گذرگاه دیماه- عبور از زمستان به امید بهار

دی ۱۳۹۰

به امید بهار در پیش رو، با کام  هائی استوار وارد تونل زمستان می شویم

نه  شوق  آینه  روئی نه ذوق  همنفسی
عجب که طوطی ما گرم گفتگوست هنوز

****

جُنگ گذرگاهدیماه  ١٣٩٠
شماره  ١٢٢ – یازدهمین سال انتشار

جُنگ دیماه گذرگاه را این دوستان یاری کرده اند
********************************

علی اصغر راشدان  * دکتر محمود کویر * حمید رضا امیدی سرور* پونه ابدالی * داود آتش بیک *رضا اغنمی * محسن حسام * دکتر محمد ملکی * محمد علی سپانلو * ابوتراب خسروی *
الیسا * ابوالفضل سپاسی * سرروژ استپانیان * نوش آفرین ارجمند * اردشیر زاهدی *
نزار قبانی * امیر هوشنگ برزگر * آلیس مونرو * مژده دقیقی * محمد پناهی سمنانی *
فریبرز شیرزادی * علیرضا مجیدی * احترام سادات توکلی * دکتر علیرضا احمدی یزدی *
عیدی نعمتی * مجید قنبری * مسعود ناصری * نهال سبحانی * صفیه ناظر زاده * آریو ساسانی *
دکتر مسعود نقره کار * شهره احدیت * محمد شمس لنگرودی * مانا آقائی * علیرضا عباسی *
بابک صحرانورد * فرهاد پیر بال * مرضیه رسولی * احمد طباطبائی * سماء نورانی * سارا شاد* فرشته نوبخت * غلامرضا بروسان * محمود صفریان *

==========================

آن روز برفی – محمود صفریان

اسفند ۱۳۹۰

روز بعد از بارش سنگین برف، باد بود. بادی که پوست را می خراشید و می ترکاند. سرد بود، خیلی سرد. آب در ریزش گاه ناودان ها قندیل بسته بود. و بسیاری از اتومبیل ها هر کدام به سوئی لیز خوره بودند. از در ِ ساختمانی که خانه ام در طبقه اولش بود با سرعت به بیرون دویدم. اتومبیلم را موقت در جای ممنوعه پارک کرده بودم جائی که اجازه نداشتم. دویدم تا هر چه زودتر قبل از اینکه جریمه بشوم برش دارم. قبل از من، باد بسیار سرد ِ وزیده بربرف نرم جلوی ساختمان، آن را چون آینه شفاف و لیزکرده بود. فقط فهمیدم که لیز خوردم و سر نگون شدم. دیگر نفهمیم . و اگر دستم به هنگام افتادن زیر سرم نمانده بود کمترینش مرگ مغزی بود و نکبت زندگی گیاهی و کُمای ابدی، و زجر خانواده. وایجاد نفرت از بودنی که نبودنش بهتر است.

در بیمارستان کار من یکی، برای ترمیم استخوان های مچ دستم که خرد شده بودند به اتاق عمل و بیهوشی کشید.
باد سرد ناگهانی تعدادی را با شکستگی دست و پا به بیمارستان کشانده بود. اما فقط من کارم به اتاق عمل کشید.
دکتر ارتوپد می گفت بد جوری است و من باید فرصت کافی داشته باشم. دو روز بیمارستان خوابیدم. دو ماه دستم در گچ بود. و حدود شش ماه یکروز در میان رفتم برای مالش و نرمش و ورزش مخصوص. در تمام این مدت دست راستم کاری ازش ساخته نبود، دست چپم هم یاری نمی کرد. برایم گران تمام شد. با معرفی دوستی قرار بود مدیر داخلی شرکتی بشوم. نشدم. کار را از دست دادم.

در بیمارستان در اتافم پس ازعمل وقتی به هوش آمدم، تشنه بودم، و باید کسی کمکم می کرد تا راحت تر دراز بکشم. درد هم داشت شروع می شد. دکمه زنگی را که کنار دستم بود فشار دادم، ولی پرستاری نیامد، اما دردی که داشت شدت می گرفت کمتر شد. دکمه زنگ را مجددن فشار دادم، باز پرستاری پیدایش نشد. و این بر خلاف معمول بود. درد دستم کاملن خوب شد ولی حالت
بسیار ناراحت کننده تهوع به سراغم آمد. بار سومی که زنگ را به صدا درآوردم حالت تهوع شدت گرفت و می رفت که از اختیارم خارج شود و با استفراغ اوضاع را بهم بریزم.
بالاخره پرستاری پیدایش شد، ولی رفت سراغ تخت دیگری که در اتاقم بود. معلوم شد با زنگی که او زده پرستار آمده است. وقتی کارش  تمام شد و داشت می رفت از اتاق خارج شود، صدایش کردم، و کمی زبر پرسیدم:
” چرا من سه بار که زنگ زدم کسی به دادم نرسید؟ ”
با تعجب گفت:
” ما در ایستگاه خود زنکی ازاین تخت نداشتیم ”
با ناراحتی گفتم :
” ببین دکمه زنگ کنار دست من است، سه بار هم آن را فشار دادم، ولی خبری از شما نشد.”
با تعجب گفت:
” این دکمه را فشار دادی ؟ ”
” بله نباید این کار را می کردم؟ ”
” نه نباید. چون این دکمه ی زنگ نیست. با هر فشار به این دکمه، یک ” دُز ” مرفین به خودت تزریق کرده ای. دم دستت گذاشته ایم تا اگر دردت شدت گرفت، چون می دانیم درد سنگینی است، بتوانی قبل از رسیدن نرس ، خودت اقدام کرده باشی ”
و اضافه کرد:
” می بخشی، باید تو را متوجه می کردند. این حالت شدید تهوع هم بخاطر ” مرفین ” است، چون بعضی ها به ترکیبات ” تریاک ” حساسند ”
و آنجا بود که متوجه شدم به قول مادر بزرگم ” سردی ” ام شده، و فهمیدم که تریاک سرد است و دریافتم که چرا پای منقل این همه ، مسقطی و باقلوا و حلوا و چای شیرین می خورند. می خورند تا سردیشان نشود و گرفتار تهوع نشوند. و آرزو کردم کاش روزی برسد که، مسقطی و باقلوا و بقیه از افاقه بیفتند تا شاید حالت تهوع جای نشئگی را بگیرد.

عشق به رنگ حافظ – محمود کویر

دی ۱۳۹۰

حافظ، شاعری به رنگ عشق و به عطر عشق است.یکصد و نود هشت بار در دیوانش نام عشق را آورده است و دویست و بیست بار واژگانی به معنی عشق. در دیوانی که نامش راباید گذاشت: رساله ی عشق. اکسیر عشق. کیمیای عشق. نه! این دیوان، به قول شاعرش زبور است. زبور عشق!
اشا یا اشه ریشه¬ی واژه ی عشق است. عشق ریشه ای اوستایی دارد و به واژه گیاه عشقه تازی پیوندی ندارد! اشکانیان پیرو اشا و آیین میترا بودند. اشک آباد پایتخت نخستین آنان بود که امروزه به عشق آباد دگرگون شده است. اشه در زبان پهلوی، اشک خوانده می شد و مانند واژه ی خجسته و گجسته که خجستگ و گجستگ خوانده می¬شدند، اشک از آن ساخته شد . پس از اسلام حرف کاف در بسیاری از واژگان قاف خوانده شد، مانند: کنستانتنیه که شده است:قسطنتنیه. ابرکوه که ابرقو و اشک که اشق خوانده شده والف نیز در برخی از جاها به عین تغییر یافته است: ایلام شده است عیلام.پس اشک ریشه¬ی واژه¬ی عشق است.
واژه ی عشق هم چنین از ایسکا اوستایی به معنی خواست، خواهش، میل ریشه می‌گیرد و از آنجا به زبان های دیگر مانند انگلیسی نیز راه یافته است.
لغت‌نامه نویسان واژه‌ی عشق را به واژه ی عَشَق عربی به معنای چسبیدن (منتهی‌الا‌رب)، التصاق به چیزی (اقرب‌الموارد) مربوط کرده و می‌کوشند میان چسبیدن، التصاق و عشق رابطه بر قرار کنند و در باره ی معنای عشق می نویسند: مرضی است از قسم جنون که از دیدن صورت حسن پیدا می‌شود و گویند که آن مأخوذ از عَشَقَه است و آن نباتی است که آن را لبلاب گویند چون بر درختی بچسبد آن را خشک کند. همین حالت عشق است بر هر دلی که طاری شود صاحبش را خشک و زرد کند.
در قران واژه ی عشق نیست.در عربی امروز نیز واژه‌ی عشق کاربرد زیادی ندارد و بیش تر حَبَّ و اشکال جداشده‌ی آن به کار می‌روند مانند: حب، حبیب، حبیبه، محبوب.
پس عشق، دلباختن و دوست داشتن بسیار است. پرواز دو تن و آواز دوجان است.
آیا در دیوان حافظ ، این عشق نامه ی بزرگ روزگار سخن از کدام عشق است؟ زمینی! آسمانی!
من بر این گمانم که این ها بازی های کلامی و پرچین های خیال ماست. این مرزها را ما می کشیم. عشق کجا و این بازی ها . این حضرت حافظ است که از سنگ، گوهر می¬تراشد. این اوست که عاشق را بر بال ملکوتی شعر خویش می نشاند و به معراج می¬برد. حریم حضرت عشق و این گستاخی های کودکانه که چه؟ عشق، عشق است و فرقی نیست بین زمین و آسمان و سنگ و گل و انسان. همه ی مرزها و دیوارها فرو می¬ریزد آنجا که بی کرانگی عشق باشد.
آخر چگونه می توان باور داشت که حضرت حافظ دل نباخته بوده است به یاری شیرازی، به شاخ نباتی، به جهان ملک خاتونی، به غزال رعنایی، به شکرفروشی و آن همه غزل را برایش نسروده باشد؟! حافظ از همان کوچه پس کوچه های نرگس و نور شیراز و از سایه ی همان سروناز و گلگشت مصلا و آب رکن آباد است که تو را بر می¬دارد و با خود به آسمان می برد. در آن آرمان شهر حافظ که بهشت زمینی حافظ است، سخن از عیش نقد و شادمانی بر زمین است. فریبی در کار حافظ و وعده ی فردایی نیست، سخن از شیراز است و یار شیرازی. سخن از دلباختن است در پسین دلگشای کوچه باغ های شیراز. عشق حافظانه، عطر پیراهن و گیسوی یار دارد. سخن از چشمان آشوبگر و قد و قامت قیامت یار است که ولوله در میخانه های روضه ی دارالسلام یا باغ دلگشا انداخته است. سخن از آن یار سیه چرده است که شیرینی عالم با اوست. همان که زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست، نیم شب دوش به بالین حافظ آمده است. همان شاهوش ماهرخ زهره جبین. آن خانه برانداز دل و دین. که حافظ آرزو می¬کند تا شراب لبش از لب او دورمباد.سخن از چاک گریبان و بوس و کنار و گشودن گره بند قبای اوست و…
بیا برویم بنشینیم بر سکوی میخانه ای در بازار شکرفروشان وشراب شیراز بنوشیم و بنگریم گذر آن نگار و یار و دلبر و دلدار را. همان که رند شیراز تمام جهانش را، سمرقند و بخارای زیبا را، به خال هندویش بخشید. آن عاشق رند پاکباز.
حافظ خنیاگر و سراینده ی عشق است.او را عشق تعلیم سخن داده و شاعر ساخته است و شهرت شاعری خود از عشق دارد:
مرا تا عشق تعلیم سخن داد
حدیثم نکته ی هرمحفلی شد
بازی عشق در نگاه حافظ، مکر و تزویر را پذیرا نیست.عشق آیینه است. عشق بازار آیینه است:
صنعت مکن که هر که محبت نه راست باخت
عشقش به روی دل در معنی فراز کرد
در این گنبد دوار صدایی خوشتر از سخن عشق نیست و حکایت عشق با آواز دف و نی، با جوش و نوش شاهد و ساقی، با شادی و شادمانی همراه است.عشق ورای قال و قیل زاهدان فریبکار و فهم این تنگ چشمان روزگار است:
به کوی میکده یارب سحر چه مشغله بود
که جوش شاهد و ساقی و شمع و مشعله بود
حدیث عشق که از حرف و صوت مستغنی ست
به ناله ی دف و نی در خروش و ولوله بود
مباحثی که در آن مجلس جنون می رفت
ورای مدرسه و قال و قیل مساله بود
حافظ عشق را بالاتر از هر آیینی می داند و آشکارا آیین عشق را در برابر آیین های دیگر قرار می دهد:
نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت
به غمزه مسئله آموز صد مُدَرس شد
این تنها نگار اوست که مدرسه نرفته و خط نخوانده، آموزگار آموزگاران جهان است. نگار او که نگار همه ی انسان های عاشق است.
عشق از عقل نیز بالاتر است. کدام عقل؟ آن عقلی که در تنگنای فقه و اصول آن از پای درآمده و مدعیان آیین نو، ادعای در انحصار داشتن آن را داشتند و دارند. در برابر این عقل و علم است که حافظ عشق را می نهد و دیوانگی را به معنای نهایت عشق، به معنی شیدایی. دیوانه، خود از واژه ی دیو است که از نام آن ایزد بانوی بزرگ ایرانی که نماینده¬ی عشق بوده است برگرفته شده است:
حریم عشق را درگه بسی بالاتر از عقل است
کسی آن آستان بوسد که جان در آستین دارد
در نگاه حافظ تپش و جنبش هستی از عشق است. عشق که رهایی و آزادی و دلیری و دلبستگی است نه وابستگی:
غلام همت آنم که زیر چرخ کبود
ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است
عشق حافظانه را کاری با رنگ و نژاد و آیین و زبان نیست. عاشق و معشوق دو کبوتر وهمسر و همراه و همدل، بر بام این جهانند:
همه کس طالب یارند چه هشیار و چه مست
همه جا خانه عشق است چه مسجد چه کنشت
عشق حافظانه بال و پر می دهد. پرواز می آموزد و با شادی و شادمانی و سرخوشی و خوشباشی همراه است. عشق در دیوان حافظ با نبض طبیعت و هستی همراه می تپد. عطر وصال و شادی دارد. زخمه ای است شاد و شنگول و سبکبال که در ارکستر بزرگ زندگی بر تار جان می خورد. رنگین کمانی از ساقی و صبا و امید و آرزوست. بوی تلخ موی کندن و مویه کردن ندارد. ستاره ای است رخشان در منظومه¬ی بزرگ و کهکشان هزار هزار رنگ غزل حافظ. قطرات عسل ناب است که از کندوی غزل بر جان می ریزد. تراشه های الماس است. هنر است. رقص است. تبسم است. بوسه است. ریحان و پونه است. بهاران در بهاران است. عشق حافظ، باران است. نسیم صباست. کرشمه ی ساقی است. بوس و کنار و رقص و آواز است. هماهنگ شدن و همبال شدن و همسر شدن با هستی و با محبوب و یار است.
سلطانی جهان و تاج تارک فرشته و انسان، عشق است:
جهانِ فانی و باقی، فدای شاهد و ساقی
که سلطانی عالم را طفیل عشق می بینم
و یا در جای دیگر می گوید:
طفیل هستیِ عشقند آدمی و پری
ارادتی بنما تا سعادتی ببری
حافظ می گوید:
به درد عشق بساز و خموش شو حافظ
رموز عشق مکن فاش پیش اهل عقول
این رموز عشق چیست که محتسبان و فقیهان و زاهدان فریادبرداشته اند که:
رمز عشق مگویید و مشنوید؟
آیا این رمز و راز، جز آزادگی و دانایی و شوریدن بر ستم و نادانی و سنگدلی است؟ آیا تمام شعر حافظ و مولانا و عرفان ایرانی جز شورشی دلیرانه و از سر فرزانگی بر سیاهی و سکوت و مردگی است؟ آیا جز دل به دریا زدن و دریا دل شدن است. آیا جز این است که مهر و جان خود را نثار این همه زیبایی در هستی کنی.
عشق آن نیروی تابنده و تابناکی است که آدمی را بال و پر می دهد. آدمی را چونان باران و چونان آفتاب می کند. نسیم می شوی و می وزی بر تمام هستی. باران می شوی و می باری بر همه هستی. آفتاب می شوی و می تابی بر سنگ و گیاه و آدمی. نثار در نثار. باران در باران. آفتاب در آفتاب. بی دریغ و بخشنده و شادان.
در عشق خطر باید و دلیری. عشق با ترس میانه ای ندارد: چو لاف عشق زدی سر بباز چابک و چست.
گرچه در راه هزار خطر باشد، عاشق آن است که با زمرد عشق اژدهای ترس را در هم شکند:
تحصیل عشق و رندی آسان نمود اول
آخر بسوخت جانم در کسب این فضایل
حلاج بر سر دار این نکته خوش سراید:
از شافعی نپرسید امثال این مسایل
راه عشق، غریب، بی کران و بی نهایت است. در عشق باید پاکباز بود و از جان گذشت برای جان . برای جان جهان:
سرم به دنیی و عقبی فرو نمی آید
تبارک الله ازین فتنه ها که در سرماست
انسان عاشق است که سرش به دنیا و عقبا فرو نمی آید. سجده نمی کند و زانو نمی زند. تسلیم نمی شود و شکست نمی خورد.
اما ترس ها و تردیدها و خودخواهی ها سد راه عشق است:
میان عاشق و معشوق هیچ حایل نیست
تو خود حجاب خودی حافظ، از میان برخیز
این خود، البته که خودپرستی و خودخواهی است.
این خود، نمی خواهد دریابد که جان و جهان هستی عشق است. که دم و دف و تپش و دل دل هستی عشق است. که عشق، بازی است. باختن است. باختن رنج ها و اندوهان و حقارت هاست. تا آنگاه برخیزی و چونان کبوتری سپید بال بر بام دنیا نشینی.
اما هر آن که به عشق زنده نیست، مُرده است:
هر آن کس که در این حلقه نیست زنده به عشق
بَراو نمرده به فتوای من نماز کنید
پس عشق یعنی همه ی هستی. رهایی. بال زدن. شوریدگی.
**
عشق با زهد و ریا جمع نمی گردد. عاشق، عارف ملامتی است. خوش است و شاد است و گوهر خنده می بارد بر این جهان که در طریقت حافظ کافری است غم و رنجش و کین و دشمنی:
وفاکنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم
که درطریقت ما کافری ست رنجیدن
عشق آن سوتر از زبان و بیان است و در دفتر و کتاب هیچ آیینی آن را در نمی¬یابی مگر در سینه ی آزادگان. درس عشق در دبستان زندگی است :
بشوی اوراق، اگر هم درس مایی
که درس عشق در دفتر نباشد
شعر حافظ سرود سرخوشانه¬ی عشق است.او با بوسه و تبسم و دانایی به نبرد سیاهی می رود. او پزشک روان خسته ی تاریخ ماست. او مرهم زخم های کهنه و بی درمان انسانی است. او پیامبر عشق و دوستی و مهربانی است. تپش جان و دل حافظ از عشق است. عشق در نگاه حافظ از کران تا کران دامنه دارد. شیفتگی به تمام نرمه ها و گرده¬های هستی است. عشق به جان، عشق به تن، عشق به سنگ در هم آمیخته است و مرز و پرچینی ندارد. باد صبا ، پیام آور رقصان و مژده آور و نورانی اوست. بادصبا می¬وزد تا پیام حافظ را به ما برساند. نسیم صبا که غرق نور و عطر و رنگ است.
رند اما انسان کامل و فرزانه ی حافظ است. عشق و رندی در جهان حافظ به هم آمیخته است.عشق راز پرشکوه رند است. رند که پهلوان هستی است. گرد گردان این جهان است. دلیر و بی باک و دانا و دریا دل است و عاشق است رند:
ناز پرورده تنعم نبرد راه به دوست
عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد
آرمان حافظ، عشق و رندی است. آنچه در روان و نهاد و گوهر هر انسان ایرانی است. رندی و عشق پاره های ماست. و از همین رو حضرت حافظ تا بدین حد به ما نزدیک است. از ماست. با ماست. رند وعاشق است:
عاشق و رند و نظر بازم و می گویم فاش
تا بدانی که به چندین هنر آراسته ام
حافظ نیز چونان هر انسان ایرانی، زهر ریا و نفاق چشیده است، بیزار از ریا و دروغ است و جان در طلب عشق و رندی نهاده است:
نفاق و زرق نبخشد صفای دل حافظ
طریق رندی و عشق اختیار خواهم کرد
**
ابن‌بطوطه که در زمان حافظ به شیراز سفر کرده بوده می‌گوید در آن‌جا هزاران زن دیده که به آن تعداد زن را در هیچ کجای دیگر دنیای اسلام ندیده است. شیراز شهر عشق بوده است. به این شهر حتا در آثار شعرای اروپایی هم اشاره شده. حافظ یازده بار به شیراز اشاره می‌کند و کلمات کلیدی این اشاره‌ها عبارت‌اند از: حسن و عشق.
شیراز برای او معدن و بهشت عشق است.
خواجوی کرمانی یکی از بزرگ¬ترین شاعران همروزگار حافظ در مقام عشق سخن¬ها سرکرده است.
یکی دیگر از بزرگ‌ترین شاعران هم‌زمان حافظ، سلمان بود که او هم از مذهب عشق سخن به میان آورده است. سلمان خودش را به عنوان کافر راه عشق می‌ستاید.

کمال خجندی،شاعر نامبردار دوره‌ی حافظ که با وی در شعر بده و بستان¬های بسیار داشته است،از شریعت عشق سخن گفته است. در روزگار حافظ عشق برجان هنر در شیراز فرمانروا بوده است و هم چنین بزرگترین شاعران همروزگار حافظ در جهان نیز از عشق می¬سروده اند.
———————————————-
از کتاب در دست انتشار: حضور حضرت عشق. حافظ

یلدا- شورای نویسندگان

بهمن ۱۳۹۰

سلامی گرم به یلدا….شب یلدا،

که آبستن خورشید و قد کشیدن روز است.

با یلدا، شب های پر رمز و راز زمستانی را

آغاز می کنیم که در زهدان خود، نطفه بهار

را حمل می کند.

با حضور یلدا، دست در دست هم ، عهد رویاندن

دوباره گلها را، گلهای عشق را، گلهائی که بوی

زندگی را فریاد خواهند زد تجدید کنیم.

و با یلدا اعلام کنیم:

اگر چه شب دراز است، اما قلندران ایران زمین

بیدارند. شورای نویسندگان گذ رگا ه

تبریک سال نو میلادی

دی ۱۳۹۰

آغاز سال ۲۰۱۲ میلادی را با آرزوی بهتری و به سامان

شدن نابسامانی ها

به همه ی مردم دنیا بخصوص به هم وطن های خودمان

تبریک می گوئیم

شورای نویسندگان

نذر؟ – صفیه ناظر زاده

دی ۱۳۹۰

این توسل به قلاب خود فریبی برای چیست؟
از اوهام تقاضای استمداد کردن می تواند تاثیری در باز شدن قفل گرفتاریها، یا بر آورده کردن خواسته ها داشته باشد؟
اگر قبول کنیم که تعیین کننده سر نوشت، و همه ی پیش آمد ها و رخداد ها فقط در ید اختیار اوست و بس، پس این توسل به موهومات برای چیست؟ آن هم از سوی روشنفکران و مدعیان شعور و خرد؟
از درماندگی و استیصال نشئت می گیرد؟ و نیاز به دستی است که از آستین غیب بیرون بیاید و کلید همه ی قفل ها را در اختیار داشته باشد؟ چنین فکر می کنید.؟
ایا چنین دستی وجود دارد و با نذر ما رمق تحرک می یابد و به یاری بر می خیزد ؟ گمان نمی کنید این یک خود فریبی است؟
و این دوری از خدا و یاری جستن ازانسان هائی نیست که ارواحشان هم قرن هاست که باز نشسته شده اند؟
عجیب است حتا روشنفکرانی با صد من! ادعا فریب یاوه های گروهی شیاد را می خورند و سر از پا نشناخته دنبالشان می دوند، بی کار برد ذره ای تفکر عاقلانه، که اینان کیانند؟ و از چه می گویند؟ و چرا می گویند؟
همه ی آنهائی که با فکر بسته، و اندیشه و خرد باخته، پذیرای چنین ترفندهائی می شوند، و پایش که بی افتد بی توجه به اینکه فریب خورده اند، باد در گلو می اندازند و خود را برتر و دانا ی کل هم می پندارند از عوامل ماندگاری خرافات در سر زمین ما هستند.
تاسف انگیز است که این پیش قراولان جامعه، ” نذر” را در ذهن خود نمی چرخانند، مزه مزه نمی کنند و خردمندانه نتیجه نمی گیرند که ” نذر ” برای چی وبرای کی؟ و از این کار بیهوده انتظار دارند که چگونه و از سوی چه ملجائی چه کسی مرادشان را بدهد؟

” نذر”، ” دخیل ” و واریز به صندوقهای صدقه ” که درهرکوی و برزنی نصب است ” از یک جنس اند ” و همه شان بر پایه کم دانی ما و بخصوص بی عمقی روشنفکران ما است که در ادعا خدا را هم بنده نیستند.
وقتی رواج دارد که بجای شما، با دریافت پول، روزه بگیرند، مکه بروند و حتا نماز بخوانند و در گوش ها فرو کنند که صدقه رفع! ” بلا ” می کند، و شما را از مالک دوزخ بترسانند، و بابت همه این ها شما را تلکه مذهبی کنند، در حقیقت دارند خدا را دور می زنند و از اذهان دور می کنند. و بهت آور اینکه شما هم با کمال میل تن می دهید.
و شما با اعتقاد به نذر و بستن دخیل به امازاده هائی که ” احداث ” کرده اند و وا ریز به صندوق های صدقه که هر روز پر و خالی می شوند و در ایستگاه های متر سر افکنانه می نشینید پای صحبت چند گمارده شده تا برایتان مشکل گشائی کنند، بانی چرخاندن در بر همین پاشنه ای که هست می شوید و در اینصورت فقط می توان گفت که:
خلایق هرچه لایق
پوچ اند….
پوچ
تهی ….
تهی
پوچ اند و تهی ….
فقط یک نامند
یک نام بی مقدار
نه،
نه زیرکانند و نه کسی که کس باشد
فروشندگانند
انسانیت اولین کالائی است که فروخته اند…
درماندگانند….
با قلابی که در خلاء آویزان است
با ” اینهمه ” ادعا
که خریداری ندارد.
بی حتا گندم نمائی
نه جو که یونجه می فروشند
هر جایشان اگر روشن باشد
فکرشان نیست
شهامت
قمه و زنجیر و سینه زنی را هم ندارند
با تکه ای از آبرو
اشک درون خشک می کنند
…..
از شعر بلند
آه اگر ذرّه ای شهامت بود
سروده ی ابراهیم تذکری

بر گرفته از کتاب
بادام های بی شکوفه

دوسؤال محوری – و نگاهی به پاره ای از پاسخ ها

اسفند ۱۳۹۰

دوسؤال محوری که بسیاری خواهان دریافت پاسخی درست و معقول و راستین به آن ها هستند  برای قضاوت عموم مطرح می شود.
با توجه به مشکلات فراوانی که در رابطه با عملکرد روشنفکرانمان داریم و وانمود هائی که گاه به زور و بازی با الفاظ می خواهند بقبولانند، و در حالیکه گاه دم خروسشان به وضوح پیداست قسم حضرت عباس می خورند، آگاهی از پاسخ این دو سؤال شاید بتواند نشانگر حقایقی بشود. پاسخ های پیچیده در صغرا کبرا بافی و گمان و تصور نمی تواند بیان حقیقت باشد.

۱– می شود کتابی را در ایران چاپ کرد بدون اجازه از وزارت ارشاد؟
۲ – می توان مقیم خارج بود، فعالیت ضد رژیم داشت، از آزادی بیان صحبت کرد، حکومت ایران را فاشیست مذهبی نامید، ولی از ارشاد اجازه نشر گرفت؟

با سپاس از توجه و دریافت نظر شما
*************************

در پاسخ به نظر خواهی بالا  که فقط به لیست ئی میل ها ارسال شده بود

بزرگواران زیادی مشارکت کرده اند که در همینجا با سپاس و مهر فراوان  دست گرم آنها را می فشاریم و برایشان موفقیت آرزو می کنیم.

از این رنجش می گذریم که این همه بی توجهی و بی دقتی از سوی بسیاری از عزیران  به دادن پاسخ فقط دو کلمه ” نه ، یا، بله ” می تواند عمیقن تاسف انگیز باشد. و نیز می تواند نشانگر بی اعتنائی به وظایف روشنفکری، به شناخت زندگی، وبه فضای تنفس باشد. امیدواریم به هیچ روی علتش نهادینه شدن ” به ما ارتباطی ندارد ” نباشد
بگذریم

**
یک توضیح مختصر در مورد دو سؤال مطرح شده را لازم می دانیم.

نظر! انتشار زیر زمینی، و بی اطلاع ارشاد و هر ترفند دیگری که به نحوی بشود ” یا شده ” که ارشاد را دور زد و بی خبر از این وزارتخانه کتابی منتشر کرد نیست. منظور مراجعه به وزارت ارشاد است، و رویا رو شدم با ممیزین آن.
و پاسخ به سؤال دوم این مقصود را نیز در بر می گیرد، که چنین فردی اگر مبارزاتی راستین را در برنامه خود دارد، و دارای شناخت کافی از آنچه که در انتظار چنین افرادی است می باشد، بر پایه ” کدامین اطمینان ” و با چه رغبتی به سراغ لانه مار می رود؟

از پاسخ هائی که فقط با دوکلمه ” بله یا نه، و نه بیشتر” همراه بوده است،ضمن سپاس از همتشان  صحبتی نداریم چرا که به سؤال ها کوتاه و سر راست جواب داده اند.
می پردازیم به بزرگوارانی که پاسخ هایشان با توضیح همراه بوده است:
گفته شده است:
گروهی به دنبال نام و نشان هستند، و  با همه سابقه مبارزاتی که دارند، بدین قصد به ارشاد مراجعه کرده اند. و گروهی نیز این مراجعه به ارشاد را یک نوع مبارزه دمکراسی خواهانه تلقی می کنند.
به هر یک از این  دو منظور که  باشد،  ایا مراجعه فردی که علیه حکومت شمشیر را از رو بسته است توجیه کننده است؟

در پاسخی به بی در و پیکر بودن ارشاد اشاره شده است با این نتیجه که معمولن نمی شود اما بعضی ها کرده اند و شده.
ایا می شود به قول ملک الشعرا بهار با

” تن روغن زده با زحمت و زور////  میان  لانه ی  زنبور  رفت ” ؟
آیا با این تصور که شاید زنبور نیش نزند، صحیح است که در مجامع و در نوشته ها و سخنرانی های خود تاخت و تاز کرد و بعد راحت به سراغ ارشاد رفت و در خواست صدور اجازه چاپ گرفت و موفق هم شد و کتاب را در جمهوری اسلامی چاپ هم کرد؟  این می تواند توجیه کند مراجعه به ارشاد باشد؟ با این فکر که چون درو پیکر درستی ندارد شاید از زیر دستشان رد شد!!!
در نظری دیگر عنوان شده اگر کتاب قوی باشد  و فروش تضمین شده ای بر آن متصور باشد، شاید بشود.

کاش چنین بود، و ارشاد برایش قوی بودن کتاب ارزش داشت.
در پاسخی دیگر انگشت روی این مهم گذاشته شده است که ممکن است چنین فردی یکی از صدها مورد متنوع دیگری باشد که در کیسه مار گیری ارشاد ” وزارت اطلاعات رژیم ” وجود دارد.

که برای فریب خلق الله نقاب فریبنده مبارزه علیه حکومت را بر چهره دارند. و خب باید در این دنیا نیز اجرش را بگیرند.
عزیزانی متذکر شده اند که تا ندانیم منظور چه کس یا کسانی هستند و چه اثری را به ارشاد برده اند، چون احاطه کامل نداریم جواب صریح مشکل است

دوست دیگری می گوید چون بسیار بعید است که جانانه علیه حکومت موضع گیری داشت ولی چون کبک سر در برف کرد و بی توجه به قبحه مطلب ” علاوه بر خطر “، بی ابا به نگاه دیگران، راحت تر از نویسندگانی که کمترین مبارزه ای ” لااقل بظاهر ” با رژیم ندارند سراغ ارشاد بروند، و اجازه هم  بگیرند”  اجازه ای که به بسیاری از سرشناسان داده نمی شود “،
قبول ندارم که واقعیتی در سؤال  های شما باشد.

عزیز دیگری نوشنه است:
همه وضع جاری را می دانند، در نتیجه هیچ دیوانه ای خود را با شاخ گاو در گیر نمی کند. بنظر من  طرح چنین  سؤالهائی که جوابشان بر همگان روشن است، درست نیست و باعث اتلاف وقت است

و بسیاری خواسته اند که نام برده شود، که چه کسانی با این سابقه به سراغ ارشاد رفته اند و اجازه هم گرفته اند؟ و اشاره کرده اند که بدون نام بردن، چنین سؤالهائی می تواند فقط یک تصور باشد.
————

با سپاسی دیگر از همه فرهیختگان که نظر داده اند، در آینده و پس از انتشار گذرگاه و آگاهی از نظردوستان  بیشتری و دریافت دیدگاه های، در این مورد صحبت خواهیم کرد

بررسی شعر کوتاه – شمس لنگرودی

دی ۱۳۹۰


خیلی‌ها فکر می‌کنند شعر کوتاه یعنی شعر چندخطی

محمد شمس لنگرودی گفت: به نظر می‌رسد خیلی‌ها فکر می‌کنند شعر کوتاه یعنی شعری که چند خط باشد؛ در حالی‌که شعر کوتاه، شعری است که در پایان بسته شود.

این شاعر در گفت‌وگو با خبرنگار بخش ادب خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، درباره‌ی دلایل گرایش شاعران به شعر کوتاه، گفت:‌ گرایش شاعران به شعر کوتاه، دلایل متعددی می‌تواند داشته باشد؛ یک دلیل آن شاید این باشد که تصور می‌شود سرایش شعر کوتاه راحت‌تر است. شاید دلیل دیگر آن این باشد که امکان پخش شعر کوتاه در سایت‌ها راحت‌تر است. شاید هم به دلیل امکان استفاده‌ از شعر کوتاه در اس ام اس باشد.

او در ادامه متذکر شد: من دلیل گرایش اصلی را نمی‌دانم؛ اما خود من مدت‌هاست گرایشی به بازتعریف معانی پیدا کرده‌ام. در واقع، یک علاقه و گرایش به بازتعریف و بازبینی مسائل زندگی بشری پیدا کرد‌ه‌ام و در شعر کوتاه شاید به دنبال آن تعریف بوده‌ام. شاید در شعر کوتاه ناخواسته به دنبال بیان آن تعاریف بوده‌ام. گرایش من در شعر کوتاه با یک ذهنیت عموما فلسفی همراه بوده است و دیگران را باید از خودشان پرسید.

او افزود: ما پیش از این در شعر کهن نیز مصرع‌هایی را داشتیم که معنی آن‌ها در پایان خود مصرع، تمام می‌شد. کوتاه‌ترین شعر ما رباعی بود که در مصرع چهارم، شعر تمام می‌شد و امکان ادامه نداشت‌. اگر می‌شد رباعی را ادامه داد، آن شعر، ‌شعر بدی بود.

این شاعر همچنین عنوان کرد: الآن ما شعری را شعر کوتاه می‌دانیم که در پایان، امکان گسترش نداشته باشد؛ بنابراین با شعر بلند تفاوت‌های زیادی دارد و به نوعی مانند منظومه‌ی شعری است و مکانیسمی در آن وجود دارد که در شعر بلند نیست. در شعر بلند لزومی ندارد شعر بسته باشد؛ شعر می‌تواند باز باشد. اما شعر کوتاه مانند یک شعر منظوم، نظام‌مند است و در پایان، نتیجه‌گیری می‌شود و قابلیت ادامه دادن ندارد. شعر بلند می‌تواند دو یا‌ سه صفحه باشد و هر جا هم که شاعر احساس کرد نمی‌تواند ادامه دهد،‌ شعر تمام می‌شود؛ در حالی‌که منظومه دست شاعر نیست و پیرنگی دارد که باید تمام شود. شعر کوتاه می‌تواند دو خط باشد یا شش خط. فقط این‌گونه نیست که دو خط باشد؛ بلکه باید به پایان برسد.

شمس لنگرودی در ادامه درباره‌ی تفاوت شعر کوتاه با هایکو، بیان کرد: از این نظر هم شعر کوتاه با هایکو خیلی تفاوت دارد. شعر کوتاه می‌نویسند، اسمش را می‌گذارند هایکو. هایکو تعاریفش در کتاب‌ها نوشته شده است. وزن و تفکری که در آن هست، بیان شده؛ در حالی‌که در شعر کوتاه، شاعر به دنبال همچین چیزی نیست. بعضی‌ها به تعریف هایکو نزدیک می‌شوند؛ جز در مورد وزن و قافیه.‌ آن‌ها به لحاظ کیفیت و ماهیت هایکو به هایکو نزدیک می‌شوند. البته همان‌ها هم که کتاب‌های‌شان را دیده‌ام، تمام شعرهای‌شان هایکو نیست و چه بسا شعر کوتاه باشد. اما چون این‌ها مرزبندی‌های‌شان دقیقا مشخص نیست، عجالتا با همین معانی آشفته به کار می‌روند.

این شاعر سپس درباره‌ی امتزاج مرز شعر کوتاه با دیگر گونه‌های ادبی چون جمله‌های زیبایی‌شناسانه، جمله‌های قصار و کاریکلماتور گفت:‌ گاهی امکان دارد این مرزها نزدیک و یکی شوند. اما اگر جوهر شاعرانه داشته باشند و بتوانند به عنوان شعر از خودشان دفاع کنند، ‌ایرادی ندارد. ولی تفاوتی بنیادین بین این گونه‌ها و شعر وجود دارد. جمله‌ی قصار یا گزین‌گویه برداشتی از یک مسأله و مقوله‌ است؛ در حالی‌که شعر هیچ برداشتی را نمی‌دهد؛ تصوری از یک واقعیت است. در جمله‌های قصار و گزین‌گویه‌ها کوشش بر این است که مضمون بیان شود. در شعر، قصد اصلی پنهان است و شاعرانگی برجسته‌تر است؛ اما اگر گزین‌گویه‌ای باشد که مخاطب احساس کند شعر است، چه اشکالی دارد که ما آن را شعر بدانیم؟

شمس لنگرودی سپس درباره‌ی گرایش شاعران به شعر کوتاه گفت: من تصور می‌کنم کلا شعر در سال‌های اخیر مخاطبان زیادی یافته است. آن هم چون مدت‌ها شعر به یک مقوله‌ای پیچیده و مصنوعی تبدیل شده بود که فقط عده‌ای در محافل خاص با ‌آن ارتباط برقرار می‌کردند و خود آن‌ها هم معتقد بودند که ما به بازخورد مخاطب نیازی نداریم. این رویکرد اکنون به این سو گرایش پیدا کرده است که مخاطب شعر مهم باشد و اگرچه عده‌ای آن را عوام‌گرایی می‌دانند؛ ‌اما ایرادی ندارد.

او در ادامه تأکید کرد: در این مدت، مخاطب به شعر علاقه و گرایش تازه‌ای پیدا کرده است. به همین دلیل، مخاطبان ترجیح می‌دهند شعر، کوتاه باشد که زودتر تکلیف‌شان با آن مشخص شود. البته الآن این‌گونه است؛ شاید فردا همه چیز عوض شود. برخی می‌خواهند چیزی را کاهش دهند و تقلیل‌گرا هستند. می‌خواهند همه چیز را بسته‌بندی کنند. مثلا فکر می‌کردند، داستان کوتاه می‌شود و به فلش‌فیکشن می‌رسد و به دلایل تکنولوژیک این‌گونه می‌ماند. اما اکنون مخاطبان از رمان هاروکی ماراکامی که هزار صفحه است، استقبال می‌کنند. این‌ها نقیض هم نیستند. شعر اگر کوتاه شده، دلیل نمی‌شود که از شعر بلند استقبال نشود. الآن عجالتا از شعر کوتاه استقبال می‌شود.

او همچنین درباره‌ی تأثیر کمیت در کیفیت شعر، گفت: کمیت معیاری برای ارزش‌گذاری شعر نیست. ما در تاریخ، شعرهایی داریم که شاعرش دیوانی دارد؛ اما یک شعرش ماندگار است. کیفیت شعر به جوهر و جاودانگی شعر است. شاعری مثل خیام ۳۰ یا ۴۰ رباعی دارد؛ اما به دلیل پاسخ به نیاز مردم، جاودان مانده است. شاعرانی هم شعرهای بسیار دارند که چیزی از آن‌ها باقی نمانده است

* ادبیات پست مدرن – مجید قنبری

دی ۱۳۹۰

به کار بردن اصطلاح پسا ـ مدرن چندان روشن و دقیق نیست. چون پسا ـ مدرن بیش‌تر یک موقعیت است تا یک مکتب. پس منظور از ادبیات پسا ـ مدرن، باید ادبیات در موقعیت پسا ـ مدرن باشد. در مورد داستان پسا ـ مدرنیستی نیز وضعیت همین‌گونه است. اندیشمندان مختلف خصوصیات گوناگونی را برای داستان یا متن پسا ـ مدرنیستی عنوان کرده‌اند. در این‌جا نگاهی مختصر به برخی از این تعاریف می‌اندازیم :
” تناقض، عدم انسجام، فقدان قاعده (تصادف)، افراط . . . اعتیاد به زندگی شهری urbanism، ناگزیری در استفاده از تکنولوژی، حذف انسان dehumanization، عشق به بدویت، اروتیسم، اخلاق‌ستیزی و تجربی بودن.”
” اگر بخواهیم تاریخ ادبیات را به مثابه تفوق یک پرسش بر دیگر پرسش‌ها بررسی کنیم” یعنی پرسش غالب هر دوران را مشخص کنیم، باید ببینیم مدرنیسم و پسا ـ مدرنیسم چه پرسش‌هایی مطرح می‌کنند. آثار کلاسیک آثاری بسته هستند یعنی دارای آغازی مشخص و پایانی روشن‌اند. این پایان می‌تواند مرگ شخصیتی یا به سرانجام رسیدن کاری مشخص باشد. ” اما در مطالعه آثار مدرنیستی نظیر تهوع (سارتر)، خشم و هیاهو (ویلیام فاکنر)، به سوی فانوس دریایی (ویرجینیا ولف) و دوبلینی‌ها (جویس) ما با متونی سروکار د اریم که به نوعی ناتمام‌اند و به نوعی ناکامل‌اند.
از دیگر مشخصه‌های ادبیات مدرنیسم عبارتند از: شک نسبت به شناخت بشری از جهان پیرامون، نامشخص بودن دامنه و حدود آگهی‌ها، بحران هویت و دغدغه هویت واقعی خویش. (که این مشخصات را در آثار نویسندگان اگزیستانسیالیست و در نمایشنامه‌های ابزورد مانند بکت، کافکا و اوژن یونسکو به وضوح می‌توان مشاهده کرد.
به عبارتی داستان مدرنیستی روایت حرکت از بحران هویت به آگاهی است. بنابراین با پرسش‌هایی از این دست روبه‌روست : چگونه می‌توان به آگاهی و شناخت رسید؟ وچه‌قدر می‌توان به درستی آن یقین داشت؟ حدود آگاهی ممکن کجاست؟ چه‌گونه می‌توانم جهانی را تفسیر کنم که خودم جزعی از آن هستم؟ پس می‌بینیم که پرسش اصلی مدرنیست‌ها پرسشی معرفت‌شناسانه epistemology است.”
اما در ادبیات پسا ـ مدرنیستی دنیای یکه و سخت عقلانی، به عنوان تنها دنیای ممکن باید کنار گذشته شود، دنیاهای متعدد تجربه شود و برای تجربه کردن باید روایت‌های کبیر grand narrations را فراموش کرد. چرا که این روایت‌ها همواره در پی یکسان کردن هستند تا بتوانند جهان را در نظامی جای دهند و بشناسندش.
ادبیات پسا ـ مدرنیستی مجموعه‌ای ازروایات کوچک و شخصی است و سودای شناخت کلی ندارد. متن پسا ـ مدرن با جهان واقع هیچ نسبت آیینه گونی ندارد از این رو با مفهوم “مولف” نیز در میفتدد و وجود خالق متن را انکار می‌کند تا بتواند به خود رجوع کند. خواننده‌ی متن پسا ـ مدرن باید از همان ابتدا بداند که نه انعکاس جهان واقع بلکه با بازی آزادانه نشانه‌ها روبه‌روست.
* * *
آیا متن پسامدرن به راستی بازتاب هیچ واقعیتی از جهان خارج نیست؟ آیا اساسا چنین چیزی امکان دارد؟ انکار مولف توسط متن؟!!!
“حرکت از دال(نشانه) به دال ادبیات را به خود ارجاع می‌دهد. یعنی نشانه (دال) ببر به دلیل اشاره‌اش به مدلولی خاص، که تنها به عنوان نشانه بودن مورد استفاده قرار می‌گیرد.”
اما هرقدر هم که ما تلاش کنیم یا اصرار بورزیم، باز هم نشانه “ببر” نشانه‌ی ببر است و این دو ازهم جداشدنی نیستند. “ببر” اگر اشاره‌ای به مدلولی نداشته باشد که دیگر اصلا نشانه نیست. ” فقط به عنوان نشانه بودن”، یعنی چه؟ یک نویسنده‌ی پسامدرن مطمئنن در خلا نمی‌نویسد و علیرغم میل خود هرچه هم که تلاش کند باز هم متن‌اش به نوعی (حتی به شکل تحریف شده) بازتاب جهان خارج و واقعی و همین‌طور بازتاب جایگاه مولف آن است.
می‌توان پرسید که نویسنده پست‌مدرن برای که می‌نویسد؟ هدفش از نوشتن چیست؟ آیا می‌خواهد با مخاطب ارتباط برقرار کند. اگر نمی‌خواهد که نوشتن‌اش کاری هجو و مسخره‌تر از آن به چاپ سپردنش است. اگر واقعیتی وجود ندارد و کل متن ترکیب اوهام و تخیلات است (آن هم نه اوهام و تخیلات ذهن”مولف” چون متن “مولف” را نفی می‌کند!) پس دیگر نکات اشتراکی باقی نمی‌ماند و اگر این زمینه و نقاط مشترک نباشد، رابطه‌ای برقرار نمی‌شود.
شاید گفته شود اگر با قواعد و اصول ادبیات پست‌مدرن آشنایی داشته باشیم آن وقت متون پسا‌مدرن قابل درک می‌شود. اما این حرف قانع کننده‌ نیست چرا که از این مطلب باید نتیجه گرفت که هر هنرمند و یا نویسنده‌ای اثرش را برای هنرمندان و نویسندگان همان رشته و سبک خلق می‌کند.
در آخر یکبار دیگر تزهای نظریه‌پردازان پسامدرن را مرور می‌کنیم: ” متن هیچ نمسبتی با واقعیت ندارد.” ،
هم دنیای متن غیرواقعی است و هم دنیایی که احساس می‌کنیم وجود دارد. شخصیت‌ها بازیگرانی هستند که از کلمات تشکیل شده و در سطرهای متن جای گرفته‌اند.” “عصر پسامدرن امکان هرگونه شناخت یا تغییر را انکار می‌کند.”
جا دارد  پرسیده شود که کجای این تزها نو و مدرن هست. این‌ها ترهاتی کهنه  و منسوخ که بارها و بارها توسط مکاتب ایده‌آلیستی به شکل‌های گوناگون طرح شده‌اند. جمله‌ای از خود این آقایان گویا تر از هر سخنی است:
شاید سخن گفتن از داستان پسامدرنیستی خود لطیفه‌ای توخالی باشد.
بگذارید نگاهی داشته باشیم به مطلبی در روزنامه‌های خیلی سال پیش: پرفسور معروفی مقاله‌ای می‌نویسد و با نام مستعار برای یکی از معتبرترین نشریات پست مدرن می‌فرستد که پس از بررسی چاپ می‌شود. پرفسور مذکور بلافاصله مقاله‌ی دومی می‌نویسد با نام اصلی خود و در آن با دلایل متقن شرح می‌دهد که مقاله‌ی اول او کاملا پوچ و بی‌معنی بوده است، هرچند که از نظر نگارش و جمله‌بندی مو لای درزش نمی‌رفته است. این ماجرا سروصدای بسیاری به پا می‌کند و اعتبار نشریه‌ی پست‌مدرن را زیر سوال می‌برد. در انتهای آن مقاله آدرس سایتی نوشته شده بود که در آن موتوری تعبیه شده(چیزی شبیه یک ژنراتور) که در عرض چند دقیقه مقالات پست‌مدرن تولید می‌کند، فقط کافی است چند واژه‌ی کلیدی از مقاله مورد نظر خود را وارد کنید تا بلافاصله مقاله‌ی پست‌مدرنی در زمینه مورد نظرتان بیرون دهد.

گفت‌وگوی کوتاهی با پونه ابدالی – داوود آتش‌بیک

دی ۱۳۹۰

در رابطه با داستان بلند قطار ساعت ده به لندن

پشتوانه‌های فرهنگی و اجتماعی ما درحال فروپاشی است

قطار ساعت ده به لندن مثل بعضی از داستان‌های به محاق رفته به سرنوشت نشر اینترنتی دچار شده. داستانی در رابطه با مهاجرت. مهاجرتی که از مهمترین مباحث طبقه‌ی متوسط ایرانی است. اگرچه سرنوشت شخصیت‌های این داستان امبدوار کننده نیست اما فرصتی ست برای بحث در رابطه با اوضاع فرهنگی و اجتماعی کشورمان. فرصتی که در فضایی آزاد تا اطلاع ثانوی فراهم نمی شود.

