خرداد، ماه باروری نخل ها

خرداد ۱۳۹۲

خرداد، ماه باروری نخل ها

=================

جُنگ خرداد ماه  گذرگاه را این دوستان یاری کرده اند

……………………………………………………………

فرشته سخائی -داود علیزاده – امیر مهیم – محمود صفریان- بهاره مقامی – محمود کویر – دکتر بیژن باران – سید علی صالحی – محمد رضا عالی پیام ” هالو ” – محمود کویر – دکتر خسرو فرشیدورد – مسعود ناصری-ابوالفضل سپاسی – الیسا تنگسیر – احمد قندهاری – یلدا افشین –
مجید قنبری-

همزبانی – شورای نویسندگان

خرداد ۱۳۹۲

وقتی آمدیم یکی از دو، سه تا بودیم، در واقع تنها بودیم . یک ساقه ترد و بسیار کوچک، آنقدر کوچک که در اعتنای باد هم نبودیم. حس می کردیم که از بالای سرمان می وزد و می رود. به ما که ریشه ی جان داری هم نداشتیم کاری نداشت، گویا اصلن به چشمش نمی آمدیم. همین شد که ماندیم.

کم و بیش و اندک اندک می آمدند، و ما نیز کم کم از تنهائی در می آمدیم…..تا وبلاگ که با ما نشا شده بود از جا جهید و کورس برداشت و با خودش آبادانی آورد. باغش پر شد از ریا حین گوناگون و رنگارنگ. با زایش هر وبلاگ، یک قلم به دست ( و نه الزامن نویسنده ) پا پیش گذاشت و این یک طلیعه بود. و درد کم خوانندگی را که مشکل بنیانی آثار ادبی ما است مرهم شد. تازیانه ای شد بر رکود حوصله. هر وبلاگ حد اقل یک خواننده داشت، و آنگاه که از مرز هزاران گذشت، رو به تناوری آورد. و این خوشحال کننده بود ( و البته هست ). اما متاسفانه تعداد زیادی از آنها ( که نه فقط قلم به دست بلکه نویسندگانی به قاعده نیز بودند ) یا نیامده رفتند، یا درنگی چند بیشتر نداشتند، دولت مستعجل بودند….. و جایشان خالی است.

ما پس از رونق الفبای بین المللی ( یونی کد )، مرتب مورد سئوال بودیم، و به همین علت گمان بر این داریم که گنجینه بسیار متنوغ فراورده های ما، آنطور که باید مورد توجه و بهره وری قرار نگرفته است، و در قفسه آرشیو جا خوش کرده است.

آرشیو گذرگا ه سرشار است ار: داستان – شعر– نقد – طنز و مقالات متعدد.

متاسفانه در این میان چفت و بست فیلترآمد و شد قوز دیگری، وگستره سر زمین مادری را نیز از ما گرفت.که البته پایدار نیست. ولی حالا، هر چند بزرگ و تنومند نشده ایم، اما دیگر به آن تردی و لرزانی هم نیستیم .

مائیم و بیش از صد ها هزاز خواستارانی که هر ماه به سراغمان می آیند، هرچند ” نرم و آهسته “

آنچه بانی دغدغه است این است که بتدریج از وبلاگ ها که گاه ستون هائی بودند برای استحکام ادبیات ما دارد کم می شود دارند جا خالی می کنند و فیس بوک که داستان دیگری است جایش را می گیرد.

” زیتونی ” را که ما سالها در وبلاگ داشتیم با اینی که در فیس بوک داریم بقول بازاری ها ” تومنی تومن ” فرق دارد،

افسوس!

ما در تلاشیم که تا می توانیم گذرگاه را فیس بوک زده اش نکیم. گذرگا ه یک ماهنامه ادبی است که بصورت یک جُنگ منتشر می شود و چون گذشته به شما تعلق دارد، چراغش را با ارسال آثار خود در هر زمینه ای که باشد روشن نگهدارید. تنومندش کنید تا بیشتر بماند.

نظریات خود را از ما دریغ نکنید. ما آینه خود نمی توانیم باشیم.

بیاری کتاب بیائیم و کتاب خواندن را ترغیب کنیم – محمود صفریان

خرداد ۱۳۹۲

در فکر بودم با کمک و استمداد از صاحبنظران و جامعه شناسان، و از دوستان نویسنده ام و همه ی آنهائی که با درد کهنه ی کم خوانی کتاب در کشورمان بیگانه نیستند دعوت کنم که هریک نظر خود را برای درمان این درد در دو مقطع کوتاه مدت و دراز مدت بیان کنند و راه کارهائی را بنمایانند تا شاید بشود مرهمی برای این ناسوری اجتماعی که سبب شده است ما را از کاروان جهانی عقب نگه دارد اندیشه کرد اما دریافتم اشکالات و کمبود ها و مصائب دیگری بر سر راه داریم که اول باید فکری برای آنها کرد.
مشکل کمبود کاغذ- مشکل بنیانی سانسور که نمی گذارد کتابهای مورد خواست مردم چاپ شود، که نمی گذارد بدون واسطه ممیز ها با نوشته و با کار اصیل نویسندگان روبرو شد. مشکل دوندگی بی وقفه و خسته کننده به دنبال ” نان ” یا در حقیقت مشکل خستگی مفرط آنهائی که می توانند کتاب بخوانند. وبسیاری موانع و سد ها و دلهره های دیگر.

به قسمتی از یک خبرتوجه کنید
” بحران ارزی و تورم سرسام‌آور در ایران بازار کاغذ و سایر وسایل نشر را نیز متلاطم کرده است. نشریات مستقل با فشارهای تازه‌ای روبرو شده‌اند، تعداد عناوین و تیراژ کتاب‌ها کاهش یافته و چاپخانه‌ها نیز وضعیتی بحرانی دارند.”

در نشستی با دوتن از دوستان صاحبنظر که می دانم چون من با این کمبود و درد آشنا هستند ومی دانستم که فراست و حوصله ی گفتگو در این باره را دارند چندین ساعت صحبت کردیم. حاصل که هم اینک خدمت شما می گویم بد نبود، در حدی که گمان می کنم بتوان بر پایه آن برنامه اولیه ای را دنبال کرد. چون در حد امکان به پاره ای ازعلل بی توجهی به مطالعه کتاب توجه شده است.

صحبت شد که با توجه به مشکلات درون، موضوع را از دو دیدگاه مورد بررسی قرار دهیم:
موانع و علل بی توجهی به خواندن کتاب در درون کشور، و
موانع و علل بی توجهی به خواندن کتاب در خارج از کشور
چون پرداختن به دوری از خواندن کتاب بخصوص کتاب های داستانی اعم از رمان یا مجموعه داستان کوتاه دردرون کشور همانطور که اشاره کردم به مسائل اساسی جنبی ارتباط دارد، پرداختن به آن، مسیر و شکل دیگری در مقایسه به همین مشکل در خارج از کشور دارد، لذا تمرکز اولیه را به خارج از کشور معطوف کردیم.

** با اینکه تاثیر مشکل سانسور و کمبود کاغذ، و در حدی نبود مشکل دوندگی خستگی آورد تهیه نان، را در خارج از کشور نداریم، و کتابی که منتشر می شود دقیقن نوشته نویسنده است بدون کمتری دستکاری از سوی ممیزین سانسور چی، پس چرا در خارج یعنی ایرانیان مقیم خارج که حدود ۴ – ۵ میلیون نفرند و با حدس نزدیک به یقین همه هم با سواد هستند کتاب نمی خوانند.؟
در حالیکه کتاب های منتشر شده در خارج اکثرشان بهائی بیشتر از ده دلار ندارند و با توجه به خرج های دیگری که راحت انجام می شود که بسیار بیشترازبها خرید یک کتاب است می توان نتیجه گرفت که بها تهیه یک کتاب نمی تواند فشاری بردوش بودجه خانه داشته باشد.، در نتیجه حتمن مشکل می تواند دلیل یا دلایل دیگری داشته باشد.
صحبت شد که شاید وجود کانال های متعدد تلویزونی و وجود سریالهای فارسی مردم را مشغول می کند. ولی مگر غیر ایرانی ها کانالهای متعدد تلویزونی ندارند. و مگر سریال و غیر سریال و فیلم های گونا گون ندارند، پس چرا مانع خواندن کتابشان نشده است؟
عنوان شد شاید به علت دوری از وطن، خارج نشینان را کم حوصله کرده است. ولی شاهدیم و می بینیم که بسیاری کارهای دیگری که اتفاقن خیلی هم به حوصله و سر حال بودن مربوط است انجام می دهند ولی به کتاب که اتفاقن در بی حوصلگی هم می توان آن را خواند اقبالی نشان نمی دهند؟
بحث شد که نسل دوم و سوم فارسی را در حد خواندن کتاب و درک و دریافتی از آن نمی دانند، که حرف درستی است و خب نه تنها جای تاسف فراوان است که جای نگرانی عمیق هم هست. و گناه آن در حد زیادی به گردن والدین است. می بینیم دیگر ملل، فرزندانشان با اینکه در خارج از کشور زادگاه پدر مادر خود متولد شده اند زبان مادری را بسیار خوب می دانند. از آن گذشته خود ِ والدین ایرانی که تعدادشان کم هم نیست چرا کتاب نمی خوانند؟
و نتیجه گرفته شد که این مشکل بر می گردد به نظام آموزشی در کشورما ومقایسه با روشی که در غرب اجرا می کنند.
کلاسهای بسیار پر جمعیت در کشور ما که زمان زیادی از معلمین را می گیرد تا بچه ها را ساکت کنند و این ساکت کردن بخصوص در گذشه با تنبیهات بدنی و همراه با توهین به شخصیت کودکان نیز همراه بوده است، و این سرکوفت زدن بچه ها، تاثیری بنیانی در روحیه و ساختار تربیتی آنها داشته است
” ساکت باشید ” ، ” حرف نزنید “، ” خفه شوید ” ….و جریمه های سنگین بصورت انجام تکالیف طاقت سوز،
و نداشتن امکان ابراز عقیده در کلاس ها، و مجموعه کارهائی که بچه ها را عاصی می کند، امکان اتکا به نفس را از کودکان می گیرند. خلاقیت و امکان نشان دادن استعداد ها را مهار می کند. و با این ترتیب اگر کودکی در سنین بالا تر در نوجوانی و جوانی دستی بر قلم و شوقی در روال ادبیات نشان می دهد بی تردید ریشه در آموزش و پرورش ندارد. و زائیده گرایش شخصی است.
اما درغرب اولن کلاس ها چنان انباشته نیست که معلم را عاصی کند، واین، امکان میدهد که زمان بیشتری صرف توجه به پرورش آنها داشته باشد. مشاهدات حضوری ما و بررسی های مختلف از سوی کارشناسان تربیتی عمومن ایرانی، گویای این است که بچه ها نه تنها تشویق به خواندن می شوند بلکه هر هفته به انتخاب معلم کتابی از کتابخانه مدرسه انتخاب می شود که، یکبار در کلاس از سوی معلم خوانده می شود و سپس هر هفته یکنفر اتنخاب می شود که در کلاس در مورد همان کتاب صحبت کند. هر کودکی که علاوه بر این کتاب ، کتاب دیگری نیز خوانده باشد با علاقه دعوت می شود که در مورد آن برای دوستان همکلاس خود حرف بزند، و بدین ترتیب از سنین پائین هم حرف زدن را در جمع به آن ها می آموزند تا در بزرگی راحت بتوانند در هر محل و مکانی صحبت و حتا سخنرانی کنند و هم تخم علاقه به خواندن را در ضمیر آن ها می کارند. و چنین است که در غرب در هر فرصتی کتاب می خوانند، یعنی در حقیقت در هر فرصتی می آموزند و حاصل می شود باروری نشر کتاب و پرورش نویسندگان و رفاه حال آن ها.
بر این ها باید، نبود سانسور، امکانات چاپ، فراوانی کاغذ، و بسیاری از امکانت دیگر را افزود. دست به دست دادن این ها خواندن را در این دیار رونقی به سزا داده است و می توان گفت شوق خواندن و صرف وقت کافی برای آن شمارگان را از فقری که نشر کتاب در ایران دارد رهانیده است.
به این آمار در مورد توجه و علاقه مردم به خواندن و مقایسه با وضع آن در ایران دقت کنید:
” آمار سرانه مطالعه در ایران را چیزی میان ۲ تا ۷ دقیقه در شبانه روز می‌دانند.
در سال ۱۳۸۷ رئیس کتابخانه ملی ایران سرانه کتابخوانی در کشور را برای هر نفر فقط ۲دقیقه در روز اعلام کرد. مقدار این سرانه با افزودن کتابهای درسی به ۶ دقیقه می‌رسد. برای این که تصویری از این وضعیت در ذهنمان شکل بگیرد، بد نیست برای نمونه به آمار سرانه سه کشور دیگر هم نگاهی بیندازیم. آمار سرانه مطالعه در امریکا ۲۰دقیقه، انگلیس ۵۵ دقیقه و ژاپن ۹۰دقیقه در روزاست ”
این آمار گویا، نشانگر تفاوت ره است که از کجاست تا به کجا. و نیز می نمایاند که کار باید از پایه از سطح کودکستان و دبستان بنیان درستی داشته باشد.
و بر پایه این گفته درست که:
” مستمع صاحب سخن را بر سر ذوق آورد ”
وقتی کار نویسنده مورد استقبال قرار بگیرد و کتاب هایش خریداری و خوانده شود شوقش بارور می شود، و تشویق می شود که آثار بیشتر و بهتر و پر محتواتری خلق کند.و کار از باری بهر جهت خارج می شود.
همه ی این مسائل همچون یک زنجیر بهم ارتباط دارند.
به این نوشته که در سایت فیروزه آمده است توجه کنید تا بهتر دریابید که وقتی جامعه ای گرفتار بسیاری مشکلات عدیده است نویسندگانش نیز از دقت و توجه وا میمانند:
این تکه از مقاله در ستایش داستان نوشته حسین سرانجام را بخوانید:
“… هنوز درست نمی‌دانیم از کی و چرا داستان‌هایمان این طور بی‌مزه و بی‌آب و رنگ شدند. حداقل، شمارگان و آمار فروش کتاب‌ها در سال‌های اخیر این را نشان می‌دهد. کم نبودند مجموعه داستان‌ها و رمان‌هایی که حتی برخی‌شان نشان افتخار جوایز سرشناس را هم دریافت کرده‌اند اما در مواجهه با مخاطبان شکست خورده‌اند. هر قدر هم بخواهیم سرمان را بالا بگیریم و غرورمان را حفظ کنیم که مثلاً برای مخاطب فرهیخته می‌نویسیم، بازهم ته‌ دلمان می‌دانیم که داستانمان گیرا نبوده ‌است ”
چرا کتاب ” بامداد خمار ” نوشته ” فتانه حاج سید جوادی، طی ده سال ۳۰۰ هزار نسخه به فروش رفته است؟
ودر هرنوبت چاپ ۱۰۰۰۰ جلد شمارگان داشته است، با این سوژه ی تکراری ، معمولی و حتا قدیمی …
” مشکلات ازدواج یک دختر تحصیل کرده پولدار با یک جوان فقیر ” همراه با لفت و لعاب های حواشی.”
حتمن نثر بی دست انداز و روان آن در این گستردگی فروش و خواننده بی تاثیر نبوده است.

خودمان گرفتاری بنیانی کمی خواننده داریم بعد می آئیم تقسیم بندی های ” عامه پسند، که بیشترین خواننده را دارد ” و ” خواص پسند که کمترین خواننده را دارد و همان تعداد اندک هم خوانندگان تکراری همیشگی هستند ”
سازمی کنیم. در حالیکه اول باید در راه رونق خواندن و راهکارهای تشویقی گام بر داریم. ” که بدون شک از گذرگاه معما گونه نویسی نمی گذرد ”
کتابی که در روال ” عامه پسند ” باشد اگر دلنشین و به دور از اغلاط املائی و انشائی نباشد خود با اقبال خواننده رویرو نمی شود دیگر لازم نیست ما جوش بی خود بزنیم و پُز روشنفکران عصا قورت داده را بخود بگیریم.
مردمی که می توانند کتاب بخوانند و دیده ایم که برخوردشان با بسیاری از کتاب ها تا چه حد آگاهان است خود بهتری داوران هستند. اول سالن نمایش را پر از تماشاچی بکنیم بعد قسمت ” وی آی پی ” را سوا کنیم بسیار بهتر و کارآ تر است تا از همان اول مالک دوزخ را دربان کنیم تا به سلیقه خود سوا کند و فقط ” خواص ” را به سالن راه بدهد. چنین سالنی هرگز ” انبوه ” به خود نمی بیند.

ما فعلن گرفتاری این را داریم که کتاب هایمان روی دستمان مانده است. خواننده نداریم که دریابند که کتاب عامه پسند است یا نیست. یکی از راه کارهای رفع این مشکل در برون از ایران تداوم نشست های ادبی است توام با پذیرای و بر گزاری خوشایند آنها است.
چون بخصوی در تورونتو، بیش از شش نشریه هفتگی داریم که با تیراژ های ۴ تا ۶ هزار منتشر می شوند و بهر علت شاید چون مجانی هستند با استقبال مردم روبرو می باشند، مسیر خوبی می تواند باشد که در مورد کتاب بطور اعم و کتاب خوانی بطور اخص در آن ها بنویسیم، کاری که ما بیش از یکسال است در هفته نامه ” شهر ما ” انجام می دهیم.
کتاب را باید در حد توانمان معرفی کنیم در موردش بنویسیم و خواندن را با بر شمردن مزایای آن تشویق کنیم،
و کارمان در این زمینه تداوم داشته باشد.
بهر حال باید در زمینه معرفی و مزایای کتاب و همه ی راه هایی که هست اجرا کنیم که کم کم بتوانیم بسوی نور حرکت کنیم.
طبیعی است که دریافت نظریات بزرگواران صاحبنظر برای این راه گشائی تاثیری به سزا خواهد داشت.

اما این معضل در درون کشور ما حکایت دیگری است. گمان بر این است که وزارت ارشاد برای گسترش و نشر کتاب بدون دستکاری سدی سکندر است و اصولن برای به ناکامی کشاندن ادبیات کشورمان کمر بسته است.
آنچه که در کنار این سانسور با هدف، بروز می کند از جمله کمبود مصنوعی کاغذ، و نگهداری طولانی مدت کتاب ها، حتا برای پاسخی منفی که سبب عاصی کردن نوبسندگان می شود، و گاه تغییرات بنیانی متون کتاب ها و حتا حذف فصولی از یک کتاب تمامن نوای شومی است که در حال نواختن است. و نویسندگان ما که گاه با وام بانکی و حتا گاه با فروش خانه خود مشتاقند که کتابی هر چند سلاخی شده منتشر کنند، تا اسمی از آن ها برجلد کتابی دیده شود، متاسفانه هیزم بیار این تنور کتاب سوزان هستند.
نوشته زیر و کامنتی که استاد فرهیخته دکتر محمود کویر بر آن نوشته است را بخوانید تا بیشتر صحبت کنیم.
فاجعه ی هولبار جامعه ی ما از زبان یک کارگر انتشاراتی در تهران به روایت حمید رضایی در زمانه ”
مؤلف یا مترجمی را دیده‌ام که فقط برای چاپ ۱۰۰ جلد از کتاب هر روز به اینجا می‌آمده و ساعت‌ها با مسئول انتشارات صحبت می‌کرده است. کتاب‌هایی که ارزشمند هستند و هر ناشری می‌فهمد که ارزش چاپ شدن دارند. به دلیل خرابی بازار و گرانی کاغذ به دروغ داخل جلد تیراژ را ۱۰۰۰ عدد می‌نویسند اما فقط ۱۰۰ جلد از کتاب منتشر می‌شود. مؤلف یا مترجم حق تألیف و ترجمه نمی‌گیرد. فقط می‌خواهد کتابش که نتیجه ماه‌ها و یا شاید سال‌ها زحمت است از بین نرود و جایی ثبت شود تا شاید در آینده یک جلد از آن به دست کسی برسد و بتواند به صورت قانونی یا غیر قانونی در شرایط بهتری آنرا چاپ کند. نویسنده‌ای را می‌شناسم که خانه خود را برای چاپ کتابش فروخته بود تا کتاب از بین نرود و به دست مردم برسد. حس دردناکی است. مثل اینکه تنها بچه آدم در یک شهر در حال جنگ در بغل آدم باشد و بترسد که مبادا گلوله بخورد یا در شلوغی به زمین بیفتد. حاضر هستند کتاب‌هایشان فقط ۱۰۰نسخه چاپ شود و از حق و حقوق خود بگذرند ولی کتاب ثبت شود و از بین نرود. حق دارند. نتیجه عمر و وقت آدم است. “

ونظر دکتر محمود کویر:
” می خواهم خودم در زیر این مطلب دردناک و رنج آور بنویسم که چاره ی ان آه و ناله نیست. پذیرش مسئولیت است. کتاب بخریم. کتاب بخوانیم. کتاب هدیه کنیم. من مسئولم. تو مسئولی. ما مسئولیم. در برابر تاریخ. در برابر فرهنگ. در برابر خویش

پند توانمندی است برای ایجاد شوق خواندن و ترغیب کتابخوان ها. اما نقش و کار هدفمند ارشاد مسئله دیگری است.
بنظر می رسد چاپ الکترونیک و عرضه ی آن بر روی نت یکی از راه کار ها باشد، بخصوص اگر از نازنین خواننده ها خواهش کنیم که از آن با خرید و دانلود و پرینت مفری باز کنند.
چه می شود کرد فعلن سخت در بندیم و باید برای گسستن آن و رساندن کتاب بدون دستکاری و بدون ماهها و شاید سالها اتنظار راههای مختلف را بیازمائیم.
بدون شک همانطور که گفتم یاری صاحبنظران و بر داشتن مُهر از قلم و برای نجات کتاب و تشویق به کتاب خوانی جانانه به میدان آمدن آرزوی همه ی ماست چرا که میدانم کار ساز است. امیدوارم دریع نکنند و ما را بهر دلیل تنها نگذارند.

استاد محمود کویر در این مورد می گوید:
چه بگویم نازنین. من با خود قرار گذاشته ام دیگر تنها کتاب هدیه کنم. اگر دوستانی به ایران می روند و می پرسند چه بیاوریم می گویم کتاب. ایا می شود بخشی کوچک از درآمد شان را دوستان در ماه برای کتاب و کمک به کتابخوانی بگذارند؟
باید نوشت و گفت و خسته نشد. باید کاری کرد. هرکس به اندازه توانش. نباید تسلیم این وضع هولبار شد. تنها کتاب نیست. تئاتر هم نمی رویم. اپرا هم نمی رویم. موزه هم نمی رویم. بیایید مهمان هایمان را به موزه ببریم. بیاییم برای تولد بلیت تئاتر هدیه کنیم. با هنر و فرهنگ آشتی کنیم. این نه تنها یک امر اجتماعی که امری شخصی هم هست. شخصیت و انسانیت ما در گرو با فرهنگ بودنمان است. تنها رفتن به دانشگاه و داشتن کامپیوتر نیست. برای انسان مدرن شدن. برای این که شهروند این جهان باشیم باید با فرهنگ باشیم.

استمرار فرهنگ و هنر ساسانیان در شبه قاره هند و پاکستان-سید حیدر شهریار نقوی – محمود کویر

خرداد ۱۳۹۲


سخنی با خوانندگان نازنین
نزدیک چهل شال پیش استاد ارجمند، دکتر نقوی در مجله ی ارزشمند هنر و مردم مقالاتی در زمینه فرهنگ و هنر ساسانی و روند استمرار آن در هند نوشته بودند. بخشی از آن را که امروز و هنوز برای تاریخ سرزمین ما بسی گرانبهاست برای شما میاورم. چه درس ها که در این نوشته است. این مقاله در دوره چهاردهم و در شماره¬های صد و شصت و پنج و صد و شصت و شش در تیرماه و مرداد ماه سال هزار و سیصد و پنجاه و پنج آمده است. دانشی مردی که ایشان بودند و ما می توانیم چه درس¬ها از راه و رسم پژوهش از ایشان بیاموزیم.
محمود کویر
————————-

استمرار فرهنگ و هنر ساسانیان

در شبه قاره هند و پاکستان

سید حیدر شهریار نقوی

سرپرست گروه پاکستانشناسی و زبان اردو،

دانشگاه اصفهان

آداب باریافتن

پروفسور آرتور کریستنسن در کتاب وضع ملت و دولت و دربار در دوره شاهنشاهی ساسانیان (ترجمه فارسی از استاد مجتبی مینوی چاپ مجلس تهران صفحه ۱۴۸) پیرامون آداب بار یافتن مردم در دربار ساسانیان مینویسد: «همین که شاه بار می‌داد مرد از آستین خویش دستارچه‌ای سفید و پاکیزه برآورده پیش دهان خویش می‌بست. این پندام است که می‌بندند تا نفس آدمی چیزهای مقدس و عناصر و از آن قبیل را و در این مورد فر کیانی را آلوده نسازد. پس از آنکه این احتیاط کرده شد شخص داخل میشد و به دیدار شاه بر خاک می‌افتاد و نماز می‌برد و همچنان میماند تا شاه او را فرمان دهد که از خاک برخیزد آنگاه او برخاسته تعظیم میکرد و سلام بجای می‌آورد» این نمونه‌ای از آدابی است که در دربار شاهنشاهان ساسانی ملحوظ میگردید.

غیاث‌الدین بلین پادشاه دهلی که در تشکیلات درباری‌اش از اکاسره ایران پیروی بعمل آمده بود در تقلید از مراسم بار دادن خسروان ساسانی سجده و پابوس را در موقع بار یافتن مردم مرسوم ساخت(۱۵). سنت‌هائیکه با الهام از دربار ساسانیان بوسیله بلین در دربار دهلی آغاز گردید تا مدت درازی در آنجا ادامه یافت. همایون پسر بابر پس از آنکه در سال ۱۵۴۰ میلادی بدست شیرشاه سوری شکست خورد، جهت استمداد به ایران آمد و مورد استقبال و پذیرائی شاه طهماسب واقع شد. او با کمک نظامی ایران مجدداً حکومت هندوستان را بدست آورد و در تنظیم امور مملکت و تشکیل دربار از بعضی قوانین و اصول و آئین ایران استفاده کرد. از جمله رسم کورنش و تعظیم بود که از زمان ساسانیان با پذیرفتن تغییرات جزئی در دربارهای ایرانی پابرجا بود و از دربار صفویان به دربار هندوستان راه سافت شاهنشاه جلال‌الدین اکبر رسم زمین‌بوسی را که در دربار سلاطین افغان دهلی رواج داشت به رسم سجده تعظیمی مبدل ساخت(۱۶).

مطالعه آداب و تشریفات دربار سلاطین مسلمان دهلی و پادشاهان بابری و حکمرانان دیگر مسلمان در نواحی مختلف هندوستان از جمله نوابان حیدرآباد دکن که در واقع دنباله شاهان دهلی و آگرا به شمار می‌رفتند ما را به این حقیقت کواجه میسازد که از آغاز تا انجام حکومتهای اسلامی هند و پاکستان از حیث اغلب امور کشورداری و دربارداری تحت تأثیر سلازین ایران بویژه ساسانیان قرار داشته‌اند و بیشتر ترتیبات درباری آنا از تشریفات درباری خسروپرویز و انوشیروان بوده است.

پذیرفتن سفیران

در زمان ساسانیان در ایران نهایت احترام را نسبت به سفرای مرعی میداشتند، از آنها پذیرائی‌مفصلی بعمل می‌آمد و سفیران از خود مخارجی نمیکردند. گاهی هیئتی از مرکز برای استقبال و مراقبت و مهمانداری سفرا روانه سرحد میگردید(۱۷). عیناً همین مراسم با تفصیلات بیشتری از طرف پادشاهان مسلمان هندوستان در قبال مهمان سلطنتی و سفیران در هندوستان اسلامی و ایران ساسانی بچشم میخورد تأثیر فراوان آئین پذیرائی از مهمانان سلطنتی در دربرا ساسانیان را در دربار پادشاهان هندوستان نشان می‌دهد.

صلابت و خطابات و هدایا

در سیاست‌نامه بیان شده، راجع به اردشیر نوشته‌اند دهان موبدان موبد را که به او خبری نیکو داده بود با یاقوت سرخ و مروارید و گوهر پر کرد(۱۸). مرتضی راوندی در تاریخ اجتماعی ایران (جلد اول) صفحه ۶۴۶ می‌نویسد: «در دربار ساسانی دادن انعام و لقب و منصب معمول بود». عیناً همین رسم با کلیه تفصیلاتش که در کتب متعددی نوشته و شرح داده شده است در دربار عده کثیری از پادشاهان مسلمان هندوستان از جمله محمد تغلق، جلال‌الدین اکبر، نورالدین جهانگیر، شهاب‌الدین شاهجهان و غیره اجرا میگردید. در روزهای عید مذهبی یا جشن‌های دیگر دادن صلات و خطابات به امرای دربار یا شاعران و غیره جزو لوزام دربار بود. در اینچنین مواقع امراء ه هدایای بهاداری به شاهان تقدیم می‌داشتند.

پروفسور آرتور کریستن‌سن در کتاب وضع ملت و دولت و دربار ساسانیان (ترجمه فارسی صفحه ۱۵۰) مینویسد: «القاب و عطایائی که به نشان افتخار و امتیاز داده میشد و همچنین مشاغل درباری و دولتی معمول‌ترین وسیله برای پاداش به لیاقت و هنر بود . . .» تقریباً همین وضع در دربار پادشاهان مسلمان هندوستان وجود داشته و گویا دربارهای آنان از نظر اعطای صلات و خطابات و قبول هدایا به شدت پیرو دربار خسرو پرویز بوده‌اند. مانند اردشیر پادشاهان مختلف هندوستان بخصوص اکبر و جهانگیر و شاه‌جهان در قبال بیتی یا اشعاری دهن شاعران را براها پر میکردند. بطور مثال محمدجان قدسی ملک‌الشعرای دربار شاهجهان در حضور وی قصیده‌ای خواند و شاهجهان امر کرد تا هفت بار دهن شاعر را با جواهرات پر کردند. امیر خسرو مثنوی نه سپهر را به قطب‌ادین مبارک خلجی اهداء نمود و پادشاه مزبور پولی هم‌وزن یک فیل به خسرو اعطاء نمود.

اعطای خطابات به امرای دربار و خدمتگزاران صدیق پادشاهان حتی در آخرین دربار پادشاه مسلمان در حیدرآباد دکن که در سال ۱۹۴۸ میلادی سقوط کرد مرسوم بود و دهها اشخاص بنام که از جانب نظام دکن عثمان علی‌خان موفق به دریافت القاب و خطابات شده بودند هنوز هم در حیدرآباد با همان القاب مانند سالار جنگ بهادر، یاور جنگ بهادر، سکندرجاه، یاورجنگ و غیره نامیده می‌شوند و عده‌ای از آنها امروز هم زنده‌اند. حیدرآباد دکن را می‌توان به عنوان آخرین حکومتی که خارج از ایران با حفظ نفوذ فرهنگ ساسانیان به زندگانی‌اش ادمه می‌داد معرفی نمود.

زنجیر عدالت

انوشیروان در اجاری عدالت و انصاف نام و مقام شایانی در تاریخ کسب نموده و به لقب عادل ملقب گردید. بفرمان او نزدیک در ورودی کاخش زنجیری تعبیه شد تا مظلومان کشور بتوانند با کشیدن آن مستقیماً شاهنشاه را در جریان بگذارند. نورالدین جهانگیر پسر اکبرشاه پادشاه هندوستان در پیروی از اقدام انوشیروان امر کرد دم در کاخش زنجیری بیاویزند تا ستم‌دیدگان با کشیدن آن فریادشان را بدون واسطه بگوش او برسانند. جهانگیر بدینوسیله توانست بارها به کمک زجرکشیدگان بشتابد و عدالت را در حق آنان اجرا نماید.

علاوه بر جهانگیر پادشاهان متعددی در هندوستان آرزوی آن را داشتند که مانند انوشیروان در دادرسی معروف شوند و لقب انوشیروان عادل وقت را حاصل نمایند. یکی از آنان محمد جوناخان بود که به محمد تغلق معروف گردید او آرزومند بود به لقب انوشیروان عادل ملقب گردد(۱۹).

در زمان شهاب‌الدین شاهجهان امپراتور هندوستان در قلعه عظیم آگرا (هند) در نزدیکی دیوان خاص محلی به نام تسبیح‌خانه وجود داشت. در آنجا ترازوی عدالت نصب بود و آن بازگوی آن بود که اگر پادشاه خودش را سایه خدا میپندارد باید همواره متوجه عدالت باشد. انوشیروان عادل برای شاهجهان نیز در مورد برقراری عدالت و انصاف سرمشق بسیار ارزشمندی محسوب می‌شد و دائماً در راه دادگستری الهام‌بخش بود(۲۰).

گارد شاهنشاهی

اردشیر با پیروی از داریوش دسته‌ای از محافظین شاه مشتمل بر ده هزار نفر سرباز تشکیل داد و اسمش را «لشکر جاویدان» گذاشت(۲۱). راجگان گپتائیها (معاصر ساسانیان) در این مورد از شاهان ساسانی اتباع نموده و برای خود دسته‌ای از محافظین را مرتب ساختند. پروفسور عباس مهرین شوشتری در کتاب خود «همسایگان ایران در عصر ساسانیان» چاپ تهران (صفحه ۲۴۱) در این باب چنین مینویسد: بنا بر نوشته فاهین سیاح چینی که چندی در هند می‌زیست و آنچه دید و شنید بنوشت در عصر گپتائیان مردم هند به رفاهیت و آسودگی می‌زیستند و پادشاه مانند شاه ایران سپاهی داشت که مستحفظ شخص او بودند و حقوق سرباز مرتب و منظم به او میرسید».

