گذرگاه بهار ۱۳۹۱

فروردین ۱۳۹۱

گذرگاه بهار امسال

فصل شکوفائی و رویش  که با ” نوروز ”

آغاز می شود

بر همه ی شما مشتاقان زندگی بهتر در ایرانی آزاد و آباد

مبارک باد

************************************

جُنگ گذرگاه – فروردین ماه ١٣٩١
شماره  ١٢۵– یازدهمین سال انتشار
=================

جُنگ فروردین ماه  گذرگاه را این دوستان یاری کرده اند
————————————————-

جُنگ فروردین ماه  گذرگاه را این دوستان یاری کرده اند

محمود کویر – علی اصغر راشدان – الیسا تنگسیر – محمد سلمانی – فرامرز پور نوروز-  مصطفا انصافی – رویا شمس –  مریم جلالی فراهانی – فریبرز شیرزادی – بهرام جوزانی – مسعود ناصری – مهران رفیعی – محمد بهار لو – مژگان فرهمند -هوشنگ معین زاده – مهین بهرامی – شهلا شرف – عیدی نعمتی – فریدون مشیری – محمود دولت آبادی – احمد پناهی سمنانی – احمد طباطبا ئی – محمود صفریان –

======


نیایش آغازین نوروز

فروردین ۱۳۹۱

مبارک باد

فروردین ۱۳۹۱

آغاز بهاری دیگر که امیدواریم پر از عطر گلهای رنگارنگ باشد
آمدن نوروز که امیدواریم پر از شادی و سرور باشد
وزش نسیم آزادی که امیدواریم ارمغان این سال باشد
بر همه ی شما مبارک باد

کارنامه گذرگاه در سال ۱۳۹۰

فروردین ۱۳۹۱

گذرگاه ما یکی از گذرهای تاریخ کشورمان است
——————————————-

این رسانه که بصورت جُنگ یازد سال است منتشر می شود

فروردین سال گذشته را با نوشته زیر آغاز کرد

من فروردین اولین ماه بهارم….من تازگی ام ….زندگی ام…..

من رایحه ام ….مهرم …..من بوی رهائی ام….رهائی از سرما

من رنگم….من شروع جوانه ام…من نوروزم….من هویتم …من آزادی ام

من عشقم……عشق “

وهنوز هم بر این باوراست
و به این گفته یقین و ایمان بی تردید دارد که:

در بدترین دقایق این شام مرگزای

چندین هزار چشمه‌ی خورشید

می‌جوشد از یقین

در دوازده ما گذشته، ما در راه یاری به ادبیات تحت فشارمان
بسیاری داستان های کوتاه – بسیاری شعر های کوتاه و بلند – نقد های متعدد –
و حدود پنجاه عکس گوناگون که گویای حال و روزهستند
و بسیاری مقالات مختلف در بسیاری زمینه ها
به همت همه یارانی که با هر زیستگاه جغرافیائی
دست در دست هم دارند منتشر کرده ایم.
ما در حد امکان از کاستی ها گفته ایم، در حد امکان ناهنجاری های ادبی را نمایانده ایم،
و تلاش بی وقفه داشته ایم در راه معرفی ویژگی های ادبیاتمان.
ما در این یکسال بیش از دوازده کتاب را به کتابخانه افزوده ایم و به معرفی پاره ای از از کتابهای جدید اقدام کرده ایم
و تصمیم داریم تا در حد توانمان این را ه را ادامه بدهیم و در این ادامه به یاری های شما فرهیختگان نیازی بی تردید دارم
گردانندگان گذرگاه

متن سخنرانی دکتر محمود صفریان نویسنده داستان های کتاب روز های آفتابی در کانون ارشدان تورونتو

فروردین ۱۳۹۱


بنام انسان و انسانیت
غیر از هنر که تاج سر آفرینش است
دوران هیچ منزلتی پایدار نیست

خانمها و آقایان بزرگوار سلام
از حضور شما خوشحالم و از اینکه برای شنیدن صحبت های من وقت می گذارید پیشا پیش سپاسگزاری می کنم.
و از سرکار خانم شهناز هاشمی و جناب آقای تقی شریفی که این فرصت را به من داده اند متشکرم.
و از حضور دوستان شاعر و نویسنده ام، عزیران
عیدی نعمتی – فریبرز شیرزادی – رویا شمس ممنونم.

امروز کمی در مورد نه کتاب، که کتاب خوانی و کم بود آن که تاثیر منفی حیرت انگیزی بر رشد ادبیات ما دارد با اشاره به ارقام با شما درد دل می کنم.
و در قسمت پایانی از خودم و کتاب جدیدم به نام روز های آفتابی که هقته پیش کار چاپش به پایان رسیده است برایتان خواهم گفت.

اجازه بدهید بگویم که بخصوص ادبیات ما ، بخاطر کمی شوق خواندن، گرفتار ” درد باریک ” است و هر روز بیشتر تکیده می شود .
در برابر، کتاب و رغبت و میل چشمگیر خواندن در غرب هر روز پروار تر و سرحال تر می شود. و این بیماری ادبیات ما درمان نمی شود مگر بهر شکل عزیزان، روی کرد مناسبی به کتاب خوانی بیابند.
در حقیت هم درد و هم درمان از یک جا نشئت می گیرد.
به قول حافظ
” دردم از یار است و درمان نیز هم ”

صائب تبریزی شاعر بلند آوازه ی کلاسیک قرن یازدهم ما در بیتی زیبا می گوید:
” روزی که برف سرخ بیارد از آسمان
بخت سیاه اهل هنر سبز می شود ”
و این سیاهی بخت هنر مندان، بخصوص نویسندگان و به ویژه داستان نویسان، آنگاه به سوی سبز شدن می رود که شوق خواندن در بین با سواد ها گسترش لازم را بیابد.
چون برف سرخ که، هر گز نخواهد بارید، ولی می توان امیدوار بود که رغبت و میل به خواندن بتدریج به یک نیاز برای آبیاری روح و روان تبدیل شود، و کار باریدن برف سرخ را برای سبز کردن بخت اهل هنر به ارمغان بیاورد، کما اینکه سبزی بخت هنرمندان در غرب بدون باریدن برف سرخ حاصل شده است.

در اینجا، حتمن توجه داشته اید که در قطار های مترو و بین شهری ، در اتوبوس ها، در پرواز های هوائی، در اتاق های انتظار، در پارک ها، و به هنگام خواب، کتاب می خوانند. خواندن در این دیار بصورت یک نیاز درآمده است. و بهمین سبب کتابها با شمارگان بسیار بالا ، صد هزار تا یک میلیون جلد چاپ می شود.
و اگر در این میان به قول معروف بزند و کتابی بست سلر بشود، یعنی توجه تعداد بیشتری خواننده را جلب کند ، حکایتی دیگر خواهد شد.
من چند نمونه را برایتان یاد آور می شوم:
از کتابهائی چون هری پاتر که در مجموع از پنج جلدی که دارد، براساس آمار هفته پیش مرز۴۵۰ میلیون را پشت سر گذاشته است و یا از کتاب نه چندان دندانگیری چون ” لولیتا ” اثرولادیمیر ناباکوف نویسنده آمریکائی روسی الاصل که بنظر من کتابی است کم محتوا، از بدو انتشار ” در سال ۱۹۵۵ ” باز طبق آمار رقم چشمگیری فروش داشته است و از قدیمی ها مثلن دن کیشوت اثر سروانتس، صحبت نمی کنم چون می توان آنها را جزو استثناها به حساب آورد. و برای کتاب های ما آماری خیالی و دست نیافتنی می نماید.
ولی برا ی آگاهی شما اشاره می کنم که لیستی را اخیرن ویکی پدیا منتشر کرده است و بسیاری از کتاب ها را بر پایه تعداد فروششان ” و نه تعداد چاپ شده شان که فرق بسیار دارد ” نام برده است. من اینک در حد خوصله این نشست اشاره ای به پاره ای از آن ها خواهم داشت تا در مقایسه با شمارگان کتاب های فارسی که به آن نیز اشاره می کنم تاسف بیشتری! داشته باشیم.

کتابهائی که بیش از ۱۰۰ میلیون کپی فروش داشته اند. همراه با نام کتاب – نام نویسنده – سال انتشار – و تعداد کتاب فروش رفته در این آمار آمده است.
در این لیست بالا بلند، یکی از کتابهایش
” لورد او د رینگ ” است که به فارسی ” ارباب حلق ها ترجمه شده است ” این کتاب از۱۹۵۵ سال انتشار تا کنون که، ۵۷ سال می شود ۱۵۰ میلیون فروش داشته است یعنی هر سال بیش از ۲ میلیون و ششصد هزار جلد فروش داشته است
خواهش می کنم به ارقام دقت داشته باشید

از لیست کتاب هائی که بین ۱۰۰ تا ۵۰ میلیون جلد فروش داشته اند، کتاب نام آشنای
” داونچی کد ” نوشته دان برون را مثال می آورم. این کتاب که درسال ۲۰۰۳ نشر یافته تا کنون ۸۰ میلیون فروش داشته است. یعنی طی ۹ سال هر سال نزدیک به ۹ میلیون فروش داشته است. توجه می فرمائید ۹ میلیون جلد فروش در هر سال.
وقتتان را نمی گیرم ولی بدانید که هیچ ربطی بین ارقام فروش کتاب در غرب و کتابهای فارسی وجود ندارد.
چون در فرهنگ این ها خواندن کتاب نهادینه شده است .
نتیجه می گیریم که در اینجا نویسندگی یک شغل است و نویسندگان با کاری دیگر امرار معاش نمی کنند. نویسندگان به کمک گستردگی طیف خواننده و چاپ بالای هر کتابشان بسیار مرفه هستند. و بر همین پایه ناشران نیز بسیار روبراهند. و در مجموع ادبیات در غرب همیشه در فصل بهار پرسه می زند.
بطور مثال نگاه کنید به زندگی یک نویسنده کانادائی، خانم مارگارت ات وود را می گویم که چه زندگی مرفعی دارد.
در حالیکه نویسندگان ما حتمن برای گذران زندگی بایستی به کاری مشغول باشند و بر پایه عشق و علاقه در فرصت هائی که برایشان پیش می آید بنویسند.
ببینید تفاوت ره از کجاست تا به کجا
حالا به ارقامی که کتابهای فارسی چاپ می شوند توجه کنید و آن را با آمار انتشار کتاب در غرب مقایسه نمائید تا دریابید که به قول شاعر:
کجا کفاف دهد این باده ها به مستی ما
کتاب های فارسی باشمارگان اندوهبار ۳۰۰ جلد شروع می شود و با پیمودن پله های ۵۰۰ – ۱۰۰۰ – ۲۰۰۰ می رود تا حد اکثرششهزار جلد.
بد نیست شمارگان چند کتاب فارسی را نیزبرای شما بخوانم تا ملموس تر متوجه بشوید:
این آمار ِ یکبار چاپ این کتاب هاست.
کتاب: چراغها را من خاموش می کنم
نوشته خانم زویا پیرزاد
کتابی که چندین جایزه هم برده است و احتمال می دهم شما نیز نامش را شنیده و یا حتا آن را خوانده اید. این کتاب، توسط نشر مرکز با ۳۰۰۰ جلد منتشر شده است. با آن همه داد و بیدادی که را انداخته بود
****
کتاب : داستان یک شهر که بنظر من شاهکار زنده یاد احمد محمود است و من آن را بیشتر از شاهکار مشهورش همسایه ها دوست دارم توسط انتشارات معین با فقط ۲۲۰۰ نسخه به بازار کتاب گام گذاشته است
بر این کتاب من نقدی داشته ام که در سایت پر مخاطب ” اخبار روز” و سایت ” گذرگاه ” نشر یافته است
****
کتاب سلوک از نویسنده نامدار محمود دوات آبادی و خالق کتاب فاخر ِ ده جلدی ” کلیدر ” وکتاب ” جای خالی سلوچ با نثر موسیقیائیش ” توسط نشر چشمه با ۵۵۰۰ جلد انتشار یافته است. بر این کتاب نیز در زمان انتشار نقدی نوشته ام
****
کتاب پله پله تا ملاقات خدا نوشته زنده یاد دکتر عبدالحسین زرین کوب که یکی از ارزنده ترین کتابها در باره زندگی – اندیشه و سلوک مولانا جلال الدین است نیز با ۵۵۰۰ جلد منتشر شده است.
****
کتاب امینه که یکی از مورد توجه ترین کتاب های مسعود بهنود است با ۵۰۰۰ نسخه انتشار یافته است
****
ما نویسندگانی داریم که به نوشته های آنها می گویند عامه پسند و معمولن خوانندگان بیشتری دارند نویسندگانی مثل جواد فاضل ، حسینقلی مستعان و ر اعتمادی که مربوط به زمان های دورهستند ولی یکی از مشهور ترین آنها در این زمان خانم فهیمه رحیمی است.
کتاب تاوان عشق و کتاب پنجره دو کتاب مشهور از ایشان هر یک با شمارگان فقط ۳۰۰۰ منتشر شده اند
ملاحظه می فرمائید که ازنویسندگان مشهور و از کتابهای بنامی شاهد آورده ام
با این تعداد جلد انتشار هر کتاب، شک نکنید که حاصل زیان مطلق است و ناشران برای جلب بیشتر خواننده گان مجبورند تر فند های ناپسندی به کار ببرند.
می گویند این توجه حیرت انگیز به کتابها در این سوی دنیا بخاطر زبان اول بودن انگلیسی و زبانهای زنده ی اسپانیائی و فرانسوی و آلمانی است که در ادبیات اینجا به کار برده می شود، که البته نظر و حرفی درست است.
ولی همانطور که می دانید بنا به روایات مختلف بین ۳ تا ۶ میلون ایرانی که تقریبن همه هم با سواد هستند در خارج از ایران زندگی می کنند. ولی همه کتابهائی که طی این سالها در خارج منتشر شده است شمارگانی بین ۱۰۰ تا ۵۰۰ داشته اند. و طی چندین سالی که از انتشارشان می گذرد هنوز موجودی دارند.
در ایران نیز با وجود ۷۰ میلیون جمعیت که اکثرن هم با سواد هستند آمار آنی است که خدمتدتان عرض کردم .

یکی ازپایه های پایداری یک ملت ادبیات آن است، که هم بانی و باعث شهرتش می شود و هم غنای فرهنگیش را می نمایاند. بالنده بودن ادبیات هر کشور، حتا اگر زبانش بین المللی نباشد مرز ها را درهم می کوبد.
مگر گوته فیلسوف آلمانی با احترام از حافظ یاد نکرده است.
مگر خیام و مولانا و هدایت معرف ایران نبوده اند.
درمان همان است که گفتم ما خواندن را جدی نگرفته ایم در حالیکه اگر قدری از توجهی که به تغذیه جسم خود داریم به تغذیه روح و روان خود هم داشتیم، در بر این پاشنه ی کند و زنگ زده ای که می چرخد نمی چرخید و روغن کاری می شد.
بگذریم در این مورد حرف بسیار است. تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.

و اما من و کتاب مجموعه ۱۷ داستان کوتاهم بنام روزهای آفتابی که امروز می خواهم بسیار کوتاه و مختصر آن را به شما معرفی کنم
در مورد خودم اضافه بر آنچه در اول کتاب نوشته ام و جناب شریفی آن را برای شما باز گو کردند مطلبی ندارم اضافه کنم الا یک اشاره که من بیش از چهل سال است می نویسم.
ولی کتابم با ۱۷ داستانش شما را با ۱۷ گوشه ی متفاوت از زندگی مردم آشنا می کند.
نام داستان های این کتاب به تر تیب عبارتند از
لفط الله ” و نه، لطف الله” – جاسم – روزهای آفتابی ” که نام کتاب از آن گرفته شده است ” – شکار – شب گوزن ها – ماخولیا – غیر نظامی – مثل یوسف – قصه ی کوچ ” که می شد اسم آن قصه ی عشق باشد، عشق به آزادی ” – ماههای آخر – مرتضا و سر گرد ناصری ” که هر دو نمونه هائی از ادبیات جنگ اند ” – اعتیاد – همه داریم دیوانه می شویم – پیوک ” نه به معنای انگلیسی اش ” – غنچه – آخر خط – و ….شاخه ترد اطلسی.
نثر داستان های من پیچیدگی ناجوری که بیشتر کتاب ها ی امروز دارند و خواندن و فهم آن را سخت و حتا ملال انگیز می کند ندارد.
زبان من در داستان هایم زبان همه ی هم میهنانم است و در هر مورد چه در گفتگوهای دونفره یا ” دیالوگ ”
و چه نشان دادن فضای گذران داستان ، تلاش کرده ام که ضمن نمایاند آنها، راحت بنویسم.

اجازه بدهید اول تکه ای از داستان روزهای آفتابی که نام کتاب نیز از آن گرفته شده است برایتان بخوانم وسپس دوتکه کوتاه دیگرنیز با توضیحی که می دهم برایتان خواهم خواند
این توضیح در بالای داستان روز های آفتابی آمده است:
” این داستان، نگاهی زیبا و موشکافانه دارد به دوره ای از تاریخ ِ گوشه ای از کشور مان که بر پایه دفتر یاد داشت های یکی از تحمل کنندگان آن دوران، نوشته شده است. تعدادی از اوراق خاکستری این دفتر در قالب رُمانسی گیرا، توجهی داشته است به آنچه که روزی نامش زندگی بود ”
در دفتر خاطرات مارگارت آمده است: ” مارگارت یکی از شخصیت های اصلی این داستان
است ”
“….اولین روزی که از پنجره ی خانه، از ورای هوای مرطوبی که از اروند رود می آمد و چمن های باغ پر گل جلوی پنجره را نوازش می داد، قد و قواره او را دیدم که از اتومبیل قرمز رنگ بسیار شیکی پیاده شد و راهروی باریک میان باغچه را به طرف خانه آمد، تا مرا به گردش در شهرببرد. هرگز از یاد نمی برم ، در یک لحظه فراموش کردم من در آبادان هستم ، در شهری که پدرم به اکراه به آنجا آمده بود تا با احتساب حق توحش، در آمد سرشاری داشته باشد واو راننده ایست که آمده تا دختر یکی از سرشناسان شهر را به گردش ببرد.
قد و بالای آراسته و چهره آفتاب خورده و جذاب غلام، حالت شوالیه ای را داشت که به سراغ پری رویا هایش می آمد. از اینکه خودم را آنطور که باید نیاراسته بودم دلخور شدم. از بس راجع به ناجوری های اینجا برایم حرف زده بودند، فکر می کردم نبایستی خودم باشم، ولی در را که باز کردم و او با تواضعی خاص، بدون بیان یک کلمه مرا راهنمائی کرد که بطرف اتومبیل بروم، و خودش با شرم قشنگی که رنگ چهره اش را تغییر داده بود، سر برگرداند و مرا به دنبال کشاند، احساس کردم قلبم را تکان داد. با آنکه انگلیسی نمی دانست، می فهمیدم چه می گوید و توضیحاتش برایم همانند ” تور لیدر ” کار کشته ای بود که مسافرش را قانع می کرد.
در مراجعت دلم می خواست او را به خانه ببرم و برایش از همه جا حرف بزنم. هم از پدر و مادرم واهمه داشتم و هم، افسوس که او زبان مرا متوجه نمی شد ولی بهر شکلی بود به او حالی کردم که فردا زود تر بیاید، و
OK
او دلم را لرزاند.”

برای نشان دادن اینکه در چه حال و هوائی داستان جریان دارد تکه کوتاهی از داستان شب گوزن ها انتخاب کرده ام تکه ای که بر پشت جلد کتاب نیر آمده است.
” خُنَکى دوش آب سردى که بیش از نیم ساعت روى سرم ریخته بود، کم کم، در همه بدنم مى دوید، و فشار گرماى نفس گیر را کم مىکرد.
حرارت طاقت سوزمرداد ماه، شهر را همچون تنورى بزرگ مى گداخت و روز پایانى نداشت.
فریاد درد آسفالت تاول زده خیابانها، که زیر چرخ اتومبیل ها پوست مى انداختند، از هر سو بگوش میرسید. و همه چیز از وراى تَف زمین گُرگرفته، لرزان و مواج دیده مى شد.
بوى نخل نر، فضا را انباشته بود و چنبره چتر برگ ها، گَرده هاى منتظر پرواز را ازدید نا محرم نور پنهان کرده بود.
شرجى، هماننده بختکى سمج، حلقوم شهر را مىفشرد و نسیم وصال را از نخل هاى ماده دریغ مى کرد.”

همانطور که گفتم این تکه فضای جریان داستان شب گوزن ها را که در تابستان رخ داده است به خواننده نشان می دهد
و اما نمونه ای از دیالوگ نویسی از داستان ماخولیا
” وقتى پرستار براى چند مین بارآمد بالاى سرش، دومین تزریق مرفین کارخودش را کرده بود و از پیچ وتاب درد کلافه کننده اى که امانش را بریده بود و استفراغ هاى مداومى که گلویش را مى فشرد وقصد داشت خفه اش کند، خبرى نبود. قطرات سرم مثل تکانهاى ثانیه گردى تنبل به آرامى در رگ دستش سرازیرمى شد. با برطرف شدن فشارخردکننده دردى که بیش ازچهار ساعت توانش را بریده بود، مثل اینکه سنگین ترین بار را زمین گذاشته باشد ، احساس آرامشى سبک و راحت داشت. با پشت دست صداى زبرى صورت اصلاح نشده اش را درآورد و با لبخندى کمرنگ از پرستار تشکر کرد.
” قبلا هم این درد را داشته اى ؟ ”
– نه ، این اولین بار است ….هرگز چنین درد سنگینى نداشته ام.
” از کى شروع شد ؟ ”
– .از حدود یک بعد از نیمه شب.
” پس چرا اینقدر دیر مراجعه کردى ؟ ”
– کسى را نداشتم که همراهیم کند، ضمنن فکرکردم با دوتا آسپرینى که خورده ام، خوب مى شوم.
” اما دیدى که حتا، اولین تزریق مرفین هم چاره ساز نبود. ”
– بله، از آن درد هاى مرد افکن است.
” ولى طاقت زن ها، در کشیدن درد، هر نوع دردى، بیشتر از مرد ها است.
– گمان نمیکنم.
” چرا، گمان کن ”
– حالا که تو مى گوئى قبول مى کنم.
” مردها بیشتر تظاهر مى کنند تا واقعن باشند، پایش که بیفتد، ضعفشان ….چه بگویم …”
– درسته، گاهى اوقات، ضعفشان خوب به چشم مى خورد.
” موضوع فقط بچشم خوردن نیست، گاه خجالت آور است ”
– چه دل خونى از مردها دارى، خوب شد با یک تزریق راحتم نکردى، چون به تلافى همه آنچه که من نمى دانم، مردى را در چنگال داشتى، و البته هنوز هم دارى.
” من آدم کش نیستم، پرستارم، مثل اغلب زن ها.”
– بهر حال، من یکى خیلى ممنونم، چون واقعن داشتم از درد میمردم.
ببینم ، حالا معتاد نمى شوم ؟ آخر دوتا مرفین تزریق کرده اند.
” نه مرفین ونه هیچ داروى اعتیاد آور دیگرى، وقتى که بهنگام درد شدید تجویز مى شود اعتیاد نمى آورد….جالبه، نه ؟ ”
و چنین است جریان زندگی در داستان های من.
بهتر است خودتان بخوانید و قضاوت کنید.
متشکرم

این متن درسایت پر مخاطب عصرنو آورده شده است
http://asre-nou.net/php/view.php?objnr=19944

محمود صفریان در تلویزیون ITC برای مصاحبه

فروردین ۱۳۹۱

نویسنده کتاب ” روز های آفتابی ” به دعوت کانون شهروندان ارشد در برنامه آن ها حضور یافت و به مدت نیمساعت به پرسش هائی در مورد کتاب تازه انتشار یافته اش پاسخ داد.
در ابتدا او به بینندگان برنامه،  آمدن بهاری دیگر و نوروز را که سند هویت ماست تبریک گفت
و در مورد اینکه چگونه می توان این کتاب را تهیه کرد
پاسخ این بود:
برای تهیه آن در شهر تورونتو می توان به کانون شهروندان ارشد مراجعه کرد
و برای اقصا نقاط جهان هم می توان به سایت
www.amazon.com
رفت و در محل جستجو نوشت
rozhaye aftabi
و هم می توان با ئیمیل نویسنده
mahmood@gozargah.com
تماس گرفت
در سوال دیگری از ایشان خواسته شد
تکه کوتاهی از یکی از داستان های کتاب روز های آفتابی را بخواند
و او این تکه را از داستان جاسم خواند
…از وقتی پیچید که جاسم از تیر هم نمی ترسه و خبر آوردن که تو خیابونای شهرو حتا
تو کوچه پس کوچه های تنگ و ترش هم مث ِ ” کاریل چسمان ” می رونه، ورق بر گشت و جاسم شد
” جاسم زبیده ”
“…لا کردار! چه سالاریه، گاهی اوقات از این همه خوشگلی حرصم می گیره، هرچه گشتم مثلش پیدا نکردم
می خواستم، با یکی از خودش بهتر، داغ به دلش بذارم، اما نشد.
نمی دونم چه داره، همه هیکلش هوسه، بی تاب می کنه، خنده هاش زنگ داره، حرف زدنش یه جوریه، ته استکانی هم که می زنه با لودگی هاش کل
افه می کنه…”
روابط عمومی گذرگاه

نوروز سرود دلاویز انسان ها – محمد احمد پناهی سمنانی

فروردین ۱۳۹۱

نوروز را جشن ملی خودمان می دانیم اما نوروز پیش و بیش از آن که ایرانی باشد رویدادی بشری و انسانی و بنا برین جهانی است زیرا با تمامی اجزاٍ و اندام های زندگی انسانی هماهنگ و دمساز است.
پیشینه اش را تا بیست قرن پیش از میلاد مسیح دانسته اند اما در اساطیردینی نوروز را ” روزآفرینش” و” روز ” تولد آدم ” یاد کرده اند پس دیرینگی اش بیش از این هاست نوروز زیان و کاستی هیچکس و هیچ گروهی را به همراه نداشته است و هیچ قدرتی را هم یارای در آ ویختن و بر انداختن آن نبوده است . مردم هر جا که با نوروز الفت یافته اند نیاز های مادی و معنائی زندگی خود را با ایام آن هما هنگ کرده اند . در شعر و زندگی هنری و حیات عملی و اجرائی شان نوروزنیروبخش بوده است . آما ل و آرما ن عاطفی و اجتماعی و حتی سیاسی زندگی شان را در ترانه های نوروزی دمیده اند. در جشن ها و آئین های شاد ، بازی ها و نقش های دلاویز نوروزی را به پرده کشیده اند و در گستره ی وسیع ” ایران تاریخی ” با نام ها و شیوه های گوناگون به تما شا گذاشته اند. در گیلان نمایش ” غول وکاس خانم و ناز خانم و کوسه ” در آذر بایجان هنگام ” نوروز بایرم ” و “ کوسا گلین و تکم گردانی takam gardani ” . و در سمنان ” عمه گرگا ” و در افغانستان و تاجیکستان “جشن گل لاله ” و ” میله گل سرخ و گل گردانی “… و در کردستان و لرستان و بلوچستان و فارس و … هر جا با نامی و آئینی در حال و هوای نوروز شادی کردند . در فصل های گرما و سرما ماهیت گاه شناسی به نوروز داده اند و از مرز ملی و سراسری آن عبور کرده اند . ” نوروز بل nowruz bal”در تقویم چوپانان گالش گیلان جشن آخرین شب سال و شب اولین روز سال است . چو پانان و دام داران بر فراز قله های پاکیزه و هوای لطیف ” آتش نوروزی ” می افروزند و دور آن حلقه می زنند و برکت ها و نعمت های هستی را پاس می دارند . ساحل نشینان خلیج فارس در ” نوروز صیاد ” شکار ماهی را تعطیل می کنند و آن را روز ” باروری ماهیان دریا ” می دانند. در گذشته ها و حتی امروز ، نوروز حکمرانان را به نرمی و گذشت وا می دا شته است . حکمرانان سلاله بابری هندوستان به خجستگی روز های نوروز شکار پرندگان را ممنوع می کردند ، دختران کمتر از ۱۳ سال را به شوهر نمی فرستادند ، مجرمی را اعدام نمی کردند ، مالیات ها و خراج ها را کاهش می دادند ، یا می بخشیدند و … انسان عناصر مادی هستی پیرامون خود را به جلوه های نوروزی تبدیل کرده و برایش نمادی و باوری آورده است . سبزه ، درخت ، آب ، ماهی ، تخم مرغ و …معنا و مفهوم دارند . نوزائی و دگرگونی چهره ی هستی اعتدال ، برابری شب و روز ، آشتی زمستان و تابستان ، نشانه های عدل و برابری پنداشته شده و سرود آرمان و آرزوی انسان را سر داده است . جهان و جهانیان می خواهند نوروز را بشناسند و حتی به نگارش یگانه ای از نام آن برسند . “پیشنهاد ” دائره المعارف ایرانیکا است که نوروز را یک پدیده ی انسانی و بشری بدانند و به این شکل بنویسند .nowruz “ ” . و هم اکنون در پارلمان آنتاریو کشور کانادا نوروز به رسمیت شناخته شده است . قدمت وپیشینه ی نوروز گواه بر جهانی بودن آن است .