– خیلی متاسفم که قطار ساعت ده به لندن مجوز نگرفته و نمی‌تواند در فضایی غیر مجازی مورد نقد و بررسی قرار گیرد. احتمالا علت اصلی این اتفاق شوم، سیاه نمایی است! فکر نمی‌کنید در نمایش فضای خانواده‌های ایرانی و به طور کلی ایرانی جماعت کمی سیاه نمایی کرده‌اید ؟
باید اول ببینیم چطور خانواده‌ی ایرانی را تعریف می کنیم؟ واقعا خانواده‌ی ایرانی چیست؟ آیا آنچیزی که در سریال‌ها و قصه‌های کودکان به ما نشان داده می‌شود؟ همان مادر و پدر دوست داشتنی و حوض و هندوانه و مادر بزرگ همیشه مهربان؟ همان نوستالژی زمان کودکی؟
به گمانم اینطور نیست. تعریف خانواده دردنیای مدرن تغییر کرده و به طبع آن در ایران. نوشین تک فرزند یک خانواده‌ی متوسط است، پدری که نوشین دارد در تعریف کلیشه ایی ما از یک سرپرست خانواده نمی‌گنجد(از یک پدری که پشتوانه باشد و تکیه گاه). مادرش هم همینطور(مادر همیشه راضی و مراقب). او درون فضایی پر ازتناقض بزرگ می‌شود و حاصلش همان است که می‌بینید. مکانش عوض می‌شود اما نمی‌تواند از شر تمام آن عادت‌های کودکی که با آن‌ها بزرگ شده و شخصیتش را شکل داده خلاص شود. معلوم است که نمی‌تواند تاثیر بگذارد. او اینطور بار امده. تحت نظر یک مادر مستبد. چطور می‌شود در محیطی استبداد زده بزرگ شد و تاثیر گذار هم بود؟

– مشکل فقط نوشین نیست. هرچقدر که در این داستان دنبال یک ایرانی سالم بگردیم به نتیجه ای نمی رسیم. علاوه بر این خانوادهٰ تمام ایرانی‌هایی که نوشین در خارج از کشور با آن‌ها روبه‌رو می‌شود دچار مشکلات روحی و اخلاقی عدیده‌اند. هیچکدام رفتار عادی و انسانی ندارند. به همین دلیل می‌پرسم این داستان نوعی سیاه‌نمایی در رابطه با انسان ایرانی نیست؟
.من دوست دارم تعریف شما را از خانواده‌ی سالم ایرانی بدانم. «سالم» بودن برای من اینجا واقعا سوال برانگیز است. آیا ما به خودمان و به دیگران درست نگاه می‌کنیم؟ یا می‌خواهیم آن‌چه را ببینیم که دوست می‌داریم؟ آیا واقعیتی را که در حال وقوع است کتمان می‌کنیم؟ ما واقعا چه هستیم؟ یا چطور میخواهیم باشیم؟ یا بهتر آن که چطور دوست داریم خودمان را به بقیه نشان دهیم؟
چرا فکر می کنید نوشین سالم نیست یا حتی اشکان یا خسرو؟ آنها فقط در موقعیت‌هایی قرار می‌گیرند که شاید ما دوست نداریم ببنیم. شاید رفتار خسرو در خوابگاه یکی از شهرهای ایران خیلی هم طبیعی به نظر می‌رسید. یا حتی اشکان. یا ساناز، این‌ها خودشان هستند، قضاوت با ما نیست. آدم‌هایی هستند که از کنار نوشین می‌گذرند. درست مثل خیلی از روزهای زندگی ما که چندین و چند نفر از کنارمان می‌گذرند…درست مثل روزمر‌گی زندگی.

– علت چنین برداشتی( سیاه نمایی ) این است که وقتی شما برای چنین موقعیت خطیری دست به انتخاب می‌زنید احتمالا دست به انتخاب حساب شده‌ای می‌زنید. مثلا وقتی جومپا لاهیری( که اتفاقا دکتری ادبیات تطبیقی هم دارد. ) حرف از خیانت در زندگی هندی‌های مهاجر می‌زند دارد دست روی مشکلی می‌گذارد که به گمان او برای جمعیتی که دچار دوگانگی فرهنگی می‌شود پیش می‌آید. پس انتخاب شما هم قطعا برحسب اتفاق نبوده و وضعیت فرهنگی خانواده‌های ایرانی را در آستانه‌ی فروپاشی و بدون پشتوانه دیده‌اید.
باید بگویم باور دارم که نه تنها وضعیت خانواده‌های ایران بلکه خیلی از پشتوانه‌های فرهنگی و اجتماعی ما درحال فروپاشی است. راستش بیشتر که با خودم فکر می‌کنم می‌گویم نکند ما از ابتدا در حال فروپاشی بوده‌ایم و تمام آن چیزهایی که به ما گفتند قصه‌ایی بیش نبوده (مانند فیلم ترومن شو)، نوشین قسمتی از آن است، قسمتی از چیزی که دارد فرو می ریزد اما فروپاشی در حقیقت سمت و سوی دیگر داستان است، شاید روی دیگه سکه. قصه‌ی من قصه‌ی دختر جوانی است که به اجبار تن به یک مهاجرت می‌دهد اما در این اجبارموقعیتی نهفته است. (عدو شود سبب خیر) تاکید و تمرکز من بیشتر بر خودشناسی نوشین بود و اینکه وقتی از زیر بار سایه‌ی سنگین مادر بیرون میآید جهانش چطور تغییر می‌کند. او حالا مجبور است روی پای خودش بایستد، او حتی نمیداند زیباست یا زشت؟ نمی‌داند یاشار را درست شناخته یا نه؟ او حتی از به یادآوری خاطرات کودکیش واهمه دارد.ولی حالا باید با همه‌ی این‌ها روبه رو شود.

– تمام شخصیت‌های داستان که هرکدام از فضای فرهنگی خاصی برآمده‌اند چیزی از خودشان به جمع اضافه می‌کنند که مربوط به دنیایی‌ست که در آن رشد کرده و بالیده‌اند جز نوشین. ضمن این‌‌که نوشین تقریبا در همه‌ی موارد برخلاف میل باطنی‌ش از جمع پیروی می‌کند ( استارباکس نمی‌رود. کلاب می‌رود. ) آیا این انفعال عمدی بوده؟ فکر می‌کنید یک ایرانی تا این حد منفعل است در مقابل فرهنگ غرب؟
در بیشتر جمع‌های دانشجویی اگر زبان بلد نباشی و مثل نوشین خجالتی باشی و بدون اعتماد بنفس ترجیح می‌دهی رهرو باشی تا راهبر. ضمن اینکه نوشین اینطور تربیت شده و کم کم انگار دارد خودش را در میان جوانانی که اینطور بزرگ نشده‌اند محک می‌زند. و مگر آنها چه می‌کنند؟ آنها هم چندان که شما می‌گویید تاثیر گذار نیستند. آنها فقط دارند شکل خودشان زندگی می‌کنند و تفریح می‌کنند. آمده اند چند وقتی در جایی بمانند و بعد بروند. به همین سادگی می‌خواهند خوش‌بگذرانند. همدیگر را بشناسند و تجربه کسب کنند. آن‌ها تجربه‌هایشان را با جمع در میان می‌گذارند. اما نوشین نمی‌تواند. گویی از دنیای دیگری آمده. تجربه‌ی او تجربه‌ی آن‌ها نیست. سبک زندگیش مثل آنها نیست. اصلا با آنها نیست. نه نوشین و نه هیچ ایرانی دیگری. نمی تواند آنطور باشد. او عمری سرکوب شده و حالا برای بیان امیالش حتی ساده‌ترینشان دچار کمبود اعتماد به نفس است

– سوال من همین‌جاست؛ آن‌ها دارند به شکل خودشان زندگی می‌کنند. اما نوشین چرا نمی‌تواند به شکل خودش زندگی کند؟ به زعم شما دختر ایرانی در محیطی آزاد نمی‌تواند به شکل خودش زندگی کند و نهایتا به فرم ظرفش در می‌آید؟
نوشین نمی‌تواند، چرا که چیزی از خودش ندارد هنوزدر ابتدای داستان، او انگار پا درون یک حباب گذاشته دائم از این سو به آن سو غلت می خورد، اما در آخر اوست که تصمیم گیرنده است.شاید آن پایان آغازی باشد برای این‌که بتواند روی پای خودش بایستد.شاید رها شدن از آن سایه‌ی سنگین مادر او را به جهان دیگری دعوت کند.

– فکر نمی‌کنید رابطه‌ی یاشار با مینو بیشتر نوعی بهانه تراشی‌ست برای رفتارهای نوشین. و به خصوص تصمیم نهایی؟ انگاری این اتفاق از دل داستان بیرون نیامده.
ماجرای یاشار و مینو از همان فصل ابتدایی رقم خورده.نوشین اما بعد از چند فصل دیگر نوشین سابق نیست. برای همین کم کم انگار که از خواب بلند شده باشد تازه دور و برش را می‌بیند. (با لبخند) می‌ترسم اگر راجع به این سوال زیاد صحبت کنیم دیگر خواننده رغبتی به خواندن ادامه داستان نداشته باشد

– به نظر من فصل ابتدایی داستان نتوانسته به اندازه ی کافی پررنگ شود. یعنی آن قدر که در پرداخت به فضای آن ور دقت کرده اید در جزئیات داخل، دقیق نشده اید. در طراحی فصل اول چه هدفی را دنبال کرده‌اید؟
حق باشماست. فصل اول فقط سکوی پرش است. زندگی نوشین قرار است آن‌ور آب تغییر کند. فصل اول برای گرم شدن است انگار، شبیه ورزش صبحگاهی قبل از شروع کلاس‌های درس.
.
– و به عنوان سوال آخر: با توجه به این‌که داستان خوب شما مجوز انتشار نگرفتهٰ ترجیح می‌دهید در آینده تسلیم خودسانسوری شوید؟
خودسانسوری یعنی مرگ هنرمند. هیچ گاه به آن تن نخواهم داد.

بوی گمشده ی کاغذ در دنیای مجازی – سارا شاد

دی ۱۳۹۰

پیرامون چاپ اینترنتی کتاب در این روزها

اینترنت بوی کاغذ نمی‌دهد. بوی ساعت‌ها نشستن و کتابی را در دست گرفتن و هی ورق زدن و با اشتیاق به فکر تمام کردن یک رمان بودن؛ تا صبح بیدار نشستن‌ و ولو شدن‌ روی کتابی که ورق‌هایش از فرط خوانده شدن شاید به فرسودگی و کهنگی بزنند.

اینترنت بوی خودش را می‌دهد. بوی شتاب. بوی کلیک‌های ممتد روی صفحه‌هایی که در شبیه‌ترین شکل به کتاب، به صورت فایل‌های پی. دی. اف در می‌آیند و دانلود می‌شوند تا ما را چهارچشمی مجذوب خواندن یک اثر ادبی کنند. اثری که شاید مثل بقیه رمان‌ها و داستان‌ها از اول روی کاغذ نوشته شده باشد. شاید کلمه‌هایش هنوز ماهیت جوهری داشته باشند، با این‌همه در قرن بیست و یکم راهی شبیه اینترنت را برای انتقال به مخاطب برگزیده‌اند و حالا از صفحه کوچک مانیتور خودشان را به ذهن ما تحمیل می‌کنند. به ذهنی که تا پیش از این خو گرفته بود به پشت ویترین کتاب‌فروشی‌ها ایستادن و زل زدن به طرح جلد کتاب‌ها

انتشار کتاب در دنیای مجازی
انتشار کتاب از طریق اینترنت با انتظار طولانی و نفس‌گیر برای رد یا قبول آن از سوی مؤسسه‌های انتشاراتی همراه نیست. این را خیلی از نویسنده‌ها باور دارند. آن‌ها خوب می‌دانند که می‌توانند با کمی هزینه کتاب خود را به مؤسسه‌های انتشاراتی آنلاین ارسال کنند و کمی بعد پس از انتظاری کوتاه شاهد انتشار کتاب خود در فضای مجازی باشند بدون اینکه از کسی برای یک‌بار یا حتی بیشتر جواب رد بشنوند؛ بدون اینکه ماه‌ها صبوری کنند تا ایمیل یا نامه‌ای از مؤسسه انتشاراتی به دستشان برسد مبنی بر رد کتابشان. بدون اینکه ناامید شوند از نویسنده شدن و نویسنده بودن.
در دنیای مجازی نه قحطی کاغذ هست و نه ضابطه‌های دنیای واقعی؛ نه از چاپخانه خبری هست و نه از سرمایه‌گذاری کلان برای انتشار کتاب، و نه از دردسرهای دریافت مجوز. شاید از همین روست که برخی از نویسندگان ایرانی در سال‌های اخیر به انتشار اینترنتی آثار خود روی آورده‌اند و در همین حال که برای چاپ کتابشان تلاش می‌کنند از امکانات دنیای مجازی هم برای ارائه اثر خود به مخاطب بهره می‌گیرند. حتی برخی از آن‌ها پیش از آنکه سراغ چاپ کتاب بروند، به اینترنت روی می‌آورند و از طریق مؤسسه‌های آنلاین یا سایت‌ها و وبلاگ‌های شخصی کتابشان را در اینترنت منتشر می‌کنند.
با این‌همه هنوز تعدادی از آن‌ها بر این باورند که از سر ناچاری به نشر اینترنتی روی آورده‌اند.
پونه ابدالی، که تازه‌ترین داستان بلندش را به تازگی از طریق اینترنت منتشر کرده است، دراین‌باره می‌گوید:
به نظرم هنوز نشر اینترنتی در جامعه ما جا نیفتاده و من از سر ناچاری به این کار دست زدم چون امکان چاپش به خاطر رد مجوز از وزارت فرهنگ و ارشاد فعلاً مقدور نبود و من می‌خواستم بالاخره این کتاب به دست مخاطب برسد.”

اما برخی از نویسندگان هنوز حاضر نیستند به هیچ عنوان حتی در صورت عدم دریافت مجوز از وزارت ارشاد کتابشان را به صورت اینترنتی منتشر کنند. آن‌ها انتشار اینترنتی کتاب را فقط در حد یک تبلیغ و اشانتیون می‌دانند و به نظرشان این مسأله نمی‌تواند مخاطب بیشتری برای ادبیات ایجاد کند چون هنوز درصد بالایی از مخاطبان ادبی ترجیح می‌دهند به مطالعه کتاب دست بزنند تا یک اثر اینترنتی. فرهاد بابایی، نویسنده در این‌باره می‌گوید:
من اساساً علاقه‌ای به نشر اینترنتی ندارم. کاغذ را بیشتر دوست دارم چه برای خواندن و چه برای نشر کتاب خودم. در عین حال شاید از طریق انتشار اینترنتی مدتی نام کتاب و نویسنده‌اش به صورت گسترده برای مقطعی ورد زبان‌ها شوند و یک آگاهی کوچک و ضمنی در ذهن مخاطب نسبت به آن اثر به وجود بیاید اما در کل معتقدم افراد کتاب‌خوان در جامعه ما هنوز از کاغذ و فرم کتاب خوششان می‌آید چه به عنوان دکور و چه برای درست کردن یک کتابخانه.”
فرهاد بابایی حتی چاپ زیرزمینی کتاب را به انتشار اینترنتی آن ترجیح می‌دهد و می‌گوید:
باید کارهای فرهنگی که در ایران مجوز انتشار دریافت نمی‌کنند به سمت زیرزمینی شدن پیش بروند، چاره دیگری نیست. مثل بقیه زمینه‌های هنری از جمله فیلم وموسیقی. چه اشکالی دارد که کتاب هم به صورت زیرزمینی چاپ و پخش شود؟ این‌کار تا به حال انجام شده و مخاطبان هم از آن استقبال کرده‌اند. حتی من ترجیح می‌دهم کتابم را در این مقطع زمانی بی‌اعتنا به سد سانسور به این شکل چاپ کنم تا به شیوه اینترنتی.

فروش اینترنتی، نیازمند اعتمادسازی است
محمد محمدعلی، نویسنده نام آشنای ایرانی چندی پیش در گفت‌وگو با سودابه تندرو درباره ادبیات اینترتی گفته بود:
وقتی جای ادبیات معاصر در برنامه‌های رادیویی، تلویزیونی و دروس دبیرستان خالی است و به بهانه‌های مختلف مانع چاپ کتاب و مجلات می‌شوند، اهمیت ادبیات ارائه شده در سایت‌ها روشن می‌شود. هرچند کتابخوان حرفه‌ای، اینترنت را اقیانوسی وسیع با عمق کم ارزیابی می‌کند، اما به طور حتم استمرار و گذر زمان این مشکل را حل خواهد کرد. آینده نشریه‌های ادبی به نفع اینترنت رقم خورده است.”

به نظر می‌رسد این واقعیت را حتی برخی از نویسندگان حرفه‌ای نیز دریافته‌اند که به نشر آثارشان در فضای مجازی دست می‌زنند و از اینکه رمان یا مجموعه داستانی آن‌ها در اینترنت پخش شود و مورد استقبال و نقد قرار بگیرد ابایی ندارند. همان‌گونه که بسیاری از محصولات در اروپا و امریکا از طریق اینترنت به فروش می‌روند برای بسیاری از محصولات فرهنگی هم دنیای مجازی یک بازار قابل اعتماد است. با این‌همه شاید آنچه که نویسندگان ایرانی را به سمت نشر اینترنتی پیش برده در درجه اول وجود محدودیت‌ها برای چاپ کتاب باشد. حتی اگر به گفته ابدالی یک کتاب اینترنتی چندان از سوی مخاطبان جدی گرفته نشود، این شیوه نشر هم مخاطب خود را پیدا می‌کند همان‌گونه که کتاب این نویسنده توانسته چنین شرایطی پیدا کند. او می‌گوید:
نشر اینترنتی کتاب من بازخورد خوبی داشت و من پس از آن نظرات خوبی دریافت کردم و حتی چند یادداشت در نقد کتابم هم نوشته شد. با این‌همه یکی از ضررهای نشر اینترنتی این است که چندان جدی گرفته نمی‌شود.”

اما فروش اینترنتی کتاب نیازمند نوعی اعتمادسازی است. از این رو بیشتر نویسندگان و شاعران ایرانی که به نشر اینترنتی آثارشان می‌پردازند آن را به فروش نمی‌رسانند. البته به تازگی برخی پرداخت هزینه برای خرید کتاب را به مخاطبان واگذار کرده و شماره حسابی در اختیار آن‌ها قرار می‌دهند تا در صورت تمایل هزینه کتاب را بپردازند. ابدالی که از چنین تجربه‌ای در نشر کتابش برخوردار است می‌گوید:
من فکر می‌کنم باید بابت این کار پول پرداخت شود چون وقتی بابت کاری پولی پرداخت می‌شود مخاطبان به کیفیت آن کار اعتماد بیشتری دارند یا شاید کار را جدی‌تر می‌گیرند. من دست مخاطبانم را در این قضیه باز گذاشتم و اتفاقاً تعداد زیادی از آن‌ها پول هم به حساب ریخته‌اند.”

بابایی هم این مسأله را مورد تأکید قرار می‌دهد و می‌گوید:
با اینکه من هنوز به نشر اینترنتی اعتقاد ندارم اما به نظرم دوستانی که از این طریق به نشر کتابشان دست می‌زنند به هر حال فرصتی فراهم می‌کنند تا مخاطب کتاب آن‌ها را در اختیار داشته باشد. بنابراین مردم اگر برای کتاب و نویسنده‌اش ارزش قائل باشند باید بهای آن را بپردازند. اما نکته این است که فکر نمی‌کنم تعداد زیادی از مخاطبان این کار را بکنند مگر عده‌ای انگشت‌شمار که با نویسنده دوستی یا آشنایی دارند.

برای خیلی‌ها کتاب، هنوز کتاب است چون شخصیت، فرم و طرح روی جلد دارد و حتی افرادی که به اینترنت دسترسی ندارند می‌توانند آن را تهیه کنند. چون هنوز کتاب در سبد کالایی برخی از خانواده‌های ایرانی جایگاهی برای خود دارد. چون هنوز برای یک عده رفتن به کتابفروشی یک کار لذت بخش است و هنوز برای بسیاری از مردم کتاب ارزشمند‌تر از یک فایل اینترنتی است چرا که برای به دست آوردنش هزینه کرده‌اند و شاید تا آخرین کلمه آن را نیز با دقت بخوانند. برای خیلی‌ها اینترنت هنوز بوی کتاب نمی‌دهد.

محمدعلی سپانلو و ارشاد

دی ۱۳۹۰

سپانلو: چهار هزار صفحه از آثارم در ارشاد متوقف مانده‌است

خبرگزاری هرانا – محمدعلی سپانلو، شاعر و مترجم نام‌آشنای کشورمان، معتقد است چیزی که باعث متوقف ماندن آثارش در اداره‌ی کتاب وزارت ارشاد شده، تنها نام اوست و نه آثارش. وی ضمن انتقاد از رویکردهای غلط اداره‌ی کتاب گفت: به تازگی مطلع شده‌ام دیوان شعر رودکی که مدت‌ها بدون دلیل در انتظار مجوز چاپ بود، مجوز گرفته اما همچنان ۳ تا ۴۰۰۰ صفحه کتاب در این اداره دارم که سرنوشت روشنی در انتظارشان نیست.

سپانلو درمورد تجدید چاپ ترجمه‌ی “مقلدها” نوشته‌ی گراهام گرین اظهار بی‌اطلاعی کرد و افزود: هنوز هیچ پاسخی درمورد این کتاب ازسوی اداره‌ی کتاب؛ مبنی بر موافقت و یا مخالفت ممیزان با انتشار آن، اعلام نشده است.

این شاعر نامی همچنین به ترجمه‌ی آثار آرتور رامبو اشاره کرد و گفت: مجموعه شعر «فصلی در دوزخ» نیز مدت‌هاست در انتظار دریافت مجوز است. این درحالی‌ست که این مجموعه شعرهایی حماسی و اخلاقی را شامل می‌شود و به هیچ وجه دلیل متوقف ماندن آن برایم روشن نیست.

وی که به جهت هم‌زیستی و تجربیات سالیان درازش در حوزه‌ی ادبیات، یکی از معدود منابع آگاه به شمار می‌آید، در مورد کتاب “تاریخ شفاهی”اش که سال گذشته با مخالفت ارشاد روبرو شد، افزود: این کتاب اصلا در مورد من نیست و تنها روایت روزگاری‌ست که بر ادبیات معاصر ما گذشته است. گویا تنها نام “محمدعلی سپانلو” است که مشکل دارد.

سپانلو که رسالت خود را در حق جامعه‌ی ادبی ایران، درخصوص تاریخ ادبیات معاصر انجام شده می‌داند، ادامه داد: به هر تقدیر خوشحالم که این کتاب را در زمانی که انرژی لازم برای تکمیلش را داشتم، تنظیم و نگاشته شد. چراکه با شرایطی که بیماری‌ام در یک ‌سال اخیر برایم رقم زد، دیگر چنین توانی در من نیست.

وی ضمن بیان این مطلب که مدت‌هاست از او مجموعه‌ی شعری منتشر نشده، اظهار داشت: در میان آثارم، انتشار مجموعه شعرهایم برای من مهم‌تر است. اما همانطور که اطلاع دارید من ۲ مجموعه‌ی شعر در ارشاد دارم که زیاد نمی‌شود امیدی به انتشارشان داشت.

سپانلو در مورد شعرهایش توضیح داد: اداره‌ی کتاب حدودا ۱‌ماه قبل اصلاحیه‌ای برای “افسانه‌ی شاعران گمنام” صادر کرد و به نشر افق ابلاغ کرد، که مطابق با مفاد آن، حدودا ۰٫۳۳۳ این مجموعه می‌بایست حذف شود.

وی ادامه داد: این مجموعه؛ یک منظومه‌است و تمام شعرها در ارتباط با یک‌دیگر هستند و یک‌‌دیگر را تکمیل کرده و پیش می‌برند. بنابراین حذف کردن بخش‌هایی از آن؛ آن‌هم به صورت تکه تکه از ابتدا تا انتهای منظومه، در حکم نابود شدن اثر است.

سپانلو خاطرنشان کرد: اعمال اصلاحیه‌ای که اداره‌ی کتاب صادر کرده؛ مثل این است که دست‌ها و پاهای یک نوزاد را در بدو تولد قطع کنی و انتظار داشته باشی زنده بماند. چنین انتظاری در صدور این اصلاحیه، به نظر من بهانه‌ای‌ست پیش پای من تا از انتشار آن صرف‌نظر کنم.

شوالیه‌ی شعر ایران؛ درمورد مجموعه‌ی تازه‌اش که تقریبا ۴ ماه پیش توسط نشر چشمه به اداره‌ی کتاب ارسال شده نیز گفت: هنوز هیچ خبری دال بر ممنوعیت یا مشروط بودن و یا صدور مجوز چاپ این مجموع که “زمستان بلاتکلیف” نام‌دارد، به ناشر ابلاغ نشده‌است و کماکان منتظر رای نهایی بررسان اداره‌ی کتاب هستیم.

وی که در سال گذشته به شدت با بیماری سرطان و دیابت خود دست‌به گریبان بود، در مورد شرایط جسمانی‌اش توضیح داد: خوشبختانه دوره‌ی شیمی‌درمانی که پشت سر گذاشتم، به تایید پزشکان موفقیت آمیز بوده است اما از آنجایی که سرطان؛ بیماری مخوفی‌ست و هر آن احتمال بازگشت آن وجود دارد، همچنان زیرنظر پزشکان هستم و آزمایشات به صورت متوالی ادامه دارد. اما بیماری دیابتم همچنان پابرجاست و رژیم غذایی و تزریق انسولین همچنان ادامه دارد.

چه بگوئیم جز آه….

دی ۱۳۹۰

جاده های ایران در تلاش برای عقب نماندن از جو حاکم بی وقفه قتل عام می کنند

( غلام‌رضا بروسان، سال ۱۳۵۲ در مشهد به دنیا آمد و از ۱۸‌سالگی به شعر نوشتن رو آورد. تا کنون از این شاعر مجموعه‌های شعر
« احتمال پرنده را گیج می‌کند» و
« یک بسته سیگار در تبعید»
منتشر شده است، که دومین مجموعه‌ی شعرش عنوان برگزیده‌ی جایزه‌ی شعر خبرنگاران را در نخستین دوره برایش به ارمغان آورد. همچنین مجموعه‌ی شعر
« مرثیه برای درختی که به پهلو افتاده است»
برگزیده‌ی دومین دوره‌ی شعر نیما معرفی شد. او همچنین گزیده‌ای از شعر مشهد را به نام
« به سوی رودخانه‌ی استوک» و
«عصاره‌ی سوما»،
گزیده‌ای از ریگ‌ ودا (قدیمی‌ترین کتاب مقدس موجود هندوها)،
«مرا ببخش خیابان بلندم»
گزیده‌ی شعر شمس لنگرودی، را منتشر کرده است و کتاب‌های گزیده‌ی شعر آزاد جهان، ایران و خراسان و همچنین یک مجموعه‌ی مرثیه را در قالب آزاد برای پدر شهیدش در دست انتشار داشت.

الهام اسلامی نیز متولد سال ۱۳۶۲ بود. از او مجموعه‌ی شعر
دنیا از ما چشم برنمی‌دارد»
منتشر شده است که به‌عنوان نامزد دومین دوره‌ی جایزه‌ی شعر زنان خورشید معرفی شده بود. او همچنین نامزد سومین دوره‌ی جایزه‌ی کتاب سال شعر جوان شده بود. )
یادشان گرامی و ماندگار

یک جمله

دی ۱۳۹۰

بزرگ‌ترین مصیبت برای یک انسان این است که

نه سواد کافی برای حرف زدن داشته ‌باشد

نه شعور لازم برای خاموش ماندن

آخرین روز های شاه -اردشیر زاهدی

دی ۱۳۹۰

کتابی که هم اکنون در کتابخانه گذرگاه قرار گرفت به نام
آخرین روز های شاه
قسمتی از خاطرات اردشیر زاهدی است
بی توجه به صحت و سقم آن، چون بیرون از امکانات ماست، خواندن آن را پیشنهاد می کنیم

ضمنن آن را برای دوستانی که در لیست ئی میل ما هستند  قبلن پیوست  و ارسال کرده ایم.
عزیزانی که علاقمند هستند بعضی از مطالب بین دو شماره را وسیله ئی میل دریافت کنند به ما اطلاع بدهند

روابط عمومی گذرگاه – ایرج هراتی – پنجشنبه دهم آذرماه

هوای حوصله ام سخت خاکستریست – نهال سبحانی

دی ۱۳۹۰

در مورد عشق افسانه ای نهال و بهنام که پایانش دادند
در گذرگاه شماره ۱۲۰ با نوشته “ شکوه عشق ” و در
گذرگاه شماره ۱۲۱ با نوشته “ بیاد عشقی که چون گلی زیبا پرپر شد
اشاره کردیم. و اینک با نوشته ای از نهال با نام ” هوای حوصله ام سخت خاکستری است “
آن را ادامه می دهیم.

” در این شهر سربی
چه مذبوحانه پی داستانهای ابری میگردم
هوای حوصله ام سخت خاکستریست
بارانی باید….”

————————————————————————————–

دیروز سر رو سینه ی تو خوابم برد. وقتی دستم رو روی اسمت گذاشته بودم که از آن
زاویه ی تند، آفتاب داغ، تب دارت نکنه. دستهای سوخته ام منو یاد تن داغ ات انداخت که انگار همیشه تب ناک بود، و ( یاد اسم های قبلی این وبلاگ افتادم…پناه یک … و پاشویه های تب ناک )
یاد تو که هر لحظه ی این نوشته ها رو از بر بودی….با من بودی بدون اینکه سایه ای از تو روی اونا افتاده باشه.
یاد اون روز که گفتی سرت رو از رو سینم برندار میخوام وقتی بیدار شدم سرت رو سینم باشه….نبود…این بار من بیدار شدم ناغافل و ….
یاد اون روز که گفتی اینجا تو وبلاگت برات می نوشتم که اگه شاید بفهمی کسی اینقدر دوست داره از مرگ برگردی درست همزمان با اسم این بلاگ که به لحظه های محتضر تغییر کرده بود و مرگ در من خیلی جدی شده بود.
بهنام دیروز مسخ شده بودم کنارت. کجا بودی که تعجب کنی و بگی تو چرا یه دقیقه نمی تونی بشینی؟ نشسته بودم بهنام…حدود شش ساعت. وقتی پاشدم سّر شده بودم. چرا نمی تونستم برگردم؟ این بار هم یهو اونقدر شلوغ شد که فرصت خداحافظی نداشتم…برگشتم باز هم نشد …بعد گفتم خداحافظی در کار نیست. رفتی که تموم نشی؟ باشه منم تموم ش نمی کنم.
اما این نوشتن ها رو اینجا تموم میکنم بهنام. حالا کم کم حرفها داره برام معنی پیدا میکنه. نوشته ها…تو…من…بام رفتن با هم، تفسیر تو بود از تموم کردن.. و من تازه میفهمم که تو نه اون سه روز من رو باور کردی و نه برگشتنم به زندگی رو…اینکه گفته بودی نهال با حال غریبی از اینجا رفت و اینکه باز گفته بودی نهال گفته بریم بام یعنی میخواد تموم کنه….آخ بهنام جانم چرا باورم نکردی؟ مرگی غیر این روزهای بعد تو در کار نبود بی معرفت. این لحظه های محتضر من از آن تو، یا نمی دونم پونزده یا بیست دقیقه ِآخر وآرام تو….و نصیب این روزهای بازسازی شده ی دردناک مرگ آنهم دم به دم من. فایده ای نداشت…کسی نفهمید و نخواهد فهمید یا …یکی مثه تو فهمید و مرا زودتر از موعد کشت. هیچ معجزه ای در کار نیست. “…” ها رستاخیز را به نیشخند میکشند و مرگ را تمام شدن ” ما” می دانند. و من هر چه فریاد میزنم این تنها منم که تمام شدم… صدایم جز در گوش خودم نمی پیچد. بزار کنار گوشت آرام صدا کنم: بهنام…بزار همچنان آن ” جان ” های مرتعش تو انعکاس تمام صداهایی باشد که میشنوم. این” لحظه های محتضر” تقدیم تو بهنام جان.
تمام شدم

هر که در این بزم مقرب تر است// جام بلا بیشترش می‌دهند – سماء نورانی

اسفند ۱۳۹۰

یک نامه ی کوتاه

دل نوشته سماء نورانی برای حسین رونقی ملکی

برای حسین عزیزم که مانند برادر دوستش دارم
این روز ها راهروهای ۳۵۰ شاهد زجر کشیدن یکی دیگر از دوستانمان است و با اینکه این امر برایش تازگی ندارد می‌توان انعکاس این درد و رنج را در صورت همه همبندیانمان مشاهده کرد. حسین عزیزمان دیگر مثل همیشه نیست، دیگر مثل همیشه نمی‌خندد و مثل همیشه نمی‌تواند با شور و هیجان در کنار بچه‌ها باشد چون درد می‌کشد، چون تب‌های طولانی ناشی از عفونت امانش را بریده است و به همه این دلایل دیگر حسین را آنگونه که بود نمی‌بینیم.

حسین حدود یک ماه پیش به منظور عمل پیوند حالب کلیه چپش برای بار دوم به بیمارستان هاشمی‌نژاد منتقل شد اما این بار نیز مانند سری قبل با وجود اصرار پزشک معالجش و پزشکی قانونی مبنی بر الزام مرخصی به منظور مراقبت‌های بعد از عمل که می‌بایست در محیطی بهداشتی صورت می‌گرفت، موافقتی از سوی مراجع ذی‌ربط حاصل نشده و همچنان دوران نقاهت وی در محیطی پر اضطراب به نام زندان سپری می‌شود.

دل آدم به درد می‌آید وقتی صورت معصوم حسین را می‌بیند در حالی که جواب سوال تو که می‌پرسی “حسین جان بهتری یا نه؟ ” با لبخندی همیشه بر لب فقط می‌گوید ” بهتر می‌شوم.” ولی تو می‌دانی پشت آن لبخند دردی عظیم است. پشت آن کبودی‌های چشم.

چه بگویم شاید برای آقایان مرخصی رفتن حسین برای درمان واقعا ترسناک است که با آن موافقت نمی‌کنند ولی این عمل آن‌ها ذهن من را به سمتی می‌برد که به هیچ وجه دوست ندارم به آن فکر کنم و حتی فکر کردن به این موضوع نیز مرا آزار می‌دهد. به یاد زجر کشیدن محسن دکمه‌چی، حسن ناهید، هدی رضا زاده صابر و دیگر بسیارانی که همین برخوردها و تصمیم گیری‌های نا به جا سبب پرپر شدنشان شده و نتیجه‌ای به جز جاری شدن اشک از چشمانمان را نداشت.

حسینمان مانند شمع قطره قطره دارد می‌سوزد اما هنوز امیدش را برای رسیدن به اهداف پاکش فراموش نکرده است. این ها را باز می‌گویم تا بدانیم بچه‌های ۳۵۰ با چه مشکلاتی مواجه‌اند و چگونه مردانه ایستاده‌اند و حتی جان خود را در طبق اخلاص گذاشته‌اند تا هم‌وطنانشان با امید رسیدن به آزادی در خارج از میله‌های زندان به زندگی عادی خود ادامه دهند. اما امید دارم این زجر کشیدن‌ها و فداکاری‌ها گوشه‌ای از ذهن هم‌وطنانمان را به خود اختصاص داده باشد.

آرزو می‌کنم روزی فرا رسد که حسین عزیزمان مثل قبل لبخند بزند و سالم و سرحال در کنار خانواده‌اش به رندگی ادامه دهد.

سماء نورانی

زندان اوین

منبع: جمعیت مبارزه با حق تحصیلی

شاید ندانید، ولی دکتر مسعود نقره کار می داند

دی ۱۳۹۰

توجه کنید

” هیچ کس نمی توانست تصور کند سعید اسلامی (امامی)، قاتل شریف ترین روشنفکران سیاسی و فرهنگی و دگراندیشان میهنمان، تحصیلکرده ی دانشگاه اکلاهمای امریکا و فارغ التحصیل رشته ی مهندسی الکترونیک از این دانشگاه ست،”

” هیچ کس نمی توانست تصور کند سید کاظم کاظمی( حاج مجتبی)، بی رحم ترین و وحشی ترین شکنجه گر شکنجه گاه های حکومت اسلامی و قاتل شماری از دگراندیشان و روشنفکران و زندانیان سیاسی و عقیدتی، تحصیلکرده ی رشته ی مهندسی مکانیک از ایالت تگزاس است “

” هیچ کس نمی توانست تصور کند که علی اکبر ولایتی، پزشک متخصص اطفال که دوره ی تخصصی خود را در دانشگاه جان هاپکینز امریکا گذرانده است، به عنوان وزیر امور خارجه و مشاور ولی فقیه در جنایت های این حکومت در خارج از ایران به عامل جنایت بدل شود و سفارت خانه ها و اماکن دولتی و مذهبی در خارج از کشور را به شکنجه گاه و قتلگاه و لانه ی تروریستی بدل کند.”

” هیچ کس نمی توانست تصور کند که محمد جواد لاریجانی، تحصیکرده ی رشته ی فیزیک و ریاضی از دانشگاه برکلی کالیفرنیا در امریکا به عنوان سخنگوی حقوق بشر اسلامی از سنگسار و اعدام و شکنجه و قصاص حمایت کند و آمر و پادوی جنایت در داخل و خارج از کشور شود. “

” هیچ کس نمی توانست تصور کند که منوچهر متکی، تحصیکرده ی دانشگاه های هند در جنایت های حکومت اسلامی در خارج از کشور دست به کشتار دگراندیشان و مخالفان حکومت اسلامی ببرد و فرمان مثله کردن قربانی بدهد تا به خاطر این خوش خدمتی پست های مهمتری نصیب اش شود .”

باور کنید که، هم اکنون روشتفکران دیگری زیر لوای تحصیلات و ظاهر آراسته خود، در کار شناسائی دیگرانند تا به شکلی بتوانند بدهندشان پر چک….
هوشیار باشید

اگر مرثیه ای داری بخوان – زن متولد باکو

اسفند ۱۳۹۰

دوست من به شهادت این عکس،  خشک شد…اگر مرثیه ای داری بخوان

از غروب دل انگیز بندر شرفخانه تا غروب غم انگیز دریاچه ارومیه

بین آذربایجانی ها و بسیاری دیگر از هموطنانم، کمترکسی پیدا می شود که اسم بندر شرفخانه را نشنیده، نشناسد یا جهت تفریح و آب تنی به این بندر سفر نکرده باشد. آنچه که از بندر شرفخانه به خاطر دارم مربوط به کودکی هایم است. شاید چهل و پنج یا شش سال پیش که شوهر عمه بزرگم آنجا منتقل شده بود و ما برای دیدن و مهمانی به خانه شان می رفتیم.
آنچه که به خاطر دارم بسیار کم و سایه مانند است. شبهائی را به خاطر می آورم که همگی دور هم جمع می شدیم و زیر نور چراغ گردسوز شام می خوردیم. چراغ کم نور موجب خواب آلودگی ام می شد و به خواب می رفتم و گوئی در عالم خواب و رویا صدای گپ زدن و صحبت و شوخی های بزرگترها را می شنیدم.
لب دریاچه آب شور و خیار پوست کنده و سوزش چشمها را به خاطر می آورم که هنگام رفتن آب شور دریا به چشمها تکه ای از خیار را بر روی چشم می مالیدند تا جلوی سوزش بیشتر را بگیرد.
تفاوت دریاچه اورمیه با خزر در این بود که اینجا آدمی باید مواظب اب شور باشد و آنجا با خیال راحت به آب بزند و شنا کند. و اینکه در آنجا باید مواظب باشد که غرق نشود ولی بیاد ندارم که دریاچه ارومیه کسی را بلعیده باشد  و این بخاطر شوری و غلظت آب آن بود.
بندر شرفخانه با آب شورش ، با آب و هوای معتدل اش خانواده ها را دور خودش جمع  و برایشان ساعات و روزهائی خوش و دلنشین هدیه می کرد.
یکی دو سال بعد شوهر عمه بزرگم به شهر اسلامی یا همان شاهی، در مازنداران  منتقل شد و برایمان از زیبائی های این قسمت تعریف و دعوتمان می کرد.البته  پس از مدتی مجددن به شبستر که همجوار شرقخانه است منتقل و تا پایان عمر همانجا ماندگار شد.
بعدها که بزرگ شدم با شروع هر تابستانی و آغاز هر تعطیلی هوس سفر و گردش به سرم می زد. دوست داشتم دوربین عکاسی به دست بگیرم و در کوچه پس کوچه های رویاهایم به گردش بپردازم و از دیدنی ها عکس یادگاری بردارم. از بندر شرفخانه ، جزیره اسلامی یا شاهی ، کندوان که می گویند در چند قدمی تبریز است و عجب زیبا و دیدنی است. اما کار و مشغله و گرفتاری آن قدر زیاد بود که فرصتی برای فکر کردن و برنامه ریزی برای گسترش مسافرت هایم نداشتم.
مدتی است که برای خرید آرتیمیا غذای مورد علاقه ماهی هایم به مغازه ماهی فروشی می روم و هر بار با خرید این میگوی آب شور، نقشه دریاچه ارومیه،  جلوی چشمانم نقش می بندد . برای دوستم اورزولا در مورد این دریاچه و شوری اب اش و فلامینگوهایش تعریف می کنم. می گویم حیف که دارد خشک می شود. با تعجب می پرسد :
« مگر با این همه باران ممکن است دریا و رودخانه خشک شود ؟»
می گویم:
« کشور ما کم آب و کم باران است و به دلایلی که من به درستی نمی دانم آب اش دارد روز به روز کمتر می شود. شاید هم خدای نکرده روزی مثل دریاچه هامون و تشتک و غیره خشک شود و به جایش تلی از نمک باقی بماند. آن وقت دیگر باید در مورد بندر شرفخانه اش ، جزیره اسلامی اش و … و .. برای نوه و نتیجه هایمان افسانه ها بسازیم،  و بگوییم
یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود غیر از خدا هیچ کس نبود . در زمانهای نه چندان دور ، داخل جزیره ای ( کبودان یا قویون داغی ) در دریاچه ای شورفلامینگو و پلیکان و مارمولک و آفتاب پرست به خوبی و خوشی زندگی می کردند. روزی از روزها آب دریاچه خشک شد. فلامینگو ها و پلیکان ها تصمیم گرفتند که برای بقای خود از این دریاچه کوچ کنند .
انها بار و بندیل خود را بستند و برای خداحافظی به خانه مارمولک و آفتاب پرست رفتند. قوچ و میش از خبر کوچ دوستان عزیزشان غمگین شدند و …
ولی آرزو می کنم چنین قصه ای نوشته نشود، و ما نیاز به مرثیه خوانی پیدا نکنیم.

*
از وبلاگ حکایتهای شهربانو

چند گفته خواندنی -به انتخاب ِ نوش آفرین ارجمند

دی ۱۳۹۰


شکل گیری حکومت های خودکامه بدون حضور روشنفکران کوته بین وحقیر ممکن نیست، این روشنفکران در عمل به رژیمی خدمت می کنند که مدعی مبارزه با آنند ( هانا آرنت اندیشمند برجسته معاصر آلمانی.)
****

• روزی خواهد آمد که ساده ترین مردم میهن من از روشنفکران اخته ی خود باز خواست خواهند کرد.آنگاه که کشور مان همچون شعله ای کوچک ومهجور فرو میمرد شما روشنفکران چه می کردید ؟
( کاستیو شاعر گواتمالائی )

****

حتا اگر این نظام به فرض محال در راه بازگشت من فرش ابریشمین ویا قا لیچه سرخ بگسترد من به سرزمینی که زیرسلطه ی شوم اوست هرگز قدم نخواهم گذاشت زیرامیان ما دو طرف هیچ سازشی میسر نیست.
( زنده یاد نادر نادر پور)

به نظر شما اگر انقلاب نشده بود، حالا ایران چگونه بود؟

دی ۱۳۹۰

از یک ئی میل

اگر انقلاب نشده بود جام جهانی فوتبال در ایران برگزار می شد.
تیمهای زنان در همه رقابتهای ورزشی ظاهر می شدند.
با دوستتان در یک بار یا دیسکو قرار می گذاشتید با هم آنجا خوش می گذراندید.
از تهران یک بلیط یکسره به نیویورک با هواپیما می گرفتید و دیگر نگران اسکن چشمی در فرودگاه نبودید.
الان به جای ۸ تا کانال مزخرف تلوویزیونی بیشتر از ۱۰۰ تا کانال با طبقه بندی های درست و حسابی وجود داشت.
الان نشریاتی مثل تایمز در ایران چاپ می شد.
مک دونالد تو ایران شعبه داشت.
بچه ها از همان دوران دبستان کنار همکلاسی جنس مخالف می نشستند.
الان با سرعت ۱kbps فیلم دانلود نمی‌کردیم.
کپی کردن غیر مجاز بود و جرایم سنگینی داشت.
اگر کار خلافی می‌کردی پلیس اینترپل تو ایران هم خفتت می‌کرد.
الان جای بیت ر ه ب ر ی “دیسکو تهران” وجود داشت.
میدانی به اسم انقلاب وجود نداشت.
مشروب آزاد بود و این خودش باعث افزایش توریست ها می شد.
هرکس دوست داشت حجاب سر می گذاشت.
رجا نیوز و فالس نیوز فیلتر می شد!
حسرت خارج رفتن نداشتید و خارجی ها حسرت ایران آمدن داشتند.
دختر ها هم می رفتند ورزشگاه و فوتبال تماشا می کردند.
کتاب عربی از کتب درسی حذف می شد.
از اینکه با دوست پسر یا دوست دخترت در پارک نشسته ای دلهره نداشتید.
ابی و داریوش در تهران کنسرت می گذاشتند.
خارجیها برای ادامه تحصیل به ایران بورسیه می شدند.
به نمایندگیهای نایک و آدیداس و … از طریق اینترنتی سفارش می دادید و بسته را در درب منزل تحویل می گرفتید.
از طریق اینترنت با کارت اعتباریتان از هرکجا که می خواستید خرید می کردید. هیچ وقت دوست نداشتید ایران را ترک کنید.
جمعیت ایران بجای ۷۵ میلیون نفر حداکثر ۵۰ میلیون میبود و درآمد سرانه هر ایرانی بجای ۵۰۰۰ دلار در سال ۲۵۰۰۰ دلار در سال بود.
نیروگاه بوشهر امسال سی امین سال شروع بکارش رو جشن میگرفت و در کنار اون ۱۰ تا نیروگاه هسته ای دیگه داشتیم.
در کنار اون در کویرلوت بکمک نیروگاههای خورشیدی برق قابل توجهی استحصال میشد و ایران پیشتاز استفاده از انرژیهای پاک در دنیا میبود.
شهروندان ایرانی میتونستن بدون ویزا به ۱۵۰ کشور دنیا سفر کنند.
ایران ایر برای چهلمین سال متوالی هیچ سانحه هوایی رو تجربه نکرده بود و از این حیث در دنیا رکورددار بود و فرودگاه بین المللی کورش کبیر در جنوب تهران که از ۱۳۶۰ جایگزین فرودگاه مهراباد شده بود بزرگترین حجم مسافر در تمام اسیا و خاورمیانه رو داشت که از این حیث ۲ برابر فرودگاه دوبی مسافر داشت.
المپیک ۱۹۸۸ بجای سئول در تهران برگزار شده بود و تیم ملی فوتبال ایران تنها تیم اسیایی بود که از ۱۹۷۸ در تمام دوره های جام جهانی شرکت داشته و در سال ۲۰۰۲ که بازیها در ایران برگزار شد به مقام سوم رسیده بود.
سید علی خامنه ای امام جمعه تهران به لحاظ اینکه یک آخوند روشنفکر بود محبوبیت بسیاری در بین مردم داشت.
امّا . . . . . .

اگر انقلاب ۵۷ اتفاق نمی‌افتاد، بچه های ما با ذوق و شوق پای صحبت‌های آخوندای بیسواد می‌نشستند و هنوز هم شور و عشق انقلابی و شهادت و جهاد داشتند
اگر انقلاب ۵۷ اتفاق نمی افتاد ماها در آرزوی داشتن کشور اسلامی پر پر می زدیم.
اگر انقلاب ۵۷ اتفاق نمی افتاد کسی نکبت قوانین عقب افتاده‌ی جمهوری اسلامی رو درک نمی‌کرد.
اگر انقلاب ۵۷ اتفاق نمی افتاد خوشی می‌زد زیر دلمون و با حسرت می‌خواستیم دوران صدر اسلام رو شبیه سازی کنیم.ومطمئن باشید تا الآن اونقدر لگد به بخت خودمون زده بودیم که بروسلی به حریفاش نزده بود .
اگر انقلاب ۵۷ اتفاق نمی افتاد احتمالا نصف جمعیت ایران از افسردگی ناشی از نداشتن حکومت اسلامی خودکشی کرده بودند واونقدر خاک کربلاونجف وکاظمین وبقیع به خونه هاشون آورده بودند که عراق وعربستان مجبور به واردات خاک می شدند
اگر انقلاب ۵۷ اتفاق نمی‌افتاد،مردم ایران تا حالا ۳،۰۰۰،۰۰۰،۰۰۰،۰۰۰ کیلو طلا برای بازسازی تمامی حرمین شریفین اهدا کرده بودند ورتبه نخست احمق ترین ملت دنیارو برای همیشه ازآن خود کرده بودند ودیگر در سوریه وعراق وعربستان کسی کار نمی کرد وفقط مشغول کیف وحال بودند
اگر انقلاب ۵۷ اتفاق نمی‌افتاد،دیگه امروز حتی یه نفر با اسم ایرانی پیدا نمی کردیم وحداقل نصف جمعیت ما اسمشون غلام عباس واصغر وتقی ونقی ومیثم و…. بود ومردم با شرم بسیار در مورد اسم پدر بزرگها ومادربزرگهای درگذشته که اسمشون سیاوش وداریوش وتهمینه و…. بود نگاه می کردند وهمش می گفتند که : نه باور کنین ما توخونه اسماعیل و زینب صداشون می کردیم

اگر انقلاب ۵۷ اتفاق نمی‌افتاد، آخ اگه انقلاب ۵۷ اتفاق نمی‌افتاد،چقدر ما الآن بدبخت بودیم !
پس . . . . . . همون بهتر که انقلاب ۵۷ اتفاق افتاد.

