گذرگاه مرداد ماه ۱۳۹۲

مرداد ۱۳۹۲

بسوی آفتاب

شماره  ۱۴۱

گذرگاه در دوازدهمین سال انتشار
=============================

شماره ۱۴۱ گذرگاه، حاصل همت این یاران است

********************************

محمود کویر- سید علی صالحی – محمود صفریان- شهین افتخاری – فرخی یزدی – مرتضا کیوان هاشمی – کوروش گلنام – مجید قنبری- الیسا تنگسیر- سیمین بهبهانی – دکتر بیژن باران – پرویز صفریان – آریامن احمدی -دکتر اشک دالن- الهام بازدار- م. دلاشوب – سپیده نوروزی – برهان ناظمی – توران رئیسی – ایرج پزشکزاد – امیر هوشنگ برزکر- نوش آفرین ارجمند – علیرضا بدیع – نصرت الله نوح – مسعود ناصری -عباس میلانی –

نویسندگان و بلای سانسور – محمود صفریان

مرداد ۱۳۹۲

اشکال عمده ادبیات ما، یا درحقیقت یکی از اشکالات، این است که پاره ای از دست به قلم های ما خود را تافته ای جدا بافته می دانند و در این زمینه خدا را هم بنده نیستند و متاسفانه هر کدام هم یکی دو پا منبری و مجیز گو دارند که در باره کار یا ” کارهای ” آنها آسمان ریسمان بهم می بافند، و شهر! را شلوغ می کنند در حدی که چون احمدی نژاد حلقه نور دور سرشان احساس می کنند.
” و بر پایه همین هوا برداشتگی کلاس نویسنده سازی نیز راه می اندازند. ”
در حالیکه با دخالت وزارت ارشاد مدت هاست که نوشته ی نویسنده ای خالص و بدون دستکاری منتشرنمی شود.
نوشته ها یا در حقیقت نوشته مشترک نویسنده و ممیز ارشاد است و یا چنان از سوی نویسنده خود سانسوری شده است که خواندنشان اتلاف وقت است، و بهمین خاطر در حد متعارف و قابل قبولی خواننده ندارند و بیشتر دلخوشی آن ها این است که نامشان برجلد کتابی بیاید، تا ذوق کنند.
در حقیقت کلاس های نویسندگی شاید بهتر باشد بر این پایه کار کنند که نویسنده چگونه بتواند کلماتی
” یا جملاتی ” که ارشاد را خوش آید به کار ببرند. چون در حقیت در هیچ کلاسی و با هیچ مدرسی و در هر جای دنیا چه در ایران و چه در آمریکای لاتین ” و حتا با مدرسی چون مارکز ” هیچ نویسنده ای بیرون نخواهد آمد، الا اینکه استعداد و ذات لازم را داشته باشد.
از نویسندگانی نمی گویم که نوشته هایشان پر از غلط های املائی و اشتباهات دستوری است. حتا کتاب هائی که نویسندگان صاحب نامی بر آن ها  پیشگفتار نوشته اند ” غرض اشکالات تایپی نیست ، صحبت آنجائی است که خاست و خواست را تقاوت نمی گذارند و یا مرهم زخم را مرحم می نویسند و بسیار بیشتر… بلکه غرض از نویسندگانی است که با همه ی لولهنگی که فکر می کنند دارند کمترین گامی در راه زدن دست رد به سینه سانسوربر نمی دارند.
اگر نقد دوستانه و نان قرض دادن و سرشار از رودواسی را می شد کنار گذاشت و بر پایه واقعیت، نقدی آگاها نه و بدون ملاحظاتی خاص را رواج داد، نقد تبدیل می شد به صیقل بیشتر کار های ادبی بهتر.

ما جز نامدارن سر شناس قدیمی، بخاطر سیطره ی سانسور و قدرت سرکوب فقط با تعداد اندکی نویسنده خوب روبرو هستیم و موفق می شویم گه کاه تکه های دلنشیتی از آن ها بخوانیم. اتفاقن همه ی چنین نویسندگانی نه مجیز گوی دارند و نه ملیجک و پامنبری.

ما همیشه اعتقاد داشته ایم که از میان نویسنگان خوب و متوسط و بد، ادبیات ما می تواند از نویسندگان خوب و بد فراگیری داشته باشد و باری ببندد ، ولی نویسندگان متوسط برای ادبیات ما نه تنها ثمری ندارند که گاه ایجاد خطر هم می کنند ، و اتفاقن همین نویسندگان متوسط هستند که به به گو دارند و سینه چاکانی که بهر شکل از آن ها دفاع می کنند.
ادبیات ما در این موقعیت زمانی هر روز تحلیل می رود و از ادبیاتی ناب فاصله می گیرد و گناه آن بیشتر به گردن نویسندگانی است که هیزم بیار هستند و برای نشر کتاب خود بهر دستور سانسور چی گردن می گذارند و می دانیم که گاه قبول می کنند تا یکی دو فصل از رمان هایشان جذف شود، بدون این اندیشه که دیگر از کتابشان چه چیز دنداگیری باقی میماند که خوانندگان را به شوق بیاورد واز بار خاطر ادبیاتمان بکاهد؟
شک نیست که در چنین یورشی و با وجود چنین روشنفکرانی ادبیات بخصوص داستانی ما هر روز تکیده تر می شود واز بالندگی واژه هائی که خواننده را مست لذت می کرد دور می شویم.

اشکال عمده ادبیات ما، یا درحقیقت یکی از اشکالات، این است که پاره ای از دست به قلم های ما خود را تافته ای جدا بافته می دانند و در این زمینه خدا را هم بنده نیستند و متاسفانه هر کدام هم یکی دو پا منبری و مجیز گو دارند که در باره کار یا ” کارهای ” آنها آسمان ریسمان بهم می بافند، و شهر! را شلوغ می کنند در حدی که چون احمدی نژاد حلقه نور دور سرشان احساس می کنند.
” و بر پایه همین هوا برداشتگی کلاس نویسنده سازی نیز راه می اندازند. ”
در حالیکه با دخالت وزارت ارشاد مدت هاست که نوشته ی نویسنده ای خالص و بدون دستکاری منتشرنمی شود.
نوشته ها یا در حقیقت نوشته مشترک نویسنده و ممیز ارشاد است و یا چنان از سوی نویسنده خود سانسوری شده است که خواندنشان اتلاف وقت است، و بهمین خاطر در حد متعارف و قابل قبولی خواننده ندارند و بیشتر دلخوشی آن ها این است که نامشان برجلد کتابی بیاید، تا ذوق کنند.
در حقیقت کلاس های نویسندگی شاید بهتر باشد بر این پایه کار کنند که نویسنده چگونه بتواند کلماتی
” یا جملاتی ” که ارشاد را خوش آید به کار ببرند. چون در حقیت در هیچ کلاسی و با هیچ مدرسی و در هر جای دنیا چه در ایران و چه در آمریکای لاتین ” و حتا با مدرسی چون مارکز ” هیچ نویسنده ای بیرون نخواهد آمد، الا اینکه استعداد و ذات لازم را داشته باشد.
از نویسندگانی نمی گویم که نوشته هایشان پر از غلط های املائی و اشتباهات دستوری است. حتا کتاب هائی که نویسندگان صاحب نامی بر آن ها تقریر یا پیشگفتار نوشته اند ” غرض اشکالات تایپی نیست ، صحبت آنجائی است که خاست و خواست را تقاوت نمی گذارند و یا مرهم زخم را مرحم می نویسند و بسیار بیشتر… بلکه غرض از نویسندگانی است که با همه ی لولهنگی که فکر می کنند دارند کمترین گامی در راه زدن دست رد به سینه سانسوربر نمی دارند.
اگر نقد دوستانه و نان قرض دادن و سرشار از رودواسی را می شد کنار گذاشت و بر پایه واقعیت، نقدی آگاها نه و بدون ملاحظاتی خاص را رواج داد، نقد تبدیل می شد به صیقل بیشتر کار های ادبی بهتر.

ما جز نامدارن سر شناس قدیمی، بخاطر سیطره ی سانسور و قدرت سرکوب فقط با تعداد اندکی نویسنده خوب روبرو هستیم و موفق می شویم گه کاه تکه های دلنشیتی از آن ها بخوانیم. اتفاقن همه ی چنین نویسندگانی نه مجیز گوی دارند و نه ملیجک و پامنبری.

ما همیشه اعتقاد داشته ایم که از میان نویسنگان خوب و متوسط و بد، ادبیات ما می تواند از نویسندگان خوب و بد فراگیری داشته باشد و باری ببندد ، ولی نویسندگان متوسط برای ادبیات ما نه تنها ثمری ندارند که گاه ایجاد خطر هم می کنند ، و اتفاقن همین نویسندگان متوسط هستند که به به گو دارند و سینه چاکانی که بهر شکل از آن ها دفاع می کنند.
ادبیات ما در این موقعیت زمانی هر روز تحلیل می رود و از ادبیاتی ناب فاصله می گیرد و گناه آن بیشتر به گردن نویسندگانی است که هیزم بیار هستند و برای نشر کتاب خود بهر دستور سانسور چی گردن می گذارند و می دانیم که گاه قبول می کنند تا یکی دو فصل از رمان هایشان جذف شود، بدون این اندیشه که دیگر از کتابشان چه چیز دنداگیری باقی میماند که خوانندگان را به شوق بیاورد واز بار خاطر ادبیاتمان بکاهد؟
شک نیست که در چنین یورشی و با وجود چنین روشنفکرانی ادبیات بخصوص داستانی ما هر روز تکیده تر می شود واز بالندگی واژه هائی که خواننده را مست لذت می کرد دور می کند.

تبخیر شده….. نوشته ا ی از نوش آفرین ارجمند

مرداد ۱۳۹۲

” در می زنند. اقدس ! ببین این نصفه شبی کیه سر آورده ”
” اما نه، بذار خودم بروم. نباید آدم های معمولی باشند ”
” آمدم! چه خبره؟ در را از جا در آوردید. مگر سرآورده اید ؟ ”
” ماموریم. زود باز کنید. عجله داریم! ”
” مامور کجا؟ ”
” زندان. حکم جلب آقای چهره نگار را داریم “

در باز می شود. سه مامور پاسدار با لباس های الا پلنکی و ژ ۳ به دست سلام می کنند
” آقای چهره نگار؟ ”
” بله خودم هستم ”
” شما بازداشت هستید ”
” چرا ؟ به چه جرمی ؟ ”
” درست نمی دانیم. اما شنیدیم که صحبت از دستگیری نویسنده مشهوری است که می تواند طرفداران میلیونی خود را تحریک کند …بیشترش را باز جو ” تیموری ” که ما را فرستاده می داند. ”
” خب نویسنده باشم حتا مشهورمگر جرمه ؟ ”
” گفتیم نمی دانیم. تشریف بیاوردید برویم از باز جو تیموری به پرسید. ما معمولن با پس گردنی و مشت ولگد زندانی را می اندازیم در پیکان، اما در مورد شما اجازه نداریم. گفته اند با احترام شما را ببریم. لطفن فقط عجله کنید، باز جو تیموری منتظر شماست. “

” برادر تیموری آوردیمش ”
” بیاوریدش! “

” به، آقای چهره نگار عزیز، سلامون علیکم ! ”
” علیک ِ سلام برادر تیموری. اما این چه جور جلب کردنی است؟ نصف شب و با سرو صدا. من از شما شکایت می کنم ”
” چهره جان!، اینجا زندان است. از شکایت مکایت خبری نیست. کمی آرام باش. بنشین تا بگویم برایت قهوه و سیگار بیاورند ”
” من تا تفهیم اتهام نشوم لب به هیچ چیز نمی زنم ”
” چهره جان شروع نکن به شلنگ تخته انداختن. هزاران از تو بهتر و گردن کلفت تر را با پلک زدنی گذاشته ایم سینه دیوار. بنشین قهوه ات را بخور تا به تفهیم اتهام هم برسیم. اگر پسر خوبی باشی و حرف بزنی فردا مرخصی. تو یکی از نادر ترین نویسندگان صاحب سبکی، حتا سبکت از ویلیام فاکنر که جای ناخنک تو را بر آثارش دارد ، بهتر است. او تا مرد کسی قربان صدقه اش نرفت اما تو فقط هزاران دختر ترگل ورگل قربا صدقه ات می روند و حتمن گروه مردان طرفدارت بیشترهستند، چون تو علاوه بر نویسندگی که در آن سنگ تمام گذاشته ای و همه ی نویسندگان دیگر به گرددت هم نمی رسند خوش قیافه هم هستی، که البته برای ما شده قوز بالا قوز. هر از گاه بند تنبانی هم بافته ای….
” خواب دیده ام که خیار را با پوست خورده ای
و با پستان برهنه کنار تنور ایستاده ای
و با عشوه بسیاری را به لهیب سپرده ای….”
و الا آخر
” آقای باز جو تو به این می گوئی بند تنبانی؟ …. بی انصافی تنها نیست، بی ذوقی هم هست ”
” حرامتان باشد همه آن هائی را که از شما دور کردم. ”
بگذریم،….این که نشد تفهیم اتهام. این ها خصوصیات ذاتی و مادر زادی من است. خب کسی زشت است و کسی هم مثل من خوشگل به دنیا می آید، اینکه گناه من نیست. نویسندگی هم توی خون من است. بعضی ها خوب نمی نویسند، وعین لوطی، عنتر گردانی می کنند، یا می روند سراغ حیوانات کور، یا کسی که ول کرده ورفته بهت زده به جای خالیش نگاه می کنند، یا یللی تللی توی شهر می گردند و این قهوه خانه آن قهوه خانه می روند. ولی من سمفونی نوازم و حال همه را جا می آورم و خب طبیعی است که مرد و زن دلشان ضعف برود برایم ”
” اتفاقن تو را دستگیر کرده ایم تا از همین ها که دلشان برایت ریسه می رود بگوئی و نام ببری و ما را راهنمائی کنی ”
” چه خیال باطلی، به خدا اگر سرم را لای منگنه بگذارید و اگر ناخن هایم را بکشید، لب نمی ترکانم ”
” می دانیم تو فولاد آب دیده ای ولی ما نرمت می کنیم ”
” بشکن تنم شکنجه
محال است زیر درد
رازی تو بشنوی
زمن و همراهنم من “

” مالیدی! جناب امیر علی چهره نگار، افسوس که قرار نیست مروتت را بیاوریم جلو چشمت، ما حرمت امضا نکردن آن اعلامیه کذائی را در نظر داریم … و حرمت کار های دیگرت را که نام نمی برم . ما نمک نشناس نیستیم. و گرنه نشانت می دادم که ما چطور می توانیم آهنت را نرم کنیم ما عطوفت اسلامی داریم. “

“…اینجا کجاست؟ چرا این همه دکتر دور و برم هست؟ چرا این هم نگران هستید ؟ ”
” تقصیر خودته، اگه آن همه برای بازجو تیموری قپی نیامده بودی سر و کارت به اینجا کشیده نمی شد “

” امیر علی جان، تیموری هستم. من کاریت نکردم فقط یک چک زدم توی گوشت. نمی دانستم آنقدر پیزوری هستی که فلنگت در می رود. چیزی نمانده بود ریق رحمت را سر بکشی، خیلی ترسیدم. فورا ترتیب دادم بیاورندت در مجهز ترین بیمارستان و خواهش کردم که همه ی دکتر ها بیایند بالای سرت….خوشحالم که زنده ای. نصفه جان شدم… می دانی اگر بجای تو دیگری بود بهداری خالی از امکانتی هم در کار نبود.
گریه نکن مرد….مرد که گریه نمی کند. بگذار ببوسمت “

چهره نگار، کما کان بهت زده و ساکت است.
” برادر توجه نداری که چه سالهائی است؟ زمان قُمپز بازی مدت هاست که گذشته ”
” این صداهای تق تق تق تق چیه تیموری؟ ”
” نگران نباش امیر علی جان، با تو کاری ندارند، این ها صدای تیر خلاصه، تو هرچه باشه یه جورائی خودی
هستی ”
” گفتم ترتیب یک ناهار دبش را بدهند تا با هم بخوریم و کمی گپ و گفت داشت باشیم. ”
” برادر تیموری می دانی که من فقط سلطانی می خورم ؟ “

” امیر علی جان اگر حرف بزنی کلید آپارتمان خصوصی ام را در، فشم بهت می دم که هر وقت دلت خواست هرکس را دور از دید همسرت ببری آنجا و عشق کنی ”
” من حرفی برای گفتن ندارم .
” چه سرتقی هستی، یک چک کافی نبود ؟ ”
” امیر علی جان چهره نگار! عزیزم حرف بزن قول می دهم ترتیب یک مسافرت خارج دونفری با هم را بدهم، برویم ” لیختن اشتین ” صفا کنیم ”
” شما از من اسامی هوادارن آثارم را می خواهید. این برایم مقدور نیست به اداره سجلد احوال بروید و لیست همه ی مردم باسواد مملکت را بردارید همه ی آن ها هواداران آثار من هستند. من حتا نمی توانم نامه های عاشقانه ام را جائی بخوانم، غوغا می شود راه بند می آید. من چطور اسم این همه آدم را بدانم؟ ”
” امیر علی جان اینجا اوین است، و هر آهنی را نرم می کند، اگر یکبار اجازه داده شد که هر نوع رقاصی را در مورد اینجا و فضای آن در کتابت بنویسی و مضحکه همه بشوی و به ریشت بخندند، کافی است. با اینکه همه فهمیدند که مگر تو از خودمان باشی که آن دروغ ها را بنویسی و سُرو مور و گنده راست و راست راه بروی
ولی ما دیگر اجازه آن همه دروغگوئی را به تو نمی دهیم. اگر تو باکی از مسخره شدن نداری و برای آبرویت ارزش قائل نیستی، ما هستیم.
ببریدش انفرادی تا بعد حالیش کنیم که یک من ماست چقدر کره دارد، و دیگر در مورد فضای اینجا و بازجوئی هایش همانطور که در کتاب مسخره اش نوشته قصد فریب مردم را نداشته باشد.

پلا آتروشی – برگردان از سوئدی، کوروش گلنام

مرداد ۱۳۹۲

بخشی از کتاب:
پرسشی در باره آبرو و شرافت
نوشته:
اونی ویکان،
بر گردان به سوئدی:
کیسا میشل*

پیش گفتاری کوتاه
در برگردان به فارسی، من اصطلاح “قتل ناموسی” را برای کشتن در راه نگاه داشت آبرو و شرافت برگزیدم. در سوئد واژه ای بنام “ناموس” که برای نگاه داری آن دست به فتل وکشتار زد نیست و یا من ندیده و نشنیده ام. شور بختانه در دو دهه اخیر چنین قتل های ناموسی وسیله گروهی از مهاجران و پناهندگان در سوئد (و بیشتر از سوی کردهای ترکیه و عراق)، انجام گرفته است که بسیار غم انگیز و غیر انسانی است. زنان و دختران این گروه از مهاجرین، زیر فشارهای سخت مردان در این گروه قرار داشته و این در حالی است که خود این مردان از آزادی های فردی و اجتماعی داده شده در کشورهای آزادی چون سوئد نهایت استفاده (وسوء استفاده)را کرده و می کنند.

*****

زمانی که قتل پلا اتروشی(۱) در ژوئن ۲۰۰۱ دردادکاهی در سوئد به میان آمد، دیگر کسی شک نداشت که این قتل یک قتل ناموسی بوده است. بنا بر رسانه های بین المللی از آن میان نیویورک تایمز، تشکیل دادگاهی برای رسیدگی به این قتل در سوئد ، نخستین مورد بررسی یک قتل ناموسی در کشورهای اروپایی بود. اصطلاح “قتل ناموسی” غیر معمولی ولی قابل فهم است. ویژگی قتل پلا در این نیز بود که این قتل پیش از آن در دادگاهی در عراق مطرح شده و متهم نیز به پنج ماه حبس مشروط محکوم شده بود در حالی که این قتلی ناموسی بود. در عراق قتل های معمولی مجازات بسیار سنگینی دارند. بنا بر این، این حکم با قوانین خود عراق هم در تضاد بوده و چنین می نماید که در آن جا برای قتل ناموسی تخفیف هم قائل می شوند! قاتل بازداشت شده که پدر پلا بود در دادگاهی در داهوک(۲) کردستان عراق به پنج ماه حبس مشروط محکوم شد و همین سبب پیچیدگی ای در کار شد. خواهر کوچک تر پلا”برین”(۳) که شاهد قتل خواهرش بود، موفق شد که با پلیس سوئد تماس بگیرد. او می دانست که چهار نفر، سه عمو و پدرش، پشت این قتل قرار دارند. او دید که دو عمویش، که تابعیت سوئدی دارند، شلیک کردند. اکنون آن دو مدت زمانی بود که به سوئد بازگشته بودند. برای دادگاهی کردن آنها، نیاز به شهادت برین بود که در کردستان عراق بود. پلیس سوئد برای بازگشت برین به سوئد او را یاری داد. عموها در دادگاه سوئد به حبس ابد محکوم شدند.
پنج ماه زندان مشروط در عراق و حبس ابد در سوئد برای همآن قتل! احتمالن همین موضوع حکم در عراق و در سوئد برای این قتل سبب شد که از دید نیویورک تایمر نخستین آن در اروپا بر آورده شود.
به هر رو بررسی قتل پلا، یک بار دیگر تاریخ ساز شد و به همت شهادت برین دیگر کسی نمی توانست وجود قتل ناموسی در سوئد را انکار نماید. قتل در سوئد برنامه ریزی شده ولی به لحاظ تاکتیکی می بایست در عراق انجام می گرفت. هم متهمان به قتل و هم مقتول تابعیت سوئدی داشتند.
مقامات سوئدی دست به کوشش زیادی زدند تا موضوع قتل در دادگاه سوئد بررسی شود. کسانی به عراق رفته و توانستند برین را با مانور پیچیده و سختی با خود از عراق خارج کنند. مشکل ولی تنها این نبود؛ اکنون می بایست موردی در قانون بیابند که بتوانند بر مبنای آن برای دو عموی پلا دادگاهی تشکیل دهند. در حالت عادی حکم دادگاهی که در کشور دیگر داده شده مد نظر قرار می گیرد ولی نه در مورد کاربرد خشونت فراوانی که کمترین مجازات آن چهار سال زندان باشد. اگر چنین بوده و در انجام بزه خشونت زیادی به کار رفته باشد، آن هنگام می توان حکم صادره از دادگاهی دیگر در همآن مورد را نا دیده گرفت.
دو عموی پلا که به سوئد بازگشته بودند، احساس امنیت می کردند. پلیس آنان را زیر نظر داشت ولی تا پیش از رسیدن برین به سوئد آنان را دستگیر نکرده بود. با رسیدن برین به سوئد اکنون پلیس می توانست نخست به سبب آن که برین را تهدید کرده بودند، آنان را دستگیر نماید. پس از آن با توجه به شهادت برین اتهام آن دو به قتل میسر می شد.
آغاز کار می رفت که دچار مشکل شود. روز پیش از تشکیل دادگاه، یک خیرنگار با پلیس تماس گرفته و مدعی شد که پاراگرافی در قانون که آنان اتهام متهمان را بر پایه آن بر قرار کرده اند اکنون در قانون وجود نداشته و برداشته شده است. یکی از وکلای پلیس بنام کیکیس اهره الگامو(۴) به نیابت از سوی برین دچار تردید شده و می گوید با توجه به آنچه که بر برین گذشته وتهور زیادی که او از خود نشان داده، اگر دادگاه تشکیل نشود، چه خواهد شد؟ ولی سر انجام راهی یافت شد. پاراگرافی در قانون یافتند که می گفت اگر جرمی در سوئد برنامه ریزی شده و یا بخشی از آن در سوئد رخ داده باشد، همه جرم می توانددر دادگاهی در سوئد مطرح شود. با تکیه بر همین پاراگراف، دادگاه در سوئد تشکیل و هر دو عموی برین به حبس ابد محکوم شدند.
برین می گوید:”من به سوئد بازگشتم تا عموهایم به مجازات برسند.” بنا بر این تاکتیک قتل در کردستان عراق و در نتیجه محاکمه و مجازات در آنجا نه در سوئد، با شکست روبرو شد.
گناه پلا نیز هم چون سارا(۵) و فادیمه(۶) آن بود که خیلی”سوئدی” شده بود. پلا همراه با خانواده خود سال ۱۹۹۵ به سوئد آمد. خانواده هفت فرزند داشت وپلای ۱۵ ساله بزرگترین آن ها بود. برین یکسال کوچک تر از پلا بود. برین حکایت می کند که آن ها تا چه اندازه از آمدن به سوئد خوشحال بودند. ولی این شادمانی دیری نپایید. پدر محدودیت های شدید وسختی برای دخترانش بر قرار کرد. آن ها حق نداشتند از مرزهایی که او مشخص کرده بود، گذر کنند. دختران نه تنها اجازه نداشتند که یک زندگی اروپایی داشته باشند که باید به دور از جامعه زندگی می کردند. پدر ساعتی در دست آن ها را کنترل می کرد که درست سر ساعت از مدرسه بر گشته باشند. او به حد مرگ می ترسید که آنان به آبروی خانواده آسیبی وارد کنند. آنها اجازه نداشتند به کافه یا فروشگاهی بروند.
یکی از دوستان پلا بنام “سحر” می گوید: پلا در مدرسه موفق بوده و نمره های بالا داشت؛ اجتماعی و محبوب بود ولی کمی رفتارش ویژه بود. پلا نقش بازی می کرد و خود را آزادتر از آن نشان می داد که دختری در موقعیت او می توانست باشد. او با افتخار از رابطه اش با دوست پسر کردش گفته و اظهار می داشت که هیچ ایرادی در کار نیست و پدرش از او پشتیبانی می کند. آرزوی داشتن آزادی در مغایرت شدید با حقیقت زندگی اش او را وادار می کرد که در برابر دوستان هم مدرسه ای اش نقش بازی کند.
سر انجام پلا تحملش به پایان رسیده واز خانه گریخت. در مدرسه نیز یادداشت شده بودکه در شش ماه دوم سال او دچار مشکل بوده و از درس عقب افتاده است. خود پلا ولی چیزی نمی گفت. فرار از خانه کار خطرناکی بود. برین می گوید: مردهای فامیل به آن ها هشدار داده بودند که:” اگر یکی از دختران ما یک شب بیرون از خانه بسر برد، می بایست او را کشت.” این که پلا در منزل یک دوست دختر خود پنهان شده بود، کمکی به قضیه نمی کرد زیرا به آبروی خانواده آسیب وارد شده بود. حتا دوست پسر کردپلا که او آن همه به داشتن رایطه با او می نازید نیز از او فاصله گرفت. پلا و خانواده اش از چشم همه اطرافیان خود افتاده بودند. برین می گوید: پلا کوشش کرد که خود را از بند رهانیده وبه تنهایی آینده ای برای خود بسازد و این همه بیش از توان او بود. اکنون او خارج ازهر دو جامعه کردها و سوئدی ها قرار گرفته و برای هویت خود مبارزه می کرد ولی بدون داشتن خانواده او چه می توانست باشد؟ برین می افزاید: تهدید از سوی همین خانواده بود ولی به هر رو دلتنگی نیز برای بودن در همین خانواده بود!
بنا به گفته برین: خانواده نتوانستند پلا را بیابند ولی او خود باز گشت. او گفت که همه برادر، خواهرهایش را دوست دارد و نمی تواند بدون آن ها زندگی کند و خواستار بخشش شد. پدر به او گفت اگر تو می خواهی مرا خوشحال کنی، باید ازدواج کنی وپلا هم پذیرفت و به میل خوددر تابستان ۱۹۹۹ همراه پدر از شهر فارشتای (۷) سوئدبه داهوک در کردستان عراق رفت. برین در ادامه می گوید که پلا از این که به میان خانواده باز گشته بود، بسیار خوشحال بود. سحر دوست پلا نیز می گوید که پلا خانواده اش را بیشتر از خودش دوست داشت.کار او همآنند این بود که او خود را دو دستی در سینی گذاشته و بگوید بفرمایید، هر چه می خواهید با من بکنید!
ولی هنگامی که به کردستان عراق باز می گردند پدر می گوید به هر رو تو نمی توانی ازدواج کنی و به جای ازدواج او را در خانه و در اطاق خودش به گلوله بسته و و می کشند. هنگامی که او تیر خورده وزخمی است از برین می پرسد که چه اتفاقی افتاده واین ها چه می کنند؟ التماس می کند که او را به بیمارستان برسانند و آن هنگام است که یکی از عمو ها در برابر چشمان برین و مادرش دوباره گلوله ای به او شلیک می کند. نفشه قتل در سوئد ودور از چشم مادر طرح ریزی و در ۲۴ ژوئن ۱۹۹۹ در کردستان عراق اجرا می شود.
حکم دادگاه در داهوک ۹ اکتبر ۱۹۹۹ داده شد که بنا بر آن پدر ویکی از عموهای پلا به ۵ ماه حبس مشروط محکوم می شوند. بنا به گفته یک افسر پلیس در داهوک، به شکل معمولی حتا قتل ناموسی در آن جا همیشه مجازات سخت تری داشته و محکومیت یک تا دو سال زندان دارد ولی در رابطه با قتل پلا حکم دادگاه می گوید:
” به سبب این که این قتل، قتلی ناموسی بوده که هدفش پاک کردن ننگی بوده که دامان خانواده را گرفته بوده است، دادگاه تصمیم گرفت محکومیت معمول برای قتل نامبرده را فسخ کند.”
عموی پلا در بازجویی به پلیس گفت: ما نمی توانستیم رفتار او را که سبب شایعه های بدی در باره خانواده ما بود، بپذیریم. با وجود چندین نشست خانوادگی چون مقتول در ادامه رفتار خود پافشاری می کرد، نتوانستیم مشکل را حل کنیم. من عموی پلا هستم و در درون خودم با توجه به رفتار نا معقولی که از او دیده و آن چه دیگران در باره او در سر زمینی بیگانه می گفتند، فکر می کنم مرگ هم برای او کم بود زیرا او زندگی را بر خانواده ای غنی که در میان کردها اعتبار و آبرو دارد خراب کرده بود. پدر پلا در برابر دوربین تلویزیون سوئد عنوان”قتل ناموسی” را انکار کرد. او که در عراق است تحت پی گرد بین المللی است ولی خودش، خود را قربانی یک مبارزه جویی می داند. او چنین وانمود می کند که بازرگانی موفق است که آبرو و شرافتش کاملن باز سازی شده است.
برین که احساس خوبی نسبت به پدرش داشته می گوید:”من همیشه پدرم را دوست داشتم ولی آن چه را نزد او دوست نداشته ام این بوده است که خودش نمی تواند تصمیم بگیرد. او حتا نمی داند چگونه باید با فرزندانش رفتار کند. پدرم در سوئد بیکار و تنها بود. او می خواست همآن قدرت و صلابتی را داشته باشد که در کردستان عراق داشت.”
اینک برین در اندیشه آن چه که روی داده است به خواب رفته وبیدار می شود و آن رخ داد نزد او حضوری دائم داشته و “یک بند به خودکشی می اندیشد” ومی گوید:”چنین کاری[خودکشی] نیز می تواند گونه ای مرگ ناموسی خوانده شود. او ترجیح می دهد خود را بکشد تا چون پلا با او رفتار شود.
خود کشی می تواند راه گریزی از ترس و هراسی باشد که برین شب و روز در آن به سر می برد. اکنون او هویتی زیر پوشش دارد ولی راه حلی برای تنهایی و آینده خود نمی بیند. مادرش که با دیگر فرزندان خود در سوئد زندگی می کند، می خواهد که برین با مردی که آن ها برایش برگزیده اند ازدواج نموده و شرافت خانواده را حفظ کند. برین می گوید:” مادرم می اندیشد اگر من ازدواج کنم دارای یک زندگی عادی خواهم شد.” مادر که بهترین را برای برین می خواهد، راه چاره ای دیگر نمی بیند. خود برین هم راه چاره ای نمی بیند ولی نمی خواهد تسلیم شده و عقب نشینی کند. از دید او یک زندگی عادی و معمولی زمانی است که “شخص بتواند خود برای زندگی خود تصمیم بگیرد.” خودکشی بهتر است تا ازدواج اجباری. او می گوید:” اگر من در این جا[سوئد] بمیرم در میان کسانی به خاک سپرده می شوم که آنان را نمی شناسم ولی اگر در عراق به خاک شوم، کنار خواهرم به خاک سپرده شده و به او نزدیک تر خواهم شد، پلا در وجود من است و من و او دارای یک روح هستیم.”
مونا سالین(۸) وزیر [وقت]هم خوانی اجتماعی می گوید پس از قتل فادیمه من نادرست رفتار کردم واز ترس بهانه ندادن به دست راسیست ها، آنان و مسائلشان را نادیده گرفته، به آنها پشت کرده و بیوفایی کردم. منظور او از “آنان” دخترانی با ریشه خارجی هستند. آن چه که مونا سالین را واداشت که رفتار خود را نادرست بداند، شهادت خواهر پلا بود. پس از شهادت برین در دادگاه، سالین با خود اندیشیدکه”باید با این دختر ملاقات کند”، دیدار با برین به او فهماند که این قتل های ناموسی و تفکری که پشت آن خوابیده است، ویژه بوده و گونه های زور گویی و فشار یکسان نیستند. سالین به دادگاه پدر فادیمه اشاره کرد که چگونه همه خانواده اظهار بی اطلاعی کرده وهیچ کس چیزی بیاد نمی آورد و تنها یک شاهد از درون خانواده پا پیش گذارد و او کسی جز خواهر کوچک مقتول، سنگول(۹) نبود. شباهت میان برین و سنگول جالب توجه است. روزنامه نگار، بریتا سونسون(۱۰) در مقاله ای با عنوان “دلیرترین در جهان” می نویسد:
این را در چشم هایش می شد دید و در صدایش شنید. بیش از همه دلیری فراوان او بود که یاد آور خواهر بزرگتر فادیمه می شد.
دیروز خواهر کوچک تر تنها کسی از بستگان فادیمه بود که جرأت کرد بر علیه رحیم ساهیندال[پدرش] شهادت دهد. او در باره پدرش گفت:”من می خواهم که پدرم محکوم شود.”
پیش از این یک بار دیگر هم چنین چیزی را دیده بودم ولی هنوز هم نمی توانستم آن چه را چشمانم می بیند،باور کنم. باور کنم که یک دختر جوان کرد دیگر هم هست که چنان دلیر است که جرأت می کند که به روشنی بگوید که قتل ناموسی چیست، جرأت می کند دروغ ها و فرار قاتل از حقیقت را افشا کند. پیش از این خواهر کوچک پلا اتوشی دلیرترین دختری بود که دیده بودم اکنون می بینم که خواهر کوچک دیگری هم هست.”
مدت درازی بر مزار فادیمه، عکس زن جوان زیبایی قرار داشت. این عکس پلا بود. این عکس بزرگ در قسمت چپ سنگ مزار قرار گرفته بود. در سمت راست عکس دیگری به همآن اندازه تمام قد از فادیمه قرار داشت که به شکلی گویا با کمری راست و بی ترسی در نگاهش به سوی ما می آمد. این دو چهره مقدس اکنون بر مزار فادیمه با هم یک انجمن یاد آوری پلا،”پلا را فراموش نکن” تشکیل می دهند. آن ها در مرگ خود بیکدیگر پیوند خورده اند در حالی که زمانی که زنده بودند یکدیگر را نمی شناختند.
به هنگام مرگ پلا فادیمه سخنی نگفت. او می دانست این کار چه ریسکی به دنبال دارد. می دانست که اگر آشکارا موضع گرفته و فعالیت کند، بستگانش را به مبارزه جویی فراخوانده و تهدید او به مرگ جدی تر می شود. پس از سال ۱۹۹۸ که فادیمه در کوششی برای نجات زندگیش از تهدید خود سخن گفت و برای عموم شناخته شد(با این اندیشه که با آگاهی همگان شاید آن ها دیگر جرأت نکنند او را بکشند) سعی می کرد از جنجال بدور یاشد. اگر در باره مرگ پلا و یا دادگاه او اظهار نظری می کرد، دردسر و خطرش بیش از آن بود که او از پسش یر آید.

