گذرگاه تیر، ماه اول تابستان

تیر ۱۳۹۱

گذرگاه تیر، ماه اول تابستان
چو ایران نباشد تن من مباد
***********************
جُنگ تیر ماه  گذرگاه را این دوستان یاری کرده اند
———————————————————
محمود کویر- منصوره اشرافی – امیر هوشنگ برزگر- سرای بامداد – رضا اغنمی – عزیز معتضدی – مهرداد فلاح – کوروش شیوا – مسعود ناصریالیسا تنگسیرمانا آقائی – گابریل گارسیا مارکز – ریموند کارور- شقایق قند هاری – هوشنگ معین زاده – مینو شهرستانی – روجا چمنکار هوشنگ ابتهاج – حسن گل محمدی – غلامرضا بروسان – سلمه کردستانی – شهلا زرلکی – مهتاب خرمشاهی – محمد جعفر سلماسی – محبوبه حاجی مرتضاییمنصوره اشرافی – داود علیزاده – محمود صفریان

واما داستان ” فیس بوک ” – محمود صفریان

تیر ۱۳۹۱

واما داستان ” فیس بوک ”
که دارد جائی می شود برای ” هرچه می خواهد دل تنگت بگو ”
یادم lمی آید وقتی که بازار ” وبلاگ ” داغ شد و بدانجا رسید که به روایتی بیش از ده میلیون
وبلاگ ردیف شده بود، نوشتم آن را به فال نیک می گیرم، چون به تعداد آنها، نویسنده درحال
رشد خواهیم داشت. اشاره کردم که هر مسئول وبلاگی، برای نوشتن، اجبار دارد کمی هم حد اقل
در حیطه ای که می خواهد بنویسد اطلاع داشته باشد پس این امید هم هست که خواندن نیز رونق
بگیرد و چنین هم شد و حتا وبلاگ هائی رشد کردند تا جائی که تاثیرشان بر ادبیات ما
محسوس بود و هست
تب وبلاگ که به عرق نشست هر چند تعدادی از آن ها پس از مدتی به سایت های پر و پیمانی تغییر شکل دادند و هنوز هم قابل مراجعه و خواندنی هستند، ولی بسیاری آز آن ها متاسفانه دوام نیاوردند. داستان اوج و حضیض وبلاگ شد داستان همان تب تند. با این اعتراف که تکان خوبی بود برای حرکت بخصوص نسل جوان که با قلم آشتی کنند.
بسیاری داستان های کوتاه، بسیار بیشتر سروده های ارزشمند و حتا نقد های خواندنی و مفیدی کوهان ادبیات ما را پر کرد ، تا جائی که هنوز بسیاری آز آن داستان ها و شعر ها قابل مراجعه هستند.

اما فیس بوک وقار وبلاگ را ندارد. شده است جائی برای بحث شیرین !! ” غیبت “، شده است جائی برای خط و نشان کشیدن و

جز مواردی استثنائی خبری از ادبیات ناب نیست.

گاهی اوقات بخصوص سروده هائی می بینی که نه تنها ارزشی ندارند بلکه ردیف شده کلماتی بی اثر و کاملن غلط هستند. و بهت انگیز که همین بی ارزش ها لشکری را با تمجید و تحسین به دنبال دارد نمونه دارم ، ولی بیان نمی کنم چون قصدم بطور کلی نمایاندن کاستی های فیس بوک است در مقایسه با وبلاگ که یکی سازنده بود و هنوز هم هست و این یکی بیشتر برای هر جور دلت خواست بگوئی و بنویسی است در نتیجه از کسی نمی خواهم نام ببرم.

هر چند بسیاری از فیس بوک ها ، به واقع در راه ارزش ها و نمایاندن کار های پر و وزین گام بر می دارند و پاره ای نیز هدف اصلی فیس بوک را رعایت می کنند که با خبر شدن از حال دوستان است

ولی متاسفانه قربان صدقه رفتن های بی جا که حال آدم را بهم می زند نیز فضا را پر کرده است بخصوص در کامنت ها.

یادم می آید یکروز داشتم برنامه سخن رانی خمینی را زنده از تلویزون می دیدم، به محض اینکه در جای مربوطه مستقر شد و دوربین گروه عظیمی را نشان داد که برای شنیدن صحبت های او آمده بودند،
با بسم الله ….شروع کرد
تمامش نکرده بود فریاد گریه و توی سر زدن از جمعیت برخاست. نا چار ساکت شد و تامل کرد تا توی سر زدن ها فرو کش کرد. مجددن تا گفت بسم الله …جمعیت نگذاشت رحمان و رحیمش را بگوید، بیشتر گریه و زاری راه انداخت….بار سوم که این فضیحت ادامه یافت با تشر گفت: بگذارید شروع کنم ببینید چه می گویم شاید باب طبع شما نباشد.
حالا بطرز عجیبی در فیس بوک عده ای در این راه می روند.
طرف تا موضوعی را مطرح می کند که نه شعر است و نه داستان ونه مطلبی قابل اعتنا ، بیش از چهل پنجاه نفر و اکثرن هم خانم ها و اکثرن هم دانشجویان دانشگاه آزاد که حالا درهر ده کوره ای هم دکان دونبش دارد شروع می کنند به قربان صدقه رفتن که
“…من می ترسم بمیرم و تو را نبینم ”
یا
” من در مقابل نوشته های تو طاقت از دست می دهم ”
” من فدای قلم تو بشوم ”
و از این حرف های جلف سطحی. که البته بیشتر مربوط به فیس بوک های نظر کرده هائی است که در ایران فیلتر نیستند و از سوی گاد فادر حمایت می شوند.

در یکی از شهر های لرستان شخصی ادعا کرد که زیج می نشیند و ستارگان را رصد می کند، رفتند سراغش تا درآورند که چگونه رصد می کند. در بازگشت کسی پرسید طرف چه نوع دوربینی دارد؟
گفتند:
” با با ما را مسخره کرده، کون خر را کرده دوربین ”
حالا در فیس بوک، بعضی از سر ناچاری خزعبلات بی سوادی را چون دوربین یارو در لرستان می کنند دوربین  خود وبالای فیس بوک نصب می کنند.

متاسفانه برای بعضی ها فیس بوک شده است حیاط خلوت، و حتا بازار مکاره و هرقدر و گاه تا ده مورد را ردیف می کنند و هرچه هم که دلشان می خواهد می نویسند.

روزی مقاله ای خواندم که نوشته بود:
” در لس آنجلس شیر تو شیر عجیبی است ما هم حضور داریم ”
گویا حالا داستان من است و فیس بوک.

سونامی جهان بورژوازی کی فرا می رسد؟ منصوره اشرافی

تیر ۱۳۹۱

وقتی در یک سوی دنیا، کودکی شاد و سرحال و خشنود در صفحه تلویزیون با علاقه تمام پدر یا مادر خود را تماشا می کند که دریک سفینه فضائی، آماده پرتاب به سوی دیگر کرات می شود، برای کودکی که از گرسنگی و فقر در همان لحظه در جدال مرگ و زندگی به سر می برد و نظاره گر پدر یا مادر خویش است که به خاطر بدست آوردن کاسه ای غذا چگونه تلاش می کند، چه تفاوتی دارد این مسله.
برای کودکی که نه خانه ای دارد و نه حتی سر پناهی، چه اهمیتی دارد این مسایل. آیا برای تمام انسانها در سرتاسر جهان پرتا ب شدن یک سفینه فضایی به سوی کرات ناشناخته به یکسان دارای اهمیت است و آیا همه آنها مشتاقانه توجه و تفکر خود را به این مسله معطوف می کنند.
دنیایی که ما در آن به سر می بریم، هنوز دنیایی بسیار دورتر از آن چیزی است که می خواهیم و یا تصورش را کرده ایم و یا ایده آلش ساخته ایم. هنوز در این دنیا آن قدر میان تفاوت ها مرزهای فاحشی وجود دارد که قابل تصور نیست. هنوز در حالی که در سویی از دنیا کودکانی وسایل سرگرمی شان پیشرفته ترین و مدرن ترین وسایل الکترونیکی است، کودکانی هم در سویی دیگر با چند تشتک نوشابه و چند قرقره خالی نخ و چند قوطی حلبی خودشان را سرگرم می کنند.
هنوز هم در کنار چهره های شاداب و سرحال و تندرست کودکان یک سوی دنیا، چهره های تکیده و معصوم و شکم های به پشت چسبیده ی این سوی دنیا قرار دارد.
هنوز هم نان، گرسنگی، بی خانمانی، آوارگی عمده ترین و بزرگترین مسله جمعی از انسانهاست که بشریت امروزه با تمام پیشرفتهای درخشانش، موفق به حل آن نشده است.
هنوز هم حق زندگی کردن به تساوی میان انسانها تقسیم نشده است و معلوم نیست که به راستی چه کسی این حق را به آنها می دهد و یا از آنها سلب می کند و چرا؟
ضرب المثل معروفی است که می گوید، مرگ حق است اما برای همسایه، و مصداق بارز آن در حال حاضر نگرش دنیای پیشرفته و مدرن به جهان توسعه نیافته و فقیر است. بشر به همان اندازه که در علم و صنعت پیشرفت کرده به همان نسبت رویاها و آرمانهایش محدود و کوچکتر شده است. اگر در یونان باستان فلاسفه جامعه ای آرمانی را مد نظر داشتند که در آن همه انسانها با هم در تصاحب مطلوبترین ها سهیم باشند، بشر امروزی به نظر نمی رسد که به جهانی امید داشته باشد که در آن هر کودکی بدون استثنا از کمترین حق خود یعنی داشتن یک زندگی کودکانه به دور از استثمار کاری، برخوردار باشد، به اینکه هر زنی در خانه خود استثمار مضاعف نشود و هر کارگری بعد از هشت ساعت کار بداند و مطمئن باشد که خانواده اش روزی بر اثر فقر از هم نخواهد پاشید.
علم و تکنولوژی در حال پیشرفت مداوم است اما هنوز ساده ترین مسایل انسانها که عبارتند از فقر و گرسنگی و بی خانمانی را، نتوانسته نابود کند. فقر به عنوان واقعیت اساسی و اولیه اکثریت ساکنان کره زمین، هم چنان پابر جاست. میلیونها انسانی که فقر در آنها، وحشت، عقده حقارت، و حس فرومایه بودن، و یاس، را ایجاد کرده است.
چرا با تمام پیشرفتهای علمی و مدرن امروزی، بازگرداندن انسانها به موقعیت و منزلت طبیعی شان فراموش شده است.؟
دورکیهام می گوید: برای اینکه نظام اجتماعی پابر جا بماند، حتما لازم نیست که توده های مردم از وضع خود راضی باشند بلکه لازم است متقاعد شوند که حق ندارند، بیش از آن، چیزی بخواهند.
انسان شناس امریکایی، اسکار لوییز عقیده دارد که فرهنگ فقر، هم تطبیق و هم عکس العمل تهیدیستان نسبت به وضع تحقیر آمیز و بدشان است. این امر در جامعه ای مبتنی بر طبقات، فردیت و سرمایه گذاری، نمایانگر کوششی است برای مبارزه با احساس بیچارگی و ناامیدی ناشی از این واقعیت که تحصیل موفقیت بر حسب ارزش ها و هدف های جامعه به طور کلی برای آنها غیر ممکن است. این فرهنگ می تواند از نسلی به نسل دیگر دوام بیاورد و این به علت تاثیری است که بر کودکان می گذارد.
وقتی کودکان محلات فقیر نشین ۶ یا ۷ ساله می شوند دیگر معمولا نظرات و ارزش های اساسی فرهنگ فرعی خود را جذب کرده اند و از لحاظ روانی آمادگی ندارند از اوضاع در حال تغییر یا شانس های فوق العاده ای که ممکن است در دوران زندگی به آنها رو کند استفاده کنند.
در جهان فعلی به ساختن هواپیماهایی فکر می شود که سریعترین سرعت ممکن را داشته باشند، به ساختن روباتهایی فکر می شود که جایگزین انسان شوند، به صنعت و تکنولوژی هایی فکر می شود که انسان را به حیرت بیندازد، اما آیا به فقر و گرسنگی عده ای از انسانها هم بدین سان فکر می شود؟ آیا ضرب المثل مرگ حق است اما برای همسایه ، از نظر اخلاقی قابل دفاع است؟
در کنار کشورهای فقیر که دارای پایین ترین سطح زندگی ممکن هستند، وجود کشورهای ثروتمند که دچار بیماری مصرف بیش از حد هستند، از لحاظ اخلاقی قابل دفاع است؟
آیا می توان به حکومت آرمانی واحد جهانی اندیشید که در آن تمام افراد بشر یک ملت به حساب آیند و نسبت به تمام آنها احساس مسولیت یکسان وجود داشته باشد؟ اما سوال این است که این حکومت واحد بر چه پایه هایی می تواند استوار باشد .
آیا رویای جهان برابر همانگونه که در ذهن میلیونها انسان که در رگهای آنها وحشت و ترس و حس یاس و مبارزه با مرگ ریشه دوانده است، در ذهن میلیونها انسان دیگر که در دنیایی دیگر به دور از آنان به سر می برند، نیز رسوخ کرده است.
شاید اگر این رویا در ذهن هر دوی آنها به یک اندازه پدیدار شده باشد، آن گاه می توانیم به جهانی نو امیدوارتر باشیم.

شبی در سرای بامداد – محمود صفریان

تیر ۱۳۹۱

جمعه ۲۵ ماه می ۲۰۱۲ شبی بیاد ماندنی بود.
شبی که برای معرفی کتاب ارزشمند قهرمانان محبوب من
با حضور نویسنده و جمعی از مشتاقان کتاب و ادبیات در سالن
کتابفروشی سرای بامداد و به همت جانانه سعید چوبک
مدیرفرهیخته و عاشق ادبیات این کتابفروشی برگزار شد.
حضور ارزشمند اهالی فرهنگ و ادب به این شب صفا و رونق
خاصی داده بود.  هرچند بعضی از دوستان نویسنده با همه ی
علاقه ای که نشان داده بودند نیامده بودند. ولی این غیبت مانع نشد.
که ظرفیت سالن تکمیل شود .
گرد هم آئی با صحبت های آقای سعید چوبک به عنوان گرداننده اصلی آغاز شد
سپس دکتر محمود صفریان سخنان خود را با این شعر که وصف الحالی از متن کتاب است
آغاز کرد:

پنجره را بگشای، بگذار شکوفه های پسته را وعبور پرستو ها را ببینم
بگذار جانم را از نفس عطر آگین بهار لبریز کنم.
مرا با نادانسته ها ، به دنیای تاریک تردید و بیم مکشان
بگذار تا هستم، از بودنم، از زیبائی ها و از رنگ ها سرشار شوم…من رنگ ارغوانی را
دوست دارم…من بوی یاس را دوست دارم.
زندگی ام را خاکستری نکن
بگذار خودم باشم
مرا در پشت پنجره های بسته و پرده های کشیده به دنیای موهوم تاریکی مکشان
من نور را، زندگی و عشق را دوست دارم ….”

به دنبال صحبت های مفصل دکتر صفریان فیلم کوتاه توجه بر انگیر ِ پر از سوالی نشان داده شد

پس از حدود ده دقیقه برنامه با موزیک زنده که سخت مورد توجه حضار قرار گرفت ادامه یافت
و آن گاه نوبت به آقای محمد هادی اختری نویسنده شوخ طبع کتاب قهرمانان محبوب من رسید
که با بیانات خود حضار را بیشتر و بهتر با کتاب خود آشنا کرد و به پرسش ها پاسخ داد.
شب بسیار خوبی بود و جای همه ی دوستان خالی بود

پوستر، کاری از سرای بامداد

تیر ۱۳۹۱

روز های آفتابی کتابی با هفده داستان کوتاه


داستان کوتاه چون شهابی نورانی بر صفحه ادبیات ما خط نور می کشد و گوشه ای از زندگی را می نمایاند
داستان های این کتاب بر گزیده بسیاری از صاحبنظران است  و در هریک از آنها زندگی بشکلی خاص جریان دارد

کاش!

تیر ۱۳۹۱

کاش آنکه می رود پشت تریبون و برای حضار حرف های قشنگ و آزادی خواهانه می گوید، حقیقت می گفت،  و چون

به خلوت می رفت آن کار دیگر را نمی کرد و دم خروسش  قسم دروغ  حضرت عباسش را  از سکه نمی

انداخت….کاش

اشاره بیشتری نمی کنم.

در خانه اگر کس است یک حرف بس است

گفتگوی کوتاه کوروش شیوا با مهرداد فلاح

تیر ۱۳۹۱

شاعر توضیح می دهد:

به هر روی ، دیدم این گفتگو، قابلیت دارد برای به اشتراک گذاشته شدن با دوستان و این که “سند”ی باشد برای اوضاع تاسف برانگیز صنعت نشر ما و نکبتی که گریبان ما اهل شعر و هنر این کشور را گرفته !

****

کتاب هایی که چاپ نکرده اند !

*در باره ی تازه ترین آثاری که در دست چاپ یا کار دارید ( ترجمه شعر یا مجموعه شعر ) ، توضیحاتی به ما می دهید ؟

– نمی دانم خبر داری یا نه که در ابتدای سال ۸۰ که مجموعه شعر “از خودم” توسط نشر “نیم نگاه”منتشر شد ، بعد از آن هیچ کتاب شعر دیگری از من انتشار نیافته ! برخی می پرسند آیا مهرداد فلاح از آن پس دیگر شعر ننوشته ؟ چرا شعر نوشته ، ولی نشر ما نتوانسته کارش را به شکلی حرفه ای انجام دهد . من همین حالا مجموعه شعر “بریم هواخوری” ( که شامل مهم ترین تجربه های شعری من در شعر بلند است ) ، مجموعه ای از شعرهای گرافیکی و بصری ام با نام “خواندیدنی ها”، یک خواندیدنی بلند و مستقل با نام “ولیعصر استریت”، مجموعه شعر غیر سطری دیگری با عنوان “چهار جوابی ها – با حاشیه ها و ضمیمه هایش -” را آماده ی انتشار دارم و منتظرم که یک نشر حرفه ای این ها را به شکل مناسب منتشر و بتواند به درستی هم توزیع کند و به دست خواننده ها برساند .
به علاوه ، کتابی دارم در نقد و بررسی تحولات شعر فارسی در دهه ی ۷۰، با نام “و شاعر از آسمان به خیابان قدم گذاشت” و نیز منتخبی از گفت و گوهایم در باره ی شعر و مسایل شعر امروز که خیلی مایلم که هر چه زودتر این ها منتشر شود و به دست دوستداران شعر برسد . می دانی که کتاب و متن های تحلیلی و تفسیری مناسب برای ارجاع کم در این زمینه چه قدر داریم . علاوه بر این ها ، گزینه ای از شعرهای نیما یوشیج را با تحلیلی از دوره های متفاوت شعر او آماده ی نشر کرده ام که گمان می کنم بسیار راهگشا و سودمند باشد برای کسانی که مایلند سیر کار تجربی و انقلابی نیما در شعر فارسی را پی بگیرند . هم چنین ، گلچینی از بهترین و خلاق ترین شعر شاعران نسل پنجم نیز فراهم آورده ام که این هم می تواند نشان دهد که چرا من همیشه تاکید داشته ام بر دستاوردهای ارزشمند زیبایی شناختی شاعران هم نسلم و شعری که در هر حال با نام شعر دهه ی هفتاد شناخته شده است و این همه در باره اش گفته و نوشته اند ، ولی بیش از این که به خود این شعرها بپردازند ، به حواشی اش پرداخته اند .
در کنار نوشتن و آفرینش شعر ، این اواخر به ترجمه ی شعر هم ناخنکی زده ام . دو سال پیش با همکاری فرید قدمی شعر بلند “زوزه” از شاعر بزرگ آمریکایی الن گینزبرگ را به فارسی برگرداندیم که نشر آفرینش آن را منتشر کرد ، ولی نه آن طور که شایسته ی این شعر بود . الان چند ماهی هست که سخت درگیر برگردان منتخبی از شعرهای بابابزرگ همه ی شاعران نوسرای دنیا یعنی والت ویتمن هستم و مخصوصا شاهکار او که شعر بسیار بسیار بلندی ست با نام “سرود خودم” را دارم بر می گردانم به فارسی که به گمانم نتیجه ی کار برای شعر خوانان ما شیرین و حیرت آور باشد . کار روی این شعر را سخت گرفته ام و دلم می خواهد ترجمه ی شعرهای والت ویتمن بر شعر و شاعران امروز و فردای ما تاثیر بگذارد . می خواهم کاری ماندگار در بیاورم و نه از این ترجمه هایی که سریع السیر درست می کنند !

* از منظر مخاطب شناسی یا مخاطب سنجی ، گرایش یا تمایل خوانندگان شعر بیشتر به شعرهای امروز با قالب های کلاسیک است یا قالب های آزاد ؟ دلایل این امر چیست ؟

– خواننده ی عام تو خود بهتر می دانی که چشم و گوشش به رسانه هاست و هر چه آن ها تبلیغش کنند ، لابد به چشمش ارج و قرب بیشتری هم دارد . بنابراین ، تعجب ندارد اگر که امروزه گرایش اصلی نسل جوان ما هنوز به غزل و غزل سرایی ست . رادیو تلویزیون ما مدام دارد این نوع شعر را تبلیغ می کند و این ها تاثیر می گذارد . با این حال ، شعر خلاق و نرم شکن و پیشرو به لحاظ شعریت ، در همه جای دنیا خواننده های کم تری دارد و زحمت و خلاقیت و مقدمات وسیع تری نیاز دارد برای خوانده شدن . در کشورهایی که نظم و نسق بهتری دارد امور هنری ، این جوری ست که هر نوع کار هنری در هر سطحی از خلاقیت و نو آوری ، نهادها و نشریات ومخاطب خودش را هم دارد و سطوح کار نیز در نشریات تخصصی مشخص است و کارها و لایه ها به قولی قاطی نمی شود و خواننده ها هم سردر گم نمی شوند .
نکته ی دیگر این است که ذهن و ذهنیت و الگوهای فکری آدم ، از شکل ها ی زندگی فردی و اجتماعی اش دیرتر به دگرگونی و تغییر تن می دهد . مثلا می بینی که مناسبات زیستی ما ایرانی های نسل های امرزی تر ، چه قدر نو و تازه و متنوع شده ، در حالی که متونی که در دانشگاه های ما در این زمینه ها تدریس می شود ، چه قدر عقب تر است و این خودش یک جور دوگانگی پدید می آورد که اصلن خوب نیست . این دوگانگی ها زبان ما را به ریا و دروغ آغشته است . برای همین است که شعر نوشتن در قالب های کلاسیک مثل غزل خیلی آسان تر از تولید یک شعر فرم یافته ی نوست . در غزل می توانی به راحتی دروغ بگویی و زبان را برای تزیین فکرها و مفهوم هایی که هیچ در زندگی ات کارآیی ندارند ، به کار بگیری . در حالی که در شعر راستین نو ، هرگز نمی توانی از زبان چنین سوء استفاده هایی کنی .

*چرا مخاطب ، شعرِ ترجمه را بیشتر از سروده های شاعران امروز خودمان دنبال می کند ؟ و جایگاه مخاطب – به رغم گفته های برخی شاعران که مهم نیست ! – چه قدر مهم است ؟

– نمی دانم این حرفت تا چه حد دقیق و بررسی شده است و یا این که فقط در حد حدس و گمان است . ندیده ام تا حالا در این زمین پژوهشی آماری صورت گرفته باشد . با وجود این و بر فرض این که همین طور باشد که می گویی ، شاید بیشتر به این دلیل که ما نسبت به چیزی که شناخت مان از آن کم تر است ، قاعدتا توجه و کنجکاوی بیشتری نشان می دهیم . به علاوه ، آدم دلش می خواهد ببیند آن هایی که در شرایطی متفاوت از شرایط ما زندگی می کنند ، نگاه شان چه گونه است و چه قدر با ما فرق دارند و از این قبیل . مساله ی دیگر به وضعیت کنونی ما در دنیا بر می گردد و عدم اعتماد به نفسی که دچارش هستیم . خیلی از ما کتاب خوان ها ، چشم و گوش مان به مطبوعات و رسانه های کشور های غربی ست که چه چیزی را تبلیغ می کنند و از آن حرف می زنند . روزنامه ها و نشریات خودمان هم در این امر دخیل هستند . آن قدر که از فلان نویسنده و شاعر غربی سخن می گویند ، از نویسنده و شاعر ایرانی حرف نمی زنند ! آخر حرف زدن از یک شاعر هنوز کلاسیک نشده و جا نیفتاده خیلی مسئولیت دارد ، ولی اگر از نرودا یا الیوت یا جان اشبری سخن بگویی و تعریف و تمجیدشان بکنی ، کسی نمی آید در حرفت چند و چون بکند . این ها تایید شده اند و دفاع از آن ها یعنی همنوا شدن با جریان . خلاف جریان شنا کردن است که دل و جرات می خواهد .

