جُنگ آبان ماه

آبان ۱۳۹۱

گذرگاه آبان ماه، ماهِ آغاز رنگ ها

پیش از آمدن زمستان که  ناگزیر است، از تنوع رنگهای
پائیز لذت  باید برد

******************
یازدهمین سال انتشار

=================

جُنگ آبان ماه  گذرگاه را این دوستان یاری کرده اند
———————————————————
محمود کویر- علی اصغر راشدان – احمد محمود – عیدی نعمتی – مهتاب خرمشاهی – محمود صفریان- صفیه ناظر زاده – امیر مهیم – مهدی رود سری – دکتر بیژن باران – افسانه هژبری – یزدان هوش ور – منصوره موسوی – نیما یوشیج – سید علی صالحی – توران رئیسی – علیرضا صالحی مقدم- رضا اغنمی – بهروز شیدا – زهرا صدری – مهستی شاهرخی – دکتر رابرت تری ورس – ونداد زمانی – مسعود ناصری – مجید قنبری – الیسا تنگسیر – بارگاس موسا – امان جلیلیان – علی رادبوی –

*****************************************

دوازدهمین سال تولد – سردبیر

آبان ۱۳۹۱

دوازدهمین سال تولد

با شماره بعدی، شماره آذرماه، دوازدهمین سال اتنشار بی وقفه گذرگاه آغاز می شود.

جز سپاس از همکارانی که با همت خود اجازه دادند که این گذر همچنان باز بماند و فشردن

دستان مهربانشان حرف دیگری ندارم.  گذرگاه خودش حاضر است و می تواند خود بنمایاند

با فشار بر روی دکمه ” آرشیو ” که بر پیشانی هر شماره آن نشسته است به خوبی می توان

متوجه شد که در راه حمایت از ادبیات صادق و سالم چگونه عمر سابانده است.

درک چگونگی عبور از این راه طولانی، و دریافت مشکلات آن برای هر انسان منصفی نباید

سخت باشد.

متاسفانه درخت موجود جامعه روشنفکری ما بیشترین میوه اش سر نخ دارد.

تنها می توانم یکبار دیگر این سروده وصف الحال را که گویای نگفته هاست باز گو کنم.

در گذر گاهی پر از خیز آب ها

پر از تالاب ها

پر از افسوس ها

پر از کینه،

پر از درد….

و

پر از دستان گرم

سر شار از مهربانی های سبز….

و

صدائی که می آید ز دور…

و می گوید….

نمی دانم چه می گوید

چرا مفهوم نیست؟

ویدیوی مصاحبه دکتر محمود صفریان با تلویزیون جهانی ایرانیان در برنامه دریچه های رو به رو

آبان ۱۳۹۱

مصاحبه دکتر محمود صفریان در تلویزیون ITC با استاد امیر مهیم در برنامه دریچه های رو به رو

خانواده در شعر فروغ – دکتر بیژن باران

آبان ۱۳۹۱

خانواده بخش مهم محیط عینی فرد است که شامل زادگاه، زبان، پرورش، آداب، رسوم، شخصیت، بیان، مقام او در جامعه می شود. برخورد به خانواده در شعر کلاسیک عمدتا باسمه ای/ ستریوتایپ بود. نمونه هایی می توان از شعر کلاسیک آورد که اگرچه اسم عام دستوری پدر، مادر، برادر، فرزند، معشوق آمده؛ ولی چیزی در باره خصوصیات این افراد به خواننده منتقل نمی کنند.

فروغ شاعر تراز جهانی است. دلایل آن استعداد، ذوق، نبوغ، صمیمیت، وجدان، محبوبیت را می توان نام برد که در ادبیات و هنرش بروز کردند. شهره گی فروغ تابع زمان بیشتر می شده؛ در مقابل شاعر حاشیه پس از بازارگرمی خوش، نامش فراموش می شود. شاعر حاشیه شعرش تسبیح فکرهای کتره ای- مانند جدول کلمات متقاطع، بازی زبانی، خلاء عاطفی، ناصادقی، خودشیفتگی/ نبود فک و فامیل/ رگ و ریشه، گنگی مختصات محل سکنی- میباشد. شعر حاشیه تجریدی، معلق، بدون ارجاع به جغرافیا، تاریخ، جامعه، زمان شاعر حاشیه می باشد. چنانکه این شعر ربط خاص و مشخص/ کنکرت حسی با بوم شاعر ندارد.

در شعر نیمایی معشوق، اعضای خانواده یا بصورت نمادین، رمانتیک، تجریدی آمده؛ یا بطور گذران، شتابی، کلی می باشند. ولی نمی توان از روی شعر آنها به شجره شان پی برد. فروغ نخستین شاعریست که در بیان عینیت محیطی، صمیمیت شخصیتی، عاطفه غلیظ- به اهمیت خانواده پی برده؛ برخی خصوصیات مختص اعضای آن را در اشعارش بطور تلویحی/ تصریحی در چرخه حیات تصویر می کند.

اعضای خانواده دربرگیرنده “من” و دیگران بوده که با نسبت مستقیم با مراحل سریال حیات من از دید من/ راوی شعر تصویر می شوند. “من ” در شعر فروغ از الویت خاصی برخوردار است. زیرا شعر او حدیث نفس، شرح حال/ اتوبیوگرافیک بوده؛ ضرورتا –چه در کل یک قطعه شعر چه در مفاصلی- دیدگاه راوی اول شخص، من، غالب است. چرخه کودکی، نوجوانی، جوانی، میانسالی، پیری در ذهن شاعر- مشخصات فرد را در حال گذار و دگردیسی نشان می دهد.

بخاطر نوع شرح حالی شعر فروغ بسآمد “من” و سپس معشوق از دیگر اعضای خانواده خیلی بیشتر اند. شاید روزی بتوان با برنامه رایانه ای و کلیات شعر نرم او بسآمد کلمات گزیده را یافت تا نقد شعر او را بر اساس کمیت کاربرد/ تعداد واژه دلخواه انجام داد؛ آنها را با روندیابی تقویمی، موضوعی، قیاسی کرد. سپس برای اظهارات کیفی نقاد، استنادات یعنی بسآمد/ تعداد کلمات را محک زد.

کودکی. گاهی فلش بک برای مرور خاطرات کودکی در عکسی slide برابر مفصل شعری ظاهر می شود. طنز، انطباق مواد و لغات بکار رفته با محتوا و معنی مفصل، صمیمیت، عاطفه غبطه گذشته/ ناستالوژی در مفصل زیر مشهودند:

من از دیار عروسک ها می آیم
از زیر سایه های درختان کاغذی
در باغ یک کتاب مصور
از فصل های خشک تجربه های عقیم دوستی و عشق
در کوچه های خاکی معصومیت
از سال های رشد حروف پریده رنگ الفبا
در پشت میزهای مدرسه ی مسلول
از لحظه ای که بچه ها توانستند
بر روی تخته حرف “سنگ” را بنویسند
و سارهای سراسیمه از درخت کهنسال پر زدند. – پنجره

نوجوانی. شعر تولدی دیگر، ص ۱۵۹ کتاب بهمین نام، حدیث نفس شاعر است که در مفصلی از آرایش نوجوانی خود با “گوشواری به دو گوشم می آویزم..” می گوید. در شعر دیگر نوشت:

دﺧﺘﺮک اﻓﺴﺎﻧﻪ ﻣﯽ ﺧﻮاﻧﺪ
ﻧﯿﻤﻪ ﺷﺐ در ﮐﻨﺞ ﺗﻨﻬﺎﺋﯽ:
ﺑﯽ ﮔﻤﺎن روزی ز راﻫﯽ دور
ﻣﯽ رﺳﺪ ﺷﻬﺰاده ای ﻣﻐﺮور.. رویا-دیوار

رویای رمانتیک فوق در جامعه بازتاب نداشت؛ ولی اعتراف حادثه واقعی زیر، چون بمب در تهران دهه ۳۰ش ترکید:
ﮔﻨﻪ ﮐﺮدم ﮔﻨﺎﻫﯽ ﭘﺮ ز ﻟﺬت
ﮐﻨﺎر ﭘﯿﮑﺮی ﻟﺮزان و ﻣﺪﻫﻮش- گناه، دیوار.

مراسم عروسی و عقد با آیینه، شمع، حلقه در چندین مفصل تصویر شده اند. او نیز فیلمی هم در باره مراسم ازدواج ساخته. نیز مفصلهایی در باره برخی مقولات مانند باکرگی، عقد، حامله گی، زایمان زن/ من آورد. رک ایمان بیآوریم..

میانسالی. در شعر ای مرز پر گهر هویت اجتماعی خود را با شماره شناسنامه و محل تولد ثبتی ساکن تهران بیان می کند. در شعر زیر از خواسته هایش سخن می گوید:
و تمام شهوت تند زمین هستم
که تمام آبها را می کشد در خویش –تولدی دیگر ص۷۶

مرگ. فروغ مانند هدایت مرگ خود را پیش بینی می کند. پیدایش/ شان نزول شعر مشهور “مرگ من روزی فرا خواهد رسید” در مونیخ ۱۹۵۷ را امیر، برادر فروغ، اینگونه ذکر می کند: ترجمه لفظی شعر آلمانی را به فروغ داد؛ روز بعد فروغ باچشمانی اشگآلود شعر خود را برایش خواند. رک به ۳گانه صفاریان. شاید در آینده فرصتی باشد تا اشعار فروغ را روی مراحل زندگیش منطبق کرده؛ به بازسازی منابع الهام، تصویر شاعرانه حوادث واقعی جامعه، مناسبات بیان شعری با محتوای حوادث حافظه اپیزودیک فروغ پرداخت.

پدر. میتوان ۳ نوع پدر را در آثار فروغ رصد کرد: پدر واقعی/ خونی، مجازی/ آسمانی، باسمه ای/ ستریوتایپ. او در سفر رم، “پدر روحانی” را تصعید کرده؛ با پدر واقعی خود، سرهنگ فرخزاد، قیاس کرد. آنها در شعر فروغ هم مستقیم حسی هم غیرمستقم نقلی آمده اند.

در کتاب عصیان چندین شعر خدایی که در تاویل مسیحی “پدر” است، هم آمده. در این کتاب گذار از دین جماعتی به دین شخصی مدرن همراه با شک، پژوهش، کنجکاوی، تخیل، هوش دیده می شود. در ۳گانه صفاریان آمده که در بقچه بنچاق فروغ عکس دکتر مصدق هم بود. در تمام آثار فروغ دربار/ شاه ذکر نشده اند.

در خلوت ذهن فروغ فرد مستبد با فرهنگ پدرسالاری و فرد دموکراتی با فرهنگ مدرن مانند دکتر مصدق- چگونه قیاس می شد؟ طاهباز در ۱۳۴۰ با فروغ آشنا شد می نویسد: در شماره ی هفت آرش شعر ای مرز پرگهر او ‏را منتشر کردم. نزدیک بود حسابی باعث ‏دردسر و توقیف مجله شود. با پا در میانی چند ‏نفر به خیر گذشت.‏

این که خانواده، باغچه، قلب نمادین اند به لطف بیان و تصویر شعر دلم برای باغچه، می افزایند. در مفصل زیر بویژه با بیانات “نقل قولی” پدر سنتی، فردگرا، گذشته گرا، با لحن بیان خشن جلوه می کند. از نامه های فروغ برمی آید که تصویر زیر از پدر واقعی است:

پدر میگوید:
” از من گذشته ست
از من گذشته ست
من بار خودم را بردم
و کار خودم را کردم ”
و در اتاقش، از صبح تا غروب،
یا شاهنامه میخواند
یا ناسخ التواریخ
پدر به مادر میگوید:
” لعنت به هرچی ماهی و هرچه مرغ
وقتی که من بمیرم دیگر
چه فرق میکند که باغچه باشد
یا باغچه نباشد
برای من حقوق تقاعد کافیست.” -دلم برای باغچه..

مادر. فروغ مادر را در بستر مادر فروغ و مادر کامیار بکار برده. در مورد اول با مرور خاطرات چند بار از مادرش تصویر می سازد. رک به ویدیوی ۳گانه صفاریان سبز سرد برای دیدن چهره و عواطف مادر فروغ. شعر به آفتاب سلامی، تولدی دیگر –ص ۱۵۱، گزینه زیر چرخه حیات را موجز بیان می کند: “به مادرم که در آیینه زندگی می کرد/ و شکل پیری من بود.” در ۳ شعر دلم برای باغچه، آن روزها، ایمان بیآوریم- مادر حقیقی فروغ ظاهر می شود.

گرمای کرسی خواب آور بود
من تند و بی پروا
دور از نگاه مادرم خط های باطل را
از مشق های کهنه خود پاک می کردم -آن روزها

مادر تمام زندگیش
سجاده ایست گسترده
در آستان وحشت دوزخ
مادر همیشه در ته هر چیزی
دنبال جای پای معصیتی میگردد
و فکر میکند که باغچه را کفر یک گیاه
آلوده کرده است.
مادر تمام روز دعا میخواند
مادر گناهکار طبیعیست
و فوت میکند به تمام گلها
و فوت میکند به تمام ماهیها
و فوت میکند به خودش
مادر در انتظار ظهور است
و بخششی که نازل خواهد شد. -دلم برای باغچه..

مادر بزرگ. چون در مفصل بعدی تصویر مادر آمده؛ شاید بتوان گفت که منظور مامان مادر فروغ در مفصل زیر است:
با خش و خش چادر مادربزرگ آغاز می شد
و با ظهور سایه مغشوش او، در چارچوب در
ـ که ناگهان خود را رها می کرد در احساس سرد نور ـ
و طرح سرگردان پرواز کبوترها
در جام های رنگی شیشه
فردا … -آن روزها

برادر. از ۳ برادر فروغ، امیر و فریدون در زندگی هنری او دخیل بودند. آنها “باب” آشنایی فروغ با جنبه ذهنی مدرن و مترقی فرهنگ غرب شدند. از طریق فریدون او به نظرات فقرزدایی، عدالتخواهانه، نقد قدرت، خواست تغییر اجتماعی دست یافت. فروغ با صداقت در جنبش دانشجویی ۳۹-۴۲، سپس برای تخفیف اعدام نیکخواه، در راه آزادی کوشید. تصویر برادر در زیر می تواند مربوط به مرحله ای از زندگی فریدون در مونیخ باشد.

برادرم به باغچه میگوید قبرستان
برادرم به اغتشاش علفها میخندد
و از جنازه های ماهیها
که زیر پوست بیمار آب
به ذره های فاسد تبدیل میشوند
شماره بر میدارد
برادرم به فلسفه معتاد است
برادرم شفای باغچه را
در انهدام باغچه میداند.
او مست میکند
و مشت میزند به در و دیوار
و سعی میکند که بگوید
بسیار دردمند و خسته و مأیوس است
او ناامیدیش را هم
مثل شناسنامه و تقویم و دستمال و فندک و خودکارش
همراه خود به کوچه و بازار میبرد
و ناامیدیش
آنقدر کوچک است که هر شب
در ازدحام میکده گم میشود.

خواهر. فروغ ۲ خواهر- پوران شاعر و گلوریا- داشت. خاطرات پوران از فروغ منبع مهمی در شناخت شخصیت و شعر فروغ اند. اد کلن = آب koln شهری تجاری در آلمان؛ در فرانسه شاهان حمام نمی گرفتند؛ لذا عطر برای استتار بوی تن، بازار گرمی در پاریس داشت. در مفصل زیر خواهر در چرخه تغییر- از کودکی و جوانی به یک بورژوای کمپرادور با ادکلن “آنسوی شهر” با تقطیع عمدی “او” ی تنها در یک سطر در گروه کلمات دورور/ همسایه “ما”ی گروهی تصویر می شود:

و خواهرم دوست گلها بود
و حرفهای ساده قلبش را
وقتی که مادر او را میزد
به جمع مهربان و ساکت آنها میبرد
و گاهگاه خانواده ی ماهیها را
به آفتاب و شیرینی مهمان میکرد…
او خانه اش در آنسوی شهر است
او در میان خانه ی مصنوعیش
و در پناه عشق همسر مصنوعیش
و زیر شاخه های درختان سیب مصنوعی
آوازهای مصنوعی میخواند
و بچه های طبیعی میزاید
او
هر وقت که به دیدن ما میآید
و گوشه های دامنش از فقر باغچه آلوده میشود
حمام ادکلن میگیرد
او
هر وقت که به دیدن ما میآید
آبستن است.

فرزند. در عصیان، شعر برای تو، کامیار، از عاطفه مادر جدا از فرزندش می گوید. سطر ۲ شعر، “در یک غروب تشنه ی تابستان” با تاریخ آن ۷ مرداد ۱۳۳۶ تهران تطابق دارد. تقویم شعر به متن شعر راه یافته.
روزی رسد که چشم تو با حسرت
لغزد بر این ترانه دردآلود
جویی مرا درون سخن هایم
گویی به خود که مادر من او بود. – عصیان، ص ۶۰ ۲۰۱۲‏/۰۹‏/۲۷
منابع.http://www.youtube.com/watch?v=BNXnCdxoGw8 3گانه جام جان: شعر و نویسندگی فروغ فرخزاد.
http://www.youtube.com/watch?v=ETzIhfDML2c&feature=context-cha ناصر صفاریان ۳ مستند زندگی فروغ فرخزاد.
زندگی و هنر فروغ فرخزاد، زنی تنها، سیروس ‏طاهباز، تهران ۱۳۷۶٫

اریک هبسبام. مورخ بزرگ بریتانیایی در گذشت: خبری کوتاه از استاد محمود کویر

آبان ۱۳۹۱

از او چهارگانه عصر انقلاب ، عصر سرمایه، عصر امپراطوری و عصر نهایت‌ها که به تاریخ قرن بیستم می‌پردازد، به فارسی ترجمه شده است. همچنین “ملت و ملی‌گرایی”، “جهان در آستانه قرن بیست و یکم” و “صنعت و امپراطوری” از دیگر کتاب‌های او است که در ایران ترجمه و منتشر شده‌اند.
هابسبام می‌گفت شکست فاشیسم خدمت بزرگ کمونیسم به جهان بوده و تا روزهای پایان عمرش هم بر نقد سرمایه‌داری اصرار داشت.
او می‌گفت: “هنوز هم باید بی‌عدالتی اجتماعی را محکوم کرد و به مبارزه‌اش رفت. جهان به خودی خود جای بهتری نخواهد شد.”

برادرم محمد علی صفریان است – محمود صفریان

آبان ۱۳۹۱

سیزدهم مهر ماه ” ۵ اکتبر ” سال روز درگذشتن

برادرم محمد علی صفریان است که معلمم بود و

یاور و  دوستم.

مترجمی قدر بود و فارسی را راوان و دوستداشتنی می نوشت.

معرفی بسیاری از نویسندگاه بنام جهانی با ترجمه های او از آثارشان

بهتر به جامعه ادبی ایران شناسانده شدند

متاسفنه خیلی زود، در سن ۵۹سالگی ما را تنها گذاشت

کتاب مرگ در جنگل که به چاپ های متعدد رسیده است و در آن به معرفی

۲۵ نویسنده پرداخته است از کار های ماندگار اواست.

او به راستی یک ادیب بود.   یاد عزیزش ماندگار

توران رئیسی – نویسنده و قصه گوی کودکان

آبان ۱۳۹۱

با
توران رئیسی
نویسنده و قصه گوی کودکان آشنا شوید

او در مورد خودش می گوید:

” نویسنده داستان های کودکان زیر دبستان هستم و تاکنون ۵ جلد را به چاپ رسانده ام:
ناشر این کتاب ها ” پیک ادبیات ” است و از سری ” قصه های رامین ” می باشد.
هر یک از کتاب ها با نام جدا گانه ، قصه ای جذاب را از زندگی رامین تعریف می کند . از این دست داستان ها ده ها مورد در دست دارم که هنوز به چاپ نرسیده است .
امروزه با توجه به نظریه متخصصان و کار شناسان امور کودکان که قصه گوئی و کتاب خوانی را یکی از راه های مهارت بخشیدن به حواس پنجگانه نوزادان می دانند، توجه ام را بیش از پیش به این مقوله جلب کرد که در خلال تحقیق کارگاهی ، و کار گروهی، و تجربه های مادرانه خود به قصه سازی برای نوزادان نیز بپردازم که تا کنون از سوی کسی انجام نشده بود . و نوزادان زیر سه سال قصه های مخصوص به گروه خود را نداشتند و بزرگتر ها همه نوع داستا نی را از گروه های مختلف برای کودکان خود به کار می گرفتند و اصولا ضرورتی برای اختصاص قصه به نوزادان و زیر سه سال نمی دیدند، اعتقادم بر این است که حاصل تجربیات غنی هر یک از مادران در صورت تمایل، و شناخت درست از کودک خود و بر قراری ارتباط تنگاتنگ و پی بردن به ویژه گی های ” عام ” و” خاص ” او ونحوه برخورد آگانه، و پیروی از اصول صحیح روانشناسی کودک ، و با به دست گرفتن قلم می تواند ضمن لذت بخشیدن به دوران کودکی که نیاز مبرم اوست، گنجینه ای از دانش را در ادبیات کودکان پدیدار کند ”
در اینجا لازم می دانم اشاره کنم که کتاب های “پارچه ای” اولین باربرای نوزادان توسط ” خانم مریم احمدی مدیر موسسه مادران امروز ایجاد شده است “

به قسمتی از نوشته ی مفصل ایشان توجه کنید….این مطلب آموزنده ادامه خواهد داشت و گذرگاه از این مهرخانم توران رئیسی در جهت آگاهی شما بهره خواهد برد .

در دل دوست به هر حیله رهى باید کرد .
بخش اول
مقدمه
مادران از زمان باردارى ارتبا ط خود را با جنین آغاز مى کنند ، اما براى ادامه این رابطه دلپذیر ودوجانبه پس از تولد نیاز به برنامه ریزى صحیح و قابل اطمینان دارند. درگذشته این منظور را صرفا با خواندن لالایى ها و نوازش کودک، و بیش تر مراقبت هاى جسمانى و توجه به او متحقق می کردند، اما امروزه علاوه بر آن، اساتید وکارشناسان روش های موثرو گوناگونی مثل بازی و کتابخوانى وقصه گویى را که روشى بسیار سود مند وموثر است در جهت ارتباط و پرورش و رشد و تربیت، توصیه می کنند و مهم تر آن که این روش را از بدو تولد نوزاد کار ساز می دانند ، به طوری که در رده بندی این نظریه گروه نوزادان را می توان در نخستین گام قرار داد.
البته برای انجام این روش، آموزش و آمادگی مادران پدران و مربیان از شرایط اولیه به حساب می آید زیرا به کار بردن تکنیک ها وتوجه ویژه به این گروه و بر قرار کردن چگونگی ارتباط با این گروه سنی از اهمیت خاص بر خوردار است ، امروزه سازمان ها و مؤسساتى در آموزش انواع تکنیک ها ی روان شناختی و مهارت بخشیدن به حواس پنجگانه نوزادان ، با روش های ساده و دست یافتنی مادران و پدران و مربیان را یاری می دهند .
پس از این مقدمه کوتاه ، ضمن گروه بندی و تعریف و مثال هائی از سنین گوناگون کودکان ، توجه مادران و پدران و مربیان کودک را به اهمیت و اعتبار قصه گوئی و کتابخوانی و تاثیر آن در پایه ریزی روند و مراحل رشد شخصیت فرزندان ، که آینده سازان جامعه خود هستند را در این نوشتار یاد آور می شوم .
سال هائی قبل از این ، هر نوع آموزشی را برای خردسالان به دو گروه دبستانی و پیش دبستانی معطوف می کردند که در این آموزشها گروه پیش دبستانی معمولا از بازی و سرگرمی بسیاری برخوردار بودند و نوزادان تا دو یا سه سالگی بیشتر در تغذیه و بهداشت مورد توجه قرار می گرفتند و از هر گونه آموزشی مستثنی می شدند . اما امروزه که این دیدگاه تغیر پیدا کرده ، در مورد کتابخوانی و قصه گوئی نیز می توان تقسیمات بیشتری را به شرح زیر برای خردسالان قائل شد ، تا به روش سهل تری بتوان لذت کتابخوانی را برای آن ها فراهم کرد . .

۱—- گروه اول : ۰ تا ۱ سالگی .
۲—-گرو دوم : ۱ تا ۲ سالگی .
۳—- : گروه سوم : ۲ تا ۴ سالگی.
۴—- :گروه چهارم : ۴ تا ۷ سالگی .
به مثال های زیر توجه کنید :
براى نوزادان تا یک سال :
قصه براى نوزادان از یک تا چند جمله بیشتر نیست با انتخاب کلماتی آشنا از دورو بر خود نوزاد که زودتر با آن ها سرو کار پیدا خواهد کرد .
با لطافت وصدای آهسته و آهنگین و رو در رو با کودک و علائم و حرکاتی که به موضوع مربوط است می توان قصه را برای نوزاد تعریف کرد . با این روش توجه او از طریق نگاه وگوش به سوی مادر جلب می شود ، مادر در حالی که کودکش را در آغوش مى گیرد و نگاه مهر آمیزش را به او معطوف می کند ، به ترتیب زیر قصه می گوید .

قصه برای نوزادان :
:۱ – نی نی به مامان خندید, مامانش گفت عزیزم بیا توى بغلم ,من به تو شیر مى دهم . مامان نی نی. را بوسید و نی نی شیرش را خورد.
۲ – مامان گربه کو چولو را ناز کرد ،نی نی خندید و دست هایش را بلند کرد که او هم گربه را نازکند.
۳- بابا آمد وبا نی نی بازی کرد و به نی نی نگاه کرد . نی نی را بغل کرد وبا هم خندیدند .
۴ – مامان وبابا با نی نی بازی می کردند مامان به نی نی شیر داد بابا برای نی نی لالایی خواند .
۵ – نی نی شیرش را خورد به مامان و بابا نگاه کرد او با دستهای مامان بازی می کرد .
۶ – خاله جون به نی نی گفت کوچولوی من بیا ببین جوجه ها چقدر قشنگ اند جوجه جیک جیک می کرد نی نی به جو جه ها نگاه کرد و خندید .
۷ – بابا صورت نی نی کوچولو را شست نی نی به انگشت های بابا نگاه می کرد و می خواست آن ها را بگیرد.
۸- مامان کتاب های رنگی را برای نی نی ورق می زد نی نی قاب زد آن را بگیرد مامان به او نگاه کرد و خندید.
۹ – پستونک نی نی افتاد ، مامان بزرگ آن را برداشت نی نی خندید و خواست آن را بگیرد .

البته هر یک از این شماره ها که یک قصه است را می توان با تصویر های جذاب و رنگین و جداگانه به صورت کتاب در آورد .

خوابیدن این شتر بی تردید است – صفیه ناظر زاده

آبان ۱۳۹۱

حتا آنکه می گوید :
” این شتری است که در ِ خانه هر کس می خوابد ”
کمترین توجهی ندارد که یکی از آن ” هرکس ” ها! خودش می تواند باشد. حتا زود تر از آنچه فکرمی کند.
گاه برای آنکه چیزی گفته باشند، بی توجه به مقصود و منظور ِ این گفته را بر زبان می رانند.
و ای کاش که کمی بر معنای آن دقت می کردند.
تا بوده اگر مرگ حق بوده برای همسایه خوب بوده.
وقتی بر یابوی قدرت سوارند، خدا را هم بنده نیستند. و بقول فایز تا می توانند اسب جفا را می تازانند
اگر دنیائی دیگر می بود ” که نیست ” آن مو از ماست کشیدن ها چنان بود که بایستی از وحشت، خواب و خوراک نمی داشتند. ولی بدون شک تمام شدن دائمی در پی است و خوابیدن شتر هم پشت هر دری بی تردید است، باز چگونه است که چنین بی هوا و بی واهمه می رانند. و گمان نمی کنند که نوبت آن ها هم می رسد؟
به قول معرف، خوابیدن این شتر در پشت هر دری، اندکی دیر و زود دارد ولی هرگز سوخت و سوز ندارد
به راستی اگر خوابیدن شتر را بر در هر خانه ای، همه ” بخصوص آنهائی که آن را طوطی وار بیان می کنند ” جدی می گرفتند و حواسشان را به این حقیقت ” در مورد خودشان ” نیز جمع می کردند، گمان می کنم که بر پایه روابط، دنیای بهتری می داشتیم.

مرثیه ای برای تهران – یزدان هوش ور

آبان ۱۳۹۱

آسمان من کجاست؟ کوههای شمیران من کو؟

من کجائیم؟ شمیرانیَم؟ شهریاریَم؟ کرجیَم؟ لواسانیَم؟ من کجائیم؟ با چه زبانی صحبت می کنم که هیچکس مرا نمی فهمد؟! لری ، کردی ، آذری ، فارسی ، بلوچی و…؟

من چرا هیچ کجا را بلد نیستم ؟ من کجائیم؟ شمالیم؟ جنوبیم ؟ شرقیم ؟ غربیم ؟ چراهیچکس به صدای من توجهی ندارد ؟ شاید صدای ماشینها نمی گذارد کسی صدای من را بشنود .چرا من را به امید خدا ول کرده اید؟! تورا به خدا بیائید من را کمک کنید و راه منزلم را نشانم دهید ؛ به خدا بچه هایم منتظرم هستند.

من فقط چند ساعت است که از منزلم خارج شده ام ، چرا توی این چند ساعت همه چیز عوض شده است! صبح که از خانه بیرون آمدم این ساختمانها نبود! این ساختمانهای بلند کجا بودند که یک مرتبه سبز شدند! چرا کوچه ها وخیابانها این همه تاریک است؟ پس خورشید من کو؟ چرا ساختمانها نمی گذارند من آسمانم را ببینم ، خورشیدم را ببینم ، کوه های شمیرانم را ببینم ؛ من آفتاب خودم را می خواهم! آخر مردم کمکم کنید جلوی پای خودم را ببینم ، تورا به خدا کمک کنید خانه ام را پیدا کنم ، بچه هایم منتظرم هستند، اگر آنها هم راه خانه را گم نکرده باشند!

