گذرگاه اسفند ماه ِ ۱۳۹۱

اسفند ۱۳۹۱

این صدای پا که می آید ز دور

افکند بر هستی ام یکباره شور

می شناسم این صدای پای اوست

طرز ره پیمودن زیبای اوست

********************

جُنگ گذرگاه – اسفند ماه ١٣٩١

شماره ۱۳۶ – دوازدهمین سال انتشار

=================

جُنگ اسفند ماه گذرگاه را این دوستان یاری کرده اند

*******************************

محمود صفریان – سیامند زندی – عتیق رحیمی – سهراب سپهری – دکتر بیژن باران – فروغ فرخزاد – مسعود ناصری – توران رئیسی –
حمید مصدق – آریو ساسانی – ویرجینیا وولف – فرزانه قوچلو – الیسا تنگسیر – سهروردی- سروژ استپانیان – چخوف – مینو نصرت –
صفدر تقی زاده – سیروس علی نژاد – دکتر مریم محبّی – شهریار مندنی پور – الوالفضل سپاسی – اسد سیف – نزار قبانی – برتولت برشت-
مجبد نفیسی – نادر نادر پور – عباس میلانی – عیدی نعمتی

===========================================

سخنی دیگر در مورد نقد – محمود صفریان

اسفند ۱۳۹۱

برای توجه و آگاهی بیشتر نازنین های نویسنده، و شاعر
می گوئیم که نقد های ما بر چه سیاقی است.
هرچند سالهاست که در کتابخانه گذرگاه
کتاب های:
نقد – درباره نقد و نقد بر ۲۶ کتاب
نقد بر تک داستان ها
نقد بر مقالات
که روش ما را می نمایاند، قرار داده شده است.
**

ما طی سال ها نوشته ایم و تمامن در صفحات گذرگاه موجود است، ” و آرشیو، همه ی آن ها را در خود دارد ”
که هنر باید مورد قبول و بخصوص فهم و درک و دریافت دوستداران آن آفریده هنری باشد.
گفته ایم که نو آوری را پذیرائیم و آن را لازمه پبشرفت می دانیم” حتا اگر جیغی باشد که بتواند صورت سراینده را به راستی بنفش کند ”
گفته ایم که گفتار و نظریات برج عاج نشین ها را اگر در روال اعتلا نباشد بی توجه به حجم آبی که لولهنگشان می گیرد قبول نداریم. ”
و گفته ایم که کشانده شدن بخصوص شعر تا مرز هذیان را از سوی هر کسی که باشد حتا با خیل فراوان بادمجان دور قاب چین هایش نه تنها نمی پذیریم که در مقابلش می ایستیم….و ایستاده ایم و این ایستادن ادامه دارد.
وقتی ” نیما ” طرحی نو در انداخت و صفحه دیگری برای شعر فارسی گشود وبا حفظ حرمت شعر های کلاسیکمان نو آوریش را عرضه کرد، باز در روالی بود که خواننده را ” خواننده سالم بی غرض را ” خوش آمد
وقتی خواندند:
” ای فسانه فسانه فسانه
این خدنگ تو را من نشانه
ای علاج دل ای داروی درد
همره گریه های شبانه ”
یا
” ای آدمها!
که در ساحل نشسته شاد و خندانید
یکنفردرآب دارد می کند جان “

چون به دل ها نشست، راه خود را باز کرد و حاصلی پر بار داشت بار هائی چون
نادرپور– مشیری –سهراب سپهری – فروغ – اخوان ثالث و بسیاری ازبزرگان ِ دیگر.

نقد در گذرگاه، واقعی است، نه تمجید و تعریف بی جاست که برای خوش آمدن نویسنده و به احتمال برای مجیز گفتن از نویسنده بگوئیم به به
” یک شبه ره صد ساله رفته ای ”
ونه برای شعر هائی که تکرار ” رپ ” گونه دارند و برای گفتن باران، چون الکن ها چندین بار و به دفعات بگویند:
” ران ران ران ران ران …و بالا خره باران ” ارزشی قائلیم.
در گذرگاه فروان از آثار زیبا، گفته و تکه هائی از آن ها را باز گو کرده ایم، و برنوشته هائی که خالق اثر در رویای خودش هذیان گفته است، نقد هوشیار دهنده داشته ایم.
بهر حال ما طی سال ها، نوشته ایم که هنر باید برای مخاطبینش دلنشین و پذیرا باشد.
پیچ و تاب های اضافی را که سبب خستگی و از همه بد تر دراین وانفسای کم خواننده داشتن سبب کمتر شدن خواننده می شود نه صحیح می دانیم و نه زیبائی در آن ها می بینیم
من برای خودم یا برای اندک مخاطبینی که دارم می نویسم “
یک خود فریبی است. هر اثری فقط و فقط برای خواندن نوشته می شود و همیشه این خواننده است که حرف اول را میگوید. و هرچه خواننده بیشتر رونق بیشتر خواهد بود.

بد نیست اشاراتی داشته باشم.

در یکی از نوشته های همکارمان کمال دماوندی تحت نام ” چهچه بدون آواز ” که در گذرگاه شماره ۵۸ مربوط به شهریور ماه ۱۳۸۵ آمده در سطر های پایانی می خوانیم:
انگیزه قلمی کردن این مختصر خواندن مصاحبه گونه ای از استاد عبدالعلی دستغیب با خبر گزاری مهر است. ایشان در این گفتگو از دوران های اختناق در صد سال اخیر صحبت می کند….اختناق پس از انقلاب مشروطه، اختناق پس از بیست هشت مرداد….و لی به اختناق پر سیطره جاری کمترین اشاره ای ندارد. من همین سکوت از سر ناچاری ایشان را دلیل بارز اختناق موجود می دانم. اما بعنوان یک روشنفکر متعهد از ایشان انتظار دیگری داشتم. کار ایشان به خواننده ای می ماند که فراز آهنگ را با چهچه آمده است ولی از آواز دریغ کرده است.
گویا کلام در اختناق موجود خطر آفرینی است. هر چند چهچه خود یک فریاد است.”

وبه دنبال داشت اعتراض هائی را که چرا در مورد استاد و منتقد بنام، آقای دستغیب چنین نوشته اید.
پاسخ دادیم اگر درست نمی گوئیم یاد آور شوید، اما اگر صحیح است، ضمن احترام عمیقی که برای ایشان قائل هستیم، نمی توانیم چشم پوشی کنیم، چرا که بر خلاف علت وجودی گذرگاه است. و در همین رابطه در شماره بعد یعنی در شماره ۵۹ نوشته ای داشتیم با عنوان: “ بر چرا ها نیز توجه داریم ” و باز درهمین شماره ۵۹ نقدی داشتیم بر کتاب ” روایت خاطرات اردشیر زاهدی…فرزند توفان” تالیف ” داریوش پیر نیا ” که چنین شروع می شود:
... این کتاب از حلاوت و جذابیت یک کتاب خاطرات بی بهره است. چرا؟ ”
این دو نمونه را از ده ها مورد دیگر متذکر شدم، تا گفته باشم که ما در مورد هر اثری گفتنی ها را می گوئیم.

ما طی سال ها با تمام توان کوشیده ایم صادقانه در خدمت ادبیات باشیم، دوازده سال شاید زمان زیادی نباشد، اما برای یک نشریه، چرا زمان زیادی است. آن هم بی تحصیل حتا یک دلار، از کسی یا جائی. اگر همت یاران دست به قلم نبود و جانانه یاری نمی کردند و بی چشمداشت، گذرگاه تا حالا هفت کفن پوسانده بود. و همین عدم دریافت کمک از دیگران بانی استقلال ما بوده است.
و طی همین سال ها نوشته ایم که هنر باید بالنده باشد، و روان در جان خواننده جاری شود.

می توان برای هر اثر هنری مثلن شعر، تعریف یا نظری داشت. واین تعاریف و نظر ها بسیار مختلف هم هستند
کما اینکه مولانا جلال الدین رومی می گوید: شعری که پس از خوانده شدن بشود زبان حال خواننده شعر است
در حقیقت هر کسی از ظن خود با شعر کنار می آید
نصرت رحمانی نیزدر مورد شعر می گوید:
شعر یا شعر است، یا نیست. دنیای شعر و شاعری چون دنیای ورزشی نیست که به شعر درجهٔ یک، نشان طلا و نقره و برنز بدهند. شعر درجه نمی‌شناسد. داور شعر یک شاعر بازنشستهٔ چون مربی ورزش نیست. داور شعر حتا منتقدان و شعر‌شناسان هم نمی‌توانند باشند. داور شعر یک ملت است. نسل پشت نسل!
یا دیگری می گوید: شعر باید بشارت دهنده رویای شیرین بشری باشد.
سئوال این است که برای مردم کشور ما حتا برای برج عاج نشین ها و روشنفکران دو آتشه هم آیا می تواند سروده ها، یا داستان های ” سوپر پست مدرن! ” که پاره ای از نویسندگان ما ترتیب!! می دهند نوشت و بر این عقیده بود که برایشان خوشایند است، و از آن لذت می برند؟

در نقدی خواندم:
” من وقت خودم را برای نقد آثار ” اشتکهاوزنی! ” تلف نمی کنم ”
که فکر می کنم خواسته بگوید به آثاری که برایم قابل درک نیست توجهی ندارم.
البته قبلن شنیده بود م به نوشته های پست مدرن، یا سوپر پست مدرن، و یا نوع من درآوردی آنها گفته بودند اثار ” اینگمار برگمنی ” ولی ” اشتکهاوزنی اش ” را نشنیده بودم.
اما جان کلام این است که ما بدانیم در کجای جهان هستیم و برای ” چه؟ ” و ” که؟ ” می نویسیم و می سرائیم.
بهتر است بدانیم که خوانندگان ما چه کسانی هستند یا باید باشند. و از نوشته یا سروده هائی که اگر نگوئیم ” هذیانی ” و بگویم ” پازلی “، دوری کنیم، و با مردم خودمان و خوانندگان خودمان باشیم و فریب اندک افرادی را ” که به دلایل مختلف ” به به می گویند نخوریم.
بیاد دارید که دراوایل ظهور خمینی در سخنرانی های متعددش در جماران مشکل این بود که با بیان فقط اولین کلمه نطق خود، آورده شده ها می زدند زیر گریه و یک بار که چندین دفعه چنین اشک ریزانی تکرار شد با آن قیافه عبوس و لحن تحکمی گفت:
” من که هنوز چیزی نگفته ام شما دارید برای چی گریه می کنید؟ ”
و چنین است حال وروز و قضاوت بادمجان دور قاب چین ها ، که روزانه بسیار زیاد از آن ها در فیسبوک ، ” لایک ” یا ” کامنت ” هائی می گذارند که معلوم است مطلب را درک نکرده اند.

ما در گذرگاه در برخورد با چنین آثاری ، آنچه را که باید بگوئیم می گوئیم بی توجه به اینکه طرف کیست و ممکن است که به تریج قبایش بر بخورد.
البته هرکس می تواند در هر هنری ساختار شکنی کند، اما نمی تواند توقع داشته باشد که طرفداران آن هنر، حتمن باید آن را بفهمند، لذت ببرند و تمجید کنند. مگر نه این است که بهره وری از هرهنری، برای دوستداران آن، پس از فهم و درک و راحت خواندن آن امکان پذیر است؟
تراش الماس هنر، بایستی به نحوی باشد که جواهر دوستان را خوش بیاید و جلب کند؟ چون در غیر اینصورت خریداری نخواد داشت.

با این مقدمه طولانی، خیلی واضح می خواهم بگویم:
اگر شعری یا داستانی را به راحتی نتوانم بخوانم و پس از خواندن آن ” بهردرد سری “، از آن سر در نیاورم و لذت نبرم بی توجه بهر برچسبی : بی سوادی، بی سلیقگی، اُمل و عقب ماندگی و… آن را پذیرا نمی شوم و نظرم را راحت و بی رودواسی ” البته صادقانه ” بیان خواهم کرد.

سبک نثر گلستان – دکتر بیژن باران

اسفند ۱۳۹۱

گلستان هنرمندی از دهه های ۲۰ تا ۵۰ شمسی، با آغازی چپگرا،

خلاقیت هنری او ۴ دهه است که خاموش شده؛ ولی بخاطر طول عمر، ثروت و تبلیغ- خود را در رسانه ها مطرح می کند. آثار ادبی او بزبان خارجی ترجمه نشده؛ کتب و چند مستند او هم در محافل خاص روشنفکری راست و میانه هر از گاهی بُر می خورند.

از نظر تاثیر اجتماعی، در قیاس با صمد بهرنگی، گلستان هنرمندی حاشیه ای بوده؛ ولی در محافل خاص تقدیس می شود؛ او با جنجال هر از گاهی رسانه ای می شود. گذشته هنری او، رابطه با فروغ، ثروت، اقامت فعلی در غرب- برای برخی روشنفکران جذبه دارند.

گلستان از خانواده آزادیخواه و فرهیخته با آغازی چپگرا، ثروت معتنابه، دارای منزلت در حاکمیت پس از کودتای تابستان ۳۲ ست. ولی در جامعه روشنفکری او مطرود است. جز در محافل کوچک خواص و البته اکنون بخاطر کبر سن در محافل اشراف دانشگاهی در غرب کسی او را تحویل نمی گیرد. برخی از مظاهر شخصیت او در برهه ای از تاریخ اجتماعی به او خدمت کردند تا به منزلت و ثروت برسد.

ولی برخی دیگر مانند حسادت، خلاقیت محدود، بغض به رقیبان همدوره، خودشیفته گی، متکلم واحد بودن، خودنمایی، خود را نخود هر آشی کردن، وسواس مدیریت/ کنترل – به شهرت درازمدت او در فرهنگ فارسی لطمه می زنند. او حتی به یارشاطر و اصحاب ایرانیکا سوقلمه می زند؛ چون بساز او نمی رقصند.

استعداد اصلی گلستان در کسب، تبلیغ، بازاریابی، مدیریت، مردمداری در دولتمردان راست وابسته ساقط بود. او در آغاز قریحه ی نوگرا در سبک بیان سینمایی و ادبی داشت. ولی شخصیت مغرضانه و تبعیضگرا یش در نهایت او را به حاشیه فرهنگی راند.

برخورد خواص به برخی هنرمندان گذشته مانند حفاری آثار باستانی است. عمل نقد انجام می شود چون این آثار عتیق در جامعه وجود داشته؛ اگرچه این مولفان دهه هاست که خلاقیت هنری نداشته اند. این دیناسورهای هنری اغلب با منمزنی و غیبت از حریفان در مصاحبه خود را مطرح می کنند- آنهم بدون هیچ سند از روی حافظه مشوشان. برای برخی نقادان مصاحبات رسانه ای او از اصول انصاف، وجدان، حقیقت را مخدوش می کنند.

مصاحبه گرها یا اطلاعات تاریخی ندارند یا جبون بوده؛ هیچ مدرک و چک با منابع دیگر در رابطه با ادعا و هتاکی او انجام نمی دهند. هنرمندان جنجالی به نویسندگان فوت شده هم پرخاش کرده؛ مکاشفات نادرست خود را از روی حافظه مخبط تبلیغ می کنند. صیانت از حقیقت، افشای اغلاط، کمبود اطلاعات، وفور اغراض، خودستایی، متکلم وحده- را تاریخ تصحیح می کند. خودکامگان فراوان در تاریخ نخوت و تفرعن خود را تبلیغ کرده اند.

در باره یک شخصیت هنری ۵۰ سال پیش چگونه می توان داوری کرد تا مقام هنری او را در سلسله مراتب فرهنگی قرار داد؟ برای پاسخ باید در مقولات زیر مداقه کرد: آثار او، نظر منقدان، نظرات او در باره دیگران، نظرات دیگران در باره او، ترجمه آثار او به زبانهای دیگر، استقبال دانشجویان و روشنفکران از او، درگیری حاکمیت با او، رتبه او در میان همگنان، جوایز هنری، شخصیت، خلاقیت، بدعتهای او. در این سلسله جستارها از تمام منابع فوق برای ارزیابی گلستان مدد گرفته شده.

مقام سینمایی او را می توان با مقایسه با همکاران سینمایی از جمله غفاری، کاووسی، رهنما، هژیر داریوش- بدست آورد. مقام ادبی او با چند کتاب و ترجمه قبل از انقلاب را نیز می توان بطور قیاسی با نوسندگان معاصرش از جمله آل احمد و ص چوبک تعیین کرد. تشخیص استعداد مالی، مدیریت، کسب، بازاریابی او- مقام واقعی او را نشان می دهد.

نقدهای سرسری دیگران در باره مفصلهایی از چند کتاب داستان او واشکافی می شوند. سبک نثر داستانها و روایت کلامی در مستندهای ۴ دهه پیش او کنکاش خواص را بر می انگیزد. برای برخی خواص با تخصص در ادبیات، نقد، نشانه شناسی- در آثار گلستان بدنبال “اسرار گنج دره جنی” گشته؛ با سرگرمی “نقد”- شگفتی، رمز و راز کشف می کنند؛ کاربیکاری میابند. این “نقدها” برای جامعه، نظام آموزشی ادبیات، فرهنگشناسی، روش خود نویسنده بیارزش اند. برای نمونه مفصلهای آهنگین و مقفای داستانهای گلستان چنگی بدل خواننده یا خود نویسنده نزده؛ به یک زبان غربی هم ترجمه نشده اند.

خود نویسنده هم این بازیهای زبانی را پس از دهه ۴۰ش ادامه نداد. در طول عمر هنری از دهه ۲۰ تا ۵۰، او از شاخه ای به شاخه دیگر پرید- گزارش، داستان نویسی، ترجمه، مستند سازی، عکاسی، ازدیاد ثروت، مهاجرت بموقع به انگلیس، مصاحبه. شاید بتوان گفت: آشنایی با فروغ در ۳۷-۴۲ش خلاقیت و شوق او را برانگیخت؛ در ناخودآگاه متوجه نبوغ فروغ شد؛ از نیمچه قریحه هنری خود خجل شد.

مرگ فروغ مشوق بیرونی او را خشکاند؛ خلاقیت او را صفر کرد. البته نبوغ فروغ بخاطر اختلالات ۲قطبی افسردگی-مانیک در بیان اعتلا می یافت که خارج از مدار خلاقیت نرمال گلستان قرار می داد. تازه خلاقیت گلستان به چند بخش هنری، کسبی، تجاری، مدیریت، ادبی تقسیم شده بود.

برای مقایسه ص هدایت ۱۲۸۱-۱۳۳۰ داستان زنده بگور را در ۲۷سالگی نوشت. گلستان در ۴۵ سالگی داستان عشق سالهای سبز را نشر کرد؛ چند سال بعد هم نویسندگی را ول کرد. در این داستان او نوجوانی بالغ شده- چون ماهی توی تنگ آب- عواطف خود را تقریر می کند؛ انگار جامعه وجود ندارد. آیا این افق بسته، محدود، عدم آشنایی با علل تحول- برای بیان داخل پیله یک روشنفکر میانه مرفه رمق اجتماعی دارد؟

محمد بهارلو به این داستان برخورد می کند: در ادبیات گلستان، آن‌چه بیش از هر چیز تبلور دارد، احوال شخصی و تنش‌های درونی خود نویسنده است که از زبان راوی انعکاس پیدا می‌کند. رئالیزم گلستان به زندگی بی‌تحرک و تردید خاموش راوی معطوف است، و این راوی که می‌توان او را اول‌شخص خویشتن‌نگر نامید، آدمی است خودشیفته و تا حدی کلبی‌مسلک که به آدم‌های پیرامون خود بی‌اعتنا و بدبین است.

بهارلو می گوید: اما این زبان در پاره‌ای لحظات حالتی موزون و آهنگ‌دار و کمابیش شاعرانه پیدا می‌کند و از هدف طبیعی خود، که انتقال معنا و احساس است، دور می‌افتد؛ به عبارت دیگر، چند مفصل نثر او به شعر گرایش پیدا می‌کند؛ نثری که از شعر مایه می‌گیرد، آن‌هم شعری نازل و از نوع بحر طویل، و این همان کیفیتی است که باعث می‌شود عده‌ای در نوشته‌های گلستان صناعات آوایی و صورت‌های شعری جست‌وجو کنند.

چنین گرایشی در سبک گلستان، که در نثر او نوعی جلوه‌گری و تکلیف پدید می‌آورد، چیزی جز رفتار با شکل زبان نیست. از همین رو اغلب وحدت عناصر ساختاری داستان – زبان، زمان، مکان، علت، شخصیتها- از هم می‌پاشند. درواقع احساسی که به خواننده در هنگام خواندن اغلب داستان‌های گلستان دست می‌دهد، این است که با آدم‌های “غیرواقعی” و احساسات کاذب روبه‌روست، آن‌چه همینگوی – مراد گلستان – سخت‌ از آن پرهیز داشت. باید پرسید: آیا این عدم فهم گلستان از همینگوی است یا خامی یک هنرمند که در ۴۵ سالگی هوس نشر داستان کرده؟ ش http://bookfriend.blogfa.com/post-414.aspx

مکاشفه در آثار مولفان متقاعد، مانند سنگ آسمانی بدرد موزه ادبیات می خورد. زیرا در ۵۰ سال گذشته نه بوسیله مبتکر نه بوسیله دیگران آثار کاربرد تکاملی نداشته؛ بن بست تجربه ای بوده اند. مرتضی بابک معین، استاد نشانه شناسی می گوید: در داستان کوتاه گلستان، عشق سال‌های سبز، با تم ماجرای عاشق شدن نوجوانی به دختری هم‌سن و سالش در سالن تاریک سینما، ما با یک نظام کنش روایی کلاسیک روبه‌رو نیستیم، بلکه با یک نظام ادراک حسی مواجهیم. در اینجا ابژه مثل ساختار روایی کلاسیک منفعل نیست؛ پس از گذراندن «لحظه بارقه» باز به واقعیت و روزمرگی زندگی وارد می‌شود.

خواص همیشه می توانند تخصص خود را بر موضوع آثار یک نویسنده و هنرمند بااستعداد، تجربه گرا با طول عمر- پیاده کرده؛ رمز و راز را با حدس و گمان ارایه کنند؛ ولی اینها ارزش اجتماعی ندارند. زیرا مریدان یک مرشد، خودشان با تبلیغ موسمی سبک او، آن را تقلید نکرده، تکامل نداده؛ بدتر خود مرشد هم برای راحتی، سبک تجربه گرایانه خود را رها کرده؛ دنبال عافیت رفته.

دیده می شود کسی این سبک ادبی/ هنری تداخل مفاصل آهنگین در نثر داستان تخیلی را پی نگرفته؛ لذا باید آنرا تجربه گری نامید. زیرا خود مولف هم پس از چند کتاب از داستان نویسی دست کشید. باید گفت در ذهن قوی گلستان با جذبه کسب و توفیق در ثروت اندوزی، او نتوانست با ۷۰ سال کار تجربه گرای هنری به کمال برسد. او نتوانست تضاد ایده آل هنری را با توان بیان هنری چه در کلام چه در تصویر- حل کند. بخاطر تفرعن یا حرص مال او حتی مدرس کم درآمد دروس مستندسازی یا ادبیات هم نشد.

تاثیر بیان آهنگین فروغ بر گلستان را می توان پی گرفت. فروغ نرمش وزن را از دهه ۳۰ش کمی پیش از تولدی دیگر آغاز کرده، در کتاب آخرش ایمان بیآوریم در آغاز دهه ۴۰ به کمال رساند. در حالیکه گلستان مفصلهای گهگاه موزون عشق سالهای سبز منتشر ۱۳۴۶ را دستکاری کرده؛ ولی ادامه نداد. نمیتوانست همه داستان ۱۰-۲۰ صفحه ای را با رعایت جناس صدا و تناوب هجاها بازنویسی کند. تازه اگر این زحمت ارادی را هم می کشید؛ نتیجه مفتضح بود.

در دهه ۴۰ داستان زیبای یکلیا و تنهایش مدرسی با زبانی آهنگین در تهران مثل توپ صدا کرد. یک منبع الهام یا بارقه فکری هم می تواند اجرای درخشان اتللو و هملت زوج اسکویی در تئاتر یوسف آباد باشد؛ تاثیر آهنگ کلام روی صحنه برای حضار تکان دهنده بود. بهرجهت تجربه گری او در تبدیل چند مفصل به آرایه های بلاغی صوتی هم تاثیر دفعی روی خواننده گذاشت. خوانندگان به اینگونه شامورتی موزون مفصلی در داستان تخیلی منشاء در غرب هم رغبتی نشان ندادند. کدکنی به سبک گسیخته گلستان اشاره دارد:

چند مفصل بعضی از داستان های دیگر گلستان نیز دارای وزن عروضی {هجایی} اند. تاریخ نشر این داستان ها قدیم تر از ۱۳۴۶، پس از آشنایی ۱۳۳۷ با فروغ، نیست. ولی داستان عشق سال های سبز که در آن مفصل هایی موزون دیده می شود، تاریخ نگارش مهر۱۳۳۱ دارد. اما تا ۱۳۴۶ گویا هیچ جا چاپ نشده است. احتمالاً تحریر بخش های موزون آن باید متعلق به زمانی باشد که تولدی دیگر نشر یافته بوده است- یعنی بعد از ۱۳۴۲٫ به هرحال برای مورخان تحولات وزن شعر در ایران، این نکته بسیار مهم است که روشن شود نرمشی که در اوزان فروغ دیده می شود آیا متاثر از اسلوب ابراهیم گلستان است یا برعکس.

در باره نکته پایانی دکتر کدکنی باید گفت: فروغ بین ۱۳۳۷-۱۳۴۲ بنا به شعرهای ۵ کتابش از قالب عروضی کلاسیک به وزن هجایی گذار کرد. در جستارهای دیگر گذار از قالبهای کلاسیک مثنوی به ۴پاره، نیمایی، سپید آهنگین واشکافی شده اند. اصولا احترام گلستان برای قالبهای کلاسیک و در نتیجه پذیرش شعر اخوان دیده می شود که مدتی همکار بودند. وزن و آهنگ در دکلمه های فروغ الهام بخش گلستان به دستکاری برخی مفاصل چند داستان از جمله عشق سالهای سبز شد. این داستان را می توان با وهم سبز فروغ در تولدی دیگر مقایسه موسیقیایی کرد؛ با مفصل آغازین:
تمام روز در آیینه گریه می کردم
بهار پنجره ام را
به وهم سبز درختان سپرده بود.

هنر گلستان کلامی-بصری و مدیریت منابع می باشد. تراژدی گلستان، این یهودی سرگردان در هنر، عدم پیگیری یا نقصان خلاقیت و تخیل هنری بود. این ناتوانی در حل تناقض عمده فکر و بیان، او را رنج می دهد. بقول آلبرت شویاتزر۱۸۷۵-۱۹۶۵: تراژدی زندگی آن چیزی است که در انسان می میرد؛ در حالیکه او زنده است.

این مرارت ذهنی منبع پرخاش او به شاملو، آل احمد، سکوت او در باره خلاقیت فروغ، سهراب، فریدون فرخزاد، غفاری، کاووسی، رهنما است. در حالیکه صمیمیت، صداقت فروغ جذبه خاصی بین مردم داشته؛ سبک ادبی او شرح حال، حدیث نفس، آتوبیوگرافی در نیم قرن گذشته رهروان فراوان دارد. اشعار فروغ به زبانهای غربی و جدیدا ازبکی ترجمه شده اند.

می توان ۱۰ها سینماگر و نویسنده در دهه های ۴۰ش به بعد نام برد که آثار گلستان را پشت سرگذاشته؛ به افقهای جهانی آثارشان را رسانده اند: فروغ، دولت آبادی، شاملو، بیضایی، کیارستمی، فرهادی، محسنی، مخملباف.

آیا خلاقیت شدت، ضعف، طول عمر، فراز، فرود دارد؟ آیا خلاقیت قیاس پذیر با همگنان، تابع تحریکات بیرون از ذهن هنرمند است؟ آیا خلاقیت انواع خاص مانند نقاشی، عام مانند یافتن راه حل، حسی-هنری، زبانی-ادبی، کسبی، تشکیلاتی، مالی، برنامه ریزی دارد؟ آیا خلاقیت در مقطع زمانی مطلق است یا در مقایسه با رقیبان، فرد خلاق در بازه زمانی خلاقیت خود را تکامل می دهد، تا به اوج آن برساند؟ چه نقشی سنت جامعه و سرکوب دولت در تبلور دگردیسی خلاقیت فرد دارد؟

گلستان پیگیری در سبک نثر و فیلم نشان نداد. استعداد او بیشتر در مصاحبات، بداهه گرایی، متکلم الوحده/ رجزخوانی، اقتدارمآبانه در رسانه ها، ثروت اندوزی- می باشد. هتاکی او به حریفان یاد آقای فریبرز، دبیر جبر در شرف را زنده می کند: رقص بلد نیست میگه اتاق کجه. داستانهای او در تهران محبوب دانشجویان نبودند. گلستان کار هنری را برای فروش یا محبوبیت در رسانه ها انجام می دهد. اگر تشخیص دهد در یک کار هنری یا ادبی پولی و شهرتی نیست آنرا بایگانی می کند؛ او از حقیقتگویی و تقدیر می هراسد.

ظرف ۳۴ سال پس از انقلاب ۵۷ موقعیت چند تا از روشنفکران تبعیدی/ مهاجر در ایران مورد حسودی قرار می گیرد. آنها در غرب رحل اقامت گزیده؛ در ایران قبل از انقلاب شهرتی داشته؛ خلاقیت دهه ی ۴۰ش آنها اکنون عقیم شده؛ با حقوق تقاعد بقیه عمر می گذرانند. ولی در محافل خواص جذبه و سماع تولید می کنند. در رسانه های بصری، وبی، همایشهای دانشگاهی خودی نشان می دهند.

نمونه های اعلای این نوع روشنفکران گلستان و یک شاعر حاشیه مقیم پاریس اند. آثار آنها در ارشاد تهران اجازه نشر می گیرند. در اداره ای که بخرج دولت بطور سلیقه ای مامور ممیزی قرابت سطح فکر با اینگونه کتب برقرار می کند. او بخاطر عنوان کتاب، نام مولف، سی دی را با ۱۰۰۰ ها عنوان ادبی، شعر، ترجمه با کیفیت والا اجازه نشر یا حتی نشر دوباره نمی دهند.

گاهی در روزنامه های اصلاح طلب و برخی حلقه های خواص دانشگاهی، آثار این چند روشنفکر کرچ مقیم غرب که تاثیری در تحول جامعه نداشته اند؛ خلسه تولید می کند. آثارشان در ضمن میدانی برای کاربرد برخی نظرات نشانه شناسی، روانشناسی، آسیب شناسی مجرد برای خواص ایجاد می کند. این مداحان هم سرسری نظرات ادبی خود را بر جملات امثال گلستان سوار می کنند که این نظرات جز سیاه کردن کاغذ سفید ارزشی برای ادبیات فارسی در نقد، خلاقیت، پرورش ذهنهای جوان ندارند.

آثار ادبی گلستان نقد جدی نشده اند؛ چون جامعه لزومی ندیده است. برخی از این نظرات سطحی در زیر بررسی می شوند. البته اگر گلستان پرچانگی و منمزنی ۴۰ سال گذشته را کنار می گذاشت؛ بازنشسته می شد- دیگر لزومی به تخطئه مکاشفات او و مداحان سرسری بوجود نمی آمد. ولی تبختر، هتاکی به ادیبان مبارز با لحن درباری او ارزش کارهای هنری اش را خفیف می کند. کارهای سینمایی او هم در مقام مادون نسبت به غفاری، کاووسی، رهنما می باشند. آثار ادبی و ترجمه هم در حاشیه اند- در قیاس با جمال زاده، شاملو، به آذین، هدایت، علوی، حتی ص چوبک، احمد محمود، میرصادقی، ب صادقی.

او نثر شاعرانه منفصل، روایت بصری، خاطرات درهم از شخصیتهای حافظ و سعدی را از حافظه کودکی پیاده می کند. او بتقلید از منطق الطیر عطار با سفر آیینی، چند داستان مرتبط با هم را در یک کتاب بفارسی با انشای دبیرستانی نوشت. ولی اصول مدرن جامعه گذاری و ادبیات را در نیافت. داستانهای گلستان در شهرت بپای آثار صادق چوبک و آل احمد هم نرسیده؛ از طرف روشنفکران، دانشجویان، نقادان، مترجمان به زبانهای غربی جدی تلقی نشدند.

آثار او ظرف ۶۵ سال گذشته با شمارگان، چاپ، تعداد ناچیزند. می توان آنها را با مقایسه با بامداد خمار و خلوت خواب فتانه حاج سیدجوادی، متولد ۱۳۲۳ شیراز، در شمارگان و تعداد چاپ ۱۰م در ۱۳۹۱ و ترجمه به یونانی و آلمانی، یا با آثار صمد بهرنگی، دکتر ساعدی، آل احمد، ب صادقی، میرصادقی ناچیز یافت.

در مغز مولف، خواننده، بیننده، نقاد- اطلاعات حسی و زبانی تصویر و متن انتگره می شوند. حرکت دوربین‌، اشیاء درون قاب فیلم با تسلسل مفصلهای متنی، نحوه کلامی رویدادها، سرعت بیان صحنه در تدوین‌ مولف تردد دارند. مولف در داستان نگاه تصویری داشته؛ در فیلم، نگاه ادبی. گلستان در ۲ مجموعه داستان کوتاه اش از سبک ادبی ناتورالیسم صادق چوبک و بزرگ علوی تقلید کرده‌؛ نه هدایت. صادق چوبک رمان تنگسیر و حق فیلمسازی آنرا به گلستان تقدیم کرد. http://isna.ir/fa/news/91070704576/

ناتورالیسم/ طبیعتگرایی مستقل از ماوراء طبیعت سبک کار زولا، فلوبر، دوگنکور در فرانسه قرن۱۹م می باشد که در ایبسن ادامه یافت. در این سبک واقعیت، طبیعت، قوانین علمی مانند علیت و پیشزمانی علت بر معلول جایگزین احساس، عاطفه، تخیل رمانتیک می شوند. سبک رئالیزم هم در قرن ۱۹م با هوگو با تکیه بر واقعیات و علل اجتماعی رفتار انسانها و فلوبر بر اساس زندگی واقعی یک فرد مشخص مادام بواری برای ادبیات توده ها در مقابل رمانتیکهای خاصگرا عنوان شد؛ در روسیه به رئالیزم اجتماعی از نوع گورکی تکامل یافت.

کلام ملقلق گلستان فرسنگها از بیان ساده و خلاق همینگوی و ساختار موجز چخوف فاصله دارد. گویا او در ترجمه ۲-۳ تا داستان کوتاه از آثار این ۲ متوجه سبک کار آنها نشده است. روایت در ذهن یا واقعیت در عین- را نویسنده جهانی خلاقانه با تخیل قوی منطبق بر مقتضیات جامعه اش بیان می کند. در حالیکه سبک روایت گلستان فرمالیزم با پیچاندن بیان در بازیهای زبانی التقاطی و تداخل آرایه های ارادی قافیه و وزن ناپیگیر در چند مفصل می باشد. تشتت نشت جریان سیال ذهن لحظه ای راوی در کل واقعیت گرایی داستان روایت را ضایع می کند.

برخی خواص مفصلهایی از داستانهای گلستان را سرسری بررسی کرده؛ آنها را بنادرست عروضی تشخیص داده اند. در هر سخنرانی می توان جملات، مفاصل، قطعاتی را یافت که دارای وزن، قافیه، جناس صدایی، آرایه های ادبی استعاره، تشبیه، مجاز اند. این نوع مداحی در خوانش یک داستان کوتاه و ندید عیوب همین داستان نقد نبوده؛ تعارف و خوشمشربی است.

اوزان هجایی تصنیفهای فارسی بر ذهن شیرازی گلستان تاثیر می گذارند. ولی شگرد شامورتیبازی او بر خواننده داستانهایش اثری نداشته؛ بر شهرت و فروش چند کتاب او اثر مثبتی هم نداشت. داستان که خلاقانه اجزائ جهانشمول زبان، زمان، مکان، علت، پلات، دیالوگ، بیان، شخصیت، دیگر اصول داستان نویسی جهان شمول را نداشته باشد با این شگردهای محلی لغتبازی به جایی نمی رسد. تازه دیگران هم ناآگاهانه مفصلهای آهنگین در آثارشان دارند. نمونه هایی در بوف کور و ۳قطره خون می توان شاهد آورد.

گزینه های زیر نثر مسجع ﺳﻌﺪی در نگارش نبوده؛ اثر ترانه های هجایی تهرانی در ذهن، حافظه، نثر گلستان ست. نثر او خالی از زبان محاوره شیرازی کودکی، گویش جاهلهای چاله میدان، لهجه تهرانی نوجوانی او- نبود صداقت یا صمیمیت را با استتار زبان ادبی ماله کشی می کند. بعلاوه نقطه گذاری نادرست، وفور لکنتی “و”، نامحرمی آوایی/ معنایی واژه ها بسیاق هدایت- انشای او را به سطح ادبیات سیکل دوم دبیرستانی تنزل می دهند؛ اگرچه ساختاری حسابشده دارند. گاهگاهی بطور تفننی در ﻧﺜﺮ او ۴ ویژه گی وزن هجایی، جملات قصار، آرایه های ادبی، خرده داستان را میتوان دید:

۱- وزن هجایی. ﺟﻤﻼﺗﻲ با وزن ﻋﺮوﺿﻲ/ هجایی شبه منظم در چند مفصل باراده نویسنده تعبیه شده اند. نمونه: ﺗﻮ ﺧﻮدت ﺧﻮب| ﻣﻴﺪوﻧﻲ| ﻛﻪ راس ﻣﻴﮕﻢ. آذر- ﻣﺎه آﺧﺮ ﭘﺎﻳﻴﺰ، ۱۳۲۷/ ۵۸:۱۳۴۹٫ وزن عروضی: ﻓﻌﻼﺗﻦ مفاعل مفاعلن. تقطیع هجایی: ل ل – – | ل – ل| ل – ل –. این وزن بر اساس رکن ثابت نبوده؛ چند رکن نامربوط گل هم شده که در بحری از اوزان عروضی قرار نمی گیرد. هر جمله ای را می توان تقطیع کرده؛ تا رکنهای عروضی نامرتب بیرون کشید. تازه این تسلسل تاثیر عاطفی غم، شادی، خشم، اشمئزاز، شگفتی بر خواننده ندارد.

“ﻫﻤﺎن روزﻫﺎ ﺑﻮد ﻛﺰﻣﻮﻳﻪ ﭘﻬﻠﻮاﻧﻲ ﻛﻪ ﻧﺸﻨﺎﺧﺘﻪ ﭘﺴﺮ ﻛﺸﺖ. ﺟـﻮی و دﻳـﻮار و ﺗـﺸﻨﻪ، ۱۱ :۱۳۴۶٫ وزن عروضی: ﻓﻌﻮﻟﻦ مفعوﻟﻦ مستفعل مفتعلن مفتعلن فع: ل – -| – – – |- – ل ل| – ل ل – |- ل ل -| -. در این ۲ گزیده، تناوب هجاها منظم نبوده؛ بوزن عروضی در بحری مشخص، حتی با زحافات، هم نمی خورد. تازه ۱-۲ سطر در طول داستان چند ۱۰ صفحه ای بیشتر نبوده؛ چه اثری بر خواننده داستان دارد؟ یک خبر را هم می توان تقطیع عروضی/ هجایی کرد: جنگ خرابی و قتل ببار آورد. – ل – ل| ل- ل ل|- – – = فاعلات مفاعل مفعولن.

عروض ۱۹ رکن دارد. هر رکن ۲، ۳، ۴ هجا ست. هر هجا می تواند کوتاه ل مشتمل بر ۲ حرف؛ دراز – مشتمل بر ۳ حرف؛ یا صامتی با مصوتهای آ، او، ای کشیده – ل؛ یا مشتمل بر ۴ حرف باشد. ۱۱ رکن در آغاز، میان، پایان مصراع می آیند: فاعلاتن = -U– | فاعلن = – U- | مفاعیلن = U— | فعولن = U– | مستفعلن = –U- |مفعولن = — | فعلاتن = UU– | فعلن = UU-| مفاعلن = U-U- | مفتعلن = -UU- | فع لن = فاعلن –. ۶ رکن غیر پایانی در آخر مصراع نمی آیند؛ چون آخرین هجا کوتاه است: فاعلات= – U-U | فعلات = U-UU | مفاعیل = U- – U | مستفعل = — UU | مفعول = — U | مفاعل = UU-U. 2 رکن پایانی فقط در آخر مصراع می آیند: فعل = U – | فع = – .

۲- ﺟﻤﻼت ﻗﺼﺎر. در آثار نویسندگان گاهی جملات قصار می آیند؛ ولی با شهرت نویسنده خوانندگان این جملات را به فرهنگ عامه وارد می کنند. می توان در آثار گلستان جملات قصاری حفاری کرد؛ ولی آنها در کتابها مانده؛ در ضمیر عامه وارد نشده اند. اﺣﻤﻘﻬﺎ ﻣﻴﺘﻮﻧﻦ ﻧﺠﻴﺐ ﺑﺸﻦ. ﺷﻜﺎر ﺳﺎﻳﻪ، ۲۲ :۱۳۳۴٫ ﻛﺎر ﻛﺎج ﺳﺒﺰ ﻣﺎﻧﺪﻧﺴﺖ. ﺟﻮی و دﻳﻮار و ﺗﺸﻨﻪ، ۲۱۸ :۱۳۴۶٫ در ﻧﺒﺶ ﻛﻮﭼﻪ زﻧﺪﮔﻲ ﻧﻮﺷﺘﻪ: ورود ﻓﺮﺷﺘﻪ ﻣﻤﻨﻮﻋﺴﺖ. ﻣﺪ و ﻣﻪ، ۱۳۵۴: ۱۵۲٫

ما هرگز از آن چه نمی دانستیم و از کسانی که نمی شناختیم ترسی نداشتیم. ترس، سوغات آشنایی هاست. هیچ پایانی به راستی پایان نیست. آذر- ماه آخر پاییز ۱۳۲۷:۱۹٫ در جمله قصار نویسی گلستان غلو شده؛ قابل قیاس با نویسندگان رده اول فارسی مانند دهخدا، هدایت، شاملو نیست.

