گذرگاه شهریور، ماه آخر تابستان

شهریور ۱۳۹۱

گذرگاه شهریور، ماه آخر تابستان

من در آغوش تازگی شبنم ها رشد می کنم
رنگ می گیرم، باز می شوم، گل می شوم
و بر گلبرگهایم عشق را باز تاب می دهم
و به زندگی لبخند می زنم

——————————————-
جُنگ شهریور ماه  گذرگاه را این دوستان یاری کرده اند

محمود کویر – محمود صفریان- امیر هوشنگ برزگر – بابک مغازه ای – محمد ربوبی – نسرین کاردان – ابراهیم زندی – علی اصغر راشدان – ایرج مصداقی – مانا آقائی – نجف دریابندری – مرتضا کیوان هاشمی – علی اصعر راشدان – فریبرز شیرزادی – ری براد بری – چارلز بوکوفسکی – صفیه ناظر زاده – مسعود ناصری – علی عالی – روزنامه اعتماد – فروغ فرخزاد – بهرام عکاشه – فرج سرکوهی –
وبلاگ گنامیان – بابک مغازه ای – دکتر منوچهر اقتداری – محمد رضا عالی پناه ” هالو ” – داود علیزاده – منصوره اشرافی – رضا اغنمی – صفیه ناظر زاده –

———————————————————

زندان و باز جویانی در مدینه فاضله – نگاهی به کتاب – ” ذوب شده ” نوشته عباس معروفی – محمود صفریان

شهریور ۱۳۹۱

یکی از ایراد های جاری که بر همه ی ما بخصوص وقتی که امکاناتی در اختیار داریم وارد است و بانی نوعی فساد در جامعه و گمراهی بخصوص جوان ها میشود، این است که وقتی باد کنکی می یابیم چنان در آن می دمیم و بزرگ وبزرگترش می کنیم که انفجارش، هم بوی نا خوشایند در فضا می پراکند و هم تیرگی دید می آورد.
لعنت بر بانیان این فساد که زندگی متعارف و معقول را از سکه می اندازند.

نوشتن در انحصار کسی نیست. می توان نوشت، حتا داستان، و می توان آن نوشته یا داستان را به چاپ هم رساند.
حتا می توان کلی هم بادمجان دور قاب چین تدارک دید. پای منبری، نوچه، و ملیجک داشت تا هورا بکشند جنجال راه بی اندازند، و قربان دست وپای بلورین بروند، و اجازه داد که عمله اکرات دور و بر، برای هر منظوری
” چون حتمن بی هدف نیست ” تا حد فشار به همه جا در باد کنک شان بدمند. به کسی هم مربوط نیست، گو اینکه دودش چشمان نازنین جامعه را مکدر می کند.
اما نمی توان دروغ گفت، در حقیقت نباید دروغ گفت و دروغ نوشت. نباید تاریخ را دستکاری کرد و به شعور جمعی توهین روا داشت، به این بهانه که سر در برف است و کسی نمی بیند و متوجه نمی شود.
چون باد شده ای نباید ادعای بی پایه و اساس داشت. شعور مردم بسیار مورد احترام است ضمن اینکه این شعور بسیار آگاه هم هست و همه ی رخداد ها را می داند، و قضاوتی درست دارد.

معمولن ” نقد ” بر کتاب هائی نوشته می شود که درکلاس نقد باشند و ارزش نگاه منتقد را داشته باشند. و اگر من دارم به کتاب بی اهمیت و بی ارزش ” ذوب شده ” می پردازم برای گذاشتن دست رد بر سینه ایست که دارد نفس هذیانی می کشد. می خواهم اگر بتوانم در حد خوانندگان آثارم مانع شوم که چنین ناروا هائی در عروقشان جاری شود.
بهمین علت از اینجا شروع می کنم که در فاصله سالهای ۱۳۶۰ – ۱۳۶۷ ” که کتاب( ذوب شده ) از آن سالها می گوید ” زندان ها قتلگاه بود و باز جو ها بسیار خشن، بی رحم، قسی، و بیداد گر بودند. و این را همه می دانند و مردم از آن وقوف کامل دارند.
و بهت انگیز است که ” ذوب شده ” بی انصافانه و به ناروا از مِهر و ملاطفت و دوستی و محترمی! بازجو ها در آن سال های سیاه می گوید. واضح است که نویسنده در زندان های آنموقع نبوده و با بازجو های آن زمان بر خورد نداشته است، و آنچه نوشته است نادرست است. خواسته خود را به عنوان یک زندانی ” شیرین ” کند تا منزلتی کاذب بیابد، یا خدای ناکرده قصد دفاع از ارازل را دارد.
باز جو می گوید:
” اسفاری الاغ اذیت نکن….”
فقط مانده بگوید”
” اسفاری جون این همه قمیش نیا! ”
انصافن نه تنها در آن سال ها و نه تنها در این رژیم وهمه ی بازجو ها، بلکه در هردو رژیم، شنیده یا دیده اید که باز جوئی چنین مکالمه ای داشته باشد؟ ….توجه بفرمائید:

“…یکباراسفاری، مامور زندان را صدا کرده بود و قسم خورده بود که چیز مهمی می خواهد بگوید، مامور
ویژه !! گفته بود ببریدش در یک فضای باز ببینید این حرف مهمش چیست، سیگار و قهوه هم برایش ببرید ….”

دارد از زندان آن سالهای وحشت می گوید یا از هتلی، پانسیونی، بیمارستانی، خانه دوستی، خویشی و…صحبت می کند. ص ۱۰
“…اسفاری سه سیگار کشیده بود ( مامورین هم با حوصله تحمل کرده اند تا آقا اسفاری هرچه دلش می خواهد سیگار بکشد ) قهوه اش را هم خورده بود و بعد …”
عین خانه خاله! و نه زندان آن سالهای بی رحم و پر از وحشت.
ملاحظه می فرمائید کتاب از همان گام اول به راه خلاف و ناصحیح می رود و بر پایه هذیان و خواب، طی طریق می کند.
اسفاری طفلک چقدر دلش می خواسته قهرمان نمائی کند و لی از آنجائی که گویا حتا یک روز هم در بند آن جانوران نبوده از رویایش کمک می گبرد:
” …روی تنم سیگار خاموش کنید…ناخن هایم را بکشید ….”
و هوا برش می دارد که دارد باز جو ها را به زانو در می آورد و همه ی مردم در میدان زندگی جمع شده اند تا برایش هورا بکشند.
” مامور ویژه ( یعنی چگونه ماموری؟ ) گفت : ما آخر نفهمیدیم شما ها چه جور موجوداتی هستید! اگر سنگ هم بود تا حالا سوراخ شده بود ”
یعنی که در برابر باز جو ها فوق قهرمان بوده است

به خطاب مامور ویژه!! توجه بفرمائید:
” اسفاری جان… ( جان اسفاری، مامور جان چه امری دارید؟ ) وظیفه ما کشف سر زمین عجایب است ….”
ص ۱۱
” رخوت بعد از بیرون کشیدن گلوله را در تنش حس می کرد ….”
مگر چند بار گلوله را از تنت بیرون کشیده اند که چنین قاطع حال بعد از بیرون کشین آن را داری؟
تازه این گلوله از کجا بیرون کشیده شده است، از نخاع ؟

یادم رفت بگویم ضمنن هرکس می تواند خود را قهرمان بداند و برای خود دنیای از وهم و جعل بسازد، اما
همانطور که گفتم نباید دروغ بگوید، و درحال تب آ لود ذهنی و غیر واقعی کتابی بنویسد و به شعور مردم توهین کند.
اگر قصد ریختن آب تطهیر براعمال جانیان نیست چرا از بازجویانی که بدون تردید آدم هائی، حیوان صفت بوده اند ” و البته هستند ” موجوداتی ، رحیم و محترم و مهربان و حتا ترسو بسازد و عربده کشی کند و بگوید هر کار با من می خواهید بکنید من حرف بزن نیستم حتا اگر:
” سرم را لای منگنه بگذارید ”
یا
” تکه تکه ام کنید ”
و
” ناخن هایم را بکشید ”
بیخود زحمت نکشید
” من سگ جانم ”
عجب اسفاری قلدری!!

بنظر من اگر این کتاب در ایران چاپ نشده است، بخاطر مخالفتش با حاکمان نبوده است، فقط به خاطر بی محتوائی و نادرست بودن مطالب و هذیانی بونش بوده است. و ناشر بخاطر حرمت و موقعیت و اعتبار خود زیر بار نشر آن نرفته است.
به واقع چنین کتاب بی محتوا و سراسر نادرستی، نه تنها خواندن و چاپ کردن ندارد که حتا نوشتن هم ندارد.
باید خیلی از خود متشکر بود، و گرفتار خود کمتر بینی مزمن، و در اوهامی بچگانه تا چنین مطالب بی پایه و اساسی رابتوانی ردیف کنی.
ما کتاب های زیادی در مورد خاطرات زندانیانی که در آن سالهای سیاه و شوم در بند بوده اند داریم که هریک گوشه هائی از جهنم آن موقع را باز گو کرده اند. کاش نویسنده زحمت خواندن دوسه تائی از آن ها را به خود داده بود ، و از آنها الهام گرفته بود و الگو قرارداده بود بهمانگونه که از خشم و هیاهوی ویلیام فاکنر، برای کتابی دیگر.
آنگاه بازجویانی چنین دور از واقعیت نمی تراشید و ” اسفاری! ” نیز این همه نامربوط گوئی نمی کرد.

اگر کتاب توجه بیشتری می کرد و می دانست که زندانی را به این راحتی ها به بیمارستان نمی برند و اگر هم کار زندانی به درمانگاه کشیده شود یک پزشکیار تعلیم دیده نگاهی به او می اندازد و نه بیشتر. اما اینکه :
” …همه ی دکتر ها بالای سرش جمع می شوند و دستپاچه و شتاب زده به قلبش گوش می دهند….”
یک تصور نامروط است.
به راستی نمی دانم این کتاب از کدام زندان و کدام بازجو ها ئی که هم قهوه و چای می دهند و هم در هر فرصت سیکار تعارف می کنند. و هم ترتیب حضور ” دکتر ها ” را می دهند، و هم زندانی را ” اسفاری را ” جان خطاب می کنند، سخن می گوید؟

بگذارید جملات دیگری از این کتاب را چون آینه جلوی رویتان بگیرم و اندیشیدن در مورد صحت و سقم آن را به عهده شما خواننده بگذارم. امیدوارم با هر ایده و” طرفی ” که هستید ، منصفانه قضاوت کنید. دریافت واقعیت صفای روح می آورد.

از گفته های باز جو!، مثل اینکه دارد بایکی از دوستان صمیمیش حرف می زند
” قیمت مهم نیست. ما که این جا نشسته ایم ممکن است اعتقادی هم نداشته باشیم، ولی ویرمان گرفته که به تو بگوئیم حرف بزن، اسفاری حرف بزن. ”

بازجوئی در آن سال های شکنجه و خون و اعدام و قتل عام، با ” مِهر ” کامل می گوید:
” اسفاری جان، مرد که گریه نمی کند! ”

” بازجو موهای اسفاری را نوازش کرد و کنارش نشست:
تو چه ت شده مرد؟ ”
” باز جو از جایش بلند شد: اسفاری جان …می شنوی؟ من….”
” باز جو وحشت کرده بود. هرچه شانه های اسفاری را می مالید، نمی توانست آرامش کند: اسفاری جان، دیگر تمام شد قول می دهم. من به تو قول می دهم ….”
کدام مادری این همه به فرزندش می گوید ” جان ” که بازجو به اسفاری می گوید؟

نویسنده دارد با خواننده مزاح می کند، یا شاید در عالم خیال فکر می کند دارد واقعیتی را می نویسد. می توان فکر کرد که او ابدن در باغ نیست و گویا دارد در همان مدینه فاضله ای زندگی می کند که گفتم:

” افساری سرش را تکان داد، باز جو جلو تر آمد که بتواند او را ببیند، باور نمی کرد زنده مانده است. بی اختیار خم شد و صورتش را بوسید: چقدر ضعیفی اسفاری جان ”

این مطالب را می توانید از صفحات ۱۰ به بعد کتاب بخوانید…و اگر اعصاب خواندن مطالب نادرست و من درآوردی و هذیانی را دارید تا آخر بروید. در اینصورت من ِ منتقد مسئولیت عوارض ناشی از فشار خون بالا را بعهده نمی گیرم.

به راستی، نویسنده این بازجو های مامانی را در کدام گوشه ذهنش داشته است:
” بازجو: همین که اسفاری از مردن رسته باید خدا را شکر کنیم …”

اگر می خواهید اشمئزاز بهت را در خود آزمایش کنید، در صفحه ۳۱ ماجرای بچه گربه را بخوانید. آوردن چنین مطالبی در کتاب ها بی سابقه بوده است.

واقعن نوشتن کتاب این همه برای نویسنده ِ” این کتاب ” مهم بوده است که هرچه روا و ناروا به ذهنش رسیده بر کاغذ آورده است و کتابی بیرون داده است که ملاحظه کردید در مورد باز جو ها و شرایط زندان در آن سال های کشتار کور، چه نا مربوط و پرت نوشته و چه صحنه هائی را بیان کرده و چه تشبیهات نچسب و نا زیبا و غیر واقعی را بیان کرده است-
” بوی آب گندیده ی شکم غریق باد کرده را می داد ” ص ۱۳
” مثل جنازه مومیائی شده ای که از کف دریا بیرونش کشیده باشند ” ص ۱۵
جسد مومیائی شده کف دریا!!؟
و گله به گله مربوط و نامربوط جمله ی :
” عطوفت اسلامی ” را به کار برده است تا یادمان نرود که حکومت اسلامی می تواند ” عطوفت اسلامی ” هم داشته باشد.
” این که گفتی نظام سخت گیری می کند، آن طرفش را هم باید ببینی ” ص ۳۴ – ۳۵
آنطرفش چیست؟ عطوفت اسلامی؟

گاه بازجو، همان باز جوهای دوست داشتنی!! با زندانی خود حتا می نشینند به درد دل کردن. صفحه ۳۵ را نگاه کنید. و این نگاه را بد نیست به صفحه بعد ” صفحه ۳۶ هم داشته باشید ”

بازجو که تعویض می شود به قصد نشان دادن خشونت!، اسفاری! برای خودی نشان دادن و کوبیدن بر طبل پهلوانی، چنان با او یکی به دو می کند و قلدری نشان می دهد، که دلت به حال بازجو می سوزد:
“…بر افروختم، شما اجازه ندارید به من توهین کنید ”
” بلند تر داد زدم، از شما شکایت می کنم. شما آدم بی نزاکتی هستید ”
کار برد کلماتی چون ” شکایت می کنم ” و ” آدم بی نزاکتی هستید ” با بازجوی دوران قتل عام، نهایت بی اطلاعی و شاید هم ” قهرمانی !! ” است.

” در همین لحظه در ِ اتاق باز شد، مردی خوش پوش و جوان به درون آمد….نگاهی به هر دوی ما انداخت. مامور ویژه سرش را زیر انداخت …اذیتم کرد من هم زدمش قربان…
بی خود کردی…بیرون!… بار آخرت باشد دست روی زندانی تحت پوشش من بلند کنی….”

نه تنها در آن موقع و در زندان و بین باز جو ها چنین مکالمه ای غیر واقعی است که در تمام دستگاه قضائی پس از انقلاب هم نادر است

آدم از این همه تعارف تکه پاره کردن اسفاری برای خودش، هم خنده اش می گیرد هم حال دل بهم خوردگی پیدا می کند:
” …آدم باهوشی است. خیلی چیز ها می داند . او یکی از حرامزاده هاست ”
” این از آن مزمار های هفت خط است…”

و آنگاه که به بهانه این کتاب و از دهان بازجو ها برای خودش مایه می آید و خودش را بعنوان تافته ای جدا بافته به خواننده تحمیل می کند و زیپ آسمان را فقط برای نزول یگانه وجود نازنیش باز می کند و خودش را در اینجا و خلیفه را در بغداد می بیند و می رود در آستانه ترکیدن وجود باد کنکی که خیلی درش دمیده شده است. آدم از این همه از خود متشکر بودن بهت زده می شود…. ضمنن دلش بحالش می سوزد، طفلک گناه دارد.

” گوش کن ، بریده ی یکی از روز نامه ها را در باره اش برات می خوانم :
ناصر اسفاری، داستان نویس نو پرداز، در سال هزار و سیصد و بیست و شش در تهران به دنیا آمده و پس از اتمام تحصیلات ابتدائی و متوسطه به دانشکده ادبیات رفته و طی سال ها ی تحصیل، داستان های بسیاری نوشته است. ا سفاری بیشتر بخاطر مطرح کردن مسائل اسطوره ای در داستان های خود شهرت دارد. این شهرت تا به آن حد است که منتقدان ادبی وی را مبدع نوعی داستان نویسی بی آزار دانسته اند.
او پایه گذار جریان سیال ذهن در ادبیات ایران است،…”

این همه را وبسیار بیشتر را ” که نخواستم به جهت طول کلام شاهد بیاورم ” از بریده روز نامه ای دو بازجوی زندان برای هم می خوانند و نظر می دهند.

آنجا کجاست؟ زندان است و باز جوئی که بایستی همراه با کابل و سایر ابزار شکنجه برای اعتراف گیری و خواباندن در تابوت ها و بسیاری موارد دیگر باشد ودمار از روزگار زندانی در آورد، یا شب شعر و نقد و داستان خوانی است؟

عجب دور و زمانه ای شده است. ملاحظه کنید در همین کتاب بی ارزش ” ذوب شده ” که عاری از هرگونه مایه ادبی، وقایع نگاری، و حتا گردش گری و شرح حال نویسی است، چقدر و تا کجا توهم و دروغ پردازی شده است، بی هیج ابا و کنترلی.
هر برگ آن را که می خوانی به نوعی آزار دهند است.

این بازجو به آن بازجو :
” ناهار چی می خوری؟ ”
” با اسفاری می خورم!! ”
عین عاشقی که ترجیح می دهد با معشوقش ناهار بخورد

این کتاب در ۱۳۹ صفحه و در هفده بخش است و خواننده هرقدر نا مربوط نویسی هر بخش را تحمل می کند و به امید اینکه در بخش دیگر از دنیای پوچ خود بیرون می آید و نگاهی به حقیقت خواهد داشت، نا امید تر می شود. جای شکرش باقی است که در همین تعداد برگ و بخش است، اگر بیشتر بود به واقع کلافه کننده می شد.

بخش هفت با کمال تاسف چنین شروع می شود:
” باز جو به خاطر این که اسفاری احساس آرامش کند…”

خب باز جو جان چرا آزادش نمی کنی و جان خود را نمی رهانی؟

در این فصل کار دوستی و رفاقت اسفاری و باز جو بالا می گیرد و باز جو سفره عشق دلش را برای اسفاری باز می کند. و اسفاری ناقلا باز خواننده را به خنده می اندازد:
اسفاری جان باید تو را با او آشنا کنم تا بدانی زیبائی یعنی چه و تو :
” داستان زندگی و این عشق عارفانه و ایمان این دختررا بنویسی . قول می دهم اگر با قلم تو نوشته شود به تمام زبان های زنده ی دنیا ترجمه اش می کنند و نان تو هم می افتد توی روغن ”
آرزو بر جوانان عیب نیست.

من گمان می کنم حتا یک کلمه ی این کتاب واقعیت ندارد. بیشتر آن را تراوشات مغزی، خود خُرد و کوچک بین
می دانم که دارد با نوشتن این حرف ها برای خودش سر پناهی از ” بزرگ بینی ” تدارک می بیند، که نا کارآ مد از آب در آمده است.

باز جو ” که البته دیگر بازجو نیست ” می رود در قالب دلال محبت و به اسفاری می گوید ، برای الواتی آپارتمان مجردی نداری؟
” گفتم شاید بخواهی بعضی وقت ها تنها باشی، یا با کسی باشی که نخواهی زنت بو ببرد”
” بهر حال اگر خواستی من می توانم کلید یک آپارتمن کوچولو را نزدیکی های میدان ونک برات جور کنم که خودت باشی و خودت ” جل الخالق!!

دندان روی جگر بگذارید و این کتاب را بخوانید فقط برای اینکه بدانید چرا عکسش را مثل مرد سا ل مجله تایم
روی جلد می اندازند. و بدانید که یک نوشته بد یعنی چه.

پس آن همه قتل زندانی ها در ساله های ۶۰ تا ۶۷ و آن همه بی رحمی و خشونت باز جو ها حقیقت ندارد؟
اسفاری می گوید بله چنین کشتار و چنان باز جویانی در کار نبود ه است چون بازجوی او به او می گوید:
” دنیای امروز یعنی سکس و آهن و صداهای عجیب و غریب. شور و هیجان. تو خیلی عقبی آقای اسفاری.
باید یک سفر ببرمت دانمارک یا فنلاند. ناراحت نباش درستت می کنم. ”
به قول مادر بزرگم :
” دیگه حرفم نمیاد ”
خود دانید و این کتاب و آقای اسفاری.
————————————-
برای آگاهی بیشتر یاد آور می شوم که پس از عدم موفقیت نویسنده در به چاپ رساندن کتاب در ایران که در اول اسمش
” طبل بزرگ زیر پای چپ ” بوده و این گفته ناشر ِنشر نو:
” فکر می کنم بهتر است فعلن از چاپ و انتشار این رمان چشم بپوشی و بروی زندگیت را بکنی ”
از خیر انتشارش می گذرد تا پس از آمدن به مهاجرت و سالها بعد که مادرش به دیدارش می رو و دست نوشته آن را برایش می برد.
در سال ۱۳۸۶ پس از ” در حد نوازش ویر استاریش ” کردن و دریافت اینکه فیلم سازی اسم ” طبل بزرگ زیر پای چپ ” را ” مصادره انقلابی ” مکرده و گذاشتن نام ” ذوب شده ” بر آن در آلمان و در انتشاراتی خودش
” گردون ” به چاپ می رسد .

نشر زاگرس برگزار می کند

شهریور ۱۳۹۱

نشر زاگرس برگزار می کند:


با درود فراوان،

جشن چهارمین سالگرد نشر زاگرس را همراه با روگشایی کتاب های جدیدی از:

عیدی نعمتی،فریبرز شیرزادی،اشرف گلپایگانی،و محمود صفریان برگزارمی کنیم.

برنامه شامل:

گفتار، شعرخوانی و داستان خوانی نویسندگان

هنر نمایی مهدی رودسری: نوازنده ی تار و سه تار

و پذیرایی از میهمانان گرامی خواهد بود.

زمان: جمعه، ۲۴ اگوست ساعت: ۶ بعدازظهر

مکان: نورت یورک سیویک سنتر ۵۱۰۰ خیابان یانگ، کانسیل چمبر


با سپاس فراوان از هفته نامه ی شهروند برای درج آگهی جشن زاگرس و پشتیبانی از این حرکت

فرهنگی.

با مهر ،

عزت مصلی نژاد

درود به قهرمانان

شهریور ۱۳۹۱


با درودی گرم به همه ی قهرمانان ورزشی کشور دوم مان کانادا که در المپیک ۲۰۱۲ لندن آفتخار آفرینی

کردند وبا کسب  ۱۸ مدال به کشور باز گشتند

دستان تک تکشان را به گرمی میفشاریم و برایشان موفقیت بیشتر آرزو داریم.

ایرانی – کانادائی هائی که با گذرگاه همکاری دارند.

پادشاه هزار و یک شب – محمود کویر

شهریور ۱۳۹۱

چو خسرو نشست از برتخت زر
برفتند هرکس که بودش هنر
گرانمایگان را همه خواندند
بر آن تاج نو گوهر افشاندند
به موبد چنین گفت کاین تاج وتخت
نیابد مگر مردم نیک بخت
مبادا مرا پیشه جز راستی
که بیدادی آرد همه کاستی
ابا هرکسی رای ما آشتیست
ز پیکار کردن سرماتهیست
ز یزدان پذیرفتم این تخت نو
همین روشن و مایه وربخت نو
شما نیز دلها بفرمان دهید
بهرکار بر ما سپاسی نهید
از آزردن مردم پارسا
و دیگر کشیدن سر از پادشا
سوم دور بودن ز چیز کسان
که دودش بود سوی آنکس رسان
که درگاه و بی‌گه کسی رابسوخت
ببی مایه چیزی دلش برفروخت
دگر هرچ در مردمی در خورد
مر آن را پذیرنده باشد خرد
نباشد مرا باکسی داوری
اگر تاج جوید گر انگشتری
کرا گوهر تن بود با نژاد
نگوید سخن با کسی جز بداد
نباشد شما را جز از ایمنی
نیازد بکردار آهرمنی
هرآنکس که بشنید گفتار شاه
همی آفرین خواند برتاج و گاه
برفتند شاد از بر تخت او
بسی آفرین بود بر بخت او

هرمز چهارم پدر خسرو، توسط گستهم که از دودمان بزرگ اسپاهبدان بود و دائی خسرو پرویز به شمار می‌رفت از سلطنت برکنار و به زندان افکنده‌شد.
خسرو که در این زمان، از ترس پدر به آذربایجان رفته بود، شتابان به تیسفون باز آمده و در سال ۵۹۰ میلادی، تاج شاهی بر سر نهاد.
بهرام چوبین یکی از سرداران ارتش که از دودمان مهران یکی از هفت خاندان ممتاز ساسانی بود، به پادشاهی خسرو تن در نداد و خود ادعای شاهنشاهی کرد. خسرو به جنگ او رفت اما شکست خورده واز دجله عبور کرده و به امپراتور روم موریکیوس پناهنده‌شد.
امپراتور در برابر ارمنستان و دژ دارا سپاهی به اوداد تا با بهرام بجنگد.
خسرو او را شکست داد و دوباره بر تخت شاهی ایران نشست. بهرام به ترکان پناه برد و در شهر بلخ ساکن شد و بعدها در همین شهر نیز درگذشت. بازگشت خسرو به سلطنت، در سال ۵۹۱ میلادی به وقوع پیوست.
در نخستین روزهای حکومت با گماشتن دیوپتیاره ای به فرمانروایی ری، دمار از روزگار مردم بر آورد. نگاهی کنیم به اقدامات این ستمباره به هنگام حکومت بر ری و به یاد بیاوریم که ری همین تهران امروز است:

چو آمد به ری مرد ناتندرست
دل و دیده از شرم یزدان بشست
بفرمود تا ناودان های بام
بکندند و او شد بدان شادکام
وز آنپس همه گربگان را بکشت
دل کدخدایان بدان شد درشت
به هر سو همی رفت با رهنمای
منادی گری پیش او بر به پای
همی گفت اگر ناودانی بجای
ببینم وگر گربه ای در سرای
بدان بوم و بر آتش اندر زنم
زبرشان همه سنگ بر سر زنم
همه جست هرجا که بد یک درم
خداوند او را فگندی به غم…
شد آن شهر آباد یکسر خراب
به سر بر همی تافتشان آفتاب
همه شهر یکسر پر از داغ و درد
کس اندر جهان یاد ایشان نکرد
این شاه نا مدار پس از این اقدامات شگفت بر تخت نشسته و خود را چنین می نامد:( انسانی جاویدان در میان خدایان و خدایی توانا در میان آدمیان! صاحب شهرتی عظیم! شهریاری که با خورشید طلوع می کند و دیدگان شب، عطا کرده ی اوست!)
نفوذ زن خسرو، شیرین بقدری بود که شاه بالاخره در صدد درآمد، به جای پسر بزرگ خویش شیرویه، معروف به قباد دوم که از مریم دختر موریکیوس امپراتور سابق بیزانس داشت، مردانشاه ،پسر شیرین، را که کودکی خردسال بیش نبود، به ولیعهدی انتخاب کند. با توطئه درباریان خسرو پرویز، از سلطنت برکنار و زندانی گردید. خسرو قبل از مرگ جواب قسمتی از اتهامات خود را داد. محاکمه و دفاعیات خسرو پرویز در تاریخ طبری و تاریخ بلعمی و شاهنامه ثبت شده‌است. شیرویه با نام قباد دوم، سلطنت خود را آغاز کرد. هفده یا به قولی هجده پسر خسرو که نامشان در روایت حمزه اصفهانی هست، به امر شیرویه اعدام شدند. نوشته شده که آنها را در جلوی چشم پدر، کشتند. سرانجام پس از پنج روز زندان، خسرو پرویز در زندان به دست مهرهرمزد پسر مردانشاه، به قتل رسید.

برخی این محاکمه را ساختگی دانسته اما بسیارانی آن را درست می دانند. در اینجا این اتهام ها و پاسخ آن ها را می¬خوانیم زیرا که گوشه¬هایی تاریک از تاریخ ایران را روشن می¬دارد:
نخست، آنکه پدرت هرمز چهارم را کور کردی و کشتی.
دوم، فرزندان پسرت را در خانه زندانی کردی و اجازه ندادی که با کسی وصلت کنند و نسلی بر جای بگذارند و آنچه خدای تعالی بر خلق حلال کرده است، بر ما حرام کردی.
سوم، بیست هزار مرد سپاهی زندانی را به بهانهٔ شکست در برابر سپاه روم و شکست در جنگ ذوقار کشتی. اگر خدای تعالی تو را نصرت نداد، ایشان را چه گناهی بود.
چهارم، هرکس که مایل بودی و زندانی بود، هر شبی پنج یا شش نفر به کشتن دادی. خزانهٔ خود را از زر و سیم پر کردی و چنان از جواهرات انباشتی که هیچکس حد و حساب آن را نمی‌دانست.
پنجم، چندین هزار زن آزاد را در حرمسرای خود زندانی کردی و مانع شدی، آنها ازدواج کنند و خود با شیرین مشغول شدی و به آنها نرسیدی.
ششم، مردی ظالم را بر رعیت گماشتی و به زور از مردم مالیات گرفتی.
هفتم، پادشاه روم موریکیوس، با تو چنان مهربانی کرد که دخترش را بعقد تو درآورد و با تو سپاه و پسرش را همراه کرد تا تو توانستی حقت را از بهرام چوبین بگیری. تو حق نعمت را ندانستی و چون به روم غلبه کردی، چلیپا،صلیب راستین، را غنیمت گرفته، از تو باز خواستند باز نفرستادی و حق نعمت او نشناختی .
هشتم، پسر شهریار،یزدگرد سوم، را می‌خواستی بکشی و بخاطر وساطت شیرین از کشتن او صرفنظر کردی.
نهم،ِ نعمان بن منذر را بیاوردی و بیگناه بکشتی. با اینکه جدان و پدران ما نعمان را حق می شناختند، از بهر اینکه دختر بتو نداد و دروغزنی‌های دبیری، حق او نشناختی. مردانشاه امیر بابل بخواستی و بیگناه دست او را ببریدی تا او نیز مرگ خویش خواهان شد و کشته شد.
بخاطر کارهای بیحسابی که در عالم کردی، ملک بر تو شوریده است و امروز به من می‌گویند، اگر تو او را نکشی ما اول تو را می‌کشیم و سپس پدرت را. اگر حجت و دفاعی داری بگو، تا من به ایشان بگویم تا از کشتن برهی.
فرستاده نزد خسرو پرویز رفت و پیغام شیرویه را به او داد.
خسروپرویز به اتهامات اینگونه پاسخ داد:
نخست، آنکه داستان من و پدرم ،هرمز چهارم،چنین نیست که تو گفتی. تو هنوز بدنیا نیامده‌بودی که میان من و پدرم جدایی افتاد، من هنوز به روم نرفته بودم و مادر تو مریم را به زنی نگرفته‌بودم.بهرام چوبین نزد پدرم به من تهمت زد و من از پدر گریختم و به آذربایجان رفتم و در آنجا به عبادت خدا مشغول شدم و من در تیسفون غایب بودم که پدرم را کور کردند و چون برگشتم، سلامتی و توان از پدرم رفته بود، اگر چنین نبود من هرگز بجای او نمی‌نشستم. در روم بودم که دائی من بندوی به تیسفون برگشت و پدرم را بدون نظر و اجازهٔ من بکشت. بعد از اینکه قدرت یافتم، من بندویرا بخاطر قتل پدرم کشتم.
دوم، من تو و برادرانت را در خانه نگهداشتم تا ادب آموزید و در کار ادارهٔ کشور شایسته شوید. بر شما ادب لازم بود نه لهو و لهب. بر شما اجری تمام داشتم. هر چه که برای شما از خوردنی و پوشیدنی و لوازم شایسته بود، فراهم کردم. اگر اجازهٔ ازدواج و فرزند داشتن را ندادم، بخاطر این بود که منجمان گفته بودند، از اهل بیت تو و فرزندان تو فرزندی آید که ملک عجم، به دست او نابود خواهد شد. من خواستم تا من زنده باشم، این نسل نیاید. منجمان دربار مولود ترا گفته بودند و خط منجمان هنوز در نزد من است و پیش شیرین نهاده‌ام. اگر خود خواهی ببینی، از شیرین این خط را بخواه. بر من چنان واجب کردند که ترا باید بکشم و نوشته‌بودند که تو شاهی از من بستانی ولی من تو را نکشتم، از بهر مهر فرزندی. دیگر آنکه دانستم که قضای خدای تعالی را کس نتواند گردانیدن و بخاطر شفقت پدری از رسیدن ملک به تو دریغ نکردم.
سوم، بیست هزار مرد سپاهی‌ای که کشتم، بخاطر این بود که سی سال به ایشان اجری و طعام داده‌بودم تا روزی با دشمن من جنگ کنند، چنان که به ایشان احتیاج من افتاد، از محل جنگ فرار کردند و حقوق من را نشناختند. خون ایشان بحکم سیاست حلال باشد.
چهارم، من کسی را در زندان نکشتم مگر اینکه کشتن بر او واجب بود. تو نخست قصهٔ گناهان ایشان را بخوان تا بدانی لایق کشتن بوده‌اند یا نه. آنچه گفتی که مال بسیار اندوخته‌ام، بدان که هیچ ملک را بی‌سپاه نمی‌توان داشت و سپاه بدون مال نتوان داشت و توانگری سپاه، سبب عزت ملک بود و توانگری ملک، قوت دل سپاه بود و قوت سپاه، سبب آبادانی ملک و ملکان دیگر از وی ترسند و به پادشاهی او نتوانند آمد و چنین شاهی هر چه خواست می‌تواند بکند. ملک درویش را هیچ مقداری نباشد.
پنجم، آنچه از بهر زنان گفتی که لذت مردان از ایشان بازداشتم. بدان که من به ایشان نعمت و کامرانی و مال بسیار بخشیدم که ایشان هیچ مرد دیگری را بر من ترجیح ندهند و هر سال به شیرینگفتم همه را گرد آورده و هر کس که می‌خواهد به شوهر رود را جهاز داده، از حرمسرای من خارج شود. اگر امروز من هلاک شوم و ایشان شوهر کنند، بخاطر زیادی نعمتی که من به ایشان دادم، باز زندگی‌ای که با من داشتند را بیشتر دوست دارند.
ششم، خراج و مالیات امری واجب است. این نه بدعت است که من آورده‌ام. این خراج را انوشیروان شاه دادگر، بنیان نهاد که شاه را از خراج چاره نیست. کسی که مالیات نمی‌دهد، برای خود جمع می‌کند و بر پادشاه حق است که جان او بستاند چون ویرانی بیت‌المال خواستهٔ او بوده‌است. من دو روز در ماه، به داد و شکایات مردم می‌رسیدم. هر کس که پیش من نیامد و داد نخواست، او خود بر خویشتن ستم کرد، نه من بر وی.
هفتم، آنچه گفتی حق پادشاه روم، موریکیوس نشناختم. اگر مرا سپاه داد و با من پسر فرستاد و دخترش مریم را بمن داد، چنانکه بهرام چوبین هزیمت کرد و من به شاهی برگشتم، چندان مال و نعمت به شاه روم دادم که هرگز چشم وی ندیده بود و نه بدان اندیشیده‌بود و به پسرش چنان مال دادم که متحیر بماند. چلیپا (صلیب راستین) را از آن جهت، به غنیمت گرفتم که نشان چیرگی من، بر آنها باشد و ایشان ذلیل و مقهور باشند. تو نیز این غنیمت را به آنها، باز پس نده چون نشان چیرگی آنها، بر مملکت تو خواهد‌شد.
هشتم، در مورد قصد کشتن پسر شهریار، یزدجرد،(یزدگرد سوم) همانطور که گفتم منجمان به من گفته بودند که از فرزندان تو فرزندی آید که ملک عجم را نابود کند و به دست عربان اندازد. علامتی گفته بودند که این علامت را در بدن یزدگرد بدیدم و واجب شد که او را بکشم که شومتر از این فرزند که ملک چندین سالهٔ پدر، از دست او برود، هرگز بر روی زمین زائیده نشده‌است.
نهم، من نعمان بن منذر را نه بخاطر زن ندادنش به من کشتم نه بخاطر دروغهای دبیر. آن وقت که از دست بهرام چوبین بگریختم و به روم رفتم، راهبی را دیدم که گفت این ملک از خاندان ما برود و بدست مردی بزرگ از عرب بیفتد و نگفت که آن مرد کیست و من چون در بین اعراب از نعمان بن منذر کسی بلند پایه‌تر نمی‌شناختم، بدلم آمد که این عرب او بود و بهانه جستم و او را جهت نجات کشور کشتم تا ملک را برای خاندان و اهل بیت خویش حفظ کرده باشم.
من این همه که کردم، به حجت کردم. اکنون می‌دانم که کار من بکرانه رسیده است و روزگار من تباه شده، ولیکن خواستم ترا آگاه کنم که من را بیهوده ملامت نکنی. مرا بر تو دل همی سوزد که چون تو مرا بکشی، از ملک من نخوری، که همهٔ خلق جهان و همهٔ دین‌ها متفق‌اند که هر کس پدر بکشد، میراث پدر بر وی حرام شود و اگر بگیرد، از آن برنخورد.
فرستاده برگشت و دفاعیات خسرو را به شیرویه گفت. شیرویه بگریست و از کشتن پدر در رنج شد به بزرگان گفت که هر چه ما پنداشتیم که او خطا کرده است، همه را دلیل و حجت آورده، ریختن خون او حلال نیست. سپاهیان گفتند، یک کشور نمی تواند دو پادشاه داشته باشد. میان رعیت اکثریت با کسانی است که پدرت را می‌خواهند اگر تو او را نکشی، ما او را پادشاه کنیم و پادشاهی بدو باز دهیم، از بهر آنکه مردمان از تو فرمان نبرند و حیلت انگیزند و نخواهند گذاشت که تو پادشاهی کنی و چون پادشاهی به او بازدهند، تو دانی که او در کشتن تو با کسی مشورت نکند و نگذارد که بر تو یک روز بگذرد تا ترا نکشد.
شیرویه دستور هلاک خسرو را داد و مهرهرمزد پسر مردانشاه، کار او را آخر کرد و پیش شیرویه آمد و گفت کشتمش. شیرویه گریستن گرفت و آن روز تا شب می‌گریست.
جهان سر بسر عبرت و حکمت است
چرا زو همه بهر ما غفلت است
به جز داستان شورانگیز خسرو و شیرین که نظامی آن را به رشته¬ی شعر کشیده است،خسرو اما شگفتی های بسیار در تاریخ و افسانه از خود به یادگار نهاده است، که دستاورد جنگ های اوست:
*
تخت تاقدیس:
ز تختی که خوانی ورا تاقدیس
که بنهاد پرویز در اسپریس
این تخت را نخست ضحاک ساخت. سپس فریدون آن را صاحب شد و بر آن گوهر ها افزود. ایرج، کیخسرو و لهراسب هرکدام بر این گوهرها افزودند. اسکندر این تخت را در هم شکست. پاره های این تخت دست به دست در نهان می گشت تا اردشیر نشان آن باز یافت و فرمان به گردآوری آن داد. خسرو پرویز اما آن تخت را بازسازی کرد. به فرمان او هزار و صد و بیست استاد از روم و چین و بغداد و مکران و ایران زمین گردآمدند و با هر کدام سی شاگرد زبر دست بود. این تخت را در طی دوسال ساختند:
برش بود بالاش صد شاه رش
چو هفتاد رش بر نهی از برش
صد و بیست رش باز پهناش بود
که پهناش کمتر ز بالاش بود
همان شاه رش، هر یکی پنج رش
چنان بد که بر ابر سودی سرش
این تخت از عاج و ساج و سیم و زر ساخته شده بود. با چوب آبنوس صور فلکی را بر آن نقش زده بودند. چهار فرش از مروارید و یاقوت بر گوشه های آن انداخته شده بود.
در کنار پایه های این تخت، سه تخت دیگر از گوهر، چسبیده بود. تخت کوچک را ( میش سار) می نامیدند و سر یک میش را بر بالای آن زده بودند و دهقانان و زیردستان بر آن می نشستند.
تخت دیگر را لاژورد می نامیدند و سواران و جنگاوران بر آن می نشستند. تخت سوم که سراسر از پیروزه بود، جایگاه وزیر بود. بافته ای بر این تخت ها انداخته بودند از زر و سیم که بر آن نقش ستارگان و سیارات بود و صورت چهل و هشت شاه تاج بر سر که فرمانبردار شاه ایران بودند بر آن بافته شده بود. این جامه را چینیان هنرمند در هفت سال بافته بودند.
هشت گنج:
این هشت گنج را فردوسی چنین یاد کرده است:
نخستین که بنهاد گنج عروس
زچین و ز برطاس و از هند و روس
دگر گنج بادآورش خواندند
شمارش بکردند و در ماندند
دگر آن که نامش همی بشنوی
تو خوانی ورا دیبه خسروی
دگر نامور گنج افراسیاب
که کس را نبود آن به خشکی و آب
دگر گنج کش خواندی سوخته
کز آن گنج بد کشور افروخته
دگر گنج کز در خوشاب بود
که بالاش یک تیر پرتاب بود
که خضرا نهادند نامش ردان
همان نامور کاردان بخردان
دگر آن که بد شادورد بزرگ
که گویند رامشگران سترگ
این گنج ها به ادب فارسی نیز راه یافت:
صد گنج شایگان به بهای جوی هنر
منت بر آن که می دهد و حیف بر من است سعدی
***
دگر گنج خضرا و گنج عروس
کجا داشتیم از پی روز بوس فردوسی
از این رو یکی را گنج بادآورد خواندند، که گویا قیصر روم، هراکلیوس، چند کشتی زر سرخ به جزیره ای می فرستاد و باد آن را به سوی خسرو آورد:
ز خاکش باد را گنج روان بود
مگر خود گنج بادآورد آن بود نظامی
آن دیگری را گنج سوخته خواندند، زیرا به نوشته بیرونی، این گنج در فارس بود و صاعقه آن را آتش زد و شعله ها تا چهل فرسخ دیده می شد. زیر خاکسترها همه یاقوت بود.
دیگر شگفتی های دربار خسرو چنین است:
ز رامشگران سرکش و باربد
که هرگز نگشتیش بازار بد
و هم چنین: ریذک، خوش آواز و …
و :
به مشکوی زرین ده و دوهزار
کنیزک به کردار خرم بهار
دگر پیل بد دو هزار و دویست
که گفتی از آن در زمین جای نیست
دگر اسب جنگی ده و دو هزار
دو صد بارگی کو نبد در شمار
ده و دو هزار اشتر بارکش
عمارکشان شش صد و شصت و شش
*
از یادگارهای خسروست:
ایوان مداین
چون از ساختن آن فارغ شد، برتخت نشست و برای ترسانیدن مردمان به بریدن سر و دست و پای در برابر دروازه کاخ پرداخت:
فروتر بریده بسی دست و پای
بسی کشته افکنده بر در سرای
ز ایوان از آن پس خروش آمدی
کز آوازها دل به جوش آمدی
که ای زیردستان شاه جهان
مباشید تیره دل و بد نهان
*
از شگفتی های دیگر: شطرنجی با مهره های یاقوت و زمرد. فیل سفید. تاجی از سی و شش کیلو طلا.
یزد گرد به هنگام فرار از برابر اعراب: هزار آشپز، هزار رقاصه، هزار یوزبان، هزار بازبان با خود داشت.
شمشیر و تاج خسرو را نزد خلیفه فرستادندو تاج را از کعبه آویختند.
خسرو چون مملکت گسترد آن چنان دمار از مردمان برآورد که به سروده فردوسی:
همی دود و نفرین برآمد ز شهر
پس مردمان برآشفتند. خسرو به سرکوب مردم پرداخت و مردمان پسر در بند او را از زندان رها کردند.
خسرو سرانجام از برابر پسر گریخت. پسر او را به بند کشید. و آن همه گنج و تاج و شمشیر و تازیانه به او هیچ مددی نرساند. گویی این فریاد اوست که از پس غبار هزاره ها به گوش می رسد:
همانا سرآمد کنون روز من
کجا اختر گیتی افروز من
کجا آن همه کام و آرام من
که بر تاج ها بر بدی نام من…

سبز باشید

دنیـای سادیستی – ویلم فردریک هرمانس – ترجمه محمد ربوبی

شهریور ۱۳۹۱

« فلسفه باید همه چیز را بگوید»
ژولیت

کسی که مرتب به کتاب¬خانه های بزرگ عمومی سر می¬زند، روزی متوجه می¬شود که برخی کتاب¬ها در «جهنم» نگهداری می¬شوند . و اگر او اجازۀ مخصوص برای خواندن این جور کتاب¬ها را دریافت کند، خواهد دید که روی جلد این کتاب¬ها ستارۀ سرخ رنگی با اتیکت بنفش تیره رنگ چسبیده و نوشته شده است :« این کتاب عاریه داده نمی شود» .
کتابخانۀ سلطنتی لاهه، چنین « جهنمی» دارد. در آن¬جا کتاب¬های جهنمی در قفسه ها چیده شده و دور تا دورشان نرده¬های آهنی کشیده شده است .
ظاهراّ، متصدیان کتابخانه از عواقب خواندن این کتاب¬ها هراسناک¬اند و اغلبِ نویسندگانِ این کتاب¬ها ـ اگر هنوز زنده باشند، مطابق نص صریح قانون بزهکارند. ولی درهیچ کجا، حتی در متون قوانین نیامده است که عواقبِ خواندن این کتاب ها چیست و چگونه است. ظاهراّ این موضوع بر همگان اشکاراست و نیازی به توضیح کتبی آن نیست.
اگر واقعاّ مقرر شود خواندن برخی کتاب¬ها ممنوع است، دراین صورت آثار مارکی دو ساد در ردیف اول قرار دارند و جای آنها پشت نرده¬های آهنی است: « صد روز از زندگی سودوم»، « فلسفۀ دوبوار»، « فلسفه در محفل خانه زنانه ها» .« ژوستین نو ـ یا بدبختی تقوا »( چهار مجلد ) و « سرگذشتِ ژولیت یا امتیاز گناه » (شش مجلد ).
واین امر تصادفی نیست بلکه به طور کاملاّ واضح منظور ساد است. او از معتقدات و اخلاقیاتِ مسیحیت متنفر بود و همین تنفرِ، سکوی پرش او به سوی تفکراتی شد که در مذهب مسیحیت ممنوع بود.
ساد، در تمام عمرش تحتِ پیگرد بود و پس از مرگش نیز پیگردش ادامه یافت. تازه در اوایل قرن بیستم پیگرد او فروکش کرد، اما با وجود این ، تغییر محسوسی صورت نگرفت . گاهی شنیده می¬شود که گویا نظرات در مورد امور جنسی در طول تاریخ به مراتب لیبرال تر شده است.( توصیفِ جنایت¬های غیر جنسی فقط به ندرت تحتِ پیکرد قرار می¬گرفت) . به گمانم، اخلافیات در مورد امور جنسی به طورعام، جز در قرن نوزدهم، هرگز چندان سخت¬گیر نبوده است. محتملاّ آن¬چه امروز از شرم بیش از حد در مورد امور جنسی بر جای مانده، بقایای همان خشک مقدسی است که در قرن نوزدهم ( وفقط در آن قرن) به عنوان «مترقی» فهمیده می¬شد. بدشانسی ساد این بود که او می بایست در اوایل این دوره « ترقی » به سر برد.
ابتدا ، از اوایل قرن نوزدهم به تدریج برخی از اصول مسیحیت جدی گرفته شد: نظام برده¬داری ملغی شد، از خشونتِ تنبیهات بدنی کاسته شد، زنده سوزانیدن و لت و پارکردن از قوانین جزایی زدوده شد، به دارآویختن و گردن زدن، کمتر در انظار عمومی اجرا شد. ممنوع کردن جنگ در محافل وسیعی مورد بحث قرار گرفت و تئوری¬های متعدد سوسیالیستی، برخی از اصول مسیحیت را پذیرفتند.
به نام این چنین « ترقی » بود که مثلاّ درسال ۱۸۸۰ به مناسبت سیصدمین سالگرد تولد شاعر و مورخ هلندی «هوفت »، یکی از آثار کمدی اش به گونه ای اخته شده و جایگزین کردن صد و پنجاه جمله ـ که کمتر ناپسند بودند به متن اصلی ـ در تاتر آمستردام به نمایش گذاشته شد. نمایش این کُمدی که شاید در بین وحشی¬های قرن هفدهم مجاز تلقی می شد، نزدِ شهروندان تحصیل کردۀ قرن نوزدهم وقاحت به شمار آمد . حتی نویسنده و ناشری(هوت ) که امروز، نا روا، آدمی لیبرال تلقی می¬شود، این اقدام بزدلانه را رُک و راست تحسین کرد. امیدوارم ازاین حاشیه روی چنین استنباط نشود که « هوت » با ساد قابل مقایسه تواند بود……..
Donatien-Alphosnse-Francois ,Conte de Sade که خود را مارکی دوساد نامید، به سال ۱۷۴۰ متولد شد و در دسامبر۱۸۱۴ در تیمارستان شاریتون درگذشت. هرگز تصور نمی¬شد که او روزی به عنوان بزرگترین نابغۀ عصر خود و خارق العاده ترین فنومن ادبی کلیۀ اعصار در تاریخ ادبیات شناخته شود. چمدان حاوی نوشته هایش که از او برجای ماند، به درخواست پسرش برای بازرسی به ژاندارمری واگذار شد که حق داشتند هرچه را ناپسند تشخیص دهند بسوزانند. ظاهراّ تصویری از او برجای نمانده است و اگرهم وجود دارد خانواده اش تا به امروز آن را محفی نگهداری کرده اند .
در سرتاسر قرن نوزدهم، آن¬چه از آثارش وجود داشت نابود می¬شد و چاپ¬های مجدد آثارش که مخفیانه منتشر می شدند پلیس جمع آوری و ضبط می کرد. در سال ۱۸۴۶ « ژوستین و ژولیت » در فرانسه فقط به طور قاچاق به دست می¬امد، ولی ترجمۀ انگلیسی آثار او را هر دکۀ روزنامه فروشی می فروخت. استقبال از این آثار چندان زیاد نبوده است.
درسال ۱۸۸۹، موقعی که روان¬پزشک هلندی، کرافت ابلین، اثرش را با عنوان « روان پریشی جنسی » منتشرکرد، « سادیسم» اصطلاحی شد در مورد انحرافات جنسی؛ بدین معنا که اعمال خشونت آمیز، غریزۀ جنسی را تحریک می کنند. درعصرما، به تدریج پذیرفته شده است که ساد نه تنها پیشروِ نیچــه و فرویــد بوده بلکه سنتزی است از این دو. تصویر او از انسان، مانند فرویـد، سرتا پا غریزۀ جنسی است و اشارۀ نیـچه :« آنچه فرو افتد را باید لگد کوب کرد» برای ساد امر مسلمی است .
« دوست غزیز، اصول اخلاقی واقعی هرگز خلافِ طبیعت نیست. تنها الگوی کلیه اصول اخلاقی را باید در طبیعت جستجو کرد . چون طبیعت انگیزۀ همۀ انحرافات ماست، هیچ انحرافی ضد اخلاقی نتواند بود. « ژوستین و ژولیت »

