گذرگاه آذرماه، ماه آخر پائیز

آذر ۱۳۹۱

گذرگاه آذرماه، ماه آخر پائیز

هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد

هم  رونق  زمان  شما نیز بگذرد

باد  خزان   نکبت  ایام    ناگهان

برباغ  و بوستان  شما نیز بگذرد

******************

جُنگ گذرگاه –آذر ماه ١٣٩١

شماره ١٣٣ – دوازدهمین سال انتشار

=================

جُنگ آذر ماه  گذرگاه را این دوستان یاری کرده اند
———————————————————
مصطفا خلجی – منصوره اشرافی – محمود صفریان – توران رئیسی – مهدی رودسری – محمود کویر – بیژن باران – مانا آقائی – سپیده جدیری –
ناصر زراعتی – صفیه ناظر زاده – سعید یعقوبی – هادی خرسندی – فریبا حاج دائی – احمد محمود – عزت الله انتظامی – مسعود ناصری – راحیل آریانا – داود علیزاده –


دوازدهمین سالروز تولد گذرگاه – تبریک

آذر ۱۳۹۱

پائی را که بعنوان آخرین گام در پایان یازدهمین سال با شما بودن بالا برده بودیم روز اول آذرماه ۱۳۹۱ با انتشار گذرگاه براولین صفحه دوازدهمین سال فعالیت بر زمین گذاشتیم ،  و به امید یاری هایتان، دوستی ها و همکاری هایتان قصد ادامه داریم.
هوا بس تیره و تار است
و راه پیش پاهامان هموار نیست
و از هر سو
زمنجنیق فلک سنگ فتنه می بارد
وپیمودن چنین راهی همراه می خواهد
و شما که باشید سترگی راستایتان
و گرمی واژه های مهرتان
صبح را از بطن تاریکی
بیرون می کشد
و امکان می دهد که
امید باز هم بتواند ریشه بدواند
با ما باشید و امکان بدهید این کورسو
کماکان تابش داشته باشد
سردبیر

به مناسبت اهدای جایزه نوبل ادبی امسال – محمود صفریان

مهر ۱۳۹۱

یلدا – صفیه ناظر زاده

آذر ۱۳۹۱

این نوشته با کمی دستکاری، مطلبی است
که قبلن در گذرگاه آمده است
گذرگاه بعدی یلدا منتشر می شود فکر کریم پیشاپیش یاد آور شویم
چه یلدائی
صفیه ناظر زاده –

سالهاست که با هم، به یلدا نشسته ایم ” بشهادت اوراق گذرگاه ” و به امید فردائی که قرار است روشن و طولانی تر باشد، تا سحر چشم به افق دوخته ایم.
این چه چادر تیره ایست که بر سر این مرز و بوم اهورائی کشیده اند؟
کدامین دست ناپاک و چشم پر طمع، و کدامین منافع جهنمی است ….که یلدای ما را از امید تهی کرده است؟
یلدائی که بایستی پر از نوید و آینده ای روشن باشد، به شبی پایدار تبدیل کرده است؟ ما تمام این  مدت به امید زایش آزادی بوده ایم.
ما وهمه مردم این نیا خاک، تا یلدا را به صبحی روشن نکشانیم، آرامش نخواهیم یافت. هر قدر حلقه بگوشان، به فرمان رذیلانه ای که دریافت کرده اند، سر است که با کلاه به خدمت می برند، و روزن است که بر نور می بندند و فریاد است که می انگارند در گلو خشکانده اند، ولی نمی دانند که براین تاق زبر جد به زر نوشته شده است که ایران از هر چنگالی، هر چند چنگاری، رهائی خواهد یافت. هر ناله ای که بر خشت تولد نقش می بندد، عصیانی است شکوفا و پر غریو که می گوید:
تاریخ زباله دان هم دارد و نا کسان را جائی بهتر از قعر آن انتظار نمی کشد.

یلدا را به عشق فردائی روشن پای کوبان، پر سرور کنیم….که شادی امید را بار ور می کند.

باد! باد! بادا خجسته جشن آب ها- محمود کویر

اسفند ۱۳۹۱

(آب انگور بیارید که آبان ماه است)
آی! ایا!
هی هی هیا!
آناهیتا!
ایزد آب های بسیار!
ما عاشقان آب آبی آب
می ستاییم آب ها را
آب های فروچکیده ،
چونان عشق
چونان اشک
آب های گرد آمده،
چون  دانه های باران،
چون دانه های گندم
روان شده چونان رود،
جوباری،
جوبار شاد مردم .
می ستاییم آب ها را
آناهیتا را
ایزد بانوی مردم شاد فردا را
جوان و خوش اندام و بلند بالا را
کمربند نقره کوب رنج بر میان
طوقی از یشم سبز بر گردن
گوشواری چهار گوش
از نسیم و بوسه بر گوش
تاجی با سد ستاره ی بازیگوش
بر سر
کفش هایی از کتان و نور
بر پا
بالاپوشی سبز و سپید و سرخ
بر تن
سوار بر  گردونه ا ی با چهار اسب سپید
اسب های امید و آرزو
صلح و آزادی
اسب های ابروباران
اسب های برف و تگرگ .
بانوی هزار چشمه و هزار رود
برافراشته بیرق خویش
بر هر بام و خانه و کوی
و بر کنار هر خیابان،
آراسته سرایی،
با سد پنجره ی درخشان و
هزار ستون خوش‌تراش .
خیابان اشک و فریاد و هلهله
شلوارجین و کفش کتانی و ولوله
کنار آب نمای پارک دلاور لاله
لاله ی لالا، پیاله پیاله.
و می خواند نیایشی
از بلور و بوسه وبابونه:
به کشورهای هفت گانه خبر رسید
ضحاک مار دوش هفت چشم سه پوزه
به بند آید!
به بند آید!
و پس از هشتاد و هشت هزار سال خشکی
باران ببارد!
باران ببارد!
آی دختران آبی آب
پسران جنگل سبز
جشن آب هاست
جشن باران هاست.
***

*نیم بیت نخست از منوچهری است.
*آبان از واژهی آب و هنگام آب است. دربارهی پیدایش جشن آبانگان داستان چنین است: که در پی جنگهای دراز بین ایران و توران، افراسیاب تورانی دستور داد تا کاریزها و نهرها را ویران کنند. پس از پایان جنگ پسر تهماسب که زو نام داشت از مردمان خواست تا کاریزها و نهرها را لایروبی کنند و پس از لایروبی، آب در کاریزها روان گردید. ایرانیان آمدن آب را جشن گرفتند.
و همچنین در این روز بود که به همهی مردم کشورها آگاهی رسید که پادشاهی از ضحاک بشد و فریدون به پادشاهی رسید و مردمان پس از دورانی دراز، ایمن و آسوده  شده و به شادمانی پرداختند.
در داستان دیگری آمده است که پس از هشت سال خشکسالی در ماه آبان باران آغاز به باریدن نمود و از آن زمان جشن آبانگان پدید آمد..
آبان روز در آبان ماه ویژگی دارد به یکی از بزرگترین ایزدبانوان مورد ستایش ایرانیان باستان، آناهیتا، که ایزدبانوی آبهای روان و ایستا و دریاها و رودها و چشمه سارها است.
دلتان خرم و شاد
تنتان تازه جوان

بخش دوم : یک ساله ها – توران رئیسی

بهمن ۱۳۹۱

در شماره قبل تحت عنوان:
توران رئیسی – نویسنده و قصه گوی کودکان
با بخش اول نوشته های ایشان آشنا شدید…اینک بخش دوم

قصه گویی برای گروه سنی یک ساله ها : به ترتیب قبل مادر و یا مربی ، کودک را با عشق در آغوش خود نگه می دارد . اما با توجه به این که معمولا در این سن کودک مدام در حال تحرک است می توان بانرمش ولطافت کلام او را ترغیب وعلاقمند به شنیدن نمود . در قصه های کودکان یک ساله ، از جمله ها ی طولانی تر، و وا ژه هائی بیش تر از قصه های نوزا دان استفاده می کنیم. زیرا کودک در یک سالگی حواس پنجگانه اش مهارت بیشتری پیدا کرده و با افراد و اشیاء و اطرافیان خود مانوس شده و آن ها را می شناسد . به نمونه هائی از قصه های این گروه توجه کنید .:

۱-یک بچه می خواست بخوابد مامان برایش قصه بز کوچولو را گفت بچه کم کم چشم ها یش را روی هم گذاشت و لا لا کرد .
۲-یک کبوتر نشسته بود روی درخت و آواز می خواند ، چند تا کبوتر هم آمدند و با هم پر زدند و رفتند روی زمین تا دانه بخورند.
۳-بره کوچولو به مامانش گفت منو ببر گردش ، بابای بره کوچولو او را برد توی جنگل با هم علف خوردند و بع بع کردند.
۴-جوجه اردک به خواهر کوچولوی خودش گفت بیا برویم روی آب شنا کنیم ، مامان اردک خندید گفت اما زود برگردید .
۵-مامان و بابا بچه کوچولو را توی کالسکه گذاشتند و به گردش رفتند . یک گربه کوچولو آمد جلو میو میو کرد ، بچه با پا هاش او را ناز کرد و خندید .
۶- آدرین کوچولو غذا می خورد .ظرف افتاد و غذا ها ریخت روی پای او ، آدرین به مامان نگاه کرد و خندید مامان و بابا و آدرین با هم غذا ها را جمع کردند.وهمه خندیدند.
۷- مامان پسر کوچولو را برد حمام . مامان آب ریخت روی سر پسر کوچولو ، او گریه کرد مامان آب ها را ریخت روی تن او و بوسیدش . حالا مامان و پسر کوچولو با هم خندیدند .
۸- آدرین توی اتاق اسباب بازی ها را دورو بر خودش ریخته بود و بازی می کرد ، مامان آمد پیش او . برایش قصه کلاغ وگنجشگ را گفت . آدرین کنار خرسی خوابش برد .
۹- جیک جیکواسم جوجه آدرین بود .هر روز صبح وقتی که آدرین بیدار می شد با مامان به جیک جیکو دانه می داد و جیک جیکو براش آواز می خواند .
۱۰-مامان کلاغه هر روز صبح برای جوجه هاش دانه می آورد .وقتی آن ها دانه ها را می خوردند قار قار قار قار می کردند و مامان کلاغه هم از خوشحالی قار قار می کرد .
۱۱-هر روز صبح زود آقا خروسه بلند بلند آواز می خواند و می گفت قو قو لی قو قو . قو قو لی قو قو . قوقولی قو قو . آدرین کوچولو به پنجره نگاه می کرد . و مامان آقا خروسه را به آدرین نشان می داد . آن ها با هم می خند یدند.
۱۲-مامان با آدرین کوچولو آب بازی کردند . آدرین دست هاشو کرد توی آب . و به مامان نگاه کرد . آن ها کمی آب به هم پاشیدند .و خندیدند . مامان دست های آدرین را خشک کرد و براش غذا آورد .
۱۳-گاوه می گفت مع مع .مع مع من غذا می خواهم . آقا …علف ها را گذاشت جلوی او گاوه همه آن ها را خورد و بلند بلند گفت . مع مع مع مع می خواست به آقا بگوید وای چقدر خوردم . شکم گنده شدم .

۱۴- توی آسمان روشن شده بود . آدرین کوچولو نگاه می کرد . آن را با انگشت به مامان نشان داد . مامان و آدرین چشم های خودشون را بستند . بابا رفت سر کار .
۱۵- سگ سفید کوچولو هاپ هاپ می کرد . گربه پشمالو هم می گفت میو میو آدرین کوچولو از خواب بیدار شد و گریه کرد مامان آدرین کوچولو را بغل کرد .و با هم رفتند به حیوان ها غذا بدهند . سگ و گربه با هم می گفتند هاپ هاپ میو میو هاپ هاپ میو میو . و آدرین می خندید .

۱۶-وقتی خورشید رفت مامان مرغ ، جوجه ها را برد توی لانه . گفت حالا باید بخوابیم .مامان مرغ ، برای جوجه ها لالایی خواند و جوجه ها جیک جیک کردند و خوابیدند .
۱۷-آهو کوچولو رفته بود به جنگل اما راه خونه را گم کرد . مامان آهو ، او را پیدا کرد . و نازش کرد و بوسیدش و به او علف داد . آهو ی کوچولو در کنار مامانش به خواب رفت.
۱۸- کلاغ و خانم مرغ ، دوست بودند .وقتی شب شد کلاغ پرید روی دیوار مرغ تنها شد ولی نمی توانست پر بزند روی درخت به کلاغ شب بخیر گفت و رفت توی لونه اش خوابید .
۱۹-بچه گربه ها میو میو می کردند . و دنبال مامان گربه می رفتند . گربه ها باز هم میو میو کردند آن ها غذا می خواستند مامان گربه برای شان غذا آورد .وقتی تمام شد بچه ها گفتند میو میو چه خوشمزه بود .
۲۰- کلاغ قار قار کرد و یک صابون از روی زمین برداشت .رفت روی درخت .و نوکش را باز کرد که دو باره قار قار کند صابون از نوکش افتاد آدرین کوچولو که توی بغل مامان بود به کلاغ نگاه کرد و خندید .
۲۱-یک سگ کوچولو هاپ هاپ می کرد گربه با میو میو به سگ سلام کرد و گفت بیا با هم بازی کنیم سگ به او گفت باشه بریم آدرین کوچولو توپ خودش را انداخت جلوی آن ها .سگ و گربه هاپ هاپ و میو میو کردند و آدرین خندید و گفت ها ..مو..ها..مو.
البته مادر این قصه ها را به زبان عامیانه برای کودک باز گوئی و تعریف می کند .

یاد ها – ۳ – بیژن باران

آذر ۱۳۹۱

Now over and over I keep going over the world we knew. Sinatra

حالا هی و هی دوباره به دنیایی که میشناختیم، فکر میکنم. – فرانک سیناترا

۱

تبعید خاطرات را ویران میکند-

با عدم تکرارشان در دیدار و گفتار؛

نبود نزدیکان، دوری محیط آشنا

متروکی بازگویی آنها.

گورستان حافظه شهر است؛

ردیف بصری گذشته

برای یادآوری همه

زیر آسمان ابدی همیشه.

۲

هبوط آدم عاطل

تبعید او به این دنیا-

لخت و پاپتی بر خاک جدید،

بدون اثاث و ماوا به سرزمین غریب،

با تنهایی و غربت؛

کار ، کار، کار،

تا با کار برای تسکین خاطرات؛

تا با کار، افق فردا، باز.

۳

وقتی در امتداد عمر

از گرم محیط خودی کنده میشوی؛

در خانه ای در خیابانی بیگانه

در محاصره سرهای غریبه قرار میگیری.

یادهای گذشته از افراد و محیط

به حال قابل انتقال نبوده.

دیروزت تنها در ذهن تو میماند – در زوال.

امروزت روز صفر خاطرات آینده میشود.

تو دربدر بدنبال آوایی آشنا

بی نتیجه میگردی.

بر رود یادها آهسته میرانی.

ساختمانها و درختان برای تو خاطره میشوند.

در همهمه بازار

و زمزمه دیدار

زبان تو از رواج می افتد.

صدای تو رسا نبوده؛

سکوتت عادی میشود.

مرگ خبر است نه شرکت در حادثه.

تو نیستی تا به گورستان روی.

مردگان تدفین نمی شوند.

در ذهن تنهای تو تن های آنان سرگردان، پیر نمیشوند.

۴

تبعید انجماد خاطرات است-

با زوال آهسته در سکوت.

تبعید زندان انفرادی خاطرات است.

در تبعید

نیست عید –

عید گذران روز دیگری از سال ست.

شاهد رشد طفل به جوانی نیستی.

موطن، افسانه میشود؛

زندگی، خبر.

در تبعید تداوم خاطرات در ذهن است-

نه در زندگی.

آینده و حال در گذشته زندان بوده؛

عروسی و عزا بیصدا میشود.

صدای کودکان انعکاس کودکی نیست.

در برگریز پاییز بولوار

مادر تنها با کالسکه طفلان دوقلو

از غبار ایام ظاهر شده زود ناپدید میشود در پشت درختان چنار.

۵

سفر پنجره ها را میبندد. *

روزها را غروب،

شبها را تار و پرسکوت میکند.

عکسها و نامه ها از دنیای رفته سخن میگویند-

از یادهای مشترک،

رنگ و بوهای قدیمی

توت فرتوت کنار جو

ردیف کفتران لبه بام کاهگلی

لک لک تنبل گلدسته کنار گنبد

بقالی با بوی غلیظ پنیر لیقوان

دود بلالی بریان، دکه کباب کوبیده و ریحان

کوچه های خواب رفته تابستان

خانه های آشنای دور

با گوشه های مبهم اتاقها،

دالانهای تاریک خنک.

۶

در غربت است تنهایی و واجهای جدید؛

ویرانی آهسته ی خاطرات مخاطرات دیروز در ذهن.

خاطرات مشترک با خانواده و دوستان

پرپر میشوند – در انزوای زود زوال.

در غروب غربت

فانوس نارنجی خورشید

پنجره را در دیوار روبرو قاب میکند.

امتداد غربت

ویرانی خاطرات مشترک است.

وقتی در موطن من هندسی شهر تغییر می کند

در خاطرات من دور

شهر همان می ماند که من آنرا ترک کردم.

کوچه های فرعی محو می شوند.

کوچه اصلی با خانه من در آنزمان

میماند و اسطوره میشود.

نان وطن پهن است و ترش لب؛

نان غربت قلمبه که با کارد ورقه میشود.

دیدار نوروزی خاطره ای دور میشود.

زمان چه سریع

مرا در خطه خاطرات زندان میکند.

در تنهایی، هی بازاندیشی دوباره تکرار-

تکه های آفتابی کودکی و شبهای سفید نرد بیسحر جوانی.

۷

در هجرت فصول بدون شناسنامه می شوند-

با هندسه ی شهری ناآشنا،

باآسمان کوته ابرین

با بوهای نوین

درتنهایی بی انتها.

هجرت سرگردانی ارواح است-

بیخانمانی تو و آنها در ذهن تو.

مردگان در خوابهای سحری ظاهر می شوند.

در مهتاب شب

شبح آنان در میان درختان؛

مختل شدن چرخه حیات از تولد تا ممات،

نبود عاشقان قدیمی در کنار؛

حتی ممنوع است ورود به گورستان و لاله های خاوران.

۸

در هجرت درونی

ترک دنیای خارج میشود.

یادها با تکرار مرور دوباره باز احیاء میشوند.

موسیقی جوانی در ذهن هی نواخته میشود.

سوت تنهایی، زمزمه سرودهای قدیمی، نجوای نامهای زود رفتگان –

قدم برداشتن در خیابان غریبه را آهسته و بیمقصد میکند.

آه گذشته را آب برده؛

تو در کنار رود، تنهایی.

باد از بیخانمانی تو ناله میکند.

در روزهای ابری غربت

تو دیگر سایه گذشته را نداری در کنار خود.

گفته شده: “دلا خو کن به تنهایی که از تن ها بلا خیزد.” **

۹

آیا صدای غایب،

انعکاسی در میان صداهای نو،

در وطن می ماند؛

یا در تاریخ؟

او بدنبال خورشید گمشده

بزیر آسمان ابری رفت.

برای تصاحب روز

شب را هم از دست داد.

او برای دیگران زندگی میکرد.

با خواب، خماری، رخوت و خستگی امروز

اکنون بیگانه و دور از دیگران وقت کشی کند.

غروب او ابدی؛

در محاصره مرگ است.

۱۰

آنروزها رفتند.

روزهای پیشرو در خیابان اجتماع

خروش پویان بر فراز درختان،

روزهای چشمانداز آینده

با چراغ تجربه آموزی گذشته-

دنیای گذشته بیمرز.

ولی اکنون مقرش در حصار اتاق،

میزش کنار پنجره بی آفتاب، با انبوه کتاب،

در ایستگاه خاطرات.

او بجستجو برای مکانی در آفتاب برای همه.

جوانی، جستجو، کنجکاوی و عدالت کار – افق آن روزها.

با موج مردم در میدان، طنین تاریخ در بلندگو،

صدای او در فریاد توده دانشجو

تا سپیدی ثابت ستیغ کوه.

۱۲/۶/۲۰۱۰ ۱۱:۰۳ AM

*اخوان ثالث: “لعنت به سفر که هرچه بود او کرد.”

**سعدی

اصل انسان است و رهائی او از هر قیدی – محمود صفریان

آذر ۱۳۹۱

هر گونه محدودیت و حصاری با آزادی بی چون و چرای انسان مغایر است.
پایه فلسفه مارکسیسم راستین ِ بدون دستکاری شده، و بنیان سوسیالیزم واقعی ِ بی نفوذ حواشی، انسان است، و باید انسان باشد با برخورداری از همه ی مواهب.
عمر انسان در مقایسه با بقاء سایر پدیده های زمینی بسیار کوتاه است و باید آزاد باشد تا بتواند از آن بهره مطلوب را بگیرد.
انسان باید شاد و رها باشد و هیچگونه گرفتاری مادی و معنوی نداشته باشد، و همه ی تلاش پویندگان رهائی انسان از بند و قید های گوناگون بایستی در جهت این آرمان فرخنده باشد.

یکی از گرفتاری های انسان در گیری با قدرت سرمایه است که هدفی جز بهره وری و استثمار او ندارد، و در این راه از کار برد هر ترفندی ابا نمی کند.
هم زور و داغ و درفش به کار می برد هم ایادی رنگارنگی چون مار های هفت خط و خال را به خدمت می گیرد و قبضه ی حکومت ها از هر نوعش برای انقیاد انسان و بهره کشی از او است.
تسلط بر قدرت مذهب و تحت لوای آن ملت ها را در منگنه قرار دادن، از بنیان، کار سرمایه های کلان است.
قدرت های مطلقه ایجاد کردن، و به کمک چنین قدرت های جهنمی، انسان را از آزادی و نشاط و بهره وری از لذت زندگی محروم کردن نیز از دست آورد های سرمایه است.

همه ی شلاق به دستان در خدمت آن ها هستند و هدف چیزی جز گرده ی انسان نیست. و ما نمونه های کامل آن را در سر زمین خودمان داشته و داریم . هم در حکومت شاه هم در تسلط مذهب.

بردگی و غلامی و بهره دهی به صاحبان قدرت از برگ اول تاریخ، سابقه ی مکتوب دارد. چه پادشاهان و فئودال ها و ایادی وابسته و چه پیامبران و پای منبری ها همه به نوعی غلام و کنیز داشته اند، و چه در سرمایه داری مدرن و تحمیل کار های طاقت فرسا، از کار در کارهها گرفته تا زجر کار در معادن هدف اوست، همه وهمه برای در بند نگاه داشتن انسان است. جای متاسف بودن و شعار دادن نیست، باید در اولین گام پوزه ایادی ونقابدران را که در لباس میش، گرگانی درنده اند با هوشیاری شناخت و بخاک مالید. چون این ها خود دزدانی هستند که می دوند و فریاد میزنند دزد دزد دزد.
باید صداقت داشت و شناخت، و دست این ایادی را که ستون های بر پائی حکومت های نگاهدارند سر سپردگان سرمایه اند، از شانه قطع کرد. در حاشیه بودن و در موضع ممانعت از ناراحت کردن ایادی قرار داشتن و بخاطر آرامش خود و احیانن ناراخت نکردن ایادی، کنار ایستادن و از رو در روئی دوری جستن بی ترید یاری به لابی هاست که به انواع حیّل می کوشند چشم و گوش در محاصره داشتن انسان های آزاده باشند.

اعتقاد به انسان و آزادی او، رو در روئی با لابی های نقابداررا می طلبد. کمی باید در حد امکان خود واضحتر تلاش داشت. صف رو برو وقیح است و مامور، فقط نگاه به آن ها کافی نیست.

داریوش کارگر، بزرگمرد ادبیات فارسی ما را تنها گذاشت

اسفند ۱۳۹۱

در مقدمه سوگنامه پاره ای از نوسندگان و شعرا و سایر قلم به دستان آمده است:

دوست عزیز ما، داریوش کارگر، ما و جهان ما را گذاشت و گذشت. داریوش کارگر داستان‌نویس، پژوهشگر، روزنامه‌نگار بود. در همه‌ی این‌ها اما انگار در جست‌وجوی چیزی در آن دوردست‌ها بود؛ چیزی فرا‌تر از زمانه‌ی ما؛ بهتر ار جهان ما. عطوفت را پاس می‌داشت؛ عدالت را دوست می‌داشت؛ سرزمین‌اش را دوست می‌داشت. اندَهگینِ جور زمانه بود؛ زخمی‌ی رنجی که در سرزمین‌اش قسمت می‌کنند.

داریوش کارگر برآمده از نسلی بود که زخم‌ها بر شانه برد، منزل‌ها گذراند؛ بغض‌‌ها و شوق‌ها درهم آمیخت. از داریوش کارگر کار‌ها به جای مانده است؛ از آن میان رمان‌های پایان یک عمر؛ باغ باغِ ما؛ مجموعه داستان عروس دریایی؛ پژوهشی زیر عنوانِ ارداویراف‌نامه: مفهوم ایرانی‌ی جهان دیگر که پایان‌نامه‌ی دکترای او در رشته‌ی ایران‌شناسی بود؛ نشریه‌ی افسانه که در گستره‌ی ادبیات داستانی سال‌ها منتشر کرد.

داریوش کارگر ما را گذاشت؛ جهان را گذشت. یاد عزیز او اما در سینه‌ی ما باقی است؛ یاد عزیز مردی که سنگینِ آرزو‌ها بود.

گزارش رونمائی از کتاب روزی که گلابتون رفت – محمود صفریان

آذر ۱۳۹۱

برنامه ی رونمائی کتابم که به لطف اعلام در فیس بوک، ارسال ئی میل به لیست ئی میل های گذرگاه، و آگهی در روزنامه شهرما استقبال بد نبود، در روز جمعه ۱۶ نوامبر برگزار شد.
جا دارد از دوستانی که با مهر فراوان حضور یافته بودند واز استاد فرهیخته نویسنده و شاعر و دوست بزرگوارم پرویز نادری که با بیانات خود شرمنده ام کردند
تشکری عمیق داشته باشم.
با سپاسی ویژه برای صفای صادق سرکا خانم هاشمی و جناب شریفی که برنامه رونمائی را بسیار با شکوه اجرا کرند، مهری که فراموش نخواهم کرد.

صحبتم را در این برنامه یاد آور می شوم

************

من نور را، زندگی و عشق را دوست دارم …. من گلابتون را و قصه هایش را دوست داشتم….او شهرزاد قصه گوی کودکی من بود.

وقتی با آن همه داشته هایش فقط با یک بقچه ی کوچک قهوه ای آرام رفت و از من دور شد، تنها شدم وبا رقتنش دنیای کودکی من نیز پایان گرفت. با رفتن او مانند همه ی آدم های دیگر به دنیای واقعیات پرتاب شدم.

چقدر دلم می خواست همیشه کودک قصه های او باقی می ماندم. ولی زندگی مرا چنان بلعید، که سالها پس از رفتن همیشگی او توانستم به جستجوی گورش بروم، اما دیگر خیلی دیر شده بود آنقدر دیر که گوری از او نیافتم….

من در داستان روزی که گلابتون رفت نوشته ام

…. من برای آخرین بار در دور رس نگاهم زنی باریک اندام را که بقچه ی قهوه ای رنگی زیر بغل داشت دیدم که آرام ارام گام بر می داشت و نمی دانم کجا می رفت…. رفت و کتاب هزار و یک شبش را بر روی ما بست…. گلابتون رفت و بستر حریر قصه هایش را با خود برد.

و حالا به اوراق کتاب من الصاق شده است تا بگوید نگران نباش من همیشه با تو هستم

خانم ها و آقایان بزرگوار سلام
در حضورتان هستم تا بگویم کتاب جدید قصه ئی منتشر کرده ام، کتابی با دوازده داستان متفاوت که چون کتاب قبلی، بنام روز های آفتابی تمامن قصه های زندگی همه ی ماست.
خواندن آنها تماشای فیلم های کوتاهی از روز مره گی است که از زوایا مختلف برداشته شده است، با بیانی راحت که گمان می کنم بپسندید.
در نقدی که بر این کتاب نوشته شده و در سایت پر مخاطب اخبار روز آمده است منتقد از جمله نوشته است:
” …. صفریان اصولن با نوشته هائی که پیچ و خم های اضافی دارند و هر جمله شان را باید چندین بار خواند تا ” پازل ” آن حل شود نه تنها میانه ای ندارد بلکه به شهادت ده ها نوشته کوچک وبزرگی که در دنیای گسترده رسانه گذرگاه دارد، در این مورد حرف بسیارگفته است. “

در کتاب روزی که گلابتون رفت این داستان ها را خواهید یافت :

داستان های
نازنین،
یک شاخه شب بو .
روزی که گلابتون رفت.
۴ – آقا فتح الله
۵ – اوهام
۶ – چنین که شد ماندگار شدم
۷ – نم نم باران
۸ – احضار
۹ – آن روز ….
۱۰ – اول بنا نبود….
۱۱ – برهوت …
۱۲ – ریزش طاق نما…..

