گذرگاه فروردین ۹۲

فروردین ۱۳۹۲

غروب زمستان

که همراه است با صبح بهار…بهار ۱۳۹۲

تقدیم می کنیم به شما نازنین ها

خنده بهار را

به امید تداوم شادی و پایان سرما و سیاهی

جُنگ فروردین ماه  گذرگاه را این دوستان یاری کرده اند
……………………………………………………………
نشریه ارانشهر- صفیه ناظر زاده – مریم خوش گو – ابوالفضل محقق – محمود صفریان – توران رئیسی – رضا اغنمی
فریدون فرح اندوز – شهاب مقربین – دکتر بیژن باران – امین – ستاره تهرانی – فریدون گیلانیمانا آقائی – روشنک بیگناه
مینا اسدیالیسا تنگسیر – شارل بودلر – روشنک بیگناه – روجا چمنکار – شقایق زعفری – ویدا فرهودیسحر دلیجانیفاطمه فنائیان –
علی اکبر درویشیان – یوسف فرهادی آبادی – حمید جانی پور – جورج برنارد شاو اشک دالن – الهه روانشاد – محمد حسن شهسواری –
احمد قندهاری- امیر مهیم
**********************************

تبریک سال نو

فروردین ۱۳۹۲

با چشم به فردائی آزاد، و با احترام به حرمت انسان:

آغاز بهاری دیگر را
که امید واریم، سر سبز و بار ور باشد،
آمدن ” نوروز ” که نوید روز های ” نو “
را به همراه دارد،
و شروع سال۱۳۹۲ شمسی را
که امید واریم، پربرکت و سرشار ازشادی و رونق باشد،
به شما همکاران عزیز و قلم به دستان بزرگوار،
و همه ایرانی ها در تمامی گستره گیتی،
شاد باش می گوئیم….شورای نویسندگان گدرگاه

بهار از جنوب می آید – شورای نویسندگان

فروردین ۱۳۹۲

سالها پیش چنین نوشتیم، .
و گمانمان بر این بود که  بهار واقعی و گسترده در تمای پهن دشت سر زمینمان
در آخرین منزلگاه است و عنقریب می رسد.
هنوز نا امید نیستیم.
***

رویش گلها و جامه سبز پوشیدن درختان در جنوب کشورمان از اسفند ماه شروع می شود

و این طلیعه آمدن بهار در آن سر زمین اهورائی است، که از جنوب ، از سواحل نزدیک دریای عمان در آستانه خلیج فارس، تا بالای ” اروند رود ”
از محل سرچشمه این رود در بالای ” آبادان “، آغاز می شود.
بهار در این قلمرو با اسفند می آید….و خورشید آغازین اسفند ماه درجنوب، بوی بهار را همراه دارد، و نوید می دهد که ” نوروز ” این سند توانمند و ماندگار هویت ایرانی در راه است. و می آید تا تمامی پهن دشت کشورمان را سبز کند، گل به رویاند، معطر کند، و به همه بگوید:
مائی که با جمشید آمده ایم، با ضحاک نمی رویم.

بوی خوش دوستی را که از چهار ستون بهار و نوروز می تراود، به همه هم میهنان شاد باش می گوئیم.

دوازدهمین سال جوایز بنیاد گلشیری – محمود صفریان

فروردین ۱۳۹۲

تکه هائی از مراسم اهدای دوازدهمین سال جوایز بنیاد گلشیری که نه در سالنی عمومی، بلکه در خانه شخصی
” بهمن فرمان آرا ” بر گذار شد را برایتان باز گو می کنیم.

*** حضور یافتگان در این نشست:
علاوه برد ست اندر کاران، چون خانم فرزانه طاهری، نسترن موسوی، یونس تراکمه….عبارت بودند از:
محمود دولت آبادی، علی اشرف درویشیان و بابک احمدی. ضیاء موحد، سیمین بهبهانی ، جواد مجابی،

*** خانم طاهری در بیانات خود گفت:
” در پاره ای از این برگذاری ها از یک نویسنده معاصر نیز تقدیر شده است.
در اولین دوره از زنده یاد اسماعیل فصیح تقدیر شده ، سال بعد از علی اشرف درویشیان قدر دانی بعمل آمد و در این دوره و امروز از محمود دولت آبادی تقدیرخواهیم کرد. “

*** یونس تراکمه ” نماینده گروه کاری جایزه گلشیری ” پس از صحبت مفصل در مورد انتخاب و نحوه داوری و اشاره به مشکلات کار و توضیح اینکه ” داوران این دوره در بخش‌های داستان کوتاه اول و رمان اول به داوری نشستند، بخاطر تاثیر سوء سانسور و دخالت های وزارت ارشاد گفت:
“… آنچه در این دوره مثل چند سال اخیر مشهود است، اثر سوء سانسور بر کمیّت و کیفیت آثار منتشر شده است.
شاید بتوان گفت اثر سوء سانسور بر داستان های کوتاه بیشتر کمیتی بوده و باعث لاغر و لاغر تر شدن مجموعه داستان ها شده است، و ادامه داد:
می توان داستان های کوتاهی را که از سانسور بیشتر آسیب دیده است از شرکت در مسابقه حذف کرد. ”
{ چه مصیبتی است این سانسور که بی شک از سوی وزارت ارشادی می باشد، }
تراکمه ادامه می دهد:
” اما آسیب سانسور بر رمان بیشتر کیفیتی است و در جلسات داوری رمان ها این مسئله در مباحث بین داوران مشهود بود که سانسورچگونه به کیفیت آثار ضربه و آسیب زده است. سانسور وممیزی تقریبآ فلج کننده شده
است. “

*** در ادامه این مراسم، فرزانه طاهری با خواندن متن زیر از محمود دولت آبادی تجلیل کرد:

” برای محمود دولت آبادی که مهمترین دلواپسی اش سر نوشت مُلک و مِلت است. و هر اثرش آئینه ای نمایشگر وجهی از این دلشوره است.

برای محمود دولت آبادی زبان ورز پیشرو و خالق ریتم های زبانی که پارسی را مظهر هویت مردمش می داند، و سهم خود را در پاسداشت این هویت ملی، واژه به واژه از جان پرداخته است.

برای محمود دولت آبادی که از دل سر گذشت تلخ و سخت شخصیت هایش خورشید فردا را از ته شب بیرون می کشد و نشان می دهد نویسنده ای است زنده و امید بخش و بر آمده از مغز استخوان دوران خویش.

براى محمود دولت‌آبادى خالق شخصیت‌هایى که دل‌آ شوبشان چون قهرمانان ملی این دیار حفظ قهرمانى است و نه قهرمان شدن، همراه با فضاسازى زیبا براى نمایش این وضعیت دشوار انسانى.

برای محمود دولت آبادی آفریدگار کلیدر، این تلفیق جادُوانه ی تغزل و حماسه و جاى خالی سلوچ این رقص توامان لحظه های اندوهناک پایستن و بایستن بشرى.

برای محمود دولت آبادی و گذار شخصیت‌هایش از گردنه‌هاى پیچاپیچ و لغزان تقابل سنت ومدرنیته.

برای محمود دولت آبادی و توفیق‌اش در به تصویرکشیدن واقعگرایانه‌اى از گذار روستا به شهر و سلوک این شخصیت ها در لایه‌هاى اجتماع و تاریخ و نمایش همزمان جهل و ترس و طمع و دورویى در این رویا روئی.

برای محمود دولت آبادی وهمواره نوشتنش با صدائی بلند تر از هر بانگ دار و گیرى وگرم ‌تر از هر یخ‌بندانِ
روزگاری همواره نوشتن حتى اگر طریق بسمل شدن و زوال کلنل‌اش را جواز انتشارندهند تا بهانه ای نباشد برای ننوشتن از پی نا دیده انگاشتن دیوار و حذف سانسور.”

*** در این مراسم، برندگان دوازدهمین دوره جایزه بنیاد گلشیری که فقط مربوط به نویسنده هائی بود که با کتاب اولشان شرکت کرده بودند اعلام و مورد تقدیر قرار گرفتند.

در نهایت جایزه داستان کوتاه به ” سپیده سیاوشی ” بخاطر مجموعه داستان ” فارسی بخند ” تعلق گرفت. و مجموعه داستان ” من ژانت نیستم ” نوشته محمد طلوعی همراه با ” فارسی بخند ” بطور مشترک برنده بهترین عنوان برای مجموعه داستان کوتاه شد.
مجموعه داستان ” جائی به نام اتاماساکو” نوشته ” فلا مک جنیدی ” نیز تقدیر شد.
در بخش رمان ” قلعه مرغی، روزگار هرمی ” نوشته ی ” سلمان امین ” به عنوان رمان برگزیده انتخاب شد.
آقای ” رضا زنگی آبادی ” با رمان ” شکار کبک ” نیز مورد تقدیر قرار گرفت.
” سلمان امین ” در مورد کتابش ” قلعه مرغی ، روزگار هرمی ” در سخنان کوتاهی گفت:
” این رمان می توانست اثر بهتری باشد، اگر تیغ سانسور کمی کند تر می بود. ممیزین از جمله های:
” عرق سرد ” و ” شکل های گیلاسی ” خوششان نیامده بود. ”
و می گوید:
” چنین رفتاری از وزارت ارشاد، باعث می شود سانسور در ذهن ما و در زمان تولید اثر، اعمال شود “

حالا چگونه است که کتاب بعضی ها که در خارج هستند و در هر موقعیتی جمهوری اسلامی را به باد دشنام می گیرند با بسیاری جملات از این ها بد تر ” حتا در حد جملات اروتیک ” کتابشان را به ایران می برند و به راحتی از وزارت ارشاد اجازه نشر می گیرند، الله و اعلم ! “

گرد فراموشی – صفیه ناظر زاده

فروردین ۱۳۹۲

چه فراوان است و چه تاثیر گذار این گرد فراموشی، مردم ما، ” خیلی به عقب بر نمی گردم ” از زمان به قدرت رسیدن قاجارهای عیاش و خود خواه و ظالم، دارند زجر می کشند، و دائم به دستور قبله عالم!! ها کشته می شوند، ولی متاسفانه تا ” کُله چرخ دهیم ” گرد حرامزاده ی فراموشی سلطه اش را می گستراند، و ما می مانیم و اندوهی کهنه و کماکان برپائی و قلدری حاکمان.
مگر وقتی ” قائم مقام ” را کشتند، آب از آب تکان خورد؟ چرا که اگر تکان خورده بود ” امیر کبیر ” را رگ نمی زدند.
و این زنجیر سالیان است که به پر و پایمان پیچیده است. و هر گاه خواسته اند مردم را قربانی کرده اند،
و سریعتر از تصور این گرد لعنتی فضا را بلعیده است و فراموشی را حاکم کرده است.
از قربانیان ” باغشاه ” به فرمان محمد علیشاه بی مقدار و سر سپرده روس،گرفته تا ندا آقا سلطان و سهراب اعرابی و…گروهی بسیار، خونشان و شاید نامشان در غبار این گرد لعنتی از یاد ها رفتنه اند و کسی پی جور آن ها نشده است در حالیکه قاتلانشان هنوز حضور فیزیکی دارند و اگر فراموش نشده بودند خواب از چشمان آن ها ربوده شده بود.

نشریه ایرانشهر و زنده یاد ایرج گرگین

فروردین ۱۳۹۲

من نشریه ” ایرانشهر ” را که ویژه در گذشت مانا یاد ” ایرج گرگین ” است و در نوامبر ۲۰۱۲ منتشر شده است ندیده بودم.
به لطف بزرگواران دست اندر کار این مجله یک شماره از آن را دریافت داشتم. و دیدم که چه پر محتوا و پر بار است و برای بزرگداشت ایرج گرگین که یکی از برجسته ترین روشنفکران با فضیلت کشورمان بود چه سنگ تمامی گذاشته است.
با خواندن مطالب آن در این زمینه که بزرگوارانی به این شرح همت گذاشته اند در می یابیم که چه والائی را از دست داده ایم.
دکتر صدرالدین الهی – شهرنوش پاسی پور – ناصر تقوائی – سپیده جدیری- بیژن خلیلی – ” که مدیرو ینیان گذار انتشارات کتاب نیز می باشد ” – دکتر ماندانا زندیان – دکتر پریسا ساعد – هما سرشار – قباد شیوا – امیر مصدق کاتوزیان – اعظم کوثری ” گرگین ” همسر زندیاد ایرج گرگین ” – افشین گرگین – فرزند ایشان ” فریدون فرح اندوز – دکتر هما محمودی – دکتر کامبیز محمودی – اسماعیل میر فخرائی.

شاید بد نباشد به اطلاع برسانم که ما نیز در شماره ۱۲۳ گذرگاه مربوط به بهمن ماه ۱۳۹۰از این ضایعه نوشته ایم و شعری از فروع فرخزاد را نیز که دیکلمه کرده است نصب کرده ایم. علاقه مندان شنیدن صدای او می توانند به این شماره گذرگاه مراجعه کنند.

اگر این شماره را نخوانده اید آن را تهیه و بخوانید که برای شناخت بیشتر از ( مردی که عاشق ” امید ” بود و دل بسته ” آزادی ” ) به واقع ضرورت دارد.
KETAB BOOKSTOR
۱۴۱۹ Westwood Blvd.
Los Angeles, CA 90024
USA
Tel 🙁 310) 477- 7477
برای اشاره، یکی از نوشته های کوتاه ” ایرانشهر ” را در اینجا می آورم.

احساس سوختن به تماشا نمی شود
دکتر مهدی آقا زمانی

آتش بگیر تا که بدانی چه می کشم
احساس سوختن به تما شا نمی شود

سخن گفتن از موضوع فرهنگ و ادب چنان شیرین است که برخی حاضرند هرچه دارند بدهند تا برچسب فرهنگی بودن نام آن ها را زینت بدهد.
گوئی اگر شاعر باشی، نویسنده یا اهل دل و قلم، اعتباری می آفریند که هیچ شغل و حرفه ای را یارای چنین آفرینشی نیست. شاید به همین روست که هر از چندی، شاهی، رهبری، وزیری، ویا وکیلی را می بینیم که شاعر می شود. و هر از گاهی شاهدیم بازرگان و یا دولت مردی دست به قلم می برد تا به بهانه خاطره نویسی هم که شده کتابی به یاد گار بگذارد.
اما راستی احساس سوختن به تما شا نمی شود. آنچه کسی مانند ایرج گرگین را ایرج گرگین می کند، آنچه یک فرد را به شخصیتی فرهنگی مبدل می سازد و گوهر انسان را از درونش برون می آورد رازی غریب نیست. آنها که می اندیشند، می توانند گرگین عصر خود باشند. کار ساده ای پیش رو دارند، کافی است آتش بگیرند تا از خاکستر خود ققنوسی بیافرینند که درد فرهنگ یک ملت را با جان و دل احساس کرده باشند.
آری راه روشن تر از این نمی شود، گر چه مرد راه هم به این سادگی ها پیدا نمی شود. دل در گروی فرهنگ و ادب گذاشتن و چشم شستن از خیلی از مواهب زندگی که بی تردید در امروز دنیا با موضوعات اقتصادی پیوند دارد کار ساده ای نیست، مردانگی می خواهد بجای آنکه بفکر تکه نانی برای سفره ات باشی به اندیشه قطعه شعری برای میهن ات باشی . نه شعری از سر شکم سیری، که مردم خوب می فهمند تفاوت میان اصل و بدل را.

در این شماره ” ایرانشهر ” به سراغ دوستان و یاران او رفتیم تا شرح حال آن دل سوخته را از کسانی بپرسیم که برای دانستن احساس سوختن، خود آتش را تجربه کرده اند و فارغ از روز مره ها به عشق و باور خویش پایدار مانده اند. کسانی که کلامشان در رثای مردی که به آزادی امید داشت، کم از قصیده های فاخر در باز شناسی فرهنگ ایران در دوران سخت هجرت نیست.

پروفسور ” اشک دالن ” استاد زبان فارسی دانشگاه اسلو در نروژ

فروردین ۱۳۹۲

عکس پروفسور اشک دالن در حال دریافت جایزه سلطنتی سوئد در رشته ادبیات از دست ملکه سیلویا

نوزادپرورشگاهی دیروز ، استاد امروز دانشگاه اسلو

یک معلم مدرسه در سال ۱۳۵۱ بر در خانه‌ای در خیابان مولوی ِ تهران، نوزادی را می‌یابد که والدینش به سادگی ر‌هایش کرده بودند، نوزادی که سر از پرورشگاه نارمک تهران درآورد. ۷ ماه بعد زن و شوهری سوئدی او را که به دلیل گریه زیاد در پرورشگاه “اشک” نام گرفته بود به فرزندی پذیرفته و با خود به سوئد بردند
اشک، سال‌های بسیار، خود را سوئدی می‌دانست تا اتفافاً دریافت که ریشه ایرانی دارد و بازهم اتفاقاً چنان به فرهنگ و زبان ایرانی دل بست که همه مدارج ممکن را در بزرگسالی در رشته‌ای مربوط به ریشه خود طی کرد
گفت‌وگوی الهه روانشاد با پروفسور اشک دالن: نوزاد خیابان مولوی آن روز، اشک ِ پرورشگاه نارمک، امروزه پروفسور اشک دالِن نام دارد و استاد زبان و ادبیات فارسی در دانشگاه اسلوی نروژ است. کتاب دستور زبان فارسی او کتاب مرجع در این رشته در اسکاندیناوی است. ترجمه اشعار مولانا و حافظ، چهارمقاله نظامی عروضی و فخرالدین عراقی از جمله دیگر آثار اوست. رادیوفردا با پروفسوراشک دالن درباره زندگی او و همچنین جایگاه زبان فارسی در اسکاندیناوی گفت‌و‌گو کرده است
اشک دالن: من اشک دالن هستم و در سال ۱۳۵۱ در ایران به دنیا آمدم و الان ۳۷ سال است که در کشور سوئد زندگی می‌کنم. زندگی شما در کشور سوئد داستان خودش را دارد
گویا شما هرگز در ایران بزرگ نشدید و زبان فارسی را هم در ایران نیاموخته‌اید؟ درست است. من هفت ماه اول زندگیم در یک پرورشگاه در تهران زندگی کردم و در هفت ماهگی پدر و مادر فعلی من از سوئد به ایران آمدند و مرا به فرزندی قبول کردند و من در سوئد بزرگ شدم و هیچ ارتباطی با ایران و فرهنگ ایرانی نداشتم تا زمانی که به ۲۰ سالگی رسیدم
اگر امکان دارد در مورد این که چرا در پرورشگاه بودید، توضیح دهید؟ تا آنجایی که من اطلاع دارم فردی مرا جلو منزل شخصی در خیابان مولوی در سال ۵۱‌‌ رها کرده بود. آقایی که معلم مدرسه‌ای در نزدیک‌‌ همان خیابان بود مرا پیدا کرده و چند ساعت از من نگهداری کرد و بعد مرا به پرورشگاه نارمک تهران سپرده بود
شما به طور کامل سوئدی بزرگ شده‌اید و همیشه خود را سوئدی می‌دانستید. چه شد که ناگهان به فرهنگ ایران و زبان فارسی علاقه‌مند شدید؟ من خودم را سوئدی می‌دانستم، اما شاید در سن ۱۲ یا ۱۳ سالگی متوجه شدم که ریشه‌ام در یک جای دیگر است، یعنی کشور ایران و خیلی مشتاق بودم و علاقه‌مند شدم بیشتر در مورد ایران و فرهنگ آن بدانم. چند سال طول کشید، کتاب‌هایی در مورد ایران خواندم و اتفاقا دو دوست ایرانی پیدا کردم که خیلی در مورد کشور ایران از آنها یاد گرفتم و بالاخره کنجکاو شدم که زبان فارسی را هم یاد بگیرم
چگونه زبان فارسی یاد گرفتید؟ وقتی می‌خواستم دانشگاه بروم رشته خبرنگاری را انتخاب کردم، ولی چون به نظام وظیفه رفته بودم شش ماه وقت آزاد داشتم، بنابراین در رشته زبان فارسی ثبت نام کردم و چند کلاس زبان فارسی رفتم و شیفته این زبان شدم و خیلی دوست داشتم آن را ادامه دهم، یعنی‌‌ همان رشته ایران‌شناسی را چون چند معلم و استاد خیلی خوب و باسواد داشتم که چشم‌های مرا به فرهنگ و تاریخ ایران باز کرده بودند و شیفته یاد گرفتن بیشتر در مورد این زبان و فرهنگ بودم
آقای دالن، اسم شما «اشک» است. این اسم مخفف نام دیگری است یا از ابتدا همین بوده است؟ اسم من داستانی دارد. این اسم به ظاهر مخفف نام اشکان، پادشاه اول و دوم سلسله اشکانیان است که اسم‌شان اشک اول و اشک دوم بود. ولی من اسمم را در‌‌ همان پرورشگاه نارمک تهران گرفته بودم، چون کارمندان آنجا اسم‌هایی برای بچه‌ها انتخاب می‌کردند و من چون بیشتر از بچه‌های دیگر گریه می‌کردم اسم «اشک» را روی من گذاشتند. وقتی قرار بود به سوئد بیایم برای من گذرنامه صادر کردند و‌‌ همان اسم اشک در گذرنامه هم ثبت شده و در گذرنامه سوئدی هم همین طور
آقای دالن، شما به عنوان یک سوئدی تمام‌عیار و هم‌زمان به عنوان یک ایرانی‌تبار که در بزرگسالی به فرهنگ ایرانی علاقه‌مند شده و خودش استاد زبان و ادبیات فارسی است و می‌تواند نگاهی عمیق به هر دو فرهنگ داشته باشد، تصور می‌کنید فرهنگ سوئدی چه بینشی نسبت به فرهنگ ایرانی دارد و اختلاط این دو فرهنگ را چگونه می‌بینید؟ اگر این رابطه را محدود کنم به مسائل فرهنگی، فکر می‌کنم ارتباط ایران و سوئد تقریبا به ۱۵۰ سال پیش برمی‌گردد البته ریشه‌های عمیق‌تری هم دارد، ولی می‌شود گفت سوئدی‌ها یک دیدگاه رمانتیک یا [دچار] شرق‌زدگی نسبت به ایران داشتند که در ۲۰ سال اخیر بیشتر به واقعیت نزدیک شده و اکنون یک ارتباط عمیق‌تر فرهنگی بین دو کشور وجود دارد از نظر ترجمه کتاب یا فیلم و برنامه‌های تلویزیونی. اگر بخواهیم به اختلافات بپردازیم، بیشتر این اختلافات در شکل و فرم است، یعنی می‌بینیم اشتراکات زیادی در ویژگی‌های مختلف وجود دارد از رسم و رسومات روزمره مانند غذاخوردن گرفته تا دیدگاه‌های فلسفی و تعبیرات ادبی. من فکر می‌کنم کسانی که می‌توانند پلی باشند بین دو فرهنگ می‌توانند اشتراکات این دو فرهنگ را معرفی کنند تا مردم این دو کشور به همنزدیک‌تر شوند و احساس همبستگی کرده و در درون خودشان دیگری را منعکس کنند
شما استاد رشته زبان و ادبیات فارسی هستید و سوئدی ایرانی‌تبار. از دیدگاه شما استقبال فرهنگ‌های غربی از ادبیات فارسی چگونه است و تا چه حد داوطلب ادامه چنین رشته‌ای هستند؟ طی ۲۰ سال اخیر وضعیت زبان فارسی در کشورهای اسکاندیناوی تغییر پیدا کرده است. تا پیش از آن زبان فارسی مثل یک زبان مرده تدریس می‌شد، ولی طی سال‌های اخیر مانند یک زبان زنده بررسی می‌شود در محافل فرهنگی و دانشگاهی. قبلا علاقه به متون خیلی قدیمی یا شناخت دقایق زبانی وجود داشت، ولی امروز خیلی از محققان و دانشجویان به جامعه امروز ایران و ادبیان معاصر این کشور علاقه دارند و این از تعداد بیشتر پذیرش دانشجو مشخص می‌شود. اگر ۲۰ سال پیش فقط دو یا سه نفر دانشجوی زبان فارسی داشتیم امروز بیش از ۵۰ نفر سالانه درخواست شرکت در این کلاس‌ها را دارند که حدود ۳۰ نفر را می‌پذیریم و این برای ما جای خوشحالی است و برای زبان فارسی روند مثبتی است
آقای دالن، چیزی حدود ۱۰۰ سال پیش یک سوئدی به نام هرملین رباعیات خیام را ترجمه کرد به زبان سوئدی و از آن تاریخ به بعد مردم اسکاندیناوی بسیار علاقه‌مند شدند به رباعیات خیام. اما در مورد هرملین شایعاتی وجود دارد مبنی بر این که چنان شیفته خیام شده بود که آخر عمر کارش به دیوانگی و تیمارستان کشید. در این باره توضیح دهید. هرملین شخصیت عجیبی بود. او ۱۴۰ سال پیش در جنوب سوئد به دنیا آمد و جوانی‌اش را مدتی در هند گذراند و آنجا یک منشی داشت که به هرملین زبان فارسی یاد داد که در آن دوران زبان رسمی هند بود. هرملین پس از بازگشت به سوئد اعتیاد به الکل پیدا کرد و در یک بیمارستان بستری شد. پس از آن به ترجمه آثار فارسی به سوئدی مشغول شد و حدود ۱۰هزار صفحه شعر فارسی را به سوئدی برگرداند. به نظر من او هیچ بیماری و جنونی نداشت، بلکه یک روش زندگی برای خود داشت که با محیط خانوادگیش تناسبی نداشت، چون اشراف‌زاده بود. هرملین شیفته ادبیات ایران شد و برجسته‌ترین نماینده ادبیات ایران بود. سفیر ایران در استکهلم در آن زمان از هرملین قدردانی کرد و مدال خورشید به او اهدا کرد. او در واقع یک عارف بود که شیفته ادبیات فارسی شده بود به خاطر جنبه عرفانی این ادبیات. او بیشتر از مولانا الهام گرفته و تلاش می‌کرد پیوندهای مشترک در بین عارفان پیدا کند. او احساس می‌کرد عرفان ایرانی پیامی دارد برای مردم یا برای انسان معاصر و هرملین تلاش می‌کرد این پیام را معرفی کند
دانستن زبان فارسی و بازگشت به اصل ایرانی بودن، تا چه حد بر زندگی شما موثر بوده و آیا زندگی‌تان را پربار‌تر کرده است؟ این سوال خوبی است. من فکر می‌کنم با جریانی که در یادگیری زبان فارسی طی کردم قدم به قدم لذت زیادی بردم و از ابعاد مختلف به فرهنگ ایرانی نزدیک شدم و می‌توان گفت آدم پخته‌تری شدم در این سفر یا جریانی که طی کردم. احساس می‌کردم انسانی با دو بعد بودم، یک بعد سوئدی و یک بعد ایرانی، ولی با یادگیری زبان فارسی و مسلط شدن به آن شکاف و فاصله بین این دو بعد را برداشتم و این پلی بود برای من. احساس می‌کنم آدم پربار‌تر و پخته‌تری شده‌ام
داستان زندگی شما بیشتر شبیه افسانه و باورنکردنی است. از دم در خانه‌ای در خیابان مولوی تا تدریس زبان و ادبیات فارسی در دانشگاه اسلو، چیزی است که کمتر اتفاق می‌افتد. دیدگاه پدر و مادر سوئدی شما درباره این که شما به فرهنگ و تاریخ ایران چنین علاقه‌مند هستید چیست؟ پدر و مادر فعلی من همیشه مرا پشتیبانی کردند و خیلی خوشحال هستند که من به ریشه خودم راه پیدا کردم. بزرگ‌ترین هدیه برای یک بچه پشتیبانی پدر و مادر است، یعنی حمایت پدر و مادر و کمک آن‌ها برای این که بچه به انگیزه‌ها و آرزوهایی که دارد برسد
هیچ‌گاه فکر کردید به ایران بروید و بگردید تا شاید پدر و مادر بیولوژیکی خود را پیدا کنید؟ من وقتی متوجه شدم در ایران به دنیا آمده‌ام یعنی ۱۲یا ۱۳ سالگی، خیلی علاقه داشتم به ایران سفر کنم. چند بار هم به ایران سفر کردم و از طریق همسرم که ایرانی است وارد یک خانواده ایرانی شدم و آنها مرا جزیی از خانواده خود می‌دانند و برای من جای خوشحالی است که در چنین موقعیتی هستم. من اصلا نمی‌توانستم پیش‌بینی کنم یک روز این طور شود

از یک ئی میل دریافتی – فرصتی شد به تماشا نشستم – مریم خوش گو

فروردین ۱۳۹۲

از دوستی شنیده بودم دیدن عکس هائی که هرماه در گذرگاه گذاشته می شود با نامگذاری جالب آن ها می تواند
ضن سرگرمی، بسیار آموزنده باشد.
فرصی یافتم تا توصیه این دوست را اجرا کنم، امروز عکس های حدود بیست شماره گذرگاه را نگاه کردم.
بسیار دیدنی و موردی از آن ها تفکر بر انگیز بود.
چندتائی از آن ها را نام می برم.
درهمین شماره آخر یعنی شماره اسفند ماه عکس ” انسان !! ” بسیار تفکر برانگیزاست.
در شماره ۱۱۶ عکس” مرد هندی و خانوده اش ” می تواند درست باشد؟
در ۱۱۷ ” عشق بازی قورباغه ها ” بی تردید شکار یک لحظه ی، عکاسی آماده است.
با دیدن عکس ” این مرد لیاخف است ” در شماره ۱۱۸ متوجه شدم که همسایه زیاده طلب و خبیث شمالی ما همیشه برایمان لیاخف بوده و هست…بسیار بی صفت و خود خواه هستند. اگر می توانستم ایران را آتش می زدم تا زیر سلطه این وقیحان تاریخ قرار نگیرد.
در شماره ۱۱۹ هم، ” بوسه خورشید ” رمانتیک است و هم ” زن ذلیل ” بسیار گویا ست….دو عکس قشنگ هستند.
در ۱۲۰ از عکس “ ادا ” بخاطر نوشته زیرش خوشم آمد. و از عکس ” پائیز رنگی.
بازی چهره ” در ۱۲۱ دیدنی است. و ازعکس گویای ” جای شکرش باقی است که یکی سالم مانده ” …آن هم چه یکی ی. خنده ام گرفت.
در عکس ” یک نوع معاشقه ” چه ایهام قشنگی دیده می شود. این عکس در شماره ۱۲۲ نصب است.
در سرمای بهمن ماه دیدن عکس ” صحرا ” دیدنی ست. از عکسی دیگری در ۱۲۳ بنام ” جمع خانوادگی ” که یکدنیا حرف دارد نیز خوشم آد.
در ۱۲۴ عکس ” سبز شدن….” تمسخر کردن مردم را می نمایاند….می رساند که پاره ای مامور مزخرف گوئی هستند.
بهار آمد ” سوار برچه رنگ شادی است. این عکس را در شماره ۱۲۵ ملاحظه کنید.
یقین کن !سفره ی بی نانِ من آبستن طغیان و توفانست ” عکس دیدنی شماره ۱۲۶ است
در بسیاری از شماره ها به شکل های مختلف همراه با عکس گذرگاه را نمایانده است در شماره ۱۲۷گذرگاهش دیدنی است.
در شماره ۱۲۸ این گذرگاه نیز دیدنی است
فتوا برای یک سوراخ ” بیشتر را در شماره ۱۲۹حتمن ببینید
به واقع ” آنکه بامش بیش حرصش بیشتر ” در ۱۳۰ هم دیدنی است.
شاید شما بتوانید متوجه بشوید که ” این با کی عکس گرفته است ” چه طنز گزنده ای ….در شماره ۱۳۱
چه تلاشی ، تا حدی که طفلک با آن جثه پاهایش از زمین هم کنده شده است. عکس تلاش را درشماره ۱۳۲
ببینید.
در ۱۳۳ عکس بدون شرح، یک دنیا شرح دارد.
بنظر من این ” سخاوت ” کم و کوچکی نیست در شماره ۱۳۴ آمده.
در عکس ” شمر ” که در شماره ۱۳۵ آمده خرافات تا عمقش نشان داده می شود.
————
امید وارم توانسته باشم اشارات مثبتی داده باشم….فرصت کردید حتمن ببینید.