۳- آرایه های ادﺑﻲ. ظرف چند ۱۰۰۰ سال در تکامل زبان فارسی معاصر، ۱۰۰ها آرایه های بلاغی مانند اﺳﺘﻌﺎره، ﺗﺸﺒﻴﻪ، ﻣﺠﺎز، ﺳﺠﻊ، مجاز مرسل، ایهام، ﺟﻨﺎس، ردیف پدید آمده اند. این آرایه ها در بیان محاوره، ژورنالیستی، داستانی هم بکار می روند. لذا گلستان مانند هر نویسنده دیگری آنها را بکار می برد.

سبک موقعی اجتماعی است که در مکتبی با پیروان نامداری بکار رفته؛ مدتی تداوم یابد. وگرنه سبک فردی تجربه بن بست یک هنرمند است که در جامعه و تاریخ تداوم ندارد. ولی می توان سبک نگارش نویسنده ای را نام گذاری کرد. روشن است که سبک یک منبع/ نویسنده، سبک پیروان را هم شامل می شود. نمونه نیما منبع بود؛ شاخصهای شعرش را پیروان مشخصی مانند اخوان و سپهری دنبال کردند.

انشای دبیرستانی گلستان اشکالات فراوانی دارد که شاید یکی از علل عدم برد اجتماعی آنست. باید گفت او بخاطر استعدادهای بیانی سبک شسته- رفته همینگوی را با ولنگاری مد نظر داشته؛ ولی بخاطر فقدان زندگی رزمنده محتوای ستیزنده همینگوی را ندارد. همینگوی فعال مشتزن، خبرنگار جنگ داخلی اسپانیا، ماهیگیر دریای کاراییب بود. لذا بیان گلستان بیشتر فرمالیست و مفعولی/ پاسیو است؛ تا بیان ساده مستقیم کنشی همینگوی.

نگارش او پر از لکنت”و” عطف است؛ نقطه گذاری درست ندارد. در ۳ مفصل ۱۵ سطری زیر ۲۵ “و” یعنی ۲ “و” در هر سطر بکار رفته. وفور “و”، برخی افعال ترکیبی، اصطلاحات با منشاء نامحرم با روال بیان این قطعه را شسته رفته نمی کنند. ترکیب “دل می یافتم” در زیر روشن نیست که شیرازی است یا تهرانی؛ در مفصل ۳ “می نمایاند” فعل گویش پایتختی و محرم با روال محاوره ای نیست.

از عشق سال های سبز، کتابِ جوی و دیوار و تشنه، انتشاراتِ روزن، ۱۳۴۸، این نمونه ها می آیند: چنان انگشتان بر بازویش میسراندم که، اگر بخواهد، بیانگارد که بی هیچ قصدی بر بازویش میسرند و، اگر بخواهد، بداند که من قصد دارم؛ و اگر میتوانست بی هیجان بیاندیشد میدانست که دو دلم. و کم کم دل می یافتم. و او پایداری نکرد و آهسته به پایم پازد. و من به یاد ندارم که روی پرده چه بود، چه گذشت. ۶ “و” در ۴ سطر.

به‌ یاد دارم که هوا گرم بود و راه خاک‌آلود و غبار از شکاف‌های کفِ اتوبوس بالا می‌زد و پیشِ پای من زنبیلِ خوراک جا بر پاهای او تنگ کرده بود و من آن‌را آهسته کنار می‌سُراندم تا جا بر پاهای او تنگ‌تر شود. ما با خواهران و برادران‌مان، و با مادرِ دوستم و با عمّه‌ی او که پهلوی من نشسته بود به باغ می‌رفتیم و من دلم می‌خواست عاشقِ خواهرِ کوچکش شوم امّا دوستِ من که می‌گفت خواهرش عاشقِ من شده است عاشقِ او شده بود و من نمی‌دانستم چه کنم چون یک خواهرِ من می‌خواست من عاشقِ آن خواهرِ کوچک که دوستم عاشقش بود شوم چون خودش عاشقِ آن دوستِ من بود و خواهرِ دیگرم می‌خواست من عاشقِ آن خواهرِ کوچک نشوم چون در درس و ورزش حریفِ هم بودند. ۱۱ “و” در ۶ سطر.

غروب که برگشتیم خواهرِ دوستم عاشقِ دوستِ دیگرم بود و خواهرِ من عاشقِ هیچ‌کدام نبود و دوستم عاشقِ خواهرم بود و دوستِ دیگرم عاشقِ خواهرِ دیگرم بود و خواهرِ او که پهلوی من نشسته بود دیگر سوگند یاد کرده بود که عاشق نشود امّا می‌نمایاند که دلش می‌خواهد دوستِ دیگرم عاشقش شود و او که پهلوی من نشسته بود و اکنون در برگشتن باز پهلوی من بود خاموش بود، همچنان خاموش بود، و تنها کسی بود که نگفته بود و ندانسته بودند عاشقِ کیست. و من اکنون عاشقِ او شده بودم. و هیچ‌یک از ما بیش از سیزده چهارده‌سال نداشت. ۸ “و” در ۵ سطر. http://daneshsaz.com/thread39439-14.html

۴- خرده داستان. هر کتاب از چند خرده داستان مربوط بهم تشکیل شده. عناصر پیرامتنی چون نام کتاب، نقل قولی در آغاز، نگاشت‌ استعاری یک خرده داستان در دیگری می باشند. مخاطب خاص تاویلگر روابط بینامتنی خرده داستانها در ذهن خود می‌شود. این تاویل همان داستان ناگفته از کتاب، دربرگیرنده‌ خرده داستان‌ها می باشد. این تاویل فکرهای درهم مخاطب خاص بوده که در محفل روشنفکری به گفتار تبدیل شده؛ تاثیری در سیر ادبیات ندارد. نگاشت انتقال ویژگی‌های یک مفهوم به مفهومی دیگر است.
http://leilasadeghi.com/others-works/others-critic-works/227-golestan.html

تجزیه یک داستان کلان به چند خرده داستان سبک نبوده؛ ناشی از رسوبات مشغله ذهنی مولف در یک دوره چند هفته ای می باشد. در این دوره موضوع از چند زاویه توصیف می شود تا چند داستان برای یک کتاب تهیه شود. این برداشت بر فعال بودن مشعر چون موضوعی از چند زاویه دید در یک دوره حیات مولف قرار دارد. این تجربه را هم خود مولف کنار گذاشته؛ چنانچه بدرد ادامه کاری یا تکامل نمی خورد. در گزینه ۳ فوق، راوی با بسآمد بیشتر واژه های پارسی، با مطایبه در جمله پایانی برای مخاطب، هم از قول خود هم از قول طرف، اندیشه اش در روایت را پیش می برد.

این راوی کلان که بر ذهن فردسانها/ کاراکترها مشعر بوده؛ خُلف عینیگرایی از دید راوی “من” می باشد. دیگر این که حساب راوی از دست نویسنده خارج می شود. بین اول شخص مفرد، من، شرح حال، حدیث نفس، آتوبیوگرافی یکهو در جمله به سوم شخص مفرد “۱۳-۱۴ سال نداشت” راوی کلان می جهد که ذهن تمام کاراکترها را می داند. این راوی مطلقه مستبد در مستندهای او هم نظرات مولف را دیکته می کند.

با واشکافی داستانها، می توان ساختار در ژرفای آنها را یافت. بنظر می رسد گلستان در هر کتاب، حاصل چند هفته پشتکار مدام ذهنی، چند داستان کوتاه را از یک طرح بزرگ، “داستان کلان”، قیچی کرده. زیرا او نظریه پرداز ادبی/ هنری نیست؛ آثار دکتر براهنی و دکتر کدکنی در باره نقد و نظریه ادبی را هم نخوانده؛ داوری متعصبانه در باره دیگران می کند.

منابع. فیلم مستند در ایران- دکتر بیژن باران http://www.asre-nou.net/php/view.php?objnr=23664 . SAVEDATE @ “yyyy/MM/d” * MERGEFORMAT ‏۲۰۱۳‏/۰۱‏/۱۶
نوشتن با دوربین، پرویز جاهد، نشر اختران، ۱۳۸۴، چاپ دوم.
گفته ها، ابراهیم گلستان، نشر بازتاب نگار، ۱۳۸۶، چاپ اول.
شکوفایی داستان کوتاه در دهه نخستین انقلاب، به کوشش صفدر تقی زاده، انتشارات علمی ، ۱۳۷۴، چاپ دوم.
شهروند امروز، شماره ۳۲، سال دوم، ۱۶ دی ۱۳۸۶٫
http://www.asre-nou.net/php/view.php?objnr=24943 ترجمه های گلستان- دکتر بیژن باران.
http://www.asre-nou.net/php/view.php?objnr=24567 گلستان- هنرمند میانه – دکتر بیژن باران.
http://www.naakojaa.com/article/2343 نامه به نادر ابراهیمی.
http://www.asre-nou.net/php/view.php?objnr=24798 ربعه سینماگران: رهنما، غفاری، کاووسی، گلستان. http://www.shahrvandemrouz.com/content/6264/default.aspx
http://fa.wikipedia.org/wik گفت وگو با فخری گلستان http://www.magiran.com/npview.asp?ID=1287240
http://gilanii.blogfa.com/post-23.aspx گفتگو با مهدی یزدانی خرم.

بخش چهارم : از سه تا شش ساله – توران رئیسی

اسفند ۱۳۹۱

کتابخوانی و قصه گویی برای گروه سه تا شش ساله : کودکان در سنین سه تا شش سال حس کنجکاوی وتحرک بیشتر ولجبازی وشادی ونشاط و قهر و آشتی را تجربه می کنند و نا خود آگاه به راه های گوناگون بازی ، دست پیدا می کنند و به گذران دلپذیرزندگی کودکانه شان می پردازند . در مقاله ای که از یک کارشناس روان شناسی کودک نقل می گردید ، چنین بیان شده بود که ” بازی کودکان۴یا۵ ساله ، به مثابه کار آنان است ، ودر این سنین کودکان برای خود یک خانم ویا یک آقا به حساب می آ یند ” . آری ، آنان با دقت بسیار به اعمال بزرگترها توجه می کنند وباور دارند که می توانند مانند پدر یا مادر و یا مربی خود باشند .این مسئله به خوبی از رفتار وبازی ها و گفتارشان پیداست . البته کودکان در این مرحله از سینن خود ، به شدت مستعد تعلیم و تربیت ، و پیروی از الگو ها هستند .و نکته مهم همین جاست ، این مقوله از وظایف مهم پدر و مادر ها و مربیان آگاه می باشد . همان طور که قبلا اشاره کردم داستان گوئی و کتابخوانی در جهت دهی و زمینه سازی تربیت ، یکی از نقش های پر اهمیت است .
در این جا به داستان هائی می پردازم که برا ی کودکان ۳ تا ۶ سال مناسب است :

۱ – ” یک اتفاق ”
مامان دست رامین را گرفته بود و با هم به کودکستان می رفتند . مامان توی راه به پرسش های رامین جواب می داد . آن ها جلوی در کودکستان رسیدند رامین دست مامان را ول کرد وبه او خندید و برایش دست تکان داد .وپیش بچه ها رفت و مامان به خانه بر گشت . نزدیک ظهر، مامان مثل همیشه به دنبال او رفت و منتظر ماند، تا او را به خانه ببرد .اما هرچه صبر کرد از رامین خبری نشد . مامان پیش خانم مربی رفت و از او پرسید پس چرا رامین از کلاس بیرون نمی آید ؟! خانم مربی گفت ” امروز رامین حسابی با بچه ها بازی کرد ولی…! او فراموش کرد خود را به توالت برساند لباس هایش خیس شد و حالا خجالت می کشد از کلاس بیرون بیاید ! من هر چه با او صحبت می کنم راضی نمی شود . مامان به همراه خانم مربی به کلاس رفتند و با او صحبت کردند ، رامین متوجه شد ، که اگر به موقع به توالت می رفت این اتفاق پیش نمی آ مد.
رامین توی راه به مامان خندید و گفت راستی صبح که به کودکستان می رفتیم شلوارم آبی بود اما حالا سبز است !!! مامان به رامین لبنخند زد و آن ها وارد خانه شدند .

۲- ” شوخی مامان با رامین ”
رامین نقاشی می کشید، بعد از کشیدن به مامان نشان می داد . مدتی که گذشت ، گفت دیگر تمام شد . و به مامان گفت حالا تو برای من یک ماشین بکش ، مامان برای او یک ماشین بزرگ کشید . رامین گفت چرخ هم داشته باشه !
مامان برای ماشین چرخ کشید . رامین دوباره گفت ” جک ” هم داشته باشه .!
مامان نمی دانست “جک” را چطور باید بکشد ، به رامین گفت ، هنوز که ماشین خراب نشده ، پس “جک ” لازم نداره !!!
رامین متوجه شوخی مامان شد و با صدای بلند خندید !
در همین موقع دائی فرهاد به خانه آن ها آمد ، وقتی که شوخی مامان و رامین را شنید او هم خنده اش گرفت .
آن ها سه نفر با هم می خندیدند و دائی فرهاد به رامین یاد می داد که “جک” را چطور نقاشی کند .

۳- “یک بازی سوال وجواب”
رامین دلش می خواست که از همه چیز سر در بیاورد . به حرف های مامان گوش می داد و زیاد می پرسید .
پرسش های رامین هیچوقت تمام نمی شد . یک روز مامان به رامین گفت بیا با هم بازی کنیم ، اما من رامین باشم و تو مامان باش.
رامین خندید و قبول کرد. مامان شروع کرد به سوال کردن. اول پنجره اتاق را نشان داد و گفت : بیا از این جا بپریم و روی آن کوه گردش کنیم .
رامین گفت ” آخر ! این جا که در ، نیست ما که نمی توانیم بیرون برویم ، تازه ببین کوه هم خیلی دور است .
مامان گفت “خب ! با ماشین برویم .
رامین گفت ” آخر بچه ! روی کوه که با ماشین نمی شود رفت و گردش کرد ! آنجا باید راه رفت … حالا خسته شدم ، از این حرف ها نزن ، برای خودت کمی بازی کن ، تا من هم دوچرخه سواری کنم !
مامان یک بوسه گنده به لپ های رامین زد ، و خندید .
رامین که به دوچرخه پا می زد گفت خب دیگه بازی تمام شد ! و دست تکان داد و رفت .

۴- ” رامین و بچه گربه ها ”
هوا خیلی سرد بود و باران می آ مد . گربه سفید چاقی دنبال جای گرم و نرم می گشت .
گربه منتظر به دنیا آ مدن بچه هایش بود .
دیروز رامین دوچرخه اش را توی زیر زمین گذاشت اما فراموش کرد در را ببندد .گربه به زیر زمین رفت ودر آن جا توی یک کارتن خوابید.
رامین صداهائی به گوشش می رسید ولی او نمی دانست صدا از کجاست .اما وقتی که به زیر زمین رفته بود تا دوچرخه اش را بر دارد . یک دفعه گربه پرید جلوی پای او که فرار کند . رامین ترسید وبلند بلند مامان را صدا زد . مامان پیش او رفت .
مامان و رامین فهمیدند که گربه بچه هایش را توی کارتن گذاشته . آن ها جلو رفتند و بچه گربه ها که با صدای ضعیف میو میو می کردند و چشم ها شان بسته بود را دیدند . رامین گفت خیلی کوچولو و ناز هستند ، آن ها چی باید بخورند که بزرگ بشوند. مامان گفت باید به آنها کمک کنیم اما تا قبل از آ مدن مادرشان کمی شیر به آن ها می دهیم.
وقتی رامین ظرف شیر را جلوی بچه گربه ها گذاشت ، آن ها چشم ها را باز کردند،و تمام شیر ها را لیس زدند . رامین خنده اش گرفته بود . او از خوشحالی به هوا می پرید و می خندید . مامان گفت بهتر است زود تر برویم تا گربه بیاید پیش بچه هایش .

۵- ” آب داغ و رامین ”
وقتی رامین و مامان به خانه بر می گشتند ، او خیلی خسته به نظر می آ مد . امروز کیفش را در کودکستان گم کرده بود . رامین میوه هایش را هم نخورده بود .
توی خانه رامین هنوز کسل و خسته بود ، مامان از او پرسید آیا دوست داری آب بازی کنی ؟ رامین گفت به من اجازه می دهید شیر آب را خودم باز کنم ؟
مامان قبول کرد واو را در حمام تنها گذاشت . و منتظر ماند . اما ناگهان صدای جیغ رامین درآمد ، مامان به حمام رفت .
و شیر آب داغ را بست .رامین داشت گریه می کرد ودستش را تکان می داد او به مامان نگاه کرد و گفت :
” ببخشید ” من مواظب نبودم دستم سوخت !!!
مامان خندید و او را بوسید و گفت وقتی بزرگتر شدی بهتر می توانی شیر آب را باز و بسته کنی ، و خودت را نسوزانی ! کم کم
دست رامین خوب شد و دیگر سوزش نداشت ، او به مامان لبخند زد و غذایش را تمام کرد .
رامین از خستگی زیاد خیلی زود خوابش برد .

۶- ” رامین گارگر شده ”
چند کارگر برای تعمیر به خانه آ مده بودند ، رامین به کار کردن آن ها نگاه می کرد و لذت می برد . رامین به اتاق خود رفت وبیل و سطل پلاستیکی اش را برداشت و در کنار کارگران شروع به گچکاری کرد و مثل آنها لباس ودست هایش سفید شده بود .
او باز هم ادامه می داد ! مامان از توی آشپز خانه رامین را برای نهار صدا زد . اما جوابی نشنید و خبری از او نبود .
مامان به دنبال رامین آمد ، اما با تعجب او را در حال خراب کاری دید . همه جا سفید شده بود ، روی فرش ، پائین دیوار ، اتاق و تختخواب و اسباب بازی های خودش ! رامین خود را هم سفید کرده بود .
مامان با سینی غذا به او نگاه می کرد و به کار او می خندید .
موقع غذای گارگران بود ، آن ها دست و صورت شان را تمیز کرده بودند وروی زمین غذا می خوردند .رامین به مامان گفت من هم می خواهم پیش آن ها غذا بخورم ، من هم کار کردم و خسته ام ! مامان که خنده اش گرفته بود ، سینی را جلوی او گذاشت .
. رامین موقع غذا خوردن به دیوار های سفید نگاه می کرد و با لذت غذا می خورد.

۷-” رامین بازی گوش ”

رامین هر روز ساعت ها در باغچه کوچک خانه با اسباب بازی ها یش بازی می کرد ، و یا سوار سه چرخه می شد و دور حیاط می گشت .مامان از پشت پنجره به او نگاه می کرد ، یک دفعه صدای گریه رامین را شنید .
رامین با سه چرخه لای گل ها ی باغچه افتاد وتیغ ها ، توی دستش فرو رفت . مامان به کمک او آمد و او را از میان باغچه بیرون کشید .
رامین با گریه گفت چرا منو بیرون آوردی ؟!
مامان با تعجب گفت ، تو داد زدی و تیغ ها توی دست و پاهات فرو رفته بود ! من به تو کمک کردم !
رامین گفت ، آخر مامان جون تو باید صبر می کردی تا یک مردی که کلاه بزرگی روی سرش داره و خیلی قوی هست بیاید منو نجات بدهد . و از توی گلها دربیاورد . تو بازی منو خراب کردی ! ! !
مامان که خنده اش گرفته بود گفت ، این بازی ها فقط مال توی فیلم ها است . برای بچه ها خطر ناک است . من هم فقط می خواستم به تو کمک کنم … مامان به زخم های دست رامین نگاه کرد وکمی دارو روی آن ها گذاشت ، رامین به مامان خندید .و گفت من میروم بازی کنم .

۸- ” رامین می بخشد ، تنبیه نمی کند ”
مامان و رامین با هم بازی می کردند ، هر دو نفر خسته شدند . مامان نهار را آورد .اما رامین آنقدر خسته بود و خوابش می آمد که دلش نمی خواست چیزی بخورد .به مامان گفت برایش قصه بگوید.
مامان داستان سرباز و فر مانده را برای او تعریف کرد و گفت چون سرباز لباسهایش را تمیز نمی کرد و از حمام کردن خوشش نمی آمد ، فرمانده او را تنبیه کرد .
رامین با ناراحتی به مامان گفت : نه نه نه ! فرمانده سرباز را تنبیه نمی کند !!! او را می بخشد . و به مامان گفت :
وقتی برای بچه ها قصه می گوئی باید آن را بلد باشی !!، چون بچه ها همه چیز را می دانند . و اخم هایش را توی هم کرد و به مامان نگاه نکرد . مامان از حرف های او خنده اش گرفت ، از او پرسید اگر تو فرمانده بودی به سر باز چه می گفتی ؟ ” او را می بخشیدم ”
رامین گفت دیروز که با کیوان پلیس بازی می کردیم او به حرف های من گوش نداد من به کیوان گفتم پلیس هستم تو باید به حرف من گوش کنی ، اما من او را بخشیدم .
مامان خندید و یک قصه دیگر برای رامین گفت . و او آرام خوابید .

۹- “اسب سواری رامین ”
توی حیاط مدرسه رامین سوار لاستیک های بازی شده بود و اسب سواری می کرد .مامان برای بردن او به خانه آمده بود .و منتظر تمام شدن بازی او بود .
رامین چشمش به مامان افتاد و با خوشحالی از روی لاستیک پائین آ مد و روی آن دست کشید و گفت ” اسب من برو ” ” اسب من برو ” من حالا کار دارم . فردا بر می گر دم .
موهای رامین خیس شده بود ونفس نفس می زد به مامان سلام کرد و پرید توی بغلش . و اسبش را به مامان نشان داد و گفت ببین چقدر قوی است .مامان گفت چقدر خوب اسب سواری می کردی ، من از اینجا تو را می دیدم ، رامین از حرف مامان خوشحال شد . و همراه او به خانه رفت .

۱۰- ” رامین و کامی ”
رامین و دوستش کامی با هم بازی می کردند .آن ها تمام روز را با اسباب بازی ها و توپ و سه چرخه ، سرگرم بودند گاهی خلبان ، باغبان ودکتر، و گاهی سرباز، افسر و کارگر یا پلیس و آتش نشان می شدند و این کار هارا با هم عوض می کردند. وحرف های شان هم در باره همان شغل ها بود .
آن ها از چیز های دورو بر شان ، مثل ظرف های آشپز خانه و اسپری های خالی ، برای بازی استفاده می کردند .مامان در کنارشان سرگرم کارهای خود بود . اما وقتی
مامان به آشپز خانه رفت و با سینی غذا برگشت ، اما کامی و رامین خواب رفته بودند .
مامان برای آن ها بالش گذاشت و روی شان را پوشاند . تا بعد از آن همه بازی خوب بخوابند ، و بعدا غذا بخورند .

۱۱- ” رامین هم خلبان می شود ”
رامین با ماشین های اسباب بازی سر گرم بود . و مامان که به تلویزیون نگاه می کرد به سوال های او جواب می داد
رامین پرسید ، وقتی خلبان از پیش مامان و باباش به آسمان می رود نمی ترسد؟
مامان گفت کسی که خلبان می شود بزرگ شده و خوب می داند که نباید از چیزی بترسد . رامین دوباره پرسید خلبان مامان و بابایش را هم به آسمان می برد ؟ مامان گفت نه ! رامین گفت چرا ؟ مامان گفت برای آ ن که مامان و بابای خلبان هم باید کار های خود را انجام بدهند . رامین پرسید پس خلبان چه وقت آن ها را می بیند ؟ آخر دلش برای شان تنگ می شود !
مامان گفت وقتی خلبان کار ش تمام می شود می تواند پدر و مادر خود را ببیند . رامین خندید و گفت من می خواهم خلبان بشوم .

۱۲- ” اشتباه رامین ”
رامین و مامان به فروشگاه لباس ورزشی رفتند . مامان از فروشنده خواست یک دست لباس گرم کن ورزشی برای رامین بیاورد .
اما رامین با تعجب به او نگاه کرد و پرسید ، شما می خواهید آب گرم کن بخرید ؟ ! اما ما که یکی در خانه داریم !!!
و هر وقت به حمام می رویم آن را روشن می کنیم تا آب گرم شود . این جا هم که آمدیم لباس فروشی است !!!. بعد رو به فروشنده کرد و گفت ، ببخشید ما ما نم اشتباه کرده !!! و دست مامان را گرفت و به طرف در کشید .
مامان گفت صبر کن اشتباه نکردم ، من از فروشنده یک دست گرم کن ورزشی خواستم که اندازه تو باشد . فکر می کنم تو حرف مرا درست نشنیدی . رامین تازه فهمید چه اشتباهی کرده . مامان و رامین و فروشنده هر سه نفر با هم خندیدند .
مامان و رامین با یک دست لباس ورزشی از فروشنده خداحافظی کردند و به خانه رفتند .

۱۳- ” تعطیلی وبازی مامان و رامین ”
امروز مامان سر کار نرفته بود ، رامین را هم به کودکستان نبرده بود .آن ها در خانه مدتی با هم بازی کردند رامین پرسید ؟ مامان مگه امروز
جمعه است ؟! مامان گفت نه دوشنبه است .او دوباره پرسید پس چرا تو به کودکستان خودت نرفتی ، من هم به کودکستان نرفتم ؟! مامان خندید و گفت من که کودکستان ندارم . رامین گفت اگر کودکستان نداری پس چکار می کنی ؟ مامان گفت ، بابا و مامان کار می کنند یا به کلاس درس می روند و یا کار های خانه را انجام می دهند .
رامین پرسید پس چرا من نرفتم کودکستان خودم ؟ مامان گفت چون چند روزی بود با هم بازی نکرده بودیم ،
رامین با یک پرش کوتاه روی پشت مامان پرید و از سرو کول او بالا رفت . واز مامان خواست قصه اسب سواری را برایش تعریف کند .

۱۴- ” تعطیلی کودکستان ”
رامین برای دوستانش دست تکان داد و خدا حافظی کرد . مربی به مامان گفت فردا که جمعه است و من رامین را نمی بینم ،دلم برایش تنگ می شود . رامین به مامان گفت پس من امشب این جا می مانم که کودکستان فردا تعطیل نشود !!!.
چون مربی دلش برای من تنگ می شود ، نباید کودکستان تعطیل شود . من می روم به آقا پلیس خبر می دهم ، مامان و مربی خندیدند و رامین را بوسیدند ، مربی گفت من دو روز دیگر منتظر تو هستم ، .پلیس برای کارهای بد ، مردم را تنبیه می کنند . به تعطیلی کودکستان که کار بد ی نیست کار ندارد . رامین خندید و دست مامان را گرفت و با خواندن شعر آقا پلیس از کودکستان بیرون رفت .
آقا پلیس زرنگه با دزدا خوب می جنگه اونها رو زود میگیره دست بند می بنده .
ما پلیس رو دوست داریم بهش احترام میذاریم هر وقت مارو می بینه قاه قاه می خنده . قاه قاه قاه .

تاریکی روح با آفتاب بیگانه روشن نمی شود از صفدر تقی زاده و مقدمه ای از سیروس علی نژاد سردبیر مجله آدینه

اسفند ۱۳۹۱

در جمع و جور های هرازگاهی چشمم به مجله آدینه شماره ۲۹ مربوط به آبان ۱۳۶۷ افتاد
در برگ زدن توجهم به نوشته ای با عنوان زیر جلب شد :
” تاریکی روح با آفتاب بیگانه روشن نمی شود ”
که صفدر تقی زاده به مناسبت درگذشت محمد علی صفریان نوشته است.
قبل از شروع مقاله در مقدمه ای سر دبیر آورده است:
محمد علی صفریان مترجم فاضل در سن ۵۹ سالگی بر اثز سکته قلبی در آمریکا درگذشت.
محمد علی صفریان از جمله مترجمانی است که در کشور ما به صورت مشترک به کار ترجمه پرداخت ودر یک دوره همکاری طولانی، آثار برجسته ای از ادبیات جهان را به فارسی برگرداند و به ویژه نمونه های تازه ای از آثار داستان نویسان و شاعران و نمایشنامه نویسان پیشروی دنیا را به خوانندگان فارسی زبان معرفی کرد. صفریان بعد ها به تنهائی آثار دیگری بفارسی برگرداند. وی از مترجمان طراز اول کشور و ترجمه خوب و اصیل بود و مرگ او برای جامعه فرهنگی ما ضایعه ای بشمار می آید.
از جمله ترجمه های او عبارتنداز: تورتیلا فلت اثر جان اشتاین بک، سفر دور و دراز به وطن و آنا کریستی اثر
یوجین اونیل، چرخ فلک اثر آرتور شینسلر، سیمای پنهان برزیل نوشته فرانسیسکو جولیانو، دل تاریکی و جوانی اثر ژوزف کنراد، دادگاه مونزا اثر اسکار دمه یو، عشق هفت عروسک اثر پال گالیکو و مرگ در جنگل اثر شروود اندرسن که مجموعه بسیاری داستان از بسیاری دیگر از نویسندگان است که هر داستان همراه است با بیوگرافی نویسنده.

فرهنگ حذف در بازخوانی یک کشتار- اسد سیف

اسفند ۱۳۹۱

این نوشته ، متن سخنرانی نویسنده است در شهر زوریخ به دعوت “کمیته دفاع از مبارزات مردم ایران- سوئیس”،  در تاریخ دوازدهم ژانویه ۲۰۱٣

در سال ۱٣۵۷ در شوق رسیدن به آزادی، مردم ایران علیه استبداد شاهنشاهی شوریدند. نتیجه انقلابی بود با تمام وجود خلاف میراث مدرنیته.

از میان نیروهای عمده‌ی شرکت‌کننده در انقلاب، مسلمانان طرفدار خمینی به قدرت دست یافتند. آنان که واپسگراترین و مرتجع‌ترین نیروهای شرکت‌کننده در انقلاب بودند، هیچ هویتی برای خویش در تاریخ و فرهنگ ایران نمی یافتند، نفی رژیم شاه، دستیابی به “اسلام ناب محمدی” و “بازگشت به صدر اسلام” هدف و آرزوی آنان بود. بدین‌سان انقلابی که به آینده چشم امید بسته بود، به بزرگ‌ترین انقلاب واپسگرای قرن بدل شد و آتشی از خشم و کینه نه تنها در ایران، بل‌که منطقه برافروخت که شور عدالت‌جویی یک نسل را به بیراهه کشاند. انقلاب ایران شورش گذشته بود علیه آینده.
چپ‌ها به عنوان فعال‌ترین و موثرترین گروه در واقع موتور محرکه انقلاب بودند. آنان نیز رژیم شاه را هویت خویش نمی دانستند. هویت خود را در آرمان‌های انسانگرایانه‌ای می جُستند که فرای “وطن” جریان داشت و به رویا بیش از واقعیت شبیه بود. در برابر این دو نیرو، سلطنت‌طلب‌ها قرار داشتند که در تکاپویی بی‌انجام نتوانستند ادامه حکومت را برای خویش امکان‌پذیر گردانند. سلطنت‌طلبان نیز دنبال هویتی دیگر بودند. آنان هویت خویش را، در “تمدن بزرگ”ی که شاه کشور بشارت آن را می داد، جست‌وجو می کردند.
انقلاب در این بی‌هویتی‌ها شکل گرفت و پس از سه دهه در بی‌هویتی خویش به بن‌بست رسید. جمهوری اسلامی را باید حکومتی ایدئولوژیک محسوب داشت که مشروعیت آن بر ایدئولوژی اسلام استوار است. با شعار “بازگشت به اسلام” و “اجرای احکام اسلامی” بنیان گرفت و کوشید در تمامی عرصه‌های زندگی فردی و اجتماعی افراد حاکم گردد. از طریق آموزش و پرورش، رسانه‌های ارتباط‌جمعی، دستگاه قضایی و نهادهای نوبنیادِ حکومتی، ایدئولوژی اسلامی به اجرا گذاشته شد.
ایدئولوژی در حکومت‌های توتالیتر از مهم‌ترین ارکان قدرت است. رژیم می کوشد مشروعیت خویش از آن کسب کند. حکومت ایدئولوژیک خود را برتر و برحق می داند و به عنوان حکومتی بسته، نقدناپذیر است. از تمامی ابزار و امکان حکومتی برای پاسداری ایدئولوژی خویش بهره می برد.
جمهوری اسلامی به راه قدرت، در عمل اندک‌اندک از ایدئولوژی اسلامی فاصله گرفت و راهبری سیاسی جامعه را از همان آغاز به “مصلحت نظام” واگذاشت. در سه دهه از عمر رژیم، آن‌چه را که لازمه قدرت بود، به اجرا گذاشت و در این راه حتا احکام شریعت را نیز نادیده گرفت. کُشت و کُشت و کُشت تا بساط حکومت تثبیت شد و فرمانفرمایی آخوند-سلطانی استقرار یافت. ایدئولوژی اسلامی اکنون پوششی بیش نیست تا ورای آن، بساط خودکامگی حفظ گردد و ابزار سرکوب کارآیی داشته باشند.
توده‌گرایی از ویژه‌گی‌های انقلاب بود. همه می خواستند آرزوهای توده‌ها را برآورند. برآوردن آرزوهای توده‌ها اما بدان معنا بود که خود را هم‌سطح آنان کرده، همراه و هم‌فکر آنان، جهان معهود را برپا دارند. همه می کوشیدند فریاد ستمدیدگان باشند، آرزوی خلق برآورند، حکومت پابرهنه‌ها برقرار دارند، دولت مستضعفین بر مسند بنشانند و به محرومیت‌ها و بی‌عدالتی‌ها پایان دهند.
پوپولیسم به شکل ویژه‌ای در فکر بخش اعظم مبارزان خانه کرده بود. مذهبی‌ها و غیرمذهبی‌ها برداشت واحدی از آن داشتند. جنبش ضداستبدادی ما در ناآگاهی سیاسی خویش عامیانه بود. نگاه ما به بغرنج‌ترین پدیده‌های هستی از شکل عامیانه خویش فراتر نرفت، توان آن نیز نداشت. شناخت از “جامعه بی‌طبقه توحیدی” همان‌قدر عامیانه بود که شناخت از سوسیالیسم و جامعه بی‌طبقه‌ی پس از آن. و این هر دو شکل در شعارهای عامیانه و عوامفریبانه خمینی رنگ باختند و سرانجام به خون، تسلیم شدند.
انقلاب سال ۵۷ در روند خویش به آواری بدل شد که به زیر آن جان باختیم. در فردای انقلاب شعارهایی ناهم‌خوان و مخالف با جو موجود که نادر بودند و می توانستند زمینه‌ای برای گفت‌وگو باشند، هم‌چون جرقه‌ای از گروه‌هایی مخالف برخاست که در هیاهوی دوران دوام نیاورده، گُم شدند. اگر به ذهن فشار آوریم، تعدادی را می توان هنوز به یاد آورد: “انقلاب مرد، زنده باد انقلاب”، “انقلاب ادامه دارد”، “ارتجاع مذهبی”، “صدای پای فاشیسم”، “پوپولیسم خمینی”، و…هیچ امکانی برای بحث در این عرصه‌ها فراهم نیامد. این بحث‌های آغاز نشده نیز چون انسان‌ها قربانی شدند. ما به جان هم افتادیم و رژیم حاکم به جان ما. تا به خود بیائیم، ده‌ها هزار نفر کشته و صدها هزار نفر تبعید به جان خریده بودیم.
امروز پس از سه دهه، به عذاب وجدان دچار شده‌ایم، البته اگر وجدانی هنوز در ما بیدار باشد. نمی دانیم سکوت باید برگزینیم و یا دقت در گذشته و کنجکاوی در آن پیش گیریم. به نظرم، در روند جامعه به سوی مدرنیته که با جنبش مشروطه آغاز شده بود، با توجه به حضور گسترده ابزار مدرن، نبود فکر مدرن نظام فکری ما را دچار بحران کرد. تمدن غربی در ناآگاهی ما اخلاق دینی ما را جریحه‌دار کرده بود. نتیجه آن‌که از هرچه شهر و فرهنگ شهری می گریختیم تا در سنت‌های روستا پناه گیریم. شهروندانی بودیم که حقوق شهروندی نمی شناختیم. “کثافات” شهرهای نوپا را وا می گذاشتیم تا در “صفا”ی روستا غرق شویم. “بازگشت به خویش” را می خواستیم بی آن‌که “خویش” را بشناسیم و آن را به رسمیت بشناسیم.
و چنین شد که تجددطلبی ما به تجددستیزی و مبارزه با غرب‌زدگی بدل شد. گفتمان حاکم در دهه چهل و پنجاه در میان روشنفکران، غرب‌زدگی و مبارزه با غرب بود که خود را در مبازه با “امپریالیسم” نشان می داد. در فرهنگ غرب چیزی بیگانه می یافتیم، چیزی که می خواست ما را بی‌هویت کند، بی آن‌که هویتی برای خویش شناخته باشیم. ما می خواستیم در برابر “غرب‌گرایی”، خلق‌گرا باشیم؛ “مجاهد” و یا “فدایی” گردیم و به راه “توده”‌ها گام برداریم. جالب این‌که در اکثریت خویش زاده شهر بودیم و به طبقه نوظهور متوسط شهری تعلق داشتیم. بی آن‌که رنج خلق تجربه کرده باشیم، حامی خلق شده بودیم. از رنج خلق آرمانی ساخته بودیم که خود نیز نمی دانستیم چیست. در آرمانی کردن ذهن بود که می کوشیدیم از هستی معنایی دیگر ارایه داریم.
دهه چهل دهه‌ای بود که ادبیات و هنر ما نیز به شکل گسترده‌ای تمایل به شهرگریزی داشت. یعنی زمانی که آپارتمان‌ها برهم بنا می شدند، توجه ما معطوف روستا شده بود تا از جنجال شهر فرار کنیم. به طور کلی؛ روستاگرایی از شاخصه‌های دهه چهل است در ادبیات معاصر ما. ما شهری شده بودیم، بی آن‌که فرهنگ شهر پذیرفته باشیم. و همین فرهنگ روستایی بود که از طریق حاشیه‌نشینان شهری در سال ۵۷ به فرهنگ انقلاب بدل شد و پس از آن بر فرهنگ نیمه‌شهری پیش از انقلاب تسلط یافت.
در پی انقلاب سال ۵۷ اکثریت قریب به اتفاق آزادی‌خواهان ما، یعنی کسانی که تحصیلکرده بودند و هم‌گام و همراه با مطرح‌ترین سازمان‌های سیاسی فعالیت داشتند، (مجاهدین، توده‌ای‌ها، اکثریتی‌ها،…) با آزادی به مقابله برخاستند و از اسلام خمینی در برابر “لیبرالیسم” دفاع کردند. این عده از جمله کسانی بودند که در سرنگونی رژیم شاه نقش عمده‌ای داشتند، با نظام سلطنتی مبارزه کرده بودند و چه بسا تجربه زندان نیز با خود داشتند. در چرایی موضوع، ذهن به حتم متوجه نقطه اشتراکی می شود که بین هواداران خمینی و این طیف وجود داشت. چرا این طیف آزادی‌های “لیبرال”ی را بر نمی تافت، آن را دروغ و آمریکایی می دانست و تعریف مخدوش و ضدانسانی خمینی از آزادی را در برابر آن گرامی داشته، بر آن ترجیح می داد. آیا می توان تصور کرد که فصل مشترک تفکر هواداران خمینی و طیف “ضدلیبرال”ها در ضدغربی و ضدآمریکایی بودن آنان در سیاست خارجی، و مردمی بودن آنان در عرصه سیاست داخلی بود؟ اگر این را بپذیریم، آنگاه باید به علت تضاد خود با غرب بیندیشیم و این‌که چه مفهومی از آن و هم‌چنین “توده”ها در ذهن داشتیم.