شعر یا پلکانی نویسی ! – نگاهی به مجموعه شعر « تبسم تاکستان ” – فرامرز پورنوروز

فروردین ۱۳۹۱

از سروده های خالد بایزیدی

مجموعه شعر تبسم تاکستان شامل بیش از دویست و شصت شعر از خالد بایزیدی، شاعر ساکن ونکوور توسط انتشارات ایران جام در ایران چاپ شده و در دسترس علاقمندان قرار گرفته است.

از خالد بایزیدی پیش از این، مجموعه شعرهای عصیان غربت و دل مویه را خوانده ایم. تبسم تاکستان به لحاظ سبک کار و زبانِ شعر به نوعی ادامه ی همان مجموعه ها و همان نگاه به مسایل اجتماعی و سیاسی و فلسفی است. در این مجموعه، زندگی و مرگ، عشق، طبیعت، مبارزه و امید، رنجِ انسانِ درگیر در مسایل معیشتی و روزمره، و نیز حس نوستالژیک نسبت به وطن، موضوعاتی هستند که بایزیدی به آنها پرداخته است.

آنچه بیش از همه در اشعار بایزیدی در هر سه مجموعه به چشم می خورد، سادگی زبان است که گاه خام و بدون هیچگونه پرداختی روی کاغذ آمده است. زبان شعر بایزیدی زبان روزمره است؛ زبانی که بی هیچ پیرایه ای برای بیان نیازهای روزمره مورد استفاده قرار می گیرد. در این زبان یافتن کلمات و ترکیباتی که بشود معانی چندگانه یا حس متفاوت از آنها گرفت، و از ظاهر کلمات به تعبیری فراتر و عمیق تر رسید، قدری مشکل است.

به عنوان مثال نگاهی می کنیم به شعری از کتاب تبسم تاکستان (ص ۹۹ ):

ما هنوز

در صف بودیم

که خوشبختی را

تقسیم کردند

به ما امّا

نرسید.

استفاده از زبان روزمره و انتخاب سرسری کلمات، بی آنکه به زیبایی آنها و حس موسیقایی یا چندبُعدی بودن مفاهیم شان توجهی بشود، این خطر را هم دارد که نوشته ی ما را به یک یا چند جمله ی خبری ساده تبدیل کند. می توان گفت تنها تفاوت شعر بالا با نثر روزمره، در پلکانی نوشتن آن است! اگر این شعر را در یک جمله و به دنبال هم بنویسیم، چنین خواهد شد:

«ما هنوز در صف بودیم که خوشبختی را تقسیم کردند. به ما امّا نرسید.»

به مثال دیگری از صفحه ی ۹۷ همان مجموعه توجه کنید:

وقتی که

قند خونم پایین می آید

تازه می فهمم

که تو نیستی!

که اگر جمله را کامل و در یک سطر بنویسیم، می شود:

وقتی که قند خونم پایین می آید، تازه می فهمم که تو نیستی!

آیا در زبان روزمره از این جمله ها، که دیگر حس چندانی هم در ما بر نمی انگیزند، کم می شنویم؟

می خواهم بپرسم: آیا تنها قطعه قطعه کردن یک نثر معمولی بخودی خود ما را به شعر می رساند؟

با خواندن جمله ی بالا، کدام حس و خیال و اندیشه در ما برانگیخته می شود؟

آیا در پشتِ کلمه های این جمله ی ساده به کدام فلسفه و موضوع اجتماعی یا مفهومی که از آن آشنایی زدایی شده باشد، ارجاع داده می شویم؟

یک شعر خوب به هر شکل و شمایلی که در مقابل ما ظاهر شود، حتی اگر مثل نثر نوشته شود، می تواند ما را به حس و حالی هدایت کند که مخصوصِ فضای شعری ست. می خواهم بگویم اصلا این طرز نوشتن سطرها و مصرع ها نیست که چیزی را به شعر تبدیل می کند، بلکه در ساده ترین شکل، جملات و مفاهیمی که حس زیبایی شناختی ما را تحریک می کنند یا ما را به اندیشه و معانی فراتر از کلمات پیشِ رو هدایت می کنند، است که ما را به شعر نزدیک می کنند.

بعنوان مثال، این جمله های سپهری را به هر شکلی که بنویسیم، یا بخوانیم، در فضای شعر قرار می گیریم:

چیزها دیدم در روی زمین: کودکی دیدم، ماه را بو می کرد. قفسی بی در دیدم که در آن، روشنی پَرپَر می زد. نردبانی که از آن، عشق می رفت به بام ملکوت.

البته من قصدم مقایسه ی افراد نیست. فقط می خواهم به این اشاره کنم که آنچه نوشته ای را به شعر تبدیل می کند، شیوه ی پلکانی نوشتن نیست.

زمانی که حافظ غزل هایش را می سرود، شاید غیر از شعرهای رودکی و خیام و سعدی و مولانا و …، نمونه های شعرِ خوب دیگری پیشِ رو نداشت. با این همه، با همان کلمات کاری کرد که ما هنوز و بعد از قرن ها، از زیبایی و عمق اندیشه و مفاهیم آنها در حیرتیم. و ما که حالا هزاران شاعر و میلیون ها شعرِ قبل از خود و همزمانِ خود را پیشِ رو داریم، آیا سزاوار است که با قطعه قطعه کردن یک جمله ی ساده ی خبری، آن را شعر بنامیم؟

اینجا قصدم نفی همه ی شعرهای بایزیدی نیست. من شعرهای خوبی هم از او سراغ دارم که به آنها اشاره خواهم کرد. با طرح این موضوع، در حقیقت می خواهم به بحثی در مورد نوعی از کارها که من آن ها را شعر پلکانی می نامم، دامن بزنم.

زنده یاد بیژن جلالی در پنج- شش مجموعه شعرش بیش از هزار شعر برای ما به یادگار گذاشت و شاید تا کنون هیچ شاعری به اندازه ی او شعر پلکانی ننوشته باشد.

یکی از شعرهای او را از مجموعه ی روزانه ها، که بیش از پانصد شعر در خود جای داده، به عنوان مثال می آورم:

من همیشه

در زمان حال

زندگی می کنم

که همان زمانِ بهشت

و دوزخ

است.

که می شود نوشت:

من همیشه در زمان حال زندگی می کنم، که همان زمانِ بهشت و دوزخ است.

واقعیت این است که یک فرد معمولی، که ادعایی هم در مورد شعر و شاعری نداشته باشد، در تلاشِ کار و زندگی روزمره، اگر نگوییم صدها، لااقل دهها نمونه از این جمله ها در ضمن گفتگو با دوستان و آشنایان به کار می برد. حال اگر همه ی اینها را در جایی بنویسد، آیا هر روز با ده – بیست شعر به خانه برنخواهد گشت؟ شاید هم رازِ تولید این همه شعر و به اصطلاح تولید انبوه، در همین باشد: آسانگیری بخود و تعمق نکردن.

مورد دیگر که باید به آن اشاره کرد صورتِ تنظیم یا آوردن همین قطعه قطعه ها در زیر همدیگر است. به شعری از مجموعه ی تبسم تاکستان توجه کنید:

زیر برگ های زرد

مدفونم می کنند

چرا که سبزم

و

سبز می اندیشم.

می خواهم بپرسم چرا حرفِ ( و) در اینجا به صورت مستقل آمده و جای یک مصرع را گرفته است؟ آیا ضرورت شعری این را ایجاب می کرد؟

آیا تکیه و تاکید خاصی روی حرفِ (و) است؟ آیا به لحاظ موسیقی درونِ متن این حرف جداگانه در یک سطر قرار گرفته؟ آیا اگر شاعر این حرف را جداگانه و دریک سطر مستقل نمی نوشت، ممکن بود معنی جمله عوض بشود و منظور شاعر را نفهمیم؟ و…

واقعیت این است که هیچکدامِ اینها نیست و هیچ ضرورتِ شعری دیگری هم این جدانویسی را ایجاب نکرده است. «و» به عنوان یک حرفِ ربط می توانست به شکل زیر نوشته شود و اتفاقا جالب هم می شد:

و سبز می اندیشم.

کوتاهِ سخن اینکه، شاید تعریف جامع و مدونی در باره ی شعر نو و انواع آن در دست نباشد. ولی با وجود هزاران شعر خوب، معیارهای نسبی یی در دست هست که بر اساس آنها بشود کار خوب را از کار

متوسط و کار بی ربط تشخیص داد. به عبارت دیگر، شاید در تعریفِ شعر نو اتفاق نظر نباشد، ولی با قدری ممارست می شود فهمید که چه چیزی شعر نیست!

با آرزوی موفقیت برای شاعرِ «تبسم تاکستان»، چند شعر از این مجموعه را که حس و حالِ متفاوتی دارند با هم می خوانیم:

۱

در لابلای دردها

به دنبالِ آرزوهای زخمی ام می گردم.

کاش روز مرگم را می دانستم

و قبایی می دوختم

به رنگِ رویا و

به حجمِ یک حسرت

۲

کودکی

با مداد رنگی

آسمان رسم می کرد

برای پدر

که در طرح رهایی

به بند

افتاده بود.

محمود دولت آبادی رمان نویس پیشتاز معاصر

فروردین ۱۳۹۱

محمود دولت‌آبادی پنجاه سال است که خلق می‌کند و می‌نویسد و از نام‌ آورترین نویسندگان معاصر است

او نویسنده کتاب ده جلدی کلیدر است
و
نویسنده رمان موسیقیائی

جای خالی سلوچ
و
آوسنه بابا سبحانگاواره‌بان – عقیل، عقیلاز خم چنبر

در همایشی دیگر

فروردین ۱۳۹۱

پنجشنبه اول مارچ ” یازدهم اسفند ماه ” دکتر محمود صفریان در انجمن شعر و موسیقی دوستان، در مورد کتابش روز های آفتابی
صحبت کرد وپس از تشکر از آقایان محمد خانی و میرزائی، که گردانندگان محفلی گرم و بالنده اند و معرفی خود به حضار،چنین گفت:

” وقتی می خواهی کتابی را معرفی کنی کمترین وقت لازم نیمساعت است، که در این نشست برای من حاصل نیست، چون تعداد داوطلبین شعر خوانی که به عشق نشان دادن هنر خود گرد آمده اند ا ز زمان تعیین شده،
” بخصوص با توجه به بخش موسیقی این نشست ” بیشتر است

با سپاس از توجه شما، مختصر صحبت هائی که دارم، با خواندن چند خط از نقدی که بنطر من در روال دیگری است واز دو داستان قصه ی کوچ که می توانست قصه ی عشق نیز نام داشته باشد، قصه ی عشق به آزادی و داستان مرتضا و سرگرد ناصری، که در حال و هوای ادبیات جنگ است، نیز تکه هائی برایتان خواهم خواند.
این نقد که آغازش را برایتان می خوانم از قبل از صفحه اول کتاب یعنی از روی جلد یا بهتر از طرح روی جلد کتاب آغاز می کند:

این کتاب که هفده داستان کوتاه را در خود دارد، و با طنز روی جلد شروع می شود…
زنی با چتری در زیر باران بر روی جلد کتابی بنام روز های آفتابی، و این بنظر من ایهام خاصی را با خود دارد.
شاید خواسته است بگوید که روز های داستان های این کتاب بیشتر خاکستری است تا آفتابی.
یا، شک نکنید که در پی هر باران وباز بودن چترها، روز های آفتابی در راه است.
یا بر عکس، فریب شروع یک روز آفتابی را نخورید، چرا که پایانش ممکن است گرفته و بارانی باشد مثل بیشتر داستان های این کتاب..
.”

و اما تکه ای از داستان ” قصه ی کوچ ”
این داستان همچون واقعیتی که در خود دارد از مراحل مختلف می گذرد واین اشاره ای است به ماجرای آخرین مرحله ی عبور از سد فرودگاه بخارست.
… قرار بود هرجا یکی از ما را گرفتند دیگری بدون توجه، و کاملن عادی به راهش ادامه بدهد. و این تصمیمی ساده نبود. پیشایش درد تحمل آن دهانم را تلخ کرده بود. و نگاه غمزده مهدى بهنگام تائید آن، قساوت گریز ناپذیر این تصمیم را بروز مى داد. اوایل صف بودیم، بایستى از سالن ترانزیت به اتاق کوچکى که دونفر، پشت دو میز، پاسپورت و بلیط را وارسى مى کردند، و کارت سوارشدن مى دادند، برویم و از در دیگر که بى فاصله به در کشوئى اتوبوسى منتظر باز مى شد خارج شویم. من و مهدى به فاصله چهار پنج نفر در صف بودیم. مهدى جلوتر بود، وقتى بطرف مامور رفت، ضربان قلبم همچون صداى طبل در سرم پیچید. مى ترسیدم مسافران متوجه بشوند.. ..همیشه کارش رسوا کردن است. چه جنجالى و پر سرو صداست. زبان را و حتا حالت نگاه را مى توان مهارکرد، ولى قلب را هرگز. راه خودش را مى رود. و با همه ادعا گاه بسیارکم جنبه است. هم ترس را بروز مى دهد، ….هم عشق را…نا محرم است.
خیلى سریعتر از آنچه که فکر مى کردم کارمهدى تمام شد. کارت سوار شدن را گرفت و رفت بطرف اتوبوس….. ” کاش منهم به همین مامور مى خوردم ”
مهدى نیمه راه را رفته بود. و مى رفت تا بخارست را هم پشت سر بگذارد. و شاید من را، و براى همیشه.”

در این کتاب داستان های ” ماههای آخر” و ” مرتضا و سر گرد ناصری ” در روال ادبیات جنگ هستند.
ادبیات بی بوق و کرنا و بی دنگ و فنگ های هدفمند. در داستان مرتضا و سرگرد ناصری می خوانیم:

غروب، شب را با خود حمل می کرد. سیاهی بر همه جا کشیده می شد، و برد دیدمان در بر خورد به ستبر تاریکی از توان می افتاد. دشمن بی وقفه گلوله باران می کرد. قصدش درهم کوبیدن همه میدان بود. صدای فریاد نفرات از گوشه و کنار، و از درون آتش بازی دشمن در تمامی محوطه به گوش می رسید.
برنامه ما این بود که پس از موضع گیری، حمله ای جانانه و سرتا سری را آغاز کنیم، و دشمن را از بازی بیشتر باز داریم. ولی آنها زودتر شروع کردند، و مانع شدند که ما جا بگیریم.
” شبیخون ” بود و شبیخون همیشه ناجوانمردانه است. ارتباط پس و پیش جبهه نیمه کاره مانده بود، و دشمن با آگاهی از آن، با تمام نیرو می تاخت، و ما بی هیچ پوشش هوائی و زمینی، هر چند نفر در چاله ای، در مانده شده بودیم…”
متشکرم.
روابط عمومی گذرگاه

نویسنده کتاب ماندگار ” سووشون ” درگذشت

فروردین ۱۳۹۱

سیمین دانشور نویسنده و مترجم ایرانی روز پنجشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۹۰ در سن ۹۰ سالگی در تهران درگذشت. خانم دانشور از نخستین زنان نویسنده‌ ایرانی است و با رمان مشهور “سووشون” به اوج شهرت رسید.

سیمین دانشور در سال ۱۳۰۰ شمسی در شیراز متولد شد. پدرش دکتر محمدعلی دانشور، پزشک و مادرش خانم قمرالسلطنه حکمت، مدیر هنرستان دخترانه و نقاش بود. تحصیلات ابتدایی و دبیرستان را در مدرسه انگلیسی مهرآیین گذراند و سپس در رشته ادبیات فارسی دانشگاه تهران ادامه تحصیل داد.

سیمین دانشور زمانی آغاز به نوشتن کرد که ادبیات و داستان نویسی در ایران در تسلط مردان بود. «زمستان بی شباهت به زندگی ما نیست» نخستین مقاله‌ی اوست که در کلاس هشتم دبیرستان نوشته است.

به کارنامه‌ی سیمین دانشور که مراجعه کنیم، بیش از هر چیز به عنوان اولین بر‌می‌خوریم. اولین زن نویسنده. اولین مجموعه‌ای که نام یک زن را بر پیشانی داشت. شاگرد اول سال ششم نهائی در سراسر ایران. اولین زن ایرانی که قصه‌های کوتاهش به زبان انگلیسی در نشریات ادبی آمریکا منتشر شد.

سیمین بهبهانی، شاعر مشهور ایران درباره تفاوت نثر سیمین دانشور با همسرش جلال‌آل احمد به دویچه وله گفته بود: «هر نویسنده‌ای خودش استقلال خودش را دارد. خانم دانشور را با جلال آل‌احمد اگر مقایسه کنید، از لحاظ سبک، از لحاظ تفکر، از لحاظ احساس، از همه‌ی این اصول نویسندگی مغایرت دارند با یکدیگر. او یک طور دیگر است، مردانه می‌نویسد. چیزهای متفکرانه. خانم آنشور آنچه می‌نویسد از روی احساس و با لطافت زنانه است. من هیچ نشان یا اثر دستی از جلال آل‌احمد در نوشته‌های خانم دانشور ندیده‌ام.»

محمد علی جمالزاده نخستین قصه نویس مدرن ایران پس از خواندن کتاب “سو و شون” گفته بود: «سیمین دانشور کتاب‌هایی بهتر از شوهرش نوشته. هم فهمش و هم قلمش بهتر از شوهرش است.»

رمان “سووشون” از نظر سبک، شیوایی در نثر و تجسم اندیشه و احساس زن ایرانی تأمل‌انگیز است.

جلال آل احمد همسر او در معرفی خود گفته است: «زنم سیمین دانشور است که می‌شناسید. اهل کتاب و قلم، و دانشیار رشته زیبایی شناگذشتگذشتسی و صاحب تالیف‌ها و ترجمه‌های فراوان. و در حقیقت نوعی یار و یاور این قلم، که اگر نبود، چه بسا خزعبلات که به این قلم در آمده بود. از سال ۱۳۲۹ به این ور هیچ کاری به این قلم منتشر نشده که سیمین اولین خواننده و نقادش نباشد».

درست در روزی که رسانه‌ها خبر درگذشت سیمین دانشور را منتشر کردند، خبرگزاری ایبنا گزارش داد که نخستین ترجمه مشترک سیمین دانشور و همسرش جلال آل‌احمد نیز بعد از چهل سال تجدید چاپ شده است. این کتاب که «چهل طوطی اصل» عنوان دارد نخستین بار در سال ۱۳۵۱ منتشر شد

بیانیه‌ی کانون نویسندگان ایران – به مناسبت درگذشت سیمین دانشور

فروردین ۱۳۹۱

« گریه نکن خواهرم. در خانه‌ات درختی خواهد رویید و درخت‌هایی در شهرت و بسیار درختان در سرزمین‌ات. و

باد پیغام هر درختی را به درخت دیگر خواهد رسانید و درخت‌ها

از باد خواهند پرسید: در راه که می‌آمدی سحر را ندیدی!»

سیمین دانشور (۱۳۹۰-۱۳۰۰) نویسنده‌ی توانا، استاد دانشگاه، هنرشناس و مترجم برجسته، عضو دیرین کانون نویسندگان ایران، نخستین

زن رمان‌نویس ایرانی و شخصیتی مستقل و شیفته‌ی آزادی، در ۱۸ اسفند ۱۳۹۰ (۸ مارس ۲۰۱۲) درگذشت.

او که در ۱۴ سالگی با مقاله‌ی «زمستان بی‌شباهت به زندگی ما نیست» کار مطبوعاتی را آغاز کرده بود، با مجموعه‌داستان آتش خاموش به طور جدی پا به عرصه‌ی ادبیات گذاشت؛ پس از ترجمه‌ی داستان‌هایی از چخوف و پیتون و هاثورن و شنیتسلر، مجموعه‌داستان شهری چون بهشت را منتشر کرد؛ با رمان سووشون در سال ۱۳۴۸ در ادبیات ایران خوش درخشید؛ و تا جزیره‌ی سرگردانی و ساربان سرگردان داستان‌نویسی را ادامه داد (آخرین رمان او کوه سرگردان به دلایل نامعلوم ناپدید شد و رنگ چاپ به خود ندید). او با جسارت ادبی خویش و چاپ آثار متعدد، راه را برای زنان نویسنده‌ی ایرانی پس از خود هموار ساخت و، گذشته از این، پیوسته پشتیبان آنان بود.

در نخستین مجمع عمومی کانون نویسندگان ایران در سال ۱۳۴۷، سیمین دانشور به عنوان رییس کانون برگزیده شد. او که از بنیان‌گذاران اصلی این کانون بود و چندین دوره در مقام عضوی از هیئت دبیران آن فعالیت داشت، تا آخرین دمِ زندگی توجه و علاقه‌ی خود را به آزادی اندیشه و بیان و قلم حفظ کرد. و اگرچه در چند سالِ گذشته به دلیل کهولت سنّ نمی‌توانست در جلسات کانون نویسندگان ایران حضور یابد، هرگاه امکان برگزاری مجمع عمومی فراهم شد با ارسال پیامی هم‌دلانه بر حضور خود به عنوان عضوی از کانون در کنار دیگر اعضای آن پافشاری کرد.

کانون نویسندگان ایران درگذشت سیمین دانشور را به خانواده‌ی او، اعضای کانون و جامعه‌ی فرهنگی مستقل کشور تسلیت می‌گوید و در مراسم بزرگداشت او در کنار خانواده و یارانش خواهد بود.

کانون نویسندگان ایران

۲۰ اسفند ۱۳۹۰

مصاحبه – محمود صفریان

فروردین ۱۳۹۱

نفر بعدی….
اسم؟
فرهاد
فرزند ِ ؟
قاسم
خانوادگی؟
نوازشگر
مُعَرِف ؟
روزنامه
برای کدام کار؟….برای سه کار آگهی شده
هر کدام بشه
چی؟
برای نامه رسانی
سابقه داری؟
چه سابقه ای؟
منظور؟
نمی دانم، منظور چه سابقه ایست؟
مگر چند نوع سابقه داری؟
(…شاید بهتر باشه بدون ِ که قبلن مبارز بوده ام…)
چرا ساکتی؟…پرسیدم چه سوابقی داری؟
سابقه زندان…..
چی؟ زندان بودی؟
حالا نه، قبلن
برای دزدی؟
دزدی چیه قربان؟ برای کار های سیاسی
سیاسی؟ چکاره بودی؟
مخالف
مخالف چی؟
اوضاع
حالا چی؟
چی حالا چی؟
چه مدت زندان بودی؟
شش ماه
محکوم شدی؟
نه موقت بودم، بدون دادگاه آزاد شدم.
باز جوئی، باز پرسی چی؟
مفصل
کتک؟
بله، مشت، لگد… و کابل…
چند ساله بودی؟
نونزده ساله، دبیرستان می رفتم
چقدر درس خوانده ای؟
دیپلم دارم
ریاضی؟
نه، ادبی
دیگه چه سابقه ای داری؟
معلمی
دولتی؟
نه، خصوصی
با دیپلم ادبی چی درس می دادی؟
ریاضی!
بله! مگه دیپلمت ادبی نیست؟
بله!
پس چرا ریاضی؟
مگه خود ِ شما که داری با من مصاحبه می کنی درسش را خوانده ای؟
فضولی؟
نه، کنجکاوم
…..برو بیرون
حالا هم مسافر کشی می کنم….ماشین مال خودم نیست….کمکی میرم.
گفتم برو بیرون، سئوال دیگه ای ندارم
یعنی مصاحبه تمام شد؟
بله…برو بیرون منتظر باش خبرت می کنیم
کجا منتظر باشم، بیرون؟
نه، خانه
تا کی؟
خبرت می کنیم
مطمئن باشم؟
منتظر باش
من که تلفن ندارم، چطوری خبرم می کنید؟
اگر قبول شدی، با نامه
نظر خودت چیه، قبولم؟
گفتم برو بیرون
چرا دلخور شدی؟
چون بچه پر روئی
کی، من؟
نخیر، من
حالا درست شد.
فورن برو بیرون و گر نه ادامه شش ماه زندان بدون محاکمه قبلی را برایت تجویز می کنم.
دکتری؟
چی؟
گفتی تجویز می کنی
حالا نشانت می دم
من که این کاره نیستم
این کارت می کنم
تو هم بعله!
……………………..
این برادر را راهنمائی کن
چشم حاجی آقا
……………………..
نوازشگر!….. نوازشگر!…..
با تو هستند فرهاد!…..تکان بخور، شاید خبر خوبی باشه….
اتهام من سنگین تر از ایناست که خبر خوشی باشه….
مگه اتهامت چیه؟
حمل مواد، عرق خوری، توهین به مقامات….و لکه دار کردن عفت عمومی.
پس گاوت زائیده….
…………………….
حیون! مگه تو فرهاد پسر قاسم نیستی؟ چرا نفست در نمی یاد؟
….من که خودم دارم میام، چرا میزنی؟
صدات در نیاد مادر….تو انفرادی زدن را نشونت می دم….
دوباره انفرادی؟…..چرا نمی خواهید قبول کنید، من بیگناهم…..برای کار مراجعه کرده بودم….
زرزر زیادی نکن پدر سگ….اینا رو به حاج آقا حسینی بگو….
کیه؟
باز جوی جدید پرونده ته.
کی بهش بگم؟
شاید همین امروز
……………………..
اسمت ِ فرهاد ِ؟
بله حاج آقا
بله و زهر مار. فرهادم شد اسم؟
اشکالش چیه حاج آقا!
اسم ائمه نیست.
از کجا می دونید حاج آقا، شاید نوکر یکی از اماما بوده، شاید پیشکار یکی از…
خفه شو هروئین فروش ِ کمونیست ِ ضد انقلاب….فامیلت هم که نوازشگره! با توام، فامیلت نوارشگره؟
تقصیر خودم نیست حاج آقا!
یعنی چی؟
من دلم می خواست، فامیلم موسوی….هاشمی….یا حسنی باشه….
چرا می زنی حاج آقا، من که حرف بدی نزدم…
مادر…حالا فهمیدم که یکی دیگه از اتهاماتت پر رو بودن ِ ….اول باید بدم روت و کم کنن.
…………………………
ببرش بند حاج آقا فولاد، بزار چند شب آنجا باشه
چشم حاج آقا…..