کتاب با داستان ” نازنین ” و چنین آغاز می شود
وقتی ناظم آمد سر کلاس فیزیولوژی ششم دبیرستان، و در ِگوش معلم چیزی گفت، دلم گواهی بد داد. شش دانگ حواسم را به جلوی کلاس، جائی که آنها صحبت می‏کردند کشاندم. کلاسی که هرگز رنگ سکوت کامل نداشت، یکباره فرو نشست. چنین آمدنی سابقه نداشت یا ما ندیده بودیم.
ناطم رفت و قیافه دبیر درهم شد. صدایم کرد:
” برو دفتر کارت دارند…”
از کلاس که داشتم بیرون می‏رفتم، آرام در گوشم گفت:
” خداحافظ! ”
جا خوردم. “

***
در داستان ” اوهام ” می خوانیم
” آن دورها، پشت افقی که دیگر نیست، بوی رُز بود، از قِمصر تا رختخواب. و بر هره ها بوی پیچ امین الدوله بود و نرگس زار که مست بود و مست می کرد. و بوی کافور فقط در کفن ها از بیم مور و مار که ندرند لاشه ها را. و حالا همه جا غرق این بوست حتا در شکاف سینه ای که عشق من است….”

و این اشاره ای بسیار کوتاه از متن داستان ” نم نم باران  ” است
“…آن روز صبح که تو را آزردم و بی بیان علت، تنها رهایت کردم و رفتم، یکی از درد آور ترین روز های عمرم بود. فکر نمی کنم بتوانم نگاه پرسان و معصوم تو را فراموش کنم. ایکاش، همان ملاقات اول را که تو مرتب ساعتت را نگاه می کردی و به گفته خودت کم کم داشتی راضی می شدی که نخواهم آمد، نیامده بودم، و مانع می شدم که چیزی شروع بشود. شروعی که مثل سالک جایش بر قلبهایمان مُهر زده است.”

از داستان واقعی”  برهوت ” به این تکه کوتاه بسنده می کنم.
از شهر مادرید، در جاده اى که به سوى ” اندولس ” مى رود، حدود ۳۰ کیلومترکه برانى، و بعد در جاده خاکى سمت راست نیز، بیست دقیقه اى بروى به دهکده اى مى رسى که برعکس دیگر شهرک ها و دهات کوچک و بزرگ اسپانیا ازهر صفائى خالى است. در گوشه اى از این محل، قطعه زمین وسیع حصارگرفته ایست که مملو از بوته هاى خار و علفهاى هرزاست. در انتهاى شمالى این زمین تعداد کمى برجستگى هائى هست که میگویند، گور مسلمانانى است که در جنگهاى داخلى اسپانیا کشته شده اند.”

در جائی از داستان ” ریزش طاق نما ” آمده است:

داشتم فکر می کردم، این چه طوفانی بود که آوارم شد…؟ کجا می رفتم؟ چرا پیاده بودم ؟ …معلوم نیست دیگر آدمی که بودم بشوم. یکسال با عصا؟ یکسال آهسته راه رفتن؟ دختر خانم چرا ترمز نکرد؟ چطور توانسته دست تنها من را، من را که نه، لاشه ام را از اتومبیلش بیرون بیاندازد؟ داشت حالم دگرگون می شد. زندگی روی دیگرش را رو کرده بود. روی زشت و کریه اش را. نه، روی دیگرش مرگ نیست. مرگ راحت شدن است مرگ به نوعی رهائی است.
برایم کتاب دلخواهم را آورده اند، اما حتا حوصله نکرده ام بازش کنم. فکر می کنم نیمی از خون در گردش رگهایم دارو های گوناگونی است که به کمکشان زنده مانده ام….این هم شد زندگی؟
خیلی ها در این مدت طولانی به دیدنم نیامدند. چرا؟
می دانم هرکس درد و مشکلات خودش دارد. بیایند که چه کنند؟ احوالپرسی ؟ مسخره است. من دارم خاموش می شوم. دیگر برای اطرافیانم حرارت لازم را نداردم .”

و پایان می برم صحبت هایم را با خواندن شروع داستان ” اول بنا نبود”

”  گاه درهم شدن چند بو، چه نفس گیرمى شود.
بوى عرق بدن، که با بوى انواع ادوکلنهاى مردانه وعطرهاى زنانه درهم شده بود، بوى تند سیرى که با هردَم ، همچون تنوره ى دیو، چرخان بیرون میزد، و بوى لباسهاى باران خورده که چیزى شبه بوى سنگ پاى تمیزنشده بود، فضاى اتوبوس را پرکرده بود و آسم کهنه ام کم کم داشت شروع مى شد.
چنگش را برگذرگاه تنفسم احساس مى کردم و مى رفتم تا همچون حمله هاى قبلى، یک نفس راحت نهایت آرزویم باشد. نگاه درمانده ام را روى مسافرانى که بى هیچ مشکلى نفس مى کشیدند ونمى دانستند ازچه نعمتى برخوردارند، چرخاندم و سروسینه وشانه هایم را به حالت نفس عمیق بالا دادم و با تمام نیرو تلاش کردم تا هواى خفه موجود را تو بدهم و دم و بازدمى را تدارک ببینم، ولى نا موفق و مایوس احساس کردم دارم خفه مى شوم. و تمام تلاشم براى نیم نفسى راحت به جائى نرسید. ریه هاى بیمارم زیرفشاراین بو ها چلانده مى شد و دستى قوى داشت نفسم را مى برید. تحمل ماندن نداشتم، ناچار از خیر رسیدن به مقصد گذشتم و زنگ توقف اتوبوس را به صدا درآوردم و دراولین ایستگاه با زحمت خودم را پائین کشیدم.
سوز سرما گونه هایم را شلاق مى زد ودریافتم که دفع فاسد با افسد کرده ام. خودم را به ” کافى شاپ ” خلوتى کشاندم وقبل ازسفارش، روى یکى ازصندلى ها ولوشدم وجیب هایم را براى ” اسپرى ” ناجى، جستجوکردم. نفسم که آهسته آهسته به سوى رونق رفت، با
ر سنگینى ازکولم پائین گذاشته شد. سفارش قهوه اى تلخ وداغ دادم. به میزکنارشیشه هاى مشرف به خیابان رفتم. مٍه روى آنها را پاک کردم و تصمیم گرفتم مدتى را همانجا بمانم تا کاملا رو براه شوم. “
با سپاس از توجهتان

از کتاب ” حرمسرا ” – مصطفا خلجی – روزنامه نگار

آذر ۱۳۹۱

پخش زنده برنامه های تلویزیونی .جمهوری سکس، یا برده‌داری جنسی‌ قذافی

نویسنده کتاب کلمه “حرمسرا” را برای توصیف اندرونی قذافی انتخاب کرده است

به تازگی و در آستانه بیستم اکتبر، اولین سالگرد قتل معمر قذافی به دست انقلابی‌های این کشور، کتابی درباره روابط رهبر سابق لیبی با “برده‌های جنسی”اش در فرانسه منتشر شده است.

کتاب “طعمه‌ها؛ در حرمسرای قذافی” نوشته “آنیک کوژان”، با روایت زندگی یکی از دختران جوانی که قربانی هوسرانی‌های قذافی شده، سعی در بررسی “نظام برده‌داری، فساد، ارعاب، تجاوز و جنایت” در دوره پیشین لیبی دارد.

مطالب مرتبطجسد قذافی ‘کالبد شکافی’ می شودخاندان و اطرافیان قذافی کجا هستند؟حکایت معمر قذافی: از انزوا تا انزواموضوعات مرتبطگزیده ها، کتاب و ادبیاتآنیک کوژان که یکی از روزنامه‌نگاران زن روزنامه لوموند است و پیش از این در سال ۲۰۱۰ بابت نگارش کتاب “عرصه‌ها” برنده جایزه “آلبر لوند” شده، کتاب جدیدش را بر اساس سفری که چند روز پس از مرگ معمر قذافی به لیبی کرده، نوشته است.

روزهای پس از ۲۰ اکتبر سال گذشته یعنی ۲۰۱۱، وقتی حکومت چهل و دو ساله قذافی با قتل او به پایان رسید، آنیک کوژان در طرابلس، پایتخت این کشور، همزمان با نوشتن گزارش‌هایی برای روزنامه لوموند، مشغول تهیه گزارشی درباره نقش زنان در انقلاب لیبی بود.

این روزنامه‌نگار قبل از این که برای اولین بار قدم به لیبی بگذارد، یک ویژگی انقلاب این کشور برایش عجیب بود: “غیبت زنان.”

“نویسنده کتاب که از طریق تصاویر و فیلم‌هایی که طی اعتراضات کشورهای عربی منتشر می‌شد، دیده بود که چگونه زنان مبارز تونسی و مصری در خیابان حیبب بورقیبه تونس و میدان تحریر قاهره، پا به پای مردان در انقلاب کشورهایشان شرکت دارند، دریافت که زنان لیبیایی به طرز مشکوکی از عرصه انقلاب دورند.”
او که از طریق تصاویر و فیلم‌هایی که طی اعتراضات کشورهای عربی منتشر می‌شد، دیده بود که چگونه زنان مبارز تونسی و مصری در خیابان حیبب بورقیبه تونس و میدان تحریر قاهره، پا به پای مردان در انقلاب کشورهایشان شرکت دارند، دریافت که زنان لیبیایی به طرز مشکوکی از عرصه انقلاب دورند.

همکاران این روزنامه‌نگار نیز وقتی از سفر لیبی به پاریس باز می‌گشتند به او می‌گفتند که طی اقامتشان نزد شورشیان لیبی، هیچ زن مبارزی را نمی‌دیدند.

“چرا زنان لیبی خود را مخفی می‌کردند؟” یا به عبارت بهتر “چرا این زنان مخفی نگاه داشته می‌شدند؟”؛ در واقع این دو پرسش‌، انگیزه تحقیق و نوشتن کتاب “طعمه‌ها” شد.

همچنین ملاقات با یکی از فعالان زن مخالف لیبی که خارج از کشورش زندگی می‌کرد، به او موضوعی جزئی‌تر و در عین حال جالب‌تر برای تحقیق داد: “تجاوز”. امری که هم در لیبی آن زمان موضوعیت دارد و هم در تمامی مغرب عربی، یک تابو است.

آن زن به کوژان گفته بود که همجنسانش در انقلاب لیبی به طور سیستماتیک مورد تجاوز قرار می‌گیرند و قذافی به نیروهایش دستور داده بود که به هر زن معترض، تجاوز کنند و سپس او را بکشند. در واقع تجاوز، حربه‌ای شده بود برای سرکوب زنان، یعنی نیمی از معترضان.

وقتی آنیک کوژان به لیبی رفت و خواست این موضوع را پیگیری کند، بیشتر فهمید که موضوع بسیار پیچیده و سختی را انتخاب کرده است، زیرا نه تنها پیدا کردن قربانیان تجاوز در لیبی چندان میسر نبود، بلکه حرف زدن درباره آن هم جزو محرّمات بود. اما تلاش‌های او بالاخره نتیجه داد و یکی از کسانی را که می‌خواست، یافت. اما دختری که کوژان او را پیدا کرده بود، قربانی تجاوزهای انقلاب نبود، بلکه به این دختر قبل از انقلاب تجاوز شده بود و توسط خود معمر قذافی. نام او “ثریا”ست.

سرنوشت غم‌انگیز ثریا

کتاب “طعمه‌ها؛ در حرمسرای قذافی”
کتاب “طعمه‌ها” از دو بخش کلی تشکیل شده است. در بخش اول، نویسنده به داستان زندگی ثریا، دختری که قذافی به او تجاوز می‌کرد، می‌پردازد و در بخش دوم، مسائلی درباره زنان و دیگر مواردی که آنیک کوژان در این زمینه در لیبی با آنان برخورد کرده بررسی می‌شود.

روایتی که نویسنده در فصل اول به دست می‌دهد، داستانی، پرکشش و در عین حال مستند است. این بخش صد و چهل صفحه‌ای که با “روایت اول شخص” نوشته شده و راوی نیز خود ثریا است، از کودکی این دختر آغاز می‌شود تا زمان مرگ قذافی و زندگی تازه این دختر در دوران پس از قذافی.

همه چیز از یک روز بهاری، اما شوم شروع شد: “یکی از صبح‌های آوریل سال ۲۰۰۴ بود. تازه پانزده سالم شده بود. مدیر دبیرستان از همه ما خواست که در حیاط مدرسه به صف شویم. چه خبر خوبی! رهبر به ما افتخار بزرگی داده بود و قرار بود فردایش از مدرسه ما بازدید کند. خیلی جالب بود از نزدیک دیدن کسی که عکس‌هایش همه جا وجود داشت؛ روی دیوارهای شهر، در ادارات، تمام سالن‌های اجتماعات، مغازه‌ها، تی‌شرت‌ها، کتاب‌ها و دفترها، و حتی روی پول‌هایمان.”

این خوشحالی ثریا، فردا با انتخاب او برای خوش‌آمدگویی ویژه به معمر قذافی یا “پدر معمر” دو چندان می‌شود. مدیر دبیرستان، دستور می‌دهد ثریا لباس مخصوص محلی بپوشد و دسته‌گلی در بدو ورود قذافی به دبیرستان‌شان به او اهدا کند.

اما هدیه همین دسته گل، سرنوشت این دختر نوجوان را دگرگون می‌کند. “همه چیز خیلی زود گذشت، وقتی گل را به او هدیه کردم، دستم را گرفت،بعد شانه‌هایم را فشار داد و در آخر دستی روی سر و موهایم کشید. بعدها فهمیدم که حرکت آخرش چه معنایی دارد.”

“”همه چیز خیلی زود گذشت، وقتی گل را به او هدیه کردم، دستم را گرفت،بعد شانه‌هایم را فشار داد و در آخر دستی روی سر و موهایم کشید. بعدها فهمیدم که حرکت آخرش چه معنایی دارد.قذافی روی سر هر دختری دست نمی‌کشید، اما وقتی این کار را می‌کرد به این معنی بود که: “من این را می‌خواهم.””
قذافی روی سر هر دختری دست نمی‌کشید، اما وقتی این کار را می‌کرد به این معنی بود که: “من این را می‌خواهم.”

فردای آن روز چهار زن از “شیر زنان قذافی” یا همان محافظان معروفش، به سراغ ثریا می‌آیند و این دختر نوجوان را که هنوز در خوشی‌ها و رؤیاهای دیدار با “پدر معمر” سیر می‌کرد، سوار بر اتوموبیل مخصوصی می‌کنند و به “باب العزیز” می‌برند.

وقتی ثریا را به اقامتگاه قذافی می‌برند و رهبر سابق لیبی او را دوباره می‌بیند، به همان زنان محافظ دستور می‌دهد تا ثریا را برای اولین همخوابگی آماده‌اش کنند. مبروکه، یکی از همین زنان محافظ به ثریا می‌گوید: “از این به بعد تو باید در خدمت “پدر معمر” باشی وگرنه برایت گران تمام خواهد شد.”

مبروکه سپس ثریا را به حمام می‌برد و لختش می‌کند و تنش را آن طور که قذافی می‌پسندد آماده می‌کند و در نهایت این دختر نوجوان را به اتاق رهبر لیبی می‌برد.

اما ثریا تا زمانی که قذافی را در این اتاق ندیده بود، هنوز نمی‌دانست که چه اتفاقی قرار است برایش بیفتد. “قذافی لخت روی تخت دراز کشیده بود، هیچ لباسی به تن نداشت. به من دستور داد وارد شوم. به من حمله کرد و با دستانش به زور مرا کنارش روی تخت نشاند. می‌ترسیدم نگاهش کنم. به ناگاه شنیدم: برگرد فاحشه.”

قبل از این که قذافی به این دختر نوجوان تجاوز کند، همین کلمه، دخترانگی و معصومیت را از ثریا ربوده بود.

حکومت‌داری با سکس

نگاه جنسی قذافی به زنان، در نوع حکومت‌داری او بسیار تأثیرگذار بود
اما ثریا که به مدت سال‌ها مورد تجاوز، تحقیر و شکنجه قذافی قرار گرفت، فقط نمونه‌ای است از دختران، زنان و حتی پسران بسیاری که حتی دیگر نزد خانواده‌هایشان جایی ندارند. مردان خانواده بر این باورند که برای اعاده حیثیت خانواده‌شان باید از شر این زنان و دختران خلاص شد. “یک زن تجاوز شده، آبروی تمام خانواده را می‌برد.”

آنیک کوژان در فصل دوم کتاب به موارد دیگر مشابه با ثریا اشاره می‌کند: هدی، خدیجه، زن و دختر یکی از فرماند‌هان لیبی و …

به گفته نویسنده این کتاب، تعداد برده‌های جنسی قذافی شاید به هزاران نفر برسد، به همین دلیل است که آنیک کوژان کلمه “حرمسرا” را برای توصیف اندرونی قذافی انتخاب کرده است.

نویسنده همچنین در بخشی از کتاب به زندگی “مبروکه” همان زن محافظ قذافی می‌پردازد که کارش این بود زنان و دختران جوان را برای رهبر لیبی فراهم کند.

جالب این جاست که علی‌رغم وجود این برده‌های جنسی، قذافی مدام در سخنرانی‌های مختلف خود از برابری زن و مرد در حکومتش سخن می‌گفت.

نویسنده در ابتدای کتاب خود، قبل از این که حتی مقدمه را شروع کند، بخشی از اظهارات قذافی را که سال‌ها پیش در ستایش مقام زن بیان کرده بود، نقل می‌کند: “ما در جمهوری و انقلاب کبیرمان، به زنان احترام می‌گذاریم و آنان را آزاد می‌کنیم تا برای سرنوشت خودشان تصمیم‌گیری کنند.”

“نویسنده در ابتدای کتاب خود، بخشی از اظهارات قذافی را که سال‌ها پیش در ستایش مقام زن بیان کرده بود، نقل می‌کند: “ما در جمهوری و انقلاب کبیرمان، به زنان احترام می‌گذاریم و آنان را آزاد می‌کنیم تا برای سرنوشت خودشان تصمیم‌گیری کنند.””
این در حالی است که قذافی فقط به آزادی زنان در لیبی راضی نبود و به گفته خود می‌خواست تمامی زنان عرب را آزاد کند؛ اما “آزادی زنان” برای قذافی، معنی دیگری داشت.

نگاه جنسی قذافی به زنان، در نوع حکومت‌داری او بسیار تأثیرگذار بود. تشکیل یک گارد و ارتش ویژه از زنان، ناشی از همین نگاه جنسی است. “او با سکس حکومت‌داری می‌کرد. موضوعی که به تمامی در لیبی ممنوع است. اما قذافی حتی توانسته بود زنان و دختران وزرا و دیپلمات‌هایش و نیز هر زنی را که به نوعی به دولتش مربوط می‌شد در اختیار بگیرد.”

در واقع قذافی بخش مهمی از قدرت مطلق خود را به صورت تجاوز به زنان، به کسانی که می‌خواست مطیعش باشند، نمایش می‌داد.

آنیک کوژان در یکی از گفت‌وگوهایی که درباره این کتاب انجام داده می‌گوید: “امیدوارم این کتاب مسائل جدیدی را در لیبی امروز به ویژه در مجلس این کشور مطرح کند. مشکلات زنانی که هنوز از آزارهای جنسی در لیبی رنج می‌برند. امیدوارم این کتاب، زبان این زنان را به گفتن حرف‌هایشان باز کند و دولت هم دیگر موضوع خشونت‌های جنسی در دوران قذافی را مخفی نگاه ندارد.”

برای اینکه بگویم هستم و بگویم بودم – محمود صفریان

آذر ۱۳۹۱

واقعن ما می نویسیم و یا می سرائیم که خوانده شود؟
آیا تعداد مخاطب برایمان اهمیت ندارد؟ و هر قدر اندک هم برایمان کافی است؟

می دانیم ” یا من چنین فکر می کنم ” که یکی از شاخص های یک اثر، تعداد خوانندگان است.
و همیشه متر و معیار، این ” تعداد ” است.
در اینصورت بیان این عقیده
” اگر واقعن به آن اعتقاد باشد و فقط یک پُز و ژست روشنفکرانه نباشد ”
که
” فهم و قبول خواننده مهم نیست، هر تعداد که بخوانند کافی است “.
نمی تواند معقول باشد.
می دانید، بسیارند آنهائی که علاقمند به خواندن داستان و شعر هستند، ولی گاه زیر لوای هر انگ، شاهدیم که این گروه از داشتن اثری که راحت خوانده و درک شود محروم می شوند.

این البته حق هر نویسنده است، در هر روالی که دلش بخواهد بنویسد، اعم از پست مدرن،
” حتا من درآوردیش را ” تا ” تجربه گرا” و “خواص پسند! و…..” ولی بی تردید چنانچه نشود آنها را راحت خواند و محتوایشان قابل درک و فهم نباشد پذیرش آنها در دایره ای محدود خواهد بود و دوستداران بسیار اندکی خواهد داشت.
اما اگر صحبت در مورد پا گذاری در میدان گسترده مخاطبان عاشق ادبیات است، این نوع آثار
” گُرز ” این میدان نخواهند بود.
این نظر گمان نمی کنم دلیل بیشتری بخواهد.

اگر ما، ایرانی و فارسی نویس هستیم؟ و برای مردمان خودمان با خصوصیاتی که از آنها می دانیم ” و اگر نمی دانیم بهتر است که بدانیم ” می نویسیم؟ و روی کرد و توجه آنها به نوشته ی ما برایمان مهم است؟ و با ” عیّار” آنهاست که ارزش کار ما سنجیده می شود؟ در اینصورت آنگونه نوشتن که انگشت شماری را خوش آید ما را بجائی نمی رساند و چنین نوشته ای ماندگار نخواهد بود.
منصفانه از بین تمامی آثار صد سال اخیر کشورمان اگر” صد ” نمونه برگزینیم
” نمی گویم ده نمونه ”
آیا، حتا یک نوشته ی این چنینی جایگاهی خواهد داشت؟ آگر هست آن کدام است؟
فکر می کنید، یک سالن با تعداد اندکی تماشاگر برای هنر پیشه ای که بر روی صحنه مشغول بازی است، کافی است؟ و سالن پراز تماشاگر و کف زدن های آنها، و از جا بر خاسته تشویق کردن هنرمند ِروی صحنه، خواست و حتا آرزوی هر بازیگری نیست؟…و بازیگر باید به این دلخوش باشد که بر خلاف جریان شنا می کند؟ و با بازی و صحبتهای نا متعارف و نا آشنا به گوش، ” نو ” آوری می کند؟ و تعداد تماشاگران و ” پُر ” و ” خالی ” بودن سالن برایش مهم نیست؟ ….قبولش بیش از کمی، مشگل است.
بنظر من، آنها

وقتی نقاشی تماشاگران زیادی را گرد اثری از خود می بینند سر شار از شوق نمی شود؟ و بی توجهی به اثر او، به خاطر سبک و طرحی که بکار برده است، او را پکر و ناراحت نمی کند؟

در هر واقعه ای اعم از آنچه که در بالا گفته شد، یا در عالم نویسندگی و حتا وقایع ورزشی آیا این تعداد ” مراجعین ” نیستند که اهمیت دارند؟
یک اثرهنگامی مردمی است که با استقبال مخاطب همراه شود، در غیر اینصورت از محیطی که در آن متولد شده است منتزع می شود و ماندگاری آن چون حبابی بر آب خواهد بود.

سخنی چند در باب شعر – منصوره اشرافی

آذر ۱۳۹۱

اجتماعی بودن یک شعر به منزله ماندگاری و جاودانگی محتوم آن نیست بلکه عنصری که شاخص مانایی ست همانا انسان است. انسان بیرون از مرزهای خویش. انسان به همراه مفاهیمی چون عشق، مرگ، عدالت، آزادی، هستی و زمان.

اینها مفاهیمی هستند که به شعرهویت و معنا و دوام می بخشند.

شعر واکنشی در برابر این مفاهیم است واکنشی برای بیان آنها، شعر اصالت واژه است، شعر حکمفرمایی واژه است . واژه درون انسان، درون تاریخ جریان دارد، واژه که همواره و همیشه یکی بوده است وآرمان انسان که تجلی اش همانا در واژه هاست.

واژه که نمود تفکر، زندگی ، زنده بودن و تلاش و همدلی ست. جامعه انسان تنها تمایزی که با دیگر موجودات دارد و تنها شکل منحصر به فردی را که داراست زبان است . این تنها ویژگی و توانایی خاص انسان است و فرهنگ قلمرویی است که به وسیع تر شدن معنا ها کمک می کند و زندگی را از زیستن صرف به درجاتی ورای آن می رساند.

“و در آغاز کلمه بود ، و کلمه نزد خدا بود، و کلمه خدا بود.. و کلمه تن یافت و در میان ما مسکن گزید.(یو حنا)”

شعر در بستر تاریخ حرکت خود را اغاز کرده و شبیه به صدایی می شود که از چندین هزار سال تا به امروز پیوسته طنین انداز شده است . مفاهیم فلسفی چیزی است که خارج از متن خود را بر شعر تحمیل کرده اند . زاویه نگاه و دید شاعر از تاریخ و انسان به واژه گره می خورد و در نهایت یکی شدن تمامی اینها ست.

او می تواند به زبان مردم بابل از اینده سخن بگوید و گذشته و اینده را در هم بریزد . به عبارتی دیگر از گذشته بپرسید و به زبان مردم اینده جواب دهد و این یعنی تکرار مفاهیم ، و بقای هویت کلمات و واژه ها.

می توان گفت شعر در ذات خود در حال جدال است، چالش انسان و تاریخ، اینجا متنی پیش روی ما قرار دارد که پایان ندارد، اینجا نپذیرفتن مرگ است اینجا حرکت دایره وار است ، شروع از نقطه ای و پایان در همان نقطه، و دوباره شروع ، اینجا خطی است که نه پایان دارد و نه آغاز و نه ابتدا و نه انتها.

انسان ، رنج انسان و حرکت دایره وار او در مسیر تاریخ ، چیزی است که شعر واگویه می کند. شاعر خواننده را از “من ” به ساختار به مرکز و از مرکز به حضور و از حضور به تاریخ و از تاریخ دوباره با رجعت به “من” می کشاند

اصلا شعر خود دایره است ؟ شروع کجاست؟ پایانش کجاست؟ می توانیم پایانش را شروعش بگیریم و شروعش را پایانش؟

دو کتاب

آذر ۱۳۹۱

برای تهیه این  دو کتاب

۱- روز های آفتابی ….. مجموعه داستان

۲ – روزی که گلابتون رفت…..محموعه داستان

می توانید به :

www.amazon.com

مراجعه کنید و در search

بنویسید

mahmood safarian

هردو کتاب روبرویتان قرار خواهد گرفت

می توانید سفارش بدهید

یا با ئی میل

mahmood@gozargah.com

تماس یگیرید

یا

با کتابفروشی سرای بامداد
به آدرس
خیابان یانگ پلازای قبل از خیابان الگن میلز
تلفن: ۵۹۴۷ ۷۸۰  ۹۰۵
ویا با نشر زاگرس وسیله ئی میل
zagros.editions@gmail.com

تماس حاصل فرمائید

به نقل از دوستی فرهیخته

آذر ۱۳۹۱

درست همچنین روزی بود که إز یک درخت سیب که الآن در دانشگاه أکسفورد است
یک سیب خورد به کله نیوتن
نه تنها مغر أو بلکه جهان تکان خورد.

۲۹۰ سال پیش. و درست همچنین روز و در همان سال بود که مغز یکنفر دیگر هم تکان خورد
و کشف بزرگی کرد.
علامه مجلسی فهمید که اگر با پای راست وارد خلا شوید …. بله درست ٢٩٠ سال پیش

حرکات و احساسات در شعر فروغ فرخزاد – دکتر بیژن باران

آذر ۱۳۹۱
این نوشته خواندنی را در دو بخش به اطلاع شما می رسانیم
———————————————–

مثل همیشه ترسیده ام؛ حس کرده ام که باشما بیگانه هستم. –نامه ف.ف. به پدرش.

خلاصه. می گویند: شنیدن کی بود مانند دیدن. دریافت حال و نیت گوینده با مشاهده عاطفه در سکنات و وجناتش میسر است. پس برای دریافت نیت گوینده حضور بهتر از شنیدن یا خوانش مطلب در غیاب گوینده است. نمایش موثرتر از فیلم، فیلم موثرتر از سی دی، سی دی موثرتر از کتاب می باشد. عاطفه شامل محرکات مانند خشم و احساسات مانند عشق است. اولویت عاطفه بر زبان در نقد روانکاوانه شعر جایگاه ویژه ای دارد. تبیین محرکه ها و احساسها کمک به درک لحن شعر می کند که بر زبان شعر مانند گزینش واژه ها و علامتها، چینش دستوری آنها، مفصل بندی ساختار شعر اثرگذار است. در این جستار ۶ محرکه جهانشمول و مستقل از فرهنگ اقوام شادی، غم، شگفتی، اشمئزاز، خشم، ترس تعریف می شوند. سپس احساسهای مثبت مانند عشق و منفی مانند شرم توضیح داده می شوند. در پایان از شعر فروغ نمونه هایی از این عواطف آورده می شوند. آشکاری عواطف در شعر فروغ نشانه صمیمیت و صداقت اوست. تبلور این عواطف یکی از علل محبوبیت ش در نیم قرن گذشته است.