بی سوادی بیماری مزمن جامعه ایران – محمود صفریان

فروردین ۱۳۹۲

بر اساس آمار دو لتی منتشر شده ، ” که معمولن بسته به موردش یا کمتر از واقعیت است و یا بیشتر ” ۳۰ میلیون بیسواد مطلق و یا کم سواد داریم.

(…باقرزاده ” رئیس سازمان نهضت سواد آموزی ” به ارائه آمارهایی در خصوص میزان بی‌سوادی در کشور پرداخت و گفت: ” طبق سرشماری سال ۹۱ ” ۹ میلیون و ۷۰۰ هزار بی‌سواد مطلق در جامعه داریم، همچنین ۱۰ میلیون نفر تحصیلات ابتدایی دارند و ۱۰ میلیون نفر تا سطح سیکل تحصیل کرده‌اند. بدین‌ترتیب ۳۰ میلیون نفر از جمعیت ایران بی‌سواد و کم‌سوادند.

وی ادامه داد: وجود بی‌سوادان در جامعه عوارض فرهنگی، اقتصادی و سیاسی زیادی برای کشور دارد )

تا این بیماری درمان نشود کشوری مترقی و رو به جلو نخواهیم داشت. چگونه درمان می شود؟ ” بصورت ریشه کن ”

همانطور که همه می دانیم از عوارض بی ترید این بیماری، جهل است و نا بخردی، و غوطه خوردن در خرافات و اعتقاد به موهومات.
اعتقاد به معجزات امام زاده ها که هر روز بر تعدادشان افزوده می شود ” و کسی نمی پرسد چگونه است که با داشتن یازده امام که هیچ یک هم در قید حیاط نیستند، در زمانی کمتر از ده سال تعداد آنها بیش از ۵ – ۶ برابر شده است. ( آن هم فقط در ایران و نه در کشورهای زادگاه امامان و سر زمین های عربی؟)  و همین جهل  ناشی از بیسوادی، ضریح همه ی آن ها را پر از نذورات می کند
” از پول نقد گرفته تا طلا و جواهر و حتا انواع لباس و قالیچه و… ” و این فوران ثروت یامفت یکی از موانع جدی درمان این بیماری است بیماری بیسوادی و سبب می سود که هر روز مزمن تر شود.
حاکمان نمی خواهند مردم بیسواد یاد بگیرند بنویسند ” مار “. همان کشیدن شکلش کافی است تا بتوانند به فریب خود ادامه بدهند و سواری بگیرند. و این طرفندی است که طی سال ها برایشان هم
( نان ) داشته است هم ( آب )
ایجاد چاه ” جمکران ” و انتصاب متولی برای آن، و در آمدی با ارقام میلیاردی، مگر می تواند جز به دلیل جهل و نادانی باشد؟ در حالیکه همین بیخردان می دانند که اما م در چاهی در سامره غیب! شده است و انتقال به ” جمکران ” جز فریب آدم هائی که می توان فریبشان داد نمی تواند باشد. و معمولن بیسواد ها طعمه های بهتری هستند برای چنین فریب هائی. و بر همین پایه است که هرچند بظاهر برای رفع آن حرکاتی را نشان می دهند، ولی بنیانی با آن ” با رفع بیسوادی ” مخالف اند. و اگر چنین نبود تا حالا آن را ریشه کن کرده بودند. مگر سایر کشور هائی که یا بی سوادی را ریشه کن کرده اند ویا با درصدی نزدیک به ریشه کنی ” ۹۹ درصد ” موفق بوده اند چه معجزه ای جز برنامه ریزی درست و مجریان مدیر ، آگاه ، و بخصوص دلسوز داشته اند ؟

می دانید در سطح مملکت چه تعداد صندوق صدقه نصب کرده اند؟ و چه ارقام نجومی درآن ها ریخته می شود؟
مگر این جز بی خردی و غرق در حرافات بودن ” و بیشتر از ناحیه بیسواد ها ” می تواند باشد؟ و مگر  چنین سود باد آورده ای  که حاصل بیسوادی است، اجازه می دهد که به فکر رفع آن باشند ؟
در اینکه نمی گذارند مردم با سود و فهیم شوند ” چون منافع دارند ” شکی نیست. از طرفی دیگر، تا مردم با سواد نشوند و به خرد دست نیابند در برهمین پاشنه خواهد چرخید نیز حرفی نسیت، در نتیجه به ” چه باید کرد؟ ” معروف می رسیم،
می دانیم که سود جویان ” کلان طماعان ” که حرص سیری نا پذیرشان در حد غارت است، میخ استحکامشان را در مخ بیسوادان و جاهل ها، بهتر و راحت تر می توانند بکوبند ؟ و متاسفانه برای حفظ چنین موقعیتی از دست اموزان داخلی نیز بهره می گیرند. در نتیجه بنیان کنی بیسوادی کار و برنامه ای دقیق و با پشتوانه می خواهد. که یا نمی گذارند یا در حدش نیستند، ” یا هردو ”

در آن رژیم، گام بزرک سپاه دانش بر داشته شد و قرار بر این بود که در هر دهستانی یک دبستان بنیاد نهاده شود که در صورت ادامه و اجرای صحیح ” وبی غرض و منظور ” می توانست بجائی برسد. نتیجه چه شد؟
چه کسانی مانع شدند که آن برنامه به ثمر نهائی برسد؟ اینجاست که اختلاف طبقاتی و سلطه کلان سرمایه داران، که همیسه به دنبال بهره گیری از طبقه زحمتکش هستند خودش را به وضوح می نمایاند و مشخص می کند که اهدافشان بر گرده بیسوادان بهتر پیاده می شود.

بنظر می رسد موقعیت جغرافیائی کشور ایران و تنوع معادنی که در حقیقت چاه های ارتزینی هستند که فوران ثروت دارند، مانع اصلی است، چون در این شرایط است که می توانند چوب لای چرخ درمان این بیماری مزمن بگذارند.
می دانید، نه کشور های اسکاندیناوی بلکه کشور آرژانتین، توانسته بیسوادی را به صفر برساند و این بیماری را بنیانی درمان کند؟ چون نه موقعیت سوق الجیشی ایران را دارد و نه معادن ایران را، در نتیجه توانسته بی دخالت دیگران با برنامه ریزی صحیح به این مهم دست یابد.

به راستی چقدر می تواند جالب باشد که کشور هائی توانسته اند از بیخ و بن بیسوادی را ریشه کن کنند. در جدول زیر به ۹ کشوری که در اروپا این معضل را حل کرده اند توجه کنید. این جدول بدین معنا نیست که سایر کشورهای پر جمعیت اروپا نرخ بیسوادی بالائی دارند.

در جدول زیر لیست با سوادترین کشورهای جهان آمده است که در آن کشورهای اروپایی مخصوصا کم جمعیت ها دارای آمار باسوادی کامل هستند.

نرخ با سوادی
۱ –  فنلاند  ۱۰۰ در صد با سواد
۲ – آندورا  ۱۰۰ در صد با سواد
۳ – گرینلند ۱۰۰ در صد با سواد
۴ – گرجستان ۱۰۰ در صد با سواد
۵ – نروژ   ۱۰۰ در صد با سواد
۶ – لوکزامبورگ ۱۰۰ در صد با سواد
۷ – استونی  ۹۹٫۸ در صد با سواد
۸ – لهستان   ۹۹٫۸ در صد با سواد
۹ – لیتوانی  ۹۹٫۸ در صد با سواد

در منطقه خودمان به این آمار که در مقایسه با نرخ بیسوادی در کشور ایران تاسف انگیز است توجه کنید
جدول کشورهای منطقه
۱ – آذربایجان ۹۹٫۷ درصد با سواد
۲ – قطر ۹۶٫۳ در صد با سواد
۳ – ترکیه  ۹۴٫۱ درصد با سواد
۴ – کویت   ۹۳٫۳ در صد با سواد

خب بدین ترتیب درد این است. که شناخته شده است. درمان نیز برنامه دقیق، منسجم، قابل اجرا، و حکومت مسئول و دل سوز می خواهد. چرا که سایر کشور ها نشان داده اند که این درد هرقدر هم مزمن و پایدار باشد قابل درمان است، و درمان کرده اند، و می بینیم که چهار اسبه و چهار نعل به پیش رفته و دارند می روند.

در کشور ما برای درمان هر بیماری و معضلی، حرف و ادعا و گزارش و حتا سمینار وعده و وعید فراوان است ولی دریغ از یک حرکت برنامه ریزی شده ومداوم. ودیدن حتا نیم گامی که برداشته شود.

اگر روزی روزگاری در بر پاشنه دیگری چرخید و کشورمان صاحب پیدا کرد، بایستی یکی از ارجحترین کار ها پرداختن به درمان بیسوادی باشد. در آن روز مسئولان دلسوز خود می دانند چکار کنند و بر همه ی ماست که با تمام توان یاری کنیم و این در حقیقت ننگ را از دامن جامعه خود به زدائیم. به امید آن روز که بی گمان خواهد آمد.

شهر کوچک لانگیربینِ – نروژ

فروردین ۱۳۹۲

خانه های شهر لانگیربین

زندگی در شهر کوچک لانگیربینِ نروژ، کمی عجیب است. این شهر شمالی ترین شهر کره ی زمین است. در این سرزمین دمای هوا هیچوقت از شش درجه ی سانتیگراد بالاتر نمی رود و در زمستان هم سه ماه تاریکی انتظار مردم این شهر را می کشد. لانگیربین سرزمین خرس های قطبی است و به همین خاطر هم همه ی ساکنین شهر همیشه با خودشان اسلحه حمل می کنند
از همه عجیب تر این که هیچکس حق ندارد در این شهر بمیرد!
اگر کسی در این شهر به سختی مریض شود، سریعا با کشتی یا هواپیما به سایر نقاط نروژ منتقل می شود تا آخرین روز های عمرش را در آنجا بگذراند. اگر هم کسی به طور اتفاقی در این شهر کشته شد، هرگز در این شهر دفن نمی شود.

لانگیربین قبرستان کوچکی دارد که حدود ۷۰ سال است که کسی در آن دفن نشده است. البته این کار دلیل دارد. ۷۰ سال پیش دانشمندان متوجه شدند به خاطر این که خاک لانگیربین پرمافراست است، اجساد در آن تجزیه نمی شوند. در علم زمین شناسی پرمافراست به خاکی گفته می شود که دمای آن همواره برابر با نقطه ی انجماد آب و یا پایین تر از آن است.
اما با این که کسی حق ندارد در لانگیربین بمیرد، این شهر خودش را برای بلایای طبیعی جهانی آماده کرده است. هوای سرد و خاک پرمافراست لانگیربین باعث شده است که این شهر مکان مناسبی برای «خزانه جهانی بذر سوالبارد» باشد. خزانه جهانی بذر سوالبارد، انباری است که در آن بذر بیش از ۷۵۰۰۰۰ محصول غذایی ذخیره شده است تا در هنگام بلایایی مثل خشکسالی، آفت زدگی، گرم شدن کره ی زمین و جنگ، نسل آن ها منقرض نشود.

ورودی خزانه جهانی بذر سوالبارد

شهر لانگیربین قوانین عجیب دیگری هم دارد. داشتن گربه در این شهر ممنوع است و در هیچکدام از مغازه های این شهر غذای گربه یافت نمی شود. دلیل آن هم این است که گربه ها جمعیت پرنده های این شهر را تهدید می کنند.

حدود ۳۰۰۰ خرس قطبی در لانگیربین زندگی می کنند و ساکنین این شهر همواره در خطر حمله ی خرس های قطبی قرار دارند. به همین خاطر اولین چیزی که در مدرسه به دانش آموزان یاد می دهند این است که چگونه با اسلحه به خرس قطبی شلیک کنند. اما با این حال شکار خرس قطبی در این شهر ممنوع است.

با این که همه ی شهروندان در این شهر باید با خود اسلحه حمل کنند، بردن اسلحه به ساختمان های عمومی شهر مثل سوپرمارکت ها ممنوع است. جلوی در برخی از مغازه ها تابلویی وجود دارد که روی آن نوشته شده است: “تمامی خرس های قطبی داخل این مغازه قبلا کشته شده اند. لطفا اسلحه ی خود را به داخل نیاورید!”

همین شرایط و ویژگی های خاص لانگیربین باعث شده است که این شهر به یکی از مقصد های مورد علاقه ی توریست ها و دانشمندان تبدیل بشود

متبرک باد ۸ مارچ روز جهانی زن

فروردین ۱۳۹۲

کاش روزی بالاخره روزش می شد
دارند حتا با جمله هائی که بار نوید دارند
نیز با وقاحت تمام می جنگند.
نگوئید به استقبال بهار چون بوی امید
دارد و شادی آفرین ست.
تا می توانید با سیاهی با خود زنی با
اشک و آه و بی امید باشید.
می شنویم و می بینیم و تن می دهیم
دست مریزاد دارد.
ولی کاش روزی بالا خره روزش می شد
به فال نیک بگیریم ۸ مارچ را بنام زن
که زایا و زندگی ساز است.
متبرک و مبارک باد

ئی میل دیگری از خانم مریم خوش گو

فروردین ۱۳۹۲

آقائی مجتبا خانجانی
معاون هماهنگی و ارزیابی امور مناطق سازمان مدیریت پسماند. ” یعنی در حقیقت چکاره هستید؟ ”
شما با ” بهار ” و ” استقبال از بهار” مسئله دارید؟
شما می دانید که سال چهار فصل دارد ؟ ” یا این را هم نمی دانید؟
شما می دانید که بهار پس از زمستان سرد و برف و یخبندان می آید و نام دیگرش ” جوان شدن دوباره طبیعت است ” ؟ و مردم خوش دارند از آن استقبال کنند. همه مردم، محجبه و بی حجاب معمم و مکلا.
چرا بخشنامه می کنید که کار برد جمله :
( ” اسقبال از بهار ” باید از تمام برنامه‌ها حذف شود و در هیچ‌یک از برنامه‌ها (بلااستثنا) به چشم نیاید )
از بهار بدتان می آید؟
شهردارتان ” برادر قالی باف ” هم می داند که چه شکری خورده اید؟
وتاکید می کنید که :
” در تمامی پوسترها، بروشورها، بنرها، بیلبوردها، تبلیغات محیطی و…بجای ( استقبال از بهار، بنویسند ” فصل همدلی )
مگر در دیگر فصول نمی شود ” همدل بود ” این چه ربطی به بهار دارد ؟ شما خاطره بدی از آمدن بهار و اصولن از فصل بهار دارید؟ موضوعی را به یادتان می آورد که نمی خواهید تجدید خاطره بشود؟
برادر مجتبا به خدا این کار ها زشت است، خودتان را نه سبک کنید و نه سنگ روی یخ، می ترسم مردم
خنده شان بگیرد.
این مثل این میماند که بخشنامه کنید ” نفس عمیق ” از ورزش صبحگاهی قطع شود و بجایش دعای کمیل خواند شود.
راستش نمی دانم حکمت این در افشانی! در چیست؟ شاید خواسته اید بگوئید شما هم حضور دارید و نباید از بازی کنار گذاشته شوید….کار خوبی نکرده اید ، گفته باشم.

ای مخاطب ناشناس! مدد رسان و یاری کن – ستاره تهرانی- شاعر و نویسنده

فروردین ۱۳۹۲

بارها و بارها خواستم نامه ای بنویسم و اوضاع واقعی داخل زندان و تمام مشکلات و گرفتاریهای فردی و جمعی را به کسی که قدرت رفع مشکل را داشته باشد شرح دهم. اما متاسفانه هیچکس را نیافتم. یکبار خواستم برای آقای خامنه ای نامه بنویسم اما منصرف شدم. راستش آدم نمیداند به چه کسی باید نامه بنویسد چون وقتی نگاه میکنیم و میبینیم که تمام گرفتاریهایمان از دست همین افرادست پس چگونه از همینها میشود تقاضای شنیدن مشکلات را کرد!؟ حال خطاب به کسی که نمیدانم کیست نامه مینویسم

هرکسی که میتواند کمک کند. میتواند بشنود. میتواند بفهمد و میتواند بی اتهام زدن بعنوان اقدام علیه امنیت ملی٬ و فقط با درک این نکته که اغلب دلایلم از روی دیده ها و شنیده ها و تجربیات خودم در برخورد با افراد بوده و هست بتواند گامی در راه آزاد کردن دوستانم و همبندیهایمان بردارد و یاری کند تا شب عید همه به خانه ها و به آغوش گرم خانواده هایشان بازگردند

و حال حرفم اینست و باز تکرار و تاکید میکنم که همه برگرفته از سخنان و گفته های خود مسئولین قضایی و اطلاعاتی است

یک: آقای دادستان جناب آقای جعفری دولت آبادی خودشان در صحبتهایشان در اوین به من گفتند که مخالف نظام بودن بخودی خود جرم نیست و ما نمیگوییم همه موافق نظام باشند. ما میگوییم که کاری بر علیه امنیت ملی نکنید

دو: لااقل دو تن شاید هم بتوانم بگویم سه تن از ماموران رده بالای وزارت اطلاعات گفته اند که دستگیریها و تایید اتهامات و صدور احکام زندان بیشتر بخاطر شرایط وخیم سال ۸۸ بوده است وگرنه قصدشان این نبوده که مردم را بیخودی به زندان بیندازند و آنجا نگه دارند

سه: اغلب اتهامات و رای های دادگاه در زمان مسئولینی بوده که هم اکنون تعویض شده اند و همین دلیل بر نقض رای دادگاهها میگردد چراکه دادگاه و محاکمات (همه میدانند) که فقط جنبهء صوری داشته و احکام پیش از دادگاه همان موقع بازجوییها بوسیلهء بازجوها تعیین و صادر شده است. بنابر این با تعویض فرد مسئول و تغییر سیاستها و آشنایی بیشتر بازجوها به پرونده ها و تغییر فضای سیاسی کشور٬ آن احکام هم بایستی تغییر کند و دیگر بهیچوجه لزوم اجرایی ندارند. با توجه به اینکه مناسبات داخلی دستگاه قضایی و وزارت اطلاعات همه بصورت تونلهای پیچیده بهم متصل هستند میشود نتیجه گرفت که با تغییراتی که پیش آمده قانوناً احکام صادر شده توسط بازجوها و دادگاه صوری نیز ماحصل خط مشی های القا شده توسط افراد ذیربط سابق میباشند و حالا دیگر نباید تداوم پیدا کند و حال چرا اصرار به نگهداری زندانیان هست را خود مسئولین قضایی و زندان هم نمیدانند! و بهترست کسی در این میان پیشقدم شود و این موضوع را حل و فصل نموده و موجبات آزادی زندانیان سیاسی و عقیدتی را فراهم نماید

چهار: تمام مسئولین زندان و وزارت اطلاعات لااقل از سالهای قبل و بخصوص از ۸۸ تاکنون بوسیلهء دستگاههای شنود و دوربینهای فراوان و زندانبانها و حتی سربازان و مامورین اعزام به بیمارستان ٬ و نیز از طریق پزشکان بهداری زندان ٬ بخوبی به این نکته که بیشتر زندانیان دچار بیماری و گرفتاری هستند واقفند و همچنین خانمی نازنین بنام خانم سلیمی زاده دادیار ناظر بر زندان بخوبی از زندگی و اخلاق و افکار و خصوصیات فردی و خانوادگی زندانیان زن اطلاع دارد و رفتار و برخوردهایش نیز حاکی از دلسوزی و تلاش برای یاری رساندن و تسهیل در امر مرتفع کردن مسائل زندانیان بوده است و ایشان شاهدند که مثلاً محبوبه کرمی محکوم به سه سال زندان واقعاً مریض است و توان تحمل زندان را ندارد یا خانم کفایت ملکمحمدی و مطهره بهرامی و صدیقه مرادی و مهوش شهریاری و تعدادی دیگر همگی دچار پوکی استخوان و بیماری و مشکلات خاصی هستند و نیز امورات خانوادگی آنها همه صدمهء جدی خورده حال آنکه همگی بیگناهند و بیخودی آنجا زندانی شده اند

بعنوان نمونه بخوبی جمله و حتی صدای یکی از زندانبانها در ذهنم ثبت و ضبط شده که سال گذشته وقتی خانمها بنازاده و مرادی را به ورامین منتقل میکردند من رفتم دفتر نگهبانی و به آن خانم مددکار و مامورین گفتم که اگر نخواهند بروند چه؟ اگر ما مانع رفتن و انتقالشان شویم چه؟ شما که حق ندارید به زور و خشونت آنها را ببرید سوار ماشین کرده بفرستید ورامین! آن خانم مامور جواب داد که: آنقدر تشخص و احترام و وقار در این دو خانم وجود دارد که هیچکس نمیتواند به زور به آنها حرفی بزند و خشونت یا بی احترامی کند

خب! این نمونه ای از برداشت خود زندانبانهاست و منظورم از بیان آن اینست که اطمینان دارم تمام رفتارها و برداشتهای زندانبانها و مامورین و مسئولین به گوش رده بالایی های قوه قضاییه و وزارت اطلاعات رسیده و همگی میدانند که این خانمها فقط به صرف تفاوت عقیده و گوناگونی نظرات سیاسی یا مذهبی در زندان گرفتار شده اند و هیچکدام نه مرتد هستند و نه اقدام علیه امنیت ملی کرده اند و نه به جامعه آسیبی رسانده اند و بنا به اصل قانون اساسی تفتیش عقیده نیز ممنوع است٬ پس چرا آنها را همچنان در زندان نگه داشته اند؟

پنج: خوشبختانه مدتیست خود حاکمان عرصهء سیاست در حال اتخاذ تصمیماتی هستند که میتواند امیدبخش باشد. البته نه امید کلی بلکه در همین مورد خاص . این نتیجه گیری حکام سیاسی که با تجدیدنظر در روشهای سرکوبگرانه و ظالمانه ٬ به دادن مرخصی های طولانی مدت و تمدید آن مبادرت نموده اند بسیار تصمیم خوبیست و امیدوارم این تصمیمات و سیاستهای جدید هرچه بیشتر و در مورد همه و بدون تبعیض اجرا و مرعی شود

اما نکته اینجاست که با قدرددانی از این تصمیم گیرندگان و اجراکنندگان این دستورات تازه حال آقای دادستان هستند یا هر کسی دیگر آیا بهتر نیست که نگاهی فراتر داشته و بجای ایجاد بوروکراسی و دردسرهای دو سویه برای زندانی و زندان به یکی از قوانین فراموش شده بازگردند و این قانون را دوباره زنده و اجرا نمایند؟

قانون « آزادی مشروط» که همه را هم راضی و خشنود میکند

این قانون که مدتها بلکه سالهاست مورد بی مهری مسئولین قضایی قرار گرفته و بخصوص در تهران بفراموشی سپرده شده را باید باز احیا نمود و خواستار اجرای آن شد

من خطاب به کسی که نمیدانم کیست اما اطمینان دارم دلسوز و معقول و دارای درک و درایت و مهر است میخواهم بگویم که لطفاً در اینخصوص اقدام کند و این قانون را زنده و لازم الاجرا نماید

اگر این قانون اجرا شود تمام عزیزانمان و تمام زندانیان زن و مرد شب عید و با آغاز سال نو در آغوش خانواده های خود خواهندبود

همت کنید و مدد رسانید

ای مخاطب ناشناس. هرکه هستید از شما یاری میخواهم. به مهربانی و عشق و انسانیتتان امید بسته ام

با سپاس و احترام

باز هم از سانسور جاری – محمد حسن شهسواری

فروردین ۱۳۹۲

ما در رسانه گذرگاه ” یعنی همینی که پیش رویتان است ”  مدت هاست ” و به دفعات ” حتا در ئی میل ها یمان می گوئیم
سانسور وزارت ارشاد طناب انداخته گردن ادبیات ما و دارد هر روز حلقه طناب را سفت تر وسفت تر می کند و این کاری ست که مداوم و بی وقفه طی سی سال گذشته انجام شده و می شود.
حتا اشاره کردیم که اکثر کتاب هائی که مجوز گرفته اند دقیقن همان کتابی نیستند که روز اول نویسنده به ارشاد برده است، از بس کلمه و جمله و پاراگاف و فصل از آن ها یا حذف شده است یا ذوق!!ممیز اجایگزین شده است.
ولی متاسفانه هیمشه از سوی نمایندگان نقابداری که در سطح جهانی پراکنده کرده اند ،با واکنش  روبرو شده است که نه، چنین نیست
ولی ما هر بار که صدای جدیدی از سانسور ارشاد برخاسته با باز تاب دادن آن گفته ایم که ” این هم یک دلیل دیگر ” ولی مدافعان مامور  رویشان از ما بیشتر است.
بهر حال این هم درد دل  محمد حسن شهسواری نویسند نام آشنا از سانسور ارشاد.

ماجرای رمانی که «تقریباً» مجوز گرفت!
محمدحسن شهسواری: «میم عزیز» تقریبا از وزارت ارشاد بهمن دری اخوی مجوز گرفت. حالا می‌گویم این «تقریباً» یعنی چی. در میم عزیز چهار دغدغه داشتم. (طبیعی ست چون رمان را نخوانده‌اید به دغدغه‌هایم اشاره نکنم.) دغدغه‌ی اولم به تقریب، پنجاه درصد رمان را شامل می‌شد، دومی سی درصد، سومی پانزده و چهارمی پنج درصد. وارد جزئیات بررسی ارشاد نمی‌شوم. همه‌ی نویسنده‌ها و شاعرها و مترجم‌ها (و این روزها خیلی از خوانندگان هم) می‌دانند جزئیات این روند استخوان‌سوز را. بررس اول، رمان را رد کرد.

مثل دو رمان شب ممکن و پاگرد افتادم دنبال کار. حرفم را جلو بردم. نظر ارشاد از رد کامل به مشروط تبدیل شد با ۳۸ مورد حذفی. ۳۵ تا را پذیرفتم و سه تا را هم نه. آن سه تا را هم ارشاد پذیرفت که حذف نکنم و گفتند هفته‌ی بعد نامه‌ی اخذ مجوزش می‌آید. با پذیرفتن این ۳۵ مورد حذفی (که بیشتر در حد کلمه و البته گاه جمله بود) کل دغدغه‌ی چهارم و ۲۰ درصد سومی از بین می‌رفت. بد نبود. حتا به نسبت دیگر نویسندگان با من خوب هم برخورد شده بود.

تا هفته‌ی دیگر بیاید، ناشر لغو مجوز شد!

دو ماه بعد عزیز نادیده‌ای که دوستی‌ای با آقای اللهیاری داشت پیغام داد با ایشان صحبت کرده و اظهار کرده‌اند شهسواری از طریق ناشر دیگری اقدام کند. مجوزش آماده است. اما حالا دیگر شرایط برای من فرق کرده بود. با این که همیشه دیگران را تشویق می‌کنم به صحبت با ارشاد و تلاش برای گرفتن مجوز، دیگر نمی‌خواستم رمانم مهر مجوز ارشاد داشته باشد. چرا؟ فکر کنم به سه دلیل:

اول و مهم‌تر از همه این که حس کردم دارم برنامه‌ریزی می‌شوم و این حس خیلی بدی ست. همان طور که گفتم با میم عزیز نسبت به سایر نویسندگان و حتی رمان‌های قبلی خودم خوب برخورد شده بود. نهایت شش هفت درصد از آن حذف شده بود. ناگهان این شش هفت درصد برایم عزیز شد. یاد خاطره‌ای از خودم افتادم از روزهای تیرماه هفتاد و هشت. مثل همیشه برای تماشا رفته بودم. بسیجی‌ها دنبال‌مان کرده بودند و من تماشاگر هم چاره‌ای جز دویدن نداشتم. بگذارید عین ماجرا را از رمان پاگرد بیاورم:

“لحظه‌ای خواست بایستد. فکر کرد این بازی او نیست. چرا باید برایش تلاش می‌کرد. اگر هم به او می‌رسیدند، نهایت یکی دو لگد و مشت می‌خورد و چند ضربه زنجیر. و اگر بدشانس‌تر بود، دو سه شب بازداشت. که همه‌ی این‌ها به آن چه تا به حال بر سرش آمده بود چیزی اضافه نمی‌کرد؛ حداقل طوری که یادش بماند. اما همین که حس کرد این فکر به دلیل ضعف سراغش آمده آن را پس زد. فکر کرد دویدن حقش است. آن‌ها جلوی این یکی را نمی‌توانستند بگیرند. به میل خودش وارد بازی نشده بود اما به میل خودش که می‌توانست از آن خارج شود؛ یا حداقل سعی بکند. این بود که تندتر دوید.”

