گذرگاه شماره ۱۴۰ تیر ماه ۱۲۹۲

تیر ۱۳۹۲

مانده از بهار…تیر، ماه اول تابستان ۱۳۹۲

شماره ۱۴۰ گذرگاه در دوازدهمین سال انتشار

=======================

شماره ۱۴۰ گذرگاه، حاصل همت این یاران است

********************************

محمود صفریان- احمد قندهاری- دادود علیزاده – توران رئیسی – روابط عمومی – فرخ تمیمی – سپیده جدیری – دکتر بیژن باران – حمید رضا حسینی – فریبا ظفری- آرمان – الیسا تنگسیر – شورای نویسندگان – امیر هوشنگ برزگر – علی میر عطائی – نوش آفرین ارجمند – صفیه ناظر زاده –

در شرابم چیز دیگر ریختی /باده تنها نیست این آمیختی – محمود صفریان

تیر ۱۳۹۲

حکایت چاپ کتاب های داستانی در ایران ” ارشاد!!! ” زده است
داستانی می نویسی، به دفعات بالا و پائینش می کنی، در حد امکان، خود سانسوری هم بجا می آوری، ودرنهایت آن را به ارشاد می ببری تا اجازه چاپ بگیری، چرا که باز کم وبیش هنوز آن را شرابی می دانی مورد پسنده ذائقه، و احساس می کنی که هنوز جرعه هایش می تواند تا انتهای مویرگ هایت بدود و نوعی نشئگی ” اگر نه خیلی سکر آور ” ببار آورد.
اما اگر ” بله اگر پس از ماهها و در مواردی سالها موعدش برسد و برسد به آنجا که وجودش برای ممیز ” که قطعن نویسنده کتاب نیست، و شاید در باغ ادبیات داستانی هم نباشد ” حس شود و نیم نگاهی به آن بیاندازد چنان
” آمیخته اش ” می کند، که دیگر آنی نخواهد بود، که بود. از نشئه و سکر آوری می افتد …تا جائی که دیگر اصلن ” شراب ” نیست.
و این یک شور بختی کامل است که ملتی عاقل و بالغ و فرهیخته حتا آب خوردنش هم بایستی تحت نظارت باشد؟…
چرا در سر زمینی که درخت ادبیاتش بیشتر از بسیاری از ملت های دیگر میوه هائی سرشار از طعمی دلپذیر دارد و گلستانش مملو از رنگ و بو و تنوع گلهاست، چنین گرفتار” قیّم ” ش کرده اند؟
” ما ” باید پاسخگو باشیم، یا بگذاریم روزی ” در آینده ای دور ” تاریخ پاسخش را بر فرقمان بگوبد.؟

سالهاست که ” فاتحین ” هر نوع شراب ما را از ” نابی ” انداخته و ” آمیخته ” اش کرده اند
شراب ادبیات، اعم از شعر و داستان. شراب فیلم و فیلم نامه، شراب بیان راحت و بی دغدغه …و خود شراب گلگون تاک را…که آن راهم ازترس داروغه بایستی در خفا نوشید، ( و چه بسا که بخاطر آمیختگی، کار برد آن جام آخر حیات و ” بودن ” باشد. ) ناخالصش کرده اند
بلای سانسور و از خلوص انداختن و آمیخته کردن هر گونه شرابی را ما از بعد از انقلاب تجدد خواهی!! مشروطه نیز بصورت سیستماتیک داشته ایم و روز به روز بد ترهم شده است تا حالا که به اینجا رسیده ایم.
این بلا بطور فزاینده از زمان محمد علیشاه ” که خیر سرش نوه امیر کبیر هم بود ” بصورت حلقه ی خفقان بر گردن مردم ما بطور اعم و ادبیاتمان بطور اخص فشار آورده است. قبلی های او، دیوانگانی افسار گسیخته بودند که هوا برداشته خود را ” قبله عالم!! “می خواندند و با اشاره ابرو، گردن می زدند. ” محمد شاه هم که در حد صحبت نیست ”
شاخصه های نمود سانسور از زمان رضا شاه به بعد لکه های ننگی است که پاک شدنی هم نمی باشند. هرچند کارهائی نیز در زمینه تجدد و امکانات تکنولژی انجام دادند. ولی پرونده دوحتن دهان ” فرخی” قتل ” میرزاده عشقی ” ترور ” محمد مسعود ” به آنش کشیدن ” کریم پور شیرازی ” و بسیاری دیگر، مفتوخ است.
هرچند مالک دوزخی چون ” محرم عیلخان ” را بجان نشریات و چاپخانه انداخته بودند. و۵۲ تن از روشنفکران آن روز را به بند کشیدند و مانع نشر نوشته ها و نظریاتشان بودند، ولی هرگز وزارتخانه ای برای قیمومیت زندگی مردم بر پا نکردند.
در آن زمان هنوز کتابهائی چون ” چشمهایش ” منتشر می شد، کتابی که از استبداد همان دوران می گفت.
ولی حالا سگ های هاری را بنام گشت در کوچه وبازار رها کرده اند که بدتر از یک قیّم در هر کاری با مردم ما بعنوان صغار رفتار می کنند.
میدانید تا کنون چند نویسنده را دستگیر و یا بصلابه کشیده اند و یا به زندانهائی باسال های باورنکردی محکوم کرده اند و یا بی رحمانه هردو مجازات را به آن ها نسبت داده اند.؟ و هنوز هیچ حرکت ملموسی ازسوی نویسندگان ما برای مقابله با این لکه ننگ انجام نشده است. هنوز کتاب های خود سانسور کرده را می زنند زیر بغل و به ارشاد می برند و پُز هم می دهند و با افتخار اعلام می کنند که چندین کتاب در صف سلاخی دارند. و عاقبت آنچه ارشاد از خود بیرون می دهد آجیل هَشل هَفی است که به درد هیچ مجلسی نمی خورد. دخالت های عامرانه این وزارتخانه ادبیات ما را اخته کرده است. اما نمی دانم چه کششی دارد که پاره ای از نویسندگان مقیم خارج با همه ی امکانات فراوانی که در اختیار دارند باز کتاب خود را به ایران می برند و اجازه چاپش را از ارشاد دریوزگی می کنند.
بنظر من یکی از علت های کم فروشی کتاب بی رغبتی خوانندگان فهیم است، چون می خواهند کتابی بی دست کاری قیّم ها را از نویسنده ای که نامش بر کتاب است بخوانند، و آنگاه که شراب کتاب را و لذ تی را که از آن انتظار دارند ” آمیخته ” می یابند از خیرش می گذرند.
و در این تجاوزی که به قصد تخریب دارد انجام می شود و هر روز بر دامنه اش نیز افزوده می شود کمترین کاری از نویسندگان که حامیان اصلی ادبیات ما باید باشند دیده نمی شود. و تا روزی تکانی و همتی انجام نشود و نشان ندهند که با این همه تجاوز عمیقن مخالف هستند، در بر همین پاشنه نا میمون خواهد چرخید

سنه‌دژ- دکتر بیژن باران – حمید رضا حسینی

تیر ۱۳۹۲

از میان شهرهای قدیمی ایران، کمتر شهری را می‌توان یافت که تاریخ تأسیس داشته باشد؛ آن هم به سال و ماه و روز. سنندج از معدود شهرهایی است که تاریخ تأسیس دارد. این شهر در روز یکشنبه ۴ شوال سال ۱۰۴۶ هجری قمری، برابر با اول مارس ۱۶۲۷ میلادی و ۱۱ اسفندماه ۱۰۱۵ خورشیدی بنیان نهاده شد. در این روز، شاه صفی صفوی به سلیمان خان اردلان والی کردستان دستور داد که قلعه‌ای در روستای “سینه” یا “سنه” کردستان بسازد و مرکز حکومت ایالت کردستان را از پالنگان به این قلعه منتقل کند؛ و این سرآغاز شکل‌گیری شهر سنندج (معرّب سنه دژ) بود.

دولت صفویه می‌خواست، مرکز کردستان در جایی باشد که یاغیان محلی و سپاهیان دولت عثمانی نتوانند دسترسی آسانی بدان داشته باشند و روستای سنه در عمق کوهستان‌های کردستان چنین بود؛ چندان که امروز هم پس از ۳۷۷ سال به عنوان مرکز استان کردستان این ویژگی را حفظ کرده است.

البته پیشینه‌ سنندج به عنوان سکونت‌گاه انسانی به مراتب طولانی‌تر است. کاوش‌های باستان شناسی در منطقه سنندج، پیشینه تمدن بشری در این ناحیه را به دوران پیش از ورود آریایی‌ها و تشکیل دولت ماد می‌رساند. برای نمونه، در سال ۱۳۷۸ در جریان عملیات راه‌سازی در شهرک زاگرس، واقع در جنوب غربی سنندج، یک گورستان تاریخی متعلق به ۱۱۰۰ تا ۸۵۰ پیش از میلاد کشف شد که شیوه‌های پیشرفته‌ای از تدفین را به نمایش می‌گذارد. برخی اسکلت‌های کشف شده در این گورستان، کمربندها و دستبندهای مفرغی داشتند و در نمونه‌ای بسیار جالب، دو نفر از مردگان در آغوش یکدیگر دفن شده بودند.

هیچ تخمی در شوره زار نمی روید – نوش آفرین ارجمند

تیر ۱۳۹۲

هیچ تخمی در شوره زار وزارت ارشاد نمی روید….دلبستگی نداشته باشید.

این وزارتخانه،دشمن ادبیات بالنده است. وزارتخانه سانسور است. کارش راه بندان

است و ممانعت از پیشرفت….بوی عشق و زندگی و پیشرفت نمی دهد.

آنجا گورستان آثار ناب ادبی است….عمر به درگاهش نسائید.

شعر چیست و شاعر کیست – احمد قندهاری

تیر ۱۳۹۲

شعر دارای دو عنصر است، یکی عنصردرونی و روحی ا و دیگری عنصر بیرونی یا ظاهری . عنصر بیرونی شعر وزن و قافیه است ، که وزن گاهی سبب انحراف جریان طبیعی آن است ، اما قافیه گاهی به حدی زیباست اگر تصنعی نباشد.، به القای مفهوم درونی شعر کمک می کند و برای آن کمک بزرگی است. گاهی ما گول وزن و قافیه را میخوریم مثلا :

گفتی به غمم بنشین یا از سر جان برخیز // فرمان برمت جانا بنشینم و بر خیزم
که با ظاهر زیبایش بی معنی است.

ولتر می گوید من وزن و قافیه را در شعر ارج می نهم. اما عمق و اصالت شعرتنها در عنصر درونی آن نهفته است. شعر ارزشمند شعری است که اگر آن را از زبان اصلی به زبان دیگری برگردانند ، کاهشی در عنصر درونی آن پدید نیاید. شعر برداشت هایی از زندگی نیست ، بلکه خود زندگی است.

رودکی بزرگ مرد شعر فارسی ، نخستین شاعر ی بود که توانایی و ظرفیت عظیم و گسترده ی زبان فارسی را به اثبات رسانید.

فردوسی بدون هیچ تردیدی بزرگترین شاعر ایران و شاهنامه ی او ارزنده ترین شاهکار جاودانی زبان و اندیشه ی فرهنگ ایرانی است. در روزگاری که ایران در سخت ترین شرایط قرار داشت ،این آزاد مرد دانا دل، یک تنه به یاری ایران برخاست و طبع توانای خود را صرف احیای مفاخر ایران و ایرانی کرد. او نام و یاد افسانه های قهرمانان ایرانی را نیز جاودانه کرد.

حافظ مهربان ترین و زود آشنا ترین و در عین حال دست نیا فتنی ترین شاعر جهان است ، که در فاصله ا ی از بدایت تا نهایت جاری است. دیوان حافظ
رودخانه ایست که از هر جای آن ، به فرا خور ظرف بضاعت و آگاهی مان می توان آب برداشت.

شعر امروز : در دهه ی۱۳۳۰ ، خورشیدی اندک اندک نیستان می رفتند و هستان می رسیدند. شعر نو به بازار ادبیات رسید. اگر چه بسیاری از اشعار نو ، آثار افراد فرصت طلب، قطعات انشاء گونه ی بی جان و جوهراست.

در میان این آشفته بازار ، اشعار نادر پور ، فریدون توللی، فریدون مشیری، و نصرت رحمانی از راه رسیدند، سپس اندک اندک جمع مستان رسیدند که مهدی اخوان ثالث وهوشنگ ابتهاج و احمد شاملو و دیگران بودند.

شعر چیست:

اوکتاویو پاز، نویسنده و منتقد مکزیکی ا ست، او جوایز زیادی در زمینه ی ادبیات کسب کرده است، ازجمله جایزه ادبی سروانتس اسپانیا و جایزه ی ادبیات نوبل. این شخصیت برجسته ی ادبی جهان ، در باره ی شعر می گوید :
شعر سری است که آفرینش آن را هرگز نمی توان دقیقا وصف کرد ، اما در عین حال نمی توان بی آنکه به روال آفرینش آن اند یشید به درک آن نائل شد. زبان، ابزاری ناقص ولی اجتناب ناپذیر برای بیان شعر است. حال به این سوال برمیگردیم که شعر چیست؟  پاسخی برای شعر چیست وجود ندارد ، بلکه باید گفت ، شعر از نظر فلان شاعر چنین است. هر تعریفی از شعر مانند هر تعریفی از هر چیز دیگر ، برای این که تعریف بماند باید ، جامع و مانع باشد و گرنه تعریف نیست. تازه اگر هم شعر تعریف شود ، این تعریف فقط گذشته ی شعر را در بر می گیرد و ناظر بر آینده ی شعر نخواهد بود.

شعر دارای فرم و آهنگ ، وزن ، قافیه و خصیصه های آوایی واژگان و موسیقی است.

کلام و نکته های باریک تر از موی دیگر است. تمام وسائلی که شاعر به کمک و پشتوانه ی آن ها ، شعر را استخراج می کند و حقانیت تصرف خود را بریک مفهوم مجرد و بلاصاحب ، که پیش از آن جزو مشترکات عمومی بوده است به اثبات می رساند و مهر مالکیت مطلق خود را بر آن حک می کند ، ابزار کلامی و بضاعت ادبی شاعر است.

شعر باید حرفی نو از جنس زمان داشته باشد. حرفی نو از زمان و اهل زمانه. شعر پدیده ایست انسانی و برای انسان. شعر سکوت فریاد یا همان فریاد سکوت است و بدیع ترین و عمیق ترین جلوه ی احساس و حیرت آدمی به مثابه گوهری زلال و بی زوال از عالم جاودانگی است. شعر باید بیانگر درد مشرک امروز در قالبی جدید و نو باشد. توجه داشته باشیم که چرا اشعاری مانند زمستان و چاوشی اخوان ثالث ، شعر کوچه و دست فریدون مشیری ، شعر بلم فریدون توللی شعر های لب خاموش و در کوچه سار شب هوشنگ ابتهاج ، شعر بودن و عموصحرای ی شاملو، شعر عقاب خانلری ،شعر رقص ایرانی و آرش کمانگیر سیاوش کسرایی و… هیچگاه تازگی و طراوت خود را از دست نمی دهند. زیرا موضوعات نویی را در قالب دلپذری با مهارت و استادی ارائه کرده اند . شعر با نظم متفاوت است نظم اگرچه ظاهرا شعر خوانده می شود ولی ارزش شعری ندارد . گفتن مسائل پیش پا افتاده و انتقاد های مستقیم از یک مساله ، که همه کم وبیش از آن مطلع اند به صورت نظم کار کم ارزشی است. باید توجه داشته باشیم اگر چه نظم دارای ظاهر شعری است ولی ارزش شعر امروز را ندارد.

اگر اسلوب سرایش شعر را به کهن پردازی و نو سرایی تقسیم کنیم و به آن نام های شعر کهن و شعر نو بدهیم ، باید اذعان کنیم که شعر کهن در دوران معاصر غالبا دچار تکرار مکررات شده است.
شاعر باید توجه داشته باشد که یکی از ارکان بالنده ی فرهنگ هر جامعه ادبیات و در ایران بخصوص شعر است. وقتی کتابی یا شعری چاپ می شود ، آنگاه ازنظر فرهنگی از مالکیت خصوصی شاعرخارج می شود و به فرهنگ جامعه تلق می گیرد. به همین علت نباید اشعاری سرود که به فرهنگ و حرمت و باورهای افراد جامعه خدشه وارد کند.

شاعر نو پرداز چاره ای ندارد جز آنکه ریشه در خاک سنت های شعری و فرهنگی دوانده باشد. البته ، اتصال یافتن به تنه و ریشه ی اصلی درخت کهنسال شعر، برای بالیدن و بارورشدن حرفی ، ولی بسان گیاهی از ریشه ی آن درخت تناور به طفیل ، تغذیه کردن حرفی دیگراست.

اشک ققنوس – محمود صفریان

تیر ۱۳۹۲

نام یکی از داستان های کتابی است بهمین نام

کتابی که در آینده منتشر خواهد شد.

داستان اشک ققنوس با این توضیح آغاز می شود

” ققنوس اشکی ندارد، در اساطیر است و افسانه است…گویند تنهاست و بی جفت است…چه می دانیم شاید جفتی داشته و از دست داده و یا شاید پس از هزاران سال که در انتظار می ماند از تنهائی به تنگ می آید و خود را در آتش خود افروخته خاکستر می کند. در مورد او زیاد گفته اند از جمله اینکه:
اشک ققنوس زخم را درمان می‌کند.
اشکی که دیده نمی شود ولی بر باخت ها و جراحت ها مرهم است.
با این اشک است که آوا سر می دهد و موسیقی را بنیان می نهد…موسیقی که سوز دل ققنوس است “

همچنین در این داستان می خوانیم:

” اواسط اسفند ماه بود، بهترین ماه سال برای این ناحیه. نه گرم است، نه شرجی دارد و نه سوز سرما را که وقتی می وزد درون را ناکارمی لرزاند. حتا آب رود خانه کارون که همراه با بارندگی های بهار کف برلب و گِل آلود می شود عبور آرامی داشت همراه با چین های کم عمق و ملایم. و عبور تک توک بلم های با و بدون بادبان. آرامش مطبوعی را در جان می ریخت. گلهای پر برگ و زیبای آفتاب گردان باغمان، چشمان را خیره می کرد و رنگا رنگی گل های میمون و عطر ملایمشان فضا را پر از زندگی کرده بودند. قرمزی گلهای تاج خروسی روزی خوب و خوش را نوید میدادند.

