حضور حضرت حافظ – از صبح ازل تا شام ابد – محمود کویر

اسفند ۱۳۹۰

بخشی از کتاب در دست انتشار

در این نوشتار نگاهی خواهم داشت به رخنمایی های گونه گون زمان در اندیشه و هنر حافظ. نخست ببینیم که زمان چیست.
دیدگاه های گوناگونی در تعریف زمان وجود دارد:
دیدگاهی می¬گوید، زمان بخشی از ساختارهای اساسی جهان است، بعدی است که اتفاقات پی در پی در آن رخ می‌دهند و قابل اندازه گیری است. آیزاک نیوتن زمان را چنین بیان کرده و از این رو با نام زمان نیوتونی شناخته می‌شود.
دیدگاه دیگری چنین بیان می‌کند که زمان قسمتی از ساختارهای ذهنی انسان است،آن چنان که ما در ذهن خود رشته‌ رویدادها را دنبال می‌کنیم همچنین در ذهن خود برای طول آن اتفاقات کمیت‌هایی را چونان ثانیه و دقیقه تعریف می‌کنیم.
تعریف دوم به هویت مستقلی برای زمان اشاره نمی‌کند . این دیدگاه را گوتفرید لایبنیتس و کانت دارا هستند و می‌گویند تمام اندازه‌ها در ذهن بشر رخ می‌دهد.
داود بن محمود قیصری، در سده هشتم هجری در رساله «معمای زمان» می‌نویسد که:زمان نه آغازی دارد و نه پایانی. زمان، قابل تقسیم نیست و آنچه که ما آنرا بخش می‌کنیم تنها در پندار ماست.
هایدگر زمان را به سه نوع زمان روزمره و زمان طبیعی و زمان جهانی تقسیم می‌کند. در بحث زمان روزمره می گوید که زمان آن چیزی ست که اتفاقات در آن رخ می دهند. زمان در موجود تغییر پذیر اتفاق می افتد. پس تغییر در زمان است. تکرار دوره ای ست. هر دوره تداوم زمانی یکسانی دارد. ما می توانیم مسیر زمانی را به دلخواه خود تقسیم کنیم. هر نقطه اکنونی زمانی بر دیگری امتیاز ندارد و اکنونی پیش تر و پس تر از خود دارد. زمان یکسان و همگن است. ساعت چه مدت و چه مقدار را نشان نمی دهد بلکه عدد ثبت شده اکنون است. هایدگر می پرسد که این اکنون چیست و آیا من انسان بر آن چیرگی و احاطه دارم یا نه؟ آیا این اکنون من هستم یا فرد دیگری ست؟ اگر این طور باشد پس زمان خود من هستم و هر فرد دیگر نیز زمان است و ما همگی در با هم بودنمان زمان هستیم و هیچ کس و هر کس خواهیم شد
او می گوید: طبیعت در هرروزگی به طور مداوم اتفاق می افتد یعنی تکرار می شود. رویدادها در زمان وجود دارند اما زمان ندارند بلکه به طور گذرا و عبور کننده از رهگذر یک اکنون رخ می دهند. این زمان اکنونی فرجام یک دوره است. جهت مفهومی ست یگانه و برگشت ناپذیر. همه اتفاقات از آینده ای بی انتها به گذشته ای بازنیامدنی رخ می دهند.
زمان و وابسته‏های واژگانی آن،چون دو سوار بر اسب نوند و سرکش، در میدان زبان فارسی می¬تازندو شعر حافظ میدان چالش این دو است:
یکی سوار بر سمند تیز تک فلک، فنا؛زوال عیش، بر کفش تیغ اجل،رهزن روزگار.
دیگری شهسوار شیرین کاری که بر این قانون ها می شورد و طرحی نو در می اندازد: عیش خوش،نقدبقا،دریافتن وقت و…
دیوان حافظ میدان در آمیزی و درآویختن این سواران زندگی است. سپاه زمان در میدان هر غزل می تازد.حافظ در این میانه نگاهی رندانه به زمان دارد. زمان نیز چونان خرابات و ساقی و پیر مغان و رند در جغرافیای غزل حافظ سرشت و گوهری رندانه دارد. درهم تنیدگی و رازآمیزی و چابکی و پیچ و تاب¬های بیقرارش را می توان به تماشا نشست.زمان حافظ ویژه¬ی اوست. تن به هیچ قیدی نمی¬دهد. گستاخ و شیطان و سرکش است. تاریخ و افسانه و استوره¬ی در هم آمیخته است، چونان که دیگر پاره¬های دنیای رندانه¬اش نیز چنین هستند.
پیش از گام زدنی در این میدان باید به یک نکته توجه داشت: شاعر و گوینده ی شعر در غزلیات او دو تن هستند: یکی حافظ است که گوینده ی شعر است و دیگری خواننده ی شعر است. شعر به گونه ای است که هرگاه شاعر می گوید:من. این من، یکی حافظ است و یکی هم هر خواننده ی شعر او. یعنی که هر خواننده ای به جای من شاعر می نشیند و حکایت خود را در شعر می بیند:
من همان دم که وضو ساختم از چشمه¬ی عشق
چارتکبیر زدم یک سره بر هر چه که هست
این من و در بسیاری جای ها(ما) در شعر حافظ همه ی خواننده های شعرش را در پیش چشم دارد.
بدین سان در شعرش اگر سخن از سیاوش و سلیمان نیز هست، اشاره به شخص معلومی هم هست و هم نیست. یعنی اینجا سیاوش نماد است. نماد پیمانداری و شهید راه عشق شدن.
یعنی این اشخاص از استوره و افسانه بر می خیزند و به زمان حال خواننده مهمان می¬شوند و خواننده آنان را در هیبت آدمیان اطراف خود می نگرد. در این میانه، بیش از همه ذلبسته است به جمشید و سیاوش و کیخسرو از یک سو و بیزار است از ضحاک و افراسیاب و…
هم چنین وقتی می گوید:
دوش می آمد و رخساره برافروخته بود
نیز یکی دوش به معنی دیشب است و هم چنین هر شب پیشین قبل از خوانده شدن شعر است. دوش در شعر وی شب پیشین و خاص سروده شدن شعر نیست، شب خوانده شدن شعر است.
گاه نیز خواننده را با خود به گذشته می برد و تماشاگر استوره و تاریخش می کند. زمان را می شکند و در زمان می گردد و حلقه های تو در تو ایجاد می کند:
من همان روز ز فرهاد طمع ببریدم
که سراینده و خواننده را با خود بر می دارد و به گذشته می برد تا شاهد و گواه رویدادی باشد که تا امروز خواننده جاری است.
در این تماشا و سفر اما حافظ تنها نگاه نمی کند. وارد داستان می شود. در متن زمان دور حاضر می شود و خواننده نیز در هربار خواندن شعر به آن زمان می رود و در آن داستان شریک می شود و در سمت عاشقی و یا قهرمانی می ایستد و از او پشتیبانی می¬کند:
من از آن حسن روزافزون که یوسف داشت دانستم
خواننده نه تنها در زمان سفر و تصرف می کند بلکه با شاعر به داوری و غمخواری بر می خیزد و شعر وارد زمانی می شود که شکلی نمایشی و داستانی به خود می گیرد. صحنه¬ی حضور شاعر و خواننده و شعر در هم است. یوسف و سیاوش و شاعر و خواننده با همند.
دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند
گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند
ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت
با من راه نشین باده مستانه زدند
زمان در شعر در هم می شکند .از امروز خویش و دیروز من بر می خیزد و به ژرفای استوره و افسانه بال می¬گشاید و بر آفرینش آدم خیره می¬شود و خود به جای خدا و آدم و فرشته بر صحنه می¬رود تا هزار توی خیال خویش را بگشاید و ما را به مهمانی در آن سرای خیال و زیبایی فرا بخواند. آنگاه همه¬ی جهان دیروز و امروز و فردا را به عشق و مستی بخواند.
این در هم تنیدگی گذشته و امروز و آینده از نگاه رندانه ی او به زمان و زندگی بی می¬آید.آن هنگام که از تقدیر و سرنوشت سخن سر می¬کند و گناه می خواری و عشقبازی را برگردن قضا و قدر می¬اندازد، چنین نگاه رندانه¬ای به زمان ازلی دارد.
در خرابات طریقت ما به هم منزل شویم
کاین چنین رفته‌ست در عهد ازل تقدیر ما
*
من ز مسجد به خرابات نه خود افتادم
اینم از عهد ازل حاصل فرجام افتاد

آن زمان که رستاخیز و بهشت را در فردایی ناپیدا به طنز می نگرد و در آن تردید می¬کند و عیش زندگانی را بر وعده¬ی فردا برمی¬گزیند، نیز چنین بازی رندانه¬ای با زمان دارد.
زمان عیش و سرمستی، زمان پیروزی ستم زدگان بر سیاهکاران است که چونان صبح ازل و شام ابد در غزل¬هایش می¬آید، زمانی همیشه و بیکران.
از کران تا به کران لشکر ظلم است ولی
از ازل تا به ابد فرصت درویشان است

حافظ چون از شادی و عشق سخن سر می کند به ازلی بودن و ابدی بودن آن اشاره ها دارد. شادی و عشق را بهره¬ی انسان از صبح ازل تا شام ابد می ¬داند. در جان شعر خویش از زمانی ازلی و همیشگی سخن سر می کند. عیشی می خواهد مدام. گویی هردم به دم این حادثه بر جان شاعر روی می دهد.
جز دل من کز ازل تا به ابد عاشق رفت
جاودان کس نشنیدیم که در کار بماند

شب¬های روشن و بامداد خمار:
حافظ دو زمان ویژه دارد که در تمام سروده ها،میدان رویدادهای ازلی و ابدی و عاشقانه¬ی شاعرند.گویی زمان مبارک و خجسته¬ی عاشق شدن و شادمانی و والاشدن که با جان او در آمیخته است همین دو دم است: شب خجسته و سحر سرمست:
چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی
آن شب قدر که این تازه براتم دادند
*
سحر؛ در شعر او سپیدا و روشنی هزار فردای نیامده است:
سحرم هاتف میخانه به دولتخواهی
گفت: بازآی که دیرینه‌ی این درگاهی
سحر زمان به پایان رسیدن انتظار و شنیدن مژده‌ی وصل است :
صبا وقت سحر بویی ز زلف یار می‌آرد
دل شوریده‌ی ما را به بو در کار می‌آرد
سحر زمان بیداری، آگاه شدن و پی بردن به رازهای ناشناخته است:
پیر میخانه سحر جام جهان‌بینم داد
و اندر آن آینه از حُسن تو کرد آگاهم
اشاراتی مانند عمر ده روه و پنج روزه نیز اشاراتی به کوتاهی زندگی و شادی و عیش است و دنباله¬ی همان نگاه رندانه به زمان:
وقت عزیز رفت بیا تا قضا کنیم
عمری که بی حضور صراحی و جام رفت
پنج روزی که در این مرحله فرصت داری
خوش بیاسای زمانی که زمان این همه نیست.
او زمان را در شادی و عیش می جویدو معنا می کند:
خوش تر ز عیش و صحبت باغ و بهار چیست
ساقی کجاست؟ گو: سبب انتظار چیست:

واژه¬ی مدام علاوه بر اینکه به معنی شراب است هم چنین ناگسستگی شراب نوشی و مداومت در مستی را به یاد می آورد:
ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم
ای بی خبر ز لذت شرب مدام ما
واژه¬ی باقی نیز به ته مانده شراب و دیرماندگی آن اشارت دارد و به مداومت در مستی و ابدیت شراب را نیز اشاره می کند:
بده ساقی می باقی که در جنت نخواهی یافت
کنار آب رکن آباد و گلگشت مصلی را

چون در غزل خویش سخن از فردا سر می کند هم به رستاخیر جهان اشاره دارد و هم بر تمام آن باورهای کهنه می¬شورد:
فردا اگر نه روضه رضوان به مادهند
غلمان ز روضه حور ز جنت بدر کشیم
بیرون جهیم سرخوش از بزم صوفیان
غارت کنیم باده و شاهد به بر کشیم
حافظ به انسان و زمان اسیر در چنبره¬ی قضا و قدر و ازل و ابد باورندارد و همه را برای زندگی و انسان می خواهد:
چرخ برهم زنم ار غیر مرادم گردد
من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک
در برخی غزل ها ما با تصویری آنی روبروییم که چونان داستانکی رخ می دهد و به زمانی آنی اشاره¬ای دارد،اما آنچه اینگونه غزل های حافظ را از همانندهایش جدا می¬کند، نگاه و زاویه¬ی متفاوت راوی است. یعنی که از یک مهتابی، در یک زمان ویژه می¬ایستد و به رویداد، چون انبوهی از تداعی¬ها می نگرد. گویی می بیند که در منظرش کسی بوده است و اکنون نیست و اما خاطراتش چونان واقعیتی برابر چشم است. یعنی که آن دم، به انبوهی از زمان های در هم آمیخته آغشته می¬شود تا منظری دیگر برابر ما بگذارد. منظری که ما نیز در آن حضور داریم. بی حضور تماشاگری. زیرا که دیگر اینجا تماشاگر نیز خود در بازی شریک است و خواننده یا تماشاگر از چند منظر و هر بار در زمانی دیگر به ماجرا می نگرد و بدان پای می¬گذارد:
منظر و زمان نخست:
زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست
پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست
نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان
نیم شب دوش به بالین من آمد بنشست
سر فرا گوش من آورد به آواز حزین
گفت ای عاشق دیرینه من خوابت هست
منظری دیگر:
عاشقی را که چنین باده شبگیر دهند
کافر عشق بود گر نشود باده پرست
منظری دیگر:
برو ای زاهد و بر دردکشان خرده مگیر
که ندادند جز این تحفه به ما روز الست
آن چه او ریخت به پیمانه ما نوشیدیم
اگر از خمر بهشت است وگر باده مست
منظری دیگر:
خنده جام می و زلف گره گیر نگار
ای بسا توبه که چون توبه حافظ بشکست
اما همه¬ی این مناظر و زمان¬ها از سویی یکی و در هم آمیخته اند. هر بار سراینده از گوشه¬ای و زمانی به واقعه می¬نگرد.مانند یک سمفونی است.
از اینگونه داستانک¬های رویاگونه و جادویی در چند غزل دیگر نیر دیده می¬شود باچنین آغازهایی:
در سرای مغان رفته بود و آب زده
سحرگاهان که مخمور شبانه
در دیر مغان امد یارم قدحی در دست
دوش رفتم به در میکده خواب آلوده
دوش می¬آمد و رخساره برافروخته بود
صبا وقت سحر بویی ز زلف یار می ¬آورد
دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند
سال ها دل طلب جام جم از ما می¬کرد
در این غزل ها دوش و زمان گونه ای زمان بی زمانی است. زمان دایره در دایره. زمانی که دم و آنی بیش نیست و هردم و آن به هزار شکل در سراینده و خواننده تکرار می شود.
این داستانک¬ها و نگاه حافظ به امر ازل و ابد را می توان به گونه¬ای دیگر نیز نگریست. به گمان من، اندیشه و کنکاش حافظ در این امور مانند کسی است که نظام یا سنت یا فرهنگی را جستجو می کند تا بنیادهای آن را برابرت نهد و آنگاه آنگونه که خود می¬خواهد، طرحی نو دراندازد و خویشتن و خواننده را از زنجیره¬ی اقتدار آن نظام رها سازد. آن ازل و ابد سنتی را واکاود و زمان بی¬کران نوین و برساحته¬ی خویش را نشان دهد.

*
موسم گل، موسم طرب، دور گل، وقت گل، دوش، مدام، ازل، ابد، قدیم، سحر، صبح، بهار، نوبهار، فرصت عیش، روز الست، و…..
حافظ رندانه و خوشبینانه به زندگی و زمان می¬نگرد و زمانی ویژه¬ی خویش دارد. زمانی از صبحی همیشگی و همواره تا شامی تیره و ابدی. زندگی و عشق و عیش و شادی، فرصتی است برای انسان.

در نخستین سالهای قرن دهم هجری – دویست و چند سال پس از درگذشت حاقظ – یکی از ادیبان روزگاران تیموریان، به نام خواجه عبدالله مروارید، می بیند که بسیاری از خنیاگران و قوّالان، شعرهای حافظ را غلط می خوانند و دستنویسهای دیوان هم غلطهای فاحش دارد. خواجه مروارید به ویرایش دیوان حافظ می نشیند؛ شاعران و خوشنویسان و نوازندگان و خوانندگان دربار سلطان حسین بایقرا را به کمک می گیرد، و تا آنجا که برای او ممکن بوده، دستنویس شسته و رفته یی از دیوان حافظ فراهم می کند و اوست که عنوان لسان الغیب را بر دیوان حافظ نهاده است.

داریم آب می رویم – محمود صفریان

اسفند ۱۳۹۰

دارد آب می شود….دارند آبش می کنند….سکه طلائی که در کوره ی کور دلی و در لابیرنت های توطئه ها دارند از سکه می اندازنش…و ما که فقط تماشا کردن ازمان بر می آید کلاهمان را از بیم باد دو دسته چسبیده ایم و ناظریم. فکر می کنیم که تخته ی زیر پایمان استوارترین تکه زمین است و طوفان را باور نداریم. جیبمان را می شناسیم و دهانمان را، و ساحل امنی را که پایدارش می دانیم.
ما داریم ” دقیانوس ” دیگری می شویم، دارند ” دقیانوس ” مان می کنند. و گمان نمی کنم که این گفته هم به درد شرح احوالمان بخورد که ” بماند سالها… ” و داریم می بینیم که نخواهد ماند
” آنهم با نظم و ترتیب …” *
فرق تبخیر با تصعید ” در همین است که در تبخیر امید تراکم و ابر و بارش هست ولی تصعید، پریدن است و به جائی که شاید ” ناکجا! ” باشد رفتن و در حقیقت نابود و نیست شدن. دارند
” تصعید ” مان می کنند.
این دیگر نه افسانه ی ” اسکندر ” است و نه ادامه ی عملکرد تازیان، نه مغول گونه است و نه از این دست حملات و آشوب ها، که از سر گذراندن آن ها مایه افتخار و دلخوشی باشد. این ” دقیانوس ” شدن است و ” تصعید ” حتا اگر نامی بماند نیز ” باری ” ندارد. مگر ” دقیانوس ” تصور دندانگیری دارد؟ یا شیشه سر گشاده ” اِتر” پس از چندی حتا از ” بو ” نیز خالی نمی شود؟
هر روز تراشیده ترمی شویم. از دست یا پا ” چه فرقی می کند ” آویزانمان کرده اند و با گزلیک افتاده اند به جانمان. دهانمان را هم بسته اند که نتوانیم با فریاد از دردمان کم کنیم. دلخوشیم وقتی ازلاشه های دیگران تکه بیشتری لایه بر داری می کنند. همیشه مرگ خوب است ولی برای همسایه.
آنجا که باید می ایستادند و چون یک ” کاپیتان ” آخرین می بودند، بهر دلیل نماندند…آنجا که قرار بود به ایستیم، نایستادیم، با اینکه کلی هم هزینه دادیم و بها پرداخت کردیم، کوتاه آمدیم، مجبورمان کردند کوتاه بیائیم و بابت همین کوتاه آمدن نیز چه سنگین پرداخت کردیم ، و این آب رفتن، تصعید شدن و به راه محتوم ” دقیانوس ” رفتن ادامه پرداخت برای همین نه ایستادن است…داریم تبدیل به ” هیچ ” می شویم.
مگر نه آنگاه که نفعمان پیش بیاید ” یوسف ” را هم می فروشیم، گرچه برادرمان باشد. آنهم نه به زری ناب.
از ماست که بر ماست، از ما ناخلف ها.

——————–
* بماند سالها این نظم و ترتیب
زما هر ذّره خاک افتاده جائی

نمایشگاه تابلو و عکس گلاره صفریان در هالیوود

اسفند ۱۳۹۰

نمایشگاه تابلو و عکس گلاره صفریان که در هالیود برگزار شد
با استقبال فراوان بسیاری از صاحبنظران و سایر تماشاگران
روبروگردیده است

نور پردازی در سالن نمایشگاه، خود هنری دیگر و بغایت زیبا بود
نه تنها نور که رنگ سالن نیز تغییر داده شده بود تا با فضای
نمایشگاه همخوانی داشته باشد.
علاوه بر تابلو ها، عکسهای زیبای این خانم هنر مند نیز نظرها را
جلب کرده بود.
نمونه ای از عکس های این نمایشگاه با شکوه

انگزایتی ملی! – Anxiety – صفیه ناظر زاده

اسفند ۱۳۹۰

بیماری جاری در کشورمان یک نوع ” بی حوصلگی ” است، یک دلشوره دائم است، و متاسفانه هر روز هم به دلایل مختلف، و تحت تاثیر بی تردیدِ مسائل جاری و اینکه فریاد رسی نیست، و اینکه کاری از دست خودمان بر نمی آید، دارد ریشه می دواند و همه گیر می شود.

بی دلیل نیست که هر هفته تعدادی از وبلاگ ها، دست از ادامه بر می دارند، تعطیل می کنند.

و اکثر آنهائی هم که هستند، نه تنها بوی عشقی از نوشته هایشان به مشام نمی رسد، که گاه بسیار هم نا امیدانه و پر یاس می گویند. از دوری یاران در بند می نویسند، و با اندوه. از نا فرجامی برنامه ها و بن بست بودن راه می گویند و تاریکی فضا. و گاه حتا نمی توانند از آنچه بر آنها می گذرد بنویسند، و در خود می ریزند و مو سپید می کنند. و ….تقیه!!

ما همکارنازنینی داریم که گذرگاه را در وبگردی یاری می کند، و آثاری را جهت بازنشر انتخاب و اطلاع می دهد. می گفت فضای وبلاگ ها دیگر آن بالندگی را ندارند و از آن شوری که داشتند افتاده اند. دیگر سبز نیستند. غباری دلگیر فضای اغلب آن ها را خاکستری کرده است. می گفت:

بنظر می رسد از راهی دور و با باری سنگین آمده باشند، خسته اند. بیشتر با جملاتی روبرومی شوی که براق و پر رونق نیستند….و این چنین نبود، مثل اینکه گرفتار ” انگزایتی ” شده باشند آرام و قرار درستی در نوشته هایشان دیده نمی شود. و کم نیستند آن هائی که بوسیده و کنار گذاشته اند.

دوست و همکار دیگرمان، محسن که گه گاه نامه هائی از تهران می فرستد و هر بار نیز فراز هائی از نامه اش به اطلاع مان می رسد نوشته بود:

خوب که نگاه می کنی همه چیز سر جایش است و هر کس هم به کاری مشغول است. اما زیر این جلد به ظاهر آرام ، عصیانی کاهنده دارد می تراشد.

آنقدردرگیری های گوناگون، و مشکلات و مسائل داخلی و بین المللی ایجاد شده است که همه در یک حال تعلیق در خلائی دلشوره آور به روز زندگی می کنند. آینده بسیار کم رنگ است. و این روی توان تحملشان فشاری آزار دهنده دارد. عصبی، بی حوصله و ملتهب اند.

مردم ما آزادی و آرامش می خواهند. از عزا داری، از گریه و خود زنی، از تعقیب و پی گرد، از شعار وحرف، از سانسور و یوغ، از بگیر ببند دائم و بی وقفه و بخصوص از دروغ خسته اند. می خواهند به فردایشان امید وار باشند. جوانان ما دارند زندگی را گم می کنند. بهر شکل می خواهند خاموششان کنند، با فریب، و ایجاد زمینه های اعتیاد، و با جبر و تهدید رونق زندگی و تحصیل را از آن ها سلب کرده اند.

