جُنگ دیماه گذرگاه

دی ۱۳۹۱

گذرگاه دیماه….زمستان شروع شد.

هنوز سرما را باور ندارد

لانه گم کرده ای یا چون من آن را از دست داده ای؟
این شاخه ها سخت بی وفایند، می بینی که چگونه اولین برف را
بر خود خواب داده اند.
دیری نمی پایت که همین شاخه را نیز از دست خواهی داد.
هوشیار باش، انتظار بیهوده است…مدفونت می کند.
فریاد ز هر گوشه ی این شهر بلند است
ویرن شود این شهر که فریاد رسی نیست

***********************************

جُنگ دی ماه  گذرگاه را این دوستان یاری کرده اند
**************************************

محمود صفریان – توران رئیسی – احمد قندهاری – دکتر ملکی – شهلا آقا پور – مهدی رودسری – داراب پهلوان – گُلاره صفریان – ناصر زراعتی – امیر هوشنگ برزگر – شکوفه آذر – مانا آقائی – مینو شهرستانی – رضا کاظمی – مینو نصرت – اسماعیل معزّی – فریدون مشیری – دکتر بیژن باران – زیتون – رضا علامه زاده- سید علی صالحی – مسعود ناصری –نادر نادر پور – اعظم ایرانشاهی – چخوف – احمد گلشیری فرهاد عرفانی – مزدک – مهسا پاکزاد- استاندال – الیسا تنگسیر – محمود کویر-

شکنجه گری! – محمود صفریان

دی ۱۳۹۱

شکنجه گری، یک شغل است؟
یعنی، یک شکنجه گر، همچون یک استخدام شده، می رود کار!؟ ولی مثلن بجای هر کار معقول دیگری، دست به کار شکنجه انسان می شود؟…شلاق می زند ( و مثل یک مکانیک که انواغ ابزار را دارد، او هم انواع شلاق را دارد، کابل، باریک و کلفت، چرمی، سیمی، الیافی، بافته و تافته!…)، دستبند قپانی به کار می برد؟ از آتش سیگار بهره می گیرد، کهنه کثیف به دهان شکنجه شونده فرو می کند که صدایش در نیاید، سرش را در چاه توالت فرو می برد ، پوتین به پا می کند و به سر و صورت و پهلو و کمر لگد کشنده می زند و… اگر بخواهد ( که اغلب هم می خواهد ) به او تجاوز می کند؟ و خسته که می شود مثل هر کارگر دیگری، موقتن دست ازکار! می کشد و می رود چای یا قهوه می خورد؟
خانه و زندگی، زن و بچه دارد؟ با آن ها سر سفره می نشیند و با لذت غذا می خورد؟ می گوید و می خندد؟
” جوک ” سرش می شود؟ پیش که بیاید می رقصد؟ گاه گاهی بعضی از اشعار یا ترانه ها را زمزمه می کند؟
برای شکنجه گری تجربه !! لازم است؟ از کجا و چگونه می شود کسب کرد؟
می گویند، یعنی چند سال پیش در نوشته ای تحقیقی خواندم که، آن ها را انتخاب می کنند ( لابد کسانی، ارگان هائی، دستگاه هائی، دولت هائی، و صاحبان منظور هائی! ….) و تحت انواع تحقیر ها قرار می دهند، به دفعات و به انحا مختلف به آن ها تجاوز می کنند. و با انواع فیلم های از پیش تنظیم و ساخته شده، و زمینه چینی ها، شستشوی مغزی می دهند. و درونشان را پر از عقده می کنند. و زندانی را بصورت طعمه برای آن ها در می آورند و در نهایت از آن ها موجوداتی تشنه انتقام و تلافی می سازند، هار، قسی، و بیرحم؟
به واقع شکنجه گران چه صیغه ای هستند؟ انسانند؟ پس چرا درنده خوئی دارند ( و می کنند )؟ حیوانند؟ پس چرا وقارو منش پاره ای از حیوانات را ندارند؟ برای پول شکنجه گر می شوند؟ برای چه مقدار پول؟ که با چنین پولی چه کنند؟ برای دفاع و حمایت از حکومت است؟ و این ها چاکران و مخلصان و ذوب شدگانند!؟ الگو و نمونه نتیجه داده قبلی، در طول تاریخ و در پهنه گیتی، کی و کجا بوده که این ها می خواهند جا پایش بگذارند؟
آیا موجوداتی روان پریش هستند و سادیسمی مزمن گریبانشان را در چنگ دارد؟ پس چرا سیستماتیک و با عقل و برنامه کامل، کار! خود را اجرا می کنند، و هر موقع که بخواهند….و در زمان های پس از شکنجه، بنظر می رسد که از تعادل روحی و روانی بر خور دارند…. عجب معمائی است.
شکنجه گران، گاه هیستریک می شوند، و همانند حیوانات وحشی تیر خورده، به طعمه بی دفاع و دست وچشم بسته خود حمله ور می گردند، و در حد از نفس افتادن، و خیس عرق شدن ( با قساوت کامل ) او را می زنند، می کوبند و له و لورده می کنند. چرا؟ انگیزه چیست؟ ما در هیچگونه ناپایداری عقلی ( انواع دیوانگی ها )، چنین مداومتی در عصیان های روحی که روز ها وشبهای فراوانی، بی وقفه و با حدت و شدت ادامه داشته باشد سراغ نداریم.
نگاه کنید به موارد بسیاری که در کتاب های متعدد خاطرات زندان، بیان شده و تشریحی که از خلق و خوی شکنجه گران شده است. و بنشینید پای صحبت بسیار بیشتری که شکنجه شده اند، ولی بیرون که آمده اند بهر دلیل خاطره ای منتشر نکرده اند.
به راستی این شکنجه گران،” چی ” یا ” کی ” هستند؟
در پاره ای از بر رسی هایم، گاه به این نظر یا فرضیه نیز بر خورد کرده ام که، موجودات ترسو، کم جربزه، خود کوچک بین، تو سری خورده و تحقیر شده، طعمه های کارخانه های ” مطلق سازی ” می شوند، تا به مجرد یافتن ” مفر ” عین چاه ” آرتیزین “فوران کنند.
به هر روی، حساب شکنجه گر از داستان ” مامور و معذور” جداست. با نظامی گری هم نمی خواند.در قالب اجرای دستور و انجام وظیفه هم نمی گنجد. این موجودات با حکم ( آوردن کلاه )، در تمام بر خورد های خود کلاه را با سر می آوردند.
گمان می شود که صحبت ” ژن “، تعداد ” کروموزوم “، و ساختار دگرگون شده ” DNA ” در میان باشد چون با معیار های متعارف جامعه شناسی جور در نمی آید.
“….هرچه می توانی محکم ببندش، دو دستش را در طرفین ولی پاهایش را چسبیده بهم . می خواهم از پشت گردن و کمرش بزنم تا کف پاهایش….آنقدر می زنم تا خون بالا بیاورد. یا بمیرد یا حرف بزند….”
“… گویا با نفر دومی که در اتاق بود حرف می زد، با کسی که دستورش را برای بستن من اجرا کرد.
من از ضربات مشت و لگد قبلی، جای سالم در بدنم نبود…..باید بیش از دو ساعت باشد که در این اتاق زیر دست و پای او هستم….رمق تکان خوردن، اعتراض و حتا حرف زدن هم نداشتم، و او هر کار که دلش می خواست، با ذره ذره بدن من می کرد….دیگر برایم توفیر نمی کرد که زنده بمانم یا بمیرم، و او اگر ازبیان کشتن من برای ترساندنم استفاده می کرد، تیرمؤثری نبود. من آنچه را که لازم بود ( و نه آنچه را که می دانستم ) به او گفته بودم، ولی او پی بها نه می گشت که بیشتر بزند. هرچه بیشتر هم اگر می گفتم دردی را دوا نمی کرد. فکر می کردم دلش می خواهد حرف دیگری نگویم تا زدن تمام نشود. داشت لذت می برد…او یک سادیست بود….می دیدم که از زدن من لذت می برد. خسته که می شد مرا به همان وصغیت رها می کرد، باز نشده و له شده بر روی تخت یا نیمکت چوبی، و می رفت برای استراحت!….”

تا باز برایمان داستان بنویسد – ناصر زراعتی

دی ۱۳۹۱

یک سال پیش بود حدوداً، پس از خواندنِ چند خبر در موردِ مُجوز ندادن به انتشارِ رُمانِ «کُلُنل» نوشته ی نویسنده‍ ی بزرگِ معاصر محمود دولت آبادی در ایران و پذیرفتنِ او که بیست و هشت مورد را در آن «اصلاح» کند و نیز دیدارِ او با وزیر ارشاد یا مدیرکلِ نشرِ کتاب در آن وزارتخانه؟ یا هر المأمورِ المعذورِ موقتیِ دیگر؟] هنگامِ خروج از مجلسِ ترحیمِ خانم دانشور در مسجدی در تهران که چون نویسنده پرسیده بوده پس چرا پس از اینهمه کارها باز به این کتابِ من اجازه ی چاپ نمیدهند؟، ایشان سری تکان داده، رو کرده به یکی از آن المأمورانِ المعذورانِ زیرِدستش و فرموده که:
« به کارِ ایشان رسیدگی کنید! »،
چنان حالم بد شد که نشستم نامه ای ـ البته به طنز ـ خطاب به دوستِ عزیز و قدیم و محترمِ نویسنده ام نوشتم با این مضمون که: منِ دورافتاده وقتی چنین خبرهای جعلی را میخوانم، معلوم است که باورم نمیشود نویسنده ‍ی
مهم و معتبرِ هم میهنم، پس از اینهمه سال کار و تلاش و با اینهمه شهرت و محبوبیّت در میانِ مردم، نیاز داشته باشد به انجامِ چنین کارهایی… و مشخص است که این حرفها دروغهایی است بافته شده توسطِ رسانه های بی مسولیت!
آن نامه ی طنزآمیز را میخواستم منتشر کنم، اما تردید داشتم مبادا ـ در چنان اوضاع و احوالی ـ نوعی تُفِ سربالا باشد. پس، با دوستی نازنین و هوشیار مشورت کردم. نامه را که خواند، گفت:
« اولاً چنین حرفهایی را لازم نیست به طنز مطرح کنی؛ بهتر است صریح بنویسی. ثانیاً، چه فایده؟ تو فکر میکنی آنچه را تو میدانی، او نمیداند؟ »
دوستِ نویسنده‍ ی دیگری هم چون از آن نامه برایش گفتم، گفت:
« تو چه انتظاری داری؟ مگر همیشه این دوستِ ما چنین نبوده؟ »
چون حرفهایِ هر دوشان را منطقی یافتم، منصرف شدم از انتشارِ آن نوشته؛ حتا لازم ندیدیم آن را برایِ خودِ دولت آبادی بفرستم. در حافظه ی کامپیوترم به ذخیره ماند.
تا همین چند روز پیش که مصاحبه ی جمشید برزگر را دیدم در بی. بی. سی. با نویسنده ی «کلنل» و مترجمِ انگلیسیِ آن، به مناسبتِ چاپ و انتشارِ ترجمه ی انگلیسیِ کتاب.
آن هنگام که من آن نامه را نوشتم، «کلنل» تنها به زبانِ آلمانی ـ با ترجمه ی بهمن نیرومند ـ توسطِ ناشری سوئیسی، چاپ شده بود و بخشِ کوتاهی از آن نیز در یکی از مجله هایِ ادبی/ فرهنگیِ داخل ایران. اکنون اما علاوه بر انتشارِ ترجمه ی انگلیسی، خبرِ نشرِ ترجمه ی عبری و در آینده ی نزدیک، عربی این کتاب را هم دیده و خوانده ام.
پس از دیدنِ این مصاحبه، حیرت کردم که دوستم جمشید برزگر که نشان داده روزنامه نگاری است هوشیار چرا از دولت آبادی نپرسید:
« یک – چرا پذیرفتی تغییر بدهی، رمانی را که به زبان [یا زبانهایِ دیگر] ترجمه شده و میشود؟… و
دو- چه لُزومی دارد منتظرِ مجوز نشستن برایِ انتشارِ این رُمان و رساندنش به دستِ خواننده ی فارسی زبان، آنهم در این زمانه، با اینهمه امکانات؟ »
مشخص است که من انتظار ندارم وقتی روزنامه نگاری نسبتاً جوان با نویسنده ای بزرگ و مُعمر گفتگو میکند، چنین پرسش هایی را آنهم اینگونه صریح یا حتا صریحتر و با توضیحات و جزئیات و به اصطلاح آوردنِ «فاکت» هایِ لازم، مطرح کند، آنهم در برنامه ای در رسانه ای معظم چون بی.بی.سی و از همه مهمتر در حضورِ یک غریبه (مترجمِ انگلیسی!) اما گمانم میشد خیلی باملاحظه و محترمانه، چنین پرسشهایی را به زبان آورد و پاسخِ روشن خواست.
لازم است بگویم که سالهاست من به خود اجازه نمیدهم از دوستانِ داخلِ ایران توقع داشته باشم مثلِ ما که بیرونِ گود هستیم، عمل کنند. من حتا زمانی هم که در ایران بودم یا بعد، دورانی که میتوانستم بروم و بیایم ـ جز در یکی دو مورد، در همان سالهایِ اوایلِ دهه ی شصت، آنهم چون دستِ ناشر زیرِ ساطورِ سانسور بود و فشارش رویِ من ـ تصمیمم چنین بود: هرآنچه را در ایران، بدونِ سانسور [یا با الفاظِ محترمانه ی دیگر: مُمیزی، حذف، اصلاح، تغییر و مانندِ آن] اجازه دادند، همانجا منتشر میکنم. حاضر نیستم حتا یک کلمه را بردارم یا جا به جا و عوض کنم، آنهم به فرمانِ توصیه شکلِ چند تا جوانِ به ظاهر مومنِ المأمورِ المعذوری که معمولاً هِر را از بِر تشخیص نمیدهند و نوشته هایِ من و دوستانم را حتا از رویِ کاغذ هم نمیتوانند بی غلط بخوانند! و هر آنچه را اجازه ندادند، در بیرون از ایران یا در فضایِ اینترنت منتشر میکنم.
من میدانم که بسیاری از دوستانِ نازنینِ عزیز و بزرگ و بزرگوار من که در آن مملکت زندگی و کار میکنند، از طریقِ حق التألیف یا حق الترجمه‍ی کتابهایی که منتشر میکنند، اموراتشان میگذرد و نیز البته که: «صلاحِ مملکتِ خویش…»
من به خودم اجازه نمیدهم از ایشان و نیز آن دسته از نویسندگانِ جوان که هنوز در آغازِ راه اند، انتظار داشته باشم مانندِ منِ نوعی عمل کنند. [اگرچه این روزها، بسیاری از این جوانانِ بااستعداد را میبینم که برایِ سانسورِ سانسورچیان تره هم خُرد نمیکنند و کارهاشان را یا میفرستند خارج، یا خودشان میگذارند روی نت!]
اما تصور میکنم این حق را داشته باشم که از نویسنده ای که حتماً الگویِ خیلی هاست و خوشبختانه کارهایش موردِ استقبالِ مردم قرار گرفته و به چاپهایِ متعدد رسیده و برخی از آنها به زبانهایِ دیگر ترجمه شده و در ممالک دیگر انتشار یافته، آنهم در پیرانه سری، دوستانه و مشفقانه بخواهم که قدرِ خود را بداند و شأنِ خود را در مقامِ یکی از مهمترین نویسندگانِ هم عصرِ ما حفظ کند و به این سانسورچیانِ بی مقدار محل نگذارَد و کارش را بکند و از او بپرسم:
« به جایِ تن در دادن به توصیه ها [یا در واقع دستوراتِ] صد تا یک غاز این بی مایگان برایِ حذف و تغییر رُمانت و کلی حرص و جوش خوردن، آیا بهتر و درست تر نیست یا فعلاً از انتشارِ این کتاب منصرف شوی [مانندِ همان به قولِ خودت، بیست و پنج سالِ گذشته]؟ یا اجازه بدهی در بیرون از ایران چاپ و منتشر شود؟ یا نسخه ی پی. دی .افِ آن را دوستان و دوستدارانت در اینترنت بگذارند؟ [کاری که یکی از همین خیلِ پُرشمارِ هوادارانِ جوان، در مدتِ چند ساعت، به بهترین و پاکیزه ترین شکلِ ممکن انجام میتواند داد.]»
و مطمئنم لزومی ندارد توضیحاتِ اضافه بدهم که: نویسنده جماعت به چند دلیل ممکن است خواهانِ انتشارِ اثرش باشد: کسبِ نام و آوازه، درآمدِ مادّی و [مهمتر از آن دو] خوانده شدن توسطِ مردم.
خوشبختانه دلایلِ اول و دوم [تا جایی که به عقلِ ناقصِ من میرسد] در موردِ دوستِ بزرگم مطرح نمیتواند بود. میمانَد دلیلِ سوم… با قرار دادنِ متنِ این رُمان در اینترنت، مطمئنم تعداد خوانندگانش چندین برابر خواهد شد؛ وانگهی، در داخلِ ایران، هستند کسانی که [حالا به هر دلیل، از جمله در پیِ سود بودن!] این نوع کتابها را به شکلِ زیرزمینی چاپ میکنند و در معرض فروش میگذارند و مردم هم از اینگونه کتابها خیلی خوب استقبال میکنند.
[اخیراً خبر رسیده که کتاب «شهرنو» نوشته ی دکتر محمود زند مقدم را (که ما و ناشر دیگری به اشتراک در سوئد در سیصد نسخه منتشر کردیم و حالا که این تعداد تمام شده و همین تعداد هم زیر چاپ است و حتا پولِ کاغذِ چاپخانه را هم درنیاورده ایم)، به تعدادِ زیاد در تهران و یکی از شهرستان ها بازچاپ و پخش کرده اند که به نظرِ من نوشِ جانشان! وقتی سانسور هست و مردم هم خواهان و تشنه ی کتاب هستند، معلوم است که همه در این میان نفع میبرند به غیر از نویسنده و صاحبِ کتاب و ناشری که وقت و توان و سرمایه گذاشته است برای آماده سازی و انتشارِ آن…]
نکته ی دیگری نیز هست که گمانم دولت آبادی خود بهتر از من میداند و به آن اندیشیده است:
گیرم که سرانجام حضراتِ از خر شیطان پیاده شدند و لطفاً و مرحمتاً اجازه صادر فرمودند که این «کلنل» با همین بیست و هشت اصلاحیه [این رقم را خود نویسنده در مصاحبه هایش گفته!] در ایران منتشر شود. بعدها [چون حتماً آثارِ دولت آبادی مصرفِ روزانه ندارد و ماندگار خواهند بود] تکلیفِ منتقدان چه خواهد بود با متنی که فارسیِ آن متفاوت است از ترجمه هایِ [تاکنون] آلمانی، انگلیسی، عبری و [در آینده] عربی و حتماً زبانهایِ زنده‍ی دیگرِ این جهانِ گُذرا…
شش سال پیش، پس از آنکه جایزه ی ادبی نوبل را به اورهان پاموک نویسنده‍ی تُرکیه ای دادند، در ایران بودم. شبی از شبهایِ «بُخارا» را علی دهباشی اختصاص داد به این نویسنده. از من هم که در آن مجلس حضور داشتم، خواستند چند کلامی بگویم. چون خوانده بودم در خبرها که گفته شده [حتا از قولِ خود محمود دولت آبادی] که او هفت بار «کاندید» جایزه ی نوبلِ ادبی بوده، من ضمنِ بیان چند جمله ای کوتاه در باره ‍ی اور هان پاموک و حضورش در نمایشگاهِ کتابِ شهرِ گوتنبرگ و دیدار با او، لازم دانستم این خُرافه را یک بار هم شده روشن کنم که نوبلِ ادبیِ سوئد مانندِ مثلاً اسکارِ سینماییِ آمریکا «کاندید» به این معنا ندارد تا سرآخر، چند تنی به مرحله‍ی نهائی برسند و آنگاه، داوران از میانِ اسامی آنان، یکی را برگزینند؛ ضمنِ اینکه البته هر شخص حقیقی یا حقوقی این امکان و اجازه را دارد تا هر فردی را که خوشش میآید یا دوست دارد، به هیأتِ این جایزه ی مهم معرفی یا به تعبیری دیگر، وی را «کاندید» کند و حتماً هم آن هیأت در نامه ای رسمی، از اینگونه اشخاص تشکر میکند. پس بهتر است ما [که میدانم همه مان چون من آرزو داریم نویسنده ‍ی مهمی از سر زمینمان چنین جایزه ای را از
آنِ خود کند تا افتخارش را ببریم!] به جایِ پراکندنِ چنین خرافه هایی، بکوشیم در زمینه ی ترجمه و معرفیِ ادبیاتِ خودمان به شکلِ خوب و پاکیزه به زبانهایِ اروپایی کار انجام شود تا ما و کارهای حتماً باارزشمان را اروپاییان و نوبلیان هم بتوانند بشناسند. مهمی از سر زمینمان چنین جایزه ای
بگذریم که همان شب، دوستِ نویسنده ای گلایه و اعتراض کرد که: «چرا چنین حرفهایی را زدی؟» وقتی پرسیدم: «آیا حرفِ نادرستی زدم؟»، گفت: «نه، ولی جای این حرفها آنجا نبود.» و چون پرسیدم: «جایش کجاست پس؟»، گفت: «اینها حرفهایی است که باید میانِ ما نویسندگان فقط مطرح شود، نه جلوِ همه…»
که من البته قبول نداشته و ندارم نظرِ ایشان را و گفتم که: «هر حرفِ درستی را همه حق دارند بشنوند و بخوانند و قرار نیست ما خلق الله را فریب بدهیم یا دور نگهداریم از حقایق!»
امیدوارم این توضیحات برایِ هوادارانِ [نوشتم که خوشبختانه] «پُرشمار» محمود دولت آبادی و دوستداران داستانهایش به اندازه ی کافی روشن باشد که من اتفاقاً بیش از همه ی آنان اگر این دوستِ نویسنده ی زحمتکش را دوست نداشته باشم، نگرانِ حفظِ شأن و مقام و شخصیتِ او هستم… بیش از هرکس دیگر…
و باز امیدوارم خودِ دولت آبادی بدرستی بداند و بپذیرد که: یک دوستدارِ آگاه و هوشمند می ارزد به صدها و هزارانِ هوادارِ متعصبِ ناآگاه و صرفاً شیفته!
با آرزویِ تندرستی و طولِ عُمرِ دراز و با عزّت برایِ نویسنده ی بزرگِ هم میهنمان تا باز هم برایمان داستان بنویسد!
چهارم نوامبر ۲۰۱۲
گوتنبرگِ سوئد
برگرفته از سایت اخبار روز

چرا قصه گویی – توران رئیسی

دی ۱۳۹۱

و….ادامه نوشته های بسیار خواندنی و پر استقبال خانم توران رئیسی

قالب و جسم و روان کودکان در عین لطافت و سادگی ، پویاست وحرکت روبه جلو دارد .
سطحى نگری و کم توجهى به روابط گسترده عا طفى از سوى جامعه و یا خانواده نسبت به آنان آسیب هاى عمیق به شکل گیرى و سازند گی شخصیت آنان وارد مى کند.
یافته هاى علمى جدید بر اهمیت روند “رشد ها “در زند گی کودک تاکید دارد و نسبت به توجه دقیق به قبل و بعد از تولد ازسوی متخصصین اشاره شده است. مربیان و والدین
باید به سفارش کارشناسان در کمک به پرورش کودک از جهت ” رشد جسمانى “و ” رشد ذهنى” و به طور خاص “رشد عاطفى” عمیقا دقت نمایند زیرا آن ها بر این عقیده هستند ، مراقبت همه جانبه ، کودک را در مسیر “رشد اجتماعى” خود سوق مى دهد.و براى زندگى پر نشیب وفراز و ارتباطات، دربزرگسالى اش آماده مى کند ،همچنان که همگام با زمان پیش می رود بالا بردن قدرت و مهارت کودک ،مانع از تخریب و آ سیب در رشد و بلوغ او مى شود. در این مورد روش هاى گونا گو نی وجود دارد که هر یک نقش خاص خود را در تربیت کودکان ایفا می کنند .در این جا مى خواهم به یکى از روش هایى بپردازم که علم و تجربه هر دو به آن اعتقا د دارند و با خصوصیات عام و خاص کودکان قابل تطبیق است وازآ زمون کار شناسان واهل فن سر بلند بیرون آ مده ومثبت ارزیابى شده است. پدیده ” قصه گویى و کتاب خوانى ” را از زمان هاى کودکى خود به یاد داریم ، که چگونه در پاى صحبت بزر گ ترهاى مان مى نشستیم و با شنیدن حکایت ،از قهرمان هاى شاهنامه و یا افسانه هاى کهن و قصه هاى تاریخى و یا عامیانه هاى خنده آ ور و پند آموز، از زبان آ ن ها،مبهوت گفته هاى شان مى شدیم و لذت مى بردیم .اکنون با کوشش اهل فن و نویسندگان چیره دست معاصر، “ادبیات داستانى کودکان ” به صورت روشمند تری ارایه می شود . که به راستى قادر به سازماندهى و قا نو نمند کردن روح لطیف کودکان می باشد و با بالا بردن مهارت هاى فردى و توانمند کردن ذهن و قدرت تخیل شان ، حس امیدوارى، مهربانى ، پشتکار ، خلاقیت ، و اندیشه هاى نو را در آنان برانگیخته می کند .صحبت بر سر قصه گویى و کتاب خوانى براى کودکان است .و از این جهت پرسش هایى درضمیر شنونده و یا خواننده این مطالب به وجود مى آ ید که در زیر به چند نمونه از آ ن اشاره مى کنم .

۱-چراقصه گوئی
کودکان ما نیازمند احساس امنیت در کنار بزرگترها هستند.

با قرار دادن مقوله قصه در زندگى کودک مى توان به رابطه و اعتماد او به اطرافیان و انسان های دیگر قوت بخشید ، نیاز هاى روانى و احساسى او را پاسخ داد،او را با گذشته و فرهنگ و آ داب و رسوم و تاریخ آ شنا کرد .و اندوخته اى از کلمات و دانش و آ گاهى را در ا و به وجود آ ورد ، و مهارت هاى حسى و کلامى را در او قوت بخشید ، توان فهم و تشخیص وقایع اطراف خودش را در او بالا برد ، و تخیل و تیز بینى و جاذبه فکر کردن به خو بى ها و زیبایى ها ویا بلاعکس را در او تقویت نمود. برای این کار باید شرایطی را به وجود آورد و بر آن اساس کتاب خوانی و قصه گویی نمود.
۲- بهترین زمان و مکان براى قصه گفتن و قصه شنیدن :

هنگام شب که کودک آ ماده خواب طولانى ترى مى شود بهترین زمان براى قصه گفتن است ، وقتى کودکى حوصله اش سر مى رود و یا کج خلقى و بهانه جویى و یا لج بازى مى کند ،و گاه در راه سفر ناچار است مدت ها روى صندلى بنشیند و فضا یى براى بازى ندارد و یا در مواقعی که بیمار است وتحت مراقبت های عادی و یا ویژه ای قرار دارد و بسترى است و نیاز جسمى و عاطفى اش بسیار بالا تر از مواقع دیگراست، بهترین زمان براى قصه گویى است .
معمولا زمانى که کودک در محل مخصوص خود مثل اطاق یا رختخواب که محفوظ از گرما وسرما مى باشد و خانه در آ رامش است و یا وقتى او را با خود به مکانى مى بریم که مجبور به صبر کردن هستیم مى توان برایش قصه گفت.