سید هاشمی فریدآبادی در تاریخ مسلمانان هند و پاکستان چاپ انجمن ارقی اردو کراچی در صفحه ۲۱۷ درباره شاهان ممالیک هند مرقوم میدارد: «فوج رکاب (یعنی گارد شاهی) شامل پیاده و سواره بود که به پائک، سرهنگ و خاصه‌دار نامیده می‌شدند و مستقیماً زیر نظر پادشاه یا معتمدین خاص وی کار می‌کردند.» از این پیداست که پادشاهان ممالیک هند بخصوص غیاث‌الدین بلین در تشکیل گارد شاهی از ساسانیان تقلید کردند.

اشتیاق حسین قریشی در تألیفش (بانگلیسی) بعنوان نظم و نسق سلاطین دهلی در صفحه ۶۳ در مورد گارد شاهنشاهی پادشاهان ممالیک هند چنین نگاشته است: «پادشاهان ممالیک هندوستان گروهی از سپاهیان را بنام جاندار تعظیم نموده بودند و آنها عهده‌دار حفظ جان پادشاه بودند. عده دیگری از سپاهیان هم در خدمت پادشاهان مزبور بودند و وظیفه‌اشان حفاظت شخص پادشاه در مواقع بار دادن او یا بیرون رفتن از کاخش بود.»

برگزاری جشن‌ها و تقویم ایرانی

ساسانیان زردشتی بودند و به همین علت تمام جشن‌های مذهبی زرتشتیان با شکوه هرچه تمامتر در دربار آنان برگزار می‌شد ولی ایرانیان پس از آنکه دین مبین اسلام را پذیرفتند از برخی سنت‌های ملی خویش دست نکشیدند و عده‌ای از جشن‌های قدیم از جمله جشنهای نوروز و مهرگان و سده را نگهداشتند و در دربار ایرانیان مسلمان برگذاری آنها مرتب صورت میگرفت و حتی امروز هم این جشنها با علاقه خاصی بوسیله مسلمانان ایران برگزار می‌شود.

از آغاز حکومت مسلمانان در هند و پاکستان جشن‌های مزبور در دربارها لاهور و دهلی و آگرا برگزار می‌شده و مطابق مراسم آنها در دربار ساسانیان در هندوستان نیز برگزاری آنها با انجام مراسم بسیار جالبی توأم بوده است. دیوان‌های شاعران فارسی که بدربارهای لاهور و دهلی ارتباط داشتند مانند ابوالفرج رونی و مسعود سعد سلمان و امیرخسرو دهلوی و امثال آنها مشحون از اشعاری متعلق به برگزاری اعیاد مزبور می‌باشد.

برگزاری جشن‌های آب‌پاشان، مهرگان، آبان، و نوروز در دربارهای جلال‌الدین اکبر و جهانگیر و شاهجهان موضوعیست بسیار مفصل و در عین حال بسیار جالب و قابل توجه. جلال‌الدین اکبر از همه پادشاهان شبه قاره بیشتر تحت تأثیر تمدن و فرهنگ ایران ساسانی بوده و او حتی تقویم اسلامی را که مبتنی بر سالهای هجری بوده به تقویم ایرانی با اسامی برجهای فروردین و اردیبهشت و خرداد و تیر و غیره مبدل ساخت و در قلمرو خویش اوامری دایر کرد بر اینکه تمام اعیاد ایران باید در تمام شهر و دیارهای هند و پاکستان رسماً برگزار شود.

بقول ابوالفضل مؤلف اکبرنامه (جلد دوم صفحه ۱۳ چاپ کلکته) اکبرشاه بسال ۹۹۲ ه تقویم اسلامی را منسوخ و تقویم خورشیدی ایرانیان را به جای آن رواج داد و جشن‌های پارسیان (زردشتیان) را طبق منشوری در قلمرو پهناورش مقرر ساخت. با در نظر گرفتن اهمیت منشور اکبرشاه از نظر نفوذ فوق‌العاده ایران ساسانی در هندوستان عبارت آن را در زیر نقل می‌کنیم:

«چون دانشوران ملل و نحل به جهت شکرگزاری و سپاسداری از شهور و سنین روزی چند را به مناسبات فلکی و مرابطات روحانی به جهت سرور جمهور خلایق و خوشحالی طوایف انام که باعث چندین خیرات و مبرات است اختیار فرموده اعیاد نام نهاده‌اند و در آن ایام مسرت‌پیرا اساس سپاس را محکم ساخته در ادای مراسم خضوع و خشوع بجانب کبریای الهی که خلاصه عبادات و زبده طاعات است مساعی جمیله بتقدیم رسانیده غنی و فقیر و صغیر و کبیر به قدر قدرت فائده تفضل و احسان گشاده ابواب عشرت و کامرانی را بر خواطر نکروبه و بواطن محزونه اخوان زمان و ابنای روزگار گشوده انواع بر و احسان نموده‌اند و بنابر آن بعضی جشنهای عالی که تفصیل آن از ذیل این منشور فایض‌النور بوضوع خواهد پیوست و از چندین هزار سال در بلاد مشهور و معروف است رسماً در این هزار سال معمول سلاطین عدالت‌گستر و حکمای حقائق آئین بوده است و در این زمان بواسطه بعضی امور از شیوع افتاده بود بجهت ابتغای مرضیات الهی و اقتضای آثار قدما آن ایام مسرت فرجام رایج ساختیم. باید که در جمیع ممالک محروسه از امصار و بلاد و قری بر وجه اتم و طریق احسن رایج گردانند و در این معنی کمال اهتمام مبذول داشته دقیقه‌ای نامرعی نگذارند. تفصیل اعیاد نوروز: ۱۹ فروردین ماه، ۳ اردیبهشت، ۶ خرداد، ۱۳ تیر، ۴ مرداد، ۱۶ مهر، ۱۰ آبان، ۹ آذر، هشتم و پانزدهم و بیست و سوم دی، ۲ بهمن، ۵ اسفند . . .»(۲۲).

طبق اوامر اکبرشاه جشنهای بالا تا زمان اورنگ‌زیب در دربار هندوستان رسماً برگزار می‌شد. بعد از آن هم بطور غیر مرتبی از طرف پادشاهان دهلی به آنها توجه مبذول گشت و حتی امروز هم عید نوروز مخصوصاً در بین شیعیان هند و پاکستان احترام خود را حفظ نموده و برگزاری آن در بین آنان با علاقه خاصی ادامه دارد.

مطالب کافی و اطلاعات وافی در مورد برگزاری جشنهای سده و مهرگان و آب‌پاشان و نوروز در کتب موثق تاریخ هند از قبیل بادشاهنامه اثر عبدالحمید لاهوری، توزک جهانگیری نوشته نورالدین جهانگیر، عمل صالح موسوم به شاهجهان‌نامه مؤلفه محمدصالح کنبوه، اکبرنامه و آئین اکبری نگارش علامی ابوالفضل، منتخب‌التواریخ اثر عبدالقادر بدایونی، عالمگیرنامه و امثال آنها وجود دارد و قصاید فراوانی از شاعران دربارهای سلاطین هند و پاکستان که بمناسبت جشنهای مزبور سروده شده در دیوانهای آنها به چشم میخورد و بهمین علت از نقل آنها در این جا خودداری می‌کنیم.

تقویم شمسی ایرانی که به امر اکبرشاه رسماً در هند و پاکستان رواج یافت بحکم اورنگ زیب به تقویم قمری هجری مبدل گشت ولی در حیدرآباد دکن بقوه خود باقی ماند و تا سال ۱۹۴۸ میلادی که حکومت میرعثمان علیخان نظام دکن در آن موقع بدست قوای هند سقوط کرد مرسوم بوده است.

علی سامی در تمدن ساسانی جلد دوم چاپ شیراز ص ۳۶ مینویسد: «در دو جشن بزرگ فروردگان و مهرگان، بزرگان کشور، هدایائی تقدیم مینمودند و هرکس هر چیزی را که بهتر دوست میداشت تقدیم مینمود و شاهنشاه در ازای هدایا به هر کسی عطایای گرانبهائی می‌بخشید . . .» عیناً همین جریان در دربارهای پادشاهان هند و پاکستان نیز، در روزهای برگزاری اعیاد اشاره شده در بالا، در مورد تقدیم پیش‌کشی‌های مردم و امرای دربار در حضور پادشاهان و بخشهای شاهانه صورت می‌گرفت. ترفیع درجات حکام دولتی و اعطای خطابات و انعامات به امرا و سایر متعلقین به سلطنت در چنین روزها بعمل می‌آمد. شرح این جریانها در تمام کتب تاریخ آن دوره مرقوم گردیده است.

سکه‌ها

درباره تأثیر سکه‌های ساسانی در سکه‌های راجگان و پادشاهان شبه قاره علی اصغر حکمت در نقش پارسی بر احجار هند چاپ تهران صفحه ۹ چنین مینویسد: «سکه‌هائی که از قرن هفتم تا قرن دوازدهم میلادی در هندوستان متداول بوده است همه از حیث وزن و عیار و نقش و نگار از روی مسکوکات پادشاهان ساسانی اقتباس شده. علاوه بر آن در اماکن عدیده در هندوستان جنوبی کتیبه‌هائی بخط پهلوی موجود است که خط ایرانیان بل از اسلام بوده است».

مطابق نوشته دکتر گورکار(۲۳) واسودیوا راجای هندی در سکه‌هایش در لباسی دیده می‌شود که شبیه لباس شاپور اول است و در پشت سکه‌ها تصویر قربانگاه ساسانی به چپم میخورد.

پروفسور عباس مهرین شوشتری در همسائیگان ایران در عصر ساسانیان در صفحه ۲۵۰ در این مورد چنین اظهار نموده است: «بر سکه شاهان کوشانی مانند شاهان ساسانی صورت پادشاه با تاج و روی تاج علامت کره زمین نقش میشد و جانب دیگر آن آتشدان و هر دو جانب آتشدان دو نگهبان آن ایستاده بودند. نوشته نیز به حروف پهلوی بود. در سکه گپتائیان گاهی پادشاه تنها و گاهی با همسرش نقش میشد. سکه‌های قدیمتر گپتائی بویژه سکه‌های طلا مانند سکه کوشانی است بلکه جامه شاهی نیز شباهت دارد ولی شکل تاج جداگانه است و بجای ایزد ناهید که مخصوص به ایران بود ایزد بانوی لکشمی که در هند ایزد خوشبختی و فراوانی است نقش می‌شد. شاهان گپتا سکه طلا و نقره هر دو را می‌زدند و شاهان هون به تقلید از شاهان ساسانی یک جانب سکه آتش و جانب دیگر نگهبان آتش بود . . .».

ه . گوئتنر در مقاله‌اش بعنوان «ایران و هندوستان پس از فتوحات محمود» سکه‌های بابریان هند را کپیه سکه‌های صفویان نوشته است(۲۴).

منصبداری

سیستم منصبداری که در عصر بابریان هندوستان اساس تنظیمات لشکری را تشکیل میداد در زمان جلال‌الدین اکبر شاهنشاه بنام هندوستان بوجود آمده بود و اکبر چنانکه مهاجن در کتابش(۲۵) می‌نویسد آن سیستم را از ایران اقتباس نموده بود. منصب‌داران به درجات مختلف تقسیم می‌شدند. یک هزاری، سه هزاری، پنج‌هزاری و غیره. یم هزاری موظف بود لشکری یک هزار نفری پیاده و یا سوارنظام یا از هر دو نوع آماده داشته باشد. همچنین پنج هزاری صاحب لشکر پنج هزار نفری سوار یا پیاده یا از هر دو نوع و غیره.

خطابهای هزاربد یا هزارپتی یا هزاربندگ در زمان هخامنشیان و ساسانیان به امرای دربار داده‌می‌شد. در کتاب ایران در زمان ساسانیان تألیف آرتور کریستن‌سن(۲۶) نوشته شده است. «رئیس تشکیلات مرکزی وزیر بزرگ بود که در آغاز هزاربد لقب داشت در عهد هخامنشیان هزارپتی (که در ابتدا رئیس فوج هزار نفری مستحفظ بود) بمقام نخستین شخص کشور رسید. . این نام در زمان سلطنت اشکانیان باقی ماند و به عهد ساسانیان رسید . . . از جمله کسانی که به این مقام شامخ رسیده‌اند نام ابرسام در زمان اردشیر اول و نام خسرو و یزدگرد در عهد یزدگرد اول و نام مهر نرسه ملقب به هزار بندگ در دوره یزدگرد اول . . . ».

قوانین و اصول مالیات

از نظر خوبی اصول مالیات کشور و قوانین و مقررات کامل آن پادشاهی بنام شیرشاه سوری در تاریخ هند و پاکستان معروفیت بسزائی دارد. اکبر شاه هم از قوانین مالیات پادشاه مزبور استفاده کرد و در واقع همان قوانین حتی در زمان حکومت انگلیسی‌ها نیز در هندوستان رواج داشت اما خود شیر شاه سوری بطوریکه سید هاشمی در تاریخش(۲۷) مرقوم داشته است هنگام تدوین چنین قوانین اصول زمان بلین والتتمش را در نظر داشته است و چنانکه قبلاً مذکور افتاد سلطان بلین پادشاه دهلی در اغلب امور کشورداری و دربارداری خویش از پادشاهان ساسانی بخصوص خسرو پرویز و انوشیروان عادل پیروی کرده است. بدینترتیب اصول مالیات که در زمان پادشاهان بابری و بعد از آن در زمان انگلیسی‌ها هم در هند و پاکستان مرسوم و مروج بوده بنحوی از آئین مالیات ساسانیان اقتباس شده بود.

دبیران دربار

آرتور کریستین‌سن در کتابش در صفحه ۵۴(۲۸) در این باب چنین اظهار میدارد: «دبیرخانه دول اسلامی نیز مانند صدرات عظمی تقلید کاملی از ساسانیان است و وصفی که نظامی عروضی در قرن دوازدهم میلادی از دبیرخانه عهد خود می‌کند بطور کلی با تکلیف و وظایف دبیران زمان ساسانیان تطبیق تواند شد . . . . » این موضوع در مورد هندوستان هم بطور کلی صدق می‌کند و دبیران دربار وظایفی شبیه وظایف دبیران زمان ساسانی انجام میدادند. آنها سیاستمداران حرفه‌ای و حقیقی بشمار می‌رفتند و هر نوع سند و اسناد را تنظیم مینمودند و مکاتبات دولت بوسیله آنها انجام می‌شد. فرمانهای سلطنتی را هم انشاء می‌کردند و محاسبات دولت را اداره می‌کردند. محمود گاوان در جنوب هند که در سلطنت بهمنیان مقام دبیری را داشت انشاء‌نگار برازنده‌ای بود و کتاب انشائی از خود بیادگار گذاشت. ابوالفضل وزیر دربار اکبرشاه انشانگار بسیار شایسته‌ای بود و چندین کتاب از او الان در دست است و کتاب انشای ابوالفضل نمونه بارزی در اثبات دبیر بسیار ارزنده بودن وی می‌باشد. همچنین نعمت‌خان عالی شیرازی که در انشاء‌نگاری ید طولانی داشت دبیر دربار اورنگ زیب بوده و وقایع نعمت‌خان عالی و آثار ادبی دیگر او گواه استادی وی در انشاء‌نویسی می‌یاشد.

چاپارخانه یا برید

در کتاب ایران در زمان ساسانیان(۲۹) در این مورد چنین نگاشته شده است: «اما راجع به تشکیلات چاپارخانه (پست) خلفا آن را بصورتی از ایران تقلید کردند که چندان با تشکیلات عهد هخامنشی که در کتب مورخان یونانی ضبط است، تفاوتی نداشت. پس یقین می‌توان نمود که در عهد ساسانیان هم بطور کلی همین تشکیلات وجود داشته است».

در زمان حکومت سلاطین مسلمان دهلی سازمانی بعنوان «برید» که حاکم اعلی آن «برید ممالک» نام داشت بوجود آمد. وظایف آن سازمان عیناً شبیه وظایف تشکیلات چاپارخانه ساسانی بود. بوسیله آن سازمان پست دولتی از پائتخت به نقاط مختلف مملکت و بالعکس در کمترین مدت فرستاده می‌شد. در زمان حکومت غیاث‌الدین بلین حتی در موقع جنگ بنگال و جاج‌نگر هم پست سلطنتی از دهلی به لشکر هفته ۳ مرتبه فرستاده می‌شد. همراه پست‌شاهی بعضی از افراد عادی نیز از یک نقطه به نقطه دیگر کشور ارسال میگردید مطابق نوشته اشتیاق حسین قریشی در کتاب نظم و نسق در سلطنت دهلی (بانگلیسی) صفحه ۸۹ سمت برید ممالک بسیار سمت مهمی بود و صاحب این مقام مهم موظف بود تمام اطلاعات لازم درباره اوضاع مملکت را مرتباً کسب نماید و در اختیار شاه بگذارد و از این حیث اداره یا سازمان برید یکنوع سازمان اطلاعات بشمار میرفت و از نظر اداره مملکت حایز اهمیت فوق‌العاده‌ای بود.

مذهب

اسپرنگ‌لنگ استاد دانشگاه شکاگو مینویسد: مانی جهت تأسیس شعبه‌ای از مرکز دینی خود به پاکستان رفت(۳۰). استاد سعید نفیسی در تاریخ تمدن ایران ساسانی جلد اول صفحه ۶۲ مینویسد: «ناچار مانی از ایران بیرون رفت یا آن که او را تبعید کردند و به کشمیر رفت و از آنجا به ترکستان چین رفت و در راه از تبت گذشت . . . . » از این قبیل نوشته‌ها در کتب متعددی بچشم می‌خورد و همه اینها مسافرت مانی به پاکستان و شیوع دین او را در آن نواحی تأیید می‌نماید. آرتورکریستین‌سن نیز در کتابش ایران در زمان ساسانیان در این مورد چنین مرقوم داشته است: «بنابر قول یعقوبی این پادشاه (شاهپور) فقط ده سال کیش مانی داشت. پس از آن مانی از کشور ایران اخراج و قریب ده سال در ممالک آسیای مرکزی سرگردان بود و یا تا هندوچین نیز رفته و همه جا دین جدید را تبلیغ کرده و کتابها و نامه‌هائی به مشایخ خود که در بابل و ایران و سایر ممالک شرقی اقامت داشته‌اند می‌نوشته است. . . . »(۳۱).

پروفسور عباس شوستری در ضمن فرهنگ و کشورداری هند پیرامون تأثیر دین ایران ساسانی در آنکشور چنین اظهار می‌دارد: «در مذهب مهمایانی بودائی افکار زردشتی نمایان می‌باشند از جمله عقیده به بهشت معنوی و ستایش از بذل و دهش و غیره و نیز خورشید یا مهرپرستی که در عصر گپتائیان در هند انتشار یافت برخی گمان می‌کنند که در اثر تبلیغ یا آمیزش با موبدان زردشتی است. هرشه پادشاه بزرگ هند پدر و نیای بزرگ خویش را خور شیدپرست می‌خواند.»(۳۲).

ه .گوئتز در مقاله‌اش (منتشر شده در کتاب میراث ایران چاپ تهران صفحه ۱۵۴) می‌نویسد: «معابد ماگاها برای پرستش آفتاب از قرن ششم تا هشتم میلادی فراوان بودند. تصویر «سوریا» از منطقه چامبا قرن هشتم نیمه ساسانی است و حتی پس از آنکه صورت این خدای آفتاب کاملاً هندی شد کفش‌های او بهمان صورت سابق ماند».

علم پزشکی

علم پزشکی که در پرتو توجهات پادشاهان ساسانی در ایران بمدارج عالی پیشرفت رسیده بود و شهر جندیشاپور که بیمارستان عظیمی داشت و حکمای هند نیز در آن بکار گماشته شده بودند جلوه‌گاه درخشندگی آن علم محسوب می‌شد. جندی‌شاپور پس از سقوط امپراطوری ساسانیان نیز تا مدت دراز بعنوان مرکز مهم پزشکی ایران پابرجا بود. دانشمندان مسلمان ایرانی چون بوعلی‌سینا و رازی و غیره در ادامه و ارتقای آن کوشیدند. همان علم در هندوستان مورد علاقه مردم قرار گرفت و امروز هم در آنجا باسم طب بوعلی‌سینائی یا یونانی با نهایت سرافرازی باقیست.

صنعت و هنر

تأثیر ایران ساسانی از حیث صنعت و هنر در هند و پاکستان خیلی بیشتر از آن است که مردم تصور می‌کنند. البته تأثیر هنر ایران در آن کشور بطور آشکارا از زمان موریائیها دیده می‌شود و در زمان گپتائیان هم که با ساسانیان همزمان بودند آن ادامه داشته است اما این تأثیر در زمان حکومت مسلمانان از تمام اوقات بیشتر شده و در واقع میتوان گفت استمرار آن هنوز هم پایان نپذیرفته است. در سطور زیر توجه‌مان را به بررسی همین موضوع مبذول می‌داریم و نظرات عده‌ای از نویسندگان را در این باب مورد استفاده قرار می‌دهیم:

دالتن در کتاب بزرگی که درباره گنجینه‌های کناره آمودریا تنظیم کرده است درباره هنر ساسانی می‌نویسد: « . . . . هنر ساسانی در حقیقت پایه‌ای بود که هنر اولیه اسلامی در ایران براساس آن نهاده شد. درختی که ساسانیان کاشتند در عهد اسلامی شکوفه کرد و میوه‌های برومند داد . . . .»(۳۳).

گیرشمن در کتاب خود بنام «ایران» ترجمه از محمد معین صفحه ۳۵۲ درباره نفوذ فرهنگ ساسانیان در هندوستان اینچنین اظهار نظر میکند: «هنر ساسانی که وابسته به اشکال ایرانی است، به منزله پلی بین تمدنهای کهن آسیا و تمدنهای قرون وسطای غربی بشمار میرود. عمل تمدن بخشنده ایران دوره ساسانی بدینجا محدود نمی‌گردد. ایران مدت چند قرن روابطی بسیار نیکو با دولتی هندی یعنی دولت گوبتا داشت. دولت مزبور عاقبت وحدتی ملی ایجاد کرد و دوره نهضتی در هندوستان پدید آورد. ایران برای این دولت نقش میانجی و عامل انتقال، افکار و هنرهای غربی را داشت و به وسیله وی این امور داخل کشور مجاور گردید. سابقاً گفته شد که در مدت این «دوره طلائی» تمدن هندی، هند به سبب دوستی و مبادلات اقتصادی و فرهنگی که بین دو ملت مذکور وجود داشت، توانست به منابع غربی دست یابد و از آن در علوم پزشکی، نجوم، هندسه و منطق استفاده کند و در این موارد – لااقل در بخشی از آنها – مدیون ایران می‌باشد».

استاد فقید سعید نفیسی در تارخی تمدن ایران ساسانی جلد اول چاپ دانشگاه تهران صفحه ۲۲۳ پیرامون موضوع نفوذ صنایع ایران ساسانی در هند و پاکستان چنین نگاشته: «در هندوستان نیز نفوذ صنایع ساسانی دیده شده است مخصوصاً در مغرب هند که با ایران همسایه دیوار به دیوار بوده و در شمال غربی آن سرزمین ۰پاکستان کنونی) تمدن یونانی و بودائی و یونانی و برهمائی در خاک هندوستان پیش رفته و قسمتی از نواحی هند (پاکستان) جزو قلمرو پادشاهان یونانی و بودائی باختر بوده است و بهمین جهت باستان‌شناسان سبک مخصوصی از صنعت را بنام صنایع و تمدن هند و ساسانی نامیده‌اند و دامنه قلمرو این صنعت باندازه‌ای در داخله هندوستان پیش رفته است که در شهریور ماه ۱۳۲۸ سکه‌های این دوره را در نالیسارسامبهر در ۶۰ میلی‌شهر جیپور (راجستان) یافته‌اند».

«نفوذ صنایع ساسانی حتی در معابد برهمایی مرکز هندوستان دیده می‌شود ار آنجمله در معبدیست که در غاری نزدیک ده اجانتا در ناحیه خاندیش از توابع بمبئی هست و در آن آثاری از ۲۰۰ پیش از میلاد تا ۶۰۰ میلادی یافته‌اند و یک نقاشی دیواری از زندگی ارباب انواع هست که نه تنها جزئیات صنایع ساسانی در آن دیده میشود بلکه جامه‌هائی که در تن اشخاص هست همان جامه‌هائیست که در دوره ساسانیان پادشاهان می‌پوشیده‌اند و در نقشهای برجسته و سکه‌ها و ظرفهای نقره دیده می‌شود».

آ. گودار رئیس اسبق اداره باستان‌شناسی ایران در مقاله‌ای بعنوان هنر در دوره سلجوقیان (چاپ شده در کتاب تاریخ تمدن ایران ترجمه از جواد محی صفحه ۳۰۹) نگاشته است: «هنر در قرون اولیه هجری یعنی همزمان با فرمانروائی سامانیان و آل بویه و حتی سلجوقیان بی‌گفتگو همان هنر ساسانی در لباس اسلام یا سامی است. در این دوره در زمینه‌های مختلف هنری از قبیل معماری، مجسمه‌سازی، نقاشی، پارچه‌بافی اشکال و رسوم ساسانی برتری خود را حفظ و بصورت ماهرانه‌تری درآمد . . . » چند سطر بعد هم باز از وست: «تزئین پارچه‌های ظریف و گران‌بهائی که بمقدار فراوان از دوران آل بویه و سلجوقیان بیادگار مانده است تقلید و اقتباس ابتکارات قوی و زیبای ساسانی است». در صفحه ۳۱۰ کتاب مزبور گودار چنین اظهار عقیده می‌نماید «با این حال از همان اوایل تسلط مسلمین بر ایران، اهالی مغرب ایران مساجدی برای خود ساختند. این  مساجد همان ساختمان معابد ساسانی بود که ظاهر آن را بصورت دیگری آراستند. چهار طاق مرکزی را به سوی دیوار جنوبی رانده و صحن و آتشگاه آن را مبدل به محراب نموند. در برابر این غرفه عریض مؤمنین در هوای آزاد مراسم نماز و دعا بجا می‌آوردند. تا دوره سلطنت ملک‌شاه سلجوقی مساجد ایران بدین شکل بود. مسجد جامع اصفهان یا پائتخت ملک‌شاه نیز درست از روی همین اسلوب بنا شد. باین ترتیب عنصر اصلی معماری ساسانی لااقل در مغرب ایران بصورت عنصر اساسی ابنیه نوبنیاد بکار رفت گاهی نیز بناهای باشکوه آتشکده‌ها را تبدیل به مسجد میکردند مسجد یزدخواست از این قبیل است».

در ادامه مطلب فوق آ. گودار در همان مقاله در کتاب اشاره شده (صفحه ۳۱۱) چنین اضافه می‌نماید: «باین ترتیب در دوره سلجوقیان از ترکیب چهار طاق دوره ساسانیان و بناهای خراسانی مدرسه نظام‌الملک (نظامیه) یعنی نوع بنای مساجد بزرگ ایرانی پدید آمد. در این سبک ساختمانی چهار ایوان نشانه ادامه هنر ایرانی در تیره‌ترین ادوار تاریخ ایران است».

در کتاب تمدن ایرانی‌(ترجمه فارسی از دکتر عیسی بهنام چاپ تهران در صفحه ۲۷۴) باز هم از آ . گودار چنین مطلبی دیده می‌شود: «در زمان ساسانیان، عنصر مهم ساختمانهای کشور یک بنای گنبددار بر روی چهارپایه‌ای بود که بوسیله چهار قوس بهم متصل میگردید. این نوع ساختمان را در ایران چهار طاقی می‌نامیدند این نوع چهار طاقی طالار یا یکی از طالارهای کاخ ساسانی را تشکیل می‌دادند. در ابنیه مذهبی چهار طاقی قسمت اصلی بنا یا معبد بود یا آنکه مجزی از قسمتهای دیگر در میان حیاط معبد قرار میگرفت و در آن مراسم مذهبی را انجام می‌دادند. در تمام نواحی ایران، در نقاط مهم جاده‌ها و راهها در گردنه‌های کوه نزدیک پل‌ها،‌کنار چشمه‌ها، در شهرها از این قبیل چهارطاقی‌ها ساخته شده بود و آتشگاه زیر آن قرار داشت و در ساعات مخصوص نماز آتش نمایان میگردید وقتیکه اسلام ایران را مسخر کرد این آتش‌ها همه خاموش شد . . . . ».

مرتضی راوندی در تاریخ اجتماعی ایران جلد اول چاپ تهران در صفحه ۷۳۸ در این باب چنین مرقوم داشته است: «مختصات صنعتی و هنری عصر ساسانی قرنها پس از نهضت اسلامی در ایران و ممالک خاورمیانه باقی مانده و سبک ساختمان آتشکده‌ها، در مسجدهای ایران بکار رفت بطوریکه باید گفت معماری اسلام دنباله معماری عصر ساسانی است».

همانگونه که از تعدادی از ابنیه تارخی اسلامی هند و پاکستان که در شهرهای لاهور و ملتان و دهلی و غیره در اوائل حکومت مسلمانان در شبه قاره ساخته شده بخوبی استنباط می‌شود سلاطین غزنوی و ممالیک و خلجی و غیره در هند و پاکستان همان فن معماری ایران را رواج دادند که در زمان پادشاهان سامانی و سلجوقی مرسوم بود و مطابق تحقیقات پژوهشگران، فن معماری معمول در زمان سامانیان و سلجوقیان در ایران در واقع دنباله فن معماری ساسانیان بوده است. بدین ترتیب این فن معماری ایران ساسانی بود که در هند و پاکستان متجلی گردید و با پذیرفتن مختصر تغییراتی که مولود نیازمندیهای محلی و سلیقه مردم آن سرزمین بود بحیات خود ادامه داده است.

ه. گویتنر خاورشناس انگلیسی در مقاله‌اش (منتشر شده در کتاب میراث ایران، ترجمه فارسی چاپ تهران صفحه ۱۵۹)

درباره مناره معروف دهلی چنین می‌نویسد: «آخرین بنای این سبک «سلجوقی» منار معروف «قطب‌منار» در دهلی قدیم است که در سال ۵۹۶ ه (۱۱۹۹ م) در زمان سلطان محمد معزالدین غوری آغاز و در زمان سلطان ایلتتمش (۶۳۳-۶۰۷ ه) پایان یافت» . . . «ولی نوشته‌های دیگر روی این منار و مقطع ستاره‌ای شکل پی و شکل مخروطی آن ثابت می‌کند که این منار آخرین و بزرگترین و ظریف‌ترین اقتباس و توسعه برجهای قدیمی‌تر غزنوی و مقبره‌های (سلجوقی ایرانی) و مناره‌های بلند است. . . ».

در صفحه ۱۶۳ میراث ایران چنین عبارت بچشم میخورد: «آخرین مرحله تازه درآمد این دوره در «علائی دروازه» (۷۱۱ هجری مطابق ۱۳۱۱ م) و در جنوب خاوری ساختمان ضمیمه‌ایست که علاء الدین (خلجی) بر مسجد قوت‌الاسلام افزوده و بالاخره در «جماعت‌‌خانه» (در آن هنگام فقط در دالان بزرگ آن) مشاهده می‌شود. این محل اصولاً برای مقبره نظام‌الدین اولیاء‌و بوسیله خضر خان پسر علاء الدین ساخته شده بوده است. اصولاً هر دو نوع ساختمان از نوع ساده‌تر مقبره‌های ساسانی اقتباس شده که عبارت از مکعبی دارای گنبد مرکزی کوتاه و درب ورودی بلندی در میان دو پنجره کوتاهتر است».

در صفحه ۱۶۴ کتاب میراث ایران این عبارت جلب توجه میکند: «بنایی که بنام مقبره ایلتتمش (۶۳۲-۶۰۷ هجری) معروف است از سبک سامانی مذکور در فوق تقلید شده و هر چند کتیبه‌ای وجود ندارد که صاحب این بنا را معرفی بکند ولی موقعیت آن و تزئیناتش به قدری نزدیک به ضمیمه‌ای است که سلطان مزبور برای مسجد قوه‌الاسلام ساخته که دلیلی برای تردید در انتساب بنا به وی در دست نیست».

ساختمانهای معظم بنام مقبره سلطان فیروز شاه تغلق، مقبره غیاث‌الدین تغلق و غیره در دهلی و تعدادی از ساختمانهای دیگر در شهرهای مختلف شبه قاره بویژه ملتان، تته سرینگر (کشمیر) بنگال دهلی و غیره و اغلب مساجد آن دیارها بسبک سامانی وسلجوقی یعنی در واقع بشیوه ساسانی ساخته شده است. درباره عمارت ملتان در کتاب میراث ایران صفحه ۱۸۰ اینگونه شرح داده شده است: «در ملتان چهار مقبره مهروف سبک ایران وجود دارد که بر روی خرابه‌های شاه بهاء‌الحق،‌شمس‌الدین،‌شادناشاهید و شاه رکن عالم ساخته شده است. همه اینها کاشی معرق دارند . . . تاریخ آنها به قرن هفتم و هشتم هجری مربوط میشود مقبره‌های دیگر به سبک ایرانی ولی به نسبت کوچکتری عبارتند از مقبره نهرس در سیت‌پور واقع در پنجاب غربی (پاکستان) و مقبره شیخ موسی آهنگر (نیلا گنبد) در لاهور که همه مربوط به زمان لودی و از کاشی پوشانده شده‌اند».