دومی: به خاطر چشمه. احساس و نظر من به این نشر را در نوشته‌ای تقریباً بلند، به دوستان چشمه رسانده‌ام. هم علاقه‌ای که به‌شان دارم و هم اندک انتقادهایم. با این همه نشر چشمه بدون شک با بخش مهمی از تاریخ ادبیات داستانی دهه‌ی هشتاد ما گره خورده است. سخت بود برایم قولی که به آن‌ها داده بودم برای انتشار، نادیده بگیرم و کار را با نشر دیگری چاپ کنم.

و اما سومی: ممکن است (می‌دانیم که فرض محال، محال نیست) سه چهار نویسنده‌ی جوان، چشم‌شان به محمدحسن شهسواری باشد که چه کار می‌کند. چند سالی هست که معلمی رمان‌نویسی می‌کنم. طبیعی است وقتی یک نویسنده‌ی جوان به یک معلم می‌رسد اولین پرسش‌هایش در مورد تکنیک‌های داستان‌نویسی باشد. اما دو سه سالی هست که اولین (و گاه تا دهمین) پرسش نویسندگان جوان از من این است که فلانی! فکر می‌کنی رمان‌مان مجوز بگیرد؟ یا چه کار کنیم مجوز بگیرد؟ خب این یعنی تعطیلی ادبیات. یعنی ورود مقدار معتنابهی سم به خون رقیق ادبیات ما. یعنی مرگ قریب‌الوقوع.

فکر کردم وقتی من رمانی تقریباً مجوزگرفته را به صورت چاپی منتشر نکنم و کامل‌اش را در اینترنت بگذارم، آن سه چهار نفر، حداقل در زمان نوشتن، به مجوز فکر نخواهند کرد.

روده‌درازی نکنم. برای نوشتن میم عزیز همه‌ی سواد و تلاشم را به کار بردم تا خواننده‌ی این نوع رمان از آن لذت ببرد. فقط امیدوارم شرمنده‌‌شان نشوم.

و سر آخر می‌ماند پیشکش مهر بی‌کران به دوست، خوابگرد، سیدرضا شکراللهی. که هم در دوستی معجزه می‌کند و هم در ویراستاری رمان.

هشت مارچ روز جهانی زن – دکتر بیژن باران

فروردین ۱۳۹۲

فرا رسیدن روز جهانی زن خجسته باد بر رفیقان عدالت و حقیقت و دمکراسی- دکتر محمود صفریان، کارکنان و نویسندگان نشریه گذرگاه محبوب و منظم. زمینیان با حفظ جشنهای ملی خود- بسوی جشنهای جهانی مانند اول ماه مه برای کارگران، ۸ مارس برای زنان، ۱۴ فوریه برای عشاق، ۲۴ اکتبر برای بنیانگزاری سازمان ملل متحد میروند.

روز جهانی زن در ۸ مارس ۲۰۱۳ گامی دیگر برای رهایی زنان از تبعیض، ستم، فقر، توهین، خشونت، استثمار می باشد. زن مظهر زیبایی، مهر، شکیبایی، هوش، بارآوری، تعامل، مدارا، ارتباط، همکاری، عطوفت، تیمار کودکان/ پیران/ جانواران، محیط، صلح- رابط نسلهای گذشته و آینده روی زمین می باشد.

نیمی از ۷ بیلیون جمعیت زمین زنان اند که با پرورش کودکان آینده زمینیان را بعهده دارند. بر اساس تحقیقات در ۶ کشور آسیایی روشن شده: برای هر دلار که بر خدمات صحت باروری، ولادی، صحت نوزادان و کودکان به مصرف می‌رسد، بازدهی اقتصادی به ارزش ۴۰دلار را در پی دارد. لذا رسیدن به حقوق مدنی مدرن زنان، تنها ضامن شکوفانی اقتصادی، مدنیت، صلح ساکنان زمین است. یکی از علل عقبماندگی خاور میانه مقام زن مادون مرد مومن است. کشورهای ثروتمند خلیج فارس بخاطر این علت- خانواده و فرزندان تراز جهانی در ورزش، هنر، دانش، سیاست، فرهنگ در ۵۰ سال گذشته نداشته اند. در المپیک ورزش جهانی زنان خاور میانه، بخاطر روبنای پیشامدرن کشوری، صفر مدال دارد.

از سده ۱۹ تا سده ۲۰ سکان پویش تاریخ در دست کارگران و جنبشهای رهایبخش ضد استعماری بود. اکنون در دست زنان است تا تبعیض را در جهان ریشه کن کنند؛ تا شعار عدالت را با کارگران در آینده جهان عینیت بخشند. زنان در راه اعتلای حقوق مدنی خود، مبارزه را با شرکت در مدیریت کلان جوامع جهانی ادامه می دهند.

بین ۱۹۰۱-۲۰۱۲ زنان صاحب جایزه نوبل ۴۴ نفر می باشند. مادام کوری ۲ جایزه در شیمی و فیزیک، دکتر شیرین عبادی در ۲۰۰۳ جایزه صلح نوبل را بردند. حقوقدانها و سیاستمداران زن جهان در سطح کشوری و سازمان ملل متحد فراوانند: کنفرانس وکلای زن در قرن ۲۱م، ۳ زن در دادگاه عالی آمریکا، انگلا مرکل- صدر اعظم آلمان، سونیا گاندی- رهبر حزب کنگره ملی هند، کریستینا فرناندز – پرزیدنت آرژانتین، جولیا گیلارد- نخست وزیر استرالیا، شیناوارتا- نخست وزیر تایلند، سیرلیف -پرزیدنت لیبریا، چینچیلا- پرزیدنت کوستاریکا، روسف- پرزیدنت برزیل، پارک- پرزیدنت کره جنوبی.

زنان جهان در کسب و مدیریت سطح پایین تا کلان فراوانند: سینتیا کارول انگلیس، باربارا کوکس آلمان، چاندرا کوچار هند، گولر سابانجی ترکیه، ماریا راموس آفریقای جنوبی، هو چینگ سنگاپور، یافانگ سون چین. لیست طویل زنان برنده ورزشهای المپیک جهانی ۱۹۲۸-۲۰۱۲ همچون پرایس دونده جمایکا، مگی در پرش از برزیل را در بر می گیرد.

زنان در هنر رشد پیگیری داشته اند: در نقاشی فریدا کاهلو نقاش درد و ستم بر زنان از مکزیکو، جورجیا اوکیف نقاش زیبایی نباتات و کویر غربی آمریکا، زاخارووا- بالرینای روس، ایزادر دانکن- هنرمند آمریکایی در رقص. ستارگان فیلم و خوانندگان جهانی زن فراوانند: انجلینا جولی، آشه واریا ری از هند، بیونسه، شکیرا.

امین – مخاطبی عاشق خواندن

فروردین ۱۳۹۲

چندین بار خواسته  نظرش را که مجددن تکرارش کرده و در زیر آورده می شود
به اطلاع استاد محمود دولت آبادی برسانیم
ما که تماسی با این بزگوار نداریم تصمیم گرفتیم خواست این دوست نازنین را در گذرگاه بیاوریم
شاید به نحوی به آگاهی ایشان رسانده شود:

سلام و درود دوست عزیز ، صدای بنده که به گوش نویسنده ی مردمی ، استاد گرانقدر ، محمود دولت آبادی نمیرسد ، این خواهش را از ایشان دارم ، اگر توانستید به گوش ایشان برسانید که یکی از کوچکترین دوستداران شما گفت : چرا زوال کلنل را در اینترنت برای استفاده ی مردم نمیگذارید ؟مگر پوئیو کوییلو نکرد ؟ در ایران جلوی نشر اثرش را گرفتند ، تمام آثار ترجمه به فارسی را برایگان در اینترنت منتشر کرد. شما چرا نمیکنید؟ یا این حق خوانندگان و دوستداران شما نیست که اثرتان را بخوانن؟ شاید حضرات سالها  اجازه ننشر ندادند.
این اثر امروز باید خوانده شود.بگذاریدش در اینترنت ، مطمعن باشید شاگردان و دوستداران شما اینقدری از شما یاد گرفته اند که ارزش مادی اثر ی را که میخوانند ، بپردازند….سلامت باشید ”

بین ۱۹۰۱-۲۰۱۲ زنان صاحب جایزه نوبل ۴۴ نفرند. – تنظیم از دکتر بیژن باران

فروردین ۱۳۹۲


مادام کوری ۲ جایزه در شیمی و فیزیک،
دکتر شیرین عبادی در ۲۰۰۳ جایزه صلح نوبل را برد.

—————————————————–
The Nobel Prize in Physics
۱۹۶۳Maria Goeppert Mayer
۱۹۰۳Marie Curie
The Nobel Prize in Chemistry
۲۰۰۹ Ada E. Yonath
۱۹۶۴Dorothy Crowfoot Hodgkin
۱۹۳۵Irène Joliot-Curie
۱۹۱۱Marie Curie
The Nobel Prize in Physiology or Medicine
۲۰۰۹Elizabeth H. Blackburn
۲۰۰۹Carol W. Greider
۲۰۰۸Françoise Barré-Sinoussi
۲۰۰۴Linda B. Buck
۱۹۹۵Christiane Nüsslein-Volhard
۱۹۸۸Gertrude B. Elion
۱۹۸۶Rita Levi-Montalcini
۱۹۸۳Barbara McClintock
۱۹۷۷Rosalyn Yalow
۱۹۴۷Gerty Cori
The Nobel Prize in Literature
۲۰۰۹Herta Müller
۲۰۰۷Doris Lessing
۲۰۰۴Elfriede Jelinek
۱۹۹۶Wislawa Szymborska
۱۹۹۳Toni Morrison
۱۹۹۱Nadine Gordimer
۱۹۶۶Nelly Sachs
۱۹۴۵Gabriela Mistral
۱۹۳۸Pearl Buck
۱۹۲۸Sigrid Undset
۱۹۲۶Grazia Deledda
۱۹۰۹Selma Lagerlöf
The Nobel Peace Prize
۲۰۱۱Ellen Johnson Sirleaf
۲۰۱۱Leymah Gbowee
۲۰۱۱Tawakkol Karman
۲۰۰۴Wangari Maathai
۲۰۰۳Shirin Ebadi
۱۹۹۷Jody Williams
۱۹۹۲Rigoberta Menchú Tum
۱۹۹۱Aung San Suu Kyi
۱۹۸۲Alva Myrdal
۱۹۷۹Mother Teresa
۱۹۷۶Betty Williams
۱۹۷۶Mairead Corrigan
۱۹۴۶Emily Greene Balch
۱۹۳۱Jane Addams
۱۹۰۵Bertha von Suttner
The Prize in Economic Sciences
۲۰۰۹Elinor Ostrom

بیانیه کانون نویسندگان ایران

فروردین ۱۳۹۲

کانون نویسندگان ایران
هشت مارس روز جهانی زن در حالی فرا می رسد که زنان در جای جای جهان همچنان در اسارت قوانین، رسوم و فرهنگ مردسالاری به سر می برند. با این همه ،سال گذشته در ایجاد وحدت میان مردمان جهان برای مبارزه با ستم، تبعیض و فرودستی زن گام هایی بزرگ برداشته شد. هنوز می توان طنین صدای میلیونها زن و مرد را در کشور هند شنید که یکی از قربانیان تجاوز جمعی را ” دختر هند ” نام نهادند و برای ابراز انزجار از توهین آشکار و جنایتکارانه به زن، پا به خیابان گذاشتند و شهرهای هند را از فریاد اعتراض خود پر کردند؛ هنوز می شود مارش جنبش یک میلیارد، نه به خشونت علیه زنان، و صدای میلیونها انسان برابری طلب در شهرهای مختلف جهان را شنید که با فریاد ” نه به خشونت علیه زنان ” و با شعار برقصیم و زنجیرها را پاره کنیم، به خیابان آمدند. اینها فقط دو فراز از پیشروی های جنبش زنان در چند ماه اخیر است. این حرکت ها، که در مناسبت های دیگر نیز در یک سال گذشته انجام گرفته است، نشان می دهد زنان در کشورهای مختلف به اشکال و در اندازه های متفاوت تحت ستم قرار دارند و همین امر به اعتراضات مخالفان زن ستیزی ماهیتی جهانی بخشیده است. جهانی بودن هشت مارس و جهانشمول بودن حقوق زنان را در مضامین مشترکی درمی یابیم که همه ی طرف داران رهایی و برابری زن و مرد در همه جای جهان فریاد می کنند. ویژگی دوران اخیر فقط در گستردگی اعتراض ها نیست بلکه در متحد بودن آنها نیز هست.
زنان در ایران تحت ستم های فردی و اجتماعی بیشتری قرار داشته اند . این ستم در گذر بیش از سی سال هر روز افزون تر شده است. اما به موازات فزونی حمله به حقوق زنان، مبارزه ی آنها نیز اوج گرفته است. از سال ۵۷ تا کنون گستره و عمق این مبارزه وسعت یافته و به رغم تمام مقابله های حاکمان برای خاموش کردن صدای این جنبش و به رغم تقلاهایشان برای سانسور کردن و حذف صدای زن از جامعه، جنبش حقوق زن توانسته است دستاوردهای نسبتا قابل توجهی کسب کند. هم اکنون زنان ِ بسیاری در عرصه های گوناگون، به ویژه در عرصه ی ادبیات و هنر، برای رهایی خود از قید قوانین، سنت ها، سیاست ها و فرهنگ اسارت آور و سرکوب گر جاری فعال اند و در بیشتر جنبش های اجتماعی نقشی جدی دارند. نگاهی به زندان های سیاسی و حضور پر تعداد زنان در این زندان ها نشان می دهد که آنها بر احقاق حقوق خود مصرند و این موج را سر باز ایستادن نیست. موجی که بارها پیوستگی خود را به دریای جنبش جهانی رهایی زن نشان داده ؛ به آن نیرو بخشیده و از آن نیرو گرفته است. جامعه بدون آزادی زنان آزاد نخواهد شد.
کانون نویسندگان ایران هشتم مارس روز جهانی زن را به زنان و مردان آزادی خواه ایران و جهان، خاصه زنان اهل قلم، تبریک می گوید و همراه همیشگی کوشش زنان نویسنده برای گسترش آزادی بیان در همه ی عرصه هاست.
۱۶/اسفند/۱٣۹۱ – ۶ /مارس

مصاحبه با نویسنده صاحب نام علی اشرف درویشیان – یوسف فرهادی آبادی

فروردین ۱۳۹۲

عکس از: حمید جانی پور

روزنامه ی بهار – یوسف فرهادی آبادی: بالزاک در مقدمه کتاب پیردختر می گوید: یا باید غول بود یا برای دیدن دوردستها باید بر دوش غول ها سوار شد, علی اشرف درویشیان بیشک با نوشتن رمان ها و کتاب های پایه در حوزه ادبیات عامه از معدود غول های ادبیات ایران است که میتوان با مطالعه آثارش افق ها و چشم اندازهای دوردست را مشاهده کرد, علی اشرف از جمله نویسندگانی است که در راه دفاع از آزادی بیچون و چرای اندیشه یک دم فرو ننشست, در حالی با علی اشرف درویشیان به گفتوگو می نشینم که ایشان بعد از سالها دست و پنجه نرم کردن با بیماری ناشی از سکته مغزی در حال بازیابی سلامت جسمانی است.
بی مناسبت ندیدم که به مناسبت حضورش به عنوان مهمان ویژه مراسم معرفی برگزیدگان جایزه ادبی گلشیری با او گفتوگویی کوتاه داشته باشیم.

اخیرا شما به عنوان یکی از مهمانان ویژه «جایزه گلشیری» در مراسم معرفی بهترین های داستاننویسی حضور داشتید! تا چه حد معتقدید این جوایز به ارتقای ادبیات کمک میکند؟

دستاوردهای اقداماتی از این دست و معرفی بهترین های حوزه داستان نویسی را باید در یک فرآیند و پروسه دید. شما دقت کنید طی ۱۲ سالی که از عمر «جایزه گلشیری» می گذرد, برندگان این جایزه توانسته اند با اعتماد به نفس حاصل از گرفتن جایزه, کارهای بهتر و جدیتری ارائه دهند, البته ارزیابی های خوبی که در معرفی آثار برتر انجام می شود باعث شده است که جامعه به دریافت کنندگان این جوایز اقبال نشان دهد تا جایی که می بینیم کتابهایی که جایزه میگیرند گاه به چند چاپ میرسند. البته برگزارکنندگان این جایزه با مشکلاتی مثل دفتر و موضوعاتی از این قبیل روبه رو هستند که امیدوارم هرچه زودتر مرتفع شود.

نقش مطبوعات در این فرآیند را چطور ارزیابی میکنید؟

قبل از اینکه وارد این بحث شوم باید بگویم شنیده ام که تعدادی از همکاران روزنامه نگارتان که چندی پیش دستگیر شده بودند آزاد شده اند, از همینجا سلام مرا به دوستان خبرنگار برسانید, امیدوارم که هرچه زودتر بقیه دستگیرشدگان آزاد شوند و فعالیت مطبوعاتی خودشان را شروع کنند!

خوشحال هستم از اینکه میشنوم و میبینم که هنوز هم خبرنگارانی هستند که قلم هایشان را در خدمت جامعه و زحمتکشان جامعه قرار داده اند. البته باید همینجا انتقاد خودم را از برخی جراید عنوان کنم! الان اگر تورقی بزنید جراید موجود در کشور را مشاهده میکنید جز برخی جراید و روزنامه های معدود فضای رسانه ای در انحصار یک عده خاص است. ادبیات فضای تنفس جامعه است به هر حال در جوامعی که میخواهند فضای جامعه بسته شود یکی از روش ها بایکوت کردن افراد مستقل, منتقد و مخالف است. اگر به رشد ادبیات فکر میکنیم باید به نویسندگان مستقل هم اجازه داده شود که از تریبون جراید استفاده کنند وگرنه انحصار این فضا در دست چند نفر که به لحاظ تئوریک و فرهنگی هیچ حرف تازه ای برای جامعه ندارند, چشم انداز روشنی در مقابل ادبیات قرار نمی دهد. جراید با معرفی تازه های نشر و نقد و بررسی کتاب ها نقش مهمی در ارتقای ادبیات دارند و خود من از نقدهای منتشر شده در جراید درس های بسیاری آموختم.

البته همینجا لازم میدانم یادی از رضا براهنی کنم که در دهه ۴۰ با نقدهای خود در مجله فردوسی آن زمان که روزهای دوشنبه منتشر میشد توانست به رشد و پویایی ادبیات در آن زمان کمک کند. علاوه بر فردوسی که اشاره کردم, جا دارد از نشریاتی مثل جهان نو, آدینه, دنیای سخن, آرش, کتاب هفته و کتاب سال هم نام ببرم که هرکدام در دوره فعالیت خود با نقدهایی که منتشر میکردند, توانستند به پویایی و تحرک و رشد ادبیات کمک کنند.

آقای درویشیان با تشریح وضعیتی که کردید گویا شما هم مثل بعضی ها که از مرگ سینما یا موسیقی حرف میزنند، به مرگ ادبیات معتقدید؟

به هیچوجه! من با گزاره هایی که بعضا گفته میشود که مثلا «مرگ ادبیات» و نظایر این به هیچوجه موافق نیستم! تا زندگی جریان دارد, تا خلاقیت وجود دارد, ادبیات هست و نقش خودش را در رشد جامعه بازی میکند. یک زمانی در شوروی گفتند «رمان مرد» و نظایر این حرف ها, یکدفعه «شلوخف» با کتاب دن آرام, سرنوشت انسان و… آمد و نشان داد رمان و ادبیات زنده است. به نظر من اینگونه اظهارنظرها قبل از اینکه مبتنی بر واقعیت باشد هیاهوی سیاسی و ژورنالیستی است، البته این به این معنا نیست که من فضای محدودیت ها و سانسور موجود را نبینم اما می خواهم بگویم باوجود شرایط اختناق در دیکتاتوری زمان گذشته افرادی مثل صادق هدایت, صمد بهرنگی و دیگران با خلاقیت های فردی خود توانستند اثرگذار باشند، هنرمند مستقل و خلاق این قابلیت را دارد موانع را از پیش روی خود بردارد.

وقتی میگویید مستقل, تعریفتان از استقلال نویسنده چیست؟

یکی از ویژگی های کار خلاقانه استقلال در اندیشیدن است و این شدنی نیست مگر با استقلال از قدرت, دولت و باندهای اقتصادی.

چگونه شما از استقلال سخن میگویید در حالی که به اعتقاد بسیاری, ادبیات شما در خدمت ایدئولوژی خاصی بوده است؟

منکر این نیستم که دارای ایدئولوژی خاصی هستم اما من هیچوقت آثارم را عرصه تبلیغات ایدئولوژیک نکرده ام. مطالب من تماما انعکاس دردها, شادی ها, غم ها و سرخوشی های مردم بوده است, نوشته های من انعکاس واقعیت های اجتماعی بوده است زنده یاد جلال آل احمد همیشه در ابتدای کلاس هایی که برگزار می کرد, می گفت:.. من یک مبلغ نیستم من یک معلم هستم. برای اینکه موضوع را شفافتر بیان کرده باشم باید این را با تاکید بگویم که هیج کدام از داستان ها و آثار من با هدف تبلیغ ایدئولوژی نبوده است بلکه هدفم انعکاس واقعیت های اجتماعی بوده است, به این معنی من قایل به ایدئولوژیک نوشتن نبوده ام!

به خلاقیت و استقلال هنرمند اشاره کردید و اینکه افرادی همچون صمد بهرنگی با بهره گیری از خلاقیت خود توانستند حتی در شرایط اختناق اثرگذار باشند و آثاری درخور خلق کنند, اما برخی معتقدند آثاری همچون آثار خود شما و صمد بهرنگی نه تنها ادبیات کودکان نیست و نبوده است بلکه ادبیات اپوزیسیونی سیاسی است که به نام کودک نوشته شده است و به دنیای کودک ربطی ندارد.

برای پاسخ به این سوال و بزرگی کاری که صمد بهرنگی در حوزه ادبیات کودک کرد, شما باید به بسترها و تاریخچه ادبیات کودک و مراحل رشد و بالندگی آن دقت نظر داشته باشید وگرنه دچار خطای تحلیل میشوید. ادبیات کودکان تا قبل از دهه ۴۰ اصلا معنایی نداشت. جبار باغچه بان با کتاب «بابا برفی» یک دریچه ای به ادبیات کودک باز کرد, آثاری مثل «توکایی در قفس» نیما یوشیج و همچنین داستانی از غلامحسین ساعدی را میتوان کارهایی پراکنده و ابتدایی در شکل گیری ادبیات کودک ارزیابی کرد. در این دوره صمد بهرنگی با پرداختن به نیازها و دغدغه های کودکان محروم اجتماع ادبیات کودکان را وارد مرحله جدیدی میکند. البته به دلیل فشار سانسور و اختناق آن دوران داستان های صمد مورد توجه بزرگترها نیز قرار گرفت. شما نباید مورد توجه قرار گرفتن داستان های صمد را حمل بر این کنید که داستان های بهرنگی ادبیات کودکان نیست. اخیرا شنیده ام که عده ای پا را فراتر گذاشته و مدعی شده اند ادبیات صمد, ادبیات ناسیونالیستی است. همینجا باید بگویم نه تنها صمد ناسیونالیست نبود بلکه نگاه های قوم گرایانه را سدی در جهت رشد جامعه میدانست! هم اینکه صمد داستان هایش را به زبان فارسی مینوشت, نشان میدهد که او ناسیونالیست قومی نبود. اگر صمد تاکید دارد کودکان هر قومی به زبان خودشان آموزش ببینند, نه به جهت ناسیونالیست بودن بلکه این حق هر کس است که به زبان مادری اش تکلم کند و آموزش ببیند! البته یک زبان اداری مشترک مثلا زبان فارسی باید در کشور باشد اما نه به این معنا که زبان های دیگر حقی نداشته باشند.

از خودتان دفاع نکردید؟

در مورد خودم باید بگویم از نوشتن هیچگاه قصد تبلیغ سیاسی نداشته ام، آنها از ظن خودشان برداشت میکنند به قول مولانا: پیش چشمت داشتی شیشه کبود / زان سبب دنیا کبودت مینمود. کتابهایی که من نوشتم انعکاس خواسته ها و تمایلات اجتماعی افرادی است که در بین آنها زیسته ام.

از ادبیات کودکان سخن به میان آمد ادبیات کودکان باید چه ویژگی هایی داشته باشد؟

ادبیات کودک باید از زندگی ملموس کودکان باشد در عین حال که به بسترهای رشد کودک توجه دارد شادی آفرین و سرگرم کننده باشد. به مفاهیمی مثل انسان دوستی, مهربانی, رشد, حسن همکاری و تعاون و توجه به دیگران در ادبیات کودک توجه منظور شود. در کنار این موارد تقویت نگاه های صلح طلبانه و ضدجنگ و ضد خشونت از پارامترهای اساسی ادبیات کودکان به شمار میرود. درست است که ادبیات نقش موثری در هدایت و پرورش کودکان دارد اما یکی از اشتباهات بزرگترها در مقابل کودکان این است که جلوی کودکی کردن کودکان را بگیرند. بگذاریم بچه ها واقعا بچگی کنند, به این معنا که وظایف بزرگسالان را به دوش کودکان نباید انداخت. از منظر نویسنده نیز باید آرمان های اجتماعی را متناسب با مراحل سنی کودک به او آموزش داد و آشنا کرد. البته باید بگویم آشناکردن به معنی الزام به عملکردن نیست. مسلما کودک از روابط اجتماعی شکل عمل اجتماعی خود را خواهد آموخت.

خوانندگان میخواهند بدانند آقای درویشیان در موقعیت کنونی به چه فعالیت مطالعاتی و پژوهشی مشغول است؟

همانطور که می دانید من شش سال پیش دچار سکته مغزی شدم و این مدت کار مرا با وقفه مواجه کرد. در حال حاضر خوشبختانه در اثر فیزیوتراپی میتوانم بنشینم و تلاش میکنم کارهای ناتمام گذشته را سامان دهم. اگرچه یک مقدار زود خسته می شوم اما رفته رفته حالم در حال بهتر شدن است! بنا دارم رمان نیمه تمام «همیشه مادر» را به پایان برسانم و در این بین نیز کار دیگرم با آقای خندان مهابادی در رابطه با طبقه بندی افسانه های ایران است که در صورت هماهنگی ناشر, چاپ خواهد شد.

سرنوشت دانه و پیمانه به کجا کشید؟

دانه و پیمانه بعد از یک سال و نیم مجوز گرفته. این کتاب کار مشترک دیگری است با رضا خندان. مجموعه ای است در نقد و بررسی رمان اما به دلیل اینکه ناشر این مجموعه یعنی نشر چشمه از طرف ارشاد برای چاپ کتاب دچار محدودیت هایی شده است, این کتاب هنوز منتشر نشده.

بنا ندارید به ناشر دیگری چاپ این اثر را واگذار کنید؟

فعلا نه. تاکید ما این است که این کتاب توسط نشر چشمه منتشر شود اما اگر تا چند ماه آینده مشکل برطرف نشد, به ناشر دیگری میدهیم.

در پایان

یگانه راه ما برای حل تمامی مشکلاتی که امروز با آن روبه رو هستیم, گردن نهادن به آزادی شهروندان و احترام به حقوق آنها است. امیدوارم در حوزه نشر با لغو کامل سانسور و در حوزه اجتماع با احترام به آزادی بیان, زمینه های نقد منصفانه و همچنین رشد و تعالی معنوی جامعه فراهم شود.