۳- انتخاب قصه

درانتخاب نوع قصه براى کودک باید دقت زیادى به کار برد. و بهتر است برای هر گروه سنی از قصه های همان گروه استفاده نمود تا کودکان به فرا خور حال خود از داستان لذت ببرند ، در عین حال به دلیل شرایط سنى و علاقمندى به تقلید و همانند سازى والگو بردارى ، اکثر کودکان از شخصیت هاى قصه تاثیر مى گیرند ، بنا بر این بهتر است قصه ها : کوتاه وفاقد موضو ع هاى خطر ناک و بیهوده گویى و یا خارج از حد و مرز اخلاق باشند .و قصد سخنرانى و یا خطابه براى آ ن ها نباشد ، به طور کلى سو ژه هایى مانند شیرین کارى ها ى خنده دار و اسطور ه هاى تاریخى ، و قصه هاى عامیانه وداستان هایى از وقایع زندگى خودشان را به نسبت سن و سال آ ن ها مى توان انتخاب کرد . براى سنین کمتر بخصوص لازم است از داستان هاى کوتاه و کلماتى که درحد فهم آ ن ها باشد شروع کنیم وهر بار فقط یکى دو کلمه جدید ویا موضوع تازه اى را به آ ن بیافزاییم تا کودک براحتى درک کند .و از آ ن لذت ببرد . اضافه کردن یکباره واژه ها و مطالب ومو ضوع ها ،باعث ملال وخستگی وبى حوصلگی کودک خواهد شد .

۴- قصه گو کیست ؟
قصه گو کسی است ، که در ایجاد اشتیاق کودک به نشستن و گوش دادن به داستان نقش مهمى دارد . صدا و تصویر و ریتم گفتار قصه گو و تسلط و مهارت او در انتخاب مضامین و نکته هاى که بیان مى کند ، اهمیت زیادى دارد .افراط و تفریط و غلو در گویش و تکرار بیش از اندازه تکیه کلام هاى شخصیت قصه ، براى کودک خسته کننده و غیر ضرورى است .
کودکان همواره در حال یاد گیرى هستند ، علا یم وابراز احساس هاى اغراق آ میز و نا به جا ى قصه گو بوسیله اعضاء صورت براى نشان دادن میزان خشم ، عصبانیت، غم ،شادى ،و غیره… که در توصیف صحنه ها و افراد ، از خود نشان مى دهد ، همگی پیام رسان هستند ، و کودک با تیز بینى و رغبت فراوان به شنیدن قصه، ممکن است برداشت هاى نا بجا کند و در فهم پیام داستان گیج شود .
بنابراین لازم است قصه گو مفاهیم قصه را به جا و دور از ابهامات بیان کند .زیرا
جذابیت قصه و تاثیر پذیرى آ ن ، با ایجاد فضا ى مناسب و نوع قصه و زمان و مکان بجا ، و رابطه صحیح میان گو ینده و شنونده چندین برابر مى شود .
ادبیات داستانى کودکان،نقش پر اهمیتى به موازات آ موزش و پرورش در تربیت دارد و بهره گیرى درست و به جا از آن ، کارى لذت بخش وپر اهمیت در زندگی فرزندان است
ب

تمدن و فرهنگ ما – احمد قند هاری

دی ۱۳۹۱

۱

تمدن

کلمه ی تمدن معانی مختلفی دارد که مربوط به پیدایش جوامع شهری یا شهر نشینی است. این کلمه ترجمه ی کلمه ی سیویلیزیشن انگلیسی است که در اصل از یونانی گرفته شده است.البته کشوری نظیر ایران به جهت قدمتی که دارد مآلا یک کشور متمدن به حساب می آید. زیرا از دیر باز شهر نشین شده بود.

فرهنگ

فرهنگ مقوله ی دیگری است . فرهنگ یک کشور به مجموعه ی از زبان ، دین ، آداب و رسوم ، سنت ، اخلاق ، رفتار و اد بیات گفته می شود.

زبان

زبان عاملی پویا است ، دائما خودش را تقویت و غنی می کند. زبان در جامعه شکل می گیرد به عبارت ساده تر زبان در کوچه و خیابان ساخته می‌شونه در مراکز علمی و فرهنگی. پس در باره ی زبان نباید زیاد حساسیت بخرج داد. مثلا در مورد کلماتی مانند رادیو ، تپپ تـلویزیون ، کی برد ، ماوس نباید حساسیت داشت . چند سال پیش فرهنگستان ایران ، برای کامپیوتر کلمه ی رایانه را مطرح کرد و به جای هلی کوپتر کلمه ی بالگرد را طرح نمود ولی عملا مردم به رایانه همان کامپیوتر و به بالگرد همان هلی کوپتر می گویند.

۲
بسیاری حتی نسبت به کلمه ی سلام حساسیت دارند و اصرار دارند که حتما بگویند درود .این کلمه سلام ایرانی شده است ، درست است که از عربی گرفته شده است . فرض کنید به جای سلام بگوئیم درود. به جای کلمات :مذاکره ،
مجادله ، مباحثه ، معامله ، معاشقه ، منازعه و هزاران کلمات دیگر چه بگوئیم . اگر دیوان اشعار بزرگانی چون حافظ و سعدی را بتکانیم تا لغات عربی آن بریزد ، میدانید چقدر از صفحات آن سفید خواهد شد. چه کسی می تواند ادعا کند که سایر کلمات فارسی از زبان های دیگر گرفته نشده است. باز خاطر نشان می کنم زبان یک موجود زنده است که دائما در حال رشد است.

دین

دین یکی از عوامل اصلی ، بنیاد های فرهنگی یک جامعه است. کاری به عمل کرد متولیان ادیان نداشته باشیم . آنچه مردم ، بخصوص اقشار مختلف در جوامع بشری را از بدی و بد کرداری بر حذر می دارد ، دستورات ادیان است. ادیان اثرات مهمی در فهم ابناء بشرو درک معنویت جوامع بشری داشته و دارند وخوشبختانه اثرات آن به صورت ژن در همه ی ما وجود دارد. زیرا همه ی ما طرفدار عدالت ، برابری ، صداقت ، راستی ، درستی ، محبت ، آزادی و آزادگی هستیم . بنده معتقدم که طرفداران ادیان مختلف، ودین باوران باید به اشتراکات ادیان دیگران توجه داشته باشند تا بتوانند به راحتی در کنار یکدیگر زندگی کنند.

آداب ورسوم

آداب ورسومی که به ملیت مربوط می شود باید تا آن جا که مقدوراست حفظ شود. مثلا جشن چهارشنبه سوری ایرانیان ، که در بسیاری از کشور ها هم طرفدارانی دارد ، فلسفه ای بسیار منطقی و معقول دارد. آتش و نور و روشنایی همواره برای بشراولیه محترم و مقدس بود. مثلا زرتشتیان آتش را مقد س می دانستند ولی آن را نمی پرستیدند. توجه داشته باشیم مقدس شمردن و پرستیدن دو مقوله ی کاملا متمایز اند.

اخلاق

اخلاق عاملی است تابع زمان. عملی که امروز از طرف جامعه مجاز شمرده می شود ، شاید ۱۰۰ سال پیش درست نبوده است. بنده در موضع قضاوت بد و خوبش نیستم ولی ما ناگزیر از پذیرش این تغیرات هستیم. به علت پیدایش تکنولوژی ، کشورها به هم نزدیک شده اند . همه ی مردم از فرهنگ های کشور ها ی دیگر مطلع اند. لذا بشر امروز حق خود می داند هر رفتار اجتماعی ای را که صلاح بداند برگزیند.
اما باور داشتن به عشق ، محبت ،انسانیت ، شرف ، آزادی ، آزادگی ، عدالت ، خرد ، فضیلت ، نیکی ،راستی ، جوانمردی و رشادت باید سر لوحه ی زندگی همه ی ما قرار گیرد . زیرا این موارد در هر زمان و در هرجامعه و در هر فرهنگی ، نه تنها پذیرفته است بلکه قابل ستایش می باشد .

ادبیات

شاید بیش از ۹۵ در صد ادبیات ما منحصر به شعر بوده است . البته از حدود ۸۰ سال پیش نثر نویسی به صورت داستان و رمان شروع شده بود. شاید بتوان گفت تنها نویسنده ی ایرانی که رمان ارزشمند چند جلدی نوشته است محود دولت آبادی می باشد که رمان با ارزش چند جلدی کلید ر را نوشت. و امروزه خانم های رمان نویس خوب هم در ایران داریم. زندگی امروز هم دیگر مجال خواندن رمان های قطور را به ما نمی دهد.شاید تنها رمان دنباله دار ۵۰ ساله ی اخیر جهان، کتاب های هری پاتر، از نویسنده ی توانای انگلیسی خانم جی، کی ،رولینگ می باشد.
۴
در ایران ادبیات، تقریبا به شعر منحصر می شود.بیش از ۹۰ در صد شعرای ما از روی اجبار یا برای لقمه ی چرب تر، زیبا ترین قصائد را در مدح شاهانی که یا مطلقا بی ارزش و یا کم ارزش بوده اند، سروده اند.

رودکی بزرگ مرد شعر فارسی نخستین شاعر ی بود که توانایی و ظرفیت عظیم و گسترده ی زبان فارسی را برای سرایش شعر به اثبات رسانید. این مرد با این همه عظمت ، آنچنان مداحی از ابو نصر سامانی کرد که حدی بر آن متصور نیست.او که از بزرگان شعر ایران است آنقدر مدح گفته است که به ثروتی بسیار دست یافت.

واما فردوسی. این بزرگ مرد ادب ایران ، به صله های قدرت و ناز و نعمت و آسایش پشت پا زد و هنرش را صرف ایران و مردم ایران و آینده ی ایرانیان کرد.او برای ایران جز عظمت و سر بلندی چیزی نمی خواست. این دهقان زاده ی خراسانی ، این ایرانی بیدار دل، ژرف اندیش ، وقتی به فکر سرودن شاهنامه افتاد که ایران از دو سو در برابر ترکتازی نظامی و سیاسی و فرهنگی بیگانگان بی یار و یاور بود. از یک سو خلافت بغداد در صد د نابودی آداب و رسوم اقوام تابعه بود ، و از دیگر سو اقوام تازه نفسی از سوی جیحون سر بر آورده بودند و خاندان های ایرانی را یک به یک بر می داشتند.

در چنین روزگاری این آزاد مرد دانا دل ، یک تنه به یاری ایران برخاست و طبع توانای خود را صرف احیای مفاخر ایران و ایرانی کرد. او نام و یاد افسانه های تاریخی قهر مانان ایرانی را جاودانه کرد. وقتی به جستجوی وضع فکری جامعه ی ایران در آن سال ها در متون باقی مانده می نگریم ، کمتر نشانی از فرهنگ ایرانی را می یابیم. شاعرانی را می بینیم که هنر آنان صرف نان و جاه شده بود و با مدح فرمانروایان و پادشاهان فاسد ، صله های فراوان می گرفتند. فرخی سیستانی و عنصری و بسیاری از شاعران دیگر بودند که از این راه ثروتی بهم زده بودند. خاقانی به مدت ۴۰ سال وابسته به دربار شروان شاهان بود. در حالیکه او از شعرای قوی طبع و یکی از استادان بزرگ ادب پارسی بود . اشعار او بیشتر نظمی است هنر مندانه با گرایش های سخنوری و دقایق لفظی. معروف ترین آن قصیده ی ایوان مدائن است.

اما در مورد سعدی ، سعدی به حق استاد سخن است. نثر مسجع دیباچه ی گلستان او بر تارک ادبیات فارسی می درخشد.او تنها شاعر بزرگ ایرانی است که تقریبا در باره ی همه چیز حرف داشته است. مثلا در باره ی عشق ، عرفان ، دین ، دنیا ، عفت ، اخلاق ، دولت و جامعه ، عدل و داد و شاه و وزیرسخن گفته است. هیچ شاعر ایرانی به اندازه ی سعدی در زمان حیات خودش شهرت نداشت. تا آنجا که آوازه ی آثارش از مرز ایران زمین و حتی فارسی زبانان گذشت. وقتی آندره دوریه در سال ۱۶۳۶ بخشی از گلستان را تحت عنوان امپراتوری گل ها به فرانسه ترجمه کرده بود تا آن زمان آثار هیچ شاعر ایرانی به زبان های اروپایی ترجمه نشده بود. این بزرگ مرد ادبیات فارسی مدایح بسیار در باره ی سعد بن زنگی گفته است. واقعا جای بسی تاسف است.

واما حافظ ، حافظ از اندیشه ی معرفت حق لبریز بود. شیوه ی بیان او به قدری جذاب بود که در زمان حیاتش شهرت وی آفاق را درنوردیده بود. او با مضامین عالی و پر مغز خویش ، پدر فصاحت و بلاغت بود. دیوان او یک سفر نامه ی روح است. شعرحافظ ، شعر ایهام و ابهام است. حافظ هنر خویش را در قالب غزلیات به زیباترین و ناب ترین حالت ممکن بیان کرده است. مع ذالک این شاعر بی نظیر نیز مدایح بسیار برای شاه گفته است.

۶

فروغی بسطامی شاعر بسیار خوبی بود ولی در اشعارش پاد شاهان بی کفایت قاجاریه را می ستود.ایرج میزا هم قبل از مشروطیت در مدح این و آن اشعاری سرود. استاد شهر یار هم در مدح این و آن اشعاری سروده است . ولی ملک الشعرای بهار حتی زندان را پذیرا شد ولی مدح نگفت. شعرای جدید عمدتا مدح نگفته اند و حتی زندان را هم پذیرا شده اند.

تاریخ:

اگر نگاهی گذرا به تاریخ اجتماعی ایران کنیم در بسیاری موارد موجب شرمساری خواهد بود. یک انقلابی به نام بابک را یک خائن به نام افشین تحویل خلیفه می دهد. ایرانی ها به درازای ۵۰۸ سال سروری تازیان را پذیرفتند. نه اینکه خود توانستند از شر تازیان خلاص شوند بلکه یک مغول به نام هلاکو می آید و به حکومت فاسد عباسیان خاتمه می دهد.. ایرانی ها برای عرب ها و زبان عربی کاسه ی داغ تر از آش می شوند. پس از دو قرن سکوت و خفقان ، صرف و نحو عربی را می نویسند. به طوری که اگر در کامپیوتر جستجو کنید زبان عربی کامل ترین زبان دنیا شده است.

به علت فساد دربار خلفا و پادشاهان ، افراد خود فروش به مقامات بالا می رسیدند. چاپلوسی و بی شخصیتی شرط لازم و کافی پیشرفت در دربار ها بوده است. حکیم عمر خیام در حدود ۹۰۰ سال پیش در مقدمه ی کتاب ارزشمند جبر و مقابله نوشته است:
” دچار زمانه ای شده ایم که ، اهل علم از کار افتاده و جز عده ی کمی باقی نمانده اند که از فرصت برای بحث و تحقیقات علمی استفاده کنند. برعکس حکیم نمایان دوره ی ما همه دست اندر کارند که حق را با باطل بیامیزند و جز ریا و تدلیس کاری ندارند. اگر دانش و معرفتی دارند ، آن را صرف اغراض پست جسمانی می کنند و جز ریا و تدلیس کاری ندارند ” یحیی برمکی از بزرگان ایران در خدمت هارون الرشید بود وخواجه نظام الملک با همه ی درایت و دانش ، همه کاره ی ملک شاه سلجوقی بود. خواجه نصیر الدین طوسی ، دست راست خان مغول بود ، میرزا ابراهیم کلانتر با هزار ترفند حکومت را از زندیه می گیرد و به دست قاجاریه می دهد. اما میر زا تقی خان امیر کبیر ها ودکتر محمد مصدق ها ، یا به قتل رسیدند یا در گوشه ی ، آنقدر ماندند تابه رحمت ایزدی پیوستند. برای آگاهی بیشتر از دربارها ، خوب است کتاب های خاطرات اعتماد السلطنه در دربار ناصر الدین شاه وکتاب خاطرات اسد الله علم در دربار محمد رضا شاه را بخوانید. با اینکه اسدالله علم خود آدم درستی نبود و صمیمیتی واقعی با محمد رضا شاه داشت، مع ذالک از لابلای نوشته هایش به مفاسد زیادی آگاهی می یابیم . نادر شاه افشار آنقدر جهت اخذ مالیات به مردم فشار آورد که بعضی ها برای تامین هزینه ی مالیات ، دخترانشان را تحت عنوان صیغه به ترکمن ها می فروختند. در ایران هر وقت پهلوانی زاده شد در برابرش صد ها خائن هم متولد شد ، که آن پهلوان را بکشند.

این همه سخنان تملق آمیز و دروغ ، که هر روزه از زبان اکثر ما به راحتی جاری می شود ، و هیچ گاه در باره ی معنی و مفهوم آن ها هم دقت نمی کنیم ، چه بگویم . مقدس ترین موجودات در جهان ، مادران هستند ، ما به صورت شعار می گوئیم ، بهشت زیر پای مادران است ولی همین مادران ، حقی از زندگی ، فرزند و همسر ندارند. در جامعه ما خنده  ، نشانه ی جلف بودن است و دوست داشتن جرم بزرگی است ، به قول احمد شاملو ، دهانت را می بویند مبادا که گفته باشی دوستت دارم. درفرهنگ ما ، همیشه مرده ها محترم و زنده ها بی ارزش بودند. به آگهی های ترحیم در روزنامه ها ایران توجه کنید. چقدر از شحص متوفی به نیکی یاد می شود. مثلا اگر متوفی یک مرد باشد در باره ی او می نویسند : پدری فداکار، شوهری مهربان ، کارمندی صد یق و مرد ی متدین بود .پس این همه نادرستی و دزدی و خیانت را چه کسانی مرتکب می شوند؟ مگر این ها ایرانی نیستند و دارای فرهنگ پر افتخار ایران نمی باشند؟ از
طرفی در ایران هیچوقت قانون حکومت نمی کرد . همیشه یک نفر که اعلیحضرت قدر قدرت و قوی شوکت و قبله ی عالم هم بود حکومت می کرد.
پس از انقلاب زمینه های سوءاستفاده به جهاتی فراهم تر شد. و جناح های مختلفی به وجود آمدند . به همین علت جناحی که سرش بی کلاه می ماند، موضوع دزدی و سوء استفاده را علنی می کند. ماجرای ۱۲۳ میلیارد تومانی جناب آقای رفیق دوست و یارانش را که حتما بخاطر دارید. پس از خواباندن سر و صدا ها و اعدام یکی از آن ها ،آب از آب تکان نخورد. داشتیم این ماجرا را فراموش می کردیم که ماجرای شهرام جزایری پیش آمد. او به بسیاری از دست اندر کاران نظام بطور متوسط سیصد میلیون تومان تقدیم کرده بود ، از جمله د ریافت کنندگان جناب آقای کروبی است که چند وقت پیش سنگ آزادی و آزادی خواهی را در گروه سبز ها به سینه می زد.
. از این ها گذشته، اخیرا تلویزیون جمهوری اسلامی چند بار اعلام کرد که عده ای زائر، با ویزای تقلبی به مکه رفتند. این چه نوع عبادتی است که از ابتدا با نادرستی و ناراستی آغاز می شود. پس از حادثه ی سونامی در ژاپن ، مردمی که خانه هایشان آسیب دیده بود و به جای دیگری رفته بودند، وقتی به خانه هایشان برگشتند ، هرکسی که در جایی پولی پیدا می کرد آن را به دولت تحویل می داد. حالا این ملت را با ملت ایران مقایسه کنید. درهمه جای دنیا بانک ها امانت دار مردم اند. در ایران ،دست اندر کاران همین نهاد های امانت دار ، دست به دست هم دادند و بیاری عده ای از ما بهتران مبلغ سیصد هزار میلیارد ریال کلاه برداری کردند که یکی از آن ها در همین تورنتو کانادا ، در محله ی اعیان نشین ، خانه فوق العاده گران قیمت دارد.

۹
در زمان قبل از انقلاب هم این گونه سوء استفاده ها زیاد بود ولی علنی نمی شد چون فقط یک جناح در کشور حاکم بود . به علت اینکه میزان و تعداد سوء استفاده ها زیاد بود به همین علت ، در آن مجلس فرمایشی ، قانون از کجا آورده ای به تصویب رسید. البته پس از بر رسی های سوء استفاده ، یک جوری با هم کنار می آمدند که عام مردم از موضوع مطلع نشوند. حال من از شما می پرسم ، این دزدان و سوء استفاده کنندگان اموال مردم در همه ی زمان ها از کره ی مریخ آمدند یا در همین ایران زندگی می کردند و می کنند. آیا ماایرانی ها ی مسئولیت پذیری می باشیم ؟ ، وظیفه شناس هستیم ، حقوق دیگران برای ما اهمیتی دارد؟ حقیقتا با این شرایط باز هم باید به ایرانی بودن و فرهنگ ایرانی افتخار کنیم؟

خلاقیت در شعر و هنر – دکتر بیژن باران

دی ۱۳۹۱

خلاقیت ابداع یا تولید چیزی نو با ارزش اجتماعی می باشد. این تولید می تواند محصول، راه حل، اثر هنری، ادبی، علمی، جوک باشد. خلاقیت با هوش عمومی، شخصیت، سلامت ذهن، پرورش با درس، تجربه، فن آوری، منابع مورد نیاز رابطه دارد. چرا برخی خلاقیت بیشتر و بیان بهتر دارند؟

عوامل زیر بر خلاقیت اثر می گذارند: روند، محصول، شخص، مکان. روند و مکان مربوط به جامعه ی مشخص در حمایت از خلاقیت محصول می باشند. شخص خلاق نیاز به پرورش خانوادگی مساعد، مشوق برای ایجاد محصول، جامعه پذیرای نوآوری دارد. اختلال ذهنی می تواند فکری ناشی از شبکه عصبها و روحی ناشی از عدم توازن هورمونها باشد. برخی اختلالات ذهنی تاثیر مثبت بر خلاقیت دارند.

روشن است که طبقه متوسط جامعه بخاطر تامین زیستی و آمال مترقی بهترین امکان را برای پرورش کودکان خلاق تامین می کند. گاهی خلاقیت با مخالفت و ضدیت روبرو می شوند. طبقات فقیر با شرایط معیشتی نامساعد و طبقات حاکمه با نبود نیاز به نوآوری بخاطر ثروت و حفظ شرایط موجود- خلاقیت ندارند. اولی را در هند و مصر و دومی را در عربستان و کویت می توان دید.

در هر عصری ادبا و هنرمندان فراوانند؛ ولی خلاقیت معروفترین آنها بویژه شاعران، نویسندگان اغلب با اختلالات ذهنی تیزتر می شود. برخی از این عارضه ها عبارتند از: اسکیزوتایپ، اختلال حال ۲قطبی مانیک-افسردگی، ۱قطبی افسردگی، تلنگر بداهه ای بدون برنامه ریزی و سنجش موقعیت، اندیشیدن انشعابی، هرزاندیشی، روانپریشی، پریشان فکری. عوارض روحی و فکری در برخی مولفان معروف به خودکشی انجامید: همینگوی، ویرجینا وولف، شومان، میکل آنژ، هدایت.

اسکیزوتایپ/ گسیختگی روان- عارضه ارثی در نوجوانی ظاهر شده؛ در ۳% جامعه آشکار می شود؛ ۱۰% فکر خودکشی می کنند. عارضه هایش بقرار زیر اند: گوشه گیری، حساسیت نسبت به دیگران، اختلال شخصیت، باور به فال، غیبگویی، سحر، جادو، حس ۶م، وسواس/ ناتوانی در کنترل پندار، گفتار، کردار، عاطفه، پریشانفکری، فریفتار/ ایلوسیون، سوء ظن/ پارانوید، نداشتن دوست/ محرم، زود رنجی، تنهایی، افکار انتساب بخود، نجوش، هذیان نامعقول، بهت، اضطراب، مسخ واقعیت، خود را صاحب قدرت غیبی انگاشتن. با استرس این عارضه ها عود می کنند. گوش به موسیقی و زمزمه آهنگ استرس را تخفیف می دهد. http://www.taftaaan.blogfa.com/post-83.aspx

اختلال حال ۲قطبی با نوسان خُلق بالا-پایین، از دوره های شیدایی و انرژی زیاد تا گوشه گیری و عزل، با مدت-شدت متناوب، نوسان بین مانیک یعنی سرخوشی، شیدایی، شنگولی و افسرده خویی، دلگرفتگی، غمگینی، ملال، انرژی کم، بیارزشی خود، عدم تمرکز فکری، بی پروایی رفتاری در شوخی، سکس، پرحرفی، سرعت رانندگی، اعتیاد می باشد. این اختلال بدلیل عدم توازن هورمونهای مغزی، نارسایی تمرکز بیشفعالی ADHD، عوارض جانبی دارو، مواد مخدر رخ می دهد که با دارو و مشاوره التیام پذیر است. بیمار ۳ دوره نامساوی در ماه شامل شیدایی، عادی، افسردگی دارد.

افسردگی مزمن بالینی طولانی گاهی بیمار را به خودکشی می کشاند. او باشک، فکر خودکشی، دل به کار ندادن، بیحوصله گی، خانه نشینی، ایرادگیری، بددهنی، عدم تشخیص موقعیت اجتماعی، بدبینی- مرحله ای از عمر را می گذراند. البته در موارد خفیف روند کار با برنامه و تشکیل خانواده افسردگی را تقلیل می دهد. رابطه خلاقیت حرفه ها با بیماریهای ذهنی با بررسی ۱ میلیون مورد نشان می دهد که نویسندگان ۲ برابر آدمهای معمولی افسردگی، اضطراب، اعتیاد داشته؛ دارای اختلال ۲قطبی، اسکیزوفرنی، ۱قطبی افسردگی می باشند. موسسه کارولینسکا سوئد، ۲۰۱۲٫

پریشان فکری در خلاقیت منجر به ترکیبات بدیع و بکر در شعر می شود. در پریشانفکری عدم کنترل مشعر روی تسلسل فکرها، تلفیق فکرهای کتره ای با ارادی هدفدار، تخیل، حافظه کلامی– باعث بیان نوین خلاقیت می شوند. فکر انشعابیdivergent از این شاخه به آن شاخه پریدن فکری، “سرهنگ خیالی” هم معنی می دهد.

والاس روند خلاقیت را از آغاز تا ابداع مشتمل بر ۵ مرحله می داند: ۱- تدارک. کارهای مقدماتی روی یک مسئله مورد توجه، فرد با بررسی جوانب آنرا در ذهن می پروراند. ۲- غور. مسئله در ناخودآگاه درونی شده ظاهرا چیزی اتفاق نمی افتد. ۳-نزدیکی. در فرد خلاق حس یافتن راه حل ملکه ذهن می شود. ۴-تنویر/ بصیرت. ایده خلاق از پردازش پیش آگاه به خودآگاه سرریز می کند. ۵-اثبات. ایده آگاهانه اثبات، تبیین، کاربردی، بیرونی می شود.

