گذرگاه بهمن ماه – زمستان ۱۳۹۱

بهمن ۱۳۹۱

** ای  دیو سپید  پای در بند // ای  گنبد   گیتی ای  دماوند

** تو مشت درشت روزگاری //از گردش قرن ها پس افکند
ای مشت زمین بر آسمان
شو بر ری بنواز ضربتی چند

** شو منفجر ای دل زمانه // وان آتش خود نهفته مپسند

***********************

جُنگ گذرگاه – بهمن ماه ١٣٩١
شماره ۱۳۵ – دوازدهمین سال انتشار

=================

جُنگ بهمن ماه  گذرگاه را این دوستان یاری کرده اند
********************************
ویدا فرهودی – توران رئیسی – سحر آرماده – محمود صفریان – الیسا تنگسیر – احمد قندهاری – مرضیه جعفری- داریوش معمار – مانا آقائی –
محمد پناهی سمنانی – مجید زنگوئی – محمد فرهمند – زیبا کلام – صفیه ناظر زاده – محمود کویر- تقی بختیاری – هارون نجفی – صادق چوبک – حسینعلی جعفری- امیر هوشنگ برزگر – مسعود ناصری – نوش آفرین ارجمند – برزو ورنامخواستی – برهان عظیمی – مهتاب سعادتمندی

تهنیت

بهمن ۱۳۹۱

آمد ن سال نو میلادی ، سال ۲۰۱۳، که همه ی کار هایمان در اینسوی جهان بر اساس آن انجام می شود.

بر همه ی شما مبارک، پر برکت، و سرشار از نعمت و سلامتی باشد.
جُنگ ادبی گذرگاه

فرزندان نا خلف – محمود صفریان

بهمن ۱۳۹۱

سانسور برنامه ریزی شده که چون ردائی بافته از الیاف بختک، اندام ادبیات ما را در خود گرفته است.
وچنان دارد می فشاردش و چون شمع آبش می کند که دل آدم کباب می شود.
هویت ما از جهات مختلف مورد هجوم است. آثار باستانی سرزمینمان از یک سو، مورد تجاوز است، آداب و
رسوممان از سوئی دیگرو در این تخریب بسیاری از روشنفکران ما که حتا از اجل !! نویسندگان هم نامیده می شوند، هستند بی اعتراضی واقعی حتا در حد یک تماشاگر معترض. و حتا دیده شده که آب هم به آسیاب دشمن می ریزند. نمونه و مورد هم زخمی قدیمی است که به دفعات سرش را کنده ایم. ولی چه می شود کرد که مادران چون سوسکشان همیشه حضور دارند و برای قبولاندنشان قربان دست و پای بلوریتشان هم می روند. وآن ها را اجل نویسندگان می دانند.

بهر حال حلقوم بالندگی ایرانیت ما را در هر زمینه ای از سر چشمه دارند می خشکانند. کمبود کاغذ و گرانی آن در حد برون از توان چاپخانه های ما و سایر کمبود های مهندسی شده چون کمبود چسب صحافی، چاپخانه های ما را به تعطیل کشانده است، و سهمیه راحت و ارزان فقط برای چاپ جزوات نوحه خوانی و توضیح المسائل دینی در دسترس است.
ما با چنین هجوم ها و کتاب سوزانی ها در تاریخ خود بیگانه نیستیم. و همیشه هم روسیاهی به زغال مانده است، گیریم که این بار انواع عمله های سرسپرده را با نام ها، و نقاب های مختلف چون کرم در اقصی نقاط به جان انسان های راستین انداخته باشند. وقتی درختی تناور ریشه در قرون دارد این بازی بجائی نمی رسد.

اگر این نیروی عظیم برون مرزی، هم آهنگی نواختن داشتند ، و بیم نان و غم جان آن ها را به راه های دیگر نمی کشاند، چنین راحت نمی توانستند بتازند، و مشعل روشن را به خرمن همه ی داشته هایمان بی اندازند.
البته این تکیه زدن روشنفکران سر در برف فرو کرده بر صندلی فریب بدون شک بی عاقبت نخواهد ماند واز نظر تیز بین فرزندان راستین این مرز و بوم مخفی نمی ماند. و هر عملکردشان در هر پست و مقام و با هر نوع گندم نمائی ها و جو فرشی شان، روزی لباس شرم را بر تنشان خواهند کرد و بر سر هر بازار کوسش نواخته خواهد شد. بعنوان متهمینی که می توانستند به میهن پشت نکنند ولی کردند و موذیانه و با خبث نیت ستون های بقا این بُلدوزر تخریب را باعث شدند.

رادی یا جوانمردی – محمود کویر

بهمن ۱۳۹۱

بدین نامه چون دست کردم دراز
یکی مهتری بود گردنفراز
جوان بود و از گوهر پهلوان
خردمند و بیدار و روشن روان…
به چشمش همان خاک و هم سیم و زر
کریمی بدو یافته زیب و فر
سراسر جهان پیش او خوار بود
جوانمرد بود و وفادار بود
فردوسی
*
جوانمردی ریشه در آیین ردی و رادی ایران باستان دارد. در لغت نامه دهخدا راد به معنی جوانمرد آمده است. شاعران نیز آن را به همین معنی به کار برده¬اند:

حاتم طایی تویی اندر سخا
رستم دستان تویی اندر نبرد
نی که حاتم نیست با جود تو راد
نی که رستم نیست در جنگ تو مرد.
رودکی .
به رادیش راد ماند بزفت
به مردیش مرد ماند بزن .
شاکر بخاری .
یکی پهلوان بود دهقان نژاد
دلیر و بزرگ و خردمند و راد.
فردوسی .
بپرسیدش از راد و خردک منش
ز نیکی کنش مردم و بدکنش .
بنیاد رادی اما به آیین مهر بر می گردد.مهرداد بهار درین زمینه می نویسد: اگرآیین عیاری – پهلوانی ازسویی به آیین جوانمردی دوران اشکانی وازسوی دیگر با آیین مهر پیوند داشته باشد ، بایدمعتقد شدکه میان آیین مهر وجوانمردی پیوند تاریخی وفکری وجوددارد گسترش جهانی آیین مهر نیز به دوره¬ی اشکانیان بوده است.می دانیم ،که این آیین ازکهنترین باورهای بشری است.
واژه¬ی رادی دراوستا به گونه¬ی راتی ratiآمده است ازمصدر ra که به معنی بخشیدن ودادن است . دراوستا فرشته¬ای وجوددارد بنام «راتا» که پاسبان رادی، دهش وجوانمردی است.
پورداود می¬نویسد:شک نیست که رادی ایرانیان ازاوستاونوشته های دینی پهلوی سرچشمه یافته ودرهمه دوران تاریخی رودی ازرادی ازدست باز ودل پاک آنان روان بود.آن چنان که شماری ازمستمندان وارزانیان ازین رود مینوی سیراب وبرخوردار بوده اند. او می¬نویسد:ازگاثاها بخوبی پیداست که سراینده¬ی این سرودها،انسانی است رادمنش وبزرگوار.گذشته ازین که مانند ایرانیان باستان دلیر وبلندهمت است، ازصفت ایزدی جوانمردی هم بهره وراست.
دراوستاپیرامون دادودهش ودستگیری همدیگر چنین آمده است: اکثرکسانی دررسند که خواستار چیزی باشند بایدآنان را بی نیاز کرد.زردشت هرچه دارد بارادمنشی به آستان مزاد پیشکش می¬کند ومی¬گوید:
ایدون ازبرای رادی- زرتشت زندگی خویشتن وپندارنیک وکردارنیک وگفتار نیک برگزیده خود را به مزدا بخشیدوبه اشافرمانبری وتوانایی خودرا.
زرتشت می¬گوید: وتراپاک شناختم ای مزدا اهورا آنگاه که وهومن به سوی من آمد ودرپرستش باچه چیز هایی میخواهی که خود رابازشناسایی (درپاسخ گفتم ): با آن رادی ونماز نزد آذرتو.تا هنگامی که بتوانم به راستی اندیشم.
ای مزدااهورا- یادآور وبه جای آورپاداشی راکه اینک آرزوی ماست از رادی خویش ببخشایش آنچه راکه تومزد دینداری وپارسایی مانندمن کسانی پیمان دادی.
درمینوی خرد که یکی ازنامه های گرانبهای ایران باستان است چنین می¬خوانیم: ازبرای نیک¬نامی ورستگاری روان- رادی خوشتر.
وهمچنان آمده است:ازبرای روان رادی وازبرای همگان راستی وازبرای ایزدان سپاسداری وازبرای خویشتن دانش واز برای هرکاری فروتنی وازبرای آسایش گیتی شکست اهریمن ودیوان خوشتر.
درآیین مزده یسنا هرزردشتی که هفت ساله میشد بایدکمربندی از پشم به کمر خود ببند که هفتاد ودونخ بودواین نشانی ازهفتاد ودوفصل یسنابودواین کمربند که هفتاد ودونخ داشته ازشش رشته نخ دوازده لائی بود.
رسم کمربستن در فتوت وجوانمردی ادامه¬ی همان رسمی است که درایران قدیم رایج بوده است.
هم چنین باید به اسواران ایران باستان اشاره کرد.اسواران فرزندان خانواده های بزرگ و دلیر ایرانی بودند.یک سوار بایدخصوصیت شجاعت،راست گویی وجوانمردی و… راباخود می داشت.
درباره¬ی اسواران پورداوود آورده است که به هرخانه که واردمی شدند بازن وبچه صاحب خانه محرم بودند و راه و رسم جوانمردان داشتند.
در قابوس نامه فصل چهل و چهارم «اندر جوانمردپیشگی»است. پژوهشگران بدین باورند که این بخش، ازکتاب آیین ساسانیان برگرفته شده است .
گروهی از ایرانشناسان بر این عقیده اند که هفتخوان رستم و اسفندیار در شاهنامه ی فردوسی بازتاب آیینی است برای گذر از مرحله ی نوجوانی و رسیدن به مردانگی و جوانمردی و همانند است به هفت مرتبه ی آیین مهری و هفت مرحله ی سیر و سلوک عارفان و مراتب چند گانه ای که در زورخانه ها وجود دارد، مانند کهنه سوار، مرشد، پیش کسوت، صاحب زنگ، صاحب تاج، نوچه و…
از این همه بر می¬آید که جوانمردی آیینی کهن و در بین ایرانیان و بویژه پیشه¬وران و مردمان طبقه¬ی میانه گسترش داشته است. این آیین همزمان گونه¬ای راه و رسم ستیز با ستم و نامردمی نیز بوده است. عرفان ایرانی نیز در میان جوانمردان نفوذ داشته و عارفانی چون ابوحفص حداد نیشابوبوری و ابوحامد بلخی خود از جوانمردان بوده¬اند.
به روایت نویسنده¬ی نفائس الفنون: آنها با مساکین و ضعفا و مومنان، از طریق مسکنت و مذلت و نرمی و مرحمت سپردند و با اقویا و گردنکشان ، غلظت و درشتی و شدت و قوت نمایند و در سلوک راه حق از ملالت نترسند و به قول دیگران برنگردند.
به‌ نوشته¬ی هانری‌ کربن: جوانمردی‌ به‌ صورت‌ یک‌ سلسله‌ تعالیم‌ اخلاقی‌ و یک‌ نوع‌ حکمت‌ عملی‌ برای‌ عامه‌ی‌ مردم‌ درآمده‌ و در دوره‌های‌ فترت‌ کارساز بوده‌ است‌.خلاصه‌ و چکیده‌ی‌ آن‌ عبارت‌ است‌ از تکالیفی‌ که‌ شخص‌ به‌ حکم‌ محبت‌ و به‌ فرمان‌ عشق‌ اجرای‌ آن‌ را به‌ عهده‌ گرفته‌ و بحث‌ نظری‌ و عملی‌ آن‌ در فتوت‌ نامه‌های‌ گوناگون‌ آمده‌ است‌ که‌ می‌توان‌ همه‌ را به‌ عنوان‌آیین‌ جوانمردی‌ نامید.
جوانمردی که ریشه در آیین مهر دارد، از ایران باستان برخاسته و سپس پس از تازش تازیان بار دیگر نیرو گرفته است. جوانمردی که پایگاه اندیشگی روشنگران و اندیشمندان و پیشه وران ایرانی بوده به میان تازیان نیز راه یافته و آن را فتوت خوانده¬اند و به همین نام در ایران نیز شناخته شده است. اما باید دانست که جوانمردی ریشهای ایرانی دارد و از عیاری و قلندری و دیگر طریقه¬ها جداست و این آن سخنی است که بسیاری از پژوهشگران بدان توجه نکرده¬اند. تمام آیین و رسوم و لباس و زورخانهی جوانمردان از آیین مهر برخاسته و ریشه در دستگاه پهلوانی ایران باستان دارد.فردوسی در سراسر شاهنامه هیچگاه آنان را فتیان نخوانده و همه جا از آنان به نام جوانمردان یاد می¬کند.
در ایران باستان اینان را راد خوانده اند و رد و راد و پهلوان همان جوانمرد دوران بعد است.فردوسی می¬سراید:
همه مردمی باید آیین تو همه رادی و راستی دین تو
جوانمردی وراستی پیشه کن همـــه مـــرد می اندراندیشه کن
اسدی طوسی گفته است:
بهین رادی آنکه بی در د وخشم ببخشی نداری به پاداش چشم
جو از داد پرداختی راد باش وزین هردو پیوسته آزاد بــــــاش
و رادمرد یا جوانمرد و پهلوان باید این هنرها داشته باشد. این هنرها و فرهنگ بخشی از آیین ایرانشهر بود:
سواری و تیر و کمان و کمند
عنان و رکیب و چه و چون و چند
نشستنگه و مجلس و می گسار
همان باز و شاهی و یوز و شکار
ز داد و ز بیداد و تخت و کلاه
سخن گفتن و رزم و راندن سپاه
از همان آغاز شاهنامه و در داستان منوچهر با القابی چون جوانمرد گرد، جوانمرد شاد و در داستان سیاوش از مدارا و بردباری جوانمرد یاد می کند:
ز بهر پرستنده‌ای گرمگوی
نگردد جوانمرد پرخاشجوی
و در داستان لهراسب جوانمردی با هوشیاری و اندیشمندی همراه است:
یکی پیرسر بود هیشوی نام
جوانمرد و بیدار و با رای و کام
در داستان اسکنرد نیز جوانمردی و مردمی و نیکی با همند:
همه نیکوی باید و مردمی
جوانمردی و خوردن و خرمی
لنبک آبکش که سقایی می کند و این از کارهای جوانمردان بوده است، نمونه یکی از جوانمردان ایران باستان است که داستانش در شاهنامه آمده است:
چنین گفت با او یکی نامدار
که ای با گهر نامور شهریار
سقاایست این لنبک آبکش
جوانمرد و با خوان و گفتار خوش
به یک نیم روز آب دارد نگاه
دگر نیمه مهمان بجوید ز راه
نماند به فردا از امروز چیز
نخواهد که در خانه باشد به نیز

نظامی نیز در خمسه همواره از آنان با نام جوانمردان یاد می کند و آنان را اهل پیشه می داند:
به بنگاه خود هر کسی رفت باز
در اندیشه آن شغل را چاره ساز
نبرده جوانی جوانمرد بود
که روشن دلش مهر پرورد بود
هم او می¬سراید:
گرم شو از مهر و زکین سرد باش
چون مه و خورشید جوانمرد باش
سعدی نیز همواره از جوانمردان یاد می کند:
علم آدمیت ست و جوانمردی و ادب
ورنه ددی، به صورت انسان مصوری
واز داستان¬های او کار و بار جوانمردان روشن می¬شود:
جوانمردا، هر بازارگانی که با خلق کنی
زیان کنی.
بازارگانی با حق کن
تا همه سود کنی.
در بسیاری از فتوت نامه¬ها نام سعدی نیز در ردیف جوانمردان و پیران فتوت آمده است. در فتوت نامه آهنگران می¬نویسد: پنج پیر معرفت عبارت اند از اول پیر شاه قاسم انوار، دوم پیر ملایی روم ، (سوم پیر) شمس تبریز، چهارم پیرشیخ عطار ، پنجم پیر شیخ سعدی.
و عین القضات همدانی می¬نویسد:
جوانمردا ، چندان که توانی از مال و جاه و قلم و زبان از هیچکس دریغ مدار که وقت آید که خواهی خیری کنی و نتوانی.
ملک الشعرای بهار سرآغاز جوانمردی را درایران و به طور خاص از میان اسواران عصر قدیم و دوره هخامنشی می داند. این اسوران در ایالات ایران پراکنده بودند و هفت خانواده از آنان از همه معروف تر بوده اند و هر خانواده در یک ایالت ریاست آن ایالت را بر عهده داشته است. از طرفی این اسواران باید چند ویژگی می داشتند از جمله اینکه خانواده دار باشد، نامش در دیوان دولتی ثبت باشد، شجاع و راستگو و صاحب هنرو اسب بار باشد و شاید از همه مهم تر جوانمرد باشد. سعید نفیسی نیز سرآغاز این جریان را از جوانب تاریخ اجتماعی ایران پیش از اسلام می داند به اعتقاد او ورود باورهای مانوی به این جریان خود گواه این مدعا است در عین حال، در اواسط قرن دوم هجری که ایرانیان در مشرق ایران و بیشتر در سیستان و خراسان در برابر بیدادگری ها و تعصب نژادی امویان و دست نشاندگان در ایران برخاستند راهنمای این جنبش ملی بیشتر جوانمردان بودند؛ بزرگ ترین راهنمای این دسته ابومسلم خراسانی(قرن دوم) بود که به دست خلیفه عباسی کشته شد
دلیل دیگری که کسانی چون خانلری برای انتساب سرآغاز جوانمردی به ایرانیان آورده¬اند آن است که ایشان در مرام و مسلک خویش خاصه جهت تشرف به آیین جوانمردی، شلوار مخصوصی تحت عنوان سروال می پوشند که این نوع لباس خاص ایرانیان و سلحشوران و جنگجویان آسیایی بوده است و این نوع پوشش در میان اعراب رواج نداشته است. مهرداد بهار معتقد است سراغ خاستگاه فتوت را باید در سابقه پهلوانی تاریخ ایران و افسانه های مربوط به جوانمردان و عیاران گرفت و نه منابع عهد عتیق و استوره های رومی و یونانی.
صالح بن جناح، نویسنده “کتاب الأدب و المروّه” نیز پیشینه ی تاریخی این طرز تفکّر و عمل اجتماعی را در ایران پیش از اسلام میداند. به اعتقاد وی: پیشینه ی تاریخی این طرز تفکّر و عمل را در ایران پیش از اسلام می توان در معابد مهرپرستان و آداب و سنن و سجایای اخلاقی پهلوانان باستانی و شخصیتهای داستانی نیمه اسطوره ای و نیمه تاریخی جستجو کرد،‌ و دریافت که وجه مشترک تمام این قهرمانان، دلیری، پارسایی، مهر ورزیدن، وفای به عهد و شکیبا بودن و فضایلی از این قبیل است.
اما برخی از منابع و محققان نیز در پی ریشه ای دینی، قرآنی و به طور کلی اسلامی برای فتوت هستند. ابن رسولی(نیمه قرن پنجم) که رساله ای در باب فتوت دارد، این جریان را میراث پیامبران و امامان می شمارد و می گوید از زمان حضرت آدم آیین فتوت در جهان پیدا شد و آدم به گزاردن حق قیام کرد و چون مدت وی به پایان آمد در باب آن به شیث نبی وصیت کرد و سپس به نوح انتقال یافت و از نوح به سام رسید تا خلیل الرحمن ابراهیم ظاهر شد و به فتوت ابراهیم در قرآن تصریح شد. آنگاه در زمان موسی آنچه از جوانمردی پنهان مانده بود آشکار شد و موسی آن را به هارون فرمود و پس از آن فتوت در مسیح ظاهر شد و سرانجام به حضرت رسول اکرم رسید.ناصر سیواسی در فتوت نامه منظوم خود انتساب فتوت به آدم را در قالب شعر بدین گونه بیان می کند :
لاجرم بشنید امر اهبطوا از بهشت آمد بر این عالم فرو
روز و شب بگریست آن برگشته حال برگناهش سیصد و شست سال
گریه اش انصاف دادن بود از او آن فغان و آب چشم همچو جو
پس رسد او را فتوت در جهان کان چنان انصاف دادست آن زمان
چگونگی ورود به جرگه و مراسم سوگند و اهمیت نور و پایبندی به پیمان، همان است که در دستگاه پهلوانی ایران بوده و در داستان¬های شاهنامه به آن¬ها پرداخته شده است. تازیان که شیفته اخلاق پهلوانی و جوانمردی شده بودند به جای آن فتوت را به کار بردند که در زبان عرب مراد انسان کامل است و در قران در باره¬ی یوسف و اصحاب کهف و یوشع و ابراهیم به کار رفته و برخی مسلمانان علی را نیز رهبر اهل فتوت دانسته¬اند.این راه و رسم با گسترش پیشه¬ها و حرفه¬ها دنیای آن روز را درنوردید.
اندرزنامه هایی که دانشورزان و فرزانگان ایرانی جهت آموزش فرزندان این سرزمین پدید آورده¬اند، مانند جاویدان خرد و یا اندرزنامه بزرگمهر یا انوشیروان و جاماسب از آبشخورهای آیین جوانمردی هستند.
پایبندی به قوانین و آداب و رسوم جوانمردی و در ادوار بعدی چنان بود که سرپیچی از آن سبب اخراج وی از جرگه می¬گردید.
جوانمردان پس از تازش تازیان بر ستم آنان شوریدند و برای تمرین نبرد، در نهان، در گود زورخانه های مهری گرد می¬¬آمدند و از همین راه بود که کشتی و پهلوانی و زورخانه با آیین جوانمردی در هم آمیخت.
پس از نیرو گرفتن جوانمردان بویژه در میان اصناف گوناگون پیشه¬وری، صاحبان پیشه‌های مختلف بر آن شدند تا هر یک فتوت‌نامه‌ ای(همچون فتوت‌نامه‌ی چیت سازان و فتوت‌نامه‌ی آهنگران) تهیه کنند و بدین گونه ده ها فتوت نامه فراهم آمد که گنجینه¬ای پربها برای تاریخ و ادبیات ایران است. فتوت نامه¬ها در درجه¬ی نخست مرام نامه پیشه¬وران بود و راه رسم جوانمردی را در میان مردم می¬پراکنید.
به باور سهروردی در فتوت نامه¬اش، جوانمردی دوازده رکن دارد:شش رکن ظاهری برای بازداشتن انسان از اعمال ناشایست و دیگر، شش رکن باطنی که به درون‌ و باطن مربوط است.
زرکوب در فتوت نامه¬ی خویش می¬نویسد که فتوت سه نوع است:
فتوت زبان، که نگاهداشت زبان است از بهتان، غیبت و دشنام.
فتوت دل، و آن پس از زدودن بخل، با سخاوت و ایثار بسیار حاصل می‌شود.
فتوت چشم، که همان چشم‌پوشی از مناظر شرم‌آور است.
زرکوب سیزده شرط برای جوانمرد یاد کرده است:
۱-آزاده باشد ۲-بالغ باشد ۳-عاقل باشد ۴-علمی به اندازه‌ی مربی شدن داشته باشد۵-یتیم پرور و درویش باشد ۶-پیوسته خوش خلق باشد ۷-امین باشد ۸-صالح باشد ۹-جز خیر خلق به زبان نیاورد۱۰-بردبار باشد ۱۱-با حیا باشد ۱۲-خوش منظر و بدون خلل ظاهری باشد ۱۳-شجره و سند اجازه‌ی معتبر از پیران طریقت داشته باشد.
بنا بر نوشته¬ی فتوت نامه¬ها رسم ورود به جرگه چنین است:
۱-تعهد قولی، برای وفاداری
۲-تعهد سیفی، که شمشیرزدن در این راه است.
۳-تعهد شربی، اشاره است به نوشیدن آب نمک از قدح.
و اما ورود به جرگه‌ی جوانمردان، خود بر رسوم سه گانه‌ی کمربند بستن، آب نمک نوشیدن و زیر جامه پوشیدن استوار است.
میان بستن اهل فتوت شش شرط دارد که عبارت اند از: ۱- استاد اقسام این کار را بداند و بیان کند. ۲- فرزند را چهل روز به خدمت وادار کند. ۳- آب و نمک در مجلس حاضر کند(نمک برای نمک پروردگی و آب به نشان خالص بودن ۴- پیه سوز پنج فتیله روشن کند. ۵- میان فرزند را به شرط ببندد. ۶- حلوای مخصوص میان بستن آماده کند
فتوت نامه کاشفی نخستین فتوت‌نامه‌ای است که فتوت را علم نامیده است و معتقد است که موضوع علم فتوت، نفس انسان است از آن جهت که به صفت‌های نیکو آراسته گردد و از صفت‌های ناپسند دوری کند.این اثر به باب‌ها و فصل‌های متعدد تقسیم شده است:
باب اول، در بیان منبع و مظهر فتوت و معنی طریقت و تصوف، فقر و آداب و ارکان آن است و شامل چهار فصل می‌شود.
باب دوم، در بیان پیر و مرید و آنچه بدان تعلق دارد.این باب شامل چهار فصل است.
باب سوم، در بیان نقیب و پدر عهد الله و استاد شدّ شاگرد و بیعت شدّ.این باب ده فصل دارد.
باب چهارم، در بیان خرقه و سایر لباس‌های اهل فقر و پوشیدن و پوشانیدن آن و رسانیدن خرقه به مریدان و شرایط آن و آداب و ارکان آن.این باب یازده فصل است.
باب پنجم، در آداب اهل طریق که شامل شانزده فصل است.
باب ششم، در شرح حال ارباب معرکه و سخنانی که بر آن مترتب باشد و آداب اهل سخن که این باب مشتمل بر چهار فصل است.
باب هفتم، در بیان اهل قبضه و حالات ایشان و این مشتمل بر هفت فصل است.قبضه یا قبضه چیزی است که آن را با پنجه‌ی دست فرا گیرند.چون قبضه‌ی تیر و کمان.
بنا به نوشته¬ی هانری کربن در آیین فتوت:فتوت سلسله مراتبی مانند آنچه در تشکیلات اهل اصناف نیز موجود است داشت. در این سلسله، “شیخ”، پیشرو، مهتر، پیشوا، رهبر، پدر(اب) یا رأس الحزب(سرگروه) نامیده می شد که رهبری صنف را داشت و با بیان فضایل و شرف و بزرگی فتوت، فتیان را پند واندرز می داد؛ راستگویی، امانتداری، وفای به عهد، شکیبایی بر آزار، و نیکی کردن از شرایط شیوخ فتوت بود.
هر شیخ نیز البته شاگردانی داشت.”نقیب” کسی بود که از جانب مهتر یا شیخ منصوب می شد و رابط یا سخنگوی گروه برای فتیان بود و آنها را تشویق می کرد که به فتوت تمسک جویند. این نقیب البته عمل شد بستن را نیز انجام می داد. مرتبه بعدی “رفیق” بود که برای همه وابستگان به یک انجمن که افراد هم گروه یکدیگر را بدان می خوانند، به کار می رفت. رفیق نسبت به مهتر خود که بر دست او فتوت یافته و بدو منسوب است، به منزله فرزند می باشد و بر اوست که از مهتر فرمانبرداری کند، با او مخالفت نورزد، و نیازها و خواسته های او را برآورد.
شرایط ارادت پنج بوده است : توبه به صدق ، ترک علایق و اشغال دنیوی ، دل با زبان راست داشتن ، اقتداء درست کردن و درِ مرادات بر خود بستن .
به نوشته¬ی عباس اقبال:لوازم مرید گرفتن بیست وهشت بوده است : چهار فرض ، چهار سنت ، چهار ادب ، چهار ارکان ، چهار شرط و هشت مستحب . اما چهار شرط: اول آنکه مرید را غسل فرماید، دوم تحقیق مهم مرید کند که پیش تر دست ارادت به دیگری نداده باشد، سوم چون خواهد دست مرید گیرد و درود فرستد به محمد و آل او، چهارم آب و نمک در مجلس حاضر کند. کسانی که در حلقه اهل فتوت وارد می¬شده اند جز از پیر سه نفر دیگر را نیز باید خدمت کنند: یکی نقیب که شغل اوتفحص احوال و رسیدگی به غور امور و حسب و نسب اهل فتوت بوده است ، دوم پدر عهد که داوطلب را به عهد خدا می آورده و آیه ٔ عهد و عهدنامه و خطبه ٔ طریقت را بر او میخوانده است ، سوم استاد شَدّ که میان کسی را که داعیه ٔ قبول این مسلک و شاگردی چنین استاد داشته است می بسته و او را پس از اجرای آداب میان بستن فرزند طریق خلف میخوانده است . ارکان میان بستن شش بوده است : اول آنکه استاد اقسام شَدّ و انواع آن را داند و بیان کند، دوم فرزند را چهل روز خدمت فرماید و پس از آن برداشت کند، سوم آب و نمک در مجلس حاضر کند، چهارم چراغ پنج فتیله برافروزد، پنجم میان فرزند به شرط ببندد، ششم حلوای شرط را ترتیب کند. آب و نمک اشارت است بدانکه اهل طریق باید چون آب صافی و روشن دل باشند وحق نمک یکدیگر رعایت کنند تا چون آب و نمک در همه جا راه داشته باشند. چراغ پنج فتیله اشارت است به چراغ دل که به محبت پنج تن آل عبا باید افروخت تا عالم وجود بدان روشن گردد. هنگامی که میخواستند میان کسی راببندند در مکان وسیع پاکیزه ای مجلس می ساختند و پیر و پدر عهداﷲ و استاد شد و نقیب و برادران طریق در محفل حاضر می شدند و دو سجاده رو به قبله یکی برای پیر و یکی برای استاد شَدّ می انداختند و دو برادر طریقت بر دست چپ پدر عهد می نشستند و اگر پیر حاضر نبود مصحفی بر روی سجاده ٔ او می نهادند و کاسه ٔ آب صافی در مجلس حاضر میکردند و قدری نمک سفید پاک که هیچ چیز به آن آمیخته نباشد می آوردند. نقیب برمیخاست و پس از قرائت آیه ٔ مخصوص نمک را در آب میریخت و سپس چراغ پنج فتیله روشن میکردند و آیه ٔ نور قرائت میشد و پدر عهد فرزند را پس از خواندن آیه ٔ عهد، به عهد می آورد و نصایحی به او میداد. سپس استاد شَدّ برپا میخاست و فرزند را بر طرف چپ خود نگاه میداشت و هر دو روی به پیرمیکردند و استاد دوازده امام یاد میکرد. پس به دست راست دست فرزند می گرفت چنان که انگشت ابهام خود بر انگشت ابهام او مینهاد. پس سه بار کلمه ٔ شهادت بر او میخواند و به تجرید او را از کبایر توبه میداد. پس دست چپ بر سر فرزند مینهاد و نظر بر صفه های مجلس میکرد. پس فاتحه میخواند و تکبیر میگفت و سند و پیران و اهل شَدّ و بیعت را یاد میکرد و جداگانه پیر و استاد خود را ذکر خیر می گفت . پس دست چپ از سر فرزند به کتف راست او فرودمی آورد و صلوات میفرستاد به رسول و اهل بیت او و فرزند را همانجا میگذاشت و سه قدم خود بازپس میرفت ، پس فاتحه برمیخواند و پای راست یک قدم فراپیش مینهاد. آنگاه سوره ٔ اخلاص میخواند و پای راست پیش مینهاد و یک بار سجاده ٔ شدّ از کتف خود برمیگردانید و به دست چپ فرودمی آورد. در این هنگام شَدّ را راست بر میان سجاده می اندازند، چنان که چون نماز گزارد پیشانی او بر میان شَدّ باشد. پس شیخ برخیزد و دو رکعت نماز شَدّ بگزارد و میان بستگان در دنبال به وی اقتدا کنند، پس سلام بازدهد و شیخ اینجا خطبه ٔ طریقت بخواند… چون خطبه خوانده شود ارکانی که در کتاب فتوت نامه مذکور است بخوانند بر فرزند و حجت گیرند سه بار. آنگاه استاد شَدّ برخیزد و هر دو دست به زیر شَدّ درآورد، پس دست راست و چهار انگشت در زیر شَدّ آرد و انگشت ابهام به زیر شَدّ دارد. پس از روی سجاده بر دارد و بوسه بر میان شد دهد و بر کتف خود اندازد. پس رو به قبله بایستد چنانکه هر دو انگشت ابهام پای بر کنار سجاده باشد و باز شَدّ را از گردن خود به دست راست فرودآرد و بر سجاده اندازد. آنگاه دست چپ را بلند دارد و بر گردن فرزنداندازد چنانکه هر دو سر شَدّ در پیش میان وی به هم رسد و شَدّ را حمل دهد و به سه کرت به میان فرزند رساند. اول به دست راست فرودآرد و بگوید: یا حی و یا قیوم . پس به دست چپ فرودآرد و بگوید: یا ذا الجلال و الاکرام . سوم بار به میان فرزند رساند و بگوید: یا هو،یا من هو لا اله الا هو. پس دعای فتوت امام جعفر صادق بخواند و گره شَدّ زند. آنگه سخنی که باید گفت در گوش فرزند بگوید. پس آب و نمک را به حاضران بچشاند و اگر حلوا باشد به شرط برساند. پس بعد از سه روز فرزند را به نظر استاد آورند و استاد گره از میان وی بگشاید و گوید که بستم میان این فرزند به بقا و اکنون گشادم به فنا. پس شَدّ را به گردن فرزند اندازد. به عقیده ٔ اهل فتوت خلفای علی در میان بستن چهار تن بودند: اول سلمان فارسی مأمور مداین ، دوم داود مصری مأمور مصر، سوم سهیل رومی مأمور روم ، و چهارم ابومحجن ثقفی مأمور یمن . و سند میان بستگان هر یک از ممالک اسلامی به یکی از چهار تن می پیوندد.
داش مشتی ها و لوطیها نیز صورت دیگر از جوانمردان هستندکه در دوره های اخیر در ایران دستگاهی و آدابی داشته اند و از لوازم آنها هفت وصله بوده است به شرح زیر: زنجیر بی سوسه یزدی ، جام برنجی کرمانی، دستمال بزرگ ابریشمی کاشانی، چاقوی اصفهانی، چپق چوب عنّاب یا آلوبالو، شال لام الف لا و گیوه تخت نازک . به نوشته¬ی دبیرسیاقی:داش مشتی ها از پستی و چاپلوسی و قیود و تشریفات به دور بوده اند و کارهای کثیف و پست را دوست نداشتند. هرگز یک نفر داش به کسب حلاجی، دلاکی، کناسی و حمالی نمی پرداخت . داش ها درهر کوچه و گذر قدرتی داشتند، به اهالی محل خود تجاوز نمیکردند و حق نمک را می شناختند. قاپ بازی و لیس بازی از سرگرمی های آنها بود. الفاظ و کلمات را به معانی خاص به کار میبردند تا حرف¬های خصوصی آنها را دیگران نفهمند.
فتوت نامه ها مرامنامه های صنفی پیشه وران ایرانی است. این¬ها زیباترین متن¬های فارسی در ارزش کار و تلاش و ارج گزاری به هم مسلکان و همکاران و هم چنین به پیشه¬وران و صنعتگران است. آیین نامه¬های جوانمردی، بخش از فرهنگ این سرزمین است. تلاش¬های جوانمردان ایرانی سرانجام با به روی کار آمدن سلسله های پیشه¬وری مانند رویگران سیستانی و ماهیگیران بویهی به اوج رسید.
پیروان آیین جوانمردی و شاعران نامدار ایرانی، دانشنامه بزرگی در ادب و تاریخ ایران از خود به جای نهادند.
این بخشی از فتوت نامه عطار است که راه و رسم انان را نشان می دهد:

الا! ای هوشمند خوب کردار
بگویم با تو رمزی چند ز اسرار
چو دانش داری و هستی خردمند
بیاموز از فتوت نکتهای چند
که تادر راه مردان ره دهندت
کلاه سروری بر سر نهندت
اگر خواهی شنیدن گوش کن باز
زمانی باش با ما محرم راز
چنین گفتند پیران مقدم
که از مردی زدندی در میان دم
که: هفتاد و دو شد شرط فتوت
یکی زان شرطها باشد مروت
بگویم با تو یک یک جملهٔ راز
که تا چشمت بدین معنی شود باز
نخستین، راستی را پیشه کردن
چو نیکان از بدی اندیشه کردن
همه کس را بیاری داشتن دوست
نگفتن: آن یکی مغز و دگر پوست
ز بند نفس بد، آزاد بودن
همیشه پاک باید چشم و دامن
اگر اهل فتوت را وفا نیست
همه کارش بجز روی و ریا نیست
کسی،کو را جوانمردیست در تن
ببخشاید دلش بر دوست و دشمن
اگر خواهی که این معنی بدانی
فتوت نامهٔ عطار خوانی
از میان‌ فتّوت‌ نامه‌های‌ موجود در تاریخ‌ ایران‌، هفت‌ فتّوت‌ نامه‌، دارای‌ بیشترین‌ شهرت هستند‌:
یکم‌: فتّوت‌ نامه‌ی‌ عبدالرزاق‌ کاشانی‌
دوم‌: فتّوت‌ نامه‌ی‌ شمس‌الدین‌ آملی‌
سوم‌: فتّوت‌ نامه‌ی‌ شهاب‌الدین‌ عمر سهروردی‌.یکم
چهارم‌: فتّوت‌ نامه‌ی‌ شهاب‌الدین‌ عمر سهروردی‌.دوم
پنجم‌: فتّوت‌ نامه‌ی‌ نجم‌الدین‌ زرکوب‌ تبریزی‌
ششم‌: فتّوت‌ نامه‌ی‌ درویش‌ علی‌بن‌ یوسف‌کر کهری‌
هفتم‌: فتّوت‌ نامه‌ی‌ چیت‌سازان‌
نگاه جوانمردان به زن نیز در خور نگاهی دیگر است. اگرچه پسانترها نام آنان را از کتاب¬ها پاک کرده¬اند. استاد شفیعی کدکنی در این مورد می¬نویسند:
«مفهوم آغازین فتوّت و جوانمردی، ظاهراً تعارضی با زن بودن نداشته است و جوانمردی و فتوت صفتی بوده است که هر انسانی می‌توانسته واجد آن باشد. از تأمل در کتاب «ذکر النسوه المتعبّدات» تألیف ابو عبدالرحمن سلَمی (۳۲۵ ـ ۴۱۲) چنین دانسته می‌شود که بسیاری از این زنان زاهد و عارف و صوفی، دارای ویژگی فتوّت بوده‌اند… ظاهراً در دوره‌های بعد و در تشکیلات فتوتِ عصرِ خلیفه الناصر (حدود ۵۵۲ ـ ۶۲۲) بوده است که زن بودن را مخالف با عضویت در آیینِ فتیان می‌دانسته‌اند و یکی از شرایط ورود به جوانمردی را «مرد» بودن می‌دیده‌اند.
رادی و ایین جانمردی از همین دوران است که با قدرت دولتی و دینمداران می آمیزد و از پایگاه مردمی خویش به تدریج دور می¬شود و سرانجامش به داش مشدی¬ها و لوطی¬ها کشانده می¬شود.
جستجوی پویش و فعالیت زنان در جوانمردی، در ادب و حکایات عامه، که کمتر از متون مدرسی و آثار و تواریخ رسمی مورد دستبرد و تغییر ایدئولوژیکی و ماهوی بوده است، بهتر و بیشتر عیان است. این نوع حکایات که معمولاً استعاره‌ای بر یک امر اخلاقی و صفتی نیکو بوده، در کتب روایی عامّه و گاه در برخی تمثیلات عرفا، دیده می‌شود.