شوره زار

فروردین ۱۳۹۱

ما در شماره ۵۹ گذرگاه،  در مهر ماه    ۱۳۸۵  گفتیم:

هیچ تخمی در شوره زار وزارت ارشاد نمی روید….دلبستگی نداشته باشید.
این وزارتخانه، دشمن ادبیات بالنده است. وزارتخانه سانسور است. کارش راه بندان
است و ممانعت از پیشرفت….بوی عشق و زندگی و پیشرفت نمی دهد.
آنجا گورستان آثار ناب ادبی است….عمر به درگاهش نسائید.

از چُسی فون تا انقلاب انفورماتیک – بهرام جوزانی

فروردین ۱۳۹۱

روزی تک و توک فقط بچه پولدار ها داشتند، برای چُسی آمدن، و مُخ زنی. ولی حالا دارد حکومت را به زانو در می آورد، وبرای از تاثیر انداختن آن هزینه ای گزاف صرف می شود، حتا کار به داغ و درفش کشیده است ولی هنوز این ” چُسی فون ” است که دارد خواب را از چشمان حاکمان و اربابان خارجی آن ها می رباید.
وقتی تازه آمده بود و فقط بچه پولدار ها با آن ” چسی ” می آمدند، بیشتر برای یللی تللی بود، ولی با رشد گروه عظیم جوانانی که با انقلاب متولد شده بودند و کم کم در می یافتند که چه کشوری داشته اند و با چه امیدی انقلاب شده است و چه حاصل درد ناکی به بار نشسته است، شروع کردند به بهره وری معقول تر از آن. و در رابطه با خبر رسانی و ضبط رخداد ها و ربودن خواب از چشمان حاکمان و گسترده کردن آگاهی سنگ تمام گذاشته اند و هر روز نیز بهره وری از آن را در جهت ارتباط جهانی و فراخوانی ها انقلابی به راه انداخته اند.
” چسی فن ” دیروز حالا در تدارک انقلابی است که با همه سد و مانع ها بهترین عملکرد را داشته و خواهد داشت.
زمان زمان توقف و با بیل جلوی سیلاب را گرفتن نیست. چسی فون دارد به سرعت نور انقلاب انفورماتیک راه می اندازد.
————————-

از یک ئی میل

دزد زده ها – علی اصغرراشدان

فروردین ۱۳۹۱

نصفه‌های شب حیدر کنار درخت توت داخل گودال وسط حیاط عمو حسین ایستاد و شروع کرد به داد کشیدن:

– خانه خراب‌ها ورخیزید!… مرده ‌اید شماها!…. بریزید از خانه ‌هاتان بیرون عمرهاتان بسوزه!… خرها را بردند!…. هر جفت خر نازنین‌ مان را دزد برد!….

عموحسین سراپا برهنه و هاج و واج، از خانه بیرون پرید. دور خود چرخیدوخود را کج و معوج کرد، نیمه خواب و خمیازه کشان ،خود را کنار حیدر رساندوگفت:

– باز چت شده نرخر دیوانه؟ نصفه شبی خا یه هات را می‌کشند ،آبادی را گرفتی رو سرت؟

حیدر،کف به لب آورده ، بی‌اختیار به طرف عمو خیز برداشت، خود را نگاه داشت، نمی‌دانست چه می‌کند و چه می‌گوید، نهیب زد:

– دنیا را آب ببره، شماها را خواب می‌بره. مرد ناحسابی خانه خراب شدی. دزد جفت خر نازنینت را برد و یک آب هم روش نوش جان کرد و تو حالا از خواب خرگوشی ورخاستی و طلبکار هم هستی؟

عمو از خود بی‌خود شد. نفهمید چه می‌کند، به طرف طویله پرید و داد کشید:

– دیدی چی خاکی رو سرمان ریخت؟ بدو بابا، حتماً از همی بغل کال خرها را برده ‌ند. چوبی، چماقی، چیزی وردار که رفتیم!

عمو بیل خود را از گوشه‌ی طویله برداشت. حیدر چماقش رابرداشت و هر دو از درگاهی بدون در کنار طویله، به طرف رودخانه‌ی به گودی نشسته‌ی پشتحیاط،تو بیابان تاریک شب زدند.

مدتی کورمال ـ کورمال داخل رودخانه‌ی خشکیده، بالا و پائین دویدند. هر کدام چند مرتبه سکندری خورد و به دیواره ‌های عطش زده‌ی رودخانه‌ی به گودی نشسته خوردند. چند بار رو کف خشکید ه ‌ی پر سنگ و کلوخ افتادند. غیر از خشاخش فرار شغال و خرگوش‌های هراس زده، چیزی دستگیرشان نشد.سر آخر با دست و پا و پیشانی‌های زمین خورده و پوست کنده، طرف بالای آبادی دویدند. عموتو کوچه‌های تاریک و به خاک نشسته می‌دوید. بیل خود را به سینه‌ی دیوار خرابه‌ ها و پشت خانه‌ های خواب رفته می‌کوفت. دور خود می‌چرخید و فریاد می‌کشید:

– آهای اهل آبادی، خدا پدرتان را بیامرزه ورخیزید!… خانه خراب‌ها بیائید به کمک‌مان!… خانواده‌ی پسر سردار خانه خراب شد!…..

چند قدم تو تاریکی می‌دوید و می‌ایستاد، کف لب و دهان خود را با آستین پاک می‌کرد، دوباره دست‌هاش را رو بناگوشش می‌گرفت:

– بابا لاکردارها جفت خرمان را دزد برد!…. فردا نوبت شماهاست!…. از خواب خرگوشی ورخیزید خانه خرابها!….

عمو با قدم‌های تند و تیز ، سینه‌ی سیاه شب را می‌درید. زمین روبروی خود را زیر قدم گرفت. گرد و خاک کرد و دوید. هیچ چیز از ضربه ‌های کاسه‌ی بیلش در امان نماند. در و دیوار و درخت سیلی خور کاسه‌ی بیلش بودند….

عمو به کله ‌اش زده بود. بی‌هدف می‌دوید و نعره می‌کشید. جماعت خواب‌زده به او نمی‌رسید.ازآبادی بیرون زد. به فاصله‌ی زیادی از اهالی، کوره راه عشرت‌آباد را زیر گام‌ها گرفت. شده بود شتر مست کف به لب آورده ‌ای، در تیرگی شب سر خود را چپ و راست و بالا و پائین تکان می‌داد، و بی‌هدف می‌دوید. فریادش در تاریکی و سکوت بیابان شب گرفته گم شد…..

حیدر چماق به دست ،دور چنار سوخته‌ی کنار استخر آبادی می‌چرخید. از نفس که افتاد، چماقش را ستون تن کرد، پشتش را به تنه‌ی سوخته‌ی چنار تکیه داد و درجا خشکش زد. عرق و خاک، سر و روش را به گل نشانده بود. اهالی حیدر و چنار سوخته را دوره کردند. کدخدا دست و پا گم کرده و خواب زده، داد کشید:

– ها، باز چی شده پسر سالار حسین؟ نصف شبی عهد و عیال اهالی را زابرا و در به در کردی که چی!…..

اهالی که صدای کدخدا را شنیدند، به پچپچه درآمدند. استاد طالب ،که نیمه جانی از زیر ضربه‌های ژاندارم‌ها در برده بود و بعد از یک سال هنوز کاملاً به حالت اولش درنیامده بود ،سر خود را به گوش خلیل‌ نزدیک کرد و گفت:

– پهلوان غلط نکنم، باز بامبولی زیر سر ئی مرتیکه‌ی شیرگیه. این پیر خرفت تا کمر آبادی را نشکنه، سرش را نمی‌گذاره رو زمین و حرام نمیشه.

نفس حیدر جا آمد. زلف‌های قلندر وارش را با دست‌های به خاک نشسته‌ی خود، دسته کرد و پشت گردنش انداخت و داد زد:

– چی می‌گی کدخدا، باز انگار از دولتی سر اربابت ، از سر شب پای چراغ شیره یله دادی و زیادی کشیدی! هستی و نیستی ما یک جفت خر بود که دزد برد و تو می‌فرمائی بی خواب شدی؟ تو هیچ وقت خواب نداری که! از سر شب تا خروس‌خوان می‌کشی و چشم و گوش رو در خانه‌ی خلق‌اله تیز می‌کنی!

استاد طالب از کنار جماعت داد کشید:

– درست میگه کدخدا، حالا چی بلائی سر آیش‌های این بنده ‌های خدا میاد؟ اینها گاو ندارند که، این یک جفت خر هم آیش ‌شان را شیار می‌کردند، هم گندمشان را به آسیا می‌بردند و آردشان را می‌آوردند، هیزم سوخت زمستان‌شان را می‌آوردند. ماسه و کود رو کشت‌ها می‌بردند. حالا پاک چرخ زندگیشان از کار افتاد. ازهستی ساقط شدند، آمدند زیر اسمان باز و کنار چنار سوخته ابادی و از اهل آبادی کمک می‌طلبند، تو میگی چرا خوابت را حرام کردند؟ که جنابعالی چشم و گوش اربابت هستی؟ پس بفرما سرهامان را بگذاریم رو زمین و رو به قبله دراز بکشیم و اشهدمان را بگیم! که چی بشه؟ که اربابت و مامور‌هاش مثل کوه احد،پشت سرت ایستاد ه؟ اصفهان دوره و منزلش نزدیک، زمانه به هیچ جلادی وفا نکرده. این آبادی از این تاخت و تازها خیلی دیده. خیالت آسوده باشه، غیر نفرین و لعنت برای تو و آقات و دودمانتان چیزی باقی نمی‌مانه. تو پات لب گوره. دنیات که با دوز و کلک گذشت، فکری برای آخرتت کن!…

کدخدا خون خونش را می‌خورد. رگ‌های گردنش ورم آورد. خود را آرام کنار جماعت کشید و گفت:

– تو یکی سرت را بگذار و بمیر ! باز انگار هوس مشت و مال به سرت زده. خوبه که هنوز آثار ضربه‌های قبلی از رو پوست و استخوان‌هات محو نشده. هنوز که هنوزه، قادر نیستی بینیت را بالا بکشی. از کجا باز کوک میشی که ئی جور بلبل زبانی می‌کنی؟ همی روزها باز حالیتان می‌کنم، دماری از روزگارتان بکشم که قدر عافیت را بدانید.

حیدر و عمو و خرها فراموش می‌شدند. پچپچه و لند لند اهالی به طرف کدخدا برمی‌گشت. کدخدا صلاح ندید در تاریکی شب ،زیادتر در میان جماعت بماند. آرام راهش را به طرف خانه ش ، پیش گرفت و تو تاریکی شب گم شد…

بگو مگوها در کنار چنار سوخته درباره‌ی کدخدا فروکش کرد. خلیل‌ گفت:

– خوب داش حیدر، مگس معرکه رفت، بالاخره نفهمیدیم چی سر خرها آمده، داشتی تعریف می‌کردی؟

حیدرکه خستگی خود را از تن بیرون کرده بود، خاک سر و روی خود را تکاند و رفت کنار جوی . آب بی‌جانی در ته جوی، مرده ‌وار حرکت می‌کرد. دیگر از شرشر و جولان آب خبری نبود. آب کاریز آخرین نفس‌های خود را می‌کشید.حیدر در تیرگی پال پال کرد. اندکی آب با کف دست‌هاش تماس پیدا کرد. دست‌های خود را خیس کرد و به صورت و گلو و گردنش مالید. سر و صورت خود را گربه شور کرد و کنار چنار برگشت، پشتش را به چنار سوخته تکیه داد و گفت:

– هیچی پهلوان خلیل، صدای سم خرها را شنفتم، چهار نعل تو تاریکی به طرف عشرت ‌آباد می‌تاختند. زدند تو بی‌راهه، تا نفس داشتم دنبالشان دویدم، فایده نکرد. دو نفر بودند. آنها سواره بودند و من پیاده. تو بیابان تاریک و پرسنگ و کلوخ دستم به هیچ جا بند نبود. جفت خرهامان را مفت و مجانی بردند. دست و بال مان را پاک بستند….

روز بعد حیدر و عمو هر کدام ، برای یافتن خرها،به یک طرف رفتند. حیدر بعد از غروب، با لب‌های آویخته و دو دست از پا درازتر برگشت وبا خود لند لند کرد:

– فایده نداره. خرها شدند یک تکه نان و سگ خوردشان. آدم مالش را تو هفت سوراخ هم نمی‌تواند نگاه دارد. وای به حال خرها که تا حالا هفت ولایت را پشت سر گذاشته ند. خرها رفتند جائی که عرب نی انداخت. بی‌خود نبایس خود را سرگردان کنیم. فاتحه‌ی خرها را بایس از بیخ خواند!….

عمو در یک دندگی مشهور بود. کمر به یافتن خرها بسته بود. یک هفته پیداش نشد. بعد رنگ باخته و مریض‌ حال برگشت. شده بود عین غلاف نی. از راه که رسید، مثل همیشه چند فحش و بد و بی‌راه آبدار به صغری داد و چند جواب آبدار پس گرفت و زیر لحا ف خزید و یک نفس افتاد. تب کرد و به هذیان افتاد:

– رد خرها را تا پشت دروازه‌ی شهر یافتم. شهر مگو، بگو دریای آدمیزاد. تو شهر خر پیدا میشه؟ خدا باباتان را بیامرزه، شتر با بارش ،همان دم دروازه‌ گم و نیست میشه! شهر مگو، بگو دریای بوی گند و گوش بری و کلاه ‌برداری. تو آن همه بخر و بفروش و دلال‌های هزار خط ،میشه خر یافت؟ خرها را رنگ می‌کنند و به جای اسب و قاطر، قالب می‌کنند. رفتم خرها را یافت کنم، جیبم را هم خالی کردند. دو روز دیگر ماندگار می‌شدم، قبا و عمامه و شال کمرم را هم از تنم در می‌آوردند.

با گم شدن خرها، چیزی در درون عموحسین از هم پاشید. دیگر از زیر لحاف بیرون نیامد. دل بستگی خود را به زندگی از دست داد.

صغری لند لند می‌کرد:

– آدم به ئی هیکل ، مغز تو کله‌ی پوکش نداره. هیچ کدام از کارهاش ،به کار آدمیزاد نمی‌مانه. دنبال خر، شهر رفتنت چی بود؟ رفتی، خوب گور مرگت یک روز، دو روز می‌رفتی. آخرش هم فدای شکم صاحب مرده ‌ش میشه، ئی آدم لندهور. معلوم نیست چی کوفت کرده، که دل و روده ‌هاش را داغان کرده و داره جان می‌کنه. من سیاه بخت گرفتار عاق والدین بودم ،که تمام عمر از دست ئی آدم کله ‌خر، شب و روزم یکی بوده.

وضع و حال عموحسین خیلی وخیم شد. رنگ و رخش عین رنگ میت شد. بینیش تیغ کشید و به خرخر افتاد. صغری ترسید. دوـ سه شب زن ملاحاجی را بالای سرش آورد. زن ملاحاجی هر شب یک فصل دود شیره به خورد عمو داد. شب چهارم عمو نتوانست نی نگاری را به لب بگیرد. زن ملاحاجی چند نخود شیره در آب حل کرد و تا آخر شب آرام آرام تو حلق عمو ریخت. نصفه‌های شب از جا بلندشد و گفت:

– از دست من کاری ورنمیاد. هر دم حالش بدتر میشه. عرق داشته و تو شهر خیلی آب یخ و شربت خورده. دل و روده و شکمش سفت شده. سرمای سختی خورده. ذات الریه کرده. هیچ کاریش نمیشه کرد. کارش از کار گذشته!….

دو پهلوی عمو ورم کرد. انگار یک جفت جامه کوب دو طرف پهلوش گذاشته بودند، نفسش را بند آورده بود. دو شب بعد هوا که گرگ و میش شد، به خرخر افتاد.

حیدر و قاسم و آسیه و صفیه و خلیل‌ آمده بودند و دور عموی از نفس افتاده،حلقه زده بودند. صغری خود را باخت و بالای سر محتضر چندک زد. هر چه فحش و بد و بی‌راه در چنته داشت نثار عمو کرد. آخر سر موهای خود را تو چنگ گرفت. ناخن‌هاش را تو گوشت گونه ‌های خود فرو برد و خراش داد و نالید:

– به دادم برس! چی خاکی رو سرم بریزم! ای امان! چی خاکی تو سرم شد!

زن دائی کنار عموی رو به قبله ، چندک زده بود. پاقدم ناآرام، در اطراف پیچ و تاب می‌خورد. همه‌ی فامیل ، جز حبیب و دائی ، حاضر بودند. دائی ، مثل همیشه د نبال گله و از همه چیز و همه جا بی‌خبر بود.

نشانه‌های زندگی از وجنات عمو زایل می‌شد. صغری اختیار خود را از دست داد. به دامن نیمتنه‌ی حیدر آویخت. با مشت به شانه و سینه‌ی او کوفت و زار زد:

– ای سیب ‌زمینی بی‌رگ و ریشه!…. ورخیز کاری کن! بابات داره جان میده. آدم سالم مثل تنه‌ی چنار، یک مرتبه افتاده و جان می‌کنه. اینهام بق کرده ‌ند و راحت نشستند! ورخیز برو دنبال عموت. برادرش اینجا بود،فکری می‌کرد. نگاهش کن، چشم‌هاش چپ شده، نگاهش رو در خانه دوخته شده. چشم به راه برادرشه. فکری به حال ئی پیرزن دست و پا شکسته کنید!

پیش از ظهر عمو بیهوش و گوش و بدون حرکت برجا ماند. جماعت زیادی از اهالی آبادی در حیاط و بیرون در و داخل اطاق جمع شده بودند.

یک زن کولی فال بین به جماعت نزدیک شد. موهای ژولید ه‌ی بلند خود را زیر چارقد پاره‌ی خود خیزاند. قد بلند و ترکه ‌ای خود را لابه لای جماعت خیزاند. خود را به آستانه‌ی در اطاق عمو رساند. نگاه تیز خود را به صورت بی‌خون و رنگ باخته‌ی عمو دوخت. کف دست زمخت و سیاه خود را رو شانه‌ی حیدر گذاشت، او را به شدت تکان داد و گفت:

– یااله ورخیز جوان!…. معطلش مکن. زود برو یک جوال برگ درخت بید جمع کن و بیار. ئی بابا را بیست و چهار ساعت تو جوال پر از برگ بید می‌خوابانید. خوب که عرق کرد، حالش خوب میشه.

کولی در میان جماعت گم شد. حیدر مثل اسفنج تو آتش افتاده، از جا پرید. جوال خالی را از پستو برداشت و به طرف درخت‌های بید کنار استخر آبادی دوید.

عمو را دو شبانه روز لا ی برگ بید خواباندند. چشم های خودرا بازکرد.سرش راتکان دادوبه آرامی ،شروع کردبه نفس کشیدن.آرام آرامعلائم زندگی دروجناتش پیدا ش

بهترین مامان ِ دنیا – مهران رفیعی

فروردین ۱۳۹۱

با فوت اول فقط سه تا از شمع ها خاموش شدند. نفس عمیقی کشید و به مادر نگاه کرد. بچه ها فریاد کشیدند:
– آزاده, آزاده, دوباره, دوباره.
دایی جون بدادش رسید:
– من هم نمی تونستم هر دوازده تا را با یک فوت خاموش کنم, قدیما, شمها را وسط کیک, کنار هم قرار میدادن.
عمه جون هم اضافه کرد:
– فرشته جون, فکر میکنه که هر چیزی بوم نقاشیه, حتی کیک تولد دخترش.
صدای دم گرفتن بچه ها قطع نمیشد و بالاخره با فوت سوم همشون خاموش شدند.
– بچه ها, ترا خدا یه خرده یواش تر بزنین, حالا همسایه ها هیچی, سازای خودتون خراب میشن.
این تذکر مادر بزرگ بود که با سر و صدای بلند, میانه ای نداشت.
وقتی نوبت به بریدن کیک رسید, کارد را بدست آزاده دادند و فرشته هم پیشدستی ها را برایش آماده میکرد. کارد و چنگالها را هم قبلا با سیلقه خاصی روی میز چیده بود, آن طرف تر هم سه تا بسته دستمال کاغذی , به سه تا رنگ قشنگ.
– آزاده جون, لطفا یک قسمت کوچولو به من بده, دایی جونت گفته دیگه لب به خامه نزنم.
این هم خواهش پدر بزرگ بود که همیشه بشقاب اول را به او میدادند.
خاله جون هم فرصت را از دست نداد و با شیطنت گفت:
– داداشم این حرفا را توی مطب میزنن, خوب, اینو نگن چی بگن؟ هر وقت خودشون به این حرفا عمل کردن, ما هم گوش میکنیم . و صدای خنده همگی بلند شد.
مادر بزرگ نگاهی به اطراف انداخت و زیر لب گفت:
– من که نفهمیدم شما ها به چی خندیدن, این سر و صدا های بی مروت که نمیذاره آدم چیزی بشنوه.
و با ز هم این خاله جون بود که جوابشون را در آستین داشت:
– مادر جون, قصدشون که آزار دادن شما نیس, می خوان صدای ِ تولدت مبارک به گوش خود انوشیروان روحانی هم برسه, میخوان بگن حتی از او هم بهتر میزنن.
و بازهم صدای انفجار خنده های از ته دل.
وقتیکه دایی جون فکر کرد نوبت اوست که سهم کیکش را ببرند, گفت:
– آزاده جون, لطفا سهم منو از یک قسمت سبز و جنگلی بده.
خانم همسایه هم که تا آن وقت ساکت مانده بود وارد گفتگوها شد:
– اگه فرشته جون, معلم جغرافیا بود, آدم میگفت, خب اینا همشون عاشق نقشه و اطلس و این جور چیزا هستن, طفلگی ساعتها برای درست کردن این کیک زحمت کشید, نمیدونم دیشب رو, اصلا خوابید یا نه؟
– اگه معلم جغرافیا بود که شهرها و کوهها را سر جای درست شون میکشید, تازه پارتی بازی هم کرده, دنای فرشته از دماوندش بزرگتره !
چندین نفر ازین گفته خاله جون ریسه رفتند.
پدر بزرگ هم سری تکان داد و با لحن غمگینی گفت:
– کدوم قسمت سبز؟ مگه چیزی هم باقی مونده؟
وقتیکه همه کیک های شان را تمام کردند, سروصدای موسیقی دوباره بلند شد و حتی بلندتر از پیش, میزها را به کناری کشیدند و نوبت به پایکوبی رسید, مادر بزرگ هم بکمک خاله جون به طرف بالکن رفت تا آرامش بیشتری داشته باشد.
بالاخره عرق همه درآمد ویکی یکی بشقاب هایشان را از آجیل و میوه پر کردند و در کنار و گوشه ها نشستند تا آزاده کادوهای تولدش را باز کند و باز همان سر و صدا ها و شیرین زبانی های خاله جون و قهقهه های خنده دیگران. آزاده یکی یکی بسته ها را باز میکرد, و با خوشحالی و بوسه از تک تک قوم و خویش ها و دوستان تشکر میکرد.
وقتیکه کارتون بزرگ اسباب بازی را باز کرد به طرف مادرش برگشت, فقط دو سه نفری که نزدیک تر بودند, متوجه چشم های ترش شدند.
– بابا جون این را هم فرستاده که تابستون بری پیشش, خودش هم فردا تلفن میزنه.
آزاداه پاکت نامه را از مادر گرفت, به کانگروهای روی تمبرش نگاهی کرد و آنرا روی میز گذاشت.
همه رفته بودن, حتی خانم همسایه که تا جمع و جور کردن کامل خانه به فرشته کمک کرده بود.
فرشته با مهربانی دخترش را بوسید و شب بخیر گفت و به طرف اطاقش رفت.
– حالا دیگه, تو بهترین مامان دنیا شدی, مرسی مامان, خیلی عالی بود.
فرشته میخکوب شد, خواب از سرش پرید.
– منظورت چیه دخترم ؟ مگه قبلا بدترین مامان دنیا بودم؟
– بدترین شون که نبودی, ولی خوب به این خوبی هم نبودی, نه , اصلا خوب نبودی.
فرشته به طرف میز وسط سالن برگشت و نشست.
– در مورد چی حرف میزنی دخترم؟ کی مامان بدی بودم؟
– یادت رفته اون جشن تولدم رو؟ همونی که بابام هم بود؟ همش باهم دعوا میکردین, هر دوتون سر هم داد می کشیدین, یادت رفته مامان جون؟
– دخترم, تقصیر ما که نبود.
– پس تقصیر من بود؟ اون شب که غیر از خودمون کسی توی خونه نبود. بود؟
فرشته به سراغ گنجه رفت و با پاکت سیگار و لیوانی نیمه پر برگشت, در گوشه تاریک تر میز نشست و دست ها را در موهایش فروبرد.
– نه دخترم, نه تقصیر ما بود و نه تقصیر تو. اوضاع و احوال اون جوری بود, همه با هم دعوا میکردن, فقط ما نبودیم که, یادت رفته همسایه ها هم سر هم داد میکشیدن؟ توی خیابونا هم مردم کتک کاری میکردن, مگه نه؟
– تو همش همین رو میگی, هر چی می پرسم میگی تقصیر اون دوره بود, یعنی چی آخه؟
– خوب اگه من سن ترا بپرسم, چه جوابی میدی؟
– میگم عجب مادری هستی که سن تنها بچه ات را هم نمیدونی.
– فرض کن این سئوال را کس دیگری بپرسه, کسی که واقعا سن ترا ندونه.
– میگم سن من یک موضوع خصوصیه و به شما ارتباطی نداره.
فرشته آنقدر خسته بود که حوصله این جور بازی ها را نداشت:
– ببین عزیزم, ده دفعه هم که سن ترا بپرسند, همان دوزاده سال را میگی , مگه نه؟
– خوب ؟ منظورت چیه؟
– منظورم اینه که اگه تو صد دفعه دیگه هم در مورد اون چیزا بپرسی, من همون جواب را میدم, اگه یه خورده صبر کنی خودت همه چیزا را می فهمی, حوصله داشته باش, حالا دیگه شب بخیر.
به طرف آزاده رفت که او را قبل از رفتن به اطاق خواب بار دیگر ببوسد.
– مامان, برای چی بابام بلیط هواپیما برام فرستاده؟
– معلومه دیگه, دلش برات تنگ شده.
– پس چرا ما را گذاشت و خودش رفت؟
– آخه طاقتش دیگه تموم شده بود, و منم بهش حق میدادم.
– پس چرا مال تو تموم نشده بود؟
– مال من هم تموم شده بود, حتی زود تر از مال اون.
– پس چرا تو نرفتی؟ یعنی همه مون با هم نرفتیم ؟ دیگه لازم نبود برام کوالای پارچه ای بفرسته, خودم بغل شون میکردم و می بوسیدم شون, مث عکسای جمشید و نوشین.
– من هم دوست داشتم که برم ولی نمی تونستم, آخه دل کندن و رفتن که به این راحتی نیس, البته نه برای همه.
– خوب حالا که وضع عوض شده چی؟ بابام برمیگرده؟
– نمیدونم, آخه برگشتن هم کار آسونی نیس.
– مامان اگه تو ازش بخوای, حتما برمیگرده, مگه نه؟
فرشته او را برای چندمین بار بوسید.
– جوابش را فردا بهت میدم, دیگه شب بخیر.
– اصلا چرا وضع را زودتر درست نکردین که بابام مجبور بشه مارو بذاره و خودش تنهایی بره؟
– داستانش مفصله, این یکی هم باشه برای فردا

چاقو – محمد بهارلو

فروردین ۱۳۹۱

چاقوی‌ِ این داستان به «گاچو»های‌ِ داستان‌های‌ِ بورخس
تعلق دارد، گیرم قهرمان‌ِ داستان ادعا می‌کند که آن را
در کوچه‌ای بن‌بست‌، در زیرِبرگ‌های‌ِ مُرده و نیمه‌جان‌ِ
پاییزی، پیدا کرده است.