ساد، با استناد به فلاسفۀ آتئیسم و ماتریالیسم قرن هجدهم ـ دولامتری، هولباخ، دیدرو ـ بر این باوراست که انسان حیوانی است وحشی و مطلقا تنها و درنده. انسان، حیوان نجیب نیست . انسان، آن¬طور که روسو فکر می¬کرد به « بستن قرارداد اجتماعی » با همنوعانش به منظور تضمین حقوق و آزادی¬های فردی پای¬بند نیست.او فقط یک چیز می¬خواهد: از انسان¬های دیگر استفاده و سوء استفاده کند. اگر چه او ناگزیر به سازش است ولی این سازش هرگز اعتبار مطلق ندارد. از این رو، همین که موقعیت مناسب فرا رسد، یعنی ثروتمند و قوی شود؛ به سازش پایان میدهد.
«……. تقوا، چیزی جز جنایت نیست و فقط یکی از امکانات متعدد برای پیشرفت در این جهان است. سخن بر سر این نیست که انسان این یا آن موضع را انتخاب کند: در جهانی که در آن تقوا کاملا مسلط است توصیه می کنم تقوا را برگزین ، زیرا اجر و پاداش وابسته به آن به طور اجتناب ناپذیر خوشبختی است. در جهان کاملا درهم برهم و آشفته، کناهکاری را توصیه می کنم . کسی که راۀ دیگری در پیش گیرد بطور احتناب ناپذیر به ورطۀ نابودی سقوط خواهد کرد»
( ژوستین و ژولیت، جلد چهارم )

در دنیای ساد، فقط قانل و قربانی وجود دارند. هرقدر انسان مقتدرتر شود، کمتر به سازش تن درمی دهد. شخصیت های اصلی در رُمان های ساد آدم های مقتدرند. آنان در قصرهایی که به آنجا دسترسی نیست ، در نواحی غیر واقعی به سر می برند. ژاندارم وجود ندارد و آنها هرچه دلشان بخواهد انجام می دهند. واین به چه معناست ؟
به نظر سـاد، انسان اصولاّ خودخواه است و تنها محتوای زندگی اش لذت بردن است. ساد، با این نظریه هنوز چیز تازه¬ای ارائه نمی دهد. فیلسوف¬هایی که به آن¬ها اشاره شد مدعی این نظریه بوده¬اند که هر کس پیش¬داوری¬های مذهبِ مسیحیت اش را به کنار نهد « طبیعی » زندگی خواهد کرد. یعنی به منظور لذت بردن . ولی به نظر ساد، کیفیتِ لذت بردن ویژگی خاصی دارد. انسان برتر ساد ، مثل انسان برتر نیچه نیست که لذت بردنش در این است تآتر برپا کند، به مجسمه سازان و طراحان و سایر هنرمندان کمک کند و یار و یاور آهنگسازان اُپرا باشد. سـاد، لذت بردن را مترادف با لذتِ جنسی می داند. با این وجود نظرش با نظر فرویـد نیز تفاوت دارد. تعالی و والایش غریزۀ جنسی، درنزد سـاد اصطلاح بیگانه¬ای است. به نظر فروید، ازخود بی خود شدن یا خلسۀ عرفانی راهب، ترانسفورماسیون لیبیدوی(شهوتِ) تن انسان است؛ دگردیسی ( متامورفوز) است که نه تنها ناخودآگاه باقی می¬ماند، بلکه بسی عمیق تر از سرپوش نهادن برآن است. بقاء فی الکل عرفانی، همسان ارضای غریزۀ جنسی نیست. آدم گیاه خوار، آدمی هوچی و آزار دهندۀ حیوانات نیست، بلکه او قاطعانه حیوان دوست است. او حیوان دوستی است که نمی تواند تکه¬ای گوشت بر دهان بگذارد، بدون این تصور که: « دارم تکه ای از نعش حیوان را می خورم » .
سـاد، دروغ¬گویی و هوچی¬گری را می پذیرد، اما دگردیسی را قبول ندارد. انسان با تقوا، فقط به منظور کسبِ امتیاز مُتقی است. انسان فقط یک هدف دارد: کامیابی جنسی. هر وسیله ای برای نیل به آن مجاز و طبیعی است، حتی آزار و اعمال زور وخشونت و بارزترین آن قتل، که یکی از اشکال آن است .
مدتهاست که در زبان روزمره، «سادیسم» به مفهومی مترادف با آزار و اعمال خشونت ساده شده و به کاربرده می شود. « سادیسمی » که Kraft-Ebing انحراف تلقی می¬کرد، به آن مفهومی نیست که پیوسته به طور مکرر و ملال آور به کارمی رود و آن مفهومی را که مورد نظر ساد است نمی رساند. حتی در اردوگاه های نازی ها در آلمان به ندرت دیده شده که آزار و شکنجه با هوس جنسی همعنان بوده است. اما آزار و اعمال خشونت به منظور تحریک غریزۀ جنسی در سادیسم و درنزدِ ساد نکتۀ اساسی است .
سـاد، سادیسم را کشف نکرده است. سادیسم مدت¬ها پیش ازاو توصیف شده¬است؛ هم¬چنان که « مازوخیسم » ( تحریک و لذت بردن جنسی ازطریق آزار دادن خود) ـ پیش از آن که ساخر مازوخ Sacher Masoch کتابی در این مورد بنویسد ـ پیشروان ادبی داشته است. اما، در حالی که ساخر مازوخ، نوعی بیماری استثنایی و تاسف بار را توصیف می¬کند، در نزد ساد، سادیسم به هیج وجه استثنا و بیماری نیست. به نظر ساد، هرانسانی سادیست است هرگاه موقعیت برایش فراهم آید. و انواع اعمال جنایتکارانه، خشونت بار و تهوع آور با تحریک غریزۀ جنسی همعنان است .
در رمان « صد و بیست روز زندگی سودوم» نه تنها انواع Algolagnie (سادیسم و مازوخیسم) توصیف شده، بلکه بچه بازی، همجنس¬گرایی زنان، زنا با محارم، ارضای غریزۀ جنسی به وسیلۀ اجسام و حیوانات، چشم چرانی، دزدی و …کوتاه سخن، فهرست کاملی از انواع انحرافاتِ ممکن و ناممکن توصیف شده است: پوستِ بدن آدم زنده را کندن، روده¬های آدم را در آوردن و به سرو گردنش پیچانیدن، تکه تکه کردن مادر خود، واداشتن معشوق به تجاوز به دختربچۀ پنج ساله اش و…. همۀ این اعمال می توانند توان غریزۀ جنسی(Potenz ) انسان را تحریک واحساسات اروتیک را تقویت و تشدید کنند.
« صد وبیست روز زندگی سودوم » با آن¬چه در کتاب « روان پریشی جنسی» آمده است تفاوت دارد. ساد، انحرافاتِ جنسی را بر حسبِ انواع آن توصیف نمی کند.( او اصطلاحاتِ فنی روان پریشی و یا معادلات با آن¬ها را به کار نمی برد) بلکه اهمیت و تاثیراتِ اجتماعی اعمال گوناگون، بغرنجی آن¬ها و تنوع اشخاص شرکت کننده را توصیف می کند. قهرمان¬های ساد منحرفین اعمال جنسی و یا افراد غیرعادی نیستند، بلکه هرکس، همین که به حد کافی مقتدر و فارغ از پیشداوری شود، آمادۀ انجام دادن این اعمال است .
سـاد، در بارۀ انواع، ویژگی ها و بیماری¬های سکس شناسی سخن نمی گوید، بلکه به سادگی از جنایت (اصطلاحی که نزد او بار منفی ندارد) سخن می گوید که از هر آدمی که موقعیت فراهم آید ساخته است. نیاز به تنوع و تغییر ذائقه و شادمانی پنهانی از این که خدایی وجود ندارد و طبیعت سرمشق شرارت است، راه را بر انواع جنایت ها که هر آدمی مرتکب آن تواند شد باز می¬گذارد. ساد، از تاثیراتِ تربیتِ غلط، و وراثتِ غیرعادی و اختلالات روانی سخن نمی گوید بلکه منظور او هوس است.
با روش های تجربی ، به دشواری می شود به ســاد حق داد.
شخصیت های او در موقعیتی کاملا تخیلی به سر می¬برند و در چنان آزادی به سر می¬برند که در واقعیت هرگز میسر و مقدرور نیست و نتواند بود .
خویشتن¬داری، انگیزه¬های اخلاقی و وجدان که سبب خویشتن داری و شرم و حیا می شوند، در نزد سـاد امری است ناشناخته. البته انسان¬ها گرفتار پیش¬داوری می¬شوند اما، به نظر او، این پیش داوری¬ها را یک یا دو دیدگاۀ فلسفی بی اعتبار می¬کند. نشانه اش این است که دختر همواره مادرش را دشمن خود می پندارد ولی عشق کودکانه، احساس خون آشامی او را به سهولت فرو می¬نشاند. او از رفلکس¬های مشروط اظهار بی اطلاعی می¬کند، مگر آنجا که فقط خواسته است جهان واقعا موجود را توصیف کند.
آن موارد استثنایی که Kraft-Ebing توصیف می¬کند، با خصوصیاتی که سـاد در مورد: کوروال و یا دوک دو بلانژی توصیف می¬کند هیچ گونه شباهت و قرابتی ندارند.
در بیست و چهار ساعت، صد بار منی را سرازیر کردن حداقل است و چیزی که به زحمت می شود آن را با دو دست برگرفت پدیده¬های آناتومی عادی در رمان¬های ســاد هستند. باید تایید کرد: قهرمان¬های ساد، با این خصوصیات در مقایسه با بیمارانی که « کرافت » توصیف کرده است امکانات کاملا دگری دارند.
همانطور که خود ســاد می¬گوید، او خودش را مثل ریشاردسون و فلیدینگ، رآلیست می¬داند و آنچه را در طبیعت مشاهده می¬کند یادداشت می¬کند. ســاد، این امر را وظیفۀ رمان می داند. با وجود این، او می¬نویسد که آدم باید طبیعت را زیباتر از آنچه در واقع هست نشان دهد، تا خواننده با کشش قوی¬تری مجذوب آن شود. اما او اخطار می کند: « واقعیت را جانشین غیر ممکن نکن ». اگر او این اخطار را خودش رعایت می¬کرد، آیا استاد پورنوگرافی نمی شد؟ اگرچه لطیفه¬هایی که او بر زبان راوی زن، نارراتریس، در« صد وبیست روز زندگی سودوم» می¬نهد بی تردید بر مبنای رویدادهای واقعی است، اما او اصولا ناظز بیماران روانی بستری شده نبود.
ســاد، مانند اغلب متفکرین فرانسوی عصر خود، راسیونالیست بود، نه امپرسیونیست. امپرسیونیسم انگلیسی اکتشاف بزرگی برای نویسندگان فرانسوی در قرن هجدهم بود ـ بی آن که از این طریق امپرسیونیست شوند. ســاد هرگز چنین نبود. او از امپرسیونیسم، از ناظر بی طرفِ طبیعت، از توصیف کنندۀ دقیق و از اعتدال به دور و فارغ از آن بود.
ساد، با فاکت¬هایی که مشاهدات مبنای آن¬هاست، علیۀ مذهب و اخلاق مبارزه می¬کند؛ اما، همۀ این¬ها فقط ابزار کمکی هستند تا خیال پردازی بیمارگونۀ خودش و شخصیت¬های رمان هایش را به حرکت درآورد. نظراتِ اخلاقی و فلسفی که با هزره¬گویی و فحشا همراه اند نشان می دهد که ســاد از دستاوردهای علمی عصر خود به قدر کافی اطلاع داشته است .( او بسیار کتاب می¬خواند) . اما همین که او دو باره به این نتیحه می رسد در طبیعت همه جیز مجاز است ، شخصیت¬هایش نه تنها هر چه را که تا آن موقع رخ داده است انجام می دهند بلکه علاوه برآن ها، تمام آن¬چه را که فقط ساد می¬تواند تصور کند انجام می¬دهند. کتاب¬هایش طبیعت را نشان نمی دهند بلکه در وحلۀ نخست نشان می دهند که تخیل ـ تخیل ســاد، تا کجا سیر تواند کرد؛ تخیل آدمی درمانده که سی و پنج سال از عمرش را در زندان سپری کرد.
چند و چونِ قتل¬ها و آزار و شکنجه¬هایی که ســاد توصیف می¬کند ( گویی صورت جلسه¬های پلیس است) چنان¬اند که فقط آنچه در اردوگاه¬های نازی¬ها انجام گرفته بیشتر و شدید ترند.
( تخیــل؟….)
چنین به نظر می¬رسد که ســاد، در تضاد با برنامه اش، مدام امور غیرممکن را جانشین واقعیت می¬کند. ظاهرا چنین به نظر می رسد . اما او همواره و دقیقا می داند چه می¬کند.
اگر ســاد را پورنوگراف بنامیم( واگر او چنین نیست، پس کیست؟) آنگاه او پورنوگرافی¬است که با سایر پورنوگراف ها و یا با به اصطلاح رئالیست¬ها چندان قرابتی ندارد.
پورنوگراف¬ها می خواهند به اصحاب خود تملق گویند و چرب زبانی کنند. آنها موقعی می¬توانند به این هدف خود نایل آیند که قهرمان¬های رمان¬هایی بیافرینند که خوانندگان، خودشان را به جای قهرمان¬های این رمان¬ها بگذارند و هویت خود را ازآنان کسب کنند . نظر آن¬ها مانند نظر ســاد نیست که می گوید:« فلسفه باید همه چیز را بگوید». برعکس، در عوالم حسی سالم عوام، بین زندگی جنسی و حرمت داشتن خویشتن رابطۀ تنگاتنگی برقراراست. در سربازخانه¬ها و در میکده¬ها، اعمال قهرمانی و شاه¬کاری¬ها به منظور لذت بردن از آن¬ها تعریف نمی شوند، بلکه منظور لاف زدن و گزافه گویی است. دراین محافل، آدم در بارۀ زنانی که « داشته است » لاف می¬زند، اما از جلق زدن حرفی به میان نمی¬آید . جلق زدن ـ که طبق آمار، رایج ترین فعالیتِ جنسی مردم است ـ در پورنوگرافی به ندرت توصیف می¬شود، یا دست بالا موقعی که مقدمه همخوابگی باشد.
نوشته¬های رئالیستی، به سیاق لاورنس یا هنری میلر، ازاین جمله¬اند. میلر، خواننده¬اش را به این باور روانۀ خواب¬گاه می¬کند که گویا هر آدم معمولی می تواند یک هرکولس باشد. اما تحقیقات علمی عکس آن را نشان می دهند.
کسی که از آثار« رآلیستی » به خاطر صداقتِ آن¬ها دفاع می¬کند ـ امیدوارم چنین باشد ـ آگاه نیست صداقتی که او از آن دفاع و جانب¬ داری می کند تا چه حد هوچی گری و یا دست کم ناقص است. دراین آثار، ناتوانی و ناکامی جنسی به ندرت توصیف می¬شود و علت اش در همه حال خودِ قهرمان¬ها نیستند، بلکه هم¬خوابه¬های آن¬ها هستند . قهرمان¬های نوشته¬های رآلیستی همواره قوی، سالم و بشاش اند؛ حتی موقعی که همجنس¬گرایند می¬خواهند چنین وانمود کنند که همجنس¬گرایی عین سلامت است .
دریک مصاحبۀ تلویزیونی از نویسندۀ هلندی، گوتفرید بومان، سئوال شد چرا در آثارش موضوعاتِ جنسی و سِکس مطرح نیست. او جان کلام را چنین بیان کرد: « رابطۀ بین من و همسرم به کسی ربطی ندارد ».
بسیاری از نویسندگان رئالیستی در این مورد چنین فکر نمی¬کنند واز این¬روست لاف زدن آنان. آن¬ها به درستی چنین فرض می کنند که خواننده در هر کتابی که می خواند بیوگرافی نویسنده را می خواند و ازاین¬رو این نویسندگان به دقت مواظب اند خواننده تحتِ چنین تاثیری قرار نگیرد.
برای ســاد، این جور دلواپسی ها و نیاز به این نوع تحتِ تاثیر قرار دادن خواننده امری کاملا بیگـانه است. او همه چیز را می گوید و در مورد این که این چیزها عادی یا غیر عادی، سالم یا ناسالم، شجاعت یا غیر شجاعت است به مراتب بی¬تفاوت¬تر از رئالیست¬ها، پورنوگراف¬ها و خوانندگان پورنوگرافی است که مثل همۀ خوانندگان می¬خواهند با خواندن این نوشته¬ها انسان بهتری شوند.
ســاد فوق العــاده اغراق می کند ، اما او لاف زن نیست .
جالب¬ترین شخصیتِ رمان که ســاد به منصۀ ظهور رسانیده، زنی است به نام ژولیت .این احتمال که خوانندۀ مرد و حتی خوانندۀ زن هویت خود را در او بیابد بسیار ضعیف است. ژولیت، الهۀ مقدس جنایت است و پیروی از قدیسین هرگز لذت بخش نیست .
ژولیت، خواهر خبیثِ ژوستین با تقواست، ژولیت که از هیچ چیز پروا ندارد، بی تردید الاهۀ مقدسی است و هرگاه به مذاقش خوش آید نسبت به کسی احساس خشم و کینه توزی نمی کند و این احساس برایش به مراتب سهل و آسان¬تر از آدم¬های شریف است .
Noirceuil، یکی از عشاق او، پدر ژولیت را ورشکست می¬کند و سرانجام پدر ومادر ژولیت را مسموم می¬کند. موقعی که او نزد ژولیت به ارتکاب این اعمال اعتراف می کند، ژولیت چه پاسخی می دهد:

« آری، مرا بگای Noirceuil، تصور این که فاحشۀ قاتل پدر و مادرم شوم، مرا سرمست می کند. بگذار به جای اشک هایم، آبم سرازیر شود، چون این تنها احترامی است که می تواتم به استخوان های لعنتی خانواده ام تقدیم کنم.»
( ژوستین و ژولیت، جلد پنجم )

ژولیت، فروتن است. ژولیت نیز مانند خواهر شریف و پارسایش، ژوستین، اجازه می¬دهد هر کاری را با او بکنند. هر دو آزاردیده ، شکنجه شده و مورد تجاوز قرار گرفته اند. اما ژوستین باید فروتنی کند ، بی آنکه لذت برد.
ژولیت، اَبر انسان نیچه است ، او خواهان زندگی است .
ژولیت، بهترین رفیقه¬اش را (Clairwill ) مسموم می¬کند، چون زن دیگری(La Durand) به او تلفین کرده است که رفیقه¬اش می¬خواسته او را مسموم کند. موقعی که این زن نزدِ ژولیت اعتراف می کند که فقط از سر حسادت به او دروغ گفته، ژولیت چه می¬کند؟ ژولیت می خندد و با او رابطۀ جنسی برقرار می¬کند .
مقدسین، پارسایان خشک مقدس، بر آدم¬های معمولی تاثیری فارغ از شور و شوق زندگی برجای می¬گذارند. این امر، به مفهوم و به معنای دیگر، مشمول قهرمان¬های عمدۀ ســاد نیز می¬شود.
همانطور که « دونالد داک» می¬تواند بین چرخ¬های ماشین بخار له و لورده شود و دو ثانیه بعد یک بطری کوکاکولا بنوشد و گویی هیچ اتفاقی نیافناده، از ژولیت نیز هر کاری ساخته است . در مورد آدم¬های کتاب¬های رئالیستی گفته می¬شود: هر آن¬چه انسانی نباشد برایشان بیگانه است، اما برای ژولیت تقریباّ هرآن¬چه انسانی است بیگانه است. ژولیت سنتزی است از خصوصیاتِ بس متنوع، ترکیبی¬است از خصوصیات افرادی که بی نهایت اغراق آمیزند. تقریباّ همۀ امور انسانی برای ژولیت ـ مثل مقدسین ـ بیگانه است، جز اعمال جنایتکارانه؛ سایر خصوصیات، جملگی تجلیات خلاف طبیعی اند.
همانطور که به نظر مومنین، خداوند به مقدسین نیاز دارد تا حقیقت خود را آشکار کند، ســاد نیز که سر از پا نمی شناسد، نمی تواند جهان بدون خدایش را، بدون روحیۀ قوی مافوق انسانی موجودی مقدس تحقق بخشد.
همانطور که آدم مقدس به نظرش همواره گناهکار است، ژولیت نیز فارغ از ندامت نیست . ندامتِ او از این است که به اندازۀ کافی جنایت نکرده است. او( پس از این که کلبۀ دهقان فقیری را به آنش می کشد و خانه و خانوادۀ دهقان درون شعله¬ها می سوزند و سپس با رفیقه اش روی خاکستر بر جای مانده از این آتش افروزی ارضای جنسی کرده است ) می گوید:

«… من شرمنده و تسکین ناپیر بودم، چون فقط جزء بسیار کوچکی از بشریت را نابود کردم. من مشتاق بودم سراسر طبیعت را در مغز پریشانم به لرزه درآورم. در گوشه ای ازعالم شهوترانی ام برهنه روی تخت درازکشیدم و به Elvire فرمان دادم همۀ مردانم را فراخواند وآنان را تحریک کند هر کاری که می خواهند با من بکنند، به من مانند یک فاحشۀ پست توهین و با من بدرفتاری کنند. آنها آمدند، بدن مرا مالش دادند و زیرو روکردند، مراکتک زدند، کُسم، کونم، پستان هایم، دهانم، همه جا را می بایست در اختیارشان بگذارم. برخی، رفقایشان را که من آنها را نمی شناختم، با خود به همراه آورده بودند. آنها را رد نکردم. من فاحشۀ همۀ آنها بودم و در میان این همه فسق و فجور، سیلی از منی سرازیرمی شد. به یکی از شهوت رانان زمخت وخشن اجازه دادم هر کاری که مایل است با من بکند. او پیشنهاد وقیحی کرد: به جای این که او روی تخت مرا بگاید، در درون لجنزار مرابگاید . گذاشتم مرا به درون انبوهی مدفوعات بکشاند و خودم را مثل خوک ماده دراختیارش گذاشتم . او را برانگیختم که بیش ازاین مرا تحقیرکند. گفتن همان وکردن همان. او مدفوعش را روی سر و صورتم خالی کرد و سپس دست ازسرم برداشت. من از فرط خوشبختی به شوق آمدم. هر قدر من بیشتر به کثافت و ننگ آلوده تر می شدم ، همان قدر میل به فحشا در وجودم بیشتر می شد و همان قدر احساس سرمستی و شوق و شیفتگی ام شدت می گرفت .
( ژوستین و ژولیت، جلد هفتم )

هم¬آغوشی¬های ژولیت، مانند Lady Chatterly به خاطر زندگی سالم به پایان نمی رسد، بلکه با آلوده شدن به مدفوعاتِ فاسق هایش پایان می¬گیرد. محتملا زن خوانندۀ این رُمان مایل نیست خودش را به جای ژولیت بگذارد.
اگر محتوای رمانی چون ژولیت را کلمه به کلمه درنظر بگیریم غیرممکن است آن را با توصیف¬های رئالیستی زندگی روزمره عوضی بگیریم. ولی این رمان ، به خوبی توصیف بسیار نزدیک به اصل آن چیزی است که در ذهن انسان، و نه فقط در ذهن ســاد، خطور تواند کرد. اگر چنین نباشد، بایستی این اظهارش را فوق العاده غریب و شگفتی آور بیابیم:

در زندگی لحظانی هست که آدم ترجیح می دهد تنها باشد. هر قدرهم مصاحبت با هم مسلکان بسیار مطبوع باشد، در لحظاتِ تنهایی آدم حس می کند آزادتر حرکت می کند و ذهن اش سرشار از افکار و ایده هاست. احساس شرمی که آدم در حضور دیگران به زحمت می تواند مانعش شود، دیگر لزومی ندارد. در یک کلام ، جنایتی که آدم به تنهایی مر تکب می شود هم¬ترازی ندارد.
( ژوستین و ژولیت، جلد هفتم )

ژولیت که شب و روز با صد جور مرد و زن هم¬خوابه می شود، ژولیت که با پاپ اعظم در محراب کلیسای رم مجلس لهوو لعب ترتیب می دهد، ژولیت که با دهقانان، با اشراف، با معتمدین محل، با پیران و نوجوانان هم¬آغوش می شود، ژولیت که با پدرش هم¬خوابه می¬شود و سپس او را مسموم می¬کند، ژولیت که بهترین دوستش را مسموم می کند، ژولیت که مانع می شود جسد خواهرش را که اوباش از او هتک حرمت کرده اند به خاک سپارند، و در این ماجراها غریزۀ جنسی و شهوت اش بیشتر تحریک می شود، این ژولیت از شرم سخن می گوید. این ژولیت گرفتار جامعه شده است و لذت بردن در عالم تنهایی را ترجیح می دهد.
زندگی شخصی ســاد را نباید به هیج وجه با زندگی نرو (Nero) ، تیبریوس ( Tiberius) ، Galagula وGilles de Rais و یا آدم هایی که از روی هوی و هوس مرتکب قتل می شوند و پلیس هر روز با آنها سرو کار دارد در یک سطح قرارداد.
ســاد، سی و پنج سال از عمر هفتاد و چهار ساله اش را می بایست در زندان بسربرد. ولی این امر به هیج روی دلیل هیولا بودن مارکی نیست( اگرچه سال¬هاست که بسیاری چنین می¬انگارند) بلکه بیش از همه، نشان می دهد که او تا چه حد مغلوب نیروی خلاقیتِ ادبی¬اش شده و افزون بر این، تا چه حد منکوبِ معاصرین مقتدر و متنفذش شده است .
ســاد، یک اشرافی خوشگذران بی قید بود. او یک خادم در خور پادشاۀ رژیم کهنه شده ( Ancien régime ) بود و واقعاّ بدتر از آن نبود. او به جرم بزهکاری های اخلاقی سه بار سر و کارش به پلیس افتاد و مجازات شد. اما مجازات¬ها چندان سنگین نبودند. در عصر ما بزهکاری¬هایی که کم و بیش درمورد او به اثبات رسیده اند مجازات سنگینی ندارند. فقط موقعی که او به جرم فریفتن خواهر زنش ـ آنهم خانمی که در پانسیون شبانه روزی به سر می¬برد ـ خشم خویشاوندان مقتدر و متنفذ همسرش را برانگیخت، بدون محاکمه و به فرمان محرمانه( Lettre de Cachet ) به مدت سیزده سال روانه زندان شد. او در جریان انقلاب فرانسه از زندان آزاد شد وهمان¬طور که انتظارش می رفت، از عنوان اشرافی خود صرف¬نطرکرد و با اشتیاق تمام در انقلاب شرکت جست. حال فرصت مناسبی فرا رسیده بود که از خویشاوندانش انتقام گیرد و تئوری را درعمل پیاده کند. اما او اصلا چنین نکرد. نام او بین سردمداران ترور ذکرنشده است و او درکنارTinville وFouquier و … جای نگرفت. او با قاطعیت مخالف اعدام بود. اموالش غارت شد و املاکش به فروش رسید. حال، ساد آدمی است تهی¬دست.
ســاد ، رمان « ژوستین » را سومین بار تصحیح و تکمیل کرد و با ادامۀ رمان « ژولیت » مجموعۀ آثارش در ده مجلد منتشر شدند. به ندرت دیده شده است که حکومتی چنین کتاب¬هایی را در دست اتباعش تحمل کند. اما انتشار این آثار تنها رضای خاطری بود که انقلاب برایش به ارمغان آورد. سالهای ایدآلیستی به سرعت سپری شدند و دشمن جدیدی ظهور کرد: ناپلئون بناپارت، غولی که به مراتب مقتدرتر از مؤلفِ ما بود. کتاب کوچکی با نام مستعار منتشر شد: Zoloé et ses deux acolytes. رمانی بود حاوی توصیف دقیق عشق¬بازی¬های ژوزفین، همسر سرکنسول . و سرکنسول معطل نماند و فورا دستور داد رمان ژوستین ممنوع شود و اعلام شد که ســاد بیمار روانی است.
او می بایست به خرج خانواده¬اش در تیمارستان محصور بماند. پسرانش از پرداخت مخارج تا آخر عمرش سرباز زدند.
مدیر تیمارستان فرمانی دریافت کرد دایر بر این که استفاده از کاغذ و قلم برای ساد ممنوع است . مدیر زندان نامۀ اعتراضی علیۀ این فرمان فوق العاده خشن نوشت و پس از این که خاطر نشان کرد ســاد به هیچ وجه بیمار روانی نیست چنین توضیح داد:
« …. عالی جناب، از آنجا که من تمام وقتم را صرف می کنم یار و یاور این نگون بختان
باشم و با بودجۀ دولت مقتصدانه این مؤسسه را طوری اداره کنم که شایستۀ تلاش های
پدرانۀ شما باشد و به بیگانگان نشان داده شود که نظرات شما چقدر خیر و صلاح است ،
شایسته نیست اوقاتم را مصروف اذیت و آزار شخصی کنم که بی تردید گناه بزرگی مرتکب
شده است ولی مدتها با رفتار نمونه وارش در صدد است خطاهایش را جبران کند.
اصل و نسبِ من، مقام و منزلتِ من ایجاب می کند که مدیر مؤسسه ای باشم انسانی، نه زندان بان… نامۀ او بی تاثیر ماند .. ساد ، تا دم مرگ در تیمارستان باقی ماند.

بنا براین، هر دورۀ زندانی شدن که او می بایست سالها رنج کشد، به خاطر اعمال جنایتکارنه نبود، بلکه فقط و فقط نتیجۀ اقداماتِ مستبدانه بود. در نامه نگاری¬ها ی خصوصی اش اثری از معتقدات اخلاقی شخص او مشاهده
نمی شود. نامه¬های ساد، نامه¬های انسان شکنجه شده و اشتیاق او به دیدار همسرش است که پس از گذشتِ این سال¬های متمادی هنوز هم به او وفادار مانده است. البته او در این نامه ها، همسرش را بی اساس به ارتکاب جنایت متهم می کند و با خشم و عصبانیت می نویسد که وکلای دادگستری و معتمدین اسناد رسمی او را فریب داده اند.

برای ســـاد نقش¬های مختلف و متفاوتی قائل شده اند :
الف ـ ساد، پزشک و سکس¬شناس، خصوصا موقعی که روان پزشکِ دیگری Eugen Dühren نخستین بار در سال ۱۹۰۴، اثر او را ( صد وبیست روز سودوم ) منتشرکرد.( دست نویس این کتاب موقعی که ساد هنوز زنده بود مفقود شده بود) . بنابراین، ســـاد پیشاهنگ فرویــد است .
ب ـ آن¬طور که آپولینر در مورد ساد گفته است: Sade,Cet esprit le plus libre qui ait encore exité [ ساد ، آزاد ترین اندیشه و تفکری است که تاکنون وجود داشته است ] .
ســاد، الهام بخش آنارشیست¬ها: شاید او در سراسر قرن نوزدهم مخفیانه چنین بوده است . در هر حال Stirner اگرهم ساد را می شناخت بیشتر به کارل مارکس تمایل داشت تا به ساد.
ج ـ ســاد، پدر بزرگ فاشیسم است: براین منوال، فاشیسم از آنارشیسم پدید آمده است. به یک معنا، ســاد چنین نیز بوده است: ماتریالیسم در ارتباط با ترور. با وجود این، من تصور می¬کنم، ساد اگرچه او تحت تاثیر ماکیاولی قرار گرفته بود ولی سرنوشت او در دوران هیتلر بهتر از آن¬چه در دوران ناپلئون بدان گرفتار آمد نمی¬شد ـ حتی وخیم تر از آن می¬شد.
د ـ ســاد ، اخلاق گرای آتئیست ، ساد به عنوان پیشروی نیــچه. فلسفۀ ساد به مراتب خشونت¬بارتر و غیرانسانی¬تر از فلسفۀ نیــچه است . فلسفۀ ســاد عاری از هر نوع اخلاق است، حتی اخلاق سروران (Herrenmoral). در فلسفۀ ســاد، ضعیف¬ترین انسان بودن سبب عذاب وجدان ( Gewissensbisse) نمی شود.
ه ـ ســاد، منبع نهانی الهام رمانتیک¬های متاخر ( Postromantiker )، دکادنت¬ها، و ناتورالیست¬هاست ؛ آن چه که Mario Praz، نویسندۀ اثر خارق العادۀ « عشق، مرگ، شیطان» کشف کرده است. اما او، که برای ساد ازرش چندانی قائل نبود، درک نکرده که ســاد فراتر از یک آدم خیال¬باف است . دنیای ســاد ، دنیای واقعی نیست بلکه مدلی از این دنیاست . نمونه ای از این دنیاست که با وجود این توانسته است چنین پیش گویی کند:

« … اگر چه یهودی¬ها ….. مادام که به خدای موسی وفادارند می بایست در ناز و نعمت
بسربرند، اما موقعی که آنها بیش از هر زمانی آن را ستایش می کردند دچار مصیبت
هولناکی شدند . ( ژوستین و ژولیت ، جلد پنجم )

اما در دنیای بدون جنگ و فاشیسم نیز هرسال میلیون¬ها انسان، نکبت بار جان می¬سپارند، بی آن¬که ناله ای از کسی به گوش رسد. و در مورد میلیون¬ها انسانی که ناگزیر شده اند شب و روز زندگی نکبت باری را سپری کنند، اگر چه گاه گاهی این¬جا و آن¬جا سخنی بر زبان¬ها می آید، ولی مادام که وضعیت و روز و روزگارمان بهتر از این نگون بختان است، همۀ این سخنان یاوه است . و اگر روزی جهان بهشت برین شود، باز هم صد هزار سالی که این جهان جور دیگری می توانست بوده باشد جبران ناپذیر است.
انسان « در جستجوی راه های نوینی است ». انسان از بی عدالتی ها خشمکین می شود. انسان در پی کسب فصیلت و تقواست و زندگی موهبت مقدسی است وغیره …. انسان هر روز چنین ادعاهایی می¬کند و چون مرگ فرارسد محتملا برایش چندان اهمیتی ندارد. شاید خوشحال هم بشود. مثل خوشحالی¬ای که هر شب راحت بخسبد. انسان هر روز تا حد از پا درآفتادن جان می کند؛ در مضیقۀ مالی است و از انجام هر کار خفت آور، به شرطی که امتیازی داشته باشد، فرو گذار نیست. انسان، بین امیدواری و ترس و بیم سرگردان است. او هر شب، مثل گوسفند بی دفاع در کشتارگاه به بستر می رود و با وجود این، تقریبا بدون قرزدن راضی می شود هر شبانه روز هشت ساعت کار گران¬بهایش را در خواب تلف کند. پس جه بهتر که بدون قرزدن مُرد.
ســاد، پژوهش¬گر طبیعت نبود، ناتورالیست و روان شناس نبود. اما این بدان معنا نیست که دنیــای سگی و خوار و ذلیلش به کلی غیر واقعی و غیر ممکن است .
دنیــای او می تواند ازهر لحاظ مدل دنیایی باشد برای کسی که از برخی واقعیت¬های امور کاملا عادی شگفت زده می شود: برای کسی که تعجب می¬کند چرا گیاه خواران و یا مخالفین آزمایشات بر روی موجودات زنده فقط گروه¬های معدود ی مردم¬اند و یا ، چرا جوان¬هایی که از خدمت در ارتش سر باز می¬زنند انگشت شمارند و همۀ این انسان¬ها اغلب بیماران روانی تلقی می¬شوند. برای کسی که می¬خواهد بفهمد چطور ممکن است در کشورهای متمدن، برای جوانانی که از خدمت در ارتش سر باز می زنند مجازات¬های سنگینی تعیین شده است . و یا برای کسانی که نمی توانند بفهمند چگونه در جهانی که صد¬ها هزار انسان در اثر بی خانمانی و بی سر پناهی زندگی¬شان تباه می¬شود، کلیساها بدون شرم و حیا مبالغ هنگفتی برای ساختمان¬های کلیسا ها از مردم گدایی می¬کنند و سخیف ترین روش¬ها را برای گول زدن مردم به کار می گیرند ـ آن هم با موفقیت ! برای کسی که در این میان از خود می پرسد چرا میلیون¬ها شهروند که می توانند در خانه و کاشانه شان بمانند و یا با قطار راه آهن سفر کنند، با اتومبیل در جاده¬ها چنان به سرعت رانندگی می¬کنند که گویی در مسابقه شرکت کرده، سر از پا نمی شناسند و جان خود و جان دیگران را برای هیچ و پوچ به مخاطره می اندازند.
شخصیت¬های رمان¬های ساد، که متاسف اند مثل کوه آنش فشان به دنیا نیامده اند تا بتوانند شهرها را زیر آتش و خاکستر مدفون کنند، صد وپنجاه سال بعد، ناظر بمب¬های هیدروژنی شدند که حتی از بی پروا ترین تخیلاتِ شخصیت های ســاد فراترند. آیا ساد واقعا دیوانه بود ؟
شاید حق با ســاد بود. مسالمت¬جویی، عشق، کینه و هراس از مرگ، اصولا هوس¬بازی¬های انسان است. محتملاّ انسان موجودی است که کردار و رفتارش به مراتب کمتر آگاهانه تر از آن است که الهیون، بشر دوستان، آموزگاران و پژوهش¬گران در مورد مسالمت و صلح تصورش را می¬کنند. انسان، همان¬طور که ســاد تلویحاّ بیان می¬کند، بیشتر قابل مقایسه است با یک پاره سنگ، با یک مولکول، با یک اتم که جملگی پدید می آیند و فنا می¬شوند، ترکیب و تجزیه می شوند. این است هرآنچه هست و بقیه توّهم است .
اخلاق، الهیات، حق و حقوق و یا پژوهش¬ها در مورد صلح و مسالمت در کمدی انسان نقشی بازی می¬کنند، اما همواره نقشی بیش نیستند و پیوسته ایام این نقش کمدی است .
ســاد، بر خلاف اخلاق¬گرایان معمولی، موضعی فراسوی نقش کمدی انسان اتخاذ کرد ( واز این¬رو سی و پنج سال ازعمرش را در زندان سپری کرد )
انسان نیز یک پروسۀ شیمیایی است مانند سایر پروسه¬ها. انسان هرکس و هر چه هست و یا مدعی و معتقد است که چنین وچنان است، فقط تا موقعی که زنده است این نقش را بازی می کند و سپس پایان آن فرا می¬رسد و هر چیزی ممکن است رخ دهد و هر چیزی رخ خواهد داد، بی آن¬که خورشید از تابش و پرندگان از نغمه سرایی باز بمانند .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

Willem Fredrik Hermans* با نوشتن رمان¬های « اشک اقاقیا » ، « همیشه حق با من است » ، « تاریکخانه¬ی داموکلس» و « مبادا ازاین پس خواب» ، شهرت گسترده ای یافت. به علاوه باید از داستان¬های کوتاه، نمایش نامه¬ها ، مقالات و مباحثات او نیز نام برد. او در زبان هلندی سال¬ها از همه نویسندگان هلندی یک سر و گردن بالاتربوده است. برخورد خشمگین و تا اندازه¬ای خونسردانه¬ او در آثارش بسیار مشکل آفرین بوده است. اما این واقعیت تغییری نمی¬دهد که فقط قلیلی از نویسندگان هلندی قادر به رقابت با او هستند . تصویرهای او از آینده ملال انگیز و تیره است.« آدمی باید بپذیرد که در جهانی تهی از آزادی، نیکی و حقیقت زندگی می کند؛ و دبستان های ابتدایی خیلی زود این فرمان را به آن¬ها خواهند آموخت.» این گفته¬ای است که در کتاب « تاریکخانه¬ی داموکلس» آمده است ـ رمانی که برخورد شهودی آن غول آسا ست . اگر چه او با خوانندگان آثارش چندان مهربان نیست، ولی باید گفت که در ادبیات بعد از جنگ کارش یکتاست…. هرمانس می دانست چگونه بنویسد که خواب را بر خواننده حرام کند……

• ( برگرفته از مقدمه¬ای که Martin Mooij ادیب و مسئول بنیاد جشنواره جهانی شعر در رتردام بر مجموعه « داستان های هلندی » ترجمه نسیم خاکسار ، ۱۹۹۶ نوشته است .)

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

برگرفته از مجلۀ Schreibheft,Nr.59,2002

زلزله…..هم وطن مان را تنها نگذاریم

شهریور ۱۳۹۱

زلزله…..هم وطن مان را تنها نگذاریم

متقلبان ادبی – امیر هوشنگ برزگر

شهریور ۱۳۹۱

زمانی تصور بر این بود که تازه کارها و آن هائی که جویای نام هستند، اقدام به تقلب ادبی می کنند.
چون معرفی شده نبودند، کسی به کارهای سرهم بندی شده آن ها اعتنائی نمی کرد. در واقع، هم محلی از اعراب نبودند، هم کارهایشان مهر وضوح تقلب را بر پیشانی داشت. گمان بر این نبود که صاحبان اسم و رسم هم چون دزد با چراغ به تقلب های بزرگتر دست می زنند. و در حقیقت مصیبت از آنجا شروع شد که عده ای بسیار راحت لباس شارلاتان های ادبی را بی واهمه از آبرو بر تن کردند و چون با چراغ بودند گزیده تر تقلب کردند.
این متقلبان مشهور و سرشناس بیشتر می روند سرغ نویسندگان صاحب نام خارجی وسراغ رمان هائی که پر طرفدار بوده اند. از آن ها یاد داشت برداری می کنند و بر پایه سوژه کتاب با تغیرنام کاراکتر ها و انتخاب نامی دور از ذهن کتابی سر هم می کنند. چنین متقلبانی تعدادی کافی پا منبری دارند که خوب بلدند سر وصدای آفرین و به به راه بیانازند و تا بخواهی بجنبی چنین نویسنده و کتابش را نه تنها مشهور و محبوب می کنند، که به اوج هم می برند، وتا بجنبی سمفونی پیروزی خود را می نوازند.
گذرگاه به شهادت تاریخ خود همیشه این ناهجاری ها را برملا کرده و در حد توان برای حفظ سلامت ادبیات تلاش کرده است. ما در اولین واکنش در لفاف می گوئیم ومدرک و سند رو نمی کنیم،ولی، با سرهای فرو کرده در برف که روبرو بشویم  افشاگری را به وضوح می کشانیم .
با این امید که نازنین های مخاطب توجه بیشتر داشته باشند و بهر دلیل دنباله روی نکنند و چشم بر ناهنجای ها نبندند.

بخش عکس در گذرگاه – شورای نویسندگان

شهریور ۱۳۹۱

در گذرگاه بخشی داریم بنام عکس
حتمن متوجه شده اید.
این تنها قسمتی است که دیدنی است و نه خواندنی ” البته زیر هر عکس یکی دو کلمه بعنوان کامنت نوشته شده است که اتفاقن بسیار هم مورد توجه آن هائی که به آن مراجعه کرده اند واقع شده است ”
سالهاست که این چند صفحه را در هر شماره داریم. ما نمی دانیم چرا مراجعه کننده به آن به تعدادی که انتظار داریم نیست.
کمتر متوجه وجود این بخش هستند؟
وجودش را لازم نمی دانند؟
یا علت خاصی دارد که ما نمی دانیم
ولی حقیقت این است که تماشای این عکس ها که دانه چین هستند می تواند مخاطب را با جهات خاصی از رخداد ها و مسائل آشنا کند تماشای آن ها را توصیه ی کنیم.    شورای نویسندگان

پاسخ آقای ایرج مصداقی به نوشته خانم کتایون آذرلی که در شماره قبلی آن را منتشر کردیم

شهریور ۱۳۹۱

نوشته زیر را آفای مصداقی در پاسخ مطلب خانم کتایون آذرلی که در شماره قبل
منتشر شده بود ارسال داشته و تاکید در انتشار آن داشتند که البته حق ایشان است
ما در ئی میلی برای ایشان نوشتیم:
نوشته مفصلی است وما بی دستکاری تمام آن را می آوریم

جناب مصداقی عزیز
حتمن در شماره آینده گذرگاه مطلب ارسالی شما را منتشر خواهیم کرد
این ما نیستیم که بایستی قضاوت کنیم، قضاوت و برداشت را خوانندگان خواهند داشت
هرجند برداشت هر کس به زعم خودش خواهد بود
طبیعی است که دزیافت هر نظری در صورت مناسب بودن بازتاب داده خواهد شد
با احترام
گذرگاه

——————————-

کتایون آذرلی و کتاب “مصلوب”

ایرج مصداقی

کتایون آذرلی که خود را دارای “افکار چپ” معرفی می‌‌کند، در روایتی سراسر نادرست از زندان مشهد و نیشابور، در کتابی به نام “مصلوب” با دست‌درازی و دست‌برد به کتاب‌ها و خاطرات زندانیان سیاسی و بهره‌ گیری ناشیانه از آن‌ها و قوه‌ی تخیل شخصی و احتمالاً کمک‌های دیگران، جز گسترش دادن بازار سیاه تقلب و جعل در ارتباط با “خاطرات زندان”، کار دیگری انجام نداده است. گویی تمام تلاش وی در این بوده است که قطره اشکی از چشم خوانندگان بی‌خبر از همه جا بگیرد.