بخش جدید – نقاشان مشهور جهان

فروردین ۱۳۹۲

کوتاه یاد آور می شویم که از همین شماره گذرگاه ” شماره فروردیماه ” و به یمن این فصل سبز
بخش دیگری به سایر بخش های رسانه گذرگاه با نام:
” نقاشان مشهور جهان ”
و در حد امکان با نمونه ای از کارشان افزوده ایم. امید واریم مورد پسند شما واقع شود.
صحبت در مورد هر ژانر هنری می دانیم که حرف تازه ای نخواهد بود،
و لی از آنجائی که همیشه مشتاقان نو رسیده ای هستند که می خواهند بیشتر بدانند،
و با این اعتقاد که از بزرگان هر رشته ی هنری نمی شود در هر فرصتی صحبت نکرد،
بدین کار که کم زحمت هم نیست اقدام کرده ایم.
مگر می شود در هر فرصتی از حافظ – فردوسی و کمال الملک، از پیکا سو – مونه – و وانگوگ،
و بزرگان دیگر حرف نزد به این دلیل که در موردشان زیاد گفته شده است.
جوانی که از گرد راه رسیده و به اندازه شما با این بزرگان آشنا نیست نیز در نظر است.
بهر روی امید واریم  با اینکه کاری کوچک و تکراری است  مفید واقع شود.
پسند شما خوشحالمان می کند.
شورای نویسندگان گذرگاه

هلــــوی مخملــــی – توران رئیسی

فروردین ۱۳۹۲

باز هم اقلیما مرا با وعده و وعید های دوستانه اش برای گشت و گذار به دنبال خود برد. او علاقه فراوانی به باغ نوردی داشت. ما هر دو نفر ده ساله بودیم و به گفته خاله ام که مادر او بود اقلیما یک هفته زودتر از من به دنیا آمده است. او جسور و بی باک و دشمن یگانه‌ نظم و قانونمندی بود! برایش چندان اهمیتی نداشت که بدون اجازه وارد باغ همسایه شود.
او مانند خرگوش چابکی تند و تیز از این باغ به آن باغ می‌رفت. در وجودش جوش و خروش ویژه ای بود و شخصیتی متفاوت داشت. وقتی بزرگ تر شده بودم و درس های تاریخ را می‌خواندم، حکایت لیث صفار (عیار) مرا به یاد کارهای او می‌انداخت!
نمی دانم در درون سرکش این موجود کوچک چه شوری بر پا بود که او این گونه افسار گسیخته، از بام تا شام می‌تاخت و از دیوار راست بالا می‌رفت و نمی دانم با آن همه شرارت که در حرکاتش می‌دیدم و تأییدش نمی‌کردم، چگونه بود که گاه گاهی با او همراه مى شدم و از نزدیک شاهد کارهایش بودم. امّا او هرگز برای یک بار هم نتوانست عقیده مرا نسبت به نفی کارهای خود تغییر دهد. آن روز صبح پیشنهاد گردش در باغ را پذیرفتم و باهم به گشت و گذار رفتیم. در راه مانند باغبانی با تجربه و کارکشته، درخت‌ها را نگاه می‌کرد و میوه های خاص و کمیاب باغ‌ها را نشانم می‌داد و از مزایای گردوهای کاغذی و بادام‌ها که با اشاره و فشار میان دو انگشت شست و سبابه پوسته چوبی آن ها جدا می‌شد و مغز درشت و ُتردش بیرون می‌زد و یا از آلبالوهای آبدار و ملس پیوندی ، و دورگه‌ای که گاه با گیلاس‌های آبدار و خوشرنگ و بدون کرم به ما چشمک می‌زدند، و توت‌های درشت و سفیدی که در کنار درختان هلو نمایان بودند، آنچنان با هیجان صحبت می‌کرد که آب از دهانم جاری می‌شد.
او درمیان راه از هر درختی میوه‌ای می‌چید و در حالی که جلوی چشمانم در دست هایش می‌چرخاند، به سویم پرتاب می کرد تا امتحانش کنم، و با اشاره سر مرا به دنبال خود می‌کشاند.
آن روز ، با آسودگی خیال به دنبال هم از چندین باغ گذشتیم. در پای دیوار شکسته‌ای ایستاد و به اطراف نگاه کرد. در زیر گنبد آبی آسمان و در میان درختان تنومند و سرسبز و انبوه درختچه‌های زیبا و علفزارهای کنار جویبار در دامنه البرز، هیچکس جز من و او دیده نمی‌شد. راستش کمی ترسیدم. هرگز دور از خانواده و به تنهایی در چنین جای خلوتی قرار نگرفته بودم! امّا صدای سکوت و طراوت صبحگاهی طبیعت، بوی گل های رنگارنگ و خودرو، صدای پرنده‌هایی که دسته جمعی در حال پرواز و اجرای سنفونی زیبای خود بودند، حس غریبی به من می‌داد. هرگز این احساس را در زادگاهم تهران ، تجربه نکرده بودم.
مبهوت افکار خود شدم و در رویائی زیبا فرو رفتم . پیشنهاد خنده آور اقلیما در آن لحظه سکوت مرا از حال و هوای خود بیرون آورد. او از من خواست خم شوم تا از روی بلندی خود را به آن طرف دیوار برساند. وقتی علتش را پرسیدم ، با لحنی کنایه آمیز گفت: « ساعت خواب ! …آن همه راه آمده ایم که به این جا برسیم، تازه می‌پرسی برای چه!» گفتم:” این جا هم باغ مادر بزرگ است ؟” با پوزخندی گفت:” نه .!!!” و شانه هایش را بالا انداخت و ادامه داد:” باغ باغ است. ما به آن چیزها کاری نداریم. مال هر کس که می خواهد باشد. ما فقط چند تا هلو می‌چینیم و می رویم!” بعد مانند معلمی کهنه کار ، توضیح داد که چگونه وقتی او روی دیوار رسید، پای خود را آویزان می‌کند و من باید محکم آن را نگه دارم تا او بتواند دست هایم بگیرد و بالا بکشد .
سپس بدون معطلی از روی کمرم لبه دیوار شکسته را گرفت و پاهای خود را یکی بعد از دیگری در چاله چوله‌های دیوار گیر داد و خود را بالا کشید و در یک چشم برهم زدن جست زد و روی دیوار نشست و همانطور که سفارش کرده بود تلاش کرد مراهم به داخل باغ ببرد امّا من شگردهای او را نمی‌دانستم و از جایی که نمی‌شناختم می‌ترسیدم. او وقتی از بردن من مأیوس شد، گفت در همان جا بنشینم و منتظرش باشم. زیرا به زودی بر خواهد گشت.
لحظه ای بعد در سکوت باغ خود را تنهای تنها و درمانده احساس مى کردم و در حالی که قلبم به شدت می‌زد، در زیر دیوار و روی لبه جوی نشستم و خود را با افکاری که از تماشای باغ و تنهایی به من هجوم آورده بودند مشغول کردم.
ناگهان چشمم به عنکبوت درشتی افتاد که با تانی از ساق پایم بالا می‌رفت. از جا پریدم و کفشم را محکم به زمین کوبیدم. عنکبوت به داخل جوی آب پرتاب شد و همراه آب رفت. امّا من با تکان دادن دست و پا و بالا زدن پاچه های شلوارم کوشش می‌کردم برترس خود غلبه پیدا کنم و مانع از آن شوم که دوباره حشره دیگری به درون لباسم وارد شود.
چند قدمی از آن جا دور شدم و از نشستن در کنارجوی آب صرف نظر کردم. . به درخت توت تنومندی تکیه دادم. زنبورهای درشت شکم قرمز با مگس های سیاهی که پرهای سبزشان زیر نور آفتاب برق می زد در لا به لای درختان موج می‌زدند و با وز وز سرسام آوری رفت و آمد می‌کردند. وقتی آن ها را از روی بینی و گوش و گردن می‌راندم و روی ابروهایم می‌نشستند ، گوئی مستقیما روی تارهای اعصابم در حال بند بازی بودند . لحظه‌هایی را با آن حشرات جدال کردم ، اما آن ها مرا رها نمی کردند . به خود نهیب زدم. و از همراهی با اقلیما واز کرده خود پشیمان بودم . در آن دقایق دردناک تنهایی، این حشرات همچون اژدهایی بودند که مرا می‌ترساندند. وقتی زنبورهای شکم قرمز دور سرم می چرخیدند، انگار گرگی هستند که طعمه خود را ارزیابی می‌کنند. هیچ امیدی به دیدن اقلیما نداشتم. نمی‌دانستم او درپشت دیوار بلند باغ چه می‌کند. ترس مبهمی آزارم می‌داد. بارها با صدای بلند نامش را به زبان آوردم امّا در لا به لای درختان انبوه به جز صدای هوهوی باد و قارقار کلاغ‌ها و جیرجیر و وز وز حشرات چیزی به گوش نمی‌رسید.
به اقلیما فکر می‌کردم که آمدنش طولانی شده و نگرانی‌ام را دو چندان کرده بود. سوزش عمیقی به یکباره در چشم چپم احساس کردم. انگار سوزنی درشت را تا اعماق مردمک چشمم فرو کرده باشند. از صدای جیغ خود ترسیدم و عقب عقب به دیوار تکیه دادم و دست ها را روی چشمم گذاشتم. از شدت درد کلّه‌ام باد کرده بود و تلوتلو می‌خوردم و به خود می‌پیچیدم و مانند ابر بهار گریه را سرداده بودم.
صدای آشنایی را در میان های و هوی خود شنیدم. آمدم …آمدم … و ناگهان گلوله‌های سنگین صورتی رنگی از روی دیوار بر سر و رویم فرود آمدند.به یک باره کتف و شانه ام در اثر اثابت با گلوله ها دردناک شدند. ناگهان اقلیما از روی دیوار شکسته، همچون غول از چراغ جادو بیرون پرید و در جلوی چشمانم ظاهر شد.
هلوهای مخملی را در دامانش جمع کرد. چشمش که به من افتاد، لب‌هایش را گزید و اخم ها را در هم کشید و با دست به صورتش زد و همه چیز دستگیرش شد. کوشش می‌کرد جلوی خنده‌اش را بگیرد و با من همدردی کند. مرا کشان کشان به سوی جوی آب برد و با مشت های خود آب به صورتم زد و گفت: ” به تو گفته بودم مراقب زنبورهای گوشت خوار باغ باشی ” و من گریه کنان مى گفتم: ” خیر، نگفته بودی. ” و او در حال خنده یکی از هلوهای درشت و خوشرنگ را در آب شست و در جلوی چشمان بی فروغم گرفت و گفت: ” نمیدانی این بدجنس مرا تا کجای باغ برد! آنقدر گشتم تا پیدایش کردم!” من با یک چشم باز میوه ای را که اقلیما آن همه تعریفش را می‌کرد نگاه کردم. آخر من هم در به دست آوردن هلوی مخملی مرارت های زیادی را تحمل کرده بودم. راه رفته را بازگشتیم.
مادربزرگ خشمگین از دیر برگشتن ما به خانه ،همچنان که مرحمش را روی چشمانم می‌گذاشت، می‌گفت که نیش سمی این زنبورها باعث کوری می‌شود، چه آدم خوش شانسی بوده‌ام که هنوز می توانم ببینم !! و رو به اقلیما کرد و گوشه لب را زیر دندان گرفت و سرش را بارها تکان داد و گفت: ” باز هم گشت وگذار در باغ دیگران و دست درازی ؟؟؟ ” و اقلیما سر را به زیر انداخت ، گوئی با شیطنت همیشگی اش نقشه های دیگری در سر می پروراند .

از کتاب در دامنه های البرز

همسفر من، پیرمرد، هشتاد و یک سال داشت! – ابوالفضل محقق

فروردین ۱۳۹۲

وقتی پیرمرد را به من تحویل دادند، به سختی راه می‌رفت. برای اولین بار بود که می‌دیدمش؛ موهائی سفید با صورتی تقریباً سرخ که یک عینک ذره‌بینی بخش بزرگی از آن را می‌پوشاند. دماغی نسبتاً پهن داشت که نوک آن اندکی سرخ‌تر بود. با وجود کبر سن، بدنش هنوز استواری خود را داشت. نشانی از جوانی سپری شده! با عصا راه می‌رفت، عصائی جوبی، با چمدانی کوچک! شلوار قهوه‌ای رنگ راه‌راه به تن داشت با پیراهنی طوسی یقه شکاری که روی شلوار انداخته بود. عصر روزی گرم و تابستانی بود. خیابانی روبروی فروشگاه بزرگ کوروش. خیابان یکطرفه‌ای از بالا به پائین.
قرار نبود او را تحویل بگیرم. تنها قراری بود برای صحبت و برآورد وضعیت! اما وقتی سر قرار رسیدم، یک شورلت کنار خیابان پارک شده بود که به محض رسیدن من درش باز شد و پیرمرد از آن پیاده شد. به کسی که او را آورده بود گفتم:
” رفیق من آمادگی گرفتن او را ندارم!”
به تندی گفت:
” وضعیت بسیار خراب است، ما امکان نگه‌داری‌اش را نداریم!”
تکان خوردم. پیرمرد که شاهد این گفتگو بود با مظلومیتی بسیار تلخ گفت:
” عیبی ندارد، مرا همین گوشه خیابان بگذارید و بروید!”
قلبم ریخت. گوئی پدرم در مقابلم ایستاده بود. چشم های مهربانی داشت، اما چنان دردمند که قابل تصور نیست. گفتم:
” نه نه، منظورم پیدا کردن جائی راحت برای شما بود.”
خنده تلخی کرد:
” من به جای راحت عادت ندارم، هرجا باشد برای من فرق نمی‌کند. اصلاً نمی‌خواهم مزاحم کسی
باشم. ”
دستش را به آرامی گرفتم و در مسیر خیابان بطرف پائین حرکت کردیم. به آرامی راه می‌رفت. مرتب می‌گفت:
” اگر برای شما مسئله‌ای پیش می‌آورد، مرا همین جا بگذارید بروید. نگران من نباشید.”

برای دو ساعت دیر‌تر قراری داشتم. با رضا گلپایگانی مقابل کلیسای کریم‌خان. به پیرمرد گفتم:
” برویم این دور و برا توی قهوه‌خانه‌ای بنشینیم. ”
گفت:
” نه، بهتر است همینطور آرام راه برویم.”

بی‌قراریش را حس می‌کردم. آرام آرام می‌رفتیم. در ‌نهایت قبول کرد در کافه قنادی نزدیک کریم‌خان بنشینیم و منتظر آمدن رضا شویم. رضا با ماشین پیکان کهنه‌اش از راه رسید. گیله‌مرد شریف با آن سیمای روستائی شمالی‌اش که وقتی دست می‌داد به احترام تا سینه خم می‌شد، وقتی پیرمرد را دید نگاهی به من انداخت؛ اشاره آرامی کردم، متوجه قضیه شد. گفت:
” رفیق بهروز، چه هدیه دوست‌داشتنی برای من آورده‌اید! “

سیمای پیرمرد شکفته شد. آن تلخی جای خود را به حسی زیبا داد. باز تکرار کرد:
” من نمی‌خواهم مزاحم هیچکس باشم. باور کنید از بابت من نگران نباشید. ”
اما برخورد رضا آنچنان گرم و صمیمانه بود که جای تعارف نمی‌گذاشت:
” رفیق، من شما را جای بسیار امنی می‌برم. من یک باجناق لیبرال دارم که مخالف سیاست ماست، اما در عین حال ما را بسیار دوست دارد. منتظر است تا از او خواهشی کنم. مطمئن باشید جای بسیار راحتی است! “

پیرمرد آرام به داخل ماشین رفت. با عصائی در دست چشمانی مهربان و چمدانی کوچک که تمام زندگی‌اش در آنجای گرفته بود. به آرامی دستش را از داخل ماشین تکان می‌داد. رفتن به جائی که نمی‌دانست!

یک ماه بعد، باز پیرمرد در کنار من بود، با‌ همان چمدان کوچکش، یک کارت سازمان تأمین اجتماعی با نام: مهدی خان پشتنانی سر حسابرس و من نیز با کارتی مشابه بعنوان حسابرس در فرودگاه مهرآباد. عصایش را برنداشته بود. پرسیدم:
” عصایتان کجاست؟ ”
گفت:
” مرا با عصا می‌شناسند، فکر کردم بر ندارم بهتر است. فقط بسیار آرام راه بروید.”

مقصدمان زابل بود. از بد حادثه راهنمائی که قرار بود ما را تا مرز ببرد در تهران جا ماند و ما ناگزیر از پرواز به زابل. بی‌آنکه جایمان مشخص باشد. فرودگاه کوچک زابل، وضعیت سنگین امنیتی، گرمای ظهر، ترس، اضطراب و نبودن راهنما. تنها جائی که به ذهنمان رسید مهمانسرای جلب سیاحان بود. یک مهمانسرای کوچک دو طبقه با اطاق‌های گرم. پیرمرد هیچ شکوه‌ای نمی‌کرد. می‌گفت:
” همه چیز درست می‌شود.”
گفتم:
” اگر گرمتان است می‌توانیم برویم سالن بنشینیم.”
گفت:
” نه من به گرما و سرما عادت دارم. نگران حال من نباشید. من از این روزای سخت بسیار دیده‌ام. فقط وضع مزاجی‌ام خوب نیست. من چندی پیش عمل قلب داشتم. همه چیز خوب است، اندکی ناپرهیزی کردم. صبح‌ها کره خوردم.
گفتم:
” چرا؟ ”
گفت:
” آخر آن‌ها خیلی مهربان بودند تمام تلاششان رای می‌کردند که من راحت باشم. اگر می‌گفتم که ناراحتی قلبی دارم، اذیت می‌شدند و باید برای من غذای دیگری درست می‌کردند. چندان فرقی هم نمی‌کند. این قلب دردهای زیادی کشیده؛ چیزی به آخر کارش نمانده است. اما همه چیز خوب است.”
به چهره‌اش نگاه کردم، به شیارهای بالای پیشانی، به ته ریش سفیدی که پیرترش می‌کرد، به دست‌هایش که محکم روی زانوانش نهاده بود؛ هنوز مچ‌هایی قوی داشت. خندید:
” به چه نگاه می‌کنی؟ می‌خواهی مچ بیاندازیم!؟ نگران نباش، همه چیز درست می‌شود. این بار من امیدوارم! دفعه اولی که از ایران خارج شدم، مجبور شده بودم به قم بروم. شاید برایت جالب باشد. داخل حجره یک طلبه مخفی شده بودیم. آن موقع هم یک اسم عجیب غریبی داشتم:
” آقای الماسی”
کسی که توی عمرش حتی یکبار هم یک الماس واقعی ندیده بود!»

خسته بود پلک‌هایش داشت روی هم می‌رفت. گفتم:
” وقت نهار است برویم غذائی بخوریم.”
گفت:
” شما بروید بخورید. برای من اگر مقداری نان و پنیر و سبزی بیاورید ممنون می‌شوم. چیزی میل ندارم.”
گفتم:
” شما کمی استراحت کنید. من می‌روم بعداز غذا گشتی می‌زنم شاید بتوانم کسی را پیدا کنم.” اعتراضی نکرد. بسختی روی تخت دراز کشید:
” ببخشید که مزاحم شما شده‌ام.”
پلک‌هایش بسته شد.

روزی قبل و در جریان گفتگو برای هماهنگی سفر از راهنما شنیده بودم که خانه‌اش بالای یک کتابفروشی و کباب‌پزی است. زابل شهر کوچکی بود. فکر می‌کنم بیشتر از چند کتاب‌فروشی نداشت. کیف کوچک دستی پیرمرد را که قرص‌ها و عینک‌اش داخل آن بود، برداشتم. یک کیف چرمی قهوه‌ای. با کمربند محکم به کمرم که در هفته‌های اخیر بشدت درد می‌کرد، بستم. مثل یک کرست کمر و از مهمانسرا بیرون آمدم. لنگ‌لنگان، پرسان‌پرسان… خودش بود! کتابفروشی… که بغلش یک کبابی بود و بالایش خانه‌ای. گوئی دنیائی را به من داده بودند. وقتی در زدم در کمال تعجب راهنمای ما در را باز کرد. خوشحال یکدیگر را در آغوش گرفتیم. گفت:
” رفته بودم که در نوبت رزرو بعنوان همراه زن و بچه‌ ، مرا جای دهند، نوبت خودم برای پرواز با شما را به کسی دیگر فروختند. من هم معطل نکردم. یک ماشین نو دربست گرفتم و تخته‌گاز از تهران تا زابل آمدم.» باورکردنی نبود. اما دخترک چهل‌روزه‌ام گوشه اطاق زیر یک پشه‌بند توری در خواب بود!

بهمراه او به مهمانسرا رفتیم. پیرمرد هنوز در خواب بود. گفتم:
” ما امشب اینجا می‌مانیم. بگذار پیرمرد استراحتی کامل کرده باشد.”
گفت: «نه، زابل شهر کوچکی است، سریعاً شناسائی می‌شوید. باید همین الان برویم.»

ساعت هفت شده بود. پیرمرد را بیدار کردم؛ وقتی گفتم که او راهنمای ماست. خوشحال شد و تشکر کرد. گفت: «برای این رفیق جوان بیشتر از خودم نگران بودم.» و با ما به آن خانه آمد. خانه تنها یک اطاق بزرگ داشت حدود سی متر که در مجموع یازده نفر را در خود جای می‌داد؛ که قرار بود با هم از ایران خارج شویم. با دو کودک، شیرین چندماهه و مریم چهل‌روزه.

دومین روز اقامت ما در آن خانه بود که ماشین جیپ پاسداران زیر ساختمان ایستاد و چهار پاسدار از آن خارج شده و به داخل کتابفروشی رفتند. ترس تمام اطاق را فراگرفته بود. هیچ راه فراری وجود نداشت. همه در چهره هم نگاه می‌کردیم. ساکت، ملتهب، نگران؛ گرما بچه‌ها را بی‌حال کرده بود. من اضطراب پیرمرد را می‌دیدم و مشت گره‌کرده‌اش را که داخل جیب‌اش پنهان کرده بود. انگار چیزی را در دست داشت. از گوشه‌ پرده نگاه می‌کردیم. پاسدار‌ها نیم‌ساعتی داخل کتابفروشی بودند. فکر می‌کردیم در رابطه با بالا صحبت می‌کنند. اما خبری از آمدنشان نبود. سرانجام با حالتی راضی و خندان از آنجا خارج شدند. حالتی که به هیچ‌وجه نشانه‌ای از پرس و جو و تحقیق در چهره‌شان نبود.

فردی که مسئول خارج‌کردن ما از کشور بود می‌گفت که راه بشدت کنترل می‌شود و باید کماکان صبر کرد. اما اطاق کوچک بود. شرائط سخت. بهرحال باید می‌رفتیم. چند روز بعد عصری سرزده آمد: «سریع، سریع حاضر شوید، باید برویم.» دو تا وانت‌ باری گرفته بود. پیرمرد به همراه یکی از خانم‌ها در کنار راننده یکی از وانت‌بار‌ها‌ همان جلو نشست و بقیه در قسمت باری وانت. از پشت شیشه و در انعکاس آینه سیمای پیرمرد را می‌دیدم که غمگین به جاده زل زده بود. وقتی به دهکده دوست‌محمد رسیدیم، گفت: «بخیر گذشت، بقیه‌اش هم درست می‌شود!»

قرار شد‌ همان شب از مرز بگذریم. قاچاقچی می‌گفت: «به من نگفته بودید که پیرمردی هم با شما هست.» گفتم: «اون پدر من هست و نمی‌توانستم اونو تنها بذارم و بروم.» در جواب گفت: «با او نمی‌شود این همه راه رفت. یا باید بماند یا یک قاطر بگیریید.» و نهایتاً یک قاطر کرایه کردیم که افسارش را به دست من داده بودند. ساعت دو نیمه شب بود که راه افتادیم. به بچه‌ها قرص خواب‌آور داده بودیم که بی‌صدا در خواب باشند. راهی سنگلاخ پراز کلوخ و سنگ که به مرز افغانستان منتهی می‌شد. هنوز کیف کوچک دستی پیرمرد بکمرم بسته بود. بسختی راه می‌رفتم. غم جان بود و ترس.

وقتی از مرز گذشتیم، همه نفسی به راحتی کشیدند. پیرمرد نیز پیاده شد. منتظر آمدن سربازان مرزبانی افغانستان بودیم. جائی که ایستاده بودیم پر از تل‌های خاکی کوچک بود که می‌شد روی آن‌ها تکیه داد. من و پیرمرد پشتمان را به تل‌ها تکیه دادیم. او از پیری و من از درد کمر. تکیه‌دادن‌ همان و شکسته‌شدن هر دو عینک ذره‌بینی پیرمرد داخل کیف، ه‌مان! پیرمرد می‌خندید و می‌گفت: «توطئه کرده بودی که هر دو عینک ذره‌بینی مرا بشکنی تا دیگر نتوانم بنویسم، نتوانم بنویسم که چطور مرا بدون عصا به اینجا و آنجا کشاندی.» می‌خندید و ادامه داد: «هیچکس نمی‌تواند مثل بهروز در آن واحد هر دو عینک مرا بشکند و بعدش با خوشحالی تمام بخندد!» آنگاه به آرامی دستی به پشتم زد و گفت: «بابت همه چیز ممنونم.» گفتم: «تمام شد. ترس، وحشت!» اشک در چشمانش حلقه زد و گفت: «پس، آن‌ها که رفته‌اند چه؟» «ما چند سال دیگر برمی گردیم!» بعد دهانش را به گوش‌هایم چسبانده و گفت: «من نمی‌ترسیدم. نگاه کن، یک قوطی پر قرص داشتم اگه مرا می‌گرفتند همه را می‌خوردم! طاقت شکنجه و بی‌آبروئی را ندارم. سن من دیگر طاقت زندان‌کشیدن را نمی‌دهد. بعضی وقت‌ها مرگ آسان‌تر از همه چیز است.»

در کابل،

پیرمرد را به محلی دیگر بردند و ما در هتل آریانای کابل ساکن شدیم. هراز چندگاهی می‌آمد که ما و بچه‌ها را ببیند. باز عصائی به دست گرفته بود که با آن به آرامی حرکت می‌کرد و‌گاه تن به شوخی‌های مازیار می‌داد و از ته دل می‌خندید!‌گاه در حیاط هتل آریانا آرام گشتی می‌زدیم. عصایش را بلند می‌کرد و شاخه‌ای از درخت توت را پائین می‌کشید و دهنی شیرین می‌کرد. می‌نوشت، می‌نوشت. مهاجرت دومش شروع شده بود اما دیگر از آن توان و نشاط جوانی خبری نبود؛ کوهی از رنج و خاطره و قلبی دردمند. همه چیز فروریخته بود. مسئولان جدید حزب چنگی به دلش نمی‌زد.‌گاه عصر‌ها که به آپارتمان‌اش می‌رفتم و به او سر می‌زدم می‌گفت: دلم برای پسرم بابک تنگ شده است. می‌گفت: هیچ وقت نتوانسته‌ام درون خانواده باشم. مانند یک سرباز از کشوری به کشوری، از پادگانی به پادگانی دیگر؛ با اینمهه هیچگاه درباره حزب چیزی نمی‌گفت و شکوه از کسی نمی‌کرد. این رسم او بود، با خودخواهی بیگانه بود. اگر کودکان هم او را به خانه‌شان به میهمانی دعوت می‌کردند، براحتی قبول می‌کرد. می‌رفت و می‌نشست. می گفت: «پیری نیز نوعی کودکی است. هر قدر جلو می‌روم، سایه‌های گذشته در من پررنگ‌تر می‌شوند. شهرمان تویسرکان و نخستین مجله‌ای که راه انداخته بودم. سایه روشن‌های زندگی کودکی تا جوانی. در جوانی برای یک روزنامه محلی در همدان کار می‌کردم. عارف قزوینی آن نازنین آن روز‌ها تبعیدی همدان بود. روزی گفتند به روزنامه می‌آید. آمد، مردی بلند قامت، صورتی استخوانی با چشمانی بسیار هوشمند. وقتی به من رسید، نامم را پرسید و دستی بر شانه‌ام زد و گفت: جوان، خوب می‌نویسی؛ شرافت قلمت را نگاه دار! از آن روز، آن کلمه عارف در گوشم زنگ می‌زند: شرافت قلمت را نگاه دار!»

همیشه قلم و کاغذی در دست داشت. اطاقی کوچک با یک میز که بیشتر وقتش پشت آن می‌گذشت. با یک زیر پیراهن که موهای سفید سینه‌اش از آن بیرون زده بود. به آرامی در اطاق حرکت می‌کرد. روزهای تلخ پیری در غربت را سپری می‌کرد. با هرکس که برخورد می‌کرد می‌گفت: «اینبار سر پنج سال برمیگردیم.»

در محیط خشونت‌بار گروه‌های سیاسی که‌گاه خشونتشان در قلم و زبان کمتر از خشونت جاری در جمهوری اسلامی نبود، پیرمرد نیز از تیررس کنار نماند. اما هرگز شکوه و گلایه‌ای نمی‌کرد. تنها یکبار که به دوردست‌ها خیره شده بود گفت: «مبارزه سیاسی بسیار سخت است، آن هم در سرزمینی مثل ایران! برای من همه مبارزان عزیزند حتی اگر که دشنامم دهند!»

وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم که در طریقت ما کافری‌ست رنجیدن

در یک روز پائیزی برای مردی که تلاش می‌کرد زنگ‌ها را بصدا در آورد، زنگ‌ها برایش بصدا در آمدند. اما نه در اسپانیا و همراه ارنست همینگوی و نه در ایران، بلکه در غربت کابل و «بشردوست ژنده‌پوش» همان گونه که آرام و بی‌تکلف آمده بود، آرام نیز رفت. من در کابل نبودم، اما فرسنگ‌ها دور‌تر فقدان او را حس کردم. فقدان مردی که جوانی پر شوری داشت. «شاه را به دادگاهش فراخواند» و ناشر نخستین نشریه صلح در ایران بود. مردی که هیچگاه از خود نگفت و ادعائی نداشت تا لحظه آخر می‌نوشت!

بر بالای تپه‌ای در انتهای جاده می‌وند در شهر کابل تن به خاک سپرد؛ گورستان شهدا. این آخرین سفر و افسانه پیرمرد همسفر من نبود. در آنسوی مرز، از وطنش از جور حکومت اسلامی گریخت و در این سوی مرز آنزمان که حکومت اسلامی طالبان بر سر کار آمدند تمامی گورهای تپه شهدا را زیر و رو کردند و استخوان‌های بازمانده را با آهک سوزاندند. پیرمرد نیز به سفری کاملاً ناشناخته پای گذاشت. سفری که حتی گوری از وی برجای نماند. او اما «شرافت قلمش را پاس داشت!»

نامش رفیق رحیم نامور بود!
—————————————
برگرفته از
عصر نو

درکلاس درس – از یک ئی میل

فروردین ۱۳۹۲

در کلاسی معلم از بچه ها پرسید:
بنظر شما بهترین راه نشان دادن عشقتان را به معشوق
توضیح دهید. پس از صحبت های معمولی دیگران
که گل می دهیم، هدیه می خریم و از این حرف ها :

پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند.

یک ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر،تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود..
رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان
لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت.
بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های
مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.
داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.
راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟
بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!
راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.
قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.

شاخه ترد اطلسی – محمود صفریان

فروردین ۱۳۹۲

تازه بیدار شده بودم که رفت.
در را به آرامی باز کرد و داشت خارج می شد:
” بیدارم حامد راحت باش. ”
– دیشب تا دیر وقت چراغ اتاقت روشن بود، خواستم بیدارت نکنم. ”
” چرا صبح به این زودی؟ ”
– با نعمت می روم، با اتومبیل او. محل ِ کارش به اینجا دور است برای همین صبحها زودتر از من راه می افتد.
و رفت….
این آخرین باری نبود که دیدمش، اما آخرین باری بود که صدایش را شنیدم.

سال آخر دانشکده فنی بود، ماشیت آلات می خواند.
هیج وقت کامل متوجه نشدم که ماشین آلات چگونه تحصیلی است. پرس و جو هم نکردم، خودش هم توضیح درستی نداد، یا داد ولی من متوجه نشدم. فقط می دانستم دارد مهندس می شود.