وقتی کیف و چمدان کوچک مسافرتی اش را در اتومبیل گذاشتند، فهمیدم که عازم فرودگاه است. آمد جلو دستی پدرانه و مهربان روی شکم نه خیلی بر آمده ام گذاشت، به چشمانم نگاه کرد، بوسیدم و گفت

” مواظب خودت و کوچولو باش، زود برمی گردم. امشب در تراس بنشین و ریه هایت را از بوی شب بوهائی که خودت در کاشتشان سهیم بوده ای پر کن، به ستاره ها از خلال برگ های شکوهمند نخل ها نگاه کن، من با تو بیشتر و بهتر زندگی را و زیبائی هایش را فهمیدم”.

من دیوانه اینجور حرف زدنش بودم..
و رفت برای عقد قرار دادی که خیلی دلش می خواست انجام شود.”

اشک ققنوس داستان یک زندگی است. شاید مثل همه ی زندگی های دیگر، شاید هم با خصوصیات ویژه ای…
بر خورد با مسائل و رخداد ها با توان بازیگران و نگاه و برخورد آن ها و اتنظاراتشان ارتباطی شانه به شانه دارد
در حدی که می تواند اشک ققنوس را هم جاری کند.

“… صدای زنجره ها داشت اعصابم را می ساباند . باد برگ های نخل ها را به صدا در آورده بود. آنچه که در شب های دیگربرایم آرامش بهمراه داشت و مرا بر بال رویا به خواب می برد امشب آزارم می داد. چقدر دلم می خواست خالد اینجا بود. تنهائی داشت پریشانم می کرد. رادیو را روشن کردم و رفتم سراغ یافتن یک نوای آرام بی کلام. پیدا نکردم. خسته بودم، از ساعت خوابم گذشته بود، ولی خواب پیدایش نبود. دلشوره عنانم را در اختیار گرفته بود. با اینکه دیر قت بود نمی دانم چرا منتظر تما س خالد بودم. باید می گفت کار به کجا کشیده است. “

گمان نمی کنم زندگی فقط دو رو داشته باشد…خوشی ها و نا خوشی ها. جادو گری است با هزاران چهره، از زنی بسیار طناز تا عجوزه ای ترسناک. با تولد همراه ات است. با توست که چه بر خورد و بر داشتی داشته باشی، گاه حتا ققنوس هم که باشی اشکت را در می آورد.

“…. گاه مصیبت چنان عمق و گستره ای دارد که چشمه ی اشک را هم می خشکاند و چنان غرق آن می شوی که اولین باختش از دست دادن شعور و درک و چاره است. به معنی واقعی مسخ می شوی و بهتی باور نکردنی همه ی باور هایت را چون غبار در هوای تیره خود می پراکند.درماندگی و استیصال مچاله ام کرد بود و بی رحمانه بر سر چند راهی غریب و نا آشنائی قرارم داد که می دانستم گام در هر راهش به سراب می کشاندم. “

کتاب بخوانیم – روابط عمومی

تیر ۱۳۹۲

اگر کتاب های چاپی محمود صفریان را خوانده اید و در باره آن ها نظری دارید
خوشحال می شویم نظرتان را یا بصورت ” نقد” و یا بصورت ” تذکر ” و یا حتا بعنوان ” پیشنهاد ” برای ما بفرستید. نویسنده بدون شک از آن ها بهره خواهد گرفت و حتمن سبب صیقل کار های آینده اش خواهد شد.

همانطور که می دانید ادبیات هر کشوری آینه تمام نمای فرهنگ آن کشور است، و ما بعنوان خوانندگان آن آثار و ابراز عقیده، در توانمندی آن شریک خواهیم شد.
بیائید همراه با دیگر یاری هائی که داریم به کتاب و خواندن آن نیز به پردازیم. اگر گنجینه ادبیات کلاسیک ما نبود، بسیار زود در گرد باد لورده کردن فرهنگ و هویت ملت ها، که حاسدان و دشمنان بقا و ماندگاری ما بر افروخته اند دودمان را بباد داده بودند.
ما ذیلن نحوه خرید کتاب های این نویسنده را از سایت آما زون مشخص کرده ایم تا کار آسان تر باشد.
ضمنن می دانیم که او فقط برای تشویق عزیزان به خواندن، اعلام کرده است که کتاب هایش را بعنوان هدیه در اختیارشان قرار خواهد داد.
با امید به موفقیت…..روابط عمومی گذرگاه

خرید کتاب از آمازون

اگر این کتاب ها را از سایت آمازون خریداری کنید در ِ خانه بشما تحویل داده می شود

۱ – روز های آفتابی …..مجموعه ۱۷ داستان
http://www.amazon.com/Roozhaye-Persian-Edition-Mahmood-Safarian/dp/0981351948/

۲– روزی که گلابتون رفت….مجموعه ۱۲ داستان
http://www.amazon.com/Roozy-Golabatoon-Raft-Mahmood-Safarian/dp/0981351972/

۳– شام با کارولین….رمانی در هفت فصل
http://www.amazon.com/Sham-Ba-Carolin-Persian-Edition/dp/1481256149/

توجه: اگر خرید ۲۵ دلار یا بیشتر باشد هزینه حمل ” هزینه پست ” را آمازون می پردازد

در باره ما

تیر ۱۳۹۲

گذ رگا ه یک جُنگ ماهانه است که بیشتر به ادبیات می پردازد
ما مشتاقان و عاشقان ادبیات پارسی، با آنکه زیستگاههایمان در نقاط مختلف این دهکده جهانی است، ولی همه رهروان این “گذرگاه” هستیم. و تلاش می کنیم که در حد بضاعت خود که بسیارمزجات هم هست، آن را برای شما خوانندگان و شما قلم به دستان ِ عاشق، هر ماه آب و جارو کنیم. و آویز های رنگین نور را در گوشه و کنار آن بیاویزیم.آثار شما، منشور های باز تاب ادبیات ما هستند، و بانی استمرار چراغانی این راه عبور خواهند بود، دریغ نکنید.

دست های پر مهر شما را برای همکاری، صمیمانه می فشاریم.

استفاده از تمامی مطالب “گذرگاه” با ذکر ماخذ، مجاز است.
“گذرگاه” عمیقن دگر اندیشی را قبول دارد، و آثار دریافتی را باز تاب می دهد.
طبیعی است که، نشر آثار نویسندگان، الزامن نظر “گذرگاه” نیست.

گذرگاه نشریه عشاق است: عاشقان ادبیات، عاشقان آزادی، عاشقان زندگی
همآهنگ کننده: دکتر محمود صفریان – mahmood@gozargah.com
امور فنی و طراحی: مارتین هرفرد (webmaster@gozargah.com – (Martin Hurford
تماس با ما: adabeparsi@gozargah.com
تمامی حقوق مربوط است به گذرگاه

برای آگاهی

تیر ۱۳۹۲

پارلمان کانادا، روز چهارشنبه ۱۵ خرداد با تصویب لایحه‌ای، اعدام زندانیان سیاسی ایران در تابستان ۱۳۶۷ را «جنایت علیه بشریت» خواند و آن را محکوم کرد.

به گزارش صدای آمریکا، در این لایحه، که تایید هر سه حزب اصلی در پارلمان کانادا را به همراه داشت، همچنین آمده است: پارلمان کانادا «در بزرگداشت یاد آنهایی که در گورستان دسته‌جمعی خاوران و دیگر گورهای دسته جمعی ایران به خاک سپرده شده‌اند، روز اول سپتامبر را روز همبستگی با زندانیان سیاسی ایران اعلام می‌کند».
این نخستین بار است که اعدام‌های دهه ۱۳۶۰ در ایران از سوی کشوری دیگر به عنوان «جنایت علیه بشریت» قلمداد می‌شود.
پیشتر شماری از بازماندگان و خانواده های زندانیان سیاسی که در دهه شصت در زندانهای جمهوری اسلامی اعدام و یا زیر شکنجه کشته شدند، در نامه ای به احمد شهید، گزارشگر ویژه سازمان ملل، خواستار رسید گی به پرونده این کشتارها و شناسایی عاملان و آمران آن شدند.
در همین حال وزارت خارجه و وزرات امور شهروندی کانادا پانزدهم خرداد ماه با صدور بیانیه‌ای به خانواده «قربانیان جمهوری اسلامی ایران» که «تنها گناهشان زیر سوال بردن آنچه این رژیم خشن انجام می‌دهد، بود» تسلیت گفتند.
در این بیانیه آمده است که کانادا «با همدردی عمیق به خانواده هزاران قربانی خشونت‌های حکومت ایران پس از انقلاب تا کنون تسلیت می‌گوید.»
در آن همچنین به پشتیبانی کانادا از کسانی که «عزیزانشان هدف آزار و اذیت حاکمان فعلی و گذشته ایران قرار گرفته‌اند» اشاره شده است.
دولت کانادا می‌گوید قربانیان اعدام‌های دست‌جمعی سال ۱۳۶۷، زهرا کاظمی و تمام ایرانیانی که به خاطر ایستادن در برابر «حکومتی خشن» با بازداشت و شکنجه و مرگ روبه‌رو شده‌اند را فراموش نمی‌کند.
این کشور می‌گوید تمام کنش‌گران حقوق بشر را که اسناد و مدارک خشونت در جمهوری اسلامی را جمع‌آوری و عرضه می‌کنند، می‌ستاید.

صیغه جواز رسمی فحشا – صفیه ناظر زاده

تیر ۱۳۹۲

در پاسخ به ئی میلهائی که خواسته اند ار مذموم بودن  صیغه بنویسیم
مجددن به نشر این نوشته همکارمان اقدام می کنیم
” صیغه ” این مجوز مضحک و خجالت آور تجاوز ” گیریم غیر عنف ” ، شده است حقی!! که چون تیغ در کف زنگی مست، مردان را به جان زنان و دختران گرسنه و در مانده
انداخته است.
کلاه شرعی! صیغه، فحشا را در کشور ما مجاز و قانونی کرده است، و درد در همین جاست.
تقریبن در تمامی کشور های جهان، روسپیگری غیر قانونی است، و مجوزی هم چون صیغه و بیان چند کلمه ” عربی، لاتین، و عبری “، کارت عبور اجرای چنین فسادی نیست.
متاسفانه در کشور ما، صیغه کردن زنی، و همخوابگی با او حتا در گور های از قبل کنده شده، امری است نه تنها عادی، که قانونی! است.
برای یکبار هموابگی بیان : ” فی المدت المعلوم، والمبلغ المعلوم ” و پرداخت آن، اگر فحشا نیست پس چیست؟ فحشائی موجه!! زیر لوای ” صیغه “. و حاصل محتوم آن، ابتلا به انواع بیماریهای مقاربتی و ” ایدز ” است. و با لا رفتن و کج گذاشتن کلاه گردانندگان مملکت.
آمار های منتشره در روز نامه های کشور ( و به دفعات ) نشانگر عمق فجیع وضع زنان و دختران است، که باید فکری عاجل و اساسی کرد. طبق این آمار ها هر ماه بر تعداد روسپی ها افزوده می شود. زنانی که برای سیر کردن شکم خود و بچه هایشان با ( مبلغی معلوم!! )، برای ( مدتی معلوم )، در اختیار این و آن قرار می گیرند. و چون با جواز صیغه به این تن فروشی تن می دهند، اشکال قانونی هم ندارند. و این فاجعه، بیشنر اوقات همراه است با مصیبت اعتیاد. و در این آتش گرفتن ریش جامعه رو به زوال ما، حکومت بی عرضه در فکر روشن کردن سیگار خود با این آتش است، و تحصیل در آمد، که ” خانه های عفاف!! ” نمونه آن است ( سود این خانه ها به کدام کیسه گشاد می رود معلوم
دیست. می گویند باز دست ( آقا زاده ای در کار است )
و این روند در گستره مملکت جاری است.
وقتی در جامعه ای علاوه بر داشتن زنان عقدی، به هر تعداد که بخواهی می توانی صیغه داشته باشی، و بدون کمترین مسئولیتی، آن می شود که در مملکت ما شده است. و این
چیزی نیست جز ارضای عطش جنسی سیری نا پذیر مردانی که قدرت را در دست دارند و چنین می خواهند.
وضع اسفناک اقتصادی، گرانی سرسام آور، و در نتیجه شکم های گرسنه، خود زمینه ساز خود فروشی شده است صیغه هم به آن شکل قانونی داده است تا از بار مسئولیت دولت
بکاهد. دولتی که بهر حال، مرد حل این مشکل نیست.
بر اساس بررسی هائی که چندین سال پیش از طرف سازمان ملل انجام گرفت، و تحت عنوان ” علل روسپیگری ” انتشار یافت، بیش از ۷۰ درصد این گرایش، به علت فقر و نیاز
مبرم مالی عنوان شده بود، و از دولت ها خواسته بود که در رفع و مبارزه با آن که از وظایف عاجل آن هاست کوشا باشند.
متاسفانه، بسیار اتفاق می افتد که همان ( مبلغ معلوم ) را هم که گاه فقط در حد یک همخوابگی است، در یافت نمی کنند. در پاره ای از مصاحبه های رادیوئی و یا در جراید که
با این زنان نگون بخت انجام می شود به این نکته اشاره می کنند که چگونه مرد ان!! همخوابه آن ها با تهدید به مرگ از پرداخت ( مبلغ معلوم ) سر باز می زنند. و مردانگی
نداشته شان را نشان می دهند. و بی شر مانه، شرایط ” صیغه ” را هم زیر پا می گذارند.
فریب دخترکان کم سن و سال و بی اطلاع از رذالت ها، و فروش آن ها به شیخ نشین های آنطرف آب، تجارت کثیف پولساز دیگری ست که در کشور بی در و پیکر ما جاری است، و دست بسیاری از حریصان پول خوار، که همچون زالوئی چند سر به جان همه افتاده اند، در آن به چشم می خورد.

یک اشاره – شورای نویسندگان

تیر ۱۳۹۲

جناب حسن روحانی رئیس جمهور آینده، با سلام. و با این خوشحالی که ما را به داشتن ” کلید” نوید می دهید کلیدی که می تواند قفل ها را بکشاید
بیائید و با این کلید، در گام اول قفل فیلترینگ  را که بر دست و پای رسانه ها بسته اند و باعث خفقان شده اند را بگشائید.
چون تا حالا با داسی که شما رسانه ای اعلام کردید در دست ندارید بسیاری از آزادی ها را ” درو ” کرده اند
فضای تنفس را باز کنید تا بهتر بتوانیم به تفاهم برسیم. البته اگر ” تدبیر” بر ایجاد نزدیکی و تفاهم است.
امید واریم ” که بخواهید ” و بگذارند از کلیدتان برای گشودن درهائی که به زور و بنا حق بسته اند بهره بگیرید.

فهیمه رحیمی هم رفت – محمود صفریان

تیر ۱۳۹۲

فهیمه رحیمی هم رفت.
در کامنتی نوشتیم:
ما در گذر گاه از منتقدان آثار او بودیم و مفصل در مورد کار هایش صحبت کرده ایم ولی با توجه به درد مزمن کم خواننده داشتن که در مورد آن نیز به دفعات نوشته ایم و دست چاره یابی را به سوی همه ی صاحبنظران دراز کردیم. بی انصافی است اگر تاثیر رمان های این زنده یاد را در جذب و جلب خواننده از نظر دور بداریم….نباید فراموش بکنیم که هم آثار فهیمه رحیمی هم بامداد خمار فتانه حاج سید جوادی و حتا پریچهر مرتضا مؤدب پور بسیار خواننده داشته و دارند…بالا خره مردم قادر به خواندن کتاب را یکجوری باید راغب کرد و کم کم تفاوت ها را نمایان نمود…این فقط یک نظر است که در اینجا فرصت گسترش ندارد….یادش گرامی و خاطره اش ماندگار.
*
اگر این حقیقت را به پذیریم که ناشران  آگاهی کاملی به منافع خود دارند، واگر قبول می کنند که کتاب های متعدد یک نویسنده را منتشر کنند بی تردید بخاطر اقبال مردم به کارهای این نویسنده است. فهیمه رحیمی یکی از شاخص ترین این نویسندگان است با بیش از حدود ۲۰ رمان.
منصفانه این همه کشش مردم به خواندن آثار او برای چیست؟
اگر عامه پسند نوشتن این نویسنده تا این حد مورد قبول و پسند خیل عظیمی از خواننده بوده است، زمان توجه دقیق به این مهم است که چرا کتاب های نویسندگان قدری که عامه پسند نمی نویسند در این حد نویسنده ندارند؟
و اگر این بر می گردد به نوع نگاه اکثریت خوانندگان ایرانی به مثلن کتاب ” پنجره ” یا تاوان عشق ” زنده یاد فهیمه رحیمی و عدم گرابش به مثلن کتاب نویسند صاحب نامی چون صفدری بنام
” من ببر نیستم پیچیده به بالای خود تاکم ”
باید تعارف و رودرواسی و نان قرض دادن را کنار گذاشت و به مشکل ادبیاتمان و تعداد خواننده پر داخت.
و تا به این مضوع حیاتی با دید کارشناسانه نگاه نکنیم و اندیشه ورزی نداشته باشیم، باز کتاب هایمان بایستی با شمارگان بسیار اندک چاپ شود و مدت ها در قفسه های کتابفروشی ها خاک بخورد

در گذشت استاد جلیل شهناز

تیر ۱۳۹۲

در گذشت استاد جلیل شهناز
که یکی از بزرگان و سرشناسان موسیقی ایرانی بود
و در نوازندگی تار و سه تار دستی چیره داشت، دنیای
موسیقی ایرانی را داغدار کرد.
برای یکبار دیگر این بیت مولانای بزرگ در
ذهن جاری میشود:
اندک اندک جمع مستان می روند
اندک اندک می پرستان می روند

