گذرگاه در زمستان

بهمن ۱۳۹۰

گذرگاه در زمستان

کس چو حافظ نگشاد از رخ اندیشه نقاب
تا سر زلف  سخن  را به  قلم  شانه زدند


جُنگ گذرگاه
بهمن ماه١٣٩٠

شماره  ١٢٣ – یازدهمین سال انتشار

********************************

جُنگ بهمن ماه گذرگاه را این دوستان یاری کرده اند

********************************
محمود کویر* علی اصغر راشدان * شمس لنگرودی * صفیه ناطر زاده * چارلی * حامد کنانی عیدی نعمتی*
قباد  آذر آیین * لیلا فرجامی *
اولدوز طوفانی * مسعود ناصری * سادات نوری * بهمن فرمان آرا * کرباسی * کامران محمدی* شهلا زرلکی * برزین آذر مهر* تیرداد * سوسن محمد خانی * ایرج گرگین * اسماعیل خوئی* محمد علی سپانلو* محمد پناهی سمنانی * رضا اغنمی * محسن * امیر هوشنگ برزگر * احمد سیف * حامد کرمانی* پژمان صفریان * فریبرزشیرزادی * محسن عبادی * محمود صفریان *

نامه ای از مادرید برای علی – محمود صفریان

بهمن ۱۳۹۰

این نامه سالها پیش در مادرید برای
” علی ” نوشته شده است.
گمان می کنم دیروز بود….
پس از پرواز ناباورانه مندل
و تحت تاثیر آن فقدان سنگین.

*****

علی جان سلام

یکشنبه است، غروب یکشنبه، هیچ تبی همه گیر تر از تب غروب جمعه های کار خودمان، و یکشنبه های فرنگی ها نیست، نه عرب می شناسد نه عجم، نه شرق می شناسد و نه غرب.

یکشنبه است، غروب یکشنبه ۲۲ ژانویه، چندم دیماه یا بهمن ماه می شود، نمی دانم. گمان می کنم دوم بهمن ماه باشد.

من گاه روز های هفته را نیز گم می کنم. تازگی ها اینطور شده ام. تازگی ها خیلی طورها شده ام.

دو سه ماهی است، گاه تطبیق ماههای فرنگی که اجبارن در اینجا با آنها سرو کار دارم با ماههای نازنین خودمان، با آن نام های زیبا، برایم مشکل است. تازگی ها مشکل شده است. ولی باز با کمی فشار به مغزم، با حساب سر انگشتی، پیدایشان می کنم…

خانه ما حدود ۳۰ کیلومتراز مادرید فاصله دارد. کسی پرسید:
دیگر شهر نیستی، کجا خانه گرفته ای؟
گفتم : حومه ام، در ” الخته ”
گفت: رفیق، این دیگر حومه نیست، حومه را تا ده – پانزده کیلومتری می گویند. بگو شهر دیگری هستی.
گفتم: درست می گوئی، شهرک دیگری هستم.
گفت: چرا آنجا؟
گفتم: مادرید گران شده بود، شلوغی هم می آزردم حتا به هنگام خواب. ” الخته ” هم سکوتش آرامم می کرد، خانه ای نوساز بود، و با امکان خریدم می خواند.

از شهر مادرید که بطرف شمال میزنی بیرون، می افتی در شاهراهی که انتهایش می خورد به مرز فرانسه. البته پس از ۵۰۰ کیلومتر. ۲۳ کیلومتر که در این جاده آمدی می پیچی دست راست،
حدود ۷ کیلومتر هم دراین جاده فرعی، که بیشتر شبیه کوچه باغ است می آئی می رسی به شهرکی قدیمی بنام ” الخته ” که نامی است عربی، شاید منظور ” قلمرو ” باشد.
در حاشیه این شهرک چند ساختمان نو ساز می بینی، در یکی از این مجموعه ها که روی تپه قرار دارد در طبقه دوم، خانه ما است.
پنجره اتاق نشیمن و یکی از اتاق ها و در شیشه ای آشپزخانه، باز می شود به فضای گسترده ای که تا چشم کارمی کند تپه ماهور است بدون حتا یک خشت روی خشت یا تک درختی… ولی جلوی ساختمان، محوطه ی کوچکی فضای سبز است.
در حقیقت من در بلندی های باد گیر زندگی می کنم. باد که می آید زوزه و صداهای دیگرش مثل فیلم های ترسناک می پیچد در چهار بشن خانه. خوشبختانه بادش گه گاه است.
عرب ها حدود ششصد سال در کشور ما بودند، ولی در اسپانیا به حدود هشتصد سال رسید.
در زبان اسپانیائی، حدود چهارده هزار لغت عربی هست، که ” الخته ” یکی از آنها ست.
هر گاه پس از حرف ” جی ” ” ئی ” یا ” آی ” باشد ” خ ” خوانده می شوید بهمین سبب
” الخته ” گفته می شود.ALGETE

با همه این ها، ” علی جان ” امروز یکشنبه است، غروب یکشنبه ۲۲ ژانویه.
پس از کمی جمع و جور، و برای سر گرمی کمی جا بجائی وسائل خانه، که نیازی نبود، در آشپزخانه نشسته ام، چای دم کشیده خوش رنگی را جلویم گذاشته ام و از در شیشه ای آن که به تراس کوچکی باز می شود ، و برای جلو گیری از سوز سرما کیپ بسته است، دارم بر هوت چشم اندازم را نگاه می کنم وغرق ِ غرقم، غرق همه چیز. و برای ” نمی دانم چندمین بار ” کودکی ام را مرور می کنم جا هائی را که زندگی کرده ام و مدرسه هائی که رفته ام و بیشتر آنچه را که با تو و مندل پیوند دارد.

یک روز قرار بود تو و مندل با پدرمان بروید سینما، هرچه عز و جز کردم، و پیله، اثر نکرد. خیلی دلم می خواست من هم با شما بیایم، با شناخت بچگانه ای که از پدر داشتم می دانستم تکرار شدنی نیست. دست به دامام مادر شدم. دلش به حالم سوخت. بسیار قاطع که ندیده بودم رو به پدر گفت :
” عباس، امروز یا نمی روید سینما یا این بچه را هم با خودتان می برید.”
و عباس موافقت کرد و شما دمق شدید و نق زدنتان شروع شد. ولی من لباس پوشیدم، یعنی لباس پوشانده شدم، و راه افتادیم….آن روز هم یک روز جمعه بود. چه فرق می کند، حتمن مثل همین یکشنبه بوده است ، شاید هم بهمین اندازه خاکستری…
آن روز در آبادان کجا، امروز یکشنه ۲۲ ژانویه در خانه ای روی تپه های الخته در ۳۰ کیلومتری مادرید در اسپانیا کجا. چه فاصله هولناکی.
” بماند سالها این نظم و ترتیب / زما هر ذره خاک افتاده جائی ”
مثل مندلی که رفت و می بینیم که همه چیز نظم و ترتیب خودش را حفظ کرده است، و آب هم از آب تکان نخورده است.

دلم برای ویکتوریا یک ذره شده. باید بروم آمریکا، نمی توانم تا راس و ریس کردن همه کارها در اینجا باشم. باید بروم سری بزنم و برگردم بقیه کارها را روبراه کنم و آنگاه برای همیشه از اسپانیا خدا حافظی کنم.
به من خیلی علاقمنداست. از وقتی عقل به رس شد، تمام لحظاتمان را با هم بودیم. از دنیای چرکین اطرافمان جدا می شدیم و با هم در کوچه باغهای قصه هائی که من از خودم می ساختم و مثل کارتن های ” والت دیستی ” هر چیز در آنها به راحتی عملی بود، می گشتیم. گاه دریک اتاق کز می کردیم و نوار قصه ها را با هم گوش می دادیم، و مثل خر کیف می کردیم…و او با تمامی نوار قصه ها رفت، و من ماندم با واقعیات. اعتراف می کنم که چه نا خوشایند است.

خودم را که در تمامی زمینه ها داشتم غرق می شدم، و چون گیر آمده ای در باتلاق، با هر تلاشی فروتر می رفتم در دادگاه ذهنم محکوم به تلاشی مضاعف و بی وقفه کردم و پا در رکاب، کوبیدم.
و شبانه روز، تا هم تکلیفم را با زندگی روشن کنم و هم بخاطر خستگی اعصابم فرصت سراغ گیری مسائل را نداشته باشم. و ادامه دادم تا از زیر صفر آمدم به صفر و کورس بر داشتم برای نمرات دیگر.
و علی جان یکشنبه ها برایم این حسن را دارد که فرصت مرور پیدا می کنم و از” مستر هاید ” روز های دیگر می شوم ” دکتر جکیل ”
میدانی که پوپک دارد سال آخر پزشکی را در یکی از بیمارستان های بسیار مجهز دانشگاهی دوران انترنی را می گذراند. بنظر می رسد که دیگر برای معلومات پزشکی من تره هم خرد نمی کند.اروای عمه ثریا ش: ” شیر اگر پیر هم شود شیر است ”
البته می دانی نیم خط بعدی آن می گوید: ” پیر اگر شیر هم بود پیر است ”
چای ام سرد شد. و چای سرد شده، مثل بستنی آب شده است. پاشم گرمش کنم. واقعن چای دم کشیده هم عالمی دارد.

یک روز نمی دانم چه شد که پدرمان موافقت کرد مرا ” که از آرزو هایم بود ” با خودش ببرد کار. کارش موقتن بیرون از محوطه پالایشگاه بود، بردن من خیلی اشکا ل نداشت. من از این موافقت روی پایم بند نبودم. مندل هم همانجا کار می کرد. مرا به نگهبان انبار سپردند، اتاقک فلزی چوبی داشت که بهش می گفتند ” قُماره ” پر از ابزار کار بود و کارگران چه ایرانی و چه هندی می آمدند وسائل مورد نیازشان را می گرفتند و می رفتند سراغ کارشان. و یا می آوردند و تحویل می دادند.
” مش مِتی، پسرم را نگهدار، امروز مهمان ِکوچولوی تست. ناهار هم که آوردند حواست باشد گرسنه نماند.”
میدانی که پس از جنگ جهانی، همانطور که روس ها در شمال، انگلیسی ها و سربازان هندی که زیر نفوذ انگلیسی ها بودند در جنوب، تا مدتها در ایران ماندگار شدند، و بخصوص در آبادان، آن ها را به کار در بیرون از پالایشگاه گمارده بودند، نفت ملی نشده بود و آبادان و پالایشگاه و همه امور در اختیار ” بریتیش پترولیم ” بود که می دانی هنوز هم در دنیا از قویترین کمپانی های نفتی است.
آن روز سربازان هندی با فرمانده شان که بعد فهمیدم درجه سرتیپی دارد کار می کردند و برای من بعنوان ناظر بسیار دیدنی بود. مسئول کارگران ایرانی هم پدرمان بود.
ظهر که شد ناهار را در چند دیگ بزرگ مثل دیگ های نذری آوردند. غذا ” دال عدس ”
بود که از غذا های محبوب هندی هاست. تمام کار گران ” سربازان ” هندی ” یقلاوی ” به دست و کارگران ایرانی با کاسه های خود، صف کشیدند.
علی! من آن روز هجوم مغول را دیدم. پدرم به فرمانده هندی ها سفارش کرده بود که وقتی ناهار را آوردند حواست به پسرم باشد. ” چون تقسیم کنندگان غذا هندی ها بودند.” مندل به سر پرست کارگران ایرانی همین سفارش را کرده بود. هر کارگری هم که وسایل کارگرفته ویا پس داده بود از طرف مش مِتی انبار دار سفارش شده بودند که اولین کاسه غذا را برای من بیا ورند.
و من تا آمدم خودم را جمع و جور کنم دیدم هر کس که غذا می گیرد با یقلاوی یا کاسه پر به سوی ” قُماره ” انبار و به سوی من می دود، و من از وحشت هجوم ِ” این لشکرجرّار ” چنان ترسیدم که زدم زیر گریه. فکر کردم دنیا علیه من شوریده است و تا مدتها دستانم را از روی صورت و چشمانم بر نداشتم، و این دست نازنین پدرمان بود که دستان مرا از روی صورتم برداشت و با مهری که کمتر دیده بودم بوسیدم و گفت:
نترس پسرم ”
صدایش چه آهنگ گوش نوازی داشت….
آن روز هم او زنده بود وهم مندل برادر بزرگمان، و من امروز در این یکشنبه دلگیر ِخاکستری در شهرک ” الخته ” در حومه مادرید در اسپانیا، دارم یکبار دیگر آن واقعه را در خیالم باز سازی می کنم و بغضی دارد راه گلویم را می بندد.
برای اساب کشی، ” کارتن ” احتیاج داشتم. به نگهبان ساختمانی که در آن زندگی می کردیم، گفتم اگر کارتن مار تنی دیدی برایم نگهدار، رفتم داروخانه ی محل که قرص سردرد بگیرم، گفتم لطفن تعدادی از کارتن خالی های دارو را برایم نگهدار، به بار نزدیک خانه مان گفتم کارتن بعضی از مشروب ها را برایم نگهدارد. و رفتم دنیال کارم، بی خبر از اینکه چیزی مثل فرمان سرتیپ هندی صادر کرده ام. وقتی چند ساعت بعد بر گشتم، دیدم اتاق های ما مملو از کارتن است و پوپک و خانمم با قیافه ای دلخور روی مبل نشسته اند. گفتم چه شده؟ اینا چیه؟ پوپک گفت بابا امروز بدتر از ” دال عدس ” شد، هرکی کارتنی در دست بطرف خانه ما می آمد.

علی جان، روزهای کاری چون دستم تنهاست مثل اسب کار می کنم. البته پوپک در رل سکرتر و ایجاد رابطه مرا یاری می کند. ” او زبان اسپانیائی را مثل زبان فارسی میداند ” با اینکه بیش از حد تصور درس دارد. هر کتابش ۱۰۰۰ تا ۱۵۰۰ صفحه است. صبح ها هوا کاملن تاریک است که می رود دانشگاه و تا ساعت هفت بعد از طهر گیر است. روزهائی که کشیک دارد، تمام شب را در بیمارسان می ماند بیشتر در اورژنس کار می کند. روز هائی که کشیک ندارد ” که بیشتر روزهاست ” در پاتق مان منتظر هم می مانیم تا با هم به خانه در الخته برگردیم. پاتق، در یکی از ۱۰ – ۱۵ هزار باری است که در مادرید وجود دارد. باری است در نزدیکی خانه سابقمان دریکی از میدان های بزرگ و زیبای شهر.
این نحوه انتطارمان گمان می کنم سؤال بزرگی است برای کارکنان و مشتری های ثابت بار…
دختر خانمی تقریبن هر روز در زمان معینی به این بار می آید، روی یکی از صندلی ها می نشیند، قهوه ای ” یا به قول خودشونی ا کافه کن لچه ای ” را سفارش می دهد و سر در کتاب میماند تا مردی دوکاره سنی، از را برسد، ” یا برعکس مردی بهمین نحو منتظر دختری میماند.” به هم که رسیدند همدیگر را می بوسند مدتی می نشینند و بعد به اتفاق می روند…هر گز هم برایشان روشن نشد که این چه رابطه ایست و نفهمیدند که از کجا می آیند و به کجا می روند…
و ما می رفتیم به ” الخته ” روی تپه ها خیلی دور تر از ” بار ” آنها….و مرد می رود در آشپز خانه روی صندلی چوبی پشت میز می نشیند، جائی که آخرین نامه اش را برای مندل نوشت…و از آنجا بسوی خاطراتی بسیار رنگارنگ پرواز می کند…و در تونل زمان به سرعتی بیش از نور راه می افتد.

شرکتی دارم که مدیر عاملش، پادو و همه کاره اش خودم هستم. خاویار ایران را با آن بسته بندی های منحوس در شیشه و ظرف های لوکس به نام بلک پرل بسته بندی می کنم. اجازه
Re pack
کردن را از وزارت بهداری اسپانیا گرفته ام و علی جان این اولین باری بود که پس از خروج از ایران تحصیلاتم به دردم خورد، بی امتحان مخصوص بخاطر دکتر دارو ساز بودنم پروانه به قول خودشان ” مانی پلاسیون “خاویار را به من دادند که خیلی امتیاز است.
ایران که بودم دوستی که کمپانی بزرگ واردات و صادرات داشت برایم تعریف کرد که با یک شرکت تجاری ” هنگ کنگی” برای خرید پاره ای وسائل در تماس بودم که نامه های تجاریش را شخصی به نام ” یانگ چو ” امضا می کرد. پیش آمد رفتم هنگ کنگ، در فرود گاه اقای ” یانگ چو ” آمده بود استقبالم. برای رفتن به هتل با اتومبیلی رفتم که راننده اش خود ِ آقای ” یانگ چو بود.
فردا که رفتم به دفتر ِ شرکت، یانگ چو در را به رویم باز کرد. و این یانگ چو بود که در حین مذاکره برایم قهوه آورد. کارمان که تمام شد نتیجه را آقای یانگ چو تایپ کرد. شب با آقای یانگ چو شام خوردیم و توسط همین آقای یانگ چو به فرودگاه عودت داده شدم و….دریافتم که مدیر عامل، راننده، پادوی شرکت، ماشین نویس و خلاصه همه کاره شرکت فقط آقای یانگ چو است.
و علی جان در شرکت بلک پرل من ” یانگ چو ” هستم.
و البته در آمد همین شرکت است که همه لوطی گری هایم را روبراه می کند و بر پایه آن عین پینه دوز شاه عباس همیشه سورو ساتم برای بخصوص روزهای یکشنبه ای چون امروز جور می شود. و همین تدارکات، تب بر ِ تب های یکشنبه هاست و اجازه می دهد که بی دغدغه از همین جا و با نگاه به برهوت جلوی رویم زمان را پس و پیش کنم…..

تابستان ها و در آفتاب، در آبادان هوا چند درجه سانتی گراد می شد؟ یادته؟ قیر یا اسفالت خیابان ها مثل اینکه زیرشان آتش روشن کرده باشند به جوش می آمدند و حباب هائی همچون جوش آمدن آب یا مثل آدامس باد کنکی درسطح خیابان ها بالا می آمد، و ما چه جانور هائی بودیم، که در آن جهنم عظما راه می افتادیم و با کف پاهای برهنه بر این تاول ها می کوبیدیم که صدای ترقه بدهد…یادم است که فقط قدری کف پاهایمان را خیس می کردیم که به قیر نچسبد، و رسمن تمام هیکلمان کباب می شد. شیر آب سرد را بایستی حد افل ۱۵ دقیقه باز می گذاشتیم تا آب نه سرد که ولرم بشود.
من چرا دارم این ها را برای تو که مرشدمان بودی و همه را می دانی می نویسم؟ مثل اینکه دارم با خودم حرف می زنم، و برای خودم می نویسم…دارم ذهنم را خانه تکانی می کنم.

امروز دیگر ۲۲ ژانویه نیست، اما کماکان یکشنبه است، یکشنبه پنجم فوریه.مثل هر جمعه ای هم که باشد و در هر کجای دنیا، تب خودش را دارد… پتوئی را چارتا روی صندلی چوبی آشپز خانه که نشیمنش نرده ای است، گذاشته ام. هفت تکه چوب قرنیز مانند را به فاصله کنار هم کوبیده اند که یعنی نشمینگاه صندلی. نشستن رویش خسته می کند. بارانی دارم که روزی روزگاری کلی وقار داشت، ولی حالا بجای عبا می اندازمش روی دوشم. با خودم عمر سابانده است. من نمی دانم محمد علی افراشته از کجا پالتویش را خریده بود که هم چهارده سال دوام آورده بود و هم جان پشت و رو کردن را داشته است. اینی که من دارم تاب مستوری ندارد کهنگی را تا پود آخرش می نمایاند. همیشه روی پشتی صندلی است. هیچ وقت مثل چیز های دیگرم برای یافتنش، نمی گردم. من هیچوقت دنبال وسائلم شخصی ام نمی گشتم، در این مورد نظم خاصی داشتم، ولی تازگی ها گم و گورشان می کنم، تازگی ها خیلی جور ها شده ام، دوسه ماهی است. ولی بارانی سابق و عبای حاضر را همیشه روی پشتی صندلی چوبی ام می گذارم.
یکشنبه است….برای من مثل همه ی یکشنبه ها دیگر، ولی پنجم فوریه است…در خانه مان روی تپه های الخته در حومه مادرید، در آشپزخانه ای که در شیشه ای اش باز می شود به برهوتی که عاقبتش می رود به سوی فرانسه، و از چای جلویم دارد بخار بلند می شود، و من…غرق
زمانی ام که حال و روز بهتری داشتم.

در آیین مغان – محمود کویر

بهمن ۱۳۹۰

این بخشی است کوتاه از کتاب در دست انتشار: حضور حضرت عشق،حافظ

ایرانیان تا پایان دوران اشکانی و تا میانه¬ی روزگار ساسانیان دارای دین رسمی نبودند و سراسر ایران زمین با قانون اداره می شد، نه با فرمان های آسمانی و این در دنیای آن روز یگانه بود. مردمان در آن روزگار پاسخ پرسش های خویش را از آموزگارانی که ستاره شناس و پزشک و ریاضی دان نیز بودند دریافت می کردند . امروز رفتارها و اندیشه های آنان را آیین مغان می نامیم. بازتاب باورهای آنان را می توان در وداها و گات ها و یشت ها و وندیداد یافت. آنان مهر و ماه و آناهیتا را نیایش می کردند.
مغان آموزگاران و فرزانگان ایران باستان بودند. برخی آنان را همان روحانیون دینی می دانند در حالی که تا زمان اشکانیان این طایفه جدا بوده و آترون خوانده می شدند.سپس موبدان زرتشتی نیز خود را مغ خواندند تا خویش را وارث مغان یا دانشمندان ایران باستان وانمود کنند.
مغان مادی، دانشمندان و اندیشمندان سرزمین ما بوده اند. مغ از مگه اوستایی و مگو پهلوی گرفته شده است. سپس دینمداران از آن کلمه مجوس یعنی بی دین و گمراه را ساختند. مغ یا مگه به معنی آموزگار و اندیشمند و فرزانه است.
مغان ایرانی بار دیگر در زمان اشکانیان قدرت یافتند و به کار دانش پرداختند. در پناه آزادگی اشکانیان فرهنگ و هنرها رشد یافتند و کار مغان نیز بالا گرفت چنان که در داستان تولد مسیح بار دیگر با افسانه ی باشکوه رفتن مغان پارسی به دیدار مسیح روبروییم. مغانی که پدید آورنده بابانوئل هستند. نخستین مردمان غیریهودی که مسیح بر ایشان آشکار شد همین مغان بودند. بر اساس روایت های انجیل متی، سه مغ با راهنمایی ستاره ها عازم سرزمین اسراییل شدند تا مسیح نوزاد را ببینند واحترام گذارند. آنها پس از مدتها جستجو و کاوش، در ششم ژانویه موفق به یافتن مسیح شده و همراه با احترام به وی، هدایایی نیز تقدیم داشتند. همین روز ششم ژانویه است که در سنت مسیحی به عنوان اپیفانی جشن گرفته می شود.
گروهی از پژوهشگران به رهبری باستان شناس فرانسوی فرانک گودیوموفق شده اند نخستین مورد کاربرد نام مسیح را کشف کنند. آنها کاسه ای دربندرگاه باستانی شهر «اسکندریه» مصر یافته اند که بر روی آن نوشته شدهاست: به وسیله¬ی مسیح مغ. قدمت این کاسه ی سفالین به فاصله ی زمانی میان سده ی دوم پیش از میلاد تا سده ی یکم
میلادی می رسد و از این روی نخستین مورد کاربرد نام مسیح در تاریخ به حساب می آید.
این ها خود نشان برآمدن مسیح و مسیحیت از آیین مهر یا میتراست.
مغان همواره به مردم امید آزادی و به سر آمدن رنج ها را می دادند:
نیاکان ما شب آخر پاییز را شب زایش مهر و یا زایش خورشید می نامیدند و جشن باشکوهی بر پا می کردند و رسم بر این بود که به تپه ای می رفتند و با لباس نو، طی مراسمی از آسمان می خواستند که آن “رهبر بزرگ” را برای رهایی آدمیان گسیل دارد. زیرا باور داشتند که نشانه شب یلدا، ستاره ای است که بالای کوهی به نام کوه پیروزی پدیدار خواهد شد و همراه مغ بزرگ نیایشی می خواندند که هنوز بخشی از آن در بهمن یشت برجای مانده است:
آن شب که سرورم زاید
نشانه ای از ملک آید
ستاره از آسمان ببارد
هم آنگونه که رهبرم در آید
ستاره اش نشان نماید
سپاس و نیایش شاهزادگان و یا مغان ایرانی بر ایزد مهر است که در آیین مسیح چونان آمدن مغان به دیدار وی درآمده است. این مغان یا پیران قوم، دانایان و فرزانگان زمان خویش بودند.
در بیشترین موارد، حافظ از این پیر با همان عنوان پیر مغان یاد کرده، اما البته عناوین دیگری نیز به او داده است. این عناوین عبارتند از: پیر دانا، پیر ما، پیر خرابات، پیر میفروشان، پیر میخانه، پیر گلرنگ، پیر خرد، پیر صومعه، پیر میکده، پیر صحبت، پیر ژنده پوش، پیر فرزانه، پیر من، پیر مناجات، پیر پیمانه کش، پیر صاحب فن و پیر دردی کش.
که همه نشان از دانایی و فرزانگی مغان دارد.
پیر مغان است که:به تایید نظر، هر گونه معما را حل می کند.
آنهم نه چون فیلسوفان، متفکر و عبوس بلکه خرم و خندان و در حالیکه قدح باده در دست دارد و به صدگونه در آن به تماشا مشغول است:
مشکل خویش بر پیر مغان بردم دوش
کو به تایید نظر حل معما می کرد
دیدمش خرم و خندان قدح باده به دست
وندر آن آینه صدگونه تماشا می کرد
پیر مغان آزرده و رنجور نمی شود- زیرا که در طریقت او رنجیدن کافریست. بلکه از روی بزرگواری به اعمال و رفتار دیگران به چشم نیکی می نگرد:
نیکی پیر مغان بین که چو ما بد مستان
هر چه کردیم به چشم کرمش زیبا بود
از همین روی است که مرید راستین سر بر خاک آستان پیر مغان می ساید و هیچگاه از این آستان روی بر نمی تابد، چرا که بندگی پیر مغان، حلقه ای است که از ازل بر گوش سالک آویخته شده و او تا ابد این حلقه را که حلقه ی دانایی و فرزانگی است، بر گوش جان خواهد داشت:
حلقه پیر مغان از ازلم در گوش است
برهمانیم که بودیم و همان خواهد بود
سیسرو خطیب رومی که در یک قرن پیش از میلاد می زیسته می نویسد: مغان نزد ایرانیان از فرزانگان و دانشمندان بشماراند، کسی پیش از آموختن تعالیم مغان به پادشاهی ایران نمی رسد.
نیکولاوس از شهر دمشق نوشته : کورش دادگری و راستی را از مغان آموخت همچنین حکم و قضا در محاکمات با مغان بوده است .
هراکلید شاگرد افلاطون نوشته هایی درباره جهانشناسی را به مغان نسبت می دهد.
ادوکس کنیدی دانشمند و ریاضیدان معروف، دانش مغان را بسیار قدیمی می داند و آن را همراه با زرتشت به چند هزار سال پیش از افلاطون نسبت می دهد.
استاد فیثاغورس رامغی بنام زرداتس نوشته اند و گاه وی را شاگرد زرتشت دانسته اند.
یونانیان به طور کلی مغان را اولین کسانی ذکر می کنند که علوم کیهانشناسی را بوجود آوردند.
ادوکس زمانی که از آیین مغان سخن به میان می آورد آن را به عنوان یک فلسفه در نظر می گیرد و از آن به عنوان بهترین فلسفه ها یاد می کند.
پلین مغان را تعلیم دهندگان هنر استفاده از گیاهان شفابخش معرفی می نماید.
در شاهنامه آمده که کار نویسندگی و پیشگویی و تعبیر خواب و اخترشناسی و پند و اندرز با موبدان است که همان مغان باشند؛ بسا هم طرف شور پادشاهند.
به معنی مورخ . تاریخ نگار:
ز موبد شنیدستم این داستان
که برخواند از گفته باستان .
به معنی حافظ و راوی روایات و داستانهای کهن . عالم به اخبار گذشتگان:
از آن پس شب و روز گردنده دهر
نشست و ببخشید بر چار بهر
از آن چار، یک بهر موبد نهاد
که دارد سخنهای نیکو به یاد.
*
یکی نامه بود از گه باستان
پراکنده در دست هرموبدی .
از او بهره ای برده هر بخردی
ز هر کشوری موبدی سالخورد
بیاورد و این داستان گرد کرد.
به معنی ستاره شناس . عالم به علم نجوم و ستاره شناسی .
چنین یافتم اخترت را نشان
ز گفت ستاره شمر موبدان .
*
فرستاد پس موبدان را بخواند
بر تخت شاهی به زانو نشاند
به پرسش گرفت اختر دخترش
که تا چون بود در زمان اخترش
ستاره شمر گفت جز نیکوی
نبینی و جز راستی نشنوی .
*
ستاره شمر چون برآشفت شاه
بدو گفت کای نامور پیشگاه
تو بر اختر شیرزادی نخست
برموبدان و ردان شد درست .
برخی از پژوهشگران نیز مغ ها را نه آریایی و نه سامی می دانند . بلکه آنها را قومی بومی ساکن ایران می انگارند . مغ ها با استفاده از دو اندیشه بابلی و ارتداد زرتشتی، آیینی به وجود آوردند که بر دانایی و فرزانگی استوار بود.
در این جا اشاره کنم که مغ های ایرانی با مغان کلدانی تفاوت دارند. مغان کلدانی بودندکه بر بالای میاندورود می زیستند و بیشتر به جادو و کارهای دینی و ستاره شناسی می پرداختند. مغان ایرانی گرچه در کار سرودهای دینی بودند اما بیشتر کارشان آموزش بوده است.
کتاب وندیداد اگرچه پاره ای از اوستاست اما در بسیاری از مسایل با دیگر بخش ها تفاوت جدی و گاه اختلاف دارد و باید همان کتاب آیینی مغان باستانی بوده باشد که سپس اندیشه و ایین خود را داخل آیین زرتشتی کردند.
استرابو، جغرافی دان سده نخست میلادی مطالب بسیاری در باره آنان دارد و از جمله می نویسد: در این زمان پارسیان پرستش گاه های سرپوشیده یا مهراب ندارند. انان تندیسه هایی را برای پرستش فراهم می کنند. هرگاه برآن باشند تا مراسم نیایش و پرستش به جای آرند به جاهای بلند رفته و برای خورشید و ماه نیایش و قربانی می کنند. آنان آب و خاک و آتش و هوا را محترم می شمارند.
از نوشته های وی و دیگر مورخان بر می آید که مغان از زرتشتیان و پیروان زرتشت به یقین جدا هستند. آنان از کاهنان مجوس نیز متفاوتند. آنان هم چنین بغبانو آناهیتا را نیایش می کردند.
گرچه سفر افلاطون به ایران چندان روشن نیست اما برخی از مورخین باستان به سفر او به «پارس» نیز اشاره کرده اند، اما چنان برمی¬آید او که تصمیم به ملاقات با مغان ایرانی داشته، در میانه راه، بسبب جنگهای آسیایی،از این سفر منصرف شده است.
ارسطو در رساله مابعدالطبیعی خود می نویسد:مغان ایرانی وفرکودس [معلم فیثاغورس] پیشروان افکار ثنوی افلاطون بوده اند.
زرتشت نزدیک پنج هزار سال پیش در گات ها و بخشی از یشت ها اندیشه های مغانی را به شکل شعر و سرود گرد آورد.
چرا هخامنشیان سنگ بنای نخستین کشتار فرزانگان را نهادند! کشتار مغان و مغ کشان چند بار در ایران رخ داده است! مزدکی کشی، مانوی کشی، قرمطی کشی، زندیق کشی چرا برگ های زرین تاریخ ما را سیاه کرده است!

مغان پارسی و مسیح
یا
مهر

انجیل متا باب دوم بند یکم:
و چون عیسا در ایام هیرودیس پادشاه در بیت لحم یهودیه تولد یافت، ناگاه مجوسی چند از مشرق به اورشلیم آمده گفتند: کجاست آن مولود که پادشاه یهود است زیرا که ستاره او را در مشرق دیده‌ایم و برای پرستش او آمده‏ایم.
در آن زمان شاهنشاهی پارتیان (اشکانیان) و امپراتوری روم دو قدرت بزرگ جهان بودند و یهودیه زیر فرمان روم بود. شاید مسیحیان برای اعتبار بخشیدن به پیامبر خود این داستان را نقل کرده‏اند، داستانی که در باره¬ی زایش مهر است.
در میان جشن‌های زایش مسیح، جشن اپیفانی یکی از آیین‌هایی است که در آن می‌توان ارتباط میان مسیحیت و آیین‌های کهن‌ شرق را جستجو کرد. این واژه به معنی تجلی یافتن و شناخته شدن و آشکار شدن است.لغتنامه¬ی دهخدا نام این جشن را عید خاج شویان آورده است و می نویسد: در جنوب شهر اصفهان یک قصبه ارمنی بنام جلفا موجود است اهل اصفهان هم این لفظ را می دانند چه هر سال در روز معینی اهل جلفا در کلیساها جمع شده خاچ حضرت مسیح را می شویند و آبش را به تبرک میبرند و نام آن روز خاچ شویان است.
اپیفانی جشنی است برای بزرگداشت آن‌چه که مسیحیان آن را تجسد خداوند در پیکر مسیح می‌نامند. این جشن که اکنون در روز ششم ژانویه برگزار می‌شود تا سال‌های گذشته یکی از مهمترین و اصلی‌ترین جشن‌ها در برخی از کشورهای غربی بود.
اپیفانی در باور کلیساهای غربی و کاتولیک روزی است که مغانی از شرق برای ستایش مسیح تازه به دنیا آمده به دیدار او و مادرش مریم می‌روند. موضوعی که در آثار بسیاری از نقاشان اروپایی نیز دیده می‌شود: ستایش مجوسان.
مغان شرقی در این روایت مسیحی، برای زایش مسیح هدایایی برده‌اند: طلا، کندر و مُرکه صمغ نوعی درخت است.
در روایت برخی کلیساهای شرقی و ارتدوکس، روز اپیفانی روز غسل تعمید مسیح در رود اردن است، یعنی همان روزی که اکنون نیز در کلیسای ارامنه به عنوان زاد روز مسیح جشن گرفته می‌شود.
*
در روایت انجیل متی، یکی از انجیل‌های چهارگانه ، زمانی که مسیح در بیت لحم و در دوران پادشاهی هیرود به دنیا می‌آمد، سه مغ از شرق به اورشلیم می‌رسند و از هیرود سراغ پادشاه یهودیان یا همان مسیح را می‌گیرند. او آنان را به بیت لحم راهنمایی می‌کند، جایی که سرانجام مغان، نوزاد و مادرش را می‌یابند و هدایای خود را تقدیم او می‌کنند.
اما در روایت انجیل متی سخنی در مورد نام، تعداد، خاستگاه و قومیت این مغان وجود ندارد. با این حال باور بر آن است که آنها سه مغ بودند به نام‌های کاسپار، ملکیور و بالتازار که به نام سه پادشاه شرقی نیز شناخته می‌شوند و یکی از آنها، ملکیور، از ایران است.
نخستین شاهدی که با جزییات بیشتری در مورد این مغان سخن می‌گوید انجیلی است به نام انجیل طفولیت که از سوی کلیسا به طور رسمی جزوانجیل‌های مشکوک شناخته می‌شود.
انجیل طفولیت همان گونه که از نام آن نیز برمی‌آید بیشتر به ماجراهای دوران کودکی مسیح می‌پردازد. بخش‌هایی از این انجیل الهام بخش هنرمندان سده‌‌های میانی برای خلق آثار هنری بوده است.
در نسخه سریانی این انجیل به طور خلاصه چنین آمده است: زمانی که مسیح در بیت لحم یهودیه و در زمان پادشاهی هیرود به دنیا آمد، مغانی از شرق، مطابق پیش بینی زرتشت، به آنجا آمدند و با خود هدایایی از طلا، کندر و مُر آوردند.
در این روایت به نام زرتشت اشاره شده است که در انجیل متی به چشم نمی خورد. بر مبنای این انجیل، انجیل دیگری به نام انجیل عربی طفولیت نیز وجود دارد که در آن نیز به پیش‌بینی زرتشت اشاره شده است.
اما روایت دیگری از انجیل طفولیت به زبان ارمنی وجود دارد. این انجیل ارمنی کهن‌ترین و یگانه متن به جای مانده‌ای است که در آن به نام و هویت این مغان اشاره شده و داستان آنها بیان شده است. فشرده¬ی روایتی که در انجیل طفولیت ارمنی در باب مغان آمده چنین است:
زمانی که فرشته‌، بشارت بارداری مسیح را به مریم می‌دهد روز پانزدهم از ماه نیسان برابر با هفتم فوریه در چهارمین روز هفته و سومین ساعت روز بود. پس از آن فرشته به سوی سرزمین ایران می‌رود و این بشارت را به پادشاهان مجوس (مغان) می‌دهد و می‌گوید آنان باید به ستایش این نوزاد بروند. آنگاه ستاره‌ای به مدت نه ماه سپاه پادشاهان مغ را راهنمایی می‌کند تا آنان هنگام تولد مسیح سرمی‌رسند.
در آن دوران پادشاهان پارسی نیرومندتر از سایر پادشاهان در مشرق زمین بودند. این پادشاهان سه برادر بودند: نخستین آنها ملکون پادشاه ایران بود، دومی گاسپار که بر هندوستان فرمان می‌راند و سومی بالتاسار که حکمران عربستان بود.
ماجرای این سه مغ بار دیگر در بخش یازدهم انجیل طفولیت، با نام آمدن مغان با شرح زیادتری تکرار می‌شود.
بنا بر این روایت آنها با سپاهیان بسیار زیادی به اورشلیم وارد می‌شوند. مغان دوازده فرمانده را به عنوان پیشقراول سپاهیان خود گمارده بودند، به گونه¬ای که هر فرمانده هزار سپاهی داشت و به این ترتیب شمار سپاهیان به دوازده هزار نفر می‌رسید.
هیرود از آنان می‌پرسد: شما چگونه از به دنیا آمدن این کودک آگاه شدید؟ آنها در پاسخ به سندی اشاره می‌کنند که از پدرانشان، مهر و موم شده به ایشان رسیده است.
سندی که بنابر گفته مغان، آن را خداوند فرو فرستاده و از طریق آدم نسل به نسل گردیده و از نوح به پسرانش و به ابراهیم و به ملچیزدک رسیده و او آن را به کوروش، پادشاه پارسی سپرده است. این سند مهر و موم شده در اتاقی نگهداری شده تا زمانی که فرشته به سراغ آنان می‌رود.
در این روایت هدایایی که مغان آورده‌اند گوناگون است. چنانچه ملکون، پادشاه ایران، چوب عود، مُر، پارچه‌های اعلاء، جامه ارغوانی و هدایای گرانبهای دیگری تقدیم می‌کند.
گرچه در این روایت و روایت‌های همانند، تنها یکی از مغان از ایران است، اما در ریشه ایرانی مُغ تردیدی وجود ندارد. کلمه‌ای که با دگرگونی اندکی در زبان‌های اروپایی نیز دیده می‌شود. اما در مورد ریشه‌ نام‌های این سه مغ و معانی آنها اختلاف فراوانی وجود دارد.
مارکو پولو نیز در سفرنامه‏اش نوشته است: وقتی به پارسه رسیدم سراغ آرامگاه سه پادشاه مغی را گرفتم که برای پرستش آقای‏مان عیسای مسیح آمدند. اما هیچ کس از آنان خبری نداشت. او از این بی‏خبری تعجب می‏کند. وی سپس می¬نویسد که مزار آنان را در شهر ساوه یا به قول وی سابا زیارت کرده و شرحی هم از آرامگاه می‏دهد.پس از شرح کوتاهی در مورد آرامگاه آنان، می‌نویسد که بدن آنها همچنان در تابوت سالم مانده است. این بخشی از دیده¬های مارکو در سال ۱۲۷۰ میلادی است.
اما این تنها مکانی نیست که از آن چونان آرامگاه مغان پارسی نام برده شده است. در کلیسای سنت ائوستورجو در شهر میلان ایتالیا، نمازخانه‌ای به نام نمازخانه مغان وجود دارد که در آن تابوت سنگی بزرگی نهاده شده است و باور مردم بر آن است که بقایای پیکر آنها از کلیسای ایاصوفیه به این کلیسا در میلان آورده شده است.
می‌توان در زیرزمین بیشتر کلیساهای تاریخی اروپا، از جمله کلیسای بزرگ کلن، باقی مانده نیایشگاه¬های میترایی را یافت. سبب شهرت کلیسای بزرگ کلن در دنیای مسیحیت، گذشته از بزرگی آن (زیربنای تقریبی ۷۹۱۴ متر مربع)، تابوت طلایی می‌باشد که در آن اسکلت سه پادشاه مقدس یا مغ های مقدس مشرق زمین قرار دارد.مغ ها و موبدان اشکانی،همان سه پادشاهی هستند که در ادبیات دینی مسیحیت از آنها به عنوان پیام آور میلاد مسیح یاد می‌شود. اسکلت ها را اسقف اعظم راینالد فون داسل در سال ۱۱۶۴ مسیحی از شهر میلان ایتالیا به کلن آورد. در سال ۱۲۲۵ بخاطر تعداد روز افزون زواری که برای زیارت مغ های مقدس به این عبادتگاه می¬آمدند، تصمیم گرفته شد که کلیسای جدیدی ساخته شود. پایان کار کلیسای جدید نزدیک ششصد سال به درازا کشید و پس از چندین توقف اجباری به سبب جنگ¬ و در گیری های داخل کلیسا و یا سیاسی در تاریخ پانزده اکتبر ۱۸۸۰ جشن گرفته شد.
در سال هزار و نهصد و پنجاه و دو نیز اپرایی توسط جیان کارلومینوتی برای تلویزیون به زبان انگلیسی نوشته شد به نام امال و میهمانان شبانه.ماجرای زندگی یک پسر بچه فلج به نام امال که با مادرش در کلبه‌ای حقیر زندگی می‌کند و سه پادشاه مجوس را که برای تقدیم هدایا به مسیح نوزاد ، عازم بیت‌لحم هستند به خانه خود پناه می‌دهد. مادر ستمدیده و بی‌نوای امال در اثر وسوسه شیطان در صدد بر‌می‌آید که قسمتی از هدایای گرانبهایی را که سه مجوس برای تقدیم به نوزاد به ارمغان می‌برند برباید و به فرزندش بدهد ولی دزدی‌اش فاش می‌شود. سه مجوس که به بی‌نوایی او پی می‌برند او را می¬بخشند. امااز روی ساده‌دلی،چوبهای زیر بغلش را توسط ایشان برا‌ی نوزاد می‌فرستد. معجزه‌ای رخ می‌دهد و امال شفا می‌یابد.
منوتی در مقدمه این اپرا که برای کودکان نوشته توضیح می‌دهد که در ایتالیا پاپانوئل وجود ندارد و به جای او سه پادشاه برای اطفال خوب هدیه و تعارف می‌برند. ملکیور ایرانی به صورت پیر‌مردی با ریش بلند و سفید و کاسپار درچهره مردی کر و ُخل وضع برایشان ظاهر می‌شود.
در سال هزار و هشتصد و نود و یک نیز اپرایی با نام مجوس در پنج پرده و شش تابلو توسط ژول ماسنه فرانسوی تنظیم شده است. موضوع این اپرا داستان جنگ بین ایرانیان و تورانیان در سرزمین باختر یا بلخ است.
در کلیسای نتردام در پاریس که از بناهای باشکوه سده دوازدهم میلادی و یکی از شگفتی¬های معماری گوتیک است، صحنه‌ای از این واقعه ، با مجسمه ، نشان داده شده است. درورودی کلیسای شهر اولم در جنوب آلمان نیز صحنه دیگری از این واقعه تصویر شده است. در شهرشانتی‌یی واقع در شمال پاریس ، که از کاخهای زیبای تابستانی‌ است وموزه آن دارای آثار بسیار گرانبهاست ، تصویری از ملاقات سه مجوس با یکدیگر تحت عنوان ساعات بسیار گرانقدر موجود است. تصویر دیگری از سواری سه مجوس بر اسب ،‌تحت عنوان سواری در کاخ معروف به ریکاردی در شهر فلورانس هست که در‌آن سه مجوس و همراهانشان در لباس سلاطین مدیسی دیده می‌شوند.
در موزه متروپولیتن نیویورک نیز تابلویی با نام ستایش پادشاهان اثر هیه رونیموس بوش موجود است. الساندو بوتیچلی نقاش مشهور و برگزیده ‌ایتالیا که آثار نقاشی‌اش از مریم و وقایع مذهبی ، در جهان معروف است نیز تابلوئی به نام ستایش مجوسان که در گالری صاحب منصبان در شهر فلورانس نگاهداری می‌شود. روبنس نقاش مشهور فلمان که آثارش از دیدگاه طرح و رنگ‌آمیزی و قدرت و غنای تخیل در جهان مشهور است نیز تابلویی تحت همین عنوان ستایش مجوسان از خود باقی گذاشته که در موزه لوور پاریس است. رافایل نقاش شگفت انگیز رنسانس نیز تابلویی در باره¬ی شاهان مجوس دارد که در برلن نگه داری می¬شود.
برناردینو لویی‌نی که از شاگردان معروف لئوناردو داوینچی بوده و در نقاشی فرسک سر آمد این طبقه از هنرمندان است نیز تابلویی با همین نام دارد که در موزه لوور است.
درفرانسه در شهری به نام تروا کوچه‌ای به نام سه پادشاه هست که گوستاو فلوبر در رمان خود موسوم به مکتب عشق در فصل دوم از آن یاد می‌کند.
در زمینه¬ی ماجرای دیدار مغان شرقی یا پارسی با مسیح تازه به دنیاآمده، تفسیرهای فراوان وگوناگونی وجود دارد. از جمله آن‌که دنیای مسیحیت خواسته تا پذیرفته شدن مسیح را در میان خردمندان، پادشاهان و مغان پارسی و شرقی نشان دهد.
در موزه ی ویکتوریا و آلبرت لندن ده ها نمونه سنگی و چوبی از این ماجرا بازسازی شده است.
در پایان بر این گمانم که:مغان ایرانی همان آموزگاران و فرزانگان آیین باستانی مهر بوده اند. مغان در ابتدای دوران هخامنشی بارها قیام کردند که مشهور ترین آن قیام گوماتای مغ است که موفق به انجام اصلاحات اجتماعی بسیاری گردید. این مغان همواره بین مردم محبوب بوده اند و با مجوسان و موبدان زرتشتی یکی نیستند.
باید هم چنین به برآمدن مسیحیت از آیین مهر در دوران اشکانی توجه کرد. ستاره¬ی بیت اللحم و آمدن مغان به دیدار مسیح را می توان در آیین مهر به خوبی دید.
سپاس و نیایش شاهزادگان و یا مغان ایرانی بر ایزد مهر است که در آیین مسیح بدینگونه درآمده است.
**

یکی از نخستین نگاره‌ها از مغان شرقی، سده سوم میلادی، کنده کاری روی تابوت سنگی، محل نگهداری موزه واتیکان. در این نگاره مغان کلاه مهریان بر سر دارند.