روند آفرینش شعر در ۴ مرحله تدارک/ آمایش، تامل/ برخوابش، الهام/ تنویر/ اشراق، تایید/ پردازش بررسی می شود. حوزه های خلاقیت بقرار زیرند: معماری، ریاضیات، فیزیک، علوم، طرح صنعتی، مالی، مهندسی، هنری، تجاری، تفریحات، ورزشی.
http://www.adibaan.com/writers/bezjanbaran/17.html روند آفرینش شعر

در خلاقیت تنها هوش کافی نیست؛ خصایل شخصیت مانند فکر انشعابی، کنجکاوی، ریسک کردن، وسواس تکفکری، پایداری، کاربرد ۲ نیمکره مغز، مراقبه، جریان سیال ذهنی، آزمون/ خطای ذهنی یا نوشتاری، در خلق اثر دخیلند. لذا شاعران تراز اول مانند نیما، اخوان، شاملو، فروغ، سپهری هم هوش فوق العاده داشته؛ هم خلاقیت ادبی هنری دارایند.

آیا می توان خلاقیت را اندازه گرفته؛ در حوزه های مختلف یا بین خلاقان آنرا مقایسه کرد؟ خلاقیت با ۴ عامل تبیین می شود: ۱- آفرینش. مکاشفه منجر به سیلان یک ایده اصیل/ اوریژینال می شود. ۲- شخصیت. خالق کنجکاو، شکیبا، پذیرای ابهام است. ۳- انگیزه. در فرد خلاق انگیزه با ظاهری کاونده برای فکری بدیع می باشد. ۴- اعتماد بخود. او در تولید و سهیم کردن اجتماع در کاربرد یک آفریده نوین می کوشد.

توان شناختی اکتسابی بوده؛ با محیط مشوق از جمله خانواده، دوستان، آشنایان- خلاقیت افزایش می یابد. پذیرش محرکات بصری رسانه های عکس دار، فیلم، تلویزیون، بازیهای رایانه ای – توان شناختی را افزایش می دهد. جامعه مدرن هوشمندان را به کانونهای مشوق هوش می کشاند.

این کانونها بقرار زیرند: کلوپ زبدگان، مجمع شعر، محفل بحث، همایش نخبگان، جلسه جدل، برخی بازیهای دماغی مانند شطرنج، ورق، الکترونیک، برنامه تلویزیون، مطالعه نشریات، سالن کمدی سرپایی، محیط آمیزش با دوستان زبل، حوزه داد و ستد بازار با تحریض زرنگی، سرعت انتقال، حضور ذهن، تراکم جمعیت شهری با تشدید رقابت و فراوانی ارتباط. تردد در این انجمنها هوش فرد را افزایش می دهد.

خلاقیت با شخصیت، آموزش، مهارت دماغی، هوش، تبحر، تجربه، محیط مشوق، دسترسی به ابزار مورد نیاز مرتبط است. خلاقیت در یک حیطه می تواند نسبت به گذشته یک تغییر تدریجی یا جهشی باشد. نوع اول پیوسته، اصلاحی، مایه گذاری بوده؛ نوع دوم گسسته، جهشی، ابداعی می باشد. در علوم و ادبیات جایزه نوبل جهانی بالاترین پاداش به یک فرد خلاق است. در هنر هم انواع جوایز منجمله اسکار و نخل طلایی وجود دارند. می توان نشان داد که خلاقیت شاعران و اشعارشان در وجه عمده پیوسته گرا یا گسسته گرایند. اخوان خلاقیت پیوسته گرا نسبت به شعر کلاسیک و نیمایی دارد. فروغ و شاملو خلاقیت گسسته گرا نسبت به گذشتگان و اقران خود دارند.

می توان ۸ نوع خلاقیت را در حیات هنری ۱۰ ساله شعر و فیلم فروغ، بازه زمانی ۳۵-۴۵ش، یافت: ۱- بازسازی تثبیت حیطه معین در جای صحیح است. در این بخش حیطه می تواند شعر، فیلم، نقاشی باشد. ۲- بازتعریف- تلاش برای تعریف دوباره جای حیطه و نگرش به آن می باشد. ۳- پیشرفت گام به گام- حیطه را در جهت مقصد بعدیش پیش می برد. نمونه های وزن، محتوا، کلمات را در اشعار دوره اول فروغ می توان در راستای این ۳ نوع خلاقیت انگاشت.

البته برخی از اشعار دوره اول خلاقیت پیوسته در قالب دارند؛ ولی بخاطر راوی اول شخص زنی صمیمی محتوا/ ایده جهشی دارند. “گنه کردم گناهی لذت آمیز” نمونه ایست که به قالب عروضی با راوی زن- مضمون گناه در فرهنگ پدرسالاری را ارایه می دهد. در بازه زمانی ۳۷-۴۱ سهم فروغ در فیلم، خلاقیت پیوسته و بهبود کارهای گذشته و دیگران را نشان می دهد. لذا از نظر خلاقیت در قالب و محتوا فروغ در ردیف نیما و شاملو قرار می گیرد؛ نیز این خلاقیت او را از شاعران حاشیه متمایز می کند.

در دوره ۲م شامل ۲ کتاب آخر و مستندسازی می توان نمونه های خلاقیت شعری در فرم و محتوا یافت که قرابتی با گذشته شعر فارسی ندارند. مستند خانه سیاه است خلاقیت جهشی نسبت به کار اقران دیگر و حتی جهانی بود. در این فیلم تلفیق شعر و فیلم یک شاهکار زیبایی و زشتی پدید آورد. ۴- پیشروی جهشی- حیطه را از اسلاف و اقران خیلی جلوتر می برد. ۵- جهت جدید– حیطه را در جهت نو، کاملا متفاوت سوق می دهد. ۶- جهت نو از نقطه ای در گذشته- حیطه را بعقب برده تا در جهت متفاوتی پیش ببرد. ۷- آغاز نو/ تولد دیگر- حیطه را به نقطه آغاز متفاوت می برد. ۸- ترکیبی- ۲ یا چند روش مختلف را با هم ترکیب کرده تا یک نگرش واحد در حیطه پدید آورد.

در شعر باید خلاقیت را در وجوه عمده محتوا و قالب مانند تخیل، کلام، آرایه ها، موضوع تجزیه کرد. می توان شاعران را بنا به نوع خلاقیت در وجه عمده آثارشان یا در نوع خلاقیت در فرم و محتوا تقسیم کرد؛ یا اشعار مراحل مختلف یک شاعر را از دیدگاه ۸ نوع خلاقیت فوق رده بندی کرد. آیا محبوبیت شاعر با نوع خلاقیت او رابطه دارد؟ آیا شهرت در زمان حیات با تبلیغ شاعر برای خود با نامآوری در تاریخ ادبیات رابطه دارد؟

روشن است برخی شاعران چند خلاقیت را باهم بمرور نشان داده اند. نیز با این ۸ نوع خلاقیت می توان شاعران را از هم تفکیک کرد. با تجرید ۸ شاعر سده ۲۰م می توان برای هر یک از این ۸ نوع خلاقیت نمونه های ارایه داد: سیمین بهبهانی در بازسازی اوزان عروضی و بحور کلاسیک با محتوای مدرن و راوی زن در تداوم شعر مشروطیت خلاقیت نشان داد.

سلطانپور در بازتعریف شعر بمثابه عنصر پویای فرهنگ، امید و ایثار فدایی را با مقولات پرخاش و شجاعت، با شعار عدم سازش با حاکمیت وابسته، را در شعر کلاسیک وارد کرد. همین بازتعریف را آزرم، کدکنی، خویی نیز با موفقیت انجام دادند. درستی این شعار در انقلاب ۵۷ نمودار شد.

اخوان شعر نیمایی را گام به گام با اصول روایت تلفیق کرد. ولی هم نیما هم اخوان از کاربرد واژه های مدرن مانند تلفن، اتوبوس، آسپرین، استرس ابا داشتند. نیما پیشروی جهشی به شعر فارسی با ظاهر پله کانی، قافیه طبیعی، طول سطر نامساوی، مصالح قومی/ اتنیک، موضع پیشرو داد. شاملو جهت جدید با وزن هجایی، سپید نثری، محتوای فردیت انسانی مدرن به شعر فارسی داد. خلاقیت دیگر او در شعر فولکلوریک پریا بود که او در جهت نو از نقطه ای در گذشته پیشاعروضی، شعر هجایی را با محتوای مبارزه، ثنویت زرتشتی، خواست تغییر جامعه با حل تضاد ظلم و ستم بر اکثریت بسوی عدالت انسانی احیاء کرد.

فروغ آغاز نو/ تولد دیگر در شعر فارسی ایجاد کرد. صدا و صمیمیت زن در شعرش محبوبیتش را در جامعه کهکشانی کرد. او همین خلاقیت را در مستند جاودانه اش خانه سیاه است بمنصه ظهور رساند. کتاب شعر تولدی دیگر و این مستند هر ۲ نقاط عطف شعر و فیلم فارسی اند. عنصر خلاقیت راوی زن در هر ۲ بینظیر بوده؛ در فرهنگ معاصر هم تراز هدایت است. خلاقیت ترکیبی را می توان در سایه، مشیری، سپهری، رحمانی، ح مصدق رصد کرد.

رفتار اجتماعی بیولوژیک یا مراوده با محیط و خصایل فردی ژنتیک یا ساختار ارثی مهمتر از خُلق و خو یعنی عادت با تکرار یک روتین/ طرز یا پرورش و ترجیحات شخصی می باشند. ترکیبی از طبیعت مغز ویژه و تربیت محیط خاص به توان شعر و فیلم فروغ منجر شد. پدر و مادر با ودیعه ژنهای ارثی ساختار مغزی در خانواده ای فرهنگدوست، شخصیت مستقل و خلاق او را بار آوردند.

ساختار عصب و هورمون مغز فروغ ویژه بود؛ او را برای سرنوشت هنرمندی بزرگ از پیش آماده کرد. محیط خانوادگی او باعث گسترش ۳ زمینه نیمکره چپ مغزی او شدند: ۱- ناحیه ورودیهای حسی و کنترل حرکت نمایشی و صوتی/ دوبلری. ۲- غشاء فوقانی برای خطوط چهره و تارهای صوتی زبان در دکلمه. ۳- غشای پیشانی مسئول برنامه ریزی، توجه/ فوکوس، پشتکار/ استقامت برای بیان شعری و سینمایی در جامعه خشن پیشامدرن.

در دهه ۴۰ش شعر و هنر باوج رسیده؛ لذا شرایط عینی برای پرورش ذوق استنثایی آماده بود. در همین دهه سهراب سپهری هم مغز استثنایی خود را در شعر و نقاشی آشکار کرد. او در شعر خلاقیت پیوسته با نیمای اخوان و خلاقیت گسسته از نیمای شاملو داشت. در نقاشی سپهری با تلفیق هنر چین/ ژاپن با عدم پرسپکتیو مینیاتور ایرانی، تنهایی را به بهترین وجه تصویر کرد.

در فیلم دکتر کاووسی، فرخ غفاری، گلستان- جاده ی ظهور فیلسازان نو را ساختند. مراوده با غرب بوسیله ترجمه در نشریات اندیشه و هنر، سخن، آرش، هنر و سینما- بیشتر شد. کانون فیلم، محافل روشنفکری، سفر به شهرهای اروپایی، شرکت در جشنواره های جهانی- مدرنیته را در دسترس شعور خلاق ایرانی قرار داند.

لذا مغز فروغ در زمان درست دهه ۴۰ش و مکان درست تهران قرار گرفت. او هنرمندی بود که خود مبلغ کارش نبود؛ برعکس گلستان که در بازاریابی موفق بود. ولی فروغ اطلاع رسانی در باره خود را با صداقت انجام می داد؛ این بر محبوبیت او می افزود. پیام مدرن و ضد پدرسالاریش در تقابل با نخوت و دبدبه دربار برای جوانان جذبه داشت. اطلاع رسانی با تبلیغ فرق دارد. مثلا پوشاک ساده او با بالاپوش پر از تشتک و تکمه شاه در جامعه فقیر خاورمیانه مقایسه شود.

در خانواده فرخزاد با ۶ فرزند، ۴ تای آنها با استعداد ادبی شهرت یافتند. گروه کثیری استعداد ادبی داشته؛ ولی به دلایلی از بیان ادبی طفره می روند. شاید این عدم بیان اجتماعی استعداد در ۲ خواهر و برادر دیگر فروغ صدق می کند. ولی در فروغ بهینگی بیان بخاطر عارضه روحی- فکریش بود که خلاقیت او را تیزتر از پوران، فریدون، امیرمسعود کرد.

این تیزتری را گلستان هوشمند هم نگرفت. زیرا او با هوش، حافظه، اعتماد بنفس فوق العاده- در ذهن خود معیارهای نورمال مانند مقام، ثروت، منزلت، زبلی، شهرت، حسابگری مالی، توازن اجتماعی با کنترل تکانه های غریزی، اصول معاشرت، تنظیم گفتار و رفتار بنا به محیط را بنحو احسن بکار می برد.

فروغ در ۳ کتاب نخستین ش خلاقیت پیوسته با شعر کلاسیک و نیمایی نشان می دهد. شاید بتوان شعرهای این دوره را با اشعار اقرانش بهبهانی، رحمانی، نادرپور، توللی، مشیری از یک سو و از سوی دیگر با اسلاف خیام، مولانا، حافظ همذات دانست. او در ۲ کتاب آخرش خلاقیت جهشی به نوع نوین شعر فارسی نشان می دهد. لذا اشعار دوره ۲م فروغ حاوی ۲ کتاب آخرش به گذشته شعر فارسی شباهت ندارد؛ جهشی در شعر نو فارسی اند. می توان صفات اشعار این ۲ دوره را از دید خلاقیت جهشی و تدریجی بررسی کرد.

فرد خلاق ۵ شیوه آموزشی شناختی بقرار زیر برای خود بکار می برد: احترازی/ حذری، مشارکتی، رقابتی، همکاری، مستقل. در توضیح این ۵ شیوه باید گفت که اولی حذر از تقلید از دیگران، دومی همکاری با اقران، سومی رقابت با حریفان، چهارمی تعامل با همکاران، آخری مستقل از دیگران می باشد. خلاقیت ادبی، هنری، علمی، ورزشی، تجاری- هر کدام ترکیبی یا تاکیدی در فرجام این ۵ شیوه می باشد.

شخصیت تظاهرات ثابت فکری، عاطفی، رفتاری فرد در اجتماع است که واقع بینی و شناخت محیط برای فرد نرمال ملزوم اند. شخصیت نیمه-ذاتی یا ارثی، نیمه محیطی یا اکتسابی است. ۵ خصلت شخصیت بقرار زیرند:
۱-گشاده رو- فرد پذیرای تجربه های جدید، با طینت کنجکاو، خلاق، نوگرا می باشد.
۲-وظیفه شناس- فرد در زندگی دارای هدف، برنامه بوده؛ او قابل اطمینان، سر قول می باشد.
۳-برونگرا- فرد اجتماعی، باعقیده، تحریک پذیر، باجربزه، سر و زبان دار، خونگرم، مدیر می باشد. برون گرا بیشتر علاقمند به اشیا و اشخاص جهان بیرون بوده، در زمان حال زندگی کرده، به دارایی و موفقیت خود نازیده، به جهان محسوس و قابل لمس علاقمند بوده، اهل عمل بوده، دارای عقل متعارف مایل به عمل بوده، زود تصمیم میگیرد.

در مقابل درون گرا بیشتر به افکار و احساسات خود علاقه داشته، در آینده زندگی کرده، به ملاکها و عقاید خود ارج نهاده، به نیروهای زیر بنایی و قوانین طبیعت علاقه دارد. او اهل تخیل و ادراک شهودی بوده؛ تحلیل و طرح را ترجیح داده، پیش از تصمیم گیری تردید نشان میدهد.
۴-موافق- فرد استوار، همدرد، شریک بوده؛ اهل دوستی می باشد.
۵-عصبی- فرد حساس، آتیشی/ فشفشه ای، افسرده، آسیب پذیر است.

زنان ۵ خصلت فوق را بصورت مثلثی با قاعده در زیر و راس در فوق دارند؛ یعنی گشاده رویی کم، عصبی زیاد. مهارت دماغی برای حل مسئله ۴ نوع است: ۱- تلاقیگرا که تجرید، تجربه، استدلال استنتاجی بکار می برد. ۲- انشعابگرا که تجربه مشخص خود، مشاهدات بصیرتی، تو فکر امری رفتن، تخیلگرایی، دیدگاه / ایده های نو بکار می برد. ۳- ذوبگرا که تجرید، مشاهده، فکوری، استقراء بکار می برد. ۴- کمکی که تجربه مشخص، آزمونگری فعال بکار می برد. او بجای گوش به پند و مطالعه عمل گرا می باشد.

هوش توان حل مسئله بوده که ۲ نوع می باشد: عمومی مستلزم اطلاعات عمومی، تخصصی مستلزم دانش حوزه مشخص. هوش تخصصی شامل برخی توانهای حواس اصلی مانند بصری، سمعی، حرکتی می باشد. برای تمیز این ۲ نوع هوش، می توان شغلهای گوناگون در جامعه را با هم مقایسه کرد؛ توان دماغی هر کدام را بررسی کرد.

می توان پرسید افرادی که در شغلهای زیر بکمال می رسند آیا هوش عمومی بالا دارند یا هوش نوع دیگر یعنی اطلاعات تخصصی. پاسخ را در ۱۹۸۳ گاردنر داد. او هوش یا توان شناختی را بنا به حسهای اصلی تقسیم می کند که مورد نیاز شغلها با وظایف خاصشان می باشند:

۱-منطق-ریاضی در شطرنج، استدلال، علوم بکار می رود.
۲-فضایی ۴بعدی حجم و زمان در تجسم هنری، طراحی، معماری، لوله کشی، شهرسازی.
۳-زبانی در محاوره، نویسندگی، حفظ شعر.
۴- تنانه حرکتی در زمانبندی، هدف حرکت، رفلکس برای ورزشهای ۲طرفه نه گروهی مانند بوکس، کشتی، تنیس؛ مهارتهای اجرایی در خلبانی، رقص، جراحی، هنرپیشه گی، بازیگری، سازنوازی، مخترع سازنده؛ مشاغل با زبلی در خطر مانند سرباز، پلیس، بندباز.
۵-موسیقی حساسیت به صدا، وزن/ ریتم، لحن/ تون در نوازنده ساز، آواز خوان، نویسنده/ شاعر، رهبر ارکستر، سخنران، آهنگساز.
۶- مردمداری رابطه با دیگران در مشاغل زیر: بازاریاب، مدیر، سیاستمدار، آموزگار، مشاور، کارکن اجتماعی.
۷-طبیعتگرایی با دانش محیط طبیعی- کشاورزی، دامداری، گلکاری، طبیعیدانی، شکارچی، پارکسازی.
۸- وجودی با توان تجریدی درک ورای داده های حسی مانند بینهایت، ذرات ریز، کهکشانها در آخوند، ریاضیدان، فیزیکدان، دانشمند، روانشناس، فیلسوف.

آزمون IQ فقط مهارت زبانی، منطق، ریاضی، هندسی را اندازه می گیرد. سرعت مغز یعنی زمان واکنش ذهن با ضریب هوش IQ رابطه داشته؛ این رابطه بنیان مادی عصبشناسی و شناختی روانشناسی دارد. پدیده فلین Flynn بیان می کند: از ۱۹۳۰ تاکنون در اندازه گیری IQ، یعنی حافظه معنای لغتی، حافظه ریاضی، حافظه اپیزودیک/ رویدادی – افزایش خطی متناسب با زمان دیده می شود.

یعنی در اندازه گیری این ۳ نوع حافظه، در هر دهه افزایشی در ضریب هوش دیده می شود. این افزایش هوش را می توان در نمونه زیر دید: پرسش- سگ و خرگوش در چی مشترکند؟ پاسخ ۱۰۰ سال پیش: انسان با سگ خرگوش می گیرد. این پاسخ معین و “از متاخر” a posteriori بر اساس تجربه عینی پس از شکار خرگوش با سگ می باشد. ولی اکنون پاسخ این گونه است: سگ و گربه پستاندارند. این پاسخ تجریدی و متکی به دانش بیولوژی “از قبل” a priori و نه شکار خرگوش می باشد.

لذا مدرنیته با تغییر محیط هوش مردم را با تجریدات نوع نظریه ها و مقولات افزایش می دهد. تغییر محیط شامل ایجاد شغلهای هوش گرا، کاربرد ابزار جدید، کار دفتری/ در آزمونهای هوش اندرونی، خانواده کوچکتر از دهقانی می باشد. باسوادی و تجریدات ناشی از دانش علمی ضریب هوش را افزایش می دهند. در ۱۰۰ سال اخیر، قد انسان ۱ سانتیمتر/ دهه و حجم کله/ مغز افزایش یافته؛ این افزایش بخاطر بهداشت، تغذیه بهتر تقلیل عفونت می باشد. هوش بچه بستگی به سواد اولیا، تغذیه کودکی، بهداشت، ساختار خانواده، محل پرورش دارد. لذا طبقه متوسط شهری آشیانه بهتری برای پرورش کودکان باهوش است.

توان ذهنی، تابع عمر فرد، بمرور کاهش می یابد. در سده ۲۰م ضریب هوش/ آی کیو می تواند پایین، متوسط، بالا بوده که هر دهه پایینیها افزایش زیاد، متوسطها افزایش کم، بالایها بدون افزایش می باشد. با تکرار انجام آزمون هوش ضریب هوش کودکان بالا می رود. این بمعنی یادگیری در روند آزمون و اجرای بهتر در دفعه بعد می باشد. نیز با سواد آموزی، خوراک بهتر، محیط غامض شهری هوش اولیا افزایش می یابد. لذا با ازدواجهای مورد پسند ۲ طرف با آی کیو ی بالاتر، بچه های باهوشتر زاده می شوند.

پس ازدواجهای عشیره ای نورس دلخواه والدین روی ضریب هوش نوباوگان تاثیر سوء می گذارد. مثلا دختربچه ۱۰ ساله هنوز بخش هوش اکتسابی از محیط تحصیلی و کار اجتماعی اش تکامل نیافته؛ لذا نوزاد او از هوش تکامل یافته مادر محروم می شود. این خلاء هوش فوق العاده را در عربستان با کانهای فوق غنی، ساختار عشیره ای، زنان بدون حقوق فردیت مدرن را بوضوح می توان دید. ظرف ۵۰ سال گذشته نخبه ی در علم، ورزش، هنر، ادبیات از این کشور پا بجهان نگذاشته.

در حقیقت با تمام ثروت ۳ نسل گذشته در عربستان از نظر خلاقیت در سطح مناطق فقیر شمال غربی پاکستان، نواحی فقیرنشین هند، بنگلادش، غزه، سومالی می باشد. خلاقیت عربستان بسیار عقب افتاده تر از اسراییل، لبنان، سوریه، ایران، عراق است. می توان این عقیم بودن خلاقیت را در خاور میانه تعمیم داد؛ زیرا نمونه های فراوان از ذوق ادبی، فیلمی، هنری، ورزشی، تجاری، معماری، مد پوشاک را می توان برشمرد که بخاطر تضییقات فرهنگی این ذوقها یا مهاجرت به غرب کرده؛ یا عزلت نشینی می گزینند. در هر ۲ صورت خلاقیت بومی عقیم می شود؛ فاصله فرهنگی با غرب بیشتر می شود؛ ایستایی اقتصادی نهادینه می شود.

منابع. http://forum.behtarin.com/showthread.php/showthread.php?t=25638 روند آفرینش شعردکتر بیژن باران ‏۲۰۱۲‏/۱۲‏/۹
http:// 4mybody.blogfa.com/cat-10.aspx
{۱} دکتر بیژن باران: شاعر، نه شعر. http://fsheida.blogfa.com/post-87.aspx
{۲} www.matneno.com/?p=2760 دکتر بیژن باران: تبلور اختلالات روحی در شعر نو فارسی

پانویس. عصب شناسان آلمانی، با آزمون‌های مشکل تواناییهای مغزی چند دونده در ۲ دور ۲۰ دقیقه‌ای در هفته متوجه شدند: ۱- قدرت تمرکز و حافظه تصویری، به یاد آوردن تصاویر، شکلها، انجام امور بصری خواندن نقشه یا ساختن چیزی از روی راهنمای مصور، بهبود می یابد. پس دویدن مکرر حافظه بصری را بهبود می بخشد. ۲- حافظه دوندگان در آزمون ارقام چندان تغییری ندارد. پس دویدن مکرر روی حافظه حساب و ارقام اثر ندارد. برای اثبات نظریه اثر مثبت دویدن بر حافظه بصری، محققین در میانه کار، هر گروه از دوندگان را به چند زیر گروه تقسیم کردند. تنها یکی از این زیر گروهها به دویدن ادامه داد. اعضایی که به دویدن ادامه نداده بودند، در انجام آزمونها، در دقت و صحت پاسخهایشان افت محسوسی دیده می شود. www.athletics.ir/tag/مغز-و-حافظه/

یکی از عصبشناسان گفت: آنچه در این افراد تغییر کرد، تعداد اشتباهاتشان بود. دوندگانی که تمام ۲ هفته را به دویدن ادامه دادند مرتکب اشتباهات کمتری میشدند. آنها می توانستند آزمونها را با دقت بسیار بیشتری از گروه دیگر انجام دهند. سانا استروت stroth روانشناس اعتقاد دارد: هیپوکمپوس مغز که مسئول توانایی حافظه است. دویدن موجب افزایش تولید سلولهای تازه در هیپوکمپوس می‌شود؛ در ضمن خون را به سلولهای موجود بهتر می‌رساند. شاید دلیل تاثیر مثبت دویدن بر حافظه هم همین باشد. ورزش در هوای آزاد/ اکسیژن زیاد بیش از ورزش در سالن حافظه را تقویت می‌کند.

شعر بخشی از ادبیات تخیلی است. تحلیل آثار تخیلی مانند شعر و داستان و مقالات استدلالی غیرتخیلی مستند مانند روزنامه نگاری و تاریخ بقرار زیر است: تعیین تون/ لحن، حالت/ موود، معنی با کاربرد آرایه های بلاغت و دستور زبان در نمونه هایی از متون ادبی برای مجاب کردن با استدلال. مطالعه متون ادبیات از نوع بوف کور و اسناد اطلاعات از نوع قانون اساسی برای آموزش یعنی خواندن، نوشتن، گفتن در جمع نیاز به تحلیل دارد. مدرسه پس از سواد آموزی خلاقیت را محدود می کند با ادبیات تخیلی خلاقیت رشد می کند؛ زیرا تخیل و کنجکاوی تحریک می شوند.

آقای جعفر پناهی “مرزهای جغرافیائی عشق” کجاست؟ – رضا علامه زاده

دی ۱۳۹۱

در وطن ماندن یا خارج از وطن بودن نه افتخار دارد و نه ننگ. کارنامه یک هنرمند مستقما در رابطه با آثارش تعیین می‌شود، نه در چارچوب تنگِ “مرزهای جغرافیائی” زندگی‌اش.