روزی که گلابتون رفت – محمود صفریان

تیر ۱۳۹۲

روزی که گلابتون رفت
ار کتابی بهمین نام
——————-

” دنبال چه سنگی هستی؟ ”
مثل همه‏ی متولی‏های گورستان‏ها، کمی قوز داشت، جور بخصوصی راه می‏رفت، خش صدایش می‏خورد به چهره‏اش.
هنوزغروب نشده بود، ولی کسی آنجا نبود. مستقیم به طرفم آمد. کمی ترسیدم.
” اسمش چیه؟ ”
اگر به اسم خودش دفنش کرده باشند، ” گلابتون ” بود.
” یعنی چه، مگرمی‏شود کسی را با اسم دیگری دفن کنند. چند وقته فوت کرده؟ ”
” چند وقته فوت کرده؟… راستش نمی‏دانم. زمان فوتش را نمی‏دانم. ”
” نسبتی با او داری؟ ”
” بله ”
” پس چرا نه می‏دانی کی فوت کرده و نه می‏دانی با چه اسمی دفنش کرده‏اند؟ اینجا هم جائی نیست که بگویم از سر بیکاری آمده‏ای….
” گفتی نسبتی با متوفا داری، چه نسبتی داری؟ ”
“خاله مادرم بود، مثل مادرش بود، او بزرگش کرده بود، میشه گفت مادر بزرگم بود.”
” او همیشه خاله مادرت هست، چرا می‏گوئی بود، مگر هرکس فوت کرد نسبتش را هم از دست می‏دهد.”
چه پیله‏ای!، این همه سؤال جواب برای چیست. هوا، هم کمی سرد شده بود و هم داشت تاریک می‏شد.
” آقا چرا این همه می‏پرسید؟ ”
” برای اینکه می‏خواهم گورش را نشانت بدهم. بدون نشانی گرفتن که نمی‏توانم کمکت کنم. خودت هم درست نمی‏دانی کی فوت کرده و شاید هم ندانی که واقعن در این گورستان است. در این شهر گورستان‏های متعددی هست.”
آقا من در این شهر زندگی نمی‏کنم. برحسب تصادف گذرم به اینجا افتاده، ولی می‏دانم که اهل این شهر بود و میدانم که دراین شهر درگذشته است. شاید مربوط به شصت سال پیش باشد ”
” شصت سال پیش!! آقا، خدا پدرت را بیامرزد، زمان در گور بودن مرحومه شما مدت هاست تمام شده است. گمان نمی کنم بتوانم کمکت کنم. خدا بیامرزدش. حتمن شما بچه بوده‏اید که درگذشته ؟ “

راست می‏گفت من بچه بودم. خیلی دوستش داشتم، از مدرسه به عشق دیدن او می‏آمدم.
مهربان بود و بیش از هر “شهرزاد “ی! قصه می‏دانست. پدرم، مادرم را از او خواستگاری کرده بود. مادر بزرگم در زمان کودکی مادرم در گذشته بود. خواهر کوچکش “گلابتون” او را سرپرستی و بزرگ کرده بود.
پدر مادرم مثل بیشتر مردها کمی پس از مرگ همسرش، می‏رود پی زندگیش،
گلابتون با ما یعنی در حقیقت با دخترش زندگی می‏کرد. و من و خواهرم، شیفته او بودیم. در آغوش او یا زیر چادرش احساس امنیت و آرامش می‏کردیم. هرگز با من زمخت حرف نمی‏زد و بخصوص به من و خواهرم صادقانه مهر می‏ورزید. استوار و با قدرت بود و پدرم بفهمی نفهمی ازش حساب می‏برد، ضمن اینکه بسیار شنیده بودم که می‏گفت مثل پسرم دوستش دارم.
مادرم را خیلی دوست داشت و کمترین دل گرفتگی اورا تحمل نمی‏کرد. هراز گاهی که پدرم سر سنگین می‏شد و باز تابش را سر مادرم خالی می‏کرد، زمانی بود که او را بر افروخته و سینه سپر کرده می‏دیدم. البته تبحری در گرفتن میانه کارداشت و مانع می‏شد که هر گونه دلخوری کش داده شود.
شب‏ها به هنگام خواب بهترین زمان با او بودن بود. تختخواب من و خواهرم را که به فاصله اندکی در یک اتاق در کنارهم قرار داشت، او راس وریس و جمع و جور و مرتب می‏کرد، و ما که بی‏تاب قصه‏هایش بودیم دور تختخواب ها می‏چرخیدیم، و بی‏حوصله تمام شدن کار را تحمل می‏کردیم.
می‏دانستیم که او پس از خواباندن ما با افسون قصه‏هایش، می رود به نشیمن و تاره بدون حضور ما به گپ و گفت می‏نشینند. این انتظار پدر و مادر برای بر گشت او بخصوص مرا، افسرده می‏کرد، می‏دانستم که قصه کوتاهی در انتظارمان است، ولی دهان گرم و نحوه بیانش چون داروی بیهوشی امان نمی‏داد که کارمان به اعتراض کشیده شود.
محیط گرم و خوبی داشتیم.
در زمستانها بخصوص شب‏های تعطیل قصه‏ها به روایاتی تبدیل می‏شد که پدر و مادرم را نیز به شنیدن می‏کشاند.
گاه از شوهر مرحومش می‏گفت که برای خودش خانی بوده با بسیاری عمله اکره حرف شنو در اطرافش، و گاه از مسابقات اسب دوانی و شکارگاه‏ها تعریف می‏کرد که برایم جالب نبود.
من دلم می‏خواست داستان‏هائی بگوید که از ترس زیر لحاف کز کنم و آرزو کنم که من هم روزی چون آن ها بتوانم وارد قصه‎‏ها بشوم، و کارهائی چون آن‏ها انجام دهم. همین آرزو با من رشد کرد و شد کلاهی که تا حالا نیز اکثر شب‏ها در رختخواب قبل از خواب بر سر می‏گذارم و غیب می‏شوم و راه می‏افتم برای جامه پوشاندن بر بسیاری از آرزوهایم.

حیوانات درون قصه‏هایش با همه‏ی درندگی بعضی از آنها، نه تنها دوستانش بودند، که حرف‏شنوی کامل هم داشتند، و از خواسته‏هایش فرمان می‏بردند. و این به من و خواهرم قوت قلب می‏داد.
در دنیای کودکی از اینکه او زبان همه‏ی حیوانات را می‏داند برایمان بهت‏انگیز بود، و آرزو می‏کردیم ما هم می‏توانستیم با آنها حرف بزنیم.
چه دستپخت محشری داشت و همه را هم به مادرم منتقل کرده بود. بوی قرمه سبزی او بیداد می‏کرد. و اصرار داشت که به هنگام خوردن غذا همه دور سفره باشیم. خواستی که پدرم هم کاملن از آن دفاع می‏کرد.
سفره‏های او هم پر و پیمون بود و هم چنان چیده می‏شد که تحمل را کم می‏کرد.
به واقع زن زحمت‏کشی بود. من شاهد بودم که گاه در حد لیس زدن، خانه را تر و تمیز می‏کرد، و از ما می‏خواست که چیزی را پخش و پلا نکنیم.
در مجموع یگانه‏ای بود که گمان می‏کردیم همتا ندارد.

یک روز که از مدرسه آمدم و به شوق ِپناه بردن به او که بوی مهر مادری می‏داد، به سویش رفتم، روبراه نبود، زنگش صدای همیشگی را نداشت. آغوشش را دریغ نکرد، ولی از گرمی هر روزه تهی بود.

” بی‏بی گلاب جان، تو را به خدا ناراحت نباش. چرا امروز نمی‏خندی؟ … امروز تو مدرسه پسر خوبی بودم، بپرس تا برایت بگویم…. بی‏بی جان مادر کجاست؟…”
بغض امانم نداد. گلویم را فشرد و فشارش بصورت اشک از چشمانم بیرون زد. پریشان‏تر شد، دیدم که بغض او هم دارد گلویش را می‏فشارد. آغوشش را برایم باز کرد. به خودش چسباندم، و با صدای گرفته‏ای گفت:
” آرام باش عزیزم. پرس و جو نکن. مهم نیست. هرکسی بعضی روزها بی‏خود دلش می‏گیرد. درست می‏شود. برایم از شیطنت‏های مدرسه‏ات تعریف کن. “

نه، آن گلاب هر روز نبود. نفسش روانی هر روز را نداشت. موهایش که سرخی حنا را بخود گرفته بود برخلاف هر روز که مرتب و بسته بود افشان شده بود.
ادامه ندادم. کیفم را برداشتم و برای اولین بار بی‏توشه‏ای از صفای برخورد همیشگی او و بی‏رمق و پکر به اتاقم رفتم. خواهرم که قبل از من از همین مرحله گذشته بود، گوشه‏ی تختخوابش به دیوار تکیه داده بود. مرا که دید با صدای گرفته‏ای گفت:
” رضا! بی بی گلاب را دیدی؟ ”
” بله دیدم، ولی نگفت چه شده.”
” من می‏دانم چه شده. بابا امروز مادر را کتک زده.”
تکان خوردم.
” کتک؟ مادر کتک خورده ؟ چرا؟ از کجا فهمیدی؟ ”
” از مدرسه که آمدم بی بی گلاب در اتاق مادر بود. داشت او را می‏بوسید. شنیدم به مادر می‏گفت، ناراحت نباش. نمی‏گذارم این وضع ادامه پیدا کند. ”
مادر با بغض و بریده بریده گفت:
” بی‏بی‏جان این اوضاع درست بشو نیست. می‏دانم که زیر سرش بلند شده…”
و بی‏بی‏گلاب گفت:
” گمان نمی‏کنم. او که هنوز تنبانش دوتا نشده است.”
گوش وایساده بودی زهره ؟ کار خوبی نکردی.”
” نمی‏خواستم، ولی خوب شد که گوش کردم. وقتی از مدرسه آمدم و هر دوی آن ها را ندیدم، و صدایشان را از اتاق مادر شنیدم، کشانده شدم.
فهمیدم که پدر هم دست بزن دارد. و متوجه شدم که زده است توی گوش عزیز دردانه‏ی بی‏بی گلاب…”
” پدر که مرد مهربانی است، چرا؟ ”
” من هم نمی‏دانم چرا؟ اما شنیدم که بی‏بی گل به مادر می‏گفت …”
” چه می‏گفت؟ ”
” ‏بی‏بی گفت: تعجب می‏کنم، این که مرد مهربانی بود، چرا تو را کتک زده است. ازاین فعل‏ها نداشت، که نفهمیدم یعنی چه، ولی مادر در جواب یکبار دیگر گفت:
” زیر سرش بلند شده، گمان می‏کنم کسی دلش را برده.”

مادر و نه بی‏بی گلاب، با سینی چای و شیر و بیسکویت آمد. صورتش گل انداخته بود و چشمانش نشان می‏داد که از اشک تهی است، هرچه داشته ریخته بود. سینی را روی میز درسمان گذاشت و فقط گفت:
” دست و رویتان را بشوئید و عصرانه‏تان را بخورید.”
بدون حرف دیگری از اتاق خارج شد. مادر همیشگی نبود. وجود هر دوی ما را عذاب پر کرد. بهم نگاه کردیم و به نوبت دست و رویمان را شستیم. من فقط شیر و چای خوردم ولی زهرا به هیچکدام لب نزد. درست نمی‏دانستیم چگونه و کی شروع شده است. پدر معمولن این موقع‏ها خانه نمی‏آمد. از آغاز و انجامش خبر درستی نداشتیم پریشان بودیم. تا حالا از این کارها در خانه‏مان سابقه نداشت. تصمیم گرفتیم از اتاقمان بیرون نرویم.
زهره شروع کرد به کشیدن نقاشی، منهم کتابم را باز کردم تا درسم را رونویسی کنم، ولی هر دو حواس درستی نداشتیم. بلاتکلیف بودیم. می‏دانستیم که خانه‏ی هرروزی نیست و از فضای آرام فاصله گرفته است.

پدر جز در برابر بی‏بی گل، برای همه‏ی ما نیمچه دیکتاتوری بود. بیشتر با تحکم حرف می‏زد و خشونتی را همیشه در چهره داشت. مرد کم‏حرفی بود. و حرمت بی‏بی گلابتون را همیشه نگه میداشت و متوجه شده بودیم که مادر را دوست دارد.
مادر بخاطر سوادش یک جورائی ذهن و زبان شوهرش بود و دیده بودیم که گه گاه برایش کتاب می‏خواند و وقتی فال حافظ می‏گرفت نشئه‏اش می‏شد. یکبار گفت:
” چه حافظی می خوانی زن. ”
چرا امروز همه چیز زیرورو شده است؟ چرا زیر سر پدر باید بلند شده باشد؟
بخاطر داستان‏های بی‏بی، هر دوی ما می‏دانستیم که “زیر سرش بلند شده” و دوتا شدن تنبان به چه چیز اشاره دارد. در داستان‏هائی که برایمان می‏گفت، به این دو موضوع زیاد اشاره کرده بود. بخصوص مردها وقتی کار و بارشان خوب می‏شود می‏روند سراغ کارهای دیگر. ولی نمی‏دانستیم چرا پدر زیر سرش بلند شده است.

کسی برای شام سراغمان نیامد. خانه در سکوت بدی فرو رفته بود. به زهره گفتم برود بیرون ببیند چه خبر است، قبول نکرد. خودم هم نمی‏خواستم بروم. دلم نمی‏خواست پدر یا مادر را ببینم. اما بی‏بی که دلش طاقت نیاورده بود، برایمان شام آورد. نشست پشت میز تحریر. با محبت تمام گفت تا شما شامتان را بخورید من این سینی را که دستش هم نزده‏اید می برم و برای قصه‏ی موقع خوابتان بر می‏گردم. و تا ما شروع به خوردن نکرده بودم اتاق را ترک نکرد.
شنیدیم که مادر ازش پرسید بچه‏هایم خواب بودند؟ کاش می‏ماندی تا بخورند. پاسخ بی‏بی نا مفهوم بود، ولی سکوت مادر حاکی از رضایتش بود.

” بگذار بچه‏ها را بخوابانم، امشب تا با “وهاب” صحبت نکنم نخواهم خوابید. باید بفهمم که جریان از چه قرار است. ”
و مادر آرام جوابش را داد:
” بی‏بی جان امشب نه، بگذارش برای وقتی دیگر. تا بچه‏ها بخوابند و تو فرصت صحبت با وهاب را بیابی دیروقت می‏شود. اگر می‏خواهی تکلیف را روشن کنی امشب موقعش نیست. ”
دلهره داشتیم، کمی هم می‏ترسیدیم. غصه‏مان شده بود که دارد چه می‏شود.
دلم می‏خواست در ِ اتاق را در حد یک درز باز کنم تا صحبت‏های آرامشان را هم بشنوم. ولی وقتی بی‏بی گفت باشه می‏گذارم برای فردا، کمی آرام شدیم.

بی‏بی آمد، خنده بر لب هم آمد اما در حرکاتش آرامش همیشگی دیده نمی‏شد. آرامشی که برما تاثیر خوبی داشت و آماده می‏شدیم برای شنیدن قصه و خوابی که به دنبالش می‏آمد.
بی‏بی آمده بود تا نشان بده که همه چیز مثل سابق است. مثل شب های دیگر اول چراغ خواب را روشن کرد و بعد کلید چراغ اصلی را از کار انداخت، روی صندلی بین دو تخت نشست و از ما خواست که چشم هایمان را ببندیم و به خود حالت خواب بدهیم تا برایمان قصه بگوید.
من و خواهرم نگاهی از هم گذراندیم و به حالت هر شب خود را آماده شنیدن نشان دادیم. و او داستان ازدواج پدر و مادر را و آنچه که در این مورد نمی‏دانستیم بصورت قصه برایمان تعریف کرد. او بیشتر قصه‏هایش را از ذهن خودش روایت می‏کرد، و با هوشیاری تمام با توجه به زمان آن‏ها را می‏پرداخت. ما از بیم اینکه بی‏بی گلابتون ناراحت نشود خود را بخواب زدیم در حالیکه تازه متوجه شده بودیم که مرد قصه کسی جز پدر نمی توانست باشد، قصد ازدواج مجدد دارد.
پس مادر با دانستن این قصد تاکید داشت که زیر سرش بلند شده است.
وقتی خیالش راحت شد که ما خوابیده‏ایم آهسته در را باز کرد و مثل سایه آرام و بی‏صدا بیرون رفت.
ولی ما بیدار بودیم. با آنچه که گذشته بود و داستانی که بی‏بی گلابتون سر هم کرده بود، خواب از سرمان پریده بود. بیشتر نگران بودیم تا به فکر خواب.

چرا برای چندمین بار به دنباله قصه‏اش از سنگ صبور گفت؟ از سنگ صبوری که دیگر صبور نبود… یا نمی‏خواست صبور باشد. حرف‏هائی که از زبان قصه‏گو بیان می‏کرد بوی عدم تحمل و نارضایتی شدید می‏داد.
واضح نمی‏گفت ولی ما بر پایه آنچه که گذشته بود، با همه ی کم سنی پیامش را دریافت کردیم، و بغضمان گرفت و با افکاری پریشان بخواب رفتیم. من آنشب برای اولین بار فهمیدم که کابوس چیست.
از خواب که بر خاستیم با شنیدن صدای پدر که می بایستی در آن موقع خانه نباشد حالمان گرفته شد. دلمان نمی‏خواست به مدرسه برویم.

” خاله! مانده‏ام خانه تا پس از رفتن بچه‏ها حرفم را بگویم…”
این اولین باری بود که بجای “بیب گلابتون” و “مادر” او را ” خاله ” می‏نامید.
راست می گفت او ” خاله ” مادرمان بود. ولی گفته نمی‏شد.
وقتی کاملن آماده رفتن به مدرسه شدم پدرم به صدا درآمد.
” پس خواهرت کجاست؟ ”
” دلش درد می‏کند حالش هم بهم می‏خورد.”
پدر که نیمه‏عصبانی بطرف اتاقمان رفت من از خانه زدم بیرون.
حواسم صدجا می‏رفت. نمی‏دانستم چه میوه‏ای حاصل این طوفان است.
پدر چه می‏خواست به بی‏بی گلابتون بگوید؟ با آن حالی که سراغ خواهرم رفت، چه به روزش آورد.
قرار بود به بهانه درد شکم بماند و گوش بخواباند، تا بدانیم چه ماجرائی در جریان است.

به خانه که برگشتم بی ‏توقف به اتاقم رفتم، زهره را پریشان دیدم. خانه در سکوتی عذاب دهنده غرق شده بود.
روی تخت کنار خواهرم نشستم. انتظار خبرهای خوبی را نداشتم.
یادم می‏آید که نمی‏دانستم چکار کنم، چون بزرگتر بودم احساس می‏کردم مسئولیت دارم، باید کاری می‏کردم، حداقل برای خواهرم که مظلومانه نگاهم می‏کرد.