پنج سال بیشتر نداشت که مادرش را در تصادفی دردناک از دست داد. مادری که عشق من بود و برای همیشه هم خواهد ماند.
حامد تنها فرزندمان بود، و چقدر هم شبیه مادرش بود. وهمین مایه دلنشینی که در چهره اش جا گرفته بود، علاقه مرا به او دو چندان کرده بود. و من بخاطر او و بخاطر مالامالی عشقی که از سیمین در سینه داشتم، هرگزدیگر ازدواج نکردم.
از همان موقع با اینکه کمر خودم زیر بار این واقعه شکسته بود، او را مثل بچه گربه به دندان گرفتم. برایش هم پدر بودم و هم مادر. البته شاید نه پدر کاملی بودم و نه مادری که او نیاز داشت.
هر روز بیشتر بهم وابسته می شدیم و در شبهای تنهائی مونسهای خوبی برای هم بودیم.
هیچگاه مستقیم از مادرش نپرسید، ولی هرگز نشد که از کنار عکسش عبور کند و توقف کوتاهی نداشته باشد و به چهره خندان او خیره نشود…تا روزی که از مدرسه درهم و گرفته به خانه آمد. این حال او که تا آن روز ندیده بودم پریشانم کرد. خودم را دستپاچه و ناراحت نشان ندادم. گذاشتم تا مثل هر روز بیاید مرا ببوسد و شیرین و خواستنی بپرسد:
– بابا خسته نیستی؟
وقتی نیامد، و حتا در ِ اتاقش را بست، طاقت نیاوردم. با لیوانی شیر رفتم سراغش، در زدم.
– بابا جان حالا می آیم ”
که یعنی وارد نشو.
بر خلاف میل و عادتم در را باز کردم …روی تختش دراز کشیده بود و من توانستم برق مسیر عبور اشک را بر روی گونه هایش ببینم. بی سابقه بود.
گذاشتم راحت باشد. فورن آمدم بیرون.
ندیده بودم اینگونه در هم بریزد. او همیشه خوشحال و سر حال از مدرسه می آمد. درسش عالی بود. دوستان خوبی هم داشت. من هم کوتاهی نمی کردم. برایم، هم عجیب بود و هم می خواستم زود تر متوجه بشوم . طاقت آشفتگی او را نداشتم.
خوشبختانه زود از اتاقش بیرون آمد، و با علاقه مرا بوسید و سراغ شیری را که در یخچال گذاشته بودم گرفت.
” حامد جان! اگر دلت می خواهد به من بگو که چرا چنین در هم شده ای؟ چه اتفاقی افتاده؟ البته مجبور نیستی، اگرهم نمی خواهی می توانی چیزی نگوئی. ولی می دانی که من شدیدن ناراحتم….”
– بابا ناراحت نشو، مهم نیست …”
” چرا عزیزم فکر می کنم مهم بوده که توانسته تو را چنین آشفته کند. طبیعی است که من هم ناراحت بشوم چون ندیده بودم که تو چنین درهم بشوی ”
– بابا اگر بگویم، فکر می کنم که ناراحت تر بشوی. ولی من قبولش کرده ام…”
” تو که داری بیشتر نگرانم می کنی. بگو ببینم چه شده؟ ”
– قرار است بخاطر نمرات خوبی که گرفته ام تشویقم کنند. از من خواسته اند که به مادرم بگویم بیاید مدرسه….و من هر چه گفتم که پدرم را می آورم قبول نکردند، و گفتند چون مادران دیگری هم می آیند، بهتر است مادرت را بگوئی بیاید…و من….”
” حامدم گریه نکن . تو دیگر داری مردی می شوی. خواهش می کنم، بخاطر بابا گریه نکن. نمی خواهم بقیه اش را بگوئی. خودم می روم مدرسه و ترتیب همه کار ها را می دهم ”
– نه بابا، دیگر ترتیبی ندارد. چون وقتی معلمم زیاد اصرار کرد، و بچه ها هم دم گرفتند که :
” کسی نمی خواهد مادرت را بخورد ”
با فریاد گفتم:
” من مادر ندارم…مادر ندارم…و گریه ام گرفت …بابا خواهش می کنم ناراحت نشو. نتوانستم جلوی خودم را بگیرم. گفته بودی که کوشش کنم در برابر مسائل مقاوم باشی، و بخصوص گریه نکنم ، ولی بابا من گریه کردم، خیلی هم گریه کردم، و کلاس هم ساکت شد. عکسش، همین عکسی که آنجاست و دارد به من می خندد جلوی چشمانم ظاهر شد و دیدم که دیگر نمی خندد و دارد به گریه من نگاه می کند ….و من ازش خجالت کشیدم…. از مادرم خجالت کشیدم “

سال سوم دانشکده بودم که برای تعطیلات عید به شهرمان رفتم… و در همین سفر بود که اتفاق افتاد.
شبی در خانه برادرم، در میهمانی دوره ای که داشتند با دختری آشنا شدم. با جوانی کمی بزرگتر از خودش آمده بود.
دائم با هم صحبت می کردند و می خندیدند. وقتی همه آمدند و میهمانی گرم شد، برادرم مرا به آنها معرفی کرد، و از او که فهمیدم اسمش سیمین است در خواست کرد که بخواند….ولی نخواند. اما پس از اصرار جوان همراهش، ترانه زیبائی از مرضیه را ” که آن روز ها در اوج بود و پر طرفدار ” خواند. و با چه شور و حالی. در صدایش ” چیزی ” بود که به دل می نشست. و من داشتم در رویای خاصی سیر می کردم. و احساس کردم که دارد به شوهر جوانش حسودی ام می شود.
تمام شب فقط چند کلمه با من حرف زد:
” در چه رشته ای تحصیل می کنید؟….سال چندم هستید؟…”

منتظربودم میهمانی تمام شود تا بتوانم از برادرم بیشتر در موردش بدانم.
من در خانمها رنگ سیاه را برای پاره ای از داشته هایشان دوست دارم، و آن شب موهای مشکی او که بر شانه هایش شلال بود و چون ریزش آبشاری در زیر نور، برق خاصی داشت
آرامشم را سلب کرده بود.

موقع خدا حافطی وقتی دستش را در دستم گذاشت، دستی محکم بود و نه چون پاره ای از خانمها که وقتی دست می دهند چیزی شبیه دنبه ی وارفته را حواله ات می کنند ” که یعنی تشخص! ”
به چشمانم نگاه کرد و از روی ادب لبخند زد. لبخندی که تاثیر تیر خلاص را داشت. و دریافتم که عشق در یک نگاه می تواند راست باشد….اما داشتن شوهر، بخوبی سرکشی احساسم را مهار کرد.
آن شب را بد خوابیدم.
شب بعد به هنگام شام خانوادگی، برادر بزرگم که گویا بوئی برده بود پرسید:
” میهمانی دیشب چطور بود؟ ”
جوابش را ندادم ولی پرسیدم”
” آن دختر خانم و شوهرش چقدر بهم می آمدند. چند وقت است ازدواج کرده اند؟ ”
خنده او و خوانمش می نمایاند که مرا زیر نظر داشته اند، وبا هم صحبت کرده اند چون خانمش به او گفت:
” نگفتم؟ کور شود کاسبی که مشتری اش را نشناسد….”
و رو به من:
” نه عزیزم، آن جوان برادرش بود. او هنوز ازدواج نکرده است، فقط بیست سال دارد. سال آخر دبیرستان است. ما از طریق یکی از دبیرانش که رفت و آمد داریم با آنها آشنا شده ایم ”
محسوس گل خُلق و روحیه ام شکفت. سر خوشانه پرسیدم:
” گویا زیر نظرتان بوده ام؟ زیاده روی که نکرده ام؟ خودم گمان نمی کنم لغزشی داشته ام که اگر می دانستم شوهر ندارد، می داشتم. ”
و خانم برادرم با حالت خاصی گفت:
” …نه، بظاهر کاری نکردی. خیلی هم سنگین و رنگین بودی، ولی می توان فهمید که درون آرامی نداشته ای….”
و همه با هم خندیدیم.
خوشحال بودم و احساس خوبی داشتم، و در تصورم این آرزو داشت رنگ می گرفت که کاش می توانستم او را چون شاخه ای زنبق در گلدان درونم قرار بدهم.
از بیم زرنگترهای خودم، که اغلب شکار چیانی ماهر نیز هستند، زود جنبیدم.
چند شب بعد با لحنی شوخی و جدی از برادرم و خانمش پرسیدم :
” موافق هستید برای سیمین پا جلو بگذاریم. احساس می کنم خیلی از او خوشم آمده است. ”
” چه خودمانی می گوئی سیمین؟ مثل برادرت قاطع و بی رودرواسی هستی. از بدون مقدمه چینی صحبت کردنت خوشم می آید. ”
برادرم ادامه داد:
” من حرفی ندارم پا جلو بگذارم، البته اگر تو همه فکر هایت را کرده باشی، ضمن اینکه گمان نمی کنم راحت قبول کنند، و حتمن پایان درس تو و گرفتن دیپلم او را بهانه خواهند کرد. اگر موافق باشید نامزدی را عنوان کنیم تا فعلن مُهری به مسجد گذاشته باشیم و بیاوریمش زیر اسم
تو و بهانه ادامه تحصیل هم نداشته باشند….”
” بنظر من اگر می توانید اول نظر خودش را بپرسید. موافق باشد گام مهم اول را برداشته ایم و و حتا می توان گفت نیمه راه را رفته ایم ”
” و اگر موافق نباشد؟ ”
خانم برادرم بود که با شیطنت عنوان کرد
” نمی خواهم در موردش فکرکنم. ”
برادرم قبول کرد تلفنی با او صحبت کند و می گفت رو در رو نباشد بهتر است تا راحتتر بتواند حرف دلش را بگوید.

وقتی با او ازدواج کردم یک شاخه ی ترد اطلسی بود، با پوستی گل بهی، و چشمانی عسلی که در جامی از مهر نشسته بود. اندام موزون او بافته ای از اثیر بود. خوئی ملایم و دوستداشتنی داشت….شش سالی را که با هم بودیم فصل زمینی زندگی من نبود. بندرت آزرده می شد، ولی قهر نمی کرد. همیشه توجه داشت که زندگی را آلوده بی مهری نکند و می گفت که، زندگی کوتاه است، قدرش را باید دانست ” هر چند برای او بسی کوتاه تر بود ” و حامد بسیاری از او را در خود داشت.
مرا دوست داشت و برایم رفیقی قابل اعتماد بود. زبانم را که هرگز عنادی در خود نداشت، خوب می فهمید.
هیچگاه تنها به قاضی نمی رفت….و به من بسیاری از درسهای زندگی را آموخت و من که نمی دانم تا کی زنده هستم وامدار او خواهم بود ……
حسن سلوکش مرا مطیع خودش کرده بود. هیچگاه از برگ گل نازکتر به من نگفت. او ابدن پر خاش جو نبود. گلی بود که قبل ازاینکه دل در گرو باغبانی دیگر گذاشته باشد و بخواهد خاطره او را همیشه با خودش حمل کند، با من همراه شد. من او را در باغچه قلبم کاشته بودم، و او هر روز تازه تر و خوشبوتر می شد….و خوشرنگتر.
وقتی بار دار شد، گفت:
دلم می خواهد فرزندمان پسر باشد، نه بخاطر اینکه برایم فرق می کند، برای این که می خواهم چون توئی را دوتا داشته باشم. و این بهترین تعریفی بود که در عمرم کسی از من کرده بود. در حالیکه من دلم می خواست فرزندی چون او داشته باشم.
افسوس و فریاد از این رخداد های ناگهانی که بیشتر می دِرود تا برویاند…

– – بابا خوبی؟ می دانی خیلی دوستت دارم؟ ”
” حامد، حرفت را بگو، مقدمه چینی و تعریف را کنار بگذار ”
– تعریف نیست پدر. می دانم که تو شادابی ات را به پای من ریخته ای. من می دانم که تا مرا از آب وگل بیرون بکشی سیاهی موهایت را با روزگار معامله کرده ای. دلم می خواهد جوری که خورند دریای مهر تو باشد سپاسگزاری کنم. پدر من می دانم برای اینکه بیشتر با من باشی زود تر از موعد خودت را باز نشسته کردی، و همه داشته های حتا کوهانت را نیز به پای من ریخته ای.
قول می دهم دانشکده ام که پایان گرفت با همه توان جبران کنم….”
“…عزیزم این حرفها برای چیست؟ من فقط وظیفه ام را انجام داده ام و نه بیشتر… و حالا حرف اصلی ات را بگو. من فکر می کنم که این مقدمه برای بیان مطلب اصلی است و می بینم که سؤالی بزرگ پشت دیواره ی ذهن ات منتظر بیرون ریختن است….بگو عزیزم حرف دلت را بگو، گمان می کنم صحبت از عشق باشد….”
– پدر کاش من هم می توانستم در حد شما نا گفته ها را از چهره ها بخوانم….بله صحبت از عشق است که بی شعله و دود آتش می زند و می سوزاند….”
” در این مورد سروده زیبائی ” کلیم کاشی ” دارد که گویا وصف حال توست. با این بیت شروع می شود:
زآتش سوزان عشق هر که شد افروخته
دود نخیزد از او چون نفس سوخته
کیست و از کی شروع شده که به سوختن رسیده است؟ ….به کجا رسیده؟….من نا دیده انتخاب تو را قبول دارم….اسمش چیست؟ چه کاره است؟….”

– اسمش شبنم است…سه سال از من کوچکتراست….در دانشگاه ما، ادبیات می خواند. پارسال یک روز که روی پله های دانشکده نشسته بودم، آمد و به شوخی گفت:
بنظر نمی رسد خسته باشی، منظره جالبی هم پیش رو نداری، می ماند که منتظر کسی باشی. نگاهش کردم دیدم خوش برو بالاست، خوشگل است، خوب حرف می زند و در صحبتهایش طنز هست. در جوابش گفتم
درست می گوئی، منتظر هستم. کمی هم دیر کرده است. داشتم می رفتم، که آمد.
” آمد؟ من که کسی را نمی بینم…”
دستم را دراز کردم و گفتم:
” دستم را بگیر تا بلند شوم، نمی خواهم منتظرش بگذارم. ”
گیج و ویج شده بود. دستم را گرفت و من بلند شدم و گفتم:
” برویم، چرا دیر کردی، داشتم نگران می شدم. ”
با تعجب نگاهم کرد و به انگلیسی گفت:
“Are you Ok?”
– گفتم:
” بله من
OK
هستم. منتظرت بودم ….چرا بهتت زده بزن برویم. ”
پدر چنین آغاز شد….”

– ” آفرین! چه استادانه و ظریف و زیبا و به قول خودت با طنز عمل کرده ای، می دانم که خانمها کلافه چنین بر خورد هائی هستند بخصوص که خودشان راه داده باشند….حالا چه؟ همدیگر را دوست دارید؟ …حالا پس از یکسال فکر می کنید به درد هم بخورید؟ با هم جور هستید؟ ”
– پدر! می خواهم بیاورمش تا با شما آشنا شود. وقتی به او گفتم محسوس خودش را باخت، کلی دلداریش دادم…”
” حتمن از من برایش هیولا ساخته ای…”
– این حرفها چیه پدر از بس از خوبیتو گفته ام می ترسد کم بیاورد. “

سیمین! کاش بودی….قرار است تا چند روز دیگر عروست را ببینم….تو چرا این همه زود رفتی؟….چرا مرا تنها گذاشتی؟ ….باور کن دیگر نمی کشم…شبنم که می آمد تو بودی خیلی بهتر بود. هم برای من که نمی دانم چگونه برخوردی داشته باشم، همه برای شبنم، تا کمتر این ملاقت برایش سنگین باشد.
سیمین باور می کنی؟ این همان حامد کوچولوست که می گفتی: تا مرد شود دم شتر به زمین می رسد….حالا، هم دارد مهندس می شود، همین امسال، هم همسر آینده اش را انتخاب کرده است…..من در دیدار با شبنم چه دارم بگویم؟

” شبنم! به دیدار پدر که می رویم، درمورد فعالیتهای دانشجوئی من حتا اشاره غیر مستقیمی هم نداشته باش. باید مواظب باشی، پدر خیلی زرنگ است، خوب می گیرد. من نمی خواهم او که دائم نگران من است آزرده شود….کوشش کن نرم و ملایم و خودمانی رفتار کنی. عین عروس انگور ننشینی گوشه ای و من را بدهی پرچک پذیرائی، منکه نمی گذارم پدر بلند و کوتاه شود. ماهرانه قاطی شو. آدمی نیست که زیاد بپرسد، ولی گاه تکه هائی می پراند، در پاسخگوئی باید صبور باشی. ففط برای یکبار است چون خیلی زود خودمانی می شود و در دفعات بعد تو احساس می کنی که در خانه خودت هستی. وقتی از فکر مادرم فاصله می گیرد بذله گو است….من خیلی دوستش دارم پدر نمونه ای است…. موافق باشی پنجشنبه عصر به دیدارش می رویم، به او گفته ام منتظر ماست. هر چند پیش نخواهد آمد اما بهر دلیل اگر صحبتی از مادرم پیش آمد با دقت تمام جوری که او احساس کند علاقمند ی بشنوی توجه کن….من کمتر عشقی به این عمق و با این همه صداقت دیده یا شنیده ام. ”
” هم موافق و مشتاقم و هم می خواهم هرچه زود تر پدر ِ شوهر آینده ام را ببینم، واز نظرش بی واسطه آگاه شوم….حامد هیچوقت در مورد مادرت یا درحقیقت عشق او با هم صحبت کرده اید؟ ”
” فراوان! “

” پدر اگر برایت مناسب است، پنجشنبه شام شبنم را می آورم خانه؟ ”
” پسرم خانه ی خودت است هر وقت که دلت می خواهد می توانید بیائید. کاش جوری با او حرف نزده باشی که فکرکند قرار است اتفاقی بیفتد؟…. با چه نوع شامی موافقی؟ شبنم چه دوست دارد؟
البته فقط برای پنجشنبه، از آن پس خودتان هرچه می خواهید درست کنید. ”
“…بابا خیلی دوستت دارم…چقدر با تو که هستم راحتم…و احساس می کنم که چون کوه پشتم ایستاده ای….بابا اگر مادر بود چه زندگی جمع و جور خوبی داشتیم….به دفعات شنیده ام که گفته ای خیلی زود رفت….وحالا می گویم، نه فقط تورا تنها گذاشت که من را هم ازآغوشی که دوست داشتم محروم کرد….”
ناگهان چه سکوتی خودش را روی هر دویمان انداخت….سکوتی که انگار به آن نیاز داشتیم…
بر خاست و گفت:
” بگذار برایت چای بیاورم، می دانم وقتی که انتظارش را نداری چای می تواند گوارا باشد….” و به سوی سماور کوچکمان رفت…رفت تا خودش را از میدان دید من خارج کند ….داشت چشمانش نمناک می شد. دلش نمی خواست من متوجه بشوم، ولی کمی دیر شده بود.
” پدر تو مادر را خیلی دوست داشتی؟ و تا وقتی که رفت به او وفا دار بودی؟…چرا؟
” چرا؟…این چه سؤالی است؟ ….مگر تو مرا و شبنم را دوست نداری؟ مگر من تو را دوست ندارم؟ ….پسرم دوست داشتن چرا ندارد….دست خودت نیست، وقتی شروع می شود، هیچ سد سکندری هم جلو دارش نیست….درونت بهم می ریزد، دیگر صاحب اختیار احساست نیستی.
مولانا می گوید: علت عاشق زعلت ها جداست/// عشق اسطرلاب اسرار خداست. ”
” می بخشی پدر، خواستم، حالا که دارم شبنم را می آورم…در حقیقت حالا که شبنم را دارم، صحبت مادر را پیش کشیده باشم….خواستم روحش ناظر بر رفتار و انتخاب من باشد. نمی خواستم بی توجه به مادرم باشم…. من که درک و دریافت شما را ندارم… می بخشی مثل اینکه خیلی عریان مطرحش کردم….گویا بیراهه رفته ام و شما را آزردم و می بینم که آشفته شده اید.”
” وقتی بدون اینکه انتظارش را داشته باشی، عشقت با پروازی ناگهانی برای همیشه بسوی افقهای دور دست پر می گشاید، عین داغ است، تمام درونت را زخم می کند، زخمی که همیشه خون چکان است و با هر تلنگری سر باز می کند، و تو همیشه احساس می کنی یک روز که پرده را کنار می زنی تا تک گل زیبای باغچه ات را مثل هر روز ببینی، پرپر شده اش جلوی چشمانت قرار می گیرد…. ولی پسرم ناراحت نشو یاد آوری بسیار بموقعی بود….”

” سلام پدر! این هم شبنم. ببین با انتخابم موافقی؟…”
” به به شبنم خانم. از اینکه می بینمت خوشحالم. چه دختر آراسته و زیبائی…نه، مثل اینکه پسرم
شکار چی قابلی است….”
” متشکرم پدر….نه، من شکار نشده ام، هیمنه ی شکار چی عین مار افسای ماهری مرا با پای خودم به سوی خودش کشاند. قبل از این که شکار چی ما تیر در کمان بگذارد شکار پای در دامش گذاشت.”
“….به به، چه عروس خوش بیان و خوش ذوقی….حامد گفته بود ادبیات می خوانی. حامد! به تو تبریک می گویم…ولی مواظب باش، گوشت ِ چنین شکاری خوردنی نیست فقط باید همیشه در حصار قلبت نگهش داری……بنشینید تا برایتان چای تازه دم بیاورم….”
” پدر، اجازه بدهید، اگر حامد جای بساط چای را نشانم بدهد، من چای می آورم….مگر نه اولین چای چنین مجالسی را باید عروسهای آینده بیاورند؟…”
” شبنم مواظب باش پدر چای پاشویه دار! نمی خورد ”
“بی مزه!… امید وارم در این امتحان کوتاه مدت بتوانم قبول شوم ”
” خوشحالم چه محفل سر حالی….از همین حالا بگویم، اگر هر دو موافق هستید، مبارک است “

آن روز صبح زود که با نعمت رفت، بیش از شش ماه از این نشست اولیه گذشته بود. در این فاصله کم و بیش شبنم را می دیدم بیشتر شبها با حامد می آمد. گه گاه نیز تلفنی احوالم را می گرفت. من دیگر به او عادت کرده بودم و از هم آهنگ بودنشان لذت می بردم. یکی دوبار در مورد ازدواج رسمی آنها، با حامد صحبت کرده بودم، زیر بار نمی رفت و هر بار هم دلیل عمده اش تمام نشدن دانشگاهش بود. شبنم به زودی تحصیلش تمام می شد، حامد هم در آستانه اش بود.
یک روز که به او گفتم دلم می خواهد تا زنده ام عروسی ات را ببینم خیلی در هم شد و با حال نگرانی گفت:
” پدر اینطور که حرف می زنی دلم می گیرد. قول می دهم درسم که تمام شد اولین کارم باشد “

بیشتر شبها، شام را با هم می خوردیم. و او آرام آرام و بی عجله تمام گذران روزش را برایم تعریف می کرد.
و حالا مدتی بود که شبنم هم برای شام با او می آمد، و من خوشحال بودم که تنهایم نمی گذارند، هرچند انتظاری نداشتم. دنیای جوانها همیشه با نسل قبل از خودشان تفاوت دارد. و گاه این تفاوت به ایجاد شکاف منجر می شود و به دنبال خودش اختلاف و بر خورد پیش می آورد.
ولی ما تفاهم خوبی با هم داشتیم.

دیر وقت بود که شبنم تماس گرفت، احوالم را جویا شد و با کمی سکوت گفت:
” پدر می خواهم یک شب را میهمان ما باشید، من و خانواده ام، خواستم اول اجازه گرفته باشم.
دلم می خواهد با خانواده ام آشنا شوید و کمی بیشتر بهم نزدیک شویم….”
چرا حالا؟ این موقع شب. چرا قبلن حامد به من حرفی در این مورد نگفته؟ می شود که شبنم با او صحبت نکرده باشد؟ حامد کجاست؟ چرا شبنم با حامد نیست؟ ….و رگباری از این پرسش ها…
” شبنم جان نظر حامد چیست؟ ”
” هنوز با او در میان نگذاشته ام. ”
“…با همه علاقه ای که برای دیدن پدر ومادرت دارم نمی خواهم مزاحم بشوم….”
” نه پدر، هیچ زحمتی نیست….با نظر شما هم موافقم که بایستی اول با حامد مشورت کنم…”
راحت حرف نمی زد….تلفن دیر هنگام، ونبودن با حامد، داشت آشفته ام می کرد.
” شبنم جان مگر امروز با حامد نبودی؟…”
” نه پدر، به من گفته بود که امروز در دانشگاه خیلی کار دارد، ولی من ماندم خانه چون امروز درسی نداشتم…مگر حامد خانه نیست؟ هنوز نیامده؟ ”
پس این تلفن، بهانه ای بود برای اینکه بداند حامد کجاست. باید ناراحت باشد. سابقه نداشت که یک روز تمام اگر با هم نیستند از هم بی خبر هم باشند…
” نه عزیزم… دارم نگران می شوم ”
” نگرانی ندارد پدر، باید همین حالا پیدایش بشود…؟

داشت شب ازنیمه می گذشت، ولی هنوز حامد نیامده بود….مثل مرغ سرکنده بی تعادل این ور و آن ور می رفتم….با آنکه می دانستم آنجا نیست بیش از ده بار به اتاقش سر زدم….فشار عصبی داشت از پا درم می آورد….چکار می توانستم بکنم؟….برای تلفن کردن به این و آن هم خیلی دیر بود….کاش تلفن نعمت را داشتم، ببینم آمده خانه و بدون حامد، امانت مرا صبح او با خودش برده بود….خیال های ناجوری داشت از پا درم می آورد….چای نیمه گرمی را از مانده ته قوری برای خودم ریختم اما نخوردم، حوصله هیچ کاری را نداشتم در واقع رمقی برایم نماند بود. قندی را که برای خوردن چای به دهان گذاشته بودم در دستشوئی تف کردم. شیرینی اش داشت دهانم را تلخ می کرد….روی تخت دراز کشیدم، دستهایم را زیر سرم گذاشتم و نمی دانم به کجا خیره شده بودم.
درماندگی کامل روحم را مچاله کرده بود….پس از سیمین این اولین شبی بود که این ساعت حامد خانه نبود.
هم صحبت می خواستم ….موبایلش برای چندمین بار گفت:
” در دسترس نمی باشد ”
یعنی چه؟ حامد کجا می تواند باشد؟ خدا نکند تصادف کرده باشد….نه، نعمت خیلی محتاط می راند…پس تلفنش چرا جواب نمی دهد؟….چرا با شبنم تماس نداشته؟….

“….نعمت جان، شبنمم، می بخشی، می دانم بی موقع است ولی طاقت ندارم. دارم دیوانه می شوم…تو از حامد خبر نداری؟ نیامده خانه. تو صبح کجا پیاده اش کردی؟ ”
” نیامده خانه؟ مطمئنی؟ ….”
” حدود یکساعت قبل با پدرش صحبت کردم، گفت خانه نیست….نباید تماس می گرفتم، من که می دانستم خانه نیست. اگر بود با من تماس می گرفت. پیر مرد را نگران کردم، و حالا خودم را ترس برداشته….”
” من امروز صبح جلوی در اصلی دانشگاه پیاده اش کردم. همه دانشجو ها در محوطه اجتماع کرده بودند، ولی بهروز جلوی در ایستاده بود، بنظر می رسید منتظرش است. همین حالا ازش می پرسم…”

” شبنم خانم سلام….نعمت می گوید حامد نرفته خانه، منهم نگران شدم…”
” بهروز جان تا کجا با هم بودید….امروز دانشگاه چه خبر بود؟ چرا همه در محوطه چمن دانشگاه جمع شده بودند؟….”
“….خودت که می دانی بچه ها از همه چیز ناراحت اند….امروز هم وقتی به اتفاق وارد دانشگاه شدیم، وضع آرام نبود. همه داشتند جمع می شدند تا بریزند در خیابان، به او گفتم حامد روز شلوغی است باید مواظب باشیم. اینها با دانشجو جماعت دشمنی خاصی دارند….بیا خودمان را کنار بکشیم. ناراحت شد. گفت: خودمان را کنار بکشیم یعنی چه؟ ما که نباید از ترس اعدام قبلن خودکشی کنیم…هر چیزی بهائی دارد….
هنوز درست وارد خیابان نشده بودیم که حمله کردند، همه اوضاع در هم شد و در شلوغی که داشت شدیدن با خشونت همراه می شد و دود و دَم زیادی فضا را تیره کرده بود همدیگر را گم کردیم….”
” بهروز فکر می کنی دستگیرش کرده اند؟ ”
” اگر خانه نرفته احتمالش زیاد است؟ “

” من، عقدش هستم….خیر، مادرش فوت کرده….پدر پیری دارد….”
” خانم ما چنین کسی اینجا نداریم. “

“….مادرمان فوت کرده….پدرم هم پیر و از کار افتاده است…خواهش می کنم به من بگوئید برادرم کجاست؟ ”
” خانم در اینجا حامد نداریم. از دوستانش که دیروز بهم تیر اندازی کردند بپرس. ما بیش از ۴- ۵ نفر دستگیر شده از جریان دیروز دانشگاه اینجا نداریم….هیچکدام هم اسمش حامد نیست. ”
” می گوئید چکار کنم؟ خواهش می کنم کمکم کنید. خیلی نگرانم. ”
” شما به پزشکی قانونی مراجعه کرده اید؟…..الو خانم با شما هستم….”

من گمان نمی کردم این شاخه اطلسی هم تُرد باشد….ولی افسوس که اطلسی شاخه غیر تُرد ندارد….شاخه ها هم تردند هم زود شکن، هر چند، هر شاخه ی دیگری هم زیر این همه فشار تاب نمی آورد. من حالا هیچ یک از پنجره های خانه ام به باغ باز نمی شود…من دارم فراموش می کنم که اطلسی چگونه گلی است….

کتاب شعر زنان – مانا آقائی – روشنک بیگناه

فروردین ۱۳۹۲

” در شادمانی زنی که منم “

ویژه ی شعر زنان ۲۰۱۳

به کوشش مانا آقایی و روشنک بیگناه
**************************
ما از این کتاب سروده هائی را برای این شماره گذرگاه برگزیده ایم
که در بخش شعر ملاحظه خواهید کرد.
کوشش می کنیم برگزیده های دیگری از این کتاب را در شماره های آینده نیز منتشر کنیم
در همینجا به  موئلفین خانم ها مانا آقائی و روشنک بیگناه به پاس تلاش ارزشمند و سازنده شان تبریک می گوئیم
و برایشان، هم سالی پر برکت توام با سلامتی، و هم زندگی ی سرشار از بهروزی آرزو داریم

صدای عشق – فریدون فرح اندوز

فروردین ۱۳۹۲

در روزگار بی عشقی، من منتهای عشقم
بر چهره ام نظر کن، درد آشنای عشقم
در خود شکسته ام من، از خود گسسته ام من
با قامتی خمیده، با صورتی تکیده، من مبتلای عشقم
زنده بیاد عشقم در غربت غریبم
بر جاده های متروک، من جای پای عشقم
من، یادگار عشقم، آئینه دار عشقم
در این فنای مطلق، رمز بقای عشقم
آه ای عزیز دیرین
ای دور دلپذیرم
در غیبت ترانه
آواز عاشقانه
نام مرا صدا کن
من خود صدای عشقم

چهار شنبه سوری – امیر مهیم

فروردین ۱۳۹۲


درکهکشان ایران بس چلچراغ روشن
شد تا جهان ببیند این نور را در ایران
ایران ستاره باران ، گردید از جوانان
آتش فشان شادی ، بود هر کجای ایران

پیشانی بلندش، پر بود از ستاره
گردیده بود ایران، دیشب ستاره باران
جشن و سرور ملی، همراه پرچم نور
پر کرده بود دیشب، آن کهکشان ایران

درشام چارشنبه، یک ملتی درایران
با شادی فراوان از بوته ها پریدند
از نور و غرشی که، جاری در آسمان شد
جهل و خرافه از ترس، در گور ها خزیدند.

