گذرگاه مرداد ماه

مرداد ۱۳۹۱

گذرگاه مرداد، ماه دوم تابستان

بنام گل و طراوتش
***********************
جُنگ گذرگاه – مرداد ماه ١٣٩١
شماره ١٢٩ – یازدهمین سال انتشار
=================

جُنگ مرداد ماه گذرگاه را این دوستان یاری کرده اند
———————————————————

محمود کویر – علی اصغر راشدان – محمود حسینی – علی مسعودی نیا- نشریه شهر ما – شهره احدیت – ابراهیم رزم آرا – مجید قنبری – مانا آذر – دولت آبادی – زهرا فیروزی - شهره احدیت – نادر نادر پور – صادق سرمد – امیر هوشنگ برزگر –سهراب فردوس –  گارسیا مارکز – ریچ پوچالسکیفریبرز شیر زادی- عباس یاسری منصوره اشرافیزبیگنیف هربرتبرنارد شاو - رضا عطاران – مسعود ناصری – کتایون آذرلی – اسماعیل صادقی فر – لیلا مسلمی – مانا آقائی – الیسا تنگسیر – عیدی نعمتی – داود علیزاده – رویا شمس – محمود صفریان

*****************************************

صحبت های من در سرای بامداد

مرداد ۱۳۹۱

خلاصه ای  از صحبت های دکتر محمود صفریان  در نشست سرای بامداد

صفریان صحبت هایش را با این سروده آغار کرد
من در قاب پنجره صبح را می بینم
و حس می کنم بهار را که
سرشار است از بوی اقاقیا
من بر بال واژه ها تا بیکران احساس می روم
من چون شهابم درآ سمان پر ستاره ی ادبیات
من برگی از زندگیم با همه ی فراز و نشیب هایش
من داستانم….داستان کوتاه

** خانمها ، آقایان بزرگوار از حضورتان در این نشست که بمناسبت معرقی کتاب روز های آفتابی که مجموعه ی ۱۷ داستان کوتاه است صمیمانه سپاسگزارم.
از همه ی عزیزانی که برای انتشار این کتاب مرا یاری صادقانه کرده اند کلاه از سر برداشته سپاسگزاری می کنم و اعتراف می کنم که اگر همراهی های آن ها نبود
روز های این کتاب آفتابی نمی شد
** و سپاسی ویژه دارم از دخترم دکتر پوپک صفریان بخاطر طرح پر از طنز روی جلد کتاب که به قول آن منتقد
” بر روی کتاب روز های آفتابی  طرح خانمی با چتر زیر باران حکایتی است.”

** من داستان کوتاه را دردانه  ادبیات داستانی می دانم، چون می توان آن را که دو تا معمولن ده صفحه است ” وندرتان بیشتر ” در کمترین زمان خواند و لذت برد.
داستانی در ماگزیمم ده صفحه نمی تواند خواندنش بیش از حد اکثر ده دقیقه یا کمتر وقت بگیرد و این زمان را همراه با حوصله لازم راحت می توان بافت.

** در حقیقت داستان کوتاه چون شهابی درخشان در آسمان ادبیات خط نور می کشد و می رود و ذهن را روشن می کند و به فکر وامی دارد.

** من در برنامه ی صحبت هائی که داشته ام همیشه بر این مهم تکیه کرده ام که ما ایرانی ها بسیار کم و اندک کتاب می خوانیم و بهمین دلیل شمارگان کتاب در غرب از صد هزار جلد شروع می شود و می رود بسوی ارقام نجومی میلیون ها ولی در ایران از فقط ۵۰۰ جلد شروع می شود و می رود تا حد اکثر ششهزار جلد.
من امید وارم داستان کوتاه که خواندنش وقت گیر نیست، حملش آسان است، زیاده گوئی خوصله سوز کتاب های حجیم را ندارد و خریدش با هر بودجه ای می خواند، بتواند دستی باشد برای دعوت به آشتی عزیزان برای روی کردی مناسب جهت خواندن.

** داستان های کوتاه تشکیل دهند کتاب روز های آفتابی هریک بشکلی خاص گوشه ای از زندگی را می نمایاند همراه با نثری روان و جذب کننده.

این کتاب از سوی منتقدین صاحب نام و صاحبنظر کتاب برگزیده ای تشخیص داده شده است.

گونه ای هنر- محمود کویر

مرداد ۱۳۹۱

این نیز گونه ای نگرش است به هنر و دیداری است با هنرمند. زیارت یار است در نیایشگاه هستی. تازه هست یا نه، نمی دانم. بی گمانی بسیاری از این اندیشه ها و باورها و گمانه ها را هنرشناسان و عاشقان گفته و نوشته اند. این اما نگاه من است. دیدار من است با هنر. سماعی است در خانقاه آبی هنر. درویشی برهنه و مست و خیس، بر آستان نور و رنگ و آهنگ در رقص است. همین و بس!
هنر در زبان سانسکریت، ترکیبی از دو کلمه سو به معنی نیک و نر یا نره به معنای زن و مرد است. در زبان اوستایی سین به‌ها تبدیل شده و واژه هونر ایجاد گشته است که در زبان پهلوی یا فارسی میانه به شکل امروزی (هنر) درآمده است که به معنای انسان کامل و فرزانه است.
در زبان اوستایی به معنی «خوب توانی» بکار رفته است. بیش از هزار سال است که پیشینه واژه هنر باین معنی در زبان و شعر فارسی دیده میشود فردوسی گفته:
چو پرسند پرسندگان ازهنر
نباید که پاسخ دهی از گهر
هنر نزد ایرانیانست و بس
ندارند شیر ژیان را بکس
و از عنصری است:
ایا شنیده هنرهای خسروان بخبر
بیا زخسرو مشرق عیان ببین تو هنر
و نظامی راست:
عیبم مکن از عشق که در مکتب ایام
آموخته بودم به ازین گر هنری بود
و حافظ گوید:
خواجه گفت که جزغم چه هنر دارد عشق
گفتم ای خواجه غافل هنری خوشتر ازین

از نظامی است:
هنر نیست روی از هنر تافتن شقایق دریدن ، خشن بافتن
خردمند را چون مدارا کنی هنرهای خویش آشکار کنی

در زبان یونانی واژه ای برای هنر نیست و در زبانهای فرنگی واژه «آرت» که امروز بکار میبرند به معنی صنعت است و در معنی هنر تازه بکار رفته است و برای معنی هنر رسا نیست. در زبان عرب نیز واژه برای هنر نیست و برای هنر واژه «الفن» را که از فارسی گرفته اند بکار میبرند و بدان «الفنون الجمیله» گویند و به هنرمند «فنان». صنایع ظریفه و مستظرفه نیز از ساخته‌های فارسی زبانان است و این معنی‌ها نیز برای هنر رسا نیست. در زبانهای اروپائی منظور از «آر» یا «آرت» بیشتر هنر نقاشی بوده است و بعد آنرا به پیکرسازی و شعر و موسیقی و رشته‌های دیگر گفته اند.
هنر را دارای هفت رشته دانسته اند: نقاشی،موسیقی،رقص،نمایش،پیکرتراشی وساختمان،شعر وخطابه. بهمین جهت برای هنر هفت فرشته قائل شده اند.
این نیز نگاهی است دیگر به هنر:

*
هنر گونه ای آفرینش است. هنرمند دست به آفرینش تازه ها و نبوده ها می¬زند.
پس هنر گونه ای آفریدگاری است.
*
هنر گونه ای پروردن نوزاده ای و نوباوه ای است که تا کنون نبوده است. گونه ای رابطه مادری و دایگی بین اثر هنری و هنرمند وجود دارد.
پس هنر گونه ای پروردگاری است.
*
هنر گونه ای به خود آمدن و نوزایی و کشٿ خود است. کشف و یافت و پرورش و زایش خود است.
پس هنر گونه ای خدایی است.
*
هنرمند، آفریدگاری است که می زاید و می زایاند و زاده می شود.
*
هنرمند با گل و رنگ و نور و آهنگ و کلمه و هر آنچه زیباست، دست به کار آفرینش می شود.
پاره پاره های هستی را بر می گیرد و در کارگاه خیال در هم می آمیزد.
آنگاه از جان و روح خویش در آن می دمد.
جان و جهان در هم می آمیزد.
سپس همه ملایک را فرا می خواند تا فوج فوج، در برابر آفریده اش به آفرین و نیایش و سرود خوانی برخیزند.
*
در جان و نهان و گوهر و میان هر کار هنری، یک ( آن) هست. آنی که نمی توان تعریٿ کرد.
( آن) گونه ای زیبایی نهان و ناگفتنی است.
(آن) زیباترین زیبایان است. همچند همه زیبایان جهان است در نگاه هنرمند.زیبایی وصف ناپذیر. زیبایی درون و بیرون ،درهم آمیخته.
هر اثر هنری (آنی) دارد.
*
در جان و نهان و گوهر و میان هر کار هنری، یک (چنان) هست. چنانی که نمی توان تعریف کرد.(چنان) گونه ای راز و جادوی نهان و ناگفتنی است. هر اثر هنری(چنانی) دارد. چنان، گونه ای شناخت بی چگونه است.گونه بی چگونه است.دیدار نهان و آشکار است. توصیف و تعبیر و تفسیر و تاویل برنمی دارد.
می فهمی و نمی دانی.دانی و نتانی که بگویی.
جانب بی جانبی است. دانه ی بی دانگی است.
راز سر به مهری است.
میهمان خانه ی قصر هنر است.
چل کلید هیچ چل گیسی نباید و نمی تواند طلسم آن را بگشاید.
شیشه عمر یک اثر هنری است.
*
در جان و نهان و گوهر و میان هر کار هنری،یک (حیرانی) هست. حیرانی و شگفت زدگی. حیرانی کودکانه و عارفانه. حیرانی در برابر زیبایی. شگفتی در برابر نوو تازه.حیرانی و شگفت زدگی در برابر جلوه های هستی. دیار حیرانی است هنر. جغرافیایش، حیرانی است. هر آنی و چنانی تو را حیران می کند.
این حیرانی با وجد سروکار دارد. عروس وجد است. همسر اوست.
زیبایی ها، حیرانت می کند و به وجدت می آورد.
هنرمند، حیران و وجد زده است.
وجدی در اوج حیرانی.

*
هر کار هنری یک (زبان) دارد. زبانی ویژه و تکرار ناشدنی و تقلید ناشدنی. زبان رنگ یا نور یا آهنگ یا کلمه و… هنرمند سرانجام به جایی می رسد که زبان ویژه خود را می یابد. این زبان یک ملودی و ریتم و آهنگی دارد، که زبان دیگران ندارد. گاه با دبدبه است. گاه ساده و روان است. گاه کهنه است. مانند ردیف در موسیقی ایرانی است. پایه یک کار هنری است. راز و رمز جان هنرمند در آن نهفته و پیداست. مانند زبان قصیده و زبان غزل. و در عرصه غزل مانند زبان حافظ و زبان سعدی. زبان حافظ پرآشوب و توفانی و برانگیزنده و رندانه است. زبان سعدی پرشکوه و آرام و مطمئن است. زبان چاپلین در سینما زبانی تند، شادی بخش، پر راز و رمز و سرشار از معجزه است. زبان لورل و هاردی اما زبانی ساده و درمانده و محافظه کار است.
*
هر کار هنری یک ( ضربان ) دارد. ضربان و تپش در جان هنر است. در جان هستی است. رقص، تپش های بدن است. نقاشی، تپش های رنگ است. شعر، تپش های کلمه است.
تپش اما ریتم دارد. ریتم گاه تند است. گاه آرام. گاه سرخ است. گاه آبی. گاه از این به آن گذر دارد.
تپش و ضربان از نبض هنرمند برمی خیزد و با هستی در هم می آمیزد. با تپش طبیعت در هم می آمیزد.
هستی تپشی دارد. کار تپشی دارد. تپش جان هنرمند، بسته به موضوع، با این تپش در می آویزد. آن را از مدار خارج می کند. شتابش می بخشد. آرامش می کند.
*
هر کار هنری از دل ( خیال) زاده می شود. خیال، زهدان هنر است. تخیل و تصور هنرمندانه، پرورشگاه و آبشخور هنر است. هنر معجزه ای است که از جعبه ی جادوی خیال زاده می شود.
*
هر کار هنری از (شادمانی) زاده می شود. رنج زادگاه دانایی است، اما هنر، زاده شادمانی است. شعور در آمیخته با مهربانی است. هنر، گونه ای شادمانی برای کشفی ست که هنرمند کرده است.
هنر، خنده بر هستی است.
*
در جان و نهان و گوهر و میان هر کار هنری، یک( عصیان) هست. شورش و عصیانی بر هر چه که مانده و کهنه است. شورشی برای آفرینش. هنرمند شورشی است. هنر با تسلیم و ترس و تقلید بیگانه است. هنرمند ، ابلیس بارگاه هستی است. آمده است تا آتش وجود خویش در نیستان این هستی زند.هنرمند ممکن است بترسدو تسلیم شود، آری، اما آنگاه از او تنها پیراهنش می ماند. هنرمند ممکن است بترسد و تسلیم شود، اما هنر، هرگز!
*
هنرمند قدرتمندترین قدرتمندانی است که با همه ی قدرت ها می ستیزد.هنرمند کارش این است که قدرت را از تخت به زیر کشد . و هردم آفریده ای دیگر را بر اریکه هستی بنشاند و باز در هم شکندش!
*
هنرمند بت شکن است. در کار هنری ، تقدسی نیست. هیچ چیز مقدس نیست. بر افکندن حجاب تقدس و پرده های جان و جهان، کار هنرمند است.
*
هنرمند از سنت ها بهره می گیرد تا قوانین آن ها را در هم شکند. تا قدرت آن ها را در هم شکند.
هنرمند از دیروز می نوشد و در امروز زندگی می کند و فریادش را به سوی فردا پرتاب می کند.
هنرمند ، جان زمان خود است.
*
هنرمند مرزی را بر نمی تابد. مرزهای زمانی و مکانی و دینی و نژادی و زبانی و جنسی را در هم می شکند. دنیا، خانه ی هنرمند است. هنرمند و هر اثر هنری به همه ی جهان تعلق دارد. همه جایی و همه زمانی و همه مکانی است.
*
هنرمند به صدور هیچ فرمان و فتوایی دست نمی یازد. هنر با امر و فرمان و فتوا بیگانه است. هنرمند، تنها گلبانگ رنگارنگ خویش را در جهان در می اٿکند.
*
هنرمند به هیچ راه و حقیقتی باور ندارد. راهی نیست. هزار هزار بی راهه و گم راهه و کژراهه است.
راه، همین کژراهه ها و بی راهه ها و گم راهه هاست.
حقیقتی در آن سو نیست. هرچه هست، همین است.
هنرمند می کوشد تا همین را زیباتر کند. تا زیباتر از این بیافریند، اما در ذهن و خیال. اما برای زندگان!
انسان هماره در کار زیباتر کردن جهان است، با رویا، بازی، فلسفه، هنر…
*
هنرمند وابسته و پابسته نمی تواند باشد. دیار دلبستگی هاست این دیار. سرزمین دل دل وبی دلی، اقلیم پر پر و پریشانی است.
*
هنر با آزادی هم سو و همزاد و همراه است. آزادی خود هنر است. هنر نیز آزادی است.
*
هنر در همه واژه های نیک و نجیب جهان می جوشد: نجابت. شرافت. زیبایی. هماهنگی.مهر. مدارا.
زشتی ها و پلشتی های جهان در هنر زیبا می شوند: مرگ به تکاپو در می آید. شکست خوردگان و گریختگان برمی خیزند .
همه گرده ها و نرمه های هستی در رقصی شگرف به سوی نور می دوند.
*
هنر چونان غولی زیبا از میانه ی همه تکاپوها و کشش ها و پریشانی ها و بی قراری های هستی برمی خیزد و آوار و غبار از جان خویش می تکاند و برهنه در آستان نور و رنگ و شور و سور بشری، بال می افشاند.
*
هنر آبی یا سبز یا بی رنگ نیست! هنر دنیای رنگ در رنگ هستی است.

*
هنر رقص و سماع هستی است.

سرای بامداد برگزار کرد….معرفی کتاب روز های آفتابی

مرداد ۱۳۹۱

در نشستی با حضور مشتاقان کتاب و ادبیات در روز یکشنبه ۲۴ ماه جون کتاب روز های آفتابی نوشته دکتر محمود صفریان رونمائی شد.

خانم صبا باقر پور گوینده برنامه در سخنان شروع از حضور شرکت کننده ها تشکر کرد و به اطلاع رساند که سرای بامداد در برنامه های آتی خود که قرار است هرماه برگزار شود نه تنها به معرفی کتاب که در تمامی زمینه های ادبی فعالیت داشته باشد و امید وار است بتواند در این راه فرهنگی گامهای مورد قبولی بر دارد.
و ادامه داد ، در اولین گرد هم آئی که داشتیم از کتاب ” قهرمانان محبوب من ” نوشته هادی اختری رونمائی شد و از حضار دعوت کرد که نگاهی به اسلاید های آن روز داشته باشند.
نمایش اسلاید که با موسیقی متنی زیبا همراه بود با کف زدن های فراوان همراه شد.
زیبائی چید مان سالن که با تصاویری از هنرمندان بنام کشورمان تزئیین شده بود بسیار قابل توجه بود و نشان می داد که سرای بامداد قصد دارد این نشست ها را در حد امکان مطلوب تر ترتیب بدهد.
با اعلام خانم صبا که اینک استاد دکتر مصلی نژاد برای شما صحبت خواهند کرد سالن در سکوک نشست و استاد با روئی گشاده گوشه ای از دریای دانسته هایش را نمایاند و گیرا و شیرین، سخن گفت. در شروع از مدیریت سرای بامداد دعوت کرد که در آینده بیشتر و تنگا تنگ همکاری داشته باشند و از نشر زاگرس و هدف هایش و تلاشی که دارد اطلاعاتی به شنونده ها داد و سپس به معرفی کتاب روز های آفتابی پرداخت و تقریبن تمامی داستان های این کتاب را معرفی کرد و این معرفی چنان گیرا و و شنیدنی بود که همه شرکت کنندگان با دقت توجه داشتند.
با پایان صحبت های دکتر مصلی نژاد ، فیلم کوتاه آکاردئون به سازندگی جعفر پناهی به نماش گذاشته شد که آن نیز برای مدعوین جالب بود و گرم با کف زدن از آن استقبال کردند
در ۱۵ دقیقه استراحت که با شیرینی های خوشمزه ایرانی و چای و قهوه همراه بود فرصتی شد تا دوستان خوش و بش بیشتر و بهتری داشته باشند.
پذیرائی با نوای زیبای سنتور استاد قیدر پور پایان گرفت و همه سرا پا گوش به نوازش مضراب های سنتور
دل سپردند.
با پایان این برنامه با اعلام گوینده، دکتر صفریان صحبتهایش را با سروده کوتاهی در وصف داستان کوتاه آغاز کرد و پس از تشکراز تک تک مدیران نشر زاگرس و از دخترش دکتر پوپک صفریان که طرخ روی جلد کتاب از اوست و اشاره به این موضوع که بر روی کتاب روز های آفتابی تصویر خانمی با چتر در زیر باران می تواند حکایتی باشد به امتیازات داستان کوتاه پرداخت، و تکه های کوتاهی از چند داستان کتاب را خواند و در پایان
با تکیه بر دیالوگ در داستان کوتاه، همراه با همسرش خانم الیسا تنگسیر به اتفاق دیالوگ یک پرستار و مریضش را خواندند که بسیار جالب بود.
این شب فراموش نشدنی با پاسخ به چند سؤال و امضای کتاب برای مشتاقان و به امید دیدار بعدی پایان پذیرفت
——————— این گزارش کوتاه در تمامی نشریات هفتگی تورونتو درچ شده است
نماینده فروش در تورونتو کتابفروشی سرای بامداد است

تلفن های:۹۰۵۷۸۰۵۹۴۷
۴۱۶۳۱۲۴۲۳۱

برای تهیه این کتاب در سراسر جهان می توانید به سایت آمازون www.amazon.com
مراجعه کنید.
با سفارش به  آمازون، کتاب در ِ خانه شما تحویل می شود

سمفونی مردگان؛ نمونه ای از تاثیرپذیری مستقیم از رمان خشم و هیاهو – لیلا مسلمی – رشته زبان و ادبیات انگلیسی

مرداد ۱۳۹۱

جناب صادقی فر

با سپاس از مهرتان
ما عین نامه شما و نوشته خانم لیلا مسلمی
را و با اجازه تان ئی میلتان را در اینجا
می آوریم تا در صورتی که پرسشی برای
مخاطبین پیش بیاید مستقیمن با خود شما
تماس بگیرند
esmaeilsadeghifar@gmail.com
——————————————-

من این متن را برای چند جای دیگر نیز فرستاده ام. آگر آن ها توجهی نشان دادند جای گلایه ای نباشد، که چرا فقط برای شما نبوده است.

همانطور که می دانید اگر نگویم همه ولی بسیارند که به تقلبات ادبی توجه ندارند در حالیکه متاسفانه بسیار رایج است. البته بیشتر شعر را تقلب می کنند. شعری می خوانند و با پس و پیش کردن کلمات و جملات و با نامی دیگر به نام خود منتشر می کنند.

در مورد داستان کمتر دیده یا شنیده ام ولی آنطور نیست که تقلب انجام نمی شود.

بگویم که من این نامه ام را برای نشریات چاپی و اینترنتی که مواظب هستند تا جلوی چنین خطاهائی را بگیرند و بقول معروف درد ادبیات سالم را دارند نیز فرستاده ام

گاه این تقلبات متاسفانه از سوی افرادی انجام می شود که وسیله همین کج روی ها شهرت کاذب یافته اند، و حالا در برج عاج هستند و روی سبیل شهرت نقاره می زنند و صحبت در موردشان راحت و آسان نیست

بهمین علت خیلی انتظار ندارم که کسی به حرف هایم توجه کند.

اما خوشبختانه در این مورد دزد و بز همه حاضر هستند.

شما اگر دستی بر قلم داشته باشید می توانید هر رمانی را، چه از نویسندگان روس و فرانسه، چه از نویسندگان انگیسی و آمریکائی را بخوانی یاددشت بر داری کنید و بعد داستانی با نامی دیگر و زیر وبالای دیگر به چاپ برسانید و خلق الله را سر کار بگذاری.

مثلن ” خشم و هیاهوی ” ویلیام فاکنر را بخوانی و بعد بر اساس آن ” سمفونی مردگان ” را روانه بازار کنی و بشوی نویسنده ای قدر.

پیوست می کنم نوشته خانم ” لیلا مسلمی ” را که در سایت خودش بنام : ” لذت متن “

http://lilymoslemi.blogfa.com/post-43.aspx

در همین مورد آورده و با نهایت کوشش تلاش کرده که به تریج قبای نویسنده بر نخورد ولی با نگاهی خبره متوجه می شوید که استاد!! چه مهارتی در کار خود داشته است.

———————————————————–

انسان به دلیل زندگی اجتماعی که دارد، همواره از محیط پیرامونش و حادثه های آن کسب تجربه می کند و از این تجربه ها در پیشبرد کار و زندگی اش سود می جوید. نویسنده هم به عنوان انسان آگاه، تجربه هایی را که از محیط خود و دیگران کسب کرده است، وارد حیطه ادبیات می کند. شکستن زمان، هم زمانی به صورت انعکاس یک واقعه در زمانهای مختلف، استفاده از جریان سیال ذهن و پاسا‍ژ ( وصل گذشته های نامتوالی به صورت شبکه ای تو در تو )، بازی های ذهنی و استفاده از زبان چند روایتی شگردهایی نو در صحنه ادبیات ایران و جهان می باشد که راه گشای تحول تازه ای در داستان نویسی عصر مدرن شده است.
هدف این نوشتار سعی در نمایاندن نوعی از این تأثیرپذیری است. به این منظور ابتدا نقطه تشابه بین(۱) سمفونی مردگان نوشته عباس معروفی و (۲) خشم و هیاهو نوشته ویلیام فاکنر را در کنار هم قرار داده و در نهایت کوشش دارم، فرضیه تأثیرپذیری شدید اثر متأخر را از آن دیگر نشان دهم. این تأثیرپذیری می تواند به طور خودآگاه “تقلید و الگو قرار دادن” یا ناخودآگاه صورت گرفته باشد یا اصلا این وجوه تشابه کاملا تصادفی باشد که در آن صورت فرض تأثیرپذیری به کلی مردود است. حال چه این تأثیرپذیری وجود داشته باشد یا نه، غرض از این سطرها، رد یا تأئید هیچ یک از این دو کتاب یا بی ارزش شمردن یکی و بی نقص جلوه دادن دیگری نیست. بدیهی است چنان چه در بخش هایی از کتاب معروفی، تأثیرپذیری از کتاب فاکنر هم وجود داشته باشد، این تأثیرپذیری شامل تمام کتاب نمی شود و این دو اثر در بسیاری موردهای دیگر از هم متمایزند و با هم شباهتی ندارند.
پس از ذکر این مقدمه کوتاه و رفع هر گونه شبهه و سوءتفاهم احتمالی، نکته های مشابهی را که با خواندن این دو کتاب به ذهنم رسیده، در چند بند از نظر می گذرانم.

۱- بنای طرح و داستان
کتاب خشم و هیاهو سعی دارد از هم پاشیدگی خانواده کامپسن را تشریح کند که نماینده و سمبل خانواده جنوبی آمریکا است. این روند با می خوارگی و مرگ پدر و بعد مادر در خانواده و جدا شدن فرزندان و مرگ کوئنتین (پسر خانواده) و بعد اخراج خدمت گزار سیاه پوست از خانه و فروختن او توسط جیسن (فرزند کوچک خانواده) نشان داده می شود.
سمفونی مردگان تلاشی خانواده اورخانی را بیان می کند که با معلول شدن یوسف (پسر خانواده) و جدا شدن آیدا و رفتن او از خانه شروع می شود و با انزوا و مرگ پدر و به دنبال آن بیماری و مرگ مادر ادامه می یابد و در نهایت با کشته شدن یوسف به دست برادر و دیوانه شدن آیدین و مرگ اورهان به طور کامل ترسیم می شود.

۲- نحوه روایت داستان
ویلیام فاکنر سه فصل از چهار فصل کتابش را به صورت جریان سیال ذهن و از دید سه عضو خانواده کامپسن، یعنی بنجی، کوئنتین و جیسن می نویسد. اما به علت پیچیده بودن داستان و برای روشن شدن ابهام ها، به خصوص در مورد شباهت تام شخصیت ها با هم و چند اسمی بودن بعضی آن ها، در فصل نهائی و چهارم کتاب زاویه دید را تغئیر می دهد و به عنوان قصه گوی دانای کل در روال قصه دخالت می کند و آن را به پایان می رساند.
عباس معروفی هم به همان شیوه، داستان را در چهار فصل (موومان) می نویسد که سه فصل آن از دید شخصیت های داستان و به صورت جریان سیال ذهن روایت شده، به این شکل که موومان اول ( که دو پاره شده، یک پاره آن در اول کتاب آمده و پاره دیگر در انتها) از زاویه دید اورهان- موومان سوم از زاویه دید سورملینا؛ همسر آیدین که مرده است!- و موومان چهارم از زاویه دید آیدین. در موومان دوم (فصل دوم) کتاب نویسنده در این سیر درونی دخالت می کند و با تغئیر زاویه دید از اول شخص مفرد (شبیه به کار فاکنر) و انتخاب زاویه دید دانای کل، روایت قصه را ادامه می دهد که دلیل آن معلوم نیست. زیرا بر خلاف خشم و هیاهو این داستان از پیچیدگی خاصی برخوردار نیست و اگر این فصل هم به همان روال ذهنی و درون پرداخته می شد، اشکالی در فهم قصه رخ نمی داد و حتی به زیبائی اثر نیز می افزود..
۳- وجود آدم خل و دیوانه و ترسیم فضای ذهنی اش
ویلیام فاکنر فصل اول کتابش، یعنی بیش از یک پنجم کتاب را به توصیف یک روز از زندگی ذهنی بنجی اختصاص داده است- مرد سی و سه ساله ای که سه ساله مانده و همه گمان می برند کر و لال است. (اما می بینیم فقط لال است و صدا و گفتار دیگران را می شنود.)
عباس معروفی هم در موومان چهارم حدود یک سوم کتابش را به تک گفتار درونی آیدین، شخصیت نیمه دیوانه قصه اختصاص داده که البته گاه این تک گفتاری درونی به سخنان بهلولی شبیه تر است تا به اندیشه و ذهن یک دیوانه.
۴- انس و علاقه دوطرفه بین خواهر و برادر قصه
کدی (کنداس) و بنجی (بنجامین) خواهر و برادرهای قصه خشم و هیاهو نسبت به هم انس و علاقه خاصی دارند که به این صورت بین دیگر افراد خانواده دیده نمی شود. و به ظاهر تنها کسی که در خانواه کامپسن، نه از روی اجبار (مثل لاستر و دیلسی) بلکه به دلیل عطوفت و محبت به بنجی توجه نشان می دهد، خواهرش کدی است و این علاقه متقابل در بنجی هم وجود دارد. چه با شنیدن نام کدی، خواهرش، بی قراری و زنجموره می کند. این نکته را فاکنر در انتهای کتاب، زمانی که شناسنامه مختصری از شخصیت های قصه اش می دهد، نیز بیان می دارد. وی در مورد بنجی می گوید کسی که سه چیز را دوست می داشت: مرتعی که به فروش رفت، روشنائی آتش و خواهرش کانداس.
این پیوند عاطفی بین دو خواهر و برادر دوقلوی سمفونی مردگان هم دیده می شود و عباس معروفی با توانائی فضای عاطفی بین آیدا و آیدین را ترسیم می کند. عواطفی که آیدین به این صورت نسبت به آیدا دارد، به کس دیگری به جز همسرش، سورملینا، بروز نمی دهد. و این دل بستگی زمانی بیش تر نمود می یابد که آیدا از خانه رفته است و بعدها دست به خودکشی می زند و آیدین در غم او به دنیای درونی و تنهای خویش رجوع می کند و دل را به آوازی خوش می کند که خیال می کند از خانه همسایه می آید. هم چنین شایان ذکر است توجه مادر قصه خشم و هیاهو به جیسن؛ فرزند کوچک خانواده به عنوان تنها باقی مانده نسل مادری و به همینسان توجه و علاقه پدر قصه سمفونی مردگان به اورهان؛ فرزند پسر کوچک خانواده به عنوان تنها کسی که کاسبی او را ادامه می دهد.
۵- سرنوشت تلخ دخترهای خانواده
کدی (کانداس) تنها دختر خانواده کامپسن، از خانه فرار می کند و ازدواج ناموفقی دارد. وی بعدها به روسپی گری سقوط می کند.
آیدا که او هم تنها دختر خانواده اورخانی است، ازدواج می کند و با نارضایتی پدر از خانه می رود و درغربت خودش را به آتش می کشد- شاید به این دلیل که او هم ازدواج ناموفقی دارد.
۶- بیان روحیه حرص و آز بشری که برای ارضای حس خودپرستی خود، از حق هم خون خویش نمی گذرد
در خشم و هیاهو کوئنتین و خواهرش کدی، زنای با محارم مرتکب می شوند و حاصل آن دختر نامشروعی است که به نام دائی (و پدرش) کوئنتین نام گذاری می شود. عموی کوئنتین (جیسن) پولی را که از طرف خواهرش ( مادر کوئنتین ) به وی می رسد، بالا می کشد و در عوض کوئنتین هم پول های گاوصندوق او (عمویش) را می دزدد و از خانه می گریزد.
روحیه خودپرستی جیسن تا آن جا است که پس از مرگ مادر، برادر دیوانه اش را به دیوانه خانه جکسن می فرستد و او را از سر راه پیشرفت خود دور می کند. هم چنین خدمه سیاه پوست و وفادار خانه را اخراج می کند و خانه را می فروشد.
در سمفونی مردگان اورهان برای تصاحب دکان و ارثیه پدری، ابتدا برادر بزرگش، آیدین، را با خوراندن مغز چلچله به دستور پیرزن فال بینی دیوانه می کند و بعد به توصیه ایاز پاسبان، از ترس این که دختر برادر دیوانه اش حق خود را از مغازه پدری مطالبه کند، در صدد کشتن آیدین برمی آید.
اورهان برادر دیگرش، یوسف، را که از پشت بام افتاده و به صورت موجود علیل و ناتوانی درآمده است، در چاله ای می اندازد و می کشد.انگیزه اورهان در کشتن برادرها- مثل هدف جیسن- کاملا مادی است. (برای تصاحب مغازه و ارثیه پدری)
۷- نکته هایی که در این بند مطرح می شوند، شاید از اهمیت چندانی برخوردار نباشند و چندان اساسی نباشند، اما ذکرشان خالی از فایده نیست.