چرا هیچکس زبان مرا نمی فهمد ویا فرصت ندارد که بفهمد؟ به خدا من طهرانیم ، یعنی بودم! اما حالا نمی دانم کجائیم! این ازدحام برای چیست؟ مگر اتفاقی افتاده است که مردم این همه عجله دارند ، این رانندگانی که فریاد میزنند وفقط یک نفر مسافر می خواهند مردم را به کجا میبرند ؟ فریاد میزنند لواسان ، فشم ، میگون ، زرد بند . خوب اینها که همه یک مسافرت است ! مگر بی مقدمه می شود رفت مسافرت ؟ بی هیچ توشۀ سفری ! برای سفر باید مقدماتی آماده کرد، کوله باری بست ، چمدانی برداشت ، کفشی عوض کرد و لباس سرد و گرمی برداشت. مردم چرا اینقدر بی ترس سوار می شوند ومی روند ؟! شاید من اشتبا ه میکنم و فشم و میگون و لواسان همین نزدیکی هاست ومن فراموش کرده ام! پس من کجاهستم؟ پس تهران کجاست؟ مثل اینکه همه شهرها و دهات به هم چسبیده است، پس تهران کجاست؟

به خدا من تهرانیم وخانه ام را گم کرده ام . صبح که از بازارچه نایب السلطنه از منزلم بیرون آمدم صیفی کاری ها و باغها را اندکی آن طرف تر می دیدم، آسمان را می دیدم ، خورشید را می دیدم، من نمی دانم این ساختمانهای بلند کی ساخته شده اند که من ندیدم! اگر تا فردا همینطورادامه پیدا نماید حتما خانه ام را برای همیشه گم خواهم کرد! درست یک هفته است که رنگ آبی آسمان را ندیده ام ؛ این غبار زرد رنگ ریزگردها راه دیدم را بسته است، راه ریه ام را بسته است، راه تفکرم را بسته است. کتاب که می خوانم نمی فهمم، حوصله ام سررفته است، قلبم گرفته است. به هر طرف که قدم برمی دارم به دیواری برخورد می کنم! آخر مگر یک آپارتمان۵۰ متری چقدر جا دارد که بشود قدم زد فقط باید نشست و تلویزیون تماشا کرد که آن هم چیزی ندارد ؛ سیاهی است وسفیدی وتکرار مکررات دیروز وپریروز! متأسفانه در بیرون مجموعه آپارتمان هم آشنائی نمی توان یافت؛ نه آدم آشنا ، نه چهره آشنا ، نه منظر آشنا ، نه کوچه ای که دری بران بازشود که سکوئی داشته باشد که بتوان لحظه ای استراحت نمود .

من کجایم ؟ خانه ام کو؟ خانه ای که حیاط داشت ، حوض داشت ، ماهی قرمزداشت ، درخت انگوری داشت، تختی کنارحوض با قالیچه ای رنگی و پشتی قالیچه ای که می شد بر آن تکیه داد. من خانه خودم را می خواهم، خانه ای که مرامی فهمید ، مرا می شناخت و بوی عطر رازقی اش را برایم روانه می کرد .

خانه ام را گرفتید واین آپارمان ۵۰ متری را درطبقه هفتم به من دادید؛ مگر من به شما چه کرده بودم ؟ چرا آسمان من را به دیگران فروختید وچرا روستائیان را از دیارشان آواره کردید که تهران نشین شوند وخانه من را از من بگیرند؟! مگر صدای آرامش بخش سُم اسبان گشتی های پلیس شب را دوست نداشتید که صدای کمپرسورهای تخلیه بتن را برای این لانه های طبقاتی جایگزین آن کردید!

تقصیر شما نیست ، تقصیر خود من است که آلت دست چند دلال از خدا بی خبر شدم وخانه ام را از دست دادم . باغچه ام را، گل شمعدانی ام را ، ماهی گلی حوضم را ، همه را هدر دادم تا درطبقه هفتم یک بنای بی روح وخشک ، ستاره هائی راکه دیوار مقابل نمی گذارد ببینم درذهن بشمرم !

من مستحق مجازاتم ؛ من روح بچه های خودم راکه توی حیاط بازی می کردند ، توی حوض می پریدند ، انگور می چیدند را کشتم. من روح زنم را که عصر های تابستان با گلهای باغچه ور می رفت وبا چیدن چند گل یاس و ریختن آنها توی نعلبکی پر آب عشق خودش را به زندگی خانواده ابراز می داشت کشته ام. من عشق خودم را کشته ام… من خودم را کشته ام!

من انسان نیستم ، من نمی دانم کی هستم! روزی تهرانی بودم ؛ من یک روزی باصدای آواز پرنده داخل قفس کروی سبزرنگی که بردیوار قهوه خانه خرابات آویزان بود ومرتب می گفت :” بَدبَدِ ، بَدبَدِ” مفهوم خوبی وبدی را در ذهن مرور می کردم ؛ من آن روزها با صدای آواز کوچه باغی مردی که از ترس تنهائی درکوچه های دولاب ویخچال صغیرها می خواند عشق می کردم.

میدانم شما گناهی ندارید؛ گناه از من است که خانه ام را دادم واین آپارتمان ۵۰ متری را درطبقه هفتم جهنم دره خریدم! یادش به خیر آن روزها… بوی یاس رازقی دو طرف پله ها وعطر دل انگیز گل های شمعدانی روی پاشویه حوضِ چند ضلعیِ وسط حیاط و درخشش خوشه های انگوری که از داربست چوبی کج ومعوجی آویزان بود و شیرین شدن قریب الوقوع خود را اعلام می کرد آدم را حالی به حالی می نمود، آدم شعر می گفت، آدم زیر لب یکی از ترانه های رفیع زاده را برای خودش زمزمه می کرد، آدم عاشق می شد … بی خود نبود که سعید پسر آقاجان درست ساعت سه و ربع کم بعد ازظهر دریکی از همین حیاطها عاشق لیلی دختر دائی جان گردید.

صدای جاروکردن عصر و بوی نم و رطوبت آجرفرش روی حیاط که آب پاشی شده بود نوید چای خوش طعم عصرانه را می داد که مادر برایمان آماده کرده بود. صدای پای چهارپایانی که بار میوه وسبزی حمل می کردند وگهگاه اتومبیلی که از خیابان کم عرض محله رد می شد سکوت را در هم می شکست. اغلب کوچه ها خاکی بود وچقدر آرزو می کردیم که ای کاش شهرداری همت کند وکوچه ما را هم اسفالت بکند ! شب ها رادیوی اندریای قدیمی مان با نوای جان بخش بنان وآخر شب ها با داستانِ شب همه اهل خانه رابه خلصه فرو می برد وهمچنان که بوی لاله عباسی وجودمان را پر می کرد آرزو می کردیم ای کاش ماهم مثل خانواده های معدودی که برق داشتند برق داشتیم تا داستان شب را نیمه کاره نشنویم ومثل جاهای دیگردنیا تلویزون داشتیم تا می توانستیم حداقل ساختمانهای بلند، اتومبیلهای تند رو و شهرهای شلوغ آنها را ببینیم ولذت ببریم. آرزو داشتیم که ای کاش کوچه ها شلوغ تر بود وخانه ها چند طبقه . دوست داشتیم اتوبوس از جلوی منزلمان عبورکند. ازدحام می خواستیم ، شلوغی می خواستیم . امروز همه اینها را داریم وعذاب وجدان هم داریم که چرا آن موقع این ها را خواستیم که امروز حسرت آن روزها را بخوریم ؛ حسرت دیدن آسمانی صاف و هوائی آزاد که هرنفسی که فرو می بریم ممد حیات باشد واگر برآید مفرح جان…

یادداشتی بر آثار هدایت از نیما یوشیج

آبان ۱۳۹۱

به صادق هدایت، دوست عزیز!
چندتا کتابی را که توسط “علوی” فرستاده بودید، خواندم. شما فقط یک خطای بزرگ مرتکب شده‌اید. این قبیل کتاب‌ها مثل “چمدان” و “وغ‌وغ ساهاب” به اندازه‌ی فهم و شعور ملت ما نیست. این دوره که به ما می‌گویند ابنای آن هستیم از خیلی جهات که اساس آن مربوط به شرایط اقتصادی و خیلی مادی‌‌ِ ماست، فاقد این مزیت است. در صنعت نمی‌توان آن را یک دوره‌‌ی موافق تشخیص داد. شما با این نوول‌ها که انسان میل می‌کند تمام آن را بخواند، برای مرده‌ها، بی‌همه‌چیزها، روی قبرشان چیزهایی راجع به زندگی و همه‌چیز ساخته‌اید. گربه را با زین طلا زین کرده‌اید، درصورتی‌که حیوان از این رم می‌کند. به حسب ظاهر کتاب‌های شما این معنی را می‌دهد، اگرچه خواهش صنعتی‌ِ شما از لحاظ نظر و نتیجه برخلاف این بوده باشد. و من‌باب اینکه هرکس باید کارش را بکند، متحمل خرج و مخارج بسیار شده این کتاب‌ها را انتشار داده باشید.

من خودم در طهران که هستم می‌بینم کدام امیدها به فاصله‌ی کم باید محدود شده باشند. روز به روز یک چیز خاموش میشود. به این جهت اظهارنظر در خصوص نوول‌های شما نمی‌کنم. این کار خیلی زود است. فقط برای خود ما می‌تواند بی‌معنی نباشد. به طور کلی و اساسی در نوول‌های شما انسان به سلطه‌ی قوی‌ِ احساسات و فانتزی‌های شخصی برمی‌خورد. فکری که انسان می‌کند در خصوص پیدایش و تحولات آن‌هاست. ولی در شکل کار و سایر موارد مختلف را می‌توان به طور دقیق‌تر تحت نظر گذاشت. جز اینکه هرچیز بنابر تمایلات شخصی‌ست.

استیل

هروقت که انسان به یک به‌هم‌ریختگی و عدم تساوی در استیل شما برمی‌خورد در ضمن احساسات و فانتزی‌ِ شخصی‌ِ نویسنده، به طور محسوس آن را تشخیص داده است و آن عبارت از یک بی‌اعتنایی به شکل کار است که نویسنده برحسب تمایلات خود فقط خودش را به جای همه‌چیز می‌بیند. بنابراین می‌بینیم که پرسناژها، نوع تفکرات و تکلمات خود را از دست داده به جای آن‌ها خود نویسنده است که دارد آن‌طور که دلش می‌خواهد، حرف می‌زند. مثلاً “آخرین لبخند”.

معلوم است بیانات پرسناژهای فوق، طبیعی‌ِ آن‌ها، یعنی بیانی که رئالیزم در صنعت ایجاب می‌کند، نیست. نفوذ یک ایده‌آلیزم سمج و نافذ است که صنعت را در نقاط حساس واقع شده‌ی خود ایده‌آلیزه می‌کند. پرسناژها، وضعیتی را که هستی‌ِ رئالیست آن‌هاست و باید دارا باشند، دارا نیستند. بلکه چیزی از آن‌ها کاسته شده، برای این‌که صنعت‌گر چیزی بر آن‌ها به‌طور دلخواه اضافه کرده باشد. در این مورد بیانات نویسنده، قطع نظر از صنعت و لوازم آن، شنیدنی‌ست؛ اما چقدر برای خواننده‌ای که تا یک اندازه دارای ذوق صنعتی‌ست وقفه و تکان در بردارد؟ اعم از اینکه این خواننده بتواند یک اثر صنعتی را به وجود بیاورد. به عبارت آخری دارای استعداد، یعنی قوه‌ی عمل باشد، یا نه. درواقع شخص نویسنده زنده می‌شود زیرا که فرصت و رخنه برای ابراز حقیقتی که در او هست علاوه بر قدرت صنعتی‌ِ خود به دست آورده، آزادانه بیان مرام خود را می‌کند بدون اینکه پای‌بند هیچ قیدی بوده باشد. ولی در نتیجه صنعت را برای تمایلات خود فدا ساخته است؛ درصورتی‌که می‌بایست واسطه‌ی تمایلات او واقع شود. برحسب همین تجاوز است که نمی‌خواهد بین حاضر و گذشته نه رجحان، بلکه امتیاز اساسی را که نتیجه‌ی محسوس و مادی‌ِ تحولات تاریخی‌ست در نظر بگیرد. یعنی ذوق و سلیقه همان جریان عادی‌ی خود را طی میکند و به هیچ‌وجه نویسنده تمایل خود را عوض نکرده است. به این واسطه به پرسناژهایی برمی‌خوریم که هرکدام مال چندین قرن از بین رفته و معدوم‌اند، و به عکس چندین قرن جدا و مجرد از شرایط تاریخی‌ِ خود جلو افتاده، همان بیان و محاوره‌ی عمومی و اصطلاحاتی را دارا هستند که ما دارا هستیم.

ص ۸۹ “آفرینگان”: « راستش من هنوز نمی‌دانم…»

ص ۹۴ : « آروزی احساسات…»

در این موارد انسان به مسایلی برخورد می‌کند که با آن مقدار رئالیزم که نویسنده خود را ملزم به رعایت از اقتضائات آن می‌کند، خیلی منافات دارد. نویسنده می‌خواهد مردم را به طور دقیق و در طبقات و صفت‌های مختلفه‌اش نشان بدهد.

یکی از چیزهایی که به مردم نسبت دارد، زبان آن‌هاست. درنتیجه متابعت به این نظریه حتا خودش هم به زبان مردم حرف می‌زند و نمی‌خواهد دقیق باشد که برای چه طبقه انسان چیز می‌نویسد و استیل را، که فقط برای توافق با حقیقتی که در طبیعت هست باید نرم گرفت، تا چه اندازه و برای چه باید پایین آورد. معهذا از نظریه‌ی خود بر حسب تمایلات وقتی تجاوز کرده، یک متفکر و بینندهی قوی میشود در پوست و استخوان انسانی که نمی‌تواند حرف روزانه‌ی خود را به خوبی ادا کند. درواقع این رویه یک کشش مخفی‌ست که نویسنده را به طرف کلاسیک نزدیک می‌کند – یعنی فقط نویسنده و ابراز وجود خود او -. درصورتی‌که بر حسب نظریه‌ی نویسنده، اقتضا می‌کرد که موضوعات نوول‌های او کمتر تاریخی بوده باشند. زیراکه در تاریخ، وقتی که انسان می‌خواهد تا این اندازه با حقیقتی که هست نزدیک بوده باشد، به‌طور قطع نمی‌توان اصطلاحات مخصوص و اصلی‌ِ پرسناژها که مثل همه‌ی متعلقات جمعیتی تحول می‌یابند، تعیین کرد. بلکه به‌طور تصنع که ارزش رئالیست را در صنعت اغلب دارا نخواهد بود، ممکن است پرسوناژها را در دوره‌هایی که همه‌چیز آن را مثل دوره‌های خودمان نمیشناسیم، با اصطلاحات مخصوص‌شان به حرف دربیاوریم. انسان هرقدر سازنده باشد می‌بیند که حیقیقت هم سازندگی دارد، ساختن اینقدر خیالی مثل یک ساختن بدون مواد است، ثبات و اساس موثر را دارا نیست.

ذوق انسان یک مطابقت با شرایط تاریخی‌ست در یافتن آنچه که هست، و تعریف آن چیزها که هست به آن اندازه که آن‌ها را موثر و جاذب جلوه دهد. بنابراین می‌بینیم که استیل نتیجه‌ی مخصوص است، محصول تاریخی‌ست نه نتیجه‌ی فکری؛ همین‌طور می‌بینیم که فکر برای استنتاج آن، به‌عکس، آن را خراب می‌کند و برخلاف منظور به نویسنده نتیجه می‌دهد. این است که این قبیل موضوعات تاریخی نسبت به قطعیت یک رئالیزم محسوس و موثر، که نویسنده می‌خواهد در استیل خود، در صنعت خود، آن را رعایت کرده باشد، بدون تناقض واقع نمی‌شود. در این مورد انسان همیشه مجبور به ساختن است، یک مشق و ورزش ابتدایی در استیل را نویسنده همیشه ادامه می‌دهد. به طور خیالی باید الفاظ را بسازد و با اصلی که بنابر تصور خود پیدا می‌کند، مطابقه کند. درصورتی‌که در استیل خود بدون شخصیت نیست. در نقاط دقیق، خود موضوعات مزبور، قدرت را از او سلب کرده، ناهنجاری و زمختی‌ِ خود را به جای آن می‌گذارد. مثل ص ۸۶ از “س.گ.ل.ل”: «شماها چه ساده هستید…»

چطور باید دید که یک نفر انسان، به هر صنف و طبقه که منسوب باشد، در قرن پنجم یا در قرن دهم حرف می‌زند؟ دریافت این مساله وقتی که نویسنده موضوع را به مناسبتی از تاریخ انتخاب کرده و مجبور است، تجاوز از احساسات و فانتزی‌ها ی شخصی‌ست.

در این مورد انسان به دو جهت متمایز برمی‌خورد: طرز محاورات دیروزی که به کار امروز نمی‌خورد، و طرز محاورات امروز که نمی‌توانند در مورد پرسناژهای دیروزی به کار برود. می‌توان تصنع شبیه به اصل را پیدا کرد. قطعاً فکر انسان عاجز نیست که در میان دو جمله: «خیلی رو داری» و جمله‌ی دومی: «خجالت نمی‌کشی» که هردو متعارف واقع می‌شوند، یکی را انتخاب کند. معلوم است که در این مورد ذوق به کار رفته است ولی برحسب طرز تفکری که داشته‌ایم؛ بدون‌ اینکه بنابر احساسات و فانتزی‌های شخصی، رد کرده و شرایط تاریخی را، که خودمان مولود آن هستیم و بر طبق آن صنعت ما موثر می‌شود، غیر قابل اعتنا گذارده باشیم.

می‌گویند چگونه “متد” با ادبیات خود را وفق می‌دهد؛ این متد است که می‌تواند نویسنده را ضمن نتایج خود از پرت شدن نگاه بدارد. فقدان آن است که در (مردم) مردم را که طبقات آن تجزیه نشده با صفات مشترک جلوی چشم نویسنده‌ی انگلیسی می‌گذارد، ولی من نمی‌خواهم در خصوص مسایل ذوقی آن را وفق بدهم. دراین خصوص دو سه سال قبل در Lamai شرحی را خواندم. شرح مزبور درواقع رد نظریات دیالکتیکی در ادبیات شوروی بود. درحالی‌که ایده‌آلیزم خودش با “اخلاق” خود مدعی‌ِ ساختن دنیا به طرز دلخواه خود هست، بنابر کلکتیزم فکری که دارد و درنتیجه بی‌اساسی و آنارشیست افکار را به نفع او به وجود می‌آورد، چیزی را که با نظریه‌ی خودش شباهت دارد، رد می‌کند. ولی می‌بینیم که قضیه برخلاف این است و قضیه با طرز تفکر مادی از راه دیگر که بنای علمی را داراست، حل می‌شود. انسان می‌تواند در عین‌حال‌که احساسات و فانتزی‌های شخصی را داراست، واجد شرایط دیگر باشد. برخلاف ایده‌آلیزم که عالم وجود را بر وفق مراد خود تعبیر می‌کند، مثل اینکه بگوییم محال است انسان با دستور صحیحی رفتار کند، ما می‌توانیم به طور تصنع الفاظ را شبیه به حقیقت خود طوری بسازیم که نسبت به اصلیت یک رآلیست قابل اطاعت دارای تناقض نبوده باشد. این کار آرتیست است؛ ولی صنعت خود را سرسری گرفته، شیطان فانتزی، شیطان احساسات که در او بازی می‌کنند، مانع می‌شود. می‌خواهد او را خام یافته، خود را فوق حقیقتی که او نمی‌خواهد از آن پیروی نکند و فقط خودش حکمروا باشد، نگاه بدارد. این است که انسان در آثار یک نویسنده به خلاف توقع خود برمی‌خورد.

محل دیگر از نوول خودتان را در این مورد می‌توانید پیدا کنید. آنجا که – الفاظ خود نویسنده به جای الفاظ پرسناژهای تاریخی – تیپ‌ها نه فقط نمی‌توانند کاراکتر اصلی یعنی غیر تقریبی‌ِ خود را به واسطه‌ی تصنعات خیالی که نویسنده دارد، دارا بوده باشند؛ بلکه گاهی خیلی از امتیازات دیگر خود را هم گم کرده و فدای فانتز‌ی‌های نویسنده ساخته‌اند. درواقع خواننده با دریافت وضع محاوره‌ی این قبیل پرسناژها – که با اسامی‌ِ تصنعی گاهی به عرصه گذارده شده‌اند – وضع محاوره‌ی زمان خود را دریافت می‌دارد. مثل انعکاس صوت خود او در کوه با یک تعجب مخفی که چطور از آنجا بیرون می‌آید، در میان چندین قرن معدوم، او به عقب نشسته است و دچار سرگیجه است. خیال می‌کند وارونه راه می‌رود. ولی فکر نمی‌کند چرا. دریافت این ظاهرِ بی‌حقیقت شباهت دارد به اینکه دارد “قصاص و جنایت” را در پرده‌هایی که به زبان فرانسه تهیه شده است می‌بیند. نظیر این “شب‌های مسکو”ست. خودم همین تازگی‌ها هردو موضوع را در سینماهای تهران دیدم. دکورها، موقعیت‌ها و کاراکتر هر تیپ و چیزهای محلی همه به‌جا و روسی‌ست و کاملاً رعایت شده است که امتیازات مزبور برخلاف واقع – یعنی آنچه که هست – نمایش داده نشود. انسان می‌بیند رل یک تاجرباشی‌ِ روس را عیناً یک تاجرباشی‌ِ روس “هاریبو” با آن مهارت جذاب خود بازی می‌کند. همین‌طور رل محصلی را که به مسکو آمده است. اما در زحمات آرتیست را که عهده‌دار رل عمده شده‌اند بنابر انتخاب سرسری‌ی خودشان لکه‌دار می‌سازد. در بین همه چیزها چیزی که باید باشد گم شده است؛ یعنی برخلاف توقع خود، انسانِ در میان همه‌چیزِ روسی یک امتیازِ برجسته، که متصل حواس انسان را به خود جذب می‌کند، فرانسوی و آن عبارت از زبان است. بروز حقیقت هر تیپ را در وراء عدم رئالیستی که چیزهای جدی را دارد به طور بی‌مزه مسخره می‌کند، دریافت بدارد؛ درصورتی‌که نه نویسنده نه آرتیست هیچکدام منظورشان این نبوده است که در مردم اینطور تاثیر کرده باشند.

ولی فانتزی‌های انسانی هم خودش صنعتی‌ست و جانشین هرحقیقت واقع می‌شود. زن به لباس مرد و مرد در لباس زن است. انسان اگر دقیق نباشد، همه‌چیز حقیقت است و معنای حقیقی‌ِ خود را داراست. مطالبی که من به آن متوجه هستم از این لحاظ مورد نظر است که اگر صنعت بخواهد برای فهم ذوق و احساسات تربیت شده‌ی عده‌ای جذابیت خود را دارا باشد – چنان‌که از دسترس عمومی درآمده و فهم اساسی‌ِ آن برای طبقات بالاتر هست – باید با فهم و ذوق و احساسات تربیت و تصفیه شود.

چیزی که هست بیان افاده‌ی شما روان و کلمات در استیل شما نرم و طبیعی دریافت می‌شوند. همین مساله استیل شما را در خور این قرار داده است که توانسته‌اید مصالح لازمه را به آسانی برداشته و به کار برید. به‌علاوه به‌طور دقیق معنی را با لفظ مؤدی و لازم خود پیدا می‌کنید، مثل کلمه‌ی “چندش” در “مقدمه‌ی خیام” : «مرگ با خنده‌ی چندش‌انگیزش…»

این ذوق در خصوص موازنه و انتخاب اسامی‌ی پرسناژها هم به کار رفته است. اسامی (“رشن”،”نازپری”،”میرانگل”) به‌جاست و حس می‌شود که سرسری نگذاشته‌‌اید. این اسامی متناسب با زمان واقعه که دوره‌‌ی ساسانی‌‌هاست درنظر گرفته شده‌اند. من در خصوص اسامی‌ِ “رشن” و “میرانگل” اطلاعی ندارم و نمی‌خواهم که داشته باشم. چیزی که شبیه به اصل ساخته شده است، تاثیر اصل را داراست. رشن و میرانگل بهتر از “نازپری” هستند. فقط به‌‌طور انحراف اسم “شیرزاد”، ولو این‌که یک قشر از جمعیت مداین اسمشان شیرزاد بوده است، در ردیف اسامی‌ِ دیگر خالی از زنندگی نیست؛ و شاید من این‌طور حس می کنم. ولی این کلمات با وجود این‌که حایز اثر خود هستند و در ترکیب اساسی که مشخص استیل است و صنعت و فورم را به‌‌دست می‌گیرد، تفاوت وارد نمی‌آورد.

شکل کار

معلوم است که بدون استیل خوب، صنعت خوب ترکیب تصنعی و بلااثر واقع می‌شود. استیل نامناسب، فورم، موضوع، فایده همه را گم می‌کند. نمی‌توان گفت استیل شما استیلی‌ست که با صنعت موافقت ندارد. جزاینکه در بعضی از دسکریپسیون‌ها اگر سهل‌انگاری و بی‌حوصلگی نمی‌کردید، بهتر بود. من نمی‌دانم شما هنگام نوشتن دچار چه‌ جور عصبانیت و نتایج آن بوده‌اید. مثل وصف (احمد یا ربابه) در نوول.

اگر بنابر سلیقه‌ی خود من باشد من این وصف را هم نمی‌پسندم: «در باز شد و دختر رنگ‌پریده‌ای هراسان بیرون آمد.» از روی همه‌چیز به واسطه‌ی بی‌‌حوصلگی جستن شده است. حس انسان اصطکاک پیدا می‌کند به تنسیق صفات قدیمی‌ها، نه به دقت مرتب و مدارای نویسنده. وصفیات فوق از این لحاظ نظر و از حیث اختصار که لازمه‌ی این‌طور وصف می‌بایست باشد، انصافاً به کلاسیک نزدیک می‌شود. بی‌حوصلگی و سرسری گذشتن نویسنده، مثل اینکه مجبور است که چیز بنویسد، به قدری محسوس است که یک ستون برجسته در صنعت تشخیص می‌دهد. نویسنده به سرعت خود را برای رساندن به چیزهای دیگر که احساسات او را قانع می‌بایست بکند از قید وصف پرسناژهای مزبور خلاص کرده به جزییاتی که پرسناژها را شخصیت می‌داده است و کاراکتر صنفی یا غیر آن محسوب می‌شده است، نپرداخته است. درعین‌حال حس خفی‌ِ اینکه وضعیت مزبور فاقد ارزش خود نباشند در نویسنده هست و انگشت‌های احمد را برای کسب این ارزش به ماری که تازه دارد جان می‌گیرد، تشبیه می‌کند: «دست احمد را گرفت روی گردن خودش…»

من نمی‌فهمم این تشبیه بنابر چه فایده است. تشبیه یک نوع استحصال است. یک تقویت برای تاثیر بیشتر. گاهی نمی‌توان گفت که زائد واقع شده است. بعضی تشبیهات به قدری طبیعی‌ست که در حکم محاورات عمومی‌ست، مثل: “گرگ گرسنه”، “مثل برق”، اما چقدر دلچسب است و انسان را در طبیعت فرو می‌برد که نویسنده به‌جای اینکه آسمان را به سرپوش تشبیه کند، دم‌کردگی‌ِ هوا را در نظر بگیرد. شما را متوجه “تمشک تیغ‌دار” آنتوان چخوف می‌کنم که خودتان آن را ترجمه کرده‌اید.

به عکس انسان در آثار اغلب نویسندگان و همه‌ی کلاسیک‌ها به خصوص به این‌طور تشبیهات برمی‌خورد که لازم نیست که خواننده را با موارد دیگر اقران داده، پرت می‌کند. این قسم کار، یک پرش برای بیشتر دلچسب واقع شدن است. می‌بینیم که یکی از شعرای آن دوره در موقعی که پادشاه دارد ماه نو را می‌بیند در وصف ماه فقط به چهار قسم تشبیه متواتر متوسل شده است. می‌توان گفت که تشبیه کردن، اساس وصف برای شعرای آن دوره بوده است. رودکی و ظهیر تشبیهات متواتر دارند. ولی آن‌ها برای اینکه خواص – فئودال‌ها – بپسندند، اینطور فکر می‌کردند و ما دنباله محسوب می‌شویم – زیرا شکل اجتماعی‌ِ زمان ما یک ترکیب مجرد و بلامقدمه نیست و بنابراین چیزی از فئودالیسم را می‌بایست در ادبیات خود دارا بوده باشیم. اگر از لحاظ نظر دقت کنیم، قسمتی از کلاسیک را در رمانتیک و همینطور به تدریج چیزی از رمانتیک را در ادبیات معاصر پیدا می‌کنیم، در عین‌حال که ماهیت ادبیات معاصر تجربی و عقلی بوده باشد. چیزی که هست ذهن انسان خاصیت مصرفی فقط دارا نیست و می‌تواند در صنعت خود که مولود او طبیعت خارج و اجتماع، که جزیی از طبیعت خارج است، واقع شود. چنان‌که گفتم متد برای انسان یک توسل لازم است و صنعت نمی‌تواند از نتایج یک دترمینیزم علمی خارج باشد. نویسنده در داخل و خارج خود یک انسان، یعنی یک نتیجه به تمام معنی است. می‌توانیم هرچیزی را به یک چیز تشبیه کنیم و می‌توانیم جهت مادی و کلی‌تر را به دقت در نظر بیگریم.

من در خصوص شکل تشبیه شما و اندازه‌ی تاثیر آن در خواننده بر حسب قوه‌ی تولیدی که داراست، حرف می‌زنم. تشبیه لرمنتوف هم در “شیطان” که می‌گوید: « کوه‌های مثل پهلوان در قفقاز» و او عمداً بر اثر طول قامت در قفقاز منظومه‌ی خود را از بعضی جهات شرقی ساخته است، از این قبیل است. انسان خیال می‌کند نظامی و فردوسی می‌خواند. من خودم به نظامی عقیده‌دار هستم. ایده‌هایی که نظامی از محل زندگی‌ِ خود می‌گیرد، و به این واسطه با او بعضی از شعرای معروف روس از لحاظ نظر – ایده – می‌توان تیپ تشکیل داد، چیزهای دلچسب و خواندنی‌ست. خودم سابق بر این‌ها که بیش از حالا به شعر علاقه‌مند بودم، ساخته‌ام؛ ولی این تفنن و سلیقه است و صنعت را نمی‌توان با فانتزی‌های خالص، که به واسطه‌ی تاملات زمانی تقویت می‌شود، فروخت. در خود شما هم انسان به این تناقض موقعیت و دوجوری در شکل کار می‌رسد و خواننده در سایر نوول‌ها به وصفیات خیلی ماهرانه برمی‌خورد. می‌بیند که رنگهای محلی، قوت حیاتی و جلوه‌های خاص خود را دارا هستند. چیزی نیست که نباشد.