کتایون آذرلی در کتابی ۳۷۰ صفحه‌ای که به سناریوی یک فیلم هندی و یا کِیسی جعلی برای پناهندگی و اقامت در کشورهای اروپایی شبیه است، از هر دری سخن می‌‌گوید و خود را قربانی انواع و اقسام جنایت‌‌های رژیم معرفی می‌کند. او با کتاب “مصلوب”‌اش، در واقع پیش از هر چیز، حقیقت را به صلیب کشیده است. در این کتاب قرار نیست هیچ واقعه‌ای شکلی حقیقی داشته و از منطق برخوردار باشد.

شیوه‌ی نگارش نویسنده و طرح مطالب و بی‌اطلاعی او از بدیهی‌ترین مسائل سیاسی و تاریخی ایران معاصر، انسان را به تردید می‌اندازد که وی اساساً زندان بوده باشد و یا در ارتباط با مسائل سیاسی به زندان افتاده باشد! داوری من در باره‌ی کتایون آذرلی نه بر اساس آگاهی از وضعیت و یا سابقه‌ی او، بلکه با توجه و بر پایه‌ی نوشته‌های وی و مسائل طرح شده در کتاب ایشان است. متأسفانه نمی‌توانم خودم را قانع کنم و بگویم: شاید اشتباه می‌کنم و او آن‌چنان غرق در اوهام و خیالبافی‌های خود بوده ‌است که شخص آگاه به مسائل زندان در جمهوری اسلامی را به این داوری می‌رساند! ولی به ضرس قاطع می‌توانم بگویم که هیچ روایت واقعی یا حتا نزدیک به واقعیت در ارتباط با مسائل زندان، در این کتاب یافت نمی‌شود. تولید و نشر این گونه آثار، خوانندگان را بر سر دوراهی پذیرش رنج‌نامه‌ی واقعی کسانی که در زندان‌های جمهوری اسلامی جوانی‌شان پرپر شده است، قرار می‌دهد. این‌گونه “خاطره‌نویسی”‌ها، تنها به لوث شدن جنایت‌‌های رژیم کمک می‌کند و سایه‌ای از شک و تردید بر همه چیز می‌اندازد.

آن‌چه که در زیر خواهد آمد، تنها نمونه‌هایی است از کتاب “مصلوب” تا گفته‌هایم بی مدرک و دلیل نبوده باشد. وگرنه کمتر صفحه‌ای از کتاب و بدون اغراق هیچ روایت مطرح‌ شده‌ای از سوی کتایون آذرلی نیست که در تضاد زمانی و یا موضوعی با دیگر قسمت‌های کتاب و یا با واقعیت نبوده باشد.

کتایون آذرلی صحنه‌ا‌ی را توصیف می‌کند که پاسداران برای دستگیری وی به خانه‌شان حمله کرده و مادرش را مورد ضرب و شتم قرار داده‌اند:

مادرم را در مقابلم کوفتند. سیلی‌ها بر صورتش زدند. تکفیر و تحقیرش کردند که چنین دختری را به دنیا آورده، این‌چنین او را تربیت کرده است! مادرم می‌نالید. پدرم با هر سیلی که بر صورت آن زن پیر فرتوت کوفته می‌شد، فریاد می‌زد: محض رضای خدا، نزن مرد! و … او می‌‌کوفت. همچنان می‌کوفت. مادرم می‌گریست و پاسدار به او رکیک‌ترین فحش‌ها را نثار می‌کرد. مادر سر به زیر فرو برده بود و می‌نالید و از سر بیخودی و دردی که بر جانش نشسته بود اندکی از گیسوان سپید رنگش، به قدر دو بند انگشت، به در آمده بود.

کتایون آذرلی در صفحه‌ی ۳۳ کتاب شکنجه‌گرش را پیرزنی ۵۰ تا ۶۰ ساله معرفی می‌کند و در صفحه‌۸۴ کتاب در باره‌ی او می‌گوید: قطعاً می‌توانست به جای مادربزرگم باشد. آیا تصور نمی‌‌کنید که دروغگو کم حافظه است؟ وقتی زنی ۵۰ تا ۶۰ ساله او را به یاد مادربزرگش می‌اندازد، آیا توصیفی که او از مادر “پیر وفرتوت”اش با “گیسوانی‌ سفید” می‌کند، واقعی‌است؟ آیا نمی‌باید پیرزن شکنجه‌گر او را به یاد مادرش می‌انداخت؟ آیا مادری که فرزندِ زنی ۵۰ تا ۶۰ ساله است، می‌تواند آن‌گونه باشد که کتایون ‌آذرلی توصیف می‌کند؟ پاسداران با کتایون آذرلی و پدرش کاری ندارند و سیلی به گوش مادرش که تازه عمل جراحی داشته و روی صندلی چرخدار نشسته‌ است، می‌زنند. آن هم به جرم این که چرا کتایون را زاییده است! آیا برخورد پاسداران واقعی است؟

کتایون آذرلی نه رئیس زندان مشهد را می‌شناسد و نه مسئولان رسیدگی به پرونده‌‌ی زندانیان سیاسی در مشهد را و نه محل بازجویی و نه روال قضایی در جمهوری اسلامی را. او با چشم باز به زندان می‌رود و در خلال دوران بازجویی و… نیز تنها یک‌ بار چشم‌بند به چشم دارد و در باقی موارد بدون چشم‌بند است! او می‌نویسد در دوران زیربازجویی در سلول انفرادی‌ای حبس بوده که یک سمت آن میله‌ای بوده است. ولی او تنها می‌توانسته فردی را که در سلول روبه‌روی‌اش محبوس بوده، ببیند!

البته در صفحه‌های بعد کتاب مشخص می‌شود که او قادر به دیدن و گفت‌وگو با افراد زیادی بوده است. هر کس که زندان بوده، می‌داند که سلول انفرادی، آن‌هم برای زندانیانی که زیربازجویی قرار دارند، یک سمت‌ آن میله‌ای نیست که زندانیان شکنجه شده از پشت‌ میله‌‌های آن به درد دل با یکدیگر بپردازند.

در ثانی زندان وکیل‌آباد مشهد سلول انفرادی و زیرزمین به شکلی که نویسنده تشریح می‌کند، ندارد.

او می‌نویسد که دکتر معالجش به مدت بیش از یک سال، روزی دو مرتبه در سلول انفرادی به او سر زده و زخم‌هایش را پانسمان کرده و در همین دوران برای تحمل سختی‌ها به او روحیه هم می‌داده است. آیا کسی شنیده که در بیمارستان‌های اروپا نیز جراحت بیماری را روزی دوبار پانسمان کنند؟ آیا دکتر زندان مخوف رژیم این‌گونه با زندانی رفتار می‌کند؟ جالب آن‌که خانم آذرلی بعد از انتقال به بند عمومی دیگر نیازی به دوا و درمان و پانسمان زخم‌ها پیدا نمی‌کند. آیا عجیب نیست؟

او مدعی می‌شود در سال ۶۳ در مشهد بازجویش در اولین جلسات بازجویی او را به تحمل ۴ سال زندان محکوم می‌کند! بعدها حتا به طور ظاهری نیز به دادگاه برده نمی‌شود و همان چهارسال زندان را به او ابلاغ می‌کنند:

بازجو به سوی میزش بازگشت. چیزی بر روی پرونده‌ای نوشت و اشاره کرد به نگهبان که مرا و هایده را به محل مورد نظر دیگری ببرد. سپس رو کرد به من و بدون کوچکترین دلیل منطقی، دفاعی از خود، گفت که به چهارسال زندان محکوم هستم اما قبل از آن که حکم را بگذرانم می‌بایست کمی ادب شوم.

اما بعید است در اواخر سال ۶۳ که در زندان‌های رژیم نسبت به سال‌های گذشته از شرایط بهتری برخوردار بودند، چنین اتفاقی افتاده باشد. چرا که در سال ۶۰ و در اوج بحران و شرایط به غایت وحشت‌انگیز زندان‌ها، حتا اگر شده دادگاهی یک دقیقه‌ای در شعبه‌ی بازجویی و یا روی تخت بهداری برگزار کنند، این کار را می‌کردند. در جریان قتل‌عام ۶۷ نیز همه را به دادگاه‌ می‌بردند.

بازجو که به کسی حکم زندان نمی‌دهد، آن هم در اولین جلسه‌های بازجویی! (البته سر به نیست کردن افراد شامل موضوع فوق نمی‌شود. در این مورد هم حکم از قبل توسط حاکم شرع صادر می‌شد.) آن‌چه که بازجویان در خلال کار بازجویی به عنوان دستاویز برای افزایش فشار روانی روی فرد از آن استفاده می‌کنند، تهدید زندانی به کشتن در زیر کابل، اعدام و انداختن او در چاله‌ای به‌گونه‌ای که کسی از سرنوشتش مطلع نشود و… می‌باشد. و به این طریق سعی می‌کنند زمینه‌ی لازم برای تخریب روحیه و شکستن مقاومت زندانی را فراهم کرده و او را به همکاری وا دارند. در واقع او را تهدید می‌کنند که: در صورت عدم همکاری با ما، به چنین سرنوشتی دچار می‌شوی! نه این‌که در همان اولین جلسه‌ها‌ حکم نهایی او را که تنها چهار سال است، به او اعلام کنند. در ثانی کسی نیست که شکنجه ‌را تجربه کرده باشد و در آن شرایط هزار بار مرگ را آرزو نکرده ‌باشد. نه این‌که با شنیدن چهار سال حبس، دچار چنان وضعیت روحی‌ای شود که دست نگهبان را با یک ضربه‌ی محکم به عقب براند و بعد تکه‌‌ای از گوشت دست بازجو را با دندان “قلوه کن” و آویزان کند و آب دهانش را به صورت بازجو تف کند!

کتایون آذرلی در باره شکنجه و شکنجه‌گاه می‌نویسد:

آن روز بار دگر حاج آقا دستور داد تا مرا به سیاهچال شماره سه ببرند. سیاهچال شماره سه!؟ از قرار معلوم سیاهچال‌ها هر یک بنا به آن‌چه روی می‌داد و می‌گذشت و بر اساس ارزش جرم مرتکب شده، طبقه‌بندی می‌شدند.

او که ظاهراً شکنجه‌گاه ندیده است، فکر می‌کند شکنجه حتماً در سیاهچال انجام می‌گیرد و آن هم طبقه‌بندی و درجه‌بندی دارد و هر کس، همانند آن‌چه که برای “دوزخ” گفته‌اند، طبقه و جایگاه خود را دارد!

تا آمدم نگاه کنم که پیره زن مفلوک، این زنی که قطعاً می‌توانست به جای مادر بزرگم باشد، این‌بار می‌خواهد با من چه کند، در یک لحظه هولناک چهار چنگک، چهار گیره محکم به ناخن‌هایم وصل شد. بر روی گیره‌هایی که صفحه‌ی فلزی شکلی قرار گرفته بودند و در پشت هر گیره فنری وجود داشت که حرکت دست جلاد، مثل یک اهرم قوی عمل می‌کرد. گیره‌ها مثل دندان‌های یک سوسمار که دندان‌هایش به تن آدمیزاد قفل کرده باشند و او را با فشار و سختی به قعر آب فرو برد، انگشتانم را به خود قفل کرده بود از وحشت و درد فریاد بلندی کشیدم. بار دگر بالای سرم ایستاد… دستور بعدی را با یک اشاره در حالی‌که سر از صورتم بر می‌داشت صادر کرد. در یک لحظه‌ی کوتاه از چهار چنگک تمام وجودم آویزان شد. احساس کردم دستم از کتفم جدا شده است. … من از نوک انگشتانم، ناخن‌هایم از آن چنگک‌ها آویزان می‌شدم…

کسانی‌که در دوران شاه و خمینی شکنجه شده‌اند، به خوبی آگاه هستند که آویزان کردن از ناخن و یا حتا انگشت امکان‌ناپذیر است. آویزان کردن معمول نیز از مچ دست یا پا انجام می‌گیرد. دستگاهی نیز به این منظور تاکنون ساخته نشده است. ناخن کشیدن جزو شکنجه‌های مرسوم است ولی “آویزان کردن از ناخن” نه. حتا تمام ناخن‌های یک دست، هیچ‌گاه نمی‌توانند تحمل جسم پنجاه کیلویی را بکنند؛ در جا کنده ‌می‌شوند! دستگاهی که او توصیف می‌کند، برای گیر کردن به ناخن حتماً باید قبلاً زیر ناخن رفته باشد و ناخن را از گوشت جدا کرده باشد. اگر چنین پدیده‌ای رخ داده باشد، دیگر امکان آویزان کردن فرد از ناخن نمی‌رود.

این پیرزن شکنجه‌گر قبلاً یک بار نیز دست‌های کتایون آذرلی را بسته تا بازجو با افتادن روی بدن خانم آذرلی، سینه‌هایش را با آتش سیگار بسوزاند.

او از شکنجه به عنوان “حد” یاد می‌کند که مجازاتی است برای جرائم عادی. در زندان‌های جمهوری اسلامی از کلمه‌ی “تعزیر” برای توصیف شکنجه یاد می‌شود. در سراسر کتاب یک‌ بار نیز از اسم فوق استفاده نشده است. او اطلاعی ندارد که شلاق زدن به وسیله‌‌ی کابل انجام می‌‌گیرد و نه تسمه‌ی خیس که در مقایسه با کابل از درد بسیار کمتری برخوردار است. ضربات کابل را به پیرزنی ۵۰-۶۰ ساله نمی‌دهند که بزند. کتایون آذرلی نمی‌داند که برای زجرآورتر کردن شکنجه، از زدن کابل به کف پای زندانی استفاده می‌کنند و نه بر پشت او. وی می‌نویسد در اثر خوردن کمتر از ۵۰ ضربه تسمه‌ی خیس که توسط پیرزنی ۵۰-۶۰ ساله نواخته شده، آنقدر فریاد زده که خون گلویش، گیسوان بلند‌ او، تخت شکنجه و زمین را خونی کرده و مجبور به شستن آن‌ها با سطل آب شده بودند. این ضربات در حالی وارد شده‌اند که پیرزن قرآنی را نیز زیر بغل نگاه داشته بود و دستش از حد مشخصی نمی‌توانسته بالاتر رود.

کتایون آذرلی حتا نمی‌داند که قپانی نوعی از دستبند نیست بلکه نوعی از بستن دست با دستبند معمولی است که به دستبند قپانی معروف است. این شکل از شکنجه به نوعی شبیه به قپان کردن گوسفند و وزن کشی آن است. او می‌نویسد که به وی دستبند قپانی زده بودند تا به بازجویان حمله نکند و سپس روی صندلی نشسته و به سوال‌های بازجو جواب می‌دهد و یا بعد از آن ساعت‌ها رو به دیوار می‌ایستد. کسانی که کارکرد دستبند قپانی را دیده‌اند و یا تجربه‌ کرده‌اند، به این ادعاها فقط می‌خندند. چرا که وقتی یک دست را از بالای سرتان و دست دیگر را از پایین کمرتان آورده و با فشار به سمت بالا به دست دیگرتان رسانده و آن‌وقت یک دستبند معمولی به دست‌تان بزنند، خود به خود پس از اندک زمانی خم خواهید شد؛ به خصوص این‌که مدتی از اجرای این شکنجه‌ نیز گذشته باشد.

کتایون آذرلی پس از آن‌که شدیداً شکنجه می‌شود و جای سالمی در بدنش باقی نمی‌ماند و از همه مهم‌تر دست راستش در اثر شکنجه از کار می‌افتد، بازهم از چنان قدرت روحی و جسمی‌ای برخوردار است که نگهبان سلول انفرادی را به شدت مضروب کرده و تنها با دست چپش(تأکید از اوست) چادر زن پاسدار را بر سرش جر و واجر می‌‌کند. آیا می‌توان تصور کرد تنها با یک دست، پارچه‌ای را جر و واجر کرد، آیا برای این کار نیاز به دو دست نیست؟

خانم آذرلی نه از سیاست خبر دارد و نه از گروه‌های سیاسی و نه از نحوه‌ی بازجویی و پرسش‌هایش، ولی خود را “چپ” می‌داند و ضد اسلام و مذهب است. در هر دو باری که دستگیر می‌شود، حتا یک کتاب که بوی وابستگی به “چپ” دهد نیز در میان کتاب‌هایش نیست و یا او نمی‌شناسد که نام برد. ولی در هر دوبار کتاب‌های دکتر علی شریعتی در خانه‌اش پیدا می‌شوند. او در ارتباط با چریک‌های فدایی خلق دستگیر شده است. مشخص نمی‌کند کدام ‌دسته‌ی آن‌ها. آن‌قدر ذهن غیرسیاسی دارد که می‌گوید بازجویش روی برگه‌ای نوشته است: در عین حالی که او “رهبریت یکی از باندهای چریک‌های فدایی خلق” را به عهده دارد “مسئول ارائه و پخش اعلامیه‌های شبانه” نیز بوده است . آخر کدام بازجوی کارکشته‌ای است که بعد از چند سال تجربه‌ی بازجویی نداند کسی که در موضع “رهبری” جریانی است (آن‌ هم رهبری “یکی از باندهای چریک‌های فدایی خلق”)، اعلامیه شبانه پخش نمی‌کند!

کتایون آذرلی همچنین روایت می‌کند: بازجو از من سوال کرد که “متأهلم یا مجرد. اسم شبم چیست …” و “اما من نه می‌دانم قضیه اسلحه چیه و نه تا حالا اسم شب داشتم” در زندان اما راجع به “اسم شب” نمی‌پرسند. مگر می‌خواهی از ایست بازرسی و منطقه‌ی حفاظت شده عبور کنی که نیاز به “اسم شب” باشد! از فرد “اسم مستعارش” را می‌پرسند و نه “اسم شب”‌اش را. ایشان که چند سال به اتهام “سیاسی” در زندان بوده‌اند، تفاوت “اسم شب” و “اسم مستعار” را نمی‌دانند. کمی عجیب نیست؟

کتایون آذرلی چنان از مسائل و رخدادهای سیاسی به دور است که می‌نویسد:

دختری که هم سن و سال خودم بود، مینا نام داشت. او وابسته به حزب کمونیست کارگری بود و ۵ سال می‌شد که در زندان به سر می‌برد.

مینا هم سلول و دوست خانم آذرلی است و موضوع بر می‌گردد به سال ۶۵. مینا از سال ۶۰ به خاطر وابستگی به حزب کمونیست کارگری که در دهه‌‌ی ۷۰ تأسیس شده در زندان به سر می‌برد! و هم‌سن خانم آذرلی است که در سال ۶۵ طبق گفته‌ی خودشان باید ۱۹ ساله بوده باشد. پس مینا نیز باید ۱۹ ساله باشد و از چهارده سالگی در ارتباط با حزب کمونیست کارگری که قرار است دهسال بعد تشکیل شود، در زندان بوده است.

خانم آذرلی در جایی از صدور حکم اعدام و اجرای بلافاصله‌ی آن در رابطه‌ با دو زندانی به خاطر “ور رفتن” با هم می‌گوید:

یک روز داخل بند غوغایی به راه افتاد که همگی‌امان شگفت زده شدیم. میترا و طاهره، دو نفر از هم بندی‌های من بودند که با یکدیگر روابط عاطفی محکم و استواری داشتند. اغلب با هم بودند، حتا وقتی برای هواخوری به حیاط زندان می‌رفتیم و هریک در گوشه‌ای می‌نشستیم تا از هوای آزاد و نور آفتاب بهره‌مند شویم، در این لحظات نیز آن‌ دو با یکدیگر بودند، حتا زمانی‌که نوبت حمام بند ما بود آن‌دو بگونه‌ای خود را جهت می‌دادند تا در یک گروه هفت نفره قرار بگیرند و در حمام رفتن‌ها نیز با هم باشند. میترا زنی بیست و پنج ساله وابسته به حزب رنجبران بود. و طاهره هوادار حزب کمونیست کارگری. … در یک لحظه صدای گام‌‌های مأموران و بستن درهای اتاق‌های بند به گوش رسید. ناگهان درها بسته شد و اجازه خروج نیز به ما داده نشد. در وجود همگی‌امان رعب و وحشت حاکم شده بود. نمی‌دانستیم چه اتفاقی افتاده است. برخورد و عملکرد مأموران به گونه‌ای بود که انگار کسی بمب به داخل بند آورده و آن‌ها آن‌را کشف کرده‌اند!

صداها دور شد و لحظه‌ای بعد درب بند ما تا نیمه گشوده شد و دو خواهر تواب (نرگس و ناهید) وارد اتاق شدند و هر دو برافروخته و عصبانی به نظر می‌رسیدند. چنان به اتاق آمدند که گویی همه بدکاره هستند. …(نرگس) گفت: خودم دیدم‌شان. با همین چشام! رفته بودن توی توالت و باهم پچ پچ می‌کردن. توی یک توالت. و بعد باز با همان حالت حق به جانب خود ادامه داد: اونا با هم ور می‌رفتن!

… او اشاره‌ای به قسمت پشت اتاق انداخت و گفت: همین… همین، طاهره و میترا. خودم دیدم. با چشای خودم دیدم که داشتن با هم ور می‌رفتن.

… آنروز میترا و طاهره به بند نیامدند. نیمه شب صدای رگبار تیرها به گوش رسید. شاید بار دیگر تعدادی از نفرات بندها اعدام می‌شدند. … آن‌شب فریده رو به شراره کرد و گفت: فکر می‌کنم کلک بچه‌ها رو کندن!

منظور فریده، میترا و طاهره بودند اما برای من تصورش سخت بود زیرا به آن‌ها حکم اسارت‌شان را داده بودند… مدتی بعد این عدم باور من شکل واقعی گرفت و به باور نشست. آن دو را همان شب اعدام کرده بودند.

یکی از قربانیان به نام طاهره، هوادار “حزب کمونیست کارگری” است. موضوع در سال ۶۵ اتفاق افتاده و همان‌گونه که پیش‌تر اشاره کردم، این حزب در دهه‌ی ۷۰ تأسیس شده است! طاهره اما به خاطر هواداری از حزبی که وجود خارجی نداشته است، به زندان می‌افتد! گیرم که همه‌ی مواردی که خانم آذرلی روایت می‌کند، صحت داشته باشد. ولی او اطلاعی ندارد که به عمل نزدیکی دو زن با یکدیگر، در “شرع” “مساحقه” می‌گویند و مجازات آن در صورت اثبات عمل و نه فقط “ور رفتن”، ۱۰۰ ضربه شلاق است و نه اعدام فوری که وی روایت‌ می‌کند! از اواخر سال ۶۰ احکام بالاتر از ده‌ سال زندان و به ویژه اعدام و نیز احکام مصادره‌ی اموال بیش از یک صد هزار تومان را برای تأیید به “دادگاه عالی قم” ارجاع می‌دادند. برای تحقیق بیشتر می‌توان به کتاب خاطرات منتظری در این رابطه رجوع کرد. بنابراین اگر حتا حکم اعدامی برای آن‌ها صادر می‌شد، نیز نمی‌توانست همان شب اجرا شود! در مشهد اعدام‌ در زندان “کوه‌سنگی” که به سپاه پاسداران تعلق داشت، انجام می‌گرفت. بنابر‌این کسی نمی‌توانست صدای آن را بشنود. از همه مهم‌تر در دوران مورد اشاره، اعدام در مشهد به وسیله‌ی دار زدن انجام می‌گرفت و نه تیرباران.

کتایون آذرلی آورده است که:

در بین ما دو تازه وارد بودند. دو دختر سیزده و پانزده ساله، که به دلیل شرکت در تظاهرات داخلی دبیرستان خود بازداشت شده بودند. آن‌ها از هواداران سازمان پیکار بودند. حکم آن‌ها دو سال زندان بود…

این اتفاق مربوط به سال ۶۵ است. دو دختر سیزده و پانزده ساله، دو سال حکم دارند. دستگیری به خاطر تظاهرات داخل دبیرستان، باید مربوط به قبل از ۳۰ خرداد ۶۰ باشد. بعد از خرداد ۶۰ امکان “تظاهرات داخل دبیرستان” نبود. سازمان “پیکار” نیز در سال ۶۰ متلاشی شده و از بین رفته بود. پس. کسی نمی‌تواند هوادار چیزی باشد که دیگر وجود ندارد. این دو دختر بچه در آن زمان باید هشت و ده ساله باشند. چگونه ممکن است یک دختر هشت ساله یا ده ساله در دبیرستان تظاهرات کرده باشد و بعد از چند سال دستگیر شده باشد؟!

خانم آذرلی در صفحه‌ی ۲۲۱ کتاب می‌نویسند:

سرم را به سینه‌اش گذاشتم و بغضم را ترکاندم. او یکی از هواداران مجاهد بود که به سختی شکنجه‌اش کرده بودند… اکنون دیگر نه برای من و شاید برای او، مهم نبود که به کدام‌یک از گروه‌های سیاسی اعتقاد داریم. مهم نبود که من چپ هستم و او مجاهد. من نجس هستم و او پاک. من خائن هستم و او مبارز!

ایشان آن‌قدر از مسائل سیاسی دور هستند که نمی‌دانند مجاهدین “چپ‌ها” را “نجس” و یا “خائن” ندانسته و نمی‌دانند. آن‌هم چپ‌هایی که مبارزه مسلحانه می‌کنند.

در میان دیگر زندانیان تازه وارد دو دختر جوان دیگر هم بودند یکی از آن‌ها شانزده ساله و دیگری هفده ساله بود. از قرار معلوم والدین‌ آن‌ها آن دو را به پاسداران معرفی کرده، تحویل داده بودند. هر دو در تشکیلات داخل دبیرستان فعالیت داشتند. در آن روزها دولت اعلام کرده بود که والدین نیز اگر فرزندی دارند که در مسیر و خط اندیشه‌‌های نظام نیست و علیه آن مبارزه‌ی مخفی می‌کنند، وظیفه شرعی و مذهبی یک مسلمان واقعی است که آن‌ها را به مراکز دولتی معرفی کنند…

خانم آذرلی توضیح می‌دهند هر دوی آن‌ها را که توبه نکرده بودند، اعدام می‌کنند. آن دو زندانی طاهره‌ درخشان و رعنا سلحشور نام دارند و موضوع در سال ۶۵-۶۶ اتفاق افتاده است. در آن زمان تشکیلاتی در دبیرستان‌ها نبود که کسی بخواهد با آن‌ها همکاری کند و خانواده‌اش از آن مطلع شود. چنین موضوعی بر می‌گشت به سال ۵۸-۶۰. در آن زمان دخترهای مزبور احتمالاً ده – یازده ساله بوده‌اند و امکان حضور در دبیرستان را نداشته‌اند! فرمان خمینی مبنی بر معرفی فرزندان توسط والدین، مربوط به سال ۶۰ بوده است. معلوم نیست چرا والدین فرزندانشان را تا سال ۶۵-۶۶ لو نداده‌اند؟ رژیم در سال ۶۵ – ۶۶ کسی را (آن هم دختربچه) به خاطر فعالیت ۵ – ۶ سال پیش، آن هم در سطح دبیرستان، اعدام نمی‌کرد! در آن زمان حتا پیک‌های مجاهدین را که با مأموریت‌های ویژه برای خارج کردن افراد و وصل ‌آن‌ها به مجاهدین، به کشور وارد و دستگیر شده بودند، نیز اعدام نمی‌کردند و زیر حکم نگاه می‌داشتند.

باور کنید روایت‌های سطحی و جعلی‌ این‌چنینی، اعدام کودکان و نوجوانانی را که در سا‌ل‌های ۶۰-۶۱ به فجیع‌ترین شکل به قتل رسیدند، نیز لوث می‌کند

در اواخر همین ماه بود که گروه تازه واردی از زندانیان را وارد بند ما کردند. از چند روز قبل این شایعه پیچیده شده بود که گروه تازه وارد بدون استثنا همگی‌اشان حکم گرفته‌اند و باید در انتظار حکم‌شان که اعدام بود در بند ما به سر می‌بردند…همان روز، در اواسط بعد از ظهر بود که گروه را وارد بند ما کردند …در میان آن‌ها که هشت تن بودند دختر جوان بیست ساله‌ای به نام مهتاب به بند ما وارد شد. او روحیه بسیار خوبی داشت. در زندان شکنجه شده بود، با این تفاوت لب به سخن باز نکرده بود، او اهل رشت بود و در سال ۵۷ به حزب رنجبران پیوسته بود و تا این زمان شرکت فعالانه‌ای در این حزب داشت…

واقعه‌ی فوق در سال‌های ۶۵-۶۶ اتفاق افتاده است. مهتاب که اکنون بیست ساله است، در دوران پیش از انقلاب باید یازده، دوازده ساله بوده باشد. حزب رنجبران در سال ۵۸ و از به هم پیوستن چند گروه مائوئیستی تأسیس شد. حزب مزبور در سال ۵۷ وجود خارجی نداشت تا مهتاب به آن پیوسته باشد. آیا حزب رنجبران می‌پذیرد که در خلال آن سال‌ها عضوی یازده- دوازده ساله در استان گیلان و یا خراسان داشته است؟ تشکیلات “حزب رنجبران” در سال‌های ۶۰-۶۱ در ایران به کلی نابود شد. چگونه مهتاب تا سال ۶۵ در حالی که کودک و یا نوجوانی بیش نبوده، در این حزب “شرکت فعالانه” داشته است؟ آیا کتایون آذرلی داستان‌سرایی نمی‌کند؟ در دوران قتل‌عام زندانیان در سال ۶۷، در مشهد تنها دو زندانی زن به نام‌های شمسی براری و شیرین اسلامی که هر دو از زندانیان مجاهد زیر حکم بودند، اعدام شدند. آیا حضور ۸ زندانی اعدامی در بندی که متعلق به زندانیان حکم دار است، آن‌هم در سال ۶۵-۶۶ تعجب‌آور نیست؟

کتایون آذرلی در مورد “تابوت” در زندان مشهد می‌نویسد:

تنبیه گاه در قسمت پایین زندان بود، در زیرزمینی سرد و نمور که بوی نم آن بیداد می‌کرد. ما را داخل جعبه‌های چوبی گذاشتند که شکل “تابوت” بود، تمام طول وعرض جعبه‌ها بقدر قد و قواره‌ی یک آدم بود. وقتی داخل جعبه‌ها فرو می‌رفتیم، دیگر قادر نبودیم خود را حرکتی بدهیم. روز اول از نهار و شام خبری نبود، فقط اجازه داشتیم در توالتی که همان‌جا قرار داشت دوبار قضای حاجت کنیم، آن‌هم زیر نظر مأمورین و نگهبانان زنی که مراقب‌مان بودند. لحظات مرگبار و سختی بود. زمان به کندی گذر می‌کرد. نه اجازه حرف زدن داشتیم، نه کوچکترین حرکتی. …

روز دوم، علاوه بر اجازه توالت رفتن، یک وعده غذا هم دادند. غذا را در داخل یک قابلمه بزرگ ریخته بودند که اصطلاحاً استانبولی پلو بود!… اگر چه در آن دقایق همین غذا، غنیمتی بود اما من با اشتها و میل آن ‌را نبلعیدم. می‌بایست دور تا دور قابلمه می‌نشستیم و با دست غذا می‌خوردیم، این نحوه‌ی غذا خوردن برایم مشمئز کننده بود…

کتایون آذرلی توجهی نمی‌کند که پدیده‌ی “تابوت” و … پدیده‌ای بود منحصر به زندان قزل‌حصار کرج در سال‌های ۶۲ و ۶۳ و پیش از دستگیری او در مشهد!

ایشان به تقلید از آشپزی که از انواع ادویه‌‌ها در طبخ غذا به شکلی ماهرانه استفاده می‌کند، به شکلی کاملاً ناشیانه از انواع تراژدی‌ها در روایت تخیلی‌اش از زندان‌های جمهوری اسلامی، استفاده کرده است. اولین هدف از قرار دادن فرد در.”تابوت”،… جدا کردن فرد از جمع بود. آن‌وقت خانم آذرلی مدعی‌ می‌شود که هر روز همه کسانی که در تابوت بودند، امکان می‌یافتند به هنگام غذا خوردن دور یک قابلمه نشسته و با دست غذا بخورند. در ضمن توضیح می‌دهند که حتا بعضی اوقات این فرصت را داشته‌اند که دور هم نشسته و”فاطی” سر به سرشان گذاشته و شوخی کند! در آن شرایط رقت بار هم مسئله‌ی او عدم رعایت نزاکت و با دست غذا خوردن بوده است! خانم آذرلی در همان‌جا متوجه‌ می‌شود که در دخمه‌ی بغلی، مردها به سر می‌برند و حتا صدای شکنجه‌ی یکی از این مردها را نیز می‌شنود. کتایون آذرلی تا هفته‌ی دوم “شبهای تابوتی” را تعریف می‌کند و بعد می‌نویسد:

بالاخره روزی از این روزها حاج آقا وارد دخمه شد و دستور داد تا از جعبه‌ها خارج شویم…

او از ممنوعیت زندگی جمعی و کمونی در زندان نیشابور سخن می‌راند. در حالی که این مسئله مربوط به زندان قزل‌حصار در سال‌های ۶۲ و ۶۳ بوده و نه مرسوم شدن این شیوه در زندان نیشابور آن‌هم در سال ۶۵-۶۶.

روز ملاقات فرا رسید. این روز در هر دو ماه و نیم، یکبار روی می‌داد

خانم آذرلی بدون دغدغه‌ی خاطر هر چه می‌خواهد می‌گوید! در هیچ یک از زندان‌های کشور، حتا در سال‌های ۶۰ تا ۶۳ که بدترین سال‌های زندان بود، نیز فاصله‌ی بین دو ملاقات از یک ماه تجاوز نمی‌کرد. در شهرستان‌ها این فاصله به مراتب کمتر بود و در سا‌ل‌های ۶۵، ۶۶ در واقع دوران گشایش زندان بوده و اصلاً چنین فاصله‌ای بین دو ملاقات نبوده است. به ویژه در مشهد غالب زندانیان به مرخصی نیز می‌‌رفتند.

کتایون آذرلی از بازدید واعظ طبسی از بندشان خبر‌می‌دهد و این که او تقاضای داشتن یک “دار” را از واعظ طبسی و همراهانش می‌کند. وقتی همه او را متعجب نگاه می‌کنند، او می‌گوید منظورش “دار قالی” بوده است: “منظورم را روشن تر کردم مسئولین زندان نفس راحت‌تری کشیدند” چه مسئولان نازنینی حتا از شنیدن نام “دار” احساس‌شان جریحه دار می‌شود و وقتی می‌فهمند که خانم آذرلی تقاضای “دار قالی” کرده است، نفسی به راحتی می‌کشند!

دیدار واعظ طبسی از زندان نیشابور که “خدایگان” خراسان محسوب می‌شود، مضحک‌ترین چیزی است که می‌توان عنوان کرد. مانند آن است که کسی بگوید خمینی به بازدید زندان اوین یا قزل‌حصار آمده باشد.

خانم آذرلی از وضع حمل یک زندانی سیاسی در بند عمومی زندان خبر می‌دهند! در حالی که چنین چیزی نمی‌تواند از نظر بقیه‌ی زندانیان دور مانده باشد! زندانی چپی به نام راضیه که باردار است، محکوم به اعدام و زندگی در میان جمع شده است و قرار است پس از وضع حمل اعدام شود. بچه‌ی او چند روز بعد، از وضع حمل در میان زندانیان، به خانواده‌اش تحویل داده می‌شود و خود راضیه دو روز بعد در سال ۶۵ اعدام می‌شود یکی دیگر از نکات جالب و بدیع این وضع حمل آن است که به خاطر این‌که دکتر زن در زندان نبوده است، اجازه نمی‌دهند او به بهداری منتقل شود و توسط دکتر مرد وضع حمل کند.

خانم آذرلی یادش رفته که قبلاً گفته بود زن مزبور را هر هفته برای چک به بهداری زندان می‌بردند. زن زندانی در نمازخانه‌ی بند که ظاهراً از نظر مسئولان زندان جای مقدسی است، وضع حمل می‌کند. مسئولان زندان که رعایت جوانب شرعی را می‌کنند، متوجه نیستند که خون‌ریزی حاصل از زایمان، آن هم در نمازخانه و “نجس شدن” آن‌جا نیز برخلاف موازین شرعی است. مشخص نیست چرا مسئولان زندان و تواب‌های بند، زندانی را مجبور نمی‌کنند در یکی از اتاق‌ها وضع حمل کند تا نمازخانه و عبادتگاه خدا از خون حاصله “نجس” نشود؟!

“مولود” داستان کتایون آذرلی قرار است مانند “حضرت علی” که “مولود کعبه” است “مولود مسجد” از کار در آید تا داستان کامل شود. او نمی‌داند اگر گفته می‌شود “حضرت علی” در “خانه‌ خدا” به دنیا آمده، قبلاً تناقض آن را حل کرده‌اند و گفته‌اند که زایمان بدون خونریزی بوده‌است؛ چرا که او قرار بوده است امام شود!

کتایون آذرلی در باره‌ی دوستش مهین می‌نویسد:

مهین بیش از سه سال، قبل از من وارد زندان شده بود و حکم اسارتش هفت سال بود. او هم یک‌ بار مصاحبه شد، ولی پذیرفته نشد. یکی از دلایل مردودیتش در مصاحبه، ارتباط و دوستی صمیمانه‌اش با من کافر بود. من به دو علت مابین زندانیان تواب کافر قلمداد می‌‌شدم: اول به علت این‌که اعتقادی چپ‌گرایانه داشتم. دوم این که شاعر بودم، و شاعر را قرآن نفی کرده است. … و مهین یک‌ سال و نیم دیگر را بدین منوال بیش از حکم اسارتش در زندان سپری کرد.

با توجه به آن‌چه کتایون می‌گوید، مهین باید حداقل در اواسط ۶۸ آزاد شده باشد ولی با کمال تعجب، خانم آذرلی که در بهار ۶۷ آزاد شده است، شاهد آزادی مهین بوده و نزد او رفته و آدرس منزلش را به همراه گردنبندی که از هسته خرما درست کرده بود، به رسم یادگاری به او می‌دهد و مهین با یادگاری او از زندان خارج می‌شود.

خانم آذرلی مدعی می‌شود که در سه سال اول زندان، ملاقاتی با هیچ یک از افراد خانواده‌اش نداشته است. وقتی کمی پیش از‌ آزادی از زندان برادرش برای اولین بار به ملاقات او می‌آید، در پاسخ به سؤال کتایون آذرلی که چرا تا کنون به ملاقاتم نیامده بودی، می‌گوید:

تاکنون نامه‌ای از سوی ارگان‌های دولتی جهت بودن من در زندان دریافت نکرده بودند.

آیا خانواده‌ای که شاهد دستگیری‌ دخترشان بوده است، سال‌ها منتظر می‌ماند که از سوی ارگان‌های دولتی جهت بودن او در زندان نامه دریافت کند؟ آیا ارگان‌های دولتی چنین کاری می‌کنند؟

خانم آذرلی می‌نویسد که در هفت مهرماه ۶۳ دستگیر شده‌است و این‌که:

خروج من از زندان برایم همان‌قدر غیرمنتظره و ناباورانه بود که ورودم به داخل آن… همان‌خانه‌ای که من آن را چهارسال پیش ترک کرده بودم….در طول مسیر با برادرم گفت‌وگویی نداشتم. گذشت این چهارسال…

من چهار سال در زندان به سر بردم…

خانم آذرلی که پیش از پایان یافتن “فصل گل‌ها” در سال ۶۷ آزاد شده‌ است ، بقیه‌ی ماجرا را که بسیار شنیدنی است، این‌گونه ادامه‌ می‌دهد: “اکنون یک ‌سالی می‌شد که از زندان خارج شده‌ بودم اما هنوز با تمام وجود خود را در زندان در می‌یافتم… “

او در حالی که در سال ۶۷ و کمی پیش از آزادی تلاش کرده بود برای اولین بار با دست چپ نقاشی بکشد، دارای چنان پیشرفتی در کار می‌شود که نقاشی‌هایش مورد توجه قرار گرفته و در نمایشگاهی که در سال ۶۸ ترتیب یافته با استقبال مردم روبه‌رو می‌شود. کتایون آذرلی در باره‌ی بازدیدکنندگان می‌نویسد:

در روز اول نمایشگاه، بازدیدکنندگان بسیار زیاد بود من همچنان که در کنار مسئول نمایشگاه قرار داشتم، به مردمی می‌اندیشیدم که برای دیدن تابلوهایم آمده بودند. همان روز توانستم چندین تابلوی خود را به فروش برسانم.

از طرف آقای آشوری مسئول نمایشگاه به کار در آتلیه‌اش دعوت می‌شود. به رئیس نمایشگاه از طرف وزارت ارشاد اسلامی ابلاغ شده بود:

هرگونه مصاحبه‌ی تلویزیونی یا رادیویی و مطبوعاتی را برایم ممنوع کرده‌اند.

روزی آقای آشوری به من پیشنهاد داد تا موضوعی را برای ساختن یک فیلم و نوشتن یک سناریو در نظر بگیرم. بطور کلی من کار نقاشی و یا سینما را با بهره ‌گیری از کتاب‌های آموزشی و بعدها در محل کارم عملاً با زوایای دوربین و کار با آن آشنا شدم و آن را فرا گرفتم… پس از گذشت دو سال و اندی، حالا دید بهتری به آینده و زندگی پیدا کرده بودم…

هفت ماه و نیم ساخت فیلم به درازا کشید و در پاییز همان سال به انتها رسید و در آذرماه سال ۶۷ در جشنواره‌ی سینمای جوان به نمایش گذاشته شد…

ایشان در سال ۶۷ از زندان آزاد شده‌اند. دو سال و نیم طول می‌کشد تا خود را بازیابند. به لحاظ تجربی سینما را می‌آموزند و کار با زوایای دوربین را نیز در محل کارشان که از سال ۶۸ در آن‌جا مشغول به کار شده‌اند، یاد می‌گیرند. ساخت فیلم‌شان هفت ماه و نیم طول می‌کشد. پس به‌طور منطقی باید در سال ۷۰ باشیم. ولی فیلم او در جشنواره‌‌ی “سینمای جوان” در آذرماه ۶۷ شرکت می‌کند! او حاضر نمی‌شود جایزه‌‌اش را از دست “حسن خامنه‌ای” برادر سیدعلی خامنه‌ای رهبر رژیم بگیرد! و داستانی در این باره‌ خلق می‌کند شنیدنی:

تماشاگران و حضار در جمع با گفتن این جمله که رو به خامنه‌ای داشتم: “استدعا می‌کنم جایزه را به انجمن سینمای جوان تقدیم کنید” فریاد شادی و شور بسیاری را سردادند و در یک لحظه بسیاری از آن‌ها از جایگاه خود برخاستند و نمی‌دانم که بعد چه شد که تمام سکو پر از گل‌هایی شد که به سویم پرتاب می‌شد. تا آن‌جا که در توانم بود گل‌ها را از روی سکو جمع کردم و در میان شور و ولوله‌ی مردم از سکو پایین آمدم و به سوی جایگاه خود رفتم. پس از یک ماه از این شب، فیلم مورد نظر به سوی جشنواره‌های بین‌المللی ارسال شد این ارسال از سوی انجمن سینمای جوان صورت گرفت و من به علت این‌که زن بودم و ازدواج نکرده بودم نمی‌توانستم بنا به قوانین اجتماع به همراه این فیلم به خارج از کشور بروم. برایم مضحک بود! فیلم من بدون کوچکترین همراهی، بدون کارگردان و فیلمبردار و سناریست، می‌بایست به سوی جشنواره‌های بین‌المللی می‌رفت…

ظاهراً تماشاگران و حضار، از قبل نسبت به اقدام قهرمانانه‌ی او مطلع بوده و گل‌هایی را برای استقبال از عمل قهرمانانه‌ی وی تدارک دیده بودند! او مطلع نیست که فیلم‌های جشنواره‌ها را وزارت ارشاد، مافیای “بنیاد فارابی” و نهادهای وابسته به رژیم، به جشنواره‌ها می‌فرستند نه انجمن “سینمای جوان”! او مطلع نیست که این زن شوهردار است که نیاز به اجازه‌ی همسر برای خروج از کشور دارد و نه دختر بالغی که بیش از ۱۸ سال سن دارد! لااقل می‌گفت به خاطر سابقه‌ی سیاسی‌ای که داشتم اجازه‌ی خروج از کشور نگرفتم تا داستان کمی واقعی‌ جلوه کند! او بدون کوچکترین احساس شرمی، می‌‌نویسد فیلم “آرزو” که ساخته‌ی وی بود در جشنواره‌ی بین‌المللی مقام اول را به دست آورد. ولی نامی از جشنواره نمی‌برد که چه بود و کجا.

او برای رژیم آنقدر شخص “خطرناک”ی بوده که مأموران امنیتی به رئیس نمایشگاه رسماً ابلاغ می‌کنند که وی حق برگزاری مصاحبه‌ی رادیو تلویزیونی و مطبوعاتی ندارد. ولی معلوم نیست چگونه اجازه‌ی برگزاری نمایشگاه را دریافت کرده و یا چگونه فیلم او به جشنواره‌ی بین‌المللی راه یافته‌ و برنده‌ی جایزه‌‌ی اول نیز شده است؟!

خانم کتایون آذرلی بارها از جمله در صفحه‌های ۱۱۱،۲۷،۲۹،۴۱ کتاب آورده است که به هنگام دستگیری هفده ساله بوده است. ایشان همچنین نوشته‌اند که در مراحل بازجویی او را با فردی به نام هایده که هفت سال از او بزرگتر است روبه‌رو می‌کنند: “او هایده بود. دوستی که از دوران تحصیلی او را می‌شناختم… ” آیا ممکن است دو نفر که هفت سال تفاوت سنی دارند، در هیچ یک از مقاطع تحصیلی به جز دوران دانشگاه هم کلاس و یا دوست تحصیلی بوده باشند؟ در صفحه‌ی ۱۸ نوشته است: “هر روز که از محل کار خود و یا قبل از آن از دانشگاه باز می‌گشتم… ” دانشگاه رفتن وی قبل از زمان شاغل شدنش است. در صفحه‌ی ۳۰۷ می‌نویسد: “روزی تصمیم گرفتم به سوی دوستان و همدوره‌ای‌های خود در دانشگاه بروم” (این موضوع پس از آزادی از زندان رخ می‌دهد) این چند روایت خانم آذرلی را کنار هم بگذاریم:

او در سن هفده سالگی در هفت مهرماه ۶۳ نه در دانشگاه‌ و یا هنگام عزیمت از دانشگاه، که پس از عزیمت از محل کار به خانه دستگیر می‌شود! در جریان جلسه‌های متعدد بازجویی هیچ پرسشی از دانشگاه و فعالیت‌های او در دانشگاه نمی‌شود. به گونه‌ای از هایده صحبت می‌کند که دوران تحصیلی‌اش به سر رسیده است. تصدیق می‌کند که فعلاً دانشگاه نمی‌رود و قبل از این که به سر کار برود به دانشگاه می‌رفته‌ است. پس دوران تحصیل او در دانشگاه باید قبل از سال ۵۹ باشد؛ چرا که دانشگاه از سال ۵۹ تا ۶۲ به خاطر “انقلاب فرهنگی” بسته بود.

دختری ۱۷ ساله در سال ۶۳ در چه سالی قبل از ۵۹ می‌توانسته به دانشگاه راه یافته باشد که تحصیل را نیز تمام کرده و یا ناتمام گذاشته باشد؟ آن موقع چند ساله بوده است؟! آیا او در سال ۵۸، یعنی در ۱۲ سالگی به دانشگاه رفته ‌است؟ تازه این در حالی است که تحصیلاتش را نیمه تمام گذاشته باشد که صحبتی از آن نمی‌کند وگرنه معلوم نیست او در چند سالگی به دانشگاه رفته است. ظاهراً ایشان در همه‌ی زمینه‌ها نابغه بوده‌اند! چرا که در جایی هم می‌گوید که هفت سال در دوران کودکی در زادگاهش گوینده و دوبلور برنامه‌های کودکان و نوجوانان بوده است. اما زادگاهش معلوم نیست.

