من اردیبهشت ام

اردیبهشت ۱۳۹۲

من اردیبهشت ام….ماه دوم بهار …سلام

****

گذرگاه
شماره ۱۳۸ دوازدهمین سال انتشار

=================

جُنگ اردیبهشت ماه  گذرگاه را این دوستان یاری کرده اند
…………………………………………………………..

آزاده اخلاقی – محمد ارژنگ – همنشین بهار- عیدی نعمتی – محمود صفریان – توران رئیسی – آرش رستگار- احمد قندهاری – دکتر بیژن باران – آزیتا قهرمان- داراب پهلوان – بهزاد فرضی پور – اسماعیل معزّی – شاهین شاهوی – بهزاد فرضی پور – مولانا – شاهپور شاهمحمودی -محمود خوشنام – الیسا تنگسیر – مسعود ناصری -امیر مهیم – محمود کویر- شورای نویسندگان- مریم توفیقی –

==================================

هم زبانی وهم دلی – سخنی از شورای نویسندگان

اردیبهشت ۱۳۹۲

وقتی آمدیم یکی از دو، سه تا بودیم، در واقع تنها بودیم . یک ساقه ترد و بسیار کوچک، آنقدر کوچک که در اعتنای باد هم نبودیم. حس می کردیم که از بالای سرمان می وزد و می رود. به ما که ریشه ی جان داری هم نداشتیم کاری نداشت، گویا اصلن به چشمش نمی آمدیم. همین شد که ماندیم.
کم و بیش و اندک اندک می آمدند، و ما نیز کم کم از تنهائی در می آمدیم…..تا وبلاگ که با ما نشا شده بود از جا جهید و کورس برداشت و با خودش آبادانی آورد. باغش پر شد از ریا حین گوناگون و رنگارنگ. با زایش هر وبلاگ، یک قلم به دست ( و نه الزامن نویسنده ) پا پیش گذاشت و این یک طلیعه بود. و درد کم خوانندگی را که مشکل بنیانی آثار ادبی ما است مرهم شد. تازیانه ای شد بر رکود حوصله. هر وبلاگ حد اقل یک خواننده داشت، و آنگاه که از مرز هزاران گذشت، رو به تناوری آورد. و این خوشحال کننده بود ( و البته هست ). اما متاسفانه تعداد زیادی از آنها ( که نه فقط قلم به دست بلکه نویسندگانی به قاعده نیز بودند ) یا نیامده رفتند، یا درنگی چند بیشتر نداشتند، دولت مستعجل بودند….. و جایشان خالی است.
ما پس از رونق الفبای بین المللی ( یونی کد )، مرتب مورد سئوال بودیم،
” چون با فانت پارس نگار کارمی کردیم، و بهمین سبب برای خوانده شدن می بایستی ( دانلود ) می شدیم و این برای بسیاری مخاطبان مشکل بود و علاقه ای نشان نمی دادند و به همین علت گمان بر این داشتیم که گنجینه بسیار متنوغ فراورده های ما، آنطور که باید مورد توجه و بهره وری قرار نمی گرفت ، و در قفسه آرشیو جا خوش کرده باقی می ماندند ”
تا اینکه بالا خره از شماره ۵۷ به فانت ” یونی کد ” پیوستیم. و اینک آرشیو گذرگا ه سرشار است از:
داستان – شعر– نقد – طنز ، مقالات متعدد و مختلف، عکس، صحبت در مورد شاعران و نویسندگان جهانی ،
نقاشان مشهور . اخبار.

متاسفانه در این میان چفت و بست فیلترآمد و شد قوز دیگری، وگستره سر زمین مادری را نیز از ما گرفت.
که البته پایدار نیست.
ولی حالا، هر چند بزرگ و تنومند نشده ایم، اما دیگر به آن تردی و لرزانی هم نیستیم .
مائیم و بیش از صد هزار خواستاری که هر ماه به سراغمان می آیند، هرچند ” نرم و آهسته “، از یکطرف، و از سوئی دیگر به زنجیر ( یونی کد ) که پیوستیم ، دقیقن در پهن دشت گیتی حضور داریم.
نیازی به یاد آوری نیست که گذرگا ه چون گذشته به شما تعلق دارد. چراغش را با ارسال آثار خود در هر زمینه ای که باشد روشن نگهدارید. تنومندش کنید تا بیشتر بماند.
نظریات خود را از ما دریغ نکنید. ما آینه خود نمی توانیم باشیم.

ساده نگاری!؟ – محمود صفریان

اردیبهشت ۱۳۹۲

من ساده نگاری را روان نویسی می دانم.
این تقسیم بندی را نیز قبول ندارم که:

“ساده نگاری سر سپردگی است، و پیچیده نویسی، ” زبان محور ” است “

قبول ندارم، چون آن را من درآوردی شاعرانی می دانم که احتمالن نمی توانند روان و قابل فهم و زیبا و بخصوص دلنشین شعر بگویند و نا گزیر خود را در پس این تقسیم بندی پنهان می کنند و هزاران شعر قدیم و کلاسیک و جدید و نیمائی و آزاد، را تختئه و محکوم می کنند و همه شاعران زیبا و دلنشن گوی را که سال هاست مردم را مخاطب داشته اند ساده گو، می نامند که یعنی از قافله دورند و نمی دانند حالا زمانه ی پیچده گوئی است. چون می خواهند سروده های بی معنا و غیر قابل فهم خود را جا بیاندازند. و همیشه هم چند نفری را دارند ” یا هستند ” که آن ها را تائید می کنند، و چه بحث و ها و تفسیر ها و تمهید ها و مقایسه ها که بیان نمی کنند.

اسم ورسم و تعریف وتمجید و مصاحبه ها و تحلیل هائی که برای بزرگی کس یا کسانی بیان می شود، به درد من و همه ی خوانندگان دیگر نمی خورد.

“ما ” اگر داستان یا شعری را توانستیم بی دردسر و راحت و بدون فشار به خود و بی درماندگی و سرگیجه بخوانیم و بفهمیم، آن را قبول داریم، اجباری هم نداریم که از سروده یا داستانی که سر در نمی آوریم به خاطر اینکه فلان “مشهور ” و یا اسم ورسم دار، گفته و بیان کرده است سر تائید و لذت بردن، تکان بدهیم.

نمی دانم چرا بعضی ها جد دارند که پازل های خود را به عنوان شعر و داستان به خوانند حقنه کنند و اگر طرفی نبستند به مصاحبه و مناظره دست بزنند و خواننده را “کم و نا فهم!! ” بدانند.
به قول معروف زور که نیست، خب ما خوانندگان معمولی که اکثریت قاطع هم هستیم، آنچه را شما شعر می گوئید یا داستان، نمی فهمیمم، و نمی توانیم درست بخوانیم و لذت ببریم یا ” بهره مند شویم “، در این صورت عقب افتاده ایم و به روز نیستیم؟

صحبت در مورد ادبیات و نحوه نگارش و پردازش آن ها را نباید با علومی چون فیزیک و شیمی و ریاضیات اشتباه گرفت و برایشان قوانین و تئوری درست کرد. چرا که این علوم بر همین قوانین و تئوری ها نه تنها استوار، که بر پایه آن شکل یافته و پا گرفته اند. ولی ادبیات بخصوص شعر، قرن هاست که با درک و دریافت مخاطبان و با ریشه دوانی در احساس و ذهن آن ها نشو و نما داشته و رشد کرده است..
ادبیات ما تابع قوانین و تئوری ها ی من درآوردی از سوی هر کس که باشد، نیست، چرا که اگر باشد، لذت بردن از آن ها را دچار مشکلات خاصی می کند.

خواننده وقتی کتابی را به دست می گیرد یا به یاری اینترنت قصد خواندن داستانی یا شعری را دارد قصدش این است که یک قطعه ادبی را بخواند واز گذران وقت راضی باشد و احساسش با درک و دریافت بی درد سر آن نوشته حالت رضایت بیابد. واین خود خواهی محض است که معمائی بنام شعر جلویش بگذارند وانتظار داشته باشند که آن را نیکو بداند و اظهار شعف کند، و اگر نکرد و بی توجه و بی اعتنا از کنارش گذشت برافروخته شوند وتعجب کننند که چرا “هورا” نمی کشند و تکریم بجا نمی آورند، ودر واکنش به این برخورد منطقی ی مردم ترتیب مصاحبه ای را بدهند تا به شعور آن ها بتازند.
“… فکر می‌کنم بد نباشد که “فرهنگ سخن” و دیگر دایره‌المعارف‌ها و لغتنامه‌ها را دست کم در باب تعریف “شعر”، به ‌روزتر کنیم! ”
چرا؟
یعنی بیائیم همه ی مدون ها یمان را دستکاری کنیم معانی را در هم بریزیم؟ تا به تعریفی برسیم که :
” شعر یعنی معما گوئی ، پازل سازی، هذیان گونه، سخت خوان و به دور از هر احساس مطلوبی باشد و….”
کلماتی که نه وزن داشته باشند و نه قافیه، نه آهنگین وخوش خوان باشند، ونه معنا داشته باشند وبه دور از هر الگوی شناخته شده ای را عین مدرنی و خواست روز بدانیم وخود را تافته خاصی تصور کنیم و لذت هم ببریم. و به مدد آوردن نمونه هائی از صاحب نامان تلاش کنیم که بر نظر خود مُهر تائید بزنیم.
و اگر چنین نبود با کنایه انگ ساد گوئی را بر آثار مورد قبول و حتا مورد تحسین مردم بچسبانیم و پیچیده گوئی را مبلغ شویم.
ما عبور شعر از کلاسیک به نیمائی و بعد شاملوئی ” شعر سپید ” و شعر ” حجم ” رویائی ، و بالا خره
مدرن و پست مدرن را تجربه کرده ایم و در هر نوع نیز تازگی مورد قبولی یافته ایم، ولی هستند شاعرانی که به سراغ پست مدرن کار خودشان رفته اند و در حد هذیان و تکه های پازل سقوط داشته اند.

این گرفتاری! را به دفعات مطرح کرده ایم، نه برای شاعرانی چنین، که می دانیم قادر به اصلاح خود نیستند، ونمی توانند مطلوب گوئی کنند ، بلکه برای آگاهی بیشتر مصرف کنندگان!
اگر قصد نهائی از نوشتن هر داستان و یا سرودن یک شعر خواندن است ” که هست ” پیچیده و مشکل نویسی این قصد را برآورده نمی کند.هرچند کسانی از آن ها تمجید کنند.
از مردم یا در حقیقت از خواننده فاصله گرفتن هم هنر را از سکه می اندازد و هم هنرمند را منتزع و تنها می کند.
حرف دیگری ندارم چون اعتقاد دارم:
” در خانه اگر کس است یک حرف بس است “

تحلیل کوتاهی است از آنچه که انسان می خواهد و آنچه که باید باشد – شاهین شاهوی

اردیبهشت ۱۳۹۲

بنظر من موجودات گوناگون به ویژه انسان همیشه در راه متعالی شدن گام برمی دارد، و در این راه به انگیزه و یاری های مختلفی نیاز دارد، از اندیشه و تفکر گرفته تا دست آویزهائی چون دین و آئیین.
من تصور می کنم ، انسان زندگی را و طبیعت را دوست دارد و بهمین خاطر تمام شدن را نمی پذیرد. نمی تواند حتا تصور کند که روزی عمر طبیعی تمام می شود و مرگ و نیستی فرا می رسد. و پیرو همین خواست و آرزوست که برای عمر جاودان و یا پایان زندگی خاکی به کمک دین و مذهب به دنیای دیگری به دنیای پس از مرگ که ابدی و پایان ناپذیر است ایمان دارد.
ایمان در نهاد همه ی انسان ها بطور فطری وجود دارد، و آنچه که آن را آبیاری می کند تفکر و اندیشه است.
البته عده بیشماری با تفکر و اندیشه خود به سوی مقصود راه گشائی نمی کنند چرا که قادر نیستند. در نتیجه از یاری و تفکر دیگران مدد می طلبند، وهمین سبب گسترده شدن بساط انواع و اقسام مذهب شده است، وچنین افرادی ناگزیر به یکی از این مذاهب جذب می شوند. در این میان با توجه به شاخصه هائی که پیامبران داشته اند
بیشترچنین افرادی را جذب کرده اند. اما همین پیامبران با همه ایمان و نبوغ و شاخصه هائی که داشته اند نتوانسته اند این خواست پیروان خود را که طول عمر است برآورده کنند، چرا که خود نیز با پابان عمرمتعارف چشم از جهان فروبسته اند، نا گزیر انسان را به زندگی بعد از مرگ و به اصطلاخ ” آن دنیا ” حوالت داده اند. که خود به نوعی همان پایان نیافتن زندگی انسان است.
بنظر من آن هائی که نتوانسته اند یا نمی توانند به یاری فکر و اندیشه و دانائی خود مسائل و معضلات را حل کنند هنوز نیاز به راهنمائی و ارشاد بزرگان دین و مذهب دارند.
تمام حرف وسخن من این است که تا جهان باقی است، نیاز انسان به ایمان باقی خواهد ماند، مگر اینکه خود انسان به خدائی برسد و دیگر نیاز به آموختن نداشته باشد. و انسان با ایمان تا زمانیکه از نظر آگاهی و دانش نیاز به معلم و شبان دارد، پیرو دین و مذهب خواهد بود. در این صورت، خوشحابحال آنانکه برای متعالی و متجلی شدن روح و روان خود، دین و آئینی را پیروی می کنند که به متعالی شدن اندیشه های آن ها نیز کمک شایانی می کند.

آفتابی در سایه؛ نگاهی به خاطرات هوشنگ ابتهاج – محمود خوشنام

اردیبهشت ۱۳۹۲

سرانجام انتظار بزرگ به سر آمد و پیر دیر شعر، هوشنگ ابتهاج (ه.ا. سایه)، در آستانه هشتادو پنج سالگی لب به سخن گشود. او که تا کنون به کمتر گفتگوئی تن در داده، حالا در خاطرات تقریری و تفصیلی خود نه تنها از شعر خود و دیگران که از هر کس و هر چیز که در چرخش فرهنگی دیروز و امروز ایران سهمی داشته اند، سخن به میان آورده است.

این خاطرات که عنوان ” پیر پرنیان اندیش ” بر پیشانی دارد در دو جلد و در ۱۳۰۰ صفحه در تهران انتشار یافته و در مدتی کوتاه به چاپ پنجم رسیده است.
این کتاب به همت والای
میلاد عظیمی و عاطفه طیه در صحبت با سایه، باعنوان ” پیر پرنیان اندیش، ”  توشط  انتشارات سخن به مردم عرضه شده است

یش از هر چیز باید به تدوین کنندگان کتاب، میلاد عظیمی و عاطفه طیه، تبریک گفت که اولا توانسته اند طلسم سکوت دراز مدت سایه را بشکنند. ثانیا نگذاشته اند که حتی یک واژه از حرف های او به هدر رود و همه آن ها را به دقت تحریر کرده و بازتابانده اند. آنها برای این کار شش سال تمام (۸۵ تا ۹۱) در ماه هایی که سایه در تهران به سر می برده، از مصاحبت او برخوردار شده اند. و تازه اگر پا درمیانی محمد رضا شفیعی کدکنی که سایه از او حرف‌شنوی دارد نمی بود، گمان نمی کنیم کارها می توانست به سرانجامی برسد.

آنها که از موهبت هم نشینی و هم سخنی سایه برخوردارند به خوبی می دانند که او به این سادگی ها تن به گفتگو نمی دهد. این پرهیز از اظهار نظر، به ویژه در مقوله های سیاسی قوت بیشتری می گیرد. سایه شاید با توجه به زندگی گذشته اش، به طور کلی در این پرهیز حق داشته باشد. ولی از طرف دیگر مخاطبان او نیز حق دارند او را با همان شور و شر مبارزاتی سال های سی بخواهند که دیگر نه سن او اقتضای بهره وری از آن روحیه را دارد و نه او آن گونه رفتارها را با شرایط امروز سازگار می بیند. خوشبختانه بسیاری از شعرهای آن زمانی او پیشگوئی شگفت انگیز آینده است!

میلاد عظیمی هم از این بابت راضی نبوده است و اشاره می کند به ” بحث های دراز دامنی ”  که در شب های بی شمار گفتگو با سایه در باب مسائل سیاسی و اجتماعی داشته و بعد هم ” چکیده ای کمرنگ ولی سودمندی” از آن را در فصلی با عنوان ” در پیشگاه مردم ” جای داده ولی بعد به سفارش ” بسیار بسیار موکد ” سایه آن را حذف کرده است.

البته این پرسش نیز مطرح می شود که اگر او نظرات واقعی اش را در مقوله سیاست های روز بیان می کرد برای خود بی دلیل دردسر نمی آفرید؟ و آیا اصولا خاطراتش مجوز پخش می گرفت؟ مخاطبان مبارز سایه هم مجموعه های پیشین شعری او را دارند و می توانند انقلابی هایش را برای آرامش خاطر خود گلچین کنند.

در فصل های متعدد ولی کوتاه “پیر پرنیان اندیش” که عنوان دوم “در صحبت سایه” را نیز بر پیشانی دارد، همه جور چیزی مطرح شده است ولی دو مقوله شعر و موسیقی پر مایه تر از مقولات دیگر است. سایه از سرآمدان عرصه اول و از شناسندگان عرصه دوم به شمار می رود. شگفتی آور است که عشق و علاقه اش به دومی بیشتر از اولی است که میدان اصلی هنرنمائی اوست. خودش می گوید که از موسیقی به شعر رسیده است. در خاطرات او نیز میزان حرف هائی که در فصل موسیقی و موسیقیدانان به میان آمده اگر بیشتر از فصل شعر و شاعران نباشد کمتر از آن نیست. شیوه تقریر و تحریر کتاب امکان “گفت و گو” نمی دهد، شاید هم عظیمی خواسته است حالا که سکوت سایه را شکسته بگذارد بیشتر او حرف بزند. چون اتفاق مغتنمی است که ممکن است هر روز پیش نیاید. در واقع کتاب، مجموعه پرسش های کوتاهی است که پاسخ های بلند گرفته است.

هوشنگ ابتهاج متخلص به ه. الف. سایه در اسفند سال ۱۳۰۶ در رشت به دنیا آمده است

بازگشت به غزل و رباعیدر فصل “اندر باب شعر” از نخستین حرف هائی که سایه می زند این است که «شعر را باید در ایران گفت!…در اون آب و خاک و برای اون مردم….در فضائی که اگر گرد و خاک هم بلند میشه، انگار گرد و خاک زمان سعدی و حافظه!»

در محفلی، کسی در مقام تمجید و تحسین به سایه می گوید ما از شعر شما بیشتر از شعر حافظ لذت می بریم. سایه بلادرنگ پاسخ می هد: حق دارین چون سطح شعر من از شعر حافظ خیلی پائین تره و در حد فهم شماهاست. در نتیجه از شعر من لذت می برین!… سایه بعد می افزاید: من یک عمر در اقیانوس شعر فارسی غوطه زدم و غرق شدم حالا به این نتیجه رسیدم که :

« گر نبودم، چه ازو کم می شد/ باز بودم چه بر او فزودم!؟»

دامنه صحبت به رابطه شعر و افیون می کشد و از سایه پرسیده می شود آیا تا کنون به سراغ افیون رفته است؟ پاسخ منفی است: «پیش اومده که بانادرپور و اخوان و تقی مدرسی به تریاک خانه ها هم رفتم ولی لب نزدم. خب من رفیق حجره و گرمابه و گلستان بچه ها بودم. هر جا می رفتن باهاشون می رفتم.»

سایه در مورد کار شاعران جوان نیز حرف هائی دارد. درباره “گوشه تماشا” که دفتری است از رباعی های آنها و به وسیله رباعی پژوه روزگار ما، سید علی میر افضلی، منتشر شده می گوید: «چیزهای خیلی قشنگی در میان آنها هست ولی زبان رو سهل گرفتن. لازم نیست زبان سعدی و حافظ داشته باشن…این بچه ها زبان رایج امروزی می خوان، منتها زبان درست و حسابی.»

جوانان امروز به دنبال غزل هم رفته اند و سایه می گوید: «یک مقدار تصاویر مال طایفه شعر نو وارد غزل شد که می تونه خوب باشه، البته اگر طرز کارو درست بشناسن… یه مقدار هم زبان کوچه و بازار آمده تو غزل که قابل تامله. زبان محاوره را با زبان کوچه نباید به اشتباه گرفت. اصلا تمام هنر بزرگان شعر ما این بود که یک ترکیبی از زبان ادبی و زبان کوچه و بازار درست کنن. فردوسی، حافظ و سعدی هم همین کارو انجام دادن…»

“احساس” و ویتنام!اهالی شعر همه سایه را شاعری خوشبین معرفی می کنند که همیشه امیدی در شعرش هست ولی خودش معتقد است که هیچ کس درد بزرگ را در او نمی بیند. می گوید: «سببش آن است که او قادر نیست درد را در شعرش نشان بدهد. وقتی از افشردن جان می گوید کسی نمی فهمد که منظورش این است که لحظاتی در خودش مچاله می شود:

«خون می چکد ای سایه در این کنج صبوری/ این صبر که من می کنم افشردن جان است»

سایه در مقام بیان سماجت کسانی که می خواهند همه چیز را سیاسی ببینند، نظر یکی از رفقا را می آورد که مارکس را هم به مارکسیست بودن قبول ندارد. او “ری را” ی نیما را شعر سیاسی می دانسته و بحث به شعر “احساس” سایه که رسیده آن را هم سیاسی تشخیص داده و گفته که شما این شعر را برای ویتنام ساخته ای:

«بسترم/ صدف خالی یک تنهائی است/ و تو چون مروارید/ گردن آویز کسان دگری.»

سایه می گوید: « به حضرت عباس من این قصد را نداشتم!…یه چیز دیگه هم بگم وقتی من این شعرو می گفتم هنوز واقعه ویتنام اتفاق نیفتاده بود. شعر من تاریخ دارد: ۲۱ دی ماه ۱۳۳۱، با کیوان و شاملو در کافه نشسته بودیم. من این شعرو روی کاغذ سیگار نوشتم. شاملو قلمو از من گرفت و بالای آن نوشت: احساس!، یه علامت تعجب هم جلوش گذاشت.»

آفریننده در لحظهدر فصل پر و پیمان موسیقی، مطالب کتاب را به دو دسته می توان تقسیم کرد، حرف هائی درباره موسیقی به ویژه موسیقی سنتی ایران و خاطراتی از اهل موسیقی در گذشته و حال. سایه که مجموعه ردیف آوازی ایران را می شناسد و آنها را در ذهن حفظ کرده بر این باور است که هیچ محدودیتی در این آوازها نیست. «ترکیبات بسیار می توان از درون آن به دست آورد. (منظور از یافتن کانال هائی است که از راه آنها می توان از مایه ای به مایه دیگر رفت و به اصطلاح مدگردی کرد.) شب و روز مسائل تازه ای توی ذهن من هست…حیف شد نرفتم به دنبال موسیقی….یکی از این گردن شکسته ها هم به این مسائل توجه نمی کند..» سایه می گوید که در اوقات فراغت به زمزمه آواز هم می خوانده. یک بار آوازی در ماهور خوانده، ضبط کرده ولی بعد پشیمان شده و همه را پاک کرده است!

سایه با نخبگان موسیقی سنتی دوستی نزدیک داشته است، با کسائی، بنان، شهناز، معروفی و از جوان ترها با محمدرضا لطفی، محمدرضا شجریان و از هر یک از آنان که صحبت می کند نوار صدائی از آنها را نیز روی دستگاه پخش می گذارد و مجلس را موزیکال می کند. به نظر او ساز شهناز پر از مظلب است. «آفرینندگی در لحظه دارد و مضرابش همیشه خوش صداست. جمله بندی هایش فوق العاده است. مال خودشه، ساز خودشه!»

سایه به لطفی هم عنایت ویژه دارد و معتقد است که او به موسیقی احترام می گذارد. بعد از اجرای شور او بر روی غزل “هوای کوی تو دارم نمی گذارندم”، یاد می کند: «باید موسیقی با درون شما کوک بشود. این کاری است که بعضی از کارهای لطفی با من می کند. در واقع با صداهای درونی آدمی یکی می شود و آنقدر فشار این صداهای درونی زیاده که سینه را می خواهد بترکاند!..»

دائره عجز و عزا!در یکی از دیدارها سایه از شنیدن تصنیفی که از تلویزیون جمهوری اسلامی پخش می شده سخت عصبی و دلگیر می شود و می گوید: «خواری و زاری و زبونی از این موسیقی می بارد و با اشاره به بیتی از اشعار خودش می افزاید: «رادیو تلویزیون پر شده از این موسیقی، شده “دائره عجز و عزا”. “نماز شام غریبان چو گریه آغازم” از حافظ شاید غم انگیز ترین شعرها باشد ولی در آن زاری و زبونی نیست…اصلا وهن به آدمیزاد وارد می شود وقتی این برنامه ها را می بیند.» عظیمی مخاطب سایه می گوید او وقتی این گونه مباحث مطرح می شود، آن قدر غصه می خورد که نگو و نپرس!

سایه ولی در برابر دائره های عجز و عزا، رستاخیز تازه جوانان را نیز می بیند و می گوید: «این بچه های جوان را او به رادیو آورده و سبب رستاخیزی در کار موسیقی ایرانی شده است. این بچه ها همه دانشگاه رفته بودن، با شعر و فلسفه و نقاشی آشنا بودن…»

نوآوری در موسیقیسایه در مورد نوآوری در موسیقی ایران نیز نظرات ویژه ای دارد و معتقد است موسیقی سنتی ما را نمی شود مثل موسیقی فرنگ دگرگون ساخت. «موسیقی ایرانی به غزل فارسی می ماند. خاصیتش اینه که به همین شکل بماند. البته نوآوری سازگار با این موسیقی نیز وجود دارد. شما می توانید در چارچوب موسیقی سنتی حرف خودتان را بزنید و نوآوری هم داشته باشید و ملودی های تازه خلق کنید. اما اگه بخواین با مثلا سنتور صدای گیتار در بیاورید…این اسمش دیگر نوآوری نیست…»

آن چه در این بررسی کوتاه و گذرا آمده، قطره ای از دریاست. هزاران نکته کهنه و تازه با پیر پرنیان اندیش- در صحبت با سایه گرد آمده که بسیاری از آن ها آگاهی دهنده و تامل برانگیز است. خواندن این خاطرات برای شناخت ژرف تر اندیشه های ه.ا. سایه ضروری است. شاعری که با همه کوشش برای در سایه زیستن، به نیروی درخشش شعر گرانقدر خود هم چنان آفتابی مانده است.
———————
از سایت بی بی سی

نیم نگاهی به امیر مهیم و کارهایش – محمود صفریان

اردیبهشت ۱۳۹۲

سخن از عشق سرودن ره و آئین من است
گر که  توکفر حسابش نکنی  دین من است

او تلاش گر ادبی – شاعر – ترتیب دهنده و مجری برنامه تلویزونی پر مخاطب ” دریچه های روبرو ” و صفحه ای بهمین نام در هفته نامه شاخص ومحبوب ” شهر ما ” است.

امیرمهیم در تهران متولد شده ، در رشته‌ی ریاضی دبیرستان را به پایان رسانیده و تحصیلات خود را در دانشکده‌ی ادبیات و زبان‌های خارجی و سپس ملّی ادامه داده است.
او ضمن همکاری با روزنامه‌های دیواری مدرسه، نخستین شعر خود را در چهارم دبیرستان منتشر کرده است. همزمان با سرودن شعر، قصه نیز می‌نوشته که در نشریاتی چون “روشنفکر”، “جوانان”، “اطلاعات هفتگی” و نظیر آن‌ها منتشر می‌شده است.
نخستین دفتر شعرش را با نا م ” خانه و جدایی جهان ” در سال ۱۳۸۳ در تهران منتشر کرده است.
او CD شعری به ‌نام آنسوی ترک نسیم می‌وزد را نیز در کارنامه دارد.
و اینک دارد چهارمین دفتر شعر خود را برایمان به ارمغان می آورد.
امیر مهیم تا کنون علاوه بر دفتر شعر : خانه و جدائی جهان
” مخواه که شعر بگرید ”
و
” در هیاهوی سکوت ”
را دریاری رسانی به شعر فارسی منتشر کرده است.
هنوز از نام چهارمین کتاب اوکه در راه است اطلاعی نداریم.
برایش موفقیتی بیش از پیش آرزوی می کنیم.

صبح در راه است

هنوز مانده ،
رمق در تهی گه خاطر
که باز می دارد
هراس و دلهره را
زین شب بدون سحر.

و طرح به انگشت کوچک کشیدن خورشید
به روی پنجره بسته،
وتیره شب
چراغ راه تواند بود.

هنوز در دل این تیرگی بی فرجام
ز روزنی که زنم نقب بر شب تاریک
توان دیدن حتی ستاره ای از دور
به دیدگان تهی مانده از امیدونوید
به من،
بس امید می بخشد.

هنوز طرح ستاره
برای من امشب
چراغ راه تواند بود.

و من زپشته انبوه ابرهای تیره این،
روز های سرگردان
دوباره خواهم گفت:
ز شب نه هراسید
صبح نزدیک است.