با وجودی که نوول‌ها گاهی سرعت حکایت را به خود می‌گیرند، چیزی که در مقابل چشم خواننده گذارده می‌شود از لحاظ صنعتی رنگ‌ها جلوه‌ی خود را از دست نداده‌اند: « میلیونها سال از عمر زمین می‌گذشت…» بعد از خواندن انسان باز میل می‌کند بخواند. و بعد از مدتی اگر مثل من خواننده به جای دولابچه، جوال داشته باشد کتاب را از جوالش بیرون آورده باز شروع به خواندن می‌کند. یک چیز کیفورکننده که انسان را معتاد می‌کند، مثل تریاک در آن هست. خواننده برنمی‌خورد به چیزهایی که در کاراکتر خود برجستگی و روشنایی و پرش اصلی را نداشته باشند. نویسنده با قدرت صنعتی‌ِ خود چیزهایی را که خواسته است از میان تمام اشیا بیرون پرانده است. من حاضرم برای اینکه تحسین نکنم مقطع‌های ذیل را نمونه بیاورم، اگرچه قضاوت در خصوص آن‌ها از بدیهیات است. کاملاً اروپایی یعنی مطابق با ذوق و سلیقه‌ی امروزه است: «پنجره‌ی اتاق “اودت” بسته بود. به در ورقه‌ای آویزان کرده بود که روی آن نوشته بود: خانه‌ی اجاره‌ای…»

«تا صبح مردم ده هلهله و تماشای دود و آتشی را می‌کردند که از “گنجه دژ” زبانه می‌کشید.» خواننده هم مثل مردم، دود و آتشی را که در آن شب تاریک از بالای قلعه زبانه می‌کشید، تماشا می‌کند.

در “چمدان” علوی هم انسان به نظایر این مقطع‌ها برمی‌خورد. منظره‌ی برلن را خوب ساخته است. اما Relativisme که “ریپکا” در شکل ایدئولوژی‌ی نوول تشخیص داده است با تشخیص خود رجحان خاصی را در نوول مزبور پیدا نکرده است. نمونه‌های آن را در نوول‌های شما هم می‌توان به طور تجربه پیدا کرد. در ادبیات قبل از انقلاب در خود چخوف، نظایر آن زیاد هست. این جنبه لازمه‌ی لاینفک سمبولیزم است که اشیا خارجی هر جز از طبیعت مادی در نظر نویسنده یا پرسناژهای مختلف او تاثیرات مختلف خود را دارا هستند. انسان می‌بیند که هیچ‌چیز جلوه و قدر مطلق را دارا نیست. بلکه اشیا دارای ارزش واقع شده علاوه بر آن طور که هستند نتیجه‌ی ارتباط سوبژکت و ابژکت خارجی تجسم داده می‌شوند. امروز ما سمبولیزم را اینطور می‌شناسیم. دقیق‌تر از آنچه که خود سمبولیست‌ها می‌شناخته‌اند. “ریپکا” این قدر نسبی و شایع را که رابطه‌ی بین صنعت و علم است با منطق مادی – طرز تفکر دیالکتیکی – خواسته است به‌طور مبهم ربط بدهد. درصورتی‌که ممکن بود از جای دیگر بر اصول عقاید رفیق از دنیا صرف نظر کرده‌ی ما، راه پیدا کند.

دقت بیشتر در شکل – دسکرپسیون – وصفیات یک جلوه‌ی متزلزل و هرز را پیش چشم می‌گذارد. من نمی‌دانم چرا اغلب رمان‌نویس‌ها حتا خود “موسه” این شکل توصیف را دوست دارند، ولی می‌دانم عمداً به آن متمایل نشده‌اند. در اغلب آثار آن‌ها انسان به پرسناژی برمی‌خورد که هیچ نمونه از شکل تصور خواننده در خصوص آن پرسناژ در ضمن شرح و نقل از آن پرسناژ ندارد. نویسنده آن پرسناژ را مورد عمل قرار می‌دهد، خواننده بنابر اقتدارات فکری‌ِ خود چنان‌که از کلمه‌ی “باغ” محوطه‌ی مشجری را از هرجاکه برحسب تداعی‌ِ معانی در نظر دارد، به نظر می‌آورد – همان پرسناژ را هم به نظر می‌آورد. ولی نویسنده پس از آنکه مقداری از وقایع را به توسط پرسناژ مزبور جریان می‌دهد، خواننده را برای تصور در خصوص آن آزاد می‌گذارد، پرسناژ مزبور را وصف می‌کند. این وقفه و سکته در میان تصورات قبلی‌ِ خواننده و تصوراتی که بعد برحسب توصیف نویسنده فراهم می‌شود، من یقین دارم قادر است که از شکل اثر کاسته باشد. یا بنای اساسی‌ِ اثرات خارجی را که جهات کاملاً مادی‌ِ اشیا وقایع و جریانات آن است، به هم زده باشد. به این معنی که از کلمه‌ی “جوان پرمو”، جوان پرمویی را که سابقاً در شهری که درست نمی‌داند در کدام محله‌ی آن شهر یا در چندین محله‌ی دیگر در ذهن خود حفظ کرده است، به خاطر می‌آورد، با این جوان وقایع را با اثر مخصوص تعقیب می‌کند اما ناگهان برمی‌خورد به این‌که جوان پرمو دارای خصایصی‌ست که نمی‌شناسد.

در نوول “س.گ.ل.ل” بدواً سوسن را مثل یک سوبژکت یک پری‌ِ مجرد در نظر می‌گیرد، نه فقط من‌باب اخطار بلکه با تمایل مخصوصی از کارگاه خود رخت می‌کشد و شهر “کانار” را دور از آشنایانش انتخاب می‌کند و به کاری آنقدر مبهم – آبستره – می‌پردازد. با وجود همه‌ی اینها در نظر خواننده اگر یک موجود مجرد و وهمی و پری و غایب جلوه نکند، برحسب توارد و توازن خیالی و هرشکل توان فکری خواننده صورت و تجسم پیدا می‌کند. برای اینکه پس از تعقیب از یک سلسله وقایع، تصورات خود را غلط دریابد.

در کلیه‌ی این نوول‌ها، انسان به دو قیافه‌ی از همه واضح‌تر و برجسته‌تر برمی‌خورد: “موپاسان” و “چخوف”. معلوم است که خصوصیات جدید هم با آن‌ها بی‌پیوند نیست. بیشتر با حالت تاثیر خود در اشیا خارجی و در طبیعت به طور کلی دقیق شدن. دریافت چیزهایی که پس از دریافت باز انسان دریافت می‌دارد. یک استحاله‌ی انسان در حالتی که با طبیعت می‌آمیزد و خود را روشن کرده به چشم دیگران می‌کشد و این معنی‌ِ واقعی‌ِ صنعت اوست. همه به طور اساسی از خصایص صنعت دوره‌ی ماست. دنیا را مثل موم نرم باید بلند کرد. نه صنعت همه‌ی تلاش صنعتگر در این موارد محسوس می‌شود ولی برطبق چه قسم افکار و تا چه اندازه محکم. فانتزی‌های شخصی و احساسات یا به عبارت آخری نفسانیات جمعی‌ی دوره‌ی خود واقع می‌شود. بنابراین اگر از موپاسان و چخوف اسم برده می‌شود، موپاسان و چخوف را در این دوره باید دید. محال است که ایده‌ی تازه بدون ربط با استیل، فورم، تازه باشد. و برخلاف آنچه که خیال می‌کنند ایده به‌طور مجرد و بدون بستگی با بیان افاده‌ی خود ترقی یا تحول یافته یا بتوان آن را جامد و مجرد برداشت کرده با فورم و استیل ایده‌های قدیم تصور کرد. مگر آنکه نویسنده بخواهد در بند تاثیر شکل کار خود نبوده باشد. ما در این خصوص امروز به هزار شارلاتان برمی‌خوریم که چیزی را برای امرار معاش در نظر گرفته و صنعت را عبارت از آن دانسته‌اند.

اما در تمام نوول‌های شما با خصایصی که داراست و در ضمن کار دارا می‌شود چنان‌که هیچ‌چیز از سلطه‌ی قوی‌ِ احساسات و فانتزی‌های شخصی بیرون نمی‌آید. همه‌چیز فرع بر خواستن نویسنده است. همین‌که نویسنده می‌خواهد، عالم خارجی هستی‌ِ صنعتی پیدا می‌کند. هستی‌ِ احساساتی که یک نوع هستی که برطبق میل نویسنده ترکیب اساسی‌ِ خود را درست و مرتب می‌دارد. بدون ملاحظات مشترک و دقیق‌تر در داخل و خارج اشیا.

من به این دخالت نمی‌کنم که چطور احساسات در موضوع عرب‌ها و سایر جاها در “پروین دختر ساسان” و “مازیار” موضوع واقع می‌شود. یا بنای عقلی و تجربی‌ِ ادبیات معاصر هرقدر که ماهیت آن را بنابر شکل اجتماعی و اقتصادی‌ِ خود بگیریم، هیچ تماسی با احساسات انسانی دارا نیست. زیراکه فکر انسان و زندگی‌ِ او در تحت شرایط زمان او نیست، اما بعضی چیزها را می‌توان در تحت دقت قرار داد.

در “گل ببوی مازندرانی”، حالت اطاعت بیچارگی و به اسارت بستگی‌ِ زن به آن خوبی نشان داده می‌شود. می‌بینیم که در اطراف گل ببو در گل و لای مازندران – یک سرزمین مرطوب قشلاقی – الاغ یک مرکوب بارکش معمولی‌ست. مردها به جای چوخا و علیقه و کجون، متقال آبی که پارچه‌ی مستعمل خشکزارهاست می‌پوشند. در “داش آکل” کاراکتر تیپیک بعضی رنگ‌های محلی و محاورات مخصوص به داش آکل‌های آن نقطه نیست.

در هر دو نوول فوق، ملاحظات نویسنده از سرزمین‌های دیگر گرفته و در متن پرسناژهای خود به کار می‌برد. الاغ در گل و لای، متقال در هوای مرطوب بارانی، یخ در شیراز و امثال آن تصورات خالصند که به جای ملاحظات به کار برده می‌شوند.

شکل کار مزبور در هیچ‌یک از این دو نوول صنعت را ضایع نمی‌کند ولی سلطه‌ی فانتزی‌های شخصی را می‌رساند. در آن نوول که یک پروفسور از یک‌نواختی و خستگی‌ در زندگی مجبور به خودکشی می‌شود، مفهوم یک‌نواختی فکر خود نویسنده است که بنابر شرایط دوره گرفته شده که بدون ملاحظه‌ی خارجی “رزبانو” یک زن زمان ساسانی‌ها ساخته می‌شود که درتحت شرایط دوره‌ی خود و دوآلیزم مذهب در حالتی‌که ایدئولوژی‌ِ یک زن معمولی را باید به او داد، زندگی‌ِ یک‌نواخت در حق او نسبت بعید و اساسن باورنکردنی به نظر می‌آید. درواقع فقط هرچیز از روی شوق ساخته است.

در نظر خواننده که اطلاعات محلی مثل اتود قبلی در مغز اوست، از ارزش رئالیست که نوول‌ها می‌خواهند دارا باشند، می‌کاهد. در خواننده یک به هم ریختگی دنیا که جای هرچیز در آن عوض شده است، تولید می‌شود و حکم راه رفتن بشر در دریا و کشتی در روی خاک را داراست. درصورتی‌که صنعت، یک عادت حاصل شده از روی تمرین است و در عین حالی‌که کار می‌کند، عادتن روان است. صنعت، یک رعایت محسوب می‌شود. همیشه باید به خود یادآوری کرد و دقیق بود. این درد زبان آرتیست باید باشد.

این شوق مفرط که نویسنده در صنعت خود داراست نباید با جذبه‌ی صنعتی‌ِ extase artistique اشتباه شود. هرکس که صنعت می‌کند، ممکن است دارای لغزش‌هایی باشد و تا مدتی که نسبت به چیزی که ساخته است بیگانه نشده است، می‌تواند مثل دیگران لغزش داشته باشد. بلکه برحسب تمایلات و یک نوع فانتزی‌هایی‌ست که نویسنده می‌خواهد بسازد و با آن تمایلات خود را رسیدگی کرده، شوق مفرط ساختن که در او هست هرچیز را تغییر بدهد، حتا خود فورم را: “شمسک میمون” برخلاف “اودت” به نوع ادبی – Genre – دیگر تسلیم شده، دارای فورم سریع پرش در نقل وقایع، یک قلم‌اندازی در چیزنویسی‌ست. روس‌ها در نقاشی این را “نابروسکا” می‌گویند. چیزی که هست نوع مزبور هم نوعی‌ست و چه عیب خواهد داشت که اینطور هم باشد.

اما به طور اساسی باید دید که این مقدار شوق مفرط ساختن به حدی که هرچیز را جانشین هرچیز قرار می‌دهد، و برحسب آن تصورات گاهی با ملاحظات روبرو می‌شوند، در جریانات ایده چه نفوذی را داراست. یک چیزی می‌تواند مقدمه برای رسیدن به مقدمه‌ی ثانوی باشد. انسان ممکن است از یک تمایل، تمایلات دیگر پیدا کند. نمی‌توان در نوول‌های شما این شوق ساختن را در حدودی پیدا کرد که صنعت ایده‌آلیزه کرده، تجسمات مادی را فاقد جلوه و اثر ساخته باشد، ولی توانسته است به واسطه‌ی نفوذ خود به صنعت شکل اساسی ایده‌آلیزم – یک قسم مکتب خالصاً مخلص رمانتیک – را بدهد. بنابراین جلوه‌ی خاصی که رئالیزم می‌توانست در نوول‌های شما دارا باشد، تحت‌الشعاع و محکوم واقع شده؛ دیده می‌شود که با چه زمینه‌ی باور نکردنی در “گجسته دژ”، شوهر که یک نفر کیمیاگر است، در نوول به آن پاکیزگی فیلم برمی‌دارد، زنش را نمی‌شناسد.

واقعه‌ی مزبور کاملاً در روی فانتزی‌ِ شخصی قرار گرفته و مدخل یک رمانتیک قابل ملاحظه است که با تجربه و ملاحظه‌ی خارجی و مادی، وفق نمی‌دهد. بنابراین ارزش رئالیست را دارا نیست. یک رئالیست غیرقابل تردید که ما به آن معنی‌ِ رئالیست می‌دهیم باید خیلی با مادیت راه توافق مکانیکی پیدا کرده باشد. ساختمان آن از طبیعت که حالت اتوماتیک را داراست، جدا نباشد. ما نمی‌توانیم از طبیعت جدا بوده به چیزهای مجرد و جامد، اعتقاد داشته باشیم. هرچیز که برداشته می‌شود، جزیی از میان اجزای دیگرست. شما می‌توانستید قبلن “کیمیاگر” را به مرض کم‌حافظگی معرفی کنید. این تیپ این‌طور نادر که تاثیرات عملیات او، نتیجه‌ی فکری برای زمان ما دارا نخواهد بود، ساخته‌ی صنعت خالص است. همین صنعت خالص است که برحسب یک پیکولوژی‌ی فانتاستیک به‌طوری که باید عنوان داد پرسناژهایی را که فقط جلوه‌ی شاعرانه و صنعتی را در حد اعلای خود دارا هستند، اقتدار می‌دهد.

شاید در نتیجه‌ی همین فانتزی‌ها و احساسات که نوول “س.گ.ل.ل” (سایه روشن) استخوان‌بندی‌ِ اساسی‌ِ خود را ترکیب می‌کند. نه فقط در ادبیات معاصر، در ادبیات قرن نوزدهم و هجدهم مثل “رابینسون” و “گالیور” و خیلی از آن قدیمی‌تر هم انسان با رمان‌ها و قصه‌های فرضی برمی‌خورد که نویسنده در آن فکر فلسفی‌ِ خود را بنابر دلخواه خود که غالبن بدون ملاحظه و تجربه‌ی خارجی‌ست، تجزیه می‌کند. تجزیه‌ی مزبور بنابه شکل اساسی ایده‌آلیزم است. این قسم “اتوپی” سازی در عرب‌ها هم بوده حی‌بن‌یقظان – سرگذشت مردی که از طبیعت بیرون آمده به خدای خودش می‌پیوندد – را ابن بطوطه برحسب این تمایل از نوشته‌جات قدمای خود مثل بوعلی سینا گرفته است. شما آن را با صنعت، توافق عالی داده‌اید. در “س.گ.ل.ل” خواننده به حدسیات راجع به ۲۰۰۰ سال بعد می‌رسد. اما وقایع حالت تقریبی را دارا نیستند، بلکه حالت قطعیت یک قسم ملاحظه و تجربه را پیدا کرده، نویسنده برحسب نظریه‌ی اثباتی‌ی خود و به چشم آن چیزهایی را که از روی حدس می‌سازد، می‌بینند.

درصورتی‌که احساسات و دقایق را از جریان کنونی‌ی زندگی می‌گیرد. یعنی حاصل بلاتردید شرایط مادی و جمعیتی‌ِ امروزه است، ولی عمداً یا غیرعمداً ایده‌های خود را مثل حقایق مسلمه به چشم خواننده می‌کشد. از این لحاظ، نظر چیزهای نسبی را که فقط نسبت به زمان خود او اینطور منطقی می‌توانند بوده باشد، مطلق در نظر گرفته می‌خواهد بنابر تمایل خود بسازد. این است که هر مفهومی در اثر او موجب تردید و توقف فکری و اغلب مفهوم قابل رد واقع می‌شود.

در مسافت آن‌قدر بعید زمانی که نصف آن اگر از اسلکولاستیک بگیریم دوئیت ما و قدما را به وجود آورده است، نمی‌توان قبول کرد که کلمات “بچه ننه” ص ۱۷، هنوز مورد استعمال داشته باشد؛ به این معنی که مونوگامی قرارداد خرید و فروش انسان، “ننه و بچه‌ی عزیزشده”ی او را که پیش خودش بزرگ شده و این‌طور عزیز بار آمده است، باز به وجود بیاورد.

در ۲۰۰۰ سال بعد که خاطره‌ی مفروض آن را برحسب متد مادی‌ی اقتصادی می‌توانیم حدساً تخمین بزنیم و نمی‌توانیم قطعاً بگوییم چه‌جور ساختمانی خواهیم داشت؛ من نمی‌توانم باور کنم که هنوز آرتیست درد می‌کشد: «آرتیست بیشتر از سایر مردم درد می‌کشد و همین یک‌جور ناخوشی‌ست. آدم طبیعی، آدم سالم باید خوب بخورد، خوب بنوشد و خوب عشق‌ورزی بکند. خواندن، نوشتن و فکر کردن همه‌ی این‌ها بدبختی‌ست؛ نکبت می‌آورد…» ص ۱۱۶ –

بنای دردهای انسانی را برحسب چه شرایطی باید تعیین کرد. انسان به‌جز با طبیعت، با چه چیز مبارزه می‌کند درصورتی‌که ما هنوز تاریخ نشده‌ایم نیم مرده‌ایم و طبقات انسانی را با نتایج و مبارزات روزمره‌ی آن می‌بینیم، این‌طور قضاوت می‌کنیم. مثل این است که به بینجگرها – زارعین برنج – یک مالک با اقتدار امروز در روز جشن تولد پسرش ودکا داده بگوید: “چرا باید غمگین باشید؟” زیرا او هم که من و شما را به این روز درآورده است نمی‌خواهد در اساس غم و کدورت‌های انسانی، فکرش را زحمت بدهد.

ا گر شما فکر نمی‌کنید، من فکر می‌کنم چطور در ۲۰۰۰ سال بعد که حالت یکنواخت زندگی‌ِ انسان گل می‌کند، هنوز عشق باقی‌ست و “سوسن” نام از عشقش حرف می‌زند. اساس عشق مزبور خیلی خیالی‌ست. یعنی یک ایده‌آلیزم کامل است که سوبژکت را درنتیجهی قرنها سیر زمانی که هرچیز تحول حاصل می‌کند، بلاتحول قرار داده است و هنوز باقی‌ست.

برحسب این طرز تفکر سوبژکتیو، مفهوم دقیق یکنواختی را باید ملاحظه کرد که فکر خود نویسنده است. آن را بنابر شرایط دوره‌ی خود گرفته، بدون ملاحظه‌ی خارجی، با غلو صنعت خود به “زربانو” یک زن زمان ساسانی‌ها داده است. درصورتی‌که به زربانو، که اگر خودش الان زنده بود درخصوص این کلمه تعجب می‌کرد، لازم بود بنابر شرایط دوره‌ی او و دوآلیزم آنقدر قوی و سمج مذهب زرتشت، ایدئولوژی‌ِ یک زن معمولی را داد. زنندگی‌ِ یک چیز یکنواخت در حق یک فیلسوف یا متفکری که دچار تاملات خود است رواتر به نظر می‌آید. اما شما که از چیزهای بانال (banal) در چندجا نگریخته‌اید، از این هم نگریخته‌اید.

صنعت‌گر مطلقاً آزاد است. هیچ‌کس نمی‌تواند بگوید: چرا شما راجع به یک هیزم‌شکن نخواسته‌اید یک نوول داشته باشید. ولی در حد اعلا و حال تجاوز خود می‌بینیم که آزادی‌ِ مزبور در نویسنده شیطنت احساسات – یک جست‌وخیز شوخ ولی زننده – را تولید می‌کند. شیطنت ذوق و همه‌چیز را که در نتیجه‌ی آن یک نفر پروفسور از یکنواختی‌ی زندگی خسته شده مجبور به خودکشی می‌شود.

دوست عزیزم!

در مورد آثار شما، مخصوصن موضوع افکار آثار شما گفتنی زیاد است. اما من آن را می‌گذارم برای بعد. کاری که تو در نثر انجام دادی، من در نظم کلمات خشن و سقط انجام داده‌ام که به نتیجه‌ی زحمت آن‌ها را رام کرده‌ام. اما در این کار من مخالف زیاد است، زیرا دیوار پوسیده هنوز جلوی راه هست و سوسک‌ها بالا می‌روند و ضجه می‌کشند، مثل “واشریعتا” و “وا وزنا” می‌زنند.

بالاخره کار من هنوز نمودی نخواهد داشت و تا مرگ من هم نمودی نخواهد داشت. این کاری‌ست که من برای آن تمام عمرم را گذاشته‌ام، بی‌خبر که دیگران چند ساعت را به مصرف رسانیده دیواری که من در تمام عمرم ساخته‌ام، در یک ساعت به هم زده و معلوم نیست چه جور باید ساخت و روزی ساخته‌ی نحس آن‌ها خراب شده، به همین دیوار برگردند.

من مطلب را در همین‌جا تمام می‌کنم و آرزوی موفقیت آن دوست عزیز را دارم.
زمستان ۱۳۱۵
دوست شما: نیما یوشیج
از کتاب “نامه‌های نیما ” نسخه‌بردار: شراگیم یوشیج – نشر نگاه – چاپ ۱۳۷۶

زبان وتمدن بشری – پژمان موسوی

آبان ۱۳۹۱

بررسی خدمات علمی و فرهنگی دکتر محمد رضا باطنی

زبان شناس و فرهنگ نگار معاصر

بی شک شما هم با اندکی تامل دراطرافیان خود، ۷۷ ساله های چندی را می شناسید که جمع این ۷۷ ساله ها،
شاید به  هزاران نفر هم برسد.
۷۷ ساله  هایی که هر کدام در زندگی شخصی و اجتماعی خود، کارهایی کرد ه اند و قد م هایی را برداشته اند که
ممکن است منشاء اثر هم اتفاقا بوده باشند و قطر ه ای را به دریای دانش بشری و حوزه تفکر افزوده باشند. اما کدام
یک از ما ۷۷ سال های را می شناسیم که محمدرضا باطنی باشد؟ نه اینکه محمدرضا باطنی باشد، نه! محمدرضا
باطنی یکی است و آن هم کسی نیست جز زبا نشناس و استاد معاصر جامعه  شناسی زبان؛ شخصیتی فرزانه که
اگر خدمات و کوشش های بی دریغ و فرهنگی او نبود، معلوم نبود که ما امروز آیا می توانستیم اساسا از پدید ه ای به
نام زبا نشناسی نام ببریم یا خیر. هر چند ممکن است بر برخی این موضوع گران آید اما بی شک بی وجود باطنی،
زبا نشناسی ما نه یک چیز بلکه خیلی چیزها کم داشت و حداکثر در درست نویسی و شکل صحیح تلفظ واژگان
محدود می شد. اما این باطنی بود که قدرت و قابلیت های زبان و اندیشه در کنترل جامعه را به شکلی جدی و
منحصر به فرد مطرح کرد و بیشتر تمرکز خود را نه بر درست نویسی های ابتدایی و اغلب خنده دار، که بر مقوله ای
اساسی به نام جامعه شناسی زبان قرار داد و هدف خود را از ابتدا شناخت جامعه ای قرار داد که آن زبان می خواهد
در آن به کار برده شود. باطنی در بررسی های خود البته تنها دوران معاصر را موضوع جستوجوها و پژوهشهای
خود قرار نداد و تلاش کرد تا به زبان از منظری تاریخی و تکاملی نگاه کند:
« تکامل زیستى انسان از راه وراثت به نسل هاى آینده منتقل مىشود، یعنى تغییرات زیستى ساختمان بدن انسان که براى بقای او متناسب تر باشد
از طریق ژ نها و از راه فرآیند تولید مثل از پدر و مادر به فرزندان منتقل مىشود. ولى تکامل اجتماعى انسان از
طریق جامعه منتقل مىشود و تنها وسیله اى که جامعه براى این انتقال در اختیار دارد زبان است. آنچه ما امروز
به نام تمدن و فرهنگ از آن برخورداریم، در نتیجه هزارها قرن مبارزه انسان با طبیعت انباشته شده و یکجا در
اختیار ما قرار گرفته است. اندکى تامل آشکار مىکند که تعلیم و تربیت به صورت رسمى یا غیررسمى بدون زبان
به جای مقدمه غیرممکن است. زبان تنها وسیله موثر در فرآیند آموزش و پرورش است. بدون زبان ارتباطى بین افراد جامعه
برقرار نمى شود و بدون ارتباط، آموز ش وپرورشى صورت نمى گیرد و بدون آموزش وپرورش انتقال میراث فرهنگى
و تمدن بشرى به نسل هاى بعد امکا ن پذیر نمیشود. »
همین نگاه ژرف و عمیق هم هست که باطنی را از سایرزبا نشناسان که از زبا نشناسی تنها معاد ل سازی را آموخته اند متمایز می کند. در واقع ویژگی اساسی باطنی در
این است که ضمن شناخت و معرفی ساختمان صحیح دستوری زبان فارسی به مخاطبان خود، تلاش می کند
تا با در میان کشیدن مباحثی چون زبان و تفکر، جامعه شناسی زبان و مسایل اندیشگی زبا نشناسی، ذهن و
زبان مخاطبانش را بیش از پیش به تفکر و بیان دغدغدهایش و ادارد؛ کاری که کمتر زبا نشناسی «می خواهد » و
«می تواند » که به طرف آن برود. ترجمه آثاری چون :
«ساخت و کار ذهن ”   ، ” مقدمه ای بر فلسفه”  ، ” فلسفه هنرنیچه « ،» خواب « ،» مغز و رفتار » و آثاری از این دست را هم م یتوان برآمده از دغدغ ههای اساسی استاد و لزوم
نگاه فلسفی به مسایل اطراف و از جمله زبا نشناسی دانست.
چنانچه بپذیریم که هر زبانی نمایش

روزی که گلابتون رفت – محمود صفریان

آبان ۱۳۹۱

روزی که گلابتون رفت
نام کتابی جدید است
که در آینده ای نزدیک از سوی نشر زاگرس
منتشر خواهد شد
این تکه ای از یکی از داستان های این کتاب است.

“…. چند ضربه به در خورد و با اجازه من در باز شد. خدای من از قاب در یکی از زیبا ترین مینیاتور های ” رضا عباسی ” جان گرفت و گام به درون اتاق گذاشت.
داشتم پریشان می شدم. چند لحظه کناردرایستاد، بعد آرام بسویم گام برداشت. در یک قدمی من گفت:
” سهراب ضرابی؟ ”
” بله ”
” من جنیفر جیانگ لو هستم . بنظر می رسد حالتان خوب باشد! خوشحالم. “

” تو همان جنیفر روز اتفاق هستی ؟ …چه زیبائی خیره کننده ای؟ ”
تبسم کرد.
” آمده ام شخصن پوزش بخواهم و از گذشت باور نکردنی شما تشکر کنم و خواهش کنم برای آشنائی بیشتر امشب نه، که می دانم با خانواده خواهی بود ولی فرداشب را اجازه بدهید شام با هم باشیم. ”
با همه حاضر جوابی کم آوردم. وقتی سکوتم ادامه یافت، گفت:
” خواهش می کنم! ”
و همان یک قدم فاصله را نیز کم کرد، جلویم ایستاد. هیجان گلگونش کرده بود. خم شد وگونه مرا که مبهوت بودم بوسید. و گفت:
” فرداشب منتظرشما هستم. خواهش می کنم قبول کنید. خیلی خوشحال خواهم شد. بیشتر مزاحم شما نمی شوم، فردا شب منتظرت هستند. ”
و بسوی در رفت. قبل از خروج سر بر گرداند، زیبائیش را یکبار دیگر به رخم کشید و ” خواهش می کنم ” را در لفافی از ناز تکرار کرد…”

ترانه‌های سبز در گفت و گو با بهروز شیدا (پژوهشگر و منتقد ادبی، سوئد) – دفتر خاک، ضمیمه ادبی رادیو زمانه

آبان ۱۳۹۱

این برداشت با اجازه کتبی بهروز شیدا انجام شده است….با سپاس از مهر ایشان

بهروز شیدا، منتقد و پژوهش‌گر ادبی، ساکن استکهلم، سوئد است. از بهروز شیدا تا کنون پانزده کتاب منتشر شده‌است. هشت کتاب از این کتاب‌ها در زمینه‌ی نقد و پژوهش ادبی است؛ یک کتاب ویراستاری خاطرات زندان.

بهروز شیدا اخیراً مقاله‌ای در تحلیل «ترانه‌های سبز» نوشته و ترانه‌های این دوران را با ترانه‌های صدر مشروطه و ترانه‌های انقلاب مقایسه کرده. به این مناسبت «دفتر خاک» با این پژوهشگر و منتقد ادبی گفت و گو کرده. توجه شما را به این گفت و گو جلب می‌کنیم.

تا آن‌جا که اطلاع دارم شما تا امروز تنها پژوهشگری هستید که به موضوع ترانه‌های سبز، یعنی ترانه‌هایی که بعد از کودتا بیست و دوم خرداد ساخته و اجرا شده پرداخته‌اید. مهم‌ترین نشانه‌هایی که در این ترانه‌ها سراغ دارید، چیست؟

قبل از هر چیز باید بگویم کاری که من انجام داده‌ام این است: جستاری به نامِ از ناز پرستوهای جوان بر مبنای نگاه به پانزده ترانه‌ی این دوران نوشته‌ام که خود از میان پنجاه ترانه‌ای برگزیده شده‌اند که تاکنون جمع آوری کرده‌ام.