*توجه به آثار ترجمه شده شاعران کدام کشورها بیشتر است ؟ و چرا آثار شاعران ما کم تر به زبان های دیگر ترجمه می شوند ؟ چه باید کرد تا مخاطب از این کلاف سردرگم شعر امروز – به ویژه آزاد – سره را از ناسره (خوب را از بد) تشخیص دهد ؟

– از آن جا که زبان انگلیسی در دنیای امروز حرف اول را می زند ، به طبع ترجمه شعرهای شاعران انگلیسی زبان به فارسی رواج بیشتری هم دارد . ضمن این که نباید ناگفته بگذاریم که در قرن بیستم و ادامه اش تا به حال ، بیشترین تولیدات هنری در کشورهای انگلیسی زبان – حداکثر کشورهای غربی – صورت گرفته است و بیشترین برندگان نوبل ادبی هم از همین کشورها بوده اند . البته در سال های اخیر ، شعر عربی هم زیاد به فارسی برگردان شده . یکیش برای این که این ها همسایه ی ما هستند و دیگر ، چون جریان فرهنگی مسلط دولتی ما هم خواهان چنین چیزی بوده به گمانم . ولی این امر دو طرفه نبوده ؛ یعنی عرب ها نیامده اند در این زمینه مقابله به مثل کنند . از قدیم گفته اند که “آقا آقا از خانه بلند می شود” ! خب ، اول ما خودمان می بایست از خودمان تعریف و تمجید کنیم تا شاید دیگران هم برانگیخته شوند . وقتی ما چوب توی سر شاعر پیشرو و نونویس می زنیم ، چه توقعی از بیگانه ها و یا حتا از مردم خودمان داریم که بروند سراغ خواندن چنین شعرهایی !؟
بیشترین بار مسئولیت برای تشخیص سره از ناسره و به تعبیر خودم تشخیص شعر از شبه شعر ، بر دوش منتقدان شعر و نشریات ادبی ست که متاسفانه در سال های اخیر ، همیشه تنبل و گذشته گرا بوده اند این ها . نشر ما نیز در این وضعیت و این سردرگمی بی تقصیر نبوده . شعر پیشرو خلاق و تجربه گرا را حمایت نکرده نشر ما در سال های اخیر و بر عکس ، رفته سراغ نازل ترین نوع شعری که نوشته و تولید می شود . این امر سلیقه ی خوانندگان شعر فارسی را نزول می دهد و بسیار خطرناک است .

کارگاه داستان نویسی – گابریل گارسیا مارکز

تیر ۱۳۹۱

ما به این‌جا آمده‌ایم تا داستان‌سرایی کنیم. آن‌چه برای‌مان جالب به نظر می‌رسد این است که یاد بگیریم چه‌گونه یک حکایت شکل می‌گیرد و یک داستان تعریف می‌شود.
با صراحت باید بپرسیم که آیا این امر قابل یاد گیری است؟ در واقع من متقاعد شده‌ام که مردم دنیا به دو گروه تقسیم می‌شوند: کسانی که می توانند داستان‌سرایی کنند، و آن‌هایی که نمی‌توانند. به عبارت دیگر و در مفهومی گسترده‌تر، کسانی که خوب می‌فهمند و آن‌هایی که بد می‌فهمند. اگر این جمله کمی بی‌ادبانه به نظر می‌آید، به تعبیر مکزیکی‌ها باید بگویم کسانی که خوب کار می‌کنند و آن‌هایی که بد کار می‌کنند. در واقع می‌خواهم بگویم که داستان‌سرا، متولد می‌شود، ولی ساخته نمی‌شود. واضح است که این نعمت به تنهایی کافی نیست. کسی که استعداد دارد ولی تخصص ندارد، به چیزهای زیادی نیازمند است: فرهنگ، فن، تجربه… او اصلی را دارد که از والدین به ارث برده؛ هر چند معلوم نیست ازطریق ژن، یا رویدادهای پس از آن … این افراد که استعدادی مادرزادی دارند، بدون این که قصدی داشته باشند، تعریف می‌کنند؛ شاید به این دلیل که روش دیگری برای بیان کردن نمی‌شناسند. این موضوع در مورد خود من هم صدق می‌کند. من نمی‌توانم برای این که طفره نروم، به واژه‌های دشوار بیندیشم. اگر در مصاحبه‌ای از من در مورد موضوع لایه اوزن بپرسند، یا بخواهند نظرم را درباره عواملی بدانند که سیاست‌های آمریکای لاتین را رقم می‌زند، تنها چیزی که از ذهنم خواهد گذشت، داستان‌سرایی برای آن‌هاست؛ زیرا علاوه بر استعدادِ ذاتی، تجربه زیادی هم در این مورد دارم که روز به روز به آن می‌افزایم. نصف داستان‌هایی که شنیده‌ام، مادرم برایم تعریف کرده. او اکنون هشتادوهفت‌ساله است. هیچ‌گاه در بحث‌های ادبی شرکت نکرد و فنون روایت را نیاموخت، ولی می دانست چه‌گونه فرد مؤثری باشد؛ یک آس را در آستینش مخفی کند؛ و بسیار بهتر از شعبده بازان؛ پارچه و خرگوش از کلاه در بیاورد. یادم می‌آید یک بار هنگام تعریف داستان، بحثی در مورد شخصی پیش کشیده شد که هیچ ربطی به موضوع نداشت. او، با خونسردی، داستان را به پایان رساند و بعد به آن شخص پرداخت! “وای! دوباره اون آقا! باید بگویم که…
دهان همه باز مانده بود. من از خودم می‌پرسیدم : مادرم چه گونه فنونی را که دیگران عمری را صرف یادگیری آن می‌کنند، آموخته بود؟ … برای من داستان‌ها، همچون بازی… تصور می‌کنم اگر کودکی را در مقابل یک مشت اسباب بازی متفاوت بگذارند، همه آن‌ها را لمس می‌کند، ولی سر انجام با یکی‌شان مشغول می‌شود. این “یکی”، نشان‌گر و بیان‌گر استعداد و قابلیت‌های اوست. اگر شرایط مناسب برای پیشرفت و پرورش استعداد در زندگی مهیا شود، یکی از رمز و رازهای ایجاد نشاط و عمر طولانی ، کشف خواهد شد. از روزی که متوجه شدم از تنها چیزی که واقعاً از آن لذت می‌برم ، داستان‌سرایی است، تصمیم گرفتم همه چیزهای لازم برای تامین و تعمیم این لذت را فراهم کنم ، به خودم گفتم : “این مال من است! هیچ کس و هیچ چیز نمی تواند مرا وادار به پذیرش یا انجام کار دیگری بکند”… شاید باور نکنید، ولی در طول دوران تحصیل، هزاران نیرنگ، حیله، دوز و کلک و دروغ به کار بردم تا نویسنده بشوم؛ چون آن‌ها می‌خواستند مرا به زور به راه دیگری بکشانند، من تنها به این دلیل دانشجوی نمونه شدم که می‌خواستم آن‌ها مرا راحت بگذارند تا بتوانم شعر و رمان که برایم بسیار جالب بود، بخوانم. در کارشناسی به موضوعی بسیار مهم پی بردم و آن این بود که اگر کسی در کلاس توجه کافی به درس نشان بدهد، دیگر لزومی ندارد وقت زیادی را صرف درس خواندن کند. در مورد پرسش‌ها و امتحانات، دچار اضطراب شود. در آن سنین، اگر شخصی تمرکز داشته باشد، می‌تواند همه چیز را هم چون اسفنج به خود جذب کند. وقتی این موضوع را درک کردم، در سال‌های چهارم و پنجم معدل بالا آوردم. همه فکر می‌کردند نابغه‌ام، ولی هیچ کس هنوز فکر نمی‌کرد این تلاش‌ها را می‌کنم تا مجبور نباشم درس بخوانم. من به کارهای مورد علاقه‌ام می‌پرداختم و خیلی خوب می‌دانستم چه می‌کنم. با فروتنی اعلام می‌کنم آزاده‌ترین مرد روی زمین هستم و به هیچ کس تعهدی ندارم. این را مدیون تلاش‌هایی هستم که در طول زندگی انجام داده‌ام. تنها خواسته و هدفم، داستان‌سرایی بوده و هست. اگر به ملاقات دوستانم بروم، بدون تردید برای‌شان داستانی تعریف می‌کنم. به خانه باز می‌گردم و داستان تعریف می‌کنم؛ شاید در مورد همان موضوعی که از دوستانم شنیده‌ام . زیر دوش می‌روم و در حالی که به بدنم صابون می‌مالم، موضوعی را که در ذهن دارم، برای خودم تعریف می‌کنم. به نظرم می‌آید که دچار جنونی مقدس هستم. از خودم می‌پرسم که آیا این جنون قابل انتفال یا آموختنی است؟ هر کسی می‌تواند تجربه‌ها، مسایل و راه‌حل‌ها و تصمیمات اتخاذ شده خود را تعریف کند و بگوید چرا این کار را کرده و آن کار را نکرده. چرا بخش‌های ویژه‌ای را از داستان حذف و پرسوناژ دیگری را وارد کرده. مگر این همان کاری نیست که نویسندگان پس از خواندن آثار دیگران می‌کنند؟ ما رمان‌نویس‌ها رمان‌ها را نمی‌خوانیم تا موضوع آن را بدانیم، فقط می‌خواهیم چگونگی نوشتن آن را بدانیم. یک نفر داستان را می‌گرداند؛ پیچ آن را شل می‌کند؛ قطعات را به نظم در می‌آورد، یک پاراگراف را حذف می‌کند؛ به مطالعه می‌پردازد و آنگاه لحظه‌ای فرا می‌رسد که می‌توان گفت:”آه بله، کاری که این یکی کرد، گذاشتن پرسوناژ در “این‌جا” بود و انتقال دادن موقعیت، به “آن‌جا” چون ضرورت داشت که “آن‌طرف” … به عبارت دیگر، یک نفر چشمانش را به خوبی باز می‌کند، اجازه نمی‌دهد او را هیپنوتیزم کنند؛ و در تلاش است تا کلک جادوگر را کشف کند. تکنیک، فن، کلک و… چیزهایی هستند که می‌توان آن‌ها راتعلیم داد و یک طلبه می‌تواند ازشان بهره بگیرد. همه آن چیزی که می‌خواهیم در میز گرد انجام بدهیم، این است: مبادله تجربه‌ها، بازی برای ساختن داستان، و در عین حال، پیروی دقیق از قوانینِ بازی. این جا محل مناسبی برای انجام این کار است. در یک محفلِ ادبی، با حضور آقایی که در صدر مجلس نشسته و طوماری از نظرات خود را با خون‌سردی کامل ابراز می‌کند، چیزی از رمز و راز نویسنده درک نمی‌شود، تنها راه درک اسرار، خواندن و کار کردن همراه با گروه است. این‌جا با چشمانت می‌بینی که چه گونه یک داستان خلق می‌شود؛ از حالت سطحی بیرون می‌آید و بن‌بست سر راهش را باز می‌کند. به این ترتیب، نباید تلاش شما در این جهت باشد که داستان‌های پیچیده و خیلی پیشرفته را مطرح کنید. لطف کار در این است که یک پیشنهاد ساده و اتفاق افتاده مورد بررسی قرار گیرد و ببینیم آیا این شایستگی را داریم که بتوانیم آن را به نوبه خود به داستانی تبدیل کنیم که اساس یک سناریو را برای تلویزیون یا سینما تشکیل دهد، یا که نه. برای فیلم‌های بلند، مسلماً نیاز به دقت زیادی داریم که در حال حاضر موجود نیست. تجربه به ما می‌گوید که داستان‌های ساده برای فیلم کوتاه – یا متوسط – بسیار مناسب است؛ لطف خاصی به کار می‌بخشد و یکی از خطرات بزرگی را که در کمین است و خستگی و رکود نام دارد، دور می‌کند. باید تلاش کنیم که جلسات ما ثمر بخش باشد. گاهی زیاد صحبت می‌شود و کاری صورت نمی‌گیرد. ما فرصت اندکی داریم و وقت برای‌مان ارزشمندتر از آن است که با حرف‌های بی‌هوده از دست برود. البته منظورم این نیست که نیروی تخیل خود را خفه کنیم، بلکه بر عکس باید به مبانی فوران تخیل پایبند باشیم؛ حتا همه مهملاتی که از ذهن خطور می‌کند، باید مورد توجه قرار بگیرد. چه بسا با یک حرف ساده، بتوانیم به راه کارهای باور نکردنی دست یابیم. انتقاد ناپذیری، برای یک شرکت کننده در میز گرد، صفت شایسته‌ای نیست… در واقع جمع شدن دور یک میز گرد، نوعی بده و بستان به شمار می‌رود. همه باید آماده برای ضربه زدن و ضربه خوردن باشند. اما این که مرز این ضربه‌ها کجاست، کسی نمی‌داند؛ آدم خودش باید متوجه شود. در عین حال، هر کس باید تصویر روشنی از آن چه می‌خواهد تعریف کند، داشته باشد و بتواند از آن با چنگ و دندان دفاع کند؛ یا در صورت لزوم، انعطاف پذیر باشد و بداند که مثلاً داستان او به گونه‌ای که تصور می‌کرد، لااقل ازجنبه سمعی و بصری، جای پیشرفت ندارد. این حالتِ تغییر ناپذیری، همراه با انعطاف پذیری، معمولاً در همه جا جلوه‌گری خواهد داشت، هر چند به ندرت می‌تواند حالت متمایز به خود بگیرد. من فکر می‌کنم که رمان‌نویسی با داستان‌نویسی تفاوت زیادی دارد. موقعی که من رمانی را می‌نویسم، در دنیای خودم سنگربندی می‌کنم و در هیچ چیز با دیگران شریک نمی‌شوم. در واقع بر مسند غرور و استبداد می‌نشینم، چرا؟ چون تصورمی‌کنم این کار، تنها راه حفاظت از جنین است؛ تنها راه پیشرفت است؛ آن هم منحصراً به صورتی که من فکر می‌کنم. بعد از تمام شدن رمان یا بخشی از آن، به شنیدن نظرات دیگران احساس نیاز می‌کنم. به همین دلیل، آن را به تعدادی از دوستان صمیمی نشان می‌دهم؛ دوستانی که به انتقادات آن‌ها اعتماد دارم. به این ترتیب از آن‌ها می‌خواهم که نخستین خوانندگانِ رمان من باشند؛ نه برای این که بگویند: چقدر خوب! چه قدر عالی! “بر عکس، دلم می‌خواهد با صراحت معایب و کاستی‌های آن را برایم توضیح بدهند؛ چون از این طریق آن‌ها کمک شایانی به من می‌کنند. خوب، دوستانی که فقط خوبی‌های مرا می‌بینند، می‌توانند پس از چاپ کتاب، با خیال راحت از محاسن آن برایم صحبت کنند ولی آن‌هایی که معایب و کاستی‌ها را هم می‌بینند، می‌توانند نیازهای من را بر آورده سازند. بدون تردید، حق پذیرش یا رد انتقادات آن‌ها برای من محفوظ است، ولی در عین حال کاملاً بدیهی است که نمی‌توانم آن انتقادات رانادیده بگیرم. این تصویری از یک رمان نویس، در برابر انتقاد است، ولی در مورد فیلم‌نامه‌نویس، موضوع کاملاً تفاوت دارد. هیچ کاری به اندازه درست انجام ندادن کارهای مربوط به حرفه فیلم‌نامه‌نویسی، تحقیر و سرزنش به دنبال ندارد.
حالا در مورد یک کار خلاق و توابع آن حرف می‌زنیم. فیلم‌نامه‌نویس از موقع شروع نوشتن، می‌داند که این داستان لااقل یک بار به رشته تحریر در آمده یک بار هم روی پرده رفته و یا این حساب، داستان متعلق به او نیست. نخستین کسی که از او تقاضای هم‌کاری می‌شود، کارگردان است تازه، این در هنگامی است که اعضای گروه قبلاً مشکلات مقدماتی را حل کرده‌اند… در عین حال نخستین ـ آدم‌خوار، خود کارگردان است. او که وظیفه تطبیق فیلم‌نامه را با اثرِ ارئه شده بر عهده داره، همه توان و استعداد خود را به کار می‌گیرد تا فیلمی بسازد که باعث کسب اعتبار برای هم‌کاران شود. در نهایت، او نقطه نظرِ نهایی را به دیگران تحمیل می‌کند. من تصور می‌کنم کسی که رمانی را می‌خواند، آزادتر از کسی است که فیلمی را می‌بیند. خواننده رمان همه چیز را همان گونه که می‌خواهد، به تصویر می‌کشد، چهره‌ها، محیط، مناظر و … در حالی که تماشاگرِ سینما یا تلویزیون، چاره‌ای جز پذیرش آن چه بر پرده می‌بیند، ندارد. این نوعی ارتباط تحمیلی است که جایی برای اختیارات فرد باقی نمی‌گذارد. می‌دانید چرا اجازه نمی‌دهم صد سال تنهایی بر پرده سینماها و روی صحنه برود؟ چون به تخیل خواننده احترام می‌گذارم. حقِ مطلقِ او، تخیل و تصور چهره عمه اورسولا یا سرهنگ آئورلیانوبوئندیا به طریقی است که دلش می‌خواهد.
انگار زیاد از موضوع اصلی دور افتادیم. بحث ما مربوط به فیلم‌نامه‌نویسی نبود، ما در پی یافتن راهی برای تغذیه جنون داستان‌سرایی یا تعریف حکایت بودیم. با این حساب، محبوریم انرژی خودمان را در بحث‌های میز گرد متمرکز کنیم. شخصی به من گفت بهتر است با یک سنگ دو پرنده بزنیم. صبح‌ها در کارگاهِ عکاسی یا فیلم برداری جمع شویم و عصرها، در یک میزگرد. به او پاسخ دادم که این عقیده درست نیست. اگر کسی می‌خواهد نویسنده شود، باید در بیست و چهار ساعتِ شبانه روز و سیصد و شصت و پنج روزِ سال، آماده باشد. چه کسی می‌گفت هرگاه به من الهام شود، می‌نویسم؟ او می‌دانست چه می‌گوید. کسانی که از روی تفریح و علاقه به هنر روی می آورند و از شاخه‌ای به شاخه دیگر می‌پرند، به چیزی پایبند نمی‌شوند؛ ولی ما نه … ما نه تنها به این حرفه علاقه داریم، بلکه همانند محکومان به اعمال شاقه، در این کار گرفتار شده‌ایم.

اشاره ای به نشر یک کتاب

تیر ۱۳۹۱

یازده سال قلم زنی در رسانه گذرگاه، حامل بسیاری نوشته های کوتاه و نیمه بلند، و غیر داستانی محمود صفریان سر دبیر این رسانه است.تکه هائی که خواندنشان، خواننده را خوش می آید. متنوع، گاه بکر، زیبا، خوش خوان و دلنشین است.
از هر دری سخن رفته است. هم درد دل است، هم بیانی کوتاه از روز مره گی است …و هم نگاهی به زوایائی نادیده….و
هم شناختی بهتر از نویسنده ای است که عمربه پای تداوم ارتباط با اهالی فرهنگ و هنر و ادب گذاشته است.
ما به درستی نمی دانیم که گذرگاه دقیقن چه تعداد مخاطب دا رد چون در ایران که سر زمین اصلی است، در بند است، و دوستداران به مدد فیلتر شکن آن را می خوانند که در محاسبات آماری ما نمی تواند منظور شود. و آنگاه که می خورد دست کم سرعت ترین اینترنت دنیا ما را از هر گونه برداشت درستی دور می کند.
و نیز به درستی نمی دانیم که در چه جایگاهی هستیم. و حتا نمی دانیم بزرگوارنی که در سیاهه
ئی میل های ما هستند به آن عنایت دارند یا بجائی دیگر روانه اش می کنند.
اما می دانیم که یازده سال است هرماه یک شماره از آن را در صفحات زیاد و با مطالب متنوع
منتشر کرده ایم و در سرما و گرما! و خوشی ها و نا خوشی ها با مخاطبین همراه بوده ایم.این کتاب که نامش را ” یک تکه ابر ” گذاشته ایم، حاصل تلاش ما همکاران او در گذرگاه است در جمع آوری این نوشته ها ، تا ارجی گذاشته باشیم به نویسنده ای که شما را دوست دارد و مانع شویم تا در لابلای صفحات این رسانه که بهر حال روزی نحواهد بود، فراموش شوند. ما اینکار را چندین سال پیش یکبار دیگر در مورد نقد های منتشره درگذرگاه بجا آورده ایم که حاصلش در کتابخانه مجازی این سامانه موجود است . ولی اینبار تلاش خواهیم کرد تا در اولین فرصت بوی کاغذ به آن بدهیم. همکاران گذرگاه

اصول داستان نویسی – ریموند کارور – ترجمه : شقایق قندهاری

تیر ۱۳۹۱

از زمان چخوف تا جیمز جویس، داستان کوتاه معرف رمان و داستان مدرن بود و آن را تشریح و مشخص می کرد. پس از آن بود که داستان کوتاه به صورت یک گونه ادبی توسط نویسندگان آمریکایی تعریف و مشخص شد. در این مقاله یکی از برجسته ترین نویسندگان آمریکا دلایل گرایش خود را به داستان کوتاه، در مقایسه با رمان بازگومی کند.