آقای پناهی عزیز خودت بهتر از هر کسی می‌دانی که من همواره برای آثار ارزشمندت اهمیت قائل بوده‌ام و این احساس را در نوشته‌های متعددی انعکاس داده‌ام، از جمله در “جعفر پناهی در آفساید!”. و نیز می‌دانی که کار ارزشمندترت، آشتی‌ناپذیری با نامردمان حاکم بر وطنمان را تا چه میزان ارج نهاده‌ام، مثل آن‌چه در “احساسی مثل گمشدگی” نوشتم. این بار هم شاید یکی از اولین کسانی بودم که تعلق جایزه ساخاروف به تو و خانم نسرین ستوده را در مطلبی با عنوان “افتخاری برای سینما و وکلای مستقل ایران” از صمیم قلب تبریک گفتم. ولی وقتی پیامت را به مناسبت مراسم دریافت همین جایزه خواندم از برداشت تو در مورد رابطه‌ی میان عشق به وطن و مرزهای جغرافیائی متاسف شدم. تو در این پیام نوشته‌ای:

[دو سال پیش، پس از دریافت حکم محکومیتم، دوستى به من گفت: “مى‌دانى معنى این حکم چیست؟! این پیغامى است به تو، باید از کشورت بگریزى و هرگز باز نگردى٠” نمی‌دانم واقعا پیام ِ این حکم همین بود یا نه؟ اما اگر چنین بود، چرا باید از کشورم که عاشقانه دوستش دارم مى‌گریختم. این عشق فراتر از مرزهاى جغرافیایى است.]

پناهی عزیز، یک بار دیگر این دو جمله‌ات را بخوان و ببین هر یک با دیگری متناقض نیست؟ “چرا باید از کشورم که عاشقانه دوستش دارم مى‌گریختم. این عشق فراتر از مرزهاى جغرافیایى است.” اگر عشق تو به وطن فراتر از مرزهای جغرافیائی استُ معنایش این است که در خارج از مرزهای جغرافیائی هم عاشق وطن خواهی ماند. گمان نمی‌کنم منظورت این باشد که اگر خارج از وطن باشی دیگر عشقی به وطن نخواهی داشت! یا بدتر، آنانی که خارج از مرزهای جغرافیائی وطن هستند عشقی به وطنشان ندارند.

دست روی نقطه حساسی گذاشتی. در وطن ماندنت زیباست. کاش من هم مثل تو می‌توانستم آنجا بمانم. اما دلیل این آرزویم برای در وطن بودن این نیست که فکر می‌کنم در خارج از مرزهای جغرافیائی ایران نمی‌توان عاشق وطن بود. یا نمی‌توان “فیلمساز اجتماعی” باقی ماند، آن‌طور که در فراز دیگری از همان پیام طرح کرده‌ای:

[مگر نه این که من، فیلمساز اجتماعى‌ام؟ فیلمسازِ اجتماعى از جامعه‌اى که در آن زندگى مى‌کند الهام مى‌گیرد تا اثر خود را بیافریند. این آفرینش محصول تجربه‌ى سال‌ها زندگى و درک و لمس، با گوشت و پوست و احساسِ هنرمند از آن جامعه است.]

این جملاتت را هم یک بار دیگر بخوان، لطفا. چه کسی گفته است که اگر “فیلمساز اجتماعی” در خارج از کشورش باشد دیگر نمی‌تواند از جامعه اش الهام بگیرد تا اثر خود را بیافریند. می‌گوئی :”آفرینش محصول تجربه‌ى سال‌ها زندگى و درک و لمس، با گوشت و پوست و احساسِ هنرمند از آن جامعه است” ولی نمی‌گوئی چرا با زندگی در خارج از چهارچوب جغرافیائی ایران، این “محصول تجربه‌ى سال‌ها زندگى و درک و لمس” به‌ناگهان ناپدید می‌شود.

پناهی عزیز، کسی که از طرف تو جایزه ساخاروف را در مراسم اهدای آن گرفت، و موجب افتخار مضاعف تو شد، یعنی “کوستاگاوراس”، یک هنرمند یونانی است که سال‌ها خارج از وطنش، در فرانسه زیسته و معروف‌ترین کارهایش مثل فیلم “Z” را علیه دیکتاتوری سرهنگ‌ها در یونان، خارج از وطنش ساخته است، فیلمی که جایزه اسکار بهترین فیلم غیرانگلیسی‌زبان را هم به خاطرش برد. اگر از مطلب دور نمی افتادم نام ده ها هنرمند دیگر را هم می بردم که در خارج از وطنشان از عشق به وطن شعر سروده، رمان نوشته، و فیلم و نمایش ساخته‌اند.

من به گواه ده‌ها نوشته‌ی منتشر شده‌ام هیچگاه ترغیب کننده‌ی کسی برای ترک وطن نبوده‌ام؛ چه هنرمند و چه غیرهنرمند. فیلم “چند جمله ساده”ام که بیست‌و شش سال از ساختش می‌گذرد از درد غربت یک کودک در کشوری ناهم‌زبان می‌گوید، و فیلم “میهمانان هتل آستوریا”یم با این بیت از حافظ آغاز می‌شود: “به یاد یار و دیار آن‌چنان بگریم زار/ که از جهان ره و رسم سفر براندازم”. ولی نه مثل برخی از ترکِ‌وطن‌کردگان، هنرمندان مانده در وطن را مشاطه‌های رژیم اسلامی می‌دانم، و نه مثل برخی در وطن‌ماندگان، هنرمندان خارج از کشور را ریشه‌بریدگانِ خارج از کشور می‌شناسم.

در وطن ماندن یا خارج از وطن بودن نه افتخار دارد و نه ننگ. کارنامه یک هنرمند مستقما در رابطه با آثارش تعیین می‌شود، نه در چارچوب تنگِ “مرزهای جغرافیائی” زندگی‌اش.
****
از عصر نو

روزگارانی که مرد میدان کم نداشتیم

دی ۱۳۹۱

دو خط شعر از سر در ِ دو روزنامه ی فکاهی ” طنز پرداز ” روزگارانی که مرد میدان کم نداشتیم …
افسوس و صد افسوس که حالا ….

بر سر در روزنامه توفیق:

” بیچاره آن کسی که گرفتار عقل شد
خوشبخت آنکه کرّه خر آمد و الاغ رفت “

و بر سر در روزنامه چلنگر:

” بشکنی ای قلم ای دست اگر
پیچی از خدمت محرومان سر”

افسانه ای در مورد یلدا – از فیس بوک ِ محمود کویر

دی ۱۳۹۱

افسانه ای قدیمی در باره یلدا. برای عاشقان:
ماه، دلداده مهر است و این هر دو راهی جدا دارند . زمان ماه شب است و مهر روزها بر می آید. ماه بر آن است که سحرگاه، راه بر مهر ببندد و با او در آمیزد، اما همیشه در خواب می ماند و روز فرا می رسد که ماه را در آن راهی نیست. سرانجام ماه تدبیری می اندیشد و ستاره ای را اجیر می کند، ستاره ای که اگر به آسمان نگاه کنی همیشه کنار ماه قرار دارد و عاقبت نیمه شبی ستاره، ماه را بیدار می کند و خبر نزدیک شدن خورشید را به او می دهد. ماه به استقبال مهر می رود و راز دل می گوید و دلبری می کند و مهر را از رفتن باز می دارد. در چنین زمانی است که خورشید و ماه کار خود را فراموش می کنند و عاشقی پیشه می کنند و عشقبازی ماه و مهر به درازا می کشد و مهر دیر بر می آید و این شب، «یلدا» نام می گیرد. از آن زمان هر سال مهر و ماه تنها یک شب به دیدار یکدیگر می رسند و هر سال را فقط یک شب بلند و سیاه وطولانی است که همانا شب یلداست.

یادی ازیک سفرنامه

اسفند ۱۳۹۱

در آبان ماه ۱۳۸۶ ئی میلی داشتیم از خانمی بنام شکوفه آذر که با شهامت سفری دور و دراز را با تحمل همه ی مشکلات فراوانی که چنین سفر هائی به همراه دارد به انجام رسانده است و گذرگاه را ” یا گذرگاه را هم ” برای نشر ” سفر نامه ی ” این سفر انتخاب کرد است.
ما طی دو شماره گذرگاه شماره های ۷۳ آذرماه ۱۳۸۶ و ۷۴ دیماه همان سال نوشته او را منتشر کردیم.
بد نیست بخاطر حضور او در این سوی دنیا با مراجعه به شماره های ذکر شده گذرگاه با کلیک بر روی دکمه
” آرشیو ” آن را که سفر نامه ای شیرین است بخوانید.

ریزش طاق نما – یکی از داستان های کتاب روزی که گلابتون رفت – محمود صفریان

دی ۱۳۹۱

وقتی چراغ راهنمائی راه داد، رفتم عرض خیابان را از روی خط عابر پیاده عبور کنم. اتومبیلی که با سرعت می‏آمد متوقفم کرد شک داشتم بتواند توقف کند. نرفتم. صبر کردم ببینم راننده می‏تواند افسار اتومبیل را به موقع بکشد.
سرعتش که کم شد با عجله دویدم توی خط عابر پیاده،. اشتباه کرده بودم، راننده نتوانست به موقع توقف کند، گویا بجای ترمز گاز را فشرده بود. چنان پرتم کرد که پهن زمین شدم. نمی دانم چرا فکر کردم مرده‏ام.
اما چه جور شد که از جا برخاستم و با سرعتی که حتا از یک آدم تصادف نکرده هم بعید بود، خودم را به در ِ کنار راننده رساندم، آن را باز کردم و افتادم روی صندلی. راننده که در تدارک فرار بود، دست ‏پاچه شد. فقط توانستم بگویم مرا به بیمارستان برسان. خونی که کف اتومبیل را پوشاند، ترس مرگ را در جانم ریخت. دیگر نفهمیدم.

اتومبیل هنوز بوی نوی می ‏داد با رنگی که کمتر دیده بودم. رنگ کرمی که برق ذرات طلائی داشت. راننده دختر جوان زیبای چشم بادامی بود که از ترس، دیگر زرد نبود. رنگ دیگری به خود گرفته بود. شاید این هم یک نوع شانس باشد.
من بی‏هوش بودم که گویا او بطرف بیمارستان حرکت کرد.

پس از بیهوشی در اتومبیل آن دختر خانم، دیگرنمی دانم برمن چه گذشت. نمی دانم چند روز یا چند هفته بعد روی تخت بیمارستانی که نمی‏شناختم، با دردی توان سوز چشم باز کردم.

” دارم از درد می‏میرم…. کسی اینجا هست؟ ….”
صدای زنانه‏ ای را که با دیگری صحبت کرد شنیدم:
” چشم باز کرد. دکتر را خبر کنید.”
داشتم تعجب می‏کردم. چرا خودش دکتر را صدا نکرد. با همه‏ ی تلاشم نتوانستم به هوش بمانم.
پلک ‏هایم قدرت بازماندن را از دست دادند، چشمانم بسته شد و گویا دوباره بیهوش شدم.
وقتی چشم باز کردم دردم کمتر بود. دو پرستار و یک دکتر بالای سرم بودند
رو به دکتر گفتم:
” اصلن حالم خوب نیست، خرد شده‏ ام. نفسم راحت بالا نمی‏ آید …”
” می ‏دانم اما امیدوار باش. ما سخت در تلاشیم. اینجا بیمارستان بسیار مجهزی است.”
و یکی از پرستارها که کمتر در صحبتهایشان طنز هست، با کنایه ای پر از طنز گفت:
” در بیابان‏ های کشاورزی چکار می‏ کردید؟ مزرعه‏ دار هستید؟ ”
نفهمیدم چه می‏گوید. چشمانم سنگین شده بود. آن ها را بستم و خوابیدم. فقط نا مفهوم شنیدم که کسی گفت:
“کاریش نداشت باش، تاثیر مرفین است… از بالای سرش…”
شاید گفته بود
” تکان نخور.”
هر بار از هوش رفتنم چقدر طول می کشید، نمی‏دانم.

این بار با دردی کمتر ولی با حالت تهوع شدید بیدار شدم. داشتم کلافه می‏شدم. می‏ دانستم به ترکبیات تریاک حساس هستم.
پشتی تختم را کمی بالا داده بودند. با تعجب متوجه شدم که بیشتر پائین تنه‏ ام در گچ است. سر درد هم داشتم . حالم خوش نبود.
پرستار مراقبم گفت:
“می‏ توانی حرف بزنی؟  فقط چند کلمه. شاید بتوانی پلیس را در مورد راننده‏ ای که تو را آورده بیمارستان کمک کنی. مرد محترمی به نظر می‏رسد، می‏ گوید مقصر نیست. تورا که بیهوش در کنار مزرعه ای پیدا می‏ کند نتوانسته بی‏ تفاوت بگذارد و برود.”
” اگر بتوانی کاری برای رفع حالت تهوع‏ ام بکنی شاید…”
وقتی با آمپولی برگشت و گفت:
“این هم برای تهوع ‏ات”
پرسیدم:
” گفتی آنکه مرا به بیمارستان رساند مرد بود.”
” بله مردی جان شما را نجات داده است.”
زیر لب گفتم با حالی که من دارم گمان نمی‏ کنم جانی به در ببرم. و پرسیدم.
” تو او را دیده‏ ای؟ مثل خودمان است یا چشم بادامی است؟ ”
با تعجب نگاهم کرد و گفت:
” پلیس را که پشت در است بگویم فقط برای چند سؤال بیاید تو؟ ”
با تکان سر موافقت کردم.
پلیس کوتاه قد خوش‏روئی وارد شد و با لبخندی که خوشم آمد گفت:
” خوشحالم که دارید بهتر می‏شوید. زیاد مزاحم نمی‏شوم. چند سؤال کوتاه دارم. مفصلش را می‏ گذارم برای وقتی که حالتان کاملن خوب شد.”
با نگاه و حرکت سر موافقت کردم.
” یادتان می‏آید کجا تصادف کردید؟ ”
” بله، روی یکی از خط‏های عابر پیاده در خیابان ِ…”
” چرا؟ ”
” چی چرا؟ سرکار”
“چرا تو خط عابر پیاده؟ اتومبیلها که پشت خط عابر توقف می‏ کنند.”
” ولی این یکی نکرد. گمان می‏ کردم توقف کند، حتا متوجه شدم که سرعتش را کم کرد، و می‏رفت که آرام بایستد . عجله داشتم رفتم توی خط عابر پیاده تا خیابان را رد کنم، ولی راننده ناگهان پایش را گذاشت روی گاز و با سرعت هرچه تمامتر مرا مثل پرکاه پرت کرد. دختر خانم معقولی بنظر می‏آمد. باید اشتباه کرده باشد، گاز را بجای ترمز فشار داد. برای داشتن تجربه رانندگی جوان می‏نمود.”
” گفتی دختر خانم معقولی بود؟ تو هم مثل راننده که گاز و ترمز را اشتباه کرده است، اشتباه نمی‏ کنی؟ کسی که تو را به بیمارستان آورد آقا است و نه خانم.”
” نه سرکار. اشتباه نمی‏ کنم. دختر خانم جوانی بود با چشمان بادامی. شاید تازه گواهی‏نامه گرفته بود. ”
” خودش سوارت کرد؟ ”
” نه خودم پریدم توی ماشینش و خواهش کردم مرا به بیمارستان برساند. ولی دوام نیاوردم و بی‏هوش شدم. ”
” آقای ضرابی گمان می‏ کنم استراحت بکنید بهتر است. بعدن مزاحم می شوم.”
داشتم دوباره از حال می‏ رفتم، محو و گنگ شنیدم به پرستار گفت:
” اصلن حالش خوب نیست. دارد هذیان می گوید. می گوید با خانمی تصادف کرده و خودش بدون کمک کسی بلند شده در اتو مبیل او را باز کرده و کنار راننده نشسته، و خواهش کرده که برساندش به بیمارستان “

فکر کردم، چرا آقائی مرا به بیمارستان رسانده؟ جریان چیست؟
پاسی از شب گذشته بود که چشم باز کردم. پرستاری با سرنگ خالی کنار تختم ایستاده بود.
” فکر کردیم درد داری. دکتر گفت، نه مرفین ولی داروی ضد درد دیگری به تو تزریق شود.”
” هنوز هم در ناحیه شکم، درد زیادی دارم.”
” برای همین درد که نشان داده شده در جائی از محوطه شکمت خونریزی هست امشب، یعنی تا کمتر از یکساعت دیگر عملت می‏ کنند. باید علت خونریزی هرچه زود معلوم شود. تا متوقفش کنند.”
“عمل!؟ شبانه؟ مگر خونریزی زیادی دارم؟ ”
” نمی‏دانم. ولی می‏دانم که قرار است همین امشب عمل بشوی همه دکترهای مربوطه هم آمده‏ اند. جراح، دکتر بیهوشی، پرستارهای اتاق عمل، همه وهمه…”
” مثل اینکه وضعم تعریفی ندارد. باید رفتنی باشم . دلم برای این همه تلاش می سوزد.”
” این حرفا چیه آقای ضرابی؟ ”
” نفهمیدی چرا پلیس حرف‏هایش را با من تمام نکرد؟ شنیدم که به همکارت می‏گفت من هذیان می‏ گویم. در حالیکه من آرام و با دقت به همه‏ ی سؤال‏هایش جواب می‏دادم. ”
” آقای ضرابی بگذار روشنت کنم. تو را آقائی، بیهوش به بیمارستان آورده است. ولی تو می‏گوئی با اتومبیل خانمی تصادف کرده‏ ای. این همه را گیج کرده است، بخصوص که از یکطرف گفته‏ ای شدت تصادف تو را پرت کرده و از طرف دیگر گفته‏ ای که خودت پس ازچنین تصادفی برخاسته و رفته‏ ای سوار اتومبیل خانم شده‏ ای.”
” خانم پرستار! من را دارند می‏برند اتاق عمل، شاید زنده برنگشتم. خواهش می‏کنم با دقت توجه بفرمائید. این کاملن حقیقت دارد که من با یک دختر خانم چشم بادامی تصادف کردم، نمی‏دانم چینی بود یا کره‏ ای یا از کشوری دیگر در آن حدودها، و چون دیدم در تدارک فرار است با همه‏ ی نیرو برخاستم و خودم را به درون اتومبیل او انداختم و گفتم مرا به بیمارستان برسان.
بنظر می‏رسد مرا کنار مزرعه‏ ای در بیابان‏های اطراف پرت کرده و رفته و این آقا از سر خیرخواهی مرا به بیمارستان رسانده است. خواهش می‏کنم حتمن این حقیقت را به پلیس بگوئید. همکارت می‏گفت این مرد خیّر گرفتار شده و پلیس حرفش را قبول ندارد.”
” بخاطر این کار خیر حتمن سالم و خوب از اتاق عمل بیرون می‏آئی. همه این حرف‏ها را به پلیس خواهم گفت شاید از آن آقا رفع اتهام شود. ضمنن بگویم که اگرپس از تصادف از جایت تکان نخورده بودی این همه ضایعات نمی‏داشتی. برای سلامتی‏ ات دعا می کنم.”

حالا شش ماه است بیمارستانم. می گویند یکماه دیگر گچ ها را باز می کنند. می گویند امیدوارند که خوب خوب بشوم. ولی خودم چنین احساسی ندارم. شنیده ام که پلیس رد دختر خانم را در” هنگ گنگ ” پیدا کرده است. و گویا می خواهد از ” اینتر پل ” کمک بگیرد که من موافق نیستم.
نمی دانم از بیمارستان که مرخص شدم خودم می توانم کارهایم را روبراه کنم یا …نمی خواهم به ” یا ” ی آن فکر کنم.

” آقائی که تا حالا او را ندیده ایم آمده می خواهد شما را ببیند، اجازه می
دهید؟ ”
” اگر مامور است چه از بیمه یا پلیس یا هر جای دیگر، نه، حوصله ندارم. ”
” گمان نمی کنم اداره ای! باشد “

” آ قای ضرابی از دیدارتان و از اینکه روز به روز بهتر می شوید خوشحالم…”
” می بخشید! جنابعالی؟ ”
” من وکیل خانواده ” جیانگ لو ” هستم. اگراجازه بدهید چند دقیقه وقتتان را می گیرم. ”
” جیانگ لو؟ نمی شناسم و نمی خواهم بشناسم و حوصله و رمق مصاحبه هم ندارم. از آمدنتان ممنونم ولی نمی توانم در خدمتتان باشم ”
” آقای ضرابی! خانمی که با شما تصادف کرد و آن کار احمقانه را انجام داد خانم جیانگ لو است دختر این خانواده است. ”
” شنیده ام که خانم! هنگ کنگ تشریف دارند؟ ”
” اجازه می دهید چند دقیقه بنشینم ؟ ”
” فکر می کنم که همان روز تصادف متوجه شده اید که خانم جنیفر جیانگ لو دختر خانم جوانی است. او فقط بیست سال دارد.”
” این دختر خانم جوان که حتمن منظورتان کم تجربه بودنش است، چطور توانسته مرا از اتومبیلش بکشد بیرون، مثل یک لاشه بی اندازد در بیابان و برود. این کار یک آدم خونسرد ، آگاه و خب، خلافکار است. و البته سنگدل! و بی گمان سخت ترسیده ”
” شما درست می گوئید. مقصود من هم این بود، کل کاری که در رابطه با شما انجام داده است اشتباه و ناشی از جوانی و کم تجربگی بوده وبی تردید از ترس و وحشت شدید. وبه علت همین وحشت به هنگ گنگ پناه برده است. ”
” می توانم بپرسم قصد شما از آمدن اینجا چیست؟ خواهش می کنم بی زمینه چینی و بطور خلاصه منظورتان را بفرمائید. من، هم خیلی خسته ام وهم روحیه خوبی ندارم، می بخشید از جور حرف زدنم، آقای ….”
” مزینی! آمده ام از شما بپرسم که در رابط با این تصادف می خواهید چکار کنید. بهتره بگویم چه چیز شما را راضی می کند. ”
” تا قبل از رو در رو شدن با خانم جنیفر جیانگ لو، نه رضایت می دهم و نه چیزی راحتم می کند. گمان می کنم حرفم را واضح بیان کردم جناب مزینی. ”
” خوب می دانم که چقدر آزرده و خسته هستید و کل این پیش آمد تا چه حد شما را در هم کرده است، ضمن تشکر از اینکه مرا پذیرفتید و با ابراز خوشحالیم که دارید بسوی بهبود کامل می روید اجازه بدهید در ملاقات کوتاه بعدی پاسخ خانواده جیانگ لو را به اطلاع شما  برسانم ”
” خواهش می کنم طبق عادت وکلا وقت را با رفت و آمد تلف نکید. ممنون می شوم مرا بیش از این نیازارید. ضمنن بگویم که باید خانواده هوشمندی باشند. انتخاب وکیل فارسی زبان، نشانه آن است “

وقتی طبیب معالجم همراه با دو پرستاری که بیشتر با من در تماس بوده اند، وارد اتاقم شدند فهمیدم که نباید یک ویزیت معمولی روزانه باشد.
” آقای ضرابی، خوشحالیم که دارید خوب می شوید. روزی که آن آقا ا آورد تان بخاطر خون زیادی که از شما رفته بود و شکستگی های متعددی که عکس ها نشان دادند و بیهوشی عمیقی که داشتید گمانمان بر زنده بودنتان بسیار اندک بود. جوانی و اراده شما یاری کرد تا معالجات مؤثر واقع شود. آنچه را که می خواهم بگویم و شما باید بدانید این است که در دو قسمت بدن شما فلز بکار برده ایم در قسمت چپ لگن و در ران پای راست. دیگر اینکه به علت پارگی شدید که همراه با خونرزی زیاد بود نا چار طحال شما را بر داشتیم .
شما حد اقل باید به مدت یکسال با تکیه بر عصا و آهسته راه بروید. ضمنن هزینه بیمارستان شما نیزرقم بسیار بالائی است، متوجه هستید که در اتاق اختصاصی بستری هستید.
اگر اجازه بدهید مراتب را به خانواده شما نیز خواهیم گفت. می دانیم خود شما به آنها می گوئید ولی اصرار دارند از زبان مانیز بشنود.
تا ده روز دیگر مرخص خواهی شد.در این فاصله همه گونه بررسی مجدد را برای اطمینان کامل از سلامتی شما بعمل خوهیم آورد. می خواهیم خیالمان راحت شود “

داشتم فکر می کردم، این چه طوفانی بود که آوارم شد…؟ کجا می رفتم؟ چرا پیاده بودم ؟ …معلوم نیست دیگر آدمی که بودم بشوم. یکسال با عصا؟ یکسال آهسته راه رفتن؟ دختر خانم چرا ترمز نکرد؟ چطور توانسته دست تنها من را، من را که نه، لاشه ام را از اتومبیلش بیرون بیاندازد؟ داشت حالم دگرگون می شد. زندگی روی دیگرش را رو کرده بود. روی زشت و کریه اش را. نه، روی دیگرش مرگ نیست. مرگ راحت شدن است مرگ به نوعی رهائی است.
برایم کتاب دلخواهم را آورده اند، اما حتا حوصله نکرده ام بازش کنم. فکر می کنم نیمی از خون در گردش رگهایم دارو های گوناگونی است که به کمکشان زنده مانده ام….این هم شد زندگی؟
خیلی ها در این مدت طولانی به دیدنم نیامدند. چرا؟
می دانم هرکس درد و مشکلات خودش را دارد. بیایند که چه کنند؟ احوالپرسی ؟ مسخره است. من دارم خاموش می شوم. دیگر برای اطرافیانم حرارت لازم را نداردم .

زنگ کنار تختم را فشار دادم، نمی دانستم چرا. پرستاری پاسخ داد:
” چه مشکلی دارید؟ ”
” لطفن اگر امکان دارد برایم آینه بیاورید. ”
” آینه!؟ …می خواهید چکار کنید؟ ”
” می خواهم خودم را که مدتهاست با دقت ندیده ام، ببینم ”
” اقای ضرابی! حالتان خوبه؟ ”
جوابش را ندادم.
کاش گفته بودم خوابم نمی برد داروی خواب می خواهم. حالا هم دیر نشده. رفتم دوبار زنگ بزنم که تلفن اتاقم به صدا در آمد:
” آقای ضرابی! آقای مزینی پشت خط است، می خواهد با شما صحبت کند، وصل کنم؟ ”
” نه، بگو خوابم. ”
و برعکس همیشه که دائم خوابم می برد، پلکهایم باسنگینی و چشمانم با خواب فاصله زیادی داشتند. و هجوم افکاری که مثل ابرهای تیره ودرهم و بر هم تمامی رگهای مغزم را گشت می زدند آرامم نمی گذاشت.
لحظه ها گاه بنیان می گذارند شکوه و زیبائی و عشق را و گاه فرصت سال را برای د رهم ریختن قشنگترین طاق نما های زندگی فراهم می کنند. و برای من لحظه ی تصادف آن روزبنیان کن بود.
بد ترین پیش آمد های نا مطلوب وقتی است که فقط مرکز تفکرت سالم می میماند. مرگهای مغزی در این مواقع بهترین موهبت است. من هر گز نخواسته ام قهرمان علیلی باشم حتا اگر با شهرت جهانی همراه باشد.
من نگاه ها را سرشار از مهر می خواهم مهری صادقانه و همراه با احترام و نه مملّو از ترحم.