در این‌جا به عمد از عبارت «ترانه‌ی این دوران» به جای «ترانه‌های سبز» استفاده می‌کنم تا تأکید کنم گرایش سیاسی‌ی مشترکی در همه‌ی این ترانه‌ها به چشم نمی‌خورد، هر چند که این ترانه‌ها عتاصر یک نوع ادبی مشترک، گفتمان‌های مشترک و ساختارِ مشترکی را نماینده‌گی می‌کنند.
اما در پاسخ به پرسش شما: نخستین ویژه‌گی¬ این ترانه‌ها این است که در آن‌ها عناصر حماسی حاکم است؛ عناصری چون وجود جهانی دو قطبی که در آن دو نیروی خیر و شر در مقابلِ هم صف کشیده‌اند، ستایشِ شجاعت، اعتقاد به پیروزی نیروی خیر.

دومین ویژه‌گی را باید در گفتمان‌های مشترکی جست که در این ترانه‌ها دیده می‌شوند. این گفتمان‌ها عبارت اند از: ستایش جوان ایرانی، تقدیس آزادی، ارج‌گذاری به مفهومِ وطن.

سومین ویژه‌گی ساختار این ترانه‌هاست. این ساختار را می‌توان در یک روایتِ چهار جمله‌ای خلاصه کرد: شب است. سحر می‌شود. زمستان است. بهار می‌شود.

این نشانه‌ها با ترانه‌های صدر مشروطیت چه شباهت‌ها و اختلافاتی دارد؟
همه‌ی ویژه‌گی‌هایی که اشاره کردم در ترانه‌های دوران مشروطیت نیز به چشم می‌خورند. اما صدای مسلط بر ترانه‌های دوران مشروطیت بر گفتمان دیگری نیز تأکید می‌کند: گفتمان «عدالت-‌اقتصادی» که بر رنج طبقات تهی‌دست و ستم‌کاری طبقاتِ فرادست تأکید می‌کند. به عنوان نمونه می‌توان به این تکه از ترانه‌ی مرغ سحر، سروده‌ی ملک‌الشعرا بهار توجه کرد:
ظلم مالک، جور ارباب
زارع از غم گشته بی‌تاب
ساغر اغنیا پر می ناب
جام ما پر ز خون جگر شد
ای دل تنگ ناله سر کن
از قوی دستان حذر کن
یا این تکه از ترانه‌ی عارف قزوینی:

خوابند وکیلان و خرابند وزیران
بردند به سرقت همه سیم و زر ایران
ما را نگذارند به یک خانه¬ی ویران
یارب بستان داد فقیران ز امیران

از مقایسه ترانه‌های صدر مشروطه با ترانه‌های سبز آیا می‌توانیم به نتایج جامعه‌شناختی برسیم؟
شباهت گفتمان‌های ترانه‌های این دوران با ترانه‌های دوران مشروطیت خبر از آرزوهای تحقق نیافته‌ی دوران مشروطیت می‌دهند که در یک دوران دیگر بار دیگر فریاد می‌شوند؛ خبر از پروژه‌های شکست خورده.
ساختارهای مشابه خبر از ساده شدن جهان در دوران رونق جنبش‌های اجتماعی می‌دهند. در عرصه‌ی هنری در این دوران نوع ادبی به حماسه میل می‌کند، پرسش‌های فلسفی جای خود را به پاسخ‌های اجتماعی می‌دهند، تردید جای خود را به یقین می‌دهد، شعر و ترانه، که به سرعت تولید می‌شوند و استفاده‌ی شفاهی از آن‌ها ساده‌تر است، در کوتاه مدت، رونق بسیار پیدا می‌کنند.

عدم حضور گفتمان «عدالت اقتصادی» در ترانه‌های «جنبش کنونی» هم، از زاویه‌ی جامعه‌شناسی‌ی هنر، می‌تواند نشان کم‌نقشی یا بی‌نقشی‌ی «طبقات فرودست» و پررنگی‌ی نقش «طبقه‌ی متوسط» در جنبش کنونی باشد.

در طلیعه‌ی انقلاب هم ترانه‌های انقلابی زیادی سروده و اجرا شد. آیا علاوه بر آزادی و آزادیخواهی، در ترانه‌های انقلاب نشانی از عدالت‌خواهی یا به گفته‌ی شما «گفتمان عدالت اقتصادی» سراغ دارید؟
ترانه¬ – سرودهای دوران انقلاب اسلامی در یک دورانِ طولانی توسط گروهای مختلف سیاسی و گرایش‌های مختلف اجتماعی سروده و اجرا شدند؛ از آن میان سازمان مجاهدین خلق و سازمان‌های چپ. البته که به‌ویژه در سرود – ترانه‌های سازمان‌های چپ «گفتمان عدالت اقتصادی» از گفتمان‌های اصلی است.
اما اگر قرار باشد بر گرایشی که به گرایش مسلط بر انقلاب اسلامی نزدیک‌تر است متمرکز شویم، ماجرا پیچیده‌تر است. در این ترانه‌ها گفتمان «حقانیت مستضعفین»، «وحدت میان اقشار و طبقات اجتماعی» و «ظلم‌ستیزی» جای‌گزین «گفتمان عدالت اقتصادی» می‌شوند. به عنوان نمونه می‌توان به این تکه از ترانه‌ی ژاله خون شد، سروده‌ی سیاوش کسرایی توجه کرد:

جان خواهر، کارگر، روستایی، برادر
پیشه‌ور، ای جوان، ای دلاور
ما همه یک صف و در برابر
آن ستم‌کار، آن تاج بر سر

ساختار «ترانه‌های سبز» را چگونه ارزیابی می‌کنید؟ اگر این ترانه‌ها را به عنوان یک متن ادبی مطالعه کنیم، از ساختار آن آیا می‌توانیم به ذهنیتی که زمانه‌ی ما را می‌سازد پی ببریم؟
«ذهنیت زمانه‌ی ما» البته عبارت بزرگی است که از این ترانه‌ها قابل استنتاج نیست. شاید تنها بتوان به ذهنیت این ترانه‌ها اشاره کرد. ساختار این ترانه‌ها، همان‌گونه که گفتم، خبر از حتمیت تحقق صبح بهار می‌دهند. خبر از امیدواری و نیز لزوم امیدوار بودن.

ذهنیت حاکم بر گفتمان‌های این ترانه‌ها را شاید بتوان در عبارتِ «میل به جهانِ آزاد مدرن» خلاصه کرد. این «ذهنیت» را به گمان من، البته، در گستره‌ی تاریخ صد سال گذشته‌ی ایران می‌توان چنین خواند: آرزوهای دوران مشروطیت شنلی بود که در انقلاب اسلامی پشت و رو شد. این شنل را یک بار دیگر باید پشت و رو کرد. باید شنل آرزوهای دوران مشروطیت را بار دیگر بر شانه انداخت.

آیا ممکن است نمونه‌هایی به دست دهید از ترانه‌هایی که در جستار خود بررسی کرده‌اید؟
به عنوان نمونه: ندای صلح و آزادی، سروده‌ی بهنام باوندپور، جوان ایرانی، سروده‌ی پیمان وهاب‌زاده، نترسون، سروده‌ی ایرج جنتی عطایی.

آقای شیدای عزیز، متشکرم که وقت‌تان را به ما بخشیدید.
تمنا می‌کنم. من از شما متشکرم که این فرصت را در اختیار من قرار دادید.

به مناسبت اهدای جایزه نوبل ادبی امسال – محمود صفریان

آبان ۱۳۹۱

نوشته زیر را از گذرگاه شماره ۶۸ تاریخ اول تیر ماه ۱۳۸۶
یاد آوری می کنم.
———————————————————–

جوایز نوبل

جوایز نوبل، فکر می کنید حقی است که به حق دار می رسد؟
( بخصوص جایزه ادبیات و صلح ) و آن ها که این جوایز را دریافت می کنند، به واقع از بهترین ها هستند؟ و هیجگونه ملاحظاتی برای انتخاب آنها اعمال نمی شود؟ گمان نمی کنید پاسخ مثبت به این پرسش ها، می تواند ریشه در خوش باوری داشته باشد؟
به واقع جایزه نوبل ادبی که در سال ۱۹۵۸ ( در شور حسینی! جنگ سرد ) به ” بوریس پاسترناک ” نویسنده روسی ( در شوروی سابق ) به مناسبت
انتشار کتاب: ” دکتر ژیواگو ” تعلق گرفت بدون ملاحظات سیاسی بود؟
همانطور که می دانید ” پاستر ناک ” بیشتر ( و اصولن ) شاعر است تا نویسنده، و اتفاقن کتاب شعری هم دارد با نام: ” تولدی دیگر- Second Birth ” شاید هم ” دومین تولد ” و تنها کتاب ِ نثر او ( یا اولین کتابی که به شعر نیست ) همین ( دکتر ژیواگو ) ست که نوبل را برایش آورد.
نمی گویم همه جوایز نوبل ( یا همه گیرندگان آن ) بر پایه روابط است و نه ضوابط، ولی می گویم آنجا که لازم بدانند کسی را بر می گزینند که می خواهند.
مثل جایزه صلح آن، برای ( جیمی کارتر، و البرادعی ) ، و دیگرانی که می شناسید.
در جائی به نقل از کمیته نوبل خواندم:
( جایزه نوبل الزامن به آن هائی که واجد شرایط هستند تعلق نمی گیرد.
یا: نوبل تنها معیار شناخت خوبی و بدی نویسندگان نیست. )
کما اینکه مشاهیری چون : برشت – دریدا – جیمز جویس – سامرست موام – دی. اچ. لورنس – سالینجر – آرتور میلر – مارک تواین و حتا، تولستوی، نوبل نگرفتند. ولی ” پاستر ناک ” گرفت. در چنین وضعیتی ما انتظار داشتیم، ” شاملو ” نوبل بگیرد.
گویا به واقع، دنیا دار مکافات است! باید چشم و گوشمان کاملن باز، و حواسمان حسابی جمع باشد، در تمامی موارد و زمینه ها.

تکه کوتاهی از آخرین روزهای غلامحسین ساعدی – مهستی شاهرخی

آبان ۱۳۹۱

** ساعدی در دو سال آخر عمرش بیمار بود. پیر و افسرده شده بود. کبدش درست کار نمیکرد. با وجودی که خودش پزشک بود، از بیمارستان میترسید. در تهران هم، برای معالجه، سنگ مثانه اش، دوستانش او را به زور به بیمارستان برده بودند وگرنه با پای خودش که نمیرفت. این اواخر دیگر میدانست که رفتنی است. گاه میگفت:«من سرطان دارم.»

با انبوه موهای پریشان جو گندمی و سبیل پر پشت و ریش نتراشیده اش بیشتر از سن واقعی اش نشان میداد ولی کافی بود تا کمی از زاد و بوم و تبریزی ها و هم ولایتی ها، آن هم به زبان ترکی و با لهجه آذری برایش بگویند تا خطوط رنج از چهره اش ناپدید شود و چشمانش از پشت عینک ذره بینی بدرخشد.

** در مراسم به خاکسپاری «یولماز گونی» سینماگر ترک، در پرلاشز، در همان گورستانی که امروز خودش در آنجا دفن شده است، حضور داشت.

ــ «مرگ یولماز گونی خیلی مرا اذیت کرد. قرار بود با هم کار بکنیم… یولماز از دست رفت. درست در اوج شکوفایی، با سرطان معده.»

غلامحسین ساعدی و یولماز گونی و ماکسیم رودنسون و محمود درویش جزو هیئت امنای موسسه «مطالعات کردی» در پاریس بودند. میگفت:«راستش را بخواهی از این دنیای مادرقحبه خلاص شد. دست راستش رو سر آدم های احمقی چون من!»

**در سردخانه، زیر نور چراغی کم سو، آرام و بی خیال خوابیده بود. ملافه سفیدی بدنش را تا گردن میپوشاند. موهای خاکستری اش را روی شانه ریخته بودند. صورت سردش را عرق چسبناکی پوشانده بود. لبخندی آرامش بخش به لب داشت و قطره خونی ــ که نشانه آخرین خونریزی بود ــ بر کنج لبش نقش بسته بود. بی هیچ ترس و هراسی، با آرامش کامل، عاری از همه دلهره ها و سراسیمگی هایی که سرشت اش را میساختند، دور از همه صحنه های سیاست و بازی های نمایشی آن بر روی سکویی در سردخانه آرمیده بود. حالا دیگر زندگی با همه واهمه ها و کابوس هایش برای همیشه از او گریخته بود. چهره اش جوان تر مینمود و گویی به چیزی میخندید طوری که یکی از دوستان آذربایجانی اش که برای آخرین دیدار با ساعدی به سردخانه آمده بود، بی اختیار گفته بود:«دارد قصه تنهایی ما را مینویسد و به ریش ما میخندد!»

ما عمیقن لایقیم – زهرا صدری

آبان ۱۳۹۱

مگر مردم کشور هائی که از آزادی نسبی بر خوردارند، همه قبلن در کلاس دمکراسی شرکت داشته اند؟
یا در کشور هائی که همه می پنداریم بهترین هستند دمکراسی کامل بر قرار است؟ و همه ی مردش از آزادی برخوردارند؟ و در همه ی گوشه و کنارش مردم ضمن برخورداری از آزادی، دمکراسی را می شناسند؟

مگر ما از هزاران سال قبل از حمله ی مسلمانان، در ۱۴۰۰ سال پیش که بوئی از آزادی و دمکراسی نبرده بودند
بهترین دمکراسی را نداشتیم؟ و مگر تاریخ این را نمی گوید؟

چگونه است پاره ای فیلسوفانه جا و بی جا و در هر فرصتی می گویند:
” دمکراسی برای مردم ما زود است ”
” مردم ما نمی دانند دمکراسی یعنی چه ”
” ما آمادگی پذیرش و اجرای دمکراسی را نداریم ”
و بسیاری از اینگونه اظهار نظر ها.

این بدان معنی نیست که ما، مردم ما، و کشور ما باید تحت سر پرستی قیم و دیکتاتور و مرشد و رهبر باشند.
و باید همیشه تو سرمان بزنند تا وحشیگری نکنیم. و مگر این آب به آسیاب دشمن ریختن نیست؟
اینجا صحبت مرغ اول یا تخم مرغ نیست. اینجا صحبت یکبار هم که شده داشتن حکومتی است که مردمی باشد، فشار و خفقان و داغ و درفش و ترکه و چوب وفلک در کار نباشد. انتخابات به راستی آزاد و بدون دخالت قلدر ها و تقلب پنهان و آشکار انجام شود و نمایندگان راستین مردم به مجلس بروند، آنگاه دنیا خواهد دید که مردم ما چه عمیق و چه گسترده آزادی و دمکراسی را می شناسند.
اگر کوچ عبدالها ی لابی که با نقاب های رنگارنگ ودر لباس های گوناگون و قیافه های حق به جانب و به تعداد زیاد زیر لوای فحش به حکومت بگذارند و با متهم کردن ماهرانه مردم ما به عدم آگاهی از آزادی و دمکراسی ننه من غریبم در نیاورند و ماهرانه پستان به تنور نچسبانند، و مردم را عامی معرفی نکنند، ما شایسته ترین مردمیم برای داشتن حکومتی مردمی و بهره وری از آزادی و دمکراسی.

دو ماه با ” را ” سگی بزرگ و قوی هیکل از نژاد ” لابرادور- محمود صفریان “

آبان ۱۳۹۱

به من آموخت که می توان قوی و قلدر و درشت هیکل بود و در عین حال مهربان و رفیق. رفاقتی یک رنگ و بی تفسیرو تعبیر.
با آنکه گاه بخاطر خستگی و بیشتر بی حوصلگی نمی توانستم به او توجه کنم ، نه دلخور می شد و نه پشت می کرد، نه سر سنگین می شد و سؤال برانگیز. او هم در این مواقع می رفت در دنیای خودش و کاری به کارم هم نداشتیم ….و در اولین فرصت باز با روی گشاده با هم روبرو می شدیم.
از نگاهش می خواندم که با زبان بی زبانی به من می گوید خیالت راحت باشد هوایت را دارم.
نه به قول معروف گوشی بود که با مویزی گرمیش شود و با غوره ای سردی و نه از هر حرکت معمولی و متعارف من برداشت های خاصی داشت…با ” را ” راحت بودم خیلی راحت. هر گز مرا دور نمی زد و بقول فروغ پنهان ز دیدگان من گریز نمی زد. در رفاقت یک تیکه آقا و یکرنگ بود. ازش ممنونم.

تابستان بود، یک روز خسته و هلاک از گرما آمدم خانه، خودم را انداختم روی مبل. باور نکردنی است، تشنگی ام را دریافت و با یک پرش در یخچال را باز کرد و بطری آب را انداخت بیرون و خود روبرویم نشست و منتظر ماند تا من رفع تشنگی کنم.

با همه ی شجاعت و قدرت و دهانی که می توانست یک طالبی بزرگ را به راحتی در آن جا بدهد و دندان هائی که با یکضرب هر استخوانی را خرد می کرد، در دوستی با من، آرام ، صمیمی و یک رنگ بود.

خدای من چقدر قدر شناس بود. به ازاء هر محبت و داده ای از طرف من، تما هیکلش سپاس می شد، و دمش را به نشانه قدر دانی آهنگین تکان می داد….چه عاطفه نابی داشت، و چه واضح قدردانی می کرد و چه مهری در چشمانش موج می زد.

دو ماهی را که با او بودم، تا بن احساس آرامش داشتم. هم حامی بود و مواظب و سینه سپر کرده و هم آماده بود برای رفع هر مشکلی که بو می برد به سویم می آید. یکرنگ بود، تفسیرم نمی کرد، فیسو و پر افاده نبود.
گاه نگاهایش که برای دیگرانی که بوی دوروئی و تقلب و کج اندیشی داشتند شراره داشت و با چاشنی نشان دادن دندان هائی که پر از هیمنه بود، محبت را به سر و رویم می ریخت. خیلی قدر شناس بود. قدر شناس.
من رفاقت ناب را از ” را ” آموختم.
و حالا مدتی است که از او و دنیای بی آزارش دورم.

نقش فریب در عشق – دکتر رابرت تری ورس – ترجمه ونداد زمانی

آبان ۱۳۹۱

در بخش نخست بازبینی کتاب زیست‌شناس و مردم‌شناس، دکتر رابرت تری ورس، با عنوان «فریفتن دیگران و خودفریبی»  مشخص شد که وی تلاش دارد ثابت کند موجودات زنده برای ادامه بقا از ترفندِ فریب و دروغ استفاده می‌کنند. ترفندی که برای هر چه بهتر عملی شدن، در قدم اول مستلزم آن است که موجود زنده قادر به فریب خودش هم باشد.

اقای تری ورس برای آنکه موضوع تحقیقی خود را به گونه‌ای دقیق‌تر توضیح دهد سعی می‌کند تا به عملِ فریب و دروغ در زندگی بشر از بدو تولد بپردازد و بعد آن را به دوران جوانی و تجربه عشق تعمیم دهد:

اعتقاد عمومی بر این است که کودکان موجودات معصومی هستند ولی به باور نویسنده کتاب، دروغ و فریب از‌‌‌ همان دوران اولیه زندگی نوزادان نیز خود را به نمایش می‌گذارد. مشاهدات روزمره و تحقیقات علمی نشان داده است که کودکان به شکل متنوعی از ترفند فریب و دروغ برای دستیابی به نیازهای ضروری خود بهره می‌برند.

اولین علائم دروغ ثبت شده مربوط به نوزادان ۶ ماه است که گریه دروغین و لبخند مصنوعی را تجربه می‌کنند. نوزادان در ماه هشتم زندگیشان متوجه می‌شوند که می‌توانند اعمالی که برایشان ممنوع تلقی شده است را مرتکب شوند. در دو و سه سالگی با آنکه از تهدید برای تنبیه شدن می‌ترسند ولی در عمل قادر هستند وانمود کنند که برایشان مهم نیست. در ۵ سالگی دروغ‌های کودکان به‌‌‌ همان بهانه‌ای صورت می‌گیرد که بزرگسالان معمولا با آن خود را توجیه می‌کنند. آنها دروغ می گویند چون فکر می‌کنند که با این کار دیگران را با راستگوی شان ازرده خاطر خواهند کرد.

از طرف دیگر، دروغ گفتن یعنی توقع زیاد از ذهن داشتن و این بدان معنی است که فرد دروغگو اول از همه باید قادر باشد تا حقیقت را کتمان کند. دروغگو باید یک موقعیت غیرواقعی نیز خلق کند که دروغش پذیرفتنی گردد.

به نظر می‌رسد تنها راه مقابله‌ای که افراد می‌توانند با پیامدهای عصبی و جسمی ان داشته باشند غرق شدن هر چه بیشتر در فریب و به عبارتی «خود فریبی» است. انکار و تمکین حقیقت تا آنجا پیش می‌رود که فرد دروغگو باید قبل از عملی ساختن نقشه دروغ به دیگران به خودش دروغ بگوید.

پدیده خودفریبی در سنین بزرگسالی بویژه با مقوله رابطه جنسی با فرد دیگر بیش از پیش خودنمایی می‌کند. دانستن این حقیقت که دو آدم نا‌شناس به عملی مبادرت می‌ورزند که قرار است منجر به پیدایش یک انسان جدید شود به خودی خود آن را تبدیل به یک تجربه بی‌‌‌‌نهایت حساس و سرشار از مخاطره می‌کند. از دید دکتر تری ورس، رابطه جنسی یکی از پر استفاده‌ترین محیط‌های فریب و خودفریبی در بین افراد است.

عمل جنسی با همه حساسیت ذاتی آن به‌‌‌ همان اندازه که می‌تواند تجربه مشترکِ آکنده از لذت باشد از طرف دیگر می‌تواند به شکل ملموسی در معرض درد، رنج، شوک و حتی تجاوز قرار بگیرد. به همین دلائل است که اشکال متنوع فریب و خودفریبی با تفاوت‌های اشکار بین دو جنسِ زن و مرد را می‌توان در آن مشاهده کرد.

دکتر تری ورس معتقد است که مرد‌ها در رابطه‌شان با زنان از قابلیت خودفریبی بیشتری استفاده می‌کنند. مردان منافع بیشتری را در درون یک رابطه کسب خواهند کرد اگر بر توانایی‌های خود بیشتر از مقداری که هست باور داشته باشند.

زنان نیز به تناسب نشان داده‌اند که در باره میزان صمیمیت مردان، آرزوهای بلندپروازانه‌شان و میزان علاقه مردان به خودشان از درصد خطای بالاتری برخوردار هستند. موقعیت جسمانی زنان و تغییراتی که دوره ماهانه و به همراه آن قاعدگی در زن ایجاد می‌کند نیز از جمله میدان‌هایی است که نقش فریب و خودفریبی زنان در آن بازتاب گسترده تری دارد.

زنان در دوره تخمک گذاری جذاب‌تر از همیشه هستند، به نظر می‌رسد تناسب فیزیکی شان از همیشه بهتر است و درصد انحنای بدنشان در اطراف باسن و کمر کمی بیشتر می‌شود. زنان در همین دوران به چشم تحقیر به زنان دیگر نگاه می‌کنند و به حضور آن‌ها بهای لازم را نمی‌دهند.

در تحقیقات یک کلوپ در وین مشخص شده است که زنان در دوره مشخص فوق با مردانی که همیشه با آن‌ها هستند به کلوپ نمی‌آیند. تمایل بیشتری به مردانی که جذابیت فیزیکی دارند نشان می‌دهند. آن‌ها حتی علاقه دارند تا لباس‌هایی بپوشند که پوست بدنشان بیشتر دیده شود و در مجموع میل جنسی بیشتری دارند.

دکتر تری ورس در پایان کتاب نمونه‌ای از رفتار عقلانی و تلاشی که خودش برای کنترل خودفریبی فراهم کرده است را با خوانندگانش سهیم می‌شود. او معتقد است که با وجود تاثیر و تسلط ناخودآگاه ژن‌ها بر روی اعمال و تصمیمات افراد، همانطور که ژن‌ها درخواست‌های کنونی ما را نادیده می‌گیرند ما هم باید فرمان‌های کور و باستانی آنها را نپذیریم.
———————
برگرفته از رسانه مرد روز

تاکسی شکلاتی – از یک ئی میل

آبان ۱۳۹۱

خانم توران رئیسی که افتخار همکاری با او را داریم و در این شماره گذرگاه و در شماره های آتی در مورد ادبیات کودکان نوشته های قابل توجی از او خواهیم داشت، این مطلب را که یک ئی میل دریافتی است برای ما فرستاده است. ضمن سپاس از ایشان چون موضوع را جالب دیدیم به اطلاع می رسانیم.
————————————————————————————————————————————————————————————-

تاکسی شکلاتی

امروز صبح سوار تاکسی ای شدم که قبل از سوار شدن از من خواست روی درب را بخوانم که نوشته بود با لبخند وارد شوید بعد قانون ماشین را گفت که در این تاکسی صبحانه داده می شود که اگر جلو بنشینی باید لقمه درست کنی لذا اگر سختت است عقب بنشین

تجربه ای متفاوت و بسیار جالب بود این راننده اسم تاکسی خود را تاکسی شکلاتی گذاشته بود و بی دریغ و کاملاً بی غل و غش و بی تکلف به مردم محبت می کرد و در همان چند دقیقه تا مقصد بین خودش و مسافران یک جریان انرژی مثبت و محبتی ایجاد کرد

در ابتدا یک شکلات به مسافران تعارف می کرد وسپس با برگه ای مسافرانی را که برای اولین بار سوار این تاکسی شده بودند با اهداف و چگونگی کارش آشنا می کرد سپس دو عدد دستکش یکبار مصرف به مسافر جلویی میدادتا برای همه لقمه بگیرد ظاهراً وقت ناهار هم ناهار می دهد

جالب است که نه تنها کرایه را مثل بقیه راننده ها می گیرد بلکه هیچ مبلغ اضافه ای هم نمی گیرد ظاهر تاکسی و خودش و نظافت سفره وادب راننده وخلاصه همه چیز طوریست که با هر روحیه ای وارد می شوی به او اعتماد می کنی و مثبت تر می شوی

در هر حال جاتون خالی صبحانه ای دلپذیر صرف کردم (بربری تازه با خامه عسل – البته چای هم اختیاری بود) این تجربه زیبا نشان داد هر انسانی میتواند در سطح خودش هدفی متعالی گذاشته و در حد خود بکوشد تا بر دیگران تاثیر مثبت بگذارد .و لزومی ندارد ما همه چیز را با دید منفی نگاه کنیم.

کنجکاوی ام باعث شد که در اینترنت سرچ کنم . مطالب جالبی دیدم از آنجا که می دانم هنوز مثل من سلامت و بی غل و غشی موضوع را باود ندارید توصیه می کنم لینک پیوست را مطالعه کنید. باشد که ما هم از این راننده خوب یاد بگیریم

اینک مطلب:

نمی دونم تا حالا چند بار سوار تاکسی شدین و از برخورد راننده محترم، دلخورهم شدین، بهتون بر خورده یا شایدم حرفتون شده. ولی اگه مثل من شانستون زده و سوار تاکسـی شکلاتی شدین، که لذت خوندن این مصاحبه براتون دو چندان میشه. دیگه بیشتر از این منتظرتون نمی ذارم، چون میدونم که دلتون واسه مصاحبه های ما تنگ شده و ( چشم غرّه ) خیله خٌب بابا! شوخی کردم!

این شما و این هم آقا مجتبی، صاحب تاکسی شکلاتی:

– لطفاً خودتون رو معرفی کنید.

من مجتبی میرخوند چگینی هستم و ۳۹ سال سن دارم. ازدواج کرده ام و دو فرزند

به نام های الهه ناز ۲ ساله و غزاله راز ۷ ساله دارم. ( آخرای مصاحبه بود که

متوجه شدیم آقا مجتبی یه دو قلو هم تو راه دارن!)

– تحصیلاتتون در چه سطحیه؟

راستش من تحصیلاتم زیر دیپلمه. با اینکه هوش خوبی داشتم اما به دلیل فوت پدرم و افتادن خرج خانواده رو دوش من، که پسر بزرگ خانواده بودم، نتونستم به تحصیلاتم ادامه بدم.

– تاکسی شکلاتی چه جوری به وجود اومد؟

من مغازه داشتم و لاستیک می فروختم اما ورشکست شدم و تاکسی گرفتم. هفته های اول برام خیلی سخت بود، داشتم عذاب می کشیدم. از راننده های تاکسی گرفته تا مسافرا، همه عصبی و ناراحت بودن و با موج منفی اونا منم تا شب عصبی بودم و خسته برمی گشتم خونه. تصمیم گرفتم تو دنیای کوچیک خودم متفاوت باشم. این بود که یه جعبه شکلات گذاشتم تو ماشین و هر مسافری که سوار میشد بهش تعارف می کردم. دیدم جواب میده. مسافرا اولش اخماشون تو همه اما بعد از اینکه شکلات برمی دارن و باهم صحبت می کنیم روحیشون عوض میشه. از اینجا بود که تاکسی شکلاتی به وجود اومد و من الان ۱۲ ساله که مشغول این کارم. یه ویژگی دیگه این تاکسی هم اینه که برعکس همه ماشینا بوق نداره.

– چی شد که اسمش رو گذاشتید تاکسی شکلاتی؟

چند روزی میشد که این کارو شروع کردم که یه روز دختر دانشجویی مسافرم شد و ازم دلیل کارم رو پرسید. منم ماجرا رو براش تعریف کردم. بعد از اینکه داستان رو شنید بهم پیشنهاد کرد که اسم این تاکسی رو بذارم تاکسی شکلاتی. گفت یه روز میاد که این اسم فقط مختص خودت میشه و همه جا این تاکسی شناخته میشه.

– هدف اصلیتون از این کار چیه؟

تنها هدف من اینه که بتونم برای چند لحظه ام شده لبخند رو به لبای مردم بیارم. دلم می خواد مردم متفاوت بودن رو یاد بگیرن. یاد بگیرن که تو هرصنفی که هستن می تونن این کار رو به نوعی انجام بدن. اینطوری هر کسی اگه بخواد باهاشون حرف بزنه و مشکلی رو در میون بذاره، بدون هیچ ترسی اینکار رو انجام بدن و حرفشون رو بزنن. من همیشه می گم اگه میم مشکلات رو برداریم میشه شکلات.

