گذرگاه خرداد ماه، ماه سوم بهار

خرداد ۱۳۹۱

گذرگاه خرداد ماه، ماه سوم بهار

مورچگان را چو فتد اتفاق
شیر ژیان را بدرانند پوست

*************************
جُنگ گذرگاه – خرداد ماه ١٣٩١
شماره ١٢٧ – یازدهمین سال انتشار
=================
جُنگ خرداد ماه  گذرگاه را این دوستان یاری کرده اند
—————————————————————-
محمود کویر – صفیه ناظر زاده -نوشسن شاهرخی – رضا علامه زاده -الیسا تنگسیر- عباس سماکار – طیفور بطحائی – نسیم خاکسار- عادله زاهدی – افشین صفریان – مانا آقائی – بیژن نجدی – ایرج هراتی – منصوره اشرافی – باب دیلن – فریبرز شیرزادی – علیرضا ملیحی – مسعود ناصری – شهاب مقربین – محمود صفریان –

یک خبر خوب برای خانواده فرهنک و هنر در شهر ریچموند هیل ” تو رونتوی بزرگ ” کانادا

خرداد ۱۳۹۱

سرای بامداد به مدیریت آقای سعید چوبک گام در راهی خوشایند گذاشته است و می خواهد این سرای سبز بامدادی را بسوی نشست های ادبی به ویژه برای معرفی کتاب های جدید اختصاص بدهد.

و آغاز می کند در روز جمعه ۲۵ ماه می ۲۰۱۲ اولین گرد هم آئی را و از همه ی دوستداران کتاب دعوت کرده است که همراه شوند و با حضور خود این شوق شکوفه زده را امکان باز شدن و عطر افشانی بدهند.

در این روز که از ساعت ۷ بعد از ظهر آغاز می شود و همراه خواهد بود با نوای موسیقی و نمایش فیلمی کوتاه و صحبت هائی چند در روال کاری که دارد اولین گام را بر می دارد ، می پردازد به معرفی کتاب:

قهرمانان محبوب من

نوشته نویسنده فرهیخته هادی اختری

مکان : طبقه دوم کتابفروشی سرای بامداد

شماره: ۱۰۷۲۰ خیابان یانگ بطرف شمال پلازای قبل از خیابان الگن میلز

تلفن های:

۹۰۵٫۷۸۰٫۵۹۴۷

۴۱۶٫۳۱۲٫۴۲۳۱


تخت جمشید است این – محمود کویر

خرداد ۱۳۹۱

از تخت جمشید بسیار گفته و خوانده¬ایم. این نیز چند کلمه¬ای در باره¬ ی ویژگی¬های آن که شاید نگاهی دیگر باشد به این بهشت  دکتر ارفعی. من ب

سنگی!
شگفتا ما فراموشکاران که هنوز گردو خاک سم استران تازیان فروننشسته بود که نام و نشان این بهشت از یاد بردیم و آنجا را مسجد یا مزگت سلیمان و مقبره حضرت سلیمان و چهل منار نام دادیم، شاید از بیم آن که ویرانش کنند و کردند.
ما نام تخت جمشید را از فردوسی داریم.
تختگاه جمشید!
نام این بهشت از جمشید، بنیانگزار نوروز آمده است.
جمشید که «ورجمکرد» نخستین آرمان شهر و بهشت زمینی را بنیاد نهاد.
در اساتیر ایران، زمان با جمشید آغاز می‌شود.
جمشید با خورشید و مهر نیز پیوند دارد. نامش یعنی جم تابان یا خورشیدی.
در زمان حکومت او بر جهان، مردم تندرست‌اند و گرفتار بیماری و مرگ نمی‌شوند. جمشید سلطان طبیعت و انسان است. برای نجات از سرما ورجمکرد را می سازد . نوروز را بنیاد می نهد. جام جم دارد.
نشانه های مهر یا میترا، چون حمله شیر برگاو در تخت جمشیدزیاد است . گاونشان ماه و شیر، نشان خورشید است و هردو غلبه¬ ی گرما بر سرما، نور بر تاریکی، خورشید بر ماه و نو شدن طبیعت و نوروز را نمایش می¬دهند.
تخت جمشید بر دامنه کوه مهر یا میترا بنا شده است.
تخت جمشید هنری فرا ملیتی است. بین المللی است. بارگاه و تختگاه و سازمان مللی بوده که هنرمندان ملل ساخته اند و از ملل مختلف می آمده اند تا نوشدن طبیعت را جشن بگیرند. در سرزمینی که نیمروز بوده است. میان جهان ایستاده بوده است. هنوز بر سر در دروازه¬ اش نوشته است: دروازه¬ی ملت ها.
تخت جمشید هنر صلح و دوستی است. جنگ و خشم و شمشیر برهنه در نگاره ها و روح معماری آن دیده نمی¬شود. صف در صف مردمان بیست و هفت کشور، همه دست در دست و برابر. در حالی که در همان روزگاران نگاره های شهرهای آن سوی ما،پر است از مردمان به زنجیر کشیده شده و سرهای بریده و حیوانات تیرخورده.
در این نگاره¬ ها که تجلی فرهنگ و روح ایرانی است، هیچ کس سوار بر اسب نیست.سواری در کنار پیاده¬ ای دیده نمی¬شود. همه هم اندازه و برابر و آزاد هستند.
در نگاره های تخت جمشید، هیچ کس به پرستش هیچ بت و پیکره ای نمی پردازد .
تخت جمشید،هنر راستی و ابادانی است. بر سنگ نوشته های تخت جمشید آمده است که این کشور را از دروغ و خشکسالی دور بدار.
تخت جمشید،هنر نوروز و طبیعت است.در هیچ اثری این اندازه درخت و حیوان و گل و گیاه نیست. سالیان بسیار در این بهشت زمینی نوروز را گرامی می داشته اند.
از هنر زمان خود سال ها جلوتر است.
هنر مردمی استوار و سربلند و آزاد است. در تاما نگاره ها قدها برافراشته. صورت ها خندان. قد راست. شانه ها برافراشته.
در تمام ساختمان آن ملاط به کار برده نشده است.
سه هزار نقش برجسته هماهنگ، با رعایت شگفتی برانگیز تناسب و تقارن کامل، دستاورد تلاش صد و بیست ساله ی مردمانی از گوشه و کنار جهان آن روز است. از همین روی است که تجلی گاه هنر مردمان جهان است.
مهندسان هخامنشی راز استفاده از عدد پی را کشف کرده بودند. آنها در ساخت سازه های سنگی و ستون های تخت جمشید که دارای اشکال مخروطی است، از این عدد استفاده می کردند.
هفت کاخ باشکوه بر تخت گاه مهر، دستاورد آن مردمان است.
این اثر باشکوه بر تختگاهی به گستردگی یکصد وبیست و پنج هزار متر مربع و با بلندای پانزده متر از کف زمین ساخته شده است.
تخت جمشید با هشتصد و هفتاد و سه ستون سنگی که بر آن حیواناتی به تماشا و نگهبانی نشسته اند، به بهشتی باشکوه مانند است.
کاخ سه دروازه تنها کاخی است که سر ستون های آن به شکل سر انسان با بدن حیوان ساخته شده است. این کاخ مرکز تخت جمشید و هم چنین مرکزی درستاره شناسی و تنظیم تقویم ایران باستان بوده است.

*
سی هزار لوحه گلی نزدیک به هفتاد سال پیش در کاوش های تخت جمشید پیدا شد. این لوحه ها اینک در شیکاگو است. به موجب این لوحه‌ها:
کارگران تخت جمشید دستمزد می‌گرفته‌اند. دستمزدی شایسته که همراه پاداش و هدیه و کمک هزینه بوده است. این کارگران بیمه نیز بوده اند.
به هنگام پیمان زناشویی، در هنگام زایش، در جشن‌ها و بیماری‌ها از این پاداش برخوردار بوده اند.
زنان در تخت‌جمشید کار می‌کرده‌اندو در کارهای مهندسی و مدیریت شرکت داده می‌شدند.
کودکان در ساعت‌های کاری در کودکستان تخت‌جمشید نگهداری و تربیت می‌شده‌اند.
لوحه‌ها نشان می¬دهد که پرداخت و ریزه‌کاری‌های سنگ‌نگاره‌های تخت‌جمشید، بیشتر دستاورد هنر زنان هخامنشی است.
دستمزدها در سند ثبت و از سوی طرفین مهر و بایگانی می‌شده‌اند.
این تامین اجتماعی به قول خانم پروفسور کخ امروزه نیز در کشوری مانند آلمان هم به صورت کامل انجام نمی شود، برای ۵۰۰ سال پیش از میلاد به معجزه می ماند. بی گمان گل نبشته های اداری، سندی بی چون و چرا از نظام اداری و اجتماعی دوران هخامنشیان هستند.
در تخت جمشید بیش از سه هزار نقش برجسته و تندیس وجود دارد که بی شک بسیاری از آنها الهام گرفته از هنر میان رودان و آشور است اما بر خلاف آنها حتا یک مورد یافت نمی شود که به صحنه جنگ، صف اسیران، از بین بردن دشمنان و یا قدرت نمایی پادشاه پرداخته شده باشد بلکه همواره به اتحاد و دوستی اقوام اشاره دارند.
آپادانا کاخی است که بیش از ده هزار متر مربع وسعت دارد و در زمان باستان دارای ۷۲ ستون بوده است. این کاخ به دلیل بلندی بیست متری ستون ها و فاصله غیر معمول آنها از یکدیگر، از شاهکارهای هنر معماری دوران باستان است که دیگر مانندش ساخته نشد. وزن هریک از ستون ها ۹۰ تن بوده و بر فراز آنها سر ستون های گاو دو سر و یا شیر دو سر که هر کدام بیش از یک و نیم تن وزن داشت قرار می گرفت.
آپادانا دارای دو جفت پلکان دو طرفه در سمت شمال و شرق است که طول هر یک از دیواره های آن ۸۱ متر است. روی این دیواره های سنگی، صفی از سربازان، بزرگان کشوری و ۲۳ قوم هدیه آور از ایران بزرگ را حک کرده اند. در مرکز این پلکان ها نقشی از پادشاه قرار داشته که در یک دست عصایی به نشانه پادشاهی دارد و در دست دیگر گل نیلوفری را به نشانه صلح و دوستی و دانش تقدیم هدیه آوران می کند.
برای برهم نهادن پایه ستون، قلمه ستون، گل ستون، سر ستون و یا جرزهای درگاه ها هیچ نوع ملاتی به کار نمی بردند و تنها با روش خاصی دو سطح تحتانی و فوقانی سنگ را پاک تراش می کردند. این روش باعث می شد تا ستون و درگاه ها در مقابل نیروی زلزله پایدار بمانند.
یکی از شگفت انگیز ترین بخش های تخت جمشید، آبراهه های زیر زمینی آن است که بیش از دو کیلومتر طول دارند. هخامنشیان در برخی از قسمت ها صخره را تا نه متر تراش داده و پائین رفته اند و در بخش هایی نیز با افزودن سنگ های غول پیکر توانسته اند به شیب مورد نظر دست یابند.
ناودان های آجری و قیر اندود، تنبوشه ای، پرشی، کانال های روباز و چاه سنگی از جمله تدابیری هستند که مجموعه را از گزند سیلاب ها نگه می داشتند.
بر اساس متون تاریخی و کتیبه های موجود، در پیرامون تخت جمشید شهری به نام پارسه وجود داشته که هزاران نفر در آن زندگی می کردند. امروز نشانه های کمی از شهر پارسه بر سطح دشت باقی مانده است ولی کاوش گران به دنبال آن هستند تا این شهر را از زیر خاک های کشاورزی بیرون آورند.

*
تخت جمشید کتاب و کتابخانه¬ ی فرهنگ انسانگرای ایرانی است.از متن سنگ نوشته ها بخوانیم:
*من نمی‌خواهم که توانا بر ناتوان ستم کند و هم نخواهم که به توانا از ناتوان آسیب رسد.
*من چنانم که راستی را دوست می دارم و از دروغ بیزارم، آنچه راست است، آنرا می‌پسندم، من دوست دروغگویان نیستم.
*از آنچه کسی فراخور توانایی خویش انجام دهد و بجا آورد، شادمان و خرسند می‌شوم و خوشنودیم را کرانه ای نیست. تو بهترین کارها را از توانمندان ندان و بیشتر به کار ناتوانان نگاه کن.
*خواست خدا در زمین جنگ نیست، بلکه صلح، نعمت و حکومت خوب است. من در دل خود تخم کین نمی‌کارم. هرآنچه مرا به خشم آورد از خود دور می‌سازم. با نیروی خرد بر خشم خود سخت چیره‌ام.
*کشورها جنگ می‌کردند و یکی دیگری را می‌کشت، من به خواست اهورامزدا آنان را آشتی دادم تا دیگر همدیگر را نکشند. هر کس بر جای خویش است، چون از قانون من می‌هراسند. در قانون من زورمند ناتوان را نمی‌زند و لگدمال نمی‌کند.
*اهورامزدا شادی بیکران بر این کشور ارزانی دارد.
*به این کشور نیاید نه دشمن، نه خشکسالی، نه دروغ!
**
شهر استخر: بانوی شهرهای جهان
استخر از مهم ترین شهرهای جهان باستان و مرکز علمی و فرهنگی تخت جمشید و دولت هخامنشی بوده است و بدان تخت تاووس نیز لقب داده اند. در زمان اشکانیان و ساسانیان نیز رونق بسیار داشته است. پس از برچیده شدن شاهنشاهی ساسانی شهر استخر نیز چون بسیاری از شهرهای ایران، میدان تاخت و تاز سپاهیان تازی و شاهد تاراج های جبران ناپذیر و کشتارهای سخت گردید، که سرانجام به نابودی آن انجامید . این شهر یکی از بزرگترین سنگرهای ایستادگی ایرانیان در برابر یورش تازیان بوده است.
نخستین باری که سپاه اسلام بر این شهر تاخت سال هجدهم هجری در زمان خلافت عمر بود . در این سال سپاهیان تازی به سرکردگی عثمان بن ابی العاص پس از گشودن شاپور و اردشیر خوره یا فیروزآباد و دارابگرد ، بسوی این شهر آمدند . فرماندار استخر هیربد داماد یزدگرد سوم با در پیش گرفتن رویه مسالمت آمیز و پذیرش شرائط صلح و تعهد پرداخت باج و خراج ، شهر را از ویرانی و تاراج و کشتار در امان نگاهداشت . ولی تسلیم و پرداخت باج بر مردمانی که چندین سده فرمانروای جهان بوده‌اند ، سخت ناگوار بود و ازینرو شوریدند و عبدالله بن عامر سردار دیگر عرب سرانجام شهر را گشود و کشت و کشتار وحشتناکی نمود و آنجا را به شریک ابن اعور واگذاشت .
شریک در همان آغاز حکمروائی خود پرستشگاههای باستانی و بخش هایی از تخت جمشید را ویران و بجای آن مسجد جامعی بساخت . اصطخری این مسجد را بنام مسجد سلیمان در کتاب خود یاد کرده است ، و مسعودی هم ضمن توصیف ویرانه‌های این شهر درباره این مسجد نوشته است :
من این مسجد را دیده‌ام تقریبا در یک فرسنگی شهر استخر قرار گرفته ، بنائی زیبا و پرستشگاهی با شکوه است . در آنجا ستونهائی از سنگ یکپارچه با قطر و ارتفاع حیرت بخشی دیدم که بر فراز آن اشکال عجیب از اسب و سایر حیوانات غریبه نصب بود و هم از حیث شکل و هم از لحاظ عظمت شخص را بحیرت می‌افکند . در گرد بنا خندقی وسیع و باروئی از سنگهای عظیم کشیده بودند ، مستور از نقوش بر جسته بسیار ماهرانه . اهالی آن ناحیه این صورتها را به پیمبران نسبت میدهند .
آنگونه که از نوشته مسعودی بر میآید ، مسجد نامبرده جایگزین کاخها و پرسشتشگاههای هخامنشی و ساسانی شده که از سر ستونها و ستونها و سنگ نگاره های موجود در آنجا برای ساختمان مسجد استفاده کرده اند . در پاسارگاد نیز از ستونهای کاخ پذیرایی و کاخ ویژه کوروش بزرگ برای ساختمان مسجدی در اطراف آرامگاه کوروش استفاده کردند، که تا پیش از برگزاری مراسم جشن دو هزار و پانصدمین سال شاهنشاهی ، درگاه سنگی آن باسنگ نبشته ای به نام اتابک سعدزنگی بجا مانده بود .
بنابر گزارش اشمیت، در ساخت این مسجد از ستون‌ها و سرستون‌های گاودار هخامنشی استفاده شده است. توصیفی که محمد مقدسی در کتاب خود، احسن‌التقاسیم‌ از این‌ مسجد کرده‌ نیز با تحقیقات‌ جدید سازگار است‌. وی‌ می‌نویسد: جامع‌ استخر مانند جامع‌های‌ شام‌ در بازار است‌. ستون‌های‌ گرد دارد و سرستونش‌ همانند سرگاو است‌ و گویند در قدیم‌ آتشکده‌ بوده‌ است‌.
صاحب شیرازنامه مینویسد : چون دور خلافت به عثمان رسید عبدالله بن عباس را با لشکری گران باستخر فرستاد و گروهی از کفار که مانده بودند ، لطفا و عنفا در قید تسخیر زبون ساخت ، بعضی را بکشت و بعضی مسلمان گشتند .
در تاریخ دیدم که اهل اسلام چهل هزار مرد از شهر استخر به قتل آوردند تا آنرا مسخر گردانیدند ، و بدین نوع مجموع اقطار و قلاع فارس را در تحت ضبط درآوردند ، و بنیاد کفر را منهدم ساختند و در آن دیار مسجد و صوامع برافروختند .
نه تنها تخت جمشید بلکه استخر نیز در اثر شورشهای پی در پی و نرفتن زیر فرمان امیران و سرداران تازی و جنگهای خونینی که در آنجا روی داد، سر بر خاک نهاد و امروز جز ویرانه هایی از آن شهر باشکوه بر جای نمانده است.

**
تخت جمشید و استخر و پاسارگاد، در کنار هم مجموعه ی باشکوهی را ساخته بودند که تازیان نابودش کردند.
ببینیم در کتاب های تاریخ و جغرافیای کهن چه نوشته¬اند:
ایرانیان بر آن بوده‌اند که چهار شهر از همه شهرهای جهان کهنسال ترند:
دماوند، استخر، بابل، شوش، و نیز چنین باور داشته اند که نشستگاه گیومرس نخست به دماوند بوده، سپس استخر را بنیاد نهاده و آنرا پایتخت خود ساخته بود.
پس از کیومرس ، در استخر پارس هوشنگ به تخت شاهی نشست و استخر را «بوم شاه» نام نهادند.
کهن ترین نوشته درباره استخر و تخت جمشید پس از دوسنگ نبشته شاپور دوم پادشاه ساسانی و بر ضلع جنوبی در گاهی کاخ کوچک داریوش که در آنجا تخت جمشید را ست ستون نامیده از ابن حوقل است که در کتاب صوره الارض می نویسد:
از جمله آنها استخر است که در زمان ما شهر متوسطی است و وسعت آن یک میل و از قدیمترین و مشهور ترین شهرهای فارس است.
این شهر مرکز فرمانروایی پادشاهان ایران بود و اردشیر آنرا به جوریا گور انتقال داد و اکنون بیشتر استخر ویران است . در اخبار آمده که سلیمان بن داوود از طبریه بدانجا در یک روزصبح تا شام می رفت و در آنجا مسجدی بنام مسجد سلیمان یا تخت جمشید هست و گروهی از عوام ایران که به تحقیق مطلب نمی پردازند ، چنین می پندارند که جمشید که پیش از ضحاک بوده همان سلیمان است.
مسعودی در مروج الذهب می نویسد:
ایرانیان در استخر نیز آتشکده دارند که مجوسان آنرا بزرگ می دارند و این خانه بروزگار قدیم بوده و همای دختر بهمن پس ر اسفندیار آنرا آتشکده کرده است ، آنگاه آتش آنرا برد‌ه‌اند و خانه خراب شده است. اکنون مردم می گویند این « مسجد سلیمان» بن داوود بوده است و به نام وی معروفست.
من به آنجا رفته‌ام تا شهر استخر نزدیک یک فرسخ فاصله دارد و بنایی عجیب و معبدی بزرگ است و ستونهای سنگی شگفت انگیز دارد، سرستونها ، مجسمه‌های سنگی زیبا از اسب و حیوانات تنومند دیگر ست و محوطه‌ای وسیع با یک باروی بلند سنگی هست و تصویر اشخاص را با نهایت دقت تراشیده‌اند،به پندار کسانی که مجاور آنجا هستند ، تصویر پیمبران است. این خانه در دامنه کوهی است ونه شب و نه و روز باد از این معبد قطع نشود و صدایی عجیب دارد. مسلمانی که آنجا هستند گویند سلیمان بن داوود باد را در اینجا بزندان کرده است.
حمزه در کتاب سنی ملوک الارض و الانبیا در یاد کردن پادشاهی هوشنگ پیشداد گوید:
وی اولین کسی بود که بپادشاهی برخاست و در استخر بر تخت نشست و از اینرو استخر را « بوم شاه » یعنی سرزمین شاه خوانند.
در کتاب حدود العالم می نویسد :
استخر شهری بزرگست و قدیم و مستقر خسروان بوده است و اندروی بناها و نقشها و صورتها قدیم است و او را نواحی بسیار ست و اندروی بناهای عجیب که آنرا مزگت سلیمان خوانند.
در فارسنامه ابن بلخی نوشته شده است:
جمشید آغاز بناهای عظیم ساختن کرد و گرماوه باابتدا او ساخت… استخر پارس را درالملک ساخت و آنرا شهری عظیم گردانید، چنانکه طول این دوازده فرسنگ در عض ده فرسنگ است و آنجا سرای عظیم بنا کرد از سنگ خاراکی صفت آن بد از آن در جمله ‌صفت¬های استخر یاد کرده شود.
استخر در ایام ملوک فرس دارالملک ایشان بودست و به آغاز گیومرث بنا کرده بود و هر پادشاه کی می نشست بر آن زیادتی کرد و تهمورت بر خصوص بسیار عمارت بر آن کرد و چون پادشاهی جهان به جمشید رسید آنرا شهری عظیم کرد.
و هر کجا صورت جمشید به کنده گری کرده اند. مردی بودست قوی، کشیده ریش و نیکوروی و جعد موی و در بعضی جایها صورت او کرده است و چنانست کی روی در آفتاب دارد و به یک دست عصایی بگرفتست به یک دست مجمره دارد و بخور می‌سوزد و آفتاب را می پرستد.
ازقدیمی‌ترین کتاب ها که در آن، شهر پارسه را کاخ جمشید دانسته است یکی کتابی به نام عجایب نامه ازاواخر قرن ششم هجری است. در این کتاب به پارسه با نام قصر جمشید اشاره شده است. می نویسد:
بدان که کار دیو و جن دروغ نباشد و کسی که دیده باشد ولایت فارس و تاج گاه سلیمان علیه السلام ، بداند کان مخاریب و تمائیل و جفان کالجواب از عمل دیو است و جایی که قصر جمشید گویند، هزار استون است نهاده ، از مراحلها ببینند، هر یک چهل و هشت ارش بالای آن ستبری هریک ، چهار مرد را دست پیرامون آن درنیاید، و در وسع بنی آدم نیاید که آنرا نصب کند و از آن عهد بسی دعوی کردن که بجرالثقیل مثل کنند نتوانستندکردن، پس معلوم شده که آن بقوه شیاطین کرده‌اند. درین بقه سرای کرده است، زسنگ سیاه رکده و در صورتهای سنگین از دیلمان و غلامان ، و مویهای دیلمان جعد وزلفهای ترکان {عبارتی از وسط افتاده} که صفت آن نتوان کردن و تا نبیند شگفتی آن معلوم نشود که سنگها بر هم نهاده‌اند ر یک ده هزار من و میان دو سنگ موی در نرود و برین تاج ( گویا منظور تخت وصفه است) دو گاو کرده‌اند، سنبها از آن گاو و ریشها از آن آدمی، دراز، دوانزه ارش طول و عرض آن، و وزن آن خدای داند، یکی برین گوشه و یکی بر دیگر گوشه . مقصود از این آن است که درین عهد آدمی مثل آن نتواند کردن، اگر گویند که دیو و پری کرده است عقل آن را قبول کند..
در تاریخ عجم دراوخر سده هفتم هجری درشرح اوصاف جمشید می گوید:
… پس عزم خطه پارس کرد و بنای شهر اصطخر که طول آن را از اول صحرای خفرک تا وسط عرصه را مجرد است از اعمال شیراز، بروزی که اختیار اختر شناسان بود نهاد که در هیچ بقعه ازاقلیم سبعه روندگان و اهل سیاحت را مثل آن عبارت مشاهده نیفتاده است.
درتاریخ بناکتی که در زمان غازان خان تالیف شده است می نویسد:
جمشید بن طهمورث … شهر اصطخر را عمارت کرد و سرای بزرگ در وی بساخت که امروزه ستونهای آن مانده است و آنرا « چهل منار» خوانند و در تحویل آفتاب به نقطه حمل در آن سرای بر تخت نشست و آن روز را نوروز نام نهادند.
حمدالله مستوفی قزوینی در کتاب نزهت القلوب ( تالیف ۷۴۰ ه.ق) می افزاید:
واکنون مردم ستونهایی که در آن عمارت مانده« چهل منار» می خوانند و در صورالاقالیم آمده که آن ستونها از مسجد سلیمان پیغمبر بوده است و شاید که خانه جمشید را سلیمان پیغمبر مسجد کرده باشد و همان خانه کرده و هر سه روایت درست بود.
محمد مفید نجم الدین محمود هر وی از مستوفیان دربار شاه سلیمان صفوی در کتاب خود بنام « جامع مفید» ( ۱۰۷۷ ه.ق) می نویسد:
اصطخر از بلاد قدیمه فارس ات و مشهور است که دارالملک سلیمان بوده و در بیرون آن شهر، ابنیه عجیبیه بسیار است و در شکاف کوهی که نزدیک باصطخر است هیکلی ساخته‌اند و پیوسته باد بر آن هیکل می وزد بنابر این گویند که سلیمان باد را در آن هیکل حبس کرده است و عمارت « چهل منار» را از غرائب روزگار است و بانی آن جمشید ، و همابن بهمن درزمان سلطنت خود عمارات بر آن افزوده و اسکندر رومی که بفارس آمد در انهدام آن امر فرمود. این نخستین جایی است که از ویرانی تخت جمشید بدست اسکندر سخن بمیان آمده است.
*
پژوهشگران و کاوشگران بزرگ جهان در تخت جمشید:
در سال ششصد و نود هفت هجری یا هزار و سیصد و هجده میلادی اُدوریش وُن پوردنون آلمانی نخستین گزارش از تخت جمشید را نوشت.
شاردن سیاح مشهور در سال هزار و ششصد و چهل و سه در سفرنامه خود به تخت جمشید پرداخته و صورتی از یک کتیبه ی آن را آورده است.
کرنلیوس دبروین باستانشناس هلندی که در سال هزار و ششصد و پنجاه و یک میلادی به ایران آمد، رساله ای درباره تخت جمشید نوشت که از اولین مطالعات اروپایی مربوط به این بنای تاریخی به شمار می رود. وی سه ماه در تخت جمشید ماند و بیست و چهار طرح از قسمت های مختلف این بنا ترسیم کرد. تا کنون نیز نام او که توسط وی بر روی یکی از شیرهای تخت جمشید حک شده در آن جا باقی است.
استاد بنام و پر آوازه معماری اطریش یوهان برنهارد فیشر فن ارلاخ در سال هزار و ششصد و پنجاه و شش میلادی در تألیف کتاب معماری خود که به زبانهای دیگر اروپائی از جمله انگلیسی نیز ترجمه و مورد استقبال فراوان قرار می گیرد، از معماری و شهر سازی ایران از بناهای پر شکوه سلطنتی اصفهان و پلهای اعجاب آمیزش می نگارد و آنچه را از سفرنامه های سیاحان مورد نظر درک کرده است سعی مینماید با تصورات و ایده های خود بر روی کاغذ آورد. فیشر حتی چندین تصویر چاپ شده از سفرنامه ها را کپی و بعضی ها را که برایش قابل فهم نبوده است با تصورات شخصی خود بازسازی می نماید.
هنگامیکه سخن از تخت جمشید میرود و از گفته های سیاحان در می یابد که هنوز جنگلی از ستونها برخرابه های آنجا برپا است به بازسازی آن پرداخته و از ترکیب ساختمانهای گوناگونی که حیاط هایی را در برمیگیرند مجموعه ای بزرگ می سازد.
فیشر بزودی از مطالعه سفرنامه ها، متوجه نزدیکی روحیه و معماری ایران کهن و معماری باروک اروپا میشود و اشتراک این دو را در ‹‹ معماری در خدمت سلاطین›› یا معماری شاهنشاهی می داند و از آنجا که خود او سرمهندس دربار اتریش بود، بیشتر به کنکاش در ریشه های معماری هخامنشی پرداخته و ضمن بازسازی تخت جمشید که بربلندیهای کوه رحمت (مهر) قرار داشته ساختمان قصر معروف شن برون را که هنوز نیز از دیدنیها و افتخارات شهر وین است بر روی تپه و بلندیهای باختر وین طرح میریزد و معتقد است:
همانطور که شهریاران ایران و از فراز تپه های مرتفع بر سرزمین پهناور خود نظر می افکندند باید شن برون را هم آنطور که از گزارش نویسندگان از تخت جمشید برمی آید بنا نمایم و متذکر میگردد:
همانطور که کوروش سرزمین خود را زیر نظر مینهاد اعلیحضرت ما نیز از فراز قصر واقع بر تپه هایش تا مرز وبوم مجارستان را زیر نظر افکند.
بهر حال منظور فیشر از روحیه این معماری ‹‹ موقعیت تپه ای فرازمند برای بپا نمودن قصر امپراطور بود›› بدانگونه که قصر ژوف اول همان حالت را که روزی قصر کوروش کبیر جهانگیر و هخامنشی برای خود بنا نموده بود، داشته باشد.
*
اولین کاوش‌های علمی در پارسه را هرتزفلد آلمانی در هزار و نهصد و سی ویک صورت داد.وی از سوی مؤسسه خاورشناسی دانشگاه شیکاگو فرستاده شده بود.یافته‌های وی هنوز در این موسسه نگه داری می‌شوند. هرتزفلد معتقد بود دلیل ساخت پارسه نیاز به جوی شاهانه و باشکوه٬ نمادی برای امپراتوری پارس و مکانی برای جشن گرفتن وقایع خاص به خصوص نوروز بوده‌است.به دلایل تاریخی پارسه در جایی که امپراتوری پارس پایه گذاشته شده بود ساخته شده‌است.هر چند در زمان مرکز امپراتوری نبوده‌است.
هرتزفلد در زمان رضا شاه بود که به این کاوش ها پرداخت و تخت جمشید را از زیر آوار و خاک بیرون آورد.وی موزه ی تخت جمشید را نیز بنا نهاد.
بخشی از آثار تخت جمشید در سال هزار و هشتصد و یازده و توسط رابرت گوردون از ایران خارج شد. کاوشگران غربی از اوایل سده نوزدهم به کاوش در این مجموعه پرداختند.
**
تخت جمشید تاریخی بسیار کهن دارد. هخامنشیان بر پایه¬ی آن بهشت زمینی، کاخ¬های باشکوه و نوروزخانه¬ی جهانی را تازه کردند.
اما آیا اسکندر تا تخت جمشید آمد و آنجا را سوزاند؟ پس چرا یکی از باشکوه ترین سوکنامه¬ های شاهنامه ی فردوسی در مرگ اسکندر است و مردم ایران به تلخی بر او می گریند؟ چرا در شاهنامه مادری ایرانی دارد؟ چرا نظامی گنجوی شاهکاری در ستایش وی به نام اسکندرنامه دارد؟ آیا او شاگرد ارستو بوده است؟ آیا او کسی است که شهر اسکندریه را بنا نهاد؟ پس چگونه تخت جمشید را به آتش کشید؟ آیا می توان اندیشید که شاید تخت جمشید اصلن تمام و کامل نشد؟ آیا کسان دیگری آن را نابود کردند؟ چه کسانی؟ در کدام یورش؟…

چنین است تخت جمشید، این سمفونی باشکوه معماری جهان! نخستین بهشت و سازمان ملل جهان.