در گفت و گوی سمک و روح افزا در داستان سمک عیار، به صراحت از جوانمردی زنان سخن رفته و آن را صفتی عام دانسته و سجایای مرسوم این گروه بیان شده است.
حکایت: حسین منصور را ـ رحمه‌الله ـ خواهری بود که در این راه دعوی رجولیت می‌کرد و جمالی داشت. در شهر بغداد می‌آمدی و یک نیمه روی به چادر گرفته و یک نیمه گشاده. بزرگی بدو رسیده گفت: چرا روی تمام نپوشی؟
گفت: تو مردی بنمای تا من روی بپوشم. در همه بغداد یک نیم مرد است و آن حسین است و اگر از بهر او نبودی، این نیمه روی هم نپوشیدمی.
در بسیاری از متون قرون ششم و پس از آن، زنان بزرگ با مردان مقایسه شده و بزرگی ایشان در این مقایسه برجسته می‌شود؛ امّا در قرون اولیه به نمونه های بسیاری از زنان بزرگ در تصوف و جوانمردی برمی‌خوریم که بهترین روایت احوال ایشان را می‌توان در کتاب ذکر‌النسوه المتعبدات الصوفیات اثر ابوعبدالرحمن سلمی که در اواخر قرن چهارم نوشته شده،دید.
در این اثر، زنانی برجسته معرفی شده‌اند که در تصوف مقامی عالی داشتند و نام بسیاری از ایشان در ردیف جوانمردان آمده و جمعی نیز از توانگران روزگار خود بودند و بخشش و سخاوتشان به داستان بدل شده و نیز کرامات و بزرگواری بسیار از ایشان نقل شده که رابعه عدویه معروف ترین ایشان است.
سلمی از زنان ثروتمند و جوانمردی یاد کرده ،مانند امّ‌علی، رابعه بنت اسماعیل، فاطمه بنت احمدبن هانی نیشابوری، جمعه بنت احمد، عایشه بنت احمد طویل مروزی، فاطمه بنت عمران، عایشه مروزیه، عبدوسه، آمنه مرجیه، فاطمه خالقیه و… از عایشه مروزیه (همسر احمد بن سری) که در قرن چهارم می‌زیسته، نقل کرده‌اند که گفت:هیچ طعام بر دهان من خوش نیامد مگر این‌که آن را با یکی از فقرا یا در راه یکی از ایشان یا هنگام مشاهده یکی از ایشان صرف کردم. فاطمه دختر احمد‌بن‌هانی نیشابوری نیز مصاحب ابوعثمان حیری بود و ابو‌عثمان درباره‌اش می‌گوید: «مهربانی و تعهد فاطمه در حق فقرا، ارفاق فتیان بود، چرا که عوضی برای آن نه در دنیا و نه در آخرت طلب نمی‌کرد.
این زنان نه تنها رفتار جوانمردانه داشتند، بلکه صاحب مقام و نظریه در فتوت نیز بودند. فاطمه، خواهر ابو علی رودباری که در اواخر قرن سوم و اوایل قرن چهارم می‌زیست. برادرش صوفی مشهور زمانه بود و فرزندش احمدبن عطاء رودباری نیز در تصوف شهرت داشت. عبدالرئوف مناوی در طبقات الاولیا درباره وی آورده:
ابوعلی رودباری گوید: روزی در جوانمردی سخن گفتم و نزد خواهرم رفتم. مرا از آن آگاه کردو گفت: به من حواله شده است، درحالی که اسرار حق را نگهدارم، تو را بر آنچه به خدا نزدیک می‌سازد برانگیزانم. جوانمردی برخلق، شفقت برآنها و تحمل آنهاست، و اینکه با مشاهده نقصان خودبینی، آنها از تو برترند. آفرین گفتم این تعریف را که او از جوانمردی کرد.
سلمی درباره قسیمه مصری، همسر یعقوب تنیسی نوشته است که او مصاحب ابوعبدالله رودباری بود. روزی ابوعبدالله با یارانش به خانه وی رفت؛ و هرآن چه در خانه موجود بود فروخت و طعامی برای درویشان حاضرکرد و با ایشان به سماع پرداخت. قسیمه به خانه وارد شد و یعقوب به وی گفت که شیخ ابوعبدالله هر آن چه در خانه بود فروخته است. پس قسیمه در حالی که روپوش بصری بر دوش داشت به میان حلقه دراویش رفت. آن را به میان حلقه انداخت و به خانه برگشت. ابو یعقوب گفت: جز آن روپوش چیزی برای ما نمانده بود و تو آن را هم به ایشان بخشیدی؟ قسیمه گفت: کسی چون شیخ ابوعبدالله رودباری با حضورش موجب انبساط خاطر ما شد و آیا چگونه می‌توانیم پس از این واقعه چیزی را برای خود برگیریم.
این حکایت را هجویری در کشف‌المحجوب و شهاب‌الدین سهروردی در عوارف المعارف ، با کمی تفاوت آورده¬اند.
در باب سی و چهارم ترجمه قشیریه آمده است که : مردی دعوای جوانمردی کردی به نیشاپور. وقتی به نسا شد . مردی او را مهمان کرد و گروهی از جوانمردان با وی بودند؛ چون طعام به خوردند ، کنیزکی بیرون آمد و آب بر دست ایشان می ریخت. نیشاپوری دست نشست و گفت : از جوانمردی نبود که زنان آب بر دست مردان ریزند . یکی از ایشان گفت : چند سال است تا دراین سرای میرسم و ندانستم که آب در دست ما، زنی میکند یا مردی.
و باز در جایی دیگر درهمین رساله آمده است که : مردی زنی خواست ؛ پیش از آنکه زن به خانه شوهر آید ، وی را آبله بر آمد و یک چشم وی به خلل شد . مرد چون آن بشنید ، گفت : مرا چشم درد آمد. پس از آن ، گفت : نا بینا شدم . آن زن را به خانه وی آوردند و مدت بیست سال با آن زن بود؛ آنگاه زن بمرد. مرد چشم باز کرد ، گفتند : این چه حال است ؟ گفت : خویشتن را نا بینا ساختم ، تا آن زن از من اند وهگین نشود، گفتند: تو بر همه جوانمردان سبقت کردی.
اما چرا آیین های عیاری و جوانمردی چندان راه به جایی نبردند و در درازای تاریخ از میان رفتند؟ از یک سو این جریان¬ها ریشه در پیشه¬وری و صنعت و بازار داشتند و طبقه میانی جامعه را همراهی می¬کردند و این¬ها هیچگاه زمینه رشد واقعیشان در ایران فراهم نشد و هربار که برخاستند تا کاری کنند و کارها نیز کردند کارستان، هجومی بنیان کن کمرشان را در هم شکست. بویژه هجوم ترکان و مغولان و تیموریان.
از سوی دیگر بنیان¬های قبیله سالار جامعه همراه با خودکامگی و نبود امنیت راه بر آنان می¬بست. امنیت و آزادی بنیاد رشد صنعت و سرمایه بوده است. هم چنین دین در این سرزمین همواره در کنار زمینداران و دولت بوده است و جز در پاره¬ای از رویدادها مانند مشروطیت با پس مانده ترین بخش جامعه همدلی و همراهی داشته است.
و دلیل دیگر این که این آیین¬ها در چنینی بستری بیشتر اخلاقی بودند و بر بنیاد قانون مانند اتحادیه¬های صنفی اروپا شکل نگرفته بودند و گاه نیز با دین پهلو می¬زدند و این دو سدی در برابر قانون گرایی و مدنی شدن آن¬ها بود.

**

بخشی از کتاب از ساسانیان تا سامانیان
نوزایی فرهنگی و اجتماعی ایرانیان

نوشته: محمودکویر

قصه گوئی برای کودکان دوساله – قسمت پایانی این سلسله مقالات – تو ران رئیسی

بهمن ۱۳۹۱

قسمت پایانی این سلسله مقالات  که امید واریم بهره وافی از آن گرفته باشید

قصه گویی برای کودکان دوساله

معمولا مادران و مربیان کودکان را با عشق و علاقه در کنار خود می نشانند وبرای شان قصه می گو یند .مواقع خواب و یا  وقتی که دورو بر کودک  و خانه خلوت است  وآرامش  وجود دارد بهترین فرصت برای قصه گفتن است .داستان ها برای این گروه از کودکان نباید طولانی باشد زیرا باعث بی حوصلگی آنان می شود ،  از ویژگی های عام کودکان در این سن توجه زیاد به اطراف است  ، بنابرین بهتر است   ابتدا ازعبارات و کلمات ساده و اشیا ویا حیوان هایی که کودک می شناسد و مورد علاقه اش می باشد درقصه استفاده  نمود و وا ژهای جدید  کم کم و با رشد کودک به داستان ها اضافه شوند  . برای کتابخوانی ونشان دادن تصویرهای کتاب بهتر است قصه گو او را درنزدیک خود بنشاند زیرا کودک  با این روش برای دیدن شکل ها ی کتاب راحت تر و توانا تر خواهد بود.    داستان های زیر برای این  گروه  سنی مناسب است

.

۱-    توی باغ سه تا پرنده با هم بازی می کردند . بال یک پرنده رفت لای شاخه ها ی درخت ، پرنده دردش آمد ، پرنده های دیگر کمک کردند و بال او را بیرون آوردند و او را   نوازش کردند .و به لا نه خود  بردند . پرنده نوکش از هم باز شد .وجیک جیک کرد .

۲-    اقا خرگوش ، وقتی  خانم موش ، را دید  به او گفت بیا با هم بازی کنیم .خانم موش ، گفت باشه ولی دارم غذا می خورم  تو هم می خواهی بخوری  ؟   آقا خرگوش گفت من هویج خوردم سیر شدم . موش گفت تو هویج دوست داری ؟  خرگوش گفت بله  موش گفت من هم گردو دوست دارم آن ها رفتند توی باغ  تا با هم گردش کنند .

۳-    خانم گاو ، که شیرش زیاد شده بود به بچه ها ش گفت زود باشید بیایید شیر بخورید . الان همه شیر ها می ریزه روی زمین  . بچه ها دویدند پیش مامان وشیر خوردند .و به مامان گاو نگاه کردند وخندیدند .

۴-    بچه موش ها با هم بازی می کردند .وقتی گرسنه شدند به مامان گفتند  ما غذا می خواهیم  .مامان موش برای آن ها گردو آورد .   بچه موش ها با گردو ها بازی کردند و مغز آن ها را خوردند و خندیدند .

۵-    بابا خرس رفت توی جنگل  و برای بچه خرس عسل آورد  و او خورد . و گفت چه شیرین  بود ! مامان خرس گفت منم برات ماهی آوردم که با هم بخوریم .بچه خرس و مامان خرس و بابا خرس همه ماهی ها را با هم خوردند و خندیدند .

۶-     نازین و آدرین و تیام  با هم کلاغ پر بازی می کردند .یک دفعه دیدند که یک کلاغ روی درخت قار قار می کنه . نازین رفت زیر درخت  و گفت  کلاغه  ما داریم بازی تو رو می کنیم  تو هم بیا با ما بازی کن .آدرین و تیام به آنها نگاه کردند و با هم خندیدند ….

۷-    نازین روی چمن توی پارک بازی می کرد. با غبان می خواست به گل ها آب بپاشه .اماآب ها ریخت روی سر نازین و موهای او خیس شد . نازین گریه کرد .و گفت من مامان و می خواهم . باغبان او برد پیش مامان .نازین خندید و به موهای خودش دست زد و به چمن های خیس نگاه کرد .

۸-    دو تا جوجه کلاغ توی لانه خوابیده بودند .مامان کلاغ ، رفت برای  آن ها دانه بیاورد جوجه ها با هم گفتند  چرا مامان نمیاد؟ اما یک دفعه صدای قار قار شنیدند مامان کلاغ ،  براشون دانه آورده بود  با هم دانه ها را خوردند و از مامان تشکر کردند وگفتند به به خیلی خوشمزه بود  .

۹  –  یک روز مامان و بابا و آدرین رفتند توی پارک  آدرین دو تا باد کنک داشت  که با آن ها بازی  می کرد .اما یکی از بادکنک ها افتاد روی گل ها و ترکید . آدرین گریه کرد و گفت دیگر بازی نمی کنم . مامان گفت عزیزم ما روی گل ها نمی توانیم بازی  کنیم چون این گل ها خا ر دارند بیا برویم جای دیگری  .آنجا که همه بچه ها  دارند بازی می کنند .آدرین نخ بادکنک را به دست گرفت و با بچه ها بازی کرد .

۱۰-نازین و بابا از خیابان رد می شدند .یک دفعه ماشینی که رد می شد بوق بلندی زد . بابا دست ها را گذاشت روی گوشش نازین خندید از بابا  پرسید چرا گوشت را گرفتی  ؟ و او هم گوشش را گرفت وهر دو با هم قاه قاه  خندیدند .

۱۱-آدرین سرش را گذاشته بود  روی زانوی مامان و کارتون آقا موش کوچولو ، را تما شا می کرد  وقتی که گربه دنبال آقا موش ، می کردآدرین به مامان گفت من نمی خواهم گربه موش را بگیرد مامان موهای آدرین را نوازش کرد وگفت آن ها دارند با هم بازی می کنند عزیزم . این یک فیلم است .

۱۲-رامتین کوچولوبا ماشین قرمز خودش بازی می کرد اما چرخ ماشین کنده شد و افتاد .رامتین گریه کرد و گفت دیگر بازی نمی کنم . ولی مامان به او کمک کرد و چرخ ماشین درست شد .حالا رامتین دوباره با ماشین قرمزش بازی می کند .

۱۳- یک شب که مامان پنجره اتاق را باز گذاشته بود.گربه سفیدی آمد توی اتاق . مامان آدرین را برد تا گربه را ببیند .آدرین با گربه دوست شد و به مامان گفت که گربه شب روی تخت او بخوابداما مامان به او گفت که گربه هم باید برود پیش بچه های خودش  آن ها منتظراو هستند .آدرین به گربه گفت زود باش برو . و به مامان خندید .

۱۴-بابا نازین و تیام را برده بود توی باغ .یک بزغاله داشت ورجه ورجه می کرد و علف می خورد  نازین وتیام دویدند دنبال بزغاله  اما او فرار کرد .همگی زدند زیر خنده .بابا گفت بزغاله ها خیلی شیطون هستند .

۱۵-آدرین اسم عروسکش را گلپر گذاشته بود . و با آن بازی می کرد مامان شیر آورد  اما آدرین آن را توی دهان گلپر گذاشت  مامان گفت گلپر اسباب بازی است  نمی تواند چیزی بخورد .آدرین شیر را در دهان خودش گذاشت ومامان خندید و او را بوسید.

۱۶-خاله جون یک نی نی توی بغلش بود که  داشت  گریه می کرد .رامتین ناراحت شده بود .خاله جون گفت الان به او شیر می دهم تاآارام بشود .اون گرسنه است . رامتین به نی نی نگاه کرد و به مامان گفت من هم شیر می خواهم .همه با هم خندیدند .

۱۷-یک روز باد زیادی آمد .سیب ها از روی درخت ریخت روی زمین .رامتین به مامان کمک کرد سیب ها را گذاشت توی سبد .مامان آن ها را شست  و رامتین را بوسید وبا هم سیب خوردند.

۱۸ -جوجه اردک های سفید توی آب شنا می کردند  و آواز می خواندند”.کوییک کوییک ” و کرم های توی آب را می خوردند  .یک ماهی قرمز دیدند .همگی با هم گفتند کوییک کوییک  وبه دنبال ماهی دویدند . اما ماهی فرار کرد و رفت زیر آب.

۱۹-گربه کنار حوض به ماهی قرمز های کوچولو نگاه می کرد .دستش را توی آب برد تا یکی از آن ها  را  بگیرد اما ماهی کوچولو ها فرار کردند و رفتند زیر آب .گربه پرید روی دیوار و رفت .

۲۰-جوجه ها دوروبر مامان مرغ ،  راه می رفتند و دانه جمع می کردند .گربه سیاهه را از دور دیدند .زود رفتند زیر بال مامان مرغ .گربه آمد جلو مامان مرغ ،  سرش را بالا گرفت و به او نگاه کرد .گربه پرید روی دیوار .جوجه ها جیک جیک کردند و از زیر بال مامان مرغ ، آمدند بیرون و به کار او خندیدند و با هم بازی کردند .

۲۱- آدرین نقاشی می کرد .مداد قرمزش را برد توی دهنش .مامان وبابا خندیدند آدرین رفت خودش را توی آینه دید .و زد زیر خنده  شکل دلقک های نمایش شده بود .

۲۲-نازین  توی اتاق بازی می کرد .دو تا گربه روی دیوار میو میو می کردندوبا هم دعوا داشتند نازین از پنجره  به  گربه ها  نگاه  کرد و گفت گربه ها دعوا نکنید .اما گربه ها تا  نازین را دیدند فرار کردند.

۲۳-پشمالو اسم گربه آدرین بود  او خیلی تپل بود .آدرین می خواست شیر بخورد  پشمالو آمد کنار تخت او  و خودش را لوس کرد . مامان که می خواست برای آدرین قصه بگوید و لالایی بخواند.برای پشمالو هم شیر آورد .

۲۴- مامان بزرگ و رامتین کنار حوض ماهی قرمز ها را نگاه می کردند .رامتین دست برد توی آب که با ماهی  ها بازی کند . ماهی ها آب می خوردندو فرار می کردند .و رامتین ومامان بزرگ می خندیدند .

۲۵- مامان به  موهای آدرین  برس می کشید .واو ورجه ورجه می کرد .برس از دست مامان افتاد روی زمین . خم شد تا آن را بردارد .اما آدرین  برس را زود تر از او برداشت .مامان خنده اش گرفت .نشست ودوباره موهای  آدرین  را نوازش کرد و آن ها را  شانه زد.

۲۶-صدای باز شدن در خانه  آمد .بابا  گل و شیرینی گرفته بود .و به آدرین گفت بیا با هم چند تا شمع روشن کنیم .آدرین خندید .بابا وآدرین برای مامان تولد مبارک خواندند.واو را بوسیدند وهمگی شیرینی خوردند.وآدرین به جای مامان شمع ها را خاموش کرد .

۲۷-یک روز باران آمده بود .وهوا خنک شده بود بابا و نازین رفتند نان بخرند .اما توی راه پای بابا سر خورد افتاد توی چاله آب .بابا اخم هاش تو هم رفت اما نازین خنده اش گرفته بود .وقتی بابا به او نگاه کرد  نتوانست جلوی خنده خودش را بگیرد .بابا آب کفش هاشو خالی کرد و به خانه رفتند .

۲۸- آدرین  خوابش گرفته بود .مامان براش شیر آورده بود  ومی خواست قصه شنگول ومنگول وحبه انگوررا برایش تعریف کند.آدرین گفت نه  ،مامان نمی خواهم گرگ بره توی خانه شنگول ومنگول .مامان براش یک لالایی قشنگ خواند .وآدرین خوابش برد .

۲۹-رامتین دست مامان را گرفته بود وشعر یک مرغ نازی داشتم……را می خواند و به کودکستان می رفتند . رامتین خوشحال وخندان رفت توی کودکستان وبرای مامان دست تکان داد.

۳۰- آدرین با مامان رفته بودند به پارک .در آنجا کبوتر ها پر می زدند و گردش می کردند آن ها کمی دانه برای شان ریختند . وقتی کبوتر ها دانه ها را جمع می کردند .آدرین خواست دم یکی از آن ها را بکشد .یکدفعه  همه کبوتر ها پر زدند ورفتند .آدرین به مامان نگاه کرد و هر دو با هم خندیدند.

۳۱-  هوا گرم بود وبابای نازین به گل هاآب می داد .نازین که نزدیک بابا  بازی می کرد خیس شد و شروع کرد به گریه بابا به نازین گفت بیا با هم آب بازی کنیم .آن ها  به دنبال یکد یگر می دویدند و به  هم آب می  پاشیدند نازین با صدای بلند می خندید و از دست بابا در می رفت .

۳۲-  مامان آدرین مهمان داشت .آن ها یک دختر کوچولو داشتند که با آدرین بازی می کرد .اما موقع بازی توپ خورد به دماغ آدرین وخون آمد . و او  گریه کرد مامان رفت به او کمک کرد ، مامان صورت او را شست و به هر کدام   یک سیب داد.آن ها سیب ها را گاز زدند تا تمام شد و دوباره بازی کردند .

۳۳-  برف زیادی آمده بود و خیابان ودرخت ها سفید شده بودند . بابا یک گلوله از برف درست کرد وبه دنبال تیام و نازین دوید.آن ها هم یک توپ برفی درست کردند وبه پای بابا زدند .سه نفری روی برف هاآ ن قدر   به دنبال هم دویدندو خندیدندو به هم برف زدند تا خسته شدند و توی خانه رفتند .

۳۴-   یک روز مامان رامتین را به باغ وحش برده بود .رامتین همه حیوان ها را نگاه می کرد واز مامان در باره آنها می پرسید .او شنید که طوطی گفت ” آقا بیا ” آقا بیا”  دست مامان را گرفت و گفت ببین  ببین…این طوطی داره حرف می زنه.ولی بازهم شنید که طوطی گفت”آقا برو” آقا برو”.رامتین که فکر کرد طوطی به او می گوید برو دست مامان را کشید و گفت بریم  ، و با مامان  خیلی خندیدند ورفتند.

ارزش زنان ازابتدای پیدایش بشر تا امروز – تحقیق از : احمد قندهاری

بهمن ۱۳۹۱

خانم دکتر مریم میرزاخانی یکی از ۱۰ مغز برتر آمریکای شمالی است. او در دوران تحصیل چندین مدال طلای المپیاد ریاضی را کسب کرده است وهم اینک جزء ۱۰ نخبه ی محقق برتر جهان است .
خانم ماری کوری کاشف رادیم و بنیان گذار رادیولوژی در جهان از افراد فوق العاده ارزشمند جامعه ی بشری است. او اولین خانمی است که توانست از دانشگاه سوربن دکتری فیزیک بگیرد. و اولین خانمی است که استاد دانشگاه سوربن شده است و تنها خانمی است که دو بار جایزه ی نوبل را در فیزیک و شیمی کسب کرده است و از افتخارات همه قرون و اعصار است. متاسفانه همه ی ما او را به درستی نمی شناسیم. مهم نیست دنیا چقدر عوض شده است و مهم نیست در چه کشوری و با چه سیستم اجتماعی زندگی می کنیم. هیچ کس نمی تواند نقش مهم و سازنده ی زنان را در تاریخ ندیده بگیرد. البته این بدین معنی نیست که جوامع در همه زمان ها ، با زنان رفتار مناسبی داشته است . نقش زنان در هر دوره ای تغییر کرده است. بشر اولیه ، به صورت قبیله زندگی می کرد. مردان به شکار می رفتند و زنان
در تمیز کردن شکار و سرپرستی اطفال و اداره ی سر پناه اشتغال داشتند. در این قبایل داشتن ها و نداشتن ها به تساوی بین همه قسمت می شد .
. باید توجه داشته باشیم زن ها به علت اینکه معمولا در یک جا ساکن بودند ، کشاورزی به وسیله ی زنان ابداع شد و زنان صاحب زمین بودند. حتی پس از در گذشت زنان ، بچه ها از مادر ارث می بردند. دامداری هم به وسیله ی زنان انجام می شد. واز شیر حیوانات برای مصارف خانواده استفاده می شد.
هنوز قاعده و قانونی بین زن و مرد وجود نداشت. زن ها در مورد برقراری سکس انتخاب اصلح می کردند. مسلما ،هر گز با مردان ضعیف و بیمار همبستر نمی شدند. به همین علت نسل ها توانست بدون وجود دارو و بهداشت ادامه ی حیات دهند در دوره ای از تاریخ هم زن با چند شوهر مرسوم بود ، یعنی یک خانم دارای سه یا چهار یا حتی پنج همسر بود.
مردان و زنان دوش به دوش هم کار می کردند ، فقط شکار حیوانات درنده و صید نهنگ یا شکار حیوانات عظیم الجثه مختص مردان بود. ولی زن ها با مرد ها هیچ تفاوتی نداشتند. حتی زنان به علت مادر بودنشان از اهمیت ویژه ای برخور دار بودند.
از وقتی که انسان آتش را شناخت و ابزار سنگی ساخت ، آهسته آهسته خانم هارا به عقب راندند. البته پس از شکل گیری جوامع ابتدایی ، زنان خود را ضعیف تر از مردان حس می کردند ، زیرا کار های عمده ی زندگی آن زمان ها ، به زور
و توان بدنی نیاز داشت. ولی امروزه علم ثابت کرده است که توان ذهنی و قدرت سازگاری ، مقاومت زنان نه تنها از مردان کمتر نیست بلکه بیشتر هم هست. به علت مازاد تولید کشاورزی و گسترش دامداری ، آهسته آهسته داد و ستد و به دنبال آن جوامع مقدماتی شهری به وسیله ی مردان شکل گرفت.

پس از شکل گیری این گونه جوامع ، قوانین و قواعدی نانوشته معمول بود ، که فقط بین مردان رواج داشت. از این جا زنان و مردان از یکدیگر فاصله
در واقع جوامع اولیه آن روزگار هم ، جوامع مرد سالار بود. مردان شروع به محدود کردن خانم ها کردند. برای مثال در چین به دختران گفته می شد که بدون اجازه ، حق حرف زدن ندارند. همه ی زن ها باید از قواعدی که مردان برای آن ها مقرر میداشتند وگاهی غیر عادلانه و بعضا غیر انسانی هم بود اطاعت می کردند.
مثلا یک زن باید از شوهرش اطاعت می کرد و به هیچ مردی توجه نداشته باشد ولی شوهرش می توانست ، چند ین زن داشته باشد
وظیفه ی اصلی زن ، بچه دارشدن و کار کردن در خانه بود. در بعضی از جوامع اگر زن پسر می زائید اشکال نداشت ولی اگر دختر می زائید باید مدت ها طفل را مخفی نگاه می داشت. برای مثال وقتی ایندیرا گاندی متولد شد ، فقط گفتند بچه به دنیا آمده است . زیرا از گفتن این که نوزاد دختر است اباء داشتند در حالیکه نهرو ها از خانواده ی متمدن و ثروتمند هند بودند. همان طوریکه می دانید این خانم دوبار نخست وزیر هندوستان شد.
حتی امروزه هم در بعضی از کشور ها ، قوانینی ناعالانه حتی ظالمانه برای زنان وجود دارد. ولی به طور کلی ، امروزه رفتار جوامع با زنان بسیار بسیار بهتر از زمان قدیم است. امروزه زنان حق تحصیل دارند ، حق کار کردن در خارج از خانه را دارند.
زنان در همه ی عرصه های اجتماعی قابلیت خود را به اثبات رسانده اند . حتی در سیاست وارد شده وزیر ، نخست وزیر ، و رئیس جمهوری شده اند. ولی باید اضافه کرد در جوامع سرمایه داری امروز، عده ای جهت کسب ثروت بیشتر از زنان و دختران معصوم تحت نام مقدس آزادی های فردی ، سوء استفاده های زیادی می کنند.در مورد توان خانم ها به چند مورد به اختصار اشاره می کنم

۱- میزان آگاهی- میزان آگاهی ، اجتماعی دختران از پسران بیشتر است مثلا بطور کلی ، آگاهی اجتماعی یک دختر خانم ۲۰ ساله از میزان آگاهی یک آقا پسر ۲۰ ساله بیشتر است.
۲- توان اداره ی زندگی بدون همسر- بسیار اتفاق افتاده است که پدر خانواده به علتی فوت شده است ، مادر این خانواده با قدرت و صلابت زندگی خود و بچه ها یش را اداره کرده است. در صورتی که اگر زن خانواده فوت کند ، پدر بچه ها قادر به اداره ی خود و بچه ها نیست و پس از مدت کوتاهی ناچارا ازدواج می کند
۳- قوای ذهنی- اگر در تاریخ ، فرصت برابر به زن ها داده می شد ، مسلما امروزه تعداد دانشمندان خانم بیشتر از آقایان بود . برای مثال در ایران با توجه به محدودیت ها ، میزان قبولی دختران در کنکور ۶۰ درصد وپسران ۴۰ در صد است.
۴- تحمل درد – محققین با وسائل مصنوعی درد زایمان را به مردان اعمال کردند ، وقتی ۸۰ درصد درد زایمان به مردان اعمآل شد آزمایش شوندگان نزدیک مردن بودند که دستگاه رامتوقف کردند.
۵- نوزاد دختر قوی تر است- آن هایی که اطلاعات پزشکی دارند یا در زآیشگاه ها کار می کنند می دانند که نوزاد پسر آمادگی بیمارشدنش بیشتر از نوزاد دختر است.
۶- قوانین اجتمایی – به علت این که در جوامع شهری ، مردان اداره کننده ی آن بودند بیشتر قوانین اجتماعی به وسیله ی مردان نوشته شده است، و بیشتر به مرد

ها اهمیت داده است. حتی ضرب المثل ها مثل : مرگ شتری است که در خانه ی هر مردی می خوابد یا مردانه حرف بزن یا نترس مرد باش و سعدی می گوید
مرد باید که در کشاکش دهر سنگ زیرین آسیا باشد.
۷- بیشتر ادیان هم به عللی به مرد ها امتیاز و اعتبار بیشتری داده اند.که از حوصله ی این بحث خارج است
۸ – مادر بودن- مهمترین و با ارزش ترین عامل برتری خانم ها عشق مادری است. عشق مادر به فرزند پاک ترین و بی آلایش ترین عشق هاست من معتقدم که مادر بودن عملی خدایی است.
اما در جوامع امروزی ، خانم ها چقدر به ارزش واقعی خود واقف اند وچه مقدار از این ارزش ها را به درستی استفاده می کنند، مقوله ی دیگری است که در این مختصر نمی گنجد. امروزه ، برای ثروتمند تر شدن عده ی قلیلی از صاحبان قدرت، چقدر ارزش های دروغین را برای خانم ها به ارزش های واقعی تبدیل کرده اند مقوله دیگری ایست که نیاز به تفکر و تعمق و بر رسی بیشتری دارد.
منابع : ۱- تاریخ تمدن ویل دورانت ۲- چند ین منبع مختلف به انگلیسی.
۳- استفاده از مقاله ی سابق خودم

شروه و شروه خوانی – محمود صفریان

بهمن ۱۳۹۱

در این گفتار از کتاب
ترانه و ترانه سرائی در ایران –
نوشته ی محقق گرامی استاد محمد پناهی سمنانی
و کتاب
ترانه های فایز-
اثر ارزشمند عبدالمجید زنگوئی
بهره گرفته ام
با سپاس از هر دوی این بزرگواران
عمرشان دراز باد

شروه – شروه خوانی – فایز و دو بیتی هایش که شروه خوانی را رونق داده است
——————————————————————————-

برای معنی و توضیح ریشه کلمه شروه تعریف راحت و سر راست و متعارفی نیافتم
تعریف ها و برسی ها و توجیهات فراوانی برای مشخص کردن آن از سوی دانشمندان و محققین و تاریخدان ها
بیان شده است، که خواندن و توجه به آنها گره گشا نیست. توجه کنید:

شروه در مسیر خود از دالان های کلماتی چون
( سرفنگ )، ( شرفالنگ ) ، ( شرفک )، ( شرفانگ ) و بسیاری دیگرعبور کرده و بالا خره شده است ( شروه )
ولی از آنجائی که قصد تحقیق ریشه یابی کلمه را ندارم چرا که فقط می خواهم از آنچه اکنون ( شروه ) و ( شروه خوانی ) نامید می شود و در بین مردم بخصوص جنوب بیشتر، و در بسیاری نقاط دیگر ایران رواج دارد وخیلی هم پر طرفدار است، بگوئیم
و از فایز و دو بیتی هایش که بیشترین شعر های مورد استفاده شروه خوان هاست.
می گویم از دو بیتی های فایز بیشتر، چون دوبیتی سرایان دیگری هم هستند که مورد توجه شروه خوان ها قرار دارند. دو بیتی سرائی چون مفتون برد خونی. و تعدادی بیشتر.
علاوه بر دو بیتی سرایان دیار جنوب از دیگر دوبیتی سرایان نیز در شروه خوانی استفاده می شود.