اکنون مزار فادیمه زیارتگاه کسانی شده است که می خواهند یاد پلا را نیز زنده دازند.
………
پلا در مزاری بی نام و نشان در داهوک به خاک رفته است و سنگی بدون نوشته نشانه مزار او است. این سنگ نیز وسیله مادر پلا علیه کوشش پدر و بستگانش که می خواهند یاد بود پلا نابود و با خاک یکسان شود تا نشانی از او نباشد، بر مزار گذارده شده است.
بنا بر این شگفت انگیز نیست که دوستان پلا و کسانی که از او پشتیبانی کرده اند، بخشی از مزار فادیمه را به وام گرفته اند. پلا و فادیمه/آنها را فراموش نکنید.

****
بر گرفته از سایت عصر نو
http://asre-nou.net/

مصاحبه با دکتر اشک دالن استاد دانشگاه در اسلوو محقق آگاه در مورد ایران شناسی و قلمروهای آن – الهام بازدار

مرداد ۱۳۹۲


تعریف ایران شناسی، قلمروهای آن و ایران شناسی در کشورهای اسکاندیناوی، گفتگوی الهام بازدار با دکتر اشک دالن، نامه ایران و اسلام: فصلنامه علمی-تحقیقاتی ایران شناسی و اسلام شناسی (سازمان اسناد و کتابخانه ملی)

تعریف شما از ایران شناسی چیست و چه زمینه ها یا حوزه هایی را در برمی گیرد؟

ایران شناسی یک زمینه گسترده میان رشته ای است که به مفهوم عمومی آن شامل مطالعات زبان، تاریخ، ادیان و فرهنگ اقوام ایرانی است. این زمینه پژوهشی از لحاظ جغرافیایی به مرز و بوم کشور ایران امروزی محدود نمی شود بلکه ایران بزرگ یا ایران زمین تاریخی را دربر می گیرد٬ یعنی تمام مناطق جغرافیایی که میراث ایرانی دارد ـ از بوسنی در باختر گرفته تا بنگال در خاور ـ و علاوه بر آن دیاسپورای ایرانی معاصر. ایران شناسی در اروپا از آغاز یعنی از قرن نوزدهم میلادی با زبان شناسی تطبیقی هندواروپایی و زبان شناسی تاریخی به طور عام ارتباط نزدیکی داشت و در واقع به دنبال کوشش هایی که در راستای تفسیر و تحلیل اوستا و سنگ نوشته های پارسی باستان به عمل آمد، پدیدار شد. کشور آلمان در آن زمان پیشگام بود و نخستین کرسی ایران شناسی سال ۱۹۰۳ میلادی در دانشگاه گوتینگن آلمان تاسیس شد. ایران شناسان به زبان شناسی تاریخی و مطالعات تاریخی متون می پرداختند و می کوشیدند تا تاریخ، فرهنگ و ادیان اقوام ایرانی را از طریق زبان و متون آنها بشناسند. به دلایل تاریخی علوم زبان شناسی و ادبیات امروز هنوز پایه های اصلی این زمینه میان رشته ای را تشکیل می دهد. ایران شناسان قرن بیست و یکم مطالعات مهمی درباره تاریخ ایران باستان و تاریخ ادیان ایرانی٬ به ویژه دین مزدایسنا٬ انجام دادند و آثاری اساسی در مطالعات نسخه های خطی و زبان شناسی تاریخی با توجه به جنبه های ادبی٬ تاریخی و زبان شناختی آن٬ منتشر کردند. دولت ایران هم پشتیبانی چشمگیری از ایران شناسی می کرد که از جمله در همایش های رم و تخت جمشید ۱۹۷۱ و در سلسله کتاب های معتبر «اکتا ایرانیکا» قابل مشاهده است. ایران شناسی در سی سال اخیر حضور چشمگیری در غرب داشته است. نخستین انجمن ایران شناسی اروپایی در سال ۱۹۸۳ در شهر رم تاسیس شد و دو سال پس از آن جلد اول دانشنامه «ایرانیکا» زیر نظارت احسان یارشاطر منتشر شد.

ایران شناسی خارجیان با ایران شناسی ایرانیان چه تفاوتی دارد؟ اگر تفاوتی هست در چیست؟ در روش است؟ در محتوی یا نتیجه تحقیق است؟

ایران شناسی هم در اروپا و هم در ایران از آغاز مبتنی بر زبان شناسی و به ویژه زبان شناسی تاریخی یا فیلولوژی بوده است. به این دو همچنین می توان باستان شناسی که اهمیت بسیاری در درک تکامل تاریخی تمدن پیشامدرن دارد را اضافه کرد. به عنوان مثال٬ کاوش های پیشگامانه باستان شناسی ارنست هرزفلد در تخت جمشید زمینه ساز درک ما از شرایط اداری٬ اقتصادی و اجتماعی سرزمین هخامنشی گردید. یا ریچارد هالوک از دانشگاه شیکاگو با انتشار مطالعات خود در سال ۱۹۶۹ میلادی درباره خط میخی الواح گلی که در گوشه شمال غربی تخت جمشید کشف شده بود، موجب رنسانسی در مطالعات ایران شناسی و به ویژه دوره هخامنشی شد. و این رنسانس هنوز ادامه دارد. درحالیکه پژوهش های تاریخی پیشین به مراجع یونانی در باره ایران باستان وابسته بود، دستیابی به این یافته های کهن و رمزگشایی از خط آن، جهان نویی برای پژوهش باز نموده و دیگر به منابع یونانی که در بسیار موارد به دولت و تمدن ایران دشمنی می ورزیدند وابسته نیستیم. اجداد هخامنشی ما به طور مستقیم دارند با ما حرف می زنند!

ایران شناسان در داخل ایران بیشتر در پیشرفت زبان شناسی و علم ادبیات زبان های ایرانی سهم داشتند. دانشمندانی چون علی اکبر دهخدا و محمد معین خدمات ارزشمندی در زمینه زبان شناسی و انتشار لغت نامه و فرهنگ نویسی ارائه داده اند. پرویز ناتل خانلری٬ ذبیح الله صفا و احمد تفضلی آثار مهمی درباره تاریخ زبان و ادبیات فارسی نوشتند و بزرگانی دیگر مانند ایرج افشار به علم کتاب شناسی٬ از جمله کتاب شناسی فردوسی و شاهنامه٬ و فهرست نویسی نسخه های خطی فارسی در نقاط مختلف جهان خدمت کردند. یک تفاوت عمده ای بین پژوهش ادبی در ایران و اروپا یا آمریکا این است که علم ادبیات در ایران کم و بیش به نسخه های خطی و مطالعات توصیفی زبان شناختی تاریخی محدود بوده و کمتر به مباحث نظریه و تطبیقی پرداخته است. نوشته های عبدالحسین زرین کوب و محمد رضا شفیعی کدکنی در زمینه نقد ادبی جز نمونه های استثنایی است.

ایران شناسی به خاطر روند مسلط در علوم انسانی در دهه های اخیر تا حد بسیاری متاثر از نظریه های نویی ست که در تعامل با علوم اجتماعی که بر پایه های اجتماعی فرهنگ تاکید دارد، پدید آمده است. ایران شناسی این کثرت نظریه ها در زبان شناسی٬ نقد متون و انسان شناسی را در آغوش خود گرفته و فراتر از حوزه پیشین خود گسترش پیدا کرده است. این واقعیت به خصوص در علم تاریخ ادیان قابل مشاهده است که علاوه بر زبان شناسی تاریخی٬ علم کلام و پدیده شناسی به جنبه های اجتماعی٬ سیاسی و اقتصادی باورها و رسم و رسوم های مذهبی نیز می پردازد. برای نمونه میکائل استاوسبرگ در کتاب خود با عنوان «آیین پرستش در دین مزدایسنا» مسائل گوناگونی مانند نظریه ها٬ متون آیین پرستش٬ جنسیت و حرفه موبدان٬ و غیره را در چاهارچوب زمینه های اجتماعی و محلی بررسی می نماید.

دستاوردها و نتایج مثبت مطالعات ایران شناسی خارجیان برای ما چه بوده است؟ چه منابع تازه ای به ما معرفی کرده اند؟ چه جنبه های ناشناخته ای ما را به ما شناسانیده اند یا آنکه روش های دیگری برای شناخت ایران، فرهنگ و تاریخ آن به ما آموخته اند؟

ایران شناسان خارجی و به ویژه دانشمندان اروپایی و آمریکایی٬ خدماتی بزرگی در زمینه های گوناگون از زبان شناسی تاریخی تطبیقی گرفته تا روش شناسی و به ویژه روش نقد تاریخی که نقش اساسی در فهم ما از سیر تکامل تاریخی فرهنگ ایرانی و وضیعت اجتماعی اقوام ایرانی دارد، ارائه داده اند. تا زمان معاصر یعنی دوره مدرن٬ دانش ما ایرانیان از اجداد باستانی مان به اساطیر و داستان های نقلی٬ خواه کتبی و خواه شفاهی٬ که متاثر از فرهنگ سامی و خیلی وقت ها با آن آمیخته بوده محدود بود. برای نمونه آتشکده آذرگشنسب و معبد آناهیتا که در بالای کوه اسنوند واقع هستند با سلیمان پادشاه قوم یهود پیوند داده شد و تخت سلیمان نام گرفت. نمونه های فراوان از روند سامی شدن میراث فرهنگی ایران وجود دارد. زمانی که گئورگ فریدریش گروتفند و هنری راولینسون رمز سنگ نبشته های ایلامی و پارسی باستان را گشودند ما ایرانیان برای نخستین بار توانستیم فرهنگ ملی خود را باز کشف کنیم و درک جدیدی از تاریخ باستانی مان به دست بیاوریم. ابراهیم پورداود٬ که سال ۱۹۳۷ نخستین کرسی استادی زبان و فرهنگ ایران باستان در دانشگاه تهران را به دست آورد یکی از برجسته ترین دانشمندان ایرانی بود که تحت تاثیر بسیار از ایران شناسان اروپایی قرار گرفت. پارسیان هند هم نگهدارنده کهن ترین نوشتار و سروده های ایرانی٬ یعنی اوستا و ادبیات زبان پهلوی بودند و آنها نیز در احیای فرهنگ ملی در ایران قرن بیستم نقش داشتند. صادق هدایت از روشنفکران و نویسندگان ایرانی بود که روانه مومبای شد تا زبان اجداد خود را بیاموزد و مطالعات زبان شناسی او منجر به ترجمه چند آثار پهلوی توسط او گردید.

پژوهش ایران شناسان اروپایی در زمینه نسخه های خطی و زبان شناسی تاریخی نیز زمینه ساز روش های انتقادی تحقیق و ویرایش آثار ادبی شد. نقد متون از طریق تحلیل تطبیقی نسخه های موجود و بازسازی متون اصلی پایه تمام پژوهش ادبی است و اهمیت آن را نمی شود دست کم گرفت. در این باره می توان به ویرایش های انتقادی رینولد نیکلسون از آثار عرفانی فارسی مانند مثنوی معنوی و کشف المحجوب یا ادوارد برون از آثار ادبی و تاریخی مانند تذکرره الشعرای دولتشاهی و تاریخ طبرستان اشاره کرد. کار بازسازی متون اصلی یک فرایند مداوم است و تا امروز ادامه دارد. در سال ۱۹۷۷ نسخه ای خطی از شاهنامه فردوسی در شهر فلورانس ایتالیا کشف شد که در کتابخانه ملی آن شهر نگداری می شود. این کهن ترین نسخه خطی موجود از این حماسه ایرانی است و خوشبختانه جلال خالقی مطلق در ویرایش انتقادی خود از شاهنامه که بین سال های ۱۹۸۸- ۲۰۰۸ در هشت جلد منتشر شد به این نسخه دسترسی داشت.

عده ای بر این عقیده اند که گروهی از ایران شناسان تصویرنادرست و ناموجهی از ایران و ایرانیان ارائه نموده اند، به نظر شما اگر این نظر درست است، این وجوه ناموجه و نادرست کدام است و در چه زمینه هایی است؟

بی شک در میان شرق شناسان افرادی بوده و هستند که نقشه یا اهدافی غیرعلمی دارند و یا می کوشند واقعیت یک پدیده یا حادثه را تحریف کنند. این هم اتفاق افتاده که دولت ها از پژوهشی پشتیبانی کنند که با ایدئولوژی حاکم سازگار و همساز است یا حتی به طور مستقیم چنین پژوهش هایی را سفارش دهند. ایران شناسی هم مصون از این واقعیت نبوده و نیست. شاهد بودیم که تاریخ ایران توسط مورخان در اتحاد جماهیر شوروی بر اساس فلسفه تاریخی مارکسیستی تحلیل و عرضه می شد. دسته ای از مورخان ایرانی نیز تحت تاثیر آثار تاریخ نویسان شوروی مانند ایلیا پطروشفسکی بودند. البته به نظر من خدمات این نوع آثار علمی که بر نظریه ایدئولوژی استوار است را نباید نادیده گرفت یا از کنار آنها رد شد. بر عکس می توان از لحاظ معرفت شناختی از آنها استفاده کرد تا جنبه های ناشناخته احتمالی از تاریخ و درک خود ما از آنها روشن شود. نتیجه این کار این است به برداشت خود ما نسبت به آن موضوع گسترده تر و پیچیده ترمی شود. هر پژوهشی بر پیش فهم ها و شرایط خاصی استوار است. وقتی که یک پژوهش تاریخی را در مقابل پیش فهم ها و انگاشته های نویسنده آن را قرار دهیم، برداشتی گسترده تر از پدیده یا حادثه مورد نظر بدست می آید کرد حتی اگر روش استنتاج و نتیجه آن پژوهش «باطل» باشد.

انتقادی که عده ای نسبت به شرق شناسان دارند بر این باور است که هدف اصلی شرق شناسی تسلط و ترویج و دفاع از منافع سیاسی و اقتصادی خاصی بوده است. در این باره باید به نکته پیشین برگردم. تاریخ نشان داده که فرضیه هایی که بر اساس پیش فهم های ایدئولوژی خاصی پدید آمده اند در یک بحث آزاد علمی ابطال پذیر و قابل آزمون هستند. به بیان دیگر بحث علمی درباره یک فرضیه یا ایده تنها وقتی ممکن است که تمام معرفت علمی را ابطال پذیر بدانیم. این که برخی ایران شناسان دیدگاه خاص سیاسی داشته اند یا حتی از لحاظ شغلی ماموریت های سیاسی داشته اند خود به خود باعث نمی شود که مطالعات آنها هدف یا منافع سیاسی خاصی داشته باشد. در میان ایران شناسان برجسته اروپایی و آمریکایی نمونه های بسیاری داریم. ادوارد برون٬ نویسنده کتاب «تاریخ ادبیات ایران»٬ درگیر انقلاب مشروطه بود و سخت با مشروطه خواهان همدردی و از آنها حمایت می کرد. یا گرترود بل که شاید لطیف ترین ترجمه های دیوان حافظ را به انگلیسی ارائه داد، مامور سیاسی انگلستان در خاورمیانه بود و نقشی کلیدی در «کشورسازی» دولت نو بنیاد عراق داشت. آن لامبتون نویسنده آثار مرجع متعدد درباره تکامل اجتماعی ایران در قرون میانه، نیز مشاور سیاسی انگلستان و از دشمنان سرسخت فرایند ملی شدن صنعت نفت در ایران بود. جان لیمبرت٬ نویسنده یکی از ممتازترین مطالعات موجود درباره شیراز قرن چهاردهم میلادی٬ دستیار معاون وزیر خارجه آمریکا و مسئول میز ایران در این وزارتخانه است.

به نظر بنده ایران شناسی نسبتا از پژوهش ایدئولوژیک که اهداف و منافع سیاسی خاصی را دنبال می کند، عاری بوده است. حضور چشمگیر دیاسپورای ایرانی در اروپا و آمریکا همزمان با فرایند جهانی شدن دانش در دهه های اخیر هم شرایط و محتوی علمی ایران شناسی را دگرگون کرده است. بسیاری از برجسته ترین ایران شناسان امروز در غرب، ایرانی الاصل هستند و برخی از آنها تحصیل کرده ایران هستند٬ از جمله محسن آشتیانی٬ فخرالدین عظیمی٬ تورج دریایی٬ و غیره. وجود ایران شناسان ایرانی الاصل در خارج از کشور به پیچیده نمودن تصویر ایران و نشان دادن اینکه فرهنگ و تمدن ایران زمین پدیده ای یکسان نبوده و نیست بلکه تجلی های گوناگون و گاهی حتی متناقص دارد کمک کرده است. به نظر من کثرت نظریه ها، فرضیه ها و روش های علمی ضامن مهمی است تا ایران شناسی به وظیفه خود که همانا عرضه نمودن تصویر عینی و پیچیده ای از تاریخ و از فرهنگ و جامعه است، جامه عمل بپوشاند.

‌ وضیعت کنونی ایران شناسی در حوزه اسکاندیناوی چطور است؟ و چه چالش هایی در پیش دارد؟

پژوهش ایران شناسی در کشورهای اسکاندیناوی به عنوان یک زمینه مستقل علمی از اوایل قرن بیستم وجود داشته و مانند جاهای دیگر اروپا از دل رشته های زبان شناسی تاریخی و تطبیقی بیرون آمده است. نمایندگان برجسته ایران شناسی در سوئد مانند هنریک ساموئل نیبرگ و گئو ویدنگرن به تاریخ دین های ایرانی در دورن باستان پرداخته در حالیکه ایران شناسان دانمارکی٬ از جمله آرتور کریستنسن و جس آسموسن٬ بیشتر بر تاریخ ادبیات و تاریخ سیاسی ایران تمرکز کرده اند. گئورگ مرگنشیرنه٬ ایران شناس نروژی٬ آثار مهمی در باره زبان های ایرانی شرقی نوشت و دانشجوی او پردس اکتر شاروو، استاد مطالعات ایران شناسی دانشگاه هاروارد، از برجسته ترین ایران شناسان امروز است. گمان می کنم که نزد ایرانیان کریستنسن نامدارترین ایران شناس اسکاندیناوی به شمار آید چون بارها به ایران مسافرت کرده و در همایش های علمی در ایران حضور یافته و تعداد بسیاری از کتاب های او مانند «ایران در زمان ساسانیان» نیز به فارسی ترجمه شده است. او خاطرات خود از سفرهایش به ایران را تحت نام «ایران قدیم و ایران جدید» در دو جلد منتشر کرده است. شاخه ادبیات در ایران شناسی اسکندیناوی توسط افرادی مانند بو اوتاس٬ اشک دالن٬ کلاوس پدرسن٬ داریوش کارگر و آندرس ویدمارک ادامه یافته است و به دوره ها و سبک های گوناگون ادبی می پردازد. بزرگترین مرکزهای ایران شناسی امروز در دانشگاه های کوپنهاگ دانمارک و اپسالای سوئد واقع هستند. پژوهش ها در کپنهاگ بر ادبیات معاصر فارسی و تاریخ و جامعه ایران معاصر متمرکز است در حالیکه مرکز ایران شناسی اپسالا زیر نظارت کارینا جهانی به زبان شناسی اختصاص یافته و پژوهش در علم تاریخ و تاریخ ادبیات و هنرهای ایرانی نیز انجام می دهد.

لطفا درباره انجمن ایران شناسی اسکاندیناوی که گویا خود شما مدیر آن هستید٬ توضیح دهید.

ایران شناسان اسکاندیناوی از سال ۲۰۱۰ در شبکه ای به نام انجمن ایران شناسی اسکاندیناوی همپیوند هستند. این انجمن در سال ۲۰۱۲ نخستین همایش خود را در دانشگاه اسلو برگذار کرد که نزدیک به بیست سخنور و بیش از دویست شرکت کننده از کشورهای اسکاندیناوی و جهان را گردهم آورد. همایش بعدی قرار است در سال ۲۰۱۵ در دانشگاه اپسالا برگذار شود. علاوه بر این دو سال پیش نیز دو کنفرانس بین المللی با محتوای ایران شناختی در دانشگاه اپسالا برگزار شد٬ یکی درزمینه زبان شناسی ایرانی و دیگری با محوریت شاهنامه و فردوسی. در دهه اخیر تعداد دانشجویان زبان و ادبیات فارسی در حوزه اسکاندیناوی بسیار افزایش پیدا کرده و آشنایی عموم مردم اسکاندیناوی با فرهنگ و تمدن ایران هم افزون شده است. این واقعیت در تعداد ترجمه های ادبی، سمینار و همنشست های علمی و نمایشگاه های ایران شناسی قابل مشاهده است. تاسیس نشریه ای علمی با کمیته بین المللی از سردبیران نیز در فهرست برنامه های آینده انجمن ایران شناسی اسکاندیناوی ست.

به گمان من آینده ایران شناسی در حوزه اسکاندیناوی امیدبخش است ولی این که این زمینه میان رشته ای بتواند رشدی شایسته و زایا داشته باشد و نتیجه های علمی خود را به عموم مردم این کشورها برساند، به کوشش و موفقیت خود ایران شناسان در استفاده از امکانات این موقعیت مثبت ارتباط دارد. پیوند ایران شناسان کشورهای اسکاندیناوی با نهادها و دانشمندان داخل ایران نیز نقشی کلیدی دارد زیرا تبادل نظر و دسترسی استادان و دانشجویان به مراکز پژوهشی، کتابخانه ها و بایگانی های اسناد در ایران از اهمیتی اساسی برای رشد این رشته برخوردار می باشد. این نکته را از تجربه و مشاهدات شخصی خودم می گویم زیرا سفرهای آموزشی و پژوهشی برای من نقش و اهمیت بسیاری، نه تنها در آموختن زبان فارسی بلکه در آشنا شدن با فرهنگ اجتماعی و ادبی ایران، داشته و دارد.

در هفتاد و دوسالگی ناصر تقوایی – آریامن احمدی

مرداد ۱۳۹۲

نگاه مفصلی که آریامن احمدی داشته است به کار های سینمائی ناصر تقوائی
برگرفته از رادیو زمانه

۱- آرامش ناصر تقوایی در حضور دیگران

ناصر تقوایی حدود نیم قرن است که در گستره‌ ادبیات و سینمای ایران فعالیت می‌کند. معمولاً او را به عنوان یک سینماگر می‌شناسند، اما تقوایی خود را عاشق ادبیات می‌داند. او سینماگری است از جنس سینمای جبهه‌ سوم (نو) که همواره دغدغه‌های روشنفکرانه داشته، در طول فعالیت‌هایش هیچگاه شتابی برای تولید انبوه نداشته و در تمام دوره‌های آفرینش هنری‌اش پاره‌‌ای سیاست‌های غلط و بازدارنده و محدودیت‌ها موجب شده که عملاً کم‌کاری‌اش جلوه‌های دیگری نیز به خود بگیرد و فیلم نساختن او و بسیاری از دیگر فیلمسازان در سینمای ایران دلایل قانع‌کننده‌‌ای داشته باشد.

ناصر تقوایی، سینماگر برجسته ایرانی (عکس پویان مقدسی)
به هر روی تقواییِ به عنوان یک نویسنده تنها یک اثر داستانی منتشر شده به نام «تابستان همان‌ سال» (۱۳۴۷، انتشارات لوح) در کارنامه‌‌اش دارد.
تقوایی نویسنده در فاصله‌‌ای دیر و دور با تقواییِ کارگردان قرار دارد که فیلم‌های درخشانی چون «آرامش در حضور دیگران»، «نفرین»، «دایی‌جان ناپلئون»، «ناخدا خورشید»، «رهایی» و «کاغذ بی‌خط» را ساخته است.
امروز آقای نویسنده و کارگردان در سکوت «کاغذ بی‌خط»ی فرورفته است. شاید‌ همان محدودیت‌ها و سیاست‌های غلط و بازدارنده او را همچنان در حاشیه نگه داشته تا سایه‌ سنگین بی‌عدالتی‌ها و جزم‌اندیشی‌های سیاسی، نویسنده و کارگردانِ سال‌های دیر و دورِمان را به انزوا بکشاند و گویا به انزوا هم کشانده است.
تقوایی ۱۹ تیر ۱۳۲۰ در آبادان متولد شده. به مناسبت زادروز این نویسنده و فیلمساز در هفتاد و دوسالگی‌اش گذری داریم بر جهان فیلم‌های او:
آرامش در حضور دیگران و بیزاری از کلانشهر

آرامش در حضور دیگران، ساخته ناصر تقوایی
«آرامش در حضور دیگران» (۱۳۴۹) اولین فیلم بلند ناصر تقوایی ا‌ست که بر اساس داستانی از غلام‌حسین ساعدی به همین نام ساخته شد. فیلم در قالب طنزی سیاه و تلخ که بر مناسبات اجتماعی – سیاسی انسان‌ها، سرگردانی و آسیب‌پذیری شهروندان شهرستانی سایه انداخته بود، مهاجرت انسان‌های پیرامونی به شهر و رویارویی آنان با دنیایی که رو به فراموشی است را به تصویر می‌کشد.
سرهنگ بازنشسته‌‌ای ( اکبر مشکین) در کنار همسر شهرستانی‌اش (ثریا قاسمی) که زن دوم‌اش هم هست، در شهرستان زندگی نسبتاً آرامی دارد. سرهنگ مشکین تصمیم می‌گیرد به تهران به دیدن دختر‌هایش برود که یادگار زن درگذشته‌اش هستند. سفر او از شهرستان به تهران واقعیت‌هایی را بر او آشکار می‌‌کند و به‌زودی درمی‌یابد که دخترانش با بی‌بندوباری‌ روزگار می‌گذرانند. در ادامه‌ فیلم دختر بزرگ خودکشی می‌کند و دختر کوچک با آینده‌‌ای مبهم، سرگردان و بی‌تصمیم می‌ماند.
«آرامش در حضور دیگران» از یک‌سو روایتی است از سقوط و انهدام انسان‌هایی که به معیارهای زندگی در کلانشهر تن داده‌اند و از سوی دیگر سرگیجه‌ درونیِ شخصیت‌هایی را ترسیم می‌کند که به لایه متوسط جامعه تعلق دارند و به رغم برخورداری از رفاه، کارشان به جنون می‌‌کشد. در این میان فقط زن شهرستانی سرهنگ از تعادل برخوردار است. او با بی‌طرفی، مانند نظاره‌گری شگفت‌زده، شاهد سقوط اطرافیانش است.
ساعدی در این داستان با نگاهی موشکافانه‌ روابط انسان‌ها در کلانشهر را بررسی می‌کند. تقواییِ نیز با تغییراتی اندک در ساختار داستان به ویژه در پایان‌بندی آن، توانسته با ایجاد فضاهای تیره‌، روان شخصیت‌ها را با ایجاز سینمایی روی پرده ببرد.
«آرامش در حضور دیگران» به دلیل نگاه تیره و تلخ‌اش به زندگی مردمان متوسط، برنمایی روابط جنسی و همین‌طور حضور شخصیت‌ سرهنگ بازنشسته‌ پریشان‌حال و سردرگمی که در زندگی به بیهودگی رسیده، در محاق توقیف و سانسور افتاد و تا سال ۱۳۵۲ به نمایش درنیامد. در صحنه‌‌ای از فیلم، سرهنگ را می‌بینیم که در یک کافه، گیلاس به گیلاس مشروب می‌نوشد و در گذشته‌هایی مملو از شکوهِ کاذب غرق شده است، و هم‌زمان با مارش نظامی از ردیف درختان سان می‌بیند.
«آرامش در حضور دیگران» از جست‌و‌جوی شجاعانه تقوایی برای گشودن افقی گسترده و اندیشمندانه در سپهر سینمای ایران نشان داشت. تفاوت این فیلم با دیگر محصولات سینمای ایران، در فضای پوشیده و تاریکی بود که جنون پنهانی و آرام آدم‌های طبقه‌ متوسط و مرگ و زوالِ خاموشِ آنها در یک جامعه‌ پوسیده را افشاء می‌کرد. فیلم روایتی به‌دست می‌دهد از انسان‌هایی که در خلا محض عاطفی، بدون هیچ رابطه‌ امیدبخشی، در شب پر ازدحام شهر، سایه‌های گم‌شده و خیال‌های سوخته‌شان را با وحشت و هراس تعقیب می‌کنند. تقوایی در انتخاب موضوع اولین فیلم داستانی‌اش راهی تازه و پر زحمت را به تنهایی و با شجاعت برگزید و اثر‌ی آفرید که به کمک جوهر تصویری و بیان سینمایی، انسان‌هایی را که به لایه‌ خاصی از جامعه تعلق دارند، از تیرگی و ابهام بیرون می‌آورد و شخصیت آنها را در متن بحران‌های اجتماعی، با دیدی ژرف منعکس می‌سازد.
در اوج فیلم‌فارسی در سال‌های دهه ۱۳۴۰ که سینمای اجتماعی، سیاسی و هنری از اقبال مخاطبان متعارف سینما بی‌بهره مانده بود، ساختن «آرامش در حضور دیگران»، آن هم به عنوان نخستین فیلم بلند یک فیلمساز یک ریسک بزرگ به شمار می‌آمد. با این‌حال تقوایی که از تجربه همکاری با ابراهیم گلستان در «خشت و آینه» به عنوان نخستین فیلم موج نو سینمای ایران برخوردار بود، تحت تأثیر گرایش‌های نوجویانه در سینمای ایران و جهان و همچنین آثار شاخص ادبی در آن دوران و نیز متأثر از زندگی در آبادان، و آمد و شد با شخصیت‌های ادبی مانند صفدر تقی‌زاده به راه سینمای متعالی و روشنفکرانه افتاد.
صفحه بعد: صادق کرده و انتقام‌جویی در یک پیش‌زمینه مذهبی
***

۲ -صادق کُرده و انتقام‌جویی در یک پیش‌زمینه مذهبی

پس از «آرامش در حضور دیگران» و نگاه نسبتاً مثبت منتقدان به این فیلم، تقوایی در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان ساختن چند فیلم مستند را آغاز کرد: از جمله «پنج‌شنبه بازار میناب»، «اربعین»، «مشهد قالی/ مشهد اردهال»، «موسیقی جنوب: زار» و فیلم کوتاه «رهایی» (۱۳۵۲) که با دغدغه‌هایی آزادی‌خواهانه، داستان اسارت یک ماهی و یک پسربچه را روایت می‌کرد. این فیلم‌ها سرشار از تمثیل‌های سیاسی و اجتماعی بودند. «رهایی» در جشنواره‌های جهانی در طول سال‌های ۱۹۷۲ و ۱۹۷۳، موفق به دریافت هشت جایزه‌ جهانی ‌شد، که برای سینمای ایران در آن زمان، یک شگفتی محسوب می‌شد.