پاسداران از او می‌پرسند: ترکی؟ می‌گوید: بله! دوباره می‌پرسند: “ترک آذربایجان یا تبریز”؟ و او می‌گوید: ترک آذربایجان. آیا تاکنون کسی در ایران مشابه چنین گفت‌وگویی را شنیده است که از ترکی بپرسند: “اهل تبریزی یا آذربایجان”؟! آن‌هم بیست ‌سال پیش و قبل از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی؟

کتایون آذرلی همچنین نوشته‌ است که در زندان مورد تجاوز قرار گرفته‌ است و بازجوی مربوطه ابتدا خودش به او تجاوز کرده و سپس با استعمال یک چوب عمل تجاوز را تکرار می‌کند و سرانجام موهای بلند ایشان را که تا پایین پایش بوده، بریده و روی زمین می‌ریزد. او شرح می‌دهد چگونه یک بار نیز موفق می‌شود بازجویی را که قصد تجاوز به او داشته، با ضربه‌ای که به بیضه‌اش وارد می‌کند، از کرده‌اش پشیمان ‌کند. کتایون آذرلی بعد از آزادی از زندان و پس از ازدواج و داشتن یک دختر سه سال و نیمه و هنگامی که شش ماهه حامله بوده، دوباره به خاطر برپایی جلسه‌ی “شب‌های شعر فروغ” مورد حمله‌ی پاسداران قرار می‌گیرد. او می‌نویسد که “خانه‌ام پر شده بود از مأموران دولتی که اتاق کارم را جستجو می‌‌کردند.” او توضیح می‌دهد که پس از مدتی “مأموران به دستور سرگروه خود خانه را ترک کرده و در بیرون از منزل به انتظار ماندند.” سرگروه که خانه را خالی می‌بیند، قصد تجاوز به او را که شش ماهه باردار است، می‌‌کند. کتایون آذرلی با دندان گوشت تن او را کنده و فرار می‌کند. کتایون آذرلی توضیحی نمی‌دهد که چگونه آن‌همه پاسدار راضی می‌شوند خانه را ترک کرده و در پاترول منتظر بنشینند تا سرگروه کارش را انجام دهد؟ اگر نیروهای “مکتبی” باشند که چنین اجازه‌ای به سرگروه نمی‌دهند، اگر اوباش پاسدار باشند که حاضر نمی‌شوند او به تنهایی این کار را انجام دهد.

با طرح داستان‌های خیالی و گاه مبتذل، کتایون آذرلی رنج و عذابی را که بر زندانی سیاسی زن ایرانی رفته، به سخره گرفته ‌است. کتایون آذرلی در ماه نهم بارداری از زندان دوباره آزاد می‌شود. ممنوع‌الخروج نمی‌شود و علی‌رغم این که چند روز بیشتر به زایمانش باقی نمانده، با هواپیما از کشور خارج می‌شود. در کشور ترکیه نیز به سرعت کارهایش چفت و جور شده و در قایقی که پناهندگان را به اروپا می‌رساند، وضع حمل‌ می‌کند! موضوع بالا از دو حال خارج نیست. یا کیسی ساخته و پرداخته شده برای اخذ مجوز پناهندگی در کشورهای اروپایی است و یا پایان بخش سناریوی فیلم هندی مورد نظر. متأسفانه بعضی از افراد، گروه‌ها و سازمان‌های سیاسی “چپ”، بدون لحظه‌ای اندیشه و تعمق در گفته‌های کتایون آذرلی، از کتاب او پشتیبانی کرده و خواندن آن را به دیگران تبلیِغ و توصیه می‌کنند! همچنین برای او مراسم سخنرانی ترتیب می‌دهند و به مصاحبه‌‌ی رادیویی با او می‌پردازند.

انگزایتی ملی ! – Anxiety – صفیه ناظرزاده

شهریور ۱۳۹۱

بیماری جاری در کشورمان یک نوع ” بی حوصلگی ” است، یک دلشوره دائم است، و متاسفانه هر روز هم به دلایل مختلف، و تحت تاثیر بی تردیدِ مسائل جاری و اینکه فریاد رسی نیست، و اینکه کاری از دست خودمان بر نمی آید، دارد ریشه می دواند و همه گیر می شود.
بی دلیل نیست که هر هفته تعدادی از وبلاگ ها، دست از ادامه بر می دارند، تعطیل می کنند.
و اکثر آنهائی هم که هستند، نه تنها بوی عشقی از نوشته هایشان به مشام نمی رسد، که گاه بسیار هم نا امیدانه و پر یاس می گویند. از دوری یاران در بند می نویسند، و با اندوه. از نا فرجامی برنامه ها و بن بست بودن راه می گویند و تاریکی فضا.
ما همکارنازنینی داریم که گذرگاه را در وبگردی یاری می کند، و آثاری را جهت بازنشر انتخاب و اطلاع می دهد. می گفت فضای وبلاگ ها دیگر آن بالندگی را ندارند و از آن شوری که داشتند افتاده اند. دیگر سبز نیستند. غباری دلگیر فضای اغلب آن ها را خاکستری کرده است. می گفت:
بنظر می رسد از راهی دور و با باری سنگین آمده باشند، خسته اند. بیشتر با جملاتی روبرومی شوی که براق و پر رونق نیستند….و این چنین نبود، مثل اینکه گرفتار ” انگزایتی ” شده باشند آرام و قرار درستی در نوشته هایشان دیده نمی شود. و کم نیستند آن هائی که بوسیده و کنار گذاشته اند.
می گفت فیس بوک که گستردگی باور نکردنی یافته است کوتاه نویسی های شخصی و سلام علیک های روزانه است و و از لحاظ چایگاه جانشین لایقی برای وب بلاگ ها و گاه، سایت ها نیستند.
دوست و همکار دیگرمان، محسن که گه گاه نامه هائی از تهران می فرستد و هر بار نیز فراز هائی از نامه اش به اطلاع مان می رسد نوشته بود:
خوب که نگاه می کنی همه چیز سر جایش است و هر کس هم به کاری مشغول است. اما زیر این جلد به ظاهر آرام ، عصیانی کاهنده دارد می تراشد.
آنقدردرگیری های گوناگون، و مشکلات و مسائل داخلی و بین المللی ایجاد شده است که همه در یک حال تعلیق در خلائی دلشوره آور به روز زندگی می کنند. آینده بسیار کم رنگ است. و این روی توان تحملشان فشاری آزار دهنده دارد. عصبی، بی حوصله و ملتهب اند.
مردم ما آزادی و آرامش می خواهند. از عزا داری، از گریه و خود زنی، از تعقیب و پی گرد، از شعار وحرف، از سانسور و یوغ، از بگیر ببند دائم و بی وقفه و بخصوص از دروغ خسته اند. می خواهند به فردایشان امید وار باشند. جوانان ما دارند زندگی را گم می کنند. بهر شکل می خواهند خاموششان کنند، با فریب، و ایجاد زمینه های اعتیاد، و با جبر و تهدید رونق زندگی و تحصیل را از آن ها سلب کرده اند.
کشور با آن درآمدی که طی این سی و چندسال رقمی نجومی است از یکطرف، و هر روزهم برلشکر مردم زیر خط فقر افزوده شدن، از طرف دیگر…. بیانگر یک فاجعه است که بر مردم آوار شده است…. ” مثل اینکه خیلی هم پیدا کردن پرتقال فروش، کار سختی نباشد.”
و حالا تحریم ها که آن هم باز تاب نالایقان ها ست شده است قوز بالا قوز.
و مردم ناظرند و می بینند و می دانند که این در آمد بی حساب در همه جا خرج می شود الا برای ملک و ملت. و این علاوه بر انگزایتی، جنون هم می آورد.
.چرا روال زندگی متعارف در کشور ما گم شده است؟ به مردم سایر کشورها بخصوص در پارک ها که بر خورد می کنی آرامش خاصی را در چهره دارند و چشمان آن ها دو دوی بیم را نشان نمی دهد. در حالیکه انقباض عضلات، صورت های ما را دارد از فرم می اندازد. عمیق ترین چین ها پیشانی های ما را شیار داده است. وشده ایم مردمی کم حوصله، عصبی، آشفته و نگران، نگران همه چیز، از کار و غذا و تحصیل گرقته تا تنفس راحت.
ولی بیماری ما لاعلاج نیست. درمان دارد و اتفاقن، هم طبیب و هم دارویش در اختیار خودمان است.
بایستی درد را فریاد زد. فریاد، هم درد را کمتر می کند هم دیگران را به یاری می خواند.
هر قدر آن را به درون بریزیم و ظرف تحملمان را انباشته ترکنیم فشار فزاینده بر اعصابمان بیشتر می شودو بدین ترتیب، بی تردید گرفتار تر و مستاصل تر می شویم. از ترس مردن نبایستی خود کشی کرد. شهامت ابراز، قدرت مقابله، ویاد گیری گفتن ” نه ” به هرگونه زور و اجحاف، طلسم شکن است. باید از مدارا و باری بهر جهت دوری جست، چون آشفتگی روحی مان را هم عمیق تر می کند و هم پایدارتر.

چرا رهبر خود را شاعر و منتقد ادبی معرفی می کند؟ – فرج سرکوهی

شهریور ۱۳۹۱


از بخت بدم نیست دگر سوز و گدازی
من سردتر از بخت زمستانی خویشم

از شعرهای علی خامنه ای متخلص به امین

«میهمانی افطار» یا دیدار ماه رمضانی امسال رهبر جمهوری اسلامی با کسانی که سایت رسمی اطلاع رسانی رهبری و رسانه های حکومتی آنان را « گزیده شاعران کشور» معرفی می کنند اما جز یکی دو تن ، آن هم فقط در عرصه تقلید از شعر پیش از مشروطه، نام و اعتباری در شعر و شاعری ندارند، چون شعرخوانی میهمانان «برگزیده» دفتر رهبری و چون گفته های رهبر در باره هنر و ادبیات، جز تکرار کلیشه ای تصویری که هر سال یکی دو بار به تیتر اول رسانه های ایران بدل می شود نبود اما کالبد شکافی این دیدارها برخی شاخصه های ساختار سیاسی جمهوری اسلامی و ابعادی از شخصیت رهبر آن را به دست می دهد.
به نوشته سایت رسمی رهبر «میهمانی افطار رهبر انقلاب با گزیده شاعران کشور از دوران ریاست جمهوری» او آغاز شد اما علاقه وافر آقای خامنه ای به شاعری و نقد شعر به روایت خود او و به روایت زندگی نامه نویسان رسمی او، به دوران جوانی و به زمانی برمی گردد که طلبه جوان می کوشید تا با آشنا شدن با شاعران مشهور و عضویت در انجمن های ادبی به جرگه شاعران مقلد شعر پیش از مشروطه راه یابد.

چرا رهبر خود را شاعر و منتقد معرفی می کند؟

چرا آقای خامنه ای و سازندگان کیش شخصیت رهبر در نهادهای تبلیغاتی می‌کوشند تا چهره «رهبر معظم و فرزانه» را با نشان هنرشناسی، شاعری و منتقد ادبی نیز تزئین کنند؟
آیت الله خمینی نیز به تقلید از شاعران پیش از مشروطه شعر می سرود اما شاعری او، تا درگذشت او، از چشم اغلب مردم پنهان ماند و در تبلیغات کیش شخصیت او مطرح نشد چرا که او نه در عرصه سیاست و نه در عرصه روان شناسی فردی به معرفی خود به عنوان شاعر نیاز نداشت.
شهرت به شاعری و منتقد ادبی بودن بر شان، مرجعیت دینی و سیاسی، نفوذ معنوی و محبویت رهبر جمهوری اسلامی در میان هوادارنش نمی افراید و از همین روی تلاش آقای خامنه ای برای معرفی خود به عنوان شاعر و شعرشناس، بیش از آن که مولفه ای سیاسی در کیش شخصیت او باشد ریشه در نیازی نهفته در روان شناسی فردی او دارد.
ستایش های غلوآمیز از شعر شناسی و شاعری رهبر نیز تلاشی است برای جلب حمایت رهبر از راه پاسخ دادن به نیازهای روانی او.

وهم مستبد یا استبداد وهم

آزادی نقد و انتقاد سیاستمداران را در سخن گفتن به تامل وامی دارد چرا که گفته های آنان از دیدگاه های گوناگون نقد شده و نقد بر شمار آرا و سرنوشت سیاسی آنان اثر می نهد.
آزادی قدرتمندان ازانتقاد، غیبت آزادی نقد و رواج چابلوسی نیز صاحبان قدرت را به تدریج به توهم دانائی و فرزانگی و به تکرار ملال آور کلیات در همه عرصه ها معتاد کرده و گاه بدان جا می کشاند که آرزوهای ناکام جوانی خود را تحقق یافته بپندارند.
آدلف هیتلر به دوران جوانی سودای نقاش شدن در سر داشت اما نه فقط از خلق اثری با ارزش پائین ناتوان بود که در آزمون ورودی مدرسه نقاشی پذیرفته نشد.
هیتلر به دوران جنگ جهانی اول سرجوخه پیاده نظام ارتش آلمان بود اما به دوران قدرت خود را در عرصه استراتژی نظامی از ژنرال های دانشگاه دیده و با تجربه برتر می پنداشت و باور داشت که نقاشی های او در تاریخ هنر ماندگار خواهد شد.
رهبر کنونی جمهوری اسلامی از دوران جوانی سودای شاعری و نقد شعر در سر داشت اما به گواهی کارنامه شعری و حتی به گفته خود او که «شعرهای خودم در حدی نیست که بخوانم. می دانستم که اگر نقد شوند اشکالات زیادی دارد»، در عرصه شاعری جز ناکامی نصیب نبرد.
او که به دوران قدرت و در غیبت نقد و انتقاد آرزوی ناکام جوانی را تحقق یافته می پندارد سالی یک بار در ملاقات با «شاعران برگزیده» دفتر خود، کلیاتی را به عنوان نقد شعر و رهمنود به شاعران و نویسندگان تکرار می کند.
میهمانی افطار رهبر به گفته رسانه های حکومتی با «شعرشناسی، تخصص، خبرگی و هنر شناسی رهبر فرزانه معطر می‌شود» و «برگزیدگان» نیز به شیوه مدیحه ‌سرایان عصر غزنوی از « نظرهای عمیق ، صائب، بدیع و راهگشای رهبر فرزانه» ستایش کرده و نقش خود را در روند مکانیزم جبرانی در روان شناسی رهبر بازی می کنند.
برخی شعرهای رهبر منتشر شده و برخی با صدای خود او در شبکه اینترنت موجود است.
نفرت از شکست نیز مولفه دیگر این روند است. برخی شاعران ناکام به بیماری حسد و نفرت از شاعران موفق و محبوب مبتلا شده و مکانیزم جبرانی روان شناسی فردی آنان به دوران قدرت، رنج ناتوانی را به تیغ سانسور و حذف و درد ناکامی را به میل وافر به شنیدن مدح و ستایش از توانائی های هنری استحاله می کند.
در یکی از نشست های رهبر با شاعران برگزیده، آقای حداد عادل، نماینده با نفوذ مجلس، در شعری «دو چشمان» رهبر را«چراغ شام یلدا و فانوس دریای همه»،« آفتاب صورت» او را« «خورشید فردای همه»، «خنده» او را«خنده خورشید صبح» و…دانست و رهبر شعرشناس بر شعر او «آفرین» گفت.

شاعران انجمنی و کارنامه شعری آقای خامنه ای

«شاعران انجمنی» در دهه های چهل و پنجاه به سرایندگان اغلب گمنام و ناموفقی اطلاق می‌شد که با شعرخوانی برای یک دیگر اوقات فراغت خود را پر می کردند.
در «انجمن های ادبی» دهه های چهل و پنجاه، که در ادبیات و هنر معاصر و حتی در رسانه‌های کم مایه عامه پسند نقش و حضوری نداشتند، یکی دو شاعر مقلد اسلوب‌های قدمایی و گروهی شاعران گمنام ناموفق، که با تحولات زبانی، محتوایی، ساختاری و نظری شعر ایران پس از مشروطه و با دستاردهای نقد و نظریه ادبی جهان بیگانه بودند، گرد می‌آمدند و سروده‌های خود را، که اغلب تقلید کم مایه از سبک، روال، زبان، مضامین و محتوای قدمای سبک های عراقی و هندی بود، برای هم می‌خواندند.
شعرهای منتشر شده آقای خامنه‌ای، که اغلب با تخلص« امین» سروده است، به روال آن گروه از شاعران انجمنی نزدیک است که بازی های لفظی و تکراری سبک هندی را با مضامین عرفانی هزاربار گفته شده غزل در سبک عراقی ترکیب و با صنایع بدیعی شعر پیش از مشروطه تزئین می کنند.
به روایت محسن مؤمنی شریف، از روسای حوزه هنری و از نویسندگان زندگی نامه رسمی آقای خامنه ای، آقای خامنه‌ای به دوران جوانی عضو «انجمن ادبی فردوسی» در مشهد بود و به «انجمن ادبی فرخ» نیز رفت و آمد داشت.
علی خامنه ای جوان که می کوشید تا با شاعران معروف آشنا شود به هنگام ورود علامه امینی به مشهد، کسی را می بیند که سایت رسمی رهبر او را «غلامرضا قدسی، شاعر نامدار خراسان» معرفی می کند اما قدسی به رغم سرایش منظومه «عفاف نامه» و صدها بیت قدمائی دیگر نام و اعتباری در تاریخ ادبی ایران ندارد.
به روایت آقای مومنی شریف خامنه ای جوان نزد قدسی می رود و «بیتی را که از او به یاد داشت» می خواند. «به تشویق و دلالت غلامرضا قدسی به انجمن ادبی فردوسی پیوست که عده اشان هر چند اندک بود، تبحرشان در نقد و حلاجی شعر بی مانند بود …. شاعران این انجمن عمدتاً مسحور صائب تبریزی بودند و اشعار شاعران مکتب عراقی، سبک رایج روزگار، برایشان حلاوتی نداشت»
صلاحیت ادبی راوی این داستان که «تبحر» اعضای انجمن فردوسی را در «نقد و حلاجی شعر» «بی مانند» توصیف می کند در حدی است که سبک عراقی، سبک غالب شعر فارسی از قرن پنجم هجری تا دوران صفوی را در دهه چهل، «سبک رایج روزگار» می داند.
«سیدعلی آقا نیز تحت تأثیر مضمون پردازیها و نازک اندیشی های سبک هندی قرار گرفت و از آن حظ بیشتری برد. همین شیفتگی موجب شد، امیری فیروزکوه ، بزرگترین شاعر این سبک در ایران را در تهران پیدا کند و دوستی دیرپایی بین شان صورت یابد. امیری فیروزکوهی همیشه از هوش آقای خامنه ای در دریافت پیچیدگی و ظرایف و طرائف شعر- خاصه شعرسبک هندی – با تحسین تؤام با حیرت یاد می کرد و بارها به غلامرضا قدسی گفته بود:”ایشان بزرگترین شعر شناس ایران است»
امیری فیروزکوهی از شاعران انجمنی و مقلد سبک هندی دوران صفوی بود و از انبوه سروده های او جز یکی دو بیت، قطعه و غزل قدمایی بر جای نمانده است.
امیری فیروزکوهی از نظریه و نقد شعر پس از مشروطه بی خبر بود و توصیف او در باره آقای خامنه ای، که از آن روزگار تا کنون حتی یک مقاله در باب نقد شعر ننوشته است، به عنوان «بزرگترین شعر شناس ایران»، اگر جعلی نباشد، به مطایبه یا تعارف طنزآمیز شباهت می برد.
بر اساس این روایت« آقای خامنه ای، خیلی زود در انجمن فردوسی جایگاه خود را یافت. آن قدر که حتی بعضی از شاعران خراسانی پیش از نظر او سروده اشان را در جایی مطرح نمی کردند.»
رهبر جمهوری اسلامی نیز این گونه تمجیدها را باور کرده و در متنی با عنوان «گفت و گو با نویسندگان» مدعی است « در آن جلسه ادبی مشهد که اشعار نقد و بررسی می‌شد، گمان نمی ‌کنم که من نظری داده باشم و مقبول واقع نشده باشد»
همه نظریات آقای خامنه ای در انجمن فردوسی، به ادعای او پذیرفته می شده و سطح و عمق مباحث نقد و نظریه ادبی در این انجمن، بازهم به ادعای او، از همه محافل ادبی ایران بالاتر بوده است .«گمان نمی ‌کنم هیچ‌ جا، این‌ جور نقّادی شعری که در انجمن ادبی‌ای که من میرفتم بود، وجود داشته باشد»
خامنه ای در«انجمن فرخ» نیز حضور می یافت و نظریات او «مورد تشویق دکتر فیاض قرار می گرفت».
حسین ابراهیمی دیانی از حضور خامنه ای در جلسه شعری در مدرسه دینی حجت، محمد حسین بهجتی از حضور او در شعر خوانی طلبه ها در «جلساتی که در ایام فراغت در یکی از حجره های مدرسه برگزار می شد» و محمد جواد کرمانی از حافظ خوانی او در جلسه ای دیگر خبر می دهند و او«در سفربه اصفهان در جلسه شعر صغیر اصفهانی شرکت کرد و شعری را از سروده های خود را خواند»
«در بیست و چهار سالگی شور شعر در او رو به کاستی نهاد. این به خاطر سفارش مرحوم امیری فیروز کوهی بود که ایشان را از پرداختن به شعر بر حذر داشته بود و گفته بود: حیف است شما صرف شعر شوید»
آقای خامنه ای خود می گوید «یک جوری فهمیده بودم که شعرهای خودم در حدی نیست که بخوانم. می دانستم که اگر نقد شوند اشکالات زیادی دارد ، از اشعار خودم راضی نبودم البته این تا سالهای ۱۳۴۲ و یا ۱۳۴۴ ادامه داشت»
آقای خامنه ای به گفته خود در سال ۱۳۵۳ بازداشت و در تنهائی سلول انفرادی بار دیگر «احساس کرد شعرهای سال ها فراموش شده به خاطرش می آید»
پس از انقلاب « وقتی شنیدند نخستین تشکل شاعران انقلاب شکل گرفته نیمه شبی به آن جلسه رسیدند»، « من، سه‌ـ چهار جلسه‌اش را توانستم بروم. اما من دیگر نمی‌رسیدم بروم. »
تمامی کارنامه شعری رهبر ایران به همین خطوط کم رنگ محدود می شود اما «شاعران برگزیده» دفتر رهبری و رسانه های حکومتی شعر او را با شعر کلاسیک هائی چون حافظ ، سعدی و صائب برابر می دانند.

نظریه های رهبر در هنر و ادبیات

رهبر ایران در نشست سالانه با «شاعران برگزیده» دفتر خود اغلب کلیاتی را در باب «تعهد»، «هنر اسلامی» و «مبارزه با تهاجم فرهنگی و جنگ نرم» در شعر مطرح و امسال نیز تاکید کرد که «شعر باید در خدمت ارزشها باشد و هنرمند باید استعداد خود را «در خدمت به دین، اخلاق، انقلاب و معرفت افزایی قرار دهد» .
تاکید ساختارهای استبدادی بر تولید هنر مکتبی رخدادی تازه نیست. نظریه پردازان آلمان نازی و اتحاد شوروی سابق با عمق و گستردگی بسیار فراتر از کلیات مطرح شده در سخنان آقای خامنه ای، ده ها کتاب نظری در این باب نوشته و سانسور این دو حکومت نیز با حذف دیگراندیشان و سرمایه گذاری برای تولید هنر مکتبی کوشیدند تا این نظریه ها را تحق بخشیدند.
اما شکست این دو و شکست سی سال تلاش برای تولید هنر و ادبیات اسلامی در ایران از امکان ناپذیری تقلیل هنر و ادبیات به تبلیغات حکومتی حکایت می کند.
سانسور حتی بر آثار کلاسیک شعر فارسی نیز اعمال می شود اما از نگاه رهبر ایران «کاروان شعر در کشور با سرعت، دقت و جهت گیری درست به پیش می رود » و «یکی از مهمترین عواملش، باز بودن فضای جولان در عرصههای مختلف فکری و علمی و ذهنی است»
رهبر ایران به این کلیات بسنده نکرده و با تکرار برخی اصطلاحات شعر پیش از مشروطه، داوری در باره ارزش های هنری شعر برخی معاصران و روایت باژگونه تاریخ می کوشد تا خود را منتقد ادبی نیز معرفی کند.
آقای خامنه ای مدعی است که « شعرای پیش از انقلاب را می شناختیم و با خیلیشان نشست و برخاست داشتیم» .
در زندگی نامه های رهبر و زندگی نامه شاعران مشهور ایران هیچ نشانی از «نشست و برخاست» آقای خامنه ای با «خیلی» از شاعران مشهور نیست و رابطه های او با شاعران به آن کسان که در زندگی نامه شعری او آمد و یکی دو برخورد با اخوان ثالث و چند شاعر خراسانی دیگر محدود است.
به نظر رهبر ایران نه هوشنگ ابتهاج و شهریار که « امیری فیروزکوهی حقاً در قله غزل زمان خودش قرار داشت»
خامنه ای به شیوه قدمای عصر صفوی شعر را «ظرفی برای بیان احساس شاعرانه» تعریف و شعر را در « مضمون آفرینی و جوششهای ذوقی» ، «احساسات لطیف شاعرانه» و «سه رکن لفظ مناسب، مضمون سازی و مضمون یابی» محدود می بیند. از منظر او «قالب غزل تاثیر گذارترین قالب شعر فارسی» است و ساختار غزل به « سه عنصر اصلی احساس، مضمون و لفظ» محدود است.
شاعران انجمنی با این گونه اصطلاحات و حکم ها، که در کتاب های دبیرستانی بدیع وقافیه پیش از ۱۳۴۱ تدریس می شدند، ناآگاهی خود را از مباحث نقد و نظریه ادبی دوران مشروطه به بعد به نمایش می گذاشتند.
از نگاه رهبر ایران «قالب شعر کلاسیک، قالب مطلوبى است ..,وزن و قافیه، چیز خوب و مثبتى است»
دریافت آقای خامنه ای از شعر نیمائی به شکستن وزن عروضی محدود است «شعر نیمایى مى‌گفت من مى‌خواهم مطالب و مفاهیمى را که جدید است، بیان کنم بنابراین، مجبورم که این افاعیل را کم یا زیاد کنم»
اما او با شعر شاملوئی ، شعر سپید، که رها از وزن عروضی کلاسیک بر موسیقی درونی شکل می گیرد به شدت مخالف است.
« اما این شعر سپید ؟ چه ضرورتى را ایجاب مى‌کند که ما بکلى وزن را بشکنیم؟ شما مى‌توانید همین مضمون را در یک چیز موزون بیاورید».

خامنه ای و اخوان، رابطه عشق و نفرت

«رابطه عشق و نفرت» رهبر ایران با مهدی اخوان ثالث تا پایان عمر اخوان ادامه یافت . از میان شاعران معاصر اخوان برای رهبر ایران به نماد شاعر موفق و به آماج نفرت و حسد شاعر ناکام از شاعر محبوب بدل شد.
از نگاه رهبر ایران «مرحوم اخوان قطعاً بهترین شاعر نیماییِ زمان خودش بود اما شعر کلاسیکش واقعاً شعر بسیار متوسطى است» …
رهبر ایران حتی به هنگام تمجید از شاعری بزرگ چوت اخوان نیز حسد و نفرت خود را پنهان نمی کند و در نشست با گروهی از شاعران جوان در مشهد می گوید «با این حال، شماها نمىتوانید از اخوان استفاده کنید؛ نمىتوانید بروید با او بنشینید؛ چون او اصلاً شماها را نفى مىکند؛ شماها هم او را بکلى از رگ و ریشه نفى مىکنید»
آقای خامنه ای به دوران ریاست جمهوری خود کوشید تا برخی شاعران محبوب خود از جمله مهرداد اوستا و مهدی اخوان ثالث را به سرایش شعر حکومتی تشویق کند.
او روایت می کند که به دوران ریاست جمهوری خود «تلفن اوستا را داشتم. با منزلش تماس گرفتم. گفتم: آقای اوستا! دیگر نوبت شماست. حالا باید به میدان بیایید. گفت: چشم. چشم.. واقعاً هم به میدان آمد»
«همان وقتها، یک تماس هم با اخوان گرفتم. گفتم بیایید توی میدان و با شعر، با زبان، از انقلاب حمایت کنید.، گفت: ما همیشه بر سلطه بوده‌ایم نه با سلطه»
اخوان که در کلامی فشرده، با تاکید بر استقلال روشنفکر از قدرت و علیه قدرت بودن خود از دام شعر حکومتی می گریزد، بعدها برای من و شماری دیگر حکایت کرد که چند روز پس از رد پیشنهاد خامنه‌ای چند نفری در خیابان راه بر او می ‌بندند و او را به شدت کتک می‌زنند. حقوق بازنشستگی اخوان قطع و کتاب های او سال ها ممنوع الچاپ شدند.
‫آقای خامنه‌ای در یکی از خطبه‌های نماز جمعه خود اخوان را «هیچ» خطاب کرد اما به روایتی پس از درگذشت اخوان ‫با به خاک سپردن او در آرامگاه فردوسی موافقت کرد.

منبع: بی بی سی

تکه ای از کتاب گفتگو با نجف دریابندری

شهریور ۱۳۹۱

گفت و گو با نجف دریابندری نام کتابی است که مهدی مظفری ساوجی به یاری انتشارات مروارید به بازار فرستاده است. این گفت و گو که به قصد جستجو در زندگی مترجم نامدار ایران انجام شده، موفق می شود علاوه بر سرگذشت، به آراء و افکار دریابندری چنگ بیندازد و به اصطلاح مشت او را نزد خواننده باز کند. بدینسان کتابی به دست خواننده می سپارد که هم هنگام خواندن شیرین و جذاب است و هم چیزهای زیادی برای آموختن دارد.

دربارۀ ترجمه های شاملو بر این باور است که او بیشتر ذوق و قریحه شخصی اش را در ترجمه دخالت می داد. ترجمه های او ترجمۀ مطلق نیست. ” به آذین در ترجمه سلیقه و روش خاصی برای خودش داشت که بنده آن را زیاد نمی پسندم. سبک فارسی ابراهیم گلستان کلافه کننده است. اسرار گنج دره جنی، حقیقتش این است که من نتوانستم بخوانم. خیلی هم سعی کردم، ولی نشد.”

“خیال می کنم برای خیلی ها اینطور بوده است. بعضی شعرهای شاملو این قابلیت را دارند که در هر شرایطی خاصیت شاعرانگی خود را حفظ کنند. شعر اخوان زیاد در فارسی نمی ماند. اهمیت فروغ در شعر فارسی، به مناسبت « تولدی دیگر » است. شعرهای سهراب سپهری بیشتر به درد شاگرد مدرسه ای ها می خورد. غزل های بیست سالگی ابتهاج را دوست دارم و گاهی می خوانم، مشکل نادرپور این بود که به شعری روی آورد که دوره اش گذشته بود. آتشی خیال می کرد که من او را قبول ندارم.”

“سیمین بهبهانی شاعر بسیار خوبی است. زبانش زنده و نو است. به هیچ وجه نمی توان او را در ردیف غزلسراهای قدیم گذاشت. سیاوش کسرایی سلیقه های خاصی داشت که مطابق ذوق و سلیقه من نبود. من خیال می کنم اولین داستان نویس ایرانی جمال زاده نیست، دهخداست. من در تأثیرگذاری جمال زاده شک دارم. هدایت زبانش معیوب است و فارسی اش خوب نیست. دو کتاب اول چوبک ( خیمه شب بازی و انتری که … ) بسیار جالب است اما هدایت دید وسیع تری دارد و نویسنده بزرگتری است. در واقع جالب ترین بخش کار هدایت طنز اوست. آل احمد اندیشه ای ندارد. اصلا « اندیشه های آل احمد » یعنی چه؟ فقط یک مقدار در مقاله هایش موضع گیری هایی کرده و به اصطلاح به این و آن تاخته… اینها که اندیشه نیست. « به نظر من موضوع و موضع گیری و دیدگاههای او، و بعد هم نثر و زبانش در مقاله ها، همه اشکال دارد ». علی محمد افغانی بعد از شوهر آهو خانم و شادکامان دره قره سو باطری اش خالی شد و … ” خب این مشت نمونه خروار است. بقیه را خودتان در کتاب بخوانید.

اِعمال محدودیت برای هم‌فرهنگانِ افغانستانی را محکوم می‌کنیم – بابک مغازه ای

شهریور ۱۳۹۱

این بیانیه را بسیاری از هم عقیده ها امضا کرده اند

چندگاهی است خبرهایی ناخوشایند درباره‌ی اعمال محدودیت‌های تازه برای پناهندگان افغانستانی از زبان برخی مقام‌های دولتی شنیده و یا صدور بخش‌نامه‌هایی در این زمینه مشاهده می‌شود. نقطه‌ی آغاز چنین برخوردی را می‌توان جلوگیری از ورود اتباع افغانستان به پارک کوهستانی صفه در اصفهان، هم‌زمان با سیزده به‌درِ سال جاری، دانست. شاید بتوان برای تلاش نیروی انتظامی جهت حفظ آسایش خانواده‌های حاضر در پارک یادشده اعتبار قائل بود ولی نمی‌توان به کم‌آگاهی‌شان خرده نگرفت که این موضوع قومیتی نیست و چنین برخوردی در شأن فرهنگ ایرانی نمی‌باشد و اگر تردیدی نسبت به توان‌مندی نیروهای انتظامی در برقراری امنیت وجود داشت باز هم نمی‌بایست انگشت را روی ملیت یا قومیتی خاص بگذارند. چنین دستوری جز ناآگاهی ملی مقام‌های محلی و ناآشنایی‌شان با تاریخ و فرهنگ ایران نمی‌تواند دلیل دیگری داشته باشد. هم‌چنان که مدت‌ها بعد استانداری مازندران با نیت حفظ امنیت شغلی کارگران روزمزد محلی، که اوج فعالیت‌های کاری‌شان (شالیکاری) فقط در دوره‌ای خاص در سال است، باز ناآگاهانه همان اشتباه را تکرار کرده و از ملیتی خاص نام برد؛ آن هم مردمانی هم‌تبار و پناه‌جو، که حتا در هنگام سختیِ جنگ تحمیلی ذره‌ای از یاری کردن به آنها دریغ نورزیدیم، به‌طوری که شخصیت‌ها و محافل مستقل افغانستان همواره از رفتار ایرانی‌ها با فراتر از سه میلیون پناهنده‌ی افغانی به ایران قدردانی کرده‌اند.

چنین برخوردهایی نه تنها در تضاد با روحیه و فرهنگ ایرانی ــ که همیشه مهربانانه از میهمان پذیرایی کرده ــ است؛ و نیز نه تنها عدم شناخت مسؤولان از تاریخ ایران را ــ با وجود سر دادن شعارهای ملی‌گرایانه ــ می‌رساند که نمی‌دانند تیره‌های گوناگونِ ایرانی، از جمله چند تیره‌ای که در کشور افغانستان ساکن‌اند در کنار بسیاری تیره‌های دیگر، از نگاه تاریخ بلندِ ایران‌زمین تنها کوتاه‌زمانی است که میان‌شان توسط استعمار انگلیس و با یاری امپراتوری روسیه دیوارِ جدایی مرزهای سیاسی کشیده شده و در واقع فرزندانِ یک تاریخ و فرهنگ‌اند؛ بلکه بهانه‌های چندی را به دست ناآگاهان، ایران‌ستیزان و غرض‌ورزان می‌دهد که ما را قیاس به نفس کرده و نژادپرست بخوانند، و حتی برخی بازیچه‌ی دست آنان شده و کار را به اختلاف‌اندازی‌های نژادی و تباری بکشانند. از این‌رو،

ـ ما امضاکنندگان بیانیه ضمن محکوم کردن برخوردهای دولتی از این دست، خواهان برچیده شدن محدودیت‌ها و ممنوعیت‌ها برای هم‌فرهنگان افغانستانی هستیم و به‌ویژه خواهان آن هستیم که مسؤولان مملکتی، ضمن آشنایی با تاریخ ایران، دقایق سیاست را بیش از پیش مورد توجه قرار دهند؛ هم‌چنین، با توجه به ریشه‌های فرهنگی و تاریخی و زبانی و حتی دینی مشترک بین دو ملت ایران و افغانستان، از دولت خواستاریم تا شرایطی را فراهم کند که آن دسته از افغانی‌های مقیم ایران که از راه قانونی وارد کشور شده و اقامت گزیده‌اند از حقوق قانونی نیز برخوردار شوند و به ویژه شرایط ویژه‌ای را برای آموزش کودکان آنها و شناخت بیشتر از مشترکات فرهنگی‌مان فراهم آورند تا در آینده که شرایط بازگشت آنها به افغانستان فراهم شد این نسلِ نوخواسته به عنوان سفیران فرهنگی، نقش مهمی در استحکام‌بخشیِ آن اشتراکات ایفا نمایند؛

گزارش ده شب شعر – تهران – انستیتو گوته – مهرماه ١٣۵۶

شهریور ۱۳۹۱

در واپسین سال های رژیم سلطنتی، سال هایی پیش از انقلاب ۵۷، شب هایی تاریخی و سرنوشت ساز در آن برهه حساس از میهنمان به سپیده رسیدند. به سراغ حوادث آن روزگار رفته ایم، در تقویم خاطرات تورقی کردیم. در وقایع ۱۰ شب، ۱۰ شب مهم در محل انستیتو گوته تهران رفته ایم به آن شب بارانی که نسل من وصفش را شنیده است و آن نسل دیگر در رخوت معصومانه خوابش به سپیده رسانیده اش. در غلیان خاطراتش هنوز آن شب بارانی، سراسر بارانی، پیش رویش قرار دارد ، آن شب که در مقابل «انستیتو گوته»، لحظه ای خواب به چشمی نیامد، پلکی زده نشد و جمعیت تا صبح، شاعران و نویسندگان خود را همراهی کردند. به گمان بسیاری این شب ها نقطه عطفی شدند در تاریخ روشنفکران ایران و پیوند جدی آنان با بدنه اجتماع و مردم خود و آغاز حرکتی که در بهمن ۵۷ تجلی اش را شاهد بودیم.

در سال هایی که رژیم سلطنتی با فضای پیش آمده آن سال ها به فکر بازگشایی نسبی فضای سیاسی کشور، میدان دادن به شاعران و هنرمندان منتقد، حال به گونه صوری و ظاهری آن برای کاستن از درجه حرارت تب سیاسی و اختناق حاکم می افتد، دو تن از نویسندگان «روزنامه کیهان» به کانون نویسندگان ایران پیشنهاد می کنند که خوب است با حمایت روزنامه «کیهان» شب های شعری در انستیتو «گوته» تشکیل شود. کانون نویسندگان ایران عزم می کند که خود ابتکار عمل را به دست گیرد، بدون مشارکت روزنامه ای. این قضیه در هیأت دبیران کانون مطرح و هیأت دبیران موظف به سازماندهی برگزاری این شب ها می شود. با انجمن فرهنگی ایران و آلمان و انستیتو گوته وارد مذاکره می شود، توافق صورت می گیرد و این جلسات به مدت ۱۰شب در انستیتو گوته برقرار می گردد. برنامه ای که سرانجام در مهرماه ۵۶ عملی و به اجرا درمی آید. این جلسات با شعرخوانی و سخنرانی شمار کثیری از روشنفکران، شاعران و هنرمندان ایران، از دوشنبه، هجده تا چهارشنبه، بیست و هفت مهرماه ۵۶ در محل انستیتو گوته (انجمن فرهنگی ایران و آلمان) برگزار می شود. شیوه کار چنین بود که ابتدا یک یا دو تن از نویسندگان یا شعرا پیرامون موضوع فرهنگی سخن می گفتند، بحث های نظری راجع به آزادی و فرهنگ مطرح می شد و پس از آن شعرا به شعرخوانی می پرداختند.

شب اول با سخنرانی یکی از دبیران کانون نویسندگان ایران آغاز می شود. «رحمت الله مقدم مراغه ای»، بیان نامه هیأت دبیران موقت کانون را می خواند، سپس آقای «بیکر» که رئیس انستیتو گوته بود، راجع به روابط فرهنگی ایران و آلمان صحبت هایی می کند و پس از او سیمین دانشور در مورد مسائل هنر معاصر سخنانی ایراد می کند. متن کامل این سخنان در کتابی با عنوان «۱۰ شب» که امیرکبیر همان سال ها روانه بازار می کند، موجود است. در این شب پس از انجام این سخنرانی ها، تنی چند از شعرا به شعرخوانی می پردازند، «مهدی اخوان ثالث»، «تقی هنرور شجاعی»، «منصور اوجی» و «سیاوش مطهری». از این جمع تنها «منصور اوجی» در قید حیات است که امروز در شیراز هنوز به فعالیت های ادبی خود ادامه می دهد. سخنران شب دوم، «منوچهر هزارخانی» است که سعی می کند راجع به «قیم و مرشد آزادی» سخن بگوید و در واقع به نوعی به سانسور عصر پهلوی می پردازد. و این اتفاق در حالی روی می دهد که از آغاز قرار بر این بوده که به هیچ وجه نویسندگان در این شب ها نباید به سیاست فرهنگی وقت حمله می کردند و توافقی ضمنی در این رابطه صورت گرفته بود. با نیم نگاهی به تاریخ وقایع این ۱۰ شب، خیلی درمی یابیم همه نویسندگان از این قضیه عدول کرده و وجوه مختلف سانسور در ایران را به بحث گذاشته اند و این در حالی است که با پایان یافتن شب اول و به چاپ رسیدن سخنرانی های آن شب در روزنامه ها، واکنش تندی از سوی روزنامه های دولتی نشان داه می شود، بسیاری از بحث ها به تیغ سانسور سپرده می شوند و حتی کار به جایی می رسد که یکی از روزنامه نگاران را از روزنامه آیندگان اخراج می کنند و این تنها به دلیل درج مطالبی از کانون نویسندگان ایران اتفاق می افتد. با وجود جبهه گیری روزنامه های دولتی و حاکمیت نسبت به این وقایع، آنان هرگز موفق به متوقف کردن برگزاری جلسات این ۱۰ شب نمی شوند. از میان سخنرانی های شب دوم، سخنان «هزارخانی» جلب نظر می کند که راجع به ضرورت آزادی قلم و فشار و اختناق موجود در فضای فرهنگی آن روزگار سخن می گوید. در این شب، «نعمت میرزازاده» (م.آزرم)، «کاظم سادات اشکوری»، «عمران صلاحی» و «محمدعلی بهمنی» به شعرخوانی می پردازند. «کاظم سادات اشکوری» و «عمران صلاحی» همچنان در تهران فعالیت می کنند و همچنین «محمدعلی بهمنی» غزلسرای بنام کشورمان که امروز در شهر «کرج» روزگار می گذراند.

سخنرانی های شب سوم توسط دوتن دیگر از فعالان فرهنگی کشورمان انجام می گیرد. «شمس آل احمد» و «بهرام بیضایی»؛ «آل احمد» در مورد تاریخچه «کانون نویسندگان ایران» سخن می گوید و به موارد سانسور صریحا اشاره و آنها را بر می شمرد. و اما «بهرام بیضایی» نطق بسیار مهمی را در شب سوم ایراد می کند. او پیرامون موقعیت تئاتر و سینما سخن می گوید. شاید این سخنرانی را بتوان در زمره اولین اشاراتی دانست که سانسور را تنها منحصر به دولت نمی داند و عنوان می کند که می توان افکار عمومی را همواره در سطحی قرارداد که خود این وضعیت مانع رشد فرهنگی شود و خود افکار عمومی نیز در رمان هایی نقش سدی را در برابر تحول ایده ها و اندیشه های مترقی بازی کنند. در این شب، «محمد زهری»، «طاهره صفارزاده»، «سیروس مشفقی»، «فاروق امیری» و «محمد کسیلا» به شعرخوانی می پردازند. از این جمع «محمد زهری» دیگر در میان ما نیست. «طاهره صفارزاده» با تحولاتی که در ایشان به متعاقب انقلاب ایران رخ می دهد، همچنان فعالیت ادبی دارند و حتی در کتب درسی مدارس نیز نام او را می توان به وفور دید. «سیروس مشفقی» و «فاروق امیری» و «محمد کسیلا» دیگر کمتر به فعالیت ادبی می پردازند.

در همین جا باید به این نکته اشاره کرد، که در واقع بسیاری از افرادی که در این شب ها شعر خواندند، سال ها پیش در «شب های شعر خوشه» با همین ترکیب به شعرخوانی پرداختند، در واقع ۱۰ شب شعرگونه برداشت کامل تر و گسترده تری از همان برنامه ای بود که به همت «شاملو» برگزار و به شب های شعر خوشه مشهور شد.

در چهارمین شب، زنده یاد غلامحسین ساعدی «پیرامون شبه هنرمند» سخن می گوید، ساعدی، شبه هنرمند را کسانی می نامد که با حاکمیت و سیستم موجود همکاری می کنند. در این شب هوشنگ ابتهاج (سایه)، «عظیم خلیلی»، «علیرضا نوری زاده»، «مفتون امینی» و «حسین منزوی» به شعرخوانی می پردازند. از میان این جمع «هوشنگ ابتهاج»، غزلسرای صاحب نام کشورمان در آلمان به سر می برد، گهگاه به ایران سفرمی کند، «سایه» هم اکنون در تهران به سر می برد، «عظیم خلیلی» هنوز به کار ادبی می پردازد. «مفتون امینی» نیز که از شاعران برجسته کشورمان به شمار می رود همچنان فعال است. «حسین منزوی» نیز به همین گونه. در شب پنجم، «باقر مؤمنی» پیرامون سانسور و عوارض راجع به آن سخن می گوید. جالب اینجاست که با نگاهی به مضامین اصلی سخنرانی ها و برنامه های این شب ها متوجه معترض بودن یک نسل به سیاست های فرهنگی زمانه خود می شویم و هم این که در می یابیم که «سانسور» موضوع اصلی همه این برنامه ها بوده است؛ هریک از فعالان از یک وجه به این مقوله می پردازند. مثلا «باقر مؤمنی» در همین شب با نگاه آماری از این مقوله سخن می گوید، که بسیار جالب توجه است. و اما این شب، همان شبی است که یاد یاران را زنده و تلخای دوزخ را در هر رگ بازماندگان آن شب می دواند. شب بارانی دلتنگ، آن که از دیده رفته، اما همچنان در خاطر و در دل مانده است، در این شب سعید سلطان پور که تازه از زندان آزاد شده، به انستیتو گوته می رود و شعرهای بسیار تندی را بر ضد استبداد سلطنتی می خواند و فضا شدیدا تحت تأثیر کلمات آتشین او قرار می گیرد. جلسه شلوغ می شود و رئیس انستیتو گوته اعلام می کند اگر وضع بر همین منوال ادامه یابد، نمی تواند هیچ چیز را کنترل کند و باید این شعرخوانی پایان یابد، افرادی پادرمیانی می کنند. «بیکر» را آرام و جلسه همچنان ادامه می یابد.

آن گونه که گفته می شود، شب پنجم از به خاطر ماندنی ترین این شبهاست. جمعیت بسیار قابل ملاحظه تری نسبت به شب های پیش در انستیتو گوته جمع شدند.

و این شب معیاری می شود برای محک زدن، چنانچه گفته شده است در شب های بعدنیز مردم همواره هر جلسه ای را با آن شب مقایسه می کردند. از آغاز برقراری این شب ها، سیاست و برنامه ریزی فعالان این بود که جنبه های مختلف شعر معاصر ایران مطرح و به بحث گذاشته شود، اما از همان شب نخست، شعرهایی مورد توجه مخاطبان انستیتو گوته قرار می گیرد که سمت و سوی اجتماعی دارند و در واقع خود به خود مخاطبان هستند که نوع شعرها را انتخاب می کنند و خواهان پرداخت به آنها می شوند. شعرهای انقلابی، تند و تیز و خطابی بیشتر مورد توجه قرار می گیرد و آن دسته از اشعار تغزلی و آنها که شکل خطابی و هیجان انگیز ویژه ای نداشت کمتر مورد توجه.

در این شب «علی موسوی گرمارودی» نیز شعری می خواند و می گوید: «شیعه همواره مظلوم بوده و مورد بی لطفی جماعت قرار گرفته است…» پس از او «اورنگ خضرایی» و «اسماعیل شاهرودی» به شعرخوانی می پردازند.