– راجع به دفترچه های شکلاتیتون برامون بگید.

همون روز وقتی اون خانم این پیشنهاد رو داد، با خودم فکر کردم چقدر خوب میشه اگه من یه دفترچه بذارم تو ماشین و از مسافرا بخوام تا نظراتشون رو برام بنویسن. هر مسافری که وارد ماشین میشد بهش شکلات تعارف می کردم و می گفتم به تاکسی شکلاتی خوش اومدید. بعد بین راه ازشون می خواستم تا هرچی دوست دارن برام بنویسن. خودمم شب که بر می گردم خونه تو یه دفترچه دیگه تمام خاطرات اون روز رو می نویسم.

– در این ۱۱ سال چند تا دفترچه پر شده؟

تا الآن ۱۱۵۱۱۴ نفر برام خاطره نوشتن که نزدیک به ۲۶۰ تا دفتر شده. دفترچه های خودمم تا الان۱۳۰۰ تا شده.
– ما شنیدیم تو تاکسی شکلاتی، فقط شکلاتِ خالی نیست! درسته؟
بله، بعد از یکی دو ماه آبمیوه رو هم بهش اضافه کردم. البته اوایل خیلی اعتماد نمی کردن. خب حقم داشتن، نباید به همه اعتماد کرد اما میشه برای احترام برداشت و نخورد… بعد از اون صبحانه و نهارم اضافه شد.

– تا حالا تو دردسر افتادین؟ مسافری بوده که از رفتار شما بترسه؟

بله، خیلی از موارد پیش اومده. اما جالب ترینش موقعی اتفاق افتاد که تازه شروع کرده بودم به آبمیوه دادن. غروب بود و فقط یه خانم مسافرم بود. بهش شکلات رو تعارف کردن و گفتم به تاکسی شکلاتی خوش اومدید. پشت چراغ قرمز بودیم که پرسیدم: آبمیوه میل دارید؟ هنوز جمله من تموم نشده بود که اون خانم جیغ کشید و از تاکسی پیاده شد. همه هاج و واج نگاه می کردن و می پرسیدن چی شده. سه روز بعد اتفاقی همون خانم با همسرش سوار ماشین شد. مثل همیشه پذیرایی رو شروع کردم. اونا شک داشتن که من همون راننده ام. همسر اون خانم ازم پرسید که چرا این کارو می کنم. منم براش توضیح دادم و مجلات و روزنامه هایی رو که با من مصاحبه کرده بودن رو نشون دادم. بعد ازم پرسید تا حالا مسافری داشتی که خیلی از رفتار شما ترسیده باشه؟ میشه آخریش رو برامون تعریف کنی؟ منم ماجرای اون خانم رو تعریف کردم، غافل از اینکه اون خانم همون موقع تو ماشینم بود. ازم پرسید اگه اون خانم رو ببینی می شناسیش؟! گفتم نه من خیلی به چهره مسافرام دقت نمی کنم، مخصوصاً اگه خانم باشن.

گفت اون خانم الان دوباره مسافر شماست و از شما معذرت میخواد. از تعجب زدم رو ترمز! خیلی خوشحال شدم. خیلی دلم می خواست دوباره اون خانم رو ببینم و براش توضیح بدم.

– خانوادتون با این موضوع چطور برخورد کردن؟

من وقتی ازدواج کردم، سه سال بود که این کار رو شروع کرده بودم. همسرم اوایل به شدت با این کار مخالف بود. می گفت تو از حق خانوادت میزنی و میدی به بقیه. منم بهش می گفتم رزق و روزی ما دست خداست. اما قانع نمیشد. تا اینکه با هم رفتیم و سوار تاکسی های مختلف شدیم. اون روز دید که راننده ها با مسافرا چطوری رفتار می کنن. از همه راننده ها پرسیدیم که روزانه چقدر در میارن. اینطوری شد که ما یه جعبه شکلاتی درست کردیم و قرار شد من یه مبلغی رو روزانه به خونه بیارم. همسر من از اون روز به بعد نه تنها قانع شد بلکه تو این کار به من کمک می کنه. بیشتر موفقیت من در این سال ها به دلیل حمایت های بی دریغ همسرم و همدلی و همکاری ایشونه. هر شب وقتی برمی گردم خونه باهم خاطرات اون روز رو می خونیم و لذت می بریم.
– شما، رو در تاکسیتون نوشتید ” لطفاً با لبخند وارد شوید”. میشه برامون راجع بهش توضیح بدین.
من دیدم خیلی از مسافرا با اخم و ناراحتی وارد تاکسی میشن و با شکلات و آبمیوه و اینجور چیزام اخماشون باز نمیشه. واسه همینم رو در ماشین نوشتم لطفا با لبخند وارد شوید و تا این جمله رو نخونن نمیذارم سوار بشن! بعضیا تعجب می کنن و میگن: مگه شما این مسیر رو نمیرید؟ منم میگم: چرا میرم اما اول اون جمله رو بخونید و بعد سوار بشید. از همون جاست که استارت خنده زده میشه!

– هزینه این تاکسی چقدره و چه جوری تأمین میشه؟

تقریبا روزی ۲۰۰۰۰ تومان هزینه می کنم که میشه ماهی ۶۰۰۰۰۰ تومان. خیلی از مسافرا هستنکه دوست دارن تو این کار سهیم باشن. اما من همیشه می گم هزینه این تاکسی رو خدا میده. حتی اگه شما کرایه من رو میدید این خدا بوده که شما رو وسیله قرار داده تا روزی من تأمین بشه. من از مسافرام حتی یک ریال هم اضافه نمی گیرم و از هیچ کس هم توقع ندارم. حتی اگه مسافری باشه که واقعاً پول نداشته باشه من ازش کرایه نمی گیرم.

– یکی از شیرین ترین خاطراتتون رو تعریف کنید (حتماً بخونید).

اکثر خاطرات این تاکسی شیرینه، اما الان یکی که همیشه تو ذهنم هستش رو براتون میگم. یه روز یک آقایی وقتی خواست سوار ماشین من بشه بهم گفت: من پول ندارم. من سوارش کردم و مثل همیشه پذیراییم رو شروع کردم. وقتی به مقصد رسیدیم ازش پرسیدم کجا می خواد بره و برای ادامه مسیرش بهش پول دادم. ازم قبول نمی کرد. گفت آقا من گدا نیستم. سوار یه تاکسی شخصی شدم و همه پولهام رو ازم دزدیدن، شماره حسابت رو بده تا برات پول بریزم. من گفتم اگه می خوای پول رو برگردونی، وقتی به یه آدمی برخوردی که مطمئن بودی واقعا محتاجه و کمک می خواد، این پول رو بده بهش. اون مسافر تشکر کرد و رفت. یکی از مسافرا از رفتار من خیلی تعجب کرده بود. بهم گفت آقا شما چرا این کارو می کنی؟ شما نه تنها از اون آقا پول نگرفتی و پذیرایی کردی، بلکه بهش پولم دادی! فکر نمی کنی این کار برای یه راننده تاکسی زیادیه؟ جواب دادم: خدا از یه جای دیگه می رسونه. اون آقا متقاعد نشد و معتقد بود که من دارم در حق زن و بچم ظلم می کنم. بهش گفتم همه ما رو خدا آفریده، پس خودش روزیمون رو هم فراهم می کنه. من برای خانوادم کم نمیذارم و همه امکانات رو براشون فراهم می کنم. وقتی به دم منزلش رسیدیم. گفت من کرایم رو نمیدم! برو از خدا بگیر. گفتم اگه پول نداری به سلامت ولی اگه پول داری و نمیدی هم تو این دنیا و هم تو اون دنیا مدیونی، چون داری حق خانواده من رو می خوری. درسته خدا روزی رسونه، اما اون تو رو وسیله قرار داده تا خرج زندگی من تأمین بشه.

اشک تو چشماش جمع شد. گفت همین جا وایسا، الان برمی گردم. چند دقیقه بعد با شربت و شیرینی برگشت. یه پاکت بهم داد و گفت اینو تو خونه با خانوادت باز کن. تو این چندتا شعر زیباست که می خوان بهت هدیه کنم. وقتی به خونه برگشتم، دخترم پاکت رو باز کرد، توش ۱۶ فقره چک پول ۵۰۰۰۰ تومانی بود و داخل پاکت نوشته بود: “این را من
نداده ام، این را خدا به تو، خانواده ات و جعبه شکلاتیت هدیه داده است.” شمارش رو از دفترچه پیدا کردم، بهش زنگ زدم و دلیل کارش رو پرسیدم. گفت: تو به من ثابت کردی که خدا وجود داره، پشت تلفن گریه می کرد. من همیشه خدا رو تو پول می دیدم اما تو به من نشون دادی که خدا از رگ گردن هم به ما نزدیکتره و همیشه همراه ماست… .

– بزرگترین آرزوی شما چیه؟

آرزوی قلبی من اینه که همه مردم شاد باشن و دستشون جلوی نامرد دراز نشه. دلم می خواد همه باهم مهربون باشن. همدیگر رو خواهر و برادر هم بدونن. همون طور که من وقتی خانمی سوار تاکسیم میشه اون رو خواهر خودم میدونم و از حقش دفاع می کنم و همونطور که آقایون رو برادر خودم میدونم و باید همیشه یار ویاورش باشم بهش کمک کنم. دلم می خواد همه همین حس رو نسبت به هم داشته باشن. اما بزرگترین آرزوم اینه که یه روز بتونم در سر تاسر تهران شعبه های تاکسی شکلاتی رو راه اندازی کنم. تاجایی که هیچکس دلش نخواد با ماشین شخصیش بیاد بیرون. مطمئن باشید یک روز این کار رو می کنم. چون بهش باور دارم و معتقدم انسان ها با باورهاشون زندگی می کنن.

– چندتا از جمله هایی که مسافراتون نوشتن و روی شما تأثیر گذاشته را بگید.

* هیچ وقت خودتان را آتش نزنید، چون دیگران از سوختن شما لذت می برن.
* بزرگترین اقیانوس آرام است، آرام باش تا به بزرگی برسی.

– سخن آخر.

رحمت خداوند برای همه بندگان از آسمان می بارد، مشکل نگرفتن این رحمت، از خداوند نیست، از ماست که کاسه هایمان را برعکس گرفتیم! و همون طور که کوروش کبیر میگه:” باران می بارد و ظرف های خالی را پر می کند، هرگز نپرسید این کاسه های خالی از آن کیست! “

– ممنون از وقتی که بهمون دادین، برای شما و خانوادتون آرزوی سلامتی داریم، در پناه حق.

خا نه ی پیچ های امین الدوله – علی اصغرراشدان

آبان ۱۳۹۱

با یاد وخاطره ستاره اول مطلق رمان معاصرایران: زنده یاد احمد محمود.

گفتم:
«من این کاره نیستم،قضیه خانه سازی توکتم نمیره،تما م عمرسرم توکتاب وکاغذ بوده،سرازساختمان سا زی درنمیارم،نمیتوانم با بناومعمارو مصا لح فروش و نا یب شهرداری که چشم راازکا سه درمیارند،هم کاسه شم. سالهای آزگاره کنا رمیزم میخ شده م،حرف زد ن روزمره هم یا د م رفته،بامبول بازیهاوهزارچره گیهای اجتماع وکاسب جماعت را فرا موش کرد ه م،چه جوری برم سراغ کوبید ن خا نه و دوباره سازیش؟»
خیلی تفره رفتم ، شانه خالی وسعی کردم نرم زیربار،گفتم :
«هزارتاخا طره ودلبستگی ازاین چارد یواری آجربهمی رنگا وارنگ دارم،این پیچهای امین الدوله که سینه کش دیوارهارا پوشانده و سالها ی آزگا رسبزیشان چشمم رانوازش داده، این حوض که سالهای آزگارمیزکرسیچه ای،یادگاردوران کارگریم توخیا طی راکنا رش گذاشته م،باآب زلالش،ماهیهای قرمزش،کاشیهای یکد ست آبیش زندگی وباهاش رازونیازکرده م،کنارش خند یده م،گریسته م،شا دی کرده م،مراسم ازدواجم راکنارش گرفته م،عروس خانمم بالباس داداما دی تو ش پرتم کرده،بچه هام کنارش به دنیا آمدن، سالهای آزگارتوش ورجه ورجه وآبتنی کردن ، روهم آب پاشیدن،شا دی و قهقهه های حیات بخش ردن.کنا رش بزرگ وعروس وداما دشدن ورفتن خانه بختشان.اینهمه سال کتابهام راکنارش نوشته م.ازهرگوشه،طا قچه،خشت وآجروجرزو آهنش صدتاخا طره دارم، چی جوری با د ست خود م کلنگ تو پی وبنیادش بزنم ! خراب کردن این خا نه ، یعنی خراب کردن تمام خاطرات شیرین وتلخ زندگیم.»
«این خانه یک مشت گچ وخشت وآجروکلوخ وآهن وچوب وتخته وشیشه است.»
«چیزائی که ازآنها سالهای آزگارتوحا طرم تلنبارشده چی؟باآنها زنده م،خانه خراب که بشه،منهم منهد م میشم!من با برگهای سبزپیچ امین الدوله، کاشیهای لکه شده وترک خورده آبی حوض،ماهیهای گلگون،دوتاباغچه فرزتی،باگلهای لادن،نرگس،کوکپ،مریم، شمعدانیها، درخت تک افتاده خرمالوش خوشم،نفس من بااینهاست،چی جوری میخواهید نفسم رابگیرید؟»
« تا کی به خودت وخانم سختی میدی؟هردوتان پابه سن گذاشته ومریض حالید.»
« و لم کنید به حا ل خودم،بگذارید همینجور بماند،من آفتاب لب بامم،چارروز دیگرکه هستم،دست به ترکیب خانه نمیزنم،بعد از من هرکاردلتان خواست بکنید،این خانه دربه دری کشیده فلک زده راکه گیریک عده نااهل افتاده،شیارش کنید،بگذارید علفهای هرزه سرتاپا ش رابپوشاند»
«مردم جن وکتاب شده بسم الله،دیگه نمیشه بانوشتن وفروش کتاب زندگی کرد،هزینه زند گی هرروز کمرشکن ترمیشه»
«این جامعه فروافتاده تو قعردره جهل ونادانی به اندازه کا فی خرد م کرده،شما آشنا ها،خویش و وا بسته ها چرا؟دربرابراینهمه جهل ونادا نی ونفهمی وظلم وزور،کمک حالم باشید،ته دره پرتم نکنید،سالهای آزگاره قلم صد تابه یک غازمیزنم،مثلامیگویند بزرگترین رمان نویس معا صرمملکتم،توا ین همه سال کدام قلم به دست چارکلام درباره اینهمه داستان ورما نم نوشته؟کدامشان کارها م رانقد کرده؟تعریف نکنند،چار کلام نوشتند که این کاریا آن رمانت مفت گران وسراپا ش ایرا دونقص است؟هیچ یک ازاینهمه قلم به دست جرات این کاررانداشته وندارد،فهمش خیلی ساده است،اصلاوابدا پیچیده نیست، فلانی تاوقتی به همسایه شمالی نمی پرید،تورنگین نا مه ها چپ و راست مینوشتند پرت و پلامینویسد،فیلمهای وسترن امریکارارونویسی میکند،دو هزازصفحه ازسه هزار صفحه رمانش اضا فی وتکراریست،دزد نوشته های خود ش است،شترکشی ازاول تاآخرتوهر کتابش تکرارشده،همه شان را اول به شکل داستانهای کوتاه درآورده،بعد همانها رابااندکی جا به جا ئی یک رمان سه هزارصفحه ای کرده.دوباره همان نوشته های پراکنده رابه شکل واسمی دیگروچه وچه درآورده.تا نوشت سربازهای همسایه شمالی درجنگ دوم به زن ودختروصغیرو کبیرتجاوزکردند. همان قلم به دستها ی دیروزبه آسمان هفتم برد نش.انگارتما مشان ازرود ست هم نسخه برداری میکنند.میدانم ازکجامیخورم. خیلی امثا ل من تواین جامعه نفر ین زده فناشدند.قلم به مزدها سراغ کسی نمیروند،مگرازبالا، ازآنجا که اداره میشوند،اشاره شود.درباره من ا ین اشاره نشد.چرا نشد؟به خاطراین که سبزی پاک کنی نکردم،درباره سالهای آزگارکارطا قت سوزم سکوت کردند.درهیچ رسانه نوشتاری وغیره مطرح نشدم،اسمی ازمن برده نشد.اینهمه ستمگری وزورگوئی کافیم نیست؟حالاقراراست تودره ساختمان سازی هم پرت شم؟»
گفتند:
«خانه جنوبیه،توخیابان ده متریه،کنارمیدان پردارودرخته،میشه خرا بش کردویک دستگاه آپارتمان چهارطبقه ازش درآورد،طبقه اولش را دوبلکس درمیاری،شهرداری جوازچهارطبقه میده،سفتکاریش تمام شه،بانگ وام میده،چشم هم بزنی چارطبقه آپارتمان نقلی روکارسنگ چینی ازناداری، سنگ چینی ازنامثل خورشیدمید رخشه،مشتری به طرف ساختمان میکشه،نازک کا ری تما م شه،دوطبقه ش رامیفروشی،تمام قرضها و سفته هاراتسویه میکنی.یک دوطبقه دوبلکس بااثاثیه کامل داری.چشم هم بزنی ساختمان تخریب وساخته شده.»
باید برنا مه تاآخرش پیگیری میشد،ول کن نبودند.به خود م که آمد م، بابناو معمار و مصا لح فروش گریبان کشی داشتم.چندماهه قیمت میلگرد، آجروسیمان،لوله،لوازم موتورخانه و مزدکارگرو بنا چندلاپهناشد.نصف مصا لح باسختی وگرانی خریداری شده، دزدیده وتوکار گاههای دیگرمعماراستفاده میشد.تویک محله همزمان چندجا ساختمان سازی داشت.یک روزکاروچند روزتعطیل میکرد،کارگرها ش رابه کارگاه کناری کوچ میداد، یک مرتبه سرزده رفتم که پیشرفت کارراببینم،کارگرهابافرغون به تپه آجرتازه تخلیه شده هجوم برده بودند،چندگروه آجرهارابه کارگاه پهلوئی میکشیدند،معمارکنارتپه آجردستها ش رابه کمرزده وغارت آجرهارا نظا رت میکرد.داد کشیدم :
«بابامعماراین چه معرکیه راه انداختی!میدانی باچه خون د لی آجرهاتهیه واینجا تخلیه شده!»
خیلی خونسردو درکما ل پرروئی کنارگوشم گفت:
« چندرغازکارگری که به جا ئی نمیرسه،تموم دراو مدبناو معمارجماعت توهمین دله
دزدیا س!»
دربرابرآن همه وقاحت پس افتادم،چه میتوانستم بکنم؟ریشم پیشش گروبود،باکو چکتری درگیری کارراتعطیل وکارگرهاش راراهی کارگاه پهلوئی میکرد.دربرابرتما م خلافکاریها ش دست پائین رامیگرفتم.پاتوخانه که گذاشتم،سکته اول زمینم زد.دکتر،سی سی یو،معاینه،دارو،یک هفته بستری توبیمارستان.همه شان ازهمین جنس بودند ،نایب شهرداری پیداش که میشد،دسته های هزاری راتوجیبش می چپاندم،تکیه کلامش این بود:
«نایب میتونه واسه هرآ جراین ساختمون خلافی بتراشه،یه گله عهد وعیا ل دارم،خرج هرکدو مشون کمرمو شیکسته»
مصالح فروش ازهمه شان بد تربود.دنبال مشعل اخگرموترخانه تمام شهررا زیرپاگداشتم ،قیمتش چند برابرشده بود.یک کاسب باانصا ف ارزان فروش پیداکردم،گفت داریم.نفس راحتی کشیدم،روصند لی کنارمیزش نشستم و سیگاری دودکردم.پول مشعل اخگر راازم که گرفت گفت:
«روچشام،فرداواسم میارن ، وانت بیاروتحویلش بگیر،الان جای دیگه س»
به آن قیمت پیدانمیکردم،وگرنه پول راازش میگرفتم.نشان به آن نشان که یک ماه تمام سرم دواند.سرآخرگفت:
«مشعلو دوبرابر خریده م.فقط واسه شوماخریده مش»
گفتم«نمیخوام،بعدازیک ماه علاف کردنم،پولم را پس بده.»
«پو لی توکارنیس،و اسه شوما خریده مش،پس نمیگیرن.»
به خانه که رسیدم سکته دوم گریبا نم راگرفت.دوباره سی سی یو،دوادرمان وده روزبستری شدن تو بیمارستان.دکتربهم اخطارکرد :
«باید باآرامش کا مل زندگی کنی،آسم درازمدت ومصرف بیش ازندازه اسپری سالبوتامول وکرتون،قلبتودچار اختلال کرده ، باید خیلی د ست به عصا حرکت کنی،سکته سوم معا لجه نداره وکارت تمامه.»
با بلند طبعی من آشنائی ، مهمانیئی که برام راه انداخته بودی یاد ت هست، مجلسی را میگویم که جعفر و جما ل بودند،شاعرشمالی دلال مسلک ورجب هم بودند، میگفتید رئیس شعبه بانک اداره تان بود،برای همه رفقاوامهائی دست وپامیکرد، هرکدامتان گیرگرفتاریهامی افتادید.میرفتید سراغش ودستتان رامیگرفت،یک نفرچه جوری میتواند هم رئیس بانک خوبی باشد،هم شاعربه آن خوبی.تو جمعتان غریبه نبودیم،همه اززیروبم هم خبرداشتیم،شاعردلال مسلک شمالی که گویا خبرگرفتاری های من به گوشش رسیده بود و با رجب هم خیلی خودما نی بود،گفت:
«توکه اینهمه سنگ شاهکارهای ایشان را به سینه میزنی،وامی هم برای ایشان ترتیب بده!»
من بی معطلی گفتم:
«کی به تواجازه داده برای دیگران تعیین تکلیف کنی؟…»
با همه احترامی که برای مجلس ومی توقائل بودم،جلسه راترک کردم .
تما م عمرغیرهم مسلکای خودما نی،جلوهیچ غریبه ای سرخم نکرده بود م.این قضیه کشید ن اهل کتا ب وهنربه جریان ساختمان سازی،یکی ازشگردهای نابود کردن اهالی کتا ب است،خیلی امثا ل من رابه این راه کشاند ند،چند نفرشان مثل من سکته کردند ومردند،چند نفرخانه کلوخی وهستی شان راازدست دادند و ا جاره نشین شدند.عده ای کتاب وقلم راکنارگذاشتند وشد ند بسازبفروشهای قهاردلال مسلک!باهمین شگرد به نان شب محتاج و و ا دارم کردند سراغ گرفتن آن سکه کثیف که یک هزارم حقم بود،بروم. آخرین ضربه را ا ین قو م مغول فرودآ ورد،جلوی جماعت خرد م کردند.هیچ قومی بانویسنده د لسوز وصاحب نام مملکتش این کاررامیکند؟تو بوق وکرنا دمید ند که فلانی به دلیل خلق فلان وفلان شاهکا رو یک عمرقلم زدن،درفلان مراسم فرهنگی وداستانی،با بررسی وتشخیص فلان وبهمان، باعنو ا ن پیش کسوت،برنده اول سکه طلا شناخته شده.روزموعودباترفند کشاند نم روی سکو تامثلا جایزه را اهداکنند،با بیشرمی توبلند گوگفتند دراعلام نا م برنده سکه طلا اشتباه شده!کنار گوشم زمزمه کردند ازبالا دستوررسیده حق ندارید سکه طلارابه چپ ها بدهید!دیدگاه بالائی ها ازاول باامثال من روشن بوده،انتظا ری ازشان ند ا شته ونداریم ،ما مو ریتشان کوبید ن امثال من بوده،سی سا ل آزگارباانواع ترفند ها قتل عامما ن کرده اند، خون من ازآنهمه انسان پاک باخته دیگررنگین ترنیست،آ بروحیثیت من ازآنهمه دیگران بالاتر نیست که.اسم شما راچه بایدگذاشت؟باهیاهو مجلس وبازارجایزه سا زی راه انداختید،آدمی مثل من راکه سالهای آزگا ر خودوا طرافیا نم راباتنگدستی اداره کردم وغیر کتاب،رمان،زدودن جهل ازاذهان مردم جامعه وشماها اندیشه ای نداشته ام،با ترفند رو سکووجلو جماعت کشاندید که خردم کنید؟چه جوری توعرق شرم غرق نشد ید«بروتوس ها»؟ اسم خودرا روشنفکراین جامعه فلک زده میگذارید؟میگوئید نویسنده اید وسیاسی نیستید،درا ین جامعه آب که مینوشی،اگرنگوئی سلام برحسین ولعنت بر یزد،زیرمشت ولگدت میگیرند،نویسنده ش میتواند سیاسی نباشد؟نه،شما خیلی هم سیا سی هستید،منتهی رندانه زیرعلم تهیه کننده مواد منقل ووافوروسیخ وسمبه تان سینه میزنید.فرداکه بمیرم،همین شما دورتابوتم سینه سپرمیکنید و برای مطرح کردن خودتان،ادعای دوستی با من میکنید!خرد م کردند،به خانه که رسیدم،سکته سوم دنیارارو سر م خراب ور یشه کنم کرد….
قلبم کارش تما م است،به فامیل وآشنا گفته ند،آدمهای خا صی به دیدارم می آیند. ازنگاهاشان خیلی چیزها دستگیرم میشود.همین تو و جعفر و جمال که توبیمارستان به دیدنم آمده اید،نشا نه خیلی چیزهاست.الان هم به زورمرفین ومسکن های کمرشکن حرف میزنم…حالاآپارتما نها ساخته شده،تما م قرضها و سفته هاپرداخت شده،یک دو طبقه دوبلکس دارم،اثاثیه کامل،فرش،میز،ماشین لبا س وظرف شوئی،لوازم کامل آشپزخانه اوپن باکابینتهای چوبی،دیوارهای کا شیکا ری آبی گلداروکف سنگ سفیددارم، حیاط خلوت نورگیر،باگیاههای مد رن گوناگون،چاردیوارکا شیکاری فهوه ای سوخته دارم، ظروف چینی گلسرخی،لوازم پذیرا ئی کامل مد رن،صندلیهاومیز دوازده نفره چو ب گردوی جلاداده شده،مبلمان وکاناپه ومیزهای عسلی شیشه ای ویک سالن درند شت پذ یرائی دارم،طبقه دوم دوبلکس مخصوص خود وکتابهام،میزبزرگ مطا لعه ونوشتن،صندلی گردان، میزوصند لی های پذ یرا ئی برای دورهم جمع شد نهای اهالی کتاب وقلم وتفکرویک سالن کامل قفسه بندی شده برای کتابهام دارم،ماشین آخرین مدل دارم….. بهم که نمیگویند،چشمهام بسته شده بود،فکرکردندبیهوشم، پرستارها کنار تختم پچپچه وبه من اشاره میکرد ندکه امشب حداکثرتا نزد یک صبح کارقلبش تمامه،بایدازبیمارهای دیگرجداش کنیم.امشب جا م تواطا ق احتضاراست… کرمها!حشرات!مردارخوارها!سفره سورتان راپهن کنید! خوراک تازه لذیذی درراه است!!!!!!!!!!ا

عصای پیری – احمد محمود

آبان ۱۳۹۱

به یاد استاد رمان نویسی معاصر، احمد محمود

سوار شو
پیر زن پا کشان پیش رفت و به در ماشین پنجه سائید و دستگیره را گرفت. تابستان بود. دستگیره داغ بود، در ماشین باز نشد. صدای پیرزن آرام بود.
– باز نمیشه!
جوان پوزه ماشین را دور زده بود تا بنشیند پشت فرمان. دست به ستون پنجره ماشین درنگ کرد، عینک قطور را رو قوز بینی جا به جا کرد و گردن کشید.
– باز نمیشه؟ خو ئو دکمه را فشار بده.
انگشت پیرزن نا نداشت. باز صدایش در آمد
– باز نمیشه!
جوان خیس عرق بود. گونه های پر گوشتش سبزه می زد. موی سرش تنک بود، عصبانی شد، تند پیش آمد، با کج خلقی در را باز کرد و تلخ اما آرام گفت:
– در یه ماشین م نمیتونی واز کنی؟
پیر زن هیچ نگفت، دامن عبای سیاه را جمع کرد و کند و سنگین سوار شد.
دو هفته بود که دل پیر زن گاه به گاه درد می گرفت. درد گاهی تند می شد و نفسش را بند می آورد.
– تو دلم توپ نادری میندازند!
– چیزی نیست مادر، لابد غذای سنگین خوردی!