در اواسط دهه ۱۹۶۰ بود که متوجه شدم به راحتی نمی توانم حواس خود را روی آثار داستانی بلند متمرکز کنم. تا مدتی علاوه بر اینکه در خواندن آثار روایی بلند مشکل داشتم، در خلق و نگارش چنین آثاری نیز همین دشواری را تجربه کردم. میزان تمرکز و توجه ام از لحاظ مدت زمانی کاهش یافته بود؛ به طوری که من دیگر صبر و شکیبایی لازم برای نگارش رمان را در خودم نمی دیدم. قضیه پیچیده ای است که در این جا صحبت درباره اش
به شدت خسته کننده خواهد بود. با این حال می دانم دلیل اینکه امروزه به وفور شعر می سرایم و داستان کوتاه می نویسم، به همین موضوع برمی گردد. امکان دارد مدام تغییر حالت بدهید، اما معطل نمانید و کاری انجام دهید. در مورد شخص من شاید به این خاطر بود که آن موقع با اینکه هنوز سی ساله نشده بودم، تمام انگیزه های جدی و بزرگم را از دست داده بودم. اگر هم چنین بود، به گمانم برای من که اتفاق خوبی بود. نویسنده ای که قدری شانس و انگیزه داشته باشد، می تواند در کارش خوب پیش برود. انگیزه بیش از حد و بد شانسی، یا حتی نداشتن شانس به کل، می تواند کشنده باشد. برای داستان نویسی استعداد نیز لازم است.
برخی از نویسندگان خیلی مستعد هستند؛ من نویسنده ای را نمی شناسم که بی استعداد باشد. با این حال برخورداری از زاویه دیدی خاص و منحصر به فرد و در عین حال دقیق برای نگریستن و دیدن هر چیز و نیز یافتن بافت و ساختار مناسب برای بیان همان نوع نگرش خاص، مقوله و موضوع دیگری است. به گفته “جان ایروینگ” “جهان در نگاه گارپ” جهانی فوق العاده شگفت انگیز است. در نگاه کسان دیگری چون ” فلانری اوکانر” ، “ویلیام فاکنر” و “ارنست همینگوی” جهان طور دیگری است. هر نویسنده ای مانند “چیور”، “آپدایک”، “سینگر”، “استانلی”، “آن بیتی”، “سینتیا اوزیک”، “دونالد بارتلمی”، “ماری رابیسون”، “بری هانا” و…هریک بنا به نوع دیدگاه و طرز تلقی خود جهانی را خلق می کند.
این مقوله در خصوص سبک و نثر نیز تا حد زیادی وضعیت مشابهی دارد، گرچه فقط به سبک محدود نمی شود. نویسنده در هر آنچه که می نویسد، به طور خاص و مشخص امضا یا به عبارتی نشانه منحصر به فردی از خود به جای می گذارد. جهان خلق شده از آن اوست و نه هیچ شخص دیگری. و به این صورت می توان نویسنده ای را از نویسنده ای دیگر باز شناخت؛ که این امر ربطی به استعداد ندارد. همه استعدادهای فراوانی دارند. اما نویسنده ای که به طرز منحصر به فرد و خاصی به امور و رویدادها می نگرد، و به علاوه به این طرز تلقی و بینش بیان هنری خاصی می بخشد، همان نویسنده ای است که دست کم می تواند تا مدتی در این عرصه حضور داشته باشد.
“ایساک دینسن” گفته بود که هر روز مقدار اندکی می نویسد؛ بدون امید و بدون ناامیدی و سر خوردگی. روزی همین نکته را بر روی کارتی خواهم نوشت و آن را بر روی دیوار کنار میز تحریرم می چسبانم. هم اکنون نیز تعدادی از همین کارتها روی دیوار دارم. ” یگانه اصل اخلاقی نویسندگی بیان بسیار دقیق مطلب است.” از “ازرا پاند”. البته تمام حرف این نیست، اما اگر نویسنده ای در بیان مطلب خود دقیق باشد و از این امتیاز برخوردار، لااقل در مسیر درست قرار گرفته است.
کارتی دارم که بخشی از یکی از داستان‌های چخوف را رویش نوشته‌ام؛
” … و ناگهان همه چیز برایش روشن شد.” این واژگان برای من سرشار از شگفتی، امکان و احتمال هستند. من شیفته بیان گویا و ساده آن هستم و از اشاره ضمنی اش به امر مکاشفه لذت می برم. به علاوه اسرارآمیز نیز هست. تا پیش از آن چه چیزی مبهم و نامشخص بوده است؟ و چگونه است که هم اکنون همه چیز دارد مشخص می شود؟ چه اتفاقی افتاده است؟ به خصوص، اکنون چه رخ داده است؟ در اثر چنین آگاهی ناگهانی و غیر منتظره‌ای مسایلی پیش می آید. من خودم به ناگهان دچار احساس آسودگی خاطر؛ انتظار و حتی پیش بینی می شوم.
یک بار شنیدم “جفری وولف”، نویسنده، به عده ای دانشجوی نویسندگی گفت:” از هیچ ترفند پیش پا افتاده ای استفاده نکنید.” این را نیز باید بر روی کارتی نوشت. من آن را تا اندازه ای اصلاح می کنم و می گویم: ” هیچ ترفندی به کار نبرید.” من از ترفند بیزارم. من به محض مشاهده کوچکترین نشانه ای از ترفند یا هرگونه حقه و شگرد در اثری داستانی بلافاصله به دنبال پوشش استتاری آن می گردم. شگردها همیشه و به هر صورت کسل کننده هستند و من خودم زود حوصله ام سر می رود و کسل می شوم که البته باز هم شاید به خاطر تمرکز حواس اندک من باشد. اما نوشته هایی که به ظاهر بسیار ساختگی، تصنعی یا لوس و مسخره به نظر می آید، موجب خواب آلودگی ام می شود. نویسندگان برای عرضه و فروش اثر خود لزوما به شگرد و ترفند نیاز ندارند تا برجسته ترین افراد این حیطه باشند. گاهی اوقات نویسنده ای باید بتواند با پذیرش خطر اینکه امکان دارد ابله جلوه کند، می باید فقط به یک چیز زل بزند و با معطوف شدن بر روی آن ، غروب خورشید یا حتی لنگه کفشی کهنه، با حیرت و شگفت زدگی مات و مبهوت آن شود.
چند ماه پیش “جان بارت” در نشریه New York Times Book Review گفت که ده سال قبل بیشتر شاگردان او در سمینار داستان نویسی به ” نوآوری صوری و رسمی” علاقه مند بودند؛ که این امر دیگر در عمل مصداق ندارد. او از این نگران است که در دهه ۱۹۸۰ نویسندگان بخواهند رمانهای لوس و بیمزه ای در خصوص مامان و باباها بنویسند. او نگران زوال و نابودی تجربه گرایی است؛ آن هم توام با آزاد اندیشی. چنانچه ببینم دور و برم بحث های غم انگیزی درباره “نو آوری صوری و رسمی” در جریان است، کلافه و عصبی می شوم. اغلب اوقات ” تجربه گرایی” به مفهوم داشتن مجوزی برای سهل انگاری، بلاهت یا حتی تقلید در نویسندگی است. آنچه به مراتب ناگوارتر است، اینکه چنین به اصطلاح نوآوری مجوزی می شود برای سنگدل ساختن و از خود بیگانگی خواننده. بیشتر وقت ها این دست نوشته ها هیچ گونه خبر جدیدی درباره وضعیت جهان به ما نمی دهد؛ و در نهایت منظره ای را توصیف می کند. توصیف این منظره به چند تپه شنی، شمار اندکی مارمولک در این طرف و آن طرف محدود می شود، اما خبری از بشر و آدم نیست؛ جایی که هیچ بنی بشری در آن سکونت ندارد و تنها مورد علاقه و توجه شمار بسیار اندکی از دانشمندان متخصص است.
باید توجه داشت که در داستان تجربه واقعی نو و اصیل است و به سختی به دست می آید و کسب آن مایه خوشی و سرور است. اما نوع نگرش و تلقی شخص دیگری به امور و چیزها؛ به عنوان مثال “بارتلمی” نباید توسط دیگران تقلید شود. چون به هرحال کاری بی فایده است و بی حاصل. تنها یک بارتلمی وجود دارد و اگر نویسنده دیگری بخواهد حس و حال منحصر به فرد و خاص یا حتی شرح جزییات و صحنه پردازی های وی را تصاحب کند و آن را به عنوان سر فصل و نوآوری اثر خود قرار دهد، فقط وقت خویش را تلف کرده است و با دنیایی آشفتگی، ناکامی و از همه بدتر خود فریبی مواجه می شود. همان گونه که “ارزا پاند” تاکید داشت، تجربه گرایان واقعی باید ” همه چیز را از نو بسازند” و طی این روند مسایل و چیز هایی را برای خود کشف کنند. با این حال اگر نویسندگان با حس و عاطفه خود خداحافظی نکرده باشند، مایلند همچنان با ما در ارتباط باشند و اخبار و مسایل خاص دنیای خود را با ما در جریان بگذارند.
در شعر و داستان کوتاه امکان نوشتن درباره اشیا و چیزهای بسیار عادی و حتی پیش پا افتاده وجود دارد؛ آن هم با بکار گیری زبانی عادی و درعین حال دقیق و موشکافانه و با توصیف همان چیزها؛ مثل یک صندلی، پرده پشت پنجره، یک عدد چنگال، سنگ یا حتی گوشواره یک زن، آن هم با قدرتی تکان دهنده و شگرف. می توان
سطری دیالوگ به ظاهر خسته کننده و یکنواخت نوشت و همزمان لرزه بر اندام مخاطب انداخت؛ همان شور و شعف هنرمندانه ای که کسی مانند ” ناباکوف” داشت. این دست نوشته ها را بیش از دیگر نوشته ها می پسندم. من از نوشته های ناشیانه، همین طوری و شانسی بیزارم؛ خواه زیر بیرق و در استتار کسب تجربه به پرواز درآمده باشد و خواه بیان واقع گرایانه موضوعی با ناشیگری باشد. در داستان کوتاه فوق العاده “ایساک بابل” با عنوان ” گی دی موپاسان”، راوی درباره داستان نویسی چنین می گوید: ” هیچ آهنی نمی تواند با نیرو و قدرت جمله ا ی که در سر جای درست خودش قرار گرفته، در قلب نفوذ و اثر کند.” به نظرم باید این نکته را بر روی کارتی بزرگ نوشت.
“ایوان کونل” جایی گفته بود که وقتی می بیند دارد داستان خود را بازخوانی می کند و ویرگول هایش را در می‌آورد، و باز از نو داستان را می خواند و ویرگول ها را دو مرتبه سر جای قبلی شان می گذارد، متوجه می شود که کارش با آن داستان به پایان رسیده است. من به این منش و دقت نظر به دلیل کاری که در حال انجام است، احترام می گذارم. دست آخر آنچه در اختیار داریم همین واژگان هستند که چه بهتر که واژگان درست و به جا باشند و البته همراه با علامت گذاریهای صحیح تا به شایسته ترین صورت ممکن منظور مورد نظر را برسانند. اگر واژگان در اثر بار احساسی و عاطفی لجام گسیخته و بی محابای نویسنده اش صقیل و سنگین باشند، یا به هر سببی چندان مشخص و دقیق نباشند، به بیانی اگر عبارات و واژگان نامفهوم و گنگ باشند، چشمان مخاطب به راحتی از روی آنها عبور می کند؛ بدون اینکه چیزی دریافت شود. در چنین حالتی حس و حال هنری خاص مخاطب دیگر در گیر کار نمی شود. “هنری جیمز” اسم چنین نگارش نگون بختی را ” شرح و بازگویی ضعیف” می خواند.
من دوستانی دارم که به من گفته اند که مجبور شده اند کتابی را شتابزده به دست چاپ بسپارند، چون به پولش نیاز داشته اند، ناشر یا ویراستار کتاب را خواسته، و یا حتی کسی مانند همسر به آنها متکی بوده و خلاصه برای نوشته ای که چندان خوب نبوده به نوعی عذرخواهی کرده اند. زمانی که از رمان نویسی شنیده ام : ” بهتر بود زمان بیشتری را صرف این کارم می کردم.” بهت زده شده ام و به شدت متعجب. حتی هنوز هم اگر به این حرف بیندیشم، باز شگفت زده می شوم؛ گرچه دیگر به آن فکر نمی کنم. این موضوع به من ارتباطی ندارد. با این حال اگر نمی توانیم نوشته ای را به همان خوبی که باید در نهان می دانیم بنویسیم، پس چرا اصلا این کار را انجام بدهیم؟! در نهایت، رضایت خاطر ناشی از انجام کار به شایسته ترین صورت ممکن و شاهد اصلی این سخت کوشی و تلاش همان چیزی است که می توانیم با خود به گور ببریم. دلم می خواست به آن دوستم بگویم؛ ترا به خدا برو سراغ یک کار دیگر. حتما برای امرار معاش راههای ساده تر و همراه با صداقت بیشتری هم وجود دارد. یا اینکه دست کم در حد توانت این کار را به بهترین شکل ممکن انجام بده و تا جای ممکن از قابلیت ها و استعدادهایت استفاده کن، اما بعد سعی نکن عذر و بهانه بیاوری و خودت را توجیه کنی. نه گله کن و نه چیزی را توضیح بده!
“فلانری اوکانر” در مقاله ای با عنوان بسیار گویای ” نگارش داستان کوتاه”، از نوشتن به صورت عملی همراه با مکاشفه سخن می گوید. اوکانری می گوید زمانی که می نشست تا بر روی داستان کوتاهی کار کند، اغلب نمی‌دانست به کجا می خواهد برود. او می گوید بعید می داند که بیشتر نویسندگان هنگام شروع یک داستان بدانند می خواهند به کجا بروند و چه مسیری در پیش رو دارند. او برای نمونه از داستان
” مردمان خوب روستایی”Good Country People سخن می گوید که وقتی شروع به نوشتن آن کرد، چطور داستانی را خلق کرد که پایان آن برایش اصلا قابل پیش بینی نبود:

“زمانی که شروع کردم به نگارش این داستان، هیچ نمی دانستم یک پزشک با پای چوبی در آن است. یک روز صبح دیدم دارم بدن هیچ مقدمه ای درباره دو زنی می نویسم که چیزهایی درباره شان می دانستم. و تا آمدم به خودم بیایم، متوجه شدم دختر یکی از آنها پای مصنوعی چوبی دارد. بعد هم شخصیت “بایبل” فروشنده را وارد کار کردم؛ بدون آن که بدانم می خواهم با او چه کار کنم. حتی تا ده دوازده سطر قبل از آن که بخواهد پای چوبی را بدزدد، اصلا نمی دانستم می خواهد چنین کاری بکند! اما هنگامی که متوجه شدم قرار است چنین اتفاقی بیفتد، فهمیدم امری است اجتناب ناپذیر. “

سالها پیش وقتی این مطلب را خواندم، حسابی شوکه شدم که کسی چون او و به طور کل کسی بتواند به این روش بنویسد. همیشه می پنداشتم که این راز ناخوشایند تنها از آن من است و به خاطر آن قدری ناراحت بودم. به نظرم رسید که نوشتن داستان کوتاه به این روش برخی از ضعف و کاستی های مرا برملا ساخت. یادم می آید با خواندن آنچه او در باب این موضوع بیان کرده بود، به طور شگرفی شاد و امیدوار شدم.
یک بار نشستم تا داستانی را بنویسم که در آغاز کار فقط جمله اولش به ذهنم خطور کرده بود؛ و البته داستان خیلی خوبی هم شد. چند روزی بود که همین جمله اول مدام در ذهنم می گشت: ” مرد مشغول کار با جارو برقی بود که تلفن زنگ زد.” می دانستم که در این جمله داستانی نهفته است که می خواهد بازگو شود. این را با تمام وجودم حس می کردم؛ اینکه با آن آغاز داستانی همراه است. و ای کاش فرصتی پیدا می کردم برای نوشتن آن. من وقت مناسبی هم نصیبم شد؛ زمانی که به اندازه ۱۲ تا ۱۵ ساعت بود؛ البته اگر قصد داشتم از آن استفاده کنم. و البته همین کار را نیز کردم؛ صبح همان روز نشستم و نخستین جمله را نوشتم؛ و بلافاصله باقی جمله ها پشت سر هم سرازیر شدند. من این داستان را درست مثل یک شعر ساختم؛ هر جمله را بر روی یک سطر می نوشتم و بعد از سر سطر شروع می کردم. خیلی زود توانستم داستانی را در دل همان سطرها ببینم و دانستم که آن داستان از آن من است؛ همان داستانی که دلم می خواست بنویسمش.
از داستان های کوتاهی که با حس بیم و هراس همراه هستند؛ خوشم می آید. به نظر من اندکی حس هول و هراس در داستان کوتاه مناسب و به جا است. از یک جهت این ویژگی به خاطر سیر و روند داستان خوب است. داستان باید حتما ” تنش” داشته باشد؛ همان حس اینکه اتفاقی در شرف وقوع است و مسایلی بی امان در جریان می باشد؛ چون در غیر این صورت در اکثر موارد اساسا داستانی در کار نخواهد بود. آنچه موجب خلق تنش در اثری داستانی می شود، تا حدی وابسته به کلمات ملموس و عینی است که به یکدیگر پیوسته و مرتبط شده تا درنهایت عمل داستانی را نمایان کند. و البته چیزهایی هم که به طور ناگفته در داستان بیرون مانده را نیز شامل می شود؛ همان موارد و عبارات ضمنی؛ به بیانی همان لایه های زیرین واژه ها که به ظاهر زیر پوسته صاف رویی پنهان شده است.
” پریتچت” داستان کوتاه را به این صورت تعریف می کند: ” داستان کوتاه همان چیزی است که در حین مشاهده و عبور از گوشه چشم دیده می شود.” به بخش “گوشه چشم” توجه کنید. در ابتدا همان گوشه چشم است و بعد جان بخشیدن به آن؛ همان که با تبدیل به چیزی که دم و لحظه را روشن می کند، و البته اگر قدری شانس داشته باشیم مفاهیم و پیامد های دیگری را نیز در برخواهد داشت. وظیفه نویسنده داستان کوتاه این است که آن لحظه گذرا از گوشه چشم را از هر نظر تحت پوشش قرار بدهد و آن را با تمام قدرتش بازگو نماید. او هوش و ذکاوت و استعداد، حس توازن و تناسب، توانمندی و ذکاوت ادبی خود را یک جا جمع می کند تا بگوید هر چیز در عالم واقع به راستی چگونه است و خود وی آنها را چطور می بیند؛ نگرشی که منحصر به فرد و خاص خود او است. و این کار با به کارگیری زبان بسیار دقیق و گویا انجام می شود؛ همان زبانی که برای مخاطب جزییاتی را زنده می کند که داستان را برایش آشکار و ملموس می گرداند. برای اینکه تمامی جزییات ملموس و عینی باشند و مفهوم مورد نظر را برسانند؛ زبان داستان باید موشکافانه، دقیق و بسیار مشخص باشد. امکان دارد واژگان به حدی صریح و دقیق باشند که در ابتدا بی روح و بسیار علنی به نظر برسند، ولی باز هم می توانند بار معنایی خاصی به همراه داشته باشند و در صورت استفاده درست، کارکرد لازم و به جای خود را ایفا کند.

فراخوان جهت انتشار کتابشناسی شعر مهاجرت ایران – مانا آقائی

تیر ۱۳۹۱

دوستان گرامی
تدوین « کتابشناسی شعر مهاجرت ایران »
(دربرگیرنده‌ی مجموعه اشعار منتشره به زبان فارسی طی سال‌های ۱۳۵۰ تا ۱۳۹۰) ،
توسط اینجانب آغاز شده است. از شاعران ایرانی خارج از کشور درخواست می‌شود، در جهت هر چه کامل‌تر شدن این اثر، اطلاعات کتابشناختی مربوط به مجموعه اشعار منتشره‌ی خود را به نشانی الکترونیکی‌یی که در انتهای این فراخوان آمده ارسال نمایند.

اطلاعات درخواستی:

نام و نام خانوادگی شاعر
تاریخ و محل تولد شاعر (اختیاری)
عنوان کتاب
کشور و شهر محل انتشار کتاب
نام ناشر
تاریخ نخستین چاپ
تعداد صفحات

لطفا از فرستادن اطلاعات مربوط به دفاتر شعری که در ایران منتشر کرده‌اید، آثاری که به زبانی غیر از فارسی به چاپ رسانده‌اید و آثار غیر مستقل (برای مثال اشعاری که در مجلات و آنتولوژی‌ها از شما منتشر گردیده‌اند) خودداری فرمایید. اگر مجموعه اشعار شما دو زبانه است، زبان اصلی اشعار آن می‌بایستی فارسی باشد.

با سپاس و احترام
مانا آقایی

نشانی الکترونیکی:
manaaghaee@yahoo.com

عبوری تماشائی از فراز آبشار نیاگارا

تیر ۱۳۹۱

۲۶ دقیقه سر شار از هیجان و دلهره
۳۰۰ متر راهی که هر لحظه اش در انتظار رخدادی عذاب دهنده بودی
این عمل شجاعانه در شب جمعه ۱۵ ماه جون ۲۰۱۲ برای اولین بار انجام شد و شاید بیش از یک بیلیون نفر آن را زنده و مستقیم تماشا کردند….نمایشی بود از شهامت، شجاعت و تمرکز

از کتاب در دست انتشار “زن ها و آدم ها “- شهلا زرلکی

تیر ۱۳۹۱

باکرگی یعنی نداشتن مهارت و تجربه در فرایند آمیزش. باکرگی، امروز به مفهوم حذف لذت و دل خوش داشتن به کالایی دست اول است. باکرگی یکی از هزاران رهاورد تمدن است که زن را به مثابه شیء مالکیت پذیر تلقی می کند و طبیعی است که برتری هر کالایی به نو بودن و دست نخورده بودن آن بستگی دارد. مرد فمینیست امروز بی آنکه بداند از مرد هندویا مرد نروژی قرنهای پیش از پیدایش تمدن پیروی میکند. او حاضر نیست آگاهی و مهارت عمل جنسی زن ناباکره را با بسته بندی مهر شده دخترک باکره عوض کند. او در محاسباتش به سهم خود از لذت جنسی بیشتر می اندیشد تا آنچه آموزه های سنتی تمدن به او یاد داده اند.
****
آزادی از قیدهای اجتماعی و فرهنگی دختر بودن، بهره مند شدن از عشق بی حد و مرز شوهر و تجربه دلپذیر «زن» شدن، انگیزه های تمایل شدید دختر به ازدواج کردن است. دایره افکار دخترها حول یک محور میچرخد. آنها از هر دری که سخن بگویند و از هر راهی که بروند سرانجام به نقطه مشترکی می رسند که همه فعالیتها و حتی خلاقیتهایشان را تحت الشعاع قرار میدهد. اشتباه است اگر فکر کنیم که شور و شوق دختران برای ازدواج، فقط به مسائل فرهنگی و بومی و ویژگیهای اجتماعی و مذهبی مربوط است. دختر به واسطه دختر زاده شدن و به واسطه آنچه «ماهیت زنانه» می نامیم، خواهان ازدواجی هر چه سریع تر است. ویژگیهای سرشتی یا غریزی زن را فقط شیوه های تربیتی تعیین نمی کند. تربیت عامل تاثیرگذار است نه عامل تعیین کننده.

پرواز یک دوست- محمود صفریان

تیر ۱۳۹۱

دوست بزرگوار روز نامه نگارم، دکتر محمد حسین یزدانفر، تنهایمان گذاشت و پرواز کرد.
در زمانی که در شهر تورونتو فقط چند هزار ایرانی زندگی می کردند، دکتر یزدان فر شجاعانه ماهنامه
” ایرانیان ” را تاسیس کرد و به مدت هشت سال با تحمل انواع کمبود ها و زحمات فراوان،  شد زبان ایرانی ها.
فقدان چنین مردی است که قلبم را می فشارد.
او یک روشتفکر واقعی غیر وابسته بود و در زمینه های مختلفی یاری رسان. او عناد را نمی شناخت و هرکز نیر خودش را بخاطر موقعیت یگانه ای که داشت ” نمی گرفت ” ….او صداقت داشت.
در رابطه با من بسیار شوخ طبع  و خونگرم بود. من خاطره های خوبی از معاشرت با او دادم.
جایش خالی است. و یادش ماندگار. مرد با صفای یکرنگی بود. محمود صفریان

آگهی استخدام – محمود صفریان

تیر ۱۳۹۱

روز نامه کنار تختخوابم را باز کردم. آگهی استخدام را که خواندم خوشحال شدم. قالب مشخصات من بود.

با آنکه پلک هایم هنوز چسب خواب داشتند، و تا خودم را بسازم کلی راه بود. نیمه آماده تلفن کردم.

صدای آرام و خوش آهنگ منشی، حالم را جا آورد و تتمه خواب را از سرم پراند. و این برخلاف سابقه بود.

معمولن این وقت صبح با صد من عسل هم نمی شود خوردشان!.