پس از اتمام برنامه، نویسندگان و شعرا به میان مردم آمده و با آنان به گفت وگو می نشینند، پلیس به میدان می آید تا جمعیتی را که در داخل، خارج و حتی سراسر خیابان اطراف انستیتو گوته در زیر بارش باران سخت ایستاده بودند، متفرق کند، عده ای با چتر، عده ای بی چتر. «ساعدی» به خیابان می آید و تا پاسی از شب، با مردم و دوستداران خود سخن می گوید. در همین شب است که «اصلان اصلانیان» شعر مشهور «شب است و چهره میهن سیاهه، برادر غرقه خونه، برادر کاکلش آتشفشونه…» را می خواند که بعدها استاد شجریان این ترانه را به بهترین شکل ممکن با صدای خود جاودانه می کند. در شب ششم، محمدعلی مهمید سخن می گوید.او آرمانگرایی در شعر فارسی را محور بحث خود قرار می دهد. و اما سخنرانی اصلی این شب توسط «هوشنگ گلشیری» صورت می گیرد، او در آن برهه زمانی برای اولین بار موضوع «جوانمرگی در نثر معاصر فارسی» را مطرح می کند، گلشیری می گوید. «بسیاری از نویسندگان ایرانی، هیچگاه فرصت نکردند که در شرایط مطلوبی قلم بزنند، این شرایط نامطلوب اجتماعی همواره آنان را در حداقل ظرفیت خلاقه خود قرار داده است.»چنین مقوله ای در آن برهه زمانی به دلیل بدیع بودن نگاه به این مقوله بسیار مورد توجه مخاطبان قرار می گیرد. در این شب، «سیاوش کسرایی»، «فریدون مشیری»، «حسن ندیمی» و «محمد خلیلی» به شعرخوانی می پردازند که در این میان، «کسرایی» و «مشیری» دیگر در میان ما نیستند، از سرگذشت «حسن ندیمی» توسط نگارنده خبری در دست نیست. «محمد خلیلی» نیز همچنان فعال و عضو کانون نویسندگان ایران است.

در هفتمین شب، «اسلام کاظمیه» و «داریوش آشوری» سخن می گویند. عنوان سخنرانی «داریوش آشوری»، «شعر آزادیست» است، «آشوری» در گفته های خود قلمرو آزادی درونی انسان را در شعر با نگاهی بدیع مطرح می کند و چون سیاهه ای از آثار اودر طول همه این سال ها با نگاهی فلسفی به قضیه نگاه می کند.او از منتقدین برجسته همه این سال ها بوده است، مقالات جالب توجهی که راجع به «اخوان» و «سپهری» نوشته است هنوز از مراجع بسیار معتبر پیرامون موقعیت این دو شاعر به حساب می آید. از تازه ترین کارهای او باید همین جا به کتاب «عرفان و رندی در شعر حافظ» اشاره کنیم که در آن مسئله بسیار مهمی را راجع به حافظ مطرح کرده. آشوری معتقد است، محور اصلی تفکر حافظ اسطوره آفرینش است که در قرآن مجید نیز آمده است و او توضیح می دهد که این روایت قرآنی چگونه در عرفان مطرح شده و چگونه از طریق عرفان به عصرحافظ رسیده و حافظ چگونه از تأویل عرفانی افسانه آفرینش توانسته یک دیدگاه کلی فلسفی به وجود آورد که محور غزلیات او را تشکیل می دهد.

و اما در شب هفتم «اسلام کاظمیه» که از بنیان گذاران کانون نویسندگان ایران و عضو اعضای مؤسس کانون بوده است، پیرامون تاریخچه کانون نویسندگان و ارتباط آن با قانون اساسی سخن می گوید. از سرگذشت تلخ «کاظمیه» و خودکشی او دور از ایران اطلاعات زیادی در دست نیست. «داریوش آشوری» همچنان فعال است و کار فرهنگی خود را در سطح بسیار بالایی در خارج از کشور ادامه می دهد. در این شب «محمد مشرف تهرانی» (م.آزاد)، «جواد مجابی»، منتقد و شاعر برجسته همه این سال ها، «بتول عزیزپور»، «علی باباچاهی»، «جعفر کوش آبادی» و «جلال سرفراز» نیز به شعرخوانی می پردازند، از قضا، خوشبختانه شاعران این شب همگی در قید حیاتند و حی و حاضر رودرروی ما نشسته اند! «جلال سرفراز» و «بتول عزیزپور» در خارج از کشور هستند.

سرفراز در گفت وگویی عنوان کرده که با «جواد طالعی» پیشنهاد برقراری این شب های شعر را به کیهان داده اند. با همکاری کانون نویسندگان و روزنامه کیهان، گویا این ماجرا، ۶، ۷ماه پیش از برگزاری این شب ها بوده است. سرفراز می گوید با هیأت دبیران وارد بحث شدند و هیأت دبیران به آنان گفت: ما ترجیح می دهیم، که به طور مستقل این برنامه برگزار شود. بعد ها با اجرایی شدن این پیشنهاد دامنه این کار از یک برنامه شعر خوانی کوچک به سوی برنامه ای گسترده می رود که به ۱۰ شب شعر گوته مشهور می شود. «سرفراز» هم اکنون در آلمان به فعالیت فرهنگی مشغول است گویا چند کتاب شعر به بازار فرستاده و در نقاشی نیز مانند شعر پیشرفت های شایانی داشته است.

دیگر شاعران شب هفتم، که به نام آنها اشاره شد، در وطن هستند و کار ادبی خود را ادامه می دهند.

در شب هشتم، زنده یاد «مصطفی رحیمی» پیرامون «فرهنگ و دیوان» سخن می گوید و بحث «دیوان سالاری» را پیش می کشد، این درست در زمانی است که دیدگاه های رحیمی به عنوان یک جامعه شناس و متفکر اجتماعی به شدت مورد توجه و محبوب نسل جوان است. او را بی شک باید در زمره کسانی قرار داد که تاثیرات غیرقابل انکاری بر نسل جوان آن سال ها می گذاشتند، در زمره افرادی مانند، زنده یادان «دکتر امیرحسین آریان پور»، «جلال آل احمد»، «غلامحسین ساعدی» و …

«رحیمی» در این شب باز هم بحث را به نوعی به مسئله سانسور می کشاند و معتقد است که سانسور دولتی باعث شکستن قلم ها شده است و …

در شب نهم، «باقر پرهام» که از اعضای موثر کانون نویسندگان ایران بود به سخنرانی می پردازد. «پر هام» می گوید: ما اینجا میتینگ سیاسی تشکیل نداده ایم تا همه چیز را برهم بریزیم، ما تنها می خواهیم مسائل فرهنگی را به طور جدی مطرح کنیم و …

شب دهم و شب پایانی با همه بیم ها و دل نگرانی ها سرانجام فرا می رسد، این شب با سخنرانی «محمود اعتماد زاده» (به آذین) نویسنده نامدار کشورمان که به او نیز از همین جا سلام می کنیم آغاز می شود. «به آذین» مسائل اصلی کانون و اهداف اصلی تشکیل کانون نویسندگان ایران را مطرح می کند و با پیامی که به جمعیت می دهد می گوید که به خاطر گشودن درهای آزادی برای فرهنگ و جامعه خود کوشش کنند. در آخرین شب، «اسماعیل خویی»، «جواد طالعی» و «فریدون فریاد» شعر خوانی می کنند. «اسماعیل خویی» سال هاست که در لندن به سر می برد، گویا اخیرا به آمریکا سفر کرده، بنیادی ادبی تشکیل داده که چندی پیش نیز به مناسبت «شب یلدا» این بنیاد برنامه ای را در شرق ایالات متحده با حضور جمع کثیری از نویسندگان ایرانی، «دکتر مهرانگیز کار»، «دکتر نهضت فرنودی»، «دکتر احمد کریمی حکاک» و با اجرای برنامه هایی توسط «زویا ثابت» و «محمدرضا لطفی» ترتیب داده بود. خویی در طول این سال ها آثار ارزشمندی را روانه بازار کرده است و نمونه یکی از شاعران موفق ایرانی کوچنده به برون مرز است. «جواد طالعی» همچنان کار روزنامه نگاری خود را در آلمان ادامه می دهد. کتاب شعری نیز به بازار عرضه کرده «فریدون فریاد» هم مدتی است در ایتالیا به سر می برد. او از جمله معدود افرادی است که آشنایی زیادی با «ریتسوس» شاعر بزرگ یونانی دارد، حتی با او همکاری هایی داشته و برخی آثار «ریتسوس» را نیز ترجمه کرده است. در همین جا باید یادآور شد که بسیاری از شخصیت های مهم ادبی در آن دوران در این شب ها حضور نداشته اند که از آن جمله اند: شاملو، سپانلو، آدمیت، آریان پور، پاکدامن، ناطق، دولت آبادی، محمود، مسکوب، گلستان و … این افراد برخی در داخل کشور حضور داشتند اما مایل به حضور در این جلسات نبوده اند و تعداد زیادی هم در آن زمان در خارج از کشور به سر می بردند مانند شاملو که در این دوره در آمریکا به سر می برده است که سال های پس از آن به لندن می رود و با غلامحسین ساعدی، «ایرانشهر» را درمی آورند. در همین شب ها، هوشنگ گلشیری، که یکی از سخنرانان این شب ها بوده می گوید: «شما از ما می پرسید پس دیگران کجا هستند؟ خب ما چند تا سفرکرده داریم، آل احمد، صمد بهرنگی، شریعتی، شاملو» که برخی از این افراد فوت کرده و برخی دیگر نیز همان طور که گفته شد در خارج از کشور به سر می بردند. مجموعا در این شب ها ۶۰ نویسنده، شاعر، مترجم و پژوهشگر شرکت داشتند. ۳ زن و ۵۷ مرد.

۴۴ شاعر شعر خوانی کرده اند، نویسندگان و مترجمان مطرحی سخنرانی کرده و هزاران نفر را دور خود گرد آوردند.

ناصر موذن، از فعالان کانون نویسندگان ایران، متن سخنرانی های این شب ها را در کتابی با عنوان ۱۰ شب در سال های آغازین انقلاب توسط نشر امیرکبیر به بازار عرضه کرد.

بر گرفته از نوشته سهیل آصفی: روزنامه شرق

اسامی شرکت کنندگان در شب های شعر ” گوته”

شهریور ۱۳۹۱

چون شرکت در شب های شعر انسیتو گوته در سال ۱۳۵۶ از یک سو یاد آور یک همبستگی نادر و اثر گذار است و ضربه ای بود بر پیکر رژیم… و این موج برخاسته در نهایت به انقلاب۵۷ منجر شد.

این واقعه اثر گذار و ماندنی که نمونه درخشانی از همبستگی است، سبب شده است که پاره از نقابدارانی که چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند بگویند که ما هم در آن شب ها یکی از مجریان بودیم به همانگونه که اینجا و آنجا ادعا می کنند که در لیست قتل های زنجیره ای بوده اند و جوانان ما را که علاقمند هستند در رکاب چنین انسان هائی باشند فریب می دهند.

اسامی شرکت کنندگاه در هریک ازآن ده شب را در زیر معرفی می کنیم.

لیستی در مورد کسانی که قرار بوده است به نوبت به قتل برسند وجود ندارد و هر ادعائی تصور و من در آوردی است.

ادعای عضویت در کانون نوبسندگان نیز مورد دیگری برای فریب است

شب اول
*****
رحمت الله مراغه ای
سیمین دانشور
مهدی اخوان ثالث
تقی هنر ور شجاعی
منصور اوجی
سیاوش مطهری

شب دوم
*****
منوچهر هزارخانی
نعمت میرزازاده ” م. آزرم ”
کاظم سادات اشکوری
عمران صلاحی
محمد علی بهمنی

شب سوم
*****
شمس آل احمد
بهرام بیضائی
محمد زهری
طاهره صفار زاده
سیروس مشفقی
فاروق امیری
احمد گسیلا

شب چهارم
******
غلامحسن ساعدی
هوشنگ ابتهاج ” ه ا سایه ”
عظیم خلیلی
علیرضا نوریزاده
حسن منزوی

شب پنجم
*****
باقر مومنی
سعید سلطانپور
علی موسوی گرما رودی
اورنگ خضرائی
اسماعیل شاهرودی ” آینده “

شب ششم
*****
محمد علی مهمید
هوشنگ کلشیری
سیاوش کسرائی
فریدون مشیری
حسن ندیمی
محمد خلیلی

شب هفتم
*****
اسلام کاظمیه
م. آزاد
جواد مجابی
بتول عزیزپور
داریوش آشوری
جعفر کوش آبادی
جلال سرفراز

شب هشتم
*****
مصطفا رحیمی
نصرت رحمانی
کیومرث منشی زاده
فرخ تمیمی
اصغر واقدی

شب نهم
*****
باقر پرهام
فریدون تنکابنی
منوچهر نیستانی
بیژن کلکی
عبدالله کوثری
محمد حقوقی
شب دهم
*****
محمود اعتماد زاده ” م. به آذ ین ”
اسماعیل خوئی
جواد طالعی
فریدون فریاد
هوشنگ گلشیری

یاد همه شرکت کنندگانی که ما را تنها گذاشته اند عزیز و ماندگار

نامه فروغ به فریدون

شهریور ۱۳۹۱

مگر من اینجا چه شدم که تو میخواهی بشوی؟ دو سال است به آلمانی شعر میگوئی و برای خودت آدمی شده ای. من ۱۰ سال است که شعر میگویم و هنوز وقتی احتیاج به ۵۰ تومان دارم باید سر خودم را بگیرم و از بدبختی گریه کنم.
وقتی میخواهم یک کتاب چاپ کنم ناشرها بزور دست توی جیبشان میکنند و هزار تومان حق التالیف میدهند و آن کتاب را هم با هزار غرولند چاپ میکنند، و تازه وقتی کتابت چاپ شد با تیراژ حداکثر ۲هزار، سالها توی ویترین مغازه ها میماند تا ۵۰ جلدش بفروش برود و بعد چهارتا آدم احمق بی سواد و بی شعور توی چهارتا مجله مبتذل که سرتاپایش صحبت از لنگ و پاچه و خورشت قرمه سبزی و جنایت های مخوف است بر میدارند و بعنوان انتقاد هنری!! ترا مسخره میکنند. همین.
چرا میخواهی بیایی ومیان یک عده احمق شهرت پیدا کنی؟ این برای تو چه ارزشی دارد؟

اینها هیچ هستند، هیچ هستند. آنهایی که امروز صد دفعه عکس تو را توی مجلاتشان چاپ می کنند و به زور به خورد آن بقیه می دهند و فردا هیچ کاری ندارند غیر از آنکه هرجا می نشینند از تو بد بگویند و هرجا می نویسند از تو بد بنویسند.
تو از سادگیت و از احساسات پاک و بچه گانه ات زندگی می کنی و این ها با مسخره کردن همین احساسات تو نان خواهند خورد. من به این عادت کرده ام و این دلقک ها را خوب می شناسم تو هم بیا تا آنها را بهتر بشناسی.بهرجهت اولین کسی که در فامیل ما می میرد من هستم و بعد از من نوبت تو است. من این را می دانم.

اگر تهران بلرزد…!- مزدک عبدی پور – کنشگر مدنی

شهریور ۱۳۹۱

بد نیست و لازم می دانم که به بهانه زلزله اخیر در استان آذربایجان شرقی که تعدادی از هم میهنان خوبمان جانشان را ازدست دادند و خرابیهای سنگینی به بار آمد، به زلزله بزرگ تهران بزرگ هم پرداخته شود… زلزله آذربایجان را نسبت به زلزله های فاجعه بار پیشین در رودبار و منجیل و بم را نمی توان فاجعه نامید و آمار جانباختگان و هزینه های ناشی از آن طبیعی می نماید و چیزی که دراین این باره بایست مورد توجه و انتقاد باشد این است که در اکثر مناطق جهان زمین لرزه با شدت ۶ درجه در مقیاس ریشتر شاید این گونه تلفات را نداشته باشد و ما شانش آورده ایم که نیروی زلزله اخیر آذربایجان از این مقدار بیشتر نبوده وگرنه شاید با یک فاجعه گسترده روبرو بودیم… اما هر بار که این حادثه دلخراش طبیعی گوشه ای از میهنمان را می لرزاند و جان تعدادی از هم میهنانمان را می ستاند بهانه ای برای پرداختن به موضوع زمین لرزه دهشتناک تهران بزرگ ذهن خیلی ها را با خود درگیر می کند، متخصصین و مسولین متعهد را به فکر چاره جویی می کشاند. فرصت نیست تا در این نوشتار کوتاه بحث علمی و تخصصی درباره احتمال وقوع و میزان وحشتناک هزینه های انسانی، اجتماعی و اقتصادی و حتا سیاسی فاجعه ملی پیش روی همه ما یعنی زمین لرزه تهران سخن بگوییم. مسلم است که همه ما تهران را یک کلان شهر با بحرانهای گوناگون زیست محیطی، خدماتی، فرهنگی و اجتماعی امنیتی می شناسیم… اما بایست گفت مهمترین بحران پیش روی این کلان شهر که دست کم تا ٨ درصد جمعیت کشور را در خود جای داده است بافت فرسوده شهری، ساختمان سازی ها و برج سازیهای سوداگرانه و بی برنامه دو دهه پیش بوده که موجب رشد سرطانی شهر تهران شده است و این همه می رود تا یک فاجعه ملی و انسانی پیش روی ما و جهان بگذارد!
تلاش های زود گذری در راستای مقاوم سازی و اشاعه فرهنگ بهینه سازی ساختمان و نظارت بر ساخت و ساز آغاز شده که متاسفانه بسیار دیر انجام شده است و از آنجا که تهران طرح جامع شهری ندارد و که در پی سیاست های غلط تمرکز گرایی پیش و پس ازانقلاب فرصت تنظیم و اجرای یک طرح جامع شهری را از پایتخت گرفته شده است و با توجه به مشکلات بسیاری که پیش روی اجرای طرح جامع وجود دارد اکثر متخصصین شهرسازی و عمرانی بر این دیدگاه هستند که چاره ای نیست تا پس از وقوع زلزله خوفناک تهران صبر کنیم و پس از زلزله تهران را از نو بسازیم!
اما مگر می شود دست روی دست گذاشت و چشم به راه فاجعه ملی ایران شد و در این باره شاهد کمترین آگاهی رسانی در رسانه ها و مراکز آموزشی عمومی نبود؟!
اجازه بدهید به گوشه ای از جزییات فاجعه پیش رو اشاره کنم… تهران روی ۵ گسل فعال شده و خطرناک قرار دارد که خطرناکترین آنها گسل “شمال تهران” است که بیش از ٢ میلیون نفر تراکم جمعیتی در این منطقه وجود دارد که تلفات و هزینه های سنگینی به بار خواهد آورد. آخرین زمین لرزه تهران نزدیک به ١٨٠ سال پیش بوده و در طی این مدت زمان طولانی متاسفانه انرژی و نیروی گسل های فعال یاد شده آزاد نشده است و به همین خاطر در صورت وقوع زمین لرزه فاجعه رخ خواهد داد!
برخی از متخصصین اعتقاد دارند که دست کم ٢۵ سال در انجام زمین لرزه تهران تاخیر شده است و همین تاخیر موجب سنگین تر شدن و بالارفتن درجه زمین لرزه خواهد شد و تهران لرزشی با بیش از ٧ درجه در مقیاس ریشتر خواهد داشت و این میزان چند درجه از زمین لرزه بم بیشتر خواهد بود (زمین لرزه بم بیش از ٢۶ هزار نفر جانباخته،٣٠ هزار مجروح و بیش از١٠٠ هزار بیخانمان داشت) و همین ابعاد این فاجعه ملی را گسترده تر خواهد کرد. برآورد گروه های مشاور ژاپنی در این باره حاکی از تخریب ۵٠ تا ٨۵ درصد ساختمانها و برجهای مسکونی است که با این حجم خرابی و بسته شدن راه ها امکان امداد رسانی از زمین با مشکل جدی روبرو خواهد شد و بایست در مناطق مختلف تهران محوطههایی باز که بتوان از طریق هوا و بالگرد امداد رسانی انجام شود، ایجاد کرد که امروزه شاهد برخی از این محوطه های باز و سبز در مناطق مختلف شهر تهران هستیم. برآوردهای گوناگونی از آمار کشته شدگان و جانباختگان اولیه زمین لرزه فاجعه آمیز تهران می شود که این آمار به حدی بالا خواهد بود که رقم چند صد هزار نفری و بعضا ملیونی و یا دست کم ۶ درصد مردم تهران را شامل خواهد شد… آمارهای غیررسمی حاکی از آن است که شهرداری تهران در کنار اتوبان کرج اقدام به احداث سولههایی و ذخیره سازی ٢ ملیون کفن! و احداث گورستان دستجمعی نموده است که این اخبار خود می تواند گویای عمق فاجعه پیش رو از نظر مسولین امر باشد سولههای گسترده دیگری در جنوب شهر برای اسکان فوری صدمه دیدگان و مردم بی خانمان ساخته یا در حال ساخت است که البته به هیچ وجه کافی نخواهد بود. زمان و ساعت و فصل وقوع زمین لرزه در بالا و پایین بودن آمار تلفات انسانی تاثیرگذار خواهد بود و اگر این پیشامد درساعات اولیه شب و یا فصل سرما باشد به مراتب ابعاد فاجعه گسترده خواهد شد و قطع شریانهای حیاتی شهر از سیستم آبرسانی، برق، شبکه گاز رسانی و ترکیدگی لولههای گاز و بروز آتش سوزی و دهها مورد دیگر همه و همه میتواند به گستردگی ابعاد این فاجعه ملی دامن بزند… این فاجعه به امنیت سیاسی و ملی ایران لطمه جدی وارد خواهد کرد و به طور موقت وزارتخانه ها در پی برنامه ریزی پدافند غیرعامل به سایر شهرها انتقال پیدا خواهد کرد و شاید پس از این موضوع انتقال پایتخت هم جدیتر دنبال شود و منطقی تر جلوه کند… حضور میلیونی مردم ایران که همگی بستگانی در تهران دارند عملیات امداد و نجات را با مشکل روبرو خواهد کرد و احتمالا ارتش نوار امنیتی گسترده ای در اطراف پایتخت ایجاد خواهد کرد و ده ها تصویر و تصور دیگر که در زمان وقوع فاجعه ضروری خواهد بود و بایست از پیش در باره آنها سازماندهی و برنامه ریزی شده باشند… حال با شرایطی که پیش رو ماست با نگاهی درست و بهره گیری از تجربه های موفق سایر مردم جهان بایست گروه ها و انجمن های خیریه و مردمی متخصص و متشکل، هر چند کوچک بهتر از سایر مردم و توده های گسترده و پریشان و ملتهب قدرت برنامه ریزی و امداد و نجات خواهند داشت را تشکیل و سازماندهی کرد. اما با روندی که مسولین امنیتی نظام در پیش گرفته اند و نسبت به هر گونه گروه و نهاد و انجمن مردمی بدبین هستند و اتفاقات چند سال گذشته سیستم دیکتاتوری را بیش از پیش از متشکل شدن هر گروهی اعم از خیریه و زیست محیط و فرهنگی و امداد رسانی و به وحشت انداخته است و فقدان این شرایط و گروهای حاصل از آن می بایست همه فعالان مدنی و اجتماعی را به این نکته ظریف و فوری متوجه سازد و از سازکارهای موجود و در دسترس مانند آموزشهای مجازی و سیستم سایبری و اینترنت، صفحه های اجتماعی اینترنتی در این باره بیشتر آگاهی رسانی و آموزش دهی نمایند و همگی بایست جدای از جنجال های زودگذر سیاسی به کارهای پایه ای و نهاد سازیهای مدنی ماندگار نزدیک تر شویم…

به امید آن روز

مزدک عبدی پور – کنشگر مدنی

شاخه ترد اطلسی – محمود صفریان

شهریور ۱۳۹۱

تازه بیدار شده بودم که رفت.

در را به آرامی باز کرد و داشت خارج می شد:

” بیدارم حامد راحت باش. “

– دیشب تا دیر وقت چراغ اتاقت روشن بود، خواستم بیدارت نکنم. “

” چرا صبح به این زودی؟ “

– با نعمت می روم، با اتومبیل او. محل ِ کارش به اینجا دور است برای همین صبحها زودتر از من راه می افتد.

و رفت….

این آخرین باری نبود که دیدمش، اما آخرین باری بود که صدایش را شنیدم.

سال آخر دانشکده فنی بود، ماشیت آلات می خواند.
هیج وقت کامل متوجه نشدم که ماشین آلات چگونه تحصیلی است. پرس و جو هم نکردم، خودش هم توضیح درستی نداد، یا داد ولی من متوجه نشدم. فقط می دانستم دارد مهندس می شود.

پنج سال بیشتر نداشت که مادرش را در تصادفی دردناک از دست داد. مادری که عشق من بود و برای همیشه هم خواهد ماند.
حامد تنها فرزندمان بود، و چقدر هم شبیه مادرش بود. وهمین مایه دلنشینی که در چهره اش جا گرفته بود، علاقه مرا به او دو چندان کرده بود. و من بخاطر او و بخاطر مالامالی عشقی که از سیمین در سینه داشتم، هرگزدیگر ازدواج نکردم.
از همان موقع با اینکه کمر خودم زیر بار این واقعه شکسته بود، او را مثل بچه گربه به دندان گرفتم. برایش هم پدر بودم و هم مادر. البته شاید نه پدر کاملی بودم و نه مادری که او نیاز داشت.
هر روز بیشتر بهم وابسته می شدیم و در شبهای تنهائی مونسهای خوبی برای هم بودیم.
هیچگاه مستقیم از مادرش نپرسید، ولی هرگز نشد که از کنار عکسش عبور کند و توقف کوتاهی نداشته باشد و به چهره خندان او خیره نشود…تا روزی که از مدرسه درهم و گرفته به خانه آمد. این حال او که تا آن روز ندیده بودم پریشانم کرد. خودم را دستپاچه و ناراحت نشان ندادم. گذاشتم تا مثل هر روز بیاید مرا ببوسد و شیرین و خواستنی بپرسد:
– بابا خسته نیستی؟
وقتی نیامد، و حتا در ِ اتاقش را بست، طاقت نیاوردم. با لیوانی شیر رفتم سراغش، در زدم.
– بابا جان حالا می آیم ”
که یعنی وارد نشو.
بر خلاف میل و عادتم در را باز کردم …روی تختش دراز کشیده بود و من توانستم برق مسیر عبور اشک را بر روی گونه هایش ببینم. بی سابقه بود.
گذاشتم راحت باشد. فورن آمدم بیرون.
ندیده بودم اینگونه در هم بریزد. او همیشه خوشحال و سر حال از مدرسه می آمد. درسش عالی بود. دوستان خوبی هم داشت. من هم کوتاهی نمی کردم. برایم، هم عجیب بود و هم می خواستم زود تر متوجه بشوم . طاقت آشفتگی او را نداشتم.
خوشبختانه زود از اتاقش بیرون آمد، و با علاقه مرا بوسید و سراغ شیری را که در یخچال گذاشته بودم گرفت.
” حامد جان! اگر دلت می خواهد به من بگو که چرا چنین در هم شده ای؟ چه اتفاقی افتاده؟ البته مجبور نیستی، اگرهم نمی خواهی می توانی چیزی نگوئی. ولی می دانی که من شدیدن ناراحتم….”
– بابا ناراحت نشو، مهم نیست …”
” چرا عزیزم فکر می کنم مهم بوده که توانسته تو را چنین آشفته کند. طبیعی است که من هم ناراحت بشوم چون ندیده بودم که تو چنین درهم بشوی ”
– بابا اگر بگویم، فکر می کنم که ناراحت تر بشوی. ولی من قبولش کرده ام…”
” تو که داری بیشتر نگرانم می کنی. بگو ببینم چه شده؟ ”
– قرار است بخاطر نمرات خوبی که گرفته ام تشویقم کنند. از من خواسته اند که به مادرم بگویم بیاید مدرسه….و من هر چه گفتم که پدرم را می آورم قبول نکردند، و گفتند چون مادران دیگری هم می آیند، بهتر است مادرت را بگوئی بیاید…و من….”
” حامدم گریه نکن . تو دیگر داری مردی می شوی. خواهش می کنم، بخاطر بابا گریه نکن. نمی خواهم بقیه اش را بگوئی. خودم می روم مدرسه و ترتیب همه کار ها را می دهم ”
– نه بابا، دیگر ترتیبی ندارد. چون وقتی معلمم زیاد اصرار کرد، و بچه ها هم دم گرفتند که :
” کسی نمی خواهد مادرت را بخورد ”
با فریاد گفتم:
” من مادر ندارم…مادر ندارم…و گریه ام گرفت …بابا خواهش می کنم ناراحت نشو. نتوانستم جلوی خودم را بگیرم. گفته بودی که کوشش کنم در برابر مسائل مقاوم باشی، و بخصوص گریه نکنم ، ولی بابا من گریه کردم، خیلی هم گریه کردم، و کلاس هم ساکت شد. عکسش، همین عکسی که آنجاست و دارد به من می خندد جلوی چشمانم ظاهر شد و دیدم که دیگر نمی خندد و دارد به گریه من نگاه می کند ….و من ازش خجالت کشیدم…. از مادرم خجالت کشیدم “

سال سوم دانشکده بودم که برای تعطیلات عید به شهرمان رفتم… و در همین سفر بود که اتفاق افتاد.
شبی در خانه برادرم، در میهمانی دوره ای که داشتند با دختری آشنا شدم. با جوانی کمی بزرگتر از خودش آمده بود.
دائم با هم صحبت می کردند و می خندیدند. وقتی همه آمدند و میهمانی گرم شد، برادرم مرا به آنها معرفی کرد، و از او که فهمیدم اسمش سیمین است در خواست کرد که بخواند….ولی نخواند. اما پس از اصرار جوان همراهش، ترانه زیبائی از مرضیه را ” که آن روز ها در اوج بود و پر طرفدار ” خواند. و با چه شور و حالی. در صدایش ” چیزی ” بود که به دل می نشست. و من داشتم در رویای خاصی سیر می کردم. و احساس کردم که دارد به شوهر جوانش حسودی ام می شود.
تمام شب فقط چند کلمه با من حرف زد:
” در چه رشته ای تحصیل می کنید؟….سال چندم هستید؟…”

منتظربودم میهمانی تمام شود تا بتوانم از برادرم بیشتر در موردش بدانم.
من در خانمها رنگ سیاه را برای پاره ای از داشته هایشان دوست دارم، و آن شب موهای مشکی او که بر شانه هایش شلال بود و چون ریزش آبشاری در زیر نور، برق خاصی داشت
آرامشم را سلب کرده بود.

موقع خدا حافطی وقتی دستش را در دستم گذاشت، دستی محکم بود و نه چون پاره ای از خانمها که وقتی دست می دهند چیزی شبیه دنبه ی وارفته را حواله ات می کنند ” که یعنی تشخص! ”
به چشمانم نگاه کرد و از روی ادب لبخند زد. لبخندی که تاثیر تیر خلاص را داشت. و دریافتم که عشق در یک نگاه می تواند راست باشد….اما داشتن شوهر، بخوبی سرکشی احساسم را مهار کرد.
آن شب را بد خوابیدم.
شب بعد به هنگام شام خانوادگی، برادر بزرگم که گویا بوئی برده بود پرسید:
” میهمانی دیشب چطور بود؟ ”
جوابش را ندادم ولی پرسیدم”
” آن دختر خانم و شوهرش چقدر بهم می آمدند. چند وقت است ازدواج کرده اند؟ ”
خنده او و خوانمش می نمایاند که مرا زیر نظر داشته اند، وبا هم صحبت کرده اند چون خانمش به او گفت:
” نگفتم؟ کور شود کاسبی که مشتری اش را نشناسد….”
و رو به من:
” نه عزیزم، آن جوان برادرش بود. او هنوز ازدواج نکرده است، فقط بیست سال دارد. سال آخر دبیرستان است. ما از طریق یکی از دبیرانش که رفت و آمد داریم با آنها آشنا شده ایم ”
محسوس گل خُلق و روحیه ام شکفت. سر خوشانه پرسیدم:
” گویا زیر نظرتان بوده ام؟ زیاده روی که نکرده ام؟ خودم گمان نمی کنم لغزشی داشته ام که اگر می دانستم شوهر ندارد، می داشتم. ”
و خانم برادرم با حالت خاصی گفت:
” …نه، بظاهر کاری نکردی. خیلی هم سنگین و رنگین بودی، ولی می توان فهمید که درون آرامی نداشته ای….”
و همه با هم خندیدیم.
خوشحال بودم و احساس خوبی داشتم، و در تصورم این آرزو داشت رنگ می گرفت که کاش می توانستم او را چون شاخه ای زنبق در گلدان درونم قرار بدهم.
از بیم زرنگترهای خودم، که اغلب شکار چیانی ماهر نیز هستند، زود جنبیدم.
چند شب بعد با لحنی شوخی و جدی از برادرم و خانمش پرسیدم :
” موافق هستید برای سیمین پا جلو بگذاریم. احساس می کنم خیلی از او خوشم آمده است. ”
” چه خودمانی می گوئی سیمین؟ مثل برادرت قاطع و بی رودرواسی هستی. از بدون مقدمه چینی صحبت کردنت خوشم می آید. ”
برادرم ادامه داد:
” من حرفی ندارم پا جلو بگذارم، البته اگر تو همه فکر هایت را کرده باشی، ضمن اینکه گمان نمی کنم راحت قبول کنند، و حتمن پایان درس تو و گرفتن دیپلم او را بهانه خواهند کرد. اگر موافق باشید نامزدی را عنوان کنیم تا فعلن مُهری به مسجد گذاشته باشیم و بیاوریمش زیر اسم
تو و بهانه ادامه تحصیل هم نداشته باشند….”
” بنظر من اگر می توانید اول نظر خودش را بپرسید. موافق باشد گام مهم اول را برداشته ایم و و حتا می توان گفت نیمه راه را رفته ایم ”
” و اگر موافق نباشد؟ ”
خانم برادرم بود که با شیطنت عنوان کرد
” نمی خواهم در موردش فکرکنم. ”
برادرم قبول کرد تلفنی با او صحبت کند و می گفت رو در رو نباشد بهتر است تا راحتتر بتواند حرف دلش را بگوید.

وقتی با او ازدواج کردم یک شاخه ی ترد اطلسی بود، با پوستی گل بهی، و چشمانی عسلی که در جامی از مهر نشسته بود. اندام موزون او بافته ای از اثیر بود. خوئی ملایم و دوستداشتنی داشت….شش سالی را که با هم بودیم فصل زمینی زندگی من نبود. بندرت آزرده می شد، ولی قهر نمی کرد. همیشه توجه داشت که زندگی را آلوده بی مهری نکند و می گفت که، زندگی کوتاه است، قدرش را باید دانست ” هر چند برای او بسی کوتاه تر بود ” و حامد بسیاری از او را در خود داشت.
مرا دوست داشت و برایم رفیقی قابل اعتماد بود. زبانم را که هرگز عنادی در خود نداشت، خوب می فهمید.
هیچگاه تنها به قاضی نمی رفت….و به من بسیاری از درسهای زندگی را آموخت و من که نمی دانم تا کی زنده هستم وامدار او خواهم بود ……
حسن سلوکش مرا مطیع خودش کرده بود. هیچگاه از برگ گل نازکتر به من نگفت. او ابدن پر خاش جو نبود. گلی بود که قبل ازاینکه دل در گرو باغبانی دیگر گذاشته باشد و بخواهد خاطره او را همیشه با خودش حمل کند، با من همراه شد. من او را در باغچه قلبم کاشته بودم، و او هر روز تازه تر و خوشبوتر می شد….و خوشرنگتر.
وقتی بار دار شد، گفت:
دلم می خواهد فرزندمان پسر باشد، نه بخاطر اینکه برایم فرق می کند، برای این که می خواهم چون توئی را دوتا داشته باشم. و این بهترین تعریفی بود که در عمرم کسی از من کرده بود. در حالیکه من دلم می خواست فرزندی چون او داشته باشم.
افسوس و فریاد از این رخداد های ناگهانی که بیشتر می دِرود تا برویاند…

– – بابا خوبی؟ می دانی خیلی دوستت دارم؟ ”
” حامد، حرفت را بگو، مقدمه چینی و تعریف را کنار بگذار ”
– تعریف نیست پدر. می دانم که تو شادابی ات را به پای من ریخته ای. من می دانم که تا مرا از آب وگل بیرون بکشی سیاهی موهایت را با روزگار معامله کرده ای. دلم می خواهد جوری که خورند دریای مهر تو باشد سپاسگزاری کنم. پدر من می دانم برای اینکه بیشتر با من باشی زود تر از موعد خودت را باز نشسته کردی، و همه داشته های حتا کوهانت را نیز به پای من ریخته ای.
قول می دهم دانشکده ام که پایان گرفت با همه توان جبران کنم….”
“…عزیزم این حرفها برای چیست؟ من فقط وظیفه ام را انجام داده ام و نه بیشتر… و حالا حرف اصلی ات را بگو. من فکر می کنم که این مقدمه برای بیان مطلب اصلی است و می بینم که سؤالی بزرگ پشت دیواره ی ذهن ات منتظر بیرون ریختن است….بگو عزیزم حرف دلت را بگو، گمان می کنم صحبت از عشق باشد….”
– پدر کاش من هم می توانستم در حد شما نا گفته ها را از چهره ها بخوانم….بله صحبت از عشق است که بی شعله و دود آتش می زند و می سوزاند….”
” در این مورد سروده زیبائی ” کلیم کاشی ” دارد که گویا وصف حال توست. با این بیت شروع می شود:
زآتش سوزان عشق هر که شد افروخته
دود نخیزد از او چون نفس سوخته
کیست و از کی شروع شده که به سوختن رسیده است؟ ….به کجا رسیده؟….من نا دیده انتخاب تو را قبول دارم….اسمش چیست؟ چه کاره است؟….”

– اسمش شبنم است…سه سال از من کوچکتراست….در دانشگاه ما، ادبیات می خواند. پارسال یک روز که روی پله های دانشکده نشسته بودم، آمد و به شوخی گفت:
بنظر نمی رسد خسته باشی، منظره جالبی هم پیش رو نداری، می ماند که منتظر کسی باشی. نگاهش کردم دیدم خوش برو بالاست، خوشگل است، خوب حرف می زند و در صحبتهایش طنز هست. در جوابش گفتم
درست می گوئی، منتظر هستم. کمی هم دیر کرده است. داشتم می رفتم، که آمد.
” آمد؟ من که کسی را نمی بینم…”
دستم را دراز کردم و گفتم:
” دستم را بگیر تا بلند شوم، نمی خواهم منتظرش بگذارم. ”
گیج و ویج شده بود. دستم را گرفت و من بلند شدم و گفتم:
” برویم، چرا دیر کردی، داشتم نگران می شدم. ”
با تعجب نگاهم کرد و به انگلیسی گفت:
“Are you Ok?”
– گفتم:
” بله من
OK
هستم. منتظرت بودم ….چرا بهتت زده بزن برویم. ”
پدر چنین آغاز شد….”

– ” آفرین! چه استادانه و ظریف و زیبا و به قول خودت با طنز عمل کرده ای، می دانم که خانمها کلافه چنین بر خورد هائی هستند بخصوص که خودشان راه داده باشند….حالا چه؟ همدیگر را دوست دارید؟ …حالا پس از یکسال فکر می کنید به درد هم بخورید؟ با هم جور هستید؟ ”
– پدر! می خواهم بیاورمش تا با شما آشنا شود. وقتی به او گفتم محسوس خودش را باخت، کلی دلداریش دادم…”
” حتمن از من برایش هیولا ساخته ای…”
– این حرفها چیه پدر از بس از خوبیتو گفته ام می ترسد کم بیاورد. “

سیمین! کاش بودی….قرار است تا چند روز دیگر عروست را ببینم….تو چرا این همه زود رفتی؟….چرا مرا تنها گذاشتی؟ ….باور کن دیگر نمی کشم…شبنم که می آمد تو بودی خیلی بهتر بود. هم برای من که نمی دانم چگونه برخوردی داشته باشم، همه برای شبنم، تا کمتر این ملاقت برایش سنگین باشد.
سیمین باور می کنی؟ این همان حامد کوچولوست که می گفتی: تا مرد شود دم شتر به زمین می رسد….حالا، هم دارد مهندس می شود، همین امسال، هم همسر آینده اش را انتخاب کرده است…..من در دیدار با شبنم چه دارم بگویم؟

” شبنم! به دیدار پدر که می رویم، درمورد فعالیتهای دانشجوئی من حتا اشاره غیر مستقیمی هم نداشته باش. باید مواظب باشی، پدر خیلی زرنگ است، خوب می گیرد. من نمی خواهم او که دائم نگران من است آزرده شود….کوشش کن نرم و ملایم و خودمانی رفتار کنی. عین عروس انگور ننشینی گوشه ای و من را بدهی پرچک پذیرائی، منکه نمی گذارم پدر بلند و کوتاه شود. ماهرانه قاطی شو. آدمی نیست که زیاد بپرسد، ولی گاه تکه هائی می پراند، در پاسخگوئی باید صبور باشی. ففط برای یکبار است چون خیلی زود خودمانی می شود و در دفعات بعد تو احساس می کنی که در خانه خودت هستی. وقتی از فکر مادرم فاصله می گیرد بذله گو است….من خیلی دوستش دارم پدر نمونه ای است…. موافق باشی پنجشنبه عصر به دیدارش می رویم، به او گفته ام منتظر ماست. هر چند پیش نخواهد آمد اما بهر دلیل اگر صحبتی از مادرم پیش آمد با دقت تمام جوری که او احساس کند علاقمند ی بشنوی توجه کن….من کمتر عشقی به این عمق و با این همه صداقت دیده یا شنیده ام. ”
” هم موافق و مشتاقم و هم می خواهم هرچه زود تر پدر ِ شوهر آینده ام را ببینم، واز نظرش بی واسطه آگاه شوم….حامد هیچوقت در مورد مادرت یا درحقیقت عشق او با هم صحبت کرده اید؟ ”
” فراوان! “

” پدر اگر برایت مناسب است، پنجشنبه شام شبنم را می آورم خانه؟ ”
” پسرم خانه ی خودت است هر وقت که دلت می خواهد می توانید بیائید. کاش جوری با او حرف نزده باشی که فکرکند قرار است اتفاقی بیفتد؟…. با چه نوع شامی موافقی؟ شبنم چه دوست دارد؟
البته فقط برای پنجشنبه، از آن پس خودتان هرچه می خواهید درست کنید. ”
“…بابا خیلی دوستت دارم…چقدر با تو که هستم راحتم…و احساس می کنم که چون کوه پشتم ایستاده ای….بابا اگر مادر بود چه زندگی جمع و جور خوبی داشتیم….به دفعات شنیده ام که گفته ای خیلی زود رفت….وحالا می گویم، نه فقط تورا تنها گذاشت که من را هم ازآغوشی که دوست داشتم محروم کرد….”
ناگهان چه سکوتی خودش را روی هر دویمان انداخت….سکوتی که انگار به آن نیاز داشتیم…
بر خاست و گفت:
” بگذار برایت چای بیاورم، می دانم وقتی که انتظارش را نداری چای می تواند گوارا باشد….” و به سوی سماور کوچکمان رفت…رفت تا خودش را از میدان دید من خارج کند ….داشت چشمانش نمناک می شد. دلش نمی خواست من متوجه بشوم، ولی کمی دیر شده بود.
” پدر تو مادر را خیلی دوست داشتی؟ و تا وقتی که رفت به او وفا دار بودی؟…چرا؟
” چرا؟…این چه سؤالی است؟ ….مگر تو مرا و شبنم را دوست نداری؟ مگر من تو را دوست ندارم؟ ….پسرم دوست داشتن چرا ندارد….دست خودت نیست، وقتی شروع می شود، هیچ سد سکندری هم جلو دارش نیست….درونت بهم می ریزد، دیگر صاحب اختیار احساست نیستی.
مولانا می گوید: علت عاشق زعلت ها جداست/// عشق اسطرلاب اسرار خداست. ”
” می بخشی پدر، خواستم، حالا که دارم شبنم را می آورم…در حقیقت حالا که شبنم را دارم، صحبت مادر را پیش کشیده باشم….خواستم روحش ناظر بر رفتار و انتخاب من باشد. نمی خواستم بی توجه به مادرم باشم…. من که درک و دریافت شما را ندارم… می بخشی مثل اینکه خیلی عریان مطرحش کردم….گویا بیراهه رفته ام و شما را آزردم و می بینم که آشفته شده اید.”
” وقتی بدون اینکه انتظارش را داشته باشی، عشقت با پروازی ناگهانی برای همیشه بسوی افقهای دور دست پر می گشاید، عین داغ است، تمام درونت را زخم می کند، زخمی که همیشه خون چکان است و با هر تلنگری سر باز می کند، و تو همیشه احساس می کنی یک روز که پرده را کنار می زنی تا تک گل زیبای باغچه ات را مثل هر روز ببینی، پرپر شده اش جلوی چشمانت قرار می گیرد…. ولی پسرم ناراحت نشو یاد آوری بسیار بموقعی بود….”

” سلام پدر! این هم شبنم. ببین با انتخابم موافقی؟…”
” به به شبنم خانم. از اینکه می بینمت خوشحالم. چه دختر آراسته و زیبائی…نه، مثل اینکه پسرم
شکار چی قابلی است….”
” متشکرم پدر….نه، من شکار نشده ام، هیمنه ی شکار چی عین مار افسای ماهری مرا با پای خودم به سوی خودش کشاند. قبل از این که شکار چی ما تیر در کمان بگذارد شکار پای در دامش گذاشت.”
“….به به، چه عروس خوش بیان و خوش ذوقی….حامد گفته بود ادبیات می خوانی. حامد! به تو تبریک می گویم…ولی مواظب باش، گوشت ِ چنین شکاری خوردنی نیست فقط باید همیشه در حصار قلبت نگهش داری……بنشینید تا برایتان چای تازه دم بیاورم….”
” پدر، اجازه بدهید، اگر حامد جای بساط چای را نشانم بدهد، من چای می آورم….مگر نه اولین چای چنین مجالسی را باید عروسهای آینده بیاورند؟…”
” شبنم مواظب باش پدر چای پاشویه دار! نمی خورد ”
“بی مزه!… امید وارم در این امتحان کوتاه مدت بتوانم قبول شوم ”
” خوشحالم چه محفل سر حالی….از همین حالا بگویم، اگر هر دو موافق هستید، مبارک است “

آن روز صبح زود که با نعمت رفت، بیش از شش ماه از این نشست اولیه گذشته بود. در این فاصله کم و بیش شبنم را می دیدم بیشتر شبها با حامد می آمد. گه گاه نیز تلفنی احوالم را می گرفت. من دیگر به او عادت کرده بودم و از هم آهنگ بودنشان لذت می بردم. یکی دوبار در مورد ازدواج رسمی آنها، با حامد صحبت کرده بودم، زیر بار نمی رفت و هر بار هم دلیل عمده اش تمام نشدن دانشگاهش بود. شبنم به زودی تحصیلش تمام می شد، حامد هم در آستانه اش بود.
یک روز که به او گفتم دلم می خواهد تا زنده ام عروسی ات را ببینم خیلی در هم شد و با حال نگرانی گفت:
” پدر اینطور که حرف می زنی دلم می گیرد. قول می دهم درسم که تمام شد اولین کارم باشد “

بیشتر شبها، شام را با هم می خوردیم. و او آرام آرام و بی عجله تمام گذران روزش را برایم تعریف می کرد.
و حالا مدتی بود که شبنم هم برای شام با او می آمد، و من خوشحال بودم که تنهایم نمی گذارند، هرچند انتظاری نداشتم. دنیای جوانها همیشه با نسل قبل از خودشان تفاوت دارد. و گاه این تفاوت به ایجاد شکاف منجر می شود و به دنبال خودش اختلاف و بر خورد پیش می آورد.
ولی ما تفاهم خوبی با هم داشتیم.