حرف های بی سر و ته

اردیبهشت ۱۳۹۲

در جائی از سریال دائی جان ناپلئون، دائی جان سرهنگ ” کشاورز ” به مش قاسم ” فنی زاده ” که زیاد
حرف های بی سر و ته می زند می گوید :
” چقدر مزخرف، چقدر مهمل ، چقدر…”

سخنرانی حسین روازاده در مسجد حجت بن الحسن تهران – دی ماه ۱۳۹۱

“زمانیکه بنده در بیمارستان میلان شاغل بودم، یک بیماری رو آورده بودند به بخش ما که مشکوک به سرطان پروستات بود. داشتند ایشون رو می بردند اتاق عمل که بنده به پزشک معالج بیمار گفتم دست نگه داره و اصلاً نیازی به جراحی نیست. به همه گفتم صبر کنید تا من بیام.
بنده بخاطر تربیت اسلامی ای که دیده بودم و آشنایی که با طب سنتی خودمون داشتم، پاشدم رفتم سریع وضو گرفتم، و به اندازه یک بند انگشت تربت کربلا گذاشتم روی انگشت اشاره ام و مقعد بیمار رو معاینه کردم. دیدم کوچکترین اثری از غده یا برجستگی دیده نمیشه. انگشت اشاره ام رو درآوردم و اینبار انگشت شصتم رو فرو کردم و باز هم چیزی رو تشخیص ندادم. یک نگاهی به بالا کردم و تو دلم با بغض گفتم یا سیدالشهدا، بنده خودت رو در میلان هم شفا دادی؟! [گریه حضار]
به پزشک طرف گفتم ایشون سالم هستند. یارو برگشت گفت غیر ممکنه! خودش دستکش دستش کرد و بیمار رو معاینه کرد و دید بله، حق با بنده است. خیلی این واقعه در انجمن های پزشکی ایتالیا سر و صدا کرد. حالا بیشتر بخاطر وضو بود یا تربت آقا اباعبدالله، نمی دونم! اما بیست سال بعد از اون ماجرا، هنوز که هنوزه رئیس بیمارستان میلان برام ایمیل میزنه که حسین آقا! یک محموله خاک کربلا بفرست.
برید تحقیق کنید، تا ببینید بیمارستان میلان تنها بیمارستانی در کل اروپا است که فوتی پروستاتی ندارند. هنوز خیلی مانده تا علم روز پی به خاصیتها و شفا بخشی طب سنتی ما ببره. همین درمان رو بنده در بیمارستان دی تهران مطرح کردم که آقایان علاقه ای نشون نداند و الآن نتیجه اش رو داریم می بینیم.

صحبتی با نازنین مخاطبان گذرگاه و پاسخی به پاره ای از پرسش ها – محمود صفریان

اردیبهشت ۱۳۹۲

یکی از هدف های عمده ی وجود و ادامه ی رسانه گذرگاه توجه به آثار ادبی است.
به شهادت فعالیت بی وقفه ی سالها ، هر اثر ارزشمند و زیبای هنری را حتا اگر فقط یک خط شعر بوده و یا یک داستان، و یا اگر یک رمان بوده یا نقدی قابل توجه و ارزشمند، برسر گذاشته و حلوا حلوا کرده ایم. در باره اش نوشته ایم و در صورت امکان آن را منتشر کرده ایم و یا باز نشر داده ایم. ولی آنجا که خواسته شده علف سبز را بجای زمرد قالب کنند مانع شده ایم و بر ملا کرده ایم و در این هردو مسیر نه مرعوب نام شده ایم و نه فریب مجیز گویان را خورده ایم، و نه شیفته فرش سرخی شده ایم که با جنجال تبلیغاتی زیر پای نویسندگان متوسط فرش کرده اند و نه به خط نشان ها توجه داشته ایم.
یک اثر هنری و بطور کلی یک فراورده ی ادبی را اگر باری چشمگیر و توانمند داشته است حتا اگر از یک تازه کار بوده نمایانده و تشویق کرده ایم و از امکانات گذرگاه برای پیشبردشان دریغ نکرده ایم، خودشان بهتر از همه می دانند. و آنگاه که خواسته اند اثری بی مقدار یا کم مقدار را به قبولانند مانع شده ایم و بر ملا کرده ایم. یا حتا اگر خواسته اند صاحب قلمی را بیش از آنچه که هست با ترتیباتی به اوج ببرند و در صدر بنشانند. فرصت نداده ایم، هرچند به فرمان ناشران و بادمجان دور قاب چینان، پرخاش دیده ایم.

ما در ادوار مختلف تاریخ و در تمامی کشورها، بی مقدارها و شارلاتان های ادبی کم نداشته ایم. در ایران نیز بخصوص پس از بهمن ۵۷ که مردم بخاطر فشارهای فزاینده، تشنه قهرمان بوده و هستند، انگشت شما رانی توانسته اند به کمک ایادی و با کار برد شانتاژ، خود را جا بزنند و با تکرار پشت تکرار به قصد فریب افکار عمومی آب را گل آلود کنند و کلاهی که برای سرشان گشاد است بر سر بگذارند، ولی خوشبختانه دم خروس خودشان افشایشان کرده است. و گذرگاه نیز در همه این موقعیت ها و رخداد ها حضور داشته است. هر چند عده ای را خوش نیامده است ولی آن ها که طالب حقیقت هستند و تشنه ی ادبیات سالم و بی دغلکاری و خوب ، بر کار گذرگاه مهر تائید زده اند.
می گوئیم تا شما عزیزان بدانید که ما در حد خود و توانمان حضور داریم و چنانچه حتا در این شماره گذرگاه نیزتکه هائی از این مسائل را می بینید، بدانید که بر پایه نظارت ماست.
ما تا هستیم در را بر همین پاشنه نگهمیداریم.

ای وای وطن وای – محمود کویر خبر ی دهد که….

اردیبهشت ۱۳۹۲

تخریب برنامه ریزی شده آثار تاریخی ایران شدت گرفته است

در گزارش روزنامه بهار، فهرستی از نمونه‌های تخریب آثار تاریخی و باستانی در ایران منتشر شده است.

«تخریب سنگ نبشته نام خلیج ‌فارس در خارک با پتک و تیشه»، «پتک و تیشه به جان آثار باستانی تنگه چوگان و بیشابور در کازرون»، «تخریب نقش‌برجسته سنگی “قندیل” با تیراندازی تمرینی»، «تخریب نقش‌ برجسته ساسانی ارزشمند “سرآب بهرام” با پتک»، «تخریب با پتک نقش‌ برجسته “سرمشهد” و نقش پری شو» در کنار «تخریب نقش ‌برجسته باغملک و گور دخمه “رودنو” خوزستان با مواد منفجره»، در کنار «نابودی تپه باستانی ۶۰۰۰ ساله “گونسپان” ملایر با آبگیری سد کلان»، و نیز « ساخت سد گتوند و نابودی شیر‌های سنگی باستانی» برخی از آثار باستانی تخریب شده هستند.

میر مهرداد میرسنجری، استادیار دانشگاه در گزارش روزنامه شرق از «تخریب نقش‌برجسته داریوش بزرگ» واقع در دروازه ورودی تخت جمشید» نوشته است: «این نقش‌ برجسته با ارتفاع بالایی که دارد به راحتی در دسترس نیست و تخریب‌کنندگان ظاهرا با فراغ بال، نردبانی به همراه برده‌اند و با تیشه و پتک یادگار پیشینیان ما را نابود کرده‌اند.»

«تخریب پرشتاب محوطه‌های باستانی شوش» نیز از دیگر موارد تخریب آثار باستانی در ایران است که به نوشته میر مهرداد میرسنجری، حتی «مهم‌ترین اقدامات تخریب‌گرانه متداول و معمول در شوش» نیز تاکنون «واکنشی از سوی مسئولان مربوط به همراه نداشته است» و با «سکوت خبری» نیز مواجه شده است.

روزنامه بهار تاکید کرده که «تخریب‌های گسترده، تعمدی و تامل‌برانگیز آثار باستانی ایران» همچنان در «سکوت کامل رسانه‌ای به سرعت در حال انجام است.»

مرده اند از بیم یاران، نامداران را چه شد؟

اردیبهشت ۱۳۹۲

گردی از راهی نمی خیزد سواران را چه شد.
مرده اند از بیم یاران، نامداران را چه شد؟
جز صدای جغد ها چیزی نمی آید به گوش
قمریان آخر کجا رفتند، ساران را چه شد؟
از هجوم کرکسان شوم قلب من گرفت
بلبلان، قرقاولان، کبکان، هزاران را چه شد؟
دور تا دور من از دشمن سیاهی می زند
دوستان ما کجا رفتند، یاران را چه شد؟
هر کجا سوز زمستان است و تاراج خزان
روح تابستان و اسب نوبهاران را چه شد ؟
زیر سم لشکر ضحاک پشت من شکست
کاوه ی لشکرشکن کوشهسواران راچه شد؟
لشکر توران به قلب سرزمین ما رسید
رستم و گودرزکو اسپندیاران را چه شد؟
خشکسالی در زمین بیداد و غوغا میکند.
بخشش هفت آسمان کوباد و باران راچه شد؟
————————————

با اجازه گوینده

چرا بعضی از زوج‌ها سکس ندارند؟- تازه ها, عشق و روابط – بهزاد فرضی پور

اردیبهشت ۱۳۹۲

گفتگو در باره عشق و عاشقی همه زمین را تحت الشعاع خود قرار داده است. در فیلمها، ترانه ها، داستانها، زندگی خصوصی سیاستمدارها، ورزشکارها، دانشمندان و حتی رهبران مذهبی هم می توان سراغش را گرفت. در این هیاهوی شوق و تمایل، البته این توقع عمومی وجود دارد که افراد باید رابطه جنسی خوب هم با شریک زندگی شان داشته باشند.

اما واقعیت این است که به اندازه تمایل و سرو صدای موجود در این زمینه، رابطه جنسی مطلوب بین زوجها همیشه امکانپذیر نیست. خیلی از زوجها با یکدیگر رابطه جنسی ندارند. اجازه دهید مروری داشته باشیم به چند دلیل عمومی تر:

وقتی سکس لذتبخش نیستErectile-Dysfunction-300240

جالب و لذتبخش نبودن سکس، مهم‌ترین دلیلی است که باعث می شود یک زوج با هم سکس نداشته باشند. علاقه نداشتن به سکسی که لذت بخش نیست نه تنها ایراد نیست، بلکه کاملا عادی و طبیعی است.

دلایلی زیادی وجود دارد که باعث می‌شود افراد به سکس بی اعتنا می شوند. به عنوان مثال بسیاری از افراد بیش از حد به خود سکس فکر می‌کنند و عشقبازیِ قبل از آن را مسخره می‌دانند. بعضی هم بیش از حد روی ارضا شدن تمرکز می‌کنند که فقط تنها چند ثانیه از یک آمیزش پانزده دقیقه‌ای را شامل می‌شود بنا بر این در حین ماجرا، لذتی نمی‌برند.

بوسیدن در ابتدای آشنایی برای یک زوج بسیار لذت بخش است، اما با گذر زمان، و مخصوصا در هنگام سکس، به آن بها داده نمی شود، این باعث می‌شود هر دو نفر به اندازهٔ کافی تحریک نشوند. این نوع افراد از این واقعیت غافل هستند که بوسیدن صمیمانه‌ترین محرک جنسی است. شما شاید از دست زوج خود ناراحت یا عصبانی باشید ولی به هر حال بخواهید که با او سکس داشته باشید ولی در حین سردی رلبطه، میل بوسیدن کاهش می یابد.

وقتی که حال خوشی ندارید

لذت، مهم‌ترین بخش سکس است، ولی وقتی عصبی، ناراحت، یا دلخور هستید، سخت می‌شود از سکس لذت برد. صمیمیت هم قسمت مهمی از سکس است و اگر بیش از حد روی ایفای نقش تان در سکس توجه کنید، یا حس گناه، شرم و دلواپسی داشته باشید، انگیزه جنسی تان به سرعت فروکش خواهد کرد.

وقتی تمایل جنسی بین یک زوج، یکسان نیست

احساسِِ خواستنی بودن به خودی خود جذاب است و اگر شریک جنسی شما نشان دهد که با تمام وجود از بودن در کنار شما لذت می برد سهم به سزایی برای تحریک و تمایل جنسی شما دارد. اما وقتی فردی که با او همبستر می شوید با وجود تبحر در کارش، از خود شوق و علاقه نشان ندهد طبیعی است که بعد از مدتی شما هم سرد می شوید.

وقتی هنوز یک روال شناخته شده پیدا نکرده‌ایدslide_208283_674356_large

هماهنگی و همراهی نقش مهمی در سکس دارد. وقتی به رستوران می‌روید، مثلا می‌دانید که شریک زندگی تان غذای تند دوست ندارد. او هم می‌داند که شما از جاهای شلوغ و پرسر و صدا خوشتان نمی‌آید. بعد از مدتی، شما این واقعیت‌ها را دربارهٔ یکدیگر قبول می‌کنید و سعی می‌کنید به رستورانی بروید که هر دوتان را راضی نگه دارد.

داشتن یک سکس خوب محتاج هماهنگی و احترام به خواسته ها و سلیقه های شریک جنسی تان است. همان قدر که دوست ندارید در هنگام سکس کارهای تماما تکراری بکنید، باید بدانید کدام کار‌ها را می‌توانید بکنید و از انجام کدام کار‌ها پرهیز کنید. اگر بعد از یک سال، هنگام سکس هنوز باید این نکته را گوشزد کنید که دوست ندارید مثلا گردنتان گاز گرفته شود، سکس از یک بستر لذت بخش، تبدیل به دعوا بر سر قدرت می‌شود.

شاید دلایل دیگری هم برای شما وجود داشته باشد. به هر حال بهترین راه حل گفت‌و‌گو است. صحبت کنید، از هم سوال بپرسید و به جای حرف زدن دربارهٔ چیزهایی که دوست ندارید، بر علاقه‌تان به همدیگر تاکید کنید.

گر حکم شود- توران رئیسی

اردیبهشت ۱۳۹۲

بدجوری حوصله‌ام سررفته بود. از وقتی که پدر و مادرم را ترک کرده بودم و برای خود زندگی مستقلی ترتیب دادم، همه‌اش فکر می‌کردم کار درستی کرده‌ام یا نه؟ در چهل سالگی به خیلی از چیزها عادت کرده بودم. بسیاری از آرزوهایم بر باد رفته بود.

مثل یک نظامی وظیفه شناس، صبح خیلی زود از خواب بیدار می‌شدم، به اداره می‌رفتم، غروب به خانه می‌آمدم و غذایی که مادرم برای نهار پخته بود می‌خوردم؛ به کارهای شخصی و نظافت می‌پرداختم و کاری به امور خانه نداشتم. ارتباط‌هایم منحصر به دیدار خواهر و برادرم که بیش تر به ما سرمی‌زدند یا روزهای تعطیل که با هم در جایی جمع می‌شدیم، بود.

مدتی است که به درخواست خود بازنشسته شده‌ام و یک آپارتمان کوچک تهیه کردم و در آن زندگی می‌کنم.
البته چون با فاصله دو سه خیابان نزدیک پدر و مادرم هستم، اغلب به آن‌ها سر می‌زنم. ولی هنوز به تنهایی و جدا زندگی کردن عادت ندارم و راه و رسم سرگرم کردن خود را نمی‌دانم. یکی از خواهرهایم که در فعالیت‌های اجتماعی و فرهنگی است و به ورزش و پیاده روی می‌پردازد و باوجود داشتن همسر و بچه و زندگی، فرصت‌هایی را برای ارتباط با دوستانش در نظر می‌گیرد، اغلب با من صحبت می‌کند و مرا تشویق به تدارک برنامه هایی برای خودم می‌کند. امّا نمی‌دانم چرا هنوز آمادگی آن را ندارم که از لاک خود بیرون بیایم. گاهی‌آنچنان خود را بیکار مى بینم و احساس پوچی می‌کنم که گویی در این دنیا با این همه مشکلات و موضوع‌های گوناگون، کاری برای انجام دادن وجود ندارد.
بالاخره، جدال با خود را تمام کردم و به کارهای خانه مشغول شدم. بعد از آن، یک چای در لیوان ریختم و با خواندن دوباره مطالب روزنامه سعی کردم از کلافگی رها شوم و حالم جا بیاید. امّا فایده‌ای نداشت!! کتاب نیمه کاره‌ام را که از هفته پیش کنار گذاشته بودم به دست گرفتم. بخش کوتاهی را تمام کردم، امّا اصلاً از آنچه خواندم، چیزی نفهمیدم.
با روشن کردن تلویزیون، کتاب را به کناری گذاشتم. آگهی‌های تجارتی، باز هم آگهی !!! سوگواری، سیاهی، گریه، سریال تکراری با سوژه های قرون وسطایی، تداعی غم و غصه و هجران و …
حالم دگرگون می‌شود. هنوز اندکی جرأت برای تصمیم‌گیری دارم. برای هواخوری و چند خرید کوچک از جا بلند می‌شوم. میدان بزرگ نزدیک خانه و خیابان‌های اطراف آن مملو از آدم است.
پارک سرسبز وسط میدان با نیمکت‌های چوبی و فواره‌های بلند آب و حوض‌های به هم پیوسته و سرریز شده آب‌ها، از حوضی به حوض دیگر، طراوت و زیبایی خاصی به فضای پارک داده بودند. فروشگاه‌های بی شماری با اجناس و مایحتاج مردم، افراد زیادی را به خود جذب می‌کرد. جمعیت از مناطق دور دست شهر و گاه از شهرهای دیگر به این مکان که مرکز خرید گسترده‌ای بود مراجعه می‌کردند.
در پیاده‌روها و در حاشیه خیابان‌های اطراف نیز دست فروش‌ها بساط خود را پهن کرده و با هیاهو و سر و صدا و جملات شعر گونه برای عرضه اجناس خود به دنبال جلب مشتری بودند. صاحب مغازه‌ها با صرف هزینه و آب و جاروی محل کسب و تزئینات داخل ویترین و تاباندن رقص نور، انتظار می‌کشیدند و بساطی‌ها را موجب کسادی کارشان می‌دانستند که در این بازار مکاره گوشی برای شنیدن شکواییه پیدا نمی‌کنند و خیزش‌های گاه و بی گاه مأمورین شهرداری و هشدار آنان به دست فروش‌ها برای جمع آوری بساط و رفع سد معبرها تاکنون سودی نداشته است! آن‌ها غالباً جلوی مغازه خود می‌ایستادند و با خشم به خیل جمعیت چشم می‌دوختند.
به راه رفتن در میان جمع ادامه می‌دهم. به ناچار هر از گاهی جا خالی می‌دهم و خود را کنار می‌کشم تا از تنه خوردن‌ها در امان بمانم. اجناس جدید، دکوراسیون مغازه‌ها، تلألؤ نور خیره کننده‌ ویترین‌ها بر روی وسایل چیده شده، مشتری و مشتری نماها، منظره‌ درهم ریخته خیابان و دخترک جوان و پرجنب و جوش درشت اندامی که سربند جنوبی به سربسته و با چهره تیره رنگ و لب‌های کلفت و آویزان و تن پوش محلی‌اش، نظرم را به خود جلب می‌کند. دخترک در کنار سفره‌ای پلاستیکی و رنگارنگ که روى زمین پهن کرده است ، قوطی‌های پماد، سوزن، سنجاق، سرمه، سفیداب و بسته‌های زعفران را با مقداری «خنضرو پنضر» های دیگر که چندان تجانسی باهم ندارند، ایستاده و مرتباً با به دست گرفتن هر یک از اجناس و تبلیغ درباره استفاده آن‌ها، مردم را به سمت خود می‌کشاند.
چشمش که به من می‌افتد، بسته زعفرانی را بر می‌دارد و داد سخن می‌دهد و گاه گاهی با دستک‌های آویزان سربندش دماغ خود را پاک می‌کند. نمی دانم چرا به چشمم نیازمند و رنج دیده می‌آید. می‌گوید:« این زعفران را خودم از قائنات آورده‌ام، خالص و ناب است؛ مطمئن باشید از جنس‌های مغازه‌ها بهتر و ارزان تراست!» به دست های سیاه و پاهای کلفت و کثیف او نگاه می‌کنم. قیمت زعفران را می‌پرسم. رنگ و روی ظاهر بسته چندان تفاوتی با قبلی‌ها ندارد. در دل می‌گویم: «مهم نیست!» بر سر قیمتی توافق می‌کنم و پس از پرداخت، به سمت خانه می روم. کنجکاو می‌شوم که از عطر و بوی زعفران مطمئن شوم. بسته را باز می‌کنم، نگاهى به آن مى اندازم و بو می کنم. زرد کمرنگ، همچون کاکل پوسیده ذرت! بدون هیچ عطر و بویی! از خود می‌پرسم، آیا حماقت کرده‌ام؟نه! شاید این یکی اشتباهاً در بسته‌ها بُر خورده است. آیا در ملاء عام و جلوی چشم این همه آدم که در حال تردد هستند یا مأمورینی که با اقدامات ضربتی بساط دست فروش ها را برهم می زنند، آیا با این همه تبلیغات که برای سلامتی مردم می‌شوددست آویز یک بساطی قرارگرفته ام؟! فوراً لباس پوشیدم و به سراغ دخترک رفتم. مشغول کار خود بود. زن میانسالی در حال خرید و چک و چانه زدن با او بود و بسته‌ زعفرانی در دست داشت. جلوتر رفتم. دختر نگاه آشنایی کرد. پرسیدم :« این چه زعفرانی بود که به من دادی؟» خود را به گمراهی زد و گفت:« کی؟ من؟ من اصلاً شما را تا به حال ندیدم. برو خانم در روز مثل شما زیاد می آیند و از این حرف‌ها می‌زنند.» گفتم:« به این زودی فراموش کردی؟ هنوز نیم ساعت نشده که تو آن همه تعریف کردی که این زعفران را از قائنات آوردی و … چه و چه … و مبلغ …» با بی پروایی برسرم فریاد زد:« می‌خواستی نخری. مگر من پی تو فرستاده بودم؟ من این ها را از خیابان شوش می‌خرم. چه می‌دانم داخل آن‌ها چیست.» گفتم:« تو می‌گفتی از قائنات آوردی.» چند ناسزا نثارم کرد و گفت: « خانم جان وقتی خرید می‌کنی عینکت را بردار تا درست ببینی !» و با داد و فریاد و اعتراض به دیگران نگاه می کرد و می‌گفت:« این زن نمی گذارد کاسبی کنم! می‌بینید؟» و رو به مردی که در کنارش بساط سیخ کباب و منقل و … می‌فروخت اشاره کرد. مرد نیم خیز شد و به طرف من برگشت.« می‌خواستی نخری. مگر دنبالت فرستاده بودیم.»
او در حالی که نوک سیخ های دسته شده را یکجا به سویم نشانه می‌رفت و آن‌ها را تکان می‌داد با خشونت وبا صدای کلفتش، می گفت:« برو گمشو، برو پی کارت، دیگر این طرف‌ها پیدایت نشود و الا…» و من با خشم زعفران را به او نشان دادم و گفتم:« تو به این علف ها می‌گویی زعفران؟ و او دوباره با همان سبوعیت حرف خود را تکرار کرد و درحالی که چشم‌های ریز خود را از زیر موهای چرب و سیاه‌اش، به سختی باز می‌کرد، به من نگاه کرد و به سویم هردود کشید و سیخ‌ها را روی زمین پرتاب کرد. دخترک فروشنده با برافروختگی او را خطاب قرارداد و گفت:« برو، برو غلام را صدا کن‌!» من یکه‌ای خوردم و خود را در معرکه‌ای ناخواسته دیدم که در میان انبوهی از جمعیّت تماشاچی و صاحب نظر که هر یک راه حلی پیشنهاد می‌کردند و مغازه‌دارهایی که دل پرخونی از دست فروشنده‌های مزاحم کسب و کارشان داشتند، گیر کرده بودم. زهی خیال باطل!!! چه دلسوزی‌ها که برای این دختر رنج دیده شهرستانی بی‌پناه و ضعیف می‌کردم. در حالی که او حلقه‌ای از یک زنجیره ناپیدا بود و آن‌ها قصد تأدیب مرا داشتند!!!
خود را به شدّت سرزنش می‌کردم. و از این بی مبالاتی که باعث فریب خوردنم شده بود، با پریشانی در انتظار یک ناجی می‌گشتم و چشم تمنّا به هرسویی دوخته بودم؛ امّا !
درست در آن سوی میدان، در نقطه شرقی، قرارگاه پلیس واقع شده بود که روزگاری کمیته‌ محل به حساب می‌آمد. خود را به زور از میان جمعیت بیرون کشیدم و صحنه را ترک کردم . در حالی که هر لحظه به عقب سر نگاه می‌کردم از خیابان گذشتم. در جلوی اطاقک نگهبان ایستادم و از او خواستم تا راهنمای ام کند و مسئولی را نشانم دهد. امّا او مانع از ورودم می‌شد. با خواهش و تمنّا درخواست کردم، کارت شناسای ام را به امانت نگه دارد تا من برگردم. بالاخره مرا به سوی افسر نگهبان راهنمایی کرد. افسر پس از شنیدن ماجرا، گفت: « این مسئله قضایی است و مربوط به ما نمی‌شود و به کارش ادامه داد. سرباز اطاقش را صدا زد و نامه ای به دستش داد و در مورد امور جاری سفارشی به او کرد. باخود فکر می‌کردم تأکیدی است بر رسیدگی به شکایتی که مطرح کرده ام !!!
امّا او پس از لحظه‌ای پرسید:« کار دیگری دارید؟» گفتم:« خیر، منتظرم تا نتیجه را بدانم.» با قاطعیت گفت:« بخش قضایی آن طرف راهرو است. گفتم که باید به آنجا مراجعه کنید!»
با ناامیدی راهروی طولانی ساختمان رابه دنبال یافتن بخش قضایی طی کردم . به سختی نفس می‌کشیدم. نمی‌دانستم باید برگردم یا ادامه دهم. پرسان پرسان و با نگاه به چپ و راست راهرو، چندین اطاق را پشت سرگذاشتم. مأموری که در پشت میز خود نشسته بود جویای علت حضورم شد و تا پایان به صحبت‌هایم گوش کرد و با ریشخندی کوتاه، همچون ناسزایی محترمانه امّا جانسوز و خفت بار پرسید:« حالا چقدر پول داده‌ای؟ گفتم … ریال.» گفت:« این که مبلغی نیست و با پوزخندی دوباره سخن سر داد که از صبح تا عصر پرونده‌هایی در این جا مطرح می شود و کسانی مراجعه می‌کنند که پاک باخته شده‌اند و همه اموال شان را از دست داده‌اند.اگرهمه آن‌ها را برای تان بگویم، می‌روید و دیگر پشت سرتان را هم نگاه نمی‌کنید. از من می شنوید به دنبال کار خود بروید و از این ماجرا صرف نظر کنید.» خیره خیره نگاهش کردم. آتش به جانم انداخت. نفس خسته‌ای کشیدم و گفتم:« به هرحال جنسی خریده‌ام و سرم کلاه رفته است. مبلغی از دست داده‌ام وتهدید شده ام. شایداین ها قابل لمس باشند ،امّا چیزی که آزارم می دهد، قابل دیدن نیست. انتظار دارم قانون آن را ببیند و!!!…» حرف مرا قطع کرد و گفت:« اگر از کسی شکایت دارید به مجتمع قضایی مراجعه کنید. وظیفه ما در این قسمت کار دیگری است.» به او گفتم:« موضوع من فوری است و در میان ماجرایی که نقشی در آن نداشته‌ام گیر افتاده‌ام. سرم کلاه رفته، به من اهانت شده، جانم به خطر افتاده است. چگونه شما در این شرایط…» خودکار را روی میز گذاشت و با صدایی آمرانه و تهدیدآمیز،در حالى که اوراق روی میز را جا به جا و مرتب مى کرد گفت:« به کار و زندگی خود برگردیدویا بروید شکایت کنید! در هر دو حال با ما کاری ندارید … خدا نگهدار.»
کاری دیگر از دستم بر نمی‌آمد. احساسی به جز در خود شکستن نداشتم. سری تکان دادم و خارج شدم.
زعفران در دستم بود و به سمت خانه روانه بودم. قدم‌ها را تند کردم اما نفسم سنگین و ترسم بیشتر شده بود. انبوه جمعیت، حمله دست فروش، پاسخ های مسئولین انتظامی و وظیفه شناس قرارگاه پلیس که مأمور حفظ جان شهروندان هستند و!!! احساس وحشت از این که غلام ! به دنبالم باشد و در این تاریکی شب زنده زنده پوستم را به جرم خرید زعفران… بکند!
به سرعت راه را در پیش گرفتم و خود را به داخل خانه انداختم و در را محکم پشت سربستم . خشم خود را فرو دادم، درودى بر شیر پاک پروین فرستادم، دیوانش را به دست گرفتم، تا پاسى ازشب بیدار ماندم ،وزمزمه کردم:
«گر حکم شود که مست گیرند
در شهر هر آن که هست گیرند»
——————————–
از کتاب در دامنه های البرز

