دو تکه کوچک خواندنی از: ابوالفضل اردوخانی

مهر ۱۳۹۱

خاطره ای بر گردن

سال ها پیش وقتی از ایران خارج شدم، شالی که مادرم از خاطرات مان برایم بافته بود، بر گردن داشتم.

در راه نخش به جایی گیر کرد. هر چه پیش می رفتم، نخ بیشتر کشیده می شد و شال کوچکتر.

اکنون که می اندیشم، می بینم، جز خاطره کوچکی، چیزی از آن بر گردن ندارم.

***

بی هنری!

عشق بازی هنر است،
انکه این هنر نداند، هیچ ندارد.
بالاتر از هنر عشق بازی،
هنر عشق کردن است،

از وجود ذرات، لحظه ها،
با تمام وجود لذت بردن است،
جذب وجودشان شدن است.

انکه این دو هنر ندارد،
بی هنر است.

شب های دامادی – مسعود نقره کار

مهر ۱۳۹۱


تقدیم به  ذوب شده گان

«…..سکوتی هولناک بر فضای بازداشتگاه سنگینی می کرد، شب خوف بود، سکوت، سکوت، سکوت، و صدای دمپائی پلاستیکی قهوه ای رنگ هادی آسمانی سکوت شکن هراس و هول بود، نگهبانی که به وقت راه رفتن پای اش را روی زمین می کشید. بازجو ها و شکنجه گر ها هم ساکت شده بودند. آیا سلاخی تمام شده بود؟، نه، از اتاق سمت راست سالن ، که حالا دادگاه ویژه بود فریاد محمد باقر ترس را می لرزاند. محمد باقر یا مم باقر، حاج مصطفی کاظمی( موسوی) و شفاف گاه فریاد می زدند و فحش های مذهبی می دادند.( زنا زاده ، حرام زاده ، مادر قواد، قواد و…..) .حاکم شرع هم همینطور بود . فریاد ها اما از ترس بودند ، آن همه اعدام همه را ترسانده بود. حکام شرع فقط امضا می کردند در حالیکه ترس در لابلای انگشتان شان دیده می شد.

دیشب یک نشست بود. امام جمعه حائری هم آمده بود ، قرار بود توابین و برخی از آزاد شدگان هم به مهمانی مرگ دعوت شوند. شاید آن همه سکوت به همین خاطر آوار قتلگاه شده بود. تواب ها و آزاد شدگان دیگر چرا؟ مردها در بند ۱و۳ ، و زن ها و دختر ها را توی بند ۴ جمع کردند، بندی که خالی شده بود. قربانیان هرگز تصور نمی کردند چنین شرنوشتی در انتطارشان باشد.

هادی پرده برزنتی سنگینی که در فلزی بازداشتگاه را می پوشاند ، بالا کشید و زندانی را از آن عبور داد. حالا «راضیه ل.» روبروی من نشسته است، مهندس مکانیک ، ۲۸ یا ۲۹ ساله، اهل آبادان ، مجرد. حاکم شرع حجت الاسلام مصیبی هم بود، مصیبی اصرار داشت راضیه چیزی بگوید و بپذیرد که حاضر است تیر خلاص بزند، مصیبی فریاد می زد: « حاضری تیر خلاص بزنی یا نه ؟ بگم حسین مخبر بیاد تا با او مصاحبه کنی و همه چیز را بگی ؟» ( مخبر مسؤل مصاحبه گرفتن از زندانیان بود)، مصیبی فریاد ش را بلند تر می کرد راضیه اما هیچ نمی گفت، نگاه بود و سکوت. مصیبی عصبانی شده بود .«…. نه ، آدم بشو نیست ، نمی خواد زنده بمونه؟» ، و راضیه هیچ نگفت، سکوت بود و نگاه. دادگاه تمام شد. حکم هم صادر شد. ذوالقدر حسن بی بی را صدا زد. چیزی زیر گوش حسن بی بی گفت و راضیه را تحویل او داد. حسن بی بی راضیه را به زیر زمین و اتاق بازجویی (اتاق ب) برد. ذوالقدر هم بعد از کمی این پا و آن پا کردن به دنبال او رفت.

حسن بی بی با همه ی رذالت و شرارت اش بعد ها اقرار کرد با آن که آن شب او و ذوالقدر « داماد» شدند، اما برای او شب خوبی نبود. حسن بی بی گفت: « من خیلی ها رو اعدام کردم، خیلی هام عروسم شدن، همه ی اونا از یادم رفتن اما راضیه رو نتوونستم فراموش کنم ، اون نگاه و سکوتش ولم نمی کنن». حسن گفت که بعد از اینکه او و ذوالقدر کارشان تمام شد چادری مشکی روی سر راضیه انداختند و به جای طناب با زنجیر فلزی قلاب بیضه کشی اورا حلق آویز کردند. حسن گفت در تمام این مدت راضیه حتی یک کلمه نگفت، سکوت بود و نگاه.

در سومین نشست سرای بامداد – محمود صفریان

مهر ۱۳۹۱


صحبت های من در سومین نشست ادبی سرای بامداد که بمناسبت رو گشائی از کتب
نیما چه می گوید
نوشته:  استاد حسن گل محمدی تشکیل شده بود.

چون زمان در اختیار داشتن سالن کتابخانه ی محل برگزاری این نشست کم و محدود بود
کوشش کردم در وقت اندکی که دارم صحبت هایم را کوتاه کنم.    بهر حال چنین گفتم:

بزرگواران نازنین به سومین نشست ادبی سرای بامداد، سرای سبز بامداد خوش آمدید.
این نشست ها با تلاش و صرف هزینه و بخاطر عشق به ادبیات ترتیب داده میشود.
سرای بامداد به مدیریت آقای سعید چوبک که خود عاشق ادبیات و کتاب است گفته بود که چنین جلساتی را تداوم خواهد داد و می بینیم که این سومین نشست است. با احترام به این تلاش سازنده به سعید چوبک و یارانش بخاطر
همه ی زحماتشان و بخاطر عشقشان به ادبیات خسته نباشید می گویم و ارج می نهم.

حضور شما در این نشست حمایتی است از کتاب، کتابخوانی، و نویسنده.  حضور شما در این نشست  حمایت از ادبیات خارج از ایران  است که سال ها ست بدون سانسور فعالیت دارد.
ما مردم ایران، در صد سال  اخیر ” از قبل از آن اطلاع ندارم ” هرگز ادبیاتی بدون سانسور نداشته ایم.
سانسور در هر دو رژیم  آوار ما بوده است.
محرمعلی خان در آن رژیم مسئول سانسور مطبوعات و کتاب بود. همه جا، در هر چاپخانه و مطبعه و محلی که

صحبت چاپ بود حضوری شیطانی داشت و مواظب بود که حتا یک کلمه بر خلاف نفع و میل حکومت نوشته نشود، و پس از آن زمام سانسور به سازمان جهنمی امنیت و اطلاعات ” ساواک ” سپرده شد. و این سازمان هر گز اجازه نداد کتابی  را که نویسنده نوشته است دست نخورده به دست ما برسد.

و در این رژیم که وامصبتاست. وزارت سانسور تشکیل شده است وزارت ارشاد که به همه ی کارها از پوشیدن لباس و حرف زدن و جلسه داشتن کار دارد تا چاپ کتاب و سانسور هر نوشته ای. و چنین است که نشست هائی این چنینی  برای صحبت در مورد کتاب و مسائل ادبی ارزش خود را نشان می دهد.
و نیز حضور شما به عنوان مستمعینی عاشق ادبیات باعث می شود صاحب سخن ها ” و نه من ” بر سر ذوق  بیایند.
یاد آور بشوم که سرای بامداد کتابفروشی مفصلی هم هست به آن که وارد می شوی بوی دلپذیر کاغذ و کتاب روحت را شاد می کند، برای آشتی با خواندن هم که شده سری به آنجا بزنید تا شما هم روحتان شاد بشود.
از توجهتان متشکرم.

گفتگوی سهیلا میرزایی با مانا آقائی

مهر ۱۳۹۱

شهرزادنیوز: مانا آقایی دانش آموخته ی رشته ی ایرانشناسی ست و هم اکنون به عنوان مترجم رسمی در دارالترجمه‌ی خود کار می کند. او متولد بوشهر است و در چهارده سالگى همراه خانواده به سوئد مهاجرت کرد. شعرهای او تا کنون در سه دفتر منتشر شده اند
ـ “مرگ اگر لب هاى تو را داشت” – ۱۳۸۲
ـ “من عیسى بن خودم” – ۱۳۸۶
ـ “زمستان معشوق من است” – ۱۳۹۱
او مدتی به عنوان ویراستار با موسسه‌ای انتشاراتی همکاری می کرد و چندین سال نیز به طور پاره وقت، مسئولیت بررسی آثار منتشره ی فارسی در سوئد را در واحد مربوط به زبان های خارجی شورای فرهنگ این کشور به عهده داشته است.
“فرهنگ نویسندگان ایرانى در سوئد” (۱۳۸۱) و
“کتابشناسى شعر زنان ایران از ۱۳۲۰ تا ۱۳۸۳” (۱۳۸۶)
از دیگر تآلیفات اوست. مانا آقایی همچنین مجموعه ای از اشعار دوازده شاعر معاصر آسیای دور را تحت عنوان
” بهار در جاده‌ی کیونگین”
زیر چاپ دارد.
و ترجمه ی گزیده ای از اشعار ذن بودائی شاعر کره ای “کو اون” و
” کتابشناسی شعر مهاجرت ایران از ۱۳۵۰ تا ۱۳۹۰″
را در دست انتشار دارد. پاره ای از اشعار او به زبان های دیگر همچون انگلیسی، سوئدی، آلمانی و عربی ترجمه و در نشریات مختلف منتشر شده اند.

کتاب دیگری به زبان سوئدی تحت عنوان
ـ منتخبی از شعر نو ایران (از نیما تا امروز)
در دست انتشار دارد که در برگیرنده ی نمونه اشعار بیش از شصت شاعر ایرانی ست و کار گردآوری و ترجمه اش را، به منظور معرفی شعر معاصر ایران به خوانندگان سوئدی، شروع کرده است.

«پادکست شعروفون» از اریبهشت ۱۳۹۰ با همکاری او و لیلا فرجامی (شاعر) فعالیت خود را آغاز کرد و هر دو هفته یک بار حدود پانزده دقیقه اشعاری از ایران و جهان توسط این دو شاعر دکلمه می شود. مانا می گوید:
– ایده ی ارائه‌ی شعر به‌عنوان محتوای صوتی از طریق آشنایی با پادکست‌های ادبی سوئدی ‌زبان در ذهن من شکل گرفت. او معتقد است امروزه بسیاری از مخاطبان شعر ـ مخصوصا مخاطبان عمومی تر ـ وقت مطالعه و امکان تهیه‌ی بسیاری کتاب‌ها را ندارند و بالطبع از جهان شعر و اتفاقات جاری آن دور می‌افتند. حال آنکه رسانه‌هایی از قبیل پادکست به آنها اجازه می‌دهد که با یک کلیک ساده روی یک لینک، در زمان ‌و مکان دلخواه، خود را به‌روز کنند و برنامه‌های مورد علاقه‌شان را برای دستگاه‌های پخش موسیقی دیجیتال خود پیاده کرده و هر جا که باشند به آن‌ها گوش دهند.

ـ از او می پرسم معیار انتخاب شعرها در پادکست چگونه است؟

” هدف ما از تولید برنامه‌های شعروفون این است که مجموعه‌‌ی شنیداریِ مستقل و متفاوتی از آثار شاعران معاصر ایران و جهان ارائه دهیم. سعی می‌کنیم تصویری که از شعر فارسی می‌دهیم ‌حتی‌الامکان ‌کامل باشد و در انتخاب‌هایمان، تنوع ـ چه از لحاظ سبک شعری و چه از نظر جنسیت و خاستگاه شاعران ـ رعایت شود. سعی دیگر ما بر این است که شعرها را با اجراهای فاصله‌داری با اجراهای کلاسیک عرضه کنیم و دقّت ویژه‌ای در انتخاب موسیقی متن داشته باشیم. معیار شعروفون در انتخاب آثار، نه اسم و رسم شاعر یا مترجم‌ِ آنها، که کیفیت ادبی ‌شان است. در بخش شعر جهان، اشعار کشورهای مختلف را، که توسط افراد مختلف ترجمه شده‌اند، معرّفی می‌کنیم و در بخش شعر فارسی می‌کوشیم در درجه‌ی اوّل معرّف شاعران جوان باشیم و به استعدادهای کمتر شناخته شده و نام های در محاق مانده توجه کنیم. اگر به اشعار خوبی برخوردیم که شاعر آنها را نمی شناسیم، حتما معرّفی‌شان می‌کنیم. به همین شکل اگر اشعار ضعیفی از شاعر نام ‌آشنایی به دستمان برسد، به‌هیچ عنوان به خواندنشان تن درنمی‌دهیم. به عبارت دیگر، در بندِ آنچه توسط کارگزاران رسمی ادبیات، شبکه‌های باند باز ادبی و جریان‌های فکری خاص به‌ عنوان شعر اصیل مطرح می‌شود نیستیم. خوب البته هر نوع انتخابی در نهایت یک نوع اعمالِ سلیقه است اما ما تمام سعی خود را به کار می‌گیریم تا به دیدگاه بی‌نظری برسیم و همچنین بر اساس رابطه انتخاب نکنیم “.

ـ به نظر شما پادکست چه تاثیری در روند ادبیات ایران داشته است یا به عبارتی چه حرفی برای گفتن دارد؟

” پادکست راه فوق العاده‌ای برای عرضه‌ی آثار ادبی است و به عنوان رسانه، ظرفیت بالایی برای جذب مخاطب دارد. ما تا امروز بیست و یک برنامه منتشر کرد‌ه‌ایم که کم و بیش با استقبال مواجه شده‌اند. روی‌هم‌رفته می‌شود گفت از نظر جذب شنونده موفق عمل کرده‌ایم زیرا توانسته‌ایم طی مدت زمانی کوتاه با کمک اینترنت و شبکه‌های اجتماعی از قبیل فیس بوک، شنوندگانی بین ‌فارسی ‌زبانانِ سراسر دنیا پیدا کنیم. اما صحبت از میزان تاثیرگذاری پادکست دشوار است. موثر بودن یا نبودنش را گذشت زمان نشان می‌دهد و دیگران باید درباره‌اش قضاوت کنند”.

ـ نظر به اینکه قبلا کتابی در زمینه‌ی آنتولوژی شعر زنان تهیه کرده‌اید، بازتاب آن در جامعه‌ی‌ ادبی ایران و جامعه ی میزبان چگونه بود؟

” کتابی که من در حوزه‌ی شعر زنان تهیه و منتشر کردم یک کتابشناسی تنظیمی بود؛ یک فهرست (تا امروز کامل‌ترین فهرست) از زنان شاعر ایران (جمعا ۸۳۵ نفر) که از آغاز سال ۱۳۲۰ تا پایان سال ۱۳۸۲ شمسى، در داخل و خارج از کشور اثر مستقلى به زبان فارسی و به صورت کتاب شعر ارائه داده‌اند. حقیقت این است که این کتاب در داخل کشور مخاطب و موارد استفاده‌ی بیشتری داشت، اما متاسفانه امکان چاپ درون‌ مرزی آن به‌ علّت بی‌مهری ناشرانی که با آن‌ها تماس گرفتم، میسّر نشد و به ناچار آن را سال ۱۳۸۶ در سوئد منتشر کردم. توزیع نشدن کتاب در ایران باعث شد متقاضیان آن در درجه‌ی اول کتابخانه‌های دانشگاه‌های اروپایی و آمریکایی باشند و مخاطبان و علاقه‌مندان داخل کشور، به واسطه‌ی مصاحبه‌ای که خانم سپیده جدیری در این مورد با من برای خبرگزاری میراث فرهنگی ترتیب دادند، فقط از وجود کتاب باخبر شوند. اما از دو ماه پیش که پی دی اف کتاب را به لطف عزیزانِ “مدرسه‌ی فمینیستی” برای دانلود رایگان در سایت آن‌ها قرار دادم، کتاب با استقبال خوبی مواجه شده است و از طرف دو ناشر داخلی برای چاپ دوباره‌ی آن پیشنهاد همکاری دریافت کرده‌ام. قرار است کتاب پس از اضافه گردیدن موارد از قلم افتاده و تکمیل شدن اطلاعاتِ کتابشناختی آثار منتشره‌ی سال های ۱۳۸۳ تا پایان ۱۳۹۰ ، مجددا منتشر گردد “.

– آیا هنوز دغدغه ی پژوهش در حوزه ی شعر زنان دارید؟

” بله، در حال حاضر مشغول کار رویِ یک آنتولوژی با محوریّت تن‌کامگی هستم که نمونه اشعار سپید شاعران معاصر داخل و خارج کشور را در برخواهد گرفت و طبعا، به‌خاطر حساسیّت موضوع انتخاب شده است و در خارج به‌چاپِ کاغذی خواهد رسید. این کتاب مقدمه‌ای مشروح بر تاریخچه‌ی اروتیسم در ادبیات پارسی خواهد داشت و نسخهیِ الکترونیکیِ قابلِ خریداری آن نیز برای علاقه‌مندان داخل کشور ارائه خواهد شد. این کتاب تنها به زبان فارسی منتشر می‌شود “.

ـ نظرتان در مورد شعر مهاجرت، شعر تبعید و شعر داخل ایران چیست، آیا می توان موقعیت شعرها را به این طریق توضیح داد با توجه به اینکه بخشی از شاعران ما در سفرهای داخل و خارج از کشور مشکلی ندارند.

” خوب شکی نیست که بین شعر شاعران داخل و خارج کشور تفاوت‌هایی وجود دارد. مثلا در شعر خارج، به‌خاطر نبودِ سانسور بیرونی، مفاهیم سیاسی جایگاه ویژه‌‌ای پیدا کرده، تابوشکنی و زبان اروتیک نقش پررنگی دارد یا شعر زنان از شخصیتی بارز برخوردار است، درصورتی‌که در شعر داخل، با آرمان گریزی، تنوع در سبک و تکنیک، زبان‌آوری و حرکت به سمت پست مدرنیسم روبه‌رو بوده ایم. پس یک جور تقسیم‌بندی ‌ـ هر چقدر هم که به بی‌مرز بودن “شعر” قایل باشیم ـ بین این دو لازم ا‌ست .

درمورد شعر خارج کشور و اینکه باید آن را شعر مهاجرت نامید یا شعر تبعید، بارها بحث شده ‌است. من ترجیح می‌دهم از شعر خارج، تحت عنوان شعر مهاجرت نام ببرم و از شعر تبعید، به‌عنوان گفتمانی در درونِ آن یاد کنم. به این دلیل که مهاجرت مفهوم گسترده‌تری از تبعید دارد و همه نوع مهاجری از جمله مهاجر سیاسی (یا به‌تعبیری تبعیدی) را دربرمی‌گیرد. به همین شکل شعر مهاجرت هم می‌تواند دربرگیرنده‌ی انواع شعری از جمله شعر سیاسی باشد. وقتی می‌گوییم شعر مهاجرت، اطلاعی درمورد محتوای این شعر نمی‌دهیم، در حالی‌که با شنیدن “شعر تبعید” یک نوع شعر خاص به ذهنمان خطور می‌کند. همانطور که می‌دانید تبعید (یا بهتر است بگویم خودتبعیدی) مشخصا واقعیت مهاجران سیاسی نسل اول بود و شعری که امروزه به نام شعر تبعید می‌شناسیم، با فعّالیّت این نسل در خارج شکل گرفت. این شعر درون‌ مایه‌هایی اعتراضی در راستایِ مبارزه با استبداد و اختناق و دفاع از دگراندیشی و مشخصه‌هایی دیگر از قبیل‌ اندوه و اضطراب غربت، حسّ آوارگی و رانده‌شدگی و دلتنگی برای وطن داشت و نقش آن با پا به‌سن گذاشتن نمایندگانش، و ورود مهاجران تازه به صحنه که با آن نسل فاصله‌‌ی فکری داشتند، کم‌رنگ شد. امروز ما سه نسل مهاجر ایرانی با دغدغه‌های متفاوت داریم و شعر تبعید ـ با بار سیاسی، فرهنگی و عقیدتی‌یی که حمل می‌کند ـ نامی‌ست که نمی‌تواند معرّف کلیّت آثار شعری این سه نسل باشد. ضمنا تبعید در لغت یک مجازات است و ما تبعیدی به معنای کسی که توسط حکومت از اقامت در وطن ممنوع گردیده و به زندگی در بیرون از ایران محکوم شده باشد نداریم. این اسم توسط مهاجران سیاسی که به اجبار از کشور کوچ کرده‌اند به کار گرفته می‌شود و در واقع یک اشتباه مصطلح است. البته نمی‌خواهم سر اسم چانه بزنم زیرا برخی این نوع مهاجرت را تبعید می‌نامند، اما نظر من است که کسی که دغدغه‌ی کلمه دارد باید در استفاده از آن دقیق‌تر و سختگیرانه‌تر عمل کند “.

ـ نظر شما درمورد مسابقات در زمینه شعر زنان یا شعر به طور کلی چیست؟

” نگاه من به جوایز ادبی خصوصی ـ به شرطی‌که روش کار هیئت اجرائی آنها و داوری‌هایشان از سلامت برخوردار باشد ـ مثبت است. وجود جوایز و مسابقات ادبی به‌عنوان یکی از ارکان کنش ادبی ضروری‌ست و می‌تواند در گسترش کتاب‌خوانی و ایجاد انگیزه و ترغیب شاعران به حرکت‌های جدّی‌تر ـ آن‌هم در فضایی که هیچ حمایتی از شاعران مستقل صورت نمی‌گیرد ـ موثر باشد. جوایز شعر زنان هم، اگر در جهت تشویق این گروه به حضور پررنگ‌تر در عرصه‌‌ی شعر و کمک به رساندنِ آنها به جایگاهی برابر باشد، تاثیر مطلوبی خواهد داشت. اما من به‌شخصه اهل رقابت‌ و مقایسه کردن خود با دیگران نیستم و خودم در هیچ مسابقه‌ای شرکت نمی‌کنم “.

باز شدن در ِ گورستان عشق ” ظهیرالدوله ” ولی لا نیم لا – حسن همایون

مهر ۱۳۹۱

مِه
من کلید‌دار پاییزم به پاییز خوش آمدید!

گزارش بازگشایی گورستان ظهیر‌الدوله
مگر پاییز نزدیک شود تا طبیعت را در تهران احساس کنیم. فرقی نمی‌کند در تجریش یا شوش باشید، من اما هنگام دنبال کردن این گزارش در تجریش بودم، خیابان دربند را بالا می‌رفتم و هر چند قدم از رهگذری می‌پرسیدم آرامگاه ظهیر‌الدوله کجاست. قبلا آمده بودم؛ اما از یادم رفته بود.

زمستان سال ۱۳۹۰ خبر رسید آرامگاه ظهیر‌الدوله تا اطلاع بعدی تعطیل شده است؛ آرامگاهی که از سال‌های دهه‌ی ۴۰ به این طرف در آن کسی دفن نشده است. فروغ فرخزاد آخرین شاعر و هنرمندی است که آن‌جا مدفنش شد. البته به همین راحتی هم نبود که اجازه بدهند دیگر کسی آن‌جا به خاک سپرده شود؛ اما سرانجام با رایزنی‌هایی این موضوع امکان‌پذیر شد.

علت ممنوعیت بازدید از این گورستان اعلام نشد، بازگشایی مجدد آن‌هم در سکوت اتفاق افتاد، برخلاف اعلام خبر تعطیلی که بازتاب زیادی در سایت‌های اینترنتی و شبکه‌های اجتماعی داشت. در اعلام بازگشایی این گورستان بر کاغذی نوشته بودند تا اول شهریور به خاطر پاره‌ای از تعمیرات باز نیستیم. روی همان کاغذ نوشته بودند، آرامگاه فقط یک روز (پنج‌شنبه) برای بازدید باز است. من هم بگویم همین‌جور شال و کلاه نکنید، آخ جون ظهیر‌الدوله! و بعد هم میانه‌ی هفته ساعتی خلوت را برای رفتن به این گورستان انتخاب کنید؛ چون تیر‌تان به سنگ می‌خورد! برخلاف سال‌های گذشته در بازگشایی دوباره‌ی ظهیرالدوله تجدید نظر‌هایی صورت گرفته است. دوستداران ادبیات و علاقه‌مندان هنر فقط پنج‌شنبه‌ها می‌توانند از ساعت ۹ تا ۴ – ۵ عصر به این گورستان بروند و از آن دیدن کنند. آن پنج‌شنبه من به همراه دوستم کمی بعد از ساعت پنج بعد‌ازظهر رسیدیم و با در بسته‌ی آرامگاه روبه‌رو شدیم. از دیوار سرکی کشیدم و بعد هم از دور فاتحه‌ای خواندیم و به سمت جنوب راه افتادیم. یکی چند جوان هم مانند ما رودست خوردند، ایستاده بودند مقابل در بسته‌ی آرامگاه و همین‌جور با هم حرف می‌زدند و گله داشتند که چرا آرامگاه را تعطیل می‌کنند؟

رفیقم می‌پرسد غیر از فروغ، کدام‌یک از ادیبان و هنرمندان در این گورستان هستند. جواب می‌دهم راستش زیاد حضور ذهن ندارم؛ اما تا جایی که خاطرم هست، چهره‌‌هایی مانند ملک‌الشعرای بهار، رهی معیری، ایرج میرزا، غلامحسین درویش‌ خان، رضا محجوبی، حسین یاحقی، حبیب سماعی، داریوش رفیعی، قمرالملوک وزیری، مشیر همایون، حسین تهرانی، رشید یاسمی و حسین مسرور در این گورستان آرمیده‌اند. از هر دری حرف می‌زنیم و خیابان دربند را می‌آییم به سمت میدان تجریش. در راه می‌گویم اگر اشتباه نکنم، گورستان کنونی ظهیر‌الدوله روزگاری باغ و خانقاه بوده است. در دوره‌ی قاجار فردی بوده است به نام علی‌خان ظهیرالدوله که خانقاهی را بنا می‌نهد. وقتی هم از دنیا می‌رود، در آن ملک شخصی به خاک سپرده می‌‌شود. بعد‌ها رفته رفته به گورستانی بدل می‌شود، به آرامگاه هنرمند‌ها. می‌گوید پس گورستان ظهیر‌الدوله یک «پرلاشز» ایرانی است، جواب می‌دهم تا حدی به همین نام هم شناخته شده است.

«پرلاشز»: نام گورستانی معروف در فرانسه که تعدادی از هنرمندان ایرانی هم در آن‌جا مدفون‌اند.

این گزارش در سایت خبرگزاری ایسنا منتشر شده است

تکه ای از یک نامه – شیوا نظر آهاری

مهر ۱۳۹۱

اگر نه شاهراه، ولی کوره راه…. محمود صفریان

مهر ۱۳۹۱

گذرگاهی که در ۱۳۱ ماه پیش به قصد راهی برای کمک به ادبیات در بندمان گشوده شد، ادامه دارد….و می خواهد اگر نصرت بیابد تا سر مقصد منظور راه بگشاید.
می دانیم که شاهراه نبوده است، ولی کوره راه، چرا.
بهر حال باریکه ای به قصد عبور بوده است. و برای آگاهی از سر منشا آغاز و فراز
و نشیب های در راه، بایگانی ( آرشیو ) کاملی دارد.

در تمام این سالها همیشه دست هایمان برای یاری های شما به سویتان نشانه داشته است ، و مهربانان فرهیخته ای نیز گه گاه آن را با علاقه فشرده اند، که در همین جا
گلهای عشقمان را به پایشان می ریزیم…..ولی بسیاری هم ، این یاری را
دریغ کرده اند، یاری که هدفی جز آویختن آویزی برای روشنائی بیشتر این ” گذر ”
نداشته است….
گاه بی حوصلگی، و گاه ” منزلت تصوری ” مانع شده است، بی توجه به اینکه، چرا؟ و برای چه؟ ” قلم را ” برگزیده اند.
این ” گذ رگاه ” همیشه بی چوب راه بند بوده، و گزمگان ناظری نداشته است، و اگر سبزینه ای دارد از این روست.
حالا که راههای بسیار روزانه بسته می شود، به یاری هم این کوره راه را باز نگه داربم….کمی همت بدون شک چنین حاصلی دارد…دریغ نکنید.

فیلم فصل کرگدن؛ تولدی دیگر برای بهمن قبادی

مهر ۱۳۹۱

از چپ به راست، بهروز وثوقی، مونیکا بلوچی، بهمن قبادی، بلچیم بیلگین و آرش لباف

با توجه به شرایط سخت فیلمسازی مستقل در ایران و مشکلات کنترل و سانسور، تعدادی از فیلمسازان ایرانی در کشور های دیگر فیلم می سازند. فصل کرگدن، فیلم جدید بهمن قبادی که در خارج از ایران ساخته شده در جشنواره فیلم تورنتوی کانادا به نمایش درآمد و مورد توجه منتقدین قرار گرفت.

موضوعات مرتبطگزیده ها، فیلم و سینمادر این فیلم مونیکا بلوچی در کنار بهروز وثوقی ایفای نقش کرده است. رکسانا صابری گزارش زیر را برای بخش انگلیسی بی بی سی فرستاده است.

پشت صحنه فیلم “فصل کرگدن” ساخته بهمن قبادی

فیلم فصل کرگدن ششمین ساخته بلند بهمن قبادی یکی از فیلمهایی بود که در جشنواره فیلم تورنتو به نمایش درآمد. فیلمی که بهروز وثوقی بازیگر افسانه ای سینمای پیش از انقلاب ایران را بعد از بیشتر از سه دهه دوباره به پرده سینما برگرداند.

تماشا کنیدmp4

برای پخش این فایل، نرم افزار “جاوا اسکریپت” باید فعال شود و تازه ترین نسخه “فلش” نیز نصب شده باشد

تازه ترین نسخه “فلش” اینجا قابل دریافت است

پخش ویدیو با ویندوز میدیا پلیر
سه سال و نیم پیش، وقتیکه بهمن قبادی، فیلمساز ایرانی، از ایران فرار کرد، با یک پرسش بزرگ رو در رو شد، “من چرا زنده ام؟”

او سرزمین مادری اش را پشت سر گذاشته بود و از دوستان و آشنایانش بریده بود و تیم فیلمسازی اش هم او را همراهی نمی کرد. وزارت اطلاعات ایران او را تهدید کرده بود و به قبادی توصیه کرده بود که بار و بندیلش را ببندد و از ایران برود.

در ماه می سال ۲۰۰۹ قبادی اول به عراق و سپس به ترکیه رفت و به صدها هنرمند و روزنامه نگار ایرانی دیگر پیوست که درجستجوی امنیت و آزادی در جایی دیگر به جز ایران بودند.

“بعضی ها فیلم را می بینند چون می خواهند فیلمی بر علیه سیاست های دولت ایران ببینند ولی من فکر می کنم که این فیلم ابعاد دیگری هم دارد. در این فیلم، دوران شاه هم به تصویر کشیده شده و می بینیم که در آن زمان هم علیه مخالفین خشونت وجود داشت. این فیلم در واقع به موضوع قدرت و سواستفاده از آن می پردازد و به عقیده من مفهومی جهانی دارد”

مونیکا بلوچی، بازیگر فیلم
قبادی در گفتگویی که با بی بی سی در تورنتو داشت گفت: “شرایطم به قدری سخت شده بود احساس می کردم اگر فیلم نسازم می میرم.”

نتیجه این احساسات ساخته شدن فیلم فصل کرگدن بود. اولین فیلم قبادی در تبعید.

این فیلم ۹۶ دقیقه ای قصه صادق کمانگر، شاعر کرد را روایت می کند. کمانگر ۲۷ سال زندانی بود و زمانی که بالاخره آزاد شد، فهمید که به خانواده اش اعلام شده که او مرده است.

قبادی درباره فیلم گفته: “زمانی که من به آقای کمانگر و باقی زندانیان بیگناه ایرانی فکر می کردم قصه فیلم مثل جنینی در وجودم شکل گرفت و رشد کرد. اما ساخت فیلم در عراق و ترکیه آسان نیست. کارگردان به گروهی نیاز دارد که زبان همدیگر را بفهمند.”

قبادی مجبور شد برای پیشبرد فیلمش از دوستان ایرانی اش کمک بگیرد و آنها را به ترکیه و عراق آورد. کسانی که بعد از پایان فیلم از قبادی خواستند نامشان را در تیتراژ فیلم ذکر نکند.

موضوع زندان
بهمن قبادی: خودم را مثل کودکی می بینم که پر از امید است
مخالفین تندروی قبادی او را متهم می کنند که جدایی طلب است و به کردستان مستقل از ایران فکر می کند. بهمن قبادی این اتهام را رد می کند.

آخرین فیلم قبادی در ایران- کسی از گربه های ایرانی خبر ندارد- به زبان فارسی ساخته شد، ولی کماکان با مشکل برخورد کرد. آن فیلم درباره گروه های موسیقی زیرزمینی در ایران بود و ربطی به کردستان نداشت. اما در کشوری که برای ساخت فیلم باید از ابتدا تا انتها مجوز دولتی داشت و از فیلمنامه تا اکران یک فیلم همه چیزش تحت کنترل است، قبادی هرگز نمی توانست فیلمی مثل فصل کرگدن را بسازد.

و حتی ممکن بود که مانند همکارش جعفر پناهی زندانی شود.

قبادی این فیلم را بدون هیچ وحشتی ساخت و به گفته خودش این اولین بار است که فیلمی در آرامش ساخته و مجبور به خودسانسوری نشده است.

او می گوید: “این احساس بسیار خوبی است که یک فیلمساز بتواند در کمال آزادی فیلمش را بسازد و برای هر مجوزی چند سال معطل نشود. و در تمام مدت مجبور نباشد به خطراتی که پشت سرش هستند فکر کند. من احساس می کنم که در این فیلم آرامش جای استرس فیلم های قبلی ام را گرفته است.”

مردی که در این فیلم نقش شاعر را بازی می کند- بهروز وثوقی- خودش در سال ۱۳۵۷ و چهار ماه پیش از انقلاب اسلامی در ایران از کشورش خارج شد و دیگر برنگشت.

بهروز وثوقی یکی از موفق ترین و بهترین هنرپیشه های سینمای ایران پیش از وقوع انقلاب بود. او در بیش از ۹۰ فیلم ایفای نقش کرده بود ولی بعد از انقلاب او را متهم کردند که با خانواده سلطنتی در ارتباط نزدیک است و وثوقی دیگر به ایران بازنگشت.