الف) جیسن در خشم و هیاهو با اورهان سمفونی مردگان از نظر اخلاقی شبیه اند. چه هر دو برای رسیدن به هدف مادی شان، از انجام اعمال غیراخلاقی ابائی ندارند.
ب) چند اسمی بودن شخصیت ها
این مورد در خشم و هیاهو باعث پیچیدگی داستان شده است. مثلا از شخصیت نیمه دیوانه قصه به چهار نام موری، بنجامین، بنجی و بن یاد می شود. آیدین سمفونی مردگان هم بعد از دیوانگی به نام سوجی خوانده می شود. در خشم و هیاهو برای پسر خانواده، نام موری را انتخاب می کنند و بعد که به دیوانگی یش پی می برند، نامش را به بنجامین تغییر می دهند تا به این طریق سرنوشتش تغییر پیدا کند.
ج) تداعی اسم ها در ذهن شخصیت های دیوانه قصه
بنجی با شنیدن نام توپ جمع کن (Caddie) به یاد خواهرش کدی (Caddy) می افتد. آیدین از شنیدن نام دایی ناصرش به یاد دایناسور می افتد.
د) بغرنج بودن مسأله زمان برای شخصیت های قصه
کوئنتین پسر خانواده کامپسن با شکستن ساعت و تلاش در از کار انداختن آن سعی در نفی زمان و رهائی از قید آن دارد و دیلسی (خدمت کار سیاه خانواده) هر وقت ساعت زمانی را اعلام می دارد، سه ساعت به آن می افزاید.
آیدین در سمفونی مردگان هم دچار مشکل زمانی است. وی در شعری که سروده می گوید به یاد داشته باش که روزها و لحظه ها هیچ گاه باز نمی گردند./ به زمان بیندیش و شبیخون ظالمانه زمان [ص۲۶۴]
وی مکرر از برادرش می پرسد چرا شبانه روز بیست و چهار ساعت است.
آیدین هم چنین پس از دیوانه شدن روزنامه های کهنه را می خواند و اخبار جنگ (جنگ بین المللی) را که به زمان نوجوانی او مربوط است، بازگو می کند گویی سعی در نفی زمان حال دارد.

بررسی و بهره وری ادبیات ازاینترنت – محمود صفریان

مرداد ۱۳۹۱

بهره وری از اینترنت برای نشر آثار ادبی در حدی کارآ، کار ساز، و مفید است، که بی توجهی به آن می تواند، حلقه تنگ سانسور را تبدیل به خفتی گلو گیرکند. بی تردید بیشترین مخا طبین ادبیات اینترنتی می توانند، و شاید ” باید ” مشتاقان آثار ادبی در درون ایران باشند، در زاد گا ه و کنام سانسور. سانسوری که علاوه بر همه داشته های خبیثه، بی دانش وکم سواد هم هست. نگاه کنید به ممیزین وزارت سانسور در ایران، طفلکی ها حتا قادر به تمیزخزف از صدف هم نیستند. آثار ادبی را می گیرند، و بدون توجه و تشخیص ارزش آن ها، گوشه ای تلنبار می کنند، و گه گاهی از هر کدام که بوی عشقی بیاید ” مرتکب! ” را احضار می کنند، و دستوراتی سخیفانه می دهند.
سانسور در ایران، با ترنم، با عشق، با آغوش، با شادی، با مهر، و از همه دردناکتر با شعور مخالف است.
آمار گویای این پس رفت اسفبار است. هر روز از تعداد صدور پروانه چاپ برای آثار ادبی کاسته و بر تعداد آثار خرافی و تحمیق افزوده می شود. . و اینترنت است که چون سپری در مقابل این تهاجم ایستاده است.
البته آنجا که به کار گرفته شود
قبلن در مقاله ای نوشته بودم
“…شما در تمام بیست و چهار ساعت، هر لحظه که اراده کنید، می توانید به سراغ سایت های خبری بر روی اینترنت بروید، و منتظر روزنامه های سانسور شده صبح و عصر نباشید.چون هر وقت که بروید سراغ اینترنت گوشه ای از دنیا صبح یا عصر است. و به همین نحو است بهره وری ادبی از این امکان جادوئی…”
بهره گیری از اینترنت، علاوه بر پیش برد بالندگی ادبیات و دست رد بر سینه سانسور، مزایای فراوان دیگری نیز دارد، که موارد زیر از آن جمله اند:
سرعت نشر، سرعت توزیع، حد اقل هزینه، افزایش چشمگیر خواننده ( که برای هر اثر ادبی نهایت هدف است ).
یک اثر ادبی وقتی برای گرفتن اجازه نشر از دری وارد وزارت سانسور ( ارشاد ) می شود، حتا اگر شیر هم باشد از در دیگر، بی یال و دم و اشکم بیرون می آید. و دیگر آنی نیست، که نویسنده نوشته است. چون گاه بیش از ده بار جرح و تعدیل، کم وکسر، و زیرو رو می شود.
ولی هم اینک برای هر نوع سلیقه و خورند هر حوصله ای، صد ها داستان ( بخصوص کوتاه ) بر روی سایت ها موجود است. که اگر از اینترنت بهر گیری نکرده بودند هرگز منتشر نمی شدند. و به همین نحو است کتابهای الکترونیک.
بنظر من، مشکل اساسی بهره وری ار چنین امکاناتی، فقط و فقط، عادت نداشتن به استفاده از آن است و اینکه پاره ای گمان می کنند، کار دست و پا گیر و مشکلی است. در حالیکه برای چاپ و نشر یک اثر، راهی از این ساده تر و آسان تر وجود ندارد.

ولی تعجب آور است که همین سانسور بی رحم و متخصص در جدا کردن مو از ماست
گاه به کتاب هائی اجازه نشر می دهد که نویسنده آن در خارج از ایران است و به دفعات به آن ها تاخته و با بیان اینکه حکومت ایران فاشیست مذهبی است بالا پائینشان را یکی کرده است. که البته نه تنها سؤال بر انگیز که سخت تعجب آورهم هست.

محمود حسینی – ” کتاب خیس ” – گفتگو گر علی مسعودی نیا

مرداد ۱۳۹۱

گفتگوی علی مسعودی نیا با سید محمود حسینی
بیشتر در مورد ” کتاب خیس ” که ترجمه هائی از
چند نویسنده آلمانی را در خود درد
ناشر آن نشر افق است و در سال جاری منتشر شده است
این مطلب با نگاه به روز نامه اعتماد انتخاب شده است

——————————————————-

ســیدمحمود حسـینی‌زاد، نویسنده، نمایشنامه‌نویس و مترجم ادبیات آلمانی برای اهالی کتاب نام ‌آشنایی است. وی بعد از کتاب «سیاهی چسبناک شب»، با مجموعه موفق «این برف کی آمده؟» با داستان‌هایی که همگی با مفهوم «مرگ» در ارتباط بودند، توانست مجموعه‌یی متفاوت با جریان غالب داستان‌نویسی امروز ارائه دهد و مورد تحسین منتقدان نیز قرار گرفت. از وی آثار متعددی نیز در حیطه‌ ترجمه منتشر شده است از جمله حمایت از هیچ، گذران روز، آلیس، اگنس و مثلا برادرم. حسینی‌زاد در سال‌های اخیر بیشتر انرژی خود را صرف ترجمه آثار نویسندگانی کرده که جریانی تازه در ادبیات اروپا به راه انداخته‌اند و از این طریق نویسندگانی چون «پتر اشتام» و «یودیت هرمان» را به کتابخوانان ایرانی معرفی کرده است. او معتقد است جریان نوین داستان‌نویسی در کشورهای آلمانی‌زبان توام است با سادگی نثر، روایتگری ماهرانه و مضامین بکر. چندی پیش نشر «افق» کتاب «آسمان خیس» را با ترجمه او روانه بازار کرد. این کتاب مجموعه‌یی است از داستان‌های چند نویسنده آلمانی‌زبان: پتر اشتام، یودیت هرمان، اینگوشولتسه، برنهارد شلینک و امینه سودی آزدامار. گپی کوتاه داشتیم با او درباره این اثر و کارهایی که در دست تالیف و ترجمه دارد.

آیا کتاب «آسمان خیس» با همین عنوان یا با همین شکل در اروپا منتشر شده بود و بعد شما دست به ترجمه‌اش زدید؟

نه. داستان‌های این کتاب را خودم تک‌تک گرد‌آوری کرده‌ام و به این شکل ارائه داده‌ام. مثلا وقتی «آزدامار» آمده بود ایران، ابراز تمایل کرد که از وی رمانی ترجمه و منتشر کنم که به دلایلی میسر نشد. اما مجموعه داستانی داشت به نام «حیاط در آینه» که دو داستان حاضر در این کتاب را از آن مجموعه انتخاب کرده‌ام. داستان‌های «شولتسه» را از مجموعه‌یی به نام «موبایل» انتخاب کرده‌ام. از میان دو داستان «پتر اشتام»، یکی را خودش برایم فرستاد که در یکی از مجموعه‌هایش بوده، و دیگری را هم ‌زمانی ترجمه کرده بودم که او به تهران آمده بود و یک جلسه داستان‌خوانی داشت. درباره «هرمان» هم قرار بود دو داستانش در مجموعه‌یی که با نام «این سوی رودخانه اودر» منتشر شد، قرار گیرد که به دلایلی این اتفاق نیفتاد و من هم داستان‌ها را به «آسمان خیس» اضافه کردم که یکی‌شان مجوز نشر گرفت و در این کتاب هست.

آیا کنار هم قرار دادن این داستان‌ها و این نویسندگان به شکلی تصادفی بوده یا ایده خاصی را در این کتاب مد نظر داشتید؟

نه، تصادفی نبود. معمولا در این کارها دقت می‌کنم. ایده‌اش این است که داستان‌های حاضر در این مجموعه را خیلی دوست دارم و آنچه از ادبیات می‌شناسم و می‌پسندم، در این داستان‌ها وجود دارد. مثلا از «شلینک» کار دیگری را انتخاب کرده‌ بودم، اما کمی که در ترجمه‌اش پیش رفتم، به این نتیجه رسیدم که باید رهایش کنم، چون دوستش ندارم. داستان‌های این مجموعه همگــی خــوش‌فـرم، خوش‌روایت و سرراست هستند. نه «کافکا» توی این داستان‌ها هست، نه «هدایت»، نه عشق دختر همسایه و نه تعریف و توصیف کافه‌تریای پاساژ تند یس!

چه کاری در دست انتشار دارید؟

یک مجموعه داستان از «شولتسه» دارم که مشتمل بر ۱۲ داستان است با عنوان «موبایل». این کتاب قرار بود در زمان برگزاری نمایشگاه کتاب منتشر شود اما هنوز هم که هنوز است منتشر نشده است. ناشر آن هم نشر «افق» است. تم فوق‌العاده زیبایی دارد. نکته‌یی عجیب در این داستان هست که به خود نویسنده هم گفتم.

او در این داستان به نوعی خودش را دست می‌اندازد و مسخره می‌کند. یک کار سفارشی هم در دست دارم که سه نمایشنامه است از «آیسخولوس» تراژدی‌نویس یونانی. ترجمه این نمایشنامه‌ها به این قصد بود که اجرا شود. قرار بود «پتر اشتاین» آنها را در ایران کارگردانی کند. به ایران هم آمد برای انتخاب گروه بازیگران اما کار به تعویق افتاد. به هر حال اگر پروسه اجرا زیاد طول بکشد، ممکن است این نمایشنامه‌ها را هم منتشر کنم. البته با اینکه کار کلاسیک و زبان آن، آرکاییک است، من به زبان امروزی ترجمه‌اش کرده‌ام.

آخرین اثر تالیفی منتشرشده از شما مجموعه داستان «این برف کی آمده» بود. آیا اثر تالیفی دیگری هم آماده چاپ دارید؟

یک مجموعه داستان دارم به نام «آسمان کیپ ابر» که در اختیار نشر چشمه است. رمانی هم دارم به نام «گم شو لکه لعنتی» که مدت زیادی است در وزارت ارشاد منتظر کسب مجوز است. مجموعه دیگری هم دارم که تمام داستان‌هایش حول مضمون قتل است. اما هنوز آن را به ناشری نسپرده‌ام.

پروژه‌های آتی‌تان در حوزه‌ ترجمه چیست؟

کتابی در دست ترجمه دارم به نام «آقای آدامسون» که نویسنده‌یی سویسی و بسیار مشهور به نام «اورف ریدمر» آن را تالیف کرده و از این نویسنده تا به حال اثری به زبان فارسی ترجمه نشده است. در حال حاضر درگیر ترجمه آن هستم و ممکن است برای اتمام کار سفری به سویس بروم و با نویسنده دیداری داشته باشم. داستان کودکی است که مردی در زندگی‌اش پیدا می‌شود و وی را متحول می‌کند. کار دیگری که در دست ترجمه دارم، رمانی است که در آلمان بسیار معروف و پرفروش بود و «کلکسیونر دنیا» نام دارد.

نویسنده آن، جوانی است آلمانی و رومانیایی‌تبار به نام «الیا ترویانوف». البته اتمام کار این کتاب انگار درگیر طلسمی شده! قرار بود گروهی سه‌نفره این کتاب سه‌جلدی را ترجمه کند که خانم «مریم مویدپور» کارش را تمام کرده، اما من و مترجم دیگر هنوز کار ترجمه را به انجام نرسانده‌ایم. رمان بسیار زیبایی است و شخصیت اصلی آن «برتون»- مستشار مشهور انگلیسی- است که بخشی از زندگی‌اش را هم در ایران بوده و در کتاب هم به این بخش اشاره شده است. اگر تمام شود، در نشر افق به چاپ خواهد رسید.

” شهر ما ” و ” گذرگاه “

مرداد ۱۳۹۱

هفته نامه محبوب و معتبر وپر تیراژ ” شهر ما ” به سر دبیری استاد فرهیخته وپر کار و مبتکر”  اسد زرین مهر” که در تورونتو منتشر می شود با مهر فراوان از شماره ۳۹۵ ” اول تیر ماه ۱۳۹۱ ” صفحه ای را برای باز تاب پاره ای از مطالب رسانه گذرگاه  اختصاص داده است که می رساند شوق ادبیات دارند و در خدمت فرهنگ پارسی هستند.

این صفحه اختصاصی ضمن یاد آوری آدرس و ئی میل گذرگاه به معرفی این رسانه که یازده سال است بی وقفه منتشر می شود می پردازد. و نشان می دهد که در کار خود آگاه و حرفه ای هستند.

برایشان توان بیشتر و شوقی وافر تر آرزودارم و دستان گرمشان را صمیمانه می فشارم.

” سر گذشت حاجی بابای اصفهانی ” کتابی بسیار خواندنی، با ترجمه ای روان و ابهامی بزرگ – مترجم : میرزا حبیب اصفهانی از متن فرانسه – تنظیم از : محمود صفریان

مرداد ۱۳۹۱

” سر گذشت حاجی بابای اصفهانی ” کتابی است در قطع جیبی ولی حجیم، ( در هشتاد گفتار، و با ضمائم در ۸۶۶ صفحه ) در نتیجه در جیب جا نمی گیرد!
این کتاب به انگلیسی نوشته شده، در انگلیس نشر یافته، و از انگلیسی به زبان های دیگر ترجمه شده است. نام نویسنده آن ” جیمز موریه ” است.
ولی صحبت و نظر در مورد نگارش آن فراوان است.
یک نظر این است که این کتاب اولین بار به فارسی نوشته شده است، و نویسنده آن همان ” حاجی بابای اصفهانی ” است یعنی در حقیقت یک شرح حال نویسی از یک سیاحتگر ماجراجوی ایرانی است که در دوران فتحعلی شاه قاجار، از اصفهان راه می افتد و به قصد سیرو سیاحت به جاهای مختلف می رود، و ماجراهای گوناگونی را که خواندنی و مشغول کننده است از سر می گذراند….و آن را بصورت خاطرات و یا شرح وقایع در کتابچه ای یاد داشت می کند، و چون به بستر بیماری می افتد، بشکلی که در متن کتاب نیز آمده است، به پاس خدمات درمانی ” جیمز موریه ” که بی اطلاع از علم طبابت نبوده به رسم امانت یا هدیه به او می سپارد. با تسلط کاملی که ” موریه ” به زبان فارسی داشته است، آن را به انگلیسی بر می گرداند و به نام خودش به چاپ می رساند.
اقوال متفاوت است. می گویند چون ” موریه ” ده سال پس ازمراجعت به انگلستان اقدام به نشر کتاب ” سر گذشت حاجی بابای اصفهانی ” درلندن می کند،
می رساند که این دوران طولانی برای ترجمه آن بوده است. و نیز می گویند: کتاب بعدی ” موریه ” بنام ” حاجی بابا درلندن ” که چهارسال پس از حاجی بابای اصفهانی منتشر می شود و قصد ” موریه ” آن بوده که بعنوان جلد دوم کتاب اول، به بازار بیاورد، از حیث نگارش و توصیف صحنه ها،
بهیچ وجه به پای کتاب ” سرگذشت حاجی بابا ” نمی رسد، و بهیچ وجه از استحکام و بن مایه کتاب اول بر خوردار نیست. و این می رساند که کتاب اول ،
به خامه موریه نیست. و نویسنده آن بایستی یک ایرانی باشد.
ولی گروهی دیگر را عقیده بر این است که: چون ” سر گذشت حاجی بابا ” به عادات ایرانی ها توهین کرده است، و به خصوصیات مردم بر چسب هائی
زده است نمی تواند نوشته یک خودی باشد. و نظر می دهند که نویسنده آن ” موریه ” است. ” البته این قلم، نه توهین و نه بر چسبی به این غلیظی! در این کتاب نمی بیند.
و بعضی دیگر را نظر بر این است که ” موریه ” جمعن شش سال در ایران بوده و اولین بار نیز در سن بیست و نه سالگی به ایران آمده است و نه در کودکی و سن مناسب فراگیری کامل زبان، در نتیجه نمی توانسته تا این حد به ته و توی عادات و خصائل ایرانی ها وارد شود، و نمی توانسته در حد ماجرا های کتاب ” سر گذشت حاجی بابا ” فرصت گشت و سیاحت داشته باشد.
” سامرست موام ” نویسنده انگلیسی اصل که قسمت اعظم عمرش را در فرانسه گذراند، گفته است:
” …نمی توان به کُنه خلقیات و عادات ملتی نقب زد مگر آنکه در آنجا متولد و بزرگ شده باشی… ”
ولی هرچه که هست، و هر کس نویسنده آن باشد، کتابی است خواندنی، با ترجمه ی شیوای ” میرزا حبیب اصفهانی ” ادیب و دانشمند ایرانی…و کاری است ماندگار.
سیاق ترجمه و شکل نوشته، البته مربوط به زمان ” میرزا حبیب ” است. چیزی حدود هشتاد – نود سال پیش.
میرزا حبیب، که در سال ۱۳۱۵ شمسی در ۶۰ سالگی در گذشت یکی از روشنفکران خوش ذوقی بود که سبک جدیدی را در نگارش بدعت گذاشت.
او به واقع ادیبی بود با داشته های فراوان و به زبان های فارسی، عربی، فرانسه، و ترکی تسلط کامل داشت. هم او بود که برای اولین بار زبان فارسی را به روال ” دستور ” کشاند.
جمله: ” دستور قوائد زبان فارسی ” از اوست که جای گزین ” صرف و نحو ” کرد.
بد نیست دانسته شود که او با این همه خدمت به ادب پارسی، و گستردگی دانش به ” دهری ” بودن متهم شد و نا چار برای حفظ جان کشور خودش را
ترک کرد…..این چه ارواح خبیثه ایست که چون دوالپا بر گرده این سر زمین سوار است و به هیچ روی قصد پائین آمدن ندارد؟ و چون مار بر شانه های ضحاک، در هر فرصتی نخبگانی را گلو میفشارد و نا چار می کند که خانه پدری را ترک کنند.؟
برای توجه به سبک نگارش و تر جمه این کتاب تکه های کوچکی از دو گفتار آن را می آورم.
“….اما از دریوزه عار داشتم. خواستم میمون یا خرسی بخرم و لوطی شوم، دیدم تعلیم خرس و میمون خیلی زحمت، و لوطیگری خیلی هنر و بی حیائی لازم دارد. خواستم روضه خوان و تعزیه گردان شوم، دیدم در این کار بی حیائی بیشتری لازم است. خواستم واعظ شوم، دیدم احادیث و اخبار باید جعل کنم، و عربی هم نمی دانستم. خواستم فالگیر شوم دیدم فالگیر و رمال در مشهد، از سگ هم بیشتر است…” از گفتار دهم صفحات ۱۱۴ و ۱۱۵
“…حکیم بعد از کمی تامل: ( عادت من این نیست که بیمار را ندیده دارو بدهم، چرا که می شود ضررش بیش از فایده شود. اگر بدانم کنیزک را داروی من
ناگزیر است، باید او را ببینم. )
حاجی: ( از دیدن کنیزک بگذرید که کاری بس دشوار است. در ایران دیدن زنان مختص شوهران است، مگر اینکه کار خیلی تنگ شود، آن وقت حکیم اذن گرفتن نبض او را دارد. آن هم زیر چادر، و آن هم محرم اسلام و نه حکیم فرنگی )….” از گفتار بیستم صفحات ۲۰۲ و ۲۰۳

سخنی چند با مردم: قرار نیست عدالتی صورت بگیرد – کتایون آذرلی

مرداد ۱۳۹۱

گمان بر این است که با کتاب خاطرات زندان خانم کتایون آذرلی بنام ” مصلوب ” آشنا هستید.
و شاید نوشته بسیار مفصل آقای ایرج مصداقی را که طی چهار جلد خاطرات زندان خود بنام
” نه زیستن، نه مرگ ” که به شدت  علیه خانم کتایون آذرلی و کتاب ” مصلوب ” او ، نوشته است نیز خوانده باشید.
و سکوت سالیان دراز خانم آذرلی را نیز شاهد بوده اید.

این خانم طی نوشته ای مبسوط به آن پاسخ داده است.، ” البته مدتی از انتشار این پاسخ می گذرد ولی چون از قرار این اختلاف دنباله دار است کما اینکه اخیرن نیز نوشته دیگری در همین زمینه از خانم آذرلی در سایت گویا نتشار یافته است  می شود حکایت ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه است ”
امیدواریم بتوانیم کاری انجام داده باشیم. …البته اگر آقای مصداقی در این رابطه حرفی داشته باشد و برای ما ارسال دارد اقدام به انتشار آن خواهیم کرد. آنچه در این پاسخ خام آذرلی نوشته است خواندنی است.

ما آن را  برای آنها که علاقمند هستند با رخداد های کشورمان بخصوص در رابطه با مردم، آگاهی بیشتر و
بخصو ص درستی داشته باشند در اینجا بطور کامل آورده ایم. امید واریم با خواندن آن و در صور ت نیاز با مراجعه به کتاب های آقای مصداقی، بهتر متوجه حقیقت بشوید.

*******
کتایون آذرلی شاعر و نویسنده متولد مشهد ـ ایران است .او از کودکی در رادیو وتلویزیون مشهد در بخش کودکان و نوجوانان به عنوان دوبلر و گوینده شرکت داشت. این همکاری با انقلاب ۱۳۵۷ ایران متوقف شد.او با محفل های ادبی زادگاه خود همکاری داشت. در سال ۱۳۶۳ دستگیر و زندانی شد. در سال ۱۳۶۷ از زندان رها گردید و با اسامی مستعار “خاوری” و “رستار” به فعالیت های فرهنگی خود ادامه داد. نخستین مجموعه شعر خود را در سال ۱۳۷۴ به نام “سجود ستاره” با سانسور منتشرکرد. در سال ۱۳۷۵ جلای وطن کرد و در آلمان اقامت گزید.در این جا علاوه بر فعالیت ادبی و هنری با رادیو “هم صدا”، سوئد نیز همکاری دارد.
آثار: :شبنم عشق”،”در غربت من”،”برمن چه گذشت” سه مجموعه در یک جلد.انتشارات نیما، اسن (نایاب) ۲۰۰۰ “مصلوب”،خاطرات زندان،نشر فروغ ،کلن ۲۰۰۰۱(نایاب) “سجود ستاره”، مجموعه شعر، چاپ ۱ـ نشر ترانه ، مشهد ، ایران ۱۳۷۴ چاپ ۲ـ نشر فروغ، کلن ، آلمان ۲۰۰۱ چاپ ۳ ـنشر دهخدا، لوس آنجلس، آمریکا ۲۰۰۵ “بانوی بارانی”،،مجموعه شعر،نشر دهخدا، لوس آنجلس،آمریکا ۲۰۰۵ “آنیموس ، رمان ،نشر دهخدا، لوس آنجلس،آمریکا ۲۰۰۵ “تبسم سکوت”، نشر آیدا،بوخوم ، آلمان   ۲۰۰۷میلادی

****

سخنی چند با مردم:

قرار نیست عدالتی صورت بگیرد

زمانی که تصمیم نهایی خود را، جهت “بیان” و “نوشتن” خاطرات زندانم “مصلوب” گرفتم، یکی از سؤال‌هایی که از خود برایم مطرح شد، این بود که از نوشتن این خاطرات چه هدفی را دنبال می‌کنم و زمینه ساز چه شرایطی برای خود و یا دیگران خواهم بود؟  چه چیزی را در جامعه و فرهنگ و اذهان عمومی به بار می آورم و یا چه چیزهایی را تا حدودی از میان برمی ‌دارم؟
“کارولا اِشترن” در ماهنامه ی کافکا می ‌نویسد: “نویسنده چه تأثیری می ‌تواند بر جای بگذارد، آیا می ‌تواند جهان را دگرگون کند؟ دولت یا جامعه و یا دست کم فرد را دگرگون کند؟” در پاسخ به این نویسنده، یکی از منتقدین ادبی، مارسل رایش- رانینسکی می ‌گوید: هیچ کدام را! او در کتاب خاطراتش می ‌نویسد:“آیا نمایش‌نامه‌های تراژدی و تاریخی شکسپیر مانع قتل حتی یک آدم شده‌اند؟  آیا اثر لٍسینگ توانست دست کم جلوی تشدید گرایشات ضد یهودی را در قرن هجدهم بگیرد؟  آیا اثر گوته تحت عنوان “Iphigenie ” بشر را انسانی ‌تر کرده است و یا دست کم، یک آدم پس از خواندن اشعار او، نجیب، خیرخواه و یا مهربان شده است؟  این پرسش‌ها جالب و قابل تأمل‌اند. اما چگونه می ‌شود به پرسش‌هایی این منتقد پاسخ داد و ادعایش را رد کرد؟
در یکی از روزهای ماه ژوئن سال ۱۸۸۰ در مسکو، داستایفسکی به افتخار پوشکین سخنرانی کرد. در پایان سخنرانی او جوانان فریاد زدند: “شما با کتاب‌هایتان از ما آدم‌های بهتری ساختید!” و زُولا می ‌گوید:“کتاب همین را می خواهد” سپس همین نویسنده ادامه می ‌دهد:“آیا این موارد استثنایی اند؟ آری! اما اگر کتاب‌ها به طور عام هیچ تأثیر سیاسی ندارند، پس چرا این کتاب‌ها و نویسندگان آن خطرناک می ‌شوند و گاه و بی گاه دولت، کلیسا و آخر از همه دستگاه‌های سیاسی چنین خشونت‌آمیز و بی رحمانه علیه آن‌ها دست به کار می ‌شوند؟ زیرا نویسنده در مورد این که یک حقیقت وجود دارد شک و تردید می ‌کند، چون نویسنده نمی‌‌خواهد گذشته را به حال خودش بگذارد، چون اجساد از زیر خاک بیرون کشیده می ‌شوند و نویسنده وارد سراهای ممنوعه می ‌شود و مقدسات زیر پا گذاشته می ‌شود. چون نویسنده جانب برندگان و پیروزمندان را نمی ‌گیرد، بلکه از بازماندگان و شکست خوردگان جانبداری می ‌کند و… ادبیات در شرایط و وضعیتٍ خاصی، نیروی انفجاری بس عظیم‌تر از یک انبار پْر از دینامیت را دارد. (برگرفته از دفتر نوشتار به کوشش محمد ابوبی)
من با علم به این فرضیات، کتاب خاطرات زندان خود (مصلوب) را نوشتم و به سراهای ممنوعه وارد شدم.  مقدسات را زیر پا گذاشتم و شک کردم که یک “حقیقت” وجود دارد، “گذشته” را به حال خود رها نکرده و اجسادی را که روحشان با قلبم پیوند خورده است و چون خون در رگ‌هایم زندگی می کنند از خاطر نبردم بلکه آن‌ها را بی ‌وقفه با حنجره‌ام فریاد زدم و در انتهاء نیز گفته‌ام که این اثر، “مصلوب” باعث رنجش پرهیزکاران می شود و آن‌هایی که خود را سخت باور دارند، فرصتی می ‌یابند تا خشم و عصبانیت‌شان را بدین فرو بنشانند و به هر حال مرا محکوم کنند.” صفحه ۳۷ مصلوب. اما پس از چاپ کتاب “مصلوب” که در شرایط بسیار بحرانی انجام گرفت (توضیح این شرایط را در صفحات بعد خواهم داد.) هرگز تصور نمی ‌کردم در میان کسانی که دست به قلم برده و خاطرات زندان خود را نوشته‌اند، من تنها کسی خواهم بود که می ‌بایست به توضیح نکات ریز و خصوصی خانواده و یا دوران کودکیم بپردازم، یا حتی پاسخگوی زبان و منطق بازجویان و شکنجه‌گران خود باشم. مثلاً نمی ‌دانستم باید بنویسم که اصل و نَسبم از کجاست و چرا بازجو می پرسد که آیا تُرک آذربایجان هستم یا تبریز؟ هر چند که خود همین سؤال بیانگر این مثل قدیمی ‌ست که می ‌گویند: “خر چه داند قیمت نُقل و نبات را”! … و یا این که چگونه و چرا از سن چهار سالگی در رادیو و تلویزیون همکاری داشتم و یا این که مراحل دوران تحصیلی‌ام را چگونه گذرانده و اصلاً چرا دوستانی داشته‌ام که اغلب سن‌شان از من بالاتر بوده است و… و … و…! قطعاً اگر به این امر مبادرت می ورزیدم کتاب خاطرات زندانم که ۳۷۰ صفحه است، تبدیل به کتاب چهار جلدی بالغ بر ۱۵۷۹ صفحه می‌شد!!( اشاره به کتاب خاطرات زندان ایرج مصداقی )
اما اکنون… بنا به ضرورت، به دو مورد از شرایط خود و خانواده‌ام اشاره می ‌کنم و پس از آن به اصل موضوع می ‌پردازم. من در سن شش سالگی وارد دبستان شدم و تحصیلات دوره ی ابتدایی و متوسطه ی خود را در مدرسه ی شبانه‌روزی “آریان” گذراندم که با آموزش‌های نو‌پای اروپایی دایر شده بود. در سال ۱۳۵۸ وارد دبیرستان شدم. با ورود من به دبیرستان که سالی از انقلاب ۵۷ می ‌گذشت، پدرم را که در دوران قبل از انقلاب مدیر عامل “ولیان” بود از کار برکنار کردند و او را سه سال و اندی پی در پی، جهت بازجویی به وزارت اطلاعات می ‌بردند. در این دوران، من که فرزند کوچک خانواده بودم (یک برادر و یک خواهر) زیر فشار عمیق روحی و عاطفی قرار گرفتم و از شرایطی که برای والدینم بخصوص پدرم پیش آمده بود رنج می‌کشیدم و همان طور که در کتاب “مصلوب” نوشتم به او علاقه‌مندیم بیش از مادرم بود.  باری سختی و فشار زندگی، چه از نظر اجتماعی و فرهنگی و چه مادی، روز به روز بر ما افزونی می‌‌گرفت. این شرایط هم چنان ادامه داشت تا این که در سال ۱۳۶۰ من تصمیم گرفتم علیرغم میل والدینم شبانه تحصیل کنم و جهت فشار کمتر مادی روزها مشغول به کار شوم. من این تصمیم را عملی کردم. در همان سال بود که در یک انجمن فرهنگی- ادبی با “هایده آغایی راد” آشنا شدم که دانشجو بود. این دوستی باعث رفت و آمد به دانشگاه و آشنایی با دیگران بخصوص دکتر ناصح، استاد دانشگاه ادبیات فارسی مشهد شد. آشنایی با “هایده آغایی راد” این گونه آغاز شد و استحکام این دوستی مرا به مسیری سوق داد که “مصلوب” آفریده شد!
… و اما در شماره ۹۰ مجله آرش، تبلیغ کتابی به نام “نه زیستن، نه مرگ” اثر ایرج مصداقی معروف به اصغر که خود را از هواداران سابق مجاهدین معرفی می کند، قرار گرفت آن هم به پای نام من “کتایون آذرلی” و کتاب خاطرات زندانم “مصلوب”! از قرار معلوم، از دید تحریره و مدیر و مسئول مجله ی آرش، آقای پرویز قلیچ خانی، هیچ قسمتی از این کتاب چهار جلدی، “نه زیستن، نه مرگ” ایرج مصداقی تشحیذ کننده‌تر و تحریک آمیزتر و خواندنی ‌تر و با ارزش‌تر از نقد خاطرات زندان من توسط این مؤلف نام برده نبوده که آن را به پای تبلیغ و معرفی اثر نام برده این مؤلف چاپ کردند تا شاید آبِ سردی ریخته باشند بر روی آتش دلِ مصداقی!
سر دبیر مجلة آرش، “مصلحت” را بر آن داشته و دانسته‌اند که به مؤلف مذکور کتاب “نه زیستن، نه مرگ” مریزادی بگویند و دهنش را شیرین کنند و بر طاقِ بلندش بنشانند و شیر و شکر شوند و رأی نهایی خود را بگیرند و به نقد “ایرج مصداقی” مْهر محتوم بزنند و نشان دهند که گروهها و سازمانهای سیاسی “چپ” نه تنها اندیشمند هستند (که البته هستند و در آن شکی هم نیست!)، بل که از کتاب خاطرات زندان من “مصلوب” پشتیبانی نکرده و نمی کنند و به دیگران نیز توصیه می ‌کنند (بنا به ادعای ایرج مصداقی) این کتاب را نخوانند و نویسنده یک متقلب بدانند و از او پرهیز کنند و طردش نمایند و سرکوبش کنند و مبادا در جایی ، صفحه ایی ، مقاله ایی مستند از زندان و شکنجه از کتایون آذرلی کلامی بگویند!! که اگر بگویند و بنویسند …وای بر تاریخ مکتوب زندان و زندانی و شکنجه !!
باری با تمام هتکٍ حرمت و ناسزا گویی و فحاشی و تهمت و برچسب‌هایی که مؤلف کتاب “نه زیستن، نه مرگ” به من نسبت داده است، من درصد پاسخگویی به او و متقابل به مٍثل کردن نیستم و مخاطبم را “ایرج مصداقی” نمی ‌دانم، بل که مخاطبم، شما مردمی هستید که “مصداقی” مدعی آن است که من با احساسات پاک شما مردم ستمدیده بازی کرده و در صدد آن برآمده‌ام که با نوشتن خاطرات زندان خود “مصلوب” نَم اشکی از چشمانتان بگیرم، بی‌آن که بگوید فایده ی این نَم اشک ریختن برای من و سرنوشتی که به آن دچار شده‌ام چه می ‌تواند باشد، جز آن که: “میراثِ گریه در قوم من، چون قصه‌های هزار و یک شب سینه به سینه است!” (مصرع شعری از مجموعه بانوی بارانی)
ایرج مصداقی در مصاحبه با تلویزیون آپادانا- برنامه نسیم شمال به سرپرستی آقای فرامرز فروزنده، به تاریخ ۲۳ ژانویه سال ۲۰۰۵ میلادی در پاسخ به مصاحبه‌گر می ‌گوید: “هر اتفاق و عملی را که در زندان بر روی زندانی انجام می ‌گیرد، فرد زندانی نباید که بگوید و آن را بنویسد!!” عجب! این تناقض بدون تردید از ذهنیتی برمی آید که جامعه را کاملاً یک دست و یک شکل می ‌بیند و می خواهد، راحتی خیالش نیز در همین نگاه یک قواره است و پاسخ تمام مْعضلات و مشکلات و حتی جنایات بشری را در همین سیاست و نگرش ایدئولوژی زده خود می جوید و دیگری را که از زوایای مختلفی به رویدادها و مسائل پرداخته است، دروغگو، بی ‌شرم، مْتوهِم، خیالباف، رؤیا پرداز، دزد، متقلب و سناریو نویس می ‌نامد و می ‌خواند.( این اندک صفات منحوث، صفاتی ست که ایرج مصداقی در کتاب خود و در مصاحبه اش به من منسوب فرموده اند!)
“مصداقی” خاطرات زندان مرا “مصلوب” به سناریوی یک فیلم هندی و یا کٍیسی جعلی برای پناهندگی در کشورهای اروپایی می نامد. این تشبیه از سوی او، بی ‌شک اگر از سر ناآگاهی نباشد، بعید است که از نیت خیری سرچشمه گرفته باشد! هر پناهنده اجتماعی و یا سیاسی، در هر کشور اروپایی به خوبی می‌داند(ایشان ندانند،قضات به خوبی آگاهند) که نه با تغییر مذهب، نه با نوشتن خاطرات زندان، نه وابسته شدن به یکی از گروه ها و احزاب سیاسی خارج از کشور و… و… و… هیچکدام دلیل مْوثقی برای پناهنده شدن از سوی مسئولان و قضات در کشورهای اروپایی محسوب نمی ‌شود، آن چه اهمیت دارد مسائل و مدارک قابل رؤیت از سوی فرد مزبور پناهنده و دلایل پناهنده شدن اوست.  این طرز تلقی از پناهندگی بیشتر برای کسانی جالب است که در داخل کشور به سر می ‌برند و از حال و هوای پناهنده شدن به کشورهای بیگانه آگاهی ندارند.  هیچکس با نوشتن خاطرات زندان خود نمی ‌تواند پناهنده شود، آن چه اهمیت دارد سوابق فعالیت‌های سیاسی و اجتماعی فرد مزبور جهت پناهنده شدن در داخل کشور است که برای قضات خارج از کشور اهمیت دارد.
مصداقی در کتاب خود “نه زیستن، نه مرگ” صفحه ۴۲۲ پاراگراف اول می‌نویسد: “من باید با توصیفی که از مادرم می ‌کنم، پیرزن شلاق زن را جای مادرم تلقی کنم و نه مادر بزرگم!  ایرج مصداقی به جای من فکر می کند، به جای من احساس نشان می ‌دهد، تعبیر و تفسیر می کند و اجبار هم دارد که من آن گونه به مسائل نگاه کنم که او در ذهنش می ‌پروراند و به آن می‌نگرد.او اصرار ویژه ایی دارد تا من مادرم را آن گونه به تصویر بکشم که او می خواهد!  او که نمی داند و یا نمی خواهد بداند، او که نمی ‌فهمد و یا نمی ‌خواهد بفهمد، یک انسان می تواند به دلایل ژنیتکی و یا مسائل و مشکلات روحی و جسمی دچار پیری زودرس شود. این مطلب برای مادرم پیش آمده بود و او در زیر سنِ ۴۵ سالگی درگذشت.
با این وصف مصداقی در همان جا می نویسد: “آیا مادری که فرزندٍ زنی ۵۰ تا ۶۰ ساله است می ‌تواند آن گونه باشد که من توصیفش می ‌کنم.” همان مأخذ. عجیب است! مصداقی که در محاسبه کردن ارقام و تاریخ‌ها استعدادی ویژه و نبوغی ماهرانه دارد، مرا زنی ۵۰ تا ۶۰ ساله قلمداد می کند!  به راستی او چگونه نمی ‌تواند بفهمد وقتی که من در سال ۶۳ هفده ساله بوده‌ام، اکنون که در سال ۱۳۸۳ یا ۸۲ یا ۸۱ به سر می ‌برم، می ‌توانم چند ساله باشم؟
مصداقی از خوانندگان کتابش، در نقد خاطرات من “مصلوب” می ‌پرسد: “آیا برخورد پاسداران هنگام دستگیری من با والدینم (بخصوص مادرم) واقعی است؟” او که از قرار معلوم با طرح این سؤال‌ها قصد روشنگری دارد و می ‌خواهد ذهن خام و ناپخته و بی ‌تجربة خوانندگان را (که از نظر من نه خام هستند و نه ناپخته و نه بی ‌تجربه) روشن کند، مرا پاسخگوی رفتار دیگران می ‌داند و درصدد آن است مرا متهم کند چرا از کنش و واکنش رفتاری انسان‌های دیگر در کتابم حرفی نمی ‌زنم. نه من پاسخگوی رفتار دیگری یا دیگرانم و نه انسان دیگری.  در جامعه ی مرد سالارِ سنت زده و زن ستیز، این برخورد کاملاً طبیعی است و با شئونات اخلاقی و سنتی آن‌ها (پاسداران) همخوانی دارد. چرا دور می رویم؟ در همان بگو- مگوهای خانوادگی وقتی فرزندی علیرغم میل والدینش عملی انجام می ‌دهد، پدر خانواده زنش را زیر سؤال می ‌برد که: آخر این چه بچه است که تربیت کرده‌ای! تا چه رسد به پاسداران که برای تحریک روحیه من و پدرم درصدد تحقیر و توهین به مادرم بودند.
مصداقی مدعی است که من در هیچ یک از شرایطی که واقع شده‌ام، چه در بازجویی ها و چه به هنگام دستگیری و ورودم به زندان “چشم بند” نداشتم!  من به این نکته در صفحات ۱۰۵- ۵۱- ۲۹ و… اشاره کرده‌ام. از آن گذشته، مگر تفاوتی دارد که با چشم‌ بند شکنجه شد و مورد بازجویی قرار گرفت و وارد زندان و شکنجه‌گاه شد و یا بدون آن؟ این امر از این جهت صورت می ‌گیرد که به مقدار ترس و هراس فرد زندانی افزوده شود و باعث تضعیف روحیه و شکستنِ نیروی استقامت او گردد. جالب توجه است که برای خوانندگان دو مورد از مواردی که ایرج مصداقی در کتاب خود، “نه زیستن، نه مرگ” در خصوص وصفٍ حال و روزگار خود در زندان دارد اشاره‌ای بکنم: او در صفحات ۲۱۳-۲۱۲ می ‌نویسد: “در بند قدم م‌زدم که ناگهان پاسدار درِ بند را باز کرده، من و چند نفر دیگر از بچه‌های بند ۲ سابق را صدا زد و گفت: چشم بند زده و برای جدا کردن وسایل افرادی که سابقاً در بند ۲ بودند و هم اکنون در بند به سر می ‌بردند، آماده شویم. آنان می خواستند وسایل افراد زنده مانده را از وسایل قتل عام شدگان تفکیک کنند و… و …” سؤال این است: مصداقی که چشم بند زده (به اضافة آن چند نفر دیگر) چگونه می توانستند به تفتیش وسایل بپردازند؟ آیا نباید در جایی اشاره می ‌کرد و می ‌نوشت که چشم بندش را جهت تفتیش برداشته است؟ و یا این نکته دیگر که مصداقی از آن در خاطرات خود روایت می ‌کند: او در صفحه ۲۱ همان کتاب در پارگراف اول می ‌نویسد: “تا بعد از ظهر، رو به روی در شعبه بودم و لحظه‌ها را می ‌شمردم، آن کس که از داخل اتاق برمی ‌گشت هیچ شباهتی به همان شخصی که داخل شده بود نداشت. از زیر چشم بند، پاهای باد کرده و کبودی را که از مقابلم می گذشتند، دیده و سرنوشت خود را حدس زدم.” به راستی مصداقی چگونه می ‌توانسته است با “چشم بند” اطراف خود را ببیند و افراد را پس از ورود و خروج به آن جا تشخیص دهد؟ اگر قرار بر انگشت گذاشتن و گرفتن انتقادات و ایرادات باشد، در جای- جای این کتاب “نه زیستن، نه مرگ” نکته‌ها بسیار است!
مصداقی در مورد نحوه ی بازجویی من می ‌نویسد: “بازجو به کسی حکم زندان نمی دهد، آن هم در اولین جلسه ی بازجویی” باید بگویم: اولاً حکم مرا در اولین جلسه ی بازجویی ندادند، بل که در سومین جلسه ی بازجویی صادر شد. (صفحات ۴۹ تا ۳۹) کتاب مصلوب. سپس مصداقی اضافه می ‌کند: “کسی نیست که شکنجه را تجربه کرده باشد و در آن شرایط هزار بار مرگ را آرزو نکرده باشد، نه این که با شنیدن چهار سال حبس دچار چنان وضعیتی از نظر روحی شود که دست نگهبان را با یک ضربه عقب براند و بعد…” من در صفحات قبل از بازجویی سوم در کتاب مصلوب نوشته‌ام که شلاق خورده، کتکم زده، گرسنه و تشنه‌ام گذارده و صد جور توبیخ و توهین و ناروا شنیده‌ام. از قرار معلوم این‌ها برای من شکنجه محسوب نمی ‌شد و نمی ‌شود!از قرار وعلوم باید در زندان سنگسار یا زیر زمینم خاک می کردند تا این آقا بفهمد و باور کند که چه عذابی کشیده ام!  سپس همین مؤلف می نویسد: “معمولاً این عمل را برای ارعاب و ترس و هراس و به اعتراف آوردن زندانی انجام می ‌دهند.” به این ترتیب باید پرسید، مگر غیر از این را با من انجام داده‌اند؟ من از کجا می ‌توانستم بفهم که فلان رفتار و عمل و واکنش بازجوها و یا شکنجه‌گرانم از کجا ناشی می ‌شود؟ من که آموزش بازجویی و شکنجه کردن را نیاموخته‌ام! و چندین بار به زندان نیفتاده‌ بودم تا تجربه‌گر شرایطی باشم که آن را شناخته‌ام. این تجربه ی عجیب زندگیم برای نخستین بار در سن هفده سالگی ام صورت گرفته بود. مصداقی همین گونه یک ریز می ‌بافد و می ‌دوزد. گاه در نقش زندانی سخن می ‌گوید و می ‌نویسد، گاه در نقش منتقد! گاه بازجو می شود و گاه قاضی! خودش سؤال می کند و خودش هم جوابش را در جیبش دارد!
او پدیده ی “تابوت” را منحصر به زندان قزل حصار می ‌داند و اگر در یک رویداد، طبق تجربیات و آگاهی های سرشار او از زندان و حتی نحوه ی شکنجه کردن و عوارض ناشی از آن، روایتی همخوانی نداشته باشد، همه را باطل و بی ارزش و جعلی می داند و چنانچه طبق تجربیات و آگاهی‌هایش باشد آن را منحصراً به زندان تهران و کرج (قزل حصار- اوین- گوهردشت) مربوط می ‌داند و از نظر او جزء همین سه زندان، زندان دیگری وجود خارجی در ایران ندارد! او می ‌پندارد که با یک حکومت قانون‌مندٍ درستکار روبروست که قوانین ساخته و پرداخته‌اش را مو به مو در سر تا سر کشور، به طور یکنواخت و یکسان، با رعایت کلیه ی موازین شرعی- عرفی- اخلاقی و انسانی و قانونی انجام می دهند!
مصداقی با صراحتٍ بی شرمانه‌ای در خصوص تجاوز جنسی که در زندان بر روی من انجام گرفت، می ‌نویسد که من دروغ محض گفته‌ام. الحق به این نرم آهنی و نرم چشمی مصداقی! کدام زنی است که در جامعه سنتی ایران زندگی کرده باشد و نداند باکره بودن چه ارزشی برای عموم مردم دارد؟  کدام زنی است که نداند چنین اعترافی در سطح جامعه و دید و نگرش عام و خاص او را به چه سرنوشتی سوق می ‌دهد؟ کدام زنی است که به دروغ می آید و پیشانی خود را جهت بیان چنین ارزش عرفی- اجتماعی و سیاسی مْهر می ‌زند؟ اگر قرار بود که دروغ بنویسم، نخستین کاری که می کردم کتابم را با نام مستعار چاپ می‌کردم، نه با نام اصلی خودم! مصاحبات خود را با چهره ی ناشناس انجام می دادم، نه با چهره اصلی ام!و نام  و چهره ی اصلی ام را پنهان می نمودم . اما من که استوار و عریان در برابر نگاه مردم ایستادم! من به خوبی می ‌دانم بیان همین مطلب چه ضربه‌ایی به بیضه ی اسلامِ عزیز مْلایان مْفت خورِ چشم شور نزده است و آن را به درد نیاورده، اما این ضربه و درد هرگز به اندازة آن چه که آن‌ها با من کردند نیست و نخواهد بود!
حاصل بیست و سه سال و اندی رنج و عذاب و تنهایی و درد، دروغ نیست، حقیقت است، حقیقتی به نام “مصلوب” که من آن را نوشته‌ام و تجربه کرده ام. جالب توجه است که ذکر کنم مصداقی، خودش در جلد اول کتاب “نه زیستن، نه مرگ” صفحات ۲۹۴ تا ۲۹۰ در خصوص تجاوزات جنسی در زندان توسط بازجویان یا شکنجه گران طوماری ارائه می دهد که خواندنی ‌ست و در تأیید کتاب خاطرات من و آن چه که نوشته‌ام، اما از نظر این مؤلف، پس از آمار داده شده از سوی او هر که بیاید و نمونه یا آمار تازه‌تری ارائه دهد مردود است و استناد به دروغ و تحریف و جعل اسناد!! مصداق می ‌نویسد: “کسانی که در دوران شاه و خمینی شکنجه شده‌اند به خوبی آگاه هستند که آویزان کردن از ناخن و یا حتی انگشت امکان ناپذیر است.” و به عنوان فاکت، بخشی از کتاب “مصلوب” را می آورد و مابقی نوشته را قید نمی ‌کند! من در خصوص کشیدن ناخن‌هایم (ناخن‌های چهار انگشت دست راستم) به وضوح توضیح دادم که به چه صورت بوده است و من در چه شرایطی قرار داشتم. وقتی ناخن‌های دست راستم را کشیدند، از آن جا که بر روی آن تخت با مچ‌های بسته بودم، از شدت درد قفسه ی سینه را بالا کشیدم و فریاد زدم و احساس کردم همه ی وجودم از دستم آویزان شده است. به راستی آن لحظه‌ها و ساعات هولبار و درد‌آمیز را با چه کلمات، با کدام واژه، یا صفت و موصوفی می ‌توانستم بازگو کرده و بنویسمش؟ من نوشته‌ام: احساس کردم از دستم آویزان شدم. سپس جمله ی بعدی را می نویسم و می ‌گویم: “نه، من آویزان نمی ‌شدم، من کشیده می ‌شدم. انگار به صلیب کشیده می ‌شدم، من قوس گرفتم.” صفحة ۸۵ مصلوب.
مصداقی می ‌نویسد: من از شکنجه به عنوان “حد” یاد می کنم. اما من تمام این جمله‌ها و اصطلاحات را از زبان همان پیرزن شکنجه‌گر می ‌نویسم. من آن چه را که شنیده و به چشم دیده‌ام و با پوست و استخوان خود آن را لمس کرده، روایت نموده‌ام. مگر کسانی که به این امر گمارده می ‌شوند تحصیلات حقوقی دارند؟ آن پیرزن مفلوک سوادش در حد اَکابر هم نبود، اگر بود که چنین دست در دست دژخیمان نمی ‌گذاشت و به نام خدا و پیغمبر و قرآن و اولاد پیغمبر (خمینی) چنین به تاراج من آستین بالا نمی زد. سپس همین مؤلف ادامه می دهد که: “من آن قدر از مسائل سیاسی دور هستم که نمی ‌دانم “مجاهدین” ، “چپ”‌ها را “نجس” یا “خائن” ندانسته و نمی‌دانند”. مصداقی آن گونه که خود می ‌خواهد همه چیز را تعبیر و تفسیر می ‌کند. این نگاه و برداشت توابان از ما بود و نه من از مجاهدین و یا مجاهدین از ما. صرف نظر از این نگاه، آن چه برای من اهمیت داشت و دارد این بود و هست که همه ی ما، چه چپ‌ها و چه مجاهدین، فارغ از هر نقطه نظر سیاسی، “انسان” بودیم.  “انسان” بودن چه ارتباطی به داشتن اطلاعات سیاسی و یا عدم آن دارد؟! مصداقی که کژ خاطر است می ‌نویسد: من اصلاً نمی ‌دانم قپانی نوعی بستن دست است، نه نوعی از دستبد!  عجب! دست‌ها را به هم گره می ‌زنند، آن هم از پشت؟ پس با چه می ‌بندندش؟ حتماً با پر قو! من به دست‌هایم نگاه می‌کنم و هنوز آثار زخم‌ها را از فشار دستبند قپانی می ‌بینم و زیر لب می گویم: حریفٍ باخته، با خود همیشه در جنگ است! مصداقی در خصوص آزادی دوست من “مهین” می ‌نویسد: “که مهین باید در اواسط سال ۶۸ آزاد شده باشد اما او دقت ندارد که من قبل از آن نوشته‌ام که هر کس از زندانیان اگر راغب به مسئله مصاحبه می شدند مورد عفو قرار می ‌گرفتند، حتی اگر حکم او را داده بودند! به راستی آیا من باید قوانین مْلا درآوردی این دژخیمان را حل و فصل کنم؟ این‌ها عبادتشان با باد معده باطل می ‌شود، قوانین نوشته شده‌اشان که دیگر جایی خود دارد! مهین دو بار مصاحبه می ‌کند و در مصاحبه دوم مورد پذیرش قرار می ‌گیرد و قبل از من از زندان خارج می ‌شود. نکته بسیار جالب توجه‌ای که لازم می ‌بینم در این جا به آن یک اشاره کلی کنم این است که اساساً ایرج مصداقی با طرز تفکری که دارد، مردگان را زنده و زندگان را مرده تلقی می کند.این امر اما برای فرهنگ عزا مقدور و مقتنعم است. لازم و ملزوم است ، تا ما جای آن که به زندگان چشم بدوزیم، دیده ی قهرمان آفرینی به مردگان داشته باشیم. ما باید زندگان را مرده و مردگان را به نفع فرهنگ عزا زنده بپنداریم!!! او در نقد کتاب من صفحه ۴۳۰ می ‌نویسد: “در دوران قتل عام زندانیان در سال ۶۷ در مشهد تنها دو زندانی زن به نام‌های شمسی براری و شیرین اسلامی که هر دو از زندانیان مجاهد زیرِ حکم بودند، اعدام شدند.” “آیا حضور ۸ زندانی اعدامی در بندی که متعلق به زندانیان حکم دار است، آن هم در سال ۶۶-۶۵ تعجب آور نیست؟” نه! این تعجب آور نیست ! تعجب آور این است که: خانم شیرین اسلامی اصلاً اعدام نشده و سْر و مْور و زنده و حیّ و حاضر در کنار همسر و فرزندانش زندگی می‌کند. شیرین اسلامی، یکی از همبازی ‌های دوران کودکیم بود. در زمان شاه آن‌ها جزء خانوادة مْتدین بودند و چادر به سر می ‌کردند. در دوران انقلاب شیرین اسلامی گرایش به مجاهدین را سر می ‌گیرد و عاقبت در دوران دبیرستانش زندانی می‌شود.(ما هردو هم سن و سال هم بودیم) برادر و پسر خاله ی او در جبهه ی جنگ شهید می ‌شوند. برادر او “حسین” و پسرخاله‌اش “رضا” نام داشتند. شهادت این‌ها در جبه ی جنگ همانا و آزادی بی قید و شرط سرکار خانم شیرین اسلامی همان! اکنون او در مشهد یکی از کنیزان حلقه به گوش نظام جمهوری اسلامی درحرم مطهر امام هشتم امام ر ضاست است! سؤال این است: به نظر شما خوانندگان این عجیب نیست؟!
مصداقی در خصوص عدم ملاقات من از سوی خانواده‌ام می ‌نویسد:  “آیا خانواده‌ای که شاهد دستگیری دخترشان بوده‌است، سال‌ها منتظر می ‌ماند که از سوی ارگان‌‌های دولتی جهت بودن او در زندان نامه‌ایی دریافت کند؟” همان کتاب صفحه ۴۳۳ باید گفت این مؤلفٍ زیرکِ نکته سنجِ با دقت، که از هوش و حافظه و جان سالمی برخوردار است، آن گونه که خودش خواسته کتاب را خوانده است. خواهر و برادر من در شهر دیگری زندگی می ‌کردند، و از آن گذشته والدین من به فاصلة چند ماه یکی پس از دیگری میی میرند.(مرگ زود رس در خانواده ی پدری و مادری ام ارثی ست. در ضمن والدین من دختر عمو وپسر عمو بودند) “مْردگان” چگونه می ‌توانستند در جستجوی من برآیند؟ اگر چنان چه هم نامه‌ایی به آدرس خانه پدری ام ارسال شده بود، کسی در آن جا زندگی نمی کرد تا گیرنده ی آن باشد! البته به طور حتم ایرج مصداقی مرگ والدینم را نیز زیر سؤال می ‌برد که اصلاً آن‌ها به چه اجازه‌ایی مرده‌اند! جالب توجه است که این مؤلف در کتاب “نه زیستن، نه مرگ” جلد سوم صفحه ۲۲۲ می ‌نویسد: “خانواده‌ها به زندان و مراجع قضایی مراجعه کرده ولی پاسخی دریافت نکرده بودند.” این شرایط، از قرار معلوم شامل حال خانواده ی من نمی ‌شده است! من که در آن دوران میان چهار دیوار سلولم زندانی بودم از کجا می توانستم بدانم آیا خوانواده ام در جستجوی من هستند و یا نه ؟ بخصوص که من دوسال نخست اسارت خود را بدون ملاقات گذرانده بودم! از سویی من به طور کمال از عدم داشتن ملاقات خود در این اثر نوشته ام. هم احساسم را نوشته ام و هم تردیدها و کمان هایم را! مصداقی در خصوص وضعِ حمل “راضیه” می ‌نویسد و مدعی آن است که من می ‌خواهم فرزند او را هم چون امام علی قلمداد کنم!  اولاً در روایت من فرزندی به دنیا می‌آید که دختر است و نامش یاس. دوماً من در کجای این کتاب از امام علی و پیغمبر و کعبه و مولود و مسجد نوشته‌ام؟ او مدعی است که فرزند راضیه از نظر من مولودی هم چون حضرت علی است که در کعبه به دنیا می ‌آید یا در مسجد! کدام مسجد؟ سپس ادامه می ‌دهد “تناقض عدم خونریزی به هنگام زایمان حضرت علی قبلاً حل شده است زیرا قرار بوده است که او امام شود!” همان مأخذ. الحق به حل این تناقض! این حل تناقض است یا ترویج خرافات؟ راضیه برای معاینه به بهداری زندان مراجعه می ‌کرد و در این که چنین نوشته‌ام شکی ندارم اما این ایرج مصداقی است که نمی ‌داند معاینه ی زن باردار به صورت داخلی و از طریق زهدان قرار نمی ‌گیرد تا چه رسد به این که زایمان طبیعی چگونه است!  زنان از این پدیده ی شگفت،تجربه‌ها دارند و می دانند که در یک زایمان طبیعی خون فواره نمی ‌زند تا نمازخانه یا مسجد خداوند را نجس کند. در یک زایمان طبیعی کیسه ی آب رحم پاره می ‌شود تا خروج جنین با سهولت انجام گیرد، پس از خروج جنین، جدایی و پاره شدن بند ناف از جداره ی رحم است و خونریزی که محصول ریزش دیواره ی رحم است انجام می ‌گیرد. این خونریزی هم چون دوران ماهیانه زنان است با اختلاف طول مدت و شدت خونریزی. مگر راضیه را می خواستند ذبح کنند که خون در هنگام زایمان فواره بزند و مسجد و نمازخانه ی باری تعالی را نجس کند؟!
مصداقی که ژاژ خواهی‌اش فزونی گرفته است می ‌نویسد: “کسی نمی ‌تواند پس از فروپاشی یک حزب یا گروه هوادارا آن باقی بماند.” مگر کلیه احزاب و گروهها که پس از حکومت ملایان در ایران از هم فرو پاشیدند، هنوز هوادار آن حزب یا گروه باقی نمانده‌اند؟  مگر تعلق فکری و ایدئولوژی به آن‌ها ندارد؟  به عنوان مثال: نظام پادشاهی در ایران از میان رفت اما هنوز هستند کسانی که چه در داخل و چه در خارج به این گونه نظام پایبند هستند و فعالیت می ‌کنند و هواداران آن نیز باقی مانده‌اند.
به راستی این نقد کتاب خاطرات من است یا سین جین کردن من؟ این نقد و انتقاد از من است یا حذو هتک من؟ این روشنگریست یا ترور شخصیت؟  ایرج مصداقی در چند نقش بازی می ‌کند؟ در نقش بازجو، منتقد، نویسنده، شاعر، قاضی، زندانی شکنجه‌گر؟!
مصداقی در خصوص تشکیلات و تظاهرات در دبیرستان‌ها سخن می ‌راند و مدعی است که چنین فعالیت‌هایی وجود خارجی نداشتند.  او که به علم غیب هم دست دارد و از عالم بالا با خبر، از همان عوالمی سخن می ‌راند که اغلب غیب زدگان دچار آنند.  شرایط در شهرستان‌ها بسیار متفاوت بود بخصوص شهری مثل مشهد که اساساً شهری ست مذهبی و زیارتگاهی. در آن دوران چه در دبیرستان روزانه و چه شبانه‌اش، بودند کسانی که در جمع‌های پنج یا هفت نفره در سطح دبیرستان به طور غیر علنی فعالیت می ‌کردند (بخصوص چپ‌ها، چه اقلیت و چه اکثریت و چه شاخة اشرف)  در آن دوران در دست داشتن یک کتاب، یک نشریه تایپی که بویی از حزب یا گروه را داشت اگر در دست یا کیف کسی دیده یا پیدا می شد، او را بلافاصله توسط “انجمن اسلامی” که نقش توابان را در هر کلاس و دبیرستانی بازی می کردند، به مدیر و مسئولان معرفی می کردند.  هر معرفی یی از این افراد،از سوی  مدیر مدرسه و توابان یا همان “انجمن اسلامی‌ها”، به عنوان یک پوئن و درجه ی درستکاری و وفاداری به اسلام و انقلاب مطرح می‌شد. خانم “سیگارودی” که مدیر دبیرستان ما بود از این درجات بسیار دریافت کرد!اکنون او در پیاده روی های شهر استکهلم سوئد گام بر می د ارد و دلشاد و راضی ست!
مصداقی مرا متهم به این می ‌کند که علم فقه هم نمی دانم! او می‌نویسد “من اطلاعی ندارم که به عمل نزدیکی دو زن در شرع “مساحقه” می ‌گویند.” (همان کتاب صفحه ۴۲۷) عجیب است! این مؤلف نابغه در تمام امور و علوم بر این باور است که من در نوشتن خاطرات خود به زیر یک بغل کتاب فرهنگ لغات را گذاشته و به زیر بغلِ دیگرم فرهنگنامه ی سیاسی و بالای سرم هم کتاب فقه و شرع! اگر از صد نفر زندانی و یا مردم بپرسند که در شرع به عمل نزدیکی دو زن چه می ‌گویند پاسخ همه منفی است. آن‌ها می ‌گویند یا همجنس باز و یا همجنس‌گرا.شاید هم اصلا بی جواب بگذارند این سوال بسیار مهم را!!!!
من در نوشتن و بازگوکردن مطالب و خاطرات زندانم که بیست سال از آن می‌گذشت سعی کردم با همان افکار و احساسات و عقاید آن‌ها را مطرح کنم و عواطف و عقاید امروزه خود را به هیچ وجه ادغام نکنم. بعد این مؤلف می ‌نویسد من بارها و بارها اشاره کرده‌ام که هفده سال بیش نداشتم.  به طور قطع من چنین نوشته و گفته‌ام تا به خوانندگان با زبانِ بیی زبانی یادآور شوم، با من که هفده سال بیش نداشتم و سیاسی به معنای رایج کلمه اش نبوده‌ام، چنین کردند وای به حال آنهایی که سیاسی بوده و هستند!
ایرج مصداقی که خود را علامه ی دهر علوم سیاسی و اجتماعی و روان‌شناسی (بخصوص روان‌شناسی شکنجه) و فقه و حقوق و آمار می ‌داند و از مسائل سیاسی دیروز و امروز ایران کاملاً آگاهی دارد برای من عجیب است که نمی ‌تواند حدس بزند وقتی که بازجویم مرا متهم به داشتن اسلحه و اسم شب و غیره و ذالک می ‌کند، مراد چیست؟  چرا او به ذهنش خطور نمی ‌کند که هایده آغایی راد جزء و یا هوادار گروه اشرف بوده باشد؟ این ادعاها و اتهامات در غیاب من از سوی هایده وارد شد تا جان سالم از معرکه به دَر بُرُد که نمی ‌بُرد! مصداقی یا نمی ‌فهمد یا نمی ‌خواهد بفهمد که من یک قربانی، از شرایط ویژه ی یک انسان دیگر به نام هایده آغایی راد بودم. او می ‌نویسد: “من بدون دغدغة خاطر هر چه که می ‌خواهم می گویم و می ‌نویسم.” دغدغة خاطر از چه کسی و چه چیزی؟ از قوانین قرون وسطا‌یی جمهوری اسلامی یا از اعیادی و اُوباشش و یا از خود فروخته‌گانش و یا از سنتٍ زن ستیزشان! اگر مراد مصداقی این‌هاست، باید بگویم آخر خط رسیدن به همان نقطة سیاه است که به آن مرگ می ‌گویند و هر انسانی دیر یا زود با آن مواجه می ‌شود.  برای پاسخی روشن‌تر به این تهدید آشکار از سوی این زندانی سابق و این پژوهشگر خاطرات زندان و این حامی و هوادار حقوق بشر باید با صدای بلند بخوانم:
گیرم که در باورتان به خاک نشسته‌ام             و ساقه‌های جوانم             از ضربه‌های تبرهاتان زخم‌دار است             با ریشه چه می کنید؟
گیرم که بر سر این بام             بنشسته در کمین پرنده‌ایی             پرواز را علامت ممنوع می ‌زنید             با جوجه‌های نشسته در آشیانه چه می کنید؟             گیرم که می ‌زنید             گیرم که می بْرید             گیرم که می کشید             با رویش ناگزیر جوانه چه می کنید؟                                                “شعر از مانی”
اکنون به چند نکته اشاره می ‌کنم و از خود و شرایطم می ‌گویم و می نویسم تا ذهن و دل ایرج مصداقی و امثال او را روشن کنم. بر اثر شکنجه، من اعصاب ماهیچه‌اایی دست راستم را از دست داده‌ام. بدین ترتیب از کارهایی که ظریف هستند تا حدودی عاجز هستم، مثل گرفتن یک فنجان، یک قابلمه و یا بستن دکمه های پیراهن، حتی کارهایی مثل سوزن دوزی. نه این که این‌ها را نمی ‌توانم انجام دهم، بل که می ‌گویم به سختی انجامش می ‌دهم.  مثلاً همین قلم که در میان انگشتانم قرار دارد و سعی می ‌کنم با آن بنویسم، گاه بی ‌آن که اراده کرده باشم از نوشتن باز می مانم، ماهیچه‌های دستم کاملاً سفت و سخت می ‌شود و خطوط نوشتن کلمات نظم خود را از دست می دهد.  گاه اشیاء از دستم می افتند و من تعادل نگهداری آن‌ها را ندارم. زیرا اساساً احساسی را از قسمت آرنج تا نوک انگشتانم نمی ‌کنم. اما کارهایی سخت مثل جارو کشیدن بیل به دست گرفتن و… و… و… برایم ساده‌تر است!  دستم گاه روزها و ساعت ها هم چون یک چوب خشک در کنار بدنم قرار می ‌گیرد، ماهیچه‌ها سفت و رگ‌هایش متورم می ‌شود و ناچارم آن‌ها را ماساژ دهم، چنان چه ماساژ دادن دستم توفیری نکند، دارو استفاده می کنم. استفاده از دارو عوارضی بسیار دارد و من به ناچار این عوارض را همواره و همیشه تحمل کرده‌ام.یکی از این عوارض بی خواب ست که به دلیل خوردن داروهای انرژی افزا و خون رسانی در بدن و بخصوص در دستم مورد استفاده قرار می گیرد.
کلیه ی نقاشیی های خود را، بخصوص آنهایی را که در ایران کشیده‌ام با وسیله‌ایی به نام “اِربراش” بوده، پمپ کوچک رنگی که با فشار یک دکمه عمل می‌کند!ما بقی را اما همواره با تکیه دادن چوبی زیر دستم کشیده ام! اکنون نمی‌دانم چرا کشیدن نقاشی از نظر ایرج مصداقی غیر قابل درک و یا عجیب است!؟ مگر من از یک افلیج مادر زاد کمتر شده ام ؟ مگر اراده ای انسانی ام را توانستند خورد و نابود کنند؟ مگر غرور انسانی ام را توانستند بگیرند؟
ایرج مصداقی مرا به خاطر این که اصلاً چرا نفس می ‌کشم نیز محکوم می ‌کند، می ‌دانید چرا؟  زیرا در نگاه او و امثال او زن ضعیف است!  زن اساساً چه در بیولوژی‌اش، چه در ساختار روحیه‌اش، چه در عاطفه‌اش و چه در کنش و واکنش، همه و همه، ضعیف و پاسیف و غیر فعال است. اما او و امثال او نمی ‌دانند آن چه مرا راغب ساخت که پس از خروجم از زندان به “هنر” بپردازم، در حقیقت توانایی درک و تجربه ی واقعیت زندگیم بود که نیاز به “بودن” را، به “هستی” را در من ضرورت بخشید.  ساده بگویم… ساده بگویم… من می ‌خواستم “زندگی” کنم، نه روزمره‌گی!  می‌خواستم ابتدا به خود و سپس به آنهایی که با خصومت و ددمنشی به تاراج وجودم، روحم، عاطفه‌ام…و…و… آستین بالا زدند بگویم: آهای…. من زنده‌ام. زنده‌ام. زنده‌ام و زندگی را با همه ی بی عدالتی و خشم و عذابی که بر جان و تنم فرو آورده‌اید دوست دارم. ایرج مصداقی در تلویزیون آپادانا (همان روز و تاریخ مذکور) در پاسخ به مصاحبه‌گر “فرامرز فروزنده” که به او می ‌گوید: کتاب چهار جلدی‌تان در خدمت جمهوری اسلامی ‌ست و شما در این کتاب بیش از همه کس، علیه خانم کتایون آذرلی نویسنده کتاب “مصلوب” نوشته‌اید و او را محکوم به دروغ گفتن و دزدی و تقلب و… کرده‌اید. او یک باره از جا می ‌جهد، هم چون اسپند روی اجاق می ‌شود و در پاسخ می ‌گوید: اگر وقتش را داشته باشم ۱۷۰۰ صفحه دیگر علیه او می‌نویسم!(چه جالب! نمی دانستم در چشم و دل و جان او این اندازه مهم شده ام!!!!) آقای فرامرز فروزنده از او تمنا دارد که آرام باشد و سپس آثار شکنجه‌هایی که بر روی بدنم قرار دارد را به نمایش می ‌گذارد (من بیش از پنج بار با این مصاحبه‌گر با ذوق و با شعور و آگاه به کار خود مصاحبه کرده بودم).
باری، ایرج مصداقی در این مصاحبه کاراکتر و شخصیت خود را نه تنها به من و مصاحبه‌گرش “آقای فرامرز فروزنده”، بل که به کلیه بینندگان و خوانندگان اثرش “نه زیستن، نه مرگ” نشان داد. او که در این مصاحبه تاب و تحمل انتقاد را نداشت و نمی‌توانست و یا نمی‌خواست نام نویسنده کتاب “مصلوب” را به زبان آورد، نشان داد که در زندان و بیرون از آن چه آموخته و چه نیاموخته است!! … و اما در تاریخ جنون‌آمیز و خونین ملّت من و شما قرار نیست “عدالتی” صورت بگیرد، قرار بر این است که به جرم افشای ظلم و ستمی که بر من روا شده و تمام زندگیم را از من ستانده است، دروغگو، حقه‌باز، متقلب، دزد، فاحشه…، و…و …و… لقب بگیرم، و به مُسلَخ که نمی ‌بُرُندم، هیچ! سنگسارم کنند. قرار بر این نیست “عدالتی” صورت بگیرد، قرار بر این است بار دیگر در لوای آزادی و روشنگری (از همان دست آزادی‌هایی که هایده آغایی راد به آن اعتقاد داشت و از همان روشنگرهایی که ایرج مصداقی دادِ آن را دارد!) میان رابطه‌ها و ضابطه‌ها، سیاست ‌بازی ها و تبلیغات مطبوعاتی نخبگانی چون پرویز قلیچ خانی سنگ آجین شوم. قرار بر این نیست “عدالتی” صورت بگیرد، قرار بر این است کسانی که نان را از قَبُل دیگران می خورند و مظلمه‌اند، چهره ی من و ما را کم رنگ‌‌‌ یا بی ‌رنگ کنند تا خودشان رنگی بگیرند، دستی بیفشانند و پایی بکوبند و به نام “نقد” فحاشی کنند و ناسزا بگویندُم و بنویسند و باز هی بنویسند و سنگ پاره‌ای بیندازند و در این آشفته بازار مغشوش و مشکوک برای خود جا باز کنند و به میدان هنر و ادبیات و سیاست و… و…و… و… پا بگذارند و با ساده لوحی و همان کلیشه‌هایی که به سادگی مقبول می افتد دست به قلم برده و اگر قادر به حذف فیزیکی ام نیستند (که هستند)، حداقل ترور شخصیت کنند و در ادامه ی همان جامعه و فرهنگٍ سنتی “زنِ خوب پارسای فرمانبردار” گام بردارند و کلیشه‌وار اما با پُلَشتی و سلطه بر ابزارهای خود همگان را به رنگ خود بخواهند! غافل از این که من از بدو تولد اِتیکتٍ زنِ خوب پارسای فرمانبردار را از جبین خود پاک کرده‌ام، آن قدر پاکش کرده‌ام که نه فرمانبردارم و نه پارسا و نه خوب! ایرج مصداقی، مؤلف کتاب “نه زیستن، نه مرگ” با صغرا، کبرا چیدن و شبهه افکنی ها و القائات درصدد برانگیخته کردن افکار عمومی به نام روشنگری برآمده (کدام روشنگری؟) تا سور مورد نظر خود را که به نفع جمهوری اسلامی و ایادی و اُباشش است دریافت کند و کلاه شرعی ‌اش را بر سرش بگذارد. این جار و جنجال‌ها و زد و بندهای سیاسی و مطبوعاتی برای مخدوش کردن چهره ی بدعت‌ها، کار تازه‌ای نیست “و تفکر سنتی و ایدئولوژی زده تاب بر هم خوردن ملاک‌ها، ارزش‌ها و معیارهای نهادینه شده را ندارد” و با خصلت محافظه کار این مؤلف “ایرج مصداقی” که با هر عادت شکنی سر ناسازگاری دارد، می ‌آشوبد و هر چیز را هم شکل و در جهت ارزش‌ها و روش‌های ایدئولوژی و تفکر خود می ‌داند و بر بی اعتبار کردن خاطرات نویسی تمام زندانیان سیاسی دست و آستین بالا می ‌زند و خط بطلان بر آن‌ها می ‌کشد.
و اما برسیم بر سر موضوع دیگری که از سوی این مؤلف “ایرج مصداقی” با آمارگیری و اندازه‌گیری های طولی و عرضی و زمانی و مکانی اش مطابقت ندارد!
با صراحت و صداقت و یقین به شما مردم می ‌گویم که در برابر انتقادات تاریخی و یا رویداهای سیاسی، یا هواداری این و آن به هر حزب یا گروه که من “کتایون آذرلی” در کتاب “مصلوب” از آن یاد کرده‌ام، هیچ رویدای را بنا به تخیل یا تصور یا آرزوی خود ننوشته‌ام. می ‌دانید چرا؟ زیرا نه چنان تخیل و تصورهای رنج‌باری را در ذهن دارم و نه چنین آرزوهای خونین‌بار را برای خود و یا مردمم!
من آن چه را که پس از بیست و چندی سال در ذهنم باقی مانده و همواره زنجم داده است به رشته ی تحریر آوردم. اکنون حذف و یا باور این اثر نه “تاجی بر سر من می ‌گذارد و نه تاجی از سرم بر می ‌دارد!  در آن دوران که چاپ کتاب “مصلوب” قرار بود توسط انتشارات فروغ- شهر کلن آلمان صورت بگیرد من با حادثه ی اتومبیل‌ رانی روبرو شدم و فرزندم را در این حادثه از دست دادم.(پسرم، ایلیاد، یک ماه به جهان چشم دوخت و چشم از جهان  نیز فرو گرفت!سه سال پس از این حادثه چهارمین فرزندم را که دختر بود”ماریا” بر اثر ایست قلبی از دست دادم)  این حادثه که بزرگترین شوک زندگیم پس از وقایع “مصلوب” بوده، هرگز تا این لحظه به من اجازه نداد تا عاطفه و احساس خود را منطبق با منطقِ “مرگ” کنم. پس از این حادثه هیچ چیر نتوانست احساس ضربه خورده ی مادری را در من تسکین یا بهبود بخشد و یا حتی سرکوب کند! در این بحران روحی بود که من می ‌بایست نسخه ی تصحیح شده ی مجدد “مصلوب” را به انتشارات مذکور تقدیم کنم. ناشر(انتشارات فروغ\ کلن\ آلمان) کتاب را بازبینی کرده و برای تصحیح چند واژه ی اختصاصی آن را به سوی من بازگردانده بود. من پس از تصحیح، ناآگاهانه… نسخه ی تصحیح شدة دوم را (نه نسخة غلط گیری شدة سوم) به سوی او ارسال کردم و ناشر بنا به اعتماد به من آن را به زیر چاپ برد. خوانندگان این کتاب “مصلوب” به وضوح می ‌توانند دریابند و ببیند که این اثر نه تنها ویراستاری نشده است بل که مملو از اشتباهات تایپی است. واژه ی “کمونیست کارگری” یکی از این اشتباهات گویشی در نوار موجود صدای من و هم چنین در تحریره است. (من ناچارم ابتداء افکار خود را بر روی نوار پیاده کنم و سپس آن را به دست تایپ بسپارم). من از این بابت از خوانندگان و شما مردم پوزش می ‌طلبم و متأسفم که بیش از این تاب و تحمل شرایطی را که به من تحمیل شده و نامش را هم گذاشته‌ام “سرنوشت” نیاورده و نمی آورم! اما به راستی کدام مادری است که مرگ فرزند خود را به چشم ببیند و تاب آورد؟ “مصلوب” با مرگ فرزندانم متولد شد و این تولد و آن مرگ نمکی بود بر روی زخم‌های کهنه ی جان و تنم!!
اکنون پس از دو سال و اندی که از این حادثه می گذرد، دچار بیماری تُمور مغزی شده‌ام و دو بار نیز مورد عمل جراحی قرار گرفتم، با این حال و احوال سعی خواهم کرد بار دیگر “مصلوب” را که تمام زندگی ام است به چاپ برسانم و چنان چه عمری باقی نماند بازماندگانم آن را تقدیم حضورتان خواهند کرد. امیدوارم بیان مطالب قید شده در خصوص مرگ فرزندانم و بیماری خودم، بنا به ادعای “ایرج مصداقی” باعث گرفتن نَم اشکی از چشمان شما خوانندگان عزیز و گرامی نشده باشد!
باری…
سری افراشته، اما
دست‌ها حلقه به گردِ زانو
تب طوفان در سر
برق حریقی در چشم
دشنه‌ای در پهلو             ا
ین چنینم در این برزخ یا دوزخ
یا هر چه که هست!
“سعید یوسف”