اعتیاد – محمود صفریان

اردیبهشت ۱۳۹۲

صندلى را جلوکشید، زانو هایش را به پا هایم چسباند، و خیره شد توى صورتم:
” چرا همچى میکنى!؟ این چه کاریه؟ ”
” میخواهم، مستقیم و از نزدیک توى چشمهایم نگاه کنى ”
” من؟ یا تو میخواى اینکار را بکنى؟ لازم نیست توى چشمهایت زل بزنم، از تمام وجناتت، تمام شدنت پیدا است. وقتى توى چشمى خیره مى شوند که بخواهند، رمز و رازى را در یابند، که بخواهند، سرچشمه عطوفتى را پیدا کنند، که بخواهند درجستجوى رفاقت وعمق زلال علاقه و دلبستگى باشند. تلخى چشمهاى معتاد، بدون خیره شدن هم هوار مى کشد. تو چون مى دانى که دیگر، آهى هم در بساط نداریم، چشمهایت حتا از خواهش هم تهى است.”
“چطورآهى هم نداریم، ما هنوز به ( گَنج ) داشته هایمان حتا دست هم نزده ایم. با بکارگیرى آن، همه چیزمان سامان مجدد مى یابد. و من دوباره متولد خواهم شد، و اعتیاد را هم کنار خواهم گذاشت، با کار برد آن، تمام چاله چوله هایمان را پرُخواهیم کرد، و زندگىى با رونقى را تدارک خواهیم دید. ”
” این بقول تو گنج کجاست که من از آن خبر ندارم؟ باز چه بامبولى سوارکرده اى مسعود؟ ما گنجى داریم و تو هنوز به آن دست نزده اى؟ یا باز برنامه اى دارى، و مى خواهى که براى یافتن آن راه بى افتم؟ توکه رمقى برایت باقى نمانده. یا حالا که فهمیده اى دیگر نمى توانم با تو باشم، و به هر قیمتى می خواهم ازتو جدا شوم دارى شیطنتى را طرح ریزى میکنى؟ تویک غریقى، توکمترین امیدى براى رهائى ندارى. مسعود سر به سرم نگذار، بى سروصدا و آرام و با احترام، جدا بشویم بهتر است، این براى آینده هر دویمان خوب است ”
” تو که گفتى من آدم بى ستاره و بى آینده اى هستم، حالا به خاطر خودت، مراهم آینده دار کردى؟ – میترا، من به کمک تو احتیاج دارم. و آن گَنجى که گفتم، و ناجى ما خواهد بود، توهستى، شخص تو! تو خودت نمی دانى که چى هستى ”
براى خودش حرف مى زد. من تصمیم را گرفته بودم. و البته مى دانستم که او به این سادگی ها زیر بار نخواهد رفت و بهر کارى دست خواهد زد تا مانع شود.
وقتى با او ازدواج کردم یکى ازصدها تصورم ازاو که عمیقا دوستش میداشتم، مقاومتش بود. گمان نمى کردم که روزى سربرشانه ام بگذارد وبراى خرید ِبقول خودش ( دارو ) بگذارد آب شدنش را شاهد باشم. ذلت قهرمان زندگیم زیر دست و پاى اعتیاد، زجرم میداد. وآنگاه که ( کوهان مالى ) من از اندوخته تهى شد، و درماندگى بیشتر او را به دنبال آورد، فهمیدم که تمام شده است، مثل یک مرگ. تصمیم گرفتم چالش کنم و خاطره اش را هم بتراشم و از وجودم جداکنم. با این تصورکه:
نسیمى بود، آمد، آلوده ى غبار شد، لطافت را از دست داد، و درجائى از وزش واماند.
” کجائى میترا ؟ چرا به من نگاه نمى کنى؟ ”
” مسعود دست بر دار، این بازیها براى چیست؟ تمام امروز را بهم نگاه کرده ایم، و هرچه خواسته ایم گفته ایم. تو مى دانى که بودنمان با هم قابل دوام نیست، بچه هم که نداریم، مالى هم که برایمان نمانده. توهم که دیگردرحد ( بودن ) نیستى، خودت هم خوب مى دانى، من دارم مى روم، اگر بخواهى مشکل ایجاد کنى، تصمیم دیگرى می گیرم، تصمیمى که براى هر دوى ما خوشایند نخواهد بود، همه چیز را رومی کنم و مى دانم که قضاوت بنفع من خواهد بود. ولى با انگشت نما شد نمان.
از خر شیطان پیاه شو و همانطورکه گفتم بگذاربى آبرو ریزى تمام شود.
” مثل اینکه تو اصلا به حرفهایم توجه ندارى؟ مثل اینکه متوجه خودت و امکانی که دارى نیستى؟ مدتیه دارم از ( گَنج ) حرف مى زنم، ولى تو حتا کنجکاوهم نشدى. بگذار این خِفَتِ ندارى تمام شود. فقط براى مدتى کوتاه، آب ازآب هم تکان نمى خورد. تا کلاهت را بچرخانى قالِ قضیه کنده میشود. بى سر و صدا اجرایش مى کنیم.
داشت کلافه ام می کرد، نمى دانستم ازچه برنامه وفکرى دارد حرف مى زند. ما که نمى توانستیم ( بانى و کلاید ) بشویم. سرش داد کشیدم:
” این مزخرفات چیه که میگوئى؟ فکرت کجا کار میکند؟ چى تو سر هست که اینجور بلبل زبانت کرده است؟ ”
واز جایم برخاستم. او هم برخاست و بهمان وضع که روبرویم نشسته بود درمقابلم آینه شد.
” میترا! موافقت کن براى مدتی کوتاه، هرازگاهى تو را واگذارکنم. تو واقعا خوشگلى و مى توانى خیلى کارساز باشى.
درست متوجه نشدم که چه مى گوید، یعنى نمى خواستم متوجه بشوم. صلاح ندیدم با سئوالى وقاحت اورا دامن بزنم . و دریافتم که عقده کثافت در ذات او تنیده شده است ، ویا لانه داشته است و من متوجه نبوده ام. تمام نیرویم را در دستم گذاشتم، بنحوى که با ضربه آ ن نقش زمین شد. و آرزو کردم که از جا بلند نشود. چمدانى را که از قبل آماده کرده بودم برداشتم و ازخانه زدم بیرون. خانه اى که درحد توانم آراسته بودم، مدت ها بود که دیگر آراستگى نداشت. بى حوصلگى و کم شوقى به در و دیوارش ماسیده بود. فضا از تازگى زندگى، از گرماى محبت، ازشورعشق و از شیرینى معاشرت، خالى بود. او، یا خواب بود یا درگوشه اى کزکرده بود، تا دور ازچشمهاى من خودش را بسازد! . ساختنى که از خرابى یک بمب هم بیشتر بود. و یا در تلاش چلاندن من براى خرید نشئه! با فروش متعلقاتم.
نشئه اى که موریانه زندگى مشترکمان بود. ازدواج که کردیم رفت جنگ. و من در انتظارى سوزنده تاب آوردم. هر روز به امید آمدن او بر آراستگى خانه افزودم. برگ هاى سبز گیاهان خانگى را درگوشه وکناراتاقها نشاندم، خانه را رنگى تازه زدم، عکسهائی چشم نواز به دیوارها آویختم، و پرده ها را سروصورتی دوباره دادم. بار اولی که به مرخصى آمد ( خواستن! ) را باخود نداشت، گمان کردم زهرجنگ رمقش را چلانده است. تا آنجا که توانستم تمشیت اش کردم. و ازآینده ئی که پس از آمدنش به اتفاق برنامه ریزى خواهیم کرد، حرف زدم. و ترتیب دادم که چند روزمرخصى را با آنهائی که دوست دارد باشد، ولى اوکمرنگ بود. حضورى بى تحرک داشت، و محو بود در گمشده اى.
فکر کردم، بازگشت به جائى که باردرختان اش میوه هاى مرگ است، مرگ دوستان و همراهان، چنین محوش کرده است. همان موقع هم به دفعات غیبش مى زد. بیشتر به بهانه قدم زدن، و تنها قدم زدن، مى زد بیرون، اما برایم سئوالى برنیانگیخت. اگر متوجه شده بودم، شاید تا زود بود مى شد فکرى کرد. شاید مى توانستم کارى بکنم که راه رفته را که هنوز حامل گام هاى زیادى نبود، ادامه ندهد. شاید مى توانستم زندگى مشترکمان را نجات بدهم. ولی گویا باید چنین مى شد، چون من اصلن بو نبردم. بعد ها برایم تعریف کرد که: در سنگر، زیر آتشبارهاى دشمن، و هر لحظه منتظر دود شدن، زندگى راحتى نبود. بچه ها زمینه ساز شدند منهم همراهشان شدم. وجنگ ادامه یافت وماندن ما درجبهه و شبهاى فراوان در سنگر… با ناراحتى به او گفتم:
” پس زمانی که فکرمی کردم همسرم همچون یک قهرمان دارد تاج بر احساسم مى نشاند، داشته بجاى دشمن، خودش را ومن را ، کاشانه و بنیان زندگى نوپایمان را ویران میکرده است ”
مردى که غرورش را مى بازد، بودن را هم مى بازد. و مسعود یک بازنده بود، فرورفته درباتلاقى که رهائى نداشت. رهائى از چنین گردابى دوصد من استخوان میخواهد، و همتى جانانه، که دارندگان آن انگشت شمارند، و مسعود ازآنها نبود. او یک بى فردا ى معلق در بى اختیارى بود. تنها انگیزه اش کشاندن من در برهوت بى سایبان خودش بود، و فشار براى تهیه آنچه که آنرا احمقانه ( اکسیر ) مى نامید. گفتن از پاشیدگى، از تمام شدن، از توسرى بى رحمانه روزگار، آنچه که من دارم اجرامی کنم آسان نیست، حالت بازگشت از به خاکسپارى عشق را دارد. صحبت ازندامتى بى بازگشت است، بیان افسردگى خاصى است که راه به روزنى ندارد . انتظار داشتم از جابرخیزد وبه تلافى آنچه که انجام داده بودم همه چیز را به شیواند. ولى نگاه بى رمقش را به من که چمدان به دست داشتم خارج مى شدم دوخت و در نهایت درمانگى، گفت:
” توهم بزن، من که زمین خورده هستم تو هم پاى کوبم کن ….”
و قطره اى اشک که جانم را سوزاند .
” من مى دانم که تمام شده ام، مى دانم که دارى تنهایم مى گذارى، مى دانم که خرابى ترمیم نا پذیرى احاطه ام کرده است. ولى بدان که بى تلاش نبوده ام، نشد، نتوانستم، موجی که آمد خانمان بر انداز بود، و ما موج بازان ناشى، متاسفانه با اولین فرازآن به قعر رفتیم.” و خود را پا کشان به اتاق خواب رساند، و در را از پشت قفل کرد. و شنیدم که گفت:
” میترا برایت زندگى خوبى آرزو دارم. دلم مى خواهد اگر این در باز شد، که در تلاشم بسته بماند، تو نباشى. رفته باشى، با هرآنچه که از بودن ما با هم، حکایت دارد ”
و مدتی بعد شنیدم که آخرین شهامت زندگیش را اجرا کرده است، کاری گه گمان نمی کرد قادر به انجامش باشد.
با تاثر فراوان خوشحال شدم که مدتی همسر کسی بودم که هنوز بارقه ای از شجاعت را داشت.

باغش هنوز سرو دار؟ – محمود صفریان

اردیبهشت ۱۳۹۲

آنجا، کجاست ؟
من سرزمین روشنائى و نور را گم کرده ام
جائیکه زادگاه هزاران خاطره بود.

آنجا، هنوزبغض خاکش،
ازحجم بارورى ، پراست؟
و در آوند درختان میوه اش
شیره طعم جارى است ؟

آنجا، روزى،
آرش ، بود و هویت
عطار، بود
وشعله هاى سرکش عشق
” مولیان ” ، بود
با یارانى که مهربان بودند،
تو بودى که،
بى ایهام مى زیستى،
و کلاهت را،
نه به احترام ،
که ازاجبار، براى هر، رهگذر بر نمیداشى

آنجا ،کجاست؟
که، پیله را مى کاوند
تا بسوزانند، نشو پرها را

آنجا چرا ؟ خاکسترى ست،
رنگها ، کجا رفتند؟
ارغوانى ، آن رنگ همیشه خندان را
چرا کشتند؟
رازقى ، مریم ، شب بو ، و…. یاس
هنوز، بوى ” آنجا ” را دارند؟
و، هنوز پیام عشق ودوستى را
بر بال گلبرگهاى خود پرواز میدهند ؟
و تو میتوانى فنجان قهوه اى را
آنگونه که مى خواهى سفارش ، بدهى؟

شب- عیدی نعمتی

اردیبهشت ۱۳۹۲
شب
از من سر ریز می شود
من
به سوی ماه می روم
ای یار
ای مونس لحظه های پُر از هرچه خیال ممنوع
در کوچه های پُر از پاسبان و پاسدار
مرا که زندانی آزاد این جهانم
از شمالی ترین جانب ذهن ام رها کن
تا برای جنوب ببارم
مرا
به بوی شب بوها بشور
ای حضورت
فرصت بوسیدن گل
در عصر آهن وسیمان
باز آفرینی یک دم تماشای زیبائی
در افق های رنگین لرزان پائیزو باران
حادثه را از شب منها کن
ماه را از قفس بیرون
من را به منم باز آر
شب را چراغان کن
ای مونس لحظه های پر از خیال ممنوع
ماه شب من باش
من را به منم باز آر.

اعدام ماه – دکتر بیژن باران

اردیبهشت ۱۳۹۲

در میهن من سیاهی شب
هر سحر ماه را اعدام می کند.

جوانان
در تاریکی ربوده می شوند.
در دایره حقوق شهروندی-
زور به صورت معترض سیلی می زند.
زبان تزویر فحش و کتک است.
زر در مشت اقلیتی انباشت می شود.
درد و تنهایی دربند
به بن بست اعدام می رسد.

بین خانه و باغ
قامت مهیب رقیب
با چکاچک چاقو و چماق
ایستاده می پاید-
جوانان عشق را.

ولی امسال بهار عربی
با نسیم عمیق
در باغ کولاک می کند.

در تهران با موتور
در قاهره با شتر-
هجمه است به موج انسانیت.

دست دراز حاکمیت

برای اعدام جوانان

به خیابان تجاوز می کند.

می خواهد از خارج زندان

متهم بگیرد برای اعدام.

هر اعدام دیدار آخرین طلوع را می بندد.

یک رباعی از : داراب پهلوان

اردیبهشت ۱۳۹۲

داراب پهلوان…سرهنگ داراب پهلوان
شاعری با دو دیوان شعر

من نه هر تهمت به آسان میخرم    عاشقی گر تهمت است آن میخرم

وه چه شیرین تهمتی بر من زدند    این  متاع  ناب،  با جان  میخرم

شبیه‌خوانی کلاغ- آزیتا قهرمان

اردیبهشت ۱۳۹۲

دریا از روی خوابباد از روی ما گذشتی
مرا صدا می‌زد اسمی که صورت نداشت
باران حروف کهنه را نو می‌نوشت

جز افتادن دستی نبود تا بگیردم

ترسی که سایه‌اش از تو بود
افتاده بود روی دیوار دو بال سیاه
کلاغ رفته بود کمی خشکی بیاورد از حدود فرار

هرچند نمی‌دانم تا کجا را آب برده ست؟
باقی‌ام هنوز از آن‌که بست پلک
و خوابش مرا نبرد
بادبان تا کجا نقشه را صاف رفته بود؟
تا انتها چه قدر سمت من ست؟
راه باید مرا تمام کند
سینه‌ام سنگ‌ سنگ کوهی شود

جریره با یال اسب‌های مرده؛ دزیره در کتاب قطور؛
دستکش سیاه مادام بواری روی برف
نامه‌ای پاره به روایت هد هد

این کلاغ هم برنگشت

زنی از نمک در راه پاشیده بود
نوح تا بشمرد طوطی شتر گاو و پلنگ
کلپاسه و نهنگ، دیو دو سر
در بسته شد ماه بارید

عمر شماره می‌انداخت
و سقف چک‌چک ‌نشست
این کلاغ هم بر نگشت

فرصت نبود
رفتن وارونه در چاه می‌دوید
ستاره آسمان را تف کرد
دیوانه از تنگی‌اش سر رفته بود
و چاقو در رگ پارو می‌زند هنوز
این کلاغ هم برنگشت

له‌له‌زنان دارم از خودم بالا می‌رسم
زیبا می‌شوم روی صخره‌ات
تازه می‌خواهم زن شوم
بی‌تنه‌ای از پایین شبیه خودم
بدون شرح ِسنگ‌ها
و پرچمی که دوخت رگ‌هایم را به مار
سینه‌ام را به چشمه بست
خواب‌هایم را با قیچی برید

جزیره‌هایت
بی‌ حرف اضافه به من چسبیده‌اند
هزار بار مرده‌ام
و تابستان میان دندان‌هایم سبز می‌شود
چهل‌سالگی از تو گذشت

و این کلاغ برنگشت
گل‌های دامنت راه‌راه می‌روند
و دنیا چه قدر کوچک‌تر
از وقتی بزرگ بودیم و آینه اتاق امنی بود

برای تسلی این غروب لازم ست
یکی مرا فرار کرده بود
با سرعتی که خون از درزهایم …
گفتی بپر
برنگرد
از من جلو بزن
شکل گفتن دارد از کلمات می‌افتد
طرح حروفی که زخم را اسلیمی نوشت
حلقه‌ای با مورخ و بِسمل
و قصد ما برای خانه‌ای که …
یادش بخیر

دیر ست برای دوباره
برای روزی که بعد …
زخم تو روی عبور دل می‌زند
نرو، نمان
از بریدگی‌هایت پیاده شو
آن‌قدر هزار ساله‌ام که دیگر فقط خودم
همین که هستم
تلِ استخوان ِریخته
ویرانه‌ای از جمله‌های سربریده

مرگ روی کاشی‌های لیز
دست خونی‌اش را به گلوی تو می‌گرفت
تا نیفتد

حالا آسمان به هیچ بگیردم
زمین دارد در تنت فرو می‌رود هنوز
دارم از تو بالا می‌روم
تا آدم شوم
خشکی مربعی کبود ست
اندازه‌ی دو پای کبوتر
زبان مادری بغ‌بغ‌کنان دورخودش می‌چرخد
می‌گردد و پر پر
می رقصد و بغ‌بغ
این کلاغ هم که …

سروده ای کوتاه – شاهپور شاهمحمودی

اردیبهشت ۱۳۹۲

زخمى ام کردند!!

ولى مى بخشمشان…

یادم نبود….

کاکتوس را نباید نوازش مى کردم

یک رباعی از مولانا

اردیبهشت ۱۳۹۲

عاشق همه  ساله   مست و رسوا بادا

دیوانه  و   شوریده    و  شیدا    بادا

با  هوشیاری غصه ی هرچیز  خوریم

چون   مست  شویم  هرچه  بادا  بادا

نقد ساختار گرای داستانهای دکتر محمود صفریان – دکتر بیژن باران

اردیبهشت ۱۳۹۲

ادبیات جدا از آنکه نیاز ما را به تداوم بخشیدن به زبان و فرهنگ برآورده می کند، کارکردی بس مهمتر در پیشرفت انسان دارد. آن اینکه در اغلب موارد بی آنکه تعمدی در کار باشد، به ما یادآوری می کند که این دنیا، دنیای بدی است. آنان که خلاف این را وانمود می کنند، یعنی قدرتمندان و بختیاران، به ما دروغ می گویند. نیز به یاد ما می آورد که دنیا را می توان بهبود بخشید. آن را به دنیایی که تخیل ما و زبان ما می تواند بسازد، شبیه تر کرد. -ماریو ب یوسا، متولد ۱۹۳۸ پرو با نوبل ادبیات ۲۰۱۰٫

در نقد داستان میتوان ساختارگرایی را بکار برد تا ساختار در ژرفای آنرا برای جوهر و آنچه در ذهن خواننده میماند پیدا کرد. ساختار در ژرفا برای خلاقیتهای ادبی خاور میانه به درک جهت تکامل جامعه در نبود آمار دولتی کمک می کند. همچون تاریخ، ساختار داستان هم میتواند متناظر با تسلسل زمانی یا اپیزودیک، پیوستگی مکانی یا ۳-بعدی، تداعی مقوله های منطقی، بنا به ۴چوب، بختکی، یا کتره ای باشد.

نقد ساختارگرایانه ۲ کتاب جدید دکتر صفریان ارایه می شود. نشر زاگرس این ۲ مجموعه داستان را در ۲۰۱۲ به بهای ۱۰ دلار و ۱۴ دلار به بازار آورد. روزی که گلابتون رفت در ۱۳۰ صفحه قطع خشتی، ۱۲ داستان، بطور متوسط هر کدام ۱۱ صفحه، دارد: نازنین، یک شاخه شب بو، روزی که گلابتون رفت، آقا فتح الله، اوهام، چنین که شد ماندگار شدم، نم نم باران، احضار، آن روز، اول بنا نبود، برهوت، ریزش طاق نما. روزهای آفتابی در ۲۱۰ صفحه با ۱۷ داستان، بطور متوسط هر کدام ۱۲ صفحه، دارد: لفط/ لطف الله، جاسم، روزهای آفتابی، شکار، شب گوزن ها، ماخولیا، غیر نظامی، مثل یوسف، قصه ی کوچ، ماههای آخر، مرتضا و سرگرد ناصری، اعتیاد، همه داریم دیوانه می شویم، پیوک، غنچه، آخر خط، شاخه ترد اطلسی.

در نقد ساختارگرا به جدول تخالفها و نمای رویدادهای الگووار در صحنه ای از داستان روزهای آفتابی و در ادامه برای همه داستانهای ۲ مجموعه می توان تشکیل داد تا ساختار در ژرفای آنها آشکار شوند. سپس از روی ساختار در ژرفاها استنتاجهایی در مورد آنها میتوان انجام داد. ساختار در ژرفای این ۲۹ داستان عمدتا مرور اپیزود/ واقعه های نوجوانی در زادگاه “من” از حافظه در مهاجرت می باشد. اپیزودها بهنگام رویداد زبان محاوره نیم قرن پیش را عمدتا دارند. بهنگام نوشتن زبان فعلی مولف در آن زبان ۵ دهه پیش دخل و تصرف کرده؛ لذا موضوعی برای تداخل و تغییر زبان زادگاه کودکی در اقامتگاه پیری است.

تخالفهای صحنه آغازین داستان، با ۳ مقوله افقی شخصیت، صحنه، کنش و تخالفهای ۲گانه عمودی در جدول زیر ساخته می شوند. در داستانها تخالف من/ او یا آنها در موقعیتهای گوناگون در گذشته است. یعنی برای راوی “من”، فرد مقابل در نقشهای گوناگون دوست، معشوق، مادر، ناآشنا است. این زوج تخالف پروتاگونیست/ آنتاگونیست زیر ۳ ستون شخصیت زوج من/ او، زیر صحنه اتاق/ شهر، زیر کنش ۲ فعل آورده شده اند. لذا در نقل قول زیر از گارسیا مارکز، متولد ۱۳۲۸ کلمبیا با جایزه نوبل ۱۹۸۲ باید عامل انباشت تجربه را در پس و پیش کردن و تغییر خاطرات افزود.

می توان گفت ساختار در ژرفا آشکار می کند: مرور خاطرات “من” زمزمه ایست با خواننده. در این زمزمه “من” تجربیات عملی و زبانی خود را در داده های حافظه رخدادهای گذشته تداخل می کند. شاید انگیزه نویسنده در خاطره نویسی تخیلی همین تداخل داورانه است. این تداخل برای تجدید نظر در ضبط حوادث بهنگام وقوع بخاطر هجوم زمان، نبود تجربه، حواس پرتی “من” می باشد تا نقایص حوادث گذشته در حافظه بوسیله ادراک فعلی راوی برطرف شوند. ساختار هر داستان را میتوان سکانس صحنه های مندرج قلمداد کرده؛ جدول تخالفها و نماها را درست کرد.

مکان-زمان داستانها عمدتا دهه ۴۰ش در آبادان اند. برای ایجاد تخالف من و دیگری در موقعیتهای مختلف در داستانهای گوناگون می توان جدولهای پی در پی یا جدول ترکیبی/ هر داستان از ۱ تا ۲۹ برای ۲ مجموعه تشکیل داد. برای نمونه تخالف ۲گانه داستان ۳ یعنی روزهای آفتابی در جدول زیر داده می شود. صحنه این تخالف هم در ص ۲۸ آمده.
داستان۳ شخصیت صحنه کنش
تخالف من/ راوی اتاق گفت
۲گانه او شهر شنید

در “من” وطن مجازی متشکل از خاطرات عاطفی کودکی دور و واقعیات پختگی هجرت کنونی تضادی پدید می آورد. خاطرات مملو از صحنه های طبیعی و عاطفی آشنایی خویشان، پرندگان، هوای شرجی، درختان نخل اند. در هجرت محیط جدید- تنهایی مزمن، فشار کار، عدم تعلق خاطر- عرصه زندگی را پر از وظیفه و خالی از عاطفه می کند. لذا داستانها نقب در زمان حال به گذشته عاطفی نویسنده می باشد. ساختار در ژرفا به کنه رویداد می پردازد. نمونه مفهوم تجدید نظر در شرکت نفت در حادثه زیر می آید. جوانی در روابط اجتماعی قرار دارد. او ۲ گزینه دارد: بنا به منافع/ غریزه خود عمل کند یا مصالح غیر را مراعات کند.

در صورت اول مفهوم فردیت با کمک ساختار ظاهری کلامی یا رفتاری مناسب ارایه می شود. گزینه دوم مفهوم وجدان، باور، اخلاق اجتماعی را اولویت می دهد. ساختار اصلی روایت، ترابری کاربرد عام مجرد رویدادها، بطور تلویحی و پنهان در روایت از دید “من،” نهفته است. روایت ۳ فاز بیانی قبل از، حین، پس از رویداد دارد. هر فاز دارای بازه زمانی و خلجان های فکری می باشد. بازه زمانی پس از رویداد می تواند کوتاه مدت در گذشته و طولانی تا لحظه نگارش داستان یعنی چند دهه باشد. سیر داستانها ادغام خاطرات رویداد در زمان گذشته و تجارب زندگی تا لحظه نوشتن رویداد می باشد.

نقاد در هر داستان تعدادی رویدادها را ردیف کرده؛ مراحل رویدادها را درآورده؛ در نمای زیر می تواند ارایه دهد. در این ۲ کتاب ۲۹ داستان بوده؛ هر داستان از شماری رویداد تشکیل می شود. داستانها تقویمی یا موضوعی ردیف نشده اند. خاطرات مربوط به دهه ۳۰ش یعنی ۹ سالگی و ۴۰ش یعنی نوجوانی در آّبادان می باشند. دید دقیق داروساز در تصویر جزییات بصری و کلامی خاطرات مشهود است. رویدادها داستان را در محور زمان پیش می برند. حافظه نویسنده رویدادها را در داستان ردیف می کند. تجربه چند دهه مولف با حس حفاظت انگیزه نشر داستانها می تواند باشد.

برای نمونه رویداد زیر از داستان روزهای آفتابی، ص ۳۳ ببعد می باشد. “من” غلام است که با “او” مگی انگلیسی در آبادان آشنای عشقی می شود. ترک مگی ۲ بار یعنی برگشت او به انگلیس و مرگ غلام در حادثه تیراندازی قاچاقچیان و قایق حفاظت شرکت نفت در پایان داستان اتفاق افتاد، ص ۳۵٫ در این عشق تمرکز روی وصال بوده؛ با تمام مشکلات فرهنگی و اجتماعی که منجر به فتل غلام ناکام می شود.

لذا نما/ چارت می تواند برای هر رویداد بوده؛ یا ترکیبی برای تمام داستان بوده؛ یا برای همه داستانهای کتاب باشد. در این نما ۳ مرحله رویداد میعاد غلام، جوان بومی صمیمی، و مگی، دختر آتشین انگلیسی، در یک رابطه عشقی ناکام در آبادان دهه ۴۰ش می باشد.
داستان۳ قبل چیز جدید بعد
مراحل من آزاد است دیدار او ترک او
رویداد آزادی فردیت تعامل با خواستها غور/ داوری

چون این داستانها خاطرات اند؛ لذا شمه ای از شرح حال نویسنده می آید تا با داده هایی در مورد مکان-زمان داستانها برای خواننده آشنا باشد. محمود صفریان زاده آبادان، مقیم تهران، سپس ساکن نقاطی در غرب، اکنون در غرب کانادا زندگی می کند. او دکتر داروساز، نویسنده، نقاد، شاعر بوده؛ دارنده پایگاه ادبی گذرگاه می باشد. او چند کتاب دیگر برای نشر داشته؛ جستارهای خود را در گذرگاه ماهانه مرتب نشر می کند؛ می گوید:

من نور را، زندگی و عشق را دوست دارم. من گلابتون را و قصه هایش را دوست داشتم. او شهرزاد قصه گوی کودکی من بود. وقتی با آن همه داشته هایش فقط با یک بقچه ی کوچک قهوه ای آرام رفت؛ از من دور شد، تنها شدم. با رفتنش دنیای کودکی من نیز پایان گرفت. با رفتن او مانند همه ی آدم های دیگر به دنیای واقعیات پرتاب شدم. چقدر دلم می خواست همیشه کودک قصه های او باقی می ماندم.

نویسنده ادامه می دهد: ولی زندگی مرا چنان بلعید که سالها پس از رفتن همیشگی او، به جستجوی گورش توانستم بروم. اما دیگر خیلی دیر شده بود آنقدر دیر که گوری از او نیافتم. من اینرا در داستان روزی که گلابتون رفت نوشته ام. گلابتون رفت و بستر حریر قصه هایش را با خود برد. حالا به اوراق کتاب من الصاق شده است تا بگوید نگران نباش من همیشه با تو هستم. تمامن قصه های زندگی همه ی ماست. خواندن آنها تماشای فیلم های کوتاهی از روزمره گی است که از زوایا مختلف برداشته شده اند، با بیانی راحت که گمان می کنم بپسندید.

در نقد مندرج در اخبار روز آمده: صفریان اصولن با نوشته هائی که پیچ و خم های اضافی دارند؛ هر جمله شان را باید چندین بار خواند تا ”پازل” آن حل شود نه تنها میانه ای ندارد بلکه به شهادت ده ها نوشته کوچک و بزرگی که در دنیای گسترده رسانه گذرگاه دارد، در این مورد حرف بسیار گفته است. http://www.gozargah.com/tag/shomareh-133/

تجربه تولید ادبیات برونمرزی در فارسی و حظ از خواندن این نوع ادبیات با نوستالوژی مولف و مخاطب آمیخته اند. بن این تجربه خاطرات کودکی تا نوجوانی با زبان رایج آن دوره مولف در بیان فعلی او در هجرت می باشد. حافظه کلامی خواننده هم با خاطرات گذشته و وضع فعلی – جنبه عاطفی اثر را تیزتر می کند. آیا حرف مارکز در باره زندگی در هجرت هم مصداق دارد: زندگی آن نیست که اتفاق می افتد؛ آنست که یادمان می ماند.

آیا ۲ زبان یکی در وقت رویداد کودکی/ نوجوانی در خانواده، محله، مدرسه و دیگری در وقت مرور خاطرات با مطالعه ادبیات، کاربرد زبان غربی، در معرض رسانه های جهانی بودن، تفاوت دارند؟ آیا باید در خاطره نویسی رویدادها را فقط بزبان اولی کودکی نوشت تا خواننده آزادی تعبیر بیشتر داشته باشد؟ آیا بزبان دوم پیری با امپرسیون بعدی یعنی با تداخل نظر راوی به شرح رویداد پرداخته؛ آنرا غرض دار کرد؟ رویدادها در زمان و زبان گذشته وقوع یافته؛ در زمان و زبان حال مرور کلامی میشوند. در این بازه زمانی نیم قرنی، زبان راوی بخاطر هجرت به غرب تغییر یافته. اگر راوی نظرات خود را به شرح رویداد بیافزاید؛ استبداد رای راوی آزادی تعبیر را از خواننده می گیرد.