*

صحنه ستایش مجوسان، کنده کاری روی منبر کلیسای سیه‌نا در ایتالیا، اثر نیکولا پیزانو، سده سیزدهم
**

کلیسای کلن. تابوت مغان

قلندر و قلندری – م . سادات نوری

بهمن ۱۳۹۰

ما در ادبیات و در فرهنگ کوچه بازارمان
از این شخصیت های قابل مطالعه کم نداریم
که نمونه ای از آنِ می تواند موضوع:
” رند ” و ” رندی ” یا ” عیّار ” و ” عیّاری ”
باشد. گذرگاه

اشاره: این نوشتارمی تواند دیباچه یا سر آغازی باشد برای پژوهشی گسترده تر پیرامون پدیده ی قلندر و شیوه ها و روش های گوناگون قلندری در ایران و برخی نقاط جهان مانند هند و ترکیه و آلبانی و غیره
برای واژه ی قلندر، معانی زیر پیشنهاد شده است اما کدامیک و یا کدامین ها درست و صائب است، بی تردید نیاز به بررسی بیشتری دارد.
۱ – از دنیا گذشته، درویش، بی قید در پوشاک و خوراک و طاعات
۲ – درویش آزاد و دوره گرد
۳ – قلندر بر وزن سمندر عبارت از ذاتی است که از نقوش و اشکال عادتی و آمال بی سعادتی مجرد و باصفا گشته باشد و به مرتبه ی روح ترقی کرده و از قیود تکلفات رسمی و تعریفات اسمی دامن وجود خود را از همه درچیده و از همه دست کشیده به دل و جان از همه بریده و طالب جمال و جلال شده و بدان رسیده باشد.
۴ – اگر میلی داشته باشد از اهل غرور است نه قلندر
۵ – قلندر معرب یا مبدل کلندر یا کلندره (چوب گنده و نا تراشیده و کنایه از مردم ناهموار و نا تراشیده) است
۶ – قلندراز کلمه ترکی قال (به معنی پاک و پاک سرشت) گرفته شده است
۷ – شمار اندکی، آن را از ریشهٔ فارسی کلانتر (به معنی بزرگتر و کهتر) دانسته اند
۸ – قلندر نام افرادی از صوفیه ی ملامتی بوده است که ملامت نفس و عدم تظاهر به آداب و رسوم اجتماعی و مذهبی را تا مرز بی قیدی می کشانده اند
۹ – کلمه قلندر در آغاز به معنی مکان تجمع اعضای این فرقه از تصوف بوده است
۱۰ – لغت قلندر، ازقرن ششم به بعد به معنی شخص به کار رفته است
۱۱ – چون قلندرها سر را می تراشیدند بنابراین باید صورت اصلی کلمه قلندر “کل اندر” بوده باشد. حافظ گوید:
هزار نکته باریکتر زمو این جاست / نه هر که سر بتراشد قلندری داند
۱۲ – شغل اصلی قلندر، نگهداشتن حسابِ روز و ماه و سال بود. قلندر در حقیقت نقش تقویم و ساعت و حتی رادیوی امروزی را برای مردمانِ دورانِ خود ایفا میکرد و موظف بود که وقت و زمان و موقعیت، امنیت و یا ناامنی، و حتی موضوع رویدادهای جاری را به مردم خبر دهد. به همین جهت، قلندران بیشتر شب ها به نوبت بیدار بودند (ضرب المثل فارسی: شب دراز است و قلندر بیدار).
شیوه های قلندری
تارنمای تبیان در بررسی پیرامون قلندر، به شیوه های گوناگون قلندری نیز اشاره دارد:
” قلندر، صوفی ای ست وارسته از قید رفتار، لباس، سر و ریش، شکل وشمایل و حتی خوراکش خلاف عرف و رفتار عامه است. مردی است با ظاهر مفلوک و لباس جلمبر و شوخگن؛ اما با باطن صیقلی و دل روشن، که در پی ریا نیست و خود را چنان که هست بر خلایق عرضه می دارد، نه چنان که خلایق می خواهند اورا ببینند. قلندر ها صوفیه ی ملامتیه اند و آن ها را نباید با ملنگ اشتباه کرد. ملنگ بازمانده و شکل بومی مرتاضان هندی در کشورماست. ملامتیه رستگاری شان را در ملامت خلق، که باعث فزونی محبت خالق است، می جستند. قلندر همیشه آن می کند که مورد ملامت عام باشد. تا بدین وسیله پرده ی ریا و غرور را شکسته به دیدار حق نزدیک و نایل شود. به قول بایزید بسطامی
هرچه از خلق گسسته تر بود با حق پیوسته تر بود.
افراطیون ملامتیه در دوستی حق تا آن جا پیش می روند که برای رسیدن به محبوب از کفر و دین هردو بیزاری می جویند. قلندر عبادت را سری میان عابد و معبود دانسته، به دور از تظاهر به دین داری و پیروی از شریعت است. آن ها به این عقیده اند که خداوند مهربان تر از آن است که بنده اش را عقوبت کند و کردار هیچ بنده ای رابی پاداش نمی گذارد. جماعتی از قلندران که آن هارا اباحتیه گویند افراط بیشتر کرده ومدعی اند که کمال اخلاص به حق تعالی شامل عبادات نیست. آن ها در پی حقیقت و حریت مطلق بوده و می گفتند سالک به مقامی می رسد که هیچ چیز اورا متغیر و پلید نمی سازد. از این رو از هیچ منکر دریغ نمی کردند و می گفتند در صراط المستقیم هرچه کنی، نمی توانی گمراه شوی.”
قلندری در طول تاریخ
در دائره المعارف لاروس آمده است:
” اول کس که نام قلندر بر خویش نهاد یوسف نامی از بکتاشیان بود و او را به علت خشونتی که در طبع داشت بکتاشیان از خویش براندند ودر سده ی چهاردهم میلادی، یوسف خود بانی طریقه و سلسله ای گشت باسنن و آدابی بسیار مشکل و سخت (لغت نامه دهخدا). ”
این یوسف، احتمالا همان قلندر یوسف اندلسی (اندلس ناحیه ای است در جنوب کشور اسپانیا) که بخش انگلیسی دانشنامه ی ویکی پدیا از او در مبحث قلندر نام برده است. در همان جا و به استناد دو پژوهش نسبتا معتبر آمده است که راه و رسم قلندری، نخستین بار در اندلس به نشانه ی اعتراض به شیوه های بنیادگرایانه ی موحدون (خلافت اسلامی حاکم در جنوب اسپانیا) منشاء گرفته و از آنجا ابتدا در شمال آفریقا و خاورمیانه و سپس در ایران و آسیای مرکزی و هند گسترش یافته است.
عبدالله شهبازی ضمن یک نوشتار پژوهشی در زمینه ی بکتاشی ها نوشته است:
” فرقه بکتاشیه که در پی طریقت صوفیانه حاجی بکتاش ولی (عارف قرن هفتم هجری) ظهورکرده بود به تدریج میان مردم آناتولی (نام تاریخی بخش باختری ترکیه) رواج یافت و برخلاف این که در سده دهم میلادی… سرکوب شد؛ به مرور زمان قدرت و اعتبار یافت و نه تنها در سراسر قلمرو عثمانی گسترش پیدا کرد بلکه وارد حریم دربار پادشاهان عثمانی نیز گردید و به ارکان سیاستگذاری آن دولت در قرن دوازدهم و سیزدهم نیز راه یافت… طبق روایات سنتی، حاجی بکتاش اهل نیشابور خراسان بود که در سن چهل سالگی به آسیای صغیر مهاجرت کرد و در ۶۲ سالگی نیز درگذشت. بکتاشی ها، تبار حاجی بکتاش را به شیخ احمد یسوی عارف سده ششم هجری منتسب دانسته اند” و ازاین
طریق هم او را به هفتمین امام شیعیان جهان می‏رسانند. امروزه آلبانی یکی از مراکز مهم بکتاشی ها ست و گفته می شود که برخی از بکتاشی های آلبانی هنوز به پاره ای از شیوه های قلندری دلبسته و پای بند می باشند.
باید یاد آور شد که در سال ۲۰۰۲ جمعیت آلبانی حدود ۳ و نیم میلیون نفر تخمین زده شد (۷۰ درصد مسلمان، ۲۰ درصد مسیحی ارتدوکس و ۱۰ درصد مسیحی کاتولیک). با وجود آنکه بکتاشی ها تنها ۱۰ درصد جمعیت آلبانی را تشکیل می دهند، “سلطان نوروز” به عنوان یک جشن ملی در این کشور اروﭙایی شناخته شده است و همه ساله با شکوه بسیار برگزار می شود.
بر اساس یادداشت دانشنامهٔ آزاد ویکی پدیا شیوه ی قلندری یا قلندریه، حدود قرن هفتم هجری در خراسان، هند، شام و بعضی بلاد دیگر شهرت یافت. البته سابقه ی قلندریه از قرن هفتم فراتر می رود اما اوج شهرت آنان در این زمان بوده است.
قلندران معمولاً دلقی سبزرنگ از جنس پشم می پوشیده اند و موی سر و ریش و سبیل (و حتی بعضی از آنان ابروی) خود را می تراشیده اند. ابن بطوطه سبب مبادرت قلندران به تراشیدن ابرو را به شیخ جمال الدین ساوجی نسبت می دهد که از جمله بزرگان معروف این جماعت در اواخر قرن ششم هجری بود. یکی از مریدان شیخ جمال الدین به نام محمد بلخی، پوشیدن جولق یا جولخ ( نوعی از بافته ی پشمینه ) را به رسوم قلندری افزود. در قرون بعد شیوه ی قلندری به وسیله سید جلال الدین ثانی، معروف به مخدوم جهانیان درهند و نقاط دیگر رواج یافت.
قلندرن نامدار
۱ – قلندر یوسف اندلسی: نگاه کنید به بخش قلندری در طول تاریخ در همین نوشتار
۲ – ابوالوفای قلندر: از شاعران و از مردم کرمان و از دراویش شاه نعمت اﷲ ولی بود و به این مطلع خود خیلی عقیده داشت: منم که شهره ٔ شهرم ز ماه تا ماهی
۳ – غازی قلندر: از شاعران عاشق پیشه بود و در سمنان اقامت داشت. این رباعی بسیار رندانه از اوست:
یک چند چو موسی، به مناجات شدم
یک چند به مسجد، پی طاعات شدم
از هیچ طرف، دری برویم نگشود
باز آمدم و رند_ خرابات شدم
۴ – امیرعلی قلندر: یکی از امرای سلطان طاهربن سلطان احمد
۵- بابا اسحاق، معروف به بابا رسول‏الله: قلندری است که گویا در زمان یورش هلاکوخان مغول از خراسان به آماسیه (یکی از استان های ترکیه) مهاجرت کرد و شورش بزرگی را علیه سلاجقه روم پدید آورد. او در سال ۶۳۸ ق ( ۱۲۴۰ م) در آماسیه به دار آویخته شد.
۶- قلندر شیخ جمال الدین ساوجی: نگاه کنید به بخش قلندری در طول تاریخ در همین نوشتار.
٧- قلندر محمد بلخی: نگاه کنید به بخش قلندری در طول تاریخ در همین نوشتار.
٨- قلندر سید جلال الدین ثانی: نگاه کنید به بخش قلندری در طول تاریخ در همین نوشتار.
٩ – شھباز قلندر: زاده ی شهر مروند افغانستان در سال ۱۱۷۷ میلادی، صوفی، فیلسوف، سراینده و از قلندران نامدار هند بود و در سال ۱۲۷۴ میلادی درگذشت.
۱۰ – شیخ بو علی قلندر: زاده ی شهر گنجه ی آذربایجان در سال ۱۲۰۹ میلادی.
صوفی و سراینده ای بود که بیشتر عمر را در هندوستان گذراند ودر سال ۱۳۲۴ میلادی درگذشت. از وی رباعیاتی نیز به زبان فارسی درمدح نخستین امام شیعیان جهان موجود است.
– خلیل قلندر: مشهور به سید خلیل عالی نژاد در سال ۱۳۳۶ خورشیدی در شهر صحنه کرمانشاه متولد شد. پدرش مرحوم سید شاهمراد عالی نژاد، نوازنده تنبور بود. سید خلیل مشق تنبور را باسید نادر طاهری آغاز کرد و پس از ۲ سال نزد سید امرالّه شاه ابراهیمی رفت. همچنین از درویش امیر حیاتی نیز بهره برد و بعدها به محضر استاد عابدین خادمی راه یافت. در این دوره و به صورت همزمان سرپرستی گروه تنبورنوازان صحنه را نیز بر عهده گرفت. وی در اواخر دهه پنجاه در رشته موسیقی از دانشگاه هنر فارغ التحصیل شد. در اوایل دهه ۶۰ گروه تنبور شمس به سرپرستی کیخسرو پورناظری تشکیل شد و عالی نژاد به جمع این گروه پیوست. حاصل همکاری با گروه تنبور شمس، تکنوازی و جواب آواز ماندگار سید خلیل در کاست صدای سخن عشق بود که با صدای شهرام ناظری انتشار یافت. در اواسط دهه ی ۶۰ سید خلیل خود گروه بابا طاهر را تشکیل داد و اعضای گروه باباطاهر کاستی بیرون دادند به نام زمزمه قلندری. عالی نژاد پس از چند سال ماندگاری در تهران به سوئد مهاجرت کرد. در آبان ۱۳۸۰ در شهر گوتنبرگ سوئد، خلیل قلندر به دست افراد ناشناس به قتل رسید. از وی آثار زیادی مانند زمزمه قلندری و شکرانه به جای مانده است. پایان نامه ی او جهت دریافت درجه کارشناسی از دانشکده موسیقی دانشگاه هنر تهران نیز به شکل کتاب “تنبور از دیرباز تاکنون” چاپ و منتشر شده است.
قلندر و قلندری در برخی سروده های کهن
تا راه قلندری نپویی، نشود
رخساره بخون دل نشویی، نشود
سودا چه پزی، تا که چو دلسوختگان
آزاد به ترک خود نگویی، نشود:
حکیم عمر خیام
**
سیمرغ و کیمیا و مقام قلندری
وصف قلندرست و قلندر از او، بری
گویی قلندرم من و این دلپذیر نیست
زیرا که آفریده نباشد قلندری
دام و دم قلندر ، بیچون بود مقیم
خالی ست از کفایت و معنی داوری
از خود به خود چه جویی، چون سر به سر تویی
چون آب در سبویی، کلی ز کل پری
از خود به خود سفر کن، در راه عاشقی
وین قصه مختصر کن، ای دوست یک سری
نی بیم و نی امید، نه طاعت نه معصیت
نی بنده نی خدای، نه وصف مجاوری
عجزست و قدرتست و خدایی و بندگی
بیرون ز جمله آمد، این ره چو بنگری
راه قلندری ز خدایی برون بود
در بندگی نیاید و نه در پیمبری
زینهار تا نه لافد، هر عاشق از گزاف
کس را نشد مسلم این راه و رهبری: مولوی
همه قبیله من، عالمان دین بودند
مرا معلم عشق تو، شاعری آموخت
مرا به شاعری آموخت، روزگار آنگه
که چشم مست تو دیدم، که ساحری آموخت
مگر دهان تو آموخت، تنگی از دل من
وجود من ز میان تو، لاغری آموخت
بلای عشق تو، بنیاد زهد و بیخ ورع
چنان بکند، که صوفی قلندری آموخت…: سعدی
نه هر که چهره برافروخت، دلبری داند
نه هر که آینه سازد، سکندری داند
نه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست
کلاه داری و آیین سروری داند
تو بندگی چو گدایان، به شرط مزد مکن
که دوست، خود روش بنده پروری داند
غلام همت آن رند عافیت سوزم
که در گداصفتی، کیمیاگری داند
وفا و عهد نکو باشد ار بیاموزی
وگرنه هر که تو بینی، ستمگری داند
هزار نکته باریکتر ز مو، این جاست
نه هر که سر بتراشد، قلندری داند…: حافظ
تا قلندر نشوی راه نیابی به نجات
در سیاهی شو اگر میطلبی آب حیات
موی بتراش و کفن ساز تنت را از موی
تا در این عرصه نگردی تو به هر مویی مات: اوحدی مراغه ای
ای پسر مذهب قلندر گیر
که در او دین و کفر، یکسان است
خویشتن بر طریق ایشان بند
که طریقت، طریق ایشان است: انوری
عزم آن دارم که امشب نیمه مست
پای‌کوبان شیشهٔ دُردی به دست
سر به بازار قلندر برنهم
تا به یک ساعت، به بازم هر چه هست: عطار نیشابوری
تو که غافل از می و شاهدی
پی قتل عابد و زاهدی
چه کنم که کافر و جاحدی‏
(جاحد: انکارکننده ی حق کسی با علم به آن)
به خلوص نیت اصفیا
تو و ملک وجاه سکندری
(در برخی نوشتارها: تو و تخت و تاج سکندری)
من و راه و رسم قلندری
اگرآن خوشست تو درخوری
و گراین بدست، مرا سزا
زرین تاج برغانی قزوینی، معروف به قره العین یا طاهره ی قزوینی
قلندر و قلندری در برخی سروده های این زمانه
پاشو ای مست، که دنیا همه دیوانه ی تست
همه آفاق پر از نعره مستانه ی تست
در دکان همه باده فروشان تخته است
آن که باز است همیشه، در میخانه ی تست
دست مشاطه طبع تو بنازم که هنوز
زیور زلف عروسان، سخن شانه ی تست
ای زیارتگه رندان قلندر، برخیز
توشه ی من همه در گوشه ی انبانه تست
همت ای پیر که کشکول گدائی در کف
رندم و حاجتم آن، همت رندانه ی تست: شهریار
ای بسا شب که بر او می گذرد
غرقه در لذت بی روح بهار
او به مه می نگرد، ماه به او
شب درازست و قلندر بیکار…: مهدی اخوان ثالث
چه روزهایی خوب
که در من و تو گل آفتاب می رویید
به شهر شهره ی شعر و شراب می رفتیم
به کهکشان پر از آفتاب می رفتیم
قلندرانه، گریبان دریده تا دامن
به آستانه ی حافظ خراب می رفتیم…: حمید مصدق
در بامداد رجعت تاتار، دیوارهای پست نشابور
تسلیم نیزه های بلندست
در هر کرانه ای، فواره های خون
دیگر درین دیار، گویا خیل قلندران جوان را
غیر از شرابخانه پناهی نیست
ای تاک های مستی خیام، بر دار بست کهنه ی پاییز
من با زبان مرده ی نسلی، که هر کتیبه اش
زیر هزار خروار خاکستر دروغ مدفون شده ست
با که بگویم: طفلان ما به لهجه ی تاتاری
تاریخ پر شکوه نیاکان را می آموزند؟
اهل کدام ساحل خشکی، ای قاصد محبت باران: شفیعی کدکنی
دربدر همیشگی، کولی صد ساله منم
خاک تمام جاده هاست، جامه ی کهنه ی تنم
هزار راه رفتم، هزار زخم خوردم
تا تو مرا زنده کنی، هزار بار، هزار بار
شب از سرم گذشته بود
در شب من شعله زدی، برای تطهیر تنم
صاعقه وار آمده ای
قلندرم، قلندرم، گمشده ی دربدرم
فروتر از خاک زمین، از آسمان فراترم…: اردلان سرفراز
یادداشت پایانی
بنظر می رسد که بین برخی شیوه های قلندری و آنچه امروزه بنام هیپی گری شهرت دارد تشابهاتی وجود داشته باشد. هیپی گری یکی از جنبش های اجتماعی جوانان بود که در دهه ۱۹۶۰ میلادی در ایالات متحده آمریکا به نشانه ی اعتراض به جنگ ویتنام و پاره ای نا ملایمات اجتماعی آغاز شد و به نقاط دیگر دنیا رسوخ کرد و گسترش یافت. شاید بتوان گفت که هیپی ها، نمونه ای از قلندران عصر ما هستند!
دکتر منوچهر سعادت نوری
منابع
واژه نامه ی نوین تالیف محمد قریب، چاپ چهارم
تارنمای دانشنامهٔ آزاد ویکی پدیا
تارنمای لغت نامه دهخدا
سروده ای از طاهره ی قره العین و دیگر شاعره های نامدار ایران: دکتر منوچهر سعادت نوری (به زبان انگلیسی)
سیری در تاریخ طریقت بکتاشی: عبدالله شهبازی
تارنمای خلافت اسلامی الموحدون (به زبان انگلیسی)
بررسی ریشهٌ واژهٌ قلندر: عامر هاشمی
قلندر و ملنگ و بهلول: تارنمای تبیان
حاج بکتاش ولی و فرقه ی بکتاشیه: نوشتاری در تارنمای نیشابوریان
تارنمای تنبورنوازان: زندگینامه ی سید خلیل عالی نژاد
زندگینامه ی شھباز قلندر: دانشنامهٔ آزاد ویکی پدیا (به زبان انگلیسی)
زندگینامه ی شیخ بوعلی قلندر: دانشنامهٔ آزاد ویکی پدیا (به زبان انگلیسی)
جستجو در خانه شعر معاصر برای قلندر: تارنمای جستجو
جستجو در سروده های کهن برای قلندر: تارنمای گنجور
—————————————————————————————–
بر گرفته از سایت ایرانیان

با پول می شود خانه خرید ولی آشیانه نه – چارلی چاپلین

بهمن ۱۳۹۰

من زمان زیادی در سیرک زیسته ام
وهمیشه وهر لحظه برای بند بازان روی ریسمان لرزنده نگران بودم.
اما این حقیقت را بگویم که مردم بر روی زمین استوارو گسترده
بیشتر از بند بازانی که روی ریسمان لرزنده هستند سقوط می کنند.

بخشی از وصیت اش به جرالدین

با برناد شاو

آموخته ام که:

با پول می شود خانه خرید ولی آشیانه نه،
رختخواب خرید ولی خواب نه،
ساعت خرید ولی زمان نه،
می توان مقام خرید ولی احترام نه،
می توان کتاب خرید ولی دانش نه،
دارو خرید ولی سلامتی نه،
خانه خرید ولی زندگی نه
و بالاخره ، می توان
قلب خرید، ولی عشق را نه.

با گاندی

آموخته ام … تنها کسی که مرا در زندگی شاد می کند، کسی است که به من می گوید: تو مرا شاد کردی
آموخته ام … که مهربان بودن، بسیار مهم تر از درست بودن است
آموخته ام … که هرگز نباید به هدیه ای از طرف کودکی، نه گفت
آموخته ام … که همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمک کردنش نیستم دعا کنم
آموخته ام … که مهم نیست که زندگی تا چه حد از شما جدی بودن را انتظار دارد، همه ما احتیاج به دوستی داریم که لحظه ای با ویبه دور از جدی بودن باشیم
آموخته ام … که گاهی تمام چیزهایی که یک نفر می خواهد، فقط دستی است برای گرفتن دست او، و قلبی است برای فهمیدن  او
آموخته ام … که راه رفتن کنار پدرم در یک شب تابستانی در کودکی، شگفت انگیزترین چیز در بزرگسالی است
آموخته ام … که زندگی مثل یک دستمال لوله ای است، هر چه به انتهایش نزدیکتر می شویم سریعتر حرکت می کند
آموخته ام … که پول شخصیت نمی خرد
آموخته ام … که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگی را تماشایی می کند
آموخته ام … که خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید. پس چه چیز باعث شد که من بیندیشم می توانم همه چیز را در یک روز به دست بیاورم
آموخته ام … که چشم پوشی از حقایق، آنها را تغییر نمی دهد
آموخته ام … که این عشق است که زخمها را شفا می دهد نه زمان
آموخته ام … که وقتی با کسی روبرو می شویم انتظار لبخندی جدی از سوی ما را دارد
آموخته ام … که هیچ کس در نظر ما کامل نیست تا زمانی که عاشق بشویم
آموخته ام … که زندگی دشوار است، اما من از او سخت ترم
آموخته ام … که فرصتها هیچ گاه از بین نمی روند، بلکه شخص دیگری فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد
آموخته ام … که آرزویم این است که قبل از مرگ مادرم یکبار به او بیشتر بگویم دوستش دارم
آموخته ام … که لبخند ارزانترین راهی است که می شود با آن، نگاه را وسعت داد
با انیشتن

آخرین سنگر مخاطب است – کامران محمدی

بهمن ۱۳۹۰

جوایز خصوصی ادبی که با آغاز دهه‌ی ۸۰، فعالیت‌شان را به طور جدی و واقعا اثرگذار آغاز کردند، حالا مدتی است عملا تعطیل و نیمه‌تعطیلند. فضای نفی و شایعه‌پراکنی، چشم‌وهم‌چشمی و تنگ‌نظری و… در کنار این‌ها، فشارهای رسمی و غیررسمی، مستقیم و غیرمستقیم، عملا جایزه‌هایی را که تنور ادبیات را به‌راستی گرم کرده بودند، به حالت اغما برده است.
مهرگان ادب، نخستین جایزه‌ی ادبی آغاز دهه‌ی ۸۰، جایزه‌ای که به ابتکار موسسه‌ی جوان‌مرگ پکا راه‌اندازی شد و نام حسین سناپور را با رمان نیمه‌ی غایب بر زبان‌ها انداخت، دیگر وجود خارجی ندارد، منتقدان و نویسندگان مطبوعات که خوب یادم هست نخستین دوره‌اش با چه شوق و ذوقی برگزار شد، یک‌خط‌درمیان و نیمه‌تعطیل برگزار می‌شود، روزی روزگاری، رسما کرکره‌اش را پایین کشیده و جایزه‌ی زنده‌یاد گلشیری تا تعطیلی پیش رفت و دوباره برگشت و حالا کم‌وبیش پرچم را نگه داشته است. سنگر جوایز را تقریبا از دست داده‌ایم.
در کنار جوایز، در سال‌های دهه‌ی ۸۰ رسانه‌ها و به‌ویژه مطبوعات، نقش مهمی در رونق فضای ادبیات داستانی داشتند. مطبوعات جریان دوم خرداد با توجه جدی به ادبیات، نام منتقدان و نویسندگان را بر زبان‌ها می‌انداختند و مردم، با توجه به صفحات این نشریات، سراغ کتاب و نویسنده می‌رفتند و… حالا اما دیگر هیچ رسانه‌ای توجه جدی به ادبیات ندارد و اگر داشته باشد هم آن طور که فضای فروش آثار نشان می‌دهد، تاثیری ندارد. دلایل این اتفاق البته بی‌تردید به بررسی جدی نیاز دارد، ولی دست‌کم می‌توان این را مشاهده و حس کرد که مردم دیگر به رسانه‌ها اعتماد ندارند. همان طور که نویسندگان نیز به بی‌تفاوتی دردناکی نسبت به فعالیت رسانه‌ها دچارند. مورد دوم، حکایت جالبی است. برخلاف گذشته‌ی نه‌چندان دور، دیگر نویسندگان علاقه‌ای به گفت‌وگو با رسانه‌ها ندارند و ترجیح می‌دهند وارد عرصه نشوند. از سوی دیگر، تقریبا همه‌ی آن‌ها هر وقت که فرصتی پیش می‌آید عملکرد رسانه‌ها را بد و غیرقابل اعتماد توصیف می‌کنند و نقد مطبوعاتی را «خلاصه داستان» یا حتی بدتر از این‌ها ارزیابی می‌دانند. تعداد اندک رسانه‌هایی که به موضوع فرهنگ به طور جدی توجه دارند قطعا یکی دیگر از عوامل بی‌تاثیر شدن نقش رسانه‌هاست. همان طور که نبود منتقد پی‌گیر و جدی را نیز می‌توان به این عوامل اضافه کرد. حالا دیگر تقریبا هیچ نامی را نمی‌توان به عنوان منتقد معرفی کرد. کسی که آثار را به طور جدی و مداوم در نشریات نقد کند و صاحب دیدگاه و شیوه‌ی ویژه‌ای در نقد باشد. منتقدان امروز همان نویسندگانند که گاهی روی کتاب‌هایی که می‌خوانند «چیزی» می‌نویسند…
نتیجه‌ی همه‌ی این‌ها، به‌علاوه‌ی موارد دیگری که می‌توان در بررسی‌های عمقی‌تر به آن‌ها دست یافت، از دست دادن سنگر رسانه‌هاست. به عبارت بهتر، دیگر پرداختن یا نپرداختن نشریات به کتاب‌ها تقریبا هیچ تاثیری بر فروش هیچ کتابی ندارد…
البته به جز این دو سنگر که از دست دادن‌شان ادبیات داستانی را تا مرز سقوط کامل پیش برده است، سنگرهای دیگری نیز وجود دارد که وبلاگ‌ها را (به عنوان رسانه‌های غیررسمی-انفرادی) باید در راس‌شان قرار داد. وبلاگ‌ها هنوز قدرت زیادی دارند که متاسفانه تحت تاثیر عوامل اخلاقی-رفتاری نظیر تنگ‌نظری، بی‌سوادی، نداشتن اشراف به فضای ادبیات و رفیق‌بازی، هر روز اثرگذاری‌شان کم‌تر می‌شود و تا سقوط کامل بعید است راه زیادی در پیش داشته باشند… سنگرهایی نظیر فعالیت‌های دولتی، جایزه‌ها و جشنواره‌ها و… هم که متاسفانه از ابتدا انگار در کمال شگفتی، رودرروی ما صف‌آرایی کرده‌اند و جز حسرت و تلخ‌کامی، چیزی به ادبیات نمی‌افزایند. سنگرهایی که شاید قرار است جایگزین معادل‌های مردمی باشند، بعد از فتح یک‌به‌یک آن‌چه به‌سختی و در فشار و کمبود و فقر و سانسور و… به دست می‌آیند…
اما با این وصف ما هنوز می‌نویسیم و هنوز هم مردمی که نمی‌شناسیم‌شان، کتاب می‌خرند. آن‌ها راه‌شان را بی‌رسانه و بی‌جایزه و بی‌دولت و بی هر چیز دیگری پیدا می‌کنند. مخاطبان اندکی که هنوز به آثار ایرانی امیدوارند و گاهی در کنار سلین و سلینجر و وونه‌گات و موراکامی و…، نگاهی هم به ما می‌اندازند. و خوشبختانه این آخرین سنگر را جز با حیله‌ی «قصه‌گویی» نمی‌توان فتح کرد. شاید برای همین است که تحلیل و تقلیل مدام ادبیات، تا مرز سقوط کامل پیش می‌رود، اما هرگز به فروپاشی کامل نخواهد رسید.

منشور اخلاق نویسندگی، سنگ دیگری‌ست پیش‌پای نویسندگان – قباد آذرآیین در گفتگو با ایلنا:

بهمن ۱۳۹۰

آذرآیین افزایش انتشار کتاب‌ها‌ در خارج از کشور را هشداری می‌داند برای اداره‌ی کتاب وزارت ارشاد. می‌گوید؛ مسوولان این اداره باید کلاهشان را قاضی کنند و از خود بپرسند که با این ممیزی‌ها چه چیزی عایدشان شده است؟!

قباد آذریآیین(نویسنده) که بعداز انتشار «عقرب‌ها را زنده بگیر» برای انتشار رمان تازه‌اش تحت عنوان «قبر پنجم» با مشکلات عدیده‌ای ازسوی ممیزان اداره‌ی کتاب مواجه شد، معتقد است؛ نویسندگی در ایران نمی‌تواند حرفه‌ای باشد.

وی در گفتگو با خبرنگار ایلنا، ضمن بیان این مطلب که شرایط موجود برای پرورش نویسندگان حرفه‌ای مناسب نیست، گفت: نویسنده برای اینکه بتواند به صورت حرفه‌ای نوشتن را دنبال کند‏ به آرامش فکری نیاز دارد اما در کشور ما اولین چیزی که وجود ندارد؛‏ آرامش فکری‌ست.

آذرآیین که معتقد است نوشتن به یک فعالیت محدود آن‌هم در اوقات فراغت تبدیل شده‏، افزود: متاسفانه مشکلات روزمره و نگرانی‌های معیشتی باعث شده نویسنده هم مانند باقی اقشار جامعه روزانه در ۲ یا حتی ۳ شیفت، کار کند. بنابراین دیگر نمی‌تواند نویسنده‌ی حرفه‌باشد.

این نویسنده که عدم ظهور نویسنده‌ی حرفه‌ای را طی ۳ دهه‌ی اخیر، معلول همین علت‌ می‌داند، اظهار داشت: نوشتن در شرایط فعلی با مشکلات بسیاری مواجه است. آن‌چنانکه حتی وقتی نویسنده باوجود آشفتگی‌های ذهنی و خستگی‌های روزمره از آخرین ته‌مانده‌ی نیروی روحی و جسمی‌اش برای نوشتن کمک می‌گیرد‏، بازهم با درهای بسته مواجه می‌شود.

وی با اشاره به ممیزی‌های بی‌حد و حصر اداره‌ی کتاب گفت: وقتی یک کتاب در حوزه‌ی ادبیات داستانی به صورت میانگین یک تا دو سال در ارشاد منتظر مجوز می‌ماند‏، طبیعتا نویسنده‌ نمی‌تواند چشم‌داشتی به بازگشت سرمایه‌ی خود که همانا وقت و توانش است؛ داشته باشد و این مساله؛ یعنی نقض اصلی‌ترین بارزه‌ از حرفه‌ای بودن.

آذرآیین گفت: متاسفانه مسوولان اداره‌ی کتاب فکر می‌کنند که نویسندگان دشمن آن‌ها و مردم هستند. این رویکرد باید عوض شود و آن‌ها باید بدانند که نویسنده انگیزه‌ای جز خدمت به جامعه‌اش ندارد و با منعکس کردن نارسایی‌ها و تصویر کردن آرمان‌ها و ایده‌آل‌‌ها در پی اصلاح است و نه تخریب!

وی درمورد پافشاری خانه‌ی کتاب- که زیرمجموعه‌ی وزارت ارشاد است- بر تبیین منشور اخلاق نویسندگی، اظهار داشت: من از اساس با تنظیم چنین چارچوبی مشکل دارم چراکه به اعتقاد من؛ ادبیات و بطور کلی هنر را نمی‌توان به یک چارچوب مشخص محدود کرد زیرا اصولا خلق هنر در درون هنرمند و به صورت ذوقی اتفاق می‌افتد. حال آنکه اصطلاح منشور را تنها برای مسائل عینی و بیرونی می‌توان به کار برد.

این نویسنده با اشاره به این مطلب که مخالفت خود را با تنظیم این منشور؛ در برنامه‌ای به حمید قبادی(معاون امور فرهنگی وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی) انتقال داده‌است، گفت: پیش کشیدن چنین مبحثی در شرایطی که ممیزی‌های اداره‌ی کتاب به شدت دچار مشکل است‏، حکم فرافکنی را دارد. گویا سیاست‌گذاران فرهنگی نه تنها قصد اصلاح کردن ممیزی‌ها را ندارند؛ بلکه قصد دارند سنگ دیگری را پیش پای نویسندگان بیاندازند و دست و بال نویسنده را بیش از پیش ببندند.

وی ادامه داد: البته ادبیات؛ ذاتا چارچوب پذیر نیست و بطور قطع نویسنده را از نوشتن چیزی که باید بنویسد باز نمی‌شود داشت. اما اتفاقی که رخ خواهد داد؛ ایجاد موانع و محدودیت‌های بیشتری در حوزه‌ی نشر است.

آذرآیین با اشاره به شایع شدن میل نویسندگان به انتشار آثارشان در خارج از کشور، گفت: اگرچه شیوع ممیزی‌ها- برخلاف خواست سیاست‌گذاران- وسیله‌ای شد برای اینکه با انتشار کتاب‌ها در خارج از ایران، پنجره‌های تازه‌ای به ادبیات ما باز شود اما من این اتفاق‌ها را به فال نیک نمی‌گیرم.

وی اظهار داشت: البته طبیعی‌است که وقتی از یک نویسنده، امکان انتشار را بگیرند، به بازار‌های کتاب جهانی علاقه‌مند می‌شود و حتی اگر این امکان نیز برایش میسر نباشد، دست آخر به درج داستان‌هایش در فضاهای اینترنتی بسنده خواهد کرد. اگر گردانندگان سیاست‌های فرهنگی تصویر درستی از این روند داشته باشند، متوجه می‌شوند که بیهوده بر مواضع غلط‌شان پا فشاری می‌کنند.

نویسنده‌ی «عقرب‌ها را زنده بگیر» ادامه داد: مسوولان فرهنگی باید کلاهشان را قاضی کنند و از خود بپرسند که تا به امروز با اعمال این ممیزی‌ها؛ چه چیزی دست‌گیرشان شده؟ مگر نه این است که برخوردهای آنان باعث شده بزرگان ادبیات داستانی همچون محمود دولت‌آبادی کتابش را در خارج از کشور منتشر کند؟ آیا اتفاق‌هایی از این دست، به نوعی مواضع ایشان را به چالش نمی‌کشد؟

آذرآیین با اشاره به واکنش بهمن دری معاون امور فرهنگی ارشاد، گفت: پاسخ دری؛ مبنی بر اینکه انتشار «رمان کلنل» در ایران دیگر ضرورتی ندارد؛ اصلا منطقی نبود. همانگونه که دولت‌آبادی گفت؛ هر کتابی باید به زبان نویسنده منتشر شود و به دست مخاطبان خود که علاقه‌مندان و نویسندگان هستند‏، برسد. هرچند که به احتمال زیاد نسخه‌ی الکترونیکی آن هم به صورت ناگزیر منتشر خواهد شد.

این نویسنده که افزایش انتشارهای خارج از کشوری را هشداری می‌داند که مسوولان اداره‌ی کتاب باید به آن توجه کنند، اظهار داشت: سایت‌ها و پایگاه‌های اینترنتی متعددی در فضاهای سایبری ایجاد شده است‏، که با کمال میل داستان‌ها را به هر زبانی دریافت می‌کند و درصورت تایید و انتشار، حق‌التالیف نویسنده نیز پرداخت می‌‌شود. در چنین شرایطی به اعتقاد من مسوولان اداره‌ی کتاب می‌بایست سریعا در مواضع خود تجدیدنظر کنند.

وی درمورد رمان آخرش «قبر پنجم» توضیح داد: این رمان در ۱۰۰ صفحه برای اخذ مجوز به ارشاد ارسال شد اما بعداز ۹ یا ۱۰ ماه، با اصلاحیه‌ای مواجه شد که ۲۰ صفحه از رمان‌ را شامل می‌شد. در ادامه از آنجا که دیدم حذف این ۲۰ صفحه کلیت رمان را تحت تاثیر قرار می دهد‏، قراردادم را با ناشر فسخ کردم و از انتشار آن گذشتم.

آذرآیین ادامه داد: با چنین شرایطی ترجیح می‌دهم که فعلا و تا وقتی که تحولی در حوزه‌ی ممیزی ایجاد نشود، داستان تازه‌ای ننویسم.

در مورد یک داستان – محمود صفریان

بهمن ۱۳۹۰

چون نمی خواهم درباره داستان
قضیه ی دم “
خانم فرشته مولوی
که در سایت والس آورده شده است
نقد ی بنویسم و یا نگاهی بر این روال در مورد آن داشته باشم به نامه ای مختصر خطاب به ایشان اکتفا می کنم.

سرکار خانم فرشته مولوی، با احترام
با پوزش از مزاحمت، ” هرچند بیش از دهسال است که کار رسانه گذرگاه در حد امکان، بیشتر در راستای نگاه به نوشته های ادبی است ” و با این امید که این نامه را از سر خیر خواهی بدانید.
ئی میلتان را نداشتم تا نامه را سر گشاده نکنم ” البته این شما تنها نیستید که ئی میلتان در دسترس نیست، بسیاری دیگرهم از عیان کردن ئی میلشان ابا دارند. از چرائیش هم که به نظر من زیبنده نیست حرفی نمی گویم. ”
به سابقه شما در کار نویسندگی و کارهای دیگرتان هم، طی این نامه کاری ندارم، بماند برای وقتی دیگر.
فرصتی دست داد تا چند تائی از داستان های سایت والس را که به بهانه ” یلدا ” منتشر کرده است بخوانم، یکی هم داستان ” قضیه دم ” شما بود.
هم انتخاب های این سایت که همیشه برایم پذیرا و جالب بوده است زد توی ذوقم ” حد اقل تا اینجا را که خوانده ام ” و هم از شما نا امید شدم.
انتخاب سوژه ات نچسب است و اسم داستانت نیز، که می دانی در خواننده تاثیر زیادی دارد.
این نام بیشتر می تواند مناسب ناگذاری قصه های مادر بزرگ ها باشد برای کودکان.
در مجموع نثرتان کم مایه، و نا دلنشین! است. کار برد کلمه ” جخت ” که زمانی از سوی تازه کار ها، به کار برده می شد و آن هم در چندین جای داستانتان، می رساند که ” می بخشید ” پختگی لازم را لااقل در این داستان ندارید.

می دانید در ایران، که جایگاه گسترده تولید های ادبی می تواند باشد، ” یا می بایست باشد ” حلقوم ادبیات ما در چنگال وزارتخانه ی گرز به دست ارشاد و ممیزینش است؟ که می توان در فهم و درک و بینششان شک کرد، چرا که ممیزینی مامورند برای تخریب. و بی شک از اثرات نا میمون آن نیز آگاهی دارید.
پس اجازه بدهید در برون ازآ ن چهار دیواری، قلم به دستان، ناب آفرینی کنند و نه برای اینکه نامشان جائی بیاید، بار خاطر باشند ” یابشوند “

بخوانید! این تکه، نمونه نثر شما در این داستان است.
… اول دست راست و پشتبندش هم دست چپ هی می روند و هی می‌آیند و وقت و بی‌وقت و جا و بی‌جا دنبالچه و حواشی را وامی‌رسند و سرآخر به آقای دیگر راپورت می‌دهند که آن چیز جخت جای نباید درآمده، نه کورک و دمل، که دم است…
خواننده با توجه به نام شما، وا می رود، و دلش می گیرد. این است نثر کسی که مدرس کلاس داستان نویسی هم هست؟ زبان ادبی شما در این حد است؟

دیالوگ بین آقای ” دیگر!!! ” و جراح، غیر متعارف، بی رمق و لمپنی است. کدام دکتر جراحی با مریضش ” حتا اگر دم در آورده باشد ” چنین یکی به دو می کند، و بالا خره هم به التماس می افتد که:
پدر جان گفتم که کار من نیست، می‌فهمی یا نه؟ “
و چنین ادامه بدهد:
پدرآمرزیده، کار من دم بریدن نیست. این را که دیگر می‌فهمی، یا نه؟ “
در این داستان از یک صفحه و نیم کمتر بسیاری از جملات در این روال است، جملاتی که
” بی بی ” بچه هایم که خدا رحمتش کند، به وقت استیصال از دست بچه ها به کار می برد

… مسلمان نشنود، کافر نبیند! “
… و شق سوم مثل کش تنبان درمی‌رود…”

کار برد ” انشا الله گربه است ” نیز می رساند که جنابعالی متوجه نیستید که این شبه ضرب المثل چه ماخذی دارد. اصلن صحبت ” شاش ” گربه در میان نیست.

حتا اگر خواسته اید با ” دم در آوردن ” به در بگوئید که شاید دیوار بشنود نیز می توانستید زیبا تر و سنگین رنگین تر بنویسید. و خانم مولوی را بهتر بشناسانید.

امید وارم توانسته باشم بگویم ” که چه می خواهم بگویم ” با ارادت

پاسخی به یک عنان گسستگی – محمود صفریان

بهمن ۱۳۹۰


در پاسخ به یک شبه نقد که بصورت یک نامه سر گشاده در مورد داستانی از یک نویسنده به نام فرشته مولوی از سوی دکتر محمود صفریان نوشته شده است. پاسخی از سوی یکی از طرفدارانش دریافت شد ه است که شور بختانه نشانگر تهی و بی محتوا بودن پاره ای از روشنفکران ماست با کلی ادعا. پاسخی پر از توهین و تهمت و عاری از نزاکت است.
از جواب دکتر محمود صفریان به ایشان که در زیر آورده می شود بهتر درمی یابید که بر چه پایه ای بوده است.
نقد هم با نام ” در مورد یک داستان ” در همین شماره منتشر شده است

مصطفای عزیز با اجازه
شما با ئی میل غیر دوستانه و عصبی و پراز اتهام خود چنان عنان را از دست داده اید که هر بی طرفی را به تعجب می اندازد.
معلوم نیست با تکیه به کدام پشتوانه، و بر پایه کدام تصور به خود چنین اجازه ای داده اید؟ مگر شما داروغه ی شهرید؟
به این می گویند قلدری، نسق گیری، شکستن قلم که وصیت آن مرشد است، بستن گلوی نقد و تهمت زدن، که من یکی ، ذره ای آن را بر نمی تابم.
چرا صحبت ازنقدی در مورد نحوه نگارش یک داستان، که حق بی تردید هر منتقدی است شما را چنین از کوره به در کرده است، سئوالی است که پاسخش را خودتان می دانید.
گیریم که من به هنگام نگارش، ئی میل نویسنده را نداشته ام و به موتور های جستجوگر هم مراجعه نکرده ام و صحبتم را در مورد یک داستان، سرگشاده کرده ام ،” کاری که معمول است ” شما چرا برپایه همان مثال ” خرطوم فیل ” و ” کرم ” آن را مستمسک کرده و دنیا را خراب کرده اید، و با تکیه بر آن چون روضه خوان ها زده اید به صحرای کربلا و هرچه به ذهن و دهانتان رسیده ردیف کرده اید:
” ترور شخصیت ”
” حمله به نویسنده ”
” حرف زدنی مطلق گرایانه ”
” شریعتمداری و کیهان ”
” پرخاشگری ”
” قضاوت های نسنجیده و نا مناسب ”
و بسیار ناروا های دیگر
این آتش زدن قیصریه برای یک دستمال را که راه انداخته اید از کجا نشئت می گیرد ؟

پدر من ، یا توجه نکرده اید، یا نمی خواهید بدانید که بسیاری حتا از سر شناسان در سایت ها و فیس بوک ها و سایر ارتباطاتی که دارند، ئی میلی از خود بجای نگذاشته اند. و آنقدر زیاد هم هستند که نیازی به آوردن نمونه ندارم. ولی نمی دانم این ندانستن ئی میل خانم مولوی چه چیز را در ضمیر خوابیده شما بیدار کرده است که چنین فریادتان را در آورده است؟ و به اصل موضوع که داستان ایشان است نپرداخته اید.
بنظر می رسد مدتهاست که پی فرصت می گردید تا بغضی را خالی کنید و حالا چون در مورد نقد که از واقعیتی بی تردید صحبت می کند حرفی برای گفتن ندارید، چرا که خوانندگان زیادی نیزدر کامنت هایشان بیشتر از من در مورد آن نوشته اند، چسبیده اید به ” قضیه ئی میل! ” تا فرصت بیابید چنین حرف هائی را بنویسید.

نمی دانم نوشتن اینکه ” سوژه ات بنظر من خوب نیست ” و ” نام داستانت نچسب است و مثل نام قصه های مادر بزرگ هاست ” حتا اگر صادق هدایت مشابه این نام را داشته باشد ” که البته مقوله دیگری است ” و نثرت در این داستان ایراد دارد “. یعنی مواردی که کم و بیش در هر نقد جدی و موشکافانه و به دور از نقد های قربان صدقه ای آورده می شود چه ربطی به:
” ترور شخصیت ” دارد؟
برادرمصطفا، اگر ترور شخصیتی هم هست از سوی شماست علیه من که خواندن ئی میلت به وضوح آن را می نمایاند.
اگر نویسنده ای بنظر شما در حدی است که در موردش می فرمائید
…خود را بسیار کوچک‌تر از آن می‌دانم که در مورد نویسنده‌ی بزرگی مانند خانم فرشته مولوی قضاوت کنم…”
و نباید نقدشان کرد؟ و نباید حتا گفت ” ئی میلتان را نمی دانم “؟
و اگر کسی چون من بی توجه به این بزرگی چنین گفت ” قبله عالم ” را ترور شخصیت کرده است و باید با توهین های مختلف حلق آویزش کرد ؟
من که بار ها گفته ام از پیچ و تابی که به نوشته ها داده می شود چیزی سرم نمی شود. به من نگوئید چرخ دیّار سیار از حالت طبیغی خارج است، همان که بفرمائید پنچری حالی ام می شود بهمین سبب بند ۳ ئی میلتان را درست نفمیدم که البته در اصل قضیه تاثیری ندارد چون سرتاسر آن چنان ازبوی دوستی و احترام به دور است که دانستن و یا ندانستن چند سطری از آن چیزی را عوض نمی کند.
می گوئید:
راستش حلوقم ادبیات ما، چنان که شما نوشته‌اید، تنها در دست وزارت ارشاد نیست در دست دوستان خودی است که به جای نزدیک کردن اهل قلم به یک‌دیگر هر کدام نشریه و سایتی و محفلی درست کرده‌اند برای کوبیدن دیگران و ترور شخصیت و بذر شک و تردید نسبت به این و آن پراکندن.”

با وفا، الحق چه ماهرانه می توانید وزارت خانه ای را تبرئه کنید و دوستان را و زحمات آن ها را به پایش سر ببرید.
شما از کدام نشریه و محفل و سایت صحبت می کنید؟ که
” برای کوبیدن ”
و ” ترور شخصیت ”
و” پاشیدن بذر شک و تردید ”
درست شده اند بهتر است نام ببرید. نگذارید مخفی بمانند.

گویا شما از چیزی واهمه دارید که چنین پیشا پیش بر افروخته می شوید، وگرنه نوشتن یک نقد متعارف به نویسنده ای که گیریم منافع مشترکی هم با هم داشته باشید این همه هوار ندارد.
اگر نویسنده تاب این نقد را ندارد شما چرا می گوئید ” آخ ” و در جامه وکیل مدافع وارد گود می شوید؟ گویا خودش زبان و قلم دارد، ندارد؟
بروید به کامنت های سایت والس تا ببینید چه بیدادی است. یا نه نروید بهتر است چون حتمن بیشتر گر می گیرید.
رفیق پیاده شوید با هم راه برویم.