ماشین که راه افتاد، باد از پنجره تو زد و هرم داغ و بی تکان ماشین را جابجا کرد. پیر زن خیس عرق بود. نگاهش افتاد به خاله نصرت که رو پیاده رو، خمیده، دست به دیوار گرفته بود و از رفتن مانده بود تا نفس تازه کند. خاله نصرت سر تا پا سیاه پوشیده بود. ماشین آرام رد شد و خاله نصرت را تو درازای کوچه تنگ و خاکی پشت سر گذاشت. پیره زن سر بر گرداند و از شیشه عقب، خاله نصرت را دید که مثل یک لکه سیاه، تو برق آفتاب نیمروز، تو کوچه ی گرما زده ی خالی دور می شد. پیر زن با خودش و برای خودش حرف می زد.
“…دده (۱) نصرت، چه کیا بیائی داشتی! ”
آه تو سینه اش شکست.
“…مردش که مرد رنگ خانه عوض شد، بوی خانه عوض شد…”

– ئی ننه ی تو از زندگی ی ما چه می خواد؟
بعد از چهلم مردش بود. تو آشپز خانه بود. ظرف می شست. صدای عروسش بود.
– خو یه اتاق براش اجاره کن بره
– هیس س س س
صدای خفه پسرش بود
– می شنوه زن، یواش تر!
– ا قصد بلند میگم بشنفه!
کجا برود؟ دختر بزرگش که سر زا رفته بود…سال ها پیش. حالا استخوان هاش هم خاک شده.
” می رم یه اتاق اجاره می کنم ”
دختر کوچکش غربت بود. آن سر دنیا.
” از دد نصرت که کم نیستم! ”
سه روز بعد از ختم مردش، اتاقش را عوض کردند. ته حیاط، کنار مرغدانی زندگی می کرد.
تو ” اتاق گاو ”
مردش که مرد، حیاط را موزائیک کردند، گاو را فروختند و مرغ ها را سر بریدند.
– وقتی یخچال هست، وقتی که شیر پاستوریزه هست و تو بقالیام تخم مرغ فت و فراواونه…

حوصله پبر زن سر رفت. به حرف آمد:
– چرا ئی هشت یک منو نمی دی؟
– میدم مادر میدم! یه کم حوصله کن
– لابد بعد عمر طبیعی!
حرف مادر تلخ بود. پسر فهمید. تحمل کرد. آب دهان را قورت داد و نرم گفت:
– حالا تو بیا انگشت بزن!
ماشین کج کرد تو خیابان پهلوی. جوان تاق نماهای پیاده رو را نگاه کرد. فکرش این بود که کاروانسرای کاوه را بکوبد و بسازد. فکرش این بود که کقابل همه ی خجره ها ی تازه تاق نما بزند.
با ” آجر سه سانتی” ، عرق پیشانی را گرفت.
” گرمای جنوب سایه سار می خواد، تاق نما، نه پنجره های ولنگ و واز شیشه ای”
ذهن پیر زن رفت به صحن دلباز ” شوش دانیال “، به تاق نماهای سایه گیر نگاه کرد و به سر در ضربی ی حجره های تاریک و در های کوتاه و دریچه های تنگ.
“مجاور می شم”
صدای مردی را شنید.صدا سنگین بود:
” السلام علیک یا دانیال نبی ”
به دور و بر نگاه کرد. آفتاب از شیشه در ماشین تو زده بود، از دوشک تیماج ماشین، انگار که دود بر می خواست. بلند نفس کشید. به پس گردن پسر نگاه کرد، خیس عرق بود.
– آخر نگفتی که…
– که چی مادر؟
– نگفتی انگشت برا چی؟
جوان سر بر گرداند. چشمان تیره اش از پشت شیشه های کلفت و درشت عینک، درشت و گیرا بود.
– گفتم که مادر، گرفتارم، باید ضامنم بشی!
” یا ضامن آهو ”
دلش گرفته بود.جمعه ی قبل دلش خواسته بود به مازیار محبت کند، دلش خواسته بود نوه اش را در آغوش بگیرد، اما تا آمده بود به کاکل مازیار دست بکشد،انگار انگشتش را عقرب زده باشد دستش را پس کشیده بود.
– یه جوری حالیش کن آخه، باید بفهمه که نباید دستش را با هزار من کوفت و آکله به سر بجه م بکشه!
پیره زن به دست های خود نگاه کرده بود که سفید بود و بوی صابون می داد.
– ضامن برای چی؟
– جقدر می پرسی مادر!

تو دفتر خانه، سر دفتر از مرد پیر زن حرف زد:
– خدا رحمتش کنه.
دفتر نویس پیر، سر از دفتر بر داشت و نگاه کرد. سر دفتر انگشت پیر زن را گرفت،
– ار مردان قدیمی بود.
انگشت پیر زن را جوهری کرد.
– از مردائی که وقتی رفتن هیچکه جاشو نو پر نمی کنه.
پیر زن پای سند انگشت زد. سهم خانه سعدی را واگذار کرد، سهم حجره و خانه ی نو را واگذار کرد. دفتر نویس پیر مژه نمی زد. سیگار لای انگشتاش خاکستر شده بود. سر دفتر نرمه دماغ را خاراند:
– اینجا، مادر، بی زحمت اینجام انگشت بزن.
انگشت زد. کاروانسرای خیابان کاوه را هم واگذار کرد. جوان بلند نفس کشید و سیگاری گیراند.
به سر دفتر سیگار تعارف کرد. پیر زن با انگشت جوهری، پای میز، در مانده ایستاده بود. دفتر نویس پیر از جا برخاست.
– بیا خواهر، بیا با ئی کاغذ انگشتتو پاک کن.

به خانه بر گشتند. عروس با ابرو اشاره کرد، جوان با چشم و با لبخند، اشاره عروس را پس داد. عروس شکفته شد. پیر زن اشاره ها را دید، اما به رو نیاورد. رفت تو اتاق گاو، عبا را گذاشت و نشست پای شیر آب تا کهنه های مهنوش را بشوید.
بعد از مرگ مردش، خاله نصرت آمده بود که سر سلامتی بگوید.
– خوش آمدی دده نصرت. بفرما بالا.
برای خاله نصرت قلیان چاق کرده بود و بعد دل به حرفش سپرده بود:
– پیری و تنهائی و تنگدستی خیلی تلخه، دده، اما جونم راحت شد!
دیدار خاله نصرت را پس داده بود.
– دده، اینجا، یعنی فی المثل…
چشم گردانده بود دور تا دور حیاط درندشت حاج بندری:
– یه اتاق خالی گبر میاد؟
– سی خودت؟
صدای مردش را شنید. سر خُلق بود:
” فرزند کسی نمی کنه فرزندی ”
حالا صدای خودش بود، صدای زنده و زنگ دار خودش که از گذشته های دور می آمد:
” اما ئی پسر، عصای دست منه، عصای پیری! ”
صدای عروس از تو ساختمان آمد،
– در مانده ام که چطور شما را بزرگ کرده. یه کهنه بچه م درست و حسابی نمی تونه بشوره!
پیر زن شنید. هیچ نگفت. ظهر بود، صدای موذن از گلدسته ی مسجد الزمان آمد. کهنه ها را نیمه کاره گذاشت و بر خاست. صدای مردش آمد:
” فضیلت نماز به وقت. ”
بعد از مرگ مردش، صدایش را، انگار بهتر می شنید. دست ها را آب کشید. صدای موذن دور شد.
– حی الصلوه
وضو گرفت و رفت تو اتاق گاو. باد صدای موذن را باز آورد.
– حی علی خیر العمل.
نمازش که تمام شد، یک دور تسبیح، ذکر گفت:
” فضیلت ذکر بعد از نماز ”
صدای مردش بود. سر بر کرداند. کسی نبود. دید که ناهارش پای در اتاق است. برخاست و لخ لخ کنان رفت آن سر حیاط. در ساختمان را باز کرد و رفت تو. باد خنک کولر به تن عرق کرده اش نشست. ترسید سرما بخورد. پر چارقد را رو سینه کشید. سفره ناهار هنوز پهن بود. عروس با تعجب به پیر زن نگاه کرد و هیچ نگفت. مازیار و مهنوش زیر کولر خوابیده بودند. پیر زن آرام حرف دلش را گفت:
– می خوام یه اتاق اجاره کنم.
پسر با دهان نیمه باز به زنش نگاه کرد، بعد سر بر گرداند به طرف مادر، عینک را رو قوز دماغ جا به جا کرد و نرم گفت:
– چرا مادر؟
پیر زن هیچ نگفت. تنها نگاه کرد.
– مگر خدای نا کرده از ما خسته شدی؟
جوان دید که پیر زن مژه نمی زند، دید رو نی نی چشمان پیر زن، انگار غبار خاکستری نشسته است.
– لابد باز هشت یک را می خوای!
عروس گفت:
– ئونه که برات ماشیم خریدیم!
پیر زن آشفته شد. سرخ شد. تو چشمان عروس خنده بود.
همین که تو گاراجه!
صدای پیر زن به زحمت شنیده شد:
– برا من؟
عروس گفت:
– په شبا جمعه که سوار میشی میری صحرا ۲
جوان به زن نگاه کرد، زن حرف را خورد. پیره زن آه کشید…
” خنده زار بچه ها شده بودم دده، خنده زار نوه ها. ”
صدای خاله نصرت بود.
جوان حرف زد:
– حالا از چی ناراضی هستی مادر؟
مادر هیچ نگفت.
جوان سیگاری گیراند و آرام گفت:
– زحمت رانندگیت م که گردن منه مادر!
پیر زن پشت کرد و نرم برگشت تو اتاق گاو. بشقاب غذا را گذاشت پشت در و لنگه های در اتاق را بست و چفت را انداخت.
– انگار توپ نادری تو دلم می اندارن!
پتو را پهن کرد رو قالیچه و نشست. لبانش جنبید. رو به قبله دراز کشید. چشم ها را بست و لبانش آرام گرفت.
_________________________________________________
۱ – خواهر، زنان به عنوان دوستی به همدیگر خطاب می کنند.
۲ – قبرستان

عشق ها و سرگذشت ها – بازگشت – منصوره موسوی

آبان ۱۳۹۱

mansoureh-mousavi.jpg

مدرسه فمینیستی:
پسر شانزده سال بیشتر نداشت، آن شبی که رو در وری پدر ایستاد ، اول با تمنا و بعد با پرخاش از او خواست رضایت دهد به جنگ برود… به «جبهه جنگ»!
پدر مقاومت کرد…
او هم از مدرسه باز نیامد…

مادر به تکاپو افتاد، مسجد محل، و بعد هم مسجد محله ها را زیر پا گذاشت. تا شب نشده دریافت که مرغ از قفس پریده است! به او نامه ای را نشان داده بودند که خودش به جای پدر امضا کرده بود؛ او رضایت داده بود که پسرش به نبرد حق علیه باطل برود!

صدای پدر به گوش کسی نمی رسید که:
” چرا مرجعی نیست که صحت و سقم امضای یک پسربچه را تشخیص دهد؟ ”

مادر اما دریافته بود که در همان روز، آنها عازم شده اند و او دیگر نمی تواند به پسرش دسترسی داشته باشد…
آنها شب زنده داری کردند و تا صبح سحر نقشه کشیدند، تا بتوانند به صراحت به همه آنها که پسرشان را اعزام کرده بودند بگویند او باید برگردانده شود!

نصیحت پشت نصیحت بود که به گوششان خوانده می شد:
” برو به خانه ات و برای سلامتی اش دعا کن، قسمت هرچه باشد همان می شود اگر قسمت به مردن باشد در خانه هم مرگ سراغ آدم می آید ”
” به پسرت افتخار کن که شیر حلال خورده است و قدم در چنین راهی گذاشته اگر الان معتاد و ولگرد بود و اثری ازش نبود چه می کردی؟ ”
” اگر او به افتخار شهادت نائل شود در روز قیامت دست تو را خواهد گرفت و تو را نزد اولیاء شفاعت خواهد کرد ” و…

وعده و وعیدها اما آنها را مجاب نمی کرد. آنها خواسته بزرگی نداشتند، فرزند نابالغ شان را می خواستند که با امضای تقلبی به جبهه نبرد حق علیه باطل اعزام شده بود!

زن به نصایح گوش سپرده بود اما کو گوش شنوایی که او را دریابد که:
” من پسرم را می خواهم ”
” نمی خواهم روز قیامت با پسرم معامله کنم، گناهی نکرده ام که بخواهم مرا شفاعت کند…»
او هرگز با کسی بلند حرف نزده بود اما بی پروا بود، فقط پروای کسی را داشت که از دستش لغزیده بود و حالا با قاطعیت ایستاده بود. از کسی شکایتی نداشت اما اگر به دادش نمی رسیدند به شیوه خودش تا آنجا هم می رفت! آنقدر در آن جا مانده بود که به او نام گردان پسرش را گفته بودند!…

همان روز با قطار به هر ترتیبی بود خودشان  را به اهواز رسانده بودند، به آن امید که هنوز به جبهه اعزام نشده باشد: «فکر می کردم همه این ثانیه ها و دقیقه هایی که از دست می روند می توانند به قیمت جان پسرم تمام شوند». به پادگانها و همه مراکز اعزام نیرو سرکشیده بودند و هرجا که گفته بودند زن نباید وارد شود همان بیرون ایستاده بود و شوهر را به داخل فرستاده بود. گاه فرماندهان می آمدند، در بیرون از دفتر نظامی با او گفتگو می کردند… گاهی سخن از بی اطلاعی بود و گاهی هم بهانه های شلوغی کار، اما او صبور بود و پُرحوصله و تا هر وقت می خواستند، می ماند تا به نتیجه برسد و ایستاده بود روی دوپا تا شب بیرون پادگان در میان هیاهوی رفت و آمد نظامیان!… تا بالاخره خبر فرود آمد: او به خط مقدم اعزام شده بود…

«او که تعلیمات ندیده»! صدای پدر بود که به سختی از گلو بیرون می جهید.

«خط مقدم کجاست من می خواهم به همان جا بروم»، صدای مادر بود؛ مصمم.

«اگر به من جواب ندهید خودم راهی می یابم که او را پیدا کنم. اگر او را برنگردانید خودم او را بر می گردانم!» خبر مخابره می شد و فرماندهان را در بهت فرو می برد. دیگر کسی نمانده بود که او را جدی نگیرد. او تمام روز و شب را پشت در پادگانی در اهواز همان جا که نیروها را به جبهه اعزام می کردند سپری کرده بود. نیمه های شب بود که به همسرش گفتند فردا بیا تا تو را به منطقه خط مقدم ببریم!

«خط مقدم» در آن شب غریب اهواز کابوسی بود که زن را در برگرفته بود؛ صبح از شوهرش خواست که بی او برنگردد!

بی او برنگشته بود؛ پسر را از خط مقدم فراخوانده بودند… سرباز رایان بازگشته بود، با ماجراهایی تلخ و به یاد ماندنی! او در تمام مسیر اهواز – تهران گریسته بود.

سرخ …عیدی نعمتی

آبان ۱۳۹۱

سرخ سرخ سرخ
ابرهای کولی
که سایه می اندازند
روی کشتزارها
و نمی نمی بارند
بر عطش ریشه ها و
می گذرند .


سرخ سرخ سرخ
کاکل های خونین در باد
فریاد های تکه تکه شده
خون شتک زده بر دیوار
وقتی که ما
تمام راه را
با دهان باز و
چشمان بسته دویدیم .


سرخ سرخ سرخ
پلکانی از آتش و گل
تا مردان وزنان کار
از آن بالا شوند
و چهره به آفتاب کشد روزگار .


سرخ سرخ سرخ
نام ها و یاد ها
و رفتن در مسیر بادهایی
که قامت آتش را
راست می کنند .

باید از جنگلی گذشته باشد – هاشور بر حاشیه ها- ۱۹ – مهدی رودسری –

آبان ۱۳۹۱

اگرچه نیمه شب است
با خواب ِ من در ستیز است
همیشه در همین وقت ها، لباس ها منتظرند
من از بنفشه های وحشی ی دمیده
بی تردید
در کناره های جوی های خشک
فقط خاطرات ِ بد دارم
قاب های خالی از دوستان ِ قدیمی
دهان هایی تهی در آخرین نگاه ها / آه
که راز ِ تلفظ ِ صحیح خداحافظی را
ناگهان فراموش کرده اند
و بدرود های گوناگون / درزبان های سخت ناشناس
زمان های گم / آشنا شاید / ناآشنا گم / ناشناس شاید
قطاری دور خراش می کشد بر دلم و می ایستد
باید از جنگلی گذشته باشد
دانگ دانگ ِ دارکوب ها را شنیده باشد
تا ترانه های بیگانه مگر چند ارکستر عبور کرده ایم
که پرده های بهت هم سال هاست پوسیده اند
پاره پاره شده اند
از چوب بست ِ تکرار فرو افتاده اند
بیگانه انگار خسته بود که نشست
فقط ستاره های مخفی خیابان می دانند
جیب های ما خالیست
بیهوده در جستجوی آتش ایم
سیگار ِ تفکر ! فندکی نیست
اگر گردش ِاین شب ِ دراز نفس نگیرد
به دود های گذشته رجعت می کنم
و باز می گردم
روشنت می کنم.

دو سروده به انتخاب دکتر محمود کویر

آبان ۱۳۹۱

***

شعری از :

فریدون فرخزاد

دوست دارم این آسمان را
که شیشه‌ی آبی رنگش
زیر وزن خورشید
درهم می‌شکند…

دوست دارم این زمین را
که عطر سبزش
فارغ از خیال
به سوی بالا
پارو می‌زند…

دوست دارم
این رودخانه‌های خروشنده را
که خود را در عطر گل‌های آبی
می‌پوشانند

و این ماهی‌ها را
که سکه‌های نقره‌ی خاکستری را
در چشم‌هایشان
تکرار می‌کنند….
**

و شعری از حزین لاهیجی

ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد
در دام مانده باشد، صیّاد رفته باشد

آه از دمی که تنها با داغ او چو لاله
در خون نشسته باشم چون باد رفته باشد

خونش به تیغ حسرت یارب حلال بادا
صیدی که از کمندت آزاد رفته باشد

از آه دردناکی سازم خبر دلت را
روزی که کوه صبرم بر باد رفته باشد

پر شور از حزین است امروز کوه و صحرا
مجنون گذشته باشد فرهاد رفته باشد

من یکی را می‌شناسم – سید علی صالحی

آبان ۱۳۹۱

من یکی را می‌شناسم

صبح‌ها لیبرال است

ظهرها چپ می‌زند

و غروب که از کوچه‌ی تاریک می‌گذرد

زیرِ لب آهسته می‌گوید: “بسم‌الله …!”

خاطره ی خوش شکوفه – مهتاب خرمشاهی

آبان ۱۳۹۱

خاطره ی خوش شکوفه

کجا رفت ؟

اینجا

ردپای

درختی ست

بر صبوری ی باغ

شاخه هایش را

ندیده ای ؟

زمانی که

خشک می شدند

با باران

از نهال

می گفت

و رنگین کمان را

به مهمانی ی گنجشک ها

دعوت می کرد !

چند تطبیق شعری زیبا بین دو شاعر شاخص که هر دو از افتخارات ادبیات ما هستند – به انتخاب الیسا تنگسیر

بهمن ۱۳۹۱

سعدی شیرازی و

اوحدی مراغه ای

****

سعدی :

مشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا //// گر تو شکیب داری طاقت نماند ما را

اوحدی :

پیر ریاضت ما عشق تو بود، یارا //// گر تو شکیب داری، طاقت نماند ما را

***

سعدی:

دوست می‌دارم من این نالیدن دلسوز را////  تا به هر نوعی که باشد بگذرانم روز را

اوحدی:

باز کی بینم رخ آن ماه مهر افروز را؟ ////  گل رخ سیمین بر دل دزد عاشق سوز را؟

***

سعدی:

بی تو حرامست به خلوت نشست //// حیف بود در به چنین روی بست

اوحدی :

بی تو نکردیم به جایی نشست //// با تو نشستیم به هر جا که هست

***

سعدی: دیوان اشعار ” غزلیات ” غزل ۲۵۰

خوب رویان جفا پیشه وفا نیز کنند ////  به کسان درد فرستند و دوا نیز کنند

اوحدی : دیوان اشعار ” غزلیات ” غزل شماره ۳۱۶

خوبرویان جفا پیشه وفا نیز کنند/////  به کسان درد فرستند و دوا نیز کنند

***

سعدی:

گو خلق بدانند که من عاشق و مستم ///// آوازه درستست که من توبه شکستم

اوحدی :

***
سعدی:
آن دوست که من دارم وان یار که من دانم//// شیرین دهنی دارد دور از لب و دندانم
اوحدی :
آن دوست که می‌بینم، آن دوست که می‌دانم/////  تا آنکه رخش دیدم، او من شد و من آنم
***
سعدی:
وه وه که قیامتست این قامت راست ///// با سرو نباشد این لطافت که تراست
اوحدی:
قدش به درخت سرو می‌ماند راست ////  زلفش به رسن، که پای بند دل ماست

نگاهی به کاری متوسط – محمود صفریان

آبان ۱۳۹۱

من یک خواننده ام و بر همین اساس حق دارم در مورد کتابی که خوانده ام و نویسنده آن، نظر بدهم.
و اگر این خواندن و نظر دادن درمورد پاره ای از کتاب ها گه گاه ادامه داشته است، و در جائی نیز منتشر شده باشد  به آن ها نام ” نقد ” می دهم. و این کاری است که بیش از بیست سال است ادامه داده ام و بر بیش از پنجاه کتاب و نوشته های دیگرنقد نوشته ام. و همه هم با صداقت و بدون برداشتی خاص بوده است.  همه ی آنها نیز در سایت ها و نشریات مختلف منتشر شده است بخصوص در رسانه گذرگاه. از نقد بر خاطرات خانم فرج دیبا شهبانوی سابق ایران بنام ” کهن دیارا ” تا خاطزات اردشیر زاهدی” اردشیر زاهدی فرزند طوفان ” یکی از مهره های اصلی آن رژم گرفته تا کتاب
” سلوک ” محمود دوت آبادی و ” داستان یک شهر” احمد محمود و برخی از کتاب هاب هوشنگ معین زاده و بسیار بیشتر.
من به مقرراتی که برای هر موضوع و مطلب و شاخصه ای که برای هر سبک ادبی بیان می کنند و می نویسند و مدون می کنند، که اکثرن من در آوردی است وایجاد سد می کند و برای فهم آن مشکل ایجاد می شود، ابدان نه توجه دارم و نه اعتقاد، و در مورد چنین مقررات دست و پا گیری که برای ” هایگو ” تراشیده اند در پیشگفتار کتاب ” دریا در فنجان ” به وضوح گفته ام ” این کتاب هر چند در آینده نزدیکی چاپ خواهد شد ولی بصورت پی دی اف هم اکنون در کتابخانه سایت گذرگاه موجود است.:
www.gozargah.com
در نتیجه اگر نوشته ام با توجه کامل به اثر خوانده شده تنظیم شود همانطور که گفتم آن را نقد می دانم و نقدی بی جانب داری.
من در نقد هایم نه مرعوب نام نویسنده و ملیجک های اطرافش می شوم و نه توجهی به آن دارم. چون خوب می دانم که هر نویسنده بخاطر موقعیت خاصی ” چه کاذب و ساختگی و با جنجال و چه واقعی ” عده ای بله قربان گو در اطراف خود دارد و نمونه هائی نیز در زندگی ادبی بخصوص بخش نقد داشته ام و دیده یا خوانده ام.
اگر هم کتابی را شاخص یافته ام و موارد دندانگیری در راستای ادبیات سالم در آن بوده است بیان کرده ام . ” در این مورد نیز نمونه کم ندارم، نمونه هائی که در سایت های مختلف باز نشر داشته است. “

همانطور که می دانید و به دفعات و از سوی صاحبنطران متعدد نیز بیان شده است، هر اثر ادبی می تواند ارزشمند ودر مرتبه ای والا و گیرا و دلنشین و یا آموزنده و بهر حال اثر گذار، و چه بسا ماندگار نیز باشد که در یک کلمه می شود اثریا نوشته ای:

خوب

یکی از درد های کهنه دنیای بخصوص داستان نویسی، داشتن داستان های متوسط است.

از نویسنده بد می توان بسیار آموخت، ضمن این مهم که نویسندگان بد، هم فخر نمی فروشند و هم در تلاش هستند تا با مطالعه بیشتر و تمرین گسترده نویسندگی، و از همه مهمتر قبول نقد بر نوشته هایشان، کار خود را ارتقا دهند.

نویسنده خوب هم همانطور که گفتم حکایتی دیگر است. اثر چنین نویسنده ای خواننده را سرشار از عشق و شوق می کند، بر دلها می نشیند وتا مدت ها بر ذهن ها تاثیرش می ماند.

نا گوار، عذاب دهنده، خسته کننده، و تلف کننده وقت، آثار نویسندگان متوسط است. بخصوص وقتی که چنین نویسنده ای را هوا بر می دارد و تصور می کند که بهترین است. و تحمل حرفی از برگ گل نازکتر را هم ندارد. که بنظر من چنین نویسندگانی ” از خود متشکرند ” و بسیار از وقار لازم فاصله دارند.

و از آن بد تر یکی دوتا دور بری هم معمولن دارند که کاسه گرمتر از آش می شوند، و در حد فریب، او را بالا می برند و منتقدین ساکت که بیشتر مواظب موقعیت خود هستند تا بیان حقیقت.
خسته شدید؟ کوتاه ادامه می دهم تا نتیجه گرفته باشم، با ذکر نمونه.

خدمتتان عرض کنم که در زمستان پارسال پس از خواندن یکی از داستن های خانم فرشته مولوی که زیاد اسمش را شنیده بودم ولی ” چیزی ! ” از ایشان نخوانده بودم، مطلب زیر را حضورشان نوشتم.

( چون نمی خواهم درباره داستان
” قضیه ی دم ”
خانم فرشته مولوی
که در سایت والس آورده شده است
نقد ی بنویسم و یا نگاهی بر این روال در مورد آن داشته باشم به نامه ای مختصر خطاب به ایشان اکتفا می کنم.
محمود صفریان

سرکار خانم فرشته مولوی، با احترام
با پوزش از مزاحمت، ” هرچند بیش از دهسال است که کار رسانه گذرگاه در حد امکان، بیشتر در راستای نگاه به نوشته های ادبی است ” و با این امید که این نامه را از سر خیر خواهی بدانید.
ئی میلتان را نداشتم تا نامه را سر گشاده نکنم ” البته این شما تنها نیستید که ئی میلتان در دسترس نیست، بسیاری دیگرهم از عیان کردن ئی میلشان ابا دارند. از چرائیش هم که به نظر من زیبنده نیست حرفی نمی گویم. “

(با این توضیح که بعد ها متوجه شدم که ایشان هم سایت دارند و هم ئی میل قابل دسترسی. که البته دانستن یا ندانستن ئی میل ایشان تفاوتی در اصل مطلب ندارد، آن هم در حدی که برایش جنجال راه انداخت.)

به سابقه شما در کار نویسندگی و کارهای دیگرتان هم، طی این نامه کاری ندارم، بماند برای وقتی دیگر.
فرصتی دست داد تا چند تائی از داستان های سایت والس را که به بهانه ” یلدا ” منتشر کرده است بخوانم، یکی هم داستان ” قضیه دم ” شما بود.
هم انتخاب های این سایت که همیشه برایم پذیرا و جالب بوده است زد توی ذوقم ” حد اقل تا اینجا را که خوانده ام ” و هم از شما نا امید شدم.

( متاسفانه این سایت یگانه فیلتر شد و به کلی از دسترس خارجش کردند )

انتخاب سوژه ات نچسب است و اسم داستانت نیز، که می دانی در خواننده تاثیر زیادی دارد.
این نام بیشتر می تواند مناسب ناگذاری قصه های مادر بزرگ ها باشد برای کودکان.
در مجموع نثرتان کم مایه، و نا دلنشین! است. کار برد کلمه ” جخت ” که زمانی از سوی تازه کار ها، به کار برده می شد و آن هم در چندین جای داستانتان، می رساند که ” می بخشید ” پختگی لازم را لااقل در این داستان ندارید.

می دانید در ایران، که جایگاه گسترده تولید های ادبی می تواند باشد، ” یا می بایست باشد ” حلقوم ادبیات ما در چنگال وزارتخانه ی گرز به دست ارشاد و ممیزینش است؟ که می توان در فهم و درک و بینششان شک کرد، چرا که ممیزینی مامورند برای تخریب. و بی شک از اثرات نا میمون آن نیز آگاهی دارید.
پس اجازه بدهید در برون ازآ ن چهار دیواری، قلم به دستان، ناب آفرینی کنند، و نه برای اینکه نامشان جائی بیاید، بار خاطر باشند ” یابشوند “

بخوانید! این تکه، نمونه نثر شما در این داستان است.
… اول دست راست و پشتبندش هم دست چپ هی می روند و هی می‌آیند و وقت و بی‌وقت و جا و بی‌جا دنبالچه و حواشی را وامی‌رسند و سرآخر به آقای دیگر راپورت می‌دهند که آن چیز جخت جای نباید درآمده، نه کورک و دمل، که دم است…”
خواننده با توجه به نام شما، وا می رود، و دلش می گیرد. این است نثر کسی که مدرس کلاس داستان نویسی هم هست؟ زبان ادبی شما در این حد است؟

دیالوگ بین آقای ” دیگر!!! ” و جراح، غیر متعارف، بی رمق و لمپنی است. کدام دکتر جراحی با مریضش ” حتا اگر دم در آورده باشد ” چنین یکی به دو می کند، و بالا خره هم به التماس می افتد که:
” پدر جان گفتم که کار من نیست، می‌فهمی یا نه؟ ”
و چنین ادامه بدهد:
” پدرآمرزیده، کار من دم بریدن نیست. این را که دیگر می‌فهمی، یا نه؟ ”
در این داستان از یک صفحه و نیم کمتر بسیاری از جملات در این روال است، جملاتی که
” بی بی ” بچه هایم که خدا رحمتش کند، به وقت استیصال از دست بچه ها به کار می برد

“… مسلمان نشنود، کافر نبیند! ”
“… و شق سوم مثل کش تنبان درمی‌رود…”

کار برد ” انشا الله گربه است ” نیز می رساند که جنابعالی متوجه نیستید که این شبه ضرب المثل چه ماخذی دارد. اصلن صحبت ” شاش ” گربه در میان نیست.

حتا اگر خواسته اید با ” دم در آوردن ” به در بگوئید که شاید دیوار بشنود نیز می توانستید زیبا تر و سنگین رنگین تر بنویسید. و خانم مولوی را بهتر بشناسانید.

امید وارم توانسته باشم بگویم ” که چه می خواهم بگویم ” با ارادت )
*
دیگر فرصت نکردم که نوشته ای از ایشان بخوانم تا اینکه کتاب:

” سگ ها و آدم ها ” ی ایشان به دستم رسید.
به قصد دریافت بهتر ودرک عمیق تر نحوه نگارش خانم فرشته مولوی این کتاب را که مجموعه ده داستان کوتاه است، با حوصله و با علاقه شروع به خواندن آن کردم .

بله داستان هستند. می شود هم خواندشان، ولی متاسفانه هیچگونه فراز و نشیبی در ذهن و احساس من بر نیانگیخت.
قبل از انقلاب خواننده ای داشتیم که با یکی از معروفترین آهنگ ساز های کشورمان همکاری می کرد و همراه با گروه نوازندگان صاحب نام. ولی معروف بود که روی یک خط می خواند. بدون هیچ بالا پائینی می خواند. در نتیجه شنوندگان زیادی نداشت. متوسط می خواند. گیرا نمی خواند. و هیچ احساسی را قلقلک نمی داد، جز خواب را، مثل موقعی که راهی طولانی را در بزرگ راهی که مستقیم و بدون پیچ و واپیچ است، رانندگی یکنواخت داشته باشی. خطر ناک است. باید مواظب بود در این بی پیچ و خمی، خوابت نبرد.
من از سایر داستان های ایشان اطلاع ندارم ولی نظرم در مورد داستان ” قضیه دم ” همان است که نوشتم و در مورد کتاب ” سگ ها و آدم ها ” نیز همین است و بر پایه ای دو نوشته ایشان در دنیای نویسندگی در جای متوسط قرار دارند.
گویا ایشان تالیفات متعدد غیر داستانی دارند، و بهر دلیل برای انتشارشان تیغ ارشاد را هم بر گلو ندارند. اگر به شهادت فرهیختگانی که آن ها را خوانده اند از ارزش والائی بر خوردارند. من نیز به ایشان تبریک می گویم و برایشان آرزوی موفقیت دارم.