ــ خوب‌، این هم چای‌ِ معطرِ کلکته برای‌ِ جناب‌ِعالی. من آماده‌ام، سراپا گوشم. داشتی می‌گفتی.
ــ آره داشتم می‌گفتم که ظهر بود، یعنی کمی از ظهر گذشته بود، و مثل‌ ِهمه روزهای‌ِ پاییز از همان سرِ ظهر هوا مثل‌ِ هوای‌ِ غروب بود. نه این که ابر باشد، اما خورشید رمقی نداشت.
ساعت‌ِ دیواری‌، که قاب‌ِ قهوه‌ای ‌رنگش از چوب‌ِ ساج بود، چهار ضربه نواخت. ضربه چهارم بلند و کش‌دار و پُرطنین بود.
ــ یونس جان، معذرت می‌خواهم. اما اگر به همین ترتیب بخواهی لِفت و لعابش بدهی یک ساعت طول می‌کشد. من باید بروم دنبال‌ِ مینا.
یونس پاکت‌ِ سیگارش را از جیب‌ِ پیرهن درآورد و سیگاری به لبش ‌گذاشت و با فندکی که روی‌ِ میز بود سیگارش را روشن کرد و تکیه‌اش راداد به پُشتی‌ِ صندلی.
ــ من اصراری ندارم که تعریف کنم.
ــ نمی‌خواهد تو لَب بروی. اما ازت خواهش می‌کنم زود بروی سرِاصل‌ِ مطلب. یک نخ هم به من بده. خوب، حالا خواهش می‌کنم شروع کن.
ــ حاتم تو مثل‌ِ همیشه عجولی. می‌خواهی از همه چیز سر در بیاوری، اما نمی‌خواهی، حاضر نیستی‌، کمی دندان روی‌ِ جگر بگذاری.
حاتم سیگاری به لب گذاشت و با فندک‌ِ یونس‌، که کنارِ جاسیگاری ‌ِصدفی بود، سیگار را روشن کرد. پُک‌ِ عمیقی زد و گفت:
ــ به جای‌ِ این حرف‌ها و سرزنش کردن‌ِ من بگو این چاقوی‌ِ لعنتی را ازکجا آورده‌ای!
یونس سیگار را از گوشه لب برداشت و از لای‌ِ پلکهایش‌، که ازهجوم‌ِ دود نیم بسته بود، به حاتم نگاه کرد. هر دو روی‌ِ صندلی‌، روبه‌روی‌ِهم‌، پشت‌ِ میزِ مدوری که روکش‌ِ مخمل‌ِ سفید داشت، نشسته بودند. پشت‌ِ یونس به قاب‌ِ پنجره اُرسی‌ِ بزرگی بود که شیشه‌های‌ِ رنگی‌ِ کوچک ‌داشت و با پرده تور حجاب بود و شاخه‌های‌ِ خشکیده چناری از پشت‌ِشیشه‌های‌ِ آن دیده می‌شد. حاتم پشت به ستون‌ِ باریک‌ِ گچ‌بری شده‌ای ‌نشسته بود که ساعت‌ِ شماطه‌دار روی‌ِ آن، چسبیده به سقف، قرار داشت. دستش را به طرف‌ِ میز دراز کرد.
ــ قبل از آن که تعریف کنی اجازه بده نگاهی به چاقو بیندازم.
یونس روی‌ِ میز خم شد، و دست‌ِ حاتم در هوا ماند.
ــ نه.
ــ چرا؟
ــ بعد می‌توانی هر قدر دلت خواست نگاهش کنی.
لحظه‌ای در سکوت به هم نگاه کردند. چاقو وسط‌ِ میز بود و فقط‌ قسمتی از قبضه صدفی و کهربایی‌رنگ‌ِ آن‌، که لای‌ِ روزنامه پیچیده بود، دیده می‌شد. حاتم به سیگارش پُک زد و حلقه‌ای دود از دهنش بیرون داد.
ــ خوب، چرا معطلی! من سراپا گوشم.
یونس به صندلی تکیه داد و از فنجان جرعه‌ای چای نوشید، گفت:
ــ وقتی آدم یک خواب را سه بار در یک شب‌، آن هم پشت‌ِ سرِ هم، ببیند به خودش و به آن‌چه در خواب دیده شک می‌کند. بعضی‌ها اسم‌ِ این جور خواب را کابوس می‌گذارند. اما آن‌چه می‌خواهم برایت تعریف کنم کابوس نیست. تو باید چهار فصل‌ِ کوچه ما را خوب به خاطر داشته باشی.
حاتم هیچ نگفت. چند تارِ سبیلش را به دندان گرفته بود.
ــ فصل‌ِ پاییز، از اوایل‌ِ آذر، کف‌ِ کوچه پُر از برگ‌های‌ِ زرد و ارغوانی می‌شود. همان‌طور که گفتم کمی از ظهر گذشته بود. داشتم به طرف‌ِ خانه ‌می‌رفتم و برگ‌ها زیرِ پاهام صدا می‌کردند. هیچ‌کس تو کوچه نبود. نمی‌دانم از کجا می‌آمدم. اما همین‌قدر می‌دانم که خُرد و خسته بودم وسنگین قدم برمی‌داشتم. تو هیچ‌وقت به ته‌ِ کوچه بن‌بست‌ِ روبه‌روی‌ِ دیوارِحیاط‌ِ خانه ما نگاه کرده‌ای؟
حاتم که دست‌ِ راستش را زیرِ چانه گذاشته بود و سیگار لایِ انگشتانش دود می‌کرد پلک‌هایش را تنگ کرد و به چهره یونس خیره شد؛ انگار به ته‌ِ کوچه بن‌بست نگاه می‌کرد تا چیزی را به یاد بیاورد. یونس ادامه داد:
ــ ته آن کوچه باریک یک درِ دولته‌ای‌ِ چوبی هست که روش گُل‌میخ وکنده‌کاری است و در فصل‌ِ بهار زیرِ نیلوفر و پیچک گُم می‌شود. کوچه تو خواب باریک‌تر و بلندتر بود و سراسر از برگ پوشیده بود. قبل از آن که روبه‌روی‌ِ کوچه برسم صدایی شنیدم‌؛ از آن صداهای‌ِ مبهمی که آدم فقط تو خواب می‌شنود و دلش از شنیدن‌ِ آن می‌تپد. بعد فهمیدم که صدای‌ِ پا ونفس زدن‌ِ چند تا آدم است. انگار کسی نفس‌های‌ِ آخرش را بکشد، یا نگذارند نفس بکشد. نفسی که به خِرخِر بیفتد.
یونس فنجانش را سر کشید و خاکسترِ سیگارش را در جاسیگاری‌ ِصدفی تکاند. به چشم‌های حاتم خیره نگاه می‌کرد.
ــ صدا از میان‌ِ کوچه بن‌بست بود، از سه تا آدم که با هم گلاویز شده بودند و دست‌ها و پاهاشان تو هم گره خورده بود. معلوم نبود کدام دست‌مال‌ِ کیست. دوتاشان پیرهن‌ِ سیاه‌ِ گشاد پوشیده بودند و پیرهن‌ِ آن یکی‌، که‌ میانه‌باریک و کوتاه بود، سفید و چسب‌ِ تنش بود. سیاه‌پوش‌ها چارشانه وبلند بودند و چکمه‌های‌ِ چرم‌ِ سیاه پاشان بود و شلوارشان نمی‌دانم چه رنگی بود، اما می‌دانم که سیاه یا سفید نبود. خاکی یا شاید خَردلی بود، یا چیزی میان‌ِ این‌ها. اما یادم هست هردوشان یک رنگ پوشیده بودند وبرگ‌های‌ِ کف‌ِ کوچه را لگد می‌کردند. آن که پیرهن‌ِ سفید تنش بود وآستین‌های‌ِ پیرهنش لک شده بود سکندری خورد و روی‌ِ پای‌ِ چپش‌ پیچید و از آن دوتای‌ِ دیگر جدا شد و وقتی سرش را به طرف‌ِ دهنه کوچه چرخاند چشمش به من افتاد. عرق کرده و برافروخته بود. زود برگشت؛ یعنی آن‌ها که سیاه پوشیده بودند هر کدام یکی از دست‌هاش را گرفتند وکشیدند. قیافه مردِ سفیدپوش به نظرم آشنا آمد. گمان می‌کنم او را توخواب‌های‌ِ دیگرم دیده بودم. خم شد و بارِ دیگر سرش را چرخاند، اما نتوانست، نگذاشتند، نگاه کند. آن‌جا بود که متوجه شدم یک پاکت‌ِ اناردستم است، چون پاکت از دستم افتاد و یکی از انارها که درشت بود ولکه‌های‌ِ سیاه داشت ترکید و چند انارِ دیگر روی‌ِ شیب‌ِ نرم‌ِ کوچه بن‌بست ‌قِل خوردند و قِل خوردند تا رسیدند به میانه کوچه‌، همان‌جا که آن سه‌ مرد با هم گلاویز بودند و نفس زدن‌شان شنیده می‌شد و صدای‌ِ برگ‌هایی ‌که زیرِ پاهاشان لگدکوب می‌شد. برای‌ِ یک لحظه، یک لحظه کوتاه‌، ازحرکت ایستادند و روشان را برگرداندند و دیدم که چشم‌های‌ِ آن دو نفری‌ که سیاه به تن داشتند مثل‌ِ دو قدح‌ِ خون است و لب‌هاشان از کف سفید می‌زند. آن که پیرهن‌ِ سفید داشت گونه‌اش کبود شده بود و از گوشهدهنش خون می‌آمد. همان دَم از فرصت استفاده کرد و خودش را از چنگ‌آن‌ها درآورد و دوید به طرف‌ِ ته‌ِ کوچه و سکندری خورد، اما دستش را به ‌دیوار گرفت و خیز برداشت به طرف‌ِ درِ دولته‌ای‌ِ چوبی‌، و وقتی چشمش‌ به قفل‌ِ بزرگ‌ِ زنگ‌زده روی‌ِ در خورد پا سست کرد و برگشت و با آستین ‌گوشه لب‌های‌ِ خون‌آلودش را پاک کرد.
یونس آخرین پُک را به سیگارش زد و سیگار را در گودی‌ِ درخشان‌ِ صدف خاموش کرد. حاتم به جلو خم شده بود و آرنجش را روی‌ِ میزگذاشته بود و با دهن‌ِ نیمه‌باز به یونس نگاه می‌کرد.
ــ نگاه‌ِ مردِ بی‌چاره روی‌ِ دیوارهای‌ِ بلندِ کوچه چرخید و مشت‌هاش‌ به حالت‌ِ دفاع گره شد. سیاه‌پوش‌ها که دیدند حریف‌شان راه‌ِ فرار ندارد با قدم‌های‌ِ آرام به طرفش رفتند. پشتشان به من بود، اما حس می‌کردم دارند می‌خندند. هر دو با هم‌، بی‌آن که به یک‌دیگر نگاه کنند، دست‌شان‌را تو جیب‌ِ عقب‌ِ شلوارشان کردند. یکی‌شان‌، آن که سمت‌ِ راست‌ِ کوچه ‌بود، یک زنجیرِ دانه‌درشت‌ِ بلند، و آن دیگری‌، که شانه پهن‌تر و گردن‌ ِکوتاهی داشت‌، یک چاقوی‌ِ دسته‌چوبی‌ِ تیغه بلند از جیبشان بیرون آوردند. وقتی به ته کوچه نزدیک شدند مردِ سفیدپوش به طرفشان خیزبرداشت. با آن دهن‌ِ باز پیدا بود نعره می‌زند، اما من صدایی نشنیدم.
یونس سیگارِ دیگری به لب گذاشت. بی‌آن که به میز نگاه کند دست‌ دراز کرد و فندک را از جلوِ حاتم برداشت. وقتی سیگارش را روشن کرد گفت:
ــ اگر تو جای‌ِ من بودی چه می‌کردی؟
حاتم به صندلی تکیه داد و گفت:
ــ تو خواب آدم اختیارش با خودش نیست. همیشه از تماشای‌ِ یک ‌دعوای‌ِ کثیف احساس‌ِ تنفر کرده‌ام.
ــ شاید به همین دلیل بود که دویدم وسط‌ِ معرکه. نمی‌خواستم آن‌ دعوا از آن چه که بود کثیف‌تر بشود. اما همان طور که گفتی تو خواب آدم اختیارش با خودش نیست. قبل از آن که دستشان به هم برسد از میانه کوچه گذشته بودم، و به موقع خودم را رساندم‌، درست پشت‌ِ سرِ مردی که چاقو دستش بود و داشت تیغه‌اش را حواله آبگاه‌ِ مردِ سفیدپوش می‌کرد. خوب، فکر می‌کنی چه اتفاقی افتاد؟
حاتم هیچ نگفت. پیشانی‌ِ مرطوب از عرقش را با کف‌ِ دست پاک کرد. چنان به یونس نگاه می‌کرد که انگار سؤال او را نشنیده است، یا کسی روبه‌روی او نیست و دارد به خلا نگاه می‌کند. یونس به سیگارش پُک زد.
ــ همان‌طور که پشت‌ِ سرش ایستاده بودم مچش را، قبل از آن که چاقو را حواله کند، تو هوا گرفتم و بی‌اختیار نعره زدم و از خواب پریدم. اما بیدار نشدم، چون داشتم تو خواب خواب می‌دیدم. نفس‌ِ راحتی کشیدم وقتی فهمیدم خواب می‌دیده‌ام.
حاتم سیگاری به لب گذاشت و با فندک سیگار را روشن کرد و چند پُک‌ِ پی‌درپی زد و از دهن و سوراخ‌های‌ِ بینی ابری از دود روی‌ِ میز درست کرد. چشمانش را از هجوم‌ِ دود مالید و سرفه کرد.
ــ چند لحظه بعد بارِ دیگر همان خواب را دیدم. تو کوچه به طرف‌ِ خانه می‌رفتم که باز آن صداها را شنیدم و بعد سرِ کوچه بن‌بست ایستادم ‌و باقی‌ِ ماجرا؛ درست مثل‌ِ دفعه اول‌، بدون‌ِ کوچک‌ترین تفاوت. بارِ دیگراز خواب پریدم‌، همان لحظه‌ای که مردِ سیاهپوش می‌خواست تیغه چاقو را حواله آبگاه‌ِ آن مردِ بی‌چاره کند و بندِ دستش تو مشت‌ِ من بود. دلم می‌خواست می‌توانستم بیدار بمانم. می‌ترسیدم باز همان خواب را ببینم، و این بار نتوانم خودم را به موقع برسانم و تیغه چاقو او را از پا درآورد. همین که چشمم گرم شد، یعنی حس کردم در خلاِ خواب رها شده‌ام‌، بارِسوم، همان‌طور که انتظار می‌کشیدم‌، همه چیز از نو، این بار کُندتر ازدفعات‌ِ پیش، تکرار شد. از آن‌چه می‌خواست اتفاق بیفتد هول بَرَم داشته بود، و نمی‌دانم از سرما یا از ترس می‌لرزیدم. باز همان ظهرِ پاییز و کوچه‌ خلوت‌ِ پوشیده از برگ و صدای‌ِ نفس‌زدن‌های‌ِ بُریده بُریده، که این بار انگار گریه‌ای ــ گریه مرد یا زن، یا بچه‌، نمی‌دانم ــ قاطی‌اش بود، و من‌خسته‌تر از دفعات‌ِ پیش قدم برمی‌داشتم. از آن چه گذشته بود، از آن چه‌ در خواب‌های‌ِ قبلی دیده بودم، دیگر رمقی برایم نمانده بود. وقتی ‌روبه‌روی‌ِ کوچه بن‌بست رسیدم از آن‌چه دیدم یکه خوردم: پیرهن‌سیاه‌ها مردک‌ِ بی‌چاره را، که روی‌ِ زمین می‌غلتید، زیرِ مشت و لگد گرفته بودند و او صداش درنمی‌آمد، و وقتی چار دست و پا بلند شد پیرهن‌ِ سفیدش ‌سرخ‌ِ سرخ بود، و من چشمم پی‌ِ تیغه خون‌آلودِ چاقو بود که تو دست‌ِ هیچکدام از پیرهن‌سیاه‌ها نبود. وقتی مردک از دست‌شان گریخت و رفت همان‌جایی که باید می‌رفت ــ پشت‌ِ درِ چوبی‌ِ دولته‌ای ــ فهمیدم که سرخی‌ِ چندش‌آورِ پیرهن‌ِ سفیدش از عصاره انارهای‌ِ لگدکوب‌شده‌ای است که ‌از خواب‌ِ اول در کف‌ِ کوچه قِل خورده بودند. مردک به سرخی‌ِ پیرهنش نگاه کرد و دهنش واماند. پیدا بود ترسیده‌، به شکم و سینه و پهلوهاش‌ دست کشید، و نگاهش به سرعت روی‌ِ دیوارهای‌ِ بلند چرخید و مشت‌ها را به حالت‌ِ دفاع گره کرد. پیرهن‌سیاه‌ها با قدم‌های‌ِ آرام به طرفش رفتند وهر دو دست به جیب‌ِ عقب‌ِ شلوارشان بردند، و من بندِ دلم لرزید وقتی‌ چشمم به تیغه صیقلی‌ِ چاقو افتاد. دیدم لب‌ها و شانه‌های‌ِ مردک هم می‌لرزند، و انگار از تکرارِ این بازی خسته شده باشد چشم‌هاش را بست‌ و دست‌هاش را به حالت‌ِ تسلیم پایین آورد. پیرهنش را که از آب‌ِ نوچ‌ِ انار به تنش چسبیده بود، بی آن که دکمه‌هاش را باز کند، از بالا تا پایین گشود وبا چشم‌های‌ِ دریده سینه‌اش را مقابل‌ِ تیغه چاقوی‌ِ حریف گرفت. من سرِ جام‌، سرِ کوچه بن‌بست، خشکم زد وقتی دیدم او تسلیم است.
یونس ته‌ِ سیگارش را توی‌ِ کاسه صدف انداخت و آرنج‌ِ دو دستش راروی‌ِ دسته صندلی گذاشت، انگار می‌خواست بلند شود.
ــ خوب، بعدش؟ بعدش چی شد؟
ــ من نتوانستم قدم از قدم بردارم‌، انگار استخوان‌هام را از سرب پُرکرده باشند. وقتی پیرهن‌سیاه‌ها خودشان را به او رساندند پریدم ازخواب. مثل‌ِ این بود که داشتند به خودم هجوم می‌آوردند.
حاتم نفس‌ِ عمیقی کشید.
ـ اگر پایان‌ِ خواب‌ِ تو همین باشد که گفتی‌، بنابراین قهرمان‌ِ سفیدپوش‌ِ خواب‌ِ تو جان به در برده.
ــ نه نبرده.
ــ منظورت چیست؟
ــ من نتوانستم، تحمل نیاوردم‌، آخرِ خواب را ببینم. همان‌طور که گفتم پریدم از خواب.
ــ خواب‌ِ تو همین است که گفتی. بنا به تعریف‌ِ خودت سیاه‌پوش‌ها قبل از آن که دست‌شان به آن مردک برسد خواب‌ِ تو به پایان رسیده. پریدن‌ِ تو از خواب دست‌ِ خودت نبوده.
ــ اما واقعیت چیزِ دیگری است!
ــ فرض بگیریم تعبیرِ تو درست باشد و آن مرد به دست‌ِ آن دوسیاه‌پوش کشته شده باشد. حالا بگو این چاقو که لای‌ِ روزنامه پیچیده‌ای چه ربطی دارد به این خواب؟
یونس شقیقه‌اش را با دو انگشت‌ِ دست‌ِ راستش مالید و سرش را پایین انداخت.
ــ دی‌شب که از خواب پریدم دیگر پلک‌هام رو هم نرفت. وقتی سپیده زد از خانه آمدم بیرون و صاف رفتم تو کوچه بن‌بست.
حاتم خنده کوتاهی کرد.
ــ لابد می‌خواهی بگویی این چاقو مال‌ِ همان دو مردِ سیاه‌پوش است‌ و آن را در محل‌ِ وقوع‌ِ جنایت پیدا کرده‌ای!
یونس بی‌آن‌که سر بلند کند گفت:
ــ می‌توانی خودت ببینی.
حاتم لحظه‌ای خاموش ماند و خم شد روی‌ِ میز، و تای‌ِ روزنامه را بازکرد، و ناگهان دستش را پس کشید.
ــ این که خونی است.
ــ آن را وسط‌ِ کوچه لای‌ِ برگ‌ها پیدا کردم. همان چاقویی است که مردِ قُلتَشَن‌ِ سیاه‌پوش دستش بود.
ــ این خون…
ــ تردید ندارم که خون‌ِ او است. وقتی با دل‌ِ انگشت روی‌ِ تیغه‌اش کشیدم خون هنوز گرم بود.
ساعت پنج ضربه نواخت و حاتم از روی‌ِ صندلی پا شد. نگاهش را ازچاقو گرفت و عصایش را از کنارِ دیوار برداشت. دستش می‌لرزید.
ــ من دیگر باید بروم. مینا منتظر است.
یونس هنوز سرش پایین بود و به تیغه بلندِ خون‌آلودِ چاقو نگاه می‌کرد. وقتی صدای‌ِ بسته شدن‌ِ در را شنید پلک‌هایش را روی‌ِ هم گذاشت.

باغ غم – میهن بهرامی

فروردین ۱۳۹۱

کوچه‌ی ما باریک بود و نمای کاهگلی دیوار خانه‌هایش رنگ دهاتی یک‌دستی داشت. سر پیچی، میان کوچه، اقاقیای تنومند روی جوی آب خم شده، سرشاخه‌هایش را تماشا می‌کرد.

آخر کوچه خانه‌ی ما بود و کمی آن‌طرف‌تر، کوچه با در بزرگ پهنی بن‌بست می‌شد و از لابه‌لای چوب‌های گل میخ کوبیده‌اش باغ بزرگی پیدا بود که اهل کوچه به آن «باغ ته کوچه‌ای» می‌گفتند.

روزها من و بچه‌ها جلوی در باغ اکردوکر می‌کشیدیم، یه‌قل‌دوقل می‌زدیم و طناب‌بازی می‌کردیم. اما وقتی بازی تمام می‌شد و بچه‌ها به خانه‌شان می‌رفتند، من از راه‌پله‌ها که توی هشتی خانه و چسبیده به دیوار باغ بود به پشت بام می‌رفتم و دزدکی باغ را تماشا می‌کردم.

باغ چهارگوش و وسیع بود. روبه‌روی درش یک خیابان کم‌عرض بود که با قلوه‌سنگ فرش کرده بودند و بعد از آن کرت‌های منظم سبزی‌کاری قرار داشت که با بوته‌کلم‌های آبی‌رنگ حاشیه می‌گرفت. فاصله‌ی کرت‌ها را در تکه زمین‌های چهارگوش بابونه و گشنیز می‌کاشتند و گل‌های سفید بابونه با نیلوفرهای کبود وحشی، مثل گلبرگ‌هایی بود که باد بهار روی سطح آب آرامی پراکنده باشد.

بالاتر از کرت‌های سبزی ردیف درختان سپیدار و تبریزی بود.

سکوت باغ را فقط صدای کلاغ‌هایی که در این درخت‌ها لانه داشتند می‌شکست و وقت ظهر صدای زنگوله‌ی مال‌هایی که کود می‌آوردند. در این‌موقع سوت یک‌آهنگ زنجره‌ها که میان بوته‌های گشنیز بودند، با آهنگ برنجی زنگوله‌ی مال‌ها، موسیقی شاد و خواب‌آوری می‌ساخت مخصوصا” بعد از ظهرهای بهار که مرا گیج می‌کرد و با اینکه پنجه‌ی برهنه‌ی پاهایم از کاه‌گل داغ می‌سوخت، تا سر و صدا بلند نمی‌شد و مرا صدا نمی‌زدند و تهدیدم نمی‌کردند، پایین نمی‌رفتم. باغ موقع ظهر قشنگ‌تر از هر وقت دیگر بود. باغبان‌ها برای نهار می‌رفتند و گنجشک‌ها به درختان هجوم می‌آوردند و جیک‌جیک پر همهمه‌شان، غوغایی به پا می‌کرد.

هزار هزار ستاره‌ی بور نورانی از برق شبنم‌های دیر مانده و نوک جوانه‌های گیاهان می‌جهید و زیر چتر نرم آواز سوسک‌ها و زنجره‌ها، درختان و گل‌ها به خواب می‌رفتند.

درختان باغ با من آشنا بودند، آن‌ها را به خانواده‌هایی تقسیم کرده بودم، روبه‌روی در باغ یک چنار کهن‌سال قطور بود که پدربزرگ همه می‌شد و بعد در صف درختان تبریزی خانواده‌ای بود که سه بچه داشت. دو تا درخت بلند و باریک که راحت می‌جنبیدند و پسر خانواده بودند و یک درخت کوتاه‌تر و چتری که دختر کوچک‌شان بود. چند نارون هم در گوشه‌ی شرقی باغ بود که همه تک و بی‌جفت با رنگ سبز تیره به نظرم مثل پیردختری می‌آمدند که چند تا خانه آن‌طرف‌تر از ما زندگی می‌کرد و جز با بچه‌ها با همه‌کس سر جنگ داشت.

من آن‌قدر به درخت‌ها و کرت‌های سبزی و صدای زنگوله‌ی مال‌ها دلبسته بودم که کمترین تغییرات آن‌ها را حس می‌کردم و اگر چشم می‌بستم آن‌ها را همان‌طور زنده و مواج و سبز در خیالم می‌دیدم. اگر صدای زنگوله‌ها را از دور می‌شنیدم می‌دانستم که مال‌ها بار دارند یا خالی هستند، می‌آیند یا می‌روند، و هر روز اگر به پشت‌بام نمی‌رفتم مثل این بود که چیزی کم دارم، گمان می‌کردم که وجودی مجهول در باغ منتظر من‌ست و این تصوری بی‌جا نبود، چون وقتی از تماشای باغ سیر می‌شدم و می‌خواستم پایین بروم نگاهم بی‌خود به گوشه‌ی غربی باغ کشیده می‌شد.