حاصل بر داشت من برای تعریف راحت و مشخص ” شروه و شروه خوانی ” از این قرار است
” شروه ” و شروه خوانی که ” زایشگاهش جنوب ایران است و شعر مایه اش بیشتر دوبیتی های ” فایز دشتی ” است، نوعی آهنگ و نحوه ای از خواندن این دو بیتی هاست که با موسیقی ایرانی که ریشه در محرومیت های زندگی و نبودن فضای باز تنفس، و با انده و در خود فرو رفتن، دارد هم خوانی دارد.هر چند در موسیقی کلاسیک ما ضمن چهار مضراب هم هست و تکه های ترقصی هم دارد ولی شروه که دست مایه اش دوبیتی های فایز است که حتا یک دوبیتی شاد هم ندارد. موسیقی ترقصی وشادی نیست.

شروه، وقتی دلت گرفته و می خواهی با خودت خلوت کنی و نیاز به آهنگی مناسب آن حال داری ، بخصوص در جنوب، بهترین انتخاب، گوش دادن به صدای اثر گذار یک شروه خوان است. باور کنید به نوع خاصی حال را جا می آورد.

خواندن دو بیتی های فایز بی آهنگ و آواز شروه نیزخود یک نوع مرور احساس درونی است و کار ساز است

دگر شو شد که دل بی تاب گرده //// دو چشموم نا امید از خواب گرده
عجب باری است بر دوش تو فایز //// که بر کشتی نهی غرقاب گرده

به تعبیری دیگر:
شروه موسیقی حزن انگیز جنوب است که به راحتی عرفان را در آن حس می کنی و برای مدتی کوتاه از دیار خاکی جدا می شوی.
شروه را آوای درد خواننده، درد معرفت، درد عشق و درد غربت نیز نام داده اند. و نه تنها در خطه ی جنوب که در سایرنقاط دیگر کشور نیز طرفداران فراوان دارد

علاوه بر دوبیتی های فایز دوبیتی گویان دیگر نیز طرفداران خود را دارند. مفتون برد خانی یکی از آن هاست
که شروه خوان ها را جذب کرده است.

آگر آرام جان باشد تو باشی //// و گر روح و روان باشد تو باشی
وگر در دیده مفتون دشتی //// نگاری مهربان باشد تو باشی

شروه صدای آرام بخش روح خسته مردمان جنوب است. در جنوب، شروه خوانی که سوز بیشتری در صدا داشته باشد و بخصوص از حرمان عشق بگوید برایشان دلنشین تر و پر طرفدار تر است.

به مجنون گفت روزی ساربانی
چرا بیهوده در صحرا روانی
اگر با لیلی ات باشد سر و کار
شده آن بی وفا با دیگری یار

ز هر خاکی گذر کردی، جستجو کن
بسی از خاک او بر دار و بو کن
از آن خاکی که بوی عشق بر خاست
یقین دار که مدفن لیلی همانجاست

با چند دوبیتی از فایز به صحبت هایم پایان می دهم

ره عشق است باید زآن حذر کرد
به اول گام باید ترک سر کرد
نه راه هرکس است این راه فایز!
خوشا آن شیر دل کو این سفر کرد
***
به دل گفتم مکن این قدر فریاد
که اندر خرمن صبر آتش افتاد
بسوزد هستی فایز سرا پا
گهی کان چشم شهلا آیدم یاد
***
بهار آمد زمین فیروزه گون شد
به عزم سیر دلدارم برون شد
به گل چیدن در آمد یار فایز
همه گلها ز خجلت سر نگون شد
***
مبر ای دل به زلف یار انگشت
بدین گیسو منه زینهار انگشت
بیندش ای دل فایز ، حذر کن
منه اندر دهان مار انگشت
***
سحردانی نسیمش از چه خشبوست؟
ز شبنم ریزه های آن گل روست
خروش بلبلان فایز به گلشن
همه از شوق گلبرگ رخ اوست
***
در اول مستم از پیمانه کردی
چو مرغم، آشنا با دانه کردی
گرفتی آنس با فایز ولیکن
به خون آشامیم پروا نکردی

رخ تو آتش و زلف تو دود است
مرا زین سرد مهری ها چه سود است
چو فایز در بیابان تشنه جان داد
چه حاصل در صفاهان زنده رود است

شراب شروه غوغا کرده امشب
به جانها شعله بر پا کرده امشب
شراب شروه با شیرینی نی
عجب مجلس محیا کرده امشب

مصاحبه با نسیم بیداری: روح انگلستان هم در جریان به قدرت رسیدن رضاشاه نبود. – مصاحبه با زیباکلام

بهمن ۱۳۹۱

این نوشته وسیله ئی میل به ما رسیده است
و خواسته شده که بر پایه سیاست دگر اندیشی منتشر شود
نسیم بیداری شماره ۲۳ – دی ماه ۱۳۹۰

—————————————————-

خیرنگار : یکی از نظرات بحث‌انگیز و جنجالی شما دفاع‌تان در تلویزیون ایران در اسفند ۱۳۸۸ از رضاخان بود. هیچ نویسنده و صاحب‌نظر ایرانی بعد از انقلاب تا آن شب صریح و علنی از رضاخان دفاع نکرده بود. چه شد که از رضاخان دفاع کردید با توجه به تصویری که از او در اذهان ایرانیان وجود دارد و این باور که به صورت یک اجماع میان مورخین، تحلیل‌گران سیاسی، نویسندگان و صاحب‌نظران در آمده که او چیزی بیش از یک عامل انگلستان نبود. انگلستان او را به روی کار آورد و او را بر سریر قدرت نگاه داشت و عقلاً و منطقاً او نمی‌توانست به جز براورده کردن منویات و خواسته های بریتانیا به راه دیگری برود. علیرغم همه اینها و علیرغم کارنامه سیاه حکومت رضاخانی شما قرص و محکم و بدون هیچ گونه اما و اگری از او به عنوان خادم یاد کردید و تا آنجا که من مصاحبه‌ها و نوشته‌های‌تان را دنبال کرده‌ام شما نه تنها دفاع از رضاخان را پس نگرفته‌اید بلکه هر بار هم که از شما پرسیده‌‌اند که آیا واقعاً شما از رضاخان دفاع می‌کنید، همان پاسخ را داده‌اید و از رضاخان دفاع کرده‌اید. اصلاً چی شد که آن شب شما در مورد رضا خان صحبت کردید چون تا آنجا که به خاطر دارم آن مجموعه برنامه‌ها در مورد صنعت نفت و ملی‌ شدن آن بود؟
زیباکلام : با نام و یاد حضرت حق، شما درست می‌گویید. آن برنامه‌ها اساساًَ در مورد رضاشاه نبود و بحث نفت و ملی‌شدن نفت توسط مرحوم دکتر مصدق بود. شما می‌دانید که آغاز ورود انگلستان به مقوله نفت به امتیاز دارسی در سال ۱۹۰۱ برمی گردد. حدود ۶ سال بعد یا درست‌تر گفته باشم بعد از ۶ سال تلاش در تپه‌ماهورها و بیابان‌های خوزستان، انگلیسی‌ها توانستند در مسجدسلیمان به نفت برسند. در آن ۶ سال دارسی به آستانه ورشکستگی می‌رسد چون جست‌جو برای نفت در بیابان‌های خوزستان بسیار پرهزینه بود و او کلی هزینه می‌کند اما به نفت نمی‌رسید. در عین حال مقادیر زیادی هم بدهی بالا می‌آورد از جمله به برخی از بانک‌های انگلستان. جالبه که دارسی تصمیم می‌گیرد که جست‌وجو برای نفت رادرایران تعطیل کند و شماری از پرسنل و تأسیسات شان را هم از ایران خارج می‌کنند. مابقی هم قرار بود که طی یک برنامه رسماً زمانبندی شده خارج شوند که درست قبل از ترک ایران یکی از چاه‌هایی که در مسجد سلیمان در حال حفر کردن بودند به نفت می‌رسد.
خبرنگار : یعنی اگر آن چاه هم به نفت نمی‌رسید دارسی یا انگلیسی‌ها از ایران رفته بودند؟
زیباکلام : آره، دقیقاً. عرض کردم تصمیم به خروج از ایران شروع شده بود و شماری از پرسنل شرکت هم خارج شده بودند و واقعاً شانس و تصادف بود. و الا انگلیسی ها شروع به خارج شدن از ایران کرده بودند و شماری هم بازگشته بودند.
خبرنگار : رضاشاه چگونه وارد این قضایا می‌شود؟
زبیاکلام : رسیدن به نفت برنامه شرکت دارسی را تغییر می‌دهد، سهام شرکت به شدت افزایش پیدا می‌کند و حالا خیلی‌ها حاضر هستند که به شرکت وام بدهند از جمله بانک‌های انگلستان. در ضمن در این مقطع دولت انگلستان هم مقدار زیادی از سهام دارسی را خریداری می‌کند بعد هم شرکت زمین‌های زیادی از شیخ‌خزعل در آبادان می‌خرد و اقدام به تاسیس پالایشگاه می‌کند. خب امتیاز دارسی این بود که حق انحصاری جست‌وجو برای نفت به وی واگذار شده بود. ایران در هزینه‌ها سهمی نداشت و همه هزینه‌ها برعهده شرکت بود و ما فقط در سود شریک بودیم به میزان ۱۶ درصد.
خبرنگار : یعنی خود دولت ایران سرمایه‌گذاری و هزینه نمی‌کرد و شریک نبود؟
زیباکلام : خیر، حسب قرار داد یا همان امتیاز نامه دارسی ما فقط در سود شریک بودیم و شرکت هر قدر ضرر و زیان می‌کرد، یا هزینه می‌کرد برعهده خودش بود. امتیاز دارسی ادامه داشت تا سال ۱۹۳۳ یا ۱۳۱۲ که رضا‌شاه آن را ابطال نمود و خواهان تنظیم یک قرارداد جدید با انگلستان می‌شود.
خبرنگار : اگر اشتباه نکنم مخالفین رضاخان همین اقدام او را یکی از دلایل وابستگی او به لندن می‌داننند و آن شب هم همین موضوع ازسوی شرکت‌کنندگان دیگرمطرح شد و شما از این اقدام رضا ‌شاه دفاع کردید درست نمی گویم؟
زیباکلام : کاملاً درست می فرمایید . مخالفین رضا‌شاه ابطال امتیاز دارسی و انعقاد قرارداد ۱۹۳۳ با انگلستان را یکی از دلایل اصلی وابستگی رضا‌شاه به لندن می‌دانند.اما آنان دو نکته اساسی را در نظر نمی گیرند.اولا و بر خلاف ادعای آنان انگلستان با ابطال امتیاز دارسی به شدت مخالفت می کرد و حتی لندن خیلی جدی به فکر اشغال نظامی تاسیسات نفت خوزستان و آبادان بود. مگر اینکه ما بگوییم همه آن برنامه‌ها جنگ زرگری بود و بریتانیا برای رد گم کردن آن همه مخالفت با ابطال امتیاز دارسی میکرد. یا مثلا اینکه لندن خیلی جدی بفکر اشغال نظامی آبادان بود همه ظاهری بود. ثانیا قرار داد ۱۹۳۳ دارای برخی تغییرات و امتیازات بنفع ایران بود که آن را به مراتب بهتر از امتیاز دارسی می‌کرد.
خبرنگار : یعنی واقعاً برای ایران قرارداد ۱۹۳۳ بهتر از امتیاز دارسی بود؟
زیباکلام : بله تردیدی به خودتان راه ندهید. خیلی از بندهای قرارداد ۱۹۳۳به مراتب پیشرفته تروبهتر از امتیاز دارسی بود. البته در قرارداد جدید انگلستان هم مفادی گنجاند که با‌لطبع به نفعش بود.
خبرنگار : پس چرا مخالفین رضا‌شاه این قرارداد را یکی از دلایل عمده وابستگی رضا‌شاه به انگلستان می‌دانند؟
زیباکلام : برای اینکه هیچ‌کدام آنها نه علم و اطلاع زیادی از امتیاز دارسی دارند و نه از قرارداد ۱۹۳۳٫ ببینید در فرهنگ سیاسی ما فرض بر آن است که رضا‌شاه را انگلیسی‌ها بر روی کار آوردند. بنابراین می بایست هر تصمیم و سیاست و اقدام رضا‌شاه در جهت مصالح و منافع انگلستان باشد از جمله قرارداد ۱۹۳۳٫
خبرنگار : اگر قرار‌‌داد۱۹۳۳ واقعاً به نفع ایران بود پس چرا ۱۷ سال بعد دکتر مصدق و آیت‌الله کاشانی آن قرارداد را کنسل کردند و نفت رو ملی کردند؟
زیباکلام : من نگفتم قرارداد ۱۹۳۳ از صدر تا ذیل به نفع ایران بود. همه حرفم این است که در مقایسه با امتیاز‌ دارسی به مراتب بهتر بود. رضا‌شاه در آن قرارداد بیش از آن نمی‌توانست و قدرت نداشت که از انگلستان امتیاز بگیرد.
خبرنگار : یعنی شما قرارداد ۱۹۳۳ را یک برنامه طراحی شده از سوی انگلستان نمی‌دانید؟
زیباکلام : به هیچ‌وجه. این تصورات ناشی از نگاه ایدئولوژیک و ایدئولوژیک‌زده به تاریخ است و تقلیل تاریخ به تئوری‌های توطئه و فرضیه‌های دایی‌جان ناپلئونی که متأسفانه در ایران خیلی رواج دارد به دلیل عقب‌ماندگی علمی مملکت‌مان. خیلی‌ها که قرارداد ۱۹۳۳ را سند خیانت رضا‌شاه و وابستگی او به انگلستان می‌دانند حتی زحمت اینکه چند دقیقه آن را بخوانند و با امتیاز دارسی مقایسه کنند را هم به خودشان نمی‌دهند.
خبرنگار : قرارداد جدید چه مزیت هایی نسبت به امتیاز دارسی داشت ؟
زیباکلام : من نمی خواهم وارد جزییات بشوم و اصلا موضوع مصاحبه مان هم قرارداد ۱۹۳۳ نیست ولی خیلی کلی به چند تا انهم فقط اشاره می کنم. اولا به در خواست ایران مبنا محاسبه سود یا حق الامتیاز ایران از اساس تغییر یافت. تا قبل از آن میزان حق الامتیاز ایران ۱۶% از سود خالص شرکت بود. یکی از موارد شکایت ایران هم همین بود چون شرکت میگفت سود امسال اینقدر بوده و امسال سود کم شده یا بها نفت در بازار جهانی آمده پایین یا فروش کم بوده یا هزینه ها بالا بوده و قس علیهذا. ایران هم اعتراض میکرد یا حتی به دادگاه در لندن شکایت میکرد اما خیلی بجایی نمی رسید چون واقعا هم در آن سال سود شرکت پایین بوده.اما در قرار داد جدید ایران توانست مبنا محاسبه حق الامتیاز را از سود خالص شرکت به میزان نفتی که شرکت از ایران استخراج کرده بود تغییر دهد. یعنی اگر شرکت حتی در یکسال ضرر هم کرده بود یا بها نفت در بازار پایین آمده بود برای ایران فرقی نمی کرد و بر اساس نفتی که شرکت استخراج کرده بود حق الامتیاز میگرفت. در امتیاز دارسی حق بهره برداری نفت در ایران انحصارا به دارسی داده شده بود در حالیکه در قرارداد جدید انگلستان فقط در مناطق مشخصی از کشور حق بهره برداری داشت و ایران می توانست با کشورهای دیگر یا شرکت های دیگر قرار دادهای جدید ببندد.سوم که فکر میکنم خیلی مهم بود این بود که شرکت موظف میشد هر سال یک در صد مشخصی از مسئولین و متخصصین شرکت و صنعت نفت را از ایرانیان بگذارد.
خبرنگار : مگر قبلا ایرانیان در تاسیسات نفتی نبودند؟
زیباکلام :ببینید یکی از معضلات بنیادی ما در نفت این بود که ما اساسا متخصص نداشتیم.نه مهندس داشتیم، نه تکنیسین، نه مدیر ، نه متخصص،نه کارشناس ، نه حسابرس ، نه حقوقدان نه هیچ چیز دیگر.
خبرنگار : مگر ایرانی ها در صنعت نفت کار نمی کردند؟
زیباکلام : چرا کار میکردند ولی کارهای شان مثل کارهای افغانی ها در ایران بود. خدمتکار ، عمله،جوشکار، کارگر ساده، مستخدم،باغبان، حداکثر راننده و مشکل اساسی این بود که ما اساسا هیچ علم و اطلاعی از گرداندن آن دستگاه عظیم نفت نداشتیم.رضا شاه هم این را می دانست و اصرار داشت که شرکت در چهارچوب قرارداد جدید میبایستی متعهد می شد که هر سال یک در صد مشخصی از ایرانیان را در کارهای تخصصی اعم از فنی و مهندسی ، امور مالی ، حقوقی ،مدیریتی و غیره وارد نماید.
خبرنگار : آیا ما این تخصص ها را داشتیم؟
زیباکلام : خیر نداشتیم
خبرنگار : مگر دانشگاه نداشتیم آن موقع؟
زیباکلام : خیر نداشتیم. دانشگاه تهران یکی دو سال بعدش توسط رضاشاه تاسیس شد.
خبرنگار : پس ان نیروی متخصص از کجا می بایستی تامین می شد؟
زیباکلام : در قرارداد جدید شرکت متعهد میشد که دانشگاه نفت آبادان را برای تربیت کادر فنی ایرانی تاسیس کند.بعلاوه یک دانشکده پرستاری و یک دانشکده برای تربیت کادر مالی و حسابداری و این چیزها تاسیس کند. یعنی در حقیقت دانشگاه نفت آبادان از دانشگاه تهران زودتر تاسیس شد و اساتید و کادرهایش و برنامه هایش همه انگلیسی بودند.ایضا آن دانشکده پرستاری و حسابداری و امور مالی. بهمین خاطر است که دانشگاه نفت آبادان از استاندارد بالایی برخوردار بود.
خبرنگار : آیا قرار داد جدید منافع و امتیازاتی برای انگلستان در بر نداشت؟
زیباکلام : قطعا اینگونه بود.از جمله اینکه انگلستان طول مدت قرداد را که در دارسی ۶۰ سال بود به ۹۰ سال افزایش داد. یا در دارسی پیش بینی شده بود که پس از پایان ۶۰ سال کلیه تاسیسات شرکت به دولت ایران انتقال می یافت اما در قرارداد جدید این بند حذف شده بود.و خوب این نکته ها به تنهایی از نظر مورخین ما سبب می شود تا بگویند رضا شاه خائن بوده و بر روی‌کار آمدنش توسط انگلستان بوده است در نتیجه هر کاری هم کرده یا نکرده به دستور انگلستان و در جهت منافع انگلستان بوده است.
خبرنگار : ولی آقای دکتر همه اسناد و مدارک حکایت از نقش انگلستان در کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹ که منجر به روی کار آمدن رضا خان و سپس رضاشاه می‌شود دارند.
زیباکلام : کدام اسناد و مدراک؟
خبرنگار : آیا رضاخان یا به قول شما رضاشاه خودش بعدها نمی‌گوید که انگلیسی‌ها من را روی کار آوردند اما من را نمی‌شناختند و نمی‌دانستند با کی طرف هستند؟
زییباکلام : من هم این نقل را بسیار شنیده‌ام اما از شما یک پرسش منطقی ساده دارم. به‌نظر شما اگر انگلیسی‌ها یک فردی را روی کار بیاورند آیا آن فرد بعداً خواهد گفت که “انگلیسی‌ها من را روی کار آورده‌اند” ؟ ولوآنکه ‌بگوید “البته آنها اشتباه کردند و من را نمی‌شناختند”؟ خود شما، یا بنده یا هر فرد دیگری آیا ممکن است خیلی ساده و در روز روشن بیایم بگوییم که انگلیسی‌ها یا آمریکایی‌ها یا دیگران ما را به روی کار آوردند؟ یا برعکس، اگر هم بالفرض بنده و شما و یا رضاخان را انگلیسی‌ها بر روی کار آورده باشند، ما آن را انکار نماییم؟
خبرنگار : ولی فقط اذعان و اعتراف رضاخان نیست بلکه شواهد و قرائن و مستندات بسیار دیگری مورخین و صاحب‌نظران ارائه کرده‌اند که نشان می‌دهد انگلستان طراح کودتای رضاخان ـ سیدضیا در سوم اسفند ۱۲۹۹ بوده و بعدا هم به تثبیت رضاخان و نهایتا تغییر سلسله قاجار و تأسیس سلسله پهلوی کمک می کند .
زیباکلام: کدام شواهد وقرائن و مستندات؟
خبرنگار : اگر اجازه بفرمایید بنده آنها را فقره به فقره و جز به جز فهرست میکنم.
زیباکلام : حتما بفرمایید.
خبرنگار: دلیل اول همان اسناد و مدارک است که میگذرم. دلیل دوم: مسئله شخصیت خود رضاشاه و پیشینه اجتماعی اوست. قبول دارید که او یک فرد نظامی بوده که از خانواده‌ای پایین آمده و از سن ۶ سالگی بجای رفتن به مدرسه و تحصیلات وارد قشون قزاق می‌شود چگونه ممکن است که چنین فرد کم سواد ی معمار نوسازی و مدرنیته شود؟ آیا غیر از این است که اقدامات و کارهای او از جای دیگری به وی دیکته می‌شده. دلیل سوم: با توجه به اینکه رضاخان کاملاً خارج از الیگارشی قدرت در ایران بود و به هنگام کودتا در پایتخت احدی او را نمی‌شناخت، چگونه ممکن بود که بدون برخورداری از یک پشتیبان نیرومند بتواند ظرف دو، سه سال بعد از کودتا آنقدر نیرومند شود که نه تنها به قدرت بلامنازع ایران تبدیل شود بلکه سلسله قاجار را که نزدیک به ۱۴۰ سال قدمت و ریشه داشت و تمامی اعیان و اشراف، تمام مراکز قدرت به نوعی مستقیم و غیر مستقیم به آن وابسته بودند و از آن حاکمیت یا در حقیقت از جایگاه طبقاتی و قدرت خودشان با تمام توان دفاع می‌کردند، همگی خیلی ساکت و آرام و بدون مقاومت تسلیم مردی گمنام شوند که تا یکی،‌دو، سه سال قبل از آن کسی حتی نام او را هم نشنیده بود؟ به نظر شما به عنوان یک مورخ این ها خیلی عجیب و غیرطبیعی به نظر نمی‌رسد؟ چهارم: برنامه‌های فرهنگی و سیاست‌های اجتماعی حکومت رضاشاه است. احیای ایران قبل از اسلام و احیای فرهنگ پارس‌گرایی، مبارزه منظم با اسلام و روحانیت و کشف حجاب و سایر سیاست‌های ضداسلامی حکومت رضاشاه است. پنجم: برخی از اقدامات رضاشاه از جمله کشیدن راه‌آهن از جنوب کشور به شمال که بعدا دید‌یم که چگونه مورد بهره‌برداری انگلستان در جنگ جهانی دوم قرار گرفت در حالی که بسیاری از جمله دکتر مصدق معتقد بودند که احداث آن مسیر برای راه‌آهن خیانت بود، یا همان قرارداد ۱۹۳۳ که باز دکتر مصدق و خیلی از ملیون آن را خیانت می‌دانستند. ششم: صرف آن همه بودجه برای ایجاد ارتشی که حتی ۲۴ ساعت هم نتوانست در جریان اشغال خاک ایران در شهریور ۱۳۲۰ مقاومت کند و تسلیم شد، حالا من به قضیه‌های دیگر حکومت رضاخان از جمله سرکوب آزادی‌خواهان، روحانیون، اسلام‌گرایان و اسلام‌خواهان، ملیون و میهن‌پرستان نمی پردازم یعنی واقعاً هیچ جنبه‌ای از حکومت رضاخان را نمی‌توان سراغ گرفت که بتوان گفت سیاست‌ها و اقدامات رضاشاه به نفع کشور و مردم بوده است؟
زیباکلام: خوب شما یک لیست کامل از کیفرخواست رسمی و تاریخی که ظرف ۳۳ سال بعد از انقلاب همواره علیه رضاشاه مطرح شده ارائه کردید و از این بابت من از شما ممنونم چون هیچ چیز رو جا نیانداختید. فی‌الواقع همه کسانی که رضاشاه را خائن می دانند هم همین نکات را می‌گویند. من سعی می‌کنم یه موارد کیفرخواست شما یکی، یکی جواب بدهم. ضمن آنکه برخی از موارد اتهامی مورد ادعای شما را من نمی‌دانم که اساساً چه ربطی به انگلستان پیدا می‌‌کند؟ مثلاً اینکه در زمان رضاشاه از نظر فرهنگی به فرهنگ و تمدن ایران قبل از اسلام خیلی توجه می شود و با ایجاد فرهنگستان زبان فارسی یا پارسی سعی می‌شود که لغات عربی را از زبان فارسی کنار بگذارند و به جای آن لغات و اصطلاحات فارسی بیاورند، این چه ربطی به انگلستان پیدا می‌کند؟ اگر واقعاً شما اعتقاد دارید که این کار نقشه انگلستان بوده، آن وقت با ادامه آن در جمهوری اسلامی چه جوری می‌خواهید کنار بیایید؟ تلاش در جهت احیای به قول شما فرهنگ قبل از اسلام در ایران اسلامی امروز اگر شدید‌تر از زمان رضاشاه نباشد ، یقیناً کمتر هم نیست. فرهنگستان زبان فارسی جمهوری اسلامی هم هر روز یک دو جین لغت عربی را حذف می‌‌کند و جای آن لغات و اصطلاحات فارسی می‌آورد. یعنی همان کاری که رضاشاه می‌کرد. توجه به عید نوروز و آداب و سنن ایران قبل از اسلام اگر امروز در جامعه ما از زمان رضاشاه بیشتر ترویج نشود کمتر هم ترویج نمی‌شود. صدها مؤسسه و شرکت دولتی، بانک، شرکت‌های دولتی، هتل و غیره بعد از انقلاب ایجاد شده و اکثر آنان نام‌های قبل از اسلامی دارند. پاسارگاد، پرسپولیس، آریا، داریوش، پارسیان، اهورا، مزدک و… پر از نام‌های اینچنینی است. این‌ها تازه موسسات دولتی جمهوری اسلامی هستند. من در جای دیگری هم گفته‌ام که ما ایرانی‌ها نسبت به اعراب یک بغض و کینه و نفرت تاریخی داریم. فرق هم نمی‌کند که رضاشاه باشد یا جمهوری اسلامی. یا در مورد راه‌آهن که شما می‌فرمایید، احداث راه‌آهن در ایران یک آرزویی بوده در میان ایرانیان از زمان امیرکبیر تا به امروز. از جمله مفاد امتیاز رویتر در زمان حاج میرزاحسین‌خان سپهسالار احداث راه آهن بوده. مقدمات احداث راه‌آهن در زمان رضاشاه در سال ۱۹۱۰ آغاز می‌شود. یعنی ۱۰ سال قبل از آغاز جنگ جهانی دوم و اشغال خاک ایران و استفاده انگلستان از آن راه‌آهن برای رساندن کمک به جبهه شرق در روسیه. می‌دانید اینها یعنی چی؟
خبرنگار : یعنی چی؟
زیباکلام: یعنی دولت انگلستان به کمک آینه بین،‌رمالی، کف بینی یا فال قهوه پیش‌بینی کرده بود که ۱۰ سال دیگر فاشیست‌ها به رهبری آدولف هیتلر در آلمان به قدرت می‌رسند، بعد جنگ جهانی دوم می‌شود ، بعد آلمان‌ها موفق می‌شوند که همه اروپا را اشغال نمایند ، بعد هیتلر علی‌رغم پیمان عدم تجاوز با استالین رهبر روسیه به آن کشور حمله می‌کند؛ بعد در استالینگراد غول نیرومند ارتش آلمان متوقف می شود، بعد روس‌ها در دفاع از مملکت و انقلاب‌شان حماسه‌آفرینی می‌کنند و به کمک زمستان‌های معروف روسیه برای اولین بار از آغاز جنگ جهانی دوم موفق می‌شوند تا ارتش آلمان را متوقف نمایند، بعد انگلستان متوجه می‌شود که از این فرصت باید استفاده کند و به جبهه شرق یا به روسیه کمک و تسلیحات و سوخت برسانند و تنها مسیر ممکن از خلیج فارس به شمال ایران و روسیه است ودر نهایت از راه‌آهن ایران که رضاشاه از جنوب کشور به شمال کشیده بود استفاده کردند. یعنی انگلستان همه این‌ها را در سال ۱۹۳۰ می‌دانست و پیش‌بینی کرده بود و به رضاشاه دستور داده بود که راه‌آهن ایران را از جنوب به شمال بکشد که ۱۰ سال بعدش انگلیسی‌ها بتوانند از آن در جنگ بهره برداری کنند…
خبرنگار : ولی دکتر مصدق هم مسیر جنوب به شمال را محکوم کرده بود؟
زیباکلام : ببینید دو تا مسئله رو با هم قاطی نکنید. یک مسئله‌این است که شما ب‌گویید آن مسیر‌ اقتصادی نبود و باید مسیر دیگری انتخاب می‌شد. این ظاهراً نظر دکتر مصدق بوده که رضاشاه به دلیل مستبد و یک دنده بودن نظر دیگری را برنمی‌تابد و بر روی نظر خودش اصرار می‌کند. این یک مسئله است. اما آنچه که شما و سایر مخالفین رضا شاه دارید می‌گویید آن است که انگلستان به رضا‌شاه می‌گوید که آن مسیر را انتخاب کند چون بعدا خودش می‌خواسته از آن مسیر استفاده کند. این دو تا خیلی با هم فرق می‌کند. کسانی که قائل به نظر دوم هستند مطمئناً رضا شاه هر مسیر دیگری هم که انتخاب می‌کرد باز می‌گفتند که به دستورات انگلستان بوده و اگر فی‌المثل رضا‌شاه مسیر شرق به غرب یعنی مسیر خرمشهر، کرمان، زاهدان و پاکستان را انتخاب می‌کرد، باز مخالفان وی می‌گفتند که او به دستور انگلستان این کار را کرده چون انگلستان می‌خواست دو منطقه اصلی مستعمراتی‌اش یعنی عراق و منطقه خلیج فارس را به منطقه مهم مستعمراتی دیگرش که شبه قاره هند بوده متصل کند.
خبرنگار : من دلایل دیگری هم ذکر کردم؟
زیباکلام : به همه آنها اشاره خواهم داشت. مثلاً سیاست‌های ضد‌اسلامی که فرمودید. اولاً رضا‌شاه ضد‌دین و ضد اسلام نبود.
خبرنگار : آقای دکتر این را که جدی نمی‌گویید؟
زیباکلام : کاملاً هم جدی می‌گویم. اتفاقاً رضا‌شاه کاملاً دارای اعتقادات سنتی دینی بوده. برای شفا پسرش محمد‌رضا که بعداً شاه شد، و به واسطه بیماری مهلکی که پبدا کرده بود وً دکترا قطع امید کرده بودند، رضا‌شاه به مشهد می‌رود و متوسل به حضرت امام‌ رضا (ع) می‌شود.
خبرنگار : بیماری‌اش چی بوده؟
زیباکلام : یک بیماری عفونی‌ بوده درست نمی‌دانم. شاید دیفتری و شاید هم حصبه بوده.
خبرنگار : و شفاء محمد‌رضا را می‌گیرد؟
زیباکلام : ظاهراً اینجوری می‌شه. چون تب محمد‌رضا پایین نمی‌آمده و گفتم پزشکان عملاً ازش دست شسته بودند اما مدت کمی بعد از توسل رضا‌شاه به امام رضا (ع) تب پایین می‌اید و چند روز بعدش قطع می‌شود و پسرش بهبود می‌یابد.
خبرنگار : حتی اگر این داستان را هم بپذیریم باز هم نمی‌توانیم سیاست‌های ضد‌اسلامی رضا‌خان را نبینیم؟
زیباکلام : ببینید اینجا هم همان داستان راه‌آهن تکرار می‌شود. اولاً آن تصمیمات و سیاست‌ها به واسطه آن نبود که رضا‌شاه می‌خواست تیشه به ریشه اسلام بزند چون از ناحیه اسلام احساس خطر و تهدید برای حکومت یا سلطنتش می‌کرد یا فی‌المثل مخالفت و رویارویی نیروها‌های اسلامی و اسلام‌گرایان یا روحانیون و مراجع و علماء بر علیه حکومتش و رژیمش خیلی گسترده بود و او ناچار به رویارویی با آنان بوده.
خبرنگار : غیراز این بود؟
زیباکلام : کاملاً غیر‌ از این بود. محض اطلاع شما، مخالفین و منتقدین رضا‌شاه یا زندانیان جدی سیاسی‌اش کمونیست‌ها و گروه مارکسیست‌ دکتر تقی ارانی موسوم به گروه ۵۳ نفر موسوم بودند . مابقی هم کمونیست‌ها و چپ‌گرایان قدیمی یعنی چپ‌گرایان یا کمونیست‌های قدیمی دوران مشروطه بودند که به دلیل فعالیت‌های کمونیستی و کارگری در صنعت نفت و سایر تشکیلات کارگری به زندان افتاده بودند. مثل سید جعفر پیشه‌وری که بعداً یعنی بعد از سقوط رضاه‌شاه در شهریور ۱۳۲۰ شد رهبر فرقه دمکرات آذربایجان، رضا روستا و این دست افراد.
خبرنگار : یعنی ما در زمان رضا‌شاه جریانات اسلام‌گرا نداشتیم؟
زیباکلام : نه ما در زمان رضا‌شاه جریانات اسلام‌گرا یا متفکرین اسلام‌گرا به تعبیر امروزه نداشتیم. تعداد معدودی از روحانیون به برخی از سیاست‌های رضا‌شاه اعتراض کرده بودند که آنها هم سرکوب و ساکت شده بودند. حوزه و علما و مراجع هم کاری به کار رضا‌شاه نداشتند و به امور حوزه مشغول بودند.
خبرنگار : ولی بالاخره قبول دارید که سیاست‌های ضد‌اسلامی داشته؟
زیباکلام : ببنید رضا‌شاه به زعم خودش مصمم بود و داشت چهره ایران را تغییر می‌داد. ایران عقب مانده و درمانده عصر قاجار را می‌خواست بدل به یک جامعه مدرن نماید. برای همین بود که صنایع مدرن تاسیس کرد، راه‌آهن کشید، دانشگاه تهران را ایجاد نمودآموزش و پرورش اجباری تاسیس کرد، دادگستری مدرن تاسیس کرد، صد‌ها کیلومتر راه شوسه کشید، یک نظام اداری جدید شامل ۱۴ وزارتخانه که تمامی کشور را در بر می‌گرفت را ایجاد نمود، ژاندامری و نیروی انتظامی مدرن ایجاد کرد ، یک ارتش مدرن شامل نیروی زمینی، هوایی و دریایی برای اولین بار در ایران ایجاد نمود، ثبت اسناد، ثبت‌احوال، شناسنامه، نام و نام فامیل، کت‌وشلوار واکسیناسیون، نظام وظیفه و بیمارستان تاسیس کرد، بسیاری از قبایل و عشایر را که مایه بی‌ثباتی و هرج‌مرج و نا‌امنی می‌شدند به خصوص در مواقعی که دولت مرکزی ضعیف می‌شد را وادار به اسکان اجباری نمود، برای روحانیون امتحان اصول و فقه گذارد و فقط روحانیونی که این امتحانات را با موفقیت می گذراندند می‌توانستند ملبس به لباس روحانیت شوند و سایر امور دیگری از این دست. بخشی از مدرنیزاسیون رضا‌شاه شامل زنان می‌شد یعنی او معتقد بود که زنان بایستی از خانه به در آیند و در وهله نخست تحصیل نمایند و در مرحله بعدی وارد خدمات اجتماعی و بازار کار شوند. از نظر رضا‌شاه نمی‌شد زنان در حالی که با روبنده و چادر و چاقچور بودند وارد خدمات اجتماعی شوند. کارمند شوند، پزشک شوند، پرستار شوند، معلم شوند و غیره .در حالی که آنگونه محجبه باشند. بنابراین در سال ۱۳۱۴ دستور داد که کشف حجاب شود و زنان در ملاء عام با چادر و حجاب ظاهر نشوند.
خبرنگار : شما همواره گفته‌اید که با بند بند وجودتان لیبرال هستید، آیا این سیاست راه محکوم نمی‌کنید؟
زیباکلام : چرا با همه وجود آن را محکوم می‌کنم و با آن مخالفم. ولی حرفم چیز دیگری است. حرفم این است که اینها چه ربطی به انگلستان پیدا می‌کند؟ اینکه در ایران زنان چادر به سر کنند یا نکنند چه سودی و چه تأثیری برای انگلستان دارد؟ وانگهی اگر انگلستان اینقدر مخالف اسلامی شدن و اسلامی بودن و حجاب زنان است در مملکت خودش دهها هزار انگلیسی مسلمان امروزه محجبه هستند و سرکار و بیرون از منزل با حجاب ظاهر می‌شوند. دولت انگلیس هم هیچ کاری به کارشان ندارد. در بسیاری از اداره‌جات دولتی خانم‌های مسلمان با حجاب دارند کار می‌کنند و حتی یک نفر هم از آنها تا به امروز نگفته که من چون محجبه بودم، من چون مسلمان بودم، من چون نماز می‌خواندم کار فرمایم مرا اخراج کرد. فی‌الواقع اگر چنین کاری و اتفاقی بیفتاد آن خانم یا آن آقا می‌تواند علیه کارفرما اعلام جرم نماید. آن وقت چگونه می‌شود که همان انگلستان که خودش کاری به کار حجاب و اعتقادات شخصی ودین ایمان شهروندانش ندارد در مملکت دیگری ۶۰۰۰ کیلومتر آن طرف‌تر بگوید که رضاه‌شاه دستور بده که زنان در ایران دیگر محجبه در ملاء ظاهر نشوند؟
خبرنگار : حتی اگر بپذیریم که سیاست‌های ضد‌اسلامی رضا‌خان به دستور انگلستان نبوده باشد، نفس این سیاست‌ها را آیا شما منکر می‌شوید؟
زیباکلام : مشکل شما این است که فرض‌تان را بر روی این قرار داده‌اید که در زمان رضا‌شاه یک سیاست مشخص، طرح‌ریزی شده، برنامه‌ریزی شده و منظم و با حساب و کتاب وجود داشت که با اسلام مبارزه شود و با‌لطبع فرض بعدی تان هم این می شود که انگلیسی‌ها رضا‌شاه را بروی کار می‌آورند که او این کار‌ها را انجام دهد. من با اصل فرضیه شما مشکل دارم. من اساساً قائل به این نیستم که رضا‌شاه به دنبال اجرای یک برنامه ضد‌اسلامی یا ضد‌دینی بالفرض مثل استالین یا برخی رژیم‌های کمونیستی دیگر بوده. عرض کردم مسئله کشف حجاب یا برخی سیاست‌های دیگر که به اجرا گذارده می‌شود را می‌باستی در چارچوب برنامه مدرنیزه کردن رضا‌شاه دید . نه به عنوان اینکه رضا‌شاه مشکل خاصی با مذهب و روحانیون داشته. اصلاً تنها چیزی که بر سر راه اقدامات و سیاست‌های رضا‌شاه نبود و مقاومت نمی‌کرد، مذهب و روحانیون بودند. شما یک مورد به من نشان بدهید که رضا‌شاه می‌خواست آن را به اجرا بگذارد و به واسطه نقش مذهب و اسلام یا مخالفت اسلام‌گرایان یا روحانیون نتوانست یا نشد یا آشوب و درگیری و زد و خورد با مذهبی‌ها پیدا شد و او نتوانست آن کار یا آن سیاست را به اجرا بگذارد؟ حتی مسئله کشف حجاب هم عرض کردم به دلیل مبارزه با دین یا اسلام نبود، اینجوری نبود که مشکل رضاشاه با مذهب و اسلام باشد و او به واسطه آنکه خواسته باشد اسلام را تضعیف کند و مردم را بی‌دین کند، خواسته باشد تا زنان حجاب را کنار بگذارند. مشکل او یا هدف او این بود که گفتم می‌خواست زنان وارد عرصه فعالیت‌های اجتماعی شوند. برای او اصلاً مهم نبود که زنان نماز بخوانند یا نخوانند، به اسلام اعتقاد داشته باشند یا نداشته باشند، به زیارت بروند یا نروند، روزه بگیرند یا نگیرند، او هیچ کاری به این کارها نداشت. حکومت او به هیچ روی علیه اسلام تبلیغ نمی‌کرد. بلکه هدفش این بود که زنان با برداشتن پوشیه و حجاب بتوانند وارد عرصه‌های کار در بیرون از خانه شوند. قرآن شریعیات و فقه جز دروس آموزش و پرورش رضا شاه بود و در همان دانشگاهی که تأسیس کرد یکی از نخستین دانشکده‌هایی که ایجاد شد همین دانشکده الهیات و معارف اسلامی امروز بود که البته اسمش دانشکده معقول و منقول بود. هر کس می‌توانست به مکه می‌رفت، هر کس می‌‌خواست به زیارت حضرت امام رضا (ع)، حضرت معصومه (س) و سایر مراکز زیارتی می‌رفت و حکومت رضاشاه مطلقاً مانعی برای کسی قائل نمی‌شد. حالا شما هیچکدام اینها را نمی خواهید ببینید و برای خودتان یکسری تئوری های توطئه ساخته‌اید که رضاشاه از طرف انگلستان مأموریت داشت که با اسلام مبارزه کند. ازتان می‌پرسم که مگر مشکل انگلستان با اسلام چی بود؟ شما جوابی ندارید. می‌پرسم آن سیاست‌های ضداسلامی که رضاشاه به قول شما به دستور انگلستان اجرا می‌کرد کدام بود، جوابی ندارید. می‌فرمایید کشف حجاب، می‌گویم که کشف حجاب ربطی به خصومت با اسلام نداشت. آن زنان اگر به هر دلیلی و بنا به هر اعتقاد دیگری هم آن‌جوری محجبه بودند رضا شاه باز هم سعی می‌کرد که حجابشان را بردارند تا بتوانند بروند بیرون از خانه کار کنند.
خبرنگار : درخصوص روی کار آمدن رضاخان؟
زیباکلام : ببخشید شما و دیگران خیلی استناد به اسناد و مدارک و دلایل می‌آورید که رضاخان را انگلیس سرکار آوردند. اما بگذارید خدمتتان یک نکته بنیادی را عرض کنم. اگرچه برای شما پذیرش و باورش سخت است، ولی زمانی‌که رضاخان میرپنج از قریه آق‌بابا قزوین به راه می‌افتاد یه طرف تهران که کودتا کند، روح دولت انگلستان و وزارت خارجه آن کشور هم در جریان این کار نبود.
خبرنگار : آقای دکتر چی دارید می گویید ؟
زیباکلام : همین که خدمتتان عرض کردم. روح دولت انگلستان در لندن هم در جریان آن کودتا نبود.
خبرنگار : یعنی مقامات سفارت انگلستان در تهران و کلنل اسمایس، ژنرال آیرون‌ساید و سایر مقامات و فرماندهان نیروهای انگلیسی در ایران مستقل از لندن عمل می‌کردند؟
زیباکلام : ببینید من و شما می‌توانیم تا صبح بنشینیم با هم بحث کنیم اما ببینید دکتر سیروس غنی کتابی نوشته تحت عنوان «ایران: برآمدن رضاخان، بر افتادن قاجار و نقش انگلیسی‌ها» که اصل کتاب به زبان انگلیسی می‌باشد و آقای حسن کامشاد آن‌ را به فارسی ترجمه کرده و انصافاً هم ترجمه خوب و روانی است. همان‌طور که از عنوان کتاب برمی‌آید درخصوص وقایع و تحولات ایران در سال‌های حول و حوش کودتا ۱۲۹۹ است. یعنی یکی، دو سال قبل از کودتا ، دو، سه سال بعد از کودتا و تثبیت رضاخان. البته یک فصل هم دارد که مربوط به پایان حکومت رضاشاه است. نکته مهم این کتاب……
خبرنگار : ببخشید کتاب چه سالی انتشار یافته؟
زیباکلام : سال ۱۳۷۷٫
خبرنگار : نکته مهمی که می خواستید اشاره بفرمایید چی بود ؟
زیباکلام : داشتم می‌گفتم که محور اساسی کتاب آن است که کودتا چگونه اتفاق می‌افتاد و رضاخان چگونه ظرف چند سال بعد از آن موفق می‌شود قدرتش را کاملاً‌ تثبیت کرده و تبدیل شود به رضاشاه. نکته بسیار بسیار مهم این کتاب آن است که کلاً بر روی مکاتبات و اسناد و مدارک آرشیو رسمی حکومت انگلستان نوشته شده. یعنی بر روی آن‌چه که مسئولین سفارت انگلستان در تهران برای لندن می‌نویسند و متقابلاً پاسخ‌های لندن یا وزارت خارجه انگلستان به سفارت در مورد مسائل و تحولات ایران. یعنی کتاب مبتنی بر روی صدها سند، گزارش و مستندات رسمی حکومت انگلستان در آن چند سال قبل و بعد از کودتاست. شما وقتی این کتاب را مطالعه می‌کنید یک اتفاق یا سئوال مهم برایتان می‌افتاد.
خبرنگار : چه اتفاقی؟
زیباکلام : یک سطل آب سرد بر روی همه باورها و ذهنیاتتان مبنی بر اینکه رضاخان را انگلیس روی کار آورد ریخته می‌شود. یعنی شما متوجه می‌شوید که چرا بنده می‌گویم حتی روح دولت انگلستان در لندن هم از اینکه رضاخان رهبر آینده ایران خواهد شد خبر نداشت. چه برسد به اینکه دولت انگلستان آن را طراحی هم کرده باشد. مگر اینکه ما بگوییم که همه آن اسناد و مدارک و گزارشات دروغ هستند. در غیر این صورت اگر اسناد و مدارکی که در آن کتاب آمده درست باشد یعنی واقعیت داشته باشد، در آن صورت و در یک جمله به روی کار آمدن رضاشاه اصلا به انگلستان ارتباطی پیدا نمی‌کند.
خبرنگار : خوب شما می‌فرمایید اساس کتاب آرشیو مکاتبات دولت انگلستان یعنی سفارت آن کشور در تهران و وزارت خارجه است یعنی انتظار دارید که بیایند بنویسند ما رضاخان را به روی کار آوردیم؟
زیباکلام : چطور در مورد کودتای ۲۸ مرداد سال ۱۳۳۲ شما به اسناد و اعترافات مقامات آمریکایی و انگلیسی استناد می‌کنید و می‌گویید که خودشان اعتراف کرده‌اند و درست هم می‌گویید خودشان گفته‌اند که ما آن کودتا را طراحی کردیم، اما شما می‌گویید که طبیعی است که انگلیسی‌ها در مورد کودتای رضاخان نگویند که ما کودتا کردیم؟ بینید فقط خواندن آن کتاب نیست. خیلی نکات دیگری هم است که تقلیل کودتا سوم اسفند ۱۲۹۹ و به قدرت رسیدن رضاخان و نهایتاً ظهور رضاشاه و عصر رضاشاه در ایران به انگلستان و طراحی آن کشور را با اشکالات اساسی روبه‌رو می‌کند. نه به قدرت رسیدن رضاخان ارتباطی به انگلستان پیدا می‌کند، نه اقدامات و کارهای او در سال‌های بعد از کودتا، نه زمینه‌های برچیدن سلسله قاجارها و به روی کار آمدن سلسله پهلوی و به اصطلاح رضاشاه شدن رضاخان ارتباطی به انگلستان پیدا می‌کند، نه اقدامات و سیاست‌های رضاشاه بعدی به انگلستان ارتباطی پیدا می‌کند. محض اطلاع شما روابط میان انگلستان و رضاشاه همواره خراب، سرد و پر از بد گمانی بود. مهمترین دلیل این امر هم این است که انگلستان سرانجام با اشغال خاک ایران رضاشاه رو ساقط نمود. به نظر شما اگر رضاشاه واقعاً آدم انگلستان و وابسته به انگلستان بود، انگلستان نیاز داشت که ایران را اشغال نظامی کند در شرایطی که به‌شدت درگیر جنگ با آلمان بود و برای اشغال ایران مجبور بود بخشی از ارتشش را به هر حال به ایران آورد؟ اگر رضاشاه واقعاً مأمور انگلستان بود، انگلستان چرا دیگر نیاز داشت که به ایران حمله نظامی کند ، ایران را اشغال کند که عامل و نوکرشان را برکنار نمایند، از کشور اخراجش کنند و هرگز هم اجازه ندهند که دیگر به ایران بازگردد حتی بعد از پایان جنگ؟
خبرنگار : دلایل اینکه چرا اعتقاد دارید که رضاخان به ایران خدمت کرده را نفرمودید؟
زیباکلام : ببینید شما به جای تئوری‌های مرموز و پیچیده توطئه و فرضیه‌های دایی جان ناپلئونی پیرامون کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹ و چگونگی به روی کار آمدن رضاخان و تبدیل شدنش به رضاشاه که یک عمری هست به آنها چسبیده‌اید، چاره‌ای ندارید که به واقعیت‌های جامعه‌شناختی ایران سال‌های اواخر قاجار و ایران بعد از پایان جنگ جهانی اول یعنی ایران سال‌های اواخر دهه ۱۲۹۰ بازگردید. مادام که شما این کار را نکنید نه می‌توانید بفهمید که نقش انگلستان در معادلات تحولات ایران چگونه بود، نه می‌توانید بفهمید که اساساً شرایط سیاسی، اجتماعی و اقتصادی ایران در آن مقطع چگونه بود و رجال سیاسی ما چه نقشی داشتند و قدرت چگونه بود و نه هیچ چیز دیگر. در مرحله بعدی شما می‌بایستی به وضعیت ایران بعد از کودتا بازگردید. به وضع دربار و حکومت، به وضع مجلس، به وضع انگلستان، به وضع رجال و سیاسیون، به وضع عمومی مملکت و مهم‌تر از همه اقدامات و عملکرد رضاخان میرپنج در آن سال‌های مهم بعد از کودتا یعنی سال‌های ۱۳۰۰ تا ۱۳۰۴ که رضاخان نهایتا تاج‌گذاری کرده و رضاشاه می‌شود، نگاه کنید. این یعنی بررسی و تحقیق بر روی ۶، ۷ سال از تاریخ ایران که از پردردسرترین، پرحادثه‌ترین، پیچیده‌ترین و پر فرازونشیب‌ترین مقاطع تاریخ ایران معاصر است. مقطعی از تاریخ ایران است که به‌دلیل ضعف شدید حکومت مرکزی ما با یک کنشگرسیاسی نیرومند به نام دولت یا حکومت سروکار نداریم بلکه با مجموعه‌ای از کنش گران سیاسی یا بازیگران سیاسی سروکار داریم. از قدرت‌های خارجی یعنی انگلستان و روسیه گرفته تا رجال و شخصیت‌های پرنفوذ قاجار، دربار، دولت یا قوه مجریه، مجلس، روسای خوانین، عشایر و ملاکین بزرگ، رهبران سیاسی و جنبش‌های سیاسی و اجتماعی، اشراف تا روزنامه‌نگاران با نفوذ جملگی در عرصه قدرت و رقابت سیاسی هستند. برخی البته به انگلستان متمایل‌اند اما برخی هم نیستند. به این مجموعه پیچیده از بعد از کودتا سوم اسفند ۱۲۹۹ یک عنصر دیگر هم اضافه می‌شود به نام رضاخان میرپنج یا رضاخان سردار سپه که به تدریج رشد کرده و برای خود جای باز می‌کند. تا آنجا که من می‌دانم ما تا به امروز نخواسته‌ایم سیر تحولات سیاسی و اجتماعی این ۶، ۷ سال را این‌گونه مورد تجزیه و تحلیل قرار دهیم. یعنی مشابه کاری که سیروس غنی کرده. در عوض از همان اول یک تئوری توطئه گذاشته‌ایم وسط به این عنوان که انگلستان برای حفظ منافعش در ایران نیاز به یک قدرت نیرومند و یک شخصیت نیرومند داشت و این مهره را در وجود رضاخان متجلی دیدند و او را انتخاب کردند که کودتا کند و بعد هم کمکش کردند تا پادشاه شود و سلسله پهلوی را برچیدند. بعد هم چون نگران اسلام بودند به او گفتند که علیه اسلام باشد و علیه مذهب کار کند و بعد هم به او گفتند که قرارداد ۱۹۳۳ را ببندد و بعد هم که تاریخ مصرفش به پایان رسید او را کنار گذاردند و پسرش رو به جایش نشاندند. در این میان هم البته خیل عظیمی از سرسپردگان آنگلوفیل، فراماسون‌ها، لیبرال‌ها، لائیک‌ها و ماسون ها را دستور دادند که با رضاخان به قول شما همکاری کند. این می‌شود روایت و حکایت آن ۶، ۷ سال که بنده معتقدم با هیچ ۶، ۷ سال دیگری از تاریخ ایران شاید به استثنا مشروطه از نظر اهمیت سیاسی قابل مقایسه نباشد.
خبرنگار : آیا به واسطه کارهای رضاخان بعد از آن‌که رضاشاه شد معتقدید که او به ایران حکومت کرده؟
زیباکلام : اهمیت رضاشاه برای من بیشتر در همان چند سال بعد از کودتا است که او هنوز پادشاه نشده و رضاشاه نشده و رضاخان سردار سپه است.
خبرنگار : مگر در آن چند سال چکار کرد؟
زیباکلام : شرحش خیلی مفصل است و من هم دیگر خسته شده‌ام. اما باید عرض کنم که در فاصله انقلاب مشروطه تا کودتا یعنی از ۱۲۸۵ تا ۱۳۰۰ در طی آن ۱۵ سال شیرازه ایران از هم پاشیده می‌شود. قدرت مرکزی در طی آن ۱۵ سال منظماً رو به انحطاط می‌رود، قدرت‌های محلی اعم از جنبش‌های ترقی‌خواهانه تا راهزنان و گردنه بگیران، رؤسای قبایل و عشایر هر یک در منطقه‌ای بدل به یک حکومت یا قدرت خود مختار شده‌بودند. در سیستان و بلوچستان بلوچ‌ها عملاً برای خودشان مستقل از حکومت مرکزی حکومت می‌کردند؛ در خراسان در مشهد و برخی شهرهای دیگر کلنل محمدتقی‌خان پسیان خرجش را از دولت مرکزی جدا کرده بود؛ در گیلان قیام جنگلی‌ها به رهبری میرزا کوچک‌خان عملا خرجش را از دولت مرکزی جدا کرده بود و اسم حکومتش را هم به تقلید از انقلابیون روسیه گذارده بود جمهوری سوسیالیستی سوویت گیلان ؛ در آذربایجان شیخ محمد خیابانی در رأس فرقه دمکرات آذربایجان خرجش را از تهران جدا کرده بود؛ در کردستان اسماعیل آقاسیمتقو یاسیمکو اعلام استقلال کرده بود و خرجش را از دولت مرکزی جدا کرده بود؛ در خوزستان شیخ خزعل در محمره یا خرمشهر امروزی اعلام استقلال کرده و خرجش را از دولت مرکزی جدا کرده بود؛ در لرستان و جنوب هم طوایف متعدد الوار، بختیاری‌ها، قشقایی‌ها، چهارلنگه‌ها، دره‌شوری‌ها، دشمن زیاری‌ها، بویر احمدی ها، جلال وندها و چندین جین قبیله و عشیره دیگر بر فارس ، کهگیلویه و بویراحمد و بوشهر برای خودشان حکومت می‌کردند و کاری به دولت مرکزی نداشتند. فقدان امنیت باعث شده بود تا تجارت و اقتصاد عملاً فلج شود. وضع اقتصادی آنقدر خراب بود که دربار ایران بامقرری ماهی ۰۰۰/۱۵ تومان که از سفارت انگلستان دریافت می‌کرد سرپا بود و خرج خورد و خوراکش می‌کرد. جنگ جهانی اول در فاصله سال‌های ۱۲۹۷ – ۱۲۹۳ آن وضع اسفناک را بدتر نمود. روس‌‌ها مناطق شمالی کشور را اشغال کردند و انگلستان جنوب را وامپراطوری عثمانی هم مناطق غرب کشور را. جنگ‌های چهار ساله میان آنان باقیمانده رمق ایران را هم گرفته بود. مختصر مواد غذایی که تهیه می‌شد ارتش های بیگانه آن را تصاحب می‌کردند. وبا، دیفتری، طاعون، جنگ، قحطی و گرسنگی دمار از روزگار ایرانیان در آورده بود. حدس زده می‌شود که در طی آن ۱۵ سال بالاخص در دوران جنگ نزدیک به ۲ میلیون نفر از جمعیت ایران از پای درآمدند. اگر آ ن شرایط همچنان استمرار می یافت هیچ بعید نبود که بخش هایی از ایران از آن جدا می شدند. بزرگترین ، برجسته ترین و در عین حال دشوار ترین و مهم‌ترین کار رضاخان سرکوب منظم قدرت هایی بود که در آن ۱۵ سال خلا قدرت مرکزی در منطقه‌شان برخاسته بودند. رضاخان از سوم اسفند ۱۲۹۹ که کودتا کرد چکمه از پای درنیاورد تا دو مرتبه ایران را یکپارچه کرد. او زمانی چکمه از پای درآورد که نه شیخ خزعلی مانده بود نه اسماعیل‌خان سیمتقو نه شیخ محمد خیابانی نه میرزا کوچک خان، نه کلنل محمدتقی‌خان پسیان و نه هیچ یک از دیگر نیروهای خارج از مرکز. من منکر نیستم که ذات قیام جنگلی‌ها و میرزا کوچک‌خان یا ذات فرقه دمکرات و شیخ محمد خیابانی یا ذات کلنل محمدتقی پسیان با امثال شیخ خزعلی یا بسیاری از رؤسای قبایل و عشایر یکسان نبود. صد البته که میرزا کوچک خان یا شیخ محمد خیابانی انسان‌هایی وطن‌پرست، ملی و به دنبال اصلاحات دمکراتیک بودند. من اذعان دارم که آنان به مراتب از رجال و سیاسیون حاکم در تهران وطن‌پرست‌تر، ملی‌تر، درست‌تر و دمکراتیک ‌تر بودند. اما واقعیت آن است که در آن وضعیت بلبشو سره و ناسره به دلیل ضعف حکومت مرکزی همه درهم ریخته بودند. همه آنان به هر حال در برابر حکومت مرکزی در تهران قرار گرفته بودند و رضاخان باغیرت، تعصب و یک عرق ملی واقعاً همه قدرت‌های گریز از مرکز را سرجایشان نشاند و امنیت را مجددا بعد از بیش از ۱۵ سال نا امنی در کشور برقرار کرد. این دستاورد او بنظر من خیلی مهم تر از اقدامات بعدی‌اش در زمینه نوسازی، تغییرات و مدرنیزه کردن ایران بود. من واقعاً معتقدم او توانست ایران را مجدداً یکپارچه نماید.
خبرنگار : می‌دانم خسته شده‌اید ولی از نظر توسعه سیاسی حاکمیت رضاشاه را چگونه ارزیابی میکنید.
زیباکلام : زیر صفر. از نظر توسعه سیاسی و آزادی‌های مدنی ما دهها سال پس رفتیم و عقب‌گرد کردیم. حکومت رضاشاه مصداق کامل یک حکومت ترس و وحشت، یک حکومت پلیسی و دیکتاتوری محض بود. من در عین اینکه می‌گویم رضاخان سردار سپه ناجی ایران شد، در عین حال هم همواره گفته‌ام که من اگر در زمان رضاشاه بودم نه یکبار بلکه ۵۰ بار حداقل اعدام می‌شدم. رضاشاه مطلقاً و بالمره چیزی بنام انتقاد، اعتراض، انتقاد سازنده و این چبزها را قبول نداشت. او هرچه می‌کرد درست بود و بنفع مملکت. چون واقعاً اینگونه تصور می‌کرد که همه اقداماتش بنفع مردم و برای پیشرفت مملکت است. بنابراین اگر شما از او و برنامه‌ها یا سیاست هایش انتقاد می‌کردید از نظر وی آدم خائنی بودید چون آن برنامه و آن اقدامات جملگی در جهت پیشرفت، آبادانی و ترقی مملکت بود. بنابراین اگر شما انتقاد و اعتراضی به کارها و اقدامات او می‌کردید در حقیقت مخالف پیشرفت و ترقی ایران می‌بودید. خصوصیتی که همه دیکتاتورها در طول تاریخ داشته‌اند و خود را مظهر درستی و خدمت برای مملکت و مردمشان می‌پندارند. رضاشاه هم قطعاً از این منظر تفاوتی با استالین، پل پوت رهبر خمرهای سرخ ، صدام حسین، معمر قذافی، حسنی مبارک و مابقی نداشت