صادق کرده، ساخته ناصر تقوایی
در آن سال‌ها ساواک از قدرت روزافزونی برخوردار شده بود. «سازمان عفو بین‌الملل» در سال ۱۳۵۴ ایران را به عنوان ناقض حقوق بشر در بین تمام کشورهای جهان در رتبه‌ اول معرفی کرد. سال بعد تعداد زندانیان سیاسی ایران را حدوداً ۲۵ هزار نفر اعلام کرد. حکومت ایران در واکنش تندی این تعداد را به حدود سه ‌هزار نفر کاهش داد و اکثر آن‌ها را «مارکسیست/تروریست» خواند. طبعاً سینما هم تحت تأثیر این فضا قرار داشت. انتقام‌جویی یکی از مهم‌ترین مضامین سینمای ایران در این دوره است. شخصیت‌ها در فیلم‌های سینمایی معمولاً یک قشر اجتماعی را نمایندگی می‌کردند و با تحلیل‌های ساده و پرسش و پاسخ‌های آسان راه‌ حل‌های روشنی را پیش پای تماشاگر می‌گذاشتند: «اسلحه‌ات را بردار و مبارزه کن!»
با کشاندن حیطه‌ واکنش مرد عامی از شهر به مناطق روستایی، دامنه‌ اعتراض و مبارزه گسترش یافت. در آثار سینمایی در این دوره معمولاً با مرد روستایی ساده و مظلومی روبه‌روییم که حریم خانواده‌اش می‌شکند و مال و ناموس‌اش مورد تعدی قرار می‌گیرد و او راهی به جز برداشتن اسلحه پیدا نمی‌کند.
مرد روستایی «بلوچ» (مسعود کیمیایی، ۱۳۵۱) با بازی بهروز وثوقی به خانه که بازمی‌گردد، همسرش مورد تجاوز قرار گرفته و او برای جنایتی که انجام نداده، راهی زندان می‌شود. پس از آزادی اما به تهران می‌رود با این امید که همسرش را بیابد. پرسه‌های بلوچ در شهر مصادف است با چراغانی‌های جشن‌های دو هزار و پانصد ساله‌ شاهنشاهی که نیشی هم هست به حکومت وقت. تجمل‌گرایی و بی‌بند و باری زند‌گی شهری، مرد را در خود حل می‌کند. مثل این است که تباهی پشت سرش، سایه به سایه او را تعقیب می‌کند. به نظر می‌رسد هر کس وظیفه دارد مثل مرد بلوچ اسلحه‌‌ای بردارد و ساکنان شهر را نشانه رود.
در «صادق کُرده» (۱۳۵۱) ساخته تقوایی نیز همسر یک مرد روستایی مورد تجاوز راننده‌ کامیونی (نماینده‌ شهر) قرار می‌گیرد و سپس به قتل می‌رسد تا زمینه‌ مبارزه‌ قهرآمیز مرد (سعید راد) را مهیا سازد.
داستان، حکایت زندگی مردی است که همسر جوان‌اش به دست راننده‌‌ای کشته می‌شود و او از روی انتقام‌جویی تعداد زیادی از رانند‌گان کامیون‌های بین راه‌های جنوب را به قتل می‌رساند و پیش از آن‌که خود به دست مأموران انتظامی کشته شود، آگاه می‌شود که قاتل همسرش را دستگیر کرده‌اند.
جنبش درونی فیلم از انتقام کوری برمی‌خیزد که فقط متوجه یک فرد یا یک گروه است. همه‌ آدم‌ها بالقوه قربانیان او هستند. شخصیت پدرزن (عزت‌الله انتظامی) که یکی از مأموران دستگیری قاتل است و باید بین احساسات و انجام وظیفه یکی را برگزیند، قانون را نمایندگی می‌کند و لاجرم اگر همبخواهد نمی‌تواند احساساتی عمل کند. او زمینه‌ به دام‌افتادن صادق را فراهم آورد و با مأموران مسلح در صحنه‌ نهایی او را به چنگ می‌آورند.
صادق کُرده در لحظاتی از حس انتقام‌جویی فاصله می‌گیرد و شرایط سیاسی – اقتصادی روز را مد نظر قرار می‌دهد: مثل فصل برخورد با اتومبیل امروزی و خانواده‌ متمول که نشان می‌دهد طبقه‌ حاکم تا چه حد نسبت به زند‌گی اقلیت‌های بومی بی‌تفاوت مانده یا نمایی از جمله‌ مربوط به سپاهیان ترویج آبادانی و بهداشت روی دیوار که در تضاد کامل با محیطی قرار دارد که اصولاً با ترویج آبادانی و بهداشت کاملاً بیگانه است.
اوایل دهه‌ی ۱۳۵۰ درونمایه‌ برجسته‌‌ای در فیلم‌های مبتنی بر مضمون عصیان و انتقام جلب نظر می‌کند که در سال‌های آتی به موضوع اصلی بدل شد. این درونمایه «مذهب» بود. صادق کُرده، این مرد انتقام‌جو به تصاویر مذهبی دیوارهای قهوه‌خانه چشم می‌دوزد و در همان حال دوربین در نمای نزدیک تصویر یکی از ائمه را نشان می‌دهد.
درونمایه «مذهب» در جریان کشتن اولین راننده که نماز می‌خواند، با تب و تاب درونی مرد گره می‌خورد و صادق لحظاتی مکث می‌کند، ولی سرانجام او را از بین می‌برد. لکه‌های خون روی دیوار به مأموریت او رسالت مذهبی می‌دهد. اما از سوی دیگر تقوایی در این صحنه، با تابوشکنی، تماشاگر را با قهرمان فیلم‌اش، صادق همراه نمی‌‌کند، و از او عملاً یک ضدِ قهرمان می‌سازد؛ ضد قهرمانی که تا پیش از آن در سینمای ایران سابقه نداشته است. در این صحنه‌ها که تزئینات قهوه‌خانه را می‌بینیم تصاویری مذهبی سرتاسر دیوارهای قهوه‌خانه را پوشانده است. قتل و تجاوز در چنین محیطی صورت گرفته است. بعد صادق چشم به شمایل یکی از ائمه می‌دوزد. در این شمایل دست روی دست گذاشته شده است. صادق چه باید بکند؟ او با این قتل به این سؤال پاسخ می‌دهد. صادق مردی را می‌کُشد که سر به سجده گذاشته است، در همین صحنه‌های قهوه‌خانه است که لکه‌های خون را روی دیوار می‌بینیم، گفته می‌شود که این لکه‌ها را پاک کنند. این لکه‌ها آخرین نشانه‌های یک معصومیت‌اند؛ معصومیتی بر باد رفته. حتی فرزند کوچک صادق نیز درباره کُشتن گنجشک‌ها صحبت می‌‌کند. هم‌چنین می‌بینیم که تمایل به تیراندازی دارد.
صفحه بعد: از «نفرین» تا «دایی جان ناپلئون»
****

۳ -نفرین؛ تصویری از یک فاجعه

ناصر تقوایی در گفت‌وگویی که در سال ۱۳۵۲ با روزنامه‌ کیهان و اطلاعات داشت، درباره‌ «نفرین» می‌گوید: «من قبول دارم که فیلم فروشی نخواهد کرد، اما نمی‌پذیرم که “نفرین” چیزی نیست؛ زیرا از نظر من “نفرین” نوعی تکامل است، نه پس‌رفتن و عقب‌نشستن… “نفرین” مثل آن کوه یخ است که حجم اندک آن که به چشم می‌خورد نشانه‌ی ریشه‌ی عظیم آن در زیر آب است. باید از طریق آنچه در ظاهر می‌بینیم به ماهیت قضیه دست یابیم (…) در “نفرین” ساخت آدم‌ها برای من مهم بود و برخورد‌ها و رابطه‌هایشان و نتایجی که این برخورد‌ها به دست می‌دهند. من می‌خواستم فاجعه‌‌ای را تصویر کنم.»

نفرین، ساخته ناصر تقوایی
پیرمردی (محمدتقی کهنمویی) یک کارگر نقاش ساختمان (بهروز وثوقی) را از آبادان به جزیره مینو می‌برد تا خانه اربابش (جمشید مشایخی) را، که پسر شیخ جزیره است و عقل‌باخته و الکلی است، رنگ‌آمیزی کند. ارباب که زندگی پُررخوتی دارد قادر به همراهی با همسر جوان و نجیبش (فخری خوروش) نیست. زن، به‌رغم این‌که معتقد است شوهرش زندگی او را تباه کرده، به کمک پیرمرد وضع خانه و مزرعه را رونق می‌دهد؛ اما به‌تدریج تنهایی‌اش او را به کارگر جوان نزدیک می‌کند. مرد که خود را از همسرش محروم‌شده می‌بیند با گلولۀ تفنگ اجدادی کارگر را به‌قتل می‌رساند و زن به‌تلافی شوهر را از پا درمی‌آورد و بر جسد هر دو مویه می‌کند. [عباس بهارلو، فیلم‌شناخت ایران، جلد اول]
«نفرین» را می‌توان ادامه آثار پیشین تقوایی دانست. «نفرین» به قصد واکاوی و در جهت شناخت محیط زندگی انسان‌ها ساخته شده است، اما شخصیت‌ها، همه در پس‌زمینه باقی می‌مانند، بی‌آن‌که بتوانند نقشی در زندگی‌شان ایفا کنند یا تأثیری بر محیط زندگی‌شان بگذارند.
در این فیلم، تقوایی با بدبینی خاصی خود را از مردم جدا می‌کند؛ البته این بدبینی در کارهای تقوایی بسیار تاز‌گی دارد. آدم‌های فیلم در جزیره‌‌ای زندگی می‌کنند، دور از مردم. زن داستان (فخری خوروش) ظاهراً برای مداوای شوهرش به ده آمده، ولی رفتار او به گونه‌‌ای است که نمی‌تواند با هیچکس رابطه بگیرد. در ‌هر ‌حال وضع این خانواده هم‌چون جزیره‌‌ای است در میان اجتماع که هیچ پیوندی با جهان بی‌کران ندارد. پس کل داستان در مفهوم ارتباط‌ناپذیری انسان‌ها با یکدیگر است.
فضای تهی زند‌گی در «نفرین» تلخ و شوم است. شومی و تلخی زندگی اما با نشانه‌هایی بیان سینمایی پیدا می‌کند: در طول فیلم چند بار شاهد حرکت یک تابوت و صدای موسیقی عزاداری هستیم؛ اشاره‌ای به فرجام زندگی، تنهایی انسان و تباهی و مرگ. شخصیت‌ها هیچکدام «نام» ندارند و هم‌ازین‌روی می‌توان گفت از «هویتی مشابه و تهی» برخوردارند.
بیان تقوایی در «نفرین»، در سکانس پایانی فیلم به اوج بدبینانه‌ خود می‌رسد؛ هنگامی که زن با کارگر، در زمین گِل‌آلود کنار شط معاشقه می‌کند، گویا «عشق» نیرو و عنصری است که می‌تواند انسان را به «دیگری» گره بزند، اما در همین سکانس، در یکی از درخشان‌ترین و زیبا‌ترین نماهای فیلم، آفتاب (نشانه‌ا‌ی از نور و زند‌گی) به گونه‌‌ای می‌تابد که هاله‌‌ای از نور به شکل میله‌هایی ( نشانه‌ای از زندانی وسیع‌تر) آن‌ها را در برمی‌گیرد و مفهوم «تردید» را نمادین می‌کند. این تردید در رهاییِ انسان از یک حیاتِ نفرین‌شده با کشته‌شدن کارگر نقاش و بعد شوهر (جمشید مشایخی) به اوج می‌رسد.
«نفرین» را شاید بتوان ادامه‌ درون‌مایه‌ اصلی «آرامش در حضور دیگران» در نظر گرفت، با این تفاوت که مسائل مطرح‌شده و روابط انسان‌ها در بن‌بست خود ابعادی عمیقاً فلسفی دارند. بی‌راه نرفته‌ایم اگر نفرین را به عنوان خوش‌ساخت‌ترین فیلم بلند تقوایی در پیش از انقلاب قلمداد کنیم.
تقوایی در «آرامش در حضور دیگران» بیشتر تحت تأثیر داستان ساعدی و بیان داستانی و ادبی او بود. در «نفرین» اما بیان سینمایی مستقلی می‌‌یابد. چنین است که «نفرین» چه از نظر چگونگی فضاسازی و چه به لحاظ پرداخت داستانی که برداشتی آزاد از «باتلاق» میکا والتری است، نام ناصر تقوایی را به عنوان مهم‌ترین شخصیت اقتباس‌کننده‌ ادبی در تاریخ سینمای ایران، برجسته کرده است.
دایی جان ناپلئون (۱۳۵۳)

۴ – مجموعه تلویزیونی «دایی جان ناپلئون»

تقوایی درباره چگونگی ساخت مجموعه تلویزیونی «دایی جان ناپلئون»، در گفت‌و‌گو با مجله‌ تماشا می‌گوید: «من وقتی قصه را خواندم آن را پسندیدم، شاید جزو بهترین کتاب‌هایی بود که در سال‌های اخیر خوانده بودم، به‌خصوص کلام کتاب طنز و شیرین آن را برای زنده‌ کردن به روی پرده‌ بسیار مناسب دیدم، البته این تجربه و آزمایش خوبی برای خود من در زمینه‌های کارهای بزرگ تلویزیون است.»
بدین‌ترتیب تقوایی با ساختن مجموعه‌ تلویزیونی «دایی‌جان ناپلئون» بر اساس اثر معروف ایرج پزشک‌زاد، حدیث فروپاشی معیارهای کهن را به مدد شخصیت نظامی بازنشسته‌ دیگری – دایی‌جان – به اوج رساند.
«دایی‌جان ناپلئون» تصویر هجوآلودی از اضمحلال بود، افشای مناسبات سخیف اشرافیتِ پوسیده‌ عصر قاجار و تجددگرایی دوران پهلوی را با فساد اخلاقی و اجتماعی، مادی‌گرایی، حرص جنسی و دیوانسالاری اداری درهم آمیخت.
در حقیقت «دایی‌جان ناپلئون» موقعیت‌های کُمیک و طنز شیرین خود را از زبان و لحن شخصیت‌های رمان اخذ می‌کند. به‌ همان اندازه که زبان و لحن آدم‌ها معرفِ شخصیت آن‌ها است، موقعیت‌های کمیک و شوخیِ‌های در تنیده در بافت رمان نیز از زبان و جنبه‌ روانی کلام آدم‌ها مایه می‌گیرد… هر یک از آدم‌های رمان، صاحب یا مالک گونه‌‌ای «گفتار» هستند که حفظ آن دقیقاً مانند حفظ اموال شخصی آن‌ها ضروری است. به عبارت دیگر هر کدام از آدم‌ها از حقِ زبان خودشان جانب‌داری می‌کنند و طبعاً «هویت» هم دارند. حتی مش‌قاسم که نوکر وفادار و «سایه‌» دایی‌جان است، مثل او حرف نمی‌زند، و آدمی مانند اسدالله‌میرزا که ظاهراً دچار بحران هویت است و اشرافیتِ فرسوده‌ خانواده‌ دایی‌جان را مورد تمسخر قرار می‌دهد، از حق زبان خود، ولو با رگه‌‌ای از شوخی و شنگی، حراست می‌کند؛ در عین‌حال زبان آدم‌های «دایی‌جان ناپلئون» با نوعی «عدم قطعیت» شکل گرفته است؛ زیرا آن‌ها هیچ‌کدام احساس امنیت نمی‌کنند.
زبان در «دایی‌جان ناپلئون» یک عنصر ساختاری است، و به هیچ‌وجه به عنوان «روکار» یا «تزئین» مصرف نشده است. ماده یا مصالح سازنده‌ این زبان، به مقدار فراوان، اصطلاحات و ترکیبات و تعابیر عامیانه‌‌ای است که دارای اصالت است و زبان قشر خاصی از اشرافیت ناساز و تجزیه‌شونده‌ تهران در دهه‌های پیش از انقلاب را برمی‌نمایاند. زبان لفظ قلم و «نستعلیق» دایی‌جان دارای خاستگاه سیاسی است و متعلق به قشر و دوره‌‌ای است که طبقات حاکم امیدوار بودند شیوه‌ زند‌گی و اخلاق و فرهنگ خود را به جامعه‌ی ایران تحمیل کنند و وانمود کنند که «منطقِ»، زبان آن‌ها، منطقِ مطلق است؛‌ همان چیزی که از آن به نبوغ زبان اشراف یا «آریستوکراسیِ ادبی» تعبیر می‌کردند.
«دایی‌جان ناپلئون» به عنوان آخرین فیلم تقوایی در پیش از انقلاب، و یکی از بهترین مجموعه‌ها‌ی تلویزیونی ایران به عنوان مجموعه‌‌ای با وجوه خنده‌دار و سرگرم‌کننده و فضاسازی و اجرای حرفه‌‌ای و بازی‌های درخشانی از پرویز صیاد و پرویز فنی‌زاده و… تأثیر فراوانی بر فیلمسازان نهاد. چند صباحی نگذشته بود که نصرت کریمی، بازیگر نقش آقاجان، تحت تأثیر «دایی‌جان ناپلئون» مجموعه‌ تلویزیونی «خسرو میرزای دوم» را ساخت، که موفقیتی در پی نداشت. خود تقوایی بعد از این مجموعه‌، مُهر سکوت بر لب زد و تا سال‌ها اثری عرضه نکرد.
تقوایی بیش از یک دهه بعد از «دایی‌جان ناپلئون» و موفقیتی که برای تقوایی به همراه داشت، در شرایطی که نظام سلطنتی ساقط شده بود، تمام معلومات و تجربیاتش را به کار برد تا فیلم‌نامه‌ مفصلی برای یک مجموعه‌ تلویزیونی دیگر به نام «کوچک جنگلی» بنویسد. پس از آماده‌شدن فیلم‌نامه در ۲۱ بخش ابتدا بنا بود این مجموعه تلویزیونی با امکانات صدا و سیمای جمهوری اسلامی تهیه شود، اما ناگهان به دلایل و مشکلات واهی و غیبی در مرحله‌ اجرا- پس از یک سال و اندی- متوقف شد.
یکی از مهم‌ترین دلایل توقف ساخت این مجموعه تلویزیونی این بود که تقوایی فیلم‌نامه را بر اساس اسناد تاریخی نوشته بود. در روایتی که تقوایی از نهضت جنگل ارائه داده بود، حیدر‌عمو اوغلی را که کمونیست بود، به عنوان یکی از مشوقان میرزا و از پایه‌گذران نهضت جنگل معرفی می‌کرد و‌ پایبندی میرزا کوچک خان به مذهب تشیع در سایه دوستی با حیدر عمواوغلی گم می‌شد، تا آن‌ حد که حتی خود میرزا هم استقلال و آزادی ایران و دفاع از شرف مردم را به عنوان شعار مبارزه‌ خود قلمداد کرده بود، نه چیز دیگری از آن نوع که بعد‌ها‌ بهروز افخمی روی آنتن صدا و سیمای جمهوری اسلامی برد، تا باز این ترس تاریخی نهادینه‌شده، یقه‌مان را بفشارد که مبادا کسی قصد سرک‌کشیدن (نقد و به چالش‌کشیدن) به سوابق تاریخی‌ِمان را داشته باشد؛ زیرا که ما همیشه در انجام کاری، انقلابی هستیم و در زمان یادآوری آن، محافظه‌کار. این پنهان‌کاری تاریخی موجب شده تا ما هیچگاه حافظه‌ تاریخی خوبی نداشته باشیم؛ زیرا که ما تاریخ را آن‌گونه که خود خواسته‌ایم، آن هم در جهت منافع دستگاه حاکم ثبت نموده‌ایم تا در حافظه‌ تاریخی خود که همیشه از ترس رویارویی با حقایق، از نقدش فراری بوده‌ایم.
صفحه بعد: از «ناخدا خورشید» تا «ای ایران»
****

۵ – ناخدا خورشید (۱۳۶۵)

تقوایی در «کوچک جنگلی» ناکام ماند، اما پس از چند سال دوری از سینما و چهار ماه پس از پروژه‌ عظیم «کوچک جنگلی» مجدداً به فیلمسازی روی آورد تا این‌بار با برداشتی آزاد از رمان «داشتن و نداشتن» ارنست همینگوی، شاهکار سینمایی‌اش «ناخدا خورشید» را بسازد و بار دیگر ثابت کند که اقتباس ادبی را در سینما خوب می‌فهمد.

ناخدا خورشید، ساخته ناصر تقوایی
در پنجمین جشنواره‌ فیلم فجر «ناخدا خورشید» جایزه‌ نقش اول و دوم مرد را به خود اختصاص داد، و سپس در سال ۱۳۶۶ موفق به دریافت جایزه‌ یوزپلنگ برنزی از جشنواره‌ی فیلم لوکارنو شد.
آن‌چه بیش از هر چیز به «ناخدا خورشید» اعتبار می‌بخشد، ساختار هوشمندانه فیلم است. فضا و شکل نمایش ماجرا و تصویری که از آن بندرِ ورشکسته و نیمه‌ویران و آدم‌های غریب و غیر متعارفش ارایه شده، با ظرافت از کار درآمده‌ است. بینش انسانی تقوایی و فرهنگ‌شناسی نهفته در فیلم و کیفیت زیبایی‌شناختی آن از یک‌سو، و از سوی دیگر توجه و تسلط تقوایی به ادبیات و خاصه ادبیات اقلیمی و تسلط در پرداخت تصویری، «ناخدا خورشید» را به مهم‌ترین اقتباس ادبی سینمای ایران تبدیل کرده است. تقوایی در این اقتباس ادبی از یک سو فضای آمریکای مرکزی را به فضای سواحل جنوب تغییر داده است، و از سوی دیگر داستان را به‌گونه‌ای بازپرداخته که شخصیت ایرانی داستان با فضای اقلیمی و فرهنگ بومی جنوب تناسب داشته باشد. در نهایت تنها تم اصلی و خطوط اصلی و پررنگ شخصیت‌ها و روح اثر همینگوی در فیلم حضور دارد. حتی تقوایی فضای ناتورالیستی رمان همینگوی را تخفیف داده و تا حدی رنگ سیاسی و اجتماعی به آن بخشیده، چنان‌که یکی از مهم‌ترین مسائل سیاسی روز (در زمان وقوع داستان) قتل حسن‌علی منصور نخست‌وزیر به‌دست فداییان اسلام در اوایل دهه‌ ۱۳۴۰ به وقایع فیلم وصل می‌شود.
«ناخدا خورشید» را اگر در کارنامه‌ حرفه‌‌ای تقوایی به عنوان شاخص‌ترین اثرش قرار دهیم و حتی اگر آن را یکی از فیلم‌های شاخص سینمای ایران قلمداد کنیم، به گزاف سخن نرانده‌ایم و بی‌راه نرفته‌ایم که بی‌گمان نیز چنین است. آن هم در پروسه‌ ناکامی تقوایی در مجموعه تلویزیونی جنگل و همچنین در بحبوحه‌ جنگ تحمیلی.
افزون بر این «ناخدا خورشید» تنها فیلم قابل تأملی است که درباره زندگی ساکنان خلیج فارس ساخته شده است؛ ساحل‌نشینانی که از پسِ پشتشان، خلیج فارس بوده تا امروز. آنها پاسداران خلیج همیشگی فارس‌اند؛ پاسدارانی که تقوایی آن‌ها را به‌خوبی در «ناخدا خورشید» به تصویر کشیده است، چنانکه تا پیش از آن در سینمای ایران مانند آن وجود نداشته است.
ای ایران (۱۳۶۸)

۶ – «ای ایران»

آیا در دوران انقلاب و در طی جنگ هشت ساله امکان خندیدن وجود داشت؟ این پرسش به صراحت مطرح نشد، اما در سراسر روزهای جنگ بر سینمای ایران سنگینی کرد. فیلم‌های کمدی سینمای پیشین ایران چنان با رقص و آواز و با شوخی‌ها و کنایه‌های جنسی درآمیخته بودند که هرگز به درکی از طنز و کمدی نایل نیامدند. کمدی برای سینمای ایران قلمرو مخاطره‌آمیزی بود که معمولاً با لود‌‌گی درمی‌آمیخت. دوران انقلاب پس از چند سال دست و پنجه نرم‌ کردن با شخصیت‌های عبوس و مایه‌های فارغ از طنز به تدریج به عرصه‌ کمدی وارد شد و به اندوختن تجربه پرداخت. آثار اولیه با احتیاط فراوان ساخته شدند تا مبادا گذشته‌ها را به یاد آورند یا احیاناً قهقهه‌ تماشاگر را بیش از حد بالا ببرند. مثل همیشه مسائل انسانی و جنبه‌های اجتماعی کارساز بودند. توفیق «اجاره‌نشین‌ها» (مهرجویی، ۱۳۶۵) در اوج روزهای جنگ، نشان داد سینمای ایران برای حفظ و جلب مخاطبین‌اش نیاز به هوای تازه و توسل به خنده دارد.
توفیق غیر منتظره‌ «اجاره‌نشین‌ها» در نمایش عمومی با عنوان پرفروش‌ترین فیلم آن زمان تاریخ سینمای ایران، راه را برای ساخته‌شدن فیلم‌هایی با زمینه‌ اجتماعی هموار کرد. سینمای ایران در نیمه‌ دوم دهه‌ ۱۳۶۰ ، کمدی‌های اجتماعی را بهانه‌ حفظ تماشاگر کرد؛ «زیر بام‌های شهر» (هاشمی، ۱۳۶۸)، «آپارتمان شماره‌ سیزده» (صمدی، ۱۳۶۹)، «خارج از محدوده» (بنی اعتماد، ۱۳۶۷) و…
مهم‌ترین دستاورد این فیلم‌ها تلاش برای دستیابی به حضور مردم – همان توده‌ها – در زمینه‌ رخدادهای اجتماعی- سیاسی بود.
نمایش عمومی «مشق شب» (کیارستمی، ۱۳۶۸) و توفیق آن نشان داد ذائقه‌ عمومی تغییر کرده است. حضور بچه‌ها در برابر دوربین، امکان ابراز دیدگاه‌های ناگفته‌ اجتماعی را میسر ساخت. طنز سیاه اثر، نظام آموزشی و تربیتی را زیر سئوال برد و هر یک از بچه‌ها را به شکل دروغگویانی تمام‌عیار نشان داد. از شیوه‌ کنایی شعار دادن بچه‌ها در حیاط مدرسه تا چگونگی به بیان درآوردن دیدگاه‌هایشان، سیاهه‌‌ای از ناهنجاری‌ها شکل گرفت. خنده‌ تماشاگران از تماشای رهبر گروه سرود که با صدای گرفته و آزاردهنده‌‌ای شعری از سعدی را می‌خواند، آن سوی دیگر واقعیت را نشان می‌داد: بچه‌‌ای در همان حال از ترس در برابر دوربین اشک می‌ریخت.
«سرود و هم‌سرایی» در «ای ایران» تقوایی (۱۳۶۹) به عنوان یک کمدی سیاسی تقابل فرهنگ و نظامی‌گری را عیان ساخت. از نمای اولیه که بر زمینه‌ پرچم شاهنشاهی سه رنگ سبز، سفید و سرخ چند قبضه تفنگ آمد، نظامی‌گری رو به زوال به سخره گرفته شد.
اکبر عبدی در نقش گروهبان دیکتاتورمنش و همسرش کاریکاتوری از شاه و ملکه بودند و اعلام حکومت نظامی در آن روستای کوچک یادآور روزهای انقلاب بود. بچه‌ها شعار دادند: «آقای سرودی آزاد باید گردد!» و شاگرد سلمانی در یک حرکت ایدئولوژیک که خشونت را با گفتار همراه می‌کند تا در نطقی متعصبانه که برخواسته از‌ همان جزم‌اندیشی‌های سیاسی است و برخوردی که در گذشته با او شده است، فریاد می‌زند: «گروهبان مکوندی اعدام باید گردد!» و بلافاصله همه‌ بچه‌ها و مردم که تحت تأثیر ایدئولوگ خود قرار گرفته‌اند، تکرار می‌کنند: «گروهبان مَکوَندی اعدام باید گردد!» و این‌ همان ویژ‌گی بارز ما ایرانی‌ها است که برای انجام کاری، همیشه روحیه‌ انقلابی و سرکوب‌گرایانه‌مان نمود پیدا می‌کند.
در این بین معلم مدرسه به عنوان شخص آزاد‌اندیش و روشنفکر آن جمع در نقض منطقیِ نطق شاگرد سلمانی در حالتی اعتراض‌گونه می‌گوید: «این شعارا چی‌یه جانم! اعدام چی‌یه! سرگرد مکوندی، محکوم باید گردد!» و همه با هم تکرار می‌کنند… (همان دمدمی‌مزاج و غیرقابل اعتماد بودن ما ایرانی‌ها!)
چنین صحنه‌های نمادینی از نگاه نقادانه و روشنفکرانه‌ کارگردان کاملاً هوشیاری‌ نشان دارد که حتی در هجوم احساسات، گفتمان عقلی مدرن را به جای گفتمان خشونت و سرکوب برای دمکوراتیزاسیون ‌کردن یک حکومت که برآمده از همه‌ طبقات جامعه جدای از گرایش‌های مذهبی است، باز می‌نماید. چنانچه، در انتهای اثر به جای سرود «شاهنشاهی»، سرود «ای ایران» (سرود ساخته‌شده در دهه‌ ۱۳۲۰در شرایطی که دولت‌های ناتوان روی کار بودند) را خواندند. تا «ای ایران» به عنوان اولین فیلمی باشد که حضور گسترده‌ مردم و هم‌دلی‌شان را از زاویه‌ «ملی‌گرایی» مطرح کند؛ زیرا که قهرمان اصلی اثر، مردم بودند.
«ای ایران» تفسیری از انقلاب و بررسی یک مقاومت جمعی است که عمدتاً به صورت نزاع بین قدرت سیاسی و فرهنگ جلوه می‌کند. شخصیت‌های فیلم نمونه‌های نوعی نیروهای درگیر در چالش سیاسی هستند که انقلاب را پی می‌ریزند. تقوایی خواسته است ساختار بالقوه‌ نیروهای انقلابی و ضد انقلابی، تضاد آن‌ها و اولین مرحله‌ انقلاب را نشان بدهد، و از آن‌جا که در مورد قدرت سیاسی سخن می‌گوید «ای ایران» فیلمی سیاسی است، اما بیش از آنکه بتواند سندی حقیقی از انقلاب باشد، آیینه‌‌ای از ذهنیت تقوایی پیرامون «انقلاب» است. تقوایی بر اساس گمانه‌ اولیه‌اش، یعنی انقلاب ضد دیکتاتوری، تضاد اساسی دیگری را بین فرهنگ و دانش از سویی و جهالت و بی‌دانشی از سوی دیگر نشان می‌دهد. او نمایش برخورد این دو نیرو، یعنی قدرت پوشالی و منحط نظامی، که فرهنگ رسمی را در خدمت خود می‌خواهد، – تسلط نهاد قدرت بر نهاد دانش- با نهاد آموزش و با مفهوم کلی‌تر فرهنگ، به اثربخشی مفهوم ارتباط فرهنگی و ولع زورمداران که در اختیارگرفتن آن است، می‌پردازد.
صفحه بعد: کاغذ بی‌خط
****

۷ – کاغذ بی‌خط (۱۳۸۰)

نمایش «ای ایران» در هشتمین جشنواره‌ فیلم فجر با مخالفت مسئولان امور سینمایی همراه بود و فیلم از بخش مسابقه خارج شد. ناصر تقوایی باز به سکوتی ناخواسته تن داد و از گفت‌وگوی مطبوعاتی درباره‌ این فیلم امتناع کرد.
تقوایی پس از ۱۲ سال سکوت و انزوا، سرانجام در سال ۱۳۸۰ فیلم‌نامه‌ «کاغذ بی‌خط» را که با مشارکت مینو فرش‌چی نگاشته بود، جلوی دوربین برد؛ فیلمی که از نظر شیوه‌ پرداختن به موضوع خود و قالب و فرم انتخابی کار متفاوتی در سینمای ایران به شمار می‌آید.