امروز در نگاهی به آن سال‌ها؛ پنداری از گذشته تاریخی خود نیز بی‌خبر بودیم. از جنبش مشروطه انگار میراثی در خود نداشتیم. نه از شعارهای آن جنبش و نه بحث‌ها و فکرهای جاری در آن چیزی با ما نبود. نتیجه آن‌که شیخ فضل‌الله نوری این‌بار در لباس آیت‌الله خمینی بر ما رهبر شد.
ایدئولوژی رژیم حاکم در تقابل با علم و دانش بود. با آغاز “انقلاب فرهنگی” در بهار ۱٣۵۹ علم و دانش، به ویژه علوم انسانی، هم‌چون دگراندیشان، از نظام آموزشی مدارس و دانشگاه‌ها اخراج شد. آن‌چه را که دانشجویان می بایست در کلاس‌های درس می آموختند، به بیرون از دانشگاه انتقال یافت. بیرونِ دانشگاه هم‌چنین عرصه نبرد مخالفان با نیروهای حزب‌الله بود. خشونت پاسخ هر صدای مخالف بود. در خشونتِ حاکم سرانجام احزاب و سازمان‌های سیاسی و صنفی تعطیل شدند، نشریات و روزنامه‌های مستقل ممنوع گشتند، سانسور دوباره و این‌بار شدیدتر برقرار گشت، در ادارات و موسسات فرهنگی و آموزشی پاکسازی آغاز شد، زندان‌ها گسترش یافت، شکنجه و اعدام برقرار شد.
موج نخست سرکوب به خون ممکن شد؛ ترکمن‌صحرا، کردستان، بلوچستان و سرانجام قتل‌عام اعضاء و هواداران نخستین گروه‌های سیاسی در زندان‌ها. اگر تا این تاریخ وابستگان به رژیم پیشین راه فرار به خارج از کشور را در پیش گرفته بودند، در این ایام موج عظیم گریز از کشور آغاز شد. تارانده‌شدگان تنها وابستگان به گروه‌های سیاسی نبودند، روشنفکران، دانشگاهیان، صاحبان سرمایه، و اقلیت‌های دینی نیز ادامه زندگی در ایران را ناممکن می دانستند. نتیجه آن‌که عده مهاجران در اندک زمانی از مرز دو میلیون نفر نیز گذشت.
موج نخست سرکوب فقط برای دگراندیشان شوک نبود. در همین سال‌ها نخستین گروه‌های “خودی” نیز از گردونه قدرت کنار گذاشته شدند. دعاهای چپ‌های مدافع “خط ضدامپریالیستی امام” هم مستجاب نشد. آنان نیز مغضوب واقع شدند و حکومت یک‌سر و یکدست با تکیه بر ایدئولوی اسلام پیش تاخت. “انقلاب فرهنگی” حاصل تفکر غرب‌ستیزی، دشمنی با کمونیسم، بازگشت به خود و بومی‌گرایی بود. اسلام‌گرایان از جمله شخص خمینی، با کل جریان روشنفکری و مدرنیته در تعارض بودند و همواره دانشگاه را رقیب و مانع خود می پنداشتند.
“انقلاب فرهنگی” پس از یک دهه فعالیت، و تسخیر دانشگاه‌ها و مراکز آموزشی، در عمل با شکست روبرو شد. “وحدت حوزه و دانشگاه” در واقع نزاع تاریخی علم و دین را دامن زد. تأسیس ده‌ها دانشگاه با صفت اسلامی، حضور طلبه‌های حوزه در دانشگاه، اضافه نمودن دروسی هم‌چون “معارف اسلامی” و “اخلاق اسلامی” و “بینش اسلامی” بر واحدهای درسی، و جراحی اسلامی متون درسی نتوانست موفقیتی برای علوم دینی فراهم آورد. دستکاری‌ها در رشته‌های علوم انسانی نتیجه‌ای در بر نداشت، جز این‌که دانشجویان آگاه پی بردند که آموزش این دروس همانا جایگاهی خارج از دانشگاه دارد.
“انقلاب فرهنگی” تأثیر مخربِ عمیقی بر جامعه گذاشت، هرگونه انتقادی محو شد. شروع جنگ به این موقعیت کمک نمود و فضای حاکم را ایدئولوژیک‌تر کرد. “انقلاب فرهنگی” گسست را در همه عرصه‌ها دامن زد و به بحران انجامید.
در سال‌های نخستین دهه هفتاد جُنب و جوشی تازه در جامعه پدیدار گشت. در خفقانی که یک‌دهه به خون جان داشت، اندکی رخنه افتاد. نسل نو مسئولیت اجتماعی پذیرفت. دوران بازبینی در کارنامه انقلاب آغاز شد. در این حرکت، نه تنها بازماندگان نیروهای چپ و سکولار، نواندیشان دینی نیز جایی مهم داشتند. از آنجا که آثار تألیفی امکان کمتری برای نشر داشتند، جنبش ترجمه آغاز شد. ترجمه‌ها ارتباطی مستقیم با تجربه‌های جامعه داشتند و در فهم موقعیت موجود و راهگشایی به آینده نقشی مهم بر عهده گرفتند. ذهن‌های تشنه می خواستند علت‌ها و چراهای شکست را بدانند، در تجربه‌های جهانی جست‌وجو آغاز کردند. در همین ایام نشریاتی هم‌چون آدینه، دنیای سخن، گردون، نگاه نو، ارغنون، کیان، جامعه سالم، فرهنگ و توسعه، زنان، و غیره بنیان گرفتند که آوردگاهی شدند برای بحث‌های موجود. نویسندگان و اندیشمندانی که تعقیب و گریز و شکنجه و زندان را پشت سر گذاشته بودند، در این نشریات امکانی یافتند تا در حد ممکن نظریات خویش بازگویند. این نشریات بیشتر نقش اپوزیسیون را داشتند و در تقابل با استبداد حاکم، از استقلال، دمکراسی و آزادی اندیشه و بیان می گفتند. بی‌شک این نشریات در شکل گرفتن جنبش دوم خرداد نقش بزرگی داشتند.
کانون نویسندگان ایران در همین ایام دگربار فعال شد، اعضای آن در بیشتر نشریات نوپا حضوری ملموس داشتند. پس از سال‌ها خفقان، این‌بار با تجربه‌ای سنگین و خونبار، صدای آزادی سر دادند. ۱٣۴ تن نویسنده در اعتراض به وضع موجود بیانیه‌ای صادر کردند که سندی‌ست تابناک در تاریخ. پشتیبانی جهانی از این سند، خشم حاکمان را برانگیخت.
با نگاهی کوتاه به آثار منتشر شده در این دوران، نام چند تن، از جمله پوینده و مختاری شاخص است؛ محمدجعفر پوینده در ترجمه و محمد مختاری در بازخوانی فرهنگ جامعه. حساسیت پوینده در آثاری که برای ترجمه برگزیده، نشان از احساس مسئولیت او دارد؛ “تاریخ و آگاهی طبقاتی” نوشته جرج لوکاچ، “سپیده‌دمان فلسفه تاریخ بورژوایی” نوشته ماکس هورکهایمر، “درآمدی بر جامعه‌شناسی ادبیات”، “نقدی بر فلسفه معاصر روسیه” نوشته گی-پلانتی بونژور، “پیکار با تبعیض جنسی” نوشته آندره میشل، “علوم آموزش و پرورش” نوشته گاستون میلاره، “سودای مکالمه، خنده، آزادی” اثر میخائیل باختین، “اگر فرزند دختر دارید” اثر النا جانینی بلوتی، اعلامیه جهانی حقوق بشر، ترجمه چند رمان از بالزاک و چندین کتاب دیگر.
همه این آثار توجه خواننده را به بنیادی‌ترین اصول مبارزات اجتماعی، حقوق بشر و حقوق شهروندی، جنبش جهانی چپ و تجربه‌های تئوریک آن، جامعه‌شناسی ادبیات و ادبیات کلاسیک جهان، آموزش و پرورش، و تبعیض جنسی جلب می کند. این ترجمه‌ها را می توان پاسخی به وضع موجود دانست، پاسخی که در ذهن خواننده به پرسش‌هایی دیگر می انجامد.
پوینده که خود از فعالان کانون نویسندگان ایران بود، بر حضور و بقای تشکل‌های صنفی و سیاسی اصرار داشت و تأکید می کرد که بدون حضور آن‌ها به مثابه نهادهای جامعه مدنی، حکومتی دمکراتیک وجود نخواهد داشت. به نظر او “بدون آزادی بیان، دمکراسی و توسعه فرهنگی امکان‌ناپذیر است و مشارکت مردم نیز بی‌معنا و صوری می شود…هرگونه محدودیتی که در قانون برای آزادی بیان تعیین شود، به وسیله‌ای برای سرکوب اندیشه‌های مخالف بدل می گردد و به همین سبب است که آزادی قلم باید از دست‌رس حکومت بیرون باشد”. او در اعتراض به سانسور که به ادعای دولت برای جلوگیری از “انحراف و فساد” برقرار می شود، می گوید: “بدا به حال حکومتی که ملت‌اش با اختناق و سانسور از انحراف و فساد محفوظ بماند”.
مختاری خود تجربه زندان پشت سر داشت. به این نتیجه رسیده بود که علت وضع موجود را در فرهنگ خودی نیز باید جست‌وجو کرد. نظرات او کندوکاوی بود در میراث معنوی جامعه، چیزی که زندگی و رفتار و شعور اجتماعی ما بود و ما نمی خواستیم و یا نمی توانستیم چشم بر آن بگشائیم. مختاری که شاعر بود و پیش از زندان به پژوهش در ادبیات کهن ایران اشتغال داشت و در این راه “اسطوره زال” و “حماسه در رمز و راز ملی” را نوشته بود، پس از زندان کار خویش بر “بازخوانی فرهنگ” خودی متمرکز کرد. بی ‌آن‌که خود جایی گفته باشد، می توان حدس زد که حساسیت بر این موضوع می تواند حاصل افکار او باشد در تنهایی‌های زندان که پس از رهایی، آن را پی گرفته است. نگاه او بدیع و دقت شکاکانه‌اش ناب است. برای نخستین‌بار در فرهنگ ما از “شبان-رمگی” گفت و از “فرهنگ بی‌چرا” نوشت، “موقعیت اضطراب” را خاطرنشان ساخت، موضوع “فرهنگ حذف” و “معضل هویت ملی” را طرح نمود و از “مدارا” و “تمکین”، از “تفاهم و تفاوت” نوشت. و همه این‌ها را “از ضرورت‌های دوران” می دانست، ضرورت‌هایی که از یکصدوپنجاه سال پیش جامعه درگیر با آن بوده و حال ناگزیر است در نقد سنت و معرفت تاریخی خود، “چیستی خود را بشناسد. مبانی هویت و یا بی‌هویتی و موقعیت خود را درک کند.”
مختاری در تعریف جامعه مدرن، ارزش اصلی جامعه را به انسان معطوف می دارد، “یعنی موجودی که با تکیه بر آزادی و خرد، در پی تحقق فردیت، قدرت، معرفت، و حقیقت خویش است. نه اندیشیدن را به کسی یا مرجعی دیگر واگذار می کند و نه در اندیشیدن محدودیت و یا مانع یا پرهیزی را می پذیرد.” او “تمام عرصه‌های حیات را بی‌استثنا حوزه دریافت و شناخت و پرسش و چند و چون می شناسد، چون دستیابی به حقیقت را در تیول کسی یا عقیده‌ی خاصی نمی داند.” مختاری معترض است به این‌که حکومت “همگان را به هم‌سانی و یکنواختی و متحدالشکلی فرا می خواند” و آنان را از فعالیت در تشکل‌های صنفی و سیاسی مستقل باز می دارد. او می خواهد که انسان‌ها دیگر “رعایای حکومت نباشند” و در استقلال فکر و رفتار زندگی کنند. بر بساط سانسور می تازد که خفقان تولید می کند. در جمع اعضای مشورتی کانون نویسندگان، بیانیه اعتراض تدارک می بیند.
باید توجه داشت که سخنان محمد مختاری و پوینده در واقع در برابر سخنان کسانی ابراز می شد که خود را “اصلاح‌طلب” می دانستند و فکر می کردند با توجه با قانون اساسی کشور می توان دمکراسی بر جامعه جاری ساخت.

در فضای تبلیغات ایدئولوژیک و سیاسی دولت حاکم، نظارت بی‌وقفه، سانسور و کنترل سیاسی و فرهنگی، بحث‌های طرح‌شده شکست سکوت بود. در همین فضا بودکه سرانجام در خرداد ۱٣۷۶ محمد خاتمی، وزیر ارشاد دولت هاشمی رفسنجانی، با شعار “توسعه سیاسی” به قدرت رسید و به عنوان رئیس‌جمهور کشور انتخاب شد. خاتمی می خواست جامعه مدنی را رشد و گسترش دهد، از آزادی بیان می گفت و مشارکت مردم را در دمکراتیزه کردن جامعه طلب می کرد. بر فعالیت‌های زنان و جوانان تأکید داشت. با انتخاب او، از سخت‌گیری‌ها کاسته شد، تشکل‌های دانشجویی فعالیت آغاز کردند، از شدت سانسور کم شد، نشریات جدیدی انتشار یافتند، در دانشگاه‌ها رشته‌هایی تازه، از جمله “مطالعات زنان” و “مطالعات فرهنگی” آغاز به فعالیت کردند که البته هر دو بعدها برچیده شدند. این امکانات در واقع به رسمیت شناختن تحولات جامعه در عرصه اجتماعی و فرهنگی و هم‌چنین به رسمیت شناختن حقوق زنان بود.
سال ۱٣۷۶ اوج رویارویی جریان روشنفکری ایران بود با حکومت. زمانی که زبان به درد و آه گشوده شده بود و دیگر سخن را سر بازماندن نبود، عوامل پشت پرده قدرت که خارج از اراده رئیس جمهور عمل می کردند، چاره را در کشتن شاخص‌ترین فعالان فکری جریان معترض دیدند. آنان در ادامه ترورهایی که از سال‌ها پیش در داخل و خارج از کشور آغاز شده بود و بعدها به “قتل‌های زنجیره‌ای” شهرت یافت، تصمیم به ادامه قتل‌ها گرفتند. محمد مختاری و محمدجعفر پوینده، دو یار صمیمی و هم‌فکر، در همین راستا، به فاصله چند روز کشته شدند. (۱۲ و ۱٨ آذر) در فضای نیم‌باز حاکم و اعتراضات گسترده جهانی، بر همگان آشکار بود که آمران و عاملان حادثه در قدرت حاکم خانه دارند. بازداشت چند نفر به عنوان متهم و محاکماتی فرمایشی که کس، حتا اعضای خانواده و وکیل‌های شاکیان در آن راه نداشتند، چیزی جز رسوایی برای رژیم نداشت.
البته باید در نظر داشت که جنبش دوم خرداد خود به شکلی از انفجار جامعه پیشگیری کرد. به روایتی دیگر؛ رژیم نمی توانست به سان سابق حکومت براند. خاتمی به اجبار و یا شاید اتفاق، واسطِ بی‌خطر آرزوهای مردم شد با ارگان‌های حاکمیت. او در این نقش، در نهایت تسلیم قدرت حاکمی شد که خود از بنیانگذاران و سازندگان آن بود. اعتراضات دانشجویی که به وقایع ۱٨ تیر ۱٣۷٨ و سرکوب خونین آن ختم شد، نشان داد که رئیس جمهور در نهایت حافظ نظام است و از خود اراده‌ای ندارد.

در این‌که چرا پوینده و مختاری را کشتند، به حتم جمهوری اسلامی دلایلی برای خود دارد، به نظر من اما؛ این افراد نگاهی بنیادین به مفاهیم هستی انسان ایرانی داشتند. نگاه سطحی را می توان فریفت، به انحراف کشاند و حتا بر ضد خویش به کار گرفت. نگاه بنیادین در ژرف‌نگری خویش، هرآیینه امکان‌های تازه‌ای را بر انسان پویا آشکار می گرداند، ایستایی نمی شناسد، به دامچاله روزمره‌گی گرفتار نمی آید و مصلحت‌اندیش نیست.
به حتم انتخاب‌های رژیم در ترور مخالفان خود از سر اتفاق نبود. در بسیاری از ترورها می توان علت‌ها را به خوبی بازشناخت؛ فروهرها کشته می شوند، زیرا می توانستند در آن موقعیت به عامل اتحاد مخالفان بدل گردند. مجید شریف کشته می شود، زیرا مسلمانی‌ست با اندیشه‌های نو با سال‌ها تجربه در مبارزه، قاسملو کشته می شود چون محبوب خلق کرد است و شخصیتی معتبر در افکار جهانی، بختیار کشته می شود، زیرا آرام نمی گیرد. فریدون فرخزاد کشته می شود، زیرا آگاهانه بر ایمان خرافی رژیم انگشت گذاشته بود. این سیاهه را می توان هم‌چنان دنبال کرد.
ترور ذات رژیم‌های توتالیتر و ایدئولوژیک است. جمهوری اسلامی را نمی توان بدون ترور، قتل و خشونت تصور کرد. این چیزی نیست که خود اقرار به آن نداشته باشند. سرلشگر یحیی رحیم صفوی، فرمانده وقت سپاه پاسداران در اردیبهشت ۱٣۷۷ اعلام داشت: “امروز روزنامه‌هایی منتشر می شوند که برای امنیت ملی ما خطر دارند. من ضدانقلاب را هر جا که باشد، ریشه‌کن می کنم. سر این‌ها را باید برید و زبان این‌ها را باید از حلقوم بیرون آورد.”. و در همین رابطه شاید بتوان سخنان مهرداد عالیخانی، سرباز امام خمینی و امام زمان، یکی از فعالان وزارت اطلاعات را در شرح چگونگی کشتن محمد مختاری، نمونه‌ای برای چرایی و چگونگی این کشتارها محسوب داشت:
“…قرار شد از مهم‌ترین‌ها شروع شود…هرکسی عضو جمع مشورتی باشد مشمول طرح حذف می گردد…مختاری برای خرید در حوالی محل سکونت خود بیرون آمده بود…جلوی او را گرفتند و تحت پوشش پرسنل دادستانی وی را سوار اتوموبیل کردند…قرار شد از یکی از محیط‌های اداری بهشت‌زهرا که در اختیار حراست قرار دارد…استفاده شود…داخل ساختمان شدیم. در همان اتاق اول از وی خواستند روی زمین بنشیند…بسیار حرفه‌ای و مسلط عمل کردند…چشم و دست او را از پشت بست. طناب را به گردن او انداخت. او را روی شکم خواباند و حدود چهار دقیقه طناب را تنگ کرد…تمام شد. سپس جنازه را وسط پتو قرار دادیم و در صندوق عقب ماشین گذاشتیم…در جاده افسریه…جنازه را بیرون گذاشتیم…”
این واقعیت رژیم است. واقعیت ما اما چیست؟ از سه دهه موجودیت این نظام چه آموخته‌ایم که برای ایران فردا ارایه داریم؟ می توان هر سال به سالگشت کشته‌شدگان دورهم نشست، اعلامیه صادر کرد، مشت‌ها بالا برد و خشم خویش نثار جمهوری جهل و جنون و خرافه‌ی حاکم بر ایران کرد. اگر چنین کنیم، در بنیاد، رفتار جمهوری اسلامی پیشه کرده‌ایم، کاری که در عزاداری‌ها و به ویژه ایام محرم انجام می دهد. او خلق می فریبد تا خلق در این آیین‌ها خود را بفریبند. اگر نخواهیم دگربار به این دامچاله گرفتار گردیم، باید با چشمانی باز علت‌ها را بجوئیم، آن‌سان که پوینده و مختاری جُستند. باید در آگاهی بدانیم و یاد بگیریم که چه بودیم، چه کردیم، چه هستیم و چه می خواهیم. اگر چنین نشود و در این جایگاه قرار نگیریم، دگربار و این‌بار در ابعادی گسترده‌تر فاجعه تکرار خواهد شد.
این فاجعه است که جامعه در ناآگاهی خویش خود را نفی می کند تا وجود خود در کسی دیگر بیابد که بیاید و وی را رهبر باشد. این شوربختی ماست که به تجربه دریافته‌ و می دانیم چه می خواهیم، ولی نمی دانیم چگونه و به چه شکل باید آن را به دست آوریم.
با نگاه به چند جنبش اعتراضی در دهه گذشته، نادانی ماست که برجسته می شود. دخیل بستن به آدم‌هایی که نقش آن‌ها را در تاریخ معاصر به فراموشی سپرده‌ایم. جامعه زمانی اسیر لبخندهای خاتمی شد و زمانی دیگر در سیمای موسوی و کروبی ناجی بزرگ را دید، پنداری در این سال‌های سیاه خواست‌های حاکمان و محکومان یکی بوده است. من نمی دانم، آیا شما می توانید به من بگویید؛ چرا و در چه شرایطی به سر می بریم که جامعه به قاتلان فرزندان خویش پناه می برد و در وجود آنان ناجی و رهبر می جوید. اگر این افراد ناجی و قهرمان دوران هستند، پس ده‌ها هزار قربانی و کشته‌شدگان این رژیم در کجای تاریخ ایستاده‌اند؟
آیا به نسبت سال ۵۷ که مرتجعانه از ارتجاع دفاع کردیم، عقب‌تر نرفته‌ایم؟

از اخبار روز

بیهقی و بر دار کردن حسنک وزیر – محمود صفریان

اسفند ۱۳۹۱

می خواستم در مورد حسنک وزیر ” البته با بهره وری از تاریخ بیهقی ” بنویسم ولی دیدم بهتر است اول از بیهقی این تاریخ نگار و نویسنده ای که چهره ی برجسته تاریخ ادبیات کشورمان است بگویم.

ابوالفضل محمد ابن حسین بیهقی که نامش ارتباط تنگا تنگی به کتابی که با صرف ۲۲ سال از عمرش نوشته  و به تاریخ بیهقی مشهور است دارد
در سال ۹۹۵ میلادی در روستای حارث آباد بیهق که در نزدیکی سبزوار است متولد شد و درسال ۱۰۷۷ میلادی در غزنین در گذشت. او از مورخان وتاریخ نویسان بنام دربار غزنویان بوده است.

تاریخ بیهقی در حقیقت سی جلد است که متاسفانه همچون بسیاری دیگر از آثار ارزشمند کشورمان به دست بیداد زمان از بین رفته است و برای ما فقط پنج جلد و نیم از آن باقی مانده است چون از جلد اول آن نیز بیش از نیمی باقی نماند است. یکی از بخش های گیرا و زیبای این تاریخ فاخر داستان بر دار کردن حسنک وزیر است.

ما از دست حمله اعراب و خلفای متعصب و کور دلی که یکی بعد از دیگری زمام در اختیار داشته و تا توانسته تازانده اند چه ها نکشیده ایم؟

” حسن ابن محمد میکالی ” که برای ما بنام حسنک وزیر مشهور است آخرین وزیر سلطان محمود غزنوی بود که متاسفانه با دغلکاری مسعود غزنوی به دار کشیده می شود. حسنک اهل نیشابور است، از خانواده‌ی معتبر میکائیلی، به دوران سلطان محمود وزیر است و گویا بیشتر از درباریان دیگر، دل با مردم ـ مخصوصاً نیشابوریان دارد ـ در دوران وزارتش چنانکه عادت زشت حکومتگران و اطرافیانشان بوده، پیشرفتش مورد حسادت دیگرانی قرار می‌گیرد، که لابد پست و مقامی نداشته‌اند، یا خود را لایق پست و مقام بهتری، مثلاً وزارت، به جای حسنک می‌دانسته‌اند و چون می‌دانند محمود به حسنک علاقه دارد و دسیسه های فتنه‌گران و حسودان را به جد نمی‌گیرد، مستقیماً نزد خلیفه تفتین می‌کنند که حسنک قرمطی است.

سلطان محمود دو پسر مدعی سلطنت داشته، محمد و مسعود که برای تصاحب جانشینی با هم در می افتند و حسنک که وزیر با کفایت و محبوب سلطان محمود بوده با شناختی که داشته جانب محمد را می گیرد، و به پیغام مسعود که از محمد دست بردار و بجانب من بیا تا در صورت پیروزی  قدر ببینی و در وزارت نیز ابقا گردی، توجهی نمی کند و طرفدار محمد باقی می ماند چون می داند که محمد بیشتر از جنس پدر است تا مسعود و نمی خواهد که دو دوزه بازی کند و پای بر دانسته های خود بگذارد، و چون بسیاری دیگر که ضمن نمایش بودن با محمد در خفا با مسعود بودند وحتا با او مکاتبه هم داشتند و خبر های جبهه محمد را به مسعود می رساندند ، رفتار کند.
یکی از علت های شکست محمد علاوه بر صداقت در حد بی عرضگی همین دو دوزه بازان بود اند. ولی حسنک آدمی است که در رفاقت و دوستی و انتخاب، یک رنگ و صادق است. در نتیجه با وضوح به مسعود پیغام می دهد، من بیعتم را با محمد بهم نمی زنم . اگر تو بردی و سلطان شدی بخاطر این انتخاب حسنک را بر دار کن. و مسعود آنگاه که بر تخت می نشیند به حسنک پیغام می دهد :
گفته بودی اگر پیروز شدم و به سلطنت رسیدم بردارت کنم ولی من طالب مرگ تو نیستم اما خلیفه از بغداد پیغام داده است که حسنک قرمطی است و باید بر دار شود تا عبرت دیکران گردد و منبعد کسی جرات نکند که از حاکمان مصر خلعت بگیرد ” یعنی کسانی چون تو ”
در حالیکه در حقیقت خلیفه حسنک را فراموش کرده بود، و در این مورد پیغامی هم نفرستاده بود. اما حاکمان دغلکار همیشه راه هائی را می یابند. این فربیکاری مسعود غزنوی و به دار کشیدن حسنک وزیر، وزیر کاردان پدرش محمود غزنوی مرا بیاد نحوه کشتن قائم مقام فراهانی نخبه دیگری از سوی محمد شاه قاجار می اندازد.
” هرچند بحث را به درازا می کشاند ” ولی بد نیست که از این فرصت استفاده کرده و به یک نخبه کشی دیگر نیز اشاره ای داشته باشم.
می دانید که محمد شاه قاجار پدر ناصرالدین شاه قاجار پسر عباس میرزا بود.
می دانید که عباس میرزا پسر فتحعلیشاه قاجار بود و ولیعهد او، ولی به علت ابتلا به بیماری لاعلاج سل ستون فقرات نمی توانست ولیعهد که در نهایت شاه می شد باقی بماند.
پبشکار و همه کاره او قائم مقام فراهانی بود که بر پایه خواست فتحعلیشاه گمارده شده بود. وقتی قائم مقام با توافق عباس میرزا فتحعلیشاه را قانع کرد که پسر عباس میرزا یعنی محمد میرزا ولیعهد شود، عباس میرزا احضارش کرد و در حضور قائم مقام وادارش کرد که اولن به ساطنت که رسید قائم مقام را به صدر اعظمی خود انتخاب کند و
دومن سوگند بخورد که هر گز وتحت هیچ شرایطی خون او را ” یعنی قانم مقام ” را نریزد.
محمد میرزا پس از به سلطنت رسیدن و انتخاب وزیری دانا و کاردان و بخصوص کشور دوستی چون قائم مقام که
با درایت خود مانع اجرای نیات پلید آن هائی می شد که قصد قبضه کردن و بهره بردن داشتند، دشمنان به فکر چاره افتادند تا قائم مقام را از سر راه بردارند. بخصوص چون راه بر نفوذ سیاست تسلط طلبانه انگلیس بسته شده بود با نیرنگ دست بکار شد و با به دام انداختن زن محمد شاه یعنی ” مهد علیا – که یکی از رو سیاه ترین زنان تاریخ کشورمان است ” با وسوسه شروع به تخریب قائم مقام در ذهن و روان پسرش محمد شاه شد تا قائم مقام را از سر راه بردارد.
کاری که بعد ها به عنوان مادر ناصرالدین شاه در مورد امیرکبیر به اجرا در آورد و ترتیب کشتن او را در حمام فین کاشان داد. در حقیقت دست پلید مهد علیا زن محمد شاه و مادر ناصرالدین شاه به خون دو ستاره درخشانی که در فکر آبادانی کشور بودند آلوده است.
اما محمد شاه که برای پدرش سوگند خورده بود خون قائم مقام را نریزد زیر بار نمی رفت تا بالاخره او را قانع کردند که ترتیب خفه کردن او را بدهد تا خونی از او ریخته نشود و بدین ترتیب به سوگندش وفادار باقی بماند.
و چنین کردند.
آنچه که مسعود غزنوی با ساختن دستور خلیفه که چون حسنک در مصر خلعت گرفته است پس قرمطی است و بایستی بر دار شود و بر دارش کردند مرا به یاد مرگ قائم مقام و امیر کبیر که به دست دغلکار دیگری کشته شدند انداخت.
یکی از بخش های تارخ بیهقی پرده برداری مستند از بر دار کردن حسنک وزیر است.
نخبه کشی چنان در تارو پود تاریخ کشورمان تنیده است که فقط می توانیم به قول بیهقی قلم را قدری بگریانیم.

از یک کامنت در فیس بوک

اسفند ۱۳۹۱

اگر اسکندر فقط ۳۲ سال زندگی کرد ( ۳۵۶ – ۳۲۳ ) قبل از میلاد ، و اگر در بیست سالگی زمامدار مقدونیه شد ( ۳۳۶ ) قبل از میلاد ، و همانطور که می دانیم در لشکر کشی های آن زمان امکانات امروز از هر لحاظ ( امکانات لوجستیکی ) مقدورنبوده – و با در نظر گرفتن فاصله ها ( مقدونیه تا ایران و مصر و هندوستان – سر زمین هائی که تاریخ می گوید تسخیر کرده است ) و با این توجه که برای این تاریخ نگاری قلم دست دشمن بوده است .
کمی تفکر بر انگیز نیست؟ با این توجه که هرچند داریوش سوم ضعیف بوده بهر حال به ایران مانده از کوروش و داریوش و خشایار و با وجود آریو برزن ها حمله کرده است و پیروزی نمی بایست آسان می بوده است.

نقش گیلگمش در فرهنگ – دکتر بیژن باران

اسفند ۱۳۹۱

برای حلاجی نقش گیلگمش در فرهنگ جهان می توان نظریه آرکه تیپ کارل یونگ، یعنی یک الگوی رفتاری باستانی در ناخودآگاه گروهی انسانها را بکار برد. لذا بخشی از اسطوره های محلی تبلور این الگوی رفتاری جهانشمول در تم/ موضوع، اپیزود/ رویداد، پرسونا/ شخصیت در روایت اند. نیز هر اسطوره اگر در رابطه مستقیم با فرهنگ همسایه یا بوسیله ناقلان در سفر به نقاط مقصد قرار گیرد؛ می تواند روی فرهنگهای دیگر اثرگذار باشد. در بررسی حماسه گیل گمش آشوری با کاربرد نظریه یونگ در مورد ۵ الگوی رفتاری قهرمان، وردست- هر ۲ بدیل بکار می روند.

پس کمی در باره این حماسه گفته می شود. سرنوشت این روایت شفاهی و بعد کتبی در ۱۲ لوح گیلگمش شباهت به منشور کوروش داشته؛ هر ۲ بخط میخی، مدفون در خرابه های باستانی، متعلق به ۲-۳ هزار سال پیش، از طریق تورات و انجیل در ادبیات جهان نقش داشته اند. نویسنده هر اثری ۳ منبع برای مواد خلاقیت خود دارد: آرکه تیپ ناخودگاه گروهی، خلاقیت/ تخیل نویسنده، منابع شفاهی/ کتبی.

۱-در پیدایش گیلگمش آرکه تیپهای جهانشمول نقش بنیانی داشتند. یونگ ۵ آرکه تیپ عمده -خویشتن/ فردیت، سایه/ ایگو، زنانگی/ انیما، مردانگی/ انیموس، شخصیت/ پرسونا- را برشمرد. در فولکلور شمارشان افزونتر بوده؛ مثلا یک دست ورق تاروت، گروهی آرکه تیپ را تصویر می کند. ۱۲ تای شان بقرار زیرند: بیگناه، یتیم، قهرمان، ناجی، کنجکاو، شورشی، عاشق، آفریننده، جوک گو/ دلقک، حکیم، جادوگر، سلطه گر.

پس می توان گفت این مقولات در شخصیت رفتاری فرد تبلور می یابند؛ یکی خود را قهرمان، دیگری خود را قلدر، دلقک، دانا، یا ناجی می انگارد. اکثرشان بجز سلطه گر و جادوگر مثبت بوده؛ ولی آرکه تیپ، اسطوره، استریوتیپ منفی هم وجود دارند.

یونگ در فرهنگها ۳ گونه آرکه تیپ زیر را تشخیص داد: ۱- اپیزود/ رویدادی مانند تولد، مرگ، هبوط، ازدواج، عضو گیری. نمونه ها: ورود به جهان سفلای گیلگمش، معراج به آسمان ارداویراف، جستجوی پدر/ مادر مانند زال، هبوط/ سقوط از پاکی مانند خروج آدم و حوا از بهشت. ۲- پرسوناژ/ شخصیتی مانند مادر، پدر، خدا، ابلیس، حکیم، شیاد، قهرمان از نوع اودیپ، رستم؛ مادر/ پدر مانند مهر/ میترا، مرشد مانند قطب درویشان، رانده، جادوگر، مقصر مانند مادرخوانده سیندرلا، یاغی مانند کاوه. ۳- موتیف/ تم/ موضوعی: روایات عضویت گروهی مانند ۷ مرتبه تصوف، پل چنوات آخرت، طوفان نوح، خلقت.

گویا اسطوره با تشخص یا نسبت دادن خصایل انسانی به اشیاء/ نیروهای نازنده مانند آتش، هوا، آب بعدها به ایزدان ارتقاء یافت. گاهی اسطوره با افسانه همراه بوده؛ از جهان آغازین، پیدایش رسوم، نهادها، تابوها می گوید. تعبیر اسطوره ها را یونگ ۱۸۷۳–۱۹۶۱ با آرکه تیپها، ر بارت در کتاب اسطوره شناسیها، لوی-شتراوس با ساختارهای ثابت ذهنی مانند ثنویت بد/ خوب، شقی/ منصف تشریح کردند. یونگ از تشابه اسطوره ها در فرهنگها نتیجه گرفت: نیروهای روانی ناخودآگاه ذاتی در بشر بنام آرکه تیپها مشترک اند.

حماسه گیلگمش نیمی در باره دوستی، نیمی دیگر در باره مرثیه مرگ، طلب جاودانگی، گذر از خوانهای خطرناک، سفر به زیر گورستان است. در این خوانها او گاونر/ ورزو کیهانی را می کشد تا باران ببارد؛ هیولایی را مثله کرده؛ قلب شرا به خدای خورشید/ شمش/ شمس هدیه می کند. این حماسه ۲ نتیجه گیری می کند: پند نکوکاری و خوش زیستی.

پندها گیلگمش از ۴ هزار پیش برای جاودانگی با نام نیک و لذت از زندگی را فردوسی و خیام در ۱۰۰۰ سال پیش تکرار کرده اند. جاودانگی با کار نیک و تکرار نام در اذهان مردم- پند فردوسی بود: به گیتی ممانید جز نام نیک/ هرانکس که خواهد سرانجام نیک. اگر نیک باشی بماندت نام/ به تخت کئی بر بوی شادکام. لذت از زندگی بسیاق خیام در فرهنگ ایرانی جا افتاده؛ رباعیات ش تشویق به لذت لحظه با شادی می باشند.

گیلگمش با وردستش پس از گذر از خوانها ۴ دانش بدست آورد: راه پرستش خدایان، مرگ محتوم تقدیر بشر، رفتار خوب انسان، خوشی در زندگی. پس از مرگ وردستش، او نمی توانست بپذیرد که گیلگمش تنومند، بامنزلت، ثروتمند باید بمیرد. لذا در لوح ۱۲م به جهان اموات برای جاودانگی رفته؛ ولی قاضی آنجا می شود.

در ۵ هزار سال پیش، سنت شفاهی رایج بین النهرین تضادی را روایت می کرد. این تضاد کوهنشینی با شهریت بود. انکیدو با پوشاک پوستی پشمین و حرکات نخاله نماد کوه نشینی بود. او با آمیزش با یک روسپی شهری به پذیرش مدنیت، آموزش رسوم شهری، دوستی با گیلگمش شهری نایل آمد. قهرمان بدنبال زندگی ابدی با وردستش نیمه میمون-نیمه انسان، در مرحله ماقبل انسان شهری، به جنگل سدر و سپس به زیر زمین/ گور مردگان رفت.

گیلگمش از پدری انسان میرنده و مادری الهه ابدی زاده؛ قهرمانی نیمه-خدا شبه آدمی، اهل اوروک در سومر عراق، شخصیتی تاریخی در قرن ۲۶ ق.م دارای فرزندی بود. او امر به ساختن دیواری بدور شهر بضد تهاجم خارجی کرد. گورش در بستر رود فرات، زیر آب روان، قرار دارد.

در حماسه آشوری آرکه تیپهای ناخودآگاه گروهی آفرینندگان آغازین روایت شفاهی فراوانند: قهرمان، وردست، ناجی، حکیم، سلطه گر. همین آرکه تیپها در اساطیر مندرج در اودیسه هومر، شاهنامه فردوسی و شخصیتهای نمایشنامه های شکسپیر متولد می شوند. در زیر کمی در باره نظریات یونگ و کاربرد آنها در حماسه گیل گمش گفته می شود.

دانشمندان علوم انسانی نه تنها موردهای محیط معاصر خود- بلکه اساطیر، کتب دینی، آثار هنری عمدتا یونان و روم در دورها را- برای پژوهش های میدانی روانشناسی بکار می برند. فروید، یونگ، لاکان با کاربرد اصول علمی به کاووش در ادبیات پرداخته؛ چون موارد بالینی، پرونده های مشاوره ای با بیمار، شرح رویاهای در یک اثر ادبی را تحلیل کردند. در اسطوره شخصیتها، اتفاقات، موجودات با برخی مفاهیم انتزاعی، قدسی، تکرار ناپذیر، ماورای توان فرد ارایه می شوند.

لذا کارکرد اسطوره در جامعه تداوم فرهنگ، ارتباط برای بیان افکار، ردیف کردن رویدادها در محور زمان است. پیدایش و پذیرش اسطوره در یک جماعت باید واشکافی شوند. در پیدایش آن تخیل و شاید برخی عارضه های روحی آفریننده مانند ترس می توانند دخیل باشند. در پذیرش محتوای آن تصویر رویدادها برای مخاطب با تداعی در حل معضلات زندگی بکار رفته؛ از شنیدن آن تفریح کرده، یا به نسل بعدی آنرا می رساند.

یونگ محتوای ناخود آگاه گروهی معاصر را با آرکه تیپ باستان توضیح داد. آرکه تیپ را می توان در اسطوره یعنی کتابت و ضمیر جمعی معاصر واشکافی کرد. در فارسی اسوه برای مقامات دینی و اسطوره برای شخصیت های عرفی بکار می روند. شاید به لسان فروید و یونگ بتوان ثنویت من/ او را با اسوه/ اسطوره، خودآگاه/ ناخودآگاه ربط داد. اگر خودآگاه مجموعه تجربیات و اراده فرد باشد؛ آنگاه ناخودآگاه عمدتا فرهنگ گروهی در حافظه فرد و خلجانهای روحیش خواهد بود. لذا آرکه تیپ محاط بر تجربه فرد در حیاتش است که گاهی فرد خود را با آن همسو می کند.

آرکه تیپ یونگ را در چند رویا میتوان دید: خواب گیلگمش در باره آمدن یک دوست در لوح ۱ و ۵ ، کابوس سقوط از کوه، رعد وبرق، ورزوی وحشی، مرغ طوفان آتشدم در لوح ۲، خواب مرگ گیلگمش یا وردستش در لوح ۷، خواب ورود به زیرزمین گورستان و کشتن شیر در لوح ۹٫ منشاء رویا از ناخودآگاه است، که بداهه و خود بخود به خودآگاه می آید. توازن مراوده ناخودآگاه و خودآگاه صحت دماغی فرد را تعیین می کند؛ وگرنه روان پریشی ببار می آید. پس سوای تجربیات حسی فرد حافظه عمومی فرهنگ محاط بر فرد هم در رویا دخیل است.

انگیزه ناخودآگاه را فعال می کند؛ ربطها از حافظه حسی بصری مواد مربوط را فعال کرده؛ به حافظه کاری منتقل می کنند. شبکه خلاقیت مواد تصویرها را در حافظه کاری دکوپاژ/ مونتاژ/ کارگردانی کرده؛ مواد مورد نیاز سناریو را در خدمت انگیزه، غریزه، تلنگر/ پلس های ناخودآگاه تنظیم می کند. با حافظه کاری مواد رویا از حافظه بصری کورتکس بالای پس گردن در سکانسی زیر کنترل شبکه خلاقیت پدید می آید. رویا تا ۲۰ دقیقه دیرپایی داشته؛ اگر به حافظه درازمدت منتقل نشود یا برای بازگویی/ مرور ذهنی تکرار نشود، زایل می شود.

در آفرینش یک اثر مانند قصه یا نقاشی در سرزمینی، خلاقیت فردی با ضمیر جمعی فرهنگی ترکیب به می شوند. یونگ بین رویای گروهی ناشی از ناخودآگاه گروهی، یعنی منشاء اسطوره و رویای فردی ناشی از ناخودآگاه فردی تمایز می گذاشت. اولی آرکه تیپ از نوع پایان جهان، اسطوره مانند بیگناهی سیاووش بوده. اگر یک بچه تهرانی و یک بچه هولیوودی روی کاغذ قهرمانی بکشند؛ آنها شبیه هم اند ولی یکی مانند رستم دیگری مانند سوپرمن است. ضمیر جمعی با برخی تصویر/ ایماژ های عمومی مانند قهرمان در حافظه انسانها وجود داشته؛ فرهنگ محلی قالب تبلور آن می شود.

۲-انتقال اسطوره از یک نقطه به نقاط دیگر مسلتزم رابطه بین آنهاست. این رابطه می تواند روایت شفاهی یا فصلی در کتب برای نقل باشد. رونویسی از گیلگمش در فرهنگی دیگر تمی/ موضوعی، اپیزودیک/ رویدادی، شخصیتها می تواند باشد. چون برخی قسمتهای گیلگمش در تورات، انجیل، کتاب مانی باز تولید شده؛ به تمام ۵ قاره ظرف ۳ هزار سال گذشته نشت کرده؛ می توان این اثرگذاری را با قیاس آثار ادبی با هم روندیابی کرد. ولی این اثر گذاری را باید با نظریه آرکه تیپ یونگ مرور کرد.

تسلسل مکتوبها، الواح، تورات، انجیل، مانی، مهرابه های میترایی، ادیسه هومر، شاهنامه فردوسی را می توان پی گرفت. باید دید کی این حماسه از خط میخی به خط آشوری معاصر برگردانده شد. حماسه گیلگمش نخست شفاهی به ۳ زبان سومری در ۲۶۰۰ ق.م، سپس اکدی و بابلی در ۱۸۰۰ ق.م. با تغییراتی روی الواح گلی ۸۰۰ ق.م نوشته شد. چندین ورژن/ ویراست به زبانهای اکدی و بابلی بخط میخی، با تغییر زبانها در بازه زمانه ۲ هزار سال موجود اند.

در قرن ۱۹م این الواح در کتابخانه نینوا کشف شده؛ به انگلیسی و آلمانی ترجمه شده؛ در نیمه دوم قرن ۲۰م به عربی، فارسی، شاید آشوری معاصر، دیگر زبانهای خاور میانه ترجمه شدند. این اسطوره را می توان از نظر تاریخی، بازتولید مفایهم، گسترش موضوعی با تخیل آفرینندگان جدید در قالبهای گوناگون مداقه کرد: شعر، کتاب، فیلم، ویدیو، نقاشی، مجسمه، ترجمه. الخاص هانیبال ۱۳۰۹-۱۳۸۸ آتلیه ای باین نام در تهران داشت.