دربراه بناهای کشمیر در کتاب مزبور در صفحه ۱۸۱ چنین بمظر میرسد: «سبک کشمیر تمایل به باختر داشت ولی چون در میان کوههای بزرگ محصور و در سایر نقاط مجزا بود اختصاصات بسیار کهن خود را نگاهداشت. مقبره و مسجد سلطان زین‌العابدین (۸۷۹-۸۲۴ ه) در «مدنی» و مقبره مادر وی در سرینگر هرچند بر پی‌های معابد هندو بنا شده‌اند ولی به سبک مقبره اسمعیل سامانی در بخارا می‌باشند».

در مقبره سلطلان زین‌العابدین کاشی‌ها بکار برده شده است و گویا اولین بار کاشی‌کاری ایران در هندوستان در همانجا آغاز گردیده است. گوشوارها و گنبدها و مقرنس‌کاریهای تعدادی از ابنیه تاریخ اسلامی هند و پاکستان مانند مسجد قلعه کهنه دهلی و مسجد جامع تته (سند پاکستان) و آرامگاه التتمش در دهلی و امثال آنها یادآور این مطلب مهمی است که سازندگان آنها سبک ساختمانهای گنبد خواجه نظام‌الملک و تاج‌الملک در مسجد جمعه اصفهان را که هر دوی آنها به شیوه معابد ایرانی در دوره ساسانیان ساخته شده‌اند در نظر داشته‌اند.

در میراث ایران صفحه ۱۷۵ این مطلب دیده می‌شود: «مقبره‌های هوشنگ و محمود خلجی و دریاخان از یک طرف آخرین انشعاب سبک نقبره‌های سامانیان بخاراست . از طرف دیگر گنبدهای مرتفع زمانهای مرتفع زمانهای بعد را دربر دارد. در مسجد ملک مغیث و همچنین در مقبره‌های مولتان که بعداً از آنها بحث خواهد شد گنبد نوک‌تیزی بر روی بدنه هشت گوشه مرتفعی عرض اندام میکند. همچنین طاقچه‌های کوچک پر از طرحهای شکل گوش ماهی و سقف‌های ضربی متقاطع که در منطقه ماندو اینقدر عمومیت دارد و بی‌شک از ایران است».

ه . گوستنر در مقاله‌اش (میراث ایران صفحه ۱۷۱) درباره نفوذ هنر ایران در جنوب هندوستان چنین مینویسد: «. . . هنر بهمنی چنان از هنر ایران الهام گرفت که باید آنرا شاخه مستعمراتی هنر ایران دانست. فقط مقبره کوچک مؤسس این سلسله یعنی حسن ظفرخان به سبک تغلق و سنن آن بنا شده ولی از آن به بعد تمام مقابر سلاطین و اشراف در گلبرگه و اشطور نزدیک «بیدر» از نوع ایرانی اواخر قرن هشتم هجری و چهاردهم میلادیست . . . میگویند مسجد جامع گلبرگه (۷۶۸ ه) از روی مسجد معروف اموی در قرطبه ساخته شده ولی حقیقت مسئله این است که شاید مسجد گلبرگه از طریق واسطه‌ای در دهلی که فعلاً در دست نیست از روی نمونه قدیمی‌تر یعنی مسجد جامع اصفهان ساخته شده باشد».

بیشتر ساختمانهایی که در دوره هزار ساله حکومت اسلامی در هند و پاکستان در آن سرزمین بنا گردید ملهم از طرز معماری ایران بخصوص ایران ساسانی بوده است. سبک معماری ساسانی از همه بیشتر در آرامگاهها و مساجدی که از ابتدا به شیوه تعمیر زمان سامانیان و سلجوقیان ساخته شد بکار رفته است. همین سبک تا اواخر در شهرهای نواب‌نشین مانند حیدرآباد، بهوپال، لکهنئو، رام‌پور، بهاولپور و غیره در ساختن مساجد و مقبره‌ها مرسوم بوده است. در کتاب میراث ایران در صفحه ۲۰۱ در این مورد اینچنین اظهار نظر شده است. «سبک معماری ایران فقط در حیدرآباد دکن که در این اواخر به عنوان آخرین پشتیبان اسلام در هند شناخته می‌شد تا حدی پیش رفت. تالارهای ستون‌دار بخصوص به سبک چهل ستون تا اوایل قرن نوزدهم میلادی پیوسته تکرار می‌شد».

در کتاب ایران از نظر خاورشناسان تألیف استاد فقید دکتر رضازاده شفق چاپ تهران صفحه ۴۵ این مطلب دیده می‌شود: «اسلوب معماری عصر مغول ادامه اسلوب عصر سلجوقیان است». در ابنیه مغولان هند نیز تأثیر فراوان هنر ایران به چشم می‌خورد. هنر ایرانی که در هر زمان در دوره اسلامی ارتباط خویش را با هنر ایران پیش از اسلام بویژه عصر ساسانیان قطع نکرده است.

ساسانیان و ادبیات هند و پاکستان

تفوق ساسانیان در شیوه حکومت و ادراه طریقه‌های جنگ و ظرافت هنر و لباس و آداب و رسوم درباری و بالاتر از همه تجمل و شکوه افسانه مانند دربار خسرو پرویز و عدالت‌گستری انوشیروان و عشق سوزان شیرین و فرهاد ادیبان زبان‌های نختلف سرزمین پهناور شبه قاره از جمله فارسی، اردو، سندی، پنجابی، پشتو، کشمیری، بنگالی، گجراتی و غیره را چنان تحت تأثیر خود قرار داد که آثار ادبی آنها به میزان قابل توجهی از همین اسامی مشحون گردید. در جواب مثنوی خسرو شیرین نظامی گنجوی به فارسی و اردو مثنویهای شیرین و خسرو و شیرین و فرهاد سروده شد و داستان‌نویسان همسن داستان را منظوم و منثور نوشتند و از روی آنها فیلمها و پیس تآترها را نگاشتند. عشق شیرین و کوهکن و فرهاد و جوی شیر و تیشه فرهاد و کوه بیستون و غیره موضوعات بسیار الهام‌بخش برای ادیبان و سخنوران زبانهای شبه قاره محسوب گردیدند. زنجیر عدالت انوشیروان و لقب عادل وی و جاه و حشمت خسرو پرویز و داستانهای جالب بهرام گور و مانی و مزدک و ارژنگ مانی و باربد برای همه دل‌انگیز بود و بخصوص شعرا به آنها علاقه فراوانی پیدا کرده و به عنوان تشبیه و استعاره آنها را در آثار خویش جای دادند. این اسامی بقدری در ادبیات زبانهای ادو و پنجابی و سندی و کشمیری و پشتو و بنگالی و سایر زبانهائی که تحت تأثیر فارسی قرار گرفتند رخنه کرد که آشنائی کامل به آنها برای هر محصل زبانهای مربوط گردد و امروز هم وضع از این نظر تغییری نکرده است.

بعضی از اسامی متعلق به ساسانیان نظیر خسرو، پرویز، انوشیروان، بهرام، فرهاد، شیرین و امثال اینها را پارسیان و مسلمانان شبه قاره حالا هم برای اسامی اطفال خویش انتخاب میکنند و بویژه در بین افراد زرتشتی که در آنجا بنام پارسی معروف‌اند اینچنین اسامی به افراط برگزیده می‌شود.

برای اثبات ادعاهای فوق دائر بر رخنه نمودن اسامی پادشاهان و پیغمبران و موضوعات دیگر متعلق به زمان ساسانیان در ادبیات هند و پاکستان لازم به نظر میرسد، بطور نمونه تعدادی از اشعاری که بوسیله گویندگان فارسی و اردو در آن دو کشور سروده و در آنها اسامی مربوط به تاریخ زمان مورد بحث آورده شده است در زیر نگاشته میشود. البته ناگفته نماند ابیاتی که در زیر نگارش میابد مشتی از خرواریست زیرا که در هر دیوان ده‌ها شعر (گاهی بیش از آن) را میتوان به آسانی پیدا کرد که دارای اینچنین اسامی و اشاراتی به داستانهای عشقی شیرین و فرهاد و جاه و جلال خسرو پرویز و عدالت‌گستری انوشیروان باشد.

***

از ابوالفرج رونی شاعر قرن پنجم هجری:

که  همین  خسرو و آن شیرین است

شه   او   زیبد    منصور    سعید

هست  بهرام نه  چون  چوبین  است

هست معراج نه چون خدمت اوست

گزید     آئین     نوشیروان      عادل

هوا    بر    سیرت    ضحاک   ظالم

با   علم   تو     جهل    علم   یونانی

با  عدل  تو   ظلم   عدل  نوشروان

خصم   تو   چو    سامری   و  مزدک

تو    موسی  عهد  و  کسری  وقت

که قصر خسرو انجم نه قصر  شیرین

بلطف صنع  برآورد بیستون قصری

از مسعود سعد سلمان شاعر دربار غزنویان:

مخالف   تو  گرفتار    شدت   فرهاد

همیشه باشی برتخت ملک چون خسرو

که  منسوخ  از آن عدل نوشیروان  شد

در آئین   دین   ناسخی  گشت  عدلت

وی  عوض   اردوان

ای  بدل   اردشیر

روان        نوشیروان

آمد    نزد   رهی

تازه     گشتست     عدل     نوشروان

زنده     گشتست      ملک      کیخسرو

ای بهمت اردشیروای به‌حشمت اردوان

ای‌گه بخشش‌فریدون گاه کوشش کیقباد

از ابوالفضل فیضی ملک‌الشعرای دربار اکبرشاه:

تلخکام از هجر چون فرهاد نتوان زیست

خسرو عشقم  اگر شیرین لبی دارم چه باک

نکته  بوذرجمهری   بشنو  ای  نوشیروان

دانش‌افروزا  حدیث  من  به دولت گوش‌کن

که  رنگ   میبرد    از     کارنامه     مانی

چه  جادوئیست  بر شح   رشاشه   قلمت

به  دیهیم   کسری   و   با  تخت  خاقان

بجاه      کیانی      و       قدر      قبادی

چه  از  عهد  ساسان   چه  از آل  سامان

ز  هر   گفتنی   هر چه   بایست    گفتم

از بدر چاچ قصیده‌سرای قرن هشتم هجری:

که کمترین غلامش هزار چون کسری است

خدایگان    سلاطین     محمد     تغلق

خهی نعل سمندت را شرف بر تاج نوشروان

زهی تخت بلندت‌را قدم بر تارک کرسی

چند  فرهاد   صفت   قصه   شیرین   سازی

با  همه  تلخی  فکرت  ز پی هر  خسرو

ز   یورش   خاک    پای    خسرو     ماست

سلک   این   نظم   گرچه  شیرین است

کزین عقد گهر هر دانه شیرین  گوشوار افتاد

سخنهای  مرا در گوش آرای خسروعالم

از نواب کلب علی خان متخلص به نواب:

ربوده چون دل فرهاد و نقد شیرین خواب

ز  چشم  خسرو  شیرین فسانه  قهرش

عزم  را  افراسیباب  و عدل  را   نوشیروان

خشم را اسفندیار و  مجد را طغرالتکین

داور  کشور ستان   و   خسرو    هندوستان

دادگر کلب علی‌خان بهادر آنکه هست

وصل   شیرین  به  تراشیدن   کهسار   نبود

کاری از جذب  دل خود نگرفتی فرهاد

بادب   خسروان    ساسانی

تا  ابد  بر  درم جبین  سایید

از نواب محمدمصطفی خان حسرتی:

آنچه  از  جانب   پرویز  به  فرهاد   رسد

شادم  از  خصمی  اغیار  که  از شیرین است

سامان     کسب   دولت   سامانیان  مخواه

انداز    نیل     شوکت    ساسانیان  مجوی

به کوهکن نظری بهر  رشک  پرویز  است

در آتشیم  ز  دل گرمی‌ات  که شیرین  را

نه با فرهاد خسرو کرد بد کان میکنی با من

نه با پرویز شیرین کردآنچه از تو شد با من

زمام  خواهش  گلگون  بدست شبدیز است

عنان    او    طرف    کوهکن  که   گرداند

از میرزا اسدالله خان غالب (باردو):

بیستون    آئینه    خواب    گران    شیرین

کوهکن گرسنه  مزدور  طرب‌گاه  رقیب

(بفارسی):

یاد  از  زمان   سنجر   و  نوشیروان   دهد

آن دادگر  که عهد وی از  بس خجستگی

هرچه  آرد عرب  از  وامق  و  عذرا   بینند

هرچه گوید عجم از خسرو شیرین شنود

به   بهرام   از     نی     سرودی    فرستد

به   پرویز   از    می   درودی    فرستد

سهی   سرو   را     در    خرامش    درآر

نکیسادهان     را     به    رامش    درآر

از نظیر اکبرآبادی:

که در ظاهر نظیرم لیک در باطن چو فرهادم

من از حرف لب شیرین  خوبان آنقدر شادم

از مولانا محمد عبدالغنی متخلص به غنی,

تهمتن زور و بهمن بازو و بهرام  دوران  را

فریدون رایت و جمشید تخت و کیقباد افسر

قدر قدرت قضا ابرام  خاقان  ابن  خاقان را

سکندر عزم و رستم رزم خسرو بزم جم ساغر

هیبت   او  از   کم               رشته    قیصر   گشاد

معدلتش  در  جهان  شوکت  کسری  شکست

که  بر  طاق  فراموشی نهند ارزنگ را  مانی

چنان از  رنگ اقبالت نگارین  گردد  این  نامه

از نواب عزیز جنگ متخلص به ولا:

ثانی   نوشیروان  فریادرس   نضفت  مآب

دادگستر  معدلت  پرور عدالت  را  پناه

چون  شهره‌ایکه  نصفت  نوشیروان گرفت

ملک  دکن   ز   عدل   تو گیرد  کرامتی

دلم    تصدق    الطاف   خسروانه    تست

مرا  که از  لب شیرین تو کوهکن گفتی

آتش  ز چشم  نصفت  نوشیروان   گرفت

نصفت‌گری   که  شهره حکم سیاستش

از مولانا امام‌بخش صهبائی:

زبان    تیشه   پی   کوهکن   عیان   آورد

نشان  صورت شیرین هم از میانه سنگ

نوشیروان  به  عدلی  و  حاتم  عهد پروری

ای تو  گزنده   ستم وی تو گزیده  کرم

از علی پهرسری (مولانا میرانتظام علی متوفی ۱۸۹۰ م):

کنم   سر  نامه  خط   فرهاد   و   شیرین   را

حدیث قیس و لیلی فقره‌ای باشد زمکتوبم

نقش  شیرین   بر   عقیق  دل   کند  فرهاد  ما

وا  دریغا صورت محبوب  و سنگ بیستون

صبح  وصل اشک شیرین است جوی شیر من

پیش   فرهادم   بود  شام  جدائی  بیستون

غبار   خاطر    فرهاد    بیستون   خیز   است

نگاه   لطف  به   پرویز   میکند    شیرین

از ترک علی شاه متخلص به ترکی:

در   فراست   اردشیر   بابکان   باید    نوشت

در عدالت گر  ترا  نوشیروان   دانسته‌اند

از علامه محمد اقبال لاهوری:

آتش     اولاد     ساسان      خاک      شد

چون   درفش    کاویانی    چاک    شد

زندگی انجمن‌آرا  و  نگهدار  خود  اوست

رفت  اسکندر و  دارا  و  قباد  و  خسرو

مسند   کیقباد   را   در   ته   بوریا    طلب

چون به کمال میرسد فقردلیل خسرویست

فریاد   ز   شیرینی    و   پرویزی    افرنگ

فریاد  از  افرنگ  و    دلاویزی    افرنگ

کتابهائی که در گردآوری مطالب فوق مورد استفاده قرار گرفت:

۱- ایران باستانی تألیف حسن پیرنیا چاپ مجلس تهران بسال ۱۳۰۶٫

۲- ایران زمان ساسانیان نگارش پروفسور آرتور کریستن‌سن ترجمه فارسی از رشید یاسمی چاپ دوم تهران.

۳- تمدن ایران ساسانی تألیف و . گ . لوکونین ترجمه فارسی از دکتر عنایت‌الله رضا چاپ بنگاه ترجمه و نشر کتاب

تهران سال ۱۳۵۰٫

۴-تاریخ تمدن ایران نوشته جمعی از دانشوران ایران‌شناس ترجمه فارسی از جواد محی چاپ گوتمبرگ تهران.

۵- نظم و نسق سلطنت دهلی (بانگلیسی) نوشته دکتر اشتیاق حسین قریشی چاپ کراچی (پاکستان) بسال ۱۹۵۸ م.

۶- همسائیگان ایران در عصر ساسانیان از پروفسر عباس مهرین شوشتری چاپ تهران.

۱- ایران‌نامه تألیف پروفسور عباس مهرین شوشتری چاپ تهران بسال ۱۳۴۲٫

۲- نقش پارسی بر احجار هند نگارش استاد علی اصغر حکمت چاپ تهران به سال ۱۳۳۷٫

۳- مجموعه مقالات به خامه دکتر هادی حسن رئیس اسبق قسمت فارسی دانشگاه علیگره چاپ حیدرآباد دکن (هند)

بسال ۱۹۵۶ م.

۱۰-تمدن ساسانی تألیف علی سامی جلد دوم چاپ شیراز در سال ۱۹۶۵ میلادی.

۱۱- تمدن ایرانی تألیف چند تن از خاورشناسان ترجمه فارسی از دکتر عیسی بهنام چاپ بنگاه ترجمه تهران بسال ۱۳۳۷٫

۱۲- میراث ایران تألیف ۱۳ تن از خاورشناسان ترجمه عده‌ای از دانشمندان ایرانی چاپ بنگاه ترجمه تهران به سال ۱۳۳۶٫

۱۳- حکومت اسلامی در هند (بانگلیسی) نوشته و . د . مهاجن چاپ دهلی (هند) بسال ۱۹۶۲ م.

۱۴- تمدن هند تألیف گستاو لی‌بان فرانسوی ترجمه اردو از سیدعلی بلگرامی چاپ هندوستان بسال ۱۹۶۲ م.

۱۵- نگارشات و یادداشتهای سید امیرعلی (بانگلیسی) چاپ لاهور (پاکستان) بسال ۱۹۶۸ م.

۱۶- تاریخ ایران (باردو) نگارش پروفسور مقبول احمد بدخشانی چاپ لاهور (پاکستان) بسال ۱۹۶۷ م.

۱۷- تاریخ تمدن ایران ساسانی به قلم استاد سعید نفیسی چاپ دانشگاه تهران در سال ۱۳۳۱٫

۱۸- تاریخ اجتماعی ایران نوشته استاد سعید نفیسی چاپ دانشگاه تهران در سال ۱۳۴۲٫

۱۹- تاریخ اجتماعی ایران (جلد اول) از مرتضی راوندی چاپ امیر کبیر تهران.

۲۰- وضع ملت و دولت و دربار در دوره شاهنشاهی ساسانیان تألیف پروفسور آرتور کریستن‌سن ترجمه فارسی بوسیله استاد مجتبی مینوی چاپ مجلس تهران در سال ۱۳۱۴٫

۲۱- دیوانهای شاعران مختلف هندوستان.

Description: http://www.ichodoc.ir/p-a/CHANGED/165/images/165_120_1.JPG

ارک کریمخان زند شیراز – «عکس از: محمود شهرابی»

زجر نامه یک شقایق – بهاره مقامی

خرداد ۱۳۹۲

نام من بهار است، بهار است و از گل می نویسم ، اما گلهای پر پر. از سبزه می نویسم و از جوانه، اما جوانه های له شده، در زیر لگد مال نفرت، نفرت زشت خویان از زیبایی و از هر چه که زیباست، نفرت مزدوران از حق و حق خواهی و حق جویی ، از نامرد می نویسم.
بیست و هشت ساله ام، نامم بهاره مقامی است و دیگر هیچ چیزی برایم باقی نمانده که بخواهم به امید آن نامم را پنهان کنم. همه آنهایی که روزی برایم مهم بودند را از دست داده ام، اقوام و دوستان، آشنا و همسایه، همکار و هم قطار ، همه و همه را از دست داده ام. همه چیزم را نامردان نامردانه ربودند، زندگیم را. حال که جلای وطن کرده ام، می خواهم برای یک بار هم که شده، دردم را با کسی قسمت کنم. از همه دوستان دیگری هم که سرنوشت دردناکی چون من داشته اند می خواهم که بنویسند. بنویسند که بر آنها چه گذشته. اگر هم از بیم جان یا آبرو نمی توانند اسمشان را بگویند، با اسم مستعار بنویسند. بنویسند تا تاریخ بداند که بر نسل ما چه گذشت، بر نسل غم. تا آیندگانی که در آزادی در ایران زندگی خواهند کرد بدانند که این آزادی به چه قیمتی به دست آمده، به بهای چه جانهای سوخته، چه امیدهای بر باد رفته، چه کمر های شکسته و زانوان خمیده.
کمر پدرم شکست. وقتی فهمید، خرد شد. مادرم یک شبه انگار صد سال پیر شد. برادرم، برادرم که هنوز هم روی آنرا ندارم که به صورتش نگاه کنم، و او هم نگاهم نمی کند تا مرا بیش از این نیازارد. انگار مردیش را از او گرفتند وقتی فهمید، از مرد بودن خودش هم بیزار شد وقتی فهمید، که نامردهایی هستند که از مردی فقط نرینگی را دارند. ناموس و عنف و شرف و نجابت و عصمت و حیا برایشان بی معنیست. من معلم اول دبستان بودم، به غنچه های کشورم خواندن و نوشتن یاد می دادم، یاد می دادم “بابا آب داد”، “آن مرد می آید”، “آن مرد نان دارد”. مرد برایم آن نان آور مهربان بود. او که منتظر بودم بیاید. حال برایم چهره اش عوض شده، خشماگین و در هم کشیده از هوس کور، بوی تعفن عرقش یک لحظه هم از خاطرم نمیرود. همیشه ترسم از این است که بیاید، نیمه شبها با ترس آمدنش از خواب می پرم. با کوچکترین صدایی همه وجودم به لرزه می افتد و قلبم به تپش می افتد، مبادا بیاید؟ هر لحظه آماده فرارم، شبها را با چراغ روشن به روز می رسانم و روز ها را با اشک و آه به شب.
خانه مان در کارگر شمالی بود. با برادرم به سمت مسجد قبا رفته بودیم که دستگیرم کردند. زدند و بردند و داغان کردند، به قول حافظ همان طور که ترکان خوان یغما را. بعضی ها دستشان شکست، بعضی ها پایشان، بعضی ها کمرشان. بعضی ها هم مثل من روحشان، خرد و خمیر شد. له شدم. انگار انسان بودنم از من گرفته شد. بهار بودم، مرده ام حالا، شقایق له شده ام.
از کسانی که این نامه را می خوانند می خواهم، که اگر کسی را می شناسند که مثل من قربانی تجاوز نامردان شده، با او مهربانتر باشند، همدرد باشند. بدبختی من و امثال من این است که در فرهنگ ما تجاوز فقط ضربه به یک فرد نیست، به کل خانواده یا حتی خاندان اوست. فردی که قربانی تجاوز شده دردش با گذشت زمان التیام نمی پذیرد، بلکه با هر نگاه پدرش داغش تازه می شود، با هر قطره اشک مادرش، قلبش از نو می شکند. فامیل و دوست و همسایه که هیچ. همه با آدم قطع رابطه می کنند. خانه مان را مجبور شدیم مفت بفروشیم و برویم به کرج. اما آنجا هم دوام نیاوردیم. مأموران که سریع آدرس خانه جدیدمان را پیدا کردند. زیر نظرمان داشتند. می آمدند سر کو چه مان می ایستادند، پدرم که رد می شد پوزخند می زدند. همه چیز را گذاشتیم و جلای وطن کردیم. پدر و مادرم سر پیری آواره کمپ پناهندگی شده اند. به جرأت می توانم بگویم که درد فرهنگی پس از تجاوز بارها و بارها بدتر و شدید تر از درد جسمی آن بود. خیلی ها وقتی که در مورد تجاوز می شنوند می خندند، قسم به هر چه که برایتان عزیز است، خنده دار نیست. رنج و عذاب یک خانواده ساده، بی آبرو شدن یک دختر یا پسر جوان، هتک حرمت از عشق خنده دار نیست. آنها که تجاوز می کردند می خندیدند، سه نفر بودند. هر سه ریشو و کثیف، بد لهجه و بد دهن. به همه فامیلم فحش می دادند، با اینکه خودشان دیدند باکره ام به من تهمت فاحشگی زدند و مجبورم کردند زیرش را امضا کنم. دیگر خجالت نمی کشم که این را بگویم، برایم قبحش را از دست داده که هیچ به آن افتخار هم می کنم: گفتند جنده. گفتند جنده امضا کن. گفتم من معلمم. امضا نمی کنم. گفتند ما سه تا شاهد عادل داریم که دیده اند تو یک شب با سه نفر خوابیده ای. گفتم من هم بیش از سی تا شاهد دارم که معلمم، اگر حالا کارم به اینجا کشیده شده تقصیر شماست. پوزخند زدند که خب برایت بد نشد، از حالا به بعد درآمدت کلی بالا می رود. ناموس برایشان تا این حد بی معنا بود، نجابت تا این حد پوچ. ندیده بودند، نداشتند. همه زنها برایشان جنده بودند، زن که هیچ، به مرد ها هم رحم نمی کردند. انسان نبودند، در اثر کمبود و عقده، به جانوارن منحرفی تبدیل شده بودند که جز به کثافت کشیدن همه زیباییها کاری بلد نبودند. می بینم مردم گاهی به خواهر و مادر اینها فحش میدهند، این جانورانی که من دیدم به خواهر و مادر خودشان هم رحم نمی کنند، خدا به داد آن بیچارگان برسد که باید عمری را با این درنده خویان بدصفت سر کنند. دندانهای جلویم شکست، شانه ام از جا در رفت، زنانگی ام ویران شد. می دانم که دیگر هیچ گاه قادر نخواهم بود مردی را دوست بدارم، هیچ گاه نخواهم توانست با مردی صمیمی و نزدیک باشم و به او اعتماد کنم. می دانم که سرزمینم مردان غیور درد آشنا هم زیاد دارد، اما برای من دیگر مرد و نامرد یکی شده است. زندگیم دیگر به عنوان یک زن به پایان رسیده، انگار مرده متحرکی بیش نیستم. اما می نویسم، می نویسم تا زنده بودنم را پس بگیرم. می نویسم معلم بودم ، جنده شدم، حالا هم نویسنده ام. می نویسم بهار بودم، با اینکه خزان شدم حالا زیباترم. جنده زیبایم، بی آبروی محله مان شدم، معلم بی کلاس شدم، مسخره خاص و عام شدم، محکوم به تنهایی شدم، آغشته به کثافت ظالم شدم، گیسو بریده و شکسته دست و خونین چهره مزدوران جمهوری اسلامی شدم، پس افتخار می کنم که جنده آزادیم . می دانم که من تنها نیستم، صدایشان را میشنیدم، در بند های مجاور، وقتی که مثل یک جسد بی جان و بی مصرف روی زمین افتاده بودم میشنیدم که نامردیشان را بارها به نمایش گذاشتند. از همه هم دردانم میخواهم که بنویسند، دردشان را هر جوری که می توانند فریاد بزنند، چون این از همان دردهاییست که به قول هدایت مثل خوره روح آدم را میخورد. بگذارید بیرون بیاید، بگذارید همه بدانند. بدانید که تنها نیستید، مثل من و شما بسیار است، ما همه در این درد شریکیم.
این زجر نامه طولانی تر از این هاست، اما برای حالا آن را با یک حرف به پایان میبرم، روی صحبتم با شخص آقای خامنه ایست: تو که خودت را پدر همه ملت میدانی، من دختر ایران زمین بودم، پسران تو به من تجاوز کردند. تقاص عصمت من را چه کسی خواهد پرداخت؟
بهاره مقامی
فروردین ۸۹- آلمان

خیام اندیشمند- دکتربیژن باران

خرداد ۱۳۹۲


در پیرامون رباعی
جایی برای رباعی و پیرامونیاتش

با اهل خرد باش که اصل تن تو /گردی و نسیمی و غباری و دمی است.

-خیام

خلاصه. خیام یکی از مشاهیر علمی – ادبی جهان از قرن ۱۱م است. او با حهانببنی و روش علمی و روحیات و شخصیت انسانی نمونه یک شهروند جهانی برای تمام فصول تاریخ است. استعداد، وجدان، تخیل، پشتکار، خوش بینی، مطالعات، خردگرایی، اخلاق عناصر تشکیل دهنده ی ۸۰ سال زندگی خلاق او بودنذ. در این مقاله زندگی پربار، علوم جبر / نجوم و فلسفه خیام بررسی میشوند. فلسفه او با ارجاع به روباعیات خیام در ۷ رشته شامل شناخت شناسی، اخلاق، منطق، کیهان شناسی، چیستی ذهن/ عین، فلسفه سیاسی، و زیبایی شناسی تشریح میشود. از آثار خیام میتوان این نتیجه را گرفت. برای خواننده محلی او بفارسی نوشت؛ برای خواننده جهانی آنروز او به زبان رایج آن عهد نوشت. دوم آنکه او فلسفه را بزبان شعری برای عامه مردم در آورد. اندیشه های او چه در فرزانگان ایرانی و آثارشان و چه در عامه مردم در طول ۱۰۰۰ سال نفوذ کرد. یکی از حفره های ماه بنام خیام ثبت شده. در آثار غربی و فیلمهای هولیوود هم تاثیر خیام دیده می شود. شرابی در فرانسه بنام خیام است. در ریاضیات مثلث خیام-پاسکال مشهور است.

زندگی. خیام (۱۰۴۸-۱۱۳۱) در نیشابور خراسان ۸۳ سال زندگی کرد. او در اقامتهای چندین ساله به اصفهان، ری، سمرقند و مرو با اندیشمندان معاصرش همکاری داشت. خیام از قرون ۱۱ و ۱۲ میلادی، یکی از چهره های علمی جهانی از نوع رازی (۸۶۵- ۹۲۵م)، کاشف الکل و جوهر گوگرد، تشخیص آبله از سرخک، امتحان کن دارو روی جانوران، می باشد. رازی در کتاب فی المده فی الزمان و فی الخلا و الملا و هی المکان نوشت: ” عقل نمی پذیرد که ماده و مکان آن، ناگهان ـ بدون اینکه سابقاً ماده یا مکان موجود باشد، به وجود آید. چون همیشه هر چیز از چیز دیگری به وجود می آید و ابداع (خلق) محال است”. او در کتابی دیگر در بارهء هیولی یا ماده قدیم تأکید می کند: “جسم را حرکتی است ذاتی.»{۰} می‌توان این دو را از برجسته ‌ترین پیشروان جهانی تلفیق خرد و تجربه‌ در علوم دانست. خیام اندیشمند بیمانند ایرانی تا ۲۵ سالگی، آثاری در جبر، موسیقی نظری، ریاضیات آفرید. او نوشت که خوارزمی (۷۸۰- ۸۵۰ م)، پدر جبر و الگریتم، و ماهانی (۸۸۴م) هندسه تحلیلی را پایه گذاشته؛ هندسه ی یونانی را به معادلات جبر تبدیل کردند. در قرن ۱۸م دکارت این معادلات را دنبال کرد؛ محور مختصات را برای ترسیم معادلات عرضه کرد. {۱}

علوم. هندسه، علم محاط بر خط، نقطه، حجم است. خیام معادلات درجه ۳ را از طریق هندسه ترسیمی و رقومی حل کرد. در حل معادله مکعب مشهورش x**3+200x=20x**2+2000، او هم از طریق تقاطع هذلولی Hyperbola با یک دایره، و هم بطور تقریبی از میان یابی (درج/ الحاق) interpolation جدول مثلثاتی، یک ریشه مثبت این معادله را یافت. در اینجا، خیام تا کشف ریشه های صفر، منفی و موهومی فقط یک قدم فاصله داشت. حتی پیش بینی کرد که این ریشه های ثانوی را اخلاف او خواهند یافت. بهر تقدیر خیام بدرستی پیش بینی کرد که معادلات مکعبی بیشاز یک ریشه دارند. او نوشت حل این معادله درجه سوم نیاز به کاربرد مخروطات دارد؛ که نمی شود بدون خط کش و پرگار آنرا حل کرد. این نتیجه گیری ۷۵۰ سال بعد در اروپا ثابت شد.