کشور با آن درآمدی که طی این سی و چندسال رقمی نجومی است از یکطرف، و هر روزهم برلشکر مردم زیر خط فقر افزوده شدن، از طرف دیگر…. بیانگر یک فاجعه است که بر مردم آوار شده است…. ” مثل اینکه خیلی هم پیدا کردن پرتقال فروش، کار سختی نباشد.”

و مردم ناظرند و می بینند و می دانند که این در آمد بی حساب در همه جا خرج می شود الا برای ملک و ملت. و این علاوه بر انگزایتی، جنون هم می آورد.

.چرا روال زندگی متعارف در کشور ما گم شده است؟ به مردم سایر کشورها بخصوص در پارک ها که بر خورد می کنی آرامش خاصی را در چهره دارند و چشمان آن ها دو دوی بیم را نشان نمی دهد. در حالیکه انقباض عضلات، صورت های ما را دارد از فرم می اندازد. عمیق ترین چین ها پیشانی های ما را شیار داده است. وشده ایم مردمی کم حوصله، عصبی، آشفته و نگران، نگران همه چیز، از کار و غذا و تحصیل گرقته تا تنفس راحت.

خیال ناب زاده ذهن ناب است -اسد سیف

اسفند ۱۳۹۰

اسد سیف در سال ١٣٣۵ در بندر انزلی متولد شده است. او از سال ۱۹۸۳ در آلمان زندگی و کار می‌‌کند. تا به حال کتاب‌های زیر از او در خارج از کشور منتشر شده است: اسلامی نویسی (بررسی دو دهه ادبیات حکومتی در ایران)، ذهن در بند (مجموعه مقاله)، زمینه و پیشینه اندیشه ستیزی در ایران (مجموعه مقاله)، زن در بارگه اسلام. این کار به شکل جزوه بارها در کشورهای مختلف به چاپ رسیده است.

شهرزاد نشسته بر یک صندلی در ایوان خانه‌ای در ایران، کامپیوتر پیش روی او روشن است. شهرزاد در انتظار به سر می‌برد، دلش گرفته است از این همه خیال‌های از مد افتاده، اسطوره‌ها و افسانه‌های بُنجُل، سرگیجه گرفته است از این همه انحطاط که به نام ادبیات دارد در این کشور بازتولید می‌شود، از این انبوه وقایع‌نگاری و شبه اعترافات که به نام رمان دارد در برابر نفی هنر “سروانتس” و “رابله” قد می‌افرازد. رمان متأسفانه نمی‌خواهد در این کشور از تاریخ خود، نه از تاریخی دیگر، تبعیت کند. شهرزاد از این همه ابهام‌گرایی وحشت برش داشته، انگار کسانی دارند به عمد مبهم‌نویسی را تبلیغ می‌کنند تا مدرن‌تر و یا پسامدرن‌تر جلوه کنند. یاد حرف یک از نویسندگان ایران افتاد که روزی برایش نوشته بود؛ ما در ادبیات نیز هم‌چون سیاست تقلیل‌گرا شده‌ایم، نمی‌توانیم رابطه جهان مدرن رمان و داستان را نسبت با خود تعریف کنیم. ما ادبیات و هنر را نیز به پای مصلحت‌های سیاسی و اجتماعی خود قربانی کرده‌ایم.
شهرزاد نمی‌تواند به این دوستان خود بفهماند که ادبیات مرکز و پیرامون ندارد، شمال و جنوب در آن جایی ندارند، ابرقدرت نمی‌شناسد، همه جا امکان شکوفایی دارد. او بارها گفته است که تا خود را نشناسیم، تا ادبیات گذشته و حال خود را نشناسیم، نمی‌توانیم اثری در خور خلق کنیم.
شهرزاد دلش می‌خواهد در پیشواز از جناب میکل سروانتس تاق‌های نصرت از کتاب‌های بکر برپا شود. می‌گوید مهم نیست که علی‌بابا را من نوشته باشم یا فرزندانم، مهم این است که او نیز به همراه چهل دزد بغداد، در کنار سندباد بحری و سندباد زمینی، در کنار شمس وزیر و ماهیگیر، … لباس رسمی داستان روز بر تن کرده، به استقبال دن‌کیشوت و همراهان در تهران بروند. شهرزاد آرزو دارد، مردم ایران را شاد ببیند، در خانه‌هایی که شب‌ها صدای خواندن داستان فضای آن را رنگارنگ می‌کند و مدارسی که کودکان به جای بلاهت، دانایی می‌آموزند تا بتوانند بر ترس قرون غلبه کنند و امید به زندگی رونق گیرد.
شهرزاد یاد نامه “بورخس” افتاد که برایش نوشته بود؛ آفریدن و حفظ کردن در آسمان آسان است، بر روی زمین اما این دو، دشمن یکدیگرند. حال پنداری در این سرزمین که ایران باشد، همه چیز را به آسمان می‌برند تا در آنجا عده‌ای نجات خود را در نادانی توده‌ها گره زده، مدتی دیگر بر همگان فرمان رانند. شهرزاد تهران امروز را نمی‌تواند درک کند، حیران است از موجوداتی در خیابان‌ها که نه انسان هستند و نه میمون، انگار دارند سیرک بازی می‌کنند.
فکر می‌کند، اگر سروانتس اینجا را ببیند، خواهد گفت؛ آه! چقدر شبیه اسپانیای چهار قرن پیش است، نجیب‌زاده‌ها به دامان فقر افتاده‌اند و شوالیه‌های دلیر سرگردانند، یابوی نزار ما در اینجا اسبی بادپا می‌نماید و قلعه‌‌نشینان بی‌سواد به حاکمان بدل شده‌اند. این “غول” را ببین که چگونه آستین بالا زده، پنداری “دن‌کیشوت” را منتظر است. “شوالیه آیینه‌ها” هم حتماً همین دور و برهاست، حالا سر و کله‌اش پیدا می شود. شهرزادِ عزیز، من که یک بار برایت گفته بودم؛ به نظرم، دیگر زمان آن رسیده تا گذشته و حال در هم آمیزند و به روندی منتقدانه تبدیل شوند. عزیزم! من از تو آموختم که در داستان هیچ کس حق بیان انحصاری ندارد، من در اصل به هویت تو در جهان معاصر معنا بخشیدم، چنان‌که دیگران دارند، هویت مرا تکامل می‌بخشند. من سعی نمودم تا بیان را از دسترس حلقه محدود نخبگان در بطن قدرت، خارج کنم. جهان ما در داستان دمکراتیک‌ترین مکان دنیاست، فضایی آزاد که هر کس می تواند تفسیر خویش را از جهان ابراز دارد، در دنیای ما، در رابطه بین آدمیان، هیچ جزمی، چه سیاسی وعقیدتی و چه مذهبی حاکم نیست. دوست گرامی‌ام، شهرزاد خوبم! فکر نمی‌کنی، ما عاقل‌ترین عاقل‌ها هستیم، اگر چه سراسر خیالیم؟ این حق ماست که همیشه چون موج بتوفیم، ادبیات یعنی همین. مگر واقعیت ثابت است که من تو و یا آدمیان داستان‌های ما ثابت باشند؟
شهرزاد می‌گوید؛ زمانه عجیبی‌ست، حاکمان امروز بر جهان، بر خلاف خلیفه‌‌های زمان ما، دیگر عریانِ عریان هستند، بیچاره نویسندگان جوان در کشورهای مستبد که تا می‌خواهند همین عریانی را داستانی کنند، به دام گرفتار می آیند، رانده می‌شوند، تبعید می‌شوند، ممنوع‌القلم می‌شوند و یا خونشان ریخته می‌شود.

شهرزاد نشسته بر ایوان خانه‌ای در ایران، باد شدیدی آغاز وزیدن کرده است. ابرهای تیره و تار آسمان را پوشانده است. صدای هراسان مرغان خوشخوان از دور شنیده می‌شود. ماهیگیران تور به دریا انداخته‌اند. “فانوس دریایی” از دور می‌درخشد. پاسبانی در میدان آزادی دارد گل سرخ به عابرینی هدیه می‌دهد که هر یک کتابی در کنار نانِ شب در کیف دارند.
شهرزاد به مراسم بزرگ استقبال از سر وانتس در تهران فکر می‌کند. باید لباس نوی خویش بر تن کند و به فرودگاه برود. هواپیما ساعت شش صبح بر زمین خواهد نشست، چند تن از فرزندانش در ایران نیز او را همراهی خواهند کرد.

شهرزاد نشسته است جلوی صفحه کامپیوتر، صفحه‌ای را در اینترنت می‌گشاید، صفحه مربوط می‌شود به داستان‌نویسان معاصر ایران. در نخستین تصویر، مردان و زنان جوان بسیاری نشسته‌اند پشت صفحه کامپیوتر و دارند همچنان می‌نویسند. بر نخستین صفحه آن نوشته شده است:
خیال ناب زاده ذهن ناب است.
سایه هردرختی بر روی زمین در برابر آفتاب، با هیکل آن درخت در رابطه است. از درختان نونهال نمی‌توان و نباید انتظار سایه‌ای بزرگ داشت. اما از هر درختی که بخواهد بماند و بشکوفد و سایه بگستراند، باید انتظار داشت تا ریشه در خاک عمیق‌تر بدواند.

نگرش اجتماعی و چالش های روسپیگری در ایران – پریسا تربتی

اسفند ۱۳۹۰

به گواهی تاریخ ، روسپیگری در میان جوامع بشری سابقه ای دیرینه دارد و به شروع شهرنشینی و تمدن باز می گردد. تقریبا در همه کشورهای جهان این پدیده علی رغم موانع فراوان اجتماعی و مذهبی، وجود داشته و دارد. در خیلی از کشورهای دنیای قدیم نظیر  فنیقیه و بابل و هند ، روسپیگری در قالب مذهب و دین توجیه می شده است. به این معنا که روسپیگری بخشی از مراسم دینی این اقوام به حساب می آمده است. به عنوان مثال در معابد بابل تمامی دختران موظف به حداقل یک بار روسپیگری پیش از ازدواج بودند . به گفته مورخین دختران در بابل ، با هزینه ای که از این راه به دست می آوردند ؛ جهاز خریداری می کرده اند.
در مباحث مربوط به جامعه شناسی انحرافات، روسپیگری به رفتار جنسی اطلاق می‌شود که تنها هدف آن کسب درآمد مادی است و لذت جنسی در یکی از طرفین وجود ندارد.
جامعه شناسان علت روسپیگری را فقر و گرسنگی، تربیت نادرست خانوادگی ، بیکاری، شرایط اقتصادی، مهاجرت، بی سوادی ،اعتیاد، طلاق و تنشهای خانوادگی و انحراف والدین می دانند.
روانشناسان نیز علت فحشا را تنها محدود به مسائل اجتماعی نمی دانند و علل روانی مثل تنوع طلبی، ضعف هویت اخلاقی ، اختلال هویتی و هیجان طلبی را در اقدام به آن دخیل می شمارند.
لازم است میان روسپیگری و مقوله‌ای به نام «بی‌مبالاتی جنسی» تفکیک قائل شد.
بی‌مبالاتی جنسی آن نوع رفتار جنسی است که عرف جامعه، هنجارهاو ارزش‌های مرتبط با آن، لحاظ نشده باشد.
دو مفهوم «روسپیگری» و «بی‌مبالاتی جنسی» علل و دلایل متفاوتی دارند.
روسپیگری بیشتر معلول «فقر مادی» است، بدین معنا که زنانی که از لحاظ وضعیت معیشتی دچار نقصان هستند لاجرم برای امرار معاش به صورتی «ناخواسته» و «جبری» به این انحراف تن می‌دهند. ولی بی‌مبالاتی جنسی بیشتر معلول «فقر معنوی» است، در این حالت فرد منحرف به هنجارهای جامعه بی‌اعتنا است و با تکیه بر خصایصی لذت‌ جویانه، صرفا به دنبال تمتع جنسی است. مسایلی چون فقدان جامعه‌پذیری و اختلالات روانی نیز در این مبحث واجد اهمیت است.
هر چند فقر فرهنگی نیز در بروز پدیده روسپیگری بی تاثیر نیست اما جامعه شناسان علت آن را عمدتا در فقر اقتصادی جستجو می کنند . کارشناسان معتقدند فقر به عنوان مهترین عامل ایجاد این تجارت در دنیا است . آمارهانشان می دهد که بیش از ۷۰ درصد افراد فقیر در دنیا را دختران و زنان تشکیل می دهندکه عمده آنان درکشورهای درحال توسعه زندگی می کنند عده ای از دختران خیابانی هم با انگیزه های شخصی نظیر انتقام گرفتن از جامعه دست به خود فروشی می زنند . اعتیاد زنان نیز که در سالهای اخیر بسیار شایع شده است از جمله دلایل عمده گرایش زنان به روسپیگری است . سازمان بهزیستی کشور طی تحقیقی از مراکز بازپروری خود اعلام کرده است که بیش از ۷۰ درصد از زنان آسیب دیده که در این مرکز نگهداری می شوند دراثر مشکلات خانوادگی به سمت انحراف سوق داده شده اند. براساس این آمار ۵۰ درصدزنان خیابانی دچار اختلالات روانی قابل کنترل با دارو هستند و حدود ۱۰ درصد آنان اعتیاد به مواد مخدر دارند کمتر از ۵ درصد آنان آلوده به HIV بوده و درصدی هم به هپاتیت مبتلا هستند.

نگرش اجتماعی به روسپیگری در جامعه ایران
عموم مردم ایران دید خوبی نسبت به افرادی که فاحشه خوانده می شوند ندارند . این افراد عموما از سوی سایرین طرد می شوند . مردم همواره از آنان کناره می جویند و در صورت آگاهی از سکونت یک زن روسپی در نزدیکی خانه شان فورا زبان به اعتراض می گشایند و با جمع آوری استشهادهای محلی خواستار اخراج این افراد از محله سکونتشان می شوند . چنانکه گفتیم یک از مشکلات گریبان گیر زنان خیابانی نیز نگرش بد و ناعادلانه ای است که نسبت به این پدیده وجود دارد.
اگر می بینیم در جامعه ما روسپی گری موجود است باید بدانیم که هیچ کس جز ما مقصر نیست . ما هستیم که با ساختن یک جامعه شهوت ران و هوسباز چنین فلاکتی را برای خود و هم میهمنانمان فراهم ساخته ایم .
یک لحظه تصور کنیم که هر آن ممکن است عزیزترین های ما هم در زمره این افراد قرار بگیرند . در این جهان پر رمز و راز وقوع هیچ چیز را نمی توان محال پنداشت . اگر امروز در خانه نشسته ایم و هیچ گاه مشکلاتی نظیر روسپیگری فضای گرم خانوادگی ما را تهدید نکرده از کجا معلوم که فردا چرخ روزگار عزیزترین های ما را هم مبدل به افراد خود فروش نکند .
این قدر کوته بین نباشیم . باید به یاد داشته باشیم که وقتی فساد پا به جامعه ای گذاشت خیلی زود همه گیر می شود و آنگاه است که هیچ کس از گزند آن در امان نخواهد بود . مگر آنانی که از پیش حقیقت های تلخ را شناخته اند و خود را برای مقابله با آن ها آماده کرده اند.

چگونه باید بود؟
دو واقعیت غیر قابل چشم پوشی در رابطه با روسپیگری وجود دارد :
یکی اینکه روسپی گری یک عامل مخرب است و باید با آن مبارزه نمود . روسپی گری نه تنها به خودی خود نوعی ظلم و آزار نسبت به زن به حساب می آید بلکه پدیده ناهنجار اجتماعی است و کارشناسان برای رسیدگی به شرایط و وضعیت این افراد به دلیل قوانین مختلف و نگاه های سنتی با مشکلاتی روبرو هستند. گروهی از کارشناسان بر این باورند که باید به این زنان خدماتی ارائه شود تا بتوان به نوعی از پیشرفت این پدیده جلوگیری کرد اما در عین حال برخی دیگر معتقدند که هر نوع خدماتی به این افراد به منزله تشویق به فعالیت آنهاست.
دوم اینکه حساب زنان روسپی کاملا از سایر گناهکاران و خاطیان جداست . زیرا انگیزه آنها ارضای امیال شهوانی خود نیست . بلکه آنان به ناچار به این گناه روی آورده اند و از این رو نوعی مجرم غیر عمد تلقی می گردند . ضمنا نباید این واقعیت را از نظر دور داشت که مقصر اصلی در گرایش افراد به روسپیگری جامعه است که با شرایط نامساعد خود زنان و دختران را به خود فروشی ترغیب می کند.
بر این اساس یک راه حل صحیح و منطقی برای مبارزه با معضل روسپیگری تغییر نگرش نسبت به این پدیده است . لازم است تا تک تک ما به کلی در دیدگاه خود نسبت به این قضیه تجدید نظر کنیم و افراد خود فروش را نه به عنوان انسان هایی از دست رفته بلکه به سان افرادی ببینیم که هنوز می توانند دیگر باشند و دگرگونه زندگی کنند .
چالش های موجود در مورد مساله روسپی گری:
چالش فقدان نظریه جنسی در ایران

فقدان بحثهای جدی کارشناسانه، ریشه‌یابی و آسیب‌شناسی این پدیده اجتماعی بجهت سنتها فرهنگ، دید عمومی جامعه و همچنین دین به عنوان عاملی بازدارنده چنین بحثهای مطرح است.

چالش دیگر، جنسیتی کردن مسائل جنسی در ایران:
دربحث انحراف ها فقط بر دختران متمرکز می شویم اما وارد بحث پسران و مردان که آنها هم می توانند عامل بسیاری از انحراف ها باشند نمی شویم.
چالش تابو کردن مسائل جنسی و آموزه های جنسی:
نتایج نشان می دهد کودک در سن سه تا شش سالگی با پدیده کنجکاوی های جنسی مواجه می شود اما از آنجا که طرح صحیح مسائل جنسی در کشور ما به صورت تابو درآمده اطلاعات صحیح به کودک داده نمی شود و کودک در سن نوجوانی اطلاعات را از منابع دیگر به دست می آورد. تحقیقات نشان داده که گرفتن اطلاعات از منابع دیگر فرد را بیشتر در معرض انحرافات قرار می دهد.
بسیاری از افراد در معرض آسیب، تصویر مثبت بدنی از خود ندارند و چون ارزش و عزت نفسی برای خود قائل نیستند با اقدام به روسپیگری به دنبال اثبات و ابراز خود در جامعه هستند.

نگاه قانون گزار ایرانی به این پدیده نگاه جرم انگارانه است
نگاه قانون گزار ایرانی به این پدیده نگاه جرم انگارانه است. رویکرد مقابل آن هم جرم زدایانه است. به این معنی که در بعضی کشورها جرم تلقی نشده است. رویکرد میانه ای هم وجود دارد که در عین جرم بودن خدماتی به این زنان ارائه شود تا وضعیت آنها و مشتریانشان وضعیت پر خطری نباشند.
کشورهایی که با جرم انگاری روسپی گری مخالفند این استدلال را دارند که تا وقتی مشکلات اقتصادی و اجتماعی در کشورها وجود دارد و تقاضا برای ان است جرم دانستن ان باعث می شود روسپی گری به اماکن عمومی کشانده و امنیت زنان و مردان را به خطر بیاندازد . بسیاری از کشورها با به رسمیت شناختن روسپی گری برای آن مکان و زمان خاص و ضوابط مشخصی قرار داده اند و روسپی گری در اماکن عمومی را جرم می دانند .

روسپیگری و خلاء قانونی:
با بررسی مواد قانون مجازات عمومی و قانون مجازات اسلامی معلوم می‌شود قانونگذاری در قانون مجازات عمومی با عنایت به موضوع روسپیگری و با مدنظر قرار دادن چرایی جرم انگاری این رفتار به جرمزدایی از آن پرداخته است. اما قانون گذار در قانون مجازات اسلامی یا به کل از موضوع غفلت کرده و در هنگام تصویب قانون این موضوع را مدنظر نداشته یا تصور نموده با وجود مجازات¬های حدی و نیز مجازات¬های مندرج در فصل هجدهم از کتاب پنجم قانون مجازات اسلامی، نیازی به جرم¬انگاری مستقل در مورد این رفتار وجود ندارد و تمامی مصادیق روسپیگری مشمول یکی از این دو دسته قوانین می¬شود. لذا این تلقی اشتباه، منجر به ایجاد خلأ قانونی در این موضوع شده است.
در ایران، مجازات هایی که در مورد این زنان صورت می گیرد عبارتند از : ۱. اجرای حدود که صد تازیانه را در بر می گیرد ۲. سنگ سار کردن در مواردخاص مسلما در حال حاضر هیچ کدام از این مجازا تها صورت مدنی و انسانی نداشته و از دیدگاه حقوق بشر نوعی خشونت محسوب می گردد و جامعه نیازمند است تا از روش های خاص دیگری برای کنترل این پدیده استفاده نماید. در سال های اخیر طر ح هایی نیز برای کنترل این عارضه مطرح شده است. خانه های سلامت که پایگاه نگهداری زنان خیابانی و دختران فراری است که هنوز به دایره ی فساد وارد نشده اند، هم چنین کانو ن های اصلاح و تربیت و همچنین رواج ازدواجِ موقت در جامعه از پیشنهادات دیگر می باشد.
آن چه که از شواهد بر می آید این مجازات ها و اقدامات نتیجه ی موثری در بر نداشته و فقط به نوعی سعی در پاک کردن صورت مساله نموده است ؟
بر چسب زدن از سوی مراجع قضایی و امنیتی به زنان و دخترانی که به نوعی با این مسأله در گیر شد ه اند خود می تواند کنترل این مسأله را پیچیده تر نماید پس لازم است مسئولان، مدیریت اجرایی شایسته و انسانی نسبت به این مسأله داشته باشند.
در سا ل های اخیر از سوی مسئولان به این نکته پرداخته می شود که ازدواج موقت یک راه کار برای برخورد با پدیده ی زنان خیابانی است، قطعا تشویق و ترویج ازدواج موقت به سلامت جامعه کمکی نخواهد نمود، زیرا در جامعه ی ایران که نهاد خانواده از تعاریف خاص خود بر خوردار است اگر ما این راه را باز بگذاریم در حقیقت به مسأله در شکل جدید رسمیت بخشیده ایم.