بهروز وثوقی در گفتگوی بعد از نمایش فیلم در تورنتو به خبرنگاران گفت: “من فکر نمی کنم که اگر الان به ایران برگردم زندانی ام کنند ولی مطمئن هستم که اجازه نخواهم داشت کاری را که دوست دارم انجام بدهم.”

او معتقد است که با تمام مشکلاتی که سر راه فیلمسازان ایرانی هست، آنها خوب کار می کنند و می گوید: “فقط اگر کمی بیشتر به فیلمسازان ایرانی آزادی داده شود حاصل بسیار خوبی خواهد داشت. آینده سینمای ایران روشن است.”

بهروز وثوقی ۷۴ ساله است و در طی ۳۵ سال گذشته چندین و چند فیلمنامه را رد کرده است چون به طور مثال نقش ایرانی تروریست به او پیشنهاد کرده بودند. او از اینکه این ۳۵ سال را صبر کرده خوشحال است و با قصه این فیلم و کاراکتر اصلی آن همذات پنداری دارد. زندگی و خانه وثوقی هم مانند صادق کمانگر از او ربوده شده است.

امید به آیندهدر فیلم فصل کرگدن، مونیکا بلوچی ستاره سرشناس سینما در کنار بهروز وثوقی ایفای نقش کرده است. او نقش همسر قهرمان فیلم را بازی می کند و مدتی را در زندان می گذراند. یکی از بازجو ها به او گرایش جنسی دارد و در صحنه ای ماتیک او را می خورد. بازجو به او قول می دهد که اگر از همسرش جدا شود آزادش می کند.

مونیکا بلوچی درباره فیلم به بی بی سی چنین گفت: ” بعضی ها فیلم را می بینند چون می خواهند فیلمی بر علیه سیاست های دولت ایران ببینند ولی من فکر می کنم که این فیلم ابعاد دیگری هم دارد. در این فیلم، دوران شاه هم به تصویر کشیده شده و می بینیم که در آن زمان هم علیه مخالفین خشونت وجود داشت. این فیلم در واقع به موضوع قدرت و سواستفاده از آن می پردازد و به عقیده من مفهومی جهانی دارد.

فیلم فصل کرگدن فیلم کم دیالوگی است و صحنه های خاکستری فراوانی دارد ولی کارگردان معتقد است که فیلمش ببسیار امید بخش است. او می گوید: “هر بار که می شنوم دوستی در ایران گرفتار شده است سعی می کنم به او بگویم همه درها بسته نشده و راه های دیگری هم هست. فیلم فصل کرگدن این پیغام را در خودش دارد.”

بهمن قبادی که ۴۳ ساله شده است، این فیلم را “تولدی دیگر” برای خودش می داند و می گوید: “من فکر می کردم که آدمها فقط یک بار متولد می شوند ولی در این لحظات احساس می کنم که دوباره متولد شده ام و یک زندگی دیگر به من بخشیده شده است. من خودم را مثل کودکی می بینم که پر از انرژی و امید است.”
—————

از بی بی سی

پدرآبادی رابیدارمیکند ،نوشته: کلرانس دی – ترجمه:علی اصغرراشدان

مهر ۱۳۹۱

Clarence Day

Father wakes up the village

پدراغلب می گفت یکی اززشترین چهره های کشوربی لیاقتی وسهل انگاری مغازه دارهای روستاست.می گفت کلافکرمیکند مسئله اصلی این افرادتنهاکاسبی است،
مغازه هاشان راباز و توشان را لبریزازکالا می کنند.هیچ کار جز وراجی وچرت زدن ازشان ساخته نیست.هیچ توجهی به مسائل فرهنگی ندارند.ازهیچ کدامشان چیزی دراین زمینه ها شنیده نشده.پدرمی گفت، اگربیرون و تو دشت یا صحرا چادر زده بود،ازهمسایه هاش انتظار تسهیلاتی نداشت،تمام تلاشش رادرچشم پوشی ازآنها به کارمیبرد،چرا باید
توبیست مایلی نیویور،با وحشی ها مواجه شود؟
معمولابه مقوله یخ که فکرمی کرد،تونخ این موعظه ها میرفت.با نبودن یک گیلاس آب سرد کنار بشقاب هر غذای روزانه ش،شدیدا اعتراض میکرد.توخانه شهریمان دراین زمینه مشکلی نداشتیم.تمام روزیک پارچ نقره ای بزرگ آب یخ روبوفه سرپابود.پدرتوخانه که بود،روآب سردیک لایه یخ عرض وجودمیکرد.به اداره که میرفت،یخ اجازه آب شدن داشت،
هرازگاه آب کمی گرم میشد،سرشب هاویکشنبه ها،که ممکن بودآب بخواهد،هرگز.
میگفت آبی راکه اودوست میدارد،یکی ازبهترین هدایای طبیعت است،مثل تمام هدایای دیگر،آب هم که به طرزی شایسته مصرف نشود،برای انسان مفیدنیست.تنهااستفاده درست آب هم،یخزده ش بود!این قضیه هم یکی ازمقولات مهمه بود:هرجورشرابی دقیقادرهمان درجه حرارت تعیین شده ش،بایدمصرف ودرهمان درجه حرارت نگهداری میشد.پدرمیگفت هیچ آدم بافرهنگی شامش رابدون شراب نمیخورد،هیچ آدمی که اولین مقولات درباره شراب رامیداند،هرگزشرابش راغیراززیرزمین گرم،درجائی دیگرنگهداری نمی کند.مادرفکرمیکرداین هوس تنها مربوط به پدراست وبس،میگقت پدروسواس گرفته.ازش می پرسید«پس تکلیف اونائی که توآپارتمان زندگی میکنن وزیرزمین ندارن چی میشه؟»
پدرجواب میدادمردم بافرهنگ توآپارتمان زندگی نمی کنند.
یکی ازاولین تابستانهائی که پدرهمیشه توحومه شهرزندگی میکرد،خانه ای مبله شده تو«ایروینگتون»هودسون،نه خیلی دورازنیویورک،اجاره کرد.خانه یک باغچه،یک اسطبل ویک یادوایکردرختستان داشت.پدرباکلی سوءظن دربیرون چادربرپاکرد.هرروزبعدازصبحانه قطار
هشت -ده نیویورک راسوارمیشدوبین پنج وشش برمی گشت.چیزهای موردلزوم خود،
ازجمله یک سبد گلابی شهری،یک پاکت قهوه اختصاصی باب مذاق خودش رامیاورد.
اوضاع خوب می گذشت،که یکی ازروزهای آگوست مردیخ فروش نیامد.هواداغ واسبها
خسته شده بودند.ازآمدن پیش مامنتفربود،خانه اجاره ای مارونوک تپه جاخوش کرده بود.یخ فروش گفت دراین روزخاض دوست نداردبه خاطرپنجاه سنت پول یخ،اسبهاش راتوشیب تندجاده،زیرگاری سنگین یخ بزرگ تابالای تپه بکشد.گذشته ازاینها،تمام یخ توراه آب میشد،داغی هواآبش میکرد.چاریاپنج دلیل دیگرهم برای نیامدنش داشت.
پدرتوشهربود.همه باشگفتی منتظرماندیم تاببینیم قضیه به کجامی انجامد.آنقدربه نظم وآداب زندگی شهری عادت کرده بودیم که یخ نیاوردن یخ فروش،به نظرمان باورنکردنی میامد.موضوع راسرنهارموردبحث قراردادیم.مادرگفت یخ فروش پیداش که شود،دعواش خواهدکرد.یک ساعت ازنهارگذشته ویخ فروش پیداش نشده بود.مادرازترس المشنگه راه انداختن پدر،مارابه روستافرستاد.تلفن وموتوری هم درکارنبود.اگرمیتوانست،ازاسب هم
چشم پوشی میکرد.آن هفته خیلی ازاسب کارکشیده شده بود.قضیه یخ یک بحران بود.دنبال مرگان کالسکه چی فرستادکه کالسکه تک اسبی رابیاورد.کالسکه بزرگ تک اسبی انگلیسی رسید.مادوپسرو کالسکه چی بالارفتیم.حرارت خورشیدبه سرمان می تابید.سازوبرگ سنگین روپوشش «براونی»سابیده میشد.تنش غرق عرق کف آلود
ضخیمی شد.مرگان عبوس بود.ماپسرهاباهاش که بودیم،نمیتوانست کلاه شق ورق سیاهش رابردارد،یادکمه های کت آسترکلفتش رابازکند.بدترازهمه،نمیتوانست کنارباری نگهداردولبی ترکند،مادربه همین دلیل ماراهمراش کرده بود،خودش این رامیدانست.
به شهرک کوچک رسیدیم.رفتم تودفترزغال ویخ.کارمندلاغرپیری درگوشه ای چرت میزد.
صندلیش به عقب کج شده وسرش روجلوپیرهن رنگباخته ش آویخته بود.بیدارش کردم وبحران یخ خانه رابهش گفتم.بااکراه گوش داد.حرفهام تمام که شد،گفت روزخیلی داغیست.منتظرماندم.روزمین تف انداخت وگفت به نظرنمیرسدبتواندکارکندویخ فروشی بسته است.موءدبانه توضیح دادم امروزبرای خانواده بدروزیست،بایدالان کاری صورت
دهد.چنددقیقه اطراف میزش راکندوکاووتنباکوی جویدنش راپیداکردوگفت:
«خب،جوون،ببینم میتونم کاری بکنم.»
فکرکردم کارصورت گرفت.ازش تشکرکردم.برگشتم کنارکالسکه.لگام براونی برداشته شده بودوباسرروبه پائین ایستاده بود.انگارخیس بود.کالسکه سواری بدنیست،اما بااسبی
فکسنی کالسکه وحشتناک به نظرمیرسد.مرگان غیبش زده بود.خیلی زودپیداش
شد،ازدری درگوشه ای،درپائین خیابان بیرون آمد.دکمه های کتش رابست،کلاهش پس کله ش بود.انگاروضعش ازاسب خرابتربود.اسب ازپادرآمده رادوباره زیرلگام کشیدوآهسته به طرف خانه راه انداخت.بادی گرم پشت سرمان وزیدوخاک رابه طرفمان آورد.پائین تپه،ما
پسرهاپیاده شدیم تابراونی ازشروزنمان خلاص شود.اسب گاری سنگین رابالاکشید. دوباره لگام ازگردنش برداشتیم.مادربیرون وتوایوان نشسته بود.گفتم یخ الان میرسد.
منتظرماندیم.
خیلی ازظهرگذشت بود.ساعت پنج براونی دوباره زیرلگام کشیده شد.کالسکه چی ومن
به طرف روستاراندیم.بایدمیرفتیم سراغ ترن پدر.بایدخبربدنداشتن یخ برای شام رابهش میدادیم ومیگفتیم راهی برای سردکردن شراب راین ش وجودندارد.
روستامثل همیشه توچرت بود،پدرکه رسیدوازچگونگی اوضاع آگاه شد،گفت بایدروستا
رابیدارکرد.گفت روزطولانی خسته کننده وپرکاری راتواداره داشته وشهرداغ ترازکویروصحرا
بوده وپاک ازپادرآمده.پدردرآن لحظه یخ فروش ورفتارش راباماپیش خودمجسم میکردومی
خواست سرلعنتیش رابکند.به دفترزغال ویخ هجوم برد…بیرون که آمد،کارمندراهمراهش
داشت.کارمندکلاهش راسرش گذاشته بود،بیهوده سعی میکردپدرراآرام کند.قول داداگر
راننده نیامد،شخصاگاری یخ رادرخانه بیاوردوهرقدریخ لازم داشته باشیم تحویل دهدویک
ساعته درخانه خواهدبود.
پدرگفت«یه ساعت دیگه دارت میزنم!بایدتوکمترازاون درخونه باشی!»
کارمنداعتراض کردکه بایدبه اسطبل برود،اسبهارالگام بزند،یکی راپیداکندکه توبالاکشیدن
یک قالب یخ ازیخچال کمکش کند.گفت وقت شام است وتوآن ساعت کارنمیکند،تنهابه
خاطرحق همسایگی پدراین کاررامیکند.پدرگفت به خاطرحق همسایگی بایدعجله کند،
اواین قضیه راتحمل نمیکندونمیداندشرکت یخ چرااین مسخره بازیهارادرآورده.
کارمندگفت مقصراونیست،هست؟راننده کوتاهی کرده.شگردقانع کننده ای نبودوپدررا
دوباره آتشی کرد،گفت براش جالب نیست چه کسی اهمال کرده،کوتاهی ازطرف همه ست.چیزی که میخواست،یخ وخیلی زیادش،وسرشام هم بود.
گروهی دراین فاصله جمع شده بودندوباتحسین گوش وایستاده بودند.پدرانگشتش رابه
طرف کارمنداشاره کردوگفت که ساعت شش ونیم شام میخورد.جماعت زدزیرخنده.
کارمند شلنگ اندازبه طرف اسطبل رفت که اسبهای درشت رازیرلگام بکشد.مدتی بعد
به طرف گوشه برگشت.جماعت دنبال میکرد.پدربه طرف قصابی رفت.نزدیک یکربع بعد
قصاب ودستیارش بیرون آمدند،چیزی شبیه یک تابوت پیچیده تویک بارانی سیاه رابااکراه
حمل میکردند،یک قالب بزرگ یخ بود.
پدرجلوسوارشدوروجعبه نشستنگاه،کنارمن نشست،لگام راتودستش گرفت.راه افتادیم.
گاری چی روجعبه عقب وپشت به پشت مانشست،قالب یخ راباپشت ساق پاهاش
گرفته وازسرخوردنش به اطراف جلوگیری میکرد.پدرفاصله چنددرراتوخیابان جلورفت،جلو
یک مغازه کوچک لوازم خانه فروشی،دوباره پیاشد.این مرتبه باهاش رفتم تومغازه،نمی
خواستم هیچ صحنه ی نمایش راازدست بدهم.پدربادرخواست دیدن تمام یخدانهای مرد
برنامه ش راشروع کرد.چندتائی یخدان بود.پدربزرگترینشان راانتخاب کردومعامله انجام
گرفت.مغازه دارازمعامله پرسودسرخوشانه خندید.پدرگفت من یخدان رابادوشرط خریدم.
اول اینکه قبل ارشام درخانه تحویل داده شود.آره،الان وهمین حالا.مغازه دارچندبارتوضیح
دادکه این قضیه غیرممکن است،صبح اول وقت این کاررامیکند.پدرگفت بایدهمین الان
تحویل داده شود واضافه کردکه ساعت شش ونیم شام میخورد،وقتی برای هدردادن نمانده.مغازه دارتسلیم شد.اماشرط دوم واقعابراش سنگین وبهت آوربود.پدریادآوری کرد
یخدان بایدپریخ تحویل داده شود.مردگفت کاسبیش یخ فروشی نیست.
پدرگفت« خیلی خب،من یخدون نمیخوام.»
مردبااصرارگفت که این یک یخدان فوق العاده است.پدریک سخنرانی کوتاه ترتیب داد.
سنخرانیئی درباره اهمال کاری کاسبهای روستا،که بارهاتوخانه شنیده بودیم.چنان نیرومندوحالت تحقیری به صداش دادکه طنینش تمام مغازه رادرخودگرفت.
گفت« یخدون بدون یخ به هیچ دردآدم نمیخوره.جرات وجسارت نداری،احناس لعنتی تو
باشرایط مشتری تحویل دهی،بهتره دکونتوتخته کنی وتکلیفتوباهاش روشن کنی!
کاسبیت یخ فروشی نیست؟تواصلاکاسب نیستی!»
دررادرهم کوفت وبیرون زد.لحظه ای که سوارکالسکه میشدیم،فروشنده ازدرخارج شد
وباناراحتی صداکرد« باشه،آقای دی،یخدونوپرمیکنم وهمین الان براتون میفرستم.»
پدرکالسکه راباسرعت به خانه راند.تندری درحال وقوع بود،واین امربراونی راهشیار
کرده بود،یاپدرمقداری ازنیروی خودرابهش منتقل کرده بود.پسرپیربیچاره انگاربه این نیرو
نیاز داشت که تپه رابالارود.
پائین تپه پیاده شدم،پیاده پشت سرکالسکه که میرفتم،مرگان رادیدم،درمانده بود.
سعی داشت درحالتی درست بنشیند،بادستهای درهم پیچیده،باپشت ساق هاش قالب
یخ رانگاه میداشت.قالب بزرگ یخ یکریزدراطراف میلرزیدوسرمیخورد.مرگان تمام نیرویش را
به کارمیگرفت که یخ بیرون نیفتد.قالب یخ درتمام طول راه خودرابه ساق پاهای مرگان
میکوبید.پاهاش انگارحسابی یخ زده بود.
کالسکه بالارفت وکناردرخانه که رسید،پدرتوجاش نشسته ماند.مرگان ومن ومستخدمه
خانه قالب یخ رابافشاربیرون کشیدیم.توااین کشاکش،بارانی ازش بیرون کشده شد.قالب یخ راتوعلفهاانداختیم.مرگان لگام ازاسب واگرفت وباسرعت پائینش کشیدوبرگشت که ما
پسرهاراتوشکستن یخ کمک کند.تکه یخ هارابه اطراف وبه پشت درکشیدیم.درفاصله ای
که پدربرای شام لباس پوشید،یخهاراتویخدان چپاندیم.
مادرخونسردیش رابازیافت.شراب راین تویخ سردمیشد.
پدردادزد« خیلی سردش نکنین!»
یخ فروش رسید.کارمند پیرشبیه نگهبان یک زندانی باهاش بود.مادربیرون آمدکه ببیندشان،ناگهان پرخاشی راکه تمام روزتوخودش انبارکرده بود،توسریخ فروش فروکوفت.
کارمندپرسیدچقدریخ لازم دارید؟مادرجواب دادحالادیگریخ لازم نداریم.آقای دی به اندازه کافی آورده وماتویخدان دیگرجابرای یخ نداریم.یخ فروش کارمندرانگاه کرد،کارمندخواست
چیزی بگوید،حرفی برای گفتن نیافت.پدرسرش راازپنجره بیرون آوردوگفت:
«وینی،صدپوندبگیر!یه یخدون دیگه الان میرسه.»
قطعه یخ صدپوندی توخانه کشانده وتوتشط گذاشته شد.مستخدمه بارانی راروش کشید.
گاری یخ رفت.نشستیم شام بخوریم که یخدان تازه رسید.مادرآشفته وعصبی گفت:
«واقعاکه،کلیر!حالااون قالب یخ منتظرتوتشط روچی کارش کنم؟»
پدرنیشخندزد.مادربهش گفت که اولین مسائل نگهداری خانه رانمیداند.بامستخدمه به
اطاق لباسشوری رفت که مسئله راحل کند.
تندرشروع شدوهجوم آورد.ماپسرهابه اطراف وطبقه بالادویدیم که پنجره هاراببندیم.
روحیه پدرصلح آمیزبود.شامش رادرآرامش خورد.تندرآرام گرفت.قهوه وکنیاکش راتوایوان
نوشید.نفس عمیقی ازهوای تازه شیرین بالاکشید.سیگاربعدازشامش رادودکردوگفت
«کلارنس،سلطان سلیمان درزمینه اینجورمقولات نظرصائبی دارد،سلیمان گفته:
« هرکاری که دستهاواسه انجام دادن پیدامیکنند،به لعنتی ترین شکلش انجام میدهند.»
مادرازتوخانه صدام کرد.برآشفته گفت«این بارونی مال کیه؟کتی پشتشوجرداده!»
پدرتوایوان یکریزمیگفت«من یخ خیلی زیاد دوست میدارم!….»

روز و شب…. روز و شب – هنگامه کسرائی

مهر ۱۳۹۱

ساعت ۴ و ۳۰ دقیقه . هنوز از محل کارم خارج نشده ام. منشی روز قبل زنگ زده بود و قرار ساعت ۵ و ۱۵ را یادآوری کرده بود . نیم ساعت زودتر کامپیوتر را خاموش و کیف قرمز بزرگم را برداشته و سوار بر صندلی سیاهم نیم چرخی زده و دقیقا مقابل کیوبیکل رئیسم قرار گرفتم . چشم های سیاه گردم را در سبزهای مثلثی او دوختم ومشت کوچک قهوه ایم را آرام به طرف مشت سفید و بزرگش راندم و دقیقا در لحظه تماس سپرهای جلو ، پیش از آنکه گفته باشم ، بای، گفته بود:

درایو سیف.

از چند همکار دیگرم هم در مسیر بازگشت و وقت سرازیر شدن از پله هایی که به طبقه اول می رود و بعد در خروجی ، با عجله خداحافظی کردم.

مقابل ورودی، درخلوت ِ پارکینگ فرهاد منتظرم بود. نگاهی به ساعت مچی انداختم و دنبال عقربه های طلایی آن گشتم که یکی روی سی و دو و دیگری بی اعتنا به ثانیه شمار شتابان برچهار ایستاده بود . سوار ماشین که شدم هـُرم گرما بد جوری هجوم آورد به صورتم و قبل از آخ گفتن گونه هایم را نوازش کردم که از چند روز پیش بر اثر گرما وسوختگی سرخ و حساس بودند. شب پیش و پیشترش را خوب نخوابیده بودم. خسته از بیخوابی هایی که داشت مزمن می شد، در زمینۀ صدای سه تار لطفی که روز وشب خوابش نمی آمد / بس که در بیماری هجر او گریان بود چو شمع/ شیشه را پایین کشیدم وبا نفسی عمیق هوا را به درون بردم و بیرون دادم . بوی تند نعناع که به دماغ فرهاد خورد، خواست بپرسد:

تازه مسواک زدی؟ که نپرسید اما آرام گفت:

کمربند ببند.

نخ کوتاهی از قرقره بیرون کشیدم ، به دندانۀ فلزی گیر دادم و بریدم. آفتابگیر ماشین را پایین آوردم، روکش آینه را بالا دادم و نخ را میان دو دندان جلو انداختم. و ادامه دادم تا آخرینهای فک چپ و بعد باردیگر دندان جلو و اینبار اما به طرف ِسمت راست. نگران دندان عقلی که باید روت کانال می شد ، دندان های فک پایین را با احتیاط بیشتری نخ انداختم.

***
هر دو عینک آفتابی به چشم داشتیم وقتی وارد بزرگراه شدیم و شیشه ها را بالا دادیم. فرهاد سایبان ِآفتابگیرش را از سقف جداکرد و پایین کشید، کولر را روشن کرد و دست سوی دگمۀ پخش صوت برد. لطفی ناگهان ساکت شد. فقط غیژ غیژ نرم سی – دی به گوش می رسید:
آقای مدتی امروز مـُرد.
نگاهم به ساعت ماشین که مثل همیشه ۴ دقیقه عقب بود افتاد و آهسته با خودم گفتم :
چهار و چهل و چهار دقیقه که منهای چهار دقیقه، هنوز خیلی وقت دارم و سپس ادامه دادم پس هستم .
دگمه ایی از سی – دی را بار دیگر فرهاد فشرد و لطفی پس از سکوتی که به نظرم طولانی آمد، چرا ؟ نمی دانم با سرفه ایی کوتاه و باصدایی بم که به سختی به گوش می رسید ادامه داد:
روز وشب …. روز وشب.
من بلند گفتم:
خام گیاهخوار بود انگار، یادته؟ سال ها پیش. باید بیشتر می ماند، جوانتراز سن واقعی اش نشان می داد واقعن، یادته؟
چشم درچشم خورشیدی که خیره در چشم هایم دنبال جوابی بود، بازهم گفتم البته آهسته چون لطفی زیر می خواند:
اگر گیاه خوار مانده بود شاید؟
آقای مدتی اما بی اعتنا به خورشید ناگهان، مثل گوینده های اخبار ِتی – وی که آرام و موقر بر صفحۀ نقره ایی ظاهر می شوند تا نوید یک روز خنک و دلچسب را بدهند، با موهای یکدست سفید بر شیشۀ جلو ظاهر شد. چشم های خاکستری اش بی هیچ تقلایی و بدون نیاز به عینک دسته شاخی سیاهش خیره به افقی مانده بود که در بزرگراه خاکستری بی رنگ می شد یا می نمود، چه فرق می کند . لب های قیطانی اش خشک از عطش ِخاطره ایی که بر دهان کوچکش ماسیده بود، بی صدا باز و بسته می شد:
ده سالی بود که لب به گوشت نزده بودم. روزی قیل و قال قلیان در بازگشت از پلنگ چال دعوتم کرد به زیر سایبانی خنک ، تختی مفروش و بوی کبابی که پره های دماغ را می لرزاند و انگار همه بهانه ایی تا قلب ِنیم خامی را زیر دندان تکه تکه کنم….
فرهاد سیگاری روشن کرد. صورت آقای مدتی محو شد و من به سرفه افتادم:
سیگار هم اگر نکشیده بود….
سکوت.
لطفی این بار در باریتون ادامه داد: بس که در بیماری هجر تو گریانم چو شمع
تیردردی تیز و تند در دندانی که باید روت کانال می شد ازجا پراندم، راست نشستم، کمر بند را کمی شل کردم، سر را به پشتی تکیه دادم ونفس عمیقی کشیدم. چشم که بستم صدای تکه تکه شدن قلبی زیر دندان های ریز آقای مدتی همچنان می آمد.

***

عاشق شدم!
زنگ زده بود به ترانه و گفته بود : عاشقم.
ترانه هم به من تلفن کرده بود و گفته بود که استاد عاشق شده است.
من خندیده بودم
ترانه تعجب نکرده بود.
من در زمینه خندۀ کشدارم نگران درد احتمالی پروستاتش بودم.
ترانههم از لجاجت ها ی زن مطلقۀ استاد گفته بود شبیه لحن ِ مستبد استاد که همیشه وقتی ازاو می گفت سبیل های قیطانی سفیدش را تاب می داد و صداش را هم می جوید .
من نمی دانم چرا به عشق بازی با لگن شکسته اش فکر کردم که پارسال جوش خورده بود.
ترانه اما ازناخنک های نگاه پیراو به پستان هاش که همیشه از بالای عینک سیاه دسته شاخی ی که تا انتهای دماغ عقابی اش پایین می آورد چیزی گفته بود به اشاره که درسکوت تصورش کردم. چرا ؟ نمی دانم.
و ترانه خسته از تمرین های ملال آور کلاس آواز پیر مرد، دندان آبی بر گوش، بشقاب های ته گرد صورتی را آب کشیده بود و در زمینه شـُرشـُر آب زده بود زیر آواز:
کی شدی روشن به گیتی راز پنهانم چو شمع

***
فرهاد پنجره را پایین کشید و ته سیگارش را به دست های منتظر باد داد:
نه شاعر خوبی بود و نه رباب را خوب و خوش صدا می زد.
به عمد کلمۀ می زد را هدف گرفتم و باخنده کوتاهی حرفش را قطع کردم :
ساز را که نمی زنند ، می نوازند.
پاییزبود که گلایه سر داد چرا غزل های عاشقانه اش در مجلات محلی به چاپ نمی رسند .
نقل خوران بود و او نقل های بادامی را اول یکی یکی و بعد از مدتی دوتا و سپس سه تا سه تا به دهان پرتاب می کرد و نیم جویده به اعماق گلو هدایت و سرانجام سوی معدۀ همه چیز خوارش می راند . و در زمینۀ تراژیک ِنمایش ِآوارگی برگها در باد، پشت ِ قاب نیمه تاریک پنجره، نم نمک دستی هم به رباب برده بود ویکی از عاشقانه هایش را با سوز و گداز خوانده بود. آخر شب هم در حالیکه ترانۀ عاشقانه ایی را زیر لب زمزمه می کرد تا لابی خانه سالمندان پایین آمده بود بدرقۀمان. بی اعتنا از کنار چند پیر که به آب نمای بی آب خیره مانده بودند، گذشته بود یم و با فرهاد پشت در شیشه ایی مات سالن سیگاری گیرانده و محو مهی که تا کمر بلیعده بودمان از کنسرت جدیدش گفته بود، از صدای مخملی معشوقش چل گیس و آخرین پک را هم، چنان محکم به سیگار زد که گویی بوسه ایی و تمام دودش را یکجا بلعیده بود.
لطفی خواست چهچه بزند که دست اندازی در طرف راست جاده، فرهاد را کمی دیر متوجه کرد و هر دو چرخ طرف راست یکی پس از دیگری در چاله افتاد و از آن گذشت و سی – دی را مجبور به تکرار بیت قبل کرد:
همچنان در آتش مهر تو گریانم ( خندانم) گریانم ( خندانم) چو شمع
انگارهمان شب بود که وقت نواختن رباب دستش لرزید و بلافاصله یکی از گوشی ها را به جلو پیچاند و گفت که ساز ناکوک است.
همان شب بود انگار که پیش از شام یک گیلاس و فقط یک گیلاس شراب قرمز به عادت همیشه نوشید. و پس از شام از قصۀ عشقش به چل گیس گفت. وقتی یکی از هنرجوها که تصادفا نامش ترانه بود ذوق زده از او پرسید که چرا چل گیس امشب همراه استاد نیست ، سر را پایین انداخت تا چشمک ِ ترانه بی جواب بماند. همان شب بود حتما.

***

به سمت چپ پیچیدیم و وارد چهارمین خروجی بزرگراه شدیم، سایبان ها را بالا دادیم. نگاهم قطره اشکی را قاپید که از گونۀ راست فرهاد بی هیچ شتابی سرازیر می شد و در واقع فرو می لغزید نرم نرم تا پشت ِلبهای بهم فشرده اش منتظر بماند:
سکته کرده.
و ناگهان لطفی نتوانست در مقابل اوروتیسمی که منجر به حملۀ قلبی استاد شد مقاومت کند.
در هیجان ِصدایش لرزش ِ خاصی احساس کردم :
در میان آب و آتش همچنان سرگرم تست/ این دل زار و نزار اشکبارانم چو شمع
نم عرقی بر پیشانی ام نشسته بود و ماشین پشت چراغ قرمز از گرما له له می زد. ثانیه شمار ساعت روی صفحۀ فرمان اما بی وقفه می دوید. ۴ و۵۰ دقیقه. پروانۀ نگاهم برنرمۀ گوش
دختری شوکولاتی که با پیراهن کرم کوتاهی از مقابل ماشین بی شتاب می گذشت نشست ۴ و ۵۱ دقیقه . و با فرود بوسۀ منتظر مرد سفیدی آنجا، آن سوی خیابان پرواز کرد و در بازگشت بر موهای خاکستری شقیقه راست فرهاد نشست . ۴ و ۵۲ دقیقه . هنوزمی توانستیم درعشق بازی هامان غوغا کنیم. مضطرب در کیفم دنبال کرم ضد پیری گشتم. نیافتمش. سرپوش آینۀ پشت سایبان را پس زدم ، نیمی از انگشت سبابه را در ظرف مرطوب کننده فروبردم و روی گونه های سرخم مالیدم و دست و دلبازانه هر دو دست هام را مرطوب و نرم کردم:
کرم؟ و بی آنکه منتظر جواب بمانم با کمی تردید و اندکی تاکید و البته لحن سئوالی پرسیدم :
از مراسم که آمدی، دست هات را خوب شستی؟ نه!
نه، باید دقیقا همان شب بوده باشد که آقای مدتی با آن دو پیر دختر و مرد بیوه ایی که منتظر زن جوان پستی اش بود هم کلام شده بود و شعرهای اروتیک شاعرۀ جوانی را به زیر مشت و لگد نقد گرفته بود و وقتی بحث ناگهان با تمسخر عشق آوازه خوان مشهوری به زنی جوان وارد دور دیگری شد، دهان بر هم فشردۀ آقای مدتی تا مدتی شل شد و بعد باز ماند. کسی که از هنر متعهد حرف می زد باز به میان آمد و بازهم تصادفا ترانه بود که حرفش را برید وبه نقل از شاعری که لکه ایی ازعمرش بر دیوار بود در پاسخ مرد بیوه پرسید : آیا هنرمند شبان است؟ پیش از ترکیدن ِتوپ خنده در جمع انگار کسی گفته بود: مردم ممکن است گوسفند باشند اما هنرمند شبان نیست.
لب های قیطانی آقای مدتی به لبخندی شیطنت بار کش آمدند.

***

بی اعتنا به سکوتی که داشت طولانی می شد پرسیدم:
چل گیس را دیدی؟
فرهاد مقابل مطب پارک کرد و ماشین که خاموش شد سیگاری ازپاکت بیرون کشید وگفت :
فقط تکرار می کرد که استاد پدر بوده براش!
۵ و۱۲ دقیقه به طرف کلینک دویدم.
و لطفی برای تنها سرنشین ماشین که سیگارش را روشن می کرد خواند:
همچو صبحم یک نفس باقی است به دیدار تو/چهره بنما دلبرا تا جان برافشانم چو شمع
دقیقا ۵ و ۱۵ دقیقه! دکتر منتظره، بفرمائید. مثل همیشه آن تایم!
ترانه بود که گفت: استاد مدتی مرد.
لبخند محزونی زدم : سکته .
گفت: هم مغزی و هم قلبی با هم.
دکتر مرا به طرف دفترش راهنمائی کرد در حالیکه با لهجۀ آشنای هندی از تابستان ِ لذت بخش ِداغی که در راه بود خبر می داد.
و ترانه نتوانست در مقابل حملۀ اوروتیک استاد که منجر به سکوت ِقلب و مغزش باهم شد مقاومت کند.
گریست متۀ لعنتی.
حتی داروی بی حس کننده هم نمی تواند درد این دندان ِعقل را کم کند.

شاخه ترد اطلسی – محمود صفریان

مهر ۱۳۹۱

نگاهی به امنیتی که نیست

از کتاب : روز های آفتابی

تازه بیدار شده بودم که او رفت.
در را به آرامی باز کرد و داشت خارج می شد:
” بیدارم حامد راحت باش. “
– دیشب تا دیر وقت چراغ اتاقت روشن بود، خواستم بیدارت نکنم. “
” چرا صبح به این زودی؟ “
– با نعمت می روم، با اتومبیل او. محل ِ کارش از اینجا دور است برای همین صبحها زودتر از من راه می افتد.
و رفت….
این آخرین باری نبود دیدمش، اما آخرین باری بود که صدایش را شنیدم.

سال آخر دانشکده فنی بود، ماشین آلات می خواند.
هیج وقت کامل متوجه نشدم که ماشین آلات چگونه تحصیلی است. پرس و جو هم نکردم، خودش هم توضیح درستی نداد، یا داد ولی من متوجه نشدم. فقط می دانستم دارد مهندس می شود.