مقدمه. نقد هنری برقرار کردن رابطه بین اصول داوری و بصیرت مستتر در یک اثر هنری است. درگذشته شامل تاریخچه، مبدا، متن، ترکیب اثر می شد. اکنون نقد با روند آفرینش و ادراک در خالق/ مخاطب هنری عجین است. پس نقد هنری، از روانشناسی و جامعه شناسی نیز بهره می برد؛ با آغازی در زیبایی شناسی روانکاوانه فروید. در قرن ۲۱م از عصب شناسی و ژنتیک کمک گرفته تا در راستای نظریه های علمی تر و جهانشمولتر قرار گیرد. در نقد روانشناسانه، اثر هنری/ ادبی مانند یک رویا نقد می شود. در آن، بقول ویتگنشتاین Wittgenstein ، معنی کاربردی کلیت یک شعر در الگوهای زبانی ورای متن واشکافی می شود؛ چون شاعر بصورت جویده جویده، رمزی، نمادی، تداعی گری با متن ارتباط دارد. نقاد متن را کلیدی انگاشته تا ذهن شاعر را با آن باز کرده، کلیت آنرا با برخی نظریه های علمی مساحی و تشریح کند.

در نقد روانکاوانه اثر هنری، محرکات و احساسات جای ویژه ای دارند. بموازات زبان، عواطف هم برای ارتباط و بیان حال فرد بکار می روند. گفته شده که در ارتباط انسانها ۶۵% غیرزبانی و فقط ۳۵% زبانی است. یک سیاح در کشوری با زبان متفاوت از زبان خود می تواند حوائج ش را با بومیان در میان گذارد. نمونه دیگر: کازانتساکیس Kazantzakis، در کتابش می آورد: زوربای یونانی در قفقاز با دوستی که زبان همدیگر را نمی فهمیدند با رقص غیرکلامی زندگی خود را برای هم تعریف کردند. برای همین است که یک بازرگان برای معامله، دیدار را ترجیح می دهد؛ معامله حضوری را طالب است. عواطف در بروز نیت بهتر از زبان، حقیقت را برملا می کنند. از اینرو پالیگراف/ دروغ سنج شاخصه های عصبی تن را سنجه میکند؛ که بهنگام دروغگویی با تکانه های عصبی/ هورمونی بشکل اندازه پذیری گرمی و تعریق پوست و افزایش ضربان قلب و الگوی تنفسی همراه می شوند. پس فرد از طریق زبانی می تواند دروغ بگوید؛ ولی از نظر عاطفی نمی تواند آن را مخفی کند. لذا خواننده و نقاد عوامفریبی و زبانبازی در شعر را باید تمیز دهند. از این رو، نمایش و تعزیه موثرتر از خواندن کتابی با همان محتوایند. در دهه ۴۰ و ۵۰، نمایشهای اتللو بوسیله زوج اسکویی، ۶ شخصیت بدنبال مولف پیراندلو Pirandello با بازیگری فروغ، عباس آقا.. با بازیگری سعید بخاطر بار صمیمی عاطفی در حافظه حضار برای ابد حک شدند. در این جستار، نخست محرکات و احساسات در روان/ عصب شناسی تعریف شده؛ سپس نمونه هایی حاوی این عواطف از شعر فروغ آورده می شوند.

عواطف شامل محرکات کرداری و احساسات ذهنی می باشند. احساسات ۲ سرچشمه دارند: حواس پیرامونی بدن برای تعامل با محیط، تجربیات حسی پردازشی در حافظه برای تجزیه و تحلیل آنها در ذهن بهنگام ضرورت. حواس شامل اطلاعات ذخیره حسی گذشته در حافظه و دریافتی فعلی/ آگاهی از محیط بوسیله عصبهای پیکری می باشند. حواس چند گانه در برگیرنده بینایی، شنوایی، چشایی، بویایی، پوستی، درد، شتاب، تعادل، دمایی، فشار سنگینی/ سبکی می باشند. با کاربرد احساسات و محرکات، بخشی از مغز فعال می شود. fMRI دستگاهی است که فعالیت کارکردی این بخش از مغز را اندازه می گیرد، این فعالیت را با کمک رایانه بر صفحه تصویرگر بطور پویا می نمایاند. فعالیت شناختی کارکردی مغز با شدت جرقه های عصبی فعال شده و بسامد آن یعنی تمرکز گردش خون در بخش مربوطه در مغز، متناسب است. از این طریق رابطه اخلاق با محرکات هم نمایش پذیر است؛ می توان گفت که اخلاق و اتیک پایه عصبی دارند؛ قضاوت اخلاقی زیر تاثیر محرکات است. اخلاق جمع خلق بر وزن قفل، مجموعه رفتار عقلایی فرد نرمال در اجتماع، مطابق با نیک و بد مشتق از وجدان فردی، است. اتیک مجموعه ارزشهایست برای تمیز نیکی /درستکاری از شر /بدکاری با ۲ رویکرد درونی و بیرونی. منشور حمورابی ۱۷۹۲-۱۷۵۰ ق.م. در بابل با ۲۸۲ قانون نخستین تلاش ضبط شده انسان بوده؛ سوگندنامه جالینوس یونانی در قرن ۲م در باره اتیک رابطه پزشگ با مریض در این راستاست. هرودوت در باره داریوش اول ۵۵۰ – ۴۸۶ ق.م. نوشت: داریوش از چند یونانی پرسید چقدر می گیرند تا مرده پدرشان را بخورند؛ آنها با اشمئزاز گفتند بهیچ قیمت. سپس از چند هندی که سنت خوردن پدر مرده را داشتند، پرسید چه قدر می گیرند تا جنازه پدرشان را بسوزانند. پاسخ آمد این پرسش دهشتناک را اصلن نباید مطرح کرد. نتیجه هرودوت از این داستان: هر ملتی فکر می کند سنت اخلاقیش بهترین است.

تعریف. محرکه emotion وضع ذهنی یا فیزیولوژیک مربوط به انواع احساسها، اندیشه ها، کردارها می باشد. وضع ذهنی فعال شدن کلافی از شبکه های عصبی در مغز است. وضع فیزیولوژیک با واسطه گی هورمونهای درونریز بر تنفس، تعریق، فشارخون نمایان می شود. یک محرکه واکنش ثابت فرهنگی و زیستی به انگیختارها /تحریکات محیطی است که در تمام فرهنگها مشترک است. محرکه ها با سرچشمه در بخشهایی از مغز منجر بظهور حرکت در بدن می شوند. این حرکتهای منتجه شامل کردار بیرونی مانند گریستن، گریز، حمله می شوند. نمونه: اندیشه در باره عشق منجر به محرکه های عشقی مانند شادی، غم، خشم می شود. خشم از بیوفایی و وجود رقیب عارض می شود. شادی از دیدار معشوق دست می دهد؛ غم از غیبت معشوق. هر محرکه اخطاریه ای از محیط به فرد، سوای شناخت او است؛ نظامی کمکی برای تعامل با محیط است. محرکه ها در نوار ارثی DNA انسان بسته بندی شده اند؛ بصورت داده های خام در ذهن وجود دارند؛ بخشهایی از ظهور شخصیت اند. قضاوت بر اساس احساس، محرکه است. در اجتماع امروزی، کوشش می شود که قضاوت بر اساس محرکه ها انجام نشود. محرکه ها زود گذر اند؛ بر داوری فرد اثرگذارند. باید قابلیت بیان/ پذیرش محرکه در فرد وجود داشته باشد؛ گاهی یک محرکه می تواند تخیلی و غیرواقعی باشد.

دکتر بیژن باران

مثل همیشه ترسیده ام؛ حس کرده ام که باشما بیگانه هستم. –نامه ف.ف. به پدرش.

خلاصه. می گویند: شنیدن کی بود مانند دیدن. دریافت حال و نیت گوینده با مشاهده عاطفه در سکنات و وجناتش میسر است. پس برای دریافت نیت گوینده حضور بهتر از شنیدن یا خوانش مطلب در غیاب گوینده است. نمایش موثرتر از فیلم، فیلم موثرتر از سی دی، سی دی موثرتر از کتاب می باشد. عاطفه شامل محرکات مانند خشم و احساسات مانند عشق است. اولویت عاطفه بر زبان در نقد روانکاوانه شعر جایگاه ویژه ای دارد. تبیین محرکه ها و احساسها کمک به درک لحن شعر می کند که بر زبان شعر مانند گزینش واژه ها و علامتها، چینش دستوری آنها، مفصل بندی ساختار شعر اثرگذار است. در این جستار ۶ محرکه جهانشمول و مستقل از فرهنگ اقوام شادی، غم، شگفتی، اشمئزاز، خشم، ترس تعریف می شوند. سپس احساسهای مثبت مانند عشق و منفی مانند شرم توضیح داده می شوند. در پایان از شعر فروغ نمونه هایی از این عواطف آورده می شوند. آشکاری عواطف در شعر فروغ نشانه صمیمیت و صداقت اوست. تبلور این عواطف یکی از علل محبوبیت ش در نیم قرن گذشته است.

مقدمه. نقد هنری برقرار کردن رابطه بین اصول داوری و بصیرت مستتر در یک اثر هنری است. درگذشته شامل تاریخچه، مبدا، متن، ترکیب اثر می شد. اکنون نقد با روند آفرینش و ادراک در خالق/ مخاطب هنری عجین است. پس نقد هنری، از روانشناسی و جامعه شناسی نیز بهره می برد؛ با آغازی در زیبایی شناسی روانکاوانه فروید. در قرن ۲۱م از عصب شناسی و ژنتیک کمک گرفته تا در راستای نظریه های علمی تر و جهانشمولتر قرار گیرد. در نقد روانشناسانه، اثر هنری/ ادبی مانند یک رویا نقد می شود. در آن، بقول ویتگنشتاین Wittgenstein ، معنی کاربردی کلیت یک شعر در الگوهای زبانی ورای متن واشکافی می شود؛ چون شاعر بصورت جویده جویده، رمزی، نمادی، تداعی گری با متن ارتباط دارد. نقاد متن را کلیدی انگاشته تا ذهن شاعر را با آن باز کرده، کلیت آنرا با برخی نظریه های علمی مساحی و تشریح کند.

در نقد روانکاوانه اثر هنری، محرکات و احساسات جای ویژه ای دارند. بموازات زبان، عواطف هم برای ارتباط و بیان حال فرد بکار می روند. گفته شده که در ارتباط انسانها ۶۵% غیرزبانی و فقط ۳۵% زبانی است. یک سیاح در کشوری با زبان متفاوت از زبان خود می تواند حوائج ش را با بومیان در میان گذارد. نمونه دیگر: کازانتساکیس Kazantzakis، در کتابش می آورد: زوربای یونانی در قفقاز با دوستی که زبان همدیگر را نمی فهمیدند با رقص غیرکلامی زندگی خود را برای هم تعریف کردند. برای همین است که یک بازرگان برای معامله، دیدار را ترجیح می دهد؛ معامله حضوری را طالب است. عواطف در بروز نیت بهتر از زبان، حقیقت را برملا می کنند. از اینرو پالیگراف/ دروغ سنج شاخصه های عصبی تن را سنجه میکند؛ که بهنگام دروغگویی با تکانه های عصبی/ هورمونی بشکل اندازه پذیری گرمی و تعریق پوست و افزایش ضربان قلب و الگوی تنفسی همراه می شوند. پس فرد از طریق زبانی می تواند دروغ بگوید؛ ولی از نظر عاطفی نمی تواند آن را مخفی کند. لذا خواننده و نقاد عوامفریبی و زبانبازی در شعر را باید تمیز دهند. از این رو، نمایش و تعزیه موثرتر از خواندن کتابی با همان محتوایند. در دهه ۴۰ و ۵۰، نمایشهای اتللو بوسیله زوج اسکویی، ۶ شخصیت بدنبال مولف پیراندلو Pirandello با بازیگری فروغ، عباس آقا.. با بازیگری سعید بخاطر بار صمیمی عاطفی در حافظه حضار برای ابد حک شدند. در این جستار، نخست محرکات و احساسات در روان/ عصب شناسی تعریف شده؛ سپس نمونه هایی حاوی این عواطف از شعر فروغ آورده می شوند.

عواطف شامل محرکات کرداری و احساسات ذهنی می باشند. احساسات ۲ سرچشمه دارند: حواس پیرامونی بدن برای تعامل با محیط، تجربیات حسی پردازشی در حافظه برای تجزیه و تحلیل آنها در ذهن بهنگام ضرورت. حواس شامل اطلاعات ذخیره حسی گذشته در حافظه و دریافتی فعلی/ آگاهی از محیط بوسیله عصبهای پیکری می باشند. حواس چند گانه در برگیرنده بینایی، شنوایی، چشایی، بویایی، پوستی، درد، شتاب، تعادل، دمایی، فشار سنگینی/ سبکی می باشند. با کاربرد احساسات و محرکات، بخشی از مغز فعال می شود. fMRI دستگاهی است که فعالیت کارکردی این بخش از مغز را اندازه می گیرد، این فعالیت را با کمک رایانه بر صفحه تصویرگر بطور پویا می نمایاند. فعالیت شناختی کارکردی مغز با شدت جرقه های عصبی فعال شده و بسامد آن یعنی تمرکز گردش خون در بخش مربوطه در مغز، متناسب است. از این طریق رابطه اخلاق با محرکات هم نمایش پذیر است؛ می توان گفت که اخلاق و اتیک پایه عصبی دارند؛ قضاوت اخلاقی زیر تاثیر محرکات است. اخلاق جمع خلق بر وزن قفل، مجموعه رفتار عقلایی فرد نرمال در اجتماع، مطابق با نیک و بد مشتق از وجدان فردی، است. اتیک مجموعه ارزشهایست برای تمیز نیکی /درستکاری از شر /بدکاری با ۲ رویکرد درونی و بیرونی. منشور حمورابی ۱۷۹۲-۱۷۵۰ ق.م. در بابل با ۲۸۲ قانون نخستین تلاش ضبط شده انسان بوده؛ سوگندنامه جالینوس یونانی در قرن ۲م در باره اتیک رابطه پزشگ با مریض در این راستاست. هرودوت در باره داریوش اول ۵۵۰ – ۴۸۶ ق.م. نوشت: داریوش از چند یونانی پرسید چقدر می گیرند تا مرده پدرشان را بخورند؛ آنها با اشمئزاز گفتند بهیچ قیمت. سپس از چند هندی که سنت خوردن پدر مرده را داشتند، پرسید چه قدر می گیرند تا جنازه پدرشان را بسوزانند. پاسخ آمد این پرسش دهشتناک را اصلن نباید مطرح کرد. نتیجه هرودوت از این داستان: هر ملتی فکر می کند سنت اخلاقیش بهترین است.

تعریف. محرکه emotion وضع ذهنی یا فیزیولوژیک مربوط به انواع احساسها، اندیشه ها، کردارها می باشد. وضع ذهنی فعال شدن کلافی از شبکه های عصبی در مغز است. وضع فیزیولوژیک با واسطه گی هورمونهای درونریز بر تنفس، تعریق، فشارخون نمایان می شود. یک محرکه واکنش ثابت فرهنگی و زیستی به انگیختارها /تحریکات محیطی است که در تمام فرهنگها مشترک است. محرکه ها با سرچشمه در بخشهایی از مغز منجر بظهور حرکت در بدن می شوند. این حرکتهای منتجه شامل کردار بیرونی مانند گریستن، گریز، حمله می شوند. نمونه: اندیشه در باره عشق منجر به محرکه های عشقی مانند شادی، غم، خشم می شود. خشم از بیوفایی و وجود رقیب عارض می شود. شادی از دیدار معشوق دست می دهد؛ غم از غیبت معشوق. هر محرکه اخطاریه ای از محیط به فرد، سوای شناخت او است؛ نظامی کمکی برای تعامل با محیط است. محرکه ها در نوار ارثی DNA انسان بسته بندی شده اند؛ بصورت داده های خام در ذهن وجود دارند؛ بخشهایی از ظهور شخصیت اند. قضاوت بر اساس احساس، محرکه است. در اجتماع امروزی، کوشش می شود که قضاوت بر اساس محرکه ها انجام نشود. محرکه ها زود گذر اند؛ بر داوری فرد اثرگذارند. باید قابلیت بیان/ پذیرش محرکه در فرد وجود داشته باشد؛ گاهی یک محرکه می تواند تخیلی و غیرواقعی باشد.

در رثای بزرگ نویسنده کشورمان نادره افشاری – محمود صفریان

آذر ۱۳۹۱

به یاد انسانی که بالنده و درخشان بود
من مرکت را باور ندارم

من نوشته های تو، ئی میل های تو، و توجهی را که برای یاری من به رسانه گذرگاه داشتی، من، اعتقادت را به درستی ها و دست رد ات را به سینه سیاهی ها و….خودت را دوست داشتم.
وقتی خبر رفتنت را خودت با ئی میل منتشر کردی یک شوخی پنداشتم. و در پاسخت چون گذشته با تو شوخی کردم. ولی تو با انتشار خبر مرگت در سایتی که داری پروازت را شکوه پرواز عقاب دادی و چون همیشه به ریش زندگی خندیدی. در سایتت چنین نوسته ای ” نمی دانم چه کسی پس از در گذشتت در روز جمعه ۹ نوامبر از ئی میل خودت این را فرستاده است ” :
یادنامه/ نادره افشاری درگذشت
” بیماری امانم را بریده است. از درد کشیدن خسته شده‌ام که گاه اگر به کسی تندی کرده‌ام، دلیلی نداشته است جز همین «درد»!
چند شب است که در هنگام خواب وصیتنامه یا «یادنامه»ای در سرم می‌چرخد که بنویسم هرچه را که دوست دارم؛ پیش از آن که «اجل معلق» سر برسد که حتما می‌رسد و «هیچکس» را از آن گریزی نیست؛ من نیز از اهالی همین ولایت «هیچکس» هستم.
در آغاز بگویم که من [نادره افشاری] به هیچ خدا و الله و محمد و علی… و در اساس به هیچ دین و مذهبی باور ندارم و همه‌ی دینها را دسیسه‌ی شیادان، راهزنان و شارلاتانها برای به بردگی کشاندن مردم و سواری گرفتن از ایشان می‌دانم. بنابراین اگر روزی نبودم، دوست ندارم کسی لباس سیاه بپوشد، ریش بگذارد، حلوا و خرما خیر کند، فاتحه بگیرد و یا حتی شیون و زاری کند. شمعی و شرابی و شاخه گلی مرا بس است!
زندگی کرده‌ام آنگونه که دوست داشته‌ام و خودم را در فرزندانم و کتابها و نوشته‌هایم منتشر کرده‌ام؛ پس، از همچو منی سخن از «مرگ» گفتن «یاوه»ای بیش نیست. من در تک تک واژه‌هایم زنده‌ام و زنده می‌مانم؛ چرا که برای آزادی از بند بردگی‌ها و آگاهی و شناخت، دست به قلم برده‌ام.
به عنوان یک زن خاورمیانه‌ای که خود را از بند «مفعول» بودن رها کرد و به عاملی کننده و خواهنده و «فاعل» تبدیل شد [با تلاشی جانکاه] به خودم افتخار می‌کنم؛ امیدوارم زنان و آزادیخواهان کشورم نیز چنین کنند!
هیچکس مرا ساپورت نکرد؛ پدرخوانده نداشته‌ام؛ مزدور و قلم به مزد هیچ درگاه و درباری نبوده‌ام؛ هرچه کرده‌ام، خود [بر اساس باور و شناختم] کرده‌ام؛ با سوزن کوه کنده‌ام و با پشتکار کارهایم را به ثبت رسانده‌ام
کوشیده‌ام هر چه نوشته‌ام را تا پیش از پایان سال ۱۳۹۰ منتشر کنم. چیز زیادی در کامپیوترم [بجز چند ده کار نیمه کاره] ندارم که اگر بخت و فرصتش را داشتم، حتما تمامشان می‌کنم!
دوست ندارم از زندگی خصوصی‌ام [حتی نام همسر و فرزندانم] چیزی بنویسم!
در زندگی هیچ مردی را واقعا «دوست» نداشته‌ام؛ اما به همسرم احترام می‌گذارم؛ چرا که هرچه کرده‌ام و هرچه نوشته‌ام، در همین «شانزده/هفده» سالی است که با او بوده‌ام که هیچگاه برای من تکلیف تعیین نکرد؛ هیچگاه «بکن نکن» نکرد و هیچگاه «قلم» دست و پایم را نشکست. بقیه‌ی مردانی که گاه در داستان‌هایم نامی از آنها برده شده است، تنها «خوراک قصه»هایم بوده‌ان
کارهایم را با بازنویسی تازه در وبسایتم منتشر کرده‌ام. همه می‌توانند کارهایم را چاپ و منتشر کنند. کسی از ایشان بازخواست نخواهد کرد. فقط دوست ندارم کارهایم را سانسور، دستکاری و یا «قیمه قیمه» کنند. بیزارم از کسانی که به خودشان اجازه می‌دهند کارهایم را دستکاری کنند
پیکرم را می‌سوزانند و به آب و باد و باران می‌سپارند.
مرا در چهچه‌ی پرندگان، در چک چک باران بر روی پنجره‌ها، در نوازش نسیم و در مزه‌ی شراب خواهید یافت؛ طبیعت، اینگونه زنده است!
تنها «خودخواهی» و آرزویم این است که در ایران آزاد بدون آخوندها، کتابهایم در مدارس و دانشگاهها تدریس شوند و [اگر شد] با نگاشتن نامم بر سنگ مرمر سپیدی، زیر پای فردوستی توسی در میدان فردوسی، جاودانم کنند؛ چرا که برای زیبا، شیوا و درست نگاشتن زبان پارسی بسیار کوشیدم
از جنجال بیزارم و برای همین هم نخواستم خوراک و طعمه‌ی مدیایی شوم که در نهایت سرنخش به حکومت کهریزکی اسلامی می‌رسد!
می‌توانستم مادر بهتری برای فرزندانم باشم [اگر دانشش را می‌داشتم] با این همه [در گیرو دار فرار، طلاق، وحشت و آوارگی] بیش از این توانش را نداشتم. فرزندانم مرا حتما خواهند بخشید؛ همین! “

قسمتی از صحبت های پرویز نادری در مراسم رونمائی از کتاب روزی که گلابتون رفت

آذر ۱۳۹۱

” …اگر یادتان باشد در گذشته بیشتر پدران و مادران ما وحتا خودما که نوجوان بودیم واژه هائی را استفاده می کردیم که امروزه تا حد زیادی ، بخصوص در غربت فراموش شده اند، و محمود صفریان در نوشته هایش بسیاری از آن ها را به کار گرفته است.
همانطور که می دانید داستان یا در روال سورئالیستی است که سبکی است تخیلی و بر تصورات غیر واقعی استوار است و زائیده برداشت ذهنی نویسنده است و یا رئالیستی است و بر واقعیت استوارند، و این سیاقی است که دکتر صفریان برای داستان هایش برگزیده است.
داستان های صفریان واقعیاتی است که یا برای خود ما، و یا دوستان و اطرافیانمان رخداده است، و با خواندن آنها به مشابه هاتی کم و زیاد بر می خوریم، حتا ممکن است در همسایگان ما وقوع داشته است.

دکتر صفریان قلمی شیوا دارند و به واقع شیوه نگارش ایشان با بقیه نویسندگان تفاوت آشکار دارد.
من خودم، هم داستان بسیار زیاد خوانده ام و هم کم و بیش دستی بر قلم داشته ام و آنچه که در مورد فرم نویسندگی صفریان میگویم بر تجربه شخصی استوار است. و بر خواندن داستان های هفده گانه روز های آفتابی و مجموعه داستان های روزی که گلابتون رفت. به راستی داستان هائی خواندنی ، گوش کردنی ، و شنیدنی هستند. انگار که کسی بهنگام خواب دارد برای شما قصه می گوید و یا لالائی می خواند.

داستان روزی که گلابتون رفت که یکی از داستان های این کتاب است، داستان مادر بزرگی است که بچه ها و حتا بزرگ ها به قصه هایش عادت دارند، و روزی که تصمیم می گیرد به دلیلی که من بازگویش نمی کنم این خانواده
و بچه ها را ترک کند و برود، روز بسیار غم انگیزی است بخصوص برای بچه ها.”

من پیشنهاد می کنم که حتمن داستان های کوتا دکتر محمود صفریان را بخوانید.
عادت کنید که مثل اینجائی ها در هر فرصتی داستانی از او را بخوانید داستان هائی کوتاه هستند خورند این زمان های اندک و شب ها قبل از خواب ….”

مثل یوسف! – محمود صفریان

آذر ۱۳۹۱

با توجه به داستان بسیار آشنای
یوسف و زلیخا، شاید خواسته ام
ار تکرار همیشگی آن بگویم…

——————————-

وقتى آوردنم اینجا، بهت زده، متحیر و عصبى بودم، اما در نهایت سلامت جسم و روان. زورشان رسید، آوردنم. نمى دانم با چه توصیه اى همراه بود، که ازلحظه ورود مراقب هاى گردن کلفت نفسم را گرفتند.

وقتى اتهام ” روانى ” مىزنند، نجات غیر ممکن است، بخصوص وقتى در واقع نیستى، و مى خواهند که باشى. عین گیرآمده اى در باتلاق، هر تلاشت، نه بى ثمر که مصیبت بار است. هر دست و پا زدنى بیشتر پائینت مى برد. راه در رو ندارى، بخصوص اگر چون من حامى هم نداشته باشى، و کسى چوب موازنه اش را بسویت دراز نکند، تا مفرى باشد، و بهر جان کندنى، بکشدت بیرون.
نزدیکى هاى یک غروب گرم تابستان، تحویلم دادند، ودرى که حماقت هاى خودم روى پاشنه نشانده بود، پشت سرم چرخید و بسته شد.
غروب چیست که گرم هم باشد و به چنین جائى هم، تحویل داده شوى.
“…بیمار روانى شماره ٨۵۴، مجرد، خموش ادوارى، رویائى و قصه گو…”
چنین حرف هائى را توانستم در پرونده ام بخوانم. بیش از ١٠-١٢ صفحه بود، همینش یادم مانده است. چنین برچسب و یا تشخیصى، هر تلاشى را براى اثبات روانى نبودن، و در نهایت خلاصى از آن جهنم، نقش بر آب مىکند. به دنبال راه دیگرى باید بود. سویه ” خموش ادوارى! ” را پیش گرفتم. تا فرصتى مناسب.
*******
” …به یک راننده، جوان با سابقه کافى، تمام وقت براى شش روز در هفته، نیازمندیم. واجدین شرایط، تماس حاصل فرمایند. تلفن….”
تازه بیکار شده بودم. تماس گرفتم، براى روز بعد ساعت یازده صبح به مصاحبه دعوت شدم.
خانمى٣٠ – ٣۵ ساله روبرویم نشست. معمولن سئوال اول این نیست.
” متاهلى؟ ”
در نشیمن خانه اى ویلائى، با پنجره هائى گسترده و بغایت نورگیر، رو به باغى درندشت. چاى را قبلن مستخدمه آورده بود.
” خیر، مجردم! ”
نمى توانستم دروغ بگویم، با آنکه مى دانستم براى کار در یک جمع خانودگى ” متاهل ” مناسب تر است.
” مى توانى هر روز ساعت ٧ صبح اینجا باشى، و تا سرشب؟ ”
با آنکه از خانه ام فاصله کمى نبود، گفتم:
” بله مى توانم ”
فکرکردم پاسخ هاى کوتاه بهتراست، یاد گرفته بودم بى فکر پایم را روى بیل نبرم. تجارب متعدد گذشته، نشانم داده بود که تا بخواهى بگوئى ” سقا ” نیستى چل راه به کولت آب مى کشند.
” چایتان سرد نشود ”
” زیاد اهل چاى نیستم ”
ولى برش داشتم، و بى مصرف شیرینى شروع به خوردن کردم.
” تلخ مى خورید؟ ”
چه دقتى!
” کار زیادى نداریم. شاید هم بعضى روز ها نیازى به اتومبیل نداشته باشیم. شوهرم مریض است. گاه او را بیرون مى برم. ولى شما، باید هر روز، یعنى شش روز درهفته، به موقع اینجا باشید. یک ساعت هم وقت ناهار دارید. حقوق تان هم، پانزده روز یکبار پرداخت مى شود….”