«کاغذ بی‌خط»، ساخته ناصر تقوایی

تقوایی برخلاف حوزه‌ دید وسیع و ملی – میهنی در «ای ایران» در «کاغذ بی‌خط» خودش را محدود به کانون خانواده‌‌ای از طبقه متوسط جامعه‌ شهری با تمایلات روشنفکرانه کرده و در روابط و مناسبات روزمره‌شان دقیق شده است. حال آن‌که روشنفکری که در ایران همیشه نوعی گناه قلمداد می‌شد، نوعی انگ بود، و هر بار کسی خود را روشنفکر می‌خواند، زیر سؤال می‌رفت و هر لحظه که ادای روشنفکری را درمی‌آورد، مورد تمسخر قرار می‌گرفت. واژه‌ روشنفکربازی، «انتلکتوئل‌بازی» با طعنه به روشنفکر بودن در فرهنگ گفتاری و نوشتاری ایران جایگاه ویژه‌‌ای یافت و کیفیت مثبتی القا نکرد. روشنفکر کسی بود که آرامش یا خواب جامعه را به‌هم می‌زند و در نتیجه – در وجه سینمایی‌اش – شخصیت منفی پیدا می‌کرد. او از تغییر سخن می‌گفت و مردم عادی دگرگونی را برنمی‌تافتند. روشنفکر بودن و غرب‌زد‌گی دو روی یک سکه شد و روشنفکر و غرب‌زده تهدیدی برای جامعه – سنتی – محسوب می‌شد. از این باب، تمایل ضد روشنفکری به احساس ضد خارجی – ضد اجنبی گرایید و ابزار خشم و نفرت نسبت به روشنفکر‌ان را تشدید کرد. نشانه‌ اولیه‌ روشنفکرها – غرب‌زده‌های سینمای ایران ظاهرشان بود: لباس، آرایش سر، عینک و شیوه‌ حرف‌زدن و…
هر چند «حاجی آقا آکتور سینما» به عنوان یکی از اولین فیلم‌های تاریخ سینمای ایران نگاه مثبتی به شخصیت روشنفکر- غرب‌زده داشت، اما قهرمانان سینمای ایران، با سنت‌گراییشان تثبیت شدند. بعد‌ها که ابراهیم گلستان، یکی از معدود فیلم‌سازان منتسب به جریانات روشنفکری دهه‌ سی و چهل، «خشت و آینه» را ساخت در فصل معروف کافه، روشنفکرنما‌ها را طی بحث‌های بیهوده و مطول سر یک میز نشاند.
بهروز وثوقی در رضا موتوری (کیمیایی، ۱۳۴۹) در دو نقش جوان لمپن و جوان نویسنده این دو شخصیت را همزاد یکدیگر کرد. آقای حکمتی، معلم مدرسه‌‌ای با عینک بارانی بلند با بازی پرویز فنی‌زاده در «رگبار» (بهرام بیضایی) اولین روشنفکر سینمای ایران بود که تماشاگر او را مسخره کرد و از دریچه‌ هجو به او نزدیک نشد.
شخصیت معلم به عنوان نیروی روشنگرانه و نه لزوماً روشنفکرانه، در سینمای پس از انقلاب هم حفظ شد، «جنگ اطهر» (نجفی، ۱۳۵۸)، «جاده‌های سرد» (جعفری جوزانی، ۱۳۶۵)، «رابطه» (درخشنده، ۱۳۶۶) و…
اما اولین فیلمی که شخصیت روشنفکر را عاری از الگوهای پیشین زیر ذره‌بین بُرد، «هامون» (۱۳۶۸) ساخته داریوش مهرجویی بود.
سال‌های دهه‌ ۱۳۶۰ را درحالی پشت سر گذاشتیم که سال‌های دهه‌ ۱۳۷۰ با رو‌یدادهای مختلفی که ابعاد وسیع پیدا کرده بود، همراه شد – (انتخاب سید محمد خاتمی به عنوان رییس جمهوری ایران در خرداد ۱۳۷۶، قتل روشنفکران در پاییز ۷۷، حوادث کوی دانشگاه در تیر ۱۳۷۸، کنفرانس برلین و…) – و سینمای ایران که اصولاً با مقوله‌های دموکراسی، لیبرالیسم، پلورالیسم، فمنیسم، روشنگری، آزادی اندیشه و بیان، حقوق فردی و اجتماعی، و… همراه بود، تحت تأثیر مستقیم و غیرمستقیم خود قرار داد.
«بوی کافور، عطر یاس» (فرمان‌‌آرا، ۱۳۷۸)، «پارتی» (مقدم، ۱۳۷۹)، «بانوی اردیبهشت» (بنی‌اعتماد، ۱۳۷۷)، «ایران سرای من است» (پرویز کیمیاوی، ۱۳۷۸)، «سگ‌کُشی» (بیضایی، ۱۳۷۹)، «نیمه‌ پنهان» (میلانی، ۱۳۷۹)، «قرمز» (فریدون جیرانی، ۱۳۷۷) و…
سینمای ایران که در اوج منازعات سیاسی و سیطره‌ی ممیزی‌های ناروشن پا به سال‌های دهه‌ ۱۳۸۰ گذاشته بود، سینمای ایران را در این دهه بیش از گذشته در منگنه‌ی جناح‌بندی‌ها قرار داد، شاید تصور می‌کردند که در میان درگیری‌ها فرصتی هم برای ورود به عرصه‌های نو بیابند و مسیرهای جدی را بپیمایند.
ناصر تقوایی در «کاغذ بی‌خط» و پیش‌تر در «ای ایران» نشان داده بود که دغدغه‌های روشنفکرانه دارد. یک مقایسه‌ اجمالی با کارهای پیشین او این گفته را نمایان می‌سازد: او در «آرامش در حضور دیگران» متکی به ابعاد روانکاوانه‌ داستان غلام‌حسین ساعدی و در مجموعه‌ «دایی‌جان ناپلئون» وابسته به نگاه هجوآمیز ایرج پزشک‌زاد بود. در «نفرین» و «ناخداخورشید» رها‌تر از متن اثر اقتباسی، و در «کاغذ بی‌خط» آزاد‌تر و مستقل‌تر عمل کرده است.
رویا (هدیه تهرانی) سعی می‌کند در بطن چنین جامعه‌‌ای اولین گام‌های روشنفکرانه را به درستی و با تیزهوشی و روشی سیاستمدارانه بردارد و لااقل در کانون کوچک خانواده‌اش به تعادل برسد. او نیز چون کارگردان فیلم «حاجی‌آقا آکتور سینما» موفق می‌شود بر مخالف‌خوانی شوهرش جهانگیر (خسرو شکیبایی) چیره شود و موجودیت فرهنگی و روشنفکرانه را به او بقبولاند.
«کاغذ بی‌خط» به عنوان یکی متمایز‌ترین آثار تقوایی هر چند بهترین و کامل‌ترین فیلم او نیست، بی‌گمان ویژگی منحصربه‌فردی دارد که در هیچیک از آثار او به چشم نمی‌آید. درهم آمیختن دنیای تخیل و واقعیت و پنهان و دو پهلو روایت‌کردن اشاره‌های فرامتنی در بافت یک قصه‌ ساده که نویسنده را برای فاش‌ ساختن دنیای پر رمز و راز اثر بسته است؛ از این‌رو و با این نگاه می‌توان کلیدهایی را برای گشودن دنیای پر رمز و راز اثر، به دست داد. در این فیلم اشاره‌ها و نشانه‌هایی وجود دارد که از دنیای بیرون اثر به فیلم راه یافته‌اند و البته تقوایی هوشمندانه کوشیده است که این اشاره‌ها و نشانه‌ها را به جزیی از اثر تبدیل کند تا به شکلی شعاری و نچسب به فیلم سنجاق نشود. از جمله مهم‌ترین نشانه‌های فرامتنی در «کاغذ بی‌خط» یکی ستایش تقوایی از فیلم «حاجی آقا آکتور سینما» است، دیگری ماجرای قتل‌های زنجیره‌‌ای و نام‌بردن از نویسندگانی که قربانی خشونت‌های سیاسی شده‌اند. از دیگر نشانه‌های فرامتنی در «کاغذ بی‌خط» نمایش عنوان‌های روزنامه‌های توقیف‌شده‌ کشور درباره‌ قتل‌های زنجیره‌‌ای است که با نور‌پردازی و طراحی صحنه‌ به مراتب واقعی‌تر و خشن‌تری همراه است.
در واقع کاربرد دو طراحی صحنه‌ی کاملاً متفاوت، درهم آمیختگی خیال و واقعیت، وَهم و عینیت همه برای انتقال این مفهوم است که رخداد‌هایی از این جنس سالیانی دراز جلوی چشم ما – و‌گاه در خفا – اتفاق افتاده‌اند و ما به‌سان رَهگذرانی که از مقابل فروشندگان دوره‌گرد می‌گذرند،‌گاه نگاهی از سر کنجکاوی به آن‌ها انداخته‌ایم و گذشته‌ایم و‌گاه نزدیک‌تر، در یک «خانواده» درگیرش شده‌ایم. این ویژگی شاید مهم‌ترین شاخصه‌‌ای ا‌ست که در ما ایرانی‌ها و به طور کل جامعه‌ ایران وجود دارد و از این نظر «کاغذ بی‌خط» یکی از مهم‌ترین فیلم‌هایی ا‌ست که به جامعه‌شناسی و روان‌شناسی فردی ایرانی می‌پردازد.
از دیگر اشاره‌هایی که از جهان فرامتنی اثر به درون ساختار روایی «کاغذ بی‌خط» راه یافته، اشاره به اتفاقی ا‌ست که نسل‌های مختلف در دوره‌های مختلف تاریخی ایران به ویژه در تاریخ صدساله‌ی اخیر به کرات شاهد آن بوده‌اند – (همان سنت) – این سنت در قالب یک جمله از زبان جهانگیر (خسرو شکیبایی) به بیرون ارجاع داده می‌شود: «… یک کتاب‌سوزونی راه بیندازم…»
… و هم‌چنان در بستر تاریخ‌ساز یک ملت که هیچ‌گاه حافظه‌ی تاریخی نداشته است و همه‌اش جنگ و کشتار و غارت و ستمگری بوده و در طول حیات خویش، همیشه و هماره «وطن‌پرستان خوار می‌شدند» و می‌شوند و «وطن‌فروشان بر صدر می‌نشستند» و می‌نشینند؛ «قاتلان آزاد می‌شدند» و می‌شوند و «دادرسان به اسارت می‌افتادند» و می‌افتند، آن‌که «وحشت‌زده می‌گریخت» قهرمانانه و پرهیاهو باز می‌گشت و آن‌که «قهرمان ملی» بود بی‌سروصدا به بند کشیده می‌شد، و مردمی که نمی‌توانستند تشخیص دهند که در لگدمالِ سُمِ گجستگان پلید بی‌شگون و آدم‌سایه‌های مترسک بی‌هویت، فرهنگ و هنر و ادب یک ملت تاراج می‌شد و پایمال، خشم یأس‌آلود خود را به خویش بازمی‌گرداندند و بازمی‌گردانند که ما «مردمی» هستیم «بی‌مرام و دم‌دمی‌مزاج و غیرقابل اعتماد.»؛ مردمی هستیم که لیاقت «آزادی» را نداریم و قدر خدمتکاران خویش را نمی‌دانیم. «مردمی» هستیم که همیشه زور باید بالای سرمان باشد و گرسنه بمانیم. تا فرمان ببریم؛ و به این نتیجه رسیدند که: «هر چه هست از قامت ناساز بی‌اندام ماست!»

پیچیده نویسی – ایرج پزشکزاد

مرداد ۱۳۹۲

در رابطه با مشکل سخت خوانی متون و زجر پیچیده نویسی پاره ای از نویسندگان که سالیان است و به دفعات زیاد و بهربهانه و فرصتی در موردش نوشته ایم، و البته هیچگونه طرفی که نبسته ایم هیج کلی هم مورد اخم و تخم و گاه بد و بیراه قرار گرفته ایم به این تکه از نامه ایرج پزشکزاد نویسنده شهیر و طنز پرداز معاصر و خالق دائی جان ناپلئون به یک دوست توجه بفرمائید.

“…بخصوص فارسی روان و بی دست اندازکتاب را که در این ایام کمتر می بینیم بسیار پسندیدم. حتمن ملاحظه کرده اید که خیلی از اهل قلم در این سالها آنچنان فارسی پیچیده ی پر کوه و کتلی می نویسند که آدم آخر هر پاراگراف باید سه بار عقب گرد کند تا منظور را بفهمد …”

به کجا می رویم؟… محمود صفریان

مرداد ۱۳۹۲

وقتی درختت را از ریشه می خشکانند، و بهر طرف که نگاه می کنی داس به دستانند که مثل هجوم ملخ به جان بوستان زندگیت افتاده اند، اگر هوائی باقی بماند و حوصله ای، عاری از رنگ و نور می شود. همه جا و همه چیز برایت خاکستری پوش است. خاکستری که دیگر رنگ نیست، یکپارچه اندوه است.
شته ها گونا گونند، و آفت ها رنگارنگ تا آنجا که اگر زبان بگشائی مغرضت می دانند. گاه بصورت آزاده اند، و حامی فرهنگ ولی دارند به ریشه ات می زنند و زمانی ضد سانسوراند و طرفدار بیان آزاد، اما خوب که بنگری و عاقلانه دنباله دمشان را بگیری از گره خوردگیش به ناکجائی، حیرت می کنی، تا آنجا که وقتی این ناکجا را دیدند کنار می کشند و عطایشان را به لقایشان می بخشند. و چه معصومانی را شناسائی و به دام می اندازند و جانشین می کنند.
شنیده اید که می گویند طبیبان از کسی بخاطر نوع وخیم بیماریش امید می برند وجوابش کرده اند، ما و داشته هایمان و سر زمینمان به چنین لاعلاجی گرفتار شده ایم.
فریاد ز هر گوشه این دیر بلند است ویران شود این شهر که فریاد رسی نیست.
ما یا اصلن حافظه نداریم، یا حافظه ی تاریخی نداریم، بهمین سبب است که دائم فریب می خوریم و آنگاه که کلاه آن را لمس کردیم، منفعلانه می گویم:
انشاالله گربه است
ما با یک باریکلا غرور مثل خوره می افتد به جانمان و سر از پا نشناخته وا می دهیم و تنبان حصارمان را می کنیم و تسلیم محض می شویم. و به آب باریکه دلخوش می شویم و می سازیم غافل از اینکه ماجرا همه اش بر سر همین آب باریکه است، و روزی می شود که آن راهم نخواهیم داشت.
از من گذشته است، دلم بحال میش هائی می سوزد که گرگ ها را نمی شناسند. و تا این شناسائی حاصل نشود در برهمین پاشنه می چرخد و می چرخد تا از پاشنه در آید.
این ها را گفتم که بگویم هوای حوصله ام سخت خاکستری است.

صحبت های عباس میلانی در جلسه ی رونمائی کتاب نگاهی به شاه

مرداد ۱۳۹۲


شاه هرگز به عمد کاری به ضرر ایران نکرد
شاه ایران را به غایت دوست داشت، اما بد دوست داشت!

دکتر عباس میلانی تاریخ‌نگاری است که با کتاب معمای هویدا فصل تازه‌ای در حیطه بیوگرافی نویسی تاریخی در ایران گشوده است. پس از کتاب بحث‌برانگیز و بسیار پرطرفدار معمای هویدا، تا مدتی همه منتظر بودند تا ببینند شخصیت بعدی که مورد توجه عباس میلانی قرار خواهد گرفت چه کسی است. از هنگامی که آشکار شد دکتر میلانی نزدیک به ۱۵ سال است که تحقیقات خود را برای نوشتن بیوگرافی شاه آغاز کرده همگان در انتظار بودند که چه زمان حاصل تحقیقات او منتشر خواهد شد. بیش از دوسال پیش کتاب زندگی‌نامه شاه به زبان انگلیسی در آمریکا منتشر شد. اما بسیاری از ایرانیان چشم براه برگردان فارسی آن بودند تا ببینند عباس میلانی زندگی شاه را چگونه بررسی و ارائه کرده است. روز شنبه گذشته سرانجام انتظارها به پایان رسید و متن فارسی کتاب زندگی شاه با عنوان «نگاهی به شاه» در تورنتو در محل بنیاد پریا در حضور حدود ۲۰۰ تن از علاقمندان رونمایی شد. کتاب «نگاهی به شاه» توسط نهاد فرهنگی- اجتماعی «پرشین سیرکل» منتشر شده و به قیمت ۴۰ دلار از طریق آنلاین و چند مرکز فروش در دسترس علاقمندان است. دکتر عباس میلانی که برای رونمایی کتاب زندگی شاه به تورنتو آمده بود در جلسه رونمایی کتابش توضیحاتی در زمینه چگونگی تحقیق و نوشتن اثرش ارائه کرد. دکتر میلانی در آغاز سخنانش گفت:

«هیچ بیوگرافی نیست که کاملا بی‌طرف باشد. چون هر بیوگرافی بنا به تعریف بر اساس یک سری انتخاب‌هاست. هرچقدر هم آدم سعی کند انصاف داشته باشد به هرحال شما با زندگی مثلا ۶۰ سال یک نفر روبرو هستید که می‌خواهید آنرا در ۶۰۰ صفحه خلاصه کنید. زندگی‌های ما، خوابهای ما، ذهنیات ما، تصورات و کابوس‌های ما همه بخشی از زندگی ما هستند. وقتی زندگی کسی که ۶۰ سال در کانون تحولات سیاسی ایران و جهان بوده را خلاصه می‌کنید، طبعا انتخاب کرده‌اید. یک چیزهایی را می‌گویید و چیزهایی را نمی‌گویید. به همین خاطر نام کتاب را «نگاهی به شاه» گذاشتم. این نگاه من است. همه اسنادی را که جمع‌آوری کردم، حدود ۶۰ هزار صفحه است. این اسناد را به دانشگاه استانفورد تقدیم کرده‌ام که بزودی در دسترس عموم خواهد بود. اگر کسی همه این اسناد را بخواند و مصاحبه‌هایی را که من در ۱۵ سال گذشته کرده‌ام انجام دهد، روایتی کاملا متفاوت از روایت من خواهد داشت. به همین خاطر هیچ ادعایی جز اینکه این کتاب نگاهی به شاه هست ندارم و فکر می‌کنم اصولا زندگی‌نامه نمی‌تواند هیچوقت ادعایی بیش از این داشته باشد.

شاه مسئولیت خود را در سقوط رژیم نپذیرفت!

دکتر میلانی در ادامه سخنان خود گفت:

«برای بیوگرافی نویسی هنوز در فرهنگ ایرانی واژه دقیق نداریم. چند ضرورت در زمینه بیوگرافی نویسی هست که در فرهنگ ما زیاد مورد پسند و عنایت نبوده است. یکی اینکه بیوگرافی بعنوان یک نوع ادبی در محل تلاقی رمان و تاریخ است. یعنی سعی می‌کند کشش روایی رمان را بگیرد و دقت و انصاف تاریخ را با آن ترکیب کند و یک روایت تازه‌ای بدهد و محور آنرا هم فرد قرار دهد. زندگی‌نامه بنا به تعریف زندگی یک فرد است و در فرهنگ ما اصولا فردگرایی زیاد محل اعتنا نبوده است چون فردگرایی همیشه بخش ضعیف فرهنگ ایرانی بوده است.

اینکه بپذیریم فرد نقش دارد و تاریخ را می‌سازد و مسئولیت با فرد است، پدیده‌ای است که با تجدد می‌آید. فردگرایی بخشی اساسی از تجدد است و چون در جامعه این تجدد دیررس بوده و به شکل معیوب وارد شده، زیاد به فردگرایی عنایتی نداشته‌ایم. عامل دیگر بی عنایتی تاریخی این است که اگرچه با جلوه‌هایی از تجدد در قرن نهم تا دوازدهم میلادی در ایران مواجه بودیم، همان نطفه‌های بکر تجدد که داشت آغاز می‌شد توسط اسلام ناب و تصوف و حمله مغول زیرآبش زده شد. بار دیگری که به فکر تجدد بازگشتیم در قرن نوزدهم و زیر نفوذ استعمار بود و همراه با یک بحران اجتماعی اساسی بود. آن بحران اجتماعی سبب می‌شد وقتی تجدد به ایران آمد، ما به جای اینکه جامعه‌مان را باور داشته باشیم و اینکه خودمان مسئولش هستیم، فکر کردیم همه چیز در یک توطئه خلاصه می‌شود. تئوری توطئه دشمن تجدد و فردگرایی است. برای اینکه در تئوری توطئه فرد اصلا جایی ندارد. همه در چنبره یک توطئه هستند. شاه هرگز نمی‌پذیرد که نقش خودش در سقوط رژیم پهلوی چه بوده است؟ همه را برمی‌گرداند به یک توطئه‌هایی که فکر می‌کند انجام شده است. این حرف به این معنی نیست که توطئه‌ها وجود نداشته است و مثلا شرکت‎های نفتی با شاه سرعناد نداشتند. ولی بین اینکه بگوییم شرکت‌های نفتی با شاه تضاد داشتند و اینکه بگوییم تنها دلیل سقوط شاه توطئه شرکت‌های نفتی بود، تفاوت بسیار وجود دارد. کلید این تفاوت نیز پذیرفتن مسئولیت فردی ما بعنوان کسانی است که در این ماجرا نقش داشتیم. یعنی اگر توطئه وجود داشته باشد، هم ما بعنوان کسانی که فاجعه را سبب شدیم مصون هستیم و هم شاه مصون است. برای اینکه او هم قربانی همین توطئه بوده است. پس تئوری توطئه زیاد جایی برای بیوگرافی نمی‌گذارد. چون اگر بخواهید مثلا

ببینید آن اتفاقات چرا در ایران افتاد باید بروید سراغ توطئه بگردید و ببینید طراحان توطئه کجا بودند. نه اینکه در شخصیت شاه و در زندگی او و گذار ۶۰ ساله چه کارهایی کرد که ممکن بود بخشی از ریشه انقلاب باشد. یعنی وقتی تجدد و فردگرایی ما گرفتار توطئه شد، اعتنا به بیوگرافی هم کمترشد».

قضاوت با شماست که شاه خادم بود یا خائن؟

دکتر عباس میلانی در مورد واکنش‌های مردم نسبت به کتابهای قبلی او در باره هویدا اظهار دشت:

«در بیوگرافی معمای هویدا، نگاهی به شاه و نامداران ایران مکررترین سئوالی را که از من شده این بوده که بالاخره هویدا آدم خوبی بود یا بد؟ این شاه خادم بود یا خائن؟ و جواب من به همه این دوستان این است که این کتابها را نوشته‌ام که بگویم چنین سئوالی جواب دادنی نیست. باید بعنوان جامعه بپذیریم که نفس این سئوال نادرست است. این سئوال فرض را بر این می‌گذارد که می‌شود یک نفر را به یک صفت و یک واژه تقلیل داد. شاه ۳۷ سال حکومت کرد. شاه ۱۹۴۱ با شاه ۱۹۵۱ تفاوت داشت. شاه ۱۹۶۱ و ۱۹۷۱ با شاه ۱۹۸۰ تفاوت داشت. همچنانکه ما هم تفاوت کرده‌ایم. به همین دلیل باید مسئولیت او و مسئولیت خودمان را، هم در وجه ایجاد آن حادثه و هم در خواندن این کتاب و تاریخ بپذیریم. بپذیریم که شما بعنوان خواننده هستید که باید در این مورد قضاوت کنید. من حق ندارم برای شما قضاوت کنم. اگر قضاوت کنم حق شما را غصب کرده‌ام. اگر کسی بیاید به جای دادن داده‌های تاریخی به شما برایتان قضاوت کند، روایت دیگری از ولایت فقیه را انجام داده است. ولایت فقیه فقط در شکل اسلامی آن نیست. اساس ولایت فقیه این است که انسان‌ها، یعنی همه ما توان تفکر مستقل نداریم و محتاجیم که کس دیگری برای ما تصمیم بگیرد. ولایت داشته باشد. چه حزب کمونیست پیشقراول باشد، چه روشنفکری به اسم جلال آل احمد باشد، چه مورخ مفلوکی به نام عباس میلانی. اگر هرکدام از اینها ادعا کنند حقیقت را بهتر از شما می‌دانند، جانشین قضاوتی شده‌اند که حق شماست و حق قضاوت را از شما گرفته‌اند. بنابراین یک گرفتاری و عدم عنایت به بیوگرافی همین عدم قوت فردگرایی است».

جامعه ایران دیگر دنبال جواب‌های مطلق نیست

عباس میلانی در باره تحولات پس از انقلاب گفت:

«من واقعا فکر می‌کنم بعد از انقلاب تحول عظیمی در ایران اتفاق افتاده است و رژیم را کاملا از لحاظ تاریخی منسوخ کرده است. بحران این رژیم بحران سیاسی نیست بلکه فرهنگی- تاریخی است یک ناهمخوانی تاریخی با جامعه دارند. جوانهای ما زیربار هر حرفی نمی‌روند و می‌خواهند خودشان فکر کنند. دیگر کارآکتری مانند آل احمد نمی‌تواند بیاید و ادعا کند که چه کسی روشنفکر است. نوع قضاوت‌هایی که حزب توده و چپ می‌کردند در میان نسل جوان امروز جایی ندارد. اینها نوع دیگری نگاه می‌کنند. این انقلاب فرهنگی مهم علت عنایتی است که الان به بیوگرافی دارند. دلیل توجه جامعه به کتاب معمای هویدا این بود که فکر کردند من انصاف به خرج داده‌ام، که البته وظیفه‌ام بوده است. جامعه ایران دیگر دنبال جوابهای مطلق نیست. متوجه شده که انسانها پیچیده‌تر هستند. متوجه شده که انسانها مقوایی نیستند. این تجددی که در جامعه پیدا می‌شود بخشی از آن فردگرایی و احساس غروری است که جوانها دارند. بخش دیگرش عنایت به نقش افراد و واکاوی آنها بدون قضاوت مطلق است».

اسناد دفتر مخصوص شاه کجاست؟

دکتر میلانی گفت:

«شاه دفتری داشت بنام دفتر مخصوص. در بیست سال آخر رئیس این دفتر یکی از زبده‌ترین، شریف‌ترین و کارآمدترین تکنوکراتهای ایران بود به نام معینیان. دفتر مخصوص اولین دفتری است که در ایران کامپیوتری می‌شود. هزاران سند وجود دارد که شاه در حاشیه آنها مطالب و دستورهایی نوشته است. یک نسخه از این اسناد وقتی شاه از ایران رفت به دستور خودش نابود شد. اما یک نسخه دیگر از این اسناد از ایران خارج شده که کسی نمی‌داند کجاست؟ روزی که آن نسخه علنی شود و بی تردید منتشر خواهد شد، دوباره باید تلاش مجددی برای نوشتن زندگی شاه کرد. نکات زیادی در مورد زندگی شاه هست که ما هنوز نمی‌دانیم. پس وقتی می‌گویم نگاهی به شاه، منظور این است که این نگاه در وسط یک مثلث است. یک طرف آن من هستم. طرف دیگرش شما هستید و یک طرف دیگر اسنادی است که مورد استفاده قرار گرفته است. ده سال دیگر شما انسانهای متفاوتی هستید. من انسان متفاوتی هستم و اسناد متفاوتی وجود خواهد داشت. وقتی آن اسناد متفاوت دربیاید و نگاه متحول شود، طبعا زندگی‌نامه شخص هم متحول خواهد شد».

تصورات ما در باره کنفرانس گوادلوپ توهم است!

عباس میلانی در بخش دیگری از سخنان خود گفت:

«یک گرفتاری نوشتن بیوگرافی در باره شاه در مقایسه با هویدا این بود که وقتی کتاب هویدا را می‌نوشتم زیاد کسی در مورد او اطلاعی نداشت و کتاب در یک خلاء حرکت می‌کرد. اما وقتی در مورد شاه می‌نوشتم ده- دوازده بیوگرافی در مورد شاه وجود داشت و همه فکر می‌کنند شاه را می‌شناسند. هرکس یک نظری در موردش دارد و در این چارچوب نوشتن در باره او دوچندان دشوار است. با اینکه این بیوگرافی‌ها بود، دلیلی که فکر کردم جا برای زندگی‌نامه شاه هست این بود که اسناد زیادی درآمده بود و برای اولین بار به ما اجازه می‌داد در مورد برخی مسائل فکر کنیم و قضاوت دقیق‌تر بکنیم. مثلا همه فکر می‌کنند در گوادلوپ چه اتفاقی افتاد. من نمی‌دانم از کجا می‌دانند. وقتی اسناد گوادلوپ برای اولین بار منتشر شد من حدود ۱۰۰۰ صفحه از جزیی‌ترین آنها کپی گرفتم. یا تمام این اسناد ساختگی است که بسیار بعید است، یا تمام گمان‌هایی که ما در مورد گوادلوپ داریم توهم است. اینکه در گوادلوپ تصمیم گرفتند شاه را از ایران بیرون کنند، به یقین توهم است. قبل از گوادلوپ آمریکا و انگلیس تصمیم گرفته بودند که شاه دیگر نمی‌تواند بماند و ساخت و پاخت خود را با طرفداران خمینی کرده بودند. در گوادلوپ یکی از مسائل مورد بحث ایران بود».

به گفته نویسنده کتاب بیوگرافی شاه:«بخش مهمی از آنچه که در مورد شاه نوشته شده بود با حب و بغض بوده است. کسی که فارسی بلد نیست چطور انتظار دارید بیاید بیوگرافی در باره شاه بنویسد؟ کسی که فارسی نمی‌داند چطور انتظار دارید که بیاید تاریخ ۲۸ مرداد را بنویسد؟ دوستانی که طرفدار دکتر مصدق هستند همه اقتدا می‌کنند به یک روزنامه‌نگار آمریکایی که یک سطر فارسی نمی‌تواند بخواند. این فرد چطور می‌تواند ماجرای ۲۸ مرداد را برای ما روشن کند؟ با یک نفر که آنطرف قضیه بوده صحبت نکرده است. ولی چون روزنامه‌نگار نیویورک تایمز بوده و چون به انگلیسی نوشته آن کتاب برای دوستان ما مرجع شده است. چون به انگلیسی نوشته پس مشروعیت پیدا کرده است».

ملکه، قطبی، آموزگار و انصاری مصاحبه نکردند!

عباس میلانی در پایان سخنان خود اظهار داشت:

«امید من این است که نگاهی که در این کتاب هست بر اساس آنچه که تا به حال قابل دسترس بوده نوشته شده باشد و هیچ چیز را به نفع قضاوت قبلی جرح و بسط نداده باشم. ولی غیر از این هیچ قول دیگری نمی‌شود در مورد این کتاب داد. من هیچ ادعایی بیشتر از اینکه سعی کردم در حد بضاعتم اسنادی را که می‌شود پیدا کرد، پیدا کنم و آنهایی را که مصاحبه می‌کردند باهاشان صحبت کنم. چهار بار سعی کردم با ملکه(فرح پهلوی) صحبت کنم. اما هربار در آخرین لحظه نپذیرفت. هرکسی که حاضر بود صحبت کنم با او صحبت کردم. ملکه، رضا قطبی، جمشید آموزگار و هوشنگ انصاری تنها کسانی هستند که در آن دوران مصدر کار مهمی بودند و زنده هستند اما حاضر نشدند صحبت کنند. با این کتاب امیدوارم چه آنهایی که با شاه بد هستند و چه آنها که با شاه خوب هستند فکر کنند که شاه پیچیده‌تر از آن است که آنها فکر می‌کردند و در هر حال یکی از شخصیت‌های کلیدی قرن بیستم در ایران است که محتاج بازاندیشی است. ضعف و قدرت زیاد دارد. هم ضعفش بسیار متفاوت از ضعف‌هایی بود که من فکر می‌کردم در او بود و هم قدرتش بسیار متفاوت بود. برای من که زمانی مخالف شاه بودم شگفتی‌آورتر از همه این بود که در تمام اسنادی که جستجو کردم و مصاحبه‌هایی که انجام دادم یک بار ندیدم که شاه به عمد به ضرر ایران کاری کرده باشد. یعنی خواست و نیت‌اش به نظر من بزرگی ایران بود. ولی الزاما نیت با عمل یکی نیست. وقتی شما نیت‌تان خیر باشد ولی فکر نکنید هیچ کس دیگری نیت خیر دارد، تردید نداشته باشید که کار خراب می‌شود. شاه به نظر من ایران را به غایت دوست داشت ولی گاه بد دوست داشت!