آن‌جا درخت توت بزرگ و تیره‌رنگی بود که انگار بالای تپه‌ای سبز شده باشد. اطراف درخت از خاک‌برگ‌های خودش و آشغال و کود خوابانده بالا آمده و نیمی از تنه‌ی درخت را می‌پوشاند. پایین تپه، روبه‌روی درخت توت دو چشم خالی و تاریک پنجره‌ی یک در کهنه که همیشه بسته بود به آدم زل می‌زد.

این‌جا را «طویله ماری» می‌گفتند.

مادربزرگ می‌گفت: «مار صابخونه تو طویله‌اس، پیشترا هر گاو الاغی رو که تو طویله می‌بسن زده، زهر کهنه‌اش حیوونا رو آهک کرده.»

بمون‌علی باغبان می‌گفت: «ماره کافره کشتن مارم چه کافر باشه چه مسلمون شگون نداره، اینه که طویله رو ولش کردن.»

بعضی از زن‌ها تعریف می‌کردند که بعدازظهرهای تابستان مار را دیده‌اند که تن پهن و خط‌وخال‌دارش را روی خاک مرطوب زیر درخت توت می‌کشیده و زبان سرخ و دوشاخه‌اش را بیرون آورده و له‌له‌زنان پی آب می‌گشته.

دهنش آن‌قدر بزرگ بوده که کله‌ی کوچکی در آن جا بگیرد.

باغبان‌های پیر می‌گفتند: «این دیگه مار نیس، افعی شده، جلو بیاد نفسشم زهر داره.»

به خاطر همین شنیده‌ها بود که من با کنجکاوی گزنده‌ای در سوراخ‌های بی‌شیشه‌ی در کهنه خیره می‌شدم و افکار هولناکی را که آن موقع به خاطرم می‌آمد، در آن می‌جستم. من، هم از طویله و قصه‌ی مار می‌ترسیدم و هم توجهم به آن جلب می‌شد. حتا موقع تماشای باغ، می‌کوشیدم سرم را به پروانه‌ها و درخت‌ها یا بزغاله‌ی حنایی بمون‌علی که زیر درخت عناب می‌بست گرم کنم، اما یک کشش عجیب نگاهم را به درخت توت می‌کشاند و در سیاهی پنجره‌های طویله فرو می‌برد و چون مدتی به تاریکی خیره می‌شدم، اشکال مبهمی هم می‌دیدم، با این حال تماشای باغ چنان جاذبه‌ای داشت که بیشتر وقت‌های تنهایی مرا پر می‌کرد و این پیش‌ازظهر تا بعدازظهر بود.

اما غروب روزها، چیز دیگری بود.

روی پشت‌بام کنار دیوار گلیم می‌انداختیم، حصیرهای رشتی را آب می‌زدیم و زیر رختخواب‌ها پهن می‌کردیم و سماور را روی پشت‌بام می‌آوردیم.

آن‌طرف، در جهت عکس باغ، بعد از بام‌های کاه‌گلی گنبدی و کاروانسرای شاه عباسی، انبوه درختان کاج یک خانه‌ی قدیمی بود که از پشت شاخه‌های آن گنبد براق و گلدسته‌های کاشی «شاهزاده» پیدا بود.

دورتر از گنبد و گلدسته‌ها، در افق بنفش و لاجوردی، زیر یک ستاره‌ی درشت که زودتر از همه‌ی ستاره‌ها به آسمان می‌آمد، خرپشته‌ی آجری بامی بود که بالای آن لک‌لکی با پای دراز ایستاده بود و من هرگز ندیدم که دو پایش را زمین گذاشته باشد.

از آن‌جا همهمه‌ی مبهم کوچه و خیابان می‌آمد که چون غروب می‌رسید، کم‌کم تحلیل می‌رفت و به سکوت شب با همهمه‌ی مبهم حشرات می‌پیوست.

در این موقع ضربه‌های ساعت «شاهزاده» روی شاخسار کاج و برق رنگارنگ کاشی‌های گلدسته می‌خورد و بی‌فاصله بعد از آن صدای بم و حزن‌آور مؤذن بلند می‌شد. چه غروب‌هایی!

قل قل قلیان مادربزرگ می‌آمد و صدای گله‌مندش که دعا می‌خواند و برای آمرزش گناهانش وقت اذان مغتنم بود. من هر جا که بودم، در حال بازی یا روی پشت‌بام صورت شکسته‌اش را می‌دیدم که در جواب همسایه‌ها که می‌گفتند: «خانوم غصه داغونت می‌کنه.» سر تکان می‌داد و سر قلیانش را جابه‌جا می‌کرد و قطره اشک کنار چشمش را با دستک چارقد می‌گرفت.

چقدر دلم می‌خواست مثل او غصه بخورم، دعا کنم و حرف‌های مبهم بزنم. اما از قلیان کشیدن بدم می‌آمد. دوست داشتم بنشینم و توی کوزه‌ی قلیان بلوری‌اش را تماشا کنم.

آن‌جا چند پر گل سرخ یا محمدی می‌انداخت. دو تا عروسک چوبی که از رطوبت آب باد کرده، تیره‌رنگ بودند به ته نی قلیان بسته بود، وقتی به قلیان پک می‌زد عروسک‌ها میان حباب‌های آب می‌چرخیدند و مثل این بود که دنبال گلبرگ‌ها می‌دوند و من از کله‌معلق زدن‌شان ریسه می‌رفتم. اما وقتی آب قلیان کم بود، گاه باریکه دودی از سوراخ نی قلیان روی فضای آب می‌خزید و آدمک‌ها مات و بی‌حرکت می‌ماندند و من دیو قصه‌های مادربزرگ را می‌دیدم که از سوراخ بدنه‌ی قلیان تنوره می‌کشد و به دنبال آدمک‌های چوبی می‌گردد که لقمه‌ی چپ‌شان کند. فکر می‌کردم اگر مادربزرگ قلیان را از کوزه جدا کند، دیو به اتاق خواهد آمد. آن‌وقت به مادربزرگم نگاه می‌کردم، چهره‌اش خسته و گرفته بود و من فکر می‌کردم که باید مثل او باشم. خیلی دلم می‌خواست غصه خوردن بلد باشم. لب‌هایم را جمع می‌کردم، آه می‌کشیدم و آب دهانم را قورت می‌دادم گاه با دست گلویم را می‌فشردم تا آب دهان به سختی پایین برود و سعی می‌کردم بغض کنم و به مادربزرگ بفهمانم که مثل او غصه می‌خورم اما لحظه‌ای بعد که بساط قلیان را جمع می‌کرد و می‌رفت همه‌چیز از یادم رفته بود و شروع می‌کردم به معلق زدن و گنبد و گلدسته را وارونه تماشا کردن، بعضی وقت‌ها شعر مرگ ناصرالدین‌شاه را که از مادربزرگ یاد گرفته بودم می‌خواندم:

ناصرالدین‌شه با عدالت

صدر اعظم وزیر ولایت

روز جمعه به قصد زیارت

خانومای حرم دربه‌در شد

بچه‌های حرم بی‌پدر شد

شد … شد … شد …

با ترجیع‌بند شعر، کف دست‌هایم را یک‌بار به هم و یک‌بار سر زانوهایم می‌زدم و یادم هست که صدراعظم را هم «سطل ارزن» می‌گفتم و توجهی به معنای شعر نداشتم، توجه به معنای هیچ چیز نداشتم فقط می‌خواستم بخوانم و معلق بزنم، خواندن یا معلق زدن کیفی داشت وقتی کاملا” خسته می‌شدم روی تشک می‌خوابیدم و به تماشای آسمان مشغول می‌شدم. کرباس خنک بوی کاه‌گل پشت‌بام و رطوبت می‌داد و تنم را لخت و سست می‌کرد.

دورها هزاران ستاره می‌درخشید و بالای سرم در سیاهی آسمان راه مکه را می‌دیدم و خیال می‌کردم که پدرم از همان راه به مسافرت رفته است.

نیمه‌شب که با دعوای گربه‌ها و کلنجار خفه‌ی زن و شوهرهایی که نزدیک‌مان خوابیده بودند بیدار می‌شدم، قرص روشن ماه کنار یک ستاره‌ی درشت روی دریای زلال و عمیق شب راه می‌رفت و تکه ابری که دهان باز کرده بود به شکلی هولناک دنبالش می‌خزید. چهره‌ی ماه غمگین بود و جای پنجه‌ی خورشید روی لپش خودنمایی می‌کرد.

روز دنیای دیگری بود با جست و خیز و بازی‌های فراوان جلوی در باغ ته کوچه، با زغال خانه‌ی اکر دو کر می‌کشیدم و تمام وقت‌مان صرف لی‌لی و کولی دادن به برنده‌ها می‌شد و چقدر سرکوفت می‌شنیدیم وقتی همسایه‌ها با پا خط‌های سیاه خانه‌ها را پاک می‌کردند. شگون داشتن و نداشتن به یک تکه گچ مربوط می‌شد که ما نداشتیم.

**

صبح آن روز نوبت بازی من بود، همان‌طور که یک پا را بالا نگه داشته بودم و سنگ را از روی خط‌ها رد می‌کردم، مادربزرگ را دیدم که از هشتی خانه بیرون آمد. با آنکه تمام توجهم به حرکت سنگ و خط خانه‌ها بود، مادربزرگ با قامت کشیده‌ای که کمی خم می‌نمود نظرم را جلب کرد، چون لباس رسمی‌اش را پوشیده بود چادر سفید خال مشکی و جوراب سیاه و گالش روسی تو گلی. دسته‌های چارقدش را برای اینکه جلو نیاید به هم گره زده بود و رویش باز بود. وقتی از کوچه بیرون می‌رفت رو می‌گرفت از در و همسایه رودربایستی نداشت. مرا ندید از کنارم رد شد و جلو یکی از زنان همسایه‌مان ایستاد و در جواب احوال‌پرسی او تعارفی کرد و بعد این جمله را شنیدم که گفت:

– آره مادر، گفتم این شب جمعه‌ای سر قبرش اشکی بریزم و سبک شم، تو خونه که نمی‌شه…

زن همسایه به لحن گله‌مندی گفت:

– آخه چه فایده داره؟ مگه اون برمی‌گرده؟ بایس هر کاری می‌کنی واسه اون بکنی!

و دیدم که به طرفم اشاره کرد. مادربزرگ بی‌اینکه به من نگاه کند، خداحافظی کرد و رفت. زن همسایه با خودش غر زد:

– این همه گذشته و داغش هنوز تازه‌اس، خدا صبرش بده واسه دوماد ندیدم کسی انقد عزاداری کنه.

در آن موقع من به درستی نمی‌توانستم معنی این حرف‌ها را بفهمم ولی از تمام آنچه دیده بودم یک احساس تازه در خود یافتم و شاید بار اولی بود که به پدرم جدا” فکر کردم. لحظه‌ای همه چیز از من دور شد ولی فریاد بچه‌ها به خودم آورد سنگ را از جلو پایم بر می‌داشتند و هی داد می‌زدند:

– خونه‌ی چهارم سوختی، بایس چار تا کولی بدی، خونه‌ی چهارم…

مدتی همان‌جا ایستاده و ماتم زده بود:

– پس پدرم سفر نرفته، مرده، من حالا یتیمم.

به بچه‌ها نگاه کردم، – آیا می‌دونس؟

وحشتی مرا گرفت. نمی‌دانم چرا ترسیدم. من اصلا” خود را شبیه بچه‌های یتیم نمی‌دیدم، چون تا آن‌موقع هر بچه‌ی بی‌پدری دیده بودم پاره‌پوره و گداوضع بود. یتیمی برای من معنی گدایی داشت، بچه گدایی که دست جلو ما دراز می‌کرد و می‌گفت:

– به من یتیم کمک کنین.

میان همبازی‌هایم یک پسربچه بود که پدرش توی چاه افتاده و خفه شده بود، پای چشمش سالک کبود گنده‌ای تو ذوق می‌زد و همیشه فین‌اش به راه و یک طرف لبش ماسیده بود، دلم فشرده شد. نمی‌خواستم اصلا” شباهتی به او داشته باشم. او پیش چشمم موجود ناقصی بود و من به قدر کافی اذیتش می‌کردم.

من خود را خیلی دوست داشتم، بچه‌ی قشنگی بودم همه می‌گفتند. کفش‌های نو و لباس قشنگم به نظرم بهترین چیزهای دنیا بود. فکر می‌کردم شب‌ها آن بالاها، آخر آسمان در جایی مثل حرم شاهزاده که آیینه‌کاری است و گنبد طلا دارد، خدایی نشسته که مرا می‌بیند، مرا به یاد دارد و دوستم می‌دارد و پدرم را به من بر می‌گرداند. از کجا که حرف‌ها را درست شنیده باشم؟

شاید واقعا” پدرم رفته کربلا؟

شاید اشاره‌ی زن همسایه به من نبوده، خواستم جستی بزنم و همه چیز را فراموش کنم اما نتوانستم. پاهایم سنگین شده بود و دیگر نمی‌خواستم بچه‌ها را ببینم.

به کربلا فکر می‌کردم، بار اولی بود که کربلا برایم آن‌قدر مهم و حتا وحشت‌انگیز می‌شد. تنفری نسبت به آن‌جا در خودم یافتم.

– کربلا جاییه که هر کی رفت بر نمی‌گرده؟

چه سفری؟ نه، من مطمئن بودم که پدرم برمی‌گردد. اما در دلم جایی خالی شد، مادربزرگ به نظرم مثل گذشته نبود. دروغش مرا از او دور کرد. دیگر نمی‌توانستم مثل گذشته به حرف‌هایش گوش بدهم. دوباره یاد زن همسایه افتادم:

– اون که دیگه بر نمی‌گرده!

نمی‌توانستم قبول کنم که پدرم، حتا اگر مرده باشد، دیگر برنگردد. خودم را قانع می‌کردم به اینکه مادربزرگ، مادرم و سایرین به من دروغ نگفته‌اند، آخر آن‌همه آدم که دروغ نمی‌گویند، پدرم به مسافرت رفته. اما دلم نمی‌خواست به کربلا رفته باشد. به یک شهر دیگر، شاید من عوضی شنیده بودم. اما از خودم می‌پرسیدم:

– پس کجاست؟

جرأت نداشتم از مادربزرگ بپرسم. می‌ترسیدم بگوید رفته کربلا، یا مرده، که هر دو برایم یک معنی داشت.

از بازی دست کشیدم و به خانه رفتم. فکر می‌کردم حالا باید برای مرگ پدرم غصه بخورم یا برای سفری که نمی‌دانستم به کجاست.

جلو مادربزرگم نشستم و آهی کشیدم. سعی کردم مثل او لحظه‌ای ساکت باشم و بالاتنه‌ام را آهسته تکان بدهم. اما آدمک‌های چوبی کوزه‌ی قلیان باز در مقابل دودی بودند که از سوراخ تنه‌ی قلیان تنوره می‌کشید و نگرانی وضع آن‌ها حواسم را پرت می‌کرد.

**

تابستان گذشت، پاییز پیش مادرم برگشتم. مادرم جز من فرزندی نداشت. او برایم فقط یک مادر یا یک موجود قشنگ نبود، پری و دختر چل‌گیس پادشاه قصه‌ها بود. من مادرم را بیش از هر چیز این دنیا دوست داشتم. برای او بود که تا آن زمان توجهی به نبودن پدرم نکرده بودم. با آنکه کمی سخت‌گیر بود و بعضی مواقع بی‌حوصله و عبوس می‌شد، زیبایی سفید و درخشنده‌اش میان بچه‌ها سرافرازم می‌کردم. هیچ بچه‌ای مادری به زیبایی مادر من نداشت.

شب‌هایی که تنها بودم برایم قصه می‌گفت و لحن گرم و آشنایش هرچه را که می‌گفت به نظرم مجسم و واقعی جلوه می‌داد. گاه برایم عروسک‌های کاغذی می‌برید، آن‌ها را تا می‌زد و بعد از هم باز می‌کرد و در یک صف مدور، روی سینی صاف می‌گذاشت و زیر سینی آهسته رنگ می‌گرفت و من از رقص عروسک‌ها می‌خندیدم، گاهی آن‌ها را جفت جفت، پشت به چراغ و رو به دیوار می‌گذاشت و با نخی حرکت‌شان می‌داد و تصویرشان روی دیوار، سینمای کوچک من می‌شد. اسم این عروسک‌های کاغذی را «دسته آلو» گذاشته بود. آدمک‌های دسته آلو برایم واقعی و عزیز بود، اگر یکی از آن‌ها پاره می‌شد گریه می‌کردم. صبح‌ها هیچ‌وقت سراغ‌شان نمی‌رفتم. وضع پراکنده‌شان روی سینی، ناراحتم می‌کرد. اما شب‌ها، در روشنی چراغ برنجی باورشان داشتم، زنده بودند.

**

آن پاییز که از خانه‌ی مادربزرگ برگشتم، تغییری در خانه‌مان پیدا شده بود. مادرم کمتر با من تنها می‌ماند. رفت و آمدها زیاد شده بود. هی خاله و عمه می‌آمدند و می‌رفتند. من گاه می‌ایستادم و به حرف‌هایشان گوش می‌دادم. نمی‌دانستم چرا از کسی که آنجا نبود و من نمی‌شناختم حرف می‌زدند، گویا مهمانی می‌خواست بیاید، خیلی راجع به او حرف می‌زدند، اما حرف‌ها دلواپسم نمی‌کرد، من به مادرم و زندگی کوچک‌مان اطمینان داشتم، و جز این‌ها برای هیچ چیز در دنیا دلواپس نمی‌شدم. بعد زمانی آمد که مادرم شاد و سرحال‌تر از گذشته بود و بیشتر به خودش می‌رسید. خرید می‌کرد، لباس می‌دوخت و گاه در تنهایی آوازی زمزمه می‌کرد. این آواز شبیه آن‌هایی نبود که پیش‌ترها می‌خواند. آن‌وقت‌ها وقتی لالایی می‌گفت، آن‌قدر قشنگ بود که من بزرگ هم که شدم از او می‌خواستم که برایم لالایی بخواند. در شب‌های تاریک و سرد زمستان پای کرسی گرم و ملافه‌های سفید برایم می‌خواند:

لا لا لا لا گل پونه

بچه‌ام آمد توی خونه

لا لا لا لا گل سوری

بچه‌ام آمد مثه حوری

لا لا لا لا گل پسته

بچه‌ام اومد یه گلدسته

حالا به صدایش کش و قوس می‌داد، شعرها را با سلیقه می‌خواند و من حس می‌کردم که می‌خواهد، آنچه را که می‌خواند باور کند، در این حال وقتی جلوش می‌رفتم صدایش از تردید می‌لرزید. ولی من آواز خواندنش را دوست داشتم، حتا وقتی شب‌ها لالایی نمی‌گفت و برای خودش می‌خواند، یک احساس گنگ، نه مثل غصه اشک به چشمم می‌آورد. سرم را زیر لحاف می‌کردم و نفسم را می‌دزدیدم، نمی‌خواستم بفهمد که گریه می‌کنم و دیگر نخواند.

**

در این روزها بود که کم‌کم مثل حیوانی قبل از شروع زلزله دلواپس شدم. نمی‌دانستم چرا؟ فکر می‌کردم که حتما” مامانم مرا سر کوزه‌ی مربا یا وقت برداشتم پول خرده‌هایش از زیر فرش دیده، یا بشقاب شکسته‌ای را که قایم کرده بودم از پالوئه در آورده و فهمیده کار من‌ست. با احتیاط به او نزدیک می‌شدم، بهانه نمی‌گرفتم، دیگر شب‌ها برای قصه گفتن اصرار نمی‌کردم. با خودم شرط می‌کردم که بچه‌ی خوبی بشوم. یک روز موقع اذان مغرب نذر کردم که اگر پدرم از مسافرت برگردد یا مادرم مثل اول بشود نه فقط شمع‌های سقاخانه‌ی روبروی خانه‌مان را فوت نمی‌کنم یا از ته‌مانده‌شان عروسک درست نمی‌کنم بلکه شب‌های جمعه هم شمع روشن می‌کنم و تمام پول توجیبی‌ام را به آن بچه یتیم سالکی که اذیتش کرده بودم می‌دهم. دیگر با زنجیر لیوان آب‌خوری سقاخانه تاب نمی‌خورم و نان‌خرده‌های توی کوچه را برمی‌دارم و می‌بوسم و کنار ازاره‌ی دیوارها می‌گذارم که زیر پا نرود. حتا تصمیم گرفته بودم از مادربزرگ نماز یاد بگیرم.

یک روز خانه‌مان شلوغ شد. اتاق‌ها را تمیز کردند و صندلی چیدند. در اتاق زاویه که زیرش خالی نبود سفره‌ی سفیدی انداختند و آینه‌ی قدی را که مادرم از عروسی اولش یادگاری داشت و پیش‌ترها عکس پدرم کنار آن بود بالای سفره گذاشتند. دو تا چراغ پایه‌برنجی را که شکم بارفتن آبی با نقش طاووس نگین نشان داشت روشن کردند. پیراهن مخمل سینه‌کفتری‌ام را تنم کردند و گفتند که زیر دست و پا نپلکم.

به اتاق زاویه آن طرف حیاط رفتم. عکس پدرم را که همیشه در اتاق مهمانخانه به دیوار کوبیده بود، روی تاقچه‌ی اتاق زاویه گذاشته بودند. مادرم هم آن‌جا دم آینه بود و با موچین دسته‌شاخی زیر ابرویش را بر می‌داشت. یک هلال سرخ متورم بالای چشمان طلایی و براقش افتاده بود، جلوش ایستادم دلم می‌خواست حرفی بزنم اما نمی‌توانستم. در آن لحظه من بسیار خوش بودم بعد از آن روزهای دلواپسی، چون مهمان داشتیم و در آن اتاق من و مادرم تنها بودیم، مثل این بود که روز عید باشد. عکس پدرم در تاقچه نگاه ثابت محزونی داشت. شاید آن روز اولی بود که به عکس پدرم درست نگاه می‌کردم و خیال می‌کردم که پدرم به من نگاه می‌کند و دلم می‌خواست که مادرم حرفی راجع به او بزند اما او ساکت بود. لباس کشباف عنابی تنش کرده بود و موهای بور و پرحلقه‌اش را روی شانه ریخته بود. لبش مثل مواقعی که با من قهر می‌کرد، جمع شده و زیر چانه‌اش گودی کوچکی انداخته بود.

نگاه گذرایی به من کرد و یک دم همه‌ی آن اعتمادی که نسبت به او داشتم باز آمد. دیگر سبک شده و در اتاق جست و خیز می‌کردم. وقتی کار مادرم تمام شد دنبال او به طرف اتاق مهمانخانه راه افتادم. اما جلوی زیرزمین رهایش کردم به فکرم رسید که سری به مادربزرگ بزنم، از پله‌ها پایین رفتم و او را دیدم که دم اجاق ایستاده و صورتش از قطره‌های ریز عرق می‌درخشید، با گوشه‌ی چارقد چشمانش را پاک کرد و گفت:

– اینجا نیا ننه جون، دود و دمه‌اس، چشمت می‌سوزه.

بعد دولا شد و از میان قاب دو تا کوفته ریزه را که برای فسنجان سرخ کرده بود برداشت و به دستم داد، لحظه‌ای به من که کوفته‌ریزه‌ها را می‌خوردم نگاه کرد، آن وقت بغلم زد و سرم را به سینه‌اش چسباند. بوی تنش را که آن‌قدر آشنا و عزیز بود شنیدم، چارقدش بوی دود می‌داد، نمی‌توانستم به صورتش نگاه کنم، با صدایی که می‌شکست پرسیدم:

– خانوم بزرگه، امشب، امشب، قراره آقام بیاد؟

و سرم را همان‌جا نگهداشتم، روی گونه‌ام ضربات قلبش فرود می‌آمد، تمام وجودم انتظار بود و پشیمان بودم که این سؤال را کرده‌ام، چقدر دلم می‌خواست او هر قدر که می‌تواند، دیرتر جواب بدهد و شوق اینکه بگوید: «آره میاد» چنگی در دلم می‌انداخت و در یک آن نقشه‌ها می‌کشیدم. اما مادربزرگ حرفی نمی‌زد، می‌ترسیدم سرم را بالا کنم و صورتش را ببینم، اما او انگار می‌لرزید و صدای نفس زدن‌های تندش را می‌شنیدم، مرا به سینه فشرد قطره‌های گرمی روی پیشانیم چکید. زمان حالا دیگر خیلی کش می‌آمد. مثل اینکه شب شده و مهمان‌ها رفته بودند، سرم را از سینه‌اش جدا کردم دست‌هایش را دو طرف صورتم گذاشتم. لحظه‌ای نگاهم کرد و با دو شست زبرش چشمانم را پاک کرد. چین‌های صورتش درشت‌تر شده بود اما شباهتی که به مادرم داشت حتا میان آن شیارها باقی بود، آهسته گفت:

– این‌جا خیلی دوده، برو بالا، برو مادر، از داییت شیرینی بگیر.

دولا شده بودم. صورتم را به گونه‌اش چسباندم. نمناک و لرزان بود. از پشت چارقدش نقش سرخ شعله‌ها و سایه‌هایی که بر دیوار دودگرفته‌ی اجاق می‌رقصید مرا یاد جهنم انداخت. پرسیدم:

– خانوم بزرگه داری گریه می‌کنی؟

نفس بلندی در سینه‌اش شکست، تکانی خورد و جوابی نداد. من فکر کردم که به رغم آن شرط‌ها با خودم، بچه‌ی فضولی هستم. از مادربزرگ جدا شدم و بی‌اینکه حرفی دیگر بزنم از پله‌ها بالا آمدم، وسط راه برگشتم و مادربزرگ را نگاه کردم. کفگیر را در دیگ می‌گرداند و ستاره‌ها روی صورتش می‌لرزید و یک‌مرتبه هیزمی که زیر دیگ زد، به چهره‌اش سرخی بلورینی داد و بعد دود و تاریکی آن را محو کرد.

من به طرف مهمانخانه دویدم. آن‌جا پر از مردان و زنان فامیل بود. بعد مرد ریش بلندی آمد که عبای نازک مشکی به دوشش بود و عمامه‌ی ململ سرش و همراهش یک کوتوله‌ی ریش‌بزی که دفتر بزرگی زیر بغل داشت و دفتر به قدش نمی‌آمد، هر دو به طرف اتاق زاویه رفتند. آن‌جا مادرم جلوی آینه قدی نشسته بود و صورتش در نور چراغ‌ها می‌درخشید.

از زیر چشم نگاهی به من انداخت، خیز برداشتم که بغلش بپرم، اما لبش را گزید و من سر جا میخ‌کوب شدم.