جنسّیت و فرهنگ: زن ستیزی درایران – احمدسیف

بهمن ۱۳۹۰

درایران، مانند هر جامعه دیگر، زنان نصف جمعیت کشور را تشکیل می دهند. با بیش و کم تفاوتی این وضعیت همیشه در جوامع بشری حاکم بوده است. ناگفته روشن است که شیوه برخورد به زن در زبان و فرهنگ و قوانین هر جامعه می تواند معیار ووسیله سنجش مناسبی باشد برای اندازه گیری درجه اعتقاد/عدم اعتقاد آن جامعه به آزادی و دموکراسی. قصدم به هیچ وجه این نیست که در این نوشتار به بحث هائی بپردازم که در باره فمینیسم یا نسبیت فرهنگی در جریان است. غرضم در وهله اول وارسیدن این نکته است که در زبان و فرهنگ مان به زن چگونه برخورد می کنیم؟ آیا برابر بودن زن ومرد را در عمل پذیرفته ایم یا نه و اگر پاسخ به این پرسش ساده منفی باشد، بدیهی است که دیگر نمی توان از جامعه و فرهنگی دموکراتیک سخن گفت و نه از کوشش برای رسیدن به جامعه مدنی، چون هر چه که مختصات کلی یک جامعه‌مدنی باشد، این چنین جامعه ای با نابرابری و تبعیض جمع شدنی نیست. پس از همین جا باید روشن باشد که قصد و غرضم نایده گرفتن تفاوت ها نیست. خیلی چیزها با خیلی چیزهای دیگر تفاوت دارند. فراروئیدن این تفاوت به نابرابری است که مسئله آفرین است. در همین زمینه ، برای نمونه کم نیستند کسانی که از متفاوت بودن زن و مرد شروع می کنند ولی این تفاوت را ارجحیت داشتن مرد بر زن تعریف می کنند. نه فقط در نگرش مان چنین دیدگاهی ادامه می یابد، ای بسا که به شکل قانون و عرف رایج در جامعه هم در می آید. از آن طرف، شماری به اصطلاح روشنفکران ما در یک نشریه برون مرزی هویت ملی یا ایرانی را با « زبان فارسی» یکی می گیرند. اگر این شیوه طبقه بندی کردن درست باشد، تکلیف هموطنان کًرد و ترک و بلوچ ما چه می شود؟در حوزه اندیشه و اندیشیدن نیز هر کس فقط خودش و اندیشه های خودش را بیان حقیقت می داند و این قبل از آن که نشانه اعتمادو اعتقاد باشد، به گمان من،‌ترجمان یکه سالاری در عرصه اندیشه است.به این ترتیب، نتیجه این می شود که برای نمونه، وقتی زورگوئی و قلدربازی بر علیه نیمه ای از جمعیت یک کشور (‌زنان) با نظام ارزشی حاکم بر جامعه بخواند و جور در بیاید و پذیرفتنی باشد چرا در میان آن نیمه دیگر (مردان)نتوان همین زورگوئی و قلدربازی را پیاده کرد؟ لازم نیست شکل و محتوای زورگوئی یک سان باشدو تغییر نکند. وقتی واقعیت زورگوئی از سوی کسانی که قربانی آن نیستند پذیرفته شود، باقی قضایا به دنبالش خواهد آمد. وقتی به همین سادگی از هموطنان کرد و بلوچ و ترک ما بتوان « هویت ایرانی » شان را گرفت، چرا نتوان به همین سادگی بسیار چیزهای دیگررا نیز،‌ برای نمونه آزادی اجتماعات، هنر ملی، حق لباس وو را از همگان سلب کرد؟
من به ظواهر کار ندارم که همگان در حرف برابری طلب اند. مادام که پندار برابری طلبانه با کرداری برابری طلبانه توام نشود، سخنان زیبا گفتن و کردار زشت داشتن مشکل نیست. به این ترتیب، اولین قدم برای تخفیف زمینه های تحقق استبداد این است که همگان برابری را در گفتار و کردار بپذیرند. به این نکته باز خواهم گشت.
و اما اجازه بدهید برای روشن شدن گوشه ای از مصائب فرهنگی ما که بی گمان زیر بنای فرهنگ استبدادی حاکم بر جامعه مارا می سازد به اختصار به وارسی نگرش مان به زن بپردازم. پیشاپیش بگویم که این وارسی کامل نیست و باید با بررسی های کامل تر ومفصل تر تکمیل شود. این را نیز همین جا بگویم که قصدم به هیچ وجه بی حرمتی و بی احترامی به احد و یا آحادی نیست. اگر اشتباه می کنم لابد پدرآمرزیده ای محبت کرده و راهنمائی ام خواهد کرد. قبل از هر چیز روشن کنم که هوادار پاسخ های احساساتی نیستم که هر ایراد و انتقادی را نشانه ای می داند از توطئه این یا آن قدرت جهانی بر علیه ایران و ایرانیت. چون واقعیت این است که در معادلات جهانی قدرتی نیستیم که کسی یا قدرتی به توطئه پردازی بر ضد ما مجبور باشد. پس، بیش از این سر خودمان را بااین داستان ها شیره نمالیم و ذهن های پرسشگر و نقاد را پی نخود سیاه نفرستیم که آن چه تا کنون کرده ایم برای هفت پشت مان نیز کافی است.
پیش تر به اشاره از استبداد سخن گفتم، ولی باید اضافه کنم که کمتر کسی است که این روزها در باره دموکراسی و ضرورت رسیدن به جامعه ای دموکراتیک حرف و حدیث نگوید و تئوری ویژه خویش را نداشته باشد. من تردید ندارم با همه کمبودهائی که این بحث و جدلها دارند درکل نشانه حرکتی اند در راستای درست، یعنی در راستائی که باید باشد. بدون اینکه بخواهم درگیر این بحث و جدلها بشوم دراین نوشته کوتاه می خواهم توجه خواننده را به وجهی دیگر جلب کنم که به گمان من برای دست یافتن به آزادی ضرورت حیاتی و تعین کننده دارد. همین جا بگویم که پیش شرط کوششی صادقانه برای رسیدن به آزادی اعتقاد داشتن و عمل کردن به برابری ست. همان گونه که برابری بدون آزادی بی معنی است، آزادی هم بدون برابری فقط می تواند فریب آمیز باشد. به گمان من این دو دو روی یک سکه اند. یا باهم و در هم هستند و یا نیستند. حد وسط وجود ندارد. یعنی جامعه ای نابرابر نمی تواند آزاد باشد و به همین نحو جامعه ای که در حرف وعمل برابری را پذیرفته باشد نمی تواند چیزی جز جامعه ای آزاد باشد. به سخن دیگر برابری طلبی وقتی حرامزاده و قلابی نباشد، یعنی وقتی گروه ها یا افراد بر گزیده وجود نداشته باشند، وجود آزادی مسلم و محرز است. پس در هر مقطعی و در هر جامعه ای که تبعیض در آن باشد آزادی نمی تواند وجود داشته باشد. وجود تبعیض در هر شرایطی نافی آزادی است. هر چه که تبعیض گشاده دامن تر و عمیق تر باشد، نفی آزادی هم ریشه دارتر است.
بااین مقدمه، در آنچه که خواهد آمد غرضم بررسی گوشه ای از مشکلات ما در راستای رسیدن به آزادی است و بر آنم که مادام که به این وجه از مشکل کم توجهی می کنیم کوشش ما در جهت رسیدن به آزادی به نتیجه مطلوب نخواهد رسید.
تردیدی نیست که ما در ایران مشکلات و مصائب اقتصادی و اجتماعی زیادی داریم . تردیدی نیست که در مسائل بین المللی در شرایط مطلوبی نیستیم . این که گناه ماست و یا ناشی ازتوطئه های کشورهای سلطه طلب ، حلال مشکلات ما نیست . این مشکلات فعلا حضور دارند و باید به جای خویش مورد توجه قرار بگیرند. ولی من بر آن سرم که بخش عمده مشکلات ما ریشه های عمیق فرهنگی دارند و این مشکلات نیز مستقل از توطئه این یا آن قدرت خارجی به خود ما مربوط می شود و بهتر است که یک بار و برای همیشه با فلسفه « کی بود، کی بود؟ من نبودم» وداع کنیم. به خود بنگریم. بپذیریم مادام که نیروهای مان را در این راه بسیج نکنیم، گره ای از کارهای ما گشوده نخواهد شد. و مادام که این گره گشوده نشود، می توانیم هم چنان به این که در این یا آن مقطع تاریخی چنین و چنان بودیم افتخار کنیم ولی مصائب مان مثل نعش روی دست های ما خواهد ماند. عده ای را شاید عقیده براین باشد که مصائب مهم تری داریم. مشکلات اقتصادی بسیار جدی اند که هستند. از هر سو در معرض محاصره معاندان هستیم که هستیم. ولی به اعقتاد من، در هر دوی این موارد بدون بسیج همه نیروهای مان کاری از پیش نخواهد رفت و لازمه‌این کار نیز این است که به مقوله‌ دموکراسی و آزادی در ایران، به مقوله امنیت فرد در چارچوب کلیتی امن، آن گونه که شایسته و بایسته است بپردازیم. البته می توان باور به استبداد سالاری را در پوششی غرب ستیز پنهان و کتمان کرد و حتی می توان با غرب شیفتگی که قرار است پادزهر این غرب ستیزی بدوی ما باشد، نیز برای همان سرانجام کوشید. ولی پاسخ من این است که تا به این وجه اساسی نپردازیم باقی حرف و حدیث ما در باره آزادی حرف مفت است و کشک. اگر نشانه کوششی برای فریب دیگران نباشد خود فریبی ترحم برانگیزی است. بی مقدمه بگویم که فرهنگ ایرانی ما متاسفانه نه این که به برابری زن ومرد بی باور است بلکه فراتر رفته و می گویم که این فرهنگ به شدت از زن ستیزی مستتر در آن لطمه می خورد. شاید بگوئید به حق چیزهای نشنیده! این واژه زن ستیزی از کدام بازار مکاره به عاریه گرفته شده است؟ می گویم از بازار مکاره ای به نام فرهنگ ایرانی و زبان فارسی. ممکن است بگوئید غرض و مرض داری. هوچی گری می کنی. می گویم باشد ولی مشکل ما سر جایش می ماند. بعید نیست بگوئید: مشکل! کدام مشکل ! این مشکل در ذهن توطئه پندار تست. به جای پاسخ فرهنگ لغت را باز می کنم[۱]
آقا : سرور، بزرگ، رئیس، مودب، محترم… ( ص۲۰)
خانم: زن، بانو، زن بزرگزاده و نجیب… روسپی، فاحشه ، خانم بلند کردن…( ص ۸۸-۸۹)
مردانگی: مرد بودن، دلیری، شجاعت ( ص ۹۸۲)
مردانه : شجاعانه ، دلاورانه ( ص ۹۸۲)
مردی: آراستگی به صفات نیک انسان بودن، جوانمردی، شجاعت، دلاوری ( ص ۹۸۳)
می گویم من به مشروطه کار ندارم که زن جماعت را در کنار دیوانگان و ورشکستگان به تقصیر از زندگی اجتماعی محروم کرد. من به قوانین جزائی جامعه هم کار ندارم که یک چشم مرد برابر دوچشم یک زن برایش ارزش دارد، چون اگر نداشت دلیلی نداشت یکی نصف آن دیگری دیه داشته باشد! حالا بماند که هر دوی این موارد نیز خود انعکاسی از همین نگرش فرهنگی اند.
جمله را تمام نکرده لبخند فاتحانه را بر لب های بعضی ها می بینم. آخ گل گفتی. گوئی نه فقط پاسخ همه پرسش ها را که راه برون رفت از معضلات فرهنگی را نیز یافته اند. می گویم تا حدی، ولی با این کار دارید خودتان را گول می زنید. و باز پرخاش کنان می شنوم که می گوئید: عجیب است، یعنی تو قبول نداری؟ راستی که تاریخ سرزمین خودت را نمی شناسی؟ می گویم تا حدی، ولی مشکلی که مد نظر من است در انحصار هیچ دسته و گروهی نیست. همه جانبه تر و همگانی تر از آن است که در نگاه اول به نظر می آید و به همین دلیل خلاص شدن از آن بدون بسیج همگانی و سراسری ناممکن است. می گوئید این دیگر چه صیغه ایست ؟ می گویم با هم بخوانیم و قضاوت کنیم، خواهید دید که مسئله بسیار جدی تر از آن است که می پندارید. یکی از فعالان چپ اندیش ما نوشته است : « عجوزه بزک کرده سلطنت » ، « طنازی عجوزه پیر سرمایه داری» [۲] و می گویم ” عجوزه یعنی دختر، مونث، پیرزن[۳]، ولی در عبارت بالا به جای فحش نشسته است. حامل همه آن چیز هائیست که بد است و زشت. پرسش این است چرا باید «عجوزه بزک کرده» به صورت فحش در آید؟ آخر این چه فرهنگی است که در آن عنوان پیرزن بزک کرده به صورت فحش در می آید؟ و یادمان باشد که نویسنده محترم این عبارت کسی است که بخش مهمی از عمرش را در مبارزه با مظاهر ارتجاع و با آرزوی سوسیالیسم ، « به معنای آزادی و بهروزی خلق های میهن سپری کرده است »[۴]. دستم بشکند و خاک بر دهان من اگر قصدم بی حرمتی کردن به نویسنده باشد. با اشاره به این نمونه ها می خواهم توجه را به ژرفای مشکلی که هست جلب کنم. بگذارید از یکی دیگر نمونه بدهم. از بزرگواری نمونه خواهم داد که یاد و یادگارش برای هر انسان آزاده ای غرور آفرین است، چرا که در آن برهوت بی تفاوتی ها و مسئولیت گریزی ها چون کوهی استوار بر سر عقیده جان باخت، ولی وقتی می خواست به وجهی از سیاست های «حزب توده » انتقاد کند، نوشت که پی آمد آن سیاست ها « همزیسی گرگ و میش است » ولی « راستی هم آنها تصور نمی کردند به این سرعت راز کار نزد مردم معلوم گردد که میش، میش تقلبی است و در واقع ماده گرگ است که به دامن جفت خود لغزیده است »[۵]
بزرگوار ی کنید و نفرمائید که ضرب المثلی بیان شده است و در مثل هم مناقشه نیست. خوب نباشد. این ضرب المثل ها که از هنگ کنگ و سنگاپور وارد نمی شوند. در بطن جامعه ایرانی ما شکل گرفتند ومی گیرند. پرسش این است، آیا نمی شد نوشت ، ” همزیستی گرگ و گوسفند” بدون اینکه مسئله جنسیت مطرح شود؟ وخود پاسخ می دهم که در پیوند با فرهنگی که ” ماده بودن ” و ” نر نبودن ” را وضعیتی دون و فرودست می داند، البته که نمی شود.
همین که سخن به اینجا می رسد، بعضی ها می گویند داری ملا نقطی بازی در می آوری. صدها و هزارها سال وضع همین بوده است. این زبان زبان مردم است و این فرهنگ فرهنگ مردم، مگر با مردم سر جنگ داری؟ می گویم به یک معنی، من سگ کی باشم که با مردم سر جنگ داشته باشم، و اما، اگر لازم باشد، چرا که نه! ولی در حوزه ضرب المثلها یا به تعبیری، فرهنگ مردم هم زن ستیزی حضوری آزار دهنده دارد. قبل از آن اما بگویم و بگذرم که در شعر ما هم هست و چقدر هم فراوان و چیزی نیست که کتمان کردنی باشد. می خواهد سعدی گفته باشد یا خاقانی و یا سوزنی سمرقندی… این بحث ها و جدلهای از سر سیری و وقت تلف کن و بی فایده که آیا فلان مصرع از فلان شاعر است یا از کس دیگر، برای منظور من در این نوشته ارزشی به قدر هیچ دارندو به گمان من نشانه تلاشی نا سالم اند برای گمراه کردن و به بی راهه کشاندن بحث. آنچه مدنظر من است نه ذکر نام این و یا آن ادیب، بلکه نشان دادن حضور سنگین این نحوه نگرش است در بینش فرهنگی ما و از همین رو این اصلا و ابدا اهمیتی ندارد که آیا فردوسی گفته است یا اسدی و یا کس دیگری که « زن و اژدها هر دو در خاک به» . واقعیت این است که شاعری در سرزمین جغرافیائی ایران چنین اظهار لحیه فرموده است و همین فرمایش در سینه مردان و زنان روزگار ماند و ماند تا رسید به زمانه کنونی و حرف من این است که شاعر آن شکری که خورده است زیادی است. همین . البته گمان نکنید که همین یک مورد است و دیگر چیزی نیست. برای اوحدی بزرگوار که رهنمود زن کشی می دهد مسئله از این هم جدی تر است:
زن چو بیرون رود بزن سختش خود نمائی کند، بکن رختش
ورکند سرکشی هلاکش کن آب رخ می بردبه خاکش کن[۶]
سعدی علیه الرحمه هم مگر از اوحدی چه کم دارد!
چو زن راه بازار گیرد بزن وگرنه توخانه نشینی چو زن
نظامی گنجوی که قرار است در « آرایش صحنه ها و بیان شوریدگی ها» استادی چیره دست باشد وبه ویژه “منظومه خسرو و شیرین” اش آنجا که به « گفتگوهای دو دلداده» مربوط می شود در ادبیات فارسی همانند نداشته باشد[۷]، سراینده ابیات زیر هم هست:
زن چیست نشانه گاه نیرنگ در ظاهر صلح و در نهان جنگ
در دشمنی آفت جهان است چون دوست شود بلای جان است
چون غم خوری، او نشاط گیرد چون شاد شوی، ز غم بمیرد
این کار زنان راست باز است افسون زنان بد دراز است
این البته « طبیعی » است که چنین شاعری حد و مرز نشناسدو در جای دیگر بنویسد:
به گیلان در چه خوش گفت آن نکوزن
مزن زن را، چو خواهی زن ، نکو زن
مزن زن را ، ولی چون بر ستیزد
چنانش زن که هرگز بر نخیزد[۸]
در همین مقوله اوحدی نیز گفته است:
چو به فرمان زن کنی ده و گیر نام مردی مبر ، به ننگ بمیر
ناصر خسروی فرزانه هم دلیلی ندارد از این قافله عقب بماند:
بگفتار زنان هرگز مکن کار زنان را تا توانی مرده انگار
ولی در برخورد به این موارد چه کرده ایم؟ پاسخ به این پرسش آشکارتر از آن است که بحث انگیز هم باشد. بدون این که خم به ابرو بیاوریم، ما هم چنان به گذشته مان افتخار می کنیم. باشد، حرفی نیست . افتخار کردن به گذشته ضرورتا بد نیست. به شرطی که آن گذشته به راستی افتخار آفرین بوده و به علاوه، از صافی یک بررسی انتقادی انسان سالار نیز گذشته باشد. این پیش گزاره را به این دلیل پیش می کشم که نه فقط باور دارم که اخلاق فقط در خدمت گزاری به بهتر زیستن انسان است که معنی پیدا می کند، بلکه برای من اخلاقی که در خدمت بهزیستی انسان نباشد،‌ نبودنش از بودنش بهتر و جذاب تر است. این به محک کشیدن از آن رو لازم است تا بتوانیم از تکرار آن چه که ناخواستنی و نامعقول است و غیر مطلوب اجتناب کنیم. با توجه به مرکزیت داشتن انسان در همه بحث و بگومگوهائی که در باره‌ اخلاق می شود، پس پیراستن باورها و اعتقادات تاریخی مان از هر آن چه که از این زاویه نخواستنی است ضرورت دارد. فرهنگ و مجموعه‌ باوری که به خود بی اعتماد نیست، دلیلی ندارد در برابر این پیراستن ها عکس العمل نشان بدهد و یا بترسد. بی پرده باید گفت که کم کاری و یا مقاومت دربرابر این پیراستن ها نه نشانه اعتماد به نفس که ترجمان خیره سری و قشریت در عرصه اندیشه است و این خیره سری و قشریت زیان بارترین و بر جسته ترین خصلت هر فرهنگی است که از زمان و زمانه عقب مانده است. نشانه آن است که فرهنگی ناتوان از آموختن تازه ترین ها و فرهنگی بیگانه با بارورترشدن بر دانسته های قدیمی خویش ردای تقدس می پوشاند و آن ها را از حوزه نقد خلاق و انسان سالار به در می برد. از حوزه نقد به در بردن، اگر چه در کوتاه مدت برای ذهنیت های ترسو و به خود به اعتماد جذابیت دارد ولی بدون تردید آغاز فرایند پوسیدن در خویش است که اغلب تا صبحدم سقوط از دیده پنهان می ماند. این پنهان ماندن اما، بر خلاف ظاهر، بی ضرر نیست. حداقل زیان پنهان ماندن، اجتناب ناپذیر شدن سقوط است.
به عقیده من، دلیل اصلی و اساسی مقدس شدن بیمارگونه گذشته برای ما، پوچ و توخالی بودن زندگی فرهنگی مدرن ما است. منظورم از «مدرن» همین یک یا دوقرن گذشته است. یعنی از سوئی می دانیم – اگر چه کم اتفاق می افتد تا بپذیریم- که بد جوری از قابله عقب افتاده ایم و از سوی دیگر، آن قدر جرئت و شهامت نیز نداریم که با پذیرش این واپس ماندگی به صورتی که هست، نیروهای مان را برای برون رفت از این مخمصه بسیج کنیم. به عوض، کاری که می کنیم، اغراق هراس آور دست آوردهای گذشته مان است برای « حفظ تعادل»، به عبارت دیگر، گول زدن خویش و برای ترساندن. بی وقفه باید گفت که دیگران را که نمی توان ترساند. پس، بی تعارف، داریم خودمان را می ترسانیم. و این هر چه باشد، شیوه ای کارساز برای برون رفت از این مخمصه کنونی ما نیست.
در همین خصوص، نیما در یکی از نامه هایش نکته سنجی جالبی دارد. همین که چیزی به مرورزمان کهنه و غیر قابل واقع،‌ فرنگی ها آن را در اتاق مخصوص نگاه می دارند و به آن می گویند آنتیک، که « به کار تاریخ می خورد». ولی ما چه کنیم؟ ما خیال می کنیم که « احتیاجات ما را رفع می کند و افتخارات ما را رونق می بخشد» و به همین خاطر است که « همراه می شوم با سعدی با قابله ای که به شام می رود، آن گاه در زیر بیرق امروزی با کمال افتخار ایستاده ایم و از خاطر نمی گذرانیم که لباس ما، لباس دربار غزنوی و اتابکان نیست»[۹].
در پیوند با برخورد به زن در فرهنگ ایران، و برای نشان دادن آن چه که نیما رونق بخشیدن به افتخارات نامیده است، به اختصار به دونمونه تاریخی خواهم پرداخت. خواهیم دید که این تمایل به مقدس تراشی که به باور من یکی از چندین حوزه بارورترکردن فرهنگ استبدادی حاکم برجامعه مااست،تا به کجا پیش می رود. در این فرهنگ که با این همه ادعا از سوی این استادان تبلیغ می شود، انگار حقیقتی نیست که محترم و مقدس باشد. گوئی بزرگان و استادان عالی مقام ما در گیر رقابتی با یک دیگراند تاروشن کنند کدام یک با اغراق بیشتری در باره گذشته سخن می گوید. اگر ادعای این بزرگان به این صورت درست باشد، اولین پی آمدش این خواهد بود که دیگر چه جای بحث و نقادی است؟
ولی اجازه بدهید، قبل از پرداختن به موضوعی که مد نظر من است زمینه ای به دست بدهم. ابتدا بنگرید که مقدمه نویس بوستان چه می نویسد: « اشعار حماسی فردوسی،غزلیات عرفانی حافظ،‌رباعیات رندانه خیام و صحنه پردازی های بدیع نظامی هر یک به نوبه خود در میان ملل مختلف جهان جائی وسیع و شهرتی به سزا دارند» ولی،و این ولی مهم است، « به حق می توان گفت» که هیچ کدام به اندازه بوستان سعدی « پرمحتوا و همه جانبه نیست». « همه‌ مسایل اجتماعی» چه خرد و چه کلان با کوچکترین جزییات « بدون لکنت و به نحوی همه گیر {در بوستان}موشکافی شده است»[۱۰]. البته بزرگانی که بر دیوان خواجه حافظ شیرازی نیز مقدمه می نویسند برای ما همین داستان را می گویند. یعنی یکی می نویسد، « پس از قرآن مجید- کتاب آسمانی مسلمانان- دیوان خواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازی زینت بخش خانه اغلب ایرانیان است.» حتی برای کسانی که « به ظاهر گرایشی به مظاهر دین ندارند دیوان این غزل سرای بزرگ چونان کتابی مذهبی برای اهل مذهب، مورد مراجعه عنایت است»[۱۱]. حافظ شناس دیگری نیز می گوید که دیوان حافظ « دل نامه، روح نامه،آئینه جان بینی و جهان بینی ایرانی است. حافظ حافظه ماست»[۱۲]. می خواهم این نکته را بگویم که ظاهرا هر مقدمه نویسی کتاب خودش را «بهترین» می داند. ممکن است بگویید که مقدمه نویسان محترم می خواسته اند و می خواهند «بازاریابی» کنند، ولی مسئله کمی جدی تر است. بیش از شصت سال پیش بهمنیار نوشت، سعدی « نه تنها استاد سخن بلکه حکیمی بزرگوار ودانشمندی عالی مقدار است که تمام معلومات و تجارب و کمالات و فضایلی را که شرط پیشوایی و رهبری اخلاقی است دارد» و از آن گذشته،«آرزومند نیک اختری و رستگاری خلق بوده و در تهذیب اخلاق مردم» هر چه را لازم بوده، گفته است. استاد زرین کوب معتقد است که سعدی « معانی لطیف را در سهل ترین عبارت بیان می کند». به ادعای استاد ذبیح الله صفا، سعدی « زبان فصیح و بیان معجزه آسای خودرا» فقط صرف بیان احساسات عاشقانه نکرده بلکه « بیشتر آن را به خدمت ابناء نوع گماشت… و علی الخصوص (برای) راهنمائی گمراهان به راه راست به کار برد». محمد علی فروغی نیز براین باور بود که سعدی « نمونه کامل انسان متمدن حقیقی است که هر کس باید رفتار و گفتار اورا سرمشق قرار دهد». زنده یاد استاد غلامحسین یوسفی نیز از « مدینه فاضله» در کتاب بوستان سخن می گوید و می نویسد اساس عالم مطلوب سعدی « عدالت است و دادگستری»[۱۳] یا آن دیگری از « گلستانی» سخن می گوید که » بوی دل انگیز و روان بخش گل های سعدی را بدون بیم از گزند خار وسوسه و تردید به مشام خواننده»[۱۴]می رساند.
قصدم آن نیست که به وارسیدن تک تک ابواب گلستان یا بوستان سعدی بپردازم ولی مگر درست نیست که در زمان سعدی نیز نصف جمعیت ایران را زنان تشکیل می دادند، و از آن گذشته اگر قرار است که « عالم مطلوب» سعدی « عدالت و دادگستری» باشد، پس چگونه است که در همین گلستان با همه ادعاهائی که از استادان بزرگوارمان شنیدیم می خوانیم که « مرد بی مروت زنست و عابد باطمع رهزن» و یا « مشورت با زنان تباه است و سخاوت با مفسدان گناه»[۱۵]. این را نیز می دانیم که « شوی زن زشت روی،‌نابینا به» چرایش البته روشن است. به گفته شیخ شیراز:
این همه زینت زنان باشد مرد را ….و خایه زینت بس[۱۶]
با این ترتیب،بدیهی است که:
زن بد درسرای مرد نکو هم درین عالمست دوزخ او[۱۷]
و یا در« بوستان» می خوانیم:
زن از مرد موذی ببسیار به سگ از مردمٍ مردم آزار به
و یااین بیت نیز از حکایتی دیگر روشن گراست.
زره پوش خسبند مرداوژنان که بستر بود خوابگاه زنان
و یا در حکایتی دیگر که زن باره ای « پند» می دهد که:
وزاندازه بیرون مرو پیش زن نه دیوانه ای؟ تیغ بر خود مزن
و باز حکایت دیگری در همین بوستان قراراست در روز «رستاخیز» « زنانی که طاعت به رغبت برند» از مردان «ناپارسا» پیشی گیرند وبعد،‌می رسیم به عدالت گستری سعدی:
تراشرم ناید زمردی خویش که باشد زنان را قبول از تو بیش؟
زنان را بعذری معین که هست زطاعت بدارند گه گاه دست
تو بی عذر یک سو نشینی چو زن رو ای کم ز زن، لاف مردی مزن
چو از راستی بگذری، خم بود چه مردی بود کززنی کم بود؟
و باز در حکایت دیگری در همین کتاب کار سعدی به راستی زار می شود،یعنی بحث بر سرحق و حقوق زنان نیست که در آن دوره در ایران یا در جای دیگر شناخته می شده یا نمی شده است. سعدی عدالت طلب ، رهنمود زن زنی و زن کشی می دهد:
بزندان قاضی گرفتار به که در خانه دیدن بر ابرو گره
سفر عید باشد برآن کدخدای که بانوی زشتش بود در سرای
چو زن راه بازار گیرد بزن وگرنه تودر خانه بنشین چو زن
اگر زن ندارد سوی مرد گوش سراویل کحلیش در مرد پوش[۱۸]
زنی را که جهلست و ناراستی بلا بر سر خود، نه زن،خواستی
چو در روی بیگانه خندید زن دگر مرد گو لاف مردی مزن
ز بیگانان چشم زن کور باد چو بیرون شد از خانه، در گور باد
زن خوب خوش طبع رنجست و بار رها کن زن زشت ناسازگار
یکی گفت کس را زن بد مباد دگر گفت زن در جهان خود مباد
تو زن نو کن این دوست هر نو بهار که تقویم پاری نیاید به کار[۱۹]
به این چند نمونه اشاره کردم تا چندنکته را هم زمان مطرح کرده باشم. وجود چنین نگرش زن ستیزانه ای در ادبیات ما مشکل ی ریشه ایست و همه جا گستر، بعلاوه چه در ابعاد تاریخی یا جغرافیائی گستردگی وجود این نگرش بسی بیشتر از آن است که با اشاره به شوخ و شنگی شاعرانه ویا بازی با کلام بتوان آن را ماست مالی کرد.
برای اینکه صحبت تاریخ را پیش نکشید و مقوله خلط دوره های تاریخی را پیراهن عثمان نکنید، این هم ” شاه بیتی ” از مرحوم رهی معیری که به توضیح بیشتری نیاز ندارد:
نه تنها نامراد آن دل شکن باد که نفرین خدا بر هر چه زن باد[۲۰]
با تمام این اوصاف آنچه که جالب است اینکه در تمام طول تاریخ جامعهای ایرانی ما مدعی بوده است که به اخلاق و اخلاقیات توجهی ویژه مبذول می داشته است و نویسنده ای حتی مدعی شده است که « ایران – بی مبالغه باید گفت – مهد اخلاق بوده است »[۲۱] .شاید به همین دلیل هم بوده است که درهمه این دورانها کم نبودند متولیان امام زاده ی اخلاق ( اسلامی و غیر اسلامی ) که می کوشیدند معیارها و ظوابط خویش را بر جامعه تحمیل نمایند. ممنوعیت باده نوشی ، تقبیح باده نوشان حتی از سوی غیر مذهبی ها ( نمونه وار می گویم، “لاتِ عرق خور” واژه ایست که همگان از آن استفاده می کنند)، تحمیل حجاب و پوشش به طور کلی و چه بسیار محدودیت های دیگر همه و همه در راستای حفظ همین « اخلاق» معنی و مفهوم پیدا می کرده است. با این همه در همین جامعه در برخورد به زن، یعنی نیمی از جمعیت مملکت ، ظاهرا هیچ محدودیت اخلاقی وجود ندارد. نمونه هائی از شعرش را دیدیم، در آنچه که به اصطلاح فرهنگ مردم نامیده می شود در این جامعه ” اخلاق ” دوست وضع به صورتی است که حتی بازگو کردن گوشه ای از آن خجالت آور است ولی چاره چیست، برای روشن شدن مطلب ذکر نمونه هائی لازم است:
حلال بکن، هزار بکن.
طاق را تیر نگه می دارد، زن را….
مرگ زن هیچ کم از لذت دامادی نیست.
زن سلیطه، سگ بی قلاده است.
وسمه عشوه رو زیاد می کنه، اما ….. تنگ نمی کنه.
نرم حرف بزن، سفت تو بکن.
کسی دعا می کند زنش نمیرد که خواهر زن نداشته باشد[۲۲]
پرسش این است که در کدام زمینه ی دیگر می توان بااین بی حرمتی و بی شرمی سخن گفت و به دردسر نیافتاد! ایکاش مسئله فقط به همین چند مورد محدود می شد؟
هر آنکسی که به اصولی پای بند نباشد و معیارهای عقیدتی و ارزشی اش قابل فروش باشد، می شود « عروس هزار داماد» ولی جالب است در همین فرهنگ ” داماد هزار عروس” نه فقط سرشکستگی ندارد، بلکه احتمالا موجب مباهات هم هست که لابد یارو خوش تیپ است و یا پولدار و یا هردو و یا صفات برجسته ی دیگری دارد. و یا می رسم به « زنی که جهاز نداره ، اینهمه ناز نداره» و یا « عروس ما شکل نداره ، ماشااله به نازش !». حالا اگر این عروس بد شکل، هزار هنر هم داشته باشد، آنچه که به دیده جامعه و فرهنگ زن ستیز می آید، بد شکلی اوست نه هنرهایش. حالا مجسم کنید آقای دامادی را که شکل ندارد. کوچکترین هنرش آن چنان بزرگ می شود که به راستی چشمها را خیره می کند. چه بسیارند کسانی که در برخورد به این وضعیت خواهند گفت : به شکلش چه کار داری ؟ نون در آر هست یا نه ؟ و همین برای بستن دهانهای خرده گیر کفایت می کند. آنچه در این میان روشن نمی شود این که چرا همین معیارها در پیوند با زن به کار گرفته نمی شود؟
«زن که رسید به بیست ، باید به حالش گریست». اینکه چرا باید این گونه باشد، توضیحی نداردو انگار بدیهی تر از آن است که توضیحی لازم داشته باشد ! در همین فضای فرهنگی است که برای ارزیابی وضعیت زنان یا مردانی که ازدواج نمی کنند، معیارهای دوگانه به کار می گیریم. در باره مردی که ازدواج نمی کند، « لابد گوشهایش هنوز دراز نشده است.» ، « آقا از بازار آزاد استفاده می کند»، ویا« دُم به تله نمی دهد». و اما دختری که ازدواج نمی کند می شود « دختر ترشیده» که طبیعتا در این جامعه با فرهنگ و با اخلاق ما نه تمایلات جنسی دارد و نه حق آزادی تعین شکل و شیوه زندگی. و تازه خود همین واژه به صورت فحش در می آید که برای اشاره به هر آنچه که خواستنی نباشد و روی دست کسی باد کرده باشد، کاربرد دارد و حتی به وسیله آقای دکتر براهنی که به خیال خود متخصص « تاریخ مذکر» هستند در اشاره به مجله ای ظاهرا کم فروش و کم طرفدار به کار گرفته می شود که « به دلیل عدم کفایت گردانندگانش ، مثل دختر ترشیده زشتی – نه بدنام و نه نیک نام، بلکه گمنام – در پستوی مطبوعات ایران روی از همه پوشیده بود»[۲۳].
با این همه ولی ادبا و شاعران گرانقدر ما دو قورت و نیم هم طلبکارند. سنائی می سراید:
حمله با شیر مرد همراه است حیله کار زن است وروباه است.
و مولوی فرزانه هم سنائی را خاطر جمع می کند که :
هر بلا کاندر جهان بینی عیان باشد از شومی زن در هر مکان.
ویا به تعبیر ناصر خسرو:
مگوی اسرار حال خویش با زن که یابی راز فاش از کوی و برزن[۲۴]
زن ستیزی دراین ضرب المثلها ودر فرهنگ ما به طورکلی به حدی است که به اعتقاد من همه فرمایش های ادبا و شاعران ما را در باره عشق از اساس بی معنی می کند و به آن بُعدی فکاهی و خنده دار می بخشد. مگر می شود به راستی و به جد به عشق باور داشت و آن وقت با چنین نفرتی چنین اباطیلی را به هم بافت ؟
به توجیهات ابلهانه ای که گاه عرضه می شود کار ندارم ولی به جمعی وارد می شویم که صدا به صدا نمی رسد. نظم و قاعده ندارد، شلوغ است و پر سرو صدا، بسیاری از ما به یاد « حمام زنانه » می افتیم ! و بعضی از ما که ظاهرا طرفدار نظم و ترتیب هم هستیم با صدائی رسا فریاد می زنیم که « بابا جان : این جا را به صورت حمام زنانه در آورده اید!» و اگر هم کسی جرئت کند و بگوید ، آقا حرف دهنت را بفهم به ما بر می خورد![۲۵]
باوجودیکه می دانیم که « دختر فقط یک شب دختر است» ، ولی « شب زفاف کم از صبح پادشاهی نیست ». در عین حال قابوس نامه را هم داریم که در آن آمده است: « دختر نابوده به ، چون ببود یابه شوی، یا به گور»، با این همه ، تردیدی نداریم که :
زنان را همین بس بود یک هنر نشینند و زایند شیران نر
به یادمان باشداما همین زنی که می تواند « شیر نر بزاید»، یک « تخته اش، یعنی عقلش کم است » و لابد جون چنین است به قول سعدی که « اول معلم اخلاق » است ، « مشورت با زنان تباه است و سخاوت با مفسدین گناه »[۲۶] و لابد از همین روست که می گوئیم « دزد باش و مرد باش».
می پرسید مشکل در چیست ؟ من بر آنم که مسئله اساسی این است که زن در جامعه ما ارزشی نداردو اگر قرار است ارزشی بیابد، این ارزش را هم در ارتباط با مرد خواهد یافت یا بعنوان همسر و یا مادرپسری بودن و این نگرش کلی ماست که به این عادت زشت فرهنگی فراروئیده است که وقت و بی وقت، با دلیل و بی دلیل، در محاوره های روزمره و حتی غیرروزمره بد و بیراه گفتن به مادر یا خواهر و همسر آن دیگری نقل مجالس و محافل است. یکی نقاش خوبی است خیلی ها مان می گوئیم « دیدی مادر….. چه نقاشی قشنگی کشید!». جالب است اگر نقاش زن باشد فحش را معمولا به خودش می دهیم! و یا دو تا مرد با هم دعوایشان می شود، برای دست گرمی به مادر و خواهر و همسر یکدیگر بد و بیراه می گویند تا لابد « غیرتی » شوند و بتوانند حسابی دعوا کنند. آخر مگر نه اینکه « کلاه را برای مردی و نامردی می گذارند، نه برای سرما و گرما» و مردی هم که قبلا دیدیم یعنی « آراستگی به صفات نیک انسان بودن، شجاعت، دلاوری». در این موارد «زن » حتی به صورت « مال » مرد مطرح می شود و به همین دلیل هم هست که اگر « مرد» به آن فحش ها عکس العمل نشان ندهداز دید جامعه یعنی اینکه لیاقت وجٌربٌزه نگهداری از زن را ندارد. واقعیت تلخ اما بر سر جایش می ماند که زن در این فرهنگ وجود و شخصیت فردی ندارد.
اغلب اتفاق می افتد که وجود این نحوه نگرش را می پذیریم ولی پی آمدهایش را ماست مالی می کنیم . یا به حساب شوخ و شنگی مان می گذاریم و یا به حساب « عادت » ، من بر آنم اماکه این مسئله به فرهنگ ما بر می گردد چرا که عادت های ما هم بخشی از فرهنگ ما هستند. با این وجود کم نبودند کسانی که کوشیدند راقم این سطور را با چماق همین عادت ادب کنند.
باری ، مدعی را می بینم که می گوید: شلوغ می کنی، آدم بدبین و بد طینتی هستی که می خواهی مسائل مهم و غیر عمده را مهم بکنی. می خواهی دعوای حیدری-نعمتی راه بیاندازی. وضعیت « خاص» ما چه در گذشته و چه در حال حاضر طوری بوده است و هست که پیش کشیدن این حرف و حدیث ها فقط به تداوم بدبختی های ما کمک می کند. وقتی از شر مستبدین و زورگویان حکومتی خلاص شدیم، به این مسائل هم خواهیم پرداخت.
می گویم چنین نحوه نگرشی به مسئله زن در بهترین حالت ساده لوحی است ودر بدترین حالت خرمرد رندانه و کلاشانه. در هر جامعه ای از جمله در ایران زنان ۵۰ در صد جمعیت را تشکیل می دهند. در زبان ما، در شعر ما، در تاریخ ما و در فرهنگ عامیانه ما و بالمال در قوانین ما به نصف جمعیت این همه ستم می شود و آن گاه به این می گوئیم « مسائل غیر مهم» مگر امکان پذیر است که از دونیمه یک کٌل بتوان گفت کدام نیمه مهمتر است ؟ فریبکاری و خود فریبی تا کی؟ برای سلامت هر کٌلی دو نیمه آن یا در همه چیز و در همه موارد با هم برابرند و آن کٌل معنی دار را می سازندو یا نیستند و می شود همینی که هستیم. نیمی زندانی و نیمی دیگر، به ظاهر زندان بان ولی زندانی. و تا زمانی که به جد و با صداقت تمام به این مشکل اساسی مای برخورد نکنیم هیچ چیز درست نمی شودو حرف وحدیث های ما در باره آزادی و دموکراسی را باید گذاشت در کوزه و آبش را خورد.
پس از ارائه این مشت از خروار، اجازه بدهید فرهنگ لغت را باز کنم:
مخنّث: نه زن، نه مرد[۲۷]
تردید ندارم که تدوین کننده این فرهنگ لغت به راستی در زبان شناسی استاد همچو من آدمی است که عمدتا از روی عادت به فارسی سخن می گویم. با این همه ولی خواهم گفت که « مخنّث » را درست معنی نکرده است آنهم به این دلیل ساده که به زنی که خصلت های زنانگی ندارد، برای نمونه رحم ندارد ( نمونه هایش اگر چه کم ولی هستند. راست و دروغش گردن یکی از دوستان من که پزشگ است ) و یا زنانی که در پی آمد یک عمل جراحی “مرد ” می شوند، مخنٌث نمی گوئیم، می گوئیم؟ راست می گویم نمی دانم به این دسته از زنان چه می گویند که صد البته مهم نیست ولی این را می دانم وقتی یک روشنفکر مدعی می نویسد که بهار « در میان این مخنٌثان تعهدی مردانه به گردن می گیرد » و یا « عصر قاجار عصر انحطاط مردی و مردمی در قشر با سواد کشور است »[۲۸]مقصودش اصلا و ابدا اشاره به مردانی نیست که به معنائی که در بالا آمده است، ” مرد ” نباشند. درواقع و به احتمال زیاد اشاره به مردانی است که به این معنا شاید خیلی هم ” مرد ” بودند ولی بدکار و بد کردار و ترسو وبزدل و هزار چیز دیگر بودند. و اما چرا مخنّث فحش می شود؟ برای اینکه در این فرهنگ و در این زبان ” مرد نبودن ” و بطور مشخص در پیوند با جنسیت عملکرد یک مرد را نداشتن، فحش است. تا به همین جا باید روشن شده باشد که حداقل بخشی از این بار منفی خواه ناخواه به حساب ” زن بودن “یعنی ” مرد نبودن ” واریز می شود. البته مرحوم بهار علاوه بر تعهد ” مردانه ” در کارهای عمدتا ” مردانه ” دیگر هم سنگ تمام می گذارد و می نویسد:
شاهی که بس به مردی خود افتخار کرد
هم چون زنان ز هیبت دشمن فرار کرد[۲۹]
به راستی گمان می کنید منظور بهار و یا آن روشنفکر مدعی از ” مردی ” چیست ؟ آیا رضا شاه می رفت جلوی آئینه می ایستاد و سراپای خویش را ورانداز می کرد؟ البته که چنین نمی کرد. در این جا ” مردی” به راستی به معنای مردی نیست. بلکه معنای دیگری دارد. گرچه می دانم شماری از زبان شناسان گیج سر ما بر من خرده خواهند گرفت که ” مردی ” از مقوله جنسیت جداست ولی مرحوم بهار در بیت بالا به روشنی ارتباط “مردی” را با “زنی” نشان می دهد.
باز مدعی را می بینم که متفکرانه می پرسد: ؟ آسمان و زمین را به هم می دوزی، مهم و غیر مهم را قاطی می کنی که چه بشود؟ مگر نشنیده ای که “هر سخن جائی و هر نکته مقامی دارد” . ما در ایران این همه مصیبت و بدبختی داریم . هویت ایرانی ما به مخاطره افتاده است و تو حالا بند کرده ای به مقوله ای که در بهترین حالت می تواند بخشی از نیروی مارا به هرز بکشاند. هیچ معلوم است چه می خواهی؟
می گویم اما، این من نیستم که مهم و غیر مهم را قاطی کرده ام. فرهنگی مخدوش چنین کرده است. می پرسی چه می خواهم ؟ هیچ. فقط می خواهم آزاد باشم، آزاد. و به همین دلیل است که من حرفم این است که من، تو، همه ما برای آزادی خودمان هم که شده باید با این فرهنگ و با این زبان مبارزه کنیم و می گویم تا این چنین نکنیم آزاد نمی شویم. پس قبل از هر چیزمنّت بار زنان نکنیم که یعنی ما ” روشنفکریم و آگاه ” و قبل از هرکس همین را به خودم می گویم. ولی چون بی تعارف حتی در بند آزادی خودمان هم نیستیم، دیگران پیشکش ، و چون درک نکرده ایم که هدف نهائی در واقع آزادی خودمان است، در نتیجه حرف وعملمان متناقض می شود. یعنی از میان مردها کسانی را می بینی که حرف های زیبا می زنند ولی کارهای زشت می کنند.چون خودشان را درا ین معرکه نمی بینند، همیشه دنبال بهانه اند که کاسه و کوزه را بر سر دیگران بشکنند. یک جا یقه مذهب را می گیرندوجای دیگریقه سلطنت را و فراموش می کند انگار جامعه ای که با نیمی از جمعیت خویش این گونه رفتار می کند، نه فقط نمی تواند آزاد باشد بلکه صلاحیت و لیاقت ندارد آزاد باشد.
بدبختی عظیم ما در این است که فرهنگی زن ستیزانه تا آنجا در روح و جان مای ایرانی ریشه دوانیده است که حتی شماری از زنها هم با همین معیارها می اندیشندو با همان زبان سخن می گویند.
مدعی انگار که مچ گرفته باشد می گوید: پس بفرمائید جضرتعالی کاسه داغ تر از آش تشریف دارید! می گویم گر این گونه می پسندی، باشد. ولی مشکل ما حل نمی شود. پرسش اساسی این است که چراست و چگونه است که این چنین است؟ امثال وحکَم عامیانه ما که این گونه اند. افسانه های قدیمی ما به همین نحو. زبان مان که زن ستیز است و دین و آئین ما هم… زنی که در این چنین جامعه ای به دنیا می آید و با همین سرکوفت خوردنهای همه جانبه و همیشگی بزرگ می شود، آیا « طبیعی » نیست که این گونه باشد و پذیرای این ناهنجاریها؟ و همین جا می پرسم که ما آیا به راستی قدرزنهائی را که این گونه نیستند، دانسته ایم و می دانیم ؟می گوید، می گوئی چه کارشان بکنیم؟ بگذاریمشان روی سرمان و حلوا حلوا کنیم ؟ می گویم، هیچ. حداقل کاری که می توانیم بکنیم اینکه کمی سنجیده تر و کمی انسانی تر فضل و فرمایش کنیم و مثل آقای دکتر براهنی نباشیم که وقتی قراراست در باره رمان نویسان زن پس از انقلاب اسلامی سخن رانی بکند بخش اعظم وقتش را صرف رمان نویسان مرد می کندو در باره زنان رمان نویس هم ، نه به ساختار رمان کار دارد و نه به زبان ونه به خلاقیت نویسنده. بلکه توجه اش جلب می شود به اینکه زن نویسنده ای در باره « پرده بکارت » قلم زده است که » پرده ای در کار نیست ….»[۳۰] . و در کتاب «تاریخ مذکر»ش در باره یک شاعر زن همین بس که شعرهای خوبش را « مردانه » توصیف می کند[۳۱]. برای من که نه تئوری رمان را فوت آبم و نه می دانم تی اس الیوت صبحانه چند تا تخم مرغ نیمرو می خورده است شعر یا خوب است و یا بد. هر چه باشد، شعر زنانه و یا شعر مردانه نداریم و این تقسیم بندی ها از بن و اساس قلابی اند و بی اساس و منبعث از همین فرهنگ و زبان زن ستیز. گیرم که آقای دکتر شش تا کتاب دیگر هم در « دفاع از زن » بنویسد. فایده اش در چیست ؟ به گوشه ای از دیدگاههای ایشان باز خواهم گشت.
می گوید: امثال و حکَم ، افسانه های عامیانه، زبان … جزء فرهنگ مردم اند. مگر می شود به آسانی به دورشان ریخت؟ می گویم البته که نمی شود. ولی جلوی ضرر را از هر کجا که بگیری نفع است. برای مدتی آشغال های به دور ریختنی خانه تان را به دور نریزید، خواهید دیدکه بوی تعفن خفه تان خواهد کرد.
چیزی نمی گوید. ولی دارم حس می کنم که مدعی انگار با خشم و غضب است که دارد به من نگاه می کند. می ترسم ولی دست و پایم را گُم نمی کنم. با اینکه می دانم این گونه مدعیان بسیارندو بدون اینکه به روی خودم بیآورم که ترسیده ام ، می گویم نفوذ چنین نگرشی آن چنان عمیق است که برای بسیاری از دست به قلمان و نویسندگان ما به صورت عادت در آمده است . یعنی بسیاری از نویسندگان عملا به تبلیغ این فرهنگ و زبان زن ستیز معتاد شده اند. بگذارید چند نمونه سردستی بدهم:
از نویسنده ای راجع به فردوسی می پرسند، پاسخ ایشان این است : « نام او قٌوت قلبم در برابر نامردمی ها ویاد او مشٌوقم در ادامه راه مردی و مردانگی به حساب آمده است »[۳۲]. حالا این « راه مردی » و « راه مردانگی » چگونه راهی است که ادامه اش مهم باشد یا نباشد، روشن نمی شود.
سردبیر دنیای سخن که ادعای اعتقاد به جهان نگری پیشرو دارد می خواهد به غرب فحش بدهد، فحشش را از کیسه زنان می دهد و می نویسد:
« درغرب نه سوسیالیزم و نه مسیحیت هرگز زاده نشدند که روزی بمیرند. غرب مادر فاشیزیم است”[۳۳]
پرسش این است که از دید معنا شناسانه زبان، آیا بهره گرفتن از « زاده شدن» و « مادر» لازم است ؟ یعنی نمی توان آیا همین معنا را بدون اینکه پای مادر و یا زاده شدن را به میان بکشیم به صورت دیگری بیان کرد؟ برای مثال آیا نمی شد نوشت که :« پیدایش سوسیالیزم و مسیحیت ربطی به غرب ندارد. آنچه که غرب به دنیا عرضه کرد، فاشیزیم است »
به نادرستی چنین پنداری کار ندارم. خواستم بگویم همین پندار نادرست را به صورت دیگری هم می توان نوشت، البته اگر زن ستیزی حاکم بر ذهنیت بسیاری از دست به قلمان ما بگذارد. و آیا این هم درست نیست که زن ستیزی موجب الکن شدن زبان هم شده است. یعنی به فرض که غرب و فقط غرب « مادر فاشیزم» باشد، یا نویسنده باید بپذیرد که فاشیزم هم «چون عیسی مسیح از مادری با کره به دنیا آمده است» و یا اینکه باید روشن کند که کدام فرهنگ و یا کدام پاره جغرافیائی جهان با غرب هم خوابه شده است؟ یعنی باید روشن شود که « پدر فاشیزم » کیست ؟
در جای دیگر سردبیر همین نشریه می خواهد هم صدا و هم جهت با تبلیغات حاکم به “ویدئو” فحش بدهد، خوب بدهد ( به این وجه از مسئله کار ندارم. شاید مجبورند، نمی دانم )ولی می نویسد: « ویدئو به عنوان خواهر خوانده تلویزیون بخشی از اذهان عمومی را بدون قاعده مصادره می کند»[۳۴]. عجالتا به معنی این عبارت کار ندارم ولی چرا «خواهر خوانده »؟ جریان اما این است که ویدئو دارد با بار منفی و مضُر به حال مردم مطرح می شود و در این معنای منفی است که « خواهر خواندگی » معنی پیدا می کند. من تردید ندارم که اگر قرار بود چیزی در معنای مثبت ارزیابی شود، صفتی نرینه چون « پدر » یا « برادر بزرگتر» به کار می آمدو یا صفتی که بار حنسی نداشته باشد، برای نمونه « بانی خیر » و امثالهم.
منتقدی می خواهد از کتاب پر فروشی که یک نویسنده زن نوشته است سخن بگوید واز « تیراژ مردانه » حرف می زند[۳۵]. حالا تیراژ کتاب چیست که زنانه و مردانه داشته باشد فقط در چارچوب فرهنگی زن ستیز است که معنی پیدا می کند. و یا آقای دوستخواه که اندر فوائد « زن باوری » در شاهنامه قلم زده است ، یکبار دیگر احمد شاملو را دراز می کند تا لابد سهمش را در تداوم فرهنگ « شک ممنوع» ادا کرده باشد، ا و می نویسد :
« از دیدگاه انسان فرهیخته امروز همه دستاوردهای اندیشه وهنر و ادب پیشینیان، نیاز به نقد و بررسی و ارزیابی دو باره دارد. در واقع این کاری است که هر نسلی حق دارد و باید در مورد مرده ریگ پدرانش بکند»[۳۶]
حالا بماند که با آنچه که در ایران گذشت و می گذرد به راستی دل شیر می خواهد که کسی به یکی از این پیشینیان نازک تر از گُل بگوید چون اساتید متعدد از چپ و راست و از طول و عرض چنان دراز ش می کنند که عبرت آیندگان بشود . با این همه اما، « مادران » انگار از دیدگاه این انسان فرهیخته آدم نیستند که کسی به مرده ریگشان کار داشته باشد! برای اینکه گمان نکننید فقط همین یک مورد است که از دست ایشان در رفته است ، در جای دیگر با قیافه ای حق به جانب از سعدی دفاع می کند که همان سعدی که بدان گونه از یهود و گٌبر و ترسا سخن گفته بود، هم چنین گفته است که « بنی آدم اعضای یک پیکرند». آدم حیران می ماند که به این دست فرمایش فرمودن ها چگونه عکس العمل نشان بدهد؟ خواننده بیچاره که با ادعاهای مکرر نویسنده اندر فوائد « زن باوری» روبرو شده است، نمی داند دُم خروس را باور کند و یا قسم حضرت عباس ایشان را؟ آیا نویسنده فردوسی شناس و سخندان ما به راستی نمی داند که « بنی آدم » یعنی « پسر آدم » ، و همین مصرع، یعنی ندیدن و نادیده گرفتن زنان که هیچند و بود و نبودشان علی السویه است . بر سعدی شاید ایرادی نباشد که هست، ولی بر فردوسی شناسان و سعدی شناسان ما که در دهه پایانی قرن بیستم چنین می گویند، چرا. البته مرحوم سعدی که به قول خیلی از ادبیان ادب نشناس ما « معلم اوّ ل اخلاق است » رهنمودهای جالبی هم دارد:
تو زن نو کن ای خواجه هر نو بهار
که تقویم پارینه، ناید به کار
و برای اینکه فکر نکنید اشتباهی پیش آمده است، همین آقای دوستخواه در نقدی که بر کتابی می نویسد وقتی می خواهد استفاده نویسنده را از یک منبع غیر قابل وثوق نکوهش کند می گوید فلان مطلب نقل شده : « بیشتر به یک ولنگاری خاله زنکی می ماند و چندان جدی و مقرون به واقعیت نمی نماید»[۳۷]. و باز برای اینکه مطمئن بشوید که مشکل ما بسی جدی تر از این حرفهاست، همین نویسنده از شاملو می خواهد که حالا که به راه راست هدایت شده است صادقانه اشتباه خود را بپذیرد و مطلب را آشکارا در جائی عنوان کندو « مرد مردانه- آن گونه که از فرهیخته مردی چون شما می سزد – به انتقاد از خود بپردازید.» [۳۸]
اینکه شاملو چه می کند به خود ایشان مربوط است. التماس دعای من اما این است که آقای دوستخواه: چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است. «آن گونه که از فرهیخته مردی چون شما می سزد – به انتقاد از خود بپردازید.»
آقای دکتر مصطفی رحیمی که خیال می کند طالب آزادی و هوادار دموکراسی اند در یکی از نوشته ها یشان ضمن اشاره به تحولات اروپای شرقی « کشف » می کنند که « سپس مردانی مرد در برابر ستمگران قد علم می کنند»[۳۹]. با این همه شعارهائی که در باره « اخلاق » و « داد» می دهند ککشان هم نمی گزد که شماره « زنانی نامرد» که بر علیه ستمگران قد علم کرده بودند ، کم نبود. تردیدی نیست که نگرشی که به گوهر نابرابری طلب باشد، آزادی طلبی اش هم قلابی می شود. ایشان در یکی از آخرین نوشته هایشان معیار جدیدی از در هم اندیشی به جا گذارده و می نویسند: « نخست روزا لوکزامبورک صاحب نظر نامی است که مردانه با دیکتاتوری لنین در افتاد»[۴۰]. آدمهای کم اطلاع و پرتی مثل مرا باش که فکر می کردیم روزا لوکزامبورک فرزانه زن بود و کارهای « مردانه » نمی کرد!
گذشته از این دسته، گروه دیگری هم هستند که به شهادت زندگی شان پذیرنده این نابرابری و این نگرش ستم آلوده به زنان نیستند ولی متاسفانه متاثر از همین فرهنگ گاه همین زبان را به کار می گیرند. کار تا آنجا خراب می شود که بزرگ بانوی عزل سرائی معاصر، سیمین خانم بهبهانی را می گویم، در اشاره به مرحوم اخوان و تحملی که آن مرحوم در مرگ دختر جوانش از خویش نشان داد، می نویسد : « شنیدم که در مجلس مردانه، مردانه با غم خویش بر آمده بود»[۴۱]. بدیهی است که « مردانه » در این جمله به دو معنا به کار آمده است. یکی بیان واقعیت وجود مجلسی که زنی در آن شرکت نداشته است و دیگر، بیان دلاوری و شجاعت که در زبان فارسی به جنسیت جوش خورده است. و یا یکی دیگر از این فرزانگان، شاعر گرامی آقای خوئی در مقدمه ای که بر یکی از کارهای خویش می نویسد، ۱۴ بار از واژه های « مرد» و « نامرد» بهره می جوید تا به مصاحبه گری که از اعتماد او سوءاستفاده کرده است ناسزا بگوید. خود ایشان هم تردیدی ندارند که « نادانک نامرد » فحش است و یا « خیانت کردن در امانت نامردی است ». با این همه وقتی سخن شناس برجسته ای چون خوئی در باره مصاحبه گری مذکر می نویسد، « اگر مرد است …..» بدیهی است که « مرد بودن » فقط بیان حنسیت نیست بلکه اشاره به خصلتی است ستایش برانگیز. در عین حال ، هر آنکس که به وعده عمل نمی کند، امانت خوار است ، بد طینت است فقط می تواند با « مرد نبودن » و « نامرد بودن » خصلت بندی شود. من که کوچکترین شاگرد آقای خوئی هم نیستم می گویم هر گونه تعبیر و تفسیر معنا شناسانه و زبان شناسانه که ارائه شود، « مرد نبودن » بی اختیار « زن بودن » را در ذهن خواننده تداعی می کند و این تداعی کردن زشت است و زیبنده نیست. اینکه نباید بکند، چون « مرد» معنایش فلان است و بهمان یک مسئله است و اینکه در اذهان مردم استفاده از « مرد» و« نامرد» چه و چه ها تداعی می کند، یک چیز دیگر [۴۲].
و در همین راستا، می توانم به آقای دکتر براهنی نویسنده معروف هم اشاره کنم که از یک سو مدعی است که « در آثار ناچیز من، دفاع از زن پیوسته مطرح بوده است » [۴۳] و آنگاه در معروفترین کتابی که در باره همین موضوع نوشته است، می خوانیم:
« در عصری که قلم در میان سه انگشت دست راست ما قرار گرفته است، حتی مادّه سگ وفاداری هم نمی توانم پیدا کنم تا از مرحمت پوزه اش با شما سخن بگویم »[۴۴].
و انگار همین کافی نیست. چند سطر بعد می نویسد :«‌پیرزنان بَزک کرده، هفت قلم بَزک کرده را می مانیم » [۴۵].
شاید این نمونه ها از دستشان در رفته است؟ حالا بماند که با آنهمه هیاهوئی که برای کتاب « تاریخ مذکر» خود کرده و می کنند، چنین سهل انگاری هائی به راست شرم آور است، ولی در همین کتاب می خوانیم که یکی از زیباترین و شاعرانه ترین صحنه های زندگی، یعنی لحظه تولد بچه، آنهم به وسیله کسی که « تخصص من شعر است »[۴۶] با چه زشتی دهشت انگیزی تصویر می شود:
« تمام مردمی که نفهمیده برای استعمارگران هورا می کشند، تمام آنهائی که قلبشان، مثل زائوی کثیفی از تن مندرسشان بیرون مانده است “[۴۷].
ودر جای دیگر می نویسد : « ‌من تخت جمشید را دوست ندارم، گرچه این گفته چیزی از عظمت این بنا نمی کاهد، ولی حرف مرد یکی است»[۴۸]. خوب باشد. مگر حرف زن چند تاست ؟ دردآور است ولی مشکل آقای براهنی این است که از « تاریخ مذکر» و از « مسئله زن » درکی بسیار بدوی دارد. بررسی مفصل نظریات ایشان می ماند برای فرصتی دیگر ولی به اشاره می گذرم که در همین کتاب که ظاهرا در رد « تاریخ مذکر» نوشته شده است، می خوانیم: « اسلام از یک تحرک واقعی برخوردار است، تحرکی که در صورت لزوم می تواند جوابگوی نیازهای حیاتی اجتماع باشد » [۴۹]. و یا در جای دیگر مدعی می شود که اسلام « معتقد است که جز خود انسان، نباید کسی دیگر در باره انسان تصمیم بگیرد»[۵۰]. و بالاخره بر این باورند که « آیا متزلزل شدن ارکان اسلام در فاصله بین فردوسی و حافظ ، موجب نشد که محیطی خفقان آور بوجود آیدو در فضای تیره آن، هر نوع فکر آزادیخواهی به اعماق ضمیر نا خود آگاه رانده شود و بجای قلمی آزاد که از عینیت فلسفه اجتماعی سرچشمه می گیرد، عصای دراویشی که درحال وجد و سماع، تننن تن تننا سر داده بودند، بنشنید؟»[۵۱]. اگر این فرمایشات در امروز بیان می شد من شاید علت بیانش را می توانستم بفهمم . ولی مگر می شود با چنین درهم اندیشی هائی در باره اسلام که حتی خود مسلمانها هم به آن باور ندارند در باره زنان و در باره‌« تاریخ مذکر » قلم زد؟
از همین روست که آقای دکتر براهنی ظاهرا بر این باورند که همینکه یک پسوند یا پیشوند« بورژوائی» و « پولدار» اضافه شود، ایشان دیگر آزاد و مختارند که هر چه را دوست می دارند در« دفاع » از زن بر علیه زنان بنویسند. برای اینکه گمان نکنید که بی سند و مدرک حرف می زنم، دو قطعه زیر را از متن « تاریخ مذکر » نقل می کنم و در پی آن، قطعه ای از حواشی آن می آورم که این دومی در اواخر سال ۱۳۶۲ ( یعنی با ۵ سال تجربه جمهوری اسلامی در ایران) نوشته شد، تا خود تان قضاوت کنید:
« شاگرد سالهای آخر دبیرستان های دخترانه هر روز قد و بالای خود را در آئینه نگاه می کندو دست به شانه و سینه و سرینش می کشد ( و تازه اینان با هوش ترینشان هستند) تا کی بالاخره روزی اتفاقاتی که برای فواحش فیلم های سریال غربی تلویزیون می افتد، بسراغ او هم بیاید. و دانشجوی دختر در دانشگاه – اگر پدرش پول و پله ای داشته باشد – موجودی است که خودرا تبدیل به آزمایشگاه مُد سال و ماه غربی کرده است و اگر از خود و یا خانواده اش پولی نداشته باشد، موجودیست‎ عنق و بد خُلق و تو سری خور که معلم حساب و هندسه و ورزش و فقه فلان مدرسه ابتدائی در تهران است و قدری از کار مدرسه می دزد و قدری از ساعت درس کلاس و در درون، در حیرت یک لباس ماکسی و مینی و میدی ، می سوزد و تمام امیدهای خود را بعلت نداشتن چنین لباسی بر باد رفته می بیند.»[۵۲].
چند سطر پائین تر چشم ما به جمال این عبارت روشن می شود:
« صحبت زنان پولدار در تهران بدور چیست ؟ مدل های جدید لباس که قد کوتاه زن ایرانی را بلند نشان دهد و یا لباسی که شکم چاق شده ناشی از بلع روز افزون چلوکباب را کوچک جلوه دهد.»[۵۳]
و در حواشی که پس از انقلاب اسلامی بر کتاب افزوده اند، آقای دکتر به راستی سنگ تمام می گذارند:
« زن بالای شهری تهرانی، و بطور کلی بورژوا منش و سرمایه دار در انقلاب لطمه خورد، مجبور به فرار شد ویا بزندان افتادو یا از صحنه عقب نشینی کرد. طبیعی بود که انقلاب نمی توانست به او خدمتی بکند. اعتیاد های او میهمانی های مجلل بودند و رقص و میخوارگی و تریاک، حضور در جشن های هنر در تهران و در شهرستانها، خواندن روزنامه و مجله خارجی و رنگین نامه ها، حضور بر سر میزهای قمار، دست بدست شدن بین مردان پولدار داخلی و خارجی…… در واقع انقلاب باید برای همیشه این نوع زن را از صحنه اجتماع ایران براند. انقلاب به ضد او باید باشد. یک زن طبقه متوسط هم هست که از برکت انقلاب (؟) به کتاب پناه برده است. یعنی نق می زند…..برغم آنکه در حرف رادیکال است، در عمل چنین نیست…. این زن تحصیل کرده است، پشت سرهم جُوک می گوید و می خندد….. موهایش را از کنار روسری در بالای پیشانی بیرون می گذارد، بعلامت اینکه اداری است و روشنفکر است، شعر می خواند و گهگاه مثل جن زده ها از این رادیوی خارجی به آن رادیوی خارجی سفر می کند…. و سیاست مملکت خود را فقط از طریق تفسیر دشمنان مملکت درک می کند»[۵۴]
بس است که دیگر حال خودم دارد بهم می خورد!
اگر می خواستم از همه نوشته هائی که در دست داریم از این نمونه ها به دست بدهم، بی شک می بایست کتابی حجیم می نوشتم، ولی عاقل را اشاره ای کافی ست. آیا بی حرمتی می کنم اگر بگویم : زنان می دانند با دشمنان خویش چه کنند، بار خدایا ، تو زنان را از صدمات دوستانی هم چون آقای دکتر براهنی حفظ کن! فقط در فرهنگ ایرانی ما امکان پذیر است که می توان هم چنین اباطیلی را بر علیه زنان نوشت و هم ادعای دفاع از همین زنان را داشت! وقتی متخصص « شعر و نقد و رمان و تاریخ مذکر » ما این است و مسئله زنان را این گونه می فهمد، یعنی نمی فهمد، پس از دیگران چه انتظاری می توان داشت؟
برای اینکه گمان نکنید زن ستیزی فقط در انحصار فرهنگ ایرانی ماست، از نزار قبانی که به قول آقای شفیعی کدکنی ، « باید اورا ، بلا منازع، بزرگترین عاشقانه سرای چند قرن اخیر به شمار آوریم » قطعه ای نقل می کنم که نیاز به توصیف و تفسیر ندارد:
« بی شک، نقش اصلی زن این است که همبستر شود، به دنیا آورد ودر داما ن بپرورد…. و مبادا بپذیری که زنی خیال مخالفت جدی با قوانین ازلی زن بودن را در سر می پرورد. چرا که در این صورت علیه جنس خویش توطئه کرده است »[۵۵].
مشاهده می کنید که حضرات نه فقط قاضی دادگاه و دادستان، بلکه وکیل مدافع این « متهمان» کثیرالعده هم هستند! به این ترتیب، وقتی نویسندگان « پیشرو» این چنین اند، آیا می توان به یک نویسنده زن حزب الهی ایراد گرفت، وقت که همو می نویسد:
« شرایط جسمانی زن که به نوعی او را از نظر روحی و روانی منفعل و نیازمند می سازد، شاید انگیزه های کافی و کشش های لازم برای فعالیت و تلاش بیشتر در جهت دست یابی به افق های پهناوررا در او به وجود نمی آورد»[۵۶]
به یکی دو حوزه دیگر هم اشاره گذرائی بکنم.
در حوزه « ترانه های ملی» که سینه به سینه نقل می شوند، همین بدبختی را داریم .
برای نمونه،‌عده ای که با مظفرالدین شاه موافق نبودند در هجو ا و تصنیفی ساختند واز زنی خواننده به نام « حاجی قدم شاد» می خواستند در مجالس بخواند و ا و هم می خواند:
« آبجی مظفر ا ومده،
بلگ چغندر ا و مده ،
دودور، دودور، دورِ شو به بین،
ا میر بهادرشو به بین،
چادر و چاقچورش کنین،
از شهر بیرونش کنین »
داستان به گوش شاه می رسد. به دستور شاه « هر دو پای ا و را نعل کردند» و به روایتی دیگر« پیر زن نادان را نعل بر پاچندان گرد حیاط معروف به نارنجستان دوانیدند تا مٌرد »[۵۷].
یا مجسم کنید در یکی از شهرهای ایران ، نوزادانی که با لالائی زیر به خواب می روند، در نوجوانی و جوانی و پیری به صورت چه موجودات دهشت انگیزی می توانند در بیایند:
دسی دسی باباش میاد
صدای کفش پاش میاد
دسی دسی ننه ش میاد
با هردوتا ممه ش میاد
دسی دسی عموش میاد
با جیب پر لیموش میاد
دسی دسی خاله ش میاد
با دهن گاله ش میاد….[۵۸]
چند نمونه دیگر هم بیاورم و بگذرم.
امون ! امون ! زمونه
یه پیره زن نمونه
– مگه پیره زن چی کرده؟
– زلفا رو قیچی کرده
پیره زنیکه دو گاب داش
سوراخ خونه ش راهآب داش [۵۹]
حالا چرا باید هیچ پیرزنی نماند، معلوم نیست . و زلف قیچی کرده و گاو داشتن به چه دلایلی جٌرم است هم روشن نمی شود.
جالب است که از زن برای بد وبیراه گفتن به زن هم استفاده می شود:
آی کمرم ،‌ آی کمرم،
آی دلم،‌ آی کمرم،
از دست مادر شوورم،‌
بسکه غٌر غٌر می کنه ،
دل و جگرمو پٌر می کنه[۶۰].
وبالاخره از زن استفاده می شود برای سرکوفت زدن به زن:
پسر زائیدم و من سرفرازم
سرسفره باباش دستم درازه
لقمه می زنم قد کله قاضی….[۶۱]
از افسانه های محلی هم نباید غافل ماند. فقط به اشاره می گویم و می گذرم. قصدم بررسی و نقادی این افسانه ها نیست و فقط به جنبه هائی از این افسانه ها خواهم پرداخت. دو مجموعه کوچک در اختیار من است. یکی در برگیرنده ۱۶ افسانه است از مازندران و آن دیگری هم ۲۱ افسانه دارد از آذربایجان.
در اکثریت قریب به اتفاق این افسانه ها، زن یا سمبل حماقت تصویر می شود و یا آنچه که می توان به راحتی آن را به پای دیو نابکار و یا مرد نابکارتری قربانی کرد. هر کجا که زن سمبل حماقت تصویر می شود، مر د به صورت یک دانشمند همه چی دان ظاهر می شود. و در آنچا که زن حالت تحفه ای برای دیو را می گیرد، مرد هم انگار به ناچار نقش منجی را بازی می کند.اگر قرار است کسی « حسود و بد جنس » باشد، بی شک « زن همسایه » است یا « مادر شوهر » . در افسانه « هفت برادر و یک خواهر »، این البته زن های همین برادران هستند که از روی « حسادت » دست به یکی می کنند تا تنها خواهررا بکشند. در « بی بی ناردونه »، همین نقش را نامادری به عهده می گیرد که سرانجام« گیسوانش را به دٌم اسبی چموش » می بندند و در بیابان رهایش می کنند. و از همین قماش است بسیاری دیگر از افسانه های عامیانه ما [۶۲]
باز مدعی را می بینم که به من زٌل زده است. و انگار می پرسد: خوب ، منظور؟ می گویم هیچ. وقتی که اینیم و این چنین، « طبیعی » است آقائی به نشریه ای نامه می نویسد:
« ۲۵ سال دارم، حاصل ازدواجم سه فرزند است و در عین این که علاقه بسیاری به همسرم دارم، مدتی است به یکی از دخترهای فامیل علاقه پیدا کرده ام و تصمیم به ازدواج مجدد دارم، آیا مانعی دارد». و مشاور مجله هم پاسخ می دهد که « برای ازدواج مجدد ر ضایت همسرتان لازم است. اما پیداست از روی هوی و هوس تصمیم گرفته اید». این داستان « رضایت همسر » هم در ایران تاریخچه درد آلودی دارد. از سوئی زنان را از بازار کار به بیرون پرتاب می کنند و امکانات اقتصادی مستقل را از او می گیرندو بعد ازدواج مجدد را به رضایت او که امکانات اقتصادی مستقل ندارد ملزم می کنند. و در نتیجه در بسیاری از موارد زن چاره ای غیر از « رضایت » ندارد. و در همین راستاست که زن ۲۳ ساله ای به همان مجله شکایت کرده است که پس از سالها مشقت و با داشتن دو فرزند، حالا که وضعیت « مالی شوهرم خوب شده از من خواسته از او جدا شوم یا اینکه اجازه ازدواج مجدد به او بدهم». البته که همیشه این امکان تئوریک وجود دارد که زن رضایت ندهد ولی خانم دیگری درنامه اش می نویسد که شوهرم « با کمربند به جان من افتاد….. به خدا سوگند که شاید نیم ساعت مرا با کمربند کتک زد». و یا دختر خانم دیگری به دفتر نشریه تلفن زده و شکایت می کند که نه ماه است که به عقد پسرخاله خویش در آمده است و چوه « شاه داماد» خدمت وظیفه را انجام می دهد، قرار است پس از پایان خدمت با هم ازدواج کنند ولی « در همین مدت چندین بار از او کتک خورده ام ». مشاور مجله هم غیب می گوید که « رفتار شوهرتان نادرست است، این موضوع را با پدرتان در میان بگذارید».
مردک دیگری که ۲۱ ساله است با « دختری ۱۱ ساله که در کلاس پنجم درس می خواند » آشنا می شود و کسب مشورت می کند که « آیا ازدواج با دختری ۱۱ ساله درست است یا خیر؟ »[۶۳]. از سرانجام آن خبر ندارم.
مشاهده می کنید که در همه این موارد به قول معروف همه راه ها به رُم ختم می شود. یعنی مشاوران نشریه هم برای زن شخصیتی مستقل قائل نیستند به غیر از رهنمود های بی فایده مسئله را به « پدر» رجوع می دهند.
در جامعه ای با این زبان و فرهنگ است که در گزارش سرودٌم بریده ای که از یک پروژه تحقیقی در بیمارستان های تهران در «آدینه » چاپ شد، می خوانیم: « دخترک ۱۱ ساله، علت مراجعه به بیمارستان، پارگی شدید از قسمت قدام تا خلف پرنیه در شب ازدواج » و یا در موارد دیگر، « دخترک ۱۱ ساله، علت مراجعه، دردهای شکمی. در معاینه پزشک اظهار می داردکه دیگر به داخل آن خانه بر نمی گردد، ناپدری به او تجاوز کرده است ». دختر ۱۳ ساله ،‌ دختر ۱۰ ساله و دختر ۸ ساله. تجاوز توسط پدر….. پدر از بوی بد مادر، ناتوانی و پیری او شکایت دارد». « دختر ۱۲ ساله ، تجاوز توسط پدر ، شب حادثه این کار با زور و از طریق غیر معمول انجام و به علت پارگی شدید و خونریزی به بیمارستان آورده شده است ». و بالاخره ،‌« دخترک ۱۱ ساله با رشد جسمی کمتر از سن شناسنامه ای با دامادی ۲۷ ساله همبستر شده » چون پدر با دریافت « ۳۰ هزار تومان شیر بها، دختر را عروس کرده است».[۶۴]
زن ستیزی و اجحاف به زن در ایران امروز به جائی رسیده است که حتی شماری از حزب اللهی ها هم بر نمی تابند و زبان به شکوه گشوده اند. خانم شهلا حبیبی که مشاور رئیس جمهور در امور زنان هستند انگار تازه فهمیده اند که در بعضی نقاط ایران، زنان را در ارتباط با مسائل ناموسی و عدم اطاعت از والدین به قتل می رسانند وامیدوارند که « با اعمال کارهای فرهنگی تغییری در این نگرش نابجا به وجود آورند». بر اساس سنتی که « فصل » نامیده می شود، آن کس که دختر یا زن خود را بکشد، « به پرداخت دیه محکوم می شود که در این مواقع مقدار دیه تا هزار تومان کاهش می یابد» و این در حالی ست که اگر مردی کشته شود ، « قاتل به عنوان خون بها باید چهار تن از بهترین دختران خود را به به قبیله مقتول بدهدو دراین میان دختران حق هیچ گونه اعتراضی نداشته و با آنان همانند برده رفتار می شود».[۶۵]
در همین رابطه است که می خوانیم: « باردیگر در شهرستان بندر ماهشهر در انظار عموم و روز روشن سرِ زنی بریده شد ومردم شاهد دست و پا زدن آن در خاک و خون بوده و از دست کسی برای نجاتش کاری ساخته نبود »[۶۶].
شکوه حکومت و حزب اللهی های طرفدار این حکومت را جدی نمی گیرم ولی به این موارد از بیشمار مواردی که در ایران می گذرد اشاره کردم تا گفته باشم که ما دیگر با « مرد سالاری » معمول و کلاسیک روبرو نیستیم. آنچه در فرهنگ و جامعه ما می گذرد، زن ستیزی عریان و لخت است.
و اما، چه باید کرد ؟ .و یا چه می توان کرد؟
می توانم بد بین باشم و بگویم، هیچ. تا بوده چنین بوده و تا هست ، چنین هست. ولی،‌ نع. پذیرش چنین پاسخی شایسته انسان نیست. می گویم از یک سو در حیطه زبان و فرهنگ دوره خود را به کوچه علی چپ زدن و دست روی دست گذاشتن و نظاره گر بودن گذشته است. یا بااین زبان و فرهنگ و بااین زن ستیزی آشکار به ستیز بر می خیزی و یا در همه جنایاتی که برعلیه نیمه ای از مردم ایران، زنان ، صورت می گیرد شریک جٌرم و جنایتی. راه سوم وجود ندارد. هر کس که می خواهد آزاد باشد و دلش برای آزادی می طپد باید به سهم خویش در این مبارزه بی امان فرهنگی نقشش را ایفا نماید. شاعران و نویسندگان ما می بایست با شاخک های حساس تر و مسئولیت پذیرتری به این رستاخیز فرهنگی مدد برسانند. محققان ما باید در جهت زدودن فرهنگ ایرانی ما از هر آنچه که اجحافی ا ست به انسان کوشا باشند. ندیدن جنبه های منفی فرهنگ ما و یا نادیده گرفتن شان و در نتیجه سهل انگاری در زدودن این جنبه ها یکی از عمده ترین دلایل ایستائی و حتی پس رفت فرهنگی ماست. نه فقط مردان که زنان ایرانی نیز به یک خانه تکانی ذهنی جدی نیازمندند تا بتوانند در راستای آزادی خویش نقشی را که به گردن دارند به نحو احسن ایفا نمایند. قبل از هر چیز مردان ایرانی باید بپذیرند که آزادی زن ، آزادی انسان و در نتیجه آزادی خود ایشان است.
خانه تکانی فرهنگی باید با یک انقلاب در ذهنیت اجتماعی ما هم زمان شود. مادام که موقعیت اجتماعی زنان از آنچه هست دگرگون نشود، درخت رستاخیز فرهنگی ما میوه نخواهد داد. باید همگان، زن و مرد برای رفع موانع موجود دست به دست هم و شانه به شانه هم، آستین ها را بالا بزنند برای فراهم شدن زمینه های لازم برای تغییر موقعیت اجتماعی زنان، کار خانگی باید در همه ابعاد اجتماعی شود. این درست که مردان از موهبت زائیدن بچه محرومند، ولی به غیر از عمل زائیدن، هیچ مسئولیتی نیست که فقط « زنانه » و یا فقط « مردانه » باشد.
این گندآب متعفن زن ستیزی را اگر به راستی و به جد بخواهیم بخشکانیم، که جز این چاره ای هم نداریم ، باید از سرچشمه خشکش کنیم. یک سطل و حتی چند سطل آب از میانه راه برداشتن و یک و یا چند کلوخ در این گند آب هزاران ساله افکندن، کار ساز نیست، مگر هست ؟
پانوشتها:

[۱]دکتر مهشید مشیری: فرهنگ زبان فارسی، تهران ۱۳۶۹٫ در سرتاسر این نوشته همه جا تاکید را افزوده ام.
[۲]بهروز حقی: نقش باند رهبری طلب در بی اعتمادی توده ها نسبت به جنبش فدائی، آلمان ۱۹۹۱، ص ۵۳ ، ۶۵ ، ۷۱أ
[۳] مشیری، همان، ص ۷۱۱
[۴]بهروز حقی : همان ص ۸۸
[۵]علیرضا نابدل: آذربایجان و مسئله ملی، انتشارات سازمان چریکهای فدائی خلق ایران، ۱۳۵۶، ص ۵۱
[۶]سید محمد علی جمالزاده : تصویر زن در فرهنگ ایرانی ، تهران ۱۳۵۷، ص ۴۲
[۷] محمد روشن: « خسرو شیرین » نظامی، کلک شماره ۱۶، تیر ماه ۱۳۷۰، ص ۱۲
[۸] جمال زاده : همان ص ۴۸ ، ۵۳
[۹] نیمایوشیج:‌نامه ها به کوشش سیروس طاهباز( تهران،‌دفترهای زمانه،‌۱۳۶۸) ص ۳۲۹
[۱۰] سعدی: بوستان (‌تهران چاپ اقبال،‌۱۳۷۴) چاپ هشتم در قطع جیبی شماره صفحه ندارد.
[۱۱] حافظ: دیوان به تصحیح علی محمد رفیعی،‌چاپ چهارم ( تهران ۱۳۷۳) ص ۷
[۱۲] بهاء الدین خرمشاهی: حافظ نامه (‌تهران:‌انتشارات علمی- فرهنگی ۱۳۶۸) بخش اول، ص ۲۵
[۱۳] نقل از مقاله « شاعری اندیشه ورز»، کلک، شماره ۴ تیر ۱۳۶۹، صص ۶-۱۰
[۱۴] سعدی،‌ گلستان، پیشین
[۱۵] همان، صص ۲۰۷ و ۱۹۹
[۱۶] نقل از محمدعلی جمال زاده: تصویر زن در فرهنگ ایرانی( تهران ۱۳۵۷) ص ۷۳
[۱۷] گلستان، پیشین ص ۷۲
[۱۸] برمرد لباس زنانه بپوش
[۱۹] سعدی بوستان ( تهران اقبال ۱۳۷۴) صصص ۵۲و ۶۵و ۱۷۱و ۲۳۳-۳۴و ۱۹۵-۹۶
[۲۰]همان ص ۶۱ ، ۴۳
[۲۱] مصطفی رحیمی : گامها و آرمانها، تهران ۱۳۷۱ ، ص ۵۲
[۲۲] نگاه کنید به جعفر شهری : تاریخ اجتماعی تهران در قرن سیزدهم، تهران ۱۳۶۹، ۶ جلد.
[۲۳] رضا براهنی : تاریخ مذکر : فرهنگ حاکم و فرهنگ محکوم، تهران ۱۳۶۳، ص ۱۹۴
[۲۴] جمال زاده : همان ص ۳۶، ۴۲، ۵۱
[۲۵] جلسه شعر خوانی مرحوم اخوان ثالث در لندن بسیار شلوغ بود و پرسرو صدا. مرحوم اخوان به اعتراض گفت که این جا را به صورت حمام زنانه در آورده اید! خانمی از میان جمعیت گفت، حمام مردانه هم شلوغ است مرحوم اخوان بساط دفتر وکتابهایش را جمع کرد و دیگر شعر نخواند.
[۲۶] جمال زاده : همان ص ۳۶-۳۷
[۲۷] مشیری :‌همان ص ۹۷۳
[۲۸] مصطفی رحیمی: بهار و سیاست ، کلک شماره ۱۴-۱۵ اردبیهشت – خرداد ۱۳۷۰ ، ص ۲۷
[۲۹] مصطفی رحیمی : بهار و سیاست ( قسمت دوم ) کلک شماره ۱۶،‌تیر ماه ۱۳۷۰، ص ۲۵
[۳۰] به نقل از سخن رانی آقای دکتر رضا براهنی در مدرسه شرق شناسی دانشگاه لندن.
[۳۱]رضا براهنی : تاریخ مذکر…. همان ، ص ۱۰۲٫ آقای براهنی نوشته اند : « شعر پروین (اعتصامی ) شعری است مردانه » .
[۳۲] جابر عناصری : آرمان، دی ماه ۱۳۶۹، ص ۲۳
[۳۳] دنیای سخن ، شماره ۴۴، مهر ماه ۱۳۷۰، ص ۲۴
[۳۴] دنیای سخن، شماره ۴۵ ، آبان – آذر ۱۳۷۰، ص ۵
[۳۵] محمد بقائی : همان شماره ص ۵۲٫
[۳۶] جلیل دوستخواه : « نقد » یا نفی شاهنامه، کلک شماره ۳۱، مهر ماه ۱۳۷۱ ، ص ۸۰
[۳۷] جلیل دوستخواه : برخورد با شاهنامه در تراژدی قدرت، کلک شماره ۲۷، ص ۲۰۶
[۳۸] جلیل دوستخواه : کلک ، شماره ۳۱، همان ، ص ۸۲
[۳۹] مصطفی رحیمی : ( گرد آوری و ترجمه ) پروستریکا و نتایج آن، تهران ۱۳۷۰، ص ۹
[۴۰] مصطفی رحیمی: گامها و آرمانها، همان ، ص ۲۸۳
[۴۱] به نقل از دنیای سخن، شماره ۵۱ ، مهر – آبان ۱۳۷۱، ص ۶۲
[۴۲] اسماعیل خوئی : جدال با مدعی، چاپ دوم، تهران ۱۳۵۶، ص ۹-۱۴ . تا زه وقتی متن کتاب را شروع می کنی به خواندن ( و نه فقط همین کتاب خوئی را ) دل و جانت شروع می کند به لرزیدن که وقتی نویسنده انسان دوستی چون او می تواند تا به این درجه بی دقت باشد، پس از دیگران چه انتظاری می توان داشت ؟
[۴۳] رضا براهنی : تاریخ مذکر، همان ، ص ۱۵۷
[۴۴]همان ، ص ۲۰۹
[۴۵]همان ، ص ۲۱۰
[۴۶]همان ، ص ۱۷۱
[۴۷]همان ، ص ۲۰۷
[۴۸] همان ، ص ۲۴۱
[۴۹] همان ، ص ۴۷
[۵۰] همان ، ص ۴۶
[۵۱] همان ، ص ۳۹
[۵۲] همان ، ص ۱۰۳
[۵۳] همان ، ص ۱۰۴
[۵۴] همان ، ص ۱۳۱-۳۲٫ همه جا تاکید را افزوده ام.
[۵۵] دنیای سخن ، ویژه فرهنگ و هنر، شماره‌۱، شهریور ۱۳۷۰، ص ۴۲-۴۳
[۵۶] زهرا زواریان : تصویر زن در ده سال داستان نویسی انقلاب اسلامی، تهران ، ۱۳۷۰، ص ۸۰
[۵۷] پناهی سمنانی: ترانه های ملی ایران، تهران ۱۳۶۴، ص ۱۷۶-۷۷
[۵۸]همان ، ص ۱۴۸
[۵۹]همان ، ص ۱۰۸-۱۰۹
[۶۰] همان ، ص ۱۱۲
[۶۱] همان ،‌ص ۱۴۹
[۶۲] نگاه کنید به : سید حسین کاظمی ( گردآوردنده ) افسانه های مازندگان‌ ، تهران ۱۳۶۷، و بهروز دهقانی ( گردآورنده ) : افسانه های آذربایجا ن ، در محموعه مقالات ، چاپ خارج از کشور، بی تاریخ.
[۶۳] به نقل از اطلاعات هفنگی، شماره ۲۵۸۶، ۴- ۱۱ شهریور ۱۳۷۱، ص ۱۰-۱۳
[۶۴] به نقل «از یک گزارش تلخ»، آدینه ، شماره ۵۷-۵۸، اردبیهشت ۱۳۷۰ّ ص ۴۸-۴۹
[۶۵] نگاه کنید به « رسالت »، ۳۱ خرداد ۱۳۷۲، ص ۲
[۶۶] نگاه کنید به « رسالت »، اول تیر ماه ۱۳۷۲، ص ۱۴

جایزه بوکر بدون حضور دولت آبادی و موراکی – ایسنا

بهمن ۱۳۹۰

هفت نامزد نهایی جایزه‌ی بوکر آسیا ۲۰۱۱ در حالی معرفی شدند که نام‌ محمود دولت‌آبادی و هاروکی موراکامی در فهرست منتخبان دیده نمی‌شود.

به گزارش خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، هیأت داوران جایزه‌ی بوکر آسیا روز گذشته از میان ۹۰ اثر ارائه‌شده‌، هفت رمان برگزیده را برای راه‌یابی به مرحله‌ی نهایی انتخاب کردند.

رمان «کلنل» محمود دولت‌آبادی، نویسنده‌ی پیشکسوت ایرانی، به همراه جدیدترین رمان هاروکی موراکامی به نام «۱Q84» که پس از انتشار با استقبال روبه‌رو شده، جزو برگزیدگان اولیه‌ی هیأت داوران جایزه‌ی بوکر آسیایی بودند که در فهرست نهایی نامزدها دیده نمی‌شوند.

جایزه‌ی بوکر آسیایی که در سال ۲۰۰۶ راه‌اندازی شده، آثار ادبی نویسندگان کشورهای آسیایی را مورد توجه قرار می‌دهد. چانگ ـ رائه لی، نامزد نهایی جایزه‌ی «پولیتزر»، ویکاس سواروپ، نویسنده‌ای که فیلم اسکاری «میلیونر زاغه‌نشین» با اقتباس از رمان وی ساخته شد، و راضیه اقبال (در سمت مدیریت این هیات) هیات داوران بوکر آسیای امسال بودند که نامزدهای نهایی این جایزه‌ی ادبی را انتخاب کردند.

«باز سرگردان» نوشته‌ی جمیل احمد از پاکستان، «نوزایی» به قلم جهناوی باروئا، «تجمع پنهانی مردمی که اهمیت می‌دهند» نوشته‌ی راهول باتاچاریا، «رودخانه‌ی‌ دود» اثر آمیتاو گش؛ نویسنده‌ی هندی، «رؤیای روستای دینگ» نوشته‌ی یان لیانکه؛ رمان‌نویس چینی، «دریاچه» به قلم بنانا یوشیموتو از ژاپن و ‌«لطفا از مادر مراقبت کن» اثری از کیونگ سوک شین؛ نویسنده‌ی کره‌ی جنوبی، رمان‌هایی هستند که به مرحله‌ی نهایی بوکر آسیایی امسال راه یافته‌اند.

در سال اول برگزاری جایزه‌ی بوکر آسیایی، رمان «نماد گرگ» نوشته‌ی جیانگ رونگ از چین اثر برتر نام گرفت و در سال ۲۰۰۸، میگوئل سیجوکو، نویسنده‌ی‌ فیلیپینی، این جایزه را برای کتاب «ایلوسترادو» به خود اختصاص داد. سال ۲۰۰۹ نیز سو تونگ از چین برای رمان «قایقی به‌سوی رهایی» برنده اعلام شد. بی فیو با رمان «سه خواهر» هم در سال ۲۰۱۰ موفق به دریافت جایزه‌ی «بوکر» آسیا شد.

در سال ۲۰۱۰ برای نخستین‌بار مبلغ این جایزه از ۱۰هزار دلار به ۳۰هزار دلار افزایش پیدا کرد. این در حالی است که اگر اثری ترجمه شده باشد، ۵۰۰۰ دلار نیز به مترجم آن اهدا می‌شود.

ملاک شرکت آثار ادبی در این رقابت، انتشار آن‌ها به زبان انگلیسی است؛ اما اگر کتابی سال‌ها پیش به زبان اصلی منتشر و در سال ۲۰۱۱ به زبان بین‌المللی ترجمه شده باشد، می‌تواند در رقابت برای کسب جایزه‌ی بوکر آسیایی شرکت کند.

بوکر آسیا که تا پیش از این به کشورهای آسیای شرقی تعلق می‌گرفت و نویسندگان کشورهای خاورمیانه در آن جایی نداشتند، در مقررات دوره جدید خود اعلام کرد که آثاری از نویسندگان کشورهای ایران، قزاقستان، قرقیزستان، ترکیه، تاجیکستان، ترکمنستان و ازبکستان که به زبان انگلیسی نوشته یا ترجمه شده باشند، نیز در این رقابت شرکت داده می‌شوند.

به گزارش خبرگزاری شینهوا، برنده‌ی این جایزه‌ی آسیایی ۱۵ مارس ۲۰۱۲ (۲۵ اسفند‌ماه) در هنگ‌کنگ معرفی خواهد شد.

باز هم بکارت….- سوسن محمد خانی غیاثوند

بهمن ۱۳۹۰

باز هم بکارت….پرده ای که کنار رفتنش در پاره ای از نقاط، نمایش بدی را به صحنه می آورد
بکارت در فرهنگ ازدواج برخی مناطق کوردنشین ایران

سرخی آفتاب که بپاشد نوک قله حتمی دلهره هایت بیشتر می شود. چشم اندازت، قابی که بالایش لبه های چادری سفید و گلدار است و پایینش لکه های خونی که نمی دانی می پاشد به کجا. از زیر همان چادرگلدار که برسرت انداخته اند می بینی دود اسپند بالا می آید و صدای سورناچی می ریزد روی تن دود. آفتاب هنوز بالای سرت است. عقب می کشی تا لکه دار نشوی. چاقو به استخوان گلو گیرکرده. نگاهت را می بندی تا نبینی. به پایت زمینش زده اند تا بلا را دور کند از خانه ای که بناست اهلش باشی. از کنار دست و پازدنهایش گذشته ای وقتی که نفس با خِرخِر از میان حلق بریده اش بیرون می زند. بارها از دستت آب و گیاه خورده بود و هر بار به چشمانش زل زده و گفته بودی اول خون تو بعد خون من. پشمش سیاه بود و لکه ای سفید دور چشمهای سیاهترش. بقیه را به زبان نمی آوردی. انگاری حیوان می فهمید و تو خجالت می کشیدی. از درون سیاهی چشمش می رفتی تا شبی که قرار بود بانویش باشی. شبی که به گمان بچه گانه ات بناست تا صبح از آن تو باشد. به گیاههای بلند لب جوی مشغول بود وقتی دستتان از لای پشمش به هم رسید. داغی تنت قد می کشید و بالا می آمد. صدای نفسهای بلندت همراه آب می رفت تا آن سرِ زمین. عطشِ خواستن برای لحظه ای نشست میان نفسهای قاطی شده یتان. کی پیدایش شد و چگونه به تو رسید هیچ نمی دانی. تابه خود بیایی باگریه به دنبال چندقطره خون میان خاک و سبزیِ گیاه می گشتی. گفت خلاف شرع نکرده اید. نامزدید. قسم خورد شب عروسی چندقطره از خون گوسفند قربانی بریزد روی دستمال و به همه بگوید باکره ای. این فقط چندلحظه ای می توانست آرامت کند اما دوباره تردید به جانت می افتاد. اگر نکرد؟ اگر دروغ گفت؟ آنوقت به جای چندقطره شاید همه ی خونت به زمین بریزد. «پابِی» (۱) را به جای خودت در آینه ی بختت می بینی. لبخند و لچک سفیدش بیشتر به چشم می آید و صورتی که پیر است و جدی. از نگاهش نمی توانی بفهمی چگونه با تو تا خواهد کرد. مهمانها که بروند با دستمالی به اتاقت می آید. درست می دوزدش وسط تشک. سفارش می کند که شام کم بخوری. ذهنت درگیر می شود به اینکه شام نخوردنت به نفع توست یا داماد؟ یادت می دهد چگونه باشی. بعدش باید بیرون برود. همان جا پشت در بماند. حتی گوشش را به در بچسباند. باید بشنود. تندتند هم به در بزند تا داماد کارش را زود تمام کند اگرنه به مردی اش شک می کنند. بیرون که رفت همه کِل بکشند و برای دیدن دستمال خونی به اتاقت بیایند. اگر عروس از خانواده لرها باشد با شلیک چندگلوله خبر باکره بودنش را به اهل آبادی می دهند. زنها با صدای بلند و به زبان مادری ات بگویند: بیته ساحابی، بیته ساحابی. (شد صاحبش، شد صاحبش). می گفتی با این جمله همیشه به تو این احساس دست می داده که مثل یک حیوان معامله ات کرده اند. روزگاری برای پنهانی ترین عضو تنت باید پاسخگوی پدر و برادر و مردان طایفه می بودی و حالا هم باید به شوهر جواب پس بدهی. داماد نمی آید و تنها می مانی. پچ پچه ها را می شنوی که کم کم بلند می شوند. از گفتن نزد تو هم ابایی ندارند. سوالی نداری. علت را می دانی. دروغ گفت و نیامد. گفت اگه پیش من شُل شده پس پیش هر کس دیگه ای هم می تونه به راحتی شُل بشه. گفت زن شل نمی خواد. گفت دوره ی نامزدی همه چیز رو از دست دادی. گفت زود رکاب داده. گفت زن بی پرده نمی خواد. اگر پدر داماد واسطه نمی شد همان شب باید به خانه پدر بر می گشتی. ماندی و زندگی کردی اما شبهایی که پس از آن در آغوشت کشید هر بار که یادت می آمد آهسته درگوشش می گفتی حس می کنم با یه خر خوابیدم. چیزی نمی گفت. فقط کنارت دراز می کشید. بعضی وقتها اما ممکن بود یک مشت حواله ی دهانت شود. بارها از پس آن مشتها طعم خون را در دهانت مزه مزه کرده ای.
سیلمه (نام تغییر یافته) را هم که به یادداری. داماد قسم خورده بود موهای سرش را بتراشد و روی کچلی اش هم ماست بریزد. می گفت اینهمه پول خرج نکردم که دختر ناقص بیارم خونه. مادرشوهرش واسطه شد. همان شبانه تحویل پدرش دادند. کسی نفهمید پرده اش را چطوری و کی و کجا از دست داده. هر چه کتک خورد چیزی نگفت. قسم می خورد کسی به او دست نزده است. بامردی غریبه ازدواج کرد و برای همیشه از روستا رفت.
ماجرای شیرین (نام تغییر یافته) را هم که تو و من و همه می دانیم. داماد بیرون آمد و گفت باکره نبوده. شیرین گریه می کرد و می گفت دروغ می گوید. دستمالِ روی تشک سفید بود. پدرش از هوش رفت. می گفت بی آبرو شده ایم. می گفت خبر مرگشو بهش می دادن بهتر از اون ننگ بوده. شیرین اما مدام گریه می کرد و می گفت داماد دروغ می گوید. می گفت نزدیکی داشته اند و او باکره بوده. پدر که به هوش آمد با عصبانیت پرسید پس چرا دستمال خونی نیست؟ چرا دستمال سفیده؟ شیرین که خجالت می کشید آهسته به پابی گفت اصلاً او را به سر تشک نبرده. روی فرش کارش را کرده. حرف به گوش پدرش رسید. بلند داد زد آخه پدرسگ من حالا خون …س تو رو از کجای این گلای قالی پیداکنم؟! چرا گذاشتی اونجا کارش رو بکنه؟! مگه خری نمی فهمی چرا دستمال سفید رو می دوزن به تشک؟! کار به شکایت کشید و پزشکی قانونی تایید کرد که شیرین باکره بوده و پرده اش همان شب توسط خود داماد برداشته شده.
آن چه روایت کردم، حکایت دخترانی بود از خانواده کردهای تبعید شده به منطقه قزوین. اگر به قزوین بروید و پای صحبت زنان کرد ساکن این منطقه بنشینید مطمئناً ماجراهای بی شمار زیادی از این دست در سینه ی خود محفوظ کرده اند که بخواهند برایتان بازگو نمایند. یادآوری فقط کمی از آنچه که بر دختران کرد این منطقه رفته سبب طرح چند پرسش در ذهنم گردید.
«آیا تست بکارت در مناطق مختلف کردنشین ایران وجود دارد؟»، «آیا هنوز مرسوم است که خانمی مسن در شب عروسی پشت در حجله بماند و پارچه ی آغشته به خون بکارت را برای خانواده ی عروس ببرد؟»، «مراسم شب عروسی در مناطق مختلف کردنشین ایران دقیقاً به چه شکلی برگزار می شود؟»، «باکره بودن عروس برای مردم کرد مناطق مختلف ایران چقدر اهمیت دارد؟»، «درصورت باکره نبودن عروس چه مشکلاتی ممکن است برای وی و خانواده اش به وجود بیاید؟»، «زنان کرد چقدر نسبت به تست بکارت و مراسم خاص شب عروسی رضایت دارند؟» و «بر اساس اطلاعات به دست آمده؛ پرده انواع مختلفی دارد. برخی زنان بدون پرده متولد می شوند. در نوع «حلقوی قابل اتساع» آن حتی با وجود آمیزش جنسی و دخول آلت تناسلی مرد، پرده همچنان سالم باقی می ماند و پاره نمی شود. عواملی همچون «وارد آمدن ضربه سنگین به منطقه ی واژن، انجام حرکتهای ورزشی سنگین، عمل خودارضایی اگر به وسیله ی داخل کردن یک شی به داخل واژن انجام شود و انجام جراحیهای سنگین در ناحیه لگن» نیز می توانند سبب پارگی در پرده بکارت بشوند. یعنی دلایل زیادی می تواند وجود داشته باشد که یک زن فاقد پرده باشد. برخی پرده ها هم هنگام نزدیکی و پاره شدن اصلاً خونریزی ندارند. مردم مناطق مختلف کردنشین چقدر درمورد این مسائل آگاهی دارند؟ آیا قرار گرفتن زنی در چنین شرایطی و بی اطلاعی مردم در خصوص پرده ی بکارت تا کنون باعث شده که این زن و خانواده اش با مشکل خاصی مواجه شوند؟»
سوالهایم را با تعدادی از فعالان کردِ برخی نقاط کردنشین ایران در میان گذاشتم. بی شک قصدم این نبوده که بکارت را یک مسئله مختص جامعه کردی معرفی کنم. بکارت هنوز هم در نقاط مختلفی از جهان، مسئله ای حل نشده است. حتی نمی توانم ادعا کنم که طی این گزارش بکارت در جامعه ی کوردِ ایران مورد بررسی قرار گرفته است. برای چنین کاری می بایستی روستا به روستا، شهر به شهر، منطقه به منطقه و استان به استان کردنشین ایران را زیرپا می گذاشتم که اصلاً امکان چنین کاری برای همچون منی فراهم نبود.
پاسخ فعالان کرد به پرسشهایم در خصوص «بکارت در فرهنگ ازدواج برخی مناطق کردنشین ایران» را می توانید در ذیل بخوانید:

قداست یک دختر به سالم بودن بکارت حتی در دوران نامزدی بستگی دارد

شهین محمدی، فعال حقوق زنان و موسس انجمن زنان مریوان در پاسخ به پرسشهایم گفت: در حال حاضر تست بکارت برای ازدواج یک دختر امری لازم و ضروری است و قطعا این تست انجام می شود. مراسم خاص شب عروسی نیز در حال حاضر منسوخ شده است. اما در گذشته؛ پس از اتمام رقص و پایکوبی و آوردن عروس به خانه ی شوهر، غروب هنگام عروس و داماد را در اتاقی تنها می گذارند. این دو نفر جوان که هیچ تجربه ای از زندگی ندارند، از سوی کسانی که برای این کار مشخص شده اند تحت مراقبت هستند. البته بیرون از اتاق. در داخل اتاق، پارچه ای سفید رنگ را پهن کرده و آن را به فرش یا تشک می دوزند که باید پسر بر روی آن اقدام به عمل زناشویی به منظور برداشتن پرده ی بکارت دختر نماید. خونی حاصل از پارگی پرده ی بکارت بر روی پارچه ی سفید رنگ می ریزد و این خون نشانه ی شرف و عزت دختر و خانواده است .این پارچه توسط خانمی که ازسوی خانواده ی دختر، عروس را همراهی کرده و در اصطلاح «پیخه سو» نامیده می شود به خانه ی عروس باز گردانده می شود و از سوی مادر عروس تا مدتها به نشانه ی عزت و شرف دختر نگهداری می شود.
در فرهنگ ما پیخه سو یا پاخسو زنی است منتخب از طرف خانواده عروس که معمولاً خاله ،عمه،خواهر بزرگتر و یا هر شخص معتمد دیگری غیر از این ها که مورد اطمینان بوده و عروس را تا پایان شب زفاف همراهی می کرد و چون شب حجله فرا می رسید به عنوان ناظر و نگهبان عروس و داماد مراقب بود تا هیچ مانعی باعث بر هم زدن مراسم حجله نشود و در امن و امان عروس وداماد اولین دیدار زناشویی خود را تجربه نمایند. پاخه سو قبل از ورود داماد یک متر پارچه سفید را که از طرف خانواده عروس تهیه می شد به تشک عروس وصل می کرد تا خون حاصل از پرده بکارت روی آن ریخته شود و پا خه سو مسئول حمل این پارچه به خانواده عروس می شد.
ولی در حال حاضر؛ چند روز قبل از مراسم عروسی، عروس به همرا داماد وگاهاً یک نفر از نزدیکان عروس و داماد نزد متخصص زنان تست بکارت را انجام می دهند و داماد را از نوع پرده بکارت مطلع می سازند. گواهی صادر شده در دو نسخه با تایید پزشک صادر می شود که اکثراً یک نسخه به خانواده عروس و یک نسخه به خانواده داماد جهت اطمینان از سالم بودن بکارت دختر تحویل می گردد. و به اندازه ی مرسومات منسوخ گذشته عروس و داماد کمتر سرخورده و مضطرب می شوند.
باکره بودن عروس خیلی مهم و از ملزومات است و بر این باورند که قداست یک دختر و عفیف بودنش به سالم بودن بکارت حتی در دوران نامزدی بستگی دارد طوری که دختر وپسری عقد شده حتی پس از طولانی شدن دوران عقد هم تا شب عروسی نباید روابط جنسی را تجربه کرده باشند.
در گذشته سالم نبودن بکارت به هر دلیلی مشکلات و عواقب بسیار نامطلوبی برای دختر و خانواده اش در پی داشته است. رسوایی آنها و به هم خوردن آرامش و زندگی روزانه، از جمله آن می باشد. معمولاً در چنین مواردی، عروس به خانه ی پدرش باز گردانده می شود. یا اینکه گیسوان او را تراشیده و بر خری سوار می کردند. از سوی خانواده ی پدرش نیز مورد شکنجه و آزار قرار می گرفت و به احتمال بسیار زیاد کشته می شد یا به قول معروف، تا لکه ی ننگ از رخسار خانواده پاک شود!! و اگر چنانچه مشخص شود که چه کسی عمل جنسی را با او انجام داده، کار به نزاع خانوادگی و قبیله ای کشیده می شد. حتی گاهاً هیچ موردی رفتاری نبوده و نوع پرده ی بکارت دختر تشخیص داده نشده و چه بسا دختران پاک و معصومی که به خاطر عدم آگاهی اطرافیان از نوع بکارت آنان زندگیشان تباه و یا کشته شدند.
البته نباید فراموش کرد که احتمالات زیادی وجود دارند که منجر به پارگی پرده ی بکارت دختر می شوند بدون اینکه عمل جنسی انجام شده باشد. از جمله پرش و سقوط از ارتفاعات و…که به دلیل وضعیت زندگی منطقه از این قبیل رویدادها فراوان است. در بسیاری مواقع دختر به هنگام سقوط یا پرش از ارتفاع متوجه پارگی پرده ی بکارت خود و خونریزی حاصل از آن می شود و شهامت اظهار آن را دارد. در چنین مواقعی خانواده ها اقدام به صورت جلسه و گرفتن شهود می کنند تا بعداً مشکلی متوجه آنها نشود. اما گاهاً دختر بیچاره به دلیل شرایط اجتماعی و خانوادگی شهامت آشکار کردن آن را ندارد، لذا بعداً منجر به فاجعه می شود. البته دلایل پزشکی دیگری نیز در این زمینه وجود دارند.
در خصوص میزان رضایت زنان نسبت به تست بکارت یا مراسم ویژه ی شب عروسی باید بگویم اگر این امر را نسبت به گذشته بسنجیم تست بکارت را بر وجود «پاخه سو» در پشت درب اتاق حجله ترجیح می دهند.
ولی تا جایی که بنده اطلاع دارم و پرس وجو نموده ام زنان منطقه انجام این عمل را نوعی تبعیض، توهین و بی احترامی به خود تلقی می کنند و عقیده دارند که باید مردان به درجه ای از آگاهی و رشد فکری برسند که باکره بودن را در روح و فکر زنان تشخیص دهند نه در چند قطره خون! وبرای خیلی ها این سوال پیش می آید که اگر زنان از طریق بکارت عفیف بودن خود را نشان می دهند پس مردان را چگونه باید سنجید؟!

درمورد انواع پرده و عواملی غیر از آمیزش که می تواند سبب پارگی آن شود در گذشته هیچ نوع آگاهی وجود نداشت. همچنان که پیشتر به مشکلات ناشی از آن اشاره نمودم اما اکنون با اتکاء به علم پزشکی و انجام تست بکارت قبل از عروسی و توجیه داماد از نوع پرده بکارت عروس مشکلات حل شده است اما اگر در حین انجام تست مشخص شود که بکارت دختر از طریق روابط جنسی با مردی غیر از داماد ناقص شده باشد نه تنها ازدواج کنسل خواهد شد بلکه عواقب سختی برای دختر از لحاظ روحی خواهد داشت. اگر همچون گذشته سرش تراشیده نشود و او را سوار بر خر در انظار عموم نمایش ندهند اما به شیوه های دیگری همچون طلاق قبل از ازدواج، آزار وشکنجه، طعنه و سرزنش اطرافیان، اختلافات خانوادگی مورد اذیت قرار می دهند که باعث افسردگی شدید دختر و گاهاً حتی به خودکشی نیز منجر می شود.
………………………………………………..

تست بکارت و باکرگی بیشتر از خانواده داماد برای خانواده عروس در درجه اول اهمیت قرار دارد تا اصالت و آبروی خانوادگیشان را به رخ بکشند.