معاشرت با مردان
به موجب ماده‌ی ۶٣۷ قانون مجازات اسلامی «هرگاه زن و مردی که بین آنها علقه زوجیت نباشد، مرتکب روابط نامشروع یا عمل منافی عفت، غیر از زنا، از قبیل تقبیل یا مضاجعه شوند، به شلاق تا ۹۹ ضربه محکوم خواهند شد و اگر عمل با عنف و اکراه باشد فقط اکراه‌کننده تعزیر می‌شود».
بنا براین مجازات روابط عاشقانه و آزاد زن و مرد، هرگاه در حد زنا هم نباشد، ۹۹ ضربه شلاق است.
سوای نوع روابطی که ماده‌ی ۶٣۷ به آن توجه دارد، روابط زن و مرد در حدود معاشرت دوستانه ممکن است مصداق عمل مجرمانه قرار گیرد. قضات و مجریان سخت‌گیر معمولا از مفاد ماده‌ی ۶٣٨ قانون مجازات اسلامی استفاده می‌کنند و زنان را در مواردی هم که عمل آن‌ها مجرمانه نیست به بهانه‌ی جریحه‌دار کردن عفت عمومی به مجازات می‌رسانند. به موجب ماده‌ی ۶٣٨ «هرکس علنا در انظار و اماکن عمومی و معابر تظاهر به عمل حرامی نماید، علاوه بر کیفر عمل به حبس از ده روز تا دو ماه یا تا (۷۴) ضربه شلاق محکوم می‌گردد و در صورتی که مرتکب عملی شود که نفس آن عمل دارای کیفر نمی‌باشد ولی عفت عمومی را جریحه دار نماید فقط به حبس از ده روز تا دو ماه یا تا ۷۴ ضربه شلاق محکوم خواهد شد.»
قضات و مجریان در دادگاه‌های اخلاقی موسوم به دادگاه‌های منکراتی، می‌توانند با سوءاستفاده از این ماده‌ی قانونی به هریک از رفتار طبیعی، اجتماعی و جلوه‌های انسانی زندگی شهروندان عنوان مجرمانه بدهند و آن را از جمله جرایمی برشمارند که «عفت عمومی» را جریحه‌دار می‌کند. بسیار دیده شده که زن و مردی را به جرم آن‌که در اتومبیل، یا سینما، یا پارک، یا عروسی و مهمانی کنار هم نشسته‌اند بازداشت و محکوم به مجازات مندرج در ماده‌ی ۶٣٨ کرده‌اند. این مجازات زیر عنوان فعل حرام به اجرا گذاشته می‌شود.
با آن‌که ماده‌ی قانونی مورد بحث آزادی‌های شهروندان زن و مرد را به یک‌سان محدود می‌کند، ولی زنان بیش از مردان از این ماده‌ی قانوی صدمه خورده‌اند. علت آن است که در جوامعی نظیر ایران، حساسیت‌های اجتماعی نسبت به رفتار زنان زیاد است و در شرایطی که قانون مبهم نوشته شده باشد و جرم در آن به دقت تعریف نشده باشد، زنان بیش از مردان هدف سوءظن‌ها قرار می‌گیرند. حساسیت‌ها در حوزه داوری ضابطین دادگستری، مامورین منکراتی و قضات و مجریان جزم‌اندیش و خشکه مقدس تبدیل به مجازات‌های سخت اسلامی و قانونی می‌شود.
این است که اغراق نیست اگر بگوییم تحت تاثیر موادی از قانون مجازات اسلامی و کاستی‌های آن، حوزه‌ی خصوصی زندگی شهروندان زن زیر ذره‌بین پلیس اخلاقی است که هر گزارشی علیه زنان را جدی می‌گیرد و با این ادعا که می‌خواهد ارزش‌های اسلامی را رواج دهد برای زنان پرونده درست می‌کند.

تجربه سوئد درمبارزه با روسپیگری
مرکز عدالت زنان – برای قرن‌ها این کلیشه گفته شده است که “روسپیگری همیشه بوده و خواهد بود”، اما اینک، موفقیت یک کشور در از میان برداشتن روسپیگری همانند فانوسی است که راه را روشن کرده است. سوئد تنها در طول پنج سال توانسته است شمار زنان روسپی‌ در این کشور را به‌طرز چشمگیری کاهش دهد.
روسپیگری در استکهلم، پایتخت این کشور، دوسوم کاهش یافته است و در دیگر شهرهای بزرگ نیز به‌طور کامل حذف شده است. این در‌حالی است که در سه دهه گذشته، به سبب قانونی بودن روسپیگری، فاحشه‌خانه‌ها و مراکز ماساژ در سوئد رشد زیادی داشتند.
این نکته جالب است که هم‌اکنون شمار زنان خارجی که برای روسپیگری به سوئد قاچاق می‌شوند بسیار کم است. مقامات دولتی در سوئد تخمین می‌زنند که در ظرف سال‌های گذشته، تنها ۲۰۰ تا ۴۰۰ زن و دختر در هر سال، به این کشور قاچاق شده‌اند. این آمار در مقایسه با ۱۵ تا ۱۷ هزار زن و دختری که به کشور همسایه، فنلاند قاچاق شده‌اند، رقم ناچیزی است.

قوانین مترقی سال ۱۹۹۹
پس از سال‌ها تحقیق و مطالعه، سوئد در سال ۱۹۹۹ قانونی را تصویب کرد که بر اپایه آن، “خرید سکس” جرم محسوب می‌شود، اما فروش آن به‌هیچ‌وجه جرم نیست. منطق پشت این قانون نیز کاملاً روشن است: روسپیگری در سوئد به عنوان “خشونت مرد علیه زن و کودک” تلقی می‌شود. روسپیگری به عنوان شکلی از “بهره‌کشی از زنان و کودکان” تعریف می‌شود و خود عامل بروز مشکلات اجتماعی بسیار است. چراکه برابری‌های جنسی تا زمانی که درصدی از مردان، زنان و کودکان جامعه را خرید و فروش می‌کنند و مورد بهره‌کشی قرار می‌دهند، به نظر دست‌نیافتنی می‌رسد.
علاوه بر راهکارهای مشخصاً قانونی، تمهیدات مهم دیگر نیز در این زمینه مطرح است. به موجب این مقررات، خدمات اجتماعی و امکانات مالی به منظور کمک به روسپیان و نیز آموزش جامعه در نظر گرفته می‌شود.
سوئد با روسپیگری به عنوان فرمی از خشونت علیه زنان برخورد می‌کند. در واقع مردی که از زنی سکس می‌خرد، مرتکب جرم می‌شود. به خاطر همین نیز در سوئد با بیشتر زنان روسپی به مثابه “قربانی” رفتار می‌شود؛ قربانیانی که نیاز به کمک و یاری دارند.
از سویی دیگر، به منظور از میان برداشتن این ذهنیت تاریخی که روسپیگری امری است عادی و گریز‌ناپذیر، عموم مردم آموزش می‌بینند. در واقع مقررات مربوط به منع‌ روسپیگری و خرید سکس، بخشی از برنامه قانونی جامع‌تر در راستای مبارزه با خشونت علیه زنان بود که در سال ۱۹۹۹ تصویب شد.
این قانون نتیجه حرکت جامعه سوئد به سوی «اگالیتارینیسم» یا مکتب تساوی کامل بشر در تمامی امور حقوقی، اقتصادی، سیاسی و اجتماعی و دستیابی به حقوق مساوی و وظایف برابر برای زنان و مردان است.
پدیده روسپیگری که در اغلب کشورها وجود دارد به دنبال خواست جوامع مردانه‌ای است که معتقدند روسپیگری همیشه وجود داشته و خواهد داشت و باید آزاد باشد تا آنان دسترسی به منبع ارضای نیازهای نامشروع و غیراخلاقی خود را داشته باشند. در مقابل زنان سوئدی با جبهه‌گیری در مقابل این باور ناصواب اعلام کرده‌اند: «اینکه روسپیگری همیشه وجود داشته به آن معنا نیست که باید ادامه یابد.»

همفکری با منابع
کانون زنان ایران
مرکز عدالت زنان

در مورد نقد کتاب ” احتمالا گم شده ام ” – دوست نویسنده ای از ایران

اسفند ۱۳۹۰

سلام خدمت دوست گرامی

مطلب‌تان را در مورد کتاب ” احتمالا گم شده ام ” خانم سارا سالار خواندم. در تایید مطلب شما لازم دیدم نکاتی را که از نزدیک شاهدش بوده‌ام، بنویسم.
آقای صفریان، جامعه‌ی ادبی ما تا مغز استخوان گندیده و فاسد است و این اصلا اغراق نیست. از قدیم می‌گویند نیمه‌ی خالی لیوان را دیدی، نیمه‌ی پرش را هم ببین ولی به نظر من این‌ ضرب‌المثل گمراه کننده است یا حداقل در بسیاری موارد این‌طور است. در حوزه‌ی مسایل اجتماعی این نیمه‌ی خالی لیوان ( که منظور ناهنجاری سیستم حاکم است) آن نیمه‌ی پر لیوان را هم به گند می‌کشد. نیمه‌ی پر و نیمه‌ی خالی با دیوار چین از هم جدا نشده‌اند.
از ناشر خوش‌نام صحبت کرده‌اید. در این ارتباط باید بگویم که حوزه‌ی نشر کتاب( بخصوص در زمینه‌ی ادبیات ) شبکه‌ای مافیایی حاکم است. چه بسیار از این ناشران “خوش‌نام” وجود دارند که با ریسمان‌هایی پیدا و نهان به حاکمیت وصل هستند. (نمی‌خواهم نام ببرم) وام‌های میلیاردی می‌گیرند و هزار نوع تخفیف دیگر که بدیهی است در مقابل باید مقاصد حاکمیت را به شکلی خزنده پیش ببرند.
با آقای کیاییان، مدیر نشر چشمه، سال‌ها پیش ملاقاتی داشتم. آن زمان مسئول انتخاب کتاب‌های داستان در نشر چشمه آقای درویشیان بود. ایشان داستان‌های مرا خواند و یادداشتی برای آقای کیاییان نوشت تا کتاب مرا در نوبت چاپ بگذارند. ولی چند روز بعد آقای کیاییان در غیبت آقای درویشیان مرا به نشر چشمه خواست و کتابم را زیر بغل‌ام زد و عذرم را خواست. حالا خودتان ببینید موضوع از چه قرار است. چرا نشر چشمه با وجود آن که علایق درویشیان را می‌داند باز او را به عنوان مسئول بخش داستان معرفی می‌کند؟ و اگر معرفی می‌کند چرا نقطه نظرات او را با بد دهنی رد می‌کند؟ ببینید شبکه‌ی مافیایی این جاست و سوء‌استفاده از نویسنده‌ی شریف و ساده‌ای مثل درویشیان در جهت منافع خود و به نوعی منافع حاکمیت. اگر می‌بینید که در میان صدها کتاب، یکی دو کتاب خوب هم چاپ می‌کند، فقط به خاطر رد گم کنی است و این که در نظر بسیاری “خوشنام” باقی بماند. برای این که بیشتر آقای کیاییان را بشناسید بگذارید برای‌تان از همان روزی بگویم که به حضورشان رسیدم. در بین نیم‌ساعتی که او با من حرف می‌زد بارها برای گرفتن امضا یا پاراف کردن نامه‌ای به نزدشان می‌آمدند و من در کمال تعجب می‌دیدم در هر جمله‌ی کوتاهی که می‌نویسد چند غلط املایی دارد. باور کنید دروغ نمی‌گویم. شاید این در مورد یک آدم عادی بی‌اهمیت باشد ولی در مورد مدیر یک نشر بزرگ و با سابقه اصلا کم اهمیت نیست. خوب همین وضعیت در میان ناشران دیگر هم صادق است، و بلکه هم بیشتر.
موضوع دیگری که در جامعه‌ی ادبی ما به شکلی وحشتناک وجود دارد، مسایل غیراخلاقی است. کاش اینجا بودید و با هم به یکی دو محفل ادبی می‌رفتیم تا از نزدیک شاهد عمق فاجعه باشید. واقعا باور نکردنی است. در میان شاعران و نویسندگان (بعضا مشهور) انحرافات جنسی و سوء‌استفاده‌های جنسی غوغا می‌کند. فکر می‌کنم در این مورد همین اشاره کافی باشد. می‌ترسم اگر با جزئیات بیشتر و با ذکر نام و نشان بنویسم، شما هم مثل بعضی های دیگر آزرده شوید و من به هیچ‌وجه نمی‌خواهم که دوستی مثل شما را از دست بدهم. بگذریم.
باور کنید که، حتا در نشریات معتبر، فساد بیداد می کند وبابت چاپ هر شعر پانصد هزار تومان(البته این نرخ چندین سال پیش است) دریافت می کنند و هر گاه بخصوص خانم‌های شاعری که به اندازه‌ی کافی پول نداشته باشند می‌توانند در عوض به منزل سردبیر سری بزنند ! می‌بینید هیچ معیار ادبی برای چاپ و معرفی شعر و شاعری در میان نیست. بی‌خیال کیفیت شعر، کیفیت شاعر را بچسب !
و هستند ناشرینی که بدون در نظر گرفتن کیفیت و ارزش اثر، برای چاپ هر کتاب دو و نیم میلیون تومان(وباز البته این نرخ چندین ‌سال پیش است) از شاعر بینوا می‌گیرد. آن ها که در این بازار مکاره جضور دارند خوب می دانند که از ” که ” یا از ” چه ” می گویم
اما در مورد کتاب خانم سالاری . من این کتاب را نخوانده‌ام، نویسنده‌اش را هم نمی‌شناسم. پس در مورد خود اثر نظری نمی‌دهم. ظاهرا ناشر خواسته است از “احتمالا گم‌شده‌ام” ، “بامداد خمار” دیگری بسازد. ولی در مورد آمار مربوط به نوبت چاپ و تیراژ کتاب‌ها چند نکته را باید ذکر کنم.
اولا بعید است کتابی که نخستین کار نویسنده‌ای است چنین تیراژی یعنی بیشتر از تیراژ کتاب‌های شاملو داشته باشد آن هم با اتکا به ارزش‌های ادبی خود اثر. پس موضوع چیست؟ گذشته از موارد رفاقت و دوستی که البته بعید است چون در این دوران کسی اینچنین برای رفاقت هزینه نمی‌کند، باید چند احتمال را در نظر بگیریم.
اول این که آقای سروش صحت آن‌قدر به قول معروف چپ‌اش پر باشد که هزینه‌ی انتشار کتاب را خودش پرداخته باشد. ( حالا می‌فهمیم که چرا در نقدها این‌قدر به نقش همسر نویسنده اشاره می‌شود! (شوخی کردم) )
اما دوم این که در مورد تعداد نوبت‌های چاپ من نمونه‌های بسیاری را دیده‌ام که خود نویسنده باقی‌مانده‌ی کتاب‌هایش را می‌خرد تا ناشر چاپ دوم را بیرون دهد(البته این مورد هم با بده بستان‌هایی همراه است !)
آقای صفریان من کتاب‌های زیادی را دیده‌ام که به نوبت چاپ هفتم و هشتم رسیده‌اند در حالی که چاپ اول کتاب‌هایشان هنوز در بسیاری از کتاب‌فروشی‌ها روی هم تلنبار شده است. ( فکر می‌کنم اگر درست به یاد داشته باشم کتاب “کافه پیانو” از این دست کتاب‌ها باشد.) خوب این معمایی است که با وجود آن که بارها از دوستان ناشرم علت آن را پرسیده‌ام، هنوز برایم نگشوده باقی‌مانده.(هر دفعه یک جوری مرا می‌پیچانند)
در پایان دلم نیامد یادی از بیژن نجدی به عنوان شاهد مثال نکنم :
بیژن نجدی شاعر ، داستان‌نویس و دبیرِ دبیرستان‌های لاهیجان بود . او که متولد سال ۱۳۲۰ بود ، تنها در سال ۱۳۷۳ ، آن هم با هزار اما و اگر و واسطه و . . . موفق به چاپ نخستین اثر خود شد که همین مجموعه داستان یوزپلنگان می‌باشد . یعنی فقط سه سال پیش از مرگش . بیژن نجدی تا زنده بود ناشناس ماند ، حتی مورد غضب . انتشاراتی‌ها کتاب‌هایش را چاپ نمی‌کردند . نویسندگان و منتقدان نادیده‌اش می‌گرفتند ، او را شاعری رده چهارم و پنجم نامیدند . منزوی‌اش کردند . نابودش کردند .
و پس از مرگش بود که تازه انگار بیژن کشف شد . این هم جز ریا و فریب نبود نه واقعا یک کشف . همسر بیژن تعریف می‌کند که یکی از نویسندگان صاحب‌نام در مصاحبه‌ای سال‌ها پیش از مرگ بیژن گفته بود که در یک کتاب فروشی ، کتاب “یوزپلنگانی . . .” را برداشته و همانجا پاره کرده‌است و ظاهرا این عمل را جزء افتخاراتش به حساب می‌آورده است . همین نویسنده‌ی صاحب نام سال‌ها پس از مرگ بیژن ، در مراسم بزرگداشتی در سخنانی خود را از زمره‌ی یوزپلنگانی برمی‌شمارد که با بیژن نجدی دویده‌اند!
حالا هم می‌بینیم که داستان‌های او حتی به کتب درسی دانشگاهی هم راه یافته‌اند و کتاب هایش به چاپ هفتم و هشتم رسیده‌اند . همچنین در سال ۱۳۷۹ نیز یعنی سه سال پس از مرگش برنده‌ی لوح تقدیر به خاطر بهترین مجموعه داستان می‌گردد درست از طرف همان کسانی که تا زنده بود ، تحقیرش کرده بودند ، نادیده گرفته بودندش ، حذفش کرده بودند . . . عمق فاجعه این‌جاست .
خوب آقای صفریان، دوست گرامی حرف بسیار است. همین‌طور درد.
پاینده باشید.
بهمن ماه ۱۳۹۰

ویدا فرهودی از فروغ فرخزاد می گوید

اسفند ۱۳۹۰

بمناسبت ۲۴ بهمن ماه سالروز در گذشت فروغ فرخزاد – آن سال ۱۳۴۵ بود

وقتی دوستی از من پرسید چرا تو که آنقدر به فروغ فرخزاد علاقه داری چند خطی برای سالروز خاموشی اش[۱] نمی نویسی، راستش اول ترس برم داشت چرا که آنقدر در باره ی این زن جاودانه نوشته اند، که می ترسیدم حرفم تکرار مکررات باشد. اما وقتی از دیدگاه یک زن ایرانی شعر دوست و شاعر به او فکر کردم، به یاد خوانده هایم از او و درباره ی او افتادم، جوهر قلم بر سپیدی کاغذ جاری شد.

دوازده، سیزده ساله بودم که شعر “اسیر” فروغ را در دفتر شعر یکی از همکلاسی ها خواندم و اشک به چشمم آورد. بعد باز خواندمش و در دفتر شعر خودم نوشتمش تا باز و باز بخوانم.
واژه به واژه ی شعر صحنه های نمایشی را از برابر چشمانم عبور می داد. زنی را که هرگز ندیده بودم و نمی شناختم، می دیدم که لبریز از عشق و اشتیاق و اندوه، واژه هارا کنارهم می چیند و آرام آرام اشک می ریزد تا عصاره ی احساساتش را درآن ها بریزد و بنوشاندشان به هر آن که حسش می کند:
تو را می خواهم و دانم
که هرگز به کام دل در آغوشت نگیرم…
(اسیر)
همان هفته بود که فهمیدم دو سه سال قبل (١۳۴۵) پیکرش در کنار قمرالملوک وزیری و ایرج میرزا و… در گورستان ظهیر الدوله آرمیده است. کتاب اسیرش را خریدم و مکاشفه ام ادامه یافت و نیک می دانم ادامه خواهد داشت،:
می بندم این دو چشم پر آتش را
تا ننگرد درون دو چشمانش
تا داغ و پر تپش نشود قلبم
از شعله نگاه پریشانش…
(شعله ی رمیده از دفتر اسیر)
یا:
رفتم مرا ببخش و و مگو او وفا نداشت
راهی به جز گریز برایم نمانده بود
این عشق آتشین پر از درد بی امید
در وادی گناه و جنونم کشانده بود
رفتم که داغ بوسه پر حسرت ترا…
(گریز و درد از دفتر اسیر)
وای انگار از ته دل من حرف می زند. چه حس و صراحتی دارد این زن و کلماتش را چقدر مناسب برگزیده، انگار نه انگار که این شعرها را در عنفوان جوانی سروده است! نوشته هایش را برگ به برگ که نه،حرف به حرف بار ها می خواندم. او مرا به د نبال خود می برد تا زن بودن را بیاموزم: گنه کردم گناهی پر ز لذت در آغوشی که گرم و آتشین بود گنه کردم میان بازوانی که داغ و کینه جوی و آهنین بود… (شعر گناه از دفتر دیوار) آری فروغ به من یکی که خیلی آموخت و فکر می کنم به دیگر زن های پارسی زبان نیز (البته اکنون زنان و مردانی با ملیت های دیگر هم به واسطه ی ترجمه، تسلطش را بربیان و بی شیله پیله بودن و جسارتش را در نگا ه به زندگی دریافته اند). اویی که افزون برآن، ذهن جامعه را گشود و زیر و رو کرد: جامعه ی پدر سالار استبدادی را. گویی روزنه هایی بازکرد که هماره،با هر واژه ی شعرش، پنجره هایی متوالی ساختند رو به سوی رهایی! او در دفتر عصیان پرسش هایی را مطرح می کند که دیگران را جرئت باز گویی شان نبوده و بسیاری را هنوز هم نیست. اندیشه ها و سوال هایی که از وقتی به خود می آییم ما را خوره وار می جوَند بی آن که توان مطرح کردنشان را داشته باشیم. برخی، نهانی، با این پندار ها می زییم و برخی آن ها را، چونان زباله به دور می افکنیم تا آرامش زندگی و روزمرگی مان به هم نریزند: بر لبانم سایه ای از پرسشی مرموز در دلم دردیست بی آرام و هستی سوز راز سرگردانی این روح عاصی را با تو خواهم در میان بگذاردن امروز… (عصیان بندگی از مجموعه ی عصیان) فروغ به قول خواهر نازنینش پوران، “گویی از سیار ه ا ی دیگر بود. او که ناهیدی زاده شده بود صافی و زلالی آب های رونده را داشت. کم تر دروغ می گفت و دوست هم نداشت که دروغ ‏بشنود، از رنگ و روی دروغ زنان، ریاکاران، زورگویان و ستم گران می گریخت، و از تنفس در هوای مانده ملول ‏بود و هر آنچه را که بر ضمیرش می گذشت بی هیچ ترس و واهمه ای بر زبان می آورد.او به هیچ آداب و ترتیبی تن ‏نمی سپرد و زندگانی را با همه ی نمادهایش چه سخت و درشت و خلنده و جان آزار، و چه نرم و نوازا و دل آرام ‏عاشقانه دوست می داشت و به ساده ترین نشانه های حیات کودکانه مهر می ورزید او از ابتدای ورود در صحنه ی شعر”من” دیگری بود، ساده و بی نقاب.” (برگرفته از دست نوشته های پوران فرخزاد درباره فروغ فرخزاد در زنی از سیاره ناهید‎‎‏‎). فروغ خود در جایی می گوید: “کاش می توانستم مثل آدم های دیگر خودم را در ابتذال زندگی گم کنم. کاش لباسی تازه یا یک محیط گرم خانوادگی و یا یک غذای مطبوع می توانست شادمانی را در لبخند من زنده کند. کاش رقصیدن دیگران می توانست مرا فریب دهد و به صحنه های رقص و بی خبری و عیاشی بکشاند. کاش می توانستم برای کلمه ی موقعیت ارزشی قایل بشوم.” و چنین است که این زن جوان شاعر و متفکر ره صد ساله را سی ساله می پیماید و در اوج جوانی به بلوغ می رسد، بلوغی که کماکان ادامه دارد. گر چه جسمش جهان را بسیار زود ترک کرد ه اما شعرش همچنان می زیــَد و می آموزانـَد. فروغ در گفتار، اشعار و نوشته هایش با تمام جوانی (و بی آن که تحصیلات بالای دانشگاهی داشته باشد) نشان می دهد که بر ادبیات فارسی نگاهی عمیق دارد و بر آن مسلط است. بسیار خوانده است و آزموده. وزن و قافیه و صناعات ادبی برایش مشکلی ایجاد نمی کنند هر چند که در نهایت،گاه از آن ها عبور می کند تا گفته و اندیشه ا ش را رساتر باز گوید. بی پروایی او را شاید گاه تنها بتوان با طاهره قرهالعین مقایسه کرد و آن هم در مقیاسی وسیعتر چرا که فروغ خود را مقید دین و آیینی خاص نمی کند. او رهای رها است. از مرگ هراسی ندارد: مرگ من روزی فرا خواهد رسید در بهاری روشن از امواج نور در زمستانی غبار آلود و دور یا خزانی خالی از فریاد و شور مرگ من روزی فرا خواهد رسید روزی از این تلخ و شیرین روزها روز پوچی همچو روزان دگر سایه ای ز امروز ها ‚ دیروزها (بعدها از دفتر شعر عصیان) فروغ در طول عمر کوتاهش به طرزی غریب تحول می یابد چرا که پروایی ندارد از بازتاب حقیقت جامعه. هرچه را می بیند بی هراسی با هنرش (نقاشی، فیلم و به ویژه شعر) تصویر می کند و این است سبب تفاوتش با دیگران. در تولدی دیگر، فروغی دیگر متولد می شود، زنی که در حین جوانی به نقاط مختلف سفر کرده و نکته های بسیار آموخته است. هدفش از این جابجایی ها گشت و گذار عادی نبوده بلکه هر یک بر دانسته ها و تجربه هایش افزوده است و آثارش پر بار تر کرده: “من پری کوچک غمگینی را می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد و دلش را در یک نی لبک چوبین می نوازد آرام آرام پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه می میرد و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد…” (تولدی دیگر) و در جایی دیگر از همین دفترآن چنان مولوی وار به عشق می نگرد که عاشقان را در برابرش جز تسلیم توانی نیست: ای شب از رویای تو رنگین شده سینه از عطر تو ام سنگین شده ای به روی چشم من گسترده خویش شادیم بخشیده از اندوه پیش همچو بارانی که شوید جسم خاک هستیم ز آلودگی ها کرده پاک ای تپش های تن سوزان من آتشی در سایه مژگان من ای ز گندمزار ها سرشارتر ای ز زرین شاخه ها پر بارت بیش از این ات گرکه در خئد داشتم هرکسی را تو نمی انگاشتم… (عاشقانه ها از تولدی دیگر) از این زیباتر و لطیف تر مگر می شود خواهش های دل و جان را بیان کرد!؟! فروغ عصیان زده است. قرار و آرام ندارد. او به خوش آمد یا طعنه های این و آن وقعی نمی نهد. در اندک دوران هستی کوتاهش در این دنیا نه تنها به سنت های پوچ اخلاقی و دینی که بر استبداد حاکم بر جامعه می تازد. چرا که وظیفه اش هم این است. فروغ “هستی آلوده ی زمین” را می بیند و درک می کند: و این منم زنی تنها در آستانه ی فصلی سرد در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین و یأس ساده و غمناک آسمان و ناتوانی این دستهای سیمانی…(از “ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد”) و …. ….سال دیگر وقتی بهار با آسمان پشت پنجره هم خوابه می شود و در تنش فوران می کنند فواره های سبز ساقه های سبکبار شکوفه خواهد داد ای یار، ای یگانه ترین یار…(از” ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد” که پس از مرگ فروغ در بهمن ماه ۱۳۴۵ منتشر شد.) پانوشت: [۱] – ۲۴ بهمن ۱۳۴۵ فروغ فرخزاد شاعر بلند آوازه ایران درگذشت.