کاه شویه – علی اصغر راشدان

دی ۱۳۹۰

خشکی پائیز را سوز سرمای استخوان‌سوز زمستان تلافی می‌کرد. برف اول سنگین بارید. زمین خود را در لحاف ضخیم و یک دستی پیچید. صدای زوزه‌ی گرگ‌های گرسنه از پشت باغ خرابه ‌های آبادی ،اهالی را به هراس می‌انداخت. باد تندی ، برف‌ها را باد روبه می‌کردو تو سر و صورت‌ها و چشم‌ها می‌کوفت. باد و برف رو پوست‌ها خنجر می‌کشید. استاد طالب، با رنگ و رخی مرده مانند، مختصر بازماند ه ‌ی ابزارش را زیر طاق ضربی به دوده نشسته‌ی دهنه‌ی گلخن، پهن کرده بود. چرخ و چرم و لاستیک و ابزار کارش ،تو آتش ‌سوزی بزرگ ژاندارم‌ها، سوخته بود. ابزار بازمانده ی خانه ‌ش را هم فروخته و خرج درمانش کرده بود. از چرخ چاقوسازی و ابزار چاقو تیزکنی خبری نبود. فقط کفش تعمیر می‌کرد. یک منقل از آتش‌های به خاکستر نشسته‌ی گلخن پر کرده و وسط پای خود کشیده بود. دست‌هاش که به رنگ لبوی پوست کنده در آمده بود،رو آتش منقل گرفت. آتش از دوام افتاده بود و به خاموشی می گرائید. دست‌هاش را کفچه کردودم دهانش برد. نفس خود را کف دست‌هاش دمیدو به هم مالید. سرما دست‌هاش را کبود کرده بود. پوست دست‌هاش شکاف برداشته و شکا ف‌ها کبره بسته و ورم آورده و چغر شده بود. شکا ف‌ها به صورت زخم‌های آب آورد‌ه ‌ای در آمده بودند.. پله‌های دور و دراز گلخن را پائین رفت. دست ‌ها و پشت و شانه‌های خود را به دیواره‌ی گلخن چسباند. پشت و کمرش گرم شد. سینه و جلو تنه‌ی خود را رو دیواره ‌ی گرم کوره فشار داد. دست و صورت و نوک انگشت‌هاش،به گزگز در آمدند. دست‌هاش را با سرعت به هم مالید. انگشت‌های پاش را فشار داد. کمی از سوزش افتادند. پله‌ ها را با اهن و تلپ، بالا آمد.تو پناه‌گاه مختصر زیر طاق ضربی، رو چهارپایه زهوار در رفته‌ ش نشست، با سرعت رفت سراغ درفش و سوزن. تکه چرمی را رو تخته گذاشت و با مشته به جانش افتاد. مشته را رو چرم و تخته می‌کوفت تا خود را گرم نگاه دارد.غروب نزدیک می‌شد. از کار و کاسبی خبری نبود. سرما دمار در می‌آورد. حوصله ‌ی استاد طالب سر آمد. انگشت‌هاش از کار افتاده بود. قادر نبود درفش و سوزن را دست گیرد و کوک بزند.. با لب و لوچه‌ی آویخته و اوقات تلخ، بساطش را جمع و جور کرد. جعبه ابزار را دوش گرفت و راهی ته گلخن شد. جعبه را گوشه‌ی تاریکی، دور از کوره گلخن، گذاشت. خود را گرم کرد و از پله‌ها بالا آمد. اوقاتش تلخ بود. زیر طاقی ایستاد. ته جیب خود را جارو کرد و شمرد:
– توئی سوز سیاه سرما، که پوست خر را می‌ترکانه، از صبح اینجام. دمارم در آمده. پوستم از سرما قاچ قاچ شده. پول دو تا نان خشک و خالی گیرم نیامده. اهل آبادی هشت‌شان گرو نه شانه. کی تو فکر کفش دوزیه. کی از خانه‌ ش میتونه بیاد بیرون. بی‌خودی خود را معطل می‌کنم. سرما و قحط سال گرسنگی،مردم را از همه چیز بیزار کرده. باید بگذارم برم. میرم بساطم را دم در کاروان سرای قنبر یزدی پهن می‌کنم و بخور و نمیر عهد و عیالم را در میارم. من که پابند آب و گل و ملک و املاکی نیستم. کجا خوشه؟ هرجا دل خوشه….
خیلی بی‌جان شده بود. گاهگاه نفسش می‌گرفت. سرش گیج می‌رفت. جلو چشمش سیاه می‌شد. دست و پاهاش می‌لرزید. رنگ و رخش عین زردچوبه می‌شد. ظاهراً از زیر ضربه‌های ژاندارم‌ها جان سالم در برده بود،اما جسم و جانش فرسوده شده بود و یادگارش را با خود داشت.
پول‌های مختصرش را که شمرد، نفسش تنگی گرفت. دست خود را رو سینه‌ی چپش گذاشت، قلبش پرپرمی زدوخودرا به دیواره‌ی سینه‌ ش می‌کوفت. شانه‌ی خود را به دیواره‌ی دوده گرفته تکیه داد و گفت:
– نفس لاکردارم که جا بیاد، راهی خانه میشم. ا ین دفعه از آن دفعه‌هاش نیست. نفسم از کار می افته. باید فکری کنم.
اطراف خود را پائید. دنبال جای پاهایی برای رفتن ،می‌گشت. قاسم کواره به دوش، از دور پیدا شد. استاد طالب برجا ماند. قاسم راکه می‌دید ،بند دلش پاره می‌شد.
– باز این پسره صرعی از جلوم در آمد! مار از پونه بدش میاد، پونه هم درست جلو سوراخش سبز میشه. تو این برف لاکردار، دراز به دراز بیافته و غش کنه، دست تنها چه کارش کنم؟ اصلاً گور پدرش.میر م دنبال هزار بدبختی خودم.
راه افتاد،چند قدم تو برف پیش رفت وایستاد. دو دل ماند و گفت:
– این بابا تو برف کله بشه، کی به دادش می‌رسه؟
به جای اولش برگشت. دست‌هاش را تو جیب نیمتنه‌ی مندرسش فرو بردو پابه پا کرد. قاسم را زیر نگاه گرفت و منتظر ماند.
قاسم رنگ باخته، مثل چوب درازی، کواره‌ی کاه را رو شانه ش انداخته بودوتو برف تلوتلو می‌خورد. کواره سنگین بود و برف تا زیر زانوش را می‌گرفت. قاسم خود را کنار گودال کاهشویه پربرفابه کشاند. کواره ‌را کنار گودال گذاشت و کاه را تو گودال خالی کرد…. هنوز تمام کاه‌ها را خالی نکرده بود، دست و پاش کج و معوج شد. سر و گردنش را رو به آسمان بلند کرد. سیاهی چشم‌هاش گم شد. پنجه‌ هاش را چنگک کرد. ناخن‌هاش را تو گوشت کف دستش فرو بردو ترتر کرد. کناره‌ی لب‌های ورم آورده‌ ش کف کرد. دست و شانه‌ ش اریب شد. دوـ سه دور قیقاج رفت و با کله،تو گودال برفابه ی کاهشویه سرنگون شد….
قاسم چند مرتبه تو گودال پر برفابه غلتید. به کناره‌ها چنگ انداخت و دست و پا زد. دست و پاهاش چوب خشک شد. سرش رو بته گودال و پاهاش، رو به بالا، از آب بیرون ماند…..
استاد طالب به طرف گودال کاهشویه دوید. دست‌هاش را رو بناگوشش گرفت و نعره کشید:
– این آدم ناقص را چرا تو این همه برف دنبال کاه‌ شوئی راهی می‌کنید؟…. آهای اهل آبادی کمک کنید!…. آهای اهالی! قاسم عموحسین باز غش کرده!…. ، افتاده تو گودال کاهشویه!….. به دادش برسید که خفه میشه!….
استاد طالب دست و پای خود را گم کرده بود. تا خود را به گودال برساند، چند مرتبه تو برف‌ها سرنگون شد. کنار گودال سینه از رو برف بلند کرد. جلو چشم‌هاش را برف گرفته بود. برف جلو چشم و سر و صورت خود را تکاند. قاسم تو برفابه ریک زده بود. استاد طالب دو دستی پاچه‌ های او را چسبید و با جان کندن، بیرونش کشید. رو برف‌ها، به پشت درازش کرد. قاسم شده بود یک تکه چوب خشک. از لای دندان‌هاش، که قفل شده بودند، خرناسه می‌کشید. از درز دندان‌ها و کناره‌ی لب‌هاش خونابه بیرون می‌زد.
عموحسین و حیدر خود را رساندند. حیدر هنوز یک تکه نان تو دهنش داشت، لقمه‌ی پر بار را تو دهنش چرخاند و گفت:
– استا طالب ، اطرافش را با چاقو خط بکش. بگذار از ما بهتران دست از سرش ور دارند. الان خفه ‌ش می‌کنندها!
عموحسین نهیب زد:
– دست از بچه ‌بازی وردار حیدر! پسره انگار پاک کله‌ ش پوکه‌ها! ورش دار ببریمش خانه. زود باش که از سرما نفله میشه. بایس ببریمش زیر سقف و سرپناهی گرم. ئی مادر مرده، الان روده‌هاش یخ زده!
استاد طالب دستپاچه و خود باخته، خود را تکاند و رو قاسم خم شد و گفت:
– عمو درست میگه حیدر، یااله کمک کن تا از رو برف بلندش کنیم، که از سرما خشک میشه الان.
دست و پاهای قاسم راست مانده بود. تکان نمی‌خورد. چوپ خشک شده بود. سه نفری بلندش کردند، رو دست و شانه ،به خانه‌ی عمو بردند. دراز به دراز، وسط اطاق رهاش کردند. استاد طالب با نوک چاقو ،اطرافش را خط کشید. عمو شانه‌ های قاسم را مالش داد. فایده نداشت. حیدر رو قاسم خم شد. پلک ‌هاش را با سینه‌ی شست خود بلند کرد و گفت:
– استاد طالب ،خط ‌کشی خشک و خالی فایده نداره که! بایس براش عزایم بخوانی، تا دست از سرش ور دارند. کمی عزایم بخوان تا حالش خوب بشه پدر جان!
استاد طالب در جای خود ثابت ماند. گره به ابروهاش نداخت. کف دست‌های هنوز خیس خود را به پیشانی مالید و گفت:
– من که خط ندارم، تا بتوانم ورد و عزایم بخوانم حیدر جان!
عمو ، که بالای سر قاسم زانو زده بود، بلند شد. خود را کنار حیدر رساند، دست به شانه‌ ش زد و گفت:
– کار خودته داش حیدر. خودت را برسان خانه‌ی زن ملاحاجی. هر جور شده، ورش دار بیارش. بدو بارک‌اله حیدرم!
– اگر گور بگور نشده باشه، زن ملاحجی هم ورم آورده، پلک‌هاش مثل ما تحت مرغ، آویزان شده.
– بهانه‌ گیری را بگذار کنار، هنوز نمرده. سقط بشه، تمام ولایت باخبر می‌شند. قادر نبود راه بره، بگذارش رو کولت، ورش دار بیارش. بدو که ئی مرتبه حالش خیلی خرابه، ممکنه نفس تو سینه‌ ش یخ بزنه!
زن ملاحاجی هم روزهای آخرش را می‌گذراند. باد آورده بود. گوشه‌ی اطاقش افتاده بود و ناله می‌کرد. حیدر داخل که شد، گفت:
– زن عمو ، ورخیز که باز برادرم غش کرده و افتاده تو گودال پر برف و یخ کاهشویه! بلند شو بریم کمی براش عزایم بخوان ،که داره میمیره!
زن ملاحاجی ،که به صورت گلوله نخ گردی در آمده بود، اخم‌هاش را هم کشید، نک و نال کرد و داد کشید:
– دست از سرم وردارید پدر آمرزیده‌ ها! نمی‌بینی ریغ رحمت را سر می‌کشم؟ همه چیزم قاطی شده و قادر نیستم تا سر خلاء برم. ئی پسره کله خالی میگه بیا عزایم بخوان! رهام کنیدبه حال خودم. گور پدر همه‌ی اهل ئی آبادی شوم! هر دقیقه ده مرتبه می‌میرم و زنده میشم از درد. برو پی کارت !
حیدر گوش به لند لند زن ملاحاجی نداد. گلیمی از گوشه‌ی اطاق برداشت. گلیم را دورش پیچید و رو دوش خود انداخت. بدون حرف، راه خانه‌ی پدرش را زیر گام گرفت.
سر و صورت زن ملاحاجی لای گلیم پیچیده بود. صدای نق نقش به گوش حیدر نمی‌رسید. گوش حیدر بدهکار نبود. بار خود را وسط اطاق، رو زمین گذاشت. نفس زن ملاحاجی گرفته بود. چشم‌هاش پیچ و تاب برداشته بود. رنگ و رخش کبود شده بود. مدتی بی‌حرکت ماند. نفسش بالا آمد و نالید:
– پسر سردار، ئی دیوانه راچرا راهی خانه‌ی من کردی؟ کم مانده بود نفله ‌م کنه که! یک دقیقه‌ی دیگر رهام نمی‌کرد، مرده بودم و خونم به گردن تو و پسر کله خشکت بود.
عمودست‌های خود را، با ناراحتی به هم مالید و گفت:
– خوب زن ملاحاجی، حالا که هنوز چیزیت نشده و نفس می‌کشی. ئی جوانم مثل نعش رو دستمان افتاده. زود باش کاریش کن تا پاک نمرده!
زن ملاحاجی ناله و کونه خیز کرد. دست‌ها و کاسه زانوهاش را رو زمین گذاشت ، چهار دست و پاش را کنار لاشه‌ی از نفس افتاده‌ی قاسم کشاند. دست خود را تو کاسه‌ی آب، که قبلاً آماده کرده بودند، فرو برد. خود را رو صورت درهم پیچیده‌ی قاسم خم کرد. آب یخ زده را، با نوک پنجه به چهره او پاشاندو فس فس کرد، ورد و دعا خواند و از لای لب‌های خود بیرون فرستاد و به صورت قاسم فوت کرد. کاهگل یخ زده جلوی بینیش گرفت.هیچ کدام از ادهای زن ملاحاجی فایده نکرد. قاسم یخ‌زده بود. خرخرش بریده بریده شد. دست و پاهاش را تکان نمی‌داد. دست و شانه‌ هاش شل شده بودند.زن ملاحاجی گوش خود را رو قفسه‌ی سینه‌ی قاسم گذاشت. با نوک انگشت پلک‌هاش را بالا کشید و گفت:
– خدا پدرتان را بیامرزه، خدا رحتمش کنه. بعد از مرگ سهراب، از من نوش‌دارو می‌خواهند! ئی بنده‌ی خدا مدتیه نفس فراموش کرده. برید سراغ مرده شور و گور کن. فکر کفن و دفنش باشید پدر آمرزیده‌ها!.. یااله حیدر ،ورم دار ببرم. رو سر مرده آوردینم؟ بیا حیدر، ورم دار ببرم.سرم را تو گلیم نپیچ ،که تو راه ئی دو مثقال نفسم بند میاد. خفه شم، خونم میافته به گردنت‌ها! زودتر ورم دار ببرم که الان من هم از سرما سقط می‌شم و یک جفت مرده رو دست ‌تان میمانه!….
حیدر دوباره زن ملاحاجی را به کول کشید و از در بیرون زد. صغری لند لند کنان وارد شد. یک منقل پر از آتش به خاکستر نشسته‌ی تنور، در دست داشت. چادر پاره خود را به کمرش بسته بود. حرارت آتش منتقل، صورتش را گلگون کرده بود. پیشانیش به عرق نشسته بود. چشم‌های ریز و موش مانندش ،قرمز شده بود.
عمو اشک خود را با گوشه‌ی آستین پاک کرد و گفت:
– آخر بد ذات، هر وقت باید تو خانه باشی و به داد دیگران برسی ،بایس گم و گور باشی؟ اگر بودی و کمک می‌کردی، کار ئی بچه‌ی مریض به اینجاها نمی‌کشید.
صغری لحاف را بالا زد. منقل آتش را زیر کرسی گذاشت. قد خمیده‌ی خود را راست کرد. نفس پر صدائی کشید. لحاف را به جای اولش برگرداند و گفت:
– از توی بی‌منظور، کی قدردانی دیده ‌م که ئی مرتبه‌ی دومم باشه. توئی برف و سرما، پدر خودم را در آورده ‌م و رفته ‌م از تنور زن برادرت آتش آورده ‌م، که شب از سرما سقط نشی. ئی نره خرباز مثل لاشه افتاده که! ئی ادای همیشگی شه. هیچ مرگش نیست. از بچگی ش کارش همینه. بادمجان بم آفت نداره. خیالت راحت باشه، هیچ مرگش نمیشه.
استاد طالب ،هاج و واج، دست‌های خود را به هم مالید. چشم‌هاش گشاد شد. بی‌اراده چند قدم طرف صغری برداشت و گفت:
– چی میگی زن عمو! زن ملاحاجی گفت قلبش یخ زده و از کار افتاده. می‌گفت اصلاً نفس نمی‌کشه!…
– صغری دوباره لحاف را بالا زد. به طرف قاسم رفت و گفت:
– زن ملاحاجی گور ننه‌ ش خندید. من تخم و ترکه‌ی سردار را می‌شناسم، هیچ چیش نمیشه. بیا استا، کمکم کن. ئی تخم و ترکه برام نا و نافسی نگذاشته که. دماغم را بگیرند، جانم در میاد. بیا بکشش زیر کرسی. ده دقیقه‌ی دیگر عر و تیزش بلند میشه. یخش واز شه، می‌بینی چی جور عربده‌ کشی می‌کنه.
استاد طالب و عمو، ساکت و مغموم، دستور صغری را اجرا کردند. لاشه‌ی قاسم را زیر کرسی کشاندند. صغری لحاف را خوب روش کشید. منقل را هم زد. آتش گلگون رااز زیر خاکستر بیرون آورد. کنار دیگر کرسی نشست و گفت:
– بیا استا، برای اینکه خاطرت جمع باشه، خودت کنارش بشین…..
ده دقیقه بعد، قاسم سر و دست خود را از لحاف بیرون انداخت. کرسی را زیر لگد گرفت و خرخرش بلند شد…..

بَزَک – شهره احدیت

دی ۱۳۹۰

خاله از کیفش دو بسته ی کادو شده بیرون می آورد، یکی را می گذارد جلوی من، یکی را جلوی مینا. دلم فرو می ریزد:
” یعنی حالا؟ هنوز که یکسال نشده ”
مینا لپ هایش سرخ می شود. به من نگاه می کند و سرش را پائین می اندازد. خاله به دخترش افسانه نگاه می کند. افسانه جعبه شیرینی را از زیر چادرش بیرون می آورد و روی میز می گذارد و می گوید:
” میرم یه سینی چای بیارم ”
مادر گوشه ی اتاق، روی زمین نشسته است. نگاهش به گلهای قالی است. گلهای قالی پیچ در پیج، متصل به هم در زمینه سرمه ای بالا می روند. انگار نگاهش تا ترنج قالی می رود، بعد سرش را بالا می آورد. چشمهایش برق می زند…
خاله صدایم می کند:
” لیلا! حواست کجاست خاله؟ شانس که نداریم، یکبار اومدیم خونه ی دخترخواهرمون ”
” بفرمائید، خوش آمدین، خونه ی خودتونه ”
” اومدم بگم، تو رو به ارواح مادرت، حالا دیگه مشکی را در بیار”
افسانه چای را روی میز می گذارد و همین طور که دستش به طرف جعبه شیرینی می رود، به من نگاه می کند. می گویم:
” دیر نمیشه، البته شما بزرگترید، ولی تا سال خیلی مونده ”
مینا سرش را پائین انداخته و انگار خط نگاه مادر را زیر میز دنبال می کند.
خاله می گوید:
” جونید، شوهرجون دارین، خوب نیست والله ”
” اختیار با شماس، ولی نه من جوونم نه شوهر جوون دارم ”
چقدر دلم می خواهد سرشان فریاد بکشم. نمی دانم چرا جلوی مادر که گوشه اتاق نشسته است و نگاه می کند، حیا نمی کنند. با خودم می گویم:
” یعنی سهم بودن و نبودن یک نفر همینه؟ ”
افسانه جعبه شیرینی را جلوم می گیره:
” لیلا جون به قول خودت زندگی ادامه داره، باید زندگی کرد ”
” من حالام دارم زندگی می کنم، ولی حق مادر بیش از این هاست، خیلی دلم می سوزه، مظلومیتش، تنهائیش…”
خاله که خیار را با دندان مضنوعی اش قرچ قرچ می جود می گوید:
” با این کارا مادرت زنده میشه؟ توهیچی، مینا چی؟ با این صورت پر از پشم و پیلی، و ابرو های مثل پاچه بز، بخوابه ور دل شوهرش؟ والله خوبه پسر مردم چیزی نمی گه! ”
دوباره صورت مینا گل می اندازد، میگه:
” خاله جون! ”
نمی دانم در این ماه ها چند بار هوس کرده لباس قرمزش را بپوشد، با خط چشم مشکی و سایه نقره ای، چشمهایش را خمار تر و لب هایش را با روژ لب، زرشکی کند و رو بروی شوهرش بنشیند.
خاله شیرینی دیگری بر می دارد:
” اول که گفتم، تو رو به ارواح مادرت، بعد هم سُنتِ خدا و رسولش چهار ماه و پانزده روزه، والله مشکی کراهت داره ”
رنگها دور یرم می چرخید:
” قرمز، آبی، سفید، سبز، مشکی…”
و شتاب که می گیرند:
” دودی، خاکستری، مشکی، مشکی، مشکی…”
افسانه از افسردگی می گوید و اثر رنگ مشکی در شدت آن، و قرص های مرا یکی یکی نام می برد.
مادر همانطور گوشه اتاق نشسته و نگاهش روی حاشیه ی قالی ثابت مانده است. مینا با چشمهای مادر انگار التماس می کند. مدام با کاغذ کادو بازی می کند.
هنوز مثل بچگی هاش تا کادو را باز کند، دلش آب می شود.
می گویم:
” خاله جون، مینا لباس عزا رو در میاره، ولی من، اجازه بدین خود مادر بگه. ”
” وا!، کی تا حالا با مرده ها اختلاط می کنی؟ پاک زده سرش. ”
افسانه چادر و کیفم را کنارمی گذارد:
” خودتو لوس نکن، از آرایشگاه سوگل وقت گرفتم ”
حالا نگاه مادر روی ساعت دیواری مانده است. زن همسایه قاشق آب تربت را به دستم می دهد. آب را در دهان مادر می ریزم. آب توی گلویش با بازدم قاطی می شود و قل قل صدا می دهد.
نگاه مادر همانطور به ساعت می ماند. چشمهایش باز و منتظر است.
” منتظر کی؟ مرگ من، برادرم…؟ ”
سرم را به پشتی مبل فشارمی دهم. نگاه مادر رهایم نمی کند. چهار ماه و پانزده روز فرصت برای رها کردن خاطره مادر. نبودش و بعد دوباره شروع کردن زندگی، زندگی…انگار که او هیچوقت نبوده…
آرایشگر یک سر نخ را به گردنش می بندد و سر دیگرش را دور دستش می پیچاند. مینا می رود روی صندلی بنشیند که خاله مرا به جلو هُل می دهد:
” اول خواهر بزرگتر! ”
زن انگشت های شصت و سبابه اش را به نخ گیر می دهد، و آن را روی صورتم می گذارد. بعد با دست دیگر سر نخ را تند تند می کشد. چقدر دردم می آید:
” آخ یواش تر! ”
” وا! مگه تازه عروسی، چه کم طاقت! ”
چشمهایم را که باز می کنم، مادر روبرویم روی صندلی نشسته و با چشمهای خیس به من می خندد. زن نخ را تند تند روی صورتم می چرخاند. دردش توی سرم می پیچد.

اندوه – داستانی از آنتوان چخوف – برگردان: سروژ استپانیان

دی ۱۳۹۰

گرگ و میش غروب است. برف‌دانه های درشت آبدار به گرد فا نوس‌‌هایی که دمی‌پیش روشنشان کرده اند، با تأنی می‌‌چرخند وهمچون پوششی نازک و نرم، روی شیروانی‌ها و پشت اسب‌ها و بر شانه‌ها و کلاه‌های رهگذران می‌نشیند. ایونا پتاپف سورچی سراپا سفید گشته و به شبح می‌ماند. تا جایی که یک آدم زنده بتواند تا شود، پشت خم کرده و بی حرکت درجای خود نشسته است. چنین به نظر می‌رسد که اگر تلی از برف هم روی او بیفتد باز لازم نخواهد دید تکانی بخورد و برف را از روی خود بتکاند. اسب لاغرمردنی‌اش هم سفید پوش و بی‌حرکت است. حیوان بی‌نوا با آرامش و سکون خود و با استخوان‌های برآمده و با پاهای کشیده چون چوب خرد، از نزدیک به اسب قندی صناری می‌ماند. به احتمال بسیار زیاد، او هم به فکر فرو رفته است. اسبی را که از گاوآهن و از مناظر خاکستری رنگ مالوفش جدا کنند و در این گرداب آکنده از آتشهای دهشت انگیز و و تق وتق بی امان و در آمد شد های شتابان انبوه جمعیت رها کنند، محال است به فکر فرو نرود.

ایونا و اسب نحیف او مدتی است که همانجا بی حرکت مانده‌اند. از پیش از ظهر که از اصطبل در آمده‌اند هنوز یک پاپاسی دشت نکرده اند. و اکنون تاریکی شب، پرده ی خود را رفته رفته بر شهر می‌گستراند. فروغ بی رمق فانوس های خیابان جای خود را به رنگ های زنده می‌دهد و از هیاهوی آمد شد جمعیت، آن به آن رو به فزونی می‌نهد. در همین هنگام صدایی به گوش ایونا می‌رسد:

– سورچی! محله ی ویبور گسکویه!

ایونا یکه می‌خورد و از لای مژگان و پلکهای برفپوش خود، نگاهش به یک نظامی‌شنل پوش می‌افتد. مرد نظامی‌تکرار می‌کند:

– گفتم برو به ویبورگسکویه، مگر خوابی؟ راه بیفت!

چخوف در این خانه متولد شده است

ایونا از سر اطاعت تکانی به مهار اسب می‌دهد. تکه های برف از پشت حیوان و از شانه های خود او فرو می‌ریزد. مرد نظامی‌سوار سورتمه می‌شود. ایونا لب های خود را می‌جنباند و موچ می‌کشد و گردنش را مانند قو دراز می‌کند و اندکی نیم خیز می‌شود و شلاق خود را نه بر حسب ضرورت که بر سبیل عادت به حرکت در می‌آورد. اسب تکیده اش نیز گردن می‌کشد و پاهای چوبسانش را کج می‌کند و با شک و تردید به راه می‌افتد.

هنوز چند دقیقه از حرکت سورتمه نگذشته است که از میان انبوه تیره رنگ آدمهایی که ازدحام کنان در آمد و شد هستند، فریادهایی به گوش ایونا می‌رسد:

– هی، مگر کوری؟ کجا می‌آیی غول جنگلی؟ بگیر سمت راستت!

مرد نظامی‌نیز با لحنی آمیخته به خشم می‌گوید:

– مگر بلد نیستی سورتمه برانی؟ بگیر سمت راستت!

سو رچی یک کالسکه به ایونا فحش می‌دهد و رهگذری که ضمن عبور از خیابان، شانه اش به پوزه ی اسب ایونا خورده با چشمهایی آ کنده از خشم نگاهش می‌کند و برف از آستین خود می‌تکاند. ایونا که گویی روی سوزن نشسته است یکبند وول می‌خورد و آرنجهایش را کمی‌بلند می‌کند و چشمهایش را دیوانه وار به این سو و آن سو می‌گرداند. انگار نمی‌فهمد کجاست و از چه رو آنجاست. مرد نظامی‌ریشخندکنان می‌گوید:

-چه آدم های رذلی! هی سعی می‌کنند با تو درگیر شوند یا به زیر پاهای اسبت بیفتند. پیداست با هم تبانی کرده اند سربه سرت بگذارند.

ایونا به طرف او می‌چرخد و نگاهش می‌کند و لب های خود را می‌جنباند. از قرار معلوم می‌خواهد چیزی به او بگوید اما جز کلماتی نامفهوم سخنی از دهانش خارج نمی‌شود. مرد نظا می‌می‌پرسد:

– چه گفتی؟

ایونا دهان خود را به لبخندی کج می‌کند، به حنجره اش فشار می‌آورد و با صدایی گرفته می‌گوید:

– پسرم ارباب. ..پسرم چند روز پیش مرد.

– هوم!. ..چطور شد مرد؟

ایونا همه ی بالا تنه ی خود را به سمت او می‌گرداند و جواب می‌دهد:

– خدا می‌داند! باید از تب نوبه مرده باشد. ..سه روز در مریضخانه خوابید. ..بعدش مرد. خواست خدا بود. از میان تاریکی صدایی به گوش می‌رسد:

-شیطان لعنتی! رویت را برگردان. جلوی راهت را نگاه کن! مگر کوری؟ پیر سگ! چشمهایت را باز کن

مرد نظامی‌می‌گوید:

– تندر برو! اینطوری تا فردا هم به مقصد نمی‌رسیم. اسبت را هین کن.

ایونا بار دیگر گردن می‌کشد و اندکی نیم خیز می‌شود و شلاقش را موقرانه به حرکت در می‌آورد. سپس سر خود را چندین بار دیگر به سمت افسر بر می‌گرداند و نگاهش می‌کند اما مسافر نظامی‌پلک بر هم نهاده و پیداست که حال و حوصله ی شنیدن حرف های او را ندارد. ایونا پس از آنکه مسافر خود را در ویبورگسکویه پیاده می‌کند سورتمه را روبروی رستورانی نگه می‌دارد و پشت خم می‌کند و بی حرکت می‌نشیند. و برف آبدار بار دیگر او و اسبش را سفید پوش می‌کند. ساعتی می‌گذرد و ساعتی دیگر.

سه مرد جوان در حالی که پاهای گالوش پوششان را محکم به سنگفرش پیاده رو می‌کوبند و به هم دشنام می‌دهند، به طرف سورتمه می‌آیند. دو نفر از آنها بلند قد و لاغر اندام اند اما سومی‌کوتاه قامت و گوژپشت است. آنکه گوژپشت است با صدایی که به جرنگ جرینگ شیشه می‌ماند بانگ می‌زند:

– سورتمه! برو سر پل شهربانی!…سه نفری ۲۰ کوپک!…

ایونا افسار اسب را تکان می‌دهد و موچ می‌کشد. اینهمه راه و فقط ۲۰ کوپک؟! با این حال حوصله ندارد چانه بزند. امروز از نظر او یک روبل با ۲۰ کوپک هیچ تفاوت نمی‌کند. فقط کافیست مسافری داشته باشد. جوانها تنه زنان و ناسزاگویان سوار سورتمه می‌شوند و به طرف نشیمن یورش می‌برند. مشاجره شان بر سر اینست که کدام دو نفر بنشینند و کی سر پا بایستد. سرانجام بعد از دقایقی کلنجار و اوقات تلخی توافق می‌کنند که جوان گوژپشت به سبب قد کوتاهش بایستد و دو دوستش روی نشیمن بنشینند. جوان گوژ پشت نفس خود را به پشت گردن ایونا می‌دمد و با صدای زنگدارش فریاد می‌کشد:

– راه بیفت! بزن بریم! عجب کلاهی داری داداش! تمام پترزبورگ را زیر پا بگذاری کلاهی بدتر از این پیدا نمی‌کنی.

ایونا خنده کنان جواب می‌دهد:

– هه هه هه…همین را دارم. ..

– همین را دارم!!. ..تندتر برو! اگر آهسته بروی مجبور می‌شوم یک پس گردنی جانانه مهمانت کنم! چطوره؟

یکی از قد دراز ها می‌گوید:

– سرم دارد می‌ترکد! دیشب من و واسکا در منزل دوکماسف چهار بطر کنیاک بالا رفتیم.

قد دراز دیگر با عصبانیت می‌گوید:

– من نمی‌فهمم آدم چرا باید دروغ بگوید؟! تو داری مثل سگ چاخان می‌کنی!…

– بخدا دروغ نمی‌گویم. ..

– همانقدر دروغ گفتی که مثلا گفته باشی شپش سرفه می‌کند.

ایونا می‌خندد و می‌گوید:

– هه هه هه. ..چه جوانهای شادی!

جوان گوژپشت از کوره در می‌رود و داد می‌زند:

– تف! مرده شور برده! پیر وبایی! تندتر برو! به اسبت شلاق بزن! به حسابش برس تا بدود!

ایونا صدای مرتعش جوان گوژپشت و اندام بی قرار او را در پشت سر خود حس می‌کند. دشنامها و متلکهای آنها را می‌شنود و رفت و آمد رهگذران را می‌بیند و قلبش از بار گران احساس تنهایی رفته رفته رها می‌شود. جوان گوژ پشت تا جایی که نفس در سینه دارد و سرفه امانش می‌دهد ناسزاگویی و غرولند میکند. دو جوان قد دراز از دختری به اسم نادژدا پترونا صحبت می‌کنند. ایونا با استفاده ار سکوت کوتاهی که حکمفرما می‌شود به آن سه می‌نگرد و زیر لب من من کنان می‌گوید:

– این هفته پسرم. ..پسر جوانم مرد!

جوان گوژپشت آه می‌کشد و به دنبال سرفه ای لب های خود را پاک می‌کند و می‌گوید:

– همه مان می‌میریم. . ..خوب، حالا تند تر برو! آقایان این یارو خلق مرا تنگ می‌کند! اینطور که می‌رود کی به مقصد می‌رسیم؟

– اینکه کاری ندارد. ..حالش را جا بیار. ..یک پس گردنی مهمانش کن!

– پیر طاعونی شنیدی چه گفتند؟ گردنت را می‌شکنم! با سورچی جماعت تعارف بی تعارف!…آقای مار زنگی با تو هستم! می‌شنوی؟ نکند حرفهای مرا باد هوا حساب می‌کنی؟

و ایونا صدای پس گردنی را حس می‌کند، نه خود پس گردنی را. خنده کنان می‌گوید:

– هه هه هه. …چه اربابهای شاد و شنگولی! خدا شما راحفظ کند.

یکی از قد دراز ها می‌پرسد:

– ببینم زن داری یا مجردی؟

– من؟ هه هه هه. …اربابهای شاد و شنگول! حالا دیگر یک زن دارم آنهم خاک سیاه است. ..هه هه هه. ..منظورم گور است. ..پسرم مرد و من هنوز زنده ام. …خیلی عجیب است! عزراییل راهش را گم کرده، بجای اینکه سراغ من بیاید رفت سراغ پسرم. ..

آنگاه برمی‌گردد طرف مسافر ها تا چگونگی مرگ فرزندش را حکایت کند اما در همین موقع جوانک گوژپشت نفس راحتی می‌کشد و خبر می‌دهد: “خدارا شکر، بالاخره رسیدیم.!” ایونا سکه ی ۲۰ کوپکی را می‌گیرد و تا مدتی دراز به دهلیز ساختمانی که سه جوان عیاش در تاریکی آن ناپدید شده بودند چشم می‌دوزد. باز تنهاست. سکوت، بار دیگر وجودش را پر می‌کند. اندوهی که لحظه ای ناپدید شد ه بود دوباره پدیدار می‌شود و بیش از پیش بر قلبش سنگینی می‌کند. نگاه نگران و پر دردش روی انبوه جمعیتی که در پیاده روها رفت و آمد می‌کنند، می‌لغزد از میان هزاران نفری که در خیابان های شهر در رفت و آمد ند آیا یک نفر هم پیدا نمی‌شود که به درد دل او گوش دهد؟. اما آدم ها به شتاب می‌گذرند بی آنکه به او و اندوهش اعتنا کنند. اندوهی است گران، اندوهی که به بی نهایت می‌ماند. اگر سینه اش را بشکافند و اندوهش راه خروج بیابد ای بسا سراسر دنیا را در بر بگیرد. با وجود این اندوهی است ناپیدا. اندوهی است که در پوسته ای کوچک چنان نهان شده است که حتی در روز روشن هم با چراغ نمی‌شود رویتش کرد. ..

در این دم نگاه ایونا به دربان خانه ای می‌افتد که کیسه ی کوچکی در دست دارد. تصمیم می‌گیرد با او همصحبت شود. پس می‌گوید:

-ساعت چند است برادر؟

– ده. …اینجا توقف نکن. ..برو جلوتر!

سورتمه را چند قدمی‌به جلو می‌راند، پشت خم می‌کند و خویشتن را به دست اندوه می‌سپارد. ..اکنون می‌داند که نمی‌تواند با آدم ها باب گفتگو بگشاید. اما هنوز پنج دقیقه نمی‌گذرد که قد راست می‌کند و سرش را طوری می‌جنباند که انگار سردرد شدیدی دارد و مهار اسب را تکان می‌دهد. با خود فکر می‌کند باید به کاروانسرا برگردم.

و اسب تکیده اش انگار که به اندیشه ی او پی برده باشد یورتمه می‌رود. حدود یک و نیم ساعت بعد ، ایونا پای بخاری بزرگ و کثیفی نشسته است. روی سکوی یخاری و بر کف اتاق و روی نیمکتها، عده ای خوابیده اند و صدای خر و پف شان بلند است. دود بخاری مارآسا در فضای اتاق پیچ و تاب می‌خورد. هوا گرم و خفقان آور است. ایونا به خفته ها چشم می‌دوزد، تن خود را می‌خواراند و از اینکه زود باز گشته است افسوس می‌خورد. با خود فکر می‌کند:” حتی پول یونجه هم در نیامد. ..شاید علت اندوهم همین باشد! آدمی‌ که کارش را بلد باشد. ..آدمی‌که خودش و اسبش سیر باشند، همیش خدا خیالش آسوده است. ..”

سورچی جوانی از گوشه ای سر بلند میکند و خواب آلوده و نفس نفس زنان دست خود را به طرف سطل آب دراز می‌کند، ایونا می‌پرسد:

– می‌خواهی آب بخوری؟

– آره، معلوم است که آب می‌خواهم

– خوب. ..بخور. ..نوش جانت. ..گوارای وجودت. ..آره برادر، همین هفته ای که گذشت، پسرم مرد. ..شنیدی چی گفتم؟ هفته ی گذشته، در مریضخانه. ..داستانی بود!

ایونا به سورچی جوان می‌نگرد تا مگر تاثیر سخنان خود را مشاهده کند اما در قیافه ی مرد جوان کوچکترین تغییری پدید نمی‌شود. جوانک رو اندازش را بر سر می‌کشد و بار دیگر خواب می‌رود. ایونای پیر آه می‌کشد و تن خود را می‌خاراند. . .همانقدر که سورچی جوان احتیاج به آب داشت، او او تشنه ی آن است که با کسی درد دل بکند. چیزی نمانده است که هفته ی مرگ فرزندش سر آید، اما او هنوز نتوانسته با کسی به سیری درد دل کند. باید حکایت کند که پسرش چگونه بیمار شد و چگونه درد کشید و پیش از مرگ چه ها گفت و چگونه درگذشت. ..باید حکایت کند که مراسم خاک سپاری چگونه انجام شد و خود او بعد از مرگ فرزند چگونه به بیمارستان رفت تا لباس های آن ناکام را تحویل بگیرد. دخترش آنیسیا در ده مانده است، راجه به او هم باید حرف بزند. ..آخر مگر درد دل آدم تمام می‌شود؟ همینطور که او غم دل می‌گوید شنونده نیز باید بنالد و آخ و واخ کند و آه بکشد. ..زن ها به درد دل آدم بهتر از مرد ها، گوش می‌دهند. زن جماعت گرچه ناقص عقل است اما کافیست دهان باز کنی تا شیون و زاری سر دهد. ..سورچی پیر با خود اندیشید:” خوب است بروم سری به اسب بزنم، برای خوابیدن همیشه فرصت هست. ..”

لباس می‌پوشد و به طرف اصطبل راه می‌افتد. بین راه اصطبل، به یونجه و کاه و هوا فکر می‌کند. آنگاه که تنهاست نمی‌تواند به فرزندش بیاندیشد. ..از او با همه می‌شود سخن گفت، اما در تنهایی خود سخت وحشت داشت به او بیاندیشد، و چهره اش را در نظر خود مجسم کند. ..

در اصطبل، همین که نگاهش به چشم های براق اسب می‌افتد، می‌پرسد:

– داری نشخوار می‌کنی؟ خوب، نشخوار کن، نشخوار کن. ..حالا که پول یونجه در نیامده، کاه بخور. ..راستش. ..برای کار کردن پیر شده ام. ..اگر پسرم نمرده بود، سورچی می‌شد. ..کاش نمی‌مرد…

آنگاه لحظه ای سکوت می‌کند و باز ادامه می‌دهد:

– آره برادر!. ..کوزما ایونیچ مرد. ..نخواست زیاد عمر کند. ..بیخود و بی جهت مرد. ..حالا فرض کنیم تو یک کره داشته باشی و مادر آن کره باشی. ..و یکهو کره ات بمیرد. ..راستی حیف نیست؟ دلت کباب نمی‌شود؟

اسب لاغر و تکیده نشخوار می‌کند و گوش می‌دهد و نفس گرم خود را به صاحبش می‌دمد. ..

و ایونا بیش از این تاب نمی‌آورد و درد و اندوه خود را برای اسبش حکایت می‌کند و می‌گرید. ..