دیر وقت بود که شبنم تماس گرفت، احوالم را جویا شد و با کمی سکوت گفت:
” پدر می خواهم یک شب را میهمان ما باشید، من و خانواده ام، خواستم اول اجازه گرفته باشم.
دلم می خواهد با خانواده ام آشنا شوید و کمی بیشتر بهم نزدیک شویم….”
چرا حالا؟ این موقع شب. چرا قبلن حامد به من حرفی در این مورد نگفته؟ می شود که شبنم با او صحبت نکرده باشد؟ حامد کجاست؟ چرا شبنم با حامد نیست؟ ….و رگباری از این پرسش ها…
” شبنم جان نظر حامد چیست؟ ”
” هنوز با او در میان نگذاشته ام. ”
“…با همه علاقه ای که برای دیدن پدر ومادرت دارم نمی خواهم مزاحم بشوم….”
” نه پدر، هیچ زحمتی نیست….با نظر شما هم موافقم که بایستی اول با حامد مشورت کنم…”
راحت حرف نمی زد….تلفن دیر هنگام، ونبودن با حامد، داشت آشفته ام می کرد.
” شبنم جان مگر امروز با حامد نبودی؟…”
” نه پدر، به من گفته بود که امروز در دانشگاه خیلی کار دارد، ولی من ماندم خانه چون امروز درسی نداشتم…مگر حامد خانه نیست؟ هنوز نیامده؟ ”
پس این تلفن، بهانه ای بود برای اینکه بداند حامد کجاست. باید ناراحت باشد. سابقه نداشت که یک روز تمام اگر با هم نیستند از هم بی خبر هم باشند…
” نه عزیزم… دارم نگران می شوم ”
” نگرانی ندارد پدر، باید همین حالا پیدایش بشود…؟

داشت شب ازنیمه می گذشت، ولی هنوز حامد نیامده بود….مثل مرغ سرکنده بی تعادل این ور و آن ور می رفتم….با آنکه می دانستم آنجا نیست بیش از ده بار به اتاقش سر زدم….فشار عصبی داشت از پا درم می آورد….چکار می توانستم بکنم؟….برای تلفن کردن به این و آن هم خیلی دیر بود….کاش تلفن نعمت را داشتم، ببینم آمده خانه و بدون حامد، امانت مرا صبح او با خودش برده بود….خیال های ناجوری داشت از پا درم می آورد….چای نیمه گرمی را از مانده ته قوری برای خودم ریختم اما نخوردم، حوصله هیچ کاری را نداشتم در واقع رمقی برایم نماند بود. قندی را که برای خوردن چای به دهان گذاشته بودم در دستشوئی تف کردم. شیرینی اش داشت دهانم را تلخ می کرد….روی تخت دراز کشیدم، دستهایم را زیر سرم گذاشتم و نمی دانم به کجا خیره شده بودم.
درماندگی کامل روحم را مچاله کرده بود….پس از سیمین این اولین شبی بود که این ساعت حامد خانه نبود.
هم صحبت می خواستم ….موبایلش برای چندمین بار گفت:
” در دسترس نمی باشد ”
یعنی چه؟ حامد کجا می تواند باشد؟ خدا نکند تصادف کرده باشد….نه، نعمت خیلی محتاط می راند…پس تلفنش چرا جواب نمی دهد؟….چرا با شبنم تماس نداشته؟….

“….نعمت جان، شبنمم، می بخشی، می دانم بی موقع است ولی طاقت ندارم. دارم دیوانه می شوم…تو از حامد خبر نداری؟ نیامده خانه. تو صبح کجا پیاده اش کردی؟ ”
” نیامده خانه؟ مطمئنی؟ ….”
” حدود یکساعت قبل با پدرش صحبت کردم، گفت خانه نیست….نباید تماس می گرفتم، من که می دانستم خانه نیست. اگر بود با من تماس می گرفت. پیر مرد را نگران کردم، و حالا خودم را ترس برداشته….”
” من امروز صبح جلوی در اصلی دانشگاه پیاده اش کردم. همه دانشجو ها در محوطه اجتماع کرده بودند، ولی بهروز جلوی در ایستاده بود، بنظر می رسید منتظرش است. همین حالا ازش می پرسم…”

” شبنم خانم سلام….نعمت می گوید حامد نرفته خانه، منهم نگران شدم…”
” بهروز جان تا کجا با هم بودید….امروز دانشگاه چه خبر بود؟ چرا همه در محوطه چمن دانشگاه جمع شده بودند؟….”
“….خودت که می دانی بچه ها از همه چیز ناراحت اند….امروز هم وقتی به اتفاق وارد دانشگاه شدیم، وضع آرام نبود. همه داشتند جمع می شدند تا بریزند در خیابان، به او گفتم حامد روز شلوغی است باید مواظب باشیم. اینها با دانشجو جماعت دشمنی خاصی دارند….بیا خودمان را کنار بکشیم. ناراحت شد. گفت: خودمان را کنار بکشیم یعنی چه؟ ما که نباید از ترس اعدام قبلن خودکشی کنیم…هر چیزی بهائی دارد….
هنوز درست وارد خیابان نشده بودیم که حمله کردند، همه اوضاع در هم شد و در شلوغی که داشت شدیدن با خشونت همراه می شد و دود و دَم زیادی فضا را تیره کرده بود همدیگر را گم کردیم….”
” بهروز فکر می کنی دستگیرش کرده اند؟ ”
” اگر خانه نرفته احتمالش زیاد است؟ “

” من، عقدش هستم….خیر، مادرش فوت کرده….پدر پیری دارد….”
” خانم ما چنین کسی اینجا نداریم. “

“….مادرمان فوت کرده….پدرم هم پیر و از کار افتاده است…خواهش می کنم به من بگوئید برادرم کجاست؟ ”
” خانم در اینجا حامد نداریم. از دوستانش که دیروز بهم تیر اندازی کردند بپرس. ما بیش از ۴- ۵ نفر دستگیر شده از جریان دیروز دانشگاه اینجا نداریم….هیچکدام هم اسمش حامد نیست. ”
” می گوئید چکار کنم؟ خواهش می کنم کمکم کنید. خیلی نگرانم. ”
” شما به پزشکی قانونی مراجعه کرده اید؟…..الو خانم با شما هستم….”

من گمان نمی کردم این شاخه اطلسی هم تُرد باشد….ولی افسوس که اطلسی شاخه غیر تُرد ندارد….شاخه ها هم تردند هم زود شکن، هر چند، هر شاخه ی دیگری هم زیر این همه فشار تاب نمی آورد. من حالا هیچ یک از پنجره های خانه ام به باغ باز نمی شود…من دارم فراموش می کنم که اطلسی چگونه گلی است….

شاخه ترد اطلسی

تازه بیدار شده بودم که رفت.
در را به آرامی باز کرد و داشت خارج می شد:
” بیدارم حامد راحت باش. ”
– دیشب تا دیر وقت چراغ اتاقت روشن بود، خواستم بیدارت نکنم. ”
” چرا صبح به این زودی؟ ”
– با نعمت می روم، با اتومبیل او. محل ِ کارش به اینجا دور است برای همین صبحها زودتر از من راه می افتد.
و رفت….
این آخرین باری نبود که دیدمش، اما آخرین باری بود که صدایش را شنیدم.

سال آخر دانشکده فنی بود، ماشیت آلات می خواند.
هیج وقت کامل متوجه نشدم که ماشین آلات چگونه تحصیلی است. پرس و جو هم نکردم، خودش هم توضیح درستی نداد، یا داد ولی من متوجه نشدم. فقط می دانستم دارد مهندس می شود.

پنج سال بیشتر نداشت که مادرش را در تصادفی دردناک از دست داد. مادری که عشق من بود و برای همیشه هم خواهد ماند.
حامد تنها فرزندمان بود، و چقدر هم شبیه مادرش بود. وهمین مایه دلنشینی که در چهره اش جا گرفته بود، علاقه مرا به او دو چندان کرده بود. و من بخاطر او و بخاطر مالامالی عشقی که از سیمین در سینه داشتم، هرگزدیگر ازدواج نکردم.
از همان موقع با اینکه کمر خودم زیر بار این واقعه شکسته بود، او را مثل بچه گربه به دندان گرفتم. برایش هم پدر بودم و هم مادر. البته شاید نه پدر کاملی بودم و نه مادری که او نیاز داشت.
هر روز بیشتر بهم وابسته می شدیم و در شبهای تنهائی مونسهای خوبی برای هم بودیم.
هیچگاه مستقیم از مادرش نپرسید، ولی هرگز نشد که از کنار عکسش عبور کند و توقف کوتاهی نداشته باشد و به چهره خندان او خیره نشود…تا روزی که از مدرسه درهم و گرفته به خانه آمد. این حال او که تا آن روز ندیده بودم پریشانم کرد. خودم را دستپاچه و ناراحت نشان ندادم. گذاشتم تا مثل هر روز بیاید مرا ببوسد و شیرین و خواستنی بپرسد:
– بابا خسته نیستی؟
وقتی نیامد، و حتا در ِ اتاقش را بست، طاقت نیاوردم. با لیوانی شیر رفتم سراغش، در زدم.
– بابا جان حالا می آیم ”
که یعنی وارد نشو.
بر خلاف میل و عادتم در را باز کردم …روی تختش دراز کشیده بود و من توانستم برق مسیر عبور اشک را بر روی گونه هایش ببینم. بی سابقه بود.
گذاشتم راحت باشد. فورن آمدم بیرون.
ندیده بودم اینگونه در هم بریزد. او همیشه خوشحال و سر حال از مدرسه می آمد. درسش عالی بود. دوستان خوبی هم داشت. من هم کوتاهی نمی کردم. برایم، هم عجیب بود و هم می خواستم زود تر متوجه بشوم . طاقت آشفتگی او را نداشتم.
خوشبختانه زود از اتاقش بیرون آمد، و با علاقه مرا بوسید و سراغ شیری را که در یخچال گذاشته بودم گرفت.
” حامد جان! اگر دلت می خواهد به من بگو که چرا چنین در هم شده ای؟ چه اتفاقی افتاده؟ البته مجبور نیستی، اگرهم نمی خواهی می توانی چیزی نگوئی. ولی می دانی که من شدیدن ناراحتم….”
– بابا ناراحت نشو، مهم نیست …”
” چرا عزیزم فکر می کنم مهم بوده که توانسته تو را چنین آشفته کند. طبیعی است که من هم ناراحت بشوم چون ندیده بودم که تو چنین درهم بشوی ”
– بابا اگر بگویم، فکر می کنم که ناراحت تر بشوی. ولی من قبولش کرده ام…”
” تو که داری بیشتر نگرانم می کنی. بگو ببینم چه شده؟ ”
– قرار است بخاطر نمرات خوبی که گرفته ام تشویقم کنند. از من خواسته اند که به مادرم بگویم بیاید مدرسه….و من هر چه گفتم که پدرم را می آورم قبول نکردند، و گفتند چون مادران دیگری هم می آیند، بهتر است مادرت را بگوئی بیاید…و من….”
” حامدم گریه نکن . تو دیگر داری مردی می شوی. خواهش می کنم، بخاطر بابا گریه نکن. نمی خواهم بقیه اش را بگوئی. خودم می روم مدرسه و ترتیب همه کار ها را می دهم ”
– نه بابا، دیگر ترتیبی ندارد. چون وقتی معلمم زیاد اصرار کرد، و بچه ها هم دم گرفتند که :
” کسی نمی خواهد مادرت را بخورد ”
با فریاد گفتم:
” من مادر ندارم…مادر ندارم…و گریه ام گرفت …بابا خواهش می کنم ناراحت نشو. نتوانستم جلوی خودم را بگیرم. گفته بودی که کوشش کنم در برابر مسائل مقاوم باشی، و بخصوص گریه نکنم ، ولی بابا من گریه کردم، خیلی هم گریه کردم، و کلاس هم ساکت شد. عکسش، همین عکسی که آنجاست و دارد به من می خندد جلوی چشمانم ظاهر شد و دیدم که دیگر نمی خندد و دارد به گریه من نگاه می کند ….و من ازش خجالت کشیدم…. از مادرم خجالت کشیدم “

سال سوم دانشکده بودم که برای تعطیلات عید به شهرمان رفتم… و در همین سفر بود که اتفاق افتاد.
شبی در خانه برادرم، در میهمانی دوره ای که داشتند با دختری آشنا شدم. با جوانی کمی بزرگتر از خودش آمده بود.
دائم با هم صحبت می کردند و می خندیدند. وقتی همه آمدند و میهمانی گرم شد، برادرم مرا به آنها معرفی کرد، و از او که فهمیدم اسمش سیمین است در خواست کرد که بخواند….ولی نخواند. اما پس از اصرار جوان همراهش، ترانه زیبائی از مرضیه را ” که آن روز ها در اوج بود و پر طرفدار ” خواند. و با چه شور و حالی. در صدایش ” چیزی ” بود که به دل می نشست. و من داشتم در رویای خاصی سیر می کردم. و احساس کردم که دارد به شوهر جوانش حسودی ام می شود.
تمام شب فقط چند کلمه با من حرف زد:
” در چه رشته ای تحصیل می کنید؟….سال چندم هستید؟…”

منتظربودم میهمانی تمام شود تا بتوانم از برادرم بیشتر در موردش بدانم.
من در خانمها رنگ سیاه را برای پاره ای از داشته هایشان دوست دارم، و آن شب موهای مشکی او که بر شانه هایش شلال بود و چون ریزش آبشاری در زیر نور، برق خاصی داشت
آرامشم را سلب کرده بود.

موقع خدا حافطی وقتی دستش را در دستم گذاشت، دستی محکم بود و نه چون پاره ای از خانمها که وقتی دست می دهند چیزی شبیه دنبه ی وارفته را حواله ات می کنند ” که یعنی تشخص! ”
به چشمانم نگاه کرد و از روی ادب لبخند زد. لبخندی که تاثیر تیر خلاص را داشت. و دریافتم که عشق در یک نگاه می تواند راست باشد….اما داشتن شوهر، بخوبی سرکشی احساسم را مهار کرد.
آن شب را بد خوابیدم.
شب بعد به هنگام شام خانوادگی، برادر بزرگم که گویا بوئی برده بود پرسید:
” میهمانی دیشب چطور بود؟ ”
جوابش را ندادم ولی پرسیدم”
” آن دختر خانم و شوهرش چقدر بهم می آمدند. چند وقت است ازدواج کرده اند؟ ”
خنده او و خوانمش می نمایاند که مرا زیر نظر داشته اند، وبا هم صحبت کرده اند چون خانمش به او گفت:
” نگفتم؟ کور شود کاسبی که مشتری اش را نشناسد….”
و رو به من:
” نه عزیزم، آن جوان برادرش بود. او هنوز ازدواج نکرده است، فقط بیست سال دارد. سال آخر دبیرستان است. ما از طریق یکی از دبیرانش که رفت و آمد داریم با آنها آشنا شده ایم ”
محسوس گل خُلق و روحیه ام شکفت. سر خوشانه پرسیدم:
” گویا زیر نظرتان بوده ام؟ زیاده روی که نکرده ام؟ خودم گمان نمی کنم لغزشی داشته ام که اگر می دانستم شوهر ندارد، می داشتم. ”
و خانم برادرم با حالت خاصی گفت:
” …نه، بظاهر کاری نکردی. خیلی هم سنگین و رنگین بودی، ولی می توان فهمید که درون آرامی نداشته ای….”
و همه با هم خندیدیم.
خوشحال بودم و احساس خوبی داشتم، و در تصورم این آرزو داشت رنگ می گرفت که کاش می توانستم او را چون شاخه ای زنبق در گلدان درونم قرار بدهم.
از بیم زرنگترهای خودم، که اغلب شکار چیانی ماهر نیز هستند، زود جنبیدم.
چند شب بعد با لحنی شوخی و جدی از برادرم و خانمش پرسیدم :
” موافق هستید برای سیمین پا جلو بگذاریم. احساس می کنم خیلی از او خوشم آمده است. ”
” چه خودمانی می گوئی سیمین؟ مثل برادرت قاطع و بی رودرواسی هستی. از بدون مقدمه چینی صحبت کردنت خوشم می آید. ”
برادرم ادامه داد:
” من حرفی ندارم پا جلو بگذارم، البته اگر تو همه فکر هایت را کرده باشی، ضمن اینکه گمان نمی کنم راحت قبول کنند، و حتمن پایان درس تو و گرفتن دیپلم او را بهانه خواهند کرد. اگر موافق باشید نامزدی را عنوان کنیم تا فعلن مُهری به مسجد گذاشته باشیم و بیاوریمش زیر اسم
تو و بهانه ادامه تحصیل هم نداشته باشند….”
” بنظر من اگر می توانید اول نظر خودش را بپرسید. موافق باشد گام مهم اول را برداشته ایم و و حتا می توان گفت نیمه راه را رفته ایم ”
” و اگر موافق نباشد؟ ”
خانم برادرم بود که با شیطنت عنوان کرد
” نمی خواهم در موردش فکرکنم. ”
برادرم قبول کرد تلفنی با او صحبت کند و می گفت رو در رو نباشد بهتر است تا راحتتر بتواند حرف دلش را بگوید.

وقتی با او ازدواج کردم یک شاخه ی ترد اطلسی بود، با پوستی گل بهی، و چشمانی عسلی که در جامی از مهر نشسته بود. اندام موزون او بافته ای از اثیر بود. خوئی ملایم و دوستداشتنی داشت….شش سالی را که با هم بودیم فصل زمینی زندگی من نبود. بندرت آزرده می شد، ولی قهر نمی کرد. همیشه توجه داشت که زندگی را آلوده بی مهری نکند و می گفت که، زندگی کوتاه است، قدرش را باید دانست ” هر چند برای او بسی کوتاه تر بود ” و حامد بسیاری از او را در خود داشت.
مرا دوست داشت و برایم رفیقی قابل اعتماد بود. زبانم را که هرگز عنادی در خود نداشت، خوب می فهمید.
هیچگاه تنها به قاضی نمی رفت….و به من بسیاری از درسهای زندگی را آموخت و من که نمی دانم تا کی زنده هستم وامدار او خواهم بود ……
حسن سلوکش مرا مطیع خودش کرده بود. هیچگاه از برگ گل نازکتر به من نگفت. او ابدن پر خاش جو نبود. گلی بود که قبل ازاینکه دل در گرو باغبانی دیگر گذاشته باشد و بخواهد خاطره او را همیشه با خودش حمل کند، با من همراه شد. من او را در باغچه قلبم کاشته بودم، و او هر روز تازه تر و خوشبوتر می شد….و خوشرنگتر.
وقتی بار دار شد، گفت:
دلم می خواهد فرزندمان پسر باشد، نه بخاطر اینکه برایم فرق می کند، برای این که می خواهم چون توئی را دوتا داشته باشم. و این بهترین تعریفی بود که در عمرم کسی از من کرده بود. در حالیکه من دلم می خواست فرزندی چون او داشته باشم.
افسوس و فریاد از این رخداد های ناگهانی که بیشتر می دِرود تا برویاند…

– – بابا خوبی؟ می دانی خیلی دوستت دارم؟ ”
” حامد، حرفت را بگو، مقدمه چینی و تعریف را کنار بگذار ”
– تعریف نیست پدر. می دانم که تو شادابی ات را به پای من ریخته ای. من می دانم که تا مرا از آب وگل بیرون بکشی سیاهی موهایت را با روزگار معامله کرده ای. دلم می خواهد جوری که خورند دریای مهر تو باشد سپاسگزاری کنم. پدر من می دانم برای اینکه بیشتر با من باشی زود تر از موعد خودت را باز نشسته کردی، و همه داشته های حتا کوهانت را نیز به پای من ریخته ای.
قول می دهم دانشکده ام که پایان گرفت با همه توان جبران کنم….”
“…عزیزم این حرفها برای چیست؟ من فقط وظیفه ام را انجام داده ام و نه بیشتر… و حالا حرف اصلی ات را بگو. من فکر می کنم که این مقدمه برای بیان مطلب اصلی است و می بینم که سؤالی بزرگ پشت دیواره ی ذهن ات منتظر بیرون ریختن است….بگو عزیزم حرف دلت را بگو، گمان می کنم صحبت از عشق باشد….”
– پدر کاش من هم می توانستم در حد شما نا گفته ها را از چهره ها بخوانم….بله صحبت از عشق است که بی شعله و دود آتش می زند و می سوزاند….”
” در این مورد سروده زیبائی ” کلیم کاشی ” دارد که گویا وصف حال توست. با این بیت شروع می شود:
زآتش سوزان عشق هر که شد افروخته
دود نخیزد از او چون نفس سوخته
کیست و از کی شروع شده که به سوختن رسیده است؟ ….به کجا رسیده؟….من نا دیده انتخاب تو را قبول دارم….اسمش چیست؟ چه کاره است؟….”

– اسمش شبنم است…سه سال از من کوچکتراست….در دانشگاه ما، ادبیات می خواند. پارسال یک روز که روی پله های دانشکده نشسته بودم، آمد و به شوخی گفت:
بنظر نمی رسد خسته باشی، منظره جالبی هم پیش رو نداری، می ماند که منتظر کسی باشی. نگاهش کردم دیدم خوش برو بالاست، خوشگل است، خوب حرف می زند و در صحبتهایش طنز هست. در جوابش گفتم
درست می گوئی، منتظر هستم. کمی هم دیر کرده است. داشتم می رفتم، که آمد.
” آمد؟ من که کسی را نمی بینم…”
دستم را دراز کردم و گفتم:
” دستم را بگیر تا بلند شوم، نمی خواهم منتظرش بگذارم. ”
گیج و ویج شده بود. دستم را گرفت و من بلند شدم و گفتم:
” برویم، چرا دیر کردی، داشتم نگران می شدم. ”
با تعجب نگاهم کرد و به انگلیسی گفت:
“Are you Ok?”
– گفتم:
” بله من
OK
هستم. منتظرت بودم ….چرا بهتت زده بزن برویم. ”
پدر چنین آغاز شد….”

– ” آفرین! چه استادانه و ظریف و زیبا و به قول خودت با طنز عمل کرده ای، می دانم که خانمها کلافه چنین بر خورد هائی هستند بخصوص که خودشان راه داده باشند….حالا چه؟ همدیگر را دوست دارید؟ …حالا پس از یکسال فکر می کنید به درد هم بخورید؟ با هم جور هستید؟ ”
– پدر! می خواهم بیاورمش تا با شما آشنا شود. وقتی به او گفتم محسوس خودش را باخت، کلی دلداریش دادم…”
” حتمن از من برایش هیولا ساخته ای…”
– این حرفها چیه پدر از بس از خوبیتو گفته ام می ترسد کم بیاورد. “

سیمین! کاش بودی….قرار است تا چند روز دیگر عروست را ببینم….تو چرا این همه زود رفتی؟….چرا مرا تنها گذاشتی؟ ….باور کن دیگر نمی کشم…شبنم که می آمد تو بودی خیلی بهتر بود. هم برای من که نمی دانم چگونه برخوردی داشته باشم، همه برای شبنم، تا کمتر این ملاقت برایش سنگین باشد.
سیمین باور می کنی؟ این همان حامد کوچولوست که می گفتی: تا مرد شود دم شتر به زمین می رسد….حالا، هم دارد مهندس می شود، همین امسال، هم همسر آینده اش را انتخاب کرده است…..من در دیدار با شبنم چه دارم بگویم؟

” شبنم! به دیدار پدر که می رویم، درمورد فعالیتهای دانشجوئی من حتا اشاره غیر مستقیمی هم نداشته باش. باید مواظب باشی، پدر خیلی زرنگ است، خوب می گیرد. من نمی خواهم او که دائم نگران من است آزرده شود….کوشش کن نرم و ملایم و خودمانی رفتار کنی. عین عروس انگور ننشینی گوشه ای و من را بدهی پرچک پذیرائی، منکه نمی گذارم پدر بلند و کوتاه شود. ماهرانه قاطی شو. آدمی نیست که زیاد بپرسد، ولی گاه تکه هائی می پراند، در پاسخگوئی باید صبور باشی. ففط برای یکبار است چون خیلی زود خودمانی می شود و در دفعات بعد تو احساس می کنی که در خانه خودت هستی. وقتی از فکر مادرم فاصله می گیرد بذله گو است….من خیلی دوستش دارم پدر نمونه ای است…. موافق باشی پنجشنبه عصر به دیدارش می رویم، به او گفته ام منتظر ماست. هر چند پیش نخواهد آمد اما بهر دلیل اگر صحبتی از مادرم پیش آمد با دقت تمام جوری که او احساس کند علاقمند ی بشنوی توجه کن….من کمتر عشقی به این عمق و با این همه صداقت دیده یا شنیده ام. ”
” هم موافق و مشتاقم و هم می خواهم هرچه زود تر پدر ِ شوهر آینده ام را ببینم، واز نظرش بی واسطه آگاه شوم….حامد هیچوقت در مورد مادرت یا درحقیقت عشق او با هم صحبت کرده اید؟ ”
” فراوان! “

” پدر اگر برایت مناسب است، پنجشنبه شام شبنم را می آورم خانه؟ ”
” پسرم خانه ی خودت است هر وقت که دلت می خواهد می توانید بیائید. کاش جوری با او حرف نزده باشی که فکرکند قرار است اتفاقی بیفتد؟…. با چه نوع شامی موافقی؟ شبنم چه دوست دارد؟
البته فقط برای پنجشنبه، از آن پس خودتان هرچه می خواهید درست کنید. ”
“…بابا خیلی دوستت دارم…چقدر با تو که هستم راحتم…و احساس می کنم که چون کوه پشتم ایستاده ای….بابا اگر مادر بود چه زندگی جمع و جور خوبی داشتیم….به دفعات شنیده ام که گفته ای خیلی زود رفت….وحالا می گویم، نه فقط تورا تنها گذاشت که من را هم ازآغوشی که دوست داشتم محروم کرد….”
ناگهان چه سکوتی خودش را روی هر دویمان انداخت….سکوتی که انگار به آن نیاز داشتیم…
بر خاست و گفت:
” بگذار برایت چای بیاورم، می دانم وقتی که انتظارش را نداری چای می تواند گوارا باشد….” و به سوی سماور کوچکمان رفت…رفت تا خودش را از میدان دید من خارج کند ….داشت چشمانش نمناک می شد. دلش نمی خواست من متوجه بشوم، ولی کمی دیر شده بود.
” پدر تو مادر را خیلی دوست داشتی؟ و تا وقتی که رفت به او وفا دار بودی؟…چرا؟
” چرا؟…این چه سؤالی است؟ ….مگر تو مرا و شبنم را دوست نداری؟ مگر من تو را دوست ندارم؟ ….پسرم دوست داشتن چرا ندارد….دست خودت نیست، وقتی شروع می شود، هیچ سد سکندری هم جلو دارش نیست….درونت بهم می ریزد، دیگر صاحب اختیار احساست نیستی.
مولانا می گوید: علت عاشق زعلت ها جداست/// عشق اسطرلاب اسرار خداست. ”
” می بخشی پدر، خواستم، حالا که دارم شبنم را می آورم…در حقیقت حالا که شبنم را دارم، صحبت مادر را پیش کشیده باشم….خواستم روحش ناظر بر رفتار و انتخاب من باشد. نمی خواستم بی توجه به مادرم باشم…. من که درک و دریافت شما را ندارم… می بخشی مثل اینکه خیلی عریان مطرحش کردم….گویا بیراهه رفته ام و شما را آزردم و می بینم که آشفته شده اید.”
” وقتی بدون اینکه انتظارش را داشته باشی، عشقت با پروازی ناگهانی برای همیشه بسوی افقهای دور دست پر می گشاید، عین داغ است، تمام درونت را زخم می کند، زخمی که همیشه خون چکان است و با هر تلنگری سر باز می کند، و تو همیشه احساس می کنی یک روز که پرده را کنار می زنی تا تک گل زیبای باغچه ات را مثل هر روز ببینی، پرپر شده اش جلوی چشمانت قرار می گیرد…. ولی پسرم ناراحت نشو یاد آوری بسیار بموقعی بود….”

” سلام پدر! این هم شبنم. ببین با انتخابم موافقی؟…”
” به به شبنم خانم. از اینکه می بینمت خوشحالم. چه دختر آراسته و زیبائی…نه، مثل اینکه پسرم
شکار چی قابلی است….”
” متشکرم پدر….نه، من شکار نشده ام، هیمنه ی شکار چی عین مار افسای ماهری مرا با پای خودم به سوی خودش کشاند. قبل از این که شکار چی ما تیر در کمان بگذارد شکار پای در دامش گذاشت.”
“….به به، چه عروس خوش بیان و خوش ذوقی….حامد گفته بود ادبیات می خوانی. حامد! به تو تبریک می گویم…ولی مواظب باش، گوشت ِ چنین شکاری خوردنی نیست فقط باید همیشه در حصار قلبت نگهش داری……بنشینید تا برایتان چای تازه دم بیاورم….”
” پدر، اجازه بدهید، اگر حامد جای بساط چای را نشانم بدهد، من چای می آورم….مگر نه اولین چای چنین مجالسی را باید عروسهای آینده بیاورند؟…”
” شبنم مواظب باش پدر چای پاشویه دار! نمی خورد ”
“بی مزه!… امید وارم در این امتحان کوتاه مدت بتوانم قبول شوم ”
” خوشحالم چه محفل سر حالی….از همین حالا بگویم، اگر هر دو موافق هستید، مبارک است “

آن روز صبح زود که با نعمت رفت، بیش از شش ماه از این نشست اولیه گذشته بود. در این فاصله کم و بیش شبنم را می دیدم بیشتر شبها با حامد می آمد. گه گاه نیز تلفنی احوالم را می گرفت. من دیگر به او عادت کرده بودم و از هم آهنگ بودنشان لذت می بردم. یکی دوبار در مورد ازدواج رسمی آنها، با حامد صحبت کرده بودم، زیر بار نمی رفت و هر بار هم دلیل عمده اش تمام نشدن دانشگاهش بود. شبنم به زودی تحصیلش تمام می شد، حامد هم در آستانه اش بود.
یک روز که به او گفتم دلم می خواهد تا زنده ام عروسی ات را ببینم خیلی در هم شد و با حال نگرانی گفت:
” پدر اینطور که حرف می زنی دلم می گیرد. قول می دهم درسم که تمام شد اولین کارم باشد “

بیشتر شبها، شام را با هم می خوردیم. و او آرام آرام و بی عجله تمام گذران روزش را برایم تعریف می کرد.
و حالا مدتی بود که شبنم هم برای شام با او می آمد، و من خوشحال بودم که تنهایم نمی گذارند، هرچند انتظاری نداشتم. دنیای جوانها همیشه با نسل قبل از خودشان تفاوت دارد. و گاه این تفاوت به ایجاد شکاف منجر می شود و به دنبال خودش اختلاف و بر خورد پیش می آورد.
ولی ما تفاهم خوبی با هم داشتیم.

دیر وقت بود که شبنم تماس گرفت، احوالم را جویا شد و با کمی سکوت گفت:
” پدر می خواهم یک شب را میهمان ما باشید، من و خانواده ام، خواستم اول اجازه گرفته باشم.
دلم می خواهد با خانواده ام آشنا شوید و کمی بیشتر بهم نزدیک شویم….”
چرا حالا؟ این موقع شب. چرا قبلن حامد به من حرفی در این مورد نگفته؟ می شود که شبنم با او صحبت نکرده باشد؟ حامد کجاست؟ چرا شبنم با حامد نیست؟ ….و رگباری از این پرسش ها…
” شبنم جان نظر حامد چیست؟ ”
” هنوز با او در میان نگذاشته ام. ”
“…با همه علاقه ای که برای دیدن پدر ومادرت دارم نمی خواهم مزاحم بشوم….”
” نه پدر، هیچ زحمتی نیست….با نظر شما هم موافقم که بایستی اول با حامد مشورت کنم…”
راحت حرف نمی زد….تلفن دیر هنگام، ونبودن با حامد، داشت آشفته ام می کرد.
” شبنم جان مگر امروز با حامد نبودی؟…”
” نه پدر، به من گفته بود که امروز در دانشگاه خیلی کار دارد، ولی من ماندم خانه چون امروز درسی نداشتم…مگر حامد خانه نیست؟ هنوز نیامده؟ ”
پس این تلفن، بهانه ای بود برای اینکه بداند حامد کجاست. باید ناراحت باشد. سابقه نداشت که یک روز تمام اگر با هم نیستند از هم بی خبر هم باشند…
” نه عزیزم… دارم نگران می شوم ”
” نگرانی ندارد پدر، باید همین حالا پیدایش بشود…؟

داشت شب ازنیمه می گذشت، ولی هنوز حامد نیامده بود….مثل مرغ سرکنده بی تعادل این ور و آن ور می رفتم….با آنکه می دانستم آنجا نیست بیش از ده بار به اتاقش سر زدم….فشار عصبی داشت از پا درم می آورد….چکار می توانستم بکنم؟….برای تلفن کردن به این و آن هم خیلی دیر بود….کاش تلفن نعمت را داشتم، ببینم آمده خانه و بدون حامد، امانت مرا صبح او با خودش برده بود….خیال های ناجوری داشت از پا درم می آورد….چای نیمه گرمی را از مانده ته قوری برای خودم ریختم اما نخوردم، حوصله هیچ کاری را نداشتم در واقع رمقی برایم نماند بود. قندی را که برای خوردن چای به دهان گذاشته بودم در دستشوئی تف کردم. شیرینی اش داشت دهانم را تلخ می کرد….روی تخت دراز کشیدم، دستهایم را زیر سرم گذاشتم و نمی دانم به کجا خیره شده بودم.
درماندگی کامل روحم را مچاله کرده بود….پس از سیمین این اولین شبی بود که این ساعت حامد خانه نبود.
هم صحبت می خواستم ….موبایلش برای چندمین بار گفت:
” در دسترس نمی باشد ”
یعنی چه؟ حامد کجا می تواند باشد؟ خدا نکند تصادف کرده باشد….نه، نعمت خیلی محتاط می راند…پس تلفنش چرا جواب نمی دهد؟….چرا با شبنم تماس نداشته؟….

“….نعمت جان، شبنمم، می بخشی، می دانم بی موقع است ولی طاقت ندارم. دارم دیوانه می شوم…تو از حامد خبر نداری؟ نیامده خانه. تو صبح کجا پیاده اش کردی؟ ”
” نیامده خانه؟ مطمئنی؟ ….”
” حدود یکساعت قبل با پدرش صحبت کردم، گفت خانه نیست….نباید تماس می گرفتم، من که می دانستم خانه نیست. اگر بود با من تماس می گرفت. پیر مرد را نگران کردم، و حالا خودم را ترس برداشته….”
” من امروز صبح جلوی در اصلی دانشگاه پیاده اش کردم. همه دانشجو ها در محوطه اجتماع کرده بودند، ولی بهروز جلوی در ایستاده بود، بنظر می رسید منتظرش است. همین حالا ازش می پرسم…”

” شبنم خانم سلام….نعمت می گوید حامد نرفته خانه، منهم نگران شدم…”
” بهروز جان تا کجا با هم بودید….امروز دانشگاه چه خبر بود؟ چرا همه در محوطه چمن دانشگاه جمع شده بودند؟….”
“….خودت که می دانی بچه ها از همه چیز ناراحت اند….امروز هم وقتی به اتفاق وارد دانشگاه شدیم، وضع آرام نبود. همه داشتند جمع می شدند تا بریزند در خیابان، به او گفتم حامد روز شلوغی است باید مواظب باشیم. اینها با دانشجو جماعت دشمنی خاصی دارند….بیا خودمان را کنار بکشیم. ناراحت شد. گفت: خودمان را کنار بکشیم یعنی چه؟ ما که نباید از ترس اعدام قبلن خودکشی کنیم…هر چیزی بهائی دارد….
هنوز درست وارد خیابان نشده بودیم که حمله کردند، همه اوضاع در هم شد و در شلوغی که داشت شدیدن با خشونت همراه می شد و دود و دَم زیادی فضا را تیره کرده بود همدیگر را گم کردیم….”
” بهروز فکر می کنی دستگیرش کرده اند؟ ”
” اگر خانه نرفته احتمالش زیاد است؟ “

” من، عقدش هستم….خیر، مادرش فوت کرده….پدر پیری دارد….”
” خانم ما چنین کسی اینجا نداریم. “

“….مادرمان فوت کرده….پدرم هم پیر و از کار افتاده است…خواهش می کنم به من بگوئید برادرم کجاست؟ ”
” خانم در اینجا حامد نداریم. از دوستانش که دیروز بهم تیر اندازی کردند بپرس. ما بیش از ۴- ۵ نفر دستگیر شده از جریان دیروز دانشگاه اینجا نداریم….هیچکدام هم اسمش حامد نیست. ”
” می گوئید چکار کنم؟ خواهش می کنم کمکم کنید. خیلی نگرانم. ”
” شما به پزشکی قانونی مراجعه کرده اید؟…..الو خانم با شما هستم….”

من گمان نمی کردم این شاخه اطلسی هم تُرد باشد….ولی افسوس که اطلسی شاخه غیر تُرد ندارد….شاخه ها هم تردند هم زود شکن، هر چند، هر شاخه ی دیگری هم زیر این همه فشار تاب نمی آورد. من حالا هیچ یک از پنجره های خانه ام به باغ باز نمی شود…من دارم فراموش می کنم که اطلسی چگونه گلی است….

ختم وفا تحه – علی اصغر راشدان

شهریور ۱۳۹۱

عموحسین جلودار تابوت‌ها بود. پیشاپیش جماعت می‌رفت. خم می‌شد و خاک بر می‌داشت ورو سر برهنه و از ته تراشیده ‌ش می‌پاشید. هر از گاه به طرف کپه اهالی برمی‌گشت، نگاه به خون نشسته  ش را به دو تابوت می‌دوخت. خود را به تابوت‌ها می‌رساندو با درد می‌بوسید و می‌نالید:

شما پشت و پناه ما بودید! ور خیزید! ورخیزید و ببینید چی جوری کمرم را شکستید! خانه شان خراب شه! خانواده‌ی ما را چشم زدند. زندگی ما از هم پاشید. ای داد و بیداد! چی خاکی رو سرمان ریخته شد. توئی دنیای به ئی بزرگی، هیچکی نیست که پشت و پناهمان باشه که ئی جور تکه پاره مان نکنند ؟…

طاقت عمو طاق شده بود. پهلوان خلیل دامادش را بغل زد، سرش را رو سینه‌ی او گذاشت:

–  خلیل جان، ستون خانواده‌ی ما شکست. عجب خاکی رو سرمان ریخته شد، تف  به ئی روزگار لاکردار!

نوحه‌خوانی‌های عمو تمام اهل آبادی را دنبال تابوت‌ها انداخته بود. پیرها و میانه مردها زیر بغلش  را می‌گرفتند و آرامش می‌کردند. دلداریش می‌دادند:

– ئی راهیست که جلوی پای همه ‌مان گذاشته شده.

– با آه و ناله که زنده نمی‌شند. دل بازمانده ها را کباب می‌ کنی.

– مشیت همه دست اوست. شاید تو ئی کارش هم حکمتی باشه. ما که واقف به اسراسرش نیستیم.

– لال نمیری بلند بگو لااله ‌اله ‌اله!

جماعت یکصدا و هماهنگ دم در داد:

– لااله ‌اله ‌اله.

– شب اول قبر علی به فریادت برسه، بلند بگو لااله ‌اله ‌اله!

– لااله ‌اله‌ اله.

جماعت تابوت‌ها را کنار گودال‌های گور گذاشت:

– از پل صراط آسان بگذری، بلند بگو لااله ‌اله ‌اله!

– لااله ‌اله‌ اله.

پا قدم از جماعت عقب مانده بود. دوید و خود را  کنار گودال رساند. پاهای برهنه‌ ش را سنگ و کلوخ و خار آش و لاش کرده بود. اشک‌هاش را با دامن پیرهن بلند و به چرک نشسته‌ ی خود پاک کرد. آب بینی و اشکش قاطی و چشم‌ها ش قرمز شده بودند. داخل گورهارانگاه کرد، تیره‌ ی پشتش از هول تیر کشید. سرش را بلند کردو اطراف و جماعت را برانداز کرد. نگاه‌ها حالتی دیگر داشتند. دوباره نگاه خود را به گودی گورها دوخت، عجب گود و تیره بودند گورها!غلام سیاه گورها را درست و به قاعد ه ‌ی حبیب و استاد طالب کنده بود. غلام گله را از نوروز رها کرده بود. کار گله ‌داری و با گرگ و دزدهای قهاردرافتادن، کار غلام نبود. غلام که بیشتر عمرش را تو مهمانی‌ ها و  عروسی و عزا گذرانده بود، تنها گردی تو بیابان را خوش نداشت. غلام با نفس آدمیزاد، از هر نوعش، نفس می‌کشید. گله و سکوت بی‌انتهای دشت و کوه د قمرگش می‌کرد.غلام سیاه میت‌ها را تو گور، رو شانه راست و رو به قبله درازو نخ سر کفن‌ها را باز کرد. پنبه‌های چرک‌مرده را از اطراف دهان و صورتشان برداشت. پاقدم نگاه تعجب زده  ش  را به گور حبیب دوخته بودو  رو بلندی لب گور میخکوب شده و بهتش زده بود. رنگ چهره‌ی حبیب  تیره شده و بینی عقابیش تیر کشیده بود. چشم‌هاش دوباره بازمانده بود. انگار خیلی دورها را می‌پائید. دهانش باز مانده بود. دندان‌های رو هم فشرده ش ریک زده بود. انگار با نیروی خارق‌العاده ‌ای دست به گریبان بود. غلام مرده‌ ها را صاف کرد. یک وجب بالاتر را خشت خام چیدو در گورها را با گل بست. قد مچاله شده‌ ی خود را راست کرد و داد کشید:

– با پسر زهرا معشور شوی، صلواه مع الفاتحه!

جماعت یکنواخت صلواه فرستاد و فاتحه خواند. حاج عبدول با اهن و تلپ بینی خود را فین کرد. مف آویزان رو لب و لوچه‌ ی خود را با آستین گشاد پیرهنش  پاک کرد. با چند سرفه‌ی پر صدا، سینه‌ ی خود را صاف کرد. خس خس نفس‌ هاش زنگ گوش جماعت شد. خود را  کنار دو گورکنارهم رساند.  کنار قبرها چندک زد و گفت:

– ختم و فاتحه دو معنی داره. ختم یعنی بسته شدن در زندگی نکبتار، وفاتحه یعنی باز شدن در دنیای لبریز از نعمات، یعنی وارد شدن به دنیای شیر و شکر و شیرینی، یعنی دنیای حوری‌ها و غلمان‌ها!… برای ئی بنده‌های خدا گریه مکنید. آنها دنیای پرنکبت را رها کردند و رفتند به دنیای نعمت‌های بی‌حساب…

عمو حسین کنار گورها زانو زده بود، سینه‌ ی خود را رو بلندی گورها رها کرده بود. خاک گورها را رو سر و روی خود می‌پاشید. اختیارش را از کف داد. حاج عبدول را از کنار گور به کناری پرت کرد و  نعره کشید:

– چی بلغورمیکنی تو؟ من جگرم از حلقم در آمده و تو میگی خوش به حالشان که مردند؟ راست میگی بیا تو ئی سال سیاه و گشنگی، زیر بال زن و صغیرهای پاشکسته‌ ی استا طالب را بگیر! بیا تو که حاجی هم هستی، کمی به خرج‌شان کمک کن!مرتیکه الدنگ پرت وپلامیگه!…

عمو خود را دوباره رو خاک گورها کوبیدو از هوش رفت. غلام سیاه سر عمو را رو زانوش گرفت. شانه‌ هاش را مالاند. کاهگل نم کرده ، که برای این وقت‌ها با خود سر قبر می‌آورد ،جلو بینی عمو گرفت. عمو به هوش آمد.چشمها ش تاب برداشته بودند. نیم‌خیز شد. آرام به زانوی غلام تکیه داد. قطرات زلال و درشت اشک از گوشه‌ ی چشم‌ها ش راه برداشتند. ساکت و مات، به گورهای تازه برآمده از زمین زل زد…

سبز، سفید، سرخ ، داستانکی از داود علیزاده

شهریور ۱۳۹۱

پادگان ما درست کنار جاده شیراز اصفهان قرار داشت. کمی بالاتر از دروازه قرآن، و میانه های همان سربالایی که اکثر ماشین ها را به نفس نفس می اندازد.

بالای برجک ایستاده بودم تفنگ به دست. خورشید داشت روی شانه های کوه، لم می داد و باد ِنه چندان سردی رقص می انداخت به کمر پرچم های دم دژبانی.

محض سرگرمی رو به جاده چشمم را می بستم تا ده می شمردم باز می کردم ببینم چشمم به چه ماشینی می افتد. بار اول اتوبوس بنز سبز، بار دوم وانت بار سفید ، بارسوم ماتم برد. مرد موتورسواری زنی ترک خودش داشت. زن بهم خیره شد. ناگهان برایم دستی تکان داد. قند توی دلم آب شد. تا آمدم دستی تکان بدهم ، صدای خشکی فریاد زد:

” سرکارحواست کجاست؟ “

قلبم آمد توی دهانم . نگاهم را پایین برجک انداختم. پاسبخش بود. داشت برای بی حواسی ام خط و نشان می کشید که بوق ممتدی و بعد صدای شیهه ی ترمزی بند دلم را پاره کرد!

هر گز نمی بینمت – ری براد بری – ترجمه :علی اصغر راشدان- به انتخاب نیما شمس

شهریور ۱۳۹۱

RAY BADBURY
I SEE YOU NEVER

ضربه ای آهسته به در آشپز خانه زده شد، خانم اوبراین بازش که کرد، آقای رامیرز بهترین مستاجرش ودو افسر پلیس را تو ایوان پشتی دید، هرکدامشان یک طرفش وایستاده بودند. آقای رامیرز ایستاد، داخل را نگر یست و لبخند زد.

خانم ابراین گفت« واسه چی، آقای رامیرز؟ »

آقای رامیرز از پا درآمده بود، انگار کلماتی برای توضیح نداشت.

آقای رامیرز دو سال پیش تو خانه خانم اوبراین اطاقی اجاره و تاحال حاضر همانجا زندگی کرده بود. با اتوبوس از شهر مکزیکو به ساندیاگو وبعد به لوس آنجلس آمده بود. آنجا اطاقی کوچک و تمیز باکف لینو لیوم آبی براق و تصاویر و تقویم رو دیوارهای گلی رنگش و خانم ابراین جدی اما با محبت صاحب خانه را پیدا کرده بود، در دوران جنگ تو کارخانه هواپیما کار کرده، قطعات هوا پیماهائی را که رو جاهائی پروازمیکردند، ساخته بود. حالا بعد ازجنگ هم شغلش را داشت. ازهمان ابتدا پول خوبی میگرفت. مقداریش را پس انداز میکرد. هفته ای یک مرتبه میخواری میکرد، امتیازی باب مذاق خانم اوبراین که معتقد بود مردهای اهل کار شایسه سین- جیم ومواخذه نیستند.

تو آشپزخانه خانم اوبراین پای سیب ها تو کوره می پختند،به زودی به رنگ قهو ه ای براق تر وتازه آقای رامیرز و باچینهائی شبیه چین وچروکهای کنار چشمهای سیاه او، که هوا درشان ایجاده کرده بود،از کوره بیرون میامدند. آشپرخانه بوی خوبی داشت. پلیسها رو به جلو تکیه داده و تو جذبه بوی خوش فرو رفته بودند. آقای رامیرز به پا های خود که انگار آنها او را به آنهمه گرفتاری کشانده بودند،خیره شده بود.

خانم اوبراین پرسید« چه اتفاقی افتاده، آقای رامیرز؟ »

آقای رامیرز نگاهش را بالاگرفت، میز دراز بارو میزی سفید تمیز،دیس بزرگ،نوشابه سرد،گیلاسهای براق، پارچ آب با قطعه یخهای شناور درآن،یک ظرف سالاد سیب زمینی تازه، موز و پرتقال و قند وشکر راپشت سر خانم اوبراین دید.کناراین میز خانم اوبراین،سه پسر بزرگ و دو دختر جوانترش می نشستند، غذا میخوردند وصحبت میکردند.دخترها غدا میخوردند وپلیسها را نگاه میکردند.

آقای رامیرز درسکوت دستهای تپل خانم اوبراین را نگاه کرد، گفت:

« من سی ماه اینجا بوده م. »

پلیس گفت « شیش ماه بیشتره، اون تنها یه ویزای مو قت داره. ما خیلی این حول وحوش دنبالش گشتیم. »

آقای رامیرز بعد از رسید نش برای ا طاق کوچک یک رادیو خرید. سر شبها روشن میکرد، از گوش دادن به صدای بلند ش لذت میبرد.یک سا عت مچی خریده بود و از آنهم لذت میبرد. خیلی از شبها تو خیابان های ساکت قدم میزد، لباسهای براق را پشت پنجره ها میدید، بغضیهاشان را خرید. جواهرات را هم دیده بود و بعضی هاشان را برای چند رفیقه خود خریده بود. مدتی هم هفته ای پنج شب به سینما رفته بود. ماشینهای عمومی خیابانهارا سوار شده وتمام شب بوی الکتریسته ش را باخود داشته بود. چشمهای سیاهش رو آگیها حرکت و صدای تلق وتولوق چرخهارا زیر خود حس کرده بود . خانه های کوچک خفته وهتلهای بزرگ را که در کنارش می لغزیدند،نگاه کرده بود. درکنار اینها، به رستورانهای بزرگ رفته وخیلی از شامهاش را آنجاها خورده بود. به اپرا و تئاتر رفته بود. یک ماشین هم خریده بود، بعدها پرداخت اقسا طش را فراموش کرده و فروشنده ماشین را با عصبانیت از جلوی خانه مسکو نیش برده بود .