———————–

مدرسه فمینیستی:

غم برو شادی بیا -چهارشنبه سوری فرخنده باد – ارسالی، توران رئیسی

اسفند ۱۳۹۰

یکی از آیین های سالانه ایرانیان چهارشنبه سوری است. ایرانیان آخرین سه شنبه سال خورشیدی را با بر افروختن آتش و پریدن از روی آن به استقبال نوروز می روند.چهارشنبه سوری، جشنی بهاری است که پیش از رسیدن نوروز برگزار می شود.مردم در این روز برای دفع شر و بلا و برآورده شدن آرزوهای شان مراسمی را برگزار می کنند که ریشه اش به قرن ها پیش باز می گردد.

افروختن آتش و مراسم آن

در ایران رسم است که پیش از پریدن آفتاب، هر خانواده بوته های خار و گزنی را که از پیش فراهم کرده اند روی بام یا زمین حیاط خانه و یا در گذرگاه در سه یا پنج یا هفت «گله» کپه می کنند. با غروب آفتاب و نیم تاریک شدن آسمان، زن و مرد و پیر و جوان گرد هم جمع می شوند و بوته ها را آتش می زنند. در این هنگام از بزرگ تا کوچک هر کدام سه بار از روی بوته های افروخته می پرند، تا مگر ضعف و زردی ناشی از بیماری و غم و محنت را از خود بزدایند و سلامت و سرخی و شادی به هستی خود بخشند. مردم در حال پریدن از روی آتش ترانه هایی می خوانند.
زردی من از تو ، سرخی تو از من
غم برو شادی بیا ، محنت برو روزی بیا
ای شب چهارشنبه ، ای کلیه جاردنده ، بده مراد بنده
به باور ایرانیان خاکستر چهارشنبه سوری نحس است، زیرا مردم هنگام پریدن از روی آن، زردی و ییماری خود را، به آتش می دهند و در عوض سرخی و شادابی آتش را به خود منتقل می کنند .
پس از پایان مراسم ،درهر خانه یک نفر خاکستر را در خاک انداز جمع می کند، و آن را بیرون می برد و در خاکروبه دان یا در جایی دور می ریزد. در بازگشت به خانه، در خانه را می کوبد و به ساکنان خانه می گوید که از عروسی می آید و تندرستی و شادی برای خانواده آورده است.
در این هنگام اهالی خانه در را به رویش می گشایند. او بدین گونه همراه خود تندرستی و شادی را برای یک سال به درون خانه خود می برد. ایرانیان عقیده دارند که با افروختن آتش و سوزاندن بوته و خار فضای خانه را از موجودات زیانکار می پالایند و دیو پلیدی و ناپاکی را از محیط زیست دور و پاک می سازند.

ملاقات بعد از اعدام!- مینا انتظاری

اسفند ۱۳۹۰

پس از ماهها شکنجه و کشتار و پشت سر گذاشتن هولناکترین تابستان و پائیز تاریخ سیاسی ایران، بلاخره حدود اواسط دی ماه ملاقاتهای عمومی درزندان اوین آغاز شد. در یکی از گروه های بیست نفره که از بلندگوی بند برای ملاقات اعلام میشد ناگهان نام “مریم عبدالرحیم کاشی” نیز خوانده شد…. توی بند همه ما “دوزخیان روی زمین” بر جای خود میخکوب شدیم و مات و مبهوت به همدیگر نگاه کردیم. اشک در چشمانمان حلقه زد….

اولین بار او را در بند یک اوین (بند موسوم به آپارتمان ها) دیدم. یک روز عصر اواخر شهریور شصت بود که “مریم” و همکلاسی ش “مهناز” را به بند ما آوردند. هردو بشدت با کابل شکنجه شده بودند بطوری که بسختی میتوانستند راه بروند. در موقع ورود، به کمک بچه ها زیر بغل آنها را گرفتیم و در گوشه ای از آن بند متراکم جا دادیم و با امکانات ناچیزی که داشتیم به تیمارشان پرداختیم. کف پاهای آنها مجروح و متورم بود. هر دوی آنها روز ۱۸ شهریور در خیابان مصدق (ولیعصر)، مشکوک به شرکت در یک تظاهرات خیابانی، دستگیر شده بودند و بازجویان دادستانی چیز زیادی از آنان نمی دانستند. آن ایام نه ملاقاتی در کار بود و نه حتی اجازه تماسی با خانواده ها … مریم و مهناز از هواداران بخش دانش آموزی مجاهدین خلق بودند که در سال آخر دبیرستان هشترودی تحصیل میکردند.

روزهای بعد در آن بند پرآشوب، بیشتر با هم دوست و مأنوس شدیم… شهریور و مهر ماه آن سال، اوج کشتار زندانیان بود، گاه تا دویست نفر در یک شب… در یکی از شبهای مهرماه که تعدادی از بچه های بند ما از جمله “فرشته نوربخش” را برای اعدام برده بودند و فضای بند بشدت سنگین و غمگین بود، بطور غیرمنتظره ای مریم با صدای بسیار زیبا و پر طنینش شروع به خواندن کرد و چه زیبا و دلنشین میخواند:
امشب در سر شوری دارم، امشب در دل نوری دارم، باز امشب در اوج آسمانم، رازی باشد با ستارگانم،
……….
همه بند ساکت شده و مجذوب صدای زیبای مریم شده بود.

اواخر پائیز همه ما را به بندهای بزرگتر اوین منتقل کردند که من و مریم بهمراه تعداد دیگری از بچه ها، در بند ۲۴۰ پائین، هم اتاق و همسلول شدیم. در آن ایام معمولآ روزهای یکشنبه و چهارشنبه بعد از غروب، جوخه های مرگ در پشت دیوار بند ما برقرار بود و ما با صدای مهیب دهها رگبارِ همزمان که بیشتر شبیه فروریختن بار تریلی حامل تیرآهن بود متوجه شروع اعدامها میشدم و بعد با شمارش تیرهای خلاصی که به مغز همزنجیران مان شلیک میشد در سکوتی سهمگین با یاران گمنام خود وداع میکردیم…

وقتی مریم از باصطلاح دادگاه برگشت آشفته و بهم ریخته بنظر میرسید. در آن دوران دادگاههای چند دقیقه ی فقط توجیه شرعی جنایت توسط آخوندهای حاکم بود. البته صدور حکم مرگ برای هر کدام از ما بندیان بی پناه، محتمل ترین فرض بود و میدانستیم که بهرحال در صف اعدام هستیم… همان شب برای دلداری مریم، با صفا و صمیمیت خاصی که در روابط داخلی زندان داشتیم از او درباره دادگاه پرسیدم ولی درددل خصوصی او مرا هم بهم ریخت…نگرانیش فراتر از سایه سنگین مرگ بود. او با معصومیت خاصی گفت: “مینا این گیلانی خیلی آدم پست فطرتیه…” و بعد برایم از نیت شوم آخوند محمد گیلانی حاکم شرع دادگاهش تعریف کرد که با همان فرهنگ کثیف آخوندی، حین سوال و جواب باصطلاح دادگاه، با نگاه حریصانه ی به او پیشنهاد معامله بر سر جانش را داده بود… مریم وقتی این صحبتها را میکرد از شدت خشم و تنفر میلرزید. سعی کردم با شوخی تا حدودی آرومش کنم و گفتم: این پیرخرفت مگر اینکه دستش به جنازه ما برسه…

اوایل دی ماه یک روز عصر، از بلندگوی بند نام “مریم” و یار دبستانی اش “مهناز” و “مادر نعیمی” و تعداد دیگری از بچه های بند خوانده شد تا با تمام وسایل، که معمولا برای هر زندانی چیزی در حد یک کیسه پلاستیکی بیشتر نبود، آماده خروج از بند باشند. احضار بچه ها با کلیه وسائل شخصی در آن موقع از روز معمولا بوی خون می داد… در همین فاصله گویا مریم، گردن آویز ساعتی اش را که هدیه مادرش بود و برایش خیلی ارزش داشت، به یکی از همبندان که امکان آزادیش بیشتر بود به امانت می سپارد تا نهایتآ بدست خانواده اش برسد.

وقتی بچه ها با سرهای افراشته و چهره های گلگون رفتند تمام بند دوباره در بغض و سکوت تلخی فرو رفت. آن شب باز هم صدای شلیک رگبارهای پی در پی در پشت دیوار بند، دقایق طولانی ادامه داشت و مریم و مهناز و دیگر یاران هم بندشان در “غوغای ستارگان” به “اوج آسمانها” پر کشیدند و ما ماندیم و کابوس شلیک تیرهای خلاص بر مغز دوستانمان و شمارش آن در سینه هایمان: ۱۳، ۳۹، ۴۷، ۵۹، … کابوسی که بعد از سی سال هنوز آثارش بر روی تک تک سلول های مغز ما باقیست.

پس از ماهها شکنجه و کشتار و پشت سر گذاشتن هولناکترین تابستان و پائیز تاریخ سیاسی ایران، بلاخره حدود اواسط دی ماه سال شصت، ملاقاتهای عمومی درزندان اوین آغاز شد. در یکی از گروه های بیست نفره که از بلندگوی بند برای ملاقات اعلام میشد ناگهان نام “مریم عبدالرحیم کاشی” نیز خوانده شد…. توی بند همه ما “دوزخیان روی زمین” بر جای خود میخکوب شدیم و مات و مبهوت به همدیگر نگاه کردیم. انگار که برای لحظاتی از صف اعدام و شبهای تیرباران اوین، یکباره به صف ملاقات خانواده ها در بیرون زندان پرتاب شده باشیم. اشک در چشمانمان حلقه زد….مریم یک هفته بود که تیرباران شده بود و حالا پدر و مادر مظلومش در آنطرف دیوارهای قطور و میله های پوشیده از سیم خاردار، منتظر ملاقات عزیزشان بودند… در همان چند ماه زندان, آنقدر سنگدلی و شقاوت در حق زندانیان بی پناه دیده و تجربه کرده بودیم که هیچ توهمی نسبت به این رژیم در ذهن ما باقی نمانده بود و هیچ توقعی حتی در حد ذره ای از انسانیت و انصاف، از آن جلادان نداشتیم. ولی تصور حال و روز آن پدر و مادر بی پناه که بعد از ماهها دربدری و دوندگی, با بی تابی چشم انتظار اولین دیدار با فرزند دلبندشان بودند و حالا بجای ملاقات، خبر اعدام او را با نیشخند یک پاسدار پلید به همراه کیسه پلاستیکی لباسهایش دریافت می کردند، حتی برای ما هم که در قلب جنایات رژیم بسر میبردیم، سخت تکاندهنده و جان سوز بود…. ما مدتها بود که با تمام وجود و با جسم و جان خویش “دوران طلایی” آن “امام بزرگوار” را تجربه میکردیم.

۱۳۹۰

ابراهیم یونسی -۱۳۰۳ – ۱۳۹۰

اسفند ۱۳۹۰

ابراهیم یونسی نویسنده ی کتابهای:
هنر داستان نویسی
مادرم دوباره گریست
گورستان غریبان
شکفتن باغ
اندوه شب بی‌پایان
و بیشتر….
و متر جم آثاری چون:
آرزوهای بزرگ
اسپارتاکوس
تاریخ ادبیات روسیه
جنبه‌های رمان
داستان دو شهر
دفتر یادداشت روزانه یک نویسنده
سه رفیق
تاریخ اجتماعی هنر
یونسی، پیرانه سرخاطرات خویش را نیز با عنوان‌ “زمستان بی‌بهار“ منتشر کرده است
روز چهارشنبه ۱۹بهمن ماه در گذشت
و در ” بانه ” کردستان شهر محل تولدش به خاکسپرده شد.
نمی دانیم جای خالی چنین پیشکسوتانی چگونه پر خواهد شد؟
ادبیات ما سخت نیازمند اینگونه راد مردان است
نامش ماندگار و راهش پر رهرو باد

یک تذکر – کاظم مجابی

اسفند ۱۳۹۰

یک یاد داشت دریافتی
—————–

سردبیر محترم گذرگاه با سلام
من فقط یک خواننده ام و ابدن در کار نوشتن از هر نوعش نیستم
گذرگاه را هم همیشه نگاه می کنم و پاره ای از مطالبش را می خوانم
مزاحم شده ام برای اشاره به یک نوشته که در مجله ای خواندم
سر دبیر در مقاله ای چندین بار بجای ” مرهم ” متاسفانه سهل انگارانه ” مرحم ”
به کار برده است.
نمی دانم چرا این نویسندگان مدعی یک لغتنامه فارسی کنار دستشان نمی گذارند
یا زحمت یک دقیقه ای به خود نمی دهند اینترنت را باز کنند.
خواننده چندشش می شود وقتی که این همه بی توجهی را می بیند.
من گاه فکر می کنم نکند در این حد فقر دانستن دارند
فقط ” مرهم و مرحم ” نیست ” خواست و خاست ” و چندین مورد دیگر هم هست
از مزاحمت پوزش می خواهم

سه قاپ -علی اصغرراشدان

اسفند ۱۳۹۰
سراشیبی کوره پزخانه‌های کنار غسالخانه را پیش گرفتند. پسربچه دنبال سایه عیدی می‌شلید. آب آویخته بینی خود را با سر آستینش پاک کرد و گفت:

– آقاعیدی،پس تمرین مجلس ختنه‌سوران چی میشه؟نگارخانوم منتظره‌ ها!
– فضولی موقوف! هرجا من رفتم،دنبالم بیا.
کوره راه کناره‌ی گودال پرلجن را گذشتند. فاضلاب شهر توی گودال جمع می‌شد.آب فاضلاب ازخراب شدگی جوی کنارخیابان توی گودال می‌ریخت.بوی لجن و تعفن بینی پسربچه را سوزاند.از محل ریزش گندابه،بخار سفیدی بلند می‌شد.سگ‌های ولگرد در اطراف کوره راه یله بودند.آت و آشغال کناره‌ی گندابه را بو می‌کشیدند.هراز گاه تکه استخوان یا روده و شکمبه‌ی گندیده‌ای را به نیش می‌کشیدند.گروهی سگ گردن کلفت دنبال یک ماده سگ افتاده بودند.
سه قاپ بازهاکناردیوار خرابه‌ی دنچی،حلقه زده بودند.یکی – دو نفر هوای حلقه را داشتند و گوشه و کنار را می‌پائیدند.غلام قجر و اتورکج پا و استاد وهاب مقنی، لیلاج‌های شهر،هر کدام جماعت یک داو را لات و لخت کرده بوند.و حالا،باجیب‌های ورم کرده،رو در روی یکدیگر چندک زده و گرگی نشسته بودند.غلام دو- سه دور قاپ‌ها را روی زمین پخش و جمع کرد.اوتورباصدای نکره و کلفت خود سرفه کرد.نگاه‌های وادریده‌ی تماشاچی‌های سرپا ایستاده،به طرف او برگشت.نگاه تماشاچی‌ها دنبال برد و باخت و رد و بدل اسکناس‌های مچاله شده بود.نفس توی سینه‌ها حبس شده بود و کسی نتق نمی‌زد.
عیدی،بی سروصدا،از لای دیوار گوشتی به درون حلقه‌ی داوبازی خزید و بالای سر سه‌قاپ اندازهای گرگی نشسته،ایستاد.حلقه ناگهان ازهم باز شد.سه قاپ اندازها بلند شدند.لیلاج‌ها جمع‌شان جور شده بود.عیدی نگاه تحقیرآمیزی به غلام انداخت و اخم‌هاش را توی هم کرد.غلام خود را جمع وجور کرد و سوزش نیش قلمتراش عیدی را روی پوست سینه‌ی خود حس کرد.دندان کروچه کرد و لب به دندان گزید و توی دلش گفت
«اگه دفنت نکردم،تخم حرومم!»
اوتور کج پا دست‌هاش را از دو طرف باز کرد.دست‌هاش را روی سینه‌ی جماعت گذاشت و فشار داد و ماغ کشید:
– برین کنار!یااله دست و پارو گشاد کنین!مگه نمی‌بینین کی اومده!…بفرما داش عیدی دیگه!بفرما بالا!تو سینه کش آفتاب بشین و پشت‌تو تکیه بده به دیفال!خودم دربست نوکرتم به علی!بیشین!استاوهاب همه‌رو لات و لخت کرده ناکس!جمالتو عشقه به مولا!
عیدی پشت به دیوار و رو به آفتاب،چمباتمه زد.دونفرکنارحلقه به پائیدن اطراف مشغول شدند.یک نفر سوت ملایمی کشید.اوتور قاپ‌هارا به پشت دیوار پرت کرد. قماربازها پول خوردها و اسکناس‌هارا از جلوی شان جمع کردند و توی سوراخ – سمبه‌ی لباس و جوراب‌هاشان قایم کردند و به بازی شیروخط پرداختند.
پاسبانی،آرام و بی صدا،خود راکنار جماعت رساند و سرک کشید.صحنه را پائید و بازی کن‌هارا از زیر نظر گذراند.کهنه کارهای همیشگی جمع بودند.پاسبان چشم غره‌ای رفت و دندان کروچه کرد.کلاه از سرخود برداشت،پیشانی و پشت گردنش را خاراند. سرفه‌ی پرصدائی کرد و فحش داد:
– بی‌پدرا پیش کولی معلق میزنن!عیدی،اوتور کج‌پا،غلام کوره و استاوهاب مقنی! گاوهای پیشانی سفید شهر و از کفر ابلیس مشهورتر،دارن شیر و خط بازی می‌کنن! ارواح ننه تون!به ریش باباتون بخندین!
اوتور چشمکی به یکی از بپاها زد.مشت مچاله‌ی بپا توی مشت پاسبان خالی شد. پاسبان مشت پرش را توی جیبش چپاند و کلاهش را روی سرش گذاشت.کمی با دسته‌ی باطومش باز‌ی کرد و پوزخند لاقیدانه‌ای زد و دور شد.
اوتور یک دست سه قاپ براق و تمیز از جیبش بیرون آورد و توداو پخش کرد.استاد وهاب سه قاپ را دو- سه دور به سینه‌ی خشت پخته پاشاند و آن‌ها را به باز‌ی و مغازله گرفت.عیدی خود را جابه‌جا و محکم کرد و گفت:
– اوس وهاب خدا بد نده!باز انگار سایه منو دور دیدی و از آقا دائید آوردی!
– بدنبینی داش عیدی.امروز میخوام سه قاپ آخرمو بزنم!هستی و نیستی‌مو به همین اوتور ذلیل مرده فروخته‌م و آورده‌م.میخوام لیلاجا را خاکسترنشین کنم و بعدشم قمار رو ببوسم و بگذارمش کنار.دست رو قرآن زده‌م.
– ببینیم و تعریف کنیم!توبه‌ی گرگ مرگه!تموم قماربازا قلق شون همینه داشم!
عیدی مشت بسته‌اش را دراز کرد و گفت:
– تموم چپ‌مو خونده‌م!
استادوهاب سه قاپ را توی مشت خود نگاه داشت و گفت:
– داش عیدی،نوکرتم.دوستیم به دوستید،جو بیارو زردآلو ببر.پول رو کن،تا چپ تو بخونم!
صورت عیدی گل انداخت.رگ پیشانیش ورم کرد.گوشه‌ی سبیل آویخته‌اش را جوید. دسته اسکناس را به زمین کوبید و گفت:
– مردم سر آقادائیشون سه قاپ نمیزنن که!دو برابر چپ موخونده‌م!
– دلخور نشو داش عیدی!سه قاپ بازی تعریف و تعارف ور نمیداره!پول جلوت نباشه، دستم می‌سوزه.نوکرتم.دو برابر چپ تم خوب خوندی،نوش جونت!
استادوهاب سه قاپ را روی زمین پخش کرد و گفت:
– سه اسب!نقشه!چپ ت چنده؟
– بیست تومنه.
– دو برابرش میشه چل تومن. سه چارتا میشه دوازده تا.صدوبیست تومن رد کن بیاد!
دیوار گوشتی و حلقه‌ی تماشاچی به زمزمه درآمد.کلمات قصار و خوش‌گوئی موافقین و مگس‌های معرکه گل کرد:
– دست خوش!
– سرت خوش!
– دست مریزاد!
– دمت گرم!
– به جونت بریزه!
– رو کشاله‌ی رونت بریزه!
– خنازیر بگیری!
– چشات تو آقادائیم!
استادوهاب مشت پرش را وسط داوگرفت وگفت:
– چپ‌م،همه‌ش داش عیدی!نوکرتم که حریفی!
-دو چپ تو خونده‌م،اوستا!
– گل خوندی جاهل عیدی،نوش جونت!
عیدی سه قاپ را به سینه‌ی خشت کوبید.قاپ‌ها قل- واقل خوردند و رو زمین آرام گرفتند.
– دو اسب،چپت چنده؟
– پنجاه تومن.
– دو چپ ت میکنه صد تومن.دویست چوب اخ کن بیاد!
استادوهاب قاپ‌ها را جمع کرد.عیدی مشت بسته‌ی خودرا دراز کرد وگفت:
– سه چپ‌مو خونده‌م!
– سه چپ تو خوش خوندی داشم!
– یه اسب و دو خر.بز آوردی داشم.چپ‌م پنجاه تومنه.چارصدوپنجاه تومن ردکن بیاد!
– مردم از آقادائی شون میارن!
– چشت تو آقادائیم!
استادوهاب قاپ‌ها را بین انگشت‌هاش قطار کرد. عیدی مشت خودرا گره کرد و گفت:
– مشت مو خونده‌م!
– باشه،مفت چنگت.بگذار گیر تو بیاد داشم.قبوله.ببر.حریفی.نوش جونت!
استادوهاب قاپ‌ها را رها کرد.عیدی دست خودرا دراز کرد و زیر قاپ‌ها زد و گفت:
– من سوخته‌م!
قاپ‌ها روی زمین آرام گرفتند.سه نقش بودند.استاد وهاب دست به ران خود کوفت و داد کشید:
– بابا سگ مسب واسه چی دستمو سوزوندی!ده دست بردی.یه دستم که نقش آوردم،می‌سوزونی!
– لیلاج یعنی همین دیگه داشم!قمارباز می‌باس نبض سه قاپو تو مشتش داشته باشه!
هوا گرگ و میش می‌شد.تک و توک بازی کن‌های بازمانده راهی شهر می‌شدند. عیدی جیب تمام حریف‌ها را خالی کرده بود.چند اسکناس مچاله شده توی مشت اوتور گذاشت.رو به پسربچه کرد و گفت:
– لنگ بی پدر،بزن بریم که واسه خودت آدمی شدی!دکه که سهله،پول یه دکونم درآوردیم!
جیب‌های عیدی ورم کرده بودند.ابرهای سیاه درهم فشرده،از طرف غرب به حرکت درآمده بودند.کلاغ‌های سیاه پائیزی،گروهاگروه،قیه می‌کشیدند و به طرف غرب کوچ می‌کردند.گنجشک‌هالابه لای شاخه‌های به سیاهی نشسته‌ی بید،کز کرده بودند.
شب پائیزی ردای تیره‌ای روسرش کشیده بود.نم نم باران شروع می‌شد.
پسربچه از صدای زوزه‌ی شغال‌ ‌های اطراف شهر و سیاهی شب می‌ترسید و از عیدی فاصله نمی‌گرفت.
عیدی سیاهی هیکل استادوهاب را در چند قدمی شناخت.دستش را روجیب‌هاش کشید.قلمتراشش را باز و تیغه‌ ش را تو آستین خود پنهان کرد و دسته‌ی استخوانی آن را تو مشتش فشرد.چند نفس عمیق کشید و نیروی خودرا تو چشم‌های خود متمرکز کرد و دل سیاهی را پائید.فاصله‌ی خودرا با چراغ‌های تک افتاده‌ی خیابان آسفالته و شهر حساب کرد.خیلی نبود.زیرلب گفت:
– اگه اوس وهاب تنها باشه غمی ندارم،رو یه انگشت می‌رقصونمش.تموم کلکا زیر سر غلام کوره است.دو سه نفرم که باشن،از پسشون ورمیام.اگه غلام و نوچه‌هاشم باشن کارم تمومه،می‌باس فلنگو ببندم وفرار باشم.
استادوهاب خودراکنار عیدی رساند و گفت:
– داش عیدی نوکرتم.حقت بود.
عیدی فاصله گرفت،اطراف را پائید و گفت:
– حرف تو بزن و خلاصم کن!بقیه تون کجا قایم شدن؟غلام کور نامرد تو این کارا اوستاست.تو گودال قایم میشه و ازپشت چاقو میزنه.
– بابا دست خوش،داش عیدی!تو هنوز اوستاوهابونشناختی؟یه موی گندیده‌ی سبیلاتو به هزار تا غلام نمیدم.ما با یکی که یاعلی …
– پس واسه چی تو تاریکی دور و پرم موس موس می‌کنی و کشیک میدی؟
– واسه اینکه زن و بچه‌هام بی شومند!امروز فرش و گلیم و اثاثیه مو پیش اوتور گرو گذاشتم.تا پس فردا پولوپس ندم،یه هل پوکم توخونه‌م نمیمونه.اوتور رو می‌شناسیش که ،پسر شمره.زندگی‌مو ورمیداره و سر چارسو حراج می‌کنه.نتونستم دست خالی پیش زن و بچه‌هام برگردم.اگه دست رد رو سینه‌م بگذاری خودمو می‌کشم!
عیدی فکر کرداستادوهاب سرش را گرم می‌کند که دیگران از پشت کارش را بسازند. دست توی جیب‌هاش کرد و دو سه اسکناس بیرون کشید.استادوهاب خودرا به اورساندو عیدی اسکناس‌هارا توی مشت او گذاشت و گفت:
– شوم زن و بچه‌هاتو روبراه کن.بیشترم یه پایاسی نمیدم.چشم وگوشمم از این حرفا پره.قمارباز تا پول داره هیچ خدائی رو بنده نیست،لات و لخت که میشه،بیاد زن و بچه و دوست و رفیق میافته.تا پول رو نکردم بازی نکردی.حرف منم همونه.پول مال این بچه‌ی علیله.مال بابام نیست که حاتم بخشی کنم!
– داش عیدی این چن تومن درد منو دوا نمی‌کنه.به تیغ برهنه‌ی ابوالفضل ولت نمی‌کنم.دست رد رو سینه‌م نگذار.گفتم که فردا اوتور بی‌دین لباس زنمو سرچارسو حراج می‌کنه!هیچ راهی برام نمونده.کار می‌کنم و به گلوی بریده‌ی علی اصغر،تا دینار آخرشو پس میدم!
عیدی استادوهاب راروی زمین پرت کردودست پسربچه راگرفت وقدم‌هاش راتندکرد. استادوهاب نالید و بلند شد.دندان کروچه کرد،لب به دندان گزیدو توی دلش گفت
«مادرسگ حروم زاده،التماس سرت نمیشه!»
پسربچه،که نفسش بریده بود،خود را پهلوی عیدی رساند و گفت:
– آقاعیدی اگه پول مال منه،بهش بده!من نمیخوام با پول نون و لباس زن و بچه‌ی مردم کار و کاسبی کنم!هرچی احتیاج داره بهش بده!آه بچه‌هاش گریبون‌گیرمون میشه‌ها!
عیدی به سرعت قدم‌هاش افزود،به حالت نیمه دو درآمد و گفت:
– خفه‌خون بگیر چلاق بلا!تو اگه عقل و شعور داشتی،به این روز نمی‌افتادی که!اگه زن و بچه‌هاش سر گردونن،بره به زور از حاج حجت بگیره.اگه نداد،خفه‌ش کنه.اگه شهامت‌شو داشته باشه،از این پولا تو شهر زیاده.
به گودی خرابه‌های کنار خیابان رسیدند.سردی شب و نم نم باران،بوی تعفن فاضلاب را اوج داده بود.از کوره راه کنار مرداب متعفن می‌گذشتند.زمین به گل نشسته بودو پاهاشان سر می‌خورد.مواظب بودندتوفاضلاب نیافتند.شرشر ریزش گندابه توگودال ، سکوت شب را خراش می‌داد.گروهی سگ درکناره‌ی دیگر گودال دنبال ماده سگی را داشتند.سگ‌ها انگار بر سر تصاحب روده و شکمبه‌ای،به سروکول هم افتاده بودند. خرناس‌های گوش خراش شان گوش شب را کر کرده بود.با نیش و دندان و چنگ به سروکول و گرده‌ی یکدیگر افتاده بودند و نعره می‌کشیدند. صدای پای رگذرها خرناسه‌های آنها را گوش خراش تر کرد.عیدی تو سینه کش سربالائی زیرلب گفت:
– از سربالائی بگذرم،کار تمومه.به خیابون روشن که برسم،دیگه تو شهرم و فلک از پس‌م ورنمیاد…
استادوهاب،دستپاچه و بی صدا،دنبال عیدی راه می‌رفت و هرلحظه خودرا به او نزدیکتر می‌کرد.خوب که نزدیک شد،آهسته خم شد و نیمه خشت پخته‌ای برداشت. دستش را در پشت سرش پنهان کرد و خودرا با یک خیز تند و بلند،پشت سر عیدی رساند و با سرعت،تیزی نیمه خشت را به پس کله‌ی او کوفت…
جلوی چشم‌های عیدی سیاه شد و سرش گیج رفت.خرابه‌ها و خیابان و تالاب دور سرش چرخیدند.برگشت و دنبال یقه‌ی استادوهاب گشت،که با سر،توگودال فاضلاب سرنگون شد.استادوهاب باسرعت،توگودال پرید.تندوتیز جیب‌های عیدی را خالی کرد. اسکناس‌ها خیس شده بودند.دسته‌های پول را دو دستی گرفت وبه طرف کناره‌ی گودال شتافت.عیدی دست‌هاش را ستون تن کرد و نیم‌خیز شد،مچ پای استادوهاب را چسبید.استادوهاب لاشه اورا دنبال خود کشید.دهن عیدی چند مرتبه پر شد.آخرین رمق‌های خودرا تودست‌هاش متمرکز کرد و پای استادوهاب را با شدت عقب کشید. استادوهاب از نفس افتاده،زور می‌زد و پیش می‌رفت،که پاش توچاله‌ای گیرکردو دمرو ، تو لجن فروافتادوقلمتراش کنار ستون فقراتش فرورفت.عیدی قلمتراش را تا تهش فروکرد و به طرف پائین تنه‌ی استادوهاب کشیدو از هوش رفت …

گذرگاه ِ ماه آخر زمستان

اسفند ۱۳۹۰

شور زمستان

بیم از حصار نیست که هر قفل کهنه را
با دست های روشن تو می توان گشود

**************************

جُنگ گذرگاه – اسفند ماه١٣٩٠
شماره  ١٢۴یازدهمین سال انتشار

********************************

جُنگ اسفند ماه گذرگاه را این دوستان یاری کرده اند
=======================

محمود کویر – اسد سیف – مینا انتظاری – مجید قنبری – علی اصغر راشدان – پریسا تربتی – مارال شریف پور – سحر مقدم – فریبرز شیرزادی – مهدی استاد محمد – یک دوست – الیسا تنگسیر – برزین آذر مهر- فرج سرکوهی – ویدا فرهودی- فروغ فرخزاد – اسماعیل معزّی – ایرج هراتی – رویا شمس -توران رئیسی – ریتا احمد پناهی – احمد طباطبائی –  امیر هوشنگ برزگر – صفیه ناظر زاده – هوشنگ معین زاده – گلاره صفریان – فرهاد عرفانی ، مزدک – محمود صفریان

تنها در انجمنِ ادبی- مجید قنبری

اسفند ۱۳۹۰

سال‌ها بود که نوشته‌های‌ام را برای کسی نخوانده ‌بودم . همان چند تجربه‌ی اول مجاب‌ام کرده ‌بود که دست از این کوششِ احمقانه بردارم . زبان‌ام الکن و مالیخولیایی بود و با هیچ‌کس ارتباط برقرار نمی‌کرد .

ولی باز هم سرسختانه می‌نوشتم و کاغذهای سیاه شده را در اتاق‌ام بر روی هم تل‌انبار می‌کردم . اتاق‌ام آشغالدونی بزرگی شده‌ بود . مثل سطل‌ آشغال‌های دبستان‌ها پر بود از کاغذپاره‌های خط‌خطی که بدون هیچ نظم و ترتیبی به روی هم ریخته شده ‌باشد ، همان‌‌طور که اندیشه‌های‌ام در ذهن بیمارم .

سال‌ها بود که می‌نوشتم و در برابر وسوسه‌ی خواندن آن‌ها برای دیگران لجوجانه مقاومت می‌کردم . در تنهاییِ خود و تنهایی اندیشه‌های‌ام اندک‌اندک می‌پوسیدم . تنها خواننده‌ی نوشته‌های خود بودم تازه آن‌هم به ندرت ، چرا که هربار پس از خواندن یکی از آن‌ها ، از وحشتِ روح تنها و بیماری که در لابه‌لای خطوط آن سرگردان بود ، بر خود می‌لرزیدم .

اما آن روز بعد از مدت‌ها برحسب تصادف عده‌ای از آشنایان در خانه‌ام جمع بودند . همسر و بچه‌های‌ام به مسافرت رفته ‌بودند ، دوستان هم از فرصت استفاده کرده ، خانه را شخم می‌زدند . این اصطلاح همسرم است . آن‌ها شخم می‌زدند بی‌آن‌که چیزی بکارند . هر کدامِ ما به نوعی عقیم بودیم . درست مثل بهار آن سال که گرم بود و نمی‌بارید .

پشتِ سرِ هم سیگار روشن می‌کردند و خاکستر سیگارهای‌شان را بی‌توجه روی زمین می‌ریختند . فضای کوچک خانه از دود سیگار و حرف‌های یاوه لبریز بود و من تمام درها و پنجره‌ها را باز گذاشته ‌بودم .

بعضی از آن‌ها را برای اولین بار بود که می‌دیدم . از جمله زن جوانی که همراه یکی از آشنایانِ قدیمی آمده ‌بود و دورتر از بقیه درونِ مبل فرو رفته ‌بود . بلوز سیاهِ یقه بسته‌ای به تن داشت ، به طوری که پهنای سینه‌اش را کاملا می‌پوشاند و چهره‌ی افسرده‌اش را غمگین‌تر نشان می‌داد . لاغر و کوچک‌اندام بود با دستانی عصبی و استخوانی . انگار که تازه از بستر بیماری برخاسته ‌باشد ، چهره‌اش زرد و رنگ‌پریده بود .

اواسط بهار بود ، نسیم گرمی از پنجره‌های باز به درون اتاق می‌آمد که با خود عطر یاس‌های باغچه را همراه داشت . دل‌ام گرفته ‌بود و احساس تنهایی می‌کردم . هوا رو به تاریکی می‌رفت که خانه ساکت شد . مثل این بود که دیگر حرفی برای گفتن نداشتند . از اول هم نداشتند . چانه‌های پر کارشان خسته شده ‌بود . من با سینـی چای وارد شدم و آن را روی میزِ وسط اتاق گذاشتم و نگاهی به آن‌ها انداختم . با خنده گفتم :« بالاخره ساکت شدید؟ »

به نظرم آمد از ملال جان‌ِشان به لب رسیده است ، و یا شاید هم از گرما . همان آشنای قدیمی که با زنِ سیاه‌پوش آمده ‌بود ، بی‌مقدمه گفت : « بیا بشین و چیزی برامون بخوان . »

بقیه نیز که دنبال بهانه‌ای برای حرافّی بودند با او هم‌صدا شدند . با تعجب نگاه‌ِشان کردم و گفتم : « نه »

باز هم اصرار کردند . گفتم : « سال‌هاست برای کسی نخوانده‌ام ، تازه چیز به دردخوری هم ندارم . »

یکی دیگر از دوستان در حالی که صدای شاعری را تقلید می‌کرد ، گفت :  « با من از عشق چیزی بخوان ، خود هرچه باشد . » و دیگران برای‌اش هورا کشیدند . دختری که کنارش نشسته‌ بود ، دستان‌اش را به هم کوفت و در حالی که معلوم نبود از چه این‌گونه به شوق آمده ، فریاد کشید : « آه ، چه رمانتیک ! »

انکار بی‌فایده بود ، دیگر گیر افتاده ‌بودم . بی‌اختیار نگاه‌ام به زن سیاه‌پوش افتاد که هم‌چنان بی‌اعتنا به بقیه در مبل لمیده ‌بود و مرا نگاه می‌کرد . به اتاقِ دیگر رفتم و با یک بغل کاغذ سیاه شده بیرون آمدم . نشستم و از میان آن‌ها کاغذی بیرون کشیدم . فرقی نمی‌کرد چه باشد . نگاهی به آن انداختم و سر تا پای‌اش را برانداز کردم . همان بود ، مثل بقیه . در حالی که به کاغذ زل زده ‌بودم سیگاری روشن کردم . نگاه مالیخولیایی روح‌ام را می‌دیدم که از بین خطوط نوشته شده به من خیره بود و انگار پیروزمندانه ، با پوزخندی می‌خواست به من بفهماند که باز هم شکست خواهم ‌خورد . ولی من دیگر شروع کرده ‌بودم . با صدایی لرزان اولین سطرها را خواندم . همه‌چیز در مغزم حک شده ‌بود و من بی‌اراده و اختیار به صورتی غریزی می‌خواندم . حتی می‌توانستم با چشم‌های بسته عینِ نوشته را بخوانم . کم‌کم حس کردم که آسمان اتاق ابری می‌شود . ابری سیاه و فشرده که هر دم پایین‌تر می‌آمد . نسیمی که از پنجره‌ها می‌آمد سرد شد . بوی یاس بود و بوی کاه‌گِل . بوی خوشِ کوچه‌باغی باریک با دیوارهای کاه‌گلیِ شکسته در دو سوی آن و باغ‌هایی پر از شکوفه . شبِ سیزده بدرِ چه سالی بود؟ و طنین یک « نه » که زیرِ لب با تردید زمزمه می‌شد و در فضای کوچه‌ تا به ابد تکرار می‌شد . زمین نفس می‌کشید و همه‌چیز زنده می‌شد . برای لحظه‌ای به دور و اطراف‌ام نظری انداختم . همه ساکت بودند و به ظاهر سراپا گوش . ولی مثل این بود که هیچ‌یک متوجه آسمان ابری و مه‌ای که هر لحظه پایین‌تر می‌آمد ، نبودند . می‌دانستم که هر یک فقط در اندیشه اظهار نظری‌ست که به خیال خود باید بعد از تمام شدن نوشته‌ی من ابراز کند . اما این آخرین تلاش من بود برای ساختن پلی میان دیگران و خودم . شاید آخرین تقلای من بود . مثل دست‌وپا زدن غریقی که غرق می‌شود ، و من در دریای تنهایی خویش غرق می‌شدم .

من می‌خواندم و ابرهایی که هیچ‌کس متوجه آن‌ها نبود ، پایین‌ و پایین‌تر می‌آمدند تا ما را یک‌سره درخود فرو برند . سردم بود و می‌لرزیدم که ناگهان نگاه‌ام با نگاه زن سیاه‌پوش تلاقی کرد . چهره‌اش در میان آبشارِ شبِ گیسوان‌اش بر شانه‌ها ، ساده و معصوم می‌نمود . از پشت پرده‌ای از مه که اتاق را انباشته ‌بود ، چشمانِ بیمارش می‌درخشید و انگار با من چیزی می‌گفت که من درنمی‌یافتم‌اش . برای لحظه‌ای اندیشه‌ام آشفته شد و سکوت کردم . نفس عمیقی کشیدم . بوی باران می‌آمد . حتی برای لحظه‌ای خنکای قطرات باران را بر صورت‌ام حس کردم .

با خود گفتم : « پس تو کی خواهی بارید؟ »

و دوباره به خواندن ادامه دادم . دیگر امیدی نبود . باید سرنوشت را می‌پذیرفتم و به بیماری خود خو می‌کردم . . .

سرانجام به انتهای نوشته رسیدم . کاغذ را به روی میز انداختم و به کنج اتاق پناه بردم و در تاریک‌ترین و دورترین نقطه‌ی آن در مبلی فرو رفتم و سیگاری گیراندم . دوباره فک‌ها جنبیدند و دهان‌ها به کار افتادند . حرف پشت حرف ، هر کس با عجله سعی می‌کرد آن‌چه را هنگام خواندن من در ذهن آماده کرده ‌بود زودتر بیان کند . حرف هم‌دیگر را قطع می‌کردند و میان صحبت یکدیگر می‌دویدند . معلوم بود که هیچ‌کس چیزی سر در نیاورده است . انتظارش را داشتم . چرندیاتی به هم می‌بافتند و سعی می‌کردند جهل قدیم خود را زیر پوشش چند اصطلاح حقیر فنی که از حفظ داشتند ، پنهان سازند . دوستی به زاویه‌ی دید راوی چسبیده ‌بود و به هیچ قیمتی حاضر به رها کردن آن نبود . می‌خواست مرا و دیگران را به زور متقاعد کند که زاویه‌ی دیدِ اتنخاب شده از بیخ و بن غلط است ، به عبارتی من نمی‌بایست آن زاویه دید را برای نوشته‌ی خود انتخاب می‌کردم و من می‌دانستم که مشکل همین جاست . مالیخولیای من از بیماریِ زاویه‌ی دیدم شروع می‌شد . دوستان دیگر به اصطلاحات دیگر چسبیده ‌بودند . کاربرد زبانِ توصیفی ، زبان تشریحی ، گزارشی و مزخرفات دیگر . با دانستن این‌همه زبان ، زبان مرا نمی‌فهمیدند . من نیازی به انتقادات فنی آن‌ها نداشتم . من فقط یک دوست می‌خواستم . همین .

دیگر به صحبت‌ها گوش ندادم و از جایی که نشسته ‌بودم در زنِ سیاه‌پوش دقیق شدم که به نظر می‌رسید مضطرب و سراسیمه است . با هیجان به اطرافیان نگاه می‌کرد . در نگاه‌اش نگرانی و دل‌زدگی به هم آمیخته ‌بود . حس کردم در اعماق دریای چشمان‌اش ، پس از آن بیماری طولانیِ احتمالی ، طوفانی هولناک نطفه می‌بندد . پس از مدتی او هم نسبت به بحث‌ها بی‌اعتنا شد و سرش را به زیر انداخت . در خود جمع شده ‌بود . به نظرم رسید که انگار می‌لرزد . دیگر صحبت‌ها ته می‌کشید که همان دوست قدیمی از زن جوانِ سیاه‌پوش پرسید : « شما چیزی نگفتید؟ نظر شما چیه؟ داستانِ دوستمون چه‌طور بود؟ »

زن جوان در حالی که نگاه‌اش را از دیگران می‌دزدید و نمی‌دانست به کجا نگاه کند روی مبل راست نشست . رنگ‌اش پریده ‌بود . برخاست و در حالی که با دستانِ لرزان‌اش بازوان لـخت خود را نوازش می‌کرد کمی عقب‌عقب رفت . بعد به چشم‌های من زل زد و چند بار زیر لب تکرار کرد :

« راست‌اِش من . . . من . . . »

می‌خواست حرفی بزند ولی نمی‌توانست . من اندک‌اندک از روی مبل سُریده و روی زمین به زانو در آمده ‌بودم که سرانجام گفت : « من نمی‌دونم . . . فقط سردمه ، خیلی سردمه . . . من طاقتِ آسمونِ ابری رو ندارم ، همیشه تو این هوا دل‌ام می‌گیره . . . »

بعد برگشت و از مقابل دیده‌گان حیرت‌زده‌ی حاضرین ، با عجله به سمت در دوید . طنین صدای‌اش در تک‌تک سلول‌های تن‌ام پیچیده ‌بود . سِحر شده ‌بودم . گونه‌های‌ام خیس بود . پس سرانجام باران باریده ‌بود . با دویدنِ زن سیاه‌پوش ناگهان به خود آمدم . برخاستم و به دنبال‌اش خیز برداشتم . توی راهرو به او رسیدم که داشت مانتوی زرشکی رنگ‌اش را می‌پوشید . گفتم : « صبر کن . »

گفت : « سردمه . »

تنها فرصت کردم که کاپشن‌ام را از روی رخت‌آویزِ کنارِ در بردارم و برروی شانه‌های او  بیندازم . دست‌اش را گرفتم و با هم از خانه خارج شدیم . دیگر هیچ‌چیز برای‌ام اهمیت نداشت و به آن‌چه در پشتِ سر باقی می‌گذاشتم ، نمی‌اندیشیدم . اندکی بعد حتی از شهر هم دور شده ‌بودیم و از شیب تند خیابانی خالی بالا می‌رفتیم . وقتی به بالای شیب رسیدیم زنِ سیاه‌پوش که هنوز دست‌اش را در دست داشتم ایستاد تا نفسی تازه کند . برگشتیم و به پشت سر نگاهی انداختیم . خانه‌ها ،  خیابان‌ها ، کوچه‌ها و تـمام شهر را ابر فرا گرفته ‌بود . دست‌ام را به دور شانه‌های‌اش که هنوز می‌لرزیدند حلقه کردم و با هم برای همیشه از آن‌جا دور شدیم .