از مجموعه آثار چخوف

دشمن‌ِ شماره‌ یک‌ اجتماع‌ – چارلز بوکوفسکی‌ – برگردان: محمدعلی‌ سپانلو

دی ۱۳۹۰

داشتم‌ برامس‌ گوش‌ می‌کردم‌. در فلادلفیا. سال‌ ۱۹۴۲ بود. یک‌ گرامافون‌کوچولو داشتم‌. موومان‌ دوم‌ برامس‌ بود. آن‌وقت‌ها عزب‌اوغلی‌ بودم‌ هم‌چین‌نَم‌نمک‌ داشتم‌ ته‌ یک‌ بُطری‌ پورتو را بالا می‌آوردم‌ و سیگاری‌، نمی‌دانم‌ چی‌،می‌کشیدم‌. آلونکم‌ نُقلی‌ و تر و تمیز بود. آن‌وقت‌، همان‌جوری‌ که‌ تو قصه‌هامی‌نویسند، تق‌تق‌تق‌. در می‌زنند. تو دلم‌ گفتم‌: «خودشه‌. آمده‌اند جایزه‌ نوبل‌ یاپولیتزر به‌ام‌ بدهند.»
دو تا هیکل‌ دهاتی‌وار آمدند تو:
ـ بوکوفسکی‌؟
ـ بعله‌!
علامتی‌ را نشانم‌ دادند: اِف‌. بی‌. آی‌.
ـ ما اینیم‌. پالتوتو بپوش‌، یه‌ دقّه‌ کارت‌ داریم‌.
چه‌کاری‌ می‌توانستم‌ بکنم‌؟ چیزی‌ به‌ عقلم‌ نرسید، چیزی‌ هم‌ نپرسیدم‌.این‌جور وقت‌ها بی‌فایده‌ است‌ آدم‌ بپرسد چی‌ شده‌. یکی‌ از آجدان‌ها رفت‌برامس‌ را خفه‌ کرد، آن‌وقت‌ رفتیم‌ پایین‌ و زدیم‌ به‌ کوچه‌. چند تا کلّه‌ از پنجره‌آمد بیرون‌. انگار جماعت‌ در جریان‌ بودند.
این‌جور وقت‌ها، همیشه‌ لکّاته‌ بی‌پدر و مادری‌ پیدا می‌شود که‌ پاشنه‌دهنش‌ را بکشد بنا کند به‌ هوارکشیدن‌ که‌: ایناهاش‌. خودشه‌. بالاخره‌ این‌نسناسو گرفتن‌!
خوب‌، من‌ راستی‌ راستی‌ عادت‌ ندارم‌ با خانم‌ها تو جوال‌ بروم‌.
همین‌جور تو این‌ فکر بودم‌ که‌ چه‌ دسته‌گلی‌ آب‌ داده‌ام‌. بالاخره‌ با خودم‌توافق‌ کردم‌ که‌ لابد تو عوالم‌ قره‌مستی‌ زده‌ام‌ دخل‌ یک‌ بابایی‌ را آورده‌ام‌ ـ اماآخر اف‌. بی‌. آی‌ تو این‌ ماجرا چه‌ غلطی‌ می‌کرد؟
ـ دستاتو بذار رو سرت‌، تکونم‌ نخور!
دو تا جلو ماشین‌ نشسته‌ بودند دو تا رو دشک‌ عقب‌. دیگر گفت‌ و گوندارد، حتماً زده‌ام‌ یکی‌ را ناکار کرده‌ام‌. آن‌هم‌ یک‌ آدم‌ کله‌گنده‌ را که‌ لولهنگش‌خیلی‌ آب‌ برمی‌داشته‌.
یک‌خُرده‌ که‌ رفتیم‌، فکرم‌ رفت‌ جای‌ دیگر، خواستم‌ دماغم‌ را بخارانم‌ که‌یکی‌ داد زد: دستاتو تکون‌ نده‌!
بعد، تو کلانتری‌، یک‌ بازجو یک‌ خروار عکس‌ را که‌ به‌ دیوارها چسبانده‌بودند نشانم‌ داد و با لحن‌ مزخرفی‌ گفت‌: این‌ عکس‌ها رو می‌بینی‌؟
از رو شکم‌سیری‌ عکس‌ها را سیاحت‌ کردم‌. بدک‌ نبود. اما به‌ ابلیس‌ قسم‌اگر من‌ هیچ‌کدام‌ از این‌ لعنتی‌ها را می‌شناختم‌.
ـ اینا همه‌شون‌ در راه‌ خدمت‌ به‌ اف‌. بی‌. آی‌ مرده‌اند.
نمی‌دانستم‌ یارو چه‌ جنس‌ جوابی‌ از من‌ توقع‌ دارد، این‌ بود که‌ ترجیح‌ دادم‌لالمونی‌ بگیرم‌ و جیکم‌ در نیاید.
یارو دهن‌ گاله‌ را وا کرد که‌: «عمو «جان‌» کجاس‌؟»
ـ ها؟
ـ پرسیدم‌ عمو «جان‌» کجاس‌؟
انگار به‌ زبان‌ یاجوج‌ و مأجوج‌ حرف‌ می‌زد. یک‌دفعه‌ وهم‌ برم‌ داشت‌.خودم‌ را تو بخش‌ سلاح‌های‌ سرّی‌ دیدم‌، با آن‌ یارویی‌ که‌ تو قره‌مستی‌ زده‌بودم‌ نفله‌اش‌ کرده‌ بودم‌. یواش‌ یواش‌ داشتم‌ از جا درمی‌رفتم‌، که‌ البته‌ این‌کارباختن‌ قافیه‌ بود.
ـ «جان‌ بوکوفسکی‌» رو می‌گم‌… حالیته‌؟
ـ آه‌… اون‌ مُرده‌.
ـ خواهرتو! پس‌ تعجبی‌ نداره‌ که‌ نتونسته‌ایم‌ پیداش‌ کنیم‌.
انداختندم‌ توی‌ سلولی‌ که‌ همه‌چیزش‌ زردرنگ‌ بود. عصر شنبه‌ای‌ بود. ازسوراخ‌ هلفدونی‌ می‌توانستم‌ مردم‌ را، خوش‌بخت‌ها را، که‌ توی‌ خیابان‌ پرسه‌می‌زدند سیاحت‌ کنم‌. تو پیاده‌رو آن‌طرف‌، یک‌ دکه‌ صفحه‌فروشی‌ موزیک‌پخش‌ می‌کرد. آن‌ بیرون‌ همه‌چیز آزاد و بی‌شیله‌پیله‌ بود. اما من‌ افتاده‌ بودم‌ این‌تو و همین‌جور یک‌ریز تو مُخم‌ پی‌ علتش‌ می‌گشتم‌. دلم‌ می‌خواست‌ بنشینم‌زار زار گریه‌ کنم‌ اما هیچی‌ از چشم‌هام‌ بیرون‌ نمی‌آمد. مثل‌ آدم‌هایی‌ که‌ به‌شان‌می‌گویند «غصه‌خورک‌» قنبرک‌ ساخته‌ بودم‌. حال‌ و روز آدمی‌ را داشتم‌ که‌رسیده‌ باشد ته‌ خط‌. مطمئنم‌ که‌ شما این‌ احوال‌ را می‌شناسید. این‌ احوال‌ رامی‌شناسند، گیرم‌ من‌ به‌ خودم‌ می‌گفتم‌ یک‌ خُرده‌ بیشتر از دیگران‌ می‌شناسم‌.بعله‌.
زندگی‌ مایامن‌ سینگ‌ مرا به‌ یاد یکی‌ از قلعه‌های‌ قرون‌ وسطی‌ می‌انداخت‌.یک‌ دروازه‌ نکره‌ دور پاشنه‌اش‌ چرخید تا من‌ بروم‌ تو. جای‌ تعجب‌ بود که‌ چرااز روی‌ یک‌ پل‌ متحرک‌ رد نشدیم‌.
آجدان‌ها مرا انداختند تنگ‌ آدم‌ خپله‌ای‌ که‌ کله‌اش‌ می‌توانست‌ کدوتنبل‌وزیر دارایی‌ باشد.
درآمد که‌: «من‌ کورتنی‌ تایلور هسم‌. دشمن‌ نمره‌ یک‌ اجتماع‌. تو جرمت‌چیه‌؟»
البته‌ من‌ حالا دیگر جرم‌ِ خودم‌ را می‌دانستم‌، چون‌ میان‌ راه‌ پرسیده‌ بودم‌.گفتم‌: تمرّد.
ـ دو چیز هس‌ که‌ این‌جا اصلاً اسمشم‌ نمیشه‌ برد: یکی‌ تمرّده‌، یکی‌حشری‌بودن‌.
ـ این‌ درس‌ اخلاق‌ اون‌ اراذل‌ پدرسوخته‌س‌، درسته‌؟ مملکتو سالم‌ نیگرمی‌دارن‌ تا بهتر بچاپنش‌.
ـ ممکنه‌. گیرم‌ با متمردین‌ هیچ‌جور نمی‌شه‌ گرم‌ گرفت‌.
ـ اما من‌ راسی‌راسی‌ بی‌گناهم‌. قضیه‌ اینه‌ که‌ خونه‌مو عوض‌ کردم‌، اما یادم‌رفت‌ نشونی‌ تازه‌مو به‌ اداره‌ نظام‌وظیفه‌ خبر بدم‌. فقط‌ به‌ پُست‌خونه‌ خبر دادم‌.اون‌وقت‌ یه‌ کاغذ از سَنت‌ لوییز برام‌ رسید که‌ به‌ محکمه‌ تجدید نظر احضارم‌کردن‌. ورداشتم‌ براشون‌ نوشتم‌ که‌ بابا، سنت‌ لوییز اون‌ور دنیاس‌، اون‌جانمی‌تونم‌ بیام‌ اما واسه‌ رفتن‌ به‌ محکمه‌ همین‌ ولایت‌ حاضرم‌… اون‌وقت‌ یه‌هوریختن‌ تو خونه‌م‌ گرفتنم‌ انداختنم‌ تو هلفدونی‌.. می‌بینی‌ که‌ جرم‌ تمرّد اصلاًبه‌ام‌ نمی‌چسبه‌. اگر می‌خواستم‌ خودمو بدنوم‌ کنم‌ خُب‌ می‌زدم‌ یه‌ آدم‌می‌کشتم‌، مگه‌ نه‌؟
ـ شما آقازاده‌ها همه‌تون‌ بی‌گناهین‌. شما پرمدعاهای‌ عوضی‌…
روی‌ کف‌ چوبی‌ تخت‌ دراز می‌کشم‌.
یک‌ نگهبان‌، مثل‌ این‌که‌ مویش‌ را آتش‌ زده‌ باشند، کنارم‌ سبز می‌شود.
ـ زود اون‌ ماتحت‌ گنده‌تو از اون‌جا بلند کُن‌. فهمیدی‌؟
مثل‌ برق‌ ماتحت‌ گنده‌ متمردم‌ را بلند کردم‌.
تایلور از من‌ پرسید: دلت‌ می‌خواد فوری‌ از این‌جا خلاص‌ بشی‌؟
ـ آره‌ که‌ می‌خوام‌.
ـ چراغ‌ برقو بکش‌ پایین‌، لگنو آب‌ کن‌ پاتو بذار توش‌، بعد لامپو ازسرپیچش‌ درآر، انگشت‌تو بچپون‌ تو سرپیچ‌. فوری‌ از این‌جا خلاص‌ می‌شی‌.
ـ ممنونم‌ تایلور، تو رفیق‌ بی‌نظیری‌ هستی‌.
با خاموشی‌ چراغ‌ها کپه‌ام‌ را می‌گذارم‌ و تازه‌ اول‌ مصیبت‌ است‌: شپش‌!
ـ آخه‌ این‌ صاحب‌مرده‌ها از کجا میان‌؟
ـ شپشا؟ این‌جا غرق‌ شپشه‌.
ـ شرط‌ می‌بندم‌ که‌ من‌ بیشتر از تو شپیش‌ بگیرم‌.
ـ قبول‌.
ـ سَرِ ده‌سنت‌. قبوله‌؟
ـ باشه‌. سر ده‌ سنت‌.
حالا افتاده‌ام‌ به‌ شکار شپش‌. له‌شان‌ می‌کنم‌، به‌ ردیف‌ می‌چینم‌شان‌ روی‌طبقه‌ام‌. سوت‌ِ پایان‌ مسابقه‌ که‌ به‌ صدا درآمد، هرکدام‌ شپش‌هامان‌ را آوردیم‌جلو در که‌ روشن‌تر بود، و شمردیم‌. من‌ سیزده‌ تا داشتم‌ تایلور هیجده‌ تا. ده‌سنت‌ دادم‌ به‌ تایلور. فقط‌ خیلی‌وقت‌ بعد بود که‌ فهمیدم‌ او شپش‌هایش‌ رانصف‌ کرده‌ و هر یک‌دانه‌اش‌ را دو تا به‌ام‌ جا زده‌ بود. این‌ ولدالزنا از آن‌ناتوهای‌ حرفه‌ای‌ روزگار بود.
افتادم‌ تو کار تاس‌بازی‌. موقع‌ هواخوری‌ بازی‌ می‌کردیم‌. و از آن‌جا که‌خوب‌ تاس‌ می‌آوردم‌ پول‌دار شدم‌. البته‌ پول‌دارِ هلفدونی‌. روزی‌ پانزده‌بیست‌ دلار کاسب‌ بودم‌. تاس‌بازی‌ غدغن‌ بود. پاسدارها از بالای‌ برجک‌شان‌مسلسل‌ را طرف‌ ما می‌گرفتند و هوار می‌کشیدند: «بسه‌ دیگه‌!» ـ اما کجاحریف‌ ما می‌شدند؟ مرتب‌ ترتیب‌ یک‌دست‌ بازی‌ دیگر را می‌دادیم‌. یارویی‌که‌ تاس‌ کرایه‌ می‌داد حرف‌ معمولیش‌ فحش‌ خواهر و مادر بود. هیچ‌ ازش‌خوشم‌ نمی‌آمد. وانگهی‌ من‌ اصولاً آدم‌های‌ حشری‌ را خوش‌ ندارم‌. از دک‌ وپوز همه‌شان‌ حقه‌بازی‌ می‌بارد، چشم‌هاشان‌ مثل‌ وزغ‌ است‌، پایین‌تنه‌شان‌،لاغر، و به‌ خودشان‌ هم‌ شک‌ دارند. یک‌ مشت‌ نَرِ قلابی‌. این‌ بدبخت‌ها مالی‌نیستند اما منظره‌ آدم‌ را خراب‌ می‌کنند.
باری‌، بعد از هر بازی‌ می‌آمد سرم‌ را به‌ مقدمه‌چینی‌ گرم‌ می‌کرد که‌: خوب‌تاس‌ می‌ریزی‌ها. بیا یه‌دست‌ بزنیم‌.
سه‌ تا تاس‌ها را ول‌ می‌کردم‌ تو دست‌ خپله‌ مأبونش‌، و آن‌ خوک‌ِ نکبتی‌دمش‌ را می‌گذاشت‌ روی‌ کولش‌ و دِفرار. هنوز تو همان‌وضع‌ سابقش‌ بود که‌صاحب‌مرده‌اش‌ را به‌ دختربچه‌های‌ چهار ساله‌ نشان‌ می‌داد و خودش‌ را ارضامی‌کرد. دل‌خور بودم‌ که‌ چرا نزدمش‌. اما در مایامان‌ سینگ‌ دعوایی‌ها رامی‌انداختند تو سیاه‌چال‌. آن‌ سوراخی‌، خیلی‌ بیشتر از سلول‌ از بابت‌ نان‌ و آب‌در مضیقه‌ بود. آدم‌هایی‌ را دیدم‌ که‌ وقتی‌ از آن‌جا درآمده‌ بودند یک‌ ماه‌ تمام‌معالجه‌ می‌کردند. البته‌ آن‌ها همه‌شان‌ دردسر درست‌کُن‌ بودند. من‌ خودم‌ هم‌اهل‌ دردسر بودم‌ چون‌ که‌ با حشری‌ها بد تا می‌کردم‌. اما وقتی‌ صاحب‌ تاس‌هامزاحم‌ حضورم‌ نبود می‌توانستم‌ عاقلانه‌ فکر کنم‌.
من‌ پول‌دار بودم‌. خاموشی‌ را که‌ می‌زدند آشپز برای‌مان‌ غذاهای‌ خوب‌ وقابل‌ خوردن‌ می‌آورد: بستنی‌، شیرینی‌، نان‌ِ مربایی‌ و قهوه‌. تایلور به‌ من‌ سپردکه‌ هیچ‌وقت‌ بیشتر از پانزده‌ سِنت‌ به‌ آشپز نسُلفم‌. یعنی‌ نرخش‌ این‌ بود. خودآشپز زیر لفظی‌ تشکر می‌کرد و به‌ من‌ می‌گفت‌ شاید بتواند فردا شب‌ هم‌ بساط‌ِنان‌ را جور کند، و من‌ در جوابش‌ می‌گفتم‌: تا ببینیم‌ چی‌ پیش‌ بیاد!
این‌ غذاها ته‌مانده‌ غذای‌ مدیر زندان‌ بود، و مدیر زندان‌ البته‌ خوب‌می‌لُمباند. حبسی‌های‌ دیگر شکم‌شان‌ از گرسنگی‌ قار و قور می‌کرد، اما تایلورو من‌ مثل‌ دو تا بچه‌ شیرخورده‌ای‌ که‌ تا حلق‌شان‌ چپانده‌ باشند تلوتلومی‌خوردیم‌.
تایلور می‌گفت‌: خیلی‌ آشپز خوبی‌یه‌. دو تا رو سِنِدردی‌ کرده‌. اولی‌ روکشته‌ زده‌ به‌ چاک‌، دومی‌ رم‌ از میون‌ تعقیب‌کننده‌ها نفله‌ کرده‌. اگر دیرمی‌جنبید دخل‌ خودش‌ آمده‌ بود.. یه‌ شب‌ دیگه‌ خِر یه‌ ملوان‌ رو می‌چسبه‌عشق‌شو می‌رسه‌. چنان‌ ترتیبی‌ از یارو داده‌ بود که‌ یه‌ هفته‌ تموم‌ نمی‌تونسته‌راه‌ بره‌.
ـ من‌ از این‌ سگ‌پَزِ لعنتی‌ خوشم‌ میاد. خیلی‌ زُحَله‌.
تایلور می‌گفت‌: ـ آره‌، از اون‌ زُحَلاس‌!
سرنگه‌دار را صدا زدیم‌ که‌ از وضع‌ شپش‌ها شکایت‌ کنیم‌. مردک‌ شروع‌کرد به‌ داد و بیداد که‌: این‌جا هتل‌ نیست‌. تازه‌ خودتون‌ این‌ شیپیشا رو میارین‌این‌جا…
جوابی‌ که‌، مسلم‌، دَری‌وَری‌ بود.
نگهبان‌ها ریغو بودند. نگهبان‌ها پفیوز بودند. نگهبان‌ها ترسو بودند. من‌حسابی‌ از دست‌شان‌ شکار بودم‌.
بالاخره‌ برای‌ ختم‌ِ گرفتاری‌، من‌ و تایلور را به‌ سلول‌های‌ جداگانه‌ای‌منتقل‌ کردند و سلول‌ ما را دوا زدند.
ـ افتاده‌ام‌ با یک‌ جوونک‌ِ لال‌. هرّو از بر تشخیص‌ نمی‌ده‌. افتضاحه‌.
خودِ من‌ با یک‌ پیرمرد هاف‌هافویی‌ افتاده‌ بودم‌ که‌ انگلیسی‌ هم‌ بلد نبود.تمام‌ وقتش‌ را سر یک‌ گلدان‌ نشسته‌ بود و می‌نالید که‌: «تا را بوبا، بخور! تارابوبا بجیش‌.» ـ ول‌کُن‌ هم‌ نبود. عین‌ زندگی‌ خودش‌ که‌ فقط‌ خوردن‌ و جیشیدن‌بود. شاید درباره‌ پهلوان‌های‌ داستانی‌ کشور خودش‌ خیالات‌ می‌کرد. شایدهم‌ مقصودش‌ تاراس‌ بولبا بود. نمی‌دانم‌. اولین‌ دفعه‌ای‌ که‌ من‌ برای‌ هواخوری‌رفتم‌ پیرمرد ناکس‌ ملافه‌مو پاره‌ کرد باهاش‌ بند رخت‌ ترتیب‌ داد و جوراب‌ وزیر شلواریش‌ را روی‌ این‌ اختراع‌ آویزان‌ کرد، و موقعی‌ که‌ برگشتم‌ به‌ سلول‌حسابی‌ خیس‌ شدم‌. پیرمرد حتی‌ برای‌ شست‌وشو هم‌ از سلولش‌ نمی‌رفت‌بیرون‌. آن‌جور که‌ می‌گفتند تقصیری‌ نکرده‌ بود، خودش‌ دلش‌ می‌خواست‌مدتی‌ راحت‌ آن‌جا زندگی‌ کند. سایرین‌ هم‌ راحتش‌ گذاشته‌ بودند. یعنی‌ مثلاًاز روی‌ جوان‌مردی‌؟
ـ من‌ یکی‌ که‌ دلم‌ می‌خواست‌ هرچه‌ زودتر نفس‌ آخر را بکشد، چون‌ که‌پشم‌ پتوی‌ بی‌ملافه‌ بدجور ناراحتم‌ می‌کرد. پوست‌ من‌ خیلی‌ حساس‌ است‌.
به‌ش‌ توپیده‌ بودم‌ که‌: پیره‌سگ‌ پُفیوز، من‌ دخل‌ِ یه‌ نفرو قبلاً آورده‌ام‌، اگه‌دست‌ ورنداری‌ می‌شه‌ دوتاها!…
اما او همین‌جور رو گلدانش‌ نشسته‌ بود و به‌ ریش‌ من‌ می‌خندید، و زِرمی‌زد که‌: تارا بوبا بخور، تارا بوبا بجیش‌!
آخر ولش‌ کردم‌ به‌ حال‌ خودش‌. حُسنش‌ این‌ بود که‌ این‌جا دیگر کار رُفت‌و روب‌ نداشتم‌. مجنون‌ پیر تمام‌ِ کف‌ِ سلول‌ را چنان‌ تمیز می‌کرد که‌ همیشه‌تمیزترین‌ سلول‌ تمام‌ ایالات‌ متحد و شاید هم‌ سراسر دنیا بود.
اف‌. بی‌. آی‌ مرا در مورد اتهام‌ تمردِ عمدی‌ بی‌گناه‌ شناخت‌. بردندم‌ به‌ مرکزنظام‌وظیفه‌ که‌ کلی‌ از هم‌بندها را آن‌جا دیدم‌. از من‌ آزمون‌ جسمی‌ گرفتند،بعدش‌ روان‌شناس‌ آمد. یارو روان‌شناسه‌ پرسید: شما به‌ جنگ‌ معتقدین‌؟
ـ نه‌.
ـ علاقه‌ دارین‌ جنگ‌ کنین‌؟
ـ بله‌!
و نقشه‌ام‌ این‌ بود که‌ از سنگر بزنم‌ بیرون‌ و بدوم‌ وسط‌ معرکه‌، کشته‌ بشم‌.
روان‌شناسه‌ یک‌دقیقه‌ای‌ هیچی‌ نگفت‌ و همین‌جوری‌ روی‌ یک‌ تکه‌ کاغذنقاشی‌ کرد. بعدش‌ مرا نگاه‌ کرد و گفت‌: راستی‌، چهارشنبه‌ شب‌ یه‌ مهمونی‌برپاس‌، پزشک‌ها، نقاش‌ها، نویسنده‌ها، همه‌ هستند. می‌خوام‌ شما رَم‌ دعوت‌کنم‌، می‌آیین‌.
ـ نه‌!
ـ عالی‌ است‌… البته‌ شما هیچ‌ مجبور نیستید که‌ برین‌.
ـ کجا برم‌؟
ـ به‌ جنگ‌.
من‌ بی‌این‌که‌ چیزی‌ بگویم‌ نگاهش‌ کردم‌.
ـ فکر نمی‌کردید که‌ ما متوجه‌ می‌شیم‌، درسته‌؟
ـ نه‌!
ـ این‌ کاغذو به‌ اون‌ آقا تو اتاق‌ بغلی‌ بدین‌.
آن‌جا آخرِ خط‌ بود. کاغذ دوتا شده‌ بود و با یک‌ گیره‌ به‌ کارت‌ شناسایی‌ من‌وصل‌ بود. گوشه‌اش‌ را بالا زدم‌ و نگاهی‌ انداختم‌: «زیر یک‌ نقاب‌ خوددار،روحی‌ حساس‌ نهفته‌ است‌…» واقعاً که‌! قاه‌قاه‌ خندیدم‌ ـ من‌ و حساس‌؟ بله‌،مایامن‌ سینگ‌ این‌جوری‌ بود، و این‌جوری‌ بود که‌ بنده‌ عازم‌ جنگ‌ شدم.

ملیلا – دکتر علیرضا احمدی یزدی

دی ۱۳۹۰

از میدان کاتالونیا رد بوی دریا راگرفت.
از بلوار رامبلا گذشت و به سمت اسکله حرکت کرد۰
روزهای دیگر بارسلون برایش رنگ و بوی دیگری داشت.
کلیسای ساگرادا، بناهای مدرن گودی، کافه های پر هیاهو ، رنگ و سر و صدا و توریستهائی با زبانهای مختلف که در شلوغی شهر در هم می لو لیدند و شاد و سرمست در بلوار پاسگ دو گراسیا پرسه می زدند، و در تراس کافه ها شراب سانگریا می نو شیدند، همه و همه در روزهای اول ورودش به بارسلون, برایش جذابیت یک مکان رویائی را داشت۰

بیست سال بیشتر نداشت۰

تازه وارد مدرسه ی هنر شده بود و برای اولین بار بود که از خانواده اش دور می شد۰
اهل ملیلا بود۰
شهری در آنسوی آب۰
پدر و مادرش خود را مراکشی می دانستند ، با آنکه کلمه ای عربی حرف نمی زدند۰
ملیلا شهری است ساحلی در دل مراکش اما جزو خاک اسپانیا۰

به خاطر می آورد که وقتی بعد از ظهرهای تابستان با رفقای دبیرستان ، خسته از درس ، تن به آغوش گرم مدیترانه می دادند و طعم شور آب را در تک تک سلولهاشان حس می کردند ، حس غریبی در بدنش می دوید۰

گوئی بدنش میان یک میدان مغناطیسی قوی بین دو قاره و دو خاک قرار می گرفت و این نیروی جاذبه می خواست پیکرش را دو تکه کند.

روزی که تصمیم گرفت که برای ادامه ی تحصیل ملیلا را ترک کند، پدرش در لحظه ی خداحافظی به او گفت که فراموش نکند که خون عربی در رگهایش جریان دارد۰

به چشمهای روشن و پوست سفید پدرش خیره شده بود و با شک و تردید این جمله ی او را به خاطر سپرده بود

از فراز دریا که می گذشت ، انعکاس تند نور خورشید در رنگ آبی دریا ، برق شمشیر اولین اعراب را که از تنگه ی طارق گذشتد و خاک شبه جزیره را به خون مردان و اشک زنان آغشته کردند در ذهنش مجسم می کرد۰

چه بسازنان زیبائی که فرزندان نامشروع حاصل از تجاوز اشغالگران را در خفا و با شرم بزرگ کردند…

در مدرسه بیش از همکلاسیان مادریدی اش احساس غربت نمی کرد۰

برخورد سرد اهالی بیش از آنکه متوجه خارجی ها و یا دورگه ها باشد ، پایتخت نشینها را هدف می گرفت۰

لیلا را در روز اول ورودش در مدرسه دید ۰

دختری سوری که زبان اسپانیائی را به سختی صحبت می کرد و در مدرسه به علت حجب وحیای شرقی اش کمتر مورد توجه پسرها بود۰

داستان عشق و عاشقی کوتاه مدت آنان کم اهمیتتر از آن بود که باعث افسردگی اش شود۰

حتی خداحافظی سرد و بدون جنجالشان پس از چند ماه کشاکش ، کمترین تاثیر را در روحیه ی او گذاشت…

آنروز بعد از ظهر بی هدف از خانه بیرون زد و بوی دریا را دنبال کرد۰

از یک مغازه ی ارزان قیمت یک ساندویچ پیتا با فلافل گرفت و در حال قدم زدن ،بدون فکر به سمت ساحل به حرکت در آمد۰

یاد جمله ای در یک کتاب از یک نویسنده که نامش را فراموش کرده بود افتاد که می گفت هیچ اسپانیائی مطمئن نیست که قطره ای خون عرب در رگ نداشته باشد۰

باخود اندیشید که آیا فرزند نامشروع حاصل از تجاوز می تواند به مرد متجاوز به مادرش مهر داشته باشد؟

لباسهایش را در ساحل کند و تنش را به بدن شور مدیترانه با چشمهای آبی آسمانی اش سپرد۰ جریان آب به آرامی او را از ساحل دور می کرد۰

احساس میکرد که دستی گرم و آرامش بخش از آن طرف آبها او را به سمت خودش می کشد۰

خود را به بی وزنی بین این دو کشش همگون و مهربان سپرد و مانند کودکی که در رختخواب والدینش ,خود را در بین دو بدن گرم پدر و مادر پنهان می کند ، به خلسه ای دلپذیر فرو رفت و در این گرما و آرامش احساس کرد که جسمی سفید و نورانی مانند سینه ی مهربان مادر، او را در خود جذب می کند ۰

در این لحظه سوزشی لذتبخش بدنش را در بر گرفت و از اعماق رگهایش مثل جریان یک آتش تمام وجودش را گرم کرد و سپس یکپارچه سوزاند۰

انعکاس آفتاب در نگاهش در آخرین لحظه مثل برق یک شمشیر تلالو داشت۰۰۰

در ساحل, یک جوان نجات غریق با لهجه ای دو رگه به پلیس توضیح می داد که یک عروس دریائی بزرگ را در چند صد متری دیده است که یک شناگر را با خود به زیر آب برده است.
————————————

پزشک متخصص سالمندان ، مقیم پاریس

فوریه ۲۰۱۱

کشتن یک سرباز ترک در زاخو – فرهاد پیربال – برگردان بابک صحرانورد

دی ۱۳۹۰

روایت ماجرا از زبان مرد
من و زن و دو تا بچه‌هام بودیم  از پل رد می‌شدیم. سه تا سرباز ترک از روبه‌روی ما می‌آمدند. من دست دخترم را گرفته بودم. می‌خواستیم به آن طرف پل برویم و سری به مجسمه «احمد خانی» بزنیم. زنم پسر به بغل، چند متری از من جلوتر می‌رفت. یکهو یکی از سربازهای ترک دستش را دراز کرد و جلوی چشم من به زنم دست زد.

روایت ماجرا از زبان یک شاهد
قربان، من وقتی از ماجرا با خبر شدم که از پشت سرم یکهو صدای رگبار کلاشنیکف بلند شد، وحشتناک بود. راستش، نمی‌دانم کی به کی زد. اما با همین چشم‌های خودم دیدم. غیر از آن سربازی که در خون خودش غلت می‌زد هر دو تا سرباز دیگر مست بودند، معلوم بود خیلی خورده بودند.

روایت ماجرا از زبان مجرم
من از همه‌ی ماجرا باخبرم. از اولش تا الان، چون که من از جاده‌ی آن طرف پل، همه‌شان را می‌دیدم. مرد، خودش بود و زن و دو تا بچه‌هاش. مشخص بود که غریبه هستند و برای گردش و تفریح به «زاخو» آمده‌اند. مرد دست دخترش را گرفته بود و زن هم پسر کوچک‌شان را بغل گرفته بود و چند متری جلوتر از شوهرش می‌رفت. یکهو سرباز ترک دستش را دراز کرد و آن‌جای زن را گرفت.

روایت ماجرا از زبان  یکی از سربازهای ترک
مرحوم، نخیر، هیچ خطایی ازش سر نزده بود. بلکه برعکس، برای اظهار دوستی و نزدیکی خیلی محترمانه روی پل رفت، نوشابه پپسی‌ی به شوهر آن زن تعارف کرد. بعد از آن بود که این بدبختی و نحسی پیش آمد.

روایت ماجرا از زبان مرد
بله، درسته جناب قاضی، من بعدش، تف انداختم تو صورت آن سرباز. وقتی تف کردم، یک دفعه کلاشینکف را از دوشش پایین آورد و خواست من را بکشد. در حال پایین آوردن کلاشینکف از شانه و آماده کردنش، چند متری از من بچه به بغل فاصله گرفت. همان لحظه بود که قبل از اینکه به من شلیک کند، سربازی  دیگری که کنارش بود، او را به رگبار بست و فرار کرد.

روایت ماجرا از زبان یک شاهد
قربان، همان طور که گفتم: نمی‌توانم بگویم «آن مردی که از جاده آمده بود سرباز را به گلوله بست». من این را ندیدم، اما وقتی رسیدم سر صحنه، کلاشنیکف به دست سربازی بود که فرار می‌کرد و الان هم اینجا نیست.

روایت ماجرا از زبان مجرم
من از آن طرف جاده روی پل، وقتی سرباز را دیدم که کلاشنیکف را رو به مرد گرفته، با عجله دویدم طرف آنها تا وساطت کنم و اجازه ندهم آن مرد و بچه‌ی بغلش کشته شوند. قبل از اینکه برسم به آن‌ها، صدای رگبار کلاشنیکف از آن جا بلند شد و سرباز را غرق در خون کرد. سرباز همراهش بود که او را کشت. کشتش و فرار کرد.

روایت ماجرا ار زبان یکی از سرباز‌های ترک
مرحوم، وقتی پپسی را به آن مرد تعارف کرد، شنیدم که مرد با عصبانیت به ترکی گفت: «یوخ، ایچمرم» دوستم گفت: ‌«‌ایچ». آن مرد، باز به ترکی و با عصبانیت گفت: «من حالم از پپسی ترکی به هم می‌خوره، هر چی خوردنی و نوشیدنی ترکی هست، تحریم کردم. هیچ وقت، هیچ چیز ترکی را نمی‌خرم و نمی‌خورم». دوستم گفت: «چرا؟» آن مرد گفت: «چون که شماها کثیف و متجاوزید». دوستم گفت: «معذرت می‌خوایم». و کمی از هم دور شدیم. آن مرد – برای عصبانی کردن ما – داد زد: «زنده باد کردستان».

روایت ماجرا از زبان مرد
چطور؟ بله جناب قاضی، من بعدش تف انداختم تو صورت آن سرباز. هیم!، بله ، هر دو دستم بند بود :بچه بغلم بود.

روایت ماجرا از زبان یک شاهد
بله؟ نخیر جناب قاضی، من متوجه این نشدم که سرباز کشته شده آن‌جای زن را گرفته باشد، ببخشید، چی فرمودید؟ آن سربازی که فرار کرد؟ نمی‌دانم چرا فرار کرد، اما مست بود. شاید از ترس فرار کرد.

روایت ماجرا از زبان مجرم
چی جناب قاضی؟ بله، من با چشمای خودم دیدم، سرباز آن‌جای زن را گرفت. سرباز دیگر هم، برخلاف انتظار، خیلی با ناموس و با شرف بود که غیرتش اجازه نداد جلوی چشماش آن‌جای زنی را بگیرند و بعد شوهرش را هم بکشند. مست هم بود. بعدش، جناب قاضی، هیچ بعید نیست سرباز کشته شده کلاشنیکفش را رو به آن مرد گرفته باشد و با گلوله دوستش کشته شده باشد، چه می‌دانم. مست بودند دیگر.

روایت ماجرا از زبان یکی از سربازهای ترک
مرحوم به دست دوست خودش کشته نشد. هر دو مجرم دروغ می‌گویند و با هم تبانی کرده‌اند و این سناریو را ساخته‌اند و مدام تکرار می‌کنند. درسته، مرحوم از این حرف خیلی ناراحت شد که آن مرد به ترک‌ها فحش داد و بعد داد زد: «زنده باد کردستان»، اما اصلاً جوابش را نداد. مجرم، آن مردی است که از آن طرف جاده آمد به طرف ما، او بود که آتش‌بیار معرکه بود و ما را به فحش گرفت؛ اینطور وانمود می‌کرد که ما به آن زن و شوهر، بی‌احترامی کرده‌ایم و او طرفداری‌شان را می‌کرد. خود خودش بود که یکدفعه ناغافل کلاشنیکف را از دوش دوستم پایین کشید و او را کشت.

روایت ماجرا از زبان مرد
من دارم می‌گم به خدا: آن مردی که از آن طرف جاده پیش ما آمد، خدا پشت و پناهش باشد، آدم درستی بود. درسته: ازما طرفداری کرد و از این حرکت بدش آمده بود که سرباز ترک، صلات ظهر به ما دست درازی و بی‌احترامی کرده، اما او هم مثل من، از صدای رگبار کلاشنیکف جا خورد. اصلاً انتظار این را نداشتیم که آن سرباز دیگری که باهاش بود، به خاطر ما دست به اسلحه شود و از ما دفاع بکند.

روایت ماجرا از زبان یک شاهد
قربان، در باره‌ی «آن مردی که از جاده آن طرف پل آمده بود» من فقط همین مقدار یادم هست: که بعد از رگبار و کشته شدن سرباز، بالا سرجنازه ایستاده بود و به شوهر زن می‌گفت: «باز خوب شد به دست خودشان کشته شد». همان موقع داشتم می‌دیدم: سربازی که فرار کرده بود، خیلی دور، پشت به ما، داشت می‌دوید و مست و پاتیل، شلنگ تخته می‌انداخت و می‌لرزید.

روایت ماجرا از زبان مجرم
جناب قاضی، من اعتراف می‌کنم: وجدان و شرفم اجازه نداد یک سرباز ترک جلوی چشمام اینطوری به یک زن کرد دست درازی بکند و بعدش بخواهد شوهرش را بکشد؛ دوان دوان رسیدم کنار آنها، اما من فقط برای این رفتم که جدایشان کنم و نگذارم آن مرد را بکشد. من اصلاً دستم به اسلحه نخورد.

روایت ماجرا از زبان یکی از سربازهای ترک
جناب قاضی، قبل از هر چیز می‌خواهم این را خدمتتان عرض کنم که ما هیچ کدام مست نبودیم، بعدش هم ما ترک‌ها اگر هم مست باشیم هیچ وقت آنقدر بی‌ظرفیت و بی‌جنبه نیستیم که بیاییم آن‌جای زنی را بگیریم. جناب قاضی، اگر مسئله‌ی دشمنی و کینه‌ی سیاسی نیست، چطور آن مرد به خاطر «آن‌جای یک زن» دست به اسلحه می‌برد و مأمور دولت را می‌کشد؟ این دو مرد، هر دو از ترک و سرباز ترک بدشان می‌آید، سناریوشان مشخص است که مبنایش بر پایه‌ی دروغ است، می‌خواهند سرپوش بگذارند روی جرم و جنایت همدیگر.

روایت ماجرا از زبان مرد
جناب قاضی، جنابعالی من را به خاطر این گناهکار می‌دانید که دعوا را من شروع کردم و تف انداختم تو صورت سرباز ترک. من فقط یک سوأل از شما دارم، جناب قاضی: «شما خودت و زن و دو تا بچه‌هات، اگر از «هولیر» پیاده آمده باشید «زاخو» و یکهو روی پل یک سرباز ترک جلوی چشمتان آن‌جای زنتان را بگیرد، چکار می‌کنید؟»

روایت ماجرا از زبان یک شاهد
قربان، من نمی‌توانم جواب این سوألتان را بدهم: چون که من از هیچی خبر ندارم، فقط آنقدر دیدم و شنیدم که گفتم: نخیر، خبری از جریان تعارف کردن پپسی ندارم. هیچ قوطی پپسی‌ای هم توی محل حادثه ندیدم. شما که از آن زن هم بازجویی کردید، جناب قاضی.

روایت ماجرا از زبان مجرم
بابا دست‌خوش، توی کشور خودمان به ما دست‌درازی کنند و بعد گناهکارمان هم بکنند و اسممان را بگذارند قاتل و آدمکش! جناب قاضی، می‌بخشید ها، اجازه بدبد از حضرتعالی سوألی بکنم: اگر قاتل آن سرباز، دوست خودش نیست، چرا فرار کرد و تا حالا هم خودش را گم و گور کرده؟ شما چطور باید من و آن مرد را محاکمه کنید در حالی که یک طرف قضیه (خود مجرم) اینجا نیست؟

روایت ماجرا از زبان یکی از سربازهای ترک
دوست دیگرمان (آنکه دوید) حقش بود بدود: چون که جلوی چشم‌هاش یک خشاب کلاشنیکف توی تن آن بیچاره خالی کردند. خب، او هم، شاید ترسیده که فرار کرده. لازم هم نیست بیاید دادگاه، مگر فقط به عنوان شاهد، چون که او هیچ ربطی به این سناریوی ساختگی ندارد که این‌ها را درست کرده‌اند.

روایت ماجرا از زبان مرد
جناب قاضی، جنابعالی من را تنها به این دلیل گناهکار می‌دانید که تف انداختم تو صورت آن سرباز، اگر باز هم اجازه بدهید، فقط یک سوأل از شما دارم: «حضرتعالی، خودتان و زنتان و دو تا بچه‌هایتان، اگر از «هولیر» پیاده و خوش‌خوشان آمده باشید «زاخو» و یکهو روی پل، یک سرباز ترک، جلوی چشم‌هایتان فلا-ن زنتان را بگیرد، شما چکار می‌کنید؟ ها؟.

بابک صحرا نورد – مترجم

پل معلق از- آلیس مونرو – برگردان: مژده دقیقی

دی ۱۳۹۰

بهتر است اول این تکه را درمورد آلیس مونرو از قول مارگرت اتوود بخوانید:
«آلیس مونر» در میان نویسندگان مهم داستان‌های انگلیسی‌زبان عصر ما جای دارد. منتقدان ادبی در آمریکای شمالی و بریتانیا آثار او را بسیار ستوده‌اند و وی همچنین جوایز ادبی زیادی نصیب خود کرده و دنیا به‌‌خوبی با آثارش آشنایی دارد. در میان نویسندگان نیز نام آلیس مونرو به آرامی زمزمه می‌شود. آلیس مونرو از آن دسته نویسندگانی است که اغلب درباه‌اشان می‌گوییم که هر چقدر هم که در جهان شناخته‌شده باشند باز هم باید بیشتر ‌آن‌ها را شناخت.
اما تمامی این ویژگی‌ها یک شبه به‌دست نیامده است. مونرو از سال‌های ۱۹۶۰ دست به قلم شده و اولین مجموعه‌اش را با نام «رقص سایه‌های شاد» در سال ۱۹۶۸ منتشر کرده است. آخرین مجموعه داستانش نیز با نام «فرار» در سال ۲۰۰۴ منتشر شده و مورد توجه رسانه‌های ادبی قرار گرفته است. مونرو در مجموع ده مجموعه داستان منتشر کرده که هر کدام به‌طور متوسط شامل نه یا ده داستان کوتاه است. هرچند داستان‌های مونرو مرتبا از سال ۱۹۷۰ در مجله «نیویورکر» منتشر شده‌اند اما این روزها جامعه ادبی جهان دیر به سراغ داستان‌های این نویسنده می‌رود. دلیل این بی‌توجهی قسمتی به فرم داستان‌های مونرو بر می‌گردد چرا که او داستان‌نویس است، یا بعبارتی آن‌طور که در گذشته‌ها می‌گفتیم: قصه‌نویس و یا آن‌طور که امروز رایج‌تر است: داستان‌‌کوتاه‌نویس. نویسندگان آمریکایی، انگلیسی و کانادایی تراز اول زیادی بوده‌اند که این فرم را تجربه کرده‌اند، یعنی داستان کوتاه نوشته‌اند اما هنوز خیلی‌ها به اشتباه بر این باورند که هر چه طول یک داستان بیشتر باشد، اهمیت آن بیشتر خواهد شد.
در این میان، آلیس مونرو جزو نویسندگانی است که هر از چند گاهی خارج از کانادا مورد توجه قرار می‌گیرد. انگار که به ناگهان از درون کیک بزرگی بیرون بجهد و بگوید: «سلام!». مدت زمانی می‌گذرد و او سکوت می‌کند اما دوباره ناگهان پیدایش می‌شود و این کار را تکرار کند و باز کل این ماجرا تکرار می‌شود. مخاطبان ادبیات نام آلیس مونرو را همه‌جا نمی‌بینند و از همه‌کس نمی‌شنوند. گاهی تصادفا با داستان‌هایش برخورد می‌کنند و ناگهان شگفت‌زه می‌شوند و با خود می‌گویند: «آلیس مونرو اهل کدام کشور است؟ چرا قبلا از کسی اسم‌اش را نشنیده بودم؟ چنین داستان‌نویس قهاری یک‌دفعه از کجا پیدایش شده؟»

زن یک بار ترکش کرده بود. دلیل اصلی‌اش خیلی پیش پا افتاده بود. با چند خلافکار جوان (خودش اسمشان را گذاشته بود اراذل ) دست به یکی کرده و کیک زنجبیلی او را لمبانده بودند. کیک را تازه پخته بود و می‌خواست بعد از جلسه‌ی آن روز عصر با آن از مهمآن‌ها پذیرایی کند. بی آن‌که توجه کسی را جلب کند – دست کم توجه نیل و آن اراذل را – از خانه آمده بود بیرون و رفته بود نشسته بود توی یک ایستگاه سر پوشیده در خیابان اصلی که اتوبوس‌های شهری روزی دو بار آن‌جا توقف می‌کردند. تا آن موقع، نرفته بود آن تو، و باید یکی دو ساعت معطل می‌شد. نشست و همه‌ی چیزهایی را که روی دیوارهای چوبی نوشته یا حک کرده بودند خواند. حروف اختصاری مختلف هم‌دیگر را تا ابد دوست داشتند. لاری جی. حالش خراب بود. دانک کالتیس ابنه‌ای بود. همین‌طور آقای گارنر (مت).

زر زیادی نزن. دارو دسته‌ی اچ دبلیو. رئیس است. کوین اس. کارش ساخته است. آماندا دبلیو خوشگل و مامانی است و کاش او را نمی‌انداختند زندان چون دلم خیلی برایش تنگ می‌شود. وی. پی. مال من است. خانم‌های محترم باید بنشینند این‌جا و این حرفهای رکیک تهوع آور را که شماها می‌نویسید بخوانند. گور پدرشان.

جینی همان‌طور که به این سیل پیام‌های انسانی نگاه می‌کرد – و بخصوص روی جمله‌ی بسیار خوش خطی که درباره ی آماندا دبلیو نوشته بودند تامل می‌کرد – از خودش پرسید آیا آدم‌ها وقتی این چیزها را می‌نوشتند تنها بودند. بعد خودش را مجسم کرد که این‌جا یا جایی شبیه به این‌جا نشسته، به انتظار اتوبوس، قطعاً تنها – اگر می‌خواست فکری را که حالا در سر داشت عملی کند. یعنی مجبور بود روی دیوارهای شهر بیانیه بنویسد؟

احساس کرد به آن آدم‌هایی پیوسته که مجبور شده بودند چیزهای بخصوصی را بنویسند – به دلیل احساس خشم و نفرت ناچیزش ( واقعا ناچیز بود؟ )، و هیجانش به خاطر بلایی که داشت سر نیل می‌آورد تا کارش را تلافی کند. فکر کرد در زندگی‌ای که در پیش داشت شاید هیچ کس پیدا نمی‌شد که درست و حسابی از دستش عصبانی شود، یا کسی که دینی به او داشته باشد، که شاید کاری که خیال داشت آن‌جام بدهد موجب تشویق یا تنبیه‌اش می‌شد، یا جداً رویش اثر می‌گذاشت. از این‌ها گذشته، جینی کسی نبود که آدم ها دورش جمع شوند. و با این‌حال، به شیوه‌ی خودش، مشکل پسند بود.

وقتی از جا بلند شد و راه افتاد طرف خانه، هنوز از اتوبوس خبری نبود. نیل نبود. رفته بود پسرها را برساند مدرسه، و موقعی که برگشت دیگر یکی از اعضای جلسه رسیده بود. به نیل گفت چه کار کرده بوده، ولی موقعی که موضوع دیگر برایش اهمیتی نداشت و می‌شد در باره‌اش شوخی کرد. در واقع هم به جوکی تبدیل شد که در جمع تعریف می‌کرد – چیزهایی را که روی دیوارها خوانده بود از قلم می‌انداخت یا به اجمال از آن‌ها می‌گذشت. به نیل گفت: ” اصلاً به فکر می‌افتادی که بیایی دنبالم ؟ ” ” البته. به موقعش. ” متخصص سرطان رفتاری کشیش مآب داشت و حتی زیر روپوش سفیدش بلوز یقه اسکی پوشیده بود – انگار تازه از یک مراسم آیینی آمیختن و اندازه گرفتن بیرون آمده بود. پوستش جوان و صاف بود – مثل کارامل. نوک کله‌اش، موهای تنک سیاهی در آمده بود، جوانه‌های نحیف، خیلی شبیه به کرکی که روی سر خود جینی در آمده بود، هر چند مال جینی خاکستری – قهوه‌ای بود، مثل موی موش. اوایل جینی فکر می‌کرد شاید او در عین آن‌که دکتر است بیمار هم هست. بعد به این فکر افتاد که شاید موهایش را این‌طور درست می‌کند تا بیمارها بیشتر احساس راحتی کنند. به احتمال زیاد، آن موها را کاشته بود. شاید هم صرفاً از این مدل خوشش می‌آمد. نمی‌شد از او سوال کرد. اهل سوریه بود یا اردن – جایی که دکترها مقام و منزلت‌شان را حفظ می‌کردند. – حرف زدنش مودبانه و رسمی‌بود. گفت: ” خب، نمی‌خواهم از حرفهایم برداشت غلطی بکنید. “

جینی از ساختمان مجهز به تهویه مطبوع قدم به روشنایی خیره کننده‌ی اواخر بعد از ظهر ماه اوت در اونتاریو گذاشت. گاهی وقت‌ها خورشید به شدت می‌تابید، گاهی هم پشت ابرهای نازک می‌ماند – در هر دو حال، درست به یک اندازه گرم بود – دید که ماشین از جایش در کنار جدول خارج شد و آمد پایین خیابان که او را سوار کند. به رنگ آبی کم رنگ براق و تهوع آوری بود. آبی دوباره رنگ شده‌ی تکه‌های زنگ زده کم‌رنگ تر بود. شعارهای روی ماشین حاکی از آن بود که ” می‌دانم سوار یک ابوطیاره‌ام، ولی باید خانه‌ام را ببینی. ” و ” مادر خود – زمین – را گرامی‌بدار ” و ( این یکی جدیدتر بود ) ” استفاده از سم دفع آفات = نابودی علفهای هرز، ترویج سرطان. ” نیل آمد این طرف ماشین که کمکش کند. گفت: ” توی ماشین است. ” در صدایش هیجان مبهمی‌بود که هشدار یا درخواستی را القا می‌کرد. دور و بر جینی یک جور همهمه بود، یک جور تلاطم که باعث می‌شد احساس کند برای اعلام خبرش وقت مناسبی نیست، اگر می‌شد اسمش را ” خبر ” گذاشت. نیل وقتی با آدمهای دیگر بود، حتی فقط یک نفر غیر از جینی، رفتارش تغییر می‌کرد، سرزنده‌تر و با نشاط تر می‌شد و بیشتر خود شیرینی می‌کرد. این موضوع دیگر جینی را ناراحت نمی‌کرد – بیست و یکسال می‌شد که با هم بودند. – جینی خودش هم عوض شده بود – به نظر خودش، در واکنش به رفتار نیل – خود دارتر شده بود و بیشتر نیش و کنایه می‌زد. بعضی ریخت و قیافه‌ها لازم بودند، یا دیگر آن قدر عادی شده بودند که نمی‌شد از آن‌ها دست برداشت. مثل سر و وضع عتیقه ی نیل – دستمالی که به پیشانی می‌بست، موی دم اسبی جوگندمی‌زبر، گوشواره‌ی طلای کوچکی که مثل روکش طلای دندان‌هایش برق می‌زد، و لباسهای نامرتب عجیب و غریبش.

وقتی جینی پیش دکتر بود، نیل رفته بود دختری را بیاورد که قرار بود بعد از این کمک زندگی‌شان باشد. او را از موسسه‌ی اصلاًح و تربیت بزه‌کاران جوان می‌شناخت، نیل آن‌جا درس می‌داد و دختر توی آشپزخانه کار می‌کرد. موسسه‌ی اصلاًح و تربیت درست بیرون شهری بود که توی آن زندگی می‌کردند. تقریباً پنجاه کیلومتر راه بود. دخترک چند ماه پیش کارش را در آشپزخانه رها کرده و اداره ی خانه‌ای را در یک مزرعه به عهده گرفته بود که مادر خانواده بیمار بود. خوشبختانه حالا آزاد بود. جینی گفته بود: ” چه بلایی سر آن زن آمد ؟ مرد ؟ ” نیل گفت: ” رفت بیمارستان. ” ” فرقی ندارد. “

نیل تقریباً تمام وقت فراغتش را در سالهایی که جینی با او بود، صرف برنامه ریزی برای فعالیت‌ها و اجرای آن‌ها کرده بود. نه تنها فعالیت‌های سیاسی(آن‌ها هم به جای خود ) بلکه تلاش‌هایی برای حفظ ساختمان‌ها و پل‌ها و گورستان‌های قدیمی. ممانعت از قطع درخت‌ها چه در خیابان‌های شهر و چه در قسمت‌های پرت جنگل قدیمی‌، محافظت از رودخانه‌ها در مقابل فضولات سمی ‌و زمین‌های مرغوب در مقابل بساز و بفروش‌ها و مردم شهر در مقابل کازینوها. همیشه در حال نوشتن نامه و عرض حال بودند، و اعمال فشار بر موسسات دولتی توزیع پوستر، و بر پا کردن تظاهرات اعتراض آمیز. اتاق نشیمن خانه‌شان پیش از این صحنه ی تلاطم‌های خشم آلود بود ( که به نظر جینی، آدمها را خیلی ارضا می‌کرد) و اظهار نظرها و بحث‌های مغشوش، و شادمانی عصبی نیل. حالا یک‌دفعه خالی شده بود. قرار بود اتاق نشیمن به اتاق بیمار تبدیل شود. یاد زمانی افتاد که اولین بار – یک‌راست از خانه ی پدر و مادرش با آن پرده های مجلل – قدم به این خانه گذاشت، و همه ی آن قفسه‌های پر از کتاب را مجسم کرد، و کرکره‌های چوبی پنجره‌ها را، و قالی‌های زیبای خاورمیانه را روی کف چوبی لاک الکل خورده که اسم‌شان همیشه یادش می‌رفت. به تنها دیوار اتاق خالی، تابلو کانالتو آویزان بود که برای اتاق خودش در کالج خریده بود – بزرگ‌داشت عالی‌جناب شهردار در کنار تایمز – خودش آن را به دیوار زده بود، هرچند دیگر هرگز به آن توجه نکرده بود.

یک تخت بیمارستانی کرایه کردند – هنوز واقعا لازمش نداشتند، ولی بهتر بود حالا که می‌شد کرایه‌اش کنند، چون معمولاً سخت گیر می‌آمد. نیل فکر همه چیز را می‌کرد. پرده های ضخیمی‌به پنجره ها آویزان کرد که پرده های کهنه ی اتاق نشیمن دوستی بودند. به نظر جینی خیلی زشت بودند، ولی حالا دیگر می‌دانست که زمانی می‌رسد که زشت و زیبا تا حد زیادی برای یک منظور به کار می‌آیند، و به هر چیزی نگاه می‌کنی صرفاً قلابی است برای آنکه تلاطم‌های پر آشوب جسمت را به آن بیاویزی.

جینی چهل و دو سالش بود و تا همین اواخر جوان‌تر از سنش نشان می‌داد. نیل شانزده سال از او بزرگ‌تر بود. برای همین، جینی فکر کرده بود در روال طبیعی امور خودش باید در موقعیت فعلی نیل قرار می‌گرفت، و گاهی نگران شده بود که چطور باید از عهده‌ی این کار بر بیاید. یک بار قبل از آنکه بخوابند دست نیل را، دست گرم و زنده‌اش را، توی تخت گرفته بود، و فکر کرده بود وقتی او بمیرد این دست را، دست کم یک بار، می‌گیرد یا لمس می‌کند. و صرف نظر از این‌که چه مدت این صحنه را در ذهن خود مجسم کرده بود، نتوانسته بود آن را بپذیرد. فکر این‌که نیل وقوفی بر این لحظه و بر او نداشت به یک جور تلاطم احساسات منتهی می‌شد، به احساس سقوطی هولناک.