یک توجه – صفیه ناظر زاده

بهمن ۱۳۹۱

همکار بزرگوار و فرهیخته قدمی ما خانم صفیه ناظرزاده، که اینک مقیم استرالیاست و از اولین گام همراه ما بوده است. برایمان نوشته:
من دیگر آردی برایم نماند که بیم بیختنش را داشنه باشم، تا هستم تکه هائیرا بعنوان قسمت هائی از وصیتنامه ادبی ام برایتان می می فرستم.
تا سخن های آخرم را گفته باشم.
و همراست با این نوشته کوتاه.

با نگاهی به دسته ای از جریان های انحرافی در راستای پاشیدن خاک در چشمان ادبیات بالنده و زمینه چینی انحرافی برای دور نگاه داشنن جوانان از نوشته های ناب فارسی که شکوفائی و عطر ادبیات طراز اول را دارند.

متوجه می شویم که متاسفانه تبدیل به برنامه ای هدفمند شده است و با برنامه دارند آنرا دنبال می کنند.
و من اینک دارم هوشدار می دهم.
۱ – بها دادن به نویسندگان متوسط که آفت ادبیات خوب هستند.
۲- کشاندن هجویات و غزعبلات اروتیک ِ نه رمانتیک و مورد قبول، مستهجن و غیر قابل خواندن به صفحه ادبیات و از سوی نویسندگانی که تفریبن سر شناس هم هستند در قالب تابو شکنی. و و قار و پُز نویسنده که با سینه جلو داده نیز به آن می بالد و امکانات سهلی که در اختیارشان گذاشته می شود.از قبیل رادیو های سراسری
۲ – مراجعه به وزارت سانسور برای گرفتم اجازه چاپ کتاب. کتابی که بخاطر مورد قبول واقع شدن وزارت قیم
نویسنده تا توانسته خود سانسوری کرده است ولی باز پس از مدتها که نوبت رسیدگی می رسد و همین زمان طولانی، نوشته را فطیر می کند و از تازگی می اندازد، باز نویسنده بایسنی آمادگی داشته باشد که از یک جمله تا چندین صفحه و در مورد رمان ها تا یکی دو فصل را حذف یا به زعم ممیز ” که طبیعتن نویسنده کتاب نیست و آن حال و هوا را نمی تواند درک و دریافت کند ” تغییر دهد. و در نهایت کتاب ” بی یال و دم و اشکمی ” را با خوشحالی به چاپ برساند.
۳ – نقد و بررسی چنین کتاب هائی در نشست های منتقدین ” ناشر فرموده ! ” و مالیدن غازه نامربوط بر رخسار مخدوش کتابی که در واقع آنی که باید باشد نیست.
۴ – و پرا کندگی فراوان هیزم آوران در بیشتر کشور ها که همه دست در یک کاسه دارند و با آستین های با لا زده به انحاء متفاوت از ترتیب نشست های با هدف تا سازمان دهی های گوناگون تحت نام های مختلف بانی و سبب رونق بازار چنین نوشته هائی می شوند و از راه های رنگارنگ برای هم دیگر هورا می کشند و ادبیات راستین ، پایه و مایه دار و نویسندگان قدری که قلم را خوب می چرخانند را تعمدن به فراموشی می سپارند و تا می توانند وا خورده های انگ واضح و مخفی خورده را پر و بال می دهند.
زمان شهامت و شجاعت و از خود گذشتگی است تا پا جلو گذاشت و در حد امکان روشنگری کرد، نان قرض دادن را کنار گذاشت و کاری کرد که ادبیات راستین ما نامی ازش باقی بماند. و با امکان خود مانع شد که
شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین حائل، غالب شود.

در مورد کارهای محمود صفریان – روابط عمومی

بهمن ۱۳۹۱

در آینده نزدیکی و به دنبال نشر دو کتاب مجموعه داستان کوتاه بنام های
روز های آفتابی
و
روزی که گلابتون رفت

اولین کتاب رمان محمود صفریان که در هفت فصل تنظیم شده است بنام
شام با کارولین
منتشر خواهد شد.
رمانی که فراز و نشیب زندگی انسان هائی را می نمایاند که در انتظارش نیستند.

” رمان حاضر، یعنی رمان شام با کارولین، حاصل نشست های متعدد با دوستی است که این کتاب داستان زندگی اوست.
دوستی آگاه، دانا، و خون گرم با بیانی آرام و گیرا، که من از مصاحبتش خسته نمی شدم.

این نشست ها متوالی نبود، و به دلیل در گیری های من، و بخصوص این آخری ها، درگیری های عاطفی و احساسی شدید او ، بیش از حدود دو سال طول کشید.
در هر نشست، او برایم تعریف می کرد و من با ضبط کوچکم می بردمش برای زمانی که فرصت داشتم، و در دیدار بعد برایش می خواندمش و اصلاحش می کردیم.”

فرهیختگانی که دست نویس این رمان را خوانده اند بر این اعتقاد هستند که رمان شام با کا رولین به تلخی هما ن ” شام آخر ” است.

” و چنین شروع شد:
وقتی برای قهوه به قهوه خانه کوچک بیرون از کتابخانه رفته بودم، آمد، جا نبود، با انگلیسی مسلطی خواهش کرد از صندلی خالی کنار میز من استفاده کند.
موبایلش که زنگ زد و با خانمی که بنظر می رسید انگلیسی زبان است صحبت کرد و موقعی که برای اولین بار جمله ای فارسی بکار برد و من صدای خنده طرف را شنیدم دریافتم که ایرانی است و خوشحال شدم.

” می بخشید، نامزدم بود ”
به فارسی جواب دادم
” من محمودم و خوشحالم که با شما آشنا می شوم ”
با تعجب نگاهم کرد و گفت:
” متوجه نشده بودم که ایرانی هستید. من امیر سبحانی ” هستم و در همین دانشگاه زبان فارسی تدریس می کنم. از آشنائی با شما خوشحالم. ”
” ولی چه انگلیسی روان و سلیسی صحبت می کنید، باید از بچگی اینجا آمده باشید،
نامزد ت هم که بنظر نمی رسد ایرانی باشد، تکه های فارسی شما را چه خوب می فهمید و می خندید!…”
از همان روز شروع شد. به ناهار دعوتش کردم، و دو روز بعد او مرا برای شام به رستوران،
” مونتاناس ” برد… و در کوتاه مدت شدیم دو دوست چند ساله و نشست هایمان آغاز شد، و آمد تا حالا که دارم کتابش را به شما معرفی می کنم.
هرچه هست در همین کتاب است. این کتاب امیر است و کارولین، و ربطی به من و رابطه ام با امیر ندارد. “

در این فاصله محمود صفریان که به راستی نویسنده ای پر کار است برای تکمیل سومین کتاب مجموعه داستان های کوتا خود داستان های زیبا و گیرائی را افزوده است که در تماس های بعدی تکه هائی از آن ها را به آگاهی شما می رسانیم. روابط عمومی

تاسف انگیز است – امیر هوشنگ برزگر

بهمن ۱۳۹۱


صحبت در مورد اعدام ، نحوه اجرای آن، و جرم اعدام شده نیست. چرا که با وجود بودن حکم اعدام در کشوری
حرف بسیار هست. حرف هائی که به دفعات گفته شده و از این پس تا لغوّ کامل این حکم لعنتی نیز به کرات گفته خواهد شد.
صحبت در مورد مردم است که مثل رفتن به مسابقه فوتبال، یا هر واقعه و مراسمی که در ورزشگاه اجرا می شود به تماشای اعدام یک انسان رفته اند تا ضمن خوردن ساندویچ و شکستن تخمه جان کندن او را ببینند.
بی شک این ریشه در عقده هائی دارد که از انحراف شخصیت و شکل نا صحیح تربیت نشئت می گیرد و عمیقن
تاسف بر انگیز است.
به عکس ها نگاه کنید. باور کنید حتا برای دیدن مسابقات ورزشی هم چنین جمعیتی جمع نمی شود.
باور کردنی نیست، آدم هائی شال و کلاه کنند، راه بیفتند و بروند ورزشگاه شهر، تنگا تنگ بنشینندو منتظر بمانند تا انسانی حلق آویز شود ” بی توجه به جرمی که مرتکب شده است ” و لرزش ها و تکان های آخر جان کندن او را ببینند….گفتنم نمی آید.