*
در باره ی تخت جمشید کتاب ها و رساله¬های بسیار نوشته شده است. مانند: تخت جمشید از دکتر اشمیت و بسیارانی نیز کتیبه ها را به فارسی برگردانده¬اند. در باره ی گلنوشته ها نیز کارهای ارجمندی شده است. مانند: گل نوشته های تخت جمشید ازدکترارفعی.

من یخش  کتیبه ها را از برگردان استاد غیاث آبادی برگرفته ام.

صحبتی با نازنین مخاطبان گذرگاه و پاسخی به پاره ای از پرسش ها – محمود صفریان

خرداد ۱۳۹۱

یکی از هدف های عمده ی وجود و ادامه ی رسانه گذرگاه توجه به آثار ادبی است.
به شهادت فعالیت بی وقفه ی سالها ، هر اثر ارزشمند و زیبای هنری را حتا اگر فقط یک خط شعر بوده و یا یک داستان، و یا اگر یک رمان بوده یا نقدی قابل توجه و ارزشمند، برسر گذاشته و حلوا حلوا کرده ایم. در باره اش نوشته ایم و در صورت امکان آن را منتشر کرده ایم و یا باز نشر داده ایم. و آنجا که خواسته شده علف سبز را بجای زمرد قالب کنند مانع شده ایم و بر ملا کرده ایم و در این هردو مسیر نه مرعوب نام شده ایم و نه فریب مجیز گویان را خورده ایم، و نه شیفته فرش سرخی شده ایم که با جنجال تبلیغاتی زیر پای نویسندگان متوسط فرش کرده اند و نه به خط نشان ها توجه داشته ایم.
یک اثر هنری و بطور کلی یک فراورده ی ادبی را اگر باری چشمگیر و توانمند داشته است حتا اگر از یک تازه کار بوده نمایانده و تشویق کرده ایم و از امکانات گذرگاه برای پیشبردشان دریغ نکرده ایم، خودشان بهتر از همه می دانند. و آنگاه که خواسته اند اثری بی مقدار یا کم مقدار را به قبولانند مانع شده ایم و بر ملا کرده ایم. یا حتا اگر خواسته اند صاحب قلمی را بیش از آنچه که هست با ترتیباتی به اوج ببرند و در صدر بنشانند. فرصت نداده ایم، هرچند به فرمان ناشران و بادمجان دور قاب چینان پرخاش دیده ایم.

ما در ادوار مختلف تاریخ و در تمامی کشورها، بی مقدارها و شارلاتان های ادبی کم نداشته ایم. در ایران نیز بخصوص پس از بهمن ۵۷ که مردم بخاطر فشارهای فزاینده، تشنه قهرمان بوده و هستند، انگشت شما رانی توانسته اند به کمک ایادی و با کار برد شانتاژ، خود را جا بزنند و با تکرار پشت تکرار به قصد فریب افکار عمومی آب را گل آلود کنند و کلاهی که برای سرشان گشاد است بر سر بگذارند، ولی خوشبختانه دم خروس خودشان افشایشان کرده است. و گذرگاه نیز در همه این موقعیت ها و رخداد ها حضور داشته است. هر چند عده ای را خوش نیامده است ولی آن ها که طالب حقیقت هستند و تشنه ی ادبیات سالم و بی دغلکاری و خوب ، بر کار گذرگاه مهر تائید زده اند.
می گوئیم تا شما عزیزان بدانید که ما در حد خود و توانمان حضور داریم و چنانچه حتا در این شماره گذرگاه نیزتکه هائی از این مسائل را می بینید، بدانید که بر پایه نظارت ماست.
ما تا هستیم در را بر همین پاشنه نگهمیداریم.

اشاره ای برای دقت – افشین صفریان

خرداد ۱۳۹۱

• بالا گرفتن گفتگو پیرامون خلیج فارس وجزایر ایرانی آن،بهانه ای شد که بار دیگر یاد واژه هایی بیفتم که در راستای سده های گذشته وارد زبان ما شده وبنیان آن را زیروزبر کرده است.بیشترین چرایی آن تنبلی وکم همتی خودما بوده که هیچ گاه،درپی ویرایش آن بر نیامدیم. از آنجا که ریشه زبان کنونی ما عربی است، حتی بزرگان ادبیات ما مانند دهخدا،عباس اقبال آشتبانی و… با پالایش کردن آن مخالف بودند. خود من هم موافق حذف کامل این کلمات نیستم چرا که در این صورت، بعد از چند دهه،دسترسی ما به گنجینه ادبیاتمان قطع میشود.از آنجا که تمامی گذشتگان ما از حافظ وسعدی ومولانا گرفته تا امام محمد غزالی وبیهقی ودیگران از لغت های عربی استفاده کرده اند، با حذف آنها دیگر توانایی فهم آثار آنان برای نسلهای بعد بسیار سخت وحتی ناممکن میشود واین مشابه همان بلایی است که بر سر ترک های ترکیه آمد که پز مولانا را میدهند اما به ایرانیانی که به دیدار مزار او می آیند التماس میکنند که شعرهایی که پیرامون آرامگاه او نوشته شده است را برایشان بخوانند. با این حال، کل مطلبی که گفتم دلیل آن نمی شود که مرزهایمان را با زبان واندیشه وفرهنگ عربی،متمایزتر نکنیم. وقتی برای بسیاری از کلمات برابر پارسی آن را داریم، باید در حد توان، از آنها استفاده کنیم واین فرهنگ را هرچه بیشتر گسترش بدهیم.
خود این کار شاید سرچشمه ای شود برای رها شدن از قید وبندهایی که فرهنگ عربی بر ما مستولی کرده وعادات وخوی توحش آنان که به نام دین برما تحمیل شده است(نظیر سنگسار،قطع دست دزد و….) در زیر گزیده ای از لغات عربی وواژه های پارسی را آورده ام تا به یاد بیاوریم چقدر واژه پارسی داریم که میشناسیم اما از آنها استفاده نمیکنیم

زینت – آراستن
تاثیر- فرجاد
مقدس – سپنتا
عادت – خوی
تحقیق- پژوهش
اجداد – نیاکان
منظم – بسامان
معالجه – درمان
اطراف – پیرامون
مبارک خجسته
مشتق – برگرفته
موج – خیزاب

اشاره ای به یک بزرگداشت – ایرج هراتی

خرداد ۱۳۹۱

با درودی گرم به همه ی اعضای بزرگوار
انجمن هنر و ادبیات ونکور کانادا بخاطر کار گرم و دل انگیز بر گزاری بزرگداشت از شاعر و نویسنده و نمایش نامه نویس پر آوازه مردمی” نسیم خاکسار.”
وقتی می بینیم که چه بزرگانی به خاطر عدم امکان شرکت در این نشست با ارسال پیام توسط یوتیوب که می توان همه ی آن ها رانگاه کرد، و شرکت حضوری انبوهی از دوستاران این نویسنده ی به واقع بزرگ و مردمی، در می یابیم که کمترین نیازی به جنجال تبلیغاتی نیست. مُشک آن است که خود ببوید ….

فرمان آزادی کوروش بزرگ

خرداد ۱۳۹۱

فوت نویسندگی در کالبد شاگردان – محمود صفریان

خرداد ۱۳۹۱

می دانم عنوان کردن این مطلب، پاره ای از عزیزان را دلگیر می کند. اما ناچارم، چون بسیاری در مورد تاثیر آن پرسش کرده اند.
صحبتم در مورد دائر کردن کلاسهای نویسندگی است که گاه قرار است حتا در ۶ هفته آنهم با پولی گزاف، فن! نویسندگی را در ذهن و ذات و منبع! استعداد شرکت کنندگان، خدا گونه فوت کنند.
سئوال می شود مگر نه طی این همه سالها شاهد نویسندگانی بزرگ و آثاری ماندگار بوده ایم؟ آیا همه ی این بزرگان به کلاس نویسنگی رفته اند؟ مثلن چخوف، تولستوی، سارتر، راسل، جویس و…صدها نویسنده دیگر پس از شرکت در کلاسهای نویسندگی، نویسنده شده اند؟
یا هدایت ، چوبک ، جمالزاده ، دولت آبادی ، بزرگ علوی، احمد محمود، و بسیاری دیگر پس از رفتن به کلاس
توانسته اند: بوف کور، انتری که لوطیش مرده بود، یکی بود یکی نبود، کلیدر، چشم هایش، همسایه ها، و شاهکارهای دیگر را خلق کنند؟
شاید بتوان تصور کرد که اساتیدی پر مایه و خامه، اشاراتی مفید داشته باشند، اما در مورد آنهائی که خود نویسنده ای مقلد و متوسط هستند آنهم در ۶ هفته شک دارم که کاری از پیش برود. اما حتمن می تواند امرار معاش باشد.
نویسندگی مطالعه فراوان – استعداد ذاتی –و شوقی عاشقانه می خواهد، و چنین داشته هائی را نمی توان تدریس و تزریق کرد. همین

گفتگو- از یک سایت

خرداد ۱۳۹۱

سلطه‌گری را گفتند:
چه خوری؟
گفت:
گوشت ملت.
گفتند: چه نوشی؟
گفت: خون ملت.
گفتند: چه پوشی؟
گفت: پوست ملت.
گفتند: اینها را از چه راهی به دست می‌آوری؟
گفت: از جهل ملت.
گفتند: از جهل چگونه نگهداری می‌کنی؟
گفت: در جعبه طلایی تقدس. گفتند:
و چیست محافظ آن جعبه؟
گفت: خرافات.

آن جزیره ی همیشه سرد – محمود صفریان

خرداد ۱۳۹۱

در اقیانوس جهان با بسیاری از جزایری چون بهشت، جزیزه ای هست که می گویند پیش ترها رونقی و صفائی داشته، ” البته می گویند ” ولی من ندیده ام. گویا اما، چهار فصل را به تفکیک داشته است. ولی حالا سخت مفلوک است. متروک است. تو سری خورده است. فضایش پر از گرد و غبار است.
دو فصل بهار و تابستان از تقویمش افتاده است. آنجا همیشه زمستان است و گاه پائیری ” که فصل رنگ نام دارد ” سرشار از فقط برگهای زرد و درختان بی رمق و سر افکنده است. و زمستانش استخوان سوز است.
آنجا را ” لی لی پت ” ها اداره می کنند. لی لی پت هائی که گویا از فضا آمده اند. چون هیچ یک از اجزا صورتشان جای خودش نیست. دهانشان خیلی گشاد است، یک چشم در کله سر دارند که فقط آسمان را می بیند. کله کوچکی دارند که نباید مغزی بزرگتر از فندق در آن باشد. دهانشان پر از کف است و زبانشان سخت دراز است. و با اصواتی صحبت می کنند که مفهوم نیست، مخلوطی از انگلیسی و عبری و روسی و چینی است… تنها کلماتی که مفهوم است بوی اندوه می دهد…فضا بویناک است.
حواستان باشد، مبادا فریب دلالهائی را که بلیط گردش در این جزیره را می فروشند بخورید، دیدن که هیج، شنیدن هم ندارد. نازی آبادی اند خودی و بیگانه نمی شناسند یک وقت دیدی رفتی اما نیامدی.
فریب ظاهر رستم صولتی شان را نباید خورد، این برای ماست، اما برای آن ها که بادشان کرده اند آنجایشان از جنس افندی است.

عمری باشد وقتی پرده بیفتد خواهید دید که خلاف عرض نکرده ام.

استاد پرویز شهریاری مرد بلند آوازه ی ریاضیات درگذشت

خرداد ۱۳۹۱

پگاه روز ۲۲ اردیبهشت ۱٣۹۱؛ استاد پرویز شهریاری؛ یکی از چهره های ماندگار ریاضیات در ایران، و یکی از کوشندگان بلند آوازه و دراز پیشینه ایران دوستی و دموکراسی خواهی؛ چشم از جهان فرو بست. برپایه آگاهی رسانی کم دامنه رسمی و نارسمی، در ساعت ۴ پس از نیمروز، گروهی از مردم برای گرامیداشت یاد و به خاکسپاری پیکر استاد، در جایگاه مدرسه “فیروز بهرام” درخیابان چرچیل گردهم آمده بودند. در همین ساعت، این گروه از مردم برای برگزاری مراسم، با چند دستگاه اتوبوس و خودروهای شخصی خود، رهسپار “گورستان قصر فیروزه” شدند. در دست برخی از آنها، پیکره هایی از زنده یاد شهریاری و شعر “من مرگ هیچ عزیزی را باور نمیکنم”، دیده میشد. گفتگوهای شخصی باشندگان مراسم، پیرامون منش ستم ستیز استاد دور میزد که هیچگاه در برابر زورگویانُ سر خم نکرده بود. برخی از همکاران او در میان باشندگان، بر پشت کار شگرف شهریاری در انجام کارهای روزانه خود، از جمله برگشتن بیدرنگ او به دفتر کارش پس از یک تکه برداری مشکوک به سرطان یاد میکردند.
او از سالهای جوانی با تمام توان در راه  دستیابی به فضائی باز و رسیدن به آزادی و شکستن قیود ِ بر دست وپای مردم کشورمان مبارزی راستین بود.
او دانشمندی به کمال بود و میراثی ارزشمند برای جوانان کشورمان بر جای گذاشته است.
ردای روشنفکری راستین و در خدمت مردم بر قامت رسای او بسیار برازنده بود.
سوگش درد ناک است و جای خالیش نمایان.
یاد بزرگوارش زنده باد

فرازی از نامه محسن دوست قدیمی ام

خرداد ۱۳۹۱

محمود جان، دوست بزرگوارم
کتاب روز های آفتابی را که برایم فرستاده بودی خواندم. از مهرت برای ارسال آن سپاسگزارم.
می خواهم در موردش کمی با تو صحبت کنم ، امیدوارم حال و حوصله اش را داشته باشی. و از آنچه که می گویم دلگیر نشوی هر چند با شناختی که از تو دارم می دانم که اهل این دلخوری ها نیستی.
می دانی من یک عمر است که در رکاب ادبیات هستم. کم کتاب نمی خوانم و صحبت در باره آنها را در هر فرم و روالی باشد نیز از دست نمی دهم. و می دانی که سالها با همه ی کوچکی در جمع بزرگان حضور داشته ام از هوشنگ گلشیری به زمان زندگی در جنوب گرفته تا در نشست های تهران با حضور سیروس طاهباز و حسن پستا مشرف آزاد تهرانی ” م. آزاد ” و دیگران. و حاصل این بوده که کتاب باید خواندنی، فهمیدنی، و گیرا باشد با نثری روان.
یادت می آید وقتی که ” چشمهایش ” بزرگ علوی منتشر شد و یا ترجمه روان کتاب ” پر ” ماتیسن ظهور! کرد
چه بیدادی شد؟ اما حالا متاسفانه ورق بد جوری بر گشته است. و کتاب ” روز های آفتابی ” توهنوز در آن روال فهم و خوانش است.
محمود جان حالا باید نشود کتاب را راحت خواند، نباید سوژه اش قابل درک و دریافت باشد. باید کتاب پر از جملات نامفهوم و گاه بی سرو ته باشد، تا در باره اش جنجال راه بی اندازند. حتا اگر دولت آبادی هم باشی با کتابهای جای خالی سلوچ و کلیدر باز باید کتاب سخت خوان وسخت فهم ” سلوک ” را داشته باشی.
دور و زمانه چنین شده است. گاه برای نویسنده ای متوسط با رمان هائی اقتباسی آن هم با نثری بی سرو ته و نچسب چنان شلوغ راه می اندازند که اگر حواست نباشد، به زور حقنه ی تبلیغ گمان می کنی که نکند از قافله عقب مانده ای و با زمان جلو نیامده ای.
البته باید یکجور هائی دُمت هم به جاهائی بند باشد تا به بازی گرفته شوی ، وباد کنک ِ بشتابید بشتابید برایت هوا کنند. به اطرافت که نگاه کنی نمونه این بازی های فریب دهنده را می بینی و فرش های قرمزی را که با جنجال تبلیغاتی زیر پای این نویسندگان متوسط کم مایه فرش می شود، و بیچاره ها را هوائی می کنند و گمان می برند که کسی هستند و حتا گاه کار را به آنجا می کشانند که خودشان یا دوستی !! آن ها را می کنند مجنون داستان خود، و چون لیلی برایشان سینه می زنند. آن بزرگ قرن ها پیش به درستی متوجه شده بود که برای گرفتن ” داد” باید
” مطربی ” بدانی…
نثرت باید نامفهوم باشد، داستانت باید سر وته مشخصی نداشته باشد و باید عمله اکرات منتظر الدستور نیز سفارش شوند تا برایت غوغا راه بی ا ندازند و اینجا و آنجا نیز دعوتت کنند تا برایشان غلط غلوط حتا از رو با تپق و لکنت ” چیزی ” بخوانی.
نه رفیق بی این داشته ها راه بجائی نمی بری هرچند داستان هائی چون روز های آفتابی و جاسم و غنچه داشته باشی….
اما چرا برای دل خودت می توانی بنویسی و برای آن ها که یکه شناسند و خزف را از صدف فرق می گذارند.

نشریه بیداری

خرداد ۱۳۹۱

نشریه بیداری  خواندنی است

این لینک را

www.bidari.org

کلیک کنید و آن را بخوانید

مراقب قلب ها باشیم – ژان پل سارتر

خرداد ۱۳۹۱

وقتی تنهائیم، دنبال دوست می گردیم،
پیدایش که کردیم، دنبال عیب هایش می گردیم،
وقتی که از دستش دادیم، در تنهائی، دنبال خاطراتش می گردیم.
مراقب قلب ها باشیم ، هیچ چیز آسان تر از قلب نمی شکند.

یادداشتی کوتاه اما بسیار مهم برای ثبت در تاریخ – محمود کویر

خرداد ۱۳۹۱

دوستان نازنین بیش از بیست و پنج سال است در تمام نیا فریاد زده ام که ایرانیان بیش از ده هزار سال تمدن دارند و از اروپا نیامده اند بلکه این ایرانیان بودند که به اروپا رفتند و تخم تمدن را در نیا افشاندند و اینک شاهدی دیگر که امروز بیان شده است:
دکتر اشرفیان استاد دانشگاه پرثموث انگلستان:
مطالعات ژنتیک نشان می دهند که شباهت های ژنتیکی ما ایرانیان با اروپائیان نه به دلیل مهاجرت اقوامی از اروپا به ایران (در حدود چهار هزار سال قبل) بلکه به دلیل مهاجرت کشاورزان ایرانی به سمت اروپا (در حدود ده هزار سال قبل) می باشد

عصردلگیر پائیزی – علی اصغرراشدان

خرداد ۱۳۹۱

عصر پائیزی دلگیری بود. برگ از برگ تکان نمی‌خورد. هوا ورم آورده بود. مگس‌ ها وز- وز می‌کردند. کلاغ‌های لابلای برگ و بار زرد و خکشید ه‌ ی چنار، به جان یکدیگر افتاده بودند. انگار یکی از کلاغ‌ها قوانین آنها را نقض کرده بود. گروهی به جان کلاغ خاطی افتاده بودند. پر و بال و سر و تنش را زیر چنگ و نوک گرفتند. کلاغ گناهکار جیغ می‌کشید. از شاخه ‌ای به شاخه ‌‌ای می‌پرید. بال‌های پرکنده‌ ی خود را به التماس باز می‌کرد . به پناه شاخه ‌ها پناه می‌برد. کلاغ‌ها دسته جمعی حمله می‌کردند. هر کدام سعی داشت، در بیرون آوردن چشم آن یکی ،بر دیگران پیشی بگیرد. کلاغ‌ها آن قدر چنگ و ناخن به سر و چشم کلاغ خاطی زدند، که در فاصله ‌ی چند قدمی پاقدم نقش زمین شد.

چند سگ بی‌حال کنار دیوار کلوخی خانه ‌ی کدخدا خودرا رو خاک ول داده بودند. کلاغ افتاده اشتهاشان را وسوسه کرد. دم‌های خود را بلند کردندو طرف کلاغ نیمه مرده خیز برداشتند. سگ‌ها به کلاغ نرسیده بودند، که گله‌ ی کلاغ‌ها به سگ‌ها هجوم بردند. دور و اطراف سگ‌ها سیاه شد. سگ‌ها از ترس از خیر کلاغ خوری گذشتند. دم‌های خود را وسط پاها خیزاندند و راه بیا بان‌های بی‌کران را پیش گرفتند. کلاغ‌ها لاشه ‌ی کلاغ نیمه ‌جان را به نک گرفتند و بلند کردند، قارکشیدندو در افق دم کرده ی مغرب گم شدند.

وسوسه هجوم به کلاغ افتاده، به جان پاقدم نیشتر می‌زد. اما از اتحاد کلاغ‌ها خبر داشت. هنوز زخم‌های نک کلاغ را رو سر خود داشت. برای برداشتن جوجه‌های کلاغ از درخت بالا رفته بود، کلاغ‌ها به سر و روش هجوم آوردند و نزدیک بود چشم‌هاش را از کاسه بیرون بیاورند. بعد از آن، پشت دست خود را داغ کرد که به کلاغ و لانه ‌اش نزدیک نشود. سگ‌ها این تجربه را نداشتند و مزدشان را گرفتند و گریختند.

قیل و قال کلاغ‌ها دور شد. پاقدم گریبان خیال خود را از شر کلاغ و کلاغ‌ بازی خلاص کرد. چرخی دور خود زد. رو زمین یک شانه شد. پاهاش را دراز کرد. کف دست را بر چانه زد. دست را خماند و ستون سرو گردن خود کرد. نگاه و حواسش را به کپه ‌ی پیرمردهای خانه ‌نشین سپرد. حاج عبدول و حاج مهدی و علی قلیانی زیر سایه‌ ی بی‌پایان چنار دور هم جمع شده بودند و گرم گپ زدن بودند.

علی قلیانی خود را از کپه‌ پیرمردها کنار کشیده و پینکی می‌زد. جار و جنجال کلاغ‌های بازمانده هر از گاه چرتش را پاره می‌کرد. علی قلیانی پیچ و تابی به خود می‌داد. پاهاش را دراز می‌کرد. تن پر پیچ و تابش را به تنه‌ ی چنار تکیه می‌داد. چرتش که می‌برد، دهنش به اندازه ی لانه‌ ی گنجشک باز می‌ماند. لب زیرین کت و کلفتش آویزان می‌ماند. جوئی باریک از دهانش، ریش پت و پهنش را آبیاری می‌کرد. خرناسه ‌اش خوب که اوج می‌گرفت، خودش را از خواب می‌پراند. بیدار که می‌شد، باز باد به چهار ستون تنش می‌افتاد. لغوه گریبانش را می‌گرفت. دستمال چهارخانه چرک‌ مرده را رو لب و لوچه ی آویخته‌ ی خود می‌مالید.

دوباره جیغ و داد کلاغ‌ها بالا گرفته بود. علی قلیانی دو ـ سه مرتبه خود را کش و قوس داد. کیسه‌ ی توتونش را از جیب بغل بیرون آوردوچپقی چاق کرد. هشت ـ ده پک کشید. سرفه امانش را برید. رنگش کبود شد. عصای خود را تکیه‌ گاه تن کرد. لرزان، از زمین بلند شد. تن لغوه گرفته ‌اش را به تنه ‌ی چنار تکیه داد. عصاش را حواله ‌ی کلاغ‌های بالای چنار کرد و داد کشید:

– برید گم شید! بر پدرش لعنت که ناف شما قرشمال‌ها را برید. سگ پدرها انگار کله‌ ی چغوک خوردند!….

پاقدم باصدای بلند به علی قلیانی خندید. علی قلیانی رو عصای خود قوز کرد. لرزان دور خود چرخید. جای خنده را پیدا کرد. چشم غره ‌ای به پاقدم رفت و داد زد:

– تو چی مرگته، تخم شب سیزده؟ حقا که تخم نابسم ‌اله و نواده‌ ی همان سردار یاغی هستی.

علی قلیانی می لرزید و لنگ لنگان می‌رفت. جیپی ترتر کردوپرسر و صدا، کنار چنار میخکوب شد. شش ـ هفت ژاندارم تفنگ به دست، مثل لشکر جرار مغول، از جیپ بیرون پریدند. جمع پیرمردها از هم پاشید. بچه‌ها هراس زده، بازی را رها کردند. بچه‌ ها از ترس پخش و پلا شدند. بچه‌ های کوچکتر فرار کردند و بزرگترها به فاصله‌ ی دوری، با چشم‌های از تعجب گشاد شده، به جیپ و ژاندارم‌ها زل زدند.

علی قلیانی، که گرد و خاک جیپ باز به سرفه ‌ش انداخته بود، رو زمین چندک زد. ژاندارم‌ها، مثل اجل معلق به جان خلق‌اله افتادند. هرکس گیر قنداق تفنگ افتاد ،شل و کور و خونین و مالین شد. ضربه ‌ی قنداق اول کمر علی قلیانی را به آتش کشید. نفسش پس افتاد، رو خاک به زانو درآمد. ضربه ‌ی دوم وسط شانه ‌ش راگرفت، چشم علی قلیانی سیاهی رفت. دمر رو خاک کپه شد.

استاد طالب رفتار ژاندارم‌ها را که دید، هاج ـ واج شد. خطر را حس کرد. از بهت ‌زدگی بیرون آمد. دستپاچه، گیوه‌ ها و چاقو‌ها و چرخ و ابزار خود را جمع و جور کرد.

استاد طالب سرگرم جمع و جور کردن بود، که قنداق تفنگ گرده ‌اش را سوزاند. دست خود را رو پهلوی خود گذاشت. جابه جا شد. وسط کارگاهش ،در شکم چنار، رو زمین چمباتمه زد. سر دسته‌ ی ژاندارم‌ها گریبانش را گرفت، او را از شکم چنار بیرون انداخت. استاد طالب چند غلت رو زمین خورد. سر گروهبان گریبان او را گرفت و از زمین بلندش کرد. دو ـ سه مشت به سر و صورتش کوفت و گفت:

– مرتیکه، همین تو پفیوز مرکز هرج و مرجی! مردم رو دور چنار جمع می‌کنی. براشون سخن‌رانی می‌کنی. عقلاشون رو می‌دزدی و کارد و خنجر و اسلحه می‌سازی و می‌گذاری تو دستشون. خیال می‌کنی من شما پست فطرتارو نمی‌شناسم؟ سال‌ها تعلیم و دستور گرفتی و اومدی تو دهات دکون واکردی؟ ارواح ننه ‌ت، رگ و ریشه تو می‌زنم. می‌گذارم تو این آبادی لونه کنی؟ با همین اسلحه‌ها زدین آ قا رو شل و پل و چلاقش کردین. دماری از روزگارتون در آرم که همین کلاغا به حالتون زار بزنن!….

کله‌ ی استاد طالب دنگ دنگ می کرد. ضربه ‌های مسلسل‌وار سرش را گیج کرد. خون از دو سوراخ بینیش فروان می‌زد. دندان‌هاش به خون نشسته بودند. خون لب و دهن خود را با آستین نیمتنه‌ ی چرکین و چرب خود پاک کرد و گفت:

– کارد و خنجرو نمی‌دانم این چیزها کجا بود جناب سروان؟ به سر خودتان من از راه گیوه ‌دوزی نان بخور و نمیری برای عهد و عیالم در میارم. خوب البته که بنده تو ده زندگی می‌کنم، مگر تو ده بودن گناه داره؟ پس همه ‌ی اهل این آبادی را باید به سیخ و سمبه کشید، برای این که همه ‌شان تو ده هستند!

سر گروهبان که کف به لب آورده بود و در جای خود آرام نداشت، دستی به گونه‌ های به خون نشسته ‌ی خود کشید، شکم برآمده‌ ی خود را جلو داد و کف دست پرگوشت خود را به بناگوش استاد طالب کوفت و نعره کشید:

– مرتیکه‌ ی قرمپوف! نگاش کن چه طور خودشو به کوچه‌ ی علی چپ می‌زنه؟ خیال می‌کنه با دسته ‌ی کورا طرفه پدرسگ! شما جاسوسا همه ‌تون هزار چهره دارین.

استاد طالب دوباره خون لب و دهن و صورت و بینی خود را پاک کرد، یکی دو قدم فاصله گرفت، خود را موقتاً از کنار ضربه کمی دور کرد و گفت:

– واله به علی قسم من معنی حرف‌های شما را نمی‌فهمم! من فقط گیوه می‌دوزم و نان زن و بچه‌ هام را از این راه در میارم.