” زهره جان خبری بود؟ ”
دلم می‏خواست بگوید: نه. اما سنگینی سکوت و به چشم نیامدن هیچکدام از افراد خانه، فاصله زیادی با دلخواه من را نشان می‏داد.
“کمتر از ده دقیقه پس از رفتن تو و آمدن پدر به اتاق من که خودم را به خواب زده بودم، چنین شنیدم:

” خاله! من دارم ازدواج می‏کنم… وکالتی عقدش کرده‏ام … اسمش “سعادت” است. تهران که بودیم، آبجی کبرا ترتیب دیدار ما را داد. ازش خوشم آمد.”
و بی‎‏بی گلابتون با صدای ترسناکی گفت:
” نامرد! ”
و ادامه داد:
” اگر همین امروز ردش نکنی برود سراغ کارش، من در این خانه‏ی متعفن نمی‏مانم …”
” رضا نمی دانم درست می گویم یا نه. من این ها درذهنم مانده…”
” رضا داری گریه می‏کنی؟ چرا؟ ”
” زهره بدبخت شدیم. هم داریم بی‏بی را از دست می‏دهیم هم آرامش مادر را. هم خانه گرم و نرم را … زهره تو گریه‏ات نگرفته؟ تو اصلن میدانی چه دارد به روزمان می‏آید؟ … حالا کجا هستند؟ هیچکدامشان را ندیدم.”
” زهره، پدر در جواب بی‏بی گلابتون چه گفت ”
گفت:
” خاله سخت نگیر. کار خلاف شرعی که نکرده‏ام. من که نگفتم صفیه را طلاق می‏دهم. او برای همیشه خاتون خانه خواهد ماند… و باز بی بی با همان صدای خوفناک ولی بلندتر گفت:
” خیلی بی‏غیرتی …”
” و دیدم که پدر را ترک کرد و به اتاق خودش رفت…. و پدر به دنبالش داد کشید: به خدا داری اشتباه می‏کنی بیب گلابتون…”
” زهره پدر بجای خاله مجددن گفت بیب گلابتون؟ ”
” بله ”
و لی بی‏بی گفت من گلابتون مرد هوسبازی مثل تو نیستم… دیگر جای من دراین خانه نیست.”

صبح زود با مادر حرف می‏زد
“…صفیه! بخواهی می‏توانم طلاقت را بگیرم.
می‏دانم هووداری چقدر ناگوار است، ولی گمان نمی‏کنم طلاق راه درستی باشد.
اما، هر زمان فکر کردی که تنها راه است خبرم کن، با پلک بهم زدنی تمامش می‏کنم. ولی اینجا دیگر جای من نیست. تصمیمم را گرفته‏ام. دلم نمی‏خواهد حتا یکبار دیگر وهاب را ببینم. تو زنش هستی ولی من اجباری ندارم.
نامردی را نمی‏توانم تحمل کنم. رویش هم دیگر باز شده است. کبک عشقش هم فعلن خروس می‏خواند، و از شوق دارد با دمش گردو می‏شکند. اما اطمینان داشته باش که در کوتاه زمانی، دیگر دُمی برایش نمی‏ماند و بجایش شاخش از پشیمانی درخواهد آمد. و برای این زندگی که داشت آه خواهد کشید، ولی دیگر دیر خواهد بود.

بی بی گلابتون هرچه داشت برای مادرم گذاشت و با یک بقچه قهوه‏ای رنگ که شاید کمترین وسائل اولیه‏اش را در خود داشت همان صبحی که پدر هم خانه نبود همرا با مادر ومن وزهره با ماشین همسایه به ایستگاه راه‏آهن رفت.
مانع شد که همراهش تا نزدیک قطار برویم… بقیه راه را در حالیکه شلوار زنانه‏اش را در جورابهایش فرو برده بود بدون ما پیاده رفت…
من برای آخرین بار در دور رس نگاهم زنی باریک اندام را که بقچه قهوه‏ای رنگی زیر بغل داشت دیدم که آرام آرام گام بر می‏داشت و نمی‏دانم به کجا می‏رفت…. رفت و کتاب هزار و یک شبش را بر روی ما بست تا بقیه کودکی را با فکری آزار دهنده بخوابیم. گلابتون رفت و بستر حریر قصه‏هایش را که در بقچه‏اش پیچیده بود با خود برد…. و علاوه برمن، مادرمان را هم در تلاطم خانه‏ای که دیگر هرگز روی آرامش ندید رها کرد…
احساس کردم هوا دارد تاریک می شود…خورشید هم داشت خودش را در پناه ابر پنهان می‏کرد. باور نمی‏کردم دیگر آغوش مهربان بی‏بی نازنینی چون گلابتون را ندارم… بهت زده برجای ماند بودم… فکر می‏کردم که چقدر راحت و سریع می‏شود همه چیز را داغون کرد
بی‏بی یگانه من در کمتر از سه ماه پس از رفتنش، دنیا را هم واگذاشت. و حالا من گوری هم از او نمی‏یابم.

داستان کتانی های سفید من – نوشته توران رئیسی

تیر ۱۳۹۲

در حالی که به پدر تکیه کرده بودم، پای راست خود را روی سکوی کوتاه جلوی مغازه گذاشتم. فروشنده کتانی سفیدی را که روی آن تصویر فیل کوچکی داشت به پایم کرد، من هم نگاهی به چپ و راست کفش کردم و به چهره پدر لبخندی زدم. او با تکان دادن سر و من با سکوت خود کتانی‌ها را پسندیدیم. فروشنده لنگه دیگر را در جلوی پای چپم قرار داد و گفت:
” بچه جان این یکی را هم بپوش شاید اندازه نباشد.”
راست ایستادم و به دفعات کفش ها را نگاه کردم. پدر قیمت را پرسید و به فروشنده داد.
در یک دست، جعبه کفش و دست دیگر را در دست پدر گذاشته و تاب می‌دادم و فاتحانه به اطراف خود نگاه می‌کردم و با هم به سمت خانه می‌رفتیم. انگار بربال پرندگان نشسته بودم. سنگینی قدم هایم را حس نمی‌کردم. غرق در میان افکار کودکانه بودم. این پدر بود که مرا از میان کوچه و خیابان عبور می‌داد و با خود به خانه می‌برد.
گویی همین چند روز پیش بود که وقتی پدر از کار خود برگشت و من در را به رویش باز کردم، اما چهره‌اش در پشت جعبه بزرگی که در دست داشت پنهان شده بود و من او را از کفش‌هایش شناختم ، او پاکتی را به دستم داد و جعبه را روی پله‌ها گذاشت و نفسی تازه کرد. من به طرف خواهرهایم رفتم و بلافاصله پاکت را باز کردم و با فریادی از شادی، محتویات پاکت را روی میز خالی کردم و همگی دور آن جمع شدیم.
مدادتراش، پاک کن های رنگی با اشکال حیوانات، جعبه‌های مداد رنگی و شمعی، مدادهای سیاه برای نوشتن، چند کتاب نقاشی و دفترچه‌هایی با کاغذ سفید و شطرنجی و جلدهای رنگارنگ.
هریک از این اشیاء، نوید نزدیک شدن به اولین روز مدرسه را می‌داد. تاب و تحملم را در انتظار شروع مدرسه از دست داده بودم. با شوقی فراوان آن چه روی میز ریخته بودیم، بین خود تقسیم کردیم و هر یک در برداشتن اشیاء بر هم پیشی می‌گرفتیم و از این که فیل یا زرافه و شیر و گورخر ازآن چه کسی باشد یا رنگ سبز و قرمز و زرد را چه کسی بردارد و ماه و ستاره نصیب کدامیک از ما شود، به دنبال هم می‌دویدیم و هیاهو به راه انداخته بودیم. تا این که با نهیب مادر روی زمین نشستیم و غنایم را عادلانه بین خود تقسیم کردیم. در این زمان شش یا هفت سال داشتم و در انتظار شروع مدرسه بی تاب بودم.
خواهر بزرگترم در کلاس دوم ابتدایی و خواهر کوچکترم کودکستانی بود و برادرم هنوز شیرخوار…
مبهوت تجسم افکار شیرین خود بودم! که با رها شدن دستم از میان دست پدر متوجه رسیدن به حانه شدم . با خوشحالی جعبه کفش را به دست مادر دادم.
صبح روز بعد، قرار رفتن به اطراف تهران را داشتیم،که باغ ییلاقی مادربزرگم در آن جا بود واز چند روز قبل خاله‌ها و مادربزرگم در تعطیلات مدارس در آنجا ساکن شده بودند.
تابستان وقت خوبی برای دیدار ما بچه‌ها باهم بود. از این فکر که در وقت جمع شدن بزرگترها در کنارهم، ما بچه‌ها بی‌وقفه و بی‌امان دور هم بودیم و بازی می‌کردیم، قند در دلم آب می‌شد. مادرم احساسات مرا از شادی و نشاط خرید کفش‌های کتانی دیده بود او با سؤال‌هایش از من این طور نشان می‌داد.
و رو به من می‌گفت:
” کفش‌هایت را دوست داری؟”
حالا می‌خواهی در کجا آن ها را بپوشی؟”
و من پاسخ می‌دادم که وقتی با بچه‌ها در باغ، قایم موشک و گرگم به هوا یا وسطی بازی می‌کنیم، آن ها نمی توانند مرا بگیرند یا پیدا کنند، چون کفش‌هایم خیلی نرم و بی صداست و با آن ها خوب می توانم پرش کنم. امّا حیف که در باغ، کتانی هایم گِلی می‌شوند و من اصلاً دوست ندارم!
مادرم ‌گفت، اگر بگذارم گِل‌ها خشک شوند و بعداً آن ها را بتراشم و با پارچه ی تمیز و مرطوب پاک شان کنم دوباره مثل اول خواهند شد و من از این بابت دلم آرام گرفت. آن شب برایم بسیار طولانی گذشت . صبح زود، قبل از همه بیدار شدم. عمو فرهاد، دوست صمیمی پدرم با ماشین بزرگ اداره آمد و ما همه‌ وسایل را در داخل آن جا دادیم و پدر آن ها را مرتب کرد. مدیریت اداره ای که پدرم در آن جا کار ی کرد، برای حمل و نقل و جا به جایی، امتیازاتی را در اختیار کارکنان خود می‌گذاشت و ما که خانواده پرجمعیتی بودیم، در سفرها از آن امتیاز برخوردار می شدیم .
با بلوز و شلوار آبی و کفش‌های کتانی سفید و موهای بلند دم اسبی شده‌ام، خود را در مقابل آینه نگاه می‌کردم. روبان‌های پاپیونی را به موهایم بستم. آخرین کاری که می‌توانستم برای خود انجام دهم، نگاه سر تا پا در آیینه بود. بله … کتانی‌ها همه چیز را آن طور که می‌خواستم کامل کرده بودند. قبل از مادرم از خانه خارج شدم و به عمو… سلام کردم و او مثل همیشه که با همه بچه‌ها مهربان بود، تحویلم گرفت و با تعریف‌های مکرر از سر و وضع و اخلاق و رفتارم، پرسید:
” حتماً می‌خواهی از درخت توت بالا بروی که این طور آماده و مجهز شده‌ای ؟”
و من با کمرویی جواب دادم و درگوشه عقب ماشین نشستم. بالاخره همه آمدند و جا به جا شدند و عمو حرکت کرد. مادر، برادر کوچکم را روی پایش نشاند و از خوراکی‌های همراه خود کمی به ما بچه‌ها داد و به عمو و پدرم در جلوی ماشین تعارف کرد. لحظه‌های ملحق شدن به باقی بچه‌ها را که در باغ منتظرم بودند تجسم می‌کردم و بی‌صبرانه اشتیاق دیدار آن ها را داشتم.
دخترخاله‌هایم که در همسایگی‌مان بودند، دو سه هفته‌ای جلوتر از ما به باغ رفته بودند و من، میهن را که از کودکی با هم بزرگ شده بودیم و هرشب و هرروز با او بازی می‌کردم، در این مدت ندیده بودم؛ امّا بدتر از همه این که آن ها از خانه قبلی خود که دیوار به دیوار ما بود اسباب کشی کرده و رفته بودند.
میهن بسیار پرجنب و جوش و جسور بود و به عقیده بزرگترها رفتارى پسرانه داشت و با جثه بزرگ خود از بالا رفتن در و دیوار و کوه و کمر و انجام کارهای پر مخاطره هیچ گونه ابایی نداشت. مانند سنجاب ها از درختی بالا می‌رفت و روی شاخه‌های نازک آن می‌ایستاد و از شاخ و برگ درخت مجاور خود را به زمین می‌رساند.
در چیدن میوه‌ درختان بلند، جسارت و توانایی یک بزرگسال را داشت. بچه‌ها را در زیر درختان میوه جمع می‌کرد و برای هر یک میوه ای می چید و بسمت شان پرتاب می‌کرد و آن ها مجبور بودند برای این که میوه ها «له» نشود با دقّت بیشتری آن ها را بگیرند. او درست نقطه مقابل روحیّات مرا داشت. ابداً کارهایش مورد تأیید من نبود. امّا عطوفت و مهربانی و رفتارش باعث جذب کودکان دیگر می‌شد.
او هیچ وقت منتظر پاسخ محبت‌هایی که به بچه‌های دیگر می‌کرد نبود. من او را دوست داشتم. ما غالباً با هم بودیم؛ گویی به نوعی نواقص یکدیگر را کامل می‌کردیم. امّا شیطنت‌های بی‌رویه‌اش را همیشه به او گوشزد می‌کردم و او هم بی‌اعتنا به حرف‌هایم مرا دعوت به همکاری می‌کرد.
در اولین شب دیدار، همه اهل خانواده و فامیل در کنار هم قرار گرفته بودیم و ابراز شادمانی می‌کردیم. میهن همان شب با بچه‌ها قرار فردا در باغ را گذاشت و همه پذیرفتند. میهن بارها و بارها به کفش‌های کتانی‌ام که از سفیدی برق می‌زد نگاه می‌کرد و موقع پوشیدن یا بیرون آوردن، که با دقّت و آرامش انجام می دادم به آن ها توجه می‌کرد و گاه گاهی با نیم نگاه خود کفش‌هایش را که از شدّت بالا و پایین پریدن‌ها دهان باز کرده بودند و جوراب‌های قرمز ش مانند آن بود که ازمیان دندان هاى بچه تمساحی کوچک بیرون زده را با کفش های من مقایسه می‌کرد. امّا زیرکانه و درخلال بازی‌ها …
من نمی‌دانستم او در پشت این نگاه‌ها به چه چیزی فکر می‌کند. عدّه‌ای کودک شش تا ده ساله اطراف و جوانب باغ را احاطه کرده بودیم و با قیل و قال و هیاهوی کودکانه شعر و سرود می‌خواندیم و گرگم به هوا و وسطی بازی می کردیم. گاه بر سر چیزی گلاویز می‌شدیم و کار به زد و خورد می‌کشید، گریه را سر‌می‌دادیم و با پا در میانی زن باغبان که شاهد و ناظر بود، آشتی می‌کردیم و ساعت‌ها به شادی و خنده می‌گذشت.
نهر بزرگ باغ، پر آب شده بود و هربار که باران و برف بیشتری مى بارید آبشار کوچک و خروشان سربند با سنفونی زیباتری ما را به خود جذب می‌کرد. پاچه شلوارها را بالا می‌زدیم و در زیر شرشر آب دست و پا را رها می‌کردیم و خود را به طراوت و خنکای آن می‌سپردیم و گرمای میان روز تابستان را با آب بازی و خیس کردن یکدیگر لذّت بخش و دلپذیر و گوارا می‌کردیم. با پای برهنه روی سنگ ریزهای کف نهر راه می‌رفتیم و خزه‌ها و جلبک‌ها را به اشکال حیوانات آبی در می‌آوردیم و با پرتاب به سوی یکدیگر، از جیغ و فریاد ترسوها می‌خندیدیم. در میان این همه شور و شعف همه چیز را فراموش می‌کردیم و از محیط اطراف خود غافل شده بودیم.
اندکی بعد ، من خسته و کوفته به کنار نهر آمدم تا پای خود را خشک کنم و کفش‌هایم را بپوشم. راستش را بخواهید هرچند که بازی بی‌نظیری بود امّا دلم برای کتانی‌های سفیدم خیلی تنگ شده بود و انگار هزار روز است آن را ندیده‌ام. به هرطرف نگاه کردم و به آن جا که کفش‌ها را از پای خود بیرون آورده بودم و جوراب‌هایم را در میان آن ها گذاشته بودم برگشتم زیر همان تک درختی که شاخ و برگ خیلی خیلی پهنی داشت. برای این که زیر آفتاب نباشد آن ها را پوشانده بودم. به هرسویی نگاه کردم امّا نبود. با تک تک بچه‌ها صحبت کردم و پرسیدم و به دنبال میهن گشتم. او هم نبود. در اطراف خود به غیر از باغ و کوه و دره و دار و درخت و چشمه آبی که بچه‌ها وسایل شان را در کنار آن گذاشته بودند چیزی نبود!
همسر باغبان که از دور ما را صدا می‌زد و می‌گفت بازی را تمام کنید؛ موقع ناهار است، و جلو می‌آمد. مراکه با حال پریشان دید. گفت:
« از صبح تا به حال بازی کردى، خیلی خسته‌ای، زود باش برویم، ناهار آماده است. همه منتظرند.»
بچه‌ها هنوز در آب بودند و من در خشکی. موهایم دردست زن باغبان و اخم هایم درهم بود. بچه ها یکی یکی از آب بیرون می‌آمدند. زن باغبان می‌گفت:
« شاید سگ بزرگه! با کفش‌هایت بازی کرده و آن ها را درجایی انداخته است.»
قلبم با حدس‌های او، می‌خواست از گلویم بیرون بزند. کفش‌های من . . . کفش‌های سفید کتانی‌ام را می‌گوید؟!
او دوباره گفت:
« نگران نباش. ما می‌گردیم و پیدایش می‌کنیم»
و جلو افتاد و بچه‌ها به دنبالش. امّا من در گوشه‌ای کز کرده بودم و با آن ها همراه نشدم. میهن را از فاصله دور در نزدیکی خانه می‌دیدم. با بقیه به دنبال کفشم می‌گشتند. غمگین به سمت مادرم رفتم و ملتمسانه خود را به او چسباندم و شروع به گریه کردم. او با تعجب پرسید:
« چه اتفاقی افتاده؟ تا همین چند لحظه پیش صدای خنده و شادی تان باغ را پر کرده بود؛ حالا چرا ساکتی؟ چرا حرف نمی‌زنی؟»
اشک ها را از روی گونه‌هایم پاک کرد و دستم را گرفت. وقتی موضوع کفش‌ها را برایش گفتم، مرا با خود به سمت بچه هابرد که در اطراف درخت بلندی جمع شده بودند وبهت زده و بى حرکت سرها را بالا گرفته و تماشا می‌کردند. میهن مانند گربه‌ای از درخت بالا می‌رفت . تنها چیزی که هرگز به ذهنم خطور نمی‌کرد و حالا در لابه‌لای خاطرات تلخ و شیرین دوران کودکی‌ام به یادگار مانده است، اتفاق افتاده بود. در مورد ابتکار و خلاقیت ذهنی میهن با خود فکر می‌کنم لحظاتی که مغرور و بی‌خیال از دیدن کفش‌های کتانی‌ام عرش را سیر می‌کردم و می‌بالیدم هرگز به کفش‌های میهن که پنجه‌اش مانند دهان تمساح باز بود و جوراب قرمزش از آن بیرون زده بوددقت نکرده بودم.
او با آویختن کتانی‌های سفیدم که برای من عزیز و دوست داشتنی بودند برروی شاخه‌های بلندترین درخت باغ، با زبان بی زبانی ،اندوه من و حیرت بزرگترها و تحسین بچه‌ها را برانگیخته بود و به این وسیله پیام تلخ خود را انتقال می‌داد.
همسر باغبان با هوشیاری خود، قبل از آن که کفش‌هایم لانه جوجه کلاغ‌ها شوند، با فرستادن دوباره میهن به بالای درخت، آن ها را به من بازگردانید.و من از آن پس!!!