نگاهی کمی همه جانبه و درسطوح مختلف به زنگی و مرگ غلامحسین ساعدی – تهیه و تنظیم: مرضیه جعفری

بهمن ۱۳۹۱

ساعدی اگر زنده می ماند، هفته گذشته ۷۶ ساله می شد، اما وقتی در سال ۱۳۶۴ در غربت مرد، ۵۰ سال بیشتر نداشت. روزی که از ایران می رفت می دانست که عمر زیادی نخواهد داشت و عمری زیادی هم نداشت و هفت سال بعد در اوج نومیدی در گذشت، مرگی سخت و دردناک در پیش چشم دیگرانی که شاهدان بی تاثیری در فروخفتن آرام آرام شمع وجودش بودند، مرگی با «آرامش در حضور دیگران»*، اما با میراثی که از او یکی از بزرگترین چهره های تاریخ ادبیات ایران را می سازد.غلامحسین ساعدی، بی شک یکی از بزرگترین نویسندگان زبان فارسی و داستان نویش پیشروی دهه ی چهل نویسنده ای به حساب می آد. او برخاسته از متن داستان ها، افسانه ها و روایت های فرهنگ ایرانیو از تبار آذری بود؛ نویسنده ای که آثار او در آمیزه ای از خیال و واقعیت، ترس و وحشت، با زبانی قوی و با بیانی از زبان جامعه ای مملوء از داستان ها و افسانه ها، تاریخ، درد و رنج این مردم و رویابافی و شگفتی، تاثیری عمیق بر خواننده ی آثارش دارد. آثاری که در غالب رمان، داستان و نمایش نامه و در حوزه های مختلفی چون کودکان و نوجوانان و در قالب اتنوگرافیک و… تا به امروز از قوی ترین و مورد ارجاع ترین آثار نه تنها در حوزه ی ادبیات که در دیگر حوزه های علوم انسانی است، چرا که ابعاد داستانی او از زمان و مکان خویش و از توصیفاتی صرفا ادبی و نوشتاری تنها سرگرم کننده و لذت بخش فراتر می رود.
از این رو، و با توجه به تاثیر ساعدی در قالب ادبیات ایران، انسان شناسی و فرهنگ دومین پرونده از مجموعه پرونده های خود در حوزه ی شخصیت های ادبی ایران را می گشاید و برای این منظور مطالب مفید و مرتبط به او را در شکل پرونده ای نسبتا جامع برای شناخت او در اختیار خوانندگان قرار میدهد. مطالب این پرونده به معرفی، آثار، گفت و گوها، مطالب موجود درباره ی او و آثارش و اخبار مرتبط با او طبقه بندی شده اند. که در ادامه می آیند؛
****
غلامحسین ساعدی(گوهر مراد)/انسان شناسی و فرهنگ؛
نویسنده وپزشک
۱۳۱۴- ۱۳۶۴
به سختی می توان فعالیت های او را فهرست کرد. ساعدی در تبریز پزشکی عمومی خواند و در تهران تخصص روانپزشکی گرفت. هم مطبی داشت که در آن طبابت عمومی می کرد و به قول خودش حتی
زایمان! و هم در بیمارستان روزبه کار می کرد و مدتی تدریس هم کرد و حتی در رزمینه ی روانپزشکی مقاله نوشت و چاپ کرد. ولی این فعالیت جنبی او بود و ساعدی با فعالیت های ادبی اش شناخته شده است. او داستان کوتاه می نوشت، رمان نوشته بود، نمایش نامه هایی که بهترین گروه های تئاتری کشور اجرا کرده بودند و فیلم نامه ی فیلم های مطرحی چون گاو، دایره ی مینا و فیلم “آرامش در حضور دیگران” نیز بر اساس داستان او نوشته و ساخته شد. علاوه بر این ها ادبیات کودکان کار کرده بود و ترجمه نیز داشت. ساعدی خیلی زود از دوران دانش آموزی اش در تبریز کار با نشریات را آغاز کرد که در تمام زندگی اش ادامه داشت و مطالب بسیار زیادی در نشریات مختلف نوشته و خود نیز سردبیری کرده و نشریه درآورده. غلامحسین ساعدی در سیاست نیز دستی داشت. از همان دوران مدرسه فعال سیاسی بود و از همان دوران تحت تعقیب قرار گرفت و زندانی شد که بعدها نیز این اتفاق برایش افتاد و در انفرادی به سر برد و شکنجه شد و آسیب جسمی و روحی فراوان دید. و در کنار همه ی این ها او گوشه چشمی نیز به علوم اجتماعی داشت. غلامحسین ساعدی از اولین کسانی بود که مطالبی با فرم “تک نگاری نوشت” و در مؤسسه تحقیقات اجتماعی چاپ کرد. وباید به این ها اضافه کرد سال های سال مبارزه و ارتباط گسترده با فعالان سیاسی و مشارکت در تأسیس کانون نویسندگان و بسیاری کارهای دیگر را. . آثار او در زمان حیات اش به چند زبان ترجمه شدند.
غلامحسین ساعدی در ۱۳۱۴ در تبریز به دنیا آمد. پدربزرگ مادری او از مشروطه خواهان تبریز بود و خانواده ی پدری-اش در دستگاه ولیعهد (مظفرالدین شاه) شغل و مقامی داشتند. ولی پدرش یک کارمند ساده بود و اوضاع مالی آن ها چندان به راه نبود. ساعدی در زمان کودکی اشغال آذربایجان توسط قوای نظامی روسیه را تجربه کرد که در زمان جنگ جهانی پیش آمد و پس از آن زمانی که حزب دموکرات آذربایجان قدرت ار در تبریز به مدت یک سال به دست گرفت، ساعدی دانش آموز دبستان بود و بعدها از آن سالی که کتاب های درسی به زبان ترکی بودند بارها یاد کرد. او در این دوران با کتاب و مطالعه آشنا شد و شروع کرد به خواندن ادبیات و نیز نشریات مختلف.
سال های اوج گرفتن فعالیت نهضت ملی مقارن بود با دوران دبیرستان و او در این سال ها نوشتن در نشریات و ففعالیت های سیاسی را آغاز کرد و به شدت ادامه داد . او مسئولیت انتشار روزنامه های “فریاد”، “صعود” و “جوانان آذربایجان” را داشت که در تبریز چاپ می شدند و همچنین در روزنامه ی “دانش آموز” چاپ تهران نیز می نوشت. در نتیجه ی این فعالیت ها، پس از کودتای ۲۸مرداد دوماه مخفی شد و در شهریور ۳۲ دستگیری و مدت کوتاهی زندان را تجربه کرد. این دوره ها برای ساعدی همراه بود با مطالعه ی زیاد و آموختن و آغاز راهی که او را به چهره ی مهمی در ادبیات ایران تبدیل کرد.
پس از پایان دبیرستان، ساعدی رشته ی پزشکی را برای ادامه ی تحصیل انتخاب کرد و دانشگاه تبریز. عنوان پایان نامه ی او که با اکراه پذیرفته شد این بود” علل اجتماعی پسیکونوروزها در تبریز” . دوران دانشجویی در تبریز همراه بود با ادامه ی فعالیت های سیاسی و رهبری جنبش های دانشجویی و آشنایی و دوستی با افرادی چون صمدبهرنگی. و همچنین نوشتن داستان های کوتاه از جمله “شکایت” و “غیوران شب” و نمایش نامه ی “سایه های شب”. او در این دوران کتاب “شب نشینی باشکوه” را در تبریز منتشر کرد که مجموعه داستان کوتاه بود و نمایش نامه ی “کلاته گل” را نیز به صورت مخفی در تهران به چاپ رساند.
در سال ۱۳۴۱ ساعدی برای گذارندن خدمت سربازی به تهران رفت و تا زمان حضورش در ایران در این شهر ماندگار شد. در تهران به برادر کوچک اش علی اکبر ملحق شد که او نیز پزشکی می خواند و از ابتدا بهم نزدیک بودند و صمیمی. احمد شاملو نیز برای مدتی با آن ها زندگی می کرد. برادران ساعدی در سال ۱۳۴۲ مطب شبانه روزی شان در خیابان دلگشا را افتتاح کردند که محل زندگی شان نیز شد. مطب دلگشا برای سالیان سال محلی شد برای رفت و آمد دوستان فراوان غلامحسین که از فعالان سیاسی و ادیبان آن روز بودند مانند صمدبهرنگی، جلال آل احمد، جواد مجابی و… . ساعدی رشته-ی پزشکی را با طی کردن دوره ی تخصص در روانپزشکی و کار در بیمارستان روزبه ادامه داد. او دو کتاب در زمینه ی پزشکی ترجمه کرده و چند مقاله نیز نوشته است.
دهه ی چهل برای ساعدی سال های اوج گرفتن بود. او در این دهه به آذربایجان و جنوب ایران سفر کرد و تک نگاری نوشت و نمایش نامه برای لال بازی (پانتومیم) و ترجمه کرد و چند کتاب مشهورش از جمله “عزاداران بیل”، “واهمه های بی نام ونشان” ، “آی با کلاه، ای بی کلاه” و “توپ” چاپ شد و چندنمایش نامه اش از جمله چوب بدست های ورزیل اجرا شدو فیلم-نامه ی گاو اش را داریوش مهرجویی ساخت و … همچنین ساعدی به همراه جلال آل احد، رضا براهنی و سیروس طاهباز ،برای رفع سانسور از اهل قلم و مطبوعات با دولت وقت(هویدا) مذاکره کرد و در تشکیل کانون نویسندگان مشارکت داشت.
اوایل دهه ی پنجاه نیز ساعدی فعالیت هایش را ادامه داد و از جمله مجله ی ادبی الفبا را درآورد که با همکاری نویسندگان معتبر آن دوران و نشرامیرکبیر چاپ می شد و تا شماره ی شش نیز منتشر شد. اما در سال ۱۳۵۳ او برای نوشتن یک تک نگاری به لاسگرد در اطراف سمنان سفر کرد. ساعدی می خواست راجع به شهرک های نوبنیاد تحقیق کند و بنویسد که توسط ساواک دستگیر شد و به زندان قزل قلعه و سپس اوین منتقل شد. او یک سال را در سلول انفرادی در زندان اوین گذارند و تحت شدیدترین شکنجه های جسمی و روحی قرار گرفت. البته در زندان نیز بیکار ننشست و رمان “تاتار خندان” را نوشت. شرط آزادی اش یک مصاحبه ی تلوزیونی و اعترافاتی بود که از او خواسته بودند که ابتدا پذیرفت ولی در حین مصاحبه گفت که ترجیح می داده در بهشت زهرا باشد تا در آن جا و برنامه دیگر ادامه نیافته بود. در نهایت با تلاش های سیمین دانشور از زندان آزاد شد. البته به جای مصاحبه ی تلوزیونی، مصاحبه ای جعلی در روزنامه ی کیهان چاپ شد که او پس از آزادی اش از آن باخبر شد و بسیار آزرده اش کرد. احمد شاملو ساعدی را پس از زندان به این گونه توصیف می کند: «آنچه از ساعدی، زندان شاه را ترک گفت جنازه ی نیم جانی بیشتر نبود. ساعدی با آن خلاقیت جوشان پس از شکنجه های جسمی و بیشتر روحی زندان اوین، دیگر مطلقا زندگی نکرد. آهسته آهسته در خود تپید و تپید تا مرد. ساعدی برای ادامه ی کارش نیاز به روحیات خود داشت و آنها این روحیات را از او گرفتند. درختی دارد می بالد و شما می آیید و آن را اره می-کنید. شما با این کار، در نیروی بالندگی او دست نبرده اید، بلکه خیلی ساده «او را کشته اید»، اگر این قتل عمد انجام نمی شد، هیچ چیز نمی توانست جلوی بالیدن آن را بگیرد. وقتی نابود شد، البته دیگر نمی بالد، و رژیم شاه، ساعدی را خیلی ساده نابود کرد».
از سال ۱۳۵۴ و مدتی پس از آزادی از زندان باز هم ساعدی فعالیت اش را ادامه داد. کتاب هایی مانند “عاقبت قلم-فرسایی(۲نمایش نامه)” ، “گور وگهواره(مجموعه ی داستان)” را چاپ کرد و الفبا را ادامه داد و کتاب هایی هم نوشت که چاپ نشدند و برخی پس از مرگ اش به اتشار رسید مانند فیلم نامه ی “عافیتگاه” و رمان “غریبه در شهر”. ترجمه ی برخی از آثارش به روسی، انگلیسی و آلمانی و نیز سخنرانی در شب های شعر انجمن گوته تحت عنوان “شبه هنرمند” از رویدادهای مهم این دوران در کارنامه ی ساعدی است.
سال ۱۳۵۷ ساعدی با دعوت انجمن قلم آمریکا به این کشور سفر کرد که حاصل اش چند سخنرانی و چند قرار داد با ناشران برای ترجمه ی آثارش بود. زمستان ۵۷ ساعدی به ایران بازگشت و شروع به فعالیت گسترده ی سیاسی کرد. او در این دوران و پس از پیروزی انقلاب، مقالات فراوان سیاسی اجتماعی در روزنامه های کیهان، اطلاعات، آیندگان و تهران مصور نوشت. سال های ۵۸ و ۵۹ او چند نمایشنامه و داستان از او در مجلاتی چون کتاب جمعه، آرش، آدینه، دنیای سخن و کتاب به نگار چاپ شد و داستان ها و نمایش نامه هایی نوشت که هنوز به چاپ نرسیده است و البته چندی نیز ناتمام و بدون عنوان برجای مانده.
ساعدی از اواخر سال ۱۳۶۰ تا ۱۳۶۴ که فوت کرد در پاریس بود. در این مدت او مجله ی الفبا را در پاریس پی گرفت و تعدادی نمایش نامه و فیلم نامه نوشت از جمله فیلم نامه ی “مولوروس کبیر” بر اساس داستان “خانه باید تمیز باشد”، با همکاری داریوش مهرجویی. ساعدی در پاریس حال و روز خوشی نداشت و افسرده بود. غلامحسین ساعدی هم یکی از چهره هایی است که در گورستان “پرلاشز” پاریس دفن شده است.
چهره ی ادبی و هنری ساعدی بسیار درخشان است و در ادبیات معاصر ایران بسیار با اهمیت. شاملو عقیده داشت که ساعدی پیش از مارکِز و فوئنتس، رئالیسم جادویی را ابداع کرده بود. ساعدی از مهم ترین نمایش نامه نویسان ایران بود وهست که این زمینه ی تازه ظهور کرده را بسیار رشد داد و کارهای درخشانی در این حوزه کرد که توجه بهترین کارگردانان تئاتر ایران را به خود جلب کردند و توسط آن ها اجرا شدند. جعفر والی، علی رضا نصیریان، عزت الله انتظامی، داوود رشیدی، پرویز فنی زاده و… از کارگردانان و بازیگران آثار او بودند. متن هایی که برای پانتومیم نوشت حرکتی بسیار نوآورانه بود وهست. ساعدی در ابتدا نگران این بود که ورودش به حوزه ی نمایش نامه ناموفق باشد و به خاطر عدم اعتماد به نفس، با اسم مستعارِ “گوهرمراد” نمایش نامه هایش را چاپ کرد که بعدها این نام بسیار مشهور شد و بدل به نام هنری او گردید. تفسیرهای مختلفی از این نام شده ولی خود او گفته است که این نام را بصورت “گوهر دختر مراد” روی یک سنگ قبر در تبریز دیده است و توجه اش را جلب کرده. در داستان نویسی به خصوص داستان کوتاه نیز آثار او ماندگار شدند. بسیاری از آن ها در زمان حیات اش مشهور شدند و چندین بار به چاپ رسیدند. آثار او همچنان جزء آثار درخشان ادبیات معاصر قرار داده می شوند و وارد کتاب های درسی ادبیات نیز شده اند.
چهره ی انسانی ساعدی به اندازه ی چهر ه ی ادبی و هنری او درخشان ثبت شده است. خاطرات فراوانی از دوستان و نزدیکان او نقل شده که ویزگی هایی انسانی و اخلاقی ساعدی یاد کرده اند. او هم در حرفه و تخصص پزشکی اش در پی دریافتن و درمان درد مردم بود و در مطب دلگشا بسیار می شد که به رایگان طبابت می کرد و حتی به افراد بی بضاعت کمک می کرد. خاطرات جالبی نیز از سال های فعالیت اش در این مطب داشت که در مصاحبه ها و گفته هایش به آن ها اشاره کرده است. همچنین در زمینه ی فعالیت سیاسی و هنری اش نیز او دردمند بود و با دغدغه. دوستان زیادی داشت و بسیاری از جوانان را هدایت و راهنمایی و کمک می کرد که صمدبهرنگی از آن جمله بود. رابطه اش با جلال آل احمد نیز جالب توجه بود. آل احمد به او علاقه ی زیادی داشت و بسیار کوشید تا او را به درستی معرفی کند و از آثارش به شدت حمایت می شدت حمایت می کرد

نگاه دیگری به سانسور آثار ادبی در ایران – مهتاب سعادتمندی

بهمن ۱۳۹۱

ادبیات داستانی امروز به خاطر سانسور دولتی از زبان فارسی یک زبان دروغگو ساخته است . سانسوری که زبان را اخته می کند . واژه را می میراند و از دایره زبانی خودش تهی می کند و نمی گذارد به حیات سالم خودش در سیکل فرهنگ مردم – نویسنده ادامه دهد . نویسنده کلمه ها را از آدمهای دور و بر می گیرد. همان آدم هایی که شاید داستان هم می خوانند .داستانِ آدم هایی که امروز دیگرمثل آدم در داستان نمی توانند زندگی کنند
نه فحش می دهند . نه عشقبازی می کنند . نه اعدام می شوند و نه کار سیاسی می کنند. نویسنده می خواهد آزاد بنویسد. سانسور دندانهای تیزش را نشان می دهد . در نتیجه ساختار طبیعی زبان امکان دستیابی به نظمی که باید پویایی و باروری تک تک واژه ها را تامین کند از دست می دهد .در دوره ی لیسانس در واحد ادبیات معاصر نثر فارسی، کنفرانسی ارائه دادم درباره ی شازده احتجاب گلشیری و جریان سیال ذهن. انتهای کنفرانسم بود که در طی یک کشف خام دستانه که مثلا می خواست زبان شناسانه باشد از استادم پرسیدم راستی استاد این شازده ی« قرمساق » یعنی چه ؟ استادم عینکش را جلو داد و با لحن دوست داشتنی اش اشاره کرد بحثم را به آخر برسانم تا بعد برایم توضیح دهد که قرمساق یعنی چه. هرجا که لازم بود پیش از این بفهمم قرمساق به چه کسی می گویند از بین رفته بود. خیلی سنم کم بود،امکان این که در کوچه و بازار آن را بشنوم پایین بود. ماموران ارشاد آن را از همه ی داستان ها حذف کرده بودند . گنجینه ی ادبیات داستانی قبل از انقلابم تعریفی نداشت. اسکلت زبان زیرزمینی برای من هیچ آهنگی نمی توانست داشته باشد. این زبان پر سانسور به من دروغ گفته بود. زبانی که در یک نسل نه جنون را تجربه کرده بود، نه بیماری را نه جرم را و نه عشق را.

در رثای علی اکبر شالگونی

بهمن ۱۳۹۱

انسانی که از مصالح ویژه ای برش یافته بود

در ئی میلی از سوی بزرگوار دوستمان ” برهان عظیمی ” نوشته ی سرشار از اندوه و اسف دوستان دیگرمان
” منصور تبریزی- وحید صمدی – وزیر فتحی ” در باره در گذشت ” علی اکبر شالگونی ” انسان فرهیخته مبارز و مقاومی که سرشار از امید به آینده بهتر بود پیوست شده بود.
در این نامه از جمله آمده بود:
“…اکبر شالگونی مَرد صحنه های خطیر و نبردهای بزرگ بود. سریع الانتقال و صریح الهجه بود.

محیطی که در آن بزرگ شده بود از او فردی با تجربه و توانا ساخته بود. مقاومت، لحظاتی از زندگی اکبر نبود،  خصیصه ذاتی او بود. و او این امر را حتی تا واپسین دم زندگی و تا آخرین نبرد با بدخیم مرگ اثبات کرد و از خود سمبلی از مقاومت بر جای گذاشت. اکبر در زیر شکنجه و بازجویی پایداری جانانه ای نشان داد. وی پس از خروج از بند ۲۰۹ و در حالی که هنوز حکم نداشت به بند سرموضعی های اوین منتقل شد. از همان ابتدا خطوط مقاومتش را ترسیم کرد و تا به آخر ذره ای از آن کوتاه نیامد”

یادو خاطره تابناکش ماندگار و پر رهرو باد

روزهای عاشقی – الیسا تنگسیر

بهمن ۱۳۹۱

وقتی از خانه بیرون آمدم با شتاب در را بستم .نگاهی به اطراف انداختم و با سرعت خودم را به انتهای کوچه رساندم. به سمت راست پیچیدم، رفتم بطرف خانه ی مادام آراکس. نمی خواستم کسی ببیند صبح به این زودی دارم می روم به جائی که قرار است برگی از زندگی ام را بخواند. نمی دانم چرا احساس می کردم به یک فال قهوه ناب نیاز دارم.
دیشب دوباره خوابش را دیده بودم با اون قامت بلند، موهای سیاه و صاف که بصورت موقری روی پیشانیش ریخته بود و جذابیت خاصی به او داده بود .
دست هایم را در دستانش گرفت، صورتش را به صورتم نزدیک کرد و با هرم نفسهایش لرزشی به جانم ریخت و همه تنم را به مور مور دلپذیری انداخت.
ولی افسوس این رویای شیرین با پریدن از خواب خیلی زود پایان گرفت. و حالا با عجله میرفتم تا مادام آراکس از توی فنجان قهوه ادامه ماجرا را ببیند و برایم تکمیلش کند. شاید دری بگشاید و التهابم را تسکین دهد.
با بهرام در یکی از گردشهای دست جمعی که از سوی انجمن عکاسی شهرمان ترتیب داده شده بود آشنا شده بودم. با گروهی سوار بر یک قایق موتوری بر روی اروند رود بطرف ” جزیره مینو ” می رفتیم . هوای لطیف ارد یبهشت ماه، رقص امواج اروند، و تابش ملایم خورشید حال خوشی برایمان به ارمغان آورده بود، و من سخت محو تماشای چشم انداز پیش رویم بودم و در دنیای خودم سیر می کردم.
همه دوستان مشغول رقص و پای کوبی بودند .وقتی آهنگ ملایم تانگو پخش شد صدائی گرم ودلنشین مرا برقص دعوت کرد. من قبول کردم. و با همین رقص بود که شروع شد، و چه شروعی.
تمام مدت رقص خودم را پروانه ی سبک بالی میدیدم، و با تکیه بر بازوان گرمش به هر طرف که او میبرد میچرخیدم ….هنوز عِطر دل انگیز آن لحظات را بخاطر دارم.
وقتی اسمش را گفت خواستم خودم را معرفی کنم گفت میدانم، من از مدتها پیش در هوای تو بوده‌ام میدانم کدام دبیرستان می‌روی وسال آخر را می گذرانی.
پرسیدم از کجا میدانی، گفت:
” یک شب با خواهرم رفته بودیم یکی از باشگاه ها، تو هم با دوستانت آمده بودی .هم خوشگل بودی هم خوشگل میرقصیدی. خواهرم وقتی توجه مرا دید گفت مثل اینکه بد جور تو نخی، چکار میتوانم برایت بکنم ؟
گفتم:
” اگر میتوانی باهاش دوست بشو”
گفت:
” اتفاقن هم مدرسه ای هستیم . ”
گفت که شیطون ترین دختر دبیرستان هستی
بدین شکل آشنائی ما گل انداخت. از آن روز، تقریبن هر روز همدیگر را می دیدیم .
شدیدن بهم علاقمند شده بودیم با حرفها یش با اشعار زیبائی که برایم می سرود و کتاب‌های رمانتیکی که هدیه می داد شیفته ومجذوبم کرده بود .
خدا یا چه میشد اگر این آشنائی بهمین طریق پیش میرفت وعاشقانه وگرم مثل آفتاب سوزان جنوب ادامه می یافت؟
اما نشد و شور بختی من آغاز شد.
وقتی تقاضای ازدواج او را رد کردم، مات نگاهم کرد، و پرسید:
” چرا؟ فکر میکردم خوشحال می‌شوی، تصورم بر عشق تو بیش از پهنای آسمان و روشنی روز بود چرا نه ؟ مگر ایرادی در من دیدی؟ اگر هست بگو. ”
لحظه ای نگاهش کردم. سوزش چشمانم را حس کرد. نگاهم را دزدیدم. سرم را پایین انداختم و گفتم:
” مسئله خاصی نیست، فقط نمی خواهم ازدواج کنم. به همین شکل بهتر است، می توانیم همیشه عاشق باقی بمانیم. عشق با ازدواج کهنه می شود. ”
دستانم را در دستان مهربانش فشرد سرم را بالا گرفت، به چشمانم نگاه کرد و گفت:
” اگر” نه ” را جدی گفته باشی، دیگر مرا نمیبینی ”
و من چون ” نه ” را جدی گفته بودم، دیگر او را ندیدم.
درد چیزدیگری بود….گفتنی نبود؟

رویای یک دیدار – توران رئیسی

بهمن ۱۳۹۱

آن روز در حالی که عروسک بزرگی همراه با ساک دستی‌ام حمل می‌کردم با همسرم، پسر کوچکم‌ و دخترم تا آخرین جای مجاز که امکان داشت رفتیم و در کنار هم بودیم. در حال خدا‌حافظی، پسر و دخترم را درآغوش فشردم و موی و روی شان را نوازش دادم و آن‌ها را خوب بوسیدم. نفس‌های گرم شان را که تا ساعتی دیگر ترک می‌کردم، به یاد سپردم.
دوباره نگاه شان کردم و با لبخندی یادآور شدم که دوری مان کوتاه است و در حال سفارش کردن، مانع از گلوله شدن بغض در گلویم شدم. لحظه‌ دور شدن از عزیزانی… و نزدیک شدن به عزیزان دیگر، عجب حالی طاقت فرسا بود! عبوری دشوار از فراز غم و شادی … تصویر کردن لحظات خداحافظی در حالی که به خود نوید شور و نشاط دیدار را می‌دادم آسان نبود!
به دنبال پیدا کردن شماره صندلی، با ساک دستی و عروسکی به بلندی صاحبش و اشتیاقی که عروسک برای آواز خواندن داشت‌، در باریکه‌ بین صندلی‌ها پیش می‌رفتم . در هر برخورد با پشتی صندلی‌ها و آدم‌هایی که به دنبال پیدا کردن شماره جایگاه خود بودند‌، عروسک آوازش را سر می‌داد و من از شرمساری مزاحمت اوبرای دیگران، تلاش می‌کردم تا خاموشش کنم.
وقتی در جای خود قرار گرفتم و ساک را همراه با عروسک به کمک مهمان‌دار، در سبد بالای سر مسافر قرار دادم‌، دوباره خواندن آواز را از سرگرفت و تا به دنبال مهمان‌دار بدوم و او را صدا کنم، چندنفر از بچه ها که توجه شان جلب شده بود و گویا آواز عروسک را می‌دانستند با او شروع به خواندن کردند:
– عروسک قشنگ من آبی پوشیده‌، تو رختخواب مخمل آبی خوابیده
– عروسک من، امشب لا لا کن، عروسک من چشم‌ها تو واکن
– عروسک من بخواب لا لا کن و …
کودکان با تمام شدن آواز، سر جای خود نشستند. در آغاز سفر، موج‌های مثبت از سوی افراد پرحوصله با لبخندهای دوستانه و امواج منفى از آدم‌های اخمو و بد خلق با نگاه خشم آلود و دندان قروچه به سویم پرتاب می‌شد! امّا هیچ یک از این امواج خروشان نمی‌توانست مرا از خلصه دیدار دخترک سه ساله‌ام بیرون بکشد.
از لا به لای توده‌های ابر، وسعت کوه و عظمت جنگل و پهنای اقیانوس و نمای شهرها و مناظر بدیع و دل انگیز طبیعت را برفراز آسمان، با لذت و شیفتگی طی می‌کردم. سیری جدا از روز مرگی و تداعی افسانه‌های شاه پریان… . طول راه با مرور آرزوهای کوتاه و بلند و انتظار دیدار عزیزی که همیشه در خیال، سایه به سایه اش بودم، می‌گذشت و دیدن مناظر، شوق دیدارم را صد چندان می‌کرد.
شمارش معکوس در ذهنم آغاز شد. هر چه می‌گذشت، سرعت طپش‌های قلبم و تصویرسازی چهره‌اش در ذهنم دشوارتر امّا دلپذیر و خوشایندتر به نظر می‌رسید.
موجود رویاهایم را با هزاران گونه گونی تجسم می‌کردم. چهره‌اش را، اندامش را، نگاهش را، لبانش را، دندان‌های کوچک و سفیدش، راه رفتنش را، عکس‌العمل‌هایش را و اولین جمله‌ای که به من خواهد گفت.
او هرچه باشد از من است. او پاره‌ای‌ از پاره‌ وجود من است. او فرزند اولین فرزند من است!!!
او تجلی همه رؤیاهایم از تشکیل خانواده، احترام به خانواده و تداوم زندگی‌ام خواهد بود. شاید این احساسِ ویژه، فراتر از یک آرزو، آن هم آرزوی دیدار باشد! امّا بدون شک دستمایه‌ ارتباط من با نسل سوم زندگی‌ام خواهد شد که شباهتی میان روزگار کودکی من با روزگار کودکی او نیست. امّا من سررشته را رها نمى کنم. پیوند خود را با او حفظ خواهم کرد.
با طپش قلب ثانیه‌ها را شمارش می‌کنم. دنیا در مقابل دیده‌هایم رنگارنگ و زیباتر جلوه می‌کند. هیاهوی دلپذیری نوید پایان پرواز را می‌دهد. بی تابی در درونم موج می‌زند.
مشغول جمع‌آوری وسایل همراهم می‌شوم‌. مدهوش رؤیاهای خود هستم. ناگهان آوازی آشنا مرا به خود می‌آورد. او هم خوشحالی می‌کند! بی‌اعتنا به نگاه‌ها با قدم‌های محکم جلو می‌روم و در حال و هوای دیگری هستم. عروسک می‌خواند… و من او را …
دقایقی بعد در آستانه خروج از محوطه، چشم به اطراف می‌دوزم. ناگهان شیطانکی آشنا همچون پسرک اسکیت باز خیابان به طرفم می‌آید و در آغوشم می‌گیرد. سرو رویش را می بوسم و پسرم را همچون لحظه خداحافظی با دو فرزند دیگرم، موی و رویش را بوسه می‌دهم. دقایقی از شادی و شعف به صورتش نگاه می‌کنم و بی‌صبرانه با هم از در خارج می‌شویم. در میان مشایعین گوناگون که هر یک به دنبال مسافر خود آمده‌اند، تصویری تابناک با اوصافی که دیده و شنیده‌ام و مطابق با عکس‌هایش، موجود زیبایی که تمام طول راه را به او فکر کرده بودم، با لبخندی آشنا و چند شاخه گل در دست و پیراهنی سرخابی با دامنی بلند، آن چنان که من در کودکی، گل‌های وحشی را از دامنه‌های البرز می‌چیدم و به مادر بزرگ خوبم می‌دادم، با قدم‌های کوچکش به سویم می‌آمد. دو چشم نافذ و شفافش را به من دوخته و دست‌هایش را با گل‌های رنگارنگ به طرفم دراز کرد. مدهوش لحظه دیدار بودم. غافل از اطرافیان ام در مقابل او زانو زدم و به اندازه او شدم. در چشمانش نگاه کردم. با سلامی خوش آهنگ، از بین دو لب و با شوقی در صدا و لبخندی شیرین و زیبا و شرمی در نگاه … چشمش را به من دوخت ، وای که چه لحظه‌ای را برای همیشه در زندگیم ثبت کرد! او را گرم در آغوش گرفتم و غنچه لب‌هایش را بوسیدم. هر دو باهم چرخیدیم و چرخیدیم ‌و… رقص سماع کردیم! آن چنان که هرگز، دخترک سه ساله زیبایم شهد عاطفه‌ای را که باید به او می‌چشاندم تا دستمــایه هویت جویی‌اش در همه عمر باشد را از یاد نبرد! لحظاتی کوتاه به هم نگاه کردیم . آن چه هر دو از یکدیگر شنیده بودیم، اکنون مقایسه می‌کردیم. در نگاهش ده‌ها پرسش بی جواب موج می‌زد.
کودکیم را به یاد آوردم. آن زمان که ساعت ها جدا از مادر در دامن مادربزرگ خوبم می‌گذراندم. امّا با آن که دوستش داشتم با تردید در شناخت او و دانستن و ندانستن، بازیگوشی و آرامش و امنیت و ناامنی و خوشی و ناخوشی را در کنارش کند و کاو می‌کردم و … حالا او …
در آغوشم گویی پاسخی می‌خواست. باید می‌گفتم. باید می‌شنیدم. باید گفتگو می‌کردیم.
او مرا به نام صدا کرد. خود را به من چسباند. گرم نوازش و بوسه بارانش کردم. عروسک را به دستش دادم. باخوشحالی کاغذهای بسته بندی‌اش را باز کرد. روی دکمه‌اش را با سرانگشت ظریفش فشرد و عروسک آوازش را سرداد.
دخترکم در حالی که به سختی عروسکی را که هم اندازه خودش بود در بغل جا می‌داد، می‌خندید و از آوازش لذت می برد و هربار گوش خود را به قسمتی از بدن عروسک می‌چسباند تا مسیر صدا را پیدا کند. در طول راه به سوی خانه، هر بار به پدر و مادرش نگاه می‌کرد، می‌خندید و به گل‌هایی که من در دست داشتم اشاره می‌کرد و می‌گفت:« مامان … این گل‌ها را من برای تو آوردم.» من در حالی که او را می‌بوسیدم، گل‌ها را بو می‌کردم و با او حرف می‌زدم، تا رسیدن به خانه چشم از صورت من برنداشت. نمی‌دانم در سرش چه می‌گذشت امّا الفت و دوستی مان آغاز شده بود. به محض رسیدن و پیاده شدن مرا به اطاق خود برد و روی تخت خوابش پرید و گفت:« ما هر روز با پدر در این جابازی پریدن» می‌کنیم! توهم بیا با ما بازی کن» و من هنوز ازگرد راه نرسیده، بازی‌هایم را با او شروع کرده بودم.
در تمام مدتی که نزد آن‌ها بودم، به غیر از زمان‌ کلاس‌ها و خواب و استراحتش، با هم بازی می‌کردیم. قائم موشک، گرگم به هوا، خاله‌بازی، گردش در پارک‌، بازی مسواک زدن، بازی حمام کردن و دست و رو شستن. شب‌ها در کنار هم قصه می‌گفتیم و می‌خوابیدیم و رؤیاهای شیرین و خواب‌های مان را هر روز صبح برای هم تعریف می‌کردیم و من با غرور، لحظات شادی را طی می‌کردم و با مرور خاطرات کودکی ام طعم شیرین زندگی را می‌چشیدم.
از ” کتاب در دامنه های البرز “