” بفرمائید؟”
– آگهی استخدامتان را خواندم.
” خب؟ ”
– من شرایطی را که خواسته اید دارم.
” چه خوب! ”
– ولی این جایش را حالیم نشد.
” کجایش را ؟ ”
– که اگر پس از دو تا پنج دقیقه مکالمه تلفنی اولیه قبول شدم، برایم وقت مصاحبه اصلی گداشته خواهد شد.
” پس کجایش را حالیتون نشده،؟ شما که با توضیحتان نشان می دهید بسیار خوب هم حالیتون شده است.”
– حالا باید چکار کنم؟
” همین کاری که داری می کنی ”
– من که کاری نمی کنم.
” مگر ندارید با من صحبت می کنید؟ ”
– چرا
” این کار نیست؟ ”
– چرا، پس یعنی دارم امتحان مکالمه می دهم؟
” نه، ”
– پس چکار دارم می کنم؟
” داری از من اطلاعات می گیری. تا وقتی به مسئول مربوطه معرفی شدی آمادگی داشته باشی. حالا می خواهی به مسئول مربوطه برای امتحان مکالمه معرفی ات کنم؟، آمادگی داری؟ ”
– اگر مسئول مربوطه شما باشید، کاملن آمادگی دارم.
“و، اگر من نباشم؟ ”
– نمی دانم.
” چی را نمی دانی؟ مگر برای استخدام تماس نگرفته ای؟ مگر نگفتی کل شرایطش را قبول داری؟ ”
نه،
” نه!؟ خودت گفتی ”
– من گفتم شرایطش به من می خورد…
” چه فرق می کنه؟ ”
– خیلی.
” بهتر است به طرف مربوطه وصلت کنم…گوشی دستت…”
حیف شد.
” چی حیف شد؟ ”
– پایان صحبت با شما
” چرا؟ ”
تو را به خدا محاکمه ام نکنید، چرا نداره…
” چرا نداره؟ منظورتان چیست؟ ”
– این اولین بار است که در وقت صبح تلفن می کنم و خانمی با این آهنگ مهربان صدا، جوابم را می دهد.
“چه خوب، پس صدایم مهربان است؟…. فقط مهربان؟ ”
– منظور؟
” از روی کنجکاوی. می خواستم بدانم که از نظر تو، صدایم دیگه چه حالتی داره؟ فقط مهربان است؟ ”
– چه خودمانی! من، شما را، شما خطاب می کنم، ولی شما من را ” تو ” ، البته نه تنها عیب ندارد که خوب هم هست. نزدیکی می آورد.
خندید.
خنده اش چه سر انگشتی به دیواره قلبم زد…احساس لطیفی فضای اتاقم را پر کرد.
– نه، گوش نواز و پر کشش هم هست.
با تاخیر جوابش را دادم.
” چه نوع کششی؟ ”
داشتم یک جورائی می شدم. کجا تماس گرفته بودم؟ کمی سکوت کردم، خودم را گشتم. جربان چیست.؟ به کدام مسیر داریم می رویم؟
– کشش خوبی،
تصمیم به ادامه مکالمه گرفتم…. می روم تا ببینم چه می شود. کنجکاوی سر بلند کرده بود.
من هم کمی خودمانی تر شدم:
– خوشم می آید بیشتر صدایت را بشنوم، علاقه ندارم با کس دیگری حرف بزنم.
” چرا؟ چون صدایم هم مهربانه و هم کشش خوبی دارد؟
تکان خوردم، فکر کردم اشتباه گرفته ام و دارم رو دست می خورم.
با کمی دلخوری و بیشتر پکری گفتم:
– می بخشید خانم، گویا اشتباه گرفته ام.
” چه وقت برایت مناسب است. صبح یا بعد از ظهر؟
– گفتم اشتباه گرفته ام، می بخشید.
” نه آقا، اشتباه نگرفته اید، شما در آزمایش مکالمه قبول شده اید. می خواهم وقت مصاحبه برایتان تعیین کنم. چه وقت برایتان مناسب است؟ ”
– پس آنکه مکالمه تلفنی را انجام می دهد شما هستید؟ عجب پلتیکی!؟ هر وقت باشد برایم فرق نمی کند.
” مگر بیکار هستید؟ ”
نه تنها بیکارم که از سن استخدام هم گدشته ام. من شصت و دو سالمه
” مثل اینکه آگهی استخدام ما را با دقت نخوانده ای، در حالیکه دقت در مورد کاری که برایش
تلفن کرده ای امتیازویژه ای دارد. ما در آگهی به وضوح اعلام کرده ایم که شرط سنی نداریم، برای ما سابقه و تجربه کاری مطرح است. که تو می گوئی داری. بیا مصاحبه ببینیم چند مرده حلاجی!
چه وقت برایت مناسب است. صبح یا بعد از ظهر و چه روزی؟ ”
حال خوبی پیدا کردم. تنهائی داشت زمینه افسردگی را فراهم می کرد. از بیکاری خسته شده بودم. کفکیر موجودی داشت صدای کف دیگ را در می آورد. باورم نمی شد که یک مکالمه بتواند این همه اثرگذارباشد. صدایش به واقع پر از کشش بود. نرم، مهربان، و با بار امواجی که خوش آیند بود، شاید هم موجی از سکس را به همراه داشت. چون این همه حال خوب نمی تواند کار یک مکالمه ساده باشد.
آدم تنها، مثل یک غریق است. هر تکه چوب روانی، خوشحالش می کند. هر چند دور از دسترس باشد. و هر چند کم جان. همین که راحت روی آب است، و روان، امید را بارور می کند، و این تلفن با من چنین کرد، شوقم را به بار نشاند، و بالهای رویا را برایم فراهم کرد.
دستانم به سوی تکه چوبی که داشت دور می شد، و امید معجزه ای را همراه نداشت، کشانده می شد.
” چهار شنبه، ساعت سه بعد از ظهر”
چه روز خوب و چه ساعت دلچسبی خواهد بود.
نباید یک منشی ساده باشد. قدرت بریدن و دوختن داشت، و همین قلاب ذهنم را برای آویزان شدن روبراه کرد.
اما اگر در مصاحبه حضور نداشت، و مرا به مرد زمختی که حتمن می خواهد کلی هم قیافه بیاید، حواله داد چی؟…
پیدایش می کنم!
محکم ایستاده بودم. از خودم که کمتر خوشم می آید، خوشم آمد. داشتم دوباره بر می خاستم. داشتم راه می افتادم.
رفتم که برای تماسی دوباره گوشی را بر دارم، ولی مقاومت کردم، و بند را که در وجودم آب داده بودم، آب ندادم.
صبحانه ام را که خوردم روی مبلی که سنی ازش گذ شته بود ولو شدم….
با چه عجله ای تلفن کرده بودم، دست و رو نشسته و صبحانه نخورده، مثل اینکه کسی هُلم داده بود.
حرف هایش را آوردم رو و دو باره مزه مزه کردم:
“…دقت امتیاز ویژه ای دارد…”
خب، خوب شد که این را داشتم، بخصوص در تشخیص آهنگ صدایش. و چه به موقع هم رو کردم. خوشحال شد.
اولین گام همیشه شانس می خواهد، نجات ازش مشکل است، و من گل کاشته بودم. داشت دوباره از خودم خوشم می آمد.
این چقدر عالی بود:
“…شرط سنی نداریم…”
چون مهم
” سابقه و تجربه است ”
در این صورت من باید انتخاب خوبی باشم، و احتمالن او با پی بردن به این صفات بود که گفت:
” بیا ببینیم چند مرده حلاجی …”
داشتم با این حالم ور می رفتم که صدای تلفن تکانم داد. بر نداشتم. گذاشتم رفت روی پیغام گیر. خودش بود:
“…می بخشی، می خواستم تائید یه بگیرم که متاسفانه خانه نبودی…”
تا ئیدیه! چه تا ئیدیه ای؟
اشتباه نکرده بودم ، صدایش معمولی نبود، و بهر حال برای تصور پردازی های آدمی مثل من بی نظیر بود.
تلفنش را بهانه کردم، تماس گرفتم، به هدف نخورد. کس دیگری جوابم را داد. قرار شد پیغامم را برساند.
وقتی پرسید کدام خانم، تازه متوجه شدم که اسمش را نمی دانم، فراموش کرده ام به پرسم، تنها نشانی ام، صدای او بود که نمی توانستم مطرح کنم. و این بار به شدت از خودم بدم آمد.
دو روز دیگر چهار شنبه است….اگر در مصاحبه قبول نشوم چی؟ بهانه ای برای دیدن مجدد او برایم باقی نمی ماند.
نمی دانم شیک بپوشم یا معمولی، گاه این کار ساز است گاه آن، باید خیلی مواظب باشم. باید این کار را بگیرم، ازچند جهت به آن نیاز دارم.
بهتر است به او تلفن کنم و به بهانه تشکر از این که ترتیب مصاحبه را داده است به قهوه یا شامی دعوتش کنم. شاید بتوانم سر نخ را نگهدارم. من که اسمش را نمی دانم. اگر به تلفن ام کس دیگری جواب بدهد، بگویم کی را می خواهم، نه، این درست نیست، تلفن نکنم بهتر است.
چهار شنبه روز خوبی است برای شناخت بیشتر او. حتا اگر در مصاحبه حضور نداشته باشد، می
توانم اسمش را بپرسم، و بهر نحوارتباط را با او برقرار کنم.
امروز سه شنبه است . برایش در جواب پیغامش تلفن کرده بودم، چرا تماس نگرفت؟
تا فردا وقت زیاد است، شاید زنگ زد. در صدایش معرفت هم بود. پیغامم را برسانند تماس می گیرد.
نمی دانم چرا این همه خسته ام، باید یک چای دم کشیده کار ساز باشد. برخاستم، داشتم به سمت ترتیب دادن چای می رفتم که تلفن زنگ زد. فوران گوشی را برداشتم، نمی خواستم پیغام بگذارد. هیجان سر تا پایم را نا آرام کرده بود.
– آلو…..
– از شرکت بازار یانی بین المللی کالا، تماس می گیرم. آقای رحمتی تشریف دارند؟
– خودم هستم
– شما قرار بود فردا برای مصاحبه به ما مراجعه کنید.
– درسته، ساعت سه و نیم بعد از ظهر.
– می خواستم با پوزش فراوان به اطلاعتان برسانم که همه مصاحبه ها لغو شده است. این تصمیم هیئت مدیره است، چرایش را منهم نمی دانم.
دهانم ناگهان خشک شد، زبانم گردش روانش را از دست داد، به زور توانستم بگویم:
– پس، فردا نیایم؟
– حتمن اگر گشایشی شد، خبرت می کنیم. خانم شمیرانی، از مکالمه با شما خیلی راضی بود.
– بود!؟
– بله برای مدتی ایشان هم تشریف ندارند….روز خوبی داشته باشید.

رقابت ماهی ها – محبوبه حاجی مرتضایی

تیر ۱۳۹۱

می ایستم جلوی شیشه مغازه ای که موج های طلایی و قرمز، آب را رنگی کردند. دم سیاه ها با دم طلایی ها مهربان هستند و بدن همدیگر را دندان نمی‌گیرند و حتی قلپ قلپ آبی که می‌خورند انقدر قشنگ ِکه آدم فکر می‌کنه آب نمی خورند تا خونه شان همیشه تمییز باشد و اصلا هم دنباله سیاه بلندی از پشت شان آویزان نیست. یک خرچنگ هم هست که هر چند وقت یک بار سرش را از زیرصخره سنگی بالا می آورد حتما دارند با هم قایم باشک بازی می کنند. ماهی قرمزو صورتی تا خرچنگ سرش را بالا می آورد شروع می کنند به شنا کردن و ازش دور می شوند تا زود تر خودشان را به آن طرف شیشه آکواریوم برسانند و سُک سُک کنند. خرچنگ هم اصلا به فکر خوردن هم بازی هایش نیست. ماهی هایی که مامان شب عید خریده بود همان روز اول تمام پولک های هم را کندند و دعوا کردند تا دو تایی کج شدند و آمدند روی آب. دارم با خودم فکر می کنم که تا امروز پول چند تا ماهی جمع کردم که سایه یک نفر می افتد بغل سایه من توی آکواریوم. سایه می‌گوید پولت از جیبت نیفته . دستم را می برم و کاغذ ها را تو دستم محکم می گیرم.

می‌گوید‌کدام قشنگتراست ؟

یک بویی می‌ دهد، بوی جوشانده ای که هر وقت مریض می شوم مامان به زور توی حلقم می ریزد. بی این که نگاهش کنم می¬گویم آنکه دمش مثل خورشیدِ می درخشه.

– اگرپول کم داری بهت می¬دهم.

رو به عینک بزرگ قهوه ایش می گویم من گدا نیستم.

چشماشو پشت عینک بزرگِِش قایم کرده است.

– نه دخترم! می خواهم بهت عیدی بدم.

عینکم را درست می¬گذارم روی نوک دماغم می¬گویم:

نمی¬خوام. مامانم گفته از کسی چیزی نگیرم. تازه من فقط دختر بابام¬ام ، دختر توهم نیستم.

– پس چند تارا نشان بده، من بخرم. ماهی قرمز های من که هنوزروز دوم عید نرسیده مردند . نمی دانم از گرما بود یا از سرما؟ یا نوه ها که اومدن عید دیدنی خیلی به شون ور رفتند فقط لاک پشت مونده همدمم.

سرش را می چسباند به سر من که ماهی ها را بهتر ببیند.-” چند تا سر حالش را می خواهم تا شب عید دیگه بمونند”

با نگرانی که مبادا زودتر ماهی دم سفیدم را انتخاب کندآن را دنبال می¬کنم تا از جلوی چشمم فرار نکرده است، صورت سایه را هل می¬دهم یک طرف دیگه و رو به فروشنده داد می¬کشم آقا این!…

بغل دستی¬ام همان وقت می¬گوید من ده تا می¬خواهم.

با تعجب و اعتراض به صورت اش نگاه می¬کنم عینک گنده زشت‌ سیاهش‌ را به شیشه چسبانده است. به ماهی ها زل زده . با لبهای چروک چروک پیرش که نزدیک ِبچسبد به ماهی من، می¬گوید آکواریومم بزرگِ . لاک پشت تنهاست.

-من هم تُنگ خیلی بزرگی دارم! و رو به فروشنده که تور سفیدی توی دستش دارد می¬گویم آقا من بیست تا می خوام. آقا قسطی می¬دی؟ این را از بابام یاد گرفتم. همیشه می گوید یک بوس کوچولو قسطی چند؟ می¬گم هزارتا. فروشنده بدون اینکه تورش را توی آب ببینیم. می¬گوید“بفرمایید!“ یکی یک ماهی توی پاکت نایلونی انداخته. اما هنوز ماهی من توی آب آکواریوم برای خودش می چرخد. فروشنده به حرف هیچ کداممان گوش نکرده، درعوض تعداد زیاد ماهی، آب زیادی توی پاکت کرده بود. به او نگاه می کنیم و با هم می گوییم ماهی اینجا!

فروشنده با تورش ضربه ای به آکواریوم جلوی ما می زند صدای دق دق می دهد. و سیم برق سفیدی را که از آن آویزان است نشان می دهد“مصنوعیه“.

نمی دانم اول او می خندد یا من، ما از اول اشتباهی آکواریوم مصنوعی را نگاه می¬کردیم . ماهی¬ها توی لگن پشت آکواریوم بودند.فروشنده می¬گوید آخریش بود خَلاص تا سال دیگه. برید به سلامت.

می گوید تو که عیدی از من قبول می کنی ؟ نه!

توی کیف بزرگی که روشانه اش است انقدر می گرده تایک اسکناس سبز بیرون می آورد و جلوی فروشنده می گیرد.

– بقیه اش مال خودت!

– نچ.

صد تومانی ام را می دهم. آقا هه می گیرد و لبخند میزنه.

“به ماهی ها نگاه می کنم مال او همه اش قرمز است غیر از لب هاش که سفید بی رنگ است، اما ماهی من دو تا خال سفید روی دمش دارد. می¬گویم من می¬خواهم تا سال دیگه نگهش دارم“

– من هم همین طور.

– تا سفره هفت سین ….

می پرد توی حرفم” من هم …

بعد لباشو تو میکنه بیرون می¬آره با زبونش تر می¬کند، می¬گوید:

من هم همین طور….. من همیشه سفره¬ام را روز سیزده جمع می¬کنم.

– ما روز اول همه اش را می¬خوریم .

می گوید: نه!

– خانه مادر بزرگم که می¬رویم التماس می¬کند که بخوریم اگر بماند خراب می شود. اول سکه ها را می ده، بعد سیب ها را قاچ می¬کنه به همه می¬ده.

– نوه¬های من هیچی نخوردند. هیچی هم نگرفتند. فقط دلشون می¬خواست زودتر بروند مسافرت. مادراشون هی غر زدندکه خونت بو میده درها و پنجره هارو باز کن! من هم نکردم، چه بویی ؟ هنو خیلی زود ِکه درا وابشند.

– ما هم می رویم.

– همه دارند میرند.

نگاهی به ماشین های تو خیابون می اندازد….پس ماهی را چکار می کنی ؟

– همراهمان می بریم توی رودخانه می اندازیم

-لاک پشت تنهاست وگرنه من هم می انداختم. …شاید سال دیگه دادم ببرند دریا .

می گویم دریا ؟ نهنگ می خوردش

می گوید لاک پشت را هم می‌اندازم تا با هم باشند.

می گویم لاکی ها دوست ندارند خیلی ته آب بروند. دوست دارند تو خشکی باشند .آنها دوستان زیادی دارند. با اینکه خیلی آهسته راه می روند اما همیشه در حال سفرند. همه غذایی هم می¬خورند برگ درخت، کرم….

– دخترتو این همه چیز می¬دونی !

– من همه نمره¬هام عالیه.

-لاک پشت نمی¬تونه شنا کنه براش غذا می¬گذارم تنهایی هیچی نمی¬خوره.

– بیار خونه ما تا با هم بازی کنند. دندان می¬گیره؟

نه، حیونکی اونقدر آرومه می تونی بگیریش تو بغلت. توبیا بریم خونمان بهت نشون بدهم …تو می ری دریا؟

– میرم. باشه می برمش تو ساحل آزادش می کنم. بیار …

که صدای فریاد مادرم را ازدور می شنوم که باید برگردم. می دوم طرف خانه مان. داد می زنم: اما حالا نه!

او سرش را می اندازد پایین و فقط به ماهیش زل می زند. وقتی به در خانه می رسم، مادرم می¬پرسد

“داشت بهت چی می گفت؟“

– هیچی

– پس چرا طرفت پول گرفت؟

– هیچی

– درست جوابم را بده! نگفتم هیچ وقت با غریبه ها حرف نزن!

– این پیر‌زن معلوم نیست از کجا پیداش شده باید زنگ بزنم بیان از تو خیابون جمعش کنند.

– خودش خونه داره.

– کجاست؟

– نمی دونم.

– دیگه تنها نباید بری در مغازه.

پیرزن را می بینم که دارد آهسته آهسته به طرف خانه اش می رود. برایش دست تکان می دهم؛ اما او نمی بیند و همان طور به راهش ادامه می دهد.