سر گروهبان که متوجه جاخالی کردن استاد طالب بود، هیکل خوب خورده و گرد خود را کنار او کشاند و گفت:

– پس بفرما اینا چیه تو بساطت؟ پس شما با چی اون بلا رو سر آقا آوردین و زدین چلاقش کردین؟ خیال کردین شهر هرته؟ هرکی پاشو تو آبادی گذاشت بزنین شل و چلاقش کنین؟ فکر نکردین کسی که تموم هستی شو میاره می‌ریزه تو کناره‌ ی کویر، بی‌حساب نمیاد؟ فکر نکردین ممکنه اصلاً مامور یا خود دولت باشه؟ فکر نکردین اونی که مثل کوه پشتش وایستاده می‌تونه صدتا از این آبادی هارو با تموم آت و آشغالاش بفرسته جهنم؟ زدین چلاقش کردین؟

– جناب سروان، این چاقو خربزه‌ م نمی‌بره. اینا مال هرس کردن رز و درخت و علف چینیه، به جان بچه‌ هات!

– هی بی‌خود جناب سروان جناب سروان نزن. من گروهبانم و تموم این ولایت خراب شده ‌م می‌دونن. اگه این کاردا و خنجرا خربزه نمی‌بره، پس چی جوری درخت هرس می ‌کنه؟ بی‌ناموس خیال می‌کنه خر رنگ می‌کنه.

فحش ناموسی آخر سر گروهبان، مثل سمبه‌ ی گداخته ‌ای تو مغز استاد طالب فرو رفت. اختیار خود را از دست داد. رگ‌های گردن و پیشانیش به پر پر درآمد. کاسه‌ی چشم‌هاش به خون نشست. مثل اسفنج تو آتش افتاده، از جا کنده شد. نفهمید چه می‌کند، گلوی سر گروهبان را میان پنجه‌های خود گرفت و با یک تکان او را بر زمین کوفت. پنجه ‌های استاد طالب، مثل گاز انبر، دور گردن و گلوی گروهبان قفل شد. او را به خرخر انداخت. رنگش کبود شد. ژاندارم‌ها با قنداق تفنگ به جان استاد طالب افتادند. لش لت و پار شده و غرقه در خون او را به زور از گلوی سر گروهبان جدا کردند.

سر گروهبان از نفس افتاده بود. یک سطل آب رو سر و صورتش ریختند. کمی جنبید و بلند شد، در جانشست. بعد از مدتی برخاست. چشم‌هاش دو کاسه‌ ی خون شده بود. سر خود را به چپ و راست چرخاند و ناگهان دیوانه‌ وار نعره کشید:

– پدرسگ‌ها واسه چی وایستادین؟ یااله بنز ین! یه گالن بنز ین از تو ماشین بیارین!

یکی از ژاندارم‌ها، دستپاچه طرف جیپ دوید و دو گالن بنزین آورد. سر گروهبان باز نعره کشید:

– بریزین رو بساط و خود مادر قحبه ‌شم بندازین تو شعله ‌ها! تو یک چشم به هم زدن چنار و کارگاه استاد طالب به آتش کشیده شد. لهیب شعله‌ها شکم چنار و کارگاه را در خود فرو گرفت. شعله ‌ها بر تنه‌ ی چنار لیسه زدند. اوج گرفتند. کار شعله‌ ها بالا گرفت. شعله‌ ها سینه ‌خیز، خود را به شاخ و برگ و کاکل چنار هزار ساله کشیدند. چنار به کوهی از شعله بدل شد.

کلاغ‌ها قیه کشیدند. گروهی رو به افق‌های دور دست پر کشیدند. گروهی که سال‌های آزگار در آن لانه و زاد و ولد کرده بودند، قار کشیدند و به شعله‌ها حمله کردند. پر و بال چندین کلاغ به آتش کشیده شد. چند کلاغ سوخته جیغ کشیدند و جلو پای ژاندارم‌ها رو زمین افتادند. چشمان اناری شکل محتضر خود را به ژاندارم‌ها دوختند و مردند.

سرگروهبان ژاندارم کلاغ نیمه ‌جانی را دم تیپا گرفت و داد کشید:

– کلاغاشونم غیر کلاغای همه جای دنیاست! مثل سگ دیوونه به شعله‌ ها می‌پرن!

چنار کهن سال می‌سوخت و دودش به چشم آبادی می‌رفت. دود چنار آسمان آبادی را تیره کرد. پیرمردها از فرصت استفاده کردند، استاد نیمه جان را، را کشان ـ کشان از معرکه در بردند. سر گروهبان به ژاندارم‌ها نهیب زد.

– یااله برین لش این مرتیکه‌ ی یاغی را بگیرین بیارین بندازین تو آتیش! مگه گوشاتون کره؟ دستور مافوقتونو اجرا نمی‌کنین؟ همه تونو میدم بگذارن سینه دیوار!

کسی از جای خود تکان نخورد. ژاندارم‌ها به هم نگاه کردند. یک ژاندارم پا به سن گذاشته به گروهبان نزدیک شد و گفت:

– قربان این کار صورت خوشی نداره. الان شما خیلی عصبانی هستین. اجازه بدین از خیر این کار بگذریم. مردم ولایت می‌شورن. مثل توپ تو ولایت می‌ترکه. صداش تو مردم می‌پیچه. پوزه ‌ش به قاعده‌ ی کافی به خاک مالیده شد. بگذارین ببرن گم و گورش کنن. گمون نکنم زنده بمونه….

بیم و امید – محمود صفریان

خرداد ۱۳۹۱

می دانید تنها رمانی که در هفت فصل نوشته ام
شام با کارو لین است.
هر فصل این کتاب خود در عین اینکه کاملن در ارتباط با کل کتاب است
و جزئی از روند فصل های دیگر است، به تنهائی نیز در قالب یک داستان کوتاه خواندنی است.
نگاهی داشته باشید به فصل ششم این کتاب که نام
بیم و امید را دارد.
امیدوارم مورد پسند واقع شود

——————————————————————————————-

وقتی به دفتر بزرگ و نیمه مجلل کارِ قاضی که برای ملاقات طرفین دعوا جهت بررسی اولیه تنظیم پرونده تعیین شده بود وارد شدم، نفسم از راحتی فاصله گرفت، وحال پکر و سر خورده ای پیدا کردم در حدی که آقای ” هاردینگ ” متوجه شد و آهسته در گوشم گفت:
” آرام و راحت باش ”
تزیین اتاق بیشتر مناسب میهمانی بود تا رسیدگی اولیه قضائی. بجای صندلی مبل های تک نفره را به دور قرار داده بودند. جای قاضی در بالای سالن پشت یک میز پُر هیمنه بود، و برای هر احضار شده ای مبلی تدارک دیده بودند.

قبل از ما ” من و وکیلم آقای هاردینگ ” آقای ” جفرسون ” و دونفر دیگر که نمی شناختم آمده بودند.

نه قاضی حضور داشت و نه ” جان مارتین ” وکیل کارولین و بانی این نشست و این بساط و نه

خود ِکارولین که امروز بدون حضور او کار سامان نمی گرفت.

برای من نتیجه این رسیدگی مهم نبود و لی نمی دانم چرا بیقراری خاصی در جانم ریخته بود.

دیدن کارولین پس از این همه مدت و پس از آن ماجرائی که من نمی دانم چرا پیش آمد و چرا مثل یک جنون ادواری مرا به چنان عکس العمل نا خوشایندی کشاند، می توانست یک واقعه باشد.

” جناب هاردینگ چرا اینجا این همه سرد است، ممکن است بفرمائید درجه گرما را زیاد تر
کنند؟ ”
نگاه و لبخند او از گفتن پشیمانم کرد.
” بهتر است بروی دستشوئی و کمی آب گرم به صورتت بزنی و همان حدود ها باشی. موقعش که شد با تلفن خبرت می کنم…”
قبول نکردم.
” من از روبرو شدن با کارولین نگرانم . نه از هر تصمیمی که گرفته شود…”
و زیر لب اضافه کردم
” به او بد کردم . ”
گرفت
” با همه علاقه ای که به او داشتی؟ ”
با آمدن ” جان مارتین ” بدون کارولین، واضح پریشان شدم. وکیلم متوجه شد. و سنگینی نگاههای آقای ” جفرسون ” هم به سرو رویم ریخت.
دیدم بد نیست تا قاضی نیامده پیشنهاد وکیلم را برای شستن صورتم با آب گرم اجرا کنم.
وقتی با سر وروی صفا داده به سالن بر گشتم قاضی آمده بود. با پوزشی زیر لبی رفتم سر جایم. و سنگینی نگاه او را که نبایستی پس از آمدنشان کسی وارد شود با شرمندگی احساس کردم.
سکوت عذاب دهنده ای بر سالن حاکم بود. با پچ پچ هم نمی شد صحبت کرد.
هرچه چشم چشم کردم اثری از کارولین ندیدم. تمام صورتم را همچون یک علامت سوال بزرگ به صورت وکیلم دوختم. برایم روی کاغذ نوشت:
” آن جلوی جلو نشسته، ولی سرک نکش. ”
سرک کشیدم ولی کسی را ندیدم.

” گمان می کنم همه آنهائی که دعوت شده اند، آمده اند. شروع می کنیم. ”
این صدای قاضی بود که همچون چکش معروفشان بر سرم فرود آمد.
پس از سکوتی مجدد، صدای آشنای کارولین در فضا پیچید. تکان خوردم. صورتم را در دست هایم پنهان کردم.

دست های آقای هاردینگ را روی پاهایم احساس کردم که بسیار مهربانانه فشارم داد:
” امیر آرام باش ”
” اگر عالی جناب اجازه بدهند، من علاقمندم قبل از شروع، آقای سبحانی را تنها ببینم.
می شود خواهش کنم این رسیدگی بماند برای روزی دیگر…”
” متاسفانه خیر خانم اسمیت. نمی توانیم تمدیدش کنیم. ضمن اینکه ادامه یا پایان سریع کارمان بستگی به پاسخ شما به اولین سوال من دارد. اگر آمادگی دارید مطرح کنم. ”
همه به هم نگاه کردند و… سکوت. و من کما کان صورتم را گرفته بودم.
و آن همه ماجرا با سرعتی باور نکردنی از صفحه مغزم عبور کرد.
جفرسون و هاردینگ نگاه زود گذری را بهم انداختند و من مجددن صدای کارولین را که درست نمی دانستم کجا نشسته است شنیدم و همراه با آن صدای طبل قلبم بلند شد.
” بفرمائید عالی جناب من آماده ام….”
” عالی جناب اجازه بفرمائید اول من سوالی را از آقای سبحانی بپرسم تا خانم اسمیت بهتر متوجه بشوند که موضوع چیست ”
” آقای مارتین موضوع را پیچیده نکنید. شما شکایت کرده اید که آقای سبحانی با ادعائی واهی به خانم اسمیت فشار روحی آورده است. اینطور نیست؟ ”
” بله عالی جناب ”
” خب جواب خانم اسمیت می تواند تکلیف را روشن کند. دیگر لزوی به سوال شما از آقای سبحانی نیست. ”
” عالی جناب آیا پاسخ خانم اسمیت می تواند ضمنن آخرین سوال باشد؟ ”
” آقای هاردینگ شما برای من تکلیف روشن نکنید بگذارید آنگونه که باید کار پیش برود. “

” خانم کارولین اسمیت شما نامزد آقای امیر سبحانی هستید؟ ”
” بله عالی جناب ”
تمام نفس های حبس شده در سینه ها یکجا و با صدا بیرون ریخت. و قاضی نیز که گویا انتظار چنین پاسخی را نداشت با صدائی که کمی بلند تر از متعارف بود گفت:
” خانم کارولین اسمیت درست شنیدم؟ گفتید که نامزد آقای امیر سبحانی هستید؟ ”
” بله عالی جناب درست شنیدید من و آقای امیر سبحانی نامزد هستیم ”
و قاضی بدون معطلی نگاهش را متوجه من کرد و پرسید ”
” آقای امیر سبحانی سوال من و پاسخ خانم کارولین اسمیت را واضح شنیدید؟ ”
” بله عالی جناب ”
” حالا از شما می پرسم آقای امیر سبحانی شما نامزد خانم کارولین اسمیت هستید؟ ”
” بله عالی جناب ”
” پس چرا مدتی است همدیگر را ندیده اید ؟ ”
” من نمی دانم چرا بی دلیل از او نا راحت شدم و تصمیم گرفتم مدتی از او دور باشم ”
” و حالا فکر می کنید که آن ناراحتی تمام شده است و می خواهید مجددن نزدیک او باشید ”
” بله عالی جناب ”
نگاههای هاردینگ و جفرسن مثل دو گلوله آتش، داشت صورتم را می سوزاند. ولی مطمئن بودم که خیلی زود متوجه موضوع خواهند شد.
” آقای هاردینگ پس چرا شما بعنوان وکیل آقای سبحانی موضوع را به آقای مارتین نگفتید؟ ”
” عالی جناب! هم من و هم آقای بیل جفرسن ریاست دانشکده، قصد چنین کاری را داشتیم ولی متاسفانه ایشان در تمام مدت بسیار عصبی بودند و فرصت صحبت نمی دادند، ضمن اینکه آقای سبحانی بسیار واضح این موضوع را با ایشان در میان گذاشتند اما آقای مارتین بجای قبول، این ماجرا را راه انداختند. ”
” آقای مارتین شما حرفی ندارید؟ ”
” خیر عالی جناب …ولی می دانم که داستان اینگونه نبود…. اجازه بدهید حرفی نزنم ممنون می شوم. ”
” بسیار خوب. ختم این نشست قضائی را اعلام می کنم. “

آقای جفرسون جلو آمد و مرا در آغوش گرفت و گفت:
” واقعن آفرین، عجب خانم با احساس و با صفتی است. نمی خواهی بروی سراغش. می دانی که او روی صندلی چرخ دار است؟ ”
” صندلی چرخدار؟ نه، نمی دانم، چه شده؟ برای چه کارولین من بر روی صندلی چرخدار است؟
از چه موقع می دانستید؟ چرا حالا به من می گوئید؟…. ولی مهم نیست. حتمن خودش برایم تعریف خواهد کرد….”
آه خدای من، آن اندام اثیری زیبا بر چرخ نشسته است؟ چرا؟…امیر! گناهکاری گناهکار…
با سپاس از همه ی محبت های شما می روم سراغش و به هر شکل می برمش به خانه خودم….
خواهش می کنم هر دوی شما مرا در اولین برخوردم با او، همراهیم کنید، نگذارید تنها بروم…”
” حتمن علاقمند هم هستیم ”
و به اتفاق رفتتیم به بطرف کارولین. بیش از حد هیجان داشتم، هم برای دیدن او و هم برای فهمیدن اینکه چه به روزش آمده است…”

” امیر نمی توانم جلوی پایت بلند شوم، مرا ببخش ”
” کارولین!…کارولین خوبم… چکار کردی؟ چقدر خوشگل تر از سابقی، چه تر وتازگی خوبی پوستت دارد…تو کارولین خودمی… ”
و خم شدم دستش را بوسیدم. سرم را در دامنش نگهداشت و اشکش که آتشم زد سرازیر شد.

شب را تا نزدیکی ها ی صبح حرف زدیم.
” وقتی داشتم در فکر گم کردن تو دست و پا می زدم بی اختیار رفتم وسط خیابان…باید مرده باشم، اما می بینی که مانده ام…ولی نه می خواهم نامزد تو باشم و نه در فکر بودن با تو هستم. آنقدر دوستت دارم که زندگی ات را خراب نکنم.”
و صورتش را برگرداند
” ولی کارولین! تو در محضر قاضی اعتراف کردی که نامزد من هستی و من هم.
چه فکر می کنی؟ من که قصد مسابقه دوی ماراتن با تو ندارم. من شخصیت تو را دوست دارم، و تو اگر بتوانی مرا با همه ی آنچه که گذشت ببخشی و دوست داشته باشی من مشکلی را نمی بینم…”
بدون اینکه به من نگاه کند، سرش را پائین گرفته بود و با سکوتش دلهره ای را که نمی دانم از کجا نشئت می گرفت در جانم می ریخت…
” …امیر تو می دانی که اغلب خانم ها ی مجرد، در ترازوی احساس خود چندین مرد را آماده دارند و آنقدر آنها را سبک سنگین می کنند تا در یابند که کدامین مناسب چسباندن نهائی به تنورهستند، ولی من وقتی پس از سقوط ” جان ” و تحمل درد عذاب دهنده ی نبود او، کمی آرام گرفتم فقط تو را می دیدم، بی هیچ شیله پیله ای، بی هیچ تلون احساسی و بی هیچ دروغ و نیرنگی، و تو چون مار گزیده ای خوب می دانی که چه می گویم.
من به تو نه تنها علاقمند شدم که عادت کردم و حتا واضح به تو گفتم که از حرف زدن و درک و دریافت و شعورت با تمام وجود خوشم آمده است و قبول کن که این یک نوع اعتراف به عشق بود.
آن شب! جدا که شدیم به این فکر بودم فردایش از تو بخواهم تا برای همیشه با هم باشیم…که نشد.”
” کارولین گناه این نشدن را من به گردن می گیرم. من در یک لحظه ی بحران فکری این ” نشد ” را باعث شدم…مرا ببخش…”
موضوع را ادامه نداد و با تغییر مسیر حرف متوجه شدم که نمی خواهد در مورد آنچه که ما را به اینجا کشانده است صحبت ادامه یابد، هرچند در همین یکی دو جمله هم هر دو به اندازه کافی متوجه شدیم.
” امیر از اینکه در حضور وکلا آن بر خورد عالی را با من داشتی و از اصراری که برای آوردنم به خانه ات کردی و دیدند، خیلی خوشحالم و صمیمانه تشکر می کنم. ”
” تشکر می کنی؟ اینکه خیلی بوی بیگانگی می دهد. من برای تشکر، از روی حساب رفتار نکردم. کارولین من دوستت دارم. تلاش فراوانی برای یافتن تو کردم و همین ماجرای دیروز نیز به دنبال تلاشم برای یافتن تو پیش آمد. هر کار کردم وکیلت آقای جان مارتین راه نداد ناچار شدم بگویم که نامزدت هستم، بی خبر از اینکه ایشان خود نیز گلویش گیر کرده است و بهمین دلیل طوفان به پا کرد…”
این اولین خنده او در این مدت بود. همان خنده و همان آهنگ. پریدم و لبهایش را به بوسه گرفتم این هم اولین بوسه از زمان آشنائیمان بود. کمی جا خورد، و بی عکس العمل اجازه ادامه داد. وقتی دستهایش را دور گردنم پیچاند و با تمام احساس جوابم را داد حال خوش دیگری یافتم. و با پایان همانطور که دستانش به دور گردنم حلقه بود نگاهش را به چشمانم دوخت و می دانم دنبال چه می گشت…وقتی سینه هایش را لمس کردم دستش را از گردنم جدا کرد و آرام گفت:
” امیر! ”
و ادامه نداد
” امیر چی؟ چه می خواهی بگوئی…ناراحت شدی؟ می دانم داشتم زیاده روی می کردم…”
” امیر! دوستت دارم. باور کن، فقط تو را دوست دارم. ولی…”
” ولی چی؟ کارولین من در بسیاری از مواقع این ” ولی ” ها را دوست ندارم و حالا هم. ”
“…امیر ما می توانیم برای هم باشیم، ولی نمی توانیم با هم باشیم…”
” تو همیشه به من می گفتی چرا گاه این همه پیچیده حرف می زنی، حالا تو که بد تر شده ای؟
این جمله فلسفی پیچیده یعنی چه؟ …با هم ولی نه برای هم دیگر چگونه احساسی است؟ از بس در تنهائی کتاب می خوانی…کارولین چرا قاطی کردی؟….”
” امیر من تو را می شناسم و می دانم که خیلی خوب میفهمی که چه می گویم…ما می توانیم برای همیشه دو دوست خوب برای هم باشیم ولی نمی توانیم در جوار و کنار هم باشیم. یعنی من نمی خواهم که تو در انحصار من باشی. من دیگر آن کارولینی که بودم نیستم ولی تو هنوز همان امیری. من برای فردا بر می گردم، ولی هر گز تو را فراموش نمی کنم. خواهش می کنم بفهم چه می گویم.”
ساکت و مبهوت نگاهش کردم و در یافتم که دارم ملایم و نرم تنبیه می شوم. بنظر نمی رسید که منتظر پاسخی باشد و این بیشتر عذابم می داد.
” چرا تو دیگر آن کارولینی که بودی نیستی؟ بنظر من تو همانی که بودی و کمی هم زیباتر. ولی من دیگر آن امیر نیستم. امیری که ناگهان گرفتار جنونی آنی شد و تو را به این روز انداخت و خودش را به سوی افسردگی روحی کشاند. می دانم که اگر بروی هرگز خوب نخواهم شد و این احساس گناه رهایم نخواهد کرد…”
” امیر اشتباه نکن من احتیاج به ترحم ندارم، و بهمین دلیل ضمن علاقه به تو، نمی خواهم بمانم. من مدتهاست که با زندگی جدیدم خو گرفته ام و نمی خواستم بگویم که، تنهاهم نیستم…”
احساس کردم کسی ناگهانی زده است پس گردنم. نا راحتی توام با عصبانیت همچون هزاران مورچه در جانم ریخت مشکل توانستم خودم را کنترول کنم. متوجه شد.
” امیر من روی صندلی چرخدارم، دیگر آن اندامی را که تو تحسین می کردی وجود ندارد. و من نمی توانم بگذارم که تو زندگی شاد و پر رونق خودت را به پای من بریزی…”
دریافتم ادامه صحبت در چنین موقعیتی به صلاح نیست، کارولین در شرایطی نبود که حرف های من در او اثری بگدارد. بحث را عوض کردم.
” کارولین! می توانم خواهش کنم امشب شام سوم را با هم باشیم؟ و تو این همه عجله برای رفتن نداشته باشی؟ چون علاوه بر شام امشب که فقط من و تو با هم خواهیم بود،آخر هفته نیز می خواهم شام دیگری با آقا و خانم جفرسون که اگر همراهی هایشان نبود من زندگی دوباره ای نمی یافتم و آقای هاردینگ وکیلم که به من توان روبرو شدن با تو را داد، داشته باشیم.
ساکت شروع کرد انگشتانش را چرخاندن، به من نگاه نمی کرد. دیدم دارد درهم می شود، فهمیدم که در تدارک پاسخی است که ضمن رد تقاضایم ناراحتم نکند. فرصت ندادم و مانع شدم که بیشتر در برزخ پاسخ سرگردان بماند.
” کارولین تو آنچنان در من جای داری که لحظه به لحظه ای را که با تو بوده ام و یا به تو فکرکرده ام در دفتر چه ای نگارش کرده ام تا همه از عشق من به تو آگاه شوند. و یاد نامه ای باشد از آغاز آشنائی ما که در نهایت نمی دانم به کجا خواهد انجامید.
اگر فارسی می دانستی می دادمش به تو که بخوانی و بهتر متوجه احساس و نظرم در مورد خودت بشوی .
همانطور که گفتم در نظر داشتم چند شب بیشتر بمانی تا به یاد دو شامی را که با هم بوده ایم، آن را تجدید کنیم، ولی از آنجائی که می بینم تو علاقه مندی که زود تر بر گردی از خواستم چشم می پوشم. من می توانم با همه علاقه ای که به تو دارم، با فشار به خودم نبود تو را تحمل کنم.
تصمیم ندارم حتا از تو به پرسم به کجا بر می گردی، جائی را که تو هم نخواسته ای به من بگوئی. و نمی پرسم که چه کسی در انتظار توست. کسی را که خودت اشاره ظریفی به او داشتی.

کارولین من نمی دانم که اشک تو برای چیست؟ از روی علاقه است یا ترحم؟ بخاطر عشق به من است یا برای ارضای خودت.
گمان من بر این بود، حالا که پس از این همه فراز و نشیب و بهر شکل بهم رسید ه ایم گناهم را می بخشی و با هم می مانیم، اما تو بیشتر تمایل به رفتن و جدائی داری و من به آن احترام می گذارم.
یکبار دیگر از اینکه آمدی و با فدا کاری خودت را نامزد من معرفی کردی و بانی رو سفیدیم شدی سپاسگزارم، قول می دهم این محبت تو را همراه با عشقت که در وجودم لانه دارد فراموش
نکنم. ”
” امیر اگر سخن رانی ات تمام شده ست به من هم فرصت بده، وقتی شروع می کنی اجازه نفس کشیدن هم نمی دهی، می بری و می دوزی.
من بهتر و بیشتر عشقم را به تو نشان داده ام، اگر منصف باشی که هستی، قبول داری. و حالا احساسم این است که بیشتر علاقمندی که من هرچه زود تر بر گردم، و بر می گردم، چون بیم دارم که تو به کار دیگری دست بزنی که مرا بیشتر در خودم بکشاند ”
” پس به سلامت عقل من شک داری و در حقیقت داری جانت را از دست تصمیم های ناگهانی من خلاص می کنی؟….چه فاصله ای ایجاد شده است؟ ”
نمی دانستم چه می کنم. درست و غلط تصمیم ها را تشخیص نمی دادم. حال گیج و ویجی داشتم.
احساسم که معمولن در چنین تنگنا هائی یاری می کرد خودش را نشان نمی داد.
زمانی بسیار طولانی را در انتظار چنین روزی بودم که کارلین را پیدا کنم و در کنارش بنشینم و حالا از تصمیم درست عاجزبودم.
نمی دانستم این کنار کشیدن و عدم همراهی و ابراز علاقه او برای بودن بامن، ناشی از ناراحتی و دل آزردگی از من و رفتاری که داشته ام است یا از اینکه روی صندلی چرخدار است، که البته در نهایت آن هم گناهش به گردن من بود. هر چه بود نمی خواست بماند. و من هم صلاح را در اصرار نمی دیدم ضمن اینکه نشان نمی داد که در انتظار خواهش و اصرار باشد.
” امیر من هم تو را دوست دارم، ولی متاسفانه کمی دیر شده است. برای راحتی خودم و آرامش تو همین امروز برمی گردم، اما کوشش می کنم که بیشتر با تو در تماس باشم.”
” کارولین عزیزم! خواهش می کنم کوشش کن که، با من در تماس نباشی. به حال خودم رهایم کن، شاید توانستم امیر قبل از شام با کارولین در رستوران ” مونتاناس ” بشوم. می دانم که برای هر دویمان و بیشتر برای من سخت است، ولی بگذار تمام شود. ”
تلفن را که زنگ می زد بر داشتم، آقای هاردینگ بود.
” سلام آقای هارینگ. بله اینجاست ولی همین امروز دارد بر می گردد…. بسیار خوب…گوشی…
کارولین، آقای هاردینگ وکیل من، می خواهد با تو صحبت کند…”
گوشی را که زمین گذاشت مدتی ساکت به من و اطراف اتاق نشمین نگاه کرد.
” گفتی رئیس دانشکده که خیلی هم به تو کمک کرده اسمش چه بود؟ ”
” جفرسن! ”
” می توانی تلفنش را به من بدهی؟ ”
” بله، بگذار روی این تکه کاغذ برایت بنویسم تا آن را داشته باشی “

” امیر می توانی مرا ببری فرودگاه؟ ساعت هشت شب پرواز دارم ”
” خوشحال هم می شوم ”
” از چی؟ که دارم می روم؟ یا برای بیشتر با من بودن؟ ”
جوابش را ندادم…بغض نا جوری گلویم را می فشرد.
کمکش کردم تا چمدان کوچکش را ببندد. و تا وقتی که از هم جدا شدیم، حتا یک کلمه دیگر با او حرف نزدم. در لحظه خدا حافظی داشت اشکم جوانه می زد که روی بر گرداندم، اما او از ورای الماس اشکش نگاهم کرد و بی خدا حافظی صندلیش را بر گرداند و بطرف گمرک پرواز، حرکت کرد.
رفتم خانه و به کمک قرص خواب آور خودم را از هوش بردم

شاهکار – عادله زاهدی

خرداد ۱۳۹۱

به بساط دستفروشی که رسیدم مرد داشت کم کم بساطش را جمع می کرد.دیدم آدرس درست بوده مجسمه در روی پایه ی کوتاهی گذاشته بود کمی دورتر و بالاتر از بقیه چیزهایی که برای فروش چیده بود به قیافه خسته مردی نگاه کردم که هیچ شباهتی به دزدها نداشت مجسمه را برداشتم و نگاه کردم درست همانطور که فکر می کردم زیرش امضا شده بود انگشتم را روی شیارهایی که می شناختم کشیدم ونفسی را که از اضطراب حبس کرده بودم بیرون دادم. مرد گفت :آقا مواظب باش نباس به اون دست می زدی اون که یه مجسمه الکی نیست

من گفتم :آره یه شاهکاره

گفت:آها حالا شد پس معلومه این کاره ای

پرسیدم :چنده

گفت:واسه چنین شاهکاری هر چی بگم زیر قیمته

دست در جیب کردم و همه آنچه بود که زیاد هم نبود کف دست مرد گذاشتم و گفتم :همه چیزی که دارم همینه

مردنگاهی کرد و مردد گفت: هر چند این خیلی کمه اما چون ارزشش رو می دونی به تو می فروشم

به چشمانش نگاه کردم که برق می زدند از دیدن پولها و او هم لابد برق چشم های مرا دیده بود هنگام پس گرفتن مجسمه!