پنج سال بیشتر نداشت که مادرش را در تصادفی دردناک از دست داد. مادری که عشق من بود و برای همیشه هم خواهد ماند. حامد تنها فرزندمان بود، و چقدر هم شبیه مادرش بود. وهمین مایه دلنشینی که در چهره اش جا گرفته بود، علاقه مرا به او دو چندان کرده بود. و من بخاطر او و بخاطر مالامالی عشق سیمین در سینه ام ، هرگزدیگر ازدواج نکردم.
از همان موقع با اینکه کمر خودم زیر بار این واقعه شکسته بود، او را مثل بچه گربه به دندان گرفتم. برایش هم پدر بودم و هم مادر. البته شاید نه پدر کاملی بودم و نه مادری که او نیاز داشت.
هر روز بیشتر بهم وابسته می شدیم و در شبهای تنهائی مونسهای خوبی برای هم بودیم.
هیچگاه مستقیم از مادرش نپرسید، ولی هرگز نشد از کنار عکسش عبور کند و توقف کوتاهی نداشته باشد و به چهره خندان او خیره نشود…تا روزی که از مدرسه درهم و گرفته به خانه آمد. این حال او که تا آن روز ندیده بودم پریشانم کرد. خودم را دستپاچه و ناراحت نشان ندادم. گذاشتم تا مثل هر روز بیاید مرا ببوسد و شیرین و خواستنی بپرسد:
– بابا خسته نیستی؟
وقتی نیامد، و حتا در ِ اتاقش را بست، طاقت نیاوردم. با لیوانی شیر رفتم سراغش، در زدم.
– “بابا جان حالا می آیم “
که یعنی وارد نشو.
بر خلاف میل و عادتم در را باز کردم …روی تختش دراز کشیده بود و من توانستم برق مسیر عبور اشک را بر روی گونه هایش ببینم. بی سابقه بود.
گذاشتم راحت باشد. فورن آمدم بیرون.
ندیده بودم اینگونه در هم بریزد. او همیشه خوشحال و سر حال از مدرسه می آمد. درسش عالی بود. دوستان خوبی هم داشت. من هم کوتاهی نمی کردم. برایم، هم عجیب بود و هم می خواستم زود تر متوجه بشوم . طاقت آشفتگی او را نداشتم.
خوشبختانه زود از اتاقش بیرون آمد و با علاقه مرا بوسید و سراغ شیری را که در یخچال گذاشته بودم گرفت.
” حامد جان! اگر دلت می خواهد به من بگو که چرا چنین در هم شده ای؟ چه اتفاقی افتاده؟ البته مجبور نیستی، اگرهم نمی خواهی می توانی چیزی نگوئی. ولی می دانی که من شدیدن ناراحتم….”
– بابا ناراحت نشو، مهم نیست …”
” چرا عزیزم فکر می کنم مهم بوده که توانسته تو را چنین آشفته کند. طبیعی است که من هم ناراحت بشوم چون ندیده بودم تو چنین درهم بشوی “
– بابا اگر بگویم، فکر می کنم ناراحت تر بشوی. ولی من قبولش کرده ام…”
” تو که داری بیشتر نگرانم می کنی. بگو ببینم چه شده؟ “
– قرار است بخاطر نمرات خوبی که گرفته ام تشویقم کنند. از من خواسته اند به مادرم بگویم بیاید مدرسه….و من هر چه گفتم که پدرم را می آورم قبول نکردند، و گفتند چون مادران دیگری هم می آیند، بهتر است مادرت را بگوئی بیاید…و من….”
” حامدم گریه نکن . تو دیگر داری مردی می شوی. خواهش می کنم، بخاطر بابا گریه نکن. نمی خواهم بقیه اش را بگوئی. خودم می روم مدرسه و ترتیب همه کار ها را می دهم “
– نه بابا، دیگر ترتیبی ندارد. چون وقتی معلمم زیاد اصرار کرد، و بچه ها هم دم گرفتند که :
” کسی نمی خواهد مادرت را بخورد “
با فریاد گفتم:
” من مادر ندارم…مادر ندارم…و گریه ام گرفت …بابا خواهش می کنم ناراحت نشو. نتوانستم جلوی خودم را بگیرم. گفته بودی که کوشش کنم در برابر مسائل مقاوم باشم، و بخصوص گریه نکنم ، ولی بابا من گریه کردم، خیلی هم گریه کردم، و کلاس هم ساکت شد. عکسش، همین عکسی که آنجاست و دارد به من می خندد جلوی چشمانم ظاهر شد و دیدم دیگر نمی خندد و دارد به گریه من نگاه می کند ….و من ازش خجالت کشیدم…. از مادرم خجالت کشیدم “

سال سوم دانشکده بودم که برای تعطیلات عید به شهرمان رفتم… و در همین سفر بود که اتفاق افتاد.
شبی در خانه برادرم، در میهمانی دوره ای که داشتند با دختری آشنا شدم. با جوانی کمی بزرگتر از خودش آمده بود . دائم با هم صحبت می کردند و می خندیدند. وقتی همه آمدند و میهمانی گرم شد، برادرم مرا به آنها معرفی کرد، و از او که فهمیدم اسمش سیمین است در خواست کرد که بخواند….ولی نخواند. اما پس از اصرار جوان همراهش، ترانه زیبائی از مرضیه را ” که آن روز ها در اوج بود و پر طرفدار ” خواند. و با چه شور و حالی. در صدایش ” چیزی ” بود که به دل می نشست. و من داشتم در رویای خاصی سیر می کردم و احساس کردم به شوهر جوانش حسودی ام می شود.
تمام شب فقط چند کلمه با من حرف زد:
” در چه رشته ای تحصیل می کنید؟….سال چندم هستید؟…”

منتظربودم میهمانی تمام شود تا بتوانم از برادرم بیشتر در موردش بدانم.
من در خانمها رنگ سیاه را برای پاره ای از داشته هایشان دوست دارم، و آن شب موهای مشکی او که بر شانه هایش شلال بود و چون ریزش آبشاری در زیر نور، برق خاصی داشت
آرامشم را سلب کرده بود.

موقع خدا حافطی وقتی دستش را در دستم گذاشت، دستی محکم بود و نه چون پاره ای از خانمها که وقتی دست می دهند چیزی شبیه دنبه ی وارفته را حواله ات می کنند ” که یعنی تشخص! “
به چشمانم نگاه کرد و از روی ادب لبخند زد. لبخندی که تاثیر تیر خلاص را داشت. و دریافتم عشق در یک نگاه می تواند راست باشد….اما داشتن شوهر، بخوبی سرکشی احساسم را مهار کرد.
آن شب را بد خوابیدم.
شب بعد به هنگام شام خانوادگی، برادر بزرگم که گویا بوئی برده بود پرسید:
“میهمانی دیشب چطور بود؟ “
جوابش را ندادم ولی پرسیدم:
” آن دختر خانم و شوهرش چقدر بهم می آمدند. چند وقت است ازدواج کرده اند؟ “
خنده او و خانمش می نمایاند مرا زیر نظر داشته اند، وبا هم صحبت کرده اند چون خانمش به او گفت:
” نگفتم؟ کور شود کاسبی که مشتری اش را نشناسد….”
و رو به من:
” نه عزیزم، آن جوان برادرش بود. او هنوز ازدواج نکرده است، فقط بیست سال دارد. سال آخر دبیرستان است. ما از طریق یکی از دبیرانش که رفت و آمد داریم با آنها آشنا شده ایم “
محسوس گل خُلق و روحیه ام شکفت. سر خوشانه پرسیدم:
” گویا زیر نظرتان بوده ام؟ زیاده روی که نکرده ام؟ خودم گمان نمی کنم لغزشی داشته ام که اگر می دانستم شوهر ندارد، می داشتم. “
و خانم برادرم با حالت خاصی گفت:
” …نه، بظاهر کاری نکردی. خیلی هم سنگین و رنگین بودی، ولی می توان فهمید که درون آرامی نداشته ای….”
و همه با هم خندیدیم.
خوشحال بودم و احساس خوبی داشتم، و در تصورم این آرزو داشت رنگ می گرفت که کاش می توانستم او را چون شاخه ای زنبق در گلدان درونم قرار بدهم.
از بیم ازخودم زرنگترها، زود جنبیدم.
چند شب بعد با لحنی شوخی و جدی از برادرم و خانمش پرسیدم :
” موافق هستید برای سیمین پا جلو بگذاریم. احساس می کنم خیلی از او خوشم آمده است. “
” چه خودمانی می گوئی سیمین؟ مثل برادرت قاطع و بی رودرواسی هستی. از بدون مقدمه چینی صحبت کردنت خوشم می آید. “
برادرم ادامه داد:
” من حرفی ندارم پا جلو بگذارم، البته اگر تو همه فکر هایت را کرده باشی، ضمن اینکه گمان نمی کنم راحت قبول کنند، و حتمن پایان درس تو و گرفتن دیپلم او را بهانه خواهند کرد. اگر موافق باشید نامزدی را عنوان کنیم تا فعلن مُهری به مسجد گذاشته باشیم و بیاوریمش زیر اسم
تو و بهانه ادامه تحصیل هم نداشته باشند….”
” بنظر من اگر می توانید اول نظر خودش را بپرسید. موافق باشد گام مهم اول را برداشته ایم و حتا می توان گفت نیمه راه را رفته ایم “
” و اگر موافق نباشد؟ “
خانم برادرم بود که با شیطنت عنوان کرد
” نمی خواهم در موردش فکرکنم. “
برادرم قبول کرد تلفنی با او صحبت کند و می گفت رو در رو نباشد بهتر است تا راحتتر بتواند حرف دلش را بگوید.

وقتی با او ازدواج کردم یک شاخه ی ترد اطلسی بود، با پوستی گل بهی، و چشمانی عسلی که در جامی از مهر نشسته بود. اندام موزون او بافته ای از اثیر بود. خوئی ملایم و دوست داشتنی داشت….شش سالی را که با هم بودیم فصل زمینی زندگی من نبود. بندرت آزرده می شد، ولی قهر نمی کرد. همیشه توجه داشت زندگی را آلوده بی مهری نکند و می گفت زندگی کوتاه است، قدرش را باید دانست ” هر چند برای او بسی کوتاه تر بود ” و حامد بسیاری از او را در خود داشت.
مرا دوست داشت و برایم رفیقی قابل اعتماد بود. زبانم را خوب می فهمید.
هیچگاه تنها به قاضی نمی رفت….و به من بسیاری از درسهای زندگی را آموخت و من که نمی دانم تا کی زنده هستم وامدار او خواهم بود ……
حسن سلوکش مرا مطیع خودش کرده بود. هیچگاه از برگ گل نازکتر به من نگفت. او ابدن پر خاش جو نبود. گلی بود که قبل ازاینکه دل در گرو باغبانی دیگر گذاشته باشد و بخواهد خاطره او را همیشه با خودش حمل کند، با من همراه شد. من او را در باغچه قلبم کاشته بودم، و او هر روز تازه تر و خوشبوتر می شد….و خوشرنگتر.
وقتی بار دار شد، گفت:
دلم می خواهد فرزندمان پسر باشد، نه بخاطر اینکه برایم فرق می کند، برای این که می خواهم چون توئی را دوتا داشته باشم. و این بهترین تعریفی بود که در عمرم کسی از من کرده بود. در حالیکه من دلم می خواست فرزندی چون او داشته باشم.
افسوس از این رخداد های ناگهانی که بیشتر می دِرود تا برویاند….

– – بابا خوبی؟ می دانی خیلی دوستت دارم؟ “
” حامد، حرفت را بگو، مقدمه چینی و تعریف را کنار بگذار “
– تعریف نیست پدر. می دانم تو شادابی ات را به پای من ریخته ای. من می دانم که تا مرا از آب وگل بیرون بکشی سیاهی موهایت را با روزگار معامله کرده ای. دلم می خواهد جوری که خورند دریای مهر تو باشد سپاسگزاری کنم. پدر من می دانم برای اینکه بیشتر با من باشی زود تر از موعد خودت را باز نشسته کردی، و همه داشته های حتا کوهانت را نیز به پای من ریخته ای.
قول می دهم دانشکده ام که پایان گرفت با همه توان جبران کنم….”
“…عزیزم این حرفها برای چیست؟ من فقط وظیفه ام را انجام داده ام و نه بیشتر… و حالا حرف اصلی ات را بگو. من فکر می کنم که این مقدمه برای بیان مطلب اصلی است و می بینم که سؤالی بزرگ پشت دیواره ی ذهن ات منتظر بیرون ریختن است….بگو عزیزم حرف دلت را بگو، گمان می کنم صحبت از عشق باشد….”
– پدر کاش من هم می توانستم در حد شما نا گفته ها را از چهره ها بخوانم….بله صحبت از عشق است که بی شعله و دود آتش می زند و می سوزاند….”
” در این مورد سروده زیبائی ” کلیم کاشی ” دارد که گویا وصف حال توست. با این بیت شروع می شود:
زآتش سوزان عشق هر که شد افروخته
دود نخیزد از او چون نفس سوخته
کیست و از کی شروع شده که به سوختن رسیده است؟ ….به کجا رسیده؟….من نا دیده انتخاب تو را قبول دارم….اسمش چیست؟ چه کاره است؟….”

– اسمش شبنم است…سه سال از من کوچکتراست….در دانشگاه ما، ادبیات می خواند. پارسال یک روز که روی پله های دانشکده نشسته بودم، آمد و به شوخی گفت:
بنظر نمی رسد خسته باشی، منظره جالبی هم پیش رو نداری، می ماند که منتظر کسی باشی. نگاهش کردم دیدم خوش برو بالاست، خوشگل است، خوب حرف می زند و در صحبتهایش طنز هست. در جوابش گفتم
درست می گوئی، منتظر هستم. کمی هم دیر کرده است. داشتم می رفتم، که آمد.
” آمد؟ من که کسی را نمی بینم…”
دستم را دراز کردم و گفتم:
” دستم را بگیر تا بلند شوم، نمی خواهم منتظرش بگذارم. “
گیج و ویج شده بود. دستم را گرفت و من بلند شدم و گفتم:
” برویم، چرا دیر کردی، داشتم نگران می شدم. “
با تعجب نگاهم کرد و به انگلیسی گفت:
“Are you Ok?”
– گفتم:
” بله من
OK
هستم. منتظرت بودم ….چرا بهتت زده بزن برویم. “
پدر چنین آغاز شد…

– ” آفرین! چه استادانه و ظریف و زیبا و به قول خودت با طنز عمل کرده ای، می دانم که خانمها کلافه چنین بر خورد هائی هستند بخصوص که خودشان راه داده باشند….حالا چه؟ همدیگر را دوست دارید؟ …حالا پس از یکسال فکر می کنید به درد هم بخورید؟ با هم جور هستید؟ “
– پدر! می خواهم بیاورمش تا با شما آشنا شود. وقتی به او گفتم محسوس خودش را باخت، کلی دلداریش دادم…”
” حتمن از من برایش هیولا ساخته ای…”
– این حرفها چیه پدر از بس از خوبیتو گفته ام می ترسد کم بیاورد. “

سیمین! کاش بودی….قرار است تا چند روز دیگر عروست را ببینم….تو چرا این همه زود رفتی؟….چرا مرا تنها گذاشتی؟ ….باور کن دیگر نمی کشم…شبنم که می آمد تو بودی خیلی بهتر بود. هم برای من که نمی دانم چگونه برخوردی داشته باشم، همه برای شبنم، تا کمتر این ملاقت برایش سنگین باشد.
سیمین باور می کنی؟ این همان حامد کوچولوست که می گفتی: تا مرد شود دم شتر به زمین می رسد….حالا، هم دارد مهندس می شود، همین امسال، هم همسر آینده اش را انتخاب کرده است…..من در دیدار با شبنم چه دارم بگویم؟

” شبنم! به دیدار پدر که می رویم، درمورد فعالیتهای دانشجوئی من حتا اشاره غیر مستقیمی هم نداشته باش. باید مواظب باشی، پدر خیلی زرنگ است، خوب می گیرد. من نمی خواهم آزرده شود….کوشش کن نرم و ملایم و خودمانی رفتار کنی. عین عروس انگور ننشینی گوشه ای و من را بدهی پرچک پذیرائی، منکه نمی گذارم پدر بلند و کوتاه شود. ماهرانه قاطی شو. آدمی نیست که زیاد بپرسد، ولی گاه تکه هائی می پراند، در پاسخگوئی باید صبور باشی. ففط برای یکبار است چون خیلی زود خودمانی می شود و در دفعات بعد تو احساس می کنی که در خانه خودت هستی. وقتی از فکر مادرم فاصله می گیرد بذله گو است….من خیلی دوستش دارم پدر نمونه ای است…. موافق باشی پنجشنبه عصر به دیدارش می رویم، به او گفته ام منتظر ماست. هر چند پیش نخواهد آمد اما بهر دلیل اگر صحبتی از مادرم پیش آمد با دقت تمام جوری که او احساس کند علاقمند ی بشنوی توجه کن….من کمتر عشقی به این عمق و با این همه صداقت دیده یا شنیده ام.”
” هم موافق و مشتاقم و هم می خواهم هرچه زود تر پدر ِ شوهر آینده ام را ببینم، واز نظرش بی واسطه آگاه شوم….حامد هیچوقت در مورد مادرت یا درحقیقت عشق او با هم صحبت کرده اید؟ “
” فراوان! “

” پدر اگر برایت مناسب است، پنجشنبه شام شبنم را می آورم خانه؟ “
” پسرم خانه ی خودت است هر وقت که دلت می خواهد می توانید بیائید. کاش جوری با او حرف نزده باشی که فکرکند قرار است اتفاقی بیفتد؟…. با چه نوع شامی موافقی؟ شبنم چه دوست دارد؟
البته فقط برای پنجشنبه، از آن پس خودتان هرچه می خواهید درست کنید. “
“…بابا خیلی دوستت دارم…چقدر با تو که هستم راحتم…و احساس می کنم که چون کوه پشتم ایستاده ای….بابا اگر مادر بود چه زندگی جمع و جور خوبی داشتیم….به دفعات شنیده ام که گفته ای خیلی زود رفت….وحالا می گویم، نه فقط تورا تنها گذاشت که من را هم ازآغوشی که دوست داشتم محروم کرد….”
ناگهان چه سکوتی خودش را روی هر دویمان انداخت….سکوتی که انگار به آن نیاز داشتیم،
بر خاست و گفت:
” بگذار برایت چای بیاورم، می دانم وقتی که انتظارش را نداری چای می تواند گوارا باشد….” و به سوی سماور کوچکمان رفت…رفت تا خودش را از میدان دید من خارج کند ….داشت چشمانش نمناک می شد. دلش نمی خواست من متوجه بشوم، ولی کمی دیر شده بود.
” پدر تو مادر را خیلی دوست داشتی؟ و تا وقتی که رفت به او وفا دار بودی؟…چرا؟
” چرا؟…این چه سؤالی است؟ ….مگر تو مرا و شبنم را دوست نداری؟ مگر من تو را دوست ندارم؟ ….پسرم دوست داشتن چرا ندارد….دست خودت نیست، وقتی شروع می شود، هیچ سد سکندری هم جلو دارش نیست….درونت بهم می ریزد، دیگر صاحب اختیار احساست نیستی.
مولانا می گوید:
علت عاشق زعلت ها جداست/// عشق اسطرلاب اسرار خداست. “
” می بخشی پدر، خواستم، حالا که دارم شبنم را می آورم…در حقیقت حالا که شبنم را دارم، صحبت مادر را پیش کشیده باشم….خواستم روحش ناظر بر رفتار و انتخاب من باشد. نمی خواستم بی توجه به مادرم باشم…. من که درک و دریافت شما را ندارم… می بخشی مثل اینکه خیلی عریان مطرحش کردم….گویا بیراهه رفته ام و شما را آزردم و می بینم آشفته شده اید.”
” وقتی بدون اینکه انتظارش را داشته باشی، عشقت با پروازی ناگهانی برای همیشه بسوی افقهای دور دست پر می گشاید، ، تمام درونت را زخم می کند، زخمی که همیشه خون چکان است و با هر تلنگری سر باز می کند، و تو همیشه احساس می کنی یک روز که پرده را کنار می زنی تا تک گل زیبای باغچه ات را مثل هر روز ببینی، پرپر شده اش جلوی چشمانت قرار می گیرد…. ولی پسرم ناراحت نشو یاد آوری بسیار به موقعی بود….”

” سلام پدر! این هم شبنم. ببین با انتخابم موافقی؟…”
” به به شبنم خانم. از اینکه می بینمت خوشحالم. چه دختر آراسته و زیبائی…نه، مثل اینکه پسرم
شکار چی قابلی است….”
” متشکرم پدر….نه، من شکار نشده ام، هیمنه ی شکار چی عین مار افسای ماهری مرا با پای خودم به سوی خودش کشاند. قبل از این که شکار چی ما تیر در کمان بگذارد شکار پای در دامش گذاشت.”
“….به به، چه عروس خوش بیان و خوش ذوقی….حامد گفته بود ادبیات می خوانی. حامد! به تو تبریک می گویم…ولی مواظب باش، گوشت ِ چنین شکاری خوردنی نیست فقط باید همیشه در حصار قلبت نگهش داری……بنشینید تا برایتان چای تازه دم بیاورم….”
” پدر، اجازه بدهید، اگر حامد جای بساط چای را نشانم بدهد، من چای می آورم….مگر نه اولین چای چنین مجالسی را باید عروسهای آینده بیاورند؟…”
” شبنم مواظب باش پدر چای پاشویه دار! نمی خورد “
“بی مزه!… امید وارم در این امتحان کوتاه مدت بتوانم قبول شوم “
” خوشحالم چه محفل سر حالی….از همین حالا بگویم، اگر هر دو موافق هستید، مبارک است “

آن روز صبح زود که با نعمت رفت، بیش از شش ماه از این نشست اولیه گذشته بود. در این فاصله کم و بیش شبنم را می دیدم بیشتر شبها با حامد می آمد. گه گاه نیز تلفنی احوالم را می گرفت. من دیگر به او عادت کرده بودم و از هم آهنگ بودنشان لذت می بردم. یکی دوبار در مورد ازدواج رسمی آنها، با حامد صحبت کرده بودم، زیر بار نمی رفت و هر بار هم دلیل عمده اش تمام نشدن دانشگاهش بود. شبنم به زودی تحصیلش تمام می شد، حامد هم در آستانه اش بود.
یک روز که به او گفتم دلم می خواهد تا زنده ام عروسی ات را ببینم خیلی در هم شد و با حال نگرانی گفت:
” پدر اینطور که حرف می زنی دلم می گیرد. قول می دهم درسم که تمام شد اولین کارم باشد “

بیشتر شبها، شام را با هم می خوردیم. و او آرام آرام و بی عجله تمام گذران روزش را برایم تعریف می کرد.
و حالا مدتی بود شبنم هم برای شام با او می آمد، و من خوشحال بودم که تنهایم نمی گذارند، هرچند انتظاری نداشتم. دنیای جوانها همیشه با نسل قبل از خودشان تفاوت دارد. و گاه این تفاوت به ایجاد شکاف منجر می شود و به دنبال خودش اختلاف و بر خورد پیش می آورد.
ولی ما تفاهم خوبی با هم داشتیم.

دیر وقت بود که شبنم تماس گرفت، احوالم را جویا شد و با کمی سکوت گفت:
” پدر می خواهم یک شب را میهمان ما باشید، من و خانواده ام، خواستم اول اجازه گرفته باشم.
دلم می خواهد با خانواده ام آشنا شوید و کمی بیشتر بهم نزدیک شویم….”
چرا حالا؟ این موقع شب. چرا قبلن حامد به من حرفی در این مورد نگفته؟ می شود که شبنم با او صحبت نکرده باشد؟ حامد کجاست؟ چرا شبنم با حامد نیست؟ ….و رگباری از این پرسش ها…
” شبنم جان نظر حامد چیست؟ “
” هنوز با او در میان نگذاشته ام. “
“…با همه علاقه ای که برای دیدن پدر ومادرت دارم نمی خواهم مزاحم بشوم….”
” نه پدر، هیچ زحمتی نیست….با نظر شما هم موافقم که بایستی اول با حامد مشورت کنم…”
راحت حرف نمی زد….تلفن دیر هنگام، ونبودن با حامد، داشت آشفته ام می کرد.
” شبنم جان مگر امروز با حامد نبودی؟…”
” نه پدر، به من گفته بود که امروز در دانشگاه خیلی کار دارد، ولی من ماندم خانه چون امروز درسی نداشتم…مگر حامد خانه نیست؟ هنوز نیامده؟ “
پس این تلفن، بهانه ای بود برای اینکه بداند حامد کجاست. باید ناراحت باشد. سابقه نداشت که یک روز تمام اگر با هم نیستند از هم بی خبر هم باشند…
” نه عزیزم… دارم نگران می شوم “
” نگرانی ندارد پدر، باید همین حالا پیدایش بشود…؟

داشت شب ازنیمه می گذشت، ولی هنوز حامد نیامده بود….مثل مرغ سرکنده بی تعادل این ور و آن ور می رفتم….با آنکه می دانستم آنجا نیست بیش از ده بار به اتاقش سر زدم….فشار عصبی داشت از پا درم می آورد….چکار می توانستم بکنم؟….برای تلفن کردن به این و آن هم خیلی دیر بود….کاش تلفن نعمت را داشتم، ببینم آمده خانه و بدون حامد، امانت مرا صبح او با خودش برده بود….خیال های ناجوری داشت از پا درم می آورد….چای نیمه گرمی را از مانده ته قوری برای خودم ریختم اما نخوردم، حوصله هیچ کاری را نداشتم در واقع رمقی برایم نماند بود. قندی را که برای خوردن چای به دهان گذاشته بودم در دستشوئی تف کردم. شیرینی اش داشت دهانم را تلخ می کرد….روی تخت دراز کشیدم، دستهایم را زیر سرم گذاشتم و نمی دانم به کجا خیره شده بودم.
درماندگی کامل روحم را مچاله کرده بود….پس از سیمین این اولین شبی بود که این ساعت حامد خانه نبود.
هم صحبت می خواستم ….موبایلش برای چندمین بار گفت:
” در دسترس نمی باشد “
یعنی چه؟ حامد کجا می تواند باشد؟ خدا نکند تصادف کرده باشد….نه، نعمت خیلی محتاط می راند…پس تلفنش چرا جواب نمی دهد؟….چرا با شبنم تماس نداشته؟….

“….نعمت جان، شبنمم، می بخشی، می دانم بی موقع است ولی طاقت ندارم. دارم دیوانه می شوم…تو از حامد خبر نداری؟ نیامده خانه. تو صبح کجا پیاده اش کردی؟ “
” نیامده خانه؟ مطمئنی؟ ….”
” حدود یکساعت قبل با پدرش صحبت کردم، گفت خانه نیست….نباید تماس می گرفتم، من که می دانستم خانه نیست. اگر بود با من تماس می گرفت. پیر مرد را نگران کردم، و حالا خودم را ترس برداشته….”
” من امروز صبح جلوی در اصلی دانشگاه پیاده اش کردم. همه دانشجو ها در محوطه اجتماع کرده بودند، ولی بهروز جلوی در ایستاده بود، بنظر می رسید منتظرش است. همین حالا ازش می پرسم…”

” شبنم خانم سلام….نعمت می گوید حامد نرفته خانه، منهم نگران شدم…”
” بهروز جان تا کجا با هم بودید….امروز دانشگاه چه خبر بود؟ چرا همه در محوطه چمن دانشگاه جمع شده بودند؟….”
“….خودت که می دانی بچه ها از همه چیز ناراحت اند….امروز هم وقتی به اتفاق وارد دانشگاه شدیم، وضع آرام نبود. همه داشتند جمع می شدند تا بریزند در خیابان، به او گفتم حامد روز شلوغی است باید مواظب باشیم. اینها با دانشجو جماعت دشمنی خاصی دارند….بیا خودمان را کنار بکشیم. ناراحت شد. گفت: خودمان را کنار بکشیم یعنی چه؟ ما که نباید از ترس اعدام قبلن خودکشی کنیم…هر چیزی بهائی دارد….
هنوز درست وارد خیابان نشده بودیم که حمله کردند، همه اوضاع در هم شد و در شلوغی که داشت شدیدن با خشونت همراه می شد و دود و دَم زیادی فضا را تیره کرده بود همدیگر را گم کردیم….”
” بهروز فکر می کنی دستگیرش کرده اند؟ “
” اگر خانه نرفته احتمالش زیاد است؟ “

” من، عقدش هستم….خیر، مادرش فوت کرده….پدر پیری دارد….”
” خانم ما چنین کسی اینجا نداریم. “

“….مادرمان فوت کرده….پدرم هم پیر و از کار افتاده است…خواهش می کنم به من بگوئید برادرم کجاست؟ “
” خانم در اینجا حامد نداریم. از دوستانش که دیروز بهم تیر اندازی کردند بپرس. ما بیش از ۴- ۵ نفر دستگیر شده از جریان دیروز دانشگاه اینجا نداریم….هیچکدام هم اسمش حامد نیست. “
” می گوئید چکار کنم؟ خواهش می کنم کمکم کنید. خیلی نگرانم. “
” شما به پزشکی قانونی مراجعه کرده اید؟…..الو خانم با شما هستم….”

من گمان نمی کردم این شاخه اطلسی هم تُرد باشد….ولی افسوس که اطلسی شاخه غیر تُرد ندارد….شاخه ها هم تردند هم زود شکن، هر چند، هر شاخه ای زیر این همه فشار تاب نمی آورد. من حالا هیچ یک از پنجره های خانه ام به باغ باز نمی شود…من دارم فراموش می کنم که اطلسی چگونه گلی است….

داستانک – دژخیم همه چیز را در خانه جا می گذارد – ابوالفضل اردوخانی

مهر ۱۳۹۱

دژخیم، بدترین ناسزاها که به زبان مادریش، و زبان دیگری که چند کلمه ای بیشتر نمی دانست، نثار زندانی کرد.
با مشت و لگد به جان او افتاد.
سپس خواست تا زندانی را روی تختی دراز کنند،
در حالیکه همچنان ناسزا می گفت، با شلاق فلزی به جان او افتاد.
زمانی که خسته شد، و زندانی خونین، از شلاق زدن دست کشید،
در حالیکه نفس – نفس می زد، سیگاری روشن کرد و روانه خانه شد.
دژخیم، رفتارش با مادر مقدسانه شد.
روی حرف پدر جرات نمی کرد حرف بزند،
و در برابر پدر و مادر هرگز لب به سیگار نمی زد.
کوچکترین حرف زشتی در برابر خواهر به زبان نمی آورد.
گربه اش را بغل و نوازش می کرد.
برای قناری اش حرف های خوب – خوب می زد.
دژخیم، هر بار که از خانه بیرون می رفت،
شرف، وجدان و انسانیت را در خانه جا می گذاشت.

داستانک – شمعدانی های منتظر – داود علیزاده

مهر ۱۳۹۱


چند کوچه بالا و پایین کردم،چند بار آدرس پرسیدم تا خانه شان را پیدا کردم. تو بالکن ایستاده بود. از پشت گلدان های شمعدانی داشت به کوچه سرک می کشید.روسری گل دار قرمزی سرش بود. گل های روسریش به گل های شمعدانی تن می زد.برای یک لحظه چشم تو چشم شدیم وفوری سرش را پس کشید . خیره به شمعدانی ها بودم ؛مردد برای زنگ زدن که ناگهان در باز شد و بیرون آمد. چادررنگی سرش بود و گوشه اش را به دندان گرفته بود.جواب سلامم را که داد چادرش کنار رفت ،رژگونه زده بود و لب هایش داد می زند که تازه رژ کشیده ، آن قدر عجله کرده بود که رژ های این سو و آن سوی لبش مثل نقاشی بچه ها از خط زده بود بیرون! جزوه را گرفتم.عجله داشتم برای برگشتن! فردا امتحان داشتم و چیزی نخوانده بودم.اما او برعکس من عجله ای نداشت. انگار تمام ذهنش را جستجو می کرد تا به حرفی نگه ام دارد و مدام سوال پشت سوال تا به قلاب شان بندم کند. گفتم :”خداحافظ” و به راه افتادم وقتی رسیدم سر کوچه، نیم نگاهی انداختم به پشت سرم، هنوز جلوی در ایستاده بود و باد چادر رنگی اش را می رقصاند.

سروده ای از عیدی نعمتی

مهر ۱۳۹۱

آه که می کشی
اسبی شتابان
از پائیز چشم تو می گذرد
در من
درختی می لرزد .

آه که می کشی
گل و پروانه
در باد ویران می شوند
و باران رنگ
می بارد روی خیابان های خسته
در من
پرنده ای می میرد .

آه که می کشی
اسبی شتابان
از پائیز چشم تو می گذرد

فرو ناهشته شب – برزین آذرمهر

مهر ۱۳۹۱

فرو ناهشته شب رو خانه روشن کن!
که باد هرزه در کارست و
می کوبد به هم هر جا در و دیوار و

می پاشد به هر دل
اضطراب ماه و
می ریزد بروی آتش هر حرف
مشتی برف!

هوا بس تیره و
پر درد و پرکینه ست
سخن در پرده باید گفت
که فصل سخت تالان ا ست
و دیو آئین شب ،
پیراهن تزویر بر کردست و هر جا هست
سم سخت کوب باد وهر جا
ره کشیده دهشت کولاک !
در این بی ‌در سرای سرد
که تالان می دهد سرما هزاران را
نبینی جزستوه مردمانی
تن برهنه
سوخته
در جستجوی نان!

چراغ پرسشی در خانه ی روشن کن!
که جان را می گزد هر نیش این سرما و می بینی
چگونه برگ می ریزد درخت کاج و می پیچد به پای شاخه ی انجیر
مارِ باد!
به چاه شب، نه پیدا ماهی مهتاب و پیدا نه
به چهر رهگذر ابران بغض آلود
چشم اختر بیدار!
دراین دیرینه شب گویی
نوای آشنایی از بهاری نیست،
صدایی هست گر
تک سرفه‌های پیر مسلول زمستانست
که خون آلوده خلط ماه را
افکنده درگودال این بیراه!
در این عسرت سرای عور از غارت
زنان و کودکان آواره در راهند ومردانند
هرجا
پای در زنجیر
هنوز افسانه نان است در بازار!

به خاک خوابت اما کس چه می داند چه می روید؟
بگو تا نا شکسته در گلویت شاخه‌های حرف!
که شب را پیرهن از ترمه ی خون است وآویزان
به گل میخ ستاره مانده دیری
ابرکی شنگرف!

وراه چاره برچاهست و بر هر چاه دامی از فریب برف
که این دانند گر رزمنده مردانند
رویاروی کار رزم!