گوشواره – داود علیزاد

تیر ۱۳۹۲


آن روز چنان دعوایی بین پدر و مادرم درگرفت که صدای شان تا چهار در وهمسایه رفت.آخرش هم بابا لگدی زد زیر تنگ آب سر سفره، کتش را با غضب از چوب رختی کند. در اتاق را بهم
کوبیدو رفت. البته هنوز توی حیاط بود که مامان گفت:
«من میرم ها!»
بابا هم داد کشید:
«به درک!»
همیشه بهانه ای بود که به جان هم بیفتند. آن روز هم وقتی بابا از کار برگشت مامان بقچه اش را پیچیده بود. داشت غذا می خورد که بقچه به دست نشست جلویش و گفت می خواهد برود حمام عمومی!چشم های پدرم بق شد. رگ گردنش زد بیرون!گفت:
«نفهمیدم؟»
مامان تکرار کرد:
«حموم عمومی».
دیدم دارد بحث شان بالا می گیرد رفتم توالت ، شورت و شلوارم را جلوی درکندم. پا باز کردم نشستم روی سنگ مستراح .انگشت های اشاره ام را فرو کردم تو گوش هایم اما صدای شان می رسید.مامان گفت:
« عرزه داری کپسول گاز جور کن!»
بابا گفت:
«جنگِ می فهمی ؟ نیست! نیست!نیست!»
– بوی گند و گه گرفتیم ،یه ماهه رنگ آب ندیدم!
– گه می خوری پاتو بذاری حموم عمومی!
– حموم زنونه اس با مرد که نمی خوام برم!
– بقچه به دست که جلو مردا رد می شی!
هر قدر انگشت تو گوش هام فرو کردم فایده نداشت. مامان را بلند صدا زدم اما انگار صدایم را نمی شنید.با همه وجودم فریاد کشیدم:
«مامان بیا منو بشور!»
بابا سر مامان داد زد:
«برو بچه رو بشور!»
مامان آمد ولی زیر لب داشت می گفت :
«به جهنم! به درک که راضی نیست! تا کی؟چقدر آخه؟»
چند دقیقه ای بعد از رفتن بابا، راهی حمام شدیم.
مامان با یک دست، مرا گرفته بودو با یک دست بقچه اش را.
با دندان هم پر چادرش را. حمام زیاد دور نبود.توی محله خودمان بود و چند کوچه پایین تر!
مامان در راه هیچ حرفی نزد.ساکت تر از همیشه بود.تا رسیدیم جلوی در حمام، ایستاد.نرفتیم داخل.آهی کشید و از راه آمده برگشیتم. یک کوچه رفته بودیم که مامان پا نگه داشت.دور و برش را نگاه کرد.چند استغفراله گفت.چندبار زیر لب گت و گنده نثار بابا کرد. چرخ زدیم و باز راهی حمام شدیم.رسیدیم جلوی در حمام واماند. دستش را کشیدم گفتم :
«بریم تو دیگه!»
دستم را در دستانش فشار داد. ساکت شدم. بالاخره پا شل کرد پرده ورودی را کنار زد و داخل شدیم.صحنی دیدم هشت ضلعی، حوض کوچکی در وسط بود.یک میز هم گوشه ای قرار داشت که رویش لیف ، کیسه ، شامپو خمره ای و… ردیف شده بود.فکر می کنم زن صاحب حمام بود همان که پشت میز، لخت لم داده بود روی صندلی ای و پاهاش هم روی هم انداخته بود.موهایش به صورت گیس باریکی مثل دم موش روی شانه هایش رها بود.صورتش رنگ پریده به نظر می رسید، شبیه پوستی که در آب وامانده و چروک افتاده. مامان سلامش کرد اما حواسش نبود. داشت از زنی پول می گرفت. کنجی می رفت سمت بینه.رفتیم مامان زیر بغلم را گرفت بلندم کرد روی سربینه گذاشتم.دور سربینه ردیف یه ردیف کمد فلزی بود.بعد که لباس های مان را کندیم آنها را گذاشت تو یکی از کمدها.کلیدش هم که حلقه ای کش تنبان بهش بسته بودند انداخت دور مچش.
بعد از جلوی میز آمدیم رد شویم برویم سمت دالانی که گوشه ی دیگری بود صدای زن حمامی درآمد. انگار تازه متوجه حضور ما شده بود.گفت:
«خانوم باباش رو هم می آوردی؟»
صدایش مثل شلاق در صحن پیچید و تکرار شد.مامان برگشت سمتش:
«مگه این بچه چقدرشه؟ »
بعد فهمیدیم بهانه اش بوده می خواست حواس مادرم باشد وقت حساب، پول آب مرا هم حساب کند!همان وقت “شوری ” دختر مشهدی ماشااله قصاب از دالان بیرون آمد.با دیدن ما شروع کرد به احوال پرسی!شوری لپ مرا گرفت کشید و گفت:
«اوه اوه شازده دوماد را هم که آوردی!»
بعد سریع رفت سمت میز و یک سفیدآب برداشت و گفت:
«خاله باشه تا وقت حساب!»
مامان هنوز در ابتدای دالان وامانده بود. شوری به مامان تعارف زد که:
« بفرما»
زن حمامی از پشت میز گفت:
«خاله، نمی دونستم آشناس!»
شوری با عشوه ای گفت:«اِ وا خاله ،زری جون را نمی شناسی!»بعد در آنی همه شجرنامه مان را ریخت روی میز زن حمامی! گویا خاله اش بود!
از دالان گذشتیم و وارد صحن دوم شدیم.یک طرف حجره حجره بود!یک طرف اتاقک هایی با درهای کوتاه که هر کدام درش یک دوش قرار داشت.صدای چک چک آب می آمد صدای دوش هایی که می باریدند. از هرجایی بخار بلند می شد.چرخ می خورد و به سمت طاق گنبدی حمام بالا می رفت.طاق پنجره هایی داشت! بعضی هایش شیشه رنگی . نور آفتاب از پشت شیشه های رنگی روی دیوار ها منعکس می شد و گوشه های طاق را رنگ رنگی نشان می داد. حوض کوچکی شبیه به حوض قسمت قبلی در وسط بود. هر سمتی که چشم می انداختم زنی لخت داشت خودش را می شست کیسه می کرد لیف می کشید. مبهوت فضای حمام شده بودم که یکی دستم را کشید شوری بود. بردم پای یکی از حجره ها .زیر بغلم را گرفت و بلندم کرد صاف گذاشتم وسط یک مشت زن و دختر که بر ایوان نشسته بودند.تا به خودم آمدم یکی نیشگون گرفت یکی لپم را کشید یکی بوسم کرد.دقت کردم دیدم زن مشهدی ماشااله قصاب و دخترهایش هستند. زن مشهدی حنا بسته بود به سر و دستش. پستان هایش مثل دو بادمجان پلاسیده روی لایه لایه ی شکمش وا رفته بود. پا هایش را دراز کرده بود یک طرف و تکیه داده بود به دیوار.
زن مشهدی، مامانم را که دید گفت:
«ماشااله،هزار ماشااله،زری جون روز به روز ماه تر میشی!» بعد دور و برش را نیم نگاهی انداخت و گفت:
«تخته نیست که بزنم بهش!»
نگاهی به تن مامان تفی انداخت!مامان لبخندی بهش تحویل داد و تشکر کرد. زن مشهدی به مامان تعارف کرد که بیاید کنار دستش. شوری سفیدآب را گذاشت وسط و گفت:
« ننه ،هرچی مغز حروم بابا میاره می دیم به خاله ،حالا ببین این سفیدآب را آخر کار چند حساب می کنه!»زن مشهدی لبش را ورچید و با ابرو اشاره ای کرد به مامان. شوری به خواهرش فرح گفت:
« پاشو یه لگن آب گرم بیار!»
فرح داشت گیس هایش را باز می کرد گفت :
«می بینی دستم بنده!»
کارشان به سر وصدا کشید. برو بر داشتم می دیدم چطور بر سر هم فریاد می زنند، که ناگهان زن مشهدی نهیب زد:
«بسه دخترا!»
نگاهش کردم آنی اخمش را باز کرد بهم لبخند زد. دست دراز کرد و دست حنا بسته اش را به دست هام مالید گفت:
«حنای دومادیت عزیزوم!».
به کف دست هام نگاه کردم چندشم شد.از جایم بلند شدم.نزدیک بود لیز بخورم.خودم را رساندم پای حوض وسط و دستم را کردم در آب!صدای جیغ و سر وصدا از هر طرف حمام بلند شد.
«وای بچه دست کثیفشو کرد تو حوض!»
مادرم پرید و دستم را گرفت و جوری گفت که همه بفهمند هر چند حمام طوری بود که کوچک ترین صدا درش می پیچید.گفت:
«حناس !چیزی نیست!»
برگشتیم دوباره تو حجره!فرح داد زد:
« ننه!شوری سنگ پا بهم نمیده!»
زن مشهدی دوباره لبش را گاز گرفت.لبخندی به صورت مامانم زد وگفت:
«دخترم !تو کاراتو انجام بده ما بچه ات را داریم»
بعد تک تک دخترها هم حرف مادرشان را تائید کردند مامان هم بلند شد و رفت سمت همان اتاقک های دوش دار!زن مشهدی رو به دخترهایش گفت:
«خاک تو سرتون این اکبیری شوهر کرد و یه بچه داره!شما موندید رو دستم!»
فرح،مرا بغل گرفت و نشاند روی پایش.بعد با کمی سفیدآب برایم سبیل گذاشت.گفتم:
«نکن!»
بعد محکم دست پشت لبم کشیدم که سفیدآب را پاک کنم.شوری گفت :
«وای چه بامزه !من گفتم زبونش را خونشون جا گذاشته»
فرح چیزی در گوش آمنه گفت و بعد هر دو غش غش خندیدند.شوری بازویم را گرفت و از تو بغل فرح کشاند تو بغل خودش.بعد یه ماچ آبدار روی لپم انداخت.با عشوه گفت:
«این سبیل راستکی می خواد نه سفیدآبی مث پیرمردا!»
یک دسته از موهایش را که به امتداد پستانش روی تنش خیس خورده بود با دست پیچید و گذاشت پشت لبم و رو به ما بقی گفت:
«می خواد شوهر خودم بشه!»
بعد مرا چلاند تو بغلش!
«جیگرمی»
از بغلش خودم را کشاندم بیرون. آمنه از آن طرف، یهو کشیدم تو بغلش و چلاندم گفت:
«شوهر خودم میشه!مگه نه!» با دو دست گره دستش را باز کردم و بیرون جستم.وسط ایستاده بودم که یکی از پشت شورتم را کشید و رها کرد. کش شورت بدجور خورد به لمبه هایم. برگشتم نگاه کردم. شوری بود زد زیر خنده. منم نه گذاشتم و نه و برداشتم زدم زیر گریه!از آن گریه ها!صدایم درچهار سوق حمام پیچید.مامان حول کرده خودش را رساند بهم. شوری می خواست آرامم کند فایده نداشت. فرح ، زن مشهدی و آمنه هم سعی کردند.اما من زده بودم زیر آن گریه های نه خَراشته و پَراشته!گفتم:
«شولی منو زد!»
همه شان غش غش زدند زیر خنده!مدام می گفتند:
« بگو کی زدتت ؟»
مامان مرا در بغل گرفت و برد سمت اتاقک دوش دار.تو اتاقک بودیم که زن مشهدی خداحافظی کرد!حتی صدای شوری آمد که به مامان تعارف کرد :«می خوای بمونم کمرت را بمالم!» مامان در را باز کرد و تشکر کرد.شوری که مرا دید زبانکی انداخت.
از اتاقک بیرون آمدیم. مامان مرا بغل گرفته بود گذاشتم تو یکی از حجره ها! گفت:
«نترسی ها الان طاهر می شم میام!»
همین که دو قدم برداشت ایستاد!مکث کرد.یهو برگشت.دستش به گوشش بود.گفت:
«گوشوارم!» دستش را که برداشت گوشواره اش نبود.سریع برگشت سمت اتاقک!در اتاقک باز مانده بود می دیدم که کف اتاقک را دست می کشید.لای لجن و کپه های مو!وقتی آمد بیرون دست جلوی صورتش گرفته بود وگریه می کرد.زن ها ریختند دورش!هق هق می کرد.مدام زن ها می پرسیدند چه شده؟ باز مامان هق هق می کرد و اشک می ریخت.بالاخره میان اشک ها و هق هق ها گفت:
«گوشوارم»
هر کسی گوشه ای را گشت.حتی سطل آشغال گوشه ی صحن را هم گشتند آخر سر هم گفتند حتماً در فاضلاب رفته!مامان که گریه کرد منم گریه کردم تمام دوش ها هم گریه کردند. چند زن که آنها را نمی شناختم مامان را دلداری می دادند. یکی می گفت:
«قضا وبلا بوده !خدا را شکر کن زد به سر این!»
دیگری گفت:
« بس که خوشگلی چشمت کردن!نظر افتاده به گوشوارت»
زن حمامی از دالان وارد صحن شد قضیه را فهمید دادی سر مامان کشید که یک آن همه حمام ساکت شد.زن حمامی گفت:
« چرا با زل و زیورت آمدی حموم هان!»
صدای زن حمامی که پیچید اول بهتم زد بعد چنان جیغی کشیدم که همه ی نگاه ها به سمتم برگشت گریه ام شدید شد. مامان، بی رمق روی ایوان حجره نشست.مرا بغل گرفت.خودش گریه می کرد و می خواست مرا آرام کند.نفهمیدم مامان حمامش را تمام کرد یا نه!طاهر شد یا نه!در راه که بر می گشتیم مدام زیر لب می گفت:«یعنی چی شد گوشوارم!به بابات چی بگم؟ گفت نرو!»
داود علیزاده

به خدا عشق به رسوا شدنش می ارزد

تیر ۱۳۹۲

به خدا عشق به رسوا شدنش می ارزد
و به مجنون و به لیلا شدنش می ارزد

دفتر قلب مرا وا کن و نامی بنویس
سند عشق به امضا شدنش می ارزد

گرچه من تجربه‌ای از نرسیدن‌هایم
کوشش رود به دریا شدنش می ارزد

کیستم ؟ باز همان آتش سردی که هنوز
حتم دارد که به احیا شدنش می ارزد

با دو دست تو، فروریختن دم به دمم
به همان لحظه ی بر پا شدنش می ارزد

دل من در سبدی ـ عشق ـ به نیل تو سپرد
نگهش دار، به موسی شدنش می ارزد

سال‌ها گرچه که در پیله بماند غزلم
صبر این کِرم به زیبا شدنش می ارزد

ای عشق

تیر ۱۳۹۲

ای عشق

دستی ز کرم به شانه ی ما نزدی

بالی به هوای دانه ی ما نزدی

دیری است دلم چشم براهت دارد

ای عشق ٬ سری به خانه ی ما نزدی.

ای عشق های غمگین !- سپیده جدیری

تیر ۱۳۹۲

ما از این سروده سپیده جدیری که در دفتر شعر او بنام:
دختر خوبی که شاعر است
آمده خوشمان می آید. شما را در لذت خواندن آن سهیم می کنیم.


ای عشق های کوچک !
وقتی که خاموش می شوید،
خاموش، مثل ستاره های کوچه ی غمگین،
مرا بگذارید در دست های کوچک فردایم
ای عشق های غمگین!

مرا بسپارید،
بسپاریدم!
نمی خواهم بیائید…

بگذارید گناه را در گوشه ی چشم هایم
فراموش کنم.
بگذارید در دهان ِفردا
یک کلمه بماند،
مثل ” شروع ” یا ” روز “.

شاید به گوش های شما آویزان کنم
گشواره ای خونین،

یا بگذرم
وبگذرید شاید،
و در گوشم میخی نماند
سپید،
از جنسی که می دانید

تاریخ مرگ – فرخ تمیمی

تیر ۱۳۹۲

من

در کولبار زندگی تلخ

از رودها ، پیام پیوستن

و ز بادها ، پیام بگسستن

آوردم ارمغان

در بی کران حشمت پندار

در قله ی رفیع قلبم

یک عمر

تنها نشستن با خویش

آنجا

در خون

در آتش

آموختم

راز بزرگ بودن را

آموختم چگونه بودن را

آموختم چگونه بمیرم .

آموختم

با دست خویشتن بنویسم

تاریخ مرگ زندگیم را .

افسوس ای مخاطب دیرین

در تنگ این قفس

بیدار نیستی

قلب تو

در مشت های بسته بیگانه می تپد

بیدار نیستی که بگویم :

باید کجا چگونه بمیری .

نظری اجمالی به نقد – محمود صفریان

تیر ۱۳۹۲

نقد، مقوله ای ریاضی نیست. و نمی توان آن را در چهار چوب قالب های از پیش ساخته شده ریخت. به همانگونه که داستان های کوتاه یا بلند را نیز.