قهوه اى که خورده نشد – محمود صفریان

اسفند ۱۳۹۰

سوارماشین ” پاترول ” ش که شدم تا با هم، درگوشه اى دنج قهوه اى بخوریم و گپى بزنیم، اتفاق افتاد.
هنوزحرکت نکرده بودیم که نَفَس داغ ِلَه لَه اى را کنارگوشم احساس کردم.
همانطورکه داشتیم خوش وبش هاى اولیه را بجا مى آوردیم، و حال روبراهى داشتم و خوشحا ل که ازقفس خانه زده بودم بیرون، بى هوا سرم را برگرداندم تا ببینم چه خبراست. چشمم بصورت و پوزه وزبان درآمده و چشمان نا مهربان سگ ِسیاه وقهوه اى ” جرمَن شِپِرد ” نکره اى افتاد.
نفسم بند آمد و قلبم را در دهانم حس کردم. چیزى نمانده بود قالب تهىکنم.
” وِردى ” را که ازمادرم بیاد داشتم، ودر سالهاى کودکى به دفعات با دیدن سگها، حتا اگر خیلى هم دور بودند، تُند و دستپاچه، زیر لبى، جویده، و نا مفهوم ادا مى کردم، پچ پچ کردم.
البته این و ِرد قسمتهاى عربى هم داشت ، که از هنگام قطع الفت ام با این زبان، ازذهنم پاک شده است. گو اینکه ترفندى مادرانه بود جهت آرام کردن فرزندى ترسو.
دوستم که متوجه عمق وحشت من شده بود، بسیار آرام گفت:
” نترس، تعلیم دیده است. هرگونه حرکتش به دستور من است. ”
آهسته گفتم:
” نگفته بودى که میهماندارى؟
مى دانم که مدتهاست درکارآموزش سگها ى مختلف براى کارهاى متفاوت هستى، ولى این درمورد من چیزى را عوض نمىکند. بین دوستانم، اتفاقن تو بیشتر از هرکس دیگر می دانی که من چقدر از سگ می ترسم. چرا قبل از سوار شدنم اشاره نکردى؟ ”
تصمیم گرفتم پیاده شوم و ازخیر، نشست وگپ وقهوه، که به قصد آن با هم راه افتاده بودیم بگذرم. مانع شد.
” چهره ات را باز کن، به من لبخند بزن، نگذار متوجه بشود که ترسیده ای و داری خشن حرف می زنی، سرت را به طرف او بر نگردان، دارد دندان نشان می دهد.
نزدیک بود از ترس خودم را خیس کنم. ودر حالی که به زور خنده ای را آوردم بالا و در کوششی نا موفق، فکر کردم چهره ام باز شده است، با خنده گفتم:
بر پدرت لعنت، اگر این حرامزاده نبود، گردنت را می شکستم.
ولی او کاملن خونسرد تکرار کرد:
” ترست موردى ندارد، کمى آرام باش ”
” ورگ شوخیش جنبید: »… خوبه که شیر نیست، میانه ات با یک شیر گرسنه چطور است؟ ”
با ناله گفتم…
” عجب آدم پر روئی هستی. ”
” اخم نکن، با روی باز و خنده صحبت کن. کار دست خودت نده. ”
غرش آرام آقا ی جرمن شپرد که سلامت خرطومی خرخره ام در ید اختیار او بود متوجه ام کرد که راست می گوید، ممکن است کار دست خودم بدهم
تقریبن با التماس و البته با لبخند گفتم:
” تو اول به این دَخمصه پایان بده، تا من خودم را پیداکنم. بعد به شیر مى رسیم. ضمن اینکه سگشون! هم بهتر از اینها است که دائم دهانشان باز است ودندان هایشان را به رخ مى کشند، وبه ” پارس ” هم که افتادن، دیگر ول کن نیستند. شیر، ماهى به سالى دهانش را بازمیکند خمیازه ای می کشد و شاید نعره اى هم سربدهد. گرسنه هم که نباشد کارى به کارکسى ندارد، اما سگا چى؟ که سیرى وگرسنگى ندارند. دنبال هرکسى به قصد پاچه گرفتن مى دوند. ضمنن حتمن میدانى هرکسى از چیزى مى ترسد. یکى از ارتفاع، یکى از پرواز، یکى از روح، یکى از…”
مدتها بودکه دوستم، ماشین را نگه داشته بود، و داشت مرا ورانداز می کرد. ساکت که شدم گفت:
” اینجا جائى است که باید تحویلش بدهم. ”
وباخنده اى که برایم فرقى نداشت، ادامه داد:
” دارم خیالت را راحت میکنم ترسو…. بروم ببینم هستند. تو فقط چند دقیقه حرکت نکن.
تا آمدم به خودم بیایم، کلمات نامفهومى را به ” جَکى ” گفت در رابست و من را با سگش تنها گذاشت. فریادم را ازبیم عکس العمل فروخوردم. ریزش سردى عرق را روى ستون فقراتم حس کردم. و فهمیدم چطور مىشود که، دلت مى خواهد سر یک نفر را عین گنجشک ازتنش جداکنى. همان طورکه به پشتى صندلى تکیه داده بودم، چشمانم را بستم و کاملا” بى صدا، هم به خودم صدکرور فحش دادم، هم ” ورد ” معرف را براى ا ِفاقه بیشتر با عربى بى سروتَهى، به دفعات درذهنم چرخواندم.
اگر جکى، که قبلن هم مرا با نامش آشنا کرده بود و تذکر داده بود که وقتی اسمش را بگوئی خوشش می آید و کمی احساس رفاقت می کند، از پشت دستهایش را روى شانه ام نگذاشته بود، و مرا تنگ درآغوش نگرفته بود، در را باز میکردم و فِلنگ را مى بستم، وجانم را خلاص مى کردم. اما، ازترس با آرامى تمام دستم را گذاشتم روى دستش که روى شانه ام بود، و با ملاطفتى اجبارى گفتم :
” جکى! ”
گویا خوشش آمد، و دیده بود که با اربابش نیز با خنده صحبت می کنم، و همین مانع شد جام ترسم سر ریزشود. پوزه اش را گذاشت روى دستم، درست بیخ گوشم، و با زبانش، محبت را مالید به سرو صورتم. گمان می کنم ازنفیر نفسهایم که ترس را به شماره نشسته بود، به گمان اینکه از لیس هایش، به نفس نفس لذت افتاده ام ، سنگ تمام گذاشت. روى پا ایستاد، دستهایش را تا روى سینه ام سُر داد، چانه اش را روى سرم گذاشت، و خودش را به رخ عابرینى که از وراى شیشه ما را نگاه میکردند کشید. ومن با تمام وجود مواظب بودم که خطائى نکنم، چون باوضعى که داشت شاهرگ گلویم، به یک فشار ِ حتى ملایم دندانش، سر بازمیکرد.
و فهمیدم که انتظار مى تواند تا چه حد کشنده باشد. با خودم گفتم:
” مردحسابى، توى خانه عافیتت نشسته بودى، چرا پاشدى و راه افتادى تا خودت را اسیر اراده و حرکات سگ لندهورى بکنى که معلوم نیست دم دمى مزاج هم نباشد؟ و ویرش نگیرد که نرمى گوشهایت را مزمزه کند…”
داشتم مى خواندم:
” اگرجستم ازدست این تیرزن ….”
که زلزله آمد. جکى، ازعابرى که سرش را آورده بود کنار شیشه، تا داخل اتومبیل را بهترببیند، خوشش نیامده بود و تمام توانش را درفریاد اعتراضى گذاشت که بند دلم را پاره کرد. صدا دراطاقک بسته و کو چک ” پاترول ” مثل بمب منفجرشد. پارگى پرده هاىگوشم را با دردى که سرم را به دواردر آورد حس کردم، درمانده شده بودم. سگىکه درحال آرامش باحرکات مختلفش، امانم را بریده بود، حالا ازعصبانیت، کف هم به دهان آورده بود، و با نگاه نافذش، منتظرحرکتى بود.
و من به واقع نمى دانستم درچه روالى باشم. حس کردم از بى تفاوتیم که بیشتر از ترس بود خوشش نیامده است، چند بار دمش را که یا د آور شلاق ” برادران ” بود محکم به صندلى کوبید و غرغر کنان، زبانش را با چاشنى بفهمى نفهمى دندان هاى نیشش، به طواف دورگلویم فرستاد. داشتم تمام می کردم. با مایه گذاشتن ِ باقیماند توانم ” جکى ” گویان دستى به سروکولش کشیدم ، ومنتظر هر نوع واکنشى ماندم. آب از سرم گذشته بود. به یاد آوردم که بوى قهوه تازه، درفضائى آرام، روى صندلیهاى راحت، بدون دلهره ی حضور جکى ، و با خیالى آسوده، از هردرى صحبت کردن، چقدر مى توانست لذت بخش باشد. و به عابرینى که بى خیال دررفت و شد بودند، حسرت مى خوردم.
مى بینید! گاهى اوقات آرزوها چقدر حقیرمى شوند.
گیریم که ازسگ نمى ترسیدم ، و یا جکى سگ دست آموز خودم بود. چه معنى دارد وقتى که براى یکى دو ساعت گپ وگفت با دوستى بیرون مى روىم، سگى را هم همراه بیاوریم؟
دل به دریا زدم و بى توجه به حضور جکى به جلو خم شدم و رادیوى اتومبیل را روشن کردم. موزیک ” رَپى ” که چقدر هم ازش بدم مى آید، فضا را آلوده کرد. صداى ناخوشایندى براى نمى دانم چندمین بار، جمله بى سروتهى را تکرارکرد. جکى هم تحمل نکرد، و با وُنگه ملایمى اعتراضش را نشان داد.
به اولین توافق رسیده بودیم. و من رفتم که جراتم را تجربه کنم. درنشئه ى این تفاهم، فراموش کردم دستورجکى را اجرا کنم، و رَپ داشت با فریاد، مثل صفحه اى سوزن خورده، همان اصوات بى ربط را یک نفس و بى وقفه تکرار مىکرد. دستهایش را از روى شانه هایم برداشت، خودش را عقب کشید و با تمام نیرو مرا بطرف جلو، در جهت رادیو، هول داد، وفهمیدم، که توافق نیم بندمان ترک برداشته است.
پس ازچرخاندن پیچ رادیو ، بهتردیدم ، بى احتیاطى نکنم. مجددن به پشتى صندلى تکیه دادم وگذاشتم هرکاردلش مىخواهد بکند.

دوستم بعدازقرنى! خوشحال وخندان آمد ، قلاده اى را به گردن جکى انداخت، و پائینش آورد، وگفت:
” تحویلش میدهم و فورن برمیگردم …”
” جکى، درآخرین نگاهش به من ، ناله اى سرداد و به دنبال کسى که دیگر براى من دوستى نبود ، راه افتاد. این آخرین دیدار من ازهردوى آنها بود.

دریا و درنا – برزین آذرمهر

اسفند ۱۳۹۰

دیشب تمام شب
درنای سر خپوش،
در ساحل خموش
می خواند پر خروش …

دریا،
کنار او
خنیاگری غمین و
پریشان بود ،
بر د ل هزار زخمه ی ماتم داشت
بر اطلس سیاهش
عطری نه از طراوت باران بود ،
شوری نه از کشاکش توفان ها…

با بغض تیره ای
به غم آشوب موج ها ،
در جزر خویش
با همه جان زجر می کشید!

وآن مرغِ جان به لب
از هول دیر پا یی این جزر
در تعب
می ‌خواند د مبد م:

“ای اژدهای آبی
ای زنده از خروش!
ای سختسر
که دیری بر صخره کو فتی،
و بارها فکندی لرزه به جان شب…

اکنون چرا فسرده
پژمرده ، چهره زرد
از تاب و تب فتاده،
بر جا نشسته سرد!…

ای یل
که ات به ذلت
گردانده را مسر ؟
دست که ات نها د ه
سنگ لحد به سر؟

در نیمه‌های راه و
افتاده از نفس
چون پر شکسته مرغی
د ر کنج یک قفس

‌با چون تویی چه کرد ند
دیوان بوا لهوس؟
کاین سان ز پا فتا د ی
کند ی دل از نبرد ؟

د ر انتظار نعره ی توفان ز کیستی؟
د ر آرزویِ خیزش باد از کدام سو؟
لب پر چرا نمی زنی،
قد بر نمی کشی،
طغیان نمی کنی،
شور ِ نهفته را
عریان نمی کنی؟

دیگر نمی سرایی
آماج‌ ها چه شد؟
آن شورِ پا گرفته ،
در موج‌ ها چه شد؟
وان موج ‌ها ی رفته،
تا اوج‌ ها چه شد؟

‌فصل بلند شر
آخر نشد مگر؟

در تو نمی تپد دگر،
قلب تپان ماه؟
مد ی نمی برد ترا
تا ساحل پگاه؟

آیا به سر نمانده ا ت
دیگر هوای رشد؟
شور بر آمدن
غوغایِ بر شدن …
بر آسمان جهید ن
بر صخره کوفتن؟…”

***

دریا ی شب گر فته
از درد کف به لب،
گوید به غمگساری:
“ای مرغ تیز پر!
در موج موج دریا،
تا این سکوت هست،
تا این ‌فضای ترس…

دریا اگر نگرد د از قطره بارور
قطره اگر نگرد د
چون بحر پهنه ور؛
گر من ز تو نگیرم
دریا دلی و
خود
دریا دلی نبخشم
بر موج‌ ها ی فرد…

‌بر اوج‌ ها رسید ن،
جز خواب یا خیالی،
در عمق شب
چه با شد؟”

بسیار شد
که بی‌ سر
در حسرت سحر
در کوه و
در کمر،
بی راهه رفته ایم

لیکن به غم نشستن
پیمان ها شکستن
راه امید بستن
دردی نمی نما ید درما ن در این مغاکً!

‌با آن همه نشاندن گلدانه زیر خاک
نشکفته کوکبی اگر در این کران چه باک؟

در موجساره‌ ی نهان در ژرفنای شب ،
ما قطره قطره با هم پیوند می خوریم،
این نغمه‌ها چو با هم ،همساز می شود،
دریا گری در یا آغاز می شو د…

این را ما همیشه
دانسته ایم و
دانیم
در تنگه ها ی این شب
با هم اگر بمانیم
همدل اگر بخوانیم
همسو اگر برانیم
برهر سیاه صخره
ره باز می نما ییم!

با بال بال با هم
پرواز با شکوهی
بر آسما ن روشن
آغاز می نما ییم!

با این همه، همیشه
ای مرغِ د رد مند
در اوج موج ها،
یا ژرفه ‌ها ی خامش و بیما ر گو نِ شب،

فریاد کن
بخوان !
یاران
خطر !
خطر !
از دام‌ ها
! حذ ر
از برکه‌های پر شده از لایه ی لجن،
از مار‌های آبی بر موج‌ها سوار،
گه زیر ، گه زبَر
آنان که ماهرانه
خود پیش می برند،
اما رهبُرانه
“ بر ریشه می زنند

***

شبخوانِ این سفر
از سختی و مرارت این راه با خبر،
رهتوشه ای فراهم،
کرده خورند راه،
لیکن در این کرانه ی خاموش و وهمناک،
خواب از سرش ربوده ،
کابوس هولناک !

سروده ای از – الیسا

اسفند ۱۳۹۰

آنگاه که باز دیدمت
شفق صبحگاهی را روشن تر
حرارت خورشید نیمروز را گرمتر
و نور مهتاب را در گستره ی آسمان
پر نور تر دیدم.
هستیم از بودنت لبریز عشق است

چند سروده – رویا شمس

اسفند ۱۳۹۰

آنچه را که با شرم
ازتو پنهان داشتم
از سکوت
چشمانم بشنو

(۲)

سکوت من
بانگ پر هیاهوی

حسی آشناست
در گمشدن لحظه‌ها

(۳)

شبمنم
نقره باران بدری تمام است

تاباورکنی
عروس شبهای توأم

(۴)
نگاهت
سکوتت
گرمای به جا مانده از
دستانت
رؤیای شیرین
شب‌های من است
بیدارم مکن

(۵)

آز تو،نوشتن
برای تو، نوشتن
نامه‌ای نا تمام خواهد بود.
پایان نامه را ، چگونه خواهی خواند!
وقتی که در خیال پریشانم پرسه می‌زنی
با چشمان بسته؟

(۶)
دلتنگی هایم را
به دور می افکنم
حالادیگر رویاهایم را دربیداری می‌بینم
دستهایم را در دستانت نگه میداری
رازم را به تو می‌گویم
شکوه هایم را نیز
دیگر ازخودنمی پرسم:
آیا کسی را دارم که
رؤیا های پریشانم را با او قسمت کنم؟
می‌دانم هستی!
باورت می‌کنم

چهارشنبه سوری – ریتا احمد پناهی

اسفند ۱۳۹۰

ای آتش رقصان زیبا
ای شعله های گرم پر نور

اینک دوباره حلقه بستیم
بر گرد تو خندان وپر شور

گفتم که زردی من از تو
سرخی رخسار تو از من

این سردی دستانم از تو
آن قلب تبدار تو از من

هر سال در آن چارشنبه
پیمان روشن با تو بندیم

با نیزه رخشان داغت
بر دشنه سرما بخندیم

من از دیار آریایم…..
اقلیم پاک ر و شنا ئی

شاید که نسبت با تودارم
پس مغتنم باد آ شنائی

بگذار،ای آتش که امشب
راز مگو را با تو گویم

شاید تسلای دلم را
در گرمی ذات تو جویم

خفاش،امشب ازدل سنگ
پررا به شبگردی گشوده ست

آوای گنگ و پر ملا لش
آ رامش شب را ربوده ست

بیگانه با این روشنی هاست
چشمان تنگش دشمن نور

این شعله ها را بر نتابد
آن دیده بی باور کو ر
—————–
از کتاب خانه سبز، سروده ها

بکارت در شهر من – مارال شریف پور

اسفند ۱۳۹۰

همان کاغذ نقره ای رنگ داخل پاکت سیگار است…!
پاره که شود…!
هرکسی هوس میکند به تو دست درازی کند…!
باید برای سوختن و تمام شدن آماده باشی…!
و به زودی دور می اندازنت…!
حتا…!
همان کسی که بسته را خودش باز کرده…!

کتابم گیر کرده توی ارشاد – مهدی استاد محمد

اسفند ۱۳۹۰

از قرار کتاب مهدی استاد محمد از طنز پردازان شیرین کلام، مثل بسیاری دیگر، در هزار توی وزارت ارشاد گیر کرده است.
این مرثیه را برای این رخداد سروده است

سه‌تا غصه به‌شدت یادم افتاد
دوتاشان را به‌سرعت بردم از یاد
یکی‌شان اینکه یادم رفته از کی
کتابم گیر کرده توی ارشاد
«ز دست دیده و دل هردو فریاد
که هرچه دیده بیند دل کند یاد»
دوباره نکته‌ای را یادم افتاد
کتابم گیر کرده توی ارشاد
ته چاه عمیقی می‌زنم داد
سر کوه بلندی می‌وزد باد
به غیر از سوزن من توی این شعر
کتابم گیر کرده توی ارشاد
طلب کردم دلار نرخ آزاد
فروشنده دوتا سکه به من داد
تشکر کردم از ایشان و گفتم
کتابم گیر کرده توی ارشاد
اگر ظرف غذا باشد به تعداد
غذا هم می‌رسد حتما به افراد
چرا پس با وجود این‌ عدالت
کتابم گیر کرده توی ارشاد
اگر که در بیاید از کسی داد
به سرعت می‌رسد نیروی امداد
تعجب می‌کنم با این‌همه نظم
کتابم گیر کرده توی ارشاد
در عصر سایبر و تسخیر پهباد
که شد اینترنت ملی هم ایجاد
در عصر انفجار اطلاعات
کتابم گیر گرده توی ارشاد
شبی شد ماهی از تنگ خود آزاد
و با آزادی‌اش درسی به من داد
خجالت می‌کشم دیگر بگویم
کتابم گیر کرده توی ارشاد
«سیه‌چشمی به کار عشق استاد
به من درس محبت یاد می‌داد
مرا از یاد برد آخر، ولی من »
کتابم گیر کرده توی ارشاد
یکی دردش یکی درمانش آباد
یکی وصلش یکی هجرانش آزاد
«من از درمان و درد و وصل و هجران»
کتابم گیر کرده توی ارشاد
گلی خوشبوی در حمام بغداد
رسید از دست کا‌گ‌ب به موساد
پیامک زد به سی‌آی‌ای، ام‌آی‌سیکس
کتابم گیر کرده توی ارشاد
یکی بویی شگفت‌انگیز می‌داد
به‌طوری که وجودم رفت بر باد
«به او گفتم که مشکی یا عبیری»
کتابم گیر کرده توی ارشاد
اگر خسرو بپرسد کیست فرهاد
چه توضیحی برایش می‌توان داد
همان بهتر که آنجا هم بگویی
کتابم گیر کرده توی ارشاد
دو شب خوردم به جای شام سالاد
شدم از بند هرچی چربی آزاد
ندارم هیچ اضافه‌وزنی اما
کتابم گیر کرده توی ارشاد
نگاهم تا به چشمان تو افتاد
همه عقل و شعورم رفت بر باد
شما توی گلویم گیر کردی
کتابم گیر کرده توی ارشاد
به‌ناگه عابری در جوی افتاد
گرفتم دست او را باب امداد
وی از بنده تشکر کرد، گفتم
کتابم گیر کرده توی ارشاد
یکی از پشت‌بام برج میلاد
درون تونل توحید افتاد
زدم اورژانس فورا زنگ و گفتم
کتابم گیر کرده توی ارشاد
اگر دستم رسد بر چرخ زامیاد
به‌دقت می‌کنم آن چرخ را باد
مگر آن لحضه‌ها یادم رود که
کتابم گیر کرده توی ارشاد
سرم خلوت! حسابم پر! دلم شاد!
شدم از بند عقل آزاد آزاد
دیریم رام رام دارام رام رام دیریم رام
کتابم گیر کرده توی ارشاد
————————————–

بر گرفته از سایت ایشان
بنام
بهیچ عنوان

نقد های دوستانه!! – محمود صفریان

اسفند ۱۳۹۰

کمتر می بینم نقدی را که به راستی اشاراتی به ضعف های مورد نقد داشته باشد.
نمونه هائی از متن آورده و توضیح داده شود. کل داستان یا شعر را به روی صحنه
بکشاند، و بی توجه به مراودات فی مابین، سخن از بررسی کامل و توجه به نارسائی ها، و نگاه به کمبود ها داشته باشد.
بیشتر تعریف است، آن هم گاه در تسبیح کلماتی دل آویز، بدان سان که بنظر می رسد، داستان یا شعر مورد نقد، تافته ای است با بافت انحصاری و مرغوب….
و این راه، طبیعی است که بسوی هیچ توجه و ترمیم و اصلاحی نمی رود، و به هیچ روی رسالتی از هدف های نقد را نمی نمایاند.