” خانم جیانگ لو آمده می خواهد شما را ببیند، اجازه می دهید؟ ”
” جوان است؟ ”
” نه، گویا آنکه با شما تصادف کرده دختر ایشان است ”
” تنهاست؟ ”
” بله تنهاست ”
” حالا که وقت ملاقات نیست، ”
” می دانم، ولی چرا به او اجازه داده اند نمی دانم ”
” کجاست ؟ ”
” درقرارگاه پرستاران این بخش منتظر اجازه شماست ”
” اشکالی ندارد بگوئید بیاید. لطفن حتمن تاکید کنید که زیاد نماند ”
من همیشه در تشخیص و حدس حدود سن مردم این نژاد نا موفق بوده ام. خانمی شیک و متشخص حدود چهل ساله با دسته گلی زیبا که فقط چند شاخه بود وارد شد و با انگلیسی بسیار روان گفت:
” سلام آقای ضرابی. از وقتی که به من داده اید ممنونم. امید وارم هرچه زودتر شما را با سلامت کامل در بیرون از اینجا ببینم. ”
” خانم لو از گل هایتان سپاسگزارم. چه خدمتی از من ساخته است ؟ ”
” اتفاقن من آمده ام بگویم از ما چه خدمتی انتظار دارید؟ ”
” خانم محترم آنچه که من می خواهم از دست و امکان شما بر نمی آید. من سلامتی کاملم را می خواهم. می خواهم همانی بشوم که دختر شما از من گرفت. ”
بی صدا گریست. چند دقیقه ساکت ماند و آرام گفت:
” ما از روز اول خود را نه تنها کنار نکشیدیم که رسمن مقصر بودن دخترمان را به پلیس اطلاع دادیم،
البته می دانید که به عمد نبوده است.
ما خواستیم که اتاق اختصاصی به شما بدهند و از هر کاری و دعوت از بهترین متخصصین به هزینه ما دریغ نکنند و حالا هم تمامی هزینه های بیمارستان را می پردازیم. انتطار هم نداریم که شما کاملن راضی بشوید .
بیش ازاین مزاحم نمی شوم. فقط می گویم که جنیفر هم وضع روحی خوبی ندارد. اگر هنوز می خواهید که با او روبرو بشوید حرفی نداریم، ترتیب آن را هم می دهیم. ”
دست مرا با هر دو دست گرفت، خم شد و بسیار مهربان پیشانی ام را بوسید و با نشاندن چند قطره اشک بر صورتم و با گفتن بسیار متاسفم به سوی در رفت و اضافه کرد”
” شخصن مجددن به دیدارتان خواهم آمد ”
” خانم جیانگ لو! همه هزینه های بیمارستان را بیمه اتومبیل دختر خانم شما باید بپردازد، شما چرا؟ ”
با خنده تلخی اتاقم را ترک کرد.

با بسیاری از درد های جسمی و دنیائی از ناراحتی های احساسی، ملاقات با خانم لو و نوع برخورد و حرف هایش مزید شد.
مدتها چشم به سقف، دفتر زندگی ام را ورق زدم.
چرا باید جنیفرلو از بیم اشتباهی که کرده است گرفتاری فکری نوع دیگری وبالش شده باشد. و از خانه اش آواره گردد. انصاف نیست. فردا کار را تمام می کنم، تا بهتر ببینم پس از بیمارستان با خودم چکار خواهم کرد.
از پرستار خواستم اگر امکان دارد به پلیس اطلاع بدهد که من آمادگی دارم.
اشک های خانم جیانگ لو با آنهمه وقارو منشی که در حرکاتش بود منقلب ام کرده بود. نه، من نمی توانم سبب ساز این درهم ریختگی باشم. فردا رضایت می دهم و به سهم خودم کابوس دختر خانم آن ها را تمام می کنم. تلاطم روحی دختر جوانی بخاطر یک اشتباه نا خواسته نباید چون خوره بیفتد به بجانش. لانه کردن ترس چون موریانه سلامت روان را می جود و وجود را از مقاومت تهی می کند.

” بفرمائید خانم جیانگ لو، ضرابی هستم ”
” …من نمی توانم این سخاوت را فراموش کنم. تلفنی مراتب را به جنیفر اطلاع دادم، باور نمی کنید چگونه گریست. من تا کنون چنین هق هقی از او ندیده بودم. صمیمانه سپاسگزارم که روحیه او را ترمیم کردید. ما این محبت شما را بنحو شایسته ای جبران خواهیم کرد….”

چقدر خوشحالم. به بهائی که پرداخته ام کاری ندارم. این اتفاق ممکن بود توسط هر کس دیگر نیزرخ بدهد .
شاید تجربه ای باشد برای دختر خانمی که کسب هر تجربه میتواند برایش مفید باشد.

لباس پوشانده شدم. باید تا یکساعت دیگر اتاقی را ترک کنم که بیش از شش ماه مرا در خود پناه داده بود. بیمارستانی را که کارکنانش مرا با مهری ناب آشنا کردند. نمی خواهم بگویم کاش می توانستم بیشتر بمانم ولی می دانم که در بیرون از اینجا کمتر چنین صداقتی یافت خواهد شد.
دستور داده اند چند بار طول اتاق را با عصا راه بروم. احساس می کنم دارند پا به پا می برندم. خوشحالم که آغوش مادرم در انتظارم است. می دانم که همه فامیل جمع خواهند بود. ولی من دیگر آن سهراب شلوغ همیشه نیستم.
من نمی توانم ورجه وورجه های سابق را داشته باشم. می دانم جام بلورینی هستم که بند زده شده است. باید همه حواسم جمع سرما و گرما و فراز و نشیب ها باشد. من آن بی خیالی را که داشتم دوست دارم. عاشق خنده هائی هستم که در جواب مادر وقتی که می گفت می خواهم برایت آستین بالا بزنم، سر می دادم.
مثل درخت در حال رشدی که آبی ریشه سور پایش ریخته باشند، دارم زرد و زرد تر می شوم. من با همه ی بیخیالی هرگز تمام داشته هایم را به قمار نمی گذاشتم ولی بی آنکه خودم بخواهم این بار همه را باخته ام.
از خستگی روی صندلی ملاقات کننده ها نشستم. نفس نفس می زدم. از وضعیتم خوشحال نبودم.

” آقای ضرابی دختر خانم جوانی آمده می خواهد شما را ببیند. گمان می کنم همان دختر خانمی باشد که با شما تصادف کرده است. با مادرش آمده ولی می گوید به تنهائی می خواهد شما را ببیند از ما هم خواسته که حضور نداشته باشیم. اجازه می دهید بیابد ؟ ”
” گفتید من لباس پوشیده و دارم بیمارستان را ترک می کنم؟ ”
” بله، ولی خودش می دانست “

چند ضربه به در خورد و با اجازه من در باز شد. خدای من از قاب در یکی از زیبا ترین مینیاتور های ” رضا عباسی ” جان گرفت و گام به درون اتاق گذاشت.
داشتم پریشان می شدم. چند لحظه کناردرایستاد، بعد آرام بسویم گام برداشت. در یک قدمی من گفت:
” سهراب ضرابی؟ ”
” بله ”
” من جنیفر جیانگ لو هستم . بنظر می رسد حالتان خوب باشد! خوشحالم. “

” تو همان جنیفر روز اتفاق هستی ؟ …چه زیبائی خیره کننده ای؟ ”
تبسم کرد.
” آمده ام شخصن پوزش بخواهم و از گذشت باور نکردنی شما تشکر کنم و خواهش کنم برای آشنائی بیشتر امشب نه، که می دانم با خانواده خواهی بود ولی فرداشب را اجازه بدهید شام با هم باشیم. ”
با همه حاضر جوابی کم آوردم. وقتی سکوتم ادامه یافت، گفت:
” خواهش می کنم! ”
و همان یک قدم فاصله را نیز کم کرد، جلویم ایستاد. هیجان گلگونش کرده بود. خم شد وگونه مرا که مبهوت بودم بوسید. و گفت:
” فرداشب منتظرشما هستم. خواهش می کنم قبول کنید. خیلی خوشحال خواهم شد. بیشتر مزاحم شما نمی شوم، فردا شب منتظرم. ”
و بسوی در رفت. قبل از خروج سر بر گرداند، زیبائیش را یکبار دیگر به رخم کشید و ” خواهش می کنم ” را در لفافی از ناز تکرار کرد، و رفت.
من او را دیگر ندیدم .

در دامنه های البرز – توران رئیسی

دی ۱۳۹۱

تقدیم به مادر بزرگی استوار چون کوه :

آن روزها، مادر بزرگ خوبم دارای هفده نوه‌ قد و نیم قد دختر و پسر بود. او تابستان‌ها ما را به باغ خود می‌برد. درختان سر به فلک کشیده‌ افرا و چنار و تبریزی در میان دره‌های زیبای دامنه‌ البرز استوار، با چشمه سارهای بی‌نظیر‌ و فرح انگیزش عالمی دیگر داشت و توتستان، میعادگاه مادر بزرگ بانوه‌هایش بود.
او درمیان جست و خیز و بالا و پایین پریدن‌ها، قهقهه و شاد ما بچه ها لبخند روی لب داشت و با تماشای این صحنه‌ها گویی عرش را سیر می‌کرد.
وقتی من از عطر طبیعت سرشار و مست می‌شدم، دسته گل‌های وحشی و رنگارنگی را که از کنار جویبار‌ها چیده بودم در دامانش می‌گذاشتم و او با چهره گرد و صورتی رنگ و آرام خود برق نگاهش را به صورتم می‌دوخت و خنده‌ای از سرشوق و لذت نثارم می‌کرد و دستی بر موهایم می‌کشید و شیرین و دلچسب تحسینم می‌کرد و پی در پی گل‌ها و طبیعت را ستایش می‌کرد و با تقدیر و به به گویان ! و بیان جمله‌هایی که در فهم من نبود ، و آن‌ها را به خاطر ندارم، انگار می‌خواست بگوید بچه‌ها، گل‌های زندگی او هستند ، در درونم غرق در لذت و شعف می شدم ، و با خود پیمان می بستم که دوباره برایش گل بچینم. سپس با دامن سرخابی بلندم فاتحانه و دوان دوان به سمت سایر بچه‌ها که در حال بازی بودند می‌رفتم و در لای بلای بوته‌ها و درختچه‌های و علفزار سبز گم می‌شدم.
سطح ناهموار و شیب‌دار باغ و همجواری‌اش با درختان باغ همسایه از هر سو ، و تماشای چشمه بزرگ و علف‌های شاداب و سرسبز و گل‌های وحشی دگمه‌ای و سنبل و شقایق و بیدمشک، در میان بوته‌های خاردار تمشک، همراه با دانه‌های عنابی رنگ و رسیده و آبدار و اشتها بر انگیزش ، در کنار شاخه‌های پرشکوفه سنجد که بوی خوشش از دور مشام را تازه می کرد.وگام های مان را برای عبور از کنار بوته‌های پرپشت گزنه در مسیر نهر بزرگ، که خط سبزی به دور باغ کشیده بود سرعت می داد انعکاس تابش نور شفاف و زرد رنگ خورشید، لا به لای درختان کهنسال گردو، باغ را روشن می‌کرد. و ما را با اشتیاق صد چندان به سوی خود می کشید. دیدار
بلندی‌های رشته کوه البرز، و دختران شاد و بی‌خیالِ رنگارنگ پوش را در حال گفتگو با یکدیگر و خرامیدن شان به سمت تپه خاکی امامزاده و گذر آرام جوجه اردک‌ها به دنبال یکدیگر به سمت برکه و آب تنی کودکان لخت و عور در نهر آب که به جوجه‌ها آب می‌پاشیدند ، همه و همه
به راستی تابلویی شگفت انگیز از جلوه‌های بکر و گوناگون و زیبای طبیعت به نمایش گذاشته شده بود و قلب و روح را مالامال از لطافت و عشق به زندگی می‌کرد.
وقتی ما بچه‌ها در دامن طبیعت سرشار و مست درهم می‌لولیدیم یا قدم در آب می‌گذاشتیم و شلاق پرشتاب آب سرنگون‌مان می‌کرد و گاه موقع چیدن تمشک‌های آبدار، خارها در انگشتمان فرو می‌رفت و گریه کنان به سوی مادربزرگ می‌رفتیم، او بانوازش‌هایش برخراش‌های مان مرحم می‌گذاشت و قلبمان را آرام می‌کرد و ما درد را به فراموشی می‌سپردیم و بی‌امان دوباره هلهله و شادی می‌کردیم. بازیچه‌هایمان سنگ و چوب و شاخه‌های درخت و آب و خاک‌های نرم کنار جویبارها بود و شکم‌های گرسنه را با میوه‌های تازه باغ پرمی‌کردیم و با آب چشمه سیراب می‌شدیم.
درمیان حیاط خانه، درخت شاه توت کهنسال «شناسنامه مادربزرگ» که به گفته او به یمن به دنیا آمدنش کاشته بودند ، و کمی با فاصله از این درخت ‌، دانه درشت گردویی نیز در زمین چال کرده و سال‌ها پس از انتظار، آن دو نهال‌، رشید و شاداب و سرافراز همراه مادر بزرگ طراوت و شادمانی را به خانه آورده بودند، زمان را پشت سر می گذاشتند .
حالا مادربزرگ آشنای دیرین این درختان، با قرار دادن نردبان به تنه تنومند شاه توت، ما را یکی یکی روانه شاخه‌های پربارشان می‌کرد و خود درپای درخت، نشانیِ درشت‌ترین و سیاه‌ترین میوه‌ها را می‌داد و لذت جستجو را در ما را دو چندان می‌کرد. وما بعد از خوردن شاه توت های درشت وآبدار با ولوله و شادی و دست و صورت رنگین فرود می‌آمدیم و مادر بزرگ با حوصله‌ای بی نظیر ما را به سمت نهرآب می‌فرستاد تا خود را شستشو دهیم و پس از آن همه لذت، مورد غضب مادرهای مان قرار نگیریم. زیرااو هرگز تاب فریاد و نهیب بزرگ ترها را بر سر ما نداشت.
مادربزرگ همیشه تأکید می‌کرد تا از آب چشمه بخوریم و چشم‌ها را در آن بشوییم و معتقد بود که این کار باعث می‌شود تا سالم بمانیم و مریض نشویم.
مادر بزرگ نازنینم از طبیعت بکر معجزه‌ها دیده بود. سفارش‌هایش حاکی از احترام و اعتقاد او به آب و خاک و آبادانی بود.
او همیشه از ریختن خار و خس در چشمه و شکستن شاخه‌ها و نوشتن یادگاری روی تنه درخت به ما هشدار می‌داد.
وقتی نزاعی بین ما کودکان در می‌گرفت، سبدهای گردو را درمیان ما می‌گذاشت تا برایش شمارش کنیم و در حال و هوای دیگری مشغول بازی شویم و از قصه‌های شیرین خیر و شر و ماجراهای ساده امّا عبرت آموزش حکایت ها می گفت .
او همواره ما را در آغوش می‌گرفت و هریک از ما را به فراخور سن و سال مان نوازش می‌کرد. گویی نیرویی جادویی در شناخت ویژگی‌ها و خواسته‌های مان در خود داشت و به این وسیله بی‌نیازمان می‌کرد. من همچون گربه های خانگی در کنارش می‌لمیدم و او دست‌هایم را در دست می‌گرفت و با زبان کودکانه برایم شعر و متل می‌خواند و من رام و بی‌صدا خود را به آغوش گرم او می‌سپردم و تن را به آرامش لذت بخش و خوابی خوش رها می‌کردم.
او با نیم نگاهش دیگر کودکان را زیر نظر می‌گرفت تا مبادا حسادت را در وجودشان بیدار کند. من در کنار او احساس امنیت خاطر می‌کردم. آن روزها فکر می‌کردم مادربزرگ خوبم از همه انسان‌های دور و برم و همه افراد دنیا خوب‌تر و توانا تراست. او قادر به هرکاری هست. او جوان و زیباست. همیشه لبخندی روی لب‌هایش دیده می‌شود. او را سمبل خوبی‌ها می‌دانستم.
او فرشته آمالم بود. وقتی صحبت از گردش‌های دسته جمعی و خانوادگی در طبیعت پیش می‌آمد گویی او جزئی از طبیعت بود وگوئی این حسن در تمام زندگی‌ام موج می‌زد.
توانمندی‌های او در آشنا کردن ما کودکان با خصلت‌های خوب و انسانی، نمونه بود. وقتی ما را بر سر سفره صدا می‌زد و برای مان غذا می‌آورد به طاقچه‌های دور اطاق اشاره می‌کرد که با سلیقه خاص خود ظرف‌ها را در رف‌ها چیده بود.او می‌خواست هر یک از ما کاسه و بشقابی را که دوست داریم انتخاب کنیم و از قیل و قال ما که به یک باره بر سر برداشتن ظرف‌ها با هم نزاع می‌کردیم جلوگیری کند. او با زحمت زیاد ظروف مشابه را پیش روی مان می گذاشت ، و به هریک از مدعیان می‌داد و ما از تعریف‌ها و توصیفاتش درباره ظروف و نقش گل‌ها و رنگ ‌آمیزی‌های شان به غذا خوردن ادامه می‌دادیم و فارغ از هیاهوی قبل می‌شدیم. سپس مادربزرگ وعده‌ راهپیمایی در کوه را می‌داد و ما با هیجانی وصف ناشدنی در وجودمان به دنبال او راه می‌افتادیم. او چون راه بلدی پیشتاز، قدم‌های محکم برمی‌داشت و هر از گاهی به عقب نگاهی می‌انداخت تا مبادا یکی از ما خسته و ناتوان، از ادامه راه باز بمانیم.
او در میان راه، فرصتی برای تازه کردن نفس می‌داد تا قدم‌ها را با قدم‌های او همراه و هم آوا کنیم. او بوته‌های گیاه دارویی و سبزی‌های کوهی را نشان ما می‌داد و به آرامی در کنار بوته‌ها می‌نشست و با لمس برگ و ساقه آن‌ها به خاصیتشان اشاره می‌کرد.
از گل برگ‌های زرد بابونه، از بومادران، والک و شنگ و ریواس و شبدر و پنیرک و ریشه گون‌ها و چگونگی آن در پرورش و رشد موهای سر و دیگر خواص گیاهان می‌گفت. او به هریک از ما کیسه‌ای می‌داد تا در طول راه گیاهان را بچینیم و از نقل و نبات توی جیبش جایزه بگیریم. ما از شوق خوردن تنقلات به دنبالش روانه می‌شدیم و چشم از گیاهان اطراف برنمی‌داشتیم.
به هر بوته‌ای می‌رسیدیم در پایش می‌نشستیم و آن را وارسی می‌کردیم. هرچند که چیزی از این بابت دستگیرمان نمی‌شد و درک چندانی نداشتیم.
چه خوب بود شگرد مادربزرگ در هنگام رفع خستگی و راهپیمایی و هدفمند کردن بازی‌هایمان؛ او ناخودآگاه ما را به پژوهشی دلپذیر و جذّاب در دامان طبیعت وامی‌داشت و تفاوت سبزه‌ها را یادآوری می‌کرد.
وقتی به قلّه‌ای که وعده داده بود و نقطه پایان راه بود می‌رسیدیم، برای رفع خستگی و وفای عهد به دور او حلقه می‌زدیم و او کیسه‌های ما را بازمی‌کرد و سبزه‌ها و علف‌های هرز را که به جای گیاهان مورد نظرش چیده بودیم از هم جدا می‌کرد و خنده‌های بلند و جانانه‌ای سر می‌داد و همه را به قهقه وامی‌داشت. من که در طول راه همه حواسم را به آب نبات‌ها داده بودم و کیسه‌ام از انواع سبزه‌ها پر بود، فاتحانه به دست‌هایش نگاه می‌کردم.
مادربزرگ خوبم همه را تحسین می‌کرد و سهم‌ها را می‌داد و علف‌ها را جدا می‌کرد و کنار می‌گذاشت و سبزه‌های مفید را در کیسه جداگانه‌ای جای می‌داد و ما دوباره سرحال و تازه نفس به دنبال او سرازیر می‌شدیم و او با هشدارهایش یادآور می‌شد که بی‌احتیاطی نکنیم. ما که گویی ترمزهای مان بریده بود با سرعت، شیب کوه را به سمت پایین طی می‌کردیم و چون گلّه‌هایی از چرا برگشته، تشنه در کنار نهر جمع می‌شدیم و با شستن سر و صورت و نوشیدن آب زلال و خنک، تن و جان مان را صفا می‌دادیم.
مادربزرگ با دستمال ململ سفیدش دست و صورت مان را خشک می‌کرد. راه زیادی رفته بودیم. درخانه پیروزمندانه در تعریف حوادث میان راه از هم پیشی می‌گرفتیم و در مقابل بزرگ ترهای مان خودنمایی می‌کردیم. مادر بزرگ خوبم هیچ روزی را بیکار نبود. او همیشه کاری برای انجام دادن داشت.
او در رفع گرفتاری‌های اهالی و فامیل و بیماری‌های شان و مشارکت در غم‌ها و شادی‌های آن‌ها و در به دنیا آوردن فرزندان شان مهارتی ویژه داشت. او یک پزشک، یک مشاور و یک کارشناس باتجربه محلی بود.
تمام گیاهان دارویی را می‌شناخت. نام همه گل‌های وحشی و خواص آن‌ها را می‌دانست. او ابرها را می‌شناخت و زمان برف و باران را پیش بینی می‌کرد. او به راستی با طبیعت الفت دیرینه داشت و هر آنچه در طبیعت بود می‌ستایید و قدر می‌دانست. او خالی از رنگ و ریا بود و روانی زلال و پاکیزه و درونی زیبا داشت. فکر کردن به او برایم جذاب و خاطره انگیز است.
امروز تصویر زنی را در ذهن به یاد می‌آورم با قدی متوسط، گردنی کشیده و سرفراز، پشتی راست، کمری باریک، دستانی سفید، انگشتانی بلند و قدرت مند و کارکرده، چهره‌ای با گونه صورتی و چشمانی نافذ به رنگ طوسی و قدم‌هایی مغرور و استوار و کلامی قاطع امّا پرجاذبه و مهربان که حتی تا آخرین روزهای عمرش موزون و موقر بود و از راه رفتن باز نماند و نیازمند یاری دیگران نشد.با طبیعت الفت داشت
و سرانجام آفتاب عمرش در سن نود و شش سالگی در اوج غرور و افتخار در میان بسترش خاموش شد و زندگی را با همه زیبایی‌هایش به جا گذاشت وبه طبیعت بازگشت و دنیا را بدرود گفت. امّا افسوس‌!!!
در روزهای آخرین عمرش، دیداری با او نداشتم و در یک غروب، دسته گل رنگارنگی از گل‌های وحشی،« همچون روزگار کودکیم» برسنگ خانه‌ ابدیش در زیر تپه امامزاده گذاشتم و همچون ابر بهاری گریه را سردادم و به دنبال تصویر او درخاطراتم غرق شدم.

« بر گزیده ای از کتاب ” در دامنه های البرز ” ، نوشته توران رئیسی .

روایتی کوتاه

دی ۱۳۹۱

کاش بیاموزیم
————-

مرد ثروتمندی به کشیشی می گوید:
نمی دانم چرا مردم مرا خسیس می پندارند.
کشیش گفت:
بگذار حکایت کوتاهی از یک گاو و یک خوک برایت نقل کنم.

خوک روزی به گاو گفت: مردم از طبیعت آرام و چشمان حزن انگیز تو به نیکی سخن می گویند و تصور می کنند تو خیلی بخشنده هستی. زیرا هر روز برایشان شیر و سرشیر می دهی.

اما در مورد من چی؟ من همه چیز خودم را به آنها می دهم از گوشت ران گرفته تا سینه ام را. حتی از موی بدن من برس کفش و ماهوت پاک کن درست می کنند. با وجود این کسی از من خوشش نمی آید. علتش چیست؟

می دانی جواب گاو چه بود؟

جوابش این بود:
شاید علتش این باشد که
“هر چه من می دهم در زمان حیاتم می دهم”

بدزخم – اعظم ایرانشاهی

دی ۱۳۹۱

.

دکتر می گوید دهانت را باز کن. می گوید این طوری نه، گنده باز کن! باید دندان عقلت را بکشی. به این فکر می کنم که تو، چقدر شبیه بودی به این دندان عقلی که دکتر می گوید. پوسیدگی نداشتی ولی سیستم من را ریخته بودی به هم و جای بقیه را تنگ کرده بودی
دندانم مقاومت می کند، لثه ام هم. نمی خواهند از هم جدا شوند، بعد این همه سال ریشه دواندن و همسایه بازی… . …..

….. اشکم می ریزد از گوشه چشمم. دکتر می پرسد خوبی؟ با سر اشاره می کنم که یعنی آره، می گوید: نباید درد داشته باشه با اون همه آمپول بی حسی.

دهمین گاز استریلی است که چپانده ام توی دهنم، خونش بند بیا نیست. دست هایم شده اند یک تکه یخ، سرم داغ است، گیج می رود و درد می کند، دهانم طعم خون می دهد، حرف نمی توانم بزنم، می خواهم صد سال سیاه جای بقیه باز نشود!

گریه می کنم. همکارم می گوید درد می کنه مگه؟ سرم را تکان می دهم. دلم می خواهد بگویم «هنوز هم آره» ولی آدم با حرکت سرش فقط می تواند بگوید «آره»، نه بیشتر.

دکتر می گوید که یخ بگذار روش، می بنده خون رو. نه دکتر، فایده ندارد، من قبلاً، سال ها قبل امتحان کرده ام، یخ هم جواب نمی دهد… طول می کشد… زمان می برد… .

همکارم می گوید: لابد تو بدزخمی، من کشیدم دو ساعت بعدش تمام شد، بسته شد، تو دو روز ونیم است که کشیدی، هنوز مثل ساعت اولش خون می آید. چه خوب که همکارم از تکان دادن سر فقط می گیرد که یعنی آره … .

دکتر می گوید دهانت را باز کن، باز می کنم. می گوید این طوری نه، گنده باز کن! می گوید: ببین، هم زخمش بسته شده، هم اینکه چه تر و تمیز جای بقیه باز شده.

جای خالی اش هنوز درد می کند… دکتر نمی داند

آنیوتا – آنتون پاولوویچ چخوف – برگردان: احمد گلشیری

دی ۱۳۹۱

استپان‌ کلوچکف‌، دانشجوی‌ سال‌ سوم‌، توی‌ ارزان‌ترین‌ اتاق‌ یک‌مجتمع‌ بزرگ‌ آپارتمانی‌ مبله‌ می‌رفت‌ و می‌آمد و سرگرم‌ حاضر کردن‌درس‌ آناتومی‌ بود. دهانش‌ خشک‌ شده‌ بود و پیشانی‌اش‌ از فرط تلاش‌بی‌وقفه‌ برای‌ به‌ خاطر سپردن‌ مطالب‌ به‌ عرق‌ افتاده‌ بود.
هم‌اتاقش‌، آنیوتا، دختری‌ بیست‌ و پنج‌ساله‌، سبزه‌، ریزاندام‌،لاغر، رنگپریده‌ با چشمان‌ خاکستری‌ روشن‌، جلو پنجره‌ای‌ نشسته‌ بودکه‌ شیشه‌هایش‌ را نقش‌ و نگار شبنم‌های‌ یخزده‌ پوشانده‌ بود. پشتش‌را خم‌ کرده‌ بود و با نخ‌ قرمز یقه‌ پیراهن‌ مردی‌ را برودری‌دوزی‌می‌کرد. در کارش‌ عجله‌ای‌ نشان‌ نمی‌داد. ساعت‌ دیواری‌ راهروخواب‌آلود دو ضربه‌ نواخت‌. …..