تورنتو
اسفند ماه ۱۳۸۳

سروده ای از شهاب مقربین

فروردین ۱۳۹۲

اگــر دری میــان مــا بــود،
مــی‌کــوفتــم؛
درهــم مــی‌کــوفتــم!

اگــر میــان مــا، دیــواری بــود،
بــالا مــی‌رفتــم، پــاییــن مــی‌آمــدم؛
فــرو مــی‌ریختــم!

اگــر کــوه بــود، دریــا بــود،
پــا مــی‌گــذاشتــم
بــر نقشــه‌ جهــان و
نقشــه‌ای دیگــر، مــی‌کشیــدم!

امــا میــان مــا، هیــچ نیســت
هیــچ؛
و تنــها بــا هیــچ،
هیــچ کــاری نمــی‌شــود کــرد . . .


درختی مثل باران – فریدون گیلانی

فروردین ۱۳۹۲

قدیمی ترین خانه ای که پنجره اش را به روی صبح بازکرده بود

به خیابانی اشاره می کرد که هوا را دزدیده است

اگر یخ های زیر پایم باز شوند
می خواهم از وسوسه ی همان نیمکتی بنویسم
که مرا در صدای پای تو پنهان می کرد

کنار این برکه ی نا مفهوم
مرغابی ها چنان دوره ام کرده اند که تو گوئی من
رمز پروازشان را به غازهای وحشی داده ام

حالا که هنر شب
شکستن غرور سپیده دمان است
من پنجره ام را به روی نسیمی باز می کنم
که غروب را
دیوانه وار در کوچه خط بزند

تا رودخانه مثل باران زیر پل پنهان شده است
هیچ پرنده ای دیگر عاشقانه نمی خواند
– که خاطره ی کوچه های به هم ریخته را
در من زنده کند

مرمت این خانه خیلی طول کشیده است

اگر به آخرین جویبار این محله پناه ببرم
این پرنده مرا در آوازش راه نمی دهد

عابری که با باران قهر بود
دیروز ساز پرنده ی این پل را شکست

باید قهوه ای دیگر سفارش بدهم
هنوز می توانم پنجره ام را به روی صبح بگشایم
و به آوازه خوان دوره گرد سلام کنم

این گونه که شب خانه ام را به روی سپیده می بندد
هیچ درختی دیگر مثل باران حرف نخواهد زد .

آن بالا که باشید – مینا اسدی

فروردین ۱۳۹۲

آن بالا که باشید
” بالایی ها ”
زیر بازوی تان را می گیرند.
باشید
بمانید
همانجا
ـ پشت میکروفون ـ
ـ زیر نور افکن ـ
بزرگ می شوید
باور کنید
بالاخره یک روز بزرگ می شوید
این جوری ها هم نیست
تاریخ از شما یاد خواهد کرد.
خود فروشان نیز در تاریخ می مانند ! .

شعری از : روشنک بیگناه

فروردین ۱۳۹۲

تصویری از کف دست می نشیند بر تنه ی درخت
می چکد بر برفهای ماندگار
دنباله اش
حلقه ای دیگر از عکس های دور:
ما ، وقتی خانه نیستیم
دخترانی که بازنگشتیم
کوبه های منتظر و باران های بعد از انفجار

خطی سیاه
که رنگهای زرد و قرمز و آبی
از آن شره می کند
میدانی آفتابی و بی درخت،
بارسلونا
تنه ی بلوط زیر برف،
ورستر
تابلویی از ” ما دیگر اینجا زندگی نمی کنیم”
با پس زمینه ی دریایی نامطمئن

چند بار خوب است؟ – روجا چمنکار

فروردین ۱۳۹۲

چند بار
شوره زار را سر کشیده باشد
با دهان پر از اشک
از چشم های دُرُشت اتاق
سرریز کرده باشد خوب است؟

سبُک
مثل بارانی بی کلام
که بر سنگینی شهری ببارد بی نام
سرزمینش مَجازی شود
و عشق
حمله ای سایبری
که هفت خوان دریاها را
پشت سر بگذارد
و خشکی نبیند از دور از نزدیک
نزدیک تر
پهلو گرفت به پهلویت
چند بار
تخته سنگ ها
از شانه ات فرو غلتیده باشندو
غلتیده باشد خوب است؟

مثل آب
گرداب
باد
باران
به شکل های مختلفی
در آمده باشند کلمات
بغلش کرده باشند مثل مادر
و بوی آغوش گرفته باشد حضور مداومت در شعر
و عشق چند بار …
چند بار خوب است؟

سبک شده بود
ورق که می زدی
از صفحه های کاغذی ات پرت می شد
به دیروز
امروز
فردا
تو دیروزهایت را
به زیرزمین خانه بردی
خانه از عکس های امروز پُر شد
و فردا
بوی جنوب
پیچیده لای جنوب

چند بار
رو به جنوب
نشسته باشد و
دست های چوبی اش را
از لمس نبودنت
پس کشیده باشد
از روی میز شیشه ای خوب است؟
چند بار
به دور اشاره کرده باشد
دور ترها
سایه ای
از میان همه عبور کرد
مثل مجسمه سازی که مجسمه شود
مثل شاعری که شعر شود
سایه ای شد سبُک
جهان را برای پرندگان یخ زده پاشید
ساحل گرمی دور گردن پیچید
و در افق
در افق ها
چند بار گم شده باشد خوب است؟
و این بار
برنخواهد گشت
حتی اگر از دور
دورترها
در راه برگشت دیده باشی ام.

قصه های تابستانی مادر – شقایق زعفری

فروردین ۱۳۹۲

به سپهر مساکنی

…؟؟؟

طعم غذاهای خانگی مادربزرگ
قصه های تابستانی مادر
تن های آفتاب سوخته دختران همسایه.
چشمه کیله روی تنم سر می خورد
خزر از رادیو و تلویزیون به تمام خانه ام می پاشد.
حالا تنم را بیشتر دوست دارم
گذسته ها را کمتر
دلم برای مونا تنگ می شود و خیابانهای دانشجویی
پسرهایی که با هم ساختار تاویل در متن خواندیم
عشقهای دزدکی، سیگارهای یواشکی
شادی و خیابانهای تهران
همکارهایی که هیچگاه دوست نبودند
هراس و ترافیک
پارتی های خانگی
ونک پارک و کافه های گاندی
آنها که بودند، آنها که نیستند.
آینه در من زنی شده است با چشمهایی درشت
چین و چروکها مثل گلهای شکفته، روی صورتم راه می روند و می خندند
سهمِ تنم زنی است که در خیابانهایی زمستانی آلمان راه می رود و بلند بلند با خودش حرف می زند و بعد می گوید، نکن، نکن دختر، برای دیوانگی زود است!!!
نبود
و شعرها آمدند با صداهایی که روی خط تلفن هق هق نشد
سالهاست برای او که فکر می کرد دوستش داشتم ننوشته ام
و یواشکی دل به زنی باخته ام که با موهایِ بلند سیاهش تمام حجم خانه همسایه را می خندد
و من چه بیهوده تنهایم
جمعه ها تنها
شنبه های تنهایی
یک شنبه ها
هفته ها
سالها
روی اشیای گرد گرفته خانه دست می کشم
اذان هیچ مسجدی شنیده نمی شود
سکوت و خیابانهای بی روسری
باید گوشی را بردارم و برای هزارمین بار به سپهر بگویم، از کی به فاک رفتیم که خودمان هم نفهمیدیم.
بخندد و بگوید، برقص، این فاکهای ابدی لعنت شده
کابوسهای وطنی
خاطرات شیمیایی کودکی
دارچین و زعفران
رشت و متلکهای خیابانی
برقص
تنها برقص

نگاه میکردیم
و پرندگان بر شانههای شب تبخیر میشدند
صدای تو
خاک را از رؤیای مردگان پاک میکرد
و زمان
از تصویر برگی، زندانی در سکونِ یخ ،
میپرید.

من آبستن چشمهای تو بودم
ستارهها را پشت پنجره میکاشتم
و بوسههایی که مرا میچید
خطهای پیشانیات را
به چهار فصل زندگی اضافه میکرد.

زمان میگذشت و ما نمیگذشتیم
تن آغاز میشد و ما تمام نمیشدیم.

دستهای تو
ماه را در سایههای زندگی میکاشت
و شب در شب فرو میرفت.

ما حرف میزدیم
باران بند میآمد.

ماندانا زندیان
زمستان نود و یک خورشیدی

بندر آفتابی – مانا آقائی

فروردین ۱۳۹۲

سال‌ها پیش وقتی بچه بودم

یک روز پدرم مرا به کنار دریا برد

و برایم ساندویچ و نوشابه خرید

روی صندلی زنگ‌زده‌ای نشستیم

و با هم به صدای رفت و آمد امواج گوش دادیم

من از ساعتِ بزرگِ طلایی‌رنگی

که روی سر ساحل لنگر انداخته بود پرسیدم

و او از بندری خوشبخت و آفتابی گفت

که زمان در آن ایستاده بود

هنوز به آسمان صاف و آبی آن روز فکر می‌کنم

و به خنده‌های پدرم

که با دود سیگارش ابرهای خیالی می‌ساخت.

نگاهی به کتاب ِ روزی که گلابتون رفت – نوشته محمود صفریان – رضا اغنمی

فروردین ۱۳۹۲

ناشر: نشرزاگرس – با همکاری انتشارات گذرگاه

چاپ اول – اکتبر  ۲۰۱۲

رضا اغنمی

این دفتر۱۲۹ برگی، شامل ۱۲ داستان کوتاه است که پس از یک اشاره با داستان “نازنین” شروع میشود و در “ریزش طاق نما” به پایان میرسد.
داستان های صفریان همانگونه که درنخستین برگ این دفتر هم اشارت رفته : «هریک گوشه هائی از زندگی است» واقعیتِ ملموسی ازغوغای هستی و برگردانی از روایت های تلخ وشیرینِ روزانۀ هموطنان درتکاپوی زندگی ست.
دفتررا که بازمیکنی رنگ و بوی جامعه زیر پوست تنت میخلد. زنگ آشنای کوچه و بازار و سرگذر و خیابان و محله درگوش ات مینشیند. صدای نفس کشیدن مردم وتپش دل ها را میشنوی؛ پاره تنی از آنها میشوی ودربستر قصه ها میغلتی. روایت ها و صداهای آشنا را با همۀ غم و شادی وتلخی هایش مینوشی تا آخرین برگ دفتر.
با گزینش چند تائی از داستان ها، فشرده ای از محتوای هریک را مورد بررسی قرار میدهیم.
درداستان «نازنین» مدیردبیرستان فرهمند، درکوچۀ حمام شازدۀ سنگلج، احمد نیزاری محصل کلاس ششم را میفرستد برای گرفتن میکروسکوپ به دبیرستان دخترانۀ پرتوکه درانتهای غربی همان کوچه بود. آنجا با نازنین آشنا میشود و با احساس های جوانی به همدیگر علاقمند میشوند. درملاقات بعدی پسرسرهنگ اردوبادی که پسر دائی نازنین است وگوشه چشمی به نازنین دارد آن دو را میبیند و شکایت به پدر میبرد که رئیس آگاهی تهران است و با تمهیداتِ پلیسی پرونده سازی برعلیه احمد و دستگیری او فراهم میشود. ورود ناگهانی جناب سرهنگ به خانه خواهرش با سفارش این پندِ حرفه ای به نازنین که بگویید «حواسش را خیلی جمع کند … دو روز پیش مأمورین آقا پسری ازمدرسۀ سر کوچۀ پائینی مدرسۀ آنها را با چندین کیلو مواد مخدر دستگیرکرده اند» نازنین رو به دائی جانش بعد از پرس وجو از اسم آقا پسر میگوید این برنامه ی اسد پسر شماست بیخود برای پسر جوان و درس خوان مردم پرونده سازی نکنید … و بدانید که من هرگز زن پسردائی اسد نمیشوم» .
درداستان: «یک شاخه ی شب بو» عکاس خوش ذوق جوانی که چشمهایش رو به نابینائی میرود، و ازمال دنیا چیزی در بساطش نیست از مسئول نهادی که باید میزانِ دیدِ وشدت بیماری اش را گواهی کند تا بتواند گذرنامه گرفته برای معالجه به خارج برود. مسئول نهاد میگوید همین جا درمان میشوی و احتیاجی نیست به خارج رفتن. گفتگوی آن دو و دلهره های وحشتناک عکاس ازکوری، و لجبازی مأمور نادان، دل خواننده را از بیرحمی و بی مبالاتی او به درد میآورد و سرانجام جوان عکاس با یکدنیا یأس و نا امیدی میگوید: «بعضی ها، همه چیزشان را داده اند. شاید سهم من این دو چشم باشد. چاره ای نیست باید پرداخت … همه مان بدهکاریم !!» .
«روزی که گلابتون رفت» رضا، یکی ازنقش آفرینان این داستان ست با خاطره های خوش کودکی ازقصه های گلابتون. سال ها بعد که گلابتون ازهستی رهیده، رضا درگورستانی به دنبال قبراوست. درهمین گورستان خاطره ها زنده میشود و صفریان خواننده را با خود به خانه آقا وهاب میبرد پدر رضا و زهره. و ماجراها را پشت سرهم به نمایش میگذارد. آقا وهاب که هنوز تنبان دوتا نشده، توسط خواهرش با خانم دیگری به نام سعادت آشنا شده و تجدید فراش کرده است. بگومگو به کتک کاری میکشد و عیال، صفیه خانم برطبق معمول کتک مفصلی از شوهرمیخورد. درمقابل اعتراض گلابتون به این کار زشت و ازدواج مجددش به وهاب اعتراض میکند و او بی کمترین شرم و حیا میگوید:« خاله سخت نگیر کار خلافی شرعی که نکرده ام» وگلابتون خانه را ترک میکند. و رضا با حسرت و تأسف، بار غم سنگین دل پردردش را به مخاطبین منتقل میکند:
«رفت و کتاب هزار و یک شبش را بروی ما بست تا بقیه کودکی را با فکری آزار دهنده بخوابیم. گلابتون رفت و بستر حریر قصه هایش را که در بقچه اش پیچیده بود با خود برد و علاوه برآن مادرمان را هم درتلاطم خانه ای که دیگر هرگز روی آرامش ندید رها کرد … … … بی بی یگانۀ من در کمتر از سه ماه پس از رفتنش دنیا را هم واگذاشت. و حالا من گوری هم از او نمی یابم.»
نم نم باران
افسانه و بهرام باهم آشنا میشوند. دوستی آن دو مدتی با عشق وعلاقه درنهایت مهر و محبت ادامه پیدا میکند که ناگهان اتفاق بیماری سرطان افسانه، که به مرحله خطرناکی رسیده هر دو را تکان میدهد. داستان غم انگیزی که هر روز درگوشه و کنار اطراف هریک از ماها ناظرش هستیم. سرطان در کمال بیرحمی داس اجل به دست به ویژه زن های جوان را در این دهه درو کرده به کام مرگ سیاه میفرستد و آرزوهای زیستن را به خاکستربدل میکند. نویسنده دراین داستان از زبان خود بیمار، صحنه ای از واقعیت مرگ جوان، و پرپر شدن آمال و آرزوهای جوانی را مقابل چشمان مخاطبین به نمایش گذاشته است :
«بهرام، حالم هر روز دارد بدتر میشود. گمان نمی کنم بتوانم یکبار دیگر تو را ببینم. شاید اینطور بهتر باشد، چون من دیگر آن افسانه ای که می شناسی نیستم. گفته ام که درهمین جا، دریکی ازهمان مکان هائی که گاه باهم می رفتیم خانه تنهائیم را بنا کنند. اگر درست باشد آمدن های هر از گاه تو را احساس خواهم کرد. به آن خوشبختی که پیشنهاد تو را قبول خواهد کرد، بگو که ما مدت کوتاهی فقط دو دوست بودیم. … … هرگاه فرصت داشتی، وخواستی به من سر بزنی کوشش کن روزهائی باشد با نم نم باران تا خاطراتمان آبیاری شود. »
آن روزها … داستانی ست دریکی ازشهرهای جنوب که حال و هوای سال های قبل از انقلاب را دارد. زمانی که درمحلات و سر هرکوی وبرزنی، عده ای از جوان ها و تازه به دوران رسیده ها جمع میشدند برای تمرین نسق گیری وعرض اندام کردن ها، که ازشاخ وشانه کشیدن ها شروع میشد. این جا نیز دو برادر به نام جمال و کمال فرزندان رضا. درمحله ای که بیشترین خانواده ها ارمنیها و آسوریها هستند جمال که جوان فروتن وخوش هیکل و باب پسند دخترهاست، با همۀ بی ادعائی مورد حب وبغض عده ای از جوانهاست. توطئه را به کمال خبر میدهند. «کمال می خواهند جمال را از سر راه بردارند. شنیدم نمرود به خواهرم می گفت نگران نباش هرطورشده جمال را از میدانداری می اندازم. کمال، نمرود آدم آرامی نیست.» تا اینکه خبرمیرسد که جمال دربیمارستان است. کمال میگوید پدر که به دیدن جمال به بیمارستان رفته بود وقتی برمیگردد خبرمیدهد که «از پشت به او حمله کرده اند. یکی از ضربه ها به نخاعش خورده است. … وبرای اولین بار دیدم که پدر قهرمان ام گریست…» این ضربت ناجوانمردانه، جمال را زمین گیر میکند. و پدر روزی دست کمال را میگیرد وبه همان قهوه خانه ای که پاتوق همیشگی جمال و بچه محل ها بوده میبرد و با همه غم و اندوهی که بردل دارد، با یادآوری از رفتارهای نیک جمال، میگوید:
« برای من مسلم وقطعی است که عاملین و عامرین [آمرین] این کارد کشی ناجوانمردانه و از پشت هم اکنون دراینجا و دربین شما نشسته اند. من قصد دستگیری و شکایت آنها را ندارم. برای من کسر شأن است که خودم نتوانم کارم را ازپیش ببرم. آنکه روزگار آنها را سیاه خواهد کرد ونخواهد گذاشت که آب خوش ازگلویشان برود من هستم. من رضا صارمی …»  
برخی داستان ها چون
: “آقا فتح الله، احضار، اول بنا نبودوبرهوتفضای انقلاب اسلامی وجابجائی های تحمیلی با روش های سطحی، سبکِ فرهنگی رو به ته نشین شدن است را دارد، که متأسفانه باید تأیید کرد. گفتن دارد که این پدیده نه تازه است و نه، نوظهور؛ ریشه های بنیادی اش با سابقه ای طولانی درفرهنگی ست که، تقلید را از ارکان باورهای دینی، به مردم تحمیل کرده است، و تسری آن به ادبیات و فرهنگ جاری که مردم، درنهایت بی اعتنائی شاهد و ناظر این تغییرات جبری هستند. در گیرودار چنین تغییرات، نویسندۀ آگاه را چاره ای نیست جز نشان دادن حرکت ها در تبیین نیاز ها برای روشنگری.

ادبیات و داستان های کوتاه را باید جدی گرفت. هرزمان که سیاهی خفقان و سانسور بالای سر مردم پهن شده، داستان های کوتاه با زمینه های اجتماعی؛ راه همواری درگسست زنجیرها وگامی نو رو به آزادی بوده است

نگاهی به شعر سپیده جدیری – محمود صفریان

فروردین ۱۳۹۲

مدتی است می خواهم در مورد ” شعر ” سپیده جدیری ” نظرم ” را بنویسم. ولی جز یکی دو شعر از او را نخوانده بودم، تا اینکه فرستنده ای از جمهوری ” چک ” کتاب ” دختر خوبی که شاعر است ” او را برایم فرستاد.
وقتی از دفتر پست اطلاع دادند که:
” بسته ای از رایو فردا برایت آمده می توانی بیائی و آن را دریافت کنی.”
با این فکر که من کسی را در رادیو فردا نمی شناسم آن هم درحدی که برایم ” بسته بفرستد ” بخصوص پس از نبود زنده یاد ” ایرج گرگین ” که آن هم نه با من بلکه با برادر مرحومم آشنائی داشت. راه افتادم.
پس از دریافت بسته بود که متوجه شدم مرحمتی خانم جدیری است که سر از رادیو فردا در آورده است. سپاسگزارم.

با نام ” سپیده جدیری ” مدتی است آشنا هستم، و بیشتر از زمان راه اندازی ” جایزه شعر زنان ایران، خورشید، ” ولی توجه خاصی نکرده بودم، تا دریافتم که بخارج آمده است.

لازم است قبل از پرداختن به شعر ایشان، کوتاه در مورد خودم بگویم که:
میانه ای با نوشته های پیچیده و سخت خوان ” البته بر پایه سواد و مایه خودم ” ندارم. هرچند ” مُد روز ” باشد و دلیل ” روشنفکری “،
و فاصله گرفتن از این گونه نوشته ها ” چه شعر و داستان و نقد و چه هر گونه نوشته دیگری باز” بزعم خودم ”
بدین سبب ست که اعتقاد دارم که هر نوشته ای باید برای با سواد های کشورم ” ونه برای اندک شماری از خوانندگانی خاص ” باشد.
و خیلی هم به تقسیم بندی ” عامه پسند ” و ” اندک پسند ها ” ندارم. و علت اصلی کمی خواننده و چاپ های بسیار اندک شمارگان کتاب ها که مایه تاسف عمیق است را نیز در همین پیچیده نویسی و سخت خوانی می دانم.

گو اینکه یکبار دیگر ” پس از دفعات زیادی در گذشته ” در شماره ۱۳۶ گذرگاه ” اسفند ماه ۱۳۹۱ ” تحت عنوان:
سخنی دیگر در مورد نقد ” که چنین غاز می شود:
(برای توجه و آگاهی بیشتر نازنین های نویسنده، و شاعر
می گوئیم که نقد های ما بر چه سیاقی است.
هرچند سالهاست که در کتابخانه گذرگاه
کتاب های:
نقد – درباره نقد و نقد بر ۲۶ کتاب
نقد بر تک داستان ها
نقد بر مقالات
که روش ما را می نمایاند، قرار داده شده است. ”

یاد آورمی شوم که نگاه من بر نوشته های ادبی بر همان پایه و دیدگاهی است که در بالا گفتم.
داشتم فکر می کردم که چه نامی بر نوع سرایش اشعار خانم جدیری بگذارم که خودش به کمکم آمد:
” پیچیدگی زبانی ”
که آن را در مقابل
” زبان ساده ”
قرار داده است. و چنین نتیجه گرفته است که بخصوص در شعر باید ” زبان ساده ” نداشت و بیان را باید
پیچیده کرد.
در همین مورد خانم مانا آقائی در پاسخ پرسشی می گوید”
” خوب به‌ نظر من این جریان تا حالا از نظر جذب خواننده موفق‌تر از شعر زبان محور، که بعضی اوقات سر به مغلق‌ گویی و هذیان می‌زند، عمل کرده است. و این مساله‌ی کمی‌نیست. شعر نباید آنقدر دشوار باشد که فقط سراینده‌ی آن و چند نفر اهل فن قادر به درکش باشند…”
ولی متاسفانه این پیچیدگی زبانی ، گاه چنان ” پیچیده ” می شود که من با اینکه اصولن باید جزو با سواد های مملکت باشم و خب کم و بیش دستی هم بر قلم دارم از عهده خواندنشان بر نمی آیم و آنگاه که بهر زحمتی خواندمشان نیز، نه چیزی دستگیرم شده است و نه لذ تی برده ام.
چنین سروده های پیچیده ای که خوانشی سخت نیز دارند بدون شک ماندگار نخواهند بود. هر چند نو آوری باشد و گروه اندکی را هم خوش بیاید.
فکر کنید چرا سروده هائی ماندگار می شوند؟ و از همان بدو سُرایش در اذهان می نشینند؟ بی شک حتا یک موردش از سروه های پیچیده گوی سخت خوان نیست.
سؤال اینجاست که چنین شاعرانی از سرایش شعر های روان خوان که اکثرن از ملاحت و زیبائی و روانی کافی بر خوردار باشد، عاجزند؟ یا در عین قادر بودن کسر شان خود می دانند؟
ولی درک و دریافت این حقیقت بسیار ساده است که وقتی به فارسی می نویسیم و برای مردم ایران باید چنان باشد که بر دل ها بنشیند و به دور از به به و چه چه های اندکی طرفدار” که گمراه کننده است ” مقبول آدم هائی باشد که از سواد و دریافت متعارفی برخوردارند. چون در غیر این صورت در حقیقت برای خودمان می سرائیم و می شود داستان همان ” خود گوئی و خود خندی …..”
نمی خواهم نمونه بیاورم و مقایسه کنم و برای رای گیری اردو کشی کنم، ولی باور کنید ” پازل ” سُرائی بجائی نمی رسد گیریم که چند تائی هم در تائید، خودی تکان بدهند.

رنگ از اتوبوس بزرگ تر است
آب از تشنه عمیق تر
دنیا رو به چرخ می آید دنیا رو به چرخ…

اتوبوس بی رنگ می رود
رنگ می آید می رود
آب از تشنه عمیق تر…
دنیا شور می زند
شور می زند
شور می زند شور تر…

آب از اتوبوس بزرگ تر است
رنگ از تشته عمیق تر
عمیق تر
عمیق تر.

این یکی از شعرهای کتاب ” دختر خوبی که شاعر است ” می باشد. صفحه ۱۸
این کتاب ۱۱۰۰ جلد شمارگان دارد

شعری دیگر از همین کتاب:

آب می رفت هر روز
از صبح تا شب
صدایم
در لباس هایم.
صفحه ۸۱

یکی دیگر

توبه توان ِ تو به توان ِ تو
مثل گوشه های دراز ِ توان دار،
شاید بتوان روز را بخشید و گوشه هایش را چید.
صفحه ۹۱

و این سروده لطیف و زیبا که بر جلد کتاب آمده: :

ای عشق های کوچک!
وقتی که خاموش می شوید،
خاموش، مثل ستاره های کوچه ی غمگین،
مرا بگذار در دست های کوچک ِ فردایم
ای عشق های غمگین!

ساختار در ژرفای هنر – دکتر بیژن باران

فروردین ۱۳۹۲

استاد بیژن باران برایم نوشته است:
” من دارم روی ۲ کتاب شما نقدی با
شیوه ساختار در ژرفای داستان می نویسم.
۳ بخش می شود، که اولین آن :
چهار چوب نقد است،”
که در زیر ملاحظه می کنید.

برای نقد ساختارگرایانه داستانهای کوتاه، به تبیین عناصر داستانها در ساختار در ظاهر یعنی بیان کلامی و ساختار در ژرفا یعنی معنی/ منظور فکری نیاز می باشد. این گونه نقد در داستانهای کوتاه کمک به تحلیل قیاسی این داستانها برای حفاری ساختار در ژرفای آنها می کند. پس هر داستان را به اجزایش تجزیه کرده؛ هر یک واشکافی شده؛ می توان آنرا با داستانهای دیگر قیاس کرد. این اجزای نامتغیر کدامنند؟ در سطح زبانی آرایه ها، شگردها، ترفندهای ادبی، روانی، عاطفی بکار می روند.

مقولات زبانشناسی مانند دستور دگرگونساز/ تولیدگر، سینتکس/ ریختشناسی، ساختار در ژرفا/ سطح چامسکی را می توان در نقد و ترجمه ادبیات هم بکار برد. ظاهر جمله با ویراستارهای گوناگون ساختار سطح و تجرید جمله مثلا معنا، انگیزه، محرک/ ایموسیون آن ساختار ژرفا نام دارند.

نقد ادبی کوتاه نماینده اثر ادبی بلند است. نقد تابع قواعد ادبی متناظر با علوم انسانی برای توضیح آثار ادبی بومی و جهانی است. این توضیح بنا به مدلهای محدود بدوی وظایف انطباقی، شناخت بصری، جفت یابی، حذر از دشمن می باشد.

آیا ادراک ناشی از تجربه تنانه استعاری است برای انتقال دانش از یک حوزه به حوزه دیگر؟ ذات بشر بنا به واریاسیون، تغییر، تکامل تبیین می شود؛ نه یک مجموعه ثابت خصایل عمده رسیده از گذشتگان. احساس پایه لحن در متون ادبی را فروید در نقش ادبیات برای ارضای فانتزی می داند. خصایل شخصیتی را می توان در تحلیل شخصیتها، مولفان، خوانندگان بکار برد.

می توان آرکه تیپ یونگ، یاخته بنیانی بیولوژی را ساختار در ژرفا در ادبیات اسطوره ای و پرورش ارگان در آزمایشگاه نامید. این یاخته ها در قالبها، بافتها، اعضای گوناگون تبلور می یابند. با برهان خلف، می توان هر داستان را برای تحلیل به آرکه تیپها و الگوهای عمده تقلیل داد.

فهم ساختار در ژرفای یک داستان عشقی، تخیلی، جنایی به نوشتن ۱۰ها داستان در این ژانرها کمک می کند. زیرا کافیست که یک ساختار در ژرفا در بیان زبانی- در موقعیتهای گوناگون، بانحای مختلف ساختار در سطح نوشته شود. پس با داشتن ساختار در ژرفا بمثابه الگو، فرد می تواند بداهه گویی، روایت نویسی، اجرای قصه را بزبانهای مختلف انجام دهد.

هدایت، جمالزاده ساختار در ژرفای داستان کوتاه در غرب/ فرانسه را فهمیده؛ سپس در غالب زبانی/ فرهنگی فارسی داستانهای ۳قطره خون و یکی بود یکی نبود را نوشتند. در ترجمه روشن است که ساختار در سطح داستان از زبان مبداء به زبان مقصد ترابری می شود؛ ولی ساختار در ژرفا ثابت می ماند.

نظام زبان نشانه در برگیرنده تمام هنرها ازجمله نقاشی، موسیقی، شعر می باشد. متن، شیئی، تصویر/ ایماژ، کنش همه اجزای نظام زبان نشانه اند. پس ساختار در ژرفا برای معنی خوش آمد یا نیت نیک- ساختار در سطح با نشانه های گوناگون می تواند داشته باشد. ساختار در سطح این نشانه های قراردادی در هر فرهنگ فضای گفتاری، کرداری افراد را تشکیل می دهد. سرخم کردن، دست دادن، مشت راست بهم ساییدن جوانان نوجو، دست روی سینه گذاشتن، روبوسی، بغل کردن، سلام/ الو/ های/ درود گفتن، دست تکان دادن، لبخند زدن، دعوت کارت پستی به مهمانی، دادن هدیه، – کنشهای اجتماعی برای خوش آمدند.