گرت آبشخور مرغ گمان را قطره‌ای شادی ست
بیفشان بر غبار حرف هایی که به غم باقی ست…

شکستی رفت و در بر گشته کاری گشت مشگل کار هر آسان
وزان تزدیک تر در پیش چشم ما
پی باران خون آلود
بپا شد سیل خون و گشت دریا ، سر به سر، هامون
چه بسیاران که از توفان هراسیدند و
وادادند !
چه بسیاران که در دریوزگی بردند از رو
هر چه دم جنبان!
چه بسیاران که سر بر باد دادند و
فشردند پای در ایمان خود،

چون کوه!
و در مرگ آفرین لبخنده‌های حیله گر دشمن
چه بسیارند گردانی که می غرند همچون شیر در زندان،
که هر جا شیردل مردیست زندانی ست!

در این بیداد بن وحشی شب دیرین
فسرده جاده‌ها را خواب طولانی
نشسته در کمین ماه ،
ببر ابر توفانی!

نمی کاهد شب اما خود به خود از هول ومی پاید؛
چه می خواهد ؟
به جا گر شعله انگیزد
شکوه شورمند توده ی آتش
به کاری چاره گر همت نهد خلق ابر آرش
اگر ره تیره یا دشوار،
نه در این تیرگی ره می شود همواره نا هموار،
نه دشواری تواند باز بندد جاده ی امکان!
کجا اما؟
کجا؟!
در پیش چشم تو!
کف آورده دهان باد تابستان،
شکسته چین سرما بر جبین آب،

کجا؟!
در پیش چشم تو
نشان آشنایی هست زان بایسته جشن توده ی مردم!
درنگ دیر پای درد
رنگ چهره‌ها برده
به کار آورده از هر سو هزاران گرد رزمی
گرد کارستان
دل از فولاد
از تفتیده آهن خون!
که نوبت با درای کار و پیکارست
و آینده درای کاروان کار در حرکت!

تو‌ای همسایه من، دور یا نزدیک!
گرت بی‌دانه مانده چینه دان حرف
چراغی تازه روشن کن!
فراهم کن لباسی از پرند کار
بپا کن چکمه‌ای در خورد کار رزم
قدم در راه مردم نه!

که بر لغزنده پیچ جاده ی این شب
نشان پای مهتاب است
روی برف!

****

دیماه ۱۳۴۹

کوچه متروک – اصغر واقدی

مهر ۱۳۹۱

چون برکه ای خشکم به دشت شوره زاری
قلبم نمی لرزد ز شوق انتظاری
آن کوچه ی متروک را مانم که در من
دیگر نپیچد بانگ پای رهگذاری
بر جاده های گونه ام جز دانه ی اشک
هرگز ندیدم رهروی یا تک سواری
بر گور صدها آرزو خاموش ماندم
همچون صلیبی کهنه بر سنگ مزاری
دست مرا مفشار با گرمی ، به پرهیز
از نیش زهر آگین خار مرگباری
تنهای تنها ماندم و سرشارم از اشک
چون چشمه ی تر دامنی در کوهساری
دیگر فروغ زندگی در چشم من مرد
آن مرد محکومم به پای چوبِ داری

کتاب کهنه و زمین بعد از ما، دو سروده از: ریتا احمد پناهی

مهر ۱۳۹۱

کتابی کهنه می خوانم

که در دیباچه پر افتخارش

از محبت قصه می گوید

تو گوئی داستان تازه می گوید

ز گمنامی ، ز بد نامی ، گه از آوازه می گوید

ز مردانی که جان در راه آن گوهر فدا کردند

می خوانم در اوراقش

چگونه نور بر آن سر زمین تابید

و خفاشان چه ها کردند

کتاب کهنه از زیبائی خورشید می گوید

و از زشتی طوفان ها

گهی تاتار می آید

گهی چنگیز می آید

به روی سر به جای سایه تیغ تیز می آید

کتاب کهنه از زیبائی خورشید می گوید

از آن مهد ادب

زیبا دیار روشن جاوید می گوید

از انسانی که در آن سر زمین روشن و زیبا ست می گوید

که زیر گنبد دوار

آئینش

همه نیک است در رفتار و در گفتار و در پندار

از اقلیمش که آباد است و ویران است

از عشقش که ” ایران ” است

***
زمین بعد از ما –
زمین در زیر پای من
مثال چرخ دواریست
که گام من به رویش
سوی آمالم
مرا نومید می سازد
زمین چون من ، به روی خود
هزاران رهسپار آرزو دیده ست
و مثل ما به دور خود
برای مقصدی معلوم و نا معلوم
هزاران بار چرخیده ست
و صد ها بار دیگر بعد از این هم
باز میگردد
و بر مائی که پنداریم
بر رویش حیات جاودان داریم
می خندد
زمین ! آه ای زمین سبز ره پیما
تو بعد از ما چه خواهی کرد ؟
کدامین دست در قلب تو بذرافشان تواند بود
در آن هنگام کز انسان
به روی تو نشانی نیست
تو بر گرد چه می گردی ؟
که در آن روز
تورا دیگر برای گرد گردیدن توانی نیست
در آن هنگام ما فرسنگ ها
دور از زمین و از زمان هستیم
و خندان بر تو و بر گردش بی حاصلت
در آسمان هستیم
به راه خود برو هر قدر می خواهی
ولی گاهی
نگاهی کن بر آن بالا
به روی آسمان ما
ببین روح طنین انداز و سیر جاودان ما

هاشور بر حاشیه ها( بیست ویک ) – برای عبور بیا اجازه نگیریم – مهدی رودسری

مهر ۱۳۹۱

وقت ِ شما را نمی گیرم
فقط چند قطره می بارم
تا خورشید ِ زیر ِ ابرها نیامده
آیینۀ خیابان کوتاه تر کنم .
در مقابل ِ یک گورستان ِ قدیمی
پچپچۀ علف ها میان ِ قبرهاست
ستون های منزوی ی معبدی ویران مراقب اند
ادامۀ بوستان ، داستان ِ نگاه هاست .
آهسته از کاپوت ِ اتومبیلی مدل ِ سال های جنگ
جرنگ جرنگ ِ جنگ و دودی کمرنگ بیرون می ریزد
سیگار می کشیم .
خوانندۀ مسلولی به یادم می آید
که با خش ِ گلو و خشم ِ گیتارش همیشه می خواند
روزها سوراخ سوراخ سوراخ
سال هاست که سوراخم تا بمیرم
و نمُرد
تکرار ِترانه های خاکستری را هنوز می خواند
دیگری که کنار ِ منست ، مست است.
هیچ کجا چراغ های بدون ِ چهارراه چنین سبز و قرمز نیست
برای عبور بیا اجازه نگیریم
به شیطنت های کودکانه برگردیم
هیچ خیابانی چنین جذاب چهارراه هاش را گاز نمی گیرد
برای برگشتن ازمسیر ِ ریل های متروکه
قطارهای باری منتظرند
دستهای تو را چرا باید رها کنم
به کابین های خالی چشم بدوزیم
از برابرمان که گذشتند
بدویم تا سنگها جرقه جرقه بسوزند
بپریم تا سقف ِ آسمان کوتاه شود
به شیطنت های کودکانه بر گردیم
چند قطره حرف بزنیم
این دست ها چرا خونی است
زخم پاهای تو انگار قدیمی است
و خسته که نشستیم کمی بخوابیم
مقصد همیشه در ایست گاه سوت می کشد.

زندگی – علی حیدری

مهر ۱۳۹۱

زندگی با همه ی خوب و بدش می گذرد
تو از این رهگذر یک روزه
در اجاق سردت
آتشی بر پا کن
تا مگر شعل رنگین حرارت خیزش
به دلت گرمی خاصی بدهد

نفرین به کوه ، با ترجمه انگلیسی- مجید نفیسی

مهر ۱۳۹۱

ای کوه
یک روز به سوی تو بازخواهم گشت
و بر کله ات تاجی کاغذی خواهم گذاشت
ابر باشد یا آفتاب، چه فرق می کند
از خلوت کاج تنهایت آغاز می کنم
با گام های سنگین پا بر پیکرت می گذارم
و دره به دره از کمرگاهت بالا می روم
از کنار دریاچه ی آینه وارت بی اعتنا می گذرم
و درون طاس بلورینش تفی می افکنم
جویبارت را با گل و لای می آکنم
و سرچشمه اش را یکسره کور می کنم
کاج های کهنسال را همه از جا می کَنم
و آشیان پرندگان را به دست باد می سپرم
بر خرس های شکمباره چون آذرخشی فرود می آیم
و چشمخانه هاشان را با شاخه ای نیمسوز تهی می کنم
از پناهگاه اول که گذشتم
در پسِ تلی بلند کمین می کنم
و کوهنوردانی را که آن پایین خفته اند
در زیر توده ای از شن چال می کنم
آنگاه استوار پا بر سینه ات می گذارم
و راه هوا را بر گلویت می بندم
و فاتحانه به سوی قله ات راه می گشایم
آدمکان بر پیشانی ات یادگار نوشته اند
و در خیال آن را جاودان پنداشته اند
من همه ی واژه ها را از تن تو می ستُرم
و سنگنوشته ها را به ته دره پرت می کنم
نه! من فرهاد کوه کن نیستم
که به عشقی تلخ بر فرق تو پتک بکوبم
من خدای خشم ام: سامسون پر کینه
که با فشار دستی ستون های سنگی را فرو ریخت
و همه را همراه خود در زیر آوار دفن کرد
ای کوه! ای دمل چرکین!
آنچنان بر مغزت بکوبم
که خون از گوشهایت جاری شود
و از چشمخانه هایت سیاهدانه بروید
و کرکسان بر فراز سرت به پرواز درآیند
پاره های تنت را برگیرند
و در چهارگوشه ی زمین پراکنده سازند
نفرین بر تو که مرا چنین خوار کردی
و بر سرم تاجی از خار نهادی
مگسکان سمج را بسیج کردی
تا بر زخمهای همیشه تازه ی من بنشینند
و آدمکان موذی را روانه کردی
تا مرا دشنام دهند و دیوانه بخوانند
و به پاره های کلوخ و خنده بیازارند
پرده ی چشمان مرا گسستی
تا از ستایش رنگ ها ناتوان بمانم
و بر پاهای استوارم زنجیر نهادی
تا در بند تاریک خود بمانم
و به گردِ این چرخ آسیای سنگین
شب و روز به گردش درآیم
و از درد بی درمان خود بنالم
اینک سزای خود را بگیر:
گدازه های این آتشفشان خشمگین
ترا برای همیشه دفن خواهد کرد
و لرزه های بی پایان زمین
تکه های تنت را به دره ی مرگ فرو خواهد ریخت
تا تو چون ریگی روان در دست باد
همیشه دربه در بیابانها بمانی.
****
Curse to the Mountain

! O Mountain

One day I will return to you

And put a crown of paper on your head.

Cloudy or sunny, it doesn’t matter.

Starting from the sanctuary of your lonely pine

I will step on your body with heavy feet

And climb from your back, valley to valley.

I will pass by your mirror lake nonchalantly

And spit in its crystal bowl.

I will fill your brook with mud and silt

And blind the eye of its spring.

I will pull up your old pine trees

And toss the nests of your birds to the wind.

I will strike your gluttonous bears as lightening

And empty their eye sockets with a smoldering stick.

After passing the base camp

I will hide behind a high hill

And by triggering a sandslide

I will bury your sleeping mountaineers.

Then I will firmly step on your chest

Block your windpipe

And triumphantly reach your summit.

Little men have engraved inscriptions on your forehead

Hoping that they stay for eternity.

I will remove all words from your body

And throw the rock inscriptions to the bottom of the valley.

No! I am not Farhad, the stone mason (1)

To sledgehammer on your head

For the sake of a bitter love.

I am god of wrath, the revengeful Samson

Who with the push of a hand

Toppled the stone columns

And buried every one with himself

Under the rubble of the temple.

O Mountain! O dirty tumor!

I will pound on your head so hard

That blood will gush out of your ears

And black weeds will grow from your eye sockets

Vultures will fly around your head

Pick at all parts of your body

And scatter them in the four corners of the earth.

Curse you for letting me down

And placing a crown of thorn on my head.

You gathered stubborn gnats

To sit on my ever-fresh wounds

And sent little mean men

To torment me with pieces of clots and laughter.

You ripped the retina of my eyes

And made me unable to cherish colors

And put my steady legs in chains

To hold me in my dark cell

Where I circle for days and nights

Around a grinding stone mill

And moan from my incurable pain.

Now get what you deserve!

The lava of this angry volcano

Shall bury you forever

And the endless shaking of the earth

Shall throw you to death valley

Where you shall wander in deserts

Like a moving sand by the wind.

عوارض نوشتن نقد – محمود صفریان

مهر ۱۳۹۱

به گمان من نه، بلکه حتمن باید نویسندگان ما ” تحمل ” را تمرین کنند. ” البته اگر عدم تحمل چون چناری هزار ساله در تمام رگ و پی و جوشان ریشه ندوانده باشد. ”
چنان از برگ گل نازکتر” نگفتن و نشنیدن ” وجودشان را تسخیر کرده است و چنان بادمجان دور قاب چین ها احاطه شان می کنند ” یا کرده اند ” که تصور شنیدن ” بالای چشمتان ابرو ” را هم ندارند.
خب طبیعی است وقتی از یمین و یسار به به و چه چه می شنوند، می شوند ” گرز ” به دستی تا اگر مادر مرده ای چون من بخاطر بیان و نشان دادن کاستی ها حرفی بگوید، بر سرش فرود آورند.
و این متاسفانه بار کج است و هرگز به مقصد نمی رسد. و منتقدی که رفته است کاستی ها را یاد آور شود می شود دشمن شماره یک.
و چه قابل ترحم می شوند این کم جنبه ها، و از وقار چنان تهی می گردند که گمان می کنی از ازل نداشته اند
عین پهلوان پنبه ها.

اگر نویسنده هستی، و طبق طبق ادعا نیز داری، شرط اول قدم آن است که تحمل نقد را داشته باشی.
و چون بی خود عزیز شده ای به تریج قبایت بر نخورد وبایستی لا اقل از آینه بیشتر تاب ” آه ” را داشته باشی.
نمی شود که همه اش تعریف باشد و تمجید تا آب در دلت تکان نخورد.
من دارم دوستانه نصیحتت می کنم، توجه داشته باشی بهتر است.
:
من در قسمتی از نوشته ملایمم که چنین باعث خود باختگی شده است، از جمله گفته بودم

” انتخاب سوژه ات نچسب است و اسم داستانت نیز، که می دانی در خواننده تاثیر زیادی دارد.
این نام بیشتر می تواند مناسب ناگذاری قصه های مادر بزرگ ها باشد برای کودکان.
در مجموع نثرتان کم مایه، و نا دلنشین! است. کار برد بعضی کلمات که زمانی از سوی تازه کار ها، به کار برده می شد و آن هم در چندین جای داستانتان، می رساند که ” می بخشید ” پختگی لازم را لااقل در این داستان ندارید. “

چشمتان روز بد نبیند اگر بدانید چه هوار و حسینی را طرفدارنش راه انداختند و چه شاخ و شانه ای کشیدند؟

و اینکه تو چطور به خودت اجازه داده ای با پای چپ در این مکان وارد شوی.
و تو را که هنوز دهانت بوی شیر می ده با نبرد دلیران چکار
و از آن روز شده ام ” بسم الله ” هرجا هستم گام نمی گذارند و روی می گیرند. و من نمی دانم اگر خوبرویند چرا روی بسته اند. و اگر از ما بهتران نیستند چرا از ” بسم الله ” در می روند.

سر بسته و به در می گویم به این امید که ” دیوار بشنود ” تا از این ادا ها دست بر دارند. و پیاده شوند با هم راه برویم.
اگر افاقه نکرد به را دیگری می روم.

نگاه دیگری به سانسور آثار ادبی در ایران – مهتاب سعادتمندی

مهر ۱۳۹۱

ادبیات داستانی امروز به خاطر سانسور دولتی از زبان فارسی یک زبان دروغگو ساخته است . سانسوری که زبان را اخته می کند . واژه را می میراند و از دایره زبانی خودش تهی می کند و نمی گذارد به حیات سالم خودش در سیکل فرهنگ مردم – نویسنده ادامه دهد . نویسنده کلمه ها را از آدمهای دور و بر می گیرد. همان آدم هایی که شاید داستان هم می خوانند .داستانِ آدم هایی که امروز دیگرمثل آدم در داستان نمی توانند زندگی کنند
. نه فحش می دهند . نه عشقبازی می کنند . نه اعدام می شوند و نه کار سیاسی می کنند. نویسنده می خواهد آزاد بنویسد. سانسور دندانهای تیزش را نشان می دهد . در نتیجه ساختار طبیعی زبان امکان دستیابی به نظمی که باید پویایی و باروری تک تک واژه ها را تامین کند از دست می دهد .در دوره ی لیسانس در واحد ادبیات معاصر نثر فارسی، کنفرانسی ارائه دادم درباره ی شازده احتجاب گلشیری و جریان سیال ذهن. انتهای کنفرانسم بود که در طی یک کشف خام دستانه که مثلا می خواست زبان شناسانه باشد از استادم پرسیدم راستی استاد این شازده ی« قرمساق » یعنی چه ؟ استادم عینکش را جلو داد و با لحن دوست داشتنی اش اشاره کرد بحثم را به آخر برسانم تا بعد برایم توضیح دهد که قرمساق یعنی چه. هرجا که لازم بود پیش از این بفهمم قرمساق به چه کسی می گویند از بین رفته بود. خیلی سنم کم بود،امکان این که در کوچه و بازار آن را بشنوم پایین بود. ماموران ارشاد آن را از همه ی داستان ها حذف کرده بودند . گنجینه ی ادبیات داستانی قبل از انقلابم تعریفی نداشت. اسکلت زبان زیرزمینی برای من هیچ آهنگی نمی توانست داشته باشد. این زبان پر سانسور به من دروغ گفته بود. زبانی که در یک نسل نه جنون را تجربه کرده بود، نه بیماری را نه جرم را و نه عشق را.

سنائی غزنوی – به انتخاب الیسا تنگسیر

مهر ۱۳۹۱

سنائی، از شعرائی است که مولانا ارادت خاصی به او داشته است. در جائی می گوید
” ما پس از سنائی و عطار آمدیم ”
و در مورد عطار نیز می دانید که گفته است
” هقت شهر عشق را عطار گشت/// ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم “

ابوالمجد مجدود بن آدم متخلص به سنایی شاعر و عارف بزرگ و نامدار نیمهٔ دوم سده پنجم و نیمهٔ اول سدهٔ ششم هجری است. وی در سال ۴۶۳ یا ۴۷۳ هجری قمری در غزنین دیده به جهان گشود. چنانچه ازشعر سنایی برمی‌آید او به تمام دانشهای زمان خود آگاهی و آشنایی و در برخی تبحر و استاری داشته است. وی در سال ۵۲۵ یا ۵۳۵ هجری قمری در سن ۶۲ سالگی درگذشت. از آثار وی غیر از دیوان قصیده و غزل و ترکیب و ترجیع و قطعه و رباعی، مثنویهای وی معروف و بدین قرارند: مثنویهای حدیقهالحقیقه، طریق التحقیق، کارنامهٔ بلخ، سیر العباد الی المعاد، عشق‌نامه و عقل‌نامه. سه مکتوب و یک رسالهٔ نثر نیز به وی نسبت داده‌اند.
سنائی در تقریبن همه انواع شعر  ”  غزل – قصیده – رباعی – ترجیعات –  و ترکیبات  ” طبع آزمائی کرده است و گجینه سروده های او گوشه ای از ادبیات سترگ منظوم فارسی است.
به غزلی از او توجه کنید:

جمالت کرد جانا، هست ما را
جلالت کرد ماها، پست ما را
دل آرا ما، نگارا، چون توهستی
همه چیزی که باید، هست ما را
شراب عشق روی خرمت کرد
بسان نرگس تو، مست ما را
اگر روزی کف پایت ببوسم
بود بر هر دو عالم، دست ما را
تمنای لبت شوریده دارد
چو مشکین زلف تو، پیوست ما را
چو صیاد خرد لعل تو باشد
سر زلف تو شاید، شست ما را
زمانه بند شستت کی گشاید
چو زلفین تو محکم، بست ما را

محمود درویش شاعر مقاومت و دو شعر از او- به اتنخاب فریبرز شیرزادی

مهر ۱۳۹۱

محمود درویش، در ۱۳ مارس ۱۹۴۱، در دهکده‌ای از فلسطین به نام “بروه” متولد شد. اسرائیلی‌ها این دهکده را به آتش کشیدند و محمود درویش شش ساله بود که مجبور شد به همراه خانواده‌اش به لبنان پناهنده شود.
سرانجام پس از مقاومت‌های بسیار دهکده «بروه» از دست اسرائیلی‌ها خارج شد و هنگامی که اهالی وارد دهکده شدند همه چیز از بین رفته بود.
محمود درویش در گفت‌وگویی می‌گوید: “به یاد دارم که شش ساله بودم. در دهکده‌ای آرام و زیبا زندگی می‌کردیم. خوب به یاد دارم. در یکی از شب‌های تابستان که معمولا عادت اهل ده این است که روی پشت بام بخوابند. مادرم ناگهان مرا از خواب بیدار کرد و دیدم که داریم با صدها تن از مردم دهکده در میان بیشه‌ها فرار می‌کنیم. گلوله‌های سربی از روی سر ما می‌گذشت…”
بعدها در مبارزات مردم فلسطین شرکت کرد و این زمانی بود که ۱۴ سال بیشتر نداشت. در شهر حیفا به زندان افتاد و از آن پس مرتب گرفتار پلیس بود. باید مرتب خود را به صورت هفتگی معرفی می‌کرد.
در سال ۱۹۷۰ برای ادامه تحصیل به مسکو سفر کرد و پس از مدتی به قاهره رفت.
نخستین مجموعه شعرش را در سال ۱۹۷۰ با عنوان «گنجشک‌های بی‌بال» منتشر کرد. با مجموعه دومش «برگ‌های زیتون» جای خود را در شعر فلسطین و جهان عرب باز کرد.
محمود درویش چند سال عضو کمیته اجرایی سازمان آزادی بخش فلسطین بود. درویش همچنین رئیس اتحادیه نویسندگان فلسطینی است و بنیان‌گذار یکی از مهمترین فصل‌نامه‌های ادبی و مدرن جهان عرب به نام «الکرمل» است. درویش همراه با «ژاک دریدا»، «پی‌یر بوردیو»، پارلمان بین‌المللی نویسندگان را تاسیس کردند.
محمدرضا شفیعی کدکنی درباره محمود درویش می‌نویسد: اگر یک تن را برای نمونه بخواهیم انتخاب کنیم که شعرش با نام فلسطین همواره تداعی می‌شود، محمود درویش است.
او تاکنون بیست و دو مجموعه شعر منتشر کرده است: برگ‌های زیتون (۱۹۶۴)؛ عاشقی از فلسطین (۱۹۶۶)؛ آخرشب (۱۹۶۷)؛ دلدار من از خواب خود برمی‌خیزد (۱۹۷۰)؛ گنجشک‌ها در الجلیل می‌میرند (۱۹۷۰)؛؛ دوستت می‌دارم، یا دوستت نمی‌دارم(۱۹۷۲)؛ اقدام شماره۷ (۱۹۷۴)؛ آنک تصویر او و اینک انتحار عاشق (۱۹۷۵)؛ جشن‌ها (۱۹۷۶)؛ ستایش سایه بلند (۱۹۸۳)؛ محاصره‌ای برای مدایح دریا (۱۹۸۴)؛ آن ترانه است، آن ترانه است (۱۹۸۶)؛ سرخ گلی کمتر (۱۹۸۶)؛ تراژدی نرگس، کمدی نقره (۱۹۸۹)؛ آنچه را می‌خواهم می‌بینم (۱۹۹۰)؛ یازده ستاره (۱۹۹۲)؛ چرا اسب را تنها گذاشتی؟ (۱۹۹۶)؛ سریر زن غریبه (۱۹۹۵)؛ دیوارنگاره (۲۰۰۰)؛ حالتی از شهربندان (۲۰۰۲)؛ بر کرده خود پوزش مخواه(۲۰۰)؛ چون شکوفه بادام یا دورتر (۲۰۰۵)
چند کتاب در نثر نیز از او منتشر شده است که از درخشان‌ترین آنها یادداشت‌های روزانه اندوه عادی (۱۹۷۶) و حافظه‌ای برای فراموشی (۱۹۸۷) است.

● به قاتلی دیگر

اگر جنین را سی روز مهلت داده بودی،
احتمال‌های دیگری بود:
شاید اشغال به پایان می‌رسید
و آن شیرخواره زمان محاصره را به یاد نمی‌آورد،
آن‌گاه چون کودکی سالم بزرگ می‌شد و به جوانی می‌رسید
و با یکی از دخترانت در یک کلاس،
درس تاریخ باستان آسیا را می‌خواند
شاید هم به تور عشق یکدیگر می‌افتادند،
شاید صاحب دختری می‌شدند [که یهودی زاده می‌شد]
پس ببین چه کرده‌ای؟
حالا دخترت بیوه شده
و نوه‌ات یتیم
ببین بر سر خانواده در به درت چه آورده‌ای
و چگونه با یک تیر، سه کبوتر زده‌ای.
***

● در محاصره

اگر باران نیستی، محبوب من!
درخت باش،
سرشار از باروری…. درخت باش!
و اگر درخت نیستی، محبوب من!
سنگ باش،
سرشار از رطوبت…. سنگ باش!
و اگر سنگ نیستی، محبوب من!
ماه باش،
در رؤیای عروست…. ماه باش!
[چنین می‌گفت زنی در تشییع جنازه فرزندش
.]
***

در مورد دیوان کامل اشعار شاطر عباس صبوحی – محمود صفریان

مهر ۱۳۹۱

عباس – نام
شاطر – شغل
صبوحی – بخاطرسحر خیز بودن
قمی – محل تولد
کمی از شاعری به قاعده وکمی هم گمنام بگویم، شاعری بنام:
شاطر عباس صبوحی ….که بیشتررایج است تا
شاطر عباس صبوحی قمی.
بیشتر برداشتم از کتابی ست که محقق ارجمند حسن گل محمدی نگارش کرده است.

بر  سرمژگان  یار من  مزن انگشت
کآدم  عاقل  به  نیشتر   نزند مشت

این خط شعری است که وقتی نو جوان بودم به دفعات از پدرم به هنگام سر حالی و کمی روبراهی بخاطر خوردن ” می ” شنیده ام.
نمی دانم شاید هم شعر های بیشتری از این شاعر می دانست ولی من نشنیده ام. حالا در زمانی که همسن و سال های پدرم یا اهل شعر شنیدن و خواندن نبودند، ویا اگر بودند و نیم گامی مدرن تر هم بر داشته بودند، از شاهنامه و یا حافظ و سعدی و گه گاه با فرودادن ترس و تعصب از خیام می خواندند، چرا پدر من از شاطر عباس صبوحی می خواند، نمی دانم.
اسم خودش هم ” پدرم را می گویم ” عباس بود.این ارادت به این دلیل بوده است؟  از کجا گشته و این شاعر گمنام را یافته بود و تک بیت شاخصی را هم از او فرا گرفته بود،؟  متاسفانه نیستش تا بپرسم….. بگذریم صحبت از شاطر عباس صبوحی شاعر است و نه از پدر من.
مکن  دریغ ز من  ساقیا  شراب امشب
از آنکه زآتش دل گشته ام کباب امشب

گل محمدی می گوید:
شاطر عباس قلندری وارسته و داش مشد ی ئی تمام عیّار و مردی معتقد بود. او در اکثر اشعارخود ” صبوحی ”
تخلص کرده و روحیه لوطی گری در آثارش جلوه گر است.
در یکی از غزل های دلنشین خود چنین سروده است:
من اگر رندم و قلاشم، اگر درویشم
هرچه ام، عاشق رخسار تو کافر کیشم “

و پیرو این نظر در جائی به وضوح می گوید:
من همان ” شاطر ” عشقم که به تو شرط کنم
گر  کشم   دست   ز  دامان    تو  نا    درویشم

شاطر عباس آزاده ای بی اعتنا به مال دنیا بوده به شغل شاطری می ساخته و رندانه قلندر بوده است.
سواد کامل نداشته ولی چنان که بعضی ها می گویند بی سواد هم نبوده است.
چون مجموعه سیاه مشق هایش پس از مرگ مفقود شده، فرصت طلبان اشعار و حتا دیوان های غیر اصیلی به نام او رواج داده اند به همانگونه که در مورد پاره ای از رباعیات خیام مرتکب شده اند.
از او که شعر زیاد داشتنه ولی متاسفانه به همه آن ها دسترسی نیست همان مختصری که  باقی مانده، با تحقیق و برسی های سبک شناسی و تخلص و توجه به حال و هوای زمان، به تاکید از آن اوست.

در یکی از مشهور ترین غزل های خود چنین زیبا می گوید:
روزه دارم من و افطارم از آن لعل لب است
آری افطار رطب در رمضان مستحب است
روز  ماه   رمضان    زلف   میفشان  که  فقیه
بخورد روزه ی خود را به گمانش که شب است
زیر  لب  وقت  نوشتن  همه  کس  نقطه نهد
این عجب نقطه ی خال تو به بالای لب است
یارب این نقطه ی لب را که به بالا بنهاد؟
نقطه هر جا غلط افتاد مکیدن ادب است

از خصوصیات شعر های شاطر عباس روانی، سلاست، و راحت خوانی است و به همین سبب عموم طبقات مردم از خواندن و فهمیدن آن لذت می برند و شاید بهمین دلیل پدر من نیز با شعر های او حال می کرد ه است.

بر سر مژگان یار من مزن انگشت
کادم  عا قل  به  نیشتر  نزند مشت
پیش لبت جان سپردم و به که گویم
بر    لب  آب حیات  تشنگیم  کشت

شاطر عباس نیز چون اغلب شعرا عاشق بوده و چون آن ها عشق ناکامی بنام ” گلچهره ” داشته ست
و آنگاه که پس از دوری وتحمل فراوان به او می رسد  متاسفانه در کمترین زمان، معلوم نیست به کدام بیماری مبتلا می شود و بسیار زود او را تنها می گذارد، شاعر پریشان می شود و تعادل روحی خود را از دست می دهد. و پس از آن عشق ناکام است که پر سوز و گداز و پر راز و نیاز بسوی سرودن عزلیاتی دلنشین کشانده می شود، اشعاری که موجب اشتهار بیشتر او می شود، و شاطر عباس صبوحی را در دل مردم جا ی می دهد.
مرا گوئی که دل از او به پوشان
چگونه  چشم  پوشد  بلبل از گل

او فقط ۵۸ سال زندگی می کند و در سال ۱۳۱۵ هجری قمری به دنبال پریچهر می رود.
او در سرودن رباعی نیز دستی توانا داشته است

هر قدر زلف تو ای سلسله مو سلسله دارد
به  همان قدر دلم  از تو ستمگر  گله  دارد
گفتی ام   صبر نما تا ز لبم  کام    بگیری
آخرای سنگدل این دل چقدر حوصله دارد

یادی از منوچهر محجوبی – محمود صفریان

مهر ۱۳۹۱

زنده یاد منوچهر محجوبی، بی تردید یکی از فهیم ترین طنازان ما بود.

مراجعه به آثار ماندگار او، ادغام استادانه تلخی نقد با شیرینی طنز را به خوبی می نمایاند.

نمونه ای از راستی این نظر را در فایل صوتی پیوست خواهید شنید.

کاستی های بیانی و نحوه اجرا را به بزرگی خودتان اغماض کنید.

VN520314

ماجرای ختنه و چند طنز دیگر – مسعود ناصری

مهر ۱۳۹۱

تسلیت
ممنوع شدن تحصیل دختران در رشته های
فنی وتکنولوژی ومهندسی وپزشکی وغیره را به
آن دخترخانمی که به گفته محمود احمدی نژاد
در زمین خانه اش موفق به کشف نوعی از انرژی
هسته ای شده بود و از دولت احمد ی نژاد جایزه
علمی گرفته بود تسلیت می گوییم و امیدواریم این
غم آخر او باشد و ترک تحصیل نکند.
****
نیازمندیهای عمومی
برای فروش یا معاوضه
یک دستگاه آپارتمان با کلیه تجهیزات در
بهترین نقطه تهران به علت مجاورت باهمسایگان
حز ب اللهی با یک خانه درخارج از تهران حتا در
کویر لوت در اسرع وقت برای فروش و یا معاوضه
آماده است، با تلفن… تماس حاصل نمایید.

***
بحث های پزشکی
دوسه موسسه ونهاد تحقیقاتی درانگلستان
اعلام کردند که ختنه اطفال و پسرهای کوچک
بسیار مفید و ضروری میباشد. آنها میگویند
عمل ختنه باعث می شود که جلوگیری از امراض
مربوط به مجاری ادرار و همینطور امراض
مقاربتی مردان ساده  تر شده و بیماری ایدز
کاهش یابد.
رفقای مذهبی میگویند: بفرما! این راتورات و
قرآن هم گفته که ختنه چیزخوبی است.
در جواب آنها میگویم:  اگر چیز خوبی
بود پس چرا خدا مردان را ختنه شده به دنیا
نمیآورد؟!
***
آگهی ازدواج
آماده ازدواج با مردی مهربان و خونگرم و
بدون قید و بندهای مذهبی، بدون اعتیاد به
تریاک و سایر مواد مخدر و مشروبات از جمله
آب میوه ساندیس، آراسته و تمیز و بدون ریش،
بدون سابقه صیغه و ازدواج موقت دولتی، آشنا
بهزبان انگلیسی و پرکردن فرم گرین کارت آمریکا
میباشم. با تلفن… تماس حاصل نمایید.