و با این حال، هیجان داشت. همان هیجان ناگفتنی که زمانی احساس می‌کنید که تند باد فاجعه‌ای می‌رود تا از همه‌ی مسئولیتهای زندگی رهای‌تان کند. آن وقت باید با شرمساری بر خود مسلط شوید و هیچ نگویید. وقتی جینی دستش را پس کشیده بود، نیل پرسیده بود: ” کجا داری می‌روی ؟ ” هیچ جا. فقط می‌خواهم غلت بزنم. ” حالا که قرعه ی فال به نام خودش خورده بود، نمی‌دانست نیل چنین احساسی داشت یا نه. از او پرسیده بود آیا این موضوع دیگر برایش عادی شده. نیل سرش را تکان داد. جینی گفت: ” برای من هم نشده. ” بعد گفت: ” فقط آن انجمن سوگواران را راه نده. شاید همین الان هم دارند این دور و بر‌ها کشیک می‌کشند. و منتظر فرصت اند که زودتر شبیخون بزنند. ” نیل گفت: ” دلم را نسوزان. ” در صدایش خشم غریبی موج می‌زد. ” متاسفم. ” ” مجبور نیستی همه چیز را به شوخی بگیری. ” جینی گفت: ” می‌دانم. ” ولی واقعیت این بود که، با این همه اتفاقاتی که داشت می‌افتاد و رویدادهای فعلی که ذهنش را این قدر مشغول کرده بود، اصولاً حرف زدن برایش سخت بود. نیل گفت: ” این هلن است. همان کسی که قرار است بعد از این از ما مراقبت کند. حوصله‌ی مسخره بازی هم ندارد. ” جینی گفت: ” خوش به سعادتش. ” وقتی نشست توی ماشین، دستش را دراز کرد ولی دخترک احتمالاً آن را پایین لای صندلی‌های جلو ندیده بود. یا شاید هم نمی‌دانست چه کار کند. نیل گفته بود که او وضعیت عجیبی داشته، و خانواده‌ای بسیار خشن. اتفاق‌هایی افتاده بود که در این دوره زمانه به فکر آدم هم نمی‌رسید. یک مزرعه ی پرت، یک مرد زن مرده – مردی مستبد، دیوانه، زناکار و پیر – با یک دختر عقب مانده‌ی ذهنی و دوتا دختر بچه. هلن، دختر بزرگ‌تر، در چهارده سالگی بعد از آنکه کتک مفصلی از پیر مرد خورده بود فرار کرده بود، و یکی از همسایه‌ها پناهش داده و به پلیس تلفن کرده بود. و آن وقت پلیس رفته بود و خواهر کوچک‌تر را هم برده بود و سر پرستی هر دو بچه را به بنیاد حمایت از کودکان سپرده بود. هم پیر مرد و هم دخترش – یعنی پدر و مادر آن بچه ها – را در بیمارستان روانی بستری کردند. والدین رضاعی، که از نظر جسمی‌و دوانی سالم بودند، هلن و خواهرش را به فرزندی پذیرفتند. آن‌ها را به مدرسه فرستادند. در مدرسه خیلی به آن‌ها سخت گذشته بود، چون مجبور شده بودند در نوجوانی از کلاس اول شروع کنند. ولی هر دو آن قدر درس خوانده بودند که بتوانند جایی استخدام شوند. نیل دیگر ماشین را روشن کرده بود که دخترک تصمیم گرفت حرف بزند. گفت: ” چه روز گرمی‌اومدین بیرون. ” از آن حرفه‌ایی بود که احتمال داشت از مردم شنیده باشد. وقتی می‌خواستند سر صحبت را باز کنند. لحن خشک و یکنواختش خصمانه و عاری از اعتماد بود ولی جینی حالا دیگر می‌دانست که حتی آن راهم نیاید به دل بگیرد. لحن بعضی آدم‌ها – بخصوص اهالی روستا – در این قسمت از دنیا صرفاً این جوری بود. نیل گفت: ” اگر گرمت است، می‌توانی کولر را روشن کنی. ما از آن قدیمی‌هاش داریم – فقط باید همه‌ی پنجره‌ها را بکشی پایین. ” سر چهار راه بعدی، به سمتی پیچیدند که جینی انتظارش را نداشت. نیل گفت: ” باید برویم بیمارستان. خواهر هلن آن‌جا کار می‌کند، و یک چیزی پیش او هست که هلن می‌خواهد بگیرد. مگرنه، هلن ؟ ” هلن گفت: ” آره. کفشای نوام. ” ” کفشهای نو هلن. ” نیل سر بلند کرد و به آینه نگاه کرد. ” کفشهای نو دوشیزه هلن گلی. ” هلن گفت: ” اسم من هلن گلی نیست. ” انگار بار اول نبود که این را گفته بود. نیل گفت: ” این اسم را رویت گذاشته‌ام چون لپ‌هایت قرمزاند. ” ” نخیر، نیستن. ” ” چرا هستن. مگرنه، جینی ؟ جینی هم با من موافق است – لپهات قرمزاند. دوشیزه هلن لپ گلی “

دخترک واقعا پوست صورتی لطیفی داشت. جینی به مژه‌ها و ابروهای تقریباً سفیدش هم توجه کرده بود، و به، موهای بور شبیه به موی نوزاد، و لب‌هایش که عریانی غریبی داشت، شبیه لب‌های معمولی بدون ماتیک نبود. ظاهری تازه سر از تخم در آورده داشت. انگار هنوز یک لایه پوستش کم بود. هنوز آن موی زبر بزرگسالی بالایش نروییده بود. جینی فکر کرد حتما مستعد کهیر و عفونت است، خراش و کبودی به سرعت روی پوستش معلوم می‌شود. دور دهانش تبخال می‌زند و لای مژه هایش گل مژه در می‌آید. ولی به نظر نمی‌رسید ضعیف و کم بنیه باشد. شانه های پهنی داشت، لاغر اندام بود ولی استخوان درشت. خنگ هم به نظر نمی‌رسید. هرچند مثل گوساله یا آهو نگاه خیره ای داشت. حتما همه چیزش روشن و صریح بود. توجهش و تمام شخصیتش دربست به مخاطب تعلق داشت، با قدرتی معصومانه و – به نظر جینی – ناخوشایند. با ماشین تا جلو در اصلی بیمارستان رفتند، بعد با راهنمایی هلن، پیچیدند به سمت عقب ساختمان، مریض‌ها با روب دشامبر بیمارستان، بعضی‌ها در حالی که سرم‌هایشان را دنبال خودشان می‌کشیدند، آمده بودند بیرون سیگار بکشند. نیل گفت: ” خواهر هلن توی رختشوی‌خانه کار می‌کند. اسمش چیه، هلن ؟ اسم خواهرت چیه ؟” هلن گفت: ” موریل. همین جا وایسا. آها. همین جا. ” توی پارکینگی پشت یکی از قسمت‌های بیمارستان بودند. طبقه‌ی همکف هیچ دری نداشت غیر از یک در مخصوص تخلیه ی بار که کیپ بسته بود. هلن داشت از ماشین پیاده می‌شد. نیل گفت: ” می‌دانی چطور بروی تو ؟ ” ” کاری نداره. ” پله‌های فرار تقریباً یک متر و نیم از سطح زمین فاصله داشت، ولی او در عرض چند ثانیه نرده را گرفت و، شاید یک پا را نکیه داده به آجری لق، خودش را کشید بالا، نیل داشت می‌خندید. گفت: ” آفرین دختر، برو بیارشان. ” جینی گفت: ” هیچ راه دیگری نیست ؟ ” هلن تا طبقه ی سوم از پله ها بالا دویده و غیبش زده بود. نیل گفت: ” اگر هم باشد، او کسی نیست که از آن استفاده کند. ” جینی قدری با زحمت گفت: ” خیلی دل و جرئت دارد. ” نیل گفت: ” اگر غیر از این بود که هیچ‌وقت نمی‌توانست در برود. این همه دل و جرئت لازمش بود. ” جینی کلاه حصیری لبه پهنی به سر داشت، آن را برداشت و بنا کرد خودش را باد زدن. نیل گفت: ” متاسفم. انگار هیچ جا سایه نیست که ماشین را توش پارک کنم. ” جینی گفت: ” قیافه ام خیلی وحشتناک است ؟ ” نیل به این سوالش عادت کرده بود. ” قیافه ات هیچ ایرادی ندارد. به هر حال، هیچ کس این دور و برها نیست. ” ” دکتری که امروز معاینه ام کرد همان دکتر قبلی نبود. به نظرم. این یکی مهم تر بود. اینش بامزه است که کله اش تقریباً شکل کله‌ی من بود. شاید خودش را این طوری درست می‌کند که مریض‌ها راحت باشند. ” جینی می‌خواست به حرفش ادامه بدهد و به او بگوید که دکتر چه گفته بود، ولی باد زدن بیشتر انرژی‌اش را می‌گرفت. نیل داشت ساختمان را تماشا می‌کرد. گفت: ” خدا کند به خاطر اینکه از راه اشتباهی رفته تو، جلویش را نگرفته باشند. دختری نیست که قانون و مقررات توی کتش برود. ” بعد از چند دقیقه، نیل سوتی کشید. ” خب، داره می‌آد. دا – ره – می‌– آد. داره از خط پایان رد می‌شه. یعنی، یعنی، یعنی اینقدر عقلش می‌رسه که قبل از اینکه بپره مکث کنه ؟ یعنی، یعنی – نه، نه. آها – آها. ” هلن کفشی به دست نداشت. سوار ماشین شد و در را محکم کوبید و گفت: ” احمق‌های عوضی. اول که می‌رم بالا، این الاغ سر را راهم سبز می‌شه. کارتت کجاست ؟ تو باید کارت داشته باشی. دیدم از پله ی فرار اومدی تو. این کار قدغنه. باشه، باشه، باید خواهرمو ببینم. الان نمی‌تونی ببینیش، وقت استراحتش نیست. می‌دونم. واسه همین از پله ی فرار اومدم تو. فقط باید یه چیزی ازش بگیرم. نمی‌خوام باهاش حرف بزنم. مزاحم کارش نمی‌شم. خب، نمی‌تونی، چرا، می‌تونم. نه، نمی‌تونی. و اون وقت من بنا می‌کنم به هوار کشیدن، موریل، موریل. تمام دستگاهاشون کار می‌کنن. اون تو مثل جهنمه. نمی‌دونم موریل کجاست. صدامو می‌شنوه یا نه. ولی دستپاچه می‌آد بیرون و تا چشمش بهم می‌افته – ای داد و بیداد – می‌گه، ای داد و بیداد، یادم رفت. یادش رفته. می‌خواستم دمار از روزگارش در بیارم. مرده می‌گه حالا دیگه برو. از پله ها برو پایین و از ساختمون برو بیرون. از پله ی فرار نرو، چون قدغنه. گندش بزنن. “

نیل یک بند می‌خندید و سرش را تکان می‌داد. جینی گفت: ” می‌شود دیگر راه بیفتیم که هوا بیاید تو ؟ خیال نمی‌کنم باد زدن آن قدرها فایده ای داشته باشد. ” نیل گفت: ” باشد. ” و ماشین را روشن کرد و دنده عقب گرفت و دور زد. باز هم داشتند از جلو ورودی آشنای بیمارستان می‌گذشتند، با همان سیگاریها یا سیگاریهای دیگری که با لباسهای غم انگیز بیمارستان سرم به دست قدم می‌زدند. ” فقط هلن باید بهمون بگه کجا بریم. ” رویش را کرد طرف صندلی عقب و صدا زد: ” هلن. ” ” چیه ؟ ” ” از کدوم طرف بپیچم تا برسیم به محل زندگی خواهرت ؟ همون جایی که کفشات هست. ” “ما نمیریم خونه ی اونا، واسه همین بهت نمی‌گم. تو یه دفعه بهم لطف کردی، همون بسه ” هلن تا جایی که می‌توانست خودش را کشید لبه ی صندلی و سرش را فرو کرد لای صندلی های نیل و جینی. سرعتشان را کم کردند، و به خیابانی فرعی پیچیدند. نیل گفت: ” لوس نشو. تو داری می‌ری پنجاه کیلومتر اون طرف تر، و شاید تا چند وقت برنگردی این‌جا. یه وقت دیدی اون کفشها لازمت شد. . ” جوابی نیامد. دوباره سعی کرد. : ” نکنه راهو بلد نیستی ؟ راهو از این‌جا بلد نیستی ؟ ” ” بلدم ولی نمی‌گم. ” ” پس اینقدر می‌چرخیم تا تو بهمون بگی. “

در قسمتی از شهر بودند که جینی تا آن موقع ندیده بود. خیلی آهسته می‌راندند و مدام می‌پیچیدند، طوری که به زحمت نسیمی‌وارد ماشین می‌شد. یک کارخانه ی تختخ کوب، فروشگاههای ارزان فروشی، مغازه های گرویی. تابلو چشمک زنی بالای ویترین های نرده پوش: ” پول نقد، پول نقد، پول نقد. “. خانه هم بود. خانه های دو طبقه ی قدیمی‌زهوار در رفته و خانه های یک طبقه ی چوبی که در زمان جنگ جهانی اول با عجله سر هم شده بودند. جلو مغازه ی دو نبشی، چند تا بچه بستنی یخی لیس می‌زدند. هلن رویش را کرد طرف نیل: ” فقط داری بنزینتو حروم می‌کنی. ” نیل گفت: ” شمال شهر ؟ جنوب شهر ؟ شمال، جنوب، شرق، غرب، هلن، بگو کدام طرف بهتراست ؟ “. حالت مسخره ی آگاهانه و بی اختیاری بر چهره ی نیل نقش بسته و تمام وجودش را تسخیر کرده بود. مالامال از سرخوشی ابلهانه ای بود. هلن گفت: ” تو خیلی یک دنده ای. ” ” حالا کجاش را دیدی. ” ” کم هم همینطور. من هم درست مثل تو یکدنده ام. ” جینی به نظرش آمد گرمای گونه ی هلن را، که خیلی به گونه ی خودش نزدیک بود احساس می‌کند و بی تردید صدای نفسهای دخترک را می‌شنید. گرفته و خس دار از هیجان، با نشانه هایی از آسم. خورشید دوباره از پشت ابرها بیرون آمده بود. هنوز هم وسط آسمان بود، به رنگ زرد برنجی. نیل به خیابانی پیچید که درخت‌های قطور قدیمی‌داشت، و خانه های نسبتا آبرومند تر. به جینی گفت: ” این‌جا بهتر است ؟ سایه اش بیشتر است ؟ ” صدایش را پایین آورده بود و لحنش خصوصی بود، انگار آنچه را که در ماشین می‌گذشت می‌شد برای لحظه ای کنار گذاشت. همه اش مزخرف بود. گفت: ” از مسیر خوش منظره می‌ریم. ” باز هم صدایش را رو به صندلی عقب بلند کرده بود. ” امروز از مسیر خوش منظره می‌ریم، به افتخار دوشیزه هلن لپ گلی. ” جینی گفت: ” شاید بهتر باشد همان مسیر خودمان را برویم. شاید بهتر باشد یکراست برویم خانه. ” هلن حرفش را قطع کرد، تقریباً فریاد می‌کشید. : ” من نمی‌خوام باعث بشم کسی نره خونه. ” نیل گفت: ” پس بگو از کدوم طرف برم. ” سخت تلاش می‌کرد بر خودش مسلط شود، و لحنش جدی وعادی باشد و آن لبخند را از خود دور کند که هر قدر آن را فرو می‌خورد باز بر لب‌هایش می‌نشست. نیمی‌از راه را تا خیابان بعدی آهسته طی کرده بودند که هلن ناله اش در آمد. گفت: ” اگه مجبور بشم، خب مجبورم دیگه. ” راه زیادی نبود. از کنار شهرکی گذشتند، و نیل، که باز رو کرده بود به جینی، گفت: ” من که نه نهری می‌بینم نه ملکی. ” جینی گفت: ” چی ؟ ” ” ملک نهر کهربایی. روی تابلو نوشته. دیگر برایشان فرقی نمی‌کند چه می‌گویند. هیچ کس هم از آن‌ها توقع توضیح ندارد. ” هلن گفت: ” بپیچ. ” ” چپ یا راست ؟ ” ” به طرف محل ماشینهای اسقاطی. ” از کنار محوطه ی ماشین های اسقاطی گذشتند، حصار حلبی شکم داده ای قسمتی از بدنه ی ماشینها را از نظر پنهان می‌کرد. بعد از تپه ای بالا رفتند و از کنار دروازه ی معدن شن و ماسه ای گذشتند که حفره ی عظیمی‌بود در دل تپه. هلن کم و بیش با تاکید فریاد زد: ” همین جاست. اون هم صندوق پستشون اون جلو. ” و وقتی خوب نزدیک شدند، اسم را خواند: ” مت و جون برگسن. همینجاست. ” دو سگ پارس کنان از راه ورودی کوتاه اتومبیل بیرون آمدند. یکی بزرگ و سیاه بود و آن یکی کوچک و خرمایی روشن، شبیه توله ها. دور و بر لاستیک ها می‌چرخیدند. نیل بوق زد. بعد سگ دیگری – این یکی موذی تر و مصمم تر، با پوست براق و لکه های مایل به آبی – از لای علفهای بلند بیرون خزید. هلن سرشان فریاد زد که خفه شوند، که بخوابند زمین، که گورشان را گم کنند. گفت: ” لازم نیست غیر از پینتو نگران هیچ کدومشون باشین. او ن دو تای دیگه از اون بی بخارها هستن. ” در محوطه ی وسیعی توقف کردند که شکل مشخصی نداشت و کفش شن ریخته بودند. یک طرف یک، اصطبل یا انبار لوازم بود با سقفی حلبی، ودر یک سمت آن، کنار مزرعه‌ی ذرت، خانه ی روستایی متروکی بود. خانه ای که حالا در آن سکونت داشتند یک کاروان بود، تر و تمیز با ایوان و سایه بان. و باغچه ی گلی که حصارش به نرده‌ی اسباب بازی شباهت داشت. کاروان و باغچه اش ظاهر بی عیب و تر و تمیزی داشتند، ولی بقیه ی آن محوطه مملو از چیزهایی بود که شاید به درد ی می‌خوردند یا صرفاً آن‌ها را انداخته بودند آن‌جا که زنگ بزنند و بپوسند. هلن پریده بود بیرون و داشت سگ‌ها را می‌زد. ولی مدام از دستش در می‌رفتند، و به طرف ماشین خیز برمی‌داشتند و پارس می‌کردند، تا آنکه مردی از ابار بیرون آمد و صدایشان کرد. تهدید ها و اسم هایی که با صدای بلند بر زبان می‌آورد برای جینی نامفهوم بودند، ولی سگ‌ها ساکت شدند. جینی کلاهش را گذاشت سرش. تمام این مدت آن را توی دستش نگه داشته بود. هلن گفت: ” فقط می‌خوان خودی نشون بدن. ” نیل هم پیاده شده بود و داشت با لحن قاطعی با سگ‌ها حرف می‌زد و مردی که از انبار آمده بود بیرون، جلو آمد. تی شرت بنفشی به تن داشت که خیس عرق بود و به سینه و شکمش چسبیده بود. آن قدر چاق بود که سینه داشت، و نافش مثل ناف زن حامله بیرون زده بود. نیل دست دراز کرده رفت طرف او. مرد کف دستش را به شلوارش مالید. خندید و با نیل دست داد. جینی حرفهایشان را نمی‌شنید. زنی از کاروان آمد بیرون و دروازه ی اسباب بازی را باز کرد و چفت آن را پشت سرش انداخت. هلن با صدای بلند به او گفت: ” موریل یادش رفته که قرار بوده کفشای منو بیاره. دیشب بهش تلفن زدم و گفتم، ولی باز یادش رفت، واسه همین آقای لاکلی منو آورده که اونارو بردارم. ” زن هم چاق بود، البته نه به چاقی شوهرش. موموی صورتی رنگی پوشیده بود که رویش خورشید های آزتک داشت، و موهایش رگه‌های طلایی داشت با وقار و روی گشاده از روی شن‌ها آمد این طرف. نیل چرخید و خودش را معرفی کرد. بعد او را آورد کنار ماشین و جینی را معرفی کرد. زن گفت: ” از ملاقات شما خوشوقتم. شما همان خانمی‌هستید که حالش زیاد خوش نیست ؟ ” جینی گفت: ” من حالم خوب است. ” ” خب، حالا که این‌جایید، بهتر است بیایید تو. توی این گرما نمانید. ” مرد نزدیکتر آمده بود، گفت: ” ما آن تو تهویه ی مطبوع داریم ” داشت ماشین را برانداز می‌کرد و نگاهش، در عین مهربانی تحقیر آمیز بود. جینی گفت: ” ما فقط آمده ایم آن کفشها را برداریم. ” زن که اسمش جون بود گفت: ” حالا که این‌جایید باید بیایید تو. ” می‌خندید، انگار امتناع آن‌ها از تو رفتن شوخی شرم آوری باشد. ” بیایید تو و کمی‌استراحت کنید. ” نیل گفت: ” نمی‌خواهیم مزاحم شامتان بشویم. ” مت گفت: ” ما شام‌مان را خورده ایم. زود شام می‌خوریم. ” جون گفت: ” ولی چند جور چیلی مانده. باید بیایید تو و کمک کنید آن چیلی ها را تمام کنیم. ” جینی گفت: ” خیلی متشکرم. ولی گمان نمی‌کنم بتوانم چیزی بخورم. وقتی هوا این قدر گرم است اصلاً اشتها ندارم. ” جون گفت: ” پس بهتر است یک نوشیدنی بخورید. ما جینجر ایل داریم و کوکا اشناپس هلو هم داریم. ” مت به نیل گفت: ” و آبجو. با یک بطر بلو چطوری ؟ ” جینی با دست به نیل اشاره کرد که بیاید دم پمجره اش. گفت: ” من نمی‌تونم. لطفا بهشون بگو نمی‌تونم. ” نیل آهسته گفت: ” می‌دانی که بهشان بر می‌خورد. دارند محبت می‌کنند. ” ” ولی نمی‌توانم ” نیل نزدیک تر آمد. ” می‌دانی که اگر نیایی چطور به نظر می‌رسد. ” ” تو برو ” ” وقتی بیایی تو، حالت خوب می‌شود. باور کن هوای خنک حالت را جا می‌آورد. ” جینی فقط سرش را تکان داد. نیل راست ایستاد. گفت: ” جینی فکر می‌کند بهتر است توی ماشین بماند و همین جا توی سایه استراحت کند. ولی، راستش را بخواهی، من بدم نمی‌آید آبجویی بزنم. ” لبخند سردی زد و به جینی پشت کرد. به نظر جینی، دلتنگ و عصبی می‌آمد. طوری که دیگران بشنوند گفت: ” مطمئنی حالت خوب است ؟ حتما ؟ از نظر تو اشکالی ندارد من چند دقیقه بروم تو ؟ ” جینی گفت: ” من حالم خوب است. ” نیل یک دستش را روی شانه‌ی هلن گذاشت و دست دیگرش را روی شانه‌ی جون، و با حالتی صمیمانه همراه آن‌ها به طرف کاروان رفت. مت با تعجب به جینی لبخند زد، و دنبال‌شان رفت. این بار که سگ‌ها را صدا زد تا دنبالش یروند، جینی توانست اسم هایشان را بفهمد. گوبر. سالی. پیتو. ماشین زیر یک ردیف درخت بید مجنون پارک شده بود. این درخت‌ها بزرگ و قدیمی‌بودند، ولی برگ‌های‌شان نازک بود و سایه ی لرزانی داشتند. با این حال تنها بودن آسایش خاطر بزرگی بود. امروز مدتی قبل که داشتند توی بزرگراه از شهر محل سکونتشان می‌آمدند، جلو یک دکه ی کنار جاده توقف کرده و مقداری سیب پیش رس خریده بودند. جینی سیبی از کیسه‌ی کنار پایش در آورد و گاز کوچکی به آن زد – می‌خواست ببیند می‌تواند آن را بجود و فرو بدهد و توی معده اش نگه دارد. مشکلی نداشت. سیب سفت و ترش بود، ولی نه خیلی ترش، و اگر گازهای کوچک می‌زد و خوب می‌جویدش، مشکلی پیش نمی‌آمد. پیش از این هم چند بار نیل را این‌طوری – یا کم و بیش این طوری – دیده بود. برای خاطر پسری توی مدرسه. اسمی‌را با لحن خودمانی و تحقیرآمیز بر زبان می‌آورد. قیافه‌ی احساساتی، مقداری خنده ی پوزش آمیز و در عین حال کم و بیش گستاخانه. ولی هرگز پای کسی در میان نبود که جینی مجبور باشد توی خانه تحملش کند و قضیه هیچ وقت بیخ پیدا نمی‌کرد. دوران پسرک به سر می‌آمد، گورش را گم می‌کرد. این دفعه هم می‌گذشت. نباید به آن اهمیت می‌داد. باید از خودش می‌پرسید آیا اگر دیروز بود کمتر از امروز اهمیت داشت. از ماشین پیاده شد، در را باز گذاشت تا بتواند دستگیره ی داخلی را بگیرد. بیرون ماشین، همه چیز به قدری داغ بود که نمی‌شد یک لحظه هم دستش را به آن‌ها بگیرد. باید می‌دید که می‌تواند تعادلش را حفظ کند یا نه. بعد کمی‌راه رفت، توی سایه. بعضی از برگ‌های بید کم کم داشتند زرد می‌شدند. بعضی هایشان هم دیگر یخته بودند زمین. از توی سایه، به همه‌ی چیزهای داخل محوطه نگاه کرد. ماشین توزیع قراضه ای که جای هر دو چراغ جلویش خالی بود و اسم روی بدنه اش را با رنگ پوشانده بودند. کالسکه ی بچه ای که نشیمنش را سگ‌ها جویده بودند، یک بار هیزم که در هم بر هم گوشه ای تلنبار شده بود، توده ای لاستیک غول پیکر، تعداد زیادی پارچ پلاستیکی و مقدار ی قوطی روغن و تکه های چوب کهنه و چند مشمع پلاستیکی نارنجی که کنار دیوار انبار مچاله شده بودند. آدمها می‌توانستند مسئول خیلی چیزها باشند. همانطور که جینی مسئول همه‌ی آن عکسها، نامه های اداری، صورت جلسه ها، بریده‌های روزنامه‌ها، و آن هزار طبقه و رده‌ای بود که خودش اختراع کرده بود و داشت آن‌ها را روی دیسک می‌گذاشت که مجبور شده بود شیمی‌درمانی را شروع کند و همه چیز به هم خورده بود. شاید همه‌ی آن چیزها را عاقبت می‌ریختند دور. مثل همه‌ی این چیزها. اگر مت می‌مرد. می‌خواست خودش را به مزرعه‌ی ذرت برساند. ذرت‌ها از قد او بلندتر بودند. شاید از قد نیل هن بلند تر. می‌خواست خودش را به سایه ی مزرعه برساند. با این فکر عرض محوطه را طی کرد. سگ‌ها را، شکر خدا، انگار برده بودند تو. حصاری وجود نداشت. مزرعه ی ذرت به تدریج کنار محوطه تمام می‌شد. یکراست رفت داخل مزرعه، توی راه باریک بین دو ردیف ذرت. برگ‌ها مثل تکه های باریک مشمع به صورت و بازوهایش می‌خوردند. مجبور شد کلاهش را بردارد تا برگ‌ها آن را از سرش نیندازند. هر ساقه ای برا ی خودش یک بلال داشت، مثل نوزادی که توی قنداق پیچیده باشند. بوی شدید و کم و بیش تهوع آور رویش سبزی می‌آمد، بوی نشاسته و شیره ی تند گیاه. خیال داشت وقتی به آن‌جا رسید، دراز بکشد. در سایه ی این برگ‌ها ی بزرگ زبر دراز بکشد و تا وقتی نشنود که نیل صدایش می‌زند، بیرون نیاید. شاید حتی آن موقع هم بیرون نمی‌آمد. ولی ردیف های ذرت آن قدر به هم نزدیک بودند که اجازه‌ی چنین کاری را نمی‌دادند، و جینی فکرش مشغول‌تر از آن بود که خودش را برای این کار به زحمت بیاندازد. اوقاتش خیلی تلخ بود. دلیلش اتفاقی نبود که تازگی‌ها افتاده باشد. یاد آن روز عصر افتاده بود که عده ای کف اتاق نشیمن – یا اتاق جلسه ی – خانه‌اش نشسته بودند و مشغول یکی از آن بازی‌های روانشناسی جدی بودند. از آن بازی‌هایی که بنا بود آدم را صادق‌تر و انعطاف‌پذیرتر کنند. باید به هر کسی نگاه می‌کردی، فقط هر چه به ذهنت می‌رسید می‌گفتی. و زن موسفیدی به اسم ادی نورتن، از دوستان نیل، گفته بود: ” جینی، هیچ دلم نمی‌خواهد این را به تو بگویم، ولی هر وقت نگاهت می‌کنم، تنها چیزی که به ذهنم می‌رسد خشکه مقدس است. ” سایرین چیزهای محبت‌آمیزتری به او گفته بودند. ” فرزند گل ” یا ” مادونای چشمه ها ” تصادفاً می‌دانست هرکسی که این را گفته بود منظورش ” مانون چشمه ها ” بود، ولی به روی خودش نیاورد. از اینکه مجبور بود بنشیند آن‌جا و به نظر دیگران درباره ی خودش گوش کند، کفرش در آمده بود. همه اشتباه می‌کردند. او نه آرام بود نه مطیع، نه ساده، نه معصوم. البته وقتی آدم می‌میرد، این قضاوتهای اشتباه تنها چیزی است که باقی می‌ماند. در همان حال که ذهنش در گیر این موضوع بود، آسان ترین کار ممکن در مزرعه ی ذرت را آن‌جام داده بود، گم شده بود. از یک ردیف ذرت و بعد یک ردیف دیگر گذشته بود، و احتمالاً چرخیده بود. سعی کرد از راهی که آمده بود برگردد، ولی معلوم بود راه را درست نمی‌رود. ابرها باز هم روی خورشید را پوشانده بودند، در نتیجه نمی‌توانست بگوید غرب کدام سمت است. به هر حال موقع ورود به مزرعه دقت نکرده بود که در کدام جهت حرکت می‌کند، بنابر این این موضوع هم نمی‌توانست کمکی بکند. بی حرکت ایستاد. هیچ چیز نشنید جز صدای زوزه ی باد در میان ذرتها، و صدای رفت و آمد دور دست ماشین‌ها. قلبش درست مثل همه‌ی قلب‌هایی که سال‌ها و سال‌ها زندگی در پیش داشته باشند می‌تپید. بعد دری باز شد، صدای پارس سگ ها و فریاد مت را شنید و در محکم بسته شد. راهش را از میان ساقه ها و برگ‌ها به طرف آن صدا باز کرد. معلوم شد که زیاد دور نشده بوده. تمام مدت، در گوشه ی کوچکی از مزرعه دور خودش می‌چرخیده. مت برایش دست تکان داد و به سگ‌ها نهیب زد. با فریاد گفت: ” ازشان نترس، ازشان نترس. ” درست مثل جینی داشت می‌رفت طرف ماشین، منتها از یک سمت دیگر. هر چه به هم نزدیک‌تر می‌شدند، صدایش آهسته تر، و شاید خودمانی تر می‌شد. ” باید می‌آمدی و در می‌زدی. ” خیال می‌کرد جینی رفته بود وسط ذرت‌ها بشاشد. ” همین الان به شوهرت گفتم می‌آیم بیرون که مطمئن شوم حالت خوب است. ” جینی گفت: ” من خوبم، متشکرم. ” سوار ماشین شد، ولی در را باز گذاشت. اگر در را می‌بست ممکن بود به مت بر بخورد. در ضمن، خیلی هم احساس ضعف می‌کرد. : ” خیلی دلش چیلی می‌خواست. ” درباره ی کی حرف می‌زد ؟ نیل. جینی می‌لرزید و عرق می‌ریخت و چیزی در سرش وزوز می‌کرد، انگار بین گوشهایش سیمی‌کشیده بودند. ” اگر دلت می‌خواهد، می‌توانم یک کمی‌برایت بیاورم این‌جا. ” جینی لبخند بر لب سرش را تکان داد. مت بطری آبجو توی دستش را بالا برد، انگار می‌خواست به سلامتی او بنوشد. : ” می‌خوری ؟ ” جینی همچنان لبخند بر لب دوباره سرش را تکان داد. : ” یک لیوان آب هم نمی‌خوا هی ؟ ما این‌جا آب خوبی داریم. “: ” نه، متشکرم. ” اگر سرش را بر می‌گرداند و چشمش به ناف بنفش او می‌افتاد، عق می‌زد. مت با لحن متفاوتی گفت: ” قضیه ی اون یارو رو شنیدی که چند تا نعل دستش بوده و از در می‌رفته بیرون ؟ و باباش بهش می‌گه: با اون نعلها کجا داری می‌ری ؟ می‌گه: دارم می‌رم اسب بگیرم. باباهه می‌گه: با نعل که نمی‌شه اسب گرفت. طرف فردا صبحش بر می‌گرده. افسار یه اسب خوشگل بزرگ دستش بوده. اسب رو می‌ذاره تو اصطبل. فرداش باباش می‌بینه داره می‌ره بیرون، و چند تا شاخه دستشه. می‌گه: اون شاخه ها رو واسه چی گرفتی دستت ؟ پسره می‌گه: اینا بید مشک اند. . . . . ” جینی، تقریباً لرزان گفت: ” برای چی اینها را به من می‌گویی ؟ نمی‌خواهم بشنوم. تحملش را ندارم. ” مت گفت: ” مگه چی شده ؟ همه ش یه جوک که بیشتر نیست. ” جینی داشت سرش را تکان میداد، دستش را روی دهانش می‌فشرد. مت گفت: ” باشه دیگه مزاحمت نمی‌شم. ” پشتش را کرد به او، حتی به خودش زحمت نداد سگ‌ها را صدا کند. ” نمی‌خواهم از حرفهایم برداشت غلطی بکنید یا بیش از حد خوشبین باشم. ” لحن دکتر سنجیده و کم و بیش مکانیکی بود. ” ولی به نظر می‌رسد به میزان قابل توجهی کوچک شده است. البته امیدوار بودیم این طور بشود. ولی صادقانه بگویم، انتظارش را نداشنیم منظورم این نیست که مبارزه تمام شده. ولی می‌توانیم تا حدی خوشبین باشیم و مرحله ی بعدی شیمی‌درمانی را شروع کنیم و ببینیم چه پیش می‌آید. ” برای چی اینها را به من می‌گویی ؟ نمی‌خواهم بشنوم. تحملش را ندارم. جینی چنین چیزهایی به دکتر نگفته بود. چرا باید می‌گفت ؟ چرا باید اینطور کج خلقی می‌کرد و ناسپاسی نشان میداد، و توی ذوق او می‌زد ؟ او هیچ تقصیری نداشت. ولی واقعیت این بود که آنچه گفته بود همه چیز را سخت تر می‌کرد. وادارش می‌کرد برگردد و این سال را از نو شروع کند. آزادی مختصری را از بین می‌برد. پوسته ی محافظ نازکی که تا آن موقع حتی از وجودش خبر نداشت، ور آمده و او التیام نیافته رها شده بود. این تصور مت که او رفته بوده توی مزرعه ی ذرت بشاشد باعث شد یادش بیفتد که واقعا شاش دارد. جینی از ماشین پیاده شد، با احتیاط ایستاد، و پاهایش را از هم باز کرد و دامن کتان گشادش را بالا کشید. این تابستان عادت کرده بود دامنهای گشاد بپوشد، چون مثانه اش دیگر کاملا در اختیارش نبود. جوی تیره ای چکه چکه از او میان شنها جاری شد. خورشید دیگر پایین آمده بود. نزدیک غروب بود، و آسمان بالای سرش صاف بود. ابرها رفته بودند. یکی از سگ‌ها با اکراه واقی زد که بگوید کسی دارد می‌آید، ولی کسی که آشناست. وقتی از ماشین پیاده شده بود، نیامده بودند سراغش که اذیتش کنند، دیگر به او خو گرفته بودند. بی هیچ اضطراب یا هیجانی برای پیشواز از آن آدم، هر که بود، پیش دویدند. پسری بود، یا مرد جوانی، سوار بر دو چرخه. ناگهان پیچید طرف ماشین. و جینی ماشین را دور زد، و دستی تکیه داده بگیر گرم، به سوی او رفت. دلش نمی‌خواست پسرک کنار آن چاله ی آب با او حرف بزند. و شاید برای آنکه حواسش را پرت کند تا به دنبال چنین چیزی به زمین هم نگاه نکند، خودش سر صحبت را باز کرد. گفت: ” سلام، چیزی آورد ه اید تحویل بدهید ؟ ” پسر خندید، با یک جست از دو چرخه پایین پرید و آن را انداخت زمین. گفت: ” من این‌جا زندگی می‌کنم. از سر کار بر می‌گردم خانه. ” جینی فکر کرد باید توضیح بدهد کیست، بگوید چرا آمده این‌جا و چه مدت است این‌جاست. ولی این همه خیلی سخت بود. این طور که به ماشین چسبیده بود، لابد قیافه ی کسی را داشت که تازه خودش را از ماشین تصادف کرده ای بیرون کشیده باشد. پسر گفت: ” آره، من این‌جا زندگی می‌کنم. ولی توی یک رستوران توی شهر کار می‌کنم. رستوران سامی. ” یک گارسون. پیراهن سفید مثل برف و شلوار سیاه، لباس گارسن ها بود. قیافه ی پر حوصله و هوشیار گارسنها را هم داشت. جینی گفت: ” من جینی لاکلی هستم. هلن. هلن. . . . ” پسر گفت: ” فهمیدم. تو همان خانمی‌هستی که قرار است هلن برایش کار کند. هلن کجاست ؟ “: ” توی خانه. “: ” یعنی هیچ کس از تو دعوت نکرد بروی تو ؟ ” جینی با خودش گفت نقریبا همسن و سال هلن است. هفده یا هجده ساله. لاغر و زیبا و مغرور، با شور و شوقی بی آلایش که احتمالاً او را تا آن‌جا که می‌خواست نمی‌رساند. جینی چند تا از آن قماش را دیده بود که عاقبت از میان خلافکاران جوان سر در آورده بودند. هر چند به نظر می‌رسید بچه ی چیز فهمی‌است. انگار می‌فهمید او خسته است و یک جورهایی آشفته. گفت: ” جون هم آن‌جاست ؟ جون مادر من است. ” موهایش رنگ موهای جون بود، رگه های طلایی در زمینه ی تیره. موی نسبتا بلندی داشت که آن را از وسط فرق باز کرده بود و دو طرف صورتش آویزان بود. گفت: ” مت هم آن‌جاست ؟ “: ” بله. و شوهر من. “: ” خجالت آورست. ” جینی گفت: ” اوه، نه. آن‌ها از من دعوت کردند. من گفتم ترجیح می‌دهم همین بیرون منتظر بمانم. ” نیل گاهی یکی دو تا از آن اراذل را می‌آورد خانه. تا زیر نظر خودش چمن بزنند یا نقاشی کنند یا خرده کاری نجاری آن‌جام بدهند. فکر می‌کرد برایشان خوب است که به خانه ای راهشان بدهند. جینی گاهی با آن‌ها لاس زده بود، طوری که هر گز نمی‌شد به خاطر این کار ملامتش کرد. صرفاً لحنی محبت آمیز، یک جور آگاه کردن آن‌ها از نرمی‌دامنها و عطر صابون سیبش. برای این نبود که نیل دیگر آن‌ها را نیاورد ه بود خانه. به او گفته بودند خلاف مقررات است. : ” خب، چند وقت است منتظری ؟ ” جینی گفت: ” نمی‌دانم. من ساعت نمی‌بندم. ” او گفت: ” جدی ؟ من هم همینطور. کمتر کسی را می‌بینم که ساعت نبندد. هیچ وقت ساعت نبسته ای ؟ ” جینی گفت: ” هیچ وقت. ” ” من هم همینطور. هیچ وقت. هیچ وقت دوست نداشتم ساعت ببندم. دلیلش را نمی‌دانم. اصلاً دوست نداشتم. بهر حال، انگار همیشه یک جوری می‌فهمم ساعت چند است. با اختلاف یکی دو دقیقه. حداکثر پنج دقیقه. گاهی وقتها یکی از مشتریها از من می‌پرسد: می‌دانی ساعت چند است > و من به او می‌گویم. حتی متوجه نمی‌شوند ساعت دستم نیست. به محض آنکه فرصت کنم، می‌روم ببینم درست گفته ام یا نه، توی آشپزخانه ساعت هست. ولی تا به حال نشده مجبور بشوم بروم و به آن‌ها بگویم ساعت همانی نیست که من گفته ام. ” جینی گفت: ” من هم هر از گاهی این کار را کرده ام. به گمانم اگر هیچ وقت ساعت نبندی، کم کم یک جور شم پیدا می‌کنی. “: ” آره، واقعا همین طور است. “: ” خب، فکر می‌کنی حالا ساعت چند است ؟ ” پسر خندید. به آسمان نگاه کرد. : ” حدود ساعت هشت است. شش هفت دقیقه به هشت ؟ ولی من یک امتیاز دارم. می‌دانم کی از سر کار در آمده ام، و بعد از آن رفتم مغازه ی خواربار فروشی سیگار بخرم، و بعد یکی دو دقیقه با چند تا از بچه ها حرف زدم، و بعد با دو چرخه آمدم خانه. شما توی شهر زندگی نمی‌کنید، درست است ؟ ” جینی گفت نه. : ” خب، کجا زندگی می‌کنید ؟ ” جینی به او گفت. : ” خسته شده ای ؟ می‌خواهی بروی خانه ؟ می‌خواهی بروم تو و به شوهرت بگویم که دلت می‌خواهد بروی خانه ؟ ” جینی گفت: ” نه. این کار را نکن. “: ” باشد. باشد. بهر حال، لابد جون دارد آن تو، فالشان را می‌گیرد. آخر کف بینی بلد است. “: ” جدی ؟ “: ” واقعا. هفته ای یکی دو بار می‌رود به رستوران. فال چای هم می‌گیرد. با تفاله ی چای. ” دو چرخه اش را بلند کرد و آن را از مسیر ماشین بیرون برد. بعد از پنجره ی راننده داخل ماشین را نگاه کرد. گفت: ” سوییچ روی ماشین است. خب، می‌خواهی برسانمت خانه ؟ شوهرت می‌تواند از مت خواهش کند که او و هلن را، وقتی حاضر شدند، برساند. و مت می‌تواند مرا از خانه ی شما بیاورد. یا اگر مت این کار را نکرد، جون می‌کند. جون مادرم است. ولی مت بابام نیست. تو رانندگی نمی‌کنی، درست است ؟ ” جینی گفت: ” نه. ” چند ماه می‌شد رانندگی نکرده بود. : ” فکر نمی‌کردم بکنی. پس قبول ؟ می‌خواهی برسانمت ؟ قبول ؟ ” ” این صرفاً جاده ای است که من بلدم. درست به همان سرعت بزرگراه تو را می‌رساند آن‌جا. ” از کنار شهرک رد نشده بودند. در واقع، در جهت مخالف حرکت کرده و وارد جاده ای شده بودند که انگار معدن شن و ماسه را دور می‌زد. دست کم حالا به سمت غرب می‌رفتند، به طرف روشن ترین قسمت آسمان. ریکی – به جینی گفته بود اسمش این است – هنوز چراغهای ماشین را روشن نکرده بود. گفت: ” محال است به کسی بر بخوری. خیال نمی‌کنم تا بحال یک دانه ماشین هم توی این جاده دیده باشم، هیچ وقت. می‌دانی، تعداد آدمهایی که از وجود این جاده خبر دارند زیاد نیست. اگر چراغها را روشن کنم، آن وقت آسمان تاریک می‌شود، و همه چیز در تاریکی فرو می‌رود، و نمی‌توانی ببینی کجا هستی. فقط چند دقیقه ی دیگر صبر می‌کنیم، طوری که وقتی تاریک شد، بتوانیم ستاره ها را ببینیم، آن موقع چراغها را روشن می‌کنیم. ” آسمان مثل شیشه ی بسیار کم رنگی بود – شیشه ی قرمز یا زرد یا سبز یا آبی – بسته به اینکه به کدام قسمتش نگاه می‌کردی. چراغها را که روشن می‌کردی، بوته ها و درخت‌ها تیره می‌شدند. فقط کپه های سیاهی را کنار جاده می‌دیدی، و انبوه سیاه درخنها پشت سرشان متراکم می‌شد، به عوض آنکه مثل حالا، صنوبر و سرو و کاج سیاه پر شاخ و برگ باشند، مجزا و هنوز قابل تشخیص، و گل حنا که گلهایش مثل گله های آتش سو سو می‌زد. انگار آنقدر نزدیک بودند که می‌شد لمسشان کرد، ماشین آهسته حرکت می‌کرد. جینی دستش را برد بیرون. آن قدرها هم نزدیک نبودند. با این حال، نزدیک بودند. به نظر نمی‌رسید عرض جاده از عرض ماشین بیشتر باشد. جینی فکر کرد درخشش نهر پر آبی را آن جلو می‌بیند. گفت: ” آن پایین آب است ؟ ” ریکی گفت: ” آن پایین ؟ همه جا آب است. هر دو طرفمان آب است. زیرمان آب است. می‌خواهی ببینی ؟ ” سرعت ماشین را کم کرد و ایستاد. گفت: ” از سمت خودت پایین را نگاه کن. در را باز کن و پایین را نگاه کن. ” جینی پایین را که نگاه کرد، دید روی پلی هستند. پلی کوچکی با الوارهای عرضی که طولش سه متر بیشتر نبود. بدون نرده. روی آبی که حرکت نمی‌کرد. پسر گفت: ” سر تا سر این‌جا پر از پل است. هر جا هم که پل نیست جوی سر پوشیده است. چون همیشه زیر جاده آب جریان دارد. یا اینکه ساکن است و جریان ندارد. ” جینی گفت: ” عمقش چقدر است ؟ ” ” عمیق نیست. آن هم این موقع سال. تا وقتی به برکه بزرگ نرسیده ایم عمیق نیست – آن جا عمیق تر است – ولی بهار تمام جاده می‌رود زیر آب و نمی‌شود از این مسیر آمد، آن موقع عمیق است. این جاده تا کیلومترها همینطور صاف است، از این سر تا آن سر. هیچ جاده ای هم قطعش نمی‌کند. تا آن‌جا که می‌دانم این تنها جاده ی باتلاق بورنئو است. ” جینی گفت: ” باتلاق بورنئو ؟ یک جزیره ای به اسم بورنئو هست. آن سر دنیاست. “: ” از آن جزیره چیزی نمی‌دانم. تا به حال فقط اسم باتلاق بورنئو به گوشم خورده. ” حالا یک باریکه علف تیره وسط جاده در آمده بود. پسر گفت: ” وقت روشن کردن چراغهاست. ” روشن شان کرد، و در شبی که ناگهان فرو افتاد انگار توی تونلی بودند: ” یک بار که چراغها را همین طوری روشن کردم، یک جوجه تیغی جلوم سبز شد. نشسته بود وسط جاده، روی پاهای عقبش، و زل زده بود به من. مثل یک پیر مرد ریز نقش کوچولو. داشت از ترس می‌مرد و نمی‌توانست از جایش تکان بخورد. دندآن‌های ریزش به هم می‌خورد. ” جینی با خودش گفت، این همان جایی است که دوست دخترهایش را می‌آورد. : ” فکر می‌کنی چه کار کردم ؟ ” بوق زدم، ولی هیچ فایده ای نداشت. حوصله نداشتم پیاده شوم و دنبالش کنم. ترسیده بود، ولی با این حال جوجه تیغی بود و ممکن بود کار دستم بدهد. برای همین، ماشین را همان جا پارک کردم. فرصت داشتم. دوباره که چراغها را روشن کردم، رفته بود. ” حالا دیگر شاخه ها واقعا به ماشین رسیده بودند و به در می‌خوردند، ولی اگر هم گل داشتند جینی نمی‌دید. پسر گفت: ” می‌خواهم یک چیزی نشانت بدهم. می‌خواهم یک چیزی نشانت بدهم که شرط می‌بندم تا به حال ندیده ای. ” اگر این ماجرا در زندگی عادی سابق جینی اتفاق می‌افتاد، احتمالاً حالا دیگر کم کم ترس برش می‌داشت. اگر به زندگی عادی سابقش بر می‌گشت، حالا اصلاً این‌جا نبود. گفت: ” می‌خواهی یک جوجه تیغی نشانم بدهی ؟ “: ” نخیر جوجه تیغی نیست. ” چند کیلومتر جلوتر، چراغها را روشن کرد. گفت: ” ستاره ها را می‌بینی ؟ ” ماشین را متوقف کرد. در آغاز، همه جا در سکوت سنگینی فرو رفته بود. بعد رفته رفته وزوزی این سکوت را پر کرد، شاید صدای دوردست رفت و آمد ماشینها بود. با صداهای کوچکی که تا می‌خواستی درست بشنوی شان تمام می‌شدند. یا صدا ی پرنده ها یا خفاشها یا حیوانات شب رو. ریکی گفت: ” اگر بهار بیایی این‌جا، غیر از صدای قور باغه ها هیچ صدایی نمی‌شنوی. فکر می‌کنی حالاست که از صدای قور باغه ها کر بشوی. ” در سمت خودش را باز کرد. : ” حالا پیاده شو و یک کم با من قدم بزن. ” جینی اطاعت کرد. او توی یکی از رده های لاستیک راه می‌رفت. ریکی توی آن یکی. جلوتر انگار آسمان روشن تر بود، و صدای دیگری می‌آمد، صدایی مثل صدای حرف زدن ملایم و آهنگین. جاده چوبی شد و درخت‌های دو طرف ناپدید شدند. ریکی گفت: ” رویش راه برو. یالا. ” آمد نزدیک و دست گذاشت توی گودی کمر جینی و هدایتش کرد. بعد دستش را برداشت. گذاشت خودش روی این الوارها، که مثل کف قایق بودند، راه برود. مثل کف قایق بالا و پایین می‌رفتند. ولی این حرکت امواج نبود، قدمهای خودشان بود، قدمهای ریکی و خودش، که باعث می‌شد تخته های زیر پایشان بالا و پایین برود. ریکی گفت: ” خب، حالا می‌دانی کجا هستی ؟ ” جینی گفت: ” روی بار انداز ؟ “: ” روی پل. این یک پل معلق است. ” حالا می‌فهمید، سواره روی وبی فقط ده دوازده سانتیمتر بالاتر از سطح آب راکد بود. ریکی او را برد به طرف لبه ی پل، و به پایین نگاه کردند. ستاره ها روی آب شناور بودند. ریکی با افتخار گفت: ” همیشه تیره است. به خاطر اینکه باتلاق است. همان چیزی تویش هست که توی چای هست. شبیه چای بدون شیر است. ” جینی ساحل و نیزارها را می‌دید. آب روان درون نی ها، که لپر می‌زد، همان چیزی بود که آن صدا را تولید می‌کرد. گفت: ” تانن ” حرکت مختصر پل باعث می‌شد تصور کند که همه ی درتها و نیزارها روی بشقابها ی خاک قرار دارند و جاده نوار معلقی از خاک است و زیرش سر تا سر آب است. در این موقع بود که متوجه شد کلاهش نیست ونه تنها سرش نبود، بلکه تمام این مدت توی ماشین هم همراهش نبود. وقتی از ماشین پیاده شد که بشاشد و وقتی شروع کرد به صحبت با ریکی، سرش نبود. وقتی نشسته بود توی ماشین و سرش را به صندلی تکیه داده بود و چشمهایش را بسته بود، و مت داشت آن جوک را برایش تعریف می‌کرد هم، سرش نبود. لابد توی مزرعه ی ذرت انداخته بودش. و بس که هول بود یادش رفته بود آن را بردارد. همان موقع که می‌ترسید چشمش به برجستگی ناف مت بیفتد که به آن بلوز بنفش چسبیده بود، او داشت به کله ی بی مویش نگاه می‌کرد. ریکی گفت: ” حیف که ماه هنوز در نیامده. وقتی ماه توی آسمان باشد، این‌جا واقعا قشنگ است. “: ” الان هم قشنگ است. ” ریکی او را طوری محکم گرفت که انگار جای هیچ چون و چرایی نبود. می‌توانست سر فرصت بغلش کند. جینی را نوازش کرد. جینی به نظرش رسید که برای اولین بار در عمرش کسی با او همدلی دارد. این نوازش خودش به تنهایی همه چیز بود. شروعی مهر آمیز، پذیرفتنی صمیمانه، سپاسی طولانی، و جداشدنی رضایتمندانه. ریکی جینی را چرخاند و راهی را که آمده بودند برگشتند. : ” پس این اولین بار بود که روی پل معلق می‌رفتی ؟ ” جینی گفت: بله، اولین بار بود. ریکی دستش را گرفت و آن را طوری تاب داد که انگار می‌خواست به جلو پرتش کند. : ” من هم اولین بار بود که کسی مثل تو را بغل می‌کردم. ” جینی گفت: ” احتمالاً در زندگی باز هم برایت پیش می‌آید. ” ریکی گفت: ” آره، آره احتمالاً همین طور است. ” ریکی از فکر آینده حیرت کرده بود، هشیار شده بود. جینی ناگهان به یاد نیل افتاد، توی آن کاروان روی زمین خشک. نیل هم وقتی مشتش را پیش چشم آن زن که موهایش رگه های روشن داشت باز می‌کرد، از فکر آینده متحیر بود. گیج و منگ. مبهوت. جینی فرو ریختن باران ترحم را، کم و بیش شبیه به خنده، احساس کرد. قهقهه ی خنده ی مهر آمیزی که در این زمان بر زخم‌ها و مغاک‌های روحش چیره می‌شد.