ناباوری در نگاهش بود و من از زیبایی‌اش مات شده بودم، آن دم دلم برایش تنگ شده بود، بعد از آن روزهای فاصله، می‌خواستم با او حرف بزنم، صد تا حرف داشتم. دود اسپند و صدای ترسناک مرد ریش‌دار و سکوتی که یک‌مرتبه همه‌جا را گرفته بود، مرا نگه داشت. در این موقع مادرم دوباره به من نگاه کرد و این با حالت همیشگی نگاهش فرق داشت. مثل وقت‌های آشتی، آن موقع که مرا می‌بخشید، مثل وقتی که سر شیشه‌ی مربا گیرم می‌آورد نگاهش آن طور بود، ولی او که کار بدی نکرده بود. می‌خواستم بروم و ماچش کنم بغلش کنم، و هر چه در دلم بود بگویم، همه‌ی شرط‌ها و نذرها را به او بگویم اما مادرم سرش را دوباره پایین انداخت، روی قرآن نگاه کرد و زیر لب چیزی گفت. صدای کف زدن و لی لی کشیدن زن‌ها بلند شد، من ترسیدم و نفهمیدم چه کسی از پشت بغلم زد و نان برنجی بزرگی به دستم داد.

**

نزدیک به دو هفته از عروسی مادرم می‌گذشت، کم‌کم فهمیدم که یک نفر دیگر به جز ما در خانه‌مان هست. رفتار مادرم بهتر شده بود. خودش به من مربا و پول‌خرد می‌داد، شب‌ها خودش برایم قصه می‌گفت و با هم می‌خوابیدیم. من عادت داشتم که سرم را به سینه‌اش بچسبانم و دستم را روی پستانش بگذارم و بخوابم. بوی تن او آن‌قدر برایم آشنا بود که فقط در بغلش خوابم می‌برد، شاید بچه‌ی ترسویی بودم، اما هیچ وقت مادرم شب‌ها تنهایم نگذاشته بود، وقتی پیش مادربزرگ بودم، وضع فرق نمی‌کرد. اما مادرم چیز دیگری بود، پیش او از هیچ چیز نمی‌ترسیدم. آن شب خواب دیدم که دستی سیاه و پشمالو به طرفم آمد و مرا که چمباتمه زده بود به طرف گودالی کشید، گودال مثل تنور بود، بعد دیدم شبیه تنور نانوایی تافتونی بود که سر کوچه‌ی ما قرار داشت و من و سایر بچه‌ها در آن ریگ می‌پراندیم.

توی عالم خواب یک مرتبه یاد مردم بدر روز قیامت افتادم، کلنگ آتشی توی دست پشمالو بود. می‌خواست آن را به سرم بکوبد، هرچه خواستم فریاد بزنم، نمی‌شد، بی‌اختیار به طرف گودال تنور کشیده می‌شدم. دست و پایم لخت و بی‌حس بود و به اختیارم نبود. یک‌مرتبه مادرم را دیدم مثل اینکه آن طرف تنور ایستاده باشد، همان لباس کشباف عنابی تنش بود، رویش را به من کرد و لبش را گزید. دستم را به طرفش دراز کردم. از دیدنش آن‌قدر خوشحال شده بودم که ترس از یادم می‌رفت، دامنش را گرفتم، دامنش توی دستم کش می‌آمد و خودش از من دور می‌شد، فریاد خفه‌ای کشیدم و از خواب پریدم. تا لحظه‌ای نمی‌دانستم کجا هستم. هنوز گرمی شعله‌های آتش را روی گونه‌ام حس می‌کردم. بدنم می‌لرزید و قلبم چنان می‌تپید که انگار می‌خواست از حلقم بیرون بیاید. کم‌کم می‌فهمیدم که خواب دیده‌ام ولی قدرت حرکت نداشتم. به یاد مادرم افتادم، برگشتم که بغلش کنم، ترسم رفته بود و ناگهان دیدم که مادرم پهلوی من نیست.

تا لحظه‌ای نتوانستم لحاف را از روی صورتم کنار بزنم، جرأت نداشتم به تاریکی اتاق نگاه کنم. حس کردم که در رختخواب تازه‌ای خوابیده‌ام. کم‌کم سرم را از زیر لحاف بیرون آوردم. آن‌طرف اتاق مادرم و آن مرد خوابیده بودند. لحاف اطلس گل‌داری که مال عروسی اول مادرم بود و من خیلی آن را دوست داشتم روی آن‌ها بود. مادرم سرش را روی دست آن مرد گذاشته و موهای افشان بورش روی بالش ریخته و نور ماه چند حلقه از آن‌ها را به رنگ آبی درآورده بود.

**

تابستان مرا دوباره پیش مادربزرگ فرستادند. با اینکه کار بدی نمی‌کردم می‌فهمیدم که مادرم را از دست می‌دهم. او مثل گذشته مهربانی می‌کرد اما من حس می‌کردم که حق ندارم مثل گذشته با او باشم. ریختش عوض می‌شد هیکلش قلمبه شده بود، سنگین راه می‌رفت و آواز نمی‌خواند. گاهی که قصه می‌گفت لحنش آن حوصله‌ی گذشته را نداشت. از قصه کم می‌کرد، سر و ته را به هم می‌رساند، من هم نگاهش نمی‌کردم، خودم را به خواب می‌زدم، به سختی بلند می‌شد، آهی می‌کشید، انگار خسته بود. وقتی مرا پیش مادربزرگ فرستادند خوشحال شدم.

در خانه‌ی او می‌توانستم همان بازی‌ها و همبازی‌ها را پیدا کنم. بهتر از همه اینکه مثل گذشته باشم انگار اصلا” اتفاقی نیفتاده. تنها ناراحتی من بچه‌ی لوس و شیطان دایی‌ام بود. برای فرار از او بود که تنها بازی می‌کردم. باغچه درست می‌کردم، راه‌آب می‌ساختم، با چوب جارو دور باغچه‌ام پرچین می‌زدم و در آن سبزی می‌کاشتم. بهتر از همه چیز، تماشای باغ بود. دوباره لاله‌های وحشی و بابونه می‌شکفت و درخت توت طویله ماری چتر زده بود و این دفعه زیر درخت عناب هم بره‌ی فرفری سیاهی جای بزغاله‌ی حنایی بسته بود که مدام بع‌بع می‌کرد. می‌خواستم در حوض آب‌تنی کنم، مادربزرگ نمی‌گذاشت، به قول خودش ریشخندم می‌کرد، قصه می‌گفت، هر چه می‌توانست سر هم می‌کرد تا مرا بخواباند. کم‌کم خسته می‌شد و به خواب می‌رفت. وزوز مگس‌ها و سایه‌ی سفید پرده‌های چلوار لاجورد خورده کلافه‌ام می‌کرد. روی دیوار شمایل بزرگی بود که دیدن صورت بی‌حال خوش آب و رنگش حوصله‌ام را تمام کرده بود. یک پرده‌ی کرباس قلمکار جلوی صندوقخانه آویزان بود که روی آن شیرین را در حال آب‌تنی کشیده بودند و خسرو که سوار بر اسب و انگشت به دهان محو تماشایش بود. پشت سرشان نقش کوه‌های آبی‌رنگ کله‌قندی بود که فرهاد کلنگ به دست رویشان ایستاده بود و زیر پرده شعر نوشته بودند، به آن‌ها ادا در می‌آوردم، گوشه‌ی چارقد مادربزرگ را گره می‌زدم و بخت دختر شاه‌پری را در آن می‌بستم، تا سرگردان شود و مادربزرگ نداند. با کیسه پولی که از گردنش آویخته بود بازی می‌کردم. صدای جرنگ جرنگش را دوست داشتم. بعد دیگر کفرم بالا می‌آمد، به مادربزرگ که خواب بود دهن‌کجی می‌کردم. شکلک در می‌آوردم و ادای خر و پفش را. آن قدر وول می‌زدم که از خواب می‌پرید و دست سنگینش را دور گردنم می‌انداخت و به قول خودش مرا می‌کپاند.

**

آن روز من با همان احوال زیر دست مادربزرگ وول می‌خوردم که در کوچه صدا کرد و دایی‌ام از سر کار برگشت. خواب مادربزرگ سنگین شده بود. وانگهی اگر بیدار می‌شد می‌گفتم که به اتاق دایی‌ام می‌روم. دستش را از روی گردنم برداشتم و بلند شدم و در رفتم. توی درگاهی اتاق دایی ایستادم. او از پاکتی که دستش بود زردآلوی درشتی در آورد و به من داد و بعد دستی به سرم کشید. در همین موقع بچه‌ی شیطانش جلو دوید، مرا به عقب هل داد و از گردن پدرش آویخت. دایی‌ام او را بغل کرد و سر دست بالا گرفت، مدتی نگاهش کرد. صورت بچه کثیف و نگاهش زل و بی‌معنی بود. دایی‌ام چند دفعه او را بوسید و بعد قلمدوش گذاشت و دور اتاق چرخاند و چند بار گفت:

– چقدر دلم تنگ شده بود بابا… صب تا حالا… من که رفتم تو خواب بودی، چقدر دلم… صدایش کم‌کم دور شد. طعم ترش زردآلو در دهنم مزه‌ی سوزانی پیدا کرد، به حیاط دویدم و دم پاشویه تف کردم و نفهمیدم چطور شد که رفتم توی باغ.

معمولا” آن موقع روز کسی در باغ نبود و نفهمیدم چرا زیر درخت توت رفتم و آن‌جا روی خاک‌برگ‌ها نشستم و با یک علف خشک خاک‌ها را به هم زدم…

صدای سوسک و جیرجیرک‌ها یک‌رشته و بی‌انقطاع دورم کشیده بود. بوی تند خاک‌برگ‌های پوسیده و توت رسیده با عطر شوید و بابونه و جعفری مخلوط می‌شد و هوای گرم بعدازظهر را سنگین‌تر می‌کرد. انگار خوابم می‌آمد، دست و پام سست بود و منظره‌ی اطراف به نظرم محو و ناشناس. زیر نور خورشید سبزه‌های تازه و گل‌ها می‌لرزیدند و قد می‌کشیدند تا به خورشید نزدیک‌تر شوند. یک‌باره همه‌ی آنچه صدها بار قبل از آن دیده بودم به نظرم تازه می‌آمد. گنبد و گلدسته محو و نمای کاه‌گلی پشت‌بام خانه‌مان فرسنگ‌ها دور شد، علاقه‌ای به هیچ چیز نداشتم. حس کردم که در تنگنایی فرو می‌روم. تنم مثل عروسک‌های دسته آلو، یک لایی و کاغذی بود. دلم می‌خواست هوای خنکی باشد. اما آن هوا را نمی‌یافتم. چیزی روی سینه‌ام نشسته بود.

سرم را از روی زانویم برداشتم و خط کشیدن روی خاک‌برگ‌ها را رها کردم آن‌وقت متوجه شدم که طویله ماری جلو روی من است و الان بعدازظهر گرماست… هیچ‌وقت آن‌قدر به آن نزدیک نبودم. به پنجره‌های بی‌شیشه‌اش خیره شدم.

آن‌جا، پشت چهارچوب خالی پنجره، چیزی بود، دو چشم کشیده و سرخ ماری می‌درخشید. نگاهش ثابت و براق بود. چشم‌های شیشه‌ای با شیارهای غلطان که گاه برق سبز رنگی از آن می‌جهید. مدتی به هم نگاه کردیم. نه از او ترسیدم، نه برایم غریبه بود. یک لحظه چشمانم را بستم و در تاریکی درونم فرو رفتم، هیچ نبود. هیچ نبود.

وقتی چشم گشودم مار هنوز به من نگاه می‌کرد. نگاه می‌کرد و در نگاهش غم غربت بود.

تاریکی آغاز شده بود.

محل شها د ت فا و – شهلا شرف

فروردین ۱۳۹۱

مرد وارد تکیه شد. جلوی دروازه ایستاد. چشمانش را تنگ کرد و نگاهی کاونده به گورستانی انداخت که آخرش پیدا نبود. آفتاب چشمانش را می زد. دست راست را سایبان چشم ها کرد. در آن گورستان انگار همیشه تاسوعا و عاشورا بود. باد علم و پرچم ها را می رقصاند. چون سطح گورستان پایین تر از سطح خیابان بود، مرد تسلطی نسبی برگورستان داشت. چشم ها را تنگ تر کرد و گردن کشید.

با نگاه، دورترها را می گشت، اما صد متر آن طرف تر به ناگهان زنی در میدان دیدش

قرار گرفت. مرد به زن که چادر سیاه بر سر داشت، خیره شد. زن تنها بود. چیز زیادی

از او پیدا نبود. حتا نمی توانست تشخیص دهد که زن جوان است یا نه!

” قوز نداره “، در دل به خود گفت.

با عجله به سمت زن رفت. گورها را پشت سر می گذاشت و در حالی که نگاه از زن

برنمی گرفت پیش می رفت. یکی اعتراض کرد:

” ننه نکن. گناه داره ننه جون. پا رو قبرا نذار “

اهمیت نداد و از سرعتش کم نکرد. کمی بعد به نزدیکی زن رسید. چهار- پنج گور آن

طرف تر، کنار گوری نشست و در حالی که زن را م ی پایید زیر لب شروع به خواندن

فاتحه کرد. زن به اطرافش توجهی نداشت. مرد با چشمان تیزبین اش زن را برانداز کرد.

پی بردن به جوانی زن، برای او که کم تر اشتباه می کرد، کار سختی نبود. این را از جنس

چادر و چگونگی افتادنش بر بدن می فهمید. بیوه های جوان چادرهای مشکی لیز و لطیف

بر سر می انداختند و هر چه پیرتر م یشدند چادرهایشان هم زخیم تر می شد. چادر های

لطیف، اسکلت بدن را خیلی خوب نشان می دهند. اما چهره ی زن را هنوز نتوانسته بود

ببیند.

آب دماغش را روی زمین ریخت. انگشتان را بر شلوار کشید و به سمت زن رفت. زن

چادر را روی صورت کشیده بود و تمام تلاش او برای آن که گوشه ای از صورت زن را

ببیند بی نتیجه ماند. دیگر تقریبن بالای گور ایستاده بود. زن که هنوز حضور دیگری را

بر سر گور متوجه نشده بود، هم چنان سر به زیر داشت. مرد به خود گفت:

” چادرو بزن کنار لامصب.”

شتاب زده گور نوشت را خواند:

” علی شبستری / فرزند مرتضی / محل شهادت آبادان “

با خود فکر کرد که، این مرد حتمن باید اوایل جنگ مرده باشد و احتمالن بیوه اش چندان

جوان نیست. باز هم نگاهی به پیکر زن انداخت و به خود گفت:

” جهنم. یه امتحانی می کنیم. “

۲

در کنار گور نشست. پچ پچ کنان فاتحه اش را خواند و هم زمان زن را زیرچشمی

می پایید. زن که حضور غریبه را کنار گور احساس کرد، چادرش را پس زد. مرد نگاه

سریعی به زن انداخت و پیش خود گفت:

” تحفه ای نیست “

زن سلام کرد، با پر چادر اشک هایش را پاک کرد و آب دماغ را گرفت. ابروهایش را

برنداشته بود. پوست کلفت، پلاسیده و آفتاب سوخته اش شل و وارفته بود و خبراز نا امیدی

و بیماری م یداد. شکسته و خسته بود.

به سرعت فاتحه ای خواند و بلندشد. با این نوعش هیچ وقت کنار نیامده بود. تیپ های

افسرده و دل مرده را دوست نداشت.

” زن، فقط زن شوخ و شنگ “

همیشه می گفت. نگاهی گذرا به عکس انداخت:

– خدا صبرتون بده، خواهر.

– سلامت باشی.

شتابان دور شد. به راه و جستجویش ادامه داد. ایستاد. چشم هایش را دوباره تنگ کرد. به

سمت دروازه ی اصلی گورستان نگاه کرد. خواست دوباره به آن جا برگردد تا تمام

گورستان و دیدار کنندگان را زیر نظر داشته باشد. فکر کرد، هر بار نمی تواند گورستان

را ترک کند و تا دَم دروازه برود تا همه چیز را ببیند.

به راهش ادامه داد. باد شدیدتر شده بود و هوا را از گرد و غبار پر م یکرد. دوباره ایستاد.

دست را سایه بان چشم ها کرد و چرخی زد. خندید و باز به راه افتاد. قدم هایش را تند کرد

و به سمت گوری رفت. شم اش به او می گفت که این بار موفق خواهد شد. انگشتان دست

راست را بر دست چپ نشاند و آرام بشکن زد.

رسید بالای سر گور. به نفس نفس افتاده بود. به سرعت سنگ نوشته را خواند:

” قاسم رفعتی / فرزند نعمت الله / محل شهادت فاو “

سنگ ریزه ای دست گرفت و بلافاصله کنار گور چمباتمه زد. زن را از گوشه ی چشم پایید

و دانست که در تشخیصش اشتباه نکرده است. زن جوان زانوها را خم کرده و ران چپ

را بر ران راست قرار داده بود. دستمالی در دست داشت. سفید چهره بود و لب های سرخ

و برجسته اش را کمی قرمز کرده بود. با صورتی بند انداخته و زیرابروهای برداشته شده،

معلوم بود که اهل عشق و زندگی ست. دل مرد غنج زد. با خود گفت:

” جااااااااان. می میرم برا بیو ههای فاوی . زنده باد شهدای فاو “.

زن به سنگ گور خیره شده بود. مرد سلام کرد. زن جواب سلامش را داد. مرد دستی بر

ریش انبوهش کشید و صلوات فرستاد. زن سینی حلوا را برداشت و به مرد تعارف کرد.

مرد کمی حلوا برداشت و چهار زانو در کنار گور نشست، سر به زیر انداخت و دست

هایش را در هم فرو برد. به انگشتانش چشم دوخت. تمام هنرش را در گلو ریخت. صدایش

خش دار و بغض آلود شد:

– روحت شاد هم رزم، روحت شاد هم سنگر.

۳

هم چنان زیر چشمی زن را می پایید. زن دفعتن سر چرخاند و به او نگاه کرد. صورت گرد و زیبایش را که، در سیاهی چادر قاب شده بود، این بار کامل دید. پی برد که زیبایی زن را درست محک زده است. زن چشم های زیبا و درشتش را به او دوخت و لبان

مقبولش را از ی کدیگر باز کرد:

– شما قاسم و از کجا م یشناختین؟ باهاش تو یه جبهه بودین؟

مرد که حالا از قشنگی زن اطمینان پیدا کرده بود، چشم به سنگ گور دوخت. نگاه کردن

نه فقط دیگر ضروری نبود، بل که اصرار در تکرارش می توانست زن را بدبین کند. سر

را بیش از پیش پایین انداخت و در پاسخ به زن گفت:

– می شناختم؟ ما یک روح بودیم در دو بدن.

آهی کشید و ادامه داد:

– شهید که شد بالای سرش بودم. خودمم زخمی شدم، اما مثه این که لایق شهادت نبودم،

بنده ای گناه کار بودم که خدا نطلبیدش. افتخار شهادت نصیب من نشد. اما قاسم… آی قاسم.

صورت را در کف دست ها فرو برد و هق هق گریه شانه هایش را لرزاند. زن کنجکاو

بود و می خواست مرد را بشناسد:

– ببخشید اسم شما چیه؟ قاسم زیاد راجع به رزمنده ها حرف نمی زد. ولی شاید … گفتم …

لحظه ای تردید نکرد:

– من “علی” هستم. همه منو به ” علی آرپی جی ” می شناسن. تعداد تانک ایی رو که از

کفار معدوم کردم از دسم در رفته. صد تا، دویست تا … نمیدونم، پونصد تا.

زن که انگار نامی آشنا شنیده باشد، لبخندی زد. مرد دست دراز کرد و زن قدری گلاب در

کاسه ی دستش ریخت. مرد صورت را با گلاب شست. پیش خود گفت:

” چرا حرف نمی زنه! مگه می شه مرده یه دوس هم نداشته باشه که اسمش علی باشه؟ “

این حُقه همیشه می گرفت و بیوه زنان همیشه در میان هم رزمان شوهران، حتمن علی

نامی می یافتند.

زنگ کمی هیجان زده بود. پره های بینی اش می لرزیدند. سکوت را شکست:

– علی! پس علی شمایید. از شما و محاسنتون کم نشنیدم. قاسم همیشه می گفت، اگه یکی از

ما برگزیده ی خدا باشه، اون علی یه. کاش قاسم می دونست که شما حالا سر گورش

نشستین. چی شد که …

می دانست زن چه می خواهد بپرسد. پیش دستی کرد:

– پس از شهادت قاسم قسم خوردم تا اونجا که می تونم از بعثیا بکشم. می خواسم انتقام خون

قاسمو از عراقیا بگیرم، می خواسم به خاک و خون بکشونمشون، تو صورتشون تف کنم و

بگم، نامردا م یدونین کی رو کشتین؟ دو سالی گذشت تا تونستم مرخصی بگیرم، تا جرئت

کردم سنگرو ول کنم و بیام پشت جبهه. دو سال خط مقدمو ترک نکردم و این قد بعثی کشتم

تا از شرمندگی قاسم و همه ی شهدا در بیام. تو این دو سال ننه م این قد گریه کرد و التماس

کرد که دیگه اومدم. این شبای آخرم هی خواب قاسم و می دیدم.

زن سرش را پایین انداخت. خجالت کشید که در صداقت مرد شک کرده بود. به گونه های

گل انداخته اش دست کشید:

۴

– می بخشین. راستش کنجکاو بودم، شما که یکی از بهترین دوستای قاسم بودین، چرا سر

خاکش تا حال نیومدین. می بخشین.

مرد سگرمه هایش را در هم کشید و صدایش دوباره لرزید:

– تو این دو سال شهادت قاسم داغونم کرد. انتقام و آرزوی شهادت نذاشت سنگرو ترک

کنم. به هر آب و آتیشی زدم که شهید بشم. خودمو م ینداختم جلو گلوله ها. از فاصله ی بیس

متری آرپی جی می زدم، مگه ببینن و شهیدم کنن. قسمتم اما نبود. خدا منو نطلبید، به

اندازه ی کافی پاک نبودم.

آهی کشید و ادامه داد:

– سه شب پیش دوباره خواب قاسمو دیدم. خواب دیدم …

لحظه ای تردید کرد که به حرفش ادامه بدهد. چشم در چشمان زن دوخت:

– خواهر ببخشید. هنوز خانه ی پدر قاسم زندگی می کنین؟ خیلی مرد خوبیه حاج آقا. خدا

سایه شو از سرتون کم نکنه.

می دانست که بیوه ه ای جوان را هراس از دست دادن بچ ههایشان، معمولن در خانه ی

پدرشوهر ماندگار می کند. در خانه ی پدرشوهر زندگی کردن به معنای نداشتن شوهر تازه

بود.

زن سرش را پایین انداخت و با شرم ساری شروع به بازی با انگشترهایش کرد:

– نه خیر. شوهر کردم. دو ماهی می شه.

زن به دست هایش چشم دوخت. با خود فکر کرد، به مرد مربوط نیست که در مدت بیوه گی

چه کرده. فکر کرد، بده کار کسی نیست و مالک زندگی خودش است. دو سالی که از

مرگ قاسم گذشته بود، دو بار صیغه شده بود. هر بار به این امید که صیغه به عقد دایم

تبدیل شود. با این که ترس از دادن بچ هها مانعی بر سر راه ازدواج دائم بود، اما باز هم

آرزوی دوباره شوهر کردن، کم وسوسه اش نمی کرد. بین دو عشق گیر کرده بود. پوست دور و بر لب ها را از توی دهان، با دندان کند و در دل ناسزا گفت:

” ای قاسم رفتی و بدبختم کردی. اون حروم زاده ی قبلی که به خاک سیاه نشوندم، این

یکی ام دست کمی از اون یکی نداره. مرده شور این شانس گه مرغی منو ببرن. از این بغل

به اون بغل. این جوون مثل این که از اون بی شرفا نیست. فکر کنم مرد زندگیه. ای بخشکی

شانس “.

مرد چنان جا خورد، که انگار ناسزایی شنیده است، و ناگهان برخاست. زن که تازه سر

درد دلش باز شده بود، هاج و واج به مرد چشم دوخت. مرد در حالی که تلاش می کرد

خشمش را پنهان کند، چشم به زمین دوخت:

– خواهر، فعلن با اجازه ی شما. باید به چن تا هم رزم دیگه هم سر بزنم.

بدون این که منتظر پاسخ زن بماند، به او پشت کرد و به راه افتاد. مشتش را گره کرد و بر

کف دست دیگر کوبید. بر شانس خود لعنت فرستاد و با خود فکر کرد، نکند امروز ناکام

از گورستان برود. دوباره دست را سایه بان چشم ها کرد و نگاهش در عمق گورستان نفوذ

کرد. در دل گفت:

” زنه اونقد تروتازه و شیرین بود که حتی به صیغه ی شش ماهه هم می ارزید “.

۵

وخشمگین و بی هدف به راه افتاد.

همان طور که با سرعت از کنار گورها می گذشت، هم زمان با دقتی که کمی تحلیل رفته

بود، دیدارکنندگان را بررسی می کرد. از کنار گوری گذشت که درکنارش زنی نشسته بود.

به همان سرعت که گور را پشت سر گذشته بود، برگشت. زن کودک نحیفی را، که سه-

چهار ساله به نظر م یرسید، در آغوش گرفته بود. پاهایش را دراز کرده بود و بی حرکت

به جایی خیره شده بود. کودک که به نظر می رسید کم حوصله و کم انرژی ست، بی صدا

در آغوش مادر نشسته و سر را بر سینه ی مادر قرار داده بود. سیبی در دست داشت و هر

از چند گاهی آرام گازی به آن م یزد.

تردید نکرد و جلو رفت. به سرعت سنگ نوشته را خواند و به خاطر سپرد:

” خدایار محمودی / فرزند: رجب / محل شهادت: فاو “

با خود گفت:

” ما مخلص فاویام هستیم “

و در کنار گور نشست. سنگ ریزه ای از روی زمین برداشت. مثل هر بار پچ پچ کنان

فاتحه خواند و زیرچشمی زن را پایید.

زن زیبا بود. صورتی استخوانی با گون ههای برجسته و دماغ باریکی داشت. پشت چشم

هایش آنقدر بلند بود که حتی ابروهای پر و اصلاح نشده اش هم، چیزی از زیبایی چشم

هایش کم نمی کرد. گوشه های لبش پایین افتاده بودند و در نگاه اول این تنها عیبی بود که

زیبایی اش را خدشه دار م یکرد. لباس های شندره و رنگ و رو رفته ای به تن داشت. در

عوض پوست صورتش مثل مرمر بود، بی لکه و خال. لب های قیطانی رنگ پریده اش به

طرزی شهوانی باز مانده بودند و دو دندان سفید فک بالایش از میان دهان نیمه بازش

دیده می شد.

کودک در آغوش مادر قلتی زد. خود را به زمین انداخت و تن اش را روی خاک کشاند.

مرد با ظاهری عزادار آهی کشید:

– خواهر تبریک و تسلیت عرض می کنم.

زن چیزی نگفت. حتا نگاهش هم نکرد. مات و مبهوت به جایی خیره شده بود و حواسش

به مرد و هم دردی اش نبود. مرد که عکس العملی از جانب زن ندید به ترفندهای

همیشگی اش متوسل شد:

– یادش بخیر. من و خدایار در یک سنگر می جنگیدیم. انگار همین دیروز بود که خدایار

رفت. وقتی شهید شد من بالا سرش بودم. از دو سال پیش تا الآن، از بعد از شهادتش، پا به

شهر نگذاشتم. بعد از شهادت خدایار قسم خوردم تا اونجا که می تونم بعثی بکشم.