گذرگاه مهر ماه، ماهِ آغاز پائیز

مهر ۱۳۹۱

گذرگاه مهر ماه، ماهِ آغاز پائیز

در هر فصلی سبز است

بهار و پائیز و زمستان نمی شناسد

کاش چون نخل همیشه احساسی

سبز داشتیم

******************

جُنگ گذرگاه – مهرماه ١٣٩١

یازدهمین سال انتشارشماره  – ١٣١

=================

جُنگ مهرماه گذرگاه را این دوستان یاری کرده اند

———————————————————
دکتر عزت مصلی نژاد – محمود کویر –  علی اصغر راشدان – کلارانس دی – وداد پایا – محمود صفریان – دکتراردشیر بابک نیا- فیروزه خطیبی – ابو الفضل اردوخانی – مسعود نقره کار – مهدی رودسری – علی حیدری –  هنگامه کسرائی – محمد رضا عالی پناه ( هالو ) – اصغر واقدی – ریتا احمد پناهی – برزین آذرمهر – مسعود ناصری – مانا آقائی – شهیلا میرزائی – الیسا تنگسیر- منوچهر محجوبی – حسن همایون – محمود درویش – فریبرز شیرزادی شیوا نظر آهاری – بهمن قبادی – مهتاب سعادتمندی – عیدی نعمتی – داود علیزاده –

*****************************************

در هیچ کشوری چنین خود سری هائی دیده نمی شود

مهر ۱۳۹۱

همسر محمد اسماعیل زاده، فعال مدنی-سیاسی که برای شکایت از مزاحمت های نیروهای امنیتی به نیروی انتظامی مراجعه کرده بود، در اثر ضرب و شتم از سوی فرمانده ی این مرکز دچار شکستگی فک و دندان شد. به گزارش کلمه، مامورین امنیتی در هفته های اخیر طی دو مراجعه، به تفتیش منزل محمد اسماعیل زاده فعال مدنی و وبلاگ نویس پرداخته و برخی از وسایل شخصی وی را ضبط کرده اند. همسر محمد اسماعیل زاده با مراجعه به نیروی انتظامی خواستار پیگیری این مزاحمت های چندباره شد که مامورین انتظامی به وی اعلام کردند در صورت مراجعه مجدد مامورین امنیتی با آن ها تماس گرفته شود تا موضوع پیگیری شود. بر اساس این گزارش، در روزهای اخیر نیز، ماموران برای بار سوم به منزل وی مراجعه کردند و بنا به توصیه ها کتایون بهرامی، همسر محمد اسماعیل زاده در را باز نکرده و سپس با مراجعه به نیروی انتظامی اعلام شکایت کرده است. در همین حال سرهنگ پورباقر، فرمانده نیروی انتظامی بابل پس از اطلاع از شکایت کتایون بهرامی اقدام به توهین و فحاشی کرده و به ضرب و شتم وی پرداخته و او را از فرماندهی کلانتری ۱۱ بابل بیرون کرده است. این ضرب و شتم باعث شکستگی فک و دندان کتایون بهرامی شده تا آنجا که هم اکنون کتایون بهرامی در اثر جراحات وارده در بیمارستان بستری شده و به زودی تحت عمل جراحی قرار می گیرد.

خبریک دادگاه

مهر ۱۳۹۱

:: اطلاعیه حسن داعی در مورد رای امروز دادگاه فدرال واشنگتن: شکست کامل تریتا پارسی و نایاک

امروز پس از چهار سال و نیم که از شکایت تریتا پارسی و نایاک از من میگذرد، پس از یک مبارزه قانونی طاقت فرسا و پرهزینه، سرانجام رای نهائی صادر شد. من همواره گفته ام که آنها لابی رژیم ایران در آمریکا هستند. آنها نیز در شکایت خود، مرا به دروغ گوئی، وابستگی به محافظه کاران و جنگ طلبان متهم کرده بودند. قاضی دادگاه با بررسی نوشته ها و اظهارات من، شکایت آنان را بی اساس دانست و کلیه اتهامات وارده به من را مردود دانست. اضافه برآن، نایاک و شخص پارسی را به دلیل پنهانکاری و تقلب در جریان دادگاه و عدم صداقت و … به پرداخت بخش مهمی از هزینه های وکلای من محکوم نمود. من در گزارشات بعدی جزئیات رای دادگاه را خدمت هموطنان توضیح خواهم داد ولی از این فرصت استفاده کرده و از همه کسانی که در این چهار سال و نیم از من حمایت کرده اند مجددا سپاسگزاری میکنم و این پیروزی را به همه مردم ایران تبریک میگویم. نایاک و متحدانش در مافیای اقتصادی رژیم و همچنین محافل قدرتمند آمریکائی ، سرمایه گذاری کلانی در حمایت از نایاک نموده و برای پیروزی اش در دادگاه، کیسه های گشادی نیز دوخته بودند که با رای امروز دادگاه، شکست سنگینی متحمل شده اند. در یک فرصت دیگر، از فشارهائی که نایاک و متحدان آمریکائی اش در این چهار سال و نیم برای خرد کردن و شکستن من و وکلای من کرده بودند سخن خواهم گفت و حامیان پشت پرده این کارزار دروغ را معرفی خواهم کرد. امیدوارم که این اولین گام برای منزوی کردن شبکه لابی رژیم ایران در آمریکا باشد. با درود به همه هموطنان و آرزوی سرنگونی رژیم ولایت فقیه

مهرگان

مهر ۱۳۹۱

مهرگان را همچون سندی معتبر از هویتمان گرامی بداریم

نگاهی به پشت سر – محمود صفریان

مهر ۱۳۹۱

در آذرماه ١٣٨٠ رسانه گذرگاه به قصد در رکاب ادبیات تحت فشارمان تولدی میمون یافت.
و حالا داریم می رویم تا کم کم گام در دوازدهمین سال فعالیت بی وقفه آن بگذاریم.
می خواهیم یادی از راه رفته داشته باشیم و نگاهی به پشت سر بی اندازیم، راهی که تمامن در راستای حقیقت و نشان دادن کسری ها و کاستی ها بوده است، و نشان دادن آنچه را که به قصد گمراهی و مغشوش کردن افکار مخاطبین با انواع حیّل و ترفند و به قصد منافع آشکار و پنهان در عروق جامعه سرازیر می کنند.

دوازده سال با صداقت در راه منافع جامعه گام برداشتن بدون ذرّه ای کمک های مادی پنهان و آشکاری که متاسفانه دیگران تا حدی از آن بر خوردارند که خوردن از توبره و آخور را تداعی می کند، مجموعه توان ما بوده است. ما جز بر پایه عشق، بر پایه حقیقت، و بر پایه صداقت گام بر نداشته ایم.
نا بکاران حرامزاده در صور مختلف که کمترینش ناسزا گوئی و تهدید بوده است بیکار نبوده اند، و با تمام نیرو در تلاش گل آلود کردن آب بوده و هستند، غافل از اینکه جز از راه با مردم و برای مردم بودن و گام در جاده صداقت و حقیقت گذاشتن نمی توان ماهی گرفت.
ما در تمام موارد، آنجا که دیده ایم دارند کاه را کوه می کنند و هذیان هائی را در قالب آثار با آرزش می خواهند جا بیندازند و به زور تبلیغ و جنجال و شانتاژ به مردم بخورانند، اگر چه یک تنه، ایستادگی کرده ایم.

عمیقن متاسفیم که موافقین ما، و تائید کنندگان روش ما، جز در سکوت و در حد تکان دادن سر همراهی نکرده اند،
و بسیار دیده ایم که پرده پوشی می کنند و ما را تنها گذاشته گریزهائی دارند. و در حد بی توجهی ” گاه ” از ما روی پنهان کرده اند و به راه ” بادیه! ” رفته اند، ولی ما بر همان عهد و پیمانیم و رفاقت را صمیمانه پاس می داریم و در حد توان خود در اشاعه ادبیات و فرهنگ راستین پا می فشاریم. و می دانیم که حقیقت چون آفتاب است و زیر ابر نمی ماند، هر قدر تلاشی نا موفق برای پنهان کردن آن داشته باشند.

عطف می دهیم توجه شما عزیزان را به آرشیو گذرگاه که از شماره ۵٧ آن را با یک کلیک می توانید در اختیار داشته باشید و بر یک یک مطالب آن اشراف بیابید ” از شماره ۵٧ توانسته ایم آن را با حرف ” فانت ” یونی کد که خواندنش برای عموم آسان و عملی است تنظیم کنیم “.

از همه ی دوستانی که با نشر آثارشان در گذرگاه ما را یاری کرده اند سپاسگزاری می کنیم و امید واریم مِهر مستمر خود را دریغ نکنند و اجازه بدهند که این ” گذر ” همچنان باز باقی بماند. با این امید.

حکم پنج سال حبس تعزیری در تبعید کوهیار گودرزی در دادگاه تجدید نظر تایید شد

مهر ۱۳۹۱

دوستانی که همراه با او دستگیر شده بودند
پس از چندی آزاد شدند.
ولی در مدت کوتاهی پس از آزادی و به فاصه چند ماه خودکشی کردند

کمیته گزارشگران حقوق بشر – حکم محکومیت کوهیار گودرزی، فعال حقوق بشر و عضو کمیته گزارشگران حقوق بشر به ۵ سال حبس تعزیری و تبعید به زندان شهرستان زابل، در دادگاه تجدید نظر تایید شد. دکتر علیزاده طباطبایی در گفتگو با کمیته گزارشگران حقوق بشر، ضمن تایید این خبر، درخصوص آخرین وضعیت پرونده کوهیار گودرزی اعلام کرد، حکم دادگاه بدوی عینا تایید شده است. علیزاده طباطبایی در خصوص پیگیری‌های حقوقی پرونده این عضو کمیته گزارشگران حقوق بشر گفت: «قاضی پرونده، آقای‌ پورعرب، گفت که پرونده را دقیق بررسی کرده‌ و حکم برائت می‌دهد. بعد از ماه رمضان که برای پیگیری مجدد مراجعه کردم متوجه شدم که حکم تایید شده و قاضی پرونده گفت نظر من تبرئه بود که نپذیرفتند. دو قاضی دیگر به پرونده رسیدگی کردند و در ‌‌نهایت نظر وزارت بر این بود که حکم باید تایید شود و با اعتراض من نیز موافقت نشد. وزارت اطلاعات روی این پرونده حساسیت زیادی نشان داده است.» وکیل کوهیار گودرزی در خصوص اقدامات حقوقی بعدی اظهار داشت: «راه دیگری که وجود دارد، این است که درخواست اعاده دادرسی کنیم. اما امید کمی هست که به نتیجه‌ای برسیم.» او با اعلام این‌که حکم صادر شده در دادگاه برای کوهیار گودرزی عادلانه نیست، گفت: «من تمام تلاش خودم را کردم، ولی متاسفانه وزارت خیلی روی این پرونده حساسیت نشان داده است.» کوهیار گودرزی، وبلاگ نویس، فعال مدنی و عضو کمیته گزارشگران حقوق بشر، روز ۹ مردادماه در تهران بازداشت شد و بیش از پنجاه روز در سلول انفرادی به سر برد. او تا لحظه آزادی از حق ملاقات با خانواده و نیز طی سه ماه اول حبس خود از تماس تلفنی محروم بود. کوهیار گودرزی، سرانجام پس از هشت ماه حبس در بند ۲۰۹ زندان اوین، به طور موقت و با تودیع وثیقه یک‌صد میلیون تومانی از زندان آزاد شد. در سال ۸۹ باشگاه ملی مطبوعات، جایزه سالیانه «آزادی مطبوعات» آن موسسه را، به کوهیار گودرزی، وبلاگ‌نویس و فعال حقوق بشری، که در آن زمان در زندان به سر می برد اعطا کرد.

عطا بهمنش اسطوره گزارشگری مسابقا ت ورزشی

مهر ۱۳۹۱

عطا بهمنش بدون شک چهره‌ای ماندگار و فراموش‌ناشدنی در عرصۀ ورزش کشور ماست که حدود ۶۰ سال به‌جز سال‌های اولیۀ انقلاب که از کار بر کنار شده بود نامدارترین و پُر طرفدارترین گزارشگر ورزشی ایران بود.
تفاوت عمدۀ او با دیگر نویسندگان و گزارشگران ورزشی در این بود که افزون بر تبحر در گزارش‌های زنده از مسابقات کشتی و فوتبال که با گفتاری هیجان‌آور همراه بود در زمینۀ روزنامه‌نگاری و نویسندگی ورزشی نیز تخصص داشت و مطالبی را دربارۀ تاریخچه و تفسیر ورزشی می‌نوشت. عطا بهمنش با برخورداری از شیوایی کلام و احاطۀ کامل به نکات فنی و شناخت کارشناسانه از پر طرفدارترین ورزش‌های کشورمان یعنی کشتی و فوتبال، نامدارترین و محبوب‌ترین گزارشگر ورزشی ایران در دهۀ چهل و پنجاه بود. علاقۀ او به ورزش، طبق نوشته‌های خودش از دوران کودکی و به هنگام تماشای ورزش باستانی در زورخانۀ بازار صندوق‌سازهای کرمانشاه آغاز شد.

جایگاه آزادی در اندیشه حافظ – محمود کویر

مهر ۱۳۹۱

سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی
دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی

چشم آسایش که دارد از سپهر تیز رو
ساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمی

زیرکی را گفتم: این احوال بین! خندید و گفت:
صعب‌روزی، بوالعجب کاری، پریشان عالمی!

شعر حافظ، دنیای راز و رمزهاست، اما ساده و زلال. او دنیای رازآمیز و خیال انگیز خویش را با واژگانی از همین نزدیکی‌ها می آفریند. به زبان من و تو سخن می گوید . واژگانی که عطر ملایک و رنگ خوبی های ما را دارد. در یکی از همین نیمه شبان پر از محتسب و مفتی و بر سکوی میخانه ‌ای نهان زاده شده اند. راز و رمز حافظ را باید در گرگ و میش سحرگهان،در خشم و خنده های خودمان جستجو کنیم. او از ما بود. با ما بود و از جنس ما بود. حافظ حتا اساتیر خویش را از نقش و نگار بازوبند پهلوانان همین مردم و از ابریشم آواز نقالان و خنیاگران و کولیان بافته است: رستم، زرتشت، جام جم، کیخسروو…
حافظ نگهبان حافظه‌ی تاریخی ماست. قدرت‌های خودکامه و ایدیولوژیک همواره با نیرویی شیطانی که در جانشان هست، با حافظه‌ی تاریخی و فرهنگی مردم در نبردند. بر پا داشتن چنین حکومت های دینی و آیینی با مرگ حافظه‌اساتیری و تاریخی مردم امکان پذیر می‌شود. حافظ با پرداختن به استوره ها بر آن است تا این حافظه را پاس دارد.
یاد باد آن روزگاران یاد باد و….
شادی هایش نیز همین شادی های ماست: شمعی و شرابی و یاری و شبی…. در هیابانگ محتسبان و گزمه‌ها….
ترس هایش نیز: او نیز مانند ما ترس خورده است و هراسش را نیز نهان نمی‌دارد: شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل….
او نیز مانند ما از آرزوها و امیدهای‌خویش دورمانده است. دورش داشته اند. راه بر او نیز بسته‌اند: درد عشقی کشیده‌ام که مپرس! زهر هجری چشیده ام که مپرس!
حافظ برای همین به همه‌ی ما نزدیک است. از همه نزدیک تر است. او زبان زمانه است. از خود چنان می گوید که تو نیز خود را در آیینه ی شعر او می بینی. غزلش بازار آیینه فروشان است. هرکس در این سرای نقش خویش در آن آینه می بیند. این غزل را بخوانیم. گویی گروهی بی کران از مردمان در هیابانگی غریب در رقصند و می خوانند. می خوانند و من و تو نیز در این میانیم و می خوانیم:

ما سرخوشان مست دل از دست داده ایم
همراز عشق و همنفس جام باده ایم
بر ما بسی کمان ملامت کشیده اند
تا کار خود ز ابروی جانان گشاده ایم
ای گل تو دوش داغ صبوحی کشیده ای
ما آن شقایقیم که با داغ زاده ایم
پیر مغان ز توبه ما گر ملول شد
گو باده صاف کن که به عذر ایستاده ایم
کار از تو می رود، مددی ای دلیل راه!
که انصاف می دهیم و ز ره اوفتاده ایم
چو لاله می مبین و قدح در میان کار
این داغ بین که بر دل خونین نهاده ایم
گفتی که حافظ این همه رنگ و خیال چیست
نقش غلط مبین که همان لوح ساده ایم
زلالی جان و جهان حافظ از غزل زیبایی که خواندیم آشکار است. زلالی وتراوتی که در رنگین کمانی از نور و خیال در پیچیده است اما گستاخ و بی پروا، بر نیرنگ و ننگ، بر دروغ و ریا می تازد. حافظ فرزند زمانه ی نیرنگ و ریاست. اولاد دورانی است که حکومت دینی آل مظفر بر ایران سایه افکنده است و اوباشان در هر کوی و بازار به نام دین شلاق و شمشیر در خون می گردانند. آیا حافظ در برابر این ستم و سیاهی، در برابر این حکومت دروغ و ددمنشی چه می کند؟ وی بی پروا و دلیر در برابر آن گلبانگ در جهان در می¬اندازد که:
حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی
دام تزویر مکن چون دگران قرآن را
و رندانه فریاد در می افکند که:
آتش زهد و ریا خرمن دین خواهد سوخت
حافظ این خرقه پشمینه بینداز و برو
حافظ با مصلحت اندیشی¬های روزمره سر و کاری ندارد. نه تنها مسجد را که هر نهاد دیگری را که در کار فریب مردمان باشد بر نمی تابد:
صلاح کار کجا و من خراب کجا
ببین تفاوت ره کز کجاست تا به کجا
دلم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوس
کجاست دیر مغان و شراب ناب کجا
چه نسبت است به رندی صلاح و تقوا را
سماع وعظ کجا نغمه رباب کجا
ز روی دوست دل دشمنان چه دریابد
چراغ مرده کجا شمع آفتاب کجا
چو کحل بینش ما خاک آستان شماست
کجا رویم بفرما از این جناب کجا
مبین به سیب زنخدان که چاه در راه است
کجا همی‌روی ای دل بدین شتاب کجا
بشد که یاد خوشش باد روزگار وصال
خود آن کرشمه کجا رفت و آن عتاب کجا
قرار و خواب ز حافظ طمع مدار ای دوست
قرار چیست صبوری کدام و خواب کجا
بیایید از دروازه¬ی تاریخ بگذریم و به هفت قرن پیش بازگردیم. گویی هم امروز است. باور کنید شیراز همان شیراز و یزد همان یزد است. این همان امیر مبارزالدین است. نگاهش کنید. گیرم که نامش را تغییر داده است. امیر بوده است و شده رهبر. بروید کمی بالاتر از میدان ولیعهد یا ولیعصر، چه فرقی می کند…
امیر مبارزالدین محمد وقتی اموال پدر سفاکش به دست خواجه رشیدالدین مصادره شد و مرد ۱۳ ساله بود. پسر به اردوی خان مغول شتافت و خان از او دلجویی کرد واز طرف اولجایتو به جای پدر، حکم حکومت میبد را دریافت کرد . هنگامی که سلسله اتابکان یزد برافتاد، حکومت یزد هم به عهده امیر مبارزالدین واگذار شد. سپس مبارزالدین به کرمان حمله برد و آن شهر را با کشتار و بی رحمی بسیار گشود. مبارزالدین که مردی شراب خوار و فاسق بود، کمی قبل از فتح کرمان به ظاهر توبه کرد تا دیگر گرد منکرات نگردد، لقب مبارزالدین هم از همین جا بر خویش نهاد. تازیانه بر کمر بست و شمشیر بر کف گرفت تا بنیاد بی دینی برکند و از سجده بر می خاست و گردن می زد و باز به نماز می ایستاد. عبید زاکانی منظومه¬ای کم مانند دارد به نام موش و گربه، در این منظومه طنز آمیز، گربه تائب همان مبارزالدین محمد است، کسی که پیش از توبه، موش ها را یک یک می گرفت و می کشت و پس از آن که مسلمان و عابد و تائب می شود، پنج پنج می¬گیرد و می¬کشد. به هنگام فتح کرمان و غلبه مبارزالدین محمد بر آن سرزمین، حکومت شیراز در دست کسی بود به نام شاه شیخ ابواسحاق اینجو. شاه شیخ ابواسحاق مردی شاد خوار و اهل تساهل و تسامح و شاعر و ادیب و ادب پرور بود. دوران نوجوانی و جوانی حافظ شیرازی، همزمان است با حکومت این شاه در شیراز. حافظ در دیوان خود چندین غزل دارد که از این شاه ستایش می کند. مبارزالدین محمد پس از فتح کرمان، به شیراز لشکر کشید و پس از محاصره طولانی این شهر، سرانجام توانست با خیانت پاره ای از اطرافیان و دژبانان ابواسحاق، شیراز را بگشاید. شاه شیخ ابواسحاق از شیراز گریخت و پسر خردسالش به دست مبارزالدین محمد افتاد و او این کودک خردسال رابا شیوه بی رحمانه ای کشت. شاه شیخ ابواسحاق هم که به اصفهان گریخته بود، گرفتار مبارزالدین شد.وی رابه شیراز آوردند و در دروازه سعادت شیراز برابر کاخی که به شیوه کاخ شاهان ساسانی ساخته بود،اعدام کردند. این دوبیتی را آنگاه که او را به کشتن طلب کردند بسروده است:
با چرخ ستیزکار مستیز و برو
با گردش دهر درمیاویز و برو
یک کاسه زهراست که مرگش خوانند
خوش درکش و جرعه بر جهان ریز و برو.
حافظ چندین غزل در سوک ابواسحاق سروده است که هر کدام سوکسرودی است برای آزادی و شرح درد است، درد و رنجی که هر جا ستم هست و سیاهی هست بر دوش و گرده¬ی مردمان است:
یاد باد آن که سر کوی توام منزل بود
دیده را روشنی از خاک درت حاصل بود
راست چون سوسن و گل از اثر صحبت پاک
بر زبان بود مرا آن چه تو را در دل بود
دل چو از پیر خرد نقل معانی می‌کرد
عشق می‌گفت به شرح آن چه بر او مشکل بود
آه از آن جور و تطاول که در این دامگه است
آه از آن سوز و نیازی که در آن محفل بود
در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز
چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود
دوش بر یاد حریفان به خرابات شدم
خم می دیدم خون در دل و پا در گل بود
بس بگشتم که بپرسم سبب درد فراق
مفتی عقل در این مسئله لایعقل بود
راستی خاتم فیروزه بواسحاقی
خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود
دیدی آن قهقهه کبک خرامان حافظ
که ز سرپنجه شاهین قضا غافل بود

یا این غزل که یاد اوری روزگار خوش آزادی و مهرورزی و شادمانی است:
پیش از اینت بیش از این اندیشه عشاق بود
مهرورزی تو با ما شهره آفاق بود
یاد باد آن صحبت شب‌ها که با نوشین لبان
بحث سر عشق و ذکر حلقه عشاق بود
پیش از این کاین سقف سبز و طاق مینا برکشند
منظر چشم مرا ابروی جانان طاق بود
از دم صبح ازل تا آخر شام ابد
دوستی و مهر بر یک عهد و یک میثاق بود
سایه معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد
ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود
حسن مه رویان مجلس گر چه دل می‌برد و دین
بحث ما در لطف طبع و خوبی اخلاق بود
بر در شاهم گدایی نکته‌ای در کار کرد
گفت بر هر خوان که بنشستم خدا رزاق بود
رشته تسبیح اگر بگسست معذورم بدار
دستم اندر دامن ساقی سیمین ساق بود
در شب قدر ار صبوحی کرده‌ام عیبم مکن
سرخوش آمد یار و جامی بر کنار طاق بود
شعر حافظ در زمان آدم اندر باغ خلد
دفتر نسرین و گل را زینت اوراق بود

یا :
یاد باد آن که نهانت نظری با ما بود
رقم مهر تو بر چهره ما پیدا بود
یاد باد آن که چو چشمت به عتابم می‌کشت
معجز عیسویت در لب شکرخا بود
یاد باد آن که صبوحی زده در مجلس انس
جز من و یار نبودیم و خدا با ما بود
یاد باد آن که رخت شمع طرب می‌افروخت
وین دل سوخته پروانه ناپروا بود
یاد باد آن که در آن بزمگه خلق و ادب
آن که او خنده مستانه زدی صهبا بود
یاد باد آن که چو یاقوت قدح خنده زدی
در میان من و لعل تو حکایت‌ها بود
یاد باد آن که نگارم چو کمر بربستی
در رکابش مه نو پیک جهان پیما بود
یاد باد آن که خرابات نشین بودم و مست
وآنچه در مسجدم امروز کم است آن جا بود
یاد باد آن که به اصلاح شما می‌شد راست
نظم هر گوهر ناسفته که حافظ را بود

این غزل تصویری است هولبار از روزگاری تیره که تسمه از گرده¬ی عشق و آزادی کشیده¬اند. تصویری دهشتبار از روزگار ما. گویی هم امروز در بن بست¬های شهرهای سوخته از ستم و زیر این سقف¬های شکسته و در گوش این همه دریچه¬ی بسته، این فریاد حافظ است که می¬گردد و می¬گردد:
یاری اندر کس نمی‌بینیم یاران را چه شد
دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد
آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست
خون چکید از شاخ گل باد بهاران را چه شد
کس نمی‌گوید که یاری داشت حق دوستی
حق شناسان را چه حال افتاد یاران را چه شد
لعلی از کان مروت برنیامد سال‌هاست
تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد
شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار
مهربانی کی سر آمد شهریاران را چه شد
گوی توفیق و کرامت در میان افکنده‌اند
کس به میدان در نمی‌آید سواران را چه شد
صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست
عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد
زهره سازی خوش نمی‌سازد مگر عودش بسوخت
کس ندارد ذوق مستی میگساران را چه شد
حافظ اسرار الهی کس نمی‌داند خموش
از که می‌پرسی که دور روزگاران را چه شد
پس از فتح شیراز، مبارزالدین محمد، در این شهر که مردم آن تا حدودی در صفا و صمیمیت می زیستند و از آزادی نسبی برخوردار بودند، سختگیری و خود خواهی و کینه کشی را به اوج خود رساند و مخالفان خود را با خشونت و بی رحمی هرچه تمام از میان برداشت و قشری گری و سطحی نگری را به اوج رساند. مورخان می نویسند که امیر مبارزالدین، قریب هشتصد تن را با دست خود گردن زد. روزی پسرش، شاه شجاع از وی پرسید: حضرت پدر تا حال هزار کس را به دست مبارک خود کشته باشد؟ و وی پاسخ گفت: باید به هشتصد کس رسیده باشد. شیوه کشتن مخالفان آن قدر شنیع و پر قساوت است که در این جا نمی توان آن را یاد کرد.
مبارزالدین پس از فتح شیراز در میکده ها را بست، اما از طرف دیگر روی و ریا و نفاق را در میان مردم رواج داد. ماموران فاسد حکومت وی که سودای اجرای قوانین شریعت داشتند، زندگی را روز به روز بر مردم تنگ تر کردند و فریاد و فغان آنان را به آسمان رساندند. حافظ ،این رند تیزبین، که نا بسامانی اوضاع را به چشم می دید، در غزل های خود، به طنز و طعنه و با نفرت و نفرین، حکومت امیر مبارزالدین محمد را نقد کرده است و وی را لقب محتسب داده است. هنگامی که مبارزالدین محمد شیراز را می گشاید و بر آن شهر حاکم می شود و روی و ریا را ترویج می کند، چنین می گوید:
بود آیا که در میکده‌ها بگشایند
گره از کار فروبسته ما بگشایند
اگر از بهر دل زاهد خودبین بستند
دل قوی دار که از بهر خدا بگشایند
به صفای دل رندان صبوحی زدگان
بس در بسته به مفتاح دعا بگشایند
نامه تعزیت دختر رز بنویسید
تا همه مغبچگان زلف دوتا بگشایند
گیسوی چنگ ببرید به مرگ می ناب
تا حریفان همه خون از مژه‌ها بگشایند
در میخانه ببستند خدایا مپسند
که در خانه تزویر و ریا بگشایند
حافظ این خرقه که داری تو ببینی فردا
که چه زنار ز زیرش به دغا بگشایند

یا :
اگر چه باده فرح بخش و باد گل‌بیز است
به بانگ چنگ مخور می که محتسب تیز است
صراحی ای و حریفی گرت به چنگ افتد
به عقل نوش که ایام فتنه انگیز است
در آستین مرقع پیاله پنهان کن
که همچو چشم صراحی زمانه خون‌ریز است
به آب دیده بشوییم خرقه‌ها از می
که موسم ورع و روزگار پرهیز است
مجوی عیش خوش از دور باژگون سپهر
که صاف این سر خم جمله دردی آمیز است
سپهر برشده پرویزنیست خون افشان
که ریزه‌اش سر کسری و تاج پرویز است
عراق و فارس گرفتی به شعر خوش حافظ
بیا که نوبت بغداد و وقت تبریز است

یا :
دانی که چنگ و عود چه تقریر می‌کنند
پنهان خورید باده که تعزیر می‌کنند
ناموس عشق و رونق عشاق می‌برند
عیب جوان و سرزنش پیر می‌کنند
جز قلب تیره هیچ نشد حاصل و هنوز
باطل در این خیال که اکسیر می‌کنند
گویند رمز عشق مگویید و مشنوید
مشکل حکایتیست که تقریر می‌کنند
ما از برون در شده مغرور صد فریب
تا خود درون پرده چه تدبیر می‌کنند
تشویش وقت پیر مغان می‌دهند باز
این سالکان نگر که چه با پیر می‌کنند
صد ملک دل به نیم نظر می‌توان خرید
خوبان در این معامله تقصیر می‌کنند
قومی به جد و جهد نهادند وصل دوست
قومی دگر حواله به تقدیر می‌کنند
فی الجمله اعتماد مکن بر ثبات دهر
کاین کارخانه‌ایست که تغییر می‌کنند
می خور که شیخ و زاهد و مفتی و محتسب
چون نیک بنگری همه تزویر می‌کنند

حافظ درباره شرایط حاکم بر شیراز، پس از روی کار آمدن مبارزالدین که همه جا جاسوسان گماشته بود و نفس های مردمان را می شمرد، چنین داد سخن می دهد:
جان بی جمال جانان میل جهان ندارد
هر کس که این ندارد حقا که آن ندارد
با هیچ کس نشانی زان دلستان ندیدم
یا من خبر ندارم یا او نشان ندارد
هر شبنمی در این ره صد بحر آتشین است
دردا که این معما شرح و بیان ندارد
سرمنزل فراغت نتوان ز دست دادن
ای ساروان فروکش کاین ره کران ندارد
چنگ خمیده قامت می‌خواندت به عشرت
بشنو که پند پیران هیچت زیان ندارد
ای دل طریق رندی از محتسب بیاموز
مست است و در حق او کس این گمان ندارد
احوال گنج قارون کایام داد بر باد
در گوش دل فروخوان تا زر نهان ندارد
گر خود رقیب شمع است اسرار از او بپوشان
کان شوخ سربریده بند زبان ندارد
کس در جهان ندارد یک بنده همچو حافظ
زیرا که چون تو شاهی کس در جهان ندارد

حافظ هنگامی که به اطراف خود می نگرد و همه چیز و همه جا را پر از نفاق و پر از ریا می بیند، با درد و دریغ چنین می گوید:
می خور که شیخ و زاهد و قاضی و محتسب
چون نیک بنگری همه تزویر می کنند
شدت سختگیری مبارزالدین بر مردم شیراز چنان بود که حتا فرزندش ،شاه شجاع، نیز این شرایط را تاب نمی آورد و او نیز چون حافظ پدر را محتسب لقب داد و چون گاه گاهی شعر می سرود، در شعری رفتار پدر را نقد کرد:
در مجلس دهر ساز مستی پست است
نه چنگ به قانون و نه دف بر دست است
رندان همه ترک می پرستی کردند
جز محتسب شهر که بی می مست است
مبارزالدین محمد پس از فتح شیرازو اصفهان عازم فتح آذربایجان می شود. او پس از فتح آذربایجان و در راه بازگشت به اصفهان، فرزندان خود شاه شجاع و شاه محمود را که در رکاب پدر بودند و شبی پنهانی در نخجوان بساط عیش گسترده بودند، تهدید به تنبیه شدید می کند. این دو فرزند که تهدید پدر را جدی می بینند، در نزدیکی های اصفهان، نیمه شبی به سکونتگاه پدر می روند و او را می گیرند و میل در چشمش می کشند و کور می کنند، سپس او را به کوه گیلویه می فرستند و در دژ سپید زندانی می کنند. امیر مبارزالدین سر انجام در راه تبعید به قلعه بم در میان راه مرد . او در هنگام مرگ شصت و پنجسال داشت و به مدت چهل سال در یزد و اصفهان و شیراز و عراق حکومت کرد . امیر مبارز الدین خودکامه¬ای دینمدار بود. از نماز و روزه واستغفار از گناهان و تلاوت قران و عبادات مختلف کوتاهی نمیکرد و نمادی برجسته از آمران بالمعروف و ناهیان از منکر و کمک به سادات و آخوندها بود . او در بیشتراوقات با فقیهان و عالمان مذهبی دمساز بود . حکم قتل محکومان را از آنان میگرفت و در بسیاری اوقات گناهکاران را به دست خود و گاه در هنگام خواندن قران گردن میزد . امیر مبارزالدین مقوله مذهب و حکومت را در هم آمیخت و دولت خویش را به کام نیستی فرستاد و هزاران نفر را به عنوان غازی راه دین بکشت.
دل‌ منه‌ بر دنیی‌ و اسباب‌ او
زانکه‌ ازوی‌ کس‌ وفاداری‌ ندید
کس‌ عسل‌بی‌نیش‌ ازین‌ دکان‌نخورد
کس‌ رطب‌ بی‌خارازین‌ بستان‌نچید
بی‌تکلف‌، هر که‌ دل‌ بروی‌ نهاد
چون‌ بدیدی‌ خصم‌ خود می‌پرورید
“شاه غازی”‌، خسرو گیتی ‌ستان
‌آنکه‌ از شمشیراو خون‌ می‌چکید
گه‌ به‌ یک‌ حمله‌ سپاهی‌ می‌شکست
‌گه به هوئی‌ قلبگاهی‌ می‌درید
از نهیبش‌ پنجه‌ می‌افکند شیر
در بیابان‌ نام‌او چون‌ می‌شنید
سروران‌ را بی‌سبب‌ می‌کرد حبس
‌گردنان‌ را بی‌خطر سر می‌برید
عاقبت‌ شیراز و تبریز و عراق
‌چون‌ مسخر کرد، وقتش‌ در رسید
آنکه‌ روشن‌ بد جهان‌ بینش‌ بدو
میل‌ در چشم‌ جهان‌ بینش‌ کشید
آنگاه ملک به دست آمده را چونان پیکر حیوانی شکار شده بین خود بخش می¬کنند.شاه محمود حاکم اصفهان می شود و شاه شجاع، شاه شیراز. وقتی خبر برافتادن محتسب در شیراز به گوش حافظ می رسد، حافظ به شدت از این پیشامد اظهار خوشحالی می کند و غزل هایی در شکرانه پایان حکومت وی می سراید که شگفت انگیز است:
دیدار شد میسر و بوس و کنار هم
از بخت شکر دارم و از روزگار هم
زاهد برو که طالع اگر طالع من است
جامم به دست باشد و زلف نگار هم
ما عیب کس به مستی و رندی نمی‌کنیم
لعل بتان خوش است و می خوشگوار هم
ای دل بشارتی دهمت محتسب نماند
و از می جهان پر است و بت میگسار هم
خاطر به دست تفرقه دادن نه زیرکیست
مجموعه‌ای بخواه و صراحی بیار هم
بر خاکیان عشق فشان جرعه لبش
تا خاک لعل گون شود و مشکبار هم
آن شد که چشم بد نگران بودی از کمین
خصم از میان برفت و سرشک از کنار هم
چون کائنات جمله به بوی تو زنده‌اند
ای آفتاب سایه ز ما برمدار هم
چون آب روی لاله و گل فیض حسن توست
ای ابر لطف بر من خاکی ببار هم
حافظ اسیر زلف تو شد از خدا بترس
و از انتصاف آصف جم اقتدار هم
برهان ملک و دین که ز دست وزارتش
ایام کان یمین شد و دریا یسار هم
بر یاد رای انور او آسمان به صبح
جان می‌کند فدا و کواکب نثار هم
گوی زمین ربوده چوگان عدل اوست
وین برکشیده گنبد نیلی حصار هم
عزم سبک عنان تو در جنبش آورد
این پایدار مرکز عالی مدار هم
تا از نتیجه فلک و طور دور اوست
تبدیل ماه و سال و خزان و بهار هم
خالی مباد کاخ جلالش ز سروران
و از ساقیان سروقد گلعذار هم