دکتر صفریان می گوید: باید به کودکی م برگردم؛ نه به نوجوانی.. خیلی فرق می کند نه؟ من از جنبه ی فردی زندگی گفتم؛ مگرنه ما همه در جمع می زییم نه در خاطره بلکه به کار مشترک و رویای مشترک. صدای تخمه شکستن بخشی از موسیقی فیلم بود. نوعی ریتم درهم ریز و کیف گروهی.
*
ساختار ظاهر عمدتا زبان داستان است. خلاقیت زبانی یعنی دام کلامی یک موقعیت است. این خلاقیت یکی از عوامل پویش زبان است که اگر از طرف گویشوران پذیرفته شده بکار رود- زبان یک قوم را گسترش می دهد. برخی ابداعات زبانی داستانها عبارات، ترکیبات، تداخل گویش آبادانی در زبان فارسی، ترابری فکر کودکی بساختار زبان غربی ولی بفارسی، ابتکار زبانی نویسنده اند. می توان از هر نوع ابداع چند نمونه آورد.

در کتاب روزهای آفتابی، ص ۱۳۲ ترکیبات زیر بچشم می خورند: همه نگاهی را از روی صورت هم گذراندند، نگاهی چرخاند، نگاهش آنها را چالاند. بنظر می رسد: این ۳ نمونه ترجمه ۳ اصطلاح انگلیسی to pass a look و to turn a look و to squeeze a look یعنی زبان میانسالی مولف باشند. روند این ترجمه ذهنی یعنی ترابری بیان انگلیسی به کلام فارسی نیاز به مداقه در کارکردهای ۱۰۰گانه مغز و متون فارسی حول و حوش نویسنده دارد.

شاید هم در گویش آبادانی با نزدیکی با شرکت نفت برخی اصطلاحات انگلیسی- چه در ترجمه فارسی برابر چه در تلفظ بومیشده ترکیب انگلیسی- بنوعی رایجند. رواج زبان انگلیسی در آبادان و یادگیری آن در مهاجرت- می توانند ۲ پاسخ برای علت ورود ترجمه لفظی فارسی اصطلاحات انگلیسی و کاربرد آنها در زبان پیری مولف باشند.

می توان در زبان فارسی چند نمونه برای تاثیر وسایل جدید روی زبان را آورد. در دهه ۴۰ش “۲زاریش افتاد” معنی فهمید، وصل شد میداد. این ترکیب از روی روند تلفن کردن در کوشک تلفن با سکه ۲ زاری ساخته شده بود. با پذیرش ۲ زاری رابطه برقرار می شد؛ امکان مکالمه با وصل سیمی با طرف پدید می آمد. در دهه ۹۰ش با پیدایش تلفن بیسیم ترکیب “رو خط وایساده” پدید آمد. این اصطلاح معناهای زیر را دارد: متوجه نمیشه، پاش رو خطه، گوشی دستش نیس، محاوره تلفنی برقرار نشد.

ترکیبات، جمله بندی، مفصل بندی در داستان میتوانند متناظر با تسلسل زمانی یا اپیزودیک در مشعر نویسنده باشند، کلام می تواند در پیوستگی مکانی، فضای ۳-بعدی، تداعی مقوله ها، منطقی، بختکی، کتره ای هم باشد. پس هر جمله از قواعد دستوری پیروی می کند؛ ولی نویسنده نوآوری زبانی هم ایجاد می کند. نمونه: تغییر موضوع با اصطلاح “آن طرف صفحه را گذاشت” آمده؛ ص ۱۳۳ روزهای آفتابی. عرق ۴ ستون، ۳ تیغ آفتاب ص ۲۰-۲۱٫ آلبوم خاطراتش را ورق بزند، ص ۴۶٫ زیر سر بلند شده، ص ۴۱٫ مقابلم آیینه شد، رمقش را چلانده، تمشیتش کردم، ص ۱۲۷٫

برخی اغلاط، ابهامات، سهوها بقرار زیرند: خانه های ساخته شده از بوریا باید در ص ۱۴۷ حذف شود. باشم ص ۱۸۵ . تحملم زیر بار حرفهای او مثل “فانوس تا شده”- چه معنی می دهد؟ چشمتان کرده (= زده) باشند، ص ۴۱٫ توچاند، ص ۴۴٫ حرکات تکملی= تکمیلی، ص ۷۰٫ دنگال، ص ۱۰۹٫ لورده= له لورده، ص ۵۰٫ تصحیح برخی اغلاط تحریری: میلک بار ص ۵۵، باید خبر آوردند، ص ۱۹٫ چند سطر شکسته شده: ص ۱۲ بین ۲ واژه فس فسی، اینکه درست فاصله افتاده، ص ۱۹٫ چرخش راوی از اول شخص به کلان به سوم شخص هم در ص ۶۴-۶۵ نیاز به تصحیح دارد.

یکی دیگر از موارد نویسنده مجرب تولید کلمات قصار است. در ۲ کتاب فوق این گونه گزینه گوییها فراوانند. چند نمونه از روزهای آفتابی: مشکلات زندگی هم حواسی برای کسی باقی نگذاشته، ص ۱۳۳٫ اشکال در شناحت نیست؛ نمی خواهند یا شاید نمی توانند درمان را شروع کنند، ص۴۶٫ انسان برای مفید بودن فرصت کمی دارد، ص ۷۰٫ حرف که فایده نداره، باد هوا ست، ص ۱۳۶٫ چرا زندگی، همیشه با عشاق واقعی، عناد داشته است، ص ۵۲٫

تلمیحات سینما رکس آبادان در شب گوزنها ص ۴۰، تمثیل یوسف ص ۷۹، آمازون-کانبرا در قصه کوچ ص ۱۰۱ وجود دارند.
توصیف فقر مزمن کپرهای بی آب و برق در داستان پیوک در ده دارک از توابع بندر عباس نقطه مقابل تبلیغات “تمدن بزرگ” دولت وقت دهه ۴۰ش است.

مفصل بندی یا پاراگراف ترتیب جمله ها برای پیشبرد انتقال موضوع است. چه قاعده ای برای ترتیب جمله ها در داستان مد نظر نویسنده می باشد؟ نویسنده می تواند بر محور زمان جملات را تنظیم تقویمی کند. پس این روش بطور ضمنی در برگیرنده علیت نیز می باشد. یعنی علت یا تحریک قبل از معلول یا واکنش اتفاق می افتد. ولی گاهی برای تولید شگفتی و جلب توجه معلول اول بیان می شود. این در روزنامه نگاری مرسوم است. اول خبر داده می شود؛ بعد شرایط حول و حوش از جمله علل نوشته می شوند.

سبک بیان دکتر صفریان در این ۲ مجموعه تکامل سنت خاطره نویسی و ناهمواری زبانی جمال زاده، بومیگرایی رسول پرویزی و چوبک می باشد که نویسنده پس از چند دهه به مرور و تحریر خاطرات در مهاجرت می پردازد. ناهمواری زبانی هم ناشی از حافظه کودکی در آبادان و تکلم و مطالعه به زبان غربی در میانسالی می باشد. آیا باید مرز بیان گویشی و رسمی را نگهداشت؟ در مکالمه خط گویشی بکار برد؛ در توصیفات و روایت خط زبان رسمی. در نقل قول ص ۱۳۳ شاید “نگذاشته” بجای نذاشته در محاوره ثقیل باشد.

جمال‌زاده سوای پیشکسوتی در قصه-خاطره نویسی، زبان ادبی را به گفتار نزدیک کرد؛ اگر این زبان ناهموار بود. بهرام صادقی و گلشیری به زبان ناهموار اشاره کرده اند. شیوه‌ بیان سنت قصه – خاطره نویسی جمال‌زاده بر طنز استوار بود؛ طنزی که‌گاه فقط در حد یک فکاهه خشک و خالی می‌نمود. رسول پرویزی برکنار از این طنز، رنگ محلی را هم با توصیف‌ها، حضور شخصیت‌ها حتی باور‌ها و افسانه به این سنت افزود. او پلی شد که بعد‌ها دست مایه جهش داستان نویسی و آغاز بهره گیری داستان نویسان مکتب جنوب شد. بی‌شک تیپ قهرمان شیر محمد، دست مایه پردازش شخصیت داستان بلند چوبک بوده است. حتی گریز‌های گهگاه رسول پرویزی به باورهای دشتستانی آموزه‌ای شد که افقی را نمایاند. چوبک از این افق، خاصه در داستان چرا دریا توفانی شد، استفاده کرد.

محمود صفریان و کتاب هایش – اسماعیل معزّی

اردیبهشت ۱۳۹۲

مقصودم کتاب هائی است که به چاپ رسانده است.
روز های آفتابی
روزی که گلابتون رفت
رمان شام با کارولین
دوکتاب اول مجموعه داستان هستند و شام با کارولین همانطور که اشاره کردم رمان است، رمانی در هفت فصل و حدود ۸۲ صفحه، با روی جلدی بسیار زیبا.
محمود صفریان نویسنده ای است که سال هاست می نویسد. قبلن فکر می کردم که او یک روزنامه نگار است
” هر چند رسانه ماهانه گذرگاه سامانه ای الکترو نیک است و خب بهمین علت هم در سطح جهانی توزیع! می شود هم رقم شمارگان آن مثل روزنامه یا هفته و ماهنامه های چاپی مشخص و محدود نیست. و او بعنوان سردبیر حدود دوازده سال است که در آن قلم می زند و در همه ژانر ها ” ولی آنگاه که دیدم کتاب های متعدد داستان را بصورت پی دی اف منتشر کرد و در کتابخانه ی گذرگاه قرار داد دریافتم که نویسنده ای است با سبکی خاص. و در اینجا می خواهم او را از پنجره کتاب هائی که نام بردم نگاه کنم.

من صفریان را یک نویسنده ایرانی می دانم، ونویسنده ای خوب هم می دانم.
اگر ادبیات داستانی ما را به زعم بعضی ها به ادبیات در هجرت یا تبعید، و ادبیات درون کشور دسته بندی کنیم
و این تقسیم بندی نه بر پایه زیستگاه نویسنده بلکه بر اساس محتوا و گذران داستان در خارج و در داخل بدانیم ، محمود صفریان داستان هائی از هر دو جنس دارد. منظورم داستان های کوتاه اوست. چون کتاب اخیرش یعنی
رمان شام با کارولین، تمامن در خارج از کشور رخداده است و دقیقن در دسته ادبیات خارج از کشور قرار می گیرد. شخصیت های این کتاب بجز یکنفر تمامن خارجی هستند.
نمی توان قاطع نظر داد که رمان شام با کارولین، زائیده ذهن وگستردگی احساس اواست، و یا بدانگونه که خود در ” آشنائی با امیر ” نوشته است، ماجرائی است که برایش تعریف شده است. ولی هر چه هست
رمانی است خواندنی با نثری روان و زیبا.
کتاب با یک آشنائی اگر نه تصادفی ولی بدون سابقه و بدون برنامه ریزی آغاز می شود با این منظور که
” کارولین ” بتواند با کسی که فکر می کند می تواند شنونده مناسبی باشد از ” جان ” که مُهری بر جسم و روان او زده است بگوید.
او سر مهماندار یک خط هوائی بوده و حالا به دنبال پشت وپناهی می گردد.
” امیر ” ی که قرار است سنگ صبور او بشود در یکی از دانشگاه ها استاد تدریس زبان فارسی است. در نتیجه هم انگلیسی را خوب می داند و هم روشنفکری است که اگر جور بشود می تواند جانشین مناسب ” جان ” برای
” کارولین ” باشد.

” امیر را قبلن نمی شناختم، روزی که در کتابخانه دانشگاه مطلبی را جستجو می کردم، برای اولین بار دیدمش، با آنکه نمی دانستم ایرانی است علاقمند شدم که با او آشنا شوم، آرام و جدی بنظر می رسید.
و چنین شروع شد….” از آشنائی با امیر

“… من این چند ماهه که مشترى هاى زیادى را زیر نظر داشتم، تو تنها کسى بودى که توى این سروصدا کتاب مى خواندى، و گاه چیزهائى هم مى نوشتى، بخصوص که مى دیدم از راست به چپ قلم را میرانى. گوشه هائی را که مى نشستى، نوع غذائى را که سفارش میدادى، کتاب جیبى که همیشه همراه داشتى، همه اش برایم جالب بود. گاه آنقدر به کارهاى تو توجه مى کردم، که یکى دو بار پدرم مانع شد، و گفت:
( مشترى آزرده مى شود ).
خیلى دلم مى خواست، فرصتى پیش بیاید تا با تو صحبت کنم، و امشب جورشد . قبل از اینکه حرفى بزنى، خواهش میکنم اجازه بدهى که امشب مهمان من باشى، و حتا اجازه بدهى نوع غذا را هم من سفارش بدهم. ”

” انگلیسى را خوب حرف میزنى، هرچند با کمى لهجه، ولى شیرین و صحیح. کجا یاد گرفته اى؟ ”

” … با آن چشمان زیبا مرا چه رنگى! مى دید؟ مشکوک بودم، به بازى گرفته شده ام، یا تصادفن، بلیطم شماره هایش جوردرآمده است؟
– از این همه آدم چرا من؟
نگاهش را مات و بى حالت به صورتم دوخت و با تعجب گفت:
” چرا تو؟ نمى دانم منظورت چیست؟ مگر کارى کرده ام؟ ”

داستان پردازی، جفت وجوری واژه ها، وشخصیت سازی محمود صفریان دراین رمان خواننده را در کوچه پس کوچه های کتاب همراهی می کند و روانی نثر اجازه می دهید که خواننده آن ها را بخوبی درک کند و احساس مشترکی با هریک، بنحوی داشته باشد.
فصل های کتاب ارتباط ملموس و صحیحی با هم دارند. حتا نامگذاری آن ها شوق ادامه خواندن را در خواننده بالنده نگهمیدارد.
در رمان شام با کارولین آنجائی که عشق می رور بر بال رویائی خود سوارشود دره ای دهان باز می کند و پیچی تُند راه را از همواری می اندازد.
گمان من بر این است که رمان شام با کارولین یکی از کار های زیبای محمود صفریان است و البته می توانست بیش از آنچه که هست ادامه بیابد، تا خواننده بیشتر ارضا شود. ولی می دانم که نظر او در مورد رمان این است که نباید زیاده گوئی داشته باشد.
با نظر جامع خانم ناظر زاده در مورد این کتاب که آن را بسیار پسندیدم، و نظری کوتاه هم هست، صحبتم را در مورد این کتاب پایان می دهم :

” گاه بازی های زندگی تکه هائی از سرنوشت اند که ناگهان پیدایشان می شود تا معمای سر در گمی را شکل بدهند.
بیشتر ناروا و نا خوشایند اند، و در زمانی که انتظارشان را نداریم سر زده می آیند، روال متعارف را بر هم می زنند، از رونق می اندازند و همه چیز را به راهی دیگر می کشانند. و ما چه درمانده و نا توانیم درمصاف با آن ها.

ما گاه با همه ی ادعا چه عاجزانه تسلیم می شویم، چون در حقیقت از اختیارمان خارج است. این بازی ها جبرند.
اگر چنین نبود این رمان بایستی نوع دیگری می شد.
من دست نویس آن را که خواندم گمانی دیگر داشتم و سر خوشانه پایان دیگری بر آن متصور بودم. بازی ها را فراموش کرده بودم. ولی رمان راه خودش را رفت. کاریش هم نمی شد کرد. ”
من از خواندنش راضی هستم.

صفریان در داستان های کوتاهش نیز نویسنده ای است که شاخصه های مورد قبول و پسندی دارد. من کمترین تقلید یا الکوئی در آن ها نمی بینم. بنظر من هر داستان همانگونه که در ذهن و روان و احساس او جاری شده است روی کاغذ آمده، و هر کدام حال و هوای خاصی دارد، و در بیان، سبک وروش خودش را می نمایاند.
همانطور که خودش اشاره دارد هر داستان کوتاه او با کمی بسط ، می تواند جامه رمان بپوشد.
وقتی هر کتاب مجموعه داستان کوتاه او را به دست می گیری مثل این است که پشت دستگاه ” شهرفرنگی ” نشسته ای و بجای مناظر مختلف داری گوشه هائی از وقایع زندگی مردم را تماشا می کنی.
با خواندن داستان های: لفط الله – جاسم – پیوک در کتاب روز های آفتابی ما را با مسائل نقاط مختلب مردم کشورمان آشنا می کند. او بی هیچگونه شعاری، مشکلات را چنان خواندنی و ظریف مطرح می کند که تلخی آن ها را در دهان خود حس می کنی. داستان های: یک شاخه شب بو – اوهام – چنین که شد ماندگار شدم – احضار- نازنین – نمونه هائی از این دست هستند.

” … این برنامه اسد پسر شماست. من نظرم را در این مورد قبلن به مادرم گفته‏ام. بی خود برای پسر جوان وآرام و درس‏خوان مردم پرونده سازی نکنید…” از داستان نازنین

” مغبون ، راهروی منتهی به پله های کمیسیون پزشکی را گرفت و سرازیر شد.
بعضی ها، همه چیزشان را داده‏اند. شاید سهم من این دو چشم باشد. چاره‏ای نیست، باید پرداخت….همه مان بدهکاریم!! از داستان یک شاخه شب بو

” …
رادیو را بستند. اتوبوس از نفس افتاد. دو نفر آمدند بالا. یکی مسلح و با لباس فرم که کنار راننده ایستاد. دومی یک قدم جلو تر آمد. بیشتر ِ مسافر ها مثل شاگردان مدرسه ای که درسشان را بلد نباشند نگاهشان را دزدیدند. سر ها را پائین گرفتند.
سکوت متوجه اش کرد. صورتش را از شیشه بر گرفت. راست و مرتب نشست. از من کمی کوتاهتر بنطر می رسید. مثل کسی که از بچگی باد سرخک در حنجره اش مانده باشد صدایش بم و گرفته و خش دار بود.
از دستمال پارچه ای استفاده می کرد. در آورد و به دور دهانش کشید.
” او که چیزی نخورده بود! ”
بنظر می رسید از خواب برخاسته باشد. آرام چشمانش را مالید. نگاهی را از روی هردو وارد گذراند و زمزمه کرد:
” مامورند؟ ”
به من نگاه کرد، تائید می خواست. بی جواب نگذاشتمش:
” گمان می کنم ”
” بالاخره آمدند. اما خیلی دیر. همین دو ساعت تاخیر، ما را به اولین شهر رسانده بود ”
از داستان چنین که شد ماندگار شدم

مجموعه کارهای صفریان، چه داستان های کوتاهش وچه کتاب اخیرش که یک داستان است لذت خواندن را از خواننده دریغ نمی کند.
*****

نقدی بر رمان ” عاشقانه ” نوشته ی فریبا کلهر ، ناشر : انتشارات آموت – مریم توفیقی

اردیبهشت ۱۳۹۲


وقتی بی خیال درد قدیمیِ معده ات شوی و بنشینی پای رمان جدید نویسنده ای ، یعنی خاطرِ آن نویسنده خیلی برایت عزیز است!

فریبا کلهر را از ” هوشمندانِ سیاره ی اوراک ” میشناسم که در دوران دبستان خواندم و چقدر هم خوشم آمد از آن! بطوری که خودم را جای ” صبا ” ی قصه گذاشته بودم و فکر میکردم بالاخره یک روزی یا شبی موجودی از آسمان می آید و مرا با چند قدم به آسمان می برد.

وقتی رمان های ” شوهر عزیز من ” ، ” شروع یک زن ” و ” پایان یک مرد ” را خواندم متوجه شدم که بانو کلهر تنها در حوزه ی ادبیات کودکان تبحر ندارند و در نگارش رمان برای بزرگسالان هم حرفهای بسیاری برای گفتن دارند.

اما ” عاشقانه ” … رمانی که تنها یک هفته از تاریخ انتشار آن میگذرد و در لیست پرفروشترین کتابهای نشر آموت قرار گرفته، قصه ی غم انگیزی دارد! قصه ی پر غصه ای که از زبان مردی روایت میشود که خودش نویسنده است و درگیر کلمات . مردی با پاهایی که مابین انگشتانش پرِ از قارچ های لعنتی ست و از اول قصه با فرشته ی مرگ هم صحبت است. نویسنده ی تنهایی که عزیزترین کسی که در دنیا دارد پسر کوچکش است ولی تنهاست. مردی که مثل همه ی ما دنبال ” آن ِ” خودش میگردد! تا بحال دو زن در زندگی سی و چند ساله اش بوده اند و سومی و در واقع آخری در واقع همان ” آنی ” است که نقطه ی پایانی میگذارد به جستجوهای مرد!

وقتی شروع به خواندن داستان می کنی و در ابتدا متوجه میشوی که راوی مرد است یک جورهایی حالت تدافعی می گیری چون نویسنده ی داستان زن است و تو مطمئنی نمیتواند دقیقا تمام نیازها و دغدغه های مرد را به رشته ی تحریر درآورد! ولی در ” عاشقانه ” بانو کلهر با مهارت کامل دغدغه های راوی و تمام شخصیت های مختلف داستانش را شفاف و ملموس نشان داده و به تصویر کشیده است . او نشان میدهد که هر کدام از شخصیت های این داستان تنهایی شان را در کجا و یا در چه و یا با چه چیزی سپری می کنند! یکی با ریمل سورمه ای و کفش های رنگ به رنگش دیگری با رمان سیصد صفحه ای و دغدغه ی معروف شدنش و آن یکی با همستر و یا فیس بوک . نویسنده با مهارت تمام تو را غرقِ تفکراتِ راوی می کند آنچنان که تو گاهی حس می کنی ” تَحسین ” یا همان ” راوی ” ممکن است خودِ تو باشی و یا ” خال بانو ” که ” آنِ ” راوی است ممکن است ” آنِ ” درونی تو باشد که دوست داری یکی پیدا شود و ببیند و عاشقش شود!

در” عاشقانه ” بانو کلهر بدون زدن به بیراهه و خاکی و سردرگمی مخاطب، فقط و فقط به موضوع عشق می پردازد و برای رسیدن به عشق تمام کوچه پس کوچه ها را از گیشا و فرحزاد و پارک گفتگو و بازار تجریش گرفته تا جاسب و واران و شاهزاده مقصود حتی کتابخانه ملی را ، با همان پاهای قارچ زده که راوی را کلافه کرده است ، برای رسیدن به عشق خود جستجو کرده است!

مرد قصه، تنهاییِ غم انگیزی دارد که همه ی ما مبتلای آن هستیم و اگر یکی مثل ” خال بانو ” در مسیر زندگی مان قرار بگیرد یحتمل تمام کارهای راوی را انجام خواهیم داد و نمی گذاریم به همین راحتی ها از زندگی مان فرار کند!

” عاشقانه ” تقابل عشقِ راوی و تکامل آن را در سطوح مختلف و بصورت پلکانی و صعودی به رشته ی تحریر درآورده است و تمام هوش و حواسش را معطوف رسیدن به ” آنی ” کرده که در انتها راوی را به مقصود خود می رساند!

” عاشقانه ” قصه ی جستجوی تک تکِ ماست برای یافتنِ نیمه ی گمشده ی روحمان! به بانو کلهر باید هزاران درود گفت بخاطر به تحریر درآوردن و یادآوری این حسِّ گمگشتگی روحمان که اگر به محبوب و مقصود ختم نشود مثل موریانه تمام زندگی مان را خواهد خورد.

شروود اندرسن – به انتخاب محمود صفریان

اردیبهشت ۱۳۹۲

شروود اندرسن
Sherwood Anderson
۱۳ سپتامبر ۱۸۷۶ – ۸ مارچ ۱۹۴۱

شروود اندرسن یکی از اصیل ترین نویسندگان آمریکائی است او از نویسندگان و شاعران عصر طلایی داستان کوتاه در امریکا است.
بر پایه اسلوب تازه ای که در داستان نویسی بنا نهاد یکی دونسل از نویسندگان جوان آمریکائی را تحت تاثیر قرار داد.
او به علت فقر نتوانست تحصیلات خود را به پایان ببرد و برای کسب درآمد به کارهایی مثل دوچرخه‌سازی و تبلیغات تجاری و رنگ‌سازی مشغول شد. ولی کم‌کم در حوالی سال ۱۹۱۳ به ادبیات روی آورد. اندرسن هم از نویسندگانی بود که نخستین توفیق ادبی‌اش را در میانسالی به دست آورد.
شروود درسال ۱۹۱۲ از همه ی کارها دست کشید و خود را تمام وقت در خدمت ادبیات گذاشت، و پیروی همین تصمیم به کانونی از نویسندگان به نام ” رسانس شیکاگو ” پیوست که در آن ” کارل سند برگ ” ،” واچل لیندسی ” و ” تئو دور درایزر ” عضویت داشتند. او به ” درایزر ” ارادت می ورزید و از او نظر می گرفت.
شرود اندرسن با انتشار کتاب ” واینز برگ اوهایو ” گام در سرشناسی گذاشت.
کتاب های دیگر او عبارتند از :
” سفید بینوا “- ” ازدواج های بسیار ” – ” خنده تلخ ” – و دو مجموعه داستان های کوتاه بنام های ” پیروزی تخم مرغ ” و ” اسب ها و مرد ها ” است.
نوشته های شروود اندرسن بی پیرایه، روان و اثر گذار است. اندرسن ساده نگار است و در هیچیک از نوشته هایش نثری سخت خوان وپیچیده نمی یابیم.
درونمایه آثار او بیشتر ریشه در ماجرا های مردم پیرامونش دارد و بخاطر همین آمیزش با درد ها است که آثارش را مورد قبول وپسند قرار داده است.
یکی از داستان های کوتاه او ” مرگ در جنگل ” است که کتابی بهمین نام که مجموعه ۲۶ داستان کوتاه ار ۲۶ نویسنده مشهور جهانی است به ترجمه محمد علی صفریان و همکارش منتشر شده است.

رضا عباسی مینیاتوریست برجسته ایرانی که در زمان صفویه می زیسته است – انتخابی از الیسا تنگسیر

اردیبهشت ۱۳۹۲

او بر خلاف شاعران مدیحه سرا ونقاشانی که به تصویر پردازی شاه و درباریان می پرداختند، گرایشی مردمی داشته است وبیشتر کارهای او چهره پردازی و نگاه به طبیعت است.

در تصاویر او رنگ آمیزی لباس ها، تزئینات، تجملات، و صورت ها درخششی چشمگیر داشته اند. اما مهارت رضا عباسی، که بیشتر به نقاشی سیاه قلم تمایل داشت، در تصویر طبیعت و حالات روحی و اخلاقی مردم عادی بود.

او در زندگی هفتاد ساله خود ” ۱۵۶۵ – ۱۶۳۵ میلادی” خالق آثار زیادی بوده است که نمونه هائی آز آن را به پیشگاه نگاه شما می آوریم

لازم به تذکر است که علیرضا عباسی هنرمند دیگر زمان صفویه که او نیز خوش نویسی بنام بوده است را نبایستی با رضا عباسی مینیاتوریست اشتباه کرد.

لئو ناردو داوینچی- ترجمه ی : احمد قندهاری

اردیبهشت ۱۳۹۲

نابغه ای با استعداد وبا توانایی های فوق العاده در رشته های مختلف.