مجسمه را به دستم دادم و بساطش را جمع کرد . در دوسوی مخالف خیابان به راه افتادیم با لبخندی بر لب

دیوار و درخت سه‌پستان – نسیم خاکسار

خرداد ۱۳۹۱

توی حیاط همسایه‌ی ما یک درخت سه‌پستان بود که تابستانها میوه‌اش می‌رسید. سه‌پستان از آن میوه‌هائی نبود که همه دوست داشته باشند. موقع خوردن به سقف دهان می‌چسبید. اما این اولش بود. اگر کمی طاقت می‌آوردید، مزه‌ی خوشش را هم می‌چشیدید و آن وقت از دندان زدن به‌آن بدتان نمی‌آمد. این درخت بعضی شاخه‌هاش از دیوار توی کوچه می‌زد بیرون و بعضی هم از دیواری که حیاط ما را از حیاط همسایه جدا می‌کرد. این دیوار تیغه‌ای باریک بود که اگر یک پیت خالی آب و یا چارپایه‌ی کوچک زیر پایت می‌گذاشتی راحت می‌توانستی به حیاط خانه‌ی همسایه سرک بکشی که تا پارسال دو برادر و یک خواهر توش می‌نشستند. با ازدواج برادر بزرگه که صاحب اصلی خانه بود، یکی دیگر هم به آنها اضافه شده بود. زنش را از دهات اطراف اصفهان آورده بود. ما اهالی کوچه دو برادر را خیلی کم می‌دیدیم. زنها را اصلاً نمی‌دیدیم. برادر بزرگه مثل بقیه‌ی مردهای محله در شرکت نفت کار نمی‌کرد که با آنها حشر و نشری داشته باشد. نه همراهشان می‌رفت سر کار و نه همراهشان برمی‌گشت به خانه. این عادت برای ما بسیار آشنای بعضی کارگرهای همسنهای خودش را هم نداشت که وقتی شبکار بودند، دم دمای عصر ، عشقی سری به کوچه می‌زدند و اگر ما بچه‌ها را سرگرم توپ بازی می‌دیدند محض تفریح پائی به توپمان می‌زدند. در سه کیلومتری محله‌ی‌ ما در احمدآباد یک کارگاه نجاری داشت. برادر کوچکه هم وردستش کار می‌کرد. صبحها‌، خیلی زود، می‌رفتند سرکار و آخرهای شب برمی‌گشتند. دو زن توی آن خانه هم مثل بقیه زنهای محله نبودند. یعنی هیچ کس از در و همسایه‌ها ندیده بود که یکیشان، صبحی یا ظهری چادر به سر و کیف بازار به دست، برای خرید روزانه از آن خانه بزند بیرون. به نظر‌می‌آمد خیلی توی خودشان بودند. تابستان پیش، یکی دوباری با محمد حسین، برادر کوچکه، وقتی برای دو هفته‌ای صبح کله‌ی سحر با هم می‌رفتیم از ماشین یخ فروشی بگیریم، چند کلامی حرف زده بودم. محمد حسین چهارده پانزده سالی سن داشت و از بس ارّه کشیده بود بر و بازوی سفت و عضلانی داشت. بچه خوبی بود. مهربان و آرام. کمی هم ترسو. در یکی از همان صبحهائی که با هم می‌رفتیم یخ بگیریم، وقتی یکی از بچه‌های محله‌ی دیگر بی‌خودی به او بند کرد و یک سیلی به او زد دستش را تکان نداد. اگر من جلو نمی‌رفتم همین طور می‌ایستاد و بازهم کتک می‌خورد.
تابستان آن‌ سال، وقتی سه‌پستانهای درخت همسایه داشت کم کم می‌رسید و تعدادی از آنها، سر شاخه‌هایش زرد شده بود،‌ من و برادر کوچکم، غلو، یک روز به هوس افتادیم آنها را بچینیم. اما شاخه‌ها از دیوار خیلی دور بودند. سر دیوار هم که می‌رفتیم دستما‌ن به آنها نمی رسید. توی فکر پیدا کردن راه حلی بودیم که خواهرم شهرو رسید. به نظر او باید می‌رفتیم نخلستان و شاخه‌ی بلند نخلی را می‌بریدیم و می‌آوردیم تا مشکل را حل کنیم. در آن لحظه من حوصله رفتن این همه راه را نداشتم. غلو هم تنهائی جرات نمی‌کرد. جر و بحثمان سر این که برویم، نرویم یا صبر کنیم تا بقیه میوه‌ها هم برسد بالا گرفت. داشتیم به سر و کول هم می‌زدیم و داد و قال می‌کردیم که یکهو سه پستانی درشت و زرد تالاپی افتاد روی زمین سیمانی داغ ، نزدیک پای خواهرم ، شکاف برداشت و در جا چسبید به زمین. خواهرم سریع خم شد و سه‌پستان را برداشت. و همزمان نگاه ما هر سه نفر چرخید به سر دیوار.
شهرو گفت: «یا عروسه انداخته یا خواهرشون،»
من گفتم: «از کجا می‌دونی؟»
شهرو گفت: «تو این وقت روز جز اونا کسی تو خونه نیست!»
من دوباره گفتم: «از کجا می‌دونی، شاید بچه‌ی یکی از مهموناشون باشه.»
شهرو قُد گفت: «نیست.»
غلو به‌جای آن که قاطی‌ِ حرفهای ما شود، رو به دیوار داد زد: «بازم بنداز! بازم بنداز. دوتا، سه‌تا!» و بلند بلند خندید. با فریادهای او ما هم ساکت شدیم و به‌گوش نشستیم تا صدائی بشنویم. صدائی نیامد. غلو یکبار دیگر وقتی هی پایپن و بالا می‌پرید داد زد: «بنداز دیگه. بنداز دیگه!»
تاپ تاپ، صدای دویدن پائی از ‌آن سوی دیوار آمد و بعد تکان خوردن شاخه‌های درخت. این بار ما منتظر بودیم و آماده که همان توی هوا سه پستانها را بقاپیم. خبری نشد. و درست در لحظه‌ای که مایوس شده بودیم، همراه با ریسه رفتن زن یا دختری، در فاصله ای کوتاه و پشت سرهم، دو سه‌پستان دیگر به حیاط ما پرتاب شد. ما هیچکدام را نتوانستیم توی هوا بقاپیم.
خواهرم گفت‌: «دیدی گفتم کار اوناس!»
رویش به ما بود که ناگهانی کله‌ای تا سر پیشانی، با روسری بنفش،‌ تند و کوتاه از سر دیوار بیرون زد و پائین رفت. با صدای خنده‌ی ما چند بار کله‌هه تا همان حد بیرون زد و بعد پائین رفت. ما حتا چشمهای او را نتوانستیم ببینیم. خواهرم بلافاصله دوید طرف آشپزخانه و خرک ورزش من و برادر بزرگم را که نزدیک به دیوار آن بود کشان کشان با خودش آورد نزدیک به دیوار و پرید روی‌‌آن. و با دست گذاشتن سر دیوار سعی‌کرد توی حیاط همسایه را دید بزند. از حرکات کله‌اش معلوم بود کسی را ندیده است.
از پائین گفتم :«خوب یه چیزی بگو!»
گفت: «چی بگم کسی نیست!»
گفتم‌: «مگه می‌شه!»
«خودت بیا ببین!» و از روی خرک پائین پرید.
رفتم بالا. و به قوت بازو خودم را کشیدم بالاتر و توی حیاط را دید زدم. کسی نبود. فقط یک چوب باریک دراز پای درخت توی حیاط افتاده بود و چندتا سه‌پستان رسیده. در ورود به اتاقها هم بسته بود. سری به سمت شیشه پنجره دو اتاق چرخاندم. پرده‌ها از تو کیپ کشیده شده بود. از روی خرک پائین پریدم.
غلو که کمی از دیوار فاصله گرفته بود، دست گذاشت کنار دهانش و چند بار داد زد، اما دیگر خبری نشد. سه پستانها را شستیم. خواهرم سهمیه‌اش را داد به ‌من. از این که به دهانش‌ می‌چسبید حالش‌ به هم می‌خورد. بعد از خوردن آنها و چند بار از نو داد زدن غلوکه شاید باز سه‌‌پستانی پرتاب شود به طرف ما، من و برادرم با هم زدیم بیرون و با بچه‌های کوچه رفتیم لب سده خاکی.
آب شط جاری شده بود توی نهرها. بالا آمده بود تا زیر سد، و پر از ماهی ریز بود. وقتی ماهیها می‌آمدند به سطح آب فلسشان نقطه نقطه می‌درخشید زیر آفتاب و ما را به هوس می‌انداخت سرازیر شویم در سراشیبی سد و برویم نزدیک‌تر به آب که خوب‌تر ببینیم. گاهی هم دست گود می‌کردیم توی آب و نگه می‌داشتیم تا ماهی ریزی توی آن گیرکند، بغلتد توی آن آبگیر کوچک، با سینه خیلی سپیدش رو به بالا‌، و دیواره‌هایش را با حرکت دم و باله‌اش قلقلک بدهد. پائین یک گله بز پوزه‌شان توی علفهای خیس لب‌ آب بود. میانشان دو بز نر حشری شده بودند و دقیقه به دقیقه روی ماده‌ای می‌پریدند. ما می‌خندیدیم. چون کله‌شان هنگام تکان خوردن ما را یادکله‌ی چندتا از مردهای محله‌مان می‌انداخت.
وقتی برگشتیم خواهرم دوید جلو:
«باش حرف زدم؟
پرسیدم «با کی؟»
«با عروسه. از همین جا» و اشاره کرد به سر دیوار. خرک ورزشی هنوز پای دیوار بود.
«چه شکلی بود؟»
«صورتش کوچولو بود. لپاشم قرمز،‌ مث عروسک. شونزده سالِشه»
«از کجا می‌دونی خواهره نبود؟»
«چه حرفا! گفتم که با هم حرف زدیم!»
«خواهره چی؟ او رو ندیدی؟»
«نه!»
«چرا نمیان بیرون از خونه؟ خسته شون نمی‌شه این همه وقت تو خونه بشینن.»
«می‌خوان، ولی نمی‌تونن.»
«چرا؟»
«در روشون قفله. شوهرش نمی‌ذاره برن بیرون. می‌گفت شوهرش گفته چشتون به مرد بیوفته می‌کشمتون. خیلی می‌ترسن ازش!»
نگاه کردم به دیوار باریک بین حیاط ما و آنها و آجر به آجر از ته بالا رفتم تا رسیدم به سر ‌آن، به جائی که کله او را نصفه نیمه تا پیشانی دیده بودم.
از آن روز به بعد خواهرم از سر دیوار با او حرف می‌زد. علامتشان هم پرتاب سه پستان بود. اگر خواهرم تنها بود سه‌پستانی را که عروسه پرتاب می‌کرد توی حیاط ما، دوباره می‌انداخت توی حیاط آنها. آن وقت دوتائی چیزی می‌گذاشتند زیر پاشان و با هم از سر دیوار حرف می‌زدند. من و غلو هنوز با هم ندیده بودیمشان. تا یکیمان پا می‌گذاشت توی حیاط، آن که آن ور دیوار بود فرزی کله‌اش را می‌دزدید و می‌رفت پائین. خواهرم هم ما را به زور از حیاط بیرون می‌کرد و منتظر می‌ماند تا باز پیداش شود. وقتهائی که خواهرم حواسش‌ به کار او نبود، ما با خوردن سه پستانها که‌گاه تعدادشان توی حیاط زیاد می‌شد عشق می‌کردیم.
یک روز ظهر که از گرما توی اتاق خوابم نبرده بود، رفته بودم به حیاط. آفتاب از روبرو سیخ می‌تابید روی کله درخت و بوی سه‌پستانهای رسیده و گلهای اطلسی و زنبق و ختمی در باغچه‌ی کوچک خودمان توی هوای داغ در همه جا قیقاج می‌رفت. روی دیوار و درخت همسایه گنجشکها شلوغ کنان هی روی هم می‌پریدند و بلبلها می‌خواندند. زیر پیراهن از عرق خیسم را در‌‌آورده بودم و با یک شورت کوتاه نشسته بودم توی سایه ایوان سر یک چارپایه ی چوبی و همصدا با بلبلها برای خودم گاه گاهی به آهنگهای مختلف سوت می‌زدم. سعی می‌کردم صدایشان را تقلید کنم. و به این خیال که سوتم درست جواب به چهچه ی آنهاست با گوش دادن به صداشان عشق می‌کردم. غرق در این همنوائیها و بی‌خبر از تهاجم آفتاب به جائی که نشسته بودم، یکهو دیدم از سر دیوار دستی با چندتا سه‌پستان رسیده و زرد ، توی حیاط ما دراز شد. نگاهی کردم به ‌اطراف و نوک پا نوک پا روی سیمان داغ رفتم جلو و آرام دست دراز کردم وگذاشتم روی مشت دراز شده. دست آرام باز شد و سه‌پستانها را ول کرد توی دستم. از تماس کوتاه دستمان با هم گرمائی خاص توی وجودم دوید. سه‌پستانهای توی دستم هم همان گرما را با خود داشتند. سه تا بودند. درشت و آبدار. هیچ دلم نمی‌خواست بخورمشان. دوباره رفتم توی ایوان و تکیه به دیوار ایستادم. دلم می‌خواست دست باز پیدا شود. چشم چشم می‌کردم سر دیوار و هی سه‌پستانهائی را که توی دست داشتم ‌می‌بردم نزدیک دهانم و بعد به سمت بینی‌ام و بو می‌کردم که دست با سه‌پستانی تازه توی آن باز پیدا شد. رفتم جلو و باز نوک پا نوک پا، و مشت بسته را گرفتم. این بار نگذاشتم که زود در برود. وقتی آن را توی دوتا دستم گرفته بودم، آرام آرام و با ترس و احتیاط،‌ مشت باز شد و سه پستان را ول کرد توی دوتا دستم و بعد با سر انگشتهاش چند بارکف دستم را نوازش کرد. در تماس ‌آنها با کف دستم همان احساسی به من دست داد که آن روز، در ‌آب بالا آمده‌ی شط، پای سد، ‌آبگیر کوچکی از دستهام برای ماهیهای ریز ساخته بودم. دلم می‌خواست آن لحظات را بیشتر کش بدهم و بگذارم آن انگشت- ماهی‌های ریز در کف دستم همچنان غلت و واغلت بزنند ، اما از آنجا که می‌ترسیدم یکی سر برسد، بعد از گذشتن چند لحظه دست را ول کردم.
از آن روز به بعد بی ‌آن‌ که با هم حرفی بزنیم قراری بین ما گذاشته شد. خواهرم هم البته قرارهای قبلی خودش را با او داشت. تمام بقیه آن تابستان را تا مادرم و خواهرم می‌رفتند به بازار وحیاط از آمد و رفت بقیه خلوت می‌شد، یا همه در گرمای بعد از ظهر توی یکی از اتاقها چرت می‌زدند، می‌‌رفتم توی حیاط و چند تا سوت بلبلی می زدم تا دست پیداش شود. آن وقت آن دست دراز شده، سه پستانی را توی دستم‌ ول می‌کرد و برای لحظه‌ای توی مشتم می‌ماند و انگشتانش را با ناز می‌مالید به کف دستم. بعد هم عین تصویری رویائی که درهم بپیچد و محو شود، می رفت بالا و داغی آفتابی را در وجودم به‌جا می‌گذاشت که تا ‌آن وقت‌ تجربه‌اش نکرده بودم. عشقبازی ما با هم هرگز از آن فراتر نرفت. حتا در تصور من برای بعد‌ها هم، تنها در تصویر یک دست باقی ماند، که تا فرود می‌آمد هزار موج توی تن و روحم به تکان درمی‌آمد. با این که سال بعد ،خواهره و عروسه را چندبار توی کوچه و از سر دیوار هنگام صحبت کردن با خواهرم دیدم ، اما هرگز برایم پیش نیامد بدانم صاحب آن دست کدامیک از‌ آنهائی بود که پشت آن دیوار باریک، تمام روز تنها توی حیاط می‌نشست و مثل من به درخت و به گنجشکها و بعد به سر دیوار نگاه می‌کرد.
ژانویه ۲۰۰۶
اوترخت

سه شعر از بیژن نجدی به انتخاب مانا آقائی

خرداد ۱۳۹۱

سه شعر از بیژن نجدی (۱۳۲۰-۱۳۷۶) نویسنده ی آثار درخور توجه ” یوزپلنگانی که با من دویده اند “، “دوباره از همان خیابان ها “، ” داستان های ناتمام ” و ” خواهران این تابستان….” به انتخاب مانا آقائی که خود شاعری سرشار از احساس است.

وصیت

نیمی از سنگها ، صخره ها ، کوهستان را گذاشته ام
با دره هایش ، پیاله های شیر
به خاطر پسرم
نیم دگر کوهستان ، وقف باران است .
دریائی آبی و آرام را با فانوس روشن دریائی
می بخشم به همسرم .
شب ها ی دریا را
بی آرام ، بی آبی
با دلشوره های فانوس دریائی

به دوستان دوران سربازی که حالا پیر شده اند .
رودخانه که می گذرد زیر پل
مال تو
دختر پوست کشیده من بر استخوان بلور
که آب ، پیراهنت شود تمام تابستان .
هر مزرعه و درخت
کشتزار و علف را
به کویر بدهید ، ششدانگ
به دانه های شن ، زیر آفتاب .
از صدای سه تار من
سبز سبز پاره های موسیقی
که ریخته ام در شیشه های گلاب و گذاشته ام
روی رف
یک سهم به مثنوی مولانا
دو سهم به ” نی ” بدهید .
و می بخشم به پرندگان
رنگها ، کاشی ها ، گنبدها
به یوزپلنگانی که با من دویده اند
غار و قندیل های آهک و تنهائی
و بوی باغچه را
به فصل هایی که می آیند
بعد از من …

خداحافظ یکشنبه

خداحافظ یکشنبه
خداحافظ صدای آب،غرور پُل
خداحافظ پیراهنِ خیس من روی طناب رخت
که آفتاب از آستین تو می‌بارد
قطره قطره بر سنگ‌فرش حیاط
*
از کوچه آوازه‌خوانی نمی‌گذرد
پنداری که هیچ‌کس عاشق نیست
و پل
با شولای شمس تبریزی
راه می‌رود روی آب
بوی جمعه می‌دهد این صلوه ظهر یکشنبه
چیست این امروز؟
این اعداد
بر مقوای تقویم دیواری
انگار هنوز هزاره‌ی اندوه است
از شانه‌های موسیقی
که راهی قالیچه‌ها شده‌اند
از باغچه‌ها و گلدان‌های گل‌های اطلسی
در لیوان بلند آب این من هستم که می‌خندد
دندان‌های مصنوعی
در آینه من بودم با آوازهای بلند و لثه‌های سرخ
پرنده‌ای از طناب رخت
پیراهن مرا برده است
و رودخانه مزارستان پل و رویاست
خداحافظ غروب یکشنبه

تو را هم چنان دوست خواهم داشت

بسیار پیش‌تر از امروز
دوستت داشتم در گذشته‌های دور
آن قدر دور
که هر وقت به یاد می‌آورم
پارچ‌بلور کنار سفره‌ی من
ابریق می‌شود
کلاه کپی من، دستار
کت و شلوارم، ردای سفید
کراواتم، زنار
اتاق، همین اتاق زیر شیروانی ما
غار
غاری پر از تاریک و صدای بوسه‌های ما
و قرن‌های بعد تو را همچنان دوست خواهم داشت
آن‌قدر که در خیال‌بافی آن همه عشق
تو در سفینه‌ای نزدیک من
من در سفینه‌ای دیگر، بسیار نزدیک‌تر از خودم با تو
دست می‌کشیم به گونه‌های هم
بر صفحه‌ی تلویزیون.

زیباست اما – منصوره اشرافی

خرداد ۱۳۹۱

در این ویرانه جهان

در این تن گسترده ی سیاه
با تن های پاره پاره
و تنهایی درد آلوده ی تن ها،
سر زده ام از قیرگون خاک
پر خشم و بی نشان
و قد کشیدم چون فریاد
در سرزمینی،
که سنگ و آسمان پناه من است
در سرزمینی،
که ستاره ی آسمانش
به جیبِ طراران ریخته
و جز خارهای زخمی ِ کهن
و تیغ زار ها ی بی صدای مرگ
و خاکِ تن سوخته
و رودِ عطشان نمک بسته
و فریادهای نهان
و سکوتِ راز وارش
تماشا گهی نیست.

در سرزمینی،
پریدن
جُستن
و خواندن
با تیرهای خونچکان ِ در کمین.
در سرزمینی،
عاشق شدن
که آتش ِ هر سویش
سبزی ترد علف را می سوزاند.
در سرزمینی،
که فرجام ها
دار است و دیوار
و جز باد ویرانه صدایی نیست.

با این همه
اگر چه پر از خار و کینه و نفرین
غریب و زخم خورده،
اما
یکسر ستاره هایش زیباست
چون نیزه هایی بر تن شب.

سروده ای از : شهاب مقربین

خرداد ۱۳۹۱

این شعرها
که نوشتم برای تو
همه بیهوده بود
بیزارم از همه

زبان
زبون
کلمات
مات
نارساتر از دست‌های معلق
میوه‌های نارسی که فرو‌می‌افتند
تا خاک را برایم دلپذیر کنند
نقطه‌های تعلیق
قطاری که جاده‌های مرا نمی‌رساند
به ایستگاهی که تو آن‌جا برایم دست تکان دهی

همه بیهوده بود این شعرها
که نوشتم برای تو

آتش بزن
مثل دل‌ها که سوزاندی
آتش بزن
شاید از خاکسترشان
شعری دیگر متولد شود
که بگوید به تو
آن‌چه را می‌خواستم
و نشد …

در مورد یک کتاب – صفیه ناظرزاده

خرداد ۱۳۹۱

این اطلاعیه  قبلن برای دوستانی که در لیست ئی میل هستند ارسال شده است.
در همبن شماره هردو مطلبی را که اشاره کرده ایم  نیز جداگانه آورده ایم
هر دو را در مبحث نقد می توانید بخوانید

همانطور که می دانید به تازگی کتاب خاطرات رضا علامه زاد ه به نام :
دستی در هنر، دستی در سیاست
توسط نشر کتاب در لس آنجلس منتشر شده است.
ما متاسفانه هنوزکتاب را نخوانده ایم و بی شک در اولین فرصت آن را خواهیم خواند، ودر موردش بیشتر با شما صحبت خواهیم کرد، اما از آنجائی که کارهای هنرمندی فرهیخته چون رضا علامه زاده در هر زمینه ای مشتاقان فراوان دارد از سوئی، و روش ما در آگاهی رسانی به شما نازنین ها، از سوئی دیگر، در نظر است، تا وقتی که بتوانیم نظر گذرگاه را اعلام کنیم از شما دعوت می کنیم به دو مطلب در مورد این کتاب که در گذرگاه شماره آینده خواهد آمد توجه بفرمائید.
۱ – نوشته عباس سماع کار که با او بوده و این کتاب هم اشارات مفصلی در مورد ش دارد، زیر عنوان:

” نقد یا تخریب

چرا رضا علامه زاده پس از ٣٨ سال

خاطرات زندان نوشته است؟ “

ونوشته دوم
۲ – مصاحبه خانم نوشین شاهرخی ” که دستی توانا در مصاحبه دارد” و خواندنی و شیرین می نویسد و در ” شهرزاد نیوز ” با عنوان :

” با رضا علامه‌زاده و هنر و سیاستش “

منتشرشده است

نوشته مفصل عباس سمار چنین آغاز می شود:

نوشتن خاطرات زندان معمولاً یکی از راه های تقویت مبارزات مردم و دفاع از حقانیت آن و محکوم کردن عاملان شکنجه و کشتار بوده است.
رضا علامه زاده هدف اصلی از نگارش کتابش را چنین می نویسد:
«اگر نیاز و اشتیاق نسل تازه را به دانستن از پرجنجال ترین پرونده سیاسی حکومت شاه در دهه آخر سلطنتش نمی دیدم، و اگر روز به روز شاهد انتشار گزارشاتی مخدوش از آن پرونده و بازیگرانش نمی بودم، هرگز انگیزه کافی برای بازگشت دردناک ذهنی ام به آن دوران، و گزارش کردن آن به صورت یک کتاب، در خود نمی دیدم. چشم و گوش حساس واقعیت، بر روی تک تک حرکات و حرف های ما گشوده است و پرده پوشی را به هر دلیل، حتی رفاقت که شریف ترین احساس انسانی است در ردیف چیزی چون دروغگوئی می آورد، خصلتی که هرگز با واقعیت جمع پذیر نیست.» پشت جلد «کتاب زندان رضا علامه زاده» شرکت کتاب،

با توجه به چنین گفتاری، طبعاً خواننده انتظار دانستن نکاتی تازه از این پرونده را دارد که در کتاب « من یک شورشی هستم » ازعباس سماکار نیامده، و هم می خواهد آن گزارشات مخدوش را که روز به روز در این رابطه منتشر شده بداند.
اما در کتاب علامه زاده،…
.”
و خانم نوشین شاهرخی نیز درمصاحبه اش با علامه زاده چنین می گوید:

… علامه‌زاده با زبانی طنز خاطرات زندانش را نگاشته تا جایی که اینجا و آنجا خواننده‌ را به خنده‌ای تلخ وامی‌دارد. وی جو و دیالوگ سیاسی فعالان سیاسی دهه‌ی پنجاه را به زیبایی بازتاب می‌دهد و از نگاه خود نوری بر پرونده‌ی جنجالی گروگان‌گیری خانواده‌ی سلطنتی می‌اندازد و بدون بزرگ‌نمایی واقعیت، پروسه‌ی ایده‌ای را که به دستگیری بسیاری از روشنفکران و هنرمندان منجر می‌شود و در ادامه اعدام گلسرخی و دانشیان را به همراه دارد، به تصویر می‌کشد. “

با رضا علامه‌زاده و هنر و سیاستش – نوشین شاهرخی

خرداد ۱۳۹۱

گفتگوی نوشین شاهرخی با رضا علامه‌زاده
خاطرات علامه‌زاده نه‌تنها زندانیان، بلکه زندانبانان را دربرمی‌گیرد و از بازجو و زندانبان و نگهبان طرحی انسانی ارائه می‌گردد به دور از شعار که متن را برای خواننده جذاب‌تر می‌کند. چه آنان که بسیار خشن بودند و چه آنان که مهربان.
شهرزادنیوز: کتاب «دستی در هنر، چشمی بر سیاست» خاطرات زندان رضا علامه‌زاده است که از سوی شرکت کتاب در سال ۲۰۱۲ منتشر شده است. خاطرات به سال‌های ۱۳۵۲ تا آبان ۵۷ را بازمی‌گردند، ولی ما با سرگذشت بسیاری از زندانیان و زندانبانان تا پیش از انتشار کتاب آشنا می‌شویم.
علامه‌زاده با زبانی طنز خاطرات زندانش را نگاشته تا جایی که اینجا و آنجا خواننده‌ را به خنده‌ای تلخ وامی‌دارد. وی جو و دیالوگ سیاسی فعالان سیاسی دهه‌ی پنجاه را به زیبایی بازتاب می‌دهد و از نگاه خود نوری بر پرونده‌ی جنجالی گروگان‌گیری خانواده‌ی سلطنتی می‌اندازد و بدون بزرگ‌نمایی واقعیت، پروسه‌ی ایده‌ای را که به دستگیری بسیاری از روشنفکران و هنرمندان منجر می‌شود و در ادامه اعدام گلسرخی و دانشیان را به همراه دارد، به تصویر می‌کشد.
مجموعه‌ای از خاطرات
علامه‌زاده از کتاب‌های خاطرات دیگران نیز در نگارش خاطراتش سود برده است. به ویژه نقل‌قول‌های فراوانی از «من یک شورشی هستم» نوشته‌ی عباس سماکار می‌خوانیم که گاه خاطرات علامه‌زاده را کامل می‌کنند و گاه نیز از سوی او به چالش کشیده می‌شوند. خواننده در این کتاب حتی به نقل‌قول‌هایی از اسدالله علم برمی‌خورد که از زاویه‌ای بسیار متفاوت به این پرونده می‌نگرد.
علامه‌زاده علاوه‌ بر دیگران از رمان‌های خود نیز تکه‌هایی می‌آورد و شخصیت‌های واقعی زندان را با داستان‌هایش مقایسه می‌کند و گاه در همین داستان‌ها شخصیت‌های واقعی زندان بازتاب کاملی می‌یابند.