غزل بسیار مشهور حافظ که همگان می پندارند وی آن را در مدح محمد گفته است، در حقیقت در مدح شاه شجاع است :
ستاره‌ای بدرخشید و ماه مجلس شد
دل رمیده ما را رفیق و مونس شد
نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت
به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد
به بوی او دل بیمار عاشقان چو صبا
فدای عارض نسرین و چشم نرگس شد
به صدر مصطبه‌ام می‌نشاند اکنون دوست
گدای شهر نگه کن که میر مجلس شد
خیال آب خضر بست و جام اسکندر
به جرعه نوشی سلطان ابوالفوارس شد
طربسرای محبت کنون شود معمور
که طاق ابروی یار منش مهندس شد
لب از ترشح می پاک کن برای خدا
که خاطرم به هزاران گنه موسوس شد
کرشمه تو شرابی به عاشقان پیمود
که علم بی‌خبر افتاد و عقل بی‌حس شد
چو زر عزیز وجود است نظم من آری
قبول دولتیان کیمیای این مس شد
ز راه میکده یاران عنان بگردانید
چرا که حافظ از این راه رفت و مفلس شد
شاه شجاع پس از حکومت بر شیراز، شیوه حکومت پدر را دگرگون می کند و چندی با مردم شهر و اهل فرهنگ و ادب با احترام رفتار می کند. چندین غزل از غزل های حافظ در مدح اعمال و رفتار شاه شجاع است . به هنگام حکومت شاه شجاع در شیراز، پدر نابینای محبوسش پنهانی علیه فرزندان خود دسیسه می چیند و سپاه فراهم می آورد تا دوباره به حکومت بازگردد. وقتی شاه شجاع از این خبر مطلع می شود دستور می دهد وی را به قلعه بم تبعید کنند، اما مبارزالدین محمد، در میانه راه قالب تهی می کند. البته جسدش را به میبد آوردند و در کنار قبر پدرش ،مظفر، در مدرسه مظفریه دفن کردند. اما شاه شجاع نیز بعدها شیوه پدر را در پیش می گیرد. پس از شاه شجاع، برادرش شاه محمود و پس از محمود، زین العابدین فرزند شاه شجاع و سپس شاه یحیی و آنگاه شاه منصور بر شیراز حکومت کردند تا آن که در سال ۷۹۵ هجری امیر تیمور گورکانی شیراز را فتح کرد و شاه منصور را کشت و تمام افراد خانواده آل مظفر، از کوچک و بزرگ را دستگیر کرد و با همه آن ها عازم اصفهان شد. اما قبل از رسیدن به اصفهان در روستای ماهیار ،نزدیک قمشه، تمام آنان را که بیش از ۷۰ نفر بودند را علف شمشیر خود کرد و به قتل رساند و حکومت سراسر فساد و تباهی آل مظفر به دست جلاد و خونریزی دیگر برای همیشه به تاریخ سپرده شد. حافظ که خود چند سالی بیشتر پس از این حادثه زنده نمی ماند، با نظر عبرت به این قتل عام خاندان مظفر نگریسته است و چنین گفته است :
به عبرت نظر کن به آل مظفر
شهانی که گوی از سلاطین ربودند
چو خرمابنان در زمان ها برستند
چو تره به اندک زمانی درودند
و بدین گونه فرجام حکومتی که بر قساوت و خونریزی و نفاق و برادر کشی و کور کردن چشم یکدیگر استوار بود، به پایان آمد.
سحر ز هاتف غیبم رسید مژده به گوش
که دور شاه شجاع است می دلیر بنوش
شد آن که اهل نظر بر کناره می‌رفتند
هزار گونه سخن در دهان و لب خاموش
به صوت چنگ بگوییم آن حکایت‌ها
که از نهفتن آن دیگ سینه می‌زد جوش
شراب خانگی ترس محتسب خورده
به روی یار بنوشیم و بانگ نوشانوش
ز کوی میکده دوشش به دوش می‌بردند
امام شهر که سجاده می‌کشید به دوش
دلا دلالت خیرت کنم به راه نجات
مکن به فسق مباهات و زهد هم مفروش
محل نور تجلیست رای انور شاه
چو قرب او طلبی در صفای نیت کوش
بجز ثنای جلالش مساز ورد ضمیر
که هست گوش دلش محرم پیام سروش
رموز مصلحت ملک خسروان دانند
گدای گوشه نشینی تو حافظا مخروش
امیر تیمور پس از دستگیری بسیاری از شاهزادگان آل مظفر در دهم رجب سال۷۹۵ هجری ، در دهکده ماهیار درحوالی قمشه دستور داد تمام مظفریان را از کوچک و بزرگ و پیر و جوان به قتل برسانند و نیز دستور داد در سایر نقاط مظفریان کشتار شوند و به این ترتیب دورا ن مظفریان در خون به پایان رسید . و حافظ چنین ان روزگار سیاه ستم مداری و دینمداری را به تصویر می کشد که هنوز پس از هفت صد سال از شنیدن آن در خیابان های هر شهر ستم زده¬ای موی بر اندام انسانی راست می¬ایستد:
سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی
دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی
چشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو
ساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمی
زیرکی را گفتم این احوال بین خندید و گفت
صعب روزی بوالعجب کاری پریشان عالمی
سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل
شاه ترکان فارغ است از حال ما کو رستمی
در طریق عشقبازی امن و آسایش بلاست
ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی
اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست
ره روی باید جهان سوزی نه خامی بی‌غمی
آدمی در عالم خاکی نمی‌آید به دست
عالمی دیگر بباید ساخت و از نو آدمی
خیز تا خاطر بدان ترک سمرقندی دهیم
کز نسیمش بوی جوی مولیان آید همی
گریه حافظ چه سنجد پیش استغنای عشق
کاندر این دریا نماید هفت دریا شبنمی
اما حافظ شاعر امید نیز هست. در آستین غزل همیشه مشک و عنبر فردا را دارد. حافظ بر این باور است که این شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل خواهد گذشت و صبح خواهد آمد:
می‌دمد صبح و کله بست سحاب
الصبوح الصبوح یا اصحاب
می‌چکد ژاله بر رخ لاله
المدام المدام یا احباب
می‌وزد از چمن نسیم بهشت
هان بنوشید دم به دم می ناب
تخت زمرد زده است گل به چمن
راح چون لعل آتشین دریاب
در میخانه بسته‌اند دگر
افتتح یا مفتح الابواب
لب و دندانت را حقوق نمک
هست بر جان و سینه‌های کباب
این چنین موسمی عجب باشد
که ببندند میکده به شتاب
بر رخ ساقی پری پیکر
همچو حافظ بنوش باده ناب

سبز باشید

گزیده ای از یک مقاله از کتاب تازه ی محمود کویر به نام: حافظ( ماه در پیاله)

امام جمعه اصفهان: “به تو ربطی ندارد” کمترین جوابی است که خانم‌های بدحجاب به ما می‌دهند و بعد کتک کاری می‌کنند – خبر

مهر ۱۳۹۱

امام جمعه موقت اصفهان و رییس فراکسیون روحانیون مجلس در گفتگو با مسیح علی نژاد درباره دیدار چهل روحانی مجلس با آیت الله خامنه ای رهبری جمهوری اسلامی می گوید: این عین فرمایش آقاست که فرمودند اگر کسی در جامعه مشروب خورد شلاقش بزنید. متخلف مجازات هم دارد. خبرگزاری مهر وابسته به سازمان تبلیغات اسلامی، با انتشار گزارشی از ضرب‌ وشتم یک “روحانی آمر به معرف و ناهی از منکر” در شهرستان شهمیرزاد در استان سمنان توسط دو دختر “بدحجاب” خبر داده است. “حجت‌الاسلام سید علی بهشتی”، پیش نماز مسجد جامع شهمیرزاد است، در شرح ماجرای کتک خوردن خود در روز ۳۱ مرداد ماه سال جاری به خبرگزاری مهر گفته است: “خیلی قادر به راه رفتن نیستم اما از آنجایی که قصد داشتم بعد از ماه مبارک رمضان نیز درب مسجد به روی مومنان بسته نشود، برای اقامه نماز ظهر عازم مسجد شدم، دو دختر جوان در حال گذر بودند که یکی از آن‌ها بد‌حجاب بود. محترمانه تذکر دادم: “خانم خودت را بپوش” که در جوابم گفت: “تو چشما‌هایت را ببند”… دوباره تذکر دادم اما نه تنها خودش را نپوشاند، بلکه به من توهین هم کرد، از او خواستم دیگر توهین نکند اما شروع به فریاد زدن و تهدید کردن کرد، من را هل داد و به زمین انداخت، با کمر به زمین افتادم و دیگر نفهمیدم چه اتفاقی افتاد، فقط ضربات لگد این دختر را که به جانم افتاده بود و توهین می‌کرد حس می‌کردم.” این خبر را خبرگزاری ها و وب سایت های نزدیک به اصولگرایان به شکل گسترده ای منتشر کرده اند و پیش از این نیز اخباری از همین دست در رسانه های نزدیک به حاکمیت منتشر شده که پس از آن مقامات مسول خواستار برخورد جدی تر با آنچه بدحجابی خوانده می شود، شده اند. در همین زمینه سراغ محمد تقی رهبر، امام جمعه موقت اصفهان و رییس فراکسیون روحانیون مجلس که کتابی هم در زمینه حجاب منتشر کرده است رفته ام و از او در مورد تجربه شخصی خود او به عنوان یک “آمر به معروف” سوالاتی را پرسیده ام. متن گفتگو را می توانید در زیر بخوانید و بشنوید: من مسیح علی نژاد روزنامه نگار هستم و در مورد خبری که خبرگزاری مهر منتشر کرده می خواستم با صدای خودتان با شما مصاحبه کنم حالا بفرمایید ببینم مطلب چیست؟ خبرگزاری مهر خبری منتشر کرده است که یکی از روحانیون در شهمیرزاد وقتی مشغول امر به معروف و نهی از منکر به یکی از دختران بدحجاب بوده از سوی این دختر مورد ضرب و شتم قرار گرفته می خواستم ارزیبای شما را به عنوان امام جمعه موقت اصفهان در مورد این اتفاقات که سابقه هم دارد بدانم. بله اتفاق مهمی است البته قضیه شهمیرزاد را تازه از شما می شنوم. ماجرای کور کردن یک روحانی که قصد امر به معروف داشت و اتفاقات از این دست زیاد است. سوال اینجاست که چطور اینها جسور شده اند که با یک آمر به معروف این چنین بر خورد می کنند. علت را باید در چند نکته پیدا کرد. یکی اینکه اصل امر به معروف و نهی از منکر در جامعه مرده است. اگر چهار نفر دیگر اعم از کاسب ، راننده یا هر شهروندی هم امر به معروف و نهی از منکر می کردند در مورد بدحجابی یا قمار بازی یا حالا فقط هم در مورد حجاب نمی گویم، هر فساد دیگری این اتفاق نمی افتاد. اصل امر به معروف و نهی از منکر باید در جامعه زنده می شد چون از همه واجبات مهم تر است. امر به معروف و نهی از منکر حکم دریا را دارد و بقیه واجبات حکم قطره را دارد. رسانه ملی وشاید خیلی کتاب ها و منبری ها هم در مورد این اصل تبلیغ نمی کنند. اصل احیای امر به معروف و نهی از منکر در جامعه مرده است. حکومت به عنوان حکومت و حتی این حکومت اصولگرا که با طمطراق اصولگرایی به میدان آمد نسبت به اصل امر به معروف و نهی از منکر آنقدر کوتاهی کرد که شاید کمتر در گذشته اینگونه بود. ما ستاد احیای امر به معروف داریم و یک طرحی هم در مورد احیای ستاد امر به معروف و نهی از منکر در مجلس هشتم شورای اسلامی داشتیم که با بن بست هایی موتاجه شد اینها نکته های مهمی است که شما از جانب من منتشر کنید. به هر حال همانطور که خودتان می گویید اصولگرایان پرطمراق آمده بودند، اما دغدغه اصلی شان مشکلات معیشت و گرانی بوده و گفته بودند که دغدغه شان موی دختران و لباس جوانان نبوده اما آیا می توانم بپرسم این طرحی که می گویید چه بوده و چی شد که کنار گذاشته شده؟ حالا اخیرا شنیده ام آن لاحیه را می خواهند بیاورند در مجلس و اجتماع اجرا کنند. وقتی که شخص آقای رییس جمهور در مصاحبه هاشان گفتند مشکل ما موی دختران نیست، وقتی نمایندگان مجلس آمدند و گفتند به پسرها و دخترها گیر ندهید. وقتی نمایندگان از او پرسیدند چرا حجاب و عفاف را احیا نمی کنید، ایشان گفت مگر خود شما گناه نمی کنید، بعد هم طنز و مسایلی در مجلس گفتند و رفتند در حالی که باید یک سازمان قوی امر به معروف و نهی از منکر با اختیارات وسیع و با دادگاه مربوطه باشد و امر به معروف و نهی از منکر عمومی شود و البته اول با زبان نرم با نصیحت و تذکر وارد شوند … بله به نقل از پیش نماز شهمیرزاد در خبرگزاری مهر نوشته شده که: دو دختر جوان در حال گذر بودند که یکی از آنها بد‌حجاب بود. محترمانه تذکر دادم: “خانم خودت را بپوش” که در جوابم گفت: “تو چشماهایت را ببند” . حالا من می خواهم بپرسم که خیلی از دختران همین را می گویند که شما چشم های تان را ببندید… پس تو لخت شو بیا توی خیابان و بگو چشمهایت را ببند، لخت شو برو کنار دریا و بگو چشمهایت را ببند. یکی می گوید ما قلبمان درست است، یکی می گوید تو چشمهایت را ببند، حکومت اسلامی اینها نیست، من می خواهم بگویم چرا حکومت اسلامی در این عرصه کوتاه آمد و چرا کوتاه می آید؟ ولی آقای رهبر نیروی انتظامی کوتاه نیامد و برخوردهای جدی هم با دختران کرده است اما آیا نتیجه بخش بوده؟ هر زمان که نیروی انتظامی راه افتاد تا چلوی چهارتا از این بی بند و بارها را بگیرد، خود نیروی انتظامی را زیر سوال بردند. ما خود نیروی انتظامی را در مجلس هشتم دعوت کردیم و خدمت آقا هم( رهبری جمهوری اسلامی ) رفتیم و گفتیم آقا نیروی انتظامی می گوید که جلوی ما را گرفته اند. آقا فرمود هیچ کسی نمی تواند جلوی نیروی انتظامی را بگیرد، فرمودند هیچ کس نمی تواند جلوی نیروی انتظامی را به خاطر وظیفه ای که بر عهده دارد بگیرد. می توانم بپرسم از دیدگاه آقای خامنه ای چه برخوردی باید با دخترانی که حجاب را رعایت نمی کنند صورت بگیرد؟ یعنی توی این دیدار چه بحث هایی در این زمینه مطرح شد؟ من در این جلسه به عنوان ناطق از طرف جمعیت صحبت کردم چون رییس فراکسیون روحانیون مجلس بودم. چهل تا روحانی خدمت آقا. به ایشان گفتم ما فرمانده نیروی انتظامی را در مجلس دعوت کردیم و پرسیدیم چرا انقدر منکرات در جامعه زیاد شده است. فرمانده نیروی انتظامی گفت که دست ما را بسته اند و به ما می گویند کار فرهنگی باید کرد. من در جلسه گفتم آقا شما به عنوان رهبر و پیشوا بفرمایید {چه باید کرد}. آقا فرمودند کار فرهنگی به جای خود وظیفه امر به معروف و نهی از منکرهم به جای خود و بعد یک مثال زدند، فرمودند در جامعه باید کار فرهنگی بکنیم و بگوییم مشروب حرام است اما اگر کسی مشروب خورد این عین فرمایش آقاست که گفتند شلاق بزنید، متخلف مجازات هم دارد. آقای رهبر این دیدگاهی که شما مطرح می کنید مبنی بر اینکه رهبری جمهوری اسلامی نظرشان این است که اگر جوانان مشروب خوردند باید شلاق شان زد یا برخورد با بدحجابی، ما معمولا در دیدگاه های رسمی شان نمی شنویم، آیا این توصیه هایی که به شما به عنوان روحانیون مجلس می کنند را به دیگر مسولان نظام هم می کنند؟ بارها در دیدارهایی که آقا با نیروی انتظامی داشتند گفتند چهره جامعه باید چهره اسلامی داشته باشد، مظاهر فساد در جامعه نباشد. دیداری که آقا با خانم های فرهیخته داشتند از حجاب صحبت کردند، رهبری که نمی توانند یکی یکی بیاند توی میدان و با همه حرف بزنند. شما حتما دیدارهایی با آقای احمدی نژاد و نزدیکان ایشان داشته اید، خودتان فکر می کنید نظر احمدی نژاد در مورد حجاب زنان و دختران در جامعه چه است؟ ایشان آن موقع هم گفت کار فرهنگی باید کرد، باز هم اخیرا در مجلس گفتند کار فرهنگی باید کرد. بابا کار فرهنگی یعنی چه؟ شما فقیه و اسلام شناس که نیستید. چرا علمای اسلام در قم در را به روی شما بسته اند؟ برای اینکه به حرف علما گوش نمی دهید. بروید پیش علما و بگویید تکلیف حکومت در برابراین بی بند و باری ها چیست. از این دولت که ما نا امید هستیم. اینها یا اعتقاد ندارند، یا سلیقه شان فرق دارد یا زیر بار حرف روحانیت نمی خواهند بروند. اصلا عمده دستگاه های حکومت دست ماهاست. ما یک نظام نامه ای داشته باشیم که جلوی این افراد را بگیریم و امتیاز به اینها ندهیم. در قانون مجازات اسلامی در مورد بدحجابی مجازات شلاق و زندان و مجازات پولی است چرا این مجازات اعمال نمی شود… ما منتظر هستیم که این دوره باقیمانده هم بگذرد کسانی بیایند که دغدغه دینی جدی تری در مواجهه با منکرات داشته باشند این وضع زننده که می بنیند، این بازوهای لخت، این لباس های چسبان، حالا یک روحانی غیرت کرده و تذکر داده کار به کتک کاری و ضرب و شتم کشیده شده که اینها همه را من تقصیر حکومت می دانم یعنی بر اساس دستور صریح قران باید امر به معروف و نهی از منکر کرد. می توانم بپرسم آیا خود شما هم تا به حال شده به یک دختر در خیابان در مورد حجابش تذکربدهید و همین برخوردی که با روحانی شهمیرزاد صورت گرفت را کسی با شما هم داشته باشد. من یک روز به یک خانمی در همین محل زندگی ام در مورد لباس هایش تذکر دادم ، گفت به شما ربطی ندارد. یک جا در کنار خانه خدا به یک زن بدحجاب اکر به معروف کردم و تذکر دادم گفت ما قلب مان و عمل مان درست است شما ها نمی دانم چه….یعنی مکه هم رفته و آنجا هم داره اهانت می کند به مقدسات. بارها شده که به عنوان یک روجانی امر به معروف و نهی از منکر کرده ام ولی به من گفتند به شما ربطی ندارد یعنی این “به شما ربطی ندارد ” کمترین جوابی است که به ما می دهند و بعد آنجا کتک کاری می کنند….

خطاب به : برگذارکنندگان یادمان کشتار زندانیان سیاسی دهه شصت در ایران – مونترال – عیدی نعمتی

شهریور ۱۳۹۱

” آن که حقیقت را نمی داند نادان است ، آن که حقیقت را می داند ولی انکار می کند تبهکار است .”
برتولت برشت

حیات ننگین رژیم جمهوری اسلامی با دریایی ازخون بهترین فرزندان این مرز و بوم و با سرکوب بیرحمانه کارگران و زحمتکشان، زنان و جوانان، اقلیت های قومی ومذهبی همراه است . رژیمی برآمده ازاعماق قرون برای حفظ نظام سرمایه و نو کیسه های سرمایه داربر بستری از ترویج خرافات ودین داری قدرت مآب از ابتدا به قدرت رسیدنش تا هم اکنون جزء با تکیه بر سر نیزه نتوانسته است حکومت کند. نابودی سازمان های سیاسی، این وجدان های بیدار جامعه استبدادی، که برای دسترسی به مطالبات انقلاب پا فشاری می کردند وخواب آسوده را بر به قدرت رسیدگان حرام کرده بودند ، در دستور کار رژیم بود . خمینی جنگ را نعمتی دانست تا به بهانه آن برای تثبیت قدرت خود و رژیم نو سرمایه داران ، حمله به سازمان ها راآغاز کند .از کشته ها پشته ها ساختند و گروه ، گروه مرگ عزیزان ما را از رادیو و تلویزیون و مطبوعات وابسته اعلام می کردند تا ترس را به فضای عمومی تبدیل کنند .
رژیم جمهوری اسلامی در آغاز جنگ برای سرکوب مطالبات انقلاب و تثبیت قدرت خود، نیروی های سیاسی را هدف گرفت و آنگاه که در پایانه جنگ جام زهر را نوشید، باز به سراغ زندانیان سیاسی که دوران محکومیت خود را می گذراندند رفت . چوبه های دار را بر پا کرد و جان عاشق ترین انسان ها را که جزء رهایی وطن از جهل وستم طبقاتی چیز دیگری نمی خواستند را گرفت . طناب های دار سنگین در وزش باد تکان خوردند . آن جان های شیفته به دار شدند تا رژیم شکاف های پیش آمده در قدرت را بتواند وصله پینه کند و بربستر ترس همگانی به حیات ننگین خود ادامه دهد.
رد پای نظام امپریالیستی در پهنه تاریخ باغارت و چپاول سرزمین های دیگر همراه بوده وهست. تحمیل دو جنگ جهانی انسا ن سوز به بشریت برای جا به جا کردن بازارهای جهان و صدها کودتا در گوشه وکنار دنیا وحمایت از حکومت های استبدادی در مقابل نیروهای پیش رو، کشتارهای بی وقفه برای غارت ثروت ملل دیگر ،از حداقل های حضور امپریالیست ها در عرصه تاریخ بوده وهست . قطب نمای آنان برای حرکت در گستره خاک ، سود است برای خود و ویرانی وتباهی برای دیگران .
در آشفته بازاری که برجهان سیاست حاکم است،حالا امپریالیست ها برای تسلط خود بر منابع دیگران، خود را دایه های مهربان تر از مادرنیز نشان می دهند وگاهی اشک تمساح می ریزند تا موقیعت خود را در شرایط بحرانی حاکم در منطقه خاورمیانه وبقیه نقاط دنیا حفظ کنند. آنها برای به اسارت کشیدن ما تنها به غل و زنجیر نیاز ندارند ، به حامیان داخلی و ذهن های بسته وکوته نگر نیزنیازمندند.
از آنجا که عضو دعوت کننده ازمن برای شرکت در برنامه ای که در رابطه با کشتار زندانیان سیاسی در دهه شصت است،از ترکیب شرکت کنندگان در برنامه مرا آگاه نکرده بود،وگرنه زحمت این نوشتار پیش نمی آمد، از آنجا که دربساط ایران تریبونال سرنخ ها به قدرت های ویرانگر آلوده است ، واز آنجا که نمی خواهم بخشی از دکور نمایشی باشم که به صدایی موقعیت ومشروعیت می دهد که در خدمت منافع جنگ افروزان جهانی است ، از آنجا که نمی خواهم در کنار آقای پیام اخوان در برنامه ای شرکت داشته باشم ، بدینوسیله انصراف خود را از شرکت در برنامه شما اعلام می کنم واز شما می خواهم نام مرا از تمام آفیش های تبلیغاتی خود بردارید .
دل مشغولی به سرنوشت انسان درگستره خاک و تعلق سیاسی به رهایی زحمتکسان از کار مزدی ورسیدن به آزادی وخسته نشدن از پی گیری مطالبات آن جاندادگان راه آزادی وسوسیالیسم ،تنها با تکیه به نیروهای مستقل ازدو قدرت مسلط بر سرنوشت وهستی ما یعنی جمهوری اسلامی در کلیت آن وامپریالیست های رنگارنگ ، می تواند ما را در پیشبرد امر رهایی از گزند و ابتذال نجات دهد.
پناه بردن به امپریالیست ها برای داد خواهی ، بی اعتبار کردن آرمان همه ی آن جاندادگان است که تا آخرین دقایق عمرشان برای نابودی چنین سیستمی جنگیدند و آرمانشان رهایی انسان از ستم وغارتگری های امپریالیست ها وجمهوری اسلامی بود .
از آسیب دیدگی و پراکندگی نیروهای سیاسی نمی توان محملی برای انکار مسئولیت خویش تراشید وبه آغوش گرم امپریالیست ها پناه برد . ما را از جنگ مدام با دروغ گریزی نیست . آن ها که در پشت نام عزیزان ما پناه گرفته اند تا در زمان مناسب به ما یورش ببرند، آن ها که در خیال خود ویرانی ما را رقم زده اند ونقشه ها دارند تا از رهایی و دسترسی ما به نان وآزادی جلوگیری کنند ، ما را درو خواهند کرد تا به خرمن ثروت خود برسند . پناه بردن به آنان حاصلی جزء تباهی و ویرانی برای انسان نداشته وندارد.
به خیال دل خوش داشتن ، سعادت زود گذر و فرجامی دردناک همراه دارد . شما در خیال راهی جسته اید و حوادث و واقعیت راهی دیگر نشان می دهند . مدارک تا هم اکنون در دست نشان می دهد که نه تنها دم خروس ،که خود خروس اززیر قبای این به ظاهر دل سوخته گان برای کشتاردهه شصت ، بیرون زده است .
سیلاب رود خانه مدارک دیر یا زود این بساط را با خود خواهد برد . هیچ چیز ویرانگرتر از آن نیست که دریابیم فریب همان کسانی را خورده ایم که باورشان داشته ایم. به پیام اخوان وسلامت اندیشه اش در رابط با مسائل ایران ازجمله کشتاردهه شصت باور ندارم . در برنامه شما شرکت نمی کنم . چون نام من در آفیش های تبلیغاتی شما آمده ، حق خود می دانم نظر خود را در رابطه با این برنامه عمومی کنم . راه غلط هیچ تعهدی ندارد که ما را به نتیجه ی درست برساند . برای رسیدن به هدف درست باید تمام قدم ها را درست وسنجیده برداشت .
کسی به آقای کوینز گفت: قاضیان ما رشوه خوار هستند .آقای کوینز پاسخ داد : متاسفانه اصلن اینطور نیستند ، حتا با بالاترین مبالغ هم نمی توان آن ها را تطمیح کرد تا حق را بگویند . فیل / برتولت برشت

عیدی نعمتی
۲۰۱۲/اگوست/۲۷

نشر زاگرس برگزار کرد – محمود صفریان

مهر ۱۳۹۱

بر اساس این دعوتنامه

نشر زاگرس برگزار می کند


با درود فراوان،

جشن چهارمین سالگرد نشر زاگرس را همراه با روگشایی کتاب های جدیدی از

عیدی نعمتی،فریبرز شیرزادی،اشرف گلپایگانی،و محمود صفریان برگزارمی کنیم

برنامه شامل:

گفتار، شعرخوانی و داستان خوانی نویسندگان

هنر نمایی مهدی رودسری: نوازنده ی تار و سه تار

و پذیرایی از میهمانان گرامی خواهد بود

زمان: جمعه، ۲۴ اگوست ساعت: ۶ بعدازظهر

با مهر ،

عزت مصلی نژاد

برنامه با سخنان خانم  وداد پایا، یکی از اعضای نشر زاگرس آغآز شد.
ایشان پس ازخیرمقدم گوئی به شرکت کنندگان و  بر شمردن برنامه نشست، ازآقای دکتر مصلی نژاد مدیر و مؤسس نشر زاگرس  دعوت کرد تا با حضار صحبت کنند.
دکتر مصلی نژاد با بیانات شیرین خود تاریخچه  تولد نشر زاگرس را توضیح داد،  و از راه پر نشیبی که طی این مدت پیموده شده است  که چون  هر کار سترگ دیگر فرهنگی  با مشکلات فراوان همراه بوده است صحبت کرد.

آقای دکتر عزت مصلی نژاد   همچنین از حضور دانشمند و محقق محترم محمد پناهی سمنانی که مؤلف کتاب های فراوانی است تشکر کرد.

و آنگاه به معرفی کتاب هائی   که ضمنن این نشست برای رونمائی از آنها و آشنائی بیشتر با نویسندگانش  بود پرداخت.

از کتاب  شعر ” جای پای یاد ها ”  سروده های  خانم اشرف گلپایکنی گفت واینکه متاسفانه نتوانسته اند از آلمان که زیستگاه ایشان است به کانادا بیاید و برادر ایشان آقای حجت گلپایگانی به این مهم می پردازند و کتاب ایشان را معرفی می کنند
” شب رازی دارد عریان ” مجموعه نوشته های فریبرز شیرزادی، کتاب دومی بود که دکتر مصلی نژاد در موردش صحبت کرد و بنحوی کامل نویسنده آن را مجددن شناساند.
و از دفتر جدید شعر ” صمیمیت های غارت شده ” عیدی نعمتی گفت با اشاره به کتاب شعر اول ایشان بنام
” چقدر سوراخ روی این دیوار است ”
و آنگاه که در مورد ” روز های آفتابی ” محمود صفریان  و اشاره به پاره ای از داستان های آن  صحبت کرد، به مقایسه دو داستان ” غنچه ” و ” پیوک ” پرداخت و اشاره جالبی داشت از مقایسه این دو داستان، که اتفاقن در برنامه صحبت های صفریان نیز خواندن آغاز همین دو داستان در نظر گرفته شده بود.

صحبت در مورد دفتر شعر ” جای پای یاد ها ” با پیام ایشان توسط برادرشان آغاز شد و با خواندن چندین شعر از او پایان گرفت
سخنران دوم آقای دکتر محمود صفریان، بود که ذیلن به آن خواهیم پرداخت..
آنگاه مهدی رود سری، استاد و مدرس آموزش سه تار به روی صحنه رفت و پس  خواندن سروده ای از خود که می رساند ایشان علاوه بر استادی در نواختن سه تار شاعر نیز هست، نوای دلنشین سه تار را در فضای سالن پرواز داد و اوج آن زمانی بود که با روش خاصی ترانه ای را نیز همراه  نوای سه تار خواند که  شدیدن مورد استقبال حضار قرار گرفت.

پس از برنامه مهدی رودسری، فریبرز شیرزادی برای صحبت در مورد کتابش ” شب رازی دارد عریان ”
میکروفن را در اختیار گرفت. در چندین نوبت شنیده بودیم که فریبرز داستان  هایش را ” کابوس ” می نامد و همه در انتظار شنیدن کابوسی دیگر ازکتابش بودیم ولی او از واقعیت قتل های ۶۷   گفت هر چند که گستردگی آن بیداد، خود کابوس ملتی شده است.  بیان محکم او همه را به شنیدن با دقت واداشت بود.

پس از فریبرز شیرزادی، عیدی نعمتی بال کبوتران سروده هایش را در فضای سالن به پرواز در آورد. و در سروده ای به نام ” صمیمیت های غارت شده ” متوجه شدیم که چرا کتابش چنین نامی دارد. شعر هایش یکی بعد از  دیگری بر دل ها می نشست. شعر ” چقدر سوراخ روی این دیوار است ” نیز ما را با نام  دفتر اول شعرش آشنا کرد.
———————
محمود صفریان  چنین آغاز کرد:
چهار سال پیش به همت استاد عزیز دکتر عزت مصلی نژاد و همکاران فرهیخته اش انتشارات زاگرس که نیاز جامعه ایرانی کانادا و به ویژه کلان شهر تورونتو بود پا گرفت.
یکی از شاخصه های این انتشاراتی انتخاب بهینه ی کتاب ها است و بهمین سبب کارنامه ای مورد قبول دارد.
و خیال مان راحت است که کتاب های این انتشاراتی پر محتوا و پالایش شده است.
و من به نوبه خود  در برابر  دیرک اصلی این خیمه ی اندیشه ورزی  استاد دکتر عزت مصلی نژاد  فرو تنانه کلاه از سر بر می دارم.
و به او و یاران فهیمش خانم شهلا پزشکزاد که در مسند ویر استاری موی را از ناهنجاری های کتاب ها بیرون می کشد، و خانم ناهید وداد پایا که با صفحه بندی استادانه جامه وقار بر تن کتاب ها می  کند ضمن تهنیت خسته نباشید می گویم  و برایشان توفیق بیشتر آرزومی کنم.
و آنگاه از دو داستان کتاب روز های آفتابی خود با دو سوژه کاملن متفاوت یکی دو صفحه از آغازشان را خواند
آغاز داستان ” غنچه ”  و آغاز داستان ” پیوک ”

هنگامی که ” ناهید خانم – وداد پایا ” ختم نشست را با بیان تشکر مجدد از حضور دوستان اعلام کرد،  نوبت به پذیرائی و امضای کتاب ها برای خریداران رسید که در خارج از سالن کنفرانس ترتیب داده شده بود.

شبی بیاد ماندنی بود در جمع دوستان و اینکه همه دریافتیم که نشر زاگرس با کادر فهیم و با تجربه ای را در کنار خود خواهیم داشت.

تقدیم با عشق!

مهر ۱۳۹۱

تقدیم با عشق!