برگرفته از کتاب ” سرگذشت شگفت انگیز افراد برجسته “

اکثر مردم ، لئو ناردو داوینچی را نقاش بزرگی میدانند. در حالی که او مجسمه ساز، موسیقیدان ، شاعر ، معمار ، مهندس و دانشمند بود. روش او در نقاشی تاثیر زیادی بر نقاشان اروپا داشت و ایده های او یک قرن از زمان خودش جلو ۲ تر بود. لئوناردو داوینچی در سال ۱۴۵۲ در شهر وینچی نزدیک فلورانس ایتالیا متولد شد. والدینش با هم ازدواج نکرده بودند. به همین علت لئوناردو با پدرش در فلورانس زندگی می کرد. طی سال های بعد ، او چهار نامادری و ۱۱ خواهر و برادر ناتنی داشت که یکی از آن ها ۴۵ سال از لئوناردو جوان تر بود. لئو ناردو در ۱۵ سالگی ، شاگرد یک نقاش معروف بود. در ضمن در رشته های مجسمه سازی ، موسیقی ، ریاضیات ، وعلوم تحصیل می کرد. وقتی ۲۰ ساله بود، نقاش فوقالعاده ای شده بود و به حدی زیبا نقاشی می کرد که ، یک روز استادش پس از دیدن تابلویی از او ، قلم موی نقاشی خود را به زمین انداخت و دیگر هرگز نقاشی نکرد. اگر چه داوینچی نقاش بزرگی بود ولی هیچ گاه علاقه مندی های دیگرش را رها نمی کرد. او دوست داشت در موضوعات مختلف تحقیق کند و می خواست علت هر چیزی را که می بیند بفهمد. بسیاری از مردم فکر می کردند که او دانشمندی غیر عادی است. زیرا علاقه مند بود ، تعریف علمی درست ، برای مشاهداتش بیابد. برای مثال ، او اولین شخصی بود که بدن انسان را تشریح کرد. او بدن یک مرده را باز می کرد تا شکل و چگونگی کارکرد عضلات و ماهیچه ها را بفهمد.او همه ی مشاهدات خود را در دفتری می نوشت. البته این دفتر شامل ۵۰۰۰ نقاشی دقیق از گیاهان ، حیوانات ، وبدن انسان هم بود. داوینچی مخترع بزرگی هم بود. تحقیقات علمی و اطلاعات معماری و ریاضیات به او کمک میکرد که ، اشیائ جدیدی طراحی کند. برای مثال او یک ماشین پرنده را ۴۰۰ سال قبل از اختراع هواپیما طراحی کرده بود. همچنین کولر ، ساعت زنگ دار ، چراغ مطالعه ، زیر دریایی وبسیاری از چیز های دیگر را هم طراحی کرد. رویهمرفته داوینچی حدود ۱۰۰۰ شیی جدید را طراحی کرده بود. متاسفانه وقت و فرصت کافی نداشت که بسیاری از افکار جدید خود را آشکار کند. درواقع
۳
داوینچی ، بسیاری از طرح ها یی را که شروع کرده بود ، هیچ گاه به انجام نرساند. او شخص فوق العاده برجسته ای بود، اغلب برایش جالب بود که در باره ی طرح های جدید فکر کند ، همین کار را هم می کرد و طرح آن ها را می کشید ولی فرصت انجام آن ها را نداشت. زیرا فکر جدیدی به سراغش می آمد و علاقه اش را نسبت به طرح قبلی از دست می داد. داوینچی نقاشی های بسیار کمی را به اتمام رسانید. بعضی وقت ها ، مردم بابت یک نقاشی یا یک مجسمه به او پول می دادند ولی او به علت طرح های زیادی که در سر داشت نمی توانست آن ها را به انجام برساند . گاهی یک نقاشی را شروع می کردولی بازهم به علت علاقه مندی هایش به موضوعات مختلف نمی توانست آن را به پایان برساند. بعضی از مشتریان او از صبر کردن خسته می شدند ، در نتیجه به نقاش دیگری پول می دادند که کار نیمه تمام داوینچی را به اتمام برسانند. او یک روش جدید در نقاشی ایجاد کرده بود. وقتی شما نقاشی او را می دیدید ، تصاویر سه بعدی به نظر می آمدند. دیگران همان نقاشی را می کشیدند ولی نقاشی آن ها مانند یک سطح ساده به نظر می آمد. نقاشی داوینچی زنده و واقعی به نظر می آمدند. هیچ کدام از نقاشان دیگر نمی توا نستند انسان یا حیوانی را بکشند که واقعی جلوه کند. تابلوی معروف مونالیزا نمونه ی بسیا خوبی از این گونه نقاشی است. برای داوینچی چهار سال طول کشید تا آن را به
پایان برساند.. متاسفانه کسی که این تابلو را سفارش داده بود ، آن را نپسندید و بابت آن پولی هم نپرداخت

۴

مونالیزا
ولی۱۰ سال بعد ، لئو ناردو داوینچی این تابلو را به مبلغ ۴۹۲ انس طلا ( ۳۰۰۰۰۰دلار امروز) به پادشاه فرانسه فروخت. پادشاه فرانسه آن را در داخل ساختمانی به نام لور آویزان کرد. بعد ها لور به یک موزه تبدیل شد که مونالیزا همچنان در آنجا قرار دارد. داوینچی بعضی اوقات تابلو های مذهبی مانند کلیسا و صومعه هم می کشید. در سال ۱۴۹۵ ، بزرگترین تابو نقاشی خود به نام ” شام آخر” را روی دیوار یک صومعه کشید. برای کشیدن این تابلو ، داوینچی سه سال وقت صرف کرد. وقتی تابلو نیمه کاره بود ، مردم دسته دسته ، برای تماشای آن به صومعه می رفتند. آن ها این تابلو را خیلی می پسندیدند. زیرا این نقاشی هیجان آن شب را به بینندگان القاء می کرد.

۵

تابلوی شام آخر
مردم همچنین ، رنگ های درخشانی که داوینچی در آن بکار می برد را دوست داشتند. متاسفانه نقاشی روی دیوار به علت رطوبت محیط صومعه بعد از مدتی پوسته پوسته شد و در یک جنگ به علت حمله ی سربازان به کلیسا ، آسیب کلی دید. خوشبختانه نقاشان زبردستی آن را دوباره باز سازی کردند. لئوناردو داوینچی ، عموما ، برای کارهای هوشمندانه ی هنری و مهارت هایش در رشته های مختلف ، مورد تحسین قرار می گرفت. البته بعضی ها هم معتقد بودند که کارهایش عجیب و غریب است. داوینچی بسیاری از مطالب را در دفتر یاد داشت های خود وارونه می نوشت ، تا کسی از آن سر در نیاورد. بعضی دیگر حتی می گفتند که اطلاعات او منشاء شیطانی دارد. زیرا او آدمی چپ دست بود و در آن زمان ها ، عده ای معتقد بودند که چپ دستی یک علامت شیطانی است. بیشتر مردم او را دوست داشتند و کارهایش را می پسندیدند.
۶
لئوناردو داوینچی از لحاظ روابط اجتماعی آدمی صمیمی بود. بخصوص نسبت به دوستانش چه فقیر و چه غنی سخاوتمند بود. از لحاظ ظاهری مردی قوی بنیه با اندامی متناسب بود. اگرچه ازدواج نکرده بود ولی تکفل پسر بچه ای را به عهده گرفت و او را بزرگ کرد و برای او پدر بسیار خوبی بود. مردم خیلی زیاد او را به میهمانی هایشان دعوت می کردند ، زیرا او علاوه بر شخصیت علمی و هنری اش آدم بسیار خوش مشرب و بذله گویی بود ، به طوری که مردم از معاشرت با او لذت می بردند. در ضمن موسیقی دان بزرگی هم بود و صدای خوبی هم داشت و یک آلت موسیقی را که خودش اختراع کرده بود با استادی می نواخت.
داوینچی مرد شیک پوشی بود وعلاقه مند بود لباس های متفاوت با دیگران بپوشد. او نسبت به زمان خودش یک عادت غیر عادی داشت و آن این بودکه همیشه بسیار تمیز بود. تمیز بودن در آن زمان کمی غیر عادی جلوه می کرد. برای مثال هیچوقت انگشت خود را به رنگ آلوده نمی کرد. داوینچی گیاه خوار بود ،زیرا معتقد بود که نباید حیوانات را کشت. بعضی اوقات پرندگان زنده را می خرید و ان ها را آزاد می کرد. البته در مورد پرواز آن ها هم به تحقیق و مطالعه می پرداخت. او در طول زندگیش به همه شهرهای مهم ایتالیا سفر کرد و کار های مختلفی در شهر ها انجام می داد. یک بار برای یافتن یک شغل به جایی مراجعه کرد ، از او پرسیدند چه مهارت هایی دارد. او در پاسخ یک لیست تهیه کرد حاکی از اینکه می تواند ۳۶ کار مختلف را انجام دهد. داوینچی علاوه بر نقاشی به کار معماری و مهندسی می پرداخت. او طرح پل ها و کانال های آب را می کشید و دریافته بود که چگونه می تواند مسیر یک رودخانه را در یک نقطه تغییر دهد. او یک بار به عنوان مشاور نظامی ، برای دوک میلان انجام وظیفه می کرد. داوینچی در اواخر عمر به رم رفت و برای پاپ کار می کرد ولی از این کار راضی نبود، زیرا پاپ به نقاش های جوان
۷
کارهای بیشتری سفارش می داد. وقتی داوینچی مسن تر شد ، تنها زندگی می کرد ولی همچنان مورد توجه مردم بود. البته عده ای هم او را درک نمی کردند ،

زیرا عقاید و سخنانش خیلی جلو تر از زمان خودش بود. داوینچی یک سال آخر عمرش را بری فرانسیس اول پادشاه فرانسه کار می کرد. او طرح های معماری و مهندسی پادشاه را به عهده داشت. گاهی پاد شاه را با گفتار شیرین وایده های جدیدش خوشحال می کرد. وی دفتر چه یاد داشت جدیدی نوشت که بعد ها برای دیگران قابل استفاده باشد. او در نهایت آسایش و آرامش در دوم ماه می سال ۱۵۱۹ در سن ۶۷ سالگی در گذشت

شام آخر

مونالیزا ( لبخند ژوکوند )

رمان شام با کارولین- شورای نویسندگان

اردیبهشت ۱۳۹۲


رمان شام با کارولین در ۸۲ صفحه منتشر شد
روی جلد کتاب یکی از تابلوهای نقاشی گلاره صفریان قرار داده شده است
کتاب ۷ فصل دارد که با فصل
شام با کارولین
آغاز و با فصل ِ
فرجام
پایان می پذیرد

نثر آهنگین کتاب در هر فصل خواننده را با واژه گانی گرم و دلنشین آشنا می کند.

و از “ شام با کارولین ” تا ” فرجام ” همراه است با فراز و نشیب هائی که خواننده را جذب می کند.

این کتاب نیز بر روی همه ی آمازون های

آمریکا و اروپا ” انگلستان – آلمان – فرانسه – ایتالیا….”

قرار داده شده است   شورای نویسندگان

برای تهیه آن از آمازون آمریکا به لینک های زیر مراجعه کنید

http://www.amazon.com/s/ref=nb_sb_noss_1/189-4847332-9353020?url=search-alias%3Dstripbooks&field-keywords=mahmood+safarian&rh=n%3A283155%2Ck%3Amahmood+safarian
————————–
از آمازون انگلیس: http://www.amazon.co.uk/s/ref=nb_sb_noss/278-2498810-4354145?url=search-alias%3Dstripbooks&field-keywords=mahmood+safarian

از آمازون آلمان: http://www.amazon.de/s/ref=nb_sb_noss/278-3315156-8037765?__mk_de_DE=%C3%85M%C3%85Z%C3%95%C3%91&url=search-alias%3Denglish-books&field-keywords=mahmood+safarian

از آمازون فرانسه : http://www.amazon.fr/s/ref=nb_sb_noss/277-2475693-7492130?__mk_fr_FR=%C3%85M%C3%85Z%C3%95%C3%91&url=search-alias%3Denglish-books&field-keywords=mahmood+safarian

کتاب های چاپ شده محمود صفریان

اردیبهشت ۱۳۹۲

این کتاب ها را می شود از کتابفروشی پگاه در تورونتو تهیه کرد
و یا  به سایت آمازون رفت و از آنجا سفارش داد www.amazon.com

تکه هائی از مسعود ناصری

اردیبهشت ۱۳۹۲

از کاه و توبره خوردن
من هنوز نفهمید ه ام که چرا روزنامه «کیهان »
تهران که تمام سال به جش ن ها و اعیاد و مراسم
و سنت های ایرانی بد و بیراه می گوید یکباره برای
ایام نوروز ۱۳ روز تعطیل می کند و چاپ نمی شود!
آیا این کار اسمش همان از کاه و توبره خوردن
نیست؟
کاش می شد از حسین شریعتمداری تولید
انبوه کرد و به جای سنگ پای قزوین به مردم
ایران فروخت
—————————————————
رییس اداره مخابرات ایران که بر امور اینترنت
و ماهوار ه ها نظارت دارد گفت: به زودی ارسال
پارازیت بر روی ماهوار ه های ایرانی را متوقف
خواهیم کرد.
او گفت: مدتی بود که تاثیر پارازیت ها بر روی
نوزادان دارای نقص تولد را مطالعه می کردیم و
نمی دانستیم پارازیت ها باعث ناقص الخلقه شدن
نوزادان می شوند یا نه؟ او اضافه کرد: مطالبی هم
در مورد کاهش قوای جنسی مردان در اثر این امواج
پارازیت گزارش شده بود که مورد تایید ما نبود.
او گفت: پس از این که عیال اشاراتی در مورد
کم توجهی بنده به ایشان نمودند و دو بچه عقب
افتاده بعد از زایمان عروسم در بیمارستان را دیدم
———————————————-

روز اول عید بود و دو تا کبوتر سر یک ساختمان
بلند نشسته بودند.
کبوتر اولی از کبوتر دومی پرسید: خیلی توی
فکری؟ به چه فکر م یکنی؟
کبوتر دومی گفت: توی این فکرم که امروز از این
بالا فضله ام را روی سر چه کسی بیندازم!
کبوتر اولی گفت: انگار نطق های احمد ینژاد
واقعا مخت را زده…
—————————————–
آیا می دانستید ایرانیان در انگلستان
ثروتمندترین قشر جامعه هستند؛ حتی ثروتمندتر
از ملکه الیزابت؟
البته اگر ثروت ملکه الیزابت در ایران را به
حساب نیاوریم.
———————————————
آیا می دانستید که منظم ترین و قبرا ق ترین
ارتش دنیا توسط کوروش کبیر تشکیل شده بود؟
کاش کوروش زنده بود و این فیرو زآبادی
خیکی را می دید!

بازخوانی آخرین مصاحبه آیت الله خلخالی و ناگفته هایی از شیوه های اعدام مخالفان در گفتگو با پیام فضلی نژاد-آرش رستگار

اردیبهشت ۱۳۹۲

اعترافاتی تکان دهنده از حیوانی بنام خلخالی
برای ماندن و رسیدن به امروز به سگ های پاسبانی چنین عقل باخته نیاز داشتند
—————————————————————————–

اعدام,  حقوق بشر,  خلخالی,  زندانیان سیاسی,  سیاست, سینما,  فرهنگ و هنر

بازخوانی آخرین مصاحبه آیت الله خلخالی و ناگفته هایی از شیوه های اعدام مخالفان در گفتگو با پیام فضلی نژاد

برآستانه:

پیشینه دیدار و گفت و گوی من با آیت‌الله شیخ صادق خلخالی ، اولین حاکم شرع کل دادگاههای انقلاب اسلامی ایران که خود می‌گوید از سوی مخالفینش قاضی جلادو قاضی قاتل لقب گرفته است ، به تابستان سال ۱۳۷۷ باز می‌گردد. مبنای نخستین این گفت و گو ، که بخش اول آن به سفارش مجله هتفگی سینما ، انجام شده کیفیت نگاه این چهره مطرح سیاست و قضاوت دهه نخست انقلاب ۵۷ به عرصه فرهنگ و هنر بود.
پس از پیشنهاد موضوع، گفت و گو به آیت الله خلخالی، او بی‌درنگ قراری را برای روز نخست مردادماه در منزل شخصث‌اش در قم مقرر کرد. گفت و گوی اول،‌ دو ساعت به طول انجامید. اگر چه زمان کوتاهی نبود، ولی آهنگ آهسته کلام خلخالی که سبب آن، دو عمل جراحی فتق ناف و قلب و نیز ابتلاء به بیماری پارکینسیون بود، بازدهی مورد نظر نویسنده این سطور را به همراه نداشت.
پیش آز آغاز گفت و گو ، آن گونه که رسم قضات و فقهاست، چند سوال از احوال شخصی من کرد و چنانکه رسم خود اوست، از نوع نگاه من به عملکردش در مقام اولین حاکم شرع کل دادگاههای انقلاب اسلامی پرسید. در جمله‌ای کوتاه صریحا گفتم که او را مبرزترین نماد خشم و شور انقلابیون می‌دانم و هر انقلابی در ابتدای استقرار، اتکای فراوانی به شور دارد ، نه شعور. شوری که به هر رو پایان می‌یابد و جای خود را به شعور می دهد. به او گفتم که البته مب دانم آدم هایی که در آن رخساره شور و احساس خود را در ردیف اول قرار می دهند ، آن ها قربانیان انقلاب هستند . چه بروند و چه بمانند قربانی اند ، چرا که وقتی شور به شعور بدل گشت ، وقتی که عقل به جای احساس نشست و نقد گذشته آغاز شد ، آنها نماد خشونت شناخته می شوند ، گرچه شاید همینان عین انقلاب باشند ، ولی درست یا غلط ، به خلخالی گفتم که او قربانی تاریخ است و این تراژدی ای است که کوچکترین نشانش هم در چهره من بود ، هم در چهره او.
اما گفت و گوی نخست دو محور داشت: اول، تعامل او با عرصه فرهنگ و هنر در مقام حاکم شرع دو دوم، تکیه بر مسایل مستحدثه فرهنگ و هنر با عطف به جلوس مرجعی وی ، که البته تنها نشانه اش رساله ای بود که منتشر کرد و به قول محافظش ” فقط این رساله است و حضرت آیت الله ، از مقلد و پولی که باید بدهند خبری نیست…” این گفت وگو، پس از تحریر در قالب دیدار با آیت الله خلخالی در سیصد و نود و هشتمین شماره مجله هفتگی سینما به چاپ رسید و در شماره چهار صد این نشریه به عنوان بهترین گفت و گو از سوی خوانندگان در طول عمر پربار این هفته نامه انتخاب شد ، اما و البته پیش‌بینی نگارنده مبنی بر جنجال برانگیز بود ن سخنان خلخالی به وقوع پیوست. نخست آیت الله خلخالی در گفت وگویی با واحد مرکزی خبر (۱۸ آبان ماه ۱۳۷۸) که متن کامل آن در روزنامه رسالت (شماره ۴۰۳۳) درج گشت. بخش اندکی از سخنانش را تکذیب کرد. وی گفت: مشخصاً موسیقی‌های پخش شده از صدا و سیما را که بر آن نظارت و کارشناسی می‌شود مجاز دانستم. هم چنین نشان دادن زن مسلمان بی‌حجاب در تصویر مربوط به زنان سالخورده سپید موی است که همه آنها را مادر خطاب می‌کنند.
با اظهارات آیت الله خلخالی روزنامه پیام آزادی در تاریخ ۶ آذر ۱۳۷۸ خبری درباره شکایت خانواده معظم شهدا از گفت و گوی مذکور درج کرد که نگارنده پس از پیگیری از مراجع قضایی در گفت و گویی با روزنامه فوق (۲۳ آذر ۱۳۷۸) آن خبر را تکذیب کرد.
تکذیبیه آیت الله خلخالی سبب شد تا روزنامه‌های محافظه کار با گشودن ستونی در قالب نظرخواهی از عوامل چرخه تولید سینما، نظریات فقهی پیرامون تک خوانی و نمایش زن مسلمان بی حجاب در تصویر را به داوری همفکران خود بگذارند.(به عنوان مثال نگاه کنید به رزونامه جوان شماره ۲۰۷ تا ۲۰۹)
پس از جریان سازی‌های منقدان اصلاحات در حوزه سینما، نویسنده این سطور طی تماس تلفنی با اولین حاکم شرع دادگاههای کل انقلاب اسلامی دریافت که جناحی خاص پیش‌بینی کرده بود که با زیر سوال بردن و تحریف شده خواندن گفتارهای آیت الله خلخالی مبحث نوسازی مذهبی در سینمای ایران تخطئه شود.
طی مکالمه تلفنی سه روز پس از تکذیب گفت و گو و ملاقات حضوری با آیت الله خلخالی پنج روز پس از این اتفاق در تهران ، آیت الله گفت : ” گفت و گو که چاپ شد کلی آدم به من زنگ زدند که بابا این حرفها حاج آقا چیه شما زدید؟! گفتند آقاجان کل مجاهدت های خودتان را که زیر سوال برده اید. یکی از این طلبه های متعصب از بس آمد در خونه و گفت تکذیب کنید گفت و گویتان را که دیگر خسته شدم. پاشنه در رو از بس آمدند در آوردند.. اصلا تهدید میکردند که آقا اگر تکذیب نکنید ما به عنوان شورای حوزه علمیه قم با شما برخورد می کنیم. البته غلطی که نمی توانستند بکنند ، ولی آخر کار تلویزیون خودش این متن تکذیب را خواند و بعدش هم که فهمیدیم گفت ما بخاطر آبروی شما این کار را کردیم. ما هم گفتیم اگر واقعا اینجوری بوده خوب طوری نیست.”
خلخالی در آن هنگام خواست با زبان بی زبانی حالی من کند که نمی توانسته در برابر موجی که علیه او در حوزه علمیه قم و دیگر سطوح سنتی حاکمیت به راه افتاده مقاومت کند و مجبور بوده تا حرفها و اظهاراتش را پس بگیرد. خلخالی در پایان این دیگر نکته جالب و به یادماندنی دیگری نیز گفت که نشان از روحیات ، کاراکتر ویژه و پارادوکسیکال او داشت. آیت الله دست لرزانش را به شانه من زد و گفت : ” حالا چرا برای صانعی تیتر آیت الله العظمی زدی ، اما برای من آیت الله ؟! خب شماها باید بگید تا ما عظمی شویم دیگه! “. اصلا به عقلم نمی رسید که چه باید پاسخ دهم. گفتم: انشالله دفعه بعد!
گفت وگوی دوم، تلاشی بود برای ایستادگی بر مقصد نوسازی مذهبی در سینمای ایران. جامه نوینی بر پرسش‌ها پوشیده شد و غرض شفاف کردن نگاه قاضی شرعی بود که می‌توانست بسیاری از تعاملات نهان خود را با حوزه فرهنگ و هنر آشکار کند. البته این فرصت مغتنمی بود تا انگاره‌های نظری فرهنگی – سیاسی وی نقد و بررسی شود و پروسه بحث و گفت و گو به همان نقطه هدایت شد. این گفت و گو در زمستان ۷۸ به انجام رسید که به دلیل نامساعد بودن وضعیت جسمی و عارض شدن پاره‌ای از اختلالات ادراکی به سبب بیماری پارکینسون بر ایشان پس از یک ساعت و در نیمه راه رها شد. اما این رها شدن مانع از آن نشد که گاه به گاه به دیدار خلخالی نروم. دیدارهای کوتاه و بلند خصوصی زیادی ، که حتی گاه از اصلی ترین محافظانش می خواست که از اتاق بیرون روند تا به تنهایی صحبت کنیم ، میان من و او در همین زمستان صورت بست.
پرسش هایی را در آن دیدارها پیرامون چرایی و چگونگی اقداماتش در ابتدای انقلاب طرح می کردم ، و بدون اینکه او آشکارا به عنوان موضوع پروژه ای تحقیقی تلقی گردد ، و این تلقی او را در قالب های رسمی محدود کند ، کوشیدم آیت الله را از حیث روانی ، تحول در افکار سیاسی ، نوع نگاه اجتماعی ، مبداء و مقصد نقطه دیدش نسبت به پدیده های گوناگون و… بسنجم. بسیاری از این گفت و گوها محسوس و نامحسوس ضبط شده است که متریال اصلی ارزیابی من از کاراکتر شیخ صادق خلخالی به شمار می رود. کاراکتری که پارادوکسیکال بود و تماشایی. کسی که همواره جرات اعمال خشونت را داشت ، لیک هیچ گاه شجاعت بیان حقیقت را نداشت ، اما آیت الله سلوک ویژه ای در این سالهای انزوا یافته بود که بخشی از آن را گفت و گوی حاضر باز می تاباند و بخش دیگری از آن را شاید هنگامی ای دیگر ، به مناسبتی دیگر تحریر کنم و همراه با دیگر متون مرتبط در کتابی مستقل به چاپ رسانم.
گفت وگوی سومی هم پس از آن دیدار ها ، که در آغاز بهار تا یک سال و نیم بعد رها شد ، در میان بود. این گفت و گو ابتدا به سفارش ماهنامه ای سیاسی که توقیف شد و دیگر آفتاب طبع به روی خود ندید ، در خرداد ۱۳۸۰ به صورت تلفنی انجام شد و نزدیک به چهل و پنج دقیقه به طول انجامید. چهل و پنج دقیقه ای که حاصل سه بار تماس بود ، چرا که خلخالی دیگر نمی توانست بیش از پانزده دقیقه در هر ساعت تقریبا ، گوشی تلفن را در دست گیرد و بیماری پارکینسون ، لرزه ای بر اندام او انداخته بود ، که صدایش نیز به درستی شنیده نمی شد.
کاملا مشهود بود که وضع جسمی و روانی آیت الله در قیاس با یک سال و اندی پیش از آن به شدت وخیم تر شده بود و با اینکه خوب مرا می شناخت در پایان گفت و گو گفت : ” بابا چرا چند جلد از این کتاب ما رو چاپ کردی و این همه پول درآوردی را به خودمان نمی دی ؟ پس آخه من چکارم هان ؟ این دفعه آمدی یک پنجاه جلد بردار بیار …” آیت الله دیگر حواسش توان پیشین را نداشت. خودش همان ابتدای مصاحبه چند بار گفت : ” من دیگر حواسم سر جایش نیست. بعضی چیزها را یادم نمی یاد. مثلا الان یه حرفی را با فلان روزنامه می زنم بعد اصلا هرچی فکر می کنم یادم نمی آید که گفته باشم…” . خلخالی اینجا صادق بود. او حتی از یاد برده بود که مهدی بازرگان از دنیا رفته است. او حتی یادش رفته بود که بازرگان را در خاطراتش خائن نامیده و با من از انقلابی گری و صداقت و تدین او سخن می گفت. آیت الله در این از یاد بردن ها ، البته خیلی لحظات را به یاد داشت. او هنوز به یاد داشت که پسر پانزده ساله ای را به سبب خواندن روزنامه ارگان مجاهدین خلق شخصا در خیابان منتهی به منزلش اعدام کرده است.
می گقت : ” تازه بود که حاکم شرع شده بودم و بنا داشتم تا با منافقین قاطعانه برخورد کنم. برای خیلی از همکارانم سوال بود که چگونه می شود این ها را سر جایشان نشاند. عصر از پیش امام بازگشته بودم و با همراهان و همکاران و محافظانم قرار بود شام را در منزلم بخوریم. داشتیم می آمدیم داخل کوچه منزل که از شیشه ماشین دیدم دوتا بچه پانزده ، شانزده ساله گویا مخفیانه چیزی با هم رد و بدل کردند. دستور دادم بگیرند و بگردندشان ببینم ماجرا چیه. خودم از کیف پسره این روزنامه مجاهدین را در آوردم. یادم هست فامیلش شریعتی بود از خانواده های اسمی قم. همانجا پسره را با گلوله زدم و به همراهانم گفتم اینجوری باید با این جانوران برخورد کرد! ” خلخالی درست می گفت . امین شریعتی پانزده ساله به دست او اعدام انقلابی شد و در حالی که به خانواده اش گفته بودند فلان روز از زندان آزاد می شود ، جنازه نوجوان تحویل خانواده اش شد. به سالی نرسید که مادرش دق کرد و مرد و پدرش راهی دارالمجانین شد. آیت الله گویی با لحظاتی چنین زندگی می کرد.
در لابه‌لای گفت و گوی سوم نکاتی نهفته است که پس از درج قسمتی از آن در شماره صفر ماهنامه ادبی پروین با عنوان “گفت و گو با آیت الله خلخالی درباره کتاب خاطرات”و نقل در روزنامه حیات نو و سایت‌های اینترنتی واکنش های متفاوتی را برانگیخت. فارغ از نقد و بررسی‌هایی که بر گفتارهای آیت الله صورت گرفت، فضل‌الله صلواتی، نماینده مردم اصفهان در دوره اول مجلس شورای اسلامی و سردبیر سابق هفته نامه نوید اصفهان، توضیحی را برای نگارنده در پاسخ به یکی از خاطرات آیت الله خلخالی پیرامون ماجرای اعدام چهار دکتر اصفهانی ارسال داشت. به سبب حائز اهمیت بودن اظهارات صلواتی از حیث تاریخی، توضیح وی را ضمیمه این مطلب می‌خوانید.
اما آخرین گپ و گفت تلفنی من با آیت الله خلخالی ، در هنگامه ای بود که شیرین عبادی دو روز بود که جایزه معتبر جهانی صلح نوبل را از آن خود کرده بود. آیت الله به ارامی سخن می گفت و سخت در بستر بیماری بود. با تکیه بر حافظه از دست رفته اش به سختی مرا شناخت و چنان سخن گفت که گویی می دانست دیگر از این بستر بر نمی خیزد. بخ شوخی گفتم نمی خواهید در پیامی اهداء صلح نوبل به شیرین عبادی را تبریک بگوئید ؟ گفت : این نوبل که می گویند حالا چی هست . اگر تلاش برای صلح و دوستی و انسانیته که من از همه بیشتر زحمت کشیدم ، چرا کسی از من تقدیر نکرد ؟ چرا جایزه به من ندادند . ” و درباره مرگ ، خیلی نا خود آگاه با آیت الله سخن گفتم . گفتم یادتان می اید گفتید و نوشتید که از مرگ در رختخواب بیزارید ، هنوز نمی دانید پایان ایام انزوا چگونه خواهد بود ، و به انگار که جدی گفته باشد ، ناله کرد : ” مگه نشنیدی که می گویند آدم از هرچی بدش می یاد ، به سرش می یاد … “
اگر لحن ابن گفت و گو گاه پاره پاره به نظر می رسد و تقدم و تاخر ها نیز در مقاطعی از توای منطقی خود اندک فاصله ای گرفته است ، دلیل آن عمر پنج ساله دیدار های من با شیخ صادق خلخالی است . این متن که بدون تفکیک هر گفت و گو به صورت به هم پیوسته تحریر شده است در انتظار چاپ در دو کتاب به سر می‌برد. نخست کتاب تراژدی خیال اندیشان که روایت نگارنده از دیدارهای گوناگون با اولین حاکم شرع کل محاکم انقلابی ایران است و دیگری در سومین مجلد از خاطرات اولین حاکم شرع کل دادگاههای انقلاب اسلامی، که گویا حاوی مجموعه کامل گفت و گوهای وی با روزنامه نگاران و نمایندگان رسانه های داخلی و خارجی است.

پیام فضلی نژاد : بدون شک این مصاحبه ، محاکمه نخواهد بود ،چرا که فضای گفتمانی آن متفاوت است . بنابراین من می خواهم مبنا و معنای گفت و گو و فرض راهبری آن را بر این اساس بگذارم که اینبار شما دفاع می کنید در برابر پرسش های صریح من. یعنی کسی که همواره محاکمه می کرده است و به هیچ کس پاسخ گو نبوده ، حالا که بنا نیست محاکمه شود و پاسخ گو باشد ، در برابر یک ناظر رسانه ای شفاف و صریح سخن گوید و اگر می توند در این فضای گفتمانی به جای بافتن کلیاتی از خود به روش استدلالی دفاع کند. قضات این مصاحبه نیز را خوانندگان آن ، چون همیشه ، بر می گزینیم. موافقید ؟
صادق خلخالی : خب البته این هم یک جورش هست ، اما خوانندگان شما چون آگاهی ندارند ، شاید نتوانند درست قضاوت کنند ، ما که دیگه داریم کم کم خودمان را برای عدل الهی آماده می کنیم…

حالا اگر حداقل متوسط شعور و درک استدلالی و استقرایی را برای مخاطبانمان قائل شویم ، اتفاقی نمی افتد. حداقل برای یکبار که شده همچین اعتمادی را شما بکنید ، یا به تعبیر دیگر این مجاهدت را…
صادق خلخالی : خوب ما همیشه به این مجاهدت علاقه داشته ایم . دیدی که روی رساله ام هم نوشته ام فقیه مجاهد ، در صورتی که می توانستم بزنم فقیه عالیقدر…

پس اگر اجازه بدهید با این فرض گفت و گو را آغاز کنیم و …
صادق خلخالی : کدام فرض ؟

فرض را بر دفاع مستدل و شفاف از برخی ابهاماتی که مطرح می کنم بگذاریم…
صادق خلخالی : حالا بگو دیگه ، این همه صغری و کبری نچین ، خسته شدم. من دو تا عمل کردم ، یکی فتق بود همین امسال ( ۱۳۷۷ ) ، یکی هم قلب. حالم زیاد خوش نیست.