آقای رامیرز حالا گفت « آ مده م بگم مجبورم اطاق را پس بدم، خانم اوبراین. آ مده م چمدان و لباسام را بر دارم و با اینا برم. »

« بر گردی مکزیکو ؟ »

بله، به لاگوز، شهر کوچکی تو شمال شهرمکزیکو . »

آقای رامیرز با صدائی گرفته گفت «وسائلم راجمع کرده م. »

چشمهای سیاهش با سرعت چشمک زدند، درمانده دستهاش را جلو خود حرکت داد. پلیسها بهش کاری نداشتند. لزومی به این کار نبود .

آقای رامیرز گفت « کلید را اینجا گذاشتم، خانم اوبراین. کیفم را هم بر داشته م. »

خانم اوبراین برای او لین مرتبه چمدان را تو ایوان پشت سرآقای رامیرز دید. آقای را میرز آشپزخانه فوق العاده وسیع، سرویس براق کارد چنگال، غذا خوردن جوانها و کف براق واکس خورده را دوباره نگاه کرد. برگشت و لحظا تی درازبه آپارتمان پهلوئی سه طبقه بالا رفته ی زیبا ، بالکنها، فایر پلیس هاو پله های ایوان پشتی و ردیف لباسهای شسته که درباد خش خش میکردند، خیره ماند.

خانم او براین گفت « شما مستاجر خوبی بودید . »

آقای را میرز چشمهاش را بست، ملایم گفت« متشکرم، متشکرم، خانم اوبراین . »

خانم او براین در را نیمه باز گذاشت و ایسناد. یکی از پسرهای پشت سرش گفت « شا مت سرد شد! »

خانم او براین سرش را برای پسرش تکان داد و به طرف آقای رامیرز برگشت. دیداری را که وقتی با یکی از شهرهای مرزی مکزیک داشت به خاطر آورد، روزهای عطش زده، هجوم بی پایان جیرجیرکهاو سقو ط یا افتادن مرده و خشک شده شان مثل ته سیگارها کنارپنجره فروشگاه ها.کانال هائی که آب را به مزارع میبردند، جاده های کثیف، چشم اندازهای سوخته .شهرهای خفته درسگوت را به خاطر آورد،آبجوهای گرم، خوراکهای داغ وپر حجم هر روزه . اسب های تنبل کسل کننده، خرگوش های خشکیده رو جاده را به یاد آورد. کوه های آ هنی رنگ،کوچه های خاکی، صدها مایل سواحل اقیانوس بدون هیچ صدائی، نه ماشینی، نه ساختمانی، هیچ چیز، تنها امواج، ازخاطرش گذشتند.

خانم او براین گفت« خیلی متاسفم، آقای رامیرز .»

آقای رامیرز از پا درآ مده گفت « نمیخوا م بر گردم، خا نم اوبراین، اینجارا دوست دارم، میخوام اینجا بما نم. کار کرده م، پول پس اندازه کرده م، آدم درستیم، نیستم؟ نمیخوام بر گردم! »

خانم اوبراین گفت « خیلی متاسفم، آقای رامیرز، دوست داشتم می تونستم کاری کنم .»

آقای رامیرز ناگهان فریاد کشید « خانم اوبراین! » اشک رو گو نه هاش راه برداشت. دست ها ش را دراز کرد، دست خانم او براین را گرفت و ازعمق وجود تکان داد،دوباره تکان داد،آ هسته پیچاند و به طرفش خم شد، گفت:

« خانم اوبراین، دیگر شما را هرگز نمی بینم، شمارا هرگز نمی بینم! »

پیلسها بهش خندیدند،آقای رامیرز توجه نکرد، خیلی زود خنده شان را متو قف کردند.

« بدرود، خانم اوبراین، شما خیلی با من خوب بودید، آه، بدرود، خانم اوبراین، دیگر شمارا هیچوقت نمی بینم! »

پلیس ها منتظر شدند تا آقای رامیرز برگردد، چمدانش را بردارد و خارج شود، اورا دنبال کردند و کلاهشان را برای خانم اوبراین تکان دادند. پله های ایوان راپائین که می رفتند، خانم او براین نگاهشان کرد، در را آهسته بست، آرام رفت به طرف صندلی خود کنار میز. صندلی را کشید و رو ش نشست. کارد وچنگال براق را برداشت، دوباره با استیکش مشغول شد.

یکی ازپسرهاش گفت « عجله کن مامان، سرد میشه. »

خانم او براین تکه ای تو دهنش گذاشت، مدتی آهسته جوید، به در بسته خیره ماند، کارد وچنگال را پائین گذاشت،

پسرش پرسید« چی شده مامان !»

خانم او براین دستش را رو صورتش گذاشت، گفت:

« تازه فهمیدم، دیگه هیچوقت دوباره آقای رامیرز را نمی بینم!…»

صدف شکسته – مانا آقائی

شهریور ۱۳۹۱

چه به دریا نزدیک بودم
آن شب که نمک دهانت

زیر زبانم می لغزید

صخره ها دندان هایشان را

با چاقوی باد تیز می کردند
و من مزه شور مرد را با حرص فرو می دادم
تا تشنه تر شوم
به گمانم توفان گوش های تو را از بیخ بریده بود
زیرا بی صدا روی امواج سفر می کردی
مرا نمی شنیدی

که خونم را می تکاندم روی ماسه ها
اکنون ردم را یگیر و بیا

در دامنم صدفی شکسته بینداز
من هنوز همان زنی هستم

که می خواست برایت
اقیانوسی از مروارید به دنیا بیاورد

پارو بزن
و رختخوابت را نزدیک تر بیاور
در این تاریکی ِ بی فانوس

شب تاریک و…-محمود کویر

شهریور ۱۳۹۱

اه نیین بادهای هار
این بادهای همهمه
این همه گرگبادهای هول،
سینه ی آب را
و تن ماه را
تکه تکه کرده اند
و کودکی نی سوار
به نیزارها
علم در باد می گرداند
و خورشید بر کاکلش بر می آید.

من ” از کتاب ِ در حال انتشار ” نفس های پنهان ” – منصوره اشرافی ”

شهریور ۱۳۹۱

تکه ای از من
در درخت
تکه ای در سنگ
تکه ای در علف،
خوابیده

تکه ای از خورشید
تکه ای از آبها
تکه ای از فریاد
در من،
خوابیده

لکه ای خون
کنار خاطره ها
تازه و بیدارست

تکه ای از من
گوشه ای از این کهکشانها
شاید
خواهد تابید،
روزی.

ما روزی دوباره خواهیم ساخت – بابک مغازه ای

شهریور ۱۳۹۱

ما روزی دوباره خواهیم ساخت
ما روزی دوباره خشت خشت ِ فرو افتاده را
بر هم چیده وبارو باروی , فروخفته را
استوار خواهیم گرداند
ما بازو در بازوی هم
فردای میهنامان ,
این آشیانه مهربان مادری را
به خورشید تابان پیوند خواهیم زد
ما روزی یک بار برای همیشه
کینه و دشمنی را پایانی خواهیم بود
و بر بلندای تمامی نیستیها
گلی خواهیم نشاند
چه سرخ
به نشان تمامی عشقهایی که
چه معصومانه
طعم ناکامی را چشیده اند
ما روزی یاد خواهیم کرد
دوستانی را که چه زود
غروب پاییزی عمر را در آغوش گرفتند
به حکم نامردمی ها
و سرخی غروبشان
گلویمان را به درازنای ابدیت
بغض آلود کرده است

ما روزی دوباره در کنار هم خواهیم بود
هر چند که امروز هر یک در گوشه ای از این دشت
با روان هایی خسته
به کِشتن خویش مشغولیم
ما روزی دوباره خواهیم بخشید
یک بار برای همیشه
حتا آنانی را که
در درازنای تاریخ نگاهبانان سیاهی بوده اند
ما روزی دوباره حرمت قلم را
به کودکانمان می آموزیم
تا ساحتش را نیالایند
و بر آن تیغ نکشند
ما نسلی خواهیم بود
که شادی را پاس می داریم
دوست می داریم
نگاه می داریم
و می بخشیم سخاوت مندانه
ما روزی بر بلندای خورشید سرزمینمان
دلهای سرخ خویش را
به نگاه های مهربان یکدیگر
گره می زنیم
تا خشت خشت کاشانه ای از عشق را بنا سازیم
ما روزی دوباره
بر شانه های هم اشک خواهیم ریخت
به نشان تمامی فرصتهایی که از
سپیده دم برگزیدگانی از نسل ما
به حکم فکرهایی کوتاه و چشم هایی تنگ
سوزانده شد
و پس از یک دو چند آه بلند
همه چیز را خواهیم بخشید
هر چند که هرگز فراموش شان نخواهیم کرد
تا گواهی باشد برای شکوفه های آرمیده در گهواره فردا
اما آغازی دوباره را آغاز خواهیم بود
پس از آن شادمانه
ما روزی و چه زیبا روزی
دوستی را بجای هر چه دشمنی ست
پایدار خواهیم ساخت
و روزی
آزادی را با دانش
و شادی را با آزادی
و عشق را شادمانه
و دانش را عاشقانه
باور خواهیم کرد

ما روزی
غم را به لبخند
و کینه را به عشق
بدل خواهیم ساخت
ما روزی تسلیم و تعضیم را
به فراموشی می سپاریم
چون ما نسل مهریم و
عشق و سرفرازی ها
ما روزی
بر بلندای قامت اندیشه
قد می افرازیم
خرد را پاس می داریم
و بر باور های متفاوت احترام می گزاریم
ما روزی گنجینه های
تاریخ و تمدن و طبیعت و زیست خود را
به بهای تمامی توان و تدبیرمان ,
پاس می داریم
و پیشرفت سرزمین مان را تنها به شرط
پایداری ذخایرش خواهیم خواست
ما روزی
به جای تمسخر و تحقیر
هر یک از اقوام و یا طبقات این پیکر واحد
به پیوستگی دیگر ملل هم فرهنگمان
که برادران دیروز مان بوده اند می اندیشیم
ما روزی همچون نیاکانمان , منادیان
عشق , شادی , دانش و آزادی
به پهنه این گیتی خواهیم بود
و ما روزی
و چه زیبا روزی
دوباره آغاز می کنیم
شادمانه
————————-

بابک مغازه ای
فعال مدنی و دوستدار میراث فرهنگی و محیط زیست ایران
و خبرنگار مستقل

ترس – استاد مرتضی کیوان هاشمی

شهریور ۱۳۹۱

من از شب ها ی تاریک بدون ماه می ترسم
نه از شیر و پلنگ، از این همه روباه می ترسم

مرا از جنگ رو در روی در میدان گریزی نیست
ولی از دوستان آب زیر کاه می ترسم

من از صد دشمن دانای لامذهب نمی ترسم
ولی از زاهد بی عقل نا آگاه می ترسم

پی گم گشته ام در چاه نادانی نمی گردم
اصولن من نمی دانم چرا، از چاه می ترسم؟

اگرچه راه دشوار است و مقصد ناپدید اما
نه از سختی ره، از سستی همراه می ترسم

من از تهدیدهای ضمنی ظالم نمی ترسم
من از نفرین یک مظلوم، از یک آه می ترسم

آنا یوردوم آذربایجان – بهروز وثوقی

شهریور ۱۳۹۱

پدرم ، مادرم ، خواهرم ، برادرم
فرزندم
عزیزانم
بغض ، بغض ، بغض
آه و اشک
چه سود به نبودنتان
دلم خراشی عمیق برداشت
ولی در مقابل دل شما
خجل از زبان آوردنش گشتم
گر جانم واسطه برگشت عزیزانتان میشد
دریغ نداشتم
از دور دستتان را میفشارم
اشکتان را با حریر عشق خشک میکنم
کاش نزدیک بودم
کاش
برادر کوچکتان همدرد غم بزرگتان
آنا یوردوم آذربایجان

زندان و باز جویانی در مدینه فاضله – نگاهی به کتاب ” ذوب شده ” – نوشته عباس معروفی – محمود صفریان

شهریور ۱۳۹۱

این نقد  چند هفته پیش برای نشر یه ” شهروند ” تورونتو که هقته نامه است نیز ارسال شده  است.


————————————————————————

یکی از ایراد های جاری که بر همه ی ما بخصوص وقتی که امکاناتی در اختیار داریم وارد است و بانی نوعی فساد در جامعه و گمراهی بخصوص جوان ها میشود، این است که وقتی باد کنکی می یابیم چنان در آن می دمیم و بزرگ وبزرگترش می کنیم که انفجارش، هم بوی نا خوشایند در فضا می پراکند و هم تیرگی دید می آورد.
لعنت بر بانیان این فساد که زندگی متعارف و معقول را از سکه می اندازند.

نوشتن در انحصار کسی نیست. می توان نوشت، حتا داستان، و می توان آن نوشته یا داستان را به چاپ هم رساند.
حتا می توان کلی هم بادمجان دور قاب چین تدارک دید. پای منبری، نوچه، و ملیجک داشت تا هورا بکشند جنجال راه بی اندازند، و قربان دست وپای بلورین بروند، و اجازه داد که عمله اکرات دور و بر، برای هر منظوری
” چون حتمن بی هدف نیست ” تا حد فشار به همه جا در باد کنک شان بدمند. به کسی هم مربوط نیست، گو اینکه دودش چشمان نازنین جامعه را مکدر می کند.
اما نمی توان دروغ گفت، در حقیقت نباید دروغ گفت و دروغ نوشت. نباید تاریخ را دستکاری کرد و به شعور جمعی توهین روا داشت، به این بهانه که سر در برف است و کسی نمی بیند و متوجه نمی شود.
چون باد شده ای نباید ادعای بی پایه و اساس داشت. شعور مردم بسیار مورد احترام است ضمن اینکه این شعور بسیار آگاه هم هست و همه ی رخداد ها را می داند، و قضاوتی درست دارد.

معمولن ” نقد ” بر کتاب هائی نوشته می شود که درکلاس نقد باشند و ارزش نگاه منتقد را داشته باشند. و اگر من دارم به کتاب بی اهمیت و بی ارزش ” ذوب شده ” می پردازم برای گذاشتن دست رد بر سینه ایست که دارد نفس هذیانی می کشد. می خواهم اگر بتوانم در حد خوانندگان آثارم مانع شوم که چنین ناروا هائی در عروقشان جاری شود.
بهمین علت از اینجا شروع می کنم که در فاصله سالهای ۱۳۶۰ – ۱۳۶۷ ” که کتاب( ذوب شده ) از آن سالها می گوید ” زندان ها قتلگاه بود و باز جو ها بسیار خشن، بی رحم، قسی، و بیداد گر بودند. و این را همه می دانند و مردم از آن وقوف کامل دارند.
و بهت انگیز است که ” ذوب شده ” بی انصافانه و به ناروا از مِهر و ملاطفت و دوستی و محترمی! بازجو ها در آن سال های سیاه می گوید. واضح است که نویسنده در زندان های آنموقع نبوده و با بازجو های آن زمان بر خورد نداشته است، و آنچه که نوشته است نادرست است. خواسته خود را به عنوان یک زندانی ” شیرین ” کند تا منزلتی کاذب بیابد، یا خدای ناکرده قصد دفاع از ارازل را دارد.
باز جو می گوید:
” اسفاری الاغ اذیت نکن….”
فقط مانده بگوید:
” اسفاری جون این همه قمیش نیا! ”
انصافن نه تنها در آن سال ها و نه تنها در این رژیم وهمه ی بازجو ها، بلکه در هردو رژیم، شنیده یا دیده اید که باز جوئی چنین مکالمه ای داشته باشد؟ ….توجه بفرمائید:

“…یکباراسفاری، مامور زندان را صدا کرده بود و قسم خورده بود که چیز مهمی می خواهد بگوید، مامور
ویژه !! گفته بود ببریدش در یک فضای باز ببینید این حرف مهمش چیست، سیگار و قهوه هم برایش ببرید ….

دارد از زندان آن سالهای وحشت می گوید یا از هتلی، پانسیونی، بیمارستانی، خانه دوستی، خویشی و…صحبت می کند. ص ۱۰
“…اسفاری سه سیگار کشیده بود ( مامورین هم با حوصله تحمل کرده اند تا آقا اسفاری هرچه دلش می خواهد سیگار بکشد ) قهوه اش را هم خورده بود و بعد …”
عین خانه خاله! و نه زندان آن سالهای بی رحم و پر از وحشت.
ملاحظه می فرمائید کتاب از همان گام اول به راه خلاف و ناصحیح می رود و بر پایه هذیان و خواب، طی طریق می کند.
اسفاری طفلک چقدر دلش می خواسته قهرمان نمائی کند و لی از آنجائی که گویا حتا یک روز هم در بند آن جانوران نبوده از رویایش کمک می گبرد:
” …روی تنم سیگار خاموش کنید…ناخن هایم را بکشید ….”
و هوا برش می دارد که دارد باز جو ها را به زانو در می آورد و همه ی مردم در میدان زندگی جمع شده اند تا برایش هورا بکشند.
” مامور ویژه ( یعنی چگونه ماموری؟ ) گفت : ما آخر نفهمیدیم شما ها چه جور موجوداتی هستید! اگر سنگ هم بود تا حالا سوراخ شده بود ”
یعنی که در برابر باز جو ها فوق قهرمان بوده است

به خطاب مامور ویژه!! توجه بفرمائید:
” اسفاری جان… ( جان اسفاری، مامور جان چه امری دارید؟ ) وظیفه ما کشف سر زمین عجایب است ….”
ص ۱۱
” رخوت بعد از بیرون کشیدن گلوله را در تنش حس می کرد ….”
مگر چند بار گلوله را از تنت بیرون کشیده اند که چنین قاطع حال بعد از بیرون کشین آن را داری؟
تازه این گلوله از کجا بیرون کشیده شده است، از نخاع ؟

یادم رفت بگویم ضمنن هرکس می تواند خود را قهرمان بداند و برای خود دنیای از وهم و جعل بسازد، اما
همانطور که گفتم نباید دروغ بگوید، و درحال تب آ لود ذهنی و غیر واقعی کتابی بنویسد و به شعور مردم توهین کند.
اگر قصد ریختن آب تطهیر براعمال جانیان نیست چرا از بازجویانی که بدون تردید آدم هائی، حیوان صفت بوده اند ” و البته هستند ” موجوداتی ، رحیم و محترم و مهربان و حتا ترسو بسازد و عربده کشی کند و بگوید هر کار با من می خواهید بکنید من حرف بزن نیستم حتا اگر:
” سرم را لای منگنه بگذارید ”
یا
” تکه تکه ام کنید ”
و
” ناخن هایم را بکشید ”
بیخود زحمت نکشید
” من سگ جانم ”
عجب اسفاری قلدری!!

بنظر من اگر این کتاب در ایران چاپ نشده است، بخاطر مخالفتش با حاکمان نبوده است، فقط به خاطر بی محتوائی و نادرست بودن مطالب و هذیانی بونش بوده است. و ناشر بخاطر حرمت و موقعیت و اعتبار خود زیر بار نشر آن نرفته است.
به واقع چنین کتاب بی محتوا و سراسر نادرستی، نه تنها خواندن و چاپ کردن ندارد که حتا نوشتن هم ندارد.
باید خیلی از خود متشکر بود، و گرفتار خود کمتر بینی مزمن، و در اوهامی بچگانه تا چنین مطالب بی پایه و اساسی رابتوانی ردیف کنی.
ما کتاب های زیادی در مورد خاطرات زندانیانی که در آن سالهای سیاه و شوم در بند بوده اند داریم که هریک گوشه هائی از جهنم آن موقع را باز گو کرده اند. کاش نویسنده زحمت خواندن دوسه تائی از آن ها را به خود داده بود ، و از آنها الهام گرفته بود و الگو قرارداده بود بهمانگونه که از خشم و هیاهوی ویلیام فاکنر، برای کتابی دیگر.
آنگاه بازجویانی چنین دور از واقعیت نمی تراشید و ” اسفاری! ” نیز این همه نامربوط گوئی نمی کرد.

اگر کتاب توجه بیشتری می کرد و می دانست که زندانی را به این راحتی ها به بیمارستان نمی برند و اگر هم کار زندانی به درمانگاه کشیده شود یک پزشکیار تعلیم دیده نگاهی به او می اندازد و نه بیشتر. اما اینکه :
” …همه ی دکتر ها بالای سرش جمع می شوند و دستپاچه و شتاب زده به قلبش گوش می دهند….”
یک تصور نامروط است.
به راستی نمی دانم این کتاب از کدام زندان و کدام بازجو ها ئی که هم قهوه و چای می دهند و هم در هر فرصت سیکار تعارف می کنند. و هم ترتیب حضور ” دکتر ها ” را می دهند، و هم زندانی را ” اسفاری را ” جان خطاب می کنند، سخن می گوید؟

بگذارید جملات دیگری از این کتاب را چون آینه جلوی رویتان بگیرم و اندیشیدن در مورد صحت و سقم آن را به عهده شما خواننده بگذارم. امیدوارم با هر ایده و” طرفی ” که هستید ، منصفانه قضاوت کنید. دریافت واقعیت صفای روح می آورد.

از گفته های باز جو!، مثل اینکه دارد بایکی از دوستان صمیمیش حرف می زند
” قیمت مهم نیست. ما که این جا نشسته ایم ممکن است اعتقادی هم نداشته باشیم، ولی ویرمان گرفته که به تو بگوئیم حرف بزن، اسفاری حرف بزن. “

بازجوئی در آن سال های شکنجه و خون و اعدام و قتل عام، با ” مِهر ” کامل می گوید:
اسفاری جان، مرد که گریه نمی کند! “

” بازجو موهای اسفاری را نوازش کرد و کنارش نشست:
تو چه ت شده مرد؟ “

” باز جو از جایش بلند شد: اسفاری جان …می شنوی؟ من….”
” باز جو وحشت کرده بود. هرچه شانه های اسفاری را می مالید، نمی توانست آرامش کند: اسفاری جان، دیگر تمام شد قول می دهم. من به تو قول می دهم ….”
کدام مادری این همه به فرزندش می گوید ” جان ” که بازجو به اسفاری می گوید؟

نویسنده دارد با خواننده مزاح می کند، یا شاید در عالم خیال فکر می کند دارد واقعیتی را می نویسد. می توان فکر کرد که او ابدن در باغ نیست و گویا دارد در همان مدینه فاضله ای زندگی می کند که گفتم:

” افساری سرش را تکان داد، باز جو جلو تر آمد که بتواند او را ببیند، باور نمی کرد زنده مانده است. بی اختیار خم شد و صورتش را بوسید: چقدر ضعیفی اسفاری جان

این مطالب را می توانید از صفحات ۱۰ به بعد کتاب بخوانید…و اگر اعصاب خواندن مطالب نادرست و من درآوردی و هذیانی را دارید تا آخر بروید. در اینصورت من ِ منتقد مسئولیت عوارض ناشی از فشار خون بالا را بعهده نمی گیرم.

به راستی، نویسنده این بازجو های مامانی را در کدام گوشه ذهنش داشته است:
” بازجو: همین که اسفاری از مردن رسته باید خدا را شکر کنیم …”

اگر می خواهید اشمئزاز بهت را در خود آزمایش کنید، در صفحه ۳۱ ماجرای بچه گربه را بخوانید. آوردن چنین مطالبی در کتاب ها بی سابقه بوده است.

واقعن نوشتن کتاب این همه برای نویسنده ِ” این کتاب ” مهم بوده است که هرچه روا و ناروا به ذهنش رسیده بر کاغذ آورده است و کتابی بیرون داده است که ملاحظه کردید در مورد باز جو ها و شرایط زندان در آن سال های کشتار کور، چه نا مربوط و پرت نوشته و چه صحنه هائی را بیان کرده و چه تشبیهات نچسب و نا زیبا و غیر واقعی را بیان کرده است-
” بوی آب گندیده ی شکم غریق باد کرده را می داد ” ص ۱۳
” مثل جنازه مومیائی شده ای که از کف دریا بیرونش کشیده باشند ” ص ۱۵
جسد مومیائی شده کف دریا!!؟
و گله به گله مربوط و نامربوط جمله ی :
” عطوفت اسلامی ” را به کار برده است تا یادمان نرود که حکومت اسلامی می تواند ” عطوفت اسلامی ” هم داشته باشد.
” این که گفتی نظام سخت گیری می کند، آن طرفش را هم باید ببینی ” ص ۳۴ – ۳۵
آنطرفش چیست؟ عطوفت اسلامی؟

گاه بازجو، همان باز جوهای دوست داشتنی!! با زندانی خود حتا می نشینند به درد دل کردن. صفحه ۳۵ را نگاه کنید. و این نگاه را بد نیست به صفحه بعد ” صفحه ۳۶ هم داشته باشید “

بازجو که تعویض می شود به قصد نشان دادن خشونت!، اسفاری! برای خودی نشان دادن و کوبیدن بر طبل پهلوانی، چنان با او یکی به دو می کند و قلدری نشان می دهد، که دلت به حال بازجو می سوزد:
“…بر افروختم، شما اجازه ندارید به من توهین کنید ”
” بلند تر داد زدم، از شما شکایت می کنم. شما آدم بی نزاکتی هستید ”
کار برد کلماتی چون ” شکایت می کنم ” و ” آدم بی نزاکتی هستید ” با بازجوی دوران قتل عام، نهایت بی اطلاعی و شاید هم ” قهرمانی !! ” است.

” در همین لحظه در ِ اتاق باز شد، مردی خوش پوش و جوان به درون آمد….نگاهی به هر دوی ما انداخت. مامور ویژه سرش را زیر انداخت …اذیتم کرد من هم زدمش قربان…
بی خود کردی…بیرون!… بار آخرت باشد دست روی زندانی تحت پوشش من بلند کنی….”

نه تنها در آن موقع و در زندان و بین باز جو ها چنین مکالمه ای غیر واقعی است که در تمام دستگاه قضائی پس از انقلاب هم نادر است

آدم از این همه تعارف تکه پاره کردن اسفاری برای خودش، هم خنده اش می گیرد هم حال دل بهم خوردگی پیدا می کند:
” …آدم باهوشی است. خیلی چیز ها می داند . او یکی از حرامزاده هاست ”
” این از آن مزمار های هفت خط است…”

و آنگاه که به بهانه این کتاب و از دهان بازجو ها برای خودش مایه می آید و خودش را بعنوان تافته ای جدا بافته به خواننده تحمیل می کند و زیپ آسمان را فقط برای نزول یگانه وجود نازنیش باز می کند و خودش را در اینجا و خلیفه را در بغداد می بیند و می رود در آستانه ترکیدن وجود باد کنکی که خیلی درش دمیده شده است. آدم از این همه از خود متشکر بودن بهت زده می شود…. ضمنن دلش بحالش می سوزد، طفلک گناه دارد.

” گوش کن ، بریده ی یکی از روز نامه ها را در باره اش برات می خوانم :
ناصر اسفاری، داستان نویس نو پرداز، در سال هزار و سیصد و بیست و شش در تهران به دنیا آمده و پس از اتمام تحصیلات ابتدائی و متوسطه به دانشکده ادبیات رفته و طی سال ها ی تحصیل، داستان های بسیاری نوشته است. ا سفاری بیشتر بخاطر مطرح کردن مسائل اسطوره ای در داستان های خود شهرت دارد. این شهرت تا به آن حد است که منتقدان ادبی وی را مبدع نوعی داستان نویسی بی آزار دانسته اند.
او پایه گذار جریان سیال ذهن در ادبیات ایران است،…”

این همه را وبسیار بیشتر را ” که نخواستم به جهت طول کلام شاهد بیاورم ” از بریده روز نامه ای دو بازجوی زندان برای هم می خوانند و نظر می دهند.

آنجا کجاست؟ زندان است و باز جوئی که بایستی همراه با کابل و سایر ابزار شکنجه برای اعتراف گیری و خواباندن در تابوت ها و بسیاری موارد دیگر باشد ودمار از روزگار زندانی در آورد، یا شب شعر و نقد و داستان خوانی است؟

عجب دور و زمانه ای شده است. ملاحظه کنید در همین کتاب بی ارزش ” ذوب شده ” که عاری از هرگونه مایه ادبی، وقایع نگاری، و حتا گردش گری و شرح حال نویسی است، چقدر و تا کجا توهم و دروغ پردازی شده است، بی هیج ابا و کنترلی.
هر برگ آن را که می خوانی به نوعی آزار دهند است.

این بازجو به آن بازجو :
” ناهار چی می خوری؟ ”
” با اسفاری می خورم!! ”
عین عاشقی که ترجیح می دهد با معشوقش ناهار بخورد

این کتاب در ۱۳۹ صفحه و در هفده بخش است و خواننده هرقدر نا مربوط نویسی هر بخش را تحمل می کند و به امید اینکه در بخش دیگر از دنیای پوچ خود بیرون می آید و نگاهی به حقیقت خواهد داشت، نا امید تر می شود. جای شکرش باقی است که در همین تعداد برگ و بخش است، اگر بیشتر بود به واقع کلافه کننده می شد.

بخش هفت با کمال تاسف چنین شروع می شود:
” باز جو به خاطر این که اسفاری احساس آرامش کند…”

خب باز جو جان چرا آزادش نمی کنی و جان خود را نمی رهانی؟

در این فصل کار دوستی و رفاقت اسفاری و باز جو بالا می گیرد و باز جو سفره عشق دلش را برای اسفاری باز می کند. و اسفاری ناقلا باز خواننده را به خنده می اندازد:
اسفاری جان باید تو را با او آشنا کنم تا بدانی زیبائی یعنی چه و تو :
داستان زندگی و این عشق عارفانه و ایمان این دختررا بنویسی . قول می دهم اگر با قلم تو نوشته شود به تمام زبان های زنده ی دنیا ترجمه اش می کنند و نان تو هم می افتد توی روغن “
آرزو بر جوانان عیب نیست.

من گمان می کنم حتا یک کلمه ی این کتاب واقعیت ندارد. بیشتر آن را تراوشات مغزی، خود خُرد و کوچک بین
می دانم که دارد با نوشتن این حرف ها برای خودش سر پناهی از ” بزرگ بینی ” تدارک می بیند، که نا کارآ مد از آب در آمده است.

باز جو ” که البته دیگر بازجو نیست ” می رود در قالب دلال محبت و به اسفاری می گوید ، برای الواتی آپارتمان مجردی نداری؟
” گفتم شاید بخواهی بعضی وقت ها تنها باشی، یا با کسی باشی که نخواهی زنت بو ببرد”
” بهر حال اگر خواستی من می توانم کلید یک آپارتمن کوچولو را نزدیکی های میدان ونک برات جور کنم که خودت باشی و خودت ” جل الخالق!!

دندان روی جگر بگذارید و این کتاب را بخوانید فقط برای اینکه بدانید چرا عکسش را مثل مرد سا ل مجله تایم
روی جلد می اندازند. و بدانید که یک نوشته بد یعنی چه.

پس آن همه قتل زندانی ها در ساله های ۶۰ تا ۶۷ و آن همه بی رحمی و خشونت باز جو ها حقیقت ندارد؟
اسفاری می گوید بله چنین کشتار و چنان باز جویانی در کار نبود ه است چون بازجوی او به او می گوید:
” دنیای امروز یعنی سکس و آهن و صداهای عجیب و غریب. شور و هیجان. تو خیلی عقبی آقای اسفاری.
باید یک سفر ببرمت دانمارک یا فنلاند. ناراحت نباش درستت می کنم. ”
به قول مادر بزرگم :
” دیگه حرفم نمیاد ”
خود دانید و این کتاب و آقای اسفاری.
————————————-
برای آگاهی بیشتر یاد آور می شوم که پس از عدم موفقیت نویسنده در به چاپ رساندن کتاب در ایران که در اول اسمش
” طبل بزرگ زیر پای چپ ” بوده و این گفته ناشر ِنشر نو:
” فکر می کنم بهتر است فعلن از چاپ و انتشار این رمان چشم بپوشی و بروی زندگیت را بکنی ”
از خیر انتشارش می گذرد تا پس از آمدن به مهاجرت و سالها بعد که مادرش به دیدارش می رو و دست نوشته آن را برایش می برد.
در سال ۱۳۸۶ پس از ” در حد نوازش ویر استاریش ” کردن و دریافت اینکه فیلم سازی اسم ” طبل بزرگ زیر پای چپ ” را ” مصادره انقلابی ” مکرده و گذاشتن نام ” ذوب شده ” بر آن در آلمان و در انتشاراتی خودش
” گردون ” به چاپ می رسد .

نگاهی به همه ی نقد هائی که از سوی استادان فرهیخته برای کتاب روز های آفتابی و نویسنده اش محمود صفریان تا حالا نوشته اند – نسرین کاردان

شهریور ۱۳۹۱

نگاهی مجدد به این نقد ها از دو جهت می تواند اثر گذار باشد:
۱ – برای توجه بیشتر نویسنده است که دارد ترتیب چاپ بعضی از آثار فراوان خود را که بر روی اینتر نت است برای نازنین هائی که به کرات خواسته اند می دهد و کتاب روز های آفتابی نمونه ای از آن است.
و
۲ – برای خوانندگانی که به این کتاب توجه نداشته اند. روابط عمومی رسانه گذرگاه: نسرین کاردان
—————————
اسماعیل معزی
فرزانه همکاری که مد تهاست از نوشته هایش فیض می بریم. در گذرگاه ۱۲۴ چنین نوشته است.

” ….همه ی هفده داستان این کتاب را خواندم و با خواندن هر داستان بیشتر متوجه شدم که با نویسنده ای توانا و صاحب سبک روبرو هستم.
هر داستان دنیائی حرف دارد. و با نثر خود تا اعماق وجود آدم نفوذ می کند. شروع، ادامه، و پایانشان محکم و گیرا و اثر گذار است.
انتخاب سوژه ها که برداشتی اززندگی مردمان خودمان است، و از نامگذاری داستانهایش خوشم آمد و ارضا شدم.
با خواندن داستان های این کتاب متوجه شدم که داستان کوتاه چقدر می تواند: گیرا، جذاب، پر محتوا و خوش خوان باشد.
من کمتر داستاهای کوتاهی هم طراز داستانهای:
ماخولیا – روزهای آفتابی – جاسم –مرتضا و سرگرد ناصری، پیوک و غنچه –
که در این کتاب آمده است خوانده ام. تمامن نثری روان و یکدست و تمیز دارند. وبه شیوائی از روزمرگی می گویند.”
—————————————–
استاد دکتر محمود کویر
نویسنده و پژوهشگر پرکار و فرهیخته در نوشته ای که در سایت پر مخاطب ” عصر نو ” و نشریه پر طرفدار
” شهروند ” تورونتو منتشر شده است، زیر عنوان :
یادداشتی بر دیوار خانه ای
در روزی آفتابی
می گوید:

“…گزیده داستان های کوتاه محمود صفریان را خواندم. مدت هاست که اشعار و داستان ها و دیگر نوشته هایش را در گذرگاه و تارنماهای دیگر می خوانم و این انسان هنرمند و فرزانه و پرتلاش را می ستایم. می ستایم برای تلاش خستگی ناپذیرو بی دریغش در این روزگار دریغا دریغ!
و به دلم نشست صداقت و زلالی نویسنده و داستان و نه تنها چندی آن بلکه چونی هایش نیز! و محمود صفریان را که تا کنون ندیده ام و دلم بسیار هوایش را داشت و با خواندن داستان هایش گویی آمده است اینجا و هم اینک کنار همین پنجره ی سبز کوچک خانه ی من نشسته است و دارد قصه می خواند.

و چقدر من نیز در پاره ای از این داستان ها زیسته ام. من هم پیوک را می شناسم و جوانی همان طرف ها آموزگار بوده ام و من هم هاسمیکی داشتم که موهایش را شامپو می زد و ما شامپو نداشتیم و می رفتیم موهایش را بو می کردیم که عطر غریبی داشت . و همین جا ها بود که دکتر صفریان را نیز دیدم. توی یکی از همین صدها روستایی که نامش دارک بود و شاید هم توی همین قصه ی پیوک بود یا توی ایستگاه اتوبوس نزدیک مدرسه س هاسمیک و یا نمی دانم کجای این ناکجا آباد و حالا می بینم این همان صفریان است که عکسش روی جلد کتابش است و می گویدم: من هم اسسم محمود است . می خواهی برایت قصه بگویم!
و این ها همه توی داستان است.داستان هایی از زندگی و به روانی و زلالی زندگی و گاه نیز به همان آشوبی که زندگی را در می نوردد. نویسنده،آینه ای در دست گرفته است و زندگی را گرد شهر می چرخاند و تو را فریاد می زند که: بیا و نگاه کن!
داستان ها گرچه هر کدام برای خود هستند و به راه خود می روند اما گویی جوبارکانی هستند که سرانجام به شطی می ریزند که نامش زندگی است و تو را نیز با خود می برند تا به تماشای راه و رفتارشان برخیزی و بر کناره هایشان بدوی و هی بزنی که : این است زندگی! ”
——————————————————
نویسنده و منتقد توانا و نام آشنا
استاد رضا اغنمی، نیز در مورد داستان های این کتاب و دکتر محمود صفریان در قسمتی از نقد خواندنی خود که در سایت پر خواننده ” خلیج فارس ” در مورد داستان ” شب گوزن ها “چنین می نویسد:
” …. صفریان، باکلام و زبانی فشرده و منسجم تابلوی زیبا وهنرمندانه ای را پیش روی مخاطبین به نمایش میگذارد. با هشیاری، تلنگری میزند به خوابرفتگان ومعتادانِ طاعت وبندگی؛ تا ذاتِ ستایشگرعشق را بشناساند و، درسنجش با توحشِ منادیان جهل، رسالتِ خود را کمال بخشد. به پیامی که اززبان فرخ درپایان داستان آمده باید بیشتر توجه کرد:
“ومحل پرکشیدن آن ها، بیادماندنی ترین محل این شهراست. آنجا، برای من، مکان مقدس عروج عشق است و تا هستم به طوافش خواهم رفت.”
این داستان که گوشه هائی ازتراژدی” سینمارکس آبادان ” را توضیح میدهد، ازبهترین داستان های این دفتر است وازماندگارترین داستان های ادبیات درتبعید. ”

در نقدی دیگر که در سایت اخبار روز منتشر شد منتقدی از زاویه دیگری به این کتاب نگاه کرده است که خواندنی است.
کاظم مجابی، در ین نوشته چنین می گوید:

“…زنی با چتر در زیر باران بر روی جلد کتابی بنام روز های آفتابی…شاید خواسته بگوید:
روز های داستانهای این کتاب بیشتر خاکستری است تا آفتابی
….
یا، فریب شروع یک روز آفتابی را نخورید چرا که پایانش ممکن است گرفته و خاکستری باشد مثل بیشتر داستانهای این کتاب …”

اما بنظر من در عروق همه ی داستانهای این کتاب عشق جاری است. عشق با نمود ها و بیان های متفاوت.

وقتی عمه فاطمه در داستان ” لفط الله ” تا آخرین لحظه ی حیات بدون اینکه حتا بداند نام صحیح شوهرش ” لطف الله ” است به او وفا دارمی ماند ، چیز دیگری جز ” عشق ” می تواند باشد.؟
یا عشق ” زبیده ” به جاسم در داستانی بهمین نام و عشق متقابل جاسم به او. ” گیریم نوع لمپنی اش ”
عشق نیست ؟

“…مگه زبیده را نمی شناسی؟ جاسم نفس و عشقشه، اگه بدونه جاسم را زدن و دیگه جاسم نیست، شهر را بهم می ریزه، با د ستهای خودش ژاندارم ها را خفه می کنه ”
” …جاسم هم هر ” بار ” را که رد می کرد، هرچه دستخوش می گرفت همه را می ریخت به پای زبیده ”
” …یادش آمد زبیده گفته بود …یه روز جاسم سوارم کرد، ” جنس ” هم نداشت، فقط می خواست عشق کنه، وقتی متوجه شدم که داشتیم پرواز می کردیم ”
اگر قرار نباشد که تظاهر عشق فقط طره ی مو و لب لعل و ابروی کمان، و عطر خیالی معشوق باشد، داستان جاسم لبریزاز عشق است تا آنجا که عبود به پای آن جان می بازد.
” عبود ” گیر آمده در شن زار، در تابستانی سوزان و با اتو مبیلی که دو چرخ پنچر دارد، و درآستانه آخرین نفس ها با تلاش خود را به زبیده ای که نیست می رساند:
” مشتی نابکار قلبش را با تمام نیرو فشرد، و درد بی تاب کننده ای تمامی سینه اش را در خود گرفت. ظرف آب از دستش افتاد. سرش را روی تشک جلو گذاشت و با تتمه رمقش خودش را بالا کشید، دستش را به لبه ی تشک بغل راننده گرفت و تا روی صندلی زبیده به جلو خزید، چرخی خورد، سرش را روی زانوی زبیده گذاشت و چشمانش را به سقف شورولت دوخت، جائی که کاسه سر جاسم را با تک تیر” برنو ” چسبانده بودند….”

شاه بیت هر داستان این کتاب گریزی دلپذیر دارد به عشقی که شنیدنش ازهر زبان نا مکرر است.
در داستان ” روز های آفتابی ” که نام کتاب نیز از آن گرفته شده است و داستانی یگانه است، به عشقی بر خورد می کنیم که نیرو مند است و جامه دران. نه طبقه و تفاوت طبقاتی را می شناسد و نه زمان و مکان را.
وقتی دختر یکی از روسای شرکت نفت ” بریتیش پترولیم ” که قدرتی بیش از حکومت مرکزی در جنوب نفت خیز داشت به راننده خود علاقه مند می شود، بوی عشق را در فضای داستان می پراکند.
و با بیان مارگارت در دفتر خاطراتش پرچم عشق افراشته می شود.
نویسنده در بیان عشق و ایجاد حال و هوائی که خواننده را خوش بیاید و کشاندن آن بجائی که غیر منتظره همه داده ها را پس بگیرد قدرت نشان می دهد

اما در داستان شکار عشق می رود که راه گم کند و لی خیلی زود خود را می یابد و به قولی به راه راست هدایت می شود.

محمود صفریان سبک و روش خود را دارد و طی داستان های این کتاب آن را می نمایاند. من در کار های او ندیده ام که در پناه جملات سر در گم که کمترین تلنگوری را بر خواست و احساس خواننده ندارند پنهان شود
و او را در برهوت پیچیدگی های خیال و تصور نویسنده با مشتی جملات نا مفهوم رها کند.
هرچند واژه ها را خوب به کار می گیرد ولی هر گز از آن ها برای خواننده معما ” پازل ” نمی سازد.
او در هر داستانش فضا را هم خوب می سازو و هم خوب بیان می کند و خواننده را یاری می کند که خود را در مکان وقوع حس کند.
نمونه آن، وصف تابستان است که با انتخاب از داستان ” شب گوزن ها ” بر پشت جلد کتاب آورده شده است:
” خنکی دوش آب سردی که بیش از نیمساعت روی سرم ریخته بود ، کم کم در همه بدنم می دوید و فشار گرمای نفس گیر را کم می کرد……..”

گمان من بر این است که داستان ” غیر نظامی ” برداشتی از زندگی مرتضا کیوان است که تنها ” غیر نظامی ” گروه اول بود.
” من آن غروب را، آن غروب خاکستری غبار گرفته را، آن غروب دَم کرده ی بی نسیم را …آن غروب را که با ولعی سیری ناپذیر مانده های روز را سر می کشید و در مرگ نور پای کوبی می کرد، هرگز فراموش نمی کنم.

آخرین نگاه های مرتضا را که بی بدرقه ی کلامی به صورتم دوخته بود، و لرزش لبانی را که یک زندگی حرف را با قدرتی تمام مهار کرده بود، نیز از یاد نخواهم برد….”

محمود صفریان هم آغاز داستان هایش خواننده را ترغیب به خواندن می کند و هم پایانشان او را به تفکر وا می دارد :
آغاز داستان ” مثل یوسف

” وقتی آوردنم اینجا، بهت زده، متحیّر و عصبی بودم ، اما در نهایت سلامت جسم و روان. زورشان رسید، آوردنم. نمی دانم با چه توصیه ای همراه بود که از لحظه ورود مراقب های گردن کلفت نفسم را گرفتند…”

پایان داستان ” قصه کوچ “:
” …تمام بدنم مور مور می کرد، کرخت شده بودم. دلم برای قلبم می سوخت. طفلک را خیلی آزرده بودم. حالا هم با آنکه آرام گرفته بود، ضربانش رونق لازم را نداشت. با ساکی که سنگین تر شده بود از پله های هواپیما بالا رفتم، خود را روی صندلی انداختم و چشمانم را بستم . مثل اینکه کوه کنده باشم. ”

و پایان می برم این مختصر را با اشاره دیگری به عشق که در همه ی داستانها آغوشش باز است و خواندن کتاب را توصیه می کنم

” خدای من! در را که باز کردم چه دیدم. یک شاخه ی باز نشده ی رُز، یک غنجه زیبا در آستانه در ایستاده بود. بهت زده بی هیچ کلامی نگاهش می کردم….” از داستان ” غنچه “.

نگاهی به داستان ِ: ” همه داریم دیوانه می شویم ” از کتاب: ” روز های آفتابی ” نوشته : صفیه ناظر زاده

شهریور ۱۳۹۱

صفریان در این داستان کوتاه که بسیار راحت و روان نوشته شده است، به زیبائی گوشه ای از زندگی روز مره در ایران ” تهران ” را می نمایاند، و از انباشتگی فشار هائی که دارد همه را

” دیوانه می کند ” می گوید.

شاه بیت این داستان که قصه نیست، گفتن از ترس جاری حاکم بر مردم است، و این که چگونه سرکشی ها دارد جای خود را به ” سکوت ” می دهد. و هر کس کوشش می کند حتا از فشاری که دارد ” دیوانه ” اش می کند نیز حرفی به میان نکشد.

“…مسافر ها یا توی لاک خودشان بودند، یا اینطور وانمود می کردند…”

همه دستی را که برگلویشان است احساس می کنند اما منتظرند کس دیگری بجایشان فریاد بکشد.

” همه نگاهی را از روی صورت هم گذراندند و سریع بر گشتند. “

” …سرما و لیزی خیابان ها هم اجازه نمی داد که راننده زودتر از مسافرانی چنین ترسیده و رم کرده راحت شود. “

صفریان، به شکلی اسیران دربند بازداشتگاه ” تربلینکا ” را که نهایت اعتراض و مقاومتشان ” نگاه ” بود و ” سکوت ” یاد آور می شود.

“… خانمی که جلو نشسته بود ( لبخند ) زد، من هم سر جایم ( تکانی ) خوردم. “

و این یعنی، نهایت شهامت.

اکر قرار است که نویسنده در قبال رخدادهای جامعه خود، بی اعتنا نباشد، صفریان در این واگویه! چنین کرده است. و با ترجیع بند:

” همه داریم دیوانه می شویم ” در تلاش به میدان ” حرف! ” کشاندن جمع کوچکی است که در تیر رسش قرار گرفته اند.

“…این بار نگاهش را فقط به آقائی که بغل دستش نشسته بود انداخت. آقا که گویا اصلن حضور نداشت، بسیار بی تفاوت بیرون را نگاه کرد…”

آنقدر نا امید که:

” راننده نگاهش را از او گرفت و با ناراحتی خیابان را بر انداز کرد…”

صفریان چقدر خوب نشان می دهد که حتا در حد اشتباه گفتن نام یک مکان، چه واهمه ای حاکم می شود.

” فرمودید کجا تشریف می برین؟ “

” میدان فوزیه “

” آقا کجای کاری؟ تو اون رژیم هم، مدتها بود که دیگه فوزیه نبود…..حالا امام حسینه “

” آقا کمی جا خورد”

ولی تتمه شهامتش را به یاری می گیرد:

” چه فرقی می کنه، میدون میدونه…”

و بلا فاصله در می یابد که تند رفته است:

“….اما راست میگی، امام حسین شده…ما اونجا می ریم “

داستان ” همه داریم دیوانه می شویم ” نشان می دهد که، صحرائی هنوز ” تمام ” قد در ایران حضور دارد. هنوز دلش می خواهد در آنجا که در یک تاکسی کوچولو شش نفر نفس می کشند، ” تاکسی سواری کند ” تاکسی هائی که نبایستی جای راحتی باشند. ” لااقل در مقایسه با تاکسی های این ور دنیا ” ولی او که دلش آنجاست،

” در فضای کوچک اتاقک تاکسی ” که حتا در هایش خوب کیپ نمی شود و باد ” ووهه ” کنان می زند تو.

“…احساس نشستن زیر کرسی ” را دارد. جائی که معمولن راحت و گرم است.