خیام در کتابی راهی یافت برای ریشه یابی n م دوجمله ای binomial ها و چندجمله ای polynomial ها. این کتاب از بین رفته است؛ اشاراتی باین کشف در دیگر آثار او آمده. او در بسط غیر-هندسی در قضیه خطوط موازی و ضریب کسور کمک شایانی کرد. خیام در آموزش نسل بعدی دانشجویان، بخشی از زندگی خود را نیز در این راه گذاشت. یکی از شاگردانش در باره خیام نوشت: “او از ودیعه تیز هوشی و قوای دماغی عالی برخوردار است.”{۱}

در رصدخانه اصفهان، او با دیگران تقویم جلالی را براساس سال خورشیدی با ۱۲ ماه تهیه کرد. محاسبه ی سال با ۳۶۵٫۲۴۲۱۹۸۵۸۱۵۶ روز بسیار به طول سال امروزی نزدیک است- با دانستن اینکه طول سال تغییر میکند. آثار خیام بزبان عربی رایج در خاور میانه همعصرش نوشته شده؛ که اکنون بدرد فارسی/دری زبانان نمیخورند. ترجمه های نیمه نصفه کاره به السنه غربی مورد استفاده این دوستداران قرار میگیرند. از خیام ۴ کتاب در ریاضیات، یکی در جبر، یکی در هندسه، ۳ تا در فیزیک، ۲ تا در متافیزیک، رساله ای هم در فلسفه، و نورزنامه درباره رسوم، اعیاد، تاریخ و آداب ایرانیان {۲و ۳} بجا مانده اند. رساله های در/ فی

۱ـ البراهین علی مسایل الجبر و المقابله- در باره معادلات درجه۳م

۲ـ شرح ما اشکل من مصادرات اقلیدس- در باره خطوط موازی باهتمام دکتر تقی ارانی ۱۲۸۲-۱۳۱۸

۳ـ زیج ملک‌شاهی/ جلالی

۴ـ ‌طبیعیات

۵ـ ‌الوجود

۶ـ ‌الجواب و عن ثلاث المسائل

۷ـ ‌الکون و التکلیف

۸ـ ‌الوازم الاکمنه

خیام حرکت سیارات را در مدارات بیضوی، شهابها را در پرتابی شلجمی، ستارگان را ثابت، زمین زیرپایش را در حرکت توصیف می کند. برای او مدار اجرام آسمانی (مانند ستارگان دنباله دار) لزوما بیضوی نیست بلکه می تواند هذلولی یا شلجمی نیز باشد. مخروطات صرفا ترسیمات و تقاطع سطوح شلجمی یا سهمی نبوده بلکه الگوی ترسیمی اجرام سماوی میباشد. در رصد سیارات، مدار گریزی را از مرکزیتی در حرکت غیر دایروی دیده؛ سرعت نایکنواخت ان اجرام را با قوانین حرکت پرتابی مخالف دانسته؛ با فلسفه مدرسی مخالفت کرده؛ پی بوجود مفهوم شاعرانه گرانش عمومی برد. گویا در حضور غزالی، خیام نشان داد که افلاک universe بدور زمین نمی چرخند- برخلاف نظرات رایج آن عصر. خیام با یک پایه گردان و نقشه ستارگان که با نور شمعهای روشن در دیوار اتاقی مدور قرار داشتند، نشان داد که زمین بدور محورش در یک شبانه روز می گردد. در نتیجه کواکب و کهکشانهای گوناگون شب و روز روی زمین دیده میشوند. نیز گفت ستارگان در فضا ثابتند؛ اگر بگردند بخاطر جحم عظیمشان می سوزند. {۱}

این چرخ فلک که ما در او حیرانیم/ فانوس خیال از او مثالی دانیم.

خورشید چراغداران و عالم فانوس/ ما چون صوریم کاندر او حیرانیم.

این کهنه رباط را که عالم نام است/ و آرامگه ابلق صبح و شام است.

پیش از من و تو لیل و نهاری بوده است/ گردنده فلک نیز به کاری بوده است.

آنانکه محیط فضل و آداب شدند/ در جمع کمال شمع اصحاب شدند.

ره زین شب تاریک نبردند برون /گفتند فسانه‌ای و در خواب شدند.

اجرام که ساکنان این ایوانند/ اسباب تردد خردمندانند.{۴}

فلسفه. در قرن ۱۱م فرقه‌های سنی، شیعه، دهریون، لاادریون، اصحاب تناسخ، اشعری، معتزله در بحث‌های عمومی/ خصوصی و شفاهی /کتبی تمام مسایل فلسفی روز را باز کردند. در این قرن، گستره علوم شامل آثار یونانی، هندی، مصری، ایرانی، چینی، بابلی/ ایلامی بود که در جغرافیای شطرنجی فلات ایران با حکام مستقل منطقه ای باز تولید شد. نیز رویدادهای سیاسی این قرن شامل بود بر: ۱ـ فروپاشی سلسله آل‌بویه ۲ـ سلطه سلجوقیان ۳ـ جنگهای صلیبی در فلسطین، ۴ـ قیام باطینان و الموتیان. معاصران خیام مانند عروضی (صاحب ۴مقاله، وفات ۵۶۰ ه) و بیهقی (صاحب ۵ جلد تاریخ، ۳۸۵-۴۷۰ه) از رباعیات او ننوشته اند. هدایت نوشت: ترانه های خیام در زمان حیاتش بین دوستانش میگشته؛ پس از مرگش جمعآوری شده اند. از روی رباعیات، هدایت فلسفه خبام را در این مقوله ها تلخیص کرد: راز آفرینش، درد زندگی، تقدیر از پیش نوشته،گردش دوران، ذرات گردنده/ تناسخ، دم را دریاب، هرچه هست اینجاست.

فلسفه تشریح عامترین اصول محاط بر جهان و انسان میباشد. شیوه ایست که تمام ادعاها، فرضیات، گزاره ها، یا نظریه ها را بدون کاربرد قیاس، تعصب یا اعتقاد با اتکا به اندیشه خردگرا بررسی میکند. در طول تاریخ ۲-۳ هزار ساله بشر فلسفه تکامل یافته و مکتبهای متعدد در آن پیدا شدند. همین تکامل را هم در زندگی یک فیلسوف میتوان دید. در مراحل زندگی از جوانی تا میانسالی و پیری یک اندیشمند، او از بیان عقاید موروثی آغاز کرده؛ در مراخل بعدی با شک، خرد، تجربه؛ به نظرات گاهی قطری با آغاز خود، میرسد. این انکشاف فکری در مورد خیام نیز صادق است. شقوق فلسفه در ۷ شاخه بقرار زیرند:

۱- شناخت شناسی، دانش چگونه پیدا میشود- در روال عین بیرون از مغز به ذهن.

هرگز دل من ز علم محروم نشد/ کم ماند ز اسرار که معلوم نشد.

هفتاد و دو سال فکر کردم شب و روز /معلومم شد که هیچ معلوم نشد.

چون نیست حقیقت و یقین اندر دست/ نتوان به امید شک همه عمر نشست.

۲- اخلاق، چگونه باید زندگی کرد؟ از حیله، خودشیفتگی، طمع پرهیز باید کرد. او وجدان را ارثی/نهادی انگاشته.

هر ناله که رندی به سحرگاه زند/ از طاعت زاهدان سالوس به است.

نیکی و بدی که در نهاد بشر است /شادی و غمی که در قضا و قدر است.

با چرخ مکن حواله کاندر ره عقل /چرخ از تو هزار بار بیچاره‌تر است.

عمرت تا کی به خودپرستی گذرد/ یا در پی نیستی و هستی گذرد.

کم کن طمع از جهان و میزی خرسند/ از نیک و بد زمانه بگسل پیوند.

گر یک نفست ز زندگانی گذرد/ مگذار که جز به شادمانی گذرد.{۴}

۳- منطق، اصول استدلال/استنتاج درست اندیشیدن، کاربرد روش درست، و ارزیابی درست نتیجه گیری است. هر انسانی با سلامت دماغی در زندگی خود منطق بکار میبرد. فارابی منطق/میزان را در راس علوم جای داد؛ یعنی منطق مشمول بر تمام علوم است. ساده ترین نمونه منطق اثبات قضایای هندسی در دبیرستان است. درست اندیشیدن دو بخش است: درست تعریف کردن و درست استدلال کردن. مباحث درست تعریف کردن را معّرف و مسائل درست استدلال کردن را حجت می نامند. پس موضوع منطق معّرف و حجت است. به سخن دیگر، مسائل منطق یا درباره معّرف/ تعریف بحث می کند، یا درباره حجت/ استدلال. اساسا، هنگامی که تعریف ها و استدلال ها در سیر تفکر انسان صحیح باشد، نتیجه که انسان در پایان می گیرد، حتما درست خواهد بود. برخی این امر، یعنی موضوع منطق را به زبانی دیگر بیان کرده اند: موضوع منطق، معلومات تصوری و تصدیقی است، از آن جنبه که فرد را به سوی مجهولات تصوری و تصدیقی راهنمایی و این مجهولات را برایش هویدا سازد؛ یعنی بازهم موضوع منطق عبارت از معّرف و حجت می شود.{۶}

با اهل خرد باش که اصل تن تو /گردی و نسیمی و غباری و دمی است.

۴-کیهان شناسی، جهان از کحا آمده و به کجا میرود؟ عمر جهان/ افلاک از ۱۱ تا ۲۰ بیلیون سال، زمین و آغاز حیات تک یاخته ای ۴ بیلیون سال؛ چند یاخته ای ۱ بیلیون سال، جانواران ساده ۶۰۰ میلیون سال، ماهیان/ گیاهان خاکی/ حشرات ۵۰۰ میلیون سال، ذوحیاتین/ خزندگان/ دانه ها ۳۰۰ میلیون سال، پستانداران ۲۰۰ میلیون سال، پرندگان/ گلها ۱۵۰ میلیون سال میباشد. انقراض داینوسورها ۶۵ میلیون پیش و پیدایش انسان از ۲۰۰ هزار سال پیش می باشد.{۵} پس پیشاز ورود شعور انسان بر زمین، جهان مادی و زمین خاکی و جانوران و نباتات متقدم /قدیم بوده اند. تبیین علمی جهان مادی بوسیله انسان روال ۲-۳ هزار ساله دارد. نخست از اجسام مادی و فرمولهای قاطعانه آغاز شد؛ تا در قرن ۲۰م به امواج مادی در احتمالات موقعیت فضایی انرژی رسید. قانون بقای ماده در نظام بسته را نخست نصیر توسی، ۱۲۰۱-۱۲۷۴م ، اینگونه تبیین کرد: ماده قادر به تناسخ است، ولی ناپدید نمی شود. فردوسی گردش گردون/ بقای ماده را اینگونه بیان کند: “نه گشت زمانه بفرسایدش (چرخ گردون)/ نه این رنج و تیمار بگزایدش./ نه از گردش آرام گیرد همی./ نه چون ما تباهی پذیرد همی.” لامانوسف و لاوازیه در قرن ۱۸م قانون بقای ماده در نظام بسته را در آزمایشات شیمی ثابت کردند. سپس در قرن ۱۹م ژول، سعدی کارنو فرانسوی، هولتزمان، با اثبات بقای مومنتوم (حاصل جرم و سرعت) و انرژی؛ منجر به تبیین قانون اول ترمودینامیک/ رابطه حرارت، کار، انرژی در یک سیستم شدند. در قرن ۲۰م اینشتاین با نسبیت خاص و رابطه جرم/ ماده، سرعت و انرژی را کشف کرد. در مکانیک کوانتم، شرویدینگر/ هایزنبرگ انرژی را متناسب با مشتق زمانی امواج (مادی) کشف کردند که منجر به ورود احتمالات، عدم ایقان، رابطه امواج الکترو مغناطیس با انرژی، نبود علیت قاطعانه deterministic causality در فیزیک شدند. شنیده شده که تز دکترای فیزیک دانشگاهی شرودینگر Schrödinger کمتر از ۱ صفحه بود، او با دیراک جایزه نوبل فیزیک را در ۱۹۳۳ گرفتند.

پس روال مادی تکوین جهان قبل از پیدایش انسان با تاریخ فرهنگی چند هزار ساله اش اتفاق افتاده است. در روال ادبی، فلسفی، مهندسی، علمی – تکامل جهان و انسان با منطق و آزمایش در کتابها و اشیای دیگر تبیین یافت. اکنون ۲ روند را میتوان پیگیری کرد: نخست درک جهان در آفرینش اقلام مادی مانند کتیبه و کتاب؛ سپس تاریخچه این درک در مکاتب فلسفی و تکوین علوم طبیعی در کتب و وب. باید توجه داشت که فیلسوفان هم مانند دیگر احاد بشری ممکن است دارای اختلالات عصبی، روحی، و شخصیتی بوده؛ نظرات آنها در انعکاس عینیات بخاطر این اختلالات مخدوش باشد. در علم نظریات گذشته با شک و آزمایشات نوین همیشه در حال محک خوردن اند. نظراتی که غلط (ناسازگار با منطق و نتایج آزمایشات نوین) ند دور ریخته میشوند. ولی در فلسفه این نظرات غلط بمثابه مکتبهای دیگر قلمداد میشوند. دیگر اینکه با معیارهای آزمایشات کمی علمی قرن ۲۱م سلامت دماغی صاحبان نظرات فلسفی سنجیده نمی شوند. نیز تاریخ نویسان، سنت آوردن شخصیتهای فلسفی را بطور تقویمی بارث برده؛ این مشرب را ادامه میدهند. درحالیکه منطقا باید نظرات غلط فلسفی را از آثار فلسفی قرن ۲۱م بیرون ریخت؛ مگر تاریخچه فلسفه، بدون صحت وسقم نظرات، مورد نظر باشد. مثلا ارسطو معتقد بود که تعداد دندان زنان کمتر از مردان است. راسل با اشاره به روش غلط عدم مشاهده و شهود صرف این فیلسوف عتیق نوشت، آقای ارسطو هرگز بخاطرش نرسید که بخانمش بگوید در دهان همدیگر نگاه کرده دندانهای یکدیگر را بشمارند. یا دریدا Derrida، ۱۹۳۰- ۲۰۰۴ ، بدون داشتن تجارب و تحصیلات فرمال علمی در اعصابشناسی و زبانشناسی کتب نظری در مورد شناخت (راهکارهای مغز) و زبان مینویسد. در نظر دریدا زبان ساختاری است برای تمام دیگر نظامهای نشانه شناختی ـ کلاً برای همه ی جهان. هر چه هست زبان است؛ چیزی بیرون از متن نیست.{۸،۷}

خیام تکامل مادی جهان را با مطالعه، غور و مشاهده بدرستی دریافت. روش علمی او، اورا مجهز به قدرت پیش بینی هم میکرد. نمونه پیش بینی ریشه های متعدد در معادلات درجه ۳م. او بسیاری از مباحث فلسفی را بسیار موجز بیان کرد. جهان قدیم بوده؛ مستقل از شعور انسان است. اندیشمندان در مشاهده جهان در تحیرند. خرد تنها راه دریافت واقعیات است. آمدن و رفتن بشر هم مانند مگسی در این جهان است. جهان بدایت و نهایت ندارد.

ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود/ نی نام زما و نی‌نشان خواهد بود.

زین پیش نبودیم و نبد هیچ خلل/ زین پس چو نباشیم همان خواهد بود.

اجرام که ساکنان این ایوانند/ اسباب تردد خردمندانند.

هان تاسر رشته خرد گم نکنی/ کانان که مدبرند سرگردانند.

می نوش ندانی ز کجا آمده‌ای /خوش باش ندانی بکجا خواهی رفت.

در دایره‌ای که آمد و رفتن ماست/ او را نه بدایت نه نهایت پیداست.

آمد شدن تو اندرین عالم چیست؟/ آمد مگسی پدید و ناپیدا شد.{۴}

تا کی ز قدیم و محدث امیدم و بیم /چون من رفتم جهان چه محدث چه قدیم.

۵- چیستی ذهن/ عین. ذهن بالغ بشر از طریق حواس، حافظه، پردازش مغز دنیای بیرون (ابژه) را درونی می کند. سپس در کنش اجتماعی این ابژه سوزه شده را عیان میکند. علوم، ادبیات، هنرها، فنون شکلهای گوناگون روال ذهن-عین می باشند. در طول تاریخ مقولاتی چون جهان بینی، شناخت، ذهن، عین، زبان، فلاسفه را به کنکاشهای عمیق کشاندند. خیام عین/جسم را مقدم بر روح/جان دانسته؛ مرگ را پایان هم جسم و هم روح میداند. این روالی است که تمام موجودات زمین طی میکنند: میآیند، میمانند، میروند – همین.

جسم است پیاله و شرابش جان است.

دریاب که از روح جدا خواهی رفت/ در پرده اسرار فنا خواهی رفت.

ای دل چو زمانه می‌کند غمناکت/ ناگه برود ز تن روان پاکت.

باز آمدنت نیست چو رفتی رفتی.

۶- فلسفه سیاسی، علل تغییر جامعه کدامند؟ پویش تاریخ در چیست؟ افراد چگونه جهت تاریخ را تعیین می کنند؟ رابطه افراد با بار عصبی، روحی، شخصیتی و جامعه با ساختارهای کلان تولیدی، سیاسی، فرهنگی، دینی چگونه است؟ اقتصاد و فرهنگ یک چامعه چه اثری برهم دارند؟ قدرت، منزلت، ثروت چگونه پدید میآیند؟ روال ظهور تمدنها، شخصیتها، چنبشها، طبقات، اقشار، ارزشها، انقلابات، فتوحات، شهرهای گذشته های دور را چگونه میتوان رصد کرد؟ تغییرات کمی و کیفی در تکوین جامعه چگونه اند؟ تفاوت و تشابه جوامع مجاور یا دورازهم کدامند؟ آیا جوامع راههای تعالی مشابه را طی می کنند؟ آیا مغولستان با گله داری و تجارت راه سویس را با اختلاف فاز زمانی طی خواهد کرد؟ خیام از معاندان و مجتهدان در اجتماع رنج میبرد. نظرات علمی خود را نمیتوانست آزادانه بیان کند. ولی باز علم را رها نکرد. اگرچه با مناعت میگفت که دانش را کرانه ای نیست. او کوشا بود که تخیلات انسانگرای خود را در محافل علمی بیان کند.

هر راز که اندر دل دانا باشد/ باید که نهفته‌تر ز عنقا باشد.

هرگز دل من ز علم محروم نشد /کم ماند ز اسرار که معلوم نشد.

از جرم گل سیاه تا اوج زحل/ کردم همه مشکلات کلی را حل.

۷-زیبایی شناسی، اصول زببایی شناسی کدامند؟ در داوری کارهای هنری دلایلی ارایه میشوند. این دلایل کلی بوده پس بستگی به اصولی دارند. این اصول (تناسب، تقارن، هارمونی، رنگآمیزی، احساس/عاطفه، تخیل، وحدت) باید تبیین شوند. اثر هنری تعریف میشود. نقد آن بر اصولی قرار دارد. ارزش ذاتی هنری چیست؟ حظ هنری، عناصر تحلیل و تجربه هنری کدامند؟ ساختار تجربه/ حظ هنری چیست؟ نقش تراژدی، تاثر، کمدی در هنر چیست؟ معیار سلیقه هنری چیست؟ زیبایی شناسی شعر، موسیقی، نقاشی، نثر، مجسمه، معماری، نمایش، رقص، سینما، عکس کدامند؟ آیا کارکرد هنر اخلاقی است؟ نقش دین، دولت، قیمت در هنر چیست؟ خیام زیبایی را در گذاران توصیف میکند. برای او رنگها، رایحه ها، صداهای دلنشین، زیباییهای طبیعت، آسودگی خیال و تن همه مطبوع ند.

بنگر ز صبا دامن گل چاک شده/ بلبل ز جمال گل طربناک شده.

در سایه گل نشین که بسیار این گل/ در خاک فرو ریزد و با خاک شده.{۴}

خیام فیلسوفی ماتریالیست است؛ جهان عینی را مستقل/بیرون از ذهن انسان دانسته؛ آنرا در چرخه ی پیدایش، گسترش، زوال و میرش بیند. او گوید ذرات ماده در روال تناسخ (یکی از اصول فیزیک کلاسیک: تغییر شکل/ بقای ماده) بقا داشته تنها شکل عوض می کنند؛ مانایند؛ خواص آنها از طریق حواس در ذهن انعکاس می یابند. او تبدیل را در محیط می بیند؛ زمان را از چرخه حیات- ممات بشر مستقل دانسته؛ پس ماده را قدیم و ازلی دانسته نه حادث. این تفکر نزد دهریون، بویژه رازی، تدوین شده؛ بقول محمود شبستری (عارف قرن ۷م هجری): “عدم موجود گردد، این محال است./ وجود از روز اول لایزال است.” دهر = زمان= ابدی. مولوی از زبان دهریون در توافق با آنها نوشت: “گفت این عالم قدیم و بی کی (بر وزن نی موسیقی) است / نیستش بانی و یا بانی وی (عالم) است.” خیام حتی فرهنگ را هم در روال حیاتش می بیند که با ماده می ماند. مثلا نام بهرام گور و کی خسرو با ذرات خاک آنها متناظرا وجود داشته- اولی در تاریخ/ اذهان انسان؛ دومی در خاک و تاک. دیگر این که روح را تابع جان دانسته؛ مرگ جسم را پایان روح خواند. در مقابل، غزالی ایده آلیست قرن ۱۱م ، به دهریون ایراد می گرفت که منکر صانع اند. اینکه در تاریخ ۳ هزار ساله صاحبان تمدن، فرهنگ، فلسفه، چرا برخی روش علمی و جهان بینی مادی دارند و برخی نقطه مقابل؛ باید گفت غیر از آموزش، توارث ژنتیک، مدارات عصبی، ریزش هرمونهای مغزی، روحیات و شخصیتهای آنها علل اصلی اند. مثلا برای یک ناظر دور شدن یا نزدیک شدن کشتی به ساحل در تمام تاریخ اینگونه بوده که اول بدنه پنهان میشود بعد دکل یا اول دکل هویدا میشود و بعد بدنه- زیرا سطح زمین مدور است. اگر سطح زمین مسطح بود، بدنه و دکل به یک میزان کوجک و در نهایت محو می شدند. البته هر دو نظر در باره کرویت/ مسطح بودن زمین همیشه مکتوب بوده؛ ولی مسطح بودن زمین از طرف نهادهای رسمی پذیرفته شده بود.

در رباعیات، رگه های فلسفه وجود بروشنی دیده میشوند. خیام یک گام فراتر رفته؛ هستن را در روال شدن میداند. خیام از تناسخ ابوالعلا معری، ۹۷۳-۱۰۵۷م، شاعر سوری که آبله کودکی منجر به نابینایی او شد و شاید تاریخ نگاری اساطیری فردوسی آموخت؛ از پیروان خیام، نصیر توسی و حافظ اند. فروید با تاثیر از گزاره های نیتچه برخی از نظرات خود را در مورد علایق حیات تدوین کرده بود. سارتر بطور منظم این نظرات را مردود دانسته. الویت وجود بر ذات در حیات انسان را در اگزیستانسیالیزم قرن ۲۰می در ادبیات و فلسفه ارایه داد. در این مکتب، نبود نیروی آسمانی بمعنای آزادی تام انسان؛ در نتیجه مسئولیت مطلق اوست. این وظیفه انسانهاست در آفریدن منش ethos مسئولیت فردی، بیرون از نظام اعتقادات گروهی. بگمان این مشرب، تبیین فردی هستن تنها راهیست که میتوان از وضعیت عبث absurd انسانیت (ملال، مرگ، محتومیت فردی) فراتر رفت. آثار فلسفی کرکگارد و نیتچه و ادبی داستایوسکی و کافکا، بعدا با آثار سارتر، دوبوار، کامو، به پیدایش و پیشبرد این مکتب کمک کردند.

منابع.

{۰} http://bahman.wordpress.com/2008/02/19/zakariaa-raazi/

{۱} http://en.wikipedia.org/wiki/Omar_Khayy%C3%A1m

{۲} http://www.caravan.ir/AuthorTranslatorDetail.aspx?id=65

{۳} http://www.hamsaran.com/modules.php?name=Forums&file=viewtopic&t=14684

{۴} http://www.hajipour.com/khayyam.htm

{۵} http://en.wikipedia.org/wiki/Timeline_of_evolution

{۶} http://daneshnameh.roshd.ir/mavara/

{۷} www.nasour.net/?type=dynamic&lang=1&id=85

{۸} http://www.mahmag.org/farsi.htm

مشکل کتاب و کتاب خوانی – ابوالفضل سپاسی

خرداد ۱۳۹۲

نوشته زیر را از آقای ابوالفضل سپاسی که سال هاست گه گاه برای گذرگاه مطلب می فرستند دریافت کرده ایم
بنطر می رسد در پاسخ یا در حقیقت با توجه به نوشته تحلیلی:

” بیاری کتاب بیائیم و کتاب خواندن را ترغیب کنیم “

نظرشان را در مورد این مشکل بیان کرده اند. مقصود ما از نشر این مقاله در حقیقت دعوتی عام است برای پرداختن به این مهم تا راه چاره ای یافت شود.

همانطور که اشاره رفته است، موئسسه ای آمارگیری میگوید:
سرانه مطالعه در انگلستان ۵۵ دقیقه، در ژاپن ۹۰دقیقه، در امریکا ۲۰ دقیقه و در ایران بین ۲ تا ۷ دقیقه در روز است که البته در ایران بااحتساب مطالعات دانش آموزان و دانشجویان به رقم ۷ دقیقه میرسد ولی در بعد جامعه همان ۲ دقیقه است.
عوامل این کم سوادی جامعه مارا محققان ودانش پژوهان در نوشته های مختلف به تفضیل بیان کرده اند وبدرستی میگویند که اصلی ترین این علت ها ریشه در نظام آموزش وپرورش ما دارد.
اما ناگفته هایی در این باب وجود دارد که قصد من دراین نوشته پرداختن به آنهاست. بدون آنکه بخواهم قضاوتی کرده باشم.
با تکیه به تجربیات شخصی گذشته ام میگویم، قبل از انقلاب تیراژ کتاب ها بین ۲ تا ۵ هزاربود واستقبال از کتاب بسیار بیشتر از حال بود.چرا؟
اول اینکه -باوجود آنکه در دهه های بین ۲۰ تا ۴۰ والبته بسیار قبل تر از آن بیشتر جامعه ایران را روستائیان تشکیل میدادند که نه کم سواد بل اکثرن بیسواد واز تعداد شهر نشینان که تقریبن ۳۰ در صد جامعه را میساختند نیم بیشتری کم سواد ویا بیسواد بودند بنابراین تیراژ کتاب با احتساب جمعیت ۳۰ میلیونی آن زمان بسیار معقول واستقبال از ان تعداد کم قابل تعمق وتوجه بود طوری که بیشتر کتابها بسرعت نایاب میشدند.
دوم اینکه-علاقه دانش اموزان دبیرستانی وحتی دبستانی به خواندن ودانستن بسیار چشم گیر بود، چه انها که بدنبال یک خط سیاسی میرفتند وچه انها که مشتاق فرا گیری وسیردرادبیات فراتر از کتاب های در سی بودند . دراین میان وجود نویسندگانی مثل صادق هدایت، بزرگ علوی، جمال زاده ، آل احمد و تعدادی مترجم زبر دست انبوهی کتاب خوان به جامعه افزودند.
اما بعد از انقلابی که با نام اسلام بوجود امد رفته رفته کتاب وکتاب خوانی مثل بسیاری پدیده های دیگر رو به افول گذاشت تا جایی که امروز با جمعیتی بالای ۷۰ میلیون نفر وبا ۷۰ درصد شهر نشینی وبالاترازآن با سواد تیراژ کتاب های خوبمان از ۳هزار بالا تر نمیرود که آن هم مدتها در کتاب فروشی هامنتظر مشتری میماند.چرا؟
اول اینکه-وقتی حکومتی با مذهب آمیخته شد خرافات جز جدا نشدنی از ان حکومت میشود وحکومتیان زیاد صلاح نمیدانند مردم باخواندن کتابهای خوب وروشنگراز خرافات دور شوند اینجاست که تیغ سانسور اول نوشته های و بعد گردن نویسندگان روشنگر را میزنند.
در جامعه فعلی ما خرافات انقدر زیاد شده که گاهن از زبان مسئولان نظام افشاگریهای اگاهانه ای بگوش میرسد، تازه ترین آنها اززبان معاون اداره اوقاف بیان شده است که میگوید بعد از انقلاب تعداد امامزاده ها ۷ برابر شده است.
سال گذشته هم، مسئول اداره اوقاف مازندران گفت د راین استان ۱۳۰۰ امامزاده قلابی را تخریب کرده ایم.
در نمایشگاه های کتاب که دایر میکنند بیش از ۷۰ درصد غرفه هارا به تبلیغات مذهبی و غالبن خرافی اختصاص میدهند. که در سالهای اخیر در این غرفه ها به انها که حوصله کتاب خواندن ندارند سی دی های صوتی تصویری مجانی میدهند. بسیاری از انتشاراتی ها بخاطر در یافت کاغذ سهمیه ای دولتی، نامی مذهبی برای خود انتخاب کرده اند و ناگزیر به چاپ کتاب های مذهبی میشوند
دوم اینکه –غم نان وتورم روز افزون اول چیزی را که از سبد خانوار حذف میکند کتاب است وبسیاری از نویسندگان خوب کار دل را رها کرده به کار گل پرداخته اند که این اسف انگیز ترین حادثه فرهنگی برای یک جامعه است.
در این سوی جهان نویسنده با استقبال مردم از کتابش یک شبه میلیونر میشود در ایران نویسنده ای که کتابش به چاپ های متعدی هم میرسد باید برای خرج زندگی روزمره مسافر کشی کند.
سوم اینکه- با رواج دادن کتاب های سخیف مذهبی ورمانهای مبتذل وتکراری وفروش انها در ورودی امامزاده هاونمایشگاهای کتاب وانمود میکنند که مردم را به کتاب خواندن واداشته اند، یعنی فریبکاری آشکار.
علاوه بر آن با تاسف باید بگویم بیش از یک میلیون معلم شاغل در ایران که بکار تعلیم وتربیت بچه های مردم مشغولند اکثر قریب به اتفاقشان با کتاب و کتاب خوانی بیگانه اند انها نام نویسندگان برجسته جهان وایران بگوششان اشنا نیست وشناختی از انها ندارند این ها را بجرات میگویم، چون در میان دوستان واشنایان خودم بسیاری از انها را میشناسم. از سخنرانی ها وسخن گفتن های مسئولان نظام نیز میشود فهمید که غالب انها با کتاب میانه ای ندارند.
تامرد سخن نگفته باشد عیب وهنرش نهفته باشد
وقتی دانش اموزان را برای گردش به اصطلاح علمی مذهبی به مسجد جمکران میبرند واخیرن هم به جبهه های جنگ ایران وعراق که فجایع غم انگیز ش را همگی شنیده ایم.
در فضایی این چینین حاکم بر نظام اموزش وپروش وخفقانی انچنانی در مملکت تشکیل جلسات و کنفرانس هائی در باره کتاب وکتاب خوانی برای دانش اموزان ودانشجویان انتظار عبثی است.
اگر تیراژروزنامه ها ومجلات مبتذل در ایران بالاست برای این است که مردم روزنامه را بیشتر بخاطر اگهی هایشان میخرند.
دوم اینکه- روز نامه هایی مثل کیهان را بزور به کارمندان ادارات؛ بانکها وشرکت ها میدهند.
سوم اینکه- در اغلب مواقع قیمت روزنامه ها با کاغذ دولتی ارزانتر از نرخ فروش انها به عنوان کاغذ باطله است بهمین دلیل می بینیم روزنامه به دکه ها نرسیده تمام میشود وتنها با نظارت بازرسان است که تعدادی بدست مردم میرسد.

جالب است بدانیدکه در نمایشگاههای کتاب که این روز ها در تهران نیز دایر است کتاب هائی مثل شرح وتفسیر مولانا یا دیوانهای نفیس از شعرای معروف ویا کتابهائی از این دست که در تیراژهای محدود وفقط برا ی یکبار چاپ میشود بسرعت نایاب میشود چون خریداران این کتابها میدانند که در واقع سرمایه ای را در خرید کتاب اندوخته میکنند ، ودیری نخواهد گذشت که این گونه کتابها بسیار بالاتر از انچه خریده اند قابل فروش است.
کلام اخر اینکه باوجود انچه بیان شد وبا همه مشکلات موجود در کشور هنوز جای بسی امیدواری است که نویسندگان خوب ودانشمندان فرهیخته در میان جوانان مثل گلهائی زیبا در دشتی برهوت خود نمائی میکنند که چشم امید ملتی به انهاست.

دوست بزرگوار نویسنده ام آقای مجید قنبری مطلب زیر را در مورد نوشته من بنام: بیاری کتاب بیائیم و کتاب خواندن را درغیب کنیم برای گذرگاه ارسال داشته است.

خرداد ۱۳۹۲

با هم بخوانیم

***

و انگشتان شیطان زخم‌های باز را می‌کاوند
تا درد را از نو زنده کنند. (کلارا خیمِنس)

سلام بزرگوار

اول این که منظور از شعر بالا اشاره به انگشتان خودم است. بعضی معضلات به گونه‌ای است که تنها با رفع معضلات دیگری قابل حل‌اند. این زخم هم (اگر اصلا زخمی وجود داشته باشد) تنها شاید با یک تغیر بنیادی مثلا بگیر یک زلزله‌ی ۱۰۰ ریشتری که کل محدوده‌ی مشکل را به کلی ویران کند بهبود یابد. تازه اگر خیلی خوشبین باشیم.

اما از طرف دیگر من اصلا در وجود چنین معضلی به شکلی که معمولا مطرح می‌شود، تردید دارم. ما در این مرز پرگهر شاید چیزی بیش از بیست‌هزار نفر شاعر و نویسنده و محقق و . . . داریم، ولی آثار حتی نامدارترین نویسندگان ما هم حداکثر در تیراژی ۳۰۰۰ عددی چاپ می‌شوند. نتیجه این که نویسندگان ما که همیشه از بی‌فرهنگی و بی‌توجهی عامه نسبت به مطالعه می‌نالند خود مطالعه نمی‌کنند.

محمود جان چیزی حدود بیست و چند سال پیش بود که، نشریه‌ای با خانم نویسنده و روشنفکر شناخته شده‌ای مصاحبه‌ای انجام داده و پرسیده بود:

شما چقدر مطالعه می‌کنید؟

و جواب خانم نویسنده این بود که:

من کتاب نمی‌خوانم چون علاقه ندارم دیگری به جایم فکر کند. ”

حالا شما دنبال راه‌کار برای جلب عامه‌ی مردم به مطالعه هستید؟

این نویسنده‌ی نامدار چنان از شعور بی‌بهره است که مطالعه کردن را به معنای عنان اندیشه خود به نویسنده‌ی کتاب بخشیدن می‌داند. و شک نکنید که خود را در مقام اندیشه‌گر و نویسنده‌ای می‌بینند که به جای مردم بی‌سواد و کودن، فکر می‌کند و رنج می‌کشد!