مانایان – داود علیزاده

تیر ۱۳۹۱

چشمانم را باز کردم تاریکی محض را مقابل چشمانم دیدم سیاهی محض! فریاد کشیدم:« من مُردم!من مُردم!»آن قدر خوشحال بودم که نمی توانم حس وحالم را توصیف کنم!دست هام را در هوا تکان دادم . دست و پا زدم ! گویی در خلاء معلق بودم. میان زمین و آسمان ! یک باره فرو افتادن تمام تنم را حس کردم ! دردی از مچاله شدن درهمه عضلاتم پیچید.سر جا نشستم. چند دقیقه ای طول کشید تا به خودم آمدم. از جا بلند شدم. دیگر خواب فایده نداشت.
قرار بود”انکیدو”بیاید برویم “اروک”. انکیدو از آن تن لش های روزگار بود.مثل خرسی می مانست که تمام فصل ها برایش زمستان باشد.همیشه در حال چرت بود وکاری ازم بر نمی آمد خیلی سعی کردم کمی آدمش کنم مگر فایده داشت؟ بالاخره قید آدم شدنش را زدم.اصلا به من چه آدمی این قدر تنبل و تن پرور باشد.حتا فکر می کنم اروک رفتنش هم بابت همین تنبلی است که دارد. می خواهد قید زندگی را بزند تا راحت شود که نخواهد تن لشش را این طرف و آن طرف ببرد. حیف این اسم که روی این آدم گذاشته اند.
انکیدو افسانه ای کجا و این کجا ! همیشه در اتاقم یک جلد کتاب حماسه گیلگمش دارم.این کتاب را بارها خوانده ام ! ولی دلم می خواهد باز بارها و بار ها آن را بخوانم.هر روز ! حتا برای لحظه ای! زمانه آدم را وادار می کند دل ببندد به بعضی کتاب ها ! آنجا که آدمی دوست دارد مثل قهرمانش باشد و با او همزاد پنداری کند. انگشت لای کتاب کردم:
گیل‌گمش به مرگ دوست‌اش انکیدو
تلخ می‌گرید و سرگردان به دشت می‌گردد:
“-آیا من نیز مرگ را ام؟ و سرانجام انکیدو سرانجام من نیز هست؟
اضطراب به جان من اندر نشسته است
و از هراس مرگ است که سرگشته ی دشت‌هاام! *
این گفته های گیل گمش بود وقتی سایه مرگ را روی زندگی اش احساس کرد وقتی هراس نیستی را چشید.وقتی دریافت او نیز در ورق سرنوشت انکیدو پیچیده خواهد شد.همین افکار کافی بود تا سرگشته شود.بی قرار شود. بی سر و سامان دل به سفر بسپارد و تا دور دست ها برود بلکه …
***
انگار دیروز بود یا نه انگار همین ظهر امروز بود.مثل آینه جلو چشمام می توانم تمام آن روز را ببنم .خوب یادم مانده . اصلا ً مگر می شود آن روز را فراموش کرد . آن وقت ها در خانه قدیمی خیابان روزبهان ، پشت بازار حجاران زندگی می کردیم.سر ظهر پدر خسته از کار برگشت و گوشه ی هال لم داد.کتابی در دستم بود.سلام وعلیکی وکنارش نشستم سرم را فرو کردم در کتاب. غرق خواندن بودم. ناگهان آخ بلندی کشیدم ومادر سرش را از آشپزخانه داد بیرون
قهقه پدر در تمام اتاق پیچید.
مادر گفت :«دِ مَرد !»
پدر تپوکی به کتاب زد و پرسید:« چه می خوانی؟»
-« گیل گمش»
لب و لوچه را به هم فشرد و ابرویی بالا انداخت ! تلویزیون را روشن کرد و چشم و گوش به گوینده اخبار سپرد .
خبر، مصاحبه با مردی جوان بود. خوش چهره، با کت و پیرهنی سفید یک دست و کراواتی راه راه مشکی ، او خبر از برآورده شدن آرزوی آدمی داد ، کشف راز مانایی ! خبر به همین حد اکتفا شد . کشف راز مانایی ، آرزوی دیرینه بشر. قرار بود بعد توضیح دهند ! چون و چرایی اش را بگویند ولی هیچ وقت آن بعد فرا نرسید. از جایم بلند شدم و هورایی کشیدم.
پدر گفت:«بتمرگ!»
پدرگفت:« می دانی ! تنها حقی که می توانی ادعا کنی بهش می رسی مرگ است ! حالا می خواهند همین را از ما هم بگیرند!چقدر مسخره!»
مشخص بود پدر زورش گرفته! مادر تنگ و لیوان به دست از آشپزخانه آمد ایستاد میانه هال. مثل مجسمه زنی که تنگی بلوری و لیوانی در دست دارد . پدر که صدایش کرد باز مجسمه بود. من که صدایش کردم باز مجسمه بود. روح که به تنش برگشت تنگ بلور کف اتاق هزار تکه شد.رنگ پریده زانو زد.پدر از جایش پرید و به سمتش خیز برداشت و من مجسمه شده بودم.مات مانده بودم وحیرت زده از …
مادر گفت:« ایلیا ! ایلیای من !»
بعد هق هق کنان خودش را انداخت در آغوش پدر.آفتاب از پنجره بر تن شان،تن یله کرد.خرده شیشه های دور و برشان مثل هزار ستاره درخشید.
پدردستی نوازش گونه بر سر و روی مادر کشید. ابروهایش در هم رفت. کوهی از غم و غصه یک باره مثل تلی از خاکستر رویشان نشست. پدر همان طور که مادر را در آغوش داشت خیلی آرام ، با بغض گفت:« ایلیا ! ایلیای من!»
***
می دانستم انکیدو حالا حالا ها نمی آید.وان حمام را از آب سرد لبریز کردم و ناگهان تن خودم را در وان انداختم .تا مغز استخوانم یخ زد ! مچاله شدم.تند تند خودم را با دست هام مالیدم.کمی به سردی آب عادت کرده بودم که سرم را دادم زیر آب.ایلیا یک بار همین طور می خواست خودش را به کشتن بدهد.با آب! خودش را انداخت در رودخانه ی سرامان! اما نشد! نجاتش دادند! یک بار خواب ایلیا را دیدم. گفتم:« می دانی چقدر خوشبخت بودی که مردی! آن هم وقتی که خودت خواستی!»
با انگشت لبه کلاهش را داد بالاتر و پوزخندی زد و گفت:« نتوانسته ای!»
گفتم :«نمی شود! نمی شود!»
گفتم:«می دانی چقدر خوشبخت بودی که مُردی! آن هم وقتی که خودت خواستی!»
همان طور که روی صندلی راحتی نشسته بود صندلی را تکانی داد.دور و نزدیک شد.لبخندی مثل پوزخند های همیشگی روی لبش نقش بست.
صندلی خالی کنار پنجره بی هیچ حرکتی وامانده بود و بعد خود را دیدم که خوش خوشانه بالا سر ویرانه های خانه ی خودم چرخ می زدم .
می خواستم با گاز خودم را خفه کنم.خانه منفجر شد. تکه تکه شدم و برای چند ساعتی مرده بودم. فکرمی کنم مرده بودم.روحم خوش خوشانه بالا سر ویرانه های خانه ام چرخ می زد و چه کیفی می کردم که یک باره کشیده شدم به تن دوباره ساخته شده ام در اورک ! چشم هایم ناگهان باز شد! نفسی بیرون دادم و زنده شدم! جیغ کشیدم.گریه گردم.اشک ریختم!
“پروفسور پرگاشینر” بالاسرم ایستاده بود. چشم هام که باز شد.جیغ که کشیدم گریه که کردم از اتاق بیرون رفت!
پرستار مو بلوند و قد بلندی این طرف تخت ایستاده بود.چشمکی زد و گفت:« به زندگی دوباره خوش آمدی کوچولو!»
بعد سر انگشت اشاره اش را به چیزی آغشته کرد و آن را روی لبم به آرامی فشار داد. گریه ام قطع شد.نتوانستم جیغ بکشم.هیچ کاری ازم برنمی آمد جز آنکه بی دلیل لبخند می زدم.
پرستار گفت:«هیس!۲۹ دقیقه و۶ ثانیه دیگر مرخص می شوی!»
آن وقت با ناز و ادا از اتاق خارج شد.وقتی از در بیرون می رفت کپل هاش را تکانی داد که مرا به خنده انداخت.پرستار که زیر چشمی خنده ام را دید سر برگرداند انگشت روی لبش گذاشت.گفت:«هیس! کوچولو!»
به خودم نگاه کردم شبیه نوزادی چند ماهه بودم که در هر ثانیه رشد می کرد.تغییر می کرد. نمایشگری روبرویم نصب شده بود که زمان را نشان می داد. بعد از ۳۰ دقیقه من مبدل شده بودم به مردی ۳۰ ساله!
***
همه واکسینه شدند به همان خیال مانایی ولی تا مدت ها هر روز کسی بود که بمیرد .
گفتند:«باید واکسینه شوند همه»
گفتند:«واکسینه استثنا دارد!»
گفتند:«آخرین نفر بود!دیگر کسی نمی میرد!»
گفتند:«مرده ها را هم زنده می کنیم!»
از همان روز بچه ها مردند.پیر ها مردند.بیمار ها مردند وجهان یک دست شد.همه جوان، سالم و البته عقیم!
واکسینه کردند تا پیر ها بمیرند، بچه ها بمیرند،بیمار ها و زشت ها همه بمیرند و مابقی هم عقیم اما مانا!
***
من و انکیدو کاری نمی توانستیم کنیم جز اینکه برگردیم و صبرکنیم تا سال بعدش البته همان سال اول وقتی به گوش مان خورد اسم مان در قرعه مرگ در نیامده به پیشنهاد انکیدوسوار ماشین شدیم و جلوی اروک ماشین را منفجر کردیم .
چشم که باز کردم روی تخت بیمارستان اروک بودم صحیح و سالم . انکیدو هم تخت کناری ام . فقط برای مجازات بلایی سرمان آورده بودند که خودمان هم درست نمی فهمیدیم چه مرگمان شده.همین که از اروک خارج شدیم چشم مان افتاد به اولین دختر.آن وقت سرتا پا چنان غرق هوس شدیم که دلمان می خواست تمام و کمال دخترک را به نیش بکشیم .انکیدو مثل قورباغه ای خپل جستی شل زد وخودش را انداخت به پای دخترک اما یک باره مچاله شد.من تا آن موقع نمی توانستم بفهمم چه اتفاقی افتاده.آن قدر هوس زده شده بودم که بی توجه به انکیدو به سمت دخترک حمله ور شدم اما با لمسش تمام وجودم را دردی فرا گرفت و چنان ادامه داشت تا آنکه دوباره ما را به اروک بردند.قرص های صامت خوراندند وآرام شدیم.
چندین بار دیگر هم امتحان کردیم ولی باز همان درد مرموز سراغ مان می آمد و تا به اروک نمی رفتیم و قرص نمی خوردیم خوب نمی شدیم.
پیشنهاد انکیدو بود گفت:«جنس مخالف فرق می کند!»
گفت:«یک بار امتحان می کنیم!»
گفت :«ازخودمان شروع کنیم!»
تصورش برایم غیر ممکن بود.چندش آور بود ! انکیدو! اما او مثل گرگ افتاده بود پی ام.از روی تخت خواب پریدم آن سو،ازکنارکتابخانه جست زدم! از روی کاناپه خودم را پرت کردم! انکیدوکه همیشه چون قورباغه ای درحال چرت بود سرتا پا انرژی شده بود،هر طرف که می رفتم حمله ورمی شد!رفتم سمت حمام جا خالی اول انکیدو افتاد در وان!بیرون آمد.آب از سر و رویش شره می رفت.نفس نفس می زد.چشم هایش بق شده بود.اطرافم را نگاه کردم در کنج حمام گیر افتاده بودم دوباره حمله کرد از بین پاهایش در رفتم.انکیدو ناگهان با چهره خودش در آینه رو برو شد.اول مکث کرد.خیره شد.حالی به حالی شد. شروع کرد به بوسیدن تصویرش در آینه.آن قدر آینه را بوسید،لیسید ،تن کشید ،نفس نفس زد تا آنکه بی رمق همان جا پهن شد. نمی دانم ! فکر می کنم انکیدو از وقتی از اروک برگشته بودیم خودش را در آینه ندیده بود! از آن به بعد همیشه یک آینه جیبی داشت که دم به دقیقه خودش را در آن می دید اما برای من همه چیز به گونه دیگری شده بود.آینه تاثیری نداشت بلکه با شنیدن بوی لباس های در گنجه حالی به حالی می شدم.
هر روز کارم شده بود در کمد و گنجه لباس ها خودم را حبس کنم. بو بکشم تن بمالم آخر سر بی رمق میان لباس ها خواب بروم.
یک بار هم از برج اورانوس پریدیم پایین. به محض پریدن با همه وجود فریاد کشیدیم:« یوووووو هووووووو»
دلم می خواست تمام ۷۷۷ طبقه اورانوس را فریاد بکشم.انکیدو دست هاش را مثل بال پرنده ها تکان می داد. شده بود شبیه پنگوئنی که برای پرواز تلاش می کند. منم ابتدا بال بال زدم اما بعد دست هام را چسباندم به تنم که مثل موشک تو زمین فرو روم اما نشد ! نشد ! رسیده بودیم طبقه های دهگانه ی اول که همه چیز بهم ریخت. نیروهای امنیتی به محض فهمیدن موضوع باله های توری برج را باز کردند و باله ها به دور برج گردشی کرد هر دوی ما مثل دو مگس ناتوان در تور ها گیر افتادیم. این بار محاکمه شدیم.حقوق شهروندی ما برای ۲۵۰ سال قطع شد و قدرت چشایی شیرینی و شوری را از زبان مان حذف کردند. از آن روز هر چه خوردیم تنها می توانستیم بفهمیم که یا تلخ است یا تند و تیز و دیگر هیچ !
***
از خانه زدم بیرون . تاریکی وهم آلود و عریانی خیابان و سکوت بود و سکوت، کف کفشم را روی زمین می کشاندم تا خروشش سکوت مرموز فضا را خط بیندازد به ایستگاه اتوبوس شماره ۷ رفتم و روی صندلی کبود ایستگاه نشستم و ساعتم را نیم نگاهی انداختم. عقربه ثانیه گرد سلانه سلانه فاصله مابین اعداد را داشت طی می کرد. چشم از ساعت برداشتم و به انتهای خیابان چشم دوختم از دور دونقطه موازی نورمثل سر سوزن پدیدار شد و بعد از اندکی صدای نفس موتور ماشینی که به زور داشت حرکت می کرد. صدای موتور ماشینش را می شناختم . شاید همین لگن های غر غرو تنها دلخوشی های انکیدو بودند که ازشان دل نمی کند. یک کلکسیون کامل از این ماشین های قدیمی داشت که هر از گاهی یکی شان را سوار می شد و اگر قرار بود تا آن طرف زمین هم برود باز هم سوار همین ها می شد و هلن هلن می راند. جلوی ایستگاه اتومبیل سربی اش متوقف شد . به نشانه سلام تن خپلش را پشت فرمان تکانی داد و با احوالپرسی کوتاه سوار شدم و به سمت کلینیک حرکت کردیم. به ندرت پیش می آمد از زیرآن خروار سبیل کلمه ای بیرون بجهد و من هم به تبعیت سکوت می کردم. انگار که به گردن هایمان پیچ کرده بودند به سیاهی روبرو خیره می شدیم و تنها دیدن سیل جمعیت جمع شده ی جلوی اروک می توانست گره از زبان مان باز کند آن هم برای گفتن این جمله که با هم ادایش می کردیم :«این همه آدم می خواهند بمیرند!»
مثل همیشه جمعیت زیادی جلوی در اروک ازدحام کرده بودند. جایی هم برای پارک کردن ماشین نبود بنابراین دور زدیم و نرسیده به سه راه شعف ماشین را پارک کردیم و با گام هایی بلند به سمت اروک به راه افتادیم تا خودمان را به صف دستگاه شماره ده برسانیم .
ساعت یک ربع به چهار نوبت مان شد و از دستگاه هر کدام یک شماره گرفتیم . شماره ها به صورت غیر توالی وتصادفی داده می شد. شماره ی من ۷۷۷۷ .چقدر مرموز ارتباط پیدا می کرد با خواب شب قبلم. خواب دیده بودم از دستگاه یک کارت سفید بیرون آمد وقتی کارت را نگاه کردم و روی سفیدی اش دقیق شدم یک لخته جوهر سبز دیدم .سرخ شد! بنفش شد! سیاه شد! لخته ی سیاه وسط کارت شروع به چرخیدن کرد مثل گرداب و در نهایت شد ۷۷۷۷٫ پلک هام به هم دوخته شد. تقلا کردم با دست می خواستم پلک هام را باز کنم . چشم هایم که باز شد. تاریکی محض! سیاهی محض! فریاد کشیدم:« من مردم ! من مردم !»دست هام را در هوا تکان دادم. برام هیچ نقطه اتکایی وجود نداشت. هیچ تعادلی وجود نداشت.
***
رو به انکیدو گفتم:« می خواهی امروز شماره ها مان را عوض کنیم؟»
نمی دانم چرا بی هوا این حرف از دهانم بیرون پرید ولی در دلم آرزو کردم انکیدو حرفم را نشنیده بگیرد. آخر به دلم برات شده بود که شماره ام انتخاب می شود. انکیدو کارتم را گرفت. به محضی که کارت را از دستم گرفت صدای قلبم بلند شد و نفسم به شماره افتاد. او نیم نگاهی به کارت انداخت ونیم نگاهی به صورتم کرد. برای لحظه ای سکوت مرموزی بین ما حاکم شد.چند بار پیا پی به کارت نگاه کرد و باز هم به صورتم خیره شد. در نهایت لب و لوچه را بالا انداخت و گفت:« نه،چه فرقی می کند!» من هم از خدا خواسته پی حرف را نگرفتم وسریعاً کارت را از دستش قاپیدم.
***
گوشه سمت چپ کنار گیت نگهبانی ایستادیم.تمام نمای جلوی ساختمان اروک طوری طراحی شده بود که به ضرورت مبدل به نمایشگری شود.راس ساعت ۷ نمایشگر روشن شد و پروفسور پرگاشینر مثل همیشه شیک و آراسته پشت میزش نشسته بود.مثل همیشه با کت و پیرهنی سفید یک دست وکراواتی راه راه مشکی
انکیدو تفی بر زمین انداخت و گفت:« لعنتی!»
ومن هم کارش را تقلید کردم!
پرگاشینر با لبخندی برلب به همه خوش آمدگویی گفت و آرزو کرد جایگزی سه نفری که امسال می میرند آدمیانی شایسته تر ساخته شود. بعد شماره اول را تک تک از سمت راست خواند
«۱،۶،۵،۹» ۱۶۵۹و سکوتی محض تمام جمعیت را برای چند لحظه فرا گرفت. جیغ بلند زنانه ای از میان جمعیت بلند شد. چند لحظه ای طول کشید تا اینکه بالاخره دخترکی خودش را ازدل جمعیت بیرون انداخت .
سمفونی وار راه می رفت. انگار می رقصید و اندام موزونش چشم جمعیت را تیغ می زد. به طرف گیت نگهبانی آمد. از مقابل مان به فاصله ی چند قدم رد شد. کارت شماره اش را نشان داد و وارد اروک شد .دل رعشه گرفتم. انکیدو دستم را میان دستش محکم فشار داد و منم . می دانستیم هر دو چه مرگمان شده. دوباره چشم مان افتاده بود به دختری که نظرمان را جلب می کرد و از خود بی خود شده بودیم اما از ترس آن درد مرموز ازاینکه نمی خواستیم کاری کنیم که همه چیز بهم بریزد. فقط دست های هم را فشردیم. لبخند ملیحی دوباره روی لب های پرگاشینر نشست و شماره دوم را اعلام کرد «۶،۹،۸،۲» ۶۹۸۲ عرق سردی روی پیشانی ام نشست اما هنوز امید وار بودم به اعلام شماره سوم . این بار هم از دل جمعیت کسی بیرون آمد و جلوی گیت نگهبانی دیدم که نفر دوم هم باز یک شاه ماهی ناز است. انکیدو تفی دوباره بر زمین انداخت و منم همین طور .بعد آینه جیبی اش را در آورد و به خودش خیره شد. منم تکه ای از لباس کهنه ی بچگی هام را که در جیب داشتم جلو بینی ام گرفتم.
پرگاشینر می خواست شماره سوم را اعلام کند.دل دل می کردم و از دل تمنا که برقصد روی لب هایش توالی چهارهفت و همان رقم اول را که گفت هوار شد روی شانه هایم سنگینی انتخاب نشدن، رفتن و دوباره منتظر ماندن و یک ابدیت مضحک. شماره سوم ۳۴۷۶ بود .هم همه ازدحام ذهنم را می فشرد. انکیدو روی زمین زانو زد و مثل بید می لرزید انگار که رعشه به جانش رسوخ کرده بود. همیشه وقتی انتخاب نمی شد ،زانو می زد . ابروهای پرپشتش مثل لحاف بر پلک هایش کشیده می شد و از زیر آن خروار سیبیل یک کلمه می جهید بیرون:« لعنتی!»
و بعد به زور به ماشین می رساندمش و یک سال دیگر منتظر می ماندیم!
***
اضطراب به جان من اندر نشسته است
و از هراس مرگ است که سرگشتهء دشت‌هاام!
انکیدو دست هایش را مشت کرده بود و مابین انگشتانش کارت شماره اش مچاله بود. کارتش را در جیبش گذاشتم. این بار نمی دانستم دیدن آن دخترکان او را به این حال انداخته یا انتخاب نشدن ؟ چه فرقی می کرد؟ چند نفری کمک کردند و انکیدو را به ماشینش رساندیم و روی صندلی عقب ، وقتی به درازا قرارش دادیم یا گریه می کرد یا می خندید! سعی کردم سریع او را به خانه اش برسانم. از فرعی های پشت سینما تروا دور انداختم و با میان بر از خیابان پرنس به خانه اش رسیدم. وقتی به نزدیکی های خانه اش رسیدم لرز و رعشه هایش هم بهتر شده بود . کلید را از جیبش در آوردم و در آپارتمانش را باز کردم. کمکش کردم تا در اتاق خواب ، روی تختش به دراز بکشد. خواستم پیشش بمانم و ازش مراقبت کنم ولی با بالا انداختن شانه و ابرو ها و هزار ایما و اشاره فهماند که می خواهد تنها باشد. اصرارهایم هم فایده ای نداشت. دلم نمی خواست با آن حال و روز تنها رهایش کنم از آنجا که می خواستم خارج شوم. دیدم میانه تخت مثل جنین جمع شده است.برگشتم و پتویش را بر تنش کشیدم .
ماشینش را در پارکینگ گذاشتم و خودم پیاده به راه افتادم اما همچنان سایه انتخاب نشدن روی شانه هایم سنگینی می کرد. حس خوبی نداشتم و بی هدف راه می رفتم .گاهی قدم زنان و گاهی شبیه به دویدن. می خواستم فرار کنم از چه ؟ از کجا ؟ از که ؟ نمی دانستم . فقط می خواستم بروم جایی که هیچ کس نباشد حتا خودم هم نباشم. گاهی آدم دلش می خواهد جایی باشد که حتا خودش هم آنجا نیست جایی در عدم محض! جایی بدون مرز و حد و هیچ وهیچ. وقتی به خودم آمدم که نرسیده به میدان گامبرون بودم ومسافت زیادی از خانه ام دور شده بودم. آفتاب سر ظهر تمام وجودم را با شلاقش تازیانه می زد.
***
تنم را روی تخت رها کردم. انگار تمام جاذبه زمین تن سستم را به مرکز زمین می کشید. پلک هایم سنگین شده بود به حدی که نمی توانستم آنها را باز نگه دارم به خواب رفتم .
مرد را ببین
خواب بر او مانند بادی می وزد!
صدای زنگ های پی درپی در از خواب بیدارم کرد . پرده ها کنار بود و ازحس و حال پنجره می توانستم هوای گرگ و میش غروب را احساس کنم . بلند شدم و تلو تلو خوران خودمم را به پشت در رساندم. از چشمی در پشت در را دید زدم. تصویر معوجی از آدمی آراسته را دیدم. در را باز کردم. گیج بودم منگ بودم و خواب آلوده. نشناختمش! اوقتی دقت کردم دیدم انکیدو است. انکیدو با صورتی اصلاح کرده موهایی شانه زده و کت و شلواری آراسته، دسته گلی را دستم داد و مرا در آغوش کشید. نمی توانستم باور کنم این همان آدمیست که صبح جنازه بی رمقش را به خانه اش بردم. انکیدو روی لبه تختم لم داد. دسته گل را در تنگ آب روی میز جا دادم و روی صندلی مقابلش نشستم. انکیدو تکانی به خودش داد و از جایش بلند شد. دو قدم مانده به من، گفت:« باور نمی کنی،نه!»
– نه ! باور کنم ؟
– اما حقیقت دارد!
– صبح مثل جنازه و الان … ! باور نکردنیست!
بعد از جیب بغل کتش کارت مچاله ای را در آورد که تا حدودی صاف شده بود. کارت را روی میز گذاشت و گفت:« خوب نگاهش کن!»
– خوب کارت قرعه کشی کلینیک اروک است.
– شماره اش را نگاه کن (۳۴۷۶)!
– خوب (۳۴۷۶) باشد که چه؟
– شماره نفر سوم ،صبح
صبح همان کارت شماره در دستان انکیدو بود ولی من متوجه نشدم. در واقع دقت نکرده بودم به شماره کارت .
از جایم بلندشدم و به بالکن رفتم و رو به خیابان نشستم.انکیدو هم آمد و خودش را کنار دستم جا داد و گفت:« چند لحظه به حرف هایم گوش کن.»
رو کردم به سمت مخالف و خودم را به نشنیدن زدم. عجیب بود از رفتارم ناراحت نمی شد و همچنان صحبتش را ادامه داد .برایم مهم نبود چه می گوید، توجهی به حرف هایش نداشتم انکیدو ادامه می داد و من در تنهایی در سکوت فرو می رفتم . از جایم بلند شدم به اتاقم برگشتم و تنم را روی تخت یله کردم. انکیدو دنبالم به اتاق آمد همچون قورباغه ای خپل تنش را آوار کرد روی صندلی و بیشتر روی میز.
پی حرف هایش را گرفت . به پهلو دراز کشیده بودم و دست زیر سر چشم دوخته بودم به رقاصی دستانش که در تفسیر هر کلامی چندین بار در فضای مقابلش به چرخش بالا و پایین و چپ و راست می شد. انگار با نوک انگشتانش پلک هایم را وسوسه می کرد تا روی هم بخوابند .
چشم که باز کردم نورملایم لامپ شب خواب بود و روشنایی هال. کمی در جایم غلت زدم این دست و آن دست شدم. حضور انکیدو را در هال حس می کردم . هنوز نرفته بود. چشم هام را مالیدم .کمی در تخت خوابم نشستم . زانوهایم را بغل گرفتم.دلم می خواست از این حال بیرون بیایم. حالم عوض شود .یک باره فکری به ذهنم خطور کرد. بلند شدم و آرام سرکی به هال کشیدم . انکیدو کنارپنجره ایستاده بود و کتاب حماسه گیل گمش را در دست داشت. سینه ای صاف کردم متوجه حضورم شد دست پاچه کتاب را بر میز گذاشت و گفت:« اِ … بیدار شدی ؟»
– انکیدوی عزیزم ! ببخش ! ببخش!
جلو رفتم و او را در آغوش کشیدم و صورتش را بوسیدم. صندلی را برایش عقب کشیدم. با مهربانی خواستم تا در مقابلم بنشیند وهم صحبتم شود. ازش خواستم با هم حرف بزنیم و اگر قرار است امشب آخرین شبی باشد که من و او در کنار هم هستیم از این شب بهره ببریم . انکیدو حالت آدم هایی را داشت که موهبی خاص بدان ها اعطا شده. با غرور خاصی قبول کرد تا در کنارم شب را بگذراند .
چندی بعد گپ و گفت مان گل کرد . انکیدو می خواست سکوت همه عمرش را یک باره جبران کند و من هم به تقابل دلم می خواست تا می توانم به انکیدو نزدیک تر شوم و این آخرین لحظات را در کنارم بماند.
***
شاخ و برگ های سپیدار جلوی ساختمان روی ماه را نوازش می داد حتا از پشت پنجره نیم بسته سایه شان به داخل اتاق راه پیدا می کرد و روی تن انکیدو به آرامی فرو می افتاد. چه معصومانه به خواب رفته بود. تنش را مابین تشک جمع و جور کرده بود مثل یک جنین رها شده وسطای رختخواب! رفتم اتاق کناری . دنبال یک چیزی می گشتم . در کمد دیواری را باز کردم چشمم افتاد به میراث زنگ خورده پدر بزرگم که از گوشه کارتن زده بود بیرون. داس و چکش.حسابی زنگ خورده بود. شبیه داس وچکش وسط پرچم سرخ افسانه ای و بی شباهت به چیزی که می خواستم. تبر، تبر هم بود. تبر بیشتر به کارم می خورد . دستی بر تیغه اش کشیدم . برگشتم به اتاق. هنوز انکیدوهمان گونه بود. بالا سرش ایستادم. تبر را بالا بردم چقدر سنگینی می کرد روی تمام تنم ، روی شانه هایم ، دستانم قدرت نداشت نفس در سینه ام سنگین تر از تبر در دستانم بود. نفس بیرون دادم و خواستم تبر را فرود آوردم اما نتوانستم.انکیدو آرام در جای خود غلتی زد. کف دستش را زیر صورتش گذاشت و به پهلو آرام گرفت. از اتاق زدم بیرون.رفتم به بالکن و زانوهایم را بغل گرفتم .انگار از دستانم ساخته نبود انکیدو را برای ساعاتی بی جان کنم. به حدی که بتوانم با کارتش خودم را به اروک برسانم و خودم را بکشم.نمی شد اما نمی توانستم چنین فرصتی را از دست بدهم .می خواستم به هر راهی شده از این ابدیت مضحک خلاص شوم اما مگر می شد به انکیدو خیانت کنم. یک باره تصمیمم را گرفتم. تبر را برداشتم وبه اتاق برگشتم.انکیدو هنوز همان طور آرمیده بود. بالا سرش ایستادم تبر را بالا بردم. چشم هام رابستم و با همه قدرت ضربه را زدم. تیغه تبر درست روی خراش کناره ای گلویش نشست و پس افتادم. دست و پا زدنش شروع شد و از حلقوم بریده اش صدای نازکه هایی بیرون می جست و خون سرخ بیرون می جهید روی فرش، تیغه باریک خون به سمتم می آمد و من خودم را عقب و عقب تر می کشیدم رسیدم به دیوار، راه گریزی نبود. تن انکیدو در جایش کوتاه وخشک می غلتید. وقتی باریکه خون به انگشتان پایم رسید تن انکیدو دیگر دست و پا نزد بی حرکت شد آرام گرفت .
از چوب رختی کتش را پایین کشیدم و جیب هایش را کف اتاق خالی کردم. نگاهم را کارت شماره لیس زد. کارت را روی لبانم گذاشتم و بوسیدم. عقربه ساعت سلانه سلانه خودش را از عدد به عدد دیگر می رساند و تا وقت زنده شدن شهر هنوز ساعتی باقی مانده بود. اگر دیر می جنبیدم انکیدو زنده می شد. می دانستم اروکی ها به زودی متوجه وضع انکیدو می شوند و طبق قانون اروک هیچ روحی بیشتر از یک روز نمی تواند سرگردان باشد و همین کافی بود تا روح انکیدو وارد کالبد جدیدی شود آن وقت دیگر از دستم کاری ساخته نبود.
***
دم دم های صبح هراسی دلم را شخم می زد و گلوی بریده انکیدو روی چشم هایم حک شده بود. هر سو چشم می انداختم جسد انکیدو را می دیدم که غرق خون است اما وحشت بیشتری هم بود وحشت از زندگی ابدی نمی گذاشت اروک را فراموش کنم.
اضطراب به جان من اندر نشسته است!
به اروک رسیدم.کارت مچاله را به نگهبان نشان دادم و توضیح دادم که از برندگان قرعه کشی مرگ دیروز هستم. کارت را نگاهی انداخت. به چشم هام زل زد. دیگر داشتم توانم را از دست می دادم حس می کردم زانوهایم دارد بی رمق می شود.
همان وقت پرفسور پرگاشینر داشت از در ورودی اروک رد می شد که نگهبان خودش را به او رساند. کارت را نشانش داد و پچ پچ کنان مشغول صحبت شد. چشم های درشت و نافذ پروفسور از دور مرا هدف گرفته بود. با انگشت اشاره کرد که نزدیک بروم. نگهبان هم با صدا کردن و دست تکان دادن خواست تا نزدشان بروم. رسیدم مقابل شان، نگهبان برگشت سمت اتاقش. پروفسور دستش را دراز کرد. مکث کردم البته ناخواسته. بی آنکه بخواهم ماتم برده بود. یک باره به خودم آمدم . سلام کردم و دست دادم. لبخندی زد و پرسید:« می خواهی بمیری؟»
– بله آقا ! بله پروفسور!
– چرا؟
– چرا نه؟
– همیشه فکر می کردم «چرا» تنها سوالی است که جوابش با بله و نه نیست ولی انگار هست!
– من می خواهم بمیرم ! این حق من است مثل تولد!
– حق تولد ! تو حتا نمی دانستی که داری متولد می شوی! می دانستی؟ ولی حالا حق مردن را می خواهی و هیچ کس این حق را به تو نمی تواند بدهد!
– من برنده شدم! شما در اروک می توانید مرا بکشید. من اینجا می توانم بمیرم!
پروفسور حرفی نزد و با اشاره ای خواست تا همراه او شوم. از راهرو های اروک پی در پی گذشتیم.چندین طبقه بالا رفتیم و در نهایت در اتاقی که به نظر می رسید اتاقش باشد خواست تا روی صندلی مقابلش بنشینم .
به فکر انکیدو بودم اگر روحش به اروک می رسید و یا اروکی ها متوجه می شدند که چه بلایی به سرش آمده فوراً به زندگی معمولی برش می گرداندند. وقت نداشتم. فرصتی نبود. از جایم بلند شدم و با تحکم پرسیدم :«مگر قرار نیست من بمیرم! پس روی این صندلی،اینجا چه کاری با من دارید؟»
پرفسور با دست هایش اشاره کرد که آرام بنشینم. ترسی دلم را قنج می زد. دست خودم نبود آرام و قرار نداشتم اما سر جایم دوباره نشستم. پروفسورگفت:«شما دو بار قصد خودکشی داشتید که هر دو بار نافرجام بوده! و دوران محکومیت تان هنوز هم به پایان نرسیده!گویی آب سری ناگهان بر سرم ریخته باشند. صدایم می لرزید وقتی پرسیدم :«شما مرا می شناسید؟»
– شما همان وقت ورود به اروک شناسایی شدید!
– اما من!
– اما همه این ها مهم نیست. اصلاً هم مهم نیست. مهم مساله ایست که حالا باید با شما در میان بگذارم. سال ها پیش راز مانایی توسط من به دنیا عرضه شد و می دانی بعد از آن ، در تمام این سال ها به دنبال چه بودم؟
– برای من هیچ اهمیتی ندارد! من می خواهم بمیرم!
– اما من فکر می کنم اهمیت دارد. من در تمام این سال ها به دنبال راهی برای از بین بردن مانایی بوده ام و باید اعتراف کنم هنوز موفق نشدم!
– اما هر سال سه نفر اینجا می میرند!
– چه دلیلی برای حرفت داری؟
– اما همه می دانند که هر سال سه نفر اینجا می میرند. شما سه نفر را انتخاب می کنید!
– بر چه اساسی می گویی سه نفر هر سال می میرند؟
– اگر نمرده اند پس چه شده اند؟
پرفسورپرگاشینر لبخند مرموزی زد و از جایش بلند شد. سمت پنجره پشت سرش رفت و همان طور که داشت به محوطه آزمایشگاهی اروک نگاه می کرد گفت:«شما افتخار دارید از این به بعد نمونه ی آزمایشگاهی اروک باشید!»
انکیدو را می دیدم که قهقه زنان می خندید! ایلیا را می دیدم که روی صندلی راحتی اش نشسته بود. لبه کلاهش را بالا زد و با پوزخندی گفت:« هنوز زنده ای!»
با همه وجودم فریاد زدم:« می خواهم زنده بمانم!» در این هنگام دو نفر وارد اتاق شدند تا مرا ببرند.