قرابتهای تم، اپیزود، شخصیتهای حماسه گیلگمش با:
-سفر آفرینش، طوفان نوح، آدم و حوا- تورات، انجیل
-سفر پرخطر اودیسه هومر

مشترکات تم، اپیزود، شخصیتهای حماسه گیلگمش با:
-مهر پرستی: قهرمان، کشتن گاو، سفر ۷خوان مشکل.
– مانیگری: از راه تورات
-معراج اردویراف: سفر به دوزخ
– ۷خوان رستم فردوسی: قتل دیو، عبور از جنگل

مهرپرستی. کشتن گاو و برخی جزییات در کیش میترا و گیلگمش مشترک اند. میترا از اسطوره های ایرانی است که نماد، خورشید، عشق و گرمی در مقابل ظلمت و تاریکی است. سابقه آن به پیش از زرتشت در هزاره اول ق.م بر می گردد. این کیش پیش از دین زرتشتی، با مهاجرین مادهای آریایی در آذربایجان و قفقاز در هزاره اول ق.م. ظهور کرد. در شرایط نوین جغرافیایی و همسایگان، این کیش تغییراتی چون تداعی پیمان بخاطر تجارت برای مهر، کرد. مهر خدای ارابه خورشید با پیمان دوستی و تجارت با اقوام همسایه در آمیخت. این اقوام ساکنان آناتولی ترکیه، شهرهای سامی در عراق و خوزستان، ساکنان جبال زاگروس مانند کاشی، لر، کرد بودند.

کاشیها همسایه غربی ایلامیهای جلگه خوزستان سواحل رود کارون، در ۱۵۷۰ ق.م. بابل را فتح کرده؛ به مصر حمله کرده؛ اهورا با ۲بال گشاده، چشم خورشید، وزنه ترازو، مُهر، باورهای خود را به آنجا بردند. مهر پرستی از ترکیه به روم اشاعه یافت؛ از قرن ۱ تا ۴ ق.م. با ۶۰۰ مهرابه دین رایج امپراتوری روم بود؛ برخی مناسک آن در مسیحیت کاتولیک بازسازی شد. مهرابه ها از آسیا تا اروپا و آفریقا در غار بنا می شدند.

در هر مهرابه، صحنه روبروی حضار، حجاری میترا پیروز در کشتن ورزو می باشد. در این صحنه نمادهای زیر وجود دارند: سگ، مار، خون برای آّبیاری حاصلخیزی زمین، کژدم، بیضه گاو، کلاغ، سکو، خوشه گندم، ۲ قلو. ۲قلو جوان بنامهای زیر ند: کاتس با مشعل سر به بالا/ برای شب– چون نور نیاز است؛ کاتوپاتس با مشعل سر به پایین/ برای روز- چون روز آفتاب روشنی می دهد. در این حجاری ۱۲ بروج عیلامی، ماه بدر دیده می شوند. برخی نمادها با کهکشانهای همنام در آسمان متناظرند: سگ، مار/ هایدرا، کژدم، گاو، ۲قلوی جمینای.

مهر پرستی کتاب مقدس و آثار کتبی نداشته؛ سلسله مراتب ۷ مرتبت متناظر با سیارات شمسی از دون تا فوق کلاغ، عروس، سرباز، شیر، پارسی، خورشید sol، پدر و شرایط عضوگیری فقط مردانه داشت. اصول مهرپرستی بقرار زیرند: ۱- گاوکشی- آب، شکار، مهر با گاری به آسمان عروج می کند. ۲- سفره میهمان که میترا با خورشید sol دست می دهد؛ با هم اعضای گاو را می خورند.

زاد روز مهر در ۲۵ دسامبر نزد رومیان بود که بعد به مسیح نسبت داده شد. روند عضو گیری دارای ۷خوان آزمون سرما، گرما، سختی، پاکی، نماز ۳گانه روزانه بود. ۳- انسان شیر سر یا اهریمن ایستاده مارپیچ، زروان/ کرونوس خدای زمان و فصول.

در بین النهرین اقوام آشور و بابل اسب نداشتند. آریاییهای مادی، پارسی، پارتی از جلگه های شمال دریای خزر اسب و باورهای دینی خود را به جنوب و غرب آوردند. لذا میترا ارابه و اسب داشته؛ رستم با مونسش رخش بفارسی حرف می زند.

برخی تمهای گیلگمش مندرج در تورات/ انجیل در کتب مانی هم دیده می شوند. مانی ۲۱۶-۲۷۴م در بابل/ عراق ساسانیان آیینی بر بنیان ثونیت خیر/ شر، نور/ تاریکی، خوب/ بد بنا نهاد. دین او ۵ اصل خرد، ذهن، هوش، اندیشه، فهم و آفریشن را در ۳ مرحله می دید. این دین از مصر و روم تا ایران و چین نفوذ داشت.

زروان خدای زمان-فضا، سرنوشت در نیمه عهد هخامنشیان در جنوب غربی لرستان/ خوزستان نضج گرفت. این کیش هم مانند مهر پرستی کتاب مقدس نداشته؛ لذا بجز اشارات پراکنده در کتب دیگران با تاخیر زیاد چیزی در دست نیست. اصل ۳م مهرپرستی با کیش زروان مشترک است. ولی در نبود متون میترایی، این اشتراک هم کمکی نمی کند.

نکته مهم: ادیان گذشته مانند حال هرکدام نحله هایی در جغرافیا و دوره مشخص داشته اند. لذا مشترکات مهرپرستی، کیش زروان، مانی با مسیحیت را می توان دید – بویژه در ساتراپهای مرزی ۲ فرهنگ مجاور هم. تجار مداراگر باهوش ناقل افکار، اعتقادات، رسومات از فرهنگ مبداء به فرهنگ مقصد بوده و هستند.

در خانه های تجار و دوستان محلی مقصد با میهمانیهای نخبگان شهر جوانان با تخیل و خلاقیت قوی، گفتار تاجر سرزمین دور را بخاطر سپرده؛ تغییرات در باورشان گاهی پدید می آید. تاجر در مراجعت برخی باورهای فرهنگ مقصد را به زادگاه خود آورده؛ در میهمانی آنها را با نخبگان دینی و عرفی حاضر در میان می گذارد.

نمونه بازسازی اسطوره در موسیقی از زبان ب رنجبران، آهنگساز ایرانی، اینگونه است. سیاوش وطنش را رها می کند و به توران می رود؛ من احساس او را درک می کردم، چه خود نیز وطنم را ترک کردم. با وجود اینکه قطعه خون سیاوش را خودم نوشتم و بارها اجرا شده ولی همیشه از نظر عاطفی مرا تحت تاثیر قرار داده. قسمت مرگ سیاوش را به دفعات تکرار کردیم، چه مجبور بودیم آن را کوتاه کنیم، نقال با دفعات آن قسمت را که سیاوش کشته می شود نقالی کردند. من هر بار با روبرو شدن با مرگ سیاوش به شدت متاثر می شدم.

فردوسی سطح نقالی را به سطح ادبی ارتقا داد. قطعه ۷خوان نه تنها داستان دلاوری رستم بلکه نماد رشادت ها، انسان دوستی ها و قهرمان ها به مثابه انسان های معمولی نیز هست. در فرهنگ ایرانی نقالی، پرده داری، قصه گویی هنوز هم رایج است.

برای حلاجی نقش گیلگمش در فرهنگ جهان ۲ بدیل یکی نظریه آرکه تیپ کارل یونگ، یعنی یک الگوی رفتاری باستانی در ناخودآگاه گروهی انسانها و دیگری رابطه با فرهنگ همسایگان بکار رفتند. باید گفت: اسطوره های محلی تبلور این الگوی رفتاری جهانشمول در تم/ موضوع، اپیزود/ رویداد، پرسونا/ شخصیت در روایت اند.

گیگمش مانند هر اسطوره دیگر در رابطه مستقیم با فرهنگ همسایه و بوسیله ناقلان در سفر به نقاط مقصد رسید؛ روی فرهنگهای دیگر اثرگذار شد. درج مقولاتی از گیلگمش در تورات/ انجیل به جهانی شدن بخشهایی از این حماسه منجر شد. مشابهات کشتن ورزو در این اسطوره و کیش میترا، سفر مخاطره آمیز گیلگمش با ۷خوان رستم، تغبیر خوابها- در بررسی این حماسه آشوری با کاربرد نظریه یونگ در مورد ۵ الگوی رفتاری قهرمان، وردست بکار رفتند.

منابع. http://www.asre-nou.net/php/view.php?objnr=25350 ضمیر جمعی در فرهنگ- بیژن باران. ‏۲۰۱۳‏/۰۲‏/۱۴
http://www.youtube.com/watch?v=S74lcCuuBFs آرکه تیپهای گیلگمش: قهرمان، وردست، هیولا، حامی.
http://members.core.com/~ascensus/docs/jung1.html تئوری رویای یونگ.
http://www.bbc.co.uk/persian/arts/2013/02/130209_l41_music_ranjbaran_church_music.shtml موسیقی سیاووش

امروز آلت تناسلی ۶۰۰۰ دختر بریده شد – دکتر مریم محبّی

اسفند ۱۳۹۱

روز ششم فوریه هر سال روز مبارزه با ختنه زنان نام گذاری گردیده است. منظور از ختنه زنان بریدن بخشی یا تمامی دستگاه تناسلی زن میباشد بدون هیچگونه دلیل پزشکی ویژه . فرایند ختنه زنان با آنچه در ختنه مردان انجام میپذیرد متفاوت است چرا که در روند ختنه مردان صرفاً پوست اضافی آلت تناسلی بریده میشود لیکن در فرایند ختنه زنان کلیتوریس یا قلب زندگی جنسی یک زن بریده شده و دستگاه تناسلی زن آسیب میبیند. از این رو برخی از منتقدان با بکار گیری اصطلاح ” ختنه ” مخالفت ورزیده معتقدند اصطلاح ” ناقص سازی دستگاه تناسلی ” بیشتر نمایان گر ماهیت این سنت میباشد.

فرایند ختنه زنان در سه فرم انجام میپذیرد : در نوع اول کلیتوریس بوسیله تیغ یا چاقو و گاه با ناخن گیر قطع میگردد ، در نوع دوم کلیتورس و نیز لبه های دستگاه تناسلی زن بریده میشوند و در نوع سوم نه تنها کلیتوریس و لبه های دستگاه تناسلی قطع میگردند بلکه دستگاه تناسلی و مهبل دوخته میشود.

معمولاً پیامدهای ناگوار بدنی – روانی و جنسی متعاقب انجام این فرایند دامن گیرزنان میگردد . در باب مسائل جسمانی از آنجایی که از بی حسی موضعی استفاده نشده و وسائل برش استرلیزه نیستند ، علاوه بردرد بسیار شدید معمولاً عفونت های دستگاه تناسلی امر بسیار محتملی است که گاه جان دختران را مورد تهدید قرار میدهد.خونریزی های شدید ، مشکلات قاعدگی ، زایمان های دشوار ازدیگر مشکلاتی به شمار میروند که خصوصاً ختنه شوندگان نوع سوم را موردتهدید جدی میتوانند قرار دهند. در باب مسائل روانی ، شوک و ضربه روحی پس از انجام عمل ختنه ، افسردگی ، خشم ، اضطراب و کابوس های شبانه از جمله نمونه های گرفتاری های روحی روانی این افراد و همچنین در بعد مسائل جنسی ناتوانی در تجربه لذت جنسی و رسیدن به خشنودی جنسی ضمیمه زندگی جنسی این افراد خواهد بود . این دسته از زنان عمرانه از نعمت رضایت مندی جنسی محروم میمانند و این واقعیت تلخ برای بسیاری از زنان بسیار غیر قابل اغماض ارزیابی گشته بار روانی منفی بسیار عمیقی بررفتار جنسی آنان ایفا میکند.

این سنت که به دلایل فرهنگی و مذهبی امروزه در کشورهای زیادی از جمله کشورهای افریقایی ،آسیایی ( از جمله در ایران در نواحی غرب و کردستان و همچنین در جنوب کشور) استرالیا و همچنین در مهاجران اروپایی ، در حال انجام است ، نوعی خشونت بر علیه زن قلمداد میگردد که در آن کنترل غرایز زنانه و امیال جنسی زن از سوی مرد منظور میباشد. در ایندسته از جوامع مردان نیازمندند بدانند که زنی که مایل به ازدواج با او هستند با فرد دیگری ارتباط جنسی نمیداشته و از این پس نیز احتمال خیانت جنسی موجود نبوده و زن کاملاً وفادار به همسر باقی خواهد ماند و در این راستا چه ترفندی نیکو تر از بریدن دستگاه تنا سلی زن ، انکار زنانگی و خشکاندن ریشه زندگی جنسی نسوان جامعه.

سالگرد

اسفند ۱۳۹۱

بهمنی دیگر، و افزوده شدن سالی دیگر بر دگرگونی همه چیز در کشورمان.
بسیاری ناهنجاری های حاصل از آمدن بهمن نا مبارک دارد نهادینه می شود، انگار جز آنچه که حالا هست
نبوده است. از حجاب گرفته تا ارزش پول و گفتن و شنیدن دروغ و بسیاری دیگر.
داریم عادت می کنیم که به ریشه هر آلودگی بگوئیم ” انشاالله گربه است ”
بی احساس و مات نظاره می کنیم، تخریب آثار و بقا ی هویت مان را. دو دسته کلاه خود را چسبیده ایم که باد
نبرد ، بی اطلاع که باد جریان یافته هر کلاهی را حتا اگر دو دسته چسبیده باشیم بالاخره می برد.
تا در بر همین پاشنه می چرخد ، همین آش خواهد بود و همین کاسه.
گویا از تفنگ خالی دو نفر می ترسند. ما از آن ها و آن ها از ما. چه سالگرد نا میمونی.

کس به میدان در نمی آید سواران را چه شد؟ – محمود صفریان

اسفند ۱۳۹۱

مدت هاست که می گوئیم کشور و تمامیت ارضی و هویت مان مورد تجاور قرار گرفته است
و ما در حقیقت تسخیر شدگانیم.
مگر نه می گویند و با بانگ بلند هم می گویند ” سوریه ” استان مهمتری است برای ما در مقایسه با استان ” خوزستان و منابع نفتی اش ” و درصورت تجاوز اول سراغ دفاع ازآ نجا می رویم، که می بینیم رفته اند.
باید بر پایه این فکر و بر داشت که همچون ملتی اسیر با ما رفتار می کنند بی اندیشیم.
مگر نه، به دختران و زنانمان هرگاه که بخواهند تجاوز می کنند، و یا چون برده در بازار های سکس به حراج می گذارند، آنهم کشتی کشتی. و آثار تاریخی اش را یا تخریب می کنند یا به دلال های بین المللی می فروشند.
مگر نه قانون جاری بی توجه به رای و نظر مردم فقط ” حکم حکومتی است؟ ”
به قول آن نویسنده بزرگ حد اقل در برابر چوب بلا رفته دستمان را سپر کنیم چون خرد شدن اسخوان دست بهتر از متلاشی شدن مغز است.
” کس به میدان در نمی آید سواران را چه شد “

ماخولیا – محمود صفریان

اسفند ۱۳۹۱

وقتى پرستار براى چند مین بارآمد بالاى سرش، دومین تزریق مرفین کارخودش را کرده بود و از پیچ وتاب درد کلافه کننده اى که امانش را بریده بود و استفراغ هاى مداومى که گلویش را مى فشرد وقصد داشت خفه اش کند، خبرى نبود. قطرات سرم مثل تکانهاى ثانیه گردى تنبل به آرامى در رگ دستش سرازیرمى شد. با برطرف شدن فشارخردکننده دردى که بیش ازچهار ساعت توانش را بریده بود، مثل اینکه سنگین ترین بار را زمین گذاشته باشد ، احساس آرامشى سبک و راحت داشت. با پشت دست صداى زبرى صورت اصلاح نشده اش را درآورد و با لبخندى کمرنگ از پرستار تشکر کرد.
” قبلا هم این درد را داشته اى ؟ ”
– نه ، این اولین بار است ….هرگز چنین درد سنگینى نداشته ام.
” از کى شروع شد ؟ ”
– از حدود یک بعد از نیمه شب.
” پس چرا اینقدر دیر مراجعه کردى ؟ ”
– کسى را نداشتم همراهیم کند، ضمنن فکرکردم دوتا آسپرین خورده ام، خوب مى شوم.
” اما دیدى که حتا، اولین تزریق مرفین هم چاره ساز نبود. ”
– بله، از آن درد هاى مرد افکن است.
” ولى طاقت زن ها، در کشیدن درد، هر نوع دردى، بیشتر از مرد ها است.”
– گمان نمیکنم.
” چرا، گمان کن ”
– حالا که تو مى گوئى قبول مى کنم.
” مردها بیشتر تظاهر مى کنند، پایش که بیفتد، از ضعفشان ….چه بگویم …”
– درسته، گاهى اوقات، ضعفشان خوب به چشم مى خورد.
” موضوع فقط بچشم خوردن نیست، گاه خجالت آور است ”
– چه دل خونى از مردها دارى، خوب شد با یک تزریق راحتم نکردى.
” من آدم کش نیستم، پرستارم، مثل اغلب زن ها.”
– بهر حال من یکى خیلى ممنونم، چون واقعن داشتم ازدرد میمردم . ببینم ، حالا معتاد نمى شوم ؟ آخر دوتا مرفین تزریق کرده اند.
” نه مرفین ونه هیچ داروى اعتیاد آور دیگرى، وقتى که بهنگام درد شدید تجویز مى شود اعتیاد نمى آورد….جالبه، نه ؟ ”
– کى مرخص مى شوم ؟
” گفتى کسى را نداشتى همراهی ات کند، پس آن خانم که تو را آورد کى بود؟ ”
– خانم تنها نبود، خانم وآقاى همسایه ام بودند. از بس ناله کردم، به آهستگى درخانه ام را زدند و گفتند اگربخواهم مرا به بیمارستان به قسمت اورژانس مى رسانند. به اینجا که آمدم، از زوردرد و استفراغ نمى توانستم حرف بزنم . خانم به جایم صحبت کرد. پرستار دیگرى مرا تحویل گرفت و آورد تو، خیالشان راحت شد، خداحافظى کردند و رفتند.
” به چیزى حساسى ؟ ”
– نمى دانم. گاهى اوقات ازچیزهائى ناراحت مى شوم.
” منظورم دارواست، آیا به داروئى حساسیت دارى ؟ ”
– تقریبن تاحالا مریض نشده ام. داروهم زیاد استفاده نکرده ام، ولى گمان نمى کنم که به داروئى حساسیت داشته باشم.
” سابقه فامیلى ندارى ؟ ”
– از زیر بته که در نیامده ام ، حتمن فامیل دارم.
” خوشمزگى نکن، منظورم، بیمارى هاى فامیلى است، دیابت، صرع، سل، درد کلیه ، بیماریهاى قلبى و….”
– من خوشمزه نیستم، تو سئوال ها را ناجور مطرح میکنى.
” مى دانى اگر به تور پرستار دیگرى مى خوردى، اول سئوال بود و بعد داروى ضد درد؟ و تو بایستى با همان پیچ وتاب به سئوال هاى او جواب مى دادى ؟”
– خب، آدم همه اش که بد نمى آورد، گاهى اینجورى مى شود. این را مى گویند شانس؛ ساعت پنج صبح، توى اورژانس بیمارستانى در حاشیه شهر، پرستارى خوشرو، مهربان و خوشگل، آنهم از دیار خودت بیاید بالاى سرت …
” طبق دستور پزشک کشیک، کمى خون مى گیرم مى فرستم براى آزمایش، تا چند دقیقه دیگرهم، میروى بخش رادیولژى تا عکس ساده اى از کلیه هایت بگیرند. همه این ها را طبیب معالج مطالعه مى کند و دستور نهائى را مى دهد. امید وارم موضوع مهمى نباشد. در اینصورت امروز بعد از ظهر مرخص مى شوى. ”
– تو کشیکت کى تمام مى شود؟
” یکى دوساعت دیگر، اگر مجددن درد داشتى، اطلاع بده، به هرکس که دم دستت بود. معمولن روى تخت هاى اورژانس زنگ اخبار نیست، مرتب پرستارها در رفت وآمد هستند.”
– ممکن است باز این درد کشنده بیاید سراغم؟
” بله ممکن است. ولى لازم نیست که تو پیشا پیش ناراحت بشوى. دستت را مشت کن تا اگر رگى پیدا شد بتوانم کمی خون بگیرم. ”
– مى خواهى بگوئى بى رگم ؟
” مى خواهم بگویم اینهمه چربى جمع نکن، کمى هم تحرک داشته باش. ”
از رادیولژى که برگشت، هیچ چهره آشنائى ندید. کشیک جدید کارش را شروع کرده بود. از درد هم خبرى نبود، و به احتمال، بعد از ظهر بیمارستان راترک مى کرد. پشتى تخت را بالا آورد، بحالت نیمه نشسته به آن تکیه داد و شروع کرد به چرخاندن سر. باتمام شدن کرختى تاثیر مرفین، کم کم خودش را پیدا مى کرد، و همراه با آن تصویرمحو پرستار، مثل این که در محلول ظهور گذاشته شده باشد به آهستگى در ذهنش شکل مى گرفت و پر رنگ مى شد . دستى به محل فرو رفتن سوزن کشید، اطراف آن را، جائى را که پرستار براى پیدا کردن رگ کاوش کرده بود با دقت نگاه کرد و یادش آمد که موهاى کوتاهى داشت وگفته بود :
” چربى هایت را آب کن ”
خودش را بر رسى کرد .
– چرا فکر کرده بود که آدم کم تحرک وتنبلى هستم؟ حتمن وقتى که گفتم خوشگلى، فهمیده بود که نظرم را گرفته است، و خواسته بود بگوید همراه شدن با من تلاش مى خواهد، تحرک مى خواهد، ولى تو ندارى. چربى هاى اضافى نمى گذارند ضربان رگهایت رسا و کافى باشد.
– ولى من چربى زیادى ندارم، شاید با خودش مقایسه کرده بود. اندامى ترکه اى و کشیده، و انصافن خوش تراش، چهره اى جمع و جور و مینیاتورى، گردنى بلند وخوش حالت که با خم زیبائى به شانه ها مى رسید، انگشتانى ظریف و کارشده، و با چاشنى حرکاتى موزون و تحرکى نرم و چالاک.
– اما خوب است آدم یک پرده گوشت هم داشته باشد. ولى بدبختى این است که وقتى پرده اول آمد نمى شود جلو دارش شد، واضافاتش میشود چربى و حتمن جلو تحرک را مى گیرد.
– ولى اشکال فقط چربى اضافى نبود، هرچه خواست بارم کرد، حتى گفت، چقدر لوس و بى مزه اى. دستش را روى پیشانى گذاشت و آن چند دقیقه اى را که با او بوده دوباره مرور کرد. به دنبال بارقه اى مى گشت.
– او حتى گفته بود مردها کم جنبه اند، درد را بیشتر بروز مى دهند ودست رد به سینه ام زده بود.
ـ حتمن توقع داشت بیشتر ازش تعریف کنم. این گناه من نبود، اولش درد نمى گذاشت، بعد هم مرفین. خودش هم مرتب تو ذوقم مى زد.
– واقعن پرستارها چه حوصله اى دارند. با همه ناله ها و فریاد هاى بیماران مى سازند، با رگهاى نا پیدا وچربیهاى زیادى کنارمى آیند و حتى مریض هائى را که تحت تاثیر مرفین خوشمزه مى شوند تحمل مى کنند. اما، با همه این برداشت ها، دست خودش نبود. بند دلش بجائى قلاب شده بود.
سرک کشیدن هایش براى یافتن گمشده حاصلى نداشت. فکرکرد درد را بهانه کند و بماند تا درکشیک بعد مجددن او را ببیند.
پرستارى را که از کنارش مى گذشت صدا کرد:
– کمى درد دارم، مثل اینکه دوباره دارد شروع مى شود. اگر اینطور باشد نمى توانم بروم خانه.
ولى پرستار خشک جوابش داد:
” تا یکى دو ساعت دیگر متخصص مى آید، با او صحبت کن، کمى درد هم اشکالى ندارد، اگر شدید شد بگو تا کارى بکنیم. ”
توى ذوقش خورد…. – این چه جورش بود؟ …..پس چرا او آنهمه خوش رو برخورد کرد؟ ….باز هوا برش داشت :
– …. لابد نظرى داشته و گرنه مثل این یکى خشک و بى تفاوت برخورد مى کرد .
از اورژانس که بیرون آمد، آدم اول نبود ، ” چیزى ” در او فرو پاشیده بود ، یا ” چیزى ” در او جوانه زده بود. فکرش سبکى و بى خیالى سابق را نداشت، دلش مى خواست، صدایش کنند و بگویند :
” کجا میروى؟ هنوز اجازه مرخصى تو صادر نشده است ”
یا بگویند
“…تلفن براى شما است، خانم ….با تو کار دارد…”
خانم کى؟…..چرا اسمش را نپرسیدم ؟….ولى اسمش را گفته بود… اولش که آمد خودش را معرفى کرد و گفت که من ….هستم ، اما درد بى مروت نگذاشت متوجه بشوم ، درد هم که خوب شد ، دیگر چیزى از خودش نگفت.
مثل اینکه اسمش را خارجى گفت. خیلى کوتاه بود. چیزى شبیه : ” نانسى ” یا ” بتى “…. آره یه همچى آهنگى داشت. دلش نمى خواست به خانه برود. بهتر دید همان حدود پرسه بزند تا وقت کشیک شب برسد. تکانى به شانه هایش داد و سرش را کرد توى برف …
– حتمن گمشده اش را در من پیدا کرده بود که آنهمه خوش و بش کرد…. هیچ لازم نبود، وقتى که خون مى گرفت، سرش را بیاورد پائین و بوى تنش را بریزد توى حواسم. پهنه ی صورتش را موجى از شعف پوشاند و خنده رضایتى از بن وجودش تا روى لب هایش دوید. نرم و موفق تا کنار در خروجى اورژانس را قدم زد. تمامى آنهائى را که در اتاق انتظار بودند، با تانى نگاه کرد، و خوشحال براى ادامه خیالاتش روى یکى ازصندلى ها نشست.
– ماندن در اینجا، در سالن انتظار، پشت در اورژانس درست نیست. اگر مرا ببیند هوا برش میدارد. خودش شروع کرد، خودش هم مى داند چطور تمامش کند….بهتر است بروم. خودش پیدایم مى کند. با جهشى سریع از روى صندلى برخاست و راه افتاد….ولى نمى توانست ….در فضاى آنجا گم شده بود. دلش مى خواست درد با تمامى زورش بیاید و با استفراغ هاى پشت سرهم، همه را متوحش کند، تا در کمترین زمان خودش را روى یکى از تختهاى اورژانس ببیند.
– باید مقاوم باشم، کمتر ناله کنم، و اگر آمد بالاى سرم، بى تکان روبرویش بنشینم و به تمام سئوال هایش جواب بدهم. اگر پرسید درد دارى ؟ خواهم گفت: ” چیز مهمى نیست، مى توانم تحمل کنم ”
هیچ گونه داروى ضد دردى هم نخواهم خواست تا بداند با کى طرف است. از خودش بدش آمد.
– اگر دیشب هم قدرى خود دار بودم، رهایم نمى کرد. آمد سراغم و قبل از سئوال و جواب دردم را تسکین داد، تا آبرویش را نبرم، همه میدانستند که از یکجا آمده ایم، و او با مرفین دوم وقارش را حفظ کرد…..نمى دانم واقعن بى طاقتى کردم یا خواست سرکوفتم بزند.
نمى توانست گامهاى بلند بر دارد، احساس مى کرد مدت ها است دارد راه مى رود ولى هنوز در سالن انتظار بود و نتوانسته بود فاصله کوتاه تا در خروجى را برود.
ریزش بى وقفه احساسى ناشناخته قلبش را پرکرده بود و با فشارمتناوب آن به بیرون مى جهید و به تک تک سلولهایش سرک مى کشید وآرامش آنها را بهم مى زد. تمامى اراده اش را نیروى مرموزى در مشت گرفته بود.
با صداى بلند گوى بیمارستان، تکان خورد و بدون اینکه بفهمد چه میگوید، منتظر ماند، منتظر اسم خودش شد.
– ممکن است، اسم مرا از روى پرونده بیمارستانم پیدا کرده باشد. وگرنه چگونه مى تواند از تلفنچى بخواهد که مرا صدا کند.
– چرا او که این همه ازمن سئوال کرد، اسمم را از خودم نپرسید؟….حالا حقش است که من هم به تلفن اش جواب ندهم ….این جورآدم ها را باید کم محل کرد.
– فکر کرده تا زنگ زد، با سر میدوم. همه شان اینطورى فکر میکنند.
مدتها بود صداى بلند گو قطع شده بود و خبرى از طلبیدن!! او نبود.
– پاشو، برو خانه، بى خود به خودت وعده نده. او حتما با سایر مریض ها هم همین رفتار را دارد، به آنها هم اگر درد شدید داشته باشند مرفین مى زند، خونشان را مى فرستد براى آزمایش وسایر دستورها را مى دهد.
– ولى با آن ها که شوخى نمى کند، به آنها که نمى گوید، بى بخار و بى بته، به من همه این ها را گفت. اگر نظرى نداشت، پس چرا شوخى کرد؟ چرا گفت خوشمزگى نکن؟
هوا داشت کم کم خاکسترى مى شد. شب درتدارک آمدن بود. چندین باراتاق انتظار پروخالى شده بود. از جا بلند شد، مدتى مبهوت به هرطرف نگاه کرد. انتظار، صلابت را از تفکرش سلب کرده بود. زمین پا ها یش را رها نمى کرد. مور مور خواب رفتگى، عضلاتش را از کار انداخته بود.
نمى دانست اگر کسى بپرسد این جا چه کارمى کنى؟ چرا مدت هاست تکان نمى خورى؟ چرا به دنبال کارت نمیروى؟ چه بگوید.
خیال کرد بایستى رد گم کند. رفت سراغ اطلاعات:
– ببخشید! کشیک هاى شب چه ساعت ى مى آیند؟
” درچند نوبت مى آیند. هشت، ده، و دوازده ”
– میتوانم بپرسم خانم نانسى یا بتى، پرستار اورژانس چه ساعتى مى آید؟ مسئول اطلاعات نگاه مشکوکى به او انداخت وپس از کمى مکث گفت:
” ما چنین خانمى نداریم ”
یکى به دو را ادامه نداد. برگشت کنار دیوار شیشه اى اتاق انتظار، جائى که بشود بیرون را دید زد نشست.
– او که براه بود. وقتى پرسیدى کشیکت کى تمام مى شود، نگفت به تو مربوط نیست. خب چرا نپرسیدى کشیک بعد یش چه موقع است؟ …..چرا اسمش را نپرسیدى؟ شاید خودش اطلاعات بیشترى در اختیارت مى گذاشت.
– چه گوشواره هاى با مزه اى داشت، حتمن براى همین موهایش را کوتاه کرده بود. اصلا”همه کارهایش باقصد بود. خواسته بود علاوه بر گوشواره هایش، بنا گوشش راهم به تماشا بگذارد….مردحسابى! پاشو، برو خانه، برو سراغ زندگى معمولی ات ….وقتى آمده اینجا، نمى خواسته با آدم هائى مثل تو دمخور باشد، وگرنه همانجا میماند..پس چرا آنجائى را که بعدن سوزن را فروکرد آن همه با انگشتانش مالش داد؟ چرا مرتب به بهانه یافتن رگ به دستم ضربه زد؟ چرا وقتى آهسته گفتم: ” آخ “، گفت: ببخشید. سوزن زدن که پوزش خواستن ندارد….نمى دانم چرا گفتم آخ ….آنهمه از ضعف مردها حرف زده بود، باز براى درد معمولى یک سوزن گفتم آخ! لابد چندشش شده بود، و براى اینکه آرامم کند، گفت:
” ببخشید “.
شاید هم خواسته بود کوچکم کند. اصلا تصمیم داشت زجرم بدهد، روى یک شست پا، چه حرف ها که نگفت…..
تمام این مدت با تکیه به پشتى صندلى چشمانش را بسته بود و مسیر عبور افکارش، حرکات درهمى را درچهره اش به صحنه مى آورد.
با صداى آرامى که گفت:
” مى توانم کمکتان کنم؟ ”
از جا پرید. پرستارى با همان لباس جلویش ایستاده بود. فرصت نکرد خودش را جمع و جور کند ونتوانست حرفى بزند. پرستار ادامه داد:
” ازقسمت اطلاعات مى گویند شما مدتى است در اینجا نشسته اید، و گویا منتظر یکى از همکاران ما هستید؟ ”
یکپارچه ذوق شد، و بى اختیار دستش را جلو برد تا با تاخیر با او دست بدهد، و دستپاچه گفت:
– بله بله، منتظر او هستم، همان پرستارى که موهاى کوتاه دارد، که …
” با او قرارقبلى دارید؟ ”
– دیشب اینجا بودم، درد داشتم، او پرستارم بود….
و با کمى مکث …
– قرار بود در باره مطلبى با هم صحبت کنیم، دیشب فرصت نشد، چون شب ها کار میکند، مانده ام تا بیاید.
پرستار انگار دیوانه اى را ورانداز کند، کمى از او فاصله گرفت و با تردید جواب داد:
” کتى، دیشب آخرین شبى بود که قبل از رفتن به مرخصى، کار مى کرد. از امروز براى دو هفته رفت به مسافرت، حتمن وقتى که مراجعت کرد با شما تماس خواهد گرفت.”
چند بار ” کتى ” را در مغزش چرخاند، و با صداى کمى از معمول بلند تر گفت:
– بله با ” کتى ” کار دارم.
پرستار نگاه نا جورش را به سرتا پاى او انداخت و گفت:
” گفتم رفته مرخصى، شوهرش هم اینجا نیست به تو کمک کند، با هم رفته اند. او هم از همکاران ماست. تنظیم کرده بودند که با هم بروند. ”
عرق سردى روی پیشانیش روئید. سالن انتظار با همه محتویاتش شروع کرد به حرکت. به آرامى روى مبل نشست، و بدون نگاه به پرستار گفت:
– ولى او چیزى در انگشت نداشت ….و نگفت که براى مدتى اینجا نخواهد بود…
پرستارماموریتش تمام نشده بود.
” مى خواهى کمکت کنم؟ ”
درماندگى دردناکى ازچشمانش سرازیر شد وآشفتگى را به تمام صورتش کشاند. نا استواراز جا برخاست. بدون اینکه حرفى بزند، با باقیمانده توانش خودش را به بیرون رساند. آخرین نگاه
ما یوسانه اش را به در متحرک بیمارستان انداخت و راه افتاد….

دوشس و جواهرفروش – ویرجینیا وولف – بر گردان -فرزانه قوجلو

اسفند ۱۳۹۱

الیوربیکن در بالای خانه ای مشرف به گرین پارک زندگی می‌کرد. او آپارتمانی داشت؛ صندلی‌ها که پنهانشان کرده بودند، در زوایایی مناسب قرار داشتند. کاناپه‌ها که روکی برودری دوزی شده داشتند، درگاه پنجره‌ها را پر کرده بودند. پنجره‌ها، سه پنجره ی بلند، اطلس پر نقش و نگار و تور تمیز را تمام و کمال به نمایش می‌گذاشتند. قفسه ی چوب ماهون زیر بار براندی‌ها، ویسکی‌ها و لیکورهای اصل شکم داده بود. …..

….. و او از پنجره ی وسطی به پایین و به سقف‌های شیشه ای اتومبیل‌های مد روز متوقف در کنار جدول‌های باریک خیابان پیکادلی نگاه می‌کرد. نقطه ای مرکزی تر از این نمی‌شد تصور کرد. و در ساعت هشت صبح پیشخدمت مرد صبحانه ای او را در یک سینی می‌آورد؛ پیشخدمت روبدشامبر ارغوانی تا کرده ی او را باز می‌کرد؛ با ناخن‌های بلند و تیز خود نامه‌های الیور را می‌گشود و کارت‌های دعوت سفید و ضخیمی‌را بیرون می‌آورد که امضای دوشس‌ها، کنتس‌ها، ویسکنتس‌ها و دیگر بانوان متشخص بر آنها حک شده بود. بعد نوبت شست و شو بود؛ سپس نان تست خود را می‌خورد؛ بعد روزنامه اش را کنار آتش سوزان و روشن زغال‌های الکتریکی می‌خواند.

خطاب به خود می‌گفت «مواظب باش الیور. تو که زندگی ات را در کوچه ای باریک و کثیف شروع کردی، تو که …» و او به پایین و به ساق پاهایش نگاه می‌کرد، چقدر در آن شلوار خوش قواره شکیل بود؛ به چکمه‌هایش نگاه کرد؛ به گترها. همه شیک بود، می‌درخشیدند؛ توسط بهترین خیاطان در ناحیه ی ساویل رو و از بهترین پارچه‌ها دوخته شده بودند. اما او اغلب این لباس‌ها را از تن بیرون می‌آورد و همان پسر بچه در کوچه ی تاریک می‌شد. یک بار به جاه طلبی زیاده ی خود فکر کرده بود – فروختن سگ‌های دزدی به زنان آلامد در وایت چپل. و یکبار هم گیر افتاد و مادرش التماس کرده بود«وای الیور»، «وای الیور! پسرم کی می‌خواهی عاقل شوی؟» … بعد پشت یک پیشخوان رفته، ساعت‌های مچی ارزان قیمت فروخته بود؛ بعد از آن کیفی را به آمستردام برده بود … با یاد آن خاطره زیر جلی خندید، الیور پیر، جوانی اش را به یاد می‌آورد. آری با آن سه قطعه الماس بارش را بسته بود؛ بعد هم برای زمرد کارمزد خوبی گرفت. پس از آن اتاق خصوصی در پشت مغازه ای در‌هاتون گاردن گرفت؛ اتاقی با ترازو، گاو صندوق، ذره بین‌های ضخیم مخصوص. و بعد … و بعد … باز هم زیر جلکی خندید. وقتی در آن غروب داغ از رسته ی جواهر فروشان گذشت که داشتند از قیمت‌ها، معادن طلا، الماس‌ها، گزارش‌های رسیده از آفریقای جنوبی بحث می‌کردند، یکی از آنها در موقع عبور او انگشت بر بینی گذاشت و زمزمه کرد«هوم». چیزی بیش از زمزمه نبود، نه چیزی بیشتر از سقلمه ای روی شانه، انگشتی روی بینی، وزوزی که از رسته ی جواهرفروشان در‌هاتون گاردن در آن بعد از ظهر داغ به گوش می‌رسید، بله سال‌ها پیش بود! اما هنوز الیور عرق آن روز را بر مهره‌های پشتش احساس می‌کرد، سقلمه، نجوایی که معنایش این بود، «نگاهش کن، الیور جوان است، جواهرفروش جوان – همین که می‌رود» آن موقع جوان بود. و بهتر لباس می‌پوشید؛ و اوایل یک درشکه ی خوشگل داشت؛ بعد یک اتومبیل؛ در ابتدا در بالکن می‌نشست و بعد در لژ مخصوص تئاتر. و ویلایی در ریچموند مشرف به رودخانه خرید، با انبوه بوته‌های رز سرخ و مادمازلی که هر بامداد یکی می‌چید و در یقه ی کت او جای می‌داد.

«خُب،» الیور بیکن در حالی که بلند می‌شد و کش و قوس می‌آمد، گفت «خُب… » و زیر تصویر بانویی پیر ایستاد که روی پیش بخاری قرار داشت و دست‌هایش را بلند کرد «من سوگندم را حفظ کرده ام» گفت و بار دیگر دست‌هایش را روی هم گذاشت، کف بر کف، انگار می‌خواست به او ادای احترام کند. «من شرط را برده ام.» همین طور بود؛ او ثروتمندترین جواهرفروش در انگلستان بود؛ اما انگار بینی اش که دراز بود و کش دار، مثل خرطوم فیل، می‌خواست با همان لرزش عجیب پره‌های خود بگوید (اما به نظر می‌رسید نه فقط پره‌های بینی که تمام آن می‌لرزید) که او هنوز خرسند نبود؛ هنوز چیزی را زیرزمین کمی‌جلوتر بو می‌کشید؛ گرازی غول پیکر را در مرتعی مملو از قارچ‌های خوراکی تصور کنید؛ پس از آن که قارچ‌ها را از زیر خاک بیرون می‌کشد، همچنان بوی قارچی بزرگ تر، سیاه تر جایی دورتر، از زیر زمین به مشامش می‌رسد. از همین رو الیور همیشه در مرکز ثروتمند می‌فیر به دنبال قارچی سیاه تر و بزرگ تر بود.

سنجاق مروارید نشان روی کراواتش را مرتب کرد، بارانی شیک و آبی رنگ خود را پوشید؛ دستکش‌های زرد رنگ و عصایش را برداشت؛ و تلوتلو خوران همان طور که از پله‌ها پایین می‌آمد با بینی دراز و نوک تیزش نیمی‌آه می‌کشید و نیمی‌بو، همین طوری بود که به میدان پیکادلی قدم گذاشت. مگر نه آن که مردی غمگین بود، مردی ناخشنود، مردی که گر چه شرط را برده بود هنوز به دنبال چیزی پنهان شده می‌گشت؟

در حین راه رفتن کمی‌تلوتلو می‌خورد، مثل شتر باغ وحش که از این سو به آن سو تاب می‌خورد وقتی در جاده ی آسفالته راه می‌رود، پر از بقال‌ها و همسرانشان که در پاکت‌های کاغذی چیز می‌خورند و تکه‌های کوچک کاغذهای نقره ای را مچاله می‌کنند و روی زمین می‌اندازند. شتر از بقال‌ها بیزار است؛ شتر از سهم خود ناراضی است؛ شتر دریاچه ی آبی را می‌بیند و ردیف درخت‌های نخل را در جلوی آن. پس جواهرفروش بزرگ، بزرگ ترین جواهرفروش در سرتاسر جهان، با لباسی برازنده، با دستکش‌هایش، با عصایش، اما همچنان ناخشنود، خرامان از میدان پیکادلی می‌گذشت تا به آن مغازه ی کوچک سیاه رسید که در فرانسه، در آلمان، در اتریش، در ایتالیا و در سراسر آمریکا شهرت داشت، مغازه ی کوچک و تاریک در خیابان بانداستریت.

طبق معمول بی آن که حرفی بزند طول مغازه را طی کرد، گر چه چهار مرد، دو تن پیر، مارشال و اسپنسر، و دو تن جوان،‌هاموند و ویکس، هنگام عبور او پشت پیشخوان صاف ایستادند و نگاهش کردند، به او غبطه می‌خوردند. فقط با اشاره ی یک انگشت پوشیده در دستکش کهربایی رنگ به حضور آنها پاسخ گفت. به داخل رفت و در اتاق خصوصی اش را پشت سر بست.