….. با وجود این‌، اتاق‌ را برای‌ صبح‌ سر وسامان‌ نداده‌ بودند، لباس‌های‌ خواب‌ مچاله‌ شده‌ بود; بالش‌ها،کتاب‌ها و لباس‌ها همه‌ جا پر و پخش‌ بود. روی‌ سطل‌ بزرگ‌ پسابی‌ که‌لبالب‌ از کف‌ صابون‌ بود، ته‌سیگارهای‌ زیادی‌ شناور بود و آت‌ وآشغال‌های‌ کف‌ اتاق‌ گویی‌ به‌عمد روی‌ هم‌ تلنبار شده‌ بود.
کلوچکف‌ تکرار کرد: «ریه‌ راست‌ از سه‌ قسمت‌ تشکیل‌ شده‌…حدود آن‌: قسمت‌ قدامی‌، در جداره‌ داخلی‌ قفسه‌ صدری‌، به‌ دنده‌چهارم‌ یا پنجم‌ می‌رسد; از پهلو به‌ دنده‌ چهارم‌ و از پشت‌ به‌ استخوان‌کتف‌… .»

کلوچکف‌ چشمانش‌ را به‌ سقف‌ دوخت‌ و سعی‌ کرد آنچه‌ راخوانده‌ مجسم‌ کند، و چون‌ نتوانست‌ تصویر روشنی‌ پیش‌ نظر بیاورد،دستش‌ را بالا آورد تا از روی‌ جلیقه‌ دنده‌های‌ فوقانی‌اش‌ را لمس‌ کند.

گفت‌: «این‌ دنده‌ها حال‌ کلیدهای‌ پیانو را دارند. آدم‌ اگر می‌خواهدگیج‌ نشود باید به‌ نحوی‌ دانه‌دانه‌شان‌ را بشناسد. برای‌ این‌ کار یا بایداسکلت‌ دم‌ دست‌ آدم‌ باشد یا یک‌ بدن‌ زنده‌… آهای‌، آنیوتا، بگذارببینم‌ اوضاع‌ از چه‌ قرار است‌.»

آنیوتا دوختنی‌اش‌ را زمین‌ گذاشت‌، بلوزش‌ را درآورد و خودش‌ راراست‌ گرفت‌. کلوچکف‌ اخم‌ کرد، روبه‌رویش‌ نشست‌ و شروع‌ به‌شمردن‌ دنده‌ها کرد.

«اوهوم‌… دنده‌ اول‌ را نمی‌شود پیدا کرد، پشت‌ استخوان‌ کتف‌است‌ … این‌ یکی‌ حتما دنده‌ دوم‌ است‌ … آره‌… این‌ سومی‌ است‌…این‌ چهارمی‌ است‌… اوهوم‌!… آره‌… چرا وول‌ می‌خوری‌؟»

«آخر، انگشت‌هاتان‌ یخ‌ کرده‌!»

«آرام‌ بایست‌… نترس‌، نمی‌میری‌. جم‌ نخور. این‌ حتما دنده‌ سوم‌است‌، پس‌… این‌ یکی‌ چهارمی‌ است‌… چقدر پوست‌ و استخوانی‌،اما آدم‌ نمی‌تواند دنده‌هایت‌ را پیدا کند. این‌ دومی‌ است‌… این‌ سومی‌است‌… انگار قاطی‌ شد… درست‌ معلوم‌ نیست‌… باید بکشم‌شان‌…قلم‌ من‌ کجاست‌؟»

کلوچکف‌ قلمش‌ را برداشت‌ و روی‌ سینه‌ آنیوتا خطوطی‌ موازی‌هم‌، در امتداد دنده‌ها، کشید.

«عالی‌ است‌. حالا کار ساده‌ می‌شود… می‌شود فهمید جای‌هرکدام‌ کجاست‌. پاشو بایست‌!»

آنیوتا از جا بلند شد و چانه‌اش‌ را بالا برد. کلوچکف‌ شروع‌ کرد، باکشیدن‌ خط، جای‌ دنده‌ها را مشخص‌ کند. چنان‌ غرق‌ کار بود که‌ پی‌نبرد لب‌ها، بینی‌ و انگشتان‌ آنیوتا از سرما دارد کبود می‌شود. آنیوتامی‌لرزید و در عین‌ حال‌ می‌ترسید که‌ دانشجو به‌ صرافت‌ بیفتد و کار رانیمه‌تمام‌ بگذارد و بعد، احتمالا، در امتحان‌ مردود شود.

کلوچکف‌ که‌ کارش‌ تمام‌ شد، گفت‌: «حالا کاملا مشخص‌ است‌.همین‌طور بنشین‌ تا خطوط پاک‌ نشود، و من‌ هم‌ خوب‌ حالیم‌ بشود.»

و دانشجو باز شروع‌ کرد توی‌ اتاق‌ قدم‌ بزند و پیش‌ خود مطالب‌ راتکرار کند. آنیوتا، با آن‌ خطوط سیاه‌ روی‌ سینه‌، حال‌ آدمی‌ را پیداکرده‌ بود که‌ خال‌ کوبیده‌ باشد. کز کرده‌ بود، از سرما می‌لرزید و توی‌فکر بود. معمولا خیلی‌ کم‌ حرف‌ می‌زد، همیشه‌ ساکت‌ بود و توی‌فکر بود…

در طول‌ شش‌ هفت‌ سال‌ سرگردانی‌ و، از یک‌ اتاق‌ مبله‌ به‌ اتاق‌ مبله‌دیگر رفتن‌، با پنج‌ دانشجو مثل‌ کلوچکف‌، آشنا شده‌ بود. هر پنج‌ نفردرس‌شان‌ را تمام‌ کرده‌ بودند و وارد جامعه‌ شده‌ بودند; و البته‌، مثل‌آدم‌های‌ محترم‌ مدت‌ها پیش‌ فراموشش‌ کرده‌ بودند. یکی‌ از آن‌هاتوی‌ پاریس‌ زندگی‌ می‌کرد; دو نفر پزشک‌ شده‌ بودند; چهارمی‌ نقاش‌بود; و پنجمی‌ گفته‌ می‌شد که‌ استاد دانشگاه‌ شده‌ است‌. کلوچکف‌دانشجوی‌ ششم‌ بود… چیزی‌ نمی‌گذشت‌ که‌ او هم‌ درسش‌ را تمام‌می‌کرد و وارد جامعه‌ می‌شد. بی‌تردید، آینده‌ درخشانی‌ در انتظارش‌بود و احتمالا انسان‌ بزرگی‌ می‌شد. اما با این‌ وضع‌ که‌ نمی‌شد زندگی‌کرد; کلوچکف‌ نه‌ توتون‌ داشت‌ و نه‌ چای‌، و فقط چهار حبه‌ قندبرایش‌ مانده‌ بود. آنیوتا باید عجله‌ می‌کرد و برودری‌دوزی‌اش‌ را به‌آخر می‌رساند، می‌برد به‌ دست‌ زنی‌ می‌داد که‌ سفارش‌ آن‌ را داده‌ بودو آن‌وقت‌ با یک‌ ربع‌ روبلی‌ که‌ می‌گرفت‌ چای‌ و توتون‌ می‌خرید.

صدایی‌ از پشت‌ در گفت‌: «می‌شود بیایم‌ تو؟»

آنیوتا به‌سرعت‌ یک‌ شال‌ پشمی‌ روی‌ شانه‌هایش‌ انداخت‌.فتیسف‌ نقاش‌ پا به‌ اتاق‌ گذاشت‌.

فتیسف‌ مثل‌ حیوانی‌ وحشی‌، همان‌طور که‌ با آن‌ طره‌های‌ بلندموها که‌ تا روی‌ ابروها ریخته‌ بود، خیره‌ نگاه‌ می‌کرد، خطاب‌ به‌کلوچکف‌ گفت‌: «آمده‌ام‌ لطفی‌ در حقم‌ بکنی‌. آره‌، لطفی‌ در حقم‌بکنی‌ و آنیوتا را یکی‌ دو ساعت‌ در اختیارم‌ بگذاری‌. آخر، دارم‌ تابلومی‌کشم‌ و بدون‌ مدل‌ کارم‌ پیش‌ نمی‌رود.»

کلوچکف‌ موافقت‌ کرد: «البته‌، با کمال‌ میل‌، آنیوتا، بیا برو.»

آنیوتا زیر لب‌ آرام‌ گفت‌: «کارهایی‌ که‌ زمین‌ مانده‌ چه‌ می‌شود؟»

مزخرف‌ نگو! این‌ بابا کاری‌ که‌ با تو دارد به‌خاطر هنر است‌، نه‌به‌خاطر چیزهای‌ پیش‌ پا افتاده‌. حالا که‌ می‌توانی‌ چرا کمکش‌نمی‌کنی‌؟»

آنیوتا شروع‌ کرد به‌ لباس‌ پوشیدن‌.

کلوچکف‌ گفت‌: «حالا این‌ تابلو چی‌ هست‌؟»

«سایکی‌ است‌، موضوع‌ جالبی‌ است‌. اما، راستش‌، پیش‌ نمی‌ره‌.به‌ مدل‌های‌ مختلفی‌ نیاز دارم‌. دیروز یک‌ مدل‌ داشتم‌ که‌ پاهاش‌ آبی‌بود. پرسیدم‌: ,چرا پاهات‌ آبی‌ان‌؟، و او گفت‌، ,از جوراب‌هایم‌ رنگی‌شده‌اند.، تو هنوز داری‌ خرخوانی‌ می‌کنی‌! خیلی‌ خوشبختی‌! چه‌حوصله‌ای‌ داری‌!»

«طب‌ کاری‌ است‌ که‌ آدم‌ بدون‌ خرخوانی‌ نتیجه‌ نمی‌گیرد.»

«اوهوم‌… عذر می‌خواهم‌، کلوچکف‌، تو راستی‌راستی‌ مثل‌ خوک‌زندگی‌ می‌کنی‌! توی‌ آشغالدانی‌ داری‌ دست‌ و پا می‌زنی‌!»

«منظورت‌ چیست‌! من‌ چاره‌ای‌ ندارم‌… ماهی‌ دوازده‌ روبل‌ که‌پدرم‌ بیش‌تر برایم‌ نمی‌فرستد، و با این‌ مبلغ‌ هم‌ نمی‌شود خوب‌زندگی‌ کرد.»

نقاش‌، که‌ با احساس‌ انزجار ابرو در هم‌ کرده‌ بود، گفت‌: >خوب‌،آره‌… آره‌… اما با وجود این‌ تو بهتر هم‌ می‌توانی‌ زندگی‌ کنی‌. آدم‌تحصیل‌کرده‌ وظیفه‌ دارد که‌ خوش‌سلیقه‌ باشد، عاشق‌ زیبایی‌ باشد،غیر از این‌ است‌؟ آن‌وقت‌ این‌جا معلوم‌ نیست‌ چه‌ جای‌ لجن‌مالی‌است‌! این‌ تختخواب‌، این‌ سطل‌ پساب‌، این‌ کثافت‌ها… آن‌ ظرف‌های‌نشسته‌… گندش‌ را بالا آورده‌ای‌!»

دانشجو با حال‌ گیج‌ و منگ‌ گفت‌: «راست‌ می‌گویی‌، اما آخر آنیوتاامروز دستش‌ نرسیده‌ تمیزکاری‌ کند; صبح‌ تا حالا دستش‌ بند بوده‌.»

پس‌ از رفتن‌ نقاش‌ و آنیوتا، کلوچکف‌ روی‌ کاناپه‌ دراز کشید وهمان‌طور درازکش‌ شروع‌ به‌ حاضر کردن‌ درس‌ کرد; سپس‌ تصادفاخوابش‌ برد، ساعتی‌ بعد که‌ بیدار شد سرش‌ را روی‌ مشت‌هایش‌گذاشت‌ و با حالی‌ اندوهگین‌ توی‌ فکر فرو رفت‌. به‌ یاد حرف‌ نقاش‌افتاد که‌ گفته‌ بود آدم‌ تحصیل‌کرده‌ وظیفه‌ دارد خوش‌سلیقه‌ باشد ودور و اطرافش‌ به‌راستی‌ برایش‌ مهوع‌ و مشمئزکننده‌ بود. آینده‌اش‌ را،همان‌طور که‌ در ذهنش‌ بود، در نظر آورد. به‌ یاد زمانی‌ افتاد که‌، دراتاق‌ مشاوره‌، بیمارانش‌ را می‌بیند و در اتاق‌ ناهارخوری‌ بزرگی‌ درمصاحبت‌ همسرش‌، که‌ خانمی‌ به‌ تمام‌ معناست‌، چای‌ می‌نوشد. وحالا این‌ سطل‌ پساب‌ که‌ ته‌ سیگارها تویش‌ شناور بود حالش‌ را به‌ هم‌می‌زد. آنیوتا هم‌ پیش‌ نظرش‌ آمد، چهره‌ای‌ بی‌نمک‌، نامرتب‌،ترحم‌انگیز… و عزمش‌ را جزم‌ کرد که‌، به‌ هر قیمتی‌ هست‌، بی‌درنگ‌از او جدا شود.

وقتی‌ آنیوتا از خانه‌ نقاش‌ برگشت‌ و کتش‌ را درآورد، کلوچکف‌ ازجایش‌ بلند شد و به‌طور جدی‌ گفت‌:

«نگاه‌ کن‌، دختر خوب‌… بگیر بنشین‌ و گوش‌ بده‌ چه‌ می‌گویم‌. ماباید جدا بشویم‌! راستش‌، من‌ دیگر نمی‌خواهم‌ با تو زندگی‌ کنم‌.»

آنیوتا خسته‌ و کوفته‌ از خانه‌ نقاش‌ برگشته‌ بود. در آن‌جا در نقش‌مدل‌ آن‌قدر روی‌ پا ایستاده‌ بود که‌ رنگ‌ به‌ چهره‌اش‌ نمانده‌ بود،چشمانش‌ گود افتاده‌ بود و چانه‌ نوک‌درازش‌ درازتر شده‌ بود. درجواب‌ حرف‌های‌ دانشجو چیزی‌ نگفت‌، فقط لب‌هایش‌ شروع‌ به‌لرزیدن‌ کرد.

دانشجو گفت‌: «به‌ هر حال‌، ما هرچه‌ زودتر باید از هم‌ جدا بشویم‌.تو دختر خوب‌ و نازی‌ هستی‌; بی‌عقل‌ نیستی‌، درک‌ می‌کنی‌… .»

آنیوتا کتش‌ را پوشید و بی‌آن‌که‌ حرفی‌ بزند برودری‌دوزی‌اش‌ راتوی‌ کاغذ پیچید، سوزن‌ و نخ‌هایش‌ را برداشت‌. سپس‌، توی‌ طاقچه‌پنجره‌، چشمش‌ به‌ چهار حبه‌ قندی‌ افتاد که‌ لای‌ کاغذ پیچیده‌ شده‌بود، آن‌ را هم‌ برداشت‌ و کنار کتاب‌ها روی‌ میز گذاشت‌.

با لحنی‌ آرام‌ و همان‌طور که‌ رویش‌ را برمی‌گرداند تا اشک‌هایش‌دیده‌ نشود، گفت‌: «این‌ هم‌… قندهاتان‌… .»

کلوچکف‌ پرسید: «حالا چرا اشک‌ می‌ریزی‌؟»

با ناراحتی‌ توی‌ اتاق‌ قدم‌ می‌زد، سپس‌ گفت‌:

«تو راستی‌راستی‌ دختر عجیبی‌ هستی‌… راستش‌، ما باید از هم‌جدا بشویم‌. برای‌ همیشه‌ که‌ نمی‌توانیم‌ با هم‌ زندگی‌ کنیم‌.»

دختر چیزهایش‌ را جمع‌ کرد و سرش‌ را برگرداند تا خداحافظی‌کند. کلوچکف‌ دلش‌ به‌ حال‌ او سوخت‌. پیش‌ خود فکر کرد: «چطوراست‌ یک‌ هفته‌ دیگر هم‌ بگذارم‌ بماند؟ ممکن‌ است‌ خودش‌ بخواهدبماند و آخر هفته‌ می‌گویم‌ برود.» و خشمگین‌ از این‌که‌ ضعف‌ نشان‌داده‌ بود، با خشونت‌ داد زد:

«بیا، چرا همین‌طور آن‌جا ایستاده‌ای‌؟ اگر می‌خواهی‌ بروی‌ برو واگر دلت‌ نمی‌خواهد، کتت‌ را در بیاور و بمان‌! می‌توانی‌ بمانی‌!»آنیوتا آرام‌ و دزدانه‌ کتش‌ را درآورد، بعد بینی‌اش‌ را هم‌ دزدانه‌گرفت‌ و، بی‌آن‌که‌ سروصدا کند، سر جای‌ همیشگی‌اش‌، روی‌چهارپایه‌ کنار پنجره‌، نشست‌.

دانشجو کتاب‌ درسی‌اش‌ را برداشت‌ و شروع‌ کرد ازین‌ گوشه‌ اتاق‌به‌ آن‌ گوشه‌ برود و بیاید. گفت‌: «ریه‌ راست‌ از سه‌ قسمت‌ تشکیل‌شده‌: قسمت‌ قدامی‌، در جداره‌ داخلی‌ قفسه‌ صدری‌، تا دنده‌ چهارم‌یا پنجم‌ می‌رسد… .»

توی‌ راهرو یک‌ نفر نعره‌ می‌زد: >گریگوری‌، این‌ سماور که‌ بی‌آب‌مانده‌!»

من و فیس بوک ۱ و ۲ – شهلا آقاپور

دی ۱۳۹۱

فیس بوک ۱

این همه تصور چشم
کدامین اشک گیر کرده ا ست
پشت خیالها ی هزار دیوانگی
تصویر رنگ های انار و نارنج
نقاشی ام هنوز تمام نشده
جاسازی بال کلاغ
درمنقار غلیظ یک تابلو
تن مردی که سنگ بود
روانش در جنگ
دهانش دروغی فرسوده می سرود

قرار بود از نطفه تازه
ترا دردانه دردانه
در مردمک های شعرم
که لبریزِ ِ حس گمنامی ست بنویسم

کتاب چهره به چهره
روبرویم می نشیند
سر در اتلاف شورش زمان
گیج و واج می رود

قفل اینترنت
انزوای مدرن
باز می شود
رمز عبور را فراموش کرده
شاید حک شده ام

صفحه تلمبار ِ شعر و شعار
رژه ی عکس و واژه
داد وستد های لایکی
دوستی های شماره ای
صد تا صد تا بالا
بالا می روند

هوش آن مرد لا به لای
لایک های دختری که مقابلش
لایک های فراوانی می خواست
گم وگور می شود
از هول ِ باجهای کاذب
پشتِ هیولای حریص
وقلقلکهای نامریٔی
زیرِ کاسه داغ فیس بوک
ایستاده می سوزد

انگار
اثبات دمهای کوتاهِ
هستیتِ خویش را
کم آورده ست
هرساعت آماده سوار شدن
آنلاین روشن می ماند

صفحه شماره ای عتیق می چرخد
به گمانش
فهم مرگ و زندگی را می تکاند
مبادا از قاقله ی خبری جابماند

پرچم های سرخ داس و چکش
پر چم های سبز یاحسین
انقلاب
کودتا
آوازه های برهنگی و بلوغ شهوت
دنیایی بی سرنوشت
می نوشت تنهایهای شکست خورده را
کنفراس ها ی مهم و پیچیده
اوهام فردایی که از دیروز مهمتر ست
پس هیج چیز پایین تر
از چیزِ دیگری نیست

یکی یکی عقده های شمرده شده
مسخ ترمی شوند
آدمهای معرکه گیر
درکهای کوچک وعقل عاقلان
و هنور ایران زندانی ست

پیامی می خراشد
غده ها ی حساسم را
چه روزو حالی
بنویس عزیز جان
دوست پشت شیشه ای
شکلِ جغد شب
جناب عالی چنار آلی
چه می کنی…..لایک لایککک
آفلاین می شوم
خاموش
برای امروزم کامپیوتر بس ست
رنگ مردمک ِ مجسمه ی از تو
که هرگز مرا نفهمید خشکید

درتو نقش جبری می زنم تا بیافرینمت
دگر نیستی
در دفترهای حسابت غرق شده ای
وغریقی نیست
می خواهم بروم

چیخیم اشیه
آی سویون ایچیندا
بالیخلارینان اوینام
قارا قیرمیزی قارقا لارا باخام…
بروم بیرون
به کلاغها ی سیاه سرخ نگاه کنم
با ماهیان بازیگوش آب بازی

آب بازی مرا تسکین می دهد
بیرون
سلول سیال ِنور آبی
روی خاک زمین
روایت زیستن جاری ست…

*****

من و فیس بوک ۲

گرده های حس توجه
حراج شعر و شعور انسان
به کدام سمت می وزد
آدمهاخیره پشت میزشان
به کدام محور می اندیشند

هذیان های هضم شده
صفحه های باد کرده
تحت مراقبت سطح فیس بوک
دردنیای عریان شیشه ای
خصوصی ترین عبارت روزگارم
به نمایش ِاست
تماشاچیان ِخمیده
سرگردان از کنارم می گذرند
سرهایشان بخار آه رنگین
گردنهایشان پرتوهای چمنی
حق به جانب
عمودی قد میکشند
پس و جود دارند

قرقره زمان سُرمی خورد
تو پنهانی می گذری
بازارِ فیسبوک به همه وصلت می کند
بهانه ای زندگیت را می دانند

آخ عکسهایم که برچسب خود پسندی ست
کپی می کنی
ما سک به دهان نگاهم را تنفس
در و دیوارت پر از من من
چشمان من می شود
ازآنجاییکه به قول پیکاسو
همه شاعرندو هنرمند
شا عرسبزتن تن
حزب سرخ تن
شاعر من من
چند من می شوی

چت های تلگرافی بیهوده
واژه های لرزه عا شقانه
نامه های خسته حجمی
در آغوش دام خمیازه
تخم های شکسته می گذارند

گلوهای پر درد و داد
دستهای اویزان به میله ها
در قفس های خشونت آهنی
و لالاهایی که هیج گاه گفته نشد
آنهایی که می آیند
می روند
و خواب آلود سرازیرمی شوند

تهدید خمره ی عکس و ویروس
تا مرزهای شخصی بدون دیوار
و هجو م اندوه های بی انتها
در هزاره ی تمدن اینترنتی بزرگ می شوند

کنارم نیستی
توان گذشتن است
حضور تو
پیام آور زمان
به انتظا ر ظهور لایک او
پشت فیس بوک خوابت برده است

ساعت دوازده شب است
حقیقت میان قطر دایره ی نسبیت
انعکاس طیف جاذبه ها ی هستی
آگاهی ذهنیت تحریکم می کند
دویدن آرامم
پا هایم به سایه ی ماه چسبیده
همزاد ِ خوابم پریده ست

آه به رنگیزه زمردی
رمز آب ِ مهر رهایی
بازتاب مو ج نور رونده
تمرکز می کنم …اوم اومم اوم

هاشور بر حاشیه ها – بیست ویک – مهدی رودسری

دی ۱۳۹۱

وقت ِ شما را نمی گیرم
فقط چند قطره می بارم
تا خورشید ِ زیر ِ ابرها نیامده
آیینۀ خیابان کوتاه تر کنم .
در مقابل ِ یک گورستان ِ قدیمی
پچپچۀ علف ها میان ِ قبرهاست
ستون های منزوی ی معبدی ویران مراقب اند
ادامۀ بوستان ، داستان ِ نگاه هاست .
آهسته از کاپوت ِ اتومبیلی مدل ِ سال های جنگ
جرنگ جرنگ ِ جنگ و دودی کمرنگ بیرون می ریزد
سیگار می کشیم .
خوانندۀ مسلولی به یادم می آید
که با خش ِ گلو و خشم ِ گیتارش همیشه می خواند
روزها سوراخ سوراخ سوراخ
سال هاست که سوراخم تا بمیرم
و نمُرد
تکرار ِترانه های خاکستری را هنوز می خواند
دیگری که کنار ِ منست ، مست است.
هیچ کجا چراغ های بدون ِ چهارراه چنین سبز و قرمز نیست
برای عبور بیا اجازه نگیریم
به شیطنت های کودکانه برگردیم
هیچ خیابانی چنین جذاب چهارراه هاش را گاز نمی گیرد
برای برگشتن ازمسیر ِ ریل های متروکه
قطارهای باری منتظرند
دستهای تو را چرا باید رها کنم
به کابین های خالی چشم بدوزیم
از برابرمان که گذشتند
بدویم تا سنگها جرقه جرقه بسوزند
بپریم تا سقف ِ آسمان کوتاه شود
به شیطنت های کودکانه بر گردیم
چند قطره حرف بزنیم
این دست ها چرا خونی است
زخم پاهای تو انگار قدیمی است
و خسته که نشستیم کمی بخوابیم
مقصد همیشه در ایست گاه سوت می کشد.

ورق می خورد یاد – مینو نصرت

دی ۱۳۹۱

ورق می خورد یاد
۵۷ هزار سینما ” رکس ”
با رنگی یکدست سبز
فقط با یک جرقه …
می‌سوزم
تکه‌ای در تنور آبادان
تکه‌ای در گونۀ آذربایجان
” عاشیق‌لر” می‌خوانند
منوم اوجا داغلاریم *
سهندیم
ساوالانیم
می‌سوزم
تکه‌ای روی منار ریخته بر آبی تلخِ ابیانه
که دیگر گلاب نمی‌گیرد از قمصر کاشان
و
اصفهان سی و سه پل دیگر
غرق می‌شود در چشمان
زنی که پیراهن کوچش آتش گرفته است
در چهار محال
هیچ بختیاری
ایل نمی‌شود
تکه‌ای در سینۀ مغانم
” لوت ” سطل سطل
آب می‌ریزد
خاموش نمی‌شود بهارستانم
نیم‌تنۀ مردی عصایش را رها می‌کند
بغض‌های مادرم باغ باغ می‌خوانند
غلیظ‌ تر از غیضِ محبوس در ” استغفرالله ”
از روی خطوط بی‌اعتنای پیشانی پدر می‌فهمم
مسیر باد ها را نمی‌توان بر‌گرداند
و
غرق می‌شود ” سیوند ” در گلوی ” شهر سوخته ”
می‌سوزم
در تکه‌ای از چشمان برادرم
که
چهار فصل نقاشی اش را با هفت سنگ می‌شکند
چهل هزار تازیانه
دست بر سینه بیرون می‌آید از چراغ جادو
می‌سوزم
در تکه‌ای از آغوش خواهرم
که روی باغچه دراز کشیده
کوکب‌ها را شیر می‌دهد

اینک آتش‌کده‌ای
از ترانه‌های سوخته‌ام
نیمی قفس
برای جمع‌آوری پرندگانی که بالهاشان
در رکسِ آسمان می‌سوزد
نیمی خاکسترِ ققنوس
در وقفۀ احضار پنج‌گانه‌اش

هبوط از زمین آغاز شد
عقربه روی عدد ۵۷
شعله‌ور است

چند سروده کوتاه از” مانا آقائی” شاعری که سروده هایش را دوست دارم – محمود صفریان

دی ۱۳۹۱

اطلس

تنت اطلس نرم جغرافیاست

همه فتحش می کنند

من قاره ، قاره کشفش کردم

***

شاعر

من یک شب تاریک شاعر شدم

شبی که ماه

در چاه عمیق فراموشی افتاده بود

– خیلی آسان –

طناب نازک خیالم را پائین انداختم

و او را بیرون آوردم

***

ردّ پا

دنیا سفره ی هفت سین بود

زندگی تنگ بلور

نشستم و زل زدم

به ردّ پای ماهی هائی

که تبخیرشده بودند.