همه شرایطش خوب بود. ازحقوقش هم راضى بودم.
” موافقم ”
از روى میز کنار مبلش، کاغذى به دستم داد.
” لطفن این پرسشنامه را پر کنید. ”
اسم:
هوشنگ
شهرت:
دادالهى
تاریخ تولد:
فروردین ١٣۴٩
سابقه کیفرى:
ندارم
قبلن در یک کارخانه شوکلات سازى راننده بودم.
از هر روزى که بخواهید، مى توانم شروع کنم.
پس از امضا، خود کار را رویش گذاشتم، و به او تحویل دادم.
اسم من:
“شیرین است… فردا ساعت ٧ صبح، منتظرت هستیم ”
نمى دانم چرا خوشحال نشدم. بیکار بودم و شدیدن به درآمد نیاز داشتم. بسیار خانم محترم و مؤدبى هم بود.شرایط آنچنانى هم نداشت. چه مرگم بود؟ نمىدانم.
ولى با این همه، فردا ساعت هفت صبح آنجا بودم، و رسمن کارم را شروع کردم. اتومبیل شیک و نوى بود. رنگش مشکى و شیشه هایش به شدت دودى، از بیرون خودت را درآنها مى دیدى. کلید را که به دستم داد، گفت:
” توى همین محوطه گشتى بزن، تا قلقش دستت بیاید. ”
داشتم مى گفتم:
” نیازى نیست، قلق خاصى ندارد…”
که در را باز کرد، و در حین سوار شدن گفت:
” من هم همراهت مى آیم.”
از دیروز خوشگل تر بنظرم آمد. ولى عقب نشست. داشتم آینه و صندلى را میزان مى کردم.
” بنظر مى رسد، کار کرده اى. ”
نمى دانستم چى باید گفت. سکوت خوشایند نبود. گفتم:
” نظر لطف شماست ”
گمان مى کنم، پاسخ درستى بود. از آینه ى بالاى سرم دیدم که چهره اش باز شد. محوطه بزرگ جلو ساختمان را، که باغ بزرگى بود، دور زدم.
” بسیار خوب. با من بیائید، تا شما را به شوهرم معرفى کنم. ”
از پاگرد سرسرا که گذشتیم، “همانجائىکه دیروز در یکىاز اتاق هایش بامن مصاحبه کرده بود ” از پله چوبى بسیار شیکى بالا رفتیم. در اتاق بزرگ و باشکوهى که پنجره وسیعش به باغ باز مى شد، مردى با مو هاى جو گندمى، روى صندلى چرخدار، پشت به ما، نشسته بود.
” جهان! آقاى راننده آمده اند با شما آشنا شوند. ”
چرخید، با خنده اى نا محسوس، نگاهش را به صورتم دوخت.
” خوش آمدید، امیدوارم کار خسته کننده اى نباشد. ”
معرفى شدم:
” آقاى دادالهى! که اگر اجازه بدهد، او را با نام اولش، هوشنگ خان صدا خواهیم کرد، از امروز کارش را با ما شروع کرده است.”
سرم را به احترام کمى خم کردم. اما او دستش را بسویم دراز کرده بود. بسویش رفتم، و آن را به آرامى فشردم. و گفتم:
” آقاى!…” شیرین خانم یاد آورى کرد.
” جهانگیرى! ”
” آقاى جهانگیرى! امید وارم بتوانم، رضایتتان را جلب کنم.”
فضاى سنگینى بود، ادامه اش داشت ناراحتم مىکرد. با کمى مکث گفتم:
” اجازه بدهید، بروم ببینم اتومبیل تیمارى لازم ندارد. ”
” چه کلمه قشنگى، کار برد، تیمار براى اتومبیل ”
صداى آهنگین آقاى جهانگیرى بود. رضایت بیشترى را در چهره خانم دیدم. نشان مى داد که از انتخاب من بدش نیامده است. با گفتنِ مجددِ
” با اجازه! ”
از پله ها پائین آمدم. توى اتومبیل پشت فرمان نشسته بودم و فکرمىکردم، که ضربه هاى آرامى به شیشه، توجهم را جلب کرد. آقاى جهانگیرى، روى صندلى چرخدار، شیرین خانم و مستخدمه ” هنوز اسمش را نپرسیده بودم “، کنار اتومبیل ایستاده بودند. با نگاهى پرسان و متعجب، پریدم پائین.
” تصمیم گرفتیم گشتى در شهر بزنیم ”
همه تصمیم ها با شیرین خانم، ” خانم خانه ” بود. در ِ عقب را باز کردم، و رفتم براى سوار شدن به آقاى جهانگیرى کمک کنم، خانم مانع شد.
” فاطى کارش را بلد است. ”
پس اسمش ” فاطى ” است. از شیرین خانم جوان تر بود، ولى نه به آن زیبائى! هنوزحرکت نکرده بودیم که فاطى با صندلى خالى به طرف ساختمان بر مى گشت.
” کولر روشن کرده بودید؟
” داشتم همه چیز را وارسى مى کردم.
آقاى جهانگیرى دنباله اش را گرفت:
” گفته بود که مى خواهد تیمارش کند. ”
” هواى سرد براى تو بد نباشد من حرفى ندارم ”
فرمان را خانم صادر کرد:
” حدود نیمساعت هرجا را که خودت میدانى برو.”
در مغزم جستجو کردم.
” کجا بروم که تیپ ام را خراب نکند؟ شاید داشت ذوق ام را امتحان مىکرد.”
راه افتادیم. تابستان گرمى بود. اجازه گرفتم وکولر را روشنکردم. ” سى دى ” را آوردم روى شماره٣، آهنگ بدون کلام ملایمى در اتاقک تاریک اتومبیل پیچید، ترنمى که تا آن روز نشنیده بودم. بسیار با ملاحظه و با احتیاط، مى راندم.
هرکارى اگر روز اولش به خوبى بگذرد، و صاحب کار رضایتش جلب شود امید ادامه بیشتر مى شود. اعتماد به نفس مى یابى. و من در این فکر بودم.
” خوب با شهر آشنائى، همه جا را مى دانى ”
نظر آقاى جهانگیرى بود، که یعنى رضایت. در مراجعت، وقتى فاطى، آقاى جهانگیرى را بر صندلى نشاند و از ما دورشد، شیرین خانم مرا که براى ناهار عازم بودم دعوت به ماندن کرد.
” فاطى دست پخت خوبى دارد. خوشحال مى شویم، ناهار امروز را با ما باشید.”
چرا ” امروز؟ ”
یعنى، ” هوا برت ندارد ” یا هر چیز دیگر. بى منظور و قصد نبود. ماندم، و به تنهائى، در همان اتاق کذا، اتاق دیروز، دست پخت فاطى را، امتحان کردم.
فکر کردم:
” باید خودمانى تر بشوم. غیر از آن گمان نمى کنم بتوانم ادامه بدهم، رودرواسى و عصا غورت دادگى، برایم سخت است ”
شب را راحت نخوابیدم. فیلمى را مرور مىکردم که هنوز ساخته نشده بود. بعضى از صحنه هایش را نمى پسندیدم.

اگر شیرین خانم به این زیبائى نبود. اگر آقاى جهانگیرى این همه محترم رفتار نمى کرد. اگر فاطى تنها نبود، ومثلن باغبانى آنجا پرسه مى زد، شاید بهتر مى توانستم ویرم را به کار بدهم. کنجکاو شده بودم:
آقاى جهانگیرى چرا زمین گیر شده؟ ازکى؟ چه نوع روابطى با هم دارند؟ تنها هستند؟ فرزندى ندارند؟ بنظر مى رسید که وضع مالىخوبى دارند. ولىدر چه سطحى؟ گمانم بر این بود، که به راننده اى تمام وقت نیاز نداشتند. نیمه وقت هم، ضمن کم هزینه تربودن، کارشان را، که گه گاه بیرون رفتن به اتفاق است، راه مى انداخت.
بر عکس خانم، فاطى خشک و اخمو بود. بیشتر روز ها فقط او را براى خرید مایحتاج مى بردم. تنها که مى شدیم، تلاشم براى به حرف کشیدنش، بجائى نمى رسید. مى دانستم مجرد است، ولى نمى دانستم بلائى سر شوهرش آمده، یا هنوز، کسى را ندارد. نمى دانم چگونه، سکوت، و ملاحظه را، با هم کنار گذاشتم:
” فاطى، خیلى وقت است این جا هستى؟ ”
” سه سال پیش که آمده بودند، ” جواهر ده ” مرا با خود آوردند.”
” مگر شوهر نداشتى؟ ”
وقتى به این سئوالم پاسخ داد، گستاخ شدم.
” نه، من هنوز شوهر نکرده ام ”
” چرا؟…. مگر چند سالت است؟ ”
خندید. این اولین خنده اى بود که در این مدت از او مى دیدم. کمى امیدوار شدم. رفتم تو برنامه نزدیکى بیشتر به او. درفکر یافتن راهى، مغز تکانى کردم، مى خواستم بیشترخنده هایش را ببینم، ” چیزى ” داشت قلقلکم مى داد. داشتم از بى تفاوتى فاصله مى گرفتم. باید بیشتر او را مى شناختم. سرم را برگرداندم، دیدم دارد، خریدارانه نگاهم مىکند، کمى دستپاچه شدم. چشم از او برداشتم و گفتم:
” چرا رانندگى نمى کنى؟، مى خواهى یادت بدهم؟ ”
چهره اش که باز شد، به نظرم خوشگل تر آمد.
” کجا؟، چطورى؟ کى؟ “

نباید دختر دهاتى بى سوادى باشد. اینگونه مکالمه کردن نمى توانست بى ریشه باشد. رویا بافى شروع شده بود. در باز گشت از خرید، آمد جلو و کمى نزدیک به من نشست. بازى با احساسم را استقبال کردم. فرصت نداد تعجبم را بروز بدهم:
” کمى دقت کنم ببینم چکار میکنى، واقعن دلم مى خواهد رانندگى یاد بگیرم. ”
وقتش بود کمى جلو بروم، لحنم را خودمانى تر کردم:
” اگر راستش را بگوئى، حتمن یادت مى دهم. از این پس هر وقت آمدیم خرید… (به عمد جمله ام را چنین تمام کردم….) کمى با تو ور مى روم…. تا کم کم یاد بگیرى ”
زنگ را به صدا در آورد:
” ولى خانم نباید بفهمد! ”
بار ِ حرفش را متوجه شد. سکوت کرد. نگاهش را بیرون برد، تکیه داد. از سرعتم کم کردم، راه زیادى نمانده بود. دنبال شروع مجدد مى گشتم که گفت: ” گفتى اگرراست بگویم، راستِ چى را بگویم؟ ”
داشتیم به در باغ، و محوطه چشم انداز شیرین خانم نزدیک مى شدیم. منتظر جواب من نماند.
” نگه دار، من بروم عقب بنشینم. “

چند روزى بود، که چیزکى را بعنوان ناهار با خودم مى آوردم. هم رفت و برگشت برایم مشکل بود، هم، غذاى بیرون هزینه اش زیاد مى شد. و هم بیشتر مى توانستم، ” فاطى ” و ” شیرین ” را که داشتند، هر کدام به نوعى افکارو احساس ام را دستکارى مى کردند، ببینم. با آنکه خرید آن روز زیاد نبود، و فاطى به راحتى مى توانست آن را حمل کند، اجازه ندادم. در آشپزخانه شیرین خانم را که دیدم، جا خوردم.
” مرسى هوشنگ خان، فاطى خودش مى توانست. “

چه حضور مسلطى داشت. بر همه چیز نظارت کامل مى کرد. با این همه حواس جمع، امکان دسترسى به هر ” چیز” کم، و حتا غیر ممکن بود. تشکرکردم، و آمدم بیرون. فاطى خودش را به جاسازى خریدها مشغول کرده بود. او را نمىدانم، ولى احساسی در من داشت جوانه می زد. و طلیعه خوبى نبود.
شب جیک و پوک را براى مادرم تعریف کردم. دلم مى خواست با کسى حرف بزنم، مادرم بهترین بود.
” گناهى ندارى، جوانى، مجردى، ماشاالله بالا بلندى و برو روئى هم دارى…خب، بالاخره یک روزى باید دست به کار شوى. نه اینکه پسر منى، ولى اعتقاد دارم، اگه دست روى هرکس بگذارى، نه نمى گوید. ”
امان از این مادرها، فقط به فکر خودشان هستند.
” تا زنده ام دلم مى خواهد داماد شوى. ”
خواسته همه آنهاست، طوق ازدواج به دست دنبال پسرشان راه مى افتند. گفتم:
” مادر، خودت مىدانى، اول باید طرف را خوب شناسائىکرد و درحد امکان با خصوصیات او آشنا شد. از همه مهمتر باید دید، آیا او هم تمایل دارد، و خیلى بیشتر.

به دام انداختن شکار، بدون آنکه صیدش کنى، کارى است که استادى مى خواهد، و من با فاطى به چنین چالشى کشانده شده بودم. شیرین، تازى هوشیارى بود، که مى رماند. و این آستانه احتیاط را بالا مى برد، ولى معمولن در چنین شکارگاهى احتیاط زیاد، راه گشا نیست، شکار، چنین حوصله و تحملى ندارد. شهامت حرف اول است.
اما من به درآمد این کارکه ریش و قیچى اش دست شیرین بود احتیاج داشتم. وچه نا کار آمد مى کند آدم را، این احتیاج.

ترتیبى دادم که، ظهر ها را آنجا نزدیک فاطى باشم، با این اصرارکه، ناهار خودم را داشته باشم. به بهانه زمان رفت و برگشت، و خستگى ناشى از آن. و با کمال نا باورى شیرین خانم با خوش روئى پذیرفت. خرید بعدى را که حدود ده روز دیگر بود و من برایش روز شمارى مى کردم، شیرین خانم آمد، بجاى فاطى. چرایش را وقتى گفت:
” روزى که مى خواهم، براى خودم و جهان و سائلى شخصى تهیه کنم، وسواسم به کارمىافتد. ”
متوجه شدم.
بوئى برده بود؟ ” هرچند هنوز بو بِرنگى نداشت ” یا به همین دلیلى بود که گفت:

” …من همسر دوم جهان هستم، وفاطى دختر او از زن اولش است، که دو سال پس از تولد فاطى در تصادفى ناگوار، از بین رفت…”
بى مقدمه، شروع کرده بود، فکر کردم بى علاقه نیست که منهم حرف بزنم، ضمن اینکه سر نخ خوبى هم بود براى عطش کنجکاوى من.
” پس در آن تصادفى که فاطى مادرش را از دست داد، آقاى جهانگیرى هم، پاها یش را. عجب ضایعه اى. فاطى هم جریان را مى داند؟ ”
منتظر باز تاب تندى بودم. نگاهش را بسویم چرخاند، سنگینى اش عذابم مى داد. پشت چراغ قرمز سرم را برگردانم و گفتم:
” اگر زیاد سئوال کردم مى بخشید، من اصولن آدم فضولى نیستم. ”
مى خواستم بیشتر بگویم، شاید محبتى را در نگاهش بیابم. فرصت نداد:

” وقتى با جهانگیرى ازدواج کردم، پاهایش سالم بود. زمین گیرى او حاصل اسبى رام است که نفهمیدیم، چرا ناگهان یورتمه رفت و در حین چهار نعل جهانگیرى را کوباند به زمین، کوباندنى که معمولن سوارکار زنده نمى ماند. آنچه که مى بینى حاصل سال ها مراقبت و مداوا ست.”
و ساکت شد.
درمراجعت پس از حمل کیسه هاى خرید، موقعى که داشتم باز مىگشتم تا اتومبیل را به درستى پارک کنم، بسیار قاطع گفت:
” کجا؟ ”
کمى ترسیدم، و به آهستگى قصدم را بیان کردم.
” نمى خواهى بقیه کنجکاویت را ارضا کنى؟ بمان تا برایت تعریف کنم ”
” مى بخشید خانم، واقعن پوزش می خواهم، اگر بى ادبى کرده ام شرمنده ام. همانطور که تشخیص داده اید، کنجکاوى بود، که قول مى دهم تکرار نشود.” بیشتر ادامه ندادم، چون احساس کردم در آستانه:
” کلید را بگذارید، تا تسویه حساب کنیم. ”
قرارگرفته ام. حالا علاوه بر نیاز به درآمد، علاقه به ” فاطى “، و زیبائى متشخص خودش نیز کاملن جا باز کرده بودند.
” نگفتم که پوزش بخواهى، درحقیقت مى خواهم با بیان آن براى تو، خودم هم یکبار دیگر آنها را بشنوم، و خب به تو نیز که کم کم دارى عضوى از ما مى شوى، نزدیکتر شوم.”
گیج وسط آشپز خانه ایستاده بودم، نمى دانستم چکار باید بکنم. خوشحال باشم یا بى تفاوت. خودش را، بى توجه به من که حالت بدى داشتم به تهیه قهوه مشغول کرد. دل به دریا زدم:
” خوشحالم که مرا عضوى از خانواده خودتان مى دانید ”
بدون برگرداندن سر، ولى شمرده و آرام گفت:
” در نشیمن باش تا قهوه را بیاورم ”
در مغزم چرخید:
” خدا عمرت بدهد! ”
از گیجى در آمدم و خودم را به مبل اتاق نشیمن رساندم. دو فنجان قهوه بدون شیر را روى میز وسط گذاشت. سیگارى برداشت، و حین روشن کردن آن گفت:
” اگر قهوه را باشیر دوست دارى پاشو روبراه کن ”
لحن خودمانى اش را به فال نیک گرفتم، و ” پاشدم! ” در حین برخاستن گفتم:
” ندیده بودم سیگار بکشید ”
” زیاد نمى کشم، گه گاهى هوس مى کنم. مگر تو چقدر با من بوده اى که ندیده اى سیگار بکشم؟ ”
داشت ا ز ” شیرین خانم ” کارفرما! خارج مى شد. و من احساس راحتى مى کردم.
” جهان ” مهندس است و شرکت مقاطعه کارى دارد، هنوزهم درآمدش از شرکت اش، خوب است. منهم خیلى داشتم. ولى تصادف جهان، و مسافرت هاى مکرر به خارج و هزینه هاى سنگین بیمارستانهاى اروپا و آمریکا، از پا درمان آورد. و بالاخره هم، درمان به انجام دلخواه نرسید. درست است که جهان از مرگ نجات یافت، ولى زمین گیر شد، بچه دار هم نمى شود. و من چقدر هم دلم بچه مى خواهد.
واقعن داشت براى خودش حرف مى زد. از موقعیت و سطح ارتباطى من زیاد تر بود. با کسى که من نبودم، صحبت مى کرد.
” اجازه مى دهید فاطى را صدا کنم میز را خلوت کند؟ ”
” تنها زندگى مى کنى؟ ”
سئوالم را بى پاسخ گذاشت. نگاهش که کردم تاثیر حرف هایش را در چهره اش ندیدم، در حالى که مرا متاثر کرده بود.
” با مادر پیرم هستم ”
” فقط! ”
” بله، فقط، تنها فرزندم، پدرم هم سالها پیش ما را تنها گذاشت ”
” چگونه تنهائى؟ بجائى رفته یا،…”
» خیر خانم، درگذشته ”
” فاطى اینجا نیست براى مدتى کوتاه رفته شمال، تا با خاله اش باشد. باید در انتظار خبرهاى خوشى از او باشیم .”
پاسخم را حالا، با تاخیر داد.
” چگونه خبر هائى؟ ”
بدون معطلى جویا شدم، ضربه اى به بند دلم خورده بود. فاطى! شمال! خاله! خبرهاى خوش؟ پس من چه مىشوم؟ چرا خودش چیزى به من نگفت؟ چرا چنین ناگهانى؟ طفلک مادرم. حتمن شیرین خانم از اشارات ما بوئى برده است. خب برده باشد. من که کار خلافى نکرده ام. داشتم زمینه هاى ازدواجى درراه را مى چیدم… یعنى شیرین خانم ” رَدَ ش ” کرده است؟ چرا؟ رد کردن من که راحت تر و صحیح تربود. چرا شیرین خانم باید مخالف باشد؟ اگر فاطى از من بدش آمده باشد، پس چرا از فراگیرى رانندگى با علاقه استقبال کرد؟ یکى دو بارهم، ترمز دستى را که مى کشیدم، دستش را روى دستم گذاشت. حتا گفته بود اگر بشود، با اتومبیل و به اتفاق به شمال، به ” جواهر ده ” برویم. اشتباه نمىکنم، چراغ سبز را روشن کرده بود. درست است که، واضح و مستقیم هیچکدام اشاره اى نکرده بودیم، ولى نباید این همه اشتباه کرده باشم. بى خبر رفتنش عادى نبود. هرچه بود تصمیمى ناگهانى، یا حساب شده درآخر هفته اى بود، که معمولن من با آنها نیستم. مجبورش کرده اند. آ قاى جهانگیرى هم بدون او که با جان و دل مواظبش بود، کمبود خواهد داشت.
دلم مىخواست تنها و براى خودم باشم.
” خاله اش، برایش دست بالا زده، خیلى فاطى را دوست دارد، خودش بزرگش کرده، از مادر برایش بهتر است. باید لقمه خوبى روبراه کرده باشد. ” داشت سوهان کشى را ادامه مى داد، شاید هم داشت علاقه مرا به او، محک مى زد. باید متوجه شده باشد. کاملن وا داده بودم. جز شیرین هر کس دیگرى هم مى توانست متوجه بشود.
با چه فشار و تظاهرى گفتم:
” مبارک است ”
وادامه دادم:
” یعنى مى ماند تا همه کارها تمام بشود؟ پس مواظبت از آقاى جهانگیرى چه مى شود؟ داشتم پایم را کمى بیشتر از گلیم کوچکم دراز مى کردم.
” جهان زحمتى ندارد، آن بالا، توى دنیاى خودش است. تلفن و کتاب و روزنامه هم در اختیار دارد. منهم در فرصت هائى مى روم سراغش ”
داشت آب پاکى مى ریخت. مىخواست فاطى را از ذهنم بشوید، و خیالم را راحت کند که، دیگر فاطىى در میان نیست. یا من اینطور فکر مىکردم. تحمل نشستن و شرکت در ماجرا را نداشتم به آرامى برخواستم و گفتم:
” اجازه مرخصى مى فرمائید ”
و لیوانهاى قهوه و شیر را از روى میز بر داشتم:
” حالا که فاطى نیست من میز را تمیز مى کنم ”
” فکر کردم مى گوئى حالا که فاطى نیست من هم مى روم. ”
” نبودن فاطى چه ربطى به من دارد؟ ”
فکر مى کنم در مغزش چرخید:
” که اینطور؟”
فقط خندید، دستش را بسویم دراز کرد و گفت:
” فردا منتظرت هستم، جهان مى خواهد سرى به دفترش بزند ”
مگر خوابم مى برد. در پاسخ هزار! سئوال ِمادرم، فقط گفتم:
” چیزى نیست مادر، نمى دانم چرا این همه خسته ام ”
وقتى چراغها ها را خاموش مى کرد گفت:
” ولى من مى دانم ”
و در جواب من که گفتم:
” چى را مى دانى مادر؟ ”
گفت:
” که چرا خیلى خسته اى ”
اگرمادر متوجه شده باشد، شیرین، جاى خود دارد. راست مىگویند:
عشق را حتا یکطرفه هم که باشد نمى توان پنهان کرد. من حتا از رسوائیش هم که از دیگر صفات! آن است، ابائى نداشتم. اما طفلک فاطى، بدون خوردن آشى! داشت دهانش مى سوخت، و من هم، که درآستانه ازدست دادن او، و کارم، با هم بودم. مى خواستم تلفنى اطلاع بدهم که دیگر نمى آیم. روال معمول داشت بهم مى خورد. فاطى ذهنم را آرام نمىگذاشت. چه سردرگمى غریبى. باید خودم مقصر باشم . فاطى به اندازه کا فى بى توجهى کرده بود، حتا بد اخمى. این من بودم که بازى را شروع کردم…. کاش مى توانستم به نحوى با او تماس بگیرم. شاید این ذهن امیدوار من است که چنین تصوراتى دارد… شاید او به واقع منتظر دیگرى را در شمال دارد. او که به جز نشان دادن علاقه اش به رانندگى کار دیگرى نکرده بود. دخترها وقتى موافق باشند، فرستنده هاى خوبى دارند. این ما مردهاى ازخود راضى هستیم که مىبریم و مىدوزیم و مى پوشیم بدون اینکه به مراسمى دعوت شده باشیم… پس چرا آمد جلو و نزیک به من نشست؟ چرا به خانه که نزدیک شدیم، رفت عقب؟. چرا گفت:
” ولى خانم نباید بفهمد ”
چى را خانم نفهمد؟ …نه اشتباه نمىکنم، پیام را فرستاده بود، من هم گرفتم. باید هرجور شده با او حرف بزنم، و بى پرده نظرش را بپرسم. بهتراست مثل معمول بروم و به کارم ادامه بدهم. فقط در این صورت است که امکان صحبت با فاطى را مى یابم. نرفتن یعنى تمام شدن ِرسیدن به او. ضمنن، امروز بایستى کمى هم زودتر بروم، چون قرار است آقاى جهانگیرى سرى به شرکتش بزند. شیرین خانم خواسته بود که به موقع آنجا باشم. رفتم. و کوشش کردم هرچه بیشترعادى باشم. کنجکاویم را سر کوفت بزنم و منتظر فرصت بمانم. بر خلاف یک هفته اى که فاطى نبود، شیرین خانم را منتظر ندیدم. گمان مى کردم به اتفاق آقاى جهانگیرى منتظر من باشند. خودم را آماده کرده بودم که جهت قدرى تاخیر پوزش بخواهم. وقتى به هنگام ورود، کسى را نمى بینم بزرگى و خلوتى خانه برایم وَهم انگیز مى شود. با بستن در ورودى که نشانه ى ورودم به خانه بود، صداى مهربان آقاى جهانگیرى را شنیدم که به طبقه بالا به اتاق خودش دعوتم کرد. به رو به راهى و آراستگى همیشگى نبود. مى رساند که نبود فاطى در جمع و جور کردن او تاثیرى اساسى داشته است. البته رسیدگى هاى مستمر و مسئولانه همسرش نیز، در مرتب کردن همه چیز او کاملن به چشم مى خورد.
” سلام آقاى جهانگیرى، احضار فرمودید، خدمت رسیدم ”
” صبح بخیر هو شنگ خان. شیرین قدرى کسالت دارد، روى تخت دراز کشیده، لطفن ببینید اگر به چیزى نیاز دارد کمکش کنید. روزنامه من هم باید، پشت در پائین باشد، آن را به من برسانید ”
قرار بود کنجکاوى نکنم، درعوض فضولى کردم.
” از وقتى فاطى خانم رفته اند شمال، بنظر مى رسد که کار شیرین خانم زیاد شده است. خسته مى شوند. کاش فاطى اینجا بود.”
” کسى را گفته ایم، از هفته آینده مى آید تا کمک شیرین باشد، هرچند کار ِ خانه ما زیاد نیست، این کار ِ شخص من است که زیاد است. ”
داشتم از اتاق خارج مى شدم، که آقاى جهانگیرى آخرین حرفش را زد.
” فاطى کلفت خانه نیست، او فرزند من است. ”
آهسته چند سر انگشت به در زدم، و منتظر ماندم. اجاز که داد وارد شدم.
” بد نباشد خانم! سرما خورده اید؟ آقاى جهانگیرى دستور دادند که خدمت برسم، اگر نیازى دارید، بفرمائید، فورن تهیه مىکنم. ”
نه، نیازى نیست، کسالتى ندارم، سرما هم نخورده ام، فقط کمى خسته ام. چهره اش حتا خستگى را هم نشان نمى داد. نمى دانستم چرا به رختخو اب پناه برده است.
” مى خواهید چاى برایتان درست کنم یا لیوانى شیر داغ را ترجیح مى دهید؟ ”
با کمى مکث ادامه دادم:
” احساس مى کنم کمى تب دارید. آن را روى گونه هایتان مى بینم. ”
درحالیکه چراغ کنارتختخوابش را روش مىکرد، و خودش راکمى از رختخواب بیرون مىکشید، بدون نگاه به من گفت:
” شما از آنجا چگونه تب مرا تشخیص مى دهید؟ جلو تر بیائید، تب ازداغى پیشانى بهتر مشخص مى شود. ”
و ادامه داد:
” مى بخشید دراتاقم صندلى یا مبلى براى نشستن ندارم، اما مىتوانید روىلبه تخت بنشینید”
تشکرکردم، و با گفتن:
” اگر کارى داشتید، اطلاع بدهید ”
قصد خروج داشتم که مانع شد.
” بالاخره تب دارم یا نه؟ ”
و با طنز ادامه داد.
” بیائید اینجا، روى لبه تخت بنشینید، و با لمس پیشانیم، طبابت تان را کامل کنید. بفرمائید. ”
رفتم و روى لبه تخت نشستم، اما راحت نبودم، نمى دانستم، چرا باید طبابت کنم. دستم را گرفت و روى پیشانیش گذاشت، و گفت:
” متوجه مى شوید که تب ندارم؟ ”
گفتم:
” اگرگرمى پیشانى دلیل تب است، دارید درکوره آن مى سوزید، ضمن اینکه چهره تان نیز شهادت مى دهد. به واقع به استراحت نیاز دارید.”
چشمانش را بست، و بسیار آرام گفت:
” هوشنگ! ”
و ساکت شد. نمى دانستم چه کارکنم، یا چه بگویم. بد جورى گیرکرده بودم. مشخص بود که بیمار نیست، سرما هم نخورده است، و خسته هم نیست. یک تمارض بود. چرا؟ جنجال عجیبى در مغزم راه افتاده بود. خدایا! یعنى شیرین به من نظر دارد؟ مگر مى شود. این غیر قابل باور است. قدرت تمرکز نداشتم. بهتر بود مى زدم بیرون. شیرین داشت هذیان مىگفت، یقین کردم که بنحوى تب دارد. بلند شدم، و گفتم:
” خانم شما حالتان خوب نیست. به طبیب تان تلفن کنید، وقت فورى براى همین امروز بگیرید تا شما را به مطبش برسانم.”
دستم را گرفت و مانع رفتنم شد. هنوز چشمش بسته بود. مگر نه حیا در چشم است.؟
” هوشنگ بنشین، من براى صحبت با توخودم را به رختخواب کشانده ام. فرصت زیادى نداریم ”
دستم را از دستش بیرون نکشیدم، ولى ننشستم. قاطعن پرسیدم:
” خانم من نمى دانم از چه فرصتى دارید صحبت مى کنید. شما وضع روبراهى ندارید، اجازه بدهید خارج مى شوم، تا قدرى بخوابید. دستم را از دستش درآوردم، چراغ بالاى سرش را خاموشکردم، پرده را که به کنار رفته بود کشیدم و به قصد خروج راه افتادم، وگفتم:
” اینطور بهتر است، در اتاق تاریک بهتر مى توانید استراحت کنید. ”
” هوشنگ! ”
بسیار محکم بود.
” بله خانم! ”
” لطفن بنشین تا بگویم ”
دلم مى خواست بفهمم چه مىخواهد بگوید، از روى کنجاوى، مجددن نشستم. اتاق کاملن تاریک بود. این بار این من بودم که هیجان داشتم، تنفسم ناجور بود. نیم خیز شد، هردو دستم راگرفت و قبل از هرگونه واکنشى از جانب من، خودش را کشاند به طرفم، درآغوشم گرفت، وگریه را سرداد.
” در این مدت زندگى مرا با یک مرد ازکارافتاده شاهد بوده اى. یک زندگى بى رونق، بدون هیجان، بدون آینده، بدون بچه. این خانه براى یکى و نصفى آدم خیلى بزرگ است…خانه اى ساکت و بدون روح است…شوق زندگى در این خانه مرده است…”
درحین حرف زدن، کم کم به من نزدیکتر شده بود. بوى عطرى خاص دماغم را مى سوزاند. وقتى دست هایش را به دور گردنم حلقه کرد، داشت گُر،
مى گرفت. آن قدر از رختخواب خودش را بیرون کشیده بود که بشود دید، فقط یک پیراهن خواب رکابى بسیار نازکى به تن دارد. آقاى جهانگیرى، و فاطى در ذهنم حضور داشتند و شاهد ماجرا بودند. ولى فشارهاى دست او که مرا به سوى خودش مىکشاند، و تن تقریبن عریانش، وعطرى که دیگر دماغم را نمى سوزاند، داشت از پا در مى آورد. دیگر حرف نمى زد، نفس هایش از هزاران حرف، تحریک کننده تر بود. دست هایش را از دور گردنم رها کرد، هر دو مچم را گرفت و با یک حرکت سریع آن را روى سینه هایش گذاشت و فشار داد، تعادلمان داشت بهم مى خورد. وا داده بودم، مقاومتم داشت آب مى شد… وقتى از او جدا شدم، و باعجله بسوى در رفتم، کلید ماشین را روى کف اتاق انداختم و تقریبن با فریاد گفتم:
” من دیگر، هرگز به این خانه پا نخواهم گذاشت …”
” مادر! پسرتان خانه است؟ ”
” شما کى هستید، چکارش دارید؟ ”
” ما از اداره تجسس آمده ایم، لطفن بگوئید بیاید دم در.”
” بلا دور باشد، کمى کسالت دارد، خوابیده است. ”
” مادر پسرتان، گویا بیش از کمى، کسالت دارد، بگوئید بیاید، این هم کت اوست، بیاید اول کتى را که جا گذاشته تحویل بگیرد، بعد هم به چند سئوال ما جواب بدهد .”
داشتم به همه مکالمات آنها گوش مى دادم. وقتى صحبت ازجا گذاشتن کت شد، فهمیدم که، از کجا آب مىخورد. خودم قبلن متوجه جا ماندن کتم شد ه بودم. ولى چرا کتى را که کنار تخت شیرین جا گذاشته ام دست این هاست؟ گمان هاى متعدد، فکرم را در هم ریخته بود. منکه گناهى نداشتم، این شیرین بود که آتش را برافروخت. خودم را به در رساندم، با دیدن من، دستپاچه آمدند تو، مثل یافتن یا درتله انداختن یک فرارى. مادرم مبهوت نگاهشان مىکرد. فرصت ندادم:
” چه خبر است آقایان!؟ شما که تا حالا آرام و معقول داشتید با مادرم حرف مى زدید، او هم که بودن مرا در خانه تائید کرد، منهم که فورن آمدم، دیگر این هجوم براى چیست؟ ”
و باز قبل از آنها ادامه دادم:
” درخدمتم، امرتان را بفرمائید. کتى را هم که همراه دارید متعلق به من است. من درآن خانه کار مىکنم، علاوه بر کت وسایل شخصى دیگرى نیز آنجا دارم…”
به عنوان شروع، این ستوال را مطرح کردند:
” چرا در اتاق خواب خانم خانه جا مانده است؟ ”
و قبل از پاسخ من، ادامه دادند:
” بفرمائید برویم پاسگاه، آنجا روشن مى شود. ”
همراهشان رفتم.
” چند وقت است این ناراحتى را دارید؟ ”
این تنها سئوال آنها تا قبل از رسیدن به آنجائى بود که داشتند مرا مى بردند. هرچه خودم را جستجوکردم نفهمیدم منظورشان از ” ناراحتى ” چیست. جوابشان را ندادم.
“…این هم هوشنگ خان! هوشنگ خان دادالهى ”
با این جمله مرا تحویل مامورى دادند، که گوش شنوا نداشت.
” بفرمائید بنشینید! ”
به اتاق یک مامور آگاهى یا دفتر ریاست کلانترى شباهتى نداشت. در چنین اتاق هائى معمولن بجاى صندلى، آنهم کهنه و به تعداد یکى دوتا، چند مبل شیک وجود ندارد. داشتم با نا باورى اتاق را بر انداز مى کردم که دو آدم نخراشیده ى پر عضله وارد شدند، و بى هیچ کلامى، در دوطرف میز آقاى شیکى، که حتمن مامور نبود، ایستادند. نمى دانستم چه دارد مى گذرد.
” قربان، با من چکار دارید؟ با وضعى غیرمتعارف، مامورین تجسس! شما، مرا از خانه کشانده اند اینجا. نمىدانم این احضار براى چیست؟ و بخصوص آدم هاى شما، مامورین تجسس چه اداره اى هستند. اصلن قضیه چیست؟ اینجا کجاست؟ ”
” چرا از خودشان نپرسیدید؟”
کمى سکوت.
” بفرمائید بنشینید. با اکراه و ناراضى، نشستم.
” گفتید اسمتان چیست؟ ”
” من چیزى نگفتم، کسى هم اسم مرا نپرسیده است. ولى مامورین شما، مرا با نام خودم به شما تحویل دادند.”
” مى خواستم خودتان اسمتان را بیان کنید ”
” شما که هنوز اسمم را نپرسیده اید، ولى اسمم: هوشنگ است، هوشنگ دادالهى است ”
نگاهى به دوتا هیولاى اطرافش انداخت، و با چشم و ابرو، در رابطه با من، اشاراتى را ردو بدل کردند. خوشم نیامد، احساس کردم. دارند بازى در مى آورند. به قصد رفتن بر خاستم. آن دو آدم ناجور با هم، به سویم تکان خوردند. وبسیار نا مهربان و نا خوشایند، و به اتفاق گفتند:
” بنشین! ”
کمى ترسیدم. و گیج تر از قبل، نشستم وگفتم:
” معلوم هست این جا چه خبره؟، و شما کى هستید؟ و از من چه مى خواهید؟ ”
آقائى که پشت میز بود، خودش را معرفى کرد:
” من دکتر نصرتى هستم، رئیس این آسایشگاه ”
چشمهایم سیاهى رفت، حالم داشت بهم مى خورد.
” آسایشگاه! آسایشگاه چى؟ مرا چرا آورده اید اینجا؟ دارم درست مى شنوم و مى بینم؟ قضیه چیست؟ ….من لزومى نمى بینم که اینجا بمانم و با شما دهن به دهن بشوم. ”
و با بلند شدنم براى رفتن، باز آن دو محافظ، این بار بسویم آمدند، و زور بازویشان را حالیم کردند.
” بگیر بنشین ادا هم در نیاور ”
و نشاندندم!
” خودت مى دانى که چه نوع بیمارى دارى؟ اسمى براى آن به توگفته اند؟ اسم داروهائى که استفاده مى کنى مى دانى؟ ”
ساکت نگاهش کردم. و هیچ جوابى ندادم. به واقع جوابى نداشتم. چى باید مىگفتم؟ جواب هاى بله، و نه، مرا وارد سناریوئى مى کرد که علاقه اى به بازى در آن نبودم.
” پس این جا بایستى بیمارستان روانى باشد. یعنى مرا به دیوانه خانه آورده اید. چرا؟ و به چه حق و حکمى؟، گمان مى کنم اشتباه یا سوتفاهمى رخ داده است. اجاز بدهید از خدمت مرخص مى شوم. اگر گناه یا جرمى هم مرتکب شده باشم مسیر قانونى مشخص ومعلومى دارد. ”
و این بار قاطعن عزم رفتنکردم. مجددن مرا با خشونت بسیار سرجایم نشاندند. و با چشم و ابرو، اشارات مجددى را رد و بدل کردند.
” نمى خواهید با من صحبت کنید؟ نمىخواهید، بگوئید که چرا مرا به چنین جائى آورده اید؟ ”
” پرسیدم، چند وقت است که گه گاه بیمارى شما عود مى کند؟ ”
” من بیمار نیستم. نه دردى دارم، نه تبى، چرا فکر مى کنید که مشکلى دارم؟ ”
” پزشک فامیلى شما، مىگوید، بیش از یک سال است که علائم ” شیزوفرنى ” را نشان مى دهید. ”
” چى را نشان مى دهم؟ ”
“جنون ادوارى را ”
” پس چرا طى این یکسال، هیچ گونه حرفى به من گفته نشده ا ست. من چندین بار براى سرفه و تزریق واکسن، یک بار هم براى حساسیت که با عطسه هاى فراوان همراه بود به طبیبم مراجعه کرده ام. هرگز صحبتى ازآنچه که شما اشاره مىکنید مطرح نشده است. حالا هم اگر اجازه بدهید از تلفونتان استفاده بکنم، در حضور شما باز از او جویا مى شوم تا بدانید که اشتباه مىکنید. ”
” او نظرش راکتبن اعلام کرده است ودر پرونه شما موجود است. لزوى به تائید مجدد آن نیست ”
پرونده! برایم پرونده روانى درست کرده اند…؟ چرا؟ جریان چیست؟ ماجراى من و شیرین با هر اقدامى مى توانست همراه باشد جز آنچه که دارد اتفاق مى افتد.
” ببینید آقا! مگر مرا بکشید که آرام بگیرم. من تحت هیچ فشار و ضرب و شتمى ساکت نمى شوم، باید روشن و واضح بدانم که جریا ن چیست. باید قبول کنید، که در هر مورد و مسئله و موضوعى مى تواند، اشتباه رخ بدهد. خواهش مىکنم اجازه بدهید پرونده ام را مطالعه کنم. ”
بسیار خشک و عصبانى کننده، در یک جمله کوتاه گفت:
” چنین اجازه اى نداریم ”
” از چه کسی باید اجازه گرفت؟ شما که خودتان رئیس و همه کاره اینجا هستید. شما در حقیقت بدون داشتن مجوز، مرا از خانه ام دزدیده اید. اینطور که سنگ روى سنگ بند نمى شود. ”
هر بارکه، کلى حرف مى زدم، فقط یک کلمه جوابم را مى داد، آن هم نا مربوط، که قانعم نمى کرد. مستاصل شده بودم. این بار نیز گفت:
” دیگه دارى حوصله ام را سر مى برى ”
و پس از کمى مکث ادامه داد:
” این خلاصه علت آوردن تو به اینجاست. بشرط اینکه بچه خوبى باشى توضیح مى دهم و پس از آن آمادگى شنیدن حتا یک کلمه بیشتر را ندارم. مثل بچه آدم با آقایان راه مى افتى تا جا و مکانت را مشخص کنند. یا مى برندت. همین ”
بهتر دیدم ساکت و آرام باشم تا بدانم که چرا به اینجا آورده شده ام.
” شما به جنون ادوارى مبتلا هستى، که تا حد زیادى قابل درمان است، در یکى از حملات آن، به خانم خانه اى که راننده اش بودى، حمله مىکنى، و قصد تجاوز به او را داشته اى که جیغ و داد او، و فریادهاى شوهر علیلش، شما را متوقف مىکند. وخوشبختانه با بجا گذاشت کت خود با خشونت خانه را ترک میکنى، چون در چنین مواقعى گاه امکان قتل نیز هست.”
و با مهربانى که تا حالا نشان نداده بود، اضافه کرد:
” بفرمائید، با آقایان تشریف ببرید. امید وارم معالجات مفید واقع شود. ”
” اجازه بدهید فقط یک سئوال مطرح کنم و به اتفاق آقایان بروم .”
سکوتش را که دیدم، جرات پیدا کردم، مامورین گردن کلفتى هم که چپ و راستم را گرفته بودند، مانع نشدند.
” باور بفرمائید، جریان بدین گونه نبوده است. من بهیچ وجه بیمار نیستم. نه جنون ادوارى دارم نه جنون جوانى و نه آن اسم پزشکى که گفتید. اگر روزى حوصله داشتید و اجازه دادید، برایتان تعریف خواهم کرد.”
این را گفتم و برخاستم تا به اتفاق ماموران، نمى دانم به کجا بروم. داشتیم از در خارج مى شدیم که شنیدم:
” این درست علامت بیمارى است. همه مبتلایان ادعا دارند که بیمار نیستند… ولى هستند ”
این آب پاکى بود، که به سرتا پایم ریخت، سردم شد.