امیدوارم این نوشته دره عمیق موجود بین ما را را عمیق تر و گسترده تر نکند و شمشیر دوروبری ها را از نیام در نیاورد ، تا عرض خود ببرند و زحمت ما بدارند .

نگاهی به کتاب ِ « زنبور مست آن جاست » نوشته بهروز شیدا – رضا اغنمی

آبان ۱۳۹۱

نشرباران – سوئد – چاپ اول ۲۰۱۲ (۱۳۹۰)

راستش از عنوانی که برپیشانی کتاب دیدم فکرناگواری به سرعت از ذهنم گذشت: نکند همین امروز فردا یکی از مراجع دین مبین، با صدور فتوای چند کلمه ای حکم قتل زنبورهارا که در مستی با دهن ناپاک، عسل تولید کرده اند صادر و نجسیِ تمام عسل های موجود در جهانِ اسلام رااعلام کند. با نگرانی چند روزی درسایت ها گشتم، با مشاهدۀ خبرِ نشر و معرفی و نقد «زنبور مست آن جاست»، دانستم که خطری نیست و خیالم راحت شد.

بهروز شیدا، در سرآغاز کتاب با مقدمه ای دو برگی: «بازهم کوتاه بگویم»، جستارهای کتاب را توضیح می دهد. پیشاپیش به اطلاع می رساند که جستارهای این کتاب قبلا در کدام نشریه منتشر شده است. آن چه در این دفتر اضافه شده «ترجمه ی ده شعر شاعر لهستانی، آدام زاگایِوسگی، برگرفته از منتخبی از اشعار او، آنتن ها درباران.» است.

نقد نویسی بهروز، نوآوری هایِ رو به تحول دارد که قابل تأمل است. با صبر و حوصله بافتِ هرپدیدۀ هنری را میشکافد، شرحه شرحه می کند تا به گوهر برسد. چون شناگری ماهر در عمق دریا به دنبال کشف تازه هاست که دستِ کمتر کسی به آن رسیده. بینِ رمان، داستان، شعر، فیلم و نقاشی گرفته تا بازی های جهانی و باشگاهی فوتبال وفوتبالیست ها می غلتد وتوشه می گیرد؛ تا هر آن چه دیده و برگرفته درگستره ی نقد توضیح بدهد. به استادی هم توضیح میدهد. دراین بسترفکری راه و روش ویژه ای پیش گرفته رو به غنا. هرمتن هنری را درابعادِ گسترده می بیند و وا می رسد. با تمیز رنگ ها و صداها جلوه های گوناگون نقد را می سنجد ومکتوب می کند. تناقض ها را یادآورمیشود. نمونه اش را در: « درصدای متن ها را دریابیم» به دست میدهد. می کوشد با شعور جوشان وجستجوگر خود، نقد نویسیِ نه چندان ریشه دار اما کسالتبار مرسوم را دگرگون کند. حرکت ها و تفاوت ها وتناقض های متن را دستچین می کند تا سکون و سکوتِ سنگین و جا افتادۀ موجود را به خانه تکانی وادار کند. میخواهد از گسترۀ نقد، نقبی بزند به گرهگاه های ادبیات که به شدت به تنفس وروح تازه نیازمند است. بنگرید به :«پرسش ها باقی است» میخواهد تصویری پیدا کند و بنمایاند از روشنفکران. با این هدف «پاسخ به هفت پرسش؛ تصویر«روشنفکران» دردوازده رمان را زیر ذره بین نقد می برد.

دست های خویش را بنگریم:

حاشیه ای سخت کوتاه برکتابِ از «سحر خیزانِ» منصور خاکسار.

به روایت نویسنده، «کتاب سحرخیزان ازآغاز تا پایان درزندان می گذرد.» زندان، تمثیلی ازجهنم موعود است درادیان ابراهیمی. بهروز اما فراترمیرود. میرود به پیش ازظهورادیان. دست خواننده را می گیرد ومی برد به دوران خدایان زمینی. تا آستانۀ جهنم، تاخدایان رنج دوزخ [زندان] را برشریان های «انسان فنا پذیری که خدایان او را حشره ی یک روزه می خوانند. اما رنجی که بر سراو می ریزند به بلندای ابدیت است» بچکاند. یادآوری این مقوله بهانه ایست برای نمایش فاجعه بارنیروی نامحدود خدایان که ذره ای رحم و شفقت به دل ندارند. «عدالت دراین فضا افسانه منسوخی است قانون ضرورتی که رنج قربانیان را ممکن میکند. خدایان ستم گرانی اند که به یک دیگر رحم نمی کنند.» اشاره ای دارد به قهرمان تراژدی که دررهائی ازسیاهی هول انگیزجهنم و صیانت از حرمت خود، «بامرگ چهره به چهره شود». مرگِ خود خواستۀ منصور خاکسار، از منظر افسانۀ عدالت، سیاهی و چرائی زندان، شقاوت وخشم و اعتراض. همین خوانش چندگانۀ شیدا ازسحرخیزان، افق های تازه ای گشوده درنقد نویسی که جا دارد تلاش های صمیمانۀ او را جدی گرفت و ارج نهاد .

رمان داستان مادری که دختر پسرش شد. نوشته قلی خیاط .

این رمان با سه راوی: مارس – ژان پی یرو قلی، پنج بخش رمان را برعهده دارند. اولی و دومی هریک دوبخش و آخرین آن را قلی. بهروز، با شرح مختصری از خلاصۀ داستان آن سه روایتگر، رو به خوانندگان میگوید: «هرطورکه بخوانیم؛ چیزهای زیادی ناخوانده میمانند. چاره ای نیست شاید به تر باشد نخست به چند پرسش پاسخ دهیم.» پاسخ شش پرسش را درمیان می گذارد. این که : «صدای چه کسی رساتر است؟ پاسخ، مارس. دوم مارس ازچه سخن میگوید؟ تقدیر. سوم تقدیرانسان چیست؟ مرگ. چهارم آیا پاد زهری برای مرگ هست؟ عشق. پرسش پنجم آیا پای بندی به یک آرمان راه به جایی خواهد برد؟ به هیچ عنوان. پرسش ششم این است: نگاه مارس به هستی چیست؟ خواهیم خواند. پرسش هفتم این است آیا قلی با نگاه مارس به هستی موافق است؟ خواهیم خواند.»

روایت ناقد، مخاطبین را میخکوب می کند وغرق خیالات. خصوصا که طرف سازمانی هم بوده باشد! وقتی که می شنود: «بی ثمری ی آرمان های سیاسی، فریبکاری همه ی بازیگران سیاست، جنایت پیشه گی ی همه سیستم های سیاسی … دراین صحنه امید پیروزی نیست. تنها توهم پیروزی هست. انسان فریب افشا نشده را پیروزی می پندارد. … رقص برنعش دیگری را پیروزی می پندارد … “ظلم وستم و بدبختی” جاودانه اند …»

واقعیتِ مفهوم این سخنان، درهمین دهه های اخیر برای هریک ازهموطنانِ ما ثابت شد. آرمانگرائی اسلامی، درپوششِ تمامخواهی از قتلگاهِ خونین فقاهت سر درآورد. منادیان دین با توحش عریان، سراسر وطن را زندان و ملتِ مطیع وساده دل را چون بردگان به بند کشیدند. نویسنده درآشنائی با روان قدرتِ حاکم، شکافتنِ مفاهیم آرمانگرائی را به درستی تحلیل کرده تا دربیداریِ خوابرفتگان، پاکی شرفِ انسانی و رسالت قلم را یادآورشود .

از قول مارس که راوی داستان: اسب های جنگل الگوت و فاحشه ی شهر است، درمتن داستان با چنین خوانشی روبه رو هستیم: «مارس اما تنها بامرگ پدربزرگ وعده ی ملاقات ندارد با اسبان مرگِ پدربزرگ هم وعده ی ملاقات دارد. اسبان مرگ پدربزرگ کیستند؟ از کجا آمده اند؟» توضیح بهروز شنیدن دارد: چهارهزارسال پیش مردمی از نژاد انسان – اسب درجنگل اولگوت وقتی در خواب بودند، توسط رومیان غافلگیرشدند و درآتش سوختند.«اسب ها شیهه می کشیدند. گریه می کردند ازترس دیوانه می شدند. ناگهان اسب ها به طرف دریاچه دویدند؛ مردان جنگجوچسبیده به یال هایشان. ماه مه بود؛ شصتمین سال حمله ی ارتش روم. صدها اسب دیوانه ازترس آتش، خود وسواران را دردریاچه می کشتند.» نویسنده سپس با شرح افسانه انسان – اسب دراساطیریونانی، در همخوانی با حوادث زندگی مارس یادآور می شود که «تقدیر تنها روز مرگ را تعیین نکرده است. پادزهر هرمرگ را نیز تعیین کرده است: عشق.»

توضیحاتِ بهروز، ازآشنائی واشراف او به تاریخِ اساطیر مؤلفه های تازه دراختیارخواننده قرارمیدهد که شنیدنی ست. وقتی داستان شبیخون رومیان و وحشت اسب ها را درمیان آتش جنگل وبه آب زدن آنهارا ازقول مارس می خواندم خاطره ای که در اواخردهۀ پنجاه درپای خرمن کوه درحوالی بندرعباس شنیده بودم درنظرم جان گرفت. نیمه های شب بود که به سایت خرمن کوه رسیدیم. پای دریاچۀ کوچکی با آب زلال زیرنورمهتاب زیبا. راننده گفت بهتراست شب را دراین قهوه خانه بیتوته کنیم وطلوع آفتاب راه بیفتیم به بالا.سایت خرمن کوه، ازجاده اصلی درفاصله ای بیش از پنجاه کیلومتر راهِ پرپیچ وخطرناکی در ارتفاعات کوه بلند قرار داشت. شب را ماندیم. قهوه چی تعریف میکرد که چند روز دیگر اینجا ازدحام خواهدشد. علتش را پرسیدیم گفت عده ای از اطراف شبی را که اسب بابک قرنها پیش اینجا درآب فرورفته، از وسط دریاچه شیهه کشان بیرون میزند و به دنبال بابک اطراف دریاچه را دور میزند وناگهان درآب فرو میرود وناپدید می شود. توی این فکربودم که چگونه وبا چه وسیله بابک واسب ش در قرون اولیۀ هجرت پیامبر، پایش به اینجا رسیده آن هم از ازآذربایجان آن دوران! دیدم بهترین راه سکوت است وگوش سپردن به روایتِ سخنگو .

بگذریم. انگار اسطوره ها بین مردم جهان جا ومکان خاصی نداشته درهمه جای کره خاکی یک سان و به یک زبان پدید آمده است. بهروز، در رهگذر نگاهِ نقادانه با سخنان پرمغز تلنگری میزند به مدعیان وسیاست بازانِ سوداگر که به دستاویزآرمانگرائی، خشونت و خون ریزی را درچهارگوشۀ جهان گسترش می دهند: «آرمان چیست؟ مقدس است؟ مگر نه این که جنایت نیز می تواند خود را در پوشش آرمان توجیه کند؟ مگر نه این که آرمان گروهی، ضدآرمان گروه دیگراست؟ مگرنه این که قدرت نیزخود را در زرورق آرمان می پیچد؟ مگر نه این که گبر و مسلمان وچپ و راست وقاتل ومقتول ازآرمان سخن می گویند؟» اوج این دستاورد شوم بشریت را، در «یک بار دیگر می پرسد نقال» دربررسی ده رمان واشاره ای به دورمان دیگر توضیح میدهد. پنج رمان به اضافۀ “تهران خیابان انقلاب” را ازایران و به همان تعداد، رمان ازنویسنده های خارج را برگزیده برای این فصل تا نمایش خشونت را درتابلوهای جهانی عرضه کند .

بهروز، ذاتِ “خشونت”، دراین چند رمان را با زبانی پخته، درحالی که عطرِانسانیت را درچشم های اشگ آلودش می بینی، برایت روایت می کند: «خشونت نیز در رمان درهزار چهره ظاهرمی شود تا ما به گورستانی بنگریم که درجان وجهان ما برپاست؛ به فرصت صاعقه آسای هستی که در زخمی بدخیم تحلیل می رود. رمان آینه ی ما است تا به بساط نفرت بنگریم؛ به تسلیم، هم دستی با جلاد، تحقیر، درنده گی ی قدرت، دست های ناگزیر برماشه ها. … تابلوی خشونت رمان های ماهم تصویر شرمساری ها است، هم تصویر ستیزها و تقدیرها؛ تصویر چشم هایی که عادت کرده اند؛ تصویر دست هایی که سرخویش گرفته اند.»

کتاب «زنبور مست آن جاست» را می بندم. با آرزوی موفقیت نویسنده.

مطالعۀ این دفتر پر محتوا را به اهالی کتاب خوان توصیه می کنم .
——————
از عصر نو

از ریخت افتادگی رابطه ها- نقدی بر کتاب مجموعه داستا ن های کوتاه ِعلی رادبوی -امان جلیلیان

بهمن ۱۳۹۱

در فرهنگ متداول ما ایرانیان مرسوم است که هر کار شاق و دشواری را به کندن کوه تشبیه کنیم ، شاید دیرنگی این تمثیل وجه تسمیه آن به ” فرهاد کوه کن ” باشد و باور عامه مردم به معجزه عشق…باری نوشتن اگر نگوییم در تبعید ، در غربت بی شباهت به کوه کندن نیست گرچه عشقی که در نوشتن هست از لونی دگر باشد .
در نگاه اول اینگونه به نظر می رسد که درتبعید هراس از گرفتن مجوز و سانسور نیست و مخاطب انتظار دارد تا با نثری دیگرگونه روبرو شود و فرمهای متفاوتی از نوشتن را نویسنده به کار بگیرد ،اما در می یابیم تاثیری که تبعات سیاسی و فرهنگی حذف و سانسور بر روان نویسنده می گذارد بسیار جانکاه تر و ناپیدا تر از پندار ماست ، اما این همه بدان معنا نیست که به قضاوتی ناشیانه تن دهیم و تجربه های نوین نوشتن را در بسیاری از آثار ادبی پدید آمده در خارج از ایران به ناروا بی حاصل بدانیم .اما نخستین مسئله یی که مخاطب با آن روبرو است شاید غلبه همین نثر ژورنالیستی و مسطح نگاری باشد که تخیل نویسنده را در بیان روایی قصه به گروگان می گیرد و در نهایت قدرت بیان و معرکه گیری زبان نویسنده را در نوشتن فرو می کاهد.

علی رادبوی نویسنده یی است که تلاش می کند تا با گوشه چشمی به تجربه اولیه اش “خانه های مردم ” از نثری تک صدایی رها شده و به شیوه های دیگر روایت در کوتاه نویسی نزدیک شود و ذهنیت مخاطب را در سویه های ناروشن زندگی آدمهای منزوی و جدا افتاده در گیر کند . روایت چنین قصه هایی که ازریخت افتادگی رابطه انسانها در جامعه چند فرهنگی امریکا را به تصویر می کشد ، تلاشی است که همواره دغدغه نویسندهای بزرگی چون سالینجر و جوزف کنراد … بوده و کارگردانهای بزرگی چون دیوید لینچ و اسکورسیزی آثارپر ارجی را بر مبنای همین موضوع از ریخت افتادگی روابط انسانی در جامعه امریکایی آفریده اند .
در مجموعه داستان ” تا دور دستها “که بیست و دو قصه کوتاه را در بر می گیرد ، نویسنده می کوشد تا در جاهایی از نثری مقلدانه بپرهیزد و با اینسرتی از جملات انگلیسی دغدغه ها و تردید شخصیت های داستان را روایت کند .دغدغه هایی که در نهایت نوعی پی رنگ تجربیات نویسندگی به حساب می آیند و روایت سر راست آن می تواند خیال پردازی و شاعرانگی یک متن ادبی را تقلیل دهد.
رادبوی ، در نوشتن صراحت دارد و از اینکه جانبدارانه به قصه های ” فمنیستی ” بپردازد که محوریت آن با حضور و محوریت زنان برجسته تر شود واهمه ایی ندارد . چنین التفاتی نویسنده را واداشته تا در داستانی چون ” روزی مثل روزهای دیگر ” مخاطب خود را با خوانش متفاوت تری آشنا کند . خوانشی که لازمه مشارکت مخاطب را فراهم آورد تا با پایانبندیی غیر منتظره ، قضاوت را به او وا گذار نماید .
علی رادبوی با تکیه به همین التفات است که با محوریت زنان در داستانهای چون آری ویرجینیا ، زیباترین لبخند جهان و امپراتوری ، به پیرنگی قابل حصول دست یافته و به عمیق ترین لایه های روابط اجتمایی بحران زده در یک جامعه صنعتی نزدیک می شود .
امپراتوری ، با آنکه یکی از کوتاه ترین قصه های این مجموعه است اما به سادگی چنان ترددیهایی را در ذهن مخاطب پدید می آورد که بی گمان ما را وا می دارد تا با وسواس و احتیاط افزونتری به آنچه به اصطلاح زمانی مایه افتخار ما و پیشینیامان بوده مباهات کنیم .
نزدیکی و در هم تنیدگی فضای مجموعه داستان
” تادور دستها ” به گونه یی است که می تواند بستار همگنی را برای طرح یک قصه بلندرا نیز فراهم آورد و بدیهی است که نویسنده یی مانند آقای رادبوی با اتکا به همین آزمونها بتواند قصه مطول تری خلق نماید .

کتاب: ” حافظ – ماه در پیاله ” نوشته دکتر محمود کویر – محمود صفریان

آبان ۱۳۹۱

کس چو حافظ نگشاد از رخ اندیشه نقاب
تا  سر زلف  سخن  را به  قلم  شانه زدند

از آنجائی که تارهای وجود ما را غزل های حافظ تنیده است، این کتاب کویر زخمه ای است به این هزاران تار.
این کتاب از عشق و مهر می گوید که ” …اگر مدرسه هم نرفته باشی و چشمانت روشنی کامل هم نداشته باشد …”
آن ها را درمی یابی و می فهمی، چرا که
” غزل حافظ ، آنی است که نیست و باید باشد ”
کویر خود عاشق است، عاشق ِ عاشقان و عشقشان و حافظ عاشق است از عشق می سراید و مردم عشقشان حافظ است. و کویر از همه ی این دنیای سبز می گوید.
چون است که در عصرسیاه و تاریک شاه شجاع، حافظ می تازد و رندانه همه ی نابکاران و سالوسان را می نمایاند ولی در این زمان همه بریده اند و از نا افتاده اند ؟
” فریاد که آن ساقی شکر لب سر مست
دانست که مخمورم و جامی نفرستاد ”

” من و انکار شراب! این چه حکایت باشد
غالبا این قدرم عقل کفایت باشد ”
شهامتی در این گونه سروده های حافظ هست که او را در قلب های تشنه ی رهائی در صدر نشانده است و باید به محققی چون محمود کویر دست مریزاد و خسته نباشید گفت که با همتی مثال زدنی و صرف وقت سالیان، برای شناساندن بیشتر این رند روزگار تلاش کرده است. کتاب را که بخوانید بی تردید با من هم عقیده می شوید.
کویر می گوید حافظ از فردای روشن نیرو می گرفت. فردائی که اگر به آمدنش اعتقاد نداشته باشی لورده ی تاریخ می شوی، دردی که دارد جان بسیاری را می تراشد:
” بگذرد این روزگار تلخ تر از زهر بار دگر روزگار چون شکر آید ”
و فریاد حافظ را به گوش می رساند که باید، با امید و پر شکوه باشی که اگر بودی می شوی انسانی کوبنده، آنچه که اینک به آن نیاز وافر هست:
” زین آتش نهفته که در سینه ی من است خورشید شعله ای است که در آسمان گرفت”
که البته بایستی بتوانی دست از طمع و طلب برداری تا جانت از ترس و زیاده خواهی تکیده شود. و اگر دست طلب داری برای رسیدن به جانان باشد.
” دست از طلب ندارم تا کام من بر آید یا تن رسد به جانان یا جان ز تن بر آید ”

و کویر هوشدار می دهد که بیائید چون حافظ عکس رخ یار را در پیاله ببینید و در ظلماتی پوچ و بیهوده به دنبال
” گوهر نایاب ” نگردید. چرا که:
” می یافت نشود گشته ایم ما ”

کتاب حافظ
ماه در پیاله
سه بخش عمده دارد:
بخش یک : حضور حضرت دوست
بخش دو: حضور خلوت دوست
بخش سه : حضوردر آیینه ی پریشان
و محمود کویر چنین دعوت می کند که برای گشت در کوچه باغ های این کتاب ارزشمند همراه شوید:
با من بیا
با من به کوچه باغ های نارنج
به باغ خوشبوی لیمو بیا
تا غزلی در گیسوانت ببافم.
با من بیا
به میخانه های شیراز بیا
تا از شاخه ی ماه
و از بوسه ریحان ها
برایت غزلی ببافم .

کتاب های تحقیقی کویر که کم هم نیستند بر پایه اندیشه های بارور او و با کمک از سعه ی صدر که از داشته های این محقق فرهیخته است ، موشکافانه و چراغ به دست خواننده را به زوایا می کشاند و فرصت می دهد تا خود بیابد و پیاله به دست تا آنجا که می تواند از سرچشمه بنوشید.

کویر برای شناساند حافظ به زندگی او نقب می زند، و تلاش می کند تا بدانیم شاعری که غزل هایش هریک انگیزه یک تابلو مینیا تور است و بر احوالات گوناگون دوستدارانش که اینک از شمار بیرونند تاثیری بنیانی دارد چگونه ظهور کرده است، و هر گامی که در این راه بر میدارد شاهد از خود خواجه می آورد.
بخش حضور حضرت دوست که در فهرست از حضور حضرت عشق نام برده شده، بیشترین جای را در کتاب دارد و در حقیقت:
” تاریخ روزگار حافظ است. زندگانی و روزگار شاعر کلید واژه های دیوان حافظ است…”
سخن به تمامی در مورد حافظ از تولد تا وابستگی ها و عشق و علایق، در این فصل که علاوه بر خواندنی و لذت بردنی است گام در حیطه ی تاریخ نیز گذاشته شده است….

” شیراز ” مزید بر القاب گوناگون دیگر حافظ ، جایگاه والائی دارد، تا آنجا که به هنگام گرفتن فال با:
” ای حافظ شیرازی تو…..” آغاز می کنند و استاد محمود کویر این علاقه را از زبان خواجه به خوبی می نمایاند:

” شیراز و آب رکنی و آن باد خوش نسیم عیبش مکن که خال رخ هفت کشور است. ”
یا

” بده ساقی می باقی که در جنت نخواهی یافت کنار آب رکناباد و گلگشت مصلا را ”

نام هائی هستند که با زندگی مردم عجین شده و برایشان زنده جاوید است. ” حافظ ” نامی شاخص در این وادی است و استاد محمود کویر یکبار دیگر این نام را جلا و صیقل می دهد و با آوردن نمونه هائی از اشعارش که باز تاب اندیشه او است خواننده را از راه بادیه به شاهراه شناخت می کشاند.
و نیز عشق این جوهر هستی را که جایگاه والائی در روح و روان حافظ دارد تا آنجا که آن را آبی زلال می داند برای پاک کردن گناهان:
” هر چند بحر گناهم ز صد جهت تا آشنای عشق شدم اهل رحمتم ”
در جای جای کتاب می نمایاند:
” از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر یادگاری که در این گنبد دوار بماند ”

کویر اشاراتی خوشایند دارد به اشعاری از حافظ که بر پایه کار برد حروف است.
” به موسیقی آوای ” ش ” که در جان حافظ پژواکی شاد و عاشقانه داشته است گوش فرا دهیم :
” ای همه شکل تو مطبوع و همه جای تو خوش دلم از عشوه شیرین شکر خای تو خوش ”
*
” رسم عاشق کشی و شیوه ی شهر آشوبی جامه ای بود که بر قامت او دوخته بود ”
***
کتاب حافظ
ماه در پیاله
چنان مالا مال از گفته های نغز و اشعارانتخاب شده از حافظ است، و چنان آگاهانه از جهات مختلف به حافظ نگاه شده است که برای بردن لذت کامل بهتر است آن را به دفعات خواند و به مدد آن همراه این سلطان غزل ادبیات فارسی شد.
هر نوع صحبت دیگری در مورد آن بیم دارم که بر چهره پر مهر آن حکم آه را بر صفحه آئینه داشته باشد.
این یک توصیه است.
—————————–
این نوشته قبلن در سایت عصرنو منتشر شده است

بابا طاهر عریان – به اتنخاب الیسا تنگسیر

آبان ۱۳۹۱

بابا طاهر یا بطور کامل بابا طاهر عریان شاعری عارف یا عارفی شاعر بوده است،.
بنظر می رسد که بنیاد گذار شعر بصورت دو بیتی او بوده است. و اگر اولین نباشد بی تردید از شاخص ترین دو بیتی سرایان است.
آنگاه که بتوانی همه ی حرفت ر ا در موردی در دوبیت شعر چنان بسرائی که هم زیبا و خوش خوان و روان و بخصوص آهنگین باشد و هم همه ی مقصود را برساند می شوی بابا طاهر. مزید بر این که این چیدمان زیبا و یگانه فقط برای یک یا دو مورد نباشد و در حد یک دیوان آفرینش همراه باشد.

نسیمی   کز   بن آن  کاکل    ایو
مرا   خوشتر   ز بوی  سنبل آیو
چو شو گیرم خیالت را درآغوش
سحر   از   بسترم  بوی  گل آیو

او در آواخر قرن چهارم تا اواسط قرن پنجم می زیسته که مقارن است با قرن یازدهم میلادی.
متاسفانه حمله و تسلط اعراب بر ایران و جوری که در مورد فراگیری زبانشان روا می داشته اند در بیشتر مشاهیر ما تاثیر ناگوار گویش به این زبان را برجای گذاشته است و بابا طاهر نیز از این مفاخر است و بسیاری کار ” کلمات قصار – دو بیتی و قطعه …” به این زبان دارد.

اسم دیگری برای این شاعر گرانمایه یافت نشد جز این تفسیر که معلوم نیست تراویده کدام ذهن است.

” …بابا لقبی بوده که به پیروان وارستگی می داده اند و عریان به دلیل بریدن وی از تعلقات دنیوی بوده است “

معرفی کتاب ِ حافظ ( ماه در پیاله) نوشته دکتر محمود کویر- علیرضا صالحی مقدم

آبان ۱۳۹۱

بر گرفته از سایت عصر نو

حافظ ( ماه در پیاله)
نویسنده: محمود کویر
انتشارات: آیدا. آلمان
چاپ نخست
سال ۱۳۹۱

آنچه می نویسم تنها معرفی کتاب تازه ای از محمود کویر است که به تازگی به دستم رسید و با اشتیاق بسیار خواندم و سرشار شدم و بر خود دانستم که در شناساندن این کار ارجمند گامی کوچک بردارم.
سالیان درازی است که مانند بسیارانی از شما خوانندگان عزیز و مردم ایران با حافظ دمخور بوده ام و شرح و تفسیرهایی مانند کار ارزشمند استاد غنی و شرح سودی را نیز خوانده ام. حافظ همیشه با ماست و به نوشته ی نویسنده ی این کتاب هر کس با پیاله خود از این دریا بر می گیرد. اما کار محمود کویر تازه و امروزین است. زبانی زلال و شاعرانه دارد. نگاهی نو به حافظ و شعرش دارد.
سخن کوتاه کنم و برای آشنایی بیشتر شما، با هم از درآمد کتاب آغاز کنیم. می نویسد:
بیایید به سرزمین حافظ سفر کنیم. به اقلیم شعر حافظ. وی در پهندشت غزل، شهری دارد. آرمان شهری چنین:
سرای شاهنشاه شهر، دیر مغان و خورآباد است.
سلطان شهر،ساقی و پیرمغان است.
قانون شهر، عشق است و عاشقان همه رند.
و در هر کوی و برزن، می و مطرب و گل است.
و موسیقی است و رقص است و شور است و سور است.
آن سوی این نیک شهر اما،زاهد و شیخ و واعظ و مفتی و محتسب است.
*
چندهزار سال است که رند و پیرمغان و ساقی و هم چنین محتسب و مفتی و واعظ در کوچه های تاریخ می گردند و می¬چرخند و ما نیز…
وهنوز که هنوز است در این شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل، باید که گل برافشاند و می در ساغر انداخت. باید که فلک را سقف بشکافت و طرحی نو درانداخت.
دیر نیست! دور نیست! تا هفت دریا آرزو و هفتاد آسمان رویا.
بگرد تا بگردیم! بنوش تا بنوشیم!
بنوش حافظ را چونان پیاله ای آب خنک در دوزخ این روزگار شب زده! بگردان پیاله را!
الا یا ایهاالساقی ادر کاسا و ناولها!
حالا مقام، مقام پیاله!
مقام قیامت است و قد قامت است و قا قاقا
حالا. الا. یا ایها
لا لا الا یا ایها
بیا! بیا! بیا بیا!
بیا و کشتی ما در شط شراب انداز
خروش و ولوله در جان شیخ و شاب انداز

این درآمدی بود ازکتاب خوشخوان محمود کویر. من چونان خواننده ای نه چندان بیگانه با کتاب و دنیای حافظ و شرح و مقالاتی که در درازای سالیان بر دیوان مبارکش نوشته اند، از خواندن آن بسیار آموختم و لذت بردم و سپاس و ستایش و آفرین بر محمود کویر که جان و جوانی بر سر این کار نهاده و خوش از پس آن برآمده و نیک نوشته است.
کتاب آنگونه که در مقدمه ی آن آمده است:
در سه بخش فراهم آمده است. چشم چشمی جسورانه بر بهشت حضرت عشق. که این گستاخی را همه از حضرت رند شیراز دارم و پژوهش¬های استادان ارجمندی که در این نظربازی، راهنما و پیشتاز بوده¬اند.
کتابی است برای شیفتگان ساده¬ی حافظ. برای همان¬ها که دیوان او را کنار آیینه و سبزه بر سفره¬ی هفت سین می¬¬نهند و با آن فال می¬گیرند. می بوسند و می¬بویند و بر چشم می¬گذارند.
*
بخش یک:حضور حضرت دوست
این بخش تاریخ روزگار حافظ است: زندگانی و روزگار شاعر.
کلیدواژه های دیوان حافظ است: تاریخ و داستان و راز و رمز دیوانش را آورده¬ام تا برخیزیم و دروازه¬های این نیک شهر را، اقلیم غزل را، بگشاییم و به حضور حضرت حافظ در شویم.
*
بخش دو:حضور خلوت دوست
بخش دوم، حافظ است از نگاه من، از مهتابی کوچک من به باغ پر اردی بهشت حافظ. خلوت من است با حضرت دوست.
گردشی با حافظ است در کوچه¬های امروز. در شب های پریشانی.
*
بخش سه:حضور در آیینه ی پریشان
خوانش من است از برخی غزل¬های حافظ.
این بخش بندی کار را بر خواننده آسان کرده و می داند برای چه به کجای کتاب باید مراجعه کند. هنگام خواندن کتاب دریافتم که کتاب با سادگی اما پختگی و کار بسیار و تلاش فراوان همراه است. برای هر مطلبی به چندین کتاب، از منابع دست اول و جدیدتر نیز، نگاه کرده و بررسی نموده و سرانجام اما رای خویش را آورده است و از دیدگاه انسانی امروزین به قلمرو شعر حافظ گام نهاده است.