او مو شکا فانه باز می کند، که چیزی درون آدم ها ریشه دوانده است. چون در همه حال بایستی مواظب باشند دست از پا خطا نکنند. و این نهادینه شدن رعب است که مردم ما را دارد می جود.

خانمی که می خواهد شوهرش را از نگرانی خطائی!! که کرده و نام میدانی را اشتباه بر زبان آورده است، نجات بدهد، و مانع از ادامه ” پائین نگه داشتن سرش ” بشود، باید اول به خودش برسد:

“… ضمن بیشتر پائین کشیدن روسری خود ” می گوید….

داستان های صفریان که هر یک گوشه هائی از زندگی روز مره را می نمایاند، و از رخدادهای واقعی روابط و مراودات مردم می گوید، از توان بیانی کافی، آهنگ مقبول نثر، و روانی خواندن، بر خوردار است. او با این کتاب خود، گام دیگری در راه ادبیات در تبعید بر داشته است.

ورزش ایران یکی از «استعدادسوزترین» ورزش‌های جهان است – علی عالی – روز نامه اعتماد

شهریور ۱۳۹۱

این لحظه‌ها برای مردم ایران تکرارشدنی نیستند؛ مردمانی که بعد از بازی ایران و استرالیا ناگهان به مرز «انفجار» رسیدند، همان‌هایی که بعد از بازی ایران و امریکا به خیابان‌ها آمدند و تا صبح پایکوبی کردند، و این روزها که «تازه‌ترین» و «بی‌نظیرترین» روزهای ورزش ایران رقم می‌خورد. ورزشکارانی از سرزمین آریایی با همت، تلاش و تمرکزی کمتر دیده شده به سکوهای افتخار چشمک می‌زنند و نتایجی را رقم می‌زنند که در ورزش ایران «بی‌سابقه» بوده، اما پرسش مهم‌تر اینجاست که آیا این افتخارات حاصل زحمات مدیران ایرانی است؟

قطعا «طلا»های امروز ایران نتیجه مدیریت محمد عباسی نیست، نتیجه «تواضع» حمید سجادی هم نیست، مطمئنا درایت «محمد علی‌آبادی» و «بهرام افشارزاده» هم در آن سهمی ندارد، چراکه وزارت ورزش هیچگاه اجازه نداد کمیته ملی المپیک بتواند به ورزشکاران و عملکردشان نزدیک شود. مثل اینکه یادتان رفته دو تیرانداز ایرانی بدون مربی به لندن اعزام شدند و تا روز آخر هم نمی‌دانستند که باید بروند یا خیر؟! اینها نتیجه «بی‌درایتی» مدیریت ورزش ایران بود! مگر شرایط حضور قایقرانان ایرانی را به یاد ندارید که به خاطر معضل مدیریتی بدون تمرین به لندن رفتند؟ شاید گریه‌های لیلا رجبی را از یاد برده‌اید که با ناراحتی از کمبود امکانات در ایران می‌گفت؟ اگر «مدیریت» فراهم‌سازی شرایط و امکانات برای ورزشکار ایرانی بر عهده «مدیران‌مان» نباشد پس کار آنها را باید چه دانست؟ عزل و نصب و البته مصاحبه‌های بسیار؟! برایش چه تفاوتی دارد وزیر ورزش که باشد؟ می‌خواهد رییس فدراسیون‌اش یزدانی‌خرم باشد یا حجت‌الله خطیب! می‌خواهد محمود احمدی‌نژاد پیام بدهد یا خیر؟ می‌خواهد پاداش ۹۰ سکه باشد یا ۲۰۰ میلیون پول نقد؟ «ورزشکار» سرش پایین است، تمرینش را می‌کند، به حرف‌های «مربیانش» گوش می‌دهد، حواسش به تغذیه‌اش است، تمریناتش را بیشتر می‌کند، با همین امکانات «محدود» خودش را راضی نگه می‌دارد و حواسش هم نیست قیمت «مرغ» می‌خواهد چقدر بیشتر و کمتر شود، چون می‌داند در سیستم ورزش ایران، رابطه‌یی میان ورزشکار و مدیر نیست، اگر باشد «فهم» مدیر است و نه بر اساس مدل «تربیتی» و «مدیریتی»! همین می‌شود که ورزشکار مدال‌هایش را به «خانواد‌ه‌اش» تقدیم می‌کند، همین می‌شود که محمد بنا می‌خواهد از این به بعد کنار «مادر»ش باشد، این مصاحبه‌ها برای مدیران ایرانی «پیام» است اما آنها هنوز می‌خواهند خودشان را به خواب بزنند و نفهمند .

مدال وقتی روی سینه ورزشکار می‌نشیند، نتیجه زحمت «ورزشکار» است و نه «مدیر»، اما وقتی مدال‌ها روی سینه ورزشکار «استمرار» می‌یابد آنگاه اگر آن ورزشکار «نخبه» و «نابغه» جهانی نباشد، مطمئنا نتیجه درایت «مدیر» بالادستی تا به پایین است. باید با اصرار نوشت که ورزش ایران یکی از «استعدادسوزترین» ورزش‌های جهان است. در باد این «جرقه»ها خوابیدن، بزرگ‌ترین خیانت به «ورزشکار» است، پنهان شدن پشت مدال‌های ارزشمند ورزشکاران، بزرگ‌ترین خیانت به مردم و ورزشکاران است. اگر ایرانیان به چینی‌ها، امریکایی‌ها و روس‌ها حسادت می‌کنند، به‌خاطر حسادت به درایت «مدیران‌شان» است و نه خوشحالی و افتخارآفرینی ورزشکاران‌شان! «حسادت» بر این است که چرا با این همه «استعداد» و «زمینه»، ورزشکاران ایرانی نمی‌توانند جای آنها را بگیرند؟ کدام مدیر بالادستی در حافظه ما ایرانیان به یاد دارید که به ورزش «پایه» توجه کند؟ درحالی که امثال چین و امریکا همه توجه‌شان به ورزش «پایه» است. نباید جوگیر این «طلا»ها و مدال‌ها شد! پز دادن با این مدال‌ها ممنوع؛ پیشرفت ایران در ورزش با وجود این «انگیزه»ها و «استعداد»ها و «خلاقیت»ها عادی است، مثل جاده‌سازی در ایران که به نسبت ۲۰ سال پیش مطمئنا رشد داشته است و این دولت و دولت‌های دیگر نمی‌توانند به آن افتخار کنند، چراکه افزایش جمعیت و توسعه فرهنگ‌ها «باید»ی برای دولت‌ها به‌وجود آورده که جاده‌ها را بسازند درحالی که آنها این «پیشرفت» را جزو افتخارات می‌دانند. ورزشکاران هم همانند جاده‌ها هستند، افتخارآفرینی آنها به مدد تلاش‌های خودساخته و جمعیت جوان ایرانی است که دولت را در مقام «باید» قرار می‌دهد. کیفیت «ماندگاری» و «استمرار» جاده‌ها و «ورزشکاران» نشان‌دهنده خدمات واقعی دولت‌هاست که مطمئن باشید چندان توجهی به آن نمی‌شود، چرا که همه «خوابند..»

* این نوشته به قلم علی عالی با عنوان «طعنه به مدیرانی که پشت «مدال»ها پنهان شده‌اند، جوگیر «طلا» نشوید لطفا!» در روزنامه ی اعتماد روز پنجشنبه منتشر شده است.

آس و پاس – فلسفه اسلامی – محمد رضا عالی پناه ” هالو ”

شهریور ۱۳۹۱

آس : سلام استاد پاس

پاس: سلام جانم

آس : استاد من فلسفه غرب و شرق و اخلاق و اشراق و علم و ذهنو همه رو خوندم. این ترم می خام فلسفه اسلامی بردارم. اگه می شه منبعی مرجعی چیزی بهم معرفی کنید ممنون می شم.

پاس: عزیزم نه کتاب می خاد نه کلاس، فلسفه اسلامی دو کلمه است . الان خودم واست توضیح می دم.

آس : خیلی ممنون استاد.

پاس: ببین عزیزم. فرض کن دو نفر میان خونه ات مهمونی. یکی شون تر و تمیزه و شیک و پیکه، یکی شون کثیف و ژولیده پولیده. تو بهشون می گی حموم حاضره می تونین دوش بگیرین. حالا به نظر تو کدوم یکی شون میره حموم؟

آس : خب معلومه استاد، اونی که کثیف و ژولیده اس.

پاس : دِ نه عزیزم . اشتباه کردی. اون اگه اهل حموم رفتن بود که قبل از مهمونی رفتن خودشو تمیز می کرد.

آس : آه بله استاد. اونی که تر تمیزه می ره حمام.

پاس : دِ نه عزیزم. باز اشتباه کردی. اون احتیاجی به حموم نداره. حمومشو کرده اومده مهمونی.

آس : درسته استاد. هیچ کدوم نمیرن حمام.

پاس : دِ باز که اشتباه کردی. یکی از اونا به شدت به حموم احتیاج داره. اون یکی هم علاقه داره.

آس : استاد فکر کنم پاسخ درست اینه که هر دو می رن حمام.

پاس : خیر. باز هم اشتباه کردی. چون یکی شون عادت نداره یکی شون احتیاج نداره.

آس : استاد پس پاسخ درست چیه؟

پاس : هان. این یعنی همون فلسفه اسلامی. یعنی پاسخ همونیه که تو دلت می خاد باشه . تو بر اساس این که چه پاسخی رو دوست داری کدومشو می پسندی یا به نفعته پاسخ رو تعیین می کنی. متوجه شدی؟

آس : بله استاد.

پاس : واحدتو پاس کردی. پول ترمو مستقیم بریز به حساب خودم. برو خیالت راحت.

گزیده‌ای از اشعار چارلز بوکوفسکی – به انتخاب ِ فریبرز شیرزادی

شهریور ۱۳۹۱

فروتنان وارثان زمین‌اند
اگر من پشت این ماشین تحریر عذاب می‌کشم
تصور کنید اگر بین کاهو چینان سالیناس بودم چه حالی داشتم
به مردانی فکر می‌کنم که در کارخانه‌ها می‌شناختم
هیچ راه فراری نداشتند
خفگی وقت زندگی کردن
خفگی وقت خندیدن
به باب هوپ یا لوسیل بال
هنگامی که دو، سه بچه توپ تنیس به دیوار می‌کوبیدند
بعضی خودکشی‌ها هیچ وقت ثبت نمی‌شوند
سوختن در آب، غرق شدن در آتش.

برگردان : پیمان خاکسار

همین طور که شعرها پیش می‌روند
همین طور که شعرهایت پیش می‌روند تا به هزارتا برسند
می فهمی که خیلی کم آفریده ای.
شعرهایت همه شده‌اند وصف باران و نور خورشید و
ترافیک خیابان و شب و روزهای
یک سال و چهره ها.
ترک کردن همه اینها که بسیار ساده تر از زندگی کردنشان
خواهد بود، الان نوشتن یک خط بیشتر
درست مثل همین پخش آهنگ پیانوی مردی است از رادیو،
بهترین نویسنده‌ها اغلب
بسیار کم گفته‌اند و
بدترینشان
اوه، تا دلت بخواد.

برگردان : یگانه وصالی

گردآوری: گروه فرهنگ و هنر سیمرغ

معرفی کتاب – دانشنامه منظوم ایران – به اقتباس از شاهنامه فردوسی – سیدحسن امین – رضا اغنمی

شهریور ۱۳۹۱

چاپ اول در ۴۹۵  صفحه

کتاب با این جمله آغازشده است: پیشکش به حکبم ابواقاسم فردوسی
این اثر پررنگ فرهنگیِ پانصد برگی با ۲۸۸ عنوان درسیزده بخش که به نظم سروده شده است همانگونه که درپشت جلد کتاب نیزآمده، «منظومه یی حماسی است به پارسی درهفت هزاربیت درباب تاریخ، ادبیات وفلسفه، فرهنگ، دین، حقوق و سیاست از آغاز تا امروز…. وطی آن نام بیش از ده هزار تن از بزرگان ومفاخر ایران زمین را درزمینه هایی به صورت منظوم ثبت و ضبط کرده است.» بررسی امین، دراین دفتر باعناوین گوناگون درتبیین تسلط او به تاریخ وادبیات و فلسفه و … آن هم با زبانِ حماسی ژرفای دانش اورا دراین حوزه ها که نام برده است تأیید میکند. اهمیت دارد این نکته را نیزبگویم که نویسنده درپیشگفتار با توضیح جالبِ وبجا، زمینه را آماده کرده است. و انگار که از خلق وخوی ومزاج ادبی خوانندگان آگاه است. به خوبی میداند که اهل کتاب و مطالعه، اکثرا با نثر سروکاردارند تا نظم. مطالعۀ رمان و کتب فلسفه و فرهنگ و دین و … با نظم، راحتی نثر را ندارد. با توجه به این دردِ جماعتِ کتابخوان مینویسد:
«دانشنامه منظوم حاضر، برغم دربرداشتن بریده هایی ازتاریخ ایران، یک اثر حماسی وادبی با تکیه برادبیات ملی است نه یک تاریخ مستند یا یک تحلیل تاریخی. قالب و زبان شعرهم به ویژه دریک اثر حماسی، شاعر را به گزینش واجمال وا می دارد نه تفصیل وتحلیل انتقادی، بنا براین کتاب حاضر از مقوله ی “ادبیات ملی” و”تاریخ یادبودی” است.
با این راهنمایی مفید، خواننده برگ های کتاب را با علاقه پشت سر میگذارد.
بخش یکم : بنا به سنتِ نیکِ قدما و شاعران قرون ماضیه، درنیایش خدا، زیستنامه گوینده وخاندانش، انگیزه ای سرایش شاهنامه امین، خرد ومیهن است ونکته یی فلسفی ویادمرگ پدرو جبرو اختیارو میهن پرستی … است. بخش های دیگر کتاب نیز با تکیه به تاریخ ایران از دوران گذشته شروع شده است.
در بخش چهارم «دوران اساطیری و پادشاهان پیشدادی وکیانی و پهلوانان شاهنامه»، خاطره های گذشته با هنرزیبای سرایش، بار دیگر، به زمانه ای که نابخردان تازه به دوران رسیده میکوشند همه تمدن ایران را درمحدودۀ طلوع اسلامِ صحاری عربستان قلمداد کنند، کاربجا وشایسته ایست که امین به ضرورتِ حس رسالتِ انسانی وصیانتِ حرمت قلم انجام داده است: همو درپی ستایش خدا ومهر میهن، نشتر به دُمل چرکین تاریخ میزند. خونابه هایی که تا به امروز درشریان های بیمار وطن جاریست، درتابلویِ اندوهباری به نمایش میگذارد و خواننده را با خود به ژرفای تاریخ میبرد. در تاریک وروشنای تیره گیها میغلتاند. علل نابسامانی های ویرانگر امروزی را توضیح میدهد. و تو گیج و مبهوت ازاین همه غفلت های سرسنگین، باز درخوابی ودوست داری به تقدیس جهل خود وفادار بمانی و میمانی ودرسیاهی ها دست و پا میزنی. فلاکتِ نادانی را تحمل میکنی. اما اینجا در سفری که امین دست تو را گرفته به ژرفا میبرد، شاید بخود آیی. همینکه انبانِ بذر پراکندگی و نفاق را نشانت داد و تو دیدی به هوش آمدی، اندکی دلشادی. ریشه ها را دیدی ریشه های درماندگی خودت را دیدی. بذرهای نفاق و پراکندگی را که با خونت عجین شده. میراثِ شوم و بدخیم که از نسل های دور ودراز با خود داری! باز به خواب میروی و درجهلی که معتادش شده ای فرو میروی! خوب دقت کن به این سروده ها:
«گروهی دگر نیز شد مانوی / شدند ازمسیحا و بودا قوی.
ازاین اختلافات در کیش و دین/ به باد فنا رفت ایران زمین
… … … …
چوموبد برایران زمین چیره شد/ زنو بخت ایرانیان تیره شد
چو آزادی دین ومذهب نماند / برایرانیان دیو فرمان براند
… … … .. .
اگرچه زموبد دلم ریش شد / که بدنام از او مذهب و کیش شد
آخرین بیت این سرودۀ امین را خوب توجه کنید که با چه هنرنمایٔی کلام را میپروراند، فاجعۀ مرثیۀ بار تاریخ را به گوش آیندگان میرساند. نفرت از موبدان حکومتی را درحجابی ازخشونت های حاکم را با اندوهِ ته نشین شده در دلش فریاد میکشد.
بخش ششم : تاریخ سیاسی ایران پس ازاسلام
با این بیت پرمغز شروع میشود. انگار جوهرِ هزاران برگ ازتاریخ وطن سوخته و نفرین شده است که منادی دلسوخته ای درآسمان این مرزو بوم ندا سرداده است :
«چوساسانیان را نگون گشت بخت / سعادت زایران زمین رخت بست.»
امین، با نگاهی تیز نقبی میزند به دل تاریخ. با صبر و حوصلۀ مورخی آگاه، وقایع زمان حادثه را میشکافد و داوریِ اش را دراختیار مخاطبین قرار میدهد. دردوقرن سکوت میگوید:
«عرب بود حاکم برایران دوقرن / ستم کرد روبه به شیران دو قرن
شنیدم که ازتازیان زبون / درایران روان بود بس جوی خون
بریدند چندان سر و پا و دست / که صد لاله رویید در هر بدست»
درمظالم حجاج و قیام ابومسلم میگوید:
«به صورت اگر بود مردی عرب / به سیرت همی بود خفاش شب
نمادی زنادانی و ظلم و کین / به تبعیض، دشمن به ایران زمین»
از برآمدن صفاریان و یعقوب لیث اینگونه یاد میکند:
«بر ایرانیان تاخت تازی بسی / کسان را بسی کُشت هر ناکسی
زبان فصیح دری خوار شد / همه فرٌ و فرهنگ، بیمار شد
ولی گاه وبیگاه یک شیرمرد / به پا خاست از بهر رزم و نبرد
… … … …
چو یعقوب اشعار تازی شنید / به ناگاه اندر سخن شان دوید
چنین گفت یعقوب با شاعران / که اینجاست ایران نه ها ماوران
چه گویید شعری به توصیف من / که من درنیابم همی آن سخن
ستودن مرا بِه به لفظ دری / که ما را بود گویش مادری»
یعقوب با این رفتار بزرگ منشانه به اشاعۀ فرهنگِ ایران و رشد زبان مادری تأکید خیراندیشانه ای کرده، به احتمال زیاد از آن به بعد است که نگارش کتب وهرگونه نگارش روزانه درسطوح گوناگون دولتی واجتماعی به زبان فارسی گسترش پیدا کرده است. کاش این پندِ عبرت آموز یعقوب را حاکمان امروزی نیز می شنیدند وبه کار می بستند: که رونق واحترام به زبان وفرهنگ اقوام کهن ایران، در صیانتِ یکپارچگی این خانوادۀ بزرگ، با فرهنگ های گوناگون یک امرحیاتیست.
پایان این فصل با «اوضاع اجتماعی عصرقاجار» بسته میشود. امین با روایتِ داستان کتک خوردن، حاجی ملک نامی که ازتجار سرشناس سبزواربوده ازدست امین الشریعه [پدربزرگ ش] – خواننده قبلا در “زیستنامه ی گوینده و خاندانش” با این بیت، با مرحوم امین الشریعه آشنا شده است: « امین الشریعه نیای من است / امین زو لقب از برای من است» – این فصل را می بندد.
بخش هفتم – تاریخ سیاسی معاصر
این فصل از “جنبش مشروطیت واستبداد صغیر” شروع و در”سخن پایانی و استشهاد به شعر علامه دهخدا” به پایان میرسد. امین، دراین فصل نیز با دقت یک پژوهشگرمتعهد و امین، حوادث چند دهه را زیر ذره بین میبرد و با کنجکاوی؛ برجسته ترین رخداد های زمانه و آنچه دراین سرزمین گذشته و براین ملت رفته را، با همان شیوۀ به خوانندگان منتقل میکند.
امین، در” اوایل سلطنت محمدرضاشاه و دلایل خیانت فردوست به او” پرده ها را کنار میزند و راز تازه ای را روی دایرۀ تاریخ میریزد. این خبر شنیدن دارد:
«بگویم من ات راز آن را تمام / که فردوست از شه گرفت انتقام
محمدرضاشاه زن باز بود / دراین کار پرحرص و پر آز بود
… … … …
مرا گفت فردوست شوی من است / ولی شوهرِ من به من دشمن است
ازآن دشمنم گشت شویم که شاه / مرا سوی خود بُرد بی گاه و گاه »
به روایت از مهندس علی اکبر سبحانی که” فردوست در روز ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ درخانه او مخفی شده بود و او ناظر و رفتاروگفتارفردوست دربرنامه های ازپیش تعیین شده ی حرکت انقلابیون وتسخیر مرکز صدا و سیما بود.” زیرنویس برگ ۲۳۲
روایت حاکیست، آبشخورجدایٔی فوزیه از محمد رضا شاه نیز درهمین رابطه ها بوده. این هم سندی که امین آورده است :
«اگر خوانده ای خاطرات غنی / ازاین نکته آگاه، هم چون منی
که فوزیّه از شه جدا شد چرا / چه ها بود آن قصه و ماجرا
چوفاخر بود دانشی نامه ام / بدین ها نیالوده ام خامه ام»
درهمین فصل از دکتر محمد مصدق و نهضت ملی کردن صنعت نفت یاد میکند و پس از اشاره به تیعید او به بیرجند، در سلطنت رضاشاه و شفاعت مسیو پرون و ولیعهد برای نجاتش، مصدق به تهران برمیگردد. با حادثۀ حمله متفقین به ایران و برافتادن رضاشاه ازاریکۀ قدرت، تأسیس احزاب گوناگون را روایت میکند:
«رضا شاه چون از وطن دور شد / دوباره صف حزب ها جورشد
مصدق به بیداد پرخاش کرد / تقلب درآراء را فاش کرد
از آن گفت جان و دلم شاد نیست / که این انتخابات آزاد نیست»
با شرح مبارزات دکترمصدق و یارانش دراستیفای حقوق ملتِ ایران، با ستایش ازاین راد مرد برجستۀ تاریخ ایران میگوید:
«مصدق یکی پیر استاد بود / که خواهان حق جویٔی و داد بود
پدر بر پدر پاک والا نژاد / بداده همه داد فرهنگ و داد
خدا جوی و حق گوی و میهن پرست / که از کودتا بر وی آمد شکست»
امین، با نیکخواهی یادی از صدیقی وصالح وفاطمی میکند. تلاش خادمان ملی در جریان ملی شدن صنعت نفت را میستاید. داوری درست درمسایٔل بغرنج ملی را با پیام انسانی وعدالت خواهی توضیح میدهد. پرهیز ازسیاه و سفید دیدن رفتارها وکردارها با زبانی ملایم میگوید:
«نگویم که شان هیچ عیبی نبود / که انسان کامل ندارد وجود
ولیکن بگویم که خادم بُدند / همه راست کردار و سالم بُدند
نکردند درکار نا راستی / نه کژی بکردند و نه کاستی
وطن خواه بودند و ایران پرست / که کمپانی نفت ازایشان نرست
نه رشوت ستادند ونه سیم و زر / بکردند از بهر ایران خطر
نگشتند تسلیم دشمن به زور / نکردند از خط ملی عبور»
در زمانه ای که حکومت با شعار اسلامی، با رفتارهای چپاولگرانه، آبرویی برای ایران و اسلام باقی نگذاشته است، حتا مراجع تقلید هریک به کار تجارت ازشکر و لاستیک و غصب کارخانه جوراب بافی و راه انداختن بسازبفروشی و مدیریت مراکز فساد حتا راه اندازی صیغه خانه با تعیین نرخ رسمی درشهر مذهبی مشهد آن هم درکنار حرم امام رضا، سرگرم اند، این پیام امین را باید ارج نهاد.
کودتای ۲۸ مرداد تا انقلاب ۲۲ بهمن را نقد میکند وعلل و عوامل نارضایتی مردم ازشاه وپس از انقلاب آوارگی شاه را شرح میدهد و تمجید از آمدن آیت الله خمینی. و سرآغازسلطنت فقها، جنگ ایران و عراق وداستانی از انتخابات فرمایشی دوران شاه و … این فصل نیزبه پایان میرسد.
بخش هشتم – تاریخ ادبیات وهنر: چهره های فرهنگی وادبی. با دیباچه در اهمیت سخن و سرآغاز شعردرایران شروع میشود.
نویسنده دراین بخش، پس از”دیباچه دراهمیت سخن وسرآغازشعردرایران … ” از اهل ادب وقلم از گذشتگان و معاصر یاد میکند. اینجا با نقل سروده نویسنده دربارۀ تنی چند از داستان نویسان این معرفی بسته میشود.
«محمدعلی، نورچشم جمال / همان زاده ی واعظ با کمال
صد و چند سال آن جوان! عمر کرد / نوشتی پس از خیرو شر گرم و سرد
یکی یود و زآن پس یکی می نبود / رهی تازه در قصه گویی گشود
هدایت که صادق بود نام او / کس آگه نگردید از آلام او
بهین داستانهاش بُد بوف کور / دو دیگر بگویم ز زنده به گور
هم آقا بزرگ است آن علوی / کزو چشم هایش سزد بشنوی
نویسنده گر صادق چوبک است / همان خیمه شب بازی او تک است
چه سنگ صبوراست اما چه سود / اگر انتری، لوطیش مرده بود
براهیم نام اش گلستان بود / که در دره ی جنّی اش خان بود
کند آل احمد چو گفت وشنود / توان دید و هم می توان بازدید…»
بخش نهم تا سیزدهم نیز از فلسفه و عرفان، تاریخ حقوق، فرهنگ و اخلاق، دین و چهره های دینی، خاطرات و خطرات پس از انقلاب بهمن و اخوانیه های معاصران بحث هایی دارد که درخور اهمیت است. و «دانشنامه منظوم ایران» را می بندم.
بعدالتحریر: بگویم که نویسنده با تسلط به روان ملی، ایکاش دریچه ای میگشود برای رفع گرفتاری های بدخیم این مردم نفرین شده و راهی به افق های روشن. این دفترتجدید خاطره های قومی وباز آفرینیهای مطبوع ودلپذیرتاریخی، فرهنگی، اجتماعی وسیاسی ست، از قول پژوهشگری که از ژرفای سکوت وسکونِ بیفکریِ ملتی کهنسال، ذهن قوی و کمال یافته خود را به نمایش گذاشته است.
———————
بر گرفته از رسانه عصر نو

نگاهی به کتاب دریا در فنجان سروده های کوتاه محمود صفریان – نظری از ابراهیم زندی نویسنده و منتقد

شهریور ۱۳۹۱

کتاب را برای چندمین بار ورق می زدم. دریافتم که به راستی اسم این کتاب چه انتخاب گویا و بیانگری است.
دریا در فنجان
بجای هایکو
هر چند نویسنده در مقدمه کتاب، بسیار قانع کننده در مورد این انتخاب توضیح داده است، ولی من خواستم تاکیدی دوباره داشته باشم و بگویم که، منصفانه چه نام پر محتوائی است.
دقت کنید آیا این ها می توانند جز ریختن یک دریا احساس و اندیشه در فنجانی باشد؟
اکثر هایکو ها، برای اینکه هایکو باشند، و در آن قالب و مقررات قرار بگیرند، چه کلمات نا زیبا و حتا نامفهومی هستند و کمتر به دل می نشینند. ولی این فنجان ها چه دریای متلاطمی را در خود دارند.
نویسنده خود اشاره بهتری در مقدمه کتاب دارد:

” اگر می خواستم این همه پیام را در قالب نوشته هائی بلند، یا بصورت داستان های کوتاه، یا بهر شکل دیگر، جز جرعه های این فنجان ها بیان کنم، نا گفته می ماندند.
دریا دریا حرف را بر موج ها سوار کردن، بیم داشتم آن گونه که می خواهم، به ساحل نرسند. بهتر دیدم ، هر خیزاب را در فنجانی جای دهم، تا هم من توان گفتن بیابم، هم شما توان نوشیدن.
اگر گاه فنجان نِشسته ای سرد است و از دهان ذهن افتاده است، با گرمی دستان خود به هنگام فشردن فنجان، تحمل نوشیدن به آن بدهید. “

به چند نمونه توجهتان را جلب می کنم:
ببینید چه ایهامی دراین چند کلمه مواج است

” این صدای دیدار است
در جام خنده ام
گفته بودی در راهی “

برای بیان احساس و توصیف معشوق ” یا هر نام دیگری ” از ایدن بهتر می توان اشاره کرد؟ کوتاه، بیانگر، و شاعرانه:

” چه تاریک ست
بگذار خورشید را ببینم
به من نگاه کن “

این یک ” دریا ” حرف نیست که با نازی دلنشین در فنجان جای گرفته است؟

شعر اندامت
غزل تنهائی من است “

برای نشان دادن و ضعیت سیاه و تاریک حجاب و اینکه در پهن دشت گیتی روشنائی حاکمیت دارد، و می توان آزاد بود….و یک دریا حرف در این مورد را چه زیبا در این جملات ریخته است:

” در اینجا
فقط روز های آفتابی می فروشند
گیسوان افشان کن “

چه اشاره ای دارد به داشتن ِ سر پناه، شهر، و کشوری، که آغوشش برای تو باز باشد…و اگر نیست:

” بی آشیانی منتظر
قفس جای خوبی است “

این کتاب ” دریا در فنجان ” که در کتابخانه ” گذرگاه ” موجود است، سرشار است از این اشارات کوچک که دنیائی حرف در خود دارند. علاقمند بودید به آن مراجعه کنید

It should start with “S”, like APPLE

شهریور ۱۳۹۱

بعضی وقتها که میبینم هیچ غلطی نمی تونم بکنم، یاد این میوفتم که آمریکا هم از همین جا شروع کرد….. دلم یکم آروم میشه
****

دوستم داره به یه زنه آمریکایی هفت سین رو توضیح میده:

It should start with “S”, like APPLE

****
دیشب خواب دیدم ازدواج کردم صبح بلند شدم صدقه دادم
****
خبرها حاکی از اونه که گزارشگر قطریه بازی  ایران و قطر هنگام تلفظ اسم اشکان دژاگه در دم جان سپرد!!!
****

چند شب پیش سالگرد ازدواج مامان و بابام بود. اومدم  نمک بردارم، به بابام گفتم: بابا اگه زمان برگرده به عقب، باز با مامان ازدواج می‌کنی؟

گفت: آره، ولی تو رو به دنیا نمیاوردیم
****
از وقتی‌ که دیه شده ۱۲۶ میلیون، هر وقت از خونه می‌خوام برم بیرون دیگه هیچ کس نمیگه مواظب خودت باش
****
رفتم داروخونه میگم پماد ضد خارش میخوام! یارو زیر لب میگه نیگا جوونای این مملکت حال ندارن خودشونو بخارونن
****
خوش به حال جنتی هیچ آرزویی رو به گور نمی بره

خبر

شهریور ۱۳۹۱

استعمار روسیه و چین کم نبود، قطر هم اضافه شد! از پارس جنوبی می دزدند و در زمین های کشاورزی خودمان، سرمایه گذاری می کنند!
قطر با ایران همان رفتاری را می کند که با کشورهای آفریقایی می کند!

سالها قبل عربستان تلاش کرد که با تقطیر آب، به کشاورزی پبردازد، اما این طرح احمقانه، شکست خورد، از آن تاریخ تا کنون، کشورهای عربستان و قطر و امارات که پول دارند، اما زمین های قابل کشاورزی ندارند، زمین های کشورهای توسعه نیافته مانند آفریقا را اجاره می کنند، در آنجا سرمایه گذاری و کشاورزی می کنند و بعد محصول را خودشان بر می دارند.

این روش، ضررهای بسیار برای کشور اجاره دهنده زمین دارد، چون کشورهای عربی، به منافغ آنها نمی اندیشند، تنها به فکر این هستند که از زمین بهترین بهره برداری را بکنند و هم به زمین و هم محیط زیست آن کشورها، آسیب می رسانند.

اصولا این روش کار که شبیه استعمار است، تنها مال کشورهای توسعه نیافته ای مانند آفریقا است و هیچ کشور مدرنی را نمی یابید که تن به چنین قرادادهایی بدهد!

به گزارش منابع خبری، کشور قطر اعلام آمادگی کرده که زمین های کشاورزی ایران را اجاره کند(منبع)، هر چند که منابع خبری از واگذاری این زمین ها خبر داده اند و گویا کار تمام شده است!

اصولا زمین های کشاورزی معمولی که در اختیار کشاورزان ایرانی است و گویا قرار است از زمین های منابع طبیعی، به قطری ها واگذار شود.

اصولا این کار، با نفس سیاست جذب سرمایه گذاری، در تناقض است، چون زمانی سرمایه گذاری معنا می یابد که حاصلش، پیشرفت کشور میزبان باشد، در حالی که در این شکل، قطری ها تنها می آیند و از زمین استفاده می کنند و می روند!!

نکته خنده دار ماجرا این است که همسایه کوچک ایران، که اندازه یکی از محلات تهران هم جمعیت ندارد، در منبع گازی پارس جنوبی با ایران شریک است.

جالب اینجاست که قطر، با عقد قرار دادهای عجیب و غریب، گاز پارس جنوبی را به قیمت خیلی نازلی به شرکت های آمریکایی واگذار می کرد و در جواب انتقادها، می گفت در حقیقت این گازها، مال ایران است، چون آنها برداشت نمی کنند، ما به قیمت کمتر می فروشیم(منبع)!!

برخی از گزارش ها حاکی از این است که مقدار گازی که قطر بیش از ایران برداشت می کند (در حقیقت سهم ایران است)، بیش از یک میلیارد دلار در ماه است!

حال با جمع بندی نکات فوق، به نتیجه شگفت آور زیر دست می یابیم:

قطر منبع گازی کشور ما را غارت می کند، آنرا زیر قیمت می فروشد، بعد با همان پول، زمین های کشاورزی ایران را بلند مدت اجاره می کند و مانند استعمارگران با ایرانیان رفتار می کنند!!

استعمار چین و روسیه کم بود، حالا باید شاهد استعمار کشور فسقلی قطر هم باشیم! این نتیجه نبود دمکراسی در کشور است که سردمداران فاسد رژیم، بر اساس قوانین اسلام انتخاب می شوند و می خواهند کشور را اداره کنند و کشور ثروتمندی چون ایران را به چنین فلاکتی می اندازند!

در هیچ جای دنیا زلزله ۶ ریشتری کشته نمی‌دهد – پرفسور بهرام عکاشه

شهریور ۱۳۹۱

ایلنا: پدر علم زلزله‌شناسی ایران گفت:‌ در هیچ جای دنیا زلزله ۶ ریشتری کشته نمی‌دهد و در نهایت حداکثر در چنین زلزله‌ای باید۱۰ نفر زخمی می‌شد.

پرفسور بهرام عکاشه در گفت‌و‌گو با ایلنا با بیان اینکه خوشبختانه زلزله روز گذشته آذربایجان شرقی ساعت ۱۷ اتفاق افتاد، اظهار کرد‌: اگر این زلزله ساعت ۵ صبح رخ می‌داد همانند زلزله بم چندین هزار کشته بر جای می‌گذاشت‌. ‌
وی با بیان اینکه در هیچ جای دنیا زلزله ۶ ریشتری کشته نمی‌دهد، تصریح کرد‌: در ‌‌نهایت حداکثر باید۱۰ نفر در این زلزله زخمی شود در حالی که به دلیل ساختار نامناسب ساخت و ساز‌ها شهر‌ها و روستاهای ما در این زلزله بسیار آسیب دیده‌اند این نشان می‌دهد که مدیریت بحران ما در مقاوم سازی بسیار مشکل دارد‌. ‌

گند داوری

شهریور ۱۳۹۱

ایلنا: سعید عبدولی با ناداوری محض از حضور در نیمه نهایی بازی‌های المپیک ۲۰۱۲ لندن بازماند. به گزارش ایلنا، کشتی گیر وزن ۶۶ کیلوگرم کشتی فرنگی ایران در مرحله یک چهارم نهایی به مصاف استیو ژوئنت فرانسوی رفت وی با اجرای نمایش مطلوب می‌رفت تا برنده این تایم شود ولی ناگهان داوران به حریف وی دو امتیاز دادند تا عبد ولی در عین ناباوری بازنده این تایم باشد. اما در تایم دوم نمانیده کشورمان مبارزه جانانه‌ای از خود به نمایش گذاشت و با بارنداز کردن حریف در خاک دو امتیاز از سوی داوران به او داد شده ولی در کمال تعجب با اعتراض مربی حریف دو امتیاز وی پاک و در ‌‌نهایت کشتی گیر شایسته کشورمان در حالی که به رای داوران اعتراض داشت دست حریف فرانسوی به عنوان فرد برنده از سوی داور وسط بالا رفت.

بگذارید بگویم….دکتر منوچهر اقتداری

شهریور ۱۳۹۱

در مراسم تشییع پروفسور گنجی
در مرکز دایره‌المعارف بزرگ اسلامی،ب
خبرنگار شبکه ۵ به سراغ دکتر منوچهر اقتداری رفت.
به یک باره بغض دکتر ترکید.
جلوی دوربین با صدای بلند گفت:
«بگذارید بگویم که این حکومت،
حقوق بازنشستگی گنجی را قطع کرد
تا او به نان شب محتاج شود.
بگذارید بگویم که این‌ها حقوق ایرج افشار
و محمد امین ریاحی
و خیلی‌های دیگر را قطع کردند.
به خدا این دولت،
این حکومت،
با دانشمندان ما بد کرد،
بد کرد،

من به تنگ آمده ام از همه چیز/// بگذارید هواری بزنم – سایت گمنامیان

شهریور ۱۳۹۱

آقای گنجی، ماله کشی هم اندازه دارد! حکومت علی بن ابی طالب، به حکومت بشار اسد شبیه است، نه کشورهای اسکاندیناوی!
اکبر گنجی در مصاحبه اخیر خود، سخنانی بر زبان رانده که برق از سر هر آدم خردمندی می پراند، او گفته است:

“اکبر گنجی: حکومت های اسکاندیناوی به عدالت امام علی نزدیک ترند”

در اینجا، جملات مهم او را نقل کرده و به آنها نقد کرده و پاسخ درخور ارائه می کنم.به عنوان مثال، آقای گفته اند:
“آن سخن حضرت علی در وصیت نامه اش که می فرماید: خداوند تو را آزاد آفریده است که بنده دیگران نباشی. سخنی همچنان شنیدنی و راهنماست.”
وصل کردن آزادی و آزادگی به فردی خونریز و جنایتکار، چون علی بن ابی طالب؛ حرفی خنده دار و مضحک است! علی بن ابی طالب خود برده داری می کرده است و برده داشته است، اسم یکی از برده های معروف او نیز قنبر بوده است.
چنین شخصی، چگونه می تواند حرف از آزادی و آزادگی بزند؟! مگر می شود از هیتلر سخنانی مبنی بر احترام به حقوق اقلیت ها نقل کرد که آقای گنجی می خواهد از علی سخنی مبنی بر آزادگی نقل کند؟!
آقای گنجی ادامه داده اند:
“البته تا حدی که من می فهمم، مدل حکومتی کشورهای اسکاندیناوی به ارزش های عدالت طلبانه ی حضرت امیر نزدیکتر است”
به آقای گنجی نکات ذیل را یادآوری می کنم تا بدانند چقدر این قیاس ایشان، مضحک و دور از واقعیت است:
– علی بن ابی طالب فردی خونریز و وحشی بوده است، بعد از حمله محمد به قبیله بنی قریظه، علی بن ابی طالب، سر تمامی مردان را از تن جدا کرد(البته با کمک دیگران)، چنین انسانی فردی وحشی و بیمار روانی است. (توضیحات بیشتر در این لینک)
– علی بن ابی طالب، حداقل سه بار دستور سرکوب خونین ایرانیان را داد(منبع). ایرانیانی که به زور مسلمان شده بودند و زیر باز ظلم و جور اعراب بودند، چندیدن بار از پرداخت پول زور کمر شکن سربار زدند که هر بار به دستور علی، به وحشیانه ترین شکلی سرکوب شدند!
– ارزش های زندگی علی بن ابی طالب، بر اساس تبعیض نژادی (برده داری) و یا تبعیض مذهبی است، یعنی مسلمانان برتر از دیگران هستند. علی به حقوق انسان ها هیچ احترامی نمی گذاشته است.
– کشورهای اسکاندیناوی (ویا کشورهای آمریکایی)، بر اساس حقوق بشر و سکولاریسم اداره می شوند! در این کشورها، همه انسان ها با هم برابر هستند و کسی به صرف رنگ و نژاد و یا دین خود، مورد آزاد اکثریت قرار نمی گیرد.
قیاس ارزش های علی بن ابی طالب که یک جنایتکار است، با حکومت های حاکم بر کشورهای اسکاندیناوی، مقایسه هیتلر است با ماندلا!
در ادامه آقای گنجی گفته اند:
“تأکید اصلی بر عدالت ورزی امام است”
باید از آقای گنجی پرسید، این چگونه عدالتی است که به دستور علی، سه بار مردم ایران به وحشیانه ترین وجه ممکن، سرکوب شده اند!؟
آقای گنجی ادامه داده اند:
” حضرت علی و امام حسن … از طریق بیعت مردم با آنان بود و حضرت علی جز استناد به بیعت مردم با خودش، به هیچ ملاک دیگری برای حکومت کردن استناد نکرده است. یعنی نگفته است که خداوند یا پیامبر مرا انتخاب کرده اند و من دارای حق الهی حکومت کردن هستم”
آقای گنجی، ممکن است توضیح بدهند چرا بنیانگذار دین اسلام، یعنی پیامبر اسلام برای مسلمان کردن دیگران به خشونت و زور متوسل شده است؟! چرا در آیه بیست و نهم توبه، به صراحت گفته می شود اهل کتاب (مسیحی یا یهودی) باید مسلمان شوند یا کشته شوند؟!
چرا در قران به صراحت دستور به کشتن کسانی داده شده که کافر هستند و مسلمان نمی شوند؟!
آقای گنجی چطور می خواهند رفتارهای وحشیانه محمد یا علی و یا حسن را توجیه کنند؟! مگر نه آنکه در دوران علی، مردم ایران شورش کردند،این شورش به معنای بیعت نکردن است، چرا علی آنها را سرکوب کرد و کشت ؟!
آقای گنجی فرموده اند:
“به راحتی می توان از جهت نظری تشیع را با دموکراسی و حقوق بشر سازگار کرد. کافی است بگوئیم خداوند پس از پیامبر اسلام امر حکومت را به مردم واگذار کرده است یا دین برای حکومت کردن نیامده است(شواهد و قرائن این مدعا در کتاب و سنت معتبر وجود دارد). ”
آقای گنجی فرمایش عجیبی می کنند! کجای قران گفته شده بعد از پیامبر، امر حکومت به مردم واگذار شده است؟! مگر به صورت واضح در قران گفته نشده:
یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ أَطِیعُواْ اللّهَ وَأَطِیعُواْ الرَّسُولَ وَأُوْلِی الأَمْرِ مِنکُمْ: ای کسانی که ایمان آورده اید،؛ از خدا و رسول و صاحبان امر خود اطلاعات کنید؟! (نسا ۵۹)
اگر الله نظرش این بود که بعد از پیامبر، حکومت مردم به مرد واگذار شود، چرا در خود قران به صراحت آنرا بیان نکرده است؟!
چطور در آیه ۵۱ احزاب، الله می تواند در نقض خواجه حرمسرای محمد ظاهر شود و نوبت رابطه جنسی محمد با زنان مختلفش را برنامه ریزی کند(!) اما یک کلام نمی توانسته به چنین امر مهمی اشاره کند!؟ چطور محمد می توانسته درباره رابطه قوزک پا و اندام جنسی زنان آیه صادر کند، اما یک کلام نمی توانسته حدیث بگوید که حکومت مردم بعد از من، به عهده خودشان اسـت؟!
تلاش آقای گنجی برای استخراج دمکراسی از اسلام، مانند تلاش برای استخراج اورانیوم غنی شده از پشکل شتر است…!!
این تلاش، باعث تقویت دین و حکومت دینی می شود و راه به جایی نمی برد. برای رسیدن به دمکراسی باید با واقعیت روبرو شد و قبول کرد که اسلام با دمکراسی جور در نمی آید و آنرا به گوشه مسجد راند.
استفاده از نام کانت و دیگر فیلسوفان غربی، اعتباری به حرف های غلط گنجی نمی بخشد.
این عمل که بهترین نتایج جامعه سکولار و دمکراسی را (مثلا حکومت جوامع اسکاندیناوی) را می خواهند به اسلام وصل کنند، خیانت به ایران و مردم زجر کشیده ایران است.
با این کار می خواهند بگوید اصل اسلام خوب است و تنها خامنه ای آنرا بد اجرا کرده است، باید یک حکومت دینی دیگر داشت تا اسلام درست اجرا شود و مثلا ما نتیجه ای مانند جوامع پیشرفته اسکاندیناوی داشته باشیم!
خیر آقای گنجی، حاصل اجرای قوانین اسلام و قران، همین سنگسار و چشم درآوردن و شلاق و اعدام است، همین نابودی و غارت ایران است…!
برای اینکه به یاد آقای گنجی بیاورم که امثال علی بن ابی طالب، چگونه جنایت می کرده اند و چطور با ایرانیان برده رفتار می کرده اند، توصیه می کنم این ویدیو را ببینند، ویدیو زیر مثالی از رفتار یک صاحب با برده خود است.
در قران به کرات اجازه برده داری داده شده است، کجای چنین رفتار و منشی را می توان با کشورهای اسکاندیناوی مقایسه کرد!!!؟!!؟!؟!
برخی از آیات برده داری در قران: بیست هشت روم، ۷۵ نحل، ۲۹ و۳۰ معراج!

ایرن زیباترین چهره سینما و تئاتر در گذشت

شهریور ۱۳۹۱

او گذشت سال ها لطف زیبایی‌اش را نپوشانده و در ۸۲ سالگی همچنان جذاب بود.
ایرن زازیانس در سال ۱۳۰۶ در بابلسر متولد شد. در دوران دبیرستان بسیار علاقمند به فعالیت‌های هنری بود و در نمایش‌های مدرسه اغلب بازی می‌کرد اما به صورت حرفه‌ای از ۱۹ سالگی پا به عرصه بازیگری گذاشت. او فعالیت‌هایش را از تئاتر شروع کرد و برای نخستین بار در تئاتر فردوسی در نمایش کارمند شریف بازی کرد و سپس در اسفند سال ۱۳۲۹ به گروه نوشین در تئاتر سعدی پیوست. ایرن در فیلم‌های مطرحی چون خداحافظ رفیق ساخته امیر نادری، بلوچ ساخته مسعود کیمیایی، خروس ساخته شاپور غریب و برهنه تا ظهر با سرعت ساخته خسرو هریتاش بازی کرده و نقش آفرینی او در نقش مهدعلیا، مادر ناصرالدین شاه در سریال سلطان صاحبقران ساخته علی حاتمی به یاد ماندنی است. فیلم محلل ساخته نصرت کریمی نیز پس از سه روز اکران توقیف شد و در زمان خودش فیلم پرسر و صدایی بود. ایرن پس از انقلاب در دو فیلم جایزه ساخته علیرضا داوودنژاد و خط قرمز ساخته مسعود کیمیایی بازی کرد که هر دو فیلم توقیف شد و هرگز نمایش داده نشد و پس از آن نیز نام او در لیست افرادی که اجازه کار ندارند قرار گرفت و تا به وقت فوت نیز برخلاف میل و علاقه‌اش دیگر هرگز موفق به فعالیت در عرصه بازیگری نشد. روحش شاد

یک خبر- یک آمار

شهریور ۱۳۹۱

شهر زلزله زده زرقان:
تعداد امامزاده ۵۰، تعداد بیمارستان صفر

شهر اهر:
دیگر شهر زلزله زده :

تعداد امامزاده ۴۱، تعداد بیمارستان ۱

آنکه بامش بیش حرص اش بیشتر

شهریور ۱۳۹۱

آنکه بامش بیش حرص اش بیشتر

تغذیه رایگان

شهریور ۱۳۹۱

تغذیه رایگان

از میوه های اولیه انقلاب مصر

شهریور ۱۳۹۱

از میوه های اولیه انقلاب مصر

فریب

شهریور ۱۳۹۱

فریب!

جای پای زمان

شهریور ۱۳۹۱

جای پای زمان

تغذیه رایگان

شهریور ۱۳۹۱

تغذیه رایگان