می خواسم انتقام خونشو از عراقیا بگیرم، می خواسم به خاک و خون بکشونمشون. دو

سالی گذشت تا بالاخره مرخصی گرفتم و به شهر اومدم. دو سال تمام سنگرو ترک نکردم.

نمی دونم تو این مدت چن تا تانک عراقی رو با آر پی جی، ترکوندم. صد تا، دویست تا،

پونصد تا. خدا می دونه. خواسم اون قد بعثی بکشم تا از شرمندگی خدایار در بیام. توفیق

شهادت نصیب من نشد. خدا منو نطلبید.

۶

زن هم چنان ساکت بود. مرد لحظاتی متزلزل شد. خواست ماجرا را در همان جا خاتمه

دهد و بلند شود. دید نمی تواند. زیبایی متین و با شکوه زن بی قرارش کرده بود. تصمیم

گرفت تمام نقشه اش را مو به مو اجرا کند. ” هر چه بادا باد “با خود گفت.

– خواهر از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان، سه شب پیش خواب خدایارو

دیدم.به خوابم اومد و با تشر بهم گفت:

– ” برادر، بی وفا، چرا منو از یاد بردی “.

– منم بی معطلی اومدم. می دونسم که شما رو این جا می بینم.

به زن زیرچشمی نگاه کرد و در حالی که فکر می کرد، برای این زن نمی شود خیلی مقدمه

چینی کرد، ادامه دارد،

– در خواب گفت …

حرفش را قطع کرد. سکوت و بی اعتنایی زن اعتماد به نفسش را از او گرفته بود.

مطمئن نبود که تیر آخر را باید حالا بزند یا هنوز باید صبر کند. به زن نگاه کرد تا تأثیر

حرفهایش را بر چهره ی او ببیند. در چهره ی زن اما چیزی نمی توانست بخواند. حرف را

عوض کرد:

– خدا پدربزرگ بچه ها را حفظ کنه. هنوز پیش پدر خدایار زندگی می کنید؟ سایه ش از

سرتون کم نشه.

زن آرام و غمگین سرش را به علامت تأیید تکان داد. قند در دل مرد آب شد:

– می گفتم. خدایار در خواب به من گفت:

– ” برادر، به وصیت من هنوز عمل نکردی “.

منتظر شد تا زن با کنجکاوی وصیت خدایار را بپرسد. زن تنها نگاهش را از آن مکان

نامعلوم کند و به عکس دوخت. انگار اصلن حرف های مرد را نشنیده است. مرد هر لحظه

دچار تردید بیشتری م یشد. بازی را اما شروع کرده بود و راه برگشتی نبود:

– خواهر نمی دونم چطو براتون از وصیت خدایار بگم. کاش خدا منو م یطلبید و

خدایارو برای شما نگه م یداشت.

صورتش را در دست ها پنهان کرد و آرام شروع به گریه کرد. زن سری تکان داد که

نه نشانه ی تأیید و نه تکذیب بود. مرد احساس کرد که زن ترسیده است. با هر جمله به

حرف آخر نزدیک تر می شد:

– خدایار وصیت کرد که در صورت شهادتش سرپرستی خونواده شو به عهده بگیرم.

چهارچشمی به زن خیره شد. از آن صورت مرمرین هیچ چیز نمی شد خواند. ناچار

ضربه ی آخر را فرود آورد:

– اگر به غلامی قبولم کنین، وظیفه ی خودم می دونم نونهالان اون شهید رو بزرگ کنم.

جای بچه هاش رو تخم چشامه.

چاپلوسانه دستی بر موهای کثیف و به هم چسبیده ی بچه کشید و بی صبرانه در جایش

جا به جا شد.

زن به حرف آمد:

۷

– دو سال از شهادت خدایار می گذره و تا الآن بیست نفر که همه شون هم سنگرای

خدایار بودن اومدن این جا. همه شون موقع شهادت بالا سرش بودن وچشاشو بستن. دیگه

حتا حوصله ی فحش دادن به پفیوزایی مثل تو رو هم ندارم.

حتا نگاهی هم به مرد نینداخت. مرد نمی دانست با دست و پاهایش چه کند. اولین بار بود

که زنی چنین جوابی به او می داد. آن هایی که نمی خواستند، محترمانه ردش می کردند. اما

این یکی …

زن ادامه داد:

– اسم هم هشون یا علی ه یا حسین ه و یا محمد ه. همه شون آخرین وصیت خدایار را دارند

و هم هشون خوابشو دیدن.

پوزخندی بی تفاوت زد. مرد ترسیده بود. فکر کرد که هر جور شده نباید زن به ترسش

پی ببرد. زن شمشیر از رو بسته بود و همین او را خل عسلاح می کرد. دوست داشت هر چه

زودتر از آنجا درمی رفت. قبل از آن اما می خواست زن را بچزاند:

– برو بابا، تو که دیگه فیوزت در رفته؛ این قیافه ی پکیده که دیگه اینقد ناز نداره.

نا سزا گویان و با عجله برخاست. زن همان طور مثل سنگ مرمر، نشسته بود. مرد در

چشم برهم زدنی دور شد. بچه سیبش را تا آخر خورد. باد هم چنان پرچم های سبز و سیاه

و قرمز را تکان می داد. زن بچه را بغل کرد. گونه اش را بوسید. دوباره زمین گذاشتش.

باقی مانده ی بطری گلاب را روی سنگ گور خالی کرد. گل های پلاستیکی از آفتاب

رنگ باخته را بر روی گور مرتب کرد. قاب عکس را در جا عکسی گذاشت و درش را

قفل کرد. بلند شد. بچه را که هم چنان بر روی زمین افتاده بود، بغل کرد. پا های بسیار

لاغر و آویزانش را فشرد. بچه سرش را بر شانه ی مادرش گذاشت. پیشانی بچه را بوسید:

– خدا بزرگه جونم. پس فردا می ریم امام رضا. امام رضا شفات می ده قربونت برم.

دوباره گونه ی بچه را بوسید و پا های لاغر و آویزانش را با دست مالید.

—————————————————————————-

بر گرفته از کتاب رنگین کمان از اتنشارات  گذرگاه

یادداشتی بر دیوار خانه ای در روزی آفتابی – محمود کویر

فروردین ۱۳۹۱

گزیده داستان های کوتاه محمود صفریان را خواندم. مدت هاست که اشعار و داستان ها و دیگر نوشته هایش را در گذرگاه و تارنماهای دیگر می خوانم و این انسان هنرمند و فرزانه و پرتلاش را می ستایم. می ستایم برای تلاش خستگی ناپذیرو بی دریغش در این روزگار دریغا دریغ!
و به دلم نشست صداقت و زلالی نویسنده و داستان و نه تنها چندی آن بلکه چونی هایش نیز! و محمود صفریان را که تا کنون ندیده ام و دلم بسیار هوایش را داشت و با خواندن داستان هایش گویی آمده است اینجا و هم اینک کنار همین پنجره ی سبز کوچک خانه ی من نشسته است و دارد قصه می خواند.
و چقدر من نیز در پاره ای از این داستان ها زیسته ام. من هم پیوک را می شناسم و جوانی همان طرف ها آموزگار بوده ام و من هم هاسمیکی داشتم که موهایش را شامپو می زد و ما شامپو نداشتیم و می رفتیم موهایش را بو می کردیم که عطر غریبی داشت . و همین جا ها بود که دکتر صفریان را نیز دیدم. توی یکی از همین صدها روستایی که نامش دارک بود و شاید هم توی همین قصه ی پیوک بود یا توی ایستگاه اتوبوس نزدیک مدرسه ¬ی هاسمیک و یا نمی دانم کجای این ناکجا آباد و حالا می بینم این همان صفریان است که عکسش روی جلد کتابش است و می گویدم: من هم اسمم محمود است . می خواهی برایت قصه بگویم!
و این ها همه توی داستان است.داستان هایی از زندگی و به روانی و زلالی زندگی و گاه نیز به همان آشوبی که زندگی را در می نوردد. نویسنده، آینه ای در دست گرفته است و زندگی را گرد شهر می چرخاند و تو را فریاد می زند که: بیا و نگاه کن!
داستان ها گرچه هر کدام برای خود هستند و به راه خود می روند اما گویی جوباریکانی هستند که سرانجام به شطی می ریزند که نامش زندگی است و تو را نیز با خود می برند تا به تماشای راه و رفتارشان برخیزی و بر کناره هایشان بدوی و هی بزنی که : این است زندگی!
و زندگی همین طور مانند آیینه و آب است. برهنه و روان و دیدنی! گاهی به هنگام خواندن داستانی گمان می کنم که خواننده ی یک داستان نیستم بلکه کودکانه به تماشای این رودخانه ایستاده ام و آدم ها و سگ ها و اسب ها را می نگرم که در خود و در زندگی و در رویاهایشان می لولند و پیش می روند. برخی به سوی مرگ و برخی به سوی زندگی و راوی یا نویسنده هم جا به جا در این آب و اینه پیداست و نفس نفس زنان می دود و آب می آورد و آینه می آورد و تو را، خواننده اش را، صدا می زند که: آهای! بیا تماشا!
گاه با او می دوم و گاه در آب می دوم و گاه در آینه. یعنی که راوی یا نویسنده است که با من خواننده که حالا شده ام یکی از آدم های قصه چنین می کند و هر بار که داستانی می خوانم این خودم هستم که خوانده می شوم و نویسنده نیز در من خوانده می شود.
داستان ها جمع و جورند و ساختاری یکدست و بی حاشیه و شاخ و برگ دارند. نویسنده حرفی دارد و دلیران و بی حاشیه و روی در روی با خواننده در میان می گذارد.جای خیالپردازی های رئالیسم جادویی و سور رئالیسم البته که خالی است و حقیقت برهنه در برابرت ایستاده است و چون شعله های هیزم در شب تاریک روزگار ما زبانه می کشد و دغدغه های آدم ها و پریشانی آن ها را در گوش تو می خواند و به چشم تو می کشاند که یعنی: بیا و بشنو!
محمود صفریان آبادانی است و در تهران درس خوانده و اینک شهروند کاناداست و دکتر است. داستان ها این را روایت می کنند. داستان¬ها از زبان یک دکتر است و در آبادان و تهران و کانادا می گذرد و این یعنی که نویسنده در داستان¬هایش زندگی می کند و خانه دارد و تو را هم صدا می زند که: بفرمایید. خوش آمدید! خانه ی خودتان است!
گرچه شیوه ی نوشتاری( با هم نویسی و جدا نویسی و همزه و تشدید و اضافه و از همین قبیل منبت کاری ها) در برخی جای ها را نمی پسندم و در جایی دیگر نوشته ام، اما زبانش را می پسندم که زبان قصه است. زبان شعر و سینما نیست و نباید باشد بلکه زبان قصه است و این یعنی که راوی می داند دارد چه می کند و حرفی دارد و حدیثی و اهل کار است و کارش را هم بلد است و نیک می داند که زبان خانه ی هستی است و در این خانه خوش درخشیده است آفتاب کلمه و ما را نیز می خواند که: هی! گرم می کند جان سرما زده را آفتاب کلمه!
داستان ها شخصیت پردازی پیچیده و پی رنگ های هیجانی و شتابزده ندارد و این ها برای نویسنده عیبی نیست بلکه سرشت و گوهر ویژه ی آن را نشان می دهد و مهم این است که از پس اینگونه قصه برآمدن نیز کاری است کارستان. در برخی از داستان ها با تمام سادگی اما وحشت و تنهایی و پریشانی انسان روزگار ما به ناگاهان بر پشتت لرزه می افکند و هول برت می دارد که: چه شب تاریکی و چه گردابی هایل!
داستان ها به گمان من برای نویسنده به شدت درونی بوده اند و او با آن ها زیسته است واز سویی دیگر، دوری از میهن سبب شده است تا بیش از پیش با نویسنده خوگر شوند و به درون او راه یابند و با خیال و احساس و زبان او در آمیزند و از همین روی خواننده را ناخودآگاه به درون می کشانند و با خود همراه می سازند و همین جاست که داستان ها گرچه گاه حادثه و رویداد تکان دهنده ای ندارند، اما در کشاندن خواننده به درون خانه ی خویش پیروزند و آدم هایش از آستان هر در و پیچ هر کوچه ای که می گذرند، نگاهی به خواننده از پس پشت دارند و یعنی که: بیا! نترس! ببین!
بر آن نیستم که به بافت و چند و چونی داستان ها بپردازم و نقد هم ننوشته ام. تنها یادداشتی بود و آفرینی بر نیک انسانی و هنرورزی دانا که بر این باورم که بر هر چه زیباست باید نماز برد و بر هرچه نیکوست آفرین باید گفت و از این آفرین و زنده باد گفتن نیز باز نمی گردم و خسته نمی شوم زیرا که جهان پر از زیبایی است و کمترین کار می تواند زبان گشودن باشد بر آن و همین جا باز هم بگویم: آفرین دکترجان! دست مریزاد! زنده باد محمود صفریان!

شهلا زرلکی: «از پائولو کوئلیو متنفرم!» یک عامه پسند ضعیف است – مصطفا انصافی

فروردین ۱۳۹۱

«از پائولو کوئلیو متنفرم!» نوشته‌ی حمیدرضا امیدی سرور که به تازگی توسط نشر آموت منتشر شده است، روز چهارم اسفند در یکی از سلسله نشست‌های «روزنه‌ای به کتاب» با حضور فرحناز علیزاده دبیر جلسات، شهلا زرلکی به عنوان منتقد و نویسنده‌ی رمان، در فرهنگسرای اخلاق برگزار شد.
در ابتدای جلسه حمیدرضا امیدی سرور بخشی از رمان‌اش را خواند و سپس نقد جلسه آغاز شد.
فرحناز علیزاده با ذکر این نکته که رمان عنوان جذاب و کنجکاوی‌برانگیزی دارد گفت: «در این رمان شخصیت غزل علاقه‌مند به نوشته‌های پائولو کوئلیوست؛ ولی شخصیت رضا کوئلیو را دوست ندارد و علاقه‌مند به به نوشته‌های بهرام صادقی و هدایت و شاملوست.
وی افزود شروع هر فصل با ارجاع به متن‌هایی دیگر از جمله سنگر و قمقمه‌های خالی (بهرام صادقی)، کریستین و کید (هوشنگ گلشیری) واهمه‌های بی‌نام‌ونشان (غلامحسین ساعدی) و … شروع می‌شود و این بینامتنیت قرار است حال و هوای راوی را در آن فصل برای خواننده ملموس کند.
وی با بیان این پرسش که «بینامتنیت و ارجاع به متن‌های دیگر در این اثر چه ضرورتی داشته است و آیا بینامتنیت می‌تواند مخاطب کتاب را خاص و محدود کند یا خیر؟» جلسه را به شهلا زرلکی سپرد.
شهلا زرلکی در ابتدای صحبت‌اش گفت: «در بحث‌ها و نقدهایی که درباره‌ی کتاب در گرفته و بر آن نوشته شده انگار یک بلاتکلیفی وجود دارد که آیا این کتاب عامه‌پسند هست یا خیر.»
وی با ذکر این نکته که تعریف رمان عامه‌پسند خارجی با رمان عامه‌پسند ایرانی متفاوت است گفت: «رمان عامه‌پسند یا همان رمان پاورقی که از نشریات فرانسه آغاز شده، در خارج از ایران طیف گوناگونی از رمان‌های پلیسی، علمی- تخیلی، ترسناک، عشقی و … را دربرمی‌گیرد و رمان جدی رمانی است که در هیچ ژانری قرار نگیرد. اما در ایران عکس این تعریف معتبر است و رمان عامه‌پسند صرفا به گونه‌ای از رمان‌های عشقی اطلاق می‌شود که از ویژگی‌های آن می‌توان به زبان ابتدایی و پیش‌پاافتاده، رئالیسم، مطلق‌گرایی شخصیت‌ها، روایت ساده‌ی خطی، تیپ‌سازی و قهرمان‌سازی، سانتی‌مانتالیسم و شگردهای کلیشه‌ای اشاره کرد.»
وی در ادامه افزود: «من با مطالعه‌ی کتاب معجون عشق که گفت‌وگو با نویسندگان عامه‌پسند است و به کوشش یوسف علیخانی منتشر شده است، وجوه اشتراکی بین اغلب نویسندگان رمان‌های عامه‌پسند یافتم که بعضی را برمی‌شمارم: این نویسندگان اغلب زن هستند. اغلب زود ازدواج کرده‌اند. بیش از یک فرزند دارند. همسرشان به خواندن رمان‌شان رغبتی ندارد. زیاد کار می‌کنند و به سرعت یک رمان می‌نویسند.»
وی به تطابق ویژگی‌های رمان «از پائولو کوئلیو متنفرم!» با ویژگی‌های رمان عامه‌پسند پرداخت و گفت: «این رمان زبانی ابتدایی و نخراشیده دارد و تهی از صناعات ادبی است. اطناب‌های وحشتناک دارد. دیالوگ‌ها اغلب زائد و پیش‌پاافتاده‌اند. شخصیت‌های رمان در حد تیپ باقی مانده‌اند و شخصیت‌پردازی خوبی ندارند. شخصیت اصلی، یک آدم حراف است که فقط اسم کتاب و نویسنده‌ها را نشخوار می‌کند. این رمان، یک عاشقانه‌ی سطحی، لوس و دخترانه است و در راستای همین سانتی‌مانتالیسم، من با خواندن توصیفات کتاب یاد کارت‌پستال‌های غروب و این حرف‌ها می‌افتم. استفاده از کلیشه‌ی عاشق بی‌پول و رقیب پول‌دار و پایان قابل‌پیش‌بینی نیز از دیگر ویژگی‌های عامه‌پسند این رمان است. حالا این وسط، اسم کلی کتاب و نویسنده می‌شنویم که فقط قصد به رخ کشیدن اطلاعات و خوانده‌های نویسنده را دارند. آوردن اسم کافکا و هدایت و گره‌گوار سامسا صرفا باعث از دست رفتن بخشی از مخاطب کتاب می‌شود و این تمهید فقط باعث ضربه زدن به کتاب شده و مانع از این می‌شود که رمان، حتی تبدیل شود به یک عامه‌پسند خوب.»
فرحناز علیزاده با اشاره به جمله‌ی مشهور کارلوس فوئنتس: «آیا کتابی بی‌پدر، مجلدی یتیم در این دنیا وجود دارد؟ کتابی که زاده‌ی کتاب‌های دیگر نیست؟ ورقی از کتابی که شاخه‌ای از شجره‌ی پر‌شکوه تخیل ادبی آدمی نباشد؟ آیا خلاقیتی بدون سنت هست؟» افزود: «بینامتنیت در تمام آثار ادبی حضور دارد. اما ارجاع به متن‌های دیگر زمانی در اثر می‌تواند کارکرد یابد که بخشی از اثر شود و در تار و پود آن ریشه بدواند؛ به طوری که نتوان آن را از اثر جدا کرد. من حضور بینامتنیت در این اثر را ضروری نمی‌دانم. حضور مدام و مدام و مدام این بینامتنیت به کار آسیب می‌رساند و نه می‌تواند باعث شناخت بهتر شخصیت‌ها به خواننده شود و نه باعث ارتباط بهتر مخاطب با اثر.»
حمیدرضا امیدی سرور در ادامه‌ی جلسه با ابراز خوشحالی به دلیل صراحت نقد این جلسه گفت: «من دوست ندارم از اثرم دفاع کنم. برای من مهم نیست که بگویند رمان‌ام عامه‌پسند هست یا نه. اما استفاده از ویژگی‌های رمان عامه‌پسند در این اثر آگاهانه بوده است. در ابتدای رمان از جایی به بعد، زبان داستان، آگاهانه تغییر می‌کند و از این‌جا به بعد در حقیقت داریم داستان نویسنده‌ای را می‌خوانیم که دارد یک رمان عامه‌پسند می نویسد. آن قدر المان‌های عامه‌پسند در این رمان روشن و واضح هست که صدای اعتراض خود شخصیت هم بلند می‌شود. من در این اثر فرمی را تجربه کرده‌ام که پیش از این جایی ندیده‌ام و همین برای من مهم است. خانم زرلکی نتوانسته‌اند با اثر ارتباط برقرار کنند، در نتیجه با صراحت نقد می‌کنند؛ برعکس خوانندگانی که از اثر خوش‌شان آمده و علاقه‌ی شیفته‌وارشان را به کتاب از طریق ایمیل به اطلاع من رسانده‌اند. این در حالی است که من می‌دانم اثرم آن قدرها هم خوب نیست که بشود شیفته‌وار دوست‌اش داشت.»
شهلا زرلکی در پایان گفت: ««از پائولو کوئلیو متنفرم!» یک رمان عامه‌پسند است که قواعد آن را رعایت نکرده و تبدیل شده به یک عامه‌پسند ضعیف.»
فرحناز علیزاده هم با بیان این که رمان، نه نخبه‌گرای مطلق است و نه عامه‌پسند مطلق، انتقادهایی را به نثر داستان که گاهی محاوره و گاهی معیار است و به لحن داستان به خاطر شاعرانگی گه‌گاه آن، وارد دانست.»
این جلسه با حضور نویسندگانی چون یوسف علیخانی و قباد آذرآیین برگزار شد.

کتاب ماه – روابط عمومی

فروردین ۱۳۹۱

کتاب وصیت نامه خدا که چون دیگر کتاب های ارزنده محقق دانشمند جناب هوشنگ معین زاده خواندنی و توجه کردنی است به عنوان عیدی از سوی ایشان به خوانندگان گذرگاه داده شده است که اینک در کتابخانه قرار دارد.

توصیه می کنیم برای آشنائی بیشتر با این کتاب و آگاهی از سبک و نحوه تحقیق این بزرگوار اول ” مقدمه چاپ دوم ” این کتاب را بخوانید و سپس راهی خواندن آن شوید.

امیدواریم این باروری تدریجی کتابخانه گذرگاه بتواند مفید واقع شود.

تردید و سیمرغ ، دو سروده از: الیسا تنگسیر

فروردین ۱۳۹۱

باز در آینه خود را دیدم
و نگاهی که پر از تردید است
و سئوالی
وتمنای جوابی به سئوال
باورم نیست که آن جام تهی ست
گل اندوه دلم مهتابی ست
اگر از ظلمت شب وا رستم
نفسی می کشم و میگذ رم
می کشا نم دل شوریده حویش
به حریر احساس
و در آن سرخی باغ
می کنم ولوله ای
از نو ساز
تا نگو یم که چرا؟
****
سیمرغ
نگاه کن چگونه سیمرغ در پروازی دلنشین
مرا به ضیافت مهتاب میبرد.
با او می پیمایم پهن دشت آسمان نیلگون را
بال های مهربانش گیسوانم رانوازش میکند.
و من سر مست از سیطره زلال عشق
طلوع را چنگ میزنم

چند بهاریه – عیدی نعمتی

فروردین ۱۳۹۱

۱

در این سپیده بهاری

شادی ما چندان بزرگ است

که پرنده گان خاموشند .

۲

بهار

بر یال بلند دریا

سبزه

در دهان ماهی

رود خنیاگر دشت .

۳

تن پوش ِ بهاری ام را

بر می دارم از گلمیخ زندگی

سبز یله می دهم بر لحظه ها

آنک

رستاخیز گل هاست

به پایکوبی درنگی کنیم .

۴

لابلای باران

درختان و

چهره تو پیداست

با سایه و روشن بهاری که در راهست .

آیا این بار-رویا شمس

فروردین ۱۳۹۱

سپید و سیاهیم در گذر از شط رنج
آیا، این بار
شانه های فرسوده ی ما، بار سفر را
در منزل گاهی آشنا
بر زمین خواهد گذاشت ؟
گذشتن از ژرفای بی رنگی
رسیدن به اوج یک رنگی
فشردن دستی به دوستی
بارش دوباره ی سلامی
بر آستان بهار زندگی .
آری! آریِ!
به یقین می گذریم .
من،سپید
تو،سیاه
من،سیاه
تو،سپید
از شط رنج

نرگس زار سرزمین ام – محمود صفریان –

فروردین ۱۳۹۱

از نرگس زار سر زمینم
که یک دشت بیکران است
بوی عشق می آید،
بوی بهار،
بوی نوروز
و
بوی رفاقت
ولی
شاخه ای از آن
در گلدان خالی خانه من
نیست.
از پر چین خانه ای در دور دست
که یک بغل از آن را دارد
که یک دشت از آن را دارد
به من
که حتا یک شاخه اش را ندارم
سلام می کند
و کلاه کا کل اش را
برایم بر می دارد
و می پرسد:
” شما ایرانی هستی؟ ”
فرصت پاسخ نمی دهد
” من هم هستم ”
می گویم:
” این بوی آشنا را
خوب می شناسم
بوی سر زمین من است
بوی دل انگیز ایران است ”
می روم که بیاورمش
تا هفت سینم را
که در خانه همسایه پهن کرده ام
معطر کند
دست نمی دهد
می پرسم:
” مگر ایرانی نیستی؟ ”
می گوید:
” هستم!
ولی تو با همه هوشیاری
در خانه ات نیستی
و من با همه مستی
در خانه همسایه نیستم
هر چند در خانه خودم
در بندم
اینجا همه ی مست ها
در بندند
ولی بویم چون همیشه
در پرواز است ”
می گویم:
” در آنجا مست و هوشیار یکی است
همه در بندند
اما تو
فریاد رایحه را داری
چون مستی.
آن را دریغ نکن
برایم کافی است ….”

آنجاست که تیشه قاتل فرهاد می‌شود – محمد سلمانی

فروردین ۱۳۹۱

وقتی که حکمرانِ چمن، باد می‌شود
اول ‌تبر حواله‌ی شمشاد می‌شود

دیگر چه مکتب و چه مرام و چه مسلکی
در گلشنی که قبله‌ نما باد می‌شود

بلبل خموش، غنچه گرفتار، گل ملول
یعنی چمن، مدینه‌ی بیداد می‌شود

جایی که سنگ، زمزمه‌ی عشق سردهد
آن‌جاست که تیشه قاتل فرهاد می‌شود

یک عمر آن که بود مجلد به جلد دوست

در گیرو دار حادثه جلاد می‌‌شود

——————————————-
برگرفته از رسانه خوابگرد

پریدن از خواب به ناگهان – مژگان فرهمند – محمود صفریان

فروردین ۱۳۹۱

نام دفتر شعری است که دوستی به من داد با این اشاره
” ببین از سروده هایش خوشت می آید ”
این دفتر ۹۶ صفحه ای مجموعه سروده های کوتاه و نیمه بلندی است از
خانم مژگان فرهمند
که مقیم ایران است و این اولین کاراش می باشد
در این دفتر حدود ۷۹ شعر آمده است که پاره ای از آن ها سرشار از احساس است و آهنگی موسیقیائی دارد.
به چند نمونه از آن توجه کنید، گمان می کنم با من هم عقیده شوید.