داستان فریب خوردن ملا – امیرهوشنگ برزگر

مرداد ۱۳۹۲

شاید یکبار دیگر به این موضوع اشاره ای داشته ام، ولی تکرارش بد نیست
چون درد مشترک است و جدا جدا درمان نمی شود.

روزی ملا نصرالدین کبیر بخانه رفت و پکر گوشه ای نشست، همسرش که از راه دلجوئی علت را پرسید،
چنین مکالمه ای صورت گرفت:

” چی شده ملا چرا اینهمه پکری؟ ”
” امروز با همه ی دقت و هوشیاری کلک خوردم و کلاه سرم رفت ”
” فدای سرت مواظب باش دیگر گول نخوری ”
وهمسر از فریب شوهر در نهایت آزردگی د م فرو بست.
ولی فردا که باز ملا فریب خورده بخانه بازگشت وباز چون روز قبل مغبون در گوشه ای نشست، زنش دندان روی جگر گذاشته به یاریش برخاست و علت را جویا شد.
” باز چه شده ملا؟ ”
” با همه ی دقتی که کردم امروز هم کلاه سرم رفت و حسابی گول خوردم ”
” عزیزم نمی شود که هر روز گول بخوری و کلاه سرت برود کمی بیشتر توجه داشته باش.
می دانی آن زبان بسته هم وقتی یکبار پایش در چاله ای رفت دیگر مواظب بود که تکرار نشود. پاشو دست و روئی بشور و کمی استراحت کن و از فردا شش دانگ حواست را جمع کن. می دانم که دیگر نخواهند توانست فریبت بدهند ”
روز سوم باز ملائی که به هوشیاری و زبر وزرنگی مشهور است درمانده و پکر به خانه آمد. شست زنش خبردار شد که باز فریب خورده است، رفت جلو و روبه ملا گفت:
” باز کلاه سرت رفته ؟ ”
و ملا سر افکنده جواب مثبت داد.
” مگر تو کم عقل و بچه ای که هر روز کلاه سرت می رود؟ واقعن شرم آور است چند بار فریب می خوری؟ ”
” زن! آخر ترفند ها و کلاه ها هر روز یکجور نیستند. اگر مثل هم بودند کلاه سرم نمی رفت. این شیادان هر روز کلاهشان رنگ دیگری دارد. نمی شود متوجه شد ”
” چرا می شود. تو کودن و نادانی…و اجرت همین پاک باختگی است. باید بسوزی و بسازی…”

مهـــرمــــاه – توران رئیسی

مرداد ۱۳۹۲

صدای گریه نوزاد، در سرتاسر خانه پیچید. مادر بزرگ نفسی عمیق و راحت کشید. سر و صورت خیسش را برروی شانه‌اش مالید تا با روسری ململ سفیدش خشک شود. دست های توانایش تاکنون ده‌ها نوزاد روستا را به دنیا آورده بود که هریک جوانی برومند و یا کودکی با نشاط بودند. او نوزاد را درمیان ملافه ای چهارلا قرارداد و با اشاره سر ، زن میان سال دستیارش را که از سحرگاه همراه و در کنارش بود صدا زد و نوزاد را در داخل پتوی کوچکی که روی دست‌هایش آماده کرده بود گذاشت و اطرافش را پوشاند.
شور و نشاط و هیاهو ، از بیرون در به گوش می‌رسید. کوچکترها از شیار در قدیمی برای نگاه کردن به داخل اطاق ، یکدیگر را کنار می زدند و بعضی، گوش‌ها را برای شنیدن خبرها به در چسبانده بودند و هریک می خواستند اوّلین کسی باشند که با دادن خبر، مژدگانی بگیرند. بزرگترها دوروبر خانه راه می‌رفتند و در انتظار نو رسیده و پایان تشویش ها بودند. در محوطه حیاط خانه جنب و جوشی خوش آیند از تقسیم نقل و شیرینی و پختن و بردن آش نذری برای همسایه‌ها و اقوام بر پا بود.
قیل‌ و قال و سر و صدای بچه ها خبر از اتّفاقی می‌داد که همه در انتظار آن بودند. زن همسایه گفت:
” با ورود نورسیده، تلخی سال‌ها انتظار در کام خانواده و فامیل به شیرینی بدل می‌شود. ”
نگاه‌ها در جستجوی الیاس بود تا به او خبر بدهند و مژدگانی بگیرند. امّا او در آن دور و برها دیده نمی‌شد.
مادربزرگ کارهای پایانی زائو را تمام کرد و با کمک بقیه، مهرماه را به رختخواب خود در اطاقی که قبلاً آماده شده بود بردند. مهرماه از فرط ناتوانی و خستگی و دردهای طولانی، به محض شنیدن صدای گریه نوزاد، لبخندی از روی رضایت و آرامش برلب آورد و به خوابی عمیق و چند ساعته فرو رفت.
او هنوز چهره کودکش را ندیده و او را در آغوش نگرفته بود! امّا هرگز تا به آن زمان چنین آرام و بی دغدغه نخوابیده بود.
صدای قژ قژ گردش درب به روی پاشنه، ورود الیاس را خبر می داد . نگاه‌ها به سوی او کشیده شد. او که آرزومند و بی قرار در انتظار ورود نوزاد بود. لحظاتی بعداز شنیدن صداى گریه از داخل اطاق، از نظرها محو شد ه و برای راز و نیاز با خدای خود و خالی کردن بغض انباشته در گلویش به گوشه خلوتی رفته بود تا برای هدیه‌ای که به پاس هشت سال صبر و شکیبایی‌اش دریافت کرده است شکرگزاری کند و حالا سبکبال و شاداب با قدم‌های محکم و نشاطی کودکانه وارد می شد تا به عکس‌العمل‌های اطرافیانش پاسخ صمیمانه بدهد. او به سمت اطاق رفت و آهسته بربالای بستر مهرماه ایستاد و به او که آرام و بدون گرهی در ابرو و چینی بر پیشانی و با چهره‌ای شکفته و شفاف همچون ” زیبای خفته‌ای ” بی خیال در بستر رها شده بود، نگاه کرد و دستی بر موهای بلندش کشید و با لبخندی بی‌صدا به سوی نورسیده که چون فرشته های آسمانی، پاک و بی‌خیال چشمان پف آلودش را برهم گذاشته و خوابیده بود رفت. خم شد و بوسه ای گرم و جانانه بر پیشانی کودک گذاشت و قلب پرتب و تابش را آرام کرد.
این جوان روستایی توانمند ، با جسم قدرتمند و دست‌های پینه بسته از کار و مقاومت بی‌نظیرش در مشکلات و سرد و گرم زندگی، قلب بزرگ و بی‌آلایشی در سینه داشت. او با خویشتن‌داری و صبوری، و حجبی ذاتی، درد انتظار بی‌فرزندی را تحمل کرده و از ابراز علاقه به مهرماه هرگز دریغ نکرده بود.
او به خود اجازه نداده بود این مسئله را بهانه‌ای برای کدورت در زندگی با همسرش قرار دهد و رنج او را دو چندان کند و حالا در این لحظات، سیری از خاطرات در افکارش پدید آمده و آن روز غم انگیز پاییزی را به یاد می آورد.
آن روز مهرماه از حمام خزینه‌دار روستا برگشته بود و با احساس مورمور شدن از سرما در بدنش، به سرعت لباس‌ها را روی طناب ریخته و به اطاقی که براى شب چله، کرسی کوچکی در آن برپا کرده و آن را با سلیقه‌ مخصوص‌ خود با ملافه‌های گلدار صورتی پوشانده بود و سینی مسی بزرگی روی کرسی گذاشته و ظرف‌های کوچک تنقلات و خشکبار را در آن چیده بود، رفت تا خود را گرم کند.
” این مطالب را مهرماه بعدها برای الیاس تعریف کرد. او گفته بود که پس از کمی انتظار به خواب رفته و دیگر چیزی نفهمیده بود. ”
غروب نزدیک شده و الیاس مثل همیشه به خانه برگشت. امّا او که کلیدش را به همراه خودنبرده بود، هرچه به در مى کوبید کسی در را به رویش باز نمى کرد. او به ناچار از روی دیوار به داخل خانه پریده و بارها مهرماه را صدا زده بود. بوی گوشت سوخته تمام فضا را پر کرده بود. هرچه به اطاق نزدیک می‌شد، بوی سوختگی بیشتر و آزار دهنده تر به مشام می‌رسید. هر لحظه نگرانی‌اش زیادتر می شد. چشمش به کرسی افتاد. مهرماه را دید که درپای کرسی خوابیده. رنگ چهره‌اش به کبودی می‌زد. لحاف تا نیمه صورتش را پوشانده بود و بیهوش به نظر می‌آمد. الیاس با وحشت اما بى وقفه، دست‌هایش را به زیر کتف‌های مهرماه انداخت و او را از زیر کرسی بیرون کشید و روی کف اطاق گذاشت. امّا ناگهان آه از نهادش در آمد. بوی گوشت سوخته از مهرماه به مشامش می‌رسید. دست مهرماه تا ساعد روی آتش، پخته و سیاه شده و خونابه از آن می‌چکید. با ناامیدی از دیدن این صحنه دلخراش و دردناک، عمق فاجعه را تشخیص داد و فوراً به خود آمد که تا هرچه زودتر او را به بیمارستان برساند. امّا در روستا بیمارستانی نبود. مهرماه را در میان ملافه‌ای پیچید و دست سوخته‌اش را جداگانه از آن بیرون گذاشت و با احتیاط او را به دوش کشید و از در بیرون رفت. لحظه تنهایی و درماندگی بود و او پریشان ومحزون به نجات جان همسرش فکر می‌کرد.
صدای ناله خفیفی از روی شانه به گوشش می‌رسید. در تاریکی سرشب که همسایه ها از هر سو به خانه‌ها می‌رفتند، با دیدن صحنه غم‌انگیز سانحه سوختگی مهرماه و درماندگی الیاس به کمک او شتافتند. ساعت‌ها طول کشید تا مهرماه را به بیمارستان سوانح و سوختگی در تهران منتقل کردند و سریعاً به اورژانس رساندند. معالجات آغاز شد و مهرماه تحت مراقبت ویژه‌ای قرار گرفت. وضعیت بسیار حاد و ناگوار بود. دست، مدت‌ها در آتش منقل سوخته و پخته شده بود و تا نزدیک به استخوان آسیب دیده بود.
روزها و هفته ها طول کشید تا جراحات دست التیامی نسبی پیدا کرد و باوجود تلاش یکساله تیم پزشکی، دو انگشت شست و اشاره دست به هم جوش خورده و مانند یک هویج در کنار سه انگشت دیگر ظاهر شده بود و ماه‌ها کار معالجه به طول انجامید و در اثر این حادثه و صدمات بسیاری که او و اطرافیانش دچار شدند ، از روحیات بدی برخوردار بودند! تا سرانجام جراحات بعد از یک سال بهبودى نسبى پیدا کرد، او و اطرافیانش به زندگی عادی خود برگشتند. مهرماه چاره‌ای نداشت جز این که با عضو معیوب خود کنار بیاید و به کارهای روزانه‌اش بپردازد. او به سختی خود را به این وضعیت عادت می‌داد.
سرور، دختر خاله مهرماه که در یکی از کشورها تحصیل می‌کرد از شنیدن خبر سوختگی دست مهرماه به شدت متأثر شده بود، درصدد کمک به او برآمده و برایش پمادهای نرم کننده و دستکش‌های مخصوص کار می‌فرستاد. مهرماه به این ترتیب آرامش بیشتری پیدا کرده بود و پزشک معالجش به او قول داده بود که در آینده‌ای دور شاید بتواند با انجام جراحی پلاستیک دست او را به حالت اوّل برگرداند و مهرماه به شدت به این موضوع امید بسته بود.
نفس‌های نوزاد و چهره آرام او الیاس را به خود آورد. انگشت سبابه زمخت و درشت خود را جلو برد و پنجه نرم و دست کوچک نوزاد را لمس کرد و لبخند زد.
روزهای آینده و هفته‌های بعد یکی پس از دیگری می‌آمدند. مهرماه از بستر برخاسته بود و زندگی مادرانه‌اش را طی می‌کرد. آمد و شدها کمتر می‌شدند و او تمام وقت خود را صرف رسیدگی به کودک و زندگی می‌کرد.
مهرماه در سیزده سالگی با الیاس که از اقوام نزدیک مادرش بود ازدواج کرده بود. هردوی آن‌ها از سواد خواندن و نوشتن بی‌بهره بودند. او دختری با هوش و زرنگ و پاکدل و صمیمی بود. از زیبایی صورت و اندام کم نداشت. چهره گندمگون و ابروان پرپشت و چشم های درشت عسلی رنگش، نگاه هر بیننده را به خود خیره می‌کرد و موهای بلند خرمایی رنگش به او جذابیتی دو چندان می‌داد.
الیاس جوانی خوش قلب و صادق بود و با باغبانی و آب یاری و رسیدگی به درختان میوه باغ همچون اجداد خود دوستدار طبیعت بود و از این طریق امرار معاش می‌کرد. او از صبح خروس خوان بر می‌خواست و تا غروب و قبل از تاریک شدن در باغ کار می‌کرد.
مهرماه، باهوش و ذکاوت ذاتی‌اش، ناخوانده ملایی بود که اشعار فردوسی و داستان‌های شاهنامه و ضرب المثل‌های قدیمی و حکایت‌های بسیاری از وقایع گذشته و تاریخی را همان طور که در کودکی از پدر یا اطرافیانش شنیده بود نقل می‌کرد. او رسم و آداب زندگی و بهداشت فردی را در محیط خانه‌اش به خوبی رعایت می‌کرد. نحوه زندگی و خصوصیات اخلاقی و خلاقیت‌هایش در امور روزانه با سایرین متمایز بود.
همسرش با آزادگی و صفای قلب و دیدن ویژگی‌های منحصر به فرد او مرز انتظارات خود را در زندگی می‌شناخت، حتی زمانی که نوزاد تا سه ماهگی هنوز نامی برخود نداشت و مهرماه پیشنهادها و نظرهای او و اطرافیان و اقوامش را در نامگذاری نوزاد رد می‌کرد، انگیزه ای برای ایجاد سوء تفاهم و اعتراض و مایه اختلاف بین خودشان قرار نداد، تا سرانجام نوزاد نامدار شد و مهرماه نام فریدون را برایش انتخاب کرد. کودک هر روز بزرگ تر می‌شد و بیشتر چشم و چراغ خانه و اقوام و مایه سرگرمی آن ها شده بود.
مهرماه با علاقه زیاد و دقت کافی به سلامت و رشد کودک می‌پرداخت. وقتی بزرگ تر شده بود از شاهنامه و رستم و سهراب برایش شعر و داستان می خواند. سال های بعد فریبرز و فرشید هم به جمع خانواده اضافه شدند و سه برادر با شیطنت‌های شان خانه را پر از شادی و نشاط کرده بودند.
مهرماه همیشه دغدغه تربیت و اخلاق و رفتار آینده کودکانش را داشت. در گرمای خانه و در دامنه استوار البرز و طبیعت بکر و بیکران، در فراغت و آسودگی گرد آن‌ها می‌چرخید و به درس و مدرسه و کارهای روزانه‌شان رسیدگی می‌کرد.

مدرسه روستا تنها یک معلم داشت که به جای ناظم و مدیر و فراش و اموراداری کار می‌کرد. او مهرماه را به خاطر دقت مادرانه و احساس مسئولیتی که در قبال کودکانش داشت تحسین می‌کرد.
مهرماه تنها زنی بود که به هنگام جا به جایی معلم و نقایص مدرسه سرسختانه به کدخدای روستا اعتراض می‌کرد و برای رسیدگی به مدرسه و معلم و بچه‌ها دست به احقاق حق می‌زد و وظایف آن‌ها را گوشزد می‌کرد.
بچه‌ها زندگی روستایی را با سادگی و صفا و رابطه‌های عاطفی پدر و مادر و تنفس در هوای پاک و خواندن درس در لا به لای درختان میوه و شکوفه‌های رنگارنگ و انبوه میوه‌های شاداب و بازی با همسالان در کنار رودخانه خروشان و پر آب تجربه می‌کردند و با عبور از روی قلوه سنگ‌های ریز و درشت و صخره‌ها و کوه و کمر به مدرسه روستای بالا دست می‌رفتند. بی‌آن که خنده از روی لب‌هاشان دور شود.
مادر از رفت و آمدهای آنان با این فاصله هرگز دچار نگرانی نمی‌شد. زیرا او خصوصیات فرزندانش را می‌شناخت و توانمندی‌های شان را محک زده بود. او به موقع و در خردسالی، اراده و قوت قلب را در دل های آنان ایجاد کرده بود.
در سال‌های بعد هما نیز به جمع خانواده پیوست. او دختری شیرین زبان و جذاب و مایه سرگرمی و نشاط پدر و برادرها شده و کانون خانه را گرم تر کرده بود. حرکات و بازی هایش لطفی خاص داشت. روزها که بچه ها به مدرسه می‌رفتند، مهرماه دردانه کوچکش را به پشت می‌بست و بعد از تمام کردن کارها، با خواندن آوازهای دلنشین و زمزمه دوبیتی‌هایی که از باباطاهر به یادداشت در میان طبیعت و در حال عبور از لا به لای علفزار و کناره های جویبار و گل‌های معطر رنگارنگ و ریز و درشت، دست های نرم و لطیف کودک را از روی شانه‌ها، لمس می‌کرد.
دورنمای گیاهان سبز تازه روییده که در زیر نور خورشید، روی سینه کوه می‌درخشید، او را سرمست و سرشار و آوازخوان به سمت باغ و همسرش می‌کشید تا شاید کمک حالی در کارهایش باشد. بچه‌ها بزرگ می‌شدند. پسرها دبیرستانی شده و یکی بعد از دیگری به هم می‌پیوستند. هم قد و هم اندازه می‌شدند. با شور و شری زیاد، خندان و سرخوش، بازی‌کنان از مدرسه به خانه برمی‌گشتند و گاهی با شیطنت‌های کودکانه، حساب زمان از دست آن‌ها خارج می‌شد . این مسأله باعث اعتراض پدر و مادر نبود. آن‌ها فرزندان خود را قسمتی از طبیعت می‌دانستند . پدر، وقت و بی وقت کار می‌کرد و درختان باغ را مانند کودکان خود دوست داشت. او نسبت به امور خانه و بچه ها رفتاری معمولی داشت و مسئولیت‌ها را به مادر سپرده بود و از بابت مدیریت مهرماه دغدغه خاطری نداشت.
او زندگی در روستا را چندان با قالب زندگی‌های امروزی شهر مقایسه نمی‌کرد. در نگاه او آنچه در طبیعت بود، قالب نمی‌پذیرفت و تغییر در آن را از ضروریات نمی‌دانست و غالباً به مهرماه تأکید می‌کرد که نیازی به دقت بیش از اندازه در مورد بچه‌ها نیست. الیاس ترجیح می داد پسرانش به جای رفتن به دبیرستان، کارکردن در باغ و آبیاری و میوه چینی و بیل زدن را بیاموزند.
اردیبهشت ماه در دامنه‌های کوهستان و روستا هنوز کمی از برف و سرمای زمستان باقی مانده و آب‌ها سرد است .
مهرماه بر سر نهر، در حال آب کشیدن لباس‌هاست. دستکش‌های پلاستیکی، انگشت آسیب دیده را به سختی در خود جا داده است و موقع چلاندن لباس‌ها از دست خارج می‌شود و همراه با لباس می‌چرخد و می‌چرخد و به داخل آب می‌افتد. دست‌های مهرماه از شدت سردی آب نهر سرخ شده است.
زن همسایه از بالای پل روی نهر و لا به لای درختان، داخل خانه را نگاه می‌کند. او چند روزی است مهرماه را ندیده است. نامش را صدا می زند. امّا جوابی نمی شنود. در باز است و رسم روستا در زدن نیست. بدون دعوت وارد می‌شود. در کنار نهر، طشتی از لباس می‌بیند و روی طناب، لباس‌های شسته شده آویزان است. جلوى آب نهر مسدود و از دو طرف سرریز شده و از شیب زمین به پای درختان می‌ریزد. زن همسایه با دقت اطراف و درون خانه را نگاه می‌کند. مهرماه را نمی‌بیند. باز هم او را صدا می‌زند. ناگهان چشمش به داخل نهر می‌افتد. مانند برق گرفته‌ها در جای خود میخکوب می‌شود. لحظه‌ای بعد به خود می‌آید.
مهرماه با صورت در داخل نهر افتاده.جلوتر مى رود و بدنش را لمس می‌کند. همه نیروی خود را جمع کرده و چنگ در پس لباسش می‌اندازد و با تلاش زیاد می‌خواهد او را بیرون بکشد. مهرماه سنگین است و لباس‌ها به تنش چسبیده‌اند. دست‌های زن قدرت بیرون کشیدن او را ندارد. بارها سُر می‌خورد و در داخل نهر رها می‌شود. او دوباره سعی می‌کند وسر انجام مهرماه را به کنار نهر می‌کشاند. صدایش می‌کند امّا جوابی نمی‌شنود، به صورتش می‌زند ، سرش را روی سینه او می‌گذارد، هنوز امیدی در نگاهش دیده می شود!
فریاد می‌زند و کمک می‌طلبد. دیوانه وار به سمت در باغ می‌رود. هنوز هما در سکوت اطاق خوابیده است. پسرها از مدرسه بر نگشته‌اند…و
کمی بعــــد، خانه تا کنون چنین جمعیت انبوهی را به خود ندیده است !!! اقوام، خویشان، دوستان، همسایگان و خانواده با شیون و زاری و الیاس با سایر بزرگان فامیل، مهرماه را به سوی امامزاده روستا، زیارتگاه اهالی و آخرین مکان ملاقات زنده ها با امواتشان انتقال می‌دهند. او را پس از شستشو و تطهیر در نقطه ای در کنار محوطه امامزاده به خاک می‌سپارند .
اندوه و پریشانی فضای خانه را پر کرده است. آنچه از نظرها دور مانده، وضع و حال فرزندان مهرماه است که تا قبل از این واقعه در زیر چتر مهر و محبت و صفای مادر سبکبال و شادمان بودند و مادر چه زود آنان را ترک کرد. و حمایتش را از ان ها دریغ نمود.
مهرماه قبل از آن که خورشید عالمتاب غروب کند و جای خود را به ماه تابان بدهد، تا مبادا در باور روستاییان خللی وارد شود! به طبیعت هستی بازگشت و اندوه همسر و فرزندان و اقوام، جانسوز ترشد! وقتی زن میانسال و دستیار مادربزرگ به هنگام تولد فریدون، برای سوگواران دم گرفته بود،او
می‌گفت:
” مهرماه را که شستشو می‌دادند دیده است که منافذ روی پوستش عکس‌العمل نشان می‌دادند و تأکید داشت مهرماه وقت به خاک سپردن هنوز جان داشته و خود را ملامت می‌کرد که چگونه تا این اندازه کودن شده و آنچه را دیده به دیگران بازگو نکرده است. ”
او می‌گفت:
” اگر حتی یک بار فریاد می‌زدم و همه را متوجه می‌کردم، معجزه‌ نجات جان مهرماه اتفاق می‌افتاد. ”
سپس، های‌های گریه را از ته دل سر می‌داد.
اما آنچه گذشت، واقعیت بود . چراغ زندگی مهرماه زود خاموش شد و بعد از او … فصلی دیگر، بدون او در خانواده آغاز گردید .

شهربازی – مجید قنبری

مرداد ۱۳۹۲

جمعیت در هم می‌لول‌اند. بچه‌ها از همه شادترند و از صفی به صف دیگر می‌دوند. گوریل بزرگ و نورانی بازوهای فلزی‌اش را بلند می‌کند و تاریکی شب فریاد جمعیت را می‌بلعد. لامپ‌های رنگی بر روی ماشین‌های برقی خاموش و روشن می‌شوند. بلندگوهای ناپیدا آهنگ‌های مبتذل را با صدای بلند بر ازدحام جمعیت تف می‌کنند. آکروجت به هوا می‌رود، کشتی وایکینگ‌ها پایین می‌آید و مسافران هیجان‌زده‌اش را پیاده می‌کند. توپ‌های ماهوتی عروسک‌های مقوایی را نشانه می‌گیرند. عروسک‌ها به پشت می‌خوابند و صد امتیاز، دویست امتیاز . . .
دختر زیر لب و با اشاره به پسری که کمی دورتر ایستاده است چیزی می‌گوید. شماره تلفنی پنهان از چشمان جستجوگر ماموران سیاه‌پوشِ بی‌سیم به دست، رد و بدل می‌شود. موسیقی تند می‌کوبد. نسیم خنک آخر شب از فراز هیاهوی آدم‌ها بی‌اعتنا می‌گذرد.
دخترکی با موهای بافته‌ی طلایی به طرفم می‌دود. چشم‌های سیاهش برق می‌زند. می‌خواهد سوار ماشین برقی شود. باید برایش بلیط بخرم، می‌خرم، به دستش می‌دهم. از من دور می‌شود. با چشم دنبالش می‌کنم که می‌رود و در صف کودکان همه مو طلایی، گم می‌شود. دورتادور محوطه‌ی ماشین برقی با تور فلزی محصور شده است. صورتم لوزی لوزی می‌شود. انگشت‌هایم در سوراخ‌های توری گیر می‌کنند و نگاهم بر اتومبیل‌های برقیِ رنگارنگ.
عده‌ای پیاده می‌شوند. عده‌ای سوار می‌شوند. بی‌هدف می‌چرخند، با هم تصادف می‌کنند. مثل خیابان‌های خاکستری شهر.
دخترک هفت ساله‌ام وارد پیست می‌شود. اتومبیل سرخی را انتخاب می‌کند و سوار می‌شود. پنجه‌هایم را به سختی از حصار فلزی جدا می‌کنم و برایش دست تکان می‌دهم. گاز می‌دهد و به آن سوی پیست می‌رود. گاز می‌دهد و به راست می‌پیچد و باز از من دورتر می‌شود. در انتهای پیست از توری فلزی رد می‌شود. دخترم و اتومبیل‌اش لوزی لوزی می‌شوند.
زن جوان سیاه‌پوشی کنارم ایستاده است. نگاهش می‌کنم. روپوش سیاه و کوتاهش چسب تنش است و برجستگی‌های بدنش را به تماشا می‌گذرد. به اطرافم نگاه می‌کنم. همه‌ زنان و دختران مثل هم در روپوش‌های تنگ و کوتاه و تیره در میان پسرانی عضلانی می‌لولند.
سیاهی کنارم با حسرت می‌گوید: کاش ما هم می‌توانستیم سوار شویم.
به پسرکی نگاه می‌کنم که هرچه فرمان را می‌پیچد اتومبیل حرکت نمی‌کند. گیر کرده است. آرام می‌گویم: فکر نمی‌کنم منعی وجود داشته باشد. می‌توانید سوار شوید.
سیاهی کنارم جواب می‌دهد: منظورم این نبود. می‌خواستم بگم که کاش می‌شد ما هم همان‌طور شاد باشیم.
و پستان‌های درشت و گرفتارش برای لحظه‌ای انگار باد می‌کند و خالی می‌شود. چیزی نمانده است که دگمه‌ها‌ی مانتویش از هم بدرد.
سایه‌ی سیاه بی‌سیم به دستی از پشت سرمان تند می‌گذارد. ما مشکوکیم. برای آن‌ها همه مشکوکند. سیم بلند ماشین‌های برقی جرقه می‌زند. دورتر بستنی قیفی بزرگی دور خود می‌چرخد. سرم گیج می‌رود. از درون سفینه‌ی پرنده فریاد دختران و پسران در خالی کهکشان اطراف‌شان پرتاب می‌شود. سفینه‌ی دیگری متوقف شده است و کارگران باقی‌مانده‌‌ی استفراغ را از روی صندلی‌ها می‌شویند. دخترانی که از کنارم رد می‌شوند بوی ترشیده‌گی می‌دهند. دختری روی حصار آهنیِ گاو وحشی خم شده است و بلند می‌خندد. پسری دست در گردن گاو به شدت بالا و پایین می‌شود، و جلو و عقب می‌رود. پسر دیگری از پشت به دخترِ خم شده روی نرده فشار می‌دهد.
سایه، دست سردش را روی دستم که دوباره به توری فلزی چنگ زده، می‌گذارد و به آرامی آن را از توری جدا می‌کند. از محوطه‌ی بازی بچه‌ها جدا می‌شوم. سرگردان دور می‌شوم. به دخترکم فکر می‌کنم.
همسرم می‌گوید: دیگه بسه بیا بریم. و راه می‌افتد.
می‌گویم: اما دخترمون؟!
ـ عزیزم، یادت رفته؟ ما دختر نداریم.
ـ پس اینجا چی‌کار می‌کنیم؟
ـ اینجاییم چون تو دوست داری بازی کردن بچه‌ها رو تماشا کنی. حالا دیگه بیا بریم.
ـ پس دخترمون چی‌می‌شه؟
ـ گفتم که، ما بچه نداریم.
دست پیرش سرد است. سرما دستم را می‌گیرد و دنبال خود می‌کشد. من می‌لرزم. باز وحشت کرده‌ام: اگر دستم را رها کند؟ گم می‌شوم مثل دخترکِ لوزی لوزی.

یک متل کوتاه – شاهینی که پرواز نمی کرد

مرداد ۱۳۹۲

پادشاهی دو شاهین کوچک به عنوان هدیه دریافت کرد. آنها را به مربی پرندگان دربار سپرد تا برای استفاده در مراسم شکار تربیت کند.
یک ماه بعد، مربی نزد پادشاه آمد و گفت که یکی از شاهین‌ها تربیت شده و آماده شکار است اما نمی‌داند چه اتفاقی برای آن یکی افتاده و از همان روز اول که آن را روی شاخه‌ای قرار داده تکان نخورده است.

این موضوع کنجکاوی پادشاه را برانگیخت و دستور داد تا پزشکان و مشاوران دربار، کاری کنند که شاهین پرواز کند. اما هیچکدام نتوانستند.روز بعد پادشاه دستور داد تا به همه مردم اعلام کنند که هر کس بتواند شاهین را به پرواز درآورد …
پاداش خوبی از پادشاه دریافت خواهد کرد.
صبح روز بعد پادشاه دید که شاهین دوم نیز با چالاکی تمام در باغ در حال پرواز است.پادشاه دستور داد تا معجزه‌گر شاهین را نزد او بیاورند.
درباریان کشاورزی متواضع را نزد شاه آوردند و گفتند اوست که شاهین را به پرواز درآورد.
پادشاه پرسید: «تو شاهین را به پرواز درآوردی؟ چگونه این کار را کردی؟ شاید جادوگر هستی؟

کشاورز گفت:
سرورم، کار ساده‌ای بود، من فقط شاخه‌ای راکه شاهین روی آن نشسته بود بریدم. شاهین فهمید که بال دارد و شروع به پرواز کرد.