مرتضا و سرگرد ناصری – محمود صفریان

بهمن ۱۳۹۱

همراه با صدای موتور هواپیما که با حرکت آرامی غول آهنین را به انتهای باند می کشاند سرم را به پنجره چسباندم و نگاهم را بیرون انداختم. مثل اینکه هزاران گلوله از هر سو به قلب زمین شلیک شده باشد، شتک آن به صورت شقایق های وحشی، پهن دشت اطراف باند را پوشانده بود و من جوشش آنها را جلوی چشمانم داشتم.
دیو که غرش کنان و تنوره کشان از زمین کنده شد، شبح شهر را که زیر دود و دم خفه کننده ای دست و پا می زد، زیر نظر گرفتم….
شهر زیبای خاطراتم، کوچه پس کوچه های کودکی ام، پارک ها و کافه های جوانیم، کوچک و کوچک تر می شدند، و از من فاصله می گرفتند…
با هجوم ابر ها، که لایه به لایه، همچون سالهای عمرم روی هم چیده شده بودند، و با وزش باد تصویر های نا مفهومی را شکل می دادند، لمس سر انگشتانم، با شهرم کمتر می شد و جدائیمان با همه دردش فرا می رسید.
وقتی بین ابر و خورشید تنها ماندم و چشم اندازم جز افق سر گردان چیزی نیافت، صندلی ام را خواباندم، نگاهم را از پنجره بر داشتم، و در اندوهی تلخ فرو رفتم.
….صدای رگبار مسلسل ها، یک لحظه قطع نمی شد، غرش توپ ها، تمامی منطقه را می لرزاند و ما سربازان، بچه های صیغه ای جبهه، درون چاله ای که هیچ شباهتی به سنگر نداشت، توی هم فرو رفته بودیم، و مانده بودیم چکارکنیم. فرماندهی در کنارمان نبود. بر خورد هر گلوله ای به سنگر، چاله را با تمامی نفرات به هوا می برد.
غروب، شب را با خود حمل می کرد. سیاهی بر همه جا کشیده می شد، و برد دیدمان در بر خورد به ستبر تاریکی از توان می افتاد. دشمن بی وقفه گلوله باران می کرد. قصدش درهم کوبیدن همه میدان بود. صدای فریاد نفرات از گوشه و کنار، و از درون آتش بازی دشمن در تمامی محوطه به گوش می رسید.
برنامه ما این بود که پس از موضع گیری، حمله ای جانانه و سرتا سری را آغاز کنیم، و دشمن را از بازی بیشتر باز داریم. ولی آنها زودتر شروع کردند، و مانع شدند که ما جا بگیریم.
” شبیخون ” بود و شبیخون همیشه ناجوانمردانه است. ارتباط پس و پیش جبهه نیمه کاره مانده بود، و دشمن با آگاهی از آن، با تمام نیرو می تاخت، و ما بی هیچ پوشش هوائی و زمینی، هر چند نفر در چاله ای، در مانده شده بودیم.
یکی از سربازان با بغض فریاد کشید:
“…پس کجاست جناب سر گردی که همه اش می گغت: ( بچه های من! سربازان من )، چرا نمی آید تا پرپر شدن بچه هایش را ببیند؟ ”
و دیگری با قدرت گفت:
“…دهانت را ببند!…مگر نمی بینی که دشمن دستمان را خوانده؟….حتمن جناب سرگرد همین اطراف است…البته اگر زنده باشد…”
و اضافه کرد:
“…از این لحظه، من فرمانده این سنگرم….هر کس به حرفم توجه نکند مغزش را داغون می کنم….بی حرکت باقی بمانید…”
یکی با تمسخر گفت:
” بی حرکت بمانیم تا مثل بچه آدم کشته شویم، ها؟ ”
وقتی با ضربه آرنج دهانش را بست، همه فهمیدیم که قدرت فرماندهی دارد. و همین ضربه آرنج بود که همه را ساکت کرد.
دشمن، نفس جبهه را گرفته بود. ده پانزده دقیقه بود که تکان نخورده بودیم. فرمانده جدید برای خودش حرف میزد…
“…ما، شصت هفتاد میلیونیم، و آنها سیزده چهارده میلیون…. اگر دروازه ها را هم باز کنیم، اسلحه هایمان را زمین بگذاریم و مقدمشان را گلباران کنیم، باز نخواهند توانست عظمت ما را هضم کنند….ما، بخصوص برای این همسایه گستاخ لقمه گلوگیری هستیم.
صدائی از دور دست پاسخ داد:
“…مقدمشان را گلباران کنیم!؟…قلم پایشان را خرد می کنیم…”
همه صداها در چاله ای به این کوچکی، از دور شنیده می شد، با آنکه می دانستیم فرمانده خود خوانده، سربازی است مثل خودمان، ولی احساس دل قرصی می کردیم. دلمان می خواست بدانیم در سنگر های دیگر چه خبر است. عرض و طول جبهه را نمی دانستیم، ولی برای چنان حمله ای حتمن تعداد زیادی سرباز در چاله های مختلف، حال و روز ما را داشتند، و بی شک تلفات سنگین بود.
هق هق گریه آتشبارهای دشمن، تمام شدنی نبود. تاریکی سیطره اش را گسترده بود و ما جای کافی برای تکان خوردن نداشتیم.
صدای دیگری گفت:
“…فرمانده! تا کی همینطور بمانیم؟ من آماده ام یک تنه بزنم بیرون، هر دستوری هست بگو ”
فرمانده نمی توانست دستوری جز ” بی حرکت ” بدهد. ولی هیچ نگفت. همه در انتظار نظرش بودیم. رسمن ازش حساب می بردیم و فرماندهی اش را قبول کرده بودیم.
“….در این وضعیت، بیرون رفتن از سنگر دیوانگی است، خود کشی بی ارزشی است. می دانم که جز تفنگ اسلحه دیگری نداریم. ولی به موقع با همین تفنگ، به ازای هر کداممان، چند نفر از آن ها را نابود خواهیم کرد ”
و با این حرفش، راه تسلیم، برگشت، و زنده ماندنمان را بست.
“….اول خودم می زنم بیرون ” و خندبد.
در زمانی به این کوتاهی آنچنان خودش را جا انداخته بود که خنده اش فرصت داد تا کمی اعصابمان راحت شود.
سر بازی که کلاه خوودش تا روی بینی اش را پوشانده بود، با صدای خفه ای گفت:
“… نه، فرمانده، من اول می روم، چون علاوه بر تفنگ، نارنجک هم دارم…”
و فرمانده پاسخ داد:
” به موقعش می گویم که چکار بکنیم. فعلن که لعنتی ها دارند بی وقفه می کوبند، و ما فرصت هیچ کاری نداریم….من فکر می کنم، این همه رگبار می تواند از ترس باشد. بیم دارند که فقط برای چند دقیقه هم که شده دست از آتشبازی بر دارند…”
ما را دلداری می داد.
امکانات آرتش، در تمام جبهه ها بسیار محدود بود. برای هر حمله و کار برد هر سلاحی، و بهر مقدار، اجازه های اختصاصی و وقت گیر لازم بود، که اغلب حکم نوشدارو ی پس از مرگ را داشت. یکبار که به سرگرد گفتیم:
” چرا از فرصت ها استفاده نمی کنیم؟ ”
با ناراحتی گفت:
” اینکه جنگ نیست. این یک قرار دادی است که در آن تکلیف هر طرف از پیش روشن است. بعضی از مواد این قرار داد، دست و پایمان را توی پوست گردو گذاشته است. همانطور که قبل از شروع آن، تعدادی از نخبه افرادمان را به بهانه های مختلف از رده خارج کردند و مقدار زیادی از سلاح هایمان را از کار انداختند. ولی برای من، و حتمن برای شما سربازان، کشورمان بدون توجه به هر قراردادی، ارجح و اول است…”
شعله افکن های دشمن، تمامی صحنه را روشن می کرد، و گلوله ها بی امان می بارید، و همه صدا های دنیا در آنجا جمع شده بود.
زمین در حال انفجار بود. گستاخی دشمن، بجای ترس، خون را در رگ ها یمان به جوش آورده بود.
“….جناب سر گرد گفته بود که این یک قرار داد است، قصدشان خرابی است و نه تسخیر، چون با همه شلوغی که راه انداخته اند، یک قدم جلو نمی آیند…”
این نظر فرمانده جدیدمان بود.
“….پس بگذار ما جلو برویم، به دنبال ما، بقیه هم خواهند آمد. هم دشمن را می ترسانیم هم پیشروی می کنیم…”
کماکان کلاه خوودش تمامی صورتش را پوشانده بود، و کلماتش مشکل فهمیده می شد.
التهاب، بیقرارمان کرده بود. در جائی بسیار تنگ، بیشترین حرکت را داشتیم. به یکدیگر فشار می آوردیم….و فرمانده را زیر بار نگاههایمان کلافه کرده بودیم، و اصلن توجه نداشتیم که مدتی است صدائی شنیده نمی شود.
سکوت جبهه، سکوت سنگر را به دنبال آورد. با اینکه میشد بهتر حرف زد، کسی حرف نمی زد. هیچکدام نمی دانستیم که چه خواهد شد.
“…دشمن دارد تدارک مجدد می بیند…”
تا حالا حرفی نزده بود.
و ادامه داد:
” شاید هم فکر می کند که کار ما را ساخته است. خیالش راحت شده است. ”
بی هیچ حرفی یکدیگر را می پائیدیم…
فر مانده با تاخیر گفت:
” این ها هیچ وقت خیالشان راحت نخواهد شد. بهر دلیل، چه توطئه، و چه قرار داد، گناه شان بی حرمتی به همسایه است، و بی پاسخی شایسته نخواهد ماند. چه امشب و چه هر وقت دیگر…”
فوران تک تیر هائی، هم تاریکی را می شکافت و هم سکوت را می شکست.
ادامه سکوت، بیشتر عذابمان می داد. انتظار داشتیم فرمانده تکلیفمان را روشن کند. همه پناهمان را در او می جستیم . با هر حرکتش، تکان می خوردیم و گوش می شدیم…
تفنگ اش را به دست گرفت، و با دستمالی که جای انگشتان بیشماری را بر خود داشت، آن را مالش داد. سرش را پائین نگه داشته بود. به ما نگاه نمی کرد. سکوت، سنگینی آوار را داشت.
آسمان جای خالی نداشت، ستاره ها به هم تکیه داده بودند. تَف هوا هنوز تکان نخورده بود.گُله به گُله، زمین در حال سوختن بود، و عبور تک تیر ها بر ذهنمان خط درد می کشید.
فرمانده نگاه از تفنگ بر گرفت، تک تک ما را ور انداز کرد، و مثل اینکه ازگردان ما سان می دید، سرش را به آرامی و به احترام تکان می داد.
پشت چهره اش هزاران حرف جوش می زد. دهانش قفل شده بود. کلمات زیر فشار دندان هایش راه عبور نداشتند. و پیشانی اش را شیار های متعددی پر کرده بود. هر کدام به چیزی تکیه داده بودیم، و کلافگی را تحمل می کردیم.
به دنبال پرش چند تک تیر، شعله افکنی منطقه را چون روز روشن کرد و صدای مهیب انفجار های متعدد از سر گرفته شد و موج آن ها زمین زیر پایمان را می لرزاند. همه مان عصبی تکان می خوردیم، و می خواستیم از بلا تکلیفی بیرون بیائیم.
ناگاه صدای فریاد فرمانده، سنگر را در خود گرفت.
“….بچه ها صدا از پشت سرماست،….به خدا این صدای خودی است…”
با خوشحالی عجیبی یقه یکی از ما را چسبید و با هیجان گفت:
“…نگاه کنید این چراغانی جناب سر گرد است…”
به واقع چنین بود، آتش خودی چترش را روی سر ما گرفته بود.
چه صدای دلنوازی،هر شهابش تیری بود که از کمان آرش رها می شد. توفنده و عظیم، خونمان از شوق به جوش آمده بود. جناب سر گرد را می دیدیم که سوار بر مسلسل های خودی، به سوی ما می آید و فریاد می کشد:
“…بچه های من، تنها نیستید، ناصری با شماست…”
گردان توپخانه، جام زهر را به کام دشمن می ریخت. و آن ها از حرکت استادانه و به موقع فرمانده ما ” مات ” شده بودند….خنده مسلسل های خودی، گریه آتشبار های دشمن را ساکت کرده بود.
فرمانده سنگر، روی زانو نشست، تفنگش را به دست گرفت، قنداقش را به سینه چسباند و در فرم تیر اندازی، همه ما را از ورای لوله آن وارسی کرد. در چهره هایمان، ترس را جستجو می کرد، که احتمالن نیافت. صورتش بر افروخته شده بود. صدایش با صلابت و شمرده به گوش می رسید.
“….حالا موقعش است. می رویم تا تلافی کنیم. می رویم تا دشمن بداند که هستیم و خواهیم بود. ”
ساکت شد. مجددن نگاهش را به تفنگش دوخت. ثانیه ها فشار سال را داشتند. تصمیم و اراده در تک تک چهره ها وضوح اجرا را داشت.
خودش را به در سنگر کشاند، قنداق تفنگ را روی پوتینش تکیه داد و آن را به حال عمودی نگاه داشت، و با فریاد دستور داد:
” همه گوش به فرمان!….تمام نفرات با آمادگی کامل و با تمام هوشیاری و نیرو….به پیش!…”
و به دنبالش همه با تمام نیرو، سنگر را پشت سر گذاشتیم.
شش نفر بودیم. و بی شک صد ها شش نفر دیگر…
دشمن از جسارت و یکپارچگی حمله ما خودش را باخته بود. و ما زیر حمایت آتشبار های خودی، بی محابا به پیش می رفتیم…
آسمان جنوب، ارتفاعش کم است، روز ها خورشیدش می سوزاند، و شب ها ستاره هایش را می توان چید. و همین ستاره ها گواهند که آن شب، چه با شکوه و با شهامت، و با نثار خون خود از حیثیت و شرف خود دفاع کردیم.
در بیمارستان فهمیدم که چهار نفر از ما، چنین سعادتی را داشته اند. و فرمانده جدیدمان، ” مرتضا ” یکی از آن ها بود.
یادشان گرامی و خاطره عشق پاکشان ماندگار.
به خاطر خود سری در برنامه ریزی و حمله بدون تائید، دیگر سراغی از سرگرد ” ناصری ” نشد.
همانقدر جدی بود که شوخ. سر داری به کمال بود.
صدایش هنوز در گوشم است:
“….فسقلی! توهم آمده ای از میهن دفاع کنی؟ “

مگسک – حسینعلی جعفری

بهمن ۱۳۹۱

سروان نامه محرمانه فرماندهی را تا کرد و گذاشت توی جیب لباس پلنگی اش و از سنگر زد بیرون. خط آرام بود و آفتاب عمود می تابید. رفت سمت سنگر کمین. سرباز دستش را برد تا لبه کلاه آهنی.
گفت: «چه خبر؟»
سرباز گفت: «خیلی آرامه، قربان! شاید …».
سروان لبخند زد: «یعنی مشکوکه، ها؟».
سرباز گفت: «بله، قربان!». …..
…..
سروان دست گذاشت روی شانه سرباز و چند بار آرام فشار داد و لبخند زد. سرباز نتوانست به چشم های سروان نگاه کند و زل زد به مگسک تفنگ.
سروان گفت: «می دونی ازت خوشم می یاد؟»
سرباز تند نگاهی انداخت به چشم های سروان و دوباره خیره شد به مگسک تفنگ.
سروان گفت: «تعجب می کنی، نه؟»
سرباز سکوت را بی احترامی می دانست. گفت: «نه، قربان!»
سروان زد روی شانه سرباز: «حق داری که تعجب کنی البته … البته من هم ناچار بودم. من خیلی به حرف هات فکر کردم. با خودم گفتم خب این سرباز با اینکه چند سال از من کوچک تره ولی سؤال خوبی پرسیده. واقعاً ما توی خاک ایران چه می کنیم؟»
سرباز به من و من افتاد: «اشتباه کردم، قربان! من دیگه …».
سروان خندید: «نه، ابداً. من اشتباه کردم …».
نوک سبیلش را جوید: «می خوام کمکت کنم که فرار کنی» و اشاره کرد به رو به رو.
چشم های سرباز داشت از حدقه می زد بیرون: «قر…قر…قربان!»
سروان تفنگ را از دست سرباز گرفت: «همین الان» و نگاهش را گرداند به سرتاسر خط: «بهترین وقته».
سرباز که کمی فاصله گرفت، سروان نوک مگسک را تنظیم کرد روی گردنش و سکوت خط را شکاند. سرباز به رو افتاد روی رمل های گرم و داغ. چند بار پوتینش روی رمل ها کشیده شد و تمام.
سروان نامه تا شده را از جیب لباس پلنگی اش بیرون آورد و بوسیدش و بی آنکه بازش کند، گذاشت سر جایش. متن نامه را از حفظ بود:
«هر نظامی ای که بتواند هر فرد در حال فرار به سوی دشمن را به قتل برساند و جسدش را تحویل دهد، توسط فرماندهی لشکر به یک درجه بالاتر … . فرماندهی لشکر … عمیدالرکن ماهرالرشید».

بعد از ظهر آخر پاییز – صادق چوبک

بهمن ۱۳۹۱


بسیار خلاصه در مورد نویسنده:

صادق چوبک
تیر ماه ۱۲۹۵ بوشهر – ایران
تیرماه
۱۳۷۷ برکلی – آمریکا

او به همراه صادق هدایت  و جمالزاده ، از پیشگامان داستان نویسی مدرن ایران است.
از آثار مشهور او می توان از مجموعه داستان کوتاه
انتری که لوطی اش مرده بود
و رمان های
سنگ صبور
و
تنگسیر
نامبرد.

اکثر داستان‌های وی حکایت تیره روزی مردمی است که اسیر خرافه و نادانی و پایبند به مذهب خویش هستند. چوبک با توجه به خشونت رفتاری ای که در طبقات فرودست دیده می‌شد سراغ شخصیت‌ها و ماجراهایی رفت که هرکدام بخشی از این رفتار را بازتاب می‌دادند و به شدّت ره به تاریکی می‌بردند. او یک رئالیست تمام عیار بود که با منعکس کردن چرک‌ها و زخم‌های طبقه رها شده فرودست نه در جستجوی درمان آنها بود و نه تلاش داشت پیشوای فکری نسلی شود که تاب این همه زشتی را نداشت. به همین دلیل چهره کریه و ناخوشایندی که از انسان بی چیز، گرسنه و فاقد رویا ارائه می‌دهد، نه تنها مبنای آرمان گرایانه ندارد بلکه نوعی رابطه دیالکتیکی است بین جنبه‌های مختلف خشونت. او در اکثر داستانهای کوتاهش و رمان سنگ صبور رکود و جمود زیستی ای را به تصویر کشید که اجازه خلق باورهای بزرگ و فکرهای مترقی را نمی‌دهد. از این منظر طبقهٔ فرودست هرچند به عنوان مظلوم اما به شکل گناهکار ترسیم می‌شود که هرچه بیشتر در گل و لای فرو می‌رود.

جسد وی  و مانده آثار خطی او به درخواست خودش بعد از مرگ سوزانده شدند.

*********************************************************************

آفتاب بی‌گرمی و بخار بعد از ظهر پاییز بطور مایل از پشت شیشه‌های در، روی میز و نیمکت‌های زرد رنگ خط‌‌مخالی کلاس و لباس‌های خشن خاکستری شاگردها می‌تابید و حتی عرضه آن را نداشت که از سوز باد سردی که تک‌وتوک برگ‌های زغفرانی چنارهای خیابان و باغ بزرگ همسایه را از گل درخت می‌کند و در هوا پخش و پرا می‌کرد، اندکی بکاهد.
شاگردها با صورت ترس آلود و کتک خورده شق و رق، ردیف پشت سر هم نشسته بودند و با چشمان وق زده و منتظر خودشان به معلم نگاه می‌کردند. ساختمان قیافه‌ها ناتمام بود و مثل این بود که هنوز دست‌کاری خالق را لازم داشتند تا تمام بشوند و مثل قیافه پدران‌شان گردند. …..

….. یقیناً پیکر آن‌ها را مجسمه‌ساز ماهری ساخته بود اجازه نمی‌داد که کسی آن‌ها را از کارگاه او بیرون ببرد و به معرض تماشای مردم بگذارد. چون که از همه چیز گذشته بی‌مهارتی او را می‌رساند و برایش بدنامی داشت. مثل این بود که باید جای دماغ‌ها عوض می‌شد و یا در صورت‌ها خطوطی احداث می‌گردید. نگاه‌ها گنگ و بی‌نور بود. بیشتر به توله سگ شبیه بودند تا به آدمی‌زاد. یک چیزهایی در قیافه آن‌ها کم بود.

سه ردیف میز از آخر کلاس خالی بود و روی‌شان خاک گچ و گرد نشسته بود. یک نقشه ایران و یک عکس رنگی اسکلت آدمی‌زاد با استخوان‌های بدقواره و یغور که دندان‌هایش کیپ روی هم خوابیده بود و چشم هایش مثل دو حلقه چاه بی‌انتها توی کاسه سرش سیاهی می‌زد، در این طرف و آن طرف تخته سیاه زهوار دررفته‌ای که شاگردها روش می‌نوشتند آویزان بود. مقداری کاغذ مچاله شده و مشتی گچ و یک تخته پاک‌کن که نمدش از تخته ور آمده و به مویی بند بود، گوشه کلاس بغل صندوق لبه کوتاهی که پر از خرده کاغذ بود ریخته بود. یک عکس که شبیه به عکس آدمی‌زاد بود با دماغ گنده و سبیل سفید و چشمان شرربار بی‌عاطفه با سردوشی‌های ملیله و سینه پر از مدال و نشان‌هایی که ظاهراً خودش بخودش داده بود مثل الولک سر جالیز بالای تخته توی قاب عکس خودش نشسته بود و به شاگردها ماه‌رخ میرفت.

میز معلم از میزهای دیگر بلندتر بود. رویش یک دفتر بزرگ حاضر وغایب که اسم شاگردها تویش نوشته شده بود و یک لیوان بلور روسی که دوتا شاخه گل نرکسی از حال رفته و مردنی تویش بود دیده می‌شد و یک دوات شیشه‌ای هم آن رو بود. یک بخاری زغال سنگی با سیخ و خاکانداز و انبر گوشه اتاق دود می‌کرد. این جا کلاس سوم بود.

معلم درس می‌داد و هم‌چنان‌که یک خطکش پُر لک پیس لب پریده لای انگشتانش می‌چرخاند ناگهان آن را میان شست و کف دستش نگاه داشت و کف هردو دست را برابر صورتش گرفت و با قرائت گفت.

در رکعت دوم پس از خوانده حمد و سوره دو کف دست را برابر صورت نگاه می‌داریم و این دعا را می‌خوانیم: “ربنا آتنا فی الدنیا حسنه.” و این عمل را بهش می‌گویند قنوت. به غیر از این باز هم دعاهای دیگه هس که مردم می‌خونن، یکیش هم اینه. “ ربنا اغفرلنا ذبوبنا و اسرفنا فی امر ناوثبت اقدامنا و انصرنا علی القوم الکافرین.” اما شما نمی‌خواد این رو یاد بگیرین. همون که تو کتاب‌تون نوشته یاد بگیرین کافیه. بعد به قرار رکعت اول رکوع و سجود…”

اما ناگهان حرفش را برید و همان طور که دست‌هایش را برابر صورتش گرفته بود مثل مجسمه خشکش زد. لحظه‌ای دریده و پر خشم بجایی که اصغر سپوریان نشسته بود خیره شد. اصغر تو کوچه نگاه می‌کرد و متوجه نگاه خشم‌ناک معلم نبود. اما سکوت کلاس و قطع شدن درس معلم که تو گوشش صدا می‌کرد او را بخودش آورد. ناگهان صورتش را به تندی از کوچه تو کلاس برگردانید، دید شاگردها بطرف او نگاه می‌کنند. تمام آن‌ها با چشمان وحشت‌زده و نگاه‌های سرزنش آمیز بطرف او خیره شده بودند.

معلم به آهستگی دست‌هایش را از برابر صورتش پایین انداخت و خطکش را بدون کمک دست یک‌دیگر از لای انگشتانش بیرون آورد و محکم میان کف دستش گرفت و با صدای خشک فریاد زد.

“آهای سپوریان گوساله! آهای تخم سگ! حواست کجا بود؟ کجارو سیر می‌کردی؟ من اینارو واسیه تو می‌گم که فردا که روز امتحانه مثل خرلنگ تو گل نمونی. خاک برسرگردن خَرد. خودش می‌بینه که من دارم واسش یاسین می‌خونم، اون داره تو کوچه نیگاه می‌کنه. تو کوچه چی بود که از کلام خدا بالاتر بود؟ به نظرم فیل هوا می‌کردن، آره؟ ریخت‌شو ببین مثل کنّاسا می‌مونه. امسال خوب رفتی کلاس چهارم. آره تو بمیری، فردا میای این جلو یه نماز از سر تا ته می‌خونی، اگه یک کلمه شو پس و پیش بگی ناخوناتو می‌گیرم.”

خط کش را قایم و تهدید آمیز تو هوا به طرف اصغر تکان میداد. مثل این که داشت هوا را کتک می‌زد. چشمانش از زور خشم پشت عینک‌های ذره بینی‌اش مثل چشمان خروس گرد و سرخ شده بود و ظالمانه برق می‌زد. چروک‌های صورت و پیشانیش موج می‌خورد.

اما خوب که به صورت اصغر نگاه کرد ناگهان دلش برای او سوخت. به نظر می‌رسید که اصفر از تمام بچه‌های دبستان بدبخت‌تر و بیچاره‌تر است. یادش آمد که مادر اصغر تو خانه‌ها رخت‌شویی می‌کرد و خودش و اصغر و دو تا دختر کوچک دیگر را نان می‌داد و یادش آمد که چند روز بعد از اینکه اصغر رفته بود کلاس سوم، ظهر همان روز که شاگردها را مرخص کرده بود می‌خواست برود خانه، دم در مدرسه یک زن چادرنمازی که همچو سن و سال زیادی هم نداشت جلو او را گرفته و گفته بود.

“آقا قربونت برم، این اصغر بچیه من بابا نداره. یه ماه پیش وختیکه باباش تو خیابون جارو می‌کرد رفت زیر اتول عمرشو داد بشما. بازی گوشه، بچه‌اس. تصدّق سرتون یه کاری بکنین که درس خون بشه، ثواب داره. من خودم چیزی ندارم که بدم اما هر جوری بگین کلفتیتونو میک‌نم. واسه تون رخت می‌شورم. اینو یه کاریش کنین که درس خودن بشه. هر وخت فضولی کرد یا درسش روونش نبود کتکش بزنین که ناخوناش بریزه. این غلام شماس منم کنیز شما هسم، خودش از شما خیلی راضیه. همین شما یه کاری بفرمایین که این یه کوره سواد بهم بزنه.”

سپس خم شده بود پای او را بوسیده بود. حالا هم که به اصغر نگاه میک‌رد تمام این چیزهایی را که مادرش به او گفته بود به یادش آمده بود و دلش بحال او سوخته بود.

کلاس خفه شد، آن همهمه کشیده و یک‌نواختی که همیشه بچه مدرسه‌ها سر کلاس به مسئولیت یک‌دیگر راه می‌اندازند بریده شد. هر یک از شاگردها سعی می‌کرد صورتی بی تقصیر و حق بجانب بخود بگیرد. نفس از کسی بیرون نمی آمد.

اصغر سخت تکان خورد. دلش تاپ تاپ می‌کرد و بیخ گلو و سر زبانش تلخ شده بود. تمام شاگردها و کلاس دور سرش چرخ می‌خورد. فورا” پیش خودش خیال کرد: همین حال می‌زنه. خدایا. آن وقت شرمنده و ترسان سرش را انداخت پایین و دست‌های یخ کرده جوهریش را محکم تو هم فشار داد.

باز فریاد معلم بلند شد.

“اگه یک بار دیگه ببینم حواست به درس نیس همچنین می‌زنم تو سرت که مخت از دماغت بِجه بیرون، جونور گردن خرد!”

همان طور که سرش پایین بود حس کرد که تمام بچه‌ها به او نگاه می‌کنند، مخصوصاً فریدون که خیلی هم با او بد بود. از بالای چشم نگاه کرد دید فریدون بدون ترس از معلم خیلی خودمانی تمام تنه روی نیمکت جلو چرخیده و چشمان درشت خوشگلش را که مژههای تک تکش روی پوست سفید صورتش گردی از سایه انداخته بود به صورت او دوخته و چپ چپ نگاهش می‌کرد و تا چشمانش توی چشمان اصغر افتاد زبانش را از دهنش بیرون آورد و ابروهایش را بالا برد و چشم‌هایش را چپ کرد و به او دهن کجی کرد و زود برگشت و جلوش را نگاه کرد.

اصغر دلش بدرد آمد. اما هیچ کاری نمی‌توانست بکند. فریدون گل سرسبد کلاس بود. از تمام شاگردها آن دبستان مشخص‌تر بود. با اتومبیل به مدرسه می‌آمد و با اتومبیل برمی‌گشت. صبحها موقع تنفس دوم نوکرشان یک شیشه شربت که سر قلنبه لاستیکی داشت برای او می‌آورد و او شربت‌ها را میخورد و به رفقایش هم می‌داد. معلم هیچ وقت با او دعوا نمیکرد. پوست بدنش خیلی سفید بود و دست‌هایش همیشه پاک و پاکیزه بود و هیچوقت زیر ناخن‌های از چرک سیاه نبود. اجازه مخصوص از مدیر داشت که سرش را از ته نزند و همیشه یک قدری موی طالیی به نرمی ابریشم روی سرش افشان بود. این‌ها چیزهایی بود که فریدون از اصغر زیادی داشت و هر یک از آن‌ها ترس و پستی ریشه‌داری در او بوجود آورده بود.

اصغر پیش خودش خیال می‌کرد:

اگه راس می‌گی یه چیزی به این فریدون بگو اونا داره بمن دهن کجی می‌کنه. همه دیدن که دهن کجی کرد. مگه من اوتو چیکارش کردم. ای خدا کاشکی من به جای این فریدون بودم اون که آقا معلم می‌ره خونشون بهش درس می‌ده و تو اتولشون سوار می‌شه. شیرین پلوای چرب با خرما و مغز بادوم می‌خوره. مثه اونی که اونروز ننه جونم تو دس‌مالش کرده بود و آورد خوردیم که یه گردن مرغم توش بود. از اون خورشت قورمه سبزیای چرب که اون شبی که خونیه اون تاجره که زنش مرده بود خرج میداد خوردیم. که پنج نفر پنج نفر آجانا مارو کف حیاط لب باغچه نشوندن و سینیه‌ای گنده توش پلو خورشت ریختن آوردن که من و ننه جونم و یه قرآن خون و یه درویش و دو تا کور با هم دور یه سینی نشسته بودیم و قرآن خونه می‌خواس منو پاشونه و به آجانه می‌گفت ما شش نفریم و این پسره زیادیه. انوخت کورا هم داد می‌زدن که مارو پهلو چش دارا ننشونین ما عاجزیم مارو پهلو عاجزا بنشونین و وختیم خوردیم ننه جونم یواشکی پا شد رفت خونه بادیه شو ورداشت آورد که آجانا باهاش دعوا کردن و کتکش زدن و دس منم لای در کوچه موند تا آخرش بادیه رو نصفه کردن بردیم خونه، فرداش جای ناهار خوردیم یه قلم پر مغزم توش بود به چه گندکی که ننه جونم رو نون تکون داد آسیه و زهرا خوردن، منم باقی شو با میخ درآوردم و خوردم.

و بعد از سجده دوم می‌نشینند و تشهد می‌خوانند. تشهد یعنی که آدم ایمان و یگانگی‌شو به خدا و رسولش تجدید میکنه تشهد این است: “اشهد ان الاله الاالله وحده لاشریک له.” بعدم که اومدیم خونه رفتیم قلعه‌بگیری بازی کردیم شب ماه بود تابسون چه خوبه گور پدر مدرسه هم کردن.چقده پای کوره‌ها لیس پس لیس بازی کردیم. قاب بازی کردیم “و اشهد ان محمدا” عبده و رسوله.” اون روز چقده علی یه چش سپلشک آورد، همش یه خر و دو بوک آورد، همش یه خر و دو جیک آورد.چقدر بز آورد. چقده مش رسول سربسرش گذاشت. کاشکی حالام می شد بریم واسیه خودمون بازی کنیم. “اللهم صل علی محمد و آل محمد. “ و بریم رو دس علی مظلوم و تقی سگ دس نیگاه کنیم. مثه ان روز اونا کلون می‌خونن. اسکناسای درشت درشت جلو هم می‌اندازن. تابسون چه خوبه، چقدر با مش رسول رفتیم شابدول لزیم پشت ابن بابویه. “و پس از تشهد برمی‌خیزند و رکعت سوم را شروع میکنند.” تو اون برج گندهه تو باغ سراج الملک نون و کباب با ماس خوردیم با مش رسول. چرا مردم می‌گن بده؟ چرا هروخت تقی منو می‌بینه سرکوفتم می‌ده؟ مگه مش رسول منو چیکارم می‌کنه؟ ماچم می‌کنه. نازم می‌کشه. اونوخت بعدم عصری که تو ماشین دودی سوار می‌شیم که بیاییم شهر پنج زارم بهم می‌ده. اگه این دفه دیگه تقی ازون حرفای بدبد بهم بزنه به مش رسول می‌گم خُردش بکنه. مش رسول از اون قلچماق‌تره. اون خمیرگیره شاگرد نونواس. به مش رسول میگ‌م این دفعه که اومد واسیه خونشون نون بخره معطلش بکنه از اون متلک‌های بدبد بارش بکنه. “و در رکعت سوم بجای حمد و سوره سه بار میگویند: سبحان الله و الحمد الله و لااله الاالله و الله اکبر” تا دیگه جرأت نکنه جلو سید عباس و رجب‌علی بگه رسول کوزه شو می‌ذاره لب سقا خونیه اصغر، که بچه‌ها هم هرهر بخندن، که اونوخت سید عماسم یه خرمالو از توجیبش در بیاره بگه اگه یه ماچ بهم بدی منم این خرمالو رو درسه بهته میدم. من نمی‌خوام. اگه بچه‌ها بفهمن. اگه فریدون بفهمه که مش رسول با من از اون کارا میکنه. کاشکی من دیگه مدرسه نیام. فردا مدرسه نمیام. من که بلد نیستم نماز بخونم. اونوخت فریدون بهم می‌خنده دهن کجی می‌کنه. من اون جلو خجالت می‌کشم پیش اینا واسم نماز بخونم. وختی که خواسم سرمو رو مهر بذارم، این جا که زمین لخته. صب که از خونه در میام کتابامم با خودم میارم میرم تو اون کوچه درازه که راه نداره پشت در اون خونه‌هه، با بچه‌ها شیر یا خط می‌زنم. گاسم بُردم، اما اگه رضا باشه اون می‌بره. خیلی سرش می‌شه. اون‌وخت به مش رسول می‌گم بیاتش مدرسه به ناظم بگه اصغر ناخوش بوده نتونسته دیروز مدرسه بیاد. ننه جونم که نمی‌فهمه. رضا از او ناقلاهاس.

بعد انگشتش را کرد تو دماغش و آنجا را خاراند و یک گلوله مف خشکیده که بدیوار دماغش چسبیده بود با ناخنش بیرون آورد و دستش را برد زیر میز و آن گلوله سفت خشکیده را در میان انگشتانش مالید، اما ناگهان از دستش به زمین افتاد و حسرت آن به دلش ماند.

در این موقع دوباره بی اراده آهسته سرش را بطرف کوچه برگرداند و به آدم‌ها و درشکه ها و خرهایی که چیز بارشان بود و به لاشه گوشت‌هایی که از چنکک قصابی آویزان بود نگاه کرد. دلش می‌خواست او هم آزاد بود و مثل آن‌ها هر جا که دلش می‌خواست می‌رفت.

دم دکان قصابی یک زن نشسته بود و بقچه سفیدی جلوش بود و خودش را توی چادر نماز راه راهی پیچیده بود و دم دکان چندک زده بود. نگاه اصغر که به او افتاد همان جا ماند. به نظرش رسید که مادر درست شکل همین زن است. او هم یک چادر نماز راه راه مثل همین داشت. اما از بالا که او را دید فورا دلش برای مادرش سوخت. هیچ وقت مادرش را این طور از بالا ندیده بود. از بالا مادرش حقیرتر و کوچک‌تر آمد از آدم‌هایی که از نزدیک او رد می‌شدند و به او اعتنا نمی‌کردند؛ بدش می‌آمد. هیچ کس به آن زنی که شکل مادرش بود محل نمی‌گذاشت. “اگه فریدون بدونه که این زنی که دم دکون قصابی نشسته، ننه جونمه چی می‌گه؟ آقا معلم که ننه جونمو می‌شناسه. اون روز که دم مدرسه باهاش حرف زد، گاسم ننه جون منه، گاسم خودشه.”

ناگهان حس کرد که مزه دهنش عوض شد. مثل این که یک چیز زیادی از لای دندآن‌هایش بیرون زده بود دندآن‌هایش را مکید یک تکه گوشت گندیده از لای آن‌ها بیرون افتاد. گوشت را میان دندآن‌هایش له کرده و آن را مزه مزه کرد. مزه سیرابی گندیده و خون شور تازه میداد. یادش افتاد که پریشب سیرابی خورده بود. به یادش آمد که فردا شب هم نوبه سیرابی خوردن آن‌هاست. هفته‌ای دو شب سیرابی می‌خوردند.

باقی شبها نان و لبو می خوردند. وقتی که صدای سیرابی‌فروش بلند می‌شد مادرش پا می‌شد بادیه را برمی‌داشت و می‌رفت دم در کوچه. اصغر و آسیه و زهرا هم دنبالش می‌رفتند. سیرابی‌فروش دیگش را می‌گذاشت زمین و بعد سر دیگ که یک سینی مسی سفید بود برمی‌داشت، یک فانوس هم تو سینی بود از توی دیگ بخار زیادی می‌زد بیرون. سیرابیفروش با چاقو شیردان و شکمبه و جگر سفید را خرد می‌کرد و می‌ریخت توی بادیه، آخر سر هم رویَش آب چرک غلیظی می‌ریخت. آنوقت میبردند تو اتاق زیرکرسی با نان و سرکه می‌خوردند.