سر بازی من!- توران رئیسی

آذر ۱۳۹۱

عجب دورانی بود! دیپلمم را که گرفتم مونده بودم که حالا چطوری باید هدف هامو دنبال کنم ! توی خونواده ما ایرانی ها هم که قربونش برم تا بچه از سر لگنش بلند میشه و چهارتا کلمه حرف زدن یاد می گیره هر کی از راه میرسه ازش می پرسه خب عمو جون ! یا دائی جون ! بزرگ شدی میخوای چه کاره بشی ؟ منم از وقتی که یادم میاد همیشه لقمه های گنده تر از دهنم ور می داشتم و چنتا از اون شغل هائی که به نظر کودکانه خودم مهم می اومد براشون ردیف می کردم واز این که با ” به به و چه چه “و ” آفرین آفرین ” اونها رو برو می شدم ، کلی کیف می کردم ، اما بعد باز هم با نظر کودکانه خودم ، فکر می کردم که بازی هائی که می کنم و ادا هائی که تو ی بازی از خودم در می آرم باید با ادعاهام جور در بیاد ، این بود که از همون موقع کم کم کار هامو! و بازی هامو! طبقه بندی کردم ، اون وسط ها هم کیف دنیا رو کردم تا بلا خره شدم یک بسکتبالیست تاپ ، که هزاران آرزو داشتم و می خواستم ” نامبر وان ” باشم ، و در آینده هم یک پزشک خوب بشم و در تیم خودم ، و یا به همه ورزشکارای سر زمینم خدمت کنم ، ها کذا ! از آرزوها و عاقبت جوان و نو جوان در سر زمین آ با و اجدادیش و الی آخر ! جسته و گریخته از مادرم می شنیدم که در ذهن خود طرح فرستادن مرا به خارج از کشور دارد ، این یکی از علائق من بود که به خواهر و برادرم ملحق بشم تا هم براشون دلتنگی نکنم و هم به درس و سایر هدف هام برسم ، قبولی کنکور هم که در کشور خودمون دریغ و افسوس داره! ،آن چنان که می دانید و می دانیم ، مادرم همیشه به من می گفت که تو در بد ترین شرایط ، بهترین تصمیم ها رو می گیری ، این گفته به من قوت قلب زیادی داد ومن از قبولی ” دو بار ” کنکورم صرفه نظر کردم و خواهرم ، که” مثل جان دوستش دارم” در حال فراهم کردن مقدمات خارج رفتنم بود ، من با خودم فکر کردم برای رفتن به این سفر باید سد سربازی را از پیش پای خودم بردارم ، گذشته از اون خدمتی هم به کشورم بدهکارم ، القصه! دیپلمو که گرفتم رفتم و خودمو برای سر بازی معرفی کردم…البته این هم داستانی طولانی دارد که بعدا می نویسم ، در این جا فقط قسمتی از اون رو تعریف می کنم ، از بگیر وببند های سربازی خیلی چیز ها شنیده بودم وازش هراس زیادی داشتم ، ولی می دونستم که خوب یا بد دو سال عمر نازنین وجوانی ام را باید در اون جا صرف کنم ، اما نمی دونستم که چه جوری! تا اون موقع توی خونواده ، رختخواب گرم و نرم ، غذا و بهداشت و تفریح و تیم و باشگاه و خلا صه ،همه چیز سر جای خود ش بود و من هم تا دلم می خواست جوونی می کردم ، خب دیگه جوون باید جوونی کنه! اما از بچگی نمیدونم چرا توی همه چی شانس می آوردم! کارام همیشه زود جور می شد و البته نا گفته نمونه، مامانم میگه این به خاطر کار های خودته! نه این که شانس باشه ! خب نظر مادرا برا بچه هاشون این جوریه دیگه !!! بگذریم …
در دوره آموزشی سه ماهه ، من شانس آوردم در منطقه ای نزدیک افتادم و هفته ای یک بار به خونه می رفتم ، ووقتی وارد خونه می شدم باید در باره خورد و خوراک و بهداشت و نظافت و سایر چیزها توضیخاتی به مادرم می دادم ، تا خیالش راحت بشه ،چون او معتقد بود که نباید از غذاهای اونجا بخورم ،و باید لباس هامو تند تند عوض می کردم و…موقع بر گشتن به پادگان هم از کنسرو های غذا و تنقلات وغیره ساکم رو پر می کرد ، منم که از هر فرصتی استفاده می کردم و به مرخصی میومدم از این بابت همیشه پر و پیمون بودم ، اما بیشتر اوقات از آن ها استفاده نمی کردم، رفقای سربازی، که من بیشتر با اونها دوست و صمیمی شده بودم اهل شهر های دیگری بودند ، و ما فقط چند نفری از تهران بودیم که به خاطر نزدیک بودن ، بیشتر هوس خونه رفتن رو داشتیم ، اما سختگیری پادگان ها زیاد بود ، منطقه آموزشی ما در یکی از حومه های ورامین در جای پرتی قرار داشت ، در بر بیابون ، با بادهای خشگ و استخوان سوز و گاهی برف و بورانی که هرگز ندیده بودم ! پادگان وسعت خیلی زیادی داشت ، با سیم های خاردار قطور و لوله ای ،و سگ های وحشی که شب و روز در اطراف محوطه پرسه می زدند ، و اگر کسی گیر شون می افتاد شاید پاره پاره اش می کردند ، آن روز بد جوری دلم می خواست مرخصی داشتم و به خونه می رفتم، دو سه روز تعطیلی بود ، و در پادگان همه چیز سوت و کور و مثل زندان ! با هزار جور خواهش و تمنا تونستم یک روز به مرخصی برم ، فردا صبح که در رختخواب گرم و نرمم چشم باز کردم هوا روشن شده بود ، وچون باید صبح خیلی زود از خونه بیرون می رفتم تا به پادگان برسم ، تازه اگر ماشینی پیدا می شد که به خارج از شهر بره و منو به موقع برسونه ! اما دیگه کار از کار گذشته بود و در هر صورت به خاطر تاخیر ، بازداشت و تنبیه می شدم ، این بود که با یک تصمیم آنی به زیر پتو لیز خوردم و در گرمای رختخواب دوباره خودمو فراموش کردم ، دو روز بعد هم که تعطیل بود به خودم مرخصی دادم و روز سوم که باید خودمو به پادگان می رسوندم گیج و و یج بودم که چطور می تونم کارمو توجیح کنم ، چون بدون برگه مرخصی جرمه ، و کارم تمو مه و…!!! پدرم را بیدار کردم تا منو برسونه ، ویک سیم چین هم برداشتم و در ساکی که طبق معمول مادرم آن را پر کرده بود گذاشتم ، ساعت سه و نیم صبح از خونه بیرون رفتیم ، خودم پشت ماشین نشستم و پا مو روی پدال گاز گذاشتم وتا می توانستم فشار دادم ، وبا آخرین سرعت ممکن می روندم ، در راه به پدرم گفتم که بدون مرخصی بودم ،وحالا باید قبل از ورود همه ، خودمو به پادگان برسونم ، نباید در اون حوالی دیده بشم ، وقتی داشتیم به پادگان نزدیک می شدیم ، جای خودمو به او دادم ،سرعت ماشین رو کم کردیم ،و من در را به سرعت باز کردم و به سمت سیم خار دار دیوار پادگان پریدم ، و پدرم دور شد و رفت ، من بدون تلف کردن وقت ، با سیم چین دست به کار پاره کردن سیم خار دار شدم ، هوا هنوز تاریک بود ، صدای زوزه سگ ها از دور به گوش می رسید ، از سرمای خشگ و سوزاننده و باد سردی که از روی برف های یخ بسته به سمت من می وزید دست هام سست شده بود ،و سیم چین قدرت بریدن سیم های تو پرو محکم را نداشت ، کار به کندی پیش می رفت ، اما من همچنان به تلاش پی در پی ادامه می دادم ، یکه و تنها در اون دشت بی کران سرد ،! و نگران سر رسیدن سگها ویا دیده شدن توسط دیده بان و گزارش خطرناکی که با دیدن من می تو نست به مسئولین بده و اجازه تیر اندازی هم داشت ، دقایقی که در بریدن سیم ها با دلهره و اضطراب گذشت طاقت فرسا بود ، اما به هر حال سوراخی به اندازه عبور ایجاد کردم و به سختی خودمو به داخل محوطه رسوندم اما از خارهای فولادی سیم ها ، در امان نبودم طوری که آثار اون تا مدت ها روی دست وصورت و بدنم بود و لباس ها مو پاره کرده بود ، در این موقع سگ ها رسیده بودند و من باید به سرعت دور می شدم تا سرو صدا شون مامورین رو متوجه نکنه ، اما خطر حمله منتقی شده بود ، چون نمی تونستند به داخل بیان ، سرم رو از خوشحالی بلند کردم و به سیم هائی که بریده بودم نگاه کردم ، اما از بهت و حیرت در جای خود م خشگ شدم !!!، نمی دونستم بخندم یا گریه کنم ؟!!! درست در چند متری سیم هائی که با آن همه ابتکار و اضطراب بریده بودم تا از اون رد بشم ، حفره ای بزرگتر روی دیوار سیمی دیدم که آه از نهادم برآمد ! با خودم فکر کردم که خب ! حتما نفر قبلی از من زرنگ تر و حسابگر تر بوده !!! وتمام فاصله را تا پادگان دویدم و خود مو به ساختمان پادگان رسوندم ! و به خیرو خوشی قاطی سربازا شدم .
برچسب‌ها: سر بازی من …………………………….نوشته…توران رئیسی
<< صفحهٔ اصلی

کنار مادی نیاصرم* – داود علیزاده

آذر ۱۳۹۱

گفتم قرار دارم و از خانه زدم بیرون. رسیدم سر خیابان.  دربست تاکسی گرفتم تا هتل پل!، بعد رفتم سمت شرقی سی و سه پل. زاینده رود خشک بود. حوالی پل هم خلوت.  چند عابر بی رمق داشتند عرض زاینده رود را طی می کردند. یک بار قرار بود سحر بیاید اینجا و من هم ! دوتایی کنار رود بنشینیم، به آب نگاه کنیم. با صدای آب من شعر بخوانم و سحر گوش کند! بعد برویم در یکی از حجره های سی وسه پل ، پشت ستون و طوری که کسی نبیند هم را ببوسیم. ساعتم را نگاه کردم. نمی دانستم چه ساعتی قرار داشتیم،  فقط حس کردم دیر شده. نکند سحر منتظرم نماند! اما کجا قرار داشتیم که یادم نمی آمد! با قدم های تند و سریع از روی پل رد شدم مثل همیشه لرها بر حجره های پل نشسته بودند و با موبایل داشتند موسیقی گوش می کردند. یکی داشت دی بلال می خواند! یکی داشت فال ورق می گرفت! پایم رسید میدان انقلاب، تاکسی ای پرسید:

«جوان کوجا؟»
کجا باید می رفتم؟ کجا باید می گفتم؟ سوار شدم راننده گفت :«دادا دربستس تا! حالا کوجا برم؟»

-«مستقیم! مستقیم برو»

میانه های چهار باغ عباسی، چشمم افتاد به ورودی پارک شهید رجایی. قبلن به این پارک زیاد رفته بودم. عاشق عمارت هشت بهشت بودم که دقیقن در وسط پارک قرار داشت. هر وقت پایم به پارک می رسید می رفتم مقابل عمارت روی یکی از نیمکت ها می نشستم و خیره می شدم به ستون های چوبی اش ، به طاق های کچی و نقاشی های ایوانش!
از راننده خواستم نگه دارد. ساعتم را نگاه کردم .کاش دیر نشده باشد. کاش دیرنکرده باشم. خودم را به عمارت هشت بهشت رساندم. نیمکت وسط خالی بود. روی همان نیمکت نشستم و منتظرماندم! نیمکت سمت راستم دو پیرمرد نشسته بودند.یکی چانه اش را تکیه داد بود روی عصایش و زل زده بود به صورت آن دیگری که کلاه دوری داشت.صدای شان نمی رسید ولی مشخص بود گرم صحبت اند.روی نیمکت سمت چپم، پیرمردی تنها نشسته بود که گویی داشت چرت می زد و کاگر فضای سبز ،شلنگی به دست ،همان اطراف داشت چمن ها را آب می داد.

بی اختیار سرم را بلند کردم و از میان شاخه های درختان کاج به آسمان آبی خیره شدم. داشتم در ذهنم حرف هایی را که می خواستم بزنم زیر رو می کردم حتی شعرم را زیر لب زمزمه کردم.می خواستم بهش بگویم این شعر را فقط و فقط برای او سروده ام.دستی بر شانه هایم نشست.کمی جا خوردم.پیرمردی بالا سرم ایستاده بود.همراه با لبخندی ملیح ،مودبانه خواست دستم را بردارم تا کنارم بنشیند.صورت مهربانی داشت!با آنکه موهای طاق سرش ریخته بود اما خیلی بهش می آمد.قیافه اش مرا یاد پائولوکوئیلو انداخت.عطر ادکلنش هم عالی بود.بلو چنل! لبخندی زدم .دستم را برداشتم. پیرمرد نشست .قصد داشتم با آمدن سحر،با او بروم پشت شمشاد های انتهای پارک ،برای همین نشستن پیرمرد به حالم سخت نیامد. پیرمرد خوش مشربی بود.با سلام وعلیکی سر حرف را باز کرد و به طور ماهرانه ای یخ ذاتی مرا در رابطه شکست.موبایلش را از جیبش در آورد و تصنیفی گذاشت و پرسید:«اگر گوفتی خواننده اش کیه س؟»

صاف آب پاکی را ریختم روی دستش و گفتم:«من اصلا موسیقی سنتی گوش هم نمی دم!»

آهنگ «حالم عوض میشه»شادمهر عقیلی را گذاشت.چقدر تناقض آهنگ های موبایلش شوکه ام کرد.تصنیفی با آن چه چه ها و حالا حالم عوض میشه از شادمهر آن هم در موبایل کسی به آن سن و سال! اما همین آهنگ حس خوبی بهم داد و به راستی حالم را عوض کرد.

لبخندی روی لبانم نشست و آرام آرام مجذوب پیرمرد شدم! گاه گاهی به ساعتم نیم نگاهی می کردم .همچنان منتظرسحر بودم.پیرمرد از خاطرات سفرهایش به نقاط مختلف ایران گفت.از پسر خوشتیپی که در مشهد خانه مجردی داشته و پیرمرد یک شب تمام با او در خانه اش هم جام بوده.حتاگفت همان شب توبغلش تا صبح خوابیده!از رفقایی که بیشترشان جوان بودند و خوش هیکل و خوش تیپ!عکس چندتایی را در موبایلش نشان داد.حس کردم می خواهد راستی حرفش را ثابت کند با یکی شان تماس گرفت و حال و احوالی کرد.کمی از تیپ و قیافه ام تعریف کرد. جوری که حس کردم دارد حسرت جوانی گذشته اش را می خورد. زیر چشمی دستش را می دیدم که روی رانم گذاشته.روی پارگی شلوار لی ام و آرام آرام، نوازش گونه کف دستش را حرکت می دهد.ناخواسته کمی تحریک شدم.پیرمرد بدجور داشت دست مالی می کرد!

بی هوا پرسید:«می دونی حالا چی چی می چسبه؟»

کمی مکث کردم اما بالاخره گفتم:« چی!»

– یه حموم دو نفره

جوری این جمله را ادا کرد که حس کردم به اندازه یک جمله فاصله خالی ماند بین حمام و دونفره بودنش! غلیظ اصفهانی حرف می زد و دوست نداشتم لهجه اش را! گفتم:«دو نفره!»کمی سرش را خاراند و لبخند شیطنت آمیزی زد و گفت:«اصفون حموما ی خُبی دارِد!»