رویا یی شبیه شعر – محمود کویر

مرداد ۱۳۹۲

خواب دیدم
چوپان کلماتم
کلماتی همه آهو
همه ابر
همه پروانه و باد
مادیان هایی زرد
بیشه باید امشب
آبستن شعری باشد

شیر است این که میمیرد -پرویز صفریان

مرداد ۱۳۹۲

من از کدام قبیله ام
سرزمین من کجاست؟
با چه زبانی حرف میزنم
آن سان غریب
که هیچ کس نمی داند
شکسته است … خورشید
این پرده ایست آویخته؟
یا ظلمت است
گسترده تا افق
من از کجای زمین می آیم ؟
با چه زبانی حرف میزنم ؟
آنسان غریب که هیچ کس نمیداند
شیر است این که میمیرد
گفتم سفر کنم
به کوچه های کودکی ام
به آفتاب داغ جنوب
به روزهای گرفته و شرجی
به کوچه های خلوت خاکی
به کوچه های کودکی ام …. کوچه های نجیب …
گفتم سفر کنم
به کوچه های بریم
به دکل های شمع وار کمپانی
به بوی شرکت نفت
به بوی کودکی ام
گفتم سفر کنم
شاید هنوز هم
سر لین
(( جاسم و عبدو ))
شاید جمال و اکبر و مندو
در انتظار من باشند
گفتم سفر کنم
و سفر کردم ….
به کوچه باغ های بهمنشیر
و جالی های خاطره انگیز
و در بادهای سرخ جنوب
دیدم هنوز هم پدرم
سینه در سینه ی باد
با آن دوچرخه ی قرمز
که گویی جاودانه می آمد
دیدم که مادرم
لاغر و کوچک
با سبد های خارک و دیری
چه خوش دلانه میآمد
و من
گویی که روز های نخست دبستان بود
با آن مداد و دفتر نو
و کفش های گشاد
بیزار ………………………….
از هرچه روباه بود و کژدم
از هرچه خروس و آواز نا هنگام
در انتظار او بود
مادرم آمد
چه بوی خوبی داشت
باز هم …. با همان چادر سفید و خال های سیاه
دیگر اما در من
شور پریدن به سوی سبد نبود
نه سبد بود و نه خرما بود
شکوه بود و شکایت بود
سوگوار شکستن بود
سوگواری مردن شیر
چه شکوه ها کردم
چه گریه ها کردم
گفتم به مادرم
من از کدام قبیله ام
سرزمین من کجاست؟؟
شیر است این که میمیرد ….
تنها گریست …
بر من گریست …
بر ما ….
پدر اما …
هنوز در خم راه
سینه در سینه ی باد های سرخ جنوب
جاودانه می آمد
چه کوچه های درازی
چه کوچه باغ های درازی
صدا صدای نعره ی شیر است ….
کسی نمیداند

من ایرانم – بیژن باران

مرداد ۱۳۹۲

من ایران ام.
با شانه های ستبر البرز و زاگروس
سینه ی وسیع فلات
پارچ پرآب خزر
دامن خیس خلیج فارس
در کاروان ازل تا ابد

نیاز دارم به:
گندمزار کردستان
آرامش روان کارون
شب و روز گیلاس مشهد و اصفهان
نخلهای غرور بلوچ
پهنه ی پر پلیکان آبهای زابل
سواد سبز ساحل مازندران
خواهران ابدی،  سهند و سبلان
چشمه های لرستان
کویر داغ لوت و مرکزی
هندسه  ی هوشمند گلیم و سفال
بادگیرهای کهن یزد
یال سفید دماوند

دستان زحمت کهکیلویه
پاهای استوار سواران و ستوران هزاره های دور
پایکوبی در پاوه
دست افشانی در سرخس
خنیاگران انزلی
سازندگان گلبوته های کهن
بر باغ پر بوته ی قالی
از تبریز، هریس، نایین، کاشان
باغهای نخل و لیموی بم
یالهای سفید همدان
دره های سبز همیشه جاری
یاسهای معطر شیراز
ناظران حاضز تاریخ: سی و سه پل زاینده رود
ستونهای کرور غرور شیراز
سنگ نگاره های بیستون
قلاع دفاع الموت
ستیغ شجاعت بابک
شعار عدالت سرخ مزدک

من ایران ام.
گاتهای سپیده تمدن
کوزه های شهر سوخته
جام طلای مارلیک
آتشکده های سه گانه کاریان، ارومیه، نیشابور
گنبدهای کاشی فیروزه فلات
چشمه های پرآب فین و گلستان محلات

من ایران ام.
زادگاه کودکان باهوش و فرز
بر گستره فلات باستانی پر چین
در کنار کار دستان سبد بافان آینده
عشق، علم، عرفان
با شوکت گذشته
کار امروز
امید به فردای آباد و شکوفان

من ایران ام.
از هزاره های دور آمده ام.
من می مانم.

خسته‌اش کرده‌ام….و…من عاشق‌ترین امیرِ اقلیمِ آب و آینه‌ام. -دو سروده از سید علی صالحی

مرداد ۱۳۹۲


گاهی دلم می‌خواهد بگذارم بروم،
بی هرچه آشنا،
گوشه‌یِ دوری گمنام،
حوالی جایی بی اسم.
گاهی واقعا خیال می‌کنم روی دستِ خداوند مانده‌ام،
خسته‌اش کرده‌ام

****

من عاشق‌ترین امیرِ اقلیمِ آب و آینه‌ام

اگر بشود که باز
باد بیاید و بوی پیراهنِ ترا به یادم بیاورد،
به خدا از تختِ ستاره و تاجِ ترانه خواهم گذشت
درِ بی‌کلیدِ زندانِ گریه را خواهم گشود
حواسِ همه‌ی کلمات را
از دستورِ بی‌دلیل اسم و استعاره آزاد خواهم کرد
بعد هم حکومتِ دیر‌سال دریا را
به تشنه‌ترین مرغانِ بی‌اردی‌بهشت خواهم بخشید
من عاشق‌ترین امیرِ اقلیمِ آب و آینه‌ام.

اگر بشود باد بیاید و باز
بوی خیسِ گیسوی ترا
به یادم بیاورد
به خدا به جای غمگین‌ترین مادرانِ بی‌خواب و خسته
خواهم گریست
مسافرانِ بی‌مزارِ زمین را
از آرامگاه آسمان آواز خواهم داد
پیراهنِ شبِ نپوشیده را
به خبرچینِ مجبورِ نان و گریه خواهم بخشید
و رو به گرسنگانِ بی‌رویا
نامه‌ای روشن از نمازِ نور و عطر عدالت خواهم نوشت،
که تشنه‌ترین مرغانِ بی‌اردی‌بهشت
خوابِ آب دیده و دعای دریا شنیده‌اند.

این پایانِ مویه‌های مادران ماست
به خدا او در باد خواهد آمد …

درین محاکمه تفهیم اتهامم کن – علیرضا بدیع

مرداد ۱۳۹۲

درین محاکمه تفهیم اتهامم کن
سپس به بوسه ی کارآمدی تمامم کن

اگرچه تیغ زمانه نکرد آرامم،
تو با سیاست ابروی خویش رامم کن

به اشتیاق تو جمعیتی ست در دل من
بگیر تنگ در آغوش و قتل عامم کن

شهید نیستم اما تو کوچه ی خود را
به پاس این همه سرگشتگی به نامم کن

شراب کهنه چرا؟ خون تازه آوردم…
اگر که باب دلت نیستم حرامم کن

لبم به جان نرسید و رسید جان به لبم
تو مرحمت کن و با بوسه ای تمامم کن

عشق کاغذی – مجید قنبری

مرداد ۱۳۹۲

ریسمان گسست و
رویاهای کودکانه من
در دل جاده خاکی آسمان
با بادبادک عشق کاغذی‌ام
دور و گم شد .

فانوس‌های خاموش
یک به یک
به جانب دستان پیر و خسته‌ام
باز می‌گردند
ولی آن دورها
چشمان زخمی‌ام هنوز
رقص سرخوشانه‌ی گوشوارهایش را
می‌جوید

شعری از فرخی یزدی

مرداد ۱۳۹۲

هر لحظه مزن در،که در این خانه کسی نیست
بیهوده مکن ناله،که فریاد رسی نیست
شهری که شه و شحنه و شیخش همه مستند
شاهد شکند شیشه که بیم عسسی نیست
آزادی اگر می طلبی،غرقه به خون باش
کاین گلبن نو خاسته بی خار و خسی نیست
دهقان دهد از زحمت ما یک نفس اما
آنروز که دیگر ز حیاتش نفسی نیست
با بودن مجلس بود آزادی ما محو
چون مرغ که پابسته ولی در قفسی نیست
گر موجد گندم بود از چیست که زارع
از نان جوین سیر به قدر عدسی نیست
هر سر به هوای سر و سامانی ما را
در دل بجز آزادی ایران هوسی نیست
تازند و برند اهل جهان گوی تمدن
ای فارس مگر فارس ما را فرسی نیست
در راه طلب فرخی ار خسته نگردید
دانست که تا منزل مقصود بسی نیست

غزلی از سیمین بهبهانی – به انتخاب دکتر بیژن باران

مرداد ۱۳۹۲


مرا هزارامید هست  و هر هزار توئی
شروع  شادی  و  پایان  انتظار  تویی

بهارها که ز عمرم گذشت و بی‌تو گذشت
چه بود غیر خزان‌ها اگر بهار تویی

دلم ز هرچه به غیر از تو بود خالی ماند
در این سرا تو بمان ای که ماندگار تویی

شهاب زودگذر لحظه‌های بوالهوسی است
ستاره‌ای که بخندد به شام تار تویی

جهانیان همه گر تشنگان خون من‌اند
چه باک زان‌همه دشمن چو دوست‌دار تویی

دلم صراحی لبریز آرزومندی‌ست
مرا هزار امید است و هر هزار تویی

ترس … ا- مرتضا کیوان هاشمی

مرداد ۱۳۹۲

من از شب ها ی تاریک و بدون ماه می ترسم
نه از شیر و پلنگ، از این همه روباه می ترسم
.
مرا از جنگ رو در روی در میدان هراسی نیست
ولی از دوستان آب زیر کاه می ترسم
.
من از صد دشمن دانای لامذهب نمی ترسم
ولی از زاهد بی عقل نا آگاه می ترسم
.
پی گم گشته ام در چاه نادانی نمی گردم
اصولن من نمی دانم چرا از چاه می ترسم
.
اگرچه راه دشوار است و مقصد ناپدید اما
نه از سختی ره، از سستی همراه می ترسم
.
من از تهدیدهای ضمنی ظالم نمی ترسم
من از نفرین یک مظلوم، از یک آه می ترسم

من از عمامه و تسبیح و تاج و مسند شاهی
اگر افتد به دست آدم خودخواه می ترسم
.
مرا از داریوش و کوروش و این جمله باکی نیست
من از قداره بندان مرید شاه می ترسم
.
نمی ترسم ز درگاه خدای مهربان، اما
ز برخی از طرفداران این درگاه می ترسم
.
خدایا من! نمی دانم چرا از تو نمی ترسم،
ولی از این برادرهای حزب الله می ترسم
.
چو ” کیوان” بر مدار خویش می گردم،ولی گاهی
از این سنگ شهاب ابله و گمراه می ترسم

نگاه دکتر محمود کویر به رمان شام با کارولین

مرداد ۱۳۹۲

با کارولین شام بخوریم
محمود کویر
نام کتاب: شام با کارولین
نویسنده: محمود صفریان
ناشر:گذرگاه. تورنتو. ۲۰۱۳
دکتر محمود صفریان نویسنده¬ای پرکار و روزنامه نگاری پرتلاش است و این را نوشتم زیرا در کتاب تازه اش او همچنان نویسنده و روزنامه نگار است و این دو دلبستگی او در کارش نیک پیداست.
رمان شام با کارولین در ۸۲ صفحه و کار ارجمند دکتر محمود صفریان است. رمانی کوتاه و همه چیز در نهایت ایجاز.
روی جلد کتاب یکی از تابلوهای نقاشی گلاره صفریان قرار داده شده است.
کتاب ۷ فصل دارد که با فصل شام با کارولین آغاز و با فرجام پایان می گیرد.
از “ شام با کارولین ” تا ” فرجام ” همراه است با فراز و فرودهایی که خواننده را با خود می برد و او را در ماجرا شریک یا شاهد می گیرد.

ماجرای رمان شام با کارولین، در خارج از کشور رخداده است و در شاخه ی ادبیات تبعیدی قرار می گیرد. همه ی افراد اصلی این داستان خارجی هستند و تنها ایرانی که یکی از شخصیت های اصلی هم هست، ایرانی مقیم خارج است. زبان و فرهنگ و قهرمانان داستان همه بر روی هم نشان دهنده ی تبعیدی بودن اثر و هنرمند است.

رمان شام با کارولین، بدانگونه که نویسنده در ” آشنایی با امیر ” نوشته است، ماجرایی است که برایش تعریف شده است. مانند برخی دیگر از کارهای صفریان. اما به هر روی کاری است پرکشش با شخصیت هایی زنده و آشنا. ما این آشنایی را می پذیریم و داستان را می گذاریم اینگونه آغاز شود. آغازی است زیبا. دو آشنایی:
آشنایی نویسنده با امیر. آشنایی امیر با کارولین.
داستان با یک آشنایی در غربت آغاز می شود و کارولین تنها و غریب می کوشد با تنها و غریب دیگری از ” جان ” سخن بگوید و رازی را بر ما آشکار دارد. رازی که زندگی است و هنر است.
او سر مهماندار هواپیما بوده و حالا به دنبال پشت وپناهی می گردد. از آسمان پای بر زمین نهاده و بین ما آمده تا او نیز به نوبه¬ی خود داستانش را برایمان روایت کند.
” امیر ” گزارشگر آن راز است و در یکی از دانشگاه ها استاد زبان فارسی است. روشنفکری است غریب:

” امیر را قبلن نمی شناختم، روزی که در کتابخانه دانشگاه مطلبی را جستجو می کردم، برای اولین بار دیدمش، با آنکه نمی دانستم ایرانی است علاقمند شدم که با او آشنا شوم، آرام و جدی بنظر می رسید.
و چنین شروع شد….”

و ما با امیر از دریچه نگاه کارولین چنین آشنا می شویم:

” من این چند ماهه که مشتری های زیادی را زیر نظر داشتم، تو تنها کسی بودی که توی این سروصدا کتاب می خواندی، و گاه چیزهائی هم می نوشتی، بخصوص که می دیدم از راست به چپ قلم را میرانی. گوشه هائی را که می نشستی، نوع غذائی را که سفارش میدادی، کتاب جیبی که همیشه همراه داشتی، همه اش برایم جالب بود. گاه آنقدر به کارهای تو توجه می کردم، که یکی دو بار پدرم مانع شد، و گفت:
مشتری آزرده می شود.
خیلی دلم می خواست، فرصتی پیش بیاید تا با تو صحبت کنم، و امشب جورشد . قبل از اینکه حرفی بزنی، خواهش میکنم اجازه بدهی که امشب مهمان من باشی، و حتا اجازه بدهی نوع غذا را هم من سفارش بدهم. ”
و آنگاه دو قهرمان داستان چون آینه برابر هم می نشینند و یکی از بخش های زیبای داستان را رقم می زنند:

” … با آن چشمان زیبا مرا چه رنگی! می دید؟… مشکوک بودم، به بازی گرفته شده ام، یا تصادفن، بلیطم شماره هایش جوردرآمده است؟
” از این همه آدم چرا من؟ ”
نگاهش را مات و بی حالت به صورتم دوخت و با تعجب گفت:
” چرا تو؟ نمی دانم منظورت چیست؟ مگر کاری کرده ام؟ ”

رمان مانند همه ی کارهای صفریان زبانی ساده و روان و کوتاه دارد. بی جا و زیاد نمی گوید و آدم را با خودش به هرسو که بخواهد می کشاند و این راز دیگری از این کتاب است.
ساختار رمان نیز با زبانش همراه است. ساده و روان و به هم پیوسته است. در باره زبان داستان، خودش در جایی می نویسد:
” من ساده نگاری را روان نویسی می دانم.
این تقسیم بندی را نیز قبول ندارم که:
” ساده نگاری ” سر سپردگی است، و پیچیده نویسی، ” زبان محور ” است ”
قبول ندارم، چون آن را من درآوردی شاعرانی می دانم که احتمالن نمی توانند روان و قابل فهم و زیبا و بخصوص دلنشین شعر بگویند و نا گزیر خود را در پس این تقسیم بندی پنهان می کنند.”
و با پایان گرفتن داستان: ( پرونده زندگی امیر بسته شد.)
و حالا ما نیز با نویسنده، داستانی را به پایان برده ایم که چنین فرجام یافته است:
” این است کتابی که همه اش را امیر برایم تعریف کرده است.”

شام با کارولین کاری زیبا و ارجمند از محمود صفریان است. برای این نویسنده¬ی نازنین و کوشا آرزوی بهروزی دارم.

نگاهی کوتاه به نمایشنامه‌ی “راستان” نوشته‌ی آلبرکامو از: م.دلاشوب – مترجم: سپیده نوروزی

مرداد ۱۳۹۲

* «عظمت اعتقاد بسته به تردیدهایی است که ایجاد می‌کند.» [ آلبرکامو ]

نمایشنامه‌ی «راستان» یک اثر تیپیکال اگزیستانسیالیستی است. هرچند که کامو هیچ‌گاه خود را یک اگزیستانسیالیست نمی‌دانست. ولی بن‌مایه‌های فلسفه اصالت وجود از قبیل مرگ، زندگی، عشق و جایگاه ارزشیِ هرکدام، و ارتباطشان با یکدیگر، و مقوله‌ی جبر و اختیار و دشواری انتخاب یا به‌ قولی «فاجعه‌ی انتخاب» به‌مثابه منشا رنج آدمی، همه و همه در این نمایش حضوری برجسته دارند.

نمایشنامه‌ی «راستان» ماجرای گروهی از اعضای حزب سوسیالیست‌های انقلابی روسیه است که قصد دارند دوک اعظم را ترور کنند. سه شخصیت اصلی نمایشنامه عبارتند از: ایوان کالیایف (یانک) که وظیفه‌ی اصلی یعنی پرتاب بمب به طرف کالسکه‌ی دوک اعظم را به عهده دارد. استپان فدوروف که به تازه‌گی از زندانِ محکومان به اعمال شاقه گریخته و به گروه ملحق شده است و دورا دولبوف.
حزب سوسیال رولوسیونر یا همان سوسیالیست‌های انقلابی که گروه فوق وابسته به آنند، حزبی خرده‌بورژوایی بود که در اواخر سال ۱۹۰۱ تاسیس شد. آن‌ها معتقد به ترور فردی و سوء‌قصد بودند که همین امر آن‌ها را از مارکسیست‌ها دور می‌کرد. این حزب تمام خصوصیات انقلابی‌گریِ خرده بورژوایی و نیمه‌آنارشیستی را دارا بود. همان‌طور که لنین می‌گوید، در شرایط سرمایه‌داری، خرده بورژوازی از اقشار تحت ستم بوده که دائما زندگی‌شان با شدت و سرعت فوق‌العاده‌ای رو به وخامت می‌گراید. به همین دلیل پتانسیل انقلابی‌گری در آن‌ها وجود دارد ولی از طرفی به دلیل پایگاه متزلزل و جایگاه طبقاتی‌شان نمی‌توانند از خود متانت و انضباط و تشکل و شکیباییِ کارگران را بروز دهند. به همین دلیل به آسانی به افراط‌گرایی کشیده می‌شوند.
استپان که بیش‌تر به یک روبات می‌ماند تا یک انسانِ انقلابی، فلسفه‌ی خود را چنین فرمول‌بندی می‌کند:
«تا روزی که حتی یک اسیر روی زمین باشد، آزادی زندان است».
وی معتقد به انضباطی مکانیکی و پیروی کورکورانه از حزب و رهبر است، بدون هیچ دل‌بسته‌گی به آزادی و یا عدالت!
استپان سرشار از کینه و نفرت، و عاجز از دوست داشتن، به نظر می‌رسد تمامی ارتباط خود با زنده‌گی و زنده‌گان را از دست داده است: «چند بمب برای به هوا فرستادن مسکو لازم است؟»
از نظر استپان اگر سازمان دستور دهد هرکاری مجاز است. آن روزی که
«تصمیم بگیریم بچه‌ها را فراموش کنیم، حاکم بر دنیا خواهیم بود و انقلاب پیروز خواهد شد.»
یا به عبارتی به شکل دشمنان خود درخواهیم آمد. اما دورا که هنوز از توانایی دوست داشتن برخوردار است در جواب استپان می‌گوید:
«و در چنین روزی، انقلاب منفورِ عالم خواهد بود.»
به نظر می‌رسد آن چه مایه نجات دورا از درغلطیدن به ورطه‌ی افراطی و مکانیستی سازمانی بوده است، عشق باشد. عشقی انسانی و زمینی به یانک. به همین دلیل است که هنوز می‌تواند بگوید:
«انسان، انسان است. دوک اعظم شاید چشمان مهربانی داشته باشد.»
اما یانک که در ابتدا و در پرده‌ی نخستِ نمایش هنوز در بزنگاهِ انتخاب قرار نگرفته است، احساس خوشبختی می‌کند، به خود اطمینان دارد و از نلرزیدنِ دست‌هایش مطمئن است.
شرایط زندگیِ این انقلابیون حرفه‌ای به گونه‌ای است که ارتباط آن‌ها را با مردمی که ادعای مبارزه برای‌ آزادی‌شان دارند، به کلی قطع کرده است. رابطه‌ی یانک و برخورد او با زندانی/جلاد (فوکا) و دیالوگ برقرار شده بین آن‌ دو کاملا بیگانه‌گی او را با مردم واقعی نشان می‌دهد و به روشنی آشکار می‌سازد که تصویر آرمانی وخیالیِ «یانک»ها از توده‌ها تا چه اندازه از واقعیت دور است. دورا می‌پرسد: «ما دور از مردم زندگی می‌کنیم، در اتاق‌های در بسته غرق در افکار خودمان . . . آیا مردم ما را دوست دارند؟ آیا مردم می‌دانند که ما عاشق آن‌ها هستیم؟»
کامو زمانی درباره‌ی قهرمانِ کتابِ «نان وشراب» نوشت: «قهرمان داستان با وارد شدن در زندگی ابتدایی دهقان‌های ایتالیا از خود می‌پرسد که آن صورتِ عقیدتی که وی به عشق خود نسبت به این مردم داده، آیا او را از آنان دور نکرده است؟»
آلبر کامو خود درباره‌ی نمایشنامه‌ی راستان نوشته است که در آن سعی داشته آدم‌های نمایش در نیرو و عقل دارای قدرتی یکسان باشند و از این نظر تعادلی میان شخصیت‌های نمایش وجود داشته باشد. ولی بلافاصله تاکید می‌کند که «خطاست اگر نتیجه گرفته شود . . . که در قبال مسئله‌ی طرح شده، معتقد به ترک عمل هستم. من، کالیایف و دورا دو تن از قهرمانان نمایشنامه‌ام را تحسین می‌کنم.»
پس کامو اعتقادی به حفظ «دست‌های نیالوده» آن هم با دوری جستن از عمل نداشت. دغدغه‌ی کامو آزادی و عدالت است و پیداکردن روشی برای ایجاد تعادل میان آن‌ها. کامو می‌نویسد: «تاریخ می‌گوید که میان پیروزی عدالت یا حاکمیت آزادی یکی را انتخاب باید کرد.» و یا «مسئله عبارت است از آشتی دادن عدالت و آزادی»
کامو که شدیدا تحت تاثیر اوضاع روسیه و استبداد استالینی بود، برای گشودن این گره کور اعلام می‌کند: «فکر ما این است که باید عدالت را در امور اقتصادی و آزادی را در امور سیاسی حکم‌فرما کرد.»
«آیا برای رسیدن به هدف توسل به هر وسیله‌ای مجاز است؟» این یکی دیگر از پرسش‌های بنیادین نمایشنامه است. در مورد توجیه وسیله توسط هدف کامو می‌گوید: «ما هیچ‌گونه تمایلی به جهان خشونت و جنجال که در آن بهترین انسان‌ها در جنگی نومیدانه از پای درمی‌آیند، نداریم. ولی چون دعوا آغاز شده است باید آن را به پایان رساند.»
متاسفانه کامو نه تنها مارکسیست نبود بلکه شدیدا ضدمارکسیسم هم بود. و می‌بینیم که با این مسئله برخورد درستی ندارد. او وارد این مقوله می‌شود که چه کسی آغاز کننده‌ی خشونت است و این هرگز تکیه‌گاه مطمئنی برای یک تحلیل درست نیست. کامو نمی‌تواند دیالکتیک وسیله و هدف را درک کند. آیا چون به هرحال خشونت وجود دارد، پس «دولت انقلابی» هم باید از آن بهره‌ ببرد؟ آیا بدین ترتیب نمی‌توان تمامی اعمال و جنایات استالین را نیز به نوعی توجیه کرد؟ آیا می‌شود با روابطی غیرانسانی جاده‌ی منتهی به جامعه‌ای انسانی را هموارکرد؟ مطمئنا پاسخ منفی خواهد بود. مارکس می‌نویسد: «انسان برای انسان والاترین ذات است»
بنابراین هیچ هدفی نمی‌تواند اعمال غیرانسانی را توجیه کند. جدا کردن مکانیستی هدف از وسیله به هیچ‌وجه مارکسیستی نیست. استفاده و کاربرد وسایل، عینِ هدف است. هدف در جایی از پیش حاضر و آماده نیست تا ما با چنگ‌اندازی به هر وسیله‌ای خود را به آن برسانیم. هدفِ انسانی در حین مبارزه و کاربرد وسایل است که ساخته می‌شود و شکل می‌گیرد. هدف بسته به راهی که به آن می‌رسیم، معنایش تغییر می‌کند.
مسئله‌ی دیگر مقوله‌ی حق انتخاب و تردید است. یانک در نخستین اقدام برای پرتاب بمب به کالسکه‌ی دوک اعظم، با دیدن برادرزاده‌های کوچک دوک اعظم دچار تردید می‌شود و فرصت پرتاب بمب از دست می‌رود.
«تردید» به عنوان عامل آفریننده‌ی اضطراب و دلهره از دیگر دغدغه‌های اگزیستانسیالیستی کامو است. تردید «البته نه در ایمان انقلابی، بلکه در شیوه‌ی ابراز آن».
به عقیده‌ی کامو «یک انقلابیِ حقیقی همیشه گرفتار تناقض و تردید است» و «عظمت اعتقاد بسته به [همین] تردیدهایی است که ایجاد می‌کند.»
تنها آن چه که باید در انتها به یاد داشت، این است که تنها مبارزان انقلابی، آن‌ها که در متن عمل انقلابی قرار دارند می‌توانند و حق دارند نسبت به انتخابِ «یانک»ها داوری کنند. باید در مهلکه بود و مجبور به انتخاب و اتخاذ موضع خاص شد تا بتوان درباره‌ی انتخاب‌های دیگران داوری کرد. مجازات یا تبرئه‌ی همکاران دشمن تنها حق مبارزان انقلابی است. هر داور بی‌طرف درباره‌ی این تصمیم‌ها فاقدصلاحیت است.

از یک ئی میل، نظری بسیار کوتاه – برهان ناظمی

مرداد ۱۳۹۲

نوشته ای را با عنوان ” تاثیر لحظه ها ” سال ها پبش خوانده ام که بسیار خواندنی و توجه کردنی بود، و مثال های زیادی را در مورد تاثیر یا توجه به لحظه ها را شاهد آورده بود. بیشتر آنها را در خاطر دارم…و حالا :
اگر ” امیر” دررمان ” شام با کارولین ” فقط یک لحظه دیر تر یا زود تر به آنجا که رسید، نمی رسید…این رمان پایان دیگری می یافت. مجموعه این ” اگر ” ها ، یا ” این لحظه ها ” تاثیر شگرفی در رخداد ها دارد، و گاه باعث تغییراتی بنیانی می شود. منظورم در تمامی سطوح زندگی است.
و در این کتاب که نثری شعر گونه دارد، و خواننده را سوار بر امواج خود، به دنبال می کشد، نشان داده می شود که تاثیر فقط یک لحظه، که جوری دیگر رقم می خورد آدم را از سواری بر امواج می اندازد و برجای میخکوب می کند.
آنچه که رقم می خورد در واقع از قبل چنین قراری بوده است. دارم از سر نوشت که ناگزیر است صحبت می کنم.
این سرنوشت محتوم امیر و کارولین بوده است، کاریش هم نمی شد کرد. هرچند از قبل معلوم هم نبود که بتوان کاریش کرد.
با همه ی این ها رمانی است بی زیاد گوئی و در نهایت ایجاز و زنجیره جملاتی پذیرا و روندی خواندنی.
با توجه با این حقیقت که دیگر زمان خواندن رمان های قطور سر آمده است، چرا که نه دیگر چنان وقتی هست و نه چنان حوصله ای. رمان های قطور برای گذران روز های خسته کننده خوابیدن بر تخت بیمارستان و یا در سلول های زندان محکومین خوب است.
رمان هشتاد صفحه ای شام با کارولین مثل یک موج آرام است که قایق زندگی را نوسانی خواستنی می دهد. من از خواندنش پشیمان نیستم. برایم حالت ورق زدن یک آلبوم عکس چند صفحه ای را داشت، در حدی که توانست وادارم کند این چند سطر را بنویسم.

ایوان تورگنیف – محمود صفریان

مرداد ۱۳۹۲

ایوان تورگنیف

Ivan Turgenev

۱۸۱۸ -۱۸۸۳


نویسنده ای که چون پاره ای از نویسندگان دیگر کارش را با شاعری شروع کرد. اصلن از نژاد تاتار بود و

تحصیلاتش را در رشته فلسفه در دانشگاه های مسکو و سنت پطرزبورگ به پایان برد.

او با نوشتن کتاب ” طرحهای یک شکارچی ” و انتشار آن در سال ۱۸۵۲ به شهرت رسید. در سال ۱۸۵۳ و پس از مرگ گوگول شرح حال او را نوشت که به مذاق حکومت خوش نیامد و به ” اسپاسکو ” تبعید شد، و در همین جا بود که بسیاری از کتاب هایش را نوشت:

” رودن ” ۱۸۵۶

” خانه نجبا” ۱۸۵۹

” شب عید ” ۱۸۶۰

” پدران و پسران ” ۱۸۶۲

او نیز چون چخوف مدتی را در شهر بادن بادن آلمان ( ۱۸۶۲ تا ۷۰ ۱۸) و در پاریس ( ۱۸۷۱ تا ۱۸۸۳ ) گذراند، و هر از گاهی به روسیه سر می زد. در فرانسه با ” فلوبر ” و ” زولا ” دوست شد.

” موپاسان ” و نویسنده آمریکائی ” هنری جیمز ” از او تاثیر پذیرفتند.

هر چند با ” داستایوسکی ” و ” تولستوی ” رنجشی شدید داشت، و با آن ها قطع رابطه کرده بود اما در آخرین سفرش به روسیه که بمناسبت پرده برداری از مجسمه ی ” پوشکین ” انجام شده بود دوباره با آن ها روابط صمیمانه ای بر قرار کرد.

او در حقیقت نخستین نویسنده روسی بود که از شهرتی بین المللی بر خوردار شد.

این نویسنده بزرگ در فرانسه درگذشت اما جسدش را به سنت پطرزبورگ بردند و در آنجا به خاک سپردند.


والت ویتمن – به انتخاب ِدکتر بیژن باران

مرداد ۱۳۹۲


والت ویتمن ١٨٩٢- ١٨١٩ در شعر آمریکا همواره نقطه ی تحول و گسترش شعر مدرن را به همراه می آورد. بسیاری از بزرگترین شاعران قرن بیستم آمریکا ، علی رغم تفاوت های بی شماری که در سبک و نگاه با یکدیگردارند ، هر یک به نحوی از این شاعر دوران ساز تأثیر پذیرفته اند. والت ویتمن فرزند دوم  خانواده ی پرجمعیتی بود که در هنگام چهار سالگی وی به بروکلین نیویورک نقل مکان کرده بودند. او چند سالی را به تحصیل در مدرسه ای دولتی پرداخت و در ظرف مدتی کمتر از شش سال – یعنی در حدود یازده سالگی – از ادامه ی تحصیل صرف نظر کرد. وی از همان سالهای نخستین ترک تحصیل ، خواندن را به صورت جدی دنبال می کرد و آثار نویسنده ای چون سروالتراسکات را با اشتیاق فراوان می خواند و شایان ذکر است که در همان دوره نوشتن اشعار و قطعاتی نگاشته شده در قوالب سنتی را آزموده بود. در همین دوران ، ویتمن به عنوان شاگرد چاپخانه آغاز به کار نمود و پس از آن در چاپخانه ها و دفاتر روزنامه ها و سرانجام به روزنامه نگاری پرداخت ؛ حرفه ای که تا آخرعمر با فراز و نشیب بسیاری به آن اشتغال داشت. وی در سال ١۸٣۵ به زادگاه خود لانگ آیلند (Long Island) بازگشت و درکنار تدریس در مدارس محلی برای مدتی سردبیری روزنامه ی لانگ آیلندر(Long-Islander) را به عهده گرفت – جالب توجه است که درهمین دوره وی مورد تعاند و اعتراض اولیاء دانش آموزان محلی قرار گرفت و به سبب سستی و مسامحه در امر آموزش تقبیح شد . ویتمن که هرگز در حرفه و وضعیت ثابت و مشخصی بر جای نمی ماند این شغل را رها کرد و به نیویورک بازگشت. در نیویورک وی عمدتا ً وقت خود را در کتابخانه ها می گذراند و به مطالعه ی پردامنه و کسب آشنائی در بسیاری از زمینه ها ، از ادبیات ، موسیقی و تئاتر تا ستاره شناسی ، پرداخت و نیز آشنایی عمیق تری را با هنرهای گوناگونی چون تئاتر و اپرا کسب نمود. در همین دوره بود که وی سرویراستاری مجله ی بروکلین ایگل (BrooklynEagle) را عهده دار شد و به نقد و بررسی آثار بزرگانی چون ژرز ساند ، گوته ، ملویل و امرسون پرداخت.