دلمردگی

شور عشق ورزیدن
غزالی بود
در دشت جوانی
کمند گیسوی مرا چون دید رمید.
**

رنج ِ ستاره بودن

پروین وار
رنج ستاره بودن را بر خود هموار کردن
حافط ترین غزلسرای عشق بودن
شاعرانه سفر کردن
اگر سفری بود،
صادقانه دلباختن
اگر دلبری
چه بگویم برایت؟
برایت چه بگویم
از زندگیم؟
درد مرا هیچکس نمی فهمد
هیچ آیا دیده ای
رنج درختی را که شکوفه هایش
پیش از جوانه شدن بر شاخه بخشکد؟
بوی پائیز را در کوچه بهار
تجربه کرده ای؟
پس اگر نه
چرا می گوئی از رنجهایم برایت بگویم ؟
درد مرا هیچکس نمی فهمد
هیچکس درد مرا نمی فهمد.
**

آنی بیش

و من خوام رفت
نه پرستویم
که بگوئی بهار بعد باز می گردم
نه پروانه ام
که به هوای عطر تنت باز گردم
قطره ای آبم
در جویباری جاری
که به دریا خواهم پیوست
چرا که این تقدیر من است
پس این یک لحظه را غنیمت دان
دلدار من
آنی بیش نیست
با من بمان
**

خیال حباب

شاید روزی آسمان
تهی شود از آفتاب
شب از مهتاب
چشم هایم نیزشاید
از خواب
یا از آب
اما هوای پرواز
تهی نمی شود
هر گز از خیال ِ حباب

**
سومین فصل

جوان که بودم
کلام حافظ
خورشید بود و آفتاب
غزل غزل تابستان
خرمن خرمن آتش
حال که جوانی رفته
آسمان کلام حافظ
همیشه ابری است
یک بیت بس است
تا علفزارها را یکسره باران بشوید
خدایا
حافظ برای من پائیزی شده است
——————————-

از کتاب دریا در فنجان

فروردین ۱۳۹۱

این دهان باز
یادگار
یک فریاد است.

**
سایه ام
نگاهت را دنبال می کند
راه من
از آن سو نیست

**
برای این همه عنتر
یک لوطی کافی ست؟

**
این چه ماندنی ست؟
تنهائی ی سیاهی ست!
من هم می روم
**
گلهای بی بو
میوه های بی طعم
رنگهای کدر
این جا کجاست؟
چه خنده های سردی!

**
چرا دست ها بالاست؟
سرها که بی کلاه اند.
**
چتر ، باز
برای بارانی که نیست؟
حکایتی ست!

**
این همه!
چه سود
آن جا که
دل خوش نیست.

**
”  تا بند قبا
باز کنی
صبح دمیده…”
**
بهار گم شده است
بی چاره پرستو ها.

**
کلاهم را کجا بگذارم؟

جائی که
همه کلاه ها هست
آنجا،
پس معرکه.
**
نگاهت دانه می ریزد
کاش زبان
پلک هایت را می دانستم

**
کویر چشمانت
خار محبت!
می خلاند!
چه درد خوشی.

**
مرا به او که که می خندد
بفروشید.
اما
به قیمتی که
اشک نریزم.
**
از عشق نگو
حال خنده ندارم.

آ

سروده ای نغز – استاد فریدون مشیری

فروردین ۱۳۹۱

آفتابت
که فروغ رخ زرتشت در آن گُل کرده است،
آسمانت،
که زخمخانه، حافظ، قدحی آورده است،
کوهسارت،
که برآن همت فردوسی، پَر گُـسترده است،
بوستانت،
کز نسیم نفس سعدی، جان پرورده است،
همزبانان من اند،
مردم خوب تو، این دل بتو پرداختگان،
سرو جان باختگان، غیر تو نشناختگان،
پیش شمشیر بلا،
قد برافراختگان، سینه سپر ساختگان،
مهربانان من اند،
نفسم را پــَرِ پرواز از تست،
به دماوند تو سوگند، که گر بگشایند،
بند بندم از بند، ببینند که آواز از تست،
همه اجزایم با مهر تو آمیخته است
همه ذراتم با خاک تو آمیخته باشد
خون پاکم که در آن عشق تو می جوشد و بس،
تا تو آزاد بمانی، بر زمین ریخته باد

عید آمد و عید آمد و عید آمد – محمود صفریان

فروردین ۱۳۹۱

عید آمد و عید آمد و عید آمد
نوروز عزیز آمد
با بشکن و شور آمد
با سبزه و نور آمد
با بوی بهار آمد

عید آمد و عید آمد و عید آمد
با عشق و امید آمد
شاد آمد و شاد آمد و شاد آمد
در کوچه ی ما آمد
در کوی شما آمد
چون نور به تاریکی
او پرده دران آمد
بر قلب سیاهی ها
چون پیک سحر آمد
دشمن شکن است این عید
او دوست نواز آمد

عید آمد و عید آمد و عید آمد
دشمن شکن است این عید
او دوست نواز آمد

بهار آمد

فروردین ۱۳۹۱

بهار آمد

عید شما مبارک

فروردین ۱۳۹۱

عید شما مبارک

سلام کاکتوس به بهار

فروردین ۱۳۹۱

سلام کاکتوس به بهار

نیکولا بوویه – ترجمه: مریم جلالی فراهانی- به انتخاب فریبرز شیرزادی

فروردین ۱۳۹۱

بیوگرافی و دو شعر از بوویه

نیکولا بوویه، نویسنده، شاعر و عکاس با ذوق سوئیسى ششم مارس ۱۹۲۹ دیده به جهان گشود.

وى که از نامى‌ترین نویسندگان معاصر سوئیس به شمار مى‌رود هفدهم فوریه ۱۹۹۸ در اثر ابتلا به سرطان دیده از جهان فرو بست.
بوویه شیفته سفر بود، او این اشتیاق را از همان ابتداى جوانى در وجود خود احساس مى‌کرد، با این نیاز براى یافتن نگاهى نو درصدد کشف دنیا برآمد. نخستین تجربه‌اش را در این زمینه هنگامى که ۱۷ سال بیش نداشت، با سفر به لاپونى آغاز کرد؛ بعد از آن در سال ۱۹۵۳ همراه دوست نقاش خود، تیه رى ورنه‌، سفر دیگرى را از ژنو به مقصد سریلانکا در پیش گرفت. طى این سفر از یوگسلاوى‌، مقدونیه‌، ترکیه، ایران، افغانستان و هند گذر کرد و در پى آن پس از رسیدن به سریلانکا در ادامه جست‌وجوهایش، راه ژاپن را در پیش گرفت و از آنجا که مجذوب این کشور بود، مدتى چند در آنجا اقامت گزید و سپس به سوئیس بازگشت. این سفر که حدود یک سال و نیم به طول انجامید؛ (از ژوئن ۱۹۵۳ تا دسامبر ۱۹۵۴) منجر به خلق اثرى با عنوان کاربرد دنیا شد که امروزه در زمره‌ی یکى از مهمترین آثار ادبى دوره معاصر به شمار مى‌رود. او با مهارت و زیرکى به بیان درک و احساسى را که وى در قبال شناخت دنیا دارد، می‌پردازد. تأثیر ژرف عکاسى روى آثار بوویه غیرقابل انکار است، به گونه‌اى که مى‌توان عکاسى را یکى از ویژگی‌هاى ممتاز آثار وى بر شمرد. او به زیبایى، نوشتار و تصویر را به هم آمیخته و این گونه آثار خود را به اوج تکامل مى‌رساند، به قول( بلز ساندرار) می‌توان آثار وی به «نوعى عکس واژه» دانست که بدون هیچ گریزى، بازتاب واقعیتى بکر و دست نخورده‌اند، واقعیتى که بوویه آن را با تمام وجودش استنشاق کرده است.
و اما شعر نیز نزد بوویه از جایگاه ویژه‌اى برخوردار بود تا آنجا که او خود در مصاحبه‌اى گفت: “به شعر بیش از نثر احتیاج دارم، چون کاملا بى‌واسطه است و غیرمنتظره؛ اوج ارتباط”. ناشر او، برتیل گالان، معتقد است براى درک و رسیدن به روح این مرد باید به اشعار وى رجوع کرد.

Perdido Street

اولین سرماها
بر خیابان ۷۲ و کولومباس
ساکسیفون می‌نوازد و تخت کفش‌های پاره‌اش را بر زمین می‌کوبد
و ریتم را دنبال می‌کند
موهای سیاه، ریش سفید، بدون سن
صدا به زیبایی مخملی کهنه
دیوارهای این خانه‌های آجریِ قرمز
انعکاسش می‌دهند

زنان خانه دار سبدهای توری پر از ذرت یا سیب زمینی را
بر زمین گذارده و گوش می‌سپارند
یکی صلیب می‌کشد، اشک‌های دیگری مروارید وار می‌غلطد
پیکی می‌ایستد، دوچرخه‌اش را به اقاقیا تکیه می‌دهد
و با چشمانی بسته شروع به تاب خوردن می‌کند
مثل یک کبرا
آهنگی را که می زند شناختم : Perdido street blues
کلاه قلمبه و کثیفی که جلویش گذارده
پر می‌شود از دلار
آمریکا…!
وقتی باد اسکناسی را کش می‌رود
پایش را روی آن می‌گذارد بدون وقفه‌ای در نواختن
دکان دارهای کره‌ای، ویتنامی، پرتوریکویی
همه کنار در دکان‌ها آمده‌اند تا چیزی از این اعجاز
نبازند
و کمرها را پیچ و تاب می‌دهند
جوانی‌ام چون سیلی‌ای به سویم می‌آید
سرم مانند کندوی زنبوران طلایی شده
مدت‌ها همانجا ماندم، با این موسیقی
که سال‌های رفته‌ام را به همراه می‌برد
مثل تکه چوب‌های شناور

نیویورک، ژوئیه ۱۹۹۲

* Perdido street blues: آهنگی از لویی آرمسترانگ

زمانبندی

داغ‌ترین تابستان قرن است
داغ‌ترین روز تابستان
کارگران با پس گردن تراشیده و
بادبزن‌های کاغذی

در پایان خط ۲۳
امروز صبح ۱۰ حرف چینی یاد گرفتم
سوار این اتوبوس صورتی شدم
که از گردنه‌ای در سایه‌ی درختان بامبوس می‌گذرد
راه رفتم در طول رودخانه
راه رفتم، شنا کردم و هم اکنون:
خورشید رشته‌ایست عمودی
در جریان آب می‌گذرد انجیری گاز خورده
پرهای کنده‌ی مرغی که شکار شاهین شده
قورباغه‌ها، سمندرها، سنجاقک‌ها
آسمان اسفنجی خاکستری است
سه کوه در انتظارند

بر حاشیه‌های شالی‌زار
نوشته: زندگی دود شده است
من هم زندگی‌ام را دود خواهم کرد
لمیده در این قبرستان خنک
بین( آیابه) و (می یا ما)
ده حرف چینی را از یاد بردم
——————————-

(آیابه) و (می یا ما) دو شهر در ژاپن
برگرفته از سایت والس

در انتظار بهارم تا لب به خنده بگشایم

دی ۱۳۹۰

در انتظار بهارم تا لب به خنده بگشایم

فارس نیوز دروغگو – خبر

فروردین ۱۳۹۱

فارس نیوز در ترجمه عجیب و منحصر به فرد خودش از صحبت های اصغر فرهادی به نقل از او نوشته : ( مردم ایران با وجود دشمنی‌های غرب با برنامه هسته‌ای برای تمام فرهنگ‌ها ارزش قائلند ) . در صورتی که ترجمه واقعی صحبت های اصغر فرهادی اینگونه است .

( سلام به مردمِ خوب سرزمینم. در این لحظه بسیاری ایرانیان سرتاسر جهان دارند ما را نگاه می کنند. فکر می کنم آن ها بسیار خوشحال اند. آن ها تنها به خاطر این جایزه ی مهم یا یک فیلم یا فیلم ساز خوشحال نیستند. آن ها خوشحال اند چون در این زمان که صحبتِ جنگ و تهدید و حمله بین سیاستمداران رد و بدل می شود، این جا صحبت از فرهنگ غنی کشورشان ایران است. یک فرهنگ غنی و قدیمی که زیر گرد و غبار سیاست پنهان مانده است. من با افتخار این جایزه را تقدیم مردم سرزمین ام می کنم. مردمی که برای همه فرهنگ ها و تمدن ها احترام قائل اند و با نفرت و خشونت سر سازگاری ندارند )

خلاصه اخبار “کیهان ” در سال گذشته – مسعود ناصری

فروردین ۱۳۹۱

اگرشماروزنامه »کیهان «تهران رانمی خوانید
زیاد نگران نباشید. خلاصه اخبار یکسال اخیر
اینروزنامه رابرای شما تهیه کرده ایم تازحمتتان
کم شود:
اخبار ایران: شکوفایی اقتصاد و علم، بیداری
مسئولین،ایران قبله مسلمانانجهان.
اخبار اروپا: ورشکستگی، آشوب، رسوایی،
فساداخلاقی،همجنسگرایی.
اخبار آمریکا: اشغال »والاستریت «، اشغال
کاخسفید،سقوطآمریکا.
اخبار پاکستان و بنگلادش: حمله انتحاری،
بمب،طالبان.
اخبار افغانستان: تریاک، شکست آمریکا،
کشتارشیعیان.
اخبار عراق: بمب، کشتار شیعیان، خروج و
شکستآمریکا.
اخبارسوریه: خبری منتشر نشده است.
اخبار بقیه کشورهای عربی و اسلامی آفریقا:
بیداریاسلام، دیکتاتورها باید بروند.
توضیح: البته شماهم مانندهموطنان داخل
کشور بایداخباررابرعکس بخوانیدحتا  گر خبر
پیشبینی هوا باشد و بگویند فردا آفتابی است
حتما باخودتان چتر ببرید.

سخنان اصغر فرهادی بهنگام دریافت جایزه اسکار وتقلب فارس نیور

فروردین ۱۳۹۱

صنعت سینما اخیراً هشتاد و چهارمین سال فعالیت خود را در لس آنجلس آمریکا جشن گرفت. این مراسم برای صد کشور جهان به شکل زنده پخش تلوزیونی شد تا مردم جهان با افتخارات سینمای جهان در بیست و چهار رشته متفاوت آشنا شوند اما متاسفانه ایرانیها از پخش چنین برنامه ای محروم ماندند.
دنیای مجازی فارسی زبان افتخار برنده شدن فیلم جدایی نادر از سیمین در بخش فیلمهای خارجی زبان را جشن گرفت و اصغر فرهادی کارگردان و نویسنده فیلم برای اولین بار در تاریخ سینمایی کشور ایران را به چنین موفقیتی رساند. این اولین اسکار سینمای ایران است و به درستی تمام ایرانیان فرهنگ دوست شادی کردند و اصغر فرهادی را ستودند. اما آن چه بیشتر از همه موجب شادی مردم و اصغر فرهادی شد شناساسیی ایران با نام فرهنگ و سینما به جهانیان بود تا نام ترور و بمب هسته ای و ایدهای بیمار گونه رهبران جاهل .
وزیر ارشاد اسلامی بر خلاف تمام سیاستها و باورهای مذهبی خود و حاکمیت ضد غربی اش مجبور شد اعتراف کند که سینمای ایران به موفقیتی بزرگ نائل آمده و در ادامه آرزو کرد تا هنر بتواند چهره واقعی و روحانی ملت ایران را به جهانیان بشناساند.
اما از آنجایی که واقعیت تلخ جامعه ما تمامی ندارد و حتی در کشوری که وزیر ارشاد اسلامی اش آرزو دارد جهانیان ما را با چهره واقعی بشناسند خبرگزاری فارس نماینده دیگری از همین تفکر حاکم بر جامعه و سایت تماماً سیاسی و حامی رژیم و دولت در رفتاری بسیار زشت به دورغ سخنان کوتاه اصغر فرهادی در شب اسکار را به نفع امیال سیاسی خود و رژیم زشت منظرش تغییر می دهد و از قول فرهادی به دروغ می نویسد” من با افتخار این جایزه را به مردم کشورم تقدیم می کنم که در ماههای اخیر به خاطر برنامه های هسته ای ایران دچار سختیها و گرفتاریهای بسیاری شدند. با احترام به تمام فرهنگها و ت!
مدنها.”
درحقیقت فرهادی هیچ وقت در سخنان کوتاهش اشاره ای به موضوع هسته ای و اختلاف سیاسی ایران و غرب نکرد و فقط جایزه اش را هدیه کرد به مردم کشورش که به تمام فرهنگها و تمدنها احترام می گذارد. بی اخلاقی و دروغ و سوءاستفاده بخشی از چهره واقعی نظامی است که به زور اسلحه و زندان و اعدام بر مردمش حکومت می کند.
در راستای افشای نشر روزانه دروغ در جراید حکومتی باید نمونه دیگری را طرح کنم، اخیراً در رسانه حکومتی ضرغامی که ادعا شد دو ناو نظامی نیروی دریایی ایران به دریای مدیترانه راه یافتند و در بندر ترتوس سوریه پهلو گرفتند تا در یک برنامه مشترک نظامی نیروه دریایی سوریه را تمرین بدهند. با توجه به شرایط سوریه و کشتار وحشیانه حاکمیت اسد سعی کردم صحت و سقم خبر را از منابع دیگر هم پی بگیرم، از آنجایی که جهان نگاهش به کشتار اسد دوخته شده است و اخبار سوریه با حساسیت زیادی پیگیری می شود جای بسیار تاسف است که نیروهای نظامی و ارتش ایران درصدد تمرین دادن ارتشی باشن!
د که دستش به خون هفت هزار و پانصد نفر از مردش آلوده شده است.
بعد از کلی بررسی متوجه شدم اساساً خبر پهلوگیری دو ناو ایرانی در بندر ترتوس سوریه از بنیان دروغ است و حتی خبرگزاری پنتاگون وزارت دفاع آمریکا چنین خبری را تایید نمی کند و معتقد است هرگز چنین اتفاقی نیافتاده است. من بر این باورم ماهوارهای نظامی آمریکا و حساسیت اسرائیل برای انتقال هرگونه محموله نظامی به خاک سوریه هرگز نمی تواندچنین موضوعی را نادیده گرفته باشد.
خبرگزاری پرس تی وی که تریبون انگلیسی زبان نظام اسلامی است به راحتی چنین دروغی را انتشار داده است و عملاً بدون هرگونه توجه ای به فرمایشات وزیر محترم ارشاد و اسلامی چهره واقعی نظام سیاسی و روحانی ایران را به جهانیان نشان داده است.
رفتار رهبران سیاسی ایران در مدیریت رسانه ای بسیار ضعیف، خطرناک و غیر معتبر است. چنین باورهای بیمارگونه ای در سراسر تاریخ نتیجه ای نداشته الا خجالت و تحقیر و بی آبرویی که نظام اسلامی ایران به شددت در آن غوطه ور شده است.
در جایی که ایرانیان فرهیخته و اندیشمند و صاحب ذوق مثل اصغر فرهادی در تلاشند اعتبار ایران و ایرانی را حفظ نمایند و جهان را با چهره دوست داشتنی خود آشنا سازند عده ای هم وجود دارند که خود را صدای ملت ایران می دانند و همیشه به نمایندگی از ایرانیان سخن می گویند و به دروغ توهمات بیمارگونه خود را به اسم ایران و ایرانی در مجامع بین المللی نشر می دهند.
به طور حتم اگر می شد به حماقت و خیره سری رهبران دیکتاتور و جهل محور جهان اسکاری داد خامنه ای و مجتبی و حداد و لاریجانی و جنتی و مصباح و طائب و حسین بازجو نمایندگان خوبی برای معرفی بودند.

قرارداد ترکمن چای دیگری ولی نه ارضی بلکه ارزی، و نه با روسیه تزاری بلکه با چین کمونیست!!!

فروردین ۱۳۹۱

بازتاب امروز: سرانجام بعد از گذشت سه سال، جزئیات یکی از زیان بار ترین قراردادهای اقتصادی بعد از انقلاب با کشور چین برملا شد.

به گزارش خبرنگار «بازتاب»؛ سه سال قبل مطابق با یک قرارداد عجیب، دولت ایران درآمد حاصل از فروش نفت را نزد دولت چین در اختیار این کشور می گذارد تا به عنوان پشتوانه ال سی های خرید کالای چینی برای ایران استفاده گردد.
بنابر این قرارداد، دولت چین علاوه بر آن که پول خرید نفت ایران را نزد خود نگه می دارد، مدیریت این پول را نیز به عهده دارد و خود این پول را به ارزهای مختلف می تواند تبدیل کند.
یکی از نکات جالب و البته تاسف بار در این قرارداد، این بوده است که دولت چین، هیچ گونه تعهدی نسبت به نتیجه اقدام خود ندارد و اگر به خاطر اشتباه سهوی یا عمدی دولت چین بخشی از سود یا اصل پول ایران با نوسانات نرخهای ارز از بین برود، مسئولیت آن بر عهده ایران است.
اما ترکمانچای بودن این قرارداد به اینجا ختم نشده و سایر مفاد قرارداد عجیب تر است؛ از جمله اینکه دولت چین برای افتتاح ال سی یا فروش نسیه کالا به ایران، در حالی که پول نقد ایران به عنوان پشتوانه در اختیار آن است، اقدام به دریافت بیمه از ایران می کند که امری عجیب و کم سابقه در بانکداری جهان است.
این موضوع به این معناست که فروشنده در حالی که مبلغی بسیار بیشتر از پول کالا به صورت نقد در اختیار دارد، اقدام به کشیدن درصد قابل توجهی بر روی مبلغ کالا به عنوان حق بیمه یا هزینه ریسک کرده که این مبلغ در سالهای قبل ۴ درصد بوده و احتمالا در شرایط فعلی به دو برابر این رقم افزایش یافته است که در مقیاس کلی میلیاردها دلار می شود.
محور سوم این قرارداد ترکمانچای، عدم استفاده کامل ایران از انبوه سرمایه کشور است که نزد چین سرمایه گذاری شده است و گفته می شود این رقم در حال حاضر از مرز ۲۵ میلیارد دلار گذشته است.
به بیان دیگر، ۲۵ میلیارد دلار از سرمایه کشور طبق این قرارداد در اختیار دولت چین می باشد، اما به جای پرداخت سود به ایران، از ایران مبالغ سنگینی به عنوان بیمه و ریسک دریافت می شود.
برای مشخص شدن ابعاد زیان کشور از محل این قرارداد، تنها به ذکر این نکته بسنده می کنیم که اگر این مبلغ هنگفت به جای سپرده گذاری نزد برادران چینی به خرید طلا اختصاص یافته بود، طی این مدت ارزش آن چندین برابر شده بود و علاوه بر آنکه اصل ۲۵ میلیارد دلار موجود بود، حدود ۵۰ میلیارد دلار دیگر که یارانه دو سال مردم است، سود عاید ایران شده بود.
هرچند مطابق قانون امکان افزایش محورهای سوال از رئیس جمهور نیست، نمایندگان سوال کننده از احمدی نژاد در حاشیه سوالات خود به این موضوع هم اشاره ای کلی کنند، به ویژه که یکی از سوالات مربوط به عدم پرداخت بودجه مصوب مترو از ذخیره ارزی است که مسوولان دولتی خالی بودن این صندوق را بهانه می کردند و اینک برخی زمینه های آن روشن شده است.

وزارت خانه ای برای ملتی که صغیر محسوب می شود – یک خبر

فروردین ۱۳۹۱

به گزارش خبرگزاری کار ایران (ایلنا)، مراسم رونمایی از آلبوم “صدای زندگی” به خوانندگی حسین خواجه‌امیری ” ایرج ” قرار بود، صبح امروز یکشنبه ۱۴ اسفندماه برگزار شود.
ولی وزارت ارشاد مانع شد

گویا مسئولان وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی خواستار ارائه سخنان کامل سخنرانان در این جلسه بودند.
تا وزارت ارشاد که در حقیقت وزارت قیم مردم ایران است در ایران وجود دارد به امکان نفس راحت کشیدن هم فکر نکنید
همه ما با وجود چنین وزارتخانه ای صغیر محسوب می شویم

وزارت ارشاد مراسم تقدیرازاصغر فرهادی رالغوکرد

فروردین ۱۳۹۱

وزارت ارشاد و فرهنگ اسلامی

از صدور مجوز برای برگزاری مراسم تقدیر از اصغر فرهادی از سوی کانون کارگردانان سینمای ایران خودداری کرد و با این اقدام مراسم تقدیر از برندۀ جایزه اسکار برگزار نشد. قرار بود این مراسم امروز از ساعت ۱۴ تا ۱۷ بعد از ظهر در تالار ایوان شمس برگزار شود. در پی لغو این مراسم، کانون کارگردانان سینمای ایران و شورای عالی تهیه کنندگان سینمای ایران با صدور بیانیه ای از لغو اجازۀ برگزاری مراسم تقدیر از اصغر فرهادی ابراز تأسف کردند. در این بیانیه آمده است : “اصغر فرهادی عزیز، می‌خواستیم از تو به خاطر کسب این دستاورد بزرگ، که برای ایران و سینمای آن در آستانۀ سال نو به ارمغان آوردی، مجلسی ساده و صمیمی با همکاران سینماگر داشته باشیم. بنا بود فقط بگوییم خسته نباشید! دست مریزاد! متولیان فرهنگی!!! نگذاشتند، نشد، متأسفیم، افسوس.”
با ۱۷۲ امتیاز و ۱۶ نظر فرستاده شده در بخش هنر و ادبیات

فارسی سال اول ابتدایی حوزه علمیه – از یک ئی میل

فروردین ۱۳۹۱

آخوندهای خندانیم, ما دزدان ایرانیم

ما کشور ایران را, ارث پدر می دانیم

باید ما دانا باشیم, هوشیار و بینا باشیم
..
. در دزدی از بیت المال, باید توانا باشیم

آباد باشی لبنان, آزاد باشی غزه

ازبهر حفظ ملا, ویران بمانی ایران……

میترسم بمیریم از بی فریادی

فروردین ۱۳۹۱

در یک ایمیل آمده بود:

” میترسم بمیریم از بی فریادی

حکایت خروس چهل تاجم را قبلا گفته ام که نابهنگام میخواند و بابای خدابیامرزم شرط کرد اگر امشب باز هم نابجا بخواند کارد را با گلویش وصلت میدهد و من بیچاره شب تا صبح بیدار ماندم و تا خروسم نصف شب میخواست بخواند نوکش را میگرفتم که صدایش در نیاید که اگر میخواند با اولین قوقولی قوقو حکم مرگش را امضا میکرد…!!

فردایش بقال محل به دادم رسید و گفت ماتحت خروست را چرب کن تا دیگر نخواند …!!

میگفت خروس برای خواندن باد در سینه می اندازد و انوقت میخواند و اگر ماتحتش چرب باشد موقع خواندن بادِ در سینه انداخته فِسّی از ماتحتش خالی میشود چون دیگر نمیتواند ماتحتش را به هم بکشد و باد را در سینه نگه دارد…!!باسن خروس زیبایم را وازلین مالیدم چند شب و دیگر نخواند طفلک…!!

بعد از چند شب دیگر یادم رفت که وازلین بمالم و خروسم هم یادش رفت که بخواند….یا که یادش بود اما از مرغها خجالت میکشید که مثل هر شب به جای نغمه زیبایی که از حنجره اش برمی امده باد باسنش را تحویل انها بدهد….!! خروسم مَلول شد…!! خروسم مُرد بیچاره از نخواندن…!!

حالا حکایت یارانه ها حکایت همان وازلین است…!! تا میخواهد صدایمان دراید ماتحتمان را با یارانه چرب میکنند…!!

میترسم از ان روزی که دیگر ماتحت مارا چرب نکنند و ما هم یادمان برود که روزی میتوانستیم فریاد بزنیم …!!

میترسم بمیریم از بی فریادی…!! مثل مرحوم خروس چهل تاجم که مرد “