دستورالعمل های فرموله، و از قبل تدوین شده را نمی توان برای کارهای ادبی الگو قرار داد. اگر قرار است خالق یک اثر باشیم، خلاقیت لازم است، که ریشه در ذوق، استعداد، ابتکار، و هوش دارد. بخصوص در رابطه با: نقد، یا داستان ” چه کوتاه و چه بلند و رمان “. می توان پرورش ذکاوت را به کلاس های آموزش برد، ولی بایستی ذکاوتی در چنته باشد. مگر نه یک ضرب المثل زیبای ما می گوید: ” بی مایه فطیر است “

اگر استعدادی ذاتی، و شور و شوق و حال و هوائی در میان نباشد که بخورد دست کوله باری از مطالعه، ” آفریده ای ” در کار نخواهد بود.

کدامیک از خیل نویسندگان بزرگ و مشهور، موفق، و یا فقط مورد قبول، به کمک کلاس، نویسندگی را فرا گرفته اند…

در مصاحبه ای که اخیرن محمود دولت آبادی داشته است و در یکی از هفته نامه ها نیز آمده بود در

پاسخ :

شما برای نویسندگی به کلاس رفته اید.؟

می گوید:

مگر ” سعدی ” یا همینگوی به کلاس رفتند. و اضافه می کند: نویسندگی استعداد فطری می خواهد. نمی توان نویسنده را ساخت.

اگر نادر افرادی از چنین کلاسهائی نویسنده شدند بهیچ وجه معجزه کلاس ومعلم نبوده، است. آن هم در کلاسهائی که در نویسنده بودن گرداننده کلاس جای تردید بسیار بود است.

خلق آثار ادبی، و آفریدن داستان های کوتاه یا بلند، نیاز به همانی دارد که خیلی ها ندارند، و آن هائی هم که دارند نسبی است. و ” نقد ” هم دقیقن از همین بافت و جنس است.

نقد باز تابی است از احساس، فهم و درک و دریافت ناقد از یک اثر، با توجه به سطح پذیرش و خواست جامعه.

به همانگونه که نویسندگی انحصاری نیست، نقد هم ملک طلق کسی، یا کسانی نیست. آنکه می خواند حق اظهار نظر هم دارد. البته اگر بتواند اثر مورد نقد را به خوبی متوجه بشود. و قدرت و توان بیان و نگارش را هم داشته باشد.

قبول و پذیرش هر اثر، بستگی به تار و پودی دارد که با آن بافته می شود، و نحوه بافت و دست های بافنده.

عامه پسند و ” خاصه پسند! ” هم ندارد. و منتقد بایستی این مصالح را به خوبی بشناسد.

یک اثر، اگر به دل ننشیند، کلمات و جملاتش، خواننده را خوش نیاید، و موضوعی با کشش لازم، نداشته باشد، اثری مورد قبول نیست ” گیریم که تعداد اندکی هم از آن استقبال کنند. ” و نقد بر چنین اثری، بایسنی با زبان خودش باشد، و گر نه راه به جائی نخواهد برد. “

وقتی خواندن یک اثر، چنان سخت و پیچیده و مشکل باشد، ” و معمولن نا مفهوم ” ، لزومی به نقد هم ندارد. چون در دایره بسته خودش می چرخد، آنهم یکی دو چرخش ناقص، و فراموش می شود. به پهلوان پنبه ای میماند که با اولین عربده بایستی غلاف کند. نمونه بسیار زیاد است.

نبایستی فراموش کنیم که ایرانی هستیم، و برای مردم ایران می نویسیم. اگر استقبال این مردم از یک نوشته نشانه این است که اثری عامه پسند است، که یعنی ” مردود! ” و” مخاطبین خاص هم که انگشت شمارند ” و در حد توجه نیستند. … پس به واقع چه باید کرد؟
در اینجاست که لزوم سویه جدیدی برای نقد ضروری بنظر می رسد، و بایستی به تعیین مرز پرداخت:
مرز ادبیات عامه پسند و اینکه به واقع وجود چنین آثاری و پرداختن به آن ها خطرناک! است؟ و بایستی به آنها بی اعتنا بود، و چشم بر آنها بست، و فقط به ادبیات ” جدی! ” پرداخت. یا برعکس بایستی بیشتر به آنها توجه کرد و به بیش از ۹۰ درصد خوانندگان کشورمان احترام گذاشت، و از جهت آگاهی بیشتر ” هم نویسنده و هم خواننده ” به نقد آنها همت گماشت.

یا وقت و توجه را فقط به ادبیات جدی! کشاند، ادبیاتی که بر اساس گفته آقای لطیف ناظمی ” ادبیات شناس و نقاد ادبی ” در نوشته مفصلی بدین گونه هستند:

…این روز ها، از برخی از نویسندگان سر زمینم آثاری را می خوانم که با هر گونه تلاش و تقلا از درک معانیشان در می مانم و با هر گونه تفحص و کنجکاوی، آیه های زیبائی شناسانه آنها را در نمی یابم و سر انجام این نبشته ها، هیچ گونه شور و حالی را در من بر نمی انگیزند…”
چون در این جستار، توجه به نقد است از ورود کامل به بحث ” ادبیات جدی ” و ادبیاتی که ” با هر گونه تلاش و تقلا از درک معانیشان در میمانیم ” را به زمانی دیگر می گذارم .
نقد بایستی حضوری فعال، دائمی، و بی تبعیض و مرزبندی، داشته باشد و همچون چشمانی زوایا نگر، همیشه در صفحات ادبیات ما حضور داشته باشد. چون بدون آن هرکس ساز خودش را می زند، و این یعنی افتادن از بالندگی.
ما ادبیات صیغه ای! و عقدی! نداریم. عامه پسند و جدی هم تعبیر درستی نیست. آوردن مثال و نمونه هم از کشورهای دیگر که با ما مرز مشتزک ادبی ندارند، و با خصائل و سنت ها و آداب و رسوم ما بیگاه اند، شایسته، نشستن در کفه دیگر ترازوی بررسی ادبیات ما نیستند..
هر نوشته ای که با موج عظیم خواننده روبرو می شود، و به آن که مراجعه می کنی، می بینی حرفی برای گفتن دارد، و در این گفتن شیوائی و زیبائی را نیز در نظر داشته است و نثر روان بی دست انداز و بدون پیچیدگی را ارائه می دهد. بدون شک یک اثر مورد قبول است. و برای صیقل بیشتر آن، بایستی به نقد آن همت گماشت.
به پایان می برم این بحث را که بدون شک دنباله دار خواهد بود، چرا که ارتباط تنگاتنگ با ادبیات داستانی ما دارد، با اشاره ای کوتاه به نگاه خانم نوشین شاهرخی به
کتاب ” بامداد حمار ، نوشته خانم فتانه حاج سید جوادی ” که در آستانه چاپ چهلم است.
این کتاب برچسب ” عامه پسند ” دارد، برچسبی که نه به این کتاب و نه به پاره ای از ادبیات داستانی ما نمی چسبد. می توان نقدی منطقی بر آن نوشت، و آن را از زاویه ایکه خانم شاهرخی دیده است بر رسی کرد که به واقع بر رسی درستی است. ولی نمی توان بی توجه به اقبال چشمگیری که داشته است، بی اعتنا از کنارش گذشت، و حتا انگ هم به آن زد.
” نویسنده با نثری زیبا توانسته داستانی را به نگارش در آورد که شاید یکی دو سده دیر است. و برای من شگفت آور است که چنین داستان سنتی و از نظر محتوا عقب مانده ای، در زمانه ی مثلن مدرن ما این چنین طرفدار داشته باشد. تا جائیکه نه کیلو کیلو که حتا خروار خروار به فروش برود. شاید این استقبال نشان از همخوانی این داستان با جامعه مثلن مدرن ایران باشد. جامعه ای که ظاهرن دهه هاست مدرن است ولی از درون سنت در آن می جوشد….”
تکیه ها از من است.
داستان خیلی خوب روابط سنتی ایلی عشیرتی را در ظاهری مدرن و اشرافی به تصویر می کشد. تا حائیکه تصمیم خود سرانه ی دختری، بر آبروی فامیل نیزتاثیر گذار است. بنا بر این در چنین جامعه و روابطی از فرد و فردیت و داستان مدرن سخن گفتن، شوخی ای بیش نیست.

نگاهی به کتاب: خطی از باران – ۱۷ داستان از ۱۷ نویسنده کتابی در ۱۳۹ صفحه – محمود صفریان

تیر ۱۳۹۲

قصدم نقد کامل این کتاب نیست. می خواهم نگاهی گذرا به داستان های آن داشته باشم و اگر بتوانم روی بعضی از آنها بیشتر تامل کنم.
از آنجائی که یکی از بهتری زایش ها زایش کتاب است بخصوص کتاب داستانی. تولد ” خطی از باران ” را که حکایت از همتی جانانه دارد هم تبریک می گویم و هم برای یاران بزرگوارم توانائی ادامه را آرزو دارم.
همانطور که همه می دانیم مشکل نخواندن کتاب برای ما ایرانی ها تبدیل به گرفتاری مزمنی شده است که امیدوارم با همت همه ی دلسوختگان و پرداختن جدی به این مشکل، گامهائی هرچند نیمه، برداشته شود. این بیماری را بایستی مانع شد که هر روز مزمن ترشود.
طرح روی جلد کتاب که کار زیبائی است از نیوشا جندقی چشم نواز است و خورند کتابی که مجموعه ای است از داستان کوتاه.
نوع کاغذ و ترتیب صفحه بندی و بخصوص ویر استاری که مانع از لغزش ها شده است، کتاب قابل توجه و مورد قبولی را در دستان خواننده قرار می دهد.
من می دانم که چوب نقد بر گرده هر اثری صدایش را در می آورد و حد اقل بانی توجه بیشتر کتاب خوان ها می شود. این چوب چون جور استاد است که بسیار از مهر پدر موثر تر است.
من می دانم نه تنها استاد این کار نیستم که جور ضربه چوبم کاری از پیش ببرد و نه حتا می توانم مهر پدر را داشته باشم. اما چرا، دل نگران ادبیاتمان هستم و علت وجودی سایت گذرگاه و استمرار دوازده ساله بی وقفه اش نیز حکایت همین دل نگرانی است.
همین جا بگویم که جز چند نویسنده ای را که در این کتاب می شناسم، حضور بقیه سروران ارادت قبلی ندارم، در نتیجه می توانم از اتهام آشنائی مبرا باشم.
شاید بتوان گفت که تا کنون نقدی چنین ” تلگرافی ” نه نوشته ام و نه خوانده ام. ولی از آنجائی که نمی خواستم یک یا دو داستان را انتخاب کنم و در مورد آنها صحبت کنم، بهتر دیدم حتا اگر در حد یک اشاره هم شده است در مورد هر داستان این کتاب دستی تکان داده باشم . امیدوارم نازنین های نویسنده خیلی بر من خرده نگیرند و با منش بزرگوارانه خود بر من منت بگذارند.

هرچند کتاب با مقدمه ای گویا، که با بیانی گیرا نوشته شده است آغازی میمون به کتاب داده است، ولی کاش با داستان دیگری شروع می شد.
در مقدمه می خوانیم:
” در بین این دوستان کسانی هستند که سال هاست در این عرصه کار می کنند و کسانی هم هستند که اولین کار داستانی شان را در جمع ما شروع کرده اند …”
کاش کتاب با دودی که از کُنده بلند می شود شروع می شد، تا دست گرمی خوبی برای خواننده باشد.

نه اینکه یادم رفت بلکه لازم ندیدم یاد آور شوم که من دارم نظر خودم را می گویم ” که طبیعی است و توضیح واضحات ” و بدون شک با بسیاری از نظریات دیگر توفیر خواهد داشت
*
در داستان اول، شروع ِ :
” داشتم ماشینم را پارک می کردم …….تا بدون ترس از قضاوت دیگری . ”
آنی نیست که بتواند خواننده را به دنبال خود بکشاند.

” لاس وگاس ِ ” خانم کیانی اگر کمی از تکرار ” منیر خانم ” فاکتور می گرفت و قبول می کرد که ضمیر می تواند بجای اسم بنشیند، روند و روال داستان روان تر می شد

داستان نصیحت گونه ی ” قاصدک و درخت پیر مرداب ” امید بهمن پور که به راستی کوتاه هم هست، درست جائی که باید شروع بشود و بر پایه تبر و درخت داغ دل خواننده را بر آورد، پایان می گیرد. البته :
” …لحظه ی رفتن، تلخ ترین لحظه است …”
می گوید که نویسنده ای در راه است.

پس از داستان: ” نیلو فر رضائی. بی آی. بی ای ” نوشته بهاره حسین پور، خواندن داستان ” کما ” نوشته پرستو گرانمایه کمی حالم را جا آورد و متوجهم کرد که دارم داستان می خوانم. سوژه اش رونقم داد و پردازشش! آماده ام کرد برای ادامه…

خواندن: ” انتخاب بین ماندن و رفتن، بین آنانی که دوستشان داری و آرمانی که می پرستی ” در داستان
” شکلات ” حسن افروزی، کتاب بسیار خواندنی ” وسوسه این بود ” خانم نسرسن پرواز را بیادم آورد که بنیانی ترین سوال کشتار سال ۶۷ را مطرح کرده است. آقای افروزی در قالب داستان شکلات با ” فلش بک ” های جالبی یادمان را پرواز می دهد ولی بدون اجاز اوج.

” کابوس ها رهایم نکردند ” نوشته حسین رادبوی، داستانی است تکراری از عوارض طاعون شایع در کشورمان که در قالبی خواندنی ریخته شده است. انسجام و جمع و جوری لازم را دارد و نثرش از تکه های دلنشین ادبی عاری نیست :
” اما انگار ثانیه ها جان می کندند تا دقیقه بشوند ” صفحه ۵۵ کتاب.
” …مفت چنگ آن هائی که لحظه هایش را گدائی می کنند ” صفحه ۶۰ کتاب
ا
” شوق اندوهناک ” نوشته داود مرزآرا، از داستان های خوب کتاب است. من به نامگذاری و تاثیر آن بر خواننده اعتقاد کامل دارم و این داستان بنظر من نامی زیبا دارد. شروعش گیرا و بدنه داستان نیز خوب تدارک دیده شده است. نثرش نیاز اندکی به جفت و جوری بیشتر دارد تا برای خواننده آهنگین شود. سوژه، اجازه این بازی قلم را می دهد. نویسنده در کار های بعدی خود بایستی این یارائی را بنمایاند.

زمانی ما در ” گذرگاه ” نوشتیم که از ” کافکا ” گفتن بس است. بگذارید قصه گوی روزمرگی خودمان باشیم ، اما گویا بیشتر هنر ها ” بخصوص به خواست جوان ها ” دارد به سوی ماجراهای تخیلی پیش می رود.
داستان ” توی یک کوچه بن بست ” نوشته سمانه تولائی، در این روال است، البته نویسنده توانسته در حد قابل قبولی تنگ آن را بکشد.

” انتخاب آخر ” داستان خانم سیما غفارزاده ” زندی ” در این کتاب، می تواند با کمی بازی قلمی نویسنده، نثری منسجم تر و دلنشین تر بیابد.
سوژه ای است که می تواند، دغدغه های فراوانی را همراه داشته باشد و می توان این دغدغه ها را کمی بی ملاحظه تر و با توصیف بیشتردرجان خواننده ریخت ” خواننده معمولن ریزش این نوع دغدغه ها را دوست
دارد ”
می توان لحظه رسیدن به خط زرد و دو دقیقه ای که قرار است قطار بعدی برسد و تاثیر گریه و صدای کودک را بیشتر، گسترده تر، و نافذ تر، توصیف کرد…و همه ی این ها یعنی که نویسنده توانسته است خواننده را با خود همراه کند و توقعش را ناخنک بزند.
داستان عاری از جملاتی چنین نیبست:
“…تهوعی که نه تنها دارو ندارد ، بلکه حتا با بالا آوردن همه ی این زندگی هم درمان نمی شود ” ص۸۲
” رعد و برق و باران به یکدیگر مجال نمی دهند. ” صفحه ۸۴ کتاب

” مرگ خانم بلنج ” ، نوشته عبدالقادر بلوچ، ” در حقیقت ” داستانکی است معمولی و بی هیجان.
نمی دانم از نویسنده قدری که در طنازی ید طولائی دارد می توان در داستان های غیر طنز انتظار بیشتری داشت؟

از علی رادبوی داستان کم نخوانده ام، و در موردشان نیز قبلن نوشته ام. رادبوی نویسندگی را دوست دارد و این عشق را در نوشته ها و تداوم داستان نگاری هایش می توان دید.
نمی دانم چرا فکر می کنم این داستان ” دو فنجان قهوه ” را قبلن خوانده ام یا شاید چون با سبک و سیاق کار های اوآشنا هستم چنین گمانی در من زنده شده است.
رادبوی جان دار می نویسد. سوژه هایش هریک تکه هائی از ” چل تکه ” های ذهنیت ماست، نمونه اش همین داستان ” دو فنجان قهوه ” است.
البته این داستان تکه ای دارد که یاد آور صحبت هائی است که در مورد نویسند فرانسوی استفان ” اشتفان ” تسواک می گویند که او بیشتر نوشته هایش در مورد عشق ورزی با خانم ها تصور است و دور از حقیقت
علی رادبوی داستان ها را خوب جمع و جور می کند و در لابلای نثرش تکه های زیبا کم نیست.

آدم های اصلی قصه های فرامرز پور نوروز معمولی و متعارف نیستند، وهمین، هم کشش و هم جذابیت مطبوعی را می ریزد در جان خواننده.
مونولوگ داستان ” دانای کل ” فرامرز، جوری نوشته شده که خوانند دلش می خواهد با نظر و زعم خودش دیالوگش کند و با دانای کل به گفتکو بنشیند و جویا شود :
” دلت می خواهد چگونه نوشته شوی؟ ”
اصولن بنظر تو که دلت می خواهد توسط :
” نویسنده کارکشته ای نوشته شوی ”
نویسنده کار کشته چگونه نویسده ای است؟ و تو را چگونه به بازی می گیرد؟
هیچ می دانی که گاه نویسنده به اصطلاح کار کشته تا بخواهد تو را از این اتاق به آن اتاق ببرد با صغرا، کبرا هایش جانت را به لبت می رساند.؟
تو در این داستان برای خودت هر جور که می خوهی فکر می کنی و هرچه دلت می خواهد بار نویسنده غیر کار کشته می کنی. تو که نمی دانی اگر بخوری به تور نویسنده ای کار کشته چه پوستی از سرت می کند؟ من نفرینم گیراست، می خواهی نفرین کنم بخوری به یکی از کار کشته هائی که باد گلوش نیز ” این هواست ! ”
ولی به راستی، ” مرگ دانای کل ” یکی از داستان های جالبی است که خوانده ام.