پس من شروع می کنم با همان فرض . شما از سوی پاره‌ای روشنفکران دینی و غیر دینی متهم به تلاش برای حاکمیت و سیطره جزم اندیشی دینی و گونه ای توتالیتاریزم در ابتدای انقلاب ۵۷ بر گستره فرهنگ و هنر هستید. می گویند پیش از انقلاب در زمره طیفی بودید که هنر مدرن و بالاخص سینما را از مظاهر فساد می شناختید و از این رو همواره در برابر حادثه آتش سوزی سینما رکس آبادان در نمایش آخرین سانس فیلم گوزن‌ها (مسعود کیمیایی) در بیست و هشتم مرداد ۵۷ که سیصد و هفتاد نفر در آن کشته شدند، سکوت کردید. برخی نیز گفته‌اند پس از انقلاب با تسامح از کنار دلایل و مستنداتی که بانیان حقیقی این آتش سوزی فاجعه آمیز را رسوا می‌کرد، گذشته‌اید و مایلند چنین بنمایند که در آن هنگام که می‌توانستید مسببان حادثه را محاکمه کنید،‌به سبب برخی از ملاحظات سیاسی حکومت انقلابی، حقیقت پوشی کرده‌اید. بر این ادعاها به چه میزان می‌توان انگشت اعتبار نهاد ؟
صادق خلخالی: این‌ها سراپا دروغ‌هایی است که دشمنان انقلاب برای مخدوش کردن چهره عدالت و قضاوت آن به هم می‌بافتند. من در مورد پرونده امیرعباس هویدا (نخست وزیر رژیم شاه) هنگامی که فهمیدم مهدی بازرگان (نخست وزیر وقت) می‌خواهد نظر بعضی از فقها و مراجع را تغییر دهد تا دادگاه را زیر فشار بگذارند تا او اعدام نشود، لحظه‌ای مسامحه نکردم و بی‌درنگ او را کشتم. اهل رشوه هم نبودم. هویدا یک میلیون دلار رشوه پیشنهاد کرد تا دو ماه اجرای حکم او به تاخیر افتد. احمق خیال می کرد مرحوم سید احمد خمینی به داد او خواهد رسید. در زمان ریاستم در دادگاه انقلاب اسلامی پرونده‌ای را پیرامون حادثه آتش سوزی سینما رکس آبادان به یاد ندارم. در کار قضاوت هم برای من ملاحظات سیاسی مطرح نبود. هر کس را که تشخیص می دادم خائن به ملت و اسلام است اعدام می‌کردم. آنها باید دلایل خود را برای مطرح کردن چنین اکاذیبی بگویند…

می‌دانم که هیچ ملاحظه سیاسی و ملی و بین المللی برای شما مطرح نبود. مقتدرانه بر عقیده خود پای می‌فشردید. آن هنگام که در قوانین حقوقی اکثر کشورهای دموکراتیک و ایدئولوژیک دنیا حق استفاده از وکیل برای متهم مسلم و در بسیاری از موارد اجباری بود، گفتید: “در قوانین شرع و الگوی اسلامی نداریم که کسی بتواند برای خود وکیل انتخاب کند.” این اظهارات را حتی بر خلاف مصلحت ملک و ملت در آن برهه تلقی کرده‌اند. اما گویا آن هنگام مصلحت اندیش شدید که دریافتید آتش سوزی سینما رکس آبادان نسب از اسلاف و اخلاف فدائیان اسلام می برد. کسانی که شرکای سیاسی و عقیدتی شما محسوب می گشتند…
صادق خلخالی: این ها سراسر مزخرف است. من هیچ شریک سیاسی – عقیدتی نداشتم. این تحلیل‌ها برایم گنگ است…

می‌گویند در جلسه‌ای خصوصی پس از آنکه دستور توقیف فیلم قیصر (مسعود کیمیایی) را صادر کردید ،‌ گفتید فیلم گوزن‌ها (مسعود کیمیایی) یک فیلم ضد دینی و ضد انقلابی است…
صادق خلخالی: بله. فیلمی که حج کردن را با نشئه شدن یک معتاد یکسان دانسته است، ضد دینی است. صریحاً هم ضد دینی است و با تساهل هم نمی‌توان با آن روبرو شد. منتها درآن موقع مجازات عوامل این گونه آثار مبتذل برای من در اولویت نبود. اگر چه این‌ها هم مفسد بودند، اما مفسدین فی‌الارض دیگری هم بودند که خشم انقلابی مردم، مرگ آن‌ها را می‌خواست…

در ابتدای پرسش‌هایم اشاره کردم که حادثه آتش‌سوزی در حالی که هفتصد نفر در سالن سینما حضور داشتند در واپسین نمایش گوزن‌ها رخ داد…
صادق خلخالی: خب داد که داد ! این‌ها دلایل و قراین مناسبی نیست. این عمل از مسلمانان واقعی بر نمی‌آید که حتی در هنگام نمایش فیلمی ضد دینی، صدها انسان را به کشتن دهند. این گونه از سینما را به عنوان مظاهر فساد می‌شناختیم، اما حکم عوامل تولید کننده آن از حیث جزایی با حکم تماشاگران آن تفاوت بسیار دارد…

حالا هواداران فدائیان اسلام هم که معلوم نیست واقعا مسلمان باشند . آنها هم بر مبنای این تئوری که هدف وسیله را توجیه می کند ، می اندیشیدند و شاید آتش زدن سینما رکس را طبق اندیشه و روش خود ، حتی شرعا مجاز می دانستند…
صادق خلخالی : مردم الان چجوری فکر می کنند؟

درباره چی؟
صادق خلخالی : درباره همین سینما رکس …

تعابیر گوناگونی هست. تعبیر غالب این است که به هر حال حادثه آن آتش سوزی فاجعه بار مساله پیچیده ای است که حقایق آن پنهان مانده است. شما هم یکی از متهمان کتمان حقیقت فاجعه سینما رکس نزد مردم در افکار عمومی محسوب می شوید…
صادق خلخالی : خب البته من که در آنجا نبودم که ببینم کار کی بوده و چکار کردند و نکردند ، ولی الان که می گویید چیزهایی یادم می آید. این عملی که کردم البته خیلی حافظه ام را مختل کرده است. حالا پارکینسون هم دردسرهای ویژه اش را دارد. اما واقعا زیاد از این ماجرای سینما رکس سر در نمی آورم. چیزی هم یادم نیست. کاغذها را نگاه می کنم ، چیزی دیدم برایت می گویم…

با همین اوصاف حکم عوامل تولید کننده فیلم‌هایی که مصداق فساد شناخته می‌شوند، از نظر شما چیست؟
صادق خلخالی: یک حکم واحد ندارند. ابعاد فساد باید بررسی شود. مسلم است فیلم‌سازی که یک فرضیه الهی مثل حج را با احوال یک معتاد یکسان دانسته است، مجازات سنگین‌تری دارد، نسبت به فیلم سازی که ابعاد کوچکتری از فساد را به نمایش گذاشته است، یا فیلمی که در آن بازیگر مردی با زن شوهر داری، جلوی دیدگان مخاطب آمیخته و عمل زنای محسنه مرتکب شده است با فیلم دیگری که فقط به لحاظ روابط عادی بین بازیگران مبتذل شناخته می‌شود، کیفیت اجرای حکم الهی متفاوت است. اگر فرصت می‌یافتم، پس از مجازات سران رژیم فاسد گذشته، برای احیای هنر اسلامی، همه عوامل تولیدات فساد هنری دوران طاغوت را به محاکمه می‌کشاندم. یک کتاب هم دیدید که من راجع به عرفان و هنر اسلامی نوشته ام …

بله . البته شما در آستانه استقرار حکومت انقلابی، فیلم قیصر (مسعود کیمیایی) را توقیف کردید…
صادق خلخالی: بله. فیلم قیصر بر خلاف فیلم گوزن‌ها فی‌حد ذاته مشکلی نداشت، اما در آن برهه زمانی احتمال فتنه انگیزی هایی در استفاده از آن وجود داشت که صلاح دیدم نمایش آن متوقف گردد. خود این کارگردانش هم ( مسعود کیمیایی ) که همان اول انقلاب بچه های کمیته ظاهرا خمره شراب گیری و عرق کشی و دویست ، سیصد گرم تریاک ازش گرفته بودند…

این اتهامی که می گویید درباره آقای کیمیایی تا جایی که من میدانم در جایی ثبت نشده است ، ولی به هر روی فیلم قیصر در پایان دهه چهل، ریشه‌های مورد تجاوز قرار گرفته یک جامعه و یک فرهنگ و یک مردم را باز می‌گفت و همراه با فیلم گاو (داریوش مهرجویی) آغازگر موج نوی سینمای ایران محسوی می شد. گوزن‌ها اما و البته محبوب‌ترین، هنرمندانه‌ترین و سیاسی‌ترین اثر مسعود کیمیایی است. تلقی ضد دینی شما از گوزن‌ها برایم گنگ است. این اثر از آثار بسیار معدود سیاسی است که ضمن بیان علنی و آشکار مبارزات انقلابی زمانه ، ارزش هنری دارد. فیلمی که از سوی ساواک هم توقیف شد و عوامل پدید آورنده اثر بازداشت شدند…
صادق خلخالی: درباره توقیف فیلم در دیکتاتوری شاه ساواکی‌ها باید توضیح بدهند، اما ما فیلم را توقیف نکردیم. در این مورد اگر راست می گویند چرا نمی روند آن ها را محاکمه کنند؟

البته گوزن‌ها در هنگام استقرار حکومت انقلابی در سینماها نمایش داده نمی شد…
صادق خلخالی: به هر حال توقیف فیلم‌ها در زمان شاه به وسیله ساواک نشانگر گوشه‌ای از جنایات آنهاست. برخورد قهری با هنر و هنرمندان راهکار پسندیده‌ای نیست…

توقیف فیلم قیصر در آستانه استقرار حکومت انقلابی استفاده از همین راهکار ناپسند بود…
صادق خلخالی: ساواک در توقیف فیلم ها ملاحظات امنیتی را لحاظ می‌کرد. مثلا به خیال آنها گوزن‌ها ضد سلطنت بود. ما حکومت سلطنتی نیستیم. بیدی نیستیم که با این بادها بلرزیم. صاحب حکومت ما خداوند است و فیلم‌های سینمایی اگر مخالف این رویه نباشد، بلااشکال است…

از کجا باید بدین استنباط رسید که فیلمی مخالف رویه الهی است؟ چه معیاری این رویه را مشخص می کند ؟
صادق خلخالی : خب فقها چکاره اند؟! اگر این کارها را نکنند که ول معطل اند . این ها کار می کنند و سینما را اصلا در نظام اسلامی آخوند ها می توانند درست کنند…

یعنی فقط روحانیون در جمهوری اسلامی فیلم بسازند ؟
صادق خلخالی : نه ، اگر دیگران هم بسازند طوری نیست…

پیش از انقلاب ۵۷ سینمای ایران صاحب طلایه‌هایی شد که از آنها با عنوان موج نو یاد می‌گشت. انقلاب اسلامی سبب تزلزل و نابودی موج نوی سینمای ایران شد ، چرا که ادبیات ایدئولوژیک خواهان حاکمیت خود بر شئون گونه گون زندگی بود و توجیهش را از پدیده انقلاب و صفت اسلامی آن می‌گرفت…
صادق خلخالی: انقلاب الحمدالله توانست بسیاری از میراث‌های دیکتاتوری شاه را نابود کند…

اما سینماگران پیشرو و آفرینندگان موج نوی سینمای ایران همسنگ مبارزات مردم و زمانه فرایند هنری می‌ساختند…
صادق خلخالی: هر موجی که تعلق به دیکتاتوری شاه بود باید نابود می‌شد. پس برای چه انقلاب شد؟ قرار نبوده سنت‌های هنری پیشین برقرار بماند. یک عده هم مردم فریب بودند و می‌خواستند خودشان را در صف مبارزات مردم بیاورند. شب‌ها عرقشان را می‌خوردند و اسم پیشرو بر خودشان گذاشته بودند. فیلم‌هایی که در آن ها زنا و لواط می شد، پیشرو بودند؟!

در کدام یک از آثار سینمایی پیش از انقلاب ۵۷، لواط را به نمایش گذاشته‌اند؟
صادق خلخالی: در همین فیلم قیصر که می‌گویید آغازگر موج نوست، یادم هست با دختر فیلم زنا می‌شود. این مخالف اسلام و تربیت دینی است. سوژه کردن تجاوز به ناموس مردم کجا در مبارزات اسلامی مردم، ضد رژیم شاه بود؟! این ها تحلیل‌های گمراه کننده است که حقیقت سینمای قبل از انقلاب را کتمان می‌کند…

پرسش من مصداق ادعای شما پیرامون نمایش لواط در سینمای پیش از انقلاب ۵۷ بود…
صادق خلخالی: من قبل از انقلاب همش تبعیدم می کردند این شهر و آن شهر. البته بیکار که می شدیم از مطالعه و تحقیق تلویزیون نگاه می کردیم ، ولی پیش نیامد که اصلا سینما برویم. حالا شاید خیلی ها باورشان نشود که من تو عمرم سینما نرفتم ، ولی فرصتی پیش نیامد که بریم داخل این سالن ها. فیلم دیده ام ، اما از تلویزیون بوده است . بعد هم من بیکار نبوده‌ام که بر سینمای فاسد آن دوره دقیق شوم و آمار بگیرم که در کدام فیلم‌ها لواط شده است و در کدام فیلم‌ها زنا. کلیت آن سینما چنین بود. عده فراوانی از هنرمندان فاسد رژیم گذشته عفو شدند و اکنون که آزادی ها گسترش یافته حتی آن بازیگری که در ابتدای پیروزی انقلاب اسلامی متهم به زنا بود با شروطی در سینمای ایران به فعالیت پرداخته است…

کدام بازیگر متهم به زنا بود؟
صادق خلخالی : همین که …موی سرخ را بازی کرده….

مو سرخه منظورتان است ، آقای ایرج قادری ؟!
صادق خلخالی : آهان . همین آقا را آوردند پهلوی من ، تعریف کردند که چه کار کرده با این زن های تو فیلم . حکمش اعدام بود ، اما شانس آورد که چی شد اعدام نشد یا پشیمان شدم. آزاد شد و البته این آزادی موهبت مقدسی است که فاسدین و فاسقین نباید آن را به ابتذال بکشانند و به وسیله آن ارزش‌های انقلابی را نابود کنند. برای حفظ این ارزش‌ها جامعه به خلخالی دیگری نیاز دارد و عرصه فرهنگی و هنری ایران بیشتر تشنه این امر است…

پیام فضلی نژاد : اما ارزشها را نمیتوان ثابت دانست و همواره عوامل مختلفی سبب میشوند که ارزشها تغییر کنند. انقلاب و پروسه تحول میتواند در تغییر و توسعه ارزشها موثر باشد.ساموئل هانتینگتون مینویسد: “یک انقلاب، متضمن تغییرات کامل و سریع در ارزشها، ساخت اجتماعی، نهادهای سیاسی، خطمشیهای حکومتی و رهبری سیاسی – اجتماعی است.”
از دیگر سو میبینیم که اساسا به دنبال تحولات رخدادهای مهم اجتماعی، بازبینی و بازآفرینی ارزشها مطرح میگردد. فرایند بازبینی و بازآفرینی گاه سالیانی پس از فروکش کردن تب انقلاب برای جامعه انقلاب کرده حادث میشود. مثلا پس از جنگ جهانی دوم، بسیاری از آنان که در جنگ شرکت داشتند، نیاز مبرم به بازسازی ارزشها را مطرح کردند و به قسمتی فلسفه فرهنگی خود را زیر سوال می بردند. از نیمه دوم دهه هفتاد ایران شاهد فرایندی مشابه بود…
صادق خلخالی: ما نیازمند نظریههای هانتینگتون و … نیستیم. اسلام فلسله و نظریه عرصههای مختلف زندگی است. برای تحلیل جامعه مان به تحلیلهای عوامل استکبار نیازی نداریم. توحید، عدالت، نوع دوستی و … نزد اسلام ارزش است و نیازی به بازنگری و بازسازی هم ندارد. ارزشهای انقلابهای حقیقی هیچ گاه رنگ نمیبازند و از بین نمیروند. این انقلابهای مادی در شرق وغرب بودند که پس از گذشت زمانی ارزشهایشان مورد تردید واقع شد. انقلاب اسلامی، انقلاب مادی نبود. یک انقلاب معنوی حقیقی بود… پیام فضلی نژاد : شما میپندارید پس از گذشت دو دهه از انقلاب ۵۷، آن ارزشها هم چنان در متن جامعه حضور خواهند داشت، اما…
صادق خلخالی: اما و اگری وجود ندارد. ارزشهای انقلابی که در جامعه ما از بین نمیرود. ارزشهای انقلابی ما وامدار از دین اسلام است و این وامداری راز جاودانگی آن ارزشهاست…

پیام فضلی نژاد : من از ورود به مبحث ایدئولوژیک بودن یا نبودن انقلاب ۵۷ اجتناب میکنم، چون خطه پرخاری است که به سادگی نمیتوان از آن بیرون آمد. از باب تحلیل تئوریک ارزشها و اعتقاد به ذهنیبودن ارزشها صورت مسئله را مینگرم…
صادق خلخالی: ذهنی بودن ارزشها یعنی چه ؟

پیام فضلی نژاد : یعنی باور داشته باشیم که ارزشها چه در حوزه خوبی، زیبایی و چه در حوزه حقیقت، از فرد به فرد از گروه به گروه از یک عنصر به عنصر دیگر متفاوت است. ارزشها بر پایه احساس، عاطفه، تمایل و عدم تمایل شکل میگیرند. جرح سانتایانا میگوید: ارزش جدا از خشنودیای که ایجاد میکند وجود ندارد. دوایت پارکر هم در این باره معتقد است: ارزشها به طور کامل به دنیای درونی ذهن تعلق دارند. برآورد تمایلات یک ارزش واقعی است…
صادق خلخالی: این ها تعاریف دینی نیست. ما استنادمان باید به فقه باشد. مثلا وقتی من میگویم آزادی سینمایی تا آنجا برای من ارزش است که به دین اسلام ضربه نزند، این یک تعبیر درون دینی است. اگر قرار باشد هر کس در ذهن خود فکر کند که فلان چیز با ارزش و فلان چیز بیارزش است و کسی دیگر چیز دیگری فکر کند که یک بلبشوی بزرگ به راه میافتد. داوری اشخاص که نمیتواند چیزی را بیارزش یا با ارزش تلقی کند. ما در زمینه سینما معتقدیم که فیلمهای سکسی مغایر ارزشهای اسلامی هستند. زنا و لواط را نباید نشان داد. نباید آب و رنگ زنان در سینما به گونهای باشد که جوانان به راه استمناء کشیده شوند. اینها خیلی ملموس است، کسی نمیتواند در ذهنش خیال کند که فیلمی که زنا را نشان میدهد، ضد ارزش نیست. میتواند؟!

پیام فضلی نژاد : اگر فیلمی با نشان دادن زنا یا لواط آن را تقبیح کند ، آن هنگام حکم را چه می پندارید ؟
صادق خلخالی : من مثلا همچین چیزی که شما می گویید را واقعا ندیدم…

پیام فضلی نژاد : برای اینکه خودتان می گویید اصلا پایتان تا به حال به سالن سینما نرسیده است ، لاجرم تماشاگر حرفه ای نیز نبوده اید…
صادق خلخالی : خب این چه ربطی دارد؟ نمی شود که فیلم سکسی بسازند و آخرش مثلا بگویند به زن فیلم که خیلی خری و بعد بگویند این تقبیح کرد سکس را ، پس خوب است بگذاریم جوان و نوجوان و… ببینند. نمی شود…

پیام فضلی نژاد : در گستره هنر مطالبات مردم از نیمه دوم دهه هفتاد رنگ متفاوتی به خود میگیرد و بیپروا در سینما خواستار گشایش باغهایی از لذت بصری میشوند…
صادق خلخالی : حالا این باغ ها را کی دستور داده ببندند؟

پیام فضلی نژاد : کدام باغ ها را ؟
صادق خلخالی : همین هایی که می گویی مردم می خواهند باز شود ؟

پیام فضلی نژاد : نه ، باغ که نبوده است به این معنا ! توضیح خواهم داد . با طرح نظریه کثرت گرایی، فرهنگ و هنر فلسفه دیگری نزد مولدان و مخاطبان مییابد. بخشی از نگرشها حتی در حوزه روحانیت نسبت به اندیشهها وروشهای حوزه های فرهنگی نوسازی میگردد و سیاست ممنوعیت فرهنگی رنگ میبازد. در فضای نوینی که مطالبات نوینی آفریده ، پدیدههای مستحدثه فراوانی خودنمایی میکند که نیازمند گشایش های فقهی روحانیت مدرن ایران است…
صادق خلخالی: این حرفهایت را مقداری قبول دارم، اما هیچ کدام از مسئولین فرهنگی به ما مراجعه نکردهاند تا برایشان گشایش فقی کنیم. مسایل فرهنگی – هنری از ابعاد پیچیده و گستردهای برخوردار است و بهبود آن از عهده و توان کارشناسان کنونی ایران خارج میباشد. البته وزارت فرهنگ و هنر ایران را منطبق بر قرآن و سنتهای اسلامی کند، لیکن برخی با ایجاد شبهههای ارزشی آن را با بنبست روبرو میسازند…

پیام فضلی نژاد : کدام شبهههای ارزشی انسداد آفرین است…
صادق خلخالی: مثلا میگویند عطاالله مهاجرانی اسلام را نمیشناسد. ضد دین است. یکی از این دیوانه هایی که تو حوزه گاه پیدا می شوند گفته بود مهاجرانی در سیا ] سرویس اطلاعاتی آمریکا [ کار می کند. اصلا مگر شوخی است ، یارو نباید حداقل اگر این کار را می کنه دو سه بار در سال به ادارش بره ؟

پیام فضلی نژاد : یعنی بره داخل ساختمان سرویس اطلاعاتی اش ؟
صادق خلخالی : بله. این ها کار و زندگی دارند…

پیام فضلی نژاد : البته لازم نیست که مامور اطلاعاتی – امنیتی الزاما به ساختمان سازمان مطبوعش برود ، شما که با این ساختارها باید آشنا باشید. ولی قطعا ما ، چه با منش وزیر فرهنگ موافق باشیم و چه مخالف ، نمی توانیم اتهامات بی اساسی را که به قول شما برخی دیوانگانی که گاه داخل حوزه علمیه و جاهای دیگر پیدا می شوند را طرح کنیم…
صادق خلخالی : خلاصه این طور نیست که راجع به مهاجرانی می گویند. راه عطا الله مهاجرانی، این سید جلیل القدر، یکی از بهترین راههاست. او خودش اهل قلم است، درس مقدمات خوانده و اصلا یکی از طلبههاست. ولی متاسفانه اذیتش میکنند و این جناح ها میگویند ارشاد هم باید در دست ما بود باشد…

پیام فضلی نژاد : جناح چپ یا جناح راست؟
صادق خلخالی: فرقی نمیکند. به هر حال اگر ارشاد را به دست اینها بدهید، میبینید اوضاع مطابق سلیقه پیغمبر در نخواهد آمد…

پیام فضلی نژاد : مشخص نمیکنید که وزارت فرهنگ ارشاد اگر به دست چه کسانی داده شود. اوضاع مطابق سلیقه پیغمبر در نخواهد آمد؟
صادق خلخالی: مشخص است . جناحها. جناحها که درد دین ندارند. درد قدرت دارند. ارشاد را نباید به دست همین ها داد…

پیام فضلی نژاد : عطاالله مهاجرانی هم عضو شورای مرکزی حزب کارگران سازندگی است و در جناح بندی سیاسی کشور جای میگیرد…
صادق خلخالی: حالا این را من نمیدانم و به من هم مربوط نیست. ایشان دلش خواسته و به آن جا رفته است. من هم به مجمع روحانیون مبارز رفته ام . خب خلاصه هر کی یک جا باید برود دیگر….

پیام فضلی نژاد : البته لزومی ندارد هر کی یکجا برود !
صادق خلخالی : خب مثلا اگر بروند به مجمع روحانیون مبارز بهتر است و معلوم است در خط انقلابند و…

پیام فضلی نژاد : کارگزاران سازندگی و جبهه مشارکت ایران در خط انقلاب نیستند ؟
صادق خلخالی : من اینها را درست نمی شناسم ، حالا انقلاب هم که یک خط ندارد که بگوییم همه در آن باید باشند ، چند خط دارد که روحانیون مبارز هم که ما هستیم و مجاهدت کرده و می کنیم در آن خط هاست. چی می گفتم؟

پیام فضلی نژاد : گفت و گو پیرامون عملکرد آقای عطالله مهاجرانی بود و اینکه گفتید وزارت فرهنگ را نباید دست جناح های سیاسی کشور داد…
صادق خلخالی : خب مهم این است که هنر پس از حماسه دوم خرداد ۷۶ طریقه تعالی را طی کرده و اگر رویه کنونی را ادامه دهد به جاودانگی نائل خواهد شد. توسعه هنری ای که موازی با توسعه سیاسی و توسعه فرهنگی در پیش گرفته شده است از چهارچوبهای عقیدتی و اسلامی محکمی برخوردار است. از آن رو که اهل قلم، اهل هنر واهل دین در راس مسئولیتها قرار گرفتهاند اسباب خوشحالی برای فقها و ما مراجع عالیقدر فراهم شده است. اگر چنین نبود روزگاری میرسید که فضلا میگفتند: فاتحه اسلام را باید خواند. با این حال متاسفانه هنوز دار و دسته مهاجرانی را اذیت میکنند…

پیام فضلی نژاد : همان جناج چپ و راست اذیتشان میکنند؟!
صادق خلخالی: بله، آدمهایی هستند که مرتبا میگویند آن آروزی ما حاصل نشد، حال آنکه آرزوی اینها، آن هنگام حاصل میشود که فرهنگ به تمام معنا، فرهنگ نماز، روزه، جهاد انقلاب و فرهنگ خواستههای مردم مدنظر گرفته شود. وقتی چنین شد میبینیم باب آن خیلی وسیع است…

پیام فضلی نژاد : فرهنگ و مفهوم آن و نسبت ذات بشر با آن از دیرباز یکی از دغدغهآفرینترین گسترهها برای ذهن انسان بوده است. بنیاد یکی از پرسمان های اصلی جامعه ایران در دوران کنونی به پرسش از فرهنگ و ماهیت آن باز میگردد. فرهنگ از آن جا که بر پایه زندگی رشد میکند و از درون زندگانی جمعی موجودی به نام انسان سربر میآورد،خود موجودی است که زندهوار، زایش و زندگی و مرگ دارد. نکته مهمی که فرهنگ شناسی به آن رسیده ،این است که هر فرهنگ ازآن جا که یک ساختار زنده است، تناسب ترکیب سازه ها برای ماندگاری و کارکرد درست آن ضرورت نام دارد. بدین معنا که میان ارزش و اخلاق و جهان بینی و شویههای زندگی و ابزار و وسایل در هر جامعه تناسبی هست و هنگامی که بر اثر ورود سازههای تازه ذهنی یا مادی تناسبها درهم ریزد، زندگی در فضای فرهنگ، آشفته و پریشان میشود. ورود یکباره سازههای نوین ذهنی و مادی به فضای عموی ایران، فرهنگ سنتی ما را با چنان بحرانی روبرو کرده که برای سازگار کردنشان میباید بافتهای ارزشی و ساختهای اجتماعی علمیه دگرگون شود. فقها و فضلای حوزههای علمیه تا چه میزان دگرگونی بافتها و ساختها را بر میتابند و آیا تاب نظاره بر چیدن شدن نهادهای سنتی را دارند؟
صادق خلخالی: یک وقت فرهنگ امیرالمومنین دربرابر فرهنگ معاویه قرار است سنتهای گذشته را ویران کند و یک وقت فرهنگ معاویه در مقابل فرهنگ ابوبکر یا عمر وعثمان است. فرهنگ علی (ع) اسلام حقیقی بود و غیر از اسلام حقیقی چیزی مد نظر نداشت، لذا در نهجالبلاغه چندین بار توصیه میکند که بیایید و بنشینیم تا مشکلات جهان اسلام را حل کنیم. برخی میخواهند بگویند امیرالمومنین (ع) یک دقیقه حاضر نشد با معاویه بنشیند، حال آنکه معاویه در مملکت قدرتمند شده بود و میخواست خواستهایش را پیاده کند. علی (ع) میخواست جلوی هرج و مرج را بگیرد، و گرنه جلوی فرهنگی را گرفتن که کاری ندارد. اگر به فرهنگ ازدواج علی (ع) و فاطمه (س) نگاه کنید، میبینید که این فرهنگ، فرهنگ ثروت نبود، فرهنگ شوکت نبود، فرهنگ حقیقی اسلام بود. این یک الگوی پیادهشدنی برای امروز ماست. فرهنگ در جامعه ما بر خلاف رویه پیغمبر است…

پیام فضلی نژاد : اما چند دقیقه قبل شما گفتید که به سبب آنکه ارزشهای انقلابی ما وامدار فرهنگ اسلامی است،جاودانه میمانند. این با گفتار کنونیتان تناقض فاحشی دارد…
صادق خلخالی: بخشی از فرهنگ ما بر خلاف رویه پیغمبر است…