سعی کردم لبخندی بهش نشان دهم که بی احترامی نباشد چرا این کار را کردم نمی دانم ولی حس کردم لبخندم،داد می زد مصنوعی است.حمام دونفره با یک پیرمرد دیگر چه صیغه ای بود.نمی شد؟ می شد؟

لخت وعور وسط حمام و پیرمرد خمیده روبرویم ایستاد.دلاک فریاد زد:«خشک» و صدایش در فضای حمام پیچید. تکرار شد.پژواک شد. گویی از هر گوشه ای کسی داد می زد «خشک» دلاک دیگری آن طرف داشت کمر مرد میانسالی را کیسه می کشید. چرک ها مثل کرم مرده روی کمرش وا مانده بود. دلاک سفیدآب روی کیسه کشید و آنی کیسه را به کمر مرد کوبید .مثل شلاق صدا داد.پیرمرد لخت و عور هنوز مقابلم بود و لبخند شیطنت آمیزی می زد. آنی تکانی خوردم.

پیرمرد دستش را از روی پاهام برداشت و چند بار نوازش گونه روی سرم دست کشید.سحر گفت:«دست نزنی بهم !محرم نیستیم!» دستم میان هوا و زمین وا ماند.بی خود گفتم :«اصلن نمی خواستم روی سرت دست بکشم!» تو دلم گفتم :«یعنی چه نامحرم!مسخره!» سحر قه قه خندید و گفت:«شوخی کردم!»پیرمرد لبخندش محو نمی شد.ملایم و ملیح می خندید.با انگشت شست به پشت سر اشاره کرد و پرسید:«هتل عباسی را بلدی ؟ هان!خیابون آمادگاه؟» منتظر جواب نشد.از هتل عباسی تعریف کرد از زمانی که معین آنجا می خوانده! از مشروب هایی که آنجا خورده بود و از رقاصه هایی که آنجا دیده بود.مدام هم می گفت:«این چیزها مال زمان شاه خدابیامرزه!» بعد سرش را به حالت افسوس تکان می داد.

پیرمردهای نیمکت سمت راستم بلند شدند و عصا زنان از مقابل ما گذشتند.داشتم با چشم هام پیرمرد ها را بدرقه می کردم .پیرمرد با کف دست زد پشت کمرم و گفت:«روزگاری زلف یار و اینک اکنون یک عصا،ای فلک ما را کشاندی از چه جایی تا کجا!» حس کردم پیرمرد شعر را اشتباه خواند.یا حداقل جوری خواند که بهم ریخته شد.

دست ،زلف ،من پشت شمشاد ها بودم سحر هم روبرویم نشسته بود.جوری کز کرده بودیم گوشه ای که کسی ما را نبیند.از گوشه ی شال دست کردم در موهاش گفتم:« انگشت که لای موهات می کشم دستم سبک می شه ! اصلن خودمم هم سبک می شم! » وقتی این را گفتم که لب هایمان داشت به هم می رسید و دم هم را حس می کردیم.

با ناز گفت :«مثل من»

-«موهای فر و پیچ پیچی من که دست کشیدن نداره!»

-«ولی من همین موهای فر را دوست دارم به خدا وقتی انگشت تو فر فری موهات می کنم چه حالی می شم !»

-«چه حالی؟»

و گونه هایش گل انداخت .چشم هاش را بست.لبش غنچه کرد و منتظر شد لبم را بچسبانم.چشم بستم ،لب غنچه کردم و صورتم را نزدیک بردم .یکی فریاد کشید:«آهای شما!» برق از سرمان پرید.هاج واج این اطراف را نگاه کردیم.پسرک جوانی سر بلند کرده بود بالای شمشاد ها و قه قه می خندید.

سحر آنی از جا بلند شد.خواست برود.دست انداختم و دامن مانتواش را گرفتم. برای لحظه ای سکوت بین مان معلق ماند.انگار قفل زده بودند بر پاهای سحر و دست های من ، یا تمام اختیارمان را گرفته بودند.چشم های سحر مدام تمام تنم را می شست.دوباره نشست.لب گذاشتم روی لب هاش ،آبی شره داد پشتم.سر برگرداندم دیدم کارگر فضای سبز دارد با موبایلش صحبت می کند و شلنگ را صاف گرفته سمت نیمکت !داد و فریادی سرش کشیدم .او هم انگار نه انگار تمام پشتم را خیس کرده باشد تنها سر شلنگ را سمت دیگری گرفت و هوش و حواسش را حتا برای لحظه ای از موبایلش برنداشت.پشت من کامل خیس شده بود و کت پیرمرد هم تا حدودی ولی او داشت قه قه می خندید.اخم هام در هم رفت و سر پیرمرد دادی زدم!«می فهمی من قرار دارم ! حالا با این لباس!»

دوست نداشتم سحر مرا این گونه ببیند. تمام پشتم خیس شده بود.ساعتم را نگاه کردم. وقت هم نداشتم لباس عوض کنم .کمی ساکت شدم.دمق در خودم فرو رفتم .پیرمرد خنده هاش قطع شد و معذرت خواهی کرد.حتا دستش را دور گردنم انداخت و صورتم را بوسید.صورتش را که نزدیک کرد عطر ادکلنش بیش از پیش مستم کرد.متقابل به خاطر فریادی که کشیده بودم معذرت خواهی کردم.کمی از کارم خجالت زده شدم.

می خواستم حرفی زنم ! داشتم من من می کردم که کسی بالا سرمان ایستاد.مردی با ابروهای گره انداخته.پیرمرد و مرد به هم خیره شدند.مرد گفت:«پدر باز قرص هایت را نخوردی!باز از خانه بیرون رفتی!»

قرص هایم!من امروز قرص هایم را خورده بودم یا دوباره مثل روزهای قبل درگلدان چال کردم.برادرم گفت:« امروز کجا رفته بودی؟ می دانی چقدر پی ات گشتیم!»

از پنجره اتاقم سحر را دیدم در ایستگاه اتوبوس و خودم را که برش نشسته ام!سحرگفت:«منتظرت ماندم!نیامدی؟»

-من رفتم سی وسه پل! رفتم هشت بهشت!

– حواست کجاست؟

برادرم گفت:«با کی حرف می زنی!»

دست سحر را گرفتم.به چشم هاش خیره شدم.گفتم :«بگو بگو کجا قرار گذاشته بودیم؟»

پیرمرد مثل کودکی دست گذاشت در دستان پسرش و به راه افتادند!چند بار پشت سرش را نگاه کرد.من خودم را دیدم که روی نیمکت نشسته ام.برادرم بالا سرم ایستاده بود.پرسید:«با کی حرف می زنی؟»

داشتیم برمی گشتیم.عقب نشستم و سر تکیه دادم به پنجره ماشین.چهارباغ شلوغ بود.نرسیده به انقلاب،مقابل مادی نیاصرم ناگهان فریاد کشیدم.«نگه دار نگه دار!»

برادرم سیخ کوبید روی ترمز.نمی دانم چه ماشینی از پشت کوبید عقب مان!در را باز کردم.خواستم بدوم اما دیگر توان جوانی ام را نداشتم! سحر کنار مادی نیاصرم ایستاده بود و برایم دست تکان می داد!

*این مادی که از بزرگترین مادی‌های اصفهان است از کنار پل مارنان از رود جدا شده، از جنب محله لنبان می‌گذرد به طرف شرق اصفهان جریان می‌یابد.

زیر باران – احمد محمود

آذر ۱۳۹۱

هوا که تا چند لحظه قبل تاسیده بود، رنگی نیمه روشن گرفت. خورشید پریده رنگ، از شکاف ابرها سرک کشید و تراکم ابرها را در هم ریخت. از شب قبل یک رگبار شدید پاییزی در شرف باریدن بود. گاهی گستره آسمان قیر اندود می‌شد و زمانی رنگ سربی می‌گرفت و حالا که خورشید از میان ابرها بیرون زده بود، باد ملایمی وزیدن آغاز کرده بود و برگ‌های زرد و خشک را رو زمین می‌کشید.
مراد، عرض خیابان را به زحمت گذشت و به دیوار گچ اندود تکیه داد و چشمش سیاهی رفت و صداها هم‌چون وزوز زنبورهایی که زیر طاق پر بکشند به گوشش نشست.
جان از دست و پاش بریده بود. گرده‌اش رو دیوار سر خورد آرام رو زمین نشست و همه چیز مات و در هم برایش شکل گرفت…
… صبح که با شکم تهی از قهوه خانه بیرون زده بود، شب قبل که چتول عرق مفت به چنگ آورده بود و خالی سر کشیده بود و زمانی اندک نشئه شده بود. بخش انتقال خون، دیوارهای آجری قرمز رنگ، بند کشی‌های سیاه، درهای یک لنگه‌ای سفید، لوله لاستیکی که دور بازویش حلقه زده بود…شش و بش… سرنگ… جفت دو… سه با چهار… و …
خورشید، دوباره پنهان شد و نم نم باران، زمین را تر کرد. غروب سر می‌رسید. هوا، سرد و موذی بود.
گونه‌های استخوانی مراد برجسته می‌نمود. دست‌های بی‌رمقش کنارش ول بود و لب‌های خشکش دانه‌های ریز باران را می‌مکید.
مراد، صبح، با دهان تلخ، خمود و بی‌امید، از رو تخت قهوه‌خانه برخاست، پتوی سربازی را تا کرد و به انبار سپرد. حوله نخ‌نما و چرک مرده را دور گردن پیچاند و از قهوه‌خانه بیرون زد و… همین که آفتاب تیغ کشید و لحظه‌ای زود گذر تابید، کنار دیوار کوتاه بخش انتقال خون، پهلو به پهلوی دیگران، رو پاشنه‌های کوره بسته پا چندک زد و هم‌دوش دیگران به انتظار نشست و به حرف‌ها گوش داد
– لامسب! گوش آدم به وز وز می‌فته
– خوب شیره جون آدمو می‌کشن… شوخی که نیس… مثه اینه که هر چی گرما تو تن آدم هس بیرون می‌زنه
– عوضش سور یکی دو روز روبه راه می‌شه. هفده تومن، پول کمی نیس! می‌شه باش چهل تا سنگک خرید. شکم یه هنگو سیر می‌کنه
و چانه‌های کشیده تکان می‌خورد و آرواره‌ها رو هم می‌گشت و حرف‌ها از میان لب‌ها بیرون می‌ریخت
– زنم پا به ماهه… دیشب نذاشت اصلاً چرت بزنم، هی بیخ گوشم نق زد که برو… فردا برو… یه بار دیگه‌م بفروش. این یکی دو روزه امورمون بگذره، شاید سببی شد… خدا بزرگه… اما می‌دونی می‌ترسم قبول نکنن، آخه همین چن روز پیش یه بار دیگه‌م فروخته‌م…
– به کسی چه مربوطه؟ تو داری خون خودتو می‌فروشی…
و نگاه مراد، طاس‌هایی را می‌پایید که کمی آن طرف‌تر، میان سه نفر روی زمین می‌غلتید
– شش و بش
– ولش! الان برات مک هفت میارم
– دو با چار
– بذ در کوزه!
و دست‌ها که به ران‌ها می‌خورد و طاس‌ها که رو زمین می‌گشت
– اکه لامسب… اینه بهش می‌گن بز… هیچوخ یه ریزه شانس نداشته‌م
– اگه داشتی که اسمت شانس الله بود. ما می‌باس بریم سرمونو بذاریم و بمیریم
و مراد، از مشروب شب قبل، کوفته، کم‌حوصله و بی‌حال بود. خورشید خفه شد و ابرها ماسید و آسمان به تیرگی گرایید. مراد برخاست و گیوه‌ها را رو زمین کشید و جلو رفت. سرما به تنش نشست. سرفه تو گلوش پیچید و اشک تو چشمانش حلقه بست
– بچه‌ها سر چی می‌زنین؟
– پول
– پول؟!
– آره دیگه پول… وختی اونجا باز شد حساب می‌کنیم…
و انگشت درازی به در بخش انتقال خون نشانه رفت
– …نیم ساعت دیگه باز می‌شه… تو چند می‌فروشی؟
– هرچی بخوان
– از هفده تومن که بیش‌تر نمی‌خرن… اگه بیش‌تر بکشن آدم ضعف می‌کنه
– خوبه… منم می‌زنم
و کنارشان نشست و طاس‌ها را تو دست سرما زده گرداند و به زمین ریخت و به ران خود کوفت (…اگه همه رو ببرم یه پول حسابی می‌شه… اول یه کت می‌خرم… امشب‌م یه شام شاهانه، یه پن سیر عرق و آخر شب‌م نشمه…) طاس‌ها رو زمین غلت زد و چهره مراد درهم رفت (آی ببری طاس!) و دوباره طاس‌ها را از زمین برداشت.
– نوبت تو نیس.
– می‌دونم… ولی می‌خوام یه دور دیگه بریزم.
– سر دور بهت می‌رسه
– می‌خوام امتحانشون کنم
– اگه می‌خوای بازی کنی، بهت بگم که جر زدن تو کار ما نیست. مارو که می‌بینی، همه هم‌دیگه رو قبول داریم. بازی می‌کنیم، بعدم حساب می‌کنیم… اگه بخوای دبه در آری از حالا پاشو.
و مراد به آرامی طاس‌ها را رو زمین ول داد و حوله را دور گردن محکم کرد و نرمی ران خود را تو پنجه فشرد.
– پنج و دو.
– لاکردار طاس می‌کاره.
– شد سه تومن.
– بخون
– یه تومن.
و صدای مرد جوانی که چین به پیشانیش نشسته بود و موی کهربایی رنگی داشت و چشمانش گود افتاده بود، تو گوششان پیچید:
آخه اینم شد کار؟… آدم سر جونش قمار می‌کنه؟… خونشو می‌فروشه و رو پولش طاس می‌ریزه؟… آی که چه بی‌خیالین!
و مراد می‌اندیشید (تا حالا که پنج عقبم… اما اگه همه رو ببرم… آخ…) و سرما تو تنش دوید و سوز به گوش‌هایش تیغ کشید.
خورشید، دوباره بیرون زد و گرمای بی‌مصرف خود را رو شهر پاشید.

غروب سر می‌رسید. مراد، کنار دیوار گچ اندود، رو زمین غلتیده بود. گونه‌اش به سنگفرش پیاده رو چسبیده بود. پاها را تو شکم جمع کرده بود و ذهنش تلاش می‌کرد که قضایا را به هم مربوط کند (سرنوشت؟… نه؟… تو پیشونی هر کس تقدیرش نوشته شده…هه!… تقدیر!… فقط دلش می‌خواس… دلش … شاید از قیافه‌م خوشش نیومده بود. نامرد…. تو سینه‌ام ایستاد و صداشو کلفت کرد و گفت فضولی موقوف. این جا مثل سرباز خونه می‌مونه… باید کار کنی و به هیچ کاری کار نداشته باشی. تو باید سطل رنگو بشناسی و برس رو…) و اندیشه‌اش پر کشید و گذشته‌های دور را که کمابیش در تاریکی زمان گم شده بود، کاوید. وقتی که چشم باز کرد و خود را شناخت، فهمید که بی‌کاره است، نه درسی، نه سوادی و نه حرفه‌ای (آخ! چه روزایی… بهار که می‌شد با بچه‌ها می‌رفتم باغ. من همیشه از رنگ گل باقلا خوشم اومده. سرتاسر دشت سبزه و گل بود. گل باقلا، گل بابونه، شمشاد، گل بنفش بادنجان… کاهوپیچ… کلم…) کبودی تن پدرش و خرنش‌های جان خراشش که از بیخ گلو بر می‌خاست و همراه خون لثه‌ها از دهان بیرون می‌زد، تکانش داد. پاها را بیشتر تو شکم جمع کرد و لحظه‌ای چشم‌ها را از هم گشود و دوباره فرو بست. پدرش باغبان بود. یک شب که وسط کرته هندوانه، تو آلاچیق خوابیده بود، عمرش به آخر رسید. نزدیکی‌های صبح، وقتی که بر می‌خیزد به سراغ بیل می‌رود مار، پی‌پایش را نیش می‌زند و تا ورزاوی پیدا کنند و نمد به گرده‌اش اندازند و سوارش کنند و به شهر برسانند، زهر، کار خودش را می‌کند و …
باد از تک و تا افتاده بود و قطره‌های باران، درشت‌تر شده بود. خیابان تهی بود. سگ نکره پر پشم و گل آلودی از کنار مراد گذشت و چراغ پشت پنجره‌های روبه‌رو تک تک روشن شد و شیشه‌های کدر، هم‌چون چشم بیماران کم خون، زردی زد.
مراد، به سختی دست از لای ران‌ها بیرون آورد و حوله را که دور گردن پیچانده بود، رو سر کشید. (وبا بود؟… طاعون؟… نه، تیفوس…)) و یک لحظه زودگذر، سنگینی تابوت مادر را رو دوش خود حس کرد. سر تراشیده مادر، چهره رنگ باخته، دماغ کشیده و دست‌های استخوانی و زردنبوی مادر براش شکل گرفت. سر خود را بیش‌تر تو حوله فرو برد (… آخ… این تیفوس لعنتی… بیش‌تر مردم شهرمونو کشت… عمو یوسف، عباس بنا… زری باقلا فروش، ننه رحیم، برادر بزرگ منصور که می‌گفتن با یه مسلسل جلو یه هنگ هندی رو گرفته… زایر فلاح… قاطع پسرش…) باران لباسش را خیس کرد و آب، نم‌نم به تنش نشست. سرما رو گرده‌اش دوید و پهلویش تیر کشید (این قولنج لعنتی‌م از سرم دست بردار نیس… آخ، سربازای امریکایی آی بی انصاف‌ها…) و فکرش به آن‌وقت‌ها کشیده شد که برای امریکایی‌ها کار می‌کرد. بیرون شهر خانه می‌ساختند، خانه‌های بزرگ، عین سربازخانه.
اول عمله بود، رنگ‌زن شد، یکی از امریکایی‌ها که از زبر و زرنگی‌اش خوشش آمده بود، برده بودش که اتاقش را جارو کند، براش قهوه بجوشاند و به دیگر کارهای دم دستش برسد (بد نبود… شیر قوطی می‌خوردم، آدامس، ولی گوشت گراز، نه!… آدمو بی‌غیرت می‌کنه… از عرق هم حروم‌تره…) کمرش به سختی تیر کشید و به شدت تکان خورد (لعنتی‌ها… سر یه بسته سیگار چه بلایی به سرم آوردن. خودشون صدتا صدتا می‌بردن شهر و می‌فروختن و جاش ودکا می‌خریدن و مثل خر می‌خوردن و مثل سگ هار می‌شدن… اما سر یه بسته سیگار فزرتی لختم کردن و انداختنم تو استخر. تا سرمو بیرون می‌آوردم با چوب می‌زدن تو مغزم. همه مست بودن و مثل دیوونه‌ها می‌خندیدن. نیمه جون که شدم، از حوض بیرونم کشیدن و… از آن روز… آخ… از آن روز پهلوم…) و دوباره پهلویش تیر کشید (اولادم با اولادشون خوب نمی‌شه…) استخر برایش جان گرفته بود (بهار بود. یه روز آفتابی خوب. از آن روزایی که آدم دلش می‌خواد بره تو دشت و بیابون تو گل‌ها و سبزه‌ها قدم بزنه و آواز بخونه… اما من، تو استخر جون می‌کندم. هیچ آدم خداشناسی‌م نبود که به دادم برسه… تف!…) و غروب آن روز از پیش امریکایی‌ها رفته بود و از روز بعد، به لهستانی‌ها که تو سرباز خانه، پشت سیم‌های خاردار، تو اصطبل‌ها دسته جمعی زندگی می‌کردند، گردو فروخته بود و بعد با یکی از دخترهاشان، رو هم ریخته بود و گردوی مجانی بهش داده بود و گه‌گاه از دیدنش لذت برده بود و با ایما و اشاره با هم حرف زده بودند (چه چشای قشنگی داشت. سبز و پاک. موی زردش و سینه لرزونش و پوستش که به رنگ خون و نمک مخلوط بود… چه روزگار خوشی!…) تنش به شدت لرزید. ابرها در کار زاییدن باران گرانباری بودند.
از جنوب توده سیاهی لجام گسیخته سر می‌رسید و لحظه به لحظه پهنه آسمان را می‌بلعید (و اون روز که اون ماشین کمانکار، تو میدون مجسمه، جلو پل سفید کارون، پیرمرده رو زیر گرفت و زمین سرخ شد و ماشین در رفت… و اون دو امریکایی که سر اون فاحشه به جون هم افتادن… حکایت چند ساله؟… هجده سال پیش؟… بیست سال؟… آخ… همون‌ روزا بود که زدم بیرون و شهر به شهر و آخر به تهرون خراب‌شده!… و اون نامرد! که همین هفته پیش تو سینه‌ام وایستاد و صداشو کلفت کرد: (فضولی موقوف. اینجا مثل سرباز خونه باید از سرکارگر اطاعت کنی… یادش رفته که خودش آهن قراضه‌های امریکاییارو می‌دزدید… لاستیک ماشینارو می‌دزدید… حالا کارفرما شده… فضولی موقوف چشمت کور!… ظهر فقط یک ساعت استراحت. همین!… همه جا همین‌طوره. اگه کارگر خوبی بودی باز حرفی. هر جارو رنگ زدی همه‌ش موج و سایه داره خیال می‌کنی برا این‌که منو می‌شناسی، باید همه چیز تو قبول داشته باشم؟… تو هیچ‌وقت کارت یه پارچه از آب در نیومده… به تو چه که یه ساعت کمه… کارو ده ساعت… یازده ساعت… همینه که هس… اینو که نمی‌شه اسمش گذاشت تقدیر… با تی‌پا بیرونم کرد… دلش می‌خواس… دلش… نامرد!…) و صبح که با شکم خالی از قهوه‌خانه بیرون زده بود و کامش که از عرق شب قبل تلخ بود و گرسنگی ظهر و نیش سرنگ که به رگش نشسته بود و طاس‌هایی که رو زمین غلتید بود و هفده تومان که از دستش رفته بود (بی‌انصاف، دو دفعه آبدزدک شیشه‌ای رو پر کرد… دو دفعه… گوشام به صدا افتاد… دو پنج… تف… و آن یارو، پشت سر هم، هفت، هفت… و من… یه دفعه‌م نیووردم… همه‌ش سه با یک، دو با چهار… بر این شانس لعنت…) آب باران از حوله نشت کرده بود و به گونه‌هاش نشسته بود. باد، ناگهانی و دیوانه‌وار وزیدن گرفت و باران پرتوانی زمین را زیر شلاق کوبید (بادم دل‌پیچه گرفته… دو… بایک… چهار… با دو…) شیشه پنجره‌های روبه‌رو می‌لرزید و جوی کنار خیابان، پرشتاب رو هم می‌لغزید. چراغ پشت پنجره‌ها خاموش شد و رنگ زردی که کف خیابان افتاده بود برچیده شد و باد و تاریکی و تنهایی در رگ‌های شهر می‌دوید و قلب شهر سرسام گرفته به تندی می‌زد و زنش نبض مراد، لحظه به لحظه به کندی می‌گرایید.

هاشور بر حاشیه ها- بیست – مهدی رودسری

آذر ۱۳۹۱

نسرین ستوده سخن می گوید:

برای که بگویم؟

ازپنچۀ بستۀ ماه ، از پنچرۀ لخت

ازسایه های بی حرکت ِ سبک عبور می کنم

مقابل ِ خودم که خوابیده ام می ایستم

ملافه برسرم می کشم

مکث ِ سفید

زبان بندان

صدای بختک ِ خفه از حنجرۀ کابوس ساز ِتـُوبا

تاپ تاپ پُم پُم می شنوم حتی اگر دلم

بخواهد نمی طپم از تکرارخسته ام

انگار دورم و نزدیکم

فکر می کنم اگر درخت بودم

شاخه ایی به دنبالت می دوانیدم

در این صورت نمی مُردم

بی هق هقی چنین گریه نمی شدم

که بوی سیگار می دهد

ورنگ ِ دسته گلی زمستانی است

که زیبا نیست وقتی گلدان ها یخ زده اند

فراموش شده اند

خاموش اند

برای چه بگویم؟

روی پیشانی ام پرستویی خسته نشسته

چرا برای این همه حرف در حرف آشیان نمی سازد

پلک های بسته از ملافه های سرد نمی ترسند

فقط ماجراهای عاشقانه از اطراف پریده اند

گریخته اند

گم اند

پیدا نیست ؟

همین که صدای سرفه می شنوم

حس می کنم سایۀ یک سکوت در همین لحظۀ مستقیم

تیزتر از عطسۀ گلوله ایی بی تردید تهدیدم می کند

حس می کنم گلوی یک گلوله

از لای دندانهای بی چاره ، جرم بسته ، فشرده

عبور کرده گیرافتاده ام

حس می کنم شکار شده ام

و خون ِ مرگ ِِ یک سینه از خلط ِ غلیظ ِ گرم سرریز کرده است

از ربودن اما نمی ترسم

حس می کنم به ژرفا می روم

خوابم سفید می شود

عمیق می نگرم

تو نیستی

سیاه می شنوم

می دانم کسی که می خواند

فقط مقیم ِ وطنی بیگانه است

برای تو می گویم.

۲۰۱۲-۰۷-۱۲

چند رباعی از هادی خرسندی در استقبال از عبید زاکانی

آذر ۱۳۹۱

عبید زاکانی شاخص ترین طناز ماست که در قرن هشتم هجری می زیسته است
و بنظر ما هادی خرسندی یکی از بهترین رهروان اواست.
هادی خرسندی در استقبال از رباعیا ت خیام بخصوص از رباعی:
این کوزه چو من عاشق زاری بود است
در بند  سر  زلف  نگاری   بوده   ست
این دسته  که  بر  گردن  او  می  بینی
دستی ست که درگردن  یاری  بوده  است

—————————————–

به چند رباعی از طنز سرای نامی هادی خرسندی توجه کنید

یار آمده و گفت یک رباعی بسرای
نو سوژه و ناب و اختراعی بسرا
گفتم بده بوسه ای که وصف تو کنم
گفتا که ولم کن ، اجتماعی بسرا
***
گنجشک بروی شاخه جیک جیک جیک جیک
ساعت به سر طاقچه تیک تیک تیک تیک
من شاعرم و سکوت نتوانم کرد
خود کار مرا بیار ، بیک یبک بیک بیک
***
این کوزه چو من آدم شادی بوده
او را به وطن عشق زیادی بوده
گر در بدنش شکستگی می بینی
از سنگ رژیم ِ بد نهادی بوده
***
این خمره رئیس و رهبر وخان بوده
ارباب گروه مستمندان بوده
از خوردن مال مفت اینجور شده
وقتی متولد شده فتجان بوده
***
این کوزه اسیر چند مامور شده
حرفی زده، زنده زنده در گور شده
یک دست ندارد ویکی هم شده کج
شک نیست که با شکنجه اینجورشده
***
این کوزه که ناقص است و شرمنده شده
بگریخته از مرز و پناهنده شده
چون پول و پله نداشته ، دسته ی او
از سوی پلیس ترکیه کنده شده
***
این حقه سرش ز ماجرا پر بوده
با مردم سر شناس دمخوز بوده
اینطور که جنس خوب را می فهمد
یا شاعر خلق یا سنا تور بوده
***
آن روز که در فکر قیام افتادیم
یکباره بجان آن نظام افتادیم
رفتیم عقب که تا نیفتیم از بام
افسوس که از آنور بام افتادیم
***
گل را که اسیردست خارش کردند
با داغ بهار ، سوگوارش کردند
بلبل که نهاده بود لب بر لب گل
با سنگ فقیه سنگسارش کردند
***
از یار اگر بوسه نگیری حیف است
او هرچه دهد گر نپذیری حیف است
با یار جهاندیده چو سر خوش بودی
خیام، گر از ایدز بمیری حیف است
******************

یک رباعی – سعید یعقوبی

آذر ۱۳۹۱

کمی نگاه کن مرا که خسته ی نوازشم

که مثل خواب دانه ای در آرزوی رویشم

شبی به خواب من بیا ببار و خیس کن مرا

درخت خشک ساده ای در انتظار بارشم.

اومده که بره – راحیل آریانا

آذر ۱۳۹۱

بهش بگـــــی دوستش داری
پـــــررو میـــــشه و میــــره…

بهش نگی دوستش داری
نــــاامیــــد میشه و میره…

بهــــــش محـــبــــــت کنــــــی
خوشی میزنه زیر دلش و میره…

بــــهـــــــش مـــحبــــت نــــــکنـــــی
از یکی دیگه محبت میگیره و میره…

خــــلاصــــــه اومده که بره
خودتــــو خــســتــه نـــکن

نگاهی به کارهای جدید محمود صفریان – صفیه ناظر زاده

آذر ۱۳۹۱

من از مسیر گذرگاه سالهاست که با کار های دکتر محمود صفریان آشنا هستم. و خوشحالم که دارد پاره ای از آن ها را چاپ می کند یا بقول خودش دارد بوی کاغذ به آن ها می دهد.
بنظر من بیشتر نویسندگانی که داستان هائی با نثر آهنگین و دلنشین دارند قبلن شاعر بوده اند یا شاعر هم بوده اند.
وآنگاه که خواسته اند از بین دو دلبری که در میانشان نشسته اند و گرفتار دو دلی شده اند، یکی را برگزیننند، داستان را دنبال کرده اند.
من شعر هائی از او خوانده ام که گرمی واژه هایش می سوزانده و جفت و جوری کلماتش مولای درزش نمی رفته است، و این قدرت خوشایند در داستان هایش نیز جاری است.
نه نگاه که خواندن داستان هایش در کتاب اولش با نام :
” روزهای آفتابی ” چنان یگانه و اثر گذاراست که برای بسیاری باورنکردنی است، برای آن هائی که با کارهای او آشنانی قبلی ندارند. او در نامه های دوستانه و در کامنت های اینجا و آنجا نیزهمین نثر و سیاق را دارد.
یادتان می آید که در پشت جلد همین کتاب تکه ای را که در وصف گرما آورده است چه موسیقی و آهنگی دارد.
وگرمای سوزان تابستان جنوب را چگونه درجان آدم می ریزد.
دریافت همه این ها البته در صورتی است که داستان های این کتاب را خوانده باشید.