عارف نادری، روزنامه نگار و فعال سیاسی کرد در پاسخ به پرسشهایم اظهارداشت: متاسفانه با وجود تحولات فرهنگی عمیقی هم که به وجود آمده هنوز بسیاری از سنتهای غلط جایگاه گذشته خویش را در نزد بسیاری از خانواده ها حفظ کرده اند. یعنی امری معمول و گسترده است. نه اینکه بگوییم به شیوه موردی وجود دارد. در منطقه محل زندگی من که شهرستانهای قروه، دهگلان و بیجار را در بر می گیرد، می شود گفت همه جامعه به این قضیه پایبند بوده و بدان اهمیت می دهند.
در منطقه ما تست بکارت در مرحله نخست از طریق پزشک انجام می گیرد. یعنی قبل از انجام مراسم شب زفاف، عروس و داماد به همراه دو خانم معتمد از خانواده هایشان به پزشک متخصص زنان مراجعه کرده و آزمایش سلامت بکارت انجام می دهند. با این حال هم بسیاری از خانواده ها به این امر بسنده نکرده و شب عروسی پیرزنی معتمد را به عنوان ” پا خه سو “، در رکاب عروس به خانه داماد روانه می کنند تا مراقب و راهنمای عروس و شاهد و پیام آور صحت و سلامت بکارت عروس برای خانواده اش باشد.
این خانم است که لحظه رفتن داماد به حجله را تعین و اجازه ورود می دهد . البته بر طبق روال معمول تکه پارچه سفیدی هم با خود به همراه آورده که در اختیار عروس قرار می دهد تا خون ناشی از پارگی پرده بکارت را جهت اثبات نجابت و پاکدامنیش بر روی آن بریزد و اصلاً هم برایشان مهم نیست که قبلا تست پزشکی، سلامت بکارت را تایید کرده باشد. آنچه که مهم است و همان شب به رویت هر دو خانواده داماد و عروس می رسد، خون نقش بسته بر پارچه سفید است.
دقیقاً بعد از رفتن مهمانها از مراسم عروسی، عروس و داماد باید به حجله بروند. پا خه سو پشت در حجله می ایستد و حتا در برخی مناطق تعدادی از دوستان داماد از قبل جلو درب منزل داماد تجمع می کنند و منتظر می مانند که خبر موفقیت داماد را دریافت کرده و جهت گرفتن هدیه و شیرینی همراه او به خانه پدر عروس بروند. داماد و عروس باید به هر شکلی شده اقدام به همبستری کرده و خیال خود و خانواده هایشان را راحت کنند .
بعد از اینکه داماد از حجله بیرون می آید «پا خه سو» پارچه آغشته به خون را به رویت مادر و خواهر و زنان دیگر خانواده داماده رسانده و سپس به همراه داماد و چند تنی از دوستان جوانش لبخندزنان برای تبریک و مبارکباد گفتن به خانه پدری عروس می روند. در آنجا نیز این پارچه که از نگاه آنان سند اثبات شرافت دخترشان است به خانواده عروس تحویل داده می شود و آنان هم هدایایی به داماد و دوستانش می دهند .
این قبیل مراسم از دو جنبه برای عروس و داماد و بخصوص عروس دردسرساز است و تبعات روحی و روانی طولانی مدتی می تواند در برداشته باشد و گاهاً برای همین امر عروس از تاثیرات روانی آن و شاید هم جسمیش در رنج و عذاب خواهد بود. مراسم به حجله رفتن در شرایطی است که عروس و داماد به علت مراسم عروسی و خستگی زیاد دارای وضعیت نرمال روحی و جسمی نیستند. همچنین بدلیل عدم شناخت از مسائل زناشویی و سکس در جامعه ما که همیشه یک تابو بوده، هر دو طرف دارای استرسهای خاص خودشان هستند بخصوص عروس که می داند حالا همه چشم به در اتاق او دوخته تا سند شرافت و نجابتش را رویت کنند. در حالیکه همبستری و همخوابگی آن هم برای نخستین بار به شرایط بسیار خاص و توام با آرامش نیاز دارد نه اینکه بر اساس اجبار و پاسخگویی به انتظارات کسانی غیر از شریک جنسی باشد.
این مسئله گاهاً سبب شده است که عروس برای همیشه دچار افسردگی جنسی شود و هیچگاه به شیوه دلخواهانه راغب به همبستری نباشد و بسیاری از آنان هم در آن شب دچار آسیب دیدگی جسمی شده اند. اینها و بسیاری دیگر بخشی از نتایج جانبی این سنت غلط هستند. مشکل اصلی هم زمانی است که به هر دلیلی خونی از پرده بکارت عروس بر پارچه سفیدِ تعیین شده نریزد که در اکثر اوقات باعث تباهی زندگی دو طرف و تنشی دامنه دار مابین خانواده های طرفین شده است و همیشه دختران، قربانیان این سنت شده اند و کرامتشان بسیار ساده لگدمال و انکار شده و مورد تحقیر قرار گرفته است.
ببینید وقتی که زنان ناموس مردها نامیده شده و خونها به ناحق برای این به اصطلاح شرافتشان ریخته شده و آن ناموس را در در دامن زن محصور کرده و بودنش را آبرو و نبودنش را مایه ی بی آبرویی می دانند، وقتی بر اساس قانون حاکم و عرف و سنت رایج اگر زنی این تابو را شکست می توان او را کشت بی آنکه پاسخگو بود و از تبعات آن بیم داشت، حتا آمرانش گاهاً با تمجید و تحسین روبرو شوند، بیش از پیش اهمیت این پنداشت و برداشت غلط بر ما عیان می شود. در واقع می توان گفت تست بکارت و باکره بودن عروس برای هر دو خانواده در درجه اول اهمیت قرار دارد و بدون احساس طیب خاطر از آن عروسی صورت نخواهد گرفت. شاید بتوان گفت تست بکارت و باکرگی بیشتر از خانواده داماد برای خانواده عروس در درجه اول اهمیت قرار دارد تا اصالت و آبروی خانوادگیشان را به رخ بکشند. در کل می توان گفت اساس هر زندگی مشترکی در منطقه ما متاسفانه بستگی تام به باکرگی دارد.
همانطور که قبلا گفتم عروس در صورت باکره نبودن به سرنوشت شومی دچار خواهد شد. در موارد نادری به قتل رسیده، در مواردی هم از طرف داماد پذیرفته شده و هر دو نفر به شیوه ای پارچه را خونی کرده و تحویل «پا خه سو» داده اند اما اکثراً با توجه به آن چه که گاهاً شنیده ام این مسئله بعداً افشا شده و زندگیهای مشترک، قوام و دوام چندانی نیافته است. در این حالت زن از طرف هر دو خانواده به عنوان یک فرد بی آبرو، پست و تحقیر شده نگریسته شده و هیچگاه قرب و احترام و جایگاه پیشین خویش را باز نخواهد یافت. نگاه تحقیرآمیز، غضب آلود و به دور از احترامی در کل زندگی او را دنبال خواهد کرد. حتا نگاه جامعه به چنین دخترانی به مراتب تحقیرآمیزتر از نگاه به زنی است که ضمن داشتن زندگی زناشویی مشترک مرتکب خیانت در پیمان زناشوئی اش شده است.
اینکه زنان چقدر به تست بکارت و مراسم خاص شب عروسی رضایت دارند را شاید خود خانمها بهتر بتوانند پاسخگو باشند اما تا آنجا که من دیده ام همه به این کار در ظاهر امر رغبت نشان می دهند، حتا دختران تحصیلکرده که منتقد این رسم هستند بدلیل ترس از زیر سوال رفتن و مورد ظن واقع شدن، خود به آن اقدام می کنند و حاضر به هیچگونه مخالفتی با این مسئله نیستند.
اما خب دخترانی که همچنان حامی ارزشهای سنتی مرسوم هستند و اکثریت را تشکیل می دهند خودشان خواهندگان این تست هستند تا شرافتشان را به همه بفهمانند و نشان بدهند که چقدر نجیب بوده اند. در واقع در جامعه سنتی بسیاری از ناهنجاریها را «هنجار و ارزش» و بسیاری از ارزشها را کم اهمیت و بی ارزش جلوه داده و جا انداخته اند. به همین خاطر بخش کثیری از زنان جامعه ما به جای تلاش برای احقاق حقوق و خواستهای انسانی و فردیشان، در پی اشباع رضایت اطرافیانشان و جوابگویی به انتظارات آنان و حفظ موازین دینی و سنتی معمول حال چه درست یا غلط هستند.
من بالشخصه در رابطه با مسئله بکارت، پا خه سو، شب حجله و رسوم غلط رایج در این باره طی چندین نشست که توسط یکی از تشکلهای مدنی شهر قروه برگزار شد با تعدای از دختران و پسران جوان دیدار داشته و از تجربیات خودم و دیگران بی پرده برای آنان صحبت کردم. اما همه اظهار شرم می کردند و حاضر به صحبت در این باره نبودند و بیشتر سکوت را ترجیح می دادند. هر چند همه اذعان می کردند مسئله غلطی است اما می گفتند ما یارای مقابله با آن را نداریم. باید پدر و مادرها به این امر مجاب بشوند. در حالی که خانمهای بیوه ای در آن جمع حضورداشتند که خود قربانی این مورد یا مواردی از این قبیل بودند. یعنی هنوز قباحت گفتن این موضوعات در جمع شکسته نشده است. زیرا آنچه که مرتبط با بدن زن و حتا بدن مرد و سکس باشد در جوامع ما خطوط قرمز محسوب می شوند.
آگاهی حتا به شیوه نسبی در این قبیل موارد نه تنها در منطقه ما بلکه به طور کلی در کردستان بدلیل شرایط خاص فرهنگی و تعصبات رایج دینی پایین و بسیار محدود و اندک است و گاهاً می شود گفت هیچ شناختی بویژه در مناطق روستایی و شهرهای کوچک وجود ندارد. این قبیل مسائل جزو تابوهای جامعه هستند که می پندارند باید برآن سر پوش گذاشته شود زیرا بحث درباره ی آن باعث بازشدن چشم و گوش جوانان و سبب ترویج بی بندو باری می شود. یعنی زنان و تا حدودی مردان جامعه ما با بدن خودشان بیگانه هستند و شناختی از خصوصیات فیزیکی و آلات جنسی خویش ندارند، زیرا این قبیل مسائل حساس و اساسی نه در سیستم آموزشی ما جایی دارد و نه در مراکزی که قبل از ازدواج کلاسهایی جهت آشنایی زوجین با مسائل زناشویی برگزار می کنند. البته شاید در کلان شهرها این کلاسهای آموزشی تا حدی مفید باشد اما آنچه من در شهرستانها دیده ام هیچ ارزش آموزشی و بار علمی ندارد. در واقع بدن زن هم برای خانواده و هم برای خود او تا به حال هم در بین بسیاری از مردم ما غریب است ، از سویی دیگر به دلیل تعصبات خاص حاکم بر خانواده ها و مردان جامعه ما، در صورت چنین وضعیتی قبل از درست اندیشیدن بیشتر منفی می اندیشیم و همیشه جوانب منفی قضایا را مد نظر قرار می دهیم که این چنین پنداشتهایی انسانهای بسیاری را به نوعی از انواع قربانی کرده است.
………………………………………………..

عروس باکره نباشد در بیشتر موارد به خانواده پدرش برگردانده می شود

محمود شریفی، روزنامه نگار و فعال سیاسی کرد نیز چنین گفت: متاسفانه هنوز هم در منطقه قروه و دشت لیلاخ تاییدیه سلامت بکارت از جانب پزشک از شروط عقد ازدواج به حساب می آید.
مراسم خاص شب عروسی در نواحی شهری بسیار کمرنگ شده و بیشتر در نواحی روستایی و خانواده هایی که تازه به شهر عزیمت نموده اند دیده می شود. در اکثر خانواده ها به گواهی سلامت بکارت که از جانب پزشک صادر می شود اکتفا می کنند. یعنی همان گونه که گفتم این سنت کم کم در حال منسوخ شدن است اما در مواردی که انجام می گیرد بیشتر به این صورت است که پیرزنی از خانواده دختر و یا به نمایندگی از آنها به همراه عروس به حجله می رود و راهنمایی لازم را در خصوص انجام عمل شب زفاف به عروس می دهد. پیرزنی هم از خانواده داماد در آنجا حضور دارد و درصورت لزوم با داماد در این مورد حرف می زند. بعد از انجام زفاف پیر زن نماینده خانواده داماد، خانواده داماد را از صحت بکارت دختر مطلع می نماید. در برخی موارد داماد به همراه پیرزن نماینده عروس دستمال خونی را برای خانواده عروس پس می برد. این سنت در منطقه ما با نام “زاوا سلام” معروف است. تا جایی که من می دانم حضور دو پیرزن از دو خانواده بخاطر این بوده که صحت بکارت دختر و تایید توانایی پسر در انجام عمل زناشویی برای دو خانواده داماد وعروس آشکار شود.
در صورتی که عروس باکره نباشد در بیشتر موارد به خانواده پدرش برگردانده می شود ولی معمولاً دختر ها به علت اطلاع از این سنت قبل از آشکار شدن عدم وجود بکارت در شب زفاف یا داماد را مطلع می سازند و یا از ترس رسوایی از ازدواج سر باز می زنند. در برخی موارد هم دختر به علت وجود نوع خاصی از بکارت و یا عدم اطلاع از پارگی بکارت در شب زفاف از این موضوع مطلع می شود و این امر هم به علت کم اطلاعی مردم بیشتر عروس متهم به بی عفتی شده و در عین بی گناهی به سرگذشتی ناخوشایند محکوم می شود.
تست بکارت در جامعه ما به یک فرهنگ تبدیل شده و متاسفانه خود زنان هم به آن تن در داده اند و از آن به عنوان ابزاری برای تایید عفت خود استفاده می کنند. حتی در خانواده های آزاد هم دختران با علم به این موضوع پیش از ازدواج به هیچ وجه به انجام سکس خارج از روابط زناشویی تن در نمی دهند و به همین خاطر در روابط خارج از ازدواج دختران برای حفظ رابطه ناچارند تسلیم روابط غیر معمول سکسی از قبیل سکس مقعدی و…شوند.
اصولا در جوامع شرقی ریختن خون در شب زفاف به عنوان نماد برتری مرد شناخته شده و مردها با اینکار می خواهند برتری و قدرت خود را به رخ بکشند. هنوز هم در شرق آسیا در صنعت گیشا دختران آموزش داده می شوند تا در سنین نوجوانی بکارت آنها را به مزایده بگذارند. این فرهنگ مرد سالار در منطقه ای که من در آن زندگی کرده ام غالب است و متاسفانه خود زنان نیز آن را پذیرفته اند. وجود بکارت برای دختران در جامعه ما با ارزش است در حالی که در کشورهای متمدن اروپایی وجود بکارت در سنین بالای ۱٨ سال به عنوان ضد ارزش شناخته شده است وبا این توجیه که دختری که به سن بلوغ رسیده ونتوانسته روابط سکسی داشته باشد از لحاظ روانی مشکل داشته است. به همین خاطر دختر ها بعد از سن ازدواج درصورت عدم توانایی در ایجاد روابط سکسی و پیدا کردن شریک جنسی اقدام به برداشتن بکارت خود می کنند.
زدودن یک فرهنگ در جوامع شرقی تنها در طول یک پروسه زمانی قابل اجراست. در حال حاضر هرچند اطلاع در خصوص بکارت در بین زنان بسیار کم است اما تلاشهایی که از جانب برخی ان جی او های زنان در خصوص توانمندسازی و آگاه سازی زنان انجام گرفته است بسیار مثمرثمر بوده و می تواند کار مداوم در این خصوص کلید حل این مشکل در جامعه باشد.

………………………………………………..

رضایت دختران به تست بکارت در مراسم خاص شب عروسی، رضایتی اجباری است

داستان نویس سی ساله ی اندیمشکی نیز با نام مستعار «شهاب رضایی» به پرسشهایم پاسخ داد. وی اظهارداشت: منطقه ما از لحاظ فرهنگی لر نشین هست و در شمال خوزستان در مجاورت لرستان قرار دارد. تست بکارت در منطقه ما وجود ندارد. در واقع کسی قبل از شب اول عروسی تست بکارتی انجام نمی دهد. تست بکارت همان شب اول عروسی صورت می گیرد که به صورت اولین نزدیکی جنسی بین داماد و عروس انجام می شود.
مراسم خاص شب عروسی در منطقه ی ما بستگی به نوع خانواده دارد. در بعضی جاها این رسم برداشته شده. اما هنوز در خانواده های سنتی تر و خصوصاً روستاییان این کار انجام می شود.
در منطقه ما به سه شکل مختلف مراسم خاص شب عروسی برگزار می شود؛ شکل اول همان نوع سنتی و قدیمی آن است که در خانواده های سنتی تر انجام می شود. یعنی زن های مسن در شب حجله دستمال خونین شب اول را از داماد تحویل می گیرند و به زن های مسن آشنای خانواده داماد نشان داده و سپس به خانواده عروس تحویل می دهند. در روستاها این امر با شلیک تیر بعد از بیرون آمدن داماد از حجله به همگان اعلام می شود. این رسومات در حال برچیده شدن و نزدیکی به شکل دوم است.
شکل دوم که در حال حاضر بیشتر مرسوم است در خانواده هایی که از سطح سواد بیشتری برخوردارند وجود دارد. در این شکل دستمال خونی که نشانه بکارت عروس است هنوز وجود دارد ولی نه به شکل پلیس گونه و سخت گیرانه سابق. بلکه ممکن است شب اول زفاف عروس و داماد در یک خانه تا صبح تنها باشند و فردای شب عروسی دستمال خونی را به خانواده عروس و داماد تحویل دهند. در شب زفاف نه پیرزنی وجود دارد نه خانواده داماد یا عروس. بلکه همگی عروس و داماد را به خانه ای که قرار است در آن زندگی کنند بدرقه کرده و سپس آن ها را ترک کرده و به خانه های خویش برمی گردند. دستمال خونی معروف فردای همان روز به بزرگترها تحویل داده می شود.
شکل سوم نوع مدرن برخورد با مسئله بکارت است. از آنجا که بیشتر عروس و داماد ها قبل از شب عروسی با هم رابطه دارند، خصوصاً در ایامی که به نامزدی معروف است و ممکن است در این ایام آمیزشی صورت گیرد و پرده بکارت عروس از بین برود. خانواده ها که خود نیز از این مسائل احتمالی آگاه هستند بنابراین از رسم دستمال خونی صرف نظر کرده و فقط مراسم جشن عروسی را برگزار می کنند و دستمال را از خانواده عروس تحویل نمی گیرند. پس دستمالی در کار نخواهد بود تا کسی پیگیر آن بشود.
مراسم خاص شب عروسی در برخی موارد باعث بروز مشکل برای عروس و خانواده اش شده است. در شکل سوم برگزاری مراسم شب عروسی که ممکن است در ایام نامزدی پرده بکارت از بین برود گاهاً خانواده ی داماد زیر بار این قضیه نرفته و دعوا و مشکلاتی پیش می آید.
البته قبلا راجع به پرده های ارتجاعی مشکلاتی وجود داشت که امروزه با پیشرفتهای علمی و حمایت های حقوقی این مشکل برطرف شده.
ولی در مواردی غیر از این که مشخص شود پرده بکارت توسط فردی غیر از داماد از بین رفته یا دلیلی علمی ندارد مشکلات بسیار فراوانی برای خانواده عروس و خصوصاً شخص عروس ایجاد می شود.
در منطقه ی ما باکره بودن عروس در درجه اول اهمیت است. ولی همانطور که گفتم به انواع و شکل های مختلفی با آن برخورد می شود. بعضی انواع سختگیرانه تر و برخی دیگر امروزی تر و ساده ترند.
قطعاً با عروسی که باکره نباشد برخورد شدید و بدی خواهد شد. البته نوع برخورد باز بستگی به ترکیب و نگاه اعضای خانواده دارد. برای خانواده داماد و شخص داماد باعث سرشکستگی و برای خانواده عروس و خصوصاً شخص عروس مایه ذلت و دون مایگی است. حتی می توان گفت که در آن جامعه برای عروس دیگر آینده خوبی نمی توان تصور کرد.
رضایت دختران به تست بکارت در مراسم خاص شب عروسی، رضایتی اجباری است. در واقع تستی است که آنها با تن دادن به آن به نوعی پاکدامنی خود را با آن بر همگان خصوصاً شوهر آینده ثابت می کنند. پس به این تست رضایت دارند و این رضایت هرچند در ظاهر اختیاری است اما در عمق و ریشه آن کاملا اجبار اجتماعی دیده می شود و هر زن برای اثبات خوب بودن و پاکدامنی اش و همینطور زندگی راحت در آینده باید به آن تن دهد.
به خاطر حساسیت های موجود وجود دلایلی که برای فقدان پرده بکارت ذکر کردید باز خیلی ها را اقناع نمی کند. در گذشته این مشکلات باعث خراب شدن زندگی خیلی ها و حتی مرگ یا خودکشی بسیاری از عروس ها شده است. هرچند هنوز هم این مشکلات وجود دارد ولی بسیار کم تر شده. این امر به خاطر آگاهی بیشتر خانواده هاست که هنگام چنین اتفاقاتی به پزشکی قانونی مراجعه کرده و گواهی قانونی برای آن را اخذ می کنند.
………………………………………………..

متاسفانه بکارت برای مردهای منطقه ای که من در آن زندگی می کنم اعم از روشنفکر و سنتی خیلی مهم است.

شلیر باپیری، روزنامه نگار و فعال حقوق زنان نیز در پاسخ به سوالهایم گفت: بر اساس اطلاعات خودم در منطقه خیلی کم تست بکارت دیدم. البته من طی همین چند ساله اخیر دیدم اگر نه از اول تست بکارت نبوده.
نمی توانم درمورد همه ی مناطق کردستان قضاوت کنم ولی در شهر و روستاهای نزدیکی که من از آنها اطلاعات دارم این رسم شب عروسی که زنی در شب عروسی پشت درحجله بماند خیلی کم شده اما در مورد همان دستمال خونی متاسفانه قبل از ۶ سالگی دیدم. آن هم به خاطر این بود که پسری در ازدواج قبلی اش همسرش مدعی شده بود که او مرد نیست لذا خانواده پسر برای اینکه آبرو ریزی نشود زنی دیگر برایش گرفتند و همان موقع کوچک بودم ولی خوب یادم است که در یک اتاق بزرگ نشسته بودیم. دستمال سفید را که یک کم خونی شده بود بین مهمانها چرخاندند. بعد می شنیدم که زنان توی اتاق بحث می کردند و می گفتند چرا زن قبلی اش دروغ گفته؟! این دستمال نشان داد که او مرد است.
من در مورد مراسم شب عروسی و دستمال همان یک بار دیدم ولی خیلی از مادرم یا از دخترهایی که ازدواج کردند، شنیدم که از خرید دستمال سفید برای شب عروسی صحبت می کردند. من هم کوچک بودم و نمی فهمیدم ولی یک دفعه پرسیدم و گفتند این دستمال نشانه باکره گی دختر است و باید باشد. در همان مراسمی که قبلا اشاره کردم دستمال خونی روی یک تشک کوچک گذاشته بودن و با گل و شمع آن را تزئین کرده بودند. چند دانه شکلات هم کنارش گذاشته بودند. سپس یک خانم از نزدیکان داماد تشک کوچک را به اتاق مهمانها آورد و پایین گرفت و بین آنها چرخاند تا همه ببینند البته هیچ مردی در آن اتاق حضور نداشت و بیشتر مهمانها نیز زنان مسن بودند. آن خانم بلند کِل می کشید. متاسفانه باید بگویم من این رسم را در جایی دیدم که شعار آزادی زن از هر جای آن بلند است.
من تا حالا ندیده و نشنید ه ام که مراسم خاص شب عروسی برای عروس و خانواده اش مشکلی به وجود آورده باشد ولی در این مراسمی که دیدم و درموردش صحبت کردم عروس خیلی خوشحال بود چون احساس می کرد آبروی خانواده اش را به باد نداده است. خیلی سر بلند با لباس کردی میان زنان مهمان نشسته بود. زنانی هم که حضور داشتند پشت سر هم می رفتند و به او تبریک می گفتند.
در مورد تست بکارت من خیلی ندیدم برای مردم مناطقی که می شناسم اهمیت داشته باشد. ولی به این معنی نمی تواند باشد که در منطقه ما اصلاً نیست. چرا اتفاقاً هست. من تا حالا یک بار تست بکارت دیدم. آن هم زمان دانشجویی بود. یکی از دخترها که سنش رفته بود بالا استرس زیادی داشت. یک کاغذ از کیفش بیرون آورد و به من گفت این کاغذ را از دکتر گرفتم و تایید می کند که من دخترم. به خاطر اینکه بعداً مردم شهرمان تهمت نزنند که دختر نبودم. با زبان کردی به من می گفت «شلیر دنیا رو چه دیدی مردنه دیگه. نکنه شانس نداشته باشم و توی این آخر عمر آبرویم برود.» با اینکه این دختر با هیچ مرد رابطه ای نداشت چون می شناختمش ولی مدام می ترسید و علتش نیز همان نگاه زشت جامعه نسبت به مسئله بکارت بود.
نحوه ی برخورد با عروسی که باکره نباشد متفاوت است و بستگی به فرهنگ خانواده و طرز تفکرشان دارد و اینکه چطوری به صورت مسئله نگاه و یا با آن برخورد می کنند. بعضی مواقع شنیدم که مادر یا خانواده بر روی موضوع سرپوش گذاشته اند اما متاسفانه برخی مواقع نیز مسئله با کشتن دختر به انتها رسیده است. ولی کلاً عروسی که باکره نباشد در بیشتر مواقع آینده خوشی در انتظارش نخواهد بود.
میزان رضایت زنان نسبت به تست بکارت در دو نسل کاملاً متفاوت است. قشر جوان به این جور مسائل هیچ باوری ندارد. اما بکارت برای مادر و یا خواهران بزرگتر همین نسل جوان اهمیت زیادی دارد. طی چند سال اخیر نیز دوختن پرده بکارت دختران که به آن «گذاشتن بکارت» می گویند به این مسئله کمک کرده و باعث رفع نگرانیهای آنها شده است.
متاسفانه بکارت برای مردهای منطقه ای که من در آن زندگی می کنم اعم از روشنفکر و سنتی خیلی مهم است. خیلی کم هستند مردهایی که دختر غیرباکره را قبول کنند و به راحتی بپذیرند. چون به خاطر همان طرز تفکر سنتی و عقب افتادشون حتی الان هم دختری را که با وی ازدواج می کنند ناموس خود می دانند و می گویند نبودن پرده بکارت به معنی نبودن ناموس برای من است. حتی از برخی پسرها شنیدم که می گویند «میدانم دوست دخترم شاید با شخص دیگری سکس داشته ولی بگذار بکارت داشته باشد و ارتباطشان به این مرحله نرسیده باشد.» بدون شک نبودن بکارت برای دختر مشکل ساز خواهد بود. معاینه پرده بکارت در حال تبدیل شدن به یک رسم هست. حتی دختران تحصیل کرده با بهانه قراردادن این مسئله که بعد از ازدواج دچار مشکل نشوند به معاینه بکارت تن می دهند و آن را توجیه می کنند. چنین معاینه ای چه به صورت اختیاری و چه به صورت اجبار از سوی خانواده صورت بگیرد از مصادیق نقض حقوق زنان است و بر همه ی حامیان حقوق زنان است که در مقابل چنین عمل متحجرانه و ارتجاعی بایستند و واکنش نشان بدهند.

………………………………………………..

سربلندی و افتخار زن به سالم بودن پرده بکارت بستگی دارد
کوێستان فتوحی، فعال حقوق زنان، اهل منطقه سقز – بوکان است. آنطور که خودش می گوید بیشتر از ۲۰ سال است که از این دیار دور است اما به دلیل فعالیتهایش در مورد حقوق زنان به مردم و زنان کردستان نزدیک است. کوێستان فتوحی همچنین با روزنامه کردستان و سایت کوردستان و کورد همکاری می کند. وی می گوید: پرده ی بکارت در بسیاری از شهرها و مناطق کردستان اهمیت ویژه ای دارد. درمورد تست بکارت فکر می کنم این مسئله خیلی کم هست. مخصوصاً در روستاها که مردم فکر می کنند با انجام این کار نسبت به باکره بودن دختر شک دارند. بعضی از خانواده ها این را به عنوان توهین به دخترانشان تلقی می کنند. آنچه پیداست اینکه نگاهها درمورد این مسائل نسبت به ۲۰ سال پیش تغییراتی اساسی کرده. الان در روستاها هم دیگر از «به ربووک» برای همراهی عروس و تحویل دستمال خونی به خانواده عروس استفاده نمی کنند. در مورد این مسئله که در شب عروسی حتماً باید خون ریخته شده را به افراد فامیل نشان بدهند من فکر می کنم اجبار نیست این کار در شب عروسی انجام شود. اما مسئله باکره بودن دختران در بین خانواده های کرد بسیار قابل اهمیت است. سربلندی و افتخار زن در مقابل همسرش به سالم بودن پرده بکارت بستگی دارد. در مناطق کردستان در این باره کمتر بحث شده چون اطلاعات در مورد چند نوع بودن پرده بکارت بسیار کم هست مخصوصاً در میان قشر کم سواد. مادران ما داستانهای زیادی دارند از دختران سیاه بختی که شب عروسیشان خونریزی نداشته و با شرمساری به خانواده هایشان تحویل داده شده اند و خدا می داند چه عواقبی در انتظارشان بوده. اما اینک خوشبختانه دختران برای اینکه ثابت کنند قبل از ازدواج هیچ ارتباط جنسی با کسی نداشته اند از تست پرده بکارت استفاده می کنند. بسیاری از دختران این مشکل را دارند و باوجود اینکه باکره هستند اما مردان ناموس پرست براین باورند که اینان باکره نیستند.
………………………………………………..

وقتی زنی ناآگاه باشد خب فکر می کند باید حتما باکره به خانه ی شوهر برود
سما، ۲۵ ساله از کردهای شهرستان قوچان واقع در شمال خراسان نیز گفت: آنچه می گویم دیدگاه خانواده خودم است. خانواده ی من خیلی وقت است که به شهر آمده اند و من هیچ وقت در روستا زندگی نکرده ام تا بدانم در آنجا چگونه است. اما تا آنجایی که من دیدم تست بکارت در خانواده که اصلاً وجود ندارد و در بین روستایی ها نیز چنین آزمایشی نداریم. مراسم خاص شب عروسی را در ازدواج های نسل جدید کمتر دیدم. ولی قبل ترها بود. مثلاً برای دختر عمویم بود ولی مردم روزبه روز با فرهنگ تر می شوند و این به یک مسئله خصوصی بین عروس و داماد تبدیل می شود. بکارت کلاً برای مردان ایرانی معمولی مهم هست چون فکر می کنند دیگر یک دختر دست نخورده و پاک به آنها می رسد. اینکه اگر عروس باکره نباشد چه برخوردی با او خواهد شد واقعاً نمی توانم جواب بدهم اما چیزی که یادم می آید یک خانمی در همسایگی خاله ام تعریف می کرد که عروسشان دختر نبوده و برای اینکه سرافکنده نشود یک کم خون گوسفند به دستمال می زنند و برادرش هم چیزی نمی گوید. وقتی زنی ناآگاه باشد خب فکر می کند وظیفه اش است که اینجوری باشد و باید حتما باکره به خانه ی شوهر برود و اصلاً هم چیز بدی به نظرش نمی آید. حتی من مردانی را می شناختم که قبل از ازدواج سکس داشتند اما مسئله باکره بودن همسر برایشان خیلی مهم بود و این را یک نوع تعهد می دانستند که من اصلاً با آنها موافق نیستم.
………………………………………………..

۱۵ سال پیش که در سنندج ازدواج کردم «تست بکارت» بود و خیلی هم رواج داشت
«سنور» که اصالتاً اهل سنندج است، اظهارداشت: من درمورد شهر سنندج که در آنجا بزرگ شدم می توانم بگویم ۱۵ سال پیش که ازدواج کردم «تست بکارت» بود و خیلی هم رواج داشت یعنی فکر می کنم بین اکثریت مردم جا افتاده بود. ولی ٨ سال پیش که برادر من ازدواج کرد، خانواده ام نه تنها تقاضای این تست را نکرد حتی بعد از عروسی هم سوالی در این مورد نشد چون فکر می کنم دید مردم نیز نسبت به قبل عوض شده است و مطمئنم الان بهتر هم شده.
………………………………………………..

در مریوان هنوز هم دختران چند روز قبل از عروسی معاینه پزشکی می شوند
مریم فتحی در شهر مریوان متولد شده است. او می گوید: یادم است خیلی بچه بودم که رسم و رسوم پارچه کنار گذاشته شد و معاینه پزشکی جای آن را گرفت. در مریوان هنوز هم دختران چند روز قبل از عروسی معاینه پزشکی می شوند و اگر مشکلی داشته باشند و کار داماد نباشد خانواده ی داماد حتماً عروسی را به هم می زنند و دختر بیچاره هم از همه جا طرد می شود. البته من موردی ندیدم که دختری باکره نبوده باشد یا نشنیدم تاببینم که چگونه با او برخورد می شود. ولی متاسفانه همانطور که گفتم هنوز هم در شهر مریوان مسئله معاینه پزشکی رواج دارد.
………………………………………………..

در سنندج گواهی پزشکی بکارت هنوز مرسوم است
نسیم مروت جو اهل سنندج است. مروت جو می گوید: در سنندج گواهی پزشکی بکارت هنوز مرسوم است و ۷۵ درصد خانواده ها به آن اهمیت می دهند. ولی فرستادن یک زن مسن به همراه عروس دیگر مرسوم نیست. اگر عروس بکارت نداشته باشد به احتمال ۶۰ درصد عروسی به هم می خورد. مگر اینکه مخفیانه با داماد هماهنگ شده باشد تازه آن هم اگر داماد فردی روشنفکر باشد. معمولاً به دخترها برمی خورد کسی مسائل خصوصی شان را چک کند و یا خجالت می کشند ولی خانواده ها به آن افتخار می کنند. فکر می کنم اگر کسی باکره نباشد قبل از ازدواج آن را مخفیانه ترمیم می کنند. اگر پرده در اثر صانحه یا به صورت مادرزاد آسیب دیده باشد حتما در گواهی قید می شود و همان قابل قبول است.
………………………………………………..

در روستاها هنوز این رسم هست که عروس و داماد با استرس پشت در بسته بمانند
سهیلا مرادی هم می گوید: الان مثل قبل نیست. خیلی فرق کرده. دید جوانان هم بازتر شده و عاقلانه تر با این مسئله برخورد می کنند. الان کلاً رسم این است که عروس و داماد به مسافرت (همان ماه عسل) می روند. وقتی هم برگشتند نه تنها کسی از آنها دستمال نمی خواهد بلکه حتی سوالی در این مورد نمی پرسند ولی فکر می کنم در روستاها هنوز این رسم هست که عروس و داماد با استرس پشت در بسته بمانند و عده ای متاسفانه آن بیرون منتظر آنها باشند.
………………………………………………..

عروس اگر باکره نباشد به احتمال زیاد به قتل می رسد یا زندگی سختی خواهد داشت
روژه ۲٣ ساله اهل بانه است. او نیز می گوید: مراسم شب عروسی و اهمیت پرده ی بکارت به دلیل روشنفکرتر شدن مردم به شکل سالهای پیشین نیست. ولی در منطقه کردستان این پرده برای خانواده دختر و پسر خیلی اهمیت داشت. و دختران بی گناه بسیاری قربانی پاره ای از آداب و رسوم قدیمی گشتند. دختران زیادی در بعضی مناطق وقتی در شب عروسی متوجه می شدند که باکره نیستند به قتل می رسیدند بدون اینکه به حرفهای این دختر بی گناه گوش بدهند. در منطقه ما دیگر رسم نیست که یک زن مسن همراه عروس در خانه داماد بماند تا خبر باکره بودن عروس را به خانواده عروس یا داماد برساند. روز دوم بعد از عروسی در تعداد کمی از خانواده های طرف داماد به پارچه آغشته به خون نگاه می کنند. تست بکارت نیز قبل از ازدواج انجام نمی شود به دلیل اینکه ممکن است مردم به باکره بودن دختر شک کنند و پشت سر او حرفهایی بزنند اما اگر بعد از شب عروسی معلوم شد دختر باکره نیست از این تستهای باکره گی استفاده می کنند تا ثابت شود که عروس رابطه جنسی نداشته است اما اگر مشخص شود که قبل از ازدواج رابطه داشته به احتمال زیاد توسط خانواده خودش یا داماد به قتل می رسد یا تا آخر عمرش زندگی بسیار سختی خواهد داشت.
………………………………………………..

(۱): «پابِی» واژه ای است که در لهجه ی لکی مورد استفاده قرارمی گیرد و به زنی مسن گفته می شود که از سوی خانواده عروس انتخاب شده تا همراه عروس به خانه ی داماد برود. این زن در شب عروسی آموزشهای لازم را به عروس می دهد و بر اولین رابطه ی جنسی میان عروس و داماد در شب عروسی نظارت کامل دارد. پس از اتمام مراسم خاص شب عروسی وی باید دستمال سفید آغشته به خون بکارت را برای مادر عروس ببرد و از وی مژدگانی دریافت نماید. این دستمال در برخی از خانواده های کرد منطقه قزوین پس از شستشو تا به دنیا آمدن اولین بچه ی عروس نگهداری شده و اولین لباس نوزاد با همین دستمال بزرگ و سفید دوخته می شود.

فراز هائی از یک نامه – محسن

بهمن ۱۳۹۰

محسن از ایران می نویسد

محمود جان خوبی؟
به میمنت و مبارکی بیماری جدیدی گریبانم را گرفته است. بیماری بیخوابی ” نمی دانم این گرفتاری را می شود بیماری نامید و در کلکسیون مربوطه جائی به آن داد؟ ”
هرچه خودم را می گردم علتی برایش نمی یابم.
بهت بر نخورد من اعتمادی به داروها ی ساخت وطن ندارم، می ترسم داروی خواب مصرف کنم دیگرهرگز بیدار نشوم. و شنیده ام که جان ستانیش نیز با کلی عذاب همراه است، اینطور است؟
**

محمود باور می کنی که در کشور خودم بطرزغریبی احساس تنهائی و بی کسی می کنم؟
همه آن هائی که بوی عشقی ازشان به مشام می رسید یا رفته اند، یا مرده اند یا ریش در آورده اند.
**
کمترمی شنوم که جائی کسانی دور هم جمع بشوند و برنامه ای ادبی داشته باشند. همه یک جورائی اهل کلک شده اند. شاید به تعبیری حق هم داشته باشند، چون هیچکس
” بجزخودشونی ها ” تامین ندارد نه مالی نه شغلی و نه جانی.، ” البته خودشونی ها هم تامین جانی را ندارند ”
**

اگر خنده ای هم باشد ” که من کمتر می بینم ” ولی از قاه قاه خبری نیست، چیزی که در گذشته در هر کوی برزنی شنیده می شد.
**

اگر بدانی چه آدم هائی که می توانند با وقار و متشخص باشند چه جور به دنبال کون آخوند ها موس موس می کنند. حال آدم ار دو روئی و دو رنگی و نا خالصی بهم می خورد.
**

گمان می کنم ” هما ناطق ” بود درست یادم نمی آید، سالها پیش نوشته بود :
” در لس انجلس شیر تو شیر عجیبی است ما هم حضور داریم ”
حالا باید بگویم که نه تنها در تهران که در ایران خر تو خر واویلائی است من هم حضور دارم.
**

خودمان همچی قلب گرمی نداریم زمستان نامرد هم امسال از پائیز شروع شده است، و ما، هم از درون و هم از بیرون زیر فشار سرمائیم.
**

هنوز تلاش هائی را می توان شاهد بود که اینجا و آنجا توسط این و آن در گوشه و کناری انجام می شود و ترتیب نشست هائی را می دهند و رمان یا داستان کوتاهی را به حرف ” و نه به نقد ” می نشینند.
من ضمن ارج نهادن به این تلاش ها با شرکت در یکی دو مورد، دیدم همانطور که گفتم در باره اثری صحبت می شود و بیشتر توی مایه ممانعت ازدلخوری نویسنده است. نه کمتر، بلکه اصلن ندیدم روی نا رسائی ها انگشت بگذارند.
در نشست های نقد چهارشنبه که تقریبن کوشش می شود مرتب تشکیل شود گه گاه اشارتی که یعنی ” نقد ” بیان می شود.
این نشست های چهارشنبه کمتر زیر قدرت ناروای ناشران قرار دارد، و کمی بیشتر به دل می نشیند.
نشست های نقدی که ناشران تر تیب می دهند بیشتر برای چهچه و به به از اثری است که منتشر کرده اند تا بتوانند در پناه آن، سرت را که برگردانی کتاب را ببرند به چاپ های متعدد .
**

مثل اینکه با حال و هوای دلمرده و بی فردائی که حاکم است مردم را از خودشان هم غافل کرده است. بوی عرق است که حتا در هواهی سرد از زیر بغل ها و جورابهای آب به خود ندیده به مشام می رسد و گاه سخت می آزارد. مثل اینکه بوی گند عرق و ریش می رساند که به مقام
” برادر ” ارتقا یافته ای.
**

نه اینکه آمریکا هیچ غلطی نمی تواند بکند، بلکه واقعیت این است که تصمیم به هیچ غلطی هم ندارد. تمام شاخ و شانه هایش برای ایذ گم کردن است، و چاپیدن هرچه بیشتر. ضمنن گمان می کنم که کشور های دیگری که ایران را ملک طلق خودشان می دانند نمی گذارند که آمریکا غلطی بکند.
**

بجای ممنوع کردن خروج که سرو صدای مدافعین قلابی حقوق بشر را درآورد، پولمان را از
همه ی ارزش ناچیزی که داشت انداخته اند تا هیچکس نتواند از جایش تکان بخورد دلار نزدیک به دو هزار تومان می شود یک دلار که گویا در ولایت شما کمتر از ارزش خرید ِ یک بسته آدامس است.
**

یادم رفت از نامه ای که برایم نوشته بودی تشکر کنم آن هم با دریائی از مشکلات کمر شکنی که می دانم داری. خیلی دلم می خواست بودم تا در حد توان یاریت کنم، هر چند می دانم که توان غلبه را داری. امیدوارم که توان جسمی هم یاری کند.
**

نمی دانی چقدر خوشحال شدم وقتی فهمیدم کتابی زیر چاپ داری. اگر راه دستت بود جلدی از آن را بریم بفرست.
**

از طرف من از همه ی همکارانت در گذرگاه تشکر کن که حاصل کارشان تشکر هم دارد.
**

یکی از وقایعی که این روزها باعث شعف اهل ادب بخصوص نویسندگان داستان می شود و سر از پا نشناخته خبرش را بهم می دهند گرفتن مجور چاپ از وزارت ارشاد است. بیچارگی و درماندگی و بدبختی را می بینی.
**

حتمن شنیده ای، خانه سینما را هم بستند. من به ارزش وجودی آن کاری ندارم، به این توجه دارم که کم کم داریم بجائی می رسیم که هیچ نداشته باشیم….نه اد بیات مفید نه سینمای ارزشی و نه بسیاری داشته های دیگری که داشته و داریم ….ایران را دارند لم یزرع! می کنند.

**
محمود جان برایت روبراهی آرزو دارم، و به امید دیدار. محسن

آخرین دههِ ی آزادی انسان ها – حامد کرمانی

اسفند ۱۳۹۰

دوستان عزیز در رسانه گذرگاه با سلام
حتمن بیاد دارید که این نوشته مرا
آخرین دهه ی آزادی انسانها
در حدود ۸
-۱۰ ماه پیش منتشر کردید.
یادم می آید که مواردی داشتیم که با خواندن
آن تلخشان شده بود و حتا مرا با تازیانه بی مهری
نواخته بودند.
اما، ما هنوز در سالهای اول دهه هستیم و شاهدیم
که زندگی ها را چه شخمی دارند می زنند.
و تحت عنوانین ذهن فریب چه بیدادی را در
بسیاری از کشور ها و مردمانش دارند روا می دارند
و با اجرا های گونا گون چه خفقانی را دارند پیاده می کنند
و چگونه دارند داشته های مردم را بتدریج می گیرند و
امتیازات را در همه زمینه ها لغو می کنند:
از سلب آزادی ها گرفته تا سایر امکانات….امکانات آموزشی،
بهداشتی، روابط اجتماعی و حتا گرانی و اطمینان های شغلی
به هوش باشید، چون این هنوز اول کار است.
توجهی به لایحه محدود کردن فضای اینترنت که در مجلس آمریکاست
و اینترنت ملی در ایران و بسیاری از محدویت ها در هر زمینه ای،
شاهدی است بر این آینده نگری. می گویم تا بیشتر دقت داشته باشیم
و پی جور راه کار ها.
سپاسگزار می شوم هم در این شماره گذرگاه آن
نوشته را باز نشر بدهید و هم بگذارید در پریود هائی
عامل یاد آوری باشد.
یا امتنان

این هم نظری است

مردم دنیا ” آنهائی که تحت ستم رژیم های دیکتاتوری اسیرند را نمی گویم ” آن گونه که حالا از آزادی هائی بر خوردارند، هنوز زبانشان بریده نشده است، دربسیاری از مسائل حق انتخاب دارند
و در فضائی بهتر تنفس می کنند ….آخرین دهه ای است که از این امکانات برخوردارند.
در سطح جهانی، دستهائی، عواملی، برنامه هائی، و یا اهدافی، ” که ما نمی دانیم و نمی شناسیم ”
در کارند تا بتدریج با برنامه هائی که پیاده می کنند مردم را بِرَمانند، بترسانند و امکاناتشان را ازشان بگیرند، و از آن ها بردگان و بندگانی سربزیر، مطیع، بی صدا، کم توقع و رام بسازند.
همان دستهائی که در نهایت، رؤسای جمهور، نخست وزیران و نمایندگان را ” که بظاهر در فضا و شرایطی آزاد انتخاب می شوند ” بر می گزینند. و طی این سالها بسیار دیده ایم که چنین مورد نظر ها وبرگزیدگانی را از چنته خود بیرون کشیده اند و با تبلیغ کوبنده و همه جانبه چنان به خورد جامعه داده اند که باور کردنی نبوده است و مردم وقتی که کار از کار گذشته حالیشون شده که چه کلاهی سرشان رفته است.
عصر مردان آهنین، و راهبران خردمند مدتهاست تمام شده است، بهمانگونه که زمانه نیز دیگر آن منش و وقار سابق را ندارد. ضد ارزشها دارند جای ارزشها را می گیرند.
در یافته اند که آزادی های مردم سد راه اهدافشان است و نیز دریافته اند که مردم را می توان فریب دارد و می توان از توان انداخت. می توان با فشار و زور مستمر داشته هایشان را گرفت.
چیزی که در پاره ای از کشورها به اجرا گذاشته اند و دریافته اند که هر ملتی را می شود بضرب اختناق از زور انداخت. و می توان با راه انداری حکومت های دست نشانده نفس مردم را برید
و جاده را صاف کرد. دریافته اند در کشور هائی که مردم را از آزادی هایشان انداخته اند و نفسشان را بریده اند به راحتی هر برنامه ای که خواسته اند اجرا کرده اند. .
به عقب که نگاه می کنیم متوجه می شویم که همین حالا هم مردم بسیاری از داشته هایشان رااز دست داده اند و این از دست دادن کهنه که می شود یعنی مدتی که ازش می گذرد دیگر برگشت پذیر نیست.
برنامه هائی چون یازدهم سپتامبر به دنبالش وزارتخانه جدیدی سر بلند کرد که هدفش کنترول مردم است. و یا تجهیز بهت انگیز نیروهای امنیتی با هزینه گیج کننده یک میلیارد و دویست میلیون دلار برای فقط سه روز در کانادا بنام حفاظت از سران بیست کشور با نام ” جی ۲۰ ”
تمامن برای این است که تحت لوای آن بتوانند مردم را ارزیابی و از آزادی هائی که دارند دور کنند.
و ماحصل اینکه بتدریج و حد اکثر تا پایان همین دهه آزادی و حتا رفاه موجود را، مردم دنیا دیگر نخواهند داشت….چیزی مثل همه ی کشور های خاور میانه، و تعداد زیادی از کشور های خاوردور….داریم به سوی نوع دیگری از برده داری هُل داده می شویم.

نام روز های هفته به روایت گاهنامه کهن ایرانی – پژمان صفریان

بهمن ۱۳۹۰

با توضیحاتی که این محقق جوان برای ریشه یابی هر روز هفته آورده است، فراگیری را هم آسان کرده است و هم شیرین.

نام روزهای هفته‌ فرنگی از گاهنامه کهن ایرانی برگرفته شده است می دانیم که نام روزهای هفته در ایران باستان بدین گونه بوده است:

کیوان شید (شنبه):
نخستین روز هفته به نام کیوان شید نامگذاری شده است که تشکیل شده است از کیوان + شید. کیوان بعد از مشتری بزرگترین سیاره شمرده میشود که ۷۰۰ برابر زمین است. آنرا زحل نیز نامیده اند. شید نیز به چم (معنی) نور و روشنایی است. از این رو روز نخست ایرانی حکایت از سیاره روشن و نورانی را دارد.

مهر شید (یکشنبه):
روز دوم از هفته مهرشید است که مهر آن به چم (معنی) دوستی و مهربانی در پهلوی میتراست. مهر برگرفته شده از آیین هفت هزار ساله میترایی است. مهر همچنین ایزد عهد و پیمان است و در اوستا آمده است که هیچ چیز بر ایزد مهر پوشیده نخواهد بود. نامگذاری این روز به مهرشید حکایت از تعهدی است که بین مردمان باید برقرار باشد زیرا در ایران باستان پیمان شکنی و دروغ بزرگترین گناهان به حساب می آمده است. شید نیز به چم (معنی) روشنایی و نور می باشد.

مهشید (دوشنبه):
مه بر گرفته شده از ماه است که این نیز از آیین میترایی کهن ایرانی آمده است. خورشید و ماه از تندیس های آیین میترایی بوده است که نشان از قدرت و پویایی جهان آفرینش داشته است. سومین روز هفته در ایران باستان به نام این نماد خداوند نامگذاری شد و آنرا مهشید به چم (معنی) ماه روشن و نورانی نام گذاشتند.

بهرام شید (سه شنبه):
بهرام برگرفته شده از ورهرام زبان پهلوی باستان است و از یک سو نام ستاره مریخ است. بهرام ایزد پیروزی در ایران باستان شمرده می شده است و اندیشه نیاکان ما بر این بوده است که خداوند یکتا (اهورامزدا) نیروی هایش را برای اجرا در بین افراد بشر بین ایزدان (فرشتگان) خود تقسیم نموده است تا آنان آنرا برای مردمان پیاده کنند. از این رو بهرام ایزد پیروزی نامیده شده بوده است و چهارمین روز هفته به نام روز پیروزی روشنایی بر تاریکی و غلبه انسان بر بدی ها و اهریمن نامگذاری شده است.

تیرشید (چهارشنبه):
تیر برگرفته شده از تیشتر پهلوی است. نیاکان ما تیر را ایزدان و نگهبان باران نامگذاری نموده اند و اینگونه می پنداشته اند که اهورامزدا برای یاری رسانی به کشاورزان و جلوگیری از خشکسالی و باروری زمین و سبز و سالم و پاکیزه ماندن جهان به ایزد باران فرمان میداده است که به یاری مردمان برسد. در کل این روز به نام روز روشنایی باران و خواست پروردگار برای حفظ طبیعت نامگذاری شده است.

اورمزد شید (پنجشنبه):
اورمزد نام دیگری از دهها نام اهورامزدا است که همه حاکی از قدرت و توانایی پروردگار است. این نام از واژه های پهلوی ارمزد، هرمزد، اورمزد، هورمزد، اهورامزدا، مزدا گرفته شده است. از این رو پنجمین روز هفته به نام روز روشنایی خداوند نامگذاری شده است. از اینرو این واژه هنوز به گونه ای دیگر در شب های جمعه برقرار است و هنوز تصور مردمان ما بر این است که شب های جمعه روز ارتباط با خداوند و فوت شدگان است.

ناهید شید (آدینه):
ناهید همان آنهیته یا آناهیتا است که ایزد آب قرار گرفته است. در اوستا آناهیتا به صورت دوشیزه ای بسیار زیبا، قدی بلند و اندامی تراشیده نام نهاده شده است و نام دیگر ستاره ونوس نیز آناهیتا یا ناهید است. در کل روز جمعه روز روشنایی آب و مظهر بخشندگی و عنایت پروردگار نامگذاری شده است.

اینک با بررسی ریشه‌های این واژگان به این بر‌آیند ساده می‌رسیم:

کیوان شید: شنبه
Saturday = Satur + day
Saturn = کیوان

مهرشید: یکشنبه
Sunday = Sun + day
Sun = مهر، خور (خورشید)

مهشید: دوشنبه
Monday = Mon + day
Moon = ماه

بهرام شید: سه‌شنبه
Tuesday = Tues + day
Tues = god of war = Mars= بهرام

تیرشید: چهارشنبه
Wednesday = Wednes + day
Wednes = day of Mercury = Mercury = تیر

هرمزشید: پنج‌شنبه
Thursday = Thurs + day
Thurs = Thor = day of Jupiter = Jupiter = هرمز

ناهیدشید یا آدینه: جمعه
Friday = Fri + day
Fri = Frig = day of Venues = Venues = ناهید

یک موفقیت خوشحال کننده

بهمن ۱۳۹۰

ما در گذرگاه از فیلم دیدنی و جالب ” جدائی نادر از سیمین ” به دفعات صحبت کرده ایم و چندین نوشته در مورد آن نیز که دریافت شده بود منتشر کردیم.
بدون شک فیلم ارزشمند و قابل تاملی است که مورد توجه داوران جشنواره بزرگی چون ” گلدن گلوب ” واقع شده است. کنار زدن رقبای قدر حکایت از برتری دارد.
ما خود را در خوشحالی بسیاری از هموطن هایمان شریک می دانیم و به سازندگان و بازی سازان آن یخصوص به اصغر فرهادی که نویسنده داستان و کارگردان این فیلم است صمیمانه تبریک می گوئیم.
به امید تکرار چنین رخداد های میمونی.

اندک اندک جمع مستان می روند – محمود صفریان

بهمن ۱۳۹۰

در فیس بوک هم نوشته شده  است:
” اندک اندک جمع مستان می روند / اندک اندک می پرستان می روند
ایرج گرگین یکی ار چهره های شاخص روشنفکری ایران، روزنامه نگار ، و برنامه ساز برجسته ی رسانه ای روز جمعه سیزدهم ژانویه ۲۰۱۲ در سن ۷۷ سالگی در ویرجینیای آمریکا پروند پر بار زندگیش بسته شد. یادش ماندگار و گرامی “

و این دو مصاحبه  نیز در فیس بوک آورده شده است
۱- مصاحبه ایرج کرگین با فروغ فرخ زاد
۲ – مصاحبه کامبیز حسینی با ایرج کرگین در برنامه پارازیت
و اینک و در اینجا   شعر جمعه از فروغ فرخزاد با صدای جاودانه ایرج گرگین

شعرجمعه با صدای جاودانه ایرج گرگین کلیک کنید.