خوب چگونه می‌شود این نویسنده را با مثلا داستایوسکی، همینگوی، سلین، هانری میلر، مارکز یا . . . در یک مقام قرار داد و پرسید چرا این‌ها خواننده‌ی میلیونی دارند ولی ” آنها “ نه؟

شما انتظار دارید کتاب شاعری که خود ترتیب جمع‌آوری کتاب‌هایش از کتابفروشی‌ها را می‌دهد تا مردم را بفریبد یا آن دیگری که در نشریه‌اش برای چاپ هر شعر یا نوشتن متن کوتاهی درباره‌ی آن از شاعران جوان حق‌حساب می‌گیرد یا آن دیگری که یک پای‌اش در بیت رهبری است تا شاید بتواند در جلسات شعر در حضور رهبر فرصتی پیدا کند و شعری بخواند، و پای دیگرش در تخت‌خواب ناشران مختلف تا با استفاده از تن و جسم خود و دیگر استعدادهای خدادادی‌اش شاید بتواند کتابی چاپ کند یا آن داستان‌نویسی که هربار کتاب‌های خود را تا دانه‌ی آخر می‌خرد تا کتاب به چاپ‌های متعدد برسد (تا کسانی از سر ساده‌دلی بگویند: ببینید اگر کتاب خوب باشد بین مردم راه‌اش را و خواننده‌اش را پیدا می‌کند) یا دیگرانی که بیشتر از ۱۰۰سایت و وب‌لاگ با نام‌های جعلی ساخته‌اند و در آن‌ها به بهانه‌های مختلف نام واقعی خود و کتاب‌شان را می‌آورند در بعضی به خود می‌تازند، یا برای خود پرونده‌سازی می‌کنند و در بعضی قلم خود را می‌ستایند و به این ترتیب نه تنها مخاطب و خواننده را فریب می‌دهند بلکه سر موتور جستجوی گوگل را هم کلاه می‌گذارند، یا . . . یا . . . همچون آثار نویسنده‌گان بزرگ سرزمین‌های دیگر تیراژ میلیونی داشته باشد؟

نه، نمی‌شود. باور کن نمی‌شود. این خاک آلوده است و این آب مسموم. من نمی‌گویم نویسنده و شاعر نباید بی‌اخلاق، منحرف جنسی، بیمار، نامتعادل، روانی، خودپرست، دیکتاتورمنش . . . باشد یا چون چنین است اثرش بی‌ارزش است. نه. آقای “ساد” در کتاب‌هایش هم آقای “ساد” است، خود را پنهان نمی‌کند چون نمی‌خواهد کسی را فریب دهد. مشکل نویسنده‌ی ما عدم صداقت است، حتی با خودش. در جامعه‌ی ادبی ما رابطه‌ی نویسنده و اثرش سالم و طبیعی نیست. به تبع آن رابطه‌ی نویسنده و خواننده نیز رابطه‌ای دفرمه و پر از سوءظن و عدم‌اعتماد است. نویسنده‌ی ما صادق نیست، به آن‌چه می‌نویسد خود باور ندارد، پس اثرش صمیمی نیست و این همه را خواننده حس می‌کند. در چنین فضایی و برای نویسنده‌ای که خود مطالعه نمی‌کند و اگر گاهی کتابی دست می‌گیرد و ورقی می‌زند، باور کنید برای آن است که تصویری، عبارتی یا اندیشه‌ای از دوست و همکارش سرقت کند! (می‌دانم باور نمی‌کنید و فکر می‌کنید اغراق می‌کنم.) همان چند دقیقه مطالعه روزانه هم زیاد است.

شاید هم من درک درستی از فرایند آفرینش یک اثر هنری ندارم. همینطور درک درستی از رابطه‌ی نویسنده و اثرش. نمی‌دانم. ولی از خودم می‌پرسم پس چرا کتاب “مسافر کوچولو”ی اگزوپری در همین شرایط اجتماعی، اقتصادی و سیاسی تقریبا هر سال و با تیراژ ۵۰۰۰ نسخه چاپ چاپ می‌شود؟

محمودجان، ناشران ما هم وضعیتی بهتر از نویسنده‌گان‌مان ندارند. اسامی بزرگی مثل مروارید، مرکز، چشمه و . . . هرکدام با رشته‌ها‌یی پیدا و ناپیدا به حاکمیت مربوطند. مزدورانی در هیئت قهرمانان‌اند. مدام می‌نالند سهمیه‌ی کاغذ نمی‌گیریم چون “مستقل‌ایم” و “دولتی” نیستیم ولی چیزی از وام‌های کلان بلاعوضی که در خفا از وزارت ارشاد می‌گیرند تا کتاب‌های قلم به مزدانی چون بهمنی و بیابانکی و فاضل نظری‌ها را در تیراژهای بالا چاپ کنند تا بعد نشریاتی چون کیهان و جمهوری اسلامی بتوانند باافتخار و دهن‌کجی به نویسندگان غیرخودی بنویسند اثر جدید فلانی در فلان تعداد توسط نشر مثلا مروارید به چاپ رسید، نمی‌گویند. (جمله یک کمی طولانی شد) باور کنید با چنین نویسندگان و ناشرانی همان تیراژ ۱۰۰۰ عدد هم آمار خوبی به نظر می‌رسد. نویسنده‌گانی که به قول شاملوی عزیز “باید داد و عوض‌شان یک مشت تخمه جابونی گرفت”.

خوب عوامل دیگر را هم همه می‌دانند: شرایط دشوار اقتصادی ـ جو رعب و وحشت ـ تاوان آگاهی ـ پاداش نا‌آگاهی ـ کهریزک و . . . . . . . . . . .

اردیبهشت ۱۳۹۲

نوشته ای از فیس بوک

خرداد ۱۳۹۲

با عزیزان تورونتوئی هستم

این نوشته در فیس بوک پاسخی دریافت نکرد
ببینیم اینجا چه می کند

این کنگره ایرانیان برای چیست؟

تا حالا چکار کرده؟

این هائی که انتخاب شده اند چه کسانی هستند ؟

چه سابقه ای و درچه زمینه ای دارند؟

کاش برای آدم های پرتی چون من کسی بیشتر ، واضحتر و شفاف تر تو ضیح بدهد.

یکبار دیگر کوتاه در مورد تاج محل

خرداد ۱۳۹۲

آیامیدانید معمار این بنای زیبا یک ایرانی بوده ؟

تاج‌محل ,از پرآوازه‌ترین بناهای جهان و آرامگاه زیبا و باشکوهی است که در نزدیکی شهر آگره و در ۲۰۰ کیلومتری جنوب دهلی نو پایتخت هند واقع شده‌است و یکی از عجایب هفتگانه جدید دنیا به‌شمار می‌رود.
ین بنا به دستور شاه جهان، پنجمین امپراتور گورکانی هند به منظور یادبود همسر ایرانی‌تبارش, ممتاز محل که در سال ۱۶۳۱م در سفری جنگی به‌هنگام وضع حمل فوت کرد بنا شده‌است. خود شاه‌جهان نیز بعدتر در همان‌جا به خاک سپرده شد.
همانطور که مشخص است، نام این بنا، ایرانی است. این ساختمان بر پایه مخلوطی از معماری ایرانی، هندی بنا شده‌است و در ساخت آن ۲۰،۰۰۰ هنرمند و معمار از نقاط مختلف آسیا به‌خصوص ایران، شبه قاره هند، آسیای میانه و آناتولی شرکت داشته‌اند. عیسی خان شیرازی و امانت خان شیرازی طغرانویس، که هر دو ایرانی بوده‌اند سازنده این بنای باشکوه هستند، که گویا خوشنویسی کتیبه‌های در و دیوارهای تاج‌محل به امانت خان واگذار شده‌بوده‌است

برای رونق کتاب خوانی از دیگر ملت ها بیاموزیم

خرداد ۱۳۹۲

در کاتالونیای اسپانیا در روز ۲۳ آپریل که بنام روز کتاب نامگذاری شده است بهرکس که کتابی بخرد یک شاخه گل نیز اهدا می شود.
و بدون شک در هر کشوری به نوعی در مورد کتاب ترتیباتی انجام می دهند. در استرالیا دوچرخه های مخصوصی طراحی شده که در کنارشان صندوق هائی نصب است. روز کتاب در هر شهر در محلات راه می افتند و کتاب هائی را که قبلن جمع آوری کرده اند به آنهائی که بخواهند مجانی توزیع می کنند.
از آنجائی که خواندن کتاب خواننده را از تنهائی در می ورد، و مانع از بسیاری نا راحتی هائی می شود که ریشه در، در خود فرو رفتن دارد ، هریک از این در حقیقت ترفند ها کمکی شایان است برای آشنائی با دنیاهای دیگری که پنجره اش را کتاب خواندن می گشاید.
از پیشنهادات شما در این راستا که بدون شک مفید خواهد بود به گرمی استقبال می کنیم

نازنین- محمود صفریان

خرداد ۱۳۹۲

وقتی ناظم آمد سر کلاس فیزیولوژی ششم دبیرستان، و در ِگوش معلم چیزی گفت، دلم گواهی بد داد. شش دانگ حواسم را به جلوی کلاس، جائی که آنها صحبت می‏کردند کشاندم. کلاسی که هرگز رنگ سکوت کامل نداشت، یکباره فرو نشست. چنین آمدنی سابقه نداشت یا ما ندیده بودیم.
ناطم رفت و قیافه دبیر درهم شد. صدایم کرد:
” احمد! پاشو برو دفتر کارت دارند…”
از کلاس که داشتم بیرون می‏رفتم، آرام در گوشم گفت:
” خداحافظ! ”
جا خوردم.

غروب همان روز، چهارمین قرارم با ” نازنین ” بود.
سرکوچه حمام ” شازده ” قسمت غربی پارک سنگلج، دبیرستان ما بود و ته همین کوچه سر پیچ دبیرستان دخترانه ” پرتو” قرار داشت.
اتفاقن کلاس همین درس بود، که همین دبیردوست داشتنی فرستادم دبیرستان ” پرتو” تا از مدیر مدرسه میکروسکپ بگیرم.

” تا اکبر و رضا میروند پارک شهرچند تا قورباغه بیاورند، برو میکروسکپ مدرسه پرتو را بگیر و بیاور، با مدیر آنجا صحبت کرده‏ام. امروز می‏خواهم گردش خون قورباغه را نشانتان بدهم. ”
چه روز خوبی بود. مدیر که همسر مدیر مدرسه ما بود بسیار خوشرو، فراش مدرسه را فرستاد سراغ کسی، و به من گفت صبر کن تا مسئول وسایل آزمایشگاهی مدرسه بیاید.
کمتر از چند دقیقه بعد دخترخانمی وارد شد. و کنار میز مدیر ایستاد:
“…بله! خانم گلچین! امری بود؟ ”
” میکروسکپ مدرسه را با جعبه‏اش به این آقا پسرتحویل می‏دهی و رسید می‏گیری ”
و من و دختری زیبا، خوشرو و جذاب از دفتر بیرون آمدیم.
” اسم من احمد است، کلاس ششم دبیرستان همین سر کوچه هستم. ”
با تمام نیرو کوشش کردم صدایم لرزش نداشته باشد. وموفق شدم.
نگاه زودگذری از صورتم عبور داد و هیچ نگفت.
درِ اتاقی را باز کرد. به اتفاق وارد شدیم. یک راست رفت سراغ جعبه میکروسکپ و گذاشتش روی میزی که من کنارش ایستاده بودم. و بسیار آرام و مودب خواست که رسید بنویسم.
” لطفن اسم فامیلتان را هم بنویسید، و البته اسم مدرسه و کلاستان را… می ‏بخشید، به من اینطور دستور داده‏اند. ”
برایم نه میکروسکپ مطرح بود، نه انتظار دبیر فیزیولوژی و نه بچه‏های کلاس….برخورد و رفتار، دختر خانمی زیبا که مبهوتم کرده بود، داشت تمام می‏شد. در این فکر بودم که چکار می‏توانم بکنم.
در آن تنگنای فرصت کاری نمانده بود جز بغل کردن جعبه میکروسکپ و خداحافظی … خیلی سخت بود. معلوم نبود که دیدار دیگری خواهم داشت؟ احتمالن کس دیگری آن را پس می‏آورد، و به دفتر مدرسه تحویل می‏داد. و شاید هم در دفتر مدرسه خودمان میماند، تا در فرصتی برگشت داده شود.
به طرف در اتاق راه افتاد، که یعنی معطل نکن، برش‏دار و راه بیافت.
قبل از خروج کامل، کمی مکث کردم، دستی به پخش و پلائی حواسم کشیدم و پرسیدم:
” نفرمودید اسمتان چیست؟ ”
” گفتی ششم ادبی! هستی؟ ”
با کمی دستپاچگی گفتم:
” نه، ششم طبیعی هستم ”
” پس چرا این همه ادبی حرف میزنی ؟ ”
بر عکس خیلی از مواقع، زود گرفتم.
” اتفاقن من طبیعی حرف زدم، کمی که بیشترآشنا بشویم به (تو) هم می‏رسیم.”
خوشش آمد.
” من نازنین هستم. ”
شیرین زبانیم گل کرد.
” می دانم نازنین هستی، کاملن معلومه. اما اسمتان چیست؟ ”
زدم وسط خال.
” پبشنهاد می‏کنم، رشته‏ات را عوض کنی. ادبی بیشتر به دردت می‏خورد.”
” دارم تمرین می‏کنم، شایدم اینکار را کردم. بگذار ببینم امروز نتیجه می‏دهد…”
ساکت شد. آچمز شده بود. ادامه دادم:
” اجازه می‏دهی یکبار دیگر تو را ببینم؟ باید کمی صحبت کنیم ”
” چه زود (کمی بیشتر آشنا) شدی…من اینجا هستم، میکروسکپ را که برگرداندی صحبت می‏کنیم…”
” تو را بخدا سرم را به تاق نکوب نازنین خانم . ”
” ارجمند ”
” چی؟ ”
” تو که خوب می‏گرفتی، چی شد؟…آخه نازنین، اسم فامیل هم داره. ”
” ما تلفن نداریم!… اما فیش ده ساله داریم… تو اگر ممکنه تلفنت را بده…”
“فیش ِده ساله دیگه چیه؟ ”
” ده ساله پول دادیم که تلفن بگیریم… هنوز تو نوبتیم…”
وقتی با صدای بلند خندید، دوستی ما شروع شد.

طی سه ملاقات قبلی، خیلی بهم نزدیک شدیم…بنظر می‏رسید که روی یک موجیم.
و امروز در چهارمین دیدار، تصمیم داشتم، بیشتر از خودم برایش بگویم، که به دفتر مدرسه احضارشدم. می‏خواستم به او بگویم، احساس ناآشنائی که از ناحیه اوست گردشش را در ذهن و قلبم آغاز کرده است. احساسی که، گر چه ناآشناست ولی خواستنی است. می‏خواستم به او بگویم که شبها بی‏کلنجار با فکر و یاد او خوابم نمی‏برد و از تمرکز لازم برای درس خواندن افتاده‏ام. و… می‏خواستم رسمن به او بگویم که دوستش دارم، و این دوست داشتن طعم دلچسب عشق را دارد…من در نگاهها و حرف زدن‏های او نیز همین حالت را می‏دیدم. ولی نشد و بی دلیل به دفتر مدرسه احضار شدم. احضاری که بوی خوبی از آن به مشام نمی‏رسید.
وقتی از پله‏های کلاس که در طبقه دوم بود، سرازیر شدم دیدم چند پاسبان در حیاط ایستاده‏اند.
ترسیدم. در ذهنم گذشت:
چرا؟
به دفتر که وارد شدم، دو افسر پلیس قدم می‏زدند.
یعنی این همه، برای من است؟
مدیر پیر مدرسه نگران پشت میزش نشسته بود. مرا که دید چهره‏اش باز شد.”
” جناب سروان، این احمد است احمدِ نیزاری. ”
تکان خورده نخورده به دستهایم دست ‏بند زدند. یک دقیقه‏ای هاج و واج بودم، کمی که خودم را پیدا کردم، پرسیدم:
“چی شده؟ چرا اینطور می‏کنید… دست‏بند برای چیست؟”
و تا گفتم:
” جرمم چیست؟ ”
یکی از آن ها با تشر گفت:
” خفه شو… مثل آدمهای سیاسی حرف نزن.”
واقعن نمی‏دانستم چی شده.
با تشکری آبکی از مدیر، آوردنم بیرون. سوارم کردند و بدون کمترین توضیحی راه افتادند.
دلم بیشتر متوجه نازنین بود. امروز می‏رفت جائی که منهم می‏بایستی آنجا باشم.

“… ببین احمد، اگر فکرهای ناجور داری من اهلش نیستم….با من بازی نکن….من از تو خوشم آمده، اما خواهش می‏کنم خودت را برایم عریان کن. اگر نقابی داری بردار، نمی‏خواهی برداری هم می‏توانی، ولی مرا آلوده خودت نکن….”

داشتم کلافه می‏شدم. دست‏بند استخوان‏های مچم را به درد آورده بود.
” ببین جناب سروان در مورد من حتمن دارید اشتباه می‏کنید. من اهل هیچ فرقه‏ای نیستم. چرا نمی‏گوئید ماجرا چیست؟ ”
” همه اولش همین را می‏گویند… به من می‏گویند سروان تیموری… بهتره تا کار بالا نگرفته همه چبز را به من بگوئی.”
گیج شده بودم. این‏ها دارند از چی صحبت می‏کنند؟ مگه سروان تیموری با بقیه چه فرقی دارد؟
اگر هم فرقی دارد، حتمن یعنی مهمتر است که اینجوری خودش را معرفی می‏کند. چرا سروان تیموری را فرستاده‏اند سراغ من؟ باید کار یه جورائی مهم باشد.
” مثل آدم‏های سیاسی حرف نزن ”
یعنی چی؟
پس نباید مرا در رابطه با موضوعی سیاسی دستگیر کرده باشند.”

” خوشم آمد، برعکس خیلی از جوان‏های دیگر سیگارهم نمی‏کشی، مشروب چی؟ می‏خوری؟”
“نازنین داری باز جوئیم می‏کنی؟… چرا، گهگاهی مشروب می‏خورم… نه همیشه…
تا حالا چه نمره‏ای گرفته‏ام…قبولم یا تجدید.”
” نه قبولی نه تجدید…”
و با خنده ای که حظ کردم.
” یک ضرب ردی!…”
کاش می‏شد یک‏جوری به او اطلاع می‏دادم که سر قرار نمی‏آیم. برود، معطل شود و من نروم، چه می‏شود؟ حتمن او را از دست می‏دهم. در همین زمان کم چه مهری در دلم ریخته است. انگار که سالهاست او را می‏شناسم چه با وقار، زیبا، و خوش بر و بالاست…

“…جناب سروان، استخوان‏های مچم درد گرفته، میشه این دست‏بند را باز کنید؟”
“…دیشب کجا بودی؟…بچه پول‏داری؟ …”
” دیشب خانه بودم، بچه پول‏دار هم نیستم …”
پس چرا اتومبیل داری؟…ببین یک الف بچه، چه روئی داره…مچ درد که چیزی نیست، خودت را آماده کن که رب و روب‏ات را بیاورند جلوی چشمت.”
” من واقعن نمی‏دانم از چی صحبت می‏کنید…بچه پول‏دار کیه؟ اتومبیل چیه؟…گفتم که دیشب خانه بودم. ”
” اتومبیل نداری؟ ”
” نه، ندارم.”
” گواهینامه که داری؟ یا بی‏گواهینامه پشت رل می‏نشینی؟ ”
” تو را بخدا جناب سروان این سئوال و حرف‏ها برای چیه،… اتفاقی افتاده؟ ”
” اتفاق! پس می‏دونی که اتفاقی افتاده…؟ ”
آمدم جواب بدهم که اتومبیل توقف کرد.
” اینجا آگاهی شهربانی است. پیاده شو… بازجو مرادی چنان مُقرت بیاورد که به گربه بگی میرزا قَشَم شَم…”
نمی‏دانستم چی دارد می‏گذرد، زبانشان را نمی‏فهمیدم. فقط تهدید می‏کردند. نمی‏دانستم چکار باید بکنم، کاملن گیج شده بودم… دستگیری با آن وضعیت، حالا هم اداره آگاهی. هوا داشت تاریک می‏شد. ساعتم را نگاه کردم. نیمساعت از زمانی که با نازنین قرار داشتم می‏گذشت. بغضم گرفته بود.

” بچه‏ها! کسی خانه احمد را می‏داند؟ به خانواده‏اش اطلاع داده‏اید که او را دستگیر کرده‏اند، تا دلواپس نباشند واگر می‏توانند کاری برایش بکنند؟ ”
” از من نپرسید، من هم نمی دانم چرا دستگیرش کرده‏اند. ناظم هم نمی‏دانست.”
” آقا ما با هم درس می‏خواندیم، احمد می‏گفت، جوری بخوانیم که دیپلم و کنکور را یک ضرب بزنیم…خیلی رفیق خوبیه…با معرفته…”
” تو که این همه با او دوست و نزدیک هستی، ببینم به خانه‏شان اطلاع داده‏ای؟ ”
” بله آقا.”
“کلاس که تمام شد بیا دفتر کارت دارم…”
” چرا آقا! دفتر برای چی؟ ”
” بیا، چند تا سئوال دارم. ”
” احمد سیاسیه؟ ”
” نه آقا، من چیزی ازش ندیده ام، بیشتر درس خونه، یه کمی هم عشقیه.”
” پدرش چکاره است؟ ”
” تو دارائی کار می‏کنه. گمون می‏کنم خرش خیلی میره .”
” ازش خبر داری؟ ”
” از کی آقا؟ از باباش؟ نه خبری ندارم.”
” من به باباش چکار دارم، از خودش، از احمد. نفهمیدی تا حالا کاری برایش کرده اند یا نه؟ ”
” نه آقا، چیزی به من نگفتن، اما مادرش خیلی ناراحته.”

” احمد توئی؟ ”
” بله.”
“بی ادب هم که هستی…”
” کی؟ من ”
” بله، تو بچه پر رو.”
“…آقا، یادت نره، بله آقا، چشم آقا، شما درست می‏فرمائید آقا،….فهمیدی؟ ”
” بله.”
“چرا می‏زنی… اصلن شما کی هستید و از جان من چه می‏خواهید؟ از صبح تا حالا، مرا از مدرسه با آن وضع دستگیر کرده اید، دست‏بند زده اید، و عین یک قاتل کشانده‏اید به این جا. من از این لحظه تا نفهمم، یا نگوئید که جریان چیست، یک کلمه حرف نمی زنم…”
” زیر مشت و لگد و شلاق له و لورده‏ات می‏کنم…آنقد می‏زنمت تا خون بالا بیاوری، پسره پر رو…”

” من واقعن نمی‏دانم چی از او می‏خواهیم… بهتره از جناب سرهنگ به پرسی چکارش کنیم…آنقد کتکش زده‏ام که خودم خسته شده‏ام…”
“چی میگه؟ ”
” ما چیزی از او نمی‏پرسیم، که چیزی بگه یا نگه. ”
” خودم میام…”

“ببینم آقا پسر، تو جناب سرهنگ اردوبادی را می‎‏شناسی؟ ”
“…جناب سرهنگ!؟ …من حتا پاسبانی را هم نمی‏شناسم…لطفن شما بفرمائید جریان چیست… من را در رابطه با جناب سرهنگ اردوبادی گرفته‏اید؟ اصلن معلوم هست چکار می‏کنید؟ و من را چرا دستگیر کرده‏اید؟ من یک محصل دبیرستانم هستم که فقط سرم بکار درس خواندن است… من چکار به سرهنگ و سرگرد و این حرف ها دارم…”
” آخه درد اینجاست که کار داری…تو پایت را توی کفش جناب سرهنگ کرده‏ای و حالا منکرمیشوی… اگر اینطور نبود که تو را دستگیر نمی‏کردیم.”
” واضح ‏تر بگوئید… من نه سیاسیم، نه دزدم، نه معتادم، و نه قاتل و خلافکار، جناب سرهنگ چیه، اردوبادی کیه… من را از صبح تا حالا با آبروریزی کشانده‏اید اینجا، و تمام بدن و سرو صورتم را له ولورده کرده‏اید، تازه می‏پرسید، فلانی را می‏شناسی؟ نمی‏شد این را آرام‏تر و معقول‏تر اجرا می‏کردید؟ …نمی‏شد مرا بجای دستگیری، احضار می‏کردید، و هرچه می‏خواستید می‏پرسیدید…بهر حال من، نه جناب سرهنگ اردوبادی می‏شناسم و نه کاری با چنین آدمهایی دارم…”
” نه، تو باید همین طور دستگیر می‏شدی تا بدانی که باید پایت را از کفش جناب سرهنگ رئیس آگاهی بیرون بکشی…”
” رئیس آگاهی؟! یعنی رئیس همین جا؟…کفش جناب سرهنگ کجا بوده که من پایم را تویش کرده ام؟…”

” چرا این همه درهمی؟ نازنین! مدتی است عوض شده‏ای، چی شده؟ می‏دونم که نمی‏تواند پای کسی در میان باشد. خوشبختانه تو نامزدی مثل پسر دائی
” اسد” را داری، پس جریان چیه؟”
“… اسد!؟ کی گفته که ما نامزدیم؟ پسر دائی، پسر عمو نیست که بگوئید عقدتان تو آسمان‏ها بسته شده. خودتان می‏برید و می‏دوزید، آنهم هر طور که دلتان می‏خواد. من نامزد هیچکس نیستم مادر، لطفن کسی را به من نچسبانید. ”
” پس دائی سرهنگ‏ات درست می‏گفت که اسد تو را با کسی دیده… قرار نبود تو چیزی را از من پنهان نگهداری. من باور نکردم، ولی برای بار دوم که تکرار شد، و حتا جائی را که با هم بودید به من نشانی داد، دفاعی نداشتم…حالا این کی هست؟ چرا تا حالا در موردش با من که مَحرم همه چیزت هستم حرفی نزده ای؟ ”
” پس اسد تا این حد لنگش را تو زندگی من دراز کرده است؟ اگر شما بهش رو نداده بودید، به خودش اجازه این فضولی‏ها را نمی‏داد. باید از باباش که رئیس پلیس خفیه است یاد گرفته باشد.
حالیش کن که پایش را از زندگی من جمع کند… پلیس بازی را هم کنار بگذارد… من اگر از بی‏شوهری ترشیده که هیچی، پوسیده هم بشوم، زن اسد نمیشوم… اگر برادرزاده‏ات را دوست داری، نگذار تو خوش خیالی باقی بماند. پنبه را از گوشش بکش بیرون. ”

نمی دانستم ساعت چند است. همه وسائلم را، از کمربند و خودکار و ساعت گرفته تا حتا پولهایم را قبلن گرفته بودند. هوا بیش از معمول تاریک بود. تمام بدنم درد می‏کرد. احساس خستگی زیاد کلافه‏ام کرده بود. با اینکه از صبح غذا نخورده بودم، اشتها نداشتم. فکر نازنین یک لحظه رهایم نمی‏کرد. نمی‏دانستم به او چه بگویم.
حتمن باور نخواهد کرد که بی‏خودی و بدون دلیل دستگیرم کرده باشند. به او اطمینان داده بودم که اهل هیچ فرقه‏ای نیستم. چطور ممکن است که “اهل هیچ فرقه‏ای” را دستگیر کنند. فکر اینکه او را از دست داده‏ام داشت دیوانه‏ام می‏کرد.

” تو چی کرده ای که با خود رئیس طرف هستی؟ ”
این را پاسبانی گفت که کاسه‏ای غذا برایم آورده بود.
” سرکار، تو را به خدا می‏دونی مرا برای چی آورده‏اند اینجا؟ رئیس چرا از من دلخوره. آخه من ِمحصل چه ربطی می‏توانم به رئیس داشته باشم.”
” به باز جو بگو:
هرچه می خواهید بپرسید جواب می‏دهم. بگو و جانت را خلاص کن.”
” سرکار صد بار پرسیده‏ام که از من چه می‏خواهید، مثل اینکه خودشان هم نمی‏دانند.”

” به به، چه عجب، چطور شده جناب سرهنگ حسن خان اردوبادی یادی از فقرا کرده‏اند؟ ”
” داشتم از این حدود رد می‏شدم گفتم، سری به خواهر و شوهر عزیزش بزنم.”
” کاش همه را آورده بودی چیزی دور هم می‏خوردیم.”
” نازنین خانم کجاست؟ دلم برایش تنگ شده…ضمنن می‏خواستم بهش بگویم حواسش را خیلی جمع کند… دو روز پیش مامورین آقا پسری از مدرسه سر کوچه‏ی پائینی مدرسه آنها را با چندین کیلو مواد مخدر دستگیر کرده‏اند…این بی‏انصاف‏ها کارشان را تا توی مدارس هم گسترش داده‏اند، خیلی باید مواظب بود.”
” عجب! ”
” بله، فردا با پرونده مربوطه تحویل دادسرا داده می‏شود…گمان نمی کنم حتا با ضمانت هم تا روز دادگاه آزادش کنند….باید برود زندان آب خنک بخورد تا دیگر از این غلط ها نکند.”
” عجب روزگاری شده!..فکر می‏کنی محکوم بشه؟”
” بله، حد اقل ده سال باید تو زندان بمونه تا بپوسه.”
” دائی جان، از همین مدرسه پسرانه سر کوچه مدرسه ماست؟ اسمش چیه؟”
” بله از همین مدرسه سرکوچه شماست، چقدر هم قیافه مظلومی به خودش میگیره… اسمش هم: احمدِ احمد ِ نیزاری.”
” دروغه! من او را می‏شناسم، او هم مثل من مسئول وسایل آزمایشگاهی دبیرستان پسرانه محله ماست. هردوی این دبیرستان‏ها صاحبانشان یکی است – خانم و آقای گلچین. خانم مدیر مدرسه ماست و اقای گلچین مدیر مدرسه پسرانه فرهمند است.
این برنامه اسد پسر شماست. من نظرم را در این مورد قبلن به مادرم گفته‏ام.
بی خود برای پسر جوان وآرام و درس‏خوان مردم پرونده سازی نکنید…”

” بابا نازنین جان، چرا ناراحت شدی، کجا میروی بیا ببینم اصل ماجرا چیست؟”
” دائی سرهنگ بهتر از من می‏داند. از او به پرسید. بی‏خودی پسر مردم را به اتهام قاچاقچی گرفته‏اند… بهتراست همه بدانید که من هرگز زن پسر دائی اسد نمی‏شوم.”

این داستان نیست….قصه ی پسر تاجر

خرداد ۱۳۹۲

تاجر ثروتمندی بود که فقط یک بچه داشت و این بچه پسری بود خیلی نااهل و بی خیال. همیشه خدا دنبال کارهای بد می رفت و با کسانی رفاقت می کرد که نه به درد دنیا می خوردند و نه به درد آخرت. پدرش هر چه نصیحتش می کرد با رفقای ناباب راه نرو, فایده نداشت. با این گوش می شنید و از آن گوش در می کرد. ر

تاجر خیلی غصه می خورد و مرتب می گفت این پسر بعد از من به خاک سیاه می نشیند.

یک روز تاجر هزار اشرفی تو سقف اتاقی قایم کرد و رفت به پسرش گفت :
« پسر جان! بعد از من اگر به فلاکت افتادی و روزگار آن قدر به تو تـنگ گرفت که خواستی خودت را بکشی, یک تکه طناب بردار برو تو فلان اتاق, بنداز به حلقه وسط سقف؛ بعد برو رو چارپایه, طناب را ببند به گردنت و چارایه را با پایت کنار بزن. این جور مردن از هر جور مردنی راحت تر است.»

پسر تاجر بنا کرد به حرف پدرش خندیدن. در دلش گفت :
« پدرم دیوانه شده. مگر آدم عاقل خودش را می کشد که پدرم درس خودکشی به من می دهد؟»

این گذشت و مدتی بعد تاجر از دنیا رفت. پسر تاجر شروع کرد به ولخرجی, پولی را که پدرش در طول یک عمر جمع کرده بود, در طول یک سال به باد فـنا داد و افتاد به جان اسباب خانه. امروز قالی را فروخت؛ فردا اسباب دیگر را فروخت و یک مرتبه دید از اسباب خانه چیزی باقی نمانده و شروع کرد به فروختن کنیز و غلام. یک روز کاکانوروز را فروخت و روز دیگر دده زعفران را و یک وقت دید در خانه اش نه چیز فروختنی پیدا می شود و نه چیز گرو گذاشتنی.

پسر تاجر مانده بود از آن به بعد چه کند که رفقاش پیغام دادند:
« امشب در فلان باغ مهمان تو هستیم. سور و سات را جور کن وردار بیار آنجا.»

پاشد هر چه تو خانه گشت چیز قابلی پیدا نکرد که ببرد بفروشد. رفت پیش مادرش, شروع کرد به گریه و گفت :
« مشب باید مهمانی بدهم و آه در بساط ندارم که با ناله سودا کنم و آبرویم پیش دوست و دشمن بر باد می رود.»

مادر دلش به حال پسر سوخت و النگوی طلایش را برد گرو گذاشت و پولش را داد خوردنی خرید و هر طوری بود سور و سات مهمانی پسرش را جور کرد و آن ها را در بقچه ای بست و داد به دست پسرش.

پسر خوشحال شد. بقچه را ورداشت و به طرف باغی که رفقاش قرار گذاشته بودند راه افتاد. در بین راه خسته شد. بقچه را گذاشت زمین و رفت نشست زیر سایه درختی که خستگی در کند و باز به راه بیفتد.

در این موقع سگی به هوای غذا آمد سر کرد تو بقچه. پسر تاجر سنگی انداخت طرف سگ. سگ از جا جست و بند بقچه افتاد به گردنش. پسر تا این را دید از جا پرید و سرگذاشت به دنبال سگ و آن قدر دوید که از نفس افتاد؛ ولی به سگ نرسید.