گفته اند نقد صحیح و سالم و آگاهانه که بتواند زبری ها و ناهنجاری ها و گاه چاله
چوله هائی را که خالق یک اثر ندیده، توجه نداشته ویا وسعش بیش از آنچه رو کرده نبوده، باز کند و بنمایاند، از ضروریات بالندگی ادبیات است.
نقد بایستی” جور استاد ” باشد. و نه” مهر پدر” که متاسفانه این روزها بخصوص
در وبلاگ ها به وفور دیده می شود.
بسیار دیده می شود که، کلماتی نامفهوم، درهم و تودرتو، سخت نگارش و سخت خوان، ردیف می شود، برای متنی ( چه داستان و بیشتر شعر ) که از بنیان نه خواندنی است، نه زیبا است، نه مفهوم است و نه باری دارد. و این جز یک بل بشوی مهر! دوستی ( که چیزی شبیه دوستی خاله خرسه است ) نیست.
قلم نقد، در بیشتر مواقع نه تنها لرزان که ترسان نیز هست. و حاصل بار خاطری است در راه سنگینی گام هائی که بایستی رو به جلو باشد، بدون بوئی از یاری شاطر.
در حقیقت آنچه که بر این سیاق قلمی می شود نقد نیست. و از ظرافت بیان، برائی کلام، و از همه مهمتر از درک و فهم لازم بر خوردار نیست.
به چند سطر از یک نقد در یک وبلاگ توجه کنید:
(….طنازی ها و زبان بازی ها و زبان پریشی ها در جهت اختفای لایه های زیرین متن به کار گرفته شده اند که با حذف این ترفند های عاریتی وارد لایه های نه چندان ضخیم می شویم. نحوگرایی و ریسش تار و پود تنیده شده ی اسلوب شعر.ایستایش و عدم دینامیسم در الفاظ ، جملات و ارجاعات نحوی به نمودهای ثابت.اجرای واحدهای انتقالی پی در پی…..) ادامه اش را ننویسم  بهتر است

چه می شود کرد، به واقع وبلاگ ها شده اند شمشیر دو دم. از یکسو، خواننده
ساز، و بانی و باعث گرمی بازار ادبیات هستند که هر روز بیشتر تحت فشار
است. و وجودشان ارزنده، ارزشمند و سازنده است. و از سوئی دیگر چنین داستان هائی نیز دارند…. و با ژست های مکش مرگ مای فعالین آن ها.
امید وارم که هرچه زودتر ( این گروه) نیز بتوانند بلوغ لازم را بیابند و به راه سازندگی گام بر دارند.

روز های آفتابی و طرح روی جلدش – امیر هوشنگ برزگر

اسفند ۱۳۹۰

کتابی با داستان هائی خواندنی

ناشر این کتاب نشر زاگرس است و هفده داستان کوتاه را در خود جمع کرده است
کتاب با طنز تصویری روی جلد شروع می شود. زنی با چتری در زیر باران بر روی جلد کتابی
بنام روزهای آفتابی. و این بنظر من ایهام خاصی را با خود دارد
شاید خواسته بگوید که روز های داستان های این کتاب بیشتر خاکستری است تا آفتابی.
یا، شک نکنید که در پس هرباران و باز بودن چترها ، روز های آفتابی در راه است.
یا برعکس فریب شروع یک روز آفتابی را نخورید چرا که پایانش ممکن است گرفته و خاکستری باشد مثل همین داستان.

محمود صفریان طی سالیان دراز داستان نویسی، نشان داده است که بیشتر داستان هایش به دل می نشیند و نمی شود وقتی شروع به خواندن آنها کردی زمینشان بگذاری
یادم می آید که جائی ازش خواندم ، هر داستان کوتاه می تواند رمانی به قاعده باشد که با کنار گذاشتن زیاده گوئی های آن می شود شهابی که بر ذهن، خط نور می کشد و می رود.
اگر منصفانه داستان های این کتاب را به محک مقایسه بکشانیم متوجه می شویم که داستان هائی یگانه هستند و سرو گردنشان در بین انبوه داستان های دیگر به چشم می خورد.
سبک خودش را دارد و در دیالوگ پردازی که کار ساده ای نیست تسلط چشمگیری را نشان می دهد.
هفده داستان این کتاب هریک پرده ای از نمایش هزاران پرده زندگی است. با خواندن هریک از آنها در حال و هوای خاصی قرار می گیری که تا مدت ها رهایت نمی کند. و داستان بعدی گوشه دیگری را می نمایاند.
نثر شسته رفته ای دارد که خواندنشان را روان و راحت می کند.
این تکه ای از داستان ” قصه ی کوچ ” است داستانی که می توانست نامش ” قصه ی عشق ! ” هم باشد.
عسق به آزادی

” …. قراراین بود: هر جا یکى از ما را گرفتند، دیگرى، بدون توجه وکاملن عادى به راهش ادامه بدهد، و این تصمیمى ساده نبود. پیشایش درد تحمل آن دهانم را تلخ کرده بود. و نگاه غمزده مهدى بهنگام تائید آن، قساوت گریز ناپذیر این تصمیم را بروز مى داد. اوایل صف بودیم، بایستى از سالن ترانزیت به اتاق کوچکى که دونفر، پشت دو میز، پاسپورت و بلیط را وارسى مى کردند، و کارت سوارشدن مى دادند، برویم و از در دیگر که بى فاصله به در کشوئى اتوبوسى منتظر باز مى شد خارج شویم. من و مهدى به فاصله چهار پنج نفر در صف بودیم. مهدى جلوتر بود، وقتى بطرف مامور رفت، ضربان قلبم همچون صداى طبل در سرم پیچید. مى ترسیدم مسافران متوجه بشوند.. ..همیشه کارش رسوا کردن است. چه جنجالى و پر سرو صداست. زبان را و حتا حالت نگاه را مى توان مهارکرد، ولى قلب را هرگز. راه خودش را مى رود. و با همه ادعا گاه بسیارکم جنبه است. هم ترس را بروز مى دهد، ….هم عشق را…نا محرم است.
خیلى سریعتر از آنچه که فکر مى کردم کارمهدى تمام شد. کارت سوار شدن را گرفت و رفت بطرف اتوبوس….. ” کاش منهم به همین مامور مى خوردم ”
مهدى نیمه راه را رفته بود. و مى رفت تا بخارست را هم پشت سر بگذارد. و شاید من را، و براى همیشه. ……”

ملاحظه می فرمائید چقدر راحت می نویسد.
باید کتاب را خواند، تا بهتر دریافت که محمود صفریان چه بیان دوستداشتنی و ملموسی دارد
من تکه دیگری از داستان مرتضا و سر گرد ناصری برایتان می آورم و نظرم را در مورد این کتاب به پایان می برم، ولی تکرار می کنم که خواننده با هر داستان به دنیای دیگری گام می گذارد در حالیکه نویسند را گام به گام همراه خود دارد، که تمام کوره راه ها را به وضوح می نمایاند

غروب، شب را با خود حمل می کرد. سیاهی بر همه جا کشیده می شد، و برد دیدمان در بر خورد به ستبر تاریکی از توان می افتاد. دشمن بی وقفه گلوله باران می کرد. قصدش درهم کوبیدن همه میدان بود. صدای فریاد نفرات از گوشه و کنار، و از درون آتش بازی دشمن در تمامی محوطه به گوش می رسید.
برنامه ما این بود که پس از موضع گیری، حمله ای جانانه و سرتا سری را آغاز کنیم، و دشمن را از بازی بیشتر باز داریم. ولی آنها زودتر شروع کردند، و مانع شدند که ما جا بگیریم.
” شبیخون ” بود و شبیخون همیشه ناجوانمردانه است. ارتباط پس و پیش جبهه نیمه کاره مانده بود، و دشمن با آگاهی از آن، با تمام نیرو می تاخت، و ما بی هیچ پوشش هوائی و زمینی، هر چند نفر در چاله ای، در مانده شده بودیم…”
————————————————–
برای تهیه کتاب از راههای زیر اقدام کنید

www.amazon.com
صفحه که باز شد در قسمت جستجو بنویسید
roozhaye aftabi

یا با ئی میل
www.mahmood@gozargah.com
تماس بگیرید

روز های آفتابی – کتاب تازه انتشار یافته دکتر محمود صفریان -اسماعیل معزی

اسفند ۱۳۹۰

ناشر
نشر زاگرس

من با نوشته های این نویسنده قدیمی نا آشنا نیستم ودر گذشته نیز در مورد کار های ایشان که تمامن بر روی اینترنت بود صحبت کرده ام، و در چندین شماره گذرگاه آمده است.
دیدن این کتاب چاپی برایم جالب بود.
البته یکی از دلایل ایشان برای توجه و تمرکز بر روی انتشار آثارش در اینترنت، نبود سانسور در این شبکه جهانی است، یا واضحتر نبود اجبار ِمراجعه به وزارت ارشاد.
نشر زاگرس هم که در ایران نیست پس نیمی از خواست ایشان بدین ترتیب برآورده شده است.
من این کتاب را از دوستی که گویا یک جلد برایش فرستاده بودند به عاریت گرفتم.
همه ی هفده داستان این کتاب را خواندم و با خواندن هر داستان بیشتر متوجه شدم که با نویسنده ای توانا و صاحب سبک روبرو هستم.
هر داستان دنیائی حرف دارد. و با نثر خود تا اعماق وجود آدم نفوذ می کند. شروع، ادامه، و پایانشان محکم و گیرا و اثر گذار است.
انتخاب سوژه ها که برداشتی اززندگی مردمان خودمان است، و از نامگذاری داستانهایش خوشم آمد و ارضا شدم.
با خواندن داستان های این کتاب متوجه شدم که داستان کوتاه چقدر می تواند: گیرا، جذاب، پر محتوا و خوش خوان باشد.
من کمتر داستاهای کوتاهی هم طراز داستانهای: ماخولیا – روزهای آفتابی – جاسم –مرتضا و سرگرد ناصری، پیوک و غنچه – که در این کتاب آمده است خوانده ام. تمامن نثری روان و یکدست و تمیز دارند. وبه شیوائی از روزمرگی می گویند.
برای این نویسنده توانا آرزوی موفقیت بیشتر دارم و توصیه می کنم که ترتیبی بدهید حتمن این کتاب را بخوانید
یقین دارم با من هم عقیده خواهید شد

ادوین برُک – مترجم: سحرمقدم – به انتخاب ِ فریبرز شیرزادی

اسفند ۱۳۹۰

ادوین برُک

١٩٩٧– ١٩٢٧

در سال ١٩٢٧ در جنوب لندن متولد و در خانواده‌ای از طبقه‌ی کارگر رشد یافت.

تحصیلات آکادمیک او با دریافت دیپلم به پایان می‌رسد آشنایی و علاقه‌اش به ادبیات در سن ١٨ سالگی زمانی که می‌خواست به نیروی دریایی بپیوندد (اواخر جنگ جهانی دوم) به طور اتفاقی با مطالعه‌ی یک صفحه ازآنتالوژی شعر مدرن ایجاد شد، و تا زمان مرگ‌اش ادامه داشت که نتیجه‌ی آن سرایش و انتشار مجموعه‌های شعرهایش بود که بیش‌تر با مضامین اجتماعی و به تصویر کشیدن زندگی اجتماعی طبقه کارگر آن زمان بود.
وی در سال ١٩٩٧ پس از گذشت سی سال زندگی مشترک با همسر دوم‌اش الیزابت اسکیلتون درگذشت. او می‌گوید: شعری که می‌پسندم، شعری مستقیم و بی‌واسطه است نوعی از ارتباط که در آن، گاهی می‌توان بدون کلام، تنها با یک نگاه یا یک اشاره، به احساسات پی برد.
دو شعر ِ
” پنج راه برای کشتن یک مرد ” و
” ترانه‌ی مرغ کوکی ”
از سروده های معروف اوست.
به ” پنج راه برای کشتن یک مرد ” که همراه است با متن انگلیسی توجه کنید.
****
پنج راه برای کشتن یک مرد
روش‌های پر دردسر زیادی هست برای کشتن یک مرد
می‌توانی او را وادار کنی صلیبی چوبی را
تا بالای تپه به دوش بکشد تا به آن میخ‌اش کنی
برای اینکه کار خوب از آب درآید
نیاز به جمعیتی صندل پوش داری و
بانگ خروس،
خرقه‌ای برای دریده شدن
تکه‌ای اسفنج، اندکی سرکه٭ و مردی که میخ‌ها را بکوبد.
یا می‌توانی از آهنی بلند
نیزه‌ای بسازی و حمله‌ور شوی
به شیوه‌ی سنتی
بکوشی تا زره آهنین‌اش را بشکافی
اما برای این کار هم
نیاز به چند اسب سفید داری
درختانی از انگلیس، مردانی با تیر و کمان و دست کم
دو پرچم، یک شاهزاده و قلعه‌ای
تا ضیافتی برای‌ات ترتیب دهند
اگر بخواهی همچون یک اصیل‌زاده رفتارکنی
و باد هم همراهی‌ات کند
می‌توانی آتش بنزین را بر سرش بریزی
در آن صورت نیاز داری به لجنزاری طولانی با باتلاقی در آن
تازه اگر پوتین‌های سیاه، جعبه‌های مهمات، بازهم لجن و جای دندان موش و
هزاران ترانه و تعدادی کلاهِ گردِ فلزی را به حساب نیاوری
در عصر هواپیما، می‌توانی فرسنگ‌ها بر فراز سر قربانی‌ات پرواز کنی
و ترتیب کار او را تنها با فشار یک دکمه‌ی کوچک بدهی
تمام آن‌چه می‌خواهی یک اقیانوس است تا میان‌تان فاصله بیندازد
دو دولت، دانشمندان وطنی، چندین کارخانه، یک دیوانه و
سرزمینی که تا سال‌ها کسی نیازی به آن نداشته باشد.
پیش‌تر هم گفتم این راه‌ها برای کشتن یک مرد پر مشقت‌اند
راه ساده‌تر، سرراست‌تر، بسیار بی‌دردسرتر این است که:
بدانی مردی جایی در میانه‌ی قرن بیستم زندگی می‌کند و
او را به حال خود رها کنی.

Five ways to kill a man
There are many cumbersome ways
To kill a man:
You can make him carry a plank of wood
To the top of a hill and nail him to it
To do this properly you require a crowd of people wearing sandals
A cock that crows, a cloak to dissect, a sponge, some vinegar and one man to hammer
The nails home
Or you can take a length of steel
Shaped and chased in traditional way,
And attempt to pierece the metal cage
He wears.
But for this you need white horses,
English trees, men with bows and arrows,
At least two flags, a prince and a
Castel to hold your banquet in.
Dispensing with nobility, you may,
If the wind allows, blow gas at him.
But then you need a mile of mud sliced through with ditches,
Not to mention black boots, bomb craters,
More mud, and a plague of rats, a dozen songs
And some round hats made steel.
In an age of aeroplanes, you may fly
Miles above your victim and dispose of him by
Pressing one small switch.
All you need then require is an ocean to separate you,
Tow systems of governmet , a nation`s scientists,
Several factories, and a psychopath and
Land that no one needs for several years.
These are, as I began, cumbersome ways
To kill a man.simpler, direct, and much more neat
Is to see that he is living some where in the middle of the twentieth century,
And leave him there

سر آرتور چارلزکلارک ” آرتور سی کلارک ” – به اتنخاب الیسا تنگسیر

اسفند ۱۳۹۰

۱۶ دسامبر ۱۹۱۷ – ۱۹ مارچ ۲۰۰۸

نویسنده، مخترع و دانشمند انگلیسی

رمان های علمی – تخیلی او از شهرت ویژه ای برخوردار هستند.
کتاب معروف او بنام ” ۲۰۰۱ اودیسه فضائی ” که در سال ۱۹۶۸ منتشر شد توسط کارگردان مشهور ” استنلی کبریک ” مبنای فیلمی بهمین نام شد که جایزه اسکار را برایشان به ارمغان آورد

او در سامرست انگلستان به دنیا آمد. در طول جنگ جهانی مسئول رادار بود. در رشتهٔ فیزیک و ریاضیات از دانشگاه کینگز لندن فارغ‌التحصیل شد و مدال درجه یک فیزیک و ریاضیات را دریافت کرد. سپس به ریاست مجمع بین سیارات بریتانیا منصوب شد و به عضویت آکادمی اخترشناسان و مجمع اخترشناسان سلطنتی و بسیاری از سازمانهای علمی دیگر در آمد.
ایدهٔ ماهواره‌های مخابراتی اولین بار توسط وی مطرح شد.
او علاوه بر کتابهایی داستانی علمی- تخیلی، تعدادی آثار علمی نیز دارد
آرتورسی کلارک با اینکه انگلیسی است ولی شهر وند سریلانکا شد و تا آخر عمر نیز در آن جزیره زندگی کرد.
بخاطر علاقه وافرش به غواصی که امکانش در سریلانکا برایش مهیا بود اقدام به تاسیس یک مدرسهٔ آموزش غواصی درآنجا کرد که در زلزلهٔ ۲۰۰۴ میلادی در اقیانوس هند ویران شد، ولی دوباره آن را بازسازی کردند.
سریلانکا همچنین الهام‌بخش کلارک در نوشتن کتاب چشمه‌های بهشت (یا فواره‌های بهشت) بود که در آن ایده ی آسانسور فضایی را ارایه کرد به عقیدهٔ کلارک این آسانسور فضایی است که در آینده یاد آور نام او خواهد بود و نه ماهواره‌های مخابراتی.
در سال ۱۹۸۶ کلارک جایزه ی آرتور سی کلارک را بنیان نهاد و هزینه آن را (که در ابتدا ۱۰۰۰ پاوند بود) تقبل کرد. این جایزه به بهترین اثر علمی- تخیلی منتشر شده در بریتانیا در سال گذشته تعلق می‌گیرد. از سال ۲۰۰۱ مبلغ جایزه به اندازهٔ عدد سال در تقویم میلادی پاوند انگلستان (یعنی ۲۰۰۱ پاوند در سال ۲۰۰۱ و ۲۰۰۵ پاوند در سال ۲۰۰۵) افزایش یافت.
در سال ۱۹۸۸ مشخص شد که به سندروم بازگشت فلج اطفال مبتلاست و از آن پس مجبور شد بیشتر اوقات با صندلی چرخ‌دار حرکت کند.
در سال ۲۰۰۰ مقام شوالیه به کلارک اعطا شد، ولی شرایط جسمانی اجازهٔ سفر به لندن و دریافت نشان از ملکه را به او نداد. این نشان در مراسمی در کلمبو توسط قائم‌مقام پادشاهی بریتانیا در سری‌لانکا به او تحویل شد. در سال ۲۰۰۵ نیز جایزهٔ لانکابیمانای که مهم‌ترین جایزهٔ غیرنظامی سری‌لانکاست به دلیل کمک‌های او به علوم و فناوری و وفاداری‌اش به کشور به او اعطا شد.
او معفقد بود :
ادبیات نقش آموزشی را ایفا می‌کند، و هیچیک از آثار ادبی به اندازه آثار علمی نمی‌تواند توده وسیع مردم را با دانش نوین بشری آشنا کند.
کلارک در نوشتن مقالات و کتابهای علمی‌توانایی فوق العاده‌ای داشت .او پس از جنگ جهانی دوم، طی مقاله‌ای با محاسبه دقیق نشان داد که اگر سه ماهواره در ارتفاع ۳۶ هزار کیلومتری زمین قرار گیرند ،می‌توانند تمام سطح کره را تحت پوشش خود قرار داده و امر مخابرات از هر نقطه زمین به نقطه دیگر را به راحتی انجام دهد .این نظریه زمانی مطرح شد که موشکها حتی قادر نبودند به ارتفاعات پایین در مدار دست یا بند و اصولا پرتاب ماهواره یک رویا به شمار می‌رفت. اینک این مدار به افتخار او به نام مدار کلارک نام گذاری شده‌است.
او به خاطر” میعاد با راما ” سه جایزهٔ هوگو، نبولا و جان کمپبل را دریافت کرد. کلارک هفتمین نفری بود که جایزه استاد بزرگ را که انجمن نویسندگان علمی‌تخیلی آمریکا به پاس یک عمر فعالیت موفقیت‌آمیز در زمینه داستان نویسی علمی-تخیلی اعطا می‌کرد، در سال ۱۹۸۶ به دست آورد.
آثار او:
* شن‌های مریخ -۱۹۵۱
* پایان کودکی – ۱۹۵۳
* نور زمین (۱۹۵۵)
* شهر و ستارگان -۱۹۵۶
* ریزش غبار ماه ۱۹۶۱
* نُه میلیارد نام خدا (۱۹۶۷) (مجموعه داستان کوتاه )
* ۲۰۰۱ اودیسه فضایی – ۱۹۶۸
* میعاد با راما – ۱۹۷۳
* امپراتوری زمین – ۱۹۷۵
* چشمه‌های بهشت -۱۹۷۹
* ۲۰۱۰ اودیسه دو – ۱۹۸۲
* ۲۰۶۱ اودیسه سه – ۱۹۸۸
* راما ۲ (۱۹۸۹) (همراه با جنتری لی )
* روحی از گرندبنکس -۱۹۹۰
* باغ راما (۱۹۹۱) (همراه با جنتری لی )
* راز راما (۱۹۹۳) (همراه با جنتری لی )
* ریشتر ۱۰ (۱۹۹۶) (همراه با مایک مک‌کوی )
* ۳۰۰۱ اودیسه نهایی – ۱۹۹۷

جان رجینالد تالکین – به انتخاب ایرج هراتی

اسفند ۱۳۹۰

جان رجینالد تالکین (John Reginald Tolkien) در سوم ژانویه ۱۸۹۲ در بلومفونتین آفریقای جنوبی به دنیا آمد. والدینش انگلیسی بودند و زمانی که تالکین سه ساله بود، به انگلستان بازگشتند.
تالکین در رشته زبان و ادبیات انگلیسی دانشگاه آکسفورد به مدت ۸ سال به تحصیل پرداخت. همان زمان با دوست دوران کودکیش “ایدث برات” ازدواج کرد که ثمره این ازدواج ۴ فرزند بود. از سال ۱۹۲۵ تا ۱۹۵۹، ۲۰ سال به عنوان استاد آنگلوساکسون و ۱۴ سال به عنوان استاد ادبیات انگلیسی در دانشگاه محل تحصیلش به تدریس پرداخت.
او در آغاز قصد داشت شاعر شود، اما به خاطر خلاقیتش در خلق زبانهای تصویری به سمت داستان نویسی روی آورد. شهرت وی به خاطر دو اثر “هابیت” (The Hobbit) و شاهکار حماسی “ارباب حلقهها” (The Lord of the Rings) است. وی در جنگ جهانی اول در صفهای نخست جبهه جنگیده است و آثاری که از جنگ در ذهنش مانده را میتوان به خوبی در داستانهایش حس کرد. “کتاب داستانهای گمشده” نخستین داستان او بود که درحال بیماری‏ و در زمان جنگ جهانی اول نگاشت.
این نویسنده و محقق انگلیسی حس تخریب طبیعت به واسطه تکنولوژی جدید را به طور عمیقی در هر سه مجموعه ارباب حلقهها به کار برده است. فردی به نام سارومان که تمامی درختان کهنسال اطراف قلعهاش را برای تامین سلاح برای لشکر جدیدش میسوزاند به واقع حس تالکین را در از بین رفتن طبیعت بیان میکند. وی از زمانی که در دانشگاه مشغول تحصیل بود، نوشتن آثاری چون “سر گاوین و شوالیه سبز” (۱۹۲۵) و “بیولوف: هیولاها و منتقدان” (۱۹۳۶ ) را آغاز کرد. وی نوشتن تریلوژی “ارباب حلقهها” را زمانی شروع کرد که هنوز مشغول تحصیل بود. او در همان دوران نوشتن کتاب “هابیت” (۱۹۳۷) را نیز آغاز کرد که مقدمهای برای ارباب حلقهها باشد. شخصیت اصلی هابیت فردی است به نام “بیلبو بگینز” که از زندگی راحت و بیدغدغه خود دست شسته و به همراه “گندالف” جادوگر و گروهی “دوارف” حفرههای گرم و نرم هابیتیاش را به قصد ماجراجویی ترک میکند. او در طول این سفر پرماجرا قابلیتهایی از خود نشان میدهد که خودش را نیز متعجب میکند.