خواستگاری – علی اصغرراشدان

بهمن ۱۳۹۰

…هوا گرگ‌ومیش که شد، بیدار شد. سرو گردن و شانه‌هاش را تکان داد. کف دست‌هاش رابه پتوها کشید و آن‌ها را چارتا کرد و در کنار دیوار گذاشت. پتوها یادگار دوران سربازی و چند سال کار و زندگیش در پایتخت بود. از سربازی که برگشت ، توی قهوه خانه مشغول کار شد. آن روز صبح عمله‌ها را با سروصدا بیدار کرد:

– یااله لنگ ظهره ، بلند شید برید دنبال فعلگی‌تان. شب کرایه نداشته باشید، باید کنار خیابابون با سگا بخوابید. قهوه خونه‌رو گند زدید. برید بیرون و دست روئی بشورید و تو هوای صبحی نفسی تازه کنید!
عمله‌ها را از بالای سکوی قهوه‌خانه بیرون راند. آتش و زغال سه منقل بزرگ را روبه‌راه و سماور غول پیکر را روشن کرد. قوری‌های چینی گل‌سرخی را دم کرد و آن‌هارا در کنار تپه‌ی آتش به خاکستر نشسته‌ی منقل گذاشت. کف قهوه خانه را آب‌پاشی و جارو کرد. میزها را تمیز وق ندان‌هارا پرکرد و روی میز‌ها گذاشت. صندلی‌های لهستانی را جابه جا کرد و چید. پیت‌های حلبی را توی گاری دستی گذاشت. کرکره را پائین کشید و به طرف قنات سرچارسو راه افتاد. آب
زلال وارد گود مدوری می‌شد، غلغل می‌کرد و گود را دوران میزد. دامن می‌افشاند و سروسینه به دیواره‌ی ساروجی می‌کوفت ، وارد کانال می‌شد و می‌گذشت و گم می‌شد. غلغل آب توی هوای لطیف صبح گاهی پرده‌ی گوشش را نوازش داد و چشمه‌های ده را جلوی نگاهش زنده کرد. زیرلب زمزمه کرد:
– یادش بخیر، انگار همین دیروز بود. چه زود گذشت!…
دست و صورتش را شست. دست‌هاش را ملاقه کرد و دو- سه مشت آب هورت کشید. دست‌هاش را چندمرتبه زیر آب برد. انگشت‌هاش را مالش داد و آب را آینه کرد. انگشت‌های آب چکانش را چندمرتبه لای موهای بلند افشانش خیزاند و پوست سرش را خیس کرد و مالش داد. موهاش را با انگشت شانه کرد. پیت‌ها را پر آب کرد و توی گاری دستی چید و راهی قهوه‌خانه شد.
هنوز از مشتری‌ها خبری نبود. سفره تیماجی را پـهن کرد. چند کله قند در کنار سفره گذاشت. در کنار قندها چار زانو زد و با قندشکن خوش‌دست، به جان کله قندها افتاد.
آفتاب از نوک کوه‌ها سربلند می‌کرد. کپه‌ی قند شکسته روی هر دو زانوهاش را پوشانده بود. قندها را توی سطل ریخت. چنته‌ی ترکمنی پر نقش را به پهلوی خود بست و کار روزانه‌اش را شروع کرد. عمله‌ها دست و صورت شسته و برگشته بودند:
– داشی ، یه قندپهلوی بزرگ!
– یه کمرباریک شیرینم واسه‌ی من بیار!
– داغتو نبینم ، یه کمرباریک مامانی دیشلمه‌م واسه حاجیت بیار!
– شازده ، نوکرتم داشته باش!
صبح‌ها خنده روی لب‌های مرد پرپر میزد و با متلک‌های آبدارش همه را به شلاق می‌کشید:
– خدمت همه تون میرسم ، تا رمق داشته باشم از پس همه تون ورمیام!
لابه لای میز و صندلی‌ها می‌چرخید. سینه و شانه و سر و دست خودرا می‌جنباند. به حرکات خود وزن می‌داد. گوشش به خواسته‌های مشتری‌ها بود. سرخوش و شنگول ، به هرطرف می‌دوید. عصرها دیگر نفس نداشت. خستگی رمقش را می‌گرفت. پاهاش ذق ذق می‌کرد. آفتاب عصرگاهی که روی در تمام شیشه‌ی قهوه خانه می‌افتاد، پیاده‌رو غلغله‌ی جماعت رهگذر می‌شد. چهچه قناری‌ها و بد بده‌ی بلدرچین‌ها گوش مشتری‌ها را نوازش می‌داد. بلدرچینها در وسط قفس گرد توری رنگارنگشان می‌ایستادند. گردن دراز خودرا بلند می‌کردند و جفت خودرا می‌پائیدند. چشم‌های گرد اناری رنگشان می‌رقصید و می‌خوندند، بد، بده. بد، بده. بد، بده.
هر کدام ده دهن کامل می‌زدند. آواز بلدرچین‌ها مرد را به مزارع گندم برد. قهوه خانه و مشتری‌ها را فراموش کرد. در لابه لای میز‌ها می‌گشت. گوش و چشمش به مشتری‌ها بود و ذهن و خیالش توی دشت و صحرا. داد و دود قهوه‌خانه را درخود گرفته بود. گنگ و گیج ، در میان پرده‌ی دود و بخار می‌گشت. استکان به دست ، در وسط قهوه‌خانه راست ایستاد. سرش را بالا گرفت، به قفس‌ها نگاه کرد و گفت:
– قلب دربدری کشیده‌م تو گلوی طلائی شماست!…
گونه‌هاش گل انداخت. چشم‌هاش را رو به زمین گرفت و درخود فرورفت. احمد نیم‌زبان ادای او را درآورد. استکان نعلبکی را در دست خود گرفت و در وسط قهوه خانه ایستاد. پائین‌تنه‌اش را لرزاند و لب‌ولوچه‌اش را کج و لوله کرد. استکان و نعلبکی را ناشیانه به هم کوبید و سرش را بالا گرفت. چشم‌های خود را چپول کرد و گفت:
– قولبان حنجره‌ی طلاتون! قفل دل بدل من تو گلوی ناز شوماست!…ها،‌ها،‌ها!…
قهقهه‌ی مشتری‌ها، رهگذرها را‌هاج – واج کرد. چند نفر از گوشه و کنار مگس معرکه شدند:
– بابا دست وردار از این دمق بازی‌هات!
– ننه‌ت مرده که یکهو عزا گرفتی؟
– نه بابا، کشتی‌هاش غرق شده!
– نه آقاجون ، بچه‌هاش گشنه مونده‌ن!
– شاید به یاد عشقاش تو پایتخت افتاده!
گرفتار این حال و هوا که میشد، با منقاش هم نمی‌شد از او خنده بیرون کشید. هشت –ده استکان را در میان پنجه‌هاش کشید و از قهوه‌خانه بیرون زد. کپه‌ی چای را توی سینه کش خیابان ، در میان دکان‌ها پخش کرد. هوای بیرون حالش را کمی بهتر کرد. در کنار سبزی فروشی ایستاد و یک دسته نازبوی در میان پنجه‌هاش گرفت. نازبوی را به صورتش مالید و بو کشید. چند برگش را، همانطور نشسته، توی دهن خود گذاشت و جوید. آرام آرام ، خلقش بهتر شد. استکان‌های خالی را جمع کرد. چند ناخنک به خوراکی‌های دکان‌ها زد. خنده پاورچین پاورچین ، در کنار لبش گل کرد. چند متلک نثار کاسب‌ها کرد. شاد و شنگول ، وارد قهوه خانه شد و گفت:
– خوب ، کرمکی‌هاش کی‌ها بودند؟
– نوکلتم داشی ، سگ کی باشه که بگه لو چشمت ابلوست!
قهوه‌خانه دوباره غرق خنده و بگو- مگو شد و تنور داد و دود شعله کشید.
شب بهترین جای سکوی ته قهوه‌خانه را انتخاب و پتوهاش را بیرون کشید و پهن کرد. روی آن‌ها دست کشید. هشت –ده نفر عمله روی سکو خودرا یله داده بودند. پشت و شانه‌هاشان را به دیوار تکیه داده و اورا دوره کرده بودند. بعد از کار روزانه، سردمدار عمله‌ها بود. پیش از خوابیدن خستگی را از تن آن‌ها بیرون می‌کرد. دو نفر را بلند کرد و آن‌ها را به رقص و چوب بازی وادار کرد. بقیه با آهنگ و یکنواخت ، دست می‌زدند. چنته‌ی مرد پر از داستان‌های رنگ وارنگ بود. دوران جورواجور زندگی‌اش را توی پایتخت ، با روایت‌های گوناگون ، تعریف می‌کرد. عمله‌ها آخرهای شب ، داستان‌های اورا چاشنی خواب‌های خود می‌کردند. چاخان‌های بکر دوران گماشتگی و چشم‌چرانی‌هاش تمامی نداشت. دهن عمله‌ها را آب می‌انداخت. دروغ‌ها را هنرمندانه صیقل می‌داد و مجسم می‌کرد و خواب را به چشم عمله‌ها حرام می‌کرد:
– تا پتو و لباس‌هارو تحویل ندی برگ پایان خدمت نمیدن که ، پتوهای نو را چی جوری کش رفتی؟
– بخواب حال نداری! کی سربازی خدمت کرده. رفته بودم پایتخت پلوخوری. تموم دوران سربازی گماشته بودم. به اندازه‌ی موهای سرت عشق کرده‌م. سرآخرم خانوم سرهنگ این دوتخته پتورو بهم داد. پتوهارو گذاشت زیربغلم و گفت: “ببرشون. از شیر مادرت حلال ترت.”
– داشی ، از شیرین کاری‌های همقطارات تعریف کن!
پتو را تا زیر چانه‌اش بالا کشید، کش و قوسی به خود داد و گفت:
– امشب بسه دیگه، نصف شبه ، شیطونی میشی و فردا نا و نفس فعلگی نداری!
هنوز ناهار بازار شروع نشده بود. قهوه خانه خلوت بود. چند استکان روی دستش گرفت و از در بیرون زد. استکان چای را به دست حاجی نخودبریز داد. دکان حاجی دیوار به دیوار قهوه خانه بود. یک مشت نخود برشته برداشت. نخودها را توی کف دستش مالش داد و فوت کرد. پوست شان را کند و با فوت خود به بادداد. نخودهای پوست کنده و خوش رنگ را، کپه کپه ، توی دهنش ریخت. دندان‌های درشت و سفیدش را به جان نخودهـا انداخت. رو به روی حاجی ایستاد و نخودها را، با سروصدا جوید. حاجی به آرواره‌های پر حرکت او زل زد و گفت:
– دست خر کوتاه! ناخنک از گه سگ حروم‌تره
– همه‌ش نباید خرج منقل و وافور شه که حاجی! پس فردا میافتی و ریغ رحمت‌رو سر می‌کشی. ورثه‌ رو قبرت می‌گوزند و گریبان‌کشی می‌کنند!
استکان‌ها را جمع کرد و به قهوه‌خانه برگشت. مشتری نداشت. بیرون در، در کنار ستون ایستاد و دور از چشم حاجی ، دست توی کیسه‌ی نخود برشته خیزاند. نخودها را با سینه انگشت قلقلک دادو مشتش راپرکرد. نخودرا از فاصله‌ی دور، توی دهن خود پرت و چشم چرانی می‌کرد. دخترهای زیادی نخود برشته به خانه می‌بردند. آن‌ها را پوست می‌کندند و یکی دو روز بعد، پس می‌آوردند. مزدشان را می‌گرفتند و نصف کیسه‌ی دیگر می‌بردند.
دخترها را از گوشه‌ی ستون زیر نگاه گرفت و با خود درگیرشد: “عینهو رخش میمونه! عجب چشمای محشری!…اون یکی رو! رو دست فرخ‌لقا بلند شده! عجب خالی گوشه‌ی لبش جاخوش کرده لامسب! از این یکی اصلا نمیشه چشم پوشید! چشمه‌ها تو چشماش موج میزنه! عجب بره آهوی معصومیه! یک طاق ابروش به همه‌ی اون گل گیوه مالیده‌های پایتخت می‌ارزه لاکردار!…”
از دکان نخود بریزی خیلی دور شده بود. کیسه نخود نفس مریم را بریده بود. جوان گاه از مریم جلو می‌افتاد و گاه شانه به شانه‌اش حرکت می‌کرد. با چشم‌هاش التماس می‌کرد. کسی از دور که دیده می‌شد، خودرا عقب می‌کشید. خلوت که بود، خودرا به مریم می‌رساند. اورا نگاه می‌کرد. لب و دست‌هاش به لرزه می‌افتاد. جرات حرف زدن نداشت. در یکی از این نزدیک شدن‌ها به خود جرات داد و گلوی کیسه‌ی نخود را گرفت و گفت:
– بده تا واسه‌ت بیارمش!
کیسه سنگین بود و عرق مریم را درآورده بود. پنجه‌هاش ، ناخواسته ، از گلوی کیسه‌ی نخود رها شدند. نگاه به ظاهر خشماگینی به جوان کرد و گفت:
– تو کوچه دنبال دختر مردم میافتی که چی! بابام بفهمه ، جفت‌مان را شقه شقه می‌کنه!
کیسه را از دوش مریم گرفت و روی کول خود گذاشت و گفت:
– خیلی سال تو پایتخت بوده‌م و حواسم این جور پرت نشده بود. کلی استکان شکسته‌م. امروز – فردا از نون خوردن میافتم!
– ننه‌ت را بفرست پیش ننه‌م. در خانه ما را خاک انداخته‌ای و بلدی که!
– آخه بدبختی اینه که تو شهر هیچ کس و کاری ندارم. شبا تو قهوه خونه می‌خوابم. خودت یک جوری به ننه‌ت حالی کن!
– به سرت زده! بابام قیامت می‌کنه!
– باید زیر پای ننه‌ت بشینی ، بقیه‌ش باخودت.
مثل همیشه ، در کنار ستون بین قهوه خانه و دکان نخودبریزی حاجی ایستاده بود و مسیر هر روزه‌ی مریم را می‌پائید. مریم با لبخند همیشگی‌اش پیدا شد. مادرش را هم آورده بود. مادر مریم کامل زنی چهل- پنجاه ساله بود. فشار روزگار صورتش را مچاله کرده بود، اما ته رنگ همان زیبائی دخترش را هنوز با خودش داشت. مادر مریم اورا نگاه کرد و لبخند پرمحبتی تحویلش داد. دل جوان محکم شد و سلام کرد و جواب گرمی گرفت. انگار سال‌ها مـادر مریم را می‌شناخت.
مریم کیسه‌ی نخودش را عوض کرد. جوان بدون ملاحظه و تعارف کیسه اورا گرفت. در راه ، مریم به مادرش گفت:
– هر روز کیسه را تا نزدیک خانه میاره.
– خداخیرش بده. چی جوری تو یک نفر را نداری راهی خانه‌ی ما کنی؟ فامیلی ، دوستی ، آشنای نزدیکی؟
– بچه که بودم ، پدرومادرمو از دست دادم. کس و کار دیگه‌ای هم ندارم.
– پس توهم مثل ما غریبی. بابای مریم خانه نیست. رفته پی رزق و روزی. میریم خانه و بیشتر گپ می‌زنیم.
کیسه را در گوشه‌ی اطاق روی زمین گذاشت. دو سوم کف اطاق لـخت بود. یک نمد کهنه در ته اطاق پـهن بود. یک دست رختخواب ، توی چادرشب رنگ باخته‌ای پیچیده شده و در کنار دیوار گذاشته شده بود. لامپا و مجری خاکی رنگ توی تنها طاقچه بود. کتری و دو عدد قابلمه و چند قاشق ، چند استکان – نعلبکی و پیاله و لیوان ، توی سبدی واژگون بود. یک صندوق چوبی زهوار در رفته، سوزن و نخ و مقداری کهنه پاره ، تمام اسباب خانه بودند.
جوان روی نمد دوزانو زد و نفس راحتی کشید. توی دلش گفت “شانس آوردم ، وضع‌شون بهتر از خودم نیست.” مادر مریم گفت:
– به رختخواب پیچ تکیه بده. بابای مریم رفته دنبال فعلگی و تا غروب نمیاد. چی عیبی داره. توهم از خود ما هستی. کمی با باباش گپ می‌زنم. کمی یک دنده‌ست ، اما راضیش می‌کنم. به دلم نشستی. یک لقمه نان با آبله‌ی کف دست درمیاریم و با هم می‌خوریم. درستش می‌کنم ، خاطرت جمع باشه.
مریم سینی چای را جلو زانوی مادرش گذاشت و از در بیرون زد. مادرش یک جفت چای ریخت و یکی را جلوی جوان گذاشت و گفت:
– چایت را بخور، یک کاریش می‌کنم. کارها آسان شود، اما به صبـر.
استکان را جلو کشید و یک آب نبات از پیاله – که به جای قندان بود – برداشت. چای را نوشید و گفت:
– حرف و گپی نداره خاله. یک سال تو قهوه خونه کار و پس انداز کرده‌م. همه‌شو میدم دست خودت. هر کار خواستی بکن. میریم محضر، دوتا پتو دارم. پتوهام‌رو می‌زنم زیر بغلم و میام و با هم زندگی می‌کنیم. کار می‌کنم و یک دست رختخواب درست می‌کنیم. یه گلیم می‌خریم و همین اطراف یه اطاق کرایه می‌کنیم. خلاص!
– تو یک اطاق ، با باباش و سه تا بچه‌ی قدونیم‌قد، صورت خوشی نداره که. درسته حلاله ، ولی چی جوری توچشم باباش نگاه کنیم؟
– میگی چی خاکی روسرم بریزم خاله؟ سر براه میام و میرم ، تایه سوراخ – سمبه‌ای دست و پا کنم.
– خیلی خب ، بگذار کمی فکر کنم و عقل باباش را بدزدم ، گفتم که ، یک کاریش می‌کنم.
– فکر و صلاح – مصلحت نداره خاله ، اگر باباش راضی نبود، شب تو قهوه خونه می‌خوابم. هفته‌ای یک مرتبه میام اینجا. فردا پول‌مو می‌گیرم و می‌ریزم تو دامنت و حتما میریم محضر!
جوان یک هفته بعداز عقد، پتوهاش را زیر بغلش زد و راهی خانه‌ی مریم شد. مادر مریم به افتخاردامادش ، دیزی بار گذاشته بود. مریم از حمام برگشت. گونه‌ها و پیشانی‌اش گل انداخته بود. پیرهن گل – منگلی هدیه‌ی نامزدش را پوشیده بود. چارقدش را طوری بسرش بسته بود که زلف‌های مخمل‌گونش روی پیشانی‌اش افشان بود. دیزی سنگی را در ته تنور همسایه ، زیرآتش به خاکستر نشسته گذاشته بود.
هوا تاریک شد. دائی چند پیاله چای را، داغاداغ ، هورت کشید. خستگی کار روزانه را، همراه با عرق ، از تنش بیرون ریخت. عرق ، گرد و خاک زیرگلو و گردنش را به شکل لایه‌ی سیاه رنگی درآورده بود. دائی مدتی با نوک انگشت سبابه و شستش ، لایه‌ی گلی را فتیله کرد. پنجاه و پنج سالی داشت و هنوز قرص و سرپا بود. کار توانفرسا ریشش را سفید کرده بود، اما استخوان‌بند‌ی‌اش محکم بود. آفتاب پوستش را سوخته بود. شیارهای عمیق صورت و پیشانی‌اش را، چپ اندر راست ،‌هاشور زده بود. داماد در کنار زن دائی نشسته و سرش را رو به پائین گرفته بود. از نگاه دائی شرم داشت و خودرا در پناه مادر مریم پنهان می‌کرد. اول غروبی کمی خوش و بش کرده بودند و بعد، هرکدام نگاهش را از دیگری می‌دزدید. دائی وول خورد، زانو به زانو شد و گفت:
– دارم کله پا می‌شم. دست‌هام را از پاهام درازتر کردند. صبح باید کله سحر برم. وردار بیار ببینیم چی هنری بـه خرج دادید. روده بزرگه‌م روده کوچیکه‌م را خورد!
مریم دیزی به دست وارد شد. دسته‌ی دیزی شکسته بود و یک سیم از دو سوراخ لبه‌اش گذرانده بودند. دیزی را در گوشه‌ی سفره ، روی زمین گذاشت و خاکسترش را با بال چادرش پاک کرد. آب دیزی را توی یک بادیه بزرگ خالی کرد. استخوان‌های گوشت را درآورد. گوشت و سیب زمینی و نخود و لوبیا را با ته لیوان کوبید. آبگوشت و گوشت کوبیده را در وسط سفره‌ی چهارخانه‌ی رنگ باخته گذاشت. مادر مریم نان سنگک را توی بادیه خرد کرد و مشغول شدند.
مریم خودرا جمع و جور کرد. دست و دلش به طرف غذا نمی‌رفت. شعله‌ی رقاص لامپا سایه‌ی مادرش را بزرگ کرده بود و مریم دزدانه ، از کنار سایه مادرش ، دست به سفره می‌برد. دائی خشک و عبوس بود. داماد خودرا توی فشارحس می‌کرد. دائی از سر شب غیر یکی – دو کلمه تعریف و تعارف ، چیزی نگفته بود. دامـاد خودرا از زیر نگاه دائی می‌دزدید.
حلقه‌ی محاصره‌ی بادیه را تنگ کردند. دست‌ها بر بادیه مسلط شدند. نصف نان‌ها را تلید کرده بودند. سرها رو به پائین بود و هر کس توی حال و هوای خودش بود. لقمه‌ها به فراخور دهن و گرسنگی‌ها برداشته می‌شدند.
دائی تکه نان با پدر و مادری در دست می‌گرفت ، یکی – دو چرخش به مـچ دستش می‌داد و لقمه‌ی کله کلاغ‌ئی از بادیه بیرون می‌کشید. مادر مریم زیرچشمی ، دائی را می‌پائید و چشم غره می‌رفت. دائی چشم و گوشش بدهکار نبود. زانوش را داده بود زیر سینه و هر از گاه ، سر و گردن و شانه‌ای تکان می‌داد. باغذا مغازله می‌کرد. حظ و لذت در تمام و جناتش موج می‌زد.
دائی کنار کشید. دستمال چهار خانه‌ی ریش – ریشش را از جیب بیرون کشید و عرق از چهره و پیشانی‌اش پاک کرد. انگشت‌های آبگوشتی‌اش را لیسید. نفس عمیقی کشیدوپشتش را به دیوار تکیه داد. خودرا خلاص و رها حس کرد. انگار از یک بغل خوابی رها شده بود.
سفره جمع شد و مریم از اطاق بیرون زد. مادرش توی دلش گفت “مثلا دامادش مهمانشه! لندهور انگار با این یک جفت آدم بی‌زبان پرشکسته ، پدرکشتگی داره! نه حرف و نگاهی و نه لبخندی! یک هفته‌ی آزگار توی کله‌ی خشکش خواندم که اینها زن و شوهرند، اگر باهم نشست و برخاست کنند، سقف آسمان به زمین نمیاد! انگار یاسین تو کله‌ی خر خوانده‌م!…”
مریم باید ظرف‌ها را توی جوی کوچه می‌شست ، حوصله نداشت. به دیوار بیرونی اطاق تکیه کرد و در کنار در چندک زد و گوش به صداهای توی اطاق سپرد.
خواب گریبانگیر دائی شد. سرش راب ه دیوار تکیه داد و رفت. داماد توی دلش گفت “مادرزنم خودش دعوتم کرده. پتوها را همین پائین ، دم در اطاق میندازم و بی سروصدا، می‌خوابم. سالای آزگار تو پایتخت زندگی کرده‌م ، واسه‌ چی خجالت بکشم!” گوش به خرناس‌های بریده بریده‌ی دائی سپرد و نگاه شرمزده‌اش را به چشم‌های خسته‌ی او انداخت. پلک‌هاش مچاله شده بودند. چین و چروک‌ها، چپ اندر راست ، از خستگی بیش از اندازه‌اش حکایت می‌کردند. دائی بین خواب و بیداری ، با کوفتگی‌ها در کشاکش بود. درد از تمام خطوط چهره‌ی درهم‌ش می‌بارید. داماد به خود پیچید، نگاهش را از دائی واگرفت و مادر مریم را نگاه کرد، از او کمک خواست. مادر مریم ، ملایم و خودمانی نگاهش را پاسخ داد. نگاه او هم راه به جائی نمی‌برد. لحظه‌ها به سنگینی می‌گذشت و داماد معذب‌تر می‌شد. گرهی راه گلویش را گرفته و دهنش را خشک کرده بود. دستش را به هم مالید و به خود پیچید. دائـی دیوار را متکای سرخود کرده و خرناسش بالا گرفته بود. داماد بلند شد و آهسته زمزمه کرد:
– بگذار بخوابه ، خیلی خسته شده.
چرت دائی پاره شد. مادر مریم با نگاه ، دعوت به ماندن داماد را از دائی خواست. دائی نگاه خسته خشم گرفته‌اش را به مادر مریم انداخت وچشم‌هاش رابست. مادر مریم بلند شد و گفت:
– میری پسرجان؟ خدا نگهدارت!…
داماد، منگ و گیج، راه در اطاق را در پیش پاگرفت. مادر مریم تا دم دراوراهمراهی کرد، گناه کارانه نگاهش کردوآهسته گفت:
– هنوز تو دوره‌ی اجدادش زندگی می‌کنه!
داماد بیرون زد. در کنار دیوار به مریم برخورد. حیاط را با هم گذشتند. توی تاریکی دالان ، دستی به سروصورت مریم کشید و گفت:
– لعنت به این روزگار لاکردار!…
داماد از در بیرون زد و خودرا در تاریکی شب گم کرد. مریم توی تیرگی دالان تنها ماند. سرش را به در چوبی موریانه خورده‌ی حیاط تکیه داد و اشک‌های غلطان گونه‌اش را با نوک انگشت نوازش کرد.
مریم به اطاق که برگشت، اهل خانه خوابیده بودند. پتوها را لمس و نوازش کرد. یکی را در کنار در پـهن کرد و با تمام قـد رویش دراز کشید و پتوی دوم را روی خود کشید. یکشانه ، روی شانه‌ی چپ خود خوابید. خود را به یک طرف پتو کشید. سرش را زیر پتو پنهان کرد و پتو را به صورت خود مالید. لب و صورتش را به جای خالی داماد مالید. اشکش جای خالی داماد را خیس کرد. لب خودرا به دندان گزید، فش فش را توی گلوی خود خفه کرد و زیرلب زمزمه کرد: “از مال دنیا یک جفت پتو داشت … شب تو این شهر درندشت ، بی زیرانداز و روانداز، چی به سرش میاد؟….”

نگاهی به درون- فصلی از یک کتاب – محمود صفریان

بهمن ۱۳۹۰

آشفته ام، در هم ریخته، و مثل کسی که پول زیادی را گم کرده باشد، مرتب سوراخ سُنبه های مغزم را می گردم.
می دانم که خودم بانی بودم، و فقط بخاطر یک پُز و یک اَدا، که نه، نباید زود وا داد. باید مقاوم بود. باید طرف را اگر تشنه هم هست تشنه تر کرد، رهایش کردم.
و شاید بیشتر به خاطر خودش بود که نمی خواستم گرفتار من بشود که فکر می کردم وصله مناسبی نیستم. و راستش بیشتر بخاطر کم شهامتی خودم بود. مردی بزدل که از عشق و از زندگی فرار کرد. این همه واهمه برای چی و از چی بود؟ و…باختم.
من از آن آدم هائی هستم که اگر شانس هم در بزند، نه تنها گوش سنگینی دارم، که حتمن سرشاراز کندی هم هستم.
و حالا پریشانی دائم خورده است دست افسردگی گه گاه و دارد کلافه ام می کند. این ژست های صدتا یک غاز مرد سالارانه ی جامعه ما فقط به درد باختن و حسرت خوردن و پشیمان شدن می خورد.
یک مراوده، بهر دلیل شروع شده بود. و چه قشنگ هم بود. درد دل های گذشته، گفته و رو شده بود و مسیر آشنائی داشت روشن می شد و احساسی عاشقانه داشت به بار می نشست، و پرنده عشق پرپر می زد تا بر شاخه ای مناسب بنشیند. چیدم، پرهای رنگین او را و شاخه مناسب وجودم را از او دریغ کردم.
هنوز صدایش در گوشم زنگ دارد.
“…داری می شوی همان مردی که می خواهم…پرسو جو هایت بوی خواهندگی دارد…”
چیزی شبیه همین بود. و من نگرفتم.
حتا گفت:
” مگر برایت مهم است که دارم می روم و به کجا؟…”
و در ادامه که دریافتم دارد راه می دهد، دارد می گوید به تو علاقمندم، دارد دستش را دراز می کند، و آغوشش را آماده نشان می دهد، و من می بایستی بی تردید او را به خود می فشردم، و به گرمی از آمادگیش استقبال می کردم، نکردم! و بر سر دو راهی انتخاب، راه عوضی را برگزیدم.
نمی دانم از کجا و چگونه شروع کنم؟ نمی دانم اصولن می توانم شروع کنم؟ یک آدم پشیمان و مغبون، کسی که پل های پشت سر را هم خراب کرده است، دنبال کدام راه برگشت است؟
اگرمعجزه ای شد و سر نخی به دست آمد، واکنش او به این همه ابلهی، به این همه پایمال کردن احساس صادقانه اش چگونه خواهد بود؟
من حتا نمی دانم کجای دنیاست، و چه کار می کند. گاه فکر میکنم: شاید مرا از جدارهای ذهنش هم تراشیده باشد. در این صورت دیگر گشتن ندارد. ولی این بی قراری و پشیمانی، توانم را بریده است. زندگیم پس از آن شب، آن آخرین شب، وآن نحوه جدائی و کاری که عجولانه فردایش انجام دادم، از آرامش تهی شده است.
نمی دانم وقتی پس از خواندن آن یاد داشت کوتاه، خواسته با من تماس بگیرد و نتوانسته، و متوجه شده که تلفن ام را قطع کرده ام، چه حالی شده؟ چه فکر کرده؟ کار من دقیقن یک فرار بود.
و حالا، مغبون و بازنده و پشیمان، فهمیده ام که او را می خواهم. به او، به نحوه حرف زدنش، به هوشیاری و توجهش و به آن همه منش، که صادقانه زیبایش کرده بود، و به آن رنگ دل انگیز چشمهایش، نیاز دارم. نیازی که بدون دسترسی به آن، تعادل لازم را برای درست فکر کردن و حتا درست راه رفتن نخواهم داشت. می دانم که سخت او را آزرده ام، ولی به درستی نمی دانم چرا.
باید بخاطر خودم، به خاطر او که حالا حاکمیت کامل بر ذهنم دارد، تکان بخورم باید کاری بکنم، باید هرطور شده او را بیابم با او” شام بخورم! ” و اعتراف کنم و دلش را که می دانم شکسته ام به دست بیاورم. اما چطور؟
در گام اول تصمیم گرفتم به همان شهری که بودم بر گردم. و مجددن برای تدریس در دانشکاه اقدام کنم. خانه ای روبراه کنم و ظاهر خودم را بسازم. و بشوم همان” امیر ” سابق، ولی بدون کارولین که حالا سالار ذهنم بود، وهمه این شروع را به خاطر یافتن او آغاز می کردم. کار کوچکی نبود.. امیدوارم بشود سکوئی برای پرواز به سوی او.
***
” رئیس دانشکده خواسته به دیدارش بروی، می خواهد با تو صحبت کند ”
این را منشی دبیر خانه به من گفت. خودش هم با تعجب پرسید:
” چرا ناگهانی استعفا دادی؟ چی شده بود؟ رئیس آنقدر از دستت ناراحت بود، که بی خودی به همه می پرید…
راستی یکی دو روز بعد از رفتن تو، خانم شیک و زیبائی آمده بود سراغت را می گرفت. وقتی از او پرسیدم چه کارش داری، گفت:
– به من گفته اند معلم خوبی است برای فارسی درس دادن، می خواستم اول با او مشورت کنم وبعد بیایم سر کلاسش.
وقتی به او گفتم به علت یک مشکل خانوادگی نا گهان رفته است. آشکارا در هم شد… او را می شناختی؟ ”
” نه، نمی دانم کی بوده ”
طاقت نیاوردم.
” وقتی آشکارا درهم شد، چکار کرد؟ چیزی گفت؟ ”
” کمی تامل کرد و رفت. و در حین رفتن پرسید:
– کی بر می گردد؟ ”
” بدون اینکه جواب مرا، که ” نمیدانم ” بود، بشنود رفت. ”
گره داشت از آنچه که بود، کورتر می شد.
***
” می دانی چه لطمه ای به دانشگاه، به بچه ها که با علاقه، وبه شوق تدریس شخص تو می آمدند، و به خودت زدی؟ چه واقعه ای در زندگی ات رخ داد که بهائی چنین سنگین بابت آن پرداخت کردی؟ و چرا بی اطلاع قبلی، یعنی آنچه که روش متعارف است، و چنان با عجله و ناگهانی غیبت! زد…؟ ”
” استاد، دراین میان خودم بیشترین و درحقیقت عمیق ترین ضربه را خوردم. راستش نمی دانم چرا ”
” نمی دانی چرا؟ ”
” به راستی نمی دانم چرا؟ چرا تصمیمی غلط، ناگهانی و با عجله گرفتم….سخت پشیمانم. ”
” من که نمی دانم چه می گوئی. و نمی خواهم رویش تمرکز بدهم، چون متاسفانه آن وقت باید جور دیگری راجع به تو فکر کنم. ”
” فکر می کنید راه برگشتی باشد؟ می خواهم اگر بشود جبران کنم. ”
” اگر بخواهی یا اگر بتوانی؟، چون ظاهرت نشان نمی دهد. می دانم می خواهی جبران کنی، ولی من تا ندانم که چرا چنان کار غیر قابل باوری را انجام دادی، نمی توانم کمکت کنم. شنیده ام که حتا خانه ات را هم فروخته ای. همسر که نداری؟ درست می گویم؟.”
” نه، ندارم ”
” مسئله خلافی مطرح است، که از بیم آن خودت را از دسترس دور کردی؟ با من راحت باش، من از گذشته ی کاری تو راضی هستم، هم شاگردانت و هم خوشبختانه همکارانت نیز از تو رضایت دارند. ”
” نه، هیچگونه موضوع خلافی در میان نیست مطمئن باشید….بگذارید برای راحتی ذهن شما بطور خلاصه توضیح بدهم، چون بدون این توضیح، گویا پرونده ی ناجوری دارم.
من قبول دارم که بخصوص دررابطه با کارم در اینجا و با شخص شما، تصمیمی اشتباه گرفتم…. از بابت آن نه تنها پوزش می خواهم که عمیقن شرمنده هم هستم و اگر راهی برای جبران آن پیش رویم بگذارید با کمال میل آماده ام. ولی لطفن به این مختصر توجه کنید:
قبل از این جریان بر حسب تصادف با خانمی آشنا شدم، در رستورانی بودم، آمد روی میزم و به شام دعوتم کرد…”
” پس کلی هم خوش شانس و مورد توجه هستید، نمی دانستم. ”
خواستم شوخی کنم و بگویم: ” چون شما زن نیستید ” دیدم حتمن کار از اینی که هست بد تر می شود، از خیر مزاح بی موقع گذشتم و ادامه دادم، چون به کمک او، و بخصوص به بازگشت به کار سخت نیاز داشتم.
” همین شام، کار را به جا های باریک کشاند و داشت پریشانم می کرد، او هم گویا در من تفاهم لازم را دید. در یک لحظه بحرانی، که واقعن نمی دانم چرا، گرفتار وَهم شدم، شاید هم ترسیدم، و دیدم که اصلن آمادگی ندارم ولی او داشت کاملن آمادگیش را نشان می داد…وقتی خودم را پیدا کردم که همه پل ها را خراب کرده بودم. و حالا سخت پشیمانم. ”
و ساکت شدم.
و تا موقعی که او شروع نکرده بود، سنگینی این سکوت عذابم می داد.
” تو از عشق یک زن زیبا که با همه علاقه و خلوص به تو پیش کش کرده بود، با چنان وضع آشفته ای فرار کردی؟ درست می گویم؟ ”
” متاسفانه بله، درست می گوئید.”
” پس، آقای سبحانی، اجازه بدهید بگویم که بر خلاف تصورم، پیچیدگی احساسی دارید ” اگر نگویم روانی “.
” موافقی با یکی از اطبا دانشگاه خودمان ملاقاتی داشته باشی؟ می خواهی من ترتیبش را بدهم.؟ ”
” رئیس! دیگر خیلی دیر شده است، من بحران را پشت سر گذاشته ام و حالا از ثبات کامل برخور دارم، و بهمین خاطر آمده ام که شما اجازه بدهید تا زندگی ام را برگردانم به دایره اول. موافقت شما مرا یاری بسیار خواهد کرد. می خواهم وقتی که همان امیر گذشته شدم، جستجو را برای یافتن او از راه اصولی آغاز کنم. مطمئن باشید اگر موفق شدم به آرامش کامل خواهم رسید. ”
” و اگر موفق نشدی؟ ”
چه می توانستم بگویم؟
” می شوم یک شکست خورده. که دلم نمی خواهد. ”
” بسیار خوب آقای سبحانی، برای روز جمعه ساعت چهار بعد از ظهر ترتیب یک گرد هم آئی عمومی را در آمفی تاتر دانشگاه می دهم. یکی از سخنران های اصلی بایستی تو باشی.
تا ظهور مجددت سؤال بر انگیز نشود. خودت هر طور که می خواهی و صلاح می دانی با آنها صحبت کن. موافقی؟
” ولی من صلا ح می دانم که قبل از جمعه حتمن در باره مطلبی که با همکارانت صحبت خواهی کرد با من مشورت کنی چون هم از غیبت ناگهانی تو بسیار متعجب هستند و هم اگر متوجه بشوند که این عملت بخاطر فرار از عشق یک خانم زیبا بوده است، کمترین تاثیرش زیر سئوال بردن شخصیت توخواهد بود ”
” هم موافقم و هم از توجه و همیاری شما تشکر می کنم. ”
و بدین نحو، مرحله اول را عبور کردم. تصمیم گرفتم که برای یکماه مرتب و مفید سر کلاس ها حاضر شوم، و پس از جا افتادن مجدد. و افتادن آب از آسیاب، سفر جستجو را آعاز کنم.
ولی صحبت های رئیس دانشکده، که قضاوت ونظر او را به کار من می نمایاند، بیشتر متوجهم کرد که تا چه حد به خطا رفته ام و در حقیقت خودم را، و حتمن او را ضایع کرده ام.
فکر کردم شاید بد نباشد که با یک روانپزشک مشورت کنم. ” همانطور که رئیس نیز نظرش این بود”
و کم کم داشتم به تخریب ذهنی کارولین پی می بردم. من چکار کرده بودم؟ من که بنظر خودم آدم با فکر و مقاومی بودم. من که بخصوص در جریان اولین ملاقات، آن همه خودم را جمع و جور کردم، و توانستم زمینه دوستی متقابل را فراهم کنم، ناگهان چه به روزم آمد که چنین شب تارش کردم؟ کاری که جوان های خام و از خود راضی هم نمی کنند.
تصور این که ” کارولین ” چقدر در ذهنش به من و عملکردم خندیده است، و چقدر سپاسگزار شانسش شده که از دست آدم بی جنبه ای چون من نجات یافته، شقیقه هایم را می کوبید.
شاید تا مدتی، نه بخاطر از دست دادن من، بلکه بخاطر فریبی که داشته غرقش می کرده حال و روز خوبی نداشته ولی حتمن پس از بر طرف شدن تکان های اولیه خودش را پیدا کرده است.
در این صورت من عازم کجا هستم؟ به دنبال پیدا کردن چه کسی داشتم شال و کلاه می کردم؟
“…آقای سبحانی! خیلی در فکری، چه شده که از جایت تکان نمی خوری، و بنظر نمی رسد که قصد ترک اتاق مرا داشته باشی. ”
شرمنده و مغبون از جا بر خاستم، و تصمیم گرفتم که تمامی اندیشیده هایم را به او بگویم، و چنین کردم.
” …نه آقای سبحانی چنین نیست. بهتر است خود آزاری نکنی. من سالهاست که تو را می شناسم و به تو اطمینان می دهم که همان مرد متین و آرام و منطقی سابق هستی. هر انسانی، گاه تحت شرایطی نا خواسته چنین تصمیم هائی می گیرد. تصمیمی غیر پیش بینی، برای رسیدن به آزادی از قیدی که تصور می کند در پهنه مغزش تنیده شده است. تو با مطالبی که همین حالا گفتی، که چکیده احساس و برداشتت است. قضاوت نهائی را در مورد خودت انجام دادی و من گمان می کنم که این آخرین مرحله درگیری ذهنی توست که با اعتراف به خودت آن را گشودی. من حالا در تو احساس رهائی می بینم تا حدی که لزومی نمی بینم حتا با روانپزشک مشورت کنی…”
و پس از چند لحظه سکوت پرسید:
” مادرت در قید حیات است؟ ”
” نه، دوسال پیش در گذشت ”
” بنظر من روز جمعه بسیار آرام و بدون هیجان با دوستانت در مورد مشکلات دست و پاگیر پس از فوت مادرت صحبت کن و قضیه را درز بگیر، و زندگی عادی ات را شروع کن…”
رئیس درست می گفت، کمی خودم را پیدا کرده بودم. و همین پیدا کردن، متوجه ام کرد که با کارولین می توانستم زندگی خوب و جدیدی را آغاز کنم. و او را نیزکه ضربه سختی خورده بود و من با ضربه گیر رفتارم داشتم خنثایش می کردم به زندگی متعارف برگردانم… داشت از تاثر و پشیمانی گریه ام می گرفت.
خیال اینکه، در این فاصله با کس دیگری ازدواج کرده باشد، و از آن بدتر بلائی سر خودش آورده باشد، گیجم کرده بود.
با خدا حافظی گرمی، اتاق رئیس دانشکده را ترک کردم، و خوشحال بودم که مرحله دیگری را برای یافتن کارولین پشت سر گذاشته ام.
چهارشنبه بود، یک چهارشنبه بارانی، اما هوا سرد نبود. دَم داشت، واین همان هوائی بود که همیشه گلوی مرا می گرفت. چقدر دلم می خواست با یک تلفن کارولین را به آبجوئی سرد دعوت می کردم و از مصاحبتش، لذت می بردم. چه خوب دَرکم می کرد و تمامی اشارت هایم را می گرفت. داشت رفیق تنهائی هایم می شد…
بغض داشت زور گرفتگی هوائی را که بارانش هم بند آمده بود زیاد می کرد. نفسم بالا نمی آمد.
نمی دانستم چکار کنم. باید می توانستم خودم را برای جمعه روبراه کنم. باید بتوانم جمعه، عادی، بی هیجان و آرام باشم تا واقعن بتوانم همه مراحل قبل از گام برداشتن برای یافتن کارولین را پشت سر بگذارم. اما میدانستم که سخت آشفته ام. فقط پنجشنبه را داشتم. وقت کمی بود برای باز یافتم.
داشتم می ترسیدم.
نمی خواستم باز به شماتت خودم رجعت کنم. چون اگر راه می دادم، از پا در می آمدم، هر چند حالا هم محکم روی پاهایم نبودم. موجود مسخره ِ مفلوکی شده بودم که به زور می خواستم خودم را به ساحل نجات در گیری های فکری بکشانم، از دریای بسیار متلاطم یاد و خاطره کارولین که هیچ گناهی نداشت و من او را ابراهیم وار به مسلخ کشانده بودم.
من که مدتی است سفارش کرده ام آپارتمان کوچکی برایم پیدا کنند، چرا دنبالش را نمی گیرم، چرا خودم را با این کار مهم مشغول نمی کنم؟ آمدیم همین روز ها یک جورائی ناگهان پیدایش شد. من که هنوز خانه درستی ندارم. اگر فردا دنبالش را بگیرم شاید برای آرامش روز جمعه به دردم بخورد. همین که ببینم دارم مقدمات یافتن او را جور می کنم احساس آرامش می کنم. حتمن فردا می روم سراغ خانه. امشب را چکار کنم؟
تصمیم گرفتم شام بروم به رستوران ” مونتاناس ” رستوران پدر کارولین، جائی که برای اولین بار آنجا دیدمش. در واقع او به سراغم آمد. چه شب پر از خاطره ای. آن شب تا مدت ها گیج بودم و ذهنم تلو تلو می خورد، اما زیبانی سحر انگیز او و بر خورد تنظیم شده اش بالاخره از پا در آورد، و کم کم طناب مهرش را دور گردن احساسم خِفت کرد.
به خانه که رسیدم ساعت سه بعد از ظهر بود. خسته بودم. روی تخت دراز کشیم، دست هایم را زیر سرم گذاشتم و به سقف خیره شدم و بر بال رویاهایم سفری را که از انجامش بیم داشتم آغاز کردم. خوشبختانه خیلی زود خوابم برد.
هوا تاریک بود که از خواب پریدم. این تعویض زمان هم درد سری است، فکرمی کردم باید هشت و نه شب باشد و من از شام و رستوران هم افتاده ام در حالیکه فقط پنج دقیقه از پنج گذشته بود.
خوشحال خودم را جمع و جور کردم. چطور تا حالا به این فکر نکرده بودم که بهترین محل برای پیدا کردن کارولین رستوران پدرش است. انتظار اینکه خودش را ببینم نداشتم ولی می دانستم که حتمن پدرش می داند کارولین کجاست.
می خواستم برای ساعت هفت بعد از ظهر رستوران باشم، تا شاید بتوانم همانجای دنج شب آشنائی را روبراه کنم.
معمولن رستوران از حوالی ساعت هشت شب می رود که شلوغ بشود. دست و دلم نمی رفت به خودم برسم، چرایش را هم می دانستم، اما نمی خواستم خیلی هم ناجور باشم که اعتنائی نبینم.
عین مرغ سر کنده در فضای کوچک اتاق این ور و آن ور می رفتم، بدون اینکه کاری انجام بدهم، ویا حتا بدانم چکار می خواهم بکنم. عکسی هم از او نداشتم تا کمی با هم حرف بزنیم.
چرا آن شب در رستوران گردون که چندین بار عکاس دوره گردی که چه عکس های خوبی هم می گرفت، خواهش کرد که عکسی از ما بگیرد جواب رد دادم. او حرفی نزد، احتمالن حرفی هم نداشت، باز این من بود که راه ندادم.
وقتی به خودم مراجعه می کنم می بینم طفلک کارولین خیلی با خوی ناجور من کنار آمده بود. پس من چرا اینجوری همه چیز را درهم کردم. راست است که گاهی اوقات جن می رود در قالب آدم و ذهنیت و منش را درهم برهم می کند. هرچه بود یک خطا و اشتباه بزرگ بود و بهمین علت قصاص بزرگی هم تلافی گر آن است که دارم می دهم.
داشت دیر می شد ولی فکر های درهم و بر هم رهایم نمی کرد:
اگر بهر دلیل کارولین آنجا بود چی؟ بعید هم نبود، چون پدرش کم کم داشت از کار افتاده می شد و به کمک او نیاز داشت. برخوردم بر چه پایه ای باید باشد؟ برخورد من مهم نبود چون ممکن است که، اصلن نگاهم نکند. در اینصورت با چه حال و روزی به خانه برگردم؟
به خودم اخطار کردم که تمامش کنم. ادامه اش دیوانه ام می کرد.
بهتر دیدم با سر و وضعی متعارف بروم، و حتمن زود تر هم بروم تا فرصت بر خورد با هر مسئله پیش بینی نشده ای را داشته باشم. می دانستم اگر پیدایش کنم می توانم دلش را به دست بیاورم. و با این باور زدم بیرون.
چه تصادفی، هوا درست شبیه همان شب شام بود، البته با یک تفاوت عمده، مگر نه بعضی ها یک روز پول گم می کنند و بعضی دیگر آن را می یابند، من در آن شب خاطره، پیدا کردم، و حالا که تا دینار آخرش را هم از دست داده ام و شده ام پاک باخته، می خواهم تکرارش کنم.
شب اول آشنائی بی خیال و بدون انتظار یافتن، رفتم و به یاری شانس، خوبش را هم یافتم. اما حالا حالت کسی را داشتم که می رود سر مزار دوستی که ناگهان رفته است. ترسیدم تصادف کنم، بارانی که مجددن و با شدت شروع شده بود، امان برف پاک کن اتومبیلم را بریده بود. هر کس را کنار خیابان، زیر درختی، یا در ایستگاه اتوبوسی سر پناه گرفته بود، کارولین می دیدم، که چون مرا تشخیص نمی دهد، دستی بلند نمی کند، و من برای اطمینان آهسته از کنارشان رد می شدم.
اوهام داشت مزید می شد. اگر رئیس دانشکده می دانست که هنوز تا چه حد آشفته ام، حتمن همکاریش را با من، دریغ می کرد.
به هر جان کندنی بود خودم را به محوطه پارکینگ رستوران رساندم. بوی دل انگیز کارولین می آمد. این بو، مثل یک خاطره در یک جای بویائی من لانه دارد و هر وقت که بخواهد و نه من بخواهم، ظهور می کند و در هر حالی که باشم به من آرامش می دهد.
پیرش بسوزد، عشق چه سوراخ سنبه هائی دارد. چیز غریبی است، حتا دردش هم مطبوع است.
چقدر خوب است، وقتی که جائی می روی منتظرت باشند، و با رسیدن، دستی به سویت دراز شود، یا نگاهی و گاه بوسه ای از مهر با بوی خواهندگی به توخوش آمد بگوید. و من غریبانه از همه این ها تهی شده بودم، و اینطور که باشد حتا گام هایت استواری برداشتن و به جلو رفتن را از دست می دهد. اما بوی خوش کارولین یاری لازم را کرد و توانستم خودم را به درون رستوران برسانم.
” چند نفرید؟ ”
با خنده جوابش دادم
” دلم می خواست دو نفر بودیم…”
” بگذار جائی را برایت انتخاب کنم شاید دوستی آمد ”
چه دختر خانم خوش بر خوردی. یعنی آن را به فال نیک بگیرم؟ البته همیشه خانم های متصدی راهنمائی مشتری ها، در این رستوران چنین رفتار گرمی دارند. خوش آمد گوئی شان آدم را حال می آورد.
” ممکن است آن گوشه را به من بدهید؟ ”
و با دست اشاره کردم.
” بله چرا نه، ولی آنجا خیلی تاریک است ”
” می دانم، و احتمالن امشب علاوه بر تاریکی دلگیر هم خواهد بود ”
از نگاهش چیزی دستگیرم نشد. ادامه نداد و راهنمائیم کرد.
قبل از نشستن، تا آنجائی که دیدم اجازه می داد، همه جا را پائیدم. همان که فکر می کردم، کارولینی را ندیدم. بجای پدرش هم که همیشه محل مشخصی بود کس دیگری را دیدم.
” …قبل از شام، دستوری دارید؟ پیش غذا، نوشیدنی و یا…”
” می بخشید آنکه آنجا نشسته، جای آقای اسمیت، اسمش چیست؟ ”
سرش را به آنجائی که اشاره کرده بودم برگرداند
” صاحب اینجاست، هنری Henri صدایش می کنیم ”
با تعجب و بهت زده پرسیدم:
” هِنری؟ اینجا که صاحبش آقای اسمیت بود ”
” چند وقت است که اینجا نیامده اید؟ پس از در گذشت آقای اسمیت ایشان رستوران را خریده اند ”
” عجب!…متشکرم، فعلن برایم آبجو بیاور ”
” …ناراحتتان کردم؟ می بخشید. من مدت کمی است که در این رستوران کار می کنم…”
ادامه ندادم، می خواستم فورن تنها بشوم…چه ضربه ای!
آقای اسمیت، پدر کارولین مرده…کی؟ پس از سقوط ” جان “، فرار من، و درگذشت پدرش چه به سرش آمده است. لعنت برمن که چه موقعی تنهایش گذاشتم. داشتم تعادلم را از دست می دادم.
چرا هرچه در بسوی کارولین است بسته می شود؟ یا بسته شده است و مدتهاست.
بدین ترتیب داشتم، به تعبیر آن ضرب المثل، با چشمان بسته دنبال گربه سیاهی در اتاقی تاریک می گشتم، که در آن اتاق نبود.
آبجو را که آورد، خواهش کردم به آقای ” هِنری ” بگوید اگر اجازه می دهد، می خواهم چند دقیقه ای وقتش را بگیرم.
به شوخی گفت:
” اما هنری آدم خوش اخلاقی نیست. بر خلاف آقای اسمیت، که همکاران قدیمی ام می گویند، خیلی مهربان و خوش خُلق بود…”
برای خودم زمزمه کردم:
” مثل دخترش ”
متوجه شد،
” کارولین را می گوئید؟ ”
تکان خوردم و با کمی عجله و دستپاچه گفتم:
” بله، کارولین،…او را می شناسید؟ او را دیده اید؟ می دانید…”
” نه متاسفانه، نه او را دیده ام و نه می دانم کجاست. اما بچه ها زیاد از او حرف می زنند…”
” خانم ِ ”
” جنیفر! ”
” خانم جنیفر می توانم از شما خواهش کنم که ضمن رساندن پیغامم به آقای هنری، در صورت امکان ترتیب ملاقات مرا با یکی از همکارانت که از زمان آقای اسمیت هنوز اینجا کار می کند بدهید؟ محبتتان را جبران می کنم. ”
***
” گفته بودید، می خواهید من را ببینید. گویا از مشتری های قدیمی رستوران ما هستید. با آقای اسمیت، آشنا بودید؟ ”
” متشکرم ازاینکه زحمت کشیدید. من امیر هستم، دوست کارولین، کارولین اسمیت، دختر آقای اسمیت.
نه، متاسفانه با شخص ایشان آشنا نبودم، و لی درست می گوئید از مشتری های قدیمی رستوران شما هستم.
من بخاطر مشکلات خانوادگی مجبور شدم از اینجا بروم، مدتی نبودم، در این فاصله فرصت نشد با کارولین تماس داشته باشم، حالا که آمده ام می بینم، بسیاری از آنچه را که دنبالشن هستم سرجایش نیست و برای من از همه مهم تر پیدا نکردن کارولین است، هر جا که می روم ردی از او را نمی یابم. می خواستم از شما خواهش کنم کمکم کنید و اگر آدرسی از او دارید در اختیارم بگدارید. ”
” من هم با خانم کارولین اسمیت آشنائی زیادی، در حدی که آدرسی از او داشته باشم ندارم.
اولین بار او را در مراسم تدفین پدرش دیدم. برای معامله این رستوران نیز که تمامن به کارولین رسیده بود، وکیلش کار را تمام کرد. گمان می کنم اینجا نباشد. فکر می کنم رفته اسرالیا، البته مطمئن نیستم. بهتر است از وکیلش پرسو جو کنید. آدرس او را اگر بخواهید در اختیارتان می گذارم. ”
دعوتش کردم به شام، رد کرد:
” متشکرم، کار زیاد دارم، باشد برای وقتی دیگر…”
وقتی جنیفر برای گرفتن سفارش شام آمد، آنجا نبودم. داشتم حضور نامحسوس کارولین را مزمزه می کردم، و شب آشنائی با او در همین رستوران، در رستوران ” مونتاناس ” را که همیشه برایم پاتق دلچسبی بود، مرور می کردم. حضور زیبائی او، و چشمان گیرائی که من دوست داشتم و عطر خواستنی که تمام ” مونتاناس ” را پُرکرده بود، مثل گِرد بادی پرتوان از جا کنده بودم. نه شام می خواستم و نه حضور جنیفر را. احساس شکست و نا امیدی به درونم راه باز کرده بود.
چرا استرالیا؟
اما گفت که مطمئن نیستم.
کاش مطمئن بود، چون در این صورت تکلیفم روشن بود.
حتمن می روم سراغ وکیلش.
” مثل اینکه خیلی هم بد برخورد نبود…”
حضورش را یاد آوری کرد.
” شام برایتان چی بیاورم؟ ”
” شام نمی خورم، برایم آبجوی دیگری بیاورید و صورت حساب را…”
با گذاشتن انعامی قابل توجه برخاستم.
” آن همکارم که کارولین را خوب می شناسد معمولن آخر هفته ها کار می کند. با او صحبت می کنم، یکشنبه آخر وقت به رستوران زنگ بزنید، و بگوئید با ” بیل ” کار دارید. آماده اش می کنم. ”
***
جناب هنری ممنون می شوم شماره تلفن یا آدرس وکیل کارولین را که گفته بودید به من بدهید.
کارتی را که قبلن دَم ِ دستش گذاشته بود به من داد.