او در این دوره ، علاوه بر انتشار دادن اشعار و پاورقی های خود در مجلات همگانی ، پا به عرصه ی سیاست نیز گذاشت و در فعالیت های عمده ی طرفداران دموکراسی شرکت نمود. برای مثال ، وی در تالار تامانی (Tammany Hall) که از احزاب پراهمیتی بود که در زمینه های چون دموکراسی و میهن پرستی فعالیت می نمود به ارائه ی نطق های سیاسی پرداخت و همچنین به عضویت حزب “خاک آزاد” (Free-Soil Party) درآمد که عمدتا ً به مقابله با گسترش برده داری در آمریکا مشغول بود و به علت مشارکت درهمین حزب نیز شغل خود در مجله ی بروکلین ایگل را از دست داد و در واقع از این نشریه اخراج شد. در طی این سالها وی به مشاغل مختلفی همچون ساخت و ساز مسکن روی آورد و در نهایت با چشم پوشی از هر گونه تجارتی ، تمام ِ وقت و توجه خود را مبذول ادبیات و نویسندگی کرد.

در این مقطع زمانی در حدود سال ١۸۵۵ ویتمن دست به انتشار مهمترین اثر خود یعنی مجموعه ی شعر “برگهای چمن” می زند که ازلحاظ زبان و فنون شاعری با سایر آثار همدوره ی خود قابل قیاس نیست. علاوه بر مشخصات صوری ، نگاه و جهانبینی موجود در این اثر نیز به شکلی بارز منحصر به فرد و نو است. وی به ستایش از جسم انسان و حس های او مبادرت می ورزد. ویتمن بی آنکه بتواند از مساعدت های ناشری مناسب برای انتشار دادن این اثر بهره مند شود ، مجموعه اش را با سرمایه ی شخصی به طبع می رساند. در مقدمه ی تاریخی ومفصلی که در این مجموعه می گنجاند سخن از ادبیات نوین و دموکراتی می راند که به نیابت از ملتی سروده شده و آفریده ی شاعری است متمایز و توانمند با صفاتی دلیرانه که توسط شخصیتی گیرا هدایت می شود. وی با فصاحتی به یاد ماندنی در مقدمه ی این اثر ویژگی های بزرگترین شاعران را توصیف می نماید :

” جهان شناخته شده فقط یک ستاینده ی راستین دارد که در حقیقت همان بزرگترین شاعر است. وی شوری جاودانه را به کار می گیرد و وقعی نمی نهد که کدامین اقبال و کدام اتفاق ِ برآمده از بختیاری یا سیه روزی پدید می تواند آمد. وی روز به روز و ساعت به ساعت ودیعه ی دلنواز خود را می جوید. هر آنچه دیگران را وا پس می فکند و در هم می شکند از برای او همچون سوختباری است که ره پویی وی برای وصل و مسرت به عشق آمیخته را برمی افروزد. “

ویلیام آدلف بوگرو – ۳۰ نوامبر ۱۸۲۵ – ۱۹ اوگست ۱۹۰۵- به انتخاب الیسا تنگسیر

مرداد ۱۳۹۲

او در شهر ” لا روشل ” فرانسه به دنیا آمد و پس از ۸۰ سال زندگی بارور در همان شهر از دنیا رفت.
نقاشی با سبک رئالیزم و عضو آکادمی فرانسه بود. آدلف بوگرو بسیار پر کار بود و در زمان حیات موفق به خلق ۸۲۶ تابلوی ماندگار شد.
او یکی از نقاشان شهیری است که بعضی از تابلو هایش در خانه های میلیونر های جهان دیده می شود.
میانه ای با امپرسیونیست ها نداشت و همین سبب شده بود که مدتها در بی خبری نگهداشته شود، ولی بالا خره کارهای ماندگار او خورشید را از پشت ابر بیرون کشید.
یکی از کارهای زبیای او تابلوی ” بوهیمیائی ” است. در این تابلو زن جوانی با پاهای برهنه را نشان می‌دهد که بر سکویی بتنی در ساحل جنوبی رودخانه سن در نزدیکی نوتردام پاریس نشسته‌است و ویولنی روی زانوانش قرار دارد. دست راستش را روی پایش گذاشته‌است در حالی که کف دست چپش به آرامی بر روی زانویش قرار گرفته طوری که به ویولنش آسیبی نرسد. شالی سبز رنگ با گل‌هایی قرمز روی شانه‌هایش بسته‌است و لباسی خاکستری به تن دارد که تا مچ پایش کشیده شده‌است. در پس زمینه اثر، منظره‌ای از رودخانه سن به وضوح دیده می‌شود و در سمت راست دختر، درختی افرا ثبت شده‌است. این دختر، مدلی بود که توسط بوگرو برای این کار و کارهای دیگر مانند «چوپان» استخدام شد
یکی دیگر از تابلوهای زیبای بوگرو ” موج ” است که نبوغ او را در ترسیم زیبائی نشان می دهد.
با نگاه به تابلوی ” کودکان ” نیز قدرت او را در چهره نگاری در می یابیم.
او یکی از برترین هنرمندان جهان در زمان خود بود. در سال ۱۹۰۰ هنرمندان هم عصرش وی را یکی از جاودانه‌های قرن نوزدهم نامیدند که البته این نظریات با وجود جو امپرسیونیستی حاکم بسیار طعنه‌آمیز به نظر می‌رسید. ولی همانطور که اشاره کردم کارهای او مشتاقانه در سراسر دنیا با قیمت‌های بالا به ویژه توسط میلیونرهای آمریکایی خریداری می‌شدند.
در موزه ” لوور ” پاریس برای نمایاندن آثار او اتاق جدا گانه ای اختصاص داده اند.
رئالیزم ویلیام آدلف بوگرو نقاشی های او را به پسند تماشاگر امروز نیز بسیار نزدیک کرداست.
از شما دعوت می کنیم به تابلو هائی که در اینجا آورده شده نگاهی با دقت داشته باشید.

بوهیمیائی                                                                                  موج

کودکان

من هم این کتاب را خواندم – شهین افتخاری

مرداد ۱۳۹۲

فرصتی دست داد رمان ِ شام با کارولین نوشته محمود صفریان را خواندم. رمانی در حدود هشتاد صفحه، چنان گیرا و پر کشش بود که آن را یک نفس خواندم. بر این باور نبودم. بگویم که در شروع با توجه به نام کتاب انتظار نداشتم که چنین فراز و نشیبی داشته باشد .
من در رو نمائی هائی که این نویسنده در مورد دو کتابش:
” روز های آفتابی ” و ” روزی که گلابتون رفت ”
برگذار کرده بود این دو کتاب را تهیه کره و داستان های زیبایشان را خوانده بودم. این کتاب ها مجموعه ی داستان های کوتاه هستند، و خواننده در هر فرصت کمی هم که بیابد می تواند یکی از داستان ها را بخواند. وقتی در حدود ۱۰ تا ۱۵ دقیقه برای هر داستان کافی است. ومن با خواندن هر یک از داستان های این کتاب ها فرصت می یافتم پس از هر داستان مدت ها در باره اش فکر کنم.
من در هریک از این داستان های کوتاه خودم فامیلم و یا یکی از هموطنانم را می دیدم و با گوشه هائی از زندگی در گسترده خاک کشورم آشنا می شدم.
ولی در مورد کتاب شام با کارولین فکر نمی کردم که داستان یک شام بتواند برایم جالب باشد و یا کششی داشته باشد، اما شروع که کردم دیدم نمی توانم زمینش بگذارم. درست است که داستان با یک شام شروع می شود ولی بسیار فراز و نشیبی را به دنبال دارد که تحریک می شوی بدانی عاقبت کار چه می شود.
پیشنهاد می کنم اگر آن را نخوانده اید بخوانید، حتا اگر اهل مطالعه نباشید نیز این داستان را بخوانید داستانی که گمان می کنم با توجه به مقدمه ای که دارد در شهر تورونتو اتفاق افتاده است.
محمود صفریان هم زیبا می نویسد وهم روان و خواند کارهایش خواننده را راضی می کند.

معرفی یک کتاب – یاد مانده ها ، چهارمین جلد- نصرت الله نوح

مرداد ۱۳۹۲


از بزرگ علوی تا رحمان هاتفی

که به واقع خود تاریخ زنده ای است در بیان گذران بخصوص قسمتی از تاریخ سیاسی کشورمان.
بدون شک بایستی برای آگاهی بیشتر به جلد های قبلی نیز دستری پیدا کرد.
ولی همین جلد چهارم دنیائی است از خاطره همراه با سند و عکسهائی که تا کنون در جائی دیده نشده است
جا دارد در همین جا به این مرد بزرگ و تلاش خیره کننده ای که داشته است خسته نباشید و دست مریزاد بگوئیم
و از شما دعوت کنیم که مطالعه آن را بخصوص برای آگاهی بیشتر از دست ندهید.
کتاب در ۶۲۳ صفحه تتظیم شده است و برای سهولت و درک و دریافت بیشتر در آخر کتاب جدول هائی را حهت راهنمائی آورده است و امکان می دهد که برای مراجعه مکرر و یافتن موضوع مورد علاقه یاری دهنده باشد.

نمی توان منکر این واقعیت شد که ظهور حزب توده در سالهای خفقان بیست در پرورش نسل بالنده ای از روشنفکران سهمی عظیم و به واقع سازنده داشته است.
نمی توان رهروان این حزب را که با خون خود خط شهادت را بنیاد و امتداد دادند و آثاری را که در زمینه های مختلف به مردم کشورمان اهدا کردند یکجا به حساب خیانت پاره ای از رهبران آن که بی شک کاشته های استعمار بودند در لفاف پیچید و به صندوقخانه تاریخ سپرد.
در این کتاب از همه ی تلاشهائی سخن رفته است که نبودند ما هنوز در صدر مشروطه باقی مانده بودیم.
روزنامه نگاری مدرن، نشر مجلات زبده هنری و ادبی، بالندگی شعر و داستان همه و همه از برکت این حزب بوده است، هرچند افسوس با کجروی ها و حتا خیانت های رهبران خود فروخته دامن پاک و بی آلایش این حزب زحمتشان چنان الود و سیاه شده است که با آب زمزم! هم به این زودی ها شسته نخواهد شد.
و این کتایب به دور از همه ی این کجروی ها و سازش ها و خیانت ها از گهره ی پاک زبده افرادی می گوید که به واقع ملت ما وامدار تلاشهای سازنده آن ها و بنیان گذاری های نیکوی آن ها هستند.
و چنان آگانه و شیرین به نگارش در آمده است که نمی توان زمینش گذاشت.
در پشت جلد کتاب با نویسند بهتر آشنا می شویم. در آنجا آورده شده است که نامش نصرت الله نوحیان است که همه او را بجای نوحیان، نوح می شناسند. متولد ۱۳۱۰ است ” عمرش دراز باد ” و در می یابیم که خود شاعری تواناست و آثارش در بیشتر جراید معتبر قبل از رخداد ۱۳۵۷ چاپ شده است با امضای – نوح – سپند –و میغ
و متوجه می شویم که بخاطر بیان ” شعر ” به دفعات به زندان می رود. و بسیار بیشتر….

می گوید اولین شعری که از قمرالملوک وزیری ودر کودکی با صدای او شنیدم از میر زاده عشقی بود:
( هزار بار مرا مرگ به از این سختی است /// برای مردم بدبخت مرگ خوشبختی است )
و پس از مرگ او در سال ۱۳۳۸ سروده زیبائی در رثای او دارد.
در این کتاب صدها خاطره خواندنی آورده شده است. در مورد قمر کامل نوشته است و از شبی می گوید که جمع اهل حال ها در کافه ی مخروبه ای بنام کافه ” شکوفه ” با غذای ماهیچه گوسفند و ودکا و آبجوی فرد اعلا داشتند حال می کردند که در آخر شب :
( …مجری برنامه اعلام کردکه : اینک قمر الملوک وزیری خواننده بزرگ و سنت شکن ایران بر صحنه می آید.
با شنیدن این نام تنم لرزید.
یعنی این زن، همان است که ایزج ها، بهارها، شهریار ها، و میلیون ها مردم ایران آرزوی دیدن او را داشتند و به تیمور تاش ها و داور ها و بالاتر از آنها توجه نمی کرد، امشب در این کافه ی مخروبه ، برای مشتی گمنام و بینوا مانند من و ما آواز می خواند؟ )
و در آن شب برای یک لا قبا ها از میر زاده عشقی  خواند:
” …رجال ما همه دزدند و دزد بد نام است /// که دزد گردنه بد نام ، دزد پا تختی است
زنان کشور ما زنده اند و در کفن اند /// که این اصول سیه بختی از سیه رختی است “

نمی توان در مورد کتابی با بیش از ۶۰۰ صفحه و صداها عکس و خاطره های ناب و نشنیده در این مختصر گفت و نوشت. توصیه می کنم حتمن آن را تهیه کنید و بخوانید.

معجزه آمدن روحانی – مسعود ناصری

مرداد ۱۳۹۲

آمدن حسن روحانی رییس جمهور آینده ا
موجی از شور و هیجان در میان مردم ایران
به راه انداخته است.
برخی او را شیخ خوش قدم می نامند چون ایران توانست با شکست کره جنوبی
به مسابقات جام جهانی راه یابد.
گروهی او را «رابین هود » ایران خواند ه اند و بعضی ها گفته اند
که منظور از آمدن بهار در شعار احمد ی نژاد آمدن
همین حسن روحانی بوده است!
به غیر از این که قیمت دلار در ایران کمی
قابل تحمل  تر شده و شاخص بازار بورس بالا رفته،
رفقا در ایران می  گویند آمدن حسن روحانی باعث
معجزات و اتفاقات شگفتی شده است. برخی از
این معجزات و اتفاقات که به آمدن روحانی مربوط
می شود به قرار زیر هستند:
۱۰-  سرعت اینترنت بهتر شده، یعنی موقع
دانلود کردن یا پیاده کردن یک عکس کوچک
جنیفر لوپز به جای یک ساعت حالا باید فقط ۴۵
دقیقه صبر کنی!
۹ – امسال درست در روز اول تابستان هوا گرم
شد. قبلا وسط بهار گرم می شد و یا وسط تابستان
هوا بهاری می شد! حتی فصل ها هم نظم و ترتیب
پیدا کرد ه ند!
۸  – قبلا ماموران انتظامی برای غصب و توقیف
ماهواره وحشیانه وارد می شدند و حتی در ورودی
خانه را می شکستند اما الان زنگ می زنند و وقت
ملاقات می گیرند که این کار را بکنند!
۷  – از موقعی که روحانی انتخاب شده کیفیت
هوای تهران خیلی بهتر شده، حالا یا به خاطر این
است که باران بیشتر آمده و یا به خاطر این که تعداد
اتومبیل ها و موتورسیکلت های گشت ارشاد که کلی
به آلوده شدن هوا کمک می کنند کمتر شده است!
۶  – از موقعی که روحانی شیخ خوش قدم آمده
مردم کلی سکه های زمان شاه را لای بالش های
کاناپه و مبل خانه پیدا کرد ه ند!
۵  – از موقعی که روحانی آمده صف صرافی ها و
بانک ها کوتا ه تر شده. حالا یا همه معامله ها را معوق
کرد ه اند تا ببینند اوضاع دلار چه می شود و یا این که
واقعا سیستم بانکی مملکت قرار است درست شود!
۴  ا- مروز که رفتم نان سنگلک بخرم صاحب
نانوایی نگفت که بروم پشت نانوایی که یواشکی به
من سنگک خشخاشی بدهد و همان جلوی مغازه
نان را به من فروخت! دم روحانی گرم!
۳  – از زمانی که روحانی انتخاب شده هر
چه هندوانه می خرم و پاره می کنم همه اش یک
دست قرمزه!
۲  – از موقعی که روحانی آمده صورتحساب برق
ما نصف شده اما سهام شرکت برق ما دو برابر شده!
۱ – از موقع انتخاب روحانی اسید پاشی و
سنگسار علیه زنان خیلی کمتر شده و گفته اند که
انجام ای نگونه کارها به بعد از مذاکرات جدید با گروه
«پنج بعلاوه یک » موکول خواهد شد!

صدایی که با خنجر نظام خاموش شد | فریدون فرخزاد؛ خنیاگر در خون

مرداد ۱۳۹۲

فریدون فرخزاد، شاعر، شومن و فعال سیاسی ایرانی معترض به حکومت جمهوری اسلامی ایران بود که در ۱۶ مرداد ۱۳۷۱ در محل سکونتش در شهر بن آلمان بر اثر ضربات چاقو به قتل رسید. هفتصد مارک قرض بانکی، چند ماه اجاره عقب مانده و خاک سپاری غریبانه جسد سلاخی شده فرخزاد در “گوری رایگان در شهر بن”، انزوای هنرمند پرآوازه‌ای چون او را تصویر و برخورد بی رحمانه جامعه تبعیدی ایرانیان را با او نشان می‌دهد. گمانه‌های بسیاری درباره دلایل قتل فریدون فرخزاد وجود دارد. از جمله میرزا آقا عسگری (مانی) که کتاب “خنیاگر در خون” درباره فرخزاد به قلم او منتشر شده انتقادهای عیان فریدون فرخزاد از استبداد سیاسی و مذهبی حاکم بر ایران را از انگیزه‌های قاتلان می داند و تأکید می‌کند “جرمش این بود که اسرار هویدا می‌کرد.” عباس رحمتی از دوستان فریدون فرخ زاد درباره ی حواشی کشته شدن او در مطلبی تحت عنوان “فریدون فرخزاد چگونه به قتل رسید” نوشته است: “چند سال بود که فریدون تلاش می کرد، مادرش را که بسیار دوستش می داشت به آلمان بیاورد، تا بتواند، درمان بیماری اش را در اروپا پیگیری کند. از آنجائی که رژیم می دانست، فریدون مادرش را خیلی دوست دارد، از این در وارد شد و از آن بعنوان پاشنه آشیل، استفاده کرد و وارد مذاکره با فریدون فرخزاد شد! در واقع چون رژیم ترور فریدون را در سر می پروراند، وزارت اطلاعات خود را پشت این موضوع گذاشته بود و نفرات امنیتی خود را طوری تربیت کرده بود که با فرخزاد از درهای مختلف وارد شود تا بتواند در یکی از این فرصت ها، وی را ترور کنند، از یک طرف قول ویزا دادن به مادرش را مطرح کرده بودند، و از طرفی گفته بودند این که راحت است، آقای رفسنجانی رفروم کرده و می توان گفت شما روزی در ایران شو اجرا خواهید کرد(مثلا میخک نقره ای) و طوری نشان داده بودند که شادروان فرخزاد باورش شده بود. از طرفی فرخزاد در کنسرت ها و شوهایی که برگزار می کرد، بیشتر از رساله و احکام خمینی که جمع آوری کرده بود صحبت می کرد و فتوی ها و مزخرفات خمینی و آخوند ها را به مسخره می گرفت، مثلا در کنسرتی که در نوروز ۱۳۶۷ در لندن برگزار شد، خمینی را بخاطر فتوی هایش سکه یک پول کرده بود و وقتی مردم به آن گفته ها می خندیدند، می گفت این بدبختی یک ملت است، ملتی که حافظ و سعدی را داشته حال، آنها را ازش گرفته اند و باید به این مزخرفات عمل کند. آخرین کنسرتهای فرخزاد در کانادا برگزار می شود، در یکی از کنسرت هایش در شهر تورنتو خمینی و آخوند ها را شدید به باد انتقاد میگیرد و پرده از قتل برادرش(دکتر فرخزاد) بر می دارد، بطوریکه همان شب زمانی که فریدون برای استراحت درخانه یکی از دوستانش بسر می برد، ناگهان تلفن زنگ می زند و بعد صاحب خانه فرخزاد را صدا می کند که “فری با تو کار دارد” بعد از تمام شدن صحبت های تلفنی، دوستش میپرسد “فری چرا اینقدر عرق کرده ای و رنگ و رویت عوض شده است؟” فرخزاد در جوابش می گوید: اینها همیشه مرا تهدید میکردند و من هم جدی نمی گرفتم، ولی این بار تهدیدهایشان جدی تر بود،طرف به من می گفت یا درهمین کانادا ترا می کشیم و یا در اروپا ترا خواهیم کشت! وقتی که در کانادا، موفق به کشتن او نمی شوند، ترور ش را به بعد موکول می کنند. بعد از مدتی که آبها از آسیاب می افتد و فریدون هم کمی از آن تهدید فاصله می گیرد و یا تقریبا از یاد می برد، ماموران و آدم کشان به فرخزاد زنگ می زنند و به آن می گویند، همانطوریکه آقای رفسنجانی قول داده بود نوارهای ویدئویی میخک نقره ای شما را پیدا کردیم و حالا این نوارها حاضر است و قصد داریم خودمان حضورا آنها را تحویل تان دهیم، فریدون که مثبت فکر می کرد و دلش می خواست هر چه زودتر به نوارهایش برسد در جواب به آنها، می گوید: چه بهتر از این! فراموش نکنیم، در آن زمان سفارت رژیم در بن بود و فرخزاد هم در حومه بن زندگی می کرد، خلاصه یک جایی را برای ملاقات معین می کنند. بعد از ملاقات اولیه فریدون که سر از پا نمی شناخت برای پذیرایی آنها را به خانه دعوت می کند و شاید هم خود آدم کشان طوری تنظیم کرده بودند که وی را در خانه اش ملاقات کنند ولی چیزی که کاملا مشخص است این بوده که فریدون از توطئه خائنانه آنها بی خبر بود ه است. فریدون خوشحال، بخاطر گرفتن آلبوم های میخک نقره ای اش آنها را به خانه می برد و حتا از سر کوچه برایشان یک هندوانه هم میخرد(طبق تحقیق پلیس) و به خانه بردن قاتلان همان و جدا کردن سر فرخزاد همان! درست همان طوری که سر شاپور بختیار را در فرانسه جدا کردند(هر دو نفر را تقریبا شبیه بهم با چاقو آشپز خانه سر بردند) در خانه مشخص نیست که قاتلان در ابتدا با او چه رفتاری داشته اند ولی گزارشات پلیس نشان از بریدن سر و دستان وی را دارد، البته همه اینها گفتند و نوشتن اش ساده است، دوستی که این ماجرا را تعریف می کرد، می گفت بنا بود که با فریدون کنسرت و شوی بعدی را تدارک ببینیم، به همین خاطر چند روزی قبل از برگزاری کنسرت با او تماس گرفتیم(اولین کنسرت بعد از کانادا بود که قصد داشتیم در اروپا برگزار کنیم) تلفن خانه اش مرتب زنگ اشغال می زد و هرگز قطع نشد. به خانه اش مراجعه کردیم، زنگ زدیم کسی درب را باز نکرد. سگی که در آپارتمان فریدون بود مرتب پارس می کرد و درب خانه هرگز باز نشد! به همسایه هایش مراجعه کردیم همه ابراز بی اطلاعی می کردند به اداره پلیس مراجعه کردیم و موضوع را با آنها در میان گذاشتیم، به پلیس گفتیم: که این روزها، ما یک کنسرت در دست اجرا داریم ولی نمی دانیم چرا تلفنش مرتب بوق اشغال می زند و این غیر طبیعی است و درب خانه را هم کسی باز نمی کند و سگش هم مرتب پارس می کند و باز این هم غیر طبیعی است. پس از مراجعه پلیس، با اینکه وضعیت را کاملا غی طبیعی می دانست و می دید که، بوی خون می آید و سگ مرتب پارس می کند، باز با کمال خونسردی می گفت چیزی نیست و ما نمی توانیم کاری کنیم شما بروید ما تحقیق می کنیم و نتیجه را به اطلاع تان می رسانیم، ما هم که کاری نمی توانستیم بکنیم با نگرانی و ناراحتی بر گشتیم و باز مرتب زنگ زدیم و زنگ ولی فقط بوق اشغال شنیدیم. و نگران کننده تر اینکه از طرف فریدون هم هیچگونه تماس تلفنی گرفته نشد. فردای روز بعد باز به خانه فری رفتیم بوی خون همه جا را گرفته بود. مجددا سراغ پلیس رفتیم، پلیس که اوضاع را وخیم می دید، خلاصه درب آپارتمان را باز کردند و وارد خانه شدند، ولی با جنازه تکه تکه شده ی فریدون مواجه شدند. فریدون غرق در خون بود و سر و دستش را از تنش جدا کرده بودند و از آنجائیکه خود می دانستند از طرف چه کسانی این گونه قتل ها، صورت می گیرد زیاد هم تعجب نکردند. در واقع این قتل هم در ادامه قتل های زنجیره ای در داخل و خارج کشور مثل آلمان و فرانسه و اطریش و سوئیس بود که هیچ کدام از قاتلین هم دستگیر نمی شدند و در صورت دستگیر شدن هم تحویل رژیم داده می شد” و شاید این تنها روایت نزدیک به واقعیت در مرگ فرخ زاد باشد.

کاسه گرمتر از آش

مرداد ۱۳۹۲

شناگر رکوردشکن: گفتند چون موقع خروج از دریا، برجستگی‌های بدنت مشخص شد رکوردت ثبت نمی‌شود
می‌گویند نابرده رنج گنج میسر نمی‌شود، اما چه جوانانی که در ایران هستند و بخصوص چه دخترانی که چندین برابر همتایان خود در کشورهای دیگر زحمت می‌کشند و تلاش می‌کنند اما به جایی نمی‌رسند. نه تنها گنجی به آنان داده نمی‌شود، که رنج‌شان را بیشتر هم می‌کنند.

در واقع از رسیدن آنان به هدفشان ممانعت به عمل می آید. حالا ماجرای خانم الهام‌السادات اصغری است. کسی که رکورد شنای ایران در آب‌های آزاد را شکسته است. اما معاون زنان سازمان ورزش از ثبت رکورد او خودداری می‌کند و می‌گوید :
«چون وقتی از آب در اومدی، برجستگی‌های بدنت معلوم شد، رکوردتو ثبت نمی‌کنیم.»
به قول خانم اصغری کسی که قادر نیست ۱۸ متر شنا کند، از ثبت رکورد ۱۸ کیلومتری او خوداری می‌کند.
البته این رکورد گویا در اصل ۲۰ کیلومتر است، اما سازمان ورزش جمهوری اسلامی حتی در کلام هم ۲ کیلومتر آن را قیچی کرده است.

الهام با حجاب اسلامی که حتی مقنعه را نیز شامل میشود در دریا شنا میکند و رکورد میشکند. اما از سال ۸۷ به بعد دیگر کسی حاضر نیست رکوردهای او را ثبت کند. چرا که از دید مقام های ورزش ایران، لباس های سنگین و غیر قابل تحمل او، آنقدرها که آنها میخواهند اسلامی نیست.
رکورد الهام را که ثبت نکردند هیچ، پهلویش را نیز با پره‌های قایق پاره پاره کردند

یکی از نزدیکان خانم الهام اصغری که با نام مستعار ماندانا با ما گفتگو میکند، میگوید
او از ۵ سالگی آموزش شنا را آغاز کرده و از ۱۷ سالگی به تدریس شنا پرداخته است و اکنون ۱۵ سال است که به صورت حرفه ای در این زمینه تدریس میکند.

او اولین رکوردش را در سال ۸۷ با شنای ۱۲ کیلومتر از نوشهر تا نور ثبت کرد. رکورد او با  لباسی شبیه لباس همین مسابقه که اکنون دارد ثبت شده است.
اما مشکلات از سال ۸۹ آغاز شد. الهام قصد داشت تا در آن سال، ۵۴ کیلومتر دور تا دور جزیره کیش را ظرف سه روز شنا کند. خانم فرشته عدل نایب‌رییس فدراسیون شنا روز ۳ خرداد به مناسبت آزاد سازی خرمشهر به کیش آمد و ثبت رکورد آغاز شد. خانم فرشته عدل به جزیره آمده بود که به نمایندگی از سازمان ورزش رکورد او را ثبت کند. در حالی که او حدود ۵ کیلومتر را دور جزیره شنا کرده بود، ناگهان قایق‌های نیروی انتظامی به او و همراهانش حمله کردند، تا جایی که پهلوی الهام با برخورد به پره های قایق درید و پایش به خاطر برخورد با قایق صدمه فراوان دید. برخی دیگر از حاضران هم به خاطر این حمله دچار آسیب شدید شدند. این مسئله به قدری بغرنج شد که رییس نیروی انتظامی کیش را یک هفته بعد از کار برکنار کردند. کل منطقه را خون برداشته بود و اگر پدر الهام که در محل حضور داشت به داد او نرسیده بود او حتما مرده بود.
پس از این واقعه، الهام شرایط بسیار بدی داشت. زخم های پهلو و پای او خوب شدند اما از نظر روحی حال بسیار بدی داشت. سرانجام او تصمیم گرفت تا از ورزش خداحافظی کند.

اما ما و دیگر اطرافیانش او را تشویق کردیم که دوباره ورزش را آغاز کند. او پس از مدت ها که تحت نظر بود توانست دوباره به آب بزند و تمرین های خود را آغاز کند. او مدت ها هر شب ۵ کیلومتر شنا می‌کرد و روزانه نیز حدود ۱۲ کیلومتر می‌دوید.
او روز ۲۱ خرداد حدود ۱۸ کیلومتر را از ۵ و نیم صبح تا ۱۴ و سی دقیقه در کنار ساحل به صورت رفت و برگشت در یک پلاژ بسته شنا کرد تا مورد حمله نیروی انتظامی قرار نگیرد. اما وقتی برگشت تا رکورد خود را در فدراسیون ثبت کند، خانم مرضیه اکبرآبادی معاون زنان سازمان تربیت بدنی گفت چون او حجاب اسلامی نداشته است نمی‌تواند رکورد او را ثبت کند. خانم اکبرآبادی گفته است که لباس اسلامی برای شنا وجود ندارد و ثبت رکورد او نیز ممکن نیست.
خانم الهام به خاطر لباسی که پوشیده و برای حفظ حجاب در هنگام شنا تمام بدنش زخم است.
لباس او شش کیلو سنگین‌تر از لباس های معمولی است و چون برای شنا در اعماق طراحی شده و نه برای شنا در سطح آب، زخم‌هایی را در تمامی بدن او باعث شده است.
اما خانم اکبرآبادی میگوید چون هنگام خروج از آب، لباس ها خیس بوده و به بدن او چسبیده است و «برجستگی های بدن» او مشخص شده، نمی‌تواند این رکورد را ثبت کند.
خانم اکبرآبادی به الهام گفته است تو اگر استعداد داری رشته‌ات را عوض کن و در یک رشته دیگر کار کن…

چرا در ایران مواد مخدر گران نمی‌شود؟

مرداد ۱۳۹۲

هندوانه از ۲۵۳تومان به ۱۱۳۷تومان رسیده کراک بی‌تغییر!