یک تذکر در مورد نوشته خانم کتایون آذرلی

مرداد ۱۳۹۱

همانطور که می دانید ما قبل از انتشار هر شماره گذرگاه قسمتی از پاره ای از نوشته هائی که بصورت کامل در گذرگه خواهد آمد را به لیست ئی میلمان ارسال می داریم.
درمورد نوشته ی مفصل خوانم کتایون آذرلی که در همین شماره آمده نیز چنین کردیم.
در رابطه با آن چند ئی میل کوتاه از آقای ایرج مصداقی که سویه دیگر این ماجراست دریافت کردیم. آز آنجا که قرار بر این است که نظر و صحبت های ایشان را نیز باز تاب بدهیم، تلاش کردیم مطلبی از ئی میل های ایشان بیرون بکشیم که بشود منتشرش کرد چیزی نیافتیم جز این اشاره که نوشته خانم آذرلی جدید نیست. و اینکه ایشان بخاطر تومور مغزی باید تا حالا در گذشته باشد که تصدیق می فرمائید نوعی نفرین نا خوشایند است، و البته تاکید بر اینکه خانم آذرلی درست نمی گوید و در بسیاری موارد ادعاهای غیر صحیح دارد ” که گویا بسیار بیشترش را در کتابهای خود گفته است ” .
ما مراتب را به خانم آذرلی اطلاع دادیم . ولی نوشته مفصل ایشان در سایت گویا در همین زمان دیگر وظیفه ای را برای ما باقی نمی گذارد.
نوشتیم تا نگفته نگذاشته باشیم.

چند روایت ساده از روزی که ارشاد شدم – مانا آذر

مرداد ۱۳۹۱

پرده اول- سارا

بعد از مدتها قرار بود ببینمش، همکلاسی قدیمی دوران دانشگاه، بعد از کوچ او به ینگه دنیا دیگر ندیده بودمش هر دوی ما ازدواج کرده بودیم و صاحب خانه و خانواده شده بودیم. عکس های فیس بوکی اش نشان می داد جوان تر و سرحال تر از من مانده. انگار استرس ها و فشارهای زندگی در ایران را که نداشته باشی شاداب تری و دیرتر هم پیر می شوی.

صمیم گرفتم کمی به سر و ضعم برسم سالها بود ندیده بودمش اگر فخر زیبایی و شادابی اش را می فروخت، اگر با نگاه دلسوزانه به چروک ها و خستگی های صورت من نگاه می کرد.

دستی به صورتم کشیدم و مانتو روسری رنگی به تن کردم و کفش های پاشنه بلندی به پا و راه افتادم قرارما در رستورانی نزدیک چهارراه پارک وی بود.

سوار آژانس شدم اما انقدر ترافیک بود که کمی دیر شده بود. نزدیک محل قرار، تصمیم گرفتم پیاده شوم شاید زودتر برسم پیاده شدن از آژانس همان و دستی روی شانه ام که می گفت :« خانم تشریف بیارید…»

مامور گشت ارشاد، انگار شتری است که در خانه هر زن ایرانی می خوابد. آدمهایی که زبان آدمیزاد سرشان نمی‌شود. زن شوهر دار و بچه منتظر در خانه و قرار با رفیق چند سال ندیده که هیچ.

در ون گشت ارشاد که به زور سوار شدم. صدای جیغ و داد زن های مانتویی، ماموران چادری و گریه دخترکی که ترسیده بود حسابی کلافه ام کرد. دستم را زده بودم زیر چانه ام و فکر می کردم الان برای اینکه نخواهم ارشاد شودم باید چه بکنم که یک مرتبه میترا همان دوست سالها ندیده ام هم سوار ون شد.

ترسیده و رنگ پریده همین که مرا دید همدیگر را در آغوش کشیدیم و … دو ساعتی با ون گشت ارشاد چرخ زدیم، گپ زدیم و خاطره تعریف کردیم تا رسیدیم به وزرا، در پارکینگ که باز شد باورم نمی‌شد این همه ماشین بنز پلیس و ون در این پارکینگ جا گرفته برخی مسافران را پیاده می کردند و برخی خالی دوباره راه می افتادند برای شکارهای تازه.

میترا دیگر رنگ پریده و ترسان نبود انگار خیالش راحت شده بود از دیدن من، با دختران دیگری که سوار ون بودند از پارکینگ راهی ساختمان شدیم از پله ای بالا رفتیم و رسیدیم به یک سالن با صندلی هایی که شبیه سینما چیده شده بود و میزی جلوی ما که اسامی را صدا می زدند برای گرفتن عکس و تعهد.

با همسرم تماس گرفتم حسابی عصبانی و خشمگین شد از شنیدن این خبر و قرار شد به همراه مادر میترا برای آزاد کردن ما راهی وزرا شوند.

از سالن بزرگ راهرویی بود که به اتاق مشاوره و معاینه ختم می شود . اتاق شیشه ای با خانم دکتری چادری که اصلن معلوم نبود چه کسی را مشاوره می کند. اتاق دیگر دو تخت پزشکی داشت و چند مامور که تابلویی را به گردنت می اویختند روی تابلو شماره و نامت را می نوشتند و از تمام رخ و نیم رخ ات عکس می گرفتند.

درست مثل فیلم های سینمایی که زندانیان را پیش از بردن به سلول انگشت نگاری و عکاسی می کنند باید تعهد می دادی که شئونات اسلامی را رعایت می کنی، زیرش را هم انگشت می زدی مانتو و روسریت را در می آورند پاره می کردند و باید مانتوی جدیدی که خانواده برایت آورده بودند را به تن می کردی. حالا کجای این داستان معاینه بود و مشاوره الله علم. اینکه برای پاره کردن مانتوی مردم تخصص پزشکی لازم است یا خیر را هم از خودشان بپرسید.

تا پیش از این از گشت ارشاد و وزرا ترس عجیبی داشتم حالا اما نه تنها نمی ترسم که خاطره ای به یاد ماندنی دارم از رفتن به وزرا با دوستی که سالها ندیده بودمش از روزهایی که تازه دانشگاه بعد از انقلاب فرهنگی باز شده بود و ما چپ و راست توسط خواهران چادری حراست بازپرسی می شدیم و لباس ها و ناخن هامان برسی می شد تا امروز وزرا و گشت ارشاد.

از وزرا که بیرون آمدیم با همسر من و مادر میترا به رستورانی در همان نزدیکی رفتیم. مادر میترا و همسر من پر از استرس و اضطراب بودند اما من و میترا حسابی سر حال بودیم شاید چون سن و سالی از ما گذشته بود زیاد توهین نشنیدیم شاید چون وقتی به اتاق مشاوره و تعهد رسیدیم خودشان هم فهمیدند که نه مانتوی کوتاه برتن داریم نه ناخن بلند و لاک زده و نمی دانستند چرا باید به ما توهین کنند. اما دختران جوان زیادی توهین شنیدند، خیلی ها گریه می کرند، خیلی ها عصبانی بودند. مطمئنم ترس گشت ارشاد و وزرا به همین راحتی از بین می رود با یک بار رفتن دیگر تابوی بازداشت می شکند و شاید فردا که از خانه بیرون رفتم حتمن به ناخن هام لاک هم زدم .

پرده دوم – دینا

از آنجایی که اگر در تهران زندگی کنی و زن هم باشی این شتر حتما یه روز در خانه ات می خوابد؛ این شتر بالاخره در خیابان ولیعصر به من هم حمله کرد و ما را سوار ماشین گشت ارشاد کردند. در کل خیلی سخت نگذشت. مقادیری زن چادری بودند که جیغ می زدند و مقادیری زن مانتوپوش و روسری به سر که آنها هم به نوبه خودشان جیغ می زدند. وقتی داشتند مرا سوار می کردند داشتم می گفتم که آخه چرا؟ من که مانتوم بلنده آرایش هم ندارم و از این چرت و پرتا… سوار که شدم و چشمم به یه دختری که گوشه ماشین نشسته بود افتاد خودم خجالت کشیدم و نشستم سر جام … طفلک! اینو واسه چی گرفته بودن؟؟ آخه کی دلش میاد این را دستگیر کند؟ اصلن این تو عمرش از کسی متلک هم شنیده؟ احتمالا بیشترین توجهی که تا حالا تو خیابون بهش شده همین دستگیری توسط گشت ارشاد بوده که اون رو تو بهت و حیرت فرو برده.

دست پلیسمون واقعا درد نکنه… درسته که کار دستگیری جنایتکارها و دزدها و خلافکارا کلا بهش مربوط نیست… درسته که اعصاب و روان همه زنا رو مورد عنایت قرار داده… ولی در عوض با اینطور توجهات به بعضی از آدما، حداقل اندکی اعتماد به نفس بهشون میده .

دینا ۲۶ ساله و مجرد است سینما خوانده و اهل شعر، کتاب و موسیقی است.

پرده های سوم، چهارم و … هم تقریبا یک جریان را روایت می کنند، سوار شدن بر ماشین گشت ارشاد، رسیدن به وزرا، تعهد و عکس و پرونده، مانتوهایی که پاره می‌شوند. و ترس هایی که با اولین بازداشت می ریزد از گشت ارشاد و ساختمان وزرا …

غلّو در شعر فارسی – دکتر محمود صفریان

مرداد ۱۳۹۱

این بار از چهره ی دیگرادبیاتمان در زمینه شعر، صحبت دارم . چهره ی مبالغه با کاربرد واژه های سحر انگیز زبان گسترده و غنی پارسی.

غلو درادبیات یا در حقیقت در شعر پارسی یکی از زیبا ترین صناعت های تشبیهی است وگاه دل دادن به آن ها چنان تکانت می دهد که مدتی طول

می کشد تا ظرافت ایهام به کار رفته در آن را دریابی:

درکتابی بجای هایکو جمله ی ” دریا درفنجان ” به کاربرده شده است که بسیار رسا، زیبا وتوجه دهنده است.

و غلو، در اشعار فارسی دقیقن به این میماند که هر سطر آن دریائی از زیبائی، ودلنشینی واژه ها است که در فنجانی جا ی گرفته است.

به این سروده ی لاهوتی توجه فرمائید

برایت دسته گل آوردم امروز
به این بیچاره زیبائی بیاموز

کمی فکر می خواهد تا خواننده یا شنونده دریابد که چه غلّو دلپذیری در این شعر جای داده شده استت.
توجه مجدد بفرمائید

برایت دسته گل آوردم امروز
به این بیچاره زیبائی بیاموز

در شعر ی دیگرصائب تبریزی با چه مهارت و ذوقی لذت می خوارگی ، و شوق به کتاب خوانی را، با ایهامی دلپذیر جامه ی غلو پوشانده است.

از بس  کتاب  در  گرو  باده  داده ایم
امروز خشت میکده ها از کتاب ماست

گاه تک بیت هائی می خوانیم که به واقع همچون جواهری غلطان نگین
غلو دارد، وچه برایمان پذیرا ودلچسب هم هست

فدای چشم سیاهت شوم که در محشر
خدا  شود  متحیّر   که  آفریده  کیست

من نمی دانم که در شعر های خارجی هم ، چنین اغراق های ظریف وتوجه
برانگیزی وجود دارد؟ که خواننده را محصور کند؟ ولی می دانم که گاه در
سروده های ما چه تک بیت وچه رباعی وحتا غزل هائی داریم که شش دانگ توجهمان را جلب می کند و حال خاصی به احساسمان می دهد.

فریدون مشیری می گوید:
توجه بفرمانید که این رباعی چه ایما و ایهام و غلوی را یکجا دارد

گفته بودی که  چرا  محو  تما شای منی
وانچنان مات که یک دم مژه برهم نزنی
مژه   بر هم  نزنم  تا  که ز دستم  نرود
ناز چشم تو، به  قدر  مژه  بر هم  زدنی

این درست است که شعر های سرشار از تشبیهات مست کننده، بیشتر سروده های شاعران کلاسیکی است که در سبک هندی کار می کرده اند ولی می بینیم که حتا شعران نیمائی چون فریدون مشیری نیز چنین کار هائی دارند.
حقیقتی است که لذت خواندن اینگونه سروده ها انسان را سر شار از احساسی خوشایند می کند و شعر می رود تا اندیشه را نیز تسخیر کند و خواننده را به فکر وا دارد
راست گفتی عشق خوبان آتش است
سخت  می سوزاند  اما  دلکش  است
از  خدا  خواهم   که  افزونش   کند
دل ا گر  دم  زد   پر از  خونش کند

شاعران پاره ای از این سرایندگان زیبا گو را می شناسیم ولی بعضی ها را یا اصلن نمی شناسیم یا اقوال بر نام آن ها یکی نیست و به گمان می کشد.
اما شعر را داریم و احساسی را که بر می انگیزد.

تو زحسن خود خبر کی داشتی؟
گردن  آ ئینه    سازان   بشکند

که نمی دانم از کیست.
ولی این غلو ناب از شاطر عباس صبوحی است

بر سر مژگان یار من مزن انگشت
آدم  عاقل  به  نیشتر  نزند   مشت

در همین مضمون به این رباعی بابا طاهر که گمان می کنم برای همه ی شما آشناست توجه کنید

عزیزوم  کاسه ی  چشمم سرایت
میون  هر دو  چشمم   جای  پایت
از این ترسُم که غافل پا نهی باز
رود  این  خار مژگانم   به  پایت

به رباعی دیگری از بابا طاهر توجه بفرمائید که چقدر زیبا، روان، و پر احساس است و چه تعریف جانانه ای ازمعشوق دارد

نسیمی  کز  بن  آن  کاکل آیو
مرا خوشتر ز بوی سنبل آیو
چوشوگیروم خیالش را درآغوش
سحر از بستروم  بوی  گل  آیو

به این سروده ناب طالب آملی توجه بفرمائید.

لب از  گفتن  چنان  بستم که گوئی
دهان بر چهره زخمی بود و به شد

در این بیت شاعر چه شکوه و قدرتی به عشق داده است

منزلگه عشق است به خورشید بگوئید
کاینجا  مکشد تیغ  که  باید سپر انداخت

با این غزل زیبا از شیدا، که در تعریف و تمجید، سنگ تمام گذاشته است صحبت هایم را به پایان می برم:

خواهی ای گل خار گردم تا به دامانت نشینم
یا اگر خواهی  به چشم دشمن  جانت نشیتم

گربریزی خون من با غمزه،گرد م لعل احمر
همچو   گردن بند،   بالای  گریبانت   نشین

گرسیه بخت و سیه فامم، خوشا برمن که روزی
خال   گردم  در   کنار   لعل   خندانت   نشینم

می دهی خاکسترم را گر به باد نامرادی
سایه ام گرد م زیر شمع رخسارت نشینم

سایه ام گر محوگردد پیش خورشید جمالت
خواب نوشین سحر گردم به مژگانت نشینم

گر شوی بیدار و بگشائی زهم پیوند مژگان
قتنه کردم، ناز گردم، پشت چشمانت نشینم

عاقبت روزی که از شیدا اثر باقی نماند
شعر گردم در دهان شکر افشانت نشینم

خدایا خودت ما را از دست این خود بزرگ بین ها نجات بده

مرداد ۱۳۹۱

ئی میلی داشتم از دوست نویسنده ای همراه با متنی بدون اشاره به نویسنده آن

نوشته بود ” دیدم ، خواندم، تعجب کردم، و برایت پیوست کردم….”

تحفه ای نوشته بود:
نویسنده نمی تواند برای همه بنویسد و حتمن باید داستانش برای مخاطبینی خاص باشد.
از قرار پس از این باید به کتابفروش ها برای خرید کتاب که مراجعه می کنیم مثلن بگوئیم
آقا کتابی داری که مخاطبینش خیاط ها باشند ؟
و با این نظریه پردازی دست و پای نویسنده را در پوست گردو می گذارد و سر خلاقیت را می برد و…خلاص.
این درست است که ادبیات کودکان باید برای کودکان باشد و از ادبیات بزرگسالان جداست. ولی این درست نیست که نویسنده اول مخاطبش را انتخاب کند و بعد قلم به دست بگیرد و شروع کند، باز مثلن برای فقط معلم ها بنویسد.
وقتی که تحت هر احساسی ” تخیلی یا واقعی ویا نیمه واقعی ” شروع می کنیم به نوشتن اگر بخواهیم فقط برای مخاطبینی خاص بنویسم ” تصورش را بکنید ” که چقدر بی احساس و نچسب و بدون بالندگی، و حتا مضحک می شود.
من داستانم را می نویسم، همه هم از هر گروه و طبقه و صنف و سنخی، می توانند آن را بخوانند. این می شود خلاقیت.
فکرش را بکنید کتاب ” انتری که لوطیش مرده بود ” فقط برای مخاطبینی می بود که ” انتری ” داشته باشند خواه زنده یا مرده اش را و همه داستان برای لوطی های انتر گردان بود. حتمن نه خواننده ای می داشت و نه شهرتی می یافت….
بیش از این وقتم را روی چنین مانیفست من درآوردی و خود بزرگ پنداری و دست وپا زدن برای شهرت نمی گذارم.
این هم که اشاره کردم به حرمت دوست بزرگوار است.