در کوچه‌ی فرزام – مرضیه رسولی

دی ۱۳۹۰

خانه را توی پیاده‌روی‌هایم پیدا کردم. پیاده‌روی‌هایی که ماجرا‌جویی‌هایش محدود می‌شود به سرک کشیدن به کوچه‌های اطراف مسیر هرروزه‌ای که می‌روم و می‌آیم. یک شش ضلعی را بردارید از وسط ببرید و با فاصله بگذارید کنار هم، جوری که در فاصله‌ی بین آنها، یک شش‌ضلعی ‌نصفه‌ی دیگر اما برعکس جا شود. خانه این شکلی است. آن وسط، در ورودی خانه است که با باغچه‌ای کوچک و حصاری فلزی از کوچه جدا می‌شود. در خانه چوبی است و بهش رنگ سفید زده‌اند و کلون دارد. گیاهان باغچه تر و تازه‌اند. یک بار دیدم زنی که احتمالن صاحبخانه است بدون روسری با یک پیراهن گلدار و پاهای لخت شیلنگ دستش گرفته بود و باغچه را آب می‌داد. تابستان بود.

برای اینکه خانه را ببینم و از جلویش بگذرم خیلی وقت‌ها راهم را کج می‌کنم. اول باغچه و در ورودی را نگاه می‌کنم، بعد سرم را بالا می‌گیرم و پنجره‌ها و دو تا بالکنی که روبروی همند پیدا می‌شوند. خانه دوطبقه است و همه‌جایش پر از پنجره است، یعنی توی هر ضلع این چندضلعی یک پنجره کار گذاشته‌اند و چندتا از این پنجره‌ها روبروی همند و به چارچوبشان رنگ سفید زده‌اند و اگر سرت را عقب‌تر ببری گلدان‌هایی را هم که پشت پنجره گذاشته‌اند می‌بینی. بعضی از پنجره‌ها پرده دارند و بعضی لختند. با اینکه هوا سرد شده اما گاهی در پنجره را باز می‌گذارند و پرده‌ی حریر سفید از لایش بیرون می‌افتد. خوبی پنجره‌ها این است که هیچ‌کدام حصار ندارند و جلویشان نرده نکشیده‌اند. صاحبخانه نگران دزدها نیست که روزی سروکله‌شان پیدا شود و نردبان بگذارند و از دیوار بالا بروند و شیشه‌ی پنجره‌ را بشکنند یا با وسیله‌ای بی‌سر و صدا شیشه را ببرند و داخل شوند؟ صاحبخانه نگران نیست یک‌بار که بچه‌ها دارند توی کوچه فوتبال بازی می‌کنند ناغافل توپشان محکم کوبیده شود به شیشه و شیشه را بشکند؟ چه خوب که نگران نیست و نگرانی بقیه در سفت چسبیدن به مالشان و در حصار کشیدن و چاقچور کردن خانه‌هایشان به او سرایت نکرده. نه شیشه‌ها رفلکس است و نه برای استتار توی خانه، ملافه‌های زشت پشت پرده‌‌ها کشیده. نمای سرحال خانه آجر بهمنی است. فکر می‌کنم ده سال ساخت باشد. عجیب است نه؟ از ده سال پیش به این‌طرف کی حاضر شده توی همچین جای شلوغی به جای چندطبقه ساختن و استفاده از نماهای گرانیتی و آجرسه‌سانتی و سیمانی و شیشه‌ای و آلمینیومی و سرامیکی، به دوطبقه قانع شود و از آجر بهمنی استفاده کند؟ دوتا خانه‌ی دیگر هم نزدیکی خانه‌ی خودمان پیدا کرده‌ام که با اینکه تازه‌ ساختند، یعنی پارسال پیارسال ساخته شده‌اند اما کل نمایشان را آجر پوشانده. امیدوار شده‌ام.

هر بار که از جلوی خانه رد می‌شوم داخلش را هم تصور می‌کنم. حیاط آن پشت است و باغچه دارد و توی باغچه سبزی خوردن کاشته‌اند و منقل بزرگی کنار یکی از دیوارهاست و یک دوچرخه و شاید یک بیل و یک پارو، و ایوانی که تابستان‌ها توی آن می‌نشینند. کل خانه روشن است، دیوارها با کاغذدیواری‌ای که نقش گل‌های ریز دارد پوشانده شده‌اند. طبقه‌ی پایین پذیرایی بزرگی است و آشپزخانه‌ و اتاق‌ها همه طبقه‌ی بالا هستند. احتمالن بعضی از شما حواستان پرت این شده که اگر مهمان بیاید و توی پذیرایی بنشیند چطور غذا را از طبقه‌ی دوم بکشند طبقه‌ی اول که به این مساله بعدن رسیدگی می‌کنیم. یکی از پنجره‌های رو به کوچه، پنجره‌ی آشپزخانه‌ی بزرگ و پرنوری است که اهالی خانه بیشتر اوقاتشان را در آن می‌گذرانند. دختر خانواده دفتر دستَکش را همانجا روی میز وسط آشپزخانه پهن می‌کند و چای روی گاز حاضر است و روی میز رومیزی چهارخانه انداخته‌اند، صندلی‌ها تشکچه دارند و روی کابینت‌های یک‌طرف آشپزخانه،‌ آن‌طرفی که پنجره دارد پر از گلدان است. کیک پنیر توی فر در حال پخته شدن است و بویش کل خانه را برداشته. تلویزیون روشن است و مرد خانواده جلویش روی کاناپه‌ی شیری رنگ نشسته و دارد روزنامه می‌خواند و منتظر است این ستون تمام شود و سری به آشپزخانه بزند. زن دارد خریدهایش را توی یخچال و کابینت‌ها جابه‌جا می‌کند و از دختر می‌پرسد که شام را چه بخورند. دختر می‌گوید امروز درس‌هایش سبک است بنابراین خودش آشپزی می‌کند.

شومینه خاموش است و پنجره‌ها را باز گذاشته‌‌اند. زن سرش را از پنجره بیرون می‌آورد و مرا می‌بیند که وسط کوچه ایستاده‌ام و دارم خانه را دید می‌زنم. با صدای بلند جوری که بشنوم به دخترش می‌گوید دزد هم زیاد شده. فکر می‌کند چون به دارایی‌اش زل زده‌ام بی‌بروبرگرد ککی به تنبانم است. شاید اگر می‌دانست دارم با تحسین به زندگی‌اش نگاه می‌کنم دستم را می‌گرفت می‌برد تو و همه‌جای خانه را نشانم می‌داد. اما حالا فکر می‌کند دزدم درحالی که اگر یک‌جو عقل توی کله‌اش بود(کدام دزدی است که وسط روز بایستد و زل بزند به خانه‌ای که می‌خواهد از دیوارش بالا برود؟)، اگر این‌قدر در بند زرنگی‌اش نبود، فکرش می‌رفت سمت اینکه دارم دنبال آدرسی می‌گردم،‌ چون بقیه همین‌فکر را می‌کنند، یک‌بار که داشتم اینطوری با ولع به خانه‌ها نگاه می‌کردم، یکی بهم گفت دنبال کدام پلاک می‌گردم

تلخ آهنگ ،از کتاب از دی که گذشت – محمود پناهی سمنانی

دی ۱۳۹۰

آه از آن تدبیر
آه از تزویر
آه از آغاز و از انجام
آه از این ره پوی خواب آلود سنگین گام
آه از این نیرنگ
آه از این شهر سیه دامان خونین چنگ
مسلخ گل بوته های وحشی خوشرنگ
ساز ها، کج نغمه، تلخ آهنگ
رفته در یرلیق زردشتی
جلوه از گفتار و ازپندار و از کردار
نیک پنداری
قصه ی نوح است و قوم لوت دیگر بار
در تمیز خلق پیچیده است طوفان فریب و رنگ
نه دگر در روز
جنبش و جوش و جهاد و جلوه های جمع
نه دگر در شب
شاهد و شمع و شراب و شعر و شیرینی
عاشقان مفلوک
جلوه ی معشوقکان بیماروارو خوار
زندگی در باتلاق ژرف و من بیزار
” خسته از بی رنگی تکرار “

چند سروده از عیدی نعمتی

دی ۱۳۹۰

۱

از ما بودند
زیبا بودند
مثل عبور نسیم بر علفزار
آن ها که از همین باریکه راه گذشتند
تا از افق های دور
خبر از باران بگیرند.
ما گرمای تماشای پروانه ها بودیم
که بر گل ها می نشستند
و باز می پریدند.
ما در گهواره کودکی
پوست می انداختیم
آنها
به لهجه باران صدایمان کردند
و از باریکه راه گذشتند
ما
در تاریکی گم شدیم.
۲

از پسِِِِِِِِِِِِ پلکِ ستاره
شب را می پایم
ماه باژگونه می گذرد
در انعکاس صدای رود.
دستی بر آسمان می گذرد
شب
خورجین ستارگان اش را
در دریا می ریزد.
فردا
آغاز دیگریست.
۳

همیشه مثل حیرت منی
مکث که می کنی
باران می بارد.
خانه کجاست
در هوای آشنای دوست
چتر دستانت کو
اینجا
در فاصله دو باران
پرنده ها بر می گردند
و درایوان
بوی گل ها
بی قرارم می کنند.
۴

پیشکش عزت مصلی نژاد
کوه
اسب
باد.
به فراز آمدیم
باد بود
که شانه ی بلوط ها را تکان می داد
و اسبان آرام دم تکان می دادند
در ضیافت لحظه های سبز.
باد
درخت و اسب و بوی تن را
با هم و درهم می برد
و سوارها نبودند
جز در هق هق بلوط ها
که برگ ها بر دست باد می رفتند
و گلوله ها که بی صدا شلیک می شدند
در متن خاطره.

چند فنجان از کتاب دریا در فنجان

دی ۱۳۹۰

نشئه شراب بهار است
نرگس مست چشمانت
*

گردش نگاه
نجوای قلب است
به من نگاه کن
*

بال های بسته
پر از شوق پرواز است
*

ترنم طپش های قلب
صدای پای عشق است
*

بوسه ات کال بود
رسیده اش را نداری

*

عاشقانه – از کتاب: من عیسی بن خودم – مانا آقائی

دی ۱۳۹۰

کتابی که در همین شماره نقدی بر آن را می خوانید

اگر به من نزدیک می شوی
ای مرد!
بدنت را دور بینداز
من
نوازش های روح تو را می خواهم
تا نور را
لابلای پستان هایم
و صدا را
زیر کفش هایم احساس کنم
ای مرد!
من زبانم را
از چوب رختی ها آویزان کرده ام
اکنون قلبم را
از جا مدادی ام بیرون می کشم
تا کلماتم را
عاشقانه به پای تو بریزم
ای مرد!
من فکر می کنم خدا
آدم را
برای غنچه کردن لب ها آفریده است
و باد ها را برای بالا زدن دامن ها
ای مرد!
من نمی دانم
این حقیقت که می گویند چیست
اما می دانم
هر وقت نام تو را بر زبان می آورم
یکی از دکمه هایم می افتد
ای مرد!
من راه می روم
می نویسم
برهنه می شوم
و در آینه نفس های عمیق می کشم
دیگر حتا صندلی
مرا به نشستن متعهد نمی کند

دلتنگی – برزین آذرمهر

اسفند ۱۳۹۰

چه بسرایم؟
کلامم تلخ!
شرابی هم که می نوشم به یاد نوشخند تو
به کامم تلخ!
کنون
تنها و بیگانه
چو آهویی جدا از یار خود،
در دشت ؛ آواره
رد پای ترا
در هر کجا
در خواب
یا بیدار می جویم.
وعطر نازنین ات را
به هر بوته گلی
تا مرز‌های برکه ی انکارمی بویم.
کنون در دام افتاده
و حیران
از نگاه صاعقه واری
که جانم سوخت یکباره
در آن پائیزه راهی که برایم گشت
بی‌برگشت
کنار چشمه ی کم آب
که کرکس‌ها رد آهوی زخمی را
به خاک تشنه می جستند
ویادر سایه سار سنجد وحشی
که هر نرمه گیاهی
عطر گرم بوسه را می داد
وراز سر به مهری
درنگاهامان
پیاپی باز گو می شد.
نمی دانم
به چشمت شاید اکنون خوار می آیم
زگشتن گرد این کژ واژه‌های هرز وهرجایی
که می گردند و گردانند
از دستی به دستی
پاک یا ناپاک.
ولی‌ای ناز من!
ای لرز پنهان شب پائیز
ببین دور از تو من
چون بید مجنون
د ر نشیب تپه‌ ی آتش
گدازان از تب تند تمنا
سخت می لرزم،
به شوق گر گرفتن در تنور پرفروز تو
که بخشیده ست و می بخشد
به چون من ره نشینی،
گر چه در رویا
بسی نان پاره ی لذت!

در سوگ مرگ دو شاعر فرزانه غلامرضا بروسان و الهام اسلامی – عیدی نعمتی

اسفند ۱۳۹۰

نامت

از ساق هایم شروع می شود

از دلم عبور می کند

و دهانم را به آتش می کشد

چطور می تواند مرگ

از تو

تنها گودالی را پُر کند .

غلامرضا بروسان- مرثیه برای درختی که به پهلو افتاده است

مرگ دو شاعر فرزانه غلامرضا بروسان و الهام اسلامی که مفسر صادق وصمیمی ی روزگار وگذران ما بودند وشعرشان از انسان بود وبرای انسان در زبانی پاک وزلال غافلگیر و اندوهگینم کرد . اهل قلم دردمند میهنمان که هر پائیز غم پیری در جانشان گشت می زند به یاد زنده یادان پوینده ومختاری حالا با آوار این مصیبت چگونه کنار بیایند.
برای این درخت به پهلو افتاده من که کوچکترین شاعر این جهانم چه دارم بگویم . دست برواژه گان شعر تو می گذارم شاعر دوست داشتنی غلامرضا بروسان نبض ام عجیب تند می زند – جغرافیای چشمم خیس می شود . تو را صدا میزنم:
غلامرضا بروسان شاعری که پیشاپیش سرنوشت می دوی مرگ با تبر در مسیر قوچان – سبزوار ایستاده است . تو را به
جان شعر مرو برگرد … برگرد

دو شعر برای غلامرضا بروسان

۱

کوه
با قله اش
به دنیا می آید
انسان
با مرگ .
در قلمرو پائیز
در مرگ هر درخت
جنگل می آشوبد
از شیون مرغان
اما
مرگ جوان تو را
هیچ پرنده ای
باور نمی کند .
چرا
مرگ امانت نداد
و تو را پهلوی درختی خواباند
که مرثیه اش را گفته بودی .
حا لا
شاعر
باد غبار خون تو را
منشر می کند
وفوجی پرنده
از شعرهایت پر می کشند .

۲

دیگر
چیزی برای گریستن نمانده است
تو نیستی
شاخه ی شکسته ی این درخت
و رودخانه که می گذرد
در قاب کهنه ی
این عصر پائیزی .

بگو چکار کنم؟ – زنده یاد، غلامرضا بروسان

دی ۱۳۹۰

این سروده زیبا از
زنده یاد غلامرضا بروسان
مدتهاست که بر پیشانی سایت
اینجا خانه من است
به مدیریت خانم فرشته نوبخت
نویسنده و منتقد نام آشنا
می درخشد                                                            

بگو چکار کنم؟
با فلفلی که طعمِ فراق می‌دهد
با دردی که فصل را نمی‌شناسد
با خونی که بند نمی‌آید
بگو چکار کنم؟
وقتی شادی به دُمِ بادبادکی بند است
و غم چون سنگی
مرا در سراشیبِ یک دره دنبال می‌کند
دلم شاخه‌ی شاتوتی
که باد
خونش را به در و دیوار پاشیده است…

چنیین گفت فردوسی پاک زاد – به انتخاب ِ ابوالفضل سپاسی

دی ۱۳۹۰

اشعاری در خور ایام از بزرگ مرد ادب پارسی
حکیم ابوالقاسم فردوسی بزرگ
————————————-

به یزدان که این کشور آباد بود      همه جای مردان آزاد بود

در این کشور اآزادگی ارج داشت     کشاورز، خود خانه ومرز داشت

گرانمایه بودی آنکه بودی دبیر       گرامی بود آنکس که بودی دلیر

از آن روز دشمن بما چیره گشت         که ما را روان وخرد تیره گشت

از آن روز این خانه ویرانه شد         که نان آورش مرد بیگانه شد

چو ناکس بده کدخدائی کند             کشاورز باید گدائی کند

به یزدان که ما گر خرد داشتیم            کجا این سرانجام بد داشتیم

اگر مایه زندگی بردگی است            دو صد مردن به از این زندگی است
…………

نگاهی بر رمان-شام با کارولین-نوشته عباس صحرائی-الیسا

بهمن ۱۳۹۰

من اصولن منتقد نیستم. بیشتر میخوانم. و اگر برایم جالب باشد ، خب لذت هم می برم. خیلی هم می خوانم چون خواندن را دوست دارم. البته آدم مشکل پسندی هستم  یک نوشته بخصوص اگر داستان باشد، و یا هر کتاب دیگری، با هر محتوائی ، اعم از ادبی و یا تاریخی بایستی برایم کششی خاص داشته باشد تا بتوانم آن را به آخر ببرم و نگاهم را جلب کند.

کتاب یا رمان شام با کارولین نوشته عباس صحرائی هر چند نثری روان دارد و عاری از جملات گیرا و دلنشین نیست که  سبب می شود  خواننده  را خوش بیاید و با علاقه آن را بخواند ولی دور از نکاتی تامل بر انگیزنیز نمی باشد

امیر که محور اصلی داستان است گاه با اینکه  پایان خوشی ندارد، گرفتار خود شیفتگی می شود که خواننده درنمی یابد تا چه حد بر واقعیت استوار است و آقای صحرائی خواننده را در حال و هوای خودش رها می کند

امیر به وضوح به شیفتگی ” سوزان ” منشی ” جفرسن ” اشاره میکند، و حتا در جایی میگوید وقتی از ” سوزان ” خواستم که دفتر آقای ” هاردینگ ”  را برایم بگیرد ،نگاه سوزانش را به صورتم دوخت و با حالت خاصی گفت:

” چشم آقای سبحانی “

واین یعنی نوعی آغاز….ولی خواننده ادامه ای در دنباله این ” آغاز ” نمی بیند…در حالیکه این تصور ایجاد می شود که گویا امیر می خواهد به راه دیگری برود

وقتی شروع کردم به خواندن این رمان، فکر نمیکردم که به این سرعت تمامش کنم اما گیرایی داستان وادارم کرد آن را زمین نگذارم.
چون برایم گیرائی داشت، تصمیم گرفتم برداشتم را در مورد آن بنویسم.
به نظر من هرداستانی بایستی کمی به واقعیت ملموس محیط و اطرافمان نزدیک باشد، اما این رمان با وجود نثرروان و جذابش  بیش از معمول خیال پردازی دارد. البته همه ی رمانس ها کمی بر بال تصور سوارند، اما در این داستان   بیش از متعارف رویا پروری شده است. من به جرقه های ناگهانی احساس و حتا به عشق در یک نگاه نیر توجه دارم ولی شوریده گی عشق درداستان ” شام با کارولین ” بیش از کمی، اغراق آمیزاست.
البته شروع داستان که در حقیقت مقدمه آشنایی با کارولین است و آمدن و نشستن او رو بروی امیر و ترتیب شام با امیر! و کل دیالوگ ها، جذابیت خاصی دارد. بطور کلی شام اول آشنایی و نحوه خدا حافظی معقول بنظر می آید، اما در فصل دوم سفارش مارتینی بدون زیتون و توصیف مجدد از جذابیت و زیبائی کارولین که در فصل اول به مقدار کافی انجام شده است زیادی است.
و در همین فصل کم کم امیرسبحانی می رود که ” دون ژوان بشود” تا جائی که هوا برش می دارد و برای اینکه کارولین را تحت فشار بگذارد خودش در تله می افتد تا حدی که بنظر می رسد دچار افسردگی هم می شود

یا، رفتار کارولین بعد از جلسه دادگاه و ترک  بی مقدمه امیر بدون اشاره به این که کجا، و چرا می خواهد برود، غیر منتظره  است.  و موارد مشابه، کتاب کم ندارد حتا درمان نقص عضو کارولین و عاقبت امیر نیز، از شور و هیجان داستان می کاهد.
ولی همانطور که گفتم در مجموع کتابی است خواندنی و کشش لازم را دارد

نگاهی به مجموعه شعر«من عیسی بن خودم» سروده‌ی مانا آقایی- علیرضا عباسی

دی ۱۳۹۰

انسان امروز در وضعیتی قرار دارد که هجوم داده ها هر لحظه او را به همزیستی با فرهنگ گسترده تری نسبت به آموزه های زیستگاهی و تعصبات قومی اش وا می دارد و جهان را با تمام سرشت پارادوکسیکالی که در خود پنهان کرده هر لحظه برای او شفاف تر می کند .

این شفافیت زاینده ی نزدیکی غیر قابل انکاری است که انسان امروز را در معرض کنش فکری یا واکنش عقلی قرار داده است . اگر سرازیری وقایع بیرونی که در هر انسانی منجر به تحریک برای اندیشه گری می شود را محرک های کنشی تصور کنیم آنوقت چه تصوری باید برای واکنشی در قالب خردورزی از وی داشت ، و اگر انسان مورد نظر نه از طبقه ای خاص به لحاظ اجتماعی که ممتاز از حیث گرایشات هنری باشد تکلیف زیبا شناختی وجه هنری در جهانی پر از چالش ها و تناقضات چه می تواند باشد.
مانا آقائی

آیا انسان امروز هنوز فرصت غرق شدن صرف در مفاهیم کلان و ازلی یا ابدی را دارد یا دغدغه های فراوان پیرامونش قابلیت تحلیل و اندیشه گری را برای او تغییر می دهند و حتی مفاهیم را از خود متاثر می سازند؟

هدف از این اشاره کلی اما مختصر ورود به مباحث تئوری ، جدا از عنوان این متن نمی باشد ، چرا که شاعر در جایگاه یک هنرمند به هیچ عنوان فردی متمایز از دغدغه ها و روزمرگی های پیرامونش نیست ، چه اینکه وی از نگاه فرهنگ عمومی عضوی فرهیخته اما منتسب به مردم و جامعه است وتعریف فرهیختگی در انسان معاصر از مرز آداب رفتاری به بلوغ فکری و تربیت پنداری نزدیک شده است.

در مجموعه ی مورد بحث نیز اشاره خواهد شد که شاعر این مجموعه با دغدغه هایی سروکار دارد که وجهی عمومی و انسانی دارند و او با درک عینی و ذهنی از بغرنجی های موجود در زندگی انسان امروز ، توانسته تصویری ملموس و قابل همذات اندیشی از آنها در آثارش ارائه نماید و در این زمینه از موفقیت قابل توجهی در پرداخت شاعرانه و حفظ المان های زیبایی شناختی برخوردار باشد. شاعر این مجموعه نشان داده که اهل دنیای پر از چالش و تناقض امروز است و شعر را مرز تفکیک خود از جامعه ، مردم و جهان پیرامونش نمی داند.

آنچه در دنیای امروز منجر به نزدیک تر شدن فرهنگ متنوع جهانی و گاهی آمیختگی آن بهم می شود چیزی جز مشترکات انسانی و دغدغه های موجود در آن نیست وبرای انسان امروز که چند سویه در معرض دغدغه های مشترک قرار دارد همواره حس تعمق و تحلیل در وقایع و واقعیت های دنبای پیرامونش برانگیخته تر شده است و این برانگیختگی در اندیشه فراتر از تکاپو در وضعیت های شخصی و باورهای محدود می باشد.

مجموعه شعر (من عیسی بن خودم) مجموعه ای است متشکل از ۲۳ اثر نسبتا بلند از سروده های مانا آقایی که در سال ۱۳۸۶ (بهار۲۰۰۷) توسط نشر آلفابت ماکسیم در استکهلم سوئد به چاپ اول رسیده است.

این مجموعه را بدلیل برخورداری از نگاهی نو و مدرن و همساز با وضعیت های عینی در جهان پیرامون که منجر به ایجاد زبانی سالم و دارای تشخص شعری شده و از طرفی بدلیل بهره مندی از اندیشه ای همزیست با مشترکات و دغدغه های قابل توجه انسانی درکناربرجستگی های شاعرانه ، تخیل خیره کننده اما نزدیک به واقیعت ، ذهن سیال ، وجود طنز درونی و قابل توجه و تحسین در آثار و نیز تنوع در دایره واژگانی و موضوع نگری سروده ها، می توان مجموعه ای موفق و قابل تحسین دانست که گویی در خوانش های مکرر آثار این مجموعه مخاطب همواره به امکانات تاویل بیشتری دسترسی پیدا می کند ودنیای درون متنی در آثار ، متکثر و بدور از برخورد با فضای معلق، مدام در حال تعلیق معنایی می باشد.

آثار این مجموعه علاوه بر دلایل ذکر شده که بدلیل صمیمیت بیانی و سلامت زبان شاعرانه ی مولف ، ملموس و قابل درکند ، با امکان حس و دریافتی که در مخاطب حتی در خوانش اولیه ایجاد می کنند ، امکان همذات اندیشی را در وی افزایش می دهند و مجموعه مدام از وضعیت اندیشه ی شخصی به دایره ی اجتماعی کشیده می شود .

عوامل ذکر شده ی بالا خود دلایل محکمی است که آثار چنین مجموعه ای در ردیف سروده های مدرن قرار گیرد ، سروده هایی که از خصایص بارز آنها کاهش متن از استعاره برای بیان واقعیات و پرداختن مستقیم به چالش ها و نیز استفاده از زبان مشترک ، اندیشه ی وسیع و قابل دریافت در حیطه ی جهانی ، وجود معیارها و مصادیق نو و در دسترس ذهن مخاطب می باشد.

مهاجرت به هر دلیل مقوله ایست که علیرغم غنادهندگی به تجربه های درونی و بیرونی و زمینه سازی برای تحول ، همواره روح سرگردانی را نیز تقویت می کند. همچنانکه در مجموعه ، همواره روایتی از آوارگی های مشترک روح انسانی موج می زند و گاهی نامتمرکزی و دورافتادگی آن به پریش اندیشی منجر شده است.

(دیگر هیچ خیابانی مرا به جا نمی آورد/…/همیشه وقتی می رسم /تازه می فهمم که باید برگردم/…/یکی در من همیشه دوست دارد برگردد / و نفرتش را مثل خمپاره ای /در اولین چهارراه شلوغ زمین منفجر کند/

جمعیت ِمتفرق ! / چقدر گورستان لازم است / تا اتحاد تو فراهم شود؟ ) (از شعر بلند بازگشت ص۲۹)

(…/من راه می روم/می نویسم/ برهنه می شوم/ ودر آینه نفس های عمیق می کشم/ دیگر حتی صندلی / مرا به نشستن متعهد نمی کند.)(ص۴۶)

یکی از نقاط برجسته و قابل ذکر در آثار مجموعه انسجام درونی غالب آنهاست که علیرغم سیالیت ذهن شاعر و تنوع دایره واژگانی در هر سروده ، همواره بر اثر تناظر معنایی شبه روایتی منسجم در آثار احساس می شود که هرگز بر متن غلبه نمی کند اما به انسجام درونی و مضمونی آن منجر می شود و نیز قابل توجه است که

مانا آقایی ، در سروده های بلند خود دچار اتناب نشده و اگرچه بدلیل قوت برخی سطرها یا بندها مخاطب حس مواجه شدن با فرود و پایان بندی را دارد اما تجربه و ذهن خلاق و نیز تخیل برجسته ی وی باعث شده ادامه مجدد شعر ، مورد قبول متن و ذهن مخاطب ، بدون تحمیل و بدور از احساس وضعیت توضیحی یا اتناب قرار گیرد .

اما اگر بخواهیم به زبان مجموعه اشاره ی دقیق تری داشته باشیم باید به این مطلب توجه شود که تلفیق مجموعه ای از ویژگی ها در آثار (مانند اندیشه ، معنا ، تصویر ، طنز، تخیل و تصور) به نسبتی که هیچکدام منجر به حذف و کمرنگ شدن دیگری نشده باعث گردیده زبان در وضعیتی صمیمی ، شاعرانه و از طرفی برجسته در مجموعه رخ نماید.

در اشاره به ویژگی ها بطور مستقل به ذکر نمونه هایی بعنوان شاهد از مجموعه خواهیم پرداخت.

وجود لایه های طنز در شعر امروز یکی از عوامل تشخیص شعر مدرن محسوب می شود، چرا که تفکر انسان مدرن ، تفکری انتقادی ست و طنز در لایه زیرین خود همواره نگاهی نقادانه به تناقضات و بغرنجی ها دارد اما شناخت طنز و بکارگیری آن در آثار تنها بر اثر مرور تجربه امکان پذیر می نماید زیرا در شعر مدرن با طنزی روبرو هستیم که در لایه های درونی اش اتفاق می افتد.

در مجموعه ی (من عیسی بن خودم) از نامگذاری مجموعه گرفته تا درون اکثرآثار با طنزی درونی و شاخص و نگاهی نقادانه روبرو هستیم که مدام در حال تلنگر زدن به وجوه اندیشه ی مخاطب می باشد و این مولفه در شاعر بصورتی نهادینه شده احساس می شود چرا که هیچ یک ازکاربری های آن بر اثر ساخت صورت نگرفته و بطور قابل ملاحظه ای در خدمت متن و بیان مولف قرار دارد.

برای واضح تر شدن وجود چنین مولفه ای به ذکر چند مورد از نمونه های زیادی که بسیار موفق در مجموعه وجود دارند ، اکتفا می کنیم :

(…/من آدم بودن را با همه ی مضراتش پذیرفته ام/…) (ص۱۱)

(…/ زندگی با همه ی عظمتش در یک چمدان خلاصه می شود/…)(ص۱۴)

(…/کم کم می فهمم که چرا/ از آزادی مجسمه می سازند/…) (ص۱۵)

(…/شاهزاده توی قصه هاست/امروز عاشقی سرمایه می خواهد /وقت آزاد و حواس جمع/…)(ص۱۷)

(…/برادرم-خدای خشمگین خانه-/که فکرمی کند تمام راه های برگشت را می شناسد/هیچ وقت با خودش کلید ندارد/ سمج تراز او / مردی چسبیده به دکمه ی پیراهنم/ که نمی افتد.) (ص۱۹)

(…/ می خواهم نامت را / همچون یوغی بر گردنم بیندازم/…) (ص ۲۶)

(برای مکیدن لب هایش /زهرآگین ترین نیش ها را/به جان خریدم/ قسم خورد به وجدان یک کندو/ که دیگر هرگز به گل های روسری ام/هجوم نیاورد/آنگاه دکمه های پیراهنم را گشود/ و با من درآمیخت/مثل زنبوری که با سر/ بیفتد در جام عسل.) (شعر عسل ص ۶۸)

بدلیل کثرت وجود این مولفه ی درونی و زیبا در اکثر آثار به چند مورد ذکر شده بسنده می شود اما قابل اشاره است که موارد ذکر شده علاوه بر ویژگی طنز و نگاه نقادانه دارای بار تخیلی و شاعرانه نیز می باشند که در وجه تخیل و تصور به نمونه های مشترک دیگری نیز اشاره خواهد شد.

تصور و تخیل علیرغم کمرنگ بودن وضعیت توصیفی در آثار و همچنین کاهش فضای استعاری و استعاره در آنها ، مولفه هایی چشمگیر در مجموعه بحساب می آیند و تخیل شاعردر آثار این مجموعه با نزدیکی به واقعیت از وضعیت انتزاعی خارج شده و همچنان در خدمت دغدغه ی ملموس و مشترک انسانی مولف قرار گرفته است.

این تخیل و تصور گاهی به ایجاد و خلق تصاویر با عمق معنایی منجر شده که به پررنگ تر شدن مولفه ی اندیشه در مجموعه دامن زده وبه موفقیت مجموعه کمک شایانی نموده اند.

(…/ من فکر می کنم خدا / آدم را / برای غنچه کردن لب ها آفریده است / و بادها را برای بالا زدن دامن ها /…) (از شعر عاشقانه ص ۴۴)

(مهربانی/ لبخند فاتحانه ی مردی مغرور نیست /که با دسته کلیدش / در کوچه پس کوچه های یک پایتخت متروکه قدم می زند/ مهربانی / تسلیم جنگجوی پشیمان است/ تمرد سقف است از فرو ریختن/ استیصال قفل هاست /…) (از شعر مهربانی ص ۵۵)

(…/ من ماهیگیر فقیری بودم/که یکشب اقیانوس را به تختخوابم آوردم/وصبح روز بعد صیادان / درشت ترین مروارید جهان را / از میان ران هایم دزدیدند/….) (از شعر فراخوان ص۳۹)

(درخت نیستم / روزگاری اسب بوده ام / با یال های سرخ پریشان / که ریختن خون را بر دامن خواهرانم / و حس لگدمال شدن را/در شیهه برادرانم گریسته ام/….)(از شعر شهادت ص۲۰)

و موارد موفق و بسیارِ دیگری از این دست می توان مثال زد که همچنان برخوردار از آمیختگی تصور، تخیل ، اندیشه و طنز می باشند.

گرایشات موضوعی مولف بر اثر لمس همان دغدغه های مشترکی است که در تجربه های خودش بوقوع رسیده اند و او با بهره گیری از پرداخت مناسب آنها را در بیان شاعرانه با حفظ اشاره به چالش ها به تصویر کشیده است ، حتی در وجه رمانتیک آثار به شیوه ی تمجیدی یا توصیفی روی نیاورده اند و همچنان نگاه نافذ و نقادانه ی شاعر به تناقضات و بغرنجی ها در چنین فضایی می پردازد.

پایان بندی غالب آثار مجموعه بسیار زیبا می باشند و مخاطب را به محدوده نتیجه دچار نمی کنند بلکه نسبت به محور اندیشه در هر اثر همچنان او را در تعلیق معنایی و ادامه ی تاویل آزاد می گذارند.

مانا آقایی در بهره گیری و بهره وری از آنچه پیرامونش بر اثر تغییر موقعیت های زیستگاهی و نیز تجربه های درونی بر اثر واقعیت های بیرونی به او آموخته بسیار موفق عمل می کند و نمونه های موجود درمجموعه ی مورد بحث موید این ادعاست .

اگرچه هیچ مجموعه ای را نمی توان خالی و بدور از آسیب پذیری های قابل ذکر دانست اما در این مجموعه تنها می توان به چند پیشنهاد کوتاه اکتفا کرد چرا که احساس می شود شاعر این مجموعه خود وقوف نسبی به آسیب های مقطعی که در مجموعه گاهی بچشم می خورند ، دارد .

پیشنهاد هایی از قبیل عدم بکارگیری عناصر آرکائیک و گزاره های فخیم و وزین که بندرت اتفاق افتاده اند اما به آنها اشاره می شود بعنوان مثال می توان به شعر دایره ص ۶۶ اشاره کرد که در قیاس زبانی با سایر آثار از وضعیت زبانی و حتی مضمونی و پرداختی دیگری بهره می برد.

(…/ بر من فرود آئید ای جنون های عمود / ای خط هایی که شکستن فرجام شماست/..)

و یا برای نمونه ی دیگری که می توان اشاره کرد شعر تولد ص۲۳ را در نظر می گیریم که باز هم در قیاس زبان و پرداخت وجه متفاوتی با آثار دیگر پیدا کرده است.

(در این عقیم ترین شب/ که باد / همچون جنینی در اعماق تاریکی تاب می خورد/…)

گاهی نیز وجود اشاره های مستقیم به واژه ها یا عناصری که بار نمادین ، ایدئولوژیک یا تعصبی را در خود دارند منجر به کاهش ظرفیت تاویل و احساس عصبیت در متن شده که البته تنها چند مورد انگشت شمار از آنهادر مجموعه وجود دارد.

باید اشاره کرد که چند مورد ذکر شده که تنها موارد موجود در مجموعه نیز می باشند ، بیشتر بدلیل وجود جنس متفاوت واژگانی بچشم می خورند اما شاعر همچنان از وجه اندیشه مداری خود بهره ی شاعرانه می برد.

موارد قابل توجه دیگری نیز علاوه بر موارد ی که در به توفیق رساندن این مجموعه به آنها اشاره شد وجود دارد ( مانند وجود پیشنهادهای قابل توجه به شعر و بطور خاص شعر زنان ، وجود آشنایی زدایی از برخی موضوعات و مفاهیم ، تلنگر و فروپاشی برخی نگرش های تعصبی و توهمات آرمانی و…) که باتوجه به حوصله ی متن از ذکر آنها خودداری شده است .

انتظار می رود که پس از این نیزدر ادامه تجربه ی پیشروی مانا آقایی شاهد سرودن آثاری با قوت همین مجموعه و نیز افزوده شدن پیشنهاد های تازه ی وی در قالب شعرهایش به جامعه ی ادبی باشیم.

نگاهی کوتاه به داستان:ماههای آخر- آریو ساسانی

اسفند ۱۳۹۰

بنظر من این یکی از تکنیکی ترین دا ستانهای کوتاه است….
چقدر زیبا، و استادانه، داستان در ” پارک “، ” پائیز ” و ” دیروز ” می چرخد. و همه زندگی،
احساس، خواست، و آرزوی یک جوان ، ” یا یک زوج ” در آنها جاری است.
توجه و تکرار ” پارک “، و اینکه، بازیگر اصلی، در اتاقی بر صندلی چرخدار گرفتار آمده که از پنجره اش، راهی را که به ” پارک ” می رود زیر نظر دارد. و ترجیع بند:
” راه باریکه ای که میرود به سوی پارک “….
و توجه به صدای پا ها ئی که از این راه میروند به ” پارک ” و بر میگردند، تما من، باز تا بِ تَوَهم دیدن ” مریم ” است در جبهه:

“…بر خاستم، دستش را گرفتم و در پیچ و خم های پارکی که هر گز ندیده بودم، در سکوت را
افتادیم… ”
این پارک خیالی از این خواست او نشئت می گیرد که، همیشه دلش می خواسته، با دختر دلخواهش در پارکی قدم بزند. و نه تنها به دلیل اعزام به جبهه، و بازگشتی از هم پاشیده، بلکه از اینکه اگر چنین نمی شد، باز هم اجازه گام زدن با دختری در پارک را نمی توانست داشته باشد.

” …ولی من از همین راه باریکه پوشیده از برگهای زرد، به اتفاق مریم به همین پارک رفتیم….”

و بالاخره، پارکی که می توانست ” یا می بایست ” خواستگاه شکوفائی عشق باشد، زندگیش را می بلعد….

” در پارک به طرف نیمکتی خالی که زیر درختان افرا، در خنکای سایه ای قرارداشت رفتیم
ولی نتوانستیم بنشینیم، نفهمیدم چرا؟….”

وقتی می گوید احمد:

” از برگهای زردی که راه باریکه منتهی به پارک را پوشانده، و از پائیز خوشش نمی آید…”

می خواهد بگوید که در شرایط متعارف و برای آدمهای امید وار به آینده، همه اتفاقها می تواند در بهار باشد، یا با بهار همراه باشد.

” …به هر جان کندنی بود، ( دیروز، ) در آن ( دیروز ) خاکستری…”
“…چند روزی می شد که نیامده بود…” نه امروز بلکه ( دیروز ) آمد.”
” …هنوز پائیز است، ( دیروز ) بود…”

چون خود را بی ( فرد ا ) می بیند، و همه امید ها در او فرو مرده اند، همه اتفاقها حتا آینده برایش، ( دیروز ) است. و چنین است که در آخرین جمله اش می گوید:

” ….نیا تا خبر شوی ” .
و نمی گوید، تا خبرت کنم .

جملات زیبای به کار رفته در این داستان، همراه با مجموع برداشت و ساختار یگانه ای که دارد آنرا به سوی یک شا هکا ر سوق داده است.
“….نگاه کرد، جلو آمد، هرم نفس ها یش صورتم را سوزاند. ”
“….دانه های عرق، همچون تاول های آبله روی پیشانیش روئید….”

بررسی داستان «خروس» اثر ابراهیم گلستان – فریبا حاج دائی -به انتخاب فریبرز شیرزادی

دی ۱۳۹۰

این هفته داستان «خروس» اثر ابراهیم گلستان مورد نقد و بررسی قرار گرفت. بهارلو گفت که گلستان نوشتن را از نوجوانی شروع کرده است، از زمانی که پدرش در شیراز مجله «گلستان» را منتشر می‌کرد، که صبغه سیاسی و محافظه‌کارانه داشت. گلستان در اولین داستان کتاب «مد و مه» «از روزگار رفته حکایت» وصفی کمابیش مستند از کودکی خود به دست داده است، که تا حدی جنبه اتوبیوگرافیک دارد. سیاق نوشتار و افت و خیزهای سبک و لحن او در این داستان متأثر از کتاب «تصویر مرد هنرمند در جوانی» اثر جویس است. در کتاب جویس همراه با رشد راوی نوجوان داستان، زبان رفته‌رفته رشد و تحول پیدا می‌کند. گلستان سعی کرده است همین سیاق نوشتار را به کار ببتدد که موفق نشده است. او اولین خبرنگار، عکاس و فیلم‌بردار رویتر در ایران بود و یکی از تصاویر منحصر به فردی که از حوادث شگفت روز ۲۸ مرداد موجود است اثر دست اوست. گلستان برای خودش پدیده‌ای است. او روحیه‌ای مستقل و انتقادی دارد، و از جمله مدرن‌ترین نویسندگان ما در دهه‌های چهل و پنجاه شمسی درایران است، که البته گاهی شدت بینش انتقادی او به مخالف‌خوانی یک مدعی گنده‌دماغ شباهت می‌برد. بهارلو گفت شاید به نظر برسد که ما امروز در نقدمان به او سخت می‌گیریم، اما این سخت‌گیری نباید کسی را بر آشوبد، چرا که خود او همواره بر دیگران سخت گرفته است، و این سخت‌گیری می‌تواند بر میزان تحمل و رواداری ما نسبت به یک‌دیگر بیفزاید.
بررسی داستان «خروس» با اشاره‌ای به یادداشت‌هایی که نویسنده جهت پاره‌ای توضیحات در پیشانی کتاب آورده است شروع شد. بهارلو گفت: متن کامل این داستان بلند اولین بار در لندن چاپ شده است و همان‌طور که در یادداشت‌های مندرج در ابتدای کتاب آمده در حقیقت اعتراضیه‌های گلستان را توجیه می‌کند.
گلستان یکی از چند نویسنده ممتاز ایرانی است که همواره به ساختار زبان و انضباط نثر تأکید ورزیده است، و در نخستین مقاله‌ای که به زبان فارسی درباره سبک داستان‌های همینگ‌وی منتشر شده است دیدگاه خود را در زمینه زبان به عنوان مهم‌ترین عنصر ساختاری داستان به تفصیل بیان کرده است. بهارلو گفت از همین رو است که ما هم ناچاریم به نثر او حساسیت بیش‌تری نشان بدهیم، نثر نه به عنوان صرف وسیله بیان یا عنصر تزیینی داستان، بلکه دقیقاً به عنوان عنصر معماری.
به باور بهارلو آن‌چه در باره نثر مهم است نحو یا بافت جمله، لحن شخصیت‌ها و مهم‌تر از همه نحوه اجرای زبان یا همان سبک است که از طریق آن‌ها صدای آدم‌ها در ذهن واخوانی می‌شود و آدم‌ها و حوادث معروض آن‌ها حضور یا جلوه‌ای باورپذیر پیدا می‌کنند. گلستان در مصاحبه‌ای گفته است که لحن و لهجه در این داستان برایش اهمیت شایانی داشته است، ولی در نثر گلستان، از جمله در همین داستان، لفظ به معنی غلبه می‌کند و انگار آهنگ کلمات از معنای آن‌ها مهم‌تر است. کلمه از حیث کلمه بودن اهمیت دارد، نه از حیث معنا داشتن.
از حیث عنصر گفت‌وگو نه فقط در این داستان بلکه تقریباً در همه داستان‌های گلستان این‌طور به نظر می‌رسد که هر کسی دارد برای خودش حرف می‌زند و کسی جواب کسی را نمی‌دهد. در حقیقت سخنان آدم‌ها کیفیت گفت‌وگووار ندارد، و نویسنده همواره بر آن است تا خواننده را انگشت به دهن کند.
نویسنده در مقام یک راوی در فضای جنوبی، روستایی در یک جزیره، زمانی را وصف می‌کند که هنوز صنعت نفت در آن‌جور مناطق راه باز نکرده است، یا تازه در حال راه باز کردن است، مثلاً زمینه داستان می‌تواند جزیره خارک باشد قبل از سال ۱۳۳۷، زمانی که هنوز صنعت با ضمایم و اخلا قیاتش، با قوانین، نظم و خشونتش در تقابل با یک «وضع طبیعی» (روسو این اصطلاح را در مقابل «وضع مدنی » به کار می‌برد) قرار نگرفته و بکارت، سلامت و پاکیزگی خود را حفظ کرده است. گلستان در فیلم «موج، مرجان، خارا» این وضع را به وضوح تصویر می‌کند. شروع فیلم با تصویر دریا است و ماهی‌هایی که زیر آب در حرکت هستند. بعد دوربین مانند آدمی که سرش را از زیر آب بیرو ن بیاورد ازآب بالا می‌آید و در چشم‌انداز ساحل و صخره‌ها و زمینی برهوت دیده می‌شود که تعدادی پرنده و مرغ ماهی‌خوار بر فضای آن پرواز می‌کنند، انگار طبیعت قرار است دستخوش تهدیدی شود. در تصویر دیگر یک هواپیمای دو موتوره را می‌بینیم که وقتی کنار ساحل می‌نشیند گله‌ای بز و کل با هیاهوی موتور هواپیما پا به فرار می‌گذارند. در واقع «خروس» در همچو فضایی نوشته شده است.