باز نگاهش به آن زنی که چندک زده بود و خودش را توی چادرنماز راهراه پیچیده بود و شکل مادرش بود افتاد. بعد به دکان میوه فروشی که پهلوی قصابی بود خیره شد. به خرمالوها و ازگیل ها نگاه کرد اما فوراً سرش را با ترس توی اتاق برگرداند. معلم داشت درس می‌داد. آنگاه رکوع و سجود بجا می‌آوردند و برمی‌خیزند و رکعت چهارم را مثل رکعت سوم انجام می‌دهند. دلش هُری ریخت تو. یادش آمد که فردا باید برود جلو شاگردها و یک نماز از سر تا ته بخواند. او هیچ وقت نماز نخوانده بود. مادرش هم نماز نمی‌خواند . یک روز شنیده بود که مادرش به زن صاحبخانه گفته بود. “اگه می‌بینی نماز نمی‌خونم برای اینه که از سگ نجس ترم، از صب تا شوم دسّام تو شاش و گه‌های مردمه؛ اما عقیدم از همه پاک تره.” بعد راجع به رکوع و سجود فکر کرد. دو تا شکل که اندازه شان به قدر هم بود و مثل دو تکه ابر بودند و شکل معینی نداشتند جلوش می‌رقصیدند. اینها رکوع و سجود بودند. پیش خودش یکی را رکوع و یکی را سجود خیال کرد. اما شکل ها فوراً از نظرش محو شدند. اونی که صدای عین داره اونه که آدم سرشو رو مهر می‌ذاره، اونی که سجوده آدم دساشو می‌ذاره و رو زانوهاش و دولا میشه. آن وقت باز یادش به مش رسول افتاد. پیش خودش خجالت کشید و تا گوش هایش سرخ شد. اونی که سجوده آدم دساشو می‌ذاره رو زانوهاش و دولا می‌شه.

یک جفت مگس که بهم چسبیده بودند جلوش رو میز افتادند. مدتی مانند دو کشتی گیر تو زورخانه دور هم چرخیدند و بعد یکی از آن‌ها سوا شد و پرید. آن یکی که ماند مدتی با پاهاش بال‌هایش را صاف و صوف کرد، بعد با دست‌هایش روی شاخک‌هایش کشید سایه‌اش دراز و بی‌قواره روی میز می‌رقصید و آن هم هر کاری که مگس می‌کرد می‌کرد. اصغر آهسته دستش را آورد روی میز ولی نگاهش به معلم بود. بعد آهسته دستش را جلو برد و چابک آن مگس را گرفت، مدتی دستش را همان طور که مشت کرده بود آنجا روی میز نگاه داشت، اما انگشتانش را بهم فشار میداد و می خواست مگس را بکشد. می‌خواست بداند که آن مگس در کجای مشتش قایم شده. انگشت هایش را قایم تو هم فشار داد، آن وقت دستش را از روی میز بلند کرد و گذاشت توی دامنش. بازهم انگشتانش را توی هم فشار داد، بعد آهسته انگشتانش را سست کرده و خرده خرده آن‌ها را از هم باز کرد که ناگهان مگس از توی دستش پرید و به هوا رفت.

انگشتانش درد گرفته بود. چند بار آن‌ها را باز و بسته کرد. باز تو کوچه نگاه کرد، اما آن زنی که خودش را توی چادرنماز راه راه پیچیده بود و دم دکان قصابی چندک زده بود، رفته بود. تو باغ بزرگ همسایه زنی داشت رخت‌هایی را که روی بند هوا داده بود جمع می‌کرد. از دودکش‌های عمارت دود بیرون می‌آمد. مردی که ریخت آشپزها را داشت و یک پیش‌بند ارمک جلوش آیزان بود از طرف عمارت آمد بطرف حوض. تو یک دستش کارد بلندی بود و با دست دیگرش پای دو مرغ را گرفته و آویزان‌شان کرده بود. دم حوض که رسید کارد را گذاشت لب پاشوره و سرمرغ‌ها را گرفت و بزور تپاند زیر آب. مرغ‌ها با ترس و شتاب سرهایشان را از توی آب بیرون آوردند و به این طرف و آن طرف تکان دادند. آن وقت آن‌ها را آورد لب باغچه کارد را هم آورد انداخت روی زمین، بعد پای هر دو مرغ را گذاشت زیر پای خودش که توی کفش سیاهی بود و کارد را از روی زمین برداشت و کشید روی گلوی یکی از آن‌ها، اما چون چندبار کشید و کارد نبرید، آن وقت کارد را گذاشت روی زمین و پرهای زیر گلوی آن مرغی را که می‌خواست سرش را ببرد با دست کند، بعد کارد را برداشت و سرش را گوش تا گوش برید و سرش را پرت کرد یکور و تنش را یکور. مرغ دومی را هم مثل مرغ اولی کشت.

هنوز اصغر گرم تماشای ورجه ورجه مرغ‌های کشته بود که حس کرد دوباره کلاس ساکت شد. دلش هُری ریخت تو و تاپ تاپ شروع به زدن کرد. سرش را به چابکی توی کلاس برگرداند. اما معلم به او نگاه نمی‌کرد و روش طرف دیگر بود. معلم دستمالش را توی دستش گرفته بود. دستمالش مچاله و کثیف بود. وسط آنرا باز کرد و یک فین گندهای تویش کرد و خیره توی آن به مف خودش نگاه کرد. بعد دوباره شروع به درس دادن کرد و این دفعه تو دماغی همان طور که تو دستمال به مُفش خیره شده بود و چیزی در آن جست وجو میکرد و چشمانش چپ شده بود گفت:

«در این رکعت که آخر است بعد از سجده دوم مینشینند و تشهّد می‌خوانند آنگاه سلام می دهند و از نماز فراغت حاصل می‌کنند. سلام این است: السلام علیکم و رحمه الله و برکاته.»

ره دیوانه ها! – ویدا فرهودی

بهمن ۱۳۹۱

خِرَد گر عقل می بودش ، رهِ دیوانه ها می رفت
به جای غُور در هستی، پی افسانه ها می رفت
عطش گر داشت خاموشی ورای هر فراموشی
به دوش شعر عصیانگر، ره میخانه ها می رفت
و می غلتید دررویا ،چنان امواج بی پروا
به هر خیزابِ فریادی ، لب پیمانه ها می رفت
صدا بی ترسی از ماتم، در این هنگامه ی درهم
رها چون ضجه ی آدم ، فراز خانه ها می رفت
به گوش کوچه ی لرزان، همی می گفت از عصیان
طنین سرکشش عریان ، پیِ فرزانه ها می رفت
و جنگ زشت ویرانگر، فرو می مُرد پا تا سر
درون نقطه ی کوری که تا ویرانه ها می رفت
ا گر پروازمی رقصید، به سان خنده ی خورشید،
به هر یک غمزه ی امید، برِ پروانه ها می رفت
بیا بفشار شعرم را،به قلب سرخت ای رویا
غزل لب تشنه گر حتا، پی بیگانه ها می رفت!
مترس از تیغ رسوایی، تو که عشقِ سراپایی
که عقلی داشت گر هستی، ره دیوانه ها می رفت
دی ماه ١۳٩١

از کتاب: حوا صدایم می زنند، نام من لیلی است – مینو نصرت

بهمن ۱۳۹۱

تنگ است راه حوصله
تنگ است ای عزیز
می ترسم عاقبت
باران نا تمام
سیلی به پا کند
باید شبانه
خورشید کوچکی بدوزم
روی لحاف خویش

میبد – محمود کویر

بهمن ۱۳۹۱

شهر ستاره ! ستاره های بی شمار
شهر کبوتران تشنه، بی قرار
بى تو سبز بى بهار
بى تو سرخ بى انار
سپید بى کبوترم.
*
با توام که آبى ام
با توام، که ماهتابی ام.
با تو سبز سبز پسته ام.
قنات پر ز قصه ام.
گل گل گلیم هاى بى قرار
کبود و سرخ و پرپرم.
*
هنوز چکه چکه هاى عشق
از کوه پیر سبز
مى چکد به بال و بر پرم.
*
دختران شرم
پسران نگاه
با سبوهاى پر ز خنده
کوزه هاى آه
گذر می کنند از سابات های ماه
هنوز نیز این منم
که در آفتاب خاطره
خیس و تازه و ترم

*
از کوچه باغ هاى باد و شن
با دفى از سپیده و گل هاى اطلسى
دارد گذر مى کند کسی
و من صدا مى زنم
از میان گریه و نى:
عروس کویر لوت!
مادرم!
ای آسمان روشن پر ز اخترم

*
میبد: شهر کودکی هایم

میدانی ؟ – سحر آرماده

بهمن ۱۳۹۱

میدانی؟
یک وقت هایی باید
روی یک تکه کاغذ بنویسی
تـعطیــــــل اســــــت!
و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت …

لب ریخته های باخت- محمود صفریان

بهمن ۱۳۹۱

بر صخره های کدامین ساحل
موج کوب می شوی؟
بر قله کدامین آتش فشان
ققنوس ره گم کرده ای؟
توآشیان نداشتی؟
می دانم که داشتی
تو بر چنار های سر به فلک کشیده خانه ات،
نوزاد ها را آماده پرواز نمی کردی؟
زبان گنجشک های سایه افکن ِ همه سر زمینت،
تورا با انوار خورشید، آشنا نمی کرد؟
تو عشق را می شناختی،
نمی شناختی؟
آنکه همه این ها را از تو ربود، مگر” رستم ” بود؟
که توا نست تو را چنین خوار به زیر بکشد؟
و تو یارا نشدی.
پس هزاران سال، ” صلا ” داد نت چه بود؟
بوزینه ها که این همه توان ندارند؟
حتا،خانه های دست ساز شنی بر ساحلها
شهرک های ساخته شده از ” مهره ” ها
و عمارات رفیع ” کارتنی ” هم بدین:
آسانی…سادگی…و فوریت…
از هم نمی پاشند.
تو ای موج کوب شده ی همه ی صخره های عالم،
ای ققنوسی که به خاکستر نشینی خو کرده ای
همراه با همه عشقت،
چنار ها، زبان گنجشک ها، و همه افراشتگان دیگر را
چرا به بوزینه ها وا گذاشتی؟
می دانی که تیمچه عشق و خنده را در سر زمین آفتاب
تعطیل کرده اند؟
آه….
بجایش چه کالاهای غمناکی را به طناب کشیده اند
و بر پیشخوان نهاده اند….

نقدی بر کتاب شعر مانا آقائی بنام : من یک روز داغ تابستان به دنیا آمدم از : داریوش معمار با عنوان ” سنگ پرانی به آسمان ”

بهمن ۱۳۹۱

میان شاعران مهاجر، اگر قرار باشد قائل به تفکیکی شویم، می‌توان سه دسته را مشخص کرد، دسته اول شاعرانی که پیش از انقلاب از ایران مهاجرت کرده‌اند، دسته دوم شاعرانی که در سال‌های ابتدایی انقلاب از ایران مهاجرت کرده‌اند و یا شاعرانی که در دهه دوم انقلاب مهاجر شده‌اند اما در تقسیم بندی تاریخی شعرشان در کنار شعر دسته دوم شاعران مهاجر خوانده می‌شود و دسته سوم شاعرانی که در سال‌های دهه‌هفتاد و هشتاد از ایران مهاجرت کرده‌اند، این گروه در دل خود دو دسته از شاعران را جا می‌دهند یکی گروهی که شهرت ادبی خود را پیش از مهاجرت در ایران از طریق انتشار آثارشان به دست آورده‌اند و گروه دیگر شاعرانی که شهرت ادبی خود را در سال‌های مهاجرت کسب کرده و شعرشان از نیمه دهه هشتاد به واسطه ظهور شبکه‌های وبلاگ‌نویسی و اجتماعی در ایران معرفی شده و برای فارسی زبانان آشنا شده‌است. مانا آقایی جزء دسته سوم است که شعرش در گروه دوم از شاعران این دسته می‌گنجد. او اخیراً موفق شده نخستین مجموعه از شعر‌های خود با نام«من یک روز داغ تابستان به دنیا آمدم» را در ایران توسط نشر بوتیمار انتشار داده و به علاقه‌مندان شعر نو فارسی عرضه کند.من یک شب تاریک شاعر شدم/شبی که ماه/در چاه عمیق فراموشی افتاده بود/-خیلی آسان-/طناب نازک خیالم را پایین انداختم/واو را بیرون آوردم.(ص۱۱-شاعر)یکی از مشخصات شعر مهاجرت را که در سال‌های اخیر توانسته در کنار ترجمه شعرجهان بر ذهن آثار شاعران درون مرزهای هم تاثیر بسیاری بگذارد، تاکید بر من شخصی به صورت حدیث نفس کردن و واگویه کردن خود است، چگونه زندگی می‌کنم، چه چیزهایی اندوهگینم می‌کند، از چه چیزهایی سرشارم، تنفرم،عشقم،دوست داشتنم،احوالم و… اینها مجموعاً مضامین و فرم اولیه اجرایی را در شعر شاعران مهاجر می‌سازد، می‌توان گفت درون‌گرایی و واگویه کردن خود به سبب دورن شدن از جامعه مادر بجز در مواردی که استثناء این سال‌ها بوده یا تحت تاثیر وقایع و بحران‌های اجتماعی رسانه‌ای شده قرار داشته مایه اصلی شعر مهاجرت است، این مایه من‌های فراوان را مستقیم و غیر مستقیم وارد شعر نو فارسی کرده ‌است. با این توضیح می‌توان مدعی شد مانا آقایی نیز در ردیف شاعرانی قرار دارد که شعرش درگیر این مکانیزم اجرایی در بیانگری است. او زندگی شخصی و تمایلات خود را محل پرتاب اصلی روحی و عاطفی شعرهایش کرده است. سیزده شب تمام/مثل یک کشیک نگران راه رفته ام/امشب استراحت می کنم/ماهی‌ها آسوده تر از همیشه خوابیده‌اند/و ماه به جای من/دور دریاچه قدم می‌زند. (ص۲۶-شب چهاردهم)در کنار موضوع من شخصی، نکته دیگری که در شعر‌های آقایی به خصوص شعر‌هایی بلند او قابل توجه است، شکل اجرایی روایت است، سیستم روایت در شعرهای این شاعر عمدتاً مانند دایره عمل می‌کند و متکی بر محتوا هستند (چرخشی)، روایت از جایی شروع می‌شود، وقایع و حوادث و احساساتی را مطرح می‌سازد و دوباره به جای حرکت اولیه خود بازمی‌گردد. او شاعری است که لحظه‌ها و حوادث زندگی خود را بدون آنکه قضاوتشان کند با مخاطب در میان می‌گذارد و در این سیکل سعی دارد مخاطب در باز‌آفرینی متکی به سیستم ذهنی خود باشد، به همین سبب در شعر‌های آقایی با وجود روایتی در زمانی، با اینکه گذشته و حال به وفور در شعر دیده می شود، و خاطرات شاعر نقطه اتکا روایت‌های شاعرانه هستند، نوستالژی و افسوس در شعر کم است، او آنچه گذشته وآینده است را با خیال در می آمیزد و برای قضاوت به مخاطب واگذار می کند و از چرخه شعر خارج می شود.هرساعتی که می گذرد/صدها برگ می ریزد/ده‌ها پرستو کوچ می کنند/تا دقایقی دیگر/پیاده‌روها از رفت و آمد خالی می شود/کافه‌ها از هیاهو/آسمان از آواز/من هم قهوه‌ام را سر می کشم/ کتابم را می بندم/ و در حالی که به فصل بعدی داستان فکر می کنم/ قدم زنان از این شهر می روم/نگرانم/می ترسم همه جا عصر به همین اندازه سرد و دلگیر باشد/می ترسم باد دوباره حرف تو را به میان آورد/می ترسم صدای خش‌خشی که پشت سرم می شنوم/تا ابد دنبالم کند/این روزها هر کسی از کنار من رد می شود/تو را به خاطر فراموش کاریت سرزنش می کند/آخر هیچ زنی دوست ندارد آن قدر منتظر بماند/که زمین زیر پایش زرد شود/حتی اگر اسم مردی که با او قرار گذاشته پاییز باشد.(ص۲۱-کوچ)نکته دیگر در مورد شعرهای انتشار یافته در مجموعه «من یک روز داغ تابستان به دنیا آمدم» این است که شاعر در انتخاب کلمات گاه بیرون از جریان لحن طبیعی شعرها عمل می‌کند، مثلاً در شعر هبوط شاعر از فعل «تواند کرد» استفاده می‌کند که با منطق لحنی شعرسازگار نیست این موضوع در چند نوبت دیگر نیز در این مجموعه دیده می‌شود، به نظر می آید بتوان چنین نقیصه‌ای را به فقر شاعر در به کار گیری افعال محاوره‌ای نسبت داد، یا بی‌توجه بودن شاعر به ‌هارمونی طبیعی کلام. اما در یک جمع‌بندی کلی می‌توان گفت شعر‌های این کتاب، به خصوص در سیستم روایی، شعر‌هایی خلاق و پیشنهاد دهنده هستند، مانا آقایی شاعری است که استعداد زیادی در روایت موقعیت‌های روزمره زندگی و وارد کردن خیال خود در این فضاها و پیدا کردن خود در آنها دارد.
—————–
از رسانه آرمان

نگاه من – محمد فرهمند

بهمن ۱۳۹۱

من یکی از خوانندگان نشریه هفتگی ” شهر ما ” هستم. این نشریه بخاطرمطالب متنوعی که دارد، داستان ها و شعر های کافی، جدول و گفتار بزرگان نشریه ای است که مرا مشغول می کند.
از وقتی که پاره ای از نوشته های سایت گذرگاه را منتشر می کنید بیشتر طرفدارش شده ام. در این صفحه گاه داستان هائی منتشر می شود که در سبک و روش دیگری است. بسیار گویا، دلنشین ، و خواندنی هستند.
طی دو شماره اخیرداستان بسیار زیبای ” پیوک ” را در این قسمت نشریه خواندم.
من سالها در آن قسمت از ایران کار معلمی کرده ام وهمراه با زن و بچه هایم در آنجا ها بوده ایم و با این بیماری آشنائی کامل دارم، و مواردی از آن را نیز دیده ام. اما انصافن این داستان بسیار گویا و روشن و زیبا نوشته شده است. بهمین سبب تصمیم گرفتم در مورد آن کمی وقت شما را بگیرم، و ضمن ابراز رضایت و خوشحالی ام از خواندن این داستان و گفتن تبریک به نویسنده که بسیار شیوا آن را از آب در آورده است، کمی بر پایه بر داشت و شعور خودم در مورد آن صحیت کنم.
اولن، بگویم که این داستان یعنی داستان ” پیوک ” بطرز عجیبی بنظر می رسد که واقعی است. و دوم اینکه به واقع بنظر من بی عیب و نقص تنظیم شده است، و حرف و نقل حاشیه اضافی ندارد. و خواستم بگویم که داستانی در کلاس داستان های سطح بالاست.
امیدوارم از انتشار چنین داستان هائی دریغ نکنید.
همانطور که گفتم با اینکه سالها در آن خطه بوده ام، نمی دانستم که جائی چون ” دارَک ” وجود دارد. جائی که همه زندگی مردم حتا درمانگاهشان فقظ یک چادر است. من متوجه شدم که کشورمان جز در شهر های بزرگ ” دارک ” هائی هستند بهم چسبیده، تمامن محروم و با فاصله زیادی از زندگی متعارف.
وقتی از کودکانی صحبت می شود که شکم های برامده و پاهای لاغر دارند دقیقن گرسنگی کودکان آن سامان را می رساند چنین شمایلی تابلوی مشخص گرسنگی است در بیافرای آفریقا نیز کودکان چنین شکل و شمایلی دارند.
من متخصص جامعه شناسی نیستم و از مملک داری نیز چیزی نمی دانم ولی فکر می کنم می شود برای چنین جاهائی کاری کرد تا حد اقل آب درستی برای خورن داشته باشند.
وقتی هنوز ” زهرا ” خانم هائی در ” دارک ” ها با آن همه منش انسانی یافت می شوند می رساند که از بین مردم همانجا ها می شور بانیان خیری یافت.
بهر حال صحبتم در مورد زیبائی نگارش این داستان بود و بیان این مطلب که داستان باد پنین اثر گدار باشد.
به همه ی دست اند کاران تبریک می گویم. با احترام محمد فرهمند

هارولد پینتر – به انتخاب: برزو ورنامخواستی

بهمن ۱۳۹۱

هارولد پینتر

Harold Pinter

۱۰ اکتبر ۱۹۳۰ – ۲۵ دسامبر ۲۰۰۸

برنده نوبل ادبی سال ۲۰۰۵

یکی از جنجالی ترین برندگان این جایزه هارولد پینتر است.

در آن سال به لیل مطرح بودن رقبائی چون ” اورهان پاموک ” نویسنده ترک، و ” آدونیس ” شاعر سوری از یکطرف و تعلق ۹ جایزه نوبل در ده سال گذشته به اروپا و ۲ جایزه در ۵ سال به انگلستان انتظار و تصور بر این بود که نوبل به ” آسیا ” برده شود.

از سوئی دیگر دادن نوبل به ” الکساندر سولژیستین ” نویسنده نا راضی روس و به ” گونتر گراس ” نویسنده صریح الهجه آلمانی نظر ها را به سوی سیاسی بودن این جایزه جلب کرده بود چرا که هارولد پینتر یکی از مخالفان جنگ بود.

ولی در واقع هارولد پینتر یک سرو گردن از نویسندگان انگلیس بالا تر بود، و ابتلاء او به سرطان مجموع شرایطی را فراهم کرد که با همه ی این حرف ها نوبل به او تعلق گرفت.

پینتر، نویسنده – بازیگر- نمایش نامه نویس – و خالق آثار فراوانی است که بسیاری از آن ها در ایران نیز ترجمه و چاپ شده است:

اتاق

جشن تولد

بالا بر غذا

درد مختصر

آسایشگاه

و بسیار بیشتر

که مترجم همه ی آنها ” رضا دادوئی ” است

چارلی چاپلین – به انتخاب و تنظیم- الیسا تنگسیر

بهمن ۱۳۹۱

یکی از مردان بزرگ تاریخ
چارلز اسپنسر چاپلین- یا مختصرن ” چارلی ” است
البته ما اعتقاد نداریم که لقب ” سِر ” می تواند برسرشت شخصیتی تاثیری داشته باشد.
کما اینکه چارلی چاپلین با یا بدون لقب ” سِر ” همانی است که بوده است.
وقتی در دور افتاده ترین نقاط دنیا به تماشای کارهای ماندگار و ابدی او می نشینند ” چه کودکان و چه بزرگسالان ” او را چارلی چاپلین می دانند و نه ” سِر چارلز اسپنسر چاپلین ”
این انسان بزرگ در ۱۶ اپریل ۱۸۸۹متولد و در ۲۵ دسامبر۱۹۷۷ در گذشت و طی ۸۸ سال زندگی خود پیگ شادی و خنده و بخصوص ” معرفت ” بود
چارلی متولد انگیس است ولی بیشنر کار هایش را که با فیلم های صامت آغاز شد در آمریکا تهیه کرده است.
چارلی در آمریکا و در آغاز کار با دیگر کمدین ماندگار سینما ” استنلی لورل ” هم اتاق بود ولی آنگاه که ” لورل ” به انگلیس برگشت تا به اتفاق ذوج هنری خود ” هاردی ” به خلق آثاری بیاد ماندکی به پردازد ، چارلی در آمریکا ماند و در سال ۱۹۱۴ با ساختن فیلم کمدی ” ساختن یک زندگی ” به شهرت رسید.

چارلی، را همه با لباس و کفش و کلاه وسبیل و عصائی می شناسیم که در همه فیلمهایش دیده می شود. و در حقیقت این شکل و شمایل شاخصه اواست…این لباس از کجا آمد؟ خودش می گوید:

من هیچ ایده‌ای دربارهٔ چهره‌ پردازی و لباسم نداشتم. لباسی که در فیلم اول داشتم را دوست نداشتم. در راه ‌خانه به این نتیجه رسیدم که شلوار بگی گشاد بپوشم و کفش‌های بزرگ و کلاهی خاص. می‌خواستم همه چیز با هم در تضاد باشد. کتی تنگ و کلاهی کوچک و کفشی بزرگ. نمی‌دانستم باید پیر به نظر بیایم یا جوان؟ اما وقتی یاد حرف کارگردان افتادم که می‌خواست کمی بزرگتر از آنچه هستم به نظر بیایم، پس یک سبیل اضافه کردم. نمی‌دانستم چه شخصیتی باید داشته باشم، اما زمانی که لباس‌ها را پوشیدم، خودِ لباس‌ها احساسی به من داد که شخصیتی را دیدم، آغاز به شناختنش کردم و زمانی که به روی صحنه می‌رفتم، کاملاً متولد شده بود. “

یکی از زیباترین فیلم های صامت او ” عصر جدید – The modern time ” است
موضوع فیلم در مورد کارگرانی است که از آن‌ها زیاد کار می‌کشند و در فکر افزایش ساعت کاری آنان هستند ولی با تعطیل شدن کارخانه‌ها بیکاران زیادی در شهر هستند که برای گذراندن زندگی خود مجبور به دزدی می‌شوند. بازی استادانه چارلی در این فیلم درد را در کپسولی از خنده به تماشاگر می نمایاند.

بیادم می آید در یکی از فیلم های او که نامش را فراموش کرده ام، چارلی پس از مدت ها از زندان آزاد می شود.
همانطور که در خیابانی بی هدف قدم می زند کامیونی که بار تیر آهن دارد و پرچم سرخی را به انتهای یکی از تیر آهن ها نصب کرده است که یعنی احتیاط ، از جلویش رد ی شود. در دست انداز خیابان پرچم رها می شود و به کف خیابان می افتد و کامیون بی توچه به راه خود ادامه می دهد. چارلی از راه خیر خواهی پرچم را برداشته و به دنبال کامیون می دود، کامیون بی توجه به راه خود ادامه می دهد . چارلی که خسته شده کماکان به دنبال کامیون راه می افتد و با تکان دادن پرچم سرخ فقط فریاد می کشد تا شاید راننده متوجه بشود. که نمی شود. ولی در همین موقع گروهی کمونیست اعتصابی در حین تظاهرات از خیابانی بیرون می آیند ، درست در قفای چارلی که کماکان در تلاش رساندن پرچم است. پلیس فرا می رسد و او را بعنوان پیش قراول تظاهرات با پرچم سرخ رنگش دستگیر و مجددن به زندان می برد.
صحنه ای دیدنی و بیاد ماندنی است.
پایان می برم این مطلب را با جملاتی طلائی از او :

* با پول می شود:

خانه خرید ولی آشیانه نه.
رختخواب خرید ولی خواب نه.
می توان مقام خرید ولی احترام نه.
می توان کتاب خرید ولی دانش نه.
دارو خرید ولی سلامتی نه.
خانه خرید ولی زندگی نه.
می توان قلب خرید ولی عشق نه.

دانشمند شهیر ایرانی دکتر غلامعلی بازرگان، ۱۲۸۸ – ۱۳۷۳نوش آفرین ارجمند

بهمن ۱۳۹۱

در شهر سلماس آذربایجان متولد شد، در تبریز مدرسه را تمام کرد، سپس به فرانسه رفت و از دانشگاه ” نانسی ”
دکترای فیزیک گرفت.
مدتی با ” ایرن کوری ” همکاری کرد. در باز گشت به ایران به کرسی استادی ” شیمی فیزیک ” دانشکده فنی دانشگاه تهران رسید.
در باز گشتی مجدد به خارج در دانشگاه ” اِم. آی . تی ” آمریکا، به تحقیق و تحصیل پرداخت و توانست به موفقیت های چشمگیری در شیمی دست یابد، و در نهایت دکترای دوم خود را از این دانشگاه دریافت کرد.

در بازگشت با دست پر به ایران، علاوه بر تدریس در دانشگاه تهران به نمایندگی ایران در کنفرانس های بین المللی مطالعات اتم برای صلح بر گزیده شد.
پس از آن ریاست دانشگاه تبریز را بعده گرفت و آن را به سطح دانشگاه نوین آذرآبادگان و همطراز دانشگاه های معتبر جهانی ارتقا داد. با نبود امکانات کافی دانشکده فنی را در این دانشگاه تاسیس کرد.
او مردی دانشمند و اهل عمل بود و در هر دو دانشگاه تهران و آذرآبادگان سمت استادی داشت و سالها نیز دانشکده فنی دانشگاه تهران را سرپرستی کرد. و دارای تالیفات متعدد است.
حافط شناس بود و ازخواندن غزلیات این رند عافیت سوز لذت می برد.
کار نامه فرهنگی او سرشار است از سازندگی و پرورش شاگردانی که اینک هر یک خود منشا اثری سازنده اند

رمان ‘گم‌نامی’ – نوشته – تقی بختیاری – ، در افغانستان جنجال‌برانگیز شد – هارون نجفی‌زاده – بی‌بی‌سی

بهمن ۱۳۹۱

روحانیان محافظه‎کار در افغانستان تقی بختیاری نویسنده رمان گم‌نامی را، که اخیراً در کابل منتشر شده، به مرگ تهدید کرده‌اند.

آقای بختیاری که از نویسنده‌های شناخته‌شده افغان است، اکنون مجبور شده‌است که مخفیانه زندگی کند.
مطالب مرتبط

روشنفکر افغانی در ‘خواب خرد’
‘بیا تفنگ را فراموش کنیم’؛ شعر ضد جنگ افغانستان
اکادمی علوم افغانستان کتاب اطلس اقوام غیرپشتون را جمع کرد

روحانیان محافظه‎کار آقای بختیاری را متهم به کفرگویی و توهین به روحانیت و مقدسات اسلامی می‌کنند و او را “سلمان رشدی کوچک” لقب داده‌اند.

گم‌نامی داستان میرجان، جوان افغان به شدت مشتاق آموزش علوم اسلامی است که برای ادامه تحصیل دینی به ایران می‌رود. اما پس از ورود به حوزه علمیه در اصفهان، مورد تجاوز جنسی استادش که یک آیت‌الله است، قرار می‌گیرد.

در میان پیروان اهل تشیع آیت‌الله‎ها از جایگاه ویژه‌ای برخوردارند.

رفتار این روحانی با قهرمان داستان، نظر او درباره دین و مذهب را دگرگون می‌کند. قهرمان به خواندن کتاب‌های غیرمذهبی رو می‌آورد و به وطنش باز می‌گردد.

در ادامه این رمان میرجان با حوادث پی‌در‌پی در کشورش برمی‌خورد، سرخورده می‌شود و نهایتاً به یک آدم غیرمذهبی تبدیل می‌شود.

او کم کم شروع می‌کند به نقد ارزش‌های مذهبی.

تقی بختیاری می‌گوید که کتابش تنها داستان یک آدم سرخورده از زندگی در جامعه سنتی است و الزاماً به معنای مخالفت با ارزش‌های دینی نیست.
داستان ‘گم‌نامی’

“گم‌نامی داستان میرجان، جوان افغان به شدت مشتاق آموزش علوم اسلامی است که برای ادامه تحصیل دینی به ایران می‌رود. اما پس از ورود به حوزه علمیه در اصفهان، مورد تجاوز جنسی استادش که یک آیت‌الله است، قرار می‌گیرد.”

آقای بختیاری رمان گم‌نامی را در پنج سال در کابل و شهر مزارشریف در شمال افغانستان نوشته و می‌گوید بعضی رویدادها از جمله تجاوز روحانی ایرانی به قهرمان داستانش، واقعیت دارد.

اما محسن حجت، روحانی شیعه در کابل می‌گوید که این کتاب کفرآمیز است و نویسنده آن باید مجازات شود.

گرچه شورای علمای شیعه افغانستان این کتاب را بررسی کرده اما درباره آن هنوز موضع‌گیری نکرده‌است.

با این حال، نویسنده کتاب می‌گوید که در چهار ماه گذشته دست‌کم ۱۸ بار از طریق تلفن و ارسال پیامک تهدید شده‌است. در یک مورد افراد ناشناس به ماشین تقی بختیاری در یکی از جاده‌های اصلی کابل حمله کردند و شیشه‌های آنرا شکستند و در مورد دیگر، مخالفان نسخه‌ای از گمنامی را آتش زدند و به خانه نویسنده انداختند.

آقای بختیاری می‌گوید که این افراد او را تهدید کرده‌اند که اگر توبه نکند، خانه او را هم مانند کتابش به آتش خواهند کشید.

افراد ناشناس محمدحسین محمدی، ناشر کتاب گم‌نامی را هم تهدید کرده‌اند. در یک مورد جلسه نقد کتاب گمنامی در خانه فرهنگ افغانستان هم توسط مخالفان کتاب مختل شد. با بالا گرفتن این تهدیدها کتابفروشی‌های کابل رمان گمنامی را جمع کرده و از فروش آن خودداری می‌کنند.

در افغانستان نویسنده‌ها از احترامی برخوردارند، اما خیلی از آنها تلاش می‌کنند در نوشته‌های خود از خط قرمزهایی که در جامعه وجود دارد، پا فراتر نگذارند. نویسنده رمان گم‌نامی می‌گوید که خیلی از مسائل سنتی که الزاماً در مذهب ریشه هم ندارد، به دلیلی که نقد نشده، کم کم به ارزش تبدیل و مقدس دانسته می‎شوند.

“در زبان رمان ما با یک پدیده دیگر رو به‌رو هستیم. ما با نقد متون دینی رو به‌رو نیستیم. نقد متون دینی روش خاصی خود را دارد. علمای ما وقتی این اعتراض را دارند، یعنی اینکه آنها همه کتابها را یکسان می‌بینند و یک حکم و یک منطق را بر همه کتابها وارد می‌دانند”

علی امیری

با وجود آن، علی امیری استاد مطالعات اسلامی در دانشگاه ابن‌سینا که رمان گم‎نامی را خوانده‌، می‌گوید که او از نظر شرعی هیچ مشکلی در کتاب نیافته‌است.

او می‌گوید: “در افغانستان زبان مشترک برای تفاهم و گفتگو وجود ندارد. کسانی که این اعتراضات را دارند، فکر می‌کنند که یک کتاب حدیث یا تفسیری نوشته شده. این اعتراضها به یک کتاب حدیث، یا تفسیر یا کتابی که مذهبی باشد وارد است.”

این استاد مطالعات اسلامی تاکید می‌کند: “در زبان رمان ما با یک پدیده دیگر رو به‌رو هستیم. ما با نقد متون دینی رو به‌رو نیستیم. نقد متون دینی روش خاصی خود را دارد. علمای ما وقتی این اعتراض را دارند، یعنی اینکه آنها همه کتابها را یکسان می‌بینند و یک حکم و یک منطق را بر همه کتابها وارد می‌دانند.”

خالق کتاب گم‌نامی هم می‌گوید که این کتاب نقد دین نیست و قهرمان داستان در مقاطع خاص و در اثر فشارهای روحی مختلف احساسات خود را ابراز می‌کند. اما این استدلال‌ها تاکنون نتوانسته از اعتراض روحانیان محافظه‌کار کم کند.

طنزی به انتخاب مسعود ناصری

بهمن ۱۳۹۱

شیـر و رفقـاش نشسته بودند و از هر دری صحبت می کردند و شاد نوشی می کردند و خوش میگذروندند…..
بین صحبت شیره نگاهی به ساعتش میندازه و میگه:

“آُه! اُه! ساعت ۱۱ شده! باید برم! خانم خونه منتظره!”
گاوه پوزخندی میزنه و میگه: “زن ذلیلو نیگا ! ادعاتم میشه سلطان جنگلی!”
شیر لبخند تلخی میزنه و میگه:

“توی خونه یه شیـــر منتظرمه ! نه یـه گاوی مثـل تــو !!!!”