با چشم گریان و دل بریان رفت پیش رفقاش و حال و حکایت را گفت. همه زدند زیر خنده؛ پسر را دست انداختند و حرفش را باور نکردند. بعد هم رفتند غذا تهیه کردند. نشستند به عیش و نوش و پسر را به جرگه خودشان راه ندادند.

اینجا بود که پسر تاجر به خود آمد. فهمید ثروت پدرش را به پای چه کسانی ریخته و تصمیم گرفت خودش را بکشد و از این زندگی نکبتی خلاص شود که یک مرتبه یادش افتاد به وصیت پدرش که گفته بود اگر روزگار به تو تنگ گرفت و خواستی خودت را بکشی, برو از حلقه وسط فلان اتاق خودت را حلق آویز کن .

پسر در دلش گفت:
« در زندگی هیچ وقت به پند و اندرز پدرم گوش نکردم و ضررش را چشیدم؛ حالا چه عیب دارد به وصیتش عمل کنم که لا اقل در آن دنیا کمتر شرمنده باشم.»

برگشت خانه؛ طناب و چارپایه ورداشت رفت تو همان اتاق و همان طور که پدرش وصیت کرده بود, رفت رو چارپایه, طناب را از حلقه وسط سقف رد کرد و محکم بست به گردنش و با پا زد چارپایه را انداخت.

در این موقع, حلقه و یک خشت از جا کنده شد. پسر افتاد کف اتاق و از سقف اشرفی ریخت به سر و رویش.

پسر تاجر تا چشمش افتاد به آن همه اشرفی فهمید پدرش چقدر او را دوست می داشت و از همان اول می دانست پسرش به افلاس می افتد و کارش به خود کشی می کشد.

پاشد اشرفی ها را جمع کرد و رفت پیش مادرش. دید مادرش زانوی غم بغل کرده و نشسته یک گوشه. پسر یک اشرفی داد به او و گفت:
« پاشو! شام خوبی تهیه کن بخوریم.»

مادرش خوشحال شد. گفت :
«  این را از کجا آوردی؟»

پسر گفت :
« بعد از آن همه ندانم کاری, خدا می خواهد دوباره کار و بارمان را رو به راه کند؛ چون سرد وگرم روزگار را چشیده ام و از این به بعد می دانم چطور زندگی کنم و دوست و دشمن را از هم بشناسم.»

مادرش گفت :
«  لهی شکر که عاقبت سر عقل آمدی. حالا بگو ببینم این اشرفی را از کجا آورده ای و این حرف ها را کی یادت داده.»

پسر گفت :
« این اشرفی را پدرم داده به من و این حرف ها را هم پدرم یادم داده.»

مادرش گفت:
« سر به سرم نگذار؛ پدرت خیلی وقت است رحمت خدا رفته.»

پسر همه چیز را برای مادرش تعریف کرد و قول داد زندگیشان را دوباره رو به راه کند و به صورت اول برگرداند.

پسر تاجر صبح فردا راه افتاد رفت هر چیزی را که فروخته بود پس گرفت آورد خانه. بعد رفت حجره پدرش را تر و تمیز کرد و مشغول تجارت شد.

رفقای پسر وقتی فهمیدند زندگی او رو به راه شده, باز آمدند دور و برش را گرفتند. پسر تاجر دوباره با آن ها گرم گرفت و یک روز همه شان را به نهار دعوت کرد و قرار گذاشتند به همان باغ قبلی بروند.

روز مهمانی, پسر تاجر دست خالی به باغ رفت و گفت :
« رفقا! امروز آشپز ما مشغول گوشت کوفتن بود و می خواست برای نهارمان کوفته درست کند که یک دفعه موش آمد گوشت و گوشت کوب را ورداشت و برد. »

یکی گفت:
« از این اتفاق ها زیاد می افتد! هفته پیش هم آشپز ما داشت گوشت می کوبید که موش آمد گوشت کوب و هر چزی که آن دور و بر بود ورداشت برد تو سوراخش.»

دیگری گفت:
« اینکه چیزی نیست! همین چند روز پیش موش آمد تو آشپزخانه ما و هر چه دم دستش آمد ورداشت و برد. آشپز خواست زرنگی کند و موش را بگیرد که موش یقه آن بیچاره را گرفت و کشان کشان بردش تو سوراخ و هنوز که هنوز است از او خبری نیست. حالا دیگر زنده است یا مرده, خدا می داند.»

پسر تاجر این حرف ها را که شیند, گفت:
« پس چرا آن روز که من گفتم سگ بقچه ام را برد هیچ کدامتان باور نکردید و من را در جمع خودتان راه ندادید؟ »

رفقای پسر جواب ندادند و بربر نگاهش کردند.

پسر گفت :
« بله! آن روز که من بیچاره بودم, حرف حقم را باور نکردید. اما امروز که مال و منالی به هم زده ام حرف دروغم را قبول کردید و برای دلخوشی من این همه دروغ شاخدار سر هم کردید. بی خود نیست که از قدیم ندیم ها گفته اند

تا پول داری رفیقتم
قربان بند کیفتم

شما پندی به من دادید که تا روز قیامت فراموش نمی کنم.»

بعد, راهش را گرفت رفت نشست تو حجره اش و به قدری دل به کار داد که کارش بالا گرفت و ملک التجار شهر شد

داستانک مرد فقیر- یلدا افشین

خرداد ۱۳۹۲

مرد فقیرى بود که همسرش کره مى ساخت و او آنرا به یکى از بقالى های شهر مى فروخت ،آن زن کره ها را به صورت دایره های یک کیلویى مى ساخت. مرد آنرا به یکى از بقالى های شهر مى فروخت و در مقابل مایحتاج خانه را مى خرید. روزى مرد بقال به اندازه کره ها شک کرد و تصمیم گرفت آنها را وزن کند. هنگامى که آنها را وزن کرد، اندازه هر کره ۹۰۰ گرم بود. او از مرد فقیر عصبانى شد و روز بعد به مرد فقیر گفت:دیگر از تو کره نمى خرم، تو کره را به عنوان یک کیلو به من مى فروختى در حالى که وزن آن ۹۰۰ گرم است.مرد فقیر ناراحت شد و سرش را پایین انداخت و گفت:ما ترازویی نداریم و یک کیلو شکر از شما خریدیم و آن یک کیلو شکر را به عنوان وزنه قرار مى دادیم .یقین داشته باش که:به اندازه خودت برای تو اندازه مى گیریم

کفش فوتبال – داستانکی از: داود علیزاده

خرداد ۱۳۹۲

– بچه بودم همسایه ای داشتیم ازجنگ زده های خرمشهر بود، نوه ای داشت که حالا برای خودش اسمی در کرده است وشده مداح اهل بیت.حالا بماند اسمش چی بود و چی هست!
.یه روز که آمده بود خونه پدربزرگش.دم در داشتیم با هم حرف می زدیم.بهم گفت اگه پول هامو بهش بدم برام کفش فوتبال میاره.همون هایی که فرشاد می پوشه!
– خب بهش پول هاتو دادی؟
– بله بهش دادم. یه مشت سکه بود، سرجمع می شد ۸ تومن
– برات کفش آورد؟
– نه
-چرا؟ پولاتو بالا کشید؟
-نتونست بالا بکشه! دو دقیقه بعد پول هامو ازش پس گرفتم!
-چرا؟
-آخه آدمی که روی ویلچرهِ کفش فوتبال می خواد چی کار؟

دَم گرم

خرداد ۱۳۹۲

بنازم آن دم گرمت
که بنیان مى نهد
بر آسمان آبى رویا
زنور پرتوان روز
پایان تاریکى
و همچون رشته هائى بافته از خشم
بسته راه ناى تنگ تاریکى
تنوره مى کشد
آن آه جانسوز دَم گرمت
که تا از پا درآرد
قدرت بى جان تاریکى
فداى عزم جزم تو
که بر آن است
تا برهم زند بنیان تاریکى
و برگسترده باغ ما
دگر راهى نیابد
ابر بى باران تاریکى
بنازم آن دم گرمت
که فرمانى است
بر پایان تاریکى
و همراه است با روز رها گشته
ز قید و بند تاریکى .

هفت اورنگ – سیدعلی صالحی‎

خرداد ۱۳۹۲


جانان اگر جان از بدن، خواهد که ارزانی کنم
هستی به اورنگ غزل
مکتوب چون مانی کنم.

من می‌زده از نِی‌سِتان، تا معنی هر دو جهان
بستانم و یکسر همه
از عشقِ تو … فانی کنم.

مانی منم، فانی منم، معنایِ ایمانی منم
با این همه بی‌دفتری
دانی که دیوانی کنم.

صد واژه دارم پشتِ سَر، صد نانوشته پیشِ رو
می‌آیَدَم رَخشان ز نو
تا من غزل‌خوانی کنم.

گر یک شبم روشن کنی، تنها دمی این دیده را
فانوس را از نور تو
خورشیدِ کیهانی کنم.

عریان اگر بگشای‌اَم، بند قبا از رازِ گُل
من کار و کُفرِ عیش را
تا صبح … پنهانی کنم

من شُرب و می، می‌خانه‌ام، با خاطرت هم‌خانه‌ام
با عمرِ بی‌پایان خود
بینی که مهمانی کنم.

هی نی‌نوایِ نازنین، دانی چه دادم این جبین
لب دوختم از سوختن
تا با تو هم خوانی کنم

از آنچه آورد تاریخ را در یاد می ترسد – محمد رضا عالی پیام ” هالو ”

خرداد ۱۳۹۲

چرا اینگونه از موی زنان ، ارشاد می ترسد؟
از این موی رها گشته به دست باد می ترسد؟
لباس تیره در بر کن، لباس قهوه ای ، مشکی
چرا؟ چونکه طرف از رنگ های شاد می ترسد
کند نابود آثار تمدن های پیشین را
از آنچه آورد تاریخ را در یاد می ترسد
… به یاسوج از نماد آریو برزن و شمشیرش
و در ساری هم از سرباز قوم ماد می ترسد
چنان چون طالبان که می هراسیدند از بودا
رفیق ما هم از سنگ و گچ و فولاد می ترسد
فقط باید ببوسی دست و گویی بل ، بله قربان
از اندیشه، از استدلال ، از استعداد می ترسد
بزن خود را به آن راه و بگو چیزی نفهمیدم
که او از هر که دو هزاری اش افتاد می ترسد
هم از سرخی گل ترسد، هم از سبزی برگ آن
از آن سروی که محکم جای خود استاد، می ترسد
نه تنها از زبان سرخ و از سر های سبز ما
از آن دیگی که بوی قورمه سبزی داد می ترسد
زمانی می هراسید از تجمع های میلیونی
ولی امروزه روز، از تک تک افراد می ترسد
کسی که منطق او داد و فریاد است و فحا شی
برای چه خودش از واژه ی فریاد می ترسد؟
بزن بر فرق ما تا می توانی تیشه ی خود را
عزیزم، کوه کی از تیشه ی فرهاد می ترسد؟
گذشت آن دوره ای که می رمید آهو ز صیادان
کنون از سایه ی خود نیز هر صیاد می ترسد
کبوتر می کند پرواز هم بال پرستو ها
و جغد از اینکه رفته هیثیتش بر باد می ترسد
زمانی می رمید از چوب و باتوم آنکه می فهمید
ولی حالا چماق از کله ی پر باد می ترسد
ندارد ماهی آزاد خوف از تور ماهیگیر
کنون قلاب و تور از ماهی آزاد می ترسد
نمی ترسد دگر شمشاد از داس و تبر زیرا
که امروزه تبر از قامت شمشاد می ترسد
بلی جانم، گذشت آن دوره و امروزه لولو هم
چنین از بچه های این خراب آباد می ترسد
خدایا می شود روزی رسد گویند ای هالو
ببین وارونه شد، مادر زن از داماد می ترسد
بخند ای هموطن، قهقه بزن ، این خنده ها خاری ست
به چشم آنکه از این قلب های شاد می ترسد

این خانه قشنگ است ولی خانهّ من نیست – دکتر خسرو فرشیدورد

خرداد ۱۳۹۲

استاد بزرگ زبان و ادبیات فارسی و یکی از مفاخر فرهنگی ، دکتر خسرو فرشیدورد ، چند روز قبل در گوشه تنهایی و بیماری در “سرای سالمندان نیکان” به دیار باقی شتافت.

دکتر میر خسرو فرشیدورد از استادان پیشکسوت گروه زبان و ادبیات فارسی دانشگاه تهران و دارای شهرت علمی جهانی وتحقیقات گسترده ودیدگاههای ویژه در عرصهّ دستور زبان بود. این شعر قدیمی که یکی از سروده های وی هست به خوبی محبت او را به ایران و فرهنگ این سرزمین نشان می دهد ایشان مدتی درخارج از
کشور بسر برده اند ولی نهایتا تاب
دوری از وطن را نیاوره وبه ایران باز گشته اند

این خانه قشنگ است ولی خانهّ من نیست
این خاک چه زیباست ولی خاک وطن نیست

آن کشور نو، آن وطــــن دانش و صنعت
هرگز به دل انگیــــــــــزی ایران کهن نیست

در مشهد و یزد و قم و سمنان و لرستان
لطفی ست که در کلگری و نیس و پکن نیست

در دامن بحر خزر و ساحل گیلان
موجی ست که در ساحل دریای عدن نیست

در پیکر گلهای دلاویز شمیران
عطری ست که در نافهّ آهوی ختن نیست

آواره ام و خسته و سرگشته و حیران
هرجا که روم هیچ کجا خانهّ من نیست

آوارگی وخانه به دوشی چه بلایی ست
دردی ست که همتاش در این دیر کهن نیست

من بهر که خوانم غزل سعدی و حافظ
در شهر غریبی که در او فهم سخن نیست

هرکس که زند طعنه به ایرانی و ایران
بی شبهه که مغزش به سر و روح به تن نیست

پاریس قشنگ است ولی نیست چوتهران
لندن به دلاویزی شیراز کهن نیست

هر چند که سرسبز بوَد دامنه آلپ
چون دامن البرز پر از چین وشکن نیست

این کوه بلند است ولی نیست دماوند
این رود چه زیباست ولی رود تجن نیست

این شهرعظیم است ولی شهرغریب است
این خانه قشنگ است ولی خانهّ من نیست

شام با کارولین چگونه رمانی است؟ فرشته سخائی

خرداد ۱۳۹۲

این نوشته در سایت پر مخاطب
” عصر نو – http://asre-nou.net ”
آورده شده است – در بخش : فرهنگ و ادب

کتابی در حدود هشتاد صفحه و هفت فصل
ناشر: نشر گذرگاه
و با روی جلدی زیبا هرچند با کل داستان نمی خواند
نوشته:
محمود صفریان

شاید ” رمان شام با کارولین” رمان جانانه ای نباشد، یا شاید هم بسیار رمان خواندنی جالبی باشد، اما می دانم، یعنی دریافتم که رمان بسیار پر کششی است و می دانم خواندنش خسته نمی کند.
نثرش شعر گونه است و واژه های گرم و زیبائی برای بیان مقصود دارد. همان تکه کوچکی که از متن کتاب را بر پشت جلد نشانده اند نمایاننده صحت نظر من است.
مگر رمان های معروف چه ویژگی دارند که در جایگاه دیگری قرار دارند؟
آغاز، ادامه ، و پایان غیر قابل انتظار این داستان، بی کمتریم زیاده گوئی، خواننده را از انتخابی که کرده است پشیمان نمی کند.
شکل آغاز و نحوه آشنائی دو کاراکتر اصلی نوع خاصی ست که در داستان های دیگر من ندیده ام. و انتخاب نام
” شام با کارولین ” برای این فصل که در حقیقت فصل آشنائی و آغاز است انتخاب پسندیده ای است. و ادامه داستان با فصول دیگر نیز، قطار داستان را به آرامی و پر کشش روی ریل درستی، به جلو می برد.
من نمی دانم استقبال از آن چگونه بوده است ولی، اگر به زبان زنده دیگری نوشته می شد و یکی از ناشرانی که در سطح جهانی رمان های دیگر را به جلو می برند پشت سرش بود، حتما جایگاه بهتری می یافت.
ادبیات کشور ما بخصوص ” داستان ” بسیار مهجور است. خواننده کم داریم و منتقد آگاه و بی طرف کمتر، دو عاملی که در شهرت و ماندگاری یک داستان تاثیری بی تردید دارد.

همه ی افراد این داستان خارجی هستند و اتفاقا تنها ایرانی که یکی از کاراکتر های اصلی هم هست، ایرانی مقیم خارج است که با خلق و خوی مرد سالارنه خود، و شاید بخاطر روان پریشی ناگهانی، که خواننده را به یاد جنون ادواری می اندازد، مارا بیاد صدها موردی که مردان ایرانی ” فرق نمی کند در درون کشور ویا در خارج از کشور، و حتا اگر در سطح یک استاد دانشگاه ” خالق آن هستند می اندازد و اتفاقا و انصافا خود همین مرد نیز به آن اعتراف می کند.

” … می دانم که خودم بانی بودم، و فقط بخاطر یک پُز و یک اَدا، که نه، نباید زود وا داد. باید مقاوم بود. باید طرف را اگر تشنه هم هست تشنه تر کرد، رهایش کردم….”
یا کمی پائین تر:
” … و حالا پریشانی دائم خورده است دست افسردگی گه گاه و دارد کلافه ام می کند. این ژست های صدتا یک غاز مرد سالارانه ی جامعه ما فقط به درد باختن و حسرت خوردن و پشیمان شدن می خورد.
یک مراوده، بهر دلیل شروع شده بود. و چه قشنگ هم بود. درد دل های گذشته، گفته و رو شده بود و مسیر آشنائی داشت روشن می شد و احساسی عاشقانه داشت به بار می نشست، و پرنده عشق پرپر می زد تا بر شاخه ای مناسب بنشیند. چیدم پرهای رنگین او را و شاخه مناسب وجودم را از او دریغ کردم. ´”
این دریغ کردن ” اگر متهم نشوم ” در ذات بسیاری از مردان کشور من مواج است. و حتا در سطح و حد ” امیر ” هم که سالها و از نوجوانی در خارج زندگی کرده است و حالا استاد یکی از دانشگاه ای خارج است به وضوح بصورت ” زن آزاری ” دیده می شود.

آنچه که برسر ” کارولین ” آمده و بصورت ماجرای ” جان ” و رها کردنش توسط امیر و بر ” ویلچیر” نشاندن او و آنچه در نهایت زندگی او را رقم می زند، تمامن زائیده ذهن ” امیر ” است حالا گیریم از قلم نویسنده در قالب راوی گفته های امیر.
در اینکه ” رمان شام با کارولین ” کتابی است با نثری آراسته و گرم و داستانی است خواندنی و به دست که گرفته شود یک نفس خوانده می شود، ولی ماجرای دیگری است از دیدگاه مرد، که به خود اجازه میدهد هر بلائی که می خواهد بر سر یک زن اگر چه درقلب داستان بیاورد… و گویا گریز ناپذیر است.
من فکر می کنم چنین دید گاهائی، بهر علت، ” خود بزرگ بینی – تربیت برتر بودن زایش پسر بر دختر- تاثیر تعالیم مذهبی که در بن جامعه ما نهادینه شده است، و این انگار که حق زن نصف مرد است، حتا در کتب دینی ”
چنان رسوخ نامیمونی در اذهان مردان مسلمان بطور اعم و در جامعه بسته ما بطور اخص دارد که اگر ” امیر ” هم باشی با تربیت در محیطی آزاد، و استاد دانشگاه، باز به خودت اجازه می دهی که ” زن ” را با نگاه دیگری ببینی و بر ” کارولینی ” که با تربیتی بسیار آزادمنشانه غربی بزرگ شده است نا هنجاری روا بداری ” گیریم در قالب یک رمان “

” … ” می دانی چه لطمه ای به دانشگاه، به بچه ها که با علاقه، وبه شوق تدریس شخص تو می آمدند، و به خودت زدی؟ چه واقعه ای در زندگی ات رخ داد که بهائی چنین سنگین بابت آن پرداخت کردی؟ و چرا بی اطلاع قبلی، یعنی آنچه که روش متعارف است، و چنان با عجله و ناگهانی غیبت! زد…؟ “

” ” تو از عشق یک زن زیبا که با همه علاقه و خلوص به تو پیش کش کرده بود، با چنان وضع آشفته ای فرار کردی؟ درست می گویم؟ ”
” متاسفانه بله، درست می گوئید.”
” پس، آقای سبحانی، اجازه بدهید بگویم که بر خلاف تصورم، پیچیدگی احساسی دارید ” اگر نگویم روانی “.
” موافقی با یکی از اطبا روان شناس دانشگاه خودمان ملاقاتی داشته باشی؟ می خواهی من ترتیبش را بدهم.؟ ”
ملاحظه می کنید کار مردان ما با زنان ” هر قدر هم خوشگل باشند ” در حد یک روان پریشی پیش می رود.
اما با این همه شام با کارولین کتابی است که بخصوص در فصل های اول و دوم اوج زیبائی نثر و قدرت زبان فارسی است برای نوشتار.

” …همه این ها را یک نفس و بدون تپق ردیف کرد. با آمادگى آمده بود. البته این فرصت را به من داد که تمام چهره، لبها، دندان ها، آرایش مو و حتا قسمتى از سینه هایش را که بى قید و آزاد از چاک پیراهنش پیدا بود خوب براندازکنم و بوى عطرى را که گویا درست قبل از اینکه بى اجازه بنشیند روى صندلى جلوى من، به جاهائى از اندامش زده بود، فرو دهم و دریابم که بوى پذیرا وخوشایندى است…” از فصل اول

” … از وراى شیشه مه گرفته، بیرون محو دیده مى شد. با دستمالى شفافش کردم. دانه هاى ریزى از آسمان مى ریخت. برفى سبک بود یا مانده باران آنروز بعد ازظهر، نمى دانم. حال خوشى داشتم. رویم را که برگرداندم، گارسونى شیک و مرتب، مودب کنارش ایستاده بود، و داشت دستوراتش را یاد داشت می کرد. کارش که تمام شد نگاه رضایتش را نثارم کرد. ” از همان فصل

“.. وقتى پس از حدود شش ماه، تماس گرفت، و قبول کرد که دعوت به شام مرا بپذیرد، باور نمى کردم باز از ” جان ” بگوید، و با خوردن دومین لیوان شرابى که خودش انتخاب کرده بود، برود سراغ شوهرش، و از خاطره آخرین پروازش با او یاد کند… ولی کاش درهمین دنیا باقى مانده بود، و صحبت به آنجائى که کشانده شد، کشیده نمى شد….” از فصل دوم

من بخاطر داستان های کوتاه زیادی که قبلا از این نویسنده خواند بودم با شیرینی بیان او آشنائی داشتم و با خواند این رمان او دریافتم که بازی با کلمات را خوب می داند و سوژه هایش که معمولن با پرداختی مورد قبول بیان می شود تمامن با زندگی های ما همخوانی دارد و اطمینان دارم که اگر در ایران ولی در فضائی بی سانسور و قید و بند می نوشت ، سیاهه نویسندگان سرشناس ما را کاملتر می کرد.

کلاغمرگی یا بلبل‌زایی ؟! دفتر شعرخانم دکتر لیلا کرد بچه- نگاهی به یادداشت آقای مجید کعب درپایگاه ادب فارسی مجید قنبری

خرداد ۱۳۹۲

کلاغمرگی ” نام سومین مجموعه شعر خانم دکتر لیلاکردبچه است که به تازه‌گی توسط انتشارات فصل پنجم به چاپ رسیده است. پیش از این مجموعه‌ شعرهای “ صدایم را از پرندگان مرده پس بگیر” (۱۳۸۹) و ” حرفی بزرگ‌تر از دهان پنجره‌ ” (۱۳۹۰) را از ایشان خوانده‌ایم. به جرات می‌توان گفت که شعر خانم کردبچه یکی از درخشان‌ترین و برجسته‌ترین نمونه‌های شعر سپید امروز است. ابتدا چند نمونه کوتاه از شعر ایشان را با هم بخوانیم:

به خاطر مردم است که می‌گویم
گوش‌هایت را کمی نزدیک دهانم بیار
دنیا
دارد از شعرهای عاشقانه تهی می‌شود
و مردم نمی‌دانند
چگونه می‌شود بی هیچ واژه‌ای
کسی را که این همه دورست
این همه دوست داشت.
(به خاطر مردم)

به من دست نزنید
آواره‌گی واگیر دارد (جایی که این‌جا نیست)
یکی بیاید
بگوید اگر غیر از این‌جا،
جای دیگری نیست/
قطاری که دور می‌شود/
چرا دور می‌شود؟
(جایی که این‌جا نیست)
تو دور می‌شوی/
من/
فرو می‌روم در غار تنهایی‌ام/
کنار وهم خفاشی که این روزها/
دنیایم را وارونه کرده است.
(من زن روشنفکری نیستم)
دیگر قورباغه‌ها دم غروب نمی‌خوانند/
و کلاغ‌های بلاتکلیف/
روی تابلوی “شنا ممنوع”/
به ماهیان مرده فکر می‌کنند.
(زاینده‌روزی روزی روگاری رود)
چه‌کار کنم؟/
چه‌کار کنم که میوه‌هایم از جنس حرف‌اند/
و هربار تبری به جانم می‌افتد/
تمام سرشاخه‌هایم/
برای نوشتن شعری تازه/
قلم می‌شوند. (چه‌کار کنم)

نیاز به گفتن نیست که این همه به معنای چشم بستن بر ضعف‌های مجموعه کلاغمرگی نیست و نه بی‌نقص نشان دادن آن. اما بی‌پرده بگویم اگر نقصی هست و ضعفی (که حتما هست)، من آن را در مقام مقایسه می‌بینم، آن هم مقایسه با مجموعه شعرهای قبلی همین شاعر (و مطمئنا نه در ایراداتی که آقای کعب به واسطه‌ی زاویه‌ی بسته‌ی دیدشان به آن‌ها اشاره می‌کند).
[عبارات درون گیومه از آقای کعب است و تاکیدها و عبارات درون پرانتز از من)
آقای کعب یادداشت خود را با نشان دادن نقص‌ها و ضعف‌های ” شکلی و مضمونی” شعر نو آغاز می‌کند و این که باید برای رفع این نواقص آستین بالا زد. چنان که خود در همین یادداشت بالا زده‌اند حتما. جایی که بزرگانی چون شاملو و اخوان و فروغ و . . . در زمان حیات خویش شانه از زیر بار مسئولیت خالی کرده‌اند، ظاهرا رسالت رفع نواقص شعر نو به ایشان رسیده است. اما ببینیم این نواقص چیست و راه رفع آن کدام است. می‌نویسند:

” شعر نو در ایران نیاز به نقادی دارد. “

(بنابراین شعر نو در خارج از ایران نیاز به نقادی ندارد !)

این نقد به قول ایشان باید متوجه ” ضرورت استحاله کیفی شعر نو در شکل و مضمون و در جهت تکامل این فن باشد “. و این احتمالا همین کاری است که ایشان در یادداشت پرمغز خود انجام داده‌اند. بگذریم از این که به نظر این حقیر اصولا شعر یک فن نیست و اختلافی کیفی هست میان فن و شعر. یعنی هر فنی می‌تواند به نسبت ظرفیت خود به سطح هنر به بالد یا نبالد. پس شعر اگر به واقع “شعر” باشد و ” نو” باشد، دیگر یک ” فن” نیست و ” هنر” است: ” هنر شعر”.
نقص شعر نو از جهت شکل در آن است که برخی نوپردازان را هیجان ویران کردن و طغیان علیه سنن فروگرفته است.”
حتی اگر بپذیریم که فروگرفتن همان فراگرفتن باشد! باز هم باید گفت آخر هیجان شاعر به نقص ساختاری شعر چه ربطی دارد؟
” این نقص در نیمایوشیج هم وجود داشت” برخلاف هدایت. (چرا؟) چون صادق هدایت ” در دوره آگاهی هنری جای داشت”.
اگر از بی‌معنایی عبارت ” در دوره آگاهی هنری جای داشتن ”  چیزی نگوییم، باید از افاضات بالا نتیجه بگیریم که متاسفانه نیمایوشیج هم مانند جوانان نوپرداز امروز پاک هیجان‌زده بوده‌اند! و همه‌ی این‌ها ایرادات ساختاری شعر نو است! اما این ” دوره‌ی آگاهی هنری ” چیست که هدایت در آن جای داشته و نیما نه؟!! نمی‌دانم، شاید منظور نویسنده این است که مثلا نیما شاعر قرن هشتم بوده است و هدایت نویسنده‌ی قرن چهاردهم!!!
آقای کعب می‌نویسد:
”  باید دانست قوانین درونی زبان فارسی کدام است.” خب، واقعا کدام است؟ اما منتقد محترم نه این را توضیح می‌دهند و نه حداقل قوانین خارجی زبان فارسی را !
در مجموع به نظر این حقیر، آقای کعب هیچ درک درستی از شعر و نوآوری ندارند. ایشان حتی دستورالعمل‌هایی از خود صادر می‌کنند و محدوده‌ی نوآوری را به زعم خود برای شاعران جوان نو‌پرداز حصار می‌کشند. و متوجه نیستند که هنرمند خلاق اگر نوآور باشد هرگز از قبل حدود نوآوری خود را محدود نمی‌کند و نمی‌تواند که بکند. بدتر از آن این که به نظر می‌رسد ایشان بر این تصورند که نوپرداز به معنای نوآور است و شاعر نوپرداز لزوما باید نوآور باشد. احتمالا واژه‌ی “ نو” وی را به اشتباه انداخته است!
در جایی دیگر به شاعر کلاغمرگی انتقاد می‌کنند که:
یعنی چی که دیگر قورباغه‌ها دم غروب نمی‌خوانند،  یا مگر می‌شود کلاغ‌ها بلاتکلیف باشند و . . . به این می‌گویند “عصیان بی‌درون مایه”. چرا از شاعر غربی یاد نمی‌گیرید که نوشته است “ما شوخی شوخی به قورباغه‌ها سنگ پرتاب می‌کردیم/ و آن‌ها/ جدی جدی می‌مردند.”
بعد ادامه می‌دهند که می‌بینید شاعر غربی فوق چقدر ” قورباغه‌ها را زیبا بیان کرده است.” و باز بعد متاثر از قورباغه‌ها سری تکان می‌دهند و می‌نویسند: “آیا جای ستایش نیست؟”
منتقد محترم انگار متوجه نیستند که در هر دو شعر نقل شده موضوع اصلا قورباغه و زیبایی قورباغه نیست! انگار حتی به ذهن‌شان خطور نمی‌کند که ممکن است کلاغ در شعر خانم کردبچه، کلاغ نباشد. همین‌طور ماهی یا قورباغه. ایشان ظاهرا شعر را با قفسی در باغ وحش یکی گرفته‌اند. پس نتیجه می‌گیرند که خانم کردبچه “در جاده‌ی خلاقیت وامانده” و “دچار خلاقیت ذهنی شده‌اند” و این چیزی جز “انحراف از جاده‌ی نو‌آوری” نیست.
باید گفت که دوست گرامی خلاقیت اصلا جاده ندارد و عصیان شاعر در واقع همان جدا شدن از جاده‌ای است که قرن‌ها و قرن‌ها لگدکوب دیگران بوده است. جاده‌ای که همیشه از جایی خاص شروع شده و در نقطه‌ای از پیش معلوم، تمام شده است.
آقای کعب نه تنها تمایزی میان شعر نو و نیمایی و شعر سپید قائل نیستند و تشخیص نمی‌دهند که شعر خانم کردبچه شعر سپید است نه نیمایی، بلکه دچار این توهم هم هستند که چون نام این شعر نو است پس حتما در هر سطر آن نوآوری صورت گرفته است یا باید بگیرد، آن هم فقط و فقط در جهتی که آقای کعب معین کرده است!
و بالاخره پس از این مقدمه‌چینی‌های فاضلانه مشکل اصلی خود با شاعر و شعرش را آشکار می‌کند:
ـ “چه بلایی سر این زبان زیبا به وجود آمده؟” (توجه دارید که “. . . به وجود آمده” !! این هم نشانه‌ی دیگری از نثر و بیان “زیبا و هوشمندانه”‌ی منتقد محترم) اما سوال این‌جاست که نویسنده به کدام “زبان زیبا” اشاره می‌کنند. اگر مطابق “قوانین درونی زبان فارسی” مراد از واژه‌ی “این” اشاره به نزدیک باشد، پس شاید بتوان گفت که به زبان زیبای شاعر اشاره دارد. ولی عبارت بعدی نویسنده این گمان را باطل می‌کند:
ـ زبان شاعر ” خشک و مصنوعی”، “سردرگم” است و “چراغ هدایت مخاطب نیست.” (زبان شاعر چراغ هدایت مخاطب نیست. باید باشد؟ آن هم زبان شاعر!)
ـ “فضایی تاریک در اکثر شعرها . . . موج می‌زند” (توجه کنید تاریکی نیست که موج می‌زند بلکه فضا است که موج می‌زند!!)
ـ “واقعا ما با زنی روشنفکر مواجهه نیستم.” (قضاوت با شما)
ـ “انسان می‌تواند و باید خوشبخت، دانا، تندرست، نیرومند، آزاد و آفریننده باشد.” (بر منکرش لعنت!) و ادامه می‌دهد: “ارزش شعر و شاعری در این‌جاست. نه در رویای خفاشی که دنیای شاعر را تاریک و تار دیده کرده است.” (بالاخره ما نفهمیدیم گناه این تیره‌گی‌ها از شاعر است یا خفاش؟! ولی مسلم است که ارزش شعر و شاعری در رویای خفاش نیست!)
منتقد محترم، متحیر و با دهان باز می‌نویسد: “انگار ما در قبرستان زندگی می‌کنیم.” (نمی‌کنیم؟)
ـ “انگار . . . در دنیای متمدن و مدرن نیستیم.” (هستیم؟)
از این‌ لحظه به بعد منتقد جان به لب آمده افسار می‌گسلد، به نوعی سماع عارفانه درمی‌آید و در هیبت یک تزریقات‌چی ماهر فریاد می‌کشد: [شاعر] “نه فقط به ستوه آمده بلکه طغیان می‌کند. نه فقط ناخرسند است بلکه خشمناک است.” و همه‌ی این‌ها را به خواننده تزریق می‌کند آن هم به “شکلی شاعرانه . . . گاه با تزریق وریدی، گاه با تزریق عضلانی، گاه با تزریق زیر جلدی” و از طریق این “تزریق‌ها خواننده و مخاطب را سردرگم و ترسو به عیان می‌گذارد. عیانی که به کلاغ و تاریکی نیازی ندارد.” (اگر شما از این همه تزریق و ترسو به عیان گذاشتن‌ها چیزی متوجه شدید من هم شدم.) ( راستی بهتر نیست آقای کعب به جای رفع نواقص “شعر نو” ابتدا فکری به حال نثر خود کند)
– “کلاغمرگی زمره‌ی هولناک شاعر را نمایان می‌کند.” (!)
و بعد با نقل این بند از شعر شاعر “خوب است صاحبخانه‌ها/ ارزش پنجره‌ها را نمی‌دانند/ وگرنه باید چقدر جیب‌هایم را می‌گشتم/
تا خالی خلوتی برای تماشای تو پیدا کنم.” بی‌توجه به طنز تلخ شاعرانه‌اش به این نتیجه می‌رسند که:
در مجموعه شعرهای کلاغمرگی “گاه با پنجره‌ای باز روبه‌رو می‌شویم که می‌توان روشنایی را جستجو کرد و راهی برای فرار از این تاریکی و کلاغ‌ها پیدا کرد و به آب و دریا و روشنی رسید.”
چنین به نظر می‌رسد که منتقد محترم فاقد هرگونه درک شعری هستند. ایشان پنجره را فقط پنجره می‌بینند که می‌تواند چوبی یا فلزی باشد ولی در هر شکل و شمایلی بالاخره رو به روشنی(البته اگر روز باشد!) و آب و دریا و پارک و باغ و جنگل و . . . باز می‌شود. حتی اگر شب پشت پنجره آنقدر عمیق و غلیظ باشد که جز سیاهی و برق شوم چشمان جغدها و غارغار کلاغ‌ها را نتوان دید و شنید. در ضمن ایشان احتمالا واژه‌ی صاحبخانه را در این شعر اصلا ندیده‌اند و به قول معروف نگرفته‌اند که جای هیچ تعجب نیست.
اما مخلص کلام منتقد این که: شاعر کلاغمرگی باید “ناشی‌گری” و “دیوانه‌سری” و سیاه‌نمایی و خیلی چیزهای دیگر را کنار بگذارد و بفرموده کمی هم از گل و بلبل و راغ و باغ و طرف جوی و آواز قناری و “بال سفید کبوترها” و . . . بنویسد.
در انتها با آرزوی موفقیت برای شاعر و منتقد محترم، چشم انتظار کتاب بعدی خانم کردبچه می‌مانیم که اگر به نصایح آقای مجید کعب گوش بسپارند احتمالا نام آن “بلبل‌زایی” خواهد بود. انشاالله.