سپس حفاظ آهنی پنجره را باز کرد. هیاهوی باند استریت به درون سرازیر شد؛ صدای رفت و آمد اتومبیل‌ها در دور دست. نور چراغ‌های چشمک زن در پشت مغازه به بالا می‌تابید. درختی شش برگ سبز خود را جنباند، چرا که ماه ژوئن بود. اما مادمازل با آقای «فدر» در کارخانه ی آبجوسازی ازدواج کرده بود – حالا کسی نبود که بر یقه ی کت او گل رز بگذارد.

«خُب،» نیمی‌آه و نیمی‌خرناس کشان گفت «خُب…»

بعد فنری را در دیوار کشید و صفحه ای صاف آرام کنار رفت و پشت آن پنج، نه شش گاه صندوق ظاهر شد، همه از فولاد جلا داده شده. کلیدی را چرخاند؛ قفل یکی را باز کرد؛ بعد یکی دیگر را. پوشش داخلی همه ی آنها از حریر ارغوانی تیره بود؛ همه پر از جواهر بود – دستبندها، گردنبندها، حلقه‌ها، نیم تاج‌ها، تاج دوک‌ها؛ سنگ‌های درشت در صدف‌های بلوری؛ یاقوت‌ها، زمردها، مرواریدها، الماس‌ها. همه امن، درخشان، خنک با این حال با نور درونی شان تا ابد مشتعل بودند.

الیور به مرواریدها نگاه می‌کرد، گفت«اشک‌ها!»

به یاقوت‌ها می‌نگریست، گفت «خون قلب‌ها!»

الماس‌ها را زیر و رو می‌کرد طوری که برق می‌زدند و می‌درخشیدند، ادامه داد «باروت!»

«آن قدر باروت که می‌شد با آن می‌فیر را به آتش کشید. آسمان رفیع، رفیع، رفیع!» سرش را به عقب برد و صدایی مثل شیهه ی اسب از او بیرون آمد.

تلفن روی میزش با صدایی خفه و مقهورانه وزوزی کرد. در گاو صندوق را بست.

گفت « ده دقیقه ی دیگر، نه قبل از آن.» و پشت میز تحریر خود نشست و به سر امپراطوران روم نگاه کرد که روی دکمه سردست‌هایش حک شده بودند. و باز لباس از تن بیرون آورد و همان پسر بچه ای شد که در کوچه تیله بازی می‌کرد، جایی که یکشنبه‌ها سگ‌های دزدی را می‌فروخت. همان پسر بچه ی شرور و ناقلا، با لب‌هایی مثل آلبالوهای تر. انگشت‌هایش را در دل و روده ی شکمبه‌ها فرو می‌کرد؛ در ماهیتابه‌های پر از ماهی سرخ شده دست می‌برد؛ در میان جمعیت وول می‌خورد. لاغر بود، فرز، با چشم‌هایی مثل سنگ‌های شسته شده. و اکنون – اکنون – عقربه‌های ساعت تیک تاک می‌کرد. یک، دو، سه، چهار … دوشس لامبورن، دختر صدها ارل در انتظار شرفیابی بود. دوشس ده دقیقه ای روی صندلی کنار پیشخوان منتظر می‌ماند. در انتظار شرفیابی بود. منتظر می‌ماند تا وقتی او آمادگی دیدنش را داشته باشد. به ساعت در قاب چرمی‌خیره نگاه می‌کرد. عقربه تکان خورد. ساعت با هر تیک تاک خود چیزی به او می‌داد – این طور به نظر می‌رسید – پاته ی جگر غاز؛ یک گیلاس شامپاین؛ گیلاسی دیگر از براندی اعلا؛ سیگاری به ارزش یک گینی. همان طور که ده دقیقه می‌گذشت ساعت آنها را روی میز کنار او قرار داد. سپس صدای قدم‌هایی سبک را روی پله‌ها شنید که نزدیک می‌شدند؛ صدای خش خش در راهرو. در باز شد. آقای‌هاموند خودش را به دیوار چسباند.

اعلام کرد«سرکار علیه!»

همان جا منتظر شد، چسبیده به دیوار.

و الیور درحالی که بلند می‌شد می‌توانست خش و خش لباس دوشس را موقع آمدن بشنود. بعد او ظاهر شد، پهنای در را پر کرد، اتاق را با رایحه ای انباشت، با شأن و مقام، تکبر، تفاخر، افاده ی همه ی دوک‌ها و دوشس‌ها که همه در موجی جمع شده بود. و همان طور که موج در هم می‌شکند، او نیز در هنگام نشستن در هم شکست و آب را بر سر و روی الیور بیکن، جواهرفروش بزرگ پاشید و پخش کرد و فرو ریخت. او را با رنگ‌های براق و روشن، سبز، سرخ، بنفش پوشاند؛ و عطرها؛ و رنگین کمان‌ها و پرتو نورهایی که از انگشت‌هایش ساطع می‌شد، از لابلای بادبزن‌ها بیرون می‌ریخت، از ابریشم می‌تراوید؛ چرا که او خیلی تنومند بود، خیلی فربه، به سختی در تافته ی صورتی رنگ جا گرفته بود و از دوران اوج خود فاصله داشت. مثل چتری با پره‌های فراوان، مثل طاووسی با پرهای بسیار، که پره‌هایش را می‌بندد، که پرهایش را جمع می‌کند، او نیز فرود آمد و همان طور که در مبل راحتی چرم فرو رفت خود را بست.

دوشس گفت«صبح بخیر، آقای بیکن.» و دستش را که از میان دستکش سفیدش بیرون زده بود جلو آورد. و الیور همان طور که با او دست می‌داد تعظیم کرد. و وقتی دست‌ها یکدیگر را لمس کردند بار دیگر پیوند قدیمی‌بین آن دو پا گرفت. آنها دوست بودند، با این حال دشمن هم؛ مرد آقا بود؛ زن نیز بانویی؛ هر یک دیگری را فریب می‌داد و هر یک به دیگری نیاز داشت، هر یک از دیگری می‌ترسید، هر یک همین را حس می‌کرد و هر باری که در آن اتاق پشتی و کوچک با نور سفید و روشن بیرون، و درختی با شش برگ و صدای خیابان در دوردست و در پس گاو صندوق‌ها با هم دست می‌دادند این را می‌دانستند.

«و امروز – دوشس، من امروز چه کاری می‌توانم برای شما انجام دهم؟» الیور با ملایمت بسیار گفت.

دوشس باز کرد؛ قلبش را؛ قلب خصوصی اش را به گستردگی گشود. و با آهی، اما بی کلامی، از داخل کیف دستی اش کیسه ای از جنس جیر در آورد؛ شبیه راسویی زردرنگ به نظر می‌رسید. و مرواریدها را از شکافی در شکم راسو بیرون آورد. ده مروارید از شکم راسو بیرون غلتید – یک، دو، سه، چهار، مثل تخم‌های پرنده ای آسمانی.

«آقای بیکن عزیز، این همه ی چیزی است که برایم باقی مانده» به ناله گفت. پنج، شش، هفت، به پایین غلتیدند، از شیب و دامنه‌های کوهی فراخ که بین زانوهای او بود به میان دره ای باریک غلتیدند – هشتمی، نهمی‌و دهمی. همه در روشنایی تافته ی هلویی رنگ جای گرفتند.

ماتم زده گفت «ده مروارید اپل بای است. آخرینشان … آخرین همه ی آنها.»

الیورد دست دراز کرد و یکی از مرواریدها را بین انگشت شست و سبابه گرفت. گرد بود، درخشان بود. اما آیا اصل بود یا بدل؟ یعنی باز داشت دروغ می‌گفت؟ جرأتش را داشت؟

انگشت گوشتالود و بالشتکی خود را روی لب‌هایش گذاشت.« اگر دوک می‌دانست …» به نجوا گفت «آقای بیکن عزیز، کمی‌بدشانسی آوردیم…»

یعنی باز هم قمار کرده بود؟

هیس هیس کنان گفت «آن نابکار! آن متقلب!»

آن مرد با گونه‌های استخوانی؟ و نابکار. و دوک آدم عصا قورت داده ای است، با خط ریش‌های دو طرف صورتش؛ یعنی اگر می‌دانست سرش را می‌برید، حبسش می‌کرد – چه می‌دانم، الیور با خود فکر می‌کرد و به گاو صندوقش زل زده بود.

نالید و گفت «آرامینتا، دافنه، دیانا. این برای آنهاست.»

بانوان آرامینتا، دافنه، دیانا دختران او بودند. او آنها را می‌شناخت؛ تحسینشان می‌کرد. اما این دیانا بود که او دوستش داشت.

با عشوه ای افزود « شما از همه ی اسرار من با خبرید.» اشک‌ها لغزید؛ اشک‌ها سرازیر شد؛ اشک‌ها، مثل الماس‌ها، پودر را از شیار گونه‌های هلویی رنگ او جمع می‌کردند.

زمزمه کرد«دوست قدیمی، دوست قدیمی.»

او نیز تکرار کرد «دوست قدیمی، دوست قدیمی.» انگار واژه‌ها را مزه مزه می‌کرد.

الیور پرسید «چقدر؟»

زن مرواریدها را با دستش پوشاند.

به نجوا گفت «بیست هزار تا.»

یکی را در دستش نگه داشت، اما بدل بودند یا اصل؟ جواهر اپل بای – آیا دوشس قبلا” با همین نام آنها را نفروخته بود؟ زنگ را برا یاحضار اسپنسر یا‌هارموند به صدا در می‌آورد تا بگوید. “بگیر و آزمایش کن.” دستش را به طرف زنگ دراز کرد.

زن جلوی حرکت او را گرفت و شتاب زده گفت «شما هم فردا می‌آیید؟ نخست وزیر اعلیحضرت … » مکثی کرد. وافزود «و دیانا.»

الیور دستش را از زنگ برداشت.

به پشت سر زن نگاه کرد، به پشت خانه‌ها در باند استریت. اما اکنون خانه‌های باند استریت را نمی‌دید، بلکه رودخانه ای خروشان را دید و ماهیان قزل آلای جست و خیزکنان و ماهیان آزاد را؛ و نخست وزیر و خودش را نیز، در جلیقه‌های سفید و سپس دیانا. به مروارید توی دستش نگاه کرد. اما چطور می‌توانست آن را محک بزند، در نور رودخانه، در پرتو چشم‌های دیانا؟ اما چشم‌های دوشس به او بود.

با ناله گفت« بیست هزار تا. حیثیت من!»

حیثیت مادر دیانا! او دسته چک را به طرف خودش کشید و قلمش را درآورد.

نوشت « بیست.» سپس از نوشتن بازماند. چشم‌های پیرزن در تصویر خیره به او بود – چشم‌های پیرزن، مادرش.

به او هشدار داد «الیور! حواست هست؟ احمق نشو!»

«الیور!» دوشس با لحنی ملتمسانه گفت. حالا «الیور» بود نه «آقای بیکن». برای تعطیلات طولانی آخر هفته می‌آیی؟»

تنها در جنگل با دیانا! سواری در جنگل تنها با دیانا!

نوشت «بیست» و امضا کرد.

«بفرمایید»

و در این لحظه، وقتی زن از روی صندلی برخاست، تمام پره‌های چتر، همه ی پرهای طاووس باز شد، درخشش موج، شمشیرها و نیزه‌های آجین کورت. و دو مرد پیر و دو مرد جوان، اسپنسر و مارشال، ویکس و‌هاموند، وقتی او دشس را از میان مغازه تا دم در مشایعت می‌کرد، در حالی که به او غبطه می‌خوردند صاف ایستادند. و او دستکش زرد رنگ خود را در برابر صورت آنها تاب داد و دوشس حیثیتش را – چکی به مبلغ بیست هزار پوند را با امضای او محکم در دست‌های خود نگه داشته بود.

«اصل اند یا بدل؟» الیور در همان حال که در اتاق خود را می‌بست از خود پرسید. آن جا بودند، ده مروارید روی کاغذ جوهر خشک کن روی میز. آنها را نزدیک پنجره برد. در برابر نور زیر ذره بین خود گرفت … پس این قارچی بود که او از دل خاک بیرون کشیده بود! تا مغزش گندیده بود – تا ته گندیده بود!

آهی کشید «مادر مرا ببخش» دست‌هایش را بالا آورد انگار از پیرزن تصویر طلب بخشش می‌کرد. و بار دیگر پسر بچه ای شد در کوچه ای که یکشنبه‌ها سگ‌های دزدی را می‌فروختند.

در حالی که کف دست‌هایش را روی هم قرار می‌داد به نجوا گفت «چون که آخر هفته ی طولانی در پیش داریم.»

ماجرای گند- چخوف – برگردان سروژاستپانیان

اسفند ۱۳۹۱

ضیافت رقصی ترتیب داده شده بود. غرش موسیقی به عرش اعلا می‌رسید، شمع‌های کلیه چلچراغ‌ها روشن بود، مردهای جوان دچار افسردگی نمی‌شدند، دوشیزه‌ خانم‌ها نیز از زندگی لذت می‌بردند. جماعت، توی سالن‌ها می‌رقصید، مردها در اتاق‌ها ورق‌بازی می‌کردند، توی بوفه بساط میگساری به راه بود و توی کتاب‌خانه نومیدانه اظهار عشق می‌کردند. …..

….. دوشیزه‌ای موبور و تپلی و پوست صورتی به اسم لیولا آسلووسکایا که چشم‌های درشت آبی رنگ و موی فوق‌العاده بلند و در شناسنامه‌اش سنی به اندازه ۲۶ سال داشت از لج همگی و تمام دنیا و خودش، جدا از دیگران نشسته بود و خودخوری می‌کرد؛ حالی داشت که انگار گربه‌ها به روحش چنگ می‌انداختند. موضوع این‌جاست که حالا دیگر مردها با او بدتر از خوک رفتار می‌کردند. رفتارشان، خاصه در دو سال اخیر، وحشتناک بود؛ لیولا دریافته بود که آن‌ها دیگر توجهی به او نداشتند؛ با نهایت بی‌میلی باهاش می‌رقصیدند و بدتر از آن، مثلاَ فلان بدجنس لعنتی از کنارش می‌گذشت و حتی نگاهش نمی‌کرد، گفتی او دیگر وجاهتش را پاک از دست داده بود. اگر هم یک کسی بر سبیل اتفاق نگاهش می‌کرد، در چشم‌هایش نه از حیرت خبری بود، نه از عشق افلاطونی، بلکه طوری نگاهش می‌کردند که پیش از شروع صرف غذا به یک بچه خوک بریان یا به پیراشکی‌های خوش خوراک.

اما در سال‌های گذشته…

لیولا در حالی که دندان بر لب می‌فشرد و خودخوری می‌کرد با خود می‌گفت:

– هر شب و در هر مجلس رقصی همین بساط را دارم!! می‌دانم که چرا محلم نمی‌گذارند، می‌دانم! از من انتقام می‌گیرند! از این که ازشان نفرت دارم انتقام می‌گیرند! ولی… ولی بالاخره کی باید شوهر کرد؟ مگر با این وضع می‌شود شوهر کرد؟ وقت دارد می‌گذرد! پست فطرت‌های رذل!

در شبی که وصفش رفت سرنوشت هوس کرد به لیولا رحم کند. وقتی ستوان نابریدلف به جای آن‌که وفای به عهد کند و سومین کادری را با او برقصد، سیاه مست کرد و هنگام عبور از کنارش به گونه احمقانه‌ای از لای دندان‌هایش صدای بوسه بیرون داد و به این ترتیب بی‌اعتنایی کامل خود را نشان داد لیولا نتوانست تحمل کند… خشمش به نهایت رسیده بود. چشم‌های آبی رنگش پر از رطوبت شد و لب‌هایش به لرزه درآمد؛ هر آن انتظار آن می‌رفت که اشک از چشم‌هایش سرازیر شود … به نیت آن که اشک‌هایش را از دید این جماعت جاهل بپوشاند رویش را به طرف پنجره‌های تاریک عرق‌کرده گرداند و – وای که چه لحظه شگفت‌انگیزی!- پای یکی از پنجره‌ها جوان خوش‌قیافه‌ای دید شبیه به تصویر پرمهری ک چشم از او برنمی‌داشت و درست قلبش را هدف قرار می‌داد. قیافه‌اش شیک و چشم‌هایش مملو ار عشق و شگفتی و سؤال‌ها و جواب‌ها وچهره‌اش اندوهناک بود. لیولا در یک آن جان تازه یافت، قیافه ضروری به خود گرفت و به نظاره‌گری ضروری پرداخت. مشاهداتش نشان داد که نگاه‌های مرد جوان نگاه‌های تصادفی نبود بلکه طرف از لیولا چشم برنمی‌گرفت، خیره نگاهش می‌کرد و تحسینش می‌کرد! دختر جوان با خود فکر کرد:« خدای من! کاش یک نفر پیدا می‌شد و به من معرفی‌اش می‌کرد ! معنی یک مرد تازه‌نفس را تازه دارم می‌فهمم!»

دقایقی بعد، مرد جوان یکی دو بار چرخید و توی سالن‌ها قدم زد- یک‌بند موی دماغ مردها می‌شد. لیولا در حالی که نفسش بند می‌آمد با خود فکر کرد: « دلش می‌خواهد با من آشنا بشود! به این و آن متوسل می‌شود تا به من معرفی‌اش کنند!»

حدس لیولا کاملاَ درست از آب درآمد. هنوز ده دقیقه نگذشته بود که بازیگری غیرحرفه‌ای با قیافه ولگردانه از ته تراشیده، به خواهش‌های مرد جوان تن درداد و در حالی که پاشنه‌های پایش را محکم به هم می‌کوبید او را به لیولا معرفی کرد؛ معلوم شد جوان جزو نقاشان فوق‌العاده با استعداد« خودی» بود و نوگتف نامیده می‌شد. او جوانی بود حدود ۲۴ ساله، سیاه چرده که چشم‌هایی سودایی شبیه به چشم‌های گرجی‌ها و سبیلی قشنگ و گونه‌هایی رنگ پریده داشت؛ گرچه هیچ وقت تابلویی نمی‌کشد با این همه، نقاش است؛ موی بلند و ریش بزی و صفحه کوچک طلایی روی زنجیر ساعت و صفحه طلایی دیگری به جای دکمه سردست، دستکش بلند تا آرنج و پاشنه‌های فوق‌العاده بلندی دارد. بچه خوب و در عین حال چون غاز ابله است؛ پدر و مادری شریف و مادربزرگ ثروتمندی دارد. مجرد است. دست لیولا را با کمرویی فشرد ، با کمرویی نشست و همین که نشست با چشم‌های درشتش شروع کرد به بلعیدن لیولا ؛ با تأخیر و با حجب و کمرویی آغاز سخن کرد. لیولا یک‌بند وراجی می‌کرد، حال آن‌که از دهان جوان نقاش چیزی جز«بله… خیر… من، می‌دانید…» در نمی‌آمد؛ به زحمت نفس‌نفس‌زنان سخن می‌گفت، جواب‌های بی‌مورد و بی‌سروته می‌داد و هر از گاه از سر حجب و حیا چشم چپ خود( نه مال لیولا) را می‌خاراند. روح لیولا عرش اعلا را طی می‌کرد؛ یقین داشت که گلوی نقاش جوان پیش او گیر کرده بود، از این‌رو سخت احساس خوش‌حالی می‌کرد.

یک روز بعد از آن مجلس رقص، لیولا در اتاق خودش پای پنجره نشسته بود و کوچه را تماشا می‌کرد. نوگتف را دید که جلو پنجره‌اش پس و پیش می‌رفت و ول می‌گشت و نگاهش را از پنجره او برنمی‌گرفت؛ با نگاهی چنان غم‌آلود و با چشم‌هایی چنان خمار و نوازشگر و شیفته دیدش می‌زد که انگار آماده بود در راهش بمیرد. این ماجرا در سومین روز هم تکرار شد. در چهارمین روز باران می‌آمد و او در زیر پنجره‌های اتاق لیولا مشاهده نشد.( گویا یک کسی به‌اش قبولانده بود که چتر به هیکلش نمی‌آید.) در پنجمین روز ترتیبی داده شد که او به دیدن والدین لیولا بیاید. آشنایی‌شان به گره استواری مبدل شد که گشودن آن امکان‌پذیر می‌نمود.

حدود چهار هفته بعد باز مجلس رقصی برگزار بود( مراجعه شود به آغاز داستان.)

نوگتف پای در ایستاده، شانه را به چارچوب در تکیه داده بود و لیولا را با چشم‌هایش می‌خورد. دختر جوان که بدش نمی‌آمد حسادت او را برانگیزد، کمی دورترک با ستوان نابریدلف که نه سیاه مست بلکه کمی سرخوش بود قر و قنبیله می‌آمد.

« پاپای» لیولا از پهلو به نوگتف نزدیک شد و پرسید:

– همه‌اش می‌کشید، ها؟ سرتان به نقاشی گرم است، ها؟

– بله.

– که این‌طور… کار خوبی است… خدا توفیق بدهد، بله، توفیق بدهد…هوم… که خداوند چنین قریحه‌ای اعطا فرموده… که این‌طور… هر کسی قریحه‌ای دارد…

در این‌جا « پاپا» لحظه‌ای سکوت کرد و باز ادامه داد:

– جوان، حال که سرتان همه‌اش گرم نقاشی است می‌دانید چه بکنید؟ بهار که شد تشریف بیاورید ده‌مان. مناظر آن‌جا بی‌نظیر و راستش را بخواهید معرکه است! رافائل هم چنین مناظری گیرش نیامده بود! اگر تشریف بیاورید خوشحال‌مان می‌کنید. گذشته از این لیولا هم به شما انس گرفته… هوم… امان از دست شما جوان‌ها! هه- هه- هه…

نقاش کرنشی کرد و در تاریخ اول ماه مه سال جاری، با جل وپلاسش به ملک آسلووسکی رفت. جل و پلاسش عبارت بود از یک صندوق زهوار دررفته و به درد نخور پر از رنگ، یک جلیقه چهارخانه، یک قوطی سیگار خالی و دو دست پیراهن . از او با بازترین آغوش استقبال کردند. دو اتاق و دو پیش‌خدمت و یک رأس اسب و هر آن‌چه که دلخواهش بود در اختیارش گذاشتند به امید آن‌که موجبات امیدواری‌شان را فراهم آورد. او از موقعیت خود به بهترین وجه ممکن استفاده می‌کرد: به حد اشباع می‌خورد و می‌نوشید ، زیاد می‌خوابید، از طبیعت لذت می‌برد و چشم از لیولا برنمی‌گرفت؛ لیولا خوشبخت‌تر از هر خوشبختی بود. او جوان و خوب و کمرو و برایش عزیز بود… زیاد هم دوستش می‌داشت! آن‌قدر محجوب و کمرو بود که نمی‌توانست به او نزدیک شود بلکه بیشتر از دور، از پشت پرده و از پس بوته‌ها نگاهش می‌کرد.

لیولا آه‌کشان با خود می‌گفت:« عشق آمیخته به کمرویی!»

در یک صبح آفتابی « پاپای» او و نوگتف روی یکی از نیمکت‌های باغ نشسته بودند و با هم صحبت می‌کردند. « پاپا» از زیبایی‌ها و از محسنات زندگی خانوادگی داد سخن می‌داد اما نوگتف به حرف‌های او شکیبانه گوش می داد و اندام لیولا را با چشم‌هایش جست‌وجو می‌کرد. «پاپا» ضمن صحبت‌هایش پرسید:

– راستی، شما فرزند مننننحصر به فرد پدرتان هستید؟

– خیر… برادر دیگری دارم به اسم ایوان… که بچه خوبی است! واقعاَ نظیر ندارد! باهاش آشنا نیستید؟

– افتخار آشنایی‌شان را ندارم…

– حیف!… می‌دانید او خیلی بذله‌گو و خوش مشرب است! سر به کار ادبیات دارد. تمام جراید به همکاری دعوتش می‌کنند. در حال حاضر با مجله« دلقک» همکاری می‌کند. حیف که باهاش آشنا نیستید! مطمئنم که از آشنایی با شما خیلی خوشحال می‌شد. گوش کنید! می‌خواهید بنویسم بیاید این‌جا؟ ها؟ به خدا راست می‌گویم! خیلی خوش خواهد گذشت!

قلب« پاپا» از شنیدن پیشنهاد نوگتف انگار لای در ماند اما- هیچ کاریش نمی‌شد کرد- می‌بایست جواب می‌داد:« خیلی هم خوشحال می‌شوم!»

نوگتف شادمانه از جای خود جهید و در دم نامه‌ای برای برادر فرستاد و او را به ملک آسلووسکی دعوت کرد.

برادرش ایوان معطل نکرد و نه به تنهایی بلکه به اتفاق دوستش ستوان نابریدلف و سگ درشت اندام و پیر و بی‌دندانش موسوم به تورک به ملک آمد. آن دو را با خود همراه کرده بود تا به طوری که ادعا می‌کرد: از یک طرف بین راه مورد تهاجم دزدها قرار نگیرد و از طرف دگر پای مشروب داشته باشد. باری، سه اتاق و دو پیش‌خدمت و یک رأس اسب برای هر دو نفر در اختیارشان قرار داده شد. ایوان به« پاپا» و دخترش می‌گفت:

– نگران ما نباشید! اسباب زحمت‌تان نمی‌شویم. ما نه به پرقو احتیاج داریم، نه به سس، نه به پیانو- به هیچ چیزی احتیاج نداریم! ولی اگر در زمینه آبجو و ودکا محبت کنید… ممنون می‌شویم!

اگر بتوانید جوان سی ساله تنومند پوزه درشتی را در نظرتان مجسم کنید که پیراهن کتانی به تن و ریش کوچک گندی و چشم‌های بادکرده‌ای و کراوات به یک طرف لغزیده‌ای دارد، مرا از وصف ایوان معاف خواهیدکرد. او غیر قابل تحمل‌ترین موجود دنیا بود.

باز وقتی هشیار بود می‌شد تحملش کرد: روی تخت دراز می‌کشید و لام تا کام نمی‌گفت اما وقت مست می‌کرد مثل گزنه روی تن لخت، غیر قابل تحمل می‌شد. هر وقت مست بود یک‌بند حرف می‌زد و بی‌آن‌که از حضور زن‌ها و بچه‌ها شرم کند، بددهانی می‌کرد و از شپش و ساس گرفته تا شلوار و همه چیز حرف می‌زد؛ موضوع‌های تازه‌ای هم جز این‌ها نداشت. وقتی ایوان پشت میز ناهار یا شام می‌نشست و مزه می‌پراند« پاپا» و مامان لیولا حیرت می‌کردند و سرخ می‌شدند.

بدبختانه، ایوان در تمام مدتی که در ملک آسلووسکی به سر می‌برد حتی یک روز نشد که هشیار باشد. اما نابریدلف ، آن ستوان ریزنقش دم‌بریده تمام سعی‌اش را به کار می‌گرفت تا شبیه به ایوان باشد. می‌گفت:

– من واونقاش نیستیم! آخر ما و نقاشی! دهاتی جماعت را چه به نقاشی! ایوان و دوستش اولین کاری که کردند از اتاق‌های ساختمان اربابی که به نظرشان می‌آمد هوایش سنگین و خفه‌کننده باشد، به ساختمان جنبی که محل سکونت مباشر بود و هیچ بدش نمی‌آمد با آدم‌های حسابی گیلاس به گیلاس بزند، اقامت گزیدند. کار دوم‌شان این بود که کت‌هایشان را درآورند و در محوطه حیاط و باغ بدون کت ظاهر می‌شدند، به طوری که لیولا غالباَ به حکم اجبار، ناچار می‌شد در باغ با ایوان یا ستوان نیمه برهنه که جایی در زیر درختی افتاده بودند روبرو شود. آن دو می‌خوردند، می‌نوشیدند ، به سگ‌شان جگر سیاه می‌خوراندند، صاحب‌خانه را دست می‌انداختند، توی حیاط دنبال کلفت‌ها می‌دویدند ، با سروصدای زیاد آب‌تنی می‌کردند ، مثل مرده‌ها می‌خوابیدند و از این که تقدیر آنان را به جایی انداخته بود که می‌شد با خیال راحت زندگی کرد، خدا را شکر می‌کردند.

یک روز ایوان در حالی که با چشم مستش به سمت لیولا چشمک می‌زد رو کرد به نقاش و گفت:

– گوش کن! اگر گلوت پیشش گیر کرده… گور بابات! کاری به کارش نداریم! تو شروع کرده‌ای حق توست که خودت هم تمامش کنی. این مال به تو می‌رسد! شرافتمندانه… موفق باشی!

نابریدلف نیز گفته ایوان را تأیید کنان گفت:

– از چنگت درنمی‌آریم، نه! این کار عین عدالت است.

نوگتف شانه بالا انداخت و چشم‌های آزمندش را به لیولا دوخت.

وقتی سکوت به ستوه می‌آورد انسان طالب طوفان می‌شود و وقتی از سنگین و رنگین نشستن خسته می‌شود دلش می‌خواهد جنجال به‌پا کند. هنگامی هم که لیولا از عشق شرم‌آلود نوگتف به جان آمد خشم سراسر وجودش را فراگرفت. عشق آلوده به حجب، به قول معروف مثل افسانه‌ای است برای بلبل. جوان نقاش به رغم تکدر لیولا در ماه ژوئن هم همان‌قدر کمرو و خجالتی بود که در ماه مه. توی اتاق‌های مجلل خانه آسلووسکی جهیزیه می‌دوختند؛ گرچه رابطه لیولا و نقاش هنوز شکل مشخصی به خود نگرفته بود با وجود این«پاپا» شب و روز در فکر آن بود که برای راه انداختن بساط عروسی آن دو پولی قرض کند. لیولا نقاش را مجبور می‌کرد روزهای متوالی در کنارش بنشیند و ماهی صید کند؛ اما از این کار هم نتیجه‌ای عایدش نمی‌شد. نوگتف چوب ماهی‌گیری‌ را در دست می‌گرفت، کنار لیولا می‌ایستاد، فقط سکوت می‌کرد، هر از گاه کلمه‌ای تپق‌وار می‌پراند و با نگاهش لیولا را می‌بلعید. دریغ از یک کلمه شیرین! دریغ از یک اعتراف به عشق!

یک روز« پاپا» رو کرد به او و گفت:

– مرا…مرا پاپا صدا کن… ببخش که… « تو » خطابت می‌کنم… می‌دانی، دوستت دارم… بله، خوشم می‌آید پاپا خطابم کنی…

از آن روز نوگتف نقاش پدر لیولا را از سر حماقت پاپا خطاب می‌کرد اما از این کار هم نتیجه‌ای حاصل نشد. او کماکان در جایی نبود که آن‌جا نزد خدایان به خاطر آن که فقط یک زبان به انسان داده‌اند، نه ده زبان شکایت می‌برند. ایوان و دوستش به زودی به تاکتیک نوگتف پی بردند و گفتند:

– شیطان هم نمی‌تواند از کارت سر دربیاورد! خودت کاه را نمی‌لمبانی، به دیگران هم نمی‌دهیش! حقا که حیوانی! آخر کله‌پوک وقتی آن لقمه خودش از گلویت پایین می‌رود چرا نمی‌لمبانی؟ اگر این کار را نکنی ما دست رویش می‌گذاریم! حالیت شد؟

اما در دنیا همه چیز پایانی دارد. البته داستان ما هم بی‌پایان نخواهد ماند. سرانجام ابهام رابطه لیولا با نقاش نیز به آخر رسید؛ و این اتفاق در اواسط ماه ژوئن رخ داد.

شب آرامی بود. بوی خوش در هوای ملک پخش بود، بلبل‌ها دیوانه‌وار چه‌چه می‌زدند، درخت‌ها با هم نجوا می‌کردند و به قول زبان دراز داستان‌سرایان روسی، رفاه و رضا بر فضا خیمه زده بود… البته قرص ماه هم حضور داشت؛ برای تکمیل شعر بهشتی فقط وجود آقای فت۱ کم بود تا آن‌جا، پشت بوته‌ها بایستد و اشعار مسحور کننده‌اش را بلندبلند بخواند.

لیولا روی نیمکت نشسته بود، شال را دور تن خود می‌پیچید، از لای درخت‌ها با چشم‌هایی اندیشناک به رودخانه نگاه می‌کرد، خویشتن را در خیال، با شکوه و متکبر و پرنخوت می‌انگاشت و با خود می‌اندیشید:« مگر ممکن است من این همه صعب‌الوصول باشم؟» در آن لحظه «پاپا» به او نزدیک شد، رشته افکارش را قطع کرد و پرسید:

– خوب، بالاخره چه شد؟ همان آش است و همان کاسه؟

– همان است که بود.

– هوم… مرده شویش ببرد… این ماجرا کی می‌خواهد تمام شود؟ تو باید بفهمی، مادرجان، که سیرکردن شکم این بیکاره‌ها برایم خیلی آب می‌خورد! ماهی پانصد روبل! شوخی نیست! فقط سگ‌شان هر روز به اندازه سی کوپک جگر می‌لمباند! اگر قرار است بگیردت باید هرچه زودتر این کار را بکند وگرنه بگذار گورش را با برادر و سگش از این‌جا گم کند! آخر، چه می‌گوید؟ حرف حسابش چیست؟ اصلاَ با تو حرف زده است یا نه؟ اظهار عشق کرده است، یا نه؟

– نه پاپا، او خیلی کمروست!

– کمرو… ما این کمروها را خوب می‌شناسیم! نگاهش را می‌دزدد. صبر کن الآن صدایش می‌زنم بیاید این‌جا. کار را باید یکسره کرد، مادر! رودربایستی را باید کنار گذاشت… وقت آن است که… تو دیگر… جوان نیستی مادر… لابد تمام فوت و فن کار را بلدی!

«پاپا» از آن‌جا ناپدید شد. حدود ده دقیقه بعد نوگتف با قدم‌هایی که دلالت بر کمرویی‌اش می‌کرد از لای بوته‌های یاس نمایان شد و گفت:

– احضارم کرده بودید؟

– بله، بیایید جلو! کافی است از دستم دربروید! بنشینید!

نقاش یواشکی به لیولا نزدیک شد و یواشکی به لبه نیمکت نشست. لیولا با خود فکر کرد:« در تاریکی غروب راستی که خیلی جذاب و خوش قیافه است.» و خطاب به او گفت:

– یک چیزی برایم تعریف کنید! فیودور پانته لی‌یچ از چیست که این‌قدر تودار هستید؟ چرا همه‌اش خاموشید؟ چرا هیچ‌وقت روحتان را پیش من نمی‌گشایید؟ این همه عدم اعتماد‌تان زاده چیست؟ راستش را بخواهید به من برمی‌خورد… طوری رفتار می‌کنید که انگار ما با هم دوست نیستیم… بالاخره شروع کنید، حرف بزنید!

نقاش تک سرفه‌ای کرد، به تندی آهی کشید و گفت:

– خیلی حرف‌هاست که باید به شما بزنم، خیلی!

– پس چرا نمی‌زنید؟

– می‌ترسم برنجید. یلنا تیموفی‌یونا. نمی‌رنجید؟

لیولا به آرامی خندید و با خود فکر کرد:« لحظه دل‌خواه فرا رسیده است! چه می‌لرزد! حالا دیگر دم به تله دادی، جانم!»

زانوان خود لیولا هم به لرزه درآمد؛ دست‌خوش ارتعاش مطلوب همه رمان‌نویس‌ها شده بود. با خودش فکر کرد:« تا چند دقیقه دیگر در آغوش‌گرفتن‌ها و بده‌بستان بوسه‌ها و قسم‌خوردن‌ها و غیره و غیره شروع می‌شود… آه!» و به قصد آن‌که آتش عشق نقاش را تیزتر کند آرنج برهنه و گرم خود را با تن او مماس کرد و پرسید:

– خوب؟ پس چرا حرف نمی‌زنید؟ من آن‌قدرها هم که تصور می‌کنید زودرنج و نازک نارنجی نیستم…( لحظه‌ای سکوت) آخر حرف بزنید! …( سکوت.) بجنبید، زودتر!!

– یلنا تیموفی‌یونا، ببینید من… من از زندگی هیچ چیزی را بیشتر از نقاشی یا بهتر بگویم بیشتر از هنر دوست نمی‌دارم. دوستان این‌طور تشخیص داده‌اند که من قریحه دارم و نقاش بدی از آب درنخواهم آمد…

– حتماَ! Sans doute2 .

– بله… همین‌طور است… من عاشق هنر هستم… پس… عاشق سبکم، یلنا تیموفی‌یونا! هنر… می‌دانید، هنر… شب شگفت‌انگیز! …

لیولا که مارآسا دور خودش می‌پیچید و توی شالش کز می‌کرد چشم‌هایش را کمی بست.( حقا که زن‌ها در جزییات امور مربوط به عشق و عاشقی استادند!)

نوگتف که انگشت‌های دستش را تق‌تق به صدا درمی‌آورد ادامه داد:

– می‌دانید، مدت‌هاست که دلم می‌خواست با شما حرف بزنم ولی… همه‌اش می‌ترسیدم، خیال می‌کردم ممکن است از من دلگیر شوید… ولی اگر درکم کنید محال است… عصبانی شوید… آخر شما هم عاشق هنرید!

– خوب، بله… البته… البته! آخر صحبت ازهنر است!

– یلناتیموفی‌یونا هیچ می‌دانید چرا این‌جام؟ نمی‌توانید حدسش را بزنید!

لیولا از شرم گلگون شد و دستش را ظاهراَ نادانسته روی آرنج او گذاشت…نوگتف کمی سکوت کرد و ادامه داد:

– حقیقتش را بخواهید بین ما نقاش جماعت آدم‌های خوک‌صفتی هم پیدا می‌شوند… که کمترین اعتنایی به حجب وحیای زن‌ها ندارند… ولی آخر من… من که از قماش آن‌ها نیستم! من نزاکت و آداب‌دانی سرم می‌شود. حجب و حیای زنانه… چنان حجبی است که نمی‌شود نادیده‌اش گرفت!

لیولا در حالی که آرنج‌ها را توی شال نهان می‌کرد با خود گفت:« چرا این حرف‌ها را به من می‌زند؟»

– من شبیه آن‌ها نیستم… از نظر من، زن یک قدیس است! بنابراین دلیلی وجود ندارد که از من بترسید… من آدمی هستم که به خودم اجازه نمی‌دهم مرتکب عمل ناشایستی شوم… یلناتیموفی‌یونا! اجازه می‌دهید؟ به حرف‌هایم خوب گوش بدهید، به خدا قسم که در گفتارم صادقم زیرا هر چه بگویم نه به خاطر خودم که به خاطر هنر است! از نقطه نظر من، در درجه اول اهمیت، هنر قرار دارد، نه غرایز حیوانی!

در این‌جا نوگتف دست لیولا را در دست گرفت و دختر جوان کمی به طرف او خم شد.

– یلناتیموفی‌یونا! فرشته من! خوشبختی من!

– حرف بزنید! …

– می‌توانم از شما خواهشی بکنم؟…

لیولا به آرامی زیر لب خندید و لب‌هایش را برای اولین بوسه غنچه کرد.

– آیا می‌توانم از شما خواهشی بکنم؟ التماستان می‌کنم! به خدا به خاطر هنر… نمی‌دانید از شما چقدر خوشم آمده؛ درست همانی هستید که به‌اش احتیاج دارم! مرده‌شوی بقیه را ببرد! یلناتیموفی‌یونا! دوست من ! بیایید…

لیولا که آماده بود خود را به آغوش او بیندازد کمی از جا بلند شد ؛ قلبش به شدت می‌تپید.

– بیایید…

این را گفت و دست دیگر لیولا را هم در دست گرفت. دختر جوان سرش را رام و آرام روی شانه او گذاشت؛ قطره‌های اشک خوشبختی روی مژه‌هایش برق زد.

– عزیزم، بیایید مدل من شوید!

لیولا سرش را بلند کرد.

– چه گفتید؟

– می‌خواهم مدل من شوید!

لیولا از جایش بلند شد.

– چه گفتید؟ چه شوم؟

– مدل… مدل من بشوید!

– هوم… فقط مدل؟

– اگر قبول کنید سخت مدیون‌تان می‌شوم! با این کار به من امکان آن را خواهید داد که تابلویی بکشم… آن هم چه تابلویی!

رنگ از روی لیولا پرید. اشک عشق ناگهان به اشک یأس وخشم و احساسات ناخوشایند دیگر مبدل شد. در حالیکه سراپا می‌لرزید زیرلب گفت:

– که این‌طور!

نقش بی‌نوا ! وقتی در تاریکی باغ صدای کشیده پر طنین با پژواک آن درهم آمیخت، سرخی شفق یکی از گونه‌های سفید نقاش را گلگون ساخت.

نوگتف گونه‌اش را خاراند و مبهوت ماند- دست‌خوش بهت‌زدگی شده بود. احساس می‌کرد که زمین دهان باز کرده بود و او را می‌بلعید… از چشم‌هایش برق بیرون می‌جست…

لیولای سراپا لرزان و منگ و رنگ‌پریده چون میت، قدم پیش گذاشت و تعادلش را طوری از دست داد که گفتی زیر چرخ‌های کالسکه افتاده بود. لحظه‌ای بعد همین که حالش جا آمد با قدم‌های بیمار و نامطمئن به طرف خانه راه افتاد. زانوانش تا می‌شد، از چشم‌هایش برق بیرون می‌زد، دست‌هایش بی‌اختیار به طرف موهایش کشیده می‌شد و آشکارا نشان می‌داد که لیولا قصد داشت در آن‌ها چنگ بیندازد…

بیشتر از چندین ساژن به خانه نمانده بود که باز ناچار شد رنگ ببازد- سر راهش، در چند قدمی کلاه فرنگی پوشیده از انگور وحشی، ایوان مست و پوزه‌درشت و آشفته مو، با جلیقه‌‌ای دکمه باز ایستاده بود؛ به قیافه لیولا نگاه می‌کرد، پوزخند تمسخرآمیزی بر لب داشت و هوا را با « هه- هه» اهریمنی خود آلوده می‌کرد ؛ چنگ انداخت و دست لیولا را گرفت. دختر جوان، با خشم و غضب زیرلب گفت:

– گورتان را گم کنید!