تینا دختری از نخلستان – حامد کنانی

بهمن ۱۳۹۰

این داستان نیست، خبر ِ یک واقعه است که حامد کنانی آن را چون داستان نگارش کرده است

تینا دختر ده ساله ای است که هفته پیش یکی از سه کودک نجات یافته از سر نشینان کشتی غرق شده پناهندگان ایرانی و افغانی و عراقی درقبال جزایر جاوه اندونزی بود، او تا همین دیروزها در کنار پدر و مادر و خواهر کوچک و نحیف هشت ساله اش موبینا زندگی می کرد، هم اکنون تینا یتیم و بی کس است اما هنوز که هنوز است به داشتن خانه بزرگ و باغچه قشنگ و مدرسه ی زیبا و اسباب بازی های رنگارنگ و زندگی بهتر در استرالیا فکر می کند، مادرش همه اینها را به او گفته بود.

درست یکماه پیش بود که تینا و خواهرش موبینا بهمراه پدر و مادر برای دیدار و خداحافظی پیش مادر بزرگ رفته بودند، در آن روز تینا توانسته بود مادر بزرگش را قانع کند که دست از ممانعت از سفرشان بر دارد، پیرزن بیچاره با سفر دور آنها مخالف بود، او حق داشت که مخالفت کند، چون بغیر از اهواز هیچ جای دیگری را بر نمی تابید، اما در نهایت تسلیم اصرار و التماس تینا و موبینا شد،او در ابتدا به گریه افتاد و بعد صندوقچه کوچکی را باز کرد و از درون آن چهار حلقه گوشواره ریز قشنگی را در آورد و به گوش تینا و موبینا آویخت.

صحنه ی به زمین نشستن هواپیمایی که آقای حردانی و خانوده اش را از تهران به دبی برده بود همچون نواری در ذهن تینا به نمایش در آمد. آنموقع مادر از زیبایی فرودگاه دبی به وجد آمده بود و رفاه و امکانات زندگی انسانهای مقیم دو ساحل را باهم مقایسه می کرد، خدایا یعنی ما هم نفت و گاز داریم، خدایا یعنی ما هم انسانیم، کی باور کند که مردمان ساحلی که در نظر دیگران به ملخ خور و سیه چرده و پا برهنه معروفند، این چنین متمدن باشند، حال ما مجبور باشیم که از خانه و کاشانه خود بگریزییم و زندگی را در جای دیگر بجوییم و گرنه کیست که از وطن خود بگریزد و دل بدریا زند؟

پدر در تأیید گفته مادر گفت: اگر انگلیس ما رابه رضاخان نمی فروخت، حالا وضعمان صد برابر از اینها بهتر بود، اینها فقط نفت و گاز دارند ولی ما اضافه بر نفت و گاز، تالابهای بسیار زیبا و پنج رودخانه بزرگ آب شیرین و زمین های حاصلخیز و وسیعی داشتیم. نخلستان های ما هم در جهان معروف بودند و نود سال پیش هم شیخ خزعل به ملک التمور* معروف بود، همسایه آمد و همه چیزمان را برباد داد، نه خود از این همه ثروت استفاده کرد و نه ما را بحال خود رها کرد تا همچون دیگران در خانه خود زندگی کنیم، زندگی را هم از ما گرفتند، دیگر چیزی برای ما نگذاشتند.

نود سال گذشت تا ما به این روز سیاه برسیم که در آن با کوله باری از فقر و محرومیت و عرب ستیزی و صدها خاطره خوش و ناخوش، دار و ندارمان را بفروشیم و دلارهایش را دست قاچاقچیان بگذاریم و سوار موج دریاها شویم تا شاید ما را به ساحل نجات برسانند.

کشتی با بار سنگینی که داشت جزایر کوچک را یکی یکی پشت سر می گذاشت و تینا حرکات کاپیتان کشتی را مرتب زیر نظر می گرفت، کاپیتانی که چند ساعت پیش با پدرش و چند پناهنده دیگر درگیر شده بود. دلال ها گفته بودند که کشتی ظرفیت تنها یکصد مسافر را دارد، اما کاپیتان طمعکار حدود دویست و پنجاه انسان نگون بخت را به عرشه کشتی راه داد، یعنی یکصد و پنجاه مسافر بیش از حد مجاز.

پدر به کاپیتان اعتراض کرد و هر دو دست به یقه شدند و کاپیتان هم به او گفت که شما میتونی زن و بچه هایت را برداری و به ساحل برگردی، اما اینرا بدان که من تا هفت سال دیگر به اندونزی بر نخواهم گشت و پدر هم از ناچاری سر جای خود نشست و به گریه افتاد.

موبینا فارغ از همه چیز فقط به اسباب بازی فکر می کرد، او قول خریدن نیتندو دی اس را از مادر گرفت و چشمان سیاه و خسته اش را روی هم گذاشت و به خواب رفت اما تینا چهره نگران و پریشان مادر را می خواند، هرچه کشتی از ساحل دورتر می شد ترس و دلهره از چشمان مادر آشکارتر می شد و تینا ساکت و آرام چشمهایش را به افق دوخت و سعی کرد آرزوهایش را در ساحل مجهولی در آن طرف اقیانوس بجوید، ساحلی که هیچ شباهتی با ساحل آلوده کارون و بوی متعفن فاضلاب های آن نخواهد داشت.

پناهندگان همه نفس های خود را در سینه حبس کرده بودند، هیچ صدایی بجز صدای شکافتن سینه آب دریا و موتورهای فرسوده کشتی شنیده نمی شد، همه به خشکی فکر می کردند، پدر و مادر آرام به همدیگر نگاه می انداختند، و نگاه های همدیگر را می خواندند، انگار که فراغی در پیش رو دارند.

موبینا از خواب پرید و نگاه های ترسناک پدر و مادر را شکاند، از مادر خواست که او را به توالت ببرد و مادر هم دست او را گرفت وبه گوشه کشتی برد، دسشویی در گوشه دیگر کشتی بود، تینا هم سر بر بالین پدر گذاشت تا بخوابد، اما صدای مهیبی در آن تاریکی شب همه چیز را در هم شکست و کشتی دو نیمه و سپس واژگون شد، پدر دخترش را محکم گرفت، سعی کرد به نیمه دیگر کشتی که امیره و موبینا در آن بودند بپرد، اما فاصله مابین دو نیمه شکسته کشتی زیاد و زیادتر می شد، در آن هیاهو آنها همدیگر را صدا می زدند، امیره در حالی که موبینا را محکم در بغل داشت از محمد می خواست که مواظب تینا باشد و دقایقی بعد مادر و دختر هشت ساله اش به همراه نیمی از مسافران کشتی در دل شب ناپدید شدند.

شش ساعت از حادثه گذشت. محمد در حالی که با یکدست دخترش تینا را محکم گرفته بود با دست دیگر به نیم تنه شکسته کشتی آویزان بود، او دیگر نیرویی نداشت، او کم کم داشت تسلیم می شد، می خواست که به امیره و موبینا بپیوندد اما نگاهش که به تینا می افتاد تصمیمش را عوض می کرد، موج خروشان به نوبت به مسافران چسبیده به تنه شکسته کشتی حمله می کرد و آنها را بدرون خود می کشید، آنها هم اکنون چهره مرگ را بچشم خود میدیدند.

جوانی که در کنار محمد و دخترش بود دستان نحیف تینا را کشید و آنها را دور گردن خود گرفت و از دیگران جدا شد، او شنا کنان بطرف قایق ماهیگیری کوچکی رفت که چشمهای تیزش آن را قبل از دیگران دیده بودند.

قایق کوچک فقط دو نفر ماهیگیر داشت آنها از نزدیک شدن به کشتی شکسته و مسافران نگون بختش ترسیده بودند.

اکبر سلامتی جوان ٣۴ کرد ایرانی که تینا را حمل می کرد با انگلیسی شکسته ای که داشت ماهی گیرها را قانع کرد که قصد سوار شدن به قایق کوچک را ندارد و به فکر نجات خود نیست و از آنها خواست که فقط سه کودک زنده مانده را نجات دهند و آنها هم موافقت کردند، اکبر سلامتی که شنا را در یکی از رودخانه های ایلام یاد گرفته بود پس از نجات تینا دو کودک دیگر را به قایق رساند و خود پیش همسفران منکوبش بازگشت تا در کنار آنها بماند.

تینا به ساحل که رسید، مردم بسیاری با او همدردی کردند، او تنها نبود دو کودک دیگر در کنار او بودند و روزنامه نگار روزنامه دیلی تلگراف اندونزی هم به دیدن آنها آمد و از او عکس گرفت، موقعی که این روزنامه نگار از او پرسید که شما از کجا آمدید و چرا؟ تینا بیاد حرف های پدر و مادرش افتاد و گفت: من عربم و از اهواز آمدم و در آنجا عرب ها را می کشند.

سه روز از رسیدن تینا به ساحل گذشت، او چشمانش را دایم به درب دوخته بود، کودک بیچاره تحمل چنین مصیبتی را نداشت، او دیگر از انتظار خسته شده بود و امیدی به دیدن مجدد خانواده خود نداشت، کنار پنجره می نشست و مرتب دست به گوش خود می برد و گوشواره های کوچکش را لمس می کرد، گوشواره ها تنها چیزی بودند که برایش مانده بودند، آنها نخ باریکی بودند که او را به هویتش وصل می کردند، لمس کردن گوشواره ها احساس عجیبی به او می داد، انگار که دستان پر مهر مادر بزرگ را لمس می کرد.

یکی از پناهندگان نجات یافته افغانی در حالی که یک نسخه روزنامه دیلی تلگراف را در دستان خود داشت سراسیمه به اتاق وارد شد و بطرف تینا رفت و روزنامه را جلوی چشم تینا گرفت، پشت سر او عده زیادی هم به اتاق ریختند و منتظر عکس العمل تینا شدند، تینا مات و مبهوت به تصویر پدر می نگریست، پدر با چهره ایی خسته و پر از اندوه عکس قاب شده دخترش را روی سینه گرفته بود.

محمد حردانی پناهنده عرب اهوازی بهمراه دوازده پناهجوی دیگر آخرین نجات یافتگان کشتی واژگون شده بودند، آنها سه روز در دریا مقاومت کردند و با مرگ جنگیدند. او همسر خود خانم امیره سلیمانی و دختر هشت ساله اش موبینا را در این حادثه از دست داد.

عاشقانه – تیرداد

بهمن ۱۳۹۰

کوتاه ِکوتاه

یک دانشجوی مهندسی عاشق سینه چاک دختر همکلاسیش بود. بالاخره یک روزی به خودش جرات داد و به دختر راز دلش رو گفت و از دختره خواستگاری کرد اما دختر خانوم داستان ما عصبانی شد و درخواست پسر رو رد کرد. بعدم پسر رو تهدید کرد که اگر دوباره براش مزاحمت ایجاد کنه، به حراست میگه. روزها ازپی هم گذشت و دختره واسه امتحان از پسر داستان ما یک جزوه قرض گرفت و داخلش نوشت ” من هم تو رو دوست دارم، من رو ببخش اگر اون روز رنجوندمت “اگر منو بخشیدی بیا و باهام صحبت کن و دیگه ترکم نکن. ولی پسر دانشجو هیچوقت دیگه باهاش حرف نزد. چهار سال آزگار کذشت و هر دو فارغ التحصیل شدند. اما پسر دیگه طرف دختره نرفت!!

گویا، پسرهای مهندسی هیچوقت لای کتاب ها و جزوه هاشون رو باز نمیکنند!!!!

دو سروده از- عیدی نعمتی

بهمن ۱۳۹۰

باراباس –
و او مردی بود که به خونریزی وفسق و فجور معروف بود و چون یهود بر منجی و مخلص ما شکایت می نمودند وی در زندان بود وحکام رومیان را عادت این بود که همه ساله در عید فصح زندانی را که جماعت بخواهند آزاد نماید تا این معنی سبب استمالت قلوب رعایا شود. پس یکی از بدبختی این طایفه آن بود که در آن وقت باراباس قاتل را بر مسیح منجی ترجیح داده او را آزاد ومسیح را تسلیم نمودند . قاموس کتاب مقدس

می گوییم :
Merry Christmas
میخی در دست عیسا فرو می رود
ما
باراباس را برگزیدیم
و سال هاست
که در جلجتا باران خون می بارد
و دلال ها
در کلیسا ها و کنیسه  ها
در مساجد
ارزهای معتبر را
رد و بدل می کنند
و شمشیر ها را تیز.
ما
باراباس را برگزیدیم
و مرگ سیال تر ازخیال
خیابان ها را قرق کرده است
در ته مانده ی سالی
که در غبار فرو می رود
۲
در همدلی با نویسنده گان میهن ام وکتاب ها که در دام سانسور گرفتارند
ما
برای کشوی میزها می نویسیم
بیرون
زره پوش ها وسربازان
چهارراه ها راقُرق کرده اند
در آسمان میدان
پرنده ای پر نمی زند
ما
می نویسیم
و به پچپچه ی گرم شورشی
که در نگاه هاست
دل می بندیم
کلمات
از کشوی میزها
بیرون می آیند

باز تاب – محمد پناهی سمنانی

بهمن ۱۳۹۰

نو گل من ! بهار ها از تست
نکهت  لاله‌ زار ها  از تست

در دل من ، اگر چه بزم غم است
خوشترین  یا دگارها   از    تست

زیر خاکستری  که ما ند ه  ز من
تب   و  تاب  شراره ها  از  تست

در دل شهر نیم مرده ی ما
همه ی انتظا ر ها از تست

باز تاب تو ، جلوه‌ های حیا ت
جمله نقش و نگا ر ها از تست

می بجا هست و میگسا ران نیز
تو کجا ئی ؟ خما ر ها از تست

بی تو از هم گر یختند عشا ق
آری  آ ری  مدا رها  از تست

تو به دیوا نگا ن عشق مخند
شور این بیقر ا ر ها از تست

کهنه  شد   اعتبا ر  انسا نی
مایه ی اعتبا ر ها  از تست

به  امیدی  مرا   پنا هی ده
شوق امید وا ر ها ازتست

سفر – شهلا زرلکی

بهمن ۱۳۹۰

روز خوبی ست

شعرم می آید

بلند می شوم

چمدان می بندم

کتابی خوشخوان

مسواک و حوله

لباس زیر و چند قرص آبی

تا شعر بیاید

من باید رفته باشم

آیا تعلل ما باعث مرگتان شد – شمس لنگرودی

بهمن ۱۳۹۰

هفت مرثیه برای غلامرضا بروسان و الهام اسلامی

مرگ به اشاره می‌پرسد کدام است

و ما شگفت‌زده، لال، به چهره‌ی هم نگاه می‌کنیم.

می‌پرسد کدام است.

بر می‌دارد شما را

در سبدی می‌گذارد و

دور می‌شود.

۲

نه کنگره‌ها

نه جایزه‌ها

نه نام شهیدش‌

که دهان تو را شفا می‌بخشید

هیچ‌یک ثمری نبخشید

مرگ آمد

و دانش او تنها

در حد خواندن نام‌تان بود.

۳

شما اکنون

با مرگ سفیدتان تنهایید

نه صدای کودک‌تان را باز می‌شناسد

نه صدای کلیدتان

که در کف ناشناسی می‌گرید

مرگ، اجاره‌بها بود

برای خانه‌ی زندگی

که مدام چکه می‌کرد.

۴

این همه دوستدار هم نباشید

مرگ شما را یک تن می‌بیند

شما را

یک تن می‌برد.

۵

مارمولک کور،

بر پیکر تو می‌نشیند، می‌گوید:

راه‌ها همه ناپدیدند اکنون

جز راه بسته‌ای

که شما روانید.

۶

ای عطر پوست تازه‌ی پرتقال

چگونه از او محرومید

او که خفته به سوی افق می‌رود

و می‌پندارد عطر شما

از خورشید غروب است

که به دره‌ی تاریکش می‌برد.

۷

شبیه درختانی که سقوط می‌کنند

و باد

در حفره‌های سفیدش،

پی بیهودگی می‌چرخد.

اکنون خفته‌ای

و درخت‌های ایستاده بالای سرت

برگ‌های کتاب‌شان را باز می‌کنند، می‌خوانند:

(مرثیه‌ای برای بروسان

که به پهلو غلتیده است)

شادم در این غروب که امروز هم گذشت – اسماعیل خوئی

بهمن ۱۳۹۰

شادم در این غروب که امروز هم گذشت:
زیرا که لحظه لحظه ی روزم به غم گذشت.
هفتادو چند سال جز این گونه روزها،
تا این زمان-منا!-به تو بسیار کم گذشت.
چه جای شادی است که سرشد زمانِ غم؟!
بنگر در این که یکسره عمرِ تو هم گذشت.
چندان سروده ای ، به مجالِ درازِ خویش،
که چامه های پارسی ات از رقم گذشت.
اکنون بسنج تا چه غمی از تو کم کند
آن نغز چامه ها که تو را بر قلم گذشت.
ای انقلابِ سوخته! آه از شعارِ دین:
وقتی که از فرازِ سرت بر علم گذشت.
دل سوزدم به حالِ دلِ مادرم ، وطن:
برمن، وگرنه، نیک و بد و بیش و کم گذشت.
مامِ منا! به جانِ تو، این نیز بگذرد:
چونان که آن چه های دگر لاجرم گذشت.
بادا کاُمید مرده نباشد تو را به دل
زآن سیلِ خون که بر تو، ز سر تا قدم، گذشت.
شادا زمانه ای که ببینند مردم ات
که عصرِ داد آمد و دورِ ستم گذشت.
زودا که سرنگون بشود شیخ را علم:
کز این علم زمانه ی ما در الم گذشت.
وآن گه، نظامِ شرع نماید چو اختری
کز چاله ی سیاه به کامِ عدم گذشت.

شانزدهم فروردین ۱٣۹۰،
بیدرکجای لندن

گمراه – یادگار -پرنده و من – سه شعر از کتاب رود خانه ای که از ماه می گذرد- لیلا فرجامی

بهمن ۱۳۹۰

گمراه

در این دنیا
فولاد را برایِ تنهاییِ شب می سازند
و شب را
برایِ آوازهایِ شمشیر و سپر
بیا عزیزم
بیا بازی را ادامه دهیم
من گمراه می شوم
و تو پیامبر
تا کتابِ مقدس تازه ای
از خون و شیر و عسل
برای این گاوهای تشنه بیاوریم
***

یادگار

فرزندم
سال دو هزار و پنجاه است
تو هنوز به دنیا نیآمده ای
مادرت شاعر مضطربی بود
که در یک تیمارستان حومه ی شهر تا ابد بستری شد
و هر هفته
پدرت که هرگز با او ازدواج نکرد
دسته گل پژمرده ای می آورد
با برچسب بزرگ حراج
روی زرورق هایش
فرزندم
تو هنوز نمی دانی
جنگ چیز خوبی نیست
مثلً وقتی که بچه بودیم و بمبها به خطوط مرزی شهر می رسیدند
پیش از آنکه منفجر شوند
صدایی در گوشهایمان می گفت:
اشهد ان ل اله الله
آن وقت
من هنوز خدای رحمان و رحیم تو را
تا حدودی دوست داشتم.
فرزندم
سال دو هزار و پنجاه است
تو خط اول جبهه نیستی
تو پشت کنکور نمانده ای
تو از مرزها فرار نکرده ای تا پناهنده شوی
تو به شیشه معتاد نگشته ای
تو مهاجری نیستی که زبان دومت را پیش از آنکه یاد بگیری
فراموش کنی
تو مجری خبرهای ماهواره ای نیستی
تو شاخصهای سهام و ارز را نمی دانی
تو هنوز به دنیا نیآمده ای
جای شکرش باقی ست
که یکی از ما
نمی داند
فلسفه چیست
اخلق چیست
امپریالیسم چیست
کمونیسم چیست
و چرا سقط جنین
این همه درد دارد
جای شکرش باقی ست
سال دو هزار و پنجاه است
اداره ی ثبت احوال را تعطیل کرده اند
و تو هرگز اسمی نداشته ای.
پیش از آنکه خاکسترم را تحویلت دهند
یادت باشد
که از مادرت
خوشبخت تر بوده ای
***

پرنده و من

دیروز پرنده ای
در جستجوی تکه ای آسمان
به شیشه خورد
بالهای کوچکش لرزید به میان دستهایم
مادری شدم که از بچه ی مریضش
پرستاری کرد
امروز
پرنده و من
دوستان خوبی شده ایم
پیش از آنکه هر دویمان
پرواز کنیم
یکی به ابرها
و دیگری
به خاک.

ای روشن همیشه‌‌ ای آبی مذاب! – برزین آذرمهر

بهمن ۱۳۹۰

وقتی نسیم در گذر از خواب شاخه هاست
درجنگل گشوده به مهتاب بازوان
صد‌ها ستاره بر تن شب نقش می شود…
وقتی که ماه خفته در آغوش آب هاست
حس سپیده در تن شب پخش می شود…
ای روشن همیشه،‌ای آبی مذاب!
ای بر کبودی تنت،مهمیز‌های باد!
گریان مباش ازگذر ابر‌های کور
غمگین مباش درقفس این شب چو گور
این قصه ی کهن
دانی تو به زمن :
« چون اختران سرد و پراکنده از هم ات
با هم شوند یکی‌
پر گسترد به خانه ی سیمرغ ، آفتاب… »
اکنون ولی به کوره ره قیر گون ما
آنجا که ریزشی ست مداوم ز کوه شب
بر ما
به غم
بخوان!
یک لحظه مان
بخوان!
چه سرشت است
سرنوشت؟
یک لحظه مان بخوان
که
دراین ملک بی‌بهشت
دور زمان،
چه کاشت،
چه برداشت،
چه نهشت؟!…

‌بسیار اختران شب افروز و
شب شکن
اما زهم جدا!

بسیار موج‌های خروشان و

صخره کن
لیکن نه باهمان!
ای روشن همیشه ،‌ای آبی مذآب!

خوان گلمن – ترجمه‌ی محسن عمادی – به انتخاب ِ فریبرز شیرزادی

دی ۱۳۹۰

خوآن گلمن (متولد ١٩٣٠)  شاعر آرژانتینی‌ست که در سال ٢٠٠٧ جایزه‌ی ادبی معتبر سروانتس را از آن خود کرده و تاکنون بیش از بیست مجموعه‌ی شعر منتشر ساخته. او عموما ً در گرامی‌داشتِ لذت و سرخوشی حیات می‌سراید، اما شعرش نشان‌دهنده‌ی مسائل اجتماعی و بازگویی تجربه‌های مصیبت‌بار سیاسی کشورش نیز هست.
*******

با گفتن از آن‌که این زن، دو زن بود

هیچ نگفته‌ام

باید دوازده هزار و سیصد و نود و هفت زن را در زنانگی‌اش داشته باشد

دشوار ‌است که بدانم با کدام‌شان سر و کار دارم

در این کشور زنان

فی‌المثل.

در بستر عشق خفته بودیم و او

طلوع فسفری جلبک بود.

می‌رفتم در آغوش‌اش بگیرم

و سنگاپوری پر از سگ‌های زوزه‌کش می‌شد

به یاد می‌آورم

که پوشیده در گل‌های سرخ آگادیری ظاهر شد

انگار صورتی فلکی بر خاک می‌نشست

برج جنوبی صلیب که بر زمین آمده بود

چون ماه می‌درخشید

با صدای روشن‌اش

این زن.

خورشید در صدای‌اش بود انگار

بر گل‌های سرخ همه‌ی نام‌های‌اش را نوشته بودند

جز یک نام

و وقتی برمی‌گشت

پشت ‌گردنش، برنامه‌ا‌ی اقتصادی بود

با نمایش هزاران تصویر و تراز مردگان در دیکتاتوری نظامی.

هیچ‌کس هنوز نمی‌دانست

که می‌خواهد چه دور

چه دور برود

این زن.

قدری دست‌پاچه بودم

شبی که آرام بر شانه‌هایش ضرب گرفتم

تا ببینم با که بوده‌ام

و شتری را در چشم‌های خالی‌اش دیدم.

گاهی

دسته‌ی نوازندگان شهرم بود

والس‌های دلفریب می‌نواخت

تا شیپور آوازی خارج سرکند

و سازهای دیگر با شیپور فالش بنوازند

که خاطره‌ی این زن

از کوک

خارج بود.

تا مرز جنون می‌توانستی عاشق‌اش باشی

که باعث شوی از میان روزهای رعشه‌ی س.ک.س  ببالد

بگذاری جوجه‌ای برساخته از کاغذ، بال و پر بزند

فرداست که بیدار می‌شود و از نفاشی‌های ملویچ سخن می‌گوید.

خاطره

چون ساعتی خشمگین

به دورش حلقه می‌زند

در ساعت سه عصر

قاطری را به یاد می‌آورد

که شبی در زندگی‌اش، کودکی‌اش را لگد کرده بود

بسیار چیزها بود این زن و دسته‌ی نوازندگان شهر بود

هزاران روح او را بلعیدند

ارواحی که می‌توانست با هزاران زن خویش غذای‌شان دهد

و دسته‌ی نوازندگانی بود

خارج از کوک

که از میان سایه‌های میدانی در شهرم ناپدید می‌شد

من

دوستان من

در شبی چنین

وقتی صورت‌هامان خیس بود

و شاید در حال مرگ بودیم

بر شتر کوچکی پریدم

که در چشم‌های‌اش انتظار می‌کشید

و به سواحل ملول این زن روانه شدم

خاموش

مثل کودکی زیر  بال کرکس‌های حریص

که می‌خورند هر چیزی را

که به آن‌ها می‌دادم

جز خاطره را

خاطره‌ی اوقاتی که چون دسته گلی به هم گرد می‌آمد

یا لطافتی که یک عصر

پرتاب کرد.

از سایت: وازنا

نگاهی بر رمان – “خوشه‌های خشم” – نوشته‌ی جان اشتاین‌بک – اولدوز طوفانی

بهمن ۱۳۹۰

و بهت‌زدگی در نگاه‌ها خوانده می‌شود و درخشش خشم در چشم‌های گرسنگان آغاز می‌شود. خوشه‌های خشم درون روح مردمان آماس می‌کند و می‌رسد و از خوشه‌چینی آینده خبر می‌دهد... ص ۶۲۴٫
جان اشتاین‌بک در سال ۱۹۰۲ در کالیفرنیا به‌دنیا آمد. پدرش خزانه‌دار و مادرش آموزگار بود. پس از تحصیل علوم در دانشگاه استانفورد، در سال ۱۹۲۵ بی‌آنکه دانشنامه‌ای دریافت کرده باشد دانشگاه را رها کرد و به نیویورک رفت. در این شهر خبرنگاری کرد و پس از دو سال به کالیفرنی برگشت. مدتی به عنوان کارگر ساده، متصدی داروخانه، میوه‌چینی و… به کار‌ پرداخت و به همین سبب با مشکلات برزگران و کارگران آشنا شد. پس از آن پاسبانی خانه‌ای را پذیرفت و در این زمان وقت کافی برای خواندن و نوشتن پیدا کرد. زمانی که جهان به‌سرعت به سمت مدرنیسم پیش می‌رفت و ادوات جدید کشاورزی جایگزین بیل و گاو‌آهن می‌شد، او در اندیشه‌ی غم و درد و رنج آنان بود. نخستین اثرش فنجان زرین را در سال ۱۹۲۹ نوشت. نگاه انسان‌دوستانه و دقیق او به جهان پیرامون و چهره‌ی رنج‌کشیده‌ی خودش سبب درخشش او در نوشتن آثاری چون موش‌ها و آدم‌ها و خوشه‌های خشم شد. خوشه‌های خشم او در سال ۱۹۳۹ منتشر شد و جایزه‌ی پولیتزر را از آن خود کرد. اشتاین‌بک به سبب خلق این آثارش جایزه‌ی نوبل سال ۱۹۶۲ را برد. از نوشته‌های دیگر او به چراگاه‌های آسمان، به خدایی ناشناس، تورتیلافلت، دره دراز، ماه پنهانست، دهکده‌ی ازیادرفته، کره اسب کهر، شرق بهشت، مروارید و پنجشنبه‌ی شیرین می‌توان اشاره کرد.
و اما…
داستان از آغاز دوره‌ی جدیدی از تغییر و تحول اقتصادی و به تعبیری از دوره‌ی ماشینیسم در قاره‌ی امریکا شروع می‌شود. زمانی که پای صنعت و توسعه‌ی اقتصادی و به تبع آن نوعی دگرگونی در زندگی مردم و بالاخص برزگران و پیشه‌وران بوجود می‌آید و به نحوی حالت گذاری می‌شود بین سنت و توسعه، خشم خوشه‌های بارور شده شکل می‌گیرد. کشاورزانی که تنها با بیل و کلنگ و گاوآهن آشنایند و با آن خو گرفته‌اند، حال با آمدن تراکتور به مزارعشان ـ که به سبب قرض‌هایی که از بانک گرفته‌اند به مرور زمان گرو بانک شده ـ دچار تحول در نحوه‌ی زندگی و آوارگی از سرزمینشان می‌شوند تا مگر رویاهای دراز و شیرینی که برگه‌های تبلیغاتی گسترده در سرزمینشان برایشان به ارمغان آورده در سرزمینی دیگر حقیقت بخشند. آنها نمی‌دانند که اگر ماشین و صنعت ماشینیسم در دست یک نفر باشد چه وسیله‌ی نیرومند و خطرناکی است. آنها ناهماهنگی‌های صنعت رشد یافته را نمی‌شناسند. تقابل صنعت و سنت:
خانواده‌ای کشور را رها کرده و رفته است. پدر خانواده از بانک پول قرض گرفته است. و اینک بانک زمین را می‌خواهد. بانک هنگامی که زمین‌ها را تملک کی‌کند نام شرکت غیر منقول به خود می‌گیرد و برای زمین‌ها تراکتور می‌خواهد نه خانواده[…] ولی این تراکتور دو کار می‌کند: زمین ما را برمی‌گرداند و ما را بیرون می‌راند. میان این تراکتور و تانک تفاوت زیادی نیست. هر دو مردم را بیرون می‌رانند، وحشت‌زده و مجروح می‌کنند. این چیزی است که باید به آن بیاندیشیم…ص ۲۶۵٫
توم جاد پسر ارشد خانواده‌ای کشاورز است که در پی نزاع، کسی را به ضرب بیل کشته و بعد از سه سال حبس با دادن تعهد به دیدن خانواده اش می‌رود. خانواده‌ای متشکل از پدربزرگ و مادربزرگ، پدر و مادر، سه برادر و دو خواهر که خواهر بزرگش ازدواج کرده است. او در راه با کشیشی به نام کیزی ـ که دیگر کشیش نیست ـ آشنا می‌شود و این آشنایی او را به خانواده و اتفاقات بعد پیوند می‌زند، اما با رسیدن به خانه با حقیقت تلخی روبرو می‌شود. تراکتور و صنعت زندگی اهالی و خانواده را به کل زیر و رو کرده و آنها را آواره‌ی دیاری دیگر. کالیفرنی این رویای تمام نشدنی انسان‌هایی عاجز و درمانده و در جستجوی آسایش و حتی لقمه نانی برای زنده ماندن و تقلا برای حیات.
و اما این گسستگی و این عدم اتحاد است که آنها را آواره کرده:
و بترسید از زمانی که اعتصاب‌ها متوقف شوند در حالی‌که مالکان بزرگ زنده هستند زیرا هر اعتصاب کوچک که درهم بشکند نشانه‌ی آن است که قدمی در شرف برداشتن است. و این را هم شما می‌توانید بدانید. بترسید از زمانی که بشریت از رنج‌بردن، از مردن برای اندیشه‌ای سرباز زند…ص ۲۶۴٫
و همه به یک سو می‌گریزند. به سوی آگهی‌های تبلیغاتی مزارع کالیفرنی. با اندک وسایل آسایش که از بین خاطرات زندگی گزینش کرده‌اند. چوب حراج به اندوخته‌ می‌زنند و با فروش‌شان کامیون یا ماشینی اسقاطی فراهم می‌کنند تا به سمت کشور رویا‌ها بشتابند:
شاهراه ۶۶ راه بزرگ مهاجرت‌هاست[…] ۶۶ راه فراریان است، راه کسانی است که از شن‌ها و زمین‌های خراب شده، غرش تراکتورها، مالکیت‌های بربادرفته، گسترش ملایم بیابان به سوی شمال، توفان‌هایی که در جهت تکزاس زوزه می‌کشند، طغیان‌هایی که زمین را حاصلخیز نمی‌کند و اندک ثروتی را که می‌توان از آن بدست آورد تباه می‌سازد، از همه‌ی اینها می‌گریزند…ص ۲۰۳٫
و مشقت سفر، رویاهای پوچی که با نزدیک شدن به مقصد خود را نمایان می‌کند و آگاهی‌ای که برای اتحاد و انگیزه‌ای که برای منسجم‌شدن شکل می‌گیرد و تشکل‌هایی که زیر لوای یک اردوگاه پخته‌ترشان می‌کند:
مهاجران روی جاده‌های بزرگ پخش می‌شدند و گرسنگی و فلاکت در چشم‌هایشان دیده می‌شد. نه وسیله‌ای داشتند که به‌خاطر آن، دیگران ارجشان بگذارند و نه راهی برای این کار می‌شناختند.چیزی نداشتند جز انبوه خود و نیازمندی‌های خود. وقتی که کاری برای یک‌نفر پیدا می‌شد، ده نفر معرفی می‌شد و ده نفر با سلاح کاهش مزد یکدیگر را می‌زدند.
–          اگه این یارو با سی سنت کار می‌کنه من با بیست و پنج سنت کار می‌کنم.
–          اون با بیست و پنج سنت کار می‌کنه؟ من با بیست سنت حاضرم.
–     صبر کنین… من گشنمه. من با پونزده سنت کار می‌کنم. من برا یه شکم خوراکی کار می‌کنم. اگه بچه‌ها رو می‌دیدین. یه تیکه، بیرون میرن، امانمیتونن بدون. به اونها میوه‌ی از درخت افتاده دادم و حالا شکم‌هاشون باد کرده. منو قبول کنین. مرا برا یه تیکه گوشت کار می‌کنم.ص ۵۰۳٫
و خشم بارور می‌شود…

رود خانه ای که از ماه می گذرد – لیلا فرجامی

بهمن ۱۳۹۰

لیلا فرجامی چهارمین کتاب شعرش را با نام
رود خانه ای که از ماه می گذرد چنین تقدیم کرده است

این کتاب را تقدیم می کنم به آنهایی که شعرهایم را دوست داشته اند

به آنهایی که با من همراه بوده اند

به همسرم

و به همه ی آنهایی که دوستشان دارم

و به همه ی آن چیزهایی از زندگی که عشق می ورزم و بدون آنها

هرگز نمی توانستم باشم و بنویسم

سنگ، درخت، ماه، کلاغ

و خیلی چیزهای دیگر

به زمان که نمی شناسمش

و به آنهایی که با ضربه ی تبرهایشان ریشه هایم را عمیق تر کرده اند
و تنه ام را
تنومند تر
و معشوقِ شعر را
جدایی ناپذیرتر

این کتاب در کتابخانه ی گذرگاه فرار داده شده است و در همبن شماره  نیز با نمونه هائی از شعر هایش آشنا می شوید

حدیث نفس – نوشته ی حسن کامشاد – رضا اغنمی

بهمن ۱۳۹۰

اخیرا توسط دوستی کتابی به دستم رسید بسیار گیرا وخواندنی، طوری که تا برگ پایانی نتوانستم کتاب را از خود دورکنم. با شوق و لذت خواندم وپاره ای از یادها را با مروری دوسه باره. تا رسیدم به برگ ۳۰۸ پایان روایت ها . بگویم که قبلا با نام نویسنده ازطریق ترجمه هایش آشنا بودم و به ویژه با ترجمۀ (تاریخ بی خردی) اثر کم نظیر باربارا تاکمن، و درگذشته های نزدیک ( قبله عالم) راخوانده بودم اثر پژوهشی عباس امانت را. اما حدیث نفس از جنس دیگری ست. ناب است و دلنشین. با همۀ رنگ بوهای بومی، از اصفهان – زادگاه نویسنده – گرفته تا اروپا وگشت و گذاری در سایر نقاط جهان، هرجا که هستی بوی وطن را با حدیث نفس ش دررگهایت تزریق میکند و درجانت میپراکند. جدی و شوخی با زبان نرم و لطیف خاطرات طفولیت را میگوید و از ختنه سوران ش و شیطنت های بچگی، از محلۀ گود لُرها که درآنجا چشم به دنیا گشود و خواننده را با خود میگرداند و میچرخاند در دنیای شیرین کودکی. دنیای واقعیت و خیال با همۀ زشت و زیبائی های هستی. زندگی را روایت میکند. رود همیشه جاری هستی را همان گونه که دیگران نیز شاهدش بوده اند و از سر گذرانده اند. غم و شادی را یک کاسه میکند. درمیمانی. در التهاب گریه و خنده وسرانجام غم فراموش ت میشود ودرسکوت، گلخنده ها شکفته میشود. میخندی . درهمان حال که با میل شدید، تند تند ۱۲۹ قصه وحکایت را پشت سرمیگذاری، با آدم های تازه آشنا میشوی. آشنایت میکند. از زبان حدیث نفس، به روایت از رجال سرشناش تا بستگان شاه حرف و حدیث تازه میشنوی. با مطالعه درنوسانی. به قول معروف این رو وآن رو میشوی. میخندی و میگریی. اما بار عاطفی روایت ها آن چنان صمیمانه و پاکیزه است که توانائی و قدرتش، توازن غم و اندوه را حفظ میکند. کم رنگی یا بی اثری غم و اندوه را زمانی درمییابی که شادی وخنده در روایت ها با تجربه های زندگی برجسته میشود و میکشاند تا آخرین برگ کتاب. نقش راوی در روایت ها با قدرت کلام جان گرفته درتشنگی چشم و روان حرکت میکند و پیش میرود. اندوهِ روایت ها نیز با نوعی شیطنت جاری درقالب طنز، سنجیده و ظریف، روح و روان زمانه را با زبان نقدواره توضیح میدهد. تأمل من بیشتر برجسته کردن این قبیل مؤلفه هاست.
نویسنده شوخ طبع حدیث نفس درکلاس ششم دبیرستان صارمیه اصفهان با شاهرخ مسکوب همکلاس میشود. و پس از قبولی درکنکور دانشکدۀ حقوق در دانشگاه تهران باهم عازم پایتخت میشوند تا سرگرم تحصیل شوند. اما دراین میان پیدا کردن اتاق و راه انداختن وسایل خواب و خورد و خوراک نیز مطرح میشود. شاهکار آشپزی آن دو جوان نیز شنیدنی است که از شاهرخ مسکوب نقل میکند: ” یک شب آبگوشت پختم تا ساعت دو توی آشپزخانه بودم، آخرش حوصله ام سررفت. برداشتم آوردم توی اطاق؛ هیچ چیزی را نتوانستیم بخوریم، نپخته بود و گرسنه خوابیدیم. …” ص ۷۱
خاطره ای ازگنگرۀ نویسندگان ایران، زمانی که درکوی دانشگاه درامیرآباد ساکن بودند نقل میکند.”بسیار خوش میگذشت. کمتر درس می خواندیم و بیشتر بحث و جدل سیاسی میکردیم. … … در تیرماه ۱۳۲۵ بود. من و شاهرخ که بفهمی نفهمی سودای نویسندگی درسر میپروردیم به کمک سیدعلی شایگان، استاد حقوق مدنی دانشکده مان، که نایب رئیس کنگره بود درنشست نامداران شعر و ادب شرکت کردیم. درجایگاه هیئت رئیسه، صادق هدایت سایه وار درگوشه ای کز کرده بود، معلوم بود خود را نخود این آش نمیداند. … … سخنرانی خانلری و طبری نقطۀ اوج کنگره بود … برای ما دیدن قیافۀ کسانی چون دهخدا، بهار، نیما یوشیج، هدایت و دیگران، بیش ازاین مباحث هیجان انگیز بود.”ص ۷۵
در«لاسیدن با حزب توده» میگوید ” سال های دانشکده حقوق بیشتر به لاسیدن با حزب توده گذشت. ساده دل و تهی ذهن بودیم وگزافه گوئی های حزب هوش از سرمان ربوده بود.”
مرگ برادر بعد از فوت مادر، از مقوله های دردناکی ست که غم ازدست رفتن عزیزان را دردل نویسنده مینشاند . درتلاش معاش وارد شرکت نفت میشود و به آبادان میرود. درآبادان با مشاهدۀ ناهنجاری ها “تشکیلات شرکت نفت همه با فکر، فکر استعماری و استثماری پایه گذاری شده بود. ولی ازلحاظ سامان و سازمان اداری بسیار کارآمد و آموزنده بود … تفکیک نژادی (apartheid) همه جا مستقر بود. … … تفاوت محوطۀ شرکت نفت با بقیۀ شهر باور کردنی نبود … انگار ازبیابانی بی آب و علف پا میگذاشتی توی باغی سرسبز. درآبادان گاه ازآسمان ملخ میبارید. … کودکان عرب درخت ها را میتکاندند، پیاده روها را میروبیدند … صید خود را درکیسه وگونی میبردند ملخ ها را بو میدادند، نمک میپاشیدند و میخوردند.” ص ۸۸

درکنار شرح مسائل خصوصی، روایت وقایع جاری کشور، کاری ست که نویسنده با دقت دنبال میکند. ازآنچه دراطرافش میگذرد لحظه ای غافل نیست. حوادث مهم پایانی سال را این گونه خلاصه کرده است:
“درروزهای پایانی سال ۱۳۲۹ طرح ملی شدن صنعت نفت به تصویب مجلس رسید، و سال ۱۳۳۰ با هیجان و شیون و غوغا آغاز شد. شرکت نفت ایران و انگلیس به قصد تفرقه افکنی و اختلال، حقوق ومزایای کارگران را معوق گذاشت، کارگران درآبادان به اعتصاب دست زدند، در زد وخورد نیروهای نظامی با کارگران اعتصابی عده ای دانشجو و کارگر ایرانی وچند تن انگلیسی کشته شدند. صادق هدایت درپاریس خودکشی کرد. یک هفته بعد ملک الشعرای بهار در تهران درگذشت.» صص ۹۵- ۹۴
دربگیر و ببند سران حزب توده توسط پلیس، پذیرش نویسنده از طرف مؤسسه فولبرایت، به دستش میرسد.
شاهرخ مسکوب که درجریان کارهای اوست مینویسد: ” دراین گیر و دار آقا میخواهند بروند امریکا چه غلطی بکنند؟ میخواهی انگلیسی باد بگیری یا عیش و نوش کنی؟ … … از بیقیدی و بیخیالی [خودم] مدتی گریستم، نامه بعدی شاهرخ همراه کتابی انگلیسی بود اثر هاواردفاست نوشته بود به جای رفتن به ینگه دنیا بنشین واین کتاب را ترجمه کن، بیشتر انگلیسی یاد میگیری. این کاررا کردم و چنین شد که بنده شدم مترجم!” ص ۹۶
شاد باد روانِ شاهرخ که با احساس پاک وصفای انسانی، وظیفۀ دوستی بجا آورده.
نویسنده، فضای سیاسی و حس واندیشۀ جاری آن سال ها را، به درستی روایت میکند. این یک واقعیت بود که مردم از کشتارودستگیریها نگران بودند. همدلی و همدردی با مردم، بیشتر بین تحصیل کرده ها حاکم بود. احساس عموم، بیخبراز وقایع پشت صحنه، درهمدلی با ستمدیدگان حیرت آوربود.
درداستان «ذبیح بهروز» روایت خواندنی دارد از شیرین کاری وشیطنت های ذبیح. ادوارد براون که دریکی ازسفرهای خود به ایران با او آشنا میشود “شیفتۀ هوشمندی و معلومات وسیه او دربارۀ ادبیات فارسی شد.” بهروزرا به معاونت خود برگزید. “بهروز پذیرفت و به کمبیریج رفت.” انجمن ایرانِ لندن برای سخنرانی ازبراون دعوت میکند. براون ازدستیارش میخواهد چند شاه غزل حافظ را گل چین کرده به او بدهد. “رگ شیطنت بهروز گل کرد، سه چهار غزل ازسروده های خودرا دراختیار او نهاد. روز سخنرانی … براون دادسخن داد، آن گاه باد درگلو انداخت و سروده های لسان الغیب را با اهن و تلپ به فارسی خواند. غزل ها به گوش ایرانی ها نا آشنا آمد و متعجب به یکدیگر نگریستند …” ص۱۵۲ و باقی قضایا
هنگام مطالعۀ حدیث نفس ، “جنگ زمان شماره ۳ ” که در نروژ  منتشر میشود به دستم رسید که درآن مقاله ایست به قلم آقای علی حصوری تحت عنوان “ذبیح بهروز، مرد چند چهره” درآنجا نیز به همین موضوع اشاره شده و اصل غزل را نقل کرده است :
چون سمع کنی صحبت اهل دل را / چون فهم نمیکنی مگو هست خطا
بر دنیی و عقبی نشود رأسم کج / به به که فتنه هاست اندر سرما
درمعبد گبران بکنندم تعظیم / چون نار نمیر باشد اندر دل ما …
کامشاد، زمانی که درکمبیریج بوده، روزی جواهر لعل نهرو نخست وزیرهند برای بازدید به آن جا میرود. سینک که ازشاگردان نویسنده وازمنسوبین جواهرلعل نهروست، نویسنده را به ایشان معرفی میکند.« سینک مرا به او معرفی کرد. سخن از اوضاع ایران بعدازکودتای ۲۸ مرداد پیش آمد. خواستم خود شیرینی کنم، گفتم “اگرما هم درایران شخصیتی چون شما می داشتیم …” مهلتم نداد جمله ام را تمام کنم، با تغیُر گفت “شما مصدق داشتید با او چه کردید؟” سرخ شدم، شرمگین سر به زیر انداختم. این مهمترین برخورد من با یک شخصیت بین المللی بود.» ص ۱۵۶
کشف مترجم واقعی کتاب حاجی بابا اصفهانی، را باید ازکارهای ارزشمند نویسنده، دردوران تدریس درکمبریج به حساب آورد. بنا به روایت نویسنده، در “کتابخانۀ دانشگاه کمبریج هنگام کند وکاو دراوراق بجامانده” متوجه میشود که “شیخ احمد روحی نامه ای به پروفسور ادوارد براون درسال ۱۸۹۲(۱۳۴۰ق) نوشته که درآن با صراحت میگفت میرزاحبیب اصفهانی کتاب حاجی بابای موریه را ازلغت فرانسوی به فارسی ترجمه کرده است.” ص ۱۵۷
معرفی «ایلیا گرشویچ»، استاد دررشتۀ زبان های کهن ایرانی که از نام آوران زمانه بود، کار بسیار با ارزشی ست که نویسنده با روایتِ دوخاطره “هردو ناگوار” از این مرد دانشمندِ عاشق فرهنگ ایران یاد کرده است.
درعزیمت به ایران با دوستش در گمرک یوگوسلاوی دوسرباز مأمور، جیب هردو مسافررا خالی میکنند. تا به بلغارستان میرسند. و ماجرارا با مأمورین بلغاری درمیان میگذارند. با کمک آنها شب در”گراندهتل بالکان خوابیدیم، بامداد صبحانه مفصلی به رایگان خوردیم و با تمجید و سپاسی بیکران به سوی مرزترکیه راه افتادیم.” ص ۱۸۹
از «نعلبند مکانیک» چیزی نمیگویم. باید خوانندگان کتاب، داستان آن را بخوانند وبا چشم پوشی از رفتار وآزار بچه های پا برهنه، ازروایت های شیرین اوستای نعلبند و رفتار ایرانی ترک زبان، فراوان بخندند.
درمیان سالی، اشاره به گوشه هائی از وقایع کشور، با زبانی ساده و شیرین، شیطنت وطنز، شوخی وجدی ادامه دارد. در «سرگردانی» ، سفره دل را پهن میکند. گذرا، دردها را یادآورمیشود “کشورسالهای مصیبت بار و پر ماجرائی را پشت سرگذاشته بود. بازداشت سران جبهۀ ملی … محاکمه مصدق و دستیارانش، محکومیت او و تبعیدش به احمدآباد، کشف شبکه های حزب توده … تیرباران افسران ومرتضی کیوان، که [نظامی نبود]، ونیز شماری از رهبران فدائیان اسلام و حسین فاطمی وزیرخارجۀ دولت مصدق، تصویب و اجرای قرارداد ننگین کنسرسیوم و … … اردوگاه امیرآباد زمان دانشجوئی ما بااحداث بناهای جدید، به راستی به صورت کوی درآمده بود. فرودگاه نوبنیاد مهرآباد به تازگی گشوده بود. بیش تر اهالی پایتخت اینک آب لوله کشی میآشامیدند. بخش خصوصی یک فرستندۀ تلویزیون به راه انداخته بود …» ص ۲۰۰
کامشاد، نیک و بد زمانه را با دیدِ باز دیده و با رعایت انصاف روایت کرده ، هردو روی سکه را به همان شکل که بوده به مخاطبین منتقل میکند. با داشتن رسوباتی رنگباخته از نخستین افکار توده ای ش، یادمانده های خود را آلوده نکرده. دردام تعصب های مرسوم نیفتاده. بیرحمی تاریخ را میشناسد. خارج ازتوانِ خود سخن نمیگوید. حرمتِ سلامتِ نفس را به درستی حفظ کرده است.
در «سفر اصفهان» ، درعید نوروزبا کولارد، رئیس روابط عمومی کنسرسیوم نفت، کولارد آنقدرغر میزند و به رانندگی او و جاده های خاکی اعتراض میکند که دستپاچه شده راه را گم کرده عوض اصفهان سر از کاشان در میآورند! به نظرم یکی از بهترین خاطرات این دفتر است .
در «زناشوئی» عکس زیبائی ست سه نفره. و زنده یاد شاهرخ مسکوب درسمت چپ عروس خانم. شاهرخ سرریز از شادی و شادمانی. گلخنده ها وجودش را پرکرده است. و درهمان مجلس عروسی ست که نویسنده، حاج آقا فیض را، همان که در ص ۱۱۱ داستانش روایت شده ، ملاقات میکند.
در کمبریج از مجلس بزرگداشت تقی زاده به نیکی یاد میکند. و احترام ارباب فرهنگ و هنر به اهل فضل را خاطرنشان میسازد. تقی زاده هشتاد وچهارساله درآن مجلس حضوردارد. «کتابی هم به این مناسبت به چاپ رسیده بود. فهرست نویسندگان ایرانی وخارجی سلسله مقالات این کتاب (پای ملخ) نشانگر شهرت و حیثیت بین المللی تقی زاده است.» نویسنده با ذکر نویسندگان مقالات کتاب فوق یاد آورمیشود که سِرهرولد بیلی به هفت زبان پهلوی، پارتی، زروانی، ختنی، مانوی، اوستائی و سانسکریت به تقی زاده درود گفت و فضائل وخدمات اورا ستود و تقی زاده هم به هفت زبان فارسی، ترکی، عربی، انگلیسی، آلمانی ، فرانسه و ایتالیائی به او پاسخ داد.» اطلاعات جالبی که نویسنده کتاب، از وسعت دانش برخی از دانشمندان میدهد شگفت آوراست. میگوید: « … هرولد بیلی … بیش از پنجاه زبان می دانست و ادبیات چینی، تبتی، ترکی، ارمنی، گرجی و دیگر گویش های قفقازی را به زبان اصلی میخواند.» ص ۲۳۳
نویسنده به زمان تصدی دراداره روابط عمومی کنسرسیوم، امور فرهنگی و هنری را مورد توجه قرار میدهد. و در نتیجه باجمع آوری آثار نقاشان کتابی منتشرمیشود. درکنار آن مجموعه ای از آثار خطاطان و خوشنویسان در ۱۳۴۳ به چاپ میرسد.
در «شاعران نوپرداز» نویسنده فضای فرهنگی – هنری آن سال ها را میگشاید. اشارۀ ظریفی دارد درسنجش نگرش های اجتماعی دو هنرمند معاصر – شاملو و سهراب سپهری – شاملو گفته “شعرباید شیپورباشد نه لالائی” و سهراب برخلاف آن ” به سراغ من اگر میآیید / نرم و آهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد/ چینی نازک تنهایی من.” ص۲۴۹
مطالعۀ «شاعران نوپرداز»، من را به گذشته ها برد و خاطره خوش روزگاران سپری شده را زنده کرد. سالهائی که در شیراز بودم. هرهفته چند نشست درمحله های پراکندۀ شهر شب شعر و داستان و تئاتر و نمایشگاه های تجسمی و تنها به بهانۀ “نمایش هنر” دایر بود. سالهای رونق اقتصادی و گسترش دانشگاه ها، زمینه مساعدی برای فعالیت های فرهنگی وهنری فراهم آورده بود. در بیشتر شهرهای دانشگاهی و غیردانشگاهی، این قبیل نشست ها، سرگرمی جوان ها شده بود. علاقمندی جوانان و تشویق فرهنگیان و استادان، راه های تازه و سالم را برای نشو و نمای اندیشۀ جوانان هموار میکرد. بحث های آزاد و تبادل فکر دربارۀ شعر، فلسفه، ادبیات وتئائر، درپرورش اندیشه های کنجکاوِ نواندیشانِ تشنه، که با ولع خاص میخواستند درافق های تازه با نوآوری های جهان آشنا شوند درحال رشد بود. بدون اغراق، آن دو دهه دوران طلائی هنر و ادبیات و انتشارات درتاریخ کشور بود. جشن های سالانه که با نام «جشن هنر شیراز»، با حضور هنرمندان جهانی درشیراز برگزار میشد، در معرفی فرهنگ وهنرایران و آشنائی مردم با دیگر هنرمندان، وتأثیر مثبت نقش هنر در بیداری مردم، چنان مؤثرافتاد که جیغ و داد سنتگرایان و پرده دارانِ جهل و طاعت و بندگی بلند شد و فریاد وا اسلاما به آسمان رفت.
در«بخت و کتاب» روایت جالب و خواندنی دارد. رسالۀ دکترای نویسنده دربارۀ نثرجدید فارسی ست که … « درخارج ازهمان ابتدا با استقبال شایان رو به رو شد و در پنجاه سال گذشته پیوسته جزو کتابهای درسی دانشگاه های انگلستان و امریکا بوده است، اما درایران، برعکس، نصیبی جزناکامی نداشته است.» ص ۲۶۴٫ تا اینکه روزی وسیلۀ دکتر رضا براهنی خبردار میشود که کتابفروشی کندی درخیابان نادری کتاب اورا با نام دیگری به فروش میرساند. به اتفاق به کتابفروشی میروند. ” پیرمردی که درگوشۀ مغازه نشسته بود … با نوعی تفاخر گفت ما این کتاب را خودمان دادیم اینجا افست کردند، وبر کورن هم اسم ساختگی است. پانصد نسخه هم این جا درزیرزمین داریم. …”
شکایت به دستگاه عدالت به جایی نمیرسد. تا بالاخره با ترجمه تازه ای از طرف نویسنده، کتاب توسط نشرنی در۱۳۸۴ منتشر و بااستقبال رو به رو میشود.
انگار این شیوۀ سرقت را برخی ناشران وطنی، حق موروثی خود میپندارند. داخل و خارج کشورهم فرقی برایشان ندارد. ربطی هم ندارد که یهودی باشد مانند همان کتابفروشی کندی یا مسلمانان چپ نما وظاهرآً چپ اندیش! درشهر اسن و استکهلم که کتاب «و انسان خدا را آفرید» اثر زنده یاد اکبر بهرامی را درهزاران نسخه چاپ کردند و فروختند و هنوزهم این سرقت بیشرمانه را ادامه میدهند.
دربرگ هائی چند ازاین دفتر پربار از نیکی و فرزانگی شاهرخ مسکوب یادشده که حرمت انسانی نویسنده را یادآور میشود. یادش گرامی باد. همچنین از دوستانی که در اکثر موارد حامی و رهگشای نویسنده بوده اند با احترام نام برده شده. از ابراهیم گلستان، محمدعلی موحد، تورخان گنجه ای، حمید نطقی، بهمن فرسی، رضا براهنی و خیلی های دیگر.
کامشاد، دراین کتاب زیبا و شیرین، ساعت های خوش وناخوش زندگی خود را با خوانندگان درمیان میگذارد. با نمایش تابلویی تحسین انگیز، اما بسیارحسرتبار، از روزگاران گذشته، اوضاع ایرانِ درحال تحول را با همۀ فراز و نشیب هایش توضیح میدهد. آدم ها و رجال سرشناس و تنی چند ازدرباریان را وارد صحنه میکند و از یاد ها میگوید و خواننده را با خود در وطن میچرخاند و میخنداند و حسرت به دل در کویر غربت و تبعید اجباری رها میکند.
ایراد بزرگ کتاب این است که درخارج نمیشود تهیه کرد. نیست. پیدا نمیشود. واگر همت دوست فرهیخته ام ناصرمجد نبود، من نیز از مطالعۀ حدیث نفس محروم مانده بودم. در لندن به این گل و گشادی یک کتابفروش بیش نمانده، آن هم انگارطرف حسابی درایران ندارد که برایش کتاب بفرستد!
و سرانجام درسرو صدای غم و شادی روایت های کتاب که درکاسۀ سرم پبچیده دفتررا می بندم.
با آرزوی موفقیت برای نویسندۀ حدیث نفس.
——————————-
ناشر-  نشر نی
در
۳۲۸ صفحه