***

فدا کاری

از درختانی که کاغذ شدند
تشکر می کنم
اگر به خاطر فداکاری آن ها نبود
معنای زیرین مرگ را
در آگهی های ترحیم نمی فهمیدم.
***
برگرفته از کتاب
زمستان معشوق من است

روزی خواهد آمد – مینو شهرستانی

دی ۱۳۹۱

روزی خواهد آمد
که سراغ تو را از باغ بگیرم
و سراغ باغ را از باد

روزی که لازم نیست ، نام رودی را بدانم
تا گریه کنم

روزی که کوتاه می شود
به اندازه ی عمر عشق و رویا

روزی که خواب بایزید می بینم
و می دانم
نور از کجا می آید
و کهنه به کجا می رود.

اشکهایت را پاک کن
تا برایت از نسل دهه ی چهل بگویم
که کلید خانه هایشان
را در هفت سالگی گم کرده اند
و اکنون
شب را زیر “برف گرم” موهایشان
پنهان

واژه شده ام
بی گزاره
و در برابر مثنوی هفتاد من
پاره پاره

من که همه ی عمر ، آسمان را به تردید نگریسته ام
اکنون سلطنت ابدی مرگ را
باور دارم

قند بیاور
تا با هم
چای را در مسیر کهکشان راه شیری بنوشیم

مرگ هم پایانِ تو نبود – رضا کاظمی

اسفند ۱۳۹۱

مرگ هم پایانِ تو نبود
وقتی فردای خاکسپاری‌اَت
به خانه برگشتی وُ با هم
یک دلِ سیرْ خندیدیم!

آرام باش – سید علی صالحی

دی ۱۳۹۱

آرام باش
حوصله کن،
آب های زودگذر،
هیچ فصلی را نخواهند دید
از ریگ های ته جویبار شنیده ام
مهم نیست که مرا
از ملاقات ماه و گفت و گوی باران بازداشته اند
من برای رسیدن به آرامش
تنها به تکرار اسم تو
بسنده خواهم کرد
حالا آرام باش،
همه چیز درست خواهد شد…

از دریا در فنجان

دی ۱۳۹۱

از کتاب ” دریا در فنجان “

گرمی عزائی کهنه
وامدار
هیزم حماقت است
***
سیل
فرزنده حرامزاده
باران است
***
هوس
بر هر شاخه ای
نمی روید
***
گردش نگاه
نجوای قلب است
***
سر کبک
برف را
رو سیاه کرده است
***
همیشه
پیامد قهر
پشیمانی نیست
***
بوسه ای ناب و عاشقانه
روزه ام را
در هم شکست
***

چکامه ای از فریدون مشیری

دی ۱۳۹۱

بگذار سر به سینه ی من تا که بشنوی
آهنگ اشتیاق دلی درد مند را

شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق
آزار این رمیده ی سر در کمند را

بگذار سر به سینه ی من تا بگویمت
اندوه چیست، عشق کدامست، غم کجاست

بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان
عمریست در هوای تو از آشیان جداست

دلتنگم، آنچنان که اگر بینمت به کام
خواهم که جاودانه بنالم به دامنت

شاید که جاودانه بمانی کنار من
ای نازنین که هیچ وفا نیست با منت

تو آسمان آبی آرام و روشنی
من چون کبوتری که پرم در هوای تو

یک شب ستاره های تو را دانه چین کنم
با اشک شرم خویش بریزم به پای تو

بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح
بگذار تا بنوشمت ای چشمه ی شراب

بیمار خنده های توام ، بیشتر بخند
خورشید آرزوی منی ، گرم تر بتاب

صبح دروغین – نادر نادر پور

دی ۱۳۹۱

امشب زمین تمام گناهان خویش را
بدرود گفته است.
زهد سپید برف
کفر زمین نیان را در خود نهفته است.

این سیمگون نقاب
بر چهره ی سیاه طبیعت
زیباترین دروغ جهان است

امشب درخت پیر
اندیشه می کند که جوان است
اما پس از تولد خورشید
اندیشه های برفی او، آب می شود

آیا کدام چشم
رخساره ی حقیقت پنهان را
مانند آفتاب تواند دید؟
شاید که چشمی از پس گریدن
پاسخ بدین سئوال تواند داد

ای پیر، ای درخت!
باران چه گریه ای است
گریدنی که صبح دروغین برف را
در شام نو جوانی نا پایدار تو
تاریک می کند،
اما تو را به روشنی دور ِ کودکی
نزدیک می کند،
گریدنی که دیده ی پیران را
چون چشم کودکانه ی خورشید
بینائی زلال تواند داد.

آه، ای خروس منتظر صبح
آتش، درون پنبه نمی میرد
اما، نگاه کن:
خورشید در سپیدی آفاق مرده است
افسون برف، چشم درختان ساده را
در خواب کرده است
وین روستائیان صبور پیاده را
در روزگار پیری، با مرکب خیال
تا شهر نو جوانی موهوم برده است.
ام، دل زمین
در آرزوی گریه ی باران است،
در شب، حقیقتی است که پنهان است.

آه، ای غم سیاه تر از ابر
امشب، مرا گریستنی بی امان ببخش!
ای اشک مهربان،
چشم مرا نگاهی چو کودکان ببخش!

————————–چهار شنبه سوم بهمن ماه ۱۳۵۸

نگاهی به داستان های محمود صفریان در دو کتاب : روزهای آفتابی با ۱۷ داستان کوتاه و روزی که گلابتون رفت که مجموعه ۱۲ داستان است ناشر هر دو کتاب نشر زاگرس است اسماعیل معزّی

دی ۱۳۹۱

تعدادی از داستان های این دو کتاب را قبلن خوانده بودم و نظرم را نیزنوشته بودم. اما داستان های جدید ی چون:
پیوک – آخر خط – شاخه ترد اطلسی
از کتاب روز های آفتابی
وداستان های
روزی که گلابتون رفت – آن روز – ریزش طاق نما
از کتاب روزی که گلابتون رفت را برای آشنائی بیشتر با او باز می کنم.
در اینکه همه ی داستان های او روان و گویا و سر راست است و خواننده را از صرافت خواندن نمی اندازد حرفی نیست. ولی در مجموع سبک نگارش او با سایر داستان هائی که روایت گونه تعریف می شوند یک فرق اساسی دارد. در پاره ای از داستان های او مثل دستگاه های موسیقی کلاسیک ما که هر کدام علاوه بر فراز و نشیت تکه ای چهار مضراب هم دارند در چندین جا چنان در تجسم و نقاشی محیط یا شخصیت داستان وکار برد تشبیهات
پیش می رود که خواننده را غرق تماشای آن صحنه ها می کند که گاه سر رشته ادامه خواندن داستان از دست می رود . خوانند دارد در فضای دلگیر جائی، پرسه می زند چون:

” …برهوتی عاری از سبزه،است وجز تک و توک نخل های قناس ِ کم شاخ و برگ ندارد، ودر روزهای آفتابی در حد یک آتش سوزی هُرم و تَف دارد، و در شب فضائی ساکن و بی نسیم، با پشه هائی که نیش توام با زهرشان، زجر دنیا را در جانت می ریزند. بدون آب آشامیدنی. آنچه بجایش هست، همطراز آب سماورِ روشن است. گرم و غیر قابل دست و رو شستن، تا چه رسد به خوردن.
بیغوله های مفلوک و توسری خورده ای که یعنی سر پناه. بچه هائی با پا هائی به نازکی ” نی قلیان ” و شکم هائی چون طبل…..”

که نا گهان به اینجا کشانده می شود:

“…نیمه های شب بود. تازه تخت ام را کشانده بودم بیرون و پشه بند را چفت و سفت کرده بودم، و تاقباز، داشتم آسمان را نگاه می کردم. آسمانی که ستاره هایش از کمی جا به هم تکیه داده بودند.
آسمان ” دارَک ” روز هائی که باد ِ ” سام ” گردو خاک را در هوا نپاشیده باشد، شب هایش زیبائی خیره کننده ای دارد. می شود به راحتی ستاره ها را شمرد.” راه شیری ” را بی نیاز به مسلح کردن چشم به وضوح دید. شب هائی که نسیمی هم به وزد ” که کمتر اتفاق می افتد ” جان می دهد برای فکر کردن، به ذهن بال و پر می دهد.” از داستان پیوک

ما داریم یا من خواننده، زانو در بغل گرفته دارم می اندیشم، این چه وضع اسف انگیزی است که در این سر زمین نفرین شده داریم، صفریان ما را به رمانس و رویا می کشاند. خواننده را از دنیای واقعی داستان و لمس درد های چرکین جامعه به فضائی کاملن متضاد بردن را من نمی پسندم با همه ی زیبائی که دارد.
و این کاری است که این نویسنده ی کاویدن زخم های جامعه در بیشتر داستان هایش دارد.

من در این گریزها نویسنده را می بینم که بی طافت می شود و برای تمدد اعصاب خودش سر رشته رها می کند.

داستان ” آخرخط ” موضوعی است که من ندیده ام نویسنده دیگری به آن پرداخته باشد. در مورد زندگی در خانه سالمندان است که بعضی می پندارند بهترین محل سپردن عزیزانشان !! می باشد. در حالیه اگر محمود صفریان هم به آن نمی پرداخت و یاد آور نمی شد که ” گورستان زنده هاست ” می شد فهمید که جای طرد شدگان است آن هم باز به قول ایشان برای آن هائی که پولش را دارند و اگر برود به سوی خانه هائی که به اصطلاح دولتی است
تصورش هم رعشه آور است.

” ….ما آنی که تو می خواهی نیستیم . ما پول داریم ، و می توانیم هزینه سنگین اینجا بودن را بپردازیم . به آنجائی بروید که دولتی است. آنجائی که بجای کاغذ توالت ، با دست خودشان را پاک ! می کنند ”

چنین واقعی و ملموس از آن فضا نوشتن جز مدتی در آنجا بودن امکان پذیر نیست. و این می رساند که وقتی می نویسد:
” ….ویرم گرفته بود به عنوان داوطلب یک هفته ای را در یکی از خانه های سالمندان بگذرانم ، تا بتوانم از نزدیک با فضای آنجا و آدمهائی که محکوم به زندگی در آن چار دیواری بودند ، آشنا شوم …”

حقیقت را گفته است. نمی شود مدتی را آنجا نبود و بر پایه خیال نوشت:

” … در خانه سالمندان شب و سکوتش از غروب شروع می شود. در این گورستان زندگان ، از شب زنده داری و بگو و بخند های دسته جمعی شبانه کمترین خبری نیست ، کسی هم در حال و هوایش نیست. چه بگویند ، که شادی کنند و بخندند ؟ من شهادت می دهم که دراین دیار ، جوک و لطیفه جائی ندارد . من در تمام مدتی که آنجا بودم صدای قهقهه نشنیدم . بهت ، حیرانی ، مدتها به گوشه ای خیره شدن ، و چشمان نمور ، زیاد دیدم ولی شعف ، جائی نداشت . به تعبیری وضعی بدتر از تیمارستان حاکم است ”
یا
” خودمانیم چه جای حزن انگیز دلگیری است. در آنجا زندگیت قبل از مرگ تمام می شود. چه تنهائی هولناکی دارد. همه در لاک خودشان هستند ، اطرافشان را نمی بینند . هم صحبت نمی شوند . دوست و رفیق انتخاب نمی کنند. زندگی ( البته اگر بشود اسمش را زندگی گذاشت ) یک خط بی فراز و نشیب است. فکر می کنی عین آنچه در فیلم ها ، دستگاه به هنگام از کار افتادن قلب نشان می دهد دیگر ضربانی نداری همه چیز برایت یک خط مستقیم می شود بی هیچ بالا و پائینی . فردا برایت مثل دیروز است….”

واقعن حیف است که وقتی داری چنین دملی را که خیلی ها نمی دانند چگونه است، نیشتر می زنی و بوی گندش را زیر بینی می گیری، و خوانند را به دنیال خود می کشانی، چهار مضراب ترقصی بنوازی

در داستان ” شاخه ترد اطلسی ” ما شاهد برداشت دیگری از سوژه و نحوه نگارش هستیم. رمانس، حرمان، و تلاش برای رهائی از فشاری که دامنگیر است حتا اگر در شرایط خوبی از امکانات باشی، و بیان لطافت ِ توام با یاس خاطرات، شاخصه های این داستان است.

” وقتی با او ازدواج کردم یک شاخه ی ترد اطلسی بود، با پوستی گل بهی، و چشمانی عسلی که در جامی از مهر نشسته بود. اندام موزون او بافته ای از اثیر بود. خوئی ملایم و دوست داشتنی داشت….”
یا
” … – تعریف نیست پدر. می دانم تو شادابی ات را به پای من ریخته ای. من می دانم که تا مرا از آب وگل بیرون بکشی سیاهی موهایت را با روزگار معامله کرده ای. دلم می خواهد جوری که خورند دریای مهر تو باشد سپاسگزاری کنم. پدر من می دانم برای اینکه بیشتر با من باشی زود تر از موعد خودت را باز نشسته کردی، و همه داشته های حتا کوهانت را نیز به پای من ریخته ای.
قول می دهم دانشکده ام که پایان گرفت با همه ی توان جبران کنم….”

و بالا خره:

” خانم در اینجا حامد نداریم. از دوستانش که دیروز بهم تیر اندازی کردند بپرس. ما بیش از ۴- ۵ نفر دستگیر شده از جریان دیروز دانشگاه اینجا نداریم….هیچکدام هم اسمش حامد نیست. ”
” می گوئید چکار کنم؟ خواهش می کنم کمکم کنید. خیلی نگرانم. ”
” شما به پزشکی قانونی مراجعه کرده اید؟…..الو خانم با شما هستم….”

داستان ِ سرشار از نوعی نوستالژی روزی که کلابتون رفت داستانی بسیار خواندنی است. به واقع داستان شهرزاد قصه گوئی است که نیمه راه پادشاهش را تنها می گذارد و با بسیاری داستان های نگفته می رود.
رفتنی که با چنین مرثیه ای همراه بوده است:

” … من برای آخرین بار در دور رس نگاهم زنی باریک اندام را که بقچه قهوه‏ای رنگی زیر بغل داشت دیدم که آرام آرام گام بر می‏داشت و نمی‏دانم به کجا می‏رفت…. رفت و کتاب هزار و یک شبش را بر روی ما بست تا بقیه کودکی را با فکری آزار دهنده بخوابیم. ”

داستان ” آن روز ” در کتاب وقتی که گلابتون رفت یکی از داستان های محکم محمود صفریان است. یاد آور جوانی های پر ماجرای اکثر ماست که هر کدام بشکلی داشته ایم. هر چند حالا آن قالب پوست انداخته و جوان ها یا در گیر اعتیاد هستند یا بخاطر روزگاری که برایشان رقم زده اند تا دندان سیاسی شده اند و یا متاسفانه چون نمی دانند چه آینده ای در انتظارشان است واخورده و نا امیدند.
برادری که سر آمد است و محله در رکاب اواست حسادت را بر افروخته است، و وادارشان کرده که متحد شوند تا از میدان به درش کنند. او فقط برادر کوچکش را دارد که خودش را نوچه اش می داند، ولی کاری ازش ساخته نیست

” با پُز مخصوصی راه می رفتم. درست یادم نیست ولی گویا بادی هم در گلو داشتم، و بفهمی نفهمی کمی هم گشاد گشاد و کِلِخ کِلِخ راه می رفتم ولی چون همیشه کفش های لاستیکی سفید رنگی را به پا داشتم، نمی توانستم پشتشان را بخوابانم و ادا را کامل کنم. کلاه لبه دار سیاه جاهلی هم نداشتم، البته نه به قد و قواره ام می خورد و نه شهامت بر سر گذاشتن آن را داشتم. می دانستم که هر نوعش به سرم گشاد است. خود ِ مرشدم که برادر بزرگ ترم بود هیچ یک از این بازی ها را نداشت. حتا یادم هست که یک روز به من گفت:
” مثل اینکه خیلی از این فیلم های آبگوشتی نگاه می کنی. تقلید نکن، سن و سالت هم مناسب این کار ها نیست. خودت که باشی راحت تری…”

و همین برادری که کمال است با آگاهی از برنامه ای که برای مرشدش چیده شده نیز عملن کاری انجام نمی دهد:

” کمال می خواهند جمال را از سر راه بر دارند….شنیدم نِمرود به خواهرم می گفت نگران نباش هر طور شده جمال را از میدان داری می اندازم. کمال، نِمرود آدم آرامی نیست.
دلم می خواست تا دیر نشده گوشی را بدهم دست برادرم ولی نمی دانستم بگویم خبر را از کجا آورده ام….آگاهی از آشنائی من و” آیدا ” عاقبت داشت و من از همین عاقبت واهمه داشتم…”

” ریزش طاق نما ” داستان پایانی کتاب ِ ” روزی که گلابتون رفت ” است و چه حسن ختامی. این داستان بسیار منسجم و زیباست.
در نقطه عطفی چنین می گوید:

” زندگی روی دیگرش را رو کرده بود. روی زشت و کریه اش را. نه، روی دیگرش مرگ نیست. مرگ راحت شدن است مرگ به نوعی رهائی است.
برایم کتاب دلخواهم را آورده اند، اما حتا حوصله نکرده ام بازش کنم. فکر می کنم نیمی از خون در گردش رگهایم دارو های گوناگونی است که به کمکشان زنده مانده ام….این هم شد زندگی؟
خیلی ها در این مدت طولانی به دیدنم نیامدند. چرا؟
می دانم هرکس درد و مشکلات خودش دارد. بیایند که چه کنند؟ احوالپرسی ؟ مسخره است. من دارم خاموش می شوم. دیگر برای اطرافیانم حرارت لازم را نداردم .

زنگ کنار تختم را فشار دادم، نمی دانستم چرا. پرستاری پاسخ داد:
” چه مشکلی دارید؟ ”
” لطفن اگر امکان دارد برایم آینه بیاورید. ”
” آینه!؟ …می خواهید چکار کنید؟ ”
” می خواهم خودم را که مدتهاست با دقت ندیده ام، ببینم ”
” اقای ضرابی! حالتان خوبه؟ ”
جوابش را ندادم. ”

مقایسه زیبائی یکی از شخصیت های داستان به کار استادی صورتگر بسیار گیراست ، ویکبار دیگر توان نویسنده را در کاربرد بجای چنین اشاراتی می نمایاند.

” چند ضربه به در خورد و با اجازه من در باز شد. خدای من از قاب در یکی از زیبا ترین مینیاتور های ” رضا عباسی ” جان گرفت و گام به درون اتاق گذاشت. ”

متاسفانه کتاب عاری از لغزش های چاپی نیست. باامید به اصلاح در چاپ بعدی.

برای نویسنده خوب کشورمان موفقیت بیشترآ رزو دارم
——————
برگرفته از:
http://asre-nou.net/php/view.php?objnr=24410

استاندال ” هانری بل ” نویسنده فرانسوی – مهسا پاکزاد – به اتنخاب الیسا تنگسیر

دی ۱۳۹۱

هنری بل نویسنده شاهکار جاویدان «سرخ و سیاه » در ۲۳ ماه ژانویه سال ۱۷۸۳ در شهر «گرونوبل » فرانسه متولد شد. و در ۲۳ ماه مارچ ۱۸۴۲ درسن ۵۸ سالگی در گذشت. هانری بل در طفولیت مادرش را از دست داد، و به ناچار کودک در میان یک مشت اقوام پدری که همه مستبد و خودرأی و عبوس و اخمو بودند و به کمترین بهانه‌ای کتکش می‌زدند، بزرگ شد. بل، تحقیرها و خشم و کینه‌های خود را در سکوتی رنجبار فرو می‌خورد و همین وضع اثر عجیبی در روحیه اش به جا گذاشت. هانری در ۹ سالگی از «گرونوبل » گریخت و به پاریس آمد.
او نویسنده ای رئالیست است و با کتاب ” شرخ و سیاه ” که شاهکار اوست و به فارسی نیز ترچمه شده است  به سطح بالزاک دیگر نویسنده شهیر رئالیست فرانسه ارتقا یافت

از شما دعوت می کنیم نگاه خانم  مهسا پاکزاد را به کتاب سرخ و سیاه بخوانید. در حقیقت نام هنری بل یا استاندال بیشتر با این کتاب همراه است.

نگاهی به رمان سرخ و سیاه نوشته استاندال
میان سرخی یا سیاهی
نام «ژولین سورل» نام ماندگاری است؛ نامی خیالی که بعدها به دنیای واقعیت آمد و چه بسیار نویسندگانی که با این نام هنری نوشتند و چه بسیار نویسندگان دیگری که این نام را وارد دنیای داستانی خود کردند و کسان دیگری که این نام را به فرزندان خود دادند. «سورل» قهرمان داستان «سرخ و سیاه» نوشته هانری بیل ملقب به استاندال از آن شخصیت‌های نمونه‌ای است که بسیاری از منتقدان و نویسندگان از جمله آندره ژید او را نه متعلق به زمانه خود یعنی قرن نوزدهم بلکه کاملا یک شخصیت قرن بیستمی دانسته‌اند؛ شخصیتی که نمونه متعالی بیلیسم (مشتق از نام هانری بیل) یا همان «جست‌وجوی خوشبختی از طریق شک‌گرایی» است و یکی از بهترین فرزندان انقلاب کبیر فرانسه که با مطالعه رفتارش می‌توان پیامدهای اجتماعی و سیاسی انقلاب کبیر فرانسه را شناخت. یافتن جایگاه استاندال در ادبیات فرانسه کار مشکلی نیست، استاندال هرگز در مقام نویسنده‌ای پیشرو در ادبیات قرن نوزدهم فرانسه مطرح نبوده، او از دل همان قواعد ادبی تثبیت‌شده پیش از خود رمان‌هایش را آفریده است. رمانتیسم آثار استاندال یادآور رمانتیسم آثار دونروال و مادام دو استائل است و استفاده از مطالب نوشته شده در روزنامه‌ها (حوادث و وقایع اجتماعی) با توجه به اهمیت روزنامه‌ها در قرن نوزدهم تیزهوشی زودهنگام او را نشان می‌دهد، حضور پررنگ مسائل اجتماعی و سیاسی و رویارویی آن سه طبقه معروف اجتماعی نیز در کار او چیزی است که باید از این فرزند باهوش انقلاب کبیر فرانسه (به عنوان عظیم‌ترین انقلاب و دگرگونی تاریخی) انتظار داشت. هر چند غرض این نیست که حضور این عناصر در جهان داستانی استاندال امری عادی و پیش‌پاافتاده است، کمااینکه چنین نکته‌سنجی و تیزبینی در به تصویر کشیدن فضای اجتماعی نیمه اول قرن نوزدهم و ساختن تصویری از جامعه‌ای که هم «روبسپیر» را به زیر می‌کشد و هم از «دانتون» نمی‌گذرد در نویسندگان هم‌دوره یا متقدم بر استاندال نظیر هوگو و بالزاک دیده نمی‌شود و قطعا آغاز کننده آن همان استاندال است؛ نویسنده‌ای که با ظهورش ادبیات را وارد دوره‌ای دیگر از حیات‌اش موسوم به «واقع‌گرایی» کرد؛ دوره‌ای که با فلوبر، از ستایشگران استاندال، به اوج رسید. در یک نگاه اجمالی به «سرخ و سیاه»، اگر نگاه‌مان را بیشتر از هرچیزی بر شخصیت ژولین سورل، قهرمان کتاب، متمرکز کنیم، نتایج جالبی خواهیم گرفت. با این فرض که ژولین سورل یکی از معدود شخصیت‌های ادبی است که تحول شخصیتی‌اش در تاریخ ادبیات اگر نگوییم بی‌همتا، حداقل کم‌نظیر است. از نقطه‌ای شروع می‌کنیم که او، پسری که در مقایسه با دیگر براداران و پدرش پسری لاغر و ضعیف و بی‌دست و پاست، در کنار دستگاه چوب‌بری مشغول کتاب خواندن است و پدرش چندین‌بار او را صدا می‌کند و او غرق مطالعه صدای پدرش را نمی‌شنود و بعد خشونت پدر با او، پرت کردن کتاب‌اش در جوب و سپس مطرح کردن پیشنهاد آقای دو رنال، شهردار ورییر، برای للـه‌گی فرزندانش، اتفاقی که نخستین قدم برای تغییر مسیر زندگی ژولین است. ما از نقطه‌ای که ضعف محض ژولین به نمایش‌گذارده شده با او همراه می‌شویم و وارد مرحله دوم زندگی او، یعنی زندگی در کنار خانواده دو رنال می‌شویم. در این بخش که فصلِ اولِ کتابِ دو فصلی «سرخ وسیاه» را شکل داده، ماجرای عاشقانه ژولین با مادام دو رنال (به عنوان خط اصلی داستان) و زندگی بورژواهایی نظیر این خانواده (آقای دو رنال فرزند پدری اسم و رسم‌دار و ثروتمند است) و خانواده والنو (والنو مدیر مرکز نگهداری از کودکان یتیم است و نمونه‌ای از دنائت طبع اشخاص تازه به دوران رسیده را دارد) و کشیش مالون (نماینده کلیسا) خلط می‌شود و این‌گونه استاندال با تیزهوشی خواننده قرن نوزدهمی خود که تنها برای تفریح رمان می‌خواند را با ماجرای عاشقانه ارضا می‌کند، اما در کنار آن زشتی جامعه خود را نیز به تصویر می‌کشد. ورود شاه به ورییر، ملاقات ژولین با اسقف «آگد»، آشنایی‌اش با جناب «پیرار» و رفتن به مدرسه دینی از مهم‌ترین اتفاقاتی هستند که استاندال از خلال آنها توانسته تصویری از اجتماعی سیاسی برای خواننده‌اش بیافریند. در فصل اول به جز صحنه ورود شاه از نمایندگان طبقه اشراف خبری نیست و در این فصل استاندال بیشتر به «سیاه» و نمایندگان جامعه روحانیت پرداخته است، اما میل ژولین به پیوستن به ارتش و نظام در نوع کتاب‌هایی که به صورت مخفی می‌خواند یا نگهداری از عکس ناپلئون در تشک کاه‌اش در تمام این فصل دیده می‌شود و در هنگام ورود شاه، زمانی که ژولین جزء گارد افتخاری سوار بر اسب رژه می‌رود این میل در او محقق می‌شود و خود را «افسر آجودان ناپلئون» می‌بیند. در فصل دوم و با حضور کنت نوربر و کنت دولامول داستان استاندال وارد بخش «سرخ» خود می‌شود و با اپیگراف سنت بوو (زیبا نیست، سرخاب ندارد) داستان عشق‌های دیگر ژولین و ملال زندگی‌های اشرافی و فساد آنها برای خواننده بازگو می‌شود. ژولین از شهر کوچک‌اش «ورییر» راهی «پاریس» می‌شود و این‌گونه جدای تضاد ارتش و مذهب، شاهد تضاد پاریس با «شهرستان» (در معنای عام آن) نیز هستیم و بسیاری از استاندال‌پژوهان، قرار دادن ژولین در راه «ورییر به پاریس» را انتقام استاندال در مقام یک خرده بورژوآی شهرستانی از جامعه فرانسه می‌دانند. چند فصل پایانی «سرخ و سیاه» و در نهایت مرگ «ژولین» به تصویر کشیدن تحول شخصیتی‌ای است که خواننده خود از پیش آن را حدس می‌زند؛ شخصیتی که حتی دوست داشتن را وظیفه و باری بر دوش خود می‌دانست که باید به انجام برساندش. در چند فصل پایانی زمانی که «ماتیلد» سعی می‌کند او را تبرئه کند، ترجیح می‌دهد به همه چیز پشت کند و دوباره به معصومیت که هرگز از بین بردنی نیست یا همان خانم دو رنال که با وجود تلاش ژولین مرگ به سراغ‌اش نمی‌آید، بازگردد و پذیرای مرگ باشد.
خواندن سرخ و سیاه با هر انگیزه‌ای دلچسب است. چه آنها که رمان‌های تاریخی دوست دارند، چه آنها که طرفدار داستان‌های عاشقانه‌اند، و کسانی که انقلاب کبیر فرانسه و پیامدهای آن را دنبال می‌کنند و دوست دارند بیشتر راجع به آن بدانند، از این کتاب لذت خواهند برد. اپیگراف‌های سر هر فصل نیز از جذابیت ویژه‌ای برخوردارند، جملاتی خواندنی که می‌توانند رهگشای اتفاقی باشند که قرار است در آن فصل بیفتد و در نهایت ترجمه خواندنی مهدی سحابی با مقدمه‌ای جامع، پانوشت‌هایی رهگشا و ضمیمه‌ای بسیار خلاصه از انقلاب کبیر فرانسه و ناپلئون و رستوراسیون و انقلاب ۱۸۳۰ که خواندن آن بعد از اتمام کتاب خالی از لطف نیست.