ما فقط به بررسی ساختار زبانی یا سبک‌شناختی چند صفحه از فصل اول داستان بسنده می‌کنیم:

ـ ساختار شرطی جمله سطر دوم، «این دیگر اذان نبود اگر پارس هم نبود.» به سیاق زبان فارسی نیست.

ـ «دریای گرم» که ما معمولا «ی» نسبت را اول نمی‌آوریم.

ـ «مغشوش می‌نمود» در متن نابه‌جا استفاده شده است، و اساساً از جنس زبان داستان نیست، انگار در یک متن اداری ـ پادگانی یا روزنامه «دوم خردادی» آمده است.

ـ «قایق را به روی شن رسانیدند… کشانیدند» که هردو فعل «رسانیدند» و «کشانیدند» از فعل‌های مهجور و عتیق هستند. «رساندند» و«کشاندند» مگر خار دارد.

ـ «چه‌جوری رفت؟» که منظور همان «چرا رفت؟» عوام است. پرسش این نیست که طرف با چه وسیله‌ای، مثلاً با قاطر، دوچرخه یا اتول رفته است.

ـ در بند پنجم صفحه دوم کلمات زاید بسیاری آمده است. کلمات و عباراتی نظیر «ما» «تااین‌که» «دیدیم باید رفت» و «بی خود» مفت و مجانی خرج شده‌اند.

ـ «آمدیدم» غلط مطبعی است. «آمدیم» صحیح است.

ـ در بند پایانی همان صفحه راوی از کارهایی که انجام نداده شرحی آورده است که طبعا نقل‌شان لزومی نداشته، چراکه در داستان کاری را که انجام نداده‌ایم توصیف نمی‌کنیم. «رفتیم بی‌تفنگ تماشا» یکی از همین موردها است. یا «ما کارمان شکار هم نبود».

ـ «بوهای لاشه و لجن» که بو در این‌جا به غلط جمع بسته شده است.

ـ «با این‌که می‌دانستم کاری نمی‌توانم کرد ـ از این که می‌دانستم کاری نمی‌توانم کرد ـ گفتم…» که مطلقاً فرمودن «ادبیات» است و لابد به سبک اختصاصی و اختراعی.

ـ «مرد به… بگوید یا بشنود» راوی از کجا فهمیده که مرد «نشنیده» مگر آن که فرض کنیم راوی در گوش مرد رفته است.

ـ «من یک قدم عقب رفتم تا سر را بالا بگیرم.» مثلا اگر می‌گفت «یک قدم عقب رفتم تا نگاه کنم» طبیعتا ما فکر می‌کردیم که سرش را هم بالا گرفته. «سر را بالا بگیرم» زاید است.

ـ «در آسمان خورشید توی چشمم زد» که باید گفته می‌شد:«خورشید چشمم را زد.»

ـ «تا که در باز شد و تو رفتیم» زبان یا جوج و ماجوج است.

ـ «حاجی به من خوش‌آمد گفت» که «خوش‌آمد» زاید است، چرا که در گفتار حاجی این لحن هست، یا باید باشد. شبیه این ایراد در چند جای دیگر هم دیده می‌شود.

ـ «اقبال ما آورد» فعل «آوردن» برای «اقبال» نوبر است. می‌توانست بگوید:«اقبال ما بود» چنان که چهار سطر بالاتر هم آورده است:«اقبال ما خش (خوش) بید(بود)»

ـ«بانگ خروس بالا رفت» که می‌توانست «خروس خواند» باشد.

ـ «یال و دم درخشان رنگارنگ» که باید «رنگارنگ درخشان» گفته می‌شد.

ـ «پختی بی‌جان بز» که احتمالاً همان «پخی» بوده است و « پختی بی‌جان» یک سر بی‌معنا است.

ـ «به زیر تن بز تو پوک» که ما نمی دانیم منظور از «زیر تن» چیست.

ـ «تو رفتیم. تو بوی بسته گرما داشت»، که می‌توانست بنویسد:«اتاق بوی نا داشت.»

ـ «از ما برای حاجی گفت» که «از ما می گفت» می‌توانست باشد.

ـ «اذان کشید» ترکیبی است کاملاً اختراعی.

ـ «سر کشید از بین در» که «از بین در» سخت نامناسب است.

ـ «و خروس همچنان می‌رفت و آن‌ها هم به دنبالش» حذف به قرینه غلط است. زیرا یکی مفرد است و دیگری جمع.

ـ «پیت را با هرچه دقت داشت…» که ترکیب غریبی است.

ـ «خروس در توی پیت…» در اضافه است. به این می گویند حشو قبیح.

ـ«با منگ» که احتمالا «با منگی» بوده.

در پایان بهارلو با انتقاد از فیلمی که گویا اخیراً در تقبیح احوالات زندگی خصوصی گلستان ساخته شده ختم کلام را برچید.
ازدیباچه

چند نکته پیرامون رمان ” قطار ساعت ده ” – فرشته نوبخت

اسفند ۱۳۹۰

قطار ساعت ده، داستان بلندی از پونه ابدالی است که چندی پیش در فضای وب منتشر شد.
ماجرای آن مربوط می‌شود به جریان مهاجرت دختری به نام نوشین. در واقع داستان با رفت‌وبرگشت‌های میان زمان حال و گذشته پیش می‌رود و در فرصت این رفت و برگشت‌های زمانی میان ذهنِ نوشین و آنچه در حال وقوع است، شخصیت‌ها جان می‌گیرند. در ابتدا به نظر می‌رسد این قصه، در باره‌ی مهاجرت باشد. قصه‌ی گذاشتن و رفتن. اما همان فصل اول تکلیف مخاطب روشن می‌شود. زیرا داستان قطار ساعت ده، داستان گریز نوشین است از آدم‌هایی که دوستش ندارند و در واقع تن دادن او به نفرتی است که او را مجبور به ماندن در غربت می‌کند. و از این منظر است قطار ساعت ده با داستان‌های هم‌تای خود که با مضامین مهاجرت نوشته شده‌اند و سعی در بازتاباندن فشارهای بیرونی و برتافته از جامعه را دارند، متفاوت است. رابطه‌ی نوشین، مینو (مادر)، پدر و یاشار، تقریبا در ذهن نوشین می‌گذرد؛ از منظر او روایت می‌شود؛ از زاویه‌ی او دیده و قضاوت می‌شود. داستان، حکایت خیانت مادر به دختر است. منتها نه از نوع کلاسیک آن که برآمده از افسانه‌ی کهن الکترا است. این‌جا ملکه کلایمنتسترا و معشوقی وجود ندارد تا بخواهند آگاممنون را از سر راه بردارند و دختر به خون‌خواهی پدر قیام کند. دادگاهی وجود ندارد. زیرا قطار ساعت ده ماجرای یک خیانت امروزی‌ است که در نهایت هم حقیقت رخ دادن آن به روشنی مشخص نمی‌شود. مادری زیبا و دلربا که شدیدا مورد حسادت دختر است. مادری بی‌عاطفه و بی‌احساس که فنون دلبری را بسیار بهتر از دختر جوان خود می‌داند. دود از کنده بلند می‌شود و مهاجرت موقتی نوشین برای ادامه تحصیل، تنها فرصتی ایجاد می‌کند که دودِ آتش هوس‌بازی‌های مادر، دامن دختر را بگیرد تا در غیاب او بی‌وفاییِ یاشار – نامزد نوشین – ثابت شود. این البته همه‌ی داستان نیست. باید داستان را بخوانید. استفاده از کهن‌الگوی سفر، برای نشان دادن سیر تحول درونیِ نوشین، هوشمندانه است، اما این سفر، که در نهایت تبدیل به مهاجرتی دائمی می‌شود، به جز ترسیم فضای مه‌گرفته و بارانیِ شهر لندن و روابط آدم‌ها که نویسنده تا حدی در بازنمایی آن موفق بوده و به دلایلی نامعلوم چندان از این توانایی بهره نبرده و وارد جزئیات نشده است، چه کارکرد دیگری دارد؟ این اتفاق می‌توانست در فرصت یک سفرِ داخلی هم برای نوشین رخ بدهد. بگذارید این‌طوری بگویم که سفر نوشین به لندن برای ادامه تحصیل که خیلی کلی به آن پرداخت شده است و گویا تنها بهانه‌ای بوده برای نشان دادن تفاوت‌های این‌طرف و آن‌طرف، در کنار داستانی که در حقیقت در ذهن نوشین می‌گذرد و دلایل نفرت او از مینو و سردی روابط میان پدر و مادر، یک ماجرای بسیار فرعی است که می‌توان آن را الصاقی و تا حدی سانتی‌مانتال نامید. نکته‌ی بسیار مهمی که داستان سرسری از آن گذشته است، شخصیت پدر است که اصرار زیادی بر مظلومیت و انفعال او شده است. این شتاب از گذشتن از شخصیت پدر به حدی بوده که در جایی از داستان، پدر مردی بی‌نمک و سفید (صفحه ۳) و در جایی دیگر تاس و سیه‌چرده (صفحه ۳۱) توصیف شده است. در یک جمع‌بندی می‌توان گفت فقدان وسواس، کم‌رنگ بودن خلاقیت و اندیشه و جهان‌بینی که لازمه‌ی هر رمانی است تا حدی باعث آسیب به این اثر بوده است. ضمن این‌که آنچه نوشتم بی‌تردید نظرات شخصی من است و متاثر از سلیقه و دیدگاه من به داستان که نمی‌تواند قطعی و کامل باشد و نمی‌تواند موجب نفی لذتی باشد که از خواندن داستان ساده و خوشخوانِ «قطار ساعت ده» به قلمِ روانِ پونه ابدالی خواهید برد.

بر کتاب ” زوال کلنل ” محمود دولت آبادی چه گذشت، از سیر تا پیاز – حمید رضا امیدی سرور

دی ۱۳۹۰

کلنل جنجالی!/ گزارشی از «مد و مه»

این روزها نام”زوال کلنل” بیش از هر کتاب دیگری شنیده می شود، رمانی که مدتیست پشت سد ممیزی مانده و بسیاری از علاقمندان ادبیات داستانی در انتظار رفع مشکل کتاب و انتشار آن هستند. در روزهای اخیر اما  پس از کش و قوسهای مختلف، اظهار نظرهای متولیان امور کتاب در ارشاد نیز چندان امیدوار کننده نبوده و حساسیتها نسبت به این کتاب بیشتر کرده است.

اما ماجرای “زوال کلنل”چیست؟ و حواشی و مشکلات آن از کجا شروع شد؟

محمود دولت‌آبادی رمان “زوال کلنل” را در سالهای ۱۳۶۲ تا ۱۳۶۴ به نگارش در آورده و درطول دو دهه ی بعد بارها در آن بازنگری کرده است. [زوال] کلنل، برخلاف اغلب آثار محمود دولت آبادی که در روستا اتفاق میافتد، یک رمان شهری است و درونمایه محوری آن نیز آن ذهنیت آسیبدیده و آزاردیده مردی است که در اثر حوادث تاریخی زندگیاش نابود شده است. این رمان داستان یک سرهنگ وطندوست ارتش است که پنج فرزند دارد و هر پنج فرزندش در جریان انقلاب ایران به یک حزب و یک گروه سیاسی میپیوندند، از انقلاب آسیب میبینند و پدر را داغدار میکنند. برخی این اثر نشانه و نمادی از تاریخ معاصر ایران، بعد از شهریور ۱۳۲۰ دانسته اند. داستان در ۲۸ ساعت اتفاق میافتد و از نظر تاریخی به سالهای اول انقلاب نظر دارد.

به هر روی دولت آبادی پس از آماده کردن رمان آن را به نشر چشمه، ناشر آثارش، تحویل داد و نشر چشمه نیز در سال ۱۳۸۷ برای گرفتن مجوز نشر این رمان اقدام کرد. تقریبا در همین ایام کتاب توسط بهمن نیرومند به زبان آلمانی ترجمه شد و ناشر سوییسی نیز تصمیم به انتشار آن گرفت. دولت آبادی در ابتدا  امیدوار بود که زوال کلنل همزمان در ایران و خارج از کشور منتشر شود، اما این آرزو محقق نشد، چرا که در ایران کتاب گرفتار ممیزی شده و با وجود تلاش ماشر و نویسنده برای رسیدن به یک توافق دو جانبه با وزارت ارشاد، این مساله به سرانجامی نرسید. او در این باره می گوید: “پیش از اینکه من اجازه بدهم این اثر در سوییس به زبان آلمانی چاپ شود، آن را از طرف نشر چشمه به وزارت ارشاد ارائه دادم. امیدوار بودم که همزمان یا حتی قبل از انتشار این کتاب در اروپا به زبان فارسی چاپ شود. ولی متاسفانه این طور نشد و این کتاب تا حدود یک سال و نیم بدون جواب ماند تا سرانجام با حدود ۶۱ مورد اصلاحات به من برگردانده شد. من روی موارد اصلاحی، به رغم میل خودم و ساختار کتاب و برای اینکه حسن نیت خود را نشان داده باشم، مقداری کار کردم ولی نتیجه، باز هم منفی بود زیرا این کتاب را با بیست و یک مورد ایراد تازه به من برگرداندند “

اینکه ۶۱ مورد اشاره چه نکاتی بودند (یک یا چند کلمهاند یا یک یا چند صفحه؟) و سطح حساسیت ممیزان ارشاد و از سوی دیگر میزان انعطاف طرفین در برای رسیدن به توافق چقدر بوده، روشن نیست. حتی روشن نیست که کتاب در صورت اعمال این اصلاحات چقدر لطمه خورده و یا اینکه تضمینی برای دریافت مجوز انتشار آن وجود داشته…اما به هر حال می توان گفت مگر ما چند نویسنده در حد و اندازه ی دولت آبادی داریم، و آیا نمی شد در این مورد خاص لااقل قدری منعطف تر عمل کرد؟ شاید بهتر بود این بار نیز همانند زمانی که کلیدر انتشار یافت، قدری مهربانانهتر با آثری که به لحاظ هنری و فرهنگی میتوانند جزو مفاخر ما باشد، برخورد می شد. به هر حال آنچه مسلم است اینکه نه ارشاد از موضع سفت و سخت خود کوتاه آمد و نه دولت آبادی پذیرفت بیشتر از آنچه در ابتدا به حک و اصلاح کتاب تن داده بود، بپذیرد و این حق برای او محفوظ است؛ آن هم نویسنده ای که روی کلمه به کلمه آثارش آن قدر وسواس دارد و آثارش به لحاظ زبانی جزو نمونه های برجسته در ادبیات داستانی معاصر ما بوده اند.

با این حال تا اینجای کار اگرچه گره کار کتاب گشوده نشد و گهگاه از گوشه و کنار اخباری ضد و نقیض درباره کتاب به گوش می رسید اما هنوز ماجرا خیلی رسانهای نشده بود و متولیان ارشاد هم به طور مشخص در مورد زوال کلنل موضع نگرفته بودند و همچنان برخی امیدوارانه آرزوی انتشار آن را به زبان فارسی میکردند.

تا اینکه زوال کلنل با عنوان «کلنل» به ترجمه و با مؤخرهی بهمن نیرومند در تابستان گذشته در زوریخ و توسط انتشارات یونیون (Union) منتشر شد.

دولت آبادی درباره انتشار کتاب در خارج از کشور، پیش از انتشار آن در ایران، گفته است: “بدیهی است که ناشر سوییسی نمی توانست کار خود را بخواباند تا این کتاب در ایران مجوز بگیرد.”

انتشار کتاب به زبان آلمانی با اقبالی نسبی روبهرو بود و مخصوصا در مطبوعات آلمانی زبان نقد های مختلفی درباره آن نوشته شد که اغلب موضعی تایید آمیز داشتند. توفیق زوال کلنل با وجود عدم انتشار آن در ایران و به بازار فرستاده شدن ترجمه ی آلمانی آن بدان جا رسید که به عنوان نامزد دریافت جایزه بوکر آسیایی انتخاب شد. این موفقیتها توجهات به زوال کلنل را بیشتر و متاسفانه حساسیت محافل داخلی را نسبت به موفقترین کتاب دولتآبادی در عرصه جهانی بیشتر کرد. اما جالب اینکه پس از انتشار کتاب در خارج از کشور و موفقیتهای جهانی آن، به جای اینکه متولیان ارشاد از این موفقیت خوشحال و قدمی در رفع مشکل آن بردارند، با اظهار نظرهایی عجیب گره مشکلات آن را کورتر کردند. این درحالی بود که ناشر و نویسنده برای حل مشکل کتاب نسخهای از آن را برای بهمن دری (معاون فرهنگی وزارت ارشاد) برده بودند تا شخصا آن را خوانده و درباره اش اعلام نظر کند، کاری که برای اثری در این سطح بسیار منطقی به نظر میرسد (چرا که خوب یا بد لااقل در این چند ساله کتابی مهمتر از این اثر در ایران منتشر نشده).

من کماکان انتظار دارم که کتاب زوال کلنل و طریق بسمل شدن و دیگر کتاب ها اجازه انتشار پیدا کنند و ادبیات ما روند معقول و منطقی خود را دنبال کند

بهمن دری، معاون فرهنگی وزارت ارشاد، روز ۱۸ آبان در نشست خبری نوزدهمین دوره هفته کتاب ایران در پاسخ به سئوال یکی از خبرنگاران درباره رمان “زوال کلنل” که ترجمه اش به زبان آلمانی در سوییس انتشار یافته، گفت: “این کتاب چون در خارج از کشور منتشر شده است، ضرورتی ندارد در ایران منتشر شود، البته یک نسخه از کتاب را به من هم داده‌اند که بخوانم.”

اما اینکه دری در میان مشغلههای خود حوصله و فرصت خواندن آن را پیدا  خواهد کرد، خود حکایتی ست، تازه آن هم در زمانی که با عدلهای این چنین، ترجمه و انتشار یک کتاب را در خارج از کشور  را دلیلی کافی برای عدم انتشار آن در داخل کشور دانسته است. با وجود چنین عقیده  بعید به نظر می رسد که او باز هم وقت برای خواندن آن بگذارد؟ هرچند خوشبینانه امیدواریم که این طور نشود.

محمود دولت آبادی از سخنان ‌بهمن دری، معاون فرهنگی وزارت ارشاد، درباره عدم ضرورت انتشار کتاب متعجب شد، اما با سعه صدر در این باره به بی بی سی فارسی گفت: “آقای دری قدری تند قضاوت کرده اند. من تعجب می کنم چون من آقای دری را دیده ام. ایشان فرد پخته ای است و سن و سالی از ایشان گذشته و قطعا به اندازه من متوجه می شوند که کتابی که در زبان مادری نوشته شده حتما می بایست در زبان مادری منتشر بشود که همان فارسی عزیزی است که هم آقای دری و هم من و هم شما به آن صحبت می کنیم. من کماکان انتظار دارم که کتاب زوال کلنل و طریق بسمل شدن و دیگر کتاب ها اجازه انتشار پیدا کنند و ادبیات ما روند معقول و منطقی خود را دنبال کند.”

ظاهرا دولت آبادی بسیار امیدوار است که بهمن دری بعد از اینکه شخصا این کتاب را خواند، مجوز آن را صادر کند و زوال کلنل  در اختیار خوانندگان فارسی زبان هم قرار بگیرد: “حالا زمانی است که آقایان، با سعه صدر، اجازه انتشار این کتاب را، بیست و شش سال پس از نوشته شدن، بدهند که به دست خوانندگان ما برسد.”

محمود دولت آبادی در پاسخ به این سوال که “نظرتان درباره چاپ متن فارسی در خارج از ایران چیست؟” گفته است: “من هرگز راغب به این کار نبوده ام چون حق هر نویسنده ای است که اثری که خلق می کند در زبان و در کشور خودش منتشر شود.”

دولت آبادی  با این حال در آینده نزدیک کتاب تازهای نیز به وزارت ارشاد خواهد فرستاد: “کتاب «عبور از خود» مجموعه مقالاتی است درباب نظرات اجتماعی – ادبی من و نامش عنوان سخنرانی آخر من در فستیوال سالیانه بین المللی ادبی نروژ با موضوع ادبیات و تاریخ است.”

“زوال کلنل” در سال جاری میلادی توسط تام پتردال به زبان انگلیسی ترجمه شد، اما باوجود ترجمه این اثر به دوزبان خارجی هنوز خوانندگان فارسی زبان آن در انتظارند. با این اوصاف به نظر میرسد بهمن دری و زیر مجموعهی او در آستانه ی محکی تاریخی قرار دارند که میتواند بخش مهمی از تصویر کارنامه کاری آنان را برای آیندگان رقم بزند. به هرحال چه به صورت رسمی یا غیر رسمی، دیر یا زود این کتاب در ایران منتشر خواهد شد. در دورانی که فضای مجازی امکان عبور از هرگونه سد سانسور را به وجود آورده، کتابی آن هم از نویسندهای در حد و اندازه دولتآبادی در محاق نخواهد ماند، وحتی در صورت انتشار الکترونیکی نیز مخاطبان خودرا پیدا کرده و یا میتواند به صورت نسخه های افست به بازار دست فروشان راه پیدا کند؛ در چنین حالتهایی تنها این حق نویسنده است که از دست خواهد رفت. به این ترتیب چه خوب است معاونت فرهنگی و اداره کتاب ارشاد به تأسی از معاونت سینمایی در یکی دو سال گذشته با کم کردن پارهای حساسیتها، بسیاری از فیلم های توقیف شده را روانه پرده سینماها کرد، خود زمینه انتشار «زوال کلنل» را بهوجود بیاورند تا هم حقوق نویسنده محفوظ بماند و هم نظر اداره کتاب تامین شود. رسیدن به این توافق ها چندان دشوار نیست…



معرفی کتاب – کوچه شامپیونه – نوشته محسن حسام – رضا اغنمی

دی ۱۳۹۰

فضای متنوع داستان های «کوچه شامپیونه» خواننده را تا پایان کتاب میبرد. ازبندر انزلی با ماهیگیران زحمتکش، سرزمین گیلان و مردمان مهربانش گرفته تا زندان های مرگبار وطن، حال و روز مهاجران و تبعیدیانِ هموطن درفرانسه و گذر از روایت های شیرین اسطوره ای تا ماجرای بسی خواندنیِ «ژولیا روسو». خواننده درتمامی صحنه ها همگام با نویسنده و صمیمیتِ نجیبانۀ او حرکت میکند.

این اثر در شش فصل با بیست داستان درفضاهای گوناگون تدوین شده است. هریک ازداستان ها روایت تلخ و شیرینی از واقعیت های هستی زمان را برای خواننده توضیح میدهد. نثر روان درداستانها فرصت نمیدهد که کتاب را ازخود دورکنی. سالها پیش رمان “تبعیدی” ازهمین نویسنده درپاریس منتشرشد، که هنوزدریادهاست. در کوچه شامپیونه نیزبا همین شیوه و زبان دنبال شده است.
برخی ار این داستانها قبلا درنشریه های فارسی زبان منتشرشده وچه بهتر که نویسنده همت کرده آنها را دریک مجموعه گردآوری و منتشر کرده است .
درفصل بندی داستان ها نیزدقت و سلیقه ی بیشتری به کار گرفته شده وهر فصل دررابطه با موضوع ویژه، ولی داستانی کاملا مستقل آمده است.
برخی روایت ها فضای خاصی ازآب و هوای شمال را دارد و نوعی، حسرت دیدارآن دیار پرکل و گیاه را در دل مخاطب میکارد. مثلا در فصل اول که شامل “اسکله” و “جاده” است، خواننده را به گیلان میبرد. در رشت و انزلی، درشهر و کنار دریای خزر به سیرو سیاحت میپردازد. با مردم مهربان و زبان شیرین گیلکی و فضای آن مرز و بوم زیبای شمال ایران آشنا میکند.
درفصل دوم – داستان ها بیشتر از زندگی هموطنان سخن میگوید. و ازحال و اوضاع آنهایی که برای دوران تبعیدیِ ناخواسته، درفرانسه به زندگی تن داده اند.
فصل سوم – روایتگرفضای وحشت وخفقان بعد ازانقلاب است که دردهه ۶۰ درسراسر وطن، سیاهی و وحشت حکومت دینی چتر شوم و منحوس خود را پهن کرد. محسن، دراین فصل وحشت وخشونت عریان را
با تمامی ابعاد ویرانگرش به نمایش گذاشته است که درآینده به آنها اشاره خواهم کرد.

همین گونه است فصول دیگر تا برسد به آخرین داستان کتاب به نام «ژولیا روسو».
به یقین، زندگی در”تبعید”، تجربهٔ گران سنگی ست که هنرمند را یاری میدهد درآفریدن چنین فضای هول انگیزِ مصروعانه، تا به چنین مرحله از پرده های تیره و تار درام نویسی دسترسی پیدا کند.
دراین بررسی از هر فصل، یک داستان برگزیده ام. با این یادآوری که ارزش گزاری و وجه تمایز دراین مجموعه کار سلیقه ایست؛ من شخصا ازهمه ی داستانها لذت بردم.

اسکله، ” نخستین داستان این اثر است و روایتگر صادق زندگی پردرد وملال صیادان ماهیگیر بندرانزلی.
عده ای از ماهیگیران با پرداخت رشوه به مأموران گشتِ شبانه ی شیلات که نویسنده با نام ” تفنگچی” ازآنها نام میبرد، به دریا میزنند. توی قایق هفت هشت نفری هستند و هریک با مسیٔولیتی که دارند سرگرم اند. درددل هایشان در سکوت شبانه دریا، با همه ی بیم وهراسی که از گرفتارشدن به دست گشتی ها دارند، شنیدنی ست.
اضافه کنم که نویسنده با به کارگیری اصطلاحات محلی، کمک بزرگی به فرهنگ عمومی ادا کرده با این یادآوری که در زیرنویس صفحات، ترجمه ی فارسی هریک از لغات محلی را با شرح کافی توضیح داده است.
و حالا بشنویم درد دل ماهیگیران را :
«عبدالله گفت: دلم میخواد این دفعه آنقدر ماهی گیرمون بیاد که دیگه این پائیز و زمستونو از شراین شکم صاحب مرده راحت بشیم.»
«کمال گفت اکه شانس بیاریم می تونیم این دو ماه زمستون رو بگیریم تو خونه تخت بخوابیم.»
«عبدالله گفت : آی گفتی فکرشو بکن تو سرمای زمستون، تو خونه کنار منقل آتش نشستی و گل های آتشو تموشا می کنی اونوقت زنت “سه لنگه” را میذاره رو منقل وماهیتابه رو روش. …»
چپ کش اولی گفت :
« ولی من میخوام برم تهرون»
عبدالله گفت تهرون بری چکار؟
کمال گفت «لابد یه راست میره عشرتکده تا یه دلی ازعزا درآره.»
چپ کش ها – گروه ماهیگیران – خندیدند.
… … … …
قولچوق – سکان بان – اندیشید : آگه شانس بیارم داوودو می خوابانونم تو بیمارستان. خودم کاسه ی زانوهام آب آورده، باس یه فکری برا زانوهام بکنم. اگر ازپا بیفتم چه کسی حاضرمیشه نون و آبمونو بده.
ام لیلا دیگه چشماش کم سو شده پسرم داوود الانه یه ساله چلاق شده، زمینگیرشده وازخونه بیرون نمیاد. خدا خودش میدونه چقدر دوا و درمون کردیم اما افاقه نکرد. … … هرچی داریم ازهمین دریاست. … زبونم لال آدم نباس ناشکری کنه. ما صیاد جماعت نونمونو از دلش بیرون می کشیم .. .»
درد دل ها و آمال و آرزوها در سطح دریا گسترده ترمیشود و قایق درعمق دریا پیش میرود.
« قولچوق پارودرآب نشاند. چپ کش ها دست به کاربودند. صدای آب که پاروها درآن فرو می نشست؛ به گوش میرسید … … قولچوق ماه را دید. نشسته درقاب سیاه ابر، با خود گفت «باید زود دربریم، این ماه بالاخره لومون می ده.»
دسته ماهیگیران، به محاصره مأموران درمیآیند. درتاریکی، وسط دریا بین آنها درگیری شروع میشود.
«صدای تیر از فاصله ها برخاست و صدای موتور قایق گشتی ها بیشتر نزدیک تر به گوش رسید. … و حالا صدا ازهمه سو می آمد. … لوتکاهای پراز تفنگچی هم از پی قایق میآمدند … »

درفصل دوم، داستان:
داستان هتل بل ویل

بل ویل (Belleville) شهرزیبا. یکی ازمحلات مهاجرنشین پاریس.
هتل تک ستاره ایست، که مردی با یک روسپی درآن دعوایش شده و زن را کتک زده است.
داستان اینگونه آغاز میشود:
با دامن قرمز و جوراب بلند نازکش جلوی پیشخوان ایستاده بود و توی دستمالش فین فین می کرد.
– لعنتی، لعنتی.
– تنش بوی الکل می داد
– چی شده؟
– کتکم زده
– کی؟
– آن سگ کثیف.
زن سیگار میخواهد وراوی سیگاری آتش زده به خانم میدهد . بعد میگوید تشنه ام است اویک بطری آب از آشپزخانه آورده با یک لیوان. لیوان را پر میکند و میگذارد روی میز. خانم لیوان را برداشته تاته سرمی کشد ومیگوید:
– مرسی
از رفتار مودبانه راوی، سفرە ی پر درد خانم گشوده میشود.
می پرسد:
از لهجه ات پیداست که تو هم مثل من اینجا غریبه ای، اینطورنیست؟
گفتم بله.
هردو از سرزمین های خود میگویند. راوی از سرزمین ش و ذوق دیدار آنجا و مردمان و دوستی آنها میگوید او می خندد و میگوید
«بازهم داری پرت و پات میگویٔی مردجوان»
وقتی خاموشی ام را دید گفت:
«به دل نگیر. داشتم شوخی می کردم.»
«و رفت توی فکر.»
میگوید که تو بالاخره روزی برمی گردی به وطنی که داری من نه کسی دارم ونه جایی:
«من هیچ جارا ندارم که سرم را راحت زمین بگذارم.»
راوی، ازگذشته خود میگوید و فرار از وطن را شرح میدهد و گرفتاری هایی که درترکیه داشته برای خانم شرح میدهد. غرض ش اینست که ازگذشته ی هم صحبتش باخبرشود. کنجکاوی میکند تا بداند قبلا چکاره بوده است؟
زن، به ناگهان چنگی به موهایش میزند و یاد کتک خوردن ازآن مرد میافتد:
«می دانی، آن لعنتی کتکم زد. اول حسابی چلاندم، بعد کتکم زد»
گیلاس ویسکی را روی تنش ریخته و می خواسته با فندک آتشش بزند و اوخودش را از اتاق انداخته بود بیرون. «نگاهی به راه پله ها انداخت و از وسط دندانهایش گفت:
جانی پست آدمکش.»
صحبت ها ادامه دارد. خانم میگوید:
«می دانی، من پدر و مادرم تونسی هستند اما خودم در پاریس به دنیا آمده ام. تونسی ها می گویند من فرانسوی هستم، فرانسوی ها می گویند که من تونسی هستم. و این عجیب نیست؟».
دیروقت است و خانم پولی ندارد با تاکسی به خانه اش برگردد.
راوی اتاقی به او میدهد. اما او میگوید
«من نمی توانم کرایه اتاق را بدهم آن کثافت یک “سانتیم” هم به من نداد.»
او توضیح میدهد که اتاق را مسافری گرفته پولش را داده اما گفته نمیآید. بهرصورت اتاق خالی است و بعد که مطمئن میشود میرود و میخوابد.
«شیشه ی دیگرآبجو را از روی پیشخوان برداشتم. نگاهی به راه پله انداختم و با صدای بلند گفتم :
«فدای تو.»
و همان شب، آخرین شبی ست که کارش را ترک میکند. انگارتحمل آن همه لجن بازیها را ندارد. این را از ورای حرفهایی که درباره خودش و بالا آوردنش زده، میشود احساس کرد:
«خم شدم که سیگارم را از روی زمین بردارم احساس کردم که قلبم ازجا کنده شده زیردلم را گرفتم و عق زدم.»
درنامه کوتاهی به صاحبکارش خبر میدهد که دیگر سرکار نخواهد آمد:
«موسیو لوئی برنارد، دیگر نمیتوانم ادامه بدهم.»

داستان هتل دوویل را ازمنظری باید به دقت خواند. درکشوری پیشرفته با آنهمه جلال و شکوه خیره کنندۀ تمدن، با آدم های وحشی که ویسکی روی تن زن میپاشد و فندک میکشد تا آتشش بزند، چگونه میتوان با عینک تمدن این گونه رفتارهای غیرانسانی را دید و گرفتاراستفراغ آنی نشد؟!

فصل سوم
این فصل شامل هفت داستان است که فجابع و سیاهکاری های خونین حکومت فقها را، در انواع گوناگون توضیح میدهد. محسن با احساس مسئولیت قلم، ظلم و ستم فقهای آزمند را هنرمندانه به صحنه آورده است. هریک ازاین هفت روایت مصیبت بار، دنیایی ازبدبختی ریشه دار مردم این سرزمین است که درچنبرۀ استبداد گرفتارند و درتقدس جهل گمراه.
“فاخته”، دربین داستانهای این فصل ازارزشهایی برخورداراست که خواننده، در بیم و هراس وخفقان زندان، با دنیایی از احساس وعواطف انسانی روبه روست.
قهرمان داستان، دختر بچه ایست که باعروسکش وارد سلول زندان میشود.
داستان با ضرباهنگی تکان دهنده شروع میشود:
درسلول که بازشد ما ازخواب پریدیم. نگهبان در را باز کرد . گفت بروتو.
زندانی تو که آمد ما به دورش حلقه زدیم. باریک و سبزه رو بود. عروسک پارچه ای تو بغلش بود. گفت: سلام: گفتیم سلام به چشم هایش نگاه کردیم. سبز بود و درشت. گیج و منگ پرسیدیم:
“پس اونای دیگه کجان؟ ” نمیدونم. ” بادامن سیاه عروسکش ور رفت. گفتیم “بابات چی؟” هیچ نگفت. گفتیم “کی تورو آورده اینجا؟” گفت “نگهبانا”
میگوید من خوابم میاد میخواهم بخوابم.
زندانی ها پتو انداخته طفل را میخوابانند. ازمشاهدۀ تن مچاله شده دختر که بخواب رفته احساس گناه میکنند
« ماخودمان را به دیوار چسباندیم و یک پهلو دراز کشیدیم تا او دست و پایش را کمتر مچاله کند.»

فاخته هشت سال دارد. سالی که به مدرسه باید میرفت، خانه را ترک کرده به جای دیگری رفته اند ممکن نشده به مدرسه برود. مادرش درخانه خواندن ونوشتن یادش داده. ازشغل پدرش بی خبراست. میگوید پدرم نقاشی می کرد و خوب تار میزد. و مادرش ترانه برایش میخواند. با خاله اقدس و مامانش درسلول زندان بوده که نصف شب مادرش را بردند و دیگر برنگشت. او چشم به راه مادراست. زندانی ها با امید به بازگشت مادر اورا دلخوش میکنند اما، او درته دل نگران است که مادر برنمیگردد. این نگرانی را چند بار با زندانی ها درمیان گذاشته، وهرباردل اورا با امید باز آمدن مادر خوش کرده اند.
زندانیان با او مهمانبازی راه انداخته و برای سرگرمی او درنقش های گوناگون مهمانبازیها شرکت میکنند. عروسک را به وقت بازداشت زیردامنش قایم کرده باخود به زندان آورده است. به نازلی هم گفته که عروسک مال او نیست فقط میتواند با اوبازی کند.
درزندان “خواهر رقیه” از کارمندان زندان، با اخلاق تند و خشن، اما درمقابل بچه ها وبه ویژه فاخته مهربان است. این زن دلسوخته ی قربانی فقر و جهل، خود سرگذشت غم انگیزی دارد، که وقتی زندانیان از او نخ وسوزن میخواهند تا عروسک فاخته را بدوزند، عقدۀ بغض آلودش میترکد و آوار غم و اندوهش را بیرون میریزد:
«نگاهی به عروسک انداخت و زیرلب گفت : “عروسک” ورفت توی فکر آنوقت آهسته باخودش گفت “اگه مال من مونده بود حالا قد فاخته شده بود. نه خدا نخواست دخترم بی پدر بزرگ بشه” گفتیم چش شده بود؟
گفت نمی دونم سرما خورد افتاد زمین. بعدش اسهال و استفراغ گرفت تو ده ما دکتر نبود باباشم نبود رفته بود جبهه. من دست تنها چه کار می تونستم بکنم؟ هنوز چله ی دخترم تموم نشده بود که خبرمرگ باباش از جبهه رسید. …»
یک شب بازجو با نگهبان وارد سلول میشود. فاخته که درخواب است بیدارش کرده و با خود میبرد.
«یک ساعت بعد فاخته را به سلول برگرداندند. دوره اش کردیم. می لرزید و هق هق می کرد. گفتیم:
” چی شده؟ کجا بردنت؟ ” گریه امانش نمی داد چیزی بگوید. دستهایش را گرفتیم یخ کرده بود و دندانهایش بهم میخورد … … با صدای خفه ای گفت “دیدمش … … با … با … مو صورتش سفید شده و تنش یخ کرده بود … اون خوابیده بود چشاش بسته بود. دلم میخواست چشماشو بازکنه و منو ببینه . صداش می کردم بابا، بابا جونم، ولی اون بیدار نمیشد. می دونستم آمده دنبال من. … می دونستم که میاد دنبالم، می دونستم باباجونم…»
ناله های معصومانه دخترهشت ساله و واهمه های او با جنازۀ پدر درآن شب هولناک، درکاسه ی سرم می پیچد. گریه امانم نمیدهد چیزی بگویم، اما نجوای نفرین فاخته را میشنوم که خفاشان منبر و محراب را به آتش کشیده است.

فصل چهارم

شامل سه داستان است. داستان ها درفضای افسانه وخیال میگدرد. نویسنده، درقالب روایت های اسطوره ای با نثری محکم و زیبا حوادث را توضیح میدهد.

رقص درمهتاب:
گرگ ها، “خورشیدرو” را دوره کرده اند وخون اورا که روی برفها ریخته لیس میزنند!
«وقتی رسیدیم ، گرگها تازه این سوی جوی آمده بودند و دوره اش کرده بودند. چنگ دستش بود. موهای بلند سیاهش درمعرض باد بود. جامه اش پاره شده بود وازشکاف زخم های تنش خون می چکید. گرگ ها پوزه در برف فرومی کردند و خون را لیس می زدند.»
گرگها آن عده را دوره میکنند. و آنها با افروختن آتش آن جانوران را می تارانند. ” خورشید رو ” را با خود به دهکده حمل می کنند. درمیدان دهکده مردم دورشان جمع شده اند. درآن بین:
«پیری ازپیران معبد با ردای سفید و محاسن سفید و قوزکی برپشت.»
« گفتم برو به معبد و به پیران بگو که ستاره ی بخت و اقبال ما به دهکده آمده است.»
پیر از پیشه ی آن و یارانش میپرسد و علت رفتنشان به دشت. میگوید نگهبان آتشیم و برای جمع کردن هیمه. میپرسد هیمه تان کو؟ میگوید واگذاشتیم. [خورشیدرو راآوردیم] میگوید برگردید پی هیمه تان.
پیر رو به سوی معبد میرود. به احتمال زیاد، اجازه ورود خورشیدرورا به معبد ازکاهن اعظم بگیرد!
از لحن کلام ودرشتگویٔی پیر، پیداست که ازحضور خورشیدرو دردهکده ناراضی ست.
جماعت دست به کار میشوند و آن عده نی لبک میزنند.
«زن ها هیمه میآوردند و آتش می افروختند. ما به دور آتش حلقه زدیم. خورشیدرو درمیان ما بود. برتخته سنگی نشسته بود و چنگ روی زانویش بود. با چشمان سیاهش به شعله ها خیره شده بود. ازنفس که افتادیم نی لبک را به دست بهمن دادم و ساعتی گذشت و پیر برنگشت.»
خورشید راروی تخت روانی گذاشته درحالیکه مطربان درپشت سرشان برشاخ مینوازند رو به معبد حرکت میکنند. معبد درچشم اندازی کوتاه درمنظر دید آنهاست که سواری با “لوحه ای درمشت” ازراه میرسد. و اسب با دیدن خورشیدرو سم برزمین می کوبد و شیهه می کشد. سوار از مقصد آنها میپرسد. وقتی میگویند خورشید رو را به معبد میبریم میگوید:
«او هیچگاه پایش به معبد نخواهد رسید.»
مهر گفت:
«پیامی آورده ای؟»
سوار لوحه گشود و خواند:
«اینست پیام پیران: اهریمن به خانه تان آمده است. این آن فرشته نیست که نگهبانان ما به خاطر مقدم مبارکش سپیده دمان فراز برج درشاخ گاو می دمند اهریمن را ازخانه برانید.»
کلید خزینه ی برای معالجه ی زخم های خورشیدرو دردست پیران است. و درب بزرگ معبد را بسته وپیران پا توی دهکده نمیگذارند.
ولی اهالی دهکده :
«مثل همیشه کوزه های شیر و مشک کره، کاسه های سرشیر و صراحی های شراب را بار استرها می کردیم وبه معبد می فرستادیم.»
حمله سوارها با جامه های سیاه و رخ پوشانده :
«چنگ از دستش[خورشید رو] برگرفتند و بشکستند. جامه ازتنش برگرفتند و با او در آویختند… کسی درمیدان نمانده بود … تنش برهنه بود و به ضرب شمشیر شکافته بود و به دور جسدش حلقه زدیم.»
کشتارخونین مردم به دست مهماجمان سیاهپوش و نقابدار و جنازه های قربانیان که درشعله های سوزان به آتش کشیده شده، ودرآن جدال خونین و فضای پراز وحشت و بیم هراس وقتی سوار:
«نقاب ازرخ برداشت پیربزرگ ما بود. سوارها هم چنین کردند پیران ما بودند.»
نویسنده، به هشیاری واقعه ی تاریخی هجوم عرب را درقالب یک داستان افسانه ای بازبینی کرده با این اشاره که
زمینه های قبلیِ مقبولیت آن هجوم را یاد آور میشود. اینکه خفقان و فشاراندیشه های تحمیلی یا فقدان عدالت اجتماعی دراین مقبولیت تأثیرگذار بوده، وسیله ایست که انگیزه های تمکین مردم را پوشش میدهد.
از سوی دیگر، عوض کردن چهره ها و تبدیل پیرمعبدنشین، به سِمتِ یک سوار قسی القلب که «مشعل را از دست سواری» میگیرد ویال اسب را میسوزاند و سواره ها را وا میدارد که برلاشه ی سوخته ی اسب ابلق سم بکوبند، تأملی ست برذاتِ توحش عریانِ آدمیزاد، فارغ از منصب و لباس!
جنازۀ خورشید روی را تا بلندترین قلۀ کوه حمل میکنند. با دیدن دریا همگی به خاک میافتند. شیر ازسینۀ خورشیدرو گرفته برزخم ها میمالند. با التیام زخم ها دورش حلقه زده پایکوبی میکنند و به شادمانی میرقصند.

فصل پنجم
برگ های مرده: شامل دو داستان است به نام «کوچۀ شامپیونه» و«پرلاشز» که اولی، نامی ست که درپیشانی کتاب نشسته است.
کوچه شامپیونه را ازآن جهت برگزیدم که به نظرم، از شاخص ترین روایتهایٔیست درمعرفی هدایت، از قول “منِ” خودِ هدایت.
این هنر روایٔی از “منِ” هدایت، بسی هشیارانه و دقیق روایت شده، انگاری شخص هدایت مقابلت نشسته و داستان آخرین شب حیاتش را شرح میدهد با همان نشانه های هدایتی.
« درخت سروی کنار جوی بود. جغدی روی شاخه نشسته بود. دختر زیر درخت سرو ایستاده بود با پیراهن باریک و مه آلود، با دو چشم درشت و متعجب درخشان گل نیلوفری به تو تعارف می کرد. پیرمرد پشت تنۀ درخت سرو ایستاده بود. شالمۀ هندی بسر بسته بود با دو چشمان واسوخته نگاهت می کرد.»
نویسنده، در وادی خیال روح هدایت را به صحنه میآورد. با ظرافت ویژه ای در خلوت او به کمین مینشیند. پاره تنی از او میشود. با مؤلفه های آشنا و هرآنچه در ذهن هدایت جاریست، زیباترین تابلو از “منِ” عریان، خالق بوف کور را به نمایش میگذارد. و خواننده لحظاتی انگار این صدای هدایت است که در گوشش پیچیده:
« … بهتراست برای سایه ات بنویسی. بخواهی خودت را به سایه ات معرفی کنی. بخودت بگویی برای من دراین دنیای پراز فقر و مسکنت تنها همین اتاق دنگال مانده است و بس و سایه ام که خمیده روی دیوارافتاده است و هرآنچه را که من مینویسم با اشتهای زیاد میخواند و میبلعد.»
خوانشِ زندگی هدایت، ازقول ” منِ” خود تا پایان داستان ادامه دارد. چیزتازه ای دراین روایت به چشم نمیخورد اما، آرایش کلام درکناردقت درقرایٔتِ متن؛ طراوت و تازگی هنرِ “بازآفرینیِ” محسن حسام را توضیح میدهد.
داستان با همان ترکیبات: گلدان زاغه، طرح روی گلدان درخت سرو، دختری که زیر درخت سروایستاده با اندام اثیری، باریک و مه آلود با دو چشم درشت متعجب درخشان گل نیلوفری به دست …
« … … پیرمرد خنزر پنزری هم بود … جغدی هم روی شاخه نشسته بود و با چشمان وق زده به تو نگاه می کرد.
زیرلب گفتی : ب … و … ف … ک … و … ر. ».
تمام میشود.

فصل ششم
وداع با پاریس – ژولیا روسو
این داستان طولانی ترین داستان این دفتر است.
قهرمان داستان مردی ست به نام مسیو اولیویه برژه که تنها زندگی میکند. عاشق ژولیاست. ژولیا را همه جا میبیند. نیست، ولی درخواب و بیداری همیشه با اوست.
این مردِ تنها، یک روز متوجه می شود که دراین ساختمان چند طبقه تمام ساکنان، خانه هایشان راترک کرده و تنها اومانده است وغیر از او کس دیگری نیست ودرو پنجره ها بسته شده است.
«فکری بسرم می زند ازتوی کشوی میز تحریر دوسه قلم بیرون می کشم. امتحان می کنم همه شان ازکار افتاده اند. دست آخر یک نیمه مداد پیدا میکنم.»
مرد تنها، به تمام طبقات ساختمان سرمیزند وازحال روزگار ساکنانش میگوید و کم وبیش آنها را به خوانندگان معرفی میکند. اما مهم دراین داستان، نمایش قدرت تخیل نویسنده است، که به بهانۀ داستان دراندیشۀ مرد تنها میگذرد به هر آپارتمان که میرسد، گوشه ای ازخاطرات گذشتۀ خود و صاحبخانه ها را روایت میکند.
مثلا در طبقه چهارم، ازدیدن جسم سیاه دچار ترس میشود و دامنۀ خیال را گسترش میدهد:
«نمیدانم چرا به دیدن آن جسم سیاه ترس برم می دارد. پیش خودم خیال میکنم آپارتمان روح دارد. اما نه، از روح خبری نیست. درواقع آن جسم سیاه حرکت نمیکند. شعله لرزان شمع است که روی دیوارمیرقصد. بس که نحیف شده ام. چشمانم دودو می زند. یک قدم به جلو. می روم. دوزانو برزمین می گذارم و درپرتو شمع نگاه می کنم . به دیدن آن تودۀ بی شکل احساس غریبی به من دست میدهد. شاید این شیء زمانی ستاره ای کوچک بود ازمیلیون ها ستاره کوچک … »
همین روال در طبقات دیگر ادامه دارد. نویسنده با تجسم آدمهای آپارتمان در خیالِ مسیوبرژه، و آوردن یک یک آنها به روی صحنه، بخشی از جامعۀ فرانسه به ویژه پاریس را برای خوانندگان معرفی میکند.
مرد تنها، درصحنۀ پایانی داستان ژولیا را می بیند. صدای نفس کشیدن او را میشنود.
«صدای تنفسش دلگرمم میکند. زیرگلویش کبود شده و اثرطناب برپوستش دیده میشود. چندساعت می گذرد؟ تمی دانم، خودم را می بینم که کنار تخت کف اتاق نشسته ام … به شنیدن صدای پیانو چشم باز می کنم. صدای پیانو از طبقات بالا می آید. در راهروها می پیچد. صدای پیانورا خوب می شناسم من و ژولیا بارها آن را شنیده ایم «سونات مهتاب» بتهون. بر می گردم به ژولیا نگاه می کنم. ژولیا چشمش را باز کرده به صدای پیانو گوش می کند.»
مفهوم بیت مولوی که درپیشانی داستان آمده، چهره می گشاید:
بشنو از نی چون حکایت می کند/ از جدایٔی ها شکایت میکند.