زندانبانانی از جنس انسان
خاطرات علامه‌زاده نه‌تنها زندانیان، بلکه زندانبانان را دربرمی‌گیرد و از بازجو و زندانبان و نگهبان طرحی انسانی ارائه می‌گردد به دور از شعار که متن را برای خواننده جذاب‌تر می‌کند. چه آنان که بسیار خشن بودند و چه آنان که مهربان.
علامه‌زاده: “زندانى با زندانبانش زندگى مى‌کند! در سلول که هستید حضور دائمیش را در پشت در احساس مى‌کنید. در زندان عمومى هر طرف سر بگردانید یک مامور را مى‌بینید که دارد به شما نگاه مى‌کند. تازه رابطه و رفتار زندانبانان با زندانیان مهم‌ترین چیزى است که خواننده‌ى خاطرات یک زندانى مى‌خواهد بداند. حتى مى‌توان گفت آنچه در زندان‌ها میان زندانى و زندانبان مى‌گذرد شاخص قابل اتکائى براى سنجش مشروعیت یا عدم مشروعیت یک رژیم است. اگر به نظر شما زیاد به زندانبانان پرداخته شده شاید علتش این باشد که من همه‌ى زندانبانان را به یک چوب نرانده و قاعده‌ى جا افتاده‌ى سیاه دیدن تمام آن‌ها را رعایت نکرده‌ام، که این از قلم یک زندانى کمتر تراوش کرده است.”
سرنوشت‌ها پس از زندان
و از آنجا که حدود چهار دهه از این ماجرا می‌گذرد، علامه‌زاده اینجا و آنجا از سرنوشت زندانیان، جاسوسان و حتی زندانبانان می‌نویسد. زندانی‌ای که از زندان پهلوی جان سالم به در می‌برد اما در زندان جمهوری اسلامی اعدام می‌شود؛ فتانت جاسوس که غیرمستقیم در سرزمینی دور در رمانی به اعتراف می‌نشیند؛ بازجو صانعی که در پاریس خودکشی می‌کند؛ سرهنگ یحیایی که پس از انقلاب اعدام می‌شود و یا بازجو دادرس که در ایالات متحده فیلم‌های زندانی سابقش را علاقمندانه دنبال می‌کند و علامه‌زاده هم با دودلی زمانی به او تلفن می‌زند که دیگر فوت شده است. دلیل تماس و تردیدش را از وی می‌پرسم.
علامه‌زاده: “من یک مستندساز هستم. بارها و بارها امید داشتم او را ببینم و از او بخواهم بیاید بنشیند با من حرف بزند، با، یا بدون دوربین. و از آنسوى ماجرا براى آیندگان بگوید. فکر مى‌کردم اگر بتوانم قانعش کنم کار بزرگى انجام داده‌ام. ولى تا وقتى کتاب خاطراتم را ننوشته بودم امید نداشتم او به خواستم پاسخ مثبت دهد. این بود که دستم نمى‌رفت زنگ بزنم. مى‌ترسیدم این فرصت یگانه را از دست بدهم. اما وقتى کتابم رو به پایان بود یک انگیزه بسیار قوى در من ایجاد شد که ناشى از این حس بود که حالا مى‌توانم او را به گفتگو دعوت کنم. این بود که به محض رسیدن به لس آنجلس زنگ زدم، که دیگر متاسفانه دیر شده بود.
اگر وبلاگم را دیده باشید من هم اکنون دارم تمام تلاشم را مى‌کنم تا بتوانم امیر فتانت را هم که عامل نفوذى ساواک در این پرونده بود قانع کنم که با من گفتگو کند. اگر پرسش‌تان به این برمى‌گردد که چگونه مى‌توانم با کسانى که خودم در همین کتاب جانیان ساواک نامیده‌ام هم‌سخن بشوم، جوابم به روشنى این است: وقتى پاى ردیابى واقعیت‌ها در بین باشد گفتگو با هیچکس برایم تابو نیست.”
دستگیری و سرگذشت کودک
کتاب روز اول مهرماه ۱۳۵۲ روز دستگیری علامه‌زاده در خانه‌اش هنگامی که پسر ده ماهه‌اش نیما خوابیده آغاز می‌شود. نازی که در مدرسه‌ی نابینایان تدریس می‌کند سر کار است و رضا که نتوانسته پرستاری برای این روزها گیر بیاورد خانه مانده. رضا دستگیر می‌شود؛ نیما تنها در خانه رها می‌شود و دلشوره‌ی آن همراه با شکنجه‌های بازجویان بر زندانی می‌ماند. کودکی که ابتدا با مادر و سپس با عمویش زندگی می‌کند و به ندرت پدرش را می‌بیند و خشم نیما از بی‌پدری تنها در یک جمله در کتاب بیان می‌شود. “بعدها پسرم برایم تعریف کرد که روز اول، در جواب سروان متولی که پرسیده بود اگر هفت‌تیرم را به تو بدهم چه کار می‌کنی، با زبان بچه‌گانه‌اش گفته بود، تو را می‌کُشم! نیما آن‌وقت پنج‌ ساله بود.”(ص۲۰۷) از علامه‌زاده می‌پرسم که چرا چندان در مسائل حسی نسبت به خانواده‌اش وارد نشده است.
علامه‌زاده: “اینکه من در مسائل حسى خود وارد نمى‌شوم به نظرم خیلى دریافت درستى نباشد. سرتاسر کتاب مسائل حسى من است با پیرامونم. فقط یادتان باشد زندانى اگر بخواهد فقط به دنیاى بیرون از زندان فکر کند تاب تحمل آن همه دورى را نخواهد آورد.
و اما در مورد رابطه پسرم با من باید بگویم که این رابطه هنوز پس از نزدیک به چهل سال ترمیم نشده است و مطمئنم مسئله زندانى بودنم نقش تعیین کننده در این مشکل داشته است. این مى‌تواند موضوع یک کتاب دیگر باشد، البته.”
حبس ابد و جدایی
علامه‌زاده در زندان حبس ابد می‌گیرد و هیچکس در آن زمان انتظار انقلاب و آزادی از سوی مردم را نداشت. بنابراین هنگامی که وی متوجه می‌شود که همسرش نازی آهسته و پیوسته کمتر به دیدار وی می‌آید، به وسیله‌ی نامه‌ای به او پیشنهاد جدایی می‌دهد. همسر که در دیدار بعدی فقط می‌گرید جدا می‌شود و سپس کودکش را به برادر رضا می‌سپارد. اما پس از آزادی رضا در آبان ۵۷ آن دو دوباره ازدواج می‌کنند و خانواده‌ی از هم شکسته باری دیگر پیوند می‌یابد. دلیل این پیوند را پس از آن دلشکستگی می‌پرسم.
علامه‌زاده: “فکر کنم خیلى روشن است. جدائى من و همسرم در اثر وضعیت غیر منتظره‌اى که برایم پیش آمده بود و مرا به دورى تا ابد از او محکوم کرده بود رخ داده بود نه به خاطر اختلاف میان ما، و وقتى شرائط به شکل غیرمنتظره‌اى تغییر کرد و من در آستانه‌ى آزادى قرار گرفتم اصلى‌ترین کار برایم ترمیم زندگى خانوادگى‌ام بود. من همچنان همسر سابقم را دوست داشتم و مطمئن بودم جدائى او از من به دلیل بى‌علاقگى به من نبوده است. به ویژه آنکه فرزند مشترکى هم داشتیم که طعم داشتن پدر و مادر به شکل همزمان را هنوز نچشیده بود.”
نگارشی پس از چهاردهه
علامه‌زاده دلیل مهم نگاشتن خاطراتش “نیاز و اشتیاق نسل تازه را به دانستن از پرجنجال‌ترین پرونده‌ی سیاسی حکومت شاه در دهه‌ی آخر سلطنتش” می‌بیند، به ویژه که “شاهد گزارشاتی مخدوش از آن پرونده و بازیگرانش” می‌باشد. از او می‌پرسم: چرا حالا و یکی دو دهه‌ی پیش نه؟!
علامه‌زاده: “نمى‌دانم چه تفاوتى بین این برهه از زمان و مثلا ده سال پیش وجود دارد که نوشتن خاطرات چهل سال پیش بتواند به آن ربط داشته باشد! من همان انسان تبعیدى‌ام و رژیم همان رژیم جهالت. نوشتن خاطراتى از این دست کارى نیست که بتوان برایش برنامه‌ریزى کرد. بیش از ده دلیل مى‌توانم بیاورم که هر کدام مى‌تواند هم درست باشد و هم نباشد. مثلا وقتى داشتم یادداشت‌هاى اسدالله علم را مى‌خواندم وقتى به اشارتش به این پرونده برمى‌خوردم براى نوشتن خاطراتم تحریک مى‌شدم. و نیز کم نبودند کسانى که وقتى مرا مى‌دیدند از من توقع داشتند ماجراى پرونده‌اى که در آن درگیر شده بودم را شرح دهم. هر بار که اینجا و آنجا مطلبى در این مورد مى‌دیدم باز هم وسوسه‌ى نوشتن خاطرات به جانم مى‌افتاد. براى خاطره‌نویسى هیج وقت دیر نیست، مگر آن وقت که دیگر نباشى!
این واقعیت را هم بگویم که من این کتاب را در حالتى تب آلود نوشته‌ام. یعنى هر وقت درگیر ادامه نوشتنش مى‌شدم از این دنیا به دنیاى یادمان‌هاى دردناک ذهنى‌ام فرو مى‌رفتم و قلم از کنترلم رها مى‌شد. در طول نوشتن هرگز گمان نمى‌کردم موفق به تمام کردن و انتشارش بشوم و وقتى داشت رو به پایان مى‌گرفت خودم باور نمى‌کردم بالاخره تمامش کرده‌ام.”

نقد یا تخریب – عباس سماکار

خرداد ۱۳۹۱

چرا رضا علامه زاده پس از ٣٨ سال
خاطرات زندان نوشته است؟

نوشتن خاطرات زندان معمولاً یکی از راه های تقویت مبارزات مردم و دفاع از حقانیت آن و محکوم کردن عاملان شکنجه و کشتار بوده است.
رضا علامه زاده هدف اصلی از نگارش کتابش را چنین می نویسد:
«اگر نیاز و اشتیاق نسل تازه را به دانستن از پرجنجال ترین پرونده سیاسی حکومت شاه در دهه آخر سلطنتش نمی دیدم، و اگر روز به روز شاهد انتشار گزارشاتی مخدوش از آن پرونده و بازیگرانش نمی بودم، هرگز انگیزه کافی برای بازگشت دردناک ذهنی ام به آن دوران، و گزارش کردن آن به صورت یک کتاب، در خود نمی دیدم. چشم و گوش حساس واقعیت، بر روی تک تک حرکات و حرف های ما گشوده است و پرده پوشی را به هر دلیل، حتی رفاقت که شریف ترین احساس انسانی است در ردیف چیزی چون دروغگوئی می آورد، خصلتی که هرگز با واقعیت جمع پذیر نیست.» پشت جلد «کتاب زندان رضا علامه زاده» شرکت کتاب، ۲۱۱۲

با توجه به چنین گفتاری، طبعاً خواننده انتظار دانستن نکاتی تازه از این پرونده را دارد که در کتاب «من یک شورشی هستم» ازعباس سماکار نیامده، و هم می خواهد آن گزارشات مخدوش را که روز به روز در این رابطه منتشر شده بداند.
اما در کتاب علامه زاده، از دانستن بیشتر در رابطه با اصل ماجرای پرونده خبری نیست، نکات تازه ای مطرح نشده و او تنها حدود ۱۰ صفحه از کتاب ۲٣٨ صفحه ای خود را به نوشتن مطالبی اختصاص داده که به نیت خط بطلان کشیدن بر فعالیت فعالین این پرونده و ظاهراً نقد برخی اعمال و گفتار عباس سماکار و طیفور بطحائی و در واقع، خراب کردن چهره مبارزاتی آنان و ساده لوح نشان دادن یکی و دروغ گو بودن دیگری اختصاص داده است. تازه همین ۱۰ صفحه نیز روایت دستکاری شده دیگران از این پرونده است؛ زیرا، جز اشاره به خاطرات عباس سماکار در «من یک شورشی هستم» که ۱۲ سال پیش منتشر شده، خبری از منبع و یا گزارش مخدوش روز به روز انتشار یافته ای در این زمینه نیست.
اما چرا علامه زاده پس از ٣٨ سال ناچار شده «چنین زحمتی» برای نوشتن این کتاب به خودش بدهد؟ و بویژه آیا در طول دوازده سالی که کتاب «من یک شورشی هستم» منتشر شده چنین ضرورتی مطرح نبوده؟
در بررسی این کتاب، من ابتدا می کوشم، هسته و انگیزه اصلی اعلام شده از سوی علامه زاده برای نوشتن آن را مورد بررسی قرار دهم و اگر لازم شد، پرداختن به نکات پر از ابهام و غیرواقعی دیگری که در آن هست را به فرصت بعدی بسپارم.
نکات و آن بخش ها که گوئی انگیزه اصلی نویسنده از نوشتن کتاب بوده این هاست:
۱- ابتدا این که؛ علامه زاده پس از مطرح کردن مسئله گروگان گیری با من، از طرحش پشیمان شده و نه تنها ماجرا را پی نگرفته؛ بلکه اصلا خبر نداشته که دیگران (یعنی عباس سماکار و بقیه) چه حرکت هائی در این زمینه کرده اند.
علامه زاده اعلام می کند که ناخواسته پایش به یک گروه ِ «در باطن تو خالی و در عمل خطرناک» کشیده شده است که در آن هیچ اقدامی در تدارک تحقق طرح گروگان گیری به عمل نیامده و می گوید؛ دیگر با عباس سماکار نیز در این زمینه چیزی را مطرح نکرده است.
«ما حتی یکبار صرفا برای طراحی و برنامه ریزی و اجرای یک عمل مبارزاتی با هم [با عباس] قرار ملاقاتی نگذاشتیم. و همه حرف ها و بحث های سیاسی به شکل گفتگوی دو دوست نزدیک که مشغله های ذهنی شان را با هم در میان می گذارند بوده است.» ص ۱۵ کتاب
۲- رضا علامه زاده و یازده نفر دیگر اعضای این پرونده سیاسی، قربانی پی گیری عباس سماکار و طیفور بطحائی برای تدارک تحقق این طرح شده اند.
حتی جانباختن خسرو و کرامت هم به پای سماکار و بطحائی نوشته شده و که اگر اقدامات این دو نبود، هرگز زندگی این دوازده نفر دچار این نابسامانی و شکنجه و زندان و مرگ نمی شد.
«اگر عباس در آن زمان که در شیراز بود از حرکات و حرف های ضد و نقیض طیفور به جای «داغ» کردن کمی به صداقت او شک می کرد نه تنها خود، بلکه بسیاری را از شکنجه و زندان نجات می داد. ص ۲۰

اما دلایل رضا علامه زاده برای اثبات این ادعاها کدام است؟
رضا علامه زاده با این که نوشته های کتاب من «من یک شورشی هستم» را در این زمینه بازگو و اعتراف می کند که؛
«همانطور که سماکار در خاطراتش با جزئیات آورده، مدتی پس از دیدار اتفاقی ما، او به امید یافتن اسلحه این حرف ها را با طیفور در میان گذاشت که با پر و بال گرفتن بیشتر از طریق طیفور به افرادی که با او در تماس بودند انتقال یافت. در حالی که من پس از آن روز حتی این فرصت را نیافتم تا به حرف هائی که با عباس زده بودم به دقت فکر کنم. و […] درگیر کاری که به آن عشق می ورزیدم شدم که همه چیز فراموشم شد.» ص ٣۲
آیا واقعا چنین چیزی ممکن است؟ آیا کسی می تواند در زمان شاه، در آن فضای رعب و وحشت، از نظر سیاسی طرحی به این سنگینی بریزد و آن را برای اجرا با دیگری درمیان بگذارد و یکی دو ماه بعد آن را فراموش کند؟ این که بین من و او «همه حرف ها و بحث های سیاسی به شکل گفتگوی دو دوست نزدیک که مشغله های ذهنی شان را با هم در میان می گذارند بوده» و یا این ها قرار سیاسی نام داشته است، تفاوتی در موضوع ایجاد نمی کند.
من در کتابم بسیار روشن آورده ام که هربار پس از گفتگو با طیفور بطحائی، با علامه زاده نیز صحبت می کردم تا چیزی در زمینه تهیه اسلحه پنهان نماند، ولی او باز با پیچاندن موضوع و ذکر این نکته که؛ عباس این ها را نوشته که من بعدا از او انتقاد نکنم. می کوشد طوری جلوه بدهد که اصلا خبر از پیگیری های تدارکاتی ما نداشته است. و وقتی من نشانه ای از صحبت هایم با او می آورم، می گوید سماکار «در کتاب خاطراتش جابجا تلاش می کند نشان دهد در مورد شخص من بی مسئولیتی نکرده است و گاهی برای اثبات حرفش ابا ندارد که کمی پایش را از واقعیت بیرون بگذارد. ص ۲۵ .» ولی نمی گوید این «کمی پا بیرون گذاشتن از واقعیت» چیست و کجای حرف های من برای در جریان گذاشتن او دروغ و یا کمی بیرون از واقعیت است؟ آیا کل صحبت های من در کتابم در باره در جریان گذاشتن او دروغ بوده؟ و یا کمی دروغ بوده؟ این «کمی» به هر حال نشان می دهد من او را در جریان می گذاشته ام، پس آنجا که در ص ٣۲ می نویسد:
«در حالی که من پس از آن روز حتی این فرصت را نیافتم تا به حرف هائی که با عباس زده بودم به دقت فکر کنم. و درگیر کاری که به آن عشق می ورزیدم شدم که همه چیز فراموشم شد.» راست نیست.
علامه زاده در مورد مسئله نیکخواه در پرونده ما نیز، مرا متهم به داشتن غرور و شکل چریکی بخشیدن به هر حرف ساده‍ی رد و بدل شده می کند. و در مورد تهیه اسلحه توسط خود او از یک ساواکی برای ترور نیکخواه هم، آن را «بزرگنمائی» از طرف من می نامد. ولی باز روشن نمی کند که پس لابد حرفی در این میان بوده که من دست به «بزرگ نمائی» آن زده ام.
او حتی برای توجیه پشیمانی اش از «پشیمانی» من هم حرف می زند. به این شکل که با نقل بخشی از حرف من که گفته ام: «به خاطر پیدا نکردن اسلحه مایوس و پشیمان شده ام،» این طور جلوه می دهد که حتی من هم که دنبال تهیه اسلحه بوده ام، نمی خواستم این کار را بکنم. بنابراین، چه خود او و چه من و چه حتی خسرو گلسرخی که در دادگاه می گوید اصلا در این زمینه اطلاعی نداشته، دال بر این است که هیچ کس به دنبال تدارک تحقق این طرح نبوده. بنابراین، طبیعی ست که علامه زاده از کاری که هیچ کس از آن خبر نداشته و نمی خواسته انجامش بدهد نادم باشد و در دادگاه از آن دفاع نکند.
«حتی گلسرخی که در دادگاه کمترین ترسی از بیان نظراتش بروز نداد و جانش را در این راه گذاشت، وقتی از اتهامات ساواک به خودش یاد کرد این چنین گفت: اتهام سیاسی در ایران نیازمند اسناد و مدارک نیست. خود من نمونه صادق این گونه اتهام سیاسی هستم. ص ۱۲ کتاب»
یک نشانه‍ی دیگراز ساده لوحی من از نظر علامه زاده، باورم به سخنان طیفور بطحائی است. او سه مسئله را در این زمینه مثال می زند که بگوید:
۱- طیفور آدمی گنده گو، دروغ گو و ناسالم بوده و همین خصلت او زندگی علامه زاده و دیگران را به باد داده است.
۲- طیفور، گروهی بی در و پیکر داشته که گویا همه در آن از همه‍ی رمز و راز هائی که حتی نیازی به دانستنشان نبوده، اطلاع داشته اند.
٣- ادعای طیفور در مورد تهیه اسلحه یک گنده گوئی بیشتر نبوده است.

در مورد دو مسئله اول، یعنی؛ یکی، مصادره یک دستگاه پلی کپی برای تکثیر اطلاعیه ها و دیگری، طرح انفجار آنتن تلویزیون شیراز می گوید که در بند ۴ زندان قصر، دادگاهی برای محاکمه طیفور بطحائی راه انداخته است.
من باید این نکته را که قبلا در کتاب «من یک شورشی هستم» آورده ام، بار دیگر در اینجا هم یادآوری کنم که دادخواست ادعائی علامه زاده که گویا ظاهرا من آن ها را در این «دادگاه» ارائه کرده ام؛ یعنی دو طرح؛ «ربودن ماشین پلی کپی و انفجار آنتن تلویزیون شیراز» هر گز در زمان زندانی بودن ما رو نشد و من در این زمینه با کس دیگری بجز طیفور هرگز و هرگز سخن نگفتم. زیرا طبیعی بود که نباید از چیزی سخن می گفتم که اگر ساواک از آن بو می برد، سر و کار من در هر دو مورد و سر و کار طیفور حداقل در مورد تلویزیون شیراز باز با شکنجه روبرو می شد.
در باره دستگاه پلی کپی، شکوه میرزادگی و ابراهیم فرهنگ که وظیفه داشته اند آن را از محلی که من قبلا شناسائی کرده بودم بربایند، در ساواک سخن گفته بودند. ولی حتی آن دو هم نمی دانستند که من، همان طور که در خاطراتم توضیح داده ام، کسی بوده ام که محل این دستگاه و امکانات ربودن آن را شناسائی کرده ام؛ و گرنه آن ها بی تردید این مورد را هم به ساواک لو می داند. خود این مطلب که من در این باره بازجوئی نشدم نشان می دهد که نقش من در این ماجرا لو نرفته بود و طبعا نمی بایست هم که لو برود و این مسئله برای تمام دوران زندان بین من و طیفور باقی ماند و گرنه من در این باره نیز در کتابم می نوشتم که لو رفته است و نیازی نبود که در این باره دروغ بنویسم.
در عین حال، این موضوع نشان می دهد که مسائل در گروه طیفور و شکوه و بقیه، به شکل بی در و پیکر بیان نمی شده و کسی از مطالبی که لازم نبوده بداند، اطلاع پیدا نمی کرده است. این نکته در عین حال نشان می دهد که رضا هم در توضیح دادگاه خیالی اش به یکی بودن مسئله شناسائی من برای ربودن دستگاه پلی کپی و اقدام ناکامی که شکوه میرزادگی و ابراهیم فرهنگ برای ربودن آن کرده بودند پی نبرده است. زیرا یک بخش از موضوع را شکوه همان زمان در زندان لو داده بود و بخش دیگر را من ۲٨ سال بعد در کتاب خاطراتم نوشتم.
در مورد «طرح انفجار آنتن تلویزیون شیراز» هم، موضوع به همین ترتیب است. در این مورد، هیچ کس جز من و طیفور در این پرونده از ماجرا خبر نداشت. و همانطور که باز در خاطراتم شرح داده ام، ما در فرصتی که در زمان رفتن به دستشوئی سلول های انفرادی یافتیم، طیفور تاکید کرد که در این زمینه هیچ چیز لو نرفته و تو هم مواظب باش که بلوف نخوری.
(در مورد گروهی که می خواسته مواد منفجره را برای این کار تهیه کند نیز بعدا سخن می گویم و نشان می دهم که این مسئله هم دروغ و گنده گوئی نبوده است.)
حال به خاطر این دو موضوع که مهمترین اتهامات علامه زاده نسبت به ساده لوحی من و دروغگوئی طیفور است، او ادعا می کند که یک «دادگاه» با حضور من و فرهاد قیصری و مرتضی سیاهپوش و طیفور تشکیل داده است و در طول سه روز (دقت کنید؛ سه روز)، این محاکمه ادامه داشته. (دادگاه اصلی ما که رسیدگی به پرونده ۱۲ نفر را به عهده داشت، درهر نوبتش سه روز به درازا نکشید، حالا این چهار کلمه حرف چگونه سه روز به درازا می کشید، فقط باید علامه زاده از آن خبر داشته باشد.)
«تصمیم گرفتیم در یکی از سلول های در بازی که در آن بودیم به بررسی عملکرد طیفور که بیش از همه در تمامی اتهامات پراکنده این گروه درگیر بود بپردازیم. در آن جلسات علاوه بر من و عباس و طیفور، دو تن از هم پرونده های دیگرمان مرتضی سیاهپوش و فرهاد قیصری نیز حضور داشتند و هر یک به تفصیل حقایق بسیاری را طرح کردند […] متهم اصلی طیفور بطحائی بود و اتهامش در یک کلام، دروغگوئی یا به زبان سیاسی گنده گوئی انقلابی بود که بخش قابل ملاحظه ای از اتهامات ساواک (البته منهای خسرو گلسرخی و منوچهر مقدم سلیمی که اتهامات متفاوتی داشتند) بر مبنای همان دروغ ها استوار بود. در آن جلسات، هر یک از این موارد از سوی عباس، مرتضی و فرهاد با جزئیات طرح شد و طیفور در مقابل شواهد بسیاری که ارائه می شد چاره ایی جز پذیرش این که برای خودنمائی به عباس و دیگران دروغ گفته است نداشت.» ص ۱۷
«جالب است که سماکار در وقت نوشتن خاطراتش بخوبی می دانست که دستکم همین بخش از فعالیت تیمی اش با بطحائی پایه واقعی نداشته باز بی آن که اشاره ای به بی پایه بودن ادعاهای طیفور بکند به آن می پردازد.» ص ۱٨
«دارم از تعجب شاخ در می آورم که چطور عباس سماکار موقع نوشتن این خاطرات می دانست که حرف های آن روز طیفور بطحائی به تمامی گنده گوئی و دروغ پردازی بوده است باز از افشای آن خاطرات سر باز زد. در آن روزهای سلول بند چهار زندان قصر، وقتی عباس همین موش و گربه بازی «انفجار آنتن تلویزیون شیراز» را به روی طیفور می آورد او دیگر نمی توانست همان دروغ بافی های شیراز را تکرار کند. چون آن بچه هاکه قرار بود «مواد منفجره» در اختیار عباس بگذارند و ناگهان دستگیر شده بودند، حالا باید پیش ما در زندان می بودند و طیفور باید آن «بچه ها» را نشان مان می داد. ص ۱۹
خب، در این «دادگاه خیالی» که علامه زاده ادعای تشکیل آن را دارد، غیر از من، بقیه اعضای محاکمه کننده اش؛ یعنی فرهاد قیصری، رضا علامه زاده و مرتضی سیاهپوش، هرکدام چقدر از نقش طیفور و فعالیت های پیشینش اطلاع داشتند که به تفصیل و با تمام جزئیات اتهاماتی را متوجه او کنند؟
فرهاد قیصری حتی چیزی از ماجرای اصلی پرونده هم نمی دانست و به همین خاطر هم از شرکت در طرح گروگان گیری تبرئه شد. او حتی نمی دانست که طیفور با من در ارتباط است و در این پرونده حضور دارد. چه برسد به این که چیزی در رابطه با فعالیت های گذشته او را بر ملا کند و در این «دادگاه» او را به محاکمه بکشد. این یکی.
مرتضی سیاهپوش هم که در اصل با شکوه میرزادگی در ارتباط بود تا با طیفور. او همانطور که در پرونده اش در دادگاه مطرح شد، فقط یکی دو بار طیفور را دیده و این یکی دوبارهم به خاطر انجام یک عمل خاص بوده است. یعنی او قرار نبود حتی در طرح گروگان گیری کاری انجام بدهد. پس او هم چندان رابطه ای را از طیفور نمی دانست که در «دادگاه » علامه زاده مطرح کند. این دو تا.
خود علامه زاده هم که نمی گوید موضوعی را در این دادگاه خیالی مطرح کرده است؛ پس، ماجرای این که؛ «هریک از آن ها به تفصیل حقایق بسیاری را مطرح کردند» چیست؟ و چرا علامه زاده از این «به تفصیل ها» که طبعا باید آن ها را هم اکنون هم به یاد هم داشته باشد کلامی در این دادگاه ساختگی به زبان نمی آورد؟
«این را بنویسم که بسیار متاسفم که بدون بیان این واقعیات در مورد طیفور بطحائی امکان حقیقت گوئی در مورد پرونده ای که هنوز پس از سی و شش سال کوچک و بزرگ مردم ایران به دانستن بیشتر از آن علاقه مندند وجود ندارد. اگر می خواستم به هر دلیل مثل سماکار این واقعیت روشن را لاپوشانی کنم، هرگز زحمت خاطره نویسی را به خودم نمی دادم. چشم و گوش حساس واقعیت، بر روی تک تک حرکات و حرف های ما گشوده است و پرده پوشی را به هر دلیل، حتی رفاقت که شریف ترین احساس انسانی است در ردیف چیزی چون دروغگوئی می آورد، خصلتی که هرگز با واقعیت جمع پذیر نیست.» ص ۲۱
واقعیت این است که علامه زاده پس از خواندن کتاب خاطرات من، تازه با نوع و چگونگی ارتباط من و طیفور و مسائلی که بین مان گذشته بود آشنا شده و بر اساس آن هم، سناریوئی (به قول خودش فراواقع گرایانه یا سورئالیستی) نوشته است. و این، دردناک است.
می بینید که من برای نقد ادعاهای رضا علامه زاده چقدر دردسر دارم. او یک جمله می گوید، و من باید کلی مسائل را مرور کنم تا پاسخ او را بدهم. به قول شاعر کُرد، دیاکو سلامی؛ «زندگی پر از گره هائی ست که تو آن ها را نبسته ای، ولی باید به تنهائی بازشان کنی.»
علامه زاده تمام داستان شگفت آور دادگاه قلابی زندان قصر را سر هم می کند تا در پایان بتواند این حرف را که قبلا هم آوردم بزند که:
«اگر عباس در آن زمان که در شیراز بود از حرکات و حرف های ضد و نقیض طیفور به جای «داغ» کردن کمی به صداقت او شک می کرد نه تنها خود، بلکه بسیاری را از شکنجه و زندان نجات می داد. ص ۲۰
«از تو خواننده عزیز پوزش می خواهم که ناچارم این گفتگوی بچه گانه را در این جا بیاورم. رونویسی این تکه ها برای من بیش از آنچه فکر کنید شاق است. نه به خاطر این که همین «خالی بندی ها» زندگی مرا دگرگون کرد بلکه به این دلیل که نمی توانم از سادگی سماکار رنج نبرم.» ص ۴-۲٣