کتاب چهارجلدی به زبان فارسی درباره وقایع “هولوکاست – دکتراردشیر بابک نیا – گزارش ازفیروزه خطیبی”

مهر ۱۳۹۱

کتاب چهارجلدی به زبان فارسی درباره وقایع “هولوکاست” با عناوین
ستمگری انسان ها به انسان ها “،
واکنش آمریکا به هولوکاست “،
واکنش جهانیان به هولوکاست ”
” پایان هولوکاست،
نسل کشی های صد سال گذشته” در بیش از ۲۴۰۰ صفحه به همراه ۱۴۰۰ قطعه عکس با پژوهش و نگارش دکتر اردشیر بابک نیا توسط انتشارات “موسسه وایمن برای مطالعات هولوکاست – واشنگتن دی سی” منتشر شده است.

آقای بابک نیا می گوید در اوخر دهه نود میلادی بود که متوجه شدم هیچ گونه نوشتاری در رابطه با این واقعه هولناک به زبان فارسی در دسترس نیست: “کتاب های زیادی به زبان انگلیسی در این باره نوشته شده اما پارسی زبانان از جزئیات هولوکاست، هیچگونه اطلاعات نوشتاری و مستندی در دسترس نداشتند. من فکر کردم این موضوعی است که دانستن آن لازم است.”

موضوعات مرتبطکتاب و ادبیات، گزیده هادکتر بابک نیا که پس از دریافت دکترای پزشکی از دانشگاه تهران به آمریکا آمد تا در دانشگاه “جانز هاپکینز” تحصیلات خود را ادامه دهد به یاد می آورد که در مدارس ایران آن زمان هم به او و همشاگردی هایش چیز زیادی درباره هولوکاست آموخته نمی شد:”ما می دانستیم که ۶ میلیون نفر در این واقعه کشته شدند و هیچ چیز دیگری در این مورد نمی دانستیم. فقط یک اسم در ارتباط با این موضوع درذهن ما باقی مانده بود: هیتلر.”

آقای بابک نیا می گوید:” لزوم نوشتن کتاب زمانی برایم مسلم شد که پسر دوستی از ایران برای دیدار ما به آمریکا آمد. این پزشک جوان با دیدن کتابهایی که با موضوع هولوکاست در کتابخانه من چیده شده بود از من پرسید: دکتر بابک نیا، هولوکاست چیه؟”

چندی بعد دکتر بابک نیا کار طبابت را به طور موقت کنار گذشت تا اوقات خود را صرف پژوهش و نوشتن کتابی درباره وقایع “هولوکاست” به زبان فارسی کند: “بیش از هرچیز دیگرمی خواستم بدانم که چه کاستی در طبیعت انسان و جوامع انسانی وجود دارد که فاجعه ای چون هولوکاست را ممکن می سازد؟”

شب شیشه های شکسته

سال ۱۹۳۸سالی سرنوشت ساز و نشان دهنده بی توجهی دنیا به سرنوشت یهودیان اسیر در دست نازی ها بود
“نخست به سراغ یهودی ها رفتند،
من یهودی نبودم ، اعتراضی نکردم
سپس به لهستانی ها حمله بردند،
من لهستانی نبودم ، اعتراضی نکردم
سپس نوبت کمونیست ها رسید،
کمونیست نبودم ، بنابراین اعتراضی نکردم
سرانجام به سراغ من آمدند،
هرچه فریاد زدم کسی نمانده بود که اعتراضی کند.”

در کتاب نخست از مجموعه “هولوکاست” با عنوان “ستمگری انسان ها بر انسان ها”، از آلمان به عنوان “زادگاه یهودیت مدرن و نیز قتلگاه یهودیان اروپا ” نام برده شده و ضمن بررسی تاریخ استقرار یهودیان در منطقه (در حدود قرن چهارم میلادی)، از رابطه آن ها با مردم آلمان در طول ۱۶۰۰ سال اقامت در این کشور به عنوان “تاریخ پرمخاطره ای که یهودی ستیزی نیز بخش ثابتی از آن بوده ” نام برده شده است.

بررسی این بخش از کتاب به خواننده نشان می دهد که به استثنای سال های آخر قرن نوزدهم و نخستین دهه های قرن بیستم که ضدیت با یهودیت، ریشه نژادی پیدا کرد، در سایر ادوار این مسئله ریشه های سنتی مذهبی داشته است.

درفصل های دیگر کتاب اول “هولوکاست” پیشینه و نشانه های تاریخی ستمگری ها و جنایات نازی ها به یهودیان که در سال های ۱۹۲۳ تا ۱۹۳۷ بیش از پیش گسترش پیدا می کند بررسی شده است.

در بخش “کریستال ناخت”، یا شب شیشه های شکسته ، از سال ۱۹۳۸ به عنوان سالی “سرنوشت ساز” و “نشان دهنده بی توجهی دنیا به سرنوشت شوم یهودیان اسیر در دست نازی ها” نام برده شده است. در این دوره، با گذشت پنج سال از حکومت نازی ها بر آلمان، اس اس ها کنترل کامل کشور را به دست گرفته بودند و هیتلر طرح برنامه تهاجم به اتریش، چکسلواکی و لهستان و گسترش کشور آلمان در اروپا را با وزیران کابینه و ژنرال های مورد اعتماد خود در میان گذاشت.

با اجباری ساختن صدور یک”نام یهودی” برای هر یهودی آلمانی که نام یهودی نداشت، انجمن های خیریه یهودیان آلمان نیز مزیت های قانونی و حق جمع آوری اعانه برای یهودیان مستمند را از دست دادند. به یهودیان دستور داده شد که املاک و اموال خود را در اداره پلیس ناحیه به ثبت برسانند و اعلام شد که مقامات مسئول در موقع مناسب می توانند از این اموال برای پیشبرد برنامه های اقتصادی آلمان استفاده کنند.

دو شب موسوم به”شب شیشه های شکسته” همراه با انهدام خانه های یهودیان به دست گروه های ضربت نازی، آتش زدن کلیساها، تخریب فروشگاه های یهودی و تاراج اجناس آن ها، نقطه عطفی برای آغاز اقدامات گسترده و افراط گرایانه تر برای حذف کامل یهودیان از عرصه حیات اجتماعی و اقتصادی آلمان و تحقق طرح یک آلمان “بدون یهودی” و “آریایی” بود.

بی اعتنایی جهان و جهانیان

یهودیان مجارستان آخرین قربانیان نازی ها بودند( یادبود کشتار یهودیان در بواپست)
کتاب دوم با عنوان “واکنش آمریکا به هولوکاست”، برخورد و بی اعتنایی رهبران این کشور و دیگر کشورهای جهان آزاد در آغاز ستمگری های نازی ها به یهودیان آلمان، از جمله عدم صدور ویزا برای نجات پناهندگان یهودی ازآلمان را بررسی می کند: “واکنش و رفتار مردم و دولت آمریکا به ستمگری های نازی ها در حق یهودیان اروپا و کوشش های این کشور برای نجات قربانیان هولوکاست با در نظر گرفتن زیربنای ارزش های اخلاقی انسانی و دمکراتیک این ملت و نیز قابلیت های دولت این کشور برای نجات آن ها بسیار غیرعادلانه و ناچیز بودند.”

کتاب سوم با عنوان “واکنش جهانیان به هولوکاست” عکس العمل انگلستان، دولت ها و مردم کشورهای مختلف اروپایی و حتی پاپ و واتیکان را مورد بحث و بررسی قرارداده و ضمن اختصاص بخشی به یهودیان مجارستان به عنوان آخرین گروه قربانیان هولوکاست، به واکنش مردم آلمان به جنایات نازی ها پرداخته است.

درکتاب چهارم، با عنوان “پایان هولوکاست و رهاسازی اردوگاه های نازی” اسناد و مدارک، شخصیت ها و رویدادها در رابطه با هولوکاست و دیگر نسل کشی های صدسال گذشته جهان بررسی شده است.

دکتربابک نیا می گوید: “هولوکاست یک فاجعه بشری و زنگ خطری برای همه انسان هاست. زنگ خطری که به ما گوشزد می کند که آدم ها برای ستمگری و اعمال جنایات غیرقابل تصور در حق همنوعان خود چه قابلیت ها و توانایی های نامعقولی دارند و این وحشی گری ها به زمان و مکان خاصی محدود نمی شود و می تواند در هر نقطه از جهان بوقوع بپیوندد.”

هولوکاست، مرگ اخلاقی انسانی

“چگونه رژیمی در مدتی کوتاه کشتارهایی چنین ستمگرانه و غیرانسانی را به نوعی وظیفه ملی بدل می کند؟” و این که “چگونه جهان و جهانیان اجازه می دهند چنین فجایعی رخ دهد؟”

از متن کتاب هولوکاست: ستمگری انسانها به انسانها
نویسنده در کتاب “هولوکاست” این سئوال را مطرح می کند که “چگونه رژیمی در مدتی کوتاه کشتارهایی چنین ستمگرانه و غیرانسانی را به نوعی وظیفه ملی بدل می کند؟” و این که “چگونه جهان و جهانیان اجازه می دهند چنین فجایعی رخ دهد؟”

دکتر بابک نیا می گوید:”هولوکاست، به صورت طرح منظم و حساب شده کشتار همگانی یهودیان اروپا در دوران جنگ جهانی دوم، یک فاجعه یهودی و یا یک مسئله یهودی نیست و تنها به یهودیان تعلق ندارد. هولوکاست مرگ اخلاقی انسانی است. هولوکاست شکست اخلاقی دمکراسی و زاییده افکار و رفتار حساب شده سیاستمداران و بوروکرات های بی عاطفه و مرگ پیشه است.”

آقای بابک نیا می گوید: “متاسفانه پژوهش، بررسی و آگاهی از جزئیات این فاجعه درک آن را آسان تر نمی کند و دیواری نفوذ ناپذیر برای همیشه پژوهشگران و تاریخ نویسان را از واقعیت این فاجعه جدا نگهداشته است.”

پروفسور “دبورا لیپستات” استاد پژوهش های “هولوکاست” دانشگاه “امروی” یکی از نخستین افرادی است که از انتشار کتاب “هولوکاست” به زبان فارسی استقبال کرده است. او با اشاره به ۱۱۰ میلیون فارسی زبانی که در سراسر جهان وجود دارند می گوید:”من فکر می کنم انتشار کتابی برای بررسی تاریخی مسئله هولوکاست به زبان فارسی از اهمیت زیادی برخوردار است.”

طرح های اردشیر محصص

دوستی اردشیر محصص کاریکاتوریست و طراح ایرانی و دکتر بابک نیا به سال ۱۹۸۶ و دوران کوتاهی که این هنرمند در کالیفرنیا گذراند باز می گردد:”یک روز از اردشیر محصص درباره کارهای اولیه اش پرسیدم. او گفت در کودکی به همراه برادرانم به تماشای فیلم “بلای جان نازی ها” رفته بودیم. دربازگشت مادرم درباره داستان فیلم از من پرسید و من به جای توضیح چند صحنه از فیلم را برای او روی کاغذ طراحی کردم.”

آقای بابک نیا درآن زمان از اردشیرمحصص خواست تا چند نقاشی درباره هولوکاست بکشد. در سال های ۱۹۸۷ و ۱۹۸۸ ، محصص بیش از ۳۰۰ طرح و نقاشی که نمایانگر افکار و احساسات ستمدیدگان و ستمگران هولوکاست بود را بر روی کاغذ آورد:”طرح های روی جلد کتاب نمونه هایی از این گنیجینه عظیم است که در آینده به صورت مستقل با عنوان “هولوکاست: تسخیر احساس ها” به چاپ خواهد رسید.”
—–
از :  سایت  بی بی سی

صیّاد و صیدش

مهر ۱۳۹۱

صّیاد و صیدش

گذرگاه

مهر ۱۳۹۱

گذرگاه

این با کی عکس گرقته

مهر ۱۳۹۱

نامه ای از یک دوست

مهر ۱۳۹۱

ای تنهایان امروز، شما خروج کرده‌گان، خود روزی قومی خواهید شد و از میان شما که خود را برگزیده‌اید، قومی گزیده برخواهد خواست. و از میان آن: “ابرانسان” [نیچه]

*********
سلام محمودجان
نمی‌دانم چرا همیشه بی‌دلیل تصور می‌کنم شما روان‌شناس هستید. شاید به‌خاطر دیوانه‌گی خودم باشد. چون رفیق یک دیوانه فقط می‌تواند یک دیوانه‌ باشد و یا یک روان‌پزشک. امیدوارم شما دومی باشید.
بالاخره تصمیمم را گرفتم. باید بنویسم. هر چند که سال‌هاست دست به قلم و دفتر و کتاب نزدم. خب معلوم است که منظورم از قلم صفحه کلید است. در واقع خودم هم نمی‌دانم چه می‌خواهم بنویسم. رک می‌گویم. هر فکری می‌خواهید بکنید. شاید یک داستان پریشان عشقی شود. اما نه، اصلا داستان نیست، بیش‌تر شرح ماجرای سه ماه عاشقی است. اما در واقع ماجرا هم نیست. فقط می‌دانم که این روایت پر خواهد شد از پیامک و ایی‌میل(همان نامه‌ی الکترونیکی) و کامنت و پیام تلفنی و دیالوگ‌های توی تاکسی و پارک و خیابان و البته منزل، یعنی منزل من.
نمی‌خواهم توضیحی بدهم. چون آن‌وقت ناچار از قضاوت کردنم. ولی چه‌طور می‌شود درباره‌ی ماجرا و اشخاصی قضاوت کرد که هنوز پس از سال‌ها نمی‌دانی آن‌ها از کجا پیدای‌شان شد یا اصلا ماجرا چه‌گونه ماجرا شد؟ شاید هنوز زود باشد. هنوز “پرده‌ها پاره نشده اند” و نقاب‌ از چهره‌ها کنار نرفته است.
نه، نمی‌توانم چیزی را توضیح دهم، باید خودتان بفهمید و اگر نه هیچ‌کس نمی‌تواند به شما بفهماند. فقط همین‌قدر بگویم که خطوط پررنگ این یادداشت‌ها زنجیره‌ای از واژه‌ها است که به صدها ترتیب دیگر نیز می‌توانستند کنار هم چیده شوند ولی به همین شکل از دهان او خارج شده‌اند یا از قلم‌اش. او یعنی خانم قاف. باور نمی‌کنید؟ این تنها چیزی است که من از آن مطمئن‌ام. نه، دروغ گفتم. حتی از این هم مطمئن نیستم. شاید همه چیز در ذهن بیمار من وجود داشته است. شاید آن سه ماه تنها یک توهم بوده باشد. اصلا شاید زندگی یک توهم بزرگ باشد. کسی چه می‌داند.
اصلا بگذارید بنویسم شاید کم‌کم هم شما و هم خودم بفهمیم چه می‌خواهیم بگوییم. هرکس می‌خواهد روایت خودش را بگوید و هرکس به شیوه‌ی خودش. ولی شیوه‌ من اصلا شیوه نیست. می‌خواهم جنون‌آمیز بنویسم. درست مثل همین دنیایی که در آن زندگی می‌کنیم. بگذارید شروع کنم. البته پیدا است که این‌جا شروع ماجرا نیست. ولی انگار جاروی رفتگر اولین چیزی است که در خاطرم مانده است:
ـ دیشب یه داستان نوشتم. یه ماجرا که بین سه نفر اتفاق می‌افته. هنوز شخصیت‌پردازی‌اش ضعیفه، کل ماجرا هم جای پرداخت داره. آخر داستان گریه کردم. واسه شخصیت الف که تو صفحه‌ آخر نشسته بود و داشت با صدای جاروی رفتگر گریه می‌کرد . . .
محمودجان یک سال بود که تنها بودم . . . ولی پیش از آن چه؟ خب چهل سال بود که تنها بودم. نه، منظورم این نبود. موضوع به چهار سال قبل برمی‌گردد. یا شش سال قبل یا شاید هم هشت سال. ولی مطمئن‌ام که دیگر بیش‌تر از این نبود. حالا می‌خواهم بنویسم‌اش تا فراموش‌ام نشود.
داشتیم با خانواده‌ام یعنی با همسر و فرزندانم کار مشترکی می‌کردیم که انگار نامش زندگی بود. اما در واقع هیچ وجه اشتراکی بین ما نبود. فقط زیر یک سقف بودیم و زیر یک سقف داشتیم همدیگر را تکه‌وپاره می‌کردیم. مدت‌ها بود که دیگر دیالوگی بین ما وجود نداشت، فقط جیغ و داد بود و فحش و ناسزا. مثل این بود که در تنهایی تلاش می‌کردیم برای دیگری حرف‌های رکیک جدیدی پیدا کنیم یا با استفاده از واژه‌های موجود فحش‌های موثرتری بسازیم . . .
ولی نه، صبر کن. این بی‌انصافی است. جمله‌های بالا تصویر درستی از رابطه‌ی ما نیست. بیش‌تر شاید توجیهی باشد برای مشروعیت بخشیدن به ماجرایی که در آینده‌ای نزدیک درگیرش شدیم. در حقیقت اختلاف من و همسرم زیاد هم غیرقابل تحمل نبود. حتی شاید به نوعی همدیگر را دوست هم داشتیم. مشکل بیش‌تر در ارتباط با بچه‌ها بود. به جز اختلاف در شیوه‌ی تربیت بچه‌ها در انتخاب رنگ‌ها هم تفاهم نداشتیم. البته همیشه شروع‌اش از این‌جا بود. ولی جرقه که زده می‌شد تا تمام جنگل را خاکستر نمی‌کرد متوقف نمی‌شد.
حالا تقریبا هشت سال از آن ماجرا گذشته است. ماجرایی که فقط سه ماه دوام داشت. محمودجان نمی‌دانی چه اشتباهات وحشتناکی منجر به قطع رابطه‌ی من و ” قاف ” برای همیشه شد. در حالی که می‌شد عشق دوستی شود، معشوق دوست. همان‌طور که یک دوستی ساده می‌تواند به عشقی پرشور متحول شود. اما انگار ما از انتها آغاز کرده بودیم یا اصلا از انتها آغاز شده بودیم. ما با عشق شروع کردیم حتی زمانی که هنوز همدیگر را ندیده بودیم. بعد از وارد شدن همسرم به ماجرا بود که دیگر هرچه کردم، کردیم، هرقدمی برداشتم، برداشتیم، خطایی نفرت‌انگیز بود. اتفاقاتی که حتی از یادآوری آن‌ها شرم دارم. نکته‌ی دردناک ماجرا هم همین‌ است. هشت سال گذشته ولی من هنوز جرات حرف زدن درباره‌ی آن را ندارم. این ماجرا بغضی شده که آخر خفه‌ام می‌کند.
محمودجان، باور کن این ماجرای سه ماهه به اندازه‌ی یک رابطه‌ی سی ساله خاطره به جا گذاشت. به هرطرف می‌روم به هرطرف نگاه می‌کنم، تصویر او را می‌بینم. صدای او را می‌شنوم. نمی‌توانم کاری کنم بی‌آن که خاطره‌ا‌ی از او برایم زنده شود. احتمالا برای همین است که دیگر قادر به انجام هیچ‌کاری نیستم. حتی نمی‌توانم به همسرم هم نزدیک شوم!
نوارها و سی‌دی‌هایم، فیلم‌ها و کامپیوترم، تک‌تک کتاب‌های کتابخانه‌ام، یخچال، سینک ظرف‌شویی‌، تلویزیونم، مبل‌ها،‌ گوشه‌گوشه‌ی خانه‌ام . . . هرکدام خاطره‌ا‌ی از او را برایم زنده می‌کند. استکان‌های چای و گیلاس‌های مشروب، زیرسیگاری‌های بلور، گل‌های روی میز . . . محاصره شدن با این همه خاطره وحشتناک است. راستی یادت باشد تا زیرسیگاری را هم کنار جاروی رفتگر بگذاری.
می‌توانم او را مقابلم ‌ببینم که به پشت روی فرش دراز کشیده‌، زیرسیگاری سنگین و بزرگ بلور را روی شکم گرد و کوچک‌اش گذاشته و با خیالی آسوده دود سیگارش را به سقف اتاقم فوت می‌کند. دود به سقف می‌چسبد. پهن می‌شود. با دود سیگار من درهم می‌پیچد و کمی آن طرف‌تر هر دو محو می‌شوند. انگار اصلا نبوده‌اند. فقط می‌ماند رایحه‌ای که آن هم به زودی در خالی اطرافش هیچ می‌شود. او دراز کشیده است و من نگاهش می‌کنم. دوست‌اش دارم ولی نمی‌دانم چرا. به “مسافر کوچولویی” می‌مانست که ناگهان از سیاره‌ای دور، پا به اتاق من گذاشته بود.
زیرسیگاری بلور آلمانی سوغات کسی بود که حالا کاملا فراموش‌اش کرده‌ام. اصلا هرکس که در این ماجرا نقشی نداشته است، از خاطرم رفته است. گران قیمت بود و در خانه هیچ‌کس از آن استفاده نمی‌کرد. زیرسیگاری را می‌گویم.
تا این که تو به خانه‌ام آمدی و زیرسیگاری مرده جان گرفت. راستی، چرا آمدی؟ من که تمام شده بودم. من که همه کارهای نیمه تمامم را تمام کرده بودم. آخرین کتابم را هم چند روز قبل از آن به ناشر داده بودم. کتابی که تصور می‌کردم نقطه‌ پایانی باشد بر روایت کسل‌کننده‌ی زندگی‌ام. باور کن برای رفتن آماده بودم. آخر برای چه آمدی؟ راه گم کرده بودی یا تو همان اتفاق خوب بودی؟
” قاف ” عزیزم از کجا آمدی آن هم زمانی که من تمام شده بودم، رها شده بودم و اندک‌اندک در خلسه‌ای‌ ذهنی و فیزیکی فرو می‌شدم؟ چرا آمدی لعنتی؟ من که از پل پریده بودم، زمانی که از هر دو سوی پل ناامید شدم. از سطحی به سطحی دیگر پرواز می‌کردم انگار. بی‌دغدغه‌ی آن که از کجا آمده‌ام یا به کجا می‌رفتم. برای نخستین بار همه‌چیز را فراموش کرده بودم.
می‌دانم هرگز حقیقت را نخواهم فهمید. راز پدیدار شدن و ناپدید شدنت را می‌گویم. انگار فقط آمده بودی تا خاکسترت را در زیرسیگار بلورینم بتکانی و بروی. تو جای دیگر سوخته بودی. و من جای دیگری باید می‌سوختم.
” جالبه، می‌دونستی من تا حالا با هیچ مردی از یه زیر سیگاریه مشترک استفاده نکرده ام؟ ”
ازش پرسیدم: تو که می‌خواستی بری چرا این همه خاطره برام گذاشتی؟
خیلی جدی نوشت: این رو نگو. من نمی‌خواستم برم.
خب شاید نمی‌خواست ولی رفته بود. خواستن یا نخواستن‌اش دیگر برای من چه فرق می‌کرد. همیشه به من می‌گفت: مثل اینه که سی سال دنبالت می‌گشتم.
یا وقت‌هایی که ناامید و افسرده بود گله می‌کرد: لعنتی همه‌ی این سال‌ها کجا بودی؟ چرا این‌قدر دیر اومدی؟
” لعنت به این زندگی. همیشه آدم کسی رو که باید، جایی که نباید و وقتی که نباید پیدا می‌کنه. ”
محمودِ عزیز، خودت می‌دانی که من چه‌قدر خجالتی‌ام. با این وجود در همان دیدار اول کنارش نشستم و در همان اولین دیدار دستش را گرفتم. داشتیم فیلم سینما پارادیزو را تماشا می‌کردیم. آن موقع هنوز نمی‌دانستم،
“دست زنی را گرفتن تقریبا مثل با او به رختخواب رفتن است.” این را بعدها در کتابی خواندم انگار. ولی آن موقع درست مقابل چشم‌های “آلفردو” (سالواتوره) دستش را گرفته بودم و جای زخم کهنه‌ی پشت دست‌اش را نوازش می‌کردم و بی‌اختیار اشک می‌ریختم. نه، اشتباه نکن برای زخم دست او نبود. برای زخمی کهنه‌تر بود، از آن “زخم‌هایی که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد”.
چرا مثل زنان دیگر نبود؟ چرا مثل هیچ‌کس نبود؟ حتی مثل خودش هم نبود. دور بود، آن‌قدر که فقط می‌توانستی طرح خاکستری مبهمی از وجودش را ببینی. که من حتی همان‌قدر را هم ندیده بودم.
اصلا ولش کن. دیگر این حرف‌ها بی‌فایده‌اند. ولی نمی‌دانی که چه خوب بود وقتی کنارش می‌نشستم، سرم را به روی شانه‌ی لخت و نرم‌اش می‌گذاشتم و او برایم شعر می‌خواند یا مثلا داستان‌های بیژن نجدی را. داستان‌هایی که بیش‌تر به شعر می‌مانست. لطیف بودند و شفاف‌مان می‌کردند. همراه داستان “بی‌گناهان” او بود که کشف کردیم هیچ‌کس تبهکار نیست و در واقع همه‌ی ما بی‌گناهیم. آن هم زمانی که هر دو سخت در این اندیشه بودیم که رابطه‌ی ما نامش خیانت است یا عشق.
” قاف ” پرسیده بود:
“بالاخره نمی‌خوای با هم سکس داشته باشیم؟”
اولین بار از پشت تلفن بود که از سیلور اشتاین گفت و داستان نی‌انبان و لاک‌پشت را برایم خواند. از حفظ می‌خواند. بعدها بارها و بارها آن را خواند و هردفعه مرا تا مرز هق‌هق می‌کشاند.
چه حافظه‌ای داشت! شگفت‌زده‌ام می‌کرد. پس حالا چه‌طور همه چیز را فراموش کرده است؟ چرا یکباره من گناه‌کار شدم و آن‌ها همه پاک و معصوم ماندند‌؟!
چرا فراموش کرده است که می‌نشستیم و از سیلویا پلات حرف می‌زدیم. از زندگی‌ و از خودکشی‌ و مرگش. شعرهای سید صالحی را با صدای خسرو شکیبایی گوش می‌کردیم، شعرهای لورکا را با صدای شاملو و شعرهای بیمارگونه حسین پناهی را با صداقت صدای کودکانه‌ی خودش.
خاطرت هست وقتی شازده کوچولو را با هم خواندیم چه‌طور آخرین جمله‌‌اش تا چند روز تن‌های عاشق‌مان را می‌لرزاند؟
” تو واسه من تنها کسی بودی که می‌تونست تصویر یه فیل رو تو شکم مار بوآ از تصویر یه کلاه تشخیص بده.”
اشتباه نکنید. البته که این آخرین جمله‌ی کتاب شازده کوچولو نیست. نه، این جمله‌ی خانم قاف است که به من می‌گفت زمانی که هنوز به مرز نفرت نرسیده بود. واقعا من تنها کسی بودم که تشخیص می‌داد؟
هربار که می‌آمد کیف بزرگ‌اش پر بود از قصه‌های تلخ. از زندگی‌اش، جسم‌اش، از زخم‌هایش. قصه‌هایی که پر از رویا و کابوس بود. من گیج و منگ می‌شدم. خاطراتش بیش‌تر به رمان‌های آمریکای لاتین و رئالیسم جادویی می‌ماند تا خاطراتی واقعی. جادویی بودند، پر رمز و راز، مانند خودش انگار از جهانی مجازی آمده بودند. باور کن هنوز هم نفهمیده‌ام آن‌چه از گذشته‌ یا زندگی کنونی‌اش می‌گفت، واقعیت داشت یا تخیلات صرف یک شاعر مالیخولیایی بود. و همین مالیخولیایش را چه‌قدر دوست داشتم.
حالا خودت قضاوت کن بعد از این‌همه چه‌طور می‌توانم به کتابی دست بزنم. حتی بگیر آخرین کتاب خود او باشد. چه‌طور می‌توانم به موسیقی گوش کنم. چه‌طور می‌توانم فیلم ببینم. آخر مگر می‌شود فقط با دیدن یک سینک ظرفشویی به گریه افتاد؟ ولی من می‌افتم. دیگر حتی جرات رفتن به آشپزخانه را هم ندارم.
از در که وارد می‌شد یک‌راست به آشپزخانه می‌رفت. جوراب‌هایش را با عجله درمی‌آورد. اول پای راستش را بلند می‌کرد و در سینک ظرفشویی می‌گذاشت. بعد شیر آب را باز می‌کرد. من می‌ایستادم و تماشایش می‌کردم که بود، واقعا تماشایی بود. بعد می‌آمد و دستانش را دور شانه‌هایم حلقه می‌کرد و گونه‌ام را می‌بوسید. فکر می‌کنم پس از مادرم دیگر هیچ‌کس مرا این‌طور بی‌قیدوشرط و حتی بی‌دلیل دوست نداشته است. بی‌دلیل. واقعا بی‌دلیل.
” من فقط با حس دوست داشتن و دوست داشته شدن، احساس سعادت می‌کنم هیچ چیز دیگه‌ای راضی‌ام نمی‌کنه.”
ببین، من که مجبورش نکرده بودم. خودش آمده بود با یک پیامک کوتاه از یک دنیای مجازی و به اختیار خودش. ولی حق نداشت به اختیار خودش برود. از راه رسیده هرچه هم ناخوانده باشد نمی‌تواند ناخوانده برود. دست‌کم باید برای رفتن دلیلی بیاورد نه که بهانه‌ای.
و تو از مجاز آمدی. از دنیای مجازی. اما چه فرق می‌کند وقتی که مجازی و واقعی یکی هستند. دنیایی در دل دنیای دیگر. آغشته به هم. و انسانی که در جهان مجازی هم همان‌قدر تنهاست که در جهان واقعی.
دوست خوبم، می‌دانم به من حق نمی‌دهی. می‌دانم که این حرف‌ها را درخور یک جوان نوزده ساله می‌دانی نه یک پیرمرد پنجاه و چند ساله. ولی خب من این‌جوری‌‌ام و برای تغییر کردن هم خیلی دیر است.

***** ۲ *****
غروب شنبه/ پایان شهریور
به ما گفته بودند هر اشتباهی را می‌توان جبران کرد. چه آسان فریب‌مان داده بودند وقتی که هر اشتباه به اشتباهی بزرگ‌تر می‌انجامد و رابطه حاصل کلماتی ا‌ست که به گونه‌ای تصادفی کنار هم چیده شده‌اند با احتمال بی‌نهایت چیدمان دیگر. چه دنیای غریبی‌ست!
قاف عزیزم، فرصت نشد گریه کنیم تا واژه واژه‌ی اشک پیوندمان دهد. فرصت نشد در چشمان هم بنگریم تا غریبه‌ای، آشنایی عزیز شود. این است معجزه‌ی نگاه. ما چه آسان دروغ گفتیم پسِ پشت نگاه‌مان که از نگاه‌مان می‌گریخت. فرصت نداد پاییز، تا آواز کش‌دار جاروها را دهان عربده خاموش کند.
همه‌چیز یکسان است عزیزم. وقتی که می‌آیی، وقتی که می‌روی. “چه فرق می‌کند، وقتی که تنهایی تنها پیراهن گنجه‌ات باشد”.
می‌خندم، تلخ می‌خندم در تکه تکه‌های آینه. خنده‌ام چرکی‌ست. و آینه، هیچ. جز انعکاس سرد یک خالی. می‌پرسم:
دوستم داری؟ بهتر نگاهم کن.
دوستم داری؟ دقیق‌تر گوشم بده.
ـــــــــــــ
غروب‌تر شنبه/ پایان شهریور
می‌دانی؟ حال پرنده‌ای را دارم که تمام پرهایش را به دقت و با وسواسی بی‌دلیل کنده‌اند و در قفسی انداخته‌اند، با گوی سیاه و سنگینی زنجیر شده بر پای نحیفش. قفسی که لحظه به لحظه کوچک‌تر و تنگ‌تر می‌شود و پرنده‌ی مردنی را میان میله‌های فلزی و سردش بیش‌تر می‌فشارد.
قاف عزیزم چرا گوشم نکردی. چرا باورم نکردی. حالا می‌بینی کجا هستیم؟ خودت می‌گفتی که این جهانِ واژگون نمی‌تواند عشق را تحمل کند. چه‌قدر به تو گفتم که عشقِ بی‌رحمانه و خودخواهانه عشق نیست. گفتم عشقی که یک‌سره معطوف به خود است، عشق نیست. حتی عشقی که خود را در یک محدوده‌ی کوچک دو نفره به بند می‌کشد و جایی برای دیگران ندارد، عشق نیست. در بهترین حالت یک خودخواهی دوجانبه است.
اما دیگر چه فایده؟ این‌ها همه واژه‌اند و از جنس زبان و فقط به درد لای جرز می‌خورند. با این وجود من هنوز بار تمام حسرت‌هایم را به دوش می‌کشم. هنوز گریه‌های انباشته‌ام را بر هیچ سینه‌ای سر نداده‌ام و نمی‌دانم دیگر اصلا فرصتی دارم یا نه. یا شاید اصلا گریه‌ی انباشته برای سرندادن باشد وگرنه که دیگر انباشته نمی‌شد.
قاف عزیزم، می‌توانم حدس بزنم که شخصیت الف داستانت خودت هستی، اشکالی ندارد. اصلا داستان یعنی همین. ولی به‌خاطر بیاور که همیشه با صدای دراز و پرهول جاروی رفتگران، برای تو شبی به آخر می‌رسید و در آرامش سپیده‌دم به خواب می‌رفتی. در حالی که من تازه باید به جدال روزی وحشتناک می‌رفتم آن ‌هم با بار اندوهی که در طول شب بر دوش‌ام افزوده بودی. اما اشکالی ندارد داستان‌ها همین شکلی‌اند و باید باشند. هرکس روایت خودش را می‌کند و اگر زنده بمانم من هم روایت‌های زیادی از آن دوران کوتاهِ جادویی خواهم داشت. دوستت دارم و ابلهانه هنوز به همه‌چیز امیدوارم. مواظب خودت باش.