پیام فضلی نژاد : کدام بخشهای فرهنگی با رویه قدسی تناقض دارند؟
صادق خلخالی: نکشیدم…

پیام فضلی نژاد : نکشیدید؟!
صادق خلخالی: وظیفه من نبوده است که بروم اندازه بگیریم و ببینم کدام بخشهای فرهنگی منطبق با رویه پیغمبر بوده وکدام بخش ها منطبق نبوده است. یک نمونهاش همین صدا وسیماست. شخص آقای علی لاریجانی مشکلات فراوانی دارد که در دادگاه باید به آن رسیدگی شود…

پیام فضلی نژاد: چون اسم علی لاریجانی را آوردید و اتهامی را متوجه او کردید ، باید استدلالات خود را هم ارائه کنید و مصادیق اتهامی وی را نیز بگویید…
صادق خلخالی : من اسناد از این موجود زیاد دارم. او بلایی سر حاج شیخ صادق تسوجی آورد که در شان یک انسان مسلمان که نه ، اصلا در شان آدم نبود. می خواستند این بنده خدا را آلت دست قرار دهند و بنشینند و کنارش سینه بزنند ، بعد ظاهرا بعدش دیدند این ناجوری دارد و شاید گند کارشون در بیاید و دست از حرکاتشان برداشتند . نه آقای علی لاریجانی ، بلکه برادرش محمد جواد نیز صلاحیت ریاست صدا و سیما را ندارند . آن بدبخت که خودش را نابغه کل می داند. چه آبروریزی ای کرد رفت با سفیر انگلیس نشست به فالوده خوردن…

پیام فضلی نژاد : پرسش اصلی من البته پیرامون ورود سازههای نوین ذهنی یا مادی یا فرهنگی بود. دستاوردهای جدید تمدن تکنولوژیک بسیاری از بافتها ساختهای سنتی را دگرگون میکند و اساسا روحانیت تا چه میزان تاب نظاره بر چیده شدن نهادهای سنتی را دارد؟
صادق خلخالی: من تمدن تکنولوژیک را نمیشناسم. تمدن اسلامی پایه و مبنای زندگی ما ایرانیان بوده و هست. سازههای نو فرهنگی هم تا زمانی که مخالف تمدن اسلامی نباشد، بلااشکال هستند. منتها منظور شما از سازههای نوین ذهنی یا مادی را درست نمیفهم…

پیام فضلی نژاد : در گسترده فقه اسلامی سازههای نوین ذهنی یا مادی را میتوان برابر مسایل مستحدثه دانست. مثلاً در حوزه سینما نمیتوان هم چنان با استناد به قالبهای سنتی فعالیت کرد و در زمنیه کیفیت نمایش زن مسلمان و … باید به یک نوفهمی همت گمارد. به دیگر سخن برای امروزین کردن و پرداخت واقعگرایانه مناسبات در سینمای ایران، نوسازی ای مذهبی ضرورت دارد. فقه مدرن میتواند هم سنگ سازههای نوین ذهنی، احکام نوین نیز بیافریند…
صادق خلخالی: مثلا چه سازههای ذهنیای وارد سینما شده که باید احکام نوینی صادر کرد؟

پیام فضلی نژاد مطلب پرداخت واقعگرایانه مناسبات میان زن و مرد در سینما، نمایش بی حجاب زن مسلمان ایرانی که البته به شرط وشروطی آقایان یوسف صانعی و محمد عبایی خراسانی، سید حسین موسوی تبریزی و… مجوزشان را از حیث فقهی دادهاند، در زمره این سازههای نوین تلقی میگردند…
صادق خلخالی: بله. اگر این آقایان گفتهاند که درست است و میشود…

پیام فضلی نژاد : یعنی فیلم ساز در اثر هنریاش میتواند زن مسلمان بی حجاب ایرانی رانمایش دهد؟
صادق خلخالی: زن مسلمان بیحجاب ایرانی را که برای عموم شناخته نشده است، از طریق سینما و تلویزیون میتوان نمایش داد…
صادق خلخالی: شناختهشده بودن زن مشکل ایجاد نمیکند. در حقیقت مشکل به محیط باز میگردد و تجویز این عمل منوط به فریبنده نبودن زن در تصویر است واینکه آن فیلم اشاعه فحشا نکند. در این صورت مشکلی ندارد. من خیلی باز فکر میکنم و معتقدم حتی در فیلمهای پیش از انقلاب اسلامی که زنی به زمین میخورد و مردی دست آن را گرفت و بلند میکرد، در صورتی که شخصی در آن محیط حضور نداشت، عمل خلاف شرعی رخ نمیداد. حتی دست دادن زن و مرد در فیلم اگر مبتنی بر مناسبات مفسدهانگیز و هوس بازانه نباشد، بلامانع است. ولی اگر در فیلمی دختری با زینت و آرایش غلیظ نمایش داده شد، منجر به اشاعه فحشا میشود و آقایان هر چقدر هم بگویند دخترک مروج فساد نیست، سخنانشان بالاثر است. مثلا این چهارهزار دختری را که این هاشمی رفسنجانی برداشته از ترکمسنان آورده و اینها را در فیلمها نشان میدهند که دارند ورزش میکنند،در صورتی درست است که کمک به رواج مفسده نکند. افعال باید با خلوص نیت همراه باشد و با کمک همان تمدنی که گفتید خیلی از مسایل هنری را میتوان حل کرد…

پیام فضلی نژاد : کدام تمدن؟! تمدن تکونولوژیک؟!
صادق خلخالی: بله. با همین تمدن در غرب خیلی کارها کردهاند…

پیام فضلی نژاد : پیش از این گفتید که تمدن تکنولوژیک را نمیشناسید.
صادق خلخالی: خب شما گفتید چی هست ، من هم فهمیدم. بعد هم لازم نیست ما روحانیون همه چیز را که بشناسیم، وگرنه نمی گفتند آخوند ، می گفتند فیلسوف. قسمت های خوب این تمدن را باید استفاده کرد. منظورم بخش فنی آن است. آب و رنگ فیلمهای خارجی به سبب همان بخشهاست . این فیلمها اگر سازنده باشد و برخوردار از اغواگری نباشد میتواند مورد استفاده مسلمانان قرار گیرد. ما نمیتوانیم با دست خود اسلام را از بین ببریم که میخواهیم فرهنگی را از خارج به این جا بیاوریم. خیلی از این فیلمها سکسی است و باید مواظب بود. سکس فرهنگ ما نیست و فقهی که این مسایل را مجاز میداند، فقه ما نیست. یک عده دنبال منافع خودشان هستند و می خواهند فقه را متناسب با منافع خودشان تغییر دهند. من اینگونه نیستم. من میگویم فرهنگ پیاده شود و افرادی هم بیایند از این فرهنگ استفاده کنند…

پیام فضلی نژاد : کدام فرهنگ پیاده شود؟!
صادق خلخالی: فرهنگ فریبنده نباشد. فرهنگ آموزنده باشد…

پیام فضلی نژاد : تعاریف شما کلی است که ذهن تحلیل گر و دغدغه گرا را با ابهام و انسداد مواجه میسازد. در گروه تعاریف تکوینی فرهنگ، گسترهای را با نام تاکید بر ایدهها داریم. در هیمن گستره وارد (Ward) در یک قرن پیش گفته است: فرهنگ یک ساخت اجتماعی، یک ارگانیسم اجتماعی است که ایدهها نطفه آن هستند. در ایضاح نطفه فرهنگ مطلوب و مقبولتان میتوانید مثالی ملموس و ایده وار بیاورید؟

صادق خلخالی: در چه زمینه مثال بیاورم؟
پیام فضلی نژاد : در زمینه سینما یک مثال بیاورید. مثلا چه فیلمی منطبق بر ایدههای فرهنگی شماست…

صادق خلخالی: به عنوان مثال شهید مرتضی مطهری نقدی را بر فیلم محلل (نصرت کریمی) نوشتند. آیت الله مطهری برایم تعریف میکرد که : رفتیم مچ کارگردان این فیلم را گرفتیم و گفتیم موضوع محلل که به شما مربوط نیست. شما با این فرهنگی را میخواهی پیاده کنی؟! کارگردان فیلم هم جوابی نداشت…

پیام فضلی نژاد : فیلم محلل را دیدهاید؟!
خلخالی : بله…

پیام فضلی نژاد : شخصاً چه تحلیلی پیرامون این اثر دارید؟
صادق خلخالی: کلا از حیثی موافق سینما هستم و از حیثی مخالف. اگر اشاعه فحشا شود ما مخالفیم. محلل قصد اشاعه فحشا و توهین به دین اسلام را داشت…

پیام فضلی نژاد : پروندهای برای فیلم نامه نویس و کارگردان فیلم محلل بدان جهت که آن را اشاعه میدانستید، در دادگاه انقلاب گشوده نشد؟
صادق خلخالی: به هر حال قصدمان بود که با این جماعت چنان برخورد شود که دیگر کسی فکر اهانت به مقدسات به ذهنش خطور نکند. سازنده محلل را من بودم اعدام می کردم. به مطهری هم گفتم با چند تا اعدام این ها ادب می شوند و چند سال بیمه ایم. یعنی جامعه بیمه است. اما ایشان زیاد موافق نبود و امام هم از طریق آقای مطهری متوجه شدند موضوع برخورد ها را که بنا داشتیم بکنیم و منع کردند…

پیام فضلی نژاد : سوال پیشینه من البته هم چنان پابرجاست. آوردن مصداقی ملموس در ایضاح فرهنگ مطلوب و مقبولتان بود…
صادق خلخالی : جوابتان را دادم…

پیام فضلی نژاد : پاسخ شما باید ایجابی باشد، نه سلبی…
صادق خلخالی: مشخص است. فرهنگ مطلوب این نیست که از یک جا درست کنیم و از یک جا باز کنیم. نباید کلاه شرعی بگذاریم و حقه بازی کنیم. هدف نباید این باشد. یک دختر چهارده ساله را زینت و زیور کنید و لب و صورتش را زنگ و روغن بمالید و سپس وارد صحنه کنید، اگر هم بگویید اشاعه فحشا نیست، خود به خود اشاعه میشود. آقای وزیر ارشاد چه بخواهد و چه نخواهد این گونه فتنه انگیزی میشود. من عقیدهام این است که هیاتی از فقها و دانشگاهیان جمع شوند و موارد مفسده انگیز را مشخص کنند…

پیام فضلی نژاد : درشاکله فرهنگیای که مطلوب و مقبول میشمارید، انتقاد به حکومت چه جایگاهی دارد؟
صادق خلخالی: تا جایی که مفسده انگیز نباشد…

پیام فضلی نژاد : میشود شفاتتر اشکارتر این مرزها را بیان کنید؟ همش می گویید مفسده انگیز نباشد…
صادق خلخالی: مثلا نباید ارکان اسلام و حکومت را مورد تعرض قرار دهند. باید این آدمهایی را که میگویند باید حد را از بین برد و قصاص را ساقط کرد، سانسور کند…

پیام فضلی نژاد : زندان کند یا سانسور کند؟!
صادق خلخالی: سانسور کند . زندان راه حل خوبی نیست. در آزادی های نسبی نباید موازین شرعی را زیر سوال برد. آنهایی که این موازین شرعی را زیر سوال میبرند چه قصد و غرضی دارند؟ میخواهند بگویند دین با ذائقه شان جور در نمیآید؟ ذائقه آنها غیر ذائقه اسلام است. اسلام میگوید این کتاب، این فرهنگ، این حکومت جور دیگری باشد. در خارج از ایران هم کشورها از فرهنگ خودشان کوتاه نمیآیند. در سوئیس من رفته بودم و سانسور دولتی خیلی بیشتر از کشورهایی بود که اتفاقا ادعای آزادی هم نداشتند. مثلا آن جا موسیقی را سانسور میکردند،حال آنکه ما خیلی از موسیقیها را جایز میدانیم…

پیام فضلی نژاد : به عنوان مثال در سویس چه موسیقیهایی را سانسور میکردند؟
صادق خلخالی: درست به خاطر ندارم، اما سانسور بود. در حالی که ما سانسور درچنین زمینههایی نداریم….

پیام فضلی نژاد : اما در حوزه موسیقی، تک خوانی زن برای مسلمانان دارای حرمت شرعی است…
صادق خلخالی: اگر مفسده انگیز باشد، خیلی چیزها دارای حرمت شرعی است. اکثر موسیقیها در دین اسلام جایز است. مرحوم فیض کاشانی، شیخ انصاری و … آراء سازندهای درباره موسیقی دارند…

پیام فضلی نژاد :درباره موسیقی پاپ چگونه میاندیشید؟
صادق خلخالی: این موسیقی پاپ اگر منطبق با موازین اسلامی شود، اشکالی ندارد جایز است….

پیام فضلی نژاد : در حقیقت شما با رای فقهایی که برای موسیقی حرمت قایل هستند مثل مرحوم شاه آبادی و … مخالف هستید؟
صادق خلخالی:من مقصود آن را نمیفهمم…

پیام فضلی نژاد : مقصود آراء آن فقها را نمیفهمید؟!
صادق خلخالی: بله: مقصودشان را نمیفهمم. بهتر از این نمیتوانم بگویم. موسیقی پاپ و امثال آن هم تا آنجا خوب است که به فرهنگ ما تعرض نکنند. ما فرهنگمان را به هر قیمتی که شده است، نگه میداریم. آن موقع که هویدا لخت میخوابید به او میگفتم که معلوم است شما اصلاً فرهنگ ایرانی و اسلامی را نمیشناسی که چنین میکنی…

پیام فضلی نژاد : بر لخت خوابیدن هویدا در سلول، علیرغم ابهامها و تردیدهای جدی ای که پیرامون آن وجود دارد، تاکید فراوان کرده اید…
صادق خلخالی: چون کار مخالف شرع و مخالف فرهنگ ما میکرد. پاسداران از دیدن او در آن حالات خجالت میکشیدند…

پیام فضلی نژاد : اگر این ادعا صادق باشد، چه پیشبردی در صدور حکم اعدام او داشته است؟
خلخالی: به هر حال ما میدانستیم هویدا آدم مفسدی است و چنین حقایق بر ما آشکارتر میشد… پیام فضلی نژاد : شما با چشمان خود،هویدا را به صورت لخت دیده بودید که در سلول خوابیده بود؟
خلخالی: احتمالاً دیده بودم . خیلی از حقایق را نمیشود گفت. باید فکری به حال نان کرد…

پیام فضلی نژاد : نان چی را ؟!
صادق خلخالی: نان را دیگر…

پیام فضلی نژاد : رزق و روزی را میگویید؟!
صادق خلخالی: بله. گاه کار به جایی میرسد که برخی میخواهند ریشه آدم را بزنند، و لو به هر قیمتی که شده است ما هم مجبور میشویم چون پول به ما نمیدهند کوتاه بیاییم و برخی چیزها را نگوییم یا بگوییم…

پیام فضلی نژاد : شما که مجاهد هستید و خودتان نیز لقب فقیه مجاهد را روی رسالهتان آوردهاید…
صادق خلخالی: مجاهد هم بالاخره نان می خواهد. منتها چهار تا نمیخواهد، ولی سه تا را که میخواهد…

پیام فضلی نژاد : گفتید ” برخی میخواهند ریشه آدم را بزنند.” منظور شما چه کسانی هستند؟
صادق خلخالی: گروههای فشار! مثلا تا ما حرفی می زنیم، تهدید میکنند. هتک حرمت میکنند و حیثیت ما را زیر سوال میبرند. بغد مصاحبه ام با بی بی سی و… آمدند جلوی خانه فحش و فضاحت کشیدند من را. این مجله صبح را خوانده بودند که بد و بیراه گفته بود که چرا می گذارند مسوولان من مصاحبه کنم. آن مطلب را کردند پیراهن عثمان و گفتند دفعه دیگر مصاحبه کنی می کشیمت. معنوی که خیلی وقت است مرا کشته اند، چی مانده دیگر از من غیر از گوشت و پوست؟ همه آرزو هایم را به گور خواهم برد وقتی می بینم چهارتا جوجه جوون جرات می کنند هر چه از دهانشان در می آید به من بگویند یا مردم مسخره کنند و بگویند فلانی آدم کش بود و پشت فرمان نشسته بود و حکم اعدام سی تا سی تا صادر می کرد….

پیام فضلی نژاد: به خاطر دارم که شما همواره در برابر پارهای از اتهامات قرار داشتید که در صورت عدم ثبوت هتک حرمت محسوب میگشت.در ابتدای انقلاب ۵۷ شما را از بیماران روانی بیمارستان چهرازی برشمردند.یکی از رسانه های خارجی نیز گفته بود که شما علاقه به کشتن و خفه کردن گربهها دارید …
صادق خلخالی: درست است. دشمنان انقلاب این اراجیف را برای صدمه زدن به ما به کار میبرند. آنها وقتی تاب مقاوت در برابر قاطعیت من نیاورند، شروع به ترور شخصیتی کردند. این ترور شخصیتی را همان ابتدای اعدامها آغاز شد. هر چه روند این ترور گسترش مییافت میفهمیدم که باید بر اعدام ها محکمتر بایستم. جوانی در سنندج به من گفت شما عقده اعدام کردن دارید ، گفتم اگر این کارهایم عقده است ، آره ، من عقده ای ام . ما هم در فکر آبروی خودمان بودیم و به آنها جواب میدادیم. مداوم که نمیشد بیآبرویی باشد و آمریکاییها، ابراهیم یزدی و مهندس بازرگان به مرامشان واصل شوند…

پیام فضلی نژاد : مخالفتهای اعضاء دولت موقت جمهوری اسلامی ایران و سران نهضت آزادی و جبهه ملی، هم چون دکتر یدالله سحابی با شما پیرامون اعدامهای سران رژیم گذشته بود. یدالله سحابی میگفت: اگر آقای خلخالی نخست وزیر را بکشد، نخستوزیر کشی باب میشود…
صادق خلخالی: سحابی و بازرگان این شعارها را میدادند تا دوستان خود را از زندانهای انقلاب نجات دهند. هر روز مهندس بازرگان با دارو دستهاش به زندانها میرفت عدهای را فراری میداد. علیرغم همه مواظبتهای ما آنها شاپور بختیار را فراری دادند و باعث گریختن خیلی از ساواکیها شدند. یکبار که بازرگان میخواست هویدا را به بهانهای از زندان به نخست وزیری ببرد تا احتمالاً بعدا بگویند در میان راه فرار کرد، با او شدیداً برخورد کردم. این آقا باید در دادگاه برای کارهایی که کرده جواب پس بدهد و بگوید که بختیار را چگونه فراری داده است…

آقای مهندس مهدی بازرگان که مرحوم شدهاند…
صادق خلخالی: ایشان البته آدم نمازخوانی هم هست ، ولی به هر حال اسناد روزی آشکار میشود و خیانتها امثال سحابی و بازرگان را میفهمید…

پیام فضلی نژاد : اما شما در گفت و گویی با رادیو اروپای آزاد در مدح آقای سحابی سخن گفتید…
صادق خلخالی: عزت جوان خوبی است. قابل اطمینان تر از او وجود ندارد. الان هم میگویم. شاید بهتر از خاتمی هم بدرد مملکت بخورد. اما به پدر او نباید اطمینان کرد. او با بازرگان و ابراهیم یزدی به انقلاب اسلامی خیانت کردهاند و باید محاکمه شوند. این ها میخواستند شهردار تهران را از زندان قصر فراری دهند. به او گفته بودند اگه نشد، جلوی خلخالی اگر جانماز آب بکشی شاید تو را آزاد کند. ایشان در بند یک زندان قصر دنبال من میدوید و میگفت: آقای خلخالی ! مهرنداری من نماز بخوانم!. او فاقد همه صلاحیتها بود. ولی فکر میکرد زنده میماند، و حال اینکه تا دیدم مرتبا جلوی من جانماز آب میکشد، سریع دستور اعدامش را صادر کردم. حرکت انقلابی این نبود که بخواهیم بشماریم چند تا قدم برداشتهایم. باید میدویدیم. همین دویدن ها بود که ابدیت این انقلاب را تضمین کرد.خون هایی که دادیم و خون هایی که ریختیم همه برای حقیقت انقلابی بود که امام برپا کرد…

پیام فضلی نژاد : اما شما در پاره ای از گفت و گو های خصوصی تان با من و دیگران گاه اشاره کرده اید به افراط هایی که در زمان حاکمیت شرع شما صورت گرفته ، چه از جانب خود شما و چه از جانب منصوبانتان…
صادق خلخالی : یکبار گفتم که حالا نبش قبر نکن ، اتفاقاتی افتاد . نمی گویم که هیچ خطایی نبود که ، ولی وارد ماهوی آنها نمی شوم. بماند بین من و خدای من…

پیام فضلی نژاد : برای تاریخ هم نمی خواهید خطایی از آن خطاها را بازگویید ؟
صادق خلخالی : تاریخ باید نماد دلاوری های انقلابیون باشد ، حالا خطاهایشان را که نباید بزرگ کرد. مثلا اینکه پاسداران یک برادر دوقلو را به جای دیگری آورده اند و من اعدامش کرده ام ، اینکه نکته مهمی نیست یا مثلا یک گروه بودند که آخر سال ۵۹ فکر می کنم دستگیر کردند که اساسا اسلامی بودند ، اما خب به ما گفتند که اینها مارکسیست هستند و من بدون فوت وقت از دم تیغ گذراندمشان. بعد هم اعلام کرلدیم اینان در صف شهدای انقلاب هستند و حقیقتا هم دروغ نگفتیم…

پیام فضلی نژاد : اگر فکر می کنید که با یک عذر خواهی و اعتراف مبهم به برخی اشتباهات ملت خطاها را از یاد می برند ، اشتباه کرده اید. بگذارید رک بگویم . حداقل یکبار هم که شده خیلی رک . خلخالی معرف قاضی ای انقلابی نزد مردم نیست. شاید در تب و تاب انقلاب خیلی از اصلاح طلبان امروز نیز از شما خمایت می کردند و حتی اگر برخی را اعدام نمی کردید ، شما را متهم به مسامحه می نمودند ؛ اما زمانه ، زمانه دیگری است. خلخالی نه تنها قاضی ای انقلابی نزد مردم نیست ، که جلادی بی رحم است. ببخشید این گونه سخن می گویم. شاید تاب شنیدن آن را نداشته باشد ، ولی مردم کوچه و بازار قم حتی می گویند دست خلخالی به خون بسیاری از نوجوانان و جوانان بیگناه آلوده است. یکی از آنها برایم تعریف می کرد که شما روزی بنا داشتید بیست نفر را با هم محاکمه کنید. جلوی صف آنها رفتید و گفتید یکی درمیان از سمت راست ، اولی اعدام شود و دومی حبس ابد برود. نفر آخر که حبس ابد گرفته بود ، به امید اینکه شاید روزی آزاد شود ، گویا خنده ای بر لبانش نقش بست و شما تا خنده او را دیدید گفتید حال که اینطور شد از آخز صف ، یکی در میان ، اولی اعدام شود و بعدی به حبس ابد رود…
صادق خلخالی : آن خنده شیطانی بود. دقیقا آن صحنه را به یاد دارم….

پیام فضلی نژاد : خنده آن فرد شیطانی بود ، مثلا . گناه بقیه متهمان چه بود ؟! و اصلا مگر خنده دلیل اثبات اتهامی است؟!
صادق خلخالی : الان شما می آئید از دلیل و اثبات دلیل حرف می زنید . آن موقع این چیزها نبود اصلا. می گفتند فلانی زد انقلاب است ما هم اعدامش می کردیم. آن دسته هم که گفتی همه شان محارب بودند. حبس ابد هم با اعدام که زیاد فرقی نمی کرد…

پیام فضلی نژاد : واپسین بخش این گفت و گو را به نقد و بررسی کتاب خاطرات شما به مثابه یکی از سندهای تاریخ قضایی انقلاب ۵۷ اختصاص دهیم. نثر و شیوه روایت کتاب به ظاهر دارای اشکالات زیادی است. فعلها و پارهای از کلمات از همنشینی مناسب در قالب کتاب برخوردار نیستند. گویا پس از آنکه خاطرات خود را استخراج و نگارش کردهاید، ویراستاری نشدهاند؟
صادق خلخالی: به هر حال این کتاب هر ایرادی که دارد اصول دین من است. در این سن و سال چنین وضعیت جسمیای که حوصله و توان کار و مسئولیتی را برایم باقی نگذاشته، واجب دانستم خاطراتم را منتشر کنم…

پیام فضلی نژاد : نحوه نوشتن خاطرات چگونه بود؟ آنها را از روی دفترچه یادداشت روزانهتان استخراج میکردید، یا با اتکاء به ترتیب تاریخی شروع به نگارش کردید؟
صادق خلخالی: از دفترچه خاطرات روزانهام که قدمتی فراوان دارد، بهره بردهام. به سبب بیماری، حافظهام ضعیف شده است و خیلی مسایل را از یاد بردهام. نشانههایی را که در تقویمهای قدیمی ام و دفترچههای یادداشتم مییابم، وقایع را برایم تجدید میکنند. مثلا یادم رفته بود که عبدالعلی بازرگان، پسر مهندس بازرگان هم با ایشان به زندان ها میرفت و در فراری دادن آدمهای پدرش کمک میکرد…

پیام فضلی نژاد : گویا در فرایند تجدید خاطرات به تحلیلهای نوینی نیز رسیدهاید. تحلیلهایی که سالها قبل نمیتوانستید ارائه کنید، اما امروز در قامتی نوین طرح میکنید…
خلخالی: نه . هیچ تحلیل نوینی ندارم. عقاید من همان است که بود. آدمها و عقاید را هم چنان از همان زاویه دید میبینم. مثلا درباره کوروش، پادشاه ایرانی، با اینکه خیلیها مثل سعیدی سیرجانی و باستانی پاریزی و … با رساله تحقیقی من مخالفت کردهاند و ایرادهای بیمنطق گرفتهاند، هم چنان معتقدم که او لواط میداد و جنایتکار بود. شما شاید از حرفهای من برداشتهای جدید کرده باشی . همه عوض شدهاند، ولی من همانم که هستم. اتفاقاً بر خلاف نظر شما، تحلیلهای لابهلای خاطراتم این نکته را ثابت میکند…

پیام فضلی نژاد : رساله تحقیقی شما با عنوان کورش دروغین و جنایتکار از سوی مورخین واساتید تاریخ فراوان نقد و رد شده است. اساسا عبارتی را که شما از تاریخ ایران باستان اثر دکتر پیرنیا و نقل قول ایشان از کتزیاس در رسالهتان آوردهاید، تحریف شده است…
صادق خلخالی: ما کدام عبارت را تحریف کردهایم؟

پیام فضلی نژاد: در تاریخ ایران باستان، در کلمات کتزیاس میآید: ” کوروش پسر چوپانی بود،از ایل مردها، که از شدت احتیاج مجبور شد راهزنی پیش گیرد.” سه تحریف در نقل قول شما معنای مورد نظر مورخ را کاملا قلب کرده است. اول ایل مردها به اهر مر بدل شده است. دوم، پسر چوپان را شما پسر جوان نوشتهاید و سوم، راهزنی که هجوم بر کاروانها و هم در رای استاد پاریزی باستانی راهداری تقلی میگردد را با تغییر املاء کلمه به راهزنی به معنای لواط دادن آوردهاید. مورخان پیرامون تحریف در رساله شما درباره کوروش اجماع نظر دارند…
صادق خلخالی: از کلمات تاریخی برداشتها متفاوت است. حالا چون بنده آخوند هستم و به راحتی میتوانند ادعا کنند که سر از این مسایل در نمیآورم، قول آنها در نظر بسیاری معتبر است. اما مثلا باستانی پاریزی چون تیپ روشنفکر جماعت را به خود میگیرد، اجماع درباره صحیح بودن ادعایش سریع حادث میشود. تحقیقی را که من پیرامون زندگی کوروش کردهام هیچ کدام از این به اصطلاح مورخینی که نام بردید، نکردهاند. این شبه روشنفکران نمیتوانند ببینند که آخوندها هم درباره تاریخ ایران باستان تحقیق میکنند و افرادی مثل من در برابر خیانتهای تاریخیشان میایستند. اینها فئودال مسلکها و لائیکهایی هستند که میخواهند تاریخ مدح شاهان و طاغوتیان باشد. من در برابر مداحان دهخدا هم ایستادهام و برای نخستین با چهرهخائنانه دهخدا را در مجله کیهان اندیشه تصویر کردم. با جرائت تمام اعلام کردم که لغت نامه دهخدا هم چون تاریخ تمدن ویل دورانت برای اسلام و مسلمین خطرناک و خطرآفرین است. تمام نوشتههای دهخدا توهین به مذاهب است و هیچ کس هم توان مقابله با آنها را نداشته است.این جا هم تنها من بودم که مجاهدت به خرج دادم…

پیام فضلی نژاد : البته مقاله نخستین شما پیرامون علی اکبر دهخدا در کیهان اندیشه مجمل بود و آن نیز اعتراضات فراوانی را از سوی محققان برانگیخت…
صادق خلخالی: یک عده هستند که همیشه مدافع طاغوت هستند و طرفدار فرهنگ مبتذل غربی. دهخدا هم از این مرام و مسلک حمایت میکرد و یک فراماسون بود. روحانیت شجاع ایران او را تکفیر کرده بودند ، اما عدهای میخواهند این واقعیات تاریخی را پنهان کنند…

پیام فضلی نژاد : بازگردیم به کتاب خاطرات.گفتهاید این مجله متن کامل خاطراتتان است. به نظر نمیآید چنین باشد، گویا هم چنان نا گفتههای فراوانی باقی است ؟
صادق خلخالی: من نگفتهام این مجلد متن کامل خاطرات است. ناشر به غلط و اشتباه روی جلد کتاب عنوان متن کامل را چاپ کرده است. بیچاره فکر میکند کتاب این گونه پرفروش شود. ناگفتهها هنوز فراوان است…