حال بیایید با هم برویم به آخرین صفحه ی این کتاب و پدرود نامه اش را با هم بخوانیم. محمود کویر می نویسد:
صبح است ساقیا! قدحی پر شراب کن
دور فلک درنگ ندارد، شتاب کن!

چگونه به پایان برم این دفتر را:
که آنچه آمد، شبنمی بود از هفت دریا! و دریاتر از دریا!
که هفتاد آسمان رویا بود و ما بر بال این بام به تماشا!
که ساقی سیم ساق بود و ما تشنه و از تشنه تشنه تر ترا!
مرا هیچ هوایی نبود در نوشتن این دفتر مگر، شوری دیوانه سر.
بر نرده¬های مهتابی شعرش به تماشا شدم و دلم نیامد آن همه ماه و بوسه و نرگس را تنها بنوشم.
بهشت برهنه بود، دیوان این شاعر شیراز
اردی بهشت عریان بود این غزل، که از ناف آهوی مست می¬چکید
شراب کلمه بود و پای پیاله می خواست. همپیاله می¬خواست…
با خود گفتم: منوش این ساغر صهبا را، به تن تنها!
دیدم: پشت دیوارهای تاریک،هق هق گریه¬ی کسی می¬آید
کسی که تنها میان ویرانی باغ بیداری نشسته بود
و من صدا زدم: آهای! بیا برویم !
خورجینی دارم پر از ماه
و بوی ماه، رویاهایمان را زیباتر خواهد کرد.
بیا بدویم تا میخانه¬های خرم و خوشبوی شعر،
تا کوچه¬های خوشرنگ کلمه.
و… و…. با صدایی چونان سخن گفتن کودکی که عزیزترین اسباب بازیش را می¬بخشد، به شما گفتم: این دفتر، جان من است. جهان من است. بیا! بگیر! بخوان!
*
بیش از هر چیز صداقت ، فروتنی انسانی و نه از سر خود کوچک بینی نویسنده و کار پرزحمت او در این اثر ستودنی است. این کتاب پاسخی است مناسب و در خور ژرف نگری به برخی از پرسش هایی که هنگام خواندن شعر حافظ با آن روبرو می شوید. با آرزوی روزهایی سبز برای پژوهشگر ارجمند و در انتظار کار دیگر و تازه ی او.
کار انتشارات آیدا هم در خور تحسین است. با تمام مشکلاتی که بر سر راه این کار و بویژه در خارج از کشور وجود دارد، همیشه کارهایی ارزشمند و با چاپ خوب و صفحه بندی عالی ارایٔه کرده است. توفیق این انتشاراتی پرتلاش را خواهانم.

**

یک جرعه ، یک لقمه – کتابی است با نگاهی به فرهنگ ایرانی از دریچه آشپزخانه – افسانه هژبری

آبان ۱۳۹۱

این  کتاب  به تازگی با فرمت الکترونیک منتشر شده است.

«یک جرعه، یک لقمه» در درجه اول نگاهی‌ است به خاطرات دوران کودکی و جوانی نگارنده طی‌ دهه‌های ۱۳۴۰-۱۳۶۰ در شیراز از دریچه‌ ای بنام غذا و آشپزی.

نگارنده از این دریچه، به آداب و رسوم ایرانی‌ نگاه کرده، تصویری زنده از زندگی‌ قبل و بعد از انقلاب در ایران می‌دهد و همچنین از کوچِ آیین‌ها و ارزش‌ها، اعیاد و عادات‌ غذایی‌ ایرانیان به دنیای غرب می‌نویسد.

کتاب به زبان انگلیسی نوشته شده وتوصیفی است در قالب حکایت‌های در لابلای توصیف ماهی‌ شکم پر جنوب، کته شمال، یا عرقیات شیراز، هم از سنتهایی ایرانی می گوید هم از دهلیز‌های نمناک و عمیق ذهن گذر کرده تا تصاویر پر رنگی‌ از شوق غریبانه بازدید از بازار جنگ زده‌های خوزستان در شیراز، یا واهمه برخورد با محتسب بسیجی، در یک نیمه‌شب پرهراس بدهد.

این کتاب در میان کتاب ها و داستان هایی که به ایران و ایرانی می پردازد، متفاوت است. تفاوت اول البته مشخص است، این روزها بازار کتاب های به زبان انگلیسی ولی در مورد ایران، محدود است به ولایت فقیه و بمب اتمی و ایران پس از جنگ و چرا باید به ایران بمب داد یا نداد یا چگونه باید با ایران حرف زد یا نزد یا به هر حال حوزه بیشتر کتاب ها در مورد ایران، به سیاست و امور نظامی و دیپلماسی بازمی گردد.

اما این کتاب در نوع خود نگاهی خاص دارد: شما با جامعه ایرانی آشنا می شوید ولی از لابلای آشپزی و سفره و گفت وگوها در مورد غذا و تهیه غذا و سربه سر گذاشتن ها و روابط انسانی. همان بخشی که زمانی از زندگی ما را به خود اختصاص می دهد، چه اگر غذا را تهیه کنیم چه اگر بخواهیم در کنار هم آن را صرف کنیم. هرکدام از ما و خانواده ها و دوست و آشناهایمان، فرهنگ خاص خود را در سفره و آشپزخانه داریم و به قولی، هویت های غذایی خودمان را داریم. از این نظر، کتاب دیدگاه جالبی دارد.

کتاب نامه هائی از تیمارستان – نوشته مجید قنبری

آبان ۱۳۹۱

در مورد کتاب نامه هائی از تیمارستان نویسنده آورده است:
این کتاب در کتابخانه گذرگاه موجود است

” نامه‌هایی که در این کتاب آمده است ، توسط فرد ناشناسی از یک آسایشگاه روانی برای من ارسال شده است . با آن که نویسنده‌ی نامه‌ها خود به اینجانب حق هرگونه دخل و تصرف و یا ویرایشِ ضروری را تفویض کرده‌ است ، من بدون کوچک‌ترین دخل و تصرفی آن‌ها را با همان ترتیب و تاریخ ارسال برای چاپ آماده کرده‌ام . و آن‌ها را به تمامی دیوانه‌گان نازنینی تقدیم می‌کنم که در کنج انزوا ، در اتاقی یا آسایشگاهی و یا حتی غاری ، در سکوتِ خود رنج می‌کشند و از سویی به ما آدم‌های سالم و دنیای سعادت‌بارمان از ته دل می‌خندند . ”

اما از یاد نبریم که “ارنست جونز” معتقد است :

بیماریِ روانی جلوه‌ای‌ست از همان نیروها و کشاکش‌هایی که همواره منشاء عالی‌ترین آرمان‌ها و کامل‌ترین کنش‌های نوع بشر بوده است .

م ـ ق

انقلاب سیب – مسعود ناصری

آبان ۱۳۹۱

سیب تا حالا سه تا انقلاب بزرگ در جهان

به وجود آورده است که هیچ کدام آنها انقلاب

گلابی نیستند.

اول: سیب باعث شد که آدم و حوا از شر

دیکتاتوری خداوند در بهشت خلاص شوند و از

آنجا به سرزمین های جامعه آزاد مهاجرت کنند و

نسل بشر را راه بیندازند.

دوم: نیوتون توانستب به مردم خرفت ثابت کند

که نیروی جاذب ه ای وجود دارد و آنها به خاطر

اراده خداوند روی کره زمین قرار نگرفته اند.

سوم: استیو جابز کامپیوتر »اپل « را اختراع

کرد که مردم درباره آدم و حوا بخوانند و با وجود

قوه جاذبه افکارشان به آسمانها صعود کند.
****
سرعت اینترنت در ایران
یارو از رفیقش پرسید: تو حوصله ات موقع
وصل شدن به اینترنت و ” دانلود ” فایل و عکس
سر نمیرود؟
طرف خندید و گفت: نه ! موقع ” لود ” شدن
با همسرم عشقبازی میکنم و گذشت زمان را
حس نمیکنم!
یارو خندید و گفت: خوش به حالت که
اینترنت سریع داری.
من هم موقع دانلود این
کار را میکنم و بعد از این که خانم بچه دار شد
و بچه در بیمارستان متولد شد تازه لود کردنم
تمام می شود!
****
مژده
به زودی کتاب جدید من با عنوان ” صد روز
با خاتمی، هزار روز با احمدی نژاد و ده هزار روز
با خامنه ای: ” چی فکر میکردم چطور شد؟
منتشرخواهدشد.
از همین الان نسخه چاپ نشده این کتاب را
میتوانید از سایت اینترنتی” آمازون ” خریداری
کرده و به غیر عزیزان خود هدیه نمایید.
****
بعد از سالها  فکر   میکنم بابام بالاخره
از بابت انقلاب به جایی و به نان و آبی رسید.
دیشب هم یک مرغ خرید و به خانه آورد و هم
دوتانان سنگک خشخاشی! چشمان مادرم برق
میزد. انگار که بابا برایش یک انگشتر الماس
خریده باشد.

بدون شرح

آبان ۱۳۹۱

بدون شرح

ذوق آرشیتکت

آبان ۱۳۹۱

ذوق آرشیتکت

دارد نصیحتشان !! می کند

آبان ۱۳۹۱

دارد نصیحتشان!! می کند

تلاش

آبان ۱۳۹۱

تلاش…

فریاد از اینگونه هرزه ها

آبان ۱۳۹۱

فریاد از اینگونه هرزه ها

خیانت است یا خدمت؟

آبان ۱۳۹۱

گزارش اختصاصی دبکا ۵ اکتبر ۲۰۱۲ پرونده های دبکا افشاگر یک از دراماتیک ترین بدست آوردن اطلاعات در طول سالها و فاجعه ای حماسی برای ایران. منابع اختصاصی و اطلاعاتی ما افشاگر این اطلاعات می شوند که حسن گلخانبان، فیلمبردار شخصی احمدی نژاد از هیئت که او با خود به سازمان ملل برده بود در تاریخ اول اکتبر در نیویورک، فرار کرده و با خود گنجینه ای اطلاعاتی جدید از ویدئوها، عکسها از رهبران طراز بالای ایران در هنگام بازدید از محلهای حساس موشکی و هسته ای با خود آورده است. این فیلمبردار که حدود ۴۰ سال دارد، در مکانی نامعلوم که احتمالا از خانه های امن سیا می باشد ساکن و بشدت از او محافظت می شود. وقتی احمدی نژاد بعد از سخنرانی او با هیئت ۱۴۰ نفری خود به از سازمان ملل بازگشت او همراه هیئت نشد. برای چندین سال، گلخانبان، نه تنها به عنوان فیلمبردار اخبار بلکه شخصا بازدیدهای احمدی نژاد و رهبر بزرگ آیت الله خامنه ای از محلهای فوق سری هسته ای و تاسیسات گارد انقلاب را ضبط کرد. وقتی از ایران به عنوان همراه رئیس جمهور ایران را ترک کرد، چمدان او بازرسی نشد و توانست دو چمدان پر از فیلمهای با ارزش خارج و در اختیار کسانی که در نیویورک در انتظارش بودند بگذارد. فیلمبردار ایرانی به سازمان اطلاعاتی آمریکا کاملترین و جدیدترین فیلمها از از محرمانه ترین تاسیسات نظامی و تاسیسات هسته ای رسانده است. بعضی از این تاسیسات هیچوقت به بازرسان هسته ای نشان داده نشد ه است. در میان آنها فیلمهایی از تاسیسات هسته ای نطنز، تاسیسات غنی سازی فردو، مجموعه نظامی پارچین و مرکز کوچک تحقیقات راکتور در امیر آباد. بعضی از فیلمها نشان می دهد که گارهای انقلاب و روسای صنعت نظامی با دقت زیاد نحوه کارکرد دستگاه های مورد دید را برای خامنه ای یا احمدی نژاد توضیح می دهند. گلخانبان صدای آنها را ضبط کرده است. منابع ما به ما اطلاع دادهاند که او برای احتیاط در ماه سپتامبر، همسر و دو فرزند خود را به بهانه دیدار از اقوام، از ایران خارج و به ترکیه فرستاد. به احتمال بسیار زیاد آنها در حال حاضر در راه آمریکا هستند. در طول سالها، این بسیجی وفادار، اعتماد کامل سرویسهای امنیتی ایران را بدست آورد و توانست به اوج کار حرفه ای خود رسیده و فیلمبردار احمدی نژاد و خامنه ای، دو نفر از مهمترین شخصیتهای ایران شده و وظیفه و محرمانه ترین کارهای آنها را ضبط کند. این بار دومی بود که او از نیویورک بازدید کرد. در اولین دیدار اطلاعات آمریکا توانست با او تماس گرفته و او را قانع کند که ذخیره های فیلمی و عکسی بسیار پر قیمت فرار کند. با وجودی که فرار گلخانبان و تقاضای پناهندگی او چند روز پیش از طریق رسانه ها منتشر شده است، رژیم هنوز در اینمورد کامنتی را منتشر نکرده است.

تجربیات زنانه – خبر

آبان ۱۳۹۱

عدم آگاهی از حقوق فردی‌مان، شاه کلید و مهمترین عامل در گسترش آزار و اذیت‌های جنسی در سطح جامعه

شاید به جرات بتوان گفت که با پا گرفتن وبلاگستان فارسی و ورود زنان به این عرصه، بسیاری از خط کشی های نامرئی و تحمیل شده از سوی جامعه به زنان برداشته شد. زنان با راه اندازی وبلاگ های شخصی به نوشتن و گفتن از تجربیات زنانه خود پرداختند. نوشتن و گفتن از تجربیاتی که شاید تا قبل از آن نوعی تابو محسوب میشدند، در وبلاگ های شخصی راحت تر و شدنی تر بود. یکی از این تجربیات زنانه آزاردهنده، «آزار و اذیت های جنسی» در سطح جامعه است. آزار و اذیت هایی که به جرات می توان گفت که اکثر زنان آن را در طول زندگیشان تجربه کرده اند و به هیچ قشر و سن و گروه خاصی هم تعلق ندارد. زن بودن کافی است برای این که به طرق مختلف در طول روز در معرض انواع و اقسام ازار و اذیت های جنسی قرار بگیری که شایع ترین آن آزار و اذیت کلامی و روانی است. همه ما زنان در طول زندگی مان متلک شنیده ایم متلک های سخیف و جنسی که هرروز گویا رکیک تر و بی پروا تر هم میشوند. مردانی که وقتی از کنار زنی می گذرند، به راحتی جنسی ترین الفاظ را در ارتباط با آن زن به کار می برند. اکثر ما زنان در طول زندگی مان ناامنی را تجربه کرده ایم وقتی در تاکسی میان درب ماشین و مردی که در کمال وقاحت مدام خودش را به تو می چسباند و ازاین کار ابایی ندارد، گیر افتاده ایم یا وقتی در اتومبیل شخصی خود هستیم نگاه سنگین و هرزه راننده ماشین جلویی را که آیینه اش را روی صورت تو تنظیم کرده است و گهگاه چشمکی هم حواله ات می کند را دیده ایم. مردانی که میدانند اکثر زنانی که در مورد آزار و اذیت قرار میدهند قرار نیست از خودشان دفاعی کنند و اگر هم عکس العملی نشان دهند در خوشبینانه ترین حالت دور کردن خود از دسترس و نگاه هرزه مرد است نه برخوردی با مرد هتاک. نوزده بیست ساله بودم. باوجود آنکه هنوز دانشجوی دانشگاه بودم، سودای استقلال مالی و اشتغال داشتم. برای پیدا کردن کار مثل خیلی های دیگر به آگهی های روزنامه روی آوردم و هرروز کارم این بود که آگهی های استخدام روزنامه ها را بالا پائین می کردم و برایشان رزومه کاری می فرستادم. طبعن خانواده و اطرافیانم مدام به هم گوشزد می کردند که به این آگهی ها اعتمادی نیست. اما مغرورتر و بی ملاحظه تر از آنی بودم که گوشم به آن حرفها بدهکار باشد تا وقتی که خودم به عینه تجربه کردم که بسیاری از آن آگهی های استخدام نوعی سرگرمی اند برای برخی مدیران و کارفرماها. در همان روزها آگهی ای دیدم از یک شرکت خصوصی که دنبال کارمند خانم می گشت که با شرایط کاری که من دنبالش بودم جور بود. با شرکت تماس گرفتم و بعد از فرستادن رزومه کاری وقت ملاقاتی برایم گذاشته شد. به شرکت که رسیدم با تعداد زیادی دختر هم سن و سال خودم مواجه شدم که برای مصاحبه کاری آمده اند. خانمی با به سن گذاشته و چاق که بعدن فهمیدم همسر آقای مدیر است مسئول فرستادن دخترها به دفتر آقای مدیر بود. از خلال حرفهایش شنیدم که می گفت شوهرش در استخدام کارمندانش خیلی وسواسی است و دو سه ماهی است که برای استخدام کارمند آگهی داده اند، اما باوجودکلی مراجعه کننده هنور فرد مطلوب را پیدا نکرده اند. نوبت من شد و خانم آقای رئیس رزومه کاری ام را به دستم داد تا به اتاق آقای رئیس بروم. داخل اتاق که شدم مردی با موهای جوگندمی که جوانتر از همسرش میزد پشت میز نشسته بود. لبخند گنده ای به روی لب داشت و نزدیک ترین صندلی به میزش را به من نشان داد که روی آن بنشینم. نگاهی به رزومه می انداخت و نگاهی به سرتاپای من که معذب از حس ناامنی که از همان بدو ورود با نگاه های آقای رئیس به هم دست داده بود، نشسته بودم. اسم و فامیلم را خواند و بعد رسید به وضعیت تأهل و با لحن خاصی گفت به به مجرد هم هستی! تکیه ای به صندلی اش زد و سرتاپایم را برانداز کرد و پرسید: چرا مجرد؟ لبخند هرزه ای تحویلم داد و گفت مگر مردم چشم ندارند! گفت که اگر بخواهی می توانی این جا استخدام شوی اما خب شرایط خاصی داره میدونی که؟ دست و پایم شروع به لرزیدن کردن نگاهم به نگاه مرد که هرزگی از آن میبارید گره خورد. اگر سن و سال الان و تجربه این روزهایم را داشتم قطعن با شنیدن این حرف و لبخند ها و حرفهای مشمئزکننده اش، داد و قال راه می انداختم و شرکت را روی سرش خراب می کردم؛ تا هم خانم آقای رئیس بفهمد که وسواس شوهرش و آن مطلوبی که این طور فکرش را مشغول کرده چه بوده و هم من شاید آخرین مراجعه کننده ای می بودم که آن طور از جانب مردی که هم سن و سال پدرش است درخواست های آنچنانی میشنود. تازه آنموقع بود که فهمیدم چرا اکثر دخترانی که از اتاق آقای رئیس بیرون میآمدند آن طور عصبی و دستپاچه بودند. از اتاق که بیرون آمدم خانم آقای رئیس داشت مراجعه کننده دیگری را برای سرگرم شدن آقای مدیر به اتاقش می فرستاد. من هم مثل ده ها دختری که در دو سه ماهی که آگهی چاپ شده بود و اعتراضی نکره بودند، بدون این که به خودم حق اعتراضی بدهم، با بغض و شخصیتی که لگدمال شده بود، از آن شرکت کذایی بیرون آمدم. در یکی دو روز پیش مشغول ترجمه متنی بودم با عنوان «آزار و اذیت جنسی که تمرکزش بر آزار و اذیت جنسی در محیط کار »بود. در یک تحقیق در کانادا از دانش آموزان آسیایی یک کالج خواسته شده بود که تعریف خود را از آزار و اذیت جنسی بگویند و این که به نظرشان چه رفتاری آزار و اذیت است و چه عکس العملی باید در مقابل این رفتارها از خود نشان بدهند. نتایج تحقیق نشان میداد که دانش آموزان آسیایی ظرفیت تحمل شان در برابر آزار و اذیت جنسی خیلی بیشتر از دانش آموزان آمریکای شمالی بوده است. توضیح داده شده بود که باتوجه به تعریف مجرمانه و مشخصی که از آزار و اذیت جنسی در کشورهای امریکای شمالی و در قوانینشان آمده است، دانش آموزان طیف گسترده تری از رفتار را زیر مجموعه آزار و اذیت جنسی می دانند و راحت تر نسبت به آن عکس العمل نشان میدهند؛ در حالیکه بسیاری از دانش آموزان آسیایی گفته بودند که نسبت به آن رفتارها، عکس العملی از خود نشان نمیدهند. در جای دیگری از تحقیق آمده بود که هرچه از زمان زندگی مهاجرین آسیایی در کشورهای امریکای شمالی و اروپایی بیشتر می گذرد به همان اندازه میزان تحمل شان در برابر رفتارهایی که تحت عنوان آزار و اذیت جنسی شناخته می شود، پائین تر می آید و راحت تر نسبت به این گونه رفتارها از خود عکس العمل نشان میدهند. یعنی هرچه آگاهی افراد در مقابل حقوق قانونی و اجتماعیش بالاتر میرود کمتر به رفتارهای مجرمانه و رفتاری که حقوقش را به عنوان یک شهروند به زیر سوال می برد، تن میدهد و آن ها را تحمل می کند. به نظرم ، این عدم آگاهی از حقوق فردی مان، شاه کلید و مهمترین عامل در گسترش آزار و اذیت های جنسی در سطح جامعه مان است. در قوانین ما چه تعریف مجرمانه ای از آزار و اذیت جنسی شده است؟ اگر به آزار و اذیت کلامی و روانی اعتراض داشته باشیم باید به کجا مراجعه کنیم؟ وقتی در تریبون های رسمی کشور فلان مقام می آید و میگوید که پسران مجرد زنان بیوه را صیغه کنند و این گونه بی پروا گروهی از زنان درحد دستگاهی برای ارضای غرایز مردانه پائین آورده میشوند، چه طور می توان از کرامت انسانی و شأن زنان حرف زد؟ چه طور می توان از مردان جامعه ای که زنانش در پوسترهای تبلیغاتی حکومتی در شمایل شکلات و چهارپایه نمایش داده میشوند، انتظار داشت که به حقوق فردی نیمه دیگری از جمعیت جامعه ای که در آن زندگی می کنند که همین زنان هستند، احترام بگذارند و به زنان تنها در حد یک ابژه جنسی نگاه نکنند که مهم ترین وظیفه اش ارضای نیازهای مردانه ست. زنانی که در قوانین حقوقی و خانوادگی کشوری که در آن زندگی می کنند، طعم «تمکین خاص» را چشیده اند چه طور می توانند در مقابل پایمال شدن حقوق فردی شان در سطح جامعه، صدایشان را بلند کنند و حق شان را طلب کنند؟

بارگاس یوسا: «مویان» تحت تاثیر ادبیات آمریکای‌ لاتین است

آبان ۱۳۹۱

ماریو بارگاس یوسا اعلام کرد، «مو یان»، برنده‌ی نوبل ادبیات امسال تحت تاثیر ادبیات آمریکای لاتین و به‌ویژه کتاب‌های «گابریل گارسیا مارکز» می‌نویسد.

به گزارش خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، ماریو بارگاس یوسا،‌ رمان‌نویس پرویی برنده‌ی نوبل ادبیات در اظهارات اخیرش اذعان کرد که هنوز کتاب‌های «مو یان» را نخوانده است.

خالق «سور بُز» با این حال گفت، ادبیات آمریکای لاتین بر روی کارهای «مو یان» تاثیرگذار بوده و اشاراتی به آثار مارکز در نوشته‌های این نویسنده‌ی چینی کرد.

برنده‌ی نوبل ادبی ۲۰۱۰ همچنین از شیرینی ملاقاتش در کشور چین با «مو یان» یاد کرد و گفت، از علاقه‌ی او به ادبیات اسپانیولی بسیار شگفت‌زده شده است.

بارگاس یوسا سال ۲۰۱۱ برای معرفی جدیدترین رمانش «رویای سلتی» به چین سفر کرد و در آن زمان با «مو یان» ملاقات کرد.

برنده‌ی نوبل ادبیات چین خود نیز پیش از این به تاثیر رمان «صد سال تنهایی» گارسیا مارکز بر نوشته‌هایش اذعان داشته است‌. وی ماه می سال گذشته در مراسم رونمایی از ترجمه‌ «ماندرارین» مارکز گفت: پس از خواندن هفت صفحه از این رمان که از جمله اول جذب آن شدم‌، این کتاب الهام‌بخش کارهای بعدی‌ام شد.

بیست ماه حبس تعزیری برای – خبر

آبان ۱۳۹۱

:: ۲۰ ماه حبس تعزیری برای سه عضو خانواده بهنود رمضانی به اتهام تلاش برای برگزاری مراسم ترحیم

پدر، مادر و عمه بهنود رمضانی، دانشجوی ۱۹ ساله رشته مکانیک دانشگاه صنعتی نوشیروانی بابل که اسفند ماه سال ۸۹ جان باخته بود به اتهام تلاش برای برگزاری مراسم ترحیم برای پسر خود محکوم شدند. به گزارش کلمه، سه تن از اعضای خانواده بهنود رمضانی، دانشجوی ۱۹ ساله رشته مکانیک دانشگاه صنعتی نوشیروانی بابل که اسفند ماه سال ۸۹ در مراسم چهارشنبه سوری که با یکی از “سه شنبه های اعتراض” همزمان شد، جان باخته بود به اتهام تلاش برای برگزاری مراسم ترحیم برای پسر خود محکوم شدند. اسفند ماه سال گذشته این سه تن طی مراسم ترحیمی که به مناسبت سالروز جان باختنش برگزار می شد، بهنود توسط اداره کل اطلاعات استان مازندران بازداشت شدند. بر اساس این گزارش چند روز قبل از مراسم اداره اطلاعات پدر بهنود رمضانی و پس از چند ساعت مادر و عمه ی این دانشجوی جان باخته را احضار و از آن ها خواسته بودند که مراسم سالگرد بهنود را لغو کنند اما زمانی که با مخالفت آن ها مواجه شدند اقدام به بازداشت هر سه نفر کردند. بر اساس این گزارش پس از بازداشت، اسدالله جعفری دادستان مازندران طی کیفرخواستی خواهان محاکمه این سه تن شده و دادگاه انقلاب شهرستان ساری پدر و مادر بهنود رمضانی را به ۸ ماه حبس تعزیری و عمه او را ۴ ماه حبس تعزیری محکوم کردند. سال گذشته پدر بهنود رمضانی در مصاحبه با روز خواهان معرفی قاتل فرزندش شده و اعلام کرده بود که شکایت اش را تا شناسایی و محاکمه قاتل پی گیری خواهد کرد. او گفته بود پسرش شب چهارشنبه سوری از سوی موتورسواران به شدت مورد ضرب و شتم قرار گرفته، دست، پا و گردن او شکسته، یکی از بیضه هایش ترکیده و جان باخته است. سردار رادان، فرمانده نیروی انتظامی تهران در مصاحبه ای از کشته شدن سه نفر در روز چهارشنبه سوری به دلیل انفجار نارنجک دستی خبر داده بود؛ برخی سایت های وابسته به قدرت هم نوشته بودند که بهنود رمضانی به علت انفجار بمب های دست ساز که در جیب هایش جاسازی کرده بود جان باخته است اما شاهدان عینی، خانواده بهنود رمضانی و گواهی پزشکی قانونی تمام این ادعاها را رد می کنند. این در حالی است که پزشکی قانونی در گواهی فوت صادره، علت فوت این جوان ۱۹ ساله را “صدمات متعدد ناشی از اصابت جسم سخت” عنوان کرده است. همان زمان نیز یکی از شاهدان عینی جان باختن بهنود رمضانی نیز در مصاحبه با روز از یورش موتورسواران بسیجی به میدان ۲۲ نارمک خبر داده و گفته بود: بسیجی بودند؛ همان موتورسوارانی که در خیابان ها ویراژ میدهند و حیدر حیدر می گویند. روی دو موتور هم کپسول مخصوص آتش داشتند. ما نه شعاری میدادیم نه کاری داشتیم. چهارشنبه سوری بود و ما مراسم سنتی مان را برگزار کرده بودیم. کم کم داشتیم خداحافظی میکردیم به خانه هایمان برویم، که یکباره هجوم آوردند و با باتوم و شوکر برقی شروع به زدن کردند. خیلی بد می زدند… این شاهد عینی افزوده بود: مردم شروع به داد و بیداد کردند. عده ای به کمک آمدند و بسیجی ها کنار کشیدند. در اصل از آمدن و سر و صدای مردم ترسیدند به طوریکه یک موتورشان جا ماند. یکهو صدای داد و فریاد شنیدم که می گفتند کشتند.. کشتند…. بلند شدم و دیدم بهنود افتاده تکان نمیخورد…. آمبولانس آمد و او را به بیمارستان بردند ما هم رفتیم اما گفتند تمام کرده…. هنوز باورم نمی شود…. بعد نوشتند نارنجک دستی ترکیده و تکه تکه شده و… همه اینها دروغ است اینقدر زدند که او را کشتند؛ هیچ نارنجکی نترکید. اینقدربا باتوم زدند که هیچ جای سالمی در بدنش نمانده بود… چند نفرشان با یک ماشین فرار کردند البته دوستان ما شماره ماشین را برداشته اند….

تکه ای آمده در فیس بوک

آبان ۱۳۹۱

خانی با عمله اکره های دورو برش رفته بود شکار.
در شکارگاه!! کبکی را نشانه گرفت. تیر خطا رفت و کبک پرید
به بله قربان گوایان همراه رو کردو گفت:
چطور بود ؟
چاپلوسانه شنید که می گویند:
خان قربان شست ات، هرچند کبک را نزدی ولی از هر زدنی بهتر بود
حالا حکایت بعضی ها در فیس بوک است. هر ” بی ارزشی ” را تعریف و تمجید می کنند و
نویسنده را به عرش می برند. خوب نگاه کنید شهر فرنگی است برای خودش .
شیر تو شیر عجیبی است منهم حضور دارم