اردیبهشت ۱۳۹۲

نقد شعر صدای پای آب سهراب سپهری – احمد قندهاری

خرداد ۱۳۹۲

استاد احمد قندهاری مدتی است که با ارسال مطالب ارزشمند برای گذرگاه همکاری گه گاهش را با ما شروع کرده است
این هم نقدی است از ایشان در مورد شعر معروف ” صدای پای آب ” سهراب سپهری

ادبیات هر کشور بخش بالنده ی فرهنگ آن کشور است. در ایران می توان گفت که ادبیات بیشتر به شعر منحصر می شود. زیرا شاید از حدود ۱۰۰ سال پیش نثر و رمان نویسی کم وبیش شروع شده بود . البته در ادبیات ما، مقدارکمی نثر هم وجود داشت ولی در مقایسه با شعر بسیار ناچیز بود.

راز ماندگاری زبان فارسی به علت وجود اشعار، شعرای گرانقدری نظیر : حکیم ابو القاسم فردوسی ، رودکی بزرگ مرد شعر فارسی ، عطار نیشابوری ،حضرت مولانا ، استاد غزل حافظ ، استاد سخن سعدی و مانند آن ها است که در سرزمین ایران می زیسته اند.
وقتی غزلیات حافظ را می خوانیم ، احساس نمی کنیم که این شاعر وآلامقام آن ها را حدود ۷۰۰ سال پیش سروده باشد. به نظر می آید که این غزلیات مربوط به چند سال گذشته است. درد هایی که حافظ مطرح می کند و اشکالاتی که در جامعه ی آن روزگار وجود داشت در جامعه ی امروز ماهم دیده می شود ، علت این امر آن است که عملکرد سیستم های حکومتی سیاسی و دینی تغییر نکرده است. چاپلوسی و تدلیس و خود فروشی برای رفاه مادی بیشتر، همچنان در رده های بالای جامعه ی ما متداول و رایج است و ادامه دارد.
شاعر امروز وظیفه ی مهمی به عهده دارد زیرا زندگی های امروز با زندگی قبل از صد سال پیش بسیار تفاوت دارد. مسائل و مشکلات بشر امروز بسیار پیچیده تر از قبل شده است. امروز بشر دچار معظلات و مشکلاتی شده است که قبلا اصلا مطرح نبوده است. به همین علت شعر امروز رسالتی دیگر دارد . زیرا مشکلات بشر امروز ، وظایف جدیدی را برای شعر و شاعر ایجاد کرده است.
وقتی شاعر شعر جدید و اثر گذار بگوید ادبیات گسترش می یابد. شعر باید لطیف و عفیف و آگاهی دهنده باشد. نباید اشعاری سرود که به فرهنگ جامعه خدشه وارد کند. وقتی شعر به چاپ می رسد آن گاه از حوزه ی شخصی شاعر، خارج شده در زمره ی فرهنگ جامعه قرار می گیرد.
بحث من در باره ی شعر بلند ” صدای پای آب ” زنده یاد ” سهراب سپهری ” است.در کتاب روشن تر از خاموشی ، شعر صدای پای آب ۲۲ صفحه را اشغال کرده است. چند صفحه ی اول این شعر بسیار لطیف و زیبا است.
اهل کاشا نم روز گارم بد نیست تکه نانی دارم
خرده هوشی سر سوزن ذوقی
مادری دارم بهتر از برگ درخت دوستانی بهتر از آب روان
وخدایی که در این نزدیکی لای این شب بو ها
پای آن کاج بلند روی آگاهی آب روی قانون گیاه
من مسلمانم قبله ام یک گل سرخ جانمازم چشمه دشت سجاده ی من
من وضو با طپش پنجره ها می گیرم من نمازم را وقتی می خوانم
که اذانش را باد گفته باشد سر گلدسته ی سرو ..

در همین شعر شاعر در جا هایی خلاف فرهنگ مقبول جامعه مطالبی سروده است مانند:
۱- نسبم شاید بزنی فاحشه در شهر بخارا برسد
اولا : سهراب حق دارد به پدر و مادر و کل خانواده اش این گونه توهین کند؟  ثانیا : چه چیزی از این بیهوده گویی حاصل می شود.؟

۲- در همین شعر می گوید : پدرم وقتی مرد ، پاسبان ها همه شاعر بودند.
هم به شاعر توهین می کند هم به پاسبان ، در حالیکه این دو قشر تقریبا هیچ تضادی با هم ندارند و وجود هردو برای جامعه مفید و ارزشمند است.
۳- زندگی در آن وقت حوض موسیقی بود ، همه می دانند حوض دارای آب راکد است در باره ی آب راکد گفته اند :
پاکیزه تر از آب نباشد چیزی یک جا که کند مقام گندیده شود .
۴- زندگی شستن یک بشقاب است زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ
نه خیر قربان زندگی مانند شستن یک بشقاب نیست . و زندگی بال و پری دارد با وسعت عشق با وسعت مهر.
۵- روح من گاهی از شوق سرفه اش می گیرد / نمیدانم چرا می گویند کبوتر زیباست / چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست.
۶ مرگ گاهی ودکا مینوشد.
۷- بار دانش را از دوش پرستو ها بر داریم.
۸- هم آغوشی عروسک با صبح. باید به امثال ایشان گفت : کم گوی و گزیده گوی چون در. حالا می رسیم به بد ترین قسمت شعر
۹- رفتم رفتم تا زن – فصل ولگردی در کوچه ی زن –
زیر باران باید با زن خوابید. باید خدمت این گونه افراد عرض کنم که
زن بالاتر و والاتر از این گفته هاست
زن اوج آفرینش است / زن راز خلقت است/ زن اسطوره است زعشق زن مادر مسیح / زن مادر هزار کماندار آرش است/ لبخند مادرانه ی او درس زندگی است. / گهواره حیات در دست های پر مهر او دائم به چرخش است

جیمز جویس-محمود صفریان

خرداد ۱۳۹۲

یا بصورت کامل

جیمز آگوستین آلوی سیوس جویس

در دوم فوریه سال ۱۸۸۲ زمانی که اروپا در وضعیت سیاسی نا مطلوبی بود در ایرلند متولد شد، ولی در سال ۱۹۱۲ برای همیشه از ایرلند رفت. اما در تمام نوشته هایش از ایرلند گفته است. او در۱۳ ژانویه سال ۱۹۴۱ در حالیک تقریبن نابینا شده بود در زوزیخ سویس از دنیا رفت

جویسی که در اول کار به نویسنده ای هرزه دهان و سخت نویس معروف بود در نهایت به یکی از غولهای

ادبیات عصر جدید تبدیل شد، در حالیکه کمیت کارش اندک است و می توان گفت نویسنده ای پر کار و پر اثر نبوده است :

دو دفتر شعر، یک نمایشنامه ، پانزده داستان کوتاه ،” در یک کتاب – دوبلینی ها ” سه رما ن و چند نقد. فقط همین. ولی با این همه تاثیر زیادی بر تکامل داستان نویسی امروز داشته است

دو کتاب مشهور او یکی دوبلینی ها است که در سال ۱۹۱۴ آن را نوشته و دیگری اولیس است که در سال ۱۹۲۲ به رشته تحریر در آمده است.

جویس با اینکه ایرلند را ترک کرد و باقی عمر را در” تریست “، ” پاریس ” ، و ” زوریخ ” گذراند ولی فکرش جهانی نشد و در بست تا آخر عمر ذهنش در چهار دیواری ایرلند و پایتختش ” دوبلین ” محصور شده باقی ماند.

به آثار او بخصوص دو کتاب مشهورش ” دوبلینی ها ” و ” اولیس ” که نگاه کنید به این حقیقت دست می یابید.

” دوبلینی ها ” مجموعه داستان است، مجموعه ۱۵ داستان کوتاه. خودش در مورد این کتاب می گوید :

” این کتاب فصلی از اخلاقیات زاد گاه من است. “

کتاب مشهور او به نام ” اولیس” نیز که نثری دیر فهم و پیجیده دارد نیز باز در مورد زندگی و عقاید چند شهروند دوبلینی است.

و بر همین پایه است که می گویم جویس مغز و فکری دربست در اختیار زادگاهش داشته و هرگز جهانی نیندیشیده است.

یکی از شانس هائی که به او روی آورد ، و هرگز چنین موقعیتی برای نویسندگان دیگر پیش نیامده است، آشنائی او در سال ۱۹۱۷ با زنی ثروتمند و ادیب است که او را از تلاش معاش بی نیاز کرد و سبب شد که تا پایان عمر تمامی اوقات خویش را با اعصابی راحت از لحاظ مالی، به نوشتن به پردازد.

” اولیس ” که شاهکار او است و در حقیقت تمام جریان در یک روز ” در روز ۱۶ ماه ” جون ” ۱۹۰۴ رخ می دهد بیشتر مربوط می شود به ” استفن ددالوس ” دانشجوی جوانی که که تحصیلاتش را در پاریس رها می کند و به ” دوبلین ” می رود تا مادر پیرش را که در حال احتضار است ببیند. اما بر سر بالین مادر با مشکل بزرگی روبرو می شود. مادرش از او خواسته که بر بالینش زانو بزند و برایش دعا بخواند، اما ضدیت او با مذهب کاتولیک چنان قوی است که مانع اینکار می شود.
او کتاب دیگری  بنام ” بیداری فینه گان ها ” دارد که در سال ۱۹۳۹ منتشر کرده است، که بسبب مشکلی خوانش آن خودش آن را می خواند تا طرز خواندن آن را بنمایاند .
این کتاب نیز به زندگی میخانه داری ایرلندی با زن و دو فرزندش می پردازد.
در مجموع جیمز جویس چنان که با هیاهوی بسیار از کارهایش نوشته اند و آن را یگانه ای دانسته اند که بی همتاست، نمی باشد و در نهایت نویسنده ایست بزرگ چون دیگر نویسندگان برزگ دنیا و نه بیشتر.

حکیم عمر خیام – احمد قندهاری

خرداد ۱۳۹۲

شاید بیش از ۲۰۰۰ ، کتاب ، رساله و مقاله در باره ی خیام نوشته شده باشد. به واسطه ی رساله های علمی ، تشخیص شخصیت او آسان است ولی خیام شاعر هنوز ناشناخته مانده است. حکیم غیاث الدین خیام نیشابوری در سال ۴۲۷ خورشیدی در نیشابور متولد شد. او ریاضی دان ، ستاره شناس ، موسیقی دان و شاعر بود. پایگاه علمی او برتر از جایگاه ادبی اوست. به طوریکه به او لقب حجت الحق داده بودند، ولی شهرتش به واسطه ی رباعیاتش می باشد. ادوارد فیتز جرالد رباعیات او را به زبان انگلیسی ترجمه کرد و به چاپ رسانید. به همین علت در مغرب زمین شهرت بسزایی دارد. از کار های مهم خیام اصلاح گاهشماری در زمان صدارت خواجه نظام الملک وزیر ملک شاه سلجوقی بود. وی در ریاضیات کتابی به نام جبر و مقابله در باره ی حل معادلات درجه اول ، درجه ی دوم و درجه ی سوم دارد. او هم چنین رساله ای در باره ی اصل پنجم اقلیدس نوشت. نام خیام به عنوان ریاضی دان برجسته در تاریخ علم ثبت شده است. او بعد ها کتابی در باره ی حساب نوشت.

ابداع نظریه‌ای دربارهٔ نسبت‌های هم‌ارز با نظریهٔ اقلیدس نیز از مهم‌ترین کارهای اوست.
حوادث مهم زمان خیام ، جنگ های صلیبی ، ظهور باطنیان و ایجاد فرقه های مختلف دینی اعم از سنی و شیعه بود. که به راحتی یکدیگر را به کفر و الحاد متهم می کردند. به همین علت رباعیاتش به علت تعصبات مذهبی حاکم بر جامعه ی آن روز مخفی ماند. بعد ها دوستانش آن ها را جمع آوری کردند.
محققان پس از بر رسی و تحقیقات به این نتیجه رسیدند که از این همه رباعی که به خیام نسبت داده شده است فقط ۵۷ رباعی سروده ی خیام است.این رباعیات کلیدی برای شناخت و مشرب فلسفی او شده است. رباعیات او ساده و به دور از تکلف است. خیام به واسطه ی داشتن ذوق شاعری و نکته بینی های فلسفی خود آن ها را سروده است. بعضی از محققان می گویند، بسیاری از شعرا از ترس تکفیر، رباعیات خود را به نام خیام که در گذشته بود نسبت دادند.
یکی از محققان ، زنده یاد صادق هدایت بود که در سال ۱۳۱۳ ، کتابی تحقیقی به نام ترانه های خیام به چاپ رسانید. محقق دیگر رباعیات خیام مرحوم استاد محمد علی فروغی است که تحقیقاتش در سال ۱۳۲۰ به چاپ رسیده است. البته محققان اروپایی نظیر ژوکوفسکی ،روزن و کریستن سن هم به تصحیح رباعیات خیام پرداخته اند ولی محققان ایرانی آن ها را زیاد معتبر ندانسته اند. بیشتر مضامین رباعیات خیام ، راز آفرینش، درد زندگی، گردش دوران ،ذرات گردنده ، هرچه بادا باد و دم را دریابیم می باشد. جرج سارتن مورخ نامدار می نویسد ، خیام اولین کسی است که در کتاب جبر و مقابله به تحقیق منظم علمی درباره ی معادلات پرداخته و طبقه بندی تحسین بر

انگیزی از این معادلات نموده است. به طوریکه این رساله از برجسته ترین آثار علمی قرون وسطی و احتمالا مهمترین آن ها به شمار می رود. نارضایتی خیام از اوضاع زمان خود- خیام در مقدمه ی کتاب جبر و مقابله چنین نوشته بود: دچار زمانه ای شد ه ایم که اهل علم از کار افتاده و جز عده ی کمی باقی نمانده اند که از فرصت برای بحث و تحقیقات علمی استفاده کنند. برعکس حکیم نمایان دوره ی ما همه دست اندر کارند که حق را با باطل بیامیزند و جز ریا و تدلیس کاری ندارند. اگر دانش و معرفتی دارند، آن را صرف اغراض پست جسمانی می کنند. چنانچه با انسانی مواجه شدندکه در جستجوی حقیقت صادق و راسخ است و روی از باطل و زور می گرداند و گرد تدلیس و مردم فریبی نمی گردد او را شایسته ی استهزا میدانند.در هر حال به خدا پناه می بریم. در باره ی سه یار دبستانی ، خیام ، حسن صباح و خواجه نظام الملک محققان برجسته معتقدند که این موضوع نمی تواند صحت داشته باشد. استاد فروغی معتقد است که در این زمینه سند معتبری هم وجود ندارد. اگر این مساله درست باشد، آن گاه حسن صباح و خیام هر یک باید بیش از ۱۲۰ سال عمر کرده باشند که چنین نیست. در ضمن هیچ یک از معاصران خیام هم به آن اشاره ای نکرده اند. خیام از آن گروه مردمی بود که قوه ی دراکه ی قوی و تفکر آن ها نمی توانست در سطح معتقدات عمومی باقی بماند.
خیام به دعوت سلطان جلال الین ملک شاه سلجوقی و وزیرش نظام الملک به اصفهان می رود و سر پرستی رصد خانه ی اصفهان را به عهده می گیرد. خیام به مدت ۱۸ سال در آن جا مقیم می شود و به مدیریت او زیج (جدول تعین وضعیت ستارگان ) ملکشاهی تهیه می شود. و در سال ۴۵۸ ، طرح اصلاح تقویم را تنظیم ، و تقویم جلالی را تدوین می کند که به نام تقویم جلال الدین ملک شاه معروف است. حکیم عمر خیام هرگز ازدواج نکرد وبالاخره ، در سال ۵۱۷ در
شهر نیشابور درگذشت. مقبره ی او هم اکنون در شهر نیشابور در باغی که به آرامگاه امام زاده محروق معروف است قرار دارد .
پیروان خیام- صادق هدایت، براین باور است که حافظ از تشبیهات خیام بسیار استفاده کرده است تا حدی که از متفکر ترین و بهترین پیروان خیام به شمار
آید.هر چند که افکار حافظ به فلسفه ی خیام نمی رسد، ولی حافظ این نقص را با الهامات شاعرانه وتشبیهات عارفانه رفع کرده است. برای نمونه شراب را بقدری زیر تشبیهات عارفانه پوشانده که تعبیر صوفیانه از آن می شود.
موریس بوشر از کسانی است که کاملا تحت تاثیر افکار خیام در آمده و نمایشنامه ی رویای خیام هماهنگی او را با افکار خیام به خوبی نشان میدهد. دوکا مارگو شاعر اسپانیایی نیز افکار خیام را در قالب شعر نو ریخته ، متن اسپانیایی آن را در سراسر آمریکای لاتین و متن فرانسوی آن را در اروپا رواج داد. دیگر از کسانی که از خیام الهام گرفته اند و یا به تمجید او پرداختندعبارتند از آندره ژید ، ژان لاهور، شارل گرولو ، ژان مارک برنارد و شاپلن .
آثار – خیام میزان الحکمت را در باره ی فیزیک و لوازم المکنت را در دانش هوا شناسی نوشت. کتاب نوروزنامه ی او یکی از آثار ادبی اوست کتاب القول علی اجناس التی بالاربعاء در باره ی موسیقی است. خیام بیش از ۲۴ رساله و کتاب دارد.
چهره ی جهانی خیام – خیام در جهان به عنوان یک شاعر ، ریاضی دان و اختر شناس شناخته شده است. تاثیر خیام بر ادبیات غرب از مارک تواین تا تی اس الیوت او را به نماد فلسفه ی شرق و شاعر محبوب روشنفکران جهان تبدیل کرده است.
نام گذاری اماکن به نام خیام-
۱- یکی از حفره های ماه به افتخار خیام ( عمر خیام ) نامیده شد ۲- سیاره کوچکی در سال ۱۹۸۰ به نام وی نامگذاری شد. ۳- در تونس هتلی به نام خیام ساخته شد. ۴- شهرک صنعتی خیام در نزدیکی نیشابور بنا شده است. ۵- شرابی به نام خیام در فرانسه تولید می شود. ۶- نام یکی از ایستگاه های قطار نزدیک نیشابور ایستگاه خیام است ۷- خیابان خیام در تهران که معرف حضور همه می باشد. ۸- در سال ۱۸۹۲، انجمنی در لندن تاسیس شد به نام انجمن عمر خیام .
دو فیلم در آمریکا در باره ی خیام ساخته شده است. یکی در سال ۱۹۵۶ و دیگری درسال۲۰۰۵
منابع:
۱- دمی با خیام علی دشتی.
۲-ترانه های خیام صادق هدایت .
۳- حکیم عمر خیام غلامحسین مصاحب. ۴
– ویکی پیدیا ، اینترنت

تندیس خیام در بخارست مرکز رومانی آرامگاه خیام در

Gustave Courbet گوستاو کوربه – به انتخاب الیسا تنگسیر

خرداد ۱۳۹۲

ژان دی سر گوستاو کوربه

۱۰ ژوئن ۱۸۱۹ – ۳۱ دسامبر ۱۸۷۷

بنیان گذار سبک رئالیسم

کوربه دارای نقش و جایگاه مهمی در نقاشی قرن نوزدهم فرانسه می‌باشد و به عنوان یک هنرمند خلّاق و مبتکر که به ارائهٔ تفسیرهایی پررنگ از واقعیت‌های اجتماعی در کارهایش تمایل دارد، شناخته می‌شود.
او در مورد خود می گوید:

” من پنجاه سال عمر کرده‌ام و در این پنجاه سال، همواره در آزادی زیسته‌ام. پس به من رخصت دهید که زندگیم را در آزادی به پایان برسانم؛ و بگذارید تا در هنگامی که من مُرده‌ام، درباره‌ام این گونه سخن گفته شود:

” او به هیچ مدرسه‌ای، به هیچ کلیسایی، به هیچ نهادی، به هیچ آکادمی، و به هیچ رژیمی تعلق نداشت به جز رژیم آزادی “

کوربه که به پرورش روستایی خود می‌بالید و در سیاست از سوسیالیست‌ها طرفداری می‌کرد، هنر خود را در سال‌های میان ۵۰-۱۸۴۰ به شیوه‌ی رمانتیک آغاز کرد، لیکن در سال ۱۸۴۸ در زیر فشار طغیان‌های انقلابی که سراسر اروپا را فرا گرفته بود، کوربه به این عقیده در آمد:
” تأکیدی که مکتب رمانتیسم بر اهمیت احساس و تخیل می‌گذاشت صرفا دستاویزی بود برای فرار از واقعیت‌های زمان ”
و اعتقاد به این امر پیدا کرد که هنرمند نباید تنها به تجربه‌ی شخصی و بی‌واسطه‌ی خود تکیه کند و می‌گفت:

” من نمی‌توانم فرشته‌ای را تصویر کنم، زیرا هرگز آن را به چشم ندیده‌ام! ”
هنگامی که کوربه پرده‌ی ” سنگ‌شکنان» را به معرض نمایش گذاشت، نخستین اثری بود که واقع‌گرایی برنامه‌ریزی‌شده‌ی او را به طور کامل در بر داشت. وی دو مرد را که بر جاده‌ای کار می‌کردند دیده بود و آن‌ها را سرمشق نقاشی‌اش قرار داده بود.

کوربه آن‌ها را به اندازه‌ی طبیعی، با هیکلی جسیم و حالتی کاملا عادی، بدون هیچ‌گونه نشانی از بارقه‌ی رنج یا حساسیت بارز نقاشی کرد.
یکی از مهم‌ترین نقاشی‌های تاریخ هنر همین تابلوی سنگ‌شکنان گوستاو کوربه است که باعث ایجاد جریانی در هنر شد؛ و آن استیلای سبک رئالیسم به واسطه این تابلو است. هنر تا قبل از این تابلو بیشتر ماهیت احساسی هنرمند را در برخورد با سوژه ایفا می‌کرد. هنرمند، علاقمند به القائات خود از سوژه بود و موضوع را به شکلی که می‌پسندید تغییر می‌داد و دگرگون می‌کرد، جهانی کاملا دست‌ساخته‌ی خود هنرمند. اما کوربه در این تابلو کاملاً به زندگی عادی مردم اطراف خود بدون اغراق و برداشت شخصی پرداخته است. نوشته‌ی کوربه مبنی بر این‌که او هرگز به موضوعات خیالی نخواهد پرداخت، همانند جمله‌ی معروف او که «من هرگز فرشته نمی‌کشم چون فرشته‌ای ندیده‌ام»، رویکرد جدیدی را در عالم نقاشی باعث شد و آن رسالت یک نقاش بیش از توجه به مناظر و پرتره‌های سفارشی و پرداختن به موضوعات اساطیری و مذهبی رنسانس است.
این تابلو و نقاشی زنی که حمام می کند را از این هنر مند دراینجا ملاحظه خواهید کرد

رنگین کمان – ۲۲ داستان از ۲۲ نویسنده

خرداد ۱۳۹۲

ما سالها پیش با اجازه مجدد از نازنین نویسدگانی که داستان هایشان گذرگاه را چراغانی کرده بود
کتابی بصورت پی دی اف تدارک دیدیم با نام:
” رنگین کمان – ۲۲ داستان از ۲۲ نویسنده ”
و در کتابخانه گذرگاه قرار دادیم، و البته هنوز هم در قفسه های این کتابخانه موجود است. آمار نشان می دهد
که تا کنون بیش از ۵۰ هزار مراجعه کننده داشته است.
تصمیم داشتیم آن را بصورت چاپی تجدید کنیم ولی متاسفانه چون پی دی اف از روی داستان هائی که با فانت
” پارس نگار ” که فانت قبلی گذرگاه است تبدیل شده است امکان این کار را به ما نداد.
توصیه می کنیم اگر علاقمند به مطالعه هستید خواندن آن را ” چنانچه تا کنون نخوانده اید ” از دست ندهید.

فیلم کوتاه یک گفتگو

خرداد ۱۳۹۲

بخاطر انتشار ” رمان شام با کارولین ” در برنامه ” دریچه های روبرو- در تلویزون بین اللملی آی تی سی ” به مدیریت شاعر گرانمایه ” امیر مهیم ” گفتگوئی داشته ام که کلیپ آن را در اینجا مشاهده می کنید.

مسعود ناصری – can you speak farsi? خدایا تو

خرداد ۱۳۹۲

*خدایا؟

یه سوال ازت دارم…

اصلا…تو

?can you speak farsi

*****

*ایران اگه جای اینهمه هزینه برای بمب اتم به هر اسرائیلی یه پراید داده بود تا حالا بیشترشون از بین رفته بودن
*****
*در جامعه اسلامی همه آزادند٬ ولی به قید وثیقه

*****

*از معجزات ماه رمضان این است که پایان یافتنش را هم روزه دار جشن می گیرد و هم روزه خوار

*****

*در جهان آخرت، یک ایرانی به امام گفت:
«این بهشتی که الان من و شما در آن هستیم، خیلی عالی است، الان پاداش زحمت هایی که در آن دنیا کشیده ایم، می گیریم. براستی که چقدر کیفیت زندگی در بهشت، بهتر از آن دنیای فانی است.»
امام لبخندی زد و زیر لب فرمودند: «مشنگ، ما الان تو جهنمیم…!» 😐

*****

*و همانا عصر ِ جمعه را آفریدیم تا عشق و حال ِ شب قبلش را زهر مارتان کنیم !

*****

*هاوکینگ : «بهشت وجود ندارد، بهشت یک افسانه است».

برادر من، این که بهشت وجود ندارد مشکل بزرگی نیست. یک بررسی کنید که جهنم وجود دارد یا خیر

در راه وحدت

خرداد ۱۳۹۲

باوجود کارشکنیها و توطئه فراوان, اولین گام بزرگ در جهت وحدت ملی و طبیعتا استقرار حاکمیت ملی برداشته شد. گام دشواری که رضایت خاطر ایرانیان دلنگران بیشماری را تامین نموده و لذا تحقق این ارمان بزرگ و اصلی در راستای وحدت ملی را گرامی داریم.دستاورد مقدماتی این ارگان واحده , دلگرم شدن توده های مردمی , امیدواری بیشتر انها به پایان شب سیاه و جدی گرفته شدن ملییون ایرانی در عرصه سیاست جهانیست.
هیچ راه دیگری جز اتحاد و همبستگی پیش روی ایرانیان نبوده و نیست.
وظیفه ملی ایرانیان شرافتمند و متعهد, با هر گرایشی که دارند اینست که در راه انسجام هرچه بیشتر ان بکوشند. بیش ازین اجازه ندهند که مزدوران حکومت اسلامی مرتجع انها را چون لشکری تار و مار و بی هدف بجان یکدیگر بیفکنند!
هرچند نغمه شوم تفرقه افکنان رسوا رفته رفته به خاموشی خواهد گرائید, ولی مخالفت و دسایس عناصر حکومتی فزونی میگیرند.
بر جوانان ایرانی است که با مشارکت فعال درین امر خطیر, سرنوشت سیاسی و رقم زدن اینده خود و فرزندانشان و نسل های اتی ایرانی را در دست گیرند.

چند کامنت فیس بوکی….

خرداد ۱۳۹۲

اگر گرفتار طاعون شده بودیم تا حالا یکجورائی تمام شده بود

* مقصر عدد سه است یا نمایشگاه کتابی با جای خالی بسیاری از کتابها که در صف طویل مجوز، سانسور و حذف مانده اند…

* سه کتاب تازه ام که طی سه سال گذشته نوشته ام، به نمایشگاه کتاب نرسید. سه کتاب بیچاره در پیچ و خم آن هفت خان، آن هزارتوی ددالوس دارند نفس نفس می زنند. خسته و دلزده و منتظر… سه سال، سه کتاب، سه ناشر، سه موضوع متفاوت… فهمیدم…. همه چیز باید زیر سر این عدد سه باشد قطعا… بله هیچ کس مقصر نیست. نه رستم نه ددالوس نه … !:

* ما هم پنج کتاب‌مان نرسیده. سه تاش که مطمئنم نمی‌رسد. دوتای دیگر امیدوارم برسد! شاید وسط‌ها!
* این وضع نشر جای تاسف داره
* عزیز، چه خوب است در کنار کتاب های چاپ شده و نام و شماره غرفه ناشران یادی هم شود از این همه کتاب های مجوزناگرفته و نامنتشر…
* عزیز، این چنین نمایشگاه کتابی هم جای تاسف دارد…

مجالی برای ارتقاء کیفیت زندگی در ایران نیست

خرداد ۱۳۹۲

شاخص کیفیت زندگی که به صورت سالانه، بین ۱۹۴ کشور جهان ارزیابی و منتشر می‌شود، نشان می‌دهد که کیفیت زندگی مردم ایران، در مقایسه با دیگر کشورهای جهان، از رتبه ۸۸ در سال ۲۰۰۵به رتبه ۱۵۰ در سال ۲۰۱۰ میلادی، کاهش پیدا کرده است. برای نخستین بار، در سال ۲۰۰۵ میلادی، واحد اطلاعاتی اکونومیست، شاخص اقتصادی و اجتماعی جدیدی را به منظور رتبه‌بندی کشورهای جهان ارائه کرد. این معیار رتبه‌بندی کشور‌ها را شاخص کیفیت زندگی، نام‌گذاری کرده‌اند. مقامات جمهوری اسلامی همواره تلاش کرده‌اند که مشکلات اقتصادی در کشور را در ارتباط مستقیم با تحریم‌های اقتصادی علیه ایران توجیه کنند اما کار‌شناسان معتقدند بروز مشکلات اقتصادی امروز نتیجه سال‌ها سیاست غلط اقتصادی، عدم برنامه ریزی و وجود فساد و رانت اقتصادی در حاکمیت کشور می‌باشد و در نهایت ۳۰ درصد از بحران اقتصادی امروز را می توان در اثر تحریم ها ارزیابی کرد. وجود بحران اقتصادی و تورم باعث بروز فقر و بیکاری در کشور می‌شود که این عوامل سبب پیدایش انواع ناهنجاری‌ها و بالا رفتن آمار جرم و جنایت در کشور می‌شود که بر فاکتور «امنیت» و «بهداشت روانی جامعه» تاثیر خواهد داشت. از سوی دیگر حاکمیت فعلی با ایجاد استبداد دینی در ایران، با تقلیل بسیاری از فاکتورهای فرهنگی- ملی و همچنین عدم برنامه ریزی جهت ارتقا سطح فرهنگی اجتماعی و آموزش حقوق شهروندی باعث کاهش شاخص‌هایی چون «فرهنگ» شده است. از دیگر عوامل مهم در پایین آمدن رتبه «کیفیت زندگی» ایران در میان کشورهای جهان می‌توان به فضای بسته سیاسی و نقض انواع آزادی‌های اجتماعی و سیاسی از سوی جمهوری اسلامی اشاره کرد. یکی دیگر از عوامل پایین بودن نرخ کیفیت زندگی در ایران عدم تناسب اختصاص خدمات و امکانات در شهر‌ها و روستاهای مختلف ایران است. به هر حال تا زمانی که سیاست‌های نادرست در زمینه اقتصاد، فرهنگ و آموزش در کشور وجود دارد، نمی‌توان امیدوار بود در سطح «کیفیت زندگی» ایرانیان تغییر قابل توجهی بوجود آید.