حکایت ِداستان – محمود صفریان

مرداد ۱۳۹۱

داستان های عامه پسند
با خوانندگان فراوان
داستان های خواص! پسند
با خوانندگان محدود

صحبت در مورد رمان است و نه داستان کوتاه، چون داستان کوتاه حکایتی! دیگر است.
کالبد شکافی علل این تفاوت فاحش در تعداد طرفداران یا خوانندگان، می تواند کمکی راه گشا و یا راه نما برای نویسندگان باشد.
با توجه به کم و محدود بودن شمارگان نشر ِ کتابهای روشنفکری! که زیان مالی برای نویسنده هایش دارد و اقبالی که داستانهای عامه پسند داشته و دارند، بیشتر ضرورت این کنکاش را می نمایاند.
برای بهتر متوجه شدن، پرونده یکی دو کتاب را می گشایم، تا مگر بتوانیم به چرائی این تفاوت پی ببریم.

نگاهی داشته باشیم به
رمان ” بامداد خمار ” نوشته خانم فتانه حاج سید جوادی
که از زمان انتشار تا کنون نزدیک به چهار صد هزار نسخه از آن به بازار کتاب عرضه شده است.
دلیل این همه استقبال از این کتاب چه بوده است؟ کتابی که در حقیقت داستانی معمولی و تکراری دارد:
” …دختر ثروتمندی قصد ازدواج با پسری را دارد که از لحاظ مادی ” مالی” و موقعیت خانوادگی هم سطح نیستند…”
و کتابی با این قطوری فقط حول همین مطلب می گردد، درست می گویند که در رمان” زیاده گوئی هست ” و زیاد گوئی در این رابطه متاسفانه مورد علاقه عامه است، بخصوص خانم های خانه دار و جوان های دم بخت
” چه پسر و چه دختر ” وبیشتر وقتی در رابطه با عشق و دلدادگی باشد.
کتابی با نثری کاملن ابتدائی ولی عامه پسند. نثر قصه های مادر بزرگ در شب های دراز زمستان و در زیر کرسی.

“…نه سودابه، سفسطه نکن. ما نمی گوئیم انتخاب نکن. فقط می گوئیم چشمهایت را باز کن. گول ظاهرو سرو کت و شلواررا نخور. انتخاب کن ولی باچشم باز. کور کورانه تصمیم نگیر. فقط زمان حال را در نظر نگیر. از خر شیطان پیاده شو. خودت را به خاک سیاه ننشان و کمی فکر کن با خودت لجبازی نکن. ما از خدا می خواهیم تو ازدواج کنی. چه بهتر که با مردی ازدواج کنی که خودت انتخاب کرده ای و دوستش داری، ولی نمی خواهیم بد بختی ات را ببینیم. به همین دلیل هرگز با این ازدواج موافقت نخواهیم کرد “

” گوش کن مامان، این حرف ها را بریز دور. استخوان ها را بریز دور….”
ملاحظه کنید در همین تکه کوچولو ۹ بار “ کن و نکن و کنی ” بکار رفته است و جمله ی ” این حرف ها را بریز دور ” و ” استخوان ها را بریز دور ” پشت سر هم و در یک جمله…این هم از نثر کتاب
چه باید کرد؟
باید نثر وسیاق و سوژه رمانهای روشنفکری یا متعهد را نه به چنین نثری، ولی به چنین نحوه بیانی نزدیک کرد؟ تا عامه را خوش بیاید و نظرشان را جذب و جلب کند.؟
یا ، باید راهی یافت تا سطح خواست و توقع خواننده را کمی تغییر داد. ؟
اما چگونه؟
بنظر من نویسندگان مورد پسند عامه هیچگونه تلاشی نه می توانند و نه اگر می توانستند برای رفع این درّه عمیق حائل انجام نمی دادند، چرا که بر خرمراد سوارند و کبکشان خروس می خواند.
این وظیفه نویسندگان کتابهای روشنفکرانه است که بایستی ضمن حفظ وقار قلم و نوشته خود، سخت و پر پیچ و تاب نویسی را کنار بگذارند، و رمان های خود را عین تکه های پازل در نیاورند و ریاضی و هندسی ننویسند.
مگر نثر فاخر و آهنگین کتاب ” جای خالی سلوچ ” چه اشکالی دارد که می رویم سرغ مثلن نثر غیر قابل فهم کتاب: ” من ببر نیستم پیچیده به بالای خود تاکم ” که خود نویسنده اش در موردش می گوید
“….بعضی ها می گویند سخت است و از دشواری زبانش می نالند …من می پذیرم که بهر حال خواندن این کتاب دشوار است ”
چرا پدرمن!؟
چرا آقای محمد رضا صفدری ؟
این از اسم کتابت که غریب، ثقیل و نا مانوس است، آن هم از نثرش که خودتان اعتراف می کنید: زبانش دشوار است و خواندنش مرارت دارد. و ملال آوراست.
کاش روشن می کردید که چرا چنین کرده اید؟ شما که به اندازه کافی شناخته شده هستید و در کارنامه خود کتابهای ” سیا سنبو ” را دارید و” تیله آبی ” را، دیگر چه نیازی داشتید که ببر را ببرید گَل درخت ؟
و خوانندگان را پر بدهید تا جائی که خودتان بگوئید:
” راستش به خواننده فکر نکردم ”
پس به چه چیز فکر کردید ؟ و در اینصورت اصلن لزومی داشت که منتشرش کنید؟
و عجیب اینکه همین کتاب درسال ۱۳۸۱ بعنوان رمان بر تر سال نیز انتخاب می شود. و این می رساند که دست اندر کاران ادبیات ما حتا در سطح داوری نیز قصد و هدف از نوشتن یک رمان را گم کرده اند. و مقهور نام اند و جوّ.
کسی نیست از این نویسنده و داورانی که آن را ” برتر” دیده اند، بپرسد حالا که سالها از انتشار این کتاب می گذرد چند بار تجدید چاپ شده است؟ و روی هم، چند جلد از آن فروش رفته است؟ در حالیکه رمان بامداد خمار که حدودن هم زمان با آن منتشر شده است، دارد به مرز ۴۰۰ هزار می رسد.
برای جلب خواننده، که وجودش برای رهائی از گرفتاری کم فروشی، لازم است
” کم فروشی که شده است درد بی درمان کتابهای به اصطلاح روشنفکری کشورما و هر روز نه تنها از تیراژی که کتابها در کشورهای دیگردارند که از کتابهائی که انگ عامه پسند می خورند نیز کمتر وکمتر می شود،”
یکی این است که:
بدانیم در کدام کشور دنیا هستیم و کاملن بافت جامعه آن را بشناسیم و بدانیم که برای کدامین مردم می نویسیم. عدم این شناخت” یا در صورت شناخت، عدم توجه به آن ” سبب می شود که بیشتر برای دل خودمان بنویسیم و برای گروهی اندک که حتمن روشنفکرند. بی توجه به گستره مردمی که می خواهند داستانی بی دست انداز بخوانند.
و چنین می شود که چرخه شمارگان چنین کتابهائی در ۲ تا ۵ هزار جلد متوقف می شود، و در کورس با کتابهای دیگر جا میماند.
کتاب ” پریچهر ” م. مؤدب پور، نمونه خوبی است که بدانیم مردم بیشتر به طرز نگارش و کشش نثر و سوژه و روانی خواندن کتاب توجه دارند و آنگاه نویسنده.
شاید هنوز هم کسانی ندانند که نویسنده این کتاب مرد است و نامش سید مرتضا مؤدب پور است
مثال و مورد بسیار است که از هر کدام می توان مطلبی بیرون کشید و آمیزه ای ترکیب کرد که ضمن بیشتر کردن بازار برای کتابهای روشنفکری خواننگان را نیزبا چنین رمانهائی آشتی داد.

تحلیلی از سهراب فردوس

مرداد ۱۳۹۱

این نوشته وسیله ئی میل به ما رسیده است . آن را بخوانید و با قاضی کردن کلاه خود قضاوت کنید. ما بر پایه احترام به دگر اندیشی آن را منتشر می کنیم

سی و چند سال از آغاز برپائی جمهوری و آنهم از نوع اسلامیش در ایران میگذرد اما بنظر میرسد که، برای برخی از ایرانیان، هنوز انقلاب و انقلاب بازی با شیوه های بی اعتبار قدیمی ادامه دارد و هدف این انقلاب هم هنوز همان دستگاهیست که بیش از سی سال پیش به همت امثال آنها و با فریب مردم و دروغهای فراوان و بزرگ، از ایران رفت تا ناجیان تازه از راه رسیده بهشت موعود را به مردم ایران ارزانی کنند. میگویند بر طبق آمار بیش از نیمی از جمعیت ایران زیر سی سال هستند و مسلما آنهائی هم که سنشان به چهل و یا کمی بیشتر هم میرسد، باحتمال بسیار، چندان آگاهی از واقعیتهای دوران پیش از انقلاب سال ۱۹۷۹ در ایران ندارند و بهمین جهت، بآسانی میشود روی افکار و دیدگاههای آنها درباره آنچه که به آن دوره مربوط میشود اثرات منفی گذاشت اما برای این کار نیاز به مواد جدیدی است که بشود با بهره گیری از آنها در قالب همان شیوهای قدیمی باین کار پرداخت زیرا بی اعتباری بسیاری از تبلیغات بی پایه گذشتهِ مخالفان بی دانش و مغرض که بطور گسترده ای آشکار شده بهره گیری مجدد از آنها را مشکل کرده.

آنچه در حدود صد سال گذشته در ایران روی داده بخوبی نمایانگر میزان اعتباریست که میشود برای مدعیان مخالفت با رژیم پیشین ایران قائل شد. آنچه در اثر اعمال و ادعاهای بی پایه مخالفان بی دانش و ناآگاه و نیز غفلتها و سوء استفادههای برخی از دست اندر کاران و شریکان حکومت در آنزمان، در سال ۱۹۷۹ بر سر مردم ایران آمد، و نیز آشکار شدن بی پایگی بسیاری از دروغها و تبلیغات مخالفان حکومت پس از وقایع ۱۹۷۹، بسیاری از ایرانیان را به ارزیابی دوباره شخصیتها و قضاوتهای گذشته خود وادار کرده است. این باز نگری گذشته مسلما حقایق زیادی را برای بسیاری که در پی یافتن آن بوده اند آشکار کرده و بهمین جهت پذیراندن ادعاهای بی پایهِ تازه در قالب حقیقت با شیوههای قدیمی هوچیگری به آسانی میسر نخواهد بود، و بجز در میان گروهی محدود با دیدگاههای خاص و همسو با مدعیان دروغگوی قدیمی که هنوز زیر تاثیر نفرتی کور قرار دارند یا از آگاهی کافی بر خوردار نشده اند، خریدار نخواهد داشت.

مدتیست که بساط تیترهای دهان پرکن اما تهی از هر گونه محتوی بازاری گرم پیدا کرده و این بازار گرم کارش بجائی رسیده که حتی وکیلها و وزیرهای دولتهای جمهوری اسلامی هم برای عقب نماندن از قافله دست بدامان مدرک سازان و مدرک فروشان شده اند. ظاهراً چنین بنظر میآید که با یک تیتر علمی حد اقل پنجاه در صد حقانیت بدست آمده و آنچه میماند هم با کمی قلمبه بافی بویژه برای مخاطبانی که منابع آگاهیشان به مطالب فیس بوک و مجادله های تلویزیونی محدود میشود بآسانی در دسترس قرار دارد. بیچاره مردمی که خِرَدشان را به چشمشان و چشمشان را بدهان این فاضلان بی فضل و مغرض دوخته باشند تا شاید گرهی از کارشان باز شود و چیزی بر آگاهیشان بیافزاید. در این میان دنباله روان این دار و دسته هم که آتش بیار معرکه گیری آنها میشوند گوی سبقت در مجیز گوئی از هم میربایند تا جائیکه با اعطاء القاب گوناگون و بی پایه به این مدعیان کوشش میکنند متاع مراد خود را خریدنی تر از آنچه هست جلوه دهند و خر مهره را بجای دُرٌ و گوهر به خلق خدا بفروشند .

آنچه شاید بر بسیاری روشن باشد اینست که دانش و آگاهی درست در زمینه های اجتماعی چیزی است فرا تر از یک تیتر علمی یا حتی وقت گذرانی در محضر یک استاد یا آموزگار. آگاهی واقعی بیش از هر چیز نیاز به آسودگی انسان از انحرافات اندیشه دارد تا شخص بتواند بدون پیش داوری به بررسی هر مطلبی بپردازد و به یک نتیجه گیری درست برسد نه آنکه تنها آنچه را خود میپسندد ببیند و به واقعیتهای دیگر توجهی ننماید. اگر این مطلب در هر زمینه تحقیقی یا تحلیلی، بویژه در زمینه های مربوط به تاریخ و جامعه، نادیده گرفته شود بدون شک ما را به بیراهه خواهد کشاند. چه بسا افرادی که القاب علمی متعددی را یدک میکشند امٌا ذره ای بو از معرفت واقعی و انسانیت نبرده و جز به فکر منافع فردی و زودگذر نیستند. ظاهراً این موضوعِ بسیار بدیهی برای برخی از ایرانیان که مدعی دمکرات مآبی و آزادیخواهی نیز هستند، کمتر از اثبات ادعاهای نادرستشان به هر قیمت، ارزش دارد.

در روزها و هفته های اخیر برخی از میان گروههائی با هدفهای شناخته شده، حملات تازه ای را در مخالفت با فعالیتها و سخنان شاهزاده رضا پهلوی در منابع اینترنتی و تلویزیونی آغاز کرده اند و در این حملات کار را به جائی رسانده اند که از “نامهای فرزندان شاهزاده” گرفته تا دیدگاههای ایشان در مورد یک “فیلم ایرانی که اخیراً موفق به دریافت جایزه اسکار شده” و نیز “تصوراتش” از بیان مطلبی از قول یک مخالف پیشین در یک مصاحبه، مورد هدف و انتقادهای بی پایه قرار گرفته و چه بسا بزودی، بزعم برخی، این انتقاد هم بر شاهزاده وارد باشد که چرا به فلان شهروند ایرانی که سگش سه قلو زائیده تبریک نگفته!

ً در روزهای گذشته مطلبی از شخصی بنام آقای محمد امینی منتشر شد که در آن به استناد یک گزارش نا مطمئن که بواسطه بهره گیری از ترجمه های مخدوش برخی مطالب را بگونه ای نادرست از قول شاهزاده رضا پهلوی نقل کرده، به ایشان به شیوه ای توهین آمیز پرخاش و بد گوئی شده. این شیوه برخورد با شاهزاده رضا پهلوی بویژه از سوی هواداران گروهی که خود را متولیان دموکراسی خواهی در ایران میدانند و رهبران آنها بیش از سی سال پیش، در ماههای پیش از انقلاب آیت الله خمینی و سرنگونی نظام پیشین، بهترین فرصتها را برای بدست گرفتن امور کشور در اختیار داشتند اما از بهره گیری از آن به بهانه های گوناگون سر باز زدند، چیز تازه ای نیست. در آن روزها، همان نفرتها و کینه های قدیمی در کار بود تا به انتقام شکست گذشته زمینه سر نگونی و از هم پاشیدگی کامل سیستم را فراهم آورند و مردم و کشور را به بهشت دموکراسی خواهی خود هدایت کنند. امروز نیز همان کینه های قدیمی در کارند تا مردم را قانع کنند که شاهزاده رضا پهلوی آن هدفهائی را در سر دارد که آنها میگویند نه آنچه که خودش میگوید!

تجربه نشان داده که این گونه مدعیان و برخی هوادارانشان بکلی گوش خود را به هر صدای دیگری بسته و تو گوئی که انگار سودائی دگر در سر دارند. گوش آنها به هیچکس و هیچ چیز بدهکار نیست و حرف فقط حرف خودشان است! دموکراسی و دموکراسی خواهی هر ایرانی اگر همراه با تائید آنها نباشد بحساب نمیآید بویژه اگر این ادعا از طرف شخص یا اشخاصی باشد که آنها دوست ندارند. واقعیتها برای آنها همانست که خودشان فکر میکنند و میگویند و مینویسند و جز آن هیچ واقعیت دیگری وجود ندارد. اینگونه بود که در بحرانی ترین شرایط کشور، مدعیان رهبری آزادیخواهی و دموکراسی طلبی در ماههای پر آشوب انقلابی، ندای مرحوم دکتر بختیار، آخرین نخست وزیر قانونی رژیم پیشین را، در باره استبداد نعلین نشنیدند و او را در مقابله با آشوب طلبان وهمدستان توطئه گر آنها تنها گذاشتند.

امروز بار دیگر تاریخ تکرار میشود. شاهزاده رضا پهلوی که جوانی و بیشتر عمر خود را مانند ملیونها ایرانی دیگر در تبعید گذرانده، در حالیکه پرچم مبارزه ملی برای یک دگرگونی بنیادی در ایران را بدوش گرفته و همصدا با ایرانیان دیگر ندای آزادیخواهی و دموکراسی طلبی سر میدهد، بگونه ای ناجوانمردانه مورد حمله کسانی قرار میگیرد که آزادیخواهی و دموکراسی طلبی را ملک طلق و میراث خود میدانند و با بر چسبهای گوناگونی که به این و آن میزنند خواهان خفه شدن صدای دیگران هستند. در فرهنگ اینان هر چیز بجز جمهوریخواهی آنهم از نوعی که آنها میگویند قابل پذیرش نیست. در این فرهنگ، هوا خواهان جمهوری دموکراتیک اسلامی مانند مجاهدین خلق یا هواداران جمهوری دمکراتیک سوسیالیستی و دیگران، در کنار هوا خواهان پادشاهی پارلمانی همه از واقعیت بدورند و جائی در مدینه فاضله آنها ندارند.

بزعم این مدعیان دموکراسی خواهی و جمهوری طلبی، شاهزاده رضا پهلوی حق ندارد بگوید که میشود مانند یک نلسون ماندلا یا مهاتما گاندی از او برای رسیدن به هدفهای ملی بهره برد چون در دیدگاه تنگ نظرانه آنها جائی برای مقایسه موقعیت شاهزاده رضا پهلوی با ماندلا یا گاندی وجود ندارد. اینها شاید نمیدانند که تنها وجه مشترک میان ماندلا و گاندی مقبولیت ملی و شناسائی بین المللی آنها بود. در حالیکه ماندلا برای رسیدن به هدفهای ملی در زمانی به اسلحه متوسل شد، گاندی از ابتداء راه مبارزه منفی و مسالمت آمیز را در پیش گرفت. اما در پایان کار، پذیرش گسترده و ملی آن رهبران بود که مبارزه را به نتیجه رساند. شاهزاده رضا پهلوی به عنوان یک شخصیت برجسته و شناخته شده در سطح ملی و بین المللی بهترین کاندیدائیست که میتواند رلی مانند مهاتما گاندی یا نلسون ماندلا در مسیر مبارزه آزادیخواهانه مردم ایران داشته باشد.

مسلم است که این موضوع بویژه برای برخی که بگونه ای خود را در تضاد با شخص شاهزاده رضا پهلوی به عنوان نماد سیستم پیشین در ایران میدانند خوش نیاید و در این مسیر تا حد وارونه جلوه دادن حقایق پیش بروند و حتی مطالبی را که بکرٌات از طرف ایشان بروشنی در بیانیه ها و مصاحبه ها نقل شده نفی و آنها را باطل بدانند. اگر کسی نخواهد چیزی را بپذیرد این حق را دارد و هیچ کاری برای آن هم نمیشود کرد اما انتظار اینکه دیگران در مقابل ادعاهای نادرست و وارونه گوئی های این مدعیان سکوت اختیار کنند یا آنها را تائید کنند بسیار بیجا خواهد بود. شاهزاده رضا پهلوی حتی حق دارد که بگوید بر اساس قانون اساسی قدیم ایران وارث پادشاهی ایران است، اما سالهاست که خود ایشان این موضوع را با ارده مردم ایران در یک همه پرسی واگذار کرده است.

آقای امینی مینویسد: “اما، از شوخی گذشته، راستی تلخی در این سخن آقای رضا پهلوی نهفته است. ایشان سربسته می گویند که پدرشان بهتر می بود شماری بیشتر از «انقلابی های آن موقع» را اعدام می کردند تا شاید انقلابی در نمی گرفت و ایشان به جای آن که دل به سودای شاهی بر سبیل محمدعلی میرزایی بسته باشند، اینک برتخت نادری نشسته و شاه شاهانی دیگر می بودند”

چنین بنظر میآید که آقای امینی ید طولائی در تعبیر و تفسیر سر بسته گوئیهای دیگران دارند بطوریکه یک نقل قول ساده از طرف شاهزاده میتواند دلیلی باشد برای اینهمه قیل و قال و جنجال که او سودای محمد علی میرزائی در سر دارد! بقول بعضیها “یا للعجب”! چقدر آسان میشود آسمان و ریسمان را بهم بافت و به نتایج دلخواه خود هم رسید. این حرف را که اگر در سال ۱۹۷۹ و پیشتر از آن خشونت بیشتری از طرف حکومت بکار برده میشد نتیجه کار فرق میکرد من از بسیاری ایرانیان (درون کشور) شنیده ام و این چیزی نیست که شاهزاده رضا پهلوی از خودش ساخته باشد. با وجود این فلاکتهائی که به همت مدعیان خود محور و پر مدعای دموکراسی خواهی بر سر آن ملت و مملکت آمده آیا این عجیب است که یک ایرانی آرزو داشته باشد که کاش اعدام میشد و این روزگار فلاکت آمیز را برای کشور و مردمش نمیدید؟ بدون شک اگر آن روزگار و آن شرایط ادامه پیدا میکرد ایران امروز چهره دیگری داشت اما آیا همانهائی که زمینه سازان آن بساط انقلاب بازی بودند ویا نسلهای بعدی آنها باز هم همان حرفها و همان قصه های بی پایه را امروز هم تکرر نمیکردند؟ این انقلاب بایستی پیش میآمد تا مشت خر مهره فروشان باز شود و قلابی بودن متاع آنها به بهاء سرافکندگی و بیچارگی ملتی آشکار گردد.

شاهزاده رضا پهلوی بارها در سخنان یا مطالبی که نوشته اند بروشنی مخالفت خود را با حمله نظامی به ایران بیان کرده اند و اینکه ما اینحرف ایشان را که بسیاری از ایرانیان در صورت وقوع یک هجوم نظامی بر علیه رژیم جمهوری اسلامی وارد عمل خواهند شد به حمایت ایشان از حمله به ایران تعبیر کنیم نه تنها غیر منصفانه بلکه یک دروغ آشکار است.بیش از بیست و چند سال پیش، من شخصاً به ایرانیانی در داخل ایران برخورده ام که آرزو داشتند غربیها برای نجات آنها به ایران حمله کنند و این در زمانی بود که جنگ با عراق در جریان بود. این چه ارتباطی به رضا پهلوی دارد؟ البته به اعتقاد من نه آن موقع نه امروز دخالت کشورهای غربی بویژه آمریکا در ایران هرگز نمیتوانست و نمیتواند در جهت منافع مردم ایران باشد و روی همین اصل، همچون شاهزاده رضا پهلوی، با هر گونه دخالت نظامی در ایران بوسیله غرب مخالف هستم. از آن گذشته آنچه در کشورهای عراق و افغانستان و اخیراً لیبی پیش آمد جلوی چشمان ماست.

نام شاهزاده رضا پهلوی بدون شک یک نام شناخته شده و آشنا برای هر خانواده ایرانی در داخل ایران است. چه آنها که انتظار رهائی خود را بهمٌت او دارند چه آنهائی که مراقب حرکتها و گفتار او هستند تا کارها و حرکات خود را بر علیه او نظام دهند. برافروختگی آقای امینی و امثال او از اینکه شاهزاده رضا پهلوی چنین مطلبی را عنوان کرده است با هیچ منطقی سازگاری ندارد و قابل توجیه نیست. این موضوع تنها کم ظرفیتی مدعی در رابطه با درک و پذیرش واقعیات، به آنگونه که هستند، را نشان میدهد. ایشان خرده میگیرند که چرا رضا پهلوی گفته است با رهبران جنبش سبز در داخل بطور غیر مستقیم در ارتباط بوده و آنرا دلیل “نا فرهیخته” بودن ایشان میداند. ظاهراً عدم تماس با افرادی مانند رهبران داخلی جنبش سبز، در قاموس “دموکراسی خواهی” امثال آقای امینی، آدمی را فرهیخته تر میکند.

نکته دیگر که موجب بر افروختگی آقای امینی شده بیان این مطلب است که شاهزاده رضا پهلوی گفته است پدرشان اعتقاد داشت برای بر پائی دموکراسی بهتر است که نخست شرایط یک جامعه مدنی را بر قرار ساخت. هیچ روشن نیست که آقای امینی چه تصوراتی در ذهن خود از جامعه ایران دارد؟ آیا ایشان و همفکرانشان تصور میکنند برای بر قراری دموکراسی تنها میتوان به یک قانون اساسی، یک مجلس و دولت منتخب اکتفا کرد و شهروندان بجز شرکت در انتخابات و رای دادن هیچ رل دیگری در دموکراسی نخواهند داشت؟ مهمترین بخش دموکراسی نه در مجلس و دولت بلکه در رفتار تک تک افراد یک اجتماع تبلور میابد. از بالا ترین مقامهای کشور تا عادی ترین شهروند میبایست قانون پذیر و پیرو قانون باشد تا یک جامعه بتواند به اجرای دموکراسی قادر شود. احترام به قانون (حتی یک قانون بد) بنیان دموکراسی است و گرنه نوشتن بهترین قانونها و داشتن بهترین قانون اساسی هم نمیتواند یک جامعه قانون ناپذیر را که به شرایط هرج و مرج خو گرفته به یک دموکراسی تبدیل کند. در غیر این صورت جامعه ناچار خواهد بود هزینه های گزافی را صرف ایجاد و نگهداری نیروهائی کند(مانند پلیس) که نگاهبان اجرای قانون باشند که این خود مشکلات دیگری را در پی خواهد داشت. سر باز زدن مرحوم دکتر مصدق از پذیرش و اجرای حکم قانونی پادشاه فقید ایران در سال ۱۹۵۳ (حتی اگر آن قانون بزعم برخی قانون بدی بود) یک نمونه بارز از این مطلب است که جامعه آنروز ایران حتی در بالا ترین بخشها در زمینه قانونمندی و قانون پذیری دچار مشکل بود.

دموکراسی پیش از هر چیز نیاز به زمینه سازی فرهنگی و اجتماعی دارد. اجرای دموکراسی (آنهم بشوه دموکراسی غربی) در یک جامعه که در آن خانها و خانزاده ها و گردن کلفتها و چاقوکشهای وابسته به آنها بر مقدرٌات مردم حاکم باشند و فساد در دستگاههای دولتی، قضائی و انتظامی آن رایج (که آنهم از تبعات ضعف فرهنگی در جامعه هست)، چگونه میتواند عملی شود؟ مردمی که نمیتوانند دریابند که ایستادن در صف اتوبوس و احترام گذاشتن به نوبت و حقوق دیگران بیشتر بنفعشان است تا “زرنگ بازی” و میانبُر زدن، چگونه میتوانند ضامن حفاظت حقوق جمعی خود و اجرای دموکراسی باشند؟ دموکراسی متعلق به مردم است نه احزاب سیاسی و دار و دسته های قلدر یا حکومتها و، در یک دموکراسی ایده آل، این تنها مردم هستند که میتوانند با آگاهی همگانی خود نسبت به رعایت حقوق دیگران، نگاهبان دموکراسی باشند و از فساد و انحراف پیشگیری کنند اما اگر بدلیل ضعف آگاهی و فرهنگی نتوانند از پس این کار برآیند آنگاه زمینه برای سوء استفاده شارلاتانها و زورگویان فراهم میشود تا بکمک مشتی اوباش، یا با تهدید و ترساندن مردم ساده (چنانکه در سال ۱۹۷۹ پیش آمد) یا با فریب و رشوه و تطمیع آنها به هدفهای سودجویانه خود برسند.

همچنین در هفته های گذشته مطلبی بوسیله آقای حسین شریعتمداری در یک مصاحبه با صدای آمریکا مطرح شد که در آن، آقای شریعتمداری ادعا کرد که دموکراسی نیازی به زمینه سازی ندارد و جامعه ایران میتوانست دموکراسی را بخوبی به مرحله اجرا در آورد و بهمین جهت نیاز به برنامه ای برای ایجاد زمینه برای ایجاد یک جامعه مدنی از طرف حکومت نبود. مدتی است که این حرفها در محکومیت و مقابله با این موضوع گفته میشود که پادشاه فقید معتقد بود جامعه ایران هنوز آمادگی برای باجرا در آوردن اصول دموکراسی را نداشت. جالبتر اینکه همان گروهی که به پادشاه فقید خرده میگیرند که چنان اعتقادی داشته، در عین حال معتقدند که رژیم گذشته با تقویت بنیاد اعتقادات مذهبی مردم موجب گسترش ناآگاهی آنها شده بگونه ای که آنها پذیرای حکومت مذهبی بشوند . ظاهراً آگاهی از دیدگاه برخی فقط ضدیت با مذهب (آنهم مذهبی که اکثریت بزرگی از ایرانیان بآن معتقد ند) است و از اینکه شاه فقید فرائض مذهبی خود را مانند هر مسلمانی بجا میآورده آنرا دلیل زمینه سازی برای انقلاب اسلامی میدانند. رویهمرفته بسیاری از این منتقدان ضمن اینکه معتقدند که ایرانیان در آنزمان آمادگی کامل برای بر قراری یک دموکراسی داشتند در عین حال اعتقاد دارند که انقلاب اسلامی برهبری خمینی بر اساس اسلامگرائی و ناآگاهی مردم که رژیم مسئول آن بود روی داده.

در این موضوع هیچ شکٌی نیست که رژیم گذشته ایران (مانند هر سیستم دیگری) کاستیهائی داشت ولی نباید فراموش کرد که مجموعه گردانندگان سیستم همه ایرانیانی بودند که اکثراً مقامها و موقعیتهای خود را به یمن تحصیلات در دانشگاههائی که در ایران در دوره خاندان پهلوی بر پا شده بود و یا در دانشگاههای خارج (بعضاً با کمکهای مالی دولت) بدست آورده بودند. بسیاری از این ایرانیان مسئولیتهای خود را به بهترین شکل انجام میدادند اما کسانی هم بودند که اهل قانون شکنی، دروغ، سوء استفاده و خیانت بودند و همینها بودند که با تضعیف سیستم زمینه را برای پذیرفتن دروغهای مخالفان(از طرف بخشی از مردم)، که با بوق و کرنا در برخی رسانه های خارجی نیز تبلیغ میشد، مهیٌا نمود. آنچه امروز نیز با سر و صدای زیاد از راههای گوناگون بوسیله بعضی افراد و رسانه ها بر ضد شخص شاهزاده رضا پهلوی تبلیغ میشود در راستای همان هدفها ی قدیمی است که مردم ایران را به بیراهه کشاند و هیولای جمهوری اسلامی را در پس چهره های خوش خط و خال بر سر مردم ایران استوار کرد.

دروغ بزرگ دیگری که بر علیه پادشاهان خاندان پهلوی بوسیله برخی مدعیان تبلیغ میشود اینست که آنها اصول قانون اساسی را زیر پا گذاشته اند بدون اینکه هیچکدام از این ادعا ها با یک مورد واقعی از این قانون شکنی همراه باشد. واقعیت اینست که یک سیستم و جامعه هرگز نمیتواند به صرف داشتن یک قانون اساسی متمدنانه و پیشرو بلافاصله از یک حالت سنتی و عقب مانده (آنچنان که در دوران حکومت قجرها بود) به یک جامعه و سیستم پیشرو و مترقٌی تبدیل شود و قانونها همگی مو بمو اجرا گردد. از زمانی که انقلاب مشروطه منجر به برقراری پارلمان در ایران شد تا زمان روی کار آمدن رضا شاه بزرگ در ایران هنوز دستگاه قضائی کشور در اختیار ملایان و حاکمان شرع بود که بشیوه سنتی بر اساس قانون شرع (آنطور که هر حاکمی برای خود تفسیر میکرد) در امور قضائی حکم میراندند. نکته مهم اینکه بر قراری “عدالت خانه” در واقع اصلی ترین درخواستی بود که جنبش مشروطه خواهی ایران از ابتداء آنرا در خواست کرده بود اما هیچکس هیچ کاری در زمینه اجرای آن انجام نداد.