اگر داستان ” ننه خرامان ” با حذف از یک سطر بیشترش از :
” شبی که قرار بود فردایش اعزام بشود…”
آغاز می شد بنظر من شروعی بهتر، گیرا تر و قابل فهم تری می داشت. بهتر بود اسامی چون ” مردان ” را که برای بار اول بیان می شود در گیومه گذاشته می شد.
در مورد این داستان، حرفی ندارم چون درست متوجه نشدم که چه می خواهد بگوید. مگر نگفته اند که بیسواد کور است خب وقتی در مورد این نوشته دریافتی ندارم، پس حرفی هم ندارم، جز اینکه دلم می خواهد هرجا و بهره دلیل و بهر مقدار، حتا با کنایه و اشاره در مورد جنگ ایران و عراق که از لحاظ زمانی طولانی ترین جنگ هم بود اشاره شود که این یک جنک ساختگی بود برای بقا حکومت.

” سفر ” داستان کوتاه کتایون آران، خواندنی، زیبا، و سرشار است از نوستالژی. این داستان نگاهی دارد به زندگی و سر نوشت محتومش با نثری روان.

” کیف و کراواتی برای دونفر ” نوشته ی منوچهر رضابیگی، هذیان گونه است. بیان زمانی کوتاه از زندگی یک روان پریش است.
جز جمله ی شروعش که بوی سکس می دهد، هیچ انگیزه دیگری را در خواننده بیدار نمی کند.
کلمات و جملاتی که پشت سر هم ردیف شده است بی مقصود و هدف و نتیجه گیری، یا حتا پیامی از سوی نویسنده است.
روایتی خواب گونه است بی کمترین چاشنی. فقط وقتی متوجه می شوی که چند دقیقه ای از وقتت را مصرف کرده ای. شاید بتوان گفت که در بیان یک تصور روانی تا حدی موفق بوده است.

کمتر شنیده یا دیده ام که حالا هم آشپز خانه در ته حیاط باشد، و برای رسیدن به آب خنک درون پارچ در یخچال مجبور باشی آنهمه راه را بروی.
وجود چهار نفر در یک تخت خواب …خودش ، شیوا، شاهین و شهرزاد ” اسامی نشان می دهد که نباید وضع مالی بدی داشته باشند که مجبور باشند چهار نفر در یک تختخواب بخوابند ” آدم را بیاد خانه قمر خانم می اندازد که هر خانه وار در یکی از اتاق ها دور حیاط ِ گردا گرد حوض جا داده شده بودند.
داستان ” تشنگی ” آقای مهران اعظمی، داستان پایان کتاب است. داستانی کمتر از حد متعارف یک داستان کوتاه.
داستانی که تمرکز را بیشتر به از دست دادن پای طرف معطوف می کند تا به تشنگی که گویا هدف اصلی است.
اگر قرار است در داستان تشنگی عطش را بنمایانیم، واژه ها و جملات زیادی می توانند ما را یاری کنند تا خواننده را نیز وادارد که بدون کفش برود سراغ یخچال و پارچ آب…

یکبار دیگر، دست بزرگواران را می فشارم و اراده شان را برای تنظیم این کتاب و نشر آن پاس می دارم.

چخوف – محمود صفریان

تیر ۱۳۹۲

آنتون یا چنانچه شایع است آنتوان چخوف، پدر داستان کوتاه نویسی است.
اوفقط ۴۴ سال زندگی کرد و در اوج شکوفائی ادبی بخاطر ابتلا به بیماری
سل در گذشت.
Anton pavlovich che khov
۱۸۶۰ – ۱۹۰۴
اواز سال ۱۸۷۹یعنی از ۱۹ سالگی فعالیت ادبیش را در مسکو و با نشر قطعات فکاهی شروع کرد. چخوف فارغ از تحصیل دانشکده پزشکی بود. در حقیقت دکتر چخوف یکی از داستان سرایان و نمایش نامه نویسان بنام روسیه است. که بخاطر آثار برجسته اش خیلی زود جهانی شد.
از هنگامی که سر دبیر نشریه ای از او خواست داستان های کوتاهی برایش بنویسد و چخوف سبک قبلی خود را کنار گذاشت و به نوشتن داستان های کوتاهی با اسلوب بدیع و ویژگیهای هنری تازه پرداخت، اوج نویسندگیش آغاز شد.
این داستان ها طرح هائی کم حادثه دارند و در آن ها زیبائی و کیفیت گذرای زندگی در برابر زشتیها و وقایع یاس آمیزی که چخوف در پیرامون خود می دید به نحو استادانه و غیر مستقیم قیاس شده است، و همین باعث شهرت هرچه بیشتر او شد.
او همزمان نمایشنامه ” ایوانف ” را نوشت که در سال ۱۸۸۷ در مسکو و یکسال بعد در پطرز بورگ به صحنه رفت.
در سال ۱۸۹۱ چخوف با پدر و مادر و خواهرو برادرش در مکانی به فاصله ۷۵ کیلو متری مسکو بنام ” ملی خو ” اقامت گزید و در این محل بود که بهترین و پخته ترین داستانهایش را نوشت.
اگر بیماری امانش داده بود با خلاقیت بی نظیری که داشت آثار ارزشمند بیشتری بر جای می گذاشت.
از هنگامی که ” استانیسلاویکی ” کار گردانی کارهایش را بعهده گرفت و بخاطر استراحتی که در ویلا های متعدد داشت حالش بهتر شده بو دست به خلاقیت های زیادی در نوشتن آثار تئاتری زد. ” عمو وانیا ” را در ۱۹۰۰ – ” سه خواهر ” را در ۱۹۰۱ – و ” باغ آلبالو ” را در آخرین سال حیاتش ۱۹۰۴ – برای بازیگران ” استا نیسلاوسکی ” نوشت.
در سال ۱۹۰۴ بیماریش شدت بسیار گرفت و بر اساس نظر پزشکان به آسایشگاهی در جنگل سیاه فرستاده شد و در همانجا بود که در سن ۴۴ سالگی چشم از جهان فروبست.

عبید زاکانی و موش و گربه – به انتخاب الیسا تنگسر

تیر ۱۳۹۲

طنز کتابت و کار برد آن برای هجو و نقد افراد، با عبید زاکانی آغاز می شود.
نام کاملش : خواجه نظام‌الدین عبیدالله زاکانی معروف به عبید زاکانی است.
در اواخر قرن هفتم و اوایل قرن هشتم هجری می زیسته و می شود گفت هم عصر خواجه شیراز حضرت حافط بوده است، بی هیچ اشاره ای به این موضوع.
هر چند به عبید معروف است ولی نام او عبیدالله بوده است. خودش می گوید:

گرکنی با دیگران جور و جفا /// با عبید الله زاکانی مکن

وفاتش بین سالهای ۷۶۸ – ۷۶۹ – ۷۷۲ هجری بوده است. با توجه به سال تولدش که ۷۰۱ هجری فمری بوده
در حدود ۶۷ تا ۷۱ سال زیسته است.
از اثار او است:
مثنوی عشاق –اخلاف الاشراف – لطایف و ظرایف – صد پند – ریش نامه – رساله دلگشا – رباعیات – و منظومه موش و گربه است که منسوب به اوست. در مورد اینکه موش و گربه از کارهای عبید زاکانی است یا خیر بدانگونه که علی محدث و نه به واضحی او محمد جعفر محجوب اشاره دارد چون بنیان اعتقادی مردم را سست می کند بدون اینکه جانشین مستحکمی داشته باشد در می گذریم .

ما در گذرگاه به دفعات از طنز های او صحبت همراه با نمونه داشته ایم و چون برای انتشار قصیده موش و گربه او به دفعات مورد پرسش قرار گرفته ایم در این فرصت در حد حوصله و امکان از آن خواهیم گفت.

اگر داری تو عقل و دانش و هوش
بیا بشنو حدیث گربه و موش
بخوانم از برایت داستانی
که در معنای آن حیران بمانی
**
ای خردمند عاقل ودانا
قصهٔ موش و گربه برخوانا
قصهٔ موش و گربهٔ منظوم
گوش کن همچو در غلطانا
از قضای فلک یکی گربه
بود چون اژدها به کرمانا
شکمش طبل و سینه‌اش چو سپر
شیر دم و پلنگ چنگانا
از غریوش به وقت غریدن
شیر درنده شد هراسانا
سر هر سفره چون نهادی پای
شیر از وی شدی گریزانا
روزی اندر شرابخانه شدی
از برای شکار موشانا
در پس خم می‌نمود کمین
همچو دزدی که در بیابانا
ناگهان موشکی ز دیواری
جست بر خم می خروشانا
سر به خم برنهاد و می نوشید
مست شد همچو شیر غرانا
گفت کو گربه تا سرش بکنم
پوستش پر کنم ز کاهانا
گربه در پیش من چو سگ باشد
که شود روبرو بمیدانا
گربه این را شنید و دم نزدی
چنگ و دندان زدی بسوهانا
ناگهان جست و موش را بگرفت
چون پلنگی شکار کوهانا
موش گفتا که من غلام توام
عفو کن بر من این گناهانا
مست بودم اگر گهی خوردم
گه فراوان خورند مستانا
گربه گفتا دروغ کمتر گوی
نخورم من فریب و مکرانا
میشنیدم هرآنچه میگفتی
آروادین قحبهٔ مسلمانا
گربه آنموش را بکشت و بخورد
سوی مسجد شدی خرامانا
دست و رو را بشست و مسح کشید
ورد میخواند همچو ملانا
بار الها که توبه کردم من
ندرم موش را بدندانا
بهر این خون ناحق ای خلاق
من تصدق دهم دو من نانا
آنقدر لابه کرد و زاری کرد
تا بحدی که گشت گریانا
موشکی بود در پس منبر
زود برد این خبر بموشانا
مژدگانی که گربه تائب شد
زاهد و عابد و مسلمانا
بود در مسجد آن ستوده خصال
در نماز و نیاز و افغانا
این خبر چون رسید بر موشان
همه گشتند شاد و خندانا
هفت موش گزیده برجستند
هر یکی کدخدا و دهقانا
برگرفتند بهر گربه ز مهر
هر یکی تحفه‌های الوانا
آن یکی شیشهٔ شراب به کف
وان دگر بره‌های بریانا
آن یکی طشتکی پر از کشمش
وان دگر یک طبق ز خرمانا
آن یکی ظرفی از پنیر به دست
وان دگر ماست با کره نانا
آن یکی خوانچه پلو بر سر
افشره آب لیمو عمانا
نزد گربه شدند آن موشان
با سلام و درود و احسانا
عرض کردند با هزار ادب
کای فدای رهت همه جانا
لایق خدمت تو پیشکشی
کرده‌ایم ما قبول فرمانا
گربه چون موشکان بدید بخواند
رزقکم فی السماء حقانا
من گرسنه بسی بسر بردم
رزقم امروز شد فراوانا
روزه بودم به روزهای دگر
از برای رضای رحمانا
هرکه کار خدا کند بیقین
روزیش میشود فراوانا
بعد از آن گفت پیش فرمائید
قدمی چند ای رفیقانا
موشکان جمله پیش میرفتند
تنشان همچو بید لرزانا
ناگهان گربه جست بر موشان
چون مبارز به روز میدانا
پنج موش گزیده را بگرفت
هر یکی کدخدا و ایلخانا
دو بدین چنگ و دو بدانچنگال
یک به دندان چو شیر غرانا
آندو موش دگر که جان بردند
زود بردند خبر به موشانا
که چه بنشسته‌اید ای موشان
خاکتان بر سر ای جوانانا
پنج موش رئیس را بدرید
گربه با چنگها و دندانا
موشکانرا از این مصیبت و غم
شد لباس همه سیاهانا
خاک بر سر کنان همی گفتند
ای دریغا رئیس موشانا
بعد از آن متفق شدند که ما
می‌رویم پای تخت سلطانا
تا بشه عرض حال خویش کنیم
از ستم‌های خیل گربانا
شاه موشان نشسته بود به تخت
دید از دور خیل موشانا
همه یکباره کردنش تعظیم
کای تو شاهنشهی بدورانا
گربه کرده است ظلم بر ماها
ای شهنشه اولم به قربانا
سالی یکدانه میگرفت از ما
حال حرصش شده فراوانا
این زمان پنج پنج میگیرد
چون شده تائب و مسلمانا
درد دل چون به شاه خود گفتند
شاه فرمود کای عزیزانا
من تلافی به گربه خواهم کرد
که شود داستان به دورانا
بعد یکهفته لشگری آراست
سیصد و سی هزار موشانا
همه با نیزه‌ها و تیر و کمان
همه با سیف‌های برانا
فوج‌های پیاده از یکسو
تیغ‌ها در میانه جولانا
چونکه جمع آوری لشگر شد
از خراسان و رشت و گیلانا
یکه موشی وزیر لشگر بود
هوشمند و دلیر و فطانا
گفت باید یکی ز ما برود
نزد گربه به شهر کرمانا
یا بیا پای تخت در خدمت
یا که آماده باش جنگانا
موشکی بود ایلچی ز قدیم
شد روانه به شهر کرمانا
نرم نرمک به گربه حالی کرد
که منم ایلچی ز شاهانا
خبر آورده‌ام برای شما
عزم جنگ کرده شاه موشانا
یا برو پای تخت در خدمت
یا که آماده باش جنگانا
گربه گفتا که موش گه خورده
من نیایم برون ز کرمانا
لیکن اندر خفا تدارک کرد
لشگر معظمی ز گربانا
گربه‌های براق شیر شکار
از صفاهان و یزد و کرمانا
لشگر گربه چون مهیا شد
داد فرمان به سوی میدانا
لشگر موشها ز راه کویر
لشگر گربه از کهستانا
در بیابان فارس هر دو سپاه
رزم دادند چون دلیرانا
جنگ مغلوبه شد در آن وادی
هر طرف رستمانه جنگانا
آنقدر موش و گربه کشته شدند
که نیاید حساب آسانا
حملهٔ سخت کرد گربه چو شیر
بعد از آن زد به قلب موشانا
موشکی اسب گربه را پی کرد
گربه شد سرنگون ز زینانا
الله الله فتاد در موشان
که بگیرید پهلوانانا
موشکان طبل شادیانه زدند
بهر فتح و ظفر فراوانا
شاه موشان بشد به فیل سوار
لشگر از پیش و پس خروشانا
گربه را هر دو دست بسته بهم
با کلاف و طناب و ریسمانا
شاه گفتا بدار آویزند
این سگ روسیاه نادانا
گربه چون دید شاه موشانرا
غیرتش شد چو دیگ جوشانا
همچو شیری نشست بر زانو
کند آن ریسمان به دندانا
موشکان را گرفت و زد بزمین
که شدندی به خاک یکسانا
لشگر از یکطرف فراری شد
شاه از یک جهت گریزانا
از میان رفت فیل و فیل سوار
مخزن تاج و تخت و ایوانا
هست این قصهٔ عجیب و غریب
یادگار عبید زاکانا
جان من پند گیر از این قصه
که شوی در زمانه شادانا
غرض از موش و گربه برخواندن
مدعا فهم کن پسر جانا

فرانسسیکو گویا – ۱۸۲۸- -۱۷۴۶ – به علی میر عطائی

تیر ۱۳۹۲

مجموعه مکاتباتس طی سالهای ۱۷۷۰ تا ۱۷۹۰ به مدت ۲۰ سال با دوستش مارتین زاپا تر بهترین منبع دسترسی به زندگی او طی این سال هااست که در مادرید بوده است.

در مادرید با آنتون رافائل منگس که نقاش مورد نظر دربار بود هم کلاس شد والی ادامه نیافت

و به دنبال آن در خواستش برای ورود به آکادمی هنر در سالهای ۱۷۶۳ و ۱۷۶۶ پذیرفته نشد.

پس از این ناکامی به رم رفت و در آنجا جایزه دوم مسابقات نقاشی که توسط شهر پاراما تریب داده شده بود را کسب کرد.

به دنبال این موففیت به شهر ساراگوزا در کشور زادگاهش اسپانیا برگشت و به نقاشی بر روی گنبد ” با سیلیکا ” پرداخت…و با پرداختن به این سری نقاشی ها کم کم در اسپانیا نیز به شهرت رسید

ازدواجش در سال ۱۷۷۳ با خوهر ” بایو جوزفا ” که با اکادمی سلطنتی هنر های زیبا ارتباط داشت سبب شد که به عنوان طراح قالی هائی که قرار بود توسط کارخانه سلطنتی بافته شوند کار کند. در طول تنها ۵ سال نزدیک به ۴۲ الگو را طراحی کرد که بیشترین آثار برای تزئین ویا پوشش قسمت‌های خالی دیوارهای ال اکسوریال وپالاسیوریل دپاارادو اقامتگاه‌های تازه ساخت سلاطین اسپانیایی نزدیکی مادرید استفاده شد. همین باعث شد تا توجه پادشاهان اسپانیایی به استعداد او جلب شود وبعدها به دربار راه پیدا کند. او هم چنین یک تابلوی قربانگاه کلیسای سن فرانسیسکو ال گرانده در مادرید را نقاشی کرد. که این منجر به عضویت آکادمی سلطنتی هنرهای زیبا شد.

فانسسیکو گویا در سال ۱۸۲۸ در خارج از اسپانیا در اثرسکته مغزی در گذشت.

گویا تابلو های فراوان دارد . با توجه به سر خوردگی پایان عمر بخصوص از لحاظ شنوای اکثر کارهایش به نوعی از شادی دور است و تاریک نما هستند.

با توجه به گرایش بعضی از نقاشان قرون ۱۷ و ۱۸ و ۱۹ به کشیدن تابلو هائی از دربارها و خانواده سلطنتی

مدیحه سرائی شاعران را از پادشاهان بیاد می آورد و گویا نیز از این گروه است.