خبری تحلیل گونه از سایت گویا

خرداد ۱۳۹۲

شرکت رفسنجانی در این انتخابات تنوری را داغ می‌کند تا از پس آن رژیم بتواند آش خود را بپزد. در واقع مهندسی و کنترل این انتخابات بسیار سهل‌تر از انتخابات ۱۳۸۸ خواهد بود… شکست رفسنجانی در انتخابات قطعی است، اما قطعی‌تر از آن انتصاب یک رئیس جمهور سرسپرده رهبری‌ست که “پیروزی” خود را مدیون “نبردی سهمگین” با مخالفین اعلام خواهد کرد شرکت آقای رفسنجانی در انتخابات ریاست جمهوری امسال در نظرگاه برخی چهار نتیجه پیگیر دربر خواهد داشت: ۱) معادلۀ قدرت را در ایران متحول میکند، ۲) امکان مانور اصلاح طلبان را افزایش داده و نیروهای میانی جامعه را از سردرگمی خارج مینماید، ۳) امکان تنش زدایی را فراهم کرده، که همین امر اندکی به گشایش فضای سیاسی می انجامد، ۴) و بلاخره از این طریق حتی نیروهای ناراضی درون نظام برعلیه استبداد هماهنگ تر میشوند. برعکس چنین تحلیلی، به اعتقاد این قلم، شرکت آقای رفسنجانی در انتخابات این اثرات منفی را خواهد داشت: ۱) شرکت وی رنگ و لعابی تازه ای به آبروی نظام، که پس از جنبش سبز کاملا لجن مال شده بود، خواهد داد. ۲) ادعای نظام را مبنی بر “دمکراتیک و آزادانه” بودن انتخابات در نزد جهانیان افزایش میدهد. ۳) به گروه های مردد و میانه رو، به طبقه متوسط ای که غالبا دل از نظام کنده و به آن بی اعتقاد شده است، امید واهی میدهد مبنی برآن که با وجود این نظام “هنوز میتوان کاری کرد”. خلاصه آنکه در شرایط بحران شکننده مالی و اقتصادی و افزایش سرخوردگی مردم از قدرت حاکم، اندکی بیشتر امید مردم را به دستگاه سلطه خامنه ای باز میگرداند. بی تردید صلاحیت آقای رفسنجانی در شورای نگهبان تایید خواهد شد. ولی شرکت وی در این انتخابات تنوری را داغ میکند تا از پس آن رژیم بتواند آش خود را بپزد. در واقع مهندسی و کنترل این انتخابات بسیار سهل تر از انتخابات ۱۳۸۸ خواهد بود، زیرا رژیم بمراتب بیشتر تجربه اندوخته. در یک کلام، آمدن رفسنجانی در نهایت هیج تاثیری در اراده نظام در نتیجه انتخابات نخواهد داشت. در اساس شرکت یک کاندیدا در انتخابات ریاست جمهوری (حتی اندکی آزاد) براین فرض استوار است که وی میتواند کاری کند، طرح هایی را بجلو ببرد، قول و قرار هایی را متحقق نماید. با اینحال شرکت رفسنجانی برای نظام خوش آیند خواهد بود، زیرا این شرکت میتواند نخست اندکی هیجان موقتی، شور و شوق ناپایدار در میان مردم ایجاد کرده، هوای تازه برای رژیم مهیا کند، تا سپس، انتصاب رئیس جمهور بعدیش را به مردم و جهانیان مشروع نشان دهد، و مدعی شود که رئیس جمهور بعدی از دل یک “رودر رویی واقعی” با مخالفین سرسخت خود بیرون آمده، و این همه را جلوه ای از “گشاده نظری” حاکمیت نشان بدهد. از سوی دیگر، با این روش، یعنی از طریق شرکت رفسنجانی، نظام میتواند معادله دوسویه دولت-احمدی نژاد-مشایی از یک سو، و اصول گرایان، از سوی دیگر، را برهم زند، زیرا مانع میشود تا همه نیروهای مخالف نظام به یک باره بسوی مشایی (بخاطر نبود اصلاح طلبان) جلب شوند. به عبارت دیگر، اگر رفسنجانی گفته بود که بدون رضایت رهبری پا به میدان نخواهد گذاشت، پس آمدن او با رضایت خامنه ای متحقق شده، و این بی تردید از آنروست که پیش از این خامنه ای از آمدن مشائی در مبارزات انتخاباتی مطمئن بوده است. خامنه ای احتمالا رفسنجانی را برای مقابله با مشائی به میدان آورده تا “پیروزی” (بخوان: انتصاب) رئیس جمهور بعدی خود را “مشروع” جلوه داده و آنرا ماحصل یک “نزاع واقعی” در نگاه مردم و جهانیان نشان بدهد. بی تردید، خواهند گفت که خامنه ای و رژیم حاکم برای تحکیم طرح های خود نیازی به “اجازه” گرفتن از کسی و حتی “قانع”کردن مردم ندارد. درست است. اما جمهوری اسلامی در طول عمر خود نشان داده است که نمی خواهد چهره مستبد اسلامی اش در نفی جمهوریت و “حمایت مردمی” – هرچند تقلبی- عرضه شود. پس حفظ صورت ظاهر برای نظام یک امر کلیدی است. برخی گروه های اصلاح طلب رسالتی برای این انتخابات قائل نیستند. بسیاری سکولارها نیز بدرستی امید خود را از هرگونه تحول اندک از این نظام بریده اند. با اینحال، برخی اصلاح گرایان راست گرا تصور میکنند شرکت در هرگونه انتخاباتی و در هر شرایطی مثبت است زیرا میزان مدنیت، فعلیت و فعالیت جامعه را، هرچند اندک و به هرشکلی شده افزایش میدهد. آنها غالبا از نگاه نوعی تقابل با نظام و تنها برای اینکه نشان دهند “ماهم هستیم” به میدان پا میگذارند، و فکر نمی کنند که حضورشان در صحنه انتخابات، در شرایطی که رژیم در بالاترین سطح بی کفایتی در مدیریت، ورشکستگی در اقتصاد، نابسامانی بی نظیر در سیاست، هم در صحنه داخلی و هم در صحنه خارجی قرار دارد، تا چه میزان “مشروعیت” رژیم را بالا میبرند و چهره بیمار و مخدوش آنرا رنگ و لعاب تازه میدهند. به واقع شرکت در این انتخابات، در شرایطی که دستگاه رهبری همه اهرم های قدرت را از آن خود کرده است، در موقعیتی که رئیس جمهور در ایران در عمل قدرت چندانی ندارد، چه سودی میتواند داشته باشد؟ در شرایط بسته بودن همه عرضه ها برای یک تقابل آزاد نیروها در یک انتخابات کم و بیش واقعی، مسلم است که رژیم از آمدن رفسنجانی خوشنود خواهد شد، زیرا تنها نتیجه شرکت وی این خواهد بود که نظام چهره این انتخابات را “مردمی و آزاد” جلوه دهد، زیرا در نهایت کلام، رفسنجانی مطمئن است که هیچ امیدی به پیروزی نباید داشته باشند. اما اگر وی میداند که از این اقدام هیچ چیز درعمل نصیبش نخواهد شد، پس چرا باز پای به میدان گذاشته است؟ زیرا از این طریق تنها میخواهد بگوید “ما هم هستیم”، تا اندکی از پراکندگی نیروهای اصلاح طلب در سطح جامعه بکاهد، و شاید هم : از قطع امید اکثریت مردم از نظام جلوگیری نماید و جلوی ریزش آنرا بگیرد. ولی نمی داند که آنچه رژیم از شرکت وی به چنگ میاورد این است: “اما ما بیشتر هستیم”!! شکست رفسنجانی در انتخابات قطعی است، اما قطعی تر از آن انتصاب یک رئیس جمهور سرسپرده رهبری ست که “پیروزی” خود را مدیون “نبردی سهمگین” با مخالفین اعلام خواهد کرد.

سریعترین رایانه انسانی جهان

خرداد ۱۳۹۲

خاموش شد

شاکونتالا دوی” معروف به “رایانه انسانی” به دلیل مشکلات قلبی و تنفسی در بیمارستان بنگلور هند درگذشت .

انتخاب عنوان «رایانه انسانی» برای این بانوی هندی به نبوغ وی در علم ریاضی مربوط می شود؛ نبوغ خارق العاده «شاکونتالا» در ریاضی از سن سه سالگی با به خاطر سپاری اعداد نمایان شد و ابرتوانایی محاسباتی وی در سن شش سالگی مشخص شد.

وی در سال ۱۹۷۷ میلادی و در سن ۴۷ سالگی موفق به شکست یک رایانه در محاسبه ریشه مکعب عدد ۱۸۸ میلیون و ۱۳۲ هزار و ۵۱۷ شد.

بخش دیگری از توانایی محاسباتی خارق العاده «شاکونتالا» با محاسبه ریشه بیست و سوم یک عدد ۲۰۱ رقمی مشخص شد؛ این محاسبه در مدت ۵۰ ثانیه انجام شد، اما رایانه UNIVAC 1108 صحت انجام این عملیات را در ۷۰ ثانیه تأیید کرد.

سریعترین «رایانه انسانی» رکوردی در گینس نیز به نام خود ثبت کرده است؛ در سال ۱۹۸۰ «شاکونتالا» موفق شد به پرسش اعضای دپارتمان رایانه کالج سلطنتی لندن برای ضرب دو عدد ۱۳ رقمی پاسخ دهد.

عملیات ضرب عدد ۲۴۶۵۰۹۹۷۴۵۷۷۹ * ۷۶۸۶۳۶۹۷۷۴۸۷۰ ظرف ۲۸ ثانیه انجام شد.

وی در انجام محاسبات ریاضی از تکنیک های ساده ای استفاده می کرد و کتاب های متعددی برای تسهیل آموزش ریاضی و اعداد به کودکان به نگارش در آورده است

هر کس واقعیت را به گونه ای می بیند

خرداد ۱۳۹۲

هر کس واقعیت را به گونه ای می بیند

کتاب

خرداد ۱۳۹۲

کتاب

نگاه کنید به قوانین کشور

خرداد ۱۳۹۲

نگاه کنید به قوانین کشور

چنین است نازنین!

خرداد ۱۳۹۲

چنین است نازنین!

امروز چه خواهی شوی؟ مرضیه ستوده

خرداد ۱۳۹۲

اشیاء با من حرف می زنند. مثلا سنگ. یعنی زبانش را می فهمم. از تنهایی هاش می گوید، از باران هایی که او را شسته و جوانه ی تردی که دل دل می زده تا بروید و او به خاطرش ترکیده، و من ازاین تردی و آن سنگی و ترکیدن گریه ام می گیرد و هی زار می زنم و با سنگ حرف می زنم، برای همین آوردنم اینجا. البته راستش آن روز که به دکتر گفتم من مبلم، دکتر به مددکارم اشاره کرد که مدتی باید اینجا بمانم. خودم هم راضی ام بمانم چون خیلی کلافه ام. دیگر با اشیاء فقط حرف نمی زنم خودشان می شوم. وقتی هر کی رسید، نشست روی آدم و لم داد خب آدم مبل است دیگر. و حالا من، یعنی مبل، گریه اش می گیرد تا بخواهد بگوید چه دست هایی دسته اش را فشرده اند تا خودشان راحت تر بلند شوند و بنشینند. بعضی از ماها مبل تاشو ایم. راحت تا می شویم، باز می شویم، قشنگ شکل خودمان را تغییر م یدهیم تا آدم ها روی مان بخوابند، غلت بزنند و خستگی درکنند. از بیرون که می آیم، در اتاقم را که باز م یکنم یادم م یافتد که مدت ها اتاق بوده ام. بعد هی می خواهم فرار کنم فرار. وقتی آدم برای خلوت خودش هیچ حرمتی قائل نشد، هیچ حضوری در خلوت خود نداشت، خب می شود اتاق. هی بغل بغل آدم های تنها در خود جا می دهد. اتاق است دیگر، یک چهار دیواری امن. تازه، به در و دیوارهاش هم تابلو و قفسه م یکوبند تا خاطرات و حس های خود را طبقه طبقه جای دهند و هی خودشان را بیشتردر آن بچپانند. یکی از مریض های اینجا، دکتر می گوید حالش خیلی بد است .مرتب بهش آمپول می زنند. به من قرص می دهند. اگر کسی حالش بد شود و بد حال بماند، می برندش طبقه ی بالا. اما هیچوقت از طبقه ی بالا کسی را نم یآورند پایین – ما زبالاییم و…چی؟ توی سرم ویزویز می کند. یعنی مال این قرص هاست؟ دکتر را خیلی دوست دارم. به دکترها که سرد و عبوس و از خودراضی اند نمی رود. با هم خیلی گپ م یزنیم به زبان خودمان. دکتر، تاجیکی است. وقتی حرف می زند شیرین دلم غنج می زند. گفت اسمش – جی هان – جهان است. از مریض ها می گوید ازکشورش، از دوقلوهای خواهرش، در و بی در .گوگوش را می شناسد، حافظ می خواند. هی می پرسد پیرمغان چه م یشود، مغبچه گان چه ها .نوشته هایم را با خودش م یبرد و می خواند. چی داشتم می گفتم؟ آهان، این اتاق بغلی حالش خراب است. نمی دانم این زن، بدتر ازمن با خودش چی کار کرده که شده مثل چوب خشک. روزها م یرود تو راهرو، ساعت ها یک شکلی سرپا می ایستد که آدم نمی تواند دوام بیاورد مگر چو بلباسی باشد. هی براش زار می زنم، می گویم دستانت خسته شد، گردنت کش آمد، می گوید – بذار مردم اگر چیزی دستشان است آویزان کنند. می گویم بس کن، می آیند می برندت طبقه ی بالاها. باز همانطورچوب لباسی ایستاده. امروز دکتر کتابی را که می خواستم برایم آورد بعد رفت کنار پنجره و رفت تو ابرها. دکتر بعضی از ما را نمی تواند مثل بقیه مریض ها نگاه کند، برای همین می رود کنار پنجره، یک عالم وقت می ایستد. توی اتاق چو بلباسی هم همینطور. گاهی انقدر می ایستد تا یکی صداش کند .دست می کشد روی کتاب روی اسم یونگ، م یگوید تو که خودت یک پا دکتری. کتاب ها را دورم چیده ام. نمی توانم قبول کنم که دیگر نم یتوانم کتاب بخوانم. نمی توانم تمرکز بدهم. خیر سرم دارم رساله ام را می نویسم. یعنی مال این قرص هاست؟ این جا جای بدی نیست. شاید به خاطر حضور جهان است. وقتی می آید ما را ویزیت کند، اول سرش را کج می کند تو اتاق، بعد جهان می خندد. انگار عمویی دایی ی مهربانی آمده عیادت ات . اما طبقه ی سوم جای بدی است. از آن جاها که الهی چشم شما بهش نیفتد. با کنفسیوس توی بالکن هواخوری آشنا شدم. آمد جلو دست داد خودش را معرفی کرد، کنفسیوس. کلمات قصارانگلیسی – صربستانی، قره قاطی به هم م یبافد. به چشم برادری، شکل اش بد نیست .لب هاش قاچ خورده، لب پایین اش مثل انجیررسیده باز می ماند. کنفسیوس بو م یدهد. از تو، دماغم را م یگیرم از دهان نفس می کشم. با هم راه می رویم تو آفتاب. تو چشم هاش شعله دارد. می ترسم تو چشماش زل بزنم. ناخن هایم را کف دستم فرو م یکنم، زل م یزنم تو چشماش. چشم هام گر م یگیره – گرگر آتیشه دلم. آتیش آتیش . یعنی مال این قرص هاست؟ یا مال عذاب وجدان است؟ به صدای آتش گوش کرده ای ؟ جزجز کردنش را می گویم .بعد همه می نشینند دورت و با رقص شعله هات، آبی و سرخ رویا م یبافند. آدم وقتی آتش می گیرد و فقط م یخواهد با شعله هاش برقصد، دیگر یاد سردی خاکستر نیست، آن وقت گر می گیرد. بعد آدم ها از گرمایت گرم می شوند، شب ها را تا صبح کنارت سر می کنند و تا وقتی خودشان م یخواهند، هیمه ات را هم می زنند تا هی گر بکشی. بعد وقتی سپیده شان دمید و آتش دلشان را زد، تبدیل به خاکستر سرد می شوی و بعد وقتی خاموش شدی، حتی یادشان نیست کی سرخ بودی، کی آبی؟ یا کی آبی و سرخ به هم می تنیدی . امروز به من هم آمپول زدند. بعد از آن که پریدم روی زن نظافتچی . همین زنی که لخ لخ کنان این جاها را برق می اندازد. وقتی لخ می زند و از آن دور می آید دیگر شکل آدم نیست، یک هیبت خاکستری است که همیشه با سطل و زمین شورش می آید، انگار به تنش چسبیده باشند .یک روپوش خاکستری هم تنش است. موها و چشم هایش هم همینطور خاکستری است. چشم هاش قشنگ است اما بی فروغ، نگاه ندارد. لخ می زند، جان می کند، اینجاها را برق می اندازد وهی ونگ می زند یک چیزی با خود می خواند. دکتر می گوید یک جورلالایی است که در کشورش برای بچه ها می خوانند. وقتی لخ زدنش کش م یآید، با هم م ینشینیم سیگاری دود م یکنیم. می روم تو نخ اش، شرٌ و شوری نهفته، زیر خاکستردارد. یعنی، خاکستری با حال است. چنان پک می زند که ابری از دود، هیبت خاکستری اش را محو می کند. دکتر خودش به من آمپول زد. وقتی داشت هوای آمپول را می گرفت، دست هاش را دیدم و خواب ناز موهای دست و ساعد که یک ور یک ور،خوش نقش، روی هم خوابیده. دکتر حالیش نیست که دارم دست هاش را دید می زنم. خیلی آرام و مودب می گوید باید بروم از خاکستری معذرت بخواهم. گفتم چشم دکترجان، م یروم. اما من خاک بر سر، نتوانستم مثل آدم بگویم، ببخشید. لابد مال این قرص هاست. باز پریدم یقه ی خاکستری را گرفتم، هی تکانش دادم. هی هوار زدم – یادت نیست یک روز می رقصیدی؟ یادت نیست یک روز سرخ و آبی بودی؟ آخه چرا ونگ م یزنی؟ انقدر لخ نزن. برقص. شلنگ بنداز، بچرخ، اینطوری. بعد دکتر باز به من آمپول زد. چراغ قوه انداخت تو چشمم، پلکم را کشید بالا و دولا شد تو صورتم. های نفس دکتر، بی امان، تخت را قرق کرد. از بوی ویسکی شب قبل، عطر و پیتان سر و سبیل و گرمای وجودش رعشه می گیرم. این روزها دکتر بیشتر به من سر می زند و نوشته هایم را زیر و رو م یکند، بعد می ایستد کنار پنجره، م یرود تو ابرها. گاهی سر به سرم می گذارد می پرسد – امروز چه خواهی شوی؟ م یگویم سطل آشغال. می گویم دکترجان، می پرسم دکتر جا ن، تو که دکتری بگو، آدم اول خودش مبل وچو بلباسی می شود یا یک چیزی توی آدم کم است که آدم را به جای مبل و سطل آشغال عوضی می گیرند. جواب نمی دهد، حافظ م یخواند و معنی اش را می پرسد. می گویم – توی سرم لانه ی زنبور است دکتر جان. دو باره بخوان. با آن خواندنش. شهد و شکر آمیخته، م یخواند. دلم غنج می زند. خواستم به خواب نازِ موهای دستش دست بکشم، مگر م یشود؟ دکتر زن دارد. چه زنی . افاده ها طبق طبق. از پنجره، هر روز، نگاه شان می کنم. توی پارکینگ سوار ماشین می شوند و قیژی می روند. ازهمین بالا هم پیداست، همچین خودش را برای دکتر می گیرد که بیا و ببین. از آن انگلیسی های چس دماغ است. از این بالا دیدم. یکی دو بار دعواشان شده بود، رید به دکتر. انگلیسی دکترهم که به الدرم بلدرم خانم نمی رسد، هی پس پسکی می رود. من می گویم کارازمحکم کاری عیب نمی کند. اگر یک وقت با کسی دعوایتان شد به خصوص همسرتان ( در صورت اجنبی بودن) اگر تحصیل کرده هم بود که دیگر چه بهتر، هرچیزی م یگویید به زبان خودتان بگویید. مثلا فحش م یدهید، رجز می خوانید یا هر چی. خب به درک که نمی فهمد، نفهمد. بهتر از تته پته کردن و پس پسکی رفتن است .خانم دکتر، دکتر طبقه ی بالا است. کنفسیوس خوب خانم دکتر را می شناسد. دلش پر است .آدم را که گیر می آورد، دیگر ول کن نیست. اول درد دل می کند، نه خدایا، اول یک سیگار تعارف می کند بعد ادای راه رفتن خانم دکتررا در می آورد. گردن م یکشد، کون قمبل می کند با کفش های پاشنه بلند مثلا، تق تق. بعد فحش های آبدار می دهد. دک و دهانش که کف کرد، فاک فاک می کند، تف می پراند به سر و صورت آدم. دلش خنک می شود. ما را نوبتی م یبرند پایین، دکتر ما را تراپی می کند. طبقه ی سومی ها را می برند پیش خانم دکتر. عینهو فیلم پرواز بر فراز آشیانه ی فاخته، کنفسیوس که از اتاق می آد بیرون، پشت در، مشت حواله می دهد. چوب لباسی را هر روز می برند پایین تو اتاق دکتر. من هفته ای دو بار می روم. دکتراز دفعه ی پیش چشمش ترسیده، تا از پسرم حرف بزند، چنان گریه زاری را ه می اندازم که خودش پشیمان می شود. می گوید تو باید احساس گناه را برای خودت حلاجی کنی. دارو کافی نیست. باید خودت به خودت کمک کنی. جلوی خودم را می گیرم که زبان نگیرم و ووشیون راه نیندازم . هیچ شده تو صورت کسی گریه کنی؟ تا بیایی لرزش لب ها را بپوشانی، لرزش دست ها را چه کنی. ولی این قرص ها آدم را شل و ول م یکند. آدم م یفهمد چه می کند ولی نمی تواند که نکند – زار زار زار بچ ههک ام زار زار پسرک ام زار زار، پسر کام به سرمای قطب عادت نداشت، دور جداره ی قلبش یخ بست. دکتر می گوید- این روزها خیلی ها، خیلی از نوجوان ها ملول اند، دیپرشن دارند. حالا گریه ام بند آمده، میخِ دکتر شده ام. زل زل، تو چشم های شفاف جهان، خودم را می بینم، مثل پرده ی سینما از جلوی چشمم رد می شود. بعد از طلاق، سر دوست پسر اول، پسرک ام دور جداره ی قلبش یخ بست، چش مهاش قیقاج پیچ برداشت. و از سر نو، سر دوست پسر دوم، چشم هاش دوخته شد به نقش قالی. و سر سیاه زمستان، دوست دختر بابای بچه ، بی هوا، پخ کرد تو دل بچه، بچه را گذاشت پشت در .بچه هک ام پرپر در جوار مرگ، پرپر در جوارمرگ. راستی به نظر شما، این اسم دوست پسر و دوست دختر، خنده دار نیست؟ به دکتر می گویم دکتر جان، ما زن ها، گند زدیم. باز می گوید، احساس گناه، ویرانگر است. می گوید – خودخوری نکن، این روند زندگانی است .کلمه ی زندگی چنان آتش ام می زند که هوار هوار می کنم، می پرم تندتند می زنم تخت سینه ی دکتر، مشت مشت می کوبم – آخه تو مادر نیستی. بچه ام دور جداره ی قلبش یخ بست، چشم هاش قیقاج پیچ برداشت. و دکتر زنگ م یزند تا بیایند مرا ببرند. بعد، فرداش انگار نه انگار. می آید حافظ می پرسد- هرکجا آن شاخ نرگس بشکفد … چند روزی است یکی را در اتاق من بستری کرده اند. هم وطن است. از اسمش فهمیدم. یک کلام حرف نمی زند. دکتر می گوید لال شده. سیستم اعصابش فلج شده. هفده هجده سالش بیشتر نیست . صبح تلفنی با مادرش حرف م یزده، شب، خبر مرگ مادرش را م یشنود. من خودم، بعد از شنیدن چندتا از این خبرها، بعد از زوزه های ممتد که تو گوشی کشیدم، ماتم … ماتم به این هایی که از آن طرف آب ها، خبر مرگ عزیزی را م یدهند، چه دل و جراتی دارند . این مادر مرده را با صندلی چرخ دار آوردند. غذا هم نمی خورد. لب نم یزند. دکتر گفت – ببین تو می توانی بهش غذا بخورانی . رنگ و رو ندارد. دست هایش بی حرکت است .صورتش در هم فشرده است. مثل فلک زده هاست . دکتر داشت با تلفن حرف می زد. چشمم به سیاوش بود، گوشم به دکتر. دکتر سعی م یکرد زنش را آرام کند. معلوم بود که خانم دکتر، جرقٌه نموده است. دکترداشت صغرا کبرا می چید که در مهمانی شب گذشته، به چه دلیل با خواهرش گرم گرفته و مدتها دوقلوهای خواهرش را نشانده روی زانویش و حتما هی شنگول و منگول و حپه ی انگور کرده و بلند نشده، دوشادوش، به همسرش کمک کند. حالا،هی دست پایین م یگرفت، کوتاه می آمد و مِن و مٍن، توضیح م یداد که بعد از سالهای سال خواهرش را دیده. و من دلم می خواست بلند شوم، محکم یک بامبچه بزنم تو سر دکتر که انقدر توضیح واضحات ندهد. تلفنش تمام می شود. زل زده به زمین، گردنش را م یمالد .سرش را بالا می کند، می بیند نگاهش می کنم، می خندد. جهان می خندد. می پرسد به سیاوش غذا خوراندی؟ می گویم صبر کن اول گره های پیشانی اش را باز کنم با این سگرمه ها که نم یشود. بعد کونه ی دستم را می گذارم روی پیشانی اش ازچین وسط ابرو، هی دست می کشم با فشار تا صاف صاف شوند. هی دست م یکشم تا خواب موهاش، موهاش پرپشت، منگول منگول است. بعد هی می گویم سیاوش سیاوش. سیاوش پاک مرا هوایی کرده. هیچ هوایی شده ای؟ یعنی آدم نمی داند چه مرگش است. هی دلش پر می کشد به یک چیز خوبی ولی درست یادش نمی آید که آن خوب، چیست. بعد دلش م یخواهد هی یقه ی این و آن را بگیرد بگوید مگر دنیا آخرشده؟ یک لبخند، فقط یک لبخند. بعد سر انگشت هایم را می دوانم روی گونه های سیاوش، روی صورتش لبخند می کشم. اگر بخندد گونه هاش چال می افتد .. من برای هوا خوری روی ایوان نمی روم، همین لب باغچه را دوست دارم. آن بالا بلندی را برای ما درست کرده اند که آفتاب بخوریم و شهر را تماشا کنیم تا دلمان باز شود، اما چطوری؟ ایوان یک نیم دایره است با شیشه های کلفت قدی ی بلند. روی شیشه ها هم فوج فوج پرندگان کوچک طلایی کشیده اند، حتما برای این که با سر نرویم تو شیشه. اما چرا پرنده؟ خب هر چیز Canada Land of Opportunity. دیگر می توانند بکشند، مثلا ترازوی عدالت یا بنویسند با خاکستری م ینشینیم لب باغچه تو حیاط، این طرف آن طرف دونه می پاشیم. لول می زند کبوتر. کبوترها روی سرو شانه ی کنفسیوس م ینشینند. کنفسیوس مجسٌمه نشسته، لابلای موهاش پرریزه ها و فضله ی کبوترهاست. خاکستری بافه ی موهاش را باز کرد تا من براش آب و شانه بزنم، دوباره ببافم. ده سال است زمین می شوید. هیچ ترقی نکرده. با علم اشاره با هم حرف می زنیم. با زبان دل. خب معلوم است چه می گوییم. پشت سر خانم دکتر، صفحه گذاشته ایم. میگویم – حالا ما شیرین عقل بودیم ریدیم به خودمان. دکترچی؟ می گویم مگر دکتر کور بوده، آخه این چیه؟ انگشت سبابه اش را گذاشت روی لب هایم، گفت – هیس. این یکی از رازهای ابدی دنیاست. دکی، خب گوستاو کارل یونگ هم که همین را می گوید. اصلا رساله ی من در همین باب است. حافظ و یونگ و خاکستری و کنفسیوس خودمان، همه گی، یک چیز می گویند. والسٌلام. بافه ی موهاش را دور سرش پیچیدم سنجاق زدم خوشگل مثل نیم تاج. با سرانگشت به نیم تاج ور رفت، خوشش آمد .با شرم، لبخند زد. قیافه اش با شخصیت است. بلند شدیم که برویم، دست کرد جیب اش، سیگاری که خواسته بودم برایم آورده بود. حالا پولش را نمی گرفت. بعد من گریه ام گرفت، چه گریه ای. شما بودید گریه تان نم یگرفت؟ بند نم یآمد. بعد، تشنج آمد. ولی من حالم بد نبود، شناور در تار و پود خودم و لبخند خاکستری – بند بندان تنم، سلسله بندان تنم. حالا کی باور می کرد که من دارم با تشنج ام حال می کنم و گرم می شوم – بند بندان تنم. خاکستری، دست پاچه، نرس ها را خبر کرد. والیوم ده زدند تو رگ ام، مثل نیلوفر روی آب خوابیدم. صلات ظهر، ازتابش نور آفتاب پاشدم. پلک های داغم را گرفتم زیرشرشر آب سرد، حال داد. رفتم کنار پنجره. پنجره، بوی جهان به خود گرفته، هوای پنجره و آفتاب را کشیدم تو سینه ام. سیاوش وول می خورد. حسابی ماساژش می دهم .ناکس کیف می کند اما بروز نمی دهد. بعد خِرکش می کشانمش روی صندلی چرخدار، می برمش لب باغچه. کنفسیوس هم هست. ای وای، خودش را خیس کرده. خاکستری دارد م یآید، بشوربمال کند. آفتاب داغ است. سرم گیج می رود. تلوتلو می خورم. یعنی مال آمپول هاست یا مال آفتاب عالمتاب؟ خودم را به آفتاب م یسپارم، مست م یکنم. تا حالا با آفتاب مست کرده ای؟ بق بقو. تا بخواهی کبوتر این جاست خوشگل خوشگل طوقی هفت رنگ، دم چتری برفی، پا پرشبرنگ بق بقو. سیاوش لبخند می زند. من مثل انار می ترکم. هی می گویم سیاوش سیاوش. بق بقو. از تو قطار، نرسیده به حرم، مادر بزرگ بلند می شد – السٌلام و علیک یا امام غریب. نان و کتلت مان را خورده بودیم. گوجه فرنگی و کتلت لای نان خمیر می شد، خوشمزه. منِِِ شکمو، باز چشمم به دست پدر بزرگ بود که بگوید – بیا حوریه جان، من که دندان ندارم. ازآن دوردورها، گنبد، طلا طلا غبار می ریخت. آبی گلدسته ها با آسمان، رنگ می گذاشت، رنگ برمی داشت. هیچ دلم نمی خواست بروم تو حرم، از بس زن ها گریه م یکردند. مادر بزرگ که تو چادرش شیون می کشید – یا ضامن آهو، پا برهنه فرار می کردم توی صحن. تا بخواهی کبوتر، بق بقو. شعاع آفتاب موج موج ، کبوترا فوج فوج، سرم به دوٌار، سیاوش را بلند کردم – یا ضامن آهو. این روزها حالم خیلی بهتراست. به سیاوش غذا دادم، خورد. شکلک در م یآروم بخندد اما بربر نگاه م یکند .دست هاش تکان م یخورند. پاهاش هنوز جان ندارند. به خاکستری گفتم پارچ و لگن بیاورد، سیاوش را بشویم. کشیدمش لب تخت، سرش آویزان است. کاکلش وارونه تاب می خورد. خاکستری آب می ریزد، من می شویم. دکتر هم آمده، دور تخت سیاوش، قدم آهسته می رود. خاکستری لالایی م یخواند. بلند می خواند، چنان بلند که گویی جمعی همیشه غایب را صدا می زند، احضار می کند. صداش اوج می گیرد، به بغض که می رسد، لا یه های هوا از هم شکافته می شود، بر پوست می نشیند. خاکستری بلند م یخواند. دکتر دور تخت شتاب می گیرد. به دکتر می گویم دیگر شیئ نیستم، شیئ نمی شوم. می خواهم مادر باشم، سیاوش را بغل کنم و چنگ در کاکلش بزنم. چنان تنگ درآغوشش بگیرم تا سیاوش جان بگیرد و بغض پرهیبت اش بترکد. جهان می خندد.