من در صفحه ۱٣۲ کتاب «من یک شورشی هستم» آورده ام که در سفری که به شیراز رفته بودم کرامت دانشیان را در خانه طیفور دیدم؛ «در فرصتی، به تنهائی با او به گفتگو پرداختم. و از روزی که به در خانه اش رفته بودم صحبت کردم. و ماجراهائی را که در آن مدت گذرانده بودم برایش شرح دادم و در باره طیفور هم بدون این که به فعالیت مشترکم با او اشاره کنم حرف زدم و نظرش را در مورد او پرسیدم. کرامت نظر خیلی مثبتی نسبت به طیفور ابراز کرد. و چون من برای نظر او اعتبار زیادی قائل بودم به این نتیجه رسیدم که دور شدنم از طیفور اشتباه بوده است. و به همین دلیل در فرصتی که پیش آمد ابراز علاقه کردم که دوباره با طیفور ارتباط سیاسی داشته باشم.»
به این ترتیب روشن است که من نسبت به طیفور شکی نداشته باشم. اما بیائید فرض را بر این بگذاریم که همه حرف های علامه زاده در باره «دروغ های» طیفور در رابطه با ماجرای تلویزون شیراز و گشادبازی هایش درست باشد و فرهاد و مرتضی هم آن حرف ها را به تفصیل و با ذکر جزئیات زده باشند، آیا ما به خاطر این «صفاتِ» طیفور دستگیر و زندانی و شکنجه و دچار مرگ شدیم؟ یا به خاطر نفوذ ساواک از طریق امیر فتانت در آخرین طرح، یعنی گروگان گیری؟
نکته اصلی این جا ست که، حتی اگر طیفور به قول علامه زاده دارای این «صفات» هم نبود، باز وقتی برای تهیه اسلحه به سراغ کرامت رفت؛ ما دستگیر می شدیم. مگر این که نمی رفت و منظور علامه زاده هم همین است که چرا او مانند من، برای تهیه اسلحه تلاش کرده است.
اصل مسئله در رابطه با تهیه اسلحه، این است که طیفور پس از درخواست من، به کرامت رجوع کرده بود. چون با او و امیر فتانت و یوسف آلیاری به عنوان شاخه ای از سازمان فدائی فعالیت می کردند. (مسئله یوسف آلیاری هم که در گروه طیفور بوده جالب است که با آن همه نزدیکی و اعتمادی که به او بوده، از طرح گروگانگیری اطلاع نداشته و این نشان می دهد که برخلاف ادعادی علامه زاده؛ همه از همه چیز اطلاع نداشته اند. در غیر این صورت یوسف آلیاری هم مستقیم در پرونده ما محاکمه می شد.
بنابراین، طیفور در مورد تهیه اسلحه هم گنده گوئی نکرده بود؛ چون کرامت هم در این زمینه فعال بود و باور داشت که برای تدارک اجرای طرح، دارد اسلحه تهیه می کند. جالب است که علامه زاده در مورد نقش کرامت در این زمینه کلامی نمی گوید؛ زیرا واهمه دارد که کسی مانند او را زیر سئوال ببرد. بنابراین، بدون اشاره به کرامت، ادعا می کند که کسی برای تدارک تحقق این امر حرکت نکرده است و حتی گروهی هم که طیفور برای تهیه اسلحه به آن رجوع کرده در باطن توخالی و در عمل خطرناک بوده است. البته منظورش از این حرف اشاره به ساواکی و نفوذی بودن امیر فتانت نیست.
در عین حال، علامه زاده ضمن ساده لوح خواندن من، گاهی هم در کتابش می کوشد با برخی تعریف ها، مرا یارگیری کند تا بتواند حداکثر فشار را روی طیفور بگذارد و از نظر خواننده کتابش کسی جلوه کند که در باره ما هم حقیقت را می گوید و هم انتقاد می کند. او به دنبال این می گردد که کسی را در این «بدبختی» که به آن دچار شده مقصر بداند تا راست کیشان جامعه ما که اکنون در رسانه هائی مانند بی بی سی و صدای آمریکا همه کاره اند بپذیرند که رضا از نظر سیاسی آدم مبارزی نبوده و پشیمانی اش را باور کنند. اما آن ها چنان ضربه ای از این پرونده خورده اند که تا عمر دارند هیچ یک از ما را به خاطر شرکت ِ خواسته و نخواسته مان در آن پرونده نخواهند بخشید.
با این حال علامه زاده حق دارد که ٣٨ سال پس از آن حرکت سیاسی آرزو کند؛ کاش سماکار فعال سیاسی نبود و دنبال اجرای طرحی که او مطرح کرد را نمی گرفت؛ چون علامه زاده این پرونده را فقط در شکنجه و محکومیت زندان و مرگ که نصیب ما شده می بیند و آن را هم در درجه نخست تقصیر سماکار و بطحائی می گذارد، ولی توجه ندارد که؛ این پرونده چه اثر شگفت آور سیاسی ای بر روی مردم جامعه ما گذاشت و چه انبوهی از جوانان جامعه ما را به مبارزه کشاند. جدا از این، آیا بدون این پرونده، کار افراد این گروه و حتی وجود شریف خود او در آن زمان، در آن فضای خفقان آور سال های جهنمی، به مبارزه و طبعاً به زندان و شکنجه نمی کشید؟ و آیا همه مبارزات این گروه اعم از مبارزه خسرو و کرامت و دیگران فقط در ارتباط با من و باورم به «گنده گوئی های» طیفور شکل گرفت و پیش رفت؟
به این شکل، دادگاه خیالی علامه زاده که ظاهرا فقط من دادخواستش را ارائه کرده ام، بدون دادنامه می شود. زیرا هر دو مطلب دادنامه آن جزو رازهائی بود که من فقط بعدا پس از ۲٨ سال در کتاب خاطراتم از آن حرف زدم و طبعا در آن سلول زندان قصر، این «دادگاه» نمی توانست از آن خبردار باشد.
من فکر نمی کنم علامه زاده حتی با یارگیری از مرتضی سیاهپوش هم بتواند مسئله این «دادگاه» را اثبات کند؛ چون حداقل سه تن از افراد این دادگاه خیالی ِ پنج نفره وجود آن را تائید نمی کنند. (با مرتضی سیاهپوش نتوانستم در این باره صحبت کنم چون بیش از ۱۵ سال است که دیگر به دلایلی با او رابطه ندارم.)
پس می بینید که، این اصلی ترین دلایل رضا علامه زاده تا چه حد بیانگر«واقعیت» و افشاگر ِ«لاپوشانی و دروغ» طیفور و نشانه‍ی «ساده لوحی و ابلهی» من است؟
در یک مورد دیگر هم باید صحبت کنم و آن این است که با تمام تلاش هائی که من و طیفور و کرامت برای تهیه اسلحه کردیم، باز اقدامات ما از مرحله حرف بالاتر نرفت. بحث ما در زندان هم این بود و حتی وکلای ما هم می گفتند که چون تمام اقدامات تدارکاتی ما در حد حرف بوده، و ما قبل از دستگیری، به تدارک عملی، مانند تحویل گرفتن اسلحه نرسیده بودیم؛ پس اصولا درخواست اعدام برای ما بی مورد است. یعنی مطابق قانون خود رژیم شاه هم نمی شد کسی را به اتکاء تدارکاتی که از سطح حرف پیشتر نرفته بود اعدام کرد. سخن من در شب اعدام هم مبنی بر «حرف خشک و خالی»، ناظر به همین مسئله بود. (البته در آن شب ما هنوز نمی دانستیم که خود ساواک از طریق امیر فتانت در جریان بوده و حتی می خواسته به نام چریک های فدائی اسلحه قلابی به ما بدهد تا بتواند به اتکاء آن ما را اعدام کند). ولی علامه زاده می کوشد، با یاد آوری این حرف از کتاب من، همه چیز را در سطح نظر و گرایش پشیمان کیش خودش آرایش بدهد و این پرونده را متعلق به چند انسان ساده لوح، دروغگو، بی اطلاع و پشیمان قلمداد کند. چرا؟ آیا به خاطر این که او می خواهد ندامتش در دادگاه اصلی (منهی آن جمله اش در رابطه با مجیز گوئی از فرح) را نشانه عقلانیتش جلوه دهد که از «کار نکرده» نباید دفاع کرد؟ او، تنها از یک جمله در دفاعیه اش ناراضی ست و بقیه را به عنوان این که کاری نکرده تا از آن دفاع کند کنار می گذارد. ولی در ندامت، مسئله بر سر این نیست که من این جمله بخصوص را گفتم و یا آن جمله بخصوص را نگفتم. مسئله بر سر نفس ندامت و مقاومت است. مسئله بر سر ابعاد سیاسی ماجرا و انتظاری ست که در آن شرایط جامعه از ما یافته بود! مگر خسرو آن «کار» را کرده بود که آن چنان شجاعانه در برابر بیداد رژیم ایستاد و عملا سبب درماندگی رژیم شاه در این مورد شد؟ اگر خسرو و کرامت هم مانند من و علامه زاده رفتار می کردند که سنگ روی سنگ نمی ماند و پرونده ما فقط باعث شرمساری بود. من مطمئنم که حتی اگر خسرو و کرامت هم اظهار ندامت می کردند باز، مانند ایرج جمشیدی و منوچهر مقدم سلیمی مجبور می شدند همان چند سال زندان را بکشند؛ منتهی با خفت و خاری.
بنابراین پرسش من این است که اگر به گفته علامه زاده؛
«چشم و گوش حساس واقعیت بر روی تک تک حرکات و حرف های ما گشوده است و پرده پوشی را به هر دلیل، حتی رفاقت که شریف ترین احساس انسانی ست، در ردیف چیزی چون دروغ می آورد»، واقعیت داشته باشد، قضاوت این چشم و گوش حساس با نمایشی که رضا علامه زاده به نام «دادگاه» راه انداخته چه می شود؟ و تکلیف «شریفترین احساس انسانی» یعنی رفاقت ِتخریب شده در این میان چه خواهد بود؟

اما چگونگی ماجرای انفجار تلویزیون شیراز
من همین چند روز پیش، پس از خواندن کتاب رضا، به این فکر افتادم که از طیفور بپرسم که دقیقا ماجرای گروهی که می خواست به ما مواد منفجره بدهد و این که آن ها واقعا چه کسانی بودند چه بوده است. زیرا در این مدت دیگر این مسئله در ذهنم نقشی بازی نمی کرد. پاسخ طیفور به نظر من، با توجه به همه جوانبی که در این نوشته مطرح کرده ام کاملا منطقی به نظر رسید.
او توضیح داد که:
«من با دو تن ارتشی کُرد که از مخالفان شاه بودند رابطه داشتم که در بخش مهمات ارتش کار می کردند. پیش از ریختن طرح انفجار آنتن تلویزیون شیراز، چند دفعه در باره امکان تهیه مواد منفجره با آن ها صحبت کرده بودم و آن هم می گفتند که اگر بخواهم می توانند این مواد را برایم تهیه کنند. با توجه به همین امر هم بود که من به فکر طرح انفجار آنتن تلویزیون شیراز در جریان جشن هنر شیراز افتادم و با یکی از آن ها، بدون اطلاع نفر دوم و بدون آن که از موضوع تلویزیون شیراز و از تو برایش سخنی بگویم خواستم که برایم مواد منفجره بیاورد. اما وقتی موقع عمل پیش آمد، او هم مثل جمشیدی که پشیمان شد و در آخرین لحظه اسلحه را تحویل نگرفت، با ابراز این که این کار برایش خطر دارد، از آوردن مواد منفجره طفره رفت.
من که در مخمصه قرار گرفته بودم و یک بار در رابطه با ربودن ماشین پلی کپی پیش تو شرمنده بودم، نخواستم برای بار دوم بگویم که در انجام این عمل ناتوان بوده ایم. به همین دلیل گفتم که گروه تحویل مواد منفجره دستگیر شده است تا تو بار دیگر دچار یاس و دلزدگی نشوی.»
طیفور در ادامه توضیح داد که؛ خودش می خواسته طرح را عملی کند و به خاطر این که قبل از عملیات در تلویزیون شیراز دیده نشود، به آنجا نیامده تا خودش از نزدیک همه چیز را بررسی کند. به همین دلیل، به کروکی من احتیاج داشته است. اما بعد که دیده؛ در هر صورت من مورد شک قرار می گیرم و باید مخفی شوم؛ پس، ترجیح داده که خود من طرح را عملی کنم و بعد از آن فقط من مخفی شوم و نه هر دو ما.
پرسیدم پس، گروه حمایت کننده و تبلیغاتی که می خواست در این زمینه دست به تبلیغ بزند کدام بود؟ پاسخ داد؛ «همان گروهی که شامل شکوه و دیگران می شد. البته من به خاطر مسائل امنیتی لازم نمی دیدم آن ها را از ابتدا در جریان کار بگذارم و می خواستم در آخرین روزها و پس از آماده شدن همه چیزاز این موضوع با آن ها حرف بزنم که پس از انفجار دست به تبلیغ بزنند. اما به دلیل به هم خوردن طرح، شکوه و دیگران از آن خبر دار نشدند و در ساواک هم آن را مطرح نکردند.»

این توضیحات به نظر من منطقی آمد. اگر این مسئله گنده گوئی بود طیفور آن را در همان ابتدا برای شکوه و دیگران هم بازگو می کرد. اما آن ها هرگز چیزی از این ماجرا نمی دانستند. در ضمن، طرح انفجار آنتن تلویزیون شیراز از طرف من مطرح نشده بود که طیفور بخواهد با پاسخ مثبت به آن گنده گوئی کند و بگوید که امکانات دارد. این طرح از طرف خود او مطرح شده بود. طبعا اگر امکان تحقق آن را از ابتدا نداشت و فقط می خواست ارتباط هایش را مهم جلوه بدهد، باید به این هم فکر می کرد که در انتهای کار چگونه می خواهد از پس عملی نشدن آن برآید. طبعا با توجه به بدبینی ای که در رابطه با ربودن ماشین پلی کپی در من پدید آمده بود، او نمی بایست یک ماجرای تازه را که حتما به همانجا ختم میشد تکرار کند. از این رو من تردیدی در واقعی بودن این توضیح از طرف طیفور ندارم.
البته مشکلی که من در این زمینه در کتاب خاطراتم آورده ام این بود که چرا حرکت های ما به سرانجام نمی رسید و نسبت به توانائی های گروهی که با آن همکاری می کردم دچار یاس و دلسردی شده بودم، نه دچار شک و تردید در واقعی بودن اقدامات طیفور. به همین دلیل هم داغ کرده بودم، و این مسئله هم با ابراز نظر کرامت در باره طیفور برایم از میان رفت.
علامه زاده حدود صد صفحه پس از شرح این دادگاه خیالی می گوید:
عباس به دنبال کشف علت دستگیری ما بود. و در همین رابطه باز به آن دادگاه خیالی اش اشاره ای در حد کلمه می کند. گوئی پیگیری من در باره علت دستگیری، باز همان دادگاهی ست که او قبلا از آن حرف زده است. منتها این بار دیگر مسئله بر سر گنده گوئی و دروغ گوئی طیفور نیست، بلکه در مورد بررسی علت دستگیری گروه ما ست. ولی در این جا هم علامه زاده بازمی خواهد با دامن زدن به شکی که ما در آن زمان به آن دچار شده بودیم؛ جلوه بدهد که طیفور همه چیز را لو داده است.
«در تمام طول سال های زندان و پس از آن، من که باید بیش از عباس علاقه مند بوده باشم بدانم چه کسی نام مرا به ساواک لو داده بود، هرگز در این مورد کنجکاوی نکردم.»
علامه زاده با این که میداند این اطلاعات تماما از جانب امیر فتانت به ساواک منتقل شده، باز درذهن خواننده کتابش این تردید را ایجاد می کند که گوئی طیفور که از وجود او در این پرونده اطلاع داشته او را لو داده.
من به شکل دقیقی موضوع کشف علت دستگیری مان را، نه به آن شکل که علامه زاده کشف لو رفتن نام ها عنوان می کند در کتابم شرح داده ام. من در ابتدا می دانستم که طیفور نفر اول دستگیر شدگان بوده و شاید حرف زده و نام ها را مطرح کرده، اما نمی دانستم چرا او دستگیر شده است؛ زیرا نه کرامت و نه حتی خود طیفور کوچکترین شکی نسبت به امیر فتانت نداشتند. اما وقتی ماجرا در اثر پیگیری های من و یوسف آلیاری رو شد و ما توانستیم این رمز را باز کنیم، تازه متوجه قضاوت ناعادلانه ای که در باره طیفور کرده بودم شدم و فهمیدم ساواک پیش از دستگیر کردن او از همه نام ها خبر داشته و علت دستگیری خود او هم اطلاعات داده شده توسط امیر فتانت بوده.
اما رضا علامه زاده اکنون پس از این همه سال، یعنی وقتی دارد خاطرات می نویسد و می داند عامل لو رفتن نام ها و کل طرح و علت دستگیری ما، امیر فتانت بوده، باز طوری در مورد لو رفتن نام خودش حرف می زند که گوئی نمی داند چه کسی او را لو داده است و از این طریق شک را متوجه طیفور می کند. و این هم، با آن «رفاقتی» که به عنوان «احساس شریف انسانی» از آن نام می برد همخوانی ندارد.
این ها مهم ترین نکاتی ست که علامه زاده ظاهرا برای بازگوئی شان «رنج نوشتن» کتاب را به خودش داده است.
مطالبی که رضا به عنوان افشاگری و رو کردن لاپوشانی های من و دروغ های طیفور نوشته، در مجموع از ۱۰ صفحه بیشتر نیست و طبعا نمی تواند در مقابل ۲٣٨ صفحه کتاب او به عنوان علت اصلی نگارش آن تلقی شود. البته علامه زاده حق دارد به هر شکل و با هر توجیهی که می خواهد کتابش را بنویسد و به عنوان یک انسان از گذشته سیاسی اش شادمان نباشد. اما برای محبوب شدن نزد دنیای راست کیش کنونی که فکر می کند سوسیالیسم مرده است شایسته نیست که دست به تخریب چهره رفقای پیشین خود بزند و این پرونده را که تاثیر شگفت انگیزی در کشاندن یک نسل از جوانان جامعه ما به مبارزه داشت ناچیز و حرفی نسنجیده و بچه گانه بشمارد. علامه زاده می کوشد توجه همگانی را بیش از هر چیز به این مسئله جلب کند که او طرح افشاگرانه ای داشته که بعدا به طرح گروگان گیری تغییرش داده و بعد از آن پشیمان شده و دنبال ماجرا را نگرفته است. این که او پشیمان شده است را می شود فهمید، ولی اصرار او بر این که هیچ چیز از تدارکات این ماجر را نمی دانسته و ناخواسته پایش به یک گروه «در باطن توخالی و در عمل خطرناک» کشیده شده، و این عقوبتی ست که مسببش من و طیفور بوده ایم قابل فهم نیست. او گرچه در این میان به نقش ساواک هم اشاره می کند؛ اما این طیفور و من هستیم که محاکمه می شویم و او در مورد ساواک، بازجوئی که ما را شکنجه داده و رفقایمان را کشته، و فرح پهلوی که در نقش همسر شاه در دیکتاتوری نظام سهیم بوده با تفاهم سخن می گوید و می نویسد که از وقتی که خبر خودکشی علیرضا پهلوی را شنیده تا زمانی که تسلیت نامه به خانواده دردمند پهلوی ننوشته، دمی از فکر دردی که بازماندگان این جوان از یک چنین دردی می کشند در امان نبوده است. گوئی فرح پهلوی تنها مادر داغ دیده این جهان است. همچنین علامه زاده از شنیدن نام «دادرس شکنجه گر» به شعف می آید و او را به دیدن تئاترش دعوت میکند و برایش بلیط کنار می گذارد. او حتی تا آنجا پیش می رود که در باره اکبر گنجی، پاسدار شکنجه گر جمهوری اسلامی و قاتل مردم کردستان هم دست به تبلیغ می زند و در رابطه با اعتصاب غذای او در زندان ِ همپالگی های دوران سرکوبش می گوید؛ کاش هر یک از ما کمی هم گنجی بودیم.
علامه زاده در رابطه با دادرس، خطاب به مردی از آشنایان این شکنجه گر که از علامه زاده در باره شکنجه شدن در زمان شاه می پرسد چنین نوشته است:
«گفتم این نیست که شکنجه نبوده، ولی اغراق هم در این زمینه کم نشده است. شاید همین پاسخ او را واداشت که پس از چند دقیقه مقدمه چینی بگوید که با سروان دادرس آشنا ست و گه گاه همدیگر را می بینند. من که گوئی پس از این همه سال گمشده ای را یافته باشم گفتم سلام مرا حتما به او برساند. گفت بارها از سروان دادرس شنیده است که هر وقت نام مرا به مناسبت فیلم هایم می شنود یا تصویرم را در تلویزیون می بیند از این که در آن ماجرا بی دلیل برایم گرفتاری پیش آمده بود ناراحت می شود. […] این گذشت تا همین سه چهار سال پیش که برای اجرای نمایش «مصدق» در لوس آنجلس بودم دوباره همان آقای میان سال [که طبعاً علامه زاده باید حدس زده باشد که او هم ساواکی و یا سلطنت طلب است] را اتفاقی در پارکینگ عمومی یک کافه دیدم. جلو آمد و دیدار اولمان را به یاد آورد. گفت این روزها که رادیو و تلویزیون های ایرانی مرتب از شما و نمایش مصدق حرف می زنند سروان دادرس مرتب به یاد شما ست. گفتم سلام مجدد مرا به او برساند و بگوید اگر میل دارد نمایش را ببیند برایش بلیط کنار می گذارم. شماره تلفن دستی (که البته مال یکی از دوستانم بود که موقتا در اختیار داشتم) را هم دادم تا بتواند تماس بگیرد. حدود یک هفته بعد پیامی در تلفن دستی دوستم بود، از سروان دادرس که می گفت به دلیل بستری بودن همسرش در بیمارستان نتوانسته قبلا تماس بگیرد. و خوشحال می شود اگر به او زنگ بزنم. ص ۹۰
علامه زاده به جای این که وقتی از این شکنجه گر که ما و صدها مبارز دیگر را شکنجه کرده و پای چوبه اعدام فرستاده، یعنی این قاتل خسرو گلسرخی، کرامت دانشیان و حمید اشرف و ده ها تن دیگر و شکنجه گر صدها زندانی نشان و شماره تلفن به دست می آورد، از او شکایت کند و او را به جرم جنایت هایش به دادگاه بکشاند، به دیدن تئاتر دعوتش می کند و برایش بلیط کنار می گذارد و در پی این است که اگر وقت کند و مشغولیت فکریش اجازه بدهد به او تلفن بزند. (در باره دیدار با دادرس بر روی صندلی چرخدار، نکات دیگری هست که اگر لازم شد می نویسم). دادرس کسی ست که به خاطر رهبری حمله ساواک به محل کنفرانس چریک ها در فرودگاه مهرآباد ضمن این که موفق شد حمید اشرف و یاران او را به قتل برساند خودش نیز آسیب دید و برای همه عمر بر صندلی چرخدار قرار گرفت.

واقعا چه دنیای شگفت آوری شده است. بی اختیار یاد ترانه اردلان سرفراز افتاده ام که می سراید:
«با یاد عزیزانم، این بام پریشانم، با زخم تن و جانم، می آیم و گریانم.»
علامه زاده در پایان کتابش نه تنها در رابطه با آن پرونده، بلکه اصولا در رابطه با مسئله زندانی سیاسی بودن، دیگر نمی خواهد از او به عنوان زندانی سیاسی سابق نام ببرند. او می خواهد فقط او را نویسنده و هنرمند بدانند. این اشکال ندارد، حق او ست، ولی توضیح نمی دهد که نویسنده و هنرمندی که زندانی سیاسی سابق بوده است چه بدی ای دارد.
من امیدوارم رضا علامه زاده در زندگی اش موفق باشد، ولی دیگر برای پیشرفت نیازی به این پیدا نکند که از «رفقا»ی پیشین مایه بگدارد.
آوریل ۲۰۱۲

چشمی بر سیاست “راست” دستی بر چشم چپ – طیفور بطحائی

خرداد ۱۳۹۱

در کتاب خاطرات رضا علامه زاده از
طیفور بطحائی یکی دیگر از متهمان پرونده جنجالی نیز سخن رفته است
نظر او را نیز اینجا آورده ایم

اخیرا کتابی منتشر شده‌ است با نام “دستی در هنر، چشمی بر‌ سیاست” که‌ البته‌ با توجه‌ به‌ محتوای آن می‌بایست نام‌گذاری به صورت بالا باشد.
کتاب، خاطرات زندان آقای رضا علامه‌زاده است. نزدیک به‌ ده‌ صفحه‌ از ٩٠ صفحه‌ فصل اول کتاب، نگاه‌ ایشان است به‌ چگونگی شکل گرفتن طرح “گروگان گیری ملکه‌ (سابق)” در سال ۵٢ برای آزادی زندانیان سیاسی. بقیه‌ کتاب راست و ناراست داستان و نقل داستان‌هایی است که‌ این روزها “مطاعی است که‌ بر هر سربازاری هست”.
من اصولا به‌ فردیت کسی برخورد نمی کنم و خاطراتش را تا آن‌جا که‌ به‌ این فردیت مربوط است به‌ چالش نمی‌کشم. حق هر کس است که‌ به‌ هر شیوه‌ای که‌ دلش می‌خواهد خود را تصویر و تفسیر کند. اما آن‌جا که‌ خاطره‌ نویس وارد دایره‌ فردیت من می‌شود – به‌ ویژه‌ زمانی که‌ به‌ اتهام و ناسزا متوسل شود- حق خود می‌دانم در مقام پاسخگویی برآیم. گرچه‌ متاسفم از این ناچاری دشمن شاد کن.
آقای علامه‌زاده‌ در بازگویی داستان، کوشش کرده‌ است هم کتاب “من یک شورشی هستم” عباس سماکار را نقد کند و آن‌را “فیلمنامه‌ بچگانه‌ چریکی” و نویسنده‌اش را ساده‌ لوح و زود باور بخواند و هم مرا موجب بوجود آمدن آن چیزی بداند که‌ او آن‌را فاجعه‌ و تراژدی می‌خواند و معتقد است که‌ “زندگی بسیاری در این میانه‌ نابود یا دستکم دگرگون شد. (ص ٢٢) زندگی مرا دگرگون کرد (ص٢٣). او در تمام طول کتاب با کمک از شیوه‌ داستان نویسی‌اش، نحوه‌ دستگیری و دادگاه‌ و زندان را به‌ شکلی که‌ دلسوزی خواننده‌ را جلب کند، روایت کرده‌ است.
او خود به‌ نقل از سایت اینترنتی “ایران سرزمین مادری من” جمع بندی کل ماجرا را آورده‌ است که‌ تا حدودی می‌تواند مورد قبول من هم باشد. (ص ۴١-۴٣) اما آقای علامه‌زاده‌ در صفحات قبل و بعد به‌ این بسنده‌ نمی‌کند و می‌خواهد طیفور را با چوب اتهام “انقلابی نمایی، دروغ و خالی بندی بزند و در این رابطه‌ به‌ قول خودش، از تناقضات کتاب سماکار کمک می‌گیرد. مثلا ماجرای انفجار آنتن تلویزیون شیراز را پیش می‌کشد بدون این که‌ آن قسمت از نوشته‌ سماکار را نقل کند که‌ این ماجرا اصلا در بازجویی‌ها گفته‌ نشد و تنها در کتاب خاطرات سماکار آمده‌ است. و طرح آن در دادگاه‌ تخیلی آقای علامه‌زاده‌ که‌ چند بار به‌ آن اشاره‌ می‌کند را، ‌نه‌ تنها من، بلکه‌ هیچکدام از شرکت کنندگانی که‌ او نام می‌برد، نه‌ به‌ یاد می‌آورند و نه‌ تایید می‌کنند که‌ در زندان توسط آن‌ها این دادگاه تشکیل شده‌ باشد. که‌ البته‌ بکلی ساختگی است و سناریویی است برای جلوه‌های کتاب. هر زندانی می‌داند، چیزی را که‌ در بازجویی نگفته‌ به‌ هیج روی در هیچ زندان دیگری نخواهد گفت، آن هم در مقابل کسانی که‌ ندامت کرده‌اند. پس کل داستان بی پایه‌ است. گویا آن‌ها مرا به‌ اقرار وا داشته‌اند. تنها چیزی که‌ به‌ یاد دارم این است: زمانی که‌ من دیگر نمی‌خواستم با نادمینی مثل جمشیدی سر یک سفره‌ بنشینم و به‌ سفره‌ عمومی کمون پیوستم. علامه‌زاده‌ با عصبانیت به‌ من گفت: تو ما را به‌ این‌جا آوردی، حالا خودت را از ما جدا می‌کنی؟ گفتم من فکر می‌کنم و امیدوارم که‌ شما به‌خاطر تفکر و ایدئولوژی و مبارزه‌ خودتان به‌ این‌جا آمده‌ باشید، نه‌ اینکه‌ من شما را آورده‌ باشم. این حرف آن روز علامه‌زاده‌ شیرازه‌ کل این کتاب خاطراتش هم هست. لذا بگذارید ابتدا داستان را به‌ شیوه‌ خود کتاب و با کلمات خود آقای علامه‌زاده‌ بازگو کنم، که‌ البته‌ او برای فرار از تصویر واقعیت، از کنار هم قرار دادن آن‌ها خودداری کرده‌ و بسیار پراکنده‌ نوشته‌ است.
کارگردان جوانی به‌ نام رضا علامه‌زاده‌ از خبر حکم اعدام دوستش “داود ایوز محمدی” برمی آشوبد. این خبر “مرا برای مدتی دیوانه‌ کرد. واقعا دیوانه‌، نه‌ اصطلاحا” …” همان روز در خانه‌ فکری به‌ ذهنم خطور کرد که‌ نطفه‌ی “سوء قصد به‌ خاندان سلطنت” را باخود داشت. با خود اندیشیدم حالا که‌ قرار است در مراسم پایانی جشنواره‌ جایی که‌ همه‌ خبرنگاران و میهمانان خارجی حضور دارند به‌ روی صحنه‌ فرا خوانده‌ شوم، چه‌ باشکوه‌ خواهد بود (تاکید از من است) از این فرصت استفاده‌ کنم و متن از قبل آماده‌ شده‌ای را در دفاع از زندانیان سیاسی و اعتراض به‌ شکنجه‌ بخوانم. دستگیر هم شدم، شدم. (ص٣٠) یکی دو روز بعد در دیدار با عباس “فکر هیجان انگیز تازه‌ام را با او در میان گذاشتم. سخت تکان خورد و به‌ فکر فرو رفت” (ص٣١) در ادامه‍ی‌ گفتگو، عباس به‌ عنوان فیلمبردار ماجرا در نظر گرفته‌ می‌شود. و “اما حالا با داشتن امکانی بدین بزرگی و استثنایی، آیا بهتر نبود که‌ به‌ جای صرف افشاگری دست به‌ عملی موثرتر می زدیم؟ به‌ جای دفاع لفظی از زندانیان سیاسی بهتر نبود برای آزادیشان تلاش می‌کردیم؟ این فکر که‌ من بتوانم انسان‌های شریفی مثل داود را از زندان برهانم سرمستم کرد. در نهایت پیشنهاد من به‌ عباس به‌ این‌جا رسید که‌ بهتر است به‌ جای هر کار دیگری از این فرصت طلایی برای گروگان گرفتن فرح پهلوی و درخواست آزادی تعدادی از زندانیان سیاسی بهره‌ بگیریم. اما بلافاصله‌ با این پرسش روبرو شدیم که‌ اسلحه‌ از کجا بیاوریم، می‌دانستیم گروگان گیری بدون اسلحه‌ بی‌معناست (ص٣١) اما قهرمان پیشنهاد کننده‌ چنان به‌ خود و فیلمبرداریش مشغول می‌شود که‌ به‌ روستای هزار جریب می رود که “همه‌ چیز فراموشم شد.”
زمینه‌ این انقلابی نمایی و خالی بندی (کلمات خود علامه‌زاده‌ است در مورد دیگران) از مدت‌ها پیش در صحبت از ترور نیکخواه‌ وجود دارد “چند روز بعد رضا تغییر عقیده‌ داد و گفت “ما که‌ دستمان به‌ آدم‌های بالاتر از نیکخواه‌ می‌رسد، چرا او را بزنیم؟” (از کتاب من یک شورشی هستم)
اما این بار علیرغم تصور آقای علامه‌زاده‌ “حرف‌های خطرناک” جدی گرفته‌ می‌شود. عباس برای تهیه‌ اسلحه‌ به‌ هر دری می‌زند و به‌ طیفور مراجعه‌ می‌کند. طیفور موضوع را با کرامت در میان می‌گذارد [کرامت مسلح بود، حتی ما با هم آنرا روغن کاری کرده‌ بودیم. اما چون در هنگام دستگیری آن‌را با خود نداشت، نه‌ او و نه‌ من در بازجویی از آن حرفی نزدیم. آن اسلحه‌ به‌ دادگاه‌ نیامد.] طرح جدیتر می‌شود و می‌بایست کسان بیشتری در طرح باشند و طبیعتا اسلحه‌ بیشتری لازم بود. (جزئیات را عباس به‌ تفصیل نوشته‌ است) کرامت به‌ امیر، سومین عضو از چهار نفرمرکزیت گروه‌ (که‌ ساوکی بوده‌ و خود را رابط چریک‌ها قلمداد می‌کرده – طبیعتا نه‌ من و نه‌ کرامت نمی‌دانستیم‌) مراجعه‌ می‌کند.
پیشنهاد دهنده‌ (علامه‌زاده‌) در جواب گزارش عباس به‌ او، می‌گوید: “من نمی‌دانم تو در چه‌ گروهی فعالیت می‌کنی و این گروه‌ چقدر امکان اسلحه‌ دارد… ولی من چون به‌ تو اطمینان دارم… برو ببین چه‌ می‌کنی” (ص٢۶ من یک شورشی) در مراجعه‌ بعدی عباس باز هم علامه‌زاده‌ می‌گوید “عباس جان ریش و قیچی دست خودت.( همانجا ص ٢۶)
بقیه‌ داستان را می‌دانیم، طرح و اسامی توسط امیر به‌ ساواک داده‌ می‌شود و قول دادن اسلحه‌ از طرف او به‌ گروه‌ می‌آید، رمز را شکوه‌ چاپ می‌کند و همان روز چون جمشیدی برای گرفتن اسلحه‌ سر قرار نمی‌رود، من در حال سوار شدن به‌ اتوبوس شیراز- تهران دستگیر می‌شوم.
جدی شدن طرح در ذهن و اندیشه‌ علامه‌زاده‌ نبوده‌ است، به‌ همین جهت شکه‌ می‌شود و مدام تکرار می‌کند ما فقط حرف زده‌ بودیم، در این کتاب و در هیچ یک از دیگر کارهای او ندیده‌ام، بگوید که‌ اگر این (به‌ قول او) گشادبازی‌ها نمی‌شد، ما موفق می‌شدیم. همیشه‌ می‌گوید، اگر چنین نمی‌شد ما به‌ زندان نمی رفتیم. عامیانه‌اش این است (بابا ما یک حرفی زدیم شما چرا باور کردید و ما را توی حچل انداختید!)
بر اساس اعترافات کتاب، می‌بینیم، گذشته‌ از همه‌ اتفاقات دیگر حول این پرونده‌، مانند وصل شدن گروه‌ گلسرخی و رفقایشان توسط شکوه‌، تا آن‌جا که‌ به‌ آقای علامه‌زاده‌ موبوط است، احساسات نپخته‌ ایشان شروع ماجراست. ایشان پیشنهاد دهنده‌ و بانی ماجرایی بودند که‌ “زندگیشان را دگرگون کرده‌ است” و البته‌ ٣٣ سال است (لااقل از زندان به‌ بعد) موهبت این دگرگونی ایشان را به‌ چهره‌ سرشناس تبدیل کرده‌ و از مزایای آن بهره‌مند شده‌اند. حال چرا با آشفته‌ کردن موضوع به‌ برائت از خود می‌پردازد و با طیفور و عباس به‌ نام واقعگرایی و حقیقت جویی تصفیه‌ حساب می‌کند; برای من یکی ناروشن است. من که‌ نخست وزیر نشده‌ام که‌ بخواهد با مثلا افشاگری از منزلتم بکاهد. من بعد از زندان آنقدر مبارزه‌ در پرونده‌ام دارم که‌ برای شناساییم احتیاج به‌ بازگشتن به‌ آن پرونده‌ نداشته‌ باشم.
آیا آقای علامه‌زاده‌ برای فرافکنی آن جمله‌ای که‌ در دادگاه‌ گفت: “اطمینان دارم علیاحضرت شهبانو با توجهی که‌ به‌ جامعه‌ هنری کشور دارند، با پی بردن به‌ بی‌گناهی من نخواهند گذاشت ظلمی متوجه‌ من و خانواده‌ام شود” و خود می‌گوید “ازهمان روز در سی وهفت سال پیش که‌ در اتاق بازجویی آن را بر کاغذ آوردم تا همین چند لحظه‌ پیش… مثل بختکی موذی و سمچ ذهنم را ترک نکرده‌ است” (ص ٨٣) و تقصیر آن را به‌ گردن دیگران انداختن، دست به‌ نوشتن این مثلا خاطرات زده‌ است؟ اگر چنین است بگذاریم آسوده‌ باشد و به‌ گردن بگیریم، تا او در این هنگامه‌ پیری از این رنج رهایی یابد.
اما شواهد دیگری وجود دارد که‌ این پشیمانی از گذشته‌ تنها موردی نیست که‌ ذهن ایشان را مشغول کرده‌ است، بلکه‌ گرایشی است سیاسی (شاید هم روانی- در زمینه‌ خودپسندی و مطرح بودن) که‌ او را وا می‌دارد که‌ گرایشات چپ (از نوع فداییان اکثریت) گذشته‌ را رها کرده‌، اول به‌ مصدقی‌ها و ملی چی‌‌های رنگارنگ روی آورد و سپس درمرگ علیرضا پهلوی “شب خوابش نبرد و به‌ مادر داغدیده‌اش” نامه‌ بنویسد و برایش “آرزوی شکیبایی” کند و اضافه‌ بنماید که‌ “دلم هرگز به‌ من دروغ نگفته‌ است. منطق و استدلال و احتیاج چرا؟ پس آنچه‌ دلم، تا با بازماندگان رنجدیده‌ی علیرضا پهلوی در میان نگذارد راضی نمی‌شود” (نگا،‌ سایت از دور برآتش، نامه‌ علامه‌ زاده‌ به‌ ملکه‌) آیا این ادامه‌ همان جمله‌ دادگاه‌ در باره فرح پهلوی نیست؟ آیا هیچگاه‌ برای مادران داغدیده‌ اعدامیان زندان‌های جمهوری اسلامی نامه‌ای نوشته است؟
در نهایت کتاب پر است از چهره‌های خوب و مهربان ساواکی‌ها و افسران شهربانی و… دلتنگی برای سربازجوی (گمشده‌ او، سروان آیرملو) شلاق زن اوین. و چهره‌های بد زندانی سیاسی.
آقای علامه‌زاده‌ برای قرارگرفتن در کنار آیرملوها و امثال میرفطروس‌ شدن (که‌ حق فردی اوست) لازم نبود هم زندانی‌های سابقش را زیر ضرب بگیرد. آن‌هایی که‌ امروز برای او کف می‌زنند، از بغض عمر است، فردا پرونده‌ اش را به‌ رخش خواهند کشید. به‌ گفته‌ حمید اشرف: اگر در این سو هستید، سردار خلقید، اگر به‌ آنسو رفتید، آبدارچی از این دست فراوان دارند.