کوشش کرده ایم تابلوهائی از او را اینجا بیاورم که در روالی دیگرباشد، ضمن اینکه قدرت او را در صورتگری می نمایاند
تابلوی اول….ماجای برهنه
تابلوی دوم….ماجای پوشیده
تابلوی سوم…. غول

کتابی در باره کتاب – امیر هوشنگ برزگر

تیر ۱۳۹۲

کتابی درباره کتاب که هم کنون بعنوان کتابی جدید در کتابخانه گذرگاه قرارداده شده است
توسط فرهیخته دوستی برای ما ارسال شده است.
کتابی است که بهتر است با آرامش و دقت خوانده شود. در ابتدا مثال هائی را مطرح می کند و تاثیر آن را بر خوانندگان با  برداشت های متفاوت بررسی می کند و نیجه می گیرد که که کتاب را باید ” خوب خواند ” و با حس و حال آن همراه شد تا بهتر آن را و نویستده آن را درک کرد.
نویسنده این کتاب ۷۰ صفحه ای که توسط زنده یاد استاد پرویز شهریاری ترجمه شده است، ” سرگی له وو ” می باشد.
تلاش برای این است که:
حتمن در برنامه زندگی خود خواندن کتاب را منظور بداریم…و
کتاب را با دقت و خوب بخوانیم
و توصیه می کند که در حد امکان تمرین کنیم تا بتوانیم سریع تر از متعارف بخوانیم و تاکید می کند که دقت داشته باشیم که بهنگام سریع خواندن ” مهم هم بخوانیم” و مانع از لغزش ها بشویم.
کتابی در باره کاب، در همین صفحات محدود خود سرشار است از آموزش هائی است که می تواند خواندن و فهم از خواندن را ارتقاء دهد.
خواندن آن را توصیه می کنیم.

کتاب نامه های جمالزاده به بزرگ علوی -دکتر بیژن باران از سایت اخبار روز

تیر ۱۳۹۲

نامه های جمال زاده به بزرگ علوی- ۲غول ادبیات مدرن فارسی نشر شد. آنها ۱۰۰ سال عمر کردند.کتاب «نوشتن در غربت» دربرگیرنده مجموعه نامه¬های محمدعلی جمال¬زاده به بزرگ علوی است. این نامه¬ها طی بیش از شصت سال (از سال ۱۹۳۴ تا ۱۹۹۴) اغلب از سوئیس به برلن شرقی نوشته شده¬اند و مجموعاً بیش از صدوپنجاه نامه کوتاه و بلند را دربر می¬گیرند. از آن¬رو که مکاتبات این دو نویسنده برجسته ادبیات معاصر ایران در غربت جریان داشته است، نام این مجموعه را “نوشتن در غربت” گذاشته¬ایم. محمدعلی جمال¬زاده را بنیادگذار ادبیات داستانی نوین فارسی می¬دانند که با انتشار کتاب “یکی بود، یکی نبود” خود، مرحله جدیدی را در شیوه داستان¬نویسی فارسی آغاز کرد. بزرگ علوی نیز از زمره نسل اول نویسندگان معاصر ایران به‌شمار می‌آید. اضافه بر نامه‌های جمال¬زاده به بزرگ علوی، تعدادی از نامه¬های علوی نیز در مقام پاسخ به جمال¬زاده به این مجموعه اضافه شده است. هم¬چنین کتاب دربرگیرنده یک مقدمه و حواشی و تفسیر پبرامون زندگی، آثار و فعالیت ادبی این دو نویسنده است. به خصوص سعی شده است که در این کتاب به موضوعات کمتر شناخته شده راجع به این دو چهره ادبی پرداخته شود. علاوه براین برای شناخت بهتر و بیشتر حول¬وحوش مکاتبات جمال¬زاده، نامه¬هایی از دیگران مانند نوشین، و مانفرد لورنس خطاب به جمال¬زاده به عنوان ضمیمه‌ در پایان کتاب وارد شده¬اند. چند نامه و یادداشت کوتاه نیز که توسط »اگی خانم« همسر جمال زاده به زبان آلمانی نوشته شده به همراه ترجمه آن ها در این مجموعه آمده است.

این کتاب علاوه بر نامه ها، در مبحثی به بررسی گوشه هایی از زندگی و آثار و جایگاه ادبی این دو نویسنده و هم چنین موضوع ادبیات فارسی در تبعید پرداخته است.

برخی از مطالب فهرست کتاب عبارتند از:

* سخنی چند درباره مجموعه حاضر

* چند نکته پیرامون این نامه‌ها

* نامه‌ها به ترتیب تاریخ نگارش

* چند نامه از اِگی خانم همسر جمال¬زاده

* افزوده¬ها:

*طرح نامه¬ای از بزرگ علوی به جمال¬زاده

* نامه‌ای از نوشین به جمال¬زاده

* نامه‌ جمال¬زاده به مانفرد لورنس

* فهرست نام‌ها

* موخره به زبان آلمانی

رنگین کمان – ۲۲ داستان از ۲۲ نویسنده

تیر ۱۳۹۲

ما سالها پیش با اجازه مجدد از نازنین نویسدگانی که داستان هایشان گذرگاه را چراغانی کرده بود
کتابی بصورت پی دی اف تدارک دیدیم با نام:
” رنگین کمان – ۲۲ داستان از ۲۲ نویسنده ”
و در کتابخانه گذرگاه قرار دادیم، و البته هنوز هم در قفسه های این کتابخانه موجود است. آمار نشان می دهد
که تا کنون بیش از ۵۰ هزار مراجعه کننده داشته است.
تصمیم داشتیم آن را بصورت چاپی تجدید کنیم ولی متاسفانه چون پی دی اف از روی داستان هائی که با فانت
” پارس نگار ” که فانت قبلی گذرگاه است تبدیل شده است امکان این کار را به ما نداد.
توصیه می کنیم اگر علاقمند به مطالعه هستید خواندن آن را ” چنانچه تا کنون نخوانده اید ” از دست ندهید.

مامانی تموم شد! – آرمان

تیر ۱۳۹۲

این کاریکاتور زیبا و گویا را با امضای”  آرمان ” وسیله ئی میل دریافت کرده ایم. با سپاس از مهر طراح

چند جوک نه خیلی بی مزه – فریبا ظفری

تیر ۱۳۹۲

از یکی می پرسند هلال احمر نشان چیست؟

خطر نزدیک شدن ماه رمضان

*

دزدی در دستبرد به خانه ای دویست میلیون دزدی می کند بعد با تلفن

صاحب خانه را تهدید می کند:

بچه را بیاورید پولتان را تحویل بگیرید.

*

چهار جمله ای که ” حوا ” نمی توانسته به ” آدم ” بگوید.

آدمت می کنم

از شوهر مردم یاد بگیر

من قبل از تو صدتا خواستگار داشتم

میرم خونه بابام

*

کاهش شدید جرم و جنایت در ماه مبارک رمضان نشان می دهد، مومنان همان مجرمانند.

*

سر برگ یک انشا

بنام خدائی که هرچه می کشیم ازاو است.

*

به ۵ تا دختر که روی یک میله نشسته اند چی می گند؟

میگن یک سیخ جیگر.

*

از خروسه می پرسند چرا این همه سالاد الویه دوست داری؟

میگه چون:

سینه مرغ توشه.

*

ایران تنها کشوری است که ،

در دانشگاهش نماز می خوانند و در مصلایش کتاب می می فروشند.

انتخاب بطری

تیر ۱۳۹۲

از طرف بیت ولایت دستور رسیده که  بعد از این بطری هائی که قرار است به  اسرای کهریزک ایران اِماله کننند.   انتخابش را به خود ما واگذار کنند. با توجه به تجربیات مشابه و خاطرات دردناک گذشته، می‌بایست این‌بار در انتخاب خود دقت بیشتری کنیم. به همین دلیل از شما برادران ماله کش اسلام رحمانی استدعا داریم در انتخاب اصلح و بهترین گزینه بین بد و بدتر ما را یاری رسانید. معیارهای انتخاباتی ما بدین قرار است: – راحت و بدون تنش وارد شود تا هنگام ورود موجب تخریب نگردد. -بعد از ورود به همان راحتی بیرون بیاید، نه این‌که جا خوش کند. -ساختارش به شکلی باشد که بعد از ورود اندکی منفذ و فاصله برای عبور هوا باقی بماند. چرا که ما شهروندان درجه دو و سه بیشتر اوقات از آن محل ورود نفس می‌کشیم. -ظاهری خوش‌فرم و جنسی لطیف داشته باشد تا خاطره‌ایی خوش از ورود و خروج خود برجای گذارد.

اعداد و ارقامی که نشان میدهد در دوره شاه چقدر مسجد و مدرسه ساخته شد!

تیر ۱۳۹۲

می گویند در زمان شاه تعداد مساجد به ۵۵۰۰۰ باب رسید!! عدد ۵۵۰۰۰ هیچ سندی به جز پایان نامه کمونیستی تواب ندارد که همان هم همه جا در بوق و کرنا میشود!! اعداد واقعی این است در مدت ۱۵ سال برای انقلاب سفید و سپاهیان دانش و…: ساخت مسجد ۹۵۰ … تعمیر مسجد ۸۲۰۰ مدرسه در روستاها ۱۰۷۰۰ حمام عمومی ۵۰۰۰ ورزشگاه ۷۵۰۰ درمانگاه ۱۴۲۲ افزایش تعداد دانش اموزان: کودکستانها ۱۳۵۰٪ ابتدایی ۵۶۰٪ راهنمایی ۲۶۰٪ متوسطه ۳۳۱٪ حرفه ای فنی ۱۵۵۰٪ افزایش تعداد کل دانش اموزان و دانشجویان از ۱/۵ میلیون به ۱۰ میلیون نفر تعداد دانشجویان داخل ۲۰۰ هزار و خارج صد هزار(۵۰ هزار در امریکا) بنابراین شاه فقط ۹۵۰ مسجد ساخت(۱۳۴۱-۱۳۵۶در اوج شکوفایی اقتصاد -صنعتی) . ۸۲۰۰ از قبل بوده که تعمیر شدند! بنابراین افزایش تعداد مساجد تا ۵۵۰۰۰ درصورت صحت، ربطی به شاه نداشته است! ۹۵۰ تا مسجد ساخته ودر مقابل ۱۰۷۰۰ مدرسه یعنی ۱۲ برابر

شوک اول روحانی : دولت فعلی سوریه را قبول داریم

تیر ۱۳۹۲

علیرغم خوشحالی جوانان از رسیدن روحانی به ریاست جمهوری و توقع تغییر در سیاست ها، اما وی در اولین نشست خبری در پاسخ به خبرنگار ژاپنی گفت:

ما دولت اسد را تا انتخابات ریاست جمهوری آینده قبول داریم

این در حالی است که فجایع و کشتار مردم بی گناه سوریه به حدی زیاد است که خود به خود مشروعیت اسد را زیر سئوال برده است ضمنا روحانی دشمن دشمن را کلید زد و در آخر هم از ترس نام بردن از میرحسین، روحانی می گفت دیگر وقت ندارد و به محض اینکه شخصی گفت میرحسین باید باشه نشست را ترک کرد و صداوسیما نتوانست فریاد میرحسین را سانسور کند..

برای ملاقات در زندان زنان… این بازرسی بدنی است یا نوعی تجاوز

تیر ۱۳۹۲

بازرسی بدنی غیرمتعارف | وقتی حد و حدود بازرسی بدنی توسط ماموران زندان شکسته می‌شود

رضا خندان همسر نسرین ستوده وکیل زندانی می‌گوید در جریان ملاقات حضوری در روز یک‌شنبه ۱۹ خرداد (۹ ژوئن) با همسرش، زنان ملاقات‌کننده مورد بازرسی بدنی “غیرمتعارف” قرار گرفته‌اند. رضا خندان همسر نسرین ستوده می‌گوید اگر این روند ادامه پیدا کند از ملاقات حضوری چشم خواهند پوشید. آقای خندان به دویچه‌وله گفت که دختر ۱۳ ساله او به همراه خواهر همسرش وقتی از اتاق بازرسی بدنی سالن ملاقات زندان اوین بیرون آمده‌اند، به شدت عصبانی و ناراحت بوده‌اند. به گفته او خانواده سه زندانی سیاسی دیگر زن از جمله خانواده ژیلا بنی‌‌یعقوب و شیوا نظرآهاری نیز تایید کردند که بازرسی بدنی آنها آزاردهنده و بی‌سابقه بوده است. آقای خندان می‌گوید غیر از زنی که به طور معمول برای بازرسی بدنی ملاقات‌کنندگان همیشه آنجا حاضر است، زن دیگری را به سالن ملاقات آورده بودند و مشخص بود او که لباس نظامی بر تن داشت و به طور ویژه به این منظور به آنجا آورده شده بود. در توضیح چگونگی غیر متعارف بودن بازرسی بدنی، رضا خندان می‌گوید: «می‌دانید که هوا الان اینجا گرم شده و کسی پالتو و لباس‌های گرم آن چنانی نمی‌پوشد و همه لباس‌های به نسبت تابستانی به تن دارند. در نتیجه نیازی نیست که بازرسی‌های آن چنانی شود، با یک بازرسی معمولی هم می‌شود متوجه شد که کسی جنس قاچاق همراهش هست یا نه. نیازی نیست که بخواهند دکمه لباس‌شان را باز کنند و به تمام اندام‌های افراد دست بکشند، به طوری که فرد احساس شرم کند. من وقتی از مادر یکی از خانم‌ها که بالای ۶۰ سال سن دارد پرسیدم، گفت من با این سن احساس شرم کردم و این نوع بازرسی کردن خیلی برایم خجالت‌‌آور بود. جوان‌ها هم که یا در حد دختر من ۱۴ـ ۱۳ ساله بودند و یا افراد مسن‌تر و میان‌سال، همه این حس را داشتند که بازرسی این گونه و دست زدن به اندام‌های مختلف بدن، به این صورت خجالت‌آور بوده است». آقای خندان می‌گوید در ملاقات حضوری همیشه بازدید بدنی انجام می‌شود و این غیر از بازدیدی است که در بدو ورود به زندان صورت می‌گیرد اما تا کنون این بازرسی متعارف بود، نه به صورتی که از زنان بخواهند لباس‌هایشان را در بیاورند. او از این موضوع متعجب است که چرا برای مکان حساسی مثل زندان از دستگاه‌های اسکنر استفاده نمی‌شود در حالی که به گفته او در بیشتر ادارات از این دستگاه‌ها برای بازدید بدنی استفاده می‌شود. رضا خندان می‌گوید بعد از فهمیدن این جریان به شدت نسبت به این موضوع اعتراض کرده و حتی فریاد کشیده و گفته است اگر این رفتارها ادامه پیدا کند دیگر حاضر به ملاقات حضوری نخواهد بود. در اعتراض به این وضعیت، نسرین ستوده و خانواده‌اش برای مدتی از رفتن به سالن ملاقات خودداری کرده‌اند اما با اصرار دیگر خانواده‌ها حاضر به انجام ملاقات شده‌اند. آقای خندان می‌گوید هنگام بازگشت از ملاقات به همراه سایر خانواده‌ها یک بار دیگر اعتراض‌شان را اعلام کرده و تاکید کرده‌اند که اگر ماموران بخواهند به این شیوه بازرسی ادامه دهند، دیگر به ملاقات حضوری نخواهند آمد. خانواده‌ها گفته‌اند هیچ اصراری ندارند که با این شرایط غیرقابل تحمل و با این وضعیت بخواهند چند دقیقه ملاقات کنند. || “اصل بر ممنوعیت بازرسی بدنی است” : ماده ۳۳ آیین‌نامه قانونی و مقررات اجرایی سازمان زندان‌ها نظارت کامل در بازرسی زندانیان تازه وارد و نیز ملاقات کنندگان را جزو وظایف افسران بازرسی خارج از زندان قرار داده اما مقرر نکرده که حدود این بازرسی‌ها چقدر است. تبصره ۱ ماده ۱۹۸ این آیین‌نامه نیز تصریح کرده که در صورت لزوم از ملاقات کنندگان به هنگام ورود به محوطه زندان بازرسی “دقیق” به عمل آید. سحر مرانلو، حقوقدان به دویچه‌وله می‌گوید در قوانین ایران تعریف دقیقی از بازرسی و حدود آن به عمل نیامده است. او تصریح می‌کند که منظور از بازرسی بدنی، انجام بازرسی بدنی افراد در مواقعی است که خطری بالقوه، امنیت یا نظم عمومی را تهدید می‌کند بنابراین از نظر حقوقی، این یک اقدام تامینی است. خانم مرانلو نتیجه می‌گیرد که اصل بر ممنوعیت بازرسی بدنی است مگر در موارد استثنایی. او ادامه می‌دهد: «این اصل ناشی از اصل برائت و اصل ممنوعیت تعرض به حیثیت افراد می‌شود ولی متاسفانه در کشور ما اصل بر آزادی بازرسی بدنی و خصوصا حق بی حد و مرز مامورین انتظامی در اجرای بازرسی بدنی است. این آزادی عمل در بسیاری از موارد از چهارچوب قانونی فراتر می‌رود و موجب هتک کرامت افراد می‌شود». اتفاقی مشابه آنچه روز ۱۹ خرداد در سالن ملاقات برای خانواده‌های زندانیان زن روی داد، در پاییز سال گذشته نیز برای هشت زندانی سیاسی زن پیش آمده بود. نهم آبان سال گذشته، ماموران زندان به طور ناگهانی و بدون اعلام قبلی وارد بند زنان سیاسی شدند و ضمن گرفتن تمامی دستگاه‌های MP3 Player آنها به بازرسی بدنی غیرمتعارف آنان پرداختند. در جریان این بازرسی بدنی، زندانبانان از این زندانیان خواستند تا اندام جنسی خود را در معرض بازدید زندانبانان قرار دهند. این معاینه داخلی اما تنها محدود به معاینه نماند و با آزار و توهین همراه شد. خانواده‌های این زندانیان که روز بعد با آنها ملاقات داشته‌اند، به نقل از آنان تصریح کردند که این زنان مورد آزار جنسی از سوی زندانبانان زن قرار گرفته‌اند. این هشت زندانی زن در اعتراض به این عمل، به مدت یک هفته به اعتصاب غذا دست زدند و پس از تعهد مسئولان حفاظت و بازرسی زندان اوین و با تنظیم شکایت از ماموران خاطی، به اعتصاب غذای خود پایان دادند.

لحظه ی شلیک

تیر ۱۳۹۲

لحظه ی شلیک

کتاب سوزان نازی ها

تیر ۱۳۹۲

کتاب سوزان نازی ها

بکجا؟

تیر ۱۳۹۲

بکجا؟

کره زمین در کهکشان راه شیری

تیر ۱۳۹۲

کره زمین در کهکشان راه شیری