امروز ۲۶ ژوئن؛ روز جهانی مبارزه با موادمخدر است. شما کسی را می‌توانید از مردم عادی تا مقام مسوول بیابید که موافق استفاده از موادمخدر باشد؟ در کشور ما هم «اعتیاد به مواد مخدر» همیشه به‌عنوان یک مشکل جدی همچون تمام نقاط جهان وجود داشته و دارد. اینکه آیا فروشنده‌ها مقصر هستند یا خیر، سر داستانی جدید را باز خواهد کرد؛ به هر حال موادفروش و قاچاقچی موادمخدر، به دنبال سود است و برای یک تاجر طبیعتا، موادمخدر با گیلاس تفاوت چندانی ندارد! این هم یک کالاست. اما بسیاری از مردم درخصوص نحوه خرید و فروش موادمخدر، همچنین قیمت آن، همیشه بحث داشتند. شما در کشوری زندگی می‌کنید که در آن دیگر تورم و گرانی افسارگسیخته موضوع جدیدی نیست، این روزها وقتی از بالارفتن قیمت ماست هم گله کنید، فروشنده سریعا قیمت دلار را مسبب همه گرانی‌ها می‌داند؛ تو گویی ایران هیچ تولیدی ندارد، البته در کشوری که سیر و زعفران و تسبیحش هم چینی است، این ادله پر بیراه هم نیست. اما چطور است که موادمخدر – که احتمالا داخلی هم نیست و از خارج وارد می‌شود – با شیب بازار پیش نمی‌رود سوالی است که می‌تواند محل بحث باشد. در تابستان سال ۱۳۸۶ روزنامه «هم‌میهن» مطلبی درخصوص تغییرات قیمت خرده‌فروشی موادمخدر در سطح تهران در مقایسه با سال ۱۳۸۳ منتشر کرد. حالا در روزهای نخست تابستان سال ۱۳۹۲ هستیم، سالی که در آن دولت محمود احمدی‌نژاد به اتمام رسیده است. بد نیست بار دیگر نگاهی داشته باشیم به وضعیت قیمت خرده‌فروشی انواع موادمخدر پرطرفدار در تهران. || کراک طی ۹ سال‌ گران نشده است! : قیمت حشیش در سطح تهران هم‌اکنون هر گرم برابر یک‌هزارو۵۰۰تومان است که در مقایسه با قیمت سال ۱۳۸۳ افزایش نزدیک به ۳۲۹درصدی داشته است که احتمالا برای طرفداران این ماده مخدر خبر خوبی به شمار نمی‌آید. پس از حشیش شیره با افزایش قیمت ۲۶۰درصدی در ابتدای تابستان امسال نسبت به تابستان سال ۱۳۸۳ صاحب رتبه بعدی است، هم‌اکنون هر گرم شیره در سطح تهران ۹هزارتومان قیمت دارد. اما تریاک ماده مخدر سنتی، طی این ۹ سال تنها نزدیک به ۱۶۷درصد افزایش داشته است و هم‌اینک در تهران هر گرم، چهارهزارتومان معامله می‌شود. شیشه هم افزایش صددرصدی داشته است و هر گرم از آن نزدیک به ۳۰هزارتومان به فروش می‌رسد. اما بشنوید از کراک که در این بازار که هر چیز در آن هر روز نرخ عوض می‌کند طی ۹ سال گذشته هیچ تغییر قیمتی نداشته است و کماکان مثل سال ۱۳۸۳ هر گرم از آن ۱۵هزارتومان قیمت دارد. میانگین رشد قیمت این محصولات، در تابستان امسال نسبت به سال ۱۳۸۳ برابر ۱۷۱درصد است. با نگاهی به تغییرات قیمت موادمخدر و مقایسه آن با سطح عمومی قیمت‌ها، به نظر می‌رسد قاچاقچیان در اداره بازارشان از سایر اصناف موفق‌تر عمل کردند! تغییرات قیمت موادمخدر در زمان یاد شده زمانی معنا‌دار می‌شوند که در همین بازه زمانی تغییرات قیمت سطح عمومی کالا و خدمات را در نظر بگیریم. بر اساس گزارش بانک مرکزی سطح عمومی قیمت کالا و خدمات مصرفی در نقاط شهری ایران در فروردین‌ماه امسال نسبت به سال ۱۳۸۳ بیش از ۳۴۴درصد رشد داشته است. شاخص قیمت انواع خوراکی‌ها و آشامیدنی‌ها در سال ۱۳۸۳ برابر ۳۱/۳ بوده که در فروردین سال ۱۳۹۲ بر اساس سال پایه۱۳۹۰ به ۱۹۴ رسیده است که حاکی از رشد نزدیک به ۵۲۰درصدی قیمت انواع خوراکی‌ها و آشامیدنی‌ها طی این مدت است. قیمت پوشاک نیز ۳۷۱/۳درصد رشد داشته و پس از آن قیمت خدمات بهداشتی ۳۵۴/۳ درصد طی این ۹ سال افزایش یافته است. حتی قیمت دخانیات نیز طی این مدت با افزایش ۵۱۶درصدی مواجه بوده و این عجب که قیمت موادمخدر تغییر زیادی نکرده است! (منبع: شاخص بهای کالا و خدمات مصرفی در مناطق شهری ایران – سال پایه ۱۳۹۰؛ فروردین ۱۳۹۲، اداره آمار اقتصادی دایره شاخص بهای کالا و خدمات مصرفی، صفحه ۷، جدول شماره ۲) || از شاخص‌ها بگذریم؛ در تابستان سال ۱۳۸۶ یک شانه تخم‌مرغ در تهران ۱۹۵۱تومان بوده، الان ۷۹۹۸تومان است. یک کیلو برنج درجه ۲ در تهران سال ۸۶ قیمتی برابر هزارو۳۶تومان داشته، حالا همان برنج هر کیلو پنج‌هزارو۴۵۶تومان شده است. یک کیلو هندوانه سال ۱۳۸۶ قیمتی برابر ۲۵۳تومان داشته، الان در تابستان سال ۱۳۹۲ قیمت آن به هزارو۱۳۷تومان رسیده است! یک کیلو مرغ در تابستان سال ۸۶ قیمتی برابر دوهزارو۱۳تومان داشته که حالا به پنج‌هزارو۷۶۷تومان رسیده است و… اکثر اقلام رشدی اینچنینی آن هم بر اساس آمارهای رسمی داشتند (منبع: قیمت خرده‌فروشی اقلام خوراکی در تهران، مورخ ۸ تیر ۱۳۸۶ و ۲۴ خرداد ۱۳۹۲، بانک مرکزی، صفحات ۳ و ۴) حال سوال اینجاست که عدم افزایش قیمت موادمخدر، در حالی که سطح عمومی کالا و خدمات مصرفی رشدی چنین داشته‌اند به چه دلیلی اتفاق افتاده است؛ آیا قاچاقچیان در ایران زندگی و هزینه ندارند، آیا برای حمل موادمخدر از بنزینی که طی این مدت از هر لیتر ۷۰تومان به ۷۰۰تومان رسیده است استفاده نمی‌کنند؛ مزد خرده‌فروشان و توزیع‌کنندگان موادمخدر افزایش نیافته، آنها از آب و برق و گاز و… که بعد از هدفمندی سوبسید آنها برداشته شده استفاده نمی‌کنند، یا شاید هم به مشتریان خود تخفیف دایمی می‌دهند و در فروش فوق‌العاده دایمی به سر می‌برند؟

مضرات (یکماه ) روزه گرفتن

مرداد ۱۳۹۲

یا روزه برای بدن مفید است؟ (مضرات روزه)

آیا به جای اینکه یک ماه (رمضان) در سال را روزه بگیریم تا درک کنیم فقرا و مستمندان در طول سال چه سختی را تحمل میکنند, بهتر نبود که یک ماه از سال را به فقیران و مستمندان کمک می کردیم؟ تا فقرا برای یک ماه هم که شده طعم بی نیازی را بچشند؟ اینکه ما درک کنیم که فقیران و مستمندان چه سختی را تحمل میکنند, آیا به آنان کمکی می کند؟ آیا از رنج و سختی که فقرا تحمل میکنند کم میکند؟ – آیا روزه بدن انسان را پاکسازی میکند؟ خیر , روزه نه تنها بدن را پاکسازی نمی‌کند و به بدن استراحت نمی‌دهد بلکه با فشار بیشتر بر روی کبد باعث افزایش تجمع ترشحات سمی همچون اوره در خون میشود. هنگامی که بدن با کمبود انرژی مواجه می ‌شود بدن طی فرآیندی به نام کاتابولیسم شروع به شکستن ماهیچه ‌ها و دیگر بافت‌ های پروتئینی و تبدیل آن به انرژی می ‌کند. کاتابولیسم در واقع نوعی «خود خوری» محسوب می ‌شود که با تولید اوره و اسیدهای آمینه (به عنوان مواد فرعی) منجر به افزایش اسیدیته خون می ‌شود. نتیجهٔ اسیدی شدن خون ضعف، خستگی شدید، کج ‌خلقی، افسردگی، کاهش میل جنسی و احساس کسالت است. – آیا روزه باعث سمی شدن خون , کاهش فشار خون و بهم خوردن ریتم ضربان قلبی می شود؟ روزه علاوه بر سمی کردن خون با مواد اسیدی، مانع از دفع کامل مواد اسیدی از بدن نیز میشود. روزه باعث از دست رفتن سریع آب، پتاسیم و سدیم میشود. کاهش آب بدن منجر به کاهش حجم خون و در نتیجه کاهش فشار خون خواهد شد که به سرگیجه، احساس ضعف و یا غش منتهی میشود. کمبود شدید پتاسیم منجر به بهم خوردن ریتم ضربان قلبی میشود. این افت تپش قلب حتی ممکن است در مواردی به مرگ بینجامد. کسانی که روزه می‌گیرند ممکن است همچنین به کم‌ خونی، ضعف ایمنی بدن، آسیب‌های کلیوی یا کبدی مبتلا گردند. همچنین آسیب‌های معده روده ‌ای یا نارسایی‌ های گوارشی میتواند تا چند هفته یا چند ماه ادامه داشته باشد. – روزه باعث بروز چه بیماریهایی می شود؟ ۱ – یبوست ۲- سوء هاضمه و نفخ ۳- ضعف افت فشار خون ۴- سر درد ۵- کاهش قند خون ۶- انقباضات عضلانی ۷- زخم معده ۸- سوزش سردل ۹- التهاب معده ۱۰- سنگ کلیه

ده ها نفر در قطر، بر اثر پرخوری در ماه رمضان، راهی بیمارستان شدند

مرداد ۱۳۹۲

ده ها نفر بر اثر پرخوری که در چهارشنبه شب، رخ داد راهی بیمارستان شدند. این خبر را وبسایت تجارتی عربی روز پنج شنبه گزارش داد بیشترین این موردها، در اتاق های اورژانس، دچار ورم معده گشته اند. یک پزشک بیمارستان الاهلی به سایت تجارت عربی گفت : ما روزانه شاهد ۱۰ تا ۱۵ مورد پرخوری هستیم.بیمارستان دوحه هر ساله ۱۰۰ بیمار بعد از اولین شب ماه رمضان را دریافت می کند که بیشترینشان از درم تورم معده، کم شدگی آب بدن، یا مشکلات کلیه ناراحتند.در سال ۲۰۱۱، مرکز پزشکی حمد گزارش داد ۷۷۰۰ تن بیمار مرتبط با ماه رمضان ثبت کرده است

نگذارید حق ایران از دریای خزر را کمتر کنند

مرداد ۱۳۹۲

فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی تحولات گسترده ای را در سطوح جهانی و منطقه ای در پی داشت . یکی از این تحولات تقسیم کشورهای ساحلی دریای مازندران از دو کشور به پنج کشور بود که به عنوان مساله ای چالش ساز از آن یاد می شود; زیرا مساله تقسیم دریای مازندران و تعیین رژیم حقوقی حاکم بر آن علی رغم کوشش های صورت گرفته به دلیل کم سابقه بودن تغییر رژیم حقوقی یک دریای بسته از تقسیم دو جانبه به تقسیم پنج جانبه و تشتت آرا میان کشورهای ساحلی نامشخص و مبهم باقی مانده است . در حال حاضر نحوه تقسیم دریا تعیین مرزها تخصیص منابع چگونگی عبور لوله های نفت و گاز حفاظت از محیط زیست و مباحث مربوط به سرمایه گذاری های خارجی از جمله مهم ترین مسائل چالش بر انگیزی به شمار می آیند که تعیین رژیم حقوقی این دریا را از یک مساله حقوقی و منطقه ای به یک موضوع ژئو اکونومیکی و ژئوپولیتکی جهانی مبدل کرده اند دریای کاسپین که با وسعتی حدود ۴۰۷۳۰۰ کیلومتر مربع به عنوان بزرگترین دریاچه کره زمین شناسایی شده است .پیش از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی در سال ۱۹۹۱ طبق معاهدات ۱۹۲۱ و ۱۹۴۰ به صورت مساوی میان دو کشور ایران و روسیه تقسیم شده بود و هر دو کشور بر برابری حاکمیت و اصل تساوی حقوق یکدیگر تاکید کرده بودند. ایران و اتحاد شوروی سوسیالیستی در این معاهدات اعلام کرده بودند که دریای مازندران یک فضای آبی متعلق به دولت های ساحلی آن (ایران و اتحاد شوروی ) است و به روی کشورهای ثالث بسته خواهد بود . از این رو تا سال ۱۹۹۱ دریای خزر محل مناقشه میان تهران و مسکو نبود. اما پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی آن بخش از سرزمین که تحت حاکمیت شوروی قرار داشت تحت حاکمیت چهار کشور قرار گرفت و حاکمیت دوگانه ی ایران و شوروی به حاکمیت پنج گانه تبدیل گردید. بنابراین منطق حقوقی حکم می کند ۵۰درصد سهم شوروی سابق است که باید بین چهار کشور ،ده کشور یا هر تعداد محتمل در آینده تقسیم شود و حق ایران نمی تواند کاهش یابد. بدین ترتیب با اضافه شدن قزاقستان آذربایجان و ترکمنستان به عنوان کشور های ساحلی جدید و پیشرفت های علمی در زمینه بهره برداری منابع نفتی علاوه بر این که این کشورها را تشویق به آغاز عملیات اکتشاف و بهره برداری کرد بازیگران فرامنطقه ای را نیز به حضور در منطقه ترغیب نمود. فقدان یک موافقت نامه همه جانبه در مورد بهره برداری از منابع دریای خزر مشکلات ناشی از دریانوردی و کشتیرانی آزاد مسایل مربوط به ماهیگیری (شیلات ) معضلات مربوط به محیط زیست و حفاظت از منابع بیولوژی دریای مازندران از جمله مواردی است که کشورهای ساحلی دریای مازندران را با چالش مواجه کرده است و چشم انداز آینده ی منطقه را در هاله ای از ابهام فرو برده است . در این میان قابل ذکر است که اگر کاسپین را در زمره ی دریاها به حساب آوریم آنگاه مقررات کنوانسیون ملل متحد در مورد حقوق دریا (۱۹۸۲ ) در خصوص این دریا نیز قابل اعمال خواهد بود.اگر چه دریای مازندران را از نظر تاریخی به دلیل وسعت و بزرگی آن دریا می نامند ولی در حقیقت در تعریف دریا نمی گنجد و عاری از ویژگی های دریا است . از منظر حقوق بین الملل و کنوانسیون وین در مورد حقوق دریاها به دریاهایی بسته گویند که: ۱ ـ کاملا توسط سرزمین دو یا چند کشور بدون راه به دریای دیگری احاطه شده باشد. ۲ ـ توسط چند کشور محدود احاطه شده و به وسیله یک یا چند تنگه باریک به سایر دریاها متصل باشد و رژیم حقوقی آن بر اساس معاهدات بین المللی تنظیم شده باشد. ۳ ـ نوع سوم مانند دریای نوع دوم است اما بدون یک رژیم حقوقی قراردادی بر اساس معاهدات بین المللی. دریای مازندران را بند یک این قوانین شامل می شود و علاوه بر اینکه به آبهای آزاد جهان مرتبط نیست اگر چه تنها از طریق کانالها و راه های آبی در قلمرو فدراسیون روسیه قابل دسترسی است از این جهت که به طور انحصاری متعلق به دول ساحلی است و هیچگونه حق دسترسی برای دیگر دولتها وجود ندارد دریا محسوب نمی شود و دریاچه قلمداد می گردد. بنابراین ادعای پاره ای از دولتهای ساحلی (قزاقستان روسیه و آذربایجان ) مبنی بر تعیین رژیم حقوقی دریای مازندران بر اساس کنوانسیون ۱۹۸۲ حقوق دریاها فاقد وجاهت قانونی و حقوقی می باشد. در این زمینه ایـران و ترکمنستـان معتقدند دریای مازندران یک دریاچه بزرگ است و هرگونه اقدامی در زمینه تعیین رژیم حقوقی باید با توافق تمام کشورهای ساحلی صورت گیرد . تاکنون از سوی کشورهای ساحلی بر مبنای منافع ملی و حقوق بین الملل راهکارهایی نظیر تقسیم براساس حقوق بین الملل دریاها سیستم مشاع و استفاده مشترک تقسیم همزمان بستر و سطح آب به صورت مساوی تقسیم براساس مرزهای ملی تقسیم بستر و آزادی سطح دریا و… پیشنهاد شده است; اما به سبب آن که هر پیشنهاد در برگیرنده ی منافع یک یا چند کشور و نادیده انگاشتن منافع دیگران بوده است تا به حال توافقی در راستای چگونگی تعیین رژیم حقوقی دریای مازندران صورت نگرفته است . در همین حال برخی از کشورها به انعقاد قراردادهای دو و سه جانبه میان خود پرداخته اند و مرزهای خود را مشخص نموده اند. در شرایطی که در کاسپین جنوبی دو چالش اصلی میان ایران و آذربایجان از یک سو و ترکمنستان و آذربایجان از سوی دیگر وجود دارد( مناقشه ایران و آذربایجان بر سر میدان نفتی البرزایران است که آذربایجان آن را با نام آلو متعلق به خود معرفی می کند و دعوای آذربایجان با ترکمنستان در مورد مالکیت بر میدان نفت و گازی است که آذری ها آن را کپز می نامند و ترکمن ها از آن به نام سردار یاد می کنند. ) با توجه به اصول حقوق بین المللی تا زمانی که قرارداد تازه ای بین کشورهای تازه تاسیس دریای کاسپین (آذربایجان قزاقستان ترکمنستان ) و ایران و روسیه منعقد نشده، دو قرارداد ۱۹۲۱ و ۱۹۴۰ به قوت خود باقی و لازم الاجرا است و پایه و اساس رژیم حقوقی دریای کاسپین محسوب می شود. اگر چه تاکید بر قراردادهای ۱۹۲۱ و ۱۹۴۰ میان ایران و شوروی تا چند سال پیش نیز از سوی روسیه رعایت می شد اما با شرایط سیاسی موجود و توافقات دو و سه جانبه کشور های جدا شده از شوروی سابق با یکدیگر، توافقات پیشین که هنوز از نظر حقوقی لازم الاجرا است زیر پا گذاشته شده است.مساله ای که حقوق ملی و حاکمیتی و سهم ۵۰درصدی ایرانیان در این دریا را به چالش کشیده و تنها به ضرر ایران تمام شده است. از این رو در شرایطی که سیاست مسالمت جویانه ایران در دریای مازندران همواره بر پایه اشتراک مساعی و حل و فصل کلیه مسائل دریا توسط کشورهای ساحلی از طریق مسالمت آمیز و با استفاده از اصل اتفاق آرا بوده است، به نظر می رسد که کشورهای شمالی دریای مازندران (روسیه، قزاقستان و آذربایجان) با عقد قراردادهای دو و سه جانبه میان خود، بدون احترام به حق تصمیم و اظهار نظر برای ایران ، مساله تعیین مرزهای دریایی و حاکمیت سرزمینی دریای مازندران در قسمت های شمالی را با حد اکثر سود جویی و منفعت طلبی برای کشور های خود مشخص کرده اند. این گونه است که در ۱۴ مه ۲۰۰۳ (۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۲) و در اجلاس نمایندگان ویژه کشورهای ساحلی در آلماتی قزاقستان، توافق سه جانبه یی مابین کشورهای روسیه، قزاقستان و آذربایجان امضا شد و این کشورها موافقت خود را با تقسیم بخش های شمالی دریای مازندران اعلام کردند. بر اساس این توافقنامه روسیه ۱۹ درصد قزاقستان ۲۹ درصد و آذربایجان ۱۸ درصد از سواحل دریای مازندران را به خود اختصاص داده اند و باقی سهم به ترکمنستان و کم ترین سهم از دریا که فاقد هر منبع نفت و گاز ارزشمندی است برای ایران باقی ماند .در این میان نکته جالب ،توجیه این کشور ها مبنی بر پایمال کردن حق ایران است که خط موهوم آستارا حسینقلی را که در سال۱۹۷۰ فقط برای تعیین مسیر عبور و مرور پروازها مورد استفاده قرار می گرفت را به عنوان مرز دریایی سهم ایران عنوان می کنند که تنها ۱۱٫۳ درصد از مساحت دریا را شامل می شود!!! اقدامات فوق در حالی صورت گرفته است که از منظر حقوق بین الملل معاهدات ۱۹۲۱ و ۱۹۴۰ منعقده بین ایران و اتحاد جماهیر شوروی بر وضعیت حقوقی دریای مازندران حاکم می باشند زیرا از یک سو هیچ گونه سند جدیدی در مورد تعین رژیم حقوقی دریای مازندران تنظیم نشده که اسناد پیشین را بی اعتبار نماید و از سوی دیگر کشورهای جایگزین شوروی سابق بر مبنای کنفرانس آلماتی در ۲۱ دسامبر ۱۹۹۱ متعهد شده اند که بر اجرای تمام معاهدات شوروی سابق از جمله معاهدات ۱۹۲۱ و ۱۹۴۰ پایبند باشند; با این حال واقعیت های سیاسی و بهره برداری های اقتصادی از منابع هیدروکربنی منطقه حکایت از نادیده انگاشتن معاهدات پیشین دارد. الزام به کارگیری اصل جانشینی دولت ها دررژیم حقوقی دریای مازندران در شرایطی که ایران از تقسیم کشور شوروی و ایجاد کشور های جدید در ساحل دریای مازندران بسیار متضرر شده است و این کشورها بی اعتنا به حقوق ملت ایران راه خود را می روند و ایران را از صحنه دور نگاه داشته اند،«اصل جانشینی دولت ها» در حقوق بین الملل پاسخ بسیاری از ابهامات را می دهد. منظور از جانشینی دولت ها، بررسی آثار حقوقی تغییر حاکمیت بر روی سرزمین است که ممکن است دو حالت به خود بگیرد. در حال اول یک دولت ممکن است بخش یا تمام سرزمین خود را از دست بدهد و در حالت دوم ممکن است به صورت جزیی از سرزمین یک یا چند دولت موجود درآید یا به ایجاد یک یا چند دولت جدید (مانند فروپاشی اتحاد شوروی و امپراتوری عثمانی) منجر شود. در مورد معاهداتی که حقوقی را در رابطه با یک سرزمین تعیین می کنند (معاهدات مربوط به حقوق عینی)، جانشینی حقوق و تکالیف همیشه صورت می گیرد. این گونه معاهدات همراه سرزمین حرکت می کنند و تغییر حاکمیت، تاثیری در وضع آنها ندارد. مواد ۱۱ و ۱۲ کنوانسیون وین (۱۹۷۸) درباره جانشینی معاهدات به صراحت اعلام می دارد که معاهدات مرزی و معاهدات مربوط به حق ارتفاع از این جمله اند. چنانچه سرزمین واقع در یک طرف مرز به دولت ثانی منتقل شود، دولت ثالث ملتزم به رعایت معاهده مرزی (گذشته)است. نخستین اجلاس سران کشورهای ساحلی دریای مازندران، به ابتکار ایران در ۱۶ فوریه ۱۹۹۲ در تهران تشکیل شد تا مابین کشورهای جدید و دولت های ایران و روسیه هماهنگی های مختلف صورت پذیرد. آن زمان خیال تهران از آینده رژیم حقوقی دریای مازندران به مراتب آسوده تر از امروز بود، چرا که هر چهار کشور قزاقستان، روسیه، آذربایجان و ترکمنستان در یک گردهمایی در آلماتی متعهد شده بودند که به قراردادهای شوروی سابق وفادار بمانند. برمبنای این کنفرانس که در آلماتی قزاقستان در ۲۱ دسامبر ۱۹۹۱ و در پی فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی برپا شده بود، کشورهای جایگزین شوروی سابق متعهد شدند که تمام معاهدات شوروی سابق و از جمله معاهدات ۱۹۲۱ و ۱۹۴۰ را بپذیرند و بر اجرای آنها پایبند باشند. بر این مبنا تمامی کشورهای ساحلی دریای خزر، بحث جانشینی دول را مطابق با حقوق بین الملل پذیرفتند، اما توافق بر سر بهره برداری از منابع دریای مازندران سرنوشت متفاوتی یافت زیرا کشف منابع نفت و گاز در دریای خزر، چشم پوشی از درآمدهای پیش رو را برای کشورهای تازه استقلال یافته دشوار می ساخت. این کشورها که پس از استقلال با میراث ناگوار اقتصاد کمونیستی دست و پنجه نرم می کردند و به شدت آسیب پذیر شده بودند، بهره برداری از نفت و گاز دریای کاسپین را تنها چشم انداز ترمیم وضعیت اقتصادی خود دیدند. بی شک ارتباط رژیم حقوقی دریای مازندران با مساله جانشینی دول یک ارتباط اساسی و ساختاری است، چرا که دریای مازندران تا پیش از فروپاشی شوروی سابق، تحت حاکمیت مشترک ایران و شوروی بود و در عمل میان این دو کشور از نظر حقوقی مشکلی وجود نداشت. مطابق با موازین حقوق بین الملل عمومی، تجزیه اتحاد جماهیر شوروی و افزایش تعداد اعضای دولت های ساحلی دریای مازندران نیز هیچ گونه تغییری در وضعیت حقوقی این دریا ایجاد نکرده است. در واقع جمهوری های استقلال یافته حوزه این دریا، جانشین اتحاد جماهیر شوروی سابق هستند و باید به مفاد معاهدات ۱۹۲۱ و ۱۹۴۰ و رژیم حقوقی دریای مازندران پایبند باشند زیرا معاهدات ۱۹۲۱ و ۱۹۴۰ در زمره معاهدات مربوط به حقوق عینی به شمار می آیند که همراه سرزمین حرکت می کنند و تغییر حاکمیت، تاثیری در وضع آنها ندارد. مساله جالب تر این است که کشورهای استقلال یافته از اتحاد جماهیر شوروی در کنفرانس آلماتی تمام تعهدات رسمی و موازین حقوقی فوق را پذیرفته اند، با این حال خود را نسبت به رژیم حقوقی موجود و معاهدات منعقد میان ایران و شوروی متعهد نمی دانند. دلیل اصلی چنین امری را باید در منافع ملی هر یک از کشورهای ساحلی جست، چرا که تعیین رژیم حقوقی جدید برای دریای مازندران با منافع ملی تمامی کشورهای ساحلی پیوند ناگسستنی دارد و لذا هر راه حلی در این زمینه، صرف نظر از ابعاد حقوقی، با مسائل ژئوپولتیکی منطقه و شرایط داخلی کشورهای نوظهور ارتباط مستقیمی دارد. فرجام سخن ۱- تمامی مرزهای گسترده ایران در دریا و خشکی در دوران معاصر همواره در حال تهدید بوده و هستند.در شمال غربی ، با تحمیل معاهده های ۱۸۱۳گلستان و۱۸۲۸ ترکمانچای ( قفقاز ) و در شمال شرقی ، با تحمیل معاهده ۱۸۸۱ م. (ورارود و خراسان بزرگ ) ، روسیه بر بخش های وسیعی از ایران سلطه یافت و با این که بلشویک ها به ” غاصبانه ” بودن سیاست دولت تزاری سابق اقرار کردند ، حتی آن بخش هایی که شوروی متعهد به بازگرداندن آن شده بود (منطقه فیروزه ) هنوز به ایران بازگردانده نشده است . درشرق جدایی ایران شرقی شامل هرات همیشه ایرانی و افغانستان توسط دسیسه های انگلیس به انجام رسید . در جنوب، با این که خلیج فارس همواره به صورت دریای داخلی ایران به شمار می رفت هیچ گاه از آسیب استعمارگران به دور نماند که به طور نمونه می توان به توطئه جدایی بحرین توسط انگلستان اشاره کرد . مجمع الجزایری که هزاران سال بخشی از خاک ایران محسوب می شد با دخالت های مستمر انگلستان و تهدید های مکرر آن ها به سازمان های جهانی از ایران تجزیه شد و با این عمل نفوذ انگلستان و آمریکا بیش از پیش افزایش یافت و پایگاه های نظامی آنها در نخستین منبع انرژی جهان ( خلیج فارس ایران ) مستحکم و استوار گردیدنظیر همین برنامه بلند مدت حضور آمریکا را می توان در دریای مازندران نیز رد یابی کرد .بنا براین روشنگری و مرور پیوسته اتفاق های ناگوار پیشین جدایی سرزمین های ایرانی می تواند چراغی باشد برای جبران تصمیمات نادرست پیشینیان توسط میهن دوستان ایرانی در آینده. ۲- بر اساس اسناد موجود و تفسیر حقوقی آن دریای مازندران طبق معاهدات ۱۹۲۱ و ۱۹۴۰ به صورت مساوی میان دو کشور ایران و روسیه تقسیم شده و هر دو کشور بر برابری حاکمیت و اصل تساوی حقوق همه جانبه یکدیگر در این دریا تاکید کرده اند. این بدین معنا است که ایران و شوروی در تمام عرصه دریا،از شمال تا جنوب و از شرق تا غرب، به جز ۱۲ مایل خط ساحلی که محدوده ماهیگیری اختصاصی هر یک از دو کشور است از حق کشتیرانی و بهره برداری مساوی بر خوردارند یعنی همه منابع بستر و زیر بستر دریا به دو کشور تعلق دارد چه نفت وگاز، چه آبزیان. بنابراین به زعم برخی که مصرانه منکر حق ۵۰ درصدی ایران هستند،این حق در قراردادهای ۱۹۲۱ و ۱۹۴۰ گنجانده شده ولو ایران در طول این سال ها نخواسته باشد یا نتوانسته باشد از این حقوق مسلم خود استفاده نماید .بنا براین عدم استفاده ایران از این حقوق در گذشته نمی تواند توجیهی برای عدم وجود این حقوق برای ایران تلقی شود. ۳-با توجه به کاربرد نام دریای “کاسپین” برای اکثر کشورهای دنیا و “بحر القزوین” برای کشورهای عربی،کاربرد نام خزر با هیچ منطقی برای ایرانیان زیبنده نیست و بسیار به جا خواهد بود که دستگاه سیاست خارجی ایران نسبت به تغییر این نام به دریای “مازندران” یا دریای “کاسپین” اقدام نماید. ۴-بر اساس اصل جانشینی دولت ها کاهش سهم ایران از یک دوم به یک پنجم بی معنا است و تقسیم کشور شوروی به چهار کشور نمی تواند حق۵۰درصدی ایران را به یک پنجم تقلیل دهد .چرا که تغییرات جغرافیای سیاسی هر کشورتنها به خودش مربوط است. اگر به طور مثال شوروی به ده کشور ساحلی در دریایی مازندران تقسیم شود،(مثلا جمهوری داغستان در ساحل دریا از روسیه جدا شود) باید بپذیریم سهم ایران نیز یک یازدهم تقلیل یابد. ۵- دور نگاه داشتن و منزوی کردن ایران از فعالیت های کلان منطقه ای از جمله تشکیل اجلاس آتی کشور های ساحلی دریای مازندران بدون حضور ایران ،پروژه های عظیم نفت و گاز منطقه دریای مازندران مثل خط لوله نوموکو و و نقش آفرینی ترکیه بدون حضور ایران در میانجیگری میان اران و شروان و ارمنستان(به رغم پیشینه تاریخی تعلق این مناطق به ایران) می تواند به عنوان بخش هایی ازسناریویی مشابه برای دسیسه چینی غاصبانه علیه حاکمیت سرزمینی ایران در آینده تلقی شود. ۶- مسایل و معضلات بزرگ محیط زیستی دریای مازندران که توسط کشور های ساحلی آن به ایران تحمیل می شود متاسفانه حساسیت لازم را بر نینگیخته است. از آن جمله آلو دگی شدید نفتی دریا ناشی از بهره برداری از بیش از ۱۵۰۰ حلقه چاه نفتی از سوی دولت باکو است که عمدتا به ساحل نشینان ایرانی دریا ی مازندران تحمیل می شود و عبور خطوط لوله نفت و گاز از بستر دریا می تواند این مشکلات را تشدید نماید. ۷- به هر روی در حال حاضر ایران که تا پیش از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی مالک ۵۰ درصد از سطح و بستر دریا بود، هم اکنون تنها کشوری است که از منابع و ذخایر انرژی این دریا کاملا بی بهره است و این امر می تواند تا آینده یی طولانی سبب وارد آمدن لطمات جدی به منافع ملی ایران در دریای مازندران شود. شایسته است دست اندرکاران سیاست خارجی ایران جهت تحقق هر چه بیشتر و بهتر منافع ملی نسل های ایرانی هر چه بیشتر بکوشند تا هم بازگشت سرزمین های از دست رفته ایران از جمله ((قریه فیروزه)) که سال ها بی نتیجه مانده به انجام برسد و هم با قاطعیت تلاش نمایند سهم بر حق۵۰ درصدی ایران از دریای مازندران بیش از این مورد تشکیک قرار نگیرد چرا که کوتاه آمدن از هر جزیی از تمامیت ارضی ایران جری تر شدن بیش از پیش دشمنان ایران را جهت تهدید و سهم خواهی بیشتر از خاک وآب ایران زمین به دنبال خواهد داشت.در پایان قاطعانه می توان گفت قراردادهای ظالمانه تحمیل شده در گذشته و عملکرد حال حاضر کشور ها گویای این است که به هیچ کشوری به عنوان دوست و متحد پایدار نمی توان نگریست چرا که تنها منافع ملی هرکشور است که پایدار بوده و غالب کشورهای دنیا جهت حفظ و به ویژه تقویت منفع ملی کشور و ملت خویش نهایت تلاش خود را به کار می گیرند.

حالا متوجه شدید چرا هر روز بر تعداد امامزاده ها اضافه می شود؟

مرداد ۱۳۹۲

حالا متوجه شدید چرا هر روز بر تعداد امامزاده ها اضافه می شود؟

تفاوت

مرداد ۱۳۹۲

تفاوت

چو استاده ای دست افتاده گیر

مرداد ۱۳۹۲

چو استاده ای دست افتاده گیر