تفاوت از زمین تا آسمان است! – خبر

بهمن ۱۳۹۱

ابلهی از گزاف می‌خندید * زیرکی آن بدید و نپسندید / گفت ای بی‌حیا و بی‌آزرم * اینچنین خندی و نداری شرم/ گریه تو ز ظلم و بیدادی * به که بی‌وقت خنده و شادی/ در چین بعد از کشته شدن ۱۱ نفر بر اثر حادثه رانندگی یک دستگاه اتوبوس مهدکودک، ۱۲ مقام دولتی در استان جیانگشی از کار برکنار شده و مدیر همان مهدکودک نیز دستگیر شد. در مصر، کشوری که هنوز به ثبات سیاسی نرسیده است نیز بعد از یک حادثه رانندگی و تصادف اتوبوس حامل دانش‌آموزان با قطار که منجر به کشته شدن ۴۱ نفر شد، وزیر راه و رییس سازمان راه آهن این کشور استعفا دادند. این دو حادثه تقریبا همزمان با تصادف اتوبوس راهیان نور و حادثه آتش‌سوزی در مدرسه شین‌آباد پیرانشهر بود که منجر به کشته شدن و آسیب دیدگی دائمی چند ده دانش‌آموز شد. برخلاف چین و مصر که مقامات مربوطه مسئولیت حادثه‌ها را قبول کردند، در حادثه تصادف اتوبوس راهیان نور و کشته شدن دانش‌آموزان که قبلا نیز بارها تکرار شده بود، کسی مسئولیت این واقعه را نپذیرفت و صد البته نه کسی استعفا داد و نه حتی عذرخواهی کرد. حتی «محمدرضا نقدی» به واسطه این‌که دانش‌آموزان شهید شده‌اند، در پیام خود بعد از آن حادثه ابراز تاسف نکرد. در آتش‌سوزی مدرسه شین‌آباد نیز مشابه حادثه تصادف، نه کسی مسئولیت این اتفاق را پذیرفته و نه عذرخواهی کرد. حتی «احمدی‌نژاد» که به حادثه دیدگان تیراندازی در مدرسه امریکایی تسلیت گفت، در آن زمان نه حاضر به عذرخواهی شده و نه حتی تسلیت گفت. نکته‌ای که به سادگی می‌توان از این دو اتفاق و واکنش‌های بعد از آن، بدان رسید این است که پذیرفتن مسئولیت اشتباهات در ایران امری است که ممکن نیست. در ایران آنان که در اریکه قدرت می‌باشند، تمام پیشرفت‌ها را از هوش، ذکاوت و کوشش خود می‌دانند ولی از پذیرش مسئولیت نقصان‌ها و کمبودها شانه خالی می‌کنند. در این میان نیز اگر کسی از کمبودها حرف بزند، به مانند وزیر بهداشت بلافاصله از کار برکنار می‌شود.

یک خبر برای قضاوت

بهمن ۱۳۹۱

اظهارات عجیب زنی که از مجری برنامه های ماه رمضان شکایت کرد

اولین بار است که تصمیم گرفته مصاحبه کند. با هم قرار می‌گذاریم و سر ساعت مقرر به خبرگزاری می‌آید. یک مقنعه آبی روشن به سر کرده و مانتویی تیره به تن دارد. یک پاکت هم با خود به همراه دارد که پر از کپی مدارک و عکس‌هایی است که برای اثبات ماجرا آنها را به دادگاه ارائه کرده است.از پرینت پیامک و ایمیل گرفته تا کپی بلیط‌های هواپیما و گواهی هتل‌داران و … همه آنها را با دقت نشان می دهد و درباره هرکدامشان توضیح مفصلی می‌دهد که همین موضوع حدود یک ساعت به طول می‌انجامد. آرامش در چهره‌اش موج می‌زند و آرام و با طمأنینه به سوالاتم پاسخ می‌دهد.

البته در همان ابتدا تاکید می‌کند که این اولین مصاحبه رسمی اوست و تا به حال هرچه از زبانش در برخی روزنامه‌ها و نشریات به چاپ رسیده، کذب محض است. تأکید دومش درباره صداوسیماست. از من می‌خواهد تا حتما در مصاحبه‌مان بیاورم که او هیچگونه وابستگی به سازمان صداوسیما ندارد و خود به طور مستقل کار می‌کند. او می‌گوید من کاری به این سازمان ندارم و فقط موضوعی که این میان باعث می‌شود تا برخی رسانه‌ها نام صداوسیما را ببرند، به این دلیل است که فردی که من از او شکایت کرده‌ام، یک مجری معروف است.

آنچه در ادامه می‌خوانید، گفت‌وگوی خبرنگار یک خبرگزاری است با شاکی پرونده مجری معروفی است که این روزها مورد توجه قرار گرفته است، که بنا به دلایلی این مصاحبه منتشر نشده و اکنون توسط سایت عصر خبر منتشر خواهد شد.

در این گفت‌وگو اسامی هیچ‌یک از طرفین نیامده و عصرخبر نیز صرفا با توجه به رسالت اطلاع‌رسانی که بر عهده دارد و همچنین آگاهی‌دهی به خانواده‌ها و به ویژه جوانان این مصاحبه را انجام داده است.

**اول به عنوان یک مخاطب می‌خواهم بیشتر تو را بشناسم، لطفا کمی از شرایط خود و خانواده‌ات برایم بگو؟
-پدرم استاد دانشگاه است، یک برادر دارم که پزشک است و مادرم نیز در بخش مدیریتی یکی از ارگان‌های دولتی کار می‌کرده و الان بازنشسته شده است. خودم هم دارای تحصیلات عالیه می‌باشم.

**حوزه کاری شما به صداسیما مربوط می‌شود؟
-خیر. من هیچ‌گونه رابطه کاری اعم از استخدامی، قراردادی و … با سازمان صداوسیما ندارم. برای خودم به طور آزاد کار می‌کنم. شکایت من هم هیچ ربطی به سازمان صداوسیما ندارد ولی اداره حقوقی سازمان فکر کرده بودند که ارتباط دارد و قصد دخالت داشتند که من مانع شدم. شکایت من کاملا شخصی است و هیچ ربطی به سازمان صداوسیما ندارد.

**اما در برخی نشریات و رسانه‌ها از شما به عنوان یکی از گویندگان و نویسندگان برنامه‌های رادیویی اسم برده شده بود؟
-به هیچ عنوان صحت ندارد. تا به حال هرکدام از روزنامه‌ها یا خبرگزاری‌ها مطلبی از من یا از قول من نوشته‌اند، صحت ندارد و این مصاحبه، اولین مصاحبه رسمی من به شمار می‌رود. تا به حال هم قصد انجام مصاحبه نداشتم، اما برخی روزنامه‌ها و سایت‌ها بدون مصاحبه با من این خبرهای دروغ را منتشر کردند و من را در انجام این مصاحبه مصمم کردند. مثلا در خبرها آماده بود که من با این فرد به حج رفته‌ام در حالی که این مطلب صحت ندارد و خود من در سال ۸۳ با خانواده‌ام به حج مشرف شدیم.

**پس سابقه آشنایی شما با این فرد به کجا برمی‌گردد؟
– سال ۸۸ بود که این مجری گزارشی زنده از صحرای عرفات در یکی از شبکه‌های تلویزیون داشت. در ارتباط زنده با تلویزیون اعلام کرد که شماره موبایلش را از طریق زیرنویس اعلام کنند تا هرکس التماس دعا دارد، نامش را بر صحرای عرفات بنویسد. من هم مانند این همه دیگه نفر دیگری که آن روز با او تماس گرفتند، تماس گرفتم و گفتم که نام مرا هم بر خاک صحرای عرفات بنویسید. اما چون اسم و فامیلم کمی سخت بود، گفت که برایش پیامک بزنم و من هم زدم و دیگر مساله برایم در آن مقطع تمام شد. منتها از سه روز بعد تلفن‌ها و پیام‌های او تمامی نداشت. مدام پیام می‌داد که گفته بودی دعایت کنم در فلان‌جا دعایت کردم. یا اینکه شب‌ها تماس می‌گرفت و می‌گفت فلان برنامه‌ام فلان ساعت روی آنتن می‌رود، نگاه کنید، شب سوم بعد از اینکه برنامه‌اش تمام شد تماس گرفت و گفت نمی‌دانم چرا با شما تماس گرفتم، من معمولا عادت ندارم با کسی تماس بگیرم. ولی به شما زنگ زدم.

**خوب در این فاصله شما تعجب نکردید که چرا این فرد مدام با شما تماس می‌گیرد؟ برایتان سوال برانگیز نبود؟
-بله. اتفاقا برایم خیلی تعجب‌آور بود. ولی او به قدری مودبانه حرف می‌زد که نمی‌توانستم با او صحبت جدی کنم. تا اینکه در نهایت یک شب به من گفت که با دختری به مدت هشت سال رابطه داشتم و بعد هم تومور مغزی گرفت و فوت کرد. شباهت صدای تو با آن خانم باعث شد که به سمتت گرایش پیدا کنم. زندگی مشترکم هم به خاطر آن خانم دوام نیاورد و بعد از گذشت یکسال و با داشتن یک فرزند از او جدا شدم و همسرم هم از ایران رفت.من هم تنها زندگی می‌کنم. صدای تو به آن دختر خانم بسیار شبیه است و می‌ترسم که چهره‌ات هم شبیه همان باشد.

**پس این رابطه بعد از گفتن این حرف‌ها همچنان ادامه پیدا کرد؟
-بله. تلفنی ادامه داشت تا زمانی که می‌خواست از مکه برگردد. آن موقع از من خواست که برای استقبال از او به فرودگاه مهرآباد بروم. به محض اینکه از گیت رد شد، کیف از دستش افتاد و گفت می‌ترسیدم که چهره‌ات هم شبیه باشد و اتفاقا شبیه هم هستید. از همین حرف‌های فریبنده‌ای که می‌زند.

**در فاصله‌ای که با تو تماس می‌گرفت، به او نگفتی که قصد و هدفش چیست و یا خودت اصلا با چه هدفی این ماجرا را ادامه دادی؟
-خوب او فرد مطرح و مشهوری در جامعه بود. من هم با توجه به خانواده‌ای که داشتم، فکر می‌کردم که صرف یک طلاق گرفتن درباره‌اش قضاوت نکنم. جدایی یک نفر از همسرش به معنای بد بودن آن فرد نیست. چهره مثبتی داشت که در من ایجاد اعتماد کرد. من هم با خود گفتم که خوب بالاخره این فرد از لحاظ تحصیلات و اهل مطالعه بودن به خانواده ما می‌خورد.

**پس ماجرای طلاق گرفتنش برایت خیلی مهم نبود؟
-من همیشه اعتقاد داشتم که طلاق نشانه بد بودن دو طرف ماجرا نیست. ممکن است عدم تفاهم منجر به جدایی بشود.

**پس در همان صحرای عرفات پیشنهاد ازدواج را با شما مطرح کرد؟
-نه. وقتی به ایران آمد این موضوع را مطرح کرد.سه الی چهار روز بعد از آمدنش از حج بود که دو بلیط کیش گرفته بود و گفت که برای اجرای یک برنامه به کیش می‌روم. من به برگزارکنندگان مراسم گفته‌ام که با خواهرزاده‌ام می‌آیم و برایت یک اتاق جدا در هتل در نظر گرفته‌اند. آن مقطع به او گفتم که اگر برای من جایی در نظر نگرفته‌اید، من کلید آپارتمان خودمان را از مادرم بگیرم و من به آنجا بروم. ولی او به من گفت که نه، برای تو اتاق مجزا گرفته‌اند.
تا اینکه ما به فرودگاه کیش رسیدیم و در آنجا بود که به من گفت خبری از اجرای من در کیش و همچنین هتل نیست.

**کمی برگردیم عقب. وقتی خواستی با این مجری به کیش بروی، به خانواده‌ات چه گفتی؟ آنها را چطور مجاب کردی که با این فرد به یک شهر دیگر سفر کنی؟
-من به واسطه رشته تحصیلی‌ام به شهرهای بسیاری سفر کرده‌ام و با دوستانم هم مسافرت زیاد می‌روم. راستش در این یک مورد به خانواده‌ام دروغ گفتم. به آنها گفتم با دوستانم به مسافرت می‌روم. هیچکدام از آنهایی که گفته بود در کار نبود. یک تاکسی گرفتیم و تا ساعت ۱۲ و نیم شب دنبال جایی برای ماندن گشتیم.

**خوب همان موقع که فهمیدی این فرد تو را فریب داده، برای چه به تهران برنگشتی و یا نارضایتی خود را در این باره ابراز نکردی؟
-برای اینکه ساعت ۹ و ۱۰ شب بود و من هم واقعیت را به خانواده‌ام نگفته‌ بودم. ضمن اینکه پول زیادی به همراه نداشتم. در چنین شرایطی مجبور شدم که از او تبعیت کنم و در تنگا و معذوریت ماندم. آن موقع یک همایشی هم در کیش برگزار شده بود و همه هتل‌ها پر بودند. در نهایت از طریق همان راننده تاکسی یک سوئیت برای ماندن پیدا کردیم که یک هال و یک اتاق خواب داشت. قرار شد من در اتاق بخوابم و او هم در هال. شب خواب بودم که دیدم او بالای سرم است و اتفاقی که نباید، افتاد.

**یعنی شما هیچ امکان مقابله‌ای نداشتید؟
-متاسفانه شرایط به گونه‌ای پیش رفت که امکان مقابله را از من گرفت.

**بعد چه اتفاقی افتاد؟ شما اعتراضی نکردید و یا اینکه بلافاصله به پلیس خبر بدهید؟
-او باز هم همان جا با حرف‌هایش مرا فریب داد و گفت چه فرقی می‌کند. ما که قصد داریم ازدواج کنیم، چه تفاوتی دارد که حالا این اتفاق افتاده باشد یا سه ماه دیگر. من هم راضی کرد که می‌توانم صیغه محرمیت بخوانم.

**یعنی قبل از این جریان صیغه محرمیتی بین شما جاری نشده بود؟
-نه.

**گویا برای انجام صیغه محرمیت دختر، به اجازه پدر لازم است.
-من خیلی وارد به این جزئیات نیستم. فقط آن زمان از من پرسید که مرجع تقلید تو کیست و وقتی به او گفتم، گفت که صیغه محرمیت برایت می‌خوانم. ضمن اینکه در آن مقطع زمانی این اتفاق برای من پیش آمده بود و من هم فکر می‌کردم که این ازدواجی که او به من وعده می‌دهد، انجام می‌شود.

**وقتی این اتفاق با نارضایتی شما اتفاق افتاد، در شما ایجاد تنفر نکرد؟ باز هم به رابطه با او ادامه دادید؟
-آن موقع خیلی اذیت شدم. خیلی گریه کردم و اصلا باورم نمی‌شد که چنین اتفاقی برایم افتاده است. ولی همان‌طور که گفتم وعده و وعیدهای او مبنی بر ازدواج من را در آن مقطع وادار به سکوت کرد.

**و این سکوت منجر شد این رابط پنهانی ادامه پیدا کند؟
-بله. اتفاقا فردای همان روز که کیش بودیم، کنار ساحل قدم می‌زدیم که تلفن‌های مشکوکی به او آغاز شد. مدام تماس می‌گرفتند و می‌گفتند که چک‌هایت را به اجرا می‌گذاریم و اگر ۲۰۰ میلیون تومان را پس ندهی بدبختت می‌کنیم و از این حرف‌ها. من از او پرسیدم که قضیه چیست. گفت برای تاسیس آموزشگاه گویندگی و فن بیان (که کاملا از بیخ و بن دروغ بود) به صورت قسطی لوازم و تجهیزات خریده‌ام و در ازاء آن چک داده‌ام. الان هم نمی‌توانم مبلغ چک‌ها را تامین کنم. الان هم قصد دارند چک‌هایم را به اجرا بگذارند. اگر این اتفاق بیافتد، من مجبورم به سرعت از ایران بروم. چون کشورهای عربی برای برنامه‌سازی به من دعوت‌نامه داده‌اند و من می‌توانم با پیش قسطی که از آنها می‌گیرم، قرض‌هایم را پس بدهم. الان که فکر می‌کنم، احساس می‌کنم همه این موارد از پیش طراحی شده بود. او به من گفت که اگر این اتفاق بیفتد، آن موقع تو باید دو سال دیگر صبر کنی تا ما بتوانیم با هم ازدواج کنیم. چون من باید این مبلغ را تهیه کنم و اگر موفق نشوم، آن وقت به زندان می‌افتم.

**در این فاصله متوجه نشدید که این فرد همسر و فرزندانی دارد؟
-به هیچ وجه. جالب اینجا بود که اگر من ساعت ۱۲ و یا یک شب هم با او تماس می‌گرفتم راحت جواب می‌داد و تلفنی حرف می‌زد. هر موقع شب که بود، پیامک می‌داد. شما اگر بودید، شک می‌کردید؟

**در این مدت شما کنجکاو نشدید که درباره این فرد و یا خانواده‌اش، اطلاعات بیشتری به دست بیاورید؟ فکر می‌کنم با یک جستجوی کوچک در موتورهای جستجوی اینترنتی، پیشینه این فرد که از مشهوریت بالایی برخوردار است، مشخص می‌شد و شما هم می‌فهمیدید که او ازدواج کرده و همسر و فرزندانی دارد.
-اتفاقا من این کار را کردم. ولی در اینترنت هیچ اطلاعات شخصی و خانوادگی از این فرد تا همین چند ماه پیش وجود نداشت. تا مرداد امسال که من از او شکایت کردم. پس از آن بود که مصاحبه‌ای کرد و عکسش به همراه خانواده روی جلد یک مجله‌ای چاپ شد.

**حتی کسی هم در اطرافت نبود که از طریق او بتوانی اطلاعاتی از این فرد بدست بیاوری؟
-خیر. چون او مدام به من می‌گفت به خاطر آبروی من به کسی نگو که ما با هم رابطه داریم. من هم به خاطر تعهد بسیاری که به او داشتم، سکوت کرده بودم. ضمن اینکه او آدم قابل اعتماد جامعه بود و من در این فاصله برای مادر و خواهر او وقت دکتر گرفتم.

**خوب او شما را با چه عنوانی به مادر و خواهر خود معرفی کرده بود؟
-نمی‌دانم. اما هرچه بود آنها می‌دیدند که ما با هم خیلی صمیمی هستیم. ولی هیچ وقت اعتراضی نمی‌کردند و حتی نگفتند که او زن و بچه دارد.

**خوب ماجرای چک‌ها به کجا کشید؟
-او سر این چک‌ها من را حسابی به هول و ولا انداخت تا جای که از طریق یک موسسه مالی و اعتباری توانستم برایش ۱۰۰ میلیون تومان وام بگیرم. سندی که او گذاشت ارزش ۷۰ میلیون تومان داشت درحالی که باید سندی به مبلغ ۱۱۰ میلیون تومان گرو می‌گذاشت. وثیقه بعدی را من ۴۰ میلیون تومان سفته دادم تا او بتواند وام ۱۰۰ میلیون تومانی‌ خود را بگیرد. مدیران آن موسسه هم فکر می‌کردند که ما زن و شوهر هستیم. تا اینکه ۵ روز پس از دریافت وام، این مجری معروف به من اعلام کرد که همسر و فرزند دارد.

**شما دقیقا چه مدت نمی‌دانستید که متاهل است؟
-دقیقا چهار ماه.

**در این فاصله چند بار به مسافرت رفتید؟
-یک بار کیش، یک بار اصفهان و دو بار هم به مشهد رفتیم. بقیه اوقات هم به دفترش می‌رفتیم. دفتر او همیشه خالی بود و یک اتاقش را مبله کرده بود. البته من هم به عنوان همسرش معرفی می‌کرد و خیلی جاها من را به عنوان همسرش می‌شناسند.

**خودش به شما گفت متاهل است یا خودتان متوجه شدید؟
-درست ۵ روز پس از دریافت وام ۱۰۰ میلیون تومانی بود که گفت همسر دارد.

**خوب آن زمان چرا اقدامی نکردید؟
-با او برخورد بدی کردم. آن زمان تصمیم گرفتم که بی دردسر و بی‌سر و صدا ترکش کنم و بروم دنبال زندگی خودم. ولی نگذاشت. او باز هم مرا با چرب زبانی فریب داد. می‌گفت بمون برای من مثل بارون واسه جنگل یا موندنت خواسته تو نیست و نیاز منه و … گفت که این کار را با تو کردم که با من بمانی. اگر من این مسائل را از همان ابتدا با تو درمیان می‌گذاشتم، تو تا لحظه طلاق من دست نگه نمی‌داشتی و می‌رفتی. نمی‌ماندی.

**پس بعد از اینکه متوجه شدی متاهل است، باز هم همان روال سابق را پیش گرفتی؟
-نه. خیلی تلاش کردم که تکلیف این ماجرا را روشن کند. تااینکه او تهدید کرد که از من سفته دارد.

**یعنی دیگر حاضر به سازش با او نشدی؟
-اول خیلی تلاش کردم. ولی اواسطش دیگر این ماجرا برای خود من هم عادی شده بود. در شرایطی بودم که می‌گفتم ایراد ندارد، حتی با زن و بچه فقط بیاید و من را عقد کند و اسمش در شناسنامه‌ام بیاید تا آبروی رفته‌ام را بخرم. فوقش بعدا می‌گفتم او زن داشته و من نمی‌دانستم و بعد از اینکه فهمیده‌ام، جدا شده‌ام. آخرهایش به این مرحله رسیده بودم.

**ضمانت وام چه شد؟
-با هزار بدبختی وام را تسویه کرد اما سفته‌های من را نگه داشت و آنها را پس نداد. هنوز هم که هنوز است دستش است. چهارشنبه سوری سال گذشته بود که او من را مجبور کرد به مادرم بگویم که زنگ بزند و برای شام او و خانواده‌اش را دعوت کند تا به خانه‌مان بیایند.

**پدر و مادرت از رابطه تو با این فرد خبر داشتند؟
-نه. فکر می‌کردند ارتباط دوستانه‌ و نوعی همکاری بین ما وجود دارد. چون من در یک جایی تدریس زبان می‌کردم که اتفاقا او هم همان‌جا کلاس‌های فن بیان داشت. مادرم هم با اکراه تماس گرفت و آنها را دعوت کرد. در حقیقت او می‌خواست من یک جورهایی مطمئن شوم که رابطه خوبی با همسرش ندارد و می‌خواهد طلاقش بدهد.

**خوب تو متوجه این نکته شدی؟
-آنها رابطه خیلی معمولی با هم داشتند و من هم متوجه اختلافی بین آنها نشدم. البته در ادامه من رابطه کج دار و مریزی داشتم تا فقط بتوانم سفته‌هایم را از او بگیرم.

**چون موفق به گرفتن سفته‌هایت نشدی، اقدام به طرح شکایت کردی؟
-نه. سال ۸۹ برای اولین بار از او شکایت کردم. برای اینکه این آقا را با یک خانم دیگر در فرودگاه مهرآباد دیدم. مهر سال ۸۹ که اصفهان بودم، تلفن‌های مشکوک یک خانم را احساس می‌کردم که وقتی از او می‌پرسیدم، می‌گفت خواهرم است. تا اینکه در بهمن سال ۸۹ در فرودگاه مهرآباد وقت مسافرت رفتن با هم آنها را دیدم.

**وقتی آنها را دیدی چه عکس العملی نشان دادی؟
-با هم درگیر شدیم. کار به زد و خورد کشید. آن خانم فرار کرد و او هم به مسافرت نرفت.

**شما از کجا متوجه شدید که آنها با هم قصد دارند به سفر بروند؟
-برای اینکه او گواهینامه نداشت. هرجا می‌خواست برود، من او را می‌بردم. آن روز او به من پیامک داد که برای اجرای برنامه به مسافرت می‌روم. من تعجب کردم. چون هر وقت برای اجرای برنامه می‌رفت، من شب قبل برایش چمدانی پر از میوه، شیرینی و تنقلات می‌بستم تا با خود ببرد. از این کار او تعجب کردم و همین موضوع باعث شد تا به سرعت به فرودگاه بروم. وقتی رفتم او را دیدم که با این خانم گوشه‌ای نشسته‌اند و همان جا کار به کتک‌کاری کشید. به او گفتم تو همسرت بود، این بلا را هم سر من آوردی که با تو بمانم. پس این خانم دیگر کیست؟ او هم پاسخ داد که این زن دو سال قبل‌تر از تو بوده است.

**شما این ماجرا را در دادگاه هم عنوان کرده‌اید؟
-بله.

**این خانم هم به دادگاه احضار شده‌ تا رابطه‌اش با این فرد را تائید یا تکذیب کند؟
-متاسفانه خیر . اما بالاخره در روز رسیدگی به شکایت بی اساس این خانم از من به اتهام مزاحم تلفنی حتما ایشان را خواهم دید و مطالب را باز خواهیم کرد .

**خوب این رابطه چرا بعد از دعوا و کتک‌کاری باز هم ادامه پیدا کرد؟
-من ابتدا او را تهدید کردم که تمام وقایع را به همسرت می‌گویم. او از ترسش سریع به خانه رفته بود و به خانمش گفته بود که دختری هست که مدام مزاحم من می‌شود و عاشق من است و مدام برایم مزاحمت ایجاد می‌کند و وصله به من می‌چسباند. من خانه بودم. ساعت ۶ بعد از ظهر بود که زنگ خانه‌مان را زدند. دیدم همسر این آقاست و جلوی همسایه‌ها داد و بی‌داد کرد و آبروریزی راه انداخت. او مدام به پدرم می‌گفت دختر تو مزاحم زندگی ما می‌شود. این خانم تا جایی که می‌توانست من را کتک زد. دندانم را شکست، انگشتم را هم شکست. همسایه‌ها با پلیس تماس گرفتند و ما شکایت کردیم و پرونده به دادسرا رفت. در آن مقطع این مجری به دست و پای ما افتاد و التماس می‌کرد که رضایت بدهیم. پدرم هم به خاطر فرزندان این آقا رضایت داد.

**خانواده‌ات آن موقع در جریان بودند؟
-آن موقع بود که تازه به بخش‌هایی از رابطه ما پی بردند.

**زمانی که رضایت دادی سفته‌هایت را پس نگرفتی؟ حداقل با این شرط جلو بروی و بعد از گرفتن آنها ماجرا را فیصله بدهی؟
-راستش آن موقع اصلا بحث سفته‌ها مطرح نشد. ولی باز هم به من وعده و وعید داد. گفت من تو را عقد می‌کنم و این آبروریزی را جمع می‌کنم. با این وعده‌ها دوباره من را معلق نگه داشت. این رابطه به امیدی که روزی او مرا عقد می‌کند، ادامه داشت و دائم هم مرا همسر خود می‌دانست. تا اینکه متوجه شدم این آقا همچنان با این خانم که نفر سوم به حساب می‌آمد، رابطه بسیار نزدیکی دارد.

**پس رابطه با نفر سوم منجر به شکایت شما شد؟
-دلایل متعددی دارد. یک اینکه این آقا شماره تلفن دختر عمه و همسر برادرم را از گوشی من برداشته و با او تماس گرفته و گفته که من برای این آقا مزاحمت ایجاد می‌کنم. همش سر کوچه‌شان ایستاده‌ام. دوم اینکه خانم سومی که با این مجری ارتباط دارد، برای من احضاریه فرستاده و از من به جرم مزاحمت تلفنی از طریق تلفن‌ عمومی‌های سطح شهر و تهدید با سلاح گرم شکایت کرده است. در حالی که این زن اصلا من را نمی‌شناخت و تنها کسی که می‌توانست از من اطلاعی به این زن داده باشد، همین مجری معروف بود. تلفن‌های پدر و برادران این زن نیز به خانواده ما یکی دیگر از دلایل است. همین موارد باعث شد تا به سیم آخر بزنم و فکر ۴۰ میلیون سفته را از ذهنم بیرون کنم و از این آقا شکایت کنم. شکایت سال ۸۹ را به زور پس گرفت ولی این شکایت دیگر رضایتی ندارد و تا آخر ایستاده‌ام. دلیلش هم شکایت این خانم از من بود. در حال حاضر هم وثیقه ۵۰ میلیون تومانی برایش صادر شده است. او به جای اینکه از من عذرخواهی کند، مرا تهدید می‌کند و به عناوین مختلف از من شکایت می‌کند. من تا به حال سکوت کرده بودم و بعد از ۵ ماه با توجه به انتشار اخبار دروغ در رسانه‌های مختلف اقدام به مصاحبه کردم. این فرد چون مدام از من شکایت می‌کرد، پدرم به عنوان ولی قانونی‌ام شکایت کرده است.

**پدر و مادرت چه زمانی از آنچه برای تو اتفاق افتاده آگاه شدند؟
-مادرم از ابعاد این پرونده و عمق آن اطلاعی ندارد ولی پدرم به طور کامل در جریان ماجرا است.

**واکنش پدرت پس از شنیدن حقیقت ماجرا چه بود؟
-خوشبختانه پدرم خیلی خوب با من رفتار کرد. او در تمام این مدت پشتوانه من بود.البته از لحاظ روحی و روانی تحت فشارهای بسیاری هستم. وقتی به آنچه که بر من گذشت فکر می‌کنم، عذاب می‌کشم اما این بار پای ماجرا ایستاده‌ام و با توجه به مدارکی که در دست دارم امیدوارم به زودی به نتیجه برسم.

**اما این مجری همچنان زنده برنامه دارد، با توجه به حساسیت‌های حراست سازمان صداوسیما به نظر می‌رسد که این مجری با توجه به چنین شرایطی ممنوع‌التصویر شود، کما اینکه داشته‌ایم مجریانی که به خاطر استفاده از کلمات و ادبیات خاصی در تلویزیون ممنوع‌التصویر شده‌اند، چه رسد به پرونده‌هایی نظیر این.
-من نمی‌دانم که تصمیمات تلویزیون بر چه اساسی گرفته می‌شود، شاید برخی مدیران تلویزیون قصد دارند از این طریق و به طور غیر مستقیم بر روند پرونده تاثیر بگذارند. اما حال که حکم دادگاخ صادر شده است ،انتظار داریم تصمیم قاطع تری در این رابطه گرفته شود .

**یعنی وقتی مطمئن شدید که دیگر ازدواجی صورت نخواهد گرفت، در شکایت و پیگیری آن مصمم شدید؟
-من امید به ازدواج داشتم، ولی وقتی متوجه شدم که این آقا با خانم سوم رابطه نزدیکی دارد و به همین زودی‌ها می‌خواهد با او ازدواج کند، ناامید شدم و پای شکایتم هم ایستاده‌ام.

**الان چه حسی داری؟
-فکر می‌کنم که تمام اقدامات این فرد از روی حساب و کتاب بود و از پیش می‌دانست که دارد چکار می‌کند.

**اگر زمان به عقب برگردد، چه میکنید؟
-قطعا دیگر این ماجرا تکرار نخواهد شد. آن موقع احساسی برخورد کردم.

**اما در بعضی از سایتها نوشته بودند که شما رضایت دادی و این مجری تبرئه شده است ؟!!
اصلا اینطور نیست . متاسفانه پرونده شکایت من از این مجری همزمان با شکایت رسانه ای دیگری از این مجری بود که در دادگاه فرهنگ و رسانه بررسی میشد که شنیده ام بسته شده است . این مجری هم که انگشت تردید زیادی را رو به خود دیده بود از این مطلب سو استفاده کرده و با یکی از خبرگزاریها مصاحبه کرده بود . در صورتیکه من هیچگاه از شکایت خود صرف نظر نکرده بودم . و بیشتر قصد جو سازی داشت این اقا.

**بر طبق رای صدره دادگاه کیفری استان این مجری به ۸۰ ضربه شلاق محکوم شده. نظر شما چیست ؟ایا امکان رضایت از جانب شما هست ؟
خیر !تحت هیچ شرایط رضایت نخواهم داد . اول به خاطر توهین هایی که این فرز و همسرش به من و خانواده ام کردند و بعد به خاطر تهمتهای مختلفی که به من زده است و من نسبت به این حکم اعتراض دارم و احساس میکنم مماشاتی در این پرونده صورت گرفته است . چون با وجود مدارکی که من به دادگاه ارائه دادم حکم بسیار سبکی برای ایشان صادر شده است . البته هنوز به شکایت پدر من بر علیه این مجری رسیدگی نشده. من از حکم صادره دادگاه کیفری استان راضی نیستم و حتما اعتراض خواهم داد.

**حرف آخر؟
-برخی موارد با من برخوردهایی شد که از این فرد اسم برده‌ام، اما من هیچ حرفی نزده‌ام و نامی هم نبرده‌ام. اگر اخباری منتشر شده و در آن تاکید شده که مجری معروف تلویزیون است، به من ربطی ندارد. چون او شغلش این بود و من در این باره جایی اظهار نظر نکرده‌ام. قصد هم نداشته‌ام صداوسیما زیر سوال برود. خلاف این آدم ربطی به صداوسیما ندارد.

*گفتنی است، عصرخبر آمادگی دارد پاسخ های این مجری معروف را نیز منتشر کند.
————————-

بر گرفته ازپایگاه خبری – تحلیلی

پویش

امام جمعه تهران: مجلس چهارشنبه سوری را ریشه کن کند

بهمن ۱۳۹۱

محمدعلی موحدی کرمانی، امام جمعه موقت تهران از مجلس شورای اسلامی خواست مراسم چهارشنبه سوری را «ریشه کن» کند. به گزارش خبرگزاری مهر، امام جمعه موقت تهران چهارشنبه سوری را دارای «آثار و تبعات مفنی» و «خرافه» خواند. رهبران دینی جمهوری اسلامی، در سه دهه گذشته از برگزاری مراسم چهارشنبه سوری در ایران انتقاد کرده اند. چهارشنبه سوری هر سال در داخل ایران، و همچنین توسط ایرانیان خارج از کشور جشن گرفته می شود.

دکتر محمود عنایت در گذشت

بهمن ۱۳۹۱

دکتر محمود عنایت، یکی از نامدارترین روزنامه‌نگاران ایران و مدیر مجله نگین، در هشتاد سالگی در گذشت.

دکتر محمود عنایت، یکی از نامدارترین روزنامه‌نگاران ایران و مدیر مجله نگین، در هشتاد سالگی در گذشت. محمود عنایت و برادر دوقلوی (توأمان) او، حمید عنایت در سال ۱۳۱۱ در تهران به دنیا آمدند. حمید عنایت، استاد نامی فلسفه و علوم سیاسی در سال ۱۳۶۱ با ایست قلبی درگذشت. دو برادر تحصیلات ابتدائی را در مدرسه خاقانی شروع کردند و سپس از سال سوم ابتدائی به مدرسه سپهر رفتند. هر دو مدرسه از دبستان‌های معتبر تهران قدیم بودند. آنها بیشتر تحصیلات متوسطه را در “دبیرستان فیروز بهرام” ادامه دادند. محمود عنایت در دانشگاه تهران شروع به تحصیل پزشکی کرد و سرانجام در رشته دندانپزشکی فارغ التحصیل شد، اما به دلیل علاقه به فعالیت‌های سیاسی و فرهنگی هرگز به کار طبابت نپرداخت. محمود عنایت زمانی که تازه دیپلم گرفته بود، اولین مقاله خود را در سال ۱۳۳۰ در روزنامه “شاهد” ارگان “حزب زحمتکشان ملت ایران” منتشر کرد. در این زمان التهابات جنبش ملی شدن صنعت نفت، کشور را فرا گرفته بود و مقالات عنایت خواه ناخواه رنگ سیاسی با گرایش ملی‌خواهانه داشت. محمود عنایت در اواخر دهه ۱۳۶۰ برای معالجه بیماری قلبی از ایران خارج شد، نخست به اروپا رفت و سپس به امریکا مهاجرت کرد و در لس انجلس اقامت گزید. او در مهاجرت تلاش کرد “نگین” را منتشر کند، اما توفیق چندانی نیافت. محمود عنایت در سالهای گذشته با بیماری و ناتوانی روبرو بود. او بامداد پنج‌شنبه هفدهم ژانویه، برابر ۲۸ دی ماه، در کالیفرنیا درگذشت.

شرح خودش کافی است!

بهمن ۱۳۹۱

شرح خودش کافی است!

گذرگاه

بهمن ۱۳۹۱

گذرگاه

شمر!!!!

بهمن ۱۳۹۱

شمر!!!

باله!

بهمن ۱۳۹۱

باله