پیام فضلی نژاد : چه میباشد آن نکات ناگفته؟
خلخالی: تفضیل آن نکات در صورت شرح جریانات آن روزگار است . اکنون نمیخواهم و صلاح نیست که برخی ناگفتهها را باز گویم. قبلا هم که آمدی منزل به تو گفته بودم. زود یادت می رود…

پیام فضلی نژاد : یادم نرفته ، اما یکی از خاطرات ناگفته را میتوانید نقل کنید که گفتنش برخلاف مصلحت ملک و ملت نیست…
صادق خلخالی: چهار دکتر را از اصفهان نزد من به قم آوردند. میخواستند این چهار دکتر محکوم به اعدام را عفو کنم. واسطه عفو اینها آقایی در اصفهان به نام آقای صلواتی بود. اکنون نیز هست. مثل شما روزنامه نگاری می کرد. وقتی پرونده متهمان را مطالعه کردم، دیدم هر چهار نفر محکوم به اعدام هستند. نمیتوانستم عفوشان کنم. تاخیر جایز نبود و برای همین همان لحظه که حکم را استنباط کردم هر چهار دکتر را از دم تیغ گذراندم و اعدام کردم. شب آن واسطه عفو از اصفهان به من زنگ زد و گفت: آقای خلخالی! آن چهار نفری را که پیش شما هستند عفو کردید؟! چه میخواهید بکنید؟! گفتم: کدام چهار نفر؟! گفت: همان چهار دکتر که از اصفهان آمدهاند. گفتم: کارشان تمام شد. خیال شما راحت باشد. دیگر چهارنفری وجود ندارد…

پیام فضلی نژاد : هم چون نقل اعدام امیر عباس هویدا در کتاب شماست. آن لحظه هم گویا بنا بر عادت به زندانبان گفته بودید که دیگر هویدایی وجود ندارد…
صادق خلخالی: بله…

پیام فضلی نژاد : هویدا را شخصا کشتید؟
صادق خلخالی: خیر. دستورش را دادم. کوه را هم جلوی من بگذارند، نمیتوانم تیراندازی کنم…

پیام فضلی نژاد : پس چرا در کتاب خاطرات شما، عکستان هنگام تیراندازی چاپ شده است؟ پس چرا گفتید پسری را نزدیک منزل خودتان کشتید ؟
صادق خلخالی: آن عکس ، عکس است. من خودم کسی را نکشته ام…

پیام فضلی نژاد : یعنی چه؟ یعنی چون عکس است واقعیت ندارد؟!
خلخالی: نمیدانم کی و کجا آن عکس گرفته شده است. شاید داشتم تمرین میکردم…

پیام فضلی نژاد : تمرین؟! برای چه زمانی؟!
صادق خلخالی: واجب است که مسلمان دفاع کردن از خود را بیاموزید…

پیام فضلی نژاد : نمیدانم آیا وقت آن رسیده است که به تحلیل پارها ی از مسایل بطن انقلاب ۵۷ نشست یا نه. گویا در این روزها تحقیق و تالیف و تدریس اصلیترین فعالیت شماست. کتابی سه جلدی پیرامون سیر عرفان هنر در اسلام نوشته بودید که نشان از علائق هنری شما در لابهلای دغدغههای تحقیقی معرفتی تان داشت، اما فرای همه فعالیتهای تحقیقی و تالیفیتان پرسشی برای من مطرح است. شاید بیشتر از برخی تحلیلهای نهان و آشکارتان را پیرامون تاریخ ایران امروز از حیث سیاسی، فرهنگی و اجتماعی بدانم. این اگر امتیاز باشد اقتضای بحث و گفت و گو است. برای همین همواره این پرسش برایم مطراح است که آیا از صحنه سیاست کنار گذاشته شدید یا خود طریق انزوا را برگزیدید؟
صادق خلخالی : هنگامی که حاکم شرع دادگاههای انقلاب بودم مخالفتهای زیادی در داخل و خارج از کشور علیه من ابزار میشد. البته همواره حضرت امام خمینی (ره) من را تشویق به فعالیتهای انقلابی میکردند. ناگهان احساس کردم که به جایی رسیده است که عدهای برای اینکه من از کار برکنار شوم به ناحق نهادهای دیگر انقلاب و کشور را مورد حمله قرار دادهاند. مصمم شدم که از ریاست دادگاههای انقلاب اسلامی استعفا دهم. سه دوره نماینده مردم در مجلس شورای اسلامی و یک دوره نماینده مجلس خبرگان رهبری بودم. خودم هم توان کار سیاسی گسترده نداشتم، اما آقایان هم منتظر بودند تا به بهانهای مرا خانه نشین کنند. تا اینکه صلاحتی من را در دوره چهارم انتخابات مجلس شورای اسلامی به دلیل عدم اشتهار به تقوا و عدم التزام عملی به مبانی دین اسلام رد کردند. جریان فرصت طلب به هر حال صدمه خودش را به من زد. به یکی از اعضاء شورای نگهبان ، همین امامی کاشانی ، گفتم: ” شما با رد صلاحیت من اعتبار کلیه اعدامهای ابتدای انقلاب را نزد مردم زیر سوال بردهاید. شما نمیدانید وقتی که میگویید من التزام عملی به دین اسلام ندارم، چه تبعاتی نزد افکار عمومی دارد. شما یک مقطع اقدامات انقلابی را مورد تردید واقع کردید و عدالت قاضیای که دهها نفر را محکوم به اعدام کرده ،زیر سوال بردهاید…”این ها اصلا نمی دانند گاه چه کار می کنند. این شورای نگهبان خیلی سلیقه ای شده است…

پیام فضلی نژاد : پاسخ این عضو شورای نگهبان قانون اساسی چه بود؟
صادق خلخالی: پاسخ درستی نداد، امامی کاشانی گفت موضوع رد صلاحیت شما را مجددا بررسی خواهیم کرد. من هم گفتم: لازم نکرده است که تو بخواهی صلاحیت من را بررسی کنی . من خودم روزگاری مرجع تعیین صلاحیت زندگی افراد بوده ام ، بعد تو می خواهی من را بررسی کنی؟ خلاصه انصراف دادم. تصمیم عدهای این بود که دیگر نتوانم به صحنه سیاسی کشور باز گردم…

پیام فضلی نژاد : دلایل پنهان و آشکار این تصمیم را نمیدانید؟
صادق خلخالی: نمیدانم،اما میدانم آنها حتی دوست ندارند که دست به قلم گیرم و خاطراتم را منتشر کنم. متاسفانه تا به حال مقاومت کردهاند و تا اندازهای نیز به مرام خود واصل شدهاند…

پیام فضلی نژاد : چه کردهاید که این مقاومتها بر میخیزد ؟
صادق خلخالی: دلیلش قدرت است و قدرت نیز همیشه کار خود را میکند…

پیام فضلی نژاد : پایان تراتژیکی است. هم برای شما و هم برای من و گفت و گویمان!…
صادق خلخالی: به هر حال این گوی است و این میدان و این انقلاب و این روزگار ما. تراژیک یا غیر تراژیک، کاری نمیتوان کرد، همان گونه که این افراد نیز ابتدای انقلاب و در برابر قاطعیت من برای اعدام سرسپردگان رژیم شاده کاری نمیتوانستند بکنند. در که همیشه بر یک پاشنه نمی چرخد .

[

اکونومیست: ۴۴% ایرانیان زیر خط فلاکت

اردیبهشت ۱۳۹۲

در حالی که دستگاه های تبلیغاتی حکومت ایران سرگرم جمله سازی با شعار “حماسه سیاسی-حماسه اقتصادی” هستند و مدام درباره ” دستاورد های اقتصادی نظام ”  رپورتاژ آگهی منتشر می کنند، نشریه اکونومیست اعلام کرد که “شاخص فلاکت” در ایران به ۴۴ % رسیده و رتبه ایران را در بین ۹۲ کشور مورد بررسی به رتبه سوم، یعنی پس از مقدونیه و ونزوئلا رسانده است. این درحالیست که بنا به اعلام اکونومیست همسایه جنوبی ایران، قطر در این رتبه بندی به آخرین جایگاه رسیده و کمترین میزان فلاکت را تجربه می‌کند. بر اساس این گزارش، شاخص فلاکت از محاسبه ضریب تورم و نرخ بیکاری در یک کشور بدست می‌آید و آنطور که اکونومیست اعلام کرده، محاسبه نرخ جدید بر اساس آمارهای اعلام شده از سوی ایران در سال ۲۰۱۱، یعنی قبل از بحران ارزی و افت نزدیک به هفتاد درصدی ارزش پول ملی انجام شده است. گفتنی ست ایران در دو سال گذشته اطلاعات و آمارهای اقتصادی خود را ” محرمانه ”  کرده و تنها هر از گاهی ممکن است به صورت شفاهی، آماری از وضعیت بیکاری، تورم و… از زبان مسئولان شنیده شود. برای مثال نرخ تورم ۱۴ درصدی اعلام شده از سوی وزیر کار سابق نه به صورت رسمی که در یک سخنرانی و به شکل شفاهی اعلام شده است. این در حالیست که دبیرکل خانه کارگر در نطق خود در سال ۹۰ در مجلس، نرخ بیکاری را بیش از ۳۰ درصد دانسته بود که همین رقم نیز از سوی فعالان مستقل کارگری ” بسیار خوشبینانه ” توصیف شد. در ایران، پس از ممنوع شدن انتشار آمارهای اقتصادی، برخی از نشریات نرخ بیکاری و تورم را بر اساس آمارهای دیگر از جمله نرخ تعطیلی بیش از ۱۰ هزار واحد صنعتی در سال ۹۱ محاسبه کرده‌اند و معتقدند که تحریم‌ها و بی‌کفایتی دولت موجب نرخ تورم بیش از ۱۰۰ درصد و نرخ بیکاری بیش از ۴۵ درصد شده است. بر اساس این گزارش، اکونومیست اما ضریب فلاکت ۴۴ درصدی ایران را با همان ارقام درز کرده از سوی حکومت محاسبه کرده است. سایت اقتصاد آنلاین درباره گزارش اکونومیست می نویسد:  ” در کشوری که انتشار نماگرهای اقتصادی گاه به گاه « قفل » می شود و برای محاسبه شاخص های اقتصادی، هیچ چیز در دسترس نیست؛ حتی صحبت کردن از روند طی شده «شاخص فلاکت» در سال ۱۳۹۱، کار سختی است. آخرین باری که مرکز آمار ایران نرخ بیکاری را اعلام کرده، تابستان گذشته است. مرکز آمار پس از یک دوره متوالی مناقشه بر سر مرجع انتشار نرخ بیکاری، با تاخیری چندماهه، نرخ بیکاری دوره زمستان ۱۳۹۰ را ۱۴/۱ درصد اعلام کرد. بانک مرکزی نیز، انتشار آمار نرخ بیکاری را چندی است که « متوقف » کرده و مرجع اعلام نرخ تورم شده است. حال قرار است در این شرایط مبهم و با اطلاعات ناقص، چه اعدادی برای « شاخص فلاکت » تعریف شود؟ شاخص فلاکت یک نشانگر اقتصادی است که فرمولی بسیار ساده دارد: کافی است نرخ تورم و بیکاری را با یکدیگر جمع کنید تا شاخص فلاکت به دست بیاید.به تازگی نشریه «اکونومیست» رتبه بندی کشورها را بر اساس شاخص فلاکت انجام داده است که البته با استناد به آمارهای سال ۲۰۱۱ میلادی به دست آمده است. این رتبه بندی مربوط به ۹۲ کشور جهان است و با توجه به آمار نرخ تورم و بیکاری در سال ۲۰۱۱ میلادی، ایران را با عدد شاخص ۴۴ درصد، در رتبه سوم قرار داده است. اما بانک مرکزی آخرین رقم تورم در بهمن ماه را به میزان ۸/۲۹ درصد اعلام کرده است. با توجه به نرخ بیکاری ۱۴/۱ درصدی و از آنجا که از مجموع این دو شاخص، نشانگر فلاکت مشخص می‌شود، می‌توان گفت رقم شاخص فلاکت با همین اطلاعات موجود به مرز ۴۴ درصد رسیده است. یعنی با گذشت سه ماه از سال ۲۰۱۳ میلادی، شاخص فلاکت نزدیک به ۱۱ درصد بیشتر از سال ۲۰۱۱ میلادی است. در سالی که گذشت، شاخص فلاکت در یک منحنی صعودی به کار خود پایان داد. آنچه در نمودار شاخص فلاکت در سال ۱۳۹۱ رخ داده؛ نشان از کوتاه نیامدن هیچ کدام از دو شاخص تورم و بیکاری داشته است. به گونه ای که «رکود تورمی» با خوردن «چوب و پیاز» شکل گرفته است”. سایت فرارو نیز علت به وجود آمدن این رقم را چنین می داند: “در سال گذشته، نوسان نرخ ارز، ارزش پول ملی را کاهش داد و به تبع اجرای هدفمندی یارانه ها، هزینه های تولیدی بالاتر رفت. به گواه گزارش های فعالان کارگری و کارفرمایی، بسیاری از واحدهای تولیدی در معرض ورشکستگی و تعطیلی قرار گرفت. آخرین گزارش بانک مرکزی از «شاخص قیمت تولیدکننده» نشان می دهد هزینه های تولید نسبت به مهرماه سال گذشته۳۳/۱ درصد افزایش یافته است. ضمن اینکه رشد شاخص بهای تولیدکننده در طول یک ماهه شهریور تا مهر امسال به رقم بی‌سابقه ۸/۲ درصد رسیده است. پس از رشد۸/۳ درصدی در اردیبهشت ۱۳۷۴ و رشد۱۵/۳ درصدی در دی ماه ۱۳۸۹ این رقم بالا‌ترین رقم رشد ماهانه در ۲۳ سال گذشته به حساب می‌آید. به طور کلی افزایش شاخص قیمت تولیدکننده منجر به افزایش شاخص تورم می شود و افزایش تورم نیز به طور خودکار بر تصمیمات بانک مرکزی تاثیر مستقیمی دارد؛ بنابراین هر چقدر شاخص بهای تولیدکننده نسبت به پیش بینی ها افزایش یابد انتظار تقویت قیمت ها وجود دارد. شاید در شرایط رکود تورمی، صنایعی مانند صنایع غذایی و برخی از صنایع پایین دستی بخش نفت و بخش هایی که کمترین نیاز را به کالاهای وارداتی دارند سودآوری خوبی داشته باشند؛ اما ادامه چنین وضعیتی میتواند به حذف بسیاری از واحدهای صنعتی فعلی بینجامد و جایگزین کردن این واحدها نیز در میان مدت غیرممکن خواهد بود”. همین سایت با مهدی تقوی، یک استاد دانشگاه درباره “رکود تورمی” در ایران گفت و گو کرده و به نقل از وی نوشته است: “تبعات افزایش قیمت ارز و گسترش دامنه تحریم ها با دوام خواهد بود. برای مثال عدم پرداخت یارانه ۳۰ درصدی تولید باعث اختلال در کار تولید شد، در نتیجه میزان تولید کاهش و میزان بیکاری افزایش یافت. این وضعیت رکود-تورمی در سال آینده هم ادامه خواهد داشتاز یک سو شوک افزایش هزینه تولید بنگاه‌ها و از سوی دیگر شوک افزایش قیمت ارز برای واحد‌هایی که وابسته به مواد اولیه وارداتی بودند وضعیتی را به وجود آورد که در سال ۹۲ همچنان تولید را با مشکل مواجه خواهد کرد. اجرای فاز دوم هدفمندی می‌توانست به این مشکلات در سال ۹۲ دامن بزند و نمایندگان با توقف این طرح به طور موقت از ایجاد یک وضعیت رکود- تورمی شدید‌تر در سال ۹۲ جلوگیری کردند”. شاخص فلاکت ۴۴ درصدی، در حالی اعلام شده که نرخ تورم آن زیر ۳۰ درصد و نرخ بیکاری‌اش بر اساس ۱۴ درصد اعلامی از سوی دولت محاسبه شده است. این درحالیست که بر اساس شاخص های دیگر، هم نرخ تورم و هم نرخ بیکاری به مراتب بالاتر از ارقام اکونومیست تخمین زده می شوند.

رابرت ادواردز، کاشف لقاح مصنوعی، چشم از جهان فروبست

اردیبهشت ۱۳۹۲


اگر او نبود، میلیو‌ن‌ها نفر طعم داشتن فرزند را نمی‌چشیدند. رابرت ادواردز، دانشمند بریتانیایی و کاشف روش لقاح مصنوعی در سن ۸۷ سالگی درگذشت. او باور داشت: «در زندگی هیچ‌چیز مهمتر از داشتن فرزندی از خود نیست.» به گفته اعضای خانواده رابرت ادواردز، این دانشمند برجسته روز چهارشنبه (۱۰ آوریل/ ۲۱ فروردین) پس از یک دوره بیماری سخت و طولانی در آرامش چشم از جهان فروبست. مارتین جانسون، یکی از مقامات دانشگاه کمبریج، رابرت ادواردز را “مردی برجسته” خواند که “زندگی‌بسیاری از انسان‌ها را تغییر داد.” رابرت ادواردز ۲۹ سپتامبر ۱۹۲۵ در شهر لیدز زاده شد. وی پس از فراغت از خدمت سربازی ابتدا در رشته بیولوژی تحصیل کرد و به زودی تحقیقاتش را در زمینه باروری و ژنتیک آغاز کرد. اوایل دهه ۱۹۵۰ میلادی رابرت ادواردز دست به آزمایش لقاح مصنوعی بر روی حیوانات زد. در سال ۱۹۶۹ او همراه با دکتر پاتریک استپتو، موفق به لقاح تخم خارج از بدن شد. در این روش که به آن IVF گفته می‌شود، سلول‌های جنسی زن و مردی که دچار مشکل نازایی هستند، در فضای آزمایشگاهی لقاح می‌دهند و پس از تشکیل سلول تخم آن را به رحم مادر منتقل می‌کنند. در ژوئیه سال ۱۹۷۸ لوییز براون به عنوان نخستین نوزاد حاصل از لقاح مصنوعی چشم به جهان گشود. از آن پس زوج‌های نابارور امید آن را یافتند تا با کمک این روش صاحب فرزند شوند. این تحقیقات در آن زمان البته به دور از حاشیه نیز نبود. کلیسای کاتولیک و همکاران دکتر ادواردز با خرده‌گیری از روش لقاح مصنوعی او را آماج انتقادهای خود قرار دادند. رابرت ادواردز زمانی در یک مصاحبه گفته بود: «آنها من را دیوانه لقب داده بودند، هیچ‌کس نمی‌خواست به جدل با ریسک اخلاقی این روش برود.»رابرت ادواردز هیچ‌گاه از اینکه نوزاد حاصل از لقاح مصنوعی متفاوت از دیگر نوزادان باشد، هراسی به دل راه نداد: «من می‌دانستم که روش IVF همانند لقاح طبیعی عمل می‌کند.» در سال ۲۰۱۰ آکادمی سلطنتی علوم سوئد جایزه نوبل در زمینه پزشکی را به دلیل کشف روش لقاح مصنوعی به دکتر رابرت ادواردز اهدا کرد. دکتر استپتو، همکار رابرت ادواردز پیش از اهدای این جایزه، در سال ۱۹۸۸ درگذشته بود. دکتر ادواردز همواره در سخنانش بر نقش برجسته‌ای که پاتریک استپتو در انجام تحقیقات ایفا کرده بود، تأکید می‌کرد.تا کنون نزدیک به پنج میلیون کودک از طریق روش IVF چشم به جهان گشوده‌اند که خود نیز در این میان صاحب فرزند شده‌اند. پیتر براد استاد کالج کینگ لندن در مورد رابرت ادواردز می‌گوید: «بیولوژیست‌های اندکی توانسته‌اند چنان تأثیر مثبتی بر جهان و بر بشریت از خود بر جای بگذارند.» رابرت ادواردز خود دارای پنج فرزند دختر بود و همواره بر انسانی بودن روش لقاح مصنوعی تأکید می‌کرد. گفته می‌شود شعار وی این بود که: «در زندگی هیچ‌چیز مهمتر از داشتن فرزندی از خود نیست.»

‘کلنل’ دولت آبادی نامزد جایزه بهترین کتاب ترجمه در آمریکا شد

اردیبهشت ۱۳۹۲

ناشر ترجمه انگلیسی رمان کلنل انتشارات ملویل هاوس است

رمان “کلنل” نوشته محمود دولت آبادی با ترجمه تام پتردیل جزو ده نامزد جایزه “بهترین کتاب ترجمه” در آمریکا اعلام شد.

“کلنل” (با عنوان اصلی زوال کلنل) سرگذشت افسری از “ارتش شاهنشاهی ایران” است که زندگی او و خانواده‌اش در مقطع انقلاب ضدسلطنتی سال ۱۳۵۷ مرور می‌شود.
مطالب مرتبط

چرا کلنل فارسی حرف نمی زند؟تماشا کنید۲۷:۰۲
محمود دولت آبادی:ادبیات امر ناممکن است
‘بمب فرهنگی ایران’ در اسرائیل منفجر شد

لینک‌های مرتبط
موضوعات مرتبط

کتاب و ادبیات

محمود دولت‌آبادی این رمان را در سالهای ۱۳۶۲ تا ۱۳۶۴ به نگارش در آورده و سپس در سال‌های بعد چند بار در آن بازنگری کرده است.

“کلنل” در کنار ۹ رمان و ۶ مجموعه شعر، نامزدهای جایزه بهترین کتاب ترجمه در آمریکا را تشکیل می دهد. به گفته برگزارکنندگان جایزه “بهترین کتاب ترجمه”، هدف از این جایزه، توجه دادن بیشتر به کتاب‌هایی است که به غیر از زبان انگلیسی نوشته شده و خواننده‌های آمریکایی ممکن است بی اعتنا از کنار آنها بگذرند.

رمانی از هرتا مولر (با عنوان فرشته گرسنگی) برنده جایزه نوبل ادبی، و همچنین رمانی از میخاییل شیشکین، نویسنده سرشناس روسی (با عنوان پر سیاوشان -Maidenhair) از دیگر نامزدهای این جایزه است.

جایزه بهترین کتاب ترجمه که از پروژه های مورد حمایت شرکت آمازون است، به نویسنده اصلی و مترجم کتاب برنده هر یک مبلغ ۵ هزار دلار اهدا می کند.
ممنوعیت انتشار کلنل به زبان مادری

در سال ۲۰۱۲ رمان “زوال کلنل” در کنار ۱۱ رمان از ژاپن، چین، هند، پاکستان، کره جنوبی و بنگلادش از بین ۹۰ اثر نامزد دریافت جایزه ادبی آسیایی “من” بریتانیا ۲۰۱۲ ذکر شد، اما به فهرست نهایی نامزدهای این جایزه راه نیافت.

ترجمه این رمان به زبان های دیگر از جمله فرانسوی، ایتالیایی، انگلیسی و عبری منتشر شده است اما مقامهای وزارت ارشاد تاکنون از صدور مجوز چاپ متن اصلی آن به زبان فارسی خودداری کرده اند.

بهمن دری، معاون وقت فرهنگی وزارت ارشاد، در آبان سال گذشته گفته بود: “این کتاب چون در خارج از کشور منتشر شده است، ضرورتی ندارد در ایران منتشر شود، البته یک نسخه از کتاب را به من هم داده‌اند که بخوانم.”

با این حال، کلیک او در دی ماه همان سال گفته بود با اینکه رمان “زوال کلنل” کتاب خوبی است که “نویسنده اش با چیره دستی نوشته ولی روایت تازه‌ای را از اتفاقات قبل و بعد از انقلاب اسلامی ارائه داده که ممکن است تاثیرگذاری آن نامطلوب باشد و نکاتی را به همراه دارد که باید بر سر آنها مذاکراتی صورت گیرد.”

اما محمود دولت آبادی در واکنش به این اظهارات آقای دری به بی بی سی فارسی گفته بود:” این کتاب اثر نامطلوب بر جامعه ایران نخواهد گذاشت، چون جامعه ما جامعه زنده ای است و لزوما همه افراد روایت رسمی از قبل و بعد از انقلاب ندارند، این یک روایت دیگر است که یک نویسنده ایرانی به طور منصفانه بیان کرده است.”

با این همه او کلیک تاکید کرده بود که آماده است در مورد “زوال کلنل” با وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی مذاکره کند؛ اما چنین اتفاقی رخ نداد و در حالی که کتاب همچنان منتظر مجوز انتشار بود، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی پروانه انتشار نشر چشمه، ناشر اصلی آثار محمود دولت آبادی را به حالت تعلیق درآورد و به این ترتیب نه تنها رمان “زوال کلنل”، بلکه دیگر آثار او نیز امکان انتشار نیافتند.

همه یکجورائی باهم فامیل اند…مخالفتشان باهم یک جنگ زرگری است

اردیبهشت ۱۳۹۲

پسر عموهای اصلاح طلب؛ پسر عموهای اصولگرا

… پسر خمینی داماد امام موسی صدر لبنانی هست، نوه خمینی عروس سیستانی هست تو نجف. لاریجانی داماد مطهری هست و مطهری داماد برادر خامنه ای. تاجزاده داماد محتشمی پور هست، محتشمی پور باجناق خاتمی، مهاجرانی داماد کدیور هست، کدیور داماد ناطق. برای همین هم هست که وقت عزا و عروسی که میشه آقایون قوم و خویشها از اصلاح طلب و اصولگرا همه جمع میشن این آخوندها هزار سال همین جوری موقوفات قبر اماما و امامزاده ها رو برای خودشون نگه داشتن، یکیشون میشد طرفدار این خلیفه یکی طرفدار اون یکی، یکی میشد طرفدار این پادشاه پسرعموش میشد طرفدار رقیبش، یکی میشد طرفدار روسیه برادرش میشد طرفدار انگلیس، یکی میشد ضد مشروطه، پسرش میشد مشروطه خواه. یکی میشد جان نثار شاه، برادرش میشد ضد شاه. این شد که صفویه و افشار و زند و قاجار و پهلوی اومدن و رفتن ولی این آخوندها تکون نخوردن که نخوردن و هی گردن کلفت کردن حالا این آخوندها باز احساس خطر کردن، ولی اگر تا قبل از این فقط اسلام عزیز و عایدات قبر امامها و امامزاده ها در خطر میفتاد، این دفعه عواید نفت و گاز کشور هم همراه اسلام عزیز به خطر میافته و ممکن هست از دستشون بره . اگر هم این عایدات امامزاده ها و پول نفت نباشه که دیگه آقای کدیور و مهاجرانی و این یکی و اون یکی نمی تونن ده سال فرنگ باشن و حقوقشون رو هم از سفارت بگیرن. در نتیجه برای اینکه پول نفت و اسلام عزیزاز دستشون نره تصمیم گرفتن نصفشون بشن اصلاح طلب و نصفشون اصولگرا

عجیب ترین زلزله دنیا…با قدرت ۷٫۸ ریشتر حتا یکنفر کشته نداده است

اردیبهشت ۱۳۹۲

یکی دو ساعت از زمان وقوع زلزله که گذشت رسانه‌های داخلی خبر کشته شدن ۴۰ نفر از هموطنانمان را اعلام کردند، منتها حالا پس از گذشت ساعاتی اعلام کردند که زلزله تلفاتی نداشته. به احتمال زیاد نبود تلفات جانی در ایران دروغ و خیانتی دیگر از جانب این رسانه هاست، چرا که در پاکستان با آنکه مرکز زمین لرزه نبوده دست کم ۲۱ تن جان خود را از دست داده‌اند. از سوی دیگر وقتی شاهدین عینی از نبود امدادرسان در بسیاری مناطق روستایی زلزله زده می‌گویند، معاون دانشگاه علوم پزشکی زاهدان در مصاحبه با شبکه خبر گفت هیچ نیازی به کمک نیست. به نظر می‌رسد با توجه به نزدیکی انتصابات فرمایشی و همچنین ایام فاطمیه حکومت باز هم درصدد پوشاندن واقعیات زلزله همچون زلزله آذربایجان و بوشهر برآمده، آن هم در حالی که تمام دنیا مشغول پوشش خبری این زلزله پرقدرت در فلات ایران هستند.

صفحاتی از تاریخ کشورمان – همنشین بهار

اردیبهشت ۱۳۹۲

با نام ِ:
” همنشین بهار”
که نمی دانیم نامی حقیقی است یا، با این نام دارد می نویسد، به سلسله نوشته ها و گفتار هائی بر می خوریم که برگ هائی از تاریخ اخیر کشورمان است و بسیار شیرین و خواندنی و آموختنی نیز هستند.
در نتیجه ” نام ” ایشان مسئله و موضوع مهمی نیست.
هر چند این سؤال را ایجاد می کند که این همه اطلاعات را از کجا آورده است؟ چرا که بخاطر اشراف کم وبیش ما بر پاره از آن ها می رساند که با واقعیت رخدادها همخوانی دارند.
پیشنهاد می کنیم برای دسترسی به آنچه تا کنون بیان کرده است ” و بسیار خواندنی هم هستند ” به این صفحه سایت بسیار پرمخاطب:
http://asre-nou.net
مراجعه کنید
http://asre-nou.net/php/ar_author.php?authnr=305 & ar=History
برای دوستان و مشتاقانی که بهر دلیل دسترسی ندارند گذرگاه تکه هائی از آن را باز نشر می دهد
البته با اجازه از مدیریت محترم سایت عصر نو و جناب ” همنشین بهار ” هر چند گذرگاه خود نیز در کشورمان گرفتار چفت و بست.
خواستیم توجهی داده باشیم. چه بسا که بیشتر شما خود از خوانندگان این نوشته ها هستید. شورای نویسندگان

عکسی از یک نمایشگاه

اردیبهشت ۱۳۹۲

این عکسی از نمایشگاه عکس  آزاده اخلاقی است

به قول محمد ارژنگ که عکس را از سایتش وام گرفته ایم

عکس های این نمایشگاه هریک فیلم کوتاهی است.

پرش اشتباه

اردیبهشت ۱۳۹۲

پرش اشتباه

ماما گریه نکن دیگه نمیگم گرسنمه

اردیبهشت ۱۳۹۲

لاف

اردیبهشت ۱۳۹۲

لاف