وقایع هابیت و ارباب حلقهها در گذشتههای دور و دوران اساطیر روی میدهد. نوشتن این تریلوژی یست و سه سال یعنی تا سال ۱۹۶۰ برای تالکین طول کشید. داستان این مجموعه در سه کتاب “یاران حلقه”(The Fellowship of the Ring) ، “دو برج”(The Two Towers) و “بازگشت شاه”(The Return of the King) رخ میدهد. داستان در حیطه جنگی است بین دو گروه خیر (فرودو، گندالف و …) و شر (سارومان، سائرون) بر سر حلقه قدرت که میتواند موازنه قدرت را در جهان به هم زند. هابیت و ارباب حلقهها با قدرت تخیل شگفتآور نویسنده پایه و اساس بسیاری از آثار علمی- تخیلی در قرن بیستم بوده است. میتوان رد پای تخیلات و افسانههای تالکینی را در آثار سینمایی چون “جنگ ستارهها” نیز دید. لازم به ذکر است، ارباب حلقهها در ابتدا قرار بود دنباله داستان کودکانه هابیت باشد، اما در روند نوشتن، فضایی تیرهتر و جدیتر یافت و در نتیجه رده سنی مخاطبانش بالاتر رفت.

تالکین از دوستان نزدیک “سی. اس. لوئیس” نویسنده “وقایع نارینا” و “دابلیو. اچ اودن” شاعر انگلیسی به شمار میرفت. به شدت تحت تاثیر ادبیات آنگلوساکسون، اسطوره‏شناسی آلمان، فولکلور فنلاند، کتاب مقدس و اسطوره‏شناسی یونان بود، به گونه‏ای که تاثیر آنها را می‏توان در آثارش به وضوح مشاهده کرد. تالکین مشخصا به تاثیر اسطوره‏هایی همچون “هومر”، “ادیپیوس”، “کالوالا” و نیز “بیوولف” بر آثارش اشاره کرده است. بابل و مصر نیز از مکان‏های الهامبخش آثار وی به شمار میروند.

وی از اساتید زبان‏شناسی بود که برای فرهنگ لغت آکسفورد نیز کار می‏کرد. تالکین علاقه وافری به ساختن زبانهای علمی یا فراساخته داشت. او شاید تنها کسی باشد که ۱۵ زبان ساخته است. با این وجود، توصیه او به کسانی که علاقمند به زبان بینالمللی هستند، این است که: «از اسپرانتو پشتیبانی کنید.» وی در جایی گفته است که انگیزه او از نگارش کتابهای تخیلیاش (مانند ارباب حلقهها) و به وجود آوردن میانزمین (Middle earth) این بوده است که زبانهای فراساخته او در آن صحبت شود.

تالکین در ۲ سپتامبر ۱۹۷۳ درگذشت.
در اواسط سال ۲۰۰۴ خانه تالکین به فروش گذاشته شد. منزل تالکین در شمال آکسفورد واقع شده جایى که وی هابیت را نوشته و نوشتن ارباب حلقهها را آغاز کرده. این خانه به مدت ۱۷ سال و از زمانى که تالکین استاد دانشگاه آکسفورد شد، محل اقامت این خانواده بوده و اتاقى دارد که اتاق مطالعه نویسنده بوده است. این خانه در یکى از محلات اعیاننشین شهر و محل اعضاى دانشگاه آکسفورد است.

از دیگر کتابهای وی می‏توان آثار زیر را نام برد:
“سیلماریلون” [حماسه الفهای عصر اول] (The Silmarillion)

” ماجراهای تام بامبادیل” (The Adeventures of Tom Bombadil)

“آنجا رفتم و بازگشتم”

سری تاریخی سرزمین میانه (The History of Middle Earth Series)

ترانههای بلریاند(The Lays of Beleriand)

شکل دادن سرزمین میانه(The Shaping of Middle-Earth)

راه گمشده و دیگر نوشتهها (The Lost Road and Other Writings)

“جاده همچنان ادامه دارد” (۱۹۶۷)

“خواننده تالکین” ( ۱۹۶۶) و “تالکین درباره تالکین” (۱۹۶۶). نیز آثاری که پس از مرگ وی منتشر شدند:

“نامه‏های پدر کریسمس” (۱۹۷۶)

“قصه‏های ناتمام” (Unfinished Tales- 1980)

“هیولا و منتقدین”: مجموعه مقاله (۱۹۸۳)

“در باب ترجمه بیوولف” (۱۹۴۰)

“کتاب داستان‏های گمشده ۱ و ۲” (The Book of Lost Tales, Part 1,2- 1983,4)

“بازگشت سایه: تاریخ ارباب حلقه ها، قسمت اول”(The Return of the Shadow: The History of
the Lord of the Rings, Part One)

“خیانت ایزنگارد: تاریخ ارباب حلقه ها، قسمت دوم”(The Treason of Isengard: The History of the Lord of the Rings, Part Two)

“جنگ حلقه: تاریخ ارباب حلقه ها، قسمت سوم” (The War of the Ring: The History of the Lord of the Rings, Part Three- 1990)

“سائرون شکستخورده: تاریخ ارباب حلقه ها، قسمت چهارم” (Sauron Defeated: The History of the Lord of the Rings, Part Four)

“حلقه مارگوت: بعد از سیلماریلیون قسمت اول: افسانههای آمان”(Morgoth””s Ring: The Later Silmarillion, Part One : The Legends of Aman)

“جنگ جواهرات: بعد از سیلماریلیون قسمت دوم: افسانههای بلریاند”(The War of the Jewels: The Later Silmarillion : Part Two : The Legends of Beleriand) و مردم سرزمین میانه.

این کتابها را پسر وی بر اساس طرحهای تالکین گردآوری کرده است.

سبز شدن اسفناج بر دسته بیل باغ را معطر می کند

اسفند ۱۳۹۰

سبز شدن اسفناج بر دسته بیل باغ را معطر می کند

لگن آمریکائی!!!

اسفند ۱۳۹۰

لگن آمریکائی!!!

کجائید؟ حوصله مان سر رفت

اسفند ۱۳۹۰

کجائید؟ حوصله مان سر رفت

این همه نگوئید ماه من، ماه من، این هم ماه…می بینید چه آبله رو هم هست

اسفند ۱۳۹۰

این همه نگوئید ماه من، ماه من، این هم ماه…می بینید چه آبله رو هم هست

نگاهی از نوع دیگر – فرج سرکوهی

اسفند ۱۳۹۰

گوهری که شاملو را شاملو کرد

نگاهی کوتاه و از نوعی دیگر

احمد شاملو

(۱۳۷۹-۱۳۰۴)

آن چه احمد شاملو را «به آن چه بود» و «آن چه در ذهنیت جمعی» ما هست برکشید و نیز آن چه او را به محبوب ترین، با نفوذترین و تاثیرگذارترین چهره فرهنگی دستکم چند نسل از کتابخوانان جامعه ایرانی بدل کرد، نه فقط به خلاقیت شگفت انگیر او در شعر، ترجمه، زبان، ژورنالیزم فرهنگی و گردآوری فرهنگ عامه و. . . . که بعلاوه به «گوهر نفی و نقد» بر می گردد که مولفه اصلی شخصیت و روان شناسی فردی او، بن مایه اصلی جهان نگری و کردار و گفتار او و درون مایه اصلی ساختار، فرم، زبان، تخیل و اندیشه آثار او بود.
این «گوهر» کمیاب از روزگار نوجوانی و به دورانی که او مدرسه را رها و علیه پدر و جامعه طغیان کرد در شاملو نهادینه شد، به رغم تحولات فکری، سیاسی، ادبی و هنری به دوران های گوناگون عمر خلاق او برجای ماند، در کوره تجربه های تلخ و شیرین اجتماعی و فردی و فرهنگی و در بستر کار خلاق مدام تقویت شد و در آثار و گفتار و کردار جمعی و فردی و در مواضع سیاسی و فرهنگی او خود را در جامه های گوناگون به نمایش گذاشت

ترس از اینترنت – احمد طباطبائی

اسفند ۱۳۹۰

نظام اسلامی حاکم بر کشور همواره از محصولات فکری و اندیشه ای غرب استفاده برده و همچنان استفاده خواهد برد اما در خصوص اینترنت موضوع بسیار متفاوت شده است. همانطور که می دانیم جهان بشری و زندگی انسان مدرن و مترقی وابستگی شدیدی به ارتباطات سریع پیدا کرده است.
شاید به توان اهمیت اینترنت یا همان شبکه اطلاعات الکترونیکی جهانی را با پیدایش مهم ترین اختراعات بشری مقایسه کرد. تاثیر اینترنت بر رفتار و اندیشه انسان مدرن هنوز در حال بررسی است اما آنچه بدون شک می توان در خصوص اینترنت اظهار داشت نیاز روزافزون جامعه انسانی به آن و سرعت روزافزون اوست.
امروز یکی از حیاتی ترین معیارهای تشخیص جوامع پیش رو بررسی سرعت و وسعت شبکه اینترنتی آن جامعه است و متاسفانه قصه تلخ و دردناک اینترنت در ایران حکایت از شرایط تاسف بار جامعه ایرانی دارد. همانطور که همه خوانندگان محترم این یادداشت می دانند علی رغم میل جامعه ایران حاکمیت غرب ستیز و متظاهر به شددت از توسعه اینترنت در کشور وحشت دارد.
دسترسی به اینترنت یعنی دسترسی به اطلاعات و بدون شک اطلاعات فراهم ساز خردمندی و اندیشه بیشتر در جامعه خواهد بود و متاسفانه حاکمیت اسلامی هیچ گاه منفعت خود را در توسعه اندیشه ای جامعه جستجو نمی کند. تلاش جوامع ایدوئولوژیک، مذهبی و مستبد سیاسی در سراسر جهان مهم ترین مخالفان توسعه سرعت و شبکه اینترنت هستند.
حاکمیت ایران سالهاست که گرفتار تاثیرات قدرتمند اینترنت در جامعه شده است و متاسفانه به واسطه عدم خرد سیاسی در ساختار تصمیم گیری نهادهای حاکمیتی، تلاش هدفمندی در محدود کردن سرعت اینترنت شروع شده و نهایتاً در این مسیر بیهوده کار به تعطیلی تمام و کمال آن کشیده خواهد شد.
نیروهای افراطی و خرافی نهادهای مذهبی حکومت می کوشند تا جامعه جوان و هوشمند ایرانی دستش از شاه راه اطلاعاتی جهان به دور بماند تا شاید بیشتر در عالم بی خبری به سر ببرد. این دشمنان اندیشه به سختی می کوشند تا ذهن توسعه طلب ایرانی در پشت درهای خرافه و دروغ و استبداد جا بماند.
طرح موضوعاتی از قبیل تهاجم فرهنگی و تاثیر گذاری سایتهای مستهجن بیشتر بهانه هایی است تا خانوادهها با نگرانی به چنین پدیده ای نظاره کنند اما حقیقت دست رسی به اطلاعات آزاد بسیار درخشان تر از این موضوعات است. مسدود کردن پی در پی سایتهای سیاسی و انتقادی در کنار پایین آوردن سرعت اینترنت در شبکه و تلاش برای دستگیری وسیع فعالان اینترنتی همگی دلایلی وحشت نظام از رخنه کردن سئوال در ذهن جوانان ایرانی است.
اینترنت ذهن جوانان جهان را به اقیانوس بی انتهای اندیشه منتهی می کند و چنین شاه راهی را فقط حاکمیتهای مستبد و خرد ستیز می توانند محدود یا مسدود نمایند. حاکمیتهای چین و عربستان و سوریه و کره شمالی و ایران مهم ترین دشمنان توسعه اینترنت محسوب می شوند.
تحولات سیاسی جهان عرب در سال گذشته بیشتر تحت تاثیر توسعه ده ساله اینترنت، ماهواره و شبکه های تلفنی که همگی با فراهم بودن بستر اینترنت در کشورهای عربی همراه بود ممکن شد. نسل جوان و تحول طلب عرب بعد از یک دهه آشنایی با امکانات اینترنتی و الکترونیکی مرتبط نسبت به تحولات جهان غرب آگاه شد و بی درنگ سعی نمود تا فاصله فاحش خود را با دیگر بخشهای جهان کاهش بدهد و در این مسیر ابتداً به سراغ موانع اصلی یعنی همان حاکمیتهای پیش رویشان رفتند.
تلاش هوشمندانه نیروهای تحول طلب مستقر در تهران که بدون شک یکی از مدرن ترین جوامع محصور در دست مستبدان خرافه سالار منطقه می باشد نقش حیاتی در بیداری دیگر مناطق ایران و مردم هوشیار جوامع عربی داشته و خواهد داشت.
همانطور که شاهد بودیم حاکمیت اسلامی و جاهل پرور برای سرکوب نیروهای فکری ایران که بیشتر در تهران زندگی می کنند بیشترین خشونت را به کار بردند و می برند اما جامعه اهل اندیشه و خرد ایرانی در این مبارزه هم نقش رهبری دیگر نیروهای منطقه را به عهده دارد و هم می بایست با خطرناک ترین و قدرتمند ترین اندیشه ضد بشری که به رهبری آیت الله های جزم اندیش قم و مشهد و تهران دست و پنجه نرم کند.
زندانی شدن وبلاک نویس چهارده ساله تهرانی مهم ترین نشانه وحشت حاکمیتی است که به قول خود دهها نیروی امنیتی و سپاه و ارتشی تمام عیار دارد. بدون شک آنچه آیت الله های قدرت طلب را به وحشت می اندازد قدرت اندیشه جوانان ایرانی است و این جبهه بسیار خطرناک تر از هر جنگی است که نیروهای خارجی در آینده به آن مجبور خواهند شد.
به امید توسعه اندیشه و خرد در جامعه ای که حرمت انسان بودن شکسته شده

بیست و یکم بهمن ماه نود

تهیه کتاب روز های آفتابی

اسفند ۱۳۹۰

برای تهیه کتاب از راههای زیر اقدام کنید

www.amazon.com
صفحه که باز شد در قسمت جستجو بنویسید
rooz  haye aftabi

یا با
www.mahmood@gozargah.com
تماس بگیرید

در هر دو صورت کتاب به خانه شما آورده می شود
بهاء کتاب در آمازون ۱۲٫۹۹ دلار آمریکاست

کتاب سفر نامه ِ دنیای ارواح – هوشنگ معین زاده

اسفند ۱۳۹۰

نام کتاب جدید محقق دانشمند  استاد هوشنگ معین زاده است
جا دارد ، سپاسی ویژه داشته باشیم ار نوشته های گویا، و روشنگرانه استاد که با نثری شیوا و پر کشش خواننده را نشویق به خواندن می کند.
انتشار هر کتاب جدید ایشان خبر خوشی است برای همه ی آنهائی که به دنبال آگاهی بیشتر هستند.
برای تهیه این کتاب که توسط انتشارات آذرخش منتشر شده است می توانید با آدرس زیر تماس بگیرید
ما در آینده از این کتاب بیشتر خواهیم گفت
قیمت کتاب با هزینه حمل ۲۰ یورو می باشد

Houshang Moinzadeh

B . P : 31

۹۲۴۰۳ Courbevoie Cedex

France

moinzadeh@gmail.com

www.moinzadeh.com

کتاب ماه – شکوفه های بینالود- فرهاد عرفاتی – مزدک

اسفند ۱۳۹۰

شکوفه های بینالود اثری مستند تاریخی است که در قالب داستانی نامه ای نگارش یافته است کتابی است خواندنی و پر کشش

تازه رسیده ام به قهوه خانه، بیرون خیلی سرد است. خود می دانی اینجا، پائیز که می آید آدم باید پالتواش را تن اش کند.در راه نامه ات را خواندم ، چند بار. هنگام چای خوردن هم دوباره آن را خواندم. نامه های تو را چند بار باید خواند. بار ِ اول آدم را عصبی می کند، بار دوم قلقک می دهد، و بار سوم، عمیقن آدم را به فکر می اندازد….”

کتاب چنین توجه بر انگیز آغاز می شود.

و بدین ترتیب کتابخانه گذرگاه دارد هر ماه پر و پیمون تر می شود.امیدواریم این تلاش ما بتواند رضایت شما را جلب کند و گامی باشد برای باروری شوق خواندن که کمبودش بحران ادبیات ما را رقم زده است.                              روابط عمومی گذرگاه

آخوند متجاوز محل – از یک فیس بوک

اسفند ۱۳۹۰

بنا به خبر رسیده, در زرین شهر اصفهان یک دختر نوزده ساله به همراه پدرش به دادگاه مراجعه می کنند تا از آخوند محل شان به نام حاج آقا فتاحی شکایت کنند
از قرار معلوم این دختر نوزده ساله, مورد اغفال و تجاوز جنسی این آخوند ۴۷ ساله قرار گرفته بوده است.

پدر خانواده که یک کارگر ساده است با اعتماد به این فرد از او میخواهد تا در دروسی که دخترش
نیاز داشته به او کمک کند. در طی این جلسات درسی آخوند فتاحی تمام توان خود را برای اغفال دختر به کار می گیرد و سپس با وعده ازدواج و ساختن آینده ای دور از فقر به دختر تجاوز می مند و در این کار آنقدر بی شرم عمل می کند که دختر تا مدتی دچار افسردگی شدید می شود
این افسردگی با باردار شدن دختر بدتر میشود و کار به جایی می رسد که آن آخوند از دختر میخواهد تا بچه خود را سقط کند. دختر قبول میکند و با سفارش حاج آقا به دور از چشم خانواده, دختر بچه خود را سقط میکند.
هر ترفندی به کار می گیرد تا خانواده متوجه نشوند اما خونریزی های شدید, او را مجبور به گفتن واقعیت میکند.
به محض اینکه خبر به آخوند فتاحی میرسد, به گونه ای رفتار میکند که انگار اصلا این دختر و خانواده اش را نمیشناسد!
پدر دختر پس از مشورت با یک وکیل اقدام به شکایت میکند, اما خود او معترف است که امکان رسیدن به عدالت در این پرونده خیلی کم است!
————–
این بی پدر و مادر های خود مورد تجاوز بالا تر ها قرار گرفته، دارند در این مملکت چکار می کنند؟

گشایش نمایشگاه ِامید نام من است – منیره برادران – پرستو فروهر

اسفند ۱۳۹۰

این نمایشگاه بیانگر زخمی عمیق بر تاریخ معاصر ماست و امید که مورد استقبال هرچه بیشتر قرار گیرد.

از ۲۰ اسفند ۱۳۹۰ تا ۱۰ آبان ۱۳۹۱ در خانه آنا فرانک در شهر فرانکفورت

امید نام من است

یادگارهای زندان و فرار – ایران٬ دهه شصت

سرگذشت مرا در تاریخ رسمی ایران نخواهید یافت. سرزمینی که والدینم جانشان را در راه آزادی آن باختند٬ هنگامی که به جوانی امروز من بودند. روایت آنان را از زبان همرزرمانشان شنیده ام، یادگارهایشان را بازماندگان به من رسانده اند. من آنها را حفظ کرده‌ام به همراه نام خود، که یادگاری از آنان است: امید!

تلاش نمایشگاه بر آن است که برای یادگارهای فردی به جامانده از آن دوران سرکوب بی رحمانه فضایی درخور بگشاید، فضایی توأمان از یادبود عمومی و سوگ شخصی، که یادآوری را به عملی روشنگرانه بدل می کند و همزمان درک بی‌واسطۀ‌ تراژدی را ممکن می سازد.

نمایشگاه با ورود به “دهلیز حال” شروع می شود. اینجا جوانان از خاطراتشان می گویند، از ملاقات بستگانشان در زندان در سال‌های کودکی، از دریافت خبر اعدام آنان، از اینکه چگونه همراه والدینشان، که تحت تعقیب بوده‌اند، فرار کرده اند و در کشوری اروپایی رشد کرده‌اند. آنها به جستجوی خاطرات خویش می‌روند و از سنگینی و قدر این خاطرات بر زمان حال خویش سخن می گویند.

زن جوانی که سال‌های زندانش را در تصویرهای کوچکی ثبت کرده است، در فیلمی این نقاشی ها را معرفی می کند. او هم امروز در اروپا زندگی می‌کند و حافظ خاطرات آن دوران سرکوب است.

سپس نمایشگاه ما را به “دهلیز خاطره” می‌برد، که در آستانه آن نام‌هایی شنیده می‌شوند. هزاران نام که در پس هریک از آنان سرگذشت ناتمام یک اعدامی ایستاده است.

آنها عشق خویش به زندگی را بر روی تکه پارچه ای دوخته اند، در گردن‌آویزی از هسته های خرما تراشیده اند، در کاردستی برای فرزندانشان یا در آویزهایی، که از سکه ها تراشیده‌اند و تا امروز بر گردن همراهانشان آویخته است، برجاگذاشته‌اند. گزیده‌ای از این یادگارها، هدایای زندانیان برای عزیزانشان، در “دهلیز خاطره” به نمایش گذاشته شده است. برای دیدن این اشیاء باید به سویشان رفت و با سری خمیده به آن‌ها چشم دوخت. اینها گرامی ترین چیزها برای بازماندگان اند. این اشیاء شکننده زیبایی را در خویش پناه داده اند.

در این یادگارهای زندان و فرار آن چشمه‌ای آشکار می‌شود که ارادۀ‌ هستی و طلب خوشبختی و شرافت انسانی از آن سیراب است. بر سطح زمین “دهلیز خاطره” نقل قول هایی نقش بسته اند٬ که از دوران سیاه سرگذشت این انسان‌ها تراوش کرده‌اند.

نمایشگاه “امید نام من است” راوی سرگذشت‌هایی ست که چارچوب‌ واقعیت‌های معمول و روزمرۀ‌ زندگی در این کشور را می شکنند و با این وجود روایت سرگذشت شهروندان جوان این سرزمین هستند. آنها بر بیان مباحثی پافشاری می کنند که ذهنشان را دچار تضاد می کند. این نمایشگاه بر آن است که این مباحث را حضور بخشد. به این امید که حصارهای بیگانگی شکسته و این روایت‌ها در حافظه جمعی پذیرفته شوند.

نمایشگاه می خواهد گفتمانی بسازد که تأثیر متقابل دهشت و زیبایی، گذشته و حال، بیگانگی و تعلق را جستجو کند.