همانطوری که دراول گفتم فضای متنوع داستان های «کوچه شامپیونه» خواننده را تا پایان کتاب میبرد. ازبندر انزلی با ماهیگیران زحمتکش، سرزمین گیلان و مردمان مهربانش گرفته تا زندان های مرگبار وطن، حال و روز مهاجران و تبعیدیانِ هموطن درفرانسه و گذر از روایت های شیرین اسطوره ای تا ماجرای بسی خواندنیِ «ژولیا روسو». خواننده درتمامی صحنه ها همگام با نویسنده و صمیمیتِ نجیبانه ی او حرکت میکند.
کتاب را می بندم. با آرزوی موفقیت برای محسن عزیز وآنعده ازاهل قلم که حرمتدار فضیلت کلام و مسؤلیت “قلم” هستند.
————————————
انتشارات باران. سویٔد. چاپ اول ۱۳۹۰

نزار قبانی – به انتخاب ِامیر هوشنگ برزگر

دی ۱۳۹۰

نزار، یکی از شاعران نامی جهان عرب است. او زاده دمشق پایتخت سوریه است.
در ۲۱ مارچ سال ۱۹۲۳ متولد و در ۳۰ اپریل ۱۹۹۸ از جهان می رود
از گفته های اوست که:
من می خواهم عشق را که در دنیای عرب در بند است آزاد کنم. به همانگونه که روح و جسم عرب در بند ذهنیتی تاریک است. من با شعرم می خواهم یاری رسان باشم.
به شکلی می توان او را یک مبارز علیه نا مرادی ها دانست که با اسلحه شعر به مصاف آنها می رود.

اندیشیدن ممنوع!
چراغ، قرمز است..
سخن گفتن ممنوع!
چراغ، قرمز است..
بحث پیرامون علم دین و
صرف و نحو و شعر و نثر، ممنوع!
اندیشه منفور است و زشت و ناپسند!

شعراو همچون آهنگی خوش، عشق را می نوازد. و خواننده ترنم دل انگیز آن را با همه ی احساس دریافت می کند.
وقتی که در ۲۱ سالگی ” آن زن سبز به من گفت ” را منتشر کرد، او را تکفیر کردند. ” تکفیر ”
که اسلحه دست نظام ها و حتا جوامع اسلامی است برای از سر راه برداشتن مخالفان.

شعر های نزار قبانی سرشار ازخطابه هائی است برای عشق، و زنان که مظهر آن هستند و از این روی به او لقب شاعر طبقه ی مخملی داه اند.
نامه هایی برای تمام زنان جهان
نامه هایی برای تمام زنان جهان
این نامه ی آخر است …..
پس از آن نامه یی وجود نخواهد داشت
این واپسین ابر پر باران خاکستری ست
که بر تو می بارد ؛
پس از آن دیگر بارانی وجود نخواهد داشت

این جام آخر شراب است بانو ؛
و دیگر نه از مستی خبری خواهد بود ؛
نه از شراب …

آخرین نامه ی جنون است این
… آخرین سیاه مشق کودکی
دیگر نه ساده گی کودکی را به تماشا خواهی نشست ؛
نه شکوه جنون را …..

دل به تو بستم گل یاس ِ دلپذیر ….
چون کودکی که از مدرسه می گریزد
و گنجشک ها و شعرهایش را
در جیب شلوارش پنهان می کند

من کودکی بودم ؛
گریزان و آزاد
بر بام شعر و جنون
اما تو زنی بودی ؛
با رفتارهای عامیانه
زنی که چشم به قضا و قدر دارد
و فنجان قهوه
و کلام فالگیران
…. زنی رو در روی صف خواستگارانش

افسوس ….
از این به بعد در نامه های عاشقانه ؛
نوشته های آبی نخواهی خواند
در اشک شمع ها ؛
و شراب نیشکر
ردّی از من نخواهی دید

از این پس در کیف نامه رسان ها
بادبادک رنگینی برای تو نخواهد بود
دیگر در عذاب زایمان کلمات
و در عذاب شعر حضور نخواهی داشت

جامه ی شعر را بدر آوردی
خودت را بیرون از باغهای کودکی پرتاب کردی
و بدل به نثر شدی …..ا

درسال ۱۹۸۱ قبانی همسر عراقی تبارش “بلقیس الراوی” را در حادثه بمب گذاری سفارت عراق در بیروت از دست داد.این حادثه ی تلخ در شعرهایش نیز منعکس شد و تعدادی از زیباترین مرثیه های شعر عرب را پدید آورد.شعرهایی چون دوازده گل سرخ بر موهای بلقیس و بیروت میسوزد و من تو را دوست میدارم!
او همیشه اعراب را به واسطه ی بی عرضگی و حماقتشان هجو میکرد.
نزار قبانی سرانجام در سال ۱۹۸۸ در بیمارستانی در شهر لندن خاموش شد،اما تا همیشه عشق، زنان، میهن و آزادی را در اشعارش فریاد میزند
نزار قبانی در میان شاعران عرب به شاعر زن شهرت یافته است. زن در شمایلی خاص و کاملا ملموس در اشعار نزار قبانی تجلی دارد. زن به عنوان زن و گاه به عنوان معشوقی آرمانی و گاه در هیات موجود ی کاملن زیبا و شایسته دوستی و دوست داشتن در کلام نزار بروز و ظهور می یابد.
بگذار کمی از هم جدا شویم
برای نیکداشت این عشق، ای معشوق من
و نیکداشت خودمان
بگذار کمی فاصله بگیریم
چون می خواهم عشقم را بپرورانی
چون می خواهم کمی هم از من متنفر باشی
تو را قسم به آنچه داریم
از خاطره هایی که برای هر دویمان با ارزش بود
قسم به عشقی آسمانی
که هنوز بر لبهایمان نقش بسته است
و بر دستهایمان کنده ……
قسم به نامه هایی که برای من نوشته ای
و صورت چون گلت که در درون من کاشته شده
و مهری که بر گیسوانم و بر سر انگشتانم از تو به یادگار مانده
قسم به هر آنچه در یاد داریم
و اشکها و لبخندهای زیبایمان
و عشقی که از سخن فراتر
و از لبهایمان بزرگتر شده
قسم به زیباترین داستان عاشقانه زندگیمان
……
****
و سروه زیبای دیگری از او
با ترجمه: سودابه مهیجی

عشق تو پرنده‌ای سبز است
پرنده‌ای سبز و غریب…
بزرگ می‌شود همچون دیگر پرندگان
انگشتان و پلک‌هایم را نوک می‌زند…
چگونه آمد؟
پرنده‌ی سبز کدامین وقت آمد؟
هرگز این سؤال را نمی‌اندیشم محبوب من!
که عاشق هرگز اندیشه نمی‌کند.
عشق تو کودکی‌ست با موی طلایی
که هر آن‌چه شکستنی را می‌شکند،
باران که گرفت به دیدار من می‌آید،
بر رشته‌های اعصاب‌ام راه می‌رود و بازی می‌کند
و من تنها صبر در پیش می‌گیرم.
عشق تو کودکی بازیگوش است
همه در خواب فرو می‌روند و او بیدار می‌ماند…
کودکی که بر اشک‌هایش ناتوانم…
*
عشق تو یکه و تنها قد می‌کشد
آن‌سان که باغ‌ها گل می‌دهند
آن‌سان که شقایق‌های سرخ بر درگاه خانه‌ها می‌رویند
آن‌گونه که بادام و صنوبر بر دامنه‌ی کوه سبز می‌شوند
آن‌گونه که حلاوت در هلو جریان می‌یابد
عشق‌ات، محبوب من!
همچون هوا مرا در بر می‌گیرد
بی آن‌که دریابم.
جزیره‌ای‌ست عشق تو
که خیال را به آن دسترس نیست
خوابی‌ست
ناگفتنی… تعبیرناکردنی…
به‌راستی عشق تو چیست؟
گل است یا خنجر؟
یا شمع روشنگر؟
یا توفان ویران‌گر؟
یا اراده‌ی شکست‌ناپذیر خداوند؟
*
تمام آن‌چه دانسته‌ام همین است:
تو عشق منی
و آن‌که عاشق است
به هیچ چیز نمی‌اندیشد.
..

نیوله ملآوس کایته – مترجم، احترام سادات توکلی – به انتخاب، فریبرز شیرزادی

دی ۱۳۹۰

نیوله ملآوس کایته در سال ۱۹۵۰ متولد شد و در سال ۲۰۰۲ درگذشت. وی رشته‌ی ادبیات لیتوانی خوانده بود و اولین مجموعه‌ی شعرش را با نام «پرتره‌ی اورزولا اس.» در سال ۱۹۸۵ منتشر کرد. او در سال ۲۰۰۰ برای مجموعه شعر «هزارتوی روح» جایزهی ملی جمهوری لیتوانی را دریافت کرد. ملآوس بیش‌تر سالهای عمرش را در “میلیوس کایته” گذراند و در همان‌جا هم درگذشت. وی سالها در آرشیو مرکزی لیتوانی و در قصر کتاب کار میکرد و برای مطبوعات مطلب مینوشت. ترجمهی آثاری از او به آلمانی، انگلیسی، فرانسوی، سوئدی، اسپانیایی، اوکراینی و لهستانی منتشر شده است.

کمپ مردگان
من جایی را میشناسم
وقتی که پاهایت را روی ماسهها میکشی
ماسهها آرام ناله میکنند
انگار دارند گریه میکنند

گاهی زنی به ناگهان ظاهر میشود
پوشیده در لباسی سیاه
با چشمانی خالی از اشک

باد او را مثل سایه‌ی ابری به سمت ماسهها میآورد

آن‌جا کمپ مردگان بوده است
درست در دوران جنگ

فرهاد پیر بال – شاعر کرد – برگردان، بابک صحرا نورد

اسفند ۱۳۹۰

فرهاد پیربال متولد ۱۹۶۱ازشاعران ونویسندگان دهه هشتاد میلادی کُردستان عراق است. درزمان دیکتاتوری صدام حسین همچون نویسندگان دیگرکُرد از کشور خارج و سال ها درغربت به سر برد. در سال ۱۹۹۴ موفق به اخذ مدرک دکترای ادبیات نوین کردی ازانستیتوی کردی پاریس شد. هم اکنون درزادگاه خود هولیر به سر می برد. از پیربال تا کنون بیش از پنجاه اثردرزمینه های شعر، داستان، نمایشنامه و ترجمه به جا مانده است . او در داستان نویسی تحت تأثیر نویسندگان اروپایی ست ونوعی طنزهجوآمیزدرآثار او جابه جا پیداست.

نمونه هائی از سروده های او
بر گردان شعر ها از :
سعید دارائی
———————————

ای اروپا
ای اروپا !
خیابون هات
رهبرهات
موزه هات
پلیس هات، دخترهات، زن هات، پنجره هات، درهات، میدون هات، گربه هات، دودکش هات ، قایق هات، قطارهات، اتوموبیل هات، آبشارهات، فرودگاه هات، باجه تلفن هات، بانک هات، کلانتری هات، رستوران هات،
ساحل دریاهات، بام هات
سگ هات
پاسپورت هات و …
همه چیزت ای اروپا
همه چیزت، فدای اون تک درخت بغل خونه مون!
***

مادام که پول یک جفت کفش در پاریس
شکم سی گرسنه را در سیبری سیر می‏کند
مادام که سه کرون سرد سوئدی
برابر است با معاش سی و سه روز سی و سه انسان بینوا در سومالی

مادام که ارزش یک پیپسی کولا در شیکاگو
یک ماه کل خوراک آدمی در هولیر است
مادام که یک پوند، قیمت دو پیت بنزین در سارایوو است

مادام که نرخ یک عمامه در عربستان
معادل نرخ دو خانه است برای یک بی خانمان در ارمنستان
مادام که یک مارک آلمانی
یک قوطی پنیر و یک گونی سیب‏زمینی در پترزبورگ است

مادام که قیمت یک شلوارک در ژنو
بهای پانزده دست کت و شلوار در بمبئی است

مادام که یک دلار نامرد، پانصد دینار در سلیمانیه است
مادام که سی تا پانصد دینار حتا لیوانی فالوده در ونیز نمی شود
باید این جهان سرتاسرش ویران شود

محله بِرِیم در آبادان، ولی نه حالا

دی ۱۳۹۰

محله بِرِیم در آبادان، ولی نه حالا

یک دشت گل

دی ۱۳۹۰

یک دشت گل

آخرین مانده ی فصل رنگ، پائیزی که رفت

دی ۱۳۹۰

آخرین مانده ی فصل رنگ، پائیزی که رفت

یک نوع معاشقه….به چشمهایشان نگاه کنید

دی ۱۳۹۰

یک نوع معاشقه….به چشمهایشان نگاه کنید

نامه ی رخشان بنی اعتماد,جعفر پناهی و محمد نوری زاد به رییس قوه ی قضاییه

دی ۱۳۹۰

جناب آیت الله صادق لاریجانی
ریاست محترم قوه ی قضاییه ی جمهوری اسلامی ایران

سلام به شما

چه خوب که دستگاه قضایی کشورما تا کنون هیچ نام و نشانی از متهمان پرونده اختلاس بزرگ سه هزار میلیارد تومانی منتشر نکرده است. این رفتار خوب، حتماً برگرفته از حقوق شهروندی متهمان، وحتماً متأثر از آموزه های دینی است. آموزه هایی که به آبروی یک انسان، چه مسلمان و چه نامسلمان، به قدر خون یک بی گناه بها می دهد. واین که: یک متهم، تا زمانی که جرمش ثابت نشده – آنهم دریک محکمه منصفانه و قانونی – تنها یک متهم و حتماً یک بی گناه تلقی می شود. این را ما نمی گوییم. بلکه قانونی می گوید که شما اکنون محافظ و مجری مستقیم آنید.

اما ظاهراً در سطح زیرین قوانین مدنی ما، قوانین نانوشته ای جاری است که حتی جمعی از مسئولان طراز اول کشورمان بدانها تمسک می جویند و مطابق آنها رفتار می کنند. شاید به ما سه تن که امضا کنندگان این نامه ایم، خُرده بگیرید که: مستدل سخن بگویید! وحتماً نیز درادامه تأکید می فرمایید: بله، حفظ آبروی متهمان، تا زمانی که جرمشان ثابت نشده، از محکمات قانونی، و از ضروریات اخلاقی و دینی ما است.

می گوییم: پس چگونه است که تعدادی از هنرمندان مستند ساز کشورمان امروز دستگیر می شوند و هنوز پایشان به زندان و انفرادی و مراحل بازجویی و تشکیل پرونده و تفهیم اتهام و داشتن وکیل نرسیده، شخص وزیر محترم اطلاعات، از دستگیری عده ای جاسوس و برانداز و عمله ی استکبار خبر می دهد، وفردای آن روز، روزنامه ی کیهان، علاوه بردرج این خبر، به انتشار اسم و شهرت همان جاسوسان وطن فروش نیز دست می برد؟ اگر تمایل دارید به لمسِ ذره ای از این فاجعه ی اخلاقی و قانونی نائل آیید، با فرزندانِ این متهمان به مدرسه و دانشگاه آنان، وبه اجتماعی پای بگذارید که: پیش از فهمیدن قضاوت می کند.

جناب آیت الله لاریجانی

هنوز که هنوز است، برای این متهمان، دادگاهی تشکیل نشده است. چرا که دوستان هنرمند ما جرم و خطایی مرتکب نشده اند تا برای برپایی یک محکمه ی مطلوب، بهانه ای حاصل آید. متأسفانه خروجیِ این هیاهوی بی دلیل، این شده است که نظام اطلاعاتی و قضایی ما، آبروی جمعی از پاک ترین و وفادارترین هنرمندان کشورمان را به آب انداخته و برای ترمیم این رفتار نادرست نیز قدمی برنمی دارند.

اکنون مستند سازان ما، همگی به قید وثیقه آزاد شده اند بجز یک نفر. آقای مجتبی میرطهماسب. این هنرمند نام آشنا و غیرت مند ما و خالق اثر شورانگیز “بانوی گل سرخ” ماههاست که برای اعتراف به خطایی که مرتکب نشده، تحت فشار است. پیشنهاد می کنیم اگر علاقه مندید به میزان هنر و تعهد و انسانیت و وطن دوستی آقای مجتبی میرطهماسب وقوف یابید، شرایطی فراهم آورید تا همین فیلم مستند “بانوی گل سرخ” از رسانه ی ملی پخش گردد تا همگان بدانند سازنده این اثر شریف و غرور آفرین، نمی تواند وطنش را و مردم وطنش را دوست نداشته باشد، چه برسد به این که جاسوس اجنبی نیزباشد.

ما امضا کنندگان این نامه، از محضر شما سه تقاضا داریم:

یک: دستور فرمایید با اشخاص و دستگاهها و رسانه هایی که پیش از احراز جرم، آبروی هنرمندان مستند ساز ما را برسر محافل و کوچه و بازار فرو ریختند، برخورد قانونی صورت پذیرد.

دو: زمینه استخلاص دوست هنرمند ما آقای مجتبی میرطهماسب را فراهم آورید. وی دیر یا زود آزاد خواهد شد. اما چه خوب که حضرتعالی شخصاً درآزادی این هنرمند غیرت مند و بی گناه دخیل باشید.

سه: دستور فرمایید به هرشکل ممکن، درمحو آن بی آبرویی مطرح شده، و دلجویی از مستند سازان و خانواده های آنان، اقدام قانونی و انسانی به عمل آید.

شما نیک تر از همه ی ما می دانید که زیبایی عدالت در لفظ آن متوقف نیست. این زیبایی، آنجا به دل می نشیند، وآنجا به انتشار برکات خود می پردازد که دریک جامعه، مظلومان و گمنامان و بی پناهان از همان حقوقی برخوردار باشند که: مسئولان و صاحب منصبان.

با امید فراوان، وبا آرزوی سرفرازی ایران عزیز، چشم به راه آزادی همه زندانیان سیاسی، و آزادی دوست هنرمندمان آقای مجتبی میرطهماسب، و چشم به راه استیفای حقوق از دست رفته همه ی زندانیان این دوسال اخیرهستیم.

با احترام و ادب:

رخشان بنی اعتماد – جعفر پناهی – محمد نوری زاد

نهم آذرماه سال نود

برای مراجعه به ارشاد بی انگیزه ام – ابوتراب خسروی

دی ۱۳۹۰

کفتگوئی با آفتاب:
ابوتراب خسروی، نویسنده، می‌گوید برای فرستادن آثار جدیدش به ارشاد برای اخذ مجوز نشر، بی‌انگیزه است.

او که مدت‌هاست فعالیت‌های ادبی خود را به اتاق کارش محدود کرده، خود را خانه‌نشین توصیف می‌کند و از شرایطی که برای آثارش در عرصه نشر بوجود آمده؛ ناراحت است.

وی افزود: توقف نشر کتاب‌هایم در اداره‌ی کتاب، مدت‌هاست که موجبات دلزدگی مرا فراهم کرده است. در شرایطی این‌چنینی ارائه‌ی اثر جدید و تقاضای اخذ مجوز، برایم بی‌فایده می‌نماید بنابراین نوشته‌های جدیدم را به اداره کتاب نمی‌‌فرستم.

خسروی ضمن بیان این‌مطلب که سرنوشت سه کتابش در ارشاد، قفل شده و تصوری از آینده‌ی آن‌ها ندارد، گفت: متاسفانه از ارسال آخرین رمان‌ام با نام «ملاکان عذاب» به ارشاد، یک سال می‌گذرد ولی علی‌رغم پیگیری‌های صورت گرفته، هیچ پاسخی از اداره کتاب، مبنی بر نشر یا عدم نشر آن یا حتی نتیجه‌ی ممیزی‌ این اداره را دریافت نکرده‌ایم.

این نویسنده درحالی که توقف تجدید چاپ شدن دو اثر دیگرش را یادآور شد، ادامه داد: در چنین شرایطی موقعیت یک نویسنده در جامعه، به مخاطره می‌افتد چراکه به هر تقدیر بخش عمده‌ای از مخارج و معیشت زندگی نویسندگانی همچون من، از حق تالیف کتاب‌ها تامین می‌شود.

خسروی درمورد آثار تازه‌اش نیز گفت: درحال حاضر من نگارش یک مجموعه داستان را یه اتمام رسانده‌ام اما طبیعی‌ست که باتوجه به بلاتکلیف ماندن کتاب‌های پیشینم در اداره‌ کتاب، در تحویل آن به ناشر خودداری کنم زیرا در این‌صورت سرنوشت آن نیز برایم قابل تصور نخواهد بود.

۹۹.۵ درصد دروغ بود – تقلب از روز اول شروع شد – نامه دکتر ملکی

دی ۱۳۹۰

نامه دکتر ملکی در مورد تاریخ انتخابات در جمهوری اسلامی

از فردای رفراندم ۱۲ فروردین در جمهوری اسلامی، «نیم درصدی ها» تبدیل به لقبی شد برای کسانی که به استقرار جمهوری اسلامی رای ندادند. حکومت و حزب اله اش از همان ۱۲ فروردین ۵٨، به شکار مخالفین با عنوان «نیم درصدی»ها مشغول شدند و حق حرف زدن و نظر دادن را از آن ها سلب کردند. آیت اله خمینی تا وقتی بود و ادامه دهندگانش تا امروز نظام خود را نظام «۹۹.۵» درصدی هایی می دانستند که به حکومت اسلامی آری گفتند.
اکنون دکتر محمد ملکی یکی از دست اندرکاران نخستین انتخابات در جمهوری اسلامی در نامه ای سرگشاده برخی واقعیات آن رفراندم را آشکار نموده و نوشته است که این حکومت از همان اول بر پایه ی دروغ و کلاه گذاشتن بر سر مردم بنیان نهاده شد. دروغگویی که از انتخابات فروردین ۵٨ آغاز شد و در انتخابات خرداد ٨٨ به مرزهای تازه ای رسید.
متن کامل نامه ی دکتر محمد ملکی را که روز شنبه در سایت دانشجونیوز منتشر شده است در زیر می خوانید:

آن روزها که من و دوستانم به نام روشنفکران مذهبی جوانان نسل اول انقلاب را به راهپیمایی و تلاش برای ساقط کردن نظام شاهی با شعار استقلال، آزادی و جمهوری اسلامی دعوت و تشویق می کردیم و رهبری آقای خمینی را چشم بسته پذیرفته بودیم و هرگز از حافظه ی تاریخی خود در نقش روحانیت پس از انقلاب مشروطه تا آن زمان (۱٣۵۷) بهره نگرفتیم، آیا میدانستیم و به این مسئله فکر کرده بودیم که برداشت آقای خمینی و روحانیون پیرو او، از کلمات آزادی و استقلال بویژه جمهوری اسلامی چیست؟

من بعنوان فردی که نقشی در انقلاب داشتم پس از ٣٣ سال اعتراف می کنم، نه! راستی چرا من که شاهد صحنه های تکان دهنده ای چه در کمیته استقبال و چه در روز ورود آقای خمینی در فرودگاه مهرآباد بودم از خودم نپرسیدم، مگر تو شاهد یکه تازی ها و انحصار طلبی ها و وتو کردن های تصمیمات کمیته ها بویژه کمیته برنامه ریزی استقبال در مدرسه رفاه از سوی چند روحانی )مانند آقای مطهری) نبودی؟ مگر تو شاهد صحنه ورود آقای خمینی به سالن فرودگاه و محاصره کردن او از سوی روحانیون حاضر در آنجا که منجر به جدایی آقای طالقانی از دیگر روحانیون و پناه بردن او به گوشه ای شد نبودی؟ مگر تو شاهد صحنه هایی این چنین که همه نشاندهنده ی انحصارطلبی و خرافه گرایی روحانیون و اطرافیان آقای خمینی بود، نبودی؟ پس چه شد که چشم بر همه ی وقایع پیش از رفراندوم تغییر نظام بستی و یک بار فکر نکردی جمهوری اسلامی یعنی چه و از شکم آن چه چیزی بیرون خواهد آمد؟ چرا وقتی بزرگانی از نویسندگان، شخصیت ها، اپوزیسیون، زنان، اقوام ایرانی، اقلیت های مذهبی و…..این سئوال را مطرح کردند که مقصود از جمهوری اسلامی چه نوع نظام حکومتی است، کسی به آنها جواب صریح و قانع کننده نداد تا بالاخره آقای خمینی مجبور شد بقول خودشان “خدعه” کند و بگوید: در جمهوری اسلامی ظلم نیست، فقیر و غنی وجود ندارد…همه ی ما از حقوق برابر برخورداریم…در اسلام اختناق نیست، برای همه ی طبقات آزادی وجود دارد…من وعده می دهم که اسلام برای همه کار درست می کند و زندگی شما را مرفه می کند.(اطلاعات ۱۲فروردین ۱٣۵٨ ص ٨)

چرا ما روشنفکران مذهبی این شعارها را پذیرفتیم و به پای صندوقهای رأی رفتیم و به جمهوری اسلامی نه یک کلمه کم و نه یک کلمه زیاد رأی دادیم؟ راستی چرا؟ و امروز پس از گذشت ٣٣ سال در مورد آنچه برسر کشورما و جوانان ما و نسل اول و دوم و سوم انقلاب آمده چه جوابی می توانیم داشته باشیم؟ جز آنکه به آنها بگوئیم ما چشم بسته حرکت کردیم، شما چشم های خودرا باز کنید، تاریخ را بشناسید از حوادث گذشته درس بگیرید و بخصوص با بهره گیری از منابع صحیح و واقعی، گذشته را چراغی سازید برای دیدن راه آینده.

هموطنان، عزیزانم:

می خواهم برای درس آموزی از گذشته، این روزها که باز گروهی می خواهند با نامه پراکنی ها تنور انتخابات را گرم کنند به حقایقی که در اولین انتخاباتی که در نظام ولائی صورت گرفت اشاره ای داشته باشم تا ببینیم ریشه مشکل امروز ما از کجاست. میدانید پس از سقوط نظام شاهی و برپایی نظام ولایی رفراندوم تغییر نظام در تاریخ ۱۰ و ۱۱ فروردین سال ۱٣۵٨ یعنی ۴٨ روز بعد از اعلام پیروزی!(۲۲ بهمن ۱٣۵۷) انجام شد. فکر می کنید در نظامی که خود را یک نظام اخلاقی و مذهبی معرفی می کرد، اولین مراجعه به آراء عمومی (رفراندوم) چگونه برگزار شد؟ واقعیت های تاریخی می گوید در این باصطلاح همه پرسی از مردم، نه از اخلاق خبری بود و نه از صداقت و نه از آنچه مردم بنام مذهب می شناختند. به اظهارنظرهای چند نفر از بزرگان هنگام رأی دادن دقت فرمائید:

آیت الله خمینی گفت: “در حکومت اسلامی همه به حقوق خود می رسند”(کیهان ۱۱فرودین ۱٣۵٨ص٣)

مهندس بازرگان نخست وزیر گفت: “تمام آزادی زنان تضمین شده است”(همان منبع ص٣)

دکتر کریم سنجابی وزیرخارجه گفت: “جمهوری اسلامی بر اساس دموکراسی و ملیت برپا می شود”(همان منبع ص٣)

آیت الله گلپایگانی گفت: “اسلام تمام مشکلات اجتماعی و اقتصادی جهان را حل می کند”(همان منبع ص ٣)

در مورد قولهای این مردان که در آن دوران همگان آنها را بزرگان اخلاق و سیاست میدانستند خود قضاوت کنید. و اما از معلمین اخلاق آن هنگام که به سیاست ورود کردند و به قدرت نزدیک شدند، هنگام اعلام نتیجه ی همه پرسی که امانتی بود از سوی مردم در دست آنها نمی توان سخن نگفت و آن را به فراموشی سپرد. چه در آن روزها تخم آنچه ما امروز بعد از قریب ٣٣ سال درو می کنیم کاشته شد.

چند روز پس از رفراندوم روزنامه ی اطلاعات در صفحه اول خود با تیتر درشت و به یاد ماندنی و از قول احمدنوربخش مسئول ستاد مرکزی رفراندوم در وزارت کشور اعلام کرد، طبق آمار وصولی که بر اساس استخراج و تلفن گرام از سراسر کشور به وزارت کشور رسیده است ۲۰ میلیون و ۲٨٨ هزارو ۲۱ نفر در سراسر کشور در رفراندوم جمهوری اسلامی شرکت کرده اند. از این عده ۲۰ میلیون و ۱۴٣ هزارو ۵۵ نفر به جمهوری اسلامی رأی آری و ۱۴۰ هزار و ۹۶۶ نفر رأی نه داده اند. وی افزود واجدین شرایط برای رأی دادن در کشور حدود ۲۲ میلیون و ٨۰۰ هزار نفر برآورد شده بود (روزنامه اطلاعات ۱۵فروردین ۱٣۵٨ص۱). مهندس بازرگان نخست وزیر هم در یک پیام رادیو تلویزیونی در تائید این سخنان گفت: “نتیجه رفراندوم را به همه ملت ایران تبریک می گویم…از ۲۲ میلیون نفر ۱۶ سال به بالا، ۲۰ میلیون و۲٨٨ هزار نفر طبق ارقامی که امروز از وزارت کشور دادند در رفراندوم شرکت کردند یعنی ۵/۹۹ درصد مردم ایران که مشمول این عمل بودند شرکت کردند، شاید بتوانم بگویم در دنیا چنین مشارکتی در هیچ امر رفراندوم و انتخاباتی که در ممالک دموکراتیک صورت می گیرد هیچ وقت صورت نگرفته است از این ۲۰ میلیون و ۱۴۷ هزار که شرکت کردند ۹۹ درصد جواب آری دادند و کمتر از یک درصد مخالفت با جمهوری اسلامی کردند و رأی مخالف دادند” (روزنامه اطلاعات ۱۶فروردین۱٣۵٨ص٣).

پیش از آنکه به آمارهای رسمی دیگر بپردازیم بهتر است در همین جا یک حساب سرانگشتی بکنیم تا معلوم شود این عدد ۵/۹۹ درصد از کجا آمده است. گفته شد از ۲۲ میلیون نفر واجد شرایط رأی دادن ۲۰ میلیون نفر در رفراندوم شرکت کرده اند(ارقام ریز حذف شده). اگر از ۲۲ میلیون ۲۰ میلیون رأی داده باشند درصد رأی دهندگان می شود حدود ۹۱ درصد. پس باید به مردم پاسخ داده می شد رقم غیرواقعی ۵/۹۹ از کجا آمده است؟ (در اینجا باید تاکید کنم که من در این مطلب و مطالب مشابه به بررسی تاریخ میپردازم و در آن اشتباهات خود و یاران و همفکرانم را نادیده نمیگیرم. اما این مساله به هیچ وجه بر ارادت من نسبت به شخصیت مهندس بازرگان خدشه ای وارد نخواهد کرد)

اما مهمتر از این ایرادات، بی توجهی به آماریست که بعضی از دست اندرکاران انتخابات و شخصیت ها داده اند که چند نمونه از آنها را در اینجا می آورم. وزیر کشور اعلام کرد “۲۴ میلیون نفر می توانند در رفراندوم رأی دهند”(روزنامه کیهان ۷فروردین۱٣۵٨ص۱). دکتر صادق طباطبائی معاون سیاسی و اجتماعی وزارت کشور گفت: “تعداد افراد واجد شرایط دادن رأی در سطح کشور با در نظر گرفتن جمعیت ٣٣ میلیونی ایران که جزو کشورهایی است که جمعیت آن بسیار جوان است، خیلی کمتر از ۲۴ میلیون نفر است چه قسمت وسیعی از این جمعیت را افراد زیر ۱۶ سال تشکیل می دهند. (اطلاعات ٨ فروردین ۵٨ ص ٨) و حجت الاسلام دکتر مفتح که از روحانیون سرشناس بود در رابطه با سخنان وزیر کشور گفت: “با احتمال قریب به یقین می توان گفت که مجموع کسانیکه می توانند رأی بدهند رقمی بین ۱۰ تا ۱۲ میلیون نفر را تشکیل می دهد” (همان منبع) مهندس عباس امیرانتظام معاون نخست وزیر و سخنگوی دولت یک روز قبل از رفراندوم و بعد از جلسه هیات دولت در جمع خبرنگاران حاضر شد و در پاسخ یکی از خبرنگاران گفت: “بر اساس آخرین سرشماری ۱٨ میلیون و ۷۹٨هزار و ۲۰۰ تن از جمعیت ایران بالای ۱۶ سال هستند و بر اساس تجربه معمولا ۶۰ تا ۶۵ درصد افراد واجد شرایط اقدام به دادن رأی می کنند که تعداد آنها بالغ بر ۱۲ میلیون خواهد شد” (کیهان ۱۱فروردین ۱٣۵٨ ص ۵). روز دوم رفراندوم، روزنامه اطلاعات در چاپ دوم خود نوشت “وزارت کشور اعلام کرد که جمعا ۱۵ میلیون نفر سن زیر ۱۶ سال دارند که نمی توانند حق رأی داشته باشند، ۴ میلیون نفر در ارتفاعات زندگی می کنند که فراهم کردن وسایل برگزاری رفراندوم برایشان میسر نیست و از سوی دیگر فراخوان آنها به شهرها و مراکز اخذ رأی نیز محدود است یک میلیون نفر هم سن بالای هفتاد سال دارند که به علت کهولت و ضعف نمی توانند رأی بدهند” (اطلاعات ۱۱فروردین ۱٣۵٨ ص ۴).

حال این ضد و نقیض گوئی ها و آمار واجدین شرایط رأی دادن از ۲۲ میلیون تا ۱۰ ـ ۱۲ میلیون نفر را با اعلام بسیاری از گروههای قومی و سیاسی بر عدم شرکت در رفراندوم را در کنار هم بگذارید تا متوجه شویم در اولین مراجعه به آراء عمومی از سوی معلمین اخلاق که وارد سیاست شده بودند چه ملغمه ای به دست می آید و چند روز پس از انقلاب چگونه به مردم اطلاعات غیرواقعی دادند و اعلام کردند ۹۹.۵ درصد مردم در انتخابات شرکت کردند. البته وقتی سخنگوی وزارت کشور اعلام می کند “کسانی که به هر علتی شناسنامه خود را در دست ندارند و یا شناسنامه آنها مفقود شده است می توانند با در دست داشتن کارت شناسائی معتبر از سازمان یا وزارت خانه ی خود در انتخابات شرکت کنند و رأی بدهند، همچنین کارگران کارخانه ها و یا کارگاههایی که شناسنامه خود را همراه نداشته باشند با در دست داشتن تعهد کتبی از صاحب کارخانه یا استادکار خود می توانند در انتخابات شرکت کنند” (کیهان ۹ فروردین ۱٣۵٨ ص ٨)، معلوم است چنین دستورالعملی چند روز قبل از رفراندوم چه آشفتگی و تقلباتی را در انتخابات موجب خواهد شد.

حال بی مناسبت نمیدانم جریانی را که خود شاهد آن بوده ام در اینجا بیاورم تا از آنچه در اولین همه پرسی در نظام ولائی رخ داد، نسل سوم انقلاب که از نتایج انتخابات سال ٨٨ شگفت زده شد و قیام کرد و به خیابانها ریخت بهتر و بیشتر آگاه گردد. من در رفراندوم ۱۰ فروردین سال ۵٨ مسئول شعبه ی اخذ رأی بیمارستان شهدای تجریش بودم نزدیک ظهر یکی از بچه محل هایم که نسبتی هم با ما داشت و فردی تحصیل کرده و دبیر یکی از مدارس شمیران بود سراسیمه به محل اخذ رأی مراجعه کرد تا رأی بدهد. از او شناسنامه و مدارک خواستیم خندید و گفت: ای بابا من تا این ساعت در بیش از ۱۰ حوزه رأی داده ام!! من و همسرم و دیگر اعضاء حوزه رأی گیری شوکه شدیم. راستی با آگاه شدن از چنین تقلباتی نباید به نام حافظ رأی مردم عکس العمل نشان می دادیم. عکس العمل ما چه بود؟ هیچ! چون می خواستیم جمهوری اسلامی برپا شود اما به چه قیمتی جواب آنرا امروز نسل سوم انقلاب با پوست و گوشت و تمام وجود احساس می کند. بگذارید شرمگینانه بگویم ما در جریان انقلاب و رفراندوم و انتخابات مجلس “خبرگان” که در نامه بعد به آن می پردازم و در این سه دهه بعلت تسلیم شدن به احساسات و ناآگاهی و عدم شناخت، دچار تقصیر فراوان شدیم و آنچه نسل دوم و سوم انقلاب کشیدند و می کشند بار آن بردوش کسانیست که از روز اول در برابر دروغ و خدعه و فریبکاری با سکوت خود اساس ظلم را بنا کردند، که امروز باید در برابر خدا و خلق جوابگو باشند که چرا در این خلافکاری شرکت کردند و یا سکوت نمودند. ما امروز باید بعد از گذشت ٣ دهه جوابگوی اعمال، بی توجهی ها، سکوت و ندانم کاریهای خود باشیم. اعمالی که خشت بنای انتخاب های بعدی از جمله انتخابات سال ٨٨ را که موجب طغیان مردم شد و آن همه کشتار و به زندان رفتن و شکنجه معترضین را موجب شد. امروز وقتی قانون اساسی جمهوری اسلامی را باز می کنیم در همان اصل اول آثار آن بداخلاقی ها و خلافکاری ها و جابجا کردن ارقام و اعداد و عدم صداقت حاکمیت با مردم را می بینیم. در این اصل آمده است:

اصل اول: حکومت ایران جمهوری اسلامی است که ملت ایران، بر اساس اعتقاد دیرینه اش به حکومت حق و عدل قرآن، در پی انقلاب اسلامی پیروزمند خود به رهبری مرجع عالیقدر تقلید حضرت آیت الله العظمی امام خمینی در همه پرسی دهم و یازدهم فروردین ماه یکهزار و سیصد و پنجاه و هشت هجری شمسی برابر با اول و دوم جمادی الاولی سال یکهزار و سیصد و نود و نه هجری قمری با اکثریت ۲/۹٨ % کلیه کسانی که حق رأی داشتند به آن رأی مثبت دادند (قانون اساسی جمهوری اسلامی).

باید نویسندگان و تصویب کنندگان این قانون (اعضاء مجلس خبرگان) روشن می فرمودند این رقم ۲/۹٨ درصد که در قانون اساسی دیده می شود از کجا آمده است؟ دقت کنید که در خوشبینانه ترین حالت ۹٨.۲ درصد شرکت کنندگان – و نه کلیه واجدین حق رای- میتوانست درست باشد. آیا اینگونه گنجاندن این رقم در متن قانون اساسی نشاندهنده ی یک بداخلاقی و فریب نیست که نهال آن چند روز پس از پیروزی مردم و تغییر نظام کاشته شد و بعد از سه دهه ثمره آن را در آخرین انتخابات (سال٨٨) دیدیم؟

امیدوارم بزودی بتوانم در مورد دومین انتخابات جمهوری اسلامی که برای بررسی پیش نویس قانون اساسی انجام شد و منجر به تحمیل اصل پنجم این قانون به ملت گردید حقایقی را برای تجربه آموزی نسل جوان بنویسم. (۱). اما می خواهم در پایان این مرور تاریخی یکبار دیگر سخنی داشته باشم با کسانی که هنوز نمی خواهند بپذیرید تا این قانون اساسی و اختیارات فوق قانون ولی فقیه وجود دارد انجام یک انتخابات آزاد در ایران امکان پذیر نیست. نظامی که این چنین آلوده به فساد و چپاول و دروغگویی و بی اخلاقی شده ممکن است اجازه دهد برای جلب رأی دهنده ی بیشتر کمی فضا باز شود و به چند نفری از منتقدین معتقد به ولایت فقیه و قانون اساسی هم رخصت شرکت در انتخابات دهد، اما هرگز اجازه نمیدهد تا یک انتخابات آزاد و عادلانه برگزار شود تا نمایندگان واقعی مردم بتوانند به اداره امور جامعه بپردازند. برای رسیدن به انتخابات آزاد باید به جای چشم داشت به مرحمت حکومت، اراده ایستادگی برای تغییر ساختاری داشت.

)۱( – در این نوشته از پژوهش های عالمانه ی جناب آقای علی محمد جهانگیری که بعنوان “از پیروزی تا استحاله” جمع آوری کرده اند، بهره فراوان بردم.

اخبار روز: از فردای رفراندم ۱۲ فروردین در جمهوری اسلامی، «نیم درصدی ها» تبدیل به لقبی شد برای کسانی که به استقرار جمهوری اسلامی رای ندادند. حکومت و حزب اله اش از همان ۱۲ فروردین ۵٨، به شکار مخالفین با عنوان «نیم درصدی»ها مشغول شدند و حق حرف زدن و نظر دادن را از آن ها سلب کردند. آیت اله خمینی تا وقتی بود و ادامه دهندگانش تا امروز نظام خود را نظام «۹۹.۵» درصدی هایی می دانستند که به حکومت اسلامی آری گفتند.
اکنون دکتر محمد ملکی یکی از دست اندرکاران نخستین انتخابات در جمهوری اسلامی در نامه ای سرگشاده برخی واقعیات آن رفراندم را آشکار نموده و نوشته است که این حکومت از همان اول بر پایه ی دروغ و کلاه گذاشتن بر سر مردم بنیان نهاده شد. دروغگویی که از انتخابات فروردین ۵٨ آغاز شد و در انتخابات خرداد ٨٨ به مرزهای تازه ای رسید.
متن کامل نامه ی دکتر محمد ملکی را که روز شنبه در سایت دانشجونیوز منتشر شده است در زیر می خوانید:

آن روزها که من و دوستانم به نام روشنفکران مذهبی جوانان نسل اول انقلاب را به راهپیمایی و تلاش برای ساقط کردن نظام شاهی با شعار استقلال، آزادی و جمهوری اسلامی دعوت و تشویق می کردیم و رهبری آقای خمینی را چشم بسته پذیرفته بودیم و هرگز از حافظه ی تاریخی خود در نقش روحانیت پس از انقلاب مشروطه تا آن زمان (۱٣۵۷) بهره نگرفتیم، آیا میدانستیم و به این مسئله فکر کرده بودیم که برداشت آقای خمینی و روحانیون پیرو او، از کلمات آزادی و استقلال بویژه جمهوری اسلامی چیست؟

من بعنوان فردی که نقشی در انقلاب داشتم پس از ٣٣ سال اعتراف می کنم، نه! راستی چرا من که شاهد صحنه های تکان دهنده ای چه در کمیته استقبال و چه در روز ورود آقای خمینی در فرودگاه مهرآباد بودم از خودم نپرسیدم، مگر تو شاهد یکه تازی ها و انحصار طلبی ها و وتو کردن های تصمیمات کمیته ها بویژه کمیته برنامه ریزی استقبال در مدرسه رفاه از سوی چند روحانی )مانند آقای مطهری) نبودی؟ مگر تو شاهد صحنه ورود آقای خمینی به سالن فرودگاه و محاصره کردن او از سوی روحانیون حاضر در آنجا که منجر به جدایی آقای طالقانی از دیگر روحانیون و پناه بردن او به گوشه ای شد نبودی؟ مگر تو شاهد صحنه هایی این چنین که همه نشاندهنده ی انحصارطلبی و خرافه گرایی روحانیون و اطرافیان آقای خمینی بود، نبودی؟ پس چه شد که چشم بر همه ی وقایع پیش از رفراندوم تغییر نظام بستی و یک بار فکر نکردی جمهوری اسلامی یعنی چه و از شکم آن چه چیزی بیرون خواهد آمد؟ چرا وقتی بزرگانی از نویسندگان، شخصیت ها، اپوزیسیون، زنان، اقوام ایرانی، اقلیت های مذهبی و…..این سئوال را مطرح کردند که مقصود از جمهوری اسلامی چه نوع نظام حکومتی است، کسی به آنها جواب صریح و قانع کننده نداد تا بالاخره آقای خمینی مجبور شد بقول خودشان “خدعه” کند و بگوید: در جمهوری اسلامی ظلم نیست، فقیر و غنی وجود ندارد…همه ی ما از حقوق برابر برخورداریم…در اسلام اختناق نیست، برای همه ی طبقات آزادی وجود دارد…من وعده می دهم که اسلام برای همه کار درست می کند و زندگی شما را مرفه می کند.(اطلاعات ۱۲فروردین ۱٣۵٨ ص ٨)

چرا ما روشنفکران مذهبی این شعارها را پذیرفتیم و به پای صندوقهای رأی رفتیم و به جمهوری اسلامی نه یک کلمه کم و نه یک کلمه زیاد رأی دادیم؟ راستی چرا؟ و امروز پس از گذشت ٣٣ سال در مورد آنچه برسر کشورما و جوانان ما و نسل اول و دوم و سوم انقلاب آمده چه جوابی می توانیم داشته باشیم؟ جز آنکه به آنها بگوئیم ما چشم بسته حرکت کردیم، شما چشم های خودرا باز کنید، تاریخ را بشناسید از حوادث گذشته درس بگیرید و بخصوص با بهره گیری از منابع صحیح و واقعی، گذشته را چراغی سازید برای دیدن راه آینده.

هموطنان، عزیزانم:

می خواهم برای درس آموزی از گذشته، این روزها که باز گروهی می خواهند با نامه پراکنی ها تنور انتخابات را گرم کنند به حقایقی که در اولین انتخاباتی که در نظام ولائی صورت گرفت اشاره ای داشته باشم تا ببینیم ریشه مشکل امروز ما از کجاست. میدانید پس از سقوط نظام شاهی و برپایی نظام ولایی رفراندوم تغییر نظام در تاریخ ۱۰ و ۱۱ فروردین سال ۱٣۵٨ یعنی ۴٨ روز بعد از اعلام پیروزی!(۲۲ بهمن ۱٣۵۷) انجام شد. فکر می کنید در نظامی که خود را یک نظام اخلاقی و مذهبی معرفی می کرد، اولین مراجعه به آراء عمومی (رفراندوم) چگونه برگزار شد؟ واقعیت های تاریخی می گوید در این باصطلاح همه پرسی از مردم، نه از اخلاق خبری بود و نه از صداقت و نه از آنچه مردم بنام مذهب می شناختند. به اظهارنظرهای چند نفر از بزرگان هنگام رأی دادن دقت فرمائید:

آیت الله خمینی گفت: “در حکومت اسلامی همه به حقوق خود می رسند”(کیهان ۱۱فرودین ۱٣۵٨ص٣)

مهندس بازرگان نخست وزیر گفت: “تمام آزادی زنان تضمین شده است”(همان منبع ص٣)

دکتر کریم سنجابی وزیرخارجه گفت: “جمهوری اسلامی بر اساس دموکراسی و ملیت برپا می شود”(همان منبع ص٣)

آیت الله گلپایگانی گفت: “اسلام تمام مشکلات اجتماعی و اقتصادی جهان را حل می کند”(همان منبع ص ٣)

در مورد قولهای این مردان که در آن دوران همگان آنها را بزرگان اخلاق و سیاست میدانستند خود قضاوت کنید. و اما از معلمین اخلاق آن هنگام که به سیاست ورود کردند و به قدرت نزدیک شدند، هنگام اعلام نتیجه ی همه پرسی که امانتی بود از سوی مردم در دست آنها نمی توان سخن نگفت و آن را به فراموشی سپرد. چه در آن روزها تخم آنچه ما امروز بعد از قریب ٣٣ سال درو می کنیم کاشته شد.

چند روز پس از رفراندوم روزنامه ی اطلاعات در صفحه اول خود با تیتر درشت و به یاد ماندنی و از قول احمدنوربخش مسئول ستاد مرکزی رفراندوم در وزارت کشور اعلام کرد، طبق آمار وصولی که بر اساس استخراج و تلفن گرام از سراسر کشور به وزارت کشور رسیده است ۲۰ میلیون و ۲٨٨ هزارو ۲۱ نفر در سراسر کشور در رفراندوم جمهوری اسلامی شرکت کرده اند. از این عده ۲۰ میلیون و ۱۴٣ هزارو ۵۵ نفر به جمهوری اسلامی رأی آری و ۱۴۰ هزار و ۹۶۶ نفر رأی نه داده اند. وی افزود واجدین شرایط برای رأی دادن در کشور حدود ۲۲ میلیون و ٨۰۰ هزار نفر برآورد شده بود (روزنامه اطلاعات ۱۵فروردین ۱٣۵٨ص۱). مهندس بازرگان نخست وزیر هم در یک پیام رادیو تلویزیونی در تائید این سخنان گفت: “نتیجه رفراندوم را به همه ملت ایران تبریک می گویم…از ۲۲ میلیون نفر ۱۶ سال به بالا، ۲۰ میلیون و۲٨٨ هزار نفر طبق ارقامی که امروز از وزارت کشور دادند در رفراندوم شرکت کردند یعنی ۵/۹۹ درصد مردم ایران که مشمول این عمل بودند شرکت کردند، شاید بتوانم بگویم در دنیا چنین مشارکتی در هیچ امر رفراندوم و انتخاباتی که در ممالک دموکراتیک صورت می گیرد هیچ وقت صورت نگرفته است از این ۲۰ میلیون و ۱۴۷ هزار که شرکت کردند ۹۹ درصد جواب آری دادند و کمتر از یک درصد مخالفت با جمهوری اسلامی کردند و رأی مخالف دادند” (روزنامه اطلاعات ۱۶فروردین۱٣۵٨ص٣).

پیش از آنکه به آمارهای رسمی دیگر بپردازیم بهتر است در همین جا یک حساب سرانگشتی بکنیم تا معلوم شود این عدد ۵/۹۹ درصد از کجا آمده است. گفته شد از ۲۲