طیفور ۴/۴/١٢
———————
خوشبختی با طعم تعفن!
یادداشت های زندان
محمد پورعبداله

نوروز سال ۱۳۸۸ ، قرنطینه ی زندان قزل حصار

سرمای استخوان سوز هوا باعث می شود که جرات کنار کشیدن پتو را از روی سرت نداشته باشی، حتی اگر کرک های پتو که بوی نمشان حالت تهوع ایجاد می کند گلویت را خراش دهند. صدای زندانی خدمات قرنطینه که با لهجه ی افغانی می گوید :
” بلند شید آماره ”
بیدارت میکند و مجددا یادآوری می کند که در چه جهنمی هستی و مبهوت ازاینکه در این جهنم چه می کنی.
سرمای هوا در هواخوری زندان از پوست تراشیده سرت به عمق افکارت رسوخ می کند. آواز گنجشک ها روی سیم خاردارهای زندان همراه با چهره ی عبوس افسر نگهبان که در تلاش است وظیفه ی شمردنت را بدون نقص انجام دهد ملغمه ای دراماتیک ایجاد می کند که همراه با تماشای چهره ی تراژیک زندانیان، کمدی زندگیت را بیرحمانه تکمیل می کند.
تو زندانی ۱۸۹۴۵۶ هستی، به اتهام اقدام علیه امنیت ملی. در میان زندانیانی با شماره های مشابه و با اتهاماتی غیر مشابه از آدم ربایی و اسید پاشی و تجاوز گرفته تا خرید و فروش و قاچاق مواد مخدر.
برای حفظ سلامتی، همه ی زندانیان باید دوش بگیرند. در حالیکه جریان آب از لوله ی آب روی سر تراشیده ات میریزد و سرمای تنت را تثبیت میکند، اعتراض می کنی و می گویی :
” آقا آب خیلی سرده ”
و جواب میدهند که :
” سرد نیست داداش تو خماری “.
شب عید است و ایرانیان رسم دارند شب عید را در کنار خانواده باشند و تو در میان خانواده ی جدیدت ازاینکه اینقدر خوشبختی در میانشان وفور دارد مشعوف می شوی ! آنقدر خوشبخت هستند که یکیشان از خماری به دنبال تراشیدن نئوپان تخت برای دود کردنش است و آن یکی از بالای سرت خوشبختی را به صورت زرداب بالا می آورد. جریان زرداب از روی لبه ی تخت به پایین می چکد. قطره قره ی این زرداب از معده ای بیرون آمده که از نرسیدن مواد مخدر کثافت وجود آدم خوشبخت را توی صورتت می پاشد. آنطرف تر یک انسان خوشبخت دیگر که بیشتر از نوزده سال سن ندارد از لای شلوار پاره پاره ی کثیفش چرک و کثافت زخم های پایش را بیرون می کشد. می گویند این کثافت یا به زبان علمی عفونت نتیجه ی کشیدن کراک و تحلیل رفتن بدن است. یک انسان خوشبخت دیگر دست و پایش را با چند تکه پارچه بسته و محکم می کشد و سرش را به دیوار می کوبد. همه ی زندانیان می گویند او ایدز دارد و واهمه دارند ازینکه نزدیکش شوند. تو تنها در هیاهوی زنگی ها نشسته ای و خوشبخت بودنت را به یاد می آوری، خوشبختی ای که با این تئاتر زیبا روی صحنه نمایش داده می شود. موسیقی متن این تئاتر از سیمای ملی پخش میشود، تصاویری از جوش و خروش مردم به هنگام خرید شب عید. ماهی قرمزهای کوچک، سفره ی هفت سین و دیگر مراسم مرتبط با نوروز همراه با موسیقی فیلم آملی که موسیقی بسیار زیباییست از فیلمی با موضوع خوشبختی. با شنیدن آهنگ در ذهنت صحنه ای از رقصیدن والس با معشوقه ات را تجسم می کنی و با ذره ذره ی وجودت رقص واقعی خوشبختی را حس می کنی. رقاصان این والس زندانیان هستند. آن زندانی در هنگام رقص چرک از پایش بیرون میریزد و روی پای معشوقه اش میریزد و آن یکی در هنگام بوسیدن لبان معشوقش زراداب به دهانش میریزد و لابد آن یکی هم که با دستنبد از فنس های هواخوری آویزان شده با چنگ زدن به آنها بدن معشوقه اش را تجسم میکند.
سال نو می آید. این بار برای تو آمدن سال نو چهره ی عریان آن چیزیست که با آن مبارزه می کنی. سال نو یادآوری کردن تداوم و استمرار استثمار است. تدام جامعه ای که بهره کشی از انسان ها شالوده ی آن است. مراسم سال نو به انسان ها یاد آوری می کند که چقدر خوشبخت هستند که خورشید یک بار دیگر از همان جایی که ۳۶۵ روز پیش گذشته بود عبور کرد و آن ها هنوز استثمار میشوند و هنوز از دل این جامعه کثافت و لجن بیرون میزند.
و فوران خوشبختی اینجاست که قرنطینه ی زندان تئاتر را یک روز کش میدهد تا سال کبیسه شود.
خورشید به دور زمین می چرخد و می چرخد و می چرخد، خوشبختی جریان دارد و جریان دارد و جریان دارد و آهنگ فیلم آملی نیز پخش می شود و می شود و می شود و انسان های خوشبخت استثمار شده در جامعه ی طبقاتی با تمام علایم خوشبختی روی چهره و پوست و تنشان با این آهنگ می رقصند و می رقصند و می رقصند و استثمار می شوند و استثمار می شوند و استثمار می شوند.
در گوشت صدایی منفجر می شود :
آغاز سال چند هزار و چند صد و چند استث

ترانه‌ای از باب دیلن، به همراه بیوگرافی مختصر – برگردان: علی رضا ملیحی – به انتخاب ِ فریبرز شیرزادی □

خرداد ۱۳۹۱

رابرت آلن زیمرمن که بعدها نام خود را با ارادتی که به شاعر ولزی دیلن توماس داشت

به باب دیلن تغییر داد، در ۲۴ می ۱۹۴۱ در ایالت مینه‌سوتا به دنیا آمد. خودش به

تنهایی نوازندگی گیتار و سازدهنی را آموخت. در سال ۱۹۵۹ وارد دانشگاه شد و بعد از

یک‌‌سال از آن‌‌جا خارج شد! و به نیویورک رفت. در کافه‌‌های محله گرینویچ ویلج

نوازندگی و خوانندگی می‌‌کرد. تا این‌که بعد از چاپ نقد خوبی در مورد کارهایش در

نیویورک تایمز، بخت و اقبال به او رو کرد و کمپانی کلمبیا با او قرارداد بست.

در سال‌‌های دهه‌ی

شصت که اوج مبارزات و اعتراضات جوانان و گروه‌‌های مبارز در راه آزادی بود ترانه‌‌های

باب دیلن که اغلب مضماینی هم‌‌سو با عقاید اعتراضی جوانان داشتند، تبدیل به سرود

هم‌‌بستگی شده و بارها و بارها در تجمعات و راهپیمایی‌‌ها از زبان جمعیت شنیده می‌‌شدند.

ترانه:

سال ۱۹۶۲٫ باب دیلن قبل از این‌که چند آهنگ جدید خود را اجرا کند در سخنانی

کوتاه گفت: “این آهنگ، آهنگ اعتراض و یا چیزی مثل اون نیست. چون من ترانه‌ی

اعتراضی نمی‌نویسم.” بعد او آهنگی را نواخت و با آن خواند که بر خلاف عقیده‌ی

خود دیلن اندکی بعد تبدیل به نماد اعتراض جنبش حقوق مدنی و یکی از معروف‌‌ترین

آهنگ‌‌هایی شد که تا کنون در مورد تبعیض ‌نژادی اجرا شده است. دیلن متن شعر آن را

در ده دقیقه و به قدری با عجله و بدخط  نوشت  که هنگام اجرای زنده‌ی آن

برای اولین بار، نتوانست خط خود را بخواند و مجبور شد که قسمت‌هایی از آن‌ را حین

اجرا حذف کند. بعدها او اجرای کامل آن  را در سال ۱۹۶۳ در آلبوم Freewheelin The منتشر کرد. در متن شعر سؤال‌‌های

فلسفی در مورد صلح، جنگ و آزادی،‌ بدون این‌‌که جوابی قطعی به آن‌ها بدهد مطرح می‌‌کند.

نام ترانه نیز Blowin in the Wind به این بی‌‌جواب بودن سؤال‌‌ها

دلالت دارد. Blowin in the Wind در ظاهر

معنی وزیدن در باد را می‌‌دهد، ولی جمله‌ی:The

answer, my friend, is blowin’ in the wind بیش‌تر به معنی این است که پاسخ همیشه جایی‌ست

که به سادگی قابل دسترس نیست. پاسخ آن‌‌جاست و همیشه جواب صحیح آن‌‌جایی نیست

که تصورش را می‌‌کنیم. در سال ۱۹۹۹ ترانه وارد تالار افتخارات جوایز گرمی شد و در

سال ۲۰۰۴ نیز رتبه‌ی ۱۴ لیست ۵۰۰ ترانه‌ی برتر تمام دوران‌ها را کسب کرد.

این آهنگ توسط صدها خواننده‌ی دیگر به زبان انگلیسی و زبان‌‌های دیگر بازخوانی شده

است که معروف‌‌ترین آن‌ها عبارتند از نیل یانگ، ماربنه دیتریش، الویس پریسلی،

استیوی واندر و… . نکته‌ی جالب این‌‌که اجرای خود باب دیلن هرگز وارد پرفروش‌‌ترین

آهنگ‌‌های سال نشد ولی اجرای استیوی واندر از این آهنگ وارد ده آهنگ پرفروش سال ۱۹۶۶

گردید.

ترانه : وزیدن در باد

چقدر دیگه مونده تا ما آدما، واقعا‌ً آدم شیم؟
کبوتر سفید از چند دریا باید رد شه تا بالاخره یه جایی آروم بگیره؟
تا کی باید توپ و تانک شلیک شه؟ بالاخره اینا کی جمع میشن؟
کسی به جواب این سؤالا دسترسی نداره، دوست من.
کسی به جواب اینا دسترسی نداره.
مگه یه کوه قبل از این‌که فرسایش پیدا کنه و از بین بره، چقدر عمر می‌‌کنه؟
مگه یه آدم چقدر عمر می‌‌کنه؟، پس دیگه کی قراره آزاد باشه؟
مگه یه آدم چند بار می‌‌تونه سرش رو برگردونه و وانمود کنه که چیزی ندیده؟
کسی به جواب این سؤالا دسترسی نداره، دوست من.
کسی به جواب اینا دسترسی نداره.
برای این‌که آسمون رو ببینی،
مگه چند بار نیازه که سرت رو بالا بگیری؟
برای این‌که بتونی صدای گریه‌ی مردم رو بشنوی،
مگه چند تا گوش باید داشته باشی؟
دیگه چند نفر باید بمیرن تا بفهمیم که جون آدم‌‌های زیادی گرفته شده؟
کسی به جواب این سؤالا دسترسی نداره، دوست من.
کسی به جواب اینا دسترسی نداره.
———————
از: رسانه وازنا

موریس برنارد سنداک – به انتخاب ِ الیسا تنگسیر

خرداد ۱۳۹۱


خبر در گذشت موریس سنداک نویسنده سر شناس آمریکائی و خالق داستانهای کودکان با تاثر و تأسف جامعه ادبی دنیا روبرو گردید. کتاب‌های این نویسنده و تصویر گر توانا با تیراژ بالا از پر فروش ترین کتاب‌های کودکان بشمار می اید.
کتاب معروف جایئ که وحشیها هستند در ایران با نام سفر به سرزمین وحشی ها ترجمه شده است.
موریس سنداک با انتشار این کتاب شهرتی جهانی یافت.
بنا به گفته مایکال دی کاپوآ ویراستار سنداک که در روزنامه نیورک تایمز اظهار داشت در گذشت این نویسنده توانا به دنبال سکته ای اتفاق افتاد که به تازه کی رخ داده بود.
از آثار این نویسنده میتوان از ۱۷ عنوان کتاب نام برد که معروفترین آن‌ها همان کتاب خایئ که وحشی هاهستندبود که او رابه شهرت فراون رساند.
از روی این کتاب در سال ۲۰۰۹ به وسیله اسپاک جونز فیلم سینمائی ساخته شد.
کتاب جائی که وحشی ها هستند در سال ۱۹۶۳ نوشته شد و از روی آن علاوه بر فیلم سینمائ یدر سال ۱۹۷۳ انیمیشن و در سال ۱۹۸۰ اپرائی به روی سحنه رفت.
از این کتاب که در آمریکا یکی از آثار کلاسیک کودکان به شمار می‌رود ۱۹ میلون نسخه در سراسر جهان به فروش رسید.متن کتاب زندگی پسر بچه‌ای را روایت میکند که بدون شام به رختخواب فرستاده می‌شود و در خواب به سفری خیالی میرود.
در سال ۱۹۶۴ به این کتاب نشان کلد کات تعلق گرفت
این نویسنده در سال ۱۹۲۸ در بروکلین به دنیا آمد و با والدین یهودی خویش بزرگ شد او که به نظر خودش سبک نویسنده گی صادقانه و بی پرده‌ای داشت این سبک را نتیجه ما جرای هولو کاست ورویداد های جنگ جهانی دوم میدانست.
اثر مطرح این نویسنده با کتاب اشیاء وحشی کجا هستند ادبیات کودکان را متحول ساخت در این کتاب نقش روانشناسی بزرگ شدن مورد کنکاش قرار گرفته است.
این نویسنده جوایز متعددی نسیب خود کرد که از آن جمله میتوان از مدال بین لملی هانس کریستین اندر سن ۱۹۷۰ جایزه کتابخانه آمریکا  ۱۹۸۳   ومدال ملی آمریکا که به نشان تقدیر از ظرف بیل کلینتون رئیس جمهور وقت در سال ۱۹۹۶ به او عطا گردید نام برد
او که به دانشکده نرفته بود در ۱۹۴۸ در مغازه اسباب‌بازی فروشی شوارتز مشغول به کار شد و کار تصویر گری را از اوئل ده ۱۹۵۰ آغاز کرد
او از سال ۱۹۵۷ شروع به نوشتن کتاب نمود.

روانش شاد و گرامی

کارلوتا کولفیلد به ترجمه‌ی: محسن عمادی و کتایون ریزخراتی – به انتخاب ِ فریبرز شیرزادی

خرداد ۱۳۹۱

کارلوتا کولفیلد شاعر کوبایی به دو زبان انگلیسی و اسپانیایی در مجلات ادبی معتبر اشعار خود را منتشر کرده است و چندین کتاب شعر به زبان اسپانیائی به‌طبع رسانده است که بسیاری‌شان به انگلیسی نیز ترجمه شده‌اند. وی مرتبا ً به سرتاسر دنیا سفر می‌کند (از ایرلند تا آمریکا) و در زندگی‌نامه‌‌ی خودنوشت‌اش خود را هم‌چون مسافری می‌داند که همواره در میانه‌ی راه است؛ بی‌که قصد بازگشتی به سرآغاز عزیمت‌اش را داشته باشد یا مقصدی مشخص پیش روی خود ببیند، در گذرندگی‌ای بی‌پایان چون شخصیت رمان تریستایم شندی اثر استرن.
در مقدمه‌ی کتاب شعری از وی تحت عنوان «خیابان ٣۴ام» هم‌چون شاعری معرفی شده است که توأمان هم در غربت است و هم در موطن خود، هم‌زمان در وصل و فصل را در اشعارش می‌نمایاند. منتقدان تازگی، بی‌واسطگی، سرخوشی و کنایه‌آمیزی را از مؤلفه‌های اصلی اشعار وی برشمرده‌اند.
آثار وی عموما ً بحث‌انگیز و نظرگیرند و نقدهای پرشماری نیز بر آن‌ها نوشته شده است. برای نمونه، در مجموعه شعری تحت عنوان «بر دروازه‌های کاغذی با اشتیاقی سوزان» (At The Paper Gates with Burning Desire) در شعر خود از متن‌هایی استفاده می‌کند که در آثار زنان تاریخی برجسته آمده‌اند و از جای‌جای تاریخ و ادبیات برگرفته شده‌اند؛ برای مثال، آثار روزا لوگزانبورگ، ایزادورا دانکن و سافو.
به قول یکی از منتقدان این کتاب، او با این شگرد ارجاعات متعدد چندفرهنگی به صدایی دوگانه دست پیدا می‌کند. از سویی صدایی زنانه، صمیمی و اعتراف‌کار را به دست می‌دهد و از دیگر سو صدایی ژرف‌نگر، جهان‌وطن و اندیشمندانه.
برای آشنایی بیش‌تر با این شاعر، از طریق پیوند زیر به سایت رسمی او مراجعه کنید:
http://www.intelinet.org/Caulfield/

در هزارتوی خودم

١
هزارتویی ساختم بدون مینوتور،
بدون نقشه‌های دادلوس
بدون آدریان
ولی تزه بود
– نزدیک من-
نیازی به ریسمان‌های جادویی نداشتم
تا اشتیاق‌ام را کشف کنم.

٢
هزارتویی ساختم
– بدون مینوتور-
بدون دادالوس
بدون آدریان
و به‌تنهایی راهی را یافتم
که عشق من به تو را می‌ساخت
تزه.

٣
به نظر می‌رسد، من دادلوس‌ام
و نقشه‌های هزارتو را پنهان می‌کنم
زیر بالش
برای همین نه آدریان
نه تزه نه هر کس دیگر
نمی‌تواند کشف کند که مینوتور من‌ام.

۴
هزارتو را کشف کرده‌ام
که مینوتور در آن چرت می‌زند
و نیازی نیست تا نه از آدریان تشکر کنم
برای ریسمان طلایی‌اش نه از دادالوس برای ایده‌اش
فقط تو تزه، باید سپاس بگویمت
که اجازه دادی تا زیر بال‌های کشتی‌ات
در دریا سفر کنم.

۵
با من بگو تزه
آیا هنوز مرا دوست داری
من که آمازونی نیستم
و راز هزارتو را نمی‌دانم
فقط می‌خواهم بدانم
که آیا جادو می‌تواند فاصله‌ها را دیگرگون کند

۶
من بال‌های مومی ندارم
جادوگری کاشف نیستم
اما در عشق
من هم
تزه،
بیش از خود آدریان، آدریان‌ام
مینوتور تر از هزارتویم.

٧
به ساحل نگاه می‌کردم
دکلهای کشتی تو را دیدم
با پیشگویی من بر آن‌ها
بله، می‌خواستم خیانت کنم
به نژادم
همه چیزم، برای عشق‌ات
تزه.

” صمیمیت های غارت شده ” – عیدی نعمتی – محمود صفریان

خرداد ۱۳۹۱

دومین دفتر شعر عیدی نعمتی شاعر مردمی وخوش ذوق بنام:

” صمیمیت های غارت شده “

به دستم رسید و مرا برای مدتی از حال و هوای یکنواخت و کسل کننده روز مره گی بیرون کشید و بر بال واژه های دلنشین خود به عالم روشن اشراق کشاند.

” این چه هنگامه ای ست
شیون مرغان ز چیست؟
باز دارند
درخت ایستاده را
پوست می کنند. “

عیدی با سروده هایش زندگی می کند و می توان گفت که هر شکوفه شعر او بر درخت تناور احساس زلالش جوشیده ای است از درک و در یافت فضائی که جاری است و او را در خود دارد.

چه نا گفتنی هاست
در این اشکی که
چکید.

ابر ها را سر باریدن نیست
دل می گیرد
از این ملال کبود “

*

” تندیس هول
افتاده روی شهر
در راهرو
لکه های خون است
در ایوان
گلدان بی گل. “

عیدی شاعری رئالیست است و احسا س خود را در پستوهای ” سمبل ” پنهان نمی کند.
نیش، را بهمانگونه می نمایاند که نوشی را ” اگر وجود داشته باشد ”

همیشه مثل حیرت منی
مکث که می کنی
باران می بارد
خانه کجاست
در هوای آشنای دوست
چتر دستانت کو
اینجا
در فاصله دو باران
پرنده ها بر می گردند
و در ایوان
بوی گل ها
بی قرارم می کنند “

*

” امسال
عشق بر هیچ منظری
شکوفه نداد
و باغچه در عزای گل
جامه درید
تا تو رفتی
با برگریزان خزان “

مرگ نا بهنگام و باور نکردنی ” غلامرضا بروسان ” شاعر پر احساس، آنهم با یاران عزیزش، همسری که او هم شاعر است و تنها فرزندش، بر عیدی نعمتی تاثیری عمیق داشت….و مگر در چنین حالی جز زبان شعر رسانه دیگری برای شاعر باقی می ماند.

” کوه
با قله اش
به دنیا می آید
انسان
با مرگ
در قلمرو پائیز
در مرگ هر درخت
جنگل می آشوبد
از شیون مرغان
اما
مرگ جوان تو را
هیچ پرنده ای
باور نمی کند

چرا
مرگ امانت نداد
و تو را پهلوی درختی خواباند
که مزثیه اش را گفته بودی؟

باد غبار خون تو را
منتشر می کند
و فوجی پرنده
از شعر هایت پر می کشند ”
*
” دیگر
چیزی برای گریستن
نمانده است
تو نیستی
شاخه ی شکسته این سیب
و رود خانه ای که می گذرد
در قاب کهنه ی

این عصر پائیزی. “

و او اعتقاد دارد که همراه با تالان بسیاری از داشته هایمان، صمیمت ها را نیز غارت کرده اند، و ما حتا از این نعمت هم خالی شده ایم، نعمتی که می تواند عصای ایستائی ما و سبب نزدیکی و مهر باشد.

” حالا
رو بروی باد ها می ایستم و
گریه می کنم
برای تمام کشتی هائی که به ساحل نرسیدند
برای تمام قطار هائی که از ریل خارج شدند
برای پل های شکسته
کبوتران خسته
برای پاره پاره های خودم
که بر چوبه های دار شما ماند
تا ما از مرز جنون شما بگذریم
گریه می کنم
برای چهره ها و خاطره ها
برای صمیمیت های غارت شده
برای تو
مگر می شود تو را دوست داشت و
گریه نکرد “

شکست تیم فوتبال برزیل

خرداد ۱۳۹۱

رئیس سازمان بسیج مستضعفین گفت:
” هرچه به ایمان نزدیک شویم به موفقیت نزدیک‌تر می‌شویم و اگر روزی تیم فوتبالی داشته باشیم
که بازیکنان آن نماز شب بخوانند و با وضو و به نیت برافراشتن پرچم اسلام به میدان بروند،
می‌توانیم تیم فوتبال برزیل را هم شکست دهیم.”

هر تهرانی یک آخوند – قالیباف

خرداد ۱۳۹۱

تاکید قالیباف به احداث حوزه های علمیه در نقاط مختلف تهران

به گزارش فعالان در تبعید و به نقل از خبرگزاری حوزه، ‘محمدباقر قالیباف’، روز شنبه در دیدار با مدیر حوزه‌های علمیه در قم، ضمن ارایه گزارشی از برنامه‌ها و فعالیت های فرهنگی شهرداری تهران، بر ضرورت حضور حداقل ۱۰ هزار روحانی در شهر تهران تاکید و اضافه کرد: بر اساس برنامه‌ریزی و هماهنگی‌های لازم با حوزه علمیه تهران، در پنج نقطه این شهر حوزه‌های علمیه با ظرفیت حداقل دو هزار طلبه فعال می شود.