و دست خود را از چنگ او رهانید…

چه ماجرای گندی!

سلطان گورستان – نثار گورهای ممنوع ایران – شهریار مندنی‌پور

اسفند ۱۳۹۱

… از پای دیوار خرابۀ پنجمی، نه قدم سمت زبان گنجشک بعد هفت قدم سمت راست.
می‌‌گویم: مارخ خانم! فقط قبر پسر شما که نیست، پسر من هم هست. مطمئنم همین اینجا بود. این بوته خاری هم که می‌‌گویید قبلنا نبوده، کاملا درست می‌‌گویید. منتها همین مدتی که نیامده‌ایم سبز شده.
خب سخت هم هست. توی یک تکه زمین گندۀ بایر آدم چطور بفهمد دفعۀ قبل کجا بود که قبر بچه‌اش بود.
می‌گویم:به تشخیص من پیرمرد خاطرجمع باشید. همۀ این قبرستان را من مثل کف دستم می‌‌شناسم. اگر شک دارید امتحانم کنید. از وسط این خرابه‌‌ها که برویم توی قبرستان ، همین راسته که برویم می‌‌رسیم قطعۀ سیصد و بیست و هفت. قبر اولش که دو تا شمعدان سنگی بالایش هست، مال حاج آقا «سمیرمی» هست: بزرگ خاندان، هزار و سیصد پنجاه و دو مرحوم شده. آن ورترش «بی‌بی خاتون» مادر مهربان و زحمتکش خوابیده. بعدش قبر آقا یدی هست، خیلی مظلوم… همین‌طور برویم جلو، می‌‌رسیم به یک سنگ مرمر تا همین بالای زانویم بلندی‌اش، خیلی خوشکل و به قاعده: «کاظم خان رابندی» بازنشستۀ عالیرتبۀ آموزش پرورش… باز هم بگویم؟ والله قطعۀ بعدی را هم همین‌طور مثل کف دستم از حفظم. حالا هم وقتی می‌‌گویم ماه پیش‌قدم که کردم، درست همین‌جا بود قدم کردم، قبول کنید. و مارخ خانم هر شب جمعه صفحۀ نق‌نقش خط می‌خورد. اصرار اصرار بایستی بهش حالی بکنم که خانم! مجبوریم! برای اینکه شک نکنند باید دیر به دیر ‌، بلکه باید هر بار بگذاریم بیشتر از یک ماه بگذرد بعد بیاییم قبرستان. هر وقت هم آمدیم اینجا، جاهای دیگر هم برویم بنشینیم. شروع می‌‌کند زنجموره.
می‌گویم: خانم! همین هفته پیش قبرستان بودیم خانم.
می‌گوید: آقا! شما هوش و حواستان جمع نیست. یک ماه بیشتر شده که نرفته‌ایم. شما اگر راست می‌گویید بگویید امروز چند شنبه است.
می‌‌گویم: آخر اینکه یک ضربدری روی این خاک کنده باشید که نمی‌‌شود نشانه. چطور توقعتان می‌‌شود یک ماه بماند؟!
می‌‌گوید: کار، کارِ «همتی»‌هاست. به خون من و تو پیرمرد تشنه‌اند. این زن و شوهر برای چی آزارمان می‌‌دهند؟ خب شما بالاغیرتن مرد من هستید. یک قدم بروید به‌شان بگویید خدا را خوش نمی‌آید یک مادر داغدار را این‌طور زابرا می‌کنید. غیرت کنید ازشان بپرسید: آخر چی ازتان کم می‌شود یک قلوه‌سنگ یا یک نشانه که ما می‌گذاریم اینجا. چرا اقلا باران نمی‌آید؟
می‌‌گویم: ـ خاطر جمع باشید همین‌جا بود. لبه‌ی چادرتان را بکشید جلو صورتتان که هر کسی ببیند، نبیند دارید گریه می‌‌کنید. خیال کنند از گشت و واگشت ناامید شده‌ایم، بی‌منظور اینجا نشسته‌ایم.
می‌‌گویم: امشب ما هم می‌‌رویم سنگ مرمر بچه‌شان را خرد می‌‌کنیم.
مارخ خانم غضب می‌‌گیرد. می‌‌گوید: نه خیر! خودم می‌‌روم به‌شان می‌‌گویم.
تند و غضبناک راه می‌افتد. هن هن دنبالش می‌دوم، جار می‌زنم، می‌گویم: برگردید مارخ خانم! نروید سراغ آن‌ها! بدبختمان می‌کنند. ولی نمی‌‌دانم توی این گوشه‌ی پرت قبرستان، این همه لت دیوار کاهگلی، کنار آن آبادیِ قبرهای خوشگل و به‌قاعده، قبلنا چی بوده. آن همه که با همین ضعف پیری‌ هزار بار بلکه بیشتر قبرستان را گشته‌ام‎، به این خرابه‌‌ها اصلنا شک نکرده بودم. بلکه این دیوار‌ها پنجاه سال پیش، خانه‌های یک بنده‌خداهایی بوده‌اند. این سوراخ‌‌ها بلکه پنجره بوده‌اند. لابدن باهار پشت پنجره، یک کسانی تماشای بیرون می‌‌کرده‌اند، کسی شاید دلبندی داشته، همین دیواری که نشانۀ ما هست اتاقی بوده، تویش با دلدارش بوس و کناری داشته… بعد قبرستان هی تند تند پیش آمده رسیده این‌جا… هی انقلاب، هی جنگ.

می‌‌گویم: قبرستان باید حریم و حرمتی داشته باشد، هر کدام از ساکنانش به قاعده برای خودش سنگ داشته باشد، اسم و رسم داشته باشد… وقتی اینجا هیچ سنگ قبری نیست، وقتی قاری صدهزار تومانش هم بدهند نمی‌‌آید اینجا، پس اینجا یعنی پس چی هست؟ پس ما یعنی کی هستیم مارخ خانم؟
نمی‌دانم، یادم نمانده طپانچۀ پدری‌ام را توی کدام دیوار زیرزمینمان قایم کرده‌ام بلکه چهل سال، پنجاه سال بلکه پیش‌تر بوده که قایمش کرده‌ام. شده اگر همۀ دیوار‌ها را بکنم، پیدایش می‌کنم.
می‌‌گویم: مارخ خانم، دل به شک نباشید. خوب یادم هست پیریزا بهم گفت از دیوار باید قدم بکنم. یک هفت قدم، بعد نه قدم.
می‌‌گوید: من تا دستم برسد به خاک، به دلم می‌‌آید که بچه‌ام زیرش هست یا نیست. وقتی می‌‌گویم نیست قبول کنید. آقا شما حافظه‌تان یک کمی قر و قاطی شده. اگر درست می‌گویید بگویید حالا دیروز است یا امروز… کو آن هفت تا سنگی که رویهم گذاشته بودم نشانه؟
می‌‌گویم: سنگ که نشانه نمی‌‌شود «مارخ» خانم. مثل اینکه شما وقتی بخواهید نشانی خانه‌مان را بدهید، بگویید روی رخ‌باممان یک کف‌تر نشسته. سنگ‌ها را بلکه یک بچه‌ای پرت کرده واسۀ گنجشکی، گربه‌ای، چیزی.
می‌‌گوید: بچه اینجا نمی‌‌آید. اصلا شنیده‌ای از این همه گنجشک یکیش اینجا جیک جیک کند.
نشنیده‌ام… اما از یک جاهای خیلی دوری، صداهای دوری، مدام اسمم را صدا می‌‌زنند: حیدر حیدر! کفش‌هایت را بکن پا…! ولی انگار بعضی وقت‌ها یک چیزهایی که یادم می‌آید، زندگی یک مرد دیگری بوده که دیده‌ام: مارخِ من کنار پنجره نشسته بود تا آفتاب خالص بتابد روی ساق سفیدش، و مارخ یک رشته ریسمان به دندانش، یک رشته سرانگشت‌‌هایش، ریسمان را می‌‌غلتاند روی پوست ساقش. موهای تک و توکی کنده می‌‌شدند دور ریسمان، و ساق مارخ، مثل مرمر می‌‌تابید.
می‌گویم: مونس من! توی خانه‌مان که هستیم پروایی نیست. هر چقدر می‌توانی شیون و چار کن! اگر گریه نمی‌کنی لااقل زبان بگیر. این طور ماتک که می‌زنی به این در و دیوار‌ها، هر ماه قد یک سال داری پیر می‌شوی. کو شاخ نبات من؟
مارخ خانم، لبۀ چادرش خرش خرش روی زمین می‌‌کشد، از این خرابه می‌‌رود خرابۀ مجاور و بعدتری، بلکه کجا آشنا بیاید به چشم‌هایش. گمانم پیرزنم حافظه‌اش قر و قاطی کرده.
می‌‌گوید: همۀ خرابه‌‌ها شبیه هم شده‌اند. کار، کار همتی‌هاست. شما خودتان را به آن راه می‌‌زنید. حالا هم حتمنا زن و شوهری یک جایی دارند تماشایمان می‌‌کنند، این‌طور حیران و سرگردان که می‌‌گردیم، به‌مان می‌‌خندند. مگر این جماعت چقدر کوفت می‌کنند که می‌توانند گُه‌شان را همۀ این اطراف پخش کنند. حُکمن قبر بچه‌های دیگران هم این‌جا هست. باید به مادر‌هایشان خبر بدهیم.
می‌گویم: خانم خانم‌ها همینمان هم کم بود که به جرم افشای دوسیه‌های محرمانۀ دولت بگیرندمان.
من ندیده‌ام همتی‌ها هیچ‌وقت بخندند. یک‌بار نشده بیاییم قبرستان این‌ها سر قبر پسرشان نباشند. همیشه رخت سیاه برشان، انگار آنجا سنگ شده باشند. منتها همین روز‌ها بالاخره برای نقشه‌ام یک فرصتی دست می‌دهد، انتقامم را از آن همتیِ یک دستی می‌گیرم. یک جایی خلوت تاریکی که گیرش بیندازم، همین غضبم بهم قوت بازو می‌‌دهد. با آن ریش و موی سفیدش همسن و سال خودم هست، ولی آن‌طور که مریض‌احوال نشان می‌‌دهد حتما حریفش هستم. من نه که از آن نگاه برنده‌اش بترسم، منتها می‌‌بینم که توی نگاهش به ما یک کینه‌ی کهنه‌ای هست چه جور! زن و وشوهری این چندین سال بلکه خوب پروارش کرده‌اند، نقشه کشیده‌اند که یک‌طور حسابی انتقام خون بچه‌شان را بگیرند.
گفته‌ام: شما برای ما مثل یک ناجی بودید آقا «پیریزا»! من همه جای قبرستان را می‌‌گشتم. توی هر سوراخ سمبه‌ای سرک می‌‌کشیدم. با هر کسی گرم می‌‌گرفتم بلکه زیر زبانش را بکشم، چیزی دستگیرم بشود، هر جا یکی دو نفر ایستاده بودند، گپ می‌‌زدند، می‌‌رفتم نزدیکشان، بشنوم دربارۀ چی حرف می‌‌زنند. هر جا می‌‌رسیدم به قبر یک جوان ناکامی، می‌‌نشستم، سنگ‌ریزه‌ سه بار می‌‌زدم به سنگ قبرش، برایش فاتحه می‌‌خواندم.
این جوان‌ها بالاخره آن دنیا همدیگر را می‌‌بینند. برای هم تعریف می‌‌کنند. بلکه به گوش پسرم می‌‌رساندند که دارم دنبال قبرش می‌‌گردم. حساب کتابم درست بود آقا پیریزا؟ بلکه خود پسرم به دل شما انداخته بیایید بگویید کجا هست.
بعد باد می‌‌آید همیشه. قبلن تابستان که هست آفتاب داغ خاک را می‌‌سوزاند. غبار سوخته توی حلق آدم می‌‌رود. کی می‌‌داند غبارِ کیست؟ قطعۀ شهید‌ها باز خوب است که برزنت کشیده‌اند سرپوش، سایه دارد. هروقت به له له بیفتم، می‌‌روم آنجا می‌‌نشینم. قبر‌ها عکس دارند. به شهدای جنگ می‌‌گویم حیف که من دیگر جوان نبودم همراه‌تان بیایم جنگ. من خودم یک طپانچه دارم، از زمان کودتا، قایمش کرده‌ام توی دیوار زیرزمین.
می‌گویم: یادم نیست برایتان گفته‌ام یا نگفته‌ام؟ با همتی سینه به سینه شدم. همین دیروز بود یا بلکه پریروز بود توی کوچه‌مان سینه به سینه شدم با همتی. همچی آمد جلو که من از سرِ راهش بکشم کنار. من هم نکشیدم کنار، سینه به سینه شدیم. چشم انداخت توی چشمم انگار‌ همان‌جا بخواهد شاهرگم را بجود. نهیب زد: برو کنار… من گفتم خودت برو آن ور. نرفت. گفت: می‌گویم برو کنار. گفتم: من می‌گویم تو برو کنار. برایم کله قوچی آورد جلو، من هم کله بردم برایش، همچین که پیشانی به پیشانی شدیم.
حالا چه زود دارد شب می‌‌شود. بگویم مارخ خانم دیگر بیایید برویم خانه‌مان. برویم که خانه‌مان تنها مانده.
یادم باشد که هرچی می‌گویم فقط حواسم جمع باشد نگویم چه شکی به دلم افتاده. دیروز نزدیک بود از دهنم بپرد. مارخ خانمم این را دیگر طاقت نمی‌آورد. همین تا از دهنم بپرد، جخ یک آهی می‌کشد و جان به جان‌آفرین تسلیم می‌کند.
تاریکی پیاده‌رفتن وقت تند‌تر می‌گذرد، منتها شب هم از آن سمت کش می‌آید. یواش می‌‌گویم: ـ خانم! زبانم لال بشود اگر باعث دلنگرانی‌تان بشوم، ولی سر همین پیچ کوچه که رسیدیم ‌یک طوری که انگار منظوری ندارید، برگردید پشت سرتان را نگاه کنید، یک کسی انگار از قبرستان متصل پشت سرمان می‌‌آید.
مارخ خانم کلید می‌‌اندازد در را باز می‌‌کند. حیاط، کنار همین حوضِ بی‌ماهی یک کمی بنشینم فکر بکنم که چکار کنم. به مارخ خانمم بگویم یا نگویم. خب درست که از وقتی بهش خبر دادم قبر پسرمان را پیدا کرده‌ام دیگر نمی‌نشیند آن‌طور ساکت و خاموش، مثل یک میت که پاری وقت‌ها می‌ترسیدم نکند مرده. حالا انگاری یک جان تازه‌ای گرفته مارخم. حالا بیایم بهش بگویم… چی می‌خواستم بگویم؟.. پیری و تاریکی تا آدم بیاید یک فکری را تا آخرش برود، ماه از پشت دیوار خانه بالا می‌آید ماه. آن وقت‌ها که ماهی‌های گُلی توی حوض بودند دور عکس ماه توی آب بازی می‌کردند چقدر بازی می‌کردند. ولی دم‌دمای صبح که زمین و زمان ساکت می‌شد، جخ که خش خش برگ‌های نارنج هم نمی‌‌آمد، صدای چِپ چلپ عجیبی از سمت حوض می‌آمد. می‌‌فهمیدم ماهی‌‌ها آمده‌اند بالا، دهنشان روی آب، باز و بسته می‌‌کنند دهنشان را. هوا نمی‌‌مکند، یا بلکه گشنه هم نیستند، به زبانِ بی‌زبانی خودشان حرف می‌زنند؛ بلکه دارند به هم می‌گویند امروز صبح یک پاسداری درِ این خانه را می‌زند… همین امشب طپانچه‌ام را از توی دیوار زیرزمین می‌کشم بیرون. خیلی سال است دیگر زیادی خوابیده. خیلی سال است می‌‌گویم مارخ خانم این همه می‌‌روی بیرون خرید، یک جفت ماهی گلی هم بخر بیندازیم توی این حوض. صفا دارد. سرگرم می‌‌شوم عصر بنشینم نگاه‌شان بکنم. می‌‌گوید آمد نیامد دارد برای خانه. می‌‌گویم دیگر چه آمد نیامدنی برای ما مانده خانم.
نفسم، نفس نفس گرفته نفسم، گفته‌ام، یا بلکه حالا می‌گویم: مارخ خانم مژدگانی بده. یک آدم خوبی پیدا شده می‌داند پسرمان کجا خاک است.
از پای لت دیوار پنجمی، نه قدم رو به زبان گنجشک، بعدش هفت قدم به سمتِ… سمت راست بود یا سمت چپ بود که پیریزا گفت؟|
پیریزا می‌‌گوید: زکی لوطی! واسۀ من یکی از این قپی‌ها نیا! پسرت نه دسته گل بوده، نه هیچ تحفه‌ای. هر چقدر ازش لاف بیایی که فرشتۀ آسمانی بوده من یکی باورم نمی‌شود که بهش تهمت بسته‌اند. اینجا به من می‌‌گویند شاه قبرستان. جیک و پیک پروندۀ ساکن‌های این قبرستان زیر بغل من است.
می‌‌گویم: پس شما بهتر از هر کسی باید بدانید که ناحق گردن پسر من انداخته‌اند. پسر من صبح داشته می‌‌رفته برود سر کارش. سرش به کار خودش بوده، تازگی توی کتابفروشی خورشیدِ علم کار بهش داده بودند. یک آینده‌ی خوبی داشت اگر…
خه خِه… پیریزا این طور خه خه که می‌‌خندد؛ پس به من دارد مسخرگی می‌خندد، اقل کم خوب شد مارخ خانمم نیست ببیند این طور مسخرگی به من می‌خندند. می‌گوید: نه لوطی! نقل تو، خیلی توفیر دارد با نقل این‌ها. صبح که پسر این‌ها خداحافظی کرده برود سرکارش، همین سه چهار دقیقه بعدش، صدای در خانه‌شان بلند شده. .. درددل کرده‌اند برایم.
ـ پسر من اصلا تیر انداختن بلد نبوده.
ـ این‌ها که دویده‌اند دم در؛ پسره سر زانو افتاده بوده، دستش همچین انگاری جوش خورده باشد به کوبه‌ی در. این بیچاره‌ها که اولش دوزاریشان نمی‌افتد. از‌ همان سر کوچه که کمین خورده بوده پسرشان، سی چهل متر می‌‌بینند خون ریخته، آمده رسیده تا زیر زانوهای پسرشان. تازه می‌‌بینند از شکمش، خونش دارد فواره می‌‌زند.
می‌‌گویم: ـ نــــــــــــــه! خدا شاهد است که نه… پسر این‌ها بوده که با همقطار‌هایش می‌‌گذارند دنبال پسر من. یک بچه نوزده ساله اگر ببیند سه چهار نفر با تفنگ دنبالش گذاشته‌اند چکار می‌‌کند؟ خب در می‌‌رود. پسر من داشته در می‌رفته. تیر می‌‌اندازند. می‌‌خورد به پسر این‌ها.
ـ اینکه می‌‌گویی قصۀ من‌درآوردی است پیری. این‌ها اگر دستشان برسد سرتان را پخ پخ می‌‌برند، می‌‌گذارند تخت سینه‌تان. پیری و هزار خرفتی؛ چه می‌دانی تو!؟ این‌ها مادرزادی کینه‌ تو خونشان هست. خود آن مرد یک دستی برایم لفظ آمده. هنوز، شب نصف شب، مدام زنش از خواب می‌‌پرد جیغ می‌‌کشد. صدای در زدن می‌‌شنود. واسه‌ام درددل کرده که خودش هم هر وقت در خانه‌شان را باز می‌‌کند، به چشمش می‌آید پسرش غرقاب خون، سر زانو… منظور، دلت خوش نباشد که این‌ها یادشان برود. خرج دارد اگر بخواهی مجابشان کنم. باید بلاخی.
یک ضعف سردی هست، چند سالی یکهو جفت زانو‌هایم را خالی می‌کند. دلم نمی‌‌خواهد جلو چشم مارخ خانم بیفتم سر زانو. منتها همین هم تا می‌‌نشینم یک جایی، سرمایش می‌آید… از توی رگ‌هایم، می‌‌کشد تا سر انگشت‌هایم، مثل سرمای برف، جاندار نیست این سرما. یک سرمای مرده است، پاری وقت‌ها می‌‌کشد به چشمایم، چشم‌هایم آب می‌‌افتند. قطره‌هایی یخ می‌‌سرند روی صورتم؛ و چشم‌‌هایم درست نمی‌‌بینند. بگویم: خانم یک طوری که انگار منظوری ندارید، نگاه بکنید قطعۀ مجاورمان، انگار یکی دارد ازمان عکس می‌‌اندازد.
می‌‌گویم: آن‌قدر مرا هی وادارید اینجا را قدم بکنم، که همه ببینند، آخرش مشکوک بشوند اینجا‌ها یک کاری داریم. دیگر این آخرین بار باشد مارخ خانم که قدم می‌‌کنم. حرف پیریزا مثل‌ همان روز اول توی گوشم هست. گفت از پای همین این دیوار، هفت قدم راسته زبان گنجشک… درست؟… بعد گفت نه قدم بپیچیم دست چپ… حالا نیم قدم کمتر بیشتر که توفیری ندارد.
می‌‌گوید: ـ نه آقا…! من مادرم. مادر‌ها یک خبرهای قلبی دارند. مخصوصا که مربوط به بچه‌شان هم باشد. یک جای دیگر بود. اینجا توی این خاک خالی است.
سرد است بی‌پیر. پاییز‌ها اینجا باد همیشه که می‌‌آید بیشتر از همیشه می‌‌آید. دیوارهای خرابه همه‌شان قد و اندازۀ هم، همه‌شان شکل هم… نشانه‌مان بلکه همین دیوار بود که دوتا سوراخ پنجره دارد.
دفعه بعد، یک شربتی درست می‌‌کنم. به مارخ خانم گفته‌ام که از پیریزا گرد سیانور خریده‌ام؟ نه نگفته‌ام. یادم هم باشد نگویم. گرد سیانور که بریزم توی شربت، می‌-دانم چطور، به دست کی برسانم به همتی. بهش بگوید: بفرمایید! نذری است. بعد که سرکشید. خوب که جذب بدنش شد، جلوش در‌می‌آیم می‌‌گویم: می‌‌دانی توی شربت چی بود؟ نوش جان! آخر چه آزاری می‌رساند به شما، چهارتا تکه سنگی که زن بیچاره من می‌چید روی هم، دلش خوش بود که یک سنگی روی مزار پسرش هست… نوش جان! حالا دوباره برو تو او بایر زمین، منتها این دفعه به جای سوراخ پایینت از حلقت دل و روده‌ات می‌یاد بالا.
ماهی‌های قرمز حوض، آسوده از شر عالم آرام آرام شنا می‌کردند. یکهو، تند تند بال بال زدند فرار کردند تهِ حوض. یکی داشت در می‌زد.
می‌‌گویم: خانم! نمی‌‌خواهید شام به‌مان بدهید؟
انگار نمی‌‌شنود. ماتش برده به کاسۀ چینی خالی، کنار سماور و بساط چای. می‌‌گوید: دیده‌اید چه سنگی انداخته‌اند برای بچه‌شان! لابدن مرمر خالص است. خیلی خوشکل است. آفتاب که رویش می‌‌افتد مثل آینه برق می‌‌زند. من هم دلم می‌‌خواهد برای پسرمان…
کاسۀ چینی گلدار… مارخ خانم سال‌هاست دیگر انار دانه نمی‌‌کند، توی کاسۀ چینی گل سوری برایم بیاورد. اگر بیاورد برای صفرا و سودا خیلی افاقه می‌‌کند.
ولی برای صدمین بار می‌‌گوید: برای چی هر چی یادگاری پسرم بود آتش زدید؟ عکسش اگر بود، کتابش، دلم خوش بود با‌هاشان. زیرپیرهنی‌اش را بو می‌‌کردم، وجودش زنده می‌‌شد تو دلم. چقدرترس و ملاحظۀ بی‌خود و بی‌جهت. شما دلتان سنگ است.
می‌‌فهمم اگر بایستم زانویم خالی می‌‌کند می‌‌افتم. می‌‌نشینم… آن وقت‌ها که خانه‌مان از صبح تا شب آمد و شد بود، که هیچ حوصله‌مان سر نمی‌رفت، حوضمان پر از ماهی گلی بود. حالا دیگر هیچ تنابنده‌ای خانه‌مان نمی‌‌آید.
می‌‌گویم: خب وقتی نمی‌‌آیند خانه‌مان، یعنی اینکه نمی‌‌خواهند با ما آمد و شد داشته باشد. این‌ها هم مثل پسر عمو این‌ها. مثل حاج آقا، مثل داداش محترم شما. خب مردم بلکه می‌‌ترسند با بابا مامان یک ضدانقلاب نشست و برخاست داشته باشند.
می‌‌گویم: خاطرتان هست آن روز که آمدم به‌تان گفتم اتفاقی، گذرم افتاده قبرستان، یک پیریزا نامی را پیدا کرده‌ام؟ من اصلا وقتی می‌‌دانستم ما پولی در بساط نداریم چطور قولش را داده بودم بهش؟! می‌‌گویم نکند این یارو دروغ بهم چپاند، ازمان پول
گرفت.
می‌‌گوید: حالا بعد از این همه مدت به فکر افتاده‌اید؟ من حلالش کرده‌ام. همین که جای پسرم را نشانمان داد، برایش سر نماز دعا هم می‌کنم. اگر بیشتر هم می‌‌خواست. دیگ و مجمعه مسی‌ِ جهازی‌ام را می‌‌فروختم بهش می‌‌دادیم. تازه، گفت که با این پول برایش خیرات می‌‌کند. نماز روزه می‌‌خرد. همین نشان می‌‌دهد آدم بااعتقادی هست، حلال و حرام سرش می‌شود توی این دوره زمونۀ دجال‌ها.
توی این دوره زمانه، روز‌ها خیلی کند می‌‌گذرند. اول صبح که چشم باز می‌‌کنم، چشم‌هایم تار است. انگار همه جا ابری است، بعد یادم می‌‌آید که یک ترسی بود توی دلم که می‌‌ترسیدم ازش. چه می‌‌دانند این زن‌ها. نمی‌‌دانند که بعضی وقت‌ها یک ترسی گوشۀ دل مرد هست که نه دل دارد بگوید، نه طاقت دارد نگوید.
پیریزا، صورتش مثل صورت چروک شده بچه‌، رنگش رنگ کافور، گفته: لوطی! خودت را نزن به حواس‌پرتی؟ سی‌ هزار تومان تتمۀ پولی که قرارمان بود، باید می‌‌آوردی. حالیت هست من چه خطری کرده‌ام جای پسرتان را به‌تان لو داده‌ام. نه! چه می‌‌فهمی. پیری و هزار خرفتی. تا آخر هفته نیاوری کاری می‌کنم که تو و پیرزنت را هم بغل پسر کمونیستتان خاک کنند.
باد برگ‌های خشک را از جاهای دور آورده، کنارۀ قبر‌ها کپه کرده، و باد برگ‌های تازه می‌‌آورد. می‌‌گویم:‌ای لعنت خدا… نگاه خانم! آن دفعه پایین دیوارِ نشانه‌مان، یواشکی یک ضربدری کشیده بودم. می‌‌بینید؟ همۀ دیوار‌ها را ضربدر زده‌اند.
مارخ خانم می‌‌غرد: شما مثلا مرد من و این بچه هستید! نمی‌‌خواهید یک چیزی به‌شان بگویید؟
می‌‌گویم: نه. نباید دست خودمان را رو کنیم. امشب که رفتند ما هم می‌‌رویم سنگ مرمر بچه‌شان را خرد می‌‌کنیم.
مارخ خانم غضب می‌‌گیرد. می‌‌گوید: نه خیر! خودم می‌‌روم به‌شان می‌‌گویم.|
چادرش را می‌‌پیچد دورش راه می‌‌افتد طرفِ همتی‌ها. دلم دارد می‌‌ترکد. داد می‌‌زنم: مارخ خانم! شما را به خدا… بدبختمان نکنید! خانم! برگردید!
و مارخ خانم وسط حیاط جیغ کشیده است: به همین غروب، خد…. ا ذلیل کن قاتل پاره‌جگرهای مردم را. سرش داد زده‌ام: خانم داد نزنید. همسایه‌‌ها، همتی‌ها چند طرف آن‌ور‌تر می‌شنوند لاپورتمان را می‌‌دهند.
ولی حالا‌ها به نظرم نمی‌‌آید که یک زمانی، توی خانه‌مان به غیر صدای من و مارخ ‌، صدای یک نفر دیگر هم بوده. همین وقت‌ها بود که به بهانۀ تماشای عکس فیلم‌ها می‌زدم بیرون به قبرستان، می‌‌گشتم. این چند سالی که گشته‌ام، مرگ و میر زیاد شده. دم به ساعت مردۀ تازه آورده‌اند. به بچه افغانی‌های قبرشور می‌‌گویم: ‌قدیم‌ها، سال رو سال می‌چرخید تا یکی بمیرد، آن هم غریبه، ناآشنا. این سال‌ها جوان‌های بیست ساله دارند هی سکته می‌کنند. مردهای پهلوان دق‌مرگ می‌شوند؛ مثل آقا یدی.
بدگمان هی می‌پرسید کجا بودید؟ می‌گفتم رفتم عکس سینما‌ها را نگاه کردم.
بعد گفتم: ـ مارخ خانم! امروز بعد از این همه سال، گذری رفتم قبرستان. آنجا یک دسته بچه افغانی‌ هستند، انگار این‌ها دسته گلهایی را که مردم می‌‌گذارند روی قبر عزیزشان، برمی‌دارند می‌برند برای یک مردی هست به اسم پیریزا، دوباره می‌فروشدشان. به نظرتان مجبورشان نکرده ببرند برایش؟
گفت:‌ها، دیده‌ام.
از دهنش پرید که دیده. بعد ملتفت شد که خودش را لو داده. فهمیدم که پس خودش هم. پس مارخ من آن روزهایی که می‌‌گفته می‌‌رود زیارت امامزاده غریب، بگو پس می‌‌رفته قبرستان می‌رفته بلکه خبری گیر بیاورد. بلکه حتمن چند سال است که رفته. بلکه آن چند باری که دورادور به نظرم آمده یکی می‌‌بینم شبیه مارخ، رویش را با چادر سفت پیچیده بود، بلکه خودش بوده
هی گفته: شما دلتان سنگ است. دلم می‌‌خواهد روی خاکش یک شمعی روشن بکنم. نذر دارم. چرا نمی‌‌گذارید شمع روشن بکنم. فقط یکی. خوبیت ندارد نذرم را ادا نکنم.
هی گفته‌ام: مارخ خانم کی می‌‌خواهید بالاخره این لباس سیاه‌تان را دربیاورید.
و هنوز دارد یلخی می‌رود طرف همتی‌ها. هرچی تقلا می‌‌کنم به پایش نمی‌‌رسم. دنبالش جار می‌‌زنم: مارخ خانم! دشمن دشمن کشی می‌‌شود. قدم‌‌هایم سست… وقتی می‌‌رسم که مارخ ‌نشسته کنار آن زن. انگشت ‌گذاشته روی سنگ قبر پسرشان، بلند بلند فاتحه می‌‌خواند. صدایش یک طوری شده. زن و شوهر از او رو برگردانده‌اند، انگار نه انگار که مارخ خانم کنارشان نشسته. مارخ دست زن را از روی چادر پیدا می‌‌کند، دو دستی می‌‌گیرد:
ـ بچۀ من نبوده. به آبروی زهرا بُه‌تان زدند که پسر من بوده.
زن اعتنایی نمی‌‌کند. مارخ خانم، مارخ مغرور من التماس می‌‌کند:
ـ ولی حالا هر چی شده، هر چی بوده. تقاصش را که پس داده… تقاصش را مگر پس نداده‌ایم؟ حالا شما دیگر به من ببخشش… بگذر، بزرگی بکن. حلالش کن.
زن به مردش نگاه می‌‌کند. همتی چپ و راست سر تکان می‌‌دهد. مارخ خودش را سبک کرد. زن‌ همان طور که هنوز سر تکان می‌‌دهد، خم می‌‌شود پیشانی‌اش را می‌‌گذارد روی سنگ. مرد، آستین چپ کتش را بالا تا زده، سنجاق کرده به سر شانۀ کت، دست دیگرش را می‌‌کند توی جیبش… بلکه هفت‌‌تیر دارد.
می‌‌گویم: برویم مارخ خانم. دوره، دوره زمانه‌اش نیست.
می‌‌گویم: یادتان بماند مارخ خانم! به حسابی که پیریزا گفته، از پای این لت دیوار باید هفت قدم…
مارخ می‌‌گوید: خاک اگر حامل باشد، بالاخره یک جوری نشان می‌‌دهد که حامل است. من فقط می‌خواهم یک دل سیری سر خاک پسرم بنشینم، برایش شمع روشن بکنم، باهاش حرف‌هایم را بزنم. خیلی حرف دارم باهاش. حرفِ هفت هشت سال حرف نزدن.
حالا‌ها خیلی ترس دارم که بلکه یک چیزهایی با هم عوض شده‌اند و من یادم نیست… ولی مارخ خانم هم حالا نباید هی مدام توی چشمم بزند که هوش و حواس ندارم. چطور یادم مانده اول بار که دستم خورد به دستش. یک شب که مارخم دل و دماغ داشت بهش می‌گویم: یادت هست مارخ؟ آن روز که تشنه بودم! یادت هست چله تابستان که بود؟ و می‌‌بینم دستم لرز لرزان سمت دستش. دست مارخ، چال‌های خوشکل پشت بند انگشت‌هایش، نرم دستش ‌، توی التهاب تابستان، لیوان بلوری آب لب‌پَر تویش، عکس سبزی درخت نارنج تویش، انگشت‌هایش دور لیوان، انگشت‌هایم را می‌گذارم لای انگشت‌هایش دور لیوان. دست مارخ دختر می‌‌لرزد. آب می‌‌ریزد روی دستمان. دستمان خیس به هم. که گفتم: زنم می‌شوید مارخ خانم؟
پیریزا تو صورتم می‌‌غرد: ـ اوهوی لوطی! خنگی؟! هر چی می‌‌گویم پنهانکاری کنید انگار توی ‌مختان نمی‌‌رود. اگر ملتفت بشوند که پیدایش کرده‌اید همین پوسیدۀ پسرتان را گور به گورش می‌‌کنند.
می‌‌گویم: خانم! خاک به خاک متصل راه دارد. آن زیر، صدای قدم‌هایمان را که می‌‌آییم می‌‌شنوند، صدای قدم‌هایمان را هم که می‌‌رویم می‌‌شنوند. حتمن که نباید درست بالای سرش باشیم متصل؟ اگر جخ درست بالای سرش نباشیم متصل نیستیم
می‌‌گوید: کمک کنید این گه‌ و آشغال‌هایی که خالی کرده‌اند اطراف جمع بکنیم. این دفعه پاکت آورده‌ام.
و نشستنا، خوب چقدر وارد شده حسابی! چادرش سرش، دو بال چادرش را چقدر قشنگ مثل خیمه به هم می‌‌آورد روی خاک، هر کس دقیق هم بشود، حالیش نمی‌‌شود، من فقط من می‌‌فهمم که همین زیر چادری، دارد در بطری گلاب را باز می‌‌کند. بوی گلاب، بوی خاک تشنۀ آفتاب خورده… یک صدای دوری می‌‌گوید: ـ حیدر ! حیدر! کفش‌هایت را بکن پا می‌خواهم ببرمت فلکۀ شهرداری…
سرمای نصف شب می‌رسد به سرمای استخوان‌هایم. پشت دیوار کز می‌کنم باد قبرستان کمتر بتازد به جانم… اگر شده یخ بزنم، امشب پیدایش می‌کنم آن کسی که نشانه‌مان را خراب می‌کند،‌تر می‌زند روی خاکمان.
و خنده مارخ خانمم را از وقتی که پیریزا جای پسرمان را نشان داده، می‌بینم. می‌‌گویم: آن روزهای که دزدکی از من می‌رفتید قبرستان پرس و جو، لابد آنجا مرا هم می‌‌دیدید؟
می‌گوید:‌ها که می‌دیدم. تازه بعدِ این همه سال می‌خواهید وقتی دروغ می‌گویید نفهمم دروغ می‌گویید.
ـ آن همه که هی که دروغ می‌گفتم رفته‌ام تماشای عکس سینما؛ لااقل روآورد می‌کردید دروغ گردنم ننویسند. به خدا گناه این دروغ‌‌ها گردن خودتان هست.
این جور لبخندش را خیلی خوش دارم. قدیم‌های دل ودماغ داشتنش، ملیح چقدر ملیح می‌شد و بلافاصله می‌خواستمش.
مارخ خانم حالا دارد حرف می‌زند برای پسرمان آن زیر:
ـ پدرتان ناخوش احوال بود. تمام شب، سرما، اینجا بالای سر تو کشیک ‌داده، به خیالش هنور جوانی دارد.
نمی‌‌دانی مردم و زنده شدم تا تبش قطع شد… دل این حیدر آقا را نرم کن بگذارد شمع روشن کنم رو خاکت. امامزاده غریب طواف داده‌ام.
و نمی‌‌گویم مارخ خانم یک حرفی، مثل یک رازی توی دلم هست جرات نمی‌‌کنم به‌تان بگویم. می‌‌ترسم دوباره شروع بشود که مات و مبهوت یک جایی خیره بشوید.
رد که می‌‌شویم از بغل قطعۀ شهید‌ها. همتی و زنش هنوز نشسته‌اند. این دفعه شمع هم روشن کرده‌اند، چیده‌اند روی سنگ. هفت تا
چشم‌های آن زن و شوهر توی نور شمع برق می‌‌زند. پیریزا راست گفته. این برق کینه و انتقام است.
مارخ خانم می‌‌گوید: ـ چه خیریتان هست آقا؟! این روز‌ها بدجور توی فکر می‌‌روید.
می‌‌گویم: ـ توی فکر آن النگویتان هستم که فروختید، دادیم پیریزا. چرا من توی عمرم، عرضه نداشتم برای زن و بچه‌ام پول کافی و وافی بیاورم خانه… یا پسرمان زمستان یک لا قبا که می‌‌فرستادیمش مدرسه، حتما خیلی سردش می‌‌شد.
گچ دیوار زیرزمین هم انگار یخ زده، سخت ورکنده می‌شود… نکند مارخ خانم بیدار بشود هول بکند؟! باید این کاهگل زیر گچ را با ناخن بتراشم. دستم می‌خورد به لفافه‌اش… هفت لا لفافه را جر می‌دهم. طپانچه را درمی‌آورم. هنوز بوی گریس که بهش زده بودم می‌آید. توپی‌اش را باز می‌کنم. چهار فشنگ تویش… توی یک جای خلوت که گیرش بیاورم، نهیب می‌زنم بهش: دستهات بالا! آن یک دستی را که دارد می‌برد بالا، آن وقت خالی می‌کنم. هر چهارتا فشنگ را خالی می‌کنم توی سینه پر از کینه‌اش.
و ماهی‌ها اگر توی حوض باشند، آرام آرام شنا می‌‌کنند جفت هم، پاری وقت‌ها تن و بدنشان به هم مالیده می‌‌شود، معلوم است خوششان می‌‌آید که زودی جدا نمی‌‌شوند.
توی سرمای نصف شبِ قبرستان، اینجا یخ هم بزنم، آن قدر می‌‌نشینم تا آن همتیِ یکدستی را گیر بیندازم، همین تا آمد شلوارش راپایین کشید همه اطراف را به گه بکشد، از پشت دیوار درمی‌آیم، داد می‌‌زنم یعنی خدا هم نمی‌‌بیند؟ بعد گلوله‌ها را خالی می‌کنم. فردا صبح وقتی با تنبان پایین پیدایش کنند آبرویی برایش نمی‌ماند.
سایه‌‌ها یکی یکی بلند شده‌اند از روی زمین، از پس و پناه‌‌ها…‌ها! خودش است. دارد می‌آید… یکدفعه پیریزا یقه‌ام را می‌گیرد.
ـ این موقع شب اینجا چکار داری نفله؟ دُم درآوردی؟ پی جاسوسی من هستی نالوطی.
بوی دهنش توی صورتم… ولی یادم نیست توی خوابم آمده یا بیداری
ـ نه آقا پیریزا. یک سهوی شده. خوابم برده بوده، نفهمیدم خوابم برده.
می‌‌زند تخت سینه‌ام. نمی‌خواهم جلوش بیفتم زمین… می‌افتم.
ـ همه‌تان از یک قماشید، هم تو سلیطه‌ات، هم همتی و ضعیفه‌اش. می‌‌خواهم سر به تن هیچ کدامتان نباشد.
پیریزا، همۀ هیکلش سایه، توی تاریکی لابلای قبرهای می‌‌رود. لگد می‌‌زند به قبر‌ها و می‌‌رود. می‌‌شود تاریکی.
مارخ می‌‌گوید: خدا کند، یا خدا! فردا هم باران بیاید. از زمین و زمان ببارد.
نمی‌‌فهمم چرا همچین دعایی می‌‌کند… و تمام شب می‌‌بارد. ساکت، تا وسطهای شب، دوتایمان چسبیده به بخاری نفتیِ نفت کوپنی، فتیله پایین، می‌‌نشینیم. خوب است که صدای ناودان‌ها خوب است. نمی‌‌گذارد آدم اگر در می‌‌زنند بشنود که دارند در می‌‌زنند خبر بدهند مبارکا باشد. پسرِ ملحدتان اعدام شد. جنازۀ نجسش را خودمان گم‌گور کردیم، زحمتتان کم. منتها باید پول تیرش را بدهید… باز خوب شد دختر نداشتیم.
می‌گویم: مارخ خانم چه خوب شد دختر نداشتیم.
می‌گوید: دختر هم داشتیم دل و غیرت داشت. پسر من مرد بود. توسری‌خور بارنیامده بود. زیر بار زور نرفت.
می‌گویم: اگر این حرف‌ را بیرون بزنید دستگیر می‌شوید، می‌برندتان جایی که هیچ فریادرسی نیست. آن وقت من چه خاکی توی سرم بکنم.
ـ خب شما هم با من بیایید. مثل آن وقت‌ها که می‌بردید ما را باغ ملی.
توی خندۀ ملیحش یک کنایه‌ای هم هست.
ولی خوب شد دختر نداشتیم وگرنه مثل دختر آقا یدی شبِ اعدام دختریش را ورمی‌داشتند، نرود بهشت. صبح یارو با شیرینی می‌آمد در خانه‌مان بگوید دیشب دامادمان بوده… چه رقصی گرفت وسط کوچه آقا یدی. آهای همسایه‌ها بیایید بیرون شیرینی خوری! دامادم آمده. رقصید و گریه کرد.
وسط خواب‌‌هایم، هوا کم کم روشن می‌‌شود… و هنوز می‌‌بارد. حالا مارخ خانم مثل قدیم‌ها روی لبۀ بخاری علااالدین مغز گردو گذاشته. گردوی بو داده، پوستش که سیاه شده با یک فشار انگشت ور می‌‌آید. با پنیر خیل
خوشمزه می‌‌شود. حیف که با این دندانهای عملی نمی‌‌شود خیلی خورد. مارخ خانم چون انگار خوشحال است جلد شده توی کارهای خانه. می‌‌گوید: زود‌تر برویم سر خاک. نمی‌فهمم چرا انگار خوشحال است.
قبرستان خلوت است. تک و توک زن‌های چادر سیاه قوز کرده‌اند روی سنگ قبری. خیابان‌کشی‌هاخالی‌اند. دستفروش‌ها، بچه افغانی‌‌ها نیستند… ولی همتی و زنش هستند. ولی سنگشان شکسته. دلم خنک شد. تکه تکه‌هاش گمشده. شمع روشن کرده‌اند. توی هوای بارانی، نور شمع قشنگ یک هالۀ قشنگی دور شعله‌اش می‌‌بندد. من بی‌عرضۀ نتوانستم. نتوانستم گیرش بیاورم. حالا، ولی حالا خوب است که باد می‌‌آید. باد که قظره‌های باران را می‌‌کوبد به سر و صورت آدم، هر کسی ببیند نمی‌فهمد اشک مرد است.
مارخ خانم می‌‌گوید: خوبی روز بارانی همین است که اینجا خلوت است
دیوارهای کاهگلی، تا نیمه خیس شده‌اند. همین روز‌ها بقیه‌شان هم خراب می‌‌شوند… نه قدم… بعدش؟… هفت قدم… هر چی می‌‌کنم مارخ چ‌تر را نمی‌‌گیرد. سرانگشت‌هایم خیس و یخ، از توی گل و شل، پوست پیاز، ته سیگار، قوطی لوبیا، گهِ خشک شده جمع می‌‌کنم. می‌‌گویم: خانم ! یادم نمی‌‌آید من آمده باشم سنگشان را شکسته باشم. یعنی من آمده‌ام؟ کی آمده‌ام؟
مارخ هیچ نمی‌‌گوید. حالا من باید بروم دور، لبۀ خیابان‌کشی، پشت به پسرمان و مارخ بنشینم، که کسی شک نکند بعدش، من فقط یک طوری باید به یک نحو درستی که مارخ دلش نشکند بهش بگویم که این شکی را که دارم که مثل زالو افتاده به جانم را می‌‌خواهم بگویم… از توی سوراخ چ‌تر هر از گاهی قطره‌هایی می‌‌چکند روی سرم. مارخ که هی دلش می‌‌خواست باران بیاید پس بگو برای همین خلوت شدن قبرستان دلش می‌‌خواست باران بیاید. نکند یک نقشه‌ای… دلم هری می‌‌ریزد پایین. همین هول که نگاه می‌کنم، می‌بینم… به زور صدایم را خفه می‌‌کنم بالا نرود:
ـ خانم چکار می‌‌کنید؟!… داد می‌‌زنم: خانم دیوانه شده‌اید؟ خاموشش کنید!
باد چتر را از دستم می‌‌قاپد… هول هول که می‌‌رسم بالای سرش، انگار نه انگار که منم. یک دستش پناه باد، یک دستش سقف، بالای شمع، هر چی می‌‌گویم اعتنا نمی‌‌کند.
می‌‌خواهم خاموش بکنم شمع را. سربالا که می‌‌کند می‌‌بینم همه صورتش خیس، توی چشم‌هایش التماس هست و یک برقی هست: این برقی که هست، نمی‌‌فهمم برق اشک است، برق خوشحالی است، نمی‌‌فهمم چی هست… لب‌هایش لرزه دارند.
ـ تو… تو را به خدا خامو… شش نکن. نذر دارم.
باد لابلای قبر‌ها، سیاه هی سیاه، غلت غلتان، چترم را دارد می‌‌برد. همۀ تن و لباسم سنگین، زانو‌هایم خالی می‌‌شوند، سر زانو‌ها می‌‌افتم کنار مارخ. یک دستش هنوز پناهِ شمع، یک دستش آرام، دستش آب و خرده سنگ‌ها را از روی خاک پسرمان پس می‌‌زند. انگار دارد… دارد ناز می‌‌کند خاک را. شعلۀ نصفه شمع کشیده می‌‌شود دنبال باد… جرئت نمی‌کنم سربرگردانم پشت سرم را نگاه کنم. بلکه یکی از آن سایه‌های توی خیالم هست یا یک کسی واقعا دارد زاغ سیاه‌مان را چوب می‌زند.‌ای زن نادان! این زن نادان… دستم یخ و خیس، دستم را می‌‌گذارم روی شمع. فرو می‌‌رود توی خاک. مارخ زنجموره می‌‌کشد.
ـ بیچاره‌مان کردید خانم. این چه غلطی بود؟
لب‌هایش به هم چسبیده زنجموره می‌‌کشد. برای اولین بار توی عمرم دلم می‌‌خواهد این مارخ نبود. هیچ وقت نبودش که…
می‌‌گویم: حالا که این طور کردی، پس بگذار بهت بگویم خیال تو و خودم را راحت کنم. من خیلی وقت هست که افتاده‌ام به شک. آن پیریزای نامرد کلاش بود. دروغ گفته به ما.
مات، مبهوت، زنجموره‌اش خفه، یک کلمه هم نمی‌‌گوید.
می‌‌گویم: این زیر هیچ کس نیست زن سبک مغز!
از این نگاهش دلشوره… طاقت ندارم این نگاهش را ببینم. هیچ وقت همچه نگاهی ندیده‌ام ازش. بروم دور‌تر، بروم پناه دیوار خرابه. دیگر نمی‌‌بارد. می‌‌گویم: منظور
… حالا… خب ما هم نبایستی زود باور می‌کردیم. منظور اهانت نداشتم به شما. زبانم لال بشود.
مارخ، نه دیگر سر تکان می‌‌دهد. نه دیگر پشت لب‌های بسته‌اش ناله می‌کند. طاقت دیدنش را ندارم. باران نمی‌‌بارد. صدایش می‌‌بارد. کی آمده‌ام پشت دیوار خرابه. چمبک می‌زنم پای لت دیوار. بمیرم همین جا که این طور لامصب سردم نشود. صداهای دورِ مرده می‌آیند. سرد می‌آیند، دارند با باد می‌آیند… و صدای دوری، خیلی دور‌تر از سالیان سال می‌گوید: حیدر! کفش‌هایت را بکن پا، ببرمت فلکۀ شهرداری تماشا… آدم دار می‌‌زنند آنجا
حالا که حالا شده نمی‌‌فهمم چقدر گذشته که نفهمیده‌ام چقدر گذشته. چشم‌‌هایم بسته بودند، صدا‌ها داشتند می‌بردندم با خودشان با باد توی خواب… از دور، صدای مارخ… صدایش انگار مثل صبح که بیدارم می‌‌کند… کاشکی تازه صبح باشد، هنوز نیامده باشیم هنوز، هنوز دلش را نشکسته باشم. نزدیک می‌‌شود صدای مارخ… می‌گوید: به دلم هم هست… همین جاست… می‌‌خندد.
می‌‌افتم بیرون از منگیِ سرما:
مرد یکدست دور‌تر توی خیابان‌کشی ایستاده. نگاهش غضبناک، کینه‌ای، به من… من که نگاه خودم را نمی‌بینم، ولی از ته دلم من هم می‌خواهم نگاهم به او مثل او باشد. خدا کند این‌جا کم نیاورم.
می‌‌خواهم بگویم: مارخ خانم! دیدی؟! می‌‌بینی؟ آمدند. لاپورتمان را داده‌اند منتظرند بیایند تحت‌الحفظ ببرندمان. ولی کـپۀ سیاهی چادر مارخ یکی نیست. دو تا چادر خیس به هم چسبیده. زنِ همتی بغل دست مارخ خانم نشسته. نشسته دارد یک شمعی می‌‌کارد توی زمین. ‌توی چشم‌های درشتش شعلۀ چهار شمع روشن و توی چشم‌های مارخ خانم شعلۀ پنج شمع روشن.
* * *
می‌گویم: ـ مارخ خانم. بالاخره مرد هم یک موقعی یک ترسی توی دلش می‌‌افتد… شما به بزرگی خودتان ببخشید. گمانم آن چهارتا فشنگ، اگر هم می‌خواستم درشان بکنم، باروتشان بعدِ این همه سال نم کشیده، اصلا و ابدا در نمی‌شدند… خب حق با شماست. درست می‌گویید که اشک شمع‌‌ها، ته شمع‌‌ها را آب باران برده… خدا را شکر دیگر آشغال کثافت نریخته‌اند. پس، خب از پای این دیوار، باید هفت قدم بشمارم راستۀ آن زبان گنجشک… درست؟ بعدش نه قدم سمت چپ…