چامسکی در زبانشناسی ساختار در سطح و ساختار در ژرفا را بکار می برد. با انطباق این کاربرد در داستان این نتیجه را می توان گرفت: ساختار یک داستان هم می تواند مانند یک جمله صاحب دستور زبان خود باشد که شخصیتها/ اسمها، رویدادها/ فعلها، زمانبندیها/ قیدها، فضاسازیها/ صفتها- تابع ساختار در ژرفای ژانر داستان اند. لذا درست مانند صرف و نحو زبانی، دستور ساختار داستان دارای قواعد و اصولی است که در ظاهر پنهانند! ولی ساختار دستوری داستان با کنکاش و غور واشکافی می شود.

پس هر زبان، دستور خود را داشته؛ کتب دستوری، قاموس مترادفات، لعتنامه ۲زبانه یا در همان زبان فراوان داشته که در سطوح مختلف لغتی و مقوله ای نوشته شده اند. آثار ادبی هم ساختار در ژرفای محاط بر ژانرهای خود را دارند که باید حفاری شده؛ تبیین گردند. اخوان در مورد شعر نیما در پی آشکاری ساختار در ژرفا- جستارهای ارزنده ای مانند بدایع و بدعتهای نیما را نوشت. ساختار در ژرفای هنرهای گوناگون در ساختار در سطح و قالبهای کلامی شعر وادبیات و حسی از جمله نقاشی رنگها، خطها، کمپوزیسیون/ ترکیب، دید- بصور فراوان بر بوم ظاهر می شوند. در موسیقی آکورد، هامورنی، ریتم ساختار در ژرفایند؛ ملودی ساختار در سطح است.

ساختار در ژرفا در اشعار فروغ تنهایی زن در جامعه گذاری است که به انحا/ واریاسیونهای مختلف در ساختار در سطح شعرهای ۵ کتابش تجلی می کند. یک ساختار در ژرفای فرد می تواند در اشکال نقاشی با ترکیبات رنگ، موسیقی با ایقاعات ملودیک، رقص با حرکات موزون، شعر با جمله بندی، داستان با روایت، فیلم با سناریو سکانس قابها- تجربه اجتماعی یابد. نمونه ساختار در ژرفا مفهوم عشق است که به عاطفه، مشعر و تجربه ذهنی فرد مربوط است. تبلور آن را می توان در صور گوناگون هنری یا کنشی مشاهده کرد.

در نقد ساختارگرایانه، متن می تواند شئی، رویداد، نوشتار، کنش باشد. روشن است که در داستان متن نوشتار است. پس ساختار ادبی، نقشه آنچه در متن وجود دارد، است. این نقشه برای تشخیص، مقایسه الگوهای مشابه در دیگر آثار ادبی بکار می رود. مشابه دستور زبان است که کارکرد واژه ها را در جمله بررسی می کند؛ نه معنی کلمات.

فهم بنمایه یک داستان، خواننده را به فکرهای زیرین نهفته در داستان می رساند که در کلمات ارایه شده اند. وقتی یک اثر هنری-ادبی رویت می شود؛ عمدتا این ساختار در ژرفای اثر است که در حافظه میماند برای بازگویی به دیگران. در واقع نقد حفاری ساختار در ژرفای یک کار هنری است.

ساختار در ژرفا کمک به فهم فکر نویسنده و شباهت با داستانهای دیگر می کند. ساختار در سطح کمک به درک بیان کلامی نویسنده و سبک بدیعی یا تقلیدی نسبت به دیگران می کند. کلام تابع دستور زبان است. ولی فکر از بیان مجزاست؛ زیرا فکر میتواند غیرکلامی، عاطفی، حسی بوده؛ در بیان تابع تنظیمگرهای کورتکس با ارزیابی از محیط و مخاطب تناظر یابد. پس ساختار در ظاهر یک داستان بیان تخیل به کلمات برای مخاطب است.

ساختار در ژرفا معنی ست که در کنه بیان و فارغ از مخاطب قرار دارد. روشن است که عواطف/ نیتها در نوشتار بسختی و تقریبی تبلور می یابند. از اینرو دریافت بهنگام بیان کمک به درک نیات فرد می کند. دگر سانی در ۲ محور زبانی- یعنی گزینش قاموسی و چینش صفحه ای کلمات- ساختار زیرین یا معنی جمله را تغییر می دهد. نمونه: کاربرد نفی برای سلبی کردن در یک جمله است. امروز آفتابی است که معنی تلویحی انرژی می دهد. امروز آفتابی نیست که رخوت را تداعی می کند. گزینش “ن” اغلب از محیط به بیان نشت می کند.

ساختار در ژرفا تخیل در باره شئی، تصویر، کنش است. در ادبیات کلمات برای بیان ساختار در سطح بکار میروند. این کلمات میتوانند متفاوت باشند؛ ولی هر واریاسیون کلامی همان ساختار در ژرفا را بیان می کند. در کلیله و دمنه ساختار در ژرفا دوستی بین ۲ جانور است. ساختار در ظاهر روایتهای مختلف از این ساختار در ژرفای واحد است. در اشعار فرخزاد تنهایی زن به انحای گوناگون بیان شده. شاملو انسانیت را در اشعار عدیده تبلور داده. تداوم ساختار در ژرفا در آثار یک مولف در طول عمرش بیانگر تداوم و صمیمیت او نیز می تواند باشد.
منابع. ‏۲۰۱۳‏/۰۲‏/۲۴

شارل پی یربودلر- شاعر و نویسنده فرانسوی – ۹ اپریل ۱۸۲۱ – ۳۱ اوگست ۱۸۶۷ به انتخاب الیسا تنگسیر

فروردین ۱۳۹۲

او به پدر خود علاقه ی شدیدی داشت هرچند در شش سالگی اورا از دست داد. شارل تحت تاثیر پدر و دوستان هنرمند او به ادبیات گرایش پیدا کرد. بودلر، برای دیدار موزه ها با پدری که خود مشتاق بازدید بود همراهی می کرد و این همراهی بیشتر او را به هنر و سپس شعر و نویسندگی علاقمند کرد.
با مرگ زود هنگام پدر، و ازدواج مجدد مادر و تغییر مکان زندگی از پاریس به لیون تاثیر منفی عمیقی در او ایجاد کرد تا جائی که سپردن او به مدرسه شبانه روزی هم مؤثر واقع نشد. نفرت از شوهر مادرش او را نا آرام و ناسازگار کرده بود وبرخورد های زیادی که با هم مدرسه ای های خود داشت تا بدانجا رسید که در زمانی که می بایستی همراه با بقیه شاگردان فارغ ازتحصیل شود، از مدرسه اخراج شد.
حتا پس از رسیدن به سن قانونی و دریافت ارث پدری با بی توجهی آن را در کوتاه مدت از دست داد. اما همیشه مطالعه و فراگیری را فراموش نکرد.
در ۲۱ سالگی ازدواج کرد و در ۴۶ سالگی در اثر سکته قلبی در گذشت.
او یکی از مطرح ترین نویسندگان سبک سمبولیسم ” نماد گرا ” بود.
یکی از مشهور ترین کتاب های شعر او ” گلهای بد ” است ” سال ۱۸۴۰ ” که به فارسی به نام ” گلهای رنج ” ترجمه شده است و در زمان خود جنجال فراوان به پا کرد ، چرا که شارل بودلر خواسته بود زیبائی را از درون زشتی بیرون بکشد و بنمایاند. همین سر وصدا سبب شد که تعدادی از شعر های کتاب سانسور شود.
در حقیقت او با این کتاب مبانی زیبایی‌شناسی جدیدی را پایه‌ریزی می‌کند.
در حقیقت می توان او را نویسنده ای مدرن و بی پرده نویس دانست.
شعر های او بیشتر تکه های نوشته ای است که به آن ها شعر های منثور می گویند به چند مورد از آن ها با ترجمه خلیل پاک نیا توجه کنید

***
گم کردن هاله ی زرین
” عجب! دوست عزیز، تو و این‌جا؟ تو در این محله‌ی بدنام؟ تو، که جوهر ِکلام می‌نوشیدی! تو، که طعام خدایان می‌خوردی! دیدن تو، واقعاً مرا شگفت‌زده کرد. ”
دوست خوبم، تو که می‌دانی چقدر از اسب‌ها و درشکه‌ها وحشت دارم. چندی پیش، وقتی داشتم با شتاب از بلوار می‌گذشتم و سعی می‌کردم در گل و لای نیافتم، و از این آشوب ِرونده،- وقتی مرگ از هرسو چهارنعل می‌تازد-،راه فراری می‌جستم، ناگهان چرخیدم و هاله‌ی زرین‌ام از سرم لغزید و فروافتاد در گل ولای . ترسیدم بردارم‌اش. فکر کردم از دست‌دادن این نشان، کمتر دردآوراست تا خُردشدن استخوان‌هایم. به خودم گفتم چه بدشناسی خوبی! حالا می‌توانم در لباس مبدل، مثل هرانسان فانی دیگر، خلاف‌های کوچکی بکنم، خودم را در اعیاشی غرق کنم. و همین‌طور که می‌بینی، حالا این‌جا هستم، درست مثل خود ِتو.
باید دست کم، گم‌شدن هاله‌ی زرین‌ات را به مقامات اطلاع می‌دادی، برای روزنامه‌ها آگهی می‌فرستادی.
نه، به هیچ وجه! این‌جا، خیلی خیالم راحت است. تو فقط مرا شناختی، گذشته از این، شأن و مقام، حوصله‌ام را سر می‌برد. تازه از فکر اینکه یکی از این شاعران ِبد، آن را بردارد و با بی‌شرمی بر سر بگذارد، کلی کیف می‌کنم. چه لذتی دارد
خوشحال کردن کسی! بویژه فردی که مرا به خنده وا می‌دارد! فکرش را بکن، مثلاًایکس یا زد
چه مضحکه‌ای خواهد شد
*** ژوکر
انفجار سال نو بود: در میان آشوب گِل و لای ِ و برف، هزارها درشکه می‌گذشتند، جعبه‌های شیرینی و اسباب بازی‌ها می‌درخشیدند، حرص و نومیدی هجوم می‌آورد. سرسام ِرسمی شهری بزرگ، مصمم بود تا ذهن ِمقاوم‌ترین ِ گوشه‌نشینان را پریشان کند. در میان این هیاهو و غوغا، در عذاب تازیانه‌ی مردی روستایی،خری شتابان در خیابان می‌رفت .
نرسیده به کنار پیاده‌رو، آقازاده‌ای خوش لباس، دستکش بدست، کفش‌ها واکس‌زده، اسیر کراواتی بیرحم و کت و شلواری مد ِروز، در مقابل حیوان ِ فروتن تعظیم کرد، کلاهش را برداشت، و گفت: « سال نو مبارک!» و بعد باخشنودی به طرف همپالکی‌هایش چرخید، گویی تأیید آن‌ها را می‌طلبی
حیوان، این ژوکر ِخوش لباس را ندید. مغرور به سوی وظیفه‌ای که می‌خواندش، می‌دوید
این بلاهت باشکوه، برای من که ناگهان خشمی بی‌دلیل، به وجودم چنگ انداخته‌بود، چیزی جز فشرده‌ی طبع ِظریف ِفرانسوی نبود
***
در ساعت یک صبح
سرانجام! تنها! هیچ صدایی به گوش نمی‌رسد جز تلق‌وتلوق چند درشکه‌ی فرسوده که دیرتر از موقع می‌رسند. می‌خواهیم چند ساعتی سکوت داشته باشیم اگر چه آرامشی نباشد. سرانجام! سلطه‌ی ستمگرانه‌ی صورت انسانی، غایب است، و از این پس، فقط از خودم رنج خواهم برد.
سرانجام! رخصت می‌یابم تا در انبوه ِسایه‌ها، آسوده خاطر باشم! اول، چرخاندن کلید در قفل، به نظرم این قفل کردن ِ در، تنهایی‌ام را بیشتر می‌کند، سنگرهایی را مستحکم می‌کند که در حال حاضر، مرا از جهان جدا می‌سازد .
زندگی هولناک! شهری هولناک! حاصلِ این روز، این‌هاست:
چند تن از اُدبا را دیدم، یکی از آن‌ها پرسید، می‌شود از راه زمینی به روسیه رفت(حتماً خیال می‌کرد روسیه جزیره‌ است)؛ بحث جانانه‌ای کردم با سردبیر یک نشریه‌ی ادبی، که در جواب هر اعتراض من، می‌گفت: «این جا، جای آدم‌های محترم است» که البته منظورش این بود که سردبیران نشریات دیگر، همگی اراذل و اوباش‌اند؛ احوال‌پرسی با حدود بیست نفر آدم ِپرت، که پانزده نفرشان را نمی‌شناختم؛ دست‌دادن با همین تعداد آدم‌ها، بی آنکه جانب احتیاط رعایت کنم و پیش از آن، دستکشی بخرم، رفتن به دیدن خانمی بند باز- برای وقت‌کشی به وقتِ ریزش ِرگبار – که می‌خواست برایش لباس ونوس طراحی کنم؛ با لباس مناسب در حضور مدیر تاتر، که ضمن دست به سرکردنم، می‌گفت: بهتر است آقای زد – را ببینید،او ناشی‌ترین، کودن‌ترین، و مشهورترین فرد، در میان نویسندگان من است، شاید با هم بتوانید کاری بکنید. به دیدار او بروید، تا ببینم بعد چه می‌شود؛ لاف‌‌زدن(چرا؟)در باره‌ی چند کار مبتذلی که هرگز نکرده‌ام، و انکار بزدلانه‌ی بعضی از خطا‌ها که با لذت انجام داده‌ام، خطا‌هایی از سر ِخودستایی، جُرمی علیه کرامت انسانی؛ سر باز‌‌زدن از انجام خدمتی آسان، برای دوستی، و نوشتن ِسفارش‌‌نامه‌ای برای پست فطرتی تمام‌عیار؛ آه، بس نیست این‌‌همه؟
ناراضی از همه‌چیز و ناراضی از خودم، دوست دارم تا در سکوت و خلوت شب، خودم را رستگار سازم و قدری بر غرورم بیفزایم. ای جان‌‌هایی که دوستشان داشته‌ام، ای جان‌‌هایی که سرود هایتان را خوانده‌ام، نیرو بخشید، یاریم کنید، از شر ِدروغ‌ها و جرثومه‌‌های فاسد ِاین جهان خلاصم کنید؛ و تو، پروردگارا، ارزانی دار فیض سرودن ِابیاتی زیبا را، تا آشکار شود که پست ترین ِآدمیان نیستم، که حقیرتر از آنانی که خوار می‌شمارم، نیستم.

این هم شعرهائی که از کتاب گله های بد یا گل های رنج سانسور شده بود
به ترجمه مانی

روشن از پرتوی نور چراغی کم سو،
وا فرو رفته به چند پشتی نرم و خوشبو،
“هیپولیت” بی خود و شیدا ز نوازش ها بود
کز دل پاک جوانش توهم بزدود.
دیده از صولت توفان کدر، می جستش
شفقی را که روشندل و آسان دادش.
رهروی را به مثال کو چو بپیچاند سر،
بیند آبی افق دور فتاده به سحر!
چشم بی حال و اشکی که نریزد پائین،
کوفتگی، دل نگرانی، هوسی زهرآگین،
بازوان، تیغ دو نیم زدو سو افتاده،
ظاهری نازک و زیبنده به دخترداده…
زده “دلفین” دو زا نو به زیر پایش،
پوشد او را به نگاهی همه ازآتش،
چو ددی طعمه نشان کرده به دندان از پیش،
مترصد براو دوخته دو چشمان خویش :
زور گفتی زده در پای ظرافت زانو!
همه آکنده سر ازعطر و بخار خوش بو
ز می فتح… و شده خم به سویش، ازآن
که ستد اجرخود از مستی جانش زلبان.
کرده در طعمه ی مبهوت نظر با دقت
شنود تا که سرود خموش لذت
وآن رضای متعالی و بیرون از حد
که تشعشع کند از پلک به آهی ممتد !
– ” هیپولیت، دلبندم، زآنچه گذشت گو تو مرا :
یمن پرپر شدن تازه گل سرخت را
فهمی اکنون نباید سبکش میدادی
که بخشکد زسوز نفس تند بادی ؟
بوسه ام رد پر پشه به سطح آب است،
نازدریاچه ی روشن به شب، از مهتاب است.
لیک معشوقه تو را بوسه زند برلب چون
جای شخم و اثر خیش بماند از خون!.
در نوردد بدنت را به چرخ سنگین
از پی سم ستوران. رحمش تو مبین !
رو به من کن، “هیپولیت”، ای تو مرا خواهر هم،
دلبر و روح من، ای نیمه و کلم، با هم !
اختر چشم اثیرت به رویم انداز!
زنگاهی به تو، ای رایحه ی بی انباز
پرده بر گیرم ات از سر لذایذ زین بیش
تا به فردوس ز رویای خوشی یابی خویش! ”
برگرفت سر زگریبان “هیولیت” با این ساز:
– ” تو مپندار که نا شکرم و نادم زین راز.
می کشم زجر، و هستم نگران، دلفینم!
چون کسی خورده زوحشت به شبی شام. اینم !
تاخته ارواح کریهی ز پی من به خیال.
خیل اشباح سیه عاقبتم از دنبال
رهنمون جمله مرا سوی ره دشواری،
افقش بسته زهرسو به خون پنداری !
ما مگر معصیتی، کارغریبی کردبم؟
گو چرا هست مرا اینهمه دلشوره وبیم ؟
لرزم از ترس صدایم چو کنی “دلبندم”،
سویت آید دهنم، خوف بود هر چندم !
منگر تلخ مرا، فکرو خیالم توهمه،
عاشقت تا ابدم ای دگرینم نیمه،
هم اگر آتش دوزخ تو باشی آخر
که بسوزی ز گناهم به روز محشر! ”
سر و یال را زیاس داد تکانی “دلفین”
چون پیام آور خشم، پای فرو کوفت زمین،
دیده از کینه پر، او را چنین پاسخ داد :
– ” نزدعشق کس زدوزخ کند هرگز یاد؟
لعنتش باد هر آنکو ز بد فرجامی
گشت بانی چنین فکر و خیال خامی
که فتد راز نهانش برون از پرده
عشق را، گر که نهند دست گنه ناکرده !
وصلتی خواهد اگر کس به سحر و جادو
آتش و سایه و یا شام و سحر را، هم او
هرگز آن یخزده جانش نگیرد گرما
زعشق وزسرخی نوری که تابد بر ما.
رو بجو یار سفیهی گرت می باید!
تن بکرت بده از بوسه وگاز تا خاید!
زود پشیمان و نژندت کنار خویشم
زخم برسینه ببینم دوباره پیشم …
نسپارند بدین واحه یکی را دل بیش ! ”
طفل معصوم بر آورد فغان از دل ریش :
– “شودم کل وجود نیم و دو پاره، بگمان،
قلبم اینست کنون : دره ی بگشوده دهان،
کوه آتش به دما، عمق عدم در تصویر،
دیو سرگشته که هرگز نمیگردد سیر،
مظهر خشم اساطیری آتش در کام
سوزدش خون، ولی باز نگیرد آرام!
گو فتد پرده ی حائل به ما براندام،
ازنظردور، زملال بلکه بگیریم آرام.
سر به گودی گلویت طلبم تیغ هلاک
یابمت تا برسینه خنکی را برخاک. ”

– گام نهید پیش! شما زار شده قربانی،
پیش گیرید ره دوزخ جاویدانی،
غوطه وردر چه گود گنه ازهر جور
که به تندباد جهنم، به شلاق، به زور،
به تلاطم همه درهم چو توفان غرند.
لذت خویش بجوئید ای اشباح نژند:
عطش خشم شما سیر نگردد دیگر،
هم زلذت بدهند اجر شما در آخر!
نور هرگز نبرد از دلتان تاریکی،
ز جداربدن، از روزنه ی باریکی
میکند نشت بخاری متعفن در آن
و آتشی پا شود و جمله بسوزاندتان !
لذت تلخ وسترون عطش افزاید
و شما را از آن پوست به سوزش آید!
گوشت لرزد، چو به توفان درفشی پاره،
بر تن از شهوت سوزان شما همواره !

شیر زن های جهنم زده و سرگردان،
پا زنید، تند، در این دشت بسان گرگان!
دل چو دوزخ زدگان درکف تقدیر نهید،
ز وجود طرح قیامت بزدائید و رهید !

زندگینامه جرج برنارد شاو – به انتخاب الیسا تنگسیر

فروردین ۱۳۹۲



او فیلسوفی به کمال بود. هم منطق می دانست، هم جامعه شناسی، هم ریاضی دان بود و هم مورخ .
او در حقیقت یکی از پیشگامان فلسفه درقرن بیستم بود. با ایده آلیسم و آرمان گرائی مخالف بود، و به فلسفه تحلیلی، فلسفه ای که بر واقعیت استوار باشد اعتقاد داشت.
مسائل ماورا طبیعه را قبول نداشت، و همه آن ها را به دیده شک می نگریست.
مخالف جدی سرمایه داری بود و اعتقاد داشت که آتش جنگ ها فقط بخاطر منافع سرمایه دارن است که افروخته می شود. و بخاطر این عقیده که بسیار شفاف بیان می کرد به زندان افتاد، و یکبار دیگر ثابت کرد که همه ی زندانی های عقیدتی بخاطر حفظ منافع سرمایه داران است.
به دیکتاتوری از هر نوعش می تاخت، چه دیکتاتوری هیتلری و چه نوع استالینی آن.
از مخالفان سر سخت جنگ ویتنام بود و خلع سلاح اتمی را برای زندگی بی دغدغه مردم لازم می دانست.
نوبل ادبی سال ۱۹۵۰ بخاطر همه ی کار های انسان دوستانه ای که در فلسفه او جای ویژه ای داشت و بخاطر بیش از ۶۰ کتاب در زمینه های مختلف به او تعلق گرفت.
او اهل ” ولز ” انگلستان بود و در شهر ” رادنر کراف ” تولد یافته بود.
در سال ۱۹۰۱ نظریه ای را بیان کرد که کار ” جرج کانتور” را که بنیان گذار نظریه ” مجموعه ها ” است زیر سئوال برد و نشان داد که در درون این نظریه که طرفداران فراوان داشت تناقضاتی وجود دارد. این نظریه او بنام ” پارادوکس راسل ” مشهور شد.
بیانه او را در مورد خطرات حاصل از گسترش سلاح های هسته ای که درسال ۱۹۵۵ منتشر کرد دانشمندان بنام هم عصر او از جمله ” آلبرت اینشتین ” امضا کردند، و بهمین خاطر بنام بیانیه ” راسل – انیشتین ” معروف شد.
در حقیقت برتراند راسل یکی از شاخص ترین دانشمندان مردم گرای قرن بیستم است.
دانشمندی که هم پایه اش در این زمان دیده نمی شود، هرچند به آن نیازی وافر هست.
بسیاری از کتاب های او، خوشبختانه به فارسی ترجمه شده است. پاره ای از آن ها بدینقرار است.
جستار های فلسفی
مسائل فلسفه
مبادی ریاضیات در سه جلد
آرمان های سیاسی
عرفان و منطق
مقدمه ای بر فلسفه ریاضی
تحلیل ذهن
و بسیار بیشتر.

اوعلاوه بر این ها نمایشنامه نویسی طناز بود و نیز ” شاو ” به خاطر حاضر جوابی، که سرشار از طنز گزنده و آموزنده است نیز شهرتی زبان زد دارد.
چند مورد از آنها را یاد آور می شویم.

در یک میهمانی در گوشه میزی نشسته بود به شکلی که یکی از پایه های میز وسط پاهای او قرار داشت.
رو کرد به مهمان ها که زنان متشخص اعیان نیز بینشان بود و گفت:
” اگر گفتید وسط پای من چیست؟ ”
همه با نا راحتی گفتند:
” این چه سئوالی است ؟ ”
و او در جواب گفت:
” چرا ناراحت شدید؟ پایه میز است ”
و بدین ترتیب صاحب مهمانی را به عذر خواهی واداشت که او را چنان جائی نشنانده است.
پند دقیقه بعد مجددن سئوالش را تکرار کرد.
همه با هم گفتند:
” پایه میز! ”
و لی او گفت
” خیر، لای پای من همانی است که دفعه اول فکر کردید ”
****
** روش جوک گفتن من این است که واقعیت را بگویم. واقعیت خنده‌دارترین لطیفه دنیا است.

** وقتی که انسان بخواهد ببری را بکشد اسمش را ورزش می‌گذارد اما اگر ببر بخواهد او را بکشد اسمش درنده خویی است.

** عده کمی از مردم بیش از یک یا دو بار در سال فکر می‌کنند. من با یکی – دو بار فکر کردن در هفته برای خودم شهرتی دست و پا کرده ام.

** در زندگی دو تراژدی وجود دارد: اینکه به آنچه قلبت می‌خواهد نرسی و اینکه برسی!
****
روزی نویسنده جوانی از جرج برنارد شاو پرسید:
” شما برای چی می نویسید استاد؟ ”
برنارد شاو جواب داد:
” برای یک لقمه نان.”
پسره بهش برخورد
” متاسفم. برخلاف شما ما برای فرهنگ می نویسیم. ”
و برنارد شاو گفت:
” عیبی ندارد پسرم. هر کدام از ما برای چیزی می نویسیم که نداریم. ”
****
ـ در مجلسی، بانوی هنرپیشه معروفی به شاو، اظهار داشت:
” اگر ما با هم ازدواج کنیم، فرزندی که متولّد می شود، موجودی فوق العاده خواهد بود؛ زیرا هوش شما و زیبایی مرا یک جا خواهد داشت ”
شاو، بلافاصله جواب داد:
” می ترسم بر عکس، فرزند عزیزمان، عقل تو و زیبایی مرا به ارث ببرد! ”
***
ـ گویند پس از پایان کُنسرت ویولونیستی، مردی عقیده او را درباره ویولونیست، سؤال کرد. شاو، جواب داد: «او مرا به یاد پادروسکی می اندازد». پرسش کننده، با تعجب گفت: «پادروسکی؟ او که ویولونیست نبود!». شاو جواب داد: «این آقا هم همین طور!».
****
شاو حتى تا آخرین ماههاى زندگى، از نوشتن و فعالیتهاى سیاسى دست نکشید. وی در دوم نوامبر سال ۱۹۵۰ و در سن نود و چهار سالگى، در “هرتفورد شایر” درگذشت.

ونسان ونگوگ – از کتاب: سر گذشت شگفت انگیز افراد برجسته – به ترجمه احمد قندهاری

فروردین ۱۳۹۲

نقاشی که بیش از ۲۰۰ تابلوی ارزشمند کشید  ولی در فقر زندگی کرد.

امروزه یک تابلوی نقاشی ونسان ونگوگ بیشتر از ۸۰ ملیون دلار فروخته می شود. در زمانی که ونگوگ زنده بود هیچ کس کار او را نمی پسندید و تابلو هایش را نمی خرید. اکثر مردم یا او را ندیده می گرفتند یا او را مسخره می کردند. ونسان ونگوگ در سال ۱۸۵۳ در گوت زوندرت هلند متولد شد. پدرش کشیش کلیسا بود و به ونسان آموخت که ، کمک کردن به دیگران از مهمترین وجوه زندگی است. به همین علت ونسان هم می خواست کشیش شود ولی از
۲ عهده ی او بر نیامد. او برای یافتن مشاغل دیگر هم کوشش کرد، مثلا وقتی فروشنده ی کار های هنری و زمانی فروشنده ی کتاب بود، گاهی هم تدریس می کرد. ولی نتوانست در هیچکدام از این مشاغل موفق باشد. متاسفانه ونسان کمی مشکل روانی داشت و اغلب عصبی بود. این حالت او باعث می شد که نتواند در کار یا شغلی موفق شود. ونسان در یک کار خارق العاده بودو آن کار، هنر نقاشی کردن بود. او پیش خود نقاشی را یاد گرفت. وهمه ی اوقات در حال کشیدن یک تابلو بود. او روی هر چیزی که گیرش می آمد نقاشی می کرد مثلا روی جلد کتاب ، روی تکه های کاغذ ،روی چوب وتخته. در سال ۱۸۸۱ رسما شروع به نقاشی کردن کرد. ابتد ا در بروکسل، کار میکرد سپس به پاریس رفت. نقاشی های اولیه ی او در باره ی مردم فقیر هلند بود. این تابلو ها تیره رنگ و چهره ی آدم های آن افسرده بود. وقتی ونسان به پاریس رفت، شروع به خلق تابلوهایی بارنگ ها ی روشن کرد. نقاشی های او اثرگذار و نشان دهنده ی حس قوی او در نمایاندن این هنر بود. اغلب از چیزهای معمولی زندگی مانند ،اتاق خواب، صندلی وگل، تابلو رسم می کرد. اکثرا به دهکده های اطراف شهر می رفت که از پرندگان، گل ها، مزارع و مناظر طبیعی نقاشی کند.
تابلو های او با نقاشی های دیگر هنرمندان تفاوت کلی داشت و مردم از کار او خوششان نمی آمد. او نمی توانست نقاشی های خود را بفروشد، در نتیجه اکثرا بی پول بود، حتی گاهی آن قدر پول نداشت که شکمش را سیر کند. به حدی عاشق نقاشی بود ، که با مختصر پولش رنگ، برس، و سایر لوازم نقاشی می خرید. وقتی که دستش باز بود حتی غذا و لباس برای فقرا می خرید و به آن ها میداد. مشکل روانی او برایش دردسر ساز شده بود. گاهی بد خلقی عجیبی داشت. خیلی لجوج و یک دنده بود، دلش می خواست با همه مجادله کند. بعضی از مردم از او می ترسیدند، بعضی ها هم او را مسخره می کردند، کودکان به طرفش سنگ پرتاب می کردند و او را مرد بد می نامیدند. برادرش تئو تنها دوست واقعی او ۳ بود. تئو فروشنده ی کار های هنری بود و معتقد بود که ونسان در زمینه ی نقاشی آدم خارق العاده ای است. تئو خرج زندگی او را تامین می کرد و مشوق او را برای کشیدن تابلو های نقاشی بود. ونسان ۲ سال آخر عمر را در جنوب فرانسه گذراند. او حدود ۲۰۰ تابلوی نقاشی کشید. پل گوگن که بعد ها نقاش معروفی شد یک وقتی تصمیم گرفت که با ونسان زندگی کند. یک شب بین این دو دعوای سختی در گرفت و ونسان، گوگن را در توی خیابان روی زمین انداخت و او را با تیغ زخمی کرد. پس از چند لحظه از عمل خود شرمنده و پشیمان شد و به خانه رفت و یک تکه از گوش چپ خود را برید. خون زیادی از او رفت وتقریبا به حالت مردن افتاد. ونسان تازه متوجه شد که جدا مشکل روانی دارد و به کمک نیازمند است. او به بیمارستان روانی

۴ رفت. وقتی که در بیمارستان بود، نقاشی کردن را ادامه داد. در واقع در ۷۰ روز آخر عمرش، هر روز یک تابلوی جدید کشید. یکی از تابلو های معروف او که نامش ” شب ستاره باران ” است را، زمانی کشید که از پنجره ی اتاق بیمارستان آسمان را نگاه می کرد. او طی چند ماه مرتبا به بیمارستان می رفت و پس ازمدتی از آن خارج شد. متاسفانه در یک حالت عدم تعادل روانی، به خودش شلیک کرد ودر روز ۲۹ جولای سال ۱۸۹۰ یعنی دو روز پس از شلیک به خود درگذشت. برادرش تئو به حدی از مرگ اوناراحت شد که سخت بیمار شد وشش ماه بعداو هم درگذشت. در حالیکه فقط ۳۳ سال داشت. البته ونسان هم وقتی درگذشت فقط ۳۷ سال داشت. همسر تئو خانم جواننا سخت تلاش کرد تا ونگوگ و تابلو هایش را به دیگران بشناساند. کم تر از ۳۰ سال پس از مرگ ونگوگ هنر دوستان او را بزرگترین هنر مند همه ی زمان ها نامیدند.                                   