تنها بعد از روی کار آمدن رضا شاه و به همٌت او بود که با فرستادن گروهی از ایرانیان به کشورهای اروپائی و آموزش آنها به عنوان قاضی و حقوقدان زمینه برای خارج کردن دستگاه قضائی از دست ملایان و حاکمان شرع، و اجرای مهمترین درخواست مشروطه خواهان، یعنی برقراری عدالت خانه، فراهم شد. مسلماً حتی پس از آن هم مشکلات دیگری بود که اجرای صد در صدِ اصول قانون اساسی به شیوه ای که بتواند اکثریت را راضی کند نمیتوانست عملی باشد. یکی از اصولی که هرگز باجرا در نیامد اصلی بود که بر طبق آن پنج مجتهد جامع الشرایط بر مصوٌبات مجلس حق وِتو داشتند که این موضوع بتنهائی مسلماً میتواند دلیل بر براعت رژیم گذشته از اتهام زمینه سازی برای بر قراری جمهوری اسلامی باشد اگر چه نقض آشکار قانون اساسی بود (که در واقع از ابتداء باجرا در نیامده بود). بدون شک اگر چنان اصلی باجراء درمیآمد امور کشور با روزگار امروز ایران تحت سلطه فرمانروایان اسلامی چندان تفاوتی نداشت.yek-ta

همه این تناقضات نشان از این دارد که در شرایط جامعه ایران در آنزمان امکان اجراء کامل همه اصول قانون اساسی بدون زمینه چینی های لازم وجود نداشت زیرا جامعه در مسیر یک تحوٌل و دگرگونی عمیق و بنیادی قدم بر میداشت که امکانات ویژه ای را طلب میکرد و در آن شرایط نه تنها برنامه و نیٌَت درست در اداره امور کشور بلکه ثبات و امنیت از جایگاه ویژه ای برخوردار بود. چه بسا که بتدریج اصلاحاتی در قانون اساسی وارد میشد تا آنرا با نیازهای دموکراتیک جامعه بیشتر منطبق کند. تبدیل شدن ژاپن به دموکراسی بعد از طراحی چند قانون اساسی که هرکدام به علتی پذیرفته نشد، تنها بعد از جنگ دوم جهانی زیر کنترل شدید و با دخالت و تدوین قانون اساسی جدید بوسیله نیروهای نظامی آمریکا میسٌر شد امٌا عامل سنتی احترام به امپراطور به عنوان سَمبُل وحدت نه تنها مانعی برای برقراری دموکراسی نبود بلکه به آن بسیار کمک کرد. امروز در ژاپن ما شاهد همه موفقیتهای آن جامعه به عنوان یک جامعه پیشرفته و آزاد هستیم امٌا در آن جامعه سَمبُل وحدت ملٌی، حتی بعد از در گیر نمودن کشور در یک جنگ خانمان سوز، هرگز مورد بی احترامی منتقدین ریز و درشت و دروغ پرداز قرار نمیگیرد.

اعتراف تلخ برادر مارکز

مرداد ۱۳۹۱

مارکز به بیماری جنون مبتلا شده است

برادر «گابریل گارسیا مارکز» اعلام کرد، این چهره‌ی سرشناس ادبیات دنیا به بیماری جنون و زوال عقل مبتلا شده است.

به گزارش خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، «جیمی گارسیا مارکز»، برادر رمان‌نویس برنده‌ی نوبل ادبیات، طی یک سخنرانی اعلام کرد، برادرش علاوه‌ بر آلزایمر، از بیماری جنون و زوال عقل نیز رنج می‌برد.

وی در سخنرانی‌ای که برای دانشجویان دانشگاهی در شهر «کارتاژینا» ایراد می‌کرد، گفت، برادر ۸۵ساله‌اش دائما با او تماس تلفنی می‌گیرد و سؤالات تکراری و ابتدایی می‌پرسد.

برادر مارکز اظهار کرد: حافظه‌ی مارکز دچار مشکل شده است و من گاهی گریه می‌کنم؛ زیرا احساس می‌کنم دارم او را از دست می‌دهم.

«جیمی گارسیا مارکز» اولین عضو خانواده‌ی این نویسنده سرشناس است که در جمعی عمومی درباره مشکل «گابو» صحبت می‌کند. به گفته‌ی او، خالق «صد سال تنهایی» از نوشتن دست کشیده است.

او همچنین گفت: مارکز از لحاظ فیزیکی مشکلی ندارد؛ اما مدت زیادی است که از بیماری جنون (dementia) رنج می‌برد. او همچنان حس اشتیاق‌، لذت‌ و طنزی را که پیش از این داشت، دارد. این بیماری‌ای است که در خانواده‌ی ما موروثی است.

کم‌تر از یک ماه قبل بود که «پلینی مندوزا آپولیوس» ـ دوست نزدیک مارکز ـ در مصاحبه‌ با یک روزنامه‌ی شیلیایی اعلام کرد، این نویسنده‌ی‌ معروف کلمبیایی به تدریج حافظه‌اش را از دست می‌دهد و صدای آشنایانش را نمی‌شناسد.

ر

جنس دوم- شهره احدیت

مرداد ۱۳۹۱

منتظر می مانم، به کنارویترین کتابفروشی محل قرارما تکیه می دهم و به آمد و رفت آدمها توی پیاده رو خیره می شوم. مهری هیچوقت خوش قول نبوده،
اما این فرصت خوبی است تا با نگاهم آدمها را بکاوم. کمرم را به گوشه ی ویترین تکیه می دهم تا کمتر زق زق کند و به ته خیابان نگاه می کنم.
از دور که می آید با بلوز و شلوارسفید، قد کوتاه، سر کم مو، و آن را رفتن عجیب، توی چشم می خورد. دو انگشتش را محکم به دیوار می کشد و جلو می آید. اول فکر می کنم نابیناست، یا شاید کم بینا! اما انگار با نگاهش دور و برش را می پاید. و انگار گاه نگاهی هم به من می اندازد. دستش را با فرو رفتگی های دیوار جلو می برد. روی سوراخ های کرکره مغازه ها دستش را می لغزاند. حتمن مشکلی دارد. به او نگاه می کنم و بد قولی مهری فراموشم می شود.
او با انگشت هائی که به دیوار می کشد به من نزدیک می شود. دستش را روی شیشه کتابفروشی می لغزاند و مستقیم جلو می آید. سر جایم می مانم و نگاهش می کنم. در امتداد شیشه دو انگشتش را روی ران هایم فشار می دهد. گیج می شوم. باید چیزی بگویم؟ ساکت می مانم. در امتداد مسیر گوشت تنم را چنگ می زند. صورتش سرخ شده است. آب دهانش را قورت می دهد. می خواهم جیغ بزنم. یعنی در این هیاهوی آدم ها جیغ بزنم؟ مات می مانم. چیزی انگار از معده ام بالا می آید. دستش که به انتهای رانم می رسد، چشمانش برقی می زند و آرام میان هیاهوی پیاده رو دور می شود. دیگر دستش به هیج دیواری پناه نمی برد. ” سیمون دو بوار ” از پشت ویترین به من دهن کجی می کند و من کنار جوی آب بالا می آورم.

حاج آقا – علی اصغرراشدان

مرداد ۱۳۹۱

تومیدونی،منم میدونم، یه بایگان دون پایه بودم. ازبالاوپائین اداره خرده فرمون واسه م صادرمیکردن:این پرونده روبیار،اون یکی روببر،واسه چی کلی مدرک ازاین پرونده گم وگورشده؟
پرونده سفارشیه رو،بازتوهفت سوراخ گمش کردی؟نمیخوای تاحق حساب وباج سبیلشو نگرفتی آفتابیش کنی؟امروزسه اکیپ بازدید محلی کمیسیون تشخیص اراضی موات داریم ،
میباس سی تاپرونده تایه ساعته دیگه رومیز باشه.چن مرتبه تامرحله منتظرخد مت کشوندنم.
سالای آزگارعذاب کشم میکردن، دیوونم میکردن.انقلاب که شد،خاک بوس درگاه آ ل علی شد م.سالای آزگاره دهه عاشورا روتوهمین خیابون،رودرروی خونه تووخونه خود م وهمسایه هاچادرعلم میکنم هیات راه میندازم.سگ درگاهش شده م.وصیت کرده م بچه هامم سگ درگاهش باشن،وگرنه عاقشون میکنم.درخونه آل علی پدروفرزندی ورنمیداره.چشمم اگه ازدرگاهش رو برگردونه،درش میارم ومیندازمش پیش سگ!هرچی دارم ازدولتی آل علی دارم.یه بایگانچیه دون پایه توسری خوربودم،حالاچی هستم؟واسه خودم یه ستون بازارم. عطای اداره روباتموم اهن وتلوپش به لقاش بخشیدم،ولش کردم بره لای دست ننه ش! ده تااداره رومیخرم وآزادش میکنم.وزیرومدیرعامل وبزرگترازاونش میباس بیان کفشای بچه هاموکهنه بکشن! ستون فقرات تجارت مملکتم!کشتی کشتی جنس ازشیرمرغ تاجون آدمیزادازچین وماچین واردمیکنم،این روزاخیلی ازگردن کلفتای دولتیم بی اجازه حاج حجت آب نمیخورن!اگه باتوحرف میزنم،واسه اینه که دوستت میدارم،فکرنکنی نمک به حرومم،خوبیهاتو
تواداره واونوقتی که بایگانچی و تیپاخوربودم،هیچوقت یادم نمیره،من امروزکم آدمی نیستم.
خودتم خوب میدونی!ده شب دهه عاشورا وسط این خیابون چادرمیزنم وازاول غروب تا
خروسخون خودم وزن بچه هام گل روسرمون میمالیم وپابرهنه ازمحبان آ ل علی پذیرائی میکنیم،اصلا می فهمی کیها توخونه من واین مجلس حضوردارن؟ازنزدیکترین اهالی بیت خودآقاگرفته تاسران دولت وسپاه،ازلشگری بگیرتادولتی،توخونه م جاخوش میکنن.نگو حاج حجت چاخان میکنه.بایه اشاره م،هرکی روبخوام دودمانشوازروزمین ورمیدارن،طرف وتموم ایل وتبارش میره اونجاکه عرب نی انداخت!چه کنم،دست خودم که نیست،همه ش تقصیراین دل صاب مرده مه،یادم نمیره که چندین بارتاپای منتظرخدمتی کشوندنم،توبه دادخودم وزن و بچه م رسیدی،پادرمیونی کردی،ریش گروگذاشتی وجلوشونوگرفتی،خیلیاوبارهااومد ن وگفتن که توازاین چپ مپیا هستی ومی باس ریشه کن شی!باصدتاسگ وگربه واسه ت درافتاده م.خودموصد دفه باشاخ گاوواسه خاطرتودرانداخته م! سگ مصباول کنم نیستن که،ازاین ورباهزاربمبول قانع وراهیشون میکنم برن دنبال کارشون،ازاون ورسروکله شون پیدا میشه،حرف وحسابشونم اینه که توچپ مپی هستی،صلاح نیست روبه رواین هیات عزاداری آل علی دایم سیخ چشم بزرگا باشی.میگن میباس یه جوری کلکت کنده شه وگریبونشونواز
شرت خلاص کنن!ازبیت آقا،ازسران سپاه؛از رئیسای دولت خدمتکار،ازامام جماعات محترم وغیرو، ده شب عاشورااینجان،میگن اگه این چپی مپی اینجاروباهمه زعمای قوم منفجرکرد،چی خاکی روسرمون بریزیم؟میگن هرچی زود ترمیباس کلکت کنده شه! به خرجشون که نمیره،میگم بابااگه یه آدم درست تواین محله باشه،همین باباست،ازسالای پیش ازانقلاب میشناسمش،نه دزدوکلاشه،نه زیرکاردرروه،زن ودختراش پاک ترازگلن،زنش به فرهنگ مملکت خد مت میکنه،اونم چی خد متی،واسه خودش یه مدیرکامله،بچه های خودم شاگرداشن،ازمادرشون بهش بیشترعلاقه دارن واحترام میگذارن،تموم وجودشوگذاشته توطبق وداره ازدل وجون به فرهنگ مملکت خد مت میکنه وازاونهمه تنگدستی خم به ابروش نمیاره.
همیشه م هشت شون گرونوهشونه!تاحالاندیده ونشنفتم یه نفرازشون گله وشکایت داشته باشه.خودشوچرانمیگی،سالای آزگارخد مت صادقانه کرده وصورتشو باسیلی سرخ نگا داشته وجلودروهمسایه آبروداری کرده،خودم باهاش همکاربوده م ومیدونم که اگه یه کم کوتا میومد، امروزتولوس آنجلس واسه خودش برج وتراست داشت! دختراش مث گل توجماعت پیداشون میشه، یه نفرتاحالانگفته بالای چش شون ابروست، تموم خونواده ش تموم وقت سرشون توکتابه واهل هیچ فرقه ای نیستن، مگه به خرجشون میره؟ میگم شوما واسه چی قسم خوردین ریشه هرچی آدم درستیه ازاین مملکت وربندازین!مگه به خرجشون میره؟مرغ یه پا داره، فقط میگن این مملکت اسلام محمدیه، جای این چپ مپیا نیست. انگارهمین یه کلمه روتومخشون حک کردن!هرچی میگم ازگوشام التزوم مید م، این بابا ازخیلی ازشوما مسلومون نماها ایمانش محکم تره، مگه تومخ پوکشون فرومیره! راستش ازخداکه پنهون نیست،ازتوچه پنهون، چن مرتبه تصمیم گرفتم بلاخره به تصمیمشون عمل کنم؛ زن وبچه هام جلوم وایستادن.
بچه هام میگن اگه به خونواده مدیرمون کمترین لطمه ای بخوره، این خونه وزندگی وچادرهیاتتو آتیش میزنیم! زنم وابسته تخم وترکه هاشه، میگه بابچه هام ول میکنیم میریم دنبال کارمون ودیگم حق نداری اسمی ازما ببری! اینم ازاضاع داخلیم، که هزارون نفرحسرت یه لحظه شو دارن!هرکی دربه دریای خودشوداره، همه که همه چیزآدمونمیدونن! خیال میکنن من ستون مملکتم وشاه بی جغه م، من اراده دارم ومقاومت میکنم وتسلیم نمیشم، بچه هام که من نیستن، اونا راه خودشونومیرن وبه من وعقایدم محل سگم نمیگذارن. ازایناش گذشته، من دیگه اون بایگانچیه دون پایه نیستم که کسی واسه حرفم تره خردنکنه، میتونم بالاترین پایه های ممکلتوبایه اشاره جابه جاکنم!هرکدومشون حرفموگوش ندن، سبیلشو دود مید م. خیلی هاشون بی اشاره واجازه من حق ندارن آب بخورن. اگه غیرازاین بود، تاحالاصد دفه گذاشته بودنت زیرتریلی! ازطرف دیگه؛ من سالای آزگارباتوهمکاربوده م ونون نمکتو خورده م، درسته که آدم کثیفی شده م؛ نه اون اندازه که تووخونواده فرهنگی توبگذارم بگذارن زیرتریلی، دست خودمم نیست، چن دفه باخودم گفته م گورپدرش، بگذاربره لای دست باباش؛ شبا توخوابم اومدی ونسلموکف دستم گذاشتی؛ ازخواب که بیدارشدم، تو تب وعرق غرقه بوده م.خودمم موند م حیرون که چه حکمتی تواین کاره که ازپس تویکی ورنمیام! ازاول انقلاب هردهه عاشورای آل علی توخیابون، درست روبه روی خونه ت، ازاول غروب تا نزدیک خروسخون هیات، سینه وزنجیرزنی آل علی است، تواینهمه سال واسه خالی نبودن عریضه، یه شب ناقابل پاتوچادرهیات گذاشتی؟ آخه یه کم فکرکن!منم بایس جوابگوباشم! تاحالاصد دفه ازاداره امنیت، ازفرقه مصباحیه، ازخوش رقصای دستگاه دولت وازکاسه لیسای بیت آقا، حتی ازخبرچینای همین اداره زپرتیت صد دفه پیغوم وپسغوم فرستادن که باباکی میخوای تکلیف این چپ مپی رو، که ۲۴ساعته ازپنجره طبقه دوم خونه ش ریزودرشت هیاتوزیر نگاهش داره،معلوم کنی؟چراحالیت نیست!منم تاعهد د قیانوس نمیتونم هی تفره برم!راستش ازخداکه پنهون نیست،ازتوچه پنهون،چندی پیش چن تامامورعملیاتی ازفرقه مصباحیه باهمون کاردشون که اسمش «مکافاته»اومده بودن خونه م که اجازه بگیرن و شبونه کارتویه سره کنن، تابوق سگ باهاشون کلنجارداشتم، زبونم مودرآورد ونتونستم قانعشون کنم، تنها تونستم چن وقت عقب بندازم وبفرستمشون دنبال کارشون.بازگیرحاجیه خانوم وبچه هاش افتادم. دردم یکی دوتا که نیست.پیش ازانقلاب سالای آزگارخواستم الکلی ودراگیت کنم وبندازمت تودام دلگی وعیاشی ،یادته چیقدباهم عرق سگی ریختیم توخندق بلا!چیقد دنبال دلگی وعیش وعشرت بودیم ؟
زهره بابلی رویادته؟ قرص ماه!یه وخت جائی چیزی ازدهن لقت نپره بیرون!به گوش اهل بیت آقاواون بالائیها برسه،با« مکافات»میان سراغم!حاجیه خانوم بوببره پشم وپیلموبادمیده! داشتم توالکل ودودم غرق میشدم، توخوب اراده داشتی، اصلاازحداعتدال خارج نمی شدی،
آخرشم نتونستم بندازمت توگودی که نتونی ازش خارج شی!خودم تا کله فرورفته بودم، انقلاب به دادم نرسیده بود، تاحالاهفتا کفن پوسونده بودم. این حاجیه خانوم فعلی، اون روزاهرشب سربی شوم میخوابید بیچاره، چندرغازمواجبم میرفت پای الکل ودود ودمم. بیچاره مث سگ نفس سوخته بچه شو به دندون میکشید و درخونه های مردم کارمیکردکه بچه ش ازگشنگی نمیره، اون وقتا هنوزیه بچه بیشترنداشتیم، چارتای دیگه بعدازانقلاب کاشته شدن. قدرت خداروبرم، امروزکشتی هام ۲۴ساعته ازچین وماچین بارمیزنن وتواسکله ها تونوبت تخلیه خوابیدن.هرچی دارم ازآل علی دارم. اگه آل علی به دادم نرسیده بود،معلوم نبود توکدوم گود زنبورک خونه ای ریغ رحمتوسرکشیده بودم. واسه چی اینقده به خودوگلوی زن بچه هات فشارمیاری؟ آخه توهم بلانسبت آدمی، بیا، مثل حضرت حربن ریاحی توبه کن،چکمه های یاغی گریتوبه گردنت آویزون کن وبیا، هیچ جونداری ازدرخونه آل علی ناامید برنمیگرده، توازحربن ریاحی زندیق کمترنیستی که! یه کم همت کن! درتوبه همیشه بازه! یه دهه عاشورابیائی توهیات آل علی، دهن تموم نوچه های فرقه مصباحیه روگل میگیرم! امروزه دیگه کم عددی نیستم، هرکدوم از بالا تا پائینشون کج بره وحرفموگوش نده، سبیلوش میدم دودبدن! مُرد اون روزائی که توگود زنبودک خونه پینکی میرفتم وتیپا میخوردم. ایناروهیج احدالناسی نمیدونه، توکه پیش ازانقلاب سالای آزگاررفیق مسجدومیخونه م بودی میدونی. میدونم که شل چونه م نیستی، تازه میدونی اگه جائی لب ترکنی، میسپرمت دست فرقه مصباحیه تابا « مکافات» معروف بیان سراغت. تازه بفهمن، کی واسه شون تره خرد میکنه، ستون فقرات مملکتم، بایه فوت جا به جاشون میکنم. حرف، حرف میاره، پاک ازمرحله پرت شدم. چی می گفتم؟ آره، چارتا زپرتی فرستاده بودن که شبونه کارهمسایه روبه روئی وهمکارچن ساله پیش ازانقلابمویه سره کنن، اروای ننه شون، نمیدونن که من تواین قضیه کاره ای نیستم. قد م کج وردارم، حاجیه خانم وپسراش دودمانموباد میدن، پسره پدرنامرد، بعدازرفتن اونا، اومدوسیخ جلوم وایستاد، توچشام خیره شد؛ نه برد ونه آورد، صاف گفت:
” خانم همسایه روبه روئی ازاول مدرسه م تا آخرراهنمائی، بهترین مدیرم بوده، اگه کسی به خونواده ش نگاه چپ کنه، این خونه وچادرهیاتتو آتیش میزنم! پسره جعلق تازه کلک پشت لبش دراومده وهنوزشاشش کف نکرده، واسم شاخ وشونه میکشه، اون سه تا توله دیگه م همین حرفاروتحویلم میدن! ببین ازچن طرف تومنگه م گذاشتن! ماروباش که خیالات ورمون داشته که اسلام ناب محمدی روپیاده کردیم! اروای ننه مون!غافل ازاینکه خانه ازبیخ وبن ویرانه!چارتابچه من شده ن مریدوسینه چاک همسایه چپی مپی روبه روی خونه وهیات آل علی من! خیال می کردیم شوما رو دقمرگ میکنیم وروکله بچه هاتونم اونقده کارمیکنیم که همفکرمون شن!حالامی بینم چارتا توله م شد ن مریدوسینه چاک اونا!
حاج حجت! هرچی خاک وگل روسرت ریختی وپا برهنه دنبال علم وکتل، سگ پرسه زدی وگردآوردی وکشتی راهی چین وماچین کردی، گیراین چپی مپی ها میاد! بروسرتوبگذاریه گوشه ای وزودتربمیر، که حداقل این توله ها نفس راحتی بکشن، عجله نکن،همین روزاخودشون سرتومیکنن زیرآب! آبم ازآب تکون نمییخوره!هیچ کجای عالم وآدمم ککش نمیگزه! فدای تخم اسب حضرت عباس میشی!حالا بشین وهی الدرم- بلدرم کن! با اینهمه کشتی ها، به دردلای جرزم نمیخوری!کسی که تخم ترکه خودش مشتاق مرگش باشه، میباس بره یه گوشه ای سرشو بگذار ومث یه سگ گری گرفته سقط شه! بلانسبت آد م، حاج حجت! آخه توهم اسم خودتومیگذاری آدم مثلا! بچه تخم صلبی خود آدم بگه اگه چپ به همسایه نیگاکنی آتیشت میزنم! حالا گیرم تموم چین وماچینم مال توباشه، یه تا پاله نمیارزی، حاجی!برو، هرچی زودترتوفکرکفن ود فن خودت با دست خودت باش!
بازسررشته کلام ازدستم دررفت!بابا به کی بگم؟ ها؟ دیوونگی شاخ ودم نداره که! شب وروزخواب ندارم، یه چس مثقالم که چرتم میبره، اونقده توکابوسای عجیب الخلقه غرق میشم که هفت پشتمو از خوابیدن بیزارمیکنه! خوش به حال روزائی که یه بخورونمیری داشتیم وباهم میرفیتم آقارضا سهیلا! کیف اپیکوری میکردیم! تاخودخروسخون که میخوردیم ومی نوشیدیم، میشد۲۰تومن نا قابل! کسی باورمیکنه؟ با۲۰ تومن یه شب تا خودصب کیف اپیکوری کنی؟ جوجه کباب،ماهیچه،عرق ۵۵، کنیاک میکده وهزارکوفت وزهرماردیگه، تاخرخره میزدیم ومیشد حداکثر۲۰تومن! لعنت الله علی قوم الظامین! زهره بابلی!عینهوماه شب چارده!یه شب تاصب عینهوپروانه دورم می پلکید، چیقد؟ ۱۰تا تک تومن ناقابل! کیف دنیارو میکردیم و حالیمون نبود! حالاکشتیام ازاینجاتاچین وماچین قطارن وبه دردلای جرزم نمیخورم!ازیه تاپاله م نمیتونم استفاده کنم!شاخ وشانه بچه ازیه طرف، توسری خوردن ازحاجیه خانوم ازیه طرف، فرقه مصباحیه ازیه طرف، خرده فرمایشای بیت آقا ازاون طرف، دستورای مقامات امنیتی ازاین طرف، گرفتاری این چپی مپی هام شده قوزبلاقوز! تازه همه ایناروکه بگذاریم تویه کپه ترازو و قضیه این آق جمال دیواربه دیوارتورو بگذاریم توکپه دیگه ش، کپه آق جمال وزن وسه ت ادخترای پاچه ورمالیده ش سنگینتره! زنش وسه دخترپاچه ورمالیده ش چادروهیات عزاداری آل علی را انگشت نمای خاص وعام کرده ن.چارنفرشون چارستون شهروتودستشون دارن. یکی میره دروازه غار،یکی جوادیه وراه آهن،یکی تهرانپارس واون یکیم منطقه ده ونک وفرحزادو
بسیج میکنه.این چارتااعجوبه دودمان چارمثقال آبروی نداشته من واین هیات آل علی روریشه کن کردن!این مرتیکه دبنگ سلاطونیم شده یه تیکه تاپاله!اگه سیب زمینی رگ داره،اینم یه جورگ داره،رحمت به سیب زمینی!وصف سردسته فاحشه هاشد ن زن ودختراش به کره مریخ رسیده،اون خودشوبه کوری وکری زده وعین خیالش نیست.همیشه تکیه شومیده به دیوارکلوخی حیاطش وعینهوپیره زنازرناله میزنه واشک میریزه.آخه بلانسبت مردی گفتن،غیرتی گفتن.چادردهه عاشوراروکه راه میندازم،انگارماموریت این چارتاخانم رئیسم شروع میشه،هرکدومشون دخترای فاحشه یه گوشه شهروجمع میکنن توچادرهیات آل علی!هرکدوم ازاین دخترام چن تاپسرلندهور رودنبالشون میکشن توچادرهیات آل علی!عینهوماده سگای مل اومده،انگارازخودشون بوی مخصوصی ول میدن،اینا پیداشون که میشه،تموم پسرای مافنگی دودودمی منطقه هجوم میارن اینجا،بعدازختم روضه آل علی هیات راه میافته که چارتاخیابونودوربزنه،نوددرصد مثلا عزادارااین فاحشه ها ومافنگیای ازرده خارج شدن.نعلت به تخم وترکه حروم لقمه تون!یاروداره نوحه ال علی رومیخونه،این تخم وترکه های یزددستاشون تولنگ وپاچه همه!هیات شده میعادگاه این حرومزاده ها!ازسراسرشهر
محل قرار- مداروشونوتوهیات میگذارن پدرخرا!یه عده سینه وزنجیرآل علی میزنن،اینام خودشونومیکشن گوشه وکنارای تاریک،ازشلوغی جماعت استفاده میکنن ومث کرم توهمدیگه می پیچن تخم حروما!یه عده این جووونای زنازاده چادرسرشون میندازن وروبنده روصورتشون میکشن وقاطی زناودخترای اون کاره میشن وبه بهانه گریه توبغل گرفتن همدیگه به بهانه اهل بیت آل علی؛اززیرچادرتولنگ وپاچه همدیگه می پیچن،سروسینه وکپلای همدیگه روآش ولاش وکبودمیکنن،لب لوچه هاشونوخونین ومالین میکنن!دورآخرالزمون شاخ که نداره!همینه دیگه! بابالامصبای تخم شمر!حیاکنین!مجلس آل علی روبافاحشه خونه قوم لوط اشتباه گرفتن یزیدیها!توچادر،جلوآشیخ که بالامنبرموعظه میکنه،حیانمیکنن،دخترای فاحشه همین آق جمال باقروقمیشاونیگاههای تهوع آورشون، پسرای نرخررووادارمیکنن پستوناشونوبمالن!ده ده!تومجلس آل علی وجلوچشم آخوندرومنبرکم مونده عملیات سکس راه بندازن!تف به لقمه حرومی که شوما خوردین!چن وقت پیش توهوای گرگ ومیش،ازبازار
برگشته بودم،ازپاترول پیاده شدم که شوفره ماشینوببره توپارکنینگ،باهمین جفت چشای خودم دیدم،یکی ازدخترای همسایه دیواربه دیوارت،آق جمال لخت وپتی روکول یه لندهورنشسته داره می بردش تودرختای پائین مجتمع که کارشون صورت بده!تف به لقمه حرومی که توخوردی!ازبیت خودآقابرام اخطاریه فرستادن که جمع کن این چادروهیات رو،آبروی هرچی هیات ودسته وعزاداری روتوبردی تواین محله وشهر.چادروهیات آل علی روکردی محل قرار- مداردختروزنای فاحشه سراسرشهر.اومده بودن که جمعش کنن وامسال اجازه برگزاری مجلس آل علی تواین محله وسهمیه هیاتم بهم ندن،قول دادم وریش گروگذاشتم که امسال به هر قیمتی شده ریشه این هرزه هارو،باکمک دارودسته مصباحیه بزنم.همه چی ازخوروند ن لقمه حروم به زن بچه سرچشمه میگیره.همین آق جمال رومی بینی که گوشه خونه کزمیکنه ومث موش زرناله میزنه،اینجورنبینش،اول انقلاب جلا دی بودکه توتاریخ پیدانمیشه.خودش باچندتابرادراوپسرخواهراش کامیون کامیون اسلحه ازپادگانا غارت وتوسوراخ- سمبای دروازه غارجاسازی کرد.رفتن توکاخ وهرچی گرون قیمت وسبک وزن بود،غارت کردن،ماشین مخصوص تشریفاتوورداشته بودن وچن وقت باهاش توخیابوناجولون میدادن ناکسا،ازشون گرفتن.
جواهرات قیمتی واسلحه هارو،هیچ کس نفهمیدچی جوری سربه نیست کردن.تودروازه
غاربابرادراوپسرخواهراش واسه خودش حکومت درست کرده بود.یه کمیته تشکیل داده بودوخودشم شده بودرئیس کمیته!هرچی جوون انقلابی واقعی گیرمیاوردن،به اسم کمونیست،شبونه توسوراخ- سمبای دروازه غارسربه نیست میکردن!ایناروازخودم درنمیارم،
یکی ازپسرخواهراش میونه ش باهاش به هم خورده وباهاش چپ افتاده،توپاساژم توبازارواسم کارمیکنه وواسم جنس ردوبدل میکنه،جیک وپوکشوواسم تعریف کرد.نتیجه اونجورلقمه ها توگلوی زن وبچه ریختن همین میشه دیگه، سه تا دختراش شدن بسیج کننده فاحشه های سه منطقه شهر،زنشم که قربونش برم، گفتن نداره. صالح، همین لوله کش چن خونه اونورتر، چن روزپیش میره لوله سوراخ شده خونه آق جمالوعوض کنه، زنه پدرندار روزروشن یخه شومیگیره ومکشوندش تواطاق خوابش!خودصالح بهم گفت تونمیری!ایناهمه ش نتیجه لقمه حرومه!دختراوزنش جلوچشش فاحشگی میکنن، خودشم زخم سلا طونیه معده گرفته وگوشه حیاطش یه ریز زرناله میزنه که واسه چی امروز- فردا ریغ رحمتوسرمیکشه!خون اون همه جوونای مث دسته گل بالاخره ازیه جائی سرمیزنه دیگه! بازرشته کلوم ازدستم دررفت.
حرف حرف میاره، من با این سگ کثیف هم کلوم نمیشم، اومد م بهت بگم که این پیغوم صریح ومستقیموبهش بدی، واسه گروه عملیاتیه فرقه مصباحیه حکم صادرشده،اگه یه باردیگه پای زن ودختراش به چادرهیات آل علی برسه، یازن ودختراش یه قد م کج توشهرومحله وردارن، یاشباتوخیرخونه ش بساط عیش ونوش وعیاشی راه بندازن،همه شونوتوخونه جمع میکنن،درو روشون می بندن وبا زبنزین آتیش شون میزنن،خلاص!…..