نرگس های مست – محمود صفریان

اسفند ۱۳۹۱

از نرگس زار سر زمینم
که یک دشت بیکران است
بوی عشق می آید،
بوی بهار،
بوی نوروز
و
بوی رفا قت
ولی
یک شاخه از آن
در گلدان خالی خانه من
نیست.
از پر چین خانه ای در دور دست
که یک بغل از آن را دارد
که یک دشت از آن را دارد
به من
که حتا یک شاخه اش را ندارم
سلام می کند
و کلاه کا کل اش را
برایم بر می دارد
و می پرسد:
” شما ایرانی هستی؟ ”
فرصت پاسخ نمی دهد
” من هم هستم ”
می گویم:
” این بوی آشنا را
خوب می شناسم
بوی سر زمین من است
بوی دل انگیز ایران است ”
می روم که بیاورمش
تا هفت سینم را
که در خانه همسایه پهن کرده ام
معطر کند
دست نمی دهد
می پرسم:
” مگر ایرانی نیستی؟ ”
می گوید:
” هستم!
ولی تو با همه هوشیاری
در خانه ات نیستی
و من با همه مستی
در خانه همسایه نیستم
هر چند در خانه خودم
در بندم
اینجا همه ی مست ها
در بندند
ولی بویم چون همیشه
در پرواز است ”
می گویم:
” در آنجا مست و هوشیار یکی است
همه در بندند
اما تو
فریاد رایحه را داری
چون مستی.
آن را دریغ نکن
برایم کافی است ….”

غنچه صفت لب زمانه خونریز است – حمید مصدق

اسفند ۱۳۹۱

ببند ، غنچه صفت لب زمانه خونریز است
گل مراد چه جویی؟ سموم پاییز است

سراب حسرت ایام، حاصل فرهاد
شراب دلکش شیرین، به کام پرویز است

لبم به جام و سرشکم به جام می لغزد
تهی ز باده و از اشک جام لبریز است

به هر که می نگرم غرق بدگمانی هاست
ز هر که می شنوم، داستان پرهیز است

ز لاله زار جهان بوی داغ می آید
به جویبار دَوَد خون، چه وحشت انگیز است!

همیشه کشور دارا خراب از اسکندر
هماره ملکت جم زیر چنگ چنگیز است

از آنچه رفت به ما، هیچ جای گفتن نیست
چرا؟ که در پس دیوار گوش ها تیز است!

کدام نقطه دمی امن می توانی زیست؟
به هر کجا که روی آسمان بلا خیز است

چنان شکست زمانه پَرَم، که پندارم
شکنجه های تو بر من محبت آمیز است

من و مضایقه از جان؟ تو آنچنان خوبی
که پیش پای تو جان «حمید» ناچیز است

چند سروده از – عیدی نعمتی

اسفند ۱۳۹۱

رُپ رُپ اسب ها
بر سنگفرش ها
خواب امپراتور را نمی آشوبد
بتهوون در سونات نهم
به خواب رفته است
کنارغفلت ما
دیوار فاصله قد می کشد
شب بر گیسوان تو درنگی می کند
دریا بر شانه ی من می ایستد
در تاریکی
کیست که گیسوانش را
به سمت عشق شانه می کند
اینجا در فاصله دو خمیازه
جهان پوست می اندازد
و ما
به دورآرامش خویش
سیم خاردار می کشیم
به تختخواب ها پناه می بریم

۲

وحشت گل
از بیداد باد نیست
که پر پرش می کند
همه از دستی ست
که از ریشه
جدایش می کند

۳

برف تازه
رد گرگ را
تا چراغ می پوشاند
سوختبار لحظه ها را
هیمه جمع کن عزیزم
هیمه جمع کن
ما
در فصل غریب غربت چمدان های خسته
گرفتار شده ایم

سروده ای از : مینو نصرت

اسفند ۱۳۹۱

نام تورا از هر طرف که می‌خوانم

ویرانی‌ست

این لب دیگر طعم بوسه نمی‌گیرد

و این آغوش

شرجی شیرین لِزگی را پس می‌زند

به سلامتی رنگ پرچم‌ها

اهتزاز دکۀ حقوق ‌بشر

دکان سازمان‌ ملل

قه‌قهۀ بازار جهان

یک پیاله سیرو‌سرکه می‌نوشم و

در نشئگی موزون چشمانم

مردانی ظاهر می‌شوند

که روزی نگاتیو آنها را خواب دیده بودم

بیداری بید مجنونی ست

که در حاشیۀ خیابان‌ها تیر‌باران می‌شود

پیشانی ار ز داغ گناهی سیه شود – فروغ فرخزاد

اسفند ۱۳۹۱

بر روی ما نگاه خدا خنده می زند
هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ایم
زیرا چو زاهدان سیه کار خرقه پوش
پنهان ز دیدگان خدا می نخورده ایم
پیشانی ار ز داغ گناهی سیه شود
بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا
نام خدا نبردن از آن به که زیر لب
بهر فریب خلق بگوئی خدا خدا
ما را چه غم که شیخ شبی در میان جمع
بر رویمان ببست به شادی در بهشت
او می گشاید … او که به لطف و صفای خویش
گوئی که خاک طینت ما را ز غم سرشت
توفان طعنه، خنده ی ما را ز لب نشست
کوهیم و در میانه ی دریا نشسته ایم
چون سینه جای گوهر یکتای راستیست
زین رو بموج حادثه تنها نشسته ایم
مائیم … ما که طعنه زاهد شنیده ایم
مائیم … ما که جامه تقوی دریده ایم
زیرا درون جامه بجز پیکر فریب
زین هادیان راه حقیقت، ندیده ایم!
آن آتشی که در دل ما شعله می کشید
گر در میان دامن شیخ اوفتاده بود
دیگر بما که سوخته ایم از شرار عشق
نام گناهکاره رسوا نداده بود!
بگذار تا به طعنه بگویند مردمان،
در گوش هم حکایت عشق مدام ما
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است در جریده عالم دوام ما

شعر کوتاهی از برتولت برشت

اسفند ۱۳۹۱

آقای نخست وزیر مشروب نمی خورد

آقای نخست وزیر دود نمی کشد

آقای نخست وزیر در خانه ای حقیر اقامت دارد

ولی بیچارگان حتی خانه ی حقیری هم ندارند .

کاش گفته می شد :

آقای نخست وزیر مست است

آقای نخست وزیر دودی است

اما حتی یک فقیر میان مردم نیست .

کوتاه سروده ای از : مینو شهرستانی

اسفند ۱۳۹۱

بی خوابی ،
لم داده روی حباب حوصله.
تیک تاکت را، خرج صحرایی کن
که شن هایش خریداردارد.
هرقدرهم ناکوک بمانی
امیدی نیست به ایستادنت

چکامه ی سهراب سپهری برای فروغ فرخ زاد

اسفند ۱۳۹۱

بزرگ بود
و از اهالی امروز بود
و با تمام افق‌های باز نسبت داشت
و لحن آب و زمین را چه خوب می‌فهمید.

صداش
به شکل حزن پریشان واقعیت بود

و پلک‌هاش
مسیر نبض عناصر را
به ما نشان داد

و دست‌هاش
هوای صاف سخاوت را
ورق زد
و مهربانی را
به سمت ما کوچاند.

به شکل خلوت خود بود
و عاشقانه‌ترین انحنای وقت خودش را
برای آینه تفسیر کرد

و او به شیوه‌ی باران پر از طراوت تکرار بود

و او به سبک درخت
میان عافیت نور منتشر می‌شد

همیشه کودکی باد را صدا می‌کرد
همیشه رشته‌ی صحبت را
به چفت آب گره می‌زد

برای ما یک شب
سجود سبز محبت را
چنان صریح ادا کرد
که ما به عاطفه‌ی سطح خاک دست کشیدیم
و مثل لهجه‌ی یک سطل آب تازه شدیم.

و بارها دیدیم
که با چقدر سبد
برای چیدن یک خوشه‌ی بشارت رفت.

ولی نشد
که روبه‌روی وضوح کبوتران بنشیند

و رفت تا لب هیچ
و پشت حوصله‌ی نورها دراز کشید
و هیچ فکر نکرد
که ما میان پریشانی تلفظ درها
برای خوردن یک سیب
چقدر تنها ماندیم.

شاید روزی….محمود صفریان

اسفند ۱۳۹۱

شاید روزی

شاید هم نه

هرگز ندانی آبشخور ها را

که از هفتاد رنگ هم بیشتر است

شاید هم

نخواهی بدانی

تا گوشت خواب باشد

و ادعایت هم

یکی از هفتاد افزون رنگ

شاید

انتخاب دوری و دوستی

برای ساحلی امن

انتخاب بدی نباشد

اما نازنین

آب ازسر چشمه گل آلود است

بگذار

فریاد کنم

در هر فرصتی

هر اندازه کوتاه

شاید

یک دست صدائی داشت

از من کدر نشو

گفته بودی

تو داری به در می گوئی

این براه بادیه رفتن است

چه می دانی

شاید

دیوار شنید

می دانم که

به از نشستن باطل است

یک رباعی از -سهره وردی ” شیخ اشراق ”

اسفند ۱۳۹۱

هان تا سر رشته ی خرد گم نکنی

خود را ز برای نیک و بد گم نکنی

رهرو توئی، راه توئی، و منزل تو

هشدارکه راه خود به خود گم نکنی

به یاد نادر نادرپور(۲۰۰۰-۱۹۲۹) – دریافتی از مجید نفیسی وسیله ئی میل

اسفند ۱۳۹۱


اگر چه رفته ام
بر من اشک مریزید.
شرابی ساده بنوشید
و جرعه ای بر خاک بریزید.
دست یکدگر را بگیرید
پا بکوبید و شعر بخوانید
بوسه دهید و در کنار بگیرید
و از خود بپرسید:
مگر مرگ، دمی از زندگی نیست؟

آنگاه من خواهم آمد
نرم نرمک از درون سایه ها.
دست بر شانه ات می گذارم
تا رو برگردانی و بگویی:
“آه! این تو هستی؟
چرا بازگشته ای؟
مگر چیزی را جا گذاشته ای؟”
من میخکوبی به دستت می دهم
با گُلمیخی زرین
تا بر تابوت من بکوبی.
تَقّـه های چکش در تاریکی
ارواح سرگردان را پراکنده می کنند
و مرا از پله های تنگ تبعید
به جاجرود و لواسان بازمی گردانند
تا بار دیگر برآمدن آفتاب
از قله ی دماوند را تماشا کنم.

آه دوستان!
وطن، مرا رها نکرد
شما نیز رهایم نسازید.
پا بکوبید و دست بیَفشانید
شعر بگویید و شعر بخوانید
و بدانید
شعر نمرده است و شاعر خواهد ماند.

۲۱ فوریه ۲۰۰۰

نگاهی کوتاه به کتاب” سنگ صبور” نوشته عتیق رحیمی – ترجمه سیامند زندی – محمود صفریان

اسفند ۱۳۹۱


نگاهی کوتاه به کتاب” سنگ صبور” نوشته
” عتیق رحیمی ” که به زبان فرانسه نوشته شده
و جایزه معتبر گنکوررا نصیب خود کرده است
و ترجمه دلنشین آن وسیله ” سیامند زندی “

مترجم در ” مقدمه ی مترجم ”
کار را بر خواننده بسیار هموار کرده است، چون این نوشته برپیشانی کتاب، ضمن شیوائی نگارش تابلوی گویائی است که افغانستان طی سه دهه با آن دست بگریبان است ” خواستم بنویسم از سر گذرانده، دیدم نه تنها از سر نگذرانده بلکه چون گیر آمده ای در باتلاق با هر حرکت فرو تر می رود. وضعی که سر زمین خودمان نیز نه با کمی بالا و پائین که دقیقن، به آن مبتلاست ”
مترجم در این کوتاه سخن، خواننده را به درستی در جایگاهی قرار می دهد تا بداند چه کتابی پیش رو دارد.
من با دیدن نام این کتاب، کتاب ” سنگ صبور” نوشته صادق چوبک به یادم آمد که در سال ۱۳۴۵ منتشر شد. کتابی که به خوبی نشان داد ” سنگ صبور ” چه مفهومی دارد، بهمین شکل که ” سنگ صبور ” عتیق رحیمی نشان داده است.
در واقع پایان حیات سنگ صبور آنجا است که پس از شنیدن داستان کسی که برای درد دل به ” او ” روی آورده است و موقعی که در پاسخ به پرسش راوی که می پرسد:
” سنگ صبور حالا که با آلامم آشنا شدی به من بگو تو صبوری یا من صبور؟ ”
چون ریزش آب بر خشتی خام از هم می پاشد. و می رساند در زندگی درد هائی هست که سنگ صبور نیز طاقت شنیدنش را ندارد.
و یکبار دیگر با خواندن کتاب عتیق رحیمی در یافتم که درد ها آنقدر زیاد و آنقدر متنوع و آنقدر سنگین و باور نکردنی است که دیگر ” سنگ صبور ” ها راهم یارای شنیدن نیست.
تفاوت عمده ی این کتاب بر آن سنگ صبور، یکی، ” که مهمترین هم هست ” این است که درد و گرفتاری کسی که راوی، بجایش سخن می گوید درد و گرفتاری امروزه ی همه ی ساکنان این تکه از دنیاست ” حتا اگر در گوشه ی دیگری زیستگاه گزیده باشند ” چون با همه ی توان یقه ی خواننده فارسی زبان را می گیرد و به دایره دردماندگی بزرگی که دارد می کشاند. و چون راوی یکنفر است هر خواننده ای با اوهمدرد می شود.
نویسنده بسیار ملموس خواننده را با فضا و آدم های داستان و موقعیتی که دارند آشنا می کند:

” اتاق خالی است. خالی از هر نوع تزئین. جز اینکه روی دیوار ِ میان دو پنجره، خنجر کوچکی آویزان است و بالای خنجرتصویری. مردی سبیلو حدودا سی ساله. موهای فرفری، صورتی چهار گوش، محصور میان دو خط ِ ریش چکمه ای ِ پرانتزوار ِ به دقت مرتب شده. چشمان سیاهش می درخشند. چشمانی ریز که در میانشان دماغی شبیه منقار عقاب جا گرفته است. این امر به او حالتی عجیب می دهد، حالت ِ کسی که در درون خود بیننده را دست می اندازد. عکس سیاه و سفید است، و خیلی ابتدائی با رنگ هائی مات، رنگ آمیزی شده….مقابل این عکس پای دیوار روی زمین، همان مرد، که حالا مسن تر است، روی تشک قرمزی دراز کشیده است. ریش دارد، جو گندمی…….”

” دست ِ زنانه ای لرزان و هماهنگ با ریتم ِ نفس هایش بر سینه ی او، روی قلبش قرار گرفته است. زن نشسته. پاها را توی سینه اش جمع کرده است. سرش میان زانو ها. موهای مشکی اش، خیلی مشکی و بلند بر روی ِ شانه های لرزانش فرو ریخته و حرکات ِ عادی ِ بازوانش را پی می گیرد “

ترجمه ی کتاب بسیار سلیس و روان و بی دست انداز است تا حدی که خواننده گمان می کند آنچه که می خواند ترجمه نیست، این نویسنده است که به زبان فارسی کتاب نوشته است.

نویسنده با تمام توان، برای اینکه تحمل سنگ صبور را به محک بکشد تا آنجا که توانسته هر دری را بر روی
” زن ” که راوی از زبان او می گوید می بندد.
به داروخانه می رود تا برای چشمان مردی که روی دستش مانده دارو بگیرد….با در بسته روبرو می شود.
و آنگاه که برای لحظه ای فرار از وضع موجود می رود تا در آغوش عمه اش شاید آرامشی بیابد،
عمه از آن محل به نا کجا آباد رفته است. در آنجا هم به در بسته دیگری بر خورد می کند.

زنی بی کس و بی پناه، با مردی که ” ای کاش مرده بود ” چون جنازه ای که هنوز نفس می کشد و با دو دختر قد و نیم قد در خانه ای که در تیر رس هر حمله و هجومی است دور خود مستاصلانه می چرخد، و با رسیدگی های تکراری و بی ثمرش از ” جنازه ای زنده! “، می رود در پستوی خاطراتی که هر چند چنگی به دل نمی زنند، ولی باز گوی زمانی است که هنوز مرد راستا داشته و می توانسته خودی هر چند نا خوش آیند از خود نشان بدهد.

” …یادته یک شب، همون اول های زندگیمون با هم، تو شب دیر بر گشتی. مستِ مست. کشیده بودی. من خوابیده بودم. بی این که یک کلام بهم بگی شلوارم را کشیدی پائین، بیدار شده بودم. اما خودمو به خواب زدم که مثلا توی خواب عمیقم. تو….دخول کردی …همه ی لذت های ممکن ِ دنیا رو بردی…اما موقعی که پاشدی بری خودتو بشوری، متوجه شدی که روی کیرت خونیه! غضبناک، بر گشتی و نصفه شبی افتادی به جونم و کتکم زدی فقط برای اینکه من بهت نگفته بودم که ر ِگلم. ”
و ای کاش با توجه به اولین رابطه که مرد خون بکارت را خون رگلی تصور می کند و زمانی که مجددن خون می بیند زن در جمله اش که می گوید:
” من هیچوقت سر در نیا وردم چرا برای شما مردا، غرور و افتخار اینقدر وابسته و همبسته به خونه. ”
چنین می نوشت
“….برای شما مردای مسلمان …”

البته عاری از نکات محدودی نیست که بنظر من می توانست انتخاب دیگری داشته باشد:

* …با آن ها ” چیکار ” کنم. وقتی که دیالوگ در روال کار برد ” چیکا ” بجای ” چکار ” نیست.

* چه در یک دعوای ” تخمی ” و چه، نه ناموست به ” تخمشون ” هم نیست می توانست جایگزین دیگری داشته باشد.

* – برات قسم می خورم که دیگه هیچوقت نمی ذارم مثل یک ” بچه کونی ” بره دنبال جنگ و کشتار.
معمولن یک ” ماجرا جو ” یا یک ” تحریک شده ” یا بیشتر یک ” عِرق ” و در بدترین شکل یک ” ولگرد ”
میره به جنگ و نه یک ” بچه کونی ”
بگذریم….
ولی در واقع کتاب چنان با زندگی بیشتر خوانندگان هم خوانی دارد، و از ترجمه ای بسیار روان بر خوردار است که وقتی آن را به دست می گیری مشکل تا پایان می توانی زمینش بگذاری. کتابی که دلت را به حال سنگ صبور هم می سوزاند.
کل کتاب نمایش تکان دهنه ای است.

نگاهی بر داستان بلند ِ: مثل یوسف نوشته محمود صفریان – در مسیر: نشستی با: هوشنگ داداللهی متهم ردیف یک در داستان: مثل یوسف – آریو ساسانی

اسفند ۱۳۹۱

فکر می کنید یوسف اصلی، یوسفی که داستانش از کتابهای آسمانی تا اشعار عارفانه و تغزلی و حتا در ضرب المثل ها و استناد ها، به اشکال مختلف آمده، بی گناه است؟ به همانگونه که هوشنگ داداللهی در: مثل یوسف؟ و همه گناهان به گردن، ” زلیخا ” و ” شیرین ” در ” مثل یوسف ” است؟

اجازه بدهید برای روشنی بیشتر، حالا که دستم از ” یوسف پسر یعقوب ” کوتاه است، هوشنگ داداللی را ” که یوسف این داستان است ” احضار کنم و اوراق اولیه محاکمه او را برای فرستادن به دادگاه، جهت صدور رای نهائی تنظیم و ردیف کنم. اگر فرصت بود ” والبته اگر موافقت کرد ” مختصری هم با ” شیرین زلیخای این داستان ” به گفتگو خواهم نشست. دستم که به ” زلیخا ” با آن جگر آش و لاش از عشق یوسف نمی رسد. شاید گفتگو با شیرین، خالی از لطف نباشد.
می دانیم که تنها دلیل تبرئه یوسف، چاک شدن پیراهن او از پشت بوده است. زلیخا ادعا کرده بود، که یوسف قصد تجاوز به من را داشت، مانع شدم، درگیر شدیم پیراهنش ” جر ” خورد. در حالیکه یوسف، در حین فرار از دست زلیخا، و عدم تمکین به او از پشت کشیده می شود و پیراهنش نیز از پشت جر می خورد. ( بدانگونه که نقل کرده اند )
آنچه در آیات کتب آسمانی و در روایات مختلف از ” یوسف کنعان ” نوشته و بیان شده، بیشتر مصرف دینی دارد، و برای پرداخت و شکل دادن به یک تافته جدا بافته است
چون به عنوان یک فرستاده، باید نخبه و یگانه باشد و متفاوت با یک انسان متعارف.
” ضمن اینکه از بنیان بایست به بودن چنین آدمی شک کرد. چرا که ندیده ایم تاریخ در جائی شاخصه ای از او ثبت کرده باشد…..از این مقوله بگذریم.”
در حالیکه یک نگاه منصفانه و صحیح به باز تابهای طبیعی انسان در بر خوردها و رو در روئی با مسائل ِ بخصوص احساسی ” که منظور همان تمایلات جنسی است ” متوجه خواهیم شد که روال عجیب و غیر منتظره ای نبوده است، آنچه که بین ” شیرین خانم ” و ” هوشنگ خان ” در روایت مثل یوسف رخ داده است.
اصلن به هر طرف که نگاه با دقت داشته باشی به ماجرا های کم و بیش همچون ماجرای یوسف و زلیخا بر می خوریم
هر چند نویسنده در داستان ” مثل یوسفش ” از واضح گوئی دریغ کرده است و می توان گفت بفهمی نفهمی خود سانسوری کرده است.
با توجه به مقدمات و علامات و صحبت های قبل از آن روز که هوشنگ خان وارد اتاق شیرین خانم، که تمارض کرده بود بشود، آن هم با اجازه و دستور آقای جهانگیری، همسر فلج ایشان. ( که با جزئیات در متن داستان آمده است ) نویسنده می بایست کوتاه نمی آمد و درست آنجا که باید متوجه واقعیت قضایا بشویم، درز نمی گرفت، و کوتاه نمی آمد. و همین روشن نکردن، سبب شده است که به درستی ندانیم، برنامه ریزی برای به تیمارستان فرستادن ” هوشنگ ” به علت عدم تمکین بوده است، یا زیاده روی و پا را از گلیم دراز تر کردن. و یا، بو بردن آقای جهانگیری.

نویسنده از یک سو از دهان هوشنگ خان می گوید:

(…خانم من نمی دانم از چه فرصتی دارید صحبت می کنید. شما وضع رو براهی ندارید، اگر اجازه بدهید خارج می شوم، تا قدری بخوابید.
دستم را از دستش در آوردم، چراغ بالای سرش را خاموش کردم، پرده را که به کنار رفته بود کشیدم و به قصد خروج راه افتادم و گفتم:
” این طور بهتر است. در اتاق تاریک بهتر می توانید استراحت کنید ” )
خب، با این وصف اگر به هر دلیل از اتاق خارج نشده است، و این پا و آن پا کرده است، می رساند که کرم از خود درخت بوده است. طبیعی است که وقتی در چنان جوی از اتاق نمی زنی بیرون، احتمالن ” قصدی ” داری. ولی راوی می گوید که، دستور فرمان گونه ” شیرین خانم ” مانع از خروج ” هوشنگ خان ” شده است:
(… هوشنگ!…. ” بسیار محکم بود ” ….بله خانم….لطفن بنشین …)
و همین نشستن، ماجراهائی را به دنبال داشته است، که کاملش در داستان نیامده است ، و این کار من را یا در حقیقت کار داد رسی را مشکل می کند.:
(….دست هایش را از دور گردنم رها کرد، هر دو مچم را گرفت و با یک حرکت سریع آن ها را روی سینه اش گذاشت و فشار داد، تعادلمان داشت بهم می خورد، وا داده بودم، مقاومتم داشت آب می شد…)
و سر بزنگاه خود سانسوری می کند. ” مقاومتم داشت آب می شد ” یعنی چه؟ ” داشت ” رسا و مشخص کننده نیست. بالاخره ” آب ” شد ه یا در حد همان ” داشت ” باقی مانده است. و به همین علت برای روشن کردن کامل قضیه بهتر دیدم بروم سراغ ” یوسف – هوشنگ خان…” و می روم ….تا بازیگر اصلی را ملاقات کنم. می دانم که اتهام بیمار روانی که سفارش شده هم باشد، جریمه ای سنگین است و تحمل آن عمر می ساید. و البته نمی دانم که در چنین حال و روزی آیا با من ناشناس راه خواهد آمد؟ ببینم…
*
” جناب داداللهی، تلاش بسیار کرده ام تا این ملاقات ِ با تو دست داده است، امیدوارم در زمان نسبتن کمی که داریم، بتوانیم گفتگوی خوبی داشته باشیم… ”
” کی به تو اجازه دیدن من را داده است؟ چرا قبلن با من در موردش صحبت نکرده اند؟. از آن گذشته من چه گفتگوئی می توام با تو ئی که اصلن نمی دانم کی هستید داشته باشم ؟ “

” هوشنگ خان گل، با اینکه کار یدی در این جا نداری، چرا این همه لاغر به نظر می رسی؟ و در شکل و شمایلی نیستی که بتوانی از کسی دلبری کنی، آن هم از خانمی چون شیرین. “

” خواهش می کنم با من خودمانی نشوید و هوشنگ خان هوشنگ خان نکنید. می بخشید که چنین می گویم ، من از آدم های لوده ای که وانمود می کنند همه حقی را دارند و هرکس را که بخواهند به بازی می گیرند خوشم نمی آید “

” جناب داداللهی، من فقط برای کمک به شما آمده ام ، البته اگر بتوانم. از آوردن شما بصورت برنامه ریزی و به زور مطلع شدم و دیدم دارند تو را با این کار خود بی دادگاه محکوم و از بین می برند ….و حالا که می بینمت بیشتر متوجه می شوم که قصد جانت را دارند. آمده ام تا اگر همراهی کنی، از بنیان ماجرا و بصورت صحیح مطلع شوم و بر پایه آن اقدام کنم. بهیچ وجه نه قصد لودگی و توهین دارم و نه انتظار دارم شما هم این همه سفت و سخت باشید و همراهی نکنید. “

” شما کی هستید و این سخنرانی برای چیست؟….”

” راست می گوئید، پوزش می خواهم….من یک مدد کار اجتماعی هستم. و همانطور که گفتم از ماجرای شما مطلع شدم، تصمیم گرفته ام کمکت کنم. من مرتب به چنین محل هائی رفت و آمد دارم.
ماجرا و راست بگویم پرونده تو را یکی از کارکنان خیر خواه اینجا به من داد خواندم. می دانم که زیر سنگینی بار چه تهمتی هستی. و می دانم که جز یک مادر پیر که در راه کمک به تو کاری از دستش ساخته نیست، کسی را نداری. و چنین بی کس بودن، فاجعه است. و با بر رسی که کرده ام وضع تو و بودنت در این محل یک برنامه ریزی است. و گویا من تنها کسی هستم که می دانم تو را بی خود آورده اند این جا.
می بخشی اگر صحبت ها و سئوال هایم فرم باز جوئی به خود می گیرد، ولی چه می شود کرد. به واقع نمی دانم چگونه جلو بیایم که نا راحت و دل خور نشوی…”
” …من راحتت کنم. به درستی نمی دانم ، فکر، ایده، و نقشه چه کسی بوده است، که من به چنین اتهامی آلوده شوم. ولی می دانم که باید، زور حسابی پشتش باشد. بخصوص بایستی رابطه ای بسیار، بسیار نزدیک با رئیس این جا داشته باشد. چون هم کسی که خواسته مرا به این جا بیاندازد، و هم رئیسی که به سوگند پزشکی اش پشت پا زده است می دانند که از سلامت عقلی بیشتر از خودشان بر خور دارم. چون صحبت ” کر مصلحتی! ” است، گمان نمی کنم که تو هم بتوانی کاری از پیش ببری. گویا سنبه آن ها خیلی پر زور است…”
” فکر می کنی صاحب سنبه ای به این پر زوری کیست؟ ”
” نمی دانم . چون دلم می خواهد با او صحبت کنم و به گویم که اگر گناهی دارم، بهیچ روی در رابطه با ” شیرین خانم، که هنوز برایش احترام قائلم ” نیست. گناه من عشق و علاقه زیاد به ” فاطی ” است. و فاش گوئی در مورد و ”
” یعنی حسادت!؟ ”
” حسادت!؟…چه حسادتی، حسادت از ناحیه کی؟…”
” …از ناحیه شیرین خانم. ”
” شیرین خانم؟ ….مگر این آقای نویسنده چی توی کتابش نوشته؟ چرا این قدر ناقص سر هم بندی کرده است؟….
شما که می گوئید فرشته نجات من هستید. من دارم به شما اعتماد می کنم. سو استفاده شما از این اعتماد، گمان نمی کنم کار مرا مشکل تر از اینی که هست بکند، ولی بدون شک، شما در خودتان فرو می ریزید….البته اگر در این روال باشید … ببینم شما از وجود و غیبت ” فاطی خانم ” در آن خانه اطلاع دارید؟ …
” آقای نوبسنده چگونه از این ماجرا سر درآورده است، که به گفته شما چنین ( ناقص نگاری ) کند؟ او گفته که شما در رابطه با شیرین خانم زیاده روی کرده اید….ولی نگفته که چگونه کار شما به این جا کشیده است.. اما به جا گذاشتن کت تان و پرتاب کردن کلید اتومبیل که یعنی پایان کار شما با آن ها و دیگر به آن خانه پا نگذاشتن
اشاره ای واضح دارد… ”
” که این طور!….عجب!…ولی این کار، کار شیرین نیست….حتمن آقای جهانگیری نازنین، با دیدن کت من در اتاق شیرین، احساس نارو و نمک نشناسی کرده است…
چه تنبیه سنگینی! ….بیچاره شدم…آقای…”
” مقیمی ”
” آقای مقیمی….می دانی ؟ او پدر ” فاطی ” است….”
و برخاست:
” من خیلی خسته ام اجازه بدهید به نشستمان پایان بدهیم. خواهش صمیمانه من از شماف ضمن تشکر از آمدنت و همه زحماتی که کشیده اید این است که دیگر به سراغ من نیائید… گمان نمی کنم کاری از پیش ببرید ….”

” آقای داداللهی، خواهش می کنم فقط چند دقیقه ای دیگر بنشینید تا من برداشت و جمع بندی این ملاقات را با شما در میان بگذارم و بگویم که گام موثر بعدی چه می تواند باشد ”
وقتی نشست و قبول کرد که به حرفهای پایانی من توجه کند گفتم:
” یادم آمد که انصافن نویسنده این مورد را به وضوح نوشته است. ”
” کدام مورد را؟ “

” شروع و ادامه علاقه شما را به فاطی خانم، دختر آقای جهانگیری . و این موضوع شیرین خانم را که در ته ذهنش به شما بی نظر نبوده ناراحت می کند “

” این گمان شماست؟ می خواهید بگوئید شیرن خانم با گاهی از علاقه من به دختر آقای جهانگیری، برای جلوگیری تمام برنامه را ترتیب داده است؟ گمان نمی کنم. ”
” چرا گمان کنید. و با اطلاع شیرین خانم به شوهرش که تو از فرصت بیماری او استفاده کرده و قصد تجاوز داشته اید. و آقای جهانگیری دیده باید به شما چوب بی صدا بزند و در اینجا بنحوی گرفتارت کند که راه در رو نداشته باشی. ”
” این درست است که ما با تخیل موضوع را سرهم بندی کنیم؟ و در حقیقت شیرین خانم را که ناکام شده است مقصر اصلی بدانیم؟ “

” جان کلام در این کلمه شماست که دلم می خواست با صداقت خودت عنوان کنی ”
” کدام کلمه؟ ”
” که شیرین خانم چون می بیند ” ناکام ” شده….”
” مگر شما جور دیگری فکر می کردید ؟ ”
” نه جور دیگری فکر نمی کردم، اما شنیدن آن از دهان شما به آن مهر تائید می زند . چون می دانم خسته هستید و بهتر است به این نشست پایان بدهیم، پیشنهاد می کنم در هفته پیش رو بسیار واضح نامه ای را برای آقای جهانگیری تنظیم کنید و در آن درمورد آشنائی با فاطی خانم و اینکه در اول نمی دانستید که دختر ایشان است و وقتی که به شمال می رود سراغش ار از شیرین خانم می گیرید و بخصوص اشاره کنید که در نظر داشتید اگر بشود با او ازدواج کنید، ولی حس می کردید که شیرین خانم موافق نیست.
بنویسید که مادرتان نیز از علاقه شما به فاطی خانم اطلاع داشته.
و در پایان  تقاضا کنید که اجازه بدهد حضور ایشان برسید و همه ی ماجرا را باز گو کنید.
فراموش نکنید اشاره کنید که ایشان را دوست دارید و برایشان احترمی خاص قائل هستید.
وقتی نامه را تنظیم کردید به من اطلاع بدهید تا ببینم چگونه می شود آن را به دست شخص آقای جهانگیری رساند.”
بر خاست با خوش روئی دستم را فشرد و بر خلاف انتظارم صمیمانه تشکر کرد و گفت که حتمن نامه را می نویسد و اطلاع می دهد.
نمی دانم چرا هرگز دیگر از من سراغی نگرفت. من هم چنین که دیدم دیگر سراغش نرفتم.، ولی شنیده ام که هنوز در آسایشگاه است.
من از داستان مثل یوسف، از سوژه اش که به شکل های مختلف در جامعه جاری است، و از نثر روان و پرداخت شده اش خوشم آمده است. هر چند برای داستان کوتاه بودن کمی بلند است. شروعش گیراست و تابو شکنی اش را
پسندیدم.
خواندنش را توصیه می کنم.