• تمامی اشعاردر متن داستان از کتاب گیلگمش برگردان احمد شاملو می باشد

عطر دهل – محمود کویر

تیر ۱۳۹۱

عطر دهل

عطر غریب دهل دارد آسمان.
بر کدام خاک پشته باز ،
کشتگان خویش را شماره می کنند،
مادران

بیاد خواهری که زود رفت – الیسا تنگسیر

تیر ۱۳۹۱


شاید بتوان در یک صبح بهاری
از باغچه سبز خانه گلی چید
شاید بتوان غمی را با حرارت خورشید سوزاند
شاید بتوان از کوچه های خاطره بیاد آن لحظه ی ناب گذشت
شاید بتوان بیاد آن روز سبز شعری سرود
اما هرگز نمیتوان صدای خندهایت را
مهربانی چشمهایت را
و درد نبودنت را به فراموشی سپرد.

پیدایت مى کنم – مانا آقائی

تیر ۱۳۹۱

برو برو برو

برو تمام اقیانوس ها را دور بزن

برو تمام قاره ها را بگرد

اما برگرد

اگر نمى خواهى با توفان شن،

پس روى یک لایهء شناور یخ

زمین گرد است برو

اما برگرد

وگرنه پیدایت مى کنم

چه زیر پوست وایکینگ ها قایم شوى

چه در قبایل آفریقا آدم بخورى

برو نمى خواهد براى اینجا دلتنگى بکنى

از بندرى در اسپانیا کارت پستال بفرست

شب ها براى دلت کمى لورکا بخوان

مثل دیوانه ها

زیر پنجرهء زنهاى محله گیتار بزن

برو برو برو

سنگین قدم بردار

بالا بگیر سرت را

امیدوارم آفتاب همسایه گرم تر باشد.

روزی که کوتاه می شود به اندازه عمر عشق و رویا – مینو شهرستانی

تیر ۱۳۹۱

روزی خواهد آمد
که سراغ تو را از باغ بگیرم
و سراغ باغ را از باد

روزی که لازم نیست ، نام رودی را بدانم
تا گریه کنم

روزی که کوتاه می شود
به اندازه ی عمر عشق و رویا

روزی که خواب بایزید می بینم
و می دانم
نور از کجا می آید
و کهنه به کجا می رود.

اشکهایت را پاک کن
تا برایت از نسل دهه ی چهل بگویم
که کلید خانه هایشان
را در هفت سالگی گم کرده اند
و اکنون
شب را زیر “برف گرم” موهایشان
پنهان

واژه شده ام
بی گزاره
و در برابر مثنوی هفتاد من
پاره پاره

من که همه ی عمر ، آسمان را به تردید نگریسته ام
اکنون سلطنت ابدی مرگ را
باور دارم

قند بیاور
تا با هم
چای را در مسیر کهکشان راه شیری بنوشیم —

سروده ای از غلامرضا بروسان – به انتخاب سلمه کردستانی

تیر ۱۳۹۱

ﺳﯿﺐ ﺳﺮﺧﯽ ﺷﺪ ﻭ ﭼﺮﺧﯽ ﺯﺩ ﻭ ﺍﯾﻤﺎﻥ ﺭﺍ
ﮐﺸﺖ
ﺳﺒﺪ ﺧﺎﻟﯽ ﺍﻣﺴﺎﻝ ﺑﻪ ﺳﯿﺒﯽ ﻧﻨﺸﺴﺖ
ﺧﺎﮎ ﺑﯽ ﺑﺮﮐﺖ ﺍﯾﻦ ﻣﺰﺭﻋﻪ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺭﺍ ﮐﺸﺖ
ﺣﺠﺮﺍﻻﺳﻮﺩ ﻣﺎ ﺭﻭﺷﻨﯽ ﺑﺎﻏﭽﻪ ﺑﻮﺩ
ﻗﺒﻠﻪ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﻋﻮﺽ ﺷﺪ ﮐﻪ ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﮐﺸﺖ
ﮐﻮﭼﻪ ﺩﺭ ﮐﻮﭼﻪ ﺯﻣﯿﻦ ﺧﻮﺭﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺭﺍﻫﯽ
ﻧﺮﺳﯿﺪ
ﺩﺍﻍ ﺍﯾﻦ ﮐﻮﭼﻪ ﺑﻦ ﺑﺴﺖ ، ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﺭﺍ ﮐﺸﺖ
ﺩﺷﻨﻪ ﺍﯼ ﺩﺍﺷﺖ ﭘﺪﺭ ﺗﺸﻨﻪ ﺗﺮ ﺍﺯ ﺍﺳﺒﻢ ﺑﻮﺩ
ﺩﺭﺩ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﻓﺮﻭ ﺭﻓﺖ ﮐﻪ ﺩﺭﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﮐﺸﺖ
ﺷﻌﻠﻪ ﺩﺳﺖ ﺗﻮ ﺭﻭﺷﻦ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺷﻬﺮ ﻫﻨﻮﺯ
ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﺑﺎ ﺩﻑ ﺗﻮ ﻧﺼﻒ ﺧﺮﺍﺳﺎﻥ ﺭﺍ
ﮐﺸﺖ…

رگ روز – هوشنگ ابتهاج ” ه.ا. ” سایه

تیر ۱۳۹۱

می رفت آفتاب و به دنبال می کشید
دامن ز دست کشته خود روز نیمه جان
خونین فتاده روز از آن تیغ خون فشان
در خاک می تپید و پی یار می خزید
خندید آفتاب که : این اشک و آه چیست ؟
خوش باش روز غمزده هنگام رفتن است
چون من بخند خرم و خوش این چه شیون است ؟
ما هر دو می رویم دگر جای شکوه نیست
نالید روز خسته که : ای پادشاه نور
شادی از آن توست نه از آن من : بلی
ما هر دو می رویم ازین رهگذر ولی
تو می روی به حجله ومن می روم به گور

سروده ای از مهتاب خرمشاهی

تیر ۱۳۹۱

بیهوده انتظارت را
تا سقوط نفس هایم
به دوش کشیدم
بیهوده سهم ام را
در تیک تاک خاطره
به انکار نشستم
نام من
شعری بود
که در گوش باد خواندی
و نبض ام
پروانه ای شد
که از ابر می هراسید
نگاه می کنم
در آینه ی اعتراف
تو همرنگ آغاز نبودی

چشمان باز ِ” ندا” – منصوره اشرافی

تیر ۱۳۹۱


سخن بگو
باز،
با چشمان باز
سخن بگو

صدای توست
برای جنگل و رود
برای گستره ی آسمان
واین همه زیبایی
به تماشای توست

ابر می بالد
سنگ می بالد
دریا می بالد
و تو حیران نمی شوی

بی نیاز،
از دمیدن آفتاب
چشمانت بر خاک گذشت
مرگ خلاصه شد
وقتی اضطراب،
کوه ها را می شکافت

در گستردگی دستان تُردت
در شهرِ بی صدا
که همه چشم بود،
در شهرِ سلطه
شهرِ مطلق
شهرِ بی ستاره
شهرِ گور
تو،
تنها بودی
با دو دست تنهایت و چشمان بازت
که همواره
ما را به ماندن،
تسلا می دهی.

نگاهی به داستان : غیر نظامی از محمود صفریان – رضا اغنمی

تیر ۱۳۹۱

در ژانویه ۲۰۱۲ درتورنتو (کانادا ) کتاب خوب ومفیدی شامل هفده داستان کوتاه از آقای محمود صفریان توسط نشر زاگرس و گذرگاه چاپ و منتشر گردید که درگذشته ای نزدیک نقد واره ای ازآن نوشته منتشر کردم. درمجموعۀ آن داستان ها، داستانی با نام «غیرنظامی» جلب نظرم کرد و پس ازخواندن، بنا به اهمیت تاریخی و شخصیت قهرمان داستان، تصمیم گرفتم از فرصتی که نویسنده دراین کتاب گشوده، بیشترین سود بُرده شود تا ادای حرمتی باشد برای مردی با فرهنگ، که درراه آزادی و مبارزه با ظلم و ستم جباران زمانه جانِ جوان خود را به ناحق از دست داد. حاصل اینکه غیرنظامی را بطورمستقل، مورد بررسی قرار دادم. واینست بررسی آن داستان. شرح حال زندگیِ کوتاهِ جوانی از رهروانِ آزادی که با شخصیتِ استوار در راه آرمان های انسانی وعدالت خواهانه فریادش درهیاهوهای زمانه گم شد و درخون نشست. و حالا، پس از گذشت شش دهه ازآن فاجعه، صفریان، خاطرۀ یکی از صادق ترین مبارزان راه آزادی را درقالب داستان به نسل امروزیان معرفی کرده است. با امید و آرزوی اینکه همیشه و همه وقت قلم ش در راهِ روشنگری باشد وچراغ «گذرگاه» ش پرفروغ و تابان.

داستان از کافه فیروز درخیابان نادری شروع میشود. کافه فیروز، که زمانی محفل روشنفکران، نویسندگان، شاعران وهنرمندان بود و همیشه عده ای را میشد آنجا پبدا کرد و پای صحبتشان نشست. جماعتی که حرفی برای گفتن داشتند وهنری برای عرضه کردن، که بازتابش درمطبوعات و تئاترها وگالری ها دراختیارعلاقمندان بود.

در داستان غیرنظامی، روایت دوستی با مرتضا ازبچگیِ شروع میشود. ودرگذر ازدوران همبازی بودن ها، با احساسی برادرانه. «مادرم چقدر ازاین بابت خوشحال بود. از وقتی توانست بخواند و به کتاب هایم ناخنک می زد. با صدای بلند می خواند. یک روز به او گفتم: «باید با چشمانت بخوانی تا برای خودت خوانده باشی، قشنگی خواندن به سکوت آن ست. اگرنتوانی، حفاظ ذهنت میریزد.» از فروتنی، یا حجب و حیا، اولین نوشته اش را درلای کتابی میگذارد تا همبازی اش ببیند. می بیند و میخواند. « … نمی دانم چرا نمی توانم دروغ بگویم ازبس به خودم هی زده ام دروغ گفتن برایم مشکل شده است و چه مصیبتی است، اگر که گاه نشود دروغ گفت، عریان می شوی، سِپّرت می افتد. بی پناه و بی حصار، هرضربه ای می خورد به فرق سرت.»

هجوم متفقین درشهریور ۱۳۲۰ به ایران وعوض شدن فضای سیاسی کشور، زبان خفقان گرفتۀ مردم را بازکرده بود. درافق تازه گشوده شده یک سرماجرا، فروپاشی اوضاغ کشور توام با ناامنی و بلبشو بود وآن سرش نفس کشیدن آزاد مردم درهوایی تازه. خفقان و سرکوب رنگ باخته بود. با آزادیِ احزاب ونشرِ مطبوعاتِ گوناگون، مردم به ویژه جوانان رهیده ازسانسورسال های سپری شده، برای بهره گیری ازخواندن و فهمیدنِ کتاب و روزنامه سراز پا نمی شناختند.

مرتضا کیوان، یکی از پرورش یافته های چنین فرهنگِ پرتلاطم بود. درزمانه ای که کشور با جنگ دوم جهانی دچار تحولاتِ غیرمنتظره شده بود. مثل هزاران جوان، و بیشتر تحت تأثیر همسایۀ شمالی و تبلیغات دربارۀ کشور بزرگی که آفتاب در سرزمینِ وسیع ش غروب نمی کند، به حزب توده جلب میشود. او با اشتیاق و احساس مسئولیتِ اجتماعی، ذهنِ جوان خود را برای کمک به درماندگان و زحمتکشان هم نسل، خود را از بار فرهنگِ مبارزاتی پُرمیکند.

زنده یاد شاهرخ مسکوب درکتاب «مرتضی کیوان» فضای آن سال های پرتنش کشور وتأثیر فعالیتِ حزب توده درافکار جوانان را به روشنی روایت میکند:

«درآن سال ها حزب توده کِشتگاه آرزوهای بسیاری از زحمتکشان و روشنفکران سرزمین بلا دیدۀ ما بود که ازبیداد اجتماعی به جان آمده بودند وبه جان میکوشیدند تا چرخ را برهم زنند و عالمی و آدمی دیگر بسازند. درایرانی که فقر وجهل و ستم درآن جولان می داد و با مردمی آرزومند آزادی و بهتری، توده ای بودن به معنای مبارزه با نا کامی های اجتماعی بود و درافتادن با ستمکاران و در جبهۀ کار و آفرینش جای گرفتن.» همانجا ص۲۳

نویسندۀ داستان غیرنظامی، حق دوستی بجا میآورد و ازخُلقیات مرتضا کیوان سخن میگوید. جا به جا صفات نیک او را یادآور میشود.

« یال وکوپالی بهم زده بود. با چهره ای مردانه و زیبا و با شخصیتی محکم و استوار. همیشه خندۀ خُفته ای توی صورتش حضور داشت، و چشمانش پر از رفاقت وهمدلی بود. گذران درتنهائی را نمی پسندید. کمتر درخودش بود. و تحرکی چشمگیر داشت. خوش برخورد و گرم دهان بود، و همیشه چند تا ازدوستان فراوانش را دور و برداشت. مادرش را درحد پرستش دوست می داشت. منهم پس از مرگ مادرم، کمبودش را با مادر او پُر می کردم … … این آخری ها کمتر همدیگررا می دیدیم. او در تلاشی چند جانبه بود و من بارسنگینی از زندگی را به دوش می کشیدم. در آخرین دیدار قبل از نشست کافه فیروز، درخانه شان و با حضور خانم جان مطلبی را برایم خواند که قصه نبود، حالت سخنرانی داشت و حرکاتش نیز همین را می رساند، تمام که شد مثل اینکه متوجه تعجب من شده باشد، گفت : مقاله نویسی را تمرین میکنم. درحالی که نوشته را ازدستش می گرفتم گفتم : گویا بیشتر داری سخنرانی را تمرین می کنی. نوشته ات کلی بوداراست. بدجوری داری جهت دار می شوی، مطلبی هست که به من نگفته باشی؟ یا نمی خواهی بگوئی؟ به جای جواب که معمولن درچنین موقعی بله یا نه بود تمرین عملی را شروع کرد: مگر می شود بی حهت بود؟ به نظرتو با این همه نامرادی و نارسائی، با این همه تفاوت و بی توجهی، باید ساکت بود؟ بهترنیست این چند صباحی را که زنده ایم مفید باشیم.»

درهمان دیدار است که مرتضا سرودۀ مشهور هوشنگ ابتهاج «کاروان» را میخواند. «دیر است گالیا به ره افتاد کاروان …» شعری که درآن روزها، به سرعت برسرزبان ها افتاد به مدارس و خانه ها رفت. مادر سرنماز بود که برادرم این سروده را با همان شیرین زبانی که داشت وحالا هم دارد سر داد. مادر به اعتراض چند باربین نماز گفت «الله اکبر» یعنی ساکت! و او بی توجه میخواند. برگردیم به گفتگوی نویسنده با مرتضا درخانه شان. مرتضا میگوید : «کاروان یک جوری است، حالت کوچ را دارد، در حالی که ما به دنبال ماندگاری، ماندگاری آزاد و با اختیار هستیم. دراینجا بیشتر نمیشود صحبت کرد …»

مرتضا در بازداشتگاه تیپ زرهی زندانی شده است. پس از مدتی راوی توسط تلفن به آنجا دعوت میشود: «اگرممکن است فردا بیائید تهران. در تیپ زرهی، مرتضا مهران، می خواهد شما را ببیند … شما تنها کسی هستید که می خواهد ببیند.» راوی، دربیم وهراس، نا امید از پایان کار به دیدار مرتضا میرود «سرش را تراشیده بودند. زیرپیراهنی، رنگ ورورفته ای به تن داشت که با دقت ادامه ی آن را درون شلوار قهوه ای رنگش فروبرده بود. وقتی مرا دید لبخند کمرنگی را به صورتش کشاند وگفت : «گویا این دفعه به واقع و برای همیشه من تمام … … بغض امانم نداد تا ادامه بدهم، احساس میکردم گلویم ورم کرده است.دستش را دور شانه ام انداخت و مرا بوسید ودرگوشم نجوا کرد ” خیانت کردند … کت بسته تقدیم شدیم.”»

راوی، آخرین لحظه های ملاقات با کیوان را با دنیائی اندوه، روایت میکند. طول میکشد ازدردی که راوی، ازآن آخرین دیدار در رگهایت تزریق کرده، به حالِ عادیِ خود برگردی. «آخرین نگاه های مرتضا را که بی بدرقۀ کلامی به صورتم دوخته بود. و لرزش لبانی را که یک زندگی حرف را با قدرتی تمام مهارکرده بود، نیز ازیاد نخواهم بُرد.»

در کتاب مرتضا کیوان، ازفعالیت های فرهنگی کیوان وعلاقۀ سرشاراو به ادبیات ورابطۀ نزدیکش با نویسندگان و مترجمان و ناشران، مطالب زیادی نقل شده که علاقۀ ویژۀ او به کتاب ومطالعه و رواج بیشتر امورهنری و فرهنگی را توضیح میدهد. ازمناعت طبع و خوی والای انسانی او حکایت ها دارد. کیوان، همچنین درآشنائی با روان ملی هموطنان، بیزاری و نفرتِ خود را ازعادت ها و سنت های زشت جامعه، به ویژه از دروغ پنهان نمیکند. درنامه ای به دوست نزدیک ش احمد جزایری مینویسد: «احمدجان تلخی حرف هایم برای خودم تخماقی است اما ناچارم تحمل کنم. دروغ های بزرگی مارا احاطه کرده که آدم می خواهد خودش را سوراخ سوراخ کند تا این دروغ ها دروجودش رسوب نکند وته نشین نشود. مثل یک صافی بزرگ به همدردی معنوی محتاجیم که ما را صفا بخشد. … درته وجودمان داروی آن باشد و آن را علاج کند. واین بزرگترین درد قلب ماست پس چرا ازکسی متوقع باشیم که همزبان ما باشد. مگر مردم ازدردهای خودشان کم می لرزند که ما هم آن ها را دچار خلجان بی فرجام غیرلازمی بکنیم؟ این چه خودخواهی ظالمانه ای است.»

لحنِ درد دلانه، اما شکوه آمیزنامه نشان میدهد که کیوان همان روزها، از روش ها وسیاست های رهبری حزب توده، به شدت مآیوس است. زبان انتقادی نامه درتآیید این مدعاست.

نجف دریابندری از دوستان کیوان میگوید: «نزدیک غروب روز۲۷ مهر مرا با چند نفرازیک جایی به اسم پادگان نظامی امیرآباد آبادان به زندانی که به اسم “آسایشگاه” معروف بود منتقل کردند. وقتی واردشدیم زندانی ها درحیاط خاکی آسایشگاه پراکنده بودند. ولی هیچ جنب و جوشی نداشتند. برخلاف معمول هیچ کس به استقبال ما نیامد. بعد محمدعلی صفریان که درمیان زندانی ها بود آهسته از کنار من گذشت و زیرلب گفت «کیوان امروز صبح اعدام شد.» ۱۰۸ همان

درگفتکوها ونامه های کیوان با دوستان، همگی درصداقت وپاکی، تلاش های فرهنگی، مناعت طبع، مهرومحبت و خوی والای انسانی او متفق القولند. هوشنگ ابتهاج، سیاوش کسرائی، محمدعلی اسلامی ندوشن، احسان طبری، احمد شاملو، نادر نادرپور، محمد جعفرمحجوب، فریدون رهنما، مصطفی فرزانه و … هریک با اظهار نظری مثبت او را ستوده اند. ایرج افشار درمقاله ای با عنوان : کیوان « سخن شناس وعاشق تازگی.» ازفضایل فرهنگی واجتماعی او به تفصیل سخن گفته است بنگرید به ص ۹۰ همان.

وچون اشاره به آرای هریک ازآنها، به طولانی شدن این یادداشت می انجامد، با آوردن دونامه، از دردمند اصلی، خانم سلطانی و دیگری ازخود درد، دردی هوشیار و مسئول، رهیده از زندگی به جبرِ قدرتِ حاکم، اکتفا میکنم.

نامۀ تکان دهندۀ پوراندخت سلطانی، همسر کیوان به معاون فرماندار نظامی تهران، گوشه هائی از درد و رنج دوران سرکوب بعد ازکودتا، ومهمتر، برخورد جامعه با این قبیل قضایا را توضیح میدهد. خانم سلطانی پس ازتوضیح فاجعۀ ازدست دادن همسر ش: «زندگی من وهمسرم طوری بود که حتی درداستان های لطیف و دقیق ادبیات خودمان هم نظیرش نیامده است. زیرا ما واقع بین تر از آنها بوده ایم. … ما اکنون دردنیایی زندگی می کنیم که قدرت مسائل مادی برتمام امورمعنوی حکمفرمائی می کند و به همین دلیل اکثر مردم به احساسات استثنائی انسان می خندند وآنها را تمسخر می کنند ومن همیشه این درد را متحمل بوده ام.»

کیوان، درنامه ای به دوستی می نویسد:« … کارگاه های متعدد “شَعربافی” شهرشما [اصفهان] هر آدمی رامتوجه خود می کند: صدها وصدها کارگردرحفره وگودالی تا گلو فرو رفته اند و پارچه های زیبا و نیازمندی های پارچه ای مردم را می سازند و کارگاههای آنها حتی ازداشتن نورکافی و عجیب ترازآن حتی یک در ورودی به اندازه قامت انسان محروم است. (۱۱/۴/۱۳۳۱)

کیوان، در۲۷ خرداد سال ۱۳۳۳با پوراندخت سلطانی ازدواج کرد. درسوم شهریور همان سال دستگیر شد و درسحرگاه بیست و هفتم مهر۱۳۳۳ همراه با ۹ تن ازافسران وابسته به حزب توده، تیرباران شد. درسی و سه سالگی با سری پرشور، و آرزوهای بزرگش برسر دار رفت! و طومار زندگیِ جوانش بسته شد.

با سپاس فراوان از آقای صفریان، که داستانِ غیرنظامی ایشان انگیزه ای شد برای یادآوری و گرامیداشت از یک مبارز سر سخت و صدیق فرهنگی که جان و جوانی خود را در راه آزادی و بیداری زحمتکشان کشور از دست داد.

سفر نامه ی دنیای ارواح – پرتوی دیگری از فانوس خرد – محمود صفریان

تیر ۱۳۹۱

سالهاست که استاد هوشنگ معین زاده با آثار ماندگارش چراغ راه خرد و تفکر عاقلانه ی بی تعصب را روشن کرده است.
از وقتی که پرتوی فانوس
” خیام و آن دروغ دلآویز” را بر ذهن ها تاباند، دریافتیم که این انسان آگاه و فرهیخته تصمیم دارد با همه ی توان با دانسته هایش به مصاف خرافات برود و راه گشا شود.
او در این راه کتاب های زیادی را به جویندگان حقیقت عرضه کرده است کتابهائی چون :
پیامبران خرد
آنسوی سراب
آیا خدا مرده است
کمدی خدایان
بشارت خدا به زادگاهش بر می گردد
ظهور، حکایت من و امام زمان
وصیتنامه خدا
که با کتاب
خیام و آن دروغ دلآویز شروع شده بود
و اینک کتاب
سفر نامه ی دنیای ارواح
که پیش رویم گشوده است.
همه ی کتاب های نامبرده در بالا ” الا، کتاب اخیر- سفرنامه ی دنیای ارواح ” را می توانید بصورت پی دی اف در کتابخانه گذرگاه بیابید. و یا از کتابفروشی ها خریداری کنید.