دروغی به رنگ تو – زهرا فیروزی!

مرداد ۱۳۹۱

آنقدر سرگرم کارهایم بودم که متوجه ورود نگارنشدم. بوی ادکلن زنانه ای که تمام فضای اتاق را پرکرده بود مرا به خود آورد. هرچند دیدنش مثل گذشته خوشحالم نمی کرد اما به احترامش برخاستم و او را دعوت به نشستن کردم. نگار نگاهی به اطرافش انداخت وباهمان لحن همیشگی گفت:
چه قدر اینجا همه چیز عوض شده!
نفس عمیقی کشیدم و درحالی که برگه های روی میز کارم را جابه جا میکردم گفتم:
میشه سریعتر بری سر اصل مطلب؟
من منی کرد وگفت:
بهت حق میدم که باهام این جور برخورد کنی ولی تو این مدت خیلی به حرفات فکر کردم.حق باتوبود من بچگی کردم ولی حالا…
صندلیم را کمی عقب کشیدم و گفتم:
من عروسک تو نیستم که هرجور بخواهی بامن بازی کنی. برو و بذار زندگیمو بکنم.

نگار دستم را بین دستان ظریف و زنانه اش گرفت و با لحنی مهربان گفت:
نویدجان یه فرصت دیگه بهم بده. قول میدم جبران کنم. خواهش میکنم نذار یه عمر با پشیمونی زندگی کنم.

یقین داشتم خبر برنده شدن شرکت در مزایده بزرگ سال به گوشش رسیده؛ اما دلم می خواست باورکنم که می خواهد جبران کند.دلم می خواست بار دیگر فریبش را بخورم و چشمان دریاییش را صاحب شوم. کاغذی از کشو میزم بیرون آوردم و روبه رویش گذاشتم. نگار همان طور که با تعجب به کلمات حک شده بر روی کاغذ خیره شده بود پرسید:
این چیه عزیزم؟؟

دستی بر موهای تکیده ام کشیدم و گفتم:
ده روز پیش همه سهمم را فروختم و الان من اینجا فقط یک کارمند ساده ام. نگار درحالی که سعی می کرد برافروختگی چهره اش را طبیعی جلوه دهد بریده بریده گفت:
خب که چی؟

_یعنی اینکه من الان هیچ پولی ندارم.  تمام پول سهمم هم بابت قسط و وامهام دادم. امیدوارم فراموش نکرده باشی تا کجا منو گرفتار قسط و بدهی کردی.

نگار موهای طلایی اش را زیر روسری اش پنهان کرد و درحالی که سعی می کرد نگاهش را از من بدزدد گفت:
من برای شنیدن این حرفا اینجا نیومده بودم. اما تو هیچ وقت نخواستی حرفای منو باورکنی. فکر می کردم تو این مدت سرعقل اومده باشی.

کیف نقره ایش را برداشت و به سرعت از مقابل دیدگانم محو شد و من بار دیگر در کمال بی گناهی محکوم به نامردانگی شده بودم.

بی اختیار لبخند تلخی بر لب نشاندم.این روزها عمر دروغ هایش چه کوتاه شده بود!!!

عشق یا خیانت – داود علیزاده

مرداد ۱۳۹۱

زنم شمع ها را روشن کرد وبعد کبریت روشن را جلویم گرفت « زودباش فوت کن!دستم سوخت!»تا فوت کردم هورایی کشید.جستی زد و چراغ اتاق را خاموش کرد.اتاق روشنایی ملایمی به خودش گرفت.دست هایش را باز کرد وگفت:«بغلم کن!» بغلش کردم صورتم را بوسید کنار گوشم آهسته گفت:«تابم می دی؟» همان طور که بغلم بود چرخی زدم و کودکانه جیغی کشید وخنده هایش دراتاق پخش شد.آرام روی تخت قرارش دادم.خودم هم روی تخت به پهلو دراز کشیدم او دستم را باز کرد و سرش را گذاشت روی بازویم و صورتش را چسباند به سینه ام.هرم نفسش زیر گلویم می نشست.عطر موهایش را حس می کردم! نوازش گونه انگشت لای موهایش کشیدم و او خودش را بیشتر درآغوشم جا داد.خیلی آهسته پیشانی اش را بوسیدم و او هم سرش را بلند کرد صورتم را چند بار بوسید.ناگهان حس کردم انگار لیلا را بغل گرفته ام!انگار لیلا را بوسیده ام! اما لیلا کجا بود؟ بی هوا گفتم: «لیلا! لیلا!»

زنم ناگهان سرش را پس کشید و پرسید:«چی گفتی؟»

دست پاچه گفتم:«لالایی!لالایی خوندم!»

لبخند معصومانه ای روی لبش نشست.دوباره خودش را درآغوشم جا کرد و گفت:«آخی چه ناز! برام لالایی بخون!»

زمزمه کردم:«لا لا لا لا» و بازبی اختیار نوازشش کردم.انگار آنجا بودم ونبودم.انگار لیلا بود و نبود! نور شمع سو سو می زد ومن هرجای اتاق را نگاه می کردم آنی لیلا را می دیدم وآنی نه! حس کردم لیلا کنار پنجره ایستاده به چشمانم خیره است گفتم:«هنوزهم دوستت دارم!»

زنم لب هایم را بوسید و گفت:« منم دوستت دارم عزیزم!»

بَزَک – شهره احدیت

مرداد ۱۳۹۱

خاله از کیفش دو بسته ی کادو شده بیرون می آورد، یکی را می گذارد جلوی من، یکی را جلوی مینا. دلم فرو می ریزد:
” یعنی حالا؟ هنوز که یکسال نشده ”
مینا لپ هایش سرخ می شود. به من نگاه می کند و سرش را پائین می اندازد. خاله به دخترش افسانه نگاه می کند. افسانه جعبه شیرینی را از زیر چادرش بیرون می آورد و روی میز می گذارد و می گوید:
” میرم یه سینی چای بیارم ”
مادر گوشه ی اتاق، روی زمین نشسته است. نگاهش به گلهای قالی است. گلهای قالی پیچ در پیج، متصل به هم در زمینه سرمه ای بالا می روند. انگار نگاهش تا ترنج قالی می رود، بعد سرش را بالا می آورد. چشمهایش برق می زند…
خاله صدایم می کند:
” لیلا! حواست کجاست خاله؟ شانس که نداریم، یکبار اومدیم خونه ی دخترخواهرمون ”
” بفرمائید، خوش آمدین، خونه ی خودتونه ”
” اومدم بگم، تو رو به ارواح مادرت، حالا دیگه مشکی را در بیار”
افسانه چای را روی میز می گذارد و همین طور که دستش به طرف جعبه شیرینی می رود، به من نگاه می کند. می گویم:
” دیر نمیشه، البته شما بزرگترید، ولی تا سال خیلی مونده ”
مینا سرش را پائین انداخته و انگار خط نگاه مادر را زیر میز دنبال می کند.
خاله می گوید:
” جونید، شوهرجون دارین، خوب نیست والله ”
” اختیار با شماس، ولی نه من جوونم نه شوهر جوون دارم ”
چقدر دلم می خواهد سرشان فریاد بکشم. نمی دانم چرا جلوی مادر که گوشه اتاق نشسته است و نگاه می کند، حیا نمی کنند. با خودم می گویم:
” یعنی سهم بودن و نبودن یک نفر همینه؟ ”
افسانه جعبه شیرینی را جلوم می گیره:
” لیلا جون به قول خودت زندگی ادامه داره، باید زندگی کرد ”
” من حالام دارم زندگی می کنم، ولی حق مادر بیش از این هاست، خیلی دلم می سوزه، مظلومیتش، تنهائیش…”
خاله که خیار را با دندان مضنوعی اش قرچ قرچ می جود می گوید:
” با این کارا مادرت زنده میشه؟ توهیچی، مینا چی؟ با این صورت پر از پشم و پیلی، و ابرو های مثل پاچه بز، بخوابه ور دل شوهرش؟ والله خوبه پسر مردم چیزی نمی گه! ”
دوباره صورت مینا گل می اندازد، میگه:
” خاله جون! ”
نمی دانم در این ماه ها چند بار هوس کرده لباس قرمزش را بپوشد، با خط چشم مشکی و سایه نقره ای، چشمهایش را خمار تر و لب هایش را با روژ لب، زرشکی کند و رو بروی شوهرش بنشیند.
خاله شیرینی دیگری بر می دارد:
” اول که گفتم، تو رو به ارواح مادرت، بعد هم سُنتِ خدا و رسولش چهار ماه و پانزده روزه، والله مشکی کراهت داره ”
رنگها دور سرم می چرخید:
” قرمز، آبی، سفید، سبز، مشکی…”
و شتاب که می گیرند:
” دودی، خاکستری، مشکی، مشکی، مشکی…”
افسانه از افسردگی می گوید و اثر رنگ مشکی در شدت آن، و قرص های مرا یکی یکی نام می برد.
مادر همانطور گوشه اتاق نشسته و نگاهش روی حاشیه ی قالی ثابت مانده است. مینا با چشمهای مادر انگار التماس می کند. مدام با کاغذ کادو بازی می کند.
هنوز مثل بچگی هاش تا کادو را باز کند، دلش آب می شود.
می گویم:
” خاله جون، مینا لباس عزا رو در میاره، ولی من، اجازه بدین خود مادر بگه. ”
” وا!، کی تا حالا با مرده ها اختلاط می کنی؟ پاک زده سرش. ”
افسانه چادر و کیفم را کنارمی گذارد:
” خودتو لوس نکن، از آرایشگاه سوگل وقت گرفتم ”
حالا نگاه مادر روی ساعت دیواری مانده است. زن همسایه قاشق آب تربت را به دستم می دهد. آب را در دهان مادر می ریزم. آب توی گلویش با بازدم قاطی می شود و قل قل صدا می دهد.
نگاه مادر همانطور به ساعت می ماند. چشمهایش باز و منتظر است.
” منتظر کی؟ مرگ من، برادرم…؟ ”
سرم را به پشتی مبل فشارمی دهم. نگاه مادر رهایم نمی کند. چهار ماه و پانزده روز فرصت برای رها کردن خاطره مادر. نبودش و بعد دوباره شروع کردن زندگی، زندگی…انگار که او هیچوقت نبوده…
آرایشگر یک سر نخ را به گردنش می بندد و سر دیگرش را دور دستش می پیچاند. مینا می رود روی صندلی بنشیند که خاله مرا به جلو هُل می دهد:
” اول خواهر بزرگتر! ”
زن انگشت های شصت و سبابه اش را به نخ گیر می دهد، و آن را روی صورتم می گذارد. بعد با دست دیگر سر نخ را تند تند می کشد. چقدر دردم می آید:
” آخ یواش تر! ”
” وا! مگه تازه عروسی، چه کم طاقت! ”
چشمهایم را که باز می کنم، مادر روبرویم روی صندلی نشسته و با چشمهای خیس به من می خندد. زن نخ را تند تند روی صورتم می چرخاند. دردش توی سرم می پیچد.

ببار – محمود کویر

مرداد ۱۳۹۱

این چه دوزخی است!

ای ضحاک زادگان

که لب نه، خنده برای همیشه سوخت.

جوانه نه، درخت نه، ریشه سوخت.

نی نه، نی نواز نه، نیزار و بیشه سوخت.

از خاطر خسته ی شکسته ی ما

شادی، شور و ترانه رفت

هر مرغکی که بود

بالی تکاند و اشکی فشاند و از این آشیانه رفت

نه شیر، نه شمشیر که خورشید هم خامشانه رفت .

شب شد

شبی چو رویتان

ای اهریمنان سیاه

خورشید نه، ستاره نه، بریده بود گلوی ماه.

آی ابر خیس برهنه!

توفان شکوفه زد

بر بادام و بید و بنفشه

بر خاک من

بر خاکسترم

ببار!

ببارم! ببارم! ببار!

شعر و تابلوی غربت – از منصوره اشرافی – نقاشی رنگ و بوم بر بوم در اندازه ۵۰*۷۰

مرداد ۱۳۹۱

دنیا غریب است
هیچ خورشیدی، دیروزی نیست
و اینجا
هیچ خورشیدی،
نیست
تا آفتابش
جامه ی برهنگی مان باشد

اینجا
در نیستی
نیست تریم
و در گم شدن
گم تر.

دنیا غریب است
و غربت ما،
غریب تر.

منصوره اشرافی از مجموعه در حال انتشار” دریغا از عشق

نقاشی از منصوره اشرافی_ رنگ و بوم بر بوم در اندازه ۵۰*۷۰

باز کن پنحره را – الیسا تنگسیر

مرداد ۱۳۹۱

باز کن پنحره را
من نیازم به هوایی تازست
گیسوانی که برایم میگفت
قصه هایی از عشق
دیگر از موج نگاهت خسته است
باز کن پنجره را
من به دنبال افق میگردم
افقی روشن و گرم
وهوائی که
بشوراند و با خود ببرد
یاد دلگیر تو را
باز کن پنجره را
من نسیم سحری می خواهم
من به دنبال افق می گردم
روز را می جویم
من ز تاریکی شب بیزارم
زندگی در روز است
باز کن پنجره را
تا ببینم روز است

دو سروده – عیدی نعمتی

مرداد ۱۳۹۱

می خروشد
قد می کشد
با گیسوان پریشان
خود را به ساحل می کوبد .

آرام باش دریای ساده دل ……آرام باش
بادها نیز گاهی دروغ می گویند
او هنوز نمرده است .
****

با نیمه دیروزم
امروزم را می گذرانم
چرا فریب دهم آینه را
وقتی که در حوضچه های اکنون
فواره های دیروز قد می کشند.
گرداگرد زمین
سال هاست خیمه بر دوش می گردم
با تیرکی که در هر خاک نمی نشیند
با تیرکی که در هر خاک نمی نشیند
مسافر راه های دورم
و امتداد خیالم به آسمان آبی و
فوجی پرنده می رسد.
های….طرف شما چه فصل است؟
این جا
ما زمان را
مقابل آینه ها آتش می زنیم
و با دهان خاطره
تکرار دیروز خودیم
های…صرف شما چه فصل است؟
می ترسم تا در این حوالی
گلی بروید
این زمستان
دق مرگم کند .

امشب – روبا شمس

مرداد ۱۳۹۱

من از شهر شما می کوچم امشب
تمام   قصه را می خوانم   امشب
دگر  ناید صدای پایم از دور
دگر نائی ندارد سازم امشب
پریشان  حال از غم می سرایم
گدازان آتشین شد شعرم امشب
منم  آوازاه   خوان   بیدل  شهر
که ازهجران تو می نالم امشب
همه شب خواستم آئی بخوابم
نیامد خواب بر چشمانم امشب
شنیدم وعده ای شاید که فردا
تو را بینم، چرا بی تابم امشب؟

ناروا، دستور کار است

مرداد ۱۳۹۱

گریه مى گیرد مرا
آنچه مى بینم دروغ است
این فضا، بس تیره و تارست
این فشار است،
ناروا، دستور کار است.

دو سروده از زنده یاد ابراهیم رزم آرا

مرداد ۱۳۹۱

تا بارانی دوباره
آن چتر تنها خواهد ماند
و ” بارانی ”
نمناک گوشه ا ی آویز
از یاد خواهد رفت
مثل من
مثل تو
که تا های هوی دیگر
پشت میزی شاید
یا کنج رویائی
*******
بیست و پنج زمستان در من باریده است،
و فرصت برای قد کشیدن ام هست، به قول مادرم

خون و خاکستر – نادر نادر پور

مرداد ۱۳۹۱

آن زلزله‌ای که خانه را لرزاند
یک‌شب، همه چیز را دگرگون کرد
چون شعله، جهان خفته را سوزاند
خاکسترصبح را پُر از خون کرد

او بود که شیشه‌های رنگین را
از پنجره‌های دل، به خاک انداخت
رخسار زنان و رنگ گل‌ها را
در پشت غبار کینه، پنهان ساخت
گهواره‌ی مرگ را بجنبانید
چون گور، به خوردن کسان پرداخت
در زیر رواق کهنه‌ی تاریخ
بر سنگ مزار شهریاران تاخت
تندیس هنروران پیشین را
بشکست و بهای کارشان نشناخت

آنگاه،‌ ترانه‌های فتحش را
با شیون شوم باد،‌ موزون کرد

او، راه وصال عاشقان را بست
فانوس خیال شاعران را کُشت
رگ‌های صدای ساز را بگسست
پیشانی جام را به خون آغشت

گنجینه‌ی روزهای شیرین را
در خاک غم گذشته، مدفون کرد

تالار بزرگ خانه، خالی شد
از پیکره‌های مُرده و زنده
دیگر نه کبوتری که از بامش
پرواز کُند به سوی آینده
در ذهن من از گذشته، یادی ماند
غمناک و گسسته و پراکنده

با خانه و خاطرات من، ای‌ دوست
آن زلزله،‌ کار صد شبیخون کرد

ناگاه، به هر طرف که رو کردم
دیدم همه وحشت است و ویرانی
عزم سفرم به پیشواز آمد
تا پشت کُنم بر آن پریشانی
اما، غم ترک آشیان گفتن

چشمان مرا که جای خورشید است
همچون افق غروب،‌ گلگون کرد

چون روی به سوی غربت آوردم
غم،‌ بار دگر،‌ به دیدنم آمد
من، برده‌ی پیر آسمان بودم
زنجیر بلا به گردنم آمد

من، خانه‌ی خود به غیر نسپردم
تقدیر،‌ مرا ز خانه بیرون کرد

اکنون که دیار آشنایی را
چون سایه‌ی خویش، در قفا دارم
بینم که هنوز و همچنان، با او
در خواب و خیال، ماجرا دارم

این عشق کُهن که در دلم باقی‌ست
بنگر که مرا چگونه مجنون کرد

اینجا که منم، کرانه‌ی نیلی
از پنجره‌ی مقابلم پیداست
خورشید برهنه‌ی سحرگاهش
همبستر آسمانی دریاست
گاهی به دلم امید می‌بخشم
کان وادی سبز آرزو،‌ اینجاست

افسوس که این امید بی‌حاصل
اندوه مرا هماره افزون کرد

اینجا که منم، بهشت جاوید است
اما چه کنم که خانه‌ی من نیست
دریای زلال لاجوردینش
آینه‌ی بیکرانه‌ی من نیست
تاب هوس‌آفرین امواجش
گهواره‌ی کودکانه‌ی من نیست
ماهی که برین کرانه می تابد

آن نیست که از بلندی البرز
تابید و مرا همیشه افسون کرد

اینجاست که من، جبین پیری را
در آینه‌ی پیاله می‌بینم
اوراق کتاب سرگذشتم را
در ظرف پُر از زباله می‌بینم
خود را به گناه کشتن ایام
جلاد هزار ساله می‌بینم

اما، به کدام کس توانم گفت
این بازی تازه را که گردون کرد

هربار که رو نهم به کاشانه
در شهر غریب و در شب دلگیر
هر بار که سایه‌ی سیاه من
در نور چراغ کوچه‌ای گمنام
بر پشت دری به رنگ تنهایی
آوارگی مرا کُند تصویر
با کهنه کلید خویش می‌گویم
کای حلقه به گوش مانده در زنجیر
اینجا، نه همان سرای دیرین است
در این در بسته، کی کُنی تأثیر؟
کاشانه‌ی نو، کلید نو خواهد
در قلب جوان،‌ اثر ندارد پیر
از پنجه‌ی سرد من چه می‌خواهی؟
سودی ندهد ستیزه با تقدیر
وقتی که خروس مرگ می‌خواند
دیر است برای در گشودن، دیر

آن، زلزله‌ای که خانه را لرزاند
گفتن نتوان که با دلم چون کرد

شاید روزی….محمود صفریان

مرداد ۱۳۹۱

شاید روزی
شاید هم نه
هرگز ندانی آبشخور ها را
که از هفتاد رنگ هم بیشتر است
شاید هم
نخواهی بدانی
تا گوشت خواب باشد
و ادعایت هم
یکی از هفتاد افزون رنگ
شاید
انتخاب دوری و دوستی
برای ساحلی امن
انتخاب بدی نباشد
اما نازنین
آب ازسر چشمه گل آلود است
بگذار
فریاد کنم
در هر فرصتی
هر اندازه کوتاه
شاید
یک دست صدائی داشت
از من کدر نشو

گفته بودی
تو داری به در می گوئی
این براه بادیه رفتن است
چه می دانی
شاید
دیوار شنید
می دانم که
به از نشستن باطل است

سید صادق سرمد – امیر هوشنگ برزگر

مرداد ۱۳۹۱

سید صادق سرمد  فرزند محمدعلی به سال ۱۲۸۶ در تهران متولد شد

تحصیلات خویش را دررشته حقوق به پایان رساند و مد تها وکیل

دادگستری بود ویک  دوره به نمایندگی مجلس شورای ملی انتخاب شد

ونیز امتیاز روزنامه صدای ایرانررا داشت.

صادق سرمد در سال ۱۳۳۹ براثر بیماری سرطان دار فانی را وداع گفت.

میخانه ا گر ساقی  صاحب نظری    داشت
می خواری ومستی ره ورسم دگری داشت

پیمانه  نمیداد  به   پیمان   شکنان     باز
ساقی اگر از حالت مجلس خبری ادشت

بیدادگری  شیوه     مرضیه    نمی شد
این شهر اگردادرس و دادگری داشت

بک لحظه براین بام بلا خیز نمی ماند
مرغ دل غم دیده اگر بال و پری داشت

در معرکه عشق   که  پیکار  حیات  است
مغلوب ، حریفی که بجز سر سپری داشت

سرمد ،  سرپ پیمانه نبود اینهمه غوغا
میخانه اگر ساقی صاحب نظری داشت

تلخی نقد – محمود صفریان

مرداد ۱۳۹۱

شخصن نقد را داروئی می دانم مثل ( گَنه گَنه ) که دافع ” مالاریا ” ست و تن و جسم را از لرزه های نوبتی و لاجرم از عدم توانائی و تمرکر می رهاند.

کمتر نویسنده یا شاعری را دیده ام که تحمل نقد بر نوشته خود را داشته باشد، وبا همه ادعا و داد سخن که:

” نقد ادبیات را شکوفا می کند “

تلخی اش را بر تابد.

گاه به ناقد می تازند و حتا تهمت های ناجور می زنند. گاه ناقد را فاقد صلاحیت می دانند و نوشته خود را ” که عاشقانه هم دوستش دارتد ” مبرا از هر نقدی

می دانند، و متعجب که:

” مگر می شود اثر من کسر و کمبود و اشکال و ایرادی داشته باشد که بتوان بر آن نقد نوشت “

یادم می آید چندین سال پیش منتقدی بر شاعر بزرگ لولهنگی، نقدی نوشت که در یکی از روزنامه های چاپی محلی نیز چاپ شد. این استاد کباده کش چنان

بر افروخت که عنان از کف داده، منتقد را منحرف و حتا ” ناباورانه ” مخنث، نامید. در همان موقع رفتم پاسخی بدهم، دیدم در باد خودش بماند بهتر است.

مختصر اینکه شوربختانه، خود را تافته های جدا بافته می دانند…و چه حقیرند اینان.

در کل و اصولن باید بدانیم که:

نقد، مقوله ای ریاضی نیست و نمی توان آن را در چهار چوب قالب های از پیش ساخته شده ریخت، به همانگونه که داستان های ” کوتاه یا بلند ” را نیز نمی توان در روال دستورالعمل های از قبل تدوین شده نوشت. باید تفاوتی باشد بین خالق یک اثر ادبی ” رمان یا داستان کوتاه ” با نامه نویس های جلو پستخانه که برای کارشان ” قالب ” دارند. مگر نه رمان از ( Romance ) آمده و باید بوئی از حرف های دل را داشته باشد، خب طبیعی است که چنین نوشته ای نمی تواند معلم فرموده باشد. نقد هم، بهمین نحو یک اثر هنری است و نمی توان آن را در فرم و قالب از پیش تدوین شده ریخت.

خلق آثار ادبی، و نوشتن داستان های بلند و کوتاه و یا حتا خیلی کوتاه، نیاز به ” همانی ” دارد که خیلی ها ندارند، و آنهائی هم که دارند نسبی است. نقد هم دقیقن از همین بافت و جنس است.

نقد باز تابی است از احساس و فهم و درک و دریافت ناقد از یک اثر، با توجه به سطح پذیرش و خواست جامعه. به همانگونه که نویسندگی انحصاری نیست، نقد هم ملک طلق کسی یا حتا کسانی نیست. آنکه می خواند حق اظهار نظر هم دارد.

همان جورکه قبول و پذیرش هر اثر، بستگی به تار و پودی که با آن بافته می شود، و نحوه بافت و دست های بافنده دارد. نفد نیز چنانچه بتواند، ضعف و نارسائی های یک اثر را بنمایاند، و عاری از حب و بغض باشد، نه تنها موثر که لازم نیز هست.

نقد می تواند بدون رفتن در سایه خالق، و بی توجه به چشم غره های گردن کلفت های ادبی ” بیشتر خود بزرگ بین های هوا برداشته ” وزن و بها هر اثر را بنمایاند. و این کاری است که ما در گذرگاه تا به حال چنین کرده ایم، و دنبال خواهیم کرد.

مدتی است ” بیشتر در تهران ” با اعلام قبلی و دعوت از افرادی خاص و جمع شدن در کافه ای ” یا مکانی دیگر ” به نام نقد و در حضور نویسنده در حقیقت کتابی را به تمجید می نشینند. . بدین ترتیب هم نقد را به بیراهه می کشند و از ارزش و اعتبار و سازندگی می اندازند و هم نویسنده را بر بال اوهام سوار می کنند و از خلاقیت و بالندگی می اندازتد ” و در پاره ای از وبلاگ های دوستان نیز چه بازتابی به این نشست ها می دهند.”

دیده ام که در بعضی از این جلسات من درآوردی ِ نان قرض دادن ها، کتابهائی که حتا اسمشان قابل نقد است، و برای دوری از عامه پسند! شدن چه پیچ و تاب های نا مفهوم و خسته کننده ای دارند، چه به به و چه چهچه هائی نثارشان می شود.

مدت هاست که دلمان یک نقد اصولی، پر مایه، و سازنده را طلب می کند، و نیست. اما گویا اول باید کتابش را که ارزش چنین نقدی را داشته باشد ، پیدا کرد.

نگاهی به کتاب ” زمستان معشوق من است ” دفتر شعر جدیدی از مانا آقائی – محمود صفریان

مرداد ۱۳۹۱

یادم می آید سالها پیش استاد یرویز کاردان نمایشی را به صحنه برد بنام
” هردم بیل ”
اول گمان کردم ” هردم بیل ” خودمان باشد ولی بعد متوجه شدم که فریادی است
از هجوم صورت حساب ها ” بیل ها ” ی آب و برق و گاز و کارت های اعتباری
و غیره.
به واقع در هر نوبت که به سراغ صندوق پستی می روی باید منتظر این هجوم باشی
ولی امروزجر چند برگ تبلیغادتی پا کت نا آشنائی دیدم، با کنجکاوی بازش کردم.
واقعن خوشحال شدم وقتی دیدم دفتر شعری است از خانم مانا آقائی، شاعری که سراغ
ندارم شعر نا مرغوب داشته باشد .
همه ی سروده های مانا از دیدگاه من ” ناب ” اند و اثر گذار.
کتاب دریافتی که با کار برد کلماتی سرشار از غلّو برای من پشت نویسی شده است
نام نامی اش
” زمستان معشوق من است ”
که ۲۶ سروده خواندنی را در خود دارد

زمستان
زمستان معشوق من است
مردی که حافظه ای سفید دارد
و گردن بلندش را
با غرور بالا می گیرد
زیر برف ها به قوی زیبائی می ماند
که روی دریاچه یخ زده ای می رقصد
در آغوشش می کشم
آب می شود
کم کم
کم کم آب می شود
و می ریزد
انگار هیچ وقت نبوده
مرد مهاجری که قرار بود گرمم کند

شعر های مانا حتا اگر در باره زمستان باشد، وحتا اگر چون آدم برفی معشوق وار در آغوشش بکشد، گرمی مخصوصی دارد. و هرگز خواندنشان درد سر خواندن سروده های هذیانی پست مدرن ها را بخصوص وقتی من در آوردی باشد ندارد. ببینید در سروده کوتاه ” شاعر ”
چگونه چون آبی زلال در ذهنتان جاری می شود.

شاعر
من در یک شب تاریک شاعر شدم
شبی که ماه
در چاه عمیق فراموشی افتاده بود
- خیلی آسان -
طناب نازک خیالم را پائین انداختم
و او را بیرون آوردم
.

مانا آقائی هم نویسنده است، هم محقق و در هر دو زمینه صاحب کتاب است، ولی آنگاه که بسراغ شعر می رود با سروده های مخملی خود روانت را بی صدا مترنم می کند. و در دفتر شعر ” زمستان معشوق من است ” چنین نوازش هائی کم ندارد. توصیه می کنم زمانی را با او باشید.

مردان
مردان همه در تاریکی
به خانه ی من آمدند
و بی آنکه در بزنند وارد شدند
آنان هر کدام
یک تکه از قلبم را
که آفتاب را در آن پنهان کرده بودم
ربودند
و بی صدا رفتند
آهسته و پاورچبن
مانند دزدان نیمه شب
هر یک
با چراغی در دست.

پیشگفتار کتاب ” نقد ” که در کتابخانه گذرگاه موجود است

مرداد ۱۳۹۱

یک اثر ادبی، آنگاه که بی سانسور دولتی از یک سو، و خود سانسوری و به دور از بیم ” تابو “، از سوئی دیگر متولد می شود، نظر منتقدین راستین و آگاه و منصف را جلب می کند.

بدون نقدی سازنده، هیچ اثری عمری طولانی و به کمال نخواهد داشت. مورد توجه قرار نمی گیرد، وخیلی زود فراموش می شود، و حتا می توان گفت که، میمیرد.

صحبت از اکثر نقد های تمجیدی ” آن هم با غلّو ” نیست. چرا که آن ها نقد نیستند، تعریف نوشته هائی هستند برای خوش آمدن نویسنده، که بیشتر، خوانندگان را ” می زند! “

طبیعی است، وقتی اثری تکه های زیبا داشته باشد و عمقی قوام یافته همراهیش کند، تعریف و تمجید هم دارد. و پاره ای از آن موارد نیز بایستی باز گو و به خواننده نشان داده شود، چرا که هدف غائی از یک نقد صحیح و اصولی و صادقانه، قرار دادن اثر مورد بحث درآینه ئی تمام! نما

است.

اما متاسفانه یک چنین نقدی نیز، از چنبره ِحلقوم گیرسانسور در امان نیست، و می شود عزائی که مرده شور هم در آن گریان است. هم اثر ادبی و هم نقد هردو گرفتارند و زیر فشار سانسور دست و پای می زنند.

در چنین جوی تاریک و بی امکان، نه اثری درست و بی دستکاری متولد می شود و نه نقدی صادقانه بر آن امکان حضور می یابد. و در این جا ست که نشر الکترونیک کمک کننده و اکسیژن رسان است. و من پیشهاد می کنم آن را جدی بگیریم.

و ازهمین مسیر است که نقد های اصیل و بی سانسورو بخصوص بی توجه به ناراحتی و دلخوری نویسنده، پا می گیرد.

قصد از انتشار این کتاب، جلب ِ توجه شما به نقد هائی است که در رسانه گذرگاه طی زمانی که حضور داشته، بر موضوع های مختلف نوشته است. وهمین نقد ها تا حدی مانع شده است که مقوله نقدی جدی و سازنده و بدون سانسور فراموش بشود. و اگر نویسندگان یاری می کردند ” وحالا هم، چنانچه همکاری کنند ” راه عبور از این گذرگاه باز است و به اتفاق می توانیم به

” نقد ” پرو بال بدهیم.

بهتر است بجای فریاد بیکسی و عدم امکان، با رسانه هائی که آمادگی دارند دست همکاری بدهیم.

بگذارید از دایره تنگ ” شمارگان اندک ” کتاب، بیرون بیائیم، همکاری کنید تا از محدوده شناسائی دور و بری ها، پا به جهان، ” جهانی ” شدن بگذاریم، چرا که اینک کتابخوان های ایرانی در اقصا نقاط جهان حضور دارند.