نقدی بر داستان مثل یوسف – ابوالفضل سپاسی

اسفند ۱۳۹۱

از دیر باز با نوشته های دکتر محمود صفریان انسی دیرینه دارم. این آشنایی از زمان تولد گذرگاه در شبکه جهانی اینترنت آغاز شد. وقتی داستان هایش در دو کتاب ” روزهای آفتابی ” و” روزی که گلا بتون رفت ” از دنیای مجازی به نوشتاری رسید بسیار خرسند شدم چرا که بقول خودش کتاب کنار تختخوابی هم شدند، و من اضافه میکنم گنجینه ای ماندگار در کتابخانه شخصی خود داشتن، حکایت دیگری است که با کامپیوتر ودنیای مجازیش قا بل قیاس نیست. این مقدمه را گفتم تا بروم بسراغ یکی از نوشته های زیبایش در کتاب روزهای آفتابی” داستان مثل یوسف.”
داستان مثل یوسف که مجله ” شهر ما ” چاپ تورونتو، در این هفته مبادرت به چاپ آن کرده است باشروعی پایان گونه آغازمیشود، که تسلط نویسنده را به این سبک نوشتن بخوبی نشان میدهد. پس از آن، داستان به نرمی پیش میرود شخصیت ها یکی یکی در خلال داستان شکل میگیرند.
” خانمی ۳۰ -۳۵ ساله روبرویم نشست ”
ودرحین صحبت آدم ها، توصیف مکان ها به شیوه ای ماهرانه نوشته میشود که بر جذابیت داستان می افزاید و خواننده را بدنبال خود میکشاند.
” از نشمین خانه ای ویلایی با پنجره هایی گسترده وبغایت نور گیر رو به باغی درندشت ”
در بیان حالات و حرکات شخصیت ها نویسنده سنک تمام گذاشته است، به گونه ای که مانند یک فیلم سینمایی جزئیات را بخوبی میتوان دید به این مکالمه در داستان دقت کنید
” چایتان سرد می شود ”
” زیاد اهل چای نیستم ”
ولی برش داشتم وبی مصرف شیرینی شروع بخوردن کردم
” تلخ میخورید؟ ”
چه دقتی
در فیلم باید هنرپیشه قابلی باشد تا بتواند اضطراب ودلشوره قهرمان فیلم را نشان دهد اما در داستان این کار فقط از یک نویسنده ماهر بر می آید دقت کنید
” نمی دانم چرا خوشحال نشدم. تازه بیکار شده بودم وشدیدن به درآمد نیاز داشتم. بسیار خانم محترم مؤدبی هم بود شرایط آنچنانی هم نداشت. چه مرگم بود، نمیدانم ”
حالت آدمهای قصه با دقتی زیبا تا نمایش احساس عشق پیش میرود که این را بگونه ای لطیف در خلال داستان می بینیم.
بازی باکلمات واستفاده ازجملات تازه مثل:
«چه کلمه قشنگی، کاربرد تیمار برای اتومبیل»
ویا در جایی دیگر
« چه نا کار آمد میکند آدم را این احتیاج»
از این گونه جملات فراوان در نوشته های صفریان دیده میشود.
در داستان ها بعضی شخصیت ها نقش کوتاهی دارند، در مثل یوسف آقای جهانگیری ومادرهوشنگ از آن دسته آدمهایی هستنند که حضور دارند اما زیاد دیده نمیشوند. واین هم ازشیوه های یک نویسنده خوب است تا قهرمان های اصلی بهتر دیده شوند، وداستان از مسیرش منحرف نشود.
عشق و ظرافت های سکسی در داستانهای اقای صفریان جایگاه خاصی دارد که بسیار با لطافت بیان میشود. صادقانه بگویم با آن ها است که نوشته هایش مرا بدنبال خود میکشاند وبه گمانم باید خیلی ها مثل من باشند.
در داستان مثل یوسف یک مثلث عشقی وجود دارد که بسیار ماهرانه آ نرا نشان میدهد.
” فاطی دست پخت خوبی دارد خوشحال میشویم ناهار را امروز با ماباشید»(چرا «امروز» یعنی هوا برت ندارد یا هر چیز دیگری بدون منظور وقصد نبود ”
زمانی که فاطی را برای خرید با ماشین بیرون میبرد وبا او کمی خودمانی میشود احساس عشق جرقه های خودش را در داستان میزند
” فاطی خیلی وقت است اینجا هستی؟ ”
” سه سال پیش که آمده بودند (جواهر ده) مرا با خود آوردند. ”
” مگر شوهر نداشتی؟ ”
وقتی به این سئوالم پاسخ داد گستاخ شدم
” نه من شوهر نکردم ”
” چرا مگر چند سالت است؟ ”
وبدین گونه شگردهای صفریانی در نوشته آغاز میشود. در موضوع یاد دادن رانندگی به فاطی به این جمله دقت کنید
” اگر راستش را بگویی، حتمن یادت میدهم ازاین پس هر وقت آمدیم خرید( به عمد جمله ام را چنین بیان کردم…) کمی با تو ور میروم تا کم کم یاد بگیری ”
” ولی خانم نباید بفهمد ”
که البته منظور همان خانم ۳۰- ۳۵ ساله است که زیبایش از فاطی که از او جوان تر است به مراتب بیشتر است.
د رخانه حضور شیرین در اشپز خانه واینکه بگوید:
” مرسی هوشنگ خان، فاطی خودش می توانست ”
عشق نهفته در دل شیرین، خودش را نمایان میکند. در حالیکه هوشنگ همچنان از فکر فاطی بیرون نمیاید وشب عشق واحساسش را با تمام جیک وپوک برای مادرش تعریف میکند چراکه (دلم میخواست باکسی حرف بزنم ومادر بهترین بود) اوکه در انتظار ده روز دیگربرای خرید رفتن بافاطی روز شماری میکند در روز موعود بجای فاطی خود شیرین همان خانم خانه با او میاید.که از اینجا به بعد مثلث عشق رسمن کلید میخورد.و هوشنگ بر سر دو راهی انتخاب میماند:
( حال علاوه برنیاز به د رآمد علاقه به فاطی وزیبایی متشخص خودش نیز کاملن جا باز کرده بودند)
وشیرین باگفتن قصه زندگیش برای او و اینکه:
” تو نیز کم کم داری عضوی از ما میشوی”
میخواست به او نزدیک تر شود که با دعوت به خوردن قهوه عملن به این نزدیکی میرسند چرا که
” داشت از حالت شیرین خانم کارفرما خارج میشد ومن احساس راحتی میکردم ”
ولی شیرین شاید برای محکم کاری وزدن ضربه نهایی به احساس اوکه شاید (بویی برده بود) گفت:
” فاطی اینجا نیست. برای مدت کوتاهی رفته شمال تا باخاله اش باشد. باید در انتظار خبر های خوشی از او باشیم ”
ودر اینجاست که قهرمان قصه به اوج ناکامی میرسد:
” فاطی!… شمال!… خاله!…خبرهای خوش!… پس من چه میشوم … او که علاقه اش را بمن نشان داد در یکی دو باری که ترمز دستی را می کشیدم دستش را روی دستم گذاشت ”
شیرین همه چیز را گفته بود. او همسر دوم آقای جهان جهانگیری است. مردی که روی صندلی چرخ دار زندگی میکند بنابر این او خود را در عشق به دختری که میرساند (نباید دختر دهاتی بی سوادی باشد)مقصر نمیدانست اما بازی تقدیر باید سرنوسشت یوسف را برای او رقم بزند.داستان گوئی از اتاق خواب شیرین ونشستن هوشنگ روی لبه تختخواب او شروعی دوباره میابد
” چشمانش را بست وبسیار آرام گفت: ” هوشنگ ”
در اینجا باز قهرمان داستان دچار پریشانی وتردید میشود
” نمیدانستم چه کنم ویا چه بگویم….یک تمارض آشکار ”
و سرانجام اینکه:
” دستم را گرفت ومانع رفتنم شد ”
” هوشنگ بنشین من برای صحبت با تو خودم را به رختخواب کشانده ام فرصت زیادی نداریم ”
وماجرا آنقدر پیش میرودتا اینکه:
” درآغوشم گرفت و گریه را سر داد واز زندگی یکنواختش با یک مرد از کار افتاده ، واینکه بدون هیجان، بدون آینده، بدون بچه ،… خانه ای ساکت وآ رام وبدون روح..”
وآ نقدر نزدیک پیش میرود که،
” دستهایش را بدور گردنم حلقه کرد ”
و این در حالی است که شیرین،
” فقط یک پیراهن خواب رکابی بسیار نازک به تن دارد”
در ادامه تصویر صحنه های ظریف آروتیکی میخوانیم
” وقتی دست هایش را بدور گردنم حلقه کرد داشت گر میگرفت ”
” وتن تقریبن عریانش مرا از پای در میاورد ”
ظرافت را دربیان لحظات جذاب تا آ نجاپیش میبرد که،
” هر دو مچم را گرفت وبا یک حرکت سریع آنرا روی سینه هایش گذاشت ”
از اینجا ببعد هوشنگ، یوسف وار با بجا گذاشتن کتش در اتاق از مهلکه فرار میکند.
” کلید ماشین راروی کف اتاق انداختم وتقریبن با فریاد گفتم:
” من دیگر هرگز باین خانه پا نخواهم گذاشت ”
وبدین گونه نویسنده منظور نهایی اش رااز قصه بیان میکند. مافیای زر وزور هوشنگ را به نا کجا آباد یک بیمارستان روانی میکشاند
” من دکتر نصرتی هستم رئیس این آسایشگاه ”
ود رادامه،
” چی را نشان میدهم ؟ ”
” جنون ادواری را ”
مافیا را چنان خوب بیان میکند که خواننده دلش نمیخواهد داستان به پایان برسد به این جمله درآخرین قسمت های داستان توجه کنید:
” خوشبختانه با بجا گذاشتن کت خود با خشونت خانه را ترک میکنی در چنین مواقعی گاه حتا امکان قتل نیز هست ”
واین همان نتیجه اصلی داستان است که قد رت های مافیائی چنان بلائی بر سر قربانیان خود میاورند که گاهن برای همیشه به فراموش شدگان می پیوندد.چرا که
” وقتی اتهام «روانی» میزنند نجات غیر ممکن است”
به اعتقاد من از این داستان میشود یک فیلم زیبا ساخته شود فیتمی که بشود در جشنواره های جهانی نیز نشان داد.
تورنتو فوریه ۲۰۱۲

نزار قبّانی شاعرعشق – تنظیم از محمود صفریان

اسفند ۱۳۹۱

۲۱ مارچ ۱۹۲۳ – اول ماه می ۱۹۹۸

یکی از جنجالی ترین و شجاع ترین شاعران مدرن سوری است.
او همیشه شاعری مطرح بود و در طول ۵۰ سال شاعری هرگز در سایه قرار نگرفت.
منتقدین همیشه او را شاعری بزرگ و کم نظیر می دانستند.
درحقیقت می توان گفت که عشق در سروده های نزار موج می زند.
کودکی نزار قبّانی درخانه ای سنتی و زیبای دمشق سپری شد و نزار از تمام گوشه کنار های این خانه خاطره های ملموس داشت و از آن با عشق و علاقه ای توا با حسرت یاد می کرد. در این مورد و در مورد شهر دمشق می گوید:
” از دمشق دور افتادم، زبان های متعدد دیگری آموختم، اما الفبای دمشقیم چسبیده به انگشتان و گلو و جامه هایم باقی مانده است. همان کودکی مانده ام که آنچه در باغچه های دمشق از نعنا و نیلوفر و نسترن بود هنوز در کیف دستی خود دارم. در هر مهمانخانه ی جهان که وارد شدم دمشق را با خود بردم و با او بر روی یک تخت
خوابیدم ”
او با اشعار خود به ستیز با سنت گرایان و متحجران ادبی عرب برخاست.
نزار در سال ۱۹۴۴اولین کتاب شعر خود با نام ” زن سبزه به من گفت ” را با سرمایه خودش و در ۳۰۰ نسخه منتشر کرد.
انتشار این کتاب با موجی از ناسزا و تهمت روبروش شد. خودش می گوید با این کتاب گوئی حکم سنگسار من صادر شد و هر متحجری به نوعی حمله را به من شروع کرد.
” در شماره ماه مارچ ۱۹۴۶ مجله مصری الرسا له، شیخ علی طنطاوی در باره ی من و دفتر شعرم سخنان خونین زیر را نوشت:
– در دمشق کتاب کوچکی چاپ شده که جلدی قشنگ و ظریف دارد و کاغذ زرورق دور آن پیچیده اند، و در آن کاغذ هائی که در مجالس عروسی دور جعبه های شکلات می پیچند.نواری قرمز نیز بر آن بسته اند، نظیرنواری که فرانسویان در اوایل اشغال دمشق مقرر داشتند که زنان بد کاره بر کمر خود ببندن تا شناخته شوند. در این کتاب سخنانی بنام شعر چاپ شده است.”
هر قدر حملات سنت گرایان به او و متهم کردنش به فساد اخلاق فزونی می گرفت گرایش و هواداری جوانان اوچشمگیر تر می شد. در حقیقت علت اصلی مخالفت با او توجهش به مقوله عشق بود. و این هم بسیار عجیب است و هم تاسف آور که چرا شادی و بهره وری از زندگی و بخصوی عشق چنین متحجرین را عصیان زده می کنند.
این جماعتی که در آن دنیای موهوم بهشت و دوزخ زندگی می کنند با انسانیت ، با پیشرفت ، با زندگی بهتر و با شادی چنان بنیادی مخالفتد که بهت انگیز است. اینهمه نادانی و موهوم اندیشی بانی خفقان در جوامع است و نزار قبّانی نیز از آن بی بهره نبود و عاقبت باعث شد تا با همه ی عشقی که به کشورش داشت، ترکش کند.
او عشق را در رهائی و مرتبت انسانی، در احترام متقابل و ایثار دو جانبه و در اوج آزادی و بدون ترس از سُنتها و گزمه ها می دید. در این مورد خود چنین می گوید:
“…ما با ترس عاشق می شدیم، با ترس به وعده گاه های خود می رفتیم، با ترس عشق می ورزیدیم و با ترس می نوشتیم….”
در سروده ی
نقاشی با واژه ها
از عشق چنین می گوید

” بیست سال در سفر عشق
اما جاده هنوز ناشناخته
گاه پیروز شدم
اغلب از پا افتادم
بیست سال سر در کتاب عشق
و هنوز در نخستین برگ “

سروده ای دیگری با یاد آوری عشق
” دشواری

بسیار ستوده ام زیبائی زنی را
اما دل به او نسپرده ام
چه بسیارند زنان زیبا در دنیا
و چه دشواراست عاشق شدن اما “

در قسمتی از شعر بلندِ
پرسش هائی از خدا
باز از عشق می گوید

” خدای من!
زمانی که عاشق هستیم چه بر ما چیره می شود؟
در ژرفای وجودمان چه می گذرد؟
چه چیز در ما می شکند؟
چرا بدل به کودکی می شویم وقتی که عاشقیم؟
چگونه است که قطره ای آب اقیا نوسی می شود؟
درختان نخل بلند تر می شوند
آب دریا شیرین می شود
و خورشیدالماسی درخشان بر گردن بندی جلوه می کند
زمانی که عاشق هستیم. “

” عشق
وقتی عاشق شدم
سر زمین خدا دگرگون شد
شب درون تن پوش من خوابید
و خورشید از غرب سر زد “

” بر دستان تو
هیچ مچ آویزی به جز عشق من
مناسب نیست “

” تاکستان
هر مردی که تو را پس از من ببوسد
بر لبانت
تاکستانی خواهد یافت
که من کاشته ام “

سروده های نزار زلال و روان هستند و هر تشنه ای را سیراب می کند
” هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق “

برتراند راسل به انتخاب: الیسا تنگسیر

اسفند ۱۳۹۱

نام کامل او: برتراند آرتور ویلیام راسل است که در ۱۸ ماه می سال ۱۸۷۱ متولد و در ۲ فوریه ۱۹۷۰ پس از ۹۹ سال زندگی به راستی پر بار در گذشت.
او فیلسوفی به کمال بود. هم منطق می دانست، هم جامعه شناسی، هم ریاضی دان بود و هم مورخ.
او در حقیقت یکی از پیشگامان فلسفه درقرن بیستم بود. با ایده آلیسم و آرمان گرائی مخالف بود، و به فلسفه تحلیلی، فلسفه ای که بر واقعیت استوار باشد اعتقاد داشت.
مسائل ماورا طبیعه را قبول نداشت، و همه آن ها را به دیده شک می نگریست.
مخالف جدی سرمایه داری بود و اعتقاد داشت که آتش جنگ ها فقط بخاطر منافع سرمایه دارن است که افروخته می شود. و بخاطر این عقیده که بسیار شفاف بیان می کرد به زندان افتاد، و یکبار دیگر ثابت کرد که همه ی زندانی های عقیدتی بخاطر حفظ منافع سرمایه داران است.
به دیکتاتوری از هر نوعش می تاخت، چه دیکتاتوری هیتلری و چه نوع استالینی آن.
از مخالفان سر سخت جنگ ویتنام بود و خلع سلاح اتمی را برای زندگی بی دغدغه مردم لازم می دانست.
نوبل ادبی سال ۱۹۵۰ بخاطر همه ی کار های انسان دوستانه ای که در فلسفه او جای ویژه ای داشت و بخاطر بیش از ۶۰ کتاب در زمینه های مختلف به او تعلق گرفت.
او اهل ” ولز ” انگلستان بود و در شهر ” رادنر کراف ” تولد یافته بود.
در سال ۱۹۰۱ نظریه ای را بیان کرد که کار ” جرج کانتور” را که بنیان گذار نظریه ” مجموعه ها ” است زیر سئوال برد و نشان داد که در درون این نظریه که طرفداران فراوان داشت تناقضاتی وجود دارد. این نظریه او بنام ” پارادوکس راسل ” مشهور شد.
بیانه او را در مورد خطرات حاصل از گسترش سلاح های هسته ای که درسال ۱۹۵۵ منتشر کرد دانشمندان بنام هم عصر او از جمله ” آلبرت اینشتین ” امضا کردند، و بهمین خاطر بنام بیانیه ” راسل – انیشتین ” معروف شد.
در حقیقت برتراند راسل یکی از شاخص ترین دانشمندان مردم گرای قرن بیستم است.
دانشمندی که هم پایه اش در این زمان دیده نمی شود، هرچند به آن نیازی وافر هست.
بسیاری از کتاب های او، خوشبختانه به فارسی ترجمه شده است. پاره ای از آن ها بدینقرار است.
جستار های فلسفی
مسائل فلسفه
مبادی ریاضیات در سه جلد
آرمان های سیاسی
عرفان و منطق
مقدمه ای بر فلسفه ریاضی
تحلیل ذهن
و بسیار بیشتر.

معمای هویدا – از کتابخانه مجازی

اسفند ۱۳۹۱

کتاب معمای هویدا یکی از تک نگاری های شاخص در حوزه تاریخ نگار معاصر است. میلانی ۶ سال برای گردآوری اطلاعات درباره این کتاب وقت گذاشت است و سرانجام با مصاحبه های مختلف و مراجعه به منابع گوناگون و پیدا کردن اسناد و اطلاعات درجه اول از همه کسانی که در این باره مطلع بوده اند‘ معمای هویدا را نوشته است.
این کتاب در سال ۱۳۸۰ سه چاپ پیاپی خورد. معمای هویدا در ۱۶ فصل تدوین شده است.این کتاب روایت فارسی کتاب “معمای هویدا “است که با ترجمه خود مولف ـ دکتر عباس میلانی ـ منتشر شده است .گفتنی است چندی پیش، ترجمه‌ای از همین کتاب به قلم مترجم دیگری ذیل عنوان “ابوالهول ایرانی، امیرعباس هویدا و معمای انقلاب “منتشر گردید .کتاب سرگذشت مفصل و مستند “امیرعباس هویدا “است که مدت سیزده سال نخست وزیر ایران بود .او عالی‌ترین مقام رژیم پهلوی بود که در ایران ماند و پس از پیروزی انقلاب، محاکمه و اعدام گردید .مولف در تدوین کتاب، از خاطرات، مشاهدات و اطلاعات گروه کثیری از افراد مرتبط با هویدا، همچنین نامه‌ها و اسناد و منابع مکتوب بسیاری بهره جسته است .کتاب از شانزده فصل تشکیل شده است .در فصل نخست چگونگی دستگیری هویدا و نگهداری او در مدرسه رفاه، و انتقال به زندان قصر، مصاحبه با چند خبرنگار فرانسوی در آن ایام شرح داده شده، افزون بر آن، تصویری از روزهای نخست انقلاب فراهم آمده است . در فصل دوم، شرح زندگانی هویدا از زمان تولد آغاز می‌شود، سپس مراحل تحصیل (در داخل و خارج از ایران)، مسافرت‌ها، مشاغل، خصوصیات فردی و اجتماعی و شخصیتی او بیان می‌گردد، در پایان نیز گزارشی از جریان دادگاه و محاکمه و اعدام هویدا به طبع می‌رسد .عناوین فصل‌های کتاب از این قرار است۱ :ـ پل حسرت، ۲ـ برزخ بیروت، ۳ـ زائر پاریس، ۴ـ سرزمین عجایب، ۵ـ بازگشت به پاریس، ۶ـ سال‌های سرگردانی، ۷ـ انقلاب سفید، ۸ـ کانون مترقی، ۹ـ زمستان ناخرسندی‌ها، ۱۰ـ یادداشت‌های زمان جنگ، ۱۱ـ سیاست در پمپئی نفت‌خیز، ۱۲ـ دره جنی، ۱۳ـ سقوط پمپئی، ۱۴ـ قربانی، ۱۵ـ قاضی انقلاب (حجت‌الاسلام خلخالی)، ۱۶ـ دریاچه یخ‌زده کاکیتوس (نام نهمین حلقه دوزخ در بخش دوزخ کمدی الهی دانته) .در صفحات پایانی، یادداشت‌های مولف، نمایه اسامی و تصاویری از هویدا و دیگران به چاپ رسیده است .

کتاب معمای هویدا اثر بحث برانگیز و به یاد ماندنی دکتر عباس میلانی به چاپ پانزدهم رسید. این کتاب که آغازگر شیوه جدیدی از زندگی نامه نویسی و رویکردی نوین به تاریخ معاصر ایران است از سوی انتشارات اختران برای پانزدهمین بار تجدید چاپ شد که خودگواهی بر روانی و شیوایی این کتاب تاریخی است.
دکتر عباس میلانی در مقدمه ی این کتاب نوشته است: به این نتیجه رسیدم که باید تاریخ مان را از نو بخوانیم و بسنجیم. پذیرفتم که به نوعی خانه تکانی تاریخ محتاجیم. به نظرم رسید که فرضیات و گمان ها و جزمیات پشیین را واباید گذاشت و شناخت هر کس را از نو با پیروی از روش ه پیشنهادی دکارت بیاغازیم. او می گفت در جستجوی روش علمی لازم دانستم که همه فرضیات پیشین را نادیده و نپذیرفته بگیرم و در همه چیز شک کنم جز در وجود ذهنیتی شکاک.جملات فوق با گفته فردریک نیچه که در ابتدای پیش گفتار همین کتاب آمده است مطابقت دارد: خاطره می گوید: چنین کردم. غرور می گوید: ممکن نیست چنین کرده باشم بالاخره خاطره چاره ای جز تسلیم ندارد.
با خواندن جملات پایانی گزیده پشت جلد کتاب شاید بتوان چنین تصور کرد که میلانی درصدد است تابوی تسلیم شدن در برابر غرور را بشکند زیرا می گوید: ما نیز در ارزیابی ذهن و زندگی هر کس باید به گمانم با این فرض شروع کنیم که هیچ چیز قابل اعتنا و اعتمادی درباره اش نمی دانیم باید این فرض را بپذیریم که دانسته ها و شنیده های پیشین مان شاید به قصد گمراهی مان بوده و تنها با ذهنی پالوده از رسوبات گذشته می توان به گرته ای از حقیقت دست یافت.
کتاب معمای هویدا یکی از تک نگاری های شاخص در حوزه تاریخ نگار معاصر است. میلانی ۶ سال برای گردآوری اطلاعات درباره این کتاب وقت گذاشت است و سرانجام با مصاحبه های مختلف و مراجعه به منابع گوناگون و پیدا کردن اسناد و اطلاعات درجه اول از همه کسانی که در این باره مطلع بوده اند‘ معمای هویدا را نوشته است.

علاقه زنان ایران – مصاحبه با احمدی نژاد – مسعود ناصری

اسفند ۱۳۹۱

فرمانده نیروی انتظامی جمهوری اسلامی
گفت:
افزایش قیمتها درمهر وآبان باعث افزایش
شدید جرائم خردشده است.
وی گفت:
البته با توجه به نرخ سکه و دلار
خوشبختانه سرقت بانکی نداشته ایم و بیشتر
جرائم شامل دزدی نان و مرغ و بنزین و برق
بوده ند.
اسماعیل احمدی مقدم، فرمانده ” ناجا ،”
سپس به جرائم دیگر پرداخت و گفت:
بعضی ها می گویند که علاقه زنان شوهردار به رابطه
نامشروع ۳۶ درصد زنان را شامل می شود.
او گفت:
این آمارها درست نیست چون من و
برو بچه ها در گشت های شبانه و روزانه خودهرگز
پیشنهادی از این  نوع زنان دریافت نکرده ایم.
*
آخرین مصاحبه با
احمدی نژاد
سلام آقای احمد ی نژاد، یا به قول بچه ها
درود بر شما.
السلا م العلیکم.
خیلی ممنون  برای این مصاحبه.
بسم الله رحمان الرحیم!
واقعا لطفک کردید.
الله و اکبر!…
جناب رییس جمهور، شما آینده ایران را
چگونه می بینید؟ می گویند هوا واقعا پس است.
غلط کرده اند! هوا ممکن است کمی خراب
شود و مثلا تهران برای دو روز به علت آلودگی هوا
تعطیل شود اما مملکت نخواهد خوابید.
آیا از هشت سال رییس جمهوری خودتان
راضی هستید؟
برای ما رضایت مفهومی ندارد. آقا و مردم
راضی باشند برای من کافی است.
ولی مردم راضی نیستند.
پس من هم راضی نیستم.
بزرگترین پشیمانی و ناراحتی شما در این
هشت سال چه بوده؟
این که نتوانستم بشکه نفت را سر سفره ها
بیاورم و به توصیه بعضیها گوش کردم که باید
اول سفره ها را خالی کرد تا جای گذاشتن بشکه
نفت بازشود.
ازطرح هدفمندی یارانه های خودتان راضی
هستید؟
نه! فکر نمیکردیم مملکت اینقدر گدا داشته
باشد. پولمان را حرام کردند.
شما هنوز هم فکر می  کنید که هولوکاست
وجود نداشته است؟
دست از سر ما بردارید. سئوالات انحرافی
نکنید(لبخند).
از قضیه هاله نورسازمان ملل تعریف کنید.
آیا شما واقعا امام زمان را در آنجا دیدید؟
آقا اذیت نکن. این ها راساخته اند. من چنین
حرفی را نزدم.
ویدیوی آن وجود دارد.
صهیونیست ها ساخته اند.ازکسی که شبیه
من بوده و با یکی از آیات عظام گفت و گویی
خصوصی می کرده فیلم درست کرده اند.
چرا شما اینقدر با یار امام، فرزند امام، نوه
امام و نخست وزیر امام مخالف هستید؟
قشنگی انقلاب اسلامی ما در همین است
که همه با هم اختلاف داریم.
این کجایش قشنگ است؟
درست مثل این که شما با خانمتان
اختلاف داشته باشید. شما با ایشان اختلاف
نظر ندارید؟
نه!
هیچ وقت ایشان را کتک نزده اید و بعدا
معذرت خواهی نکرده اید؟
نه! اصلا!
احتمالا یا شما یا خانم شما فرشته
هستید.
چرا از رژیم بد و جنایتکار سوریه حمایت
می کنید؟
بد بودن و جنایتکار بودن تعریف دارد.
به هر حال دولت شما تنها دولتی در دنیا
است که بشار الاسد را می خواهد.
چین و روسیه و کره شمالی هم هستند.
آیا از مردم خودمان همه پرسی کرده اید که
حمایت از رژیم فعلی سوریه درست است یا نه؟
اکثر جمعیت مردم ما را خس و خاشاک ها
تشکیل میدهند که همه پرسی را به بیراهه
میکشند.
*

پسره به دختره میگه: چقدر امشب خوش lمیگذره، سه تا بلیط سینما گرفتم

دختره میگه: چرا سه تا؟ من و تو که ۲ نفریم؟

پسره میگه: واسه بابا و مامان و داداشت!
*

دلنوشته‌ی دختران مجرد:

بارها در کلاس اول خواندیم “آن مرد آمد” ، “آن مرد با اسب آمد”

ما که ترشیدیم، نامرد با خر هم نیامد!
*

تابلو یک کبابی :

در این مغازه جلوی شما سیخ می‌شود!

*

فردوسی سی سال بسی رنج برد تا عجم زنده کنه به پارسی.

بعد ملت میرن سر قبرش واسش فاتحه به زبون عربی می‌خونن!
*

قطع دست در ملاعام، جنون قوه قضاییه ایران در اعمال مجازات

اسفند ۱۳۹۱

اعمال مجازات های خشن و غیر انسانی در جمهوری اسلامی ایران در ماههای اخیر نشان می دهد مسولین قوه قضاییه یه جنون اعمال مجازات های غیر انسانی و خشن مبتلا شده اند. در هفته گذشته اعمال مجازات اعدام دو جوان که مستحق اعدام نبودند اعراض های گسترده ای توسط بسیاری از فعالین حقوق بشر و خبرنگاران را در فضای مجازی به همراه داشت تا اینکه امروز در شهر شیراز دستگاه قضایی دست یک جوان که متهم به سرقت شده بود را قطع نمود. اخیرا نیز دست دو جوان دیگر در شهر یزد قطع گردید. سازمان مدارای جهانی شدیدا نسبت به رفتار غیر انسانی دولت جمهوری اسلامی اعتراض نموده و نگرانی خود را نسبت به ادامه اعمال اینگونه مجازات ها اعلام می کند. . صدور حکم به قطع دست و پا چه سارق و چه محارب در سالهای ریاست سه دوره قبل ریاست صادق لاریجانی سابقه‌ای نداشته است. با آنکه در قانون مجازات اسلامی حکم به قطع دست و پا در جرایمی مانند سرقت، جرح عمدی و مجاربه تجوز شده است، اما در عمل به دلیل آنکه نخست ـ قضات دادگستری کمی دارای رحم و مروت بوده‌اند و قطع دست اندام بدن را عملی نکوهیده می‌دانستند و دوم اینکه ـ قانونگذار در باب حد سرقت چنان سختگیری نموده است که عملا امکان قطع دست و پا وجود ندارد و اگر همه عوامل شانزده گانه که می‌بایست همه ان‌ها جمع گردند تا حد سرقت اجرا گردد تکمیل نمی‌گشت، قضات نیز توان، امکان و قدرت صدور حکم به قطع دست را نداشتند. اما چه شده است که پس از حکومت آقای صادق لاریجانی به یک دفعه این امکان به وجود می‌‌اید که قضات به راحتی و با لذت حکم به صدور قطع دست صادر می‌کنند و در سالهای گذشته بیش از پنجاه مورد قطع دست و پا به اجرا در امده است؟ ۲. صادق لاریجانی از زمانی که به قدرت در بالا‌ترین مقام قوه قضاییه رسید با همراهی برادران خود نشان داد که همچون خروس لاری جان گرفتن جان هم نوعانش برایش هیچ ارزشی ندارد. آقای لاریجانی در سالهای پس از ریاست در قوه قضاییه، به دنبال کسانی بود که هم فکر و هم عقیده خود باشد و ان‌ها را به عنوان رییس دادگستری استانهای مختلف انتخاب و اختیارات تامی به آن‌ها داد. قضاتی را برای موضوعاتی که در برگیرنده احکام اسلامی است انتخاب نمود که فرامین وی را اجرا نمایند. . صدور حکم به کور کردن، اعدام‌های فله‌ای در زندان‌ها و ملاعام، قطع اعضای بدن، بازداشت‌های خودسرانه، شکنجه در بازداشتگاههای ایران و هزاران بی‌عدالتی و اعمال غیرقانونی مواردی است که در کارنامه ریاست قوه قضاییه ثبت شده است و با کارنامه‌ای که ایشان از خود بر جای گذارده است.. ۳. نه تنها در سالهای پیش از حکومت آقای لاریجانی قطع دست و پا سابقه‌ای نداشته و اگر هم بوده به تعداد انگشتان دست هم نرسیده است، در سالهای بعد تا این اواخر نیز قطع دست در ملاعام بی‌سابقه بوده است. قطع دست در ملا عام عمق فاجعه را می‌رساند. عمق فاجعه‌ای که زنگ خطری برای همه ایرانی هاست. رییس دادگستری پیش تر اعلام کرده اند که اجرای حد برای عبرت بزه کاران در ملا عام صورت گرفته است در صورتی که بسیاری از اندیشمندان از جمله جرم شناسان و قضات دادگستری در ایران عقیده دارند که راه های پیش گیری از وقوع جرم اعمال مجازات های سنگین و خشونت آمیز نیست.. ۴. سرقت ریشه در فقر دارد و کسی که فقیر نباشد دست به سرقت نمی‌زند در کنار فقر فرهنگ زندگی را آموختن نیز مهم است و تحصیلات هم برای داشتن زندگی بهتر و لذت بردن از زندگی بی‌تاثیر نیست. اما باید دید آیا در چنین مواردی دولت برای شهروندان خود رفاهی در این حد که دست به سرقت نزنند، مهیا کرده است؟ آیا شهروندان ایرانی از رفاه اجتماعی استاندار یک زندگی عادی برخوردارند؟ مطمنا پاسخ منفی است. متاسفانه دولت جمهوری اسلامی به جای آنکه مدارا و تحمل را به مردمان خود بیاموزاند خود بدون هیچ گونه مدارا و تحملی خشونت را با اجرای مجازات های غیر انسانی در ملاعام به فرهنگ تبدیل می کند. . قطع دست و پا و دیگر اندام بدن انسان، کشتن انسان توسط حلق آویز کردن و نوع‌های دیگر برای اجرای یک حکم قضایی و حتی حبس ابد برخلاف حقوق اولیه و اساسی بشر است. جان هیچ انسان و اندام هیچ انسانی به هیچ جرمی نباید مورد آسیب فیزیکی و حتی روحی قرار گیرد. این امکان برای همه شهروندان باید مهیا گردد که در مرحله نحست مرتکب هیچ عمل خلاف قانونی نشوند و در مرحله دیگر به زندگی شرافتمدانه روی آورند.سازمان مدارای جهانی از دولت ایران می خواهد تا اصول و مقررات مدارا را در نظر گرفته و دست از خشونت و فرهنگسازی خشونت بردارد. سازمان مدارای جهانی

احمدی نژاد: اگر اسناد مربوط به رهبری را منتشر کنم، آقا باید عبایش را سرش بکشد و از این مملکت برود

اسفند ۱۳۹۱

نزدیکان احمدی نژاد می گویند وی اخیرا در برخی محافل به افراد نزدیک به خود گفته است من مدارکی از آقا دارم که اگر منتشر کنم ایشان باید عبایس را سرش بکشد و از این مملکت برود! ضمن درجه وثوق بالای شنیده فوق، برخی شنیده هایی که هنوز از میزان وثوق آن خبری در دست نیست نیز حاکی از آن است برخی دیدارهای خصوصی آخر محمود احمدی نژاد با رهبر ج.ا همراه با تنش بوده است. این نوع شنیده ها حتی از بالا رفتن صدای طرفین در حد ناراحت کننده ای برای اطرافیان حکایت میکند. هنوز جزئیاتی قابل اعتنا از این مسئله به دست نیامده است. شایان ذکر است همان طور که قبلا نیز در این ستون (شنیده) آمده بود احمدی نژاد اطلاعاتی در باره بازجویی های رهبری در ساواک، سفر کره شمالی وی در هنگام ریاست جمهوری ایشان و اجرای باله زنان در حضور وی، برخی مسائل مالی در باره فرزندان رهبری و نظایر آن را دارد.هرچند اخیرا شنیده های دیگری نیز به گوش می رسد که تا روشن نشدن میزان وثوق آن قابل انتشار نیست. برخی ناظران سیاسی معتقدند بعید نیست احمدی نژاد با روحیه خاصی که دارد به عمد سعی می کند به طور غیر مستقیم و با تعمد در تکرار این موضع جهت نشت احتمالی و انتشار این خبر، به رهبری ج.ا نیز تفهیم کند اگر در پی حذف وی باشند او بازی برد – باخت را به باخت – باخت تبدیل خواهد کرد. برخورد احمدی نژاد در مجلس نشان داد که او با ربط و بی ربط به مخالفانش حمله کرده و با استناد صحیح یا ناصحیح به برخی اسناد، علیه آن ها شدیدا جوسازی می کند؛ جوسازی که در سطح مخاطبان خاص وی بسیار موثر است.

اجاره دوست‌پســر در چین؛ هر بوســه ۸ دلار!

اسفند ۱۳۹۱

موعد جشن سال نوی چینی فرارسیده است؛ بزرگ‌ترین جشن تقویم چینی زمانی است که این کشور برای چند روز تعطیل می‌شود و وقت مردم به غذا خوردن، آتش‌بازی و گذران تعطیلات با خانواده سپری می‌شود. به طور حتم، بسیاری از مردم چین تعطیلات خوبی را پشت سر می‌گذارند، ولی می‌شود حدس زد که زمان، برای میلیون‌ها نفری که ازدواج نکرده‌اند، به سختی می‌گذرد. در زیرزمین یک دفتر اداری در مرکز پکن، فضای دلمرده و دلگیری حاکم است؛ وقتی از دختران جوانی که کاسه‌های نهارشان را در دست دارند، درباره تعطیلات سال نوی چینی پرسیدم، موجی از اندوه چهره‌شان را فراگرفت. دینگ نا، زن جوانی که اهل منطقه‌ای در شمال شرق چین است، می‌گوید: “من دیگر پیر شده‌ام. تقریبا ۳۰ ساله‌ام، ولی هنوز مجرد مانده‌ام.” او می‌گوید: “خیلی تحت فشار هستم. همه بستگان و خواهرانم مرتب از من می‌پرسند که چرا ازدواج نکرده‌ام. وقتی به من زنگ می‌زنند، حتی می‌ترسم جواب تلفن را بدهم.” از نظر اجتماعی، بیست‌وچند ساله‌ها –مخصوصا دختران جوان- در چین مهلت مشخصی برای ازدواج دارند و بهتر است تا قبل از آن که ۳۰ ساله شوند، همسری برای خودشان پیدا کنند. به گفته ژو شیااوپنگ، مشاور یک شرکت بزرگ دوست‌یابی در چین، حوالی موعد سال نو فشار بر مجردها برای یافتن همسر اوج می‌گیرد. او می‌گوید: “میزی را تصور کنید که آدم‌ها دورش نشسته‌اند.” “مردم چین عاشق این هستند که برای شام دور هم جمع شوند. در شب سال نو همه، زوج به زوج کنار هم می‌نشینند؛ برادرتان با همسرش، خواهرتان با همسر خودش و همینطور تا آخر، و شما تنها کسی هستید که همراهی ندارد. در چنین وضعیتی می‌توانید تصور کنید که چه فشاری ممکن است به شما وارد شود و تا چه حد درمانده و مستاصل شوید.” هر بوسه ۸ دلار البته بعضی‌ها تا حدی خوش‌شانس هستند؛ آنها می‌توانند به تائوبائو مراجعه کنند؛ یک وبسایت چینی محبوب که راه‌حلی موقتی ارائه کرده است: اجاره دوست‌پسرهای غیرواقعی. در برخی تبلیغات در صفحه نیازمندی روزنامه‌ها، این وعده داده می‌شود که فقط با ۵۰ دلار در روز، یک مرد می‌تواند در طول تعطیلات سال نو بانوان مجرد را همراهی کند. بعضی از این آگهی‌ها شامل جزئیات بیشتری هستند. از جمله، هر یک ساعت همراهی یک دختر برای شام ۵ دلار و هر بوسه روی گونه ۸ دلار هزینه دارد. اگر این دوست‌پسر بدلی، شب را با خانواده مشتری خود بگذراند، برای هر شب خوابیدن در تخت به تنهایی ۸۰ دلار و برای خوابیدن روی یک کاناپه ۹۵ دلار می‌گیرد. در این فهرست، به رابطه جنسی اشاره‌ای نشده است…

رفاقت

اسفند ۱۳۹۱

تولستوی – چخوف ، رفاقت

انسان!!

اسفند ۱۳۹۱

انسان!!

من روزگارم

اسفند ۱۳۹۱

پر از فرازم

پر از نشیب

من روزگارم

من گذرگاه روز گارم

تقلب!

اسفند ۱۳۹۱

تقلب!