در آخرین کتاب خود:
” سفر نامه ی دنیای ارواح ”
می گوید، ” بهمانگونه که به دفعات گفته است ” ، انسان نیز مثل هر موجود زنده دیگری متولد می شود، رشد می کند، و دورانش که تمام شد می رود و تمام.
می گوید، انسان چون دلش نمی خواهد تمام شود، و چون حریصانه علاقمند است که پس از مرگ در دنیای دیگری به بودن ادامه دهد، دست به دامان ” روح ” شده است و با افسانه بافی بر بال رویا سوار می شود و برای امکان پرواز تن به هزاران افسانه بی پایه می دهد به دنیای آتش و وحشت اعتقاد می یابد و در راه ناشناخته ای که دکانداران موهوم پرداز می نمایانند، گام بر می دارد….
و او خط بطلان بر آن می کشد و می گوید…

…دنیای پس از مرگ ، دنیائی است موهوم و زاده ی تخیل. بنا بر این، هیچکس قادر نیست شرحی مستند و منطبق بر واقعیت از چنین دنیائی ارائه دهد. هر کس هم که در این زمینه مطلبی گفته یا نوشته تنها خیالپردازی خود را شرح داده است. چرا که تنها در عالم وهم و خیال است که هر کس می تواند چنین عوالمی را بسازد…”

در واقع اگر با عقل و درایت به بودن ، زندگی کردن و درگذشتن بیاندیشیم و برای ادامه بودن که وسوسه کننده است به دنبال حرف و نقل هائی که حتا یک ذره منطق و بینش و ماخذ ندارد، چون ریسمان پوسیده ای نیاویزیم
و با دیدی مثبت این کتاب را بخوانیم و بر داده هایش توجه منطقی داشته باشیم حد اقل بهره اش این است که از زنده بودن خود ” که بهر حال محدود است ” بی دلهره لذت می بریم.
نگذاریم آلوده دوزخ و آتش و مار و عقرب و ماجرا های ترسناک من درآوردی شب اول قبر که بر کمترین دلیلی هم استوار نیستند، و احادیث و نقل قول های بی محتوای دیگر بشویم و گذران زندگی متعارف خود را در تنوری از اوهام و نقل قول های بی ماخذ و طوفانی از ترس و وحشت دنیای بعد از مرگ بگذرانیم و تباه کنیم.
تصورش را بکنید، ارواحی که از جسم میلیارد ها انسان در گذشته، بیرون آمده است کجا هستند؟ و هر جائی هستند ” که باید از بزرگی بیکران باشد ” برای میلیارد ها سال دیگر در انتظار بمانند و هر دم نیز بر تعدادشان اضافه شود تا روز موعود ِموهوم و من درآوردی فرا برسد و مجددن بروند ذرّات پراکند قالب خود را بیابند و حلول کنند و بروند در صحرائی که آن هم باید بی کرانه باشد و معلوم نیست در کجای کائنات قرار دارد به انتظار جلوس خدا باشند تا بیاید و به اعمال تک تک آفریده های خود که از بدو تولد تا مرگ زیر نظر مستقیم خودش بوده اند رسیدگی مجدد کند. اینکه قبل از هر چیز توهین به خدا و قدرت لایزال اوست.
معین زاده می گوید:
اگر نخواهیم بپرسیم که:
این دنیای دیگر خدا در کجا ی این کائتات قراردارد؟
به چه دلیل و ضرورتی و بر مبنای چه حکمتی ساخته شده است؟
و به چه دردی می خورد؟
یا چه کسی یا چه کسانی و به چه شیوه ای آن را اداره خواهند کرد؟
و…می باید پرسید که ایجاد چنین دنیائی چه سودی به خدا و چه فایده ای به انسان ها می رساند؟ “

و اضافه می کند:
خدا با زنده کردن مُردگان هزاره ها و جمع کردنشان در یک دنیا، می خواهد کدام یک از هنرهای خود را به معرض تماشا بگذارد؟
….خدائی که در زندگی خاکی کوچکترین توجهی به اوضاع نابسامانشان نداشت، در دنیای دیگرش، همه چیز را برایشان روبراه خواهد کرد؟ و به آن ها سعادت و نیک بختی ابدی عطا خواهد نمود؟

در فصل اول کتاب که ” سفر به دنیای ارواح ” است، نشان داده می شود که روح ساخته اوهام کسانی است که خود نیز برهانی قاطع بر بودنش ندارند.
یا طوطی وار شنیده ها را تکرار می کنند، یا آتشش را تند می کنند تا بهتر پخت و پز کنند. و در مجموع به این نتیجه می رسد که در حقیقت روحی وجود ندارد که دنیائی داشته باشد.
با نگاهی دقیق و تعمقی عمیق به پندار بافی انسان ها از مفاهیمی که آنها را به ماورای طبیعه مرتبط می دانند، به سادگی می توان بی پایه و بی اساس بودن آن ها را آشکار کرد. واقعیت این است که انسان ها با پندار های ذهنی خود ، در آغاز، روح و سپس خدا و در مرحله بعدی فرشتگان و جن و پری و غیره را ساخته و آن ها را کار ساز زندگی دو روزه عمر خود قلمداد کرده اند. بعد هم آرام آرام این ساخته های ذهنی خود را به باور اعتقادات دینی خویش تبدیل کرده و در هاله ای از تقدس قرار داده اند. به مرور زمان نیز، به این اندیشه کشیده شدند که از وجود این مفاهیم برای دوران پس از مرگ خود بهره بگیرند. با این دیدگاه بود که رندان زمانه با آگاهی از نیازهائی که بذر آن در دل هر انسانی افشانده شده بود به فکر بهره بر داری افتادند….”
معین زاده در این فصل از راه های گوناگون و با بیان های متفاوت و بهره گیری از پیشرفت های علمی و توجه دادن به این مهم که، در برداشت ها و تصورات و شنیده ها به خرد خود مراجعه کنید، مکر در مکرر هشدار می دهد که نقد زندگی را به دست نسیه اوهام ندهید.
می گوید تصور نکنید که روحی در کار است و با مرگ می رود در دیاری دیگر و برای میلیون ها سال در انتظار می نشیند تا اسرافیلی در صور بدمد و بیاید در جسم پودر شده اولیه حلول کند و در صحرائی که تمام انسان ها از بدو پیدایش تا آخرین نفر در انتظار نتیجه اعمالشان هستند، برگه عاقبت بگیرد، تا روانه جهنم سوزان شود یا بهشتی که تا بخواهی حوری برای مردان دارد و غِلمان برای زنان دارد. همینجا باید بگویم حتمن این کتاب و سایر کتاب های ارزشمند این محقق دانشمند را بخوانید تا بهتر دریابید که چگونه بساط فریب را گسترده اند.

هوشنگ معین زاده در فصل دوم کتاب که نام ” مرگ ” بر آن گذاشته است، به بررسی همه ی عواملی که زندگی ما را در خود دارد می پردازد و کل مطالب را زیر عنوان های مختلف در عروق روان ما جاری می کند، آن هم با چه نثر منسجم و گیرائی.
در فصل دوم از:
مرگ طبیعی
واقعیت مرگ
خواب دیدن و پیدایش روح
خواب و رابطه ی آن با ذهن
یک خاطره
داستان روح و انسان
منشاء پیدایش روح
جایگاه روح در ادیان
جاودانگی روح
ارواح خبیث
ارتباط ماده با حیات
چرا ما میریم؟
دار مکافات
هریک از این موضوع ها پس از توضیح و تشریح کامل و بسیار آگاهانه، روان، و پذیرفتنی، مطلب اصلی را پی می گیرد، و خواننده را در کوچه پس کوچه های درهم و تاریک، چراغ به دست راهنمائی می کند و می نمایاند که حقیقت چیست و تصور و اوهام از چه مقوله ای است.

بر این تصور نبودم که بهنگام خواندن ” یک خاطره ” داستان رمانتیک کوتاهی را می خوانم که در نهایت شیوائی و با نثری روان نوشته شده است و متوجه شدم که استاد دستی توانا در گرداندن قلم دارد و خوب می داند که چگونه حال و هوای نوشته ای تحقیقی را چاشنی مطلوب بدهد.

کتاب ۲۲۵ صفحه است و نویسنده حدود چهارده صفحه آخر را به ” سخن آخر ” اختصاص داده است. در آغاز این ” سخن آخر ” از صاحبنظران خواسته است که همت کنند و ادامه دهنده ی این روشنگری باشند،
در حالیکه بسیاری از صاحبنظران ما دراز کشیدن در سایه امن را بیشتر دوست دارند، و این درد بزرگ روشنفکری زمانه ماست. اگر زیر عَلَم قدرت ِ اشاعه هنده خرافات برای بهره وری بیشتر، سینه نزنند .
در همین ” سخن آخر ” برای چندمین بار در این کتاب سخن آخر را می گوید، و نمی گوید ” تو خواه از سخنم پند گیر خواه ملال “، بلکه قاطع می کوید ” پند گیر ” که جای ” ملال ” نیست
” آنچه در پایانه این کتاب لازم است بدان اشاره شود، این است که به جای دلمشغولی به مرگ، آیا بهتر نیست که بیاندیشیم و ببینیم با زندگی چه باید گرد؟ قدر مسلم انسان های خردمند زندگی خود را فدای حرف و حدیث ها و وعده های پوشالی دنیای دیگر نمی کنند ، بلکه می کوشند علاوه بر زندگی خود، دیگران را هم راهنمائی کنند که آنها هم زندگی خود را بر مبنای درست سرو سامان دهند.

توصیه می کنم حتمن این کتاب را بخوانید.

چرا رمان ایرانی جهانی نمی شود؟ – عزیز معتضدی

تیر ۱۳۹۱

یک اشاره لازم
چون با طرح موضوع موافقت کامل داریم، و این نوشته یا در حقیقت این تحلیل اشارات مفیدی دارد، به نشر آن اقدام کرده ایم.
اما بهر دلیل که شاید خیلی هم   دلیل نا شناخته ای نیست، در فسمتی از این نوشته که زیر عتوان :

موج سوم

آمده است  شهامت لازم را بروز نمی دهد، و اشاره کاملی به وزارت ارشاد که دو دسته حلقوم ادبیات و ادیبان را به قصد خفه کردن چسبیده است  و مانع هر پرو بالی بسوی بهتری و جهانی شدن است،  ندارد… نمی گوید که این وزارتخانه دقیقن تبدیل به قیم هنر و فرهنک و اهالی آن شده است تا جائی که حتا جلوی پاره ای از سخنرانی ها را می گیرد که چرا قبلن متن سخنرانی ها به تائید ما نرسیده است.

نمی گوید که یکی از خشن ترین و بی رحم ترین نوع سانسور را دارد تحمیل می کند.

——————————————————————————————————–

موفقیت جهانی نویسندگان آمریکای لاتین در دهه‌های گذشته، و موفقیت نویسنده‌های ترکیه، هند، پاکستان و افغانستان در سال‌های اخیر این سوال را برای کتابخوان‌های ایرانی پیش آورده که چرا نویسنده‌های بزرگ ما مثل فیلمسازان‌مان آن طور که باید و شاید جهانی نشده‌اند.

در این باره داستان‌نویس‌ها، شاعران و منتقدان زیادی نظر داده‌اند، حتی اخیرأ فیلسوف شرق‌شناس ایرانی، داریوش شایگان هم در یکی دو گفتگو به این مهم پرداخته و از اینکه ایرانیان یک نویسنده همپای اورهان پاموک، نویسنده ترک برنده جایزه نوبل به دنیا معرفی نکرده‌اند اظهار تأسف کرده است.

آقای شایگان درباره علت ناشناخته ماندن نویسندگان ایرانی در جهان اظهار نظر صریحی نکرده، اما صاحب نظرهای دیگری که در این بحث‌ شرکت کرده‌اند دلایل مختلفی را برای عدم موفقیت شایسته نویسندگان ایرانی در جهان ارائه داده‌اند.

جوان بودن هنر داستان نویسی در ایران، فقدان تجربه تاریخی (در مقایسه با شعر کهن فارسی)، ناآشنایی خواننده غربی با مضامین داستان‌های ایرانی، ترجمه‌های ضعیف و نارسا از رمان‌های ایرانی به زبان مقصد، و بالاخره مشکلات سیاسی و فرهنگی داخلی مثل ممیزی، کمبود خواننده، دشواری نشر و پخش کتاب، گسست و پراکندگی و مهاجرت‌های نویسندگان بعد از انقلاب، از جمله دلایلی است که برای عدم موفقیت جهانی رمان ایرانی ارائه شده است.

چنین دلایلی به جای خود قابل تأمل هستند، با این همه برای من به عنوان داستان‌نویسی که چند دهه در این عرصه تجربه کرده و آثار نویسندگان بزرگ کشورش را با بهترین نمونه‌های ادبیات بزرگ دنیا به سنجش گذاشته کاملأ قانع کننده به نظر نمی‌رسند.

به این ترتیب شاید نکته مهم‌تری که به نظر من در این بحث‌ها کمتر مورد توجه قرار گرفته این باشد که ذات بومی گرایانه ادبیات داستانی ایران با تعریف رمان و داستان به مفهوم امروزی آن در جهان در تعارض است.

اما باید دید چنین تعارضی واقعأ وجود دارد یا در حد یک گمانه‌زنی شخصی است.

هنر نسبتا جوان

هنر رمان با وجود چند قرن سابقه، پس از سینما هنوز هنری نسبتأ جوان محسوب می‌شود و ویژگی‌اش در دو رگه بودن آن است، یعنی همان چیزی که امروز این هنر را “جهانی” کرده است.

این ویژگی به نظر مورخان و صاحبنطران دنیا ریشه در آثار بو کاچیو (دکامرون) در قرن چهاردم میلادی و با قوت بیشتری در “دن کیشوت” اثر سروانتس در قرن شانزدهم دارد.

اما وجه افتراق هنر این دو نویسنده با قصه‌ پردازها و افسانه‌‌سراهای قومی و محلی زمان خودشان در چه بود؟ در واقع بوکاچیو و سروانتس به فاصله دو قرن از هم به این نتیجه رسیده بودند که هنر داستان‌نویسی برای رها شدن از قید رهنمودها و باید و نباید‌های حاکمان و متولیان دینی و مناسبات مسلط سیاسی و فرهنگی حاکم بر این گوشه و آن گوشه‌ جهان به دو بال بلند پرواز به درازای شرق تا غرب عالم نیاز دارد و با احساس این ضرورت بود که حاصل تلاش‌ آن دو به رها شدن قصه و افسانه از قفس‌های محلی شد.

البته برای این پرواز بلند دانشی لازم بود که آن هر دو به دور از خرافه و تعصب، هم از دیربازترین افسانه‌های هندی تا داستان های هزار و یک شب در شرق، و هم از میراث شعر و ادبیات نمایشی یونان و روم باستان در غرب به یکسان اندوخته بودند و آن دانش را با آثار خود همچون میراثی گران سنگ به منزله “دو نحله هنری و فرهنگی مادر” یا “دو بال پرواز خیال”برایراهیان آینده این هنر در هر جای دنیا که باشند باقی گذاشتند، و از این رهگذر بود که این هنر در سفر طولانی خود به هر سرزمینی که رسید به رنگ و بوی آن سرزمین درآمد و نویسندگان بزرگ با هنر خودشان بر توان و ظرفیت و امکانات‌ آن افزودند.

در ایران

در ایران رایحه این هنر دورگه صرف نظر از تلاش‌های پراکنده نویسندگان داستان‌های عیاری و امیرارسلانی در قرن نوزدهم با پدید آمدن آثار محمدعلی جمالزاده و صادق هدایت پس از انقلاب مشروطه به مشام خواننده فارسی زبان خورد.

اما در ادامه راه این دو آغازگر بزرگ بر سر داستان نویسی نوین ایرانی نیز به تقریب همان آمد که بر سر دیگر دستاوردهای انقلاب مشروطه آمد، و چه بسا از همین روست که امروز به گمان بسیاری از صاحب‌نظران حال و روز داستان‌های هدایت و حتی جمالزاده بهتر از حال و روز بسیاری از آثار اخلاف بزرگش‌شان است.

اما چطور با وجود آثار نویدبخش جمالزاده و هدایت، رمان و داستان ایرانی در ادامه‌ راه خود به جریان جهانی نپیوست، پرسشی‌ست که پاسخش را باید به باور من در سه موج بزرگ یا سه جریان سرنوشت ساز سیاسی قرن گذشته در ایران جستجو کرد.

در زیر من به اختصار از ویژگی‌های این سه موج یاد می‌کنم.

موج اول

موج اول یا جریان نخست، نهضت سوسیال رئالیسم روسی بود.

این موج تقریبأ همزمان با شکوفایی هنر جمالزاده و هدایت به صورت بخشی از تبعات جنگ دوم جهانی و به عنوان پیش درآمدی بر دو قطبی شدن قدرت دنیا بعد از جنگ دوم و دوران جنگ سرد و ظهور ادبیات ایدئولوژیک در کشور قدرتمند همسایه شمالی دامن نویسندگان ایرانی را که بیشترشان از قضا دوستان و پیروان هدایت و جمالزاده بودند گرفت.

جمالزاده و هدایت جلای وطن کردند و در کشورهای دیگری سر برخاک گذاشتند، اما میراث‌شان با ادبیات سوسیال رئالیستی روسی در جاده‌های پرسنگلاخ سیاست در ایران مخلوط شد و با وجود قدر و منزلت ماندگارشان بر زمین ماند.

این اتفاق البته در ابعاد بزرگ‌تر ابتدا در خود اتحاد جماهیر شوروی افتاده بود، و جای نویسندگان بزرگ قرن گذشته این کشور را انبوهی از نویسندگان دست‌پرورده دولتی گرفته بودند که استالین آنها را «مهندسان روح» می خواند و از اعتبار نویسنده بزرگی مثل گورکی که مردم روسیه او را به عنوان آخرین بازمانده نسل داستان‌نویس‌های بزرگ کشورشان می‌شناختند برای تثبیت تولیدات «مهندسان روح» استفاده می‌کرد.

و گورکی رنجور از نابسامانی‌های سیاسی کشور گاه به ترغیب و گاه به تهدید «فردگرایی خرده بورژوایی و خودخواهانه» را در ادبیات داستانی تا جایی محکوم می‌کرد که به رغم علاقه و ارادت دیرینش به داستایوسکی با اشاره به این گرایش‌ها در آثار او به طعنه می‌گفت «هیچ بُزی نیست که بوی بد ندهد.»

این گونه نخبه‌کشی‌ها که در راه رستگاری توده‌ها گاهی از تشبیه و تقلیل‌ آن‌ها به گله‌های بُز بد بو هم ابایی نداشت در دوران جنگ سرد و شکل گیری اردوگاه سوسیالیسم در مقابل امپریالیسم غرب متداول بود و به نظر جریان‌های فکری نو در ایران هم عادی بود.

موج دوم

«آدم غرب‌زده شخصیت ندارد، چیزی‌ست بی‌اصالت. خودش و خانه‌اش و حرف‌هایش، بوی هیچ چیزی را نمی‌دهد»

«آدم غرب‌زده قرتی‌ست. زن صفت (افمینه) است. به خودش خیلی می‌رسد به سر و پزش خیلی ور می‌رود حتی گاهی زیر ابرو بر می‌دارد به کفش و لباس وخانه‌اش خیلی اهمیت می‌دهد همیشه انگار از لای زرورق باز شده است یا از فلان «مزون» فرنگی آمده.»

دو نقل قول بالا از رساله‌ “غرب‌زدگی” نوشته جلال آل احمد است.

پس از کودتای بیست و هشت مرداد و سرخوردگی بخشی از روشنفکران از حزب چپ توده که سرانش را در وقوع کودتا بی‌تقصیر نمی‌دانستند، آل‌احمد جامعه‌ خود را دستخوش بحران هویت فرهنگی یافت.

او در “غرب‌زدگی” کوشید با تلاشی خستگی ناپذیر هویتی اصیل و خود محور و خود باور برای ایرانیان بسازد، هر چند لحن تب‌آلود و پر عتاب و تحقیرآمیزش خطاب به هر آنچه «بیرونی»ست، حاکی از اعتماد به نفس نیست. او همه جا از غرب به نام «فرنگ» و از مظاهر آن به عنوان «آفت» و از هواداران وطنی‌اش به نام «قرتی»، «فکلی»، «جوجه فکلی»، «هیچ کجایی» و «بی‌شخصیت» یاد می‌کند.

اما این افراد که هویت ملی و میهنی و شرقی ایرانی را تهدید می‌کنند کجا هستند و چه کسانی هستند. آل‌احمد خود در این کتاب کمر همت به معرفی بعضی از آن‌ها بسته است:

« آدم غرب‌زده در این ولایت اصلأ چیزی به عنوان مسأله‌ نفت را نمی‌شناسد. از آن دم نمی‌زند چون صلاح معاش و معاد او در آن نیست و گرچه گاهی فقط از همین راه نان می‌خورد اما هیچ وقت سرش را به بوی نفت به درد نمی‌آورد نه حرفی، نه سخنی، نه اشاره‌ای و نه امّایی! ابدأ در مقابل نفت تسلیم محض است و اگر پا بدهد خدمتکاری و دلالی نفت را هم می‌کند. برای‌شان مجله هم می‌نویسد (رجوع کنید به مجله‌ی کاوش) و فیلم هم می‌سازد (موج و مرجان و خارا را ببینید)، امّا شتر دیدی ندیدی.»

سازنده‌ “موج و مرجان و خارا” ابراهیم گلستان است و این فیلم هنوز یکی از بهترین فیلم‌های مستند تاریخ سینمای ایران است.

اختلاف میان نویسندگان و مشاجرات قلمی و لفظی روشنفکرانه در جهان امر نامعمولی نیست، اما اهمیت این سخنان آل احمد درباره ابراهیم گلستان در نفوذ کلام و تأثیر انکارناپذیر احکام او در جامعه روشنفکری زمان خودش است، چنان که او در جای دیگری مدعی می‌شود گلستان را با نقد داستان‌هایش از حوزه «نویسندگی» به حوزه « تصویر (فیلمبرداری)»، «تبعید» کرده است.

به این ترتیب است که زمانی که حدود دو دهه بعد هوشنگ گلشیری با داستان «کریستین و کید» دست به تجربه‌ای متفاوت و دشوار می‌زند ناگهان خود را بیرون از حلقه‌ صاحبان «خیال و ایده‌آل» می یابد و متهم به غرب زدگی و الهام از مکتب رمان نو فرانسه (به خوانش آل‌احمد: فنارسه) می شود، و زمانی که «معصوم پنجم» را در چالش با نثر و شیوه روایی تاریخ بیهقی می‌آفریند البته قدر می بیند و بر صدر می‌نشیند.

موج سوم

با پیروزی انقلاب به نظر می رسد حاصل تلاش صاحبان «خیال و ایده‌آل» به ثمر رسیده و شرایط رشد و شکوفایی ادبیات داستانی نوین ایرانی فراهم شده، اما اینک صحبت از تهاجم فرهنگی‌ست که پر بی‌راه نیست اگر آن را تبلور مجموعه‌ای از نظریه‌های ضدغربی سال‌های قبل از انقلاب بخوانیم. حال داستان نویس‌های ایرانی موظف‌اند با یک بال به تمامی سوخته بر فراز آسمان «خیال و ایده‌آل» پرواز کنند.

موج بعدی

نگاه این یادداشت تا اینجا متمرکز بر پیشینه رمان و داستان ایرانی بود. اینک اما با گذشت سه دهه از انقلاب نسل تازه‌ای از داستان‌نویس‌های جوان از راه رسیده‌اند که با طرح نظریه‌ «عدم قطعیت» به رغم دشواری‌های موجود خبر از موج چهارمی می‌دهند.

آینده را نمی‌توان پیش‌بینی کرد، اما اگر این موج با عبور از جزم‌های گذشته بلندایی بگیرد رسیدنش به سواحل باز و آزاد دنیای رمان و داستان دشوار به نظر نمی رسد.

روجا چمنکار، شاعر

تیر ۱۳۹۱

در سال ۱۳۶۰ در شهر برازجان استان بوشهر به دنیا می‌آید. اولین شعرش در سن ده سالگی در روزنامه خبر شیراز به چاپ می‌رساند.

وی تحصیلات دانشگاهی خود را در رشته سینما دردانشگاه هنر تهران آغاز می‌کند، در دوره کار‌شناسی ارشد به تحصیل در رشته ادبیات نمایشی در‌‌ همان دانشگاه می‌پردازد و سپس به فرانسه می‌رود و به تحصیل در رشته­‌ی زبان‌های شرق (ادبیات معاصر فارسی) در مقطع دکترا و نیز سینما در مقطع کار‌شناسی ارشد مشغول می‌شود.