اجازه بدهید نقد سالم و بی غرض، در باره نوشته هایمان نظر بدهد تا صدایشان درآید، و مشتاقان بیشتری را به سوی شان جلب کند. بهتراست اگر ” طالب فیض! ” هستیم کمی ” افتادگی ” بیا موزیم.

گمان نمی کنیم می دانستید که رسانه ای تا این حد در راه نقد فعال بوده است.

چنانچه آثارتان را به ما اطلاع می دادید، دست ما برای ارائه نقد های بیشتر از کتاب های بیشتر

باز تر می بود و نوشته شما در سطح جهانی معرفی و نقد می شد.

شعری از:ریچ پوچالسکی – برگردان – عباس یاسری – همراه با متن انگلیسی آن – به انتخاب فریبرز شیر زادی

مرداد ۱۳۹۱

دیکتاتور

به نظرم من یه شهر ایده‌ئال
باید همه‌جا تبلیغات تجاری
داشته باشه
و خیابون‌های بی‌انتها    با
ویترین‌های ارزان‌قیمت
باید هر رنگین‌پوستی هم یه
جای مجزا برای زندگی داشته باشه
و پلیسی که بشه روش حساب
کرد
برای به راه انداختن
ناآرامی‌های ِ گاه به گاه
شهری که نشه ازش متواری شد
و سلاح‌های تولیدِ  داخلی‌اش، بیگارخانه‌هاش، و “صنعت”
آه “صنعت”! محصول
ِ هنرمندانه‌اش باید در جریان باشه،‌ روز و شب
به همچین شهری باید هم‌زمان
مه‌آلود باشه و آفتابی
وبیش‌تر مردمان‌اش نباید
بتونن رأی بدن
خوب پس بیاین بسازیم‌اش!

The Dictator

I think that the ideal city

Should have commercials everywhere

And unending streets of cheap storefronts.

It should have a separate place to live for every skin color

And police that can be counted on

to start a riot now and then.

It should be inescapable.

Its home grown industries weapons, sweatshops, and “The Industry”

Oh, “The Industry”! Its artistic product should ever flow, day and

night.

That city should be sunny and smoggy at the same time

And most of the people there shouldn’t be able to vote.

So let’s build it!

Rich Puchalsky

از سایت :وازنا

ترجمه‌ی چند شعر از زبیگنیف هربرت، شاعر لهستانی – مترجم: محسن عمادی – به انتخاب ِ فریبرز شیرزادی

مرداد ۱۳۹۱

«گزارش شهر محصور»

پیرتر از آنم که سلاح بردارم و چون دیگران بجنگم
لطف کرده‌اند و نقش مورخ جزء را  به من داده‌اند
ثبت و ضبط می‌کنم – نمی‌دانم برای که- تاریخ محاصره را.
فرض این است که دقیق باشم اما نمی‌دانم که هجوم
کی آغاز شد
دویست سال پیش در دسامبر، در سپتامبر، شاید دیروز صبح
این‌جا فقدان درک زمان دردی مشترک است.
برایمان فقط مکان باقی‌مانده است، تعلق به مکان
هنوز بر ویرانه‌های معابد، اشباح، باغ‌ها و خانه‌ها حکم می‌رانیم
اگر ویرانه‌ها را از دست بدهیم، چیزی نداریم.
می‌نویسم چنان که می‌توانم
در آهنگ هفته‌های بی‌پایان
دوشنبه: انبارهای تهی، یک موش واحد رایج پول می‌شود
سه‌شنبه: شهردار را مهاجمی ناشناس می‌کشد
چهارشنبه: مذاکرات آتش بس٫ دشمن سفیران ما را به زندان می‌افکند.
نمی‌دانیم آن‌ها را کجا نگه داشته‌اند. کجا شکنجه می‌شوند؟
پنج‌شنبه: پس از مذاکرات طوفانی اکثریت تقاضاها رد می‌شود
حرکت بازرگانان ادویه برای تسلیم بی‌قید و شرط
جمعه: آغاز طاعون
شنبه: مدافع نامرئی ما ان.ان خود کشی کرد.
یک‌شنبه: آبی نمانده است. حمله‌ای را پدافند می‌زنیم.
در دروازه‌ی شرقی که گذر اتحاد نامیده می‌شد.
این‌ها همه کسالت‌بارند.
از هر تفسیری پرهیز می‌کنم. سرپوشی بر دریچه‌های احساس‌ام
می‌گذارم.
حقایق را می‌نویسم. تنها وقایعی که انگار در بازارهای
جهانی خریدار دارند
شاید با غروری روشن
می‌خواهم به جهان خبر دهم
که به خاطر جنگ ما انواع تازه‌ای از کودکان تولید کرده‌ایم
بچه‌های ما قصه‌های پریان را دوست ندارند، آن‌ها بازی کشتار
می‌کنند، در بیداری،
در خواب.
رویایشان سوپ، نان و استخوان است
درست مثل سگ‌ها و گربه‌ها.
غروب‌ها دوست دارم کنار پاسگاه مرزی شهر پرسه زنان بگردم
در امتداد سرحد آزادی مشکوک‌مان.
در نور پاسگاه به خیل سربازان نگاه می‌کنم.
به صدای مزاحم طبل، به  فریادهای اجنبی‌ها گوش می‌دهم
باور نکردنی‌ست که شهر هنوز از خود دفاع می‌کند.
زمانی دراز از محاصره می‌گذرد. دشمن باید تغییر جهت می‌داد
آن‌ها را هیچ چیز متحد نمی کند، جز آرزوی نابودی ما
باستان تاتارهای سوئد و گروه امپراطور
و هنگ تغییر چهره را.
چه کسی می‌تواند آن‌ها را بشمارد
رنگ پرچم‌هایشان چون جنگلی در افق عوض می‌شود
از زرد شیرین پرنده‌ای در بهار، تا سرخ، تا سیاهی زمستان.
و هر غروب، رها از بند حقایق
فکر می‌کنم
به مسایل باستانی و دور، مثلا‌ً به دوستان‌مان زیر دریا
می‌دانم آن‌ها صمیمانه با ما همدلی می کنند
برایمان آرد و گوشت می‌آورند کیسه‌های پر آسودگی و پیشنهاد
کالا.
هنوز نمی‌دانند که پدران‌شان به ما خیانت کردند:
متفقین رسمی ما در زمان دومین مکاشفات یوحتا.
پسران‌شان گناهی ندارند، آن‌ها شایسته‌ی سپاسند، قدرشان را
می‌دانیم.
آن‌ها تجربه محاصره‌ای به درازای ابدیت را ندارند
مصیبت‌زده‌گان  همیشه تنهایند
مدافعین دالایی لاما، کردها و کوه نشینان افغان
حالا که این کلمات را می‌نویسم
مدافعین صلح
در برابر حزب غیر منعطف سر سخت امتیاز گرفته‌اند
درنگ طبیعی خلقیات،
و تقدیر هنوز بر ترازو معلق است.
هرچه گورستان‌ها بزرگ‌تر می‌شوند
شماره‌ی مدافعین کم‌تر می‌شود
اگر دفاع ادامه یابد گورستان تا به نهایت ادامه خواهد یافت
و اگر شهر سقوط کند و تنها یک انسان نجات یابد
او شهر را با خود خواهد برد، بر جاده‌ی تبعید
خود، شهر خواهد بود.
و ما به چهره‌ی گرسنگی نگاه می‌کنیم
به چهره‌ی آتش
به چهره‌ی مرگ
موحش‌تر از همه
به چهره‌ی خیانت
و تنها رویاهایمان تحقیر نشده‌اند.

*****
«از بالای جایگاه‌ها»

بی‌شک آن‌ها که بالای جایگاه‌ها ایستاده‌اند
می‌دانند
همه چیز را می‌دانند.

با ما فرق می‌کنند
با ما، سپورهای میدان‌ها
گروگان‌های آینده‌ای بهتر.
آن‌ها که بالای جایگاهند
کمتر با ما ظاهر می‌شوند
با انگشتی به علامت سکوت، همیشه بر دهان.
ما شکیباییم
زنان‌مان پیراهن‌های یکشنبه‌ها را رفو می‌کنند
از جیره‌ی غذا حرف می‌زنیم
از قیمت کفش فوتبال
وقتی شنبه‌ها سرهامان را به عقب بر می‌گردانیم و
پیاله می‌زنیم.
از آن‌هایی نیستیم
که دست‌های بسته‌شان را گره می‌زند
یا زنجیرها را به اهتزاز در می‌آورند
آن‌ها که حرف می‌زنند و می‌پرسند
در تبی از شور و هیجان
به شورش و طغیان دعوت می‌کنند و
مدام در حال صحبت و سوال کردن‌اند.
قصه‌ی پریان‌شان چنین چیزی‌ست:
به سرعت به جایگاه خواهیم رفت
با یورشی آن‌ها را دستگیر می‌کنیم
سرهای کسانی که آن بالاها ایستاده بودند
در جایگاه‌ها
به پایین خواهد غلتید
و سرانجام خیره خواهیم شد
به افقی که از آن ارتفاع دیده می‌شود
چه آینده‌‌ای و
چه بیهوده!
منظره‌ی سرهای غلطان را دوست نداریم
می‌دانیم سرها چه ساده از نو رشد می‌کنند
و همیشه آن‌ بالا باقی خواهند ماند
یک یا سه سر
وقتی این پایین سیاه است
از جاروها و از خاک اندازها.
گاهی رویا می‌بافیم
که آن‌ها از بالای جایگاه‌ها
به خاطر ما پایین می‌آیند
و همچنان که بر روزنامه نان‌مان را ‌می‌جویم
می‌گویند:
«حالا حرف بزنیم!»
هم‌چون انسانی با انسانی
آن‌چه پوسترها جار می‌زنند، حقیقت ندارد.
ما حقیقت را در لب‌های بسته و قفل شده حمل می‌کنیم.
حقیقت بی‌رحم است و سخت سنگین
ما این بار را به تنهایی حمل می‌کنیم.
شاد نیستیم
شادمانه
این‌جا می‌ایستیم.
بی‌شک این‌ها خیالات‌اند
می توانند حقیقت داشته باشند
یا اصلاً حقیقت نداشته باشند
پس ادامه می‌دهیم
به کشت و زرع
در میدان چرک‌مان
در میدان لجن‌مان
با سری سبک
سیگاری پشت گوش
و بی قطره‌ای از امید
در دل.

*****
«آن‌ها»

آن‌ها که سپیده دمان بادبان بر کشیدند
و هرگز برنخواهند گشت
رد پای‌شان را بر موجی به جا نهادند.
پوسته‌ی صدفی به اعماق دریا افتاد
صدفی به زیبایی لبانی که سنگ شدند.
آنان که بر جاده‌ای خاکی گام نهادند
و به پنجره‌های بسته نرسیدند
حالا دیگر پشت‌بام‌ها را دیده‌اند
در ناقوسی از هوا پناه گرفته‌اند آن‌ها.
اما کسانی که در پشت سر
فقط اتاقی را به جا می‌گذارند که سرد شده‌است
چند کتاب، کاغذی سفید
و دواتی خالی.
هنوز نمرده‌اند
و نجواهاشان در بیشه‌ی کاغذدیواری‌ها سفر می‌کند
سرهاشان هنوز در پرواز است.
بهشت‌شان از هوا برآمده‌بود
از آب لیمو و زمین
و فرشته‌ای از باد
تن‌شان را در دست‌هایش می‌ساید و
آن‌ها بر فراز چمن‌های این جهان
تشییع خواهند شد.

****
«نام خاطره‌ای از تو»

۱
نمی‌توانم بیابم نام خاطره‌ای از تو را
با دستی که از ظلمات دریده شده است
من بر تکه‌پاره‌های صورت‌ها گام بر می‌دارم
بر نیم‌رخ‌های دوستانه‌ی مهربان
که در نقش برجسته‌ای یخ زده‌اند
که دور سرم می‌چرخند
تهی چنان که پیشانی هوا
چون نیم‌رخ سیاه کاغذی یک مرد.

۲
زیستن- به رغم این‌که
زیستن- در برابر
خود را به گناه نسیان ملامت می‌کنم.
تو آغوشی را رها کردی
انگار پیراهن زائدی را دور می‌اندازی
نگاهی را که به پرسشی شباهت می‌برد .
دست‌های ما، شکل دست‌های تو را مخابره نمی‌کند
ما آن‌ها را
در
لمس اشیا پیش پا افتاده اسراف کردیم.
آرام چون آینه‌ای
بی زنگار آه.
چشم‌ها پرسش‌ها را بازتاب می‌دهند.
هر روز نگاه‌ام را تازه می‌کنم
هر روز لمسم رشد می‌کند
در خارخار مجاورت چیزهای بسیار.
زندگی چون خون در جوش و ‌خروش است
سایه‌ها آرام آرام آب می‌شوند
بگذار نگذاریم مرده، کشته شود
شاید ابری خاطره را می‌پراکند
نیم‌رخ فرسوده‌ای از سکه‌های رومی.

۳
در خیابان‌هایمان،‌ زنان
ساده و مهربان بودند
صبورانه از بازارها
دسته‌های سبزی می‌خریدند.
کودکان در خیابان‌های‌مان
اخم گربه‌ها

کبوتران-

خاکستری آرام
مجسمه‌ی شاعر در پارک بود
کودکان حلقه‌ی بازیچه‌هایشان را می‌گردانند
و فریادهای رنگی
پرنده‌ها بر دست‌های شاعر می‌نشستند
سکوتش را می‌خواندند.
در شامگان تابستان، زنان
صبورانه لب‌هایی را انتظار می‌کشیدند
که بوی تنباکوهای آشنا می‌داد.
زنان نمی‌توانستند به کودکان‌شان پاسخ دهند:
که آیا او بر خواهد گشت
وقتی اوضاع شهر مرتب شود؟
آن‌ها با دست‌هایشان آتش را خاموش می‌‌کنند
چشم‌هایشان را بر هم فشار می‌دهند
کودکان بر خیابان‌های ما
مرگی پیچیده دارند
کبوتران به سبکی می‌افتند
مثل هوایی که تیرباران شده‌است
حالا لب‌های شاعر
افقی تهی را ترسیم می‌کنند
پرندگان، کودکان و زنان نمی‌توانند زنده بمانند
در پوسته‌ی شهر مدفون
در لحاف سرد خاکسترها
شهر بر فراز آب می‌ایستد
یک‌دست چون خاطره‌ی آینه‌ای
و آب را از اعماق‌اش بازتاب می‌دهد
و پر می‌کشد  تا ستاره‌ای بلند
به آن‌جا که آتشی دور می‌سوزد
چون برگی از ایلیاد.
ازسایت : : vazna-ir

کتاب ماه – نامه هائی از تیمارستان – مجید قنبری

مرداد ۱۳۹۱

حالا که داریم کتاب
نامه هائی از تیمارستان را
به عنوان کتاب ماه منتشر می کنیم
بهتر دیدم آنچه که قبلن بعنوان نظرم در مورد این نامه ها نوشته ام مجددن در اینجا بیاورم و به شمای خواننده اطمینان بدهم که کتابی خواندنی را پیش رو دارید.
خوش نثر است و پر کشش
—————————————-

نمی دانم چرا احساس می کنم، این نامه ها
برای من فرستاده شده است، و مشاوری که
در آن ها نام برده شده من هستم. اگر
اینگونه هم نباشد، من چنین فکر می کنم،
فکرکه می توانم بکنم؟ و بر همین پایه فکر
می کنم باید به ” او ” پاسخی بدهم.
سالها پیش ناگهان پیدایش شد و گرمای
وجودش را با واژه های دلنشین داستان هایش
به محفل ما آورد….ولی یک روز همانگونه
که بی خبر آمده بود بی خبر هم رفت. و این
رفنن و بی خبری چندین سال به درازا کشید
وقتی رفت موهایم سیاه بود و حالا که با این
نامه ها برگشته از جو گندمی هم گذشته….
او هم در این مدت راحت نبوده است و از بیماری
رنج برده است…من می دانم این نامه ها که
حاصل این دوری است برای من است، یا من
این جور فکر می کنم که گفتم…کاش همت
و توان یاری کند تا به آنها پاسخ بدهم.
نا امید نیستم…….محمود صفریان
———————————–

در مورد نامه هائی از تیمارستان
یک روز از دوست روانپزشکم پرسیدم:
چگونه است که همه شما روانپزشک ها بنظر می رسد که کمی یک جورائی هستید و در بر خورد های خود، حالت خاصی را نشان می دهید.
گفت:
ما همه نرمالیم، این شما هستید که هر کدام به نوعی و با درصدی اشکال دارید. برایم مثال زد:
اگر حالت تعادل روانی را یک خط فرض کنیم، آنها که بالای این خط هستند، حالت تند، پر واکنش و هیجانی و گاه حالت هپروتی در بر خورد با افراد و مسائل مختلف دارند. ودر حقیقت آدمهای ” های پری ” هستند.
وآنها ئیکه زیر این خط قرار می گیرند، بیشتر حالت افسردگی، واخوردگی، در خود بودن، ساکت، گوشه گیر، نا امید و به دور از هیجان دارند، و در حقیقت آدمهای ” دونِی down ” می باشند.
ولی ما روانپزشکان چون بیشتر روی خط هستیم. و از تعادل روانی بیشتری بر خورداریم، و کمتر گرفتار نوسانات زیر یا بالای خط می شویم، بنظر شما می آید که یک جورائی هستیم. و اضافه کرد:
کار ما نزدیک کردن افراد به این تعادل است. یا فقط با صحبت کردن با آنها، ” البته در نشستهای متعدد ” یا به کمک دارو، یا کار برد تلقین ویا با استفاده از همه این روشها باهم. اما اگر فاصله افراد با این خط تعادل فرضی زیاد باشد، گاه لازم می شود آنها را بستری کرد و تحت مراقبت هاهی ویژه قرار داد. نا گفته نماند که هریک از این دو گروه گاه جا عوض می کنند و یا به خط تعادل بسیار نزدیک می شوند.
گمان من بر این است که دامنه این نوسانات به شخصیت افراد نیز بستگی دارد و شدت و ضعف آن، به همین برداشتهای شخصی برمی گردد.
من نویسنده این نامه ها را کسی می دانم که سخت در تلاش است تا خود را به این تعادل نزدیک کند، و آنگاه که کاملن موفق نمی شود، تخیلش اوهامی می شود. و چون دستی توانا به قلم دارد، باز تاب آن را می ریزد روی کاغذ.
ولی هیچ لزومی ندارد که در بیمارستان روانی ” تیمارستان ” بستری شود.
برای چنین افرادی که نویسنده این نامه ها نمونه شاخصی از آن است، مخاطب بسیار مهم است. و چون من در نوشته هایم و باز تاب عملکردی که از خودم در گذرگاه بروز داده ام، می توانسته ام مخاطب و یا مشاور خوبی برای او باشم در نتیجه بعنوان سنگ صبور، این نامه ها را برای من نوشته و فرستاده است ” یا من به اشتباه چنین فکر می کنم ” و ما آنها را باز تاب داده ایم.
نویسنده این نامه ها نشان می دهد که بینش ادبی خوبی دارد و در لابلای آنها دامنه مطالعاتش در زمینه شناخت نویسندگان داخلی و خارجی به وضوح دیده می شود. و در شناخت هنر های دیگر نیز توانمندی نشان داده است.
از مجموعه این نامه ها چنین برداشت می شود که با قدرت تخیل برای خودش دنیای پر فراز و نشیبی را رقم زده است ” البته چه بسا که چنین هم باشد ”
در این نامه ها هم از شکوه عشق صحبت شده است و هم از شعله های نفرت، هم از کامیابی سخن رفته است و هم از شکست. و چه نثر روان و پرکششی دارد. خواندنشان تعمق بر انگیز است.

این شما این هم کتاب….فرصت یافتید بخوانید ….به کتابخانه گذرگاه مراجعه کنید

عاقبت ارشاد به کتاب کلنل دولت آبادی اجازه نشر نداد

مرداد ۱۳۹۱

اجازه ندادن ارشاد به کتاب کلنل دولت آبادی واجازه دادنش به کتابی که نویسنده اش در غرب به دشمن جمهوری اسلامی معروف است حکایت این بیت است
” عمری است دویدیم و بجائی نرسیدیم
چون است که جمعی ندویدند و رسیدند؟

تو خود اندیشه کن

روز نامه مشهور و معتبر نیورک تایمز در مورد این کتاب مفصل نوشته است
چون اجازه آوردن عین مقاله این روزنامه را نداریم لینکش را می گذاریم تا علاقمندانی که انگلیسی می دانند به آن مراجعه کنند
http://www.nytimes.com/2012/07/02/books/the-colonel-by-the-iranian-writer-mahmoud-dowlatabadi.htm

تکه ای از داستنان ” ریزش طاق نما ” – محمود صفریان

مرداد ۱۳۹۱


تکه ای از داستانی جدید
با نام :
” ریزش طاق نما ”
که در کتاب
در انتظار چاپ
خواهد آمد

****

(

…داشتم فکر می کردم، این چه طوفانی بود که آوارم شد…؟ کجا می رفتم؟ چرا پیاده بودم ؟ …معلوم نیست دیگر آدمی که بودم بشوم. یکسال با عصا؟ یکسال آهسته راه رفتن؟ دختر خانم چرا ترمز نکرد؟ چطور توانسته دست تنها، من را، من را که نه، لاشه ام را از اتومبیلش بیرون بیاندازد؟ داشت حالم دگرگون می شد. زندگی روی دیگرش را رو کرده بود. روی زشت و کریه اش را. نه، روی دیگرش مرگ نیست. مرگ راحت شدن است مرگ به نوعی رهائی است.
برایم کتاب دلخواهم را آورده اند، اما حتا حوصله نکرده ام بازش کنم. فکر می کنم نیمی از خون در گردش رگهایم دارو های گوناگونی است که به کمکشان زنده مانده ام….این هم شد زندگی؟
خیلی ها در این مدت طولانی به دیدنم نیامدند، چرا؟
می دانم هرکس درد و مشکلات خودش دارد. بیایند که چه کنند؟ احوالپرسی ؟ مسخره است. من دارم خاموش می شوم. دیگر برای اطرافیانم حرارت لازم را نداردم .

زنگ کنار تختم را فشار دادم، نمی دانستم چرا. پرستاری پاسخ داد:
” چه مشکلی دارید؟ ”
” لطفن اگر امکان دارد برایم آینه بیاورید. ”
” آینه!؟ …می خواهید چکار کنید؟ ”
” می خواهم خودم را که مدتهاست با دقت ندیده ام، ببینم ”
” اقای صارمی! حالتان خوبه؟ ”
جوابش را ندادم…..)

تکه کوچکی از داستان ” برهوت ” – محمود صفریان

مرداد ۱۳۹۱

آنجاست! در گورستانى متروک، دور از شهر ” مادرید “
گورستان بى رونقى، بر جاى مانده از جنگهاى داخلى اسپانیا.
بی سنگ نشانه اى، و بى حتا، یک بازدید کننده.

این گورمهجور، نشانه اى است از عشقى که
بر شاخه خشکش گلی تلخ روئید

****

وقتى دریکى از کافه هاى خیابانى با او به صحبت نشستم، یکى از روزهاى داغ جولاى ” مادرید ” بود. و شهر محسوس خالى شده بود. ” سیاقى ” هم تا چند روز دیگر به سفرجنوب به ” مایورکا ” مى رفت. شاید هم براى ماه عسل، چون به اتفاق مى رفتند. هنوز تکان ناشى از بازى جدید، صحبت ها را درگوشى نگه داشته بود، و هنوز، باورها به عادت نزدیک نشده بود. خواهش کرده بودم قبل از سفر، نشستى با هم داشته باشیم.

او را از هنگامى که نو جوان بودم مى شناختم. وقتى سالهاى دبیرستان را مى گذراندم، تاجر سر شناسى بود. و حالا در این گوشه دنیا، پس از سالها فاصله، بنحوى همکار بودیم.

آنقدرشناخت داشت که بفهمد نشست امروز، به بهانه قهوه اى که درچنان هوائى، طلبیده نمى شد، علت دیگرى دارد. بخصوص که تا کنون، هیچ گونه حرفى در این مورد، عنوان نکرده بودم. موردىکه مى دانست حتمن، روزى بنحوى از سوى من مطرح خواهد شد. واین نشستى با تاخیر پس از گذشت چندین ماه بود.

زنان ِ باهوش – شاو

مرداد ۱۳۹۱

از برنارد شاو پرسیدند:
زنان با هوش همسران خوبی هم هستند؟
پاسخ داد:
زنان با هوش ازدواج نمی کنند

خوابم میاد یا بیدارشوم؟ – رضا عطاران – مسعود ناصری

مرداد ۱۳۹۱

فیلم سینمایی ” خوابم میاد ” درسینماهای
کشور به فروش یکمیلیارد و ۱۰۰ میلیون تومان
دستیافت. این فیلم که توسط شرکت فیلمیران
پخش شده توسط رضا عطاران کارگردانی شده
است.
رضا عطاران گفت:
” این فیلم قرار بود ابتدا
” بیدار باشیم ” یا ” بیداری “  و یا ” پاشو صبح
شده “  نام داشته باشد اما تهیه کنندگان به من
گفتندکه مردم ایران دیگررمق دیدن فیلم هایی با
چنین عنوان هایی را ندارند و ممکن است فروش
فیلم نصف بشود. دیدیم که حق هم داشتند…

گزارش تارنمای گزارشگران بدون مرز

مرداد ۱۳۹۱

این سازمان مدافع حقوق روزنامه نگاران، در این بیانیه خاطرنشان کرده است که “دین‌سالاری حاکم بر ایران غرق در فساد و بحران، همه‌ی درها را بر روی آزادی عقیده و بیان بسته است، به بهانه‌ی ” توهین به مقدسات اسلامی” مذهب را به ابزاری برای سرکوب هر بحث و انتقاد تبدیل کرده است.

این مملکته داریم

مرداد ۱۳۹۱

رییس کل دادگستری خراسان رضوی
با اشاره به اینکه در جرایم مربوط به مشروبات الکلی نیز به هیچ وجه در تعقیب، محاکمه و مجازات ارفاق نمی‌کنیم و حتما مرتکبین این جرایم را به اشد مجازات محکوم
خواهیم کرد و تصریح کرد دو نفر که برای سومین بار مرتکب استفاده از مشروبات الکلی شده بودند و در دو مرتبه گذشته حد شرب خمر در مورد آنها اجرا شده بود، محکوم به اعدام شده‌‏اند به گونه‌ای که پس از تایید حکم در دیوان عالی کشور اکنون در حال فراهم کردن مقدمات اجرای حکم هستیم

بانو صدیقه رسولی معروف به روشنک

مرداد ۱۳۹۱

صفحه رسمی گلپا در فیس بوک: دقایقی پیش به من اطلاع دادند که متاسفانه بانو صدیقه رسولی معروف به روشنک چند روز پیش دارفانی را وداع گفته اند و خیلی عجیب هست که طی چند روز گذشته خبری در این مورد مخابره نشده است.بانو روشنک از گویندگان خوش صدا و بی نظیر گلها و رادیو بودند که همکاری های بسیار زیادی در برنامه گلها با یکدیگر داشتیم.گویا ایشان را در روستای ییلاقی آهار واقع در شمال شرق تهران به خاک سپرده اند.

روشنفکران با اولین سیلی اعتراف می کنند و ساکت می شوند

مرداد ۱۳۹۱

جرس: سید مصطفی تاجرزاده، فعال سیاسی محبوس در زندان اوین، طی نامه‌ای که به مناسبت تولد دخترش فاطمه برای او نوشته، به تشریح علت زندانی بودن خود پرداخته و از قصد رهبری برای حذف اصلاح طلبان از حکومت و جامعه مدنی پرده برداشته است. به گزارش کلمه، تاجزاده در این نامه به سخنان رهبری در جلسات خصوصی اشاره می کند که می گفته این روشنفکران با اولین سیلی اعتراف می کنند و ساکت می شوند؛

منوچهر جمالی نویسنده و پژوهشگر پرکار ایرانی

مرداد ۱۳۹۱

منوچهر جمالی نویسنده و پژوهشگر پرکار ایرانی در سن ۸۴ سالگی درگذشت
منوچهر جمالی نویسنده و پژوهشگر پرکار ایرانی روز پنجشنبه ۵ ژوئیه ۲۰۱۲ در سن ۸۴ سالگی در شهر مالاگای اسپانیا زندگی را به درود گفت. او در چند دهه فعالیت فکری و فرهنگی خود بیش از ١٢٠ کتاب، رساله و نوشته‌های گوناگون در زمینه‌های فرهنگ ایرانی، فلسفه، تاریخ، زبانشناسی، تاویل و تفسیر به رشته تحریر درآورده است.

ادعای بهترین دمکراسی دنیا و شاهد از غیب

مرداد ۱۳۹۱

ادعا می کنند بهترین دمکراسی دنیا را پیاده کرده اند. این هم خبری کوتاه دلیل آن

(…:: “اتمام حجت” وزیر ارشاد با رسانه‌ها :نمی‌توانید هر خبری را منتشر کنید

در روزی که هیات منصفه مطبوعات دو نشریه “ایران جمعه” و “چلچراغ” را مجرم تشخیص داد و مستحق تخفیف هم ندانست، وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی با رسانه‌ها “اتمام حجت” کرد و هشدار داد شرایط فعلی کشور به گونه‌ای نیست که رسانه‌ها هر خبر یا تحلیلی را منتشر کنند. او حتی فراخوان داده تا “تمام شخصیتهای حقوقی و حقیقی” به دنبال مطالب “خلاف واقع” در رسانه‌ها بگردند و آن را گزارش کنند. )

شلیک از فاصله ۲۰ سانتی متری

مرداد ۱۳۹۱

روزنامه «ایران» گزارش کرد پلیس یک نوجوان ۱۶ ساله را به احتمال «شرب خمر» در یکی از محلات شهر تهران از فاصله ۲۰ سانتی‌متری و با شلیک مستقیم گلوله از پای در آورده است.

«ایران» در شماره روز پنجشنبه (۲۲ تیر) خود گزارش کرده این حادثه نیمه شعبان امسال در فلکه اول خزانه روی داده که منجر به جان باختن نوجوانی به نام «علی قاسمی» شده است.

در این گزارش به نقل از شاهدان عینی آمده که مامور کلانتری ۱۶۰ خزانه پس از آنکه این نوجوان در پاسخ به پرسش وی مبنی بر اینکه «مشروبات الکی» خورده است٬ پاسخ منفی داد با شلیک گلوله وی را از پای درآورد.

روزنامه «ایران» در تشریح این حادثه نوشته است:«همه دیدند مامور تپانچه‌اش را به نزدیک علی برد، هیچ کس فکر نمی‌کرد گلوله‌ای شلیک شود، اما صدای انفجار همه را سر جایشان خشک کرد.»

این روزنامه همچنین به نقل از یک شاهد عینی گزارش کرده مامور پلیس پس از شلیک از طریق بی‌سیم اعلام کرد «همه چیز تحت کنترل» است و «اورژانس نیز با همین ادعا» برای انتقال وی به بیمارستان به محل حادثه نیامد.

آن‌طور که این شاهد عینی گفته است: «علی را پس از خونریزی زیادی داخل وانت پلیس انداختند و به بیمارستان آیت‌الله کاشانی بردند که کار از کار گذشته بود.»

به نوشته این روزنامه «همه {اهالی} از دست عامل تیراندازی مرگبار در محله‌شان گله‌مندند» و می‌گویند این نوجوان ۱۶ ساله برخلاف گزارش پلیس «اراذل و اوباش» نبوده است.

همسر بشار اسد در لندن دارد بدمیتون بازی می کند …چه دنیای بهت انگیزی

مرداد ۱۳۹۱

همسر بشار اسد در لندن دارد بدمیتون بازی می کند …چه دنیای بهت انگیزی

فتوا برای یک سوراخ بیشتر

مرداد ۱۳۹۱

اخیرن در افغانستان آیت الله ابوبکر محمد عثمان عمر اجازه داده است که برقه ها یک سوراخ بیشر داشته باشد
به دست های این عکس نگاه کنید. …چند سال دارد؟

وصف الحال

مرداد ۱۳۹۱

از فیس بوک نشریه شهر ما

انسان

مرداد ۱۳۹۱

انسان

شانه هایت را….

مرداد ۱۳۹۱

خودش همراه با توضیح است!!