در پیشگفتار کتاب جدیدش ” روزی که کلابتون رفت ” به نقل از یک سخنرانی اش بمناسبت رونمائی از کتاب
” روزهای آفتابی ” تکه هائی را آورده است که در حقیقت مرثیه ای است بر درد نخواندن کتاب در مقایسه با غرب که عاشق خواندن هستند.
برای آشنائی اولیه با سبک نگارش او همانطور که گفتم اگر نوشته پشت جلد کتاب روز های آفتابی را نخوانده اید بخوانید تا بهترین توصیف در مورد گرما را با بیان او خوانده باشید، و در این سرما، گرما را احساس کنید.
باز گویش نمی کنم چرا که می خواهم کتاب جدیدش ” روزی که گلابتون رفت ” را ورق بزنم.

اشاره کنم که محمود صفریان داستان هایش سبک مخصوص به خودش را دارد، با خواندن تکه کوتاه پشت جلد این کتاب ” روزی که کلابتون رفت ” متوجه می شوید که چگونه صحنه ها را می آراید و چه روان و راحت خواننده را راهنمائی و راغب می کند تا داستان را بخواند.

” چند ماه بیشتر با هم نبودیم. وقتی جدا شدیم، یا در حقیقت ، وقتی گذاشت و رفت برایم خیلی ناگهانی بود. قبلن اشاره ای نکرده بود. این آخری ها گه گاه رَد اندوهی را در چهره اش می دیدم، ولی هیچ وقت نپرسیدم. چون اعتقاد دارم ، هر کس زمانی بی اراده می رود در پس توهای ذهنش و می خواهد در دنیای خودش باشد. و با همه این ها با هم بودیم تا آن روز صبح تعطیل آخر هفته که در یکی از پاتق هایمان روبروی هم نشستیم. بر خلاف همیشه ساکت و مغبون بود، و با فنجان قهوه اش بازی می کرد. سرش را پائین گرفته بود . به من نگاه نمی کرد . بنظر می رسید در دنیای خودش است. مزاحمش نشدم و خودم را با روز نامه صبح مشغول کردم. وقتی مانده قهوه اش را سر کشید، دیدم دو خط اشک گونه هایش را شیار داده است. قلبم فشرده شد، روز نامه را کنار گذاشتم، ولی قبل از آنکه چیزی بگویم، او شروع کرد. بسیار شمرده و آرام، و با صدائی کاملا اندوهگین… ” از داستان : نم نم باران
صفریان چون ذهنش سرشار است از مهر به سرزمینش، و چون بابت این عشق و علاقه بها داده است و گاه بهائی سنگین، و چون در نوشته هایش کمترین اثری از شعار دادن نمی بینیم بسیار استادانه در قالب داستان هائی بغایت گیرا با دست آویز سمبولیسم فریادش را در اذهان می ریزد.
در داستان رمانتیک ” نازنین ” که کتاب با آن شروع می شود چه گیرا و خواندنی ” پاپوش ” را می نمایاند.

” وقتی ناظم آمد سر کلاس فیزیولوژی ششم دبیرستان، و در ِ گوش معلم چیزی گفت، دلم گواهی بد داد. شش دانگ حواسم را به جلوی کلاس، جائی که آنها صحبت می کردند کشاندم. کلاسی که هرگز رنگ سکوت کامل نداشت، یکباره فرو نشست. چنین آمدنی سابقه نداشت یا ما ندیده بودیم.
ناطم رفت و قیافه دبیر درهم شد. صدایم کرد:
“…احمد! پاشو برو دفتر کارت دارند…”
از کلاس که داشتم بیرون می رفتم، آرام در گوشم گفت:
” خدا حافظ! “

در داستان ” اوهام ” چقدر حالی کننده و زیبا نشان می دهد که تمام فضا بوی ” کافور ” می دهد، که خود نشانه جوّی خاص است، و نجات را در هجرت می بینند.

” …. از همان شب شروع شد. هر کار کردم افاقه نکرد. هر جا می رفتم این بو همراهم بود. داشتم روانی می شدم. یعنی روانی هم شده ام. به توصیه سوسن ” که حالا نامزد بودیم ” سراغ انواع اقسام دکترها رفتم.
خانه ما علاوه بر انواع محصولات معطر مارک دار پر شده بود از بوی، انواع عود، اسپند و کَُندر. ولی کماکان
بوی غالب بوی کافور بود. ” از داستان: اوهام

محمود صفریان در داستان هایش زندگی می کند. و افت و خیز آنها همه نشانگر فراز و نشیب های زندگی اوست. نمونه بارز آن داستان ” روزی که کلابتون رفت ” است که با نثری روان و بی دست انداز بیان می شود.

صفریان اصولن با نوشته هائی که پیچ و خم های اضافی دارند و هر جمله شان را باید چنین بار خواند تا ” پازل ” آن حل شود نه تنها میانه ای ندارد بلکه به شهادت ده ها نوشته کوچک وبزرگی که در دنیای گسترده رسانه گذرگاه دارد، در این مورد حرف بسیارگفته است.
“…از نوشته هائی که برای خواندنشان باید مرارت کشید و خواننده را به درد سر انداخت پرهیز کنیم، چرا که چنین نوشته هائی خواننده را به بیزاری می کشاند، و خواندن را بیش از پیش مهجور می کند. هذیان نویسی که در قالب مخالفت با نوشته های عامه پسند عنوان می شود سبب شده است که شمارگان کتاب را پائین بیاورد و فاصله را با تعداد نشر در غرب نجومی کند. ”
و پیروی این نظر، صفریان نثری را و سبکی را بر گزیده است که در عین زیبائی و پر کششی، راحت خوان و پر کشش و زیباست.

” با پُز مخصوصی راه می رفتم. درست یادم نیست ولی گویا بادی هم در گلو داشتم، و بفهمی نفهمی کمی هم گشاد گشاد و کِلِخ کِلِخ راه می رفتم ولی چون همیشه کفش های لاستیکی سفید رنگی را به پا داشتم، نمی توانستم پشتشان را بخوابانم و ادا را کامل کنم. کلاه لبه دار سیاه جاهلی هم نداشتم، البته نه به قد و قواره ام می خورد و نه شهامت بر سر گذاشتن آن را داشتم. می دانستم که هر نوعش به سرم گشاد است. خود ِ مرشدم که برادر بزرگ ترم بود هیچ یک از این بازی ها را نداشت. حتا یادم هست که یک روز به من گفت:
( مثل اینکه خیلی از این فیلم های آبگوشتی نگاه می کنی. تقلید نکن، سن و سالت هم مناسب این کار ها نیست. خودت که باشی راحت تری…)
ولی من در پناه او خودم را هم بلند قد ترمی دیدم هم زورمند تر.” از داستان: ” آن روز ” همین کتاب

داستان های صفریان در و پیکر درست دارند، با آغازی دعوت کننده، دعوت به ادامه خواندن، شروع می شوند، ذهن را می کاوند، فضای رخداد را ترسیم می کنند و پایان را آنطور که ماجرا پیش می رود ترتیب می دهد.
پایانی که خواننده کمتر در انتظارش است. نمونه می تواند داستان ” احضار” باشد.

او بنظر می رسد در همه ی داستان هایش از آنچه که نامش زندگی است سخن می گوید، و تمامن بر گرفته از واقعیاتی است که گر چه تلخ، ولی وجود داشته اند و زین پس نیز وجود خواهند داشت، و خواننده در حقیقت خود را در آئینه آن ها می یابد و می بیند.
نگاهی داشته باشید به داستان ” یک شاخه شب بو ” که گویای این جنبه در کار های اواست.

در مجموع من از خواندن داستان های کوتاه او که هر یک از آن ها کوتاه شده یک رمان است خوشم می آید و داستان های کتاب:
روزی که گلابتون رفت،
نیزبرایم چنین بوده است.

مست دهل زن – دکتر محمود کویر

آذر ۱۳۹۱

منم آن مست دهل زن، که شدم مست به میدان
دهل خویش چو پرچم، به سر نیزه ببستم

روزی که گلابتون رفت

دام. دام. دام. یک نفر دارد دهل می زند. هل هل هلهله های مست دهل می آید. دهل می زند. من دارم می شنوم و می بینم. دارد دهل می زند. و هر کوبه ، چنان دنیایی را بر سرت آوار می کند که انگار تاریخ دارد ورق می خورد. زمانه دارد گرده می گرداند. دهل می زند دهل زن مست.
دهل بر مرگ یک رویا. دهل بر مرگ یک بازی. دهل رنج. دهل درد. دام. دام. دام… و شب بالا می رود. بالاتر و بالاتر و گار دهل زن نیز.. بالا و بال و بالاتر. هل. هل. هل. هلهله و لا و الا و یا و ایها و ولوله و لا لا لا و دخترانی با کتانی های سپید و پیراهنی از خون. پسرانی همه با کاکلانی شعله ور می دوند در سراسر جنگل. در سراسر بلوار کشاورز و میان پارک لاله و هل هل هل. هلاهل و هلهله و هل هل هل.
از پشت هر درختی سیاهپوشانی با داغی بر پیشانی و خنجری بر کف در کمین. تا خنجر بکوبند بر پشت گلابتون و نازنین و بی بی و دوشیزگان سپیدپوش و بر شانه های ماه و این ماه است که تکه تکه می شود با سیلی این داغ زدگان و هلهله می کند چنین میان برکه ی سرخ. هل هل هل..
بر دهل خویش می کوبد این دهل زن مست، تا گرگ ها را برماند از خانه و باغ. دهل می زند در تمام طول شب. و گاه در آرزوی خوابی و یا خیال و یا از اندوه سر بر دهل خود می نهد و می گرید سخت. و گاه این دهل زن مست است که پیشانی می کوبد بر شانه ی دهل و این دهل است که به هق هق شانه می تکاند.
و در مه غریبی که شولا بر شانه های این شب شکسته افکنده است، انبوهی از سایه ها در گذرند. گلابتون با گیسوی پریشانش و فتح الله خان بدون کلاه و چتر. سرهنگ و پاسدار و… گرگ ها و بره ها و روزنامه ها و کلاغ ها….
آری چنین بود روزی که گلابتون رفت و هنوز هم چنان است. تنها خروش هولبار دهل است. دام دام. دام.
گویی این سایه ها و سکوت ها در هم بافته شده اند. گویی دنیای ارواح است. دنیای سایه ها. و تنها صدای دهل است. از تهران تا بارسلونا و تا تورونتو، دام. دام. دام
ساکت! نگاه کن! دارند می روند. می بینی
(…. من برای آخرین بار در دور رس نگاهم زنی باریک اندام را که بقچه ی قهوه ای رنگی زیر بغل داشت دیدم که آرام ارام گام بر می داشت و نمی دانم کجا می رفت…. رفت و کتاب هزار و یک شبش را بر روی ما بست…. گلابتون رفت و بستر حریر قصه هایش را با خود برد)
ودهل زن مست هم چنان بر دهل خویش می کوبد. محمود صفریان است نامش. دارد بر دهل خویش می کوبد. گوش کن. اوست که می خواند:
” پنجره را بگشای، بگذار شکوفه های پسته را وعبور پرستو ها را ببینم
بگذار جانم را از نفس عطر آگین بهار لبریز کنم.
مرا با نادانسته ها ، به دنیای تاریک تردید و بیم مکشان
بگذار تا هستم، از بودنم، از زیبائی ها و از رنگ ها سرشار شوم…من رنگ ارغوانی را
دوست دارم…من بوی یاس را دوست دارم.
زندگی ام را خاکستری نکن
بگذار خودم باشم
مرا در پشت پنجره های بسته و پرده های کشیده به دنیای موهوم تاریکی مکشان
من نور را، زندگی و عشق را دوست دارم ….”
و دراین شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل، دهل زن می دود در میان کوچه و شهر… مست و خیس و بی ترس و هراس….. و دهل خویش را چون پرچمی بر نیزه می بندد. بر نیزه ی آزادی. و این دام دام دام، خروش لشکر کلمات است. کلماتی مست و برهنه… آزادی. انسانیت. دانایی..

سبز باشی. محمود صفریان نازنین
سبز باشد قلمت. جانت و جهانت

ناباکوف، حشره‌شناسی که نویسنده شد – فریبا حاج‌ دایی

آذر ۱۳۹۱

ولادیمیر ناباکوف (Vladimir Nabakov)نویسنده و شاعر و منتقد و استاد ادبیات. در سال ۱۸۸۹ در روسیه متولد شد و در ۲ ژوئیه ۱۹۷۷ در آمریکا درگذشت. ناباکوف جزو معدود نویسندگان روسی است که فضای سرد و سنگین ادبیات روسیه بر داستان‌هایش حاکم نیست. اعتبار و شهرت فراوان ناباکوف با رمان “لولیتا” به اوج رسید که در زمان انتشار واکنش‌های متفاوتی برانگیخت. از دیگر آثار مهم ناباکوف می‌توان به رمان “ماری”(ماشنکا)، “دعوت به مراسم گردن‌زنی”، “زندگی واقعی سباستین نایت” و “آتش رنگ پریده” اشاره کرد. “خنده در تاریکی” یکی از رمان‌های مطرح و ماندگار ناباکوف است که تا به حال به بیش از ۱۹ زبان زنده دنیا ترجمه شده است.
******

زمانی بر این باور بودم که نویسنده باید سردودرد کشیده باشد. از رنج‌های مردمان فرودست بگوید، از صورتی چرکین و یقه‌ای پاره و کفشی کج‌وکوله، از شلواری بگوید که وصله‌های زیاد آن را بدل به لحافی چهل‌تکه کرده است. خلاصه فکر می‌کردم نویسنده باید دل خواننده را بسوزاند و عقلش را هوشیار کند تا شاید آن خواننده مفروض بتواند فکری برای محرومیت اکثریت بی‌چیز و رفاه آن اقلیت بهره‌مند از همه چیز بکند.

اگر به دنبال چنین نویسنده‌ای هستید لطفاً کتاب‌های ولادیمیرناباکوف زاده ۱۸۹۹ در شهر سن‌پترزبورگ در روسیه را نخوانید که او هیج‌وقت از فقر ننوشته است. او از رنگ و رنگ حرف می‌زند، رنگِ حروف و رنگِ کلمات و این رنگ‌ها در ذهن مخاطب کلمه یا کلماتی را به وجود می‌آورد. ناباکوف از عشق می‌نویسد، نه از عشق در میان دو طبقه اجتماعی، او به تحلیل عشق اودیپی می‌پردازد. او جنبه طنزآمیز عشق در روابط زناشویی و همین‌طور تراژدی آن را بیان می‌کند. در داستان«شاه، بی‌بی، سرباز» جنیسیت و روح و روان آدمی‌زاده زیر ذره‌بین ناباکوف قرار می‌گیرد و خواننده اگر از نوع«خواننده خوب» نباشد در بینِ چرخ‌دنده‌های کلام نویسنده خردوخمیر می‌شود: « خواننده خوب کسی است که تخیل، حافظه خوب، فرهنگ لغات و کمی‌درک هنری داشته باشد. این درک را هر وقت که فرصتی پیش آید در خود پرورش می‌دهم و به دیگران هم پیشنهاد می‌کنم همین کار را بکنند. تصادفاً من کلمه خواننده را خیلی سهل‌انگارانه به کار می‌برم. عجیب است اما آدم نمی‌تواند کتاب را بخواند: فقط می‌تواند آن را بازخوانی کند. یک خواننده خوب، یک خوانند‌ه مهم، یک خوانند‌ه فعال و خلاق یک«بازخوان» است».

بلشویک‌ها در روسیه خانواده مرفه و اشرافی ناباکوف را وادار به ترک کشور شوراها کردند، ناباکوف تا ۱۹۲۲، در غیاب خانواده‌اش در روسیه شوروی ماند و بعد در کالج«ترنیتیِ» در«کمبریج» درس خواند و در فاصله ۱۹۲۳ تا ۱۹۴۰ داستان‌های بلند، کوتاه، نمایش‌نامه، شعر و آثار ترجمه به زبان روسی منتشر کرد و به عنوان نویسنده«مهاجر از روسیه شوروی» جای‌گاه برجسته‌ای یافت. در دانشگاه کرنل استاد ادبیات روسی شد و مقامش را تا دوران بازنشستگی در ۱۹۵۹ حفظ کرد.

«لولیتا» و«داستان واقعی سباستین نایت» برایش آوازه‌ای جهانی آوردند. لولیتا را ناباکوف در سال ۱۹۵۵ آفرید و استنلی کوبریک در ۱۹۶۲ آن را به تصویر کشید. برخی می‌گویند ساخت این فیلم در شهرت جهان‌گیر لولیتا موثر بوده است که من چندان با این نظر موافق نیستم و فکر می‌کنم لولیتا اثری است تعبیربردار و همین چند وجهی بودن آن است که به این حد خواندنی‌اش کرده. لولیتا داستان سفری است طولانی و دشوار که نشان از سلوکی درونی نیز دارد. آدم‌های داستانی این کتاب تحت انقیاد صدا یا آگاهی راوی یا نویسنده نیستند و گفت‌وگویی دائمی بین گذشته و حال آن‌ها برقرار است. در یادداشت‌های هومبر، ناپدری و عاشق لولیتا، «دنیای بهشت‌گونه گذشته» با«دنیای تلخ حال» در گفت‌وگو قرار می‌گیرند. شخصیت لولیتا هم دولحنی است: یکی لولیتای شاد و با انرژی مورد نظر هومبر و دیگری لولیتای غمگین و افسرده، که لولیتای واقعی است. این هم زیستی منجر به برخورد دنیای تک گویانه خارج، که از طریق هومبر خلق شده، با دنیای گفت‌وشنودی لولیتا می‌شود. تمام رمان را هومبر به صورت یادداشت‌هایی در زندان می‌نویسد، هومبر به دلیل کشتن«کلر کیلتی»، به زعم هومبر رباینده لولیتا، محکوم به اعدام شده است.

شروعِ «داستان واقعی سباستین نایت» این‌ چنین است: «سباستین نایت در سی‌ویکم دسامبر ۱۸۹۹ در پایتخت سابق کشورم به دنیا آمد. یک بانوی پیر روسی که نمی‌دانم چرا خواسته است نامش را فاش نکنم؛ در پاریس دفتر خاطراتش را به من نشان داد…» داستان سباستین هم‌زمان با داستان«و»، کسی که می‌خواهد از سباستین اعاده حیثیت کند، پیش می‌رود و«و» با شناخت شخصیت‌های خیالی خود به شناخت عمیقی از شخصیت سباستین می‌رسد و از این راه به شناخت خود دست پیدا می‌کند، چرا که او و سباستین همیشه یک چیز و یک کس بوده‌اند.

ناباکوف در برگردان آثار ادبی جهانِ انگلیسی زبان به روسی نقش مهمی را ایفا کرد و همین‌طور در شناساندن ادبیات روسیه به دنیای انگلیسی زبان سهم بزرگی داشت. او«آلیس در سرزمین عجایب» را به روسی برگرداند و«یوجین اونگین» اثر پوشکین را به انگلیسی ترجمه کرد: «دوست دارم بعد از مرگم مرا به عنوان نویسنده لولیتا و مترجم یوجین اونگین به یاد آورند.» اکثر داستان‌های خودش هم، زیر نظر خودش و به دست پسرش- دیمتری ناباکوف – به زبان انگلیسی برگردانده شده است. ادبیت و نثر و رقص و رنگ کلمات برای ناباکوف آمال اصلی نوشتن هستند. مارتین آمیس در باره نثر او نوشته: «تنوع، قدرت، غنا ئ ادراکاتِ ناباکوف در داستان‌های مدرن کمترین رقیبی ندارد. خواندن نثر بذله‌گو، خیال‌باف و خیال‌پرداز او تجربه‌ای محرک است که فکر، تخیل و زیباشناسی آدمی زاده رابه کار می‌اندازد و لذتی جسمانی از خواندن نثر را برمی‌انگیزاند که با هیچ تجربه دیگری قابل قیاس نیست.» او بیش‌تر از هر نویسنده دیگری به جزییات و ذکر آن می‌پردازد: «چکیده زندگی انسان را می‌توان بر سنگ قبری پوشیده از خزه جا داد، نقل جزئیات است که لطفی دیگر دارد». «دفاع لوژین» را اول به روسی و سال‌ها بعد دوباره به انگلیسی می‌نویسد. داستانی که با جزیی‌نگاری خاص ناباکوفی پیش می‌رود و آدم داستانی آن، که قادر نیست مرزِ بین زندگی واقعی و تصورات مبهم خود در باب شطرنج را درک کند، به خوبی ترسیم می‌شود. ساز و کار ناباکوف برای نمایش آشفتگی‌های مخلوق نابغه‌اش شرح شبیه‌سازی‌های بصری است که در ذهن شخصیت می‌گذرد. «پنین» سال‌ها بعد نوشته می‌شود اما پنین هم مثل لوژین از ارتباط برقرار کردن با دیگران عاجز است و البته به دلیلی دیگر. پنین مهاجری است که گرچه سال‌ها پیش از روسیه آمده اما هنوز کاملاً به زبان انگلیسی مسلط نیست و برای همین به سختی با دیگران قاطی می‌شود. در «دفاع لوژین» چارچوب و جزئیات در هم تنیده شده‌اند اما در«پنین» دیگر چارچوبی وجود ندارد، اما حذف چارچوب به معنی ایجاد یک وضعیت نامحسوس و درک ناشدنی و برخورد بی واسطه با واقعیت نیست. در«خنده در تاریکی» آلبینوس، مردی میان‌سال و محترم و تهیه‌کننده‌ای پر از امید و آرزو همسرش را به خاطر مارگو، دختری که نیمی از سن خودش را دارد، ترک می‌کند، و بعد از معرفی کردن دختر به یک کاریکاتوریست مصیبت‌هایش شروع می‌شود. «خنده در تاریکی» رمانی ظریف و طنزآمیز در باره عشق و فریب است که زبان ناباکوف، با آن واژه‌های سایه‌دارش، از آن اثری برجسته می‌سازد.

ناباکوف معلمی بزرگ است. سلسله درس‌هایی دارد در باره چند اثر ادبی مهم جهان، از جمله«مسخ» نوشته«کافکا». به قول خودش او«اجزای داستان را تک به تک بررسی» می‌کند تا بتواند بفهمد«این اجزا چگونه با هم جفت‌وجور» شده‌اند و کنش‌های متقابل بخش‌های مختلف در برابر هم چیست. او تعریف بامزه‌ای از هنر دارد: «هنر یعنی زیبایی به اضافه دریغ. هرجا زیبایی هست دریغ هم هست، به این دلیل ساده که زیبایی محکوم به فناست: زیبایی همیشه می‌میرد؛ وقتی ماده بمیرد، رفتار هم می‌میرد، و وقتی فرد بمیرد، جهان او هم می‌میرد.»

ناباکوف با منتقدان میانه‌ای ندارد و در مصاحبه‌ای گفته: «فقط آن دسته از منتقدانی که هوش، صداقت و یا هردو را دارند شاید برای مؤلف کتاب و یا خوانندگان اثر مفید باشند» و در مورد ویراستاران بدبین‌تر است: «آن‌چه که از ویراستاران می‌شناسم«نسخه‌خوانی» است که تنها تذکری در مورد پوآم‌ویرگول می‌دهد، که اغلب تنها هنر این‌ها همین است. من حرف‌های‌شان را در همین حد می‌شنوم، اما اگر به آدم فضل‌فروشی بربخورم که بخواهد پیشنهادی به من بدهد رعدآسا بر سرش می‌خروشم.» او به منتقدانی که می‌کوشند برای کلمات داستان‌هایش تأثیرهای ریشه‌شناسی – اتیمولوژی – بتراشند هشدار می‌دهد که فقط جهل خودشان را نشان می‌دهند.

ناباکوف که تفریحش جمع‌آوری پروانه بود در تمامی عمرش به آدم‌های داستانی‌اش با دقت‌نظرِ یک حشره‌شناس به پروانه نگاه کرد. او که به انگلیسی، فرانسه و آلمانی تسلط داشت به هیچ کدام از این زبان‌ها برای بیان افکارش اعتماد نداشت و روسی را تنها زبان موردِ اعتمادِ خود می‌دانست. او تمامِ عمرمنتظر بود تا انقلاب بلشویکی سقوط کند و او به وطن برگردد، اما نشد و خودش نه تنها پیش از فروپاشی نظام شوراها درگذشت که در طول زندگی هم تماسش را با جامعه روسی در تبعید از دست داد، با این همه سه سال قبل از پایان عمرش در مصاحبه‌ای اعتراف کرد: «اگر در روسیه انقلاب نمی‌شد شاید من خودم را وقف حشره‌شناسی می‌کردم و هرگز رمانی نمی‌نوشتم.»

برای تغییر ذائقه – مسعود ناصری

آذر ۱۳۹۱

صبح رفتم الکتریکی محلمون، گفتم زنگ خونمون خرابه!

گفت: باشه میام درست میکنم

هر چی منتظر موندم دیدم نیومد، تلفن کردم، بهم میگه:

آقا من اومدم ولی هر چی زنگ زدم کسی درو وا نکرد که!

ببین با کیا شدیم ٧٠ میلیون!!!

***

ای کسانی که هر کلمه را دو بار تکرار میکنید؟!

مثلا: پشه مشه، کفتر مفتر …

هنگامی که با کلماتی چون چمدون و قمه مواجه میشوید، چه می‌کنید؟

***

به نظر من همون طور که واسه خورشید گرفتگی و ماه گرفتگی اسم گذاشتن،

باید برای جو گرفتگی بعضی از دوستانم یه اسمی میذاشتن:

مثلا چسوف!

***

لبنیات هر روز گرونتر میشه!

به نظر شما گاوها مسئولن یا مسئولین گاون؟

***

به یک کارگر ساده جهت اداره مملکت نیازمندیم!!!

***

یارو میره تو آسانسور میبینه نوشته: ظرفیت ۱۲ نفر

میگه: ای بابام هی! بدبختی، حالا ۱۱ تا دیگه از کجا جور کنم؟
***

نگاه کردن بدون ردّ یا قبول – سپیده جدیری

آذر ۱۳۹۱

در گفت‌وگو با مانا آقایی به بهانه‌ی انتشار مجموعه شعر “زمستان معشوق من است”*

این که زمستان در شمایل یک معشوق در شعر ظاهر شود شاید نزد ما ایرانیان به خاطر فرهنگ بهارپرستی‌مان‌ و کارکردهای استعاری متداول فصل‌ها در اشعارمان که نوعی تفکر ضدیت‌ با زمستان (به مفهوم نمادین‌اش) را برمی‌تابد، عجیب به نظر برسد. اما نزد شاعری که در سوئد، سرزمینی سرشته شده با زمستان و ابر، روزگار می‌گذراند، تبدیل شدن زمستان به دلبندی که «حافظه‌ای سفید دارد/ و گردن بلندش را/ با غرور بالا می‌گیرد» دیگر چندان شگفت‌انگیز نخواهد بود.

نگاه هستی‌شناسانه و منحصر به فرد مانا آقایی به فصل‌های سال، عشق و فلسفه‌ی زندگی در تازه‌ترین مجموعه شعرش، “زمستان معشوق من است” حکایت خودش را دارد؛ حکایتی خواندنی که گوشه‌هایی از آن در این گفت‌وگو به بیان درآمده است و باقی را باید در خود شعرهای کتاب پی گرفت.

تا کنون تمام کتاب‌های شما – به جز یک مجموعه شعر با نام “مرگ اگر لب‌های تو را داشت” – در سوئد انتشار یافته است، از جمله همین کتاب “زمستان معشوق من است”، یعنی سومین مجموعه‌ی اشعارتان… این امر علت خاصی دارد؟ منظورم این است که آیا کتاب‌هایتان در ایران ممنوع‌الچاپ است یا خودتان ترجیح می‌دهید که آنها را این طرف آب منتشر کنید؟

با خط قرمزهای وزارت ارشاد، حدودا یک سوم‌ شعرهای من نمی‌توانند در ایران منتشر شوند. حتی اگر شرایط نشر در زمان به چاپ رسیدن “مرگ اگر لب‌های تو را داشت”، یعنی سال هشتاد و دو، به دشواری امروز بود، بعضی از شعرهای آن مجموعه هم موفق به دریافت مجوز نمی‌شدند. اما من، صرف نظر از این مساله، برای چاپ کتاب در ایران مشکلی ندارم و یک گزیده از کارهای جدیدترم نیز تا ماه دیگر از سوی انتشارات بوتیمار به بازار خواهد آمد. البته مثل هر شاعر و نویسنده‌ی مخالف سانسوری آرزو می‌کردم می توانستم تمام کارهایم را در ایران منتشر کنم تا مخاطب تصویر دقیق‌تر و جامع‌تری از شعرم پیدا کند. اما حال که این امکان نیست، بهترین راه را در این می‌بینم که کتاب‌هایم را در دو ورژن – یک ورژن کامل در خارج و یک ورژن دست‌چین شده در داخل – به چاپ برسانم. این نکته را هم درمورد کتاب‌های چاپ ایران‌ام اضافه کنم که اگر شعری مورد ممیزی داشته باشد، به‌کل آن را از مجموعه حذف می‌کنم.