چمنکار اولین مجموعه شعرش را با نام «رفته بودی برایم کمی جنوب بیاوری» در سال ۱۳۸۰ منتشر می‌کند. پس از آن در سال ۱۳۸۱ مجموعه شعر دیگری به نام «سنگ‌های نه ماهه» را به چاپ می‌رساند.

در سال ۱۳۸۴ به دعوت کشور فرانسه در دو سالانه بین المللی شعر فرانسه برای شعر خوانی در شهرهای پاریس و نانت شرکت می‌کند.

شعر چمنکار در این سال­ توسط روزنامه­‌ها و نشریه­‌های ادبی معتبری چون آدینه، کارنامه، نافه، نگاه نو، رودکی و گوهران منتشر شده و بار‌ها کاندیدا و برگزیده انجمن­‌های ادبی مختلفی چون: کاندیدای سومین دوره جایزه‌ی شعر امروز ایران (کارنامه)، برگزیده‌ی چهارمین دوره‌ی جایزه شعر امروز ایران (کارنامه)، برنده‌ی دومین دوره‌ی شعر زنان ایران (خورشید) شده است.

وی علاوه بر شعر دو نمایشنامه با نام «نهمین روز دریا» و «با خودم حرف می‌زنم» و سه فیلمنامه بلند با نام­‌های «می‌خواهم مجسمه باشم»، «پیش از طلوع» و «به خواب من بیا» نوشته و فیلم کوتاه «فضه» و فیلم «یاد‌ها، بوسه‌ها، خنجر‌ها» که مستندی­ است اززندگی و شعر منوچهر آتشی را ساخته است.

چمنکار دو مجموعه شعر دیگر به نام «با خودم حرف می‌زنم» و «مردن به زبان مادری» در سال­های ۱۳۸۷ و ۱۳۸۹ منتشر کرده است.

از دیگر فعالیت­‌های روجا باید به مسئولیت انجمن شعر و ادب دانشگاه هنر در۱۳۸۱؛ شرکت در چندین فستیوال شعری در شهرهایی چون گوتنبرگ، وین، پاریس، استراسبورگ، نانت؛ داور سایت‌های ادبی ماه مگ (۱۳۸۵) و مانیفست (۱۳۸۶)؛ مدرس اولین کارگاه مجازی شعردر سایت نویسش و همکاری با گروه موسیقی لیان در زمینه‌ی ترانه اشاره کرد.

همچنین باید اشاره کرد که زندگی و نقد اشعار روجا چمنکار در کتاب­‌هایی چون «عاشقانه‌ترین‌ها» (علی بابا چاهی)؛ «سیر تحول در شعر امروز» (کاظم کریمیان)؛ «شعر امروز، زن امروز» (علی بابا چاهی)؛ «ر‌ها ز منّت باران» (گزیده شعر و زندگی شاعران دشتستان به سعی محمد غلامی) مورد بررسی قرار گرفته است.

آخرین اثرچمنکار «همیشه دری باز به دربه‌دری بودم» نام دارد که توسط انتشارات ناکجا برای اولین بار به چاپ رسیده است.

شعر چمنکار زبانی ساده دارد؛ پراز تصاویر بدیعی است که از تجربه‌­های زیست شده واندیشه شاعر نشئت می‌­‌گیرد. او از تجربه­‌ها و کشف­‌های متفاوت زبانی برای رسیدن به روابط ذهنی­‌اش استفاده می‌­کند.

روجا اتفاقات زندگی را در شعر‌هایش به تصویر می‌­‌کشد، او از زادگاهش دریا را به شعر می‌آورد و به قول خودش دریا در شعرش نشت می‌­کند.

تحصیل در رشته سینما او را به سوی قابلیت­‌های تصویری در شعرش سوق داده است. چمنکار با این­که شاعر تکنیکی نیست اما از تکنیک در شعر‌هایش بهره­‌ی مناسب و هنرمندانه‌ای می‌­برد، فضاسازی، استفاده از دیالوگ، نور و صدا از دیگر ویژگی‌­های آثار اوست.
——-

از نشر ناکجا

نگاهی به یک کتاب – امیر هوشنگ برزگر

تیر ۱۳۹۱

شما که گذرگاه را می شناسید و بر همین پایه به آن سر می زنید و می دانید هر شماره حدود سد صفحه مطلب دارد که حاصل آفرینش نویسندگان و شاعرانی است که با همت خود آن را سر پا و پوینده نگاه داشته اند، بد نیست که گاه به کتابخانه آن نیز مراجعه کنید. کتاب خوب زیاد دارد. من تا آنجا که بشود در هر شماره گذرگاه یکی از آن ها را باز می کنم.
در این شماره می روم سراغ کتاب :

” رنگین کمان

۲۲ داستان کوتاه از ۲۲ نویسنده “

موقعی که این کتاب تنظیم شد بر پایه آمار سایت گوگل هر یک از این داستان ها بیش از سی هزار بار مراجعه شده بود و همین حجم مراجعه کننده دلیل اتنخاب داستان ها بود.

درپیشگفتار این کتاب دکتر محمود صفریان سردبیر ماهنامه گذرگاه از جمله چنین نوشته:

قصه نویسی اوج شکوفائی ادبیات هر کشور است، و بخاطر جاذبه اش مشتاقان فراوان دارد.
گاه یک داستان خوب، چنان تاثیری بر خواننده می گذارد که او را با خود به تمامی کوچه باغ هایش می کشاند. او را مفتون می کند، وتا مدت ها فکر و روح را سخت مشغول می دارد . و در این میان داستان کوتاه دُردانه ی این شکوفائی است…

هر یک از داستان ها ی این کتاب حال و هوای خاص خود را دارد و گاه سوژه ها چنان تازه است که خواننده را بیش از پیش راغب می کند. در واقع چون هر داستان این کتاب نوشته یک نویسنده است، در حقیقت با داشتن آن بیست و دو کتاب دراختیار خواننده قرار دارد.

کم و بیش نوشته هائی از بعضی نویسندگان این کتاب را در اینجا و آنجا می بینم و شاهدم که خوشبختانه بر تر و شاخص تر شده اند، ولی از بسیاری از آن ها خبری ندارم. شاید نویسندگی را رها کرده باشند که با افسوس همراه خواهد بود. ولی اعتقاد دارم که نشر این کتاب کاری ماندگارویگانه است و بهتر دیدم که یادی از آن کرده باشم و از گذرگاه که در گذر سال ها چه کار های ارزنده ِ قابل توجهی انجام داده است که هر کدام خدمتی شاخص است به ادیبات ما نیر نامی مجدد ببرم و بطور کلی جا دارد با سپاس و توجه همراه باشد.
فهرست این کتاب بدین شرح است و توجه به آن پر محتوا بودن آن را می نمایاند

داستان گوساله سامری نوشته عباس مؤذن
یوشا نوشته الهه مشتاق
طلسم نوشته شهره احدیت
سامان ملخ ها نوشته فروغ کشاورز
موریانه نوشته مهدی مرعشی
تالاب نوشته محمود ساطع
محل شهادت فاو نوشته شهلا شرف
بازی نوشته مریم رئیس دانا
بی روپوش نوشته مجید قنبری
قطار نوشته ندا زندیه
تسویه حساب نوشته فریبا چلبیانی
غریبه نوشته میلاد ظریف
سفیر نوشته خالد رسول پور
باز یافته نوشته علی اوحدی
نارنجک نوشته عباس محمودیان
آخرین لبخند نوشته نگار اسد زاده
ریسمان نوشته کتایون آموزگار
کاپیتان برزو نوشته مهران رفیعی
یادگاری نوشته علی قانع
ترمه نوشته رضا کریمیان
گنبد کبود نوشته مر ضیه موسوی

توصیه می کنم از طریق کتابخانه گذرگاه به سراغ این کتاب خواندنی بروید و ترتیب خواندن آن را بدهبد.

www.gozargah.com

لولیتا – ولادیمیر ناباکف – لولیتا خوانی در تهران – آذر نفیسی – محمود صفریان

تیر ۱۳۹۱

قبل از خواندن اشاره زیر لطفن کمی با
ولادیمیر نابا کوف نویسنده کتاب: لولیتا
و کمی نیر با خانم
آذر نفیسی
نویسنده کتاب: لولیتا خوانی در تهران
آشنا شوید تا شاید بتوانم توضیحی درباره نظرم که :

من کتاب لولیتای ناباکوف را نه تنها شاهکار نمی دانم که بنظرم بسیار هم کتابی اگر نه بی ارزش که کم ارزش است.
****
ولادیمیر ولادیمیرویچ ناباکوف

در ۲۳ اپریل سال ۱۸۹۹ در سنت  پیتررز بورگ روسیه متولد شده و در ۲۰ جولای ۱۹۷۷ در مونتروی آمریکا در گذشته است. او در سال ۱۹۴۰ به آمریکا مهاجرت کرد و شهروند آنجا شد و در همانجا هم از دنیا رفت.
لولیتا یکی از کتاب های اوست که بسیار خلاصه در زیر آن را توضیح می دهم.

آذر نفیسی فرزند احمد نفیسی است که یکی از شهرداران مقتدر تهران بود و به خاطر همین شخصیت مقتدر خود توسط شاه به زندان رفت.
او متولد دسامبر سال ۱۹۵۵ در تهران است و اینک استاد دانشگاه جان هاپکیز آمریکاست.
او در سال ۲۰۰۳ کتاب :”  لولیتا خوانی در تهران ” را به زبان انگلیس منتشر کرد که به یکی از پر فروش ها تبدیل شد و هفته های متوالی پر فروش ترین کتاب روزنامه مشهور نیویورک تایمر بود
****


لولیتا رمانی است از ولادیمیر ناباکوف در مورد عشق یک پروفسورمیان سال به یک دختر بچه ۱۳-۱۲ ساله به نام لولیتا.
این پروفسور که از قضا ناپدری لولیتا است،. عاشق این دختر خرد سال می شود.
در پی فاش شدن عشق نامشروع پروفسور به دختر همسرش و مرگ زن، وی سفری نامشخص را در کنار لولیتا آغاز می‌کند، غافل از آنکه دخترک توسط یک فرد ثروتمند منحرف اغفال می‌شود و ناگاه پروفسور را ترک
می کند.
کتاب در ابتدا در پاریس موهن تشخیص داده شد و فروش آن ممنوع شد کمی بعد در انگلیس، آرژانتین، نیوزیلند و آفریقای جنوبی نیز این کتاب اجازه فروش پیدا نکرد.
در طول سالهای اخیر به دخترانی که از سنین پایین درگیر مسایل جنسی می شوند، لولیتا می گویند
و اما کتاب ” لولیتا خوانی در تهران ” نوشته خانم آذر نفیسی
که به زبان انگلیسی است و ربط چندانی به لولیتای ناباکوف ندارد
موضوع کتاب
موضوع اصلی کتاب شرح و توصیف خاطرات خانم نفیسی از روزهای انقلاب فرهنگی در ایران و اخراج اساتید زن از دانشگاه‌های ایران توسط تندرویانی است که قصد تثبیت جمهوری اسلامی را دارند. نویسنده در پی تعطیلی کلاس تدریس انگلیسی اش در دانشگاه تهران اقدام به فراخوانی تعدادی از دانشجویان نخبه کلاسش را می‌کند و با دایر کردن کلاسهای خصوصی به شاگردان سابقش به تدریس دروس تعطیل شده خود اقدام می‌کند و رمان‌های مشهور انگلیسی را باز خوانی می‌کرده‌اند.
نویسنده علاوه بر این در واقع تاریخ زندگی خود را از پیش از انقلاب و زمان دانشجویی‌اش در آمریکا و فعالیت در کنفدراسیون دانشجویی و سپس شرکت در انقلاب و به قدرت رسیدن جمهوری اسلامی و درگیری‌ها بر سر حجاب و انقلاب فرهنگی و جنگ ایران و عراق و مرگ روح‌الله خمینی و غیره از زاویه شخصی و در کنار نقد ادبی رمان‌ها در زمان‌های مختلف، بیان می‌کند. نفیسی در بیان تاریخ زندگی خود و تاریخ معاصر ایران، به نقد دائم جمهوری اسلامی می‌پردازد و بارها علیه نظرات روح‌الله خمینی نکاتی را بیان می‌کند.
کتاب لولیتاخوانی در تهران، به چهار بخش اصلی تقسیم شده‌است که از این قرارند:
۱٫ لولیتا (پرسوناژ رمان لولیتا اثر ولادیمیر نابوکوف)،
۲٫ گتسبی (پرسوناژ رمان گتسبی بزرگ اثر اسکات فیتزجرالد)،
۳٫ جیمز (هنری جیمز، نویسنده مشهور آمریکایی)
۴٫ آستن (جین آستن، نویسنده مشهور انگلیسی).

البته لولیتا خوانی و شهرتی را که برای خانم آذر نفیسی به ارمغان آورد سبب شد که کتاب دیگر ایشان بنام:
آنچه که من تا کنون در باره اش سکوت کرده ام ”  نیزموقعیت خوبی برای او ایجاد کند. هر چند شخص من بخاطر آشنائی نزدیکی که با پدر ایشان آقای احمد نفیسی داشتم و چند سالی را یک جورائی با او کار می کردم و آشنائی کم و بیشی که با سرکار خانم نزهت نفیسی مادر ایشان داشتم، انتشار کتاب ” آنچه که من تا کنون درباره اش سکوت کرده ام ” را  اگربا هدف شهرت بیشتر ندانم ” که باید بدانم ” آن را یک بی توجهی به حرمت خانواده می دانم حتا به پدری که در این کتاب به تعریفش پرداخته است.

تکه هائی طنز گونه – مسعود ناصری

تیر ۱۳۹۱

ماهواره ممنوعـــه، اینترنت فیلتــره،
شراب حرامـه، رابطه با جنس مخالف گناهـه،
امنیت خیــاله، عشق نـایـابه،
خیانت رواجــه، دروغ نقـل و نبـاته،
آینده سیاهـــه و هوا آلـــوده ….
کاش میشد بریم لبِ اون دنیا وایستیم و بشاشیم به این دنیا …!

————————————————-

خدایا
گناهانم را نادیده بگیر
همانگونه که دعاهایم را نشنیده می گیری … !
———————————————–

از یه بچه میپرسن تو خونتون چی کم دارین ؟

میگه هیچی !
گفتن چرا ؟
گفت دیروز خواهرم از پسر همسایمون حامله شد،مادرم گفت :
فقط همینو کم داشتیم !!!

——————————–

جهان سوم اونجایی نیست که برای دو ساعت قطع برق وزیرش استعفا میده(کره جنوبی)، اونجاییه که بعد از دو ساعت بی برقی صلوات می فرستن!
——————————-

تو مترو زده:
“امام هرگز به کسی آزاری نمی‌رساند. وقتی شب ها برای نماز شب از خواب برمیخاست آهسته قدم برمیداشت تا مبادا کسی از خواب بپرد”.
یه جور میگه انگار ما شبا واسه دستشویی که بلند میشیم ساکسیفون می‌زنیم!
————————————-

دقت کردین هر چی امام زادست تو ایرانه؟؟
فکر کنم اماما بچه هاشونو میفرستادن ایران برای ادامه تحصیل !!!

—————–

اگه ورزشی به نام “سگ دو” جز مسابقات المپیک ۲۰۱۲ بود حتما ما ایرانیا می تونستیم خودی نشون بدیم.

———————-

دقــــت کـــردیــــن

شـــانـــــس یــــه بـــار در خــونــه آدمـــو میــــزنـــه ,
اما بَـــدشــــانـــســـی دســـتـــش رو از روی زنـــگـــــــ بـــر نـــمیـــداره….
تازه کلید هم داره ,

————————————————–

ایرانی ها دروغ گفتن رو از اول صبح با این جمله آغاز می کنن :

پاشو ظهره !

—————————————————–

در تمام دنیا ملت یا بی حجابند و یا با حجاب، فقط در ایران است که ملت بد حجابند!!!

از هر چهار ایرانی یک نفر اختلال روانی دارد /بیمه هزینه ای برای درمان بیماری های روانی نمی دهد

تیر ۱۳۹۱

بررسی های وزارت بهداشت نشان می دهد که آمار مبتلایان به بیماری روانی رو به افزایش است و این اختلالات بیشتر در میان زنان است.اما چند درصد این افراد برای درمان به روانشناس مراجعه می کنند؟ خبر آنلاین: مریم صدرالادبایی-زهرا تالانی:پرویز مظاهری، دبیر انجمن روان پزشکان در کافه خبر می گوید که یک چهارم این افراد برای درمان مراجعه می کنند و از این افراد هم ۱۰ تا ۱۵ درصد بیماری خود را پی گیری می کنند. وی می گوید که عوامل متعددی برای عدم مراجعه به روان پزشک وجود دارد که بخشی ترس از انگ خوردن و بخش دیگر هزینه های بالای درمان است که بیمه قبول نمی کند. اخیرا وزارت بهداست اعلام کرده که بیماری اختلالات روانی در میان ایرانی ها به ویژه زنان رو به افزایش است.

اهدای اعضای یکنفر پنج نفر را نجات داد

تیر ۱۳۹۱

اهداء اعضای روح الله محمودیان فارغ التحصیل دانشگاه امام صادق که در راه مشهد دچار سانحه رانندگی و مرگ مغزی شده بود، موجب نجات زندگی ۵ نفر شد.

به گزارش واحد مرکزی خبر، مدیر مرکز پیوند اعضاء دانشگاه علوم پزشکی مشهد گفت: در سیصد و یازدهمین عمل اهداء عضو از بیمار مرگ مغزی، اعضاء زنده یاد روح الله محمودیـان ۳۱ساله ساکن شاهـرود که از بیمارستان ۲۲ بهمن نیشابور بـه مرکز مدیریت پیوند اعضا دانشگاه علوم پـزشکی مشهد معرفی شده بود ، پس از رضایت خانواده وی و انجام مراحل تـأیید مـرگ مغـزی در بیمارستان منتصریه مشهد (مرکز پیوند اعضا) اهدا و برای پیوند اماده شد.

محمدجعفر مدبر عزیزی افزود: کلیه ها ی زنده یاد روح ا… محمودیان به خانم۳۲ ساله و آقای ۲۳ساله از مشهد که سالها از نارسایی کلیه رنج می بردند و با دیالیز تحت درمان بودند به صورت رایگان ا هدا و پیوند زده شد.

وی ادامه داد : کبدزنده یاد نیز در بیمارستان نمازی شیرازبه آقای ۴۱ ساله ساکن مشهد پیوند و اهداء شد.

همچنین قرنیه های نامبرده به بیمارستان خاتم الانبیا (ص) مشهد جهت پیوند به دو بیمار ارسال شد .

برای نوازش چشمان ملت روشن‌فکر؛ باسن زیبای خانم جنیفر لوپز

تیر ۱۳۹۱

پیشنهاد می‌کنم به خاطر علاقه بیش از حد ملت روشن‌فکر ایران به این گونه مسائل، بعد از این عناوین مطالب سیاسی، اجتماعی و فرهنگی را نظیر عنوان این مطلب بنویسیم که شاید به جای بازدید حداکثر ۱۰۰ نفری که نصف آن‌ها هم به اشتباه مطلب را باز کرده‌اند، مطالب نوشته‌ شده بازدیدی چند هزار نفری داشته باشند. حتی پیشنهاد می‌شود در کنار مطالب سیاسی عکسی از باسن مبارک خانم جنیفر لوپز هم ضمیمه مطلب گردد تا هم چشمانمان نوازش شوند و هم شاید به اجبار چند مطلب از زندانیان سیاسی، وضع حقوق بشر و بی‌عدالتی‌ها در ایران به لطف باسن مبارک خوانده شود.

بازی با هندوانه تا کمی گرما را قابل تحمل !!کند -تصویر یک

تیر ۱۳۹۱

بازی با هندوانه تا کمی گرما را قابل تحمل !!کند – ۱

بازی با هندوانه – تصویر دّوم

تیر ۱۳۹۱

تصویر دّوم

بازی با هندوانه – تصویر سوّم

تیر ۱۳۹۱

تصویر سوّم

بازی با هندوانه – تصویر چهارم

تیر ۱۳۹۱

بازی با هندوانه – تصویر پنجم

تیر ۱۳۹۱

گذرگاه

تیر ۱۳۹۱

گذرگاه

دکتر قمر آریان – حسن گل محمدی

تیر ۱۳۹۱

پژوهشگری متعهد و همسری نمونه

دکتر قمر آریان استاد ادبیات پژوهشگری متعهد و

همسر زنده یاددکتر عبدالحسین زرین کوب پس از مدتی بیماری

در بعد از ظهر روز بیست و سوم فروردین ماه نودویک درسن نود

سالگی این جهان خاکی را وداع گفت و به همسر و مراد خود

روانشاد دکتر زرین کوب پیوست .

دکتر قمر آریان در سال ۱۳۰۱ در قوچان متولد شد . در آن

زمان این شهر مدرسه ی دخترانه نداشت.پدر قمر که فرد معتبر

و سرشناسی بود اقدام به تاسیس مدرسه ی دخترانه در این

شهر کرد و امکان را برای تحصیل اووهم سالانش فراهم ساخت

. قمر دوره ی ابتدائی را در زادگاه خود به پایان برد و توانست

مدرک دوره ی اول دبیرستان را در مشهد به صورت آزاد با کسب

مقام اول بدست آورد . آنگاه وارد دانشسرای مقدماتی گردید و

سرانجام در تهران دیپلم ادبی گرفت .وی که عاشق مطالعه و

درس بود در سال ۱۳۲۴ وارد دانشسرایعالی گردید و چندی بعد

پس از اخذ لیسانس در دوره ی دکتری ادبیات فارسی پذیرفته

شد . در این زمان با همسر آینده ی خود دکتر عبدالحسین زرین

کوب هم کلاس گردید .

رساله ی دکتری او “مسیحیت و تاثیر آن در ادب فارسی”

بود که تحت نظر استادعلی اصغر حکمت آن را در دانشگاه تهران

به پایان برد.دکتر آریان که به زبانهای فرانسه و انگلیسی تسلط

کامل داشت مدتی به انجام کار ترجمه همت گماشت و آثاری

همچون “شرق نزدیک در تاریخ ” نوشته ی پروفسور فیلیپ و

” جهان اسلام ” اثر برتولد اشپولر را به زبان فارسی در آورد . از

آثار تالیفی ایشان هم می توان به کتاب زندگی “کمال الدین

بهزاد” اشاره کرد .

اما شاهکار زندگی دکتر قمر آریان تعهد همسری او

نسبت به دکتر عبدالحسین زرین کوب نویسنده محقق و تاریخ

نگار شهیر معاصر است که اگر وی آرامش خیال را در زندگی

برای این استاد ارجمند فراهم نمی ساخت دکتر زرین کوب نمی

توانست آثار ارزشمند خود را به رشته ی تحریر در آورد.قمر در

این رابطه این گونه اظهار نظر کرده است :

” آثار دکتر زرین کوب به قدری در نظرم با ارزش بود که

وقتی کارهای خودم رابا آنها مقایسه میکردم شرمنده میشدم.

مرحوم زرین کوب از نبوغی ویژه برخوردار بود.علم و دانش از او

می تراوید . او به هیچ کمکی نیاز نداشت .همیشه به من می

گفت خیلی چیزها درذهنم هست که هنوز نگفته ام .شما تعداد

کتابهای او را ببینید مگر ممکن است بدون نبوغ کسی در طی

۷۸ سال عمر این همه کتاب تالیف کند . “

آری قمر زندگی خود را وقف کارهای پر ارزش همسرش

استاد زرین کوب کرد و او را همچون مرادخود قبول داشت .همین

رشته ی پر مهر و محبت باعث شد این زوج تحصیل کرده و اهل

قلم در حالیکه فرزندی نداشتند تا پایان عمردرکنار یکدیگر زندگی

را سپری کنند و در بالاترین سطح علمی و ادبی بدرخشند .

اینک زرین کوب که سال های پیش بار سفر بسته و به

دیار بافی شتافته بود پس از سیزده سال قمر آریان به او می

پیوندد تا در مقبره ی دو طبقه ای که دربهشت زهرا برای آنها

فراهم شده است با ر دیگر آن دو در کنار هم آرام گیرند .

روان پاک هر دوی این نخبگان اهل قلم شاد باد .

به یاد المپیک ۱۹۴۸ لندن

تیر ۱۳۹۱

حالا پس از ۶۴ سال مجددن المیک به لندن رسیده است
المپیگ ۱۹۴۸ اولین المپیک بعد از جنگ جهانی دوم بود که در کشور انگلیس در شهر لندن برگزار شد

در آن سال برای اولین بار در تاریخ المپیک ها ایران در وزنه برداری توسط قهرمان نامدار خود محمد جعفر سلماسی یعنی همین کسی که عکسش را ملاحطه می کنید مدال برنز گرفت
درود به او – نامش زنده و ماندگار