وای بر ما- صفیه ناظر زاده

بهمن ۱۳۹۰

داستانی به نام ” باران خون ” از استاد جمال میر صادقی خواندم و از دو جهت مایوس و نا امید شدم.داستانی بسیار معمولی که اگر نوشته ایشان نبود ” داستان ” نمی نامیدمش، با نثری ابتدائی،  و در نتیجه نا زیبا و بدون کشش و عاری از هر گونه انگیزه ای که هر بچه آخوند تازه کاری به مراتب آن را گیرا تر و شنیدنی تر بیان می کند.
من نمی دانم چرا آنگاه که از هر لحا ظ آمادگی نداریم، برا ی نوشتن این همه به خودمان فشار می آوریم و با انتخاب چنین سوژه های پیش پا افتاده ای که از جنس روضه خوانی است، داستان سرهم بندی می کنیم. و تیشه به ریشه شهرت و پشتوانه سترگی که داریم می زنیم، و انتظار هوا دارانمان را به یاس می کشانیم.
گمان می کنم،اگر یکبار دیگر خودشان این داستان را بخوانند بی تردید دستور حذف آن را از سایت منتشر کننده اش صادر خواهند کرد.
گویا ایشان مدرس کلاس داستان نویسی هم هستند. من نمی دانم شاگردان کلاسش چه فکر خواهند کرد.
شنیده ام که چندین کتاب ایشان در کمند ارشاد اسیر است، شاید با نوشتن چنین مطالبی خواسته اند دلجوئی کرده باشند، بی خبر از اینکه ممیزین ارشاد خودشان هر گز اعتقاد به ظهور چنین ناجی ی ندارند.

«می‌آید، می‌آید.»
به دریا نگاه می‌کند‌:
«از این‌سو می‌آید.»
بر می‌گردد رو به جنگل:
«یا از این‌سو.»

«جهان از آمدنش روشن می‌شود. بلاها و آفت‌ها از جهان رخت می‌بندند. بیمارها شفا می‌یابند. آرزوها برآورده می‌شوند. انسان رستگار می‌شود.»

بنظر می رسد که این توصیف شمایل خود نویسنده است تا آن ها که باید بدانند، بدانند که نویسند دارد از ارادت خودش می گوید

مردی است میانسال، کوچک‌جثه، با چشم‌های آتشین و پیشانی بلند؛ دست‌هایش رو به دریا و جنگل اشاره دارد.
«ندایش را می‌شنوید؟ “

” نشانه‌‌های ظهورش را می‌بیند؟»
نثر به اندازه کافی وارفته و بی بن و پی هست چنین به موهومات هم قلاب انداخته است

سر به آسمان بلند می‌کند:

«آن گاه آسمان روشن می‌شود چون شعله‌ای در ظلمات، ستاره‌ها نور افشان می‌شوند و زمین چراغان.»

وقتی فریاد مردم از دست روشنفکرانی خود باخته و تسلیم، به آسمان است، استاد میرصادقی می شود شاهد از غیب و آب پاکی می ریزد روی دست منتظران.
این هم نمونه ای از نثر آسیب دیده ی این نوشته:

«آیا دریا، آیا جنگل به ظهور رهانده شتاب‌ده، رهانده، انتظار ما را برآور، به ما آرامش و رهایی ده.»

ما که با رخداد های گوناگون،  هر روزه نا امید تر می شویم کاش می توانستیم در خواب ” آرش ” ی  جستجو کنیم

نگاهی به کتاب : روایت خاطرات اردشیر زاهد ” فرزند طوفان ” – محمود صفریان

بهمن ۱۳۹۰

بزرگواری با عنوان ” جستجوی کتاب اردشیر زاهدی، ” مرا بیاد نقدی که سالها پیش بر خاطرات او نوشته بودم و در سایت ” اخبار روز با این لینک آمده است
انداخت.
به ایشان چنین پاسخ دادم.
” شما هم حوصله و وقتش را داشتید آن را بخوانید ) در گذرگاه بهمن ماه نیز هم خواهد آمد
.

بزرگوار سلام
این کتاب رادر کتابخانه گذرگاه نداریم
گویا چندین کتاب در مورد اردشیر زاهدی منتشرشده است
من کتاب

روایت خاطرات
اردشیر زاهدی
فرزند طوفان
تالیف
منصوره پیرنیا
به ویر استاری داریوش پیرنیا را
دیده، خواند، و نقد کرده ام
این نقد در تاریخ ۲۰   شهریور ۱۳۸۵ – ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۶
در سایت اخبار روز آمده است با این لینک

http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=5536
————————————————————————

متن نقد

نگاهی به کتاب : روایت خاطرات اردشیر زاهدی

محمود صفریان

این کتاب از حلاوت و جذابیت یک کتاب خاطرات بی بهره است. چرا؟ چون، وقتی خودت خاطراتت را می نویسی کلامت زیباتر خواهد بود (بخاطر اینکه به حقیقت نزدیک تر می شود)، در نتیجه کتاب کشش و شیرینی صداقت را همراه خواهد داشت. خودت که می نویسی دیگر” فرزند توفان ” نخواهی بود. (مگر خیلی از خود راضی باشی) …
اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
دوشنبه ۲۰ شهریور ۱٣٨۵ – ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۶

نام کتاب :
روایت خاطرات اردشیر زاهدی…….فرزند توفان
تالیف: منصوره پیرنیا
ویراستار: داریوش پیرنیا
ناشر: انتشارات مهر ایران. مریلند – آمریکا
با قیمت سنگینِ ِ ۷۰ دلار …چبزی حدود ۷۰۰۰۰۰ ریال .
با جلدی مقوائی، براق، کلفت و مرغوب و کاغذ بسیار اعلا .
حروف چاپی ریز ( که خواندن را دشوار می کند)
جلد اول. شمارگان ندارد .

این کتاب از حلاوت و جذابیت یک کتاب خاطرات بی بهره است. چرا؟ چون، وقتی خودت خاطراتت را می نویسی کلامت زیبا تر خواهد بود ( بخاطر اینکه به حقیقت نزدیک تر می شود )، در نتیجه کتاب کشش و شیرینی صداقت را همراه خواهد داشت. خودت که می نویسی دیگر” فرزند توفان” نخواهی بود. ( مگر خیلی از خود راضی باشی) ولی میرزا بنویس که این کار را برایت انجام می دهد ( بهمان گونه که در مورد این کتاب اجرا شده است )، کم می آورد، چون می خواهد ملاحظه کاری کند و در فکر جایگاه ویژه ای برایت باشد، به واقع سایه سنگینت در هر سطری که می نویسد حضوری ملموس دارد .
و در مورد این کتاب، تکیه بر خانواده و پیشنه راوی ( پیر نیا ) نیز مزید شده است .
خاطرات و یا روایت آن، باید عاری از تعارف و مبالغه باشد، و می بایستی بخصوص از زوایای ناشناخته دوران و عصر نویسنده و حول رخداد های زمان او گفتگو کند. آن هم در صورتی که ارزش و اهمیت و کشش واگو کردن داشته باشد، و این میسر نیست مگر قلم دست راوی نباشد. آن هم راوی که در سایه طرف و زیر مهمیز او باشد. در حقیقت این کتاب نه خاطرات است و نه حتا روایتی صادقانه و به دور از سنگینی طرفِ مورد روایت .

این کتاب در حقیقت پردازش تعریف گونه ای ست از بزرگنمائی بنچاق فامیلی. و سخن از اشرافیت اردشیر زاهدی است ، و حتا یک مورد که به این موقعیت پشت شده باشد و رفته باشد به دامن خیزآب ها، تا فرزند آن بشود، دیده نمی شود .
آن که خاطراتش را می نویسد، قبل از هر چیز باید صداقت نگار باشد، در کتاب خاطرات، نمی توان و نبایست از شخصیت خود تمجید کرد وخود را فرزند طوفان خواند، و نبایستی، ” اکر راوی دارد این کار را برایت انجام می دهد ” اجازه چنین لفاظی به او داده شود، هر چند بخواهد در سایه آن از وابستگی فامیلی در جهت ” خود ” نمائی بهره بگیرد .
خواننده وقتی به سراغ کتاب خاطرات می رود، در حقیقت به دنبال گوشه های تاریک و نا گفته ای می گردد که در زمان شخصیت کتاب رخداده است. خواننده بدون شک هم از به به و چهچه بیزار است هم از فاصله کتاب با اصالت و صداقت .
از سنین نو خوانی او روایت می کند :
(… در همه این سالها اردشیر با دشواری ها در مبارزه بود و ناسپاسی های مردم روز گار را تجربه می کرد …)
مردم چه بدهی به اردشیر ۱۵ – ۱۶ ساله می توانستند داشته باشند، که با عدم پرداجت آن ناسپاسی کرده اند؟ و اصولن اردشیر که یک سر خاندانش در ” حاشیه کویر ” و سر دیگرش در ” کناره دریای خزر” بوده است چه ” دشواری هائی ” می توانست داشته باشد؟
گیریم که پدرش را از زندان اراک به فلسطین تبعید کرده بودند .
کسی که این امکان را دارد که برای تحصیل به بیروت و بعد به آمریکا برود، گرفتار چه
” شرایط نا عادلا ” ای بوده است. چون همه آنهائی را که راوی به عنوان شرایط نا عادلانه بر می شمرد، می رساند که خود بایستی خیلی با واقعیات زندگی مردم کشورش بیگانه باشد که به شرایط اردشیر بگوید: ” نا عادلانه ” آدم یاد ” ماری آنتوانت ” می افتد و دستور معروفش به گرسنه ها که اگر نان ندارند بروند بیسکویت بخورند .
(… چه زمانی که سرلشکر فضل الله زاهدی رئیس شهربانی بود و چه دورانی که در کابینه دکتر مصدق وزیر کشور شد، و یا بعنوان سناتور… )
خبر هائی به اردشیر در آمریکا می رسید که نگران و آزرده اش می کرده است. طبیعی است، وقتی پدری با این سمت ها داشته باشی، منتظر چنین خبرهائی هم باید باشی. مگر نه ” آنکه بامش بیش برفش بیشتر ”
خواندن این کتاب تحمل می خواهد، چون راوی از اردشیر زاهدی آرش کمانگیر می سازد، و به کمتر از فرزند توفان رضایت نمی دهد، در حالیکه بنظر من زندگی اردشیر زاهدی حتا در حد اردشیر رپورتر هم جذابیت ندارد. به واقع وقتی تعریف ها و تمجید ها و حاشیه پردازی ها را کنار بگذاریم، زندگی فعال او از دوران مصدق شروع می شود و می آید تا انقلاب بهمن پنجاه و هفت، که همه، جرئیات آن را از راوی بهتر می دانیم.
و آنجا که از دوران پس از حمله متفقین به ایران در رابطه با زندگی اردشیر زاهدی می گوید در صفحه ۹۵ کتاب، اشاره می کند
که، مجبور بود نان “سیلو” بخورد ( توضیح نداده است که نان سیلو چگونه نانی بوده است. گو اینکه بهر حال نان بوده است ) و اضافه می کند که برای همین نان هم می بایستی در صف ایستاد، هر چند :
“… نوکر پیر خانواده زاهدی بجای آن ها در صف می ایستاد ”
(… اردشیر فرزند توفان است. مرور زندگی نا آرام شخصی، خانوادگی، و سیاسی او همین مفاد را تداعی می کند ) صفحه ۵
از موارد مرور بر زندگی نا آرام او، از جمله چنین است :
(… علاقه او به دختران همسن و سال خود بیش از بازی های فوتبال خیابانی و سینما رفتن دسته جمعی با همبازی های پسر است…) صفحه ۱۰٣
اگر بر این پایه می توان فرزند توفان شد، پس بایستی کشور ما پر از فرزندان توفان باشد .
با توجه به موارد دیگر، ( که باز گو کردنشان سبب طول کلام می شود ) ، جناب ایشان بیشتر ” دون ژوان ” بوده است تا فرزند توفان ” آنقدر در این روایت نامه، برای این که اردشیر بشود فرزند توفان، از تیمسار فضل الله زاهدی ” پدر ایشان ” کار ها و اعمالی بر شمرده می شود، که بی اختیار این شعر به ذهن می رسد: ” گیرم پدر تو بود فاضل … ”
این کتاب، فقط می تواند شرح حال ” بیوگرافی ” فامیل اردشیر باشد که او جزئی از آن است، همراه با یک آلبوم عکس .
بایستی بتوانی برای نجات و سعادت و آزادی مردم کشورت در حد فدا و فنا شدن در تمامی زمینه هائی که امکان دارد تلاش کنی، تا به تشخیص مردم و از جانب آن ها لقب و سمت بگیری.
دیگر زمان تقسیم القابی چون سلطنه و دوله و…. از سوی ” قبله عالم ! ” گذشته است….” فرزند توفان ” شدن سینه کوبش در اختیار خانم ” منصوره پیرنیا ” نیست. مردم حرف و شرط اولند .

نقد “حفره‌ ها “- دفتر شعر گروس عبدالملکیان

بهمن ۱۳۹۰

مجموعه‌ی شعر «حفره‌ها»ی گروس عبدالملکیان در ششمین نشست باشگاه کتاب تهران، عصر روز   (سه‌شنبه، ۲۰ دی‌ماه) در فرهنگسرای ارسباران نقد شد.

به گزارش خبرنگار بخش کتاب خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، در ابتدای این نشست، گروس عبدالملکیان چند قطعه شعر از مجموعه‌های «رنگ‌های رفته‌ی دنیا» و «حفره‌ها» و یک شعر جدید خود را خواند.

سپس محمدعلی سپانلو در سخنانی با تأکید بر اهمیت موسیقی در شعر کلاسیک، گفت:
” امروزه فکر می‌کنم کسی که شعر کلاسیک حفظ می‌کند، لذت بیش‌تری از آن می‌برد؛ زیرا گوش به موسیقی شعر عادت دارد و لذت خوانش آن را بیش‌تر می‌کند؛‌ کسانی که نه از بودن وزن و نه از عروض در شعر خبر دارند، چطور می‌توانند از خوانش شعری که موسیقی دارد، لذت ببرند؟ اکثر شاعران جدید که شعرشان مورد اقبال واقع شده است، وزن و موسیقی شعر را رعایت می‌کنند. “

این شاعر پیشکسوت در ادامه به مجموعه‌ی شعر گروس عبدالملکیان اشاره کرد و متذکر شد: شعر گروس با این‌که وزن عروضی ندارد؛ اما گه‌گاهی موسیقی شعر در آن حس می‌شود؛‌ آن چیزی که شعر معاصر ما را بی‌حال می‌کند، نداشتن وزن و موسیقی است. امیدوارم در این اجتماع شعردوستان، مسأله حفظ موسیقی و وزن در اشعار سینه به سینه نقل شود.

سپانلو خطاب به کسانی که شعر را نیز درست نمی‌خوانند، گفت: بعضی از شما همان دیوان حافظ را هم بد می‌خوانید؛ آن وقت چطور می‌شود گفت شما از آن شعر لذت می‌برید؟!

او در ادامه به چند وجه در کار گروس عبدالملکیان اشاره کرد و گفت: گاهی زبان شعر او آهنگین است، گاهی تصاویر بکری در اشعارش دیده می‌شود و گاهی نیز در تداوم این تصاویر نوعی ساختار دیده می‌شود.

سپانلو با اشاره به نزدیکی فضای شعری گروس با خیام که از زمان گذشته تا به حال به ما ارث رسیده است، به خواندن سطرهایی از شعرهای مجموعه‌ی «حفره‌ها» پرداخت و این‌چنین مثال زد:
بارانی که روزها بالای شهر ایستاده بود / عاقبت بارید / تو بعد سال‌ها به خانه‌ام می‌آمدی.
در واقع این بخش از شعر گروس یک بازتاب اجتماعی است بدون این‌که در آن شعاری داده شود؛‌ ما ایرانی‌ها همیشه منتظر باران هستیم و این باران مقدمه‌ی بیدار ی دوست است.

او سپس بر لزوم حفظ موسیقی در شعر تأکید و توصیه کرد: حفظ این نوع موسیقی و دید اجتماعی برای این‌که شاعر کاملی شویم، همیشه باید در شعر ما وجود داشته باشد.

این شاعر پیشکسوت به یکی از شعرهایی که در مجموعه «حفره‌ها» خیلی پسندیده است، اشاره کرد و گفت: یکی از کارهایی که در این مجموعه خیلی دوست دارم،
شعر قایق کاغذی است؛ یک جفت کفش/ یک جفت جوارب با رنگ‌های نارنجی و بنفش/ یک جفت گشواره آبی/ و یک جفت …/ کشتی نوح است این چمدان که تو می‌بندی!/
در این شعر یک نوع طنز در کار گروس دیده می‌شود و اوج و فرود دارد. در واقع، شاعر با یک پایان‌بندی خوب، ساختار آن را به هم پیوند می‌دهد.

او افزود:
در بعضی از شعرها مخاطب با یک شاعر حرفه‌یی طرف می‌شود. یا این بخش:
علفزار با موهای سبز ژولیده در باد/ کوه با موهای قهوه‌یی یک‌دست/ رودخانه با گیره‌های سرخ ماهی به موهایش.
در این سطرها تصاویر بکر و زیبایی در شعر گروس عبدالملکیان دیده می‌شود و ما می‌بینیم یک شاعر حرفه‌یی هوشمندانه این ترکیب‌ها را انتخاب می‌کند. اما بعضی از سطرها که تکرار می‌شوند، در بعضی از شعرهای او ملال‌آورند. ولی در بعضی اشعار گروس عبدالملکیان، حساسیت زیاد یک شاعر دیده می‌شود که کاش این حساسیت در همه‌ی شعرهای او دیده می‌شد.

در ادامه‌ی این نشست، رضا چایچی در سخنانی گفت:
در سال ۸۰ مجموعه‌ای را با عنوان «بازخوانی اشعار» منتشر کردم و در این کتاب از مجموعه هر یک از شاعران، یک شعر را انتخاب کردم و به نقد زبان و تمهیدات شاعری او پرداختم. در مجموعه جدید «بازخوانی اشعار» نیز قطعه شعر «قایق کاغذی» را از مجموعه «حفره‌ها»ی گروس انتخاب کرده و به نقد آن پرداخته‌ام.

این شاعر ادامه داد: یک وجه خیالی در کار گروس است و او به سنت‌های شعر کلاسیک و سنت‌های شعری که از نیما تا کنون اتفاق افتاده است، توجه دارد که فکر می‌کنم یک شاعر خوب باید به سنت‌های پیش از خود توجه داشته باشد.

چایچی همچنین گفت: وقتی ما در شعر یک ساختار داستان‌گونه انتخاب می‌کنیم، باید به تمام جزییاتی که در سطر اول و در سطر آخر شعر اتفاق می‌افتد، توجه کنیم.

این شاعر با بیان این‌که به سطر آخر شعر «مرز» از مجموعه «حفره‌ها» انتقاد دارد، گفت: زمانی که مسأله‌ای را در شعر بیان می‌کنیم که روایی است، باید به تمام جزییات آن توجه کنیم تا مخاطب خیال ما را باور کند.

چایچی سپس نقدی را که بر شعر «قایق کاغذی» نوشته بود، خواند و گفت: باید گفت شعر گروس با همه سادگی زبان، ریتم نرم و آهنگینی به خود گرفت که این تا پایان شعر ادامه دارد. شعر مونولوگ است و شاعر این تک‌گویی را تا انتها ادامه می‌دهد،‌ ریشه کلام و بافت کلام او را می‌توان در شعر شاعران دهه ۷۰ یافت. شاعر نمی‌تواند از سنت‌های پیش از خود تأثیر نگیرد. نیما‌، اخوان‌، فروغ و سهراب سپهری نیز این‌گونه بودند. شاعر علاوه بر سنت‌های گذشته و معاصر، باید نگاه خود را داشته باشد؛ نه این‌که شعر گذشتگان و معاصر را بی‌زحمت از آن خود کند. متأسفانه در جامعه ادبی ما نقد آن‌چان که شایسته است، به کار برده نمی‌شود و نمی‌توان به جریان‌های تازه شعر امید داشت.

او در ادامه گفت: در شعر گروس، عبارت‌ها و تصاویر نزدیک به ذهن، عمق و زیبایی اثربخشی به کار او می‌دهد و می‌توان با ساده‌ترین جمله‌ها به اثر پرباری رسید.

در ادامه، مسیحا ابوعلی گفت:
در این کتاب سه ویژگی خاص حرکت، ‌روایت و تصویر در شعر گروس دیده می‌شود و این مسأله هویت منحصر به فردی در اشعارش القا می‌کند. ما در «حفره‌ها» تصاویری را در شعر می‌بینیم که همانند زنجیره خطی وقایع را به هم متصل می‌کنند؛ همان‌طور که در سینما می‌بینیم و این مسأله به ما این امکان را می‌دهد که خوانش بیش‌تری از اثر داشته باشیم. نشانه‌های زبانی و نشانه‌های مکانی در تصویر، اشعار گروس را به لایه‌های عمیق‌تری در معنا نفوذ می‌دهد. در واقع شاعر در این کتاب به درک هویت ملی از هم‌گسیخته‌ی خود رسیده و می‌خواهد دلیل آن را جست‌وجو کند.

در بخش پایانی این نشست، سردار شمس‌آوری به عنوان منتقدان پایانی نشست، گفت: من فکر می‌کنم جریان شعری به عنوان ساده‌نویسی وجود ندارد و چنین شعری هویت و پشتوانه‌ی فکری و نظری نیز ندارد. در پی جریان‌هایی که در شعر شاعران دهه ۷۰ به وجود آمد و افراط و تفریط‌ها، به کارکردهای زبان و ویژگی‌های رفتاری زبان تأکید شد. در واقع کسانی که به شعر گروس انتقاد می‌کنند که شعر او ساده است، همان افراطیونی هستند که بر افراط کارکردهای زبان و ویژگی رفتاری زبان تأکید دارند. استفاده ساختاری و سازه‌یی و کاربردهای صوری زبان در شعرهای گروس دیده می‌شود و علاوه بر لایه ساختاری زبان، لایه معنایی و لایه فلسفی نیز درون آن دیده می‌شود و گروس توانسته در مجموعه «حفره‌ها» از تمامی ظرفیت‌های زبان کار بکشد؛ اما آن‌هایی که ادعای شعری دارند، صرفا با دو لایه‌ی صورت و سازه‌ زبان کار می‌کنند و صرفا می‌خواهند تصویر بسازند و شعرشان هیچ معنا و هنری ندارد.

صحرا

بهمن ۱۳۹۰

صحرا

شکوفه های برف

بهمن ۱۳۹۰

شکوفه های برف

جمع خانوادگی

بهمن ۱۳۹۰

جمع خانوادگی!

انتظار

بهمن ۱۳۹۰

انتظار!

خواب جنیفر – مسعود ناصری

بهمن ۱۳۹۰

تبلیغ “زمزم” در تلویزیون لُرستان

هوی ممد! “کوکاکولا” می خوری؟
ممد: ها، می خورم
گه می خوری! باید “زمزم” بخوری

در بیت :

” نترس از عاشق شدن، بیا، اون با من ”
ضمیر ” اون ” به کدام گزینه اشاره دارد؟
الف – پلیس ۱۱۰
ب – مخارج کورتاژ
ج – خونه خالی


آخونده رفت خونه لُره مهمونی
لره یه مرغ کشت
آخونده گفت:
چرا زحمت کشیدی؟
لره گفت:
زحمتی نیست، یکیشو سگ خورد، این یکیش هم تو بخور

خواب جنیفر

دیشب خواب دیدم دارم رانندگی میکنم و
جنیفر لوپز
و شکیرا هم توی ماشین هستند. یکهو
چراغهای ماشین پلیس روشن شد و با بلندگو
به من گفت که بزنم کنار.
پلیس آمد و گفت:
تصدیق رانندگی و کارت شناسایی بده.
گفتم:
سرکار به خدا این دوتا هر دو شرعی

هستند و قانونی صیغه شان کرده ام.
با عصبانیت گفت:
قبول دارم ولی دلیل نمیشه هر دو تای آ نها روی زانوی راننده موقع رانندگی بنشینند!

جنیفر لوپز زد زیر خنده و شکمش خورد به بوق اتومبیل و پلیس از ترس دو قدم پرید عقب.
شکیرا هم برای خود شیرینی شروع کرد به بوق زدن.

یکهو چشم را باز کردم و ازخواب پریدم. یکی
داشت فریاد میکشید.
صدای زنم بود! داشت
بیرون خانه بوق میزد. صدایش را شنیدم که

میگفت:

بیا ماشینت را تکان بده، پشت ماشین من پارک کردی باید برم سر کار، دیرم شده…

طنز برای یک طنز

دیشب یکی ازرفقا طنزبامزه ای برایم باایمیل
فرستاده بود به شرح زیر:
” روزی برای اینکه بفهمیم فرزندمان درآینده
چکاره میشود دست به امتحان ساده ای زدیم.
در غیاب وی روی میز سکه های طلا، یک بطری
مشروب و یک قرآن قرار دادیم.
گفتیم اگر سکه را برداشت کاسب میشود و
دنبال پول و مال دنیا میرود. اگر قرآن را برداشت
مشخص است که آدم دینداری میشود و اگر هم
مشروب را برداشت دائمالخمر و نابکار میگردد.
پسرمان درمراجعت نگاهی به میز انداخت. قرآن را
زیر بغل زد، سکه را درجیب نهاد و بطری مشروب
را تا ته سر کشید. من و مادرش به هم نگاهی
غم انگیزکردیم چون دریافتیم پسرمان قطعاآخوند
خواهدشد! ”
به نظرمن این جوک یا طنز رامی توان چندجور
دیگر هم نوشت البته با توجه به قانون احتمالات:
اگر پسرتان سکه طلا را که میداند مال او
نیست بردارد مسلما رییس بانک مرکزی خواهد
شد. اگر پسرتان هم قرآن را برداشت و هم سکه
طلا را به احتمال زیاد او در دم و دستگاههای
محسن رفیق دوست و صادق محصولی کارخوبی
پیدامیکند ووضعش عالی می شود وحتا ممکن
است وزیر کشور هم بشود.
اگر پسرتان هم سکه طلا را برداشت و هم
مشروب را نوشید بی تردید او برای کسب و کار
به خارج از کشور میرود و وضعش حسابی توپ
میشود و از زندگی لذت خواهد برد.
اگرپسرتان فقط قرآن را برداشت و به چیزهای
دیگرحتاسکه طلا دست نزد به احتمال قوی از
دنیابریده وناامید شده و به گروه ” القاعده ” ملحق
خواهدشد تا خودش را با بمب منفجر کند.
اگر پسرتان قرآن و مشروب را برداشت او صد
در صد ملی  مذهبی از کار در خواهد آمد.
اگر پسرتان فقط مشروب را نوشید و به طلا
و قرآن کاری نداشت بیگمان او یک درویش و
صوفی خواهد شد و به کار انساندوستی بدون
منفعت مادی و معنوی رو خواهد آورد.
در خاتمه اگر پسر شما اصلن به خانه نیامد که
برسر میز برود فکر آینده اش نباشید چون دولت
او را دستگیر کرده و به زندان انداخته و ممکن
است اصلن آیند ه ای درطالعش نباشد!

شاعران برجسته قدیم ایران – رودکی سمرقندی – به انتخاب امیر هوشنگ برزگر

بهمن ۱۳۹۰

‌ابو عبدالله جعفر رودکی که از او به عنوان پدر شعر پارسی نام می‌برند، در قریه بنج از قراء رودک سمرقند متولد شد. یعضی او را کور مادر زاد دانسته اند و عقیده برخی بر آن است که در اواخر عمر نابینا شده است. وفات وی به سال ۳۲۰ هـجری در زادگاهش قریه بنج اتفاق افتاده و در همان جا به خاک سپرده شده است. او در دوره سامانیان می زیست. از کودکی و چگونگی تحصیل او آگاهی چندانی در دست نیست. و از همان هنگام به شاعری پرداخت. وی در مدرسه های سمرقند درس خوانده است. رودکی از روزگار جوانی آوازی خوش داشت، در موسیقی و نوازندگی چیره دست و پر آوازه بود. وی نزد ابوالعنک بختیاری موسیقی آموخت و همواره مورد ستایش او بود، آن چنان که استاد در روزگار کهنسالی چنگ خود را به رودکی بخشید.

رودکی در همان دوره شعر نیز می سرود. شعر و موسیقی در سده های چهارم و پنجم همچون روزگار پیش از اسلام به هم پیوسته بودند و شعر به همراه موسیقی خوانده می‌شد. رودکی، شعرش را با ساز می خواند. رفته رفته آوازه رودکی به دربار سامانیان رسید و نصر بن احمد سامانی (۳۰۱ ـ ۳۳۱ ق) او را به دربار فرا خواند. برخی بر این گمانند که او پیش از نصر بن احمد به دربار سامانیان رفته بود، در آنجا بزرگترین شاعر دربار سامانی شد. در آن روزگار در محیط ادبی، علمی، اقتصادی و اجتماعی فرارود، آن چنان تحولی شگرف روی داده بود که دانش پژوهان، آن دوره را دوران نوزایی (رنسانس ایرانی) می نامند.

وی در دربار سامانی نفوذی فراوان یافت و به ثروتی افزون دست یافت. رودکی در پیری با بی اعتنایی دربار روبرو شد و به زادگاهش بازگشت؛ شعرهای دوران پیری او، سرشار از شکوه روزگار، حسرت از گذشته و بیان ناداری است. رودکی از شاعران بزرگ سبک خراسانی است. شعرهای اندکی از او به یادگار مانده، که بیشتر به صورت بیت‌هایی پراکنده از قطعه های گوناگون است. کامل ترین مجموعه عروض فارسی، نخستین بار در شعرهای رودکی پیدا شد و در همین شعرهای باقی مانده، ۳۵ وزن گوناگون دیده می‌شود. این شعرها دارای گشادگی زبان و توانایی بیان است. زبان او، گاه از سادگی و روانی به زبان گفتار می ماند. تعداد شعرهای رودکی را از صدهزار تا یک میلیون بیت دانسته‌اند؛ که متاسفانه بیشترش از بین رفته است آنچه اکنون مانده، بیش از ۱۰۰۰ بیت نیست که مجموعه‌ای از قصیده، مثنوی، قطعه و رباعی را در بر می گیرد. از دیگر آثارش منظومه کلیله و دمنه است که محمد بلعمی آن را از عربی به فارسی برگرداند و رودکی به خواسته امیر نصر و ابوالفضل بلعمی آن را به نظم فارسی در آورده است (به باور فردوسی در شاهنامه، رودکی به هنگام نظم کلیله و دمنه کور بوده است. متاسفانه این اثر گرانبها مانند سایر آثار و مثنویهای رودکی گم شده است و از آن جز ابیاتی پراکنده در دست نیست

این سروده کوتاه پر معنا و نغز از اواست
من موی خویش نه از آن می کنم سیاه ///     تا باز نوجوان شوم و نو کنم گناه
چون جامه ها به وقت مصیبت سیه کنند  /// من موی در مصیبت پیری کنم سیاه

این یکی از معرفترین سروده های اوست که شعرای بزرگی در آثار خود از آن تام بره اند .
از جمله حافظ چنین می گوید:
خیز تا خاطر بدان ترک سمرقندی دهیم
کز نسیمش بوی جوی مولیان آید همی

بوی جوی مولیان آید همی
یاد یار مهربان آید همی
ریگ آمو ی و درشتی های او
زیر پایم پرنیان آید همی
آب جیحون از نشاط روی دوست
خنگ ما را تا میان آید همی
ای بخارا شاد باش و دیر ز
میر زی تو شادمان آید همی
میر ماه است و بخارا آسمان
ماه سوی آسمان آید همی
میر سرو است و بخارا بوستان
سرو سوی بوستان آید همی
آفرین و مدح سود آید همی
گر به گنج اندر زیان آید همی

اینترنت ملی (اینترانت ) – کرباسی

بهمن ۱۳۹۰

سخنگوی انجمن نظام صنفی رایانه‌ای از افتتاح اینترنت ملی خبر داده و گفته است به زودی ارتباط ایران با اینترنت جهانی مسدود خواهد شد.
کرباسی گفت “ سرعت داخلی را افزایش و ارتباط جهانی را مسدود می کنیم “
پیام کرباسی، سخنگوی انجمن نظام صنفی رایانه‌ای روز سه‌‌شنبه (۱۳ دی ۱۳۹۰) در گفت‌وگویی با روزنامه «روزگار» گفته است که :

به‌زودی شبکه‌ی اینترنت ملی (اینترانت) در ایران راه‌اندازی می‌شود و با افتتاح اینترنت ملی، ارتباطات اینترنتی ایران با اینترنت جهانی قطع خواهد شد.

کرباسی گفته است که با راه‌اندازی اینترنت ملی، سرعت اینترنت کاربران تا دو مگابایت بر ثانیه افزایش خواهد یافت و تایید کرده است که دسترسی به برخی از وب‌سایت‌های جهانی مسدود خواهد شد.
یک عضو دیگر انجمن نظام صنفی رایانه‌ای که نامش فاش نشده است، در گفت‌وگو با همین روزنامه اعلام کرده که دلیل کندی و اخلال شبکه‌ی اینترنت در روزهای اخیر نیز تلاش‌ها و آزمایش‌ها برای راه‌اندازی اینترنت ملی است. این مقام مدعی شده است که اینترنت ملی تا دوهفته‌ی دیگر در کشور به‌راه خواهد افتد.
پیش از این رضا تقی‌پور، وزیر ارتباطات و فن‌آوری نیز از راه‌اندازی اینترنت ملی خبر داده بود و گفته بود که در چنین طرحی، تمام سایت‌های غیراخلاقی و ضداسلام مسدود خواهند شد.
سازمان‌های مدافع آزادی بیان از جمله سازمان «گزارشگران بدون مرز»، تلاش‌های حاکمیت ایران برای راه‌اندازی اینترنت ملی را «طرحی علیه آزادی بیان و قوانین اینترنت جهانی» توصیف کرده‌اند. به این اعتقاد این نهادها هدف جمهوری اسلامی ایران از این‌کار تشدید هرچه بیشتر سانسور و سرکوب کاربران اینترنتی و شهروند-خبرنگاران است

:محمد علی سپانلو می گوید

بهمن ۱۳۹۰

این خبر کوتاه به مدافعین وزارت ارشاد تقدیم می شود

( کتاب «افسانه‌ی شاعر گمنام» منظومه‌ای است که ۱۴ سال بر روی آن کار کرده‌ام و قرار است نشر افق آن را منتشر کند. شش – هفت بار طی این ۱۴ سال، آن را از سر نوشته‌ام و یک کار درست و حسابی است؛ اما وزارت ارشاد به من گفته  است که حدود یک‌چهارم آن را حذف کنم . با این حذف، کل کارم از بین می‌رود، ….)

قدرت نظام جمهوری اسلامی، حقیقت یا ادعا – احمد طباطبائی

بهمن ۱۳۹۰

ادعای قدرتمند بودن نظام اسلامی موضوعی است که مقامات و مسئولین کلیدی نظام مرتب آن را مطرح و به آن افتخار می کنند. تلوزیون و تمام روزنامه های حکومتی پر است از خبرهایی که همگی نشان از قدرت سیاسی و نظامی و امنیتی نظام در منطقه و جهان دارد. آیا به راستی این نظام قدرتمند می باشد ؟
تعریف قدرت در نظام سیاسی ایران بیشتر از آنکه مبنای عملی و عقلی داشته باشد مبنای شعاری و تبلیغاتی پیدا کرده. برای قدرتمند بودن می بایست معیارهای قدرت را سنجید. برای شروع بهتر است از وسعت سرزمینی، تعداد جمعیت و آمار اقتصادی تولید ناخالص ملی و تاثیر گذاری سیاسی و تعداد متحدین سیاسی به عنوان مهمترین شاخصهای قدرت شروع کنیم.
ایران به نسبت دیگر کشورهای منطقه خاورمیانه از وسعت سرزمینی و جمعیت مناسبی برخوردار است اما در خصوص تولید و شاخص اقتصادی چنین وضعیتی ندارد. کشور به شددت وابسته به درآمد نفتی است و صنایع و کشاورزی بسیار ضعیفی دارد. چنین وضعیتی باعث شده تا درآمد ملی تماماً صرف واردات کالاهای مورد نیاز کشور و نظام سیاسی اش شود و عملاً چنین کشوری را در نظام اقتصادی جهان کشوری تک محصولی و به شددت آسیب پذیر تعریف می شود و هرگز چنین کشوری در ساختار کشورهای قدرتمند جهان تعریف پذیر نمی باشد.
اما در حوزه نظامی چگونه شاخصی را باید دلیل قدرت دانست؟ در تعریف امروز جهان وسعت نفری ارتش یا هر نهاد نظامی دیگر امتیاز محسوب نمی شود. شاخص قدرت نظامی تکنولوژی و برتری علمی در فن آوری مدرن نظامی است. به همین دلیل بسیاری از کشورهای منطقه و جهان مثل آمریکا، انگلستان و ترکیه تعداد نفری ارتش نظامی خود را به شددت کاهش داده و بیشتر در صدد تقویت فنی و تجهیزات علمی برآمده اند.
آنچه در خصوص ارتش ایران و نیروهای سپاه و بسیج بیشتر از همه به نظر می رسد فقر تجهیزات مدرن و غنای نیروی انسانی است. نیروی هوایی ایران سالهاست که دیگر نتوانسته از فن آوری روز دنیا برخوردار باشد و به همین نسبت نیروی دریایی و زمینی هم آسیب دیده اند. ادعای ساخت تسلیحات نظامی در ایران هم بیشتر مربوط به اسلحه های غیر استراتژیک می باشد که تاثیر سرنوشت سازی در جنگ های احتمالی ندارند البته برای جنگهای منطقه ای و گروهی و خیابانی قابل استفاده و تاثیر گذار خواهند بود. تولید تانک و خمپاره و اسلحه سبک و موشکهای با برد نزدیک و متوسط و قایهای تند رو هیچ گاه در مو!
جهه با تجهیزات فوق مدرن جهان خطر محسوب نمی شود. نظام حاکمیتی ایران در حوزه نظامی قدرتمند نیست و به همین دلیل از دید قدرتهای جهان متهم است که در صدد دست یابی به تسلیحات اتمی بر آمده .
اما در حوزه امنیتی حکومت چه مقدار قدرتمند است؟
در امنیت باید به دو حوزه امنیت داخلی و امنیت خارجی نظر داشته باشیم. امنیت داخلی ایران سالهاست که به شددت کاهش پیدا کرده. ترورهای پی در پی دانشمندان هسته ای ایران مهم ترین شاخص ناامنی داخلی است. دستگاه عریض و طویل امنیت در داخل کشور توانایی حفاظت جان چند ده نفر انسان را در قلب کشور خودش ندارد.
هر چند ماه یک بار در روز روشن در برابر دیدگان هم وطنان تهرانی دانشمندی در راه محل کارش در کشته می شود و هرگز هیچ مقام امنیتی برای چنین شکستی مورد سئوال قرار نمی گیرد. دستگاه امنیت داخلی ایران فقط برای برخورد با دانشجوها و شخصیتهای سیاسی و روزنامه نگاران منتقد تربیت شده است و اساساً در شرایط جنگهای تروریستی بسیار ضعیف می باشد.
تهران قتلگاه سرمایه های علمی است و مقامات ما بی پشتوانه و از سر ضعف و کم خردی مرتب شعار قدرتمند بودن سر می دهند و هیچگاه شانس طرح چنین موضوعاتی را در جامعه فراهم نمی آورند. چنین رفتاری در ساختار سیاسی توهم قدرت تعریف می شود و باید پذیرفت چنین توهمی را فروختن به جامعه هزاران بار خطرناک تر از افشای حقایق است. کشوری که بر اساس توهم قدرتمند بودن به جنگ با دشمنان خود برود نتیجه ای جز شکست نخواهد دید.
نظامی سیاسی که مردم خود را در خیابان می کشد هرگز نظامی قدرتمند تعریف نمی شود و از دید دیگر کشورها چنین نظامی بدون پشتوانه حمایتی مردمش سخت آسیب پذیر خواهد بود. نظامی سیاسی که اجازه انتشار آمار و حقایق واقعی را به جامعه اش نمی دهد و دانشجوها و منتقدین اجتماعی اش را به مخالفین سیاسی مبدل می کند هرگز از امنیت سیاسی برخوردار نیست.
نظام سیاسی ایران به شددت وحشت زده و نگران است و هرگز رفتارش حکایت از وجود امنیت در جامعه اش ندارد. نیروهای سیاسی داخلی در تنگنای دستگاههای امنیتی راهی جز فعالیت مخفی ندارند و چنین رفتاری دلیلی برای نا امنی در جامعه محسوب می شود.
اما در حوزه امنیت خارجی هم جای تاسف بسیار دارد. برای مثال تامین جان دیپلوماتها و دیگر ایرانیهای مقیم خارج از کشور وظیفه اصلی این دستگاه است . مرگ دیپلومتهای ایرانی در پاکستان و افغانستان و ربایش مهندسین ایرانی در سوریه و ترور فرزند یک مقام حکومتی در دبی همگی حکایت از ضعف شدید این نهاد امنیتی دارد.
برای قدرتمند بودن یک کشور باید معیارهای بسیاری را در نظر گرفت اما بدون شک عملکرد حاکمیت مهم ترین نهاد برای دست یابی به قدرت می باشد. حاکمیت ایران تهی از اندیشه است و امکان درک اندیشه های پیش رو را ندارد. چنین حاکمیتی غیر از شعار و خرافات چیز دیگری برای مردم ایران به ارمغان نیاورده و بدون شک با فروش ایده توهم قدرت هم چیزی جز مرگ و نابودی به بار نخواهد آورد.
به امید رهایی از جهل
————————-
بیست و هفتم دی ماه نود

جوایز را پس داد – بهمن فرمان آرا

بهمن ۱۳۹۰

بهمن فرمان‌آرا سیمرغ‌های خود را به دفتر جشنواره پس داد و رسید گرفت
سینما – کارگردان فیلم‌های «بوی کافور عطر یاس»‌ و «خانه‌ای روی آب» سه سیمرغ بلورینی که از جشنواره فجر دریافت کرده بود به دفتر جشنواره تحویل داد.بهمن فرمان‌آرا، در گفت‌و‌گو با خبرآنلاین اظهار داشت:‌ «با شرایطی که در سینمای ایران به وجود آمده است، تصمیم گرفتم سه سیمرغ بلورینی که از جشنواره فجر گرفته‌ام به دفتر جشنواره بازگردانم.»

او ادامه داد:‌ «این سیمرغ‌های بلورین را برای فیلم‌های «بوی کافور عطر یاس» و «خانه‌ای روی آب» دریافت کرده بودم که همه را تحویل دفتر جشنواره دادم و رسید آن را گرفتم.»

فرمان‌آرا سیمرغ بلورین بهترین فیلم را از بیستمین جشنواره فیلم فجر برای «خانه‌ای روی آب» دریافت کرده بود و همچنین سیمرغ‌‌های بهترین کارگردانی و بهترین فیلمنامه را از هجدهمین دوره جشنواره فجر برای فیلم «بوی کافور، عطر یاس» گرفته بود.

جالب است نه؟- محمود صفریان

بهمن ۱۳۹۰

جالب است نه؟ در هفتاد رنگی که زمانه می چرخد، یک رنگش هم فریاد دزد است که در جلوی همه می دود و خود داد می زند :

” بگیریدش!! “

و چنین است که هم خود از مهلکه در می رود و هم مردم را ” سرکار ” می گذارد. و هم انگشتی را که دارد نقاب از چهره اش بر می گیرد می شکند. و خب این خود یک نوع استعداد است.

تعجبی هم ندارد چون اگر چنین زمینه بازیگری نداشته باشند، انتخاب نمی شوند.

کار ساده ای نیست، هم عده ای را دور خودت جمع کنی و نوچه و طرفدار دوآتشه به پرورانی، هم در قالب مبارزی نستوه! علیه کسی که سر نخ ات را در دست دارد جلوه گر بشوی، و ایز گم کنی که دارم رسوایشان می کنم. و تحت لوای آن شناسائی کنی همه را چون یک ماموریت.

چنین ” رلی ” را ” سِر لورنس الویه ” هم نمی توانست بی نقص بازی کند. می شوند چوبی که به راستی هر دو سرش طلاست. خیلی راحت و مرفع هم از توبره می خورند و هم از آخور.

این ها نسل جدیدی از دو دوزه بازان هستند که نمی شود دستشان را رو کرد. تا بیائی حرفی بگوئی و دلیل و مدرک غیر قابل اغماضی را بنمایانی فریاد فریب خوردگان که حصار اطرافشان هستند چنان بلند می شود و چنان جانانه ازشان دفاع می کنند که اگر دیر بجنبی ممکن است خفه ات بکنند. و تو می مانی با لاشه ای عفن روی دستت و مشامی که پر شده است از اشمئزاز

و با غبنی کامل که می بینی دارند رهبر و پرچم دار هم می شوند و نه تنها به ریش تو که به ریش

همه ی روشنفکران می خندند…بر محراب و منبر چنان رخی می نمایانند که مسیح هم به گردشان نمی رسد و چون به خلوت می روند روسفید ِ سر نخ دار می شوند و هارتر و بی پرواتر به فریب ادامه می دهند. و چون وابسته ای زیر جلی هستند در حرفهایشان و نشریاتشان ونوشته هایشان بسیار بی پرواتر علیه آنها می گویند و می نویسند، خیلی بیشتر و قلمبه تر، و خود را می کشند به سوی برتر بودن و قبضه ی همه ی مجالس و مجامع و محافل و نشست ها ، و کاشتن نامرعی تخم ترس در دلها که اگر می خواهید رفت و شد بی درد سر داشته باشید، سرتان را بی اندازید پائین و به ما کاری نداشته باشد و تا می توانید جلوی آن ها که از ما می گویند و می خواهند افشا گری بکنند بایستید و نگذارید نفس بکشند، که آنها مغرضانند!!

و در چنین اوضاعی، بهر دلیل کسی هوشدارت را به بازی نمی گیرد. و تنهایت می گذارند. ترجیح می دهند به همان رفت و شد آهسته خود ادامه بدهند تا اگر روزی روزگاری گربه شاخ در آورد قصد آن ها را نکند.
تو باشی ازاین وضع حالب بهم نمی خورد؟