وی افزود: در مرکز، شمال غرب، جنوب غرب، شمال شرق و جنوب شرق تهران شاهد راه اندازی این حوزه ها خواهیم بود و شهرداری مساعدت لازم در این خصوص را خواهد داشت.
وی خاطرنشان کرد: حدود پنج سال قبل، برنامه آسیب‌شناسی‌ فرهنگی تهران انجام شد و بر اساس آمار مشخص شد که برای هر یکهزار و ۶۰۰ شهروند تهرانی،‌ تنها یک روحانی وجود دارد.
قالیباف با اشاره به برنامه آسیب شناسی فرهنگی گفت :براین اساس شورای نظارت فرهنگی شهرداری تهران از یک سال گذشته با حضور ۱۲ نفر از روحانیون فعال در عرصه فرهنگی به ریاست حجت‌الاسلام ‘خاموشی’ رییس سازمان تبلیغات اسلامی تشکیل شد.
وی در پایان با تاکید بر اینکه کمک به حوزه‌های علمیه وظیفه همه است، ادامه داد: ‌به اعتقاد من، کمک ها به حوزه‌های علمیه، مساجد و پایگاه‌های بسیج وظیفه همه است و باید حضور خیرین در این عرصه پر رنگ شود.
شهردار تهران، در سفری به قم با برخی از مراجع تقلید و آیات از جمله حضرات ‘مکارم شیرازی’ و ‘صافی گلپایگانی’، ‘علوی گرگانی’، ‘محمد یزدی’، رییس جامعه مدرسین و ‘مرتضی مقتدایی’، مدیر حوزه های علمیه دیدار و گفت و گو کرد

حزب‌الله: با هزینه ایران، بازسازی جنوب بیروت پایان یافت

خرداد ۱۳۹۱

میهن ـ علی مهتدی: با گذشت شش سال از خاتمه جنگ ۳۳ روزه میان حزب الله و اسراییل، روز گذشته یازدهم می ۲۰۱۲ روزی بود که حزب الله لبنان جشن پایان بازسازی حومه جنوبی بیروت را با سخنرانی سید حسن نصرالله دبیرکل این حزب برگزار کرد. در این جشن که نام «وعد الاجمل» (وعده زیباتر) بر آن نهاده شده بود، دبیرکل حزب الله طی سخنانی که از طریق تلویزیون برای مردم حاضر در منطقه حاره حریک واقع در حومه جنوبی بیروت ایراد شد؛ خاتمه بازسازی بیروت را رسما اعلام کرد. وی در اظهارات خود،‌ ضمن تشکر از جمهوری اسلامی ایران برای حمایت مالی و معنوی خود از حزب الله در روند بازسازی، تاکید کرد که این بازسازی شش ساله بدون کمک های مالی ایران غیرممکن بود.

نامه ۱۲۶ روزنامه نگار به روسای قوای قضائیه و مقننه

خرداد ۱۳۹۱

ما خواستار اجرای قانون و حرمت قلم ایم

۱۲۶ روزنامه نگار کشورمان در نامه ای خطاب به روسای قوهای مقننه و قضاییه با بیان اینکه درست در روزهایی که متهم بازداشتگاه غیرقانونی کهریزک ارتقا مقام می گیرد و قوای تحت ریاست شما چشم بر اتهامات او می بندد، خاطرنشان کرده اند: روزنامه نگاران ایرانی یکی بعد از دیگری راهی زندان ها می شوند، به آنان ناسزا می گویند و حتی تعرض فیزیکی می کنند.
ما خواستار آزادی روزنامه نگاران دربندیم. ما خواستار توقف حرکت شلاق ایم، ما خواستار پایان نهادن بر همه بی قانونی ها، بی عدالتی ها و بی حرمتی ها به اهل قلم هستیم، ما خواستار اجرای قانون ایم… ما خواستار حرمت قلم ایم و از شما به عنوان دو متولی دو قوه از قوای سه‌گانه جمهوری اسلامی ایران انتظار داریم در این حیطه، قدرتی برای عمل و عزمی برای اعمال قانون و اجرای عدالت داشته باشید…

یک اطلاعیه بسیار قابل توجه

خرداد ۱۳۹۱

حرص بی خود نخورید و جوش بی خود نزنید

ما اینیم….جهل مرکب…در همیشه بر این پاشنه

خواهد چرخید.

——————————————-

برگرفته از رایو فردا

در تازه‌ترین آمار از میزان کمک‌های مردمی در ایران، یک مقام در کمیته امداد امام خمینی روز پنج‌شنبه، ۲۸ اردیبهشت، اعلام کرد که ایرانی‌ها ماهانه

«۱۵ میلیارد تومان به صندوق صدقات می‌ریزند».

با این حساب این کمیته سالانه ۱۸۰ میلیارد تومان تنها از صندوق‌های صدقه جمع می‌کند.

سعید ستاری، معاون مشارکت‌‌های مردمی در کمیته امداد ایران، اعلام کرده است که این کمیته ماهانه ۱۵ میلیارد تومان از صندوق‌های صدقات سراسر کشور جمع‌آوری می‌کند.

آقای ستاری همچنین گفته است که بنا بر پیش‌بینی کمیته امداد در سال جاری یعنی ۱۳۹۱ میزان کمک‌های مردمی شامل «صدقه و زکات و فطریه و غیره» به ۱۱۰۰ میلیارد تومان خواهد رسید.

معاون کمیته امداد ایران گفته است که میانگین درآمد هر صندوق در هر بار تخلیه ۱۸۰۰ تومان است، اما قرار است که «این رقم به ۲۵۰۰ تومان افزایش یابد».

به گفته آقای ستاری، بخش اعظم این میزان صدقه در استان‌های تهران، فارس، آذربایجان شرقی، اصفهان و خراسان رضوی جمع‌آوری می‌شود.

همین مقام اوایل ماه جاری به خبرگزاری دانشجویان ایران، ایسنا، گفته بود که در سال ۱۳۹۰ تا ابتدای ماه اسفند ۱۶۰ میلیارد تومان صدقه در ایران جمع شده و «این رقم با اضافه کردن صدقات اسفندماه به حدود ۱۸۰ میلیارد تومان می‌رسد».

سعید ستاری همچنین گفته است که این میزان کمک مردمی به شکلی «برنامه‌ریزی‌شده» در اختیار «خانواده‌های نیازمند» قرار می‌گیرد.

بر اساس آماری که سعید ستاری از تعداد صندوق صدقات داده است، تنها در استان تهران حدود ۴۰ هزار صندوق صدقه هست که از این میان ۳۰ هزار صندوق در معرضه دستبرد و تخریب قرار دارد.

کمیته امداد ایران آمار کل صندوق صدقات موجود در ایران را بیش از هفت میلیون و پانصد هزار اعلام کرده که از این تعداد «تنها ۲۰۰ هزار صندوق» در معابر عمومی قرار دارد.

بیش از هفت میلیون از صندوق‌های صدقات ایران «در منازل، محل‌های کسب‌وکار، مدارس و ادارات» قرار دارد.

در همین حال به گفته مقام کمیته امداد قرار بر این است که تا پایان برنامه پنجم توسعه تعداد صندوق صدقات در ایران به ده میلیون عدد افزایش یابد.

شهریورماه سال گذشته، مدیر عامل یک بانک نزدیک به سپاه پاسداران از رونمایی صندوق صدقات دیجیتالی خبر داده و گفته بود که قرار است تمام صندوق صدقات در ایران «دیجیتالى» شود.

شوخیهای تلفنی با ایران – مسعود ناصری

خرداد ۱۳۹۱

برای آنها که این سری مطالب را برای اولین
بار می خوانند لازم به توضیح است که یکی از
رفقای نزدیک که در کار خرید و فروش کارتهای
تلفن راه د ور ارزان به ایران است چند کارت مجانی
به من داده تا استفاده کنم. از آنجا که دوست و
آشنا وفامیل زیادی درایران برای من باقی نمانده
(چون همه به خارج مهاجرت کرده اند) مجبورم
برای سوخت نشدن این کارتهای مجانی با
هموطنان داخل کشورشوخیهای تلفنی انجام
دهم و سر به سر آنها بگذارم.

تلفن اول
رینگ رینگ
صدای بوق مشغول
دوباره رینگ رینگ
همانطور که دارم توی دلم به رفیق خودم با
این کارتهای بنجل تلفنی فحش میدهم یکی
گوشی را برمیدارد.
الو؟
الو بفرمایید.
منزل آقای؟
بله خودم هستم.
من محمد تقی حسینی پور هستم.
به جا نمی آورم.
من از دفتر شکایات رییس جمهور وابسته
به شورای شهر تلفن میزنم.
من که از شما شکایت نکرده ام.
بله، شکایت کردن این روزها جرات می خواهد
و تازه یک وکیل خوب هم لازم است.
تازه اگر خود وکیل را به زندان نیندازند.
موضوع را عوض کنید.
حالا فرمایش؟
شما دنبال رای گمشده خودتان می گشتید، درسته؟
کدام رای؟
رای انتخابات رییس جمهوری دوره فعلی
که آقای احمدی نژاد برد.
اون که سه سال پیش بود.
شما را شناسایی کرده ایم که در تظاهرات
خیابانی سال  ۸۸ رای من کو؟  شرکت کرد ه اید، درسته؟
نه به خدا!
آقا! دروغ نگو. تصویر شما را با دوربین
مخفی برادران و خواهران گرفته ایم.
تابلو دست شما است.
خب حالا منظور؟
زنگ زدم که بگویم با تلاش شبانه روزی
نیروی انتظامی و لباس شخصی ها و البته سربازان
نامریی و گمنام امام بالاخره رای شما را پیدا کردیم.
کجا بود؟
پشت صندوق رای افتاده بود.  داخل سوراخ نینداخته بودید.
به خدا انداختم.
آقا دروغ نگو. عکست را داریم…
حالا چی؟
یکی از برادران رای شما را می آورد دم خانه به شما م یدهد. لطفا یک انعام کوچک به او بدهید. واقعا زحمت کشید که نگذارد حق شما پایمال شود و رای شما به آقای موسوی
حرام شود.
من به آقای کروبی رای داده بودم.
فرقی نمیکنه!
حال من با این رای چکار کنم؟
معلومه. بگذارید در کوزه و آبش را
بخورید…
مزاحم تلفنی هستی. ای فلان شده
مادر…
قطع تلفن و بوق آزاد…

تلفن دوم
رینگ… رینگ…
صدای نوار ضبط شده تلفنچی:
مشترک گرامی شماره مورد نظر مشغول می باشد یا در سرویس نیست.
دارم قطع میکنم که تلفن وصل میشود و
کسی گوشی را برمیدارد.
الو؟
سلام خانم.
سلام. جنابعالی؟
من اکبر اصغرزاده هستم از ستاد عملیات پدافند زنگ میزنم.
چی شده؟ ما با کسی جنگ نداریم.
نه خانم مساله جنگن یست. بیشترامنیت شما است.
یعنی چی؟
حتما شنیده ا ید که دشمن با ما یک جنگ
سایبری راه انداخته؟
جنگ سیبری؟
نه، خانم سایبری، یعنی اینترنتی. حمله از
شاهراهای اینترنتی اطلاعاتی.
ترسیدم فکر کردم شوروی قراره به ما
حمله کنه!
نه، دشمن قصد دارد از طریق کامپیوتر و
ارسال کامپیوتر امنیت کامل ملی ما را به خطر
بیندازد.
یعنی چطور؟
مثل همین حمله ایکه به تاسیسات اتمی ما
شد یا حمل هائی که اخیرا به وزارت نفت کردند.
به وزارت نفت حمله کردند؟ یعنی بشکه نفت ما سر سفره ما نمیاد؟
نه خانم به کامپیوتر وزارت نفت حمله کردند
نه به وزارت نفت.
مگر خودشون کامپیوتر نداشتند؟
میخواستند کامپیوتر شرکت نفت را بدزدند؟
شما متوجه نیستید. این مساله مهمی است.
حالا من چکار کنم؟
شما توی خونه کامپیوتر دارید؟
بله، پسرم داره.
پسرتان اونجاست؟
نه، با دوستانش رفته میدون محسنی
دختر بازی.
شما به کامپیوترش دسترسی دارید؟
بله.
فورا سیم کامپیوتررا ازبرق بکشید ونگذارید
استفاده کندچون ممکن است ویروس بگیرد.
بعدش چکار کنم؟
رویش یک پتوی کلفت بیندازید.
بله؟
این باعث میشود که ویروسها یه کامپیوتر
به خاطر نرسیدن هوا کشته شوند.
چه جالب!
این را بچه های ” آی تی ” سپاه کشف کرد ه ا ند. تمام کامپیوترهای وزارت دفاع زیر پتو
هستند.
بعدش چکار کنم؟
توی خانه آسپرین دارید؟
بله!
از قسمت جلوی کامپیوتر یعنی همان
جایی که دیسک میره توش چند تا آسپرین
بیندازیدتوش.
آسپرین؟
بله! قبل از اینکه متخصصان ما برای دفع این ویروس به خانه شما بیایند شما ویرو سها را با آسپرین نیمه جان کنید تا کارشان ساده تر
شود. فوت کنید که آسپرین برود توی سیستم کامپیوتر.
داری شوخی میکنی؟
نه خانم…
بروبچه…ماراگذاشتی سردستگاه؟ مزاحم
تلفن چی هستی؟
نه خانم…
صدای گذاشتن گوشی و قطع تلفن…

ارتباط پسته و تصادف اتومبیل

خرداد ۱۳۹۱

جایگاه ایران
کتاب ” گینس ” رتبه های اول دنیا در
زمینه  های مختلف برای سال جدید را اعلام
کرد. ” گینس  ” مرکز ثبت رکورد های جهانی در
زمینه های مختلف میباشد. در آخرین اعلام
آمار کتاب ” گینس ”  کشور ایران بعنوان اولین
تولیدکننده پسته وبیشترین قربانیان تصادفات
اتومبیل در دنیا انتخاب شده است.
مسئول چاپ کتاب ثبت آمار” گینس ”
میگوید:
بیشترین قربانیان تصادف اتومبیل
در دنیا ایرانیانی بودند که هنگام رانندگی
پسته میخوردند و چون ما این طبقه بندی را
پیش بینی نکرده بودیم از اعلام آماراین قربانیان
خودداری کرده ایم.

و نا پلئون چنین گفته است

خرداد ۱۳۹۱

و ناپلئون چنین گفته است

گذرگاه

خرداد ۱۳۹۱

گذرگاه

لاکی لوچیانو، بنیان گذار مافیای سیسیل

خرداد ۱۳۹۱

لاکی لوچیانو، بنیان گذار مافیای سیسیل

استاد سخن، سعدی

خرداد ۱۳۹۱

ابومحمد مُصلِح بن عَبدُالله مشهور به سعدی شیرازی (۶۰۶ – ۶۹۱ هجری قمری) شاعر و نویسندهٔ پارسی‌گوی ایرانی است. مقامش نزد اهل ادب تا بدانجاست که به وی لقب «استاد سخن» داده‌اند. آثار معروفش کتاب «گلستان» در نثر و «بوستان» در بحر متقارب و نیز «غزلیات» وی است. سعدی در شیراز زاده شد. پدرش در دستگاه دیوانی اتابک سعد بن زنگی، فرمانروای فارس شاغل بود. مادرش همچون مادر حافظ، اهل کازرون بود. سعدی هنوز کودک بود که پدرش درگذشت. در دوران کودکی با علاقه زیاد به مکتب می‌رفت و مقدمات علوم را می‌آموخت. هنگام نوجوانی به پژوهش و دین و دانش علاقه فراوانی نشان داد. اوضاع نابسامان ایران در پایان دوران سلطان محمد خوارزمشاه و به خصوص حمله سلطان غیاث‌الدین، برادر جلال الدین خوارزمشاه به شیراز (سال ۶۲۷) سعدی را که هوایی جز کسب دانش در سر نداشت بر آن داشت دیار خود را ترک نماید. سعدی در حدود ۶۲۰ یا ۶۲۳ قمری از شیراز به مدرسهٔ نظامیهٔ بغداد رفت و در آنجا از آموزه‌های امام محمد غزالی بیشترین تأثیر را پذیرفت (سعدی در گلستان غزالی را «امام مرشد» می‌نامد). غیر از نظامیه، سعدی در مجلس درس استادان دیگری از قبیل شهاب‌الدین عمر سهروردی نیز حضور یافت و در عرفان از او تأثیر گرفت.این شهاب الدین عمر سهروردی را نباید با شیخ اشراق، یحیی سهروردی، اشتباه گرفت.معلم احتمالی دیگر وی در بغداد ابوالفرج بن جوزی (سال درگذشت ۶۳۶) بوده‌است که در هویت اصلی وی بین پژوهندگان (از جمله بین محمد قزوینی و محیط طباطبایی) اختلاف وجود دارد. پس از پایان تحصیل در بغداد، سعدی به سفرهای گوناگونی پرداخت که به بسیاری از این سفرها در آثار خود اشاره کرده‌است. در این که سعدی از چه سرزمین‌هایی دیدن کرده میان پژوهندگان اختلاف نظر وجود دارد و به حکایات خود سعدی هم نمی‌توان چندان اعتماد کرد و به نظر می‌رسد که بعضی از این سفرها داستان‌پردازی باشد (موحد ۱۳۷۴، ص ۵۸)، زیرا بسیاری از آنها پایه نمادین و اخلاقی دارند نه واقعی. مسلم است که شاعر به عراق، شام و حجاز سفر کرده است و شاید از هندوستان، ترکستان، آسیای صغیر، غزنین، آذربایجان، فلسطین، چین، یمن و آفریقای شمالی هم دیدار کرده باشد. سعدی در حدود ۶۵۵ قمری به شیراز بازگشت و در خانقاه ابوعبدالله بن خفیف مجاور شد. حاکم فارس در این زمان اتابک ابوبکر بن سعد زنگی(۶۲۳-۶۵۸) بود که برای جلوگیری از هجوم مغولان به فارس به آنان خراج می‌داد و یک سال بعد به فتح بغداد به دست مغولان (در ۴ صفر ۶۵۶) به آنان کمک کرد. در دوران ابوبکربن سعدبن زنگی شیراز پناهگاه دانشمندانی شده بود که از دم تیغ تاتار جان سالم به در برده بودند. در دوران وی سعدی مقامی ارجمند در دربار به دست آورده بود. در آن زمان ولیعهد مظفرالدین ابوبکر به نام سعد بن ابوبکر که تخلص سعدی هم از نام او است به سعدی ارادت بسیار داشت. سعدی بوستان را که سرودنش در ۶۵۵ به پایان رسید، به نام بوبکر سعد کرد. هنوز یک سال از تدوین بوستان نگذشته بود که در بهار سال ۶۵۶ دومین اثرش گلستان را به نام ولیعهد سعدبن ابوبکر بن زنگی نگاشت و خود در دیباچه گلستان می‌گوید. هنوز از گلستان بستان یقینی موجود بود که کتاب گلستان تمام شد.
کلک خیال انگیزبرگرفته از

سعدی
‎.
ای که گفتی هیچ مشکل چون فراق یار نیست
گر امید وصل باش د همچنان دشوار نیست

خلق را بیدار باید بود از آب چشم من
وین عجب کان وقت می‌گریم که کس بیدار نیست

نوک مژگانم به سرخی بر بیاض روی زرد
قصه ی دل می‌نویسد حاجت گفتار نیست

بی ‌دلان را عیب کردم لاجرم بی‌دل شدم
آن گنه را این عقوبت همچنان بسیار نیست

ای نسیم صبح اگر باز اتفاقی افتدت
آفرین گویی بر آن حضرت که ما را بار نیست

بارها روی از پریشانی به دیوار آورم
ور غم دل با کسی گویم به از دیوار نیست

ما زبان اندرکشیدیم از حدیث خلق و روی
گر حدیثی هست با یارست و با اغیار نیست

قادری بر هر چه می‌خواهی مگر آزار من
زان که گر شمشیر بر فرقم نهی آزار نیست

احتمال نیش کردن واجبست از بهر نوش
حمل کوه بیستون بر یاد شیرین بار نیست

سرو را مانی ولیکن سرو را رفتار نه
ماه را مانی ولیکن ماه را گفتار نیست

گر دلم در عشق تو دیوانه شد عیبش مکن
بدر بی نقصان و زر بی عیب و گل بی خار نیست

لوحش الله از قد و بالای آن سرو سهی
زان که همتایش به زیر گنبد دوار نیست

دوستان گویند «سعدی» خیمه بر گلزار زن
من گلی را دوست می‌دارم که در گلزار نیست

بیژن ترقی : محقق ، شاعر، ترانه سرا، ناشر

خرداد ۱۳۹۱

۱۲ اسفند ۱۳۰۸– ۵ اردیبهشت‌ماه ۱۳۸۸

او در شهر تهران متولد شد. و ازشاعران و ترانه‌ سرایان نامی ایران است.
آتش کاروان با صدای دلکش یکی از پرآوازه‌ترین ترانه‌های اوست. بیژن ترقی ترانه‌های به یاد ماندنی بهار دلنشین، آتش کاروان و برگ خزان را سروده‌است.ترانهٔ «بهار دلنشین» کار مشترک بیژن ترقی با روح الله خالقی بود. این ترانه با صدای بنان ماندگار شد.
بیژن ترقی با پرویز یاحقی نیز سه ترانه ماندگار«برگ خزان»، «افسانه محبت» و «می زده» را ساخت که هر سه ترانه را مرضیه خواند.
گفته می‌شود بیژن ترقی سبک تازه‌ای را وارد ترانه سرایی ایران کرد. محمود خوشنام، کارشناس موسیقی سنتی ایرانی می‌گوید مهمترین نقش بیژن ترقی، تقویت جنبه‌های روایی و داستانگونه کردن ترانه‌ها و افزودن جنبه‌های تصویری به آنهاست که این پدیده را در آتش کاروان و نیز ترانه‌های تصویری ای چون برگ خزان می‌توان دید.به گفته آقای خوشنام، سه گانه مشترک بیژن ترقی با پرویز یا حقی، از نظر فرم و ساختار آهنگ، یکسانی‌هایی با هم دارند، از جمله اینکه یاحقی مقدمه وسیعی برای ترانه‌ها در نظر گرفت و ترقی هم در بخش شعر، جنبه‌های تصویری را مد نظر قرار داد.
مجموعه سروده‌های او در کتابی با عنوان «آتش کاروان» گرد آمده‌است.
وی در کتاب « از پشت دیوارهای خاطره»، پنجاه سال خاطرات خود را در زمینه شعر و موسیقی جمع آوری کرده و از جمله به نقل خاطرات خود با شعرا و ترانه سراهایی چون نیما یوشیج، شهریار، پرویز یاحقی، ابوالحسن صبا، رهی معیری و علی تجویدی پرداخته‌است.همچنین قرار است ادامه خاطرات او در کتابی تحت عنوان «پنجره‌ای به باغ گل» به بازار کتاب عرضه شود. وی در این کتاب به چگونگی سروده شدن تعدادی از ترانه‌های خود نیز اشاره کرده‌است.
بیژن ترقی از سال ۱۳۳۵ با رادیو ایران نیز همکاری می‌کرد و فعالیت ادبی خود را با استادانی چون ملک‌الشعرای بهار، امیری فیروزکوهی، نیما یوشیج و شهریار آغاز کرده بود و با هنرمندان و آهنگسازان نامی روزگار خود چون ابوالحسن صبا، رضا محجوبی، علی تجویدی، داریوش رفیعی و پرویز یاحقی همکاری نزدیک داشت. ترقی در ساعت ۲ بامداد شنبه، پنجم اردیبهشت‌ماه ۱۳۸۸ مطابق با ۲۵ آوریل ۲۰۰۹ در سن ۸۰ سالگی در منزلش درگذشت. این ترانه‌سرای پیشکسوت که در تابستان سال ۱۳۸۷ سکتهٔ قلبی کرد و بیماری‌اش تشدید شد، زمانی گفته بود:« با این‌که مردم هنوز ترانه‌های مرا زمزمه می‌کنند، از یادها رفته‌ام. از وقتی مریض شدم، کسی احوالی از من نمی‌پرسد .»
سال شمار زندگی زنده یاد بیژن ترقی‌ به قلم خودش:
در روز دوازدهم اسفند ماه ۱۳۰۸ در تهران متولد شدم. خانواده پدری‌ام همه اهل کتاب و متخصص در شناخت کتب خطی‌ و آثار گذشتگان بودند. پدر بزرگم، حاج شیخ باقر کتابفروش از اولین ناشران زمان ناصر الدین شاه بود کتابهای زیادی به طریق چاپ سنگی‌ انتشار داد. پدرم “محمد علی‌ ترقی‌” موسس انتشارات خیام و از معروف‌ترین و برجسته‌ترین ناشران عصر خود بود که من و برادرم شاهرخ ترقی‌ تا سالهای اخیر این موسسه را اداره کرده ایم. دوران مدرسه را در سال ۱۳۱۸ در دبیرستان اقدسیه تهران از کلاس پنجم ابتدایی‌ آغاز کردم. در سال ۱۳۲۰ ضمن اینکه به تحصیلات خود ادامه میدادم، سرگرم مطالعه و تدوین لغات نامه‌های بی‌ شماری شدم، از آنجا که کتابخانه مرکز تجمع شاعران آن عصر نظیر استاد شهریار و گلچین معانی و گروه دیگری بود، به تحقیقات ادبی‌ و تلمذ نزد آن اساتید اقدام نمودم.در سال ۱۳۲۴ با تشویق و راهنمایی‌ استاد امیری فیروز کوهی، دست به مطالعه دیوان صائب تبریزی که دیوان او تا آنزمان در ایران به چاپ نرسیده بود، زدم.
در سال ۱۳۲۵ شاعری را با سرودن غزل و مثنوی آغاز کردم.در سال ۱۳۳۱دیوان صائب تبریزی را که سالیانی از عمر و جوانی‌ خود را صرف تحقیق در زندگی و اشعار او نموده بودم، زیر چاپ بردم. مقدمه جامع دیوان صائب را استاد امیری فیروز کوهی از جهت تشویق و ترغیب من نگاشتند.در سال ۱۳۳۴ به علت علاقه‌ای که به شعرای سبک هندی پیدا کرده بودم، دیوان کلیم کاشانی را با بدست آوردن نسخ خطی‌ و مقابله و تطبیق اشعار به چاپ رساندم.در سال ۱۳۳۶ با پرویز یاحقی استاد ویلن و آهنگ ساز معروف اشنا شدم و ترانه‌هایی‌ نظیر می‌‌زده، برگ خزان، اسیر، و به زمانی‌ که محبت شده همچون افسانه را سرودم.
در سال ۱۳۳۷ با دختر دایی خود دوشیزه “منیژه یزدان منش” ازدواج کردم.

اواسط سال ۱۳۳۷ با استاد علی‌ تجویدی، آهنگ ساز معروف رادیو، ترانه ” آتش کاروان ” را ساختم. در سال ۱۳۳۸ اولین فرزندم که پسر بود به دنیا آمد، نام او را امید گذاشتم‌. امید ترقی‌:
سال ۱۳۴۰ دیوان علی‌ اشتری “فرهاد” را که از دوستان نزدیک من بود به چاپ رساندم.
در سال ۱۳۴۲ دومین فرزندم که دختر بود به دنیا آمد، اسم او را آرزو گذاشتم‌. آرزو ترقی.
سال ۱۳۴۵ دیوان مجمر اصفهانی را که از شعرای زمان قاجاریه و از غزل سرایان دوره رجعت ادبی‌ بود، به طبع رساندم، با همکاری و مقدمه استاد محیط طباطبائی.در سال ۱۳۴۶ فرهنگ مترادفات زبان فارسی‌ را که تالیف “محمد پادشاه”جامع فرهنگ آنندراج بود و در یکصد و پنجاه سال قبل چاپ شده و پدر از هندوستان همراه خود آورده بود با تشویق مرحوم رهی معیری که به این کتاب علاقه فراوان داشت به طبع رساندم.در سال ۱۳۴۷ سومین فرزندم که او هم دختر بود متولد شد، اسم او را ایده گذاشتم.
سال ۱۳۵۰ مجموعه اشعارم را که حاوی غزل، مثنوی، رباعی و تعدادی ترانه بود به چاپ رساندم. نام این کتاب را به جهت ترانه برگ خزان “سرود برگ ریزان” نهادم.در اواخر سال ۱۳۵۰ کلّیات دیوان حزین لاهیجی را به ضمیمه “تاریخ حزین” که آن نیز تا آن زمان در کشور ما به چاپ نرسیده بود، بعد از سالیانی که صرف تدوین و تحقیق آن نموده بودم به چاپ رساندم. مقدمه نویسی و شرح کامل زندگی‌ این شاعر را خود تدوین و ضمیمه نمودم.از سال ۱۳۵۱ به بعد رسما به کار ترانه سرایی اشتغال داشته ام، چنان که نزدیک سیصد ترانه بر روی آهنگ موسیقی‌ دان‌ها و آهنگ سازان بنام رادیو، ساخته‌ام که اکثر آن آثار، در ارشیو رادیو و برنامه گلها ضبط و ثبت است.
آهنگ سازان بنام و مشهوری که با آنان همکاری داشته ام، عبارتند از اساتید:
روح الله خالقی، مجید وفادار، پرویز یاحقی، علی‌ تجویدی، حبیب الله بدیعی، مهندس همایون خرّم.
نیمی از زندگی‌ شاعرانه من در کنار این عزیزان گذشته.درسال ۱۳۵۶ با خانواده جهت تحصیل فرزندانم به آمریکا رفتیم، پسرم به دانشگاه رفت و دخترانم به کلاسهای شبانه روزی. بعد از مدتی‌ من و همسرم به تهران مراجعت کردیم.
سال ۱۳۵۸ و ۱۳۵۹ دو بار دیگر به اتفاق همسرم جهت رسیدگی به کار فرزندانمان به آمریکا رفتیم. در سال ۱۳۶۰ پدرم که عمری را صرف اشاعه فرهنگ این سرزمین نموده بود به رحمت خدا رفت.
سال ۱۳۶۵ ، پنج سال بعد از فوت پدرم، مادرم که چندی بیمار بود بر اثر سکته مغزی در گذشت. شبی او را در خواب دیدم که باز نگران حال ما بود و مرا در مقابل نه ملایمات زندگی‌ دلداری می داد:
در سال ۱۳۷۵ موسسه انتشارات خیام بعد از آنهمه خدمات فرهنگی‌، به علت مشکلات عدیده و بی‌ علاقگی مردم به متون ارزنده، تعطیل و از فعالیت فرو ماند
———————

با کمک از سایت کلک خیال