استیون پاول جابز انسانی ماندگار -علی میر عطائی

دی ۱۳۹۱

بجاست که یکبار دیگر نگاهی داشته باشیم به انسانی که در دنیای رایانه ای انقلابگر بود و این نیاز زمان ما را با ذهن خلاق خود با گامهائی بلند به جلو برد.
می خواهیم نگاه کوتاه دیگری به زندگی ” استیون پاول جابز ” که متاسفانه فقط ۵۶ سال زندگی کرد و در ۵ اکتبر سال ۲۰۱۰ در جنگ با سرطان مهلک ” پانکراس = لوزالمعده “از پا در آمد، داشته باشیم
استیون جابز در ۲۶ فوریه ۱۹۵۵ متولد شد و از دوران جوانی تا لحظه ی مرگ در راه شکوفائی
دست یابی انسان ها به دنیای تکنولژی رایانه ای تلاش کرد. او در سال ۲۰۰۱ ” آی پاد ” را به مردم معرفی کرد
و در سالهای ۲۰۰۷ ” آی فون ” و ۲۰۱۰ ” آی پد ” را به بازار آورد
او از بنیان گزاران شرکت بسیار معتبر ” آپل ” است. و بانی عرضه لب تاب های پیشرفته و بسیار ظریف و نازک وسبک آپل است.
شرکت گرافیکی ” پیکسار ” را با خرید شرکت لوکاس فیلم تاسیس کرد و اقدام به تهیه فیلم های انیمیشنی فراوان کرد و همین موفقیت سبب شد که این شرکت را، شرکت ” والت دیسنی ” بخرد و اسیتون جابز تیدیل به سهامدار عمده ” والت دیسنی ” شد.
لازم به بیاد آوری است که ” جابز” وقتی فقط ۲۱ سال داشت به کمک دوست ۲۶ ساله اش ” وزنیاک استیو ”
در سال ۱۹۷۶ شرکت ” آپل ” را تاسیس کرد که گامی موفق در پیشرفت صنعت رایان ای است.
جابز انسانی خلاق و هوشمند و بانی پیشرفت های زیادی بود و مرگش خلائی را سبب شده است که به سادگی
جایگزی نخواهد داشت.

معرفی یک کتاب جدید – امیر هوشنگ برزگر

اسفند ۱۳۹۱

از دکتر محمود صفریان به تازگی کتاب

” روزی که گلابتون رفت “

مجموعه دوازده داستان کوتاه توسط نشر زاگرس منتشر شده است.
این کتاب در قطع خشتی و در ۱۲۹ صفحه می باشد.
بها آن ۱۰ دلار است و می توان آن را از:
www.amazon.com
یا، از کتابفروشی سرای بامداد به آدرس:
۱۰۷۲۰ خیابان یانگ – پلازای یک چراغ مانده به خیابان الگن میلز
۹۰۵ ۷۸۰ ۵۹۴۷ تلفن:
یا، تماس با ئی میل نویسنده
mahmood@gozargah.com
و یا از نشر زاگروس وسیله تماس با
zagros.editions@gmail.com
تهیه کنید.

برای تهیه کتاب:

روز های آفتابی

نیز می توانید به همین آدرس ها مراجعه کنید
دکتر محمود صفریان هرچند کتاب های متعدد دیگری نیز در برنامه انتشار دارد، ولی با همین دو کتاب که رویهم ۲۹ داستان کوتاه را همراه دارند، و با توجه به سبک نگارش، مُهر خود را در محراب داستان سرائی کشورمان جای داده است.
برایش توان ادامه آرزو دارم.

کتابی جدید بنام نکبت – فرهاد عرفانی – مزدک

دی ۱۳۹۱

با سپاس از توجهتان:
از همگار فرهیخته ” فرهاد عرفانی – مزدک ” وسیله ئی میل کتاب ارزشمند ” نکبت ” را دریافت کرده ایم. خواندن این کتاب را توصیه می کنیم.
کتاب شامل سه قسمت است که نویسنده آن را سه کتاب نامیده است.
از آغاز کتاب تا صفحه ۶۴ نام ” تصاویر خاکستری ” را دارد.
ار صفحه ۶۵ ، کتاب یا قسمت ِ ” نکبت ” شروع می شود.
وبر قسمت پایانی که از صفحه ۱۰۰ شروع می شود نام ” صندلی سوم ” داده شده است
قبل از آغاز کتاب، نویسنده در ” اشاره ” ای که دارد می گوید:
کتابی که در اختیار دارید، اثری است داستانی و واقعگرایانه، که مقطعی خاص از زندگی نویسنده و هم نسلان وی را، در بر می گیرد.
هدف از نگارش این مجموعۀ سه گانه ( که شامل سه کتاب می باشد )، واکاوی زندگی نسلی از فرزندان این آب و خاک، در یکی از دهشتناکترین مقاطع تاریخ آنست. اگر چه تاریخ ایران، انباشته از ظلم و شقاوت و بیرحمی و قتل و غارت و جنایت و خیانت و تجاوز به همۀ هستی یک ملت بزرگ و با فرهنگ است، اما برخی مقاطع، از جمله دوره ای که در این کتاب مد نظر است، نقطۀ عطفی است، که بواقع، در تاریخ این سرزمین، و بلکه جهان!، کم نظیر است.
به اعتقاد نگارنده، چهرۀ واقعی هر حکومتی را، در ساختار امنیتی، و بخصوص در زندانهای آن، و شیوۀ برخورد با به اسارت درآمدگان، می توان دید. در زندانها، و بخصوص زندانهائی که افراد سیاسی و دگراندیشان و روشنفکران در آنها محبوس اند، ماهیت هر حکومت، در ورای همه ادعاها و حرفها و شعارها، آشکار می شود، چرا که حاکمان، در آنجاست که می توانند به دور از چشم مردمان و قضاوت کنندگان، هر چه می خواهند، انجام دهند و به کسی هم حساب پس ندهند! ”
این کتاب  در کتابخانه گذرگاه  قرار داده شده است.

با مهر فراوان
روابط عمومی

صد کتاب برتر دنیا به انتخاب روزنامه معتبر گاردین

دی ۱۳۹۱

صد کتاب برتر همه زمان‌ها به انتخاب گاردین از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد(تغییرمسیر از فهرست صد کتاب برتر همه زمان‌ها به انتخاب گاردین)

پرش به: ناوبری، جستجو فهرستی از بهترین‌های ادبیات داستانی تمام دوران‌هاست ست که از انجمن کتاب نروژ منتشر شده‌است. انجمن کتاب نروژ با نظرخواهی از ۱۰۰ نویسنده سرشناس از ۵۴ کشور فهرست ۱۰۰ کتاب برتر تاریخ ادبیات جهان را منتشر کرد. در این نظرسنجی هر یک از نویسندگان باید ۱۰ کتاب مورد نظر خود را معرفی می‌کرد که در پایان کتاب دن‌کیشوت نوشته میگوئل دن سروانتس نویسندهٔ نامدار اسپانیایی با کسب بیشترین آرای ممکن در رتبه اول قرار گرفت برای بقیه عناوین رده‌بندی در نظر گرفته نشده‌است. لیست زیر بر اساس سال انتشار کتاب تنظیم شده‌است.

کارلوس فوئنتس، پل آستر، اورهان پاموک، میلان کوندرا، نادین گوردیمر، جان اروینگ و وی. اس نایپائول از جمله چهره‌های سرشناسی بودند که در این نظرسنجی شرکت کردند.

فهرست [ویرایش]کشور سال عنوان نویسنده
بین النهرین ۱۸۰۰ ق. م حماسه گیلگمش
یونان ۷۰۰ ق. م ایلیاد و ادیسه هومر
هند ۵۰۰ ق. م مهاباراتا
یونان ۴۳۱ ق. م مده آ ائوریپیدس
یونان ۴۲۸ ق. م ادیپ شهریار سوفکلس
فلسطین ۴۰۰ ق. م کتاب ایوب
خاور میانه ۴۰۰ ق. م هزار و یکشب
هند ۳۰۰ ق. م رامایانا والمیکی
ایتالیا ۲۹-۱۹ ق. م انئید ویرژیل
ایتالیا ۱۰ ق. م-۱۹ م دگردیسی‌ها اوید
هند ۲۰۰ شکونتلا کالیداس
ژاپن ۱۰۰۰ حکایتی از گنجی شیکیبو موراساکی
ایران ۱۲۰۰ بوستان سعدی
ایران ۱۲۶۰ مثنوی مولوی
ایسلند ۱۳۰۰ حکایات نیوله س
ایتالیا ۱۳۰۸-۱۳۲۱ کمدی الهی دانته آلیگیری
ایتالیا ۱۳۴۸ دکامرون جووانی بوکانچو
انگلیس ۱۳۷۲ حکایت‌های کنتربری جفری چاسر
فرانسه ۱۵۳۲ پانتاگروئل و گارگانتوا رابله
فرانسه ۱۵۹۲ مقالات میشل دو مونتنی
انگلیس ۱۵۹۹-۱۶۰۳ هملت ویلیام شکسپیر
انگلیس ۱۶۰۳ اتللو ویلیام شکسپیر
انگلیس ۱۶۰۵ لیرشاه ویلیام شکسپیر
اسپانیا ۱۶۰۵ دن کیشوت میگوئل سروانتس
ایرلند ۱۷۲۶ سفرهای گالیور جوناتان سویفت
ایرلند ۱۷۶۰-۱۷۶۷ زندگانی و عقاید آقای تریسترام شندی لارنس استرن
فرانسه ۱۷۷۱-۱۷۷۸ ژاک قضا و قدری و اربابش دنیس دیدرو
انگلیس ۱۸۱۳ غرور و تعصب جین اوستین
آلمان ۱۸۲۸ فاوست یوهان ولفگانگ فون گوته
ایتالیا ۱۷۹۸-۱۸۳۷ مجموعهٔ اشعار گیاکومو لئوپاردی
فرانسه ۱۸۳۰ سرخ و سیاه استاندال
فرانسه ۱۸۳۵ بابا گوریو انوره دو بالزاک
دانمارک ۱۸۰۵-۱۸۷۵ داستان‌ها و قصه‌ها هانس کریستیان آندرسن
روسیه ۱۸۴۲ مردگان زر خرید (نفوس مرده) نیکلای گوگول
آمریکا ۱۸۰۹-۱۸۴۹ مجموعه داستانها ادگار آلن پو
انگلیس ۱۸۴۷ بلندی‌های بادگیر‌ امیلی برونته
آمریکا ۱۸۵۱ موبی‌دیک هرمان ملویل
آمریکا ۱۸۵۵ علف‌ها والت ویتمن
فرانسه ۱۸۵۷ مادام بواری گوستاو فلوبر
انگلیس ۱۸۶۰ آرزوهای بزرگ چارلز دیکنز
انگلیس ۱۸۷۱ – ۱۸۷۷ میدل مارچ جورج الیوت
فرانسه ۱۸۲۱ – ۸۰ تربیت احساسات گوستاو فلوبر
روسیه ۱۸۶۶ جنایت و مکافات فئودور داستایوسکی
روسیه ۱۸۶۹ ابله فئودور داستایوسکی
روسیه ۱۸۷۲ شیاطین (جن زدگان) فئودور داستایوسکی
روسیه ۱۸۸۰ برادران کارامازوف فئودور داستایوسکی
روسیه ۱۸۶۹ جنگ و صلح لی یف نیکالاوریج تولستوی
روسیه ۱۸۷۷ آنا کارنینا لی یف نیکالاوریج تولستوی
روسیه ۱۸۸۶ مرگ ایوان ایلیچ لی یف نیکالاوریج تولستوی
نروژ ۱۸۷۹ خانه عروسک هنریک ایبسن
آمریکا ۱۸۸۴ ماجراهای هاکلبری فین مارک تواین
نروز ۱۸۹۰ گرسنه کنوت هامسون
آلمان ۱۹۰۱ بودنبروک‌ها توماس مان
انگلیس ۱۹۰۴ نوسترومو جوزف کنراد
روسیه ۱۸۶۰-۱۹۰۴ مجموعه داستان‌ها آنتون پاولوویچ چخوف
ایتالیا ۱۹۲۳ ایتالو اسوو وجدان زنو
فرانسه ۱۹۱۳ – ۱۹۲۷ در جستجوی زمان از دست رفته مارسل پروست
آلمان ۱۹۲۴ کوه جادو توماس مان
آلمان ۱۹۲۹ محله آلکساندر برلین آلفرد دوبلین
اتریش ۱۹۳۰ -۴۳ مرد بدون خاصیت روبرت موسیل
چین ۱۹۱۸ دفتر خاطرات مرد دیوانه لو خوان
ایرلند ۱۹۲۲ اولیس جیمز جویس
انگلیس ۱۹۲۷ به سوی فانوس دریایی ویرجینیا وولف
انگلیس ۱۹۲۵ خانم دالوی ویرجینیا وولف
چک ۱۹۲۳ محاکمه (رمان) فرانتس کافکا
چک ۱۹۲۴ قصر فرانتس کافکا
چک ۱۹۲۴ مجموعه داستانهای کافکا فرانتس کافکا
یونان ۱۹۴۶ زوربای یونانی نیکوس کازانتزاکیس
انگلیس ۱۸۸۵ – ۱۹۳۰ پسران و عشاق دی. اچ. لارنس
پرتغال ۱۹۱۳ – ۳۴ کتاب دلواپسی فرناندو پسوآ
فرانسه ۱۹۳۲ سفر به انتهای شب لویی فردینان سلین
آمریکا ۱۹۲۹ خشم و هیاهو ویلیام فاکنر
آمریکا ۱۹۳۶ ابشالوم، ابشالوم ویلیام فاکنر
۷۴. ۱۹۲۹ وداع با اسلحه ارنست همینگوی
اسپانیا ۱۹۲۸ قصیده‌های کولی‌ها فدریکو گارسیا لورکا
آمریکا ۱۹۵۲ پیرمرد و دریا ارنست همینگوی
ژاپن ۱۹۴۸ صدایی از کوهستان یاسوناری کاواباتا
روسیه ۱۹۵۵ لولیتا ولادیمیر ناباکوف
آرژانتین ۱۹۵۱ هزارتوهای بورخس خورخه لوئیس بورخس
ایسلند ۱۹۰۲ – ۱۹۹۸ مردم مستقل هالدور لاکسنس
فرانسه ۱۹۰۳ – ۱۹۸۷ خاطرات آدرین مارگاریت یورکنار
ایرلند ۱۹۵۱ – ۵۵ مولی، مالون می‌میرد، بی نام ساموئل بکت
سوئد ۱۹۰۷ – ۲۰۰۲ پی‌پی جوراب‌بلنده آسترید لیندگرن
برزیل ۱۹۵۶ شیطان در راه گویمارس روزا
الجزابر ۱۹۴۲ بیگانه آلبر کامو
آمریکا ۱۹۰۸ مرد نامریی رالف الیسون
مکزیک ۱۹۱۸ – ۱۹۸۶ پدرو پارامو خوان رولفو
رومانی ۱۹۲۰ – ? اشعار پل سلان
نیجریه ۱۹۵۸ همه چیز فرو می‌پاشد چینوا آچیه
مصر ۱۹۸۰ بچه‌های محله ما نجیب محفوظ
آلمان ۱۹۵۹ طبل حلبی گونتر گراس
انگلیس ۱۹۶۲ دفترچه طلایی دوریس لسینگ
سودان ۱۹۶۶ موسم هجرت به شمال طیب صالح
کلمبیا ۱۹۶۷ صد سال تنهایی گابریل گارسیا مارکز
ایتالیا ۱۹۷۹ تاریخ(مورانته) الزا مورانته
هند ۱۹۸۰ بچه‌های نیمه‌شب سلمان رشدی
کلمبیا ۱۹۸۵ عشق در زمان وبا گابریل گارسیا مارکز
آمریکا ۱۹۸۷ دلبند تونی موریسون
پرتغال ۱۹۹۵ کوری (رمان) ژوزه ساراماگو

احمدی نژاد چه میوه ای است؟ و چند طنز دیگر – مسعود ناصری

دی ۱۳۹۱

کامران باقری لنکرانی، وزیرسابق بهداشت که
دردولت نهم ازسوی احمدی نژاد به ” هلو ” تشبیه
شده بود، در گفتو گو با روزنامه ” جام جم ” در
مورد اینکه او فکر می کند احمدی نژاد اینروزها
شبیه چه میو ه ای است،گفت:
شماشانس آوردید که من با ادب هستم و بیشتر خوانندگان شما
ممکن است خانمها باشند وگرنه میتوانستم نام
این میوه را بدون خجالت اعلام کنم!
***

نکته عمیق و تلخ!

این کاملا درست است که حکومت فعلی در
ایران درعرض سی و خرده ای سال سعی درترویج
سیاست پارسی زدایی و عر بگرایی داشته است.
کشور ایران روز به روز عربتر شده و از تاریخ و
تمدن درخشان خود دورتر گشته است.
تنهاحسن قضیه عر بشدن کشورمان ایران
این است که ممکن است یکروز” بهار عربی ”
در کشور ما هم شکوفه بزند.
—————
من خریدار تخم مر*غ*ی* در تهران را می شناسم
که هر وقت تخم مرغی می بیندزیرگریه می زند واز
غم گرانی تخم مرغ ترانه غمگین
” من شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم ”
را می خواند.
——————–

آرزوی ایرانیها در چند دهه گذشته

دهه ۵۰: اگه انقلاب بشه خوشبخت میشیم
دهه ۶۰ : اگه جنگ تموم بشه خوشبخت میشیم
دهه ۷۰ : اگه خرابی های جنگ رو بازسازی کنیم خوشبخت میشیم
دهه ۸۰ : اگه معجزه بشه خوشبخت میشیم
!
دهه ۹۰ : خدا کنه از این بدبخت تر نشیم

شک نکنید، فردا نوبتِ شماست – دکتر محمد ملکی

دی ۱۳۹۱

مایلم پیش از آنکه فریاد سکوت دادخواهی مردم آنچنان رسا گردد که کاخ استبدادیان را به لرزه درآورد و از بن فرو ریزد برای آخرین بار اعلام کنم، تحمل مردم به پایان رسیده و بیش از این حاضر نیستند شاهد نابودی سرزمین عزیزشان باشند. مردم ما نمیخواهند ایران بیش از این تبدیل به یک سرزمین سوخته شود. این آخرین هشدار به حاکمان کشور بلازده ی ایران است» حال که پس از گذشت ۶ ماه از آن اتمام حجت و عدم توجه به آن تذکار، کار از کار گذشته و پایان عمر حاکمان نزدیک است و میتوان آن را با تمام وجود حس کرد میخواهم سخنی داشته باشم با یکی از عوامل اصلی این همه بیداد و نابسامانی که ملت ما امروز با آنها دست و پنجه نرم میکند؛ با جناب آقای سید علی خامنه ای و بنویسم که ایشان از کجا به کجا رسیده اند

ثبت ازدواج ۷۰ دختر و پسر زیر ۱۰ سال در تهران – اما مملکته داریم !!

دی ۱۳۹۱

احمد تویسرکانی، رئیس سازمان ثبت اسناد و املاک ایران گفت در سال گذشته ۷۵ مورد ازدواج دختر و پسر با سن کمتر از ۱۰ سال در تهران ثبت شده است. تویسرکانی امروز دوشنبه ششم آذرماه به خبرگزاری کار ایران (ایلنا) گفت: “ثبت ازدواج پایین‌‌تر از سن قانونی برای دختران و پسران، بدون حکم دادگاه تخلف است و در صورت مشاهده یا گزارش بی‌شک با آن برخورد می‌شود.” وی در پاسخ به اینکه “گویا این ازدواج‌ها با تشخیص پزشکی قانونی ثبت شده است”، گفت: “این خلاف قانون است و در صورتی که بدانیم کدام دفترخانه ازدواج‌های زیر سن قانونی را ثبت کرده است با آن برخورد انتظامی می‌کنیم.” شهریور امسال فرشید یزدانی، عضو انجمن حمایت از حقوق کودکان گفت شمار ازدواج کودکان زیر ۱۰ سال در ایران در سال ۱۳۸۹ نسیت به سه سال پیش از آن دو برابر افزایش داشته است

زیتون در فیس بوکش نوشته

دی ۱۳۹۱

۱۴ میلیارد تومن خرج می‌کنن برای امام حسین که در کربلا دفن شده، ضریح طلا می‌سازن، اون‌وقت این ضریح رو از شهرهای تهران، ساوه، اراک، بروجرد، خرم آباد، دزفول، شوشتر، اهواز، آبادان و خرمشهر عبور می‌دن و در هر شهر مراسم عزاداری و سینه‌زنی برگزار می‌کنن انگار توش کسی خوابیده… حتی شنیدم خیلی‌ها با دیدن این ضریح غش کردن… از ۶ مهر مرتب مسیر عبور این ضریح و عزاداری مردم تحت پوشش رادیو تلویزیون جمهوری‌اسلامی قرار گرفته و خیلی‌ها از این راه نون خوردن.
الحمدالله امروز رسید به کربلا و ما راحت شدیم از این عزاداری‌های بیخودی و ظاهرا بی‌پایان…
می‌گن تو استان خوزستان فقط ۳ میلیون نفر این ضریح رو مشایعت کردن… استان‌های دیگه هم همینطور…
مردم ما چشون شده…
بیخود نیست جوک ساختن: ضریح خالی در ثریا هم که باشد، سفیهانی از سرزمین پارس بدانجا رفته و داخلش پول می‌ریزند…

تخریب یک تپه هفت‌هزار ساله در ایلام

دی ۱۳۹۱

این محوطه ۳۰ هکتاری در نوع خود بی‌نظیر است؛ ولی به‌دلیل کارهایی که برای کانال‌کشی انجام شده، از حدود کمتر از یک هکتار این محوطه تاریخی، یک جاده ۱۰ متری عبور کرده و زمین با غلتک صاف شده است. یک باستان‌شناس گفت: در پی اجرای پروژه کانال‌کشی در شهرستان مهران استان ایلام، بخش‌هایی از یک محوطه حدود هفت‌هزار ساله تخریب شد. اردشیر جوانمردزاده در گفت‌وگو با ایسنا، در این‌باره توضیح داد: اداره جهاد کشاورزی شهرستان مهران قصد دارد کانال‌های سنتی را تغییر و توسعه دهد؛ اما اجرای این پروژه طبق گفته برخی کارشناسان اداره کل میراث فرهنگی و گردشگری استان ایلام، بدون گرفتن استعلام آغاز شده است. او ادامه داد: هنگام اجرای پروژه کانال‌کشی، ماشین‌آلات به تعدادی محوطه باستانی رسیدند و بخش‌هایی از آنها با بلدوزر تسطیح شدند. مهمترین محوطه‌ای که آسیب دیده، «چغا آهوان» است که استقرارهایی از نیمه هزاره ششم قبل از میلاد تا اوایل هزاره سوم قبل از میلاد در آن وجود دارد و یکی از نخستین شهرهای ایران به‌شمار می‌رود. این دانشجوی مقطع دکترای رشته باستان‌شناسی با اشاره به این‌که چند سال قبل در این محوطه، کاوش باستان‌شناسی انجام داده است، گفت: این محوطه ۳۰ هکتاری در نوع خود بی‌نظیر است؛ ولی به‌دلیل کارهایی که برای کانال‌کشی انجام شده، از حدود کمتر از یک هکتار این محوطه تاریخی، یک جاده ۱۰ متری عبور کرده و زمین با غلتک صاف شده است.وی اظهار کرد: علاوه بر آسیب‌هایی که به این محوطه وارد شده، یک محوطه دیگر که آثاری از اوایل هزاره‌ی هفتم قبل از میلاد تا اوایل هزاره‌ی سوم قبل از میلاد دارد و تنها محوطه دوران نوسنگی بی‌سفال دشت مهران است، تخریب شده است. البته به‌دلیل رسوباتی که روی این محوطه قرار دارد تعیین حریم و حتا عرصه‌ی آن کار سختی است. همچنین بلدوزر برای اجرای پروژه‌ی کانال‌کشی از روی یک محوطه دیگر هم عبور کرده است که آثار فرهنگی اوایل نیمه هزاره پنجم قبل از میلاد تا هزاره چهارم قبل از میلاد را دارد. این باستان‌شناس تأکید کرد: برخی از این محوطه‌ها شامل دوره‌های فرهنگی هستند که آن دوره‌ها در جنوب غربی ایران کمتر دیده شده‌اند؛ ولی به‌دلیل سهل‌انگاری اداره میراث فرهنگی و گردشگری استان ایلام، با چنین آسیب‌هایی مواجه شده‌ایم.

هوا شناسی!!!

دی ۱۳۹۱

هواشناسی!!!

زیبائی – از کار های گُلاره صفریان

دی ۱۳۹۱

زیبائی، از کار های گُلاره صفریان

سخاوت

دی ۱۳۹۱

سخاوت!

زجر

اسفند ۱۳۹۱

زجر