***** ۳ *****
محمود جان دو سال قبل از تنها شدنم بود که یک حمله‌ی عصبی را از سر گذراندم. فروپاشی جهان‌ام بود و ذهن‌ام، آن هم در عرض کسری از ثانیه. یکباره همه‌ آرمان‌هایم، باورهایم پوچ شد. دود شد. تا به خودم بیایم دیدم که هیچ چیز باقی نمانده است. فقط طرح اندامی کوچک و نحیف بود در فضای تاریک اطراف یا فقط یک چاله سیاه. من نبودم. هیچ‌کس نبود. همه مرده بودند. همه می‌مردند. وحشت از مرگ بود و از زندگی. خود وحشت بود انگار، با چشمان سرخ و نگاه خیره‌اش. داشتم کم‌کم می‌فهمیدم. باید همین‌طور باشد. حتما برای گریز از چنین وحشت مطلقی بود و اگر نه چه‌طور می‌تواند مادری بچه‌هایش را در اتاق‌ بخواباند. شب به‌خیر بگوید و بر پیشانی‌شان بوسه‌ای طولانی بزند. بعد به آرامی از پله‌ها پایین بیاید. به آشپزخانه برود. به اطراف، نگاهی سرد و بی‌روح بیندازد. در آشپزخانه را محکم ببندد و سر حوصله تمام درزهای آن را با نوارهای پارچه‌ای و اسفنجی پر کند. می‌داند که نباید به بچه‌ها آسیبی برسد. اجاق گاز قدیمی نگاهش می‌کند انگار.
دیگر چه اهمیتی دارد که در همان لحظه، در آن شب سیاه و سرد که انگاری تمام جهان و کائنات از سرما خشکیده‌ بودند، همسرش، همسر شاعرش، با معشوقه‌ی بلوند خود در رختخوابی گرم به هم می‌پیچند. در هم می‌لولند. ملافه‌های سفید را زیر تن‌های عرق کرده‌شان مچاله می‌کنند. همدیگر را می‌چلانند، بوی گه می‌گیرند تا در آخر برسند به همان “رطوبت چندش‌انگیز پلشتی” که خودت بهتر از من می‌دانی. بوی گوشت گندیده در دماغ مادر می‌پیچد. می‌خواهد بالا بیاورد. حالش انگار از همه چیز به هم می‌خورد. از خودش بیش‌تر.
این داستان را اولین بار از دهان تو شنیدم قاف عزیزم. یادت هست؟ حالا دارم آن را برای خودت تعریف می‌کنم. اما می‌دانی که دیگر این داستان همانی نیست که تو روایت کردی. من روایت خودم را دارم حتی از موضوعی که خودت برایم روایت کرده‌ای. در داستان تو خیلی چیزها کم بود. مثلا از رطوبت چندش‌انگیز پلشت خبری نبود. در روایت من اما مادر به سمت اجاق گاز می‌رود. در فر را باز می‌کند. سرش را جلو می‌برد انگار که بخواهد عمق آن سیاهی را ببیند. بعد سرش را درون فر می‌کند. دستش را از بالای سرش می‌گذراند، چشم‌هایش را به روی سیاهی چرب اجاق می‌بندد و شیر گاز را تا به آخر باز می‌کند. نفس عمیقی می‌کشد و دنیایی را که هرگز نفهمیده است و “حباب شیشه” را برای همیشه ترک می‌کند و از وحشتی که مدام سر تا پایش را می‌لرزاند، می‌گریزد. در حالی که دختر و پسرش در تخت‌های خود و همسرش در آغوش معشوقه‌اش در خوابند.
با دومین حمله‌ی عصبی‌ بود که ظاهرا به آخر خط رسیدم. نمی‌دانستم چه باید بکنم ولی پزشک می‌دانست. تنها چاره بستری شدنم در یک آسایشگاه بود. اما زمانی که پزشک معالج‌ام درمان با شوک برقی را برایم تجویز می‌کرد، ناشرم خانم علیزاده یافتن معشوقه‌ای را درمان قطعی من می‌دانست. می‌گفت تو فقط احتیاج به یک عشق داری. یک معشوقه. همین. اما چیزی که او از آن خبر نداشت میزان حماقت من بود.
خب این‌طوری بود که من به گریه افتادم. در تنهایی گریه کردم. گریه‌ای که دو سال بی‌وقفه ادامه داشت. هیچ‌کس را نداشتم. پس امید به نازل شدن کمکی هم نبود. به چه‌کسی می‌توانستم پناه ببرم. دو سالی می‌شد که با همان یکی دو دوست قدیمی هم قطع رابطه کرده بودم. البته خود آن‌ها هم کم‌تر از من تنها نبودند. اصلا همه‌ی آدم‌ها تنها هستند. بدون استثنا. یک تنهایی تقدیری. فرق فقط در این است که اکثر آن‌ها نمی‌دانند که تنهای‌اند و این عدم آگاهی باعث نجات‌شان می‌شود. ولی آن اقلیت باقی مانده به تنهایی خود آگاه‌اند و در واقع از این آگاهی است که در رنج‌اند نه از خود تنهایی. چی گفتم!! داشتم فلسفه بافی می‌کردم آن هم زمانی که تیمارستان‌ آغوش‌اش را به روی‌ام گشوده بود.
از پله‌ها که بالا می‌رفتم هر لحظه پاهایم سست‌تر می‌شد. راه پله قدیمی و تاریک بود. سرم گیج می‌رفت. حالت انزجار تمام وجودم را پر می‌کرد. همه‌چیز بیهوده بود انگار. یک نمایش مسخره و پوچ. همه باید می‌رفتیم. از اول بازی‌مان داده بودند. به زودی پرده پایین می‌افتاد و خداوندگارانی بیمار و سادیست بر صندلی‌هاشان از شدت خنده به خود می‌پیچیدند. برای‌مان دست می‌زدند. هورا می‌کشیدند. فریب‌مان می‌دادند.
آن موقع تو هنوز نیامده بودی. هنوز برای من وجود نداشتی و هنوز هیچ‌کدام‌مان از بازی جدیدی که مدت‌ها پیش آغاز شده بود، خبر نداشتیم.
پله‌ها هم که تمام نمی‌شد. چه فایده داشت. مگر این دکتر قادر به معجزه بود؟ چه چیز را می‌توانست تغییر دهد؟ در خودش، در من، در این دنیای متعفن؟ ای کاش می‌شد زمین برای یک بار هم که شده برعکس بچرخد. آن‌وقت همه چیز گذشته می‌شد. بی‌نشان از حال و آینده‌ی فریب‌کار. من فقط یک اتفاق خوب آرزو می‌کردم. فقط یک اتفاق تا بفهمم که هنوز زنده‌ام، نپوسیده‌ام و باز هم می‌توانم عاشق شوم.
وارد مطب که شدم داشتم از حال می‌رفتم. اتاق انتظار خالی بود. نه منشی و نه بیماری. هیچ‌کس نبود. در اتاق دکتر کسانی به آهستگی صحبت می‌کردند. پچپچه‌ای انگار به گوشم می‌رسید که اگر وقت دیگری بود حتی می‌توانست آرام‌بخش باشد. ولی حالا که دیوارهای زرده بسته هرلحظه تاب برمی‌داشتند، به هم نزدیک می‌شدند و دوباره به عقب می‌رفتند جز مرگ هیچ‌ چیز آرامش‌بخش نبود. تمام تنم گر گرفته بود. خیس از عرق نفس‌نفس می‌زدم. هوا نبود انگار، حتی به اندازه‌ی یک دم. اتاق انتظار پر بود از بازدم آدم‌های بیماری که دیگر نبودند. داشتم خفه می‌شدم. ای کاش یک نفر این‌جا بود. یک نفر که بتواند نجاتم دهد. ولی این غیرممکن بود. حتی خودم هم نمی‌دانستم از چه‌چیز باید نجات پیدا کنم. اول باید می‌فهمیدم درد کجاست که نمی‌فهمیدم. روی صندلی وارفته بودم که دو نفر از اتاق دکتر بیرون آمدند و از مطب خارج شدند. حتی ندانستم زن بودند یا مرد. فقط دو سایه بودند در “شهر اشباح”، که کش می‌آمدند کش می‌آمدند و از زیر در انگار، بیرون می‌خزیدند. سرم را به دیوار تکیه داده بودم و فراموشم شده بود برای چه‌کاری آن‌جا هستم. اصلا آن‌جا کجا بود. می‌‌دانستم از کجا راه افتاده‌ام ولی تشخیص این‌که الان کجا هستم کار دشواری بود. یک سایه به طرفم می‌آمد. خود دکتر بود. پرسید: شما خوبید؟ چرا نیومدید داخل؟
نمی‌دانم چه‌طور انتظار جواب داشت آن هم از جنازه‌ای وارفته بر‌صندلی که به سختی نفس می‌کشید و هن‌و‌هن می‌کرد. رنگ به چهره نداشتم. سفیدِ سفید بودم. این را بعدا خود دکتر گفت. حتی دریغ از “سه قطره خون” در تمام اندام خشکیده‌ام. فقط سه قطره. تا از بالای یک مهتابی با نرده‌های فلزیِ سرد بچکد بر قلب خشکیده‌ام. یک قطره! دو قطره! سه قطره! چرا حتی نمی‌توانم مثل باقی دیوانه‌ها خنده‌ی خشک چندش‌انگیز سردهم. اولین بار در یک مراسم عروسی بود که به این موضوع تلخ پی‌بردم. کنار عروس و داماد ایستاده بودم. عکاس مرتب تکرار می‌کرد: لبخند، لطفا . . . آقا لطفا لبخند . . .
کم‌کم داشت عصبانی می‌شد. من تمام تلاشم را می‌کردم ولی نمی‌شد. دهانم، لبانم، کج و کوله می‌شدند اما هیچ شباهتی به لبخند نداشت. فراموش کرده بودم انگار. مثل خیلی چیزهای دیگر. عکاس عکس‌اش را گرفت و رفت. از خیر لبخند گذشته بود.
قاف عزیزم تو که آمدی تقریبا حرف زدن را هم از خاطر برده بودم. مثل این بود که صدای انسانی‌ام را از دست داده باشم. تنها مانند گرگی گرسنه همراه پدرم زوزه می‌کشیدم. پدرم درست برعکسِ من، آلزایمر داشت و هیچ چیز را به یاد نمی‌آورد. زوزه می‌کشید تا شاید مرگ ناگزیر را از خود دور کند. اما من چرا زوزه می‌کشیدم؟ من که تا فرسنگ‌ها اطرافم خالی بود. حتی مرگ هم دور از من بود.
روزهایی را که برای مراقبت از پدرم به خانه‌اش می‌رفتم خاطرت هست؟ هیچ ‌وقت باور نکردی. می‌گفتم: امشب نیستم. باید پیش پدرم باشم.
می‌گفتی: امشب هم هستی. فقط حوصله‌ی من رو نداری.
محمودجان خودت می‌دانی که هیچ‌وقت آرزوهای زیادی نداشتم. از خدا هم چیز زیادی نخواسته‌ام. آن‌هایی را که برآورده است به یادم نمانده ولی آن‌هایی را که ناشنیده باقی گذاشته، هرگز فراموش نمی‌کنم. آخرین آن‌ها به سال‌ها قبل برمی‌گردد، در بخش مراقبت‌های ویژه‌ بیمارستانی در شمال تهران. وقتی رسیدم پدرم تازه از اتاق آمده بود بیرون و برادرم برای دیدن مادر به اتاق رفته بود. سلام که کردم، به طرفم که آمد، دست‌هایش را که دور شانه‌هایم حلقه کرد، قرمزی چشم‌هایش را که دیدم، از خدا خواستم اگر نمی‌تواند پدر و مادرم را با هم از این دنیا ببرد، لااقل پدر را زودتر روانه کند. می‌دانستم که تحمل‌اش را ندارد. مهربان شدنش نه، ابراز مهربانی‌اش بود که شگفت زده‌ام می‌کرد. نمی‌دانم دیگران هم متوجه این تغییر شده بودند یا نه، ولی مطمئنم هرکس که عربده‌های پدر را شنیده بود یا سنگینی دست‌هایش را چشیده بود، متوجه این تغییر می‌شد.
بعد از آن، همه چیز به سرعت گذشت. مادر مرد و پدر دیگر هرگز عینک‌اش را بر چشم نزد. می‌گفت چیزی برای دیدن وجود ندارد. تمام وسایل خانه را به جز یک میز چوبی روسی قدیمی و یک صندلی به همسایه‌ها بخشید، حتی لامپ‌ها و لوسترها را. وسط سالن روی صندلی نشست. روزها و روزها، شب‌ها و شب‌ها. در تاریکی و سکوت پر رنگی که احاطه‌اش کرده بود بیش‌تر و بیش‌تر فرومی‌رفت.
و بعد بیمار شد.
ده سالی می‌شد که آلزایمر داشت. ماه‌های اول حتی به نظر بیماری بامزه‌ای می‌آمد. آلزایمر بیماری “پرسش” است. شاید نخستین و آخرین عارضه‌ی آن پرسیدن باشد. می‌گویند آن که نمی‌پرسد تا ابد نادان باقی می‌ماند ولی من پابه‌پای پدر کشف کردم که حتی آن که می‌پرسد هم تا ابد نادان باقی می‌ماند.
همه‌چیز با این سوال آغاز می‌شود:
ـ او کی بود؟ بعد:
ـ تو کی هستی؟ وکمی بعدتر:
ـ من کی هستم؟ و دست آخر:
ـ من چی هستم؟
یک روند واژگونه است آلزایمر. خالی شدن تدریجی ذهن از هر آن‌چه که سالیان دراز با زحمت در آن چپانده‌ایم. گاهی ما چیزهایی می‌بینیم که کلمه‌ای برای آن‌ها نمی‌یابیم. ولی سر پدر انباشته از واژه‌هایی بود که برای‌شان هیچ مابه‌ازایی نمی‌یافت. از ما کمک می‌خواست. از اطرافیانی که نمی‌شناخت‌شان. اطرافیانی که هنوز سرخوشانه مشغول انباشتن چاهک ذهن‌شان بودند. دیگر حتی صحبت نمی‌کرد. بلکه بی‌هدف کلمات را به بیرون پرتاب می‌کرد. کلماتی که دیگر ابزار برقراری ارتباط نبودند. پوچ و ناتوان بودند و تنها کمی آن‌طرف‌تر از تختش بی‌رمق به زمین می‌افتادند.
‌اما بعد واژه‌ها هم مردند. مثل تصویرها، مفهوم‌ها و مدلول‌ها. و آن‌چه برای‌اش ماند تنها یک زوزه‌ی حیوانی دردناک بود. یک برهوت توضیح‌ناپذیر انگار برای همیشه احاطه‌اش کرده بود. سال‌های آخر، زمانی که دیگر حتی نمی‌دانست انسان است یا شی، وارد وحشتناک‌ترین مرحله‌ی بیماری‌اش شد. حتی وحشتناک‌تر از کابوس تیمارستان بود. تیمارستانی که انگار پزشک‌ها در توافقی پنهان مرا به سوی آن هل می‌دادند.
دکتر زیر بازویم را گرفت و کمک ‌کرد تا بلند شوم. حالا صندلی هم با من بلند می‌شد. دنبالم می‌آمد و پاهای فلزی و استخوانی‌اش را با جیغی خشک و تیز بر روی موزائیک‌ها می‌کشید. فریاد می‌زنم ولم کنید اما صدایی از میان دندان‌های قفل شده‌ام بیرون نمی‌آید. فقط خیال یک فریاد بود. توهم “فریادی به رهایی”، به آزادی انگار.
“به دندان فرو بردن در میوه‌ی ممنوع می‌ماند آزادی”.
چرا فراموش نمی‌کنم. آقای دکتر، چرا فراموش نمی‌کنم؟ داخل اتاق می‌نشاندم روی مبلی که احتمالا زمانی از چرم بوده.
می‌پرسد: مشکل‌تون چیه؟
اگر می‌دانستم که خوب بود. مشکل‌ام این است که این دنیا را نمی‌فهمم درست به همان اندازه که این دنیا مرا نمی‌فهمد. کلافه‌ می‌گویم: خسته‌ام.
پیشانی‌ام را آرام روی شیشه‌ی سرد میز می‌گذارم و مستاصل می‌نالم: خسته‌ام.
می‌پرسد: چند وقته خسته‌ای؟
از وقتی که یادم می‌آید. حتی از وقتی که یادم نمی‌آید. همان‌طور سر روی میز جواب می‌دهم: توی شکم مادرم هم خسته بودم آقای دکتر.
به زیر پایم نگاه می‌کنم. به موزائیک‌های کثیف و سیاه. می‌ترسم. از همه چیز می‌ترسم. از این همه سیاهی. از این همه کثافت. عفونتی که بیرون از اختیار ما تا عمق استخوان‌های‌مان نفوذ کرده است.
ـ خیلی دوستت دارم ولی خسته‌ام. خسته‌ام مثل در آغوش کسی جا نشدن.
دکتر نبض‌ام را می‌گیرد. انگار نمی‌فهمد که درد آن‌جا نیست. حتی آن نزدیکی‌ها هم نیست. درد کیلومترها دور از دستان ما است. دست ما هیچ‌وقت به آن نمی‌رسد. درد در اتمسفری است که جهان‌‌مان را احاطه کرده. در هوایی که تنفس می‌کنیم. اصلا درد خود منم. مشکل منم آقای دکتر، می‌فهمی؟ پس دستان شفابخش‌ات کجاست؟
چه‌قدر دور است قاف عزیز من. دستان معجزه‌گرش را از من دزدیده‌اند. چرا کسی نمی‌فهمد؟ چرا کسی نمی‌فهمد که دستم را گرفته بود، بر گونه‌اش گذاشته بود و سرانگشتان‌ام را آرام می‌بوسید.
“شعرهای عاشقانه‌ام بافته‌ی انگشتان توست/ و هرگاه مردم شعر تازه‌ای از من بخوانند/ تو را سپاس می‌گویند”
دستش را گرفته بودم که اصلا به دست یک شاعر نمی‌رفت. ولی او هیچ چیزش به هیچ چیزش نمی‌رفت. دستان آفتاب سوخته‌اش را خوب خاطرم هست. پشت دست چپ‌اش بود، در امتداد انگشت شصت‌اش. مثل یک هزارپای له شده که ردی دراز به جا می‌گذارد. با آتش سیگار سوزانده بودش. سه بار. پشت سر هم. او هم دیوانه بود. مثل من. حتما درد داشت سوختن. بار اول، بار دوم، بار سوم. این دیگر جز مازوخیسم چه می‌توانست باشد.
داشتم برای بستری شدن یا نشدن دست دست می‌کردم که همسرم زودتر تصمیم خودش را گرفت. آن‌ها رفتند. برای مدت نامعلومی. حالا که سال‌ها از آن ماجرا گذشته است همسرم اصرار دارد این من بودم که به آن‌ها پیشنهاد رفتن دادم. ولی من فکر می‌کنم که خودشان رفتند، در واقع فرار کردند. دیگر قابل تحمل نبودم انگار. این هم نمونه‌ی دیگری است از جدال میان حافظه و فراموشی. به هیچ طریقی نمی‌توان فهمید که کدامیک واقعیت را می‌گوییم. اما به نظرم از یک دید کلی‌تر می‌توان پذیرفت که شاید هر دو مورد واقعیت داشته است. من پیشنهاد رفتن به او ندادم ولی شاید با رفتارم به نوعی این را خواسته‌ام. ولی اصلا چه فرق می‌کند. مهم این بود که آن‌ها رفتند. و من یک سال تنها ماندم.
یک سال چراغ خانه‌ی من روشن نشد. فقط در تاریکی می‌نشستم و فکر می‌کردم. فقط فکر می‌کردم. یک “تفکر زائد” بود. به ندرت چیزی می‌خوردم. بیش‌تر از بیست کیلو لاغر شدم. در نظر دیگران تنها دو گزینه وجود داشت یا ایدز گرفته بودم یا معتاد شده بودم.
محمودعزیز من در همین شهر زندگی می‌کردم ولی حقیقت این بود که اصلا زنده نبودم انگار. هیچ چیز این شهر برای من نبود. سینماها، پارک‌ها، موزه‌ها، نمایشگاه‌ها، کنسرت‌ها، کتابخانه‌ها و کتابفروشی‌ها. هیچ کدام از اتفاقات این شهر به من مربوط نمی‌شد. انگار که “زندگی جای دیگری” جریان داشت. محمود فکرش را بکن. سی‌سال در میدان۴۰ محله‌‌ای زندگی کردم بی‌آن‌که بدانم میدان ۴۱ کجاست. تازه این را هم زمانی فهمیدم که رهگذری آدرس میدان ۴۱ را پرسید. با شرمنده‌گی گفتم: اهل این‌جا نیستم.
جوابم زیاد هم دور از حقیقت نبود. در واقع من به هیچ‌جا تعلق نداشتم. این شهر، شهر من نبود. نه این دنیا دنیای من و نه این زندگی، زندگی من.
از طرف دیگر پشت سر هم بد می‌آوردم. به التماس از خدا فقط یک اتفاق خوب می‌خواستم. باور کنید آن زمان هنوز آدم بدی نبودم. حتی از جهاتی خوب هم بودم. کارهای خوب کوچک و بی‌اهمیتی هم کرده بودم. سعی کردم کارهای خوب بیش‌تری انجام دهم تا نظر آفریدگار را جلب کنم. شده بودم یک پسربچه‌ی پیشاهنگ. کارهای خوبم را هم حتما برایت خواهم نوشت فقط به این‌خاطر که فراموش‌ام نشوند.

***** ۴*****
زمان: صبح زود.
ساعت شش صبح است. برای رفتن به محل کارم در میدان کوفت منتظر تاکسی هستم تا به میدان زهرمار بروم. هر روز در میدان کوفت از خودم می‌پرسم: امروز، دیروز نیست؟ همه‌چیز تکرار می‌شود. هیچ‌چیز حتی سرِ سوزنی تغییر نخواهد کرد. نه با کتاب‌های تو قاف عزیز و نه با گریه‌های من. بله، امروز دیروز است. فردا امروز است. می‌چرخیم بی‌هدف و یا به دنبال آن‌چه نمی‌دانیم. و باز نمی‌دانیم که حلقه‌ی چرخش ما، فقط حلقه‌ی ماست. تا ابد هم که بچرخی به هیچ‌چیز و هیچ‌کس نمی‌رسی. چون امروز دیروز است و فردا هم امروز.
تاکسی می‌آید. سوار می‌شوم. زن جوانی هم سوار می‌شود. دو ساک برزنتی بزرگ . . .

گزارشی از زندان – محمدرضا عالی پیام(هالو)

مهر ۱۳۹۱

شنیدم در زمان خسرو پرویز
گرفتند آدمی را توی تبریز
به جرم نقض قانون اساسی
و بعض گفتمان‌های سیاسی
ولی آن مرد دور اندیش، از پیش
قراری را نهاده با زن خویش
که از زندان اگر آمد زمانی
به نام من پیامی یا نشانی
اگر خودکار آبی بود متنش
بدان باشد درست و بی غل و غش
اگر با رنگ قرمز بود خودکار
بدان باشد تمام از روی اجبار
تمامش از فشار بازجویی ست
سراپایش دروغ و یاوه گویی ست
گذشت و روزی آمد نامه از مرد
گرفت آن نامه را بانوی پر درد
گشود و دید با هالو مآبی
نوشته شوهرش با خط آبی:
عزیزم، عشق من ، حالت چطور است؟
بگو بی بنده احوالت چطور است؟
اگر از ما بپرسی، خوب بشنو
ملالی نیست غیر از دوری تو
من این جا راحتم، کیفور کیفور
بساط عیش و عشرت جور وا جور
در این جا سینما و باشگاه است
غذا، آجیل، میوه رو به راه است
کتک با چوب یا شلاق و باطوم
تماما شایعاتی هست موهوم
هر آن کس گوید این جا چوب دار است
بدان این هم دروغی شاخدار است
در این جا استرس جایی ندارد
درفش و داغ معنایی ندارد
کجا تفتیش های اعتقادی ست؟
کجا سلول های انفرادی ست؟
همه این جا رفیق و دوست هستیم
چو گردو داخل یک پوست هستیم
در این جا بازجو اصلا نداریم
شکنجه ، اعتراف، عمرا نداریم
به جای آن اتاق فکر داریم
روش های بدیع و بکر داریم
عزیزم، حال من خوب است این جا
گذشت عمر، مطلوب است این جا
کسی را هیچ کاری با کسی نیست
نشانی از غم و دلواپسی نیست
همه چیزش تمامن بیست این جا
فقط خود کار قرمز نیست این جا…

پاسخ به نامه یک دوست – محمود صفریان

مهر ۱۳۹۱

تحت عنوان نامه ای از یک دوست
که بدون ذکر نام نویسنده آن را درهمین
شماره گذرگاه آورده ایم، و انتظار داشتیم که نویسنده آن
در موردش تماسی با ما داشته باشد، که تا کنون تماسی نگرفته است.
ولی در جواب آن که ضمنن با نوشته ای نیز همراه بود
این نامه را ارسال داشتم.
——————————————————-

کمی مقاوم باش…

….جان هم نامه ات را خواندم هم نوشته ات را.
اولن تو چرا وقتی از من یا ” قاف ” یا چه می دانم از هرکس دیگر ناراحتی یا دلخور، تلافیش را سر خودت در می آوری چرا خودت را می زنی؟
تو فکر می کنی وقتی از قهوه ای خوشت نمی آید با اینکه قهوه دان پر است و قهوه بعدی هم از همان ظرف برایت ریخته خواهد شد، با شکستن فنجان قهوه کار درستی می کنی و یا مثلن به کسی بر می خورد؟
تو چرا کمپیوترت را شکستی؟ چی را می خواستی به خودت ثابت کنی؟ خب مرد حسابی لای ملافه می پیچیدیش و می گذاشتیش در یک کمد یا به امانت نزد دوستی که حالا مجبور نباشی با زحمت و مکافات ئی میل بفرستی یا بخوانی.
من نمی دانم تو چرا اصرار داری که خودت را نرمال ندانی و بشدت گرفتار اضطراب، افسردگی، عدم تعادل، و در مرز دیوانگی بدانی؟
گیرم که خودت را در، نه بسیاری جهات و زمینه ها، بلکه در همه ی موارد بازنده بدانی. مگر بقیه مردم همه برنده اند؟ ولی تفاوتشان در این است که می توانند خود را حفظ کنند، و حتا قیافه بازنده نگیرند.
خوب که بنگری، هر کس بنوعی بازنده است. بازند در عشق بازنده در رفاقت، بازنده در مسائل مالی و اقتصادی ، وبازنده در هر رابطه ای، ولی پرچم هوا نمی کنند.
تو فکر می کنی، در باطن، من بهتر از تو هستم؟ من بازنده نیستم؟ آنهم در سطوح مختلف. من بسیاری بیماری های جسمی ندارم؟ ولی هنوز بهر محفل و نشستی می روم یا خوانده می شوم چنانم که گمان می کنند هیچ مشکلی ندارم.
من شدیدن اعتقاد دارم که نیاید قبل از مردن یا کشته شدن، به نوعی خودم را بکشم.
من فکر می کنم تو کمی ننر و لوسی و تاب پشت کردن هیچکس را نداری در حالیکه زندگی بیش از نود درصدش مواجه شدن با پشت کردن هاست. تو دلت می خواهد با هر کاراکتر و اخلاقت نه تنها دوستت داشته باشند که قربان صدقه ات هم بروند، و چنین که نمی شود یا نمی بینی، پریشان و آشفته می شوی، از هم می پاشی، داغون می شوی بی ذره ای مقاومت و منتظر می مانی تا بیایند و قربان دست و پای بلورینت بروند و اگر نیایند گرفتار حمله افسردگی می شوی.
توداری با تلقین خود ت را به آن بابائی نزدیک می کنی که داشت بی تابی می کرد، از او پرسیدند چه ناراحتی مهمی داری؟ جواب داد: فکر می کنم می خواهم تب کنم.
تو، نسبت به بسیاری امتیازات ویژه ای داری که یکی از آن ها مایه و قدرت نویسندگی است، و بیشتر مواقع چه زیبا و دلنشین و گیرا و خواندنی هم می نویسی.
….جان گوشت به من است؟….باید استوار و سرپا باشی و همه ی این حرف ها را دور بریزی. می دانم قدرت می خواهد، و من نمی توانم یعنی نمی خواهم قبول کنم که تو چنین قدرتی را نداری.
تو باید همه ی این حرف ها را دور بریزی و عشق بورزی و چون گذشته داستان های یگانه بنویسی.
این دلیل نمی شود که اگر دلت بخواهد گریه کنی پس حتمن اشکالی داری. یا اگر حوصله نداری فکر کنی که علتش شکست است و باخت.
متوجه هستی چه می گویم؟

از پشت در شیشه ای رو به باغ… – الیسا تنگسیر

مهر ۱۳۹۱


از پشت در شیشه ای رو به باغ باران را تماشا میکنم
شاید اگر بارش پاییزی بود دلم میگرفت اما امروز این باریدن را دوست دارم مرا بیاد رامسر میاندازد.
عجت روزگار خوشی بود آن روزها.  اگر دهان هایمان خسته میشد از خوشی خنده بود نه از بسته بودن آن.
از بودن با عزیزانی که دوستشان داشتیم از رفقای مهربانی که مانند جامه ای زیبا بر تنمان می نشست ومثل نفس حسشان میکردیم و مجبور نمیشدیم که دهان را بسته نگاه داریم برای جفظ حرمت و تظاهر به اینکه.. …بگذریم
امروزاین باران صفای دیگری دارد به خروس تزینی میان گلدان ها نگاه میکنم گویی میخواهد گلی از گلدان ” پتونیا ” بچیند و نگاهش آماده خواندن آوازیست تا خوشحالی
خویش را از شستن غبارهای تن بنمایاند.

ساموئل بارکْلی بکت – من شخصا برای همه چیز متاسفم – ترجمه : هنگامه کسرایی

مهر ۱۳۹۱

ساموئل بکت رمان نویس ، کارگردان تاتر شاعر و نمایشنامه نویس در ۱۳ آوریل ۱۹۰۶ متولد شد و در دسامبر ۱۹۸۹ چشم از جهان فروبست.

این نویسنده ایرلندی بیشتر دوره جوانی خود را در پاریس گذراند و به هر دو زبان انگلیسی و فرانسه می نوشت. نگرش او به طبیعت انسان یاس آمیز، طنز آلود و اغلب کمدی تراژیک بود.

«بکت در خانواده‌ای مرفه و مذهبی (پروتستان) بزرگ شد و تا اتمام تحصیلات دانشگاهی و شروع کارش به عنوان استاد هنوز باورهای مذهبی داشت. پس از ترک محیط آکادمیک و مهاجرت به پاریس، گسست از مذهب در آثارش انعکاس یافت.

با اجرای در انتظار گودو در سال ١٩۵٣ تماشاگر با اعلان جنگی شوک آور علیه خدا و مذهب روبرو می‌شود.» بکت در آثار دیگرش هم با طنز تندی به اصول کاتولیسیسم برخورد می‌کند.

او در ۱۹۶۹ جایزه نوبل ادبیات را دریافت کرد، نویسنده ایی که در فقر [معنوی] انسان امروز عروجش را می جست.

قطعه زیر از کتاب وات (۱۹۴۵، انتشار ۱۹۵۳) انتخاب شده است من شخصا برای همه چیز متاسفم.

نه کلامی، نه حرکتی، نه اندیشه ایی، نه نیازی، نه دردی، نه لذتی، نه دختری، نه پسری،

نه تردیدی، نه اعتمادی، نه تحقیری، نه شهوتی، نه امیدی، نه ترسی، نه لبخندی، نه قطره ایی اشک، نه نامی، نه صورتی که من هیچ وقت، هیچ کجا به شدت برایش متاسف نباشم.

یک گــُه از آغاز تا پایان. و هنوز هم، وقتی دستی برای دوستی دراز می کردم، نه برای سوزش در کونم… بقیه، گـُـه است. سه شنبه اخم می کند، چهارشنبه پرخاش، پنج شنبه نفرین، جمعه ناله، شنبه خرخر، یکشنبه دهان دره، دوشنبه صبح ها، دوشنبه صبح ها.

سیلی ها، ناله ها، شکستن ها، آه ها، زخم شلاق ها، ماژ و موژها، کمربندها، فریادها، گــِز گزها، دعاها، لگدها، اشک ها، چَک ها، آخ و واخ ها. و زمین ِ بیچارۀ پیر گند ِ پیر، زمین ِ من و متعلق به پدر ِ من و مادر ِمن و پدر ِ پدر ِمن و مادر ِ مادر ِ من و مادر ِ پدر ِ من و پدر ِ مادر ِ من و مادر ِ مادر ِ پدر ِ من و پدر ِ پدر ِ مادر ِ من و مادر ِ پدر ِ پدر ِ من و پدر ِ مادر ِ مادر ِ من و پدر ِ پدر ِ پدر ِ من و مادر ِ مادر ِ مادر ِ من و پدران ِ مردم دیگر و پدرهایِ مادرهاشان و پدرهایِ پدرها شان و مادرهای مادرهاشان و مادرهای پدرها شان و پدرهای مادرها شان و پدرهای مادرهای پدرها شان و مادرهای پدرهای مادرها شان و مادرهای مادرهای پدرهاشان و پدرهای پدرهای مادرها شان و مادرهای پدرهای پدرها شان و پدرهای مادرهای مادرهاشان و پدرهای پدرهای پدرهاشان و مادرهای مادرهای مادرهاشان.

یک گـــُه. آن گل ِ زعفران و کاج سیاهی که هر سال یک هفته زودتر از درخت های دیگر سبز می شود و چمن هایی که از بقایای جفت ِ گوسفندها سرخ می شوند و آن روزهای بلند تابستان و یونجه های تازه چیده شده و آن طوقی ی صبح ها و کوکو ِ عصرها و آبچلیک ِ شب ها و آن زنبورهای تنگ و درهم و آن بوی بوته ها و ظاهر ِ بوته ها و آن سیب هایی که فرو می افتند و بچه هایی که روی برگ های مرده راه می روند و آن کاج ِ سیاهی که یک هفته زودتر از دیگران قهوه ایی می شود و شاه بلوط ها ئی که فرو می افتند و باد هایی که زوزه می کشند و آن امواجِ دریایی که بالا می آیند و به اسکله هجوم می برند و اولین آتش ها و آن پیاده روی در کنار آن جاده و آن پستچی ی مسلولی که ترانۀ غنچه های گل سرخ در پیکاردی باز می شوند را سوت می زند و آن فانوس های نفتی و البته برف و برای اطمینان تگرگ و برای آرامش ِ قلب شما آن برفاب و هر چهار سال تندآب ِ فوریه و بعد باران های سیل آسای و بی وقفۀ آوریل و آن گل ِ زعفران و بعد شروع همۀ آن داستان ِ مزخرف ، دوباره از نو.

و اگر من می توانستم آنرا با دانستن آنچه که حالا می دانم دوباره از نو شروع کنم، نتیجه یکسان بود … و اگر می توانستم آنرا صدبار و هر بار با دانستن کمی بیش از بار قبل از نو آغاز کنم ، نتیجه همیشه یکسان بود و صدمین زندگی مثل اولین زندگی و صدها زندگی مثل یکی.