پل و زنان رختشور


تابلوی خسته و کوفته ، محل نگداری موزه تهران

بچه‌های درخت جاکاراندا- نوشته سحر دلیجانی

فروردین ۱۳۹۲

بچه‌های درخت جاکاراندا- نوشته سحر دلیجانی
هفت داستان پیوسته پیرامون کشتار زندانیان سیاسی در سال ۱۳۶۷،
روایت نسلی که در زندان اوین از پدران و مادران عدالت‌خواه و آزادی‌خواه
متولد شد، و در نهضت سبز برای آزادی
به پا خاست.
بچه‌های درخت جاکاراندا،  را انتشارات «آتریا بوکس» در آمریکا در خردادماه ۱۳۹۱ منتشر کرد.
این کتاب یک ماه پس از آن در بریتانیا منتشر شد و در طی یک سال آینده
در ۲۲ کشور دیگر
به چاپ خواهد رسید.

سحر دلیجانی نویسنده کتاب ، هم مثل ندا، یکی از قهرمانان «بچه‌های درخت جاکاراندا»، است که
۲۹سال پیش در زندان اوین به‌دنیا آمده، سال‌هایی از زندگی‌اش را در آمریکا گذرانده و اکنون در ایتالیا زندگی می‌کند.

در زیر مصاحبه فاطمه فنائیان را با سحر دلیجانی می خوانید

فاطمه فنائیان– «بچه‌های درخت جاکاراندا» روایتی‌ست از سال‌های نخست انقلاب، کشتار زندانیان سیاسی در سال ۱۳۶۷ و نسلی از جوانان که وارث این خشونت‌ها هستند. داستان‌های این کتاب در فاصله بین سال‌های ۱۳۶۲ تا ۱۳۹۰ اتفاق می‌افتد و از منظر چند نفر روایت می‌شود.

راوی یکی از داستان‌های «بچه‌‌های درخت جاکاراندا» دختری‌ست به نام «ندا» که در زندان اوین از مادری سیاسی متولد شده است. امید، روایتگر یکی دیگر از داستان‌های کتاب، در سه‌سالگی شاهد بازداشت پدر و مادرش بوده است. امید بعدها با شیدا آشنا می‌شود که پدر او را هم در همان سال‌ها اعدام کرده‌اند.
ندا، امید و شیدا نسلی را نمایندگی می‌کنند که در نهضت سبز مشارکت داشتند، اما سرکوب شدن
«بچه‌‌های درخت جاکاراندا» نخستین رمان سحر دلیجانی‌ست که اکنون به زبان انگلیسی منتشر شده و به‌زودی ترجمه آن به زبان‌های دیگر در ۲۴ کشور جهان منتشر شود؛ از آمریکا و آلمان و فرانسه و سوئد گرفته تا برزیل و چین و ترکیه.

سحر دلیجانی هم مثل ندا، یکی از قهرمانان «بچه‌های درخت جاکاراندا»،  ٢٩ سال پیش در زندان اوین به‌دنیا آمده، سال‌هایی از زندگی‌اش را در آمریکا گذرانده و اکنون در ایتالیا زندگی می‌کنبا سحر که حالا ۱۰ سال می‌شود ساکن ایتالیا است، یک عصر در یکی از کافه‌های قدیمی شهر تورین به گفت‌وگو نشستم تا او از کتابش بگوید:

« بچه‌های درخت جاکاراندا » اولین کتابت بود و با این حال مورد استقبال زیادی قرار گرفت، فکر می‌کنی چرا؟

سحر دلیجانی هم مثل ندا، یکی از قهرمانان «بچه‌های درخت جاکاراندا»،

٢٩ سال پیش در زندان اوین

به‌دنیا آمده، سال‌هایی از زندگی‌اش

را در آمریکا گذرانده و اکنون در ایتالیا زندگی می‌کند.

راستش خیلی درباره این مسئله فکر کردم، اما نمی‌توانم بگویم دقیقاً چرا. فکر می‌کنم شاید یک دلیلش این بود که تا به حال کتابی درباره اینکه بعد از انقلاب ایران چه اتفاقی افتاده نوشته نشده بود. یعنی همیشه کتاب‌هایی که به انگلیسی درباره انقلاب ایران نوشته شده، درباره این بود که این انقلاب وحشتناک مثل یک هیولای ترسناک از راه می‌رسد و همه فرار می‌کنند و هیچ‌وقت درباره‌ آن‌هایی که در این انقلاب فعالیت کردند و خواستند که انقلاب ایران اتفاق بیفتد، به آن اعتقاد داشتند و می‌خواستند شاه برود و جمهوری برپا شود کسی چیزی ننوشته بود. به‌خصوص درباره کسانی که ایمان داشتند به این انقلاب و بعد خودشان قربانی این انقلاب شدند و به زندان افتادند کسی چیزی نشنیده بود. به خاطر همین بود که خیلی‌ها از من می‌پرسیدند که واقعاً ایرانی‌هایی هم بوده‌اند که می‌خواستند این انقلاب اتفاق بیفتد؟ چون به نظر خیلی‌ از غربی‌ها و آمریکایی‌ها این انقلاب اتفاق افتاده و همه الان فراری هستند. به نظر من این نکته‌ مهمی‌ست و یکی از دلایل مورد توجه قرار گرفتن کتاب است. نکته‌ای هم که بعداً، یعنی‌ وقتی‌ با ویراستاران و مترجم‌های کتاب صحبت می‌کردم فهمیدم، این بود که تصویری از زنان ایرانی و کلاً زنان خاورمیانه داشتند؛ مثلاً فکر می‌کردند زنانی هستند که توی خانه می‌مانند، دانشگاه یا حتی مدرسه نمی‌روند. بعد در این کتاب با زنانی آشنا شدند که انقلاب می‌کنند، اعلامیه می‌اندازند توی خانه‌ها، توی زندان بچه به دنیا می‌آوردند، زنانی که کاملاً با تصورات آنها فرق می‌کنند و کنار مردان یا حتی بعضی وقت‌ها جلو‌تر از آن‌ها حرکت می‌کردند و انقلاب می‌کردند. فکر می‌کنم این هم نکته‌ای بود که شاید جالب بوده و باعث توجه به این کتاب شده. بعد هم اینکه داستانی است که از قلب ایران آمده، برای دور و بر نیست، برای خود ایران است، از قلب انقلاب ایران آمده است و برای یک ایرانی است.

با این توضیح‌ها فکر می‌کنی «بچه‌های درخت جاکوندا» چقدر از موفقیتش‌ را به خاطر کنجکاوی جامعه غربی نسبت به ایران به دست آورده و چقدر از آن به خاطر کیفیت داستان است؟

امیدوارم بیشتر موفقیت به خاطر خوب نوشتن باشد (می‌خندد) چون به هر حال نویسندگان زیادی راجع به ایران نوشته‌اند، اما هیچ‌وقت خیلی مورد توجه نبودند. شاید داستان طوری روایت شده که اثرگذار بوده، خیلی‌ها گفتند که با خواندن کتاب گریه کردند – به‌خصوص با داستان اول که تولد نوزاد در زندان است و در واقع از نظر احساسی تأثیرگذار بوده. یعنی فکر می‌کنم شاید از سر کنجکاوی و اینکه خب، دوباره کتابی راجع به ایران نوشته شده، بخوانیم و ببینم چه می‌شود، شروع کرده‌اند به خواندن؛ اما بعدش به‌نظر می‌آید داستان رویشان تأثیر گذاشته و حسابی احساساتی شده‌اند و خوششان آمده.

راستش من خودم همیشه از خودم می‌پرسم مثلاً اگر افغانستان در صدر اخبار غرب نبود، نویسنده‌ای مثل خالد حسینی اینقدر مورد استقبال قرار می‌گرفت؟ با اینکه نویسنده خوبی است و خوب هم داستان‌هایش را روایت می‌کند.

بی‌شک پایه‌ اصلی داستان خیلی مهم است و اینکه اصلاً موضوع چیست. بعدش تو باید بتوانی این داستان را خوب روایت کنی.

داستان کتاب تو با به دنیا آمدن نوزادی در زندان شروع شده، خودت در زندان متولد شدی. این کتاب بر اساس رویدادهای واقعی است یا داستان‌پردازی‌های تو؟

●«بچه‌های درخت جاکاراندا»،

نوشته سحر دلیجانی،

هفت داستان پیوسته پیرامون کشتار زندانیان سیاسی در سال ۱۳۶۷،

روایت نسلی که در زندان اوین از پدران و مادران عدالت‌خواه و آزادی‌خواه

متولد شد، و در نهضت سبز برای آزادی

به پا خاست.
بچه‌های درخت جاکاراندا را انتشارات «آتریا بوکس» در آمریکا در خردادماه ۱۳۹۲ منتشر کرد.

این کتاب یک ماه پس از آن در بریتانیا منتشر شد و در طی یک سال آینده

در ۲۲ کشور دیگر

به چاپ خواهد رسید.

کتاب دو قسمت است، قسمت اول در سال‌های دهه ۶۰ اتفاق می‌افتد و این‌ها بیشترشان الهام گرفته از داستان‌هایی واقعی‌‌ست که من با آن‌ها بزرگ شده‌ام. بیشتر دوستان مادرم دوستانی هستند که در زندان با هم بودند. حتماً موقعی از شب بود که خاطره‌هایشان را تعریف می‌کردند و من بار‌ها و بار‌ها این خاطرات را می‌شنیدم. با این حال وقتی می‌خواستم داستان‌ را بنویسم، از مادرم خواستم بنشیند و دوباره همه چیز را برایم بگوید. چون باید می‌دانستم که توی زندان چی می‌پوشیدند، چی می‌خوردند و چه کار می‌کردند. همه این جزئیات که مهم هست و نمی‌خواستم از خودم بسازم؛ می‌خواستم واقعی باشند. اما وقتی توانستم کاملاً فضا را حس کنم، خودم شروع به نوشتن کردم. مثل کسی که توی‌‌ همان فضا است. خیلی منطبق با خاطره‌ها ننوشتم و خودم هم شدم جزئی از از آن آدم‌ها و روایت‌هایی را اضافه یا کم کردم، تغییر دادم و بعضی حوادث را از نو ساختم.

اما بعد مسیر داستان تغییر می‌کند و به سال‌های دهه به ۱۳۸۰ و به دو سال پیش از انتخابات ۸۸ می‌رسد. یعنی از ۶۸ شروع می‌شود تا سال ۹۰ ادامه پیدا می‌کند. این بخش، همه روایت داستانی ذهن من است. اما خب، ذهن من هم خیلی ویدئو دیده بود، خیلی خبر خوانده بود. آخرین بار که رفتم ایران، یعنی دو سال بعد از انتخابات، دوستانم در ایران از تظاهرات رفتن می‌گفتند، از کتک خوردن، از فضای آن روز‌ها. دوستانی که اینجا داشتم و تازه از ایران آمده بودند بار‌ها از آن روز‌ها برایم تعریف کرده بودند و من همیشه، همه این شنیده‌ها را به ذهن می‌سپردم و از آنها خیلی استفاده کردم تا فضایی واقعی با جزئیات دقیق بسازم برای داستان‌هایی که در ذهنم دارم.

از وقتی تصمیم گرفتی به نوشتن کتاب تا تمام شدنش چقدر طول کشید؟

سه سال. سه سال طول کشید.وقتی شروع کردم به نوشتن کتاب، دقیقاً نمی‌دانستم چی می‌خواهم بنویسم. چون من چند تا رمان نوشته بودم قبل از این اما به نظر خودم خوب نبودند، برای همین سعی کردم داستان‌های کوتاه بنویسم، چاپشان کنم تا ببینم چه می‌شود. این داستان‌ها را که شروع کردم، اولی را که نوشتم چاپ شد. این خیلی به من اشتیاق داد تا دوباره بنویسم. دوباره و دوباره نوشتم. اما بعد دیدم همه این داستان‌های کوتاه که می‌نویسم برمی‌گردم به‌‌ همان اعدام‌ها در سال‌های ۶۰ و همه حول‌‌ همان محور می‌چرخند. کم‌کم – شاید پنجمین داستان را هم نوشته بودم- فکر کردم شاید بشود همه‌ این داستان‌ها را یک کتاب کرد. بعد شروع کردم به تکمیل داستان‌ها و با ویراستارها صحبت کردن و همه این‌ها دقیقاً سه سال کشید. از سال ۲۰۰۹ تا ۲۰۱۲.

یعنی وقتی شروع کردی به نوشتن کتاب، هنوز جنبش سبز و انتخاباتی در کار نبود؟ چی شد که این موضوع به کتابت راه پیدا کرد؟

می‌دانی، اتفاقات بعد از انتخابات به نوعی یک واقعیت لمسی به داستان‌هایی که داشتم می‌نوشتم داد. با اینکه داستان‌ها در مورد دهه‌ ۶۰ بود ولی آن‌چه که دوباره در خیابان‌های تهران رخ می‌داد انگار که داستان‌های خودم را به طور زنده در برابر چشمانم پخش می‌کرد. در خیابان دویدن‌ها، دستگیری‌ها، حمله‌هایی که به تظاهرکننده‌ها می‌شد و آنجا بود که ایده‌ی اینکه کتاب را با روایت آنچه که بعد از انتخابات در ایران اتفاق افتاد تمام کنم در من قوی‌تر شد. از داستان‌های دهه‌ی ۶۰ تقریبا ۳۰ سال گذشته بود و حالا بچه‌های آن انقلابی‌هایی که من داشتم درباره‌شان می‌نوشتم در خیابان علیه‌‌ همان رژیم تظاهرات می‌کردند. این یک تصادف تاریخی بود که نمی‌توانستم به راحتی ازش بگذرم.

احتمالاً تصویر ذهنی یک ایرانی که داخل کشور بوده با کسی که مثل تو که در خارج از کشور بزرگ شده متفاوت است. تو سعی کردی کدام باشی؟

فصل‌های اول به نظرم خیلی ایرانی‌تر هستند. چون بیشتر هم درباره پدر و مادرم هستند و تجربه‌های من نیستند. اما فصل‌های بعدی که درباره بچه‌هایی هست که در زندان به دنیا آمده و بزرگ شده‌اند، همه از زاویه‌ دید کسی‌ است که برمی‌گردد ایران. چون واقعیت این است؛ من نمی‌توانستم تنها تجربه‌ای که در ایران داشتم را به عنوان کسی که همه‌ عمرش را آنجا زندگی کرده بیاورم؛ نمی‌شد و نمی‌خواستم. به نظرم صادقانه نبود. بنابراین همه از زاویه دید کسی است که دور بوده و خواسته‌ام صادقانه هم در کتاب مشخص باشد. مثلاً اگر درباره تظاهرات بعد از انتخابات می‌نویسم، کسی است که دارد ویدئو‌ها را نگاه می‌کند، یا کسی که خبری را می‌خواند. چون من بودم و نمی‌خواستم کسی که نیستم را راوی داستان کنم.

اگر کتاب را به فارسی می‌نوشتی و مثلاً بعد ترجمه می‌کردی، منظورم این است که اگر به فارسی فکر می‌کردی برای نوشتن، نتیجه‌ کار متفاوت می‌شد؟

امکان دارد که فرق می‌کرد، چون تو وقتی زبانت را عوض می‌کنی شخصیت‌ات هم عوض می‌شود. اما به‌نظرم اگر این داستان را به فارسی می‌نوشتم باز هم زاویه‌ی دیدی که ازش صحبت کردیم تغییر نمی‌کرد، یعنی از این جهت فرقی نمی‌کرد. چون تجربه‌های من و داستان ذهن من همین بود؛ حالا به هر زبانی که بنویسم. اما امکان داشت برای ایرانی‌هایی که می‌خواندند فرق می‌کرد. خوب اینکه به چه زبانی کتاب را بخوانی در اثرگذاری‌اش فرق می‌کند. ضمن اینکه اگر چه من قبلاً فارسی زیاد می‌نوشتم اما متأسفانه آن تسلطی را که به انگلیسی دارم به فارسی ندارم.

احتمالاً قرار نیست «بچه‌های درخت جاکاراندا» در ایران منتشر شود. قصد نداری کتابت را به فارسی ترجمه کنی؟

امکان انتشارش که گویا فعلاً در ایران نیست. اما برای ترجمه چرا، پدرم می‌خواهد ترجمه‌اش کند، یعنی قرار است با هم کار کنیم. البته هنوز شروع نکرده؛ اما ترجمه‌اش می‌کند تا بعد ببینم چه می‌شود.

کتاب بعدی داری؟ می‌خواهی ادامه بدهی؟

آره، حتماً. کتاب دیگه‌ای توی ذهنم دارم که البته هنوز شروع‌اش نکردم. اما حتماً می‌نویسمش و ادامه‌ می‌دهم.

Share this

رمان ” “شام با کارولین ” به زودی منتشر خواهد شد – این تکه ای از فصل اول آن است که می خوانید – کتابی است در هفت فصل

فروردین ۱۳۹۲

“….از چشمانش فهمیدم که دستم را خوانده است. بنظر من پخمه ترین زن هم، خیلى راحت دستِ ارغه ترین مرد را می خواند. مردها تصورشان این است که بازى را اداره می کنند. ولى واقعیت این نیست. زنها می خواهند، تا مردها اینطور فکر کنند. آنجا که نخواهند، هیچ مردى به بازى گرفته نمى شود. بر این شناخت، حالت برخاستن گرفت، و با لبخندى که از جنس تیر خلاص بود ، گفت

” اگر نا راحتى مى روم؟ ”

جوابش را ندادم و در حالیکه صورت غذائى را که برایم آورده بودند نگاه می کردم، گفتم :

– با آبجوى سرد میانه اى دارى؟

اوهم جوابم را نداد، و وانمود کرد که، چون دارد صندلیش را جا به جا می کند نشنیده است. منهم دیگر تعارف نکردم، و با عوض کردن موضوع گفتم:

– اسمت چیست ؟ …. تو هنوز خودت را معرفى نکرده اى.

با دلربائى قشنگى گفت:

” اولن تو فرصت ندادى، ازآن گذشته، با یک خانم، که ازچشمانت مى خوانم ازش بدت نیامده، و خب، خوشگل هم هست، اینطور زبر و زمخت حرف نمى زنند.

با کمى مکث! ضمن درازکردن دستش، گفت:

” اسمم، کارولین است، و دختر صاحب اینجا هستم. ”

دستش را به نرمى فشردم، ولی خودم را معرفى نکردم، و گفتم :”

اخبار اعلام کرد قبر امسال گران نمیشود

فروردین ۱۳۹۲


اخبار اعلام کرد قبر امسال گران نمیشود

دیگرکشور گل و بلبل نیستیم

فروردین ۱۳۹۲

حاصل حکومتی که خود تجسم تباهی است

کشوری غرق در فساد و رذالت است

تجاوز به زن جوان توسط دو مرد بی رحم در دامداری

راننده هوسرانی که به بهانه نجات زن جوان از دام مزاحمان خیابانی، او را ربوده و با انتقال به یک دامداری، همراه دوستش وی را مورد آزار و اذیت قرار داده بودند، دستگیر شدند.
جام جم آنلاین: راننده هوسرانی که به بهانه نجات زن جوان از دام مزاحمان خیابانی، او را ربوده و با انتقال به یک دامداری، همراه دوستش وی را مورد آزار و اذیت قرار داده بودند، دستگیر شدند.

سیزدهم شهریور امسال زن جوانی با حضور در پلیس آگاهی شهرستان شهریار در غرب استان تهران، علیه دو مرد به اتهام آدم ربایی و آزار و اذیت شکایت کرد.

شاکی به پلیس گفت: شب هنگام از خانه یکی از اقوام در شهریار خارج شدم تا به خانه‌ام بروم. متوجه شدم دو سرنشین یک موتورسیکلت در تعقیبم هستند. آرام‌تر حرکت کردم تا آنها عبور کنند اما این گونه نشد و دقایقی بعد موتورسیکلت مقابلم توقف کرد و دو سرنشین آن شروع به متلک‌گویی کردند.

شاکی اضافه کرد: با مزاحمت دو جوان موتورسوار با فریاد از مردم کمک می‌خواستم در این موقع راننده یک خودروی پراید با دیدن مزاحمت راکبان موتورسیکلت از من خواست سوار خودرو شوم. من که بشدت ترسیده بودم برای فرار از دام دو جوان مزاحم، سوار خودرو شدم و با دادن نشانی خانه‌ام به مرد غریبه خواستم مرا نزد همسر و خانواده‌ام ببرد.

زن جوان با اشاره به ماجرای تلخی که برایش رقم خورده بود، گفت: پس از طی مسافتی راننده به بهانه این‌که بنزین خودرویش تمام شده و قصد سوختگیری دارد، ادعا کرد دامداری دوستش در همین حوالی است و اگر دقایقی اجازه دهم چند لیتر بنزین از وی می‌گیرد و بعد ادامه مسیر می‌دهد و مرا به خانه‌ام می‌رساند.

وی اضافه کرد: غافل از این‌که در دام سیاه مرد راننده گرفتار شده‌ام، به حرف‌هایش اعتماد کردم. در خودرو ماندم و او وارد دامداری شد. مدتی که گذشت و خبری از مرد راننده نشد، ترسیدم و قصد فرار داشتم که مرد راننده همراه مرد دیگری که به نظر می‌رسید صاحب دامداری است، به سمت خودرو آمدند و در حالی که چاقو به دست داشتند به من نزدیک شدند.خواستم از خودرو پیاده شوم و فرار کنم اما درها قفل بود، بوق خودرو را به صدا در آوردم تا شاید کسی متوجه شده و به کمکم بیاید؛ اما انگار کسی صدای بوق خودرو و فریادهایم را در آن تاریکی نمی‌شنید.

وی گفت: آن دو مرد مرا به زور از خودرو پیاده کردند و با انتقال به دامداری من را مورد آزار و اذیت قرار دادند.ساعاتی بعد مرا در کنار جاده رها کردند و متواری شدند.

شاکی ادامه داد: خود را به جاده رساندم و همانجا نقش زمین شدم. خانواده‌ای که با خودرویشان در حال عبور از محل بودند، متوجه شده و مرا نجات دادند.

در پی این شکایت و اطلاعات به‌دست آمده از دو متهم فراری، چهره‌نگاری رایانه‌ای از آنها انجام شد و متهمان آزارگر تحت تعقیب پلیس آگاهی شهرستان شهریار قرار گرفتند.

جستجو برای دستگیری متهمان ادامه داشت تا این ‌که کارآگاهان جنایی هفته گذشته هنگام گشتزنی در یکی از محله‌های شهریار، پراید در حال حرکتی را مشاهده کردند، که مشخصات آن و راننده‌اش با یکی از دو متهمی که پلیس در تعقیبشان بود، مطابقت می‌کرد بنابراین با هماهنگی قضایی، ماموران با متوقف کردن خودرو، راننده را که مرد جوانی بود دستگیر کردند.

متهم جوان با انتقال به پلیس آگاهی شهریار در بازجویی ادعا کرد، در حال عزیمت به محل ملاقات با دوستش بوده که به اشتباه دستگیر شده است.

در حالی که متهم همچنان سعی می‌کرد خود را بی‌گناه جلوه دهد، ماموران با احضار زن شاکی از وی خواستند متهم را از میان چند متهم حاضر در بازداشتگاه پلیس شناسایی کند که وی با دیدن متهم او را از میان دیگر متهمان شناسایی کرد و با اعتراف متهم دیگر همدست وی نیز دستگیر شد.

یک جانباز شیمیایی خود را حلق آویز کرد/ بنیاد حقوق او را قطع کرده بود

فروردین ۱۳۹۲

خبر فقط چند کلمه است، تلخ و غیر قابل هضم: یک جانباز شیمیایی دفاع مقدس در گرگان خود را حلق آویز کرد. خبری که احتمالا در هیچ یک از رسانه های مدعی ارزش ها و میراث خوار دفاع مقدس، بازتابی نخواهد داشت. به گزارش کلمه، حیدر نوری از جانبازان دوران دفاع مقدس خود را در خانه شخصی اش در بلوار کاشانی شهر گرگان حلق آویز کرد و با سرنوشتی تلخ به یاران شهیدش پیوست؛ آنها که این روزها ناظر کارنامه حکومتی هستند که برای بقای آن و ارزشهایش جان دادند. پیکر بی جان این جانباز را دخترش در حالی پیدا کرد که خود را زیر راه پله های ساختمان به دار زده بود. به نظر می رسد او به علت مشکلات و فشارهای مالی و روحی و روانی دست به عمل انتحاری زده است. چندی پیش بنیاد شهید و امور ایثارگران، حقوق این جانباز شیمیایی را که از مشکلات اعصاب و روان هم رنج می برد، قطع کرده بود. وبلاگ جانبازان شیمیایی ایران از درگیری وی با نگهبان اداره بنیاد و شکسته شدن شیشه های در ورودی این اداره توسط وی خبر داده است. اکنون این جانباز اهل روستای پیرواش گرگان، دنیا و دنیاداران را بدرود گفته است. ولی مسئولان و مدعیانی که سر سفره جبهه و جنگ نشسته اند و از قبل فداکاری های امثال حیدر نوری نان می خورند، حتی نام او را نیز بر زبن نخواهند آورد، چه رسد به اینکه برای او پیامی بدهند یا مراسمی بگیرند و یا مسئولیت وضعیتی را که برای این جانباز مظلوم پدید آورده اند، بپذیرند. بر اساس این گزارش، حدود یک ماه قبل نیز یک جانباز قصد داشت در مقابل ساختمان بنیاد شهید با بنزین اقدام به خودسوزی کند که به علت عمل نکردن سنگ فندک موفق به این اقدام نشد و ماموران نیروی انتظامی مانع از ادامه کار وی شدند. این جانبازان، بازماندگان شهدایی هستند که برای دفاع از این کشور، این آب و خاک، این دین و آیین، و این نظام حکومتی جان خود را بر کف دستشان گذاشتند. آیا حکومت، صاحبان قدرت، نخبگان و مردم قدردان آنها بوده اند؟ آیا همه آن غیر مسئولان و این مدعیان ایمان و حتی ما بی اعتنایان، در مرگ حیدر نوری مقصر نیستیم؟

مرکز مطالعات ایرانیان لندن هم تعطیل شد

فروردین ۱۳۹۲

بی بی سی: بحران مالی اروپا، تنها مرکز مطالعات ایرانیان لندن را هم به زانو درآورده.
مرکزی که تا امروز با کمک های مردمی سرپا بود، قرار است از ماه آینده موقتا تعطیل شود.
جایی که در آن ۴۰ هزار جلد کتاب نگهداری می شود و برنامه های فرهنگی از جمله سخنرانی و سمینار برگزار می شد.

آخرین پیچ پائیز

فروردین ۱۳۹۲

آخرین پیچ پائیز

تماشای اعدام

فروردین ۱۳۹۲

تماشای اعدام

حسرت

فروردین ۱۳۹۲

حسرت

مادر – خودش از دود خفه شد و سوخت ولی بچه اش را نجات داد

فروردین ۱۳۹۲

مادر – خودش از دود خفه شد و سوخت ولی بچه اش را نجات داد

آتشی سیاووشی – ویدا فرهودی

فروردین ۱۳۹۲

مرا کجا است هراس از نهیب چاووشی
به ســِحــرعشق، نیابـَد صدا ،فراموشی

از آن زمان که ببالید دختری در من
طنین شعر شدم، رغم رسـم خاموشی!

زبان سرخ قلم را به رقص چون آورد
تپید دررگ من آتشی سیاووشی!

مدام تقیه مرا درس خفتگی می داد:
که درکرشمه ی واژه، ز چیست می کوشی!؟!

تو دختری که اسیری، به حکم نصّ صریح
به گفته هـای خداگونگان، مباد بخـروشی!

و بیش و بیش بخواندم به هر طرف امری
رساله ها همه در نـدبه و سیه پوشی

و چون که عطرشرابی مشام را آکــَند
عجوز زهـد بگفت ام:”مباد از آن نوشی!

که این پیاله ی خونین تمامی اش ننگ است
حذر که عقل و دلت را به کـفر بفروشی!؟

بس است یک دو سه پیمانه زین حرام، تو را
که جان خویش سپاری به عشق و مدهوشی…”

نه… ! گفتمش و به شعرم پیاله ها دادم
رساندمش به چکادی، چکاد خود جوشی

به نا شنیده و بر هر ندیده شوریدم
در امتـداد زمانی، به قدر مدهوشی!

رسد به اوجِ حقیقت مگر رسالت شعر
رها، رها و برهنه، چنان هماغوشی…

کنون که عشق چو خون در رگ غزل جاری است
فرا ترم ز خموشـی و هر فراموشـی…