در ایران شعرهایتان را در کتاب “مرگ اگر لب‌های تو را داشت” خوانده بودم و اعتقادم این است که در نوع خود اشعار به یاد ماندنی‌ای بودند. میان انتشار آن کتاب و مجموعه شعر جدیدتان حدود یک دهه فاصله‌ی زمانی وجود دارد و یک مجموعه شعر دیگر نیز در این میان در سوئد منتشر کرده‌اید. اما تفاوت‌های زبانی، ساختاری و تمهیدهای شعری‌ میان این دو مجموعه‌ای که من از شما خوانده‌ام، به نظرم آنچنان پُر رنگ نیست که نتوان تشخیص داد که این شعرهای جدید نیز سروده‌ی همان شاعر است. اصولا به صاحب سبک بودن یا صاحب امضا بودنِ شاعر اعتقاد دارید یا این‌که بیشتر ترجیح می‌دهید سبک‌های مختلف را تجربه کنید و شاعرانگی‌تان را در سبک‌های دیگر نیز بیازمایید؟


من فکر می‌کنم اگر شاعری صاحب سبک شد یا به‌قول شما به امضای خودش دست یافت، بهتر است همه‌ی قوایش را صرف به اعتلاء رساندن آن کند. چون رسیدن به تشخص شعری زمان می‌برد و آزمودن زیاد از حد سبک‌های مختلف حکم اتلاف وقت و از این شاخه به آن شاخه پریدن را دارد. بهتر است در یک چیز بهترین باشیم تا در صد چیز، متوسط. البته من مخالف تجربه‌‌ کردن نیستم خصوصا وقتی نیاز آن واقعا احساس شود و برای مثال شگردهایی که شاعر به کار می‌گرفته دیگر جواب‌گو نباشد. اما خودم ترجیح می‌دهم آزمون‌هایم در جهت نوآوری و کشف در حوزه‌ی تصویرسازی و اندیشه، به‌کردِ ساختار و تقویت موسیقیِ زبان باشد. اگر تغییر سبک از ذهن و اندیشه ی شاعر مایه‌ نگیرد و به شعر تحمیل شود، نتیجه‌‌ای سطحی و مصنوعی خواهد داشت، که نمونه‌ی آن را بسیار شاهد بوده‌ایم.

نگاه خاص شما به فصل‌های سال از همان عنوان کتاب “زمستان معشوق من است” نیز قابل تشخیص است. من تأویل‌های مختلفی از نماد فصل‌ها در شعرهای این کتاب داشتم و پرداختنِ به این شکل به فصل‌ها در شعر برایم واقعا تازگی داشت. برایمان بگویید که چطور این اتفاق در این شعرها افتاده است؟ آیا این نگاه خاص شما به فصل‌های سال علت و پیشینه‌ای دارد؟

مدتی به‌خاطر شرایط خاصی که برایم پیش آمده بود زیاد با کسی در تماس نبودم و کمتر از خانه بیرون می‌رفتم. بعضی روزها چند ساعت از پنجره بیرون را تماشا می‌کردم. مثل کسی که شاهد جریان زندگی ست اما خودش در آن‌ حضور ندارد. شاید تجربه‌‌ی غم‌انگیزی به‌نظر برسد اما برای من آموزنده‌ بود چون نگاه کردن – بدون هرگونه ردّ یا قبول – را یاد گرفتم. به نظرم درست نگاه کردن راه شناخت و رسیدن به آرامش است. آدم وقتی خود را از ریتم تند زندگی ماشینی رها می‌کند و بجای آن به ضرباهنگ طبیعت گوش می‌دهد، کم کم با آن همگام می‌شود، شروع می کند به دیدن طبیعت واقعیِ چیزها، حتی صدای افتادن برگ‌ها را می‌شنود. من طی این دوره‌ی سکوت و مشاهده بود که در فصل‌ها و دگرگونی‌هایشان دقیق شدم و این شعرها هم حاصل این دوره‌اند.

عشق در شعرهای مانا آقایی نقش پُر رنگی را ایفا می‌کند، اما این شعرهای عاشقانه هم جنس خاصی دارد که آن را از نزدیک شدن به سانتی‌مانتالیسم و حتی رومانتیسیسم بازمی‌دارد. عشقی که این شعرها با مخاطب به اشتراک می‌گذارد در عین این‌که عشقی زمینی‌ست، نوع پرداخت شعرها آن را به افسانه و اسطوره شبیه می‌کند. موافقید ‌که عشق در شعرهایتان حرف اول را می‌زند؟ در کل، نظر خودتان در این‌باره چیست؟

راستش تابه‌حال به خودم به چشم یک عاشقانه‌سرا نگاه نکرده‌ام. چون اگر مجموعه‌ی کارهایم را در نظر بگیرید، تم‌های فلسفی حول هستی انسان و مفاهیمی مثل تنهایی و مرگ‌آگاهی، غالب‌‌اند. اما با توصیفتان از ویژگی‌های عشق در شعرهایم کاملا موافقم. من همیشه سعی می‌کنم یک توازنی را بین عقل و اندیشه و احساس‌ام حفظ کنم و این مساله اغلب – و نه همیشه – در فرو نرفتن‌ام در ورطه‌ی احساسات‌گرایی موثر بوده است.

تخیل شاعرانه از مهم‌ترین ارکان یک شعر است که متاسفانه این روزها در شعرهایی که نوشتن‌شان بسیار باب شده، اثری از آن نمی‌بینیم. اگر خودتان موافق باشید که شعرهایتان از نظر زبانی در گروه “زبان ساده” قرار می‌گیرد و چندان پیچیدگی زبانی در آن به چشم نمی‌خورد، می‌توان اذعان داشت که خواننده در همان نخستین نگاه به شعرهای شما تفاوت آنها را با این شعرهای ساده‌ی مُد روز شده تشخیص خواهد داد و آن، همان سطح تخیل در این شعرهاست در مقایسه با بی تخیلی اشعار اغلب شاعران ساده‌نویس. با این تعریف موافقید یا اصلا جنس شعرهایتان را متفاوت از اشعار ساده‌نویسان امروزی می‌دانید؟

من به شعری قابل فهم و سهل و ممتنع باور دارم. شعری که از بیانی ساده برای رساندن مفاهیم پیچیده استفاده می‌کند و در نگاه اول ساده به‌نظر می‌رسد اما وقتی نزدیکش می‌شوید می‌بینید که دست یافتن به آن دشوار است. من سعی می‌کنم این‌طور بنویسم و برای این کار هم از زبانی غیرپیچیده استفاده می‌کنم. حال اگر چنین شعری “ساده” قلمداد می‌شود، پس لابد من هم جزو ساده‌نویسان هستم. اما راستش با این عنوان مشکل دارم زیرا هم پرابهام و نارساست و اطلاعی درمورد ویژگی‌های غیرزبانی شعر مورد بحث به‌دست نمی‌دهد و هم این تصور غلط را به ذهن متبادر می‌کند که شعر از هر لحاظ ساده است. این نکته‌ی دوم موجب شده همه‌ی آثاری که به زبان ساده ارائه می‌شوند بدون توجه به تفاوت‌هایشان با هم در یک دسته قرار بگیرند و تر و خشک با هم بسوزند. درحالی‌که مثلا کارهای مُد روز شده و بی‌تخیلی که به آن‌ها اشاره کردید و نمونه‌هایش را روزانه در فیس بوک می‌بینیم بیش از آنکه شعرهایی ساده باشند، گزارش‌هایی ساده‌انگارانه‌اند. حرف‌هایی روزمره‌ فاقد هرگونه خلاقیت، اندیشه، نگاه فردی، و زیرساخت و روساخت که شعر بودنشان از اساس زیر سوال است. در به‌ترین حالت شاید بشود به آن‌ها عنوان پیش – شعر اطلاق کرد.

در کل، دوست دارم نگاه‌تان را به جریان ساده‌نویسی باب شده در شعر امروز ایران بدانم.

خوب به‌نظر من این جریان تا حالا از نظر جذب خواننده موفق‌تر از شعر زبان محور، که بعضی اوقات سر به مغلق‌گویی و هذیان می‌زند، عمل کرده است. و این مساله‌ی کمی نیست. شعر نباید آنقدر دشوار باشد که فقط سراینده‌ی آن و چند نفر اهل فن قادر به درکش باشند. و البته نباید آن‌قدر هم خود را بخاطر جذب مخاطب عام پایین بیاورد که دچار افت و ابتذال شود. اگر ساده‌نویسان ضمن توجه به این نکته‌ی ظریف، به زبان و صناعات شعری بیشتر بها بدهند و سادگی را در خدمت خلق تجربه‌‌های زیباشناسی موفق بکار بگیرند این جریان آینده‌ی خوبی خواهد داشت.

ضعف‌هایی که در شعر ساده‌نویسان وجود دارد نباید موجب شود نفس سادگی مشکل تلقی گردد. سادگی و پیچیدگی ابزارند و به خودی خود ارزش به حساب نمی‌آیند. ما به همان اندازه که شعر ساده‌ی ضعیف داریم شعر زبان محور ضعیف داشته‌ایم. در دهه‌ی هفتاد کم نبودند شاعرانی که بازی‌های لفظی و فرم‌گرایی را به خدمت مفاهیمی پیش پا افتاده درآوردند و دشوارنویسی و عمیق‌نمایی را وسیله‌ی پوشاندن احساسات سطحی قرار دادند.

نویسندگان و شاعران مهاجر ایرانی اغلب با مشکل کمبود مخاطب فارسی زبان در این سوی آب‌ها مواجه‌اند. آیا این موضوع در مورد کتاب‌هایی که شما در سوئد منتشر کرده‌اید نیز صدق می‌کند یا این‌که شخصا از بازخورد کتاب‌هایتان تا به اینجا راضی بوده‌اید؟

خوب البته وقتی یک کتاب حداکثر چهارصد پانصد نسخه تیراژ دارد که از این تعداد هم نصف بیشترش در انبار ناشر باقی می‌ماند، به سختی می‌شود از چیزی به نام مخاطب حرف زد. اما بنظر من مشکل خوانده نشدن آثار مهاجرت نه تنها به کمبود خواننده که به وضعیت نابسامان توزیع کتاب‌ هم برمی‌گردد. کتاب‌های من در خارج کشور نقد جدی نشده‌اند اما این اقبال را داشته‌اند که دیده و خوانده شوند. البته بازخوردی که از انتشار الکترونیکی‌شان داشته‌ام به‌مراتب بیشتر بوده‌است. بهرحال من وقتی می‌نویسم به مخاطب فکر نمی‌کنم. اگر اثری حرفی برای گفتن داشته باشد، دیر یا زود خوانندگان خود را پیدا می‌کند.

“غربت” هنوز هم یک درد است یا بعد از بیست و پنج سال زندگی در سوئد، دیگر غربت برایتان مفهومی ندارد؟

هر چه بیشتر از زمان ورودم به سوئد می‌گذرد، حس دورافتادگی از “خانه” در من کمرنگ‌تر می‌شود. شاید به این خاطر که در سن نسبتا پایینی مهاجرت کرده‌ام، و سریع‌تر و آسان‌تر از مهاجران بزرگسال راه ورود به جامعه‌ی جدید را یافته‌ام. امروز سوئد خانه و وطن دوم من است، و من خود را از نظر هویت ایرانی – سوئدی می‌دانم. از طرفی دیگر چون ذهنم همیشه بخاطر کار ادبی، شغل و تحصیلات دانشگاهی‌ام با زبان فارسی و فرهنگ ایرانی درگیر بوده، فکر نمی‌کنم خیلی از ایران دور هستم. پس اگر گاهی احساس بیگانگی بکنم که می‌کنم، ارتباطی به مهاجر بودنم و فاصله‌ام با جغرافیایی خاص به نام ایران ندارد. بلکه بیشتر بخاطر یک غربت وجودیِ ناشی از این حس قدیمی است که در هیچ جمعی کاملا درک نمی‌شوم و همیشه دلتنگ وضعیتی هستم که نمی‌دانم چیست. و البته انکار نمی‌کنم که دوفرهنگه بودن به تشدید این حس دامن زده است.

میانه‌تان با دنیای مجازی چطور است؟ بر پُررنگ شدن ارتباطات ادبی شما با شاعران و نویسندگان داخل ایران تاثیری داشته است؟ در طول این سال‌ها تا چه میزان با ادبیاتی که داخل ایران خلق می‌شود در ارتباط بوده‌اید؟

در گذشته مدت‌ها طول می‌کشید تا کتاب‌ها و مجلات منتشره در داخل کشور به اینجا برسد و مهاجران – حتی با وجود کتابفروشی‌های ایرانی در اروپا و آمریکا – با تاخیر از انتشار این آثار مطلع می‌شدند یا قادر به تهیه‌ی آن‌ها بودند. خوانندگان داخل کشور هم به‌ندرت با آثار نویسندگان و شاعران برون مرزی آشنایی داشتند. با آمدن اینترنت این معضل تا حد زیادی برطرف شده چون هم پروسه‌ی اطلاع‌یابی و اطلاع‌رسانی درمورد آثار ادبی تسریع یافته و هم دستیابی به آن‌ها – بواسطه‌ی سایت ها و وبلاگ‌های ادبی و کتاب‌های الکترونیک و فعالیت شاعران و نویسندگان در شبکه‌های اجتماعی نظیر فیس بوک – آسان‌تر شده‌است. حتی می‌شود گفت دنیای مجازی در کمرنگ کردن مرزبندی‌ِ بین ادبیات درون و برون مرزی نقش داشته است. اینترنت برای من پرفایده بوده چون به این طریق توانسته‌ام اتفاقات ادبی را بدون وقفه‌ و بشکل مستمرتری پیگیری کنم و شعر خود را هم آسان‌تر در دسترس خوانندگان قرار دهم. اما تماس زیادی با اهل قلم چه در داخل و چه در خارج کشور ندارم. برای من شعر خوب در تنهایی اتفاق می‌افتد و داشتن ارتباطات گسترده این اتفاق را به تاخیر می‌اندازد.

* چاپ انتشارات سیپرس استکهلم

روزی که گلابتون رفت – میر هوشنگ برزگر

آذر ۱۳۹۱

از دکتر محمود صفریان به تازگی کتاب ” روزی که گلابتون رفت ” مجموعه دوازده داستان کوتاه توسط نشر زاگرس منتشر شده است.
این کتاب در قطع خشتی و در ۱۲۹ صفحه می باشد.
بها آن ۱۰ دلار است و می توان آن را از:
www.amazon.com
یا، از کتابفروشی سرای بامداد به آدرس:
۱۰۷۲۰ خیابان یانگ – پلازای یک چراغ مانده به خیابان الگن میلز
۹۰۵ ۷۸۰ ۵۹۴۷ تلفن:
یا، تماس با ئی میل
mahmood@gozargah.com
و یا با نشر زاگروس تماس بگیرید
zagros.editions@gmail.com
برای تهیه کتاب:
روز های آفتابی
نیز می توانید به همین آدرس ها مراجعه کنید
دکتر محمود صفریان هرچند کتاب های متعدد دیگری نیز در برنامه انتشار دارد، ولی با همین دو کتاب که رویهم ۲۹ داستان کوتاه را همراه دارند، و با توجه به سبک نگارش، مُهر خود را در محراب داستان سرائی کشورمان جای داده است.
برایش توان ادامه آرزو دارم.

مملکته داریم….به نقل از زیتون

آذر ۱۳۹۱
چند روز پیش تو یه جمع هشت نفره، سه نفر گفتن تو ۲۴ ساعت گذشته ازشون دزدی شده.
یکیشون در همون راه اومدن کیفشو زده بودن و پرتش کرده بودن رو آسفالت، حالش خراب بود…
دومی شب قبل ماشینشو تو پارکینگشون زده بودن.
و سومی قفل انبارشونو شکسته بودن و هر چی برنج و بنشن و رب گوجه و روغن و مواد شوینده داشتن برده بودن.
اون روز همه‌ش از دزدی حرف زدیم… دهنمون کف کرده بود اینقدر خبر جدید در این مورد داشتیم.
فکر کنم دزدی الان یکی از شغل‌های مهم تو ایران عزیزمونه…

کوروش – خبر

آذر ۱۳۹۱


بر خدا سجده میکنم که هرچه دارم از اوست …
بر مادرم سجده میکنم که از او عاشق تر و مهربان تر ندیدم …
بر پدرم سجده میکنم که از او صبور تر زحمتکش تر نیست …
و بر تو پدر ایران زمین سجده میکنم که این خاک را به یادگار گذاشتی … خاکی که جهانیان مدتیست به غیر از فقر و بدبختی و نامردی چیزی از آن نمیشنوند ولی هنوز نام “کوروش بزرگ” بنیانگذار حقوق بشر که میآید یاد صلح و عشق و آزادی میفتند و میفهمند ایران زمانی بزرگی به عظمت تاریخ داشته …

تبریک به مناسبت این روز از یاد رفته … !

تبریک به مناسبت گم شدن تاریخ پر افتخارمان … !

تبریک به مناسبت ثبت نشدن این روز در تقویم ایران … !

تبریک به مناسبت تروریست خواندن ایران و ایرانی در دنیا … !

تبریک به مناسبت حذف نام غرورآفرین کورش بزرگ از کتاب مدارس … !

۷آبان، ۲۹ اکتبر، سالروز جهانی بزرگداشت بنیانگذار حقوق بشر، کوروش بزرگ گرامی باد …

کوروش دوم معروف به کوروش بزرگ یا کوروش کبیر (۵۷۶-۵۲۹ پیش از میلاد) شاه پارسی، به خاطر بخشندگی، بنیان گذاشتن حقوق بشر، پایه گذاری نخستین امپراطوری چند ملیتی و بزرگ جهان، آزاد کردن برده ها و اسرا، احترام به عقاید و مذاهب مختلف، گسترش تمدن و… شناخته شده است.




مصاحبه جمشید برزگر در سایت فارسی بی بی سی با محمود دولت آبادی

آذر ۱۳۹۱

این مصاحبه در مورد کتاب ” زوال کلنل ” این نویسنده بزرگ است ، که بقول آقای جمشید برزگر فارسی حرف نمی زند و چرائی این فارسی حرف نزدن
در این رابطه نوشته ای از ناصر زراعتی دیگر نویسنده و فیلمساز ایرانی در همین شماره گذرگاه آورده است نوشته ای که قبلن در سایت اخبار روز منتشر شده است

خبر موثقی از پزشکی قانونی تهران – سنگسار چهار زن در سکوت خبری

آذر ۱۳۹۱

به گزارش‌ رسیده به سایت ملی‑مذهبی ظرف چند روز گذشته اجساد چهار زن که پس از اجرای حکم سنگسار جان خود را از دست داده بودند، توسط نیروهای امنیتی قوه قضائیه به پزشکی قانونی تهران منتقل شده و هم اکنون در سردخانه پزشکی قانونی نگهداری می‌شوند.

یک منبع موثق به خبرنگار ملی‑ مذهبی می گوید: ” اجساد چهار زن پس از اجرای حکم سنگسار توسط نیروهای امنیتی قوه قضائیه به سردخانه پزشکی قانونی آورده شده اند. علاوه بر آثار پرتاب سنگ بر سر و صورت این زنان آثاری از شکنجه و ضربات شدید بر بدن آنها پیش از سنگسار نیز قابل رویت است. طبق مواد مندرج در پرونده آنها جرم این چهار زن روابط نامشروع و مصرف مواد مخدر بوده است. ظرف روزهای گذشته هیچ فردی برای تحویل اجساد به پزشکی قانونی مراجعه نکرده است. هنوز مشخص نیست دادگاه این افراد در چه تاریخی برگزار شده و آیا خانواده آنان از وضعیت شان با خبر هستند یا نه!”

حکم تنبیهی یک قاضی

آذر ۱۳۹۱


این خانم به دلیل مزاحمت برای اتوبوس مدرسه و گرفتن  سبقت و راند به پیاده رو و ایجاد حطر برای کودکان از قاضی یک دادگاه در آمریکا این حکم را دریافت کرده است:

شینا هاردین ۳۲ ساله باید ساعت ۷:۴۵ تا ۸:۴۵ دقیقه روزهای سه شنبه و چهارشنبه در حالیکه تابلویی با مضمون ( تنها یک احمق برای سبقت از اتوبوس مدرسه وارد پیاده رو میشود ) به گردن دارد،در یک تقاطع پر رفت و آمد بایستد

البته گفته میشود علاوه بر مجازات فوق او به پرداخت ۲۵۰ دلار جریمه نقدی نیز محکوم شد.

این خانم هنگامی جرمش ثابت شد که راننده اتوبوس از سبقت او فیلم گرفت و در تحقیقات پلیس نیز ساکنان محله تایید کردند که این کار هر روزه این خانم است.

عزت الله انتظامی: دیگر سینمایی باقی نمانده است

آذر ۱۳۹۱

کنون دیگر سینمایی نمانده است. ۱۰ ماه از تعطیلی خانه سینما می‌گذرد. اعضای این خانه در اداره‌ای کار نمی‌کنند و بیشتر هنرپیشگان، از حقوقی ماهانه بی‌بهره‌اند. / «آقای بازیگر»، با بغضی در گلو، به مرگ هنرمندان در انزوا اشاره کرد و از تلاش‌های شبانه‌روزی‌اش برای راه‌اندازی خانه‌ای برای نگهداری هنرمندان سالمند گفت: «درد من این است که «منصوره حسینی»، نقاش بین‌المللی که سال‌ها او را می‌شناختم و با ایشان رفت‌وآمد داشتم، جسدش ۱۵ روز پس از مرگ در خانه‌ و میان تابلوهایش پیدا می‌شود. «ایرن» در خانه‌اش می‌میرد و کسی خبردار نمی‌شود. هنرمندانی‌اند که کسی دور و برشان نیست و هنگامی که به پیری می‌رسند، توان اداره‌کردن خودشان را از دست می‌دهند….

آنکه بی باده کند….

آذر ۱۳۹۱

برایش نوشته شده بود
” آنکه بی باده کند جان مرا مست کجاست
؟ “

پاسداران حقوق مردم

آذر ۱۳۹۱

پاسداران حقوق مردم

بدون شرح

اسفند ۱۳۹۱

بدون شرح

دست بوسی

آذر ۱۳۹۱

دست بوسی

تفاوت

آذر ۱۳۹۱

تفاوت

یاد ها – بیژن باران

آذر ۱۳۹۱

Now over and over I keep going over the world we knew. Sinatra

حالا هی و هی دوباره به دنیایی که میشناختیم، فکر میکنم. – فرانک سیناترا

۱-  تبعید خاطرات را ویران میکند-

با عدم تکرارشان در دیدار و گفتار؛

نبود نزدیکان، دوری محیط آشنا

متروکی بازگویی آنها.

گورستان حافظه شهر است؛

ردیف بصری گذشته

برای یادآوری همه

زیر آسمان ابدی همیشه.

۲

هبوط آدم عاطل

تبعید او به این دنیا-

لخت و پاپتی بر خاک جدید،

بدون اثاث و ماوا به سرزمین غریب،

با تنهایی و غربت؛

کار ، کار، کار،

تا با کار برای تسکین خاطرات؛

تا با کار، افق فردا، باز.

۳

وقتی در امتداد عمر

از گرم محیط خودی کنده میشوی؛

در خانه ای در خیابانی بیگانه

در محاصره سرهای غریبه قرار میگیری.

یادهای گذشته از افراد و محیط

به حال قابل انتقال نبوده.

دیروزت تنها در ذهن تو میماند – در زوال.

امروزت روز صفر خاطرات آینده میشود.

تو دربدر بدنبال آوایی آشنا

بی نتیجه میگردی.

بر رود یادها آهسته میرانی.

ساختمانها و درختان برای تو خاطره میشوند.

در همهمه بازار

و زمزمه دیدار

زبان تو از رواج می افتد.

صدای تو رسا نبوده؛

سکوتت عادی میشود.

مرگ خبر است نه شرکت در حادثه.

تو نیستی تا به گورستان روی.

مردگان تدفین نمی شوند.

در ذهن تنهای تو تن های آنان سرگردان، پیر نمیشوند.

۴

تبعید انجماد خاطرات است-

با زوال آهسته در سکوت.

تبعید زندان انفرادی خاطرات است.

در تبعید

نیست عید –

عید گذران روز دیگری از سال ست.

شاهد رشد طفل به جوانی نیستی.

موطن، افسانه میشود؛

زندگی، خبر.

در تبعید تداوم خاطرات در ذهن است-

نه در زندگی.

آینده و حال در گذشته زندان بوده؛

عروسی و عزا بیصدا میشود.

صدای کودکان انعکاس کودکی نیست.

در برگریز پاییز بولوار

مادر تنها با کالسکه طفلان دوقلو

از غبار ایام ظاهر شده زود ناپدید میشود در پشت درختان چنار.

۵

سفر پنجره ها را میبندد. *

روزها را غروب،

شبها را تار و پرسکوت میکند.

عکسها و نامه ها از دنیای رفته سخن میگویند-

از یادهای مشترک،

رنگ و بوهای قدیمی

توت فرتوت کنار جو

ردیف کفتران لبه بام کاهگلی

لک لک تنبل گلدسته کنار گنبد

بقالی با بوی غلیظ پنیر لیقوان

دود بلالی بریان، دکه کباب کوبیده و ریحان

کوچه های خواب رفته تابستان

خانه های آشنای دور

با گوشه های مبهم اتاقها،

دالانهای تاریک خنک.

۶

در غربت است تنهایی و واجهای جدید؛

ویرانی آهسته ی خاطرات مخاطرات دیروز در ذهن.

خاطرات مشترک با خانواده و دوستان

پرپر میشوند – در انزوای زود زوال.

در غروب غربت

فانوس نارنجی خورشید

پنجره را در دیوار روبرو قاب میکند.

امتداد غربت

ویرانی خاطرات مشترک است.

وقتی در موطن من هندسی شهر تغییر می کند

در خاطرات من دور

شهر همان می ماند که من آنرا ترک کردم.

کوچه های فرعی محو می شوند.

کوچه اصلی با خانه من در آنزمان

میماند و اسطوره میشود.

نان وطن پهن است و ترش لب؛

نان غربت قلمبه که با کارد ورقه میشود.

دیدار نوروزی خاطره ای دور میشود.

زمان چه سریع

مرا در خطه خاطرات زندان میکند.

در تنهایی، هی بازاندیشی دوباره تکرار-

تکه های آفتابی کودکی و شبهای سفید نرد بیسحر جوانی.

۷

در هجرت فصول بدون شناسنامه می شوند-

با هندسه ی شهری ناآشنا،

باآسمان کوته ابرین

با بوهای نوین

درتنهایی بی انتها.

هجرت سرگردانی ارواح است-

بیخانمانی تو و آنها در ذهن تو.

مردگان در خوابهای سحری ظاهر می شوند.

در مهتاب شب

شبح آنان در میان درختان؛

مختل شدن چرخه حیات از تولد تا ممات،

نبود عاشقان قدیمی در کنار؛

حتی ممنوع است ورود به گورستان و لاله های خاوران.

۸

در هجرت درونی

ترک دنیای خارج میشود.

یادها با تکرار مرور دوباره باز احیاء میشوند.

موسیقی جوانی در ذهن هی نواخته میشود.

سوت تنهایی، زمزمه سرودهای قدیمی، نجوای نامهای زود رفتگان –

قدم برداشتن در خیابان غریبه را آهسته و بیمقصد میکند.

آه گذشته را آب برده؛

تو در کنار رود، تنهایی.

باد از بیخانمانی تو ناله میکند.

در روزهای ابری غربت

تو دیگر سایه گذشته را نداری در کنار خود.

گفته شده: “دلا خو کن به تنهایی که از تن ها بلا خیزد.” **

۹

آیا صدای غایب،

انعکاسی در میان صداهای نو،

در وطن می ماند؛

یا در تاریخ؟

او بدنبال خورشید گمشده

بزیر آسمان ابری رفت.

برای تصاحب روز

شب را هم از دست داد.

او برای دیگران زندگی میکرد.

با خواب، خماری، رخوت و خستگی امروز

اکنون بیگانه و دور از دیگران وقت کشی کند.

غروب او ابدی؛

در محاصره مرگ است.

۱۰

آنروزها رفتند.

روزهای پیشرو در خیابان اجتماع

خروش پویان بر فراز درختان،

روزهای چشمانداز آینده

با چراغ تجربه آموزی گذشته-

دنیای گذشته بیمرز.

ولی اکنون مقرش در حصار اتاق،

میزش کنار پنجره بی آفتاب، با انبوه کتاب،

در ایستگاه خاطرات.

او بجستجو برای مکانی در آفتاب برای همه.

جوانی، جستجو، کنجکاوی و عدالت کار – افق آن روزها.

با موج مردم در میدان، طنین تاریخ در بلندگو،

صدای او در فریاد توده دانشجو

تا سپیدی ثابت ستیغ کوه.

۱۲/۶/۲۰۱۰ ۱۱:۰۳ AM

*اخوان ثالث: “لعنت به سفر که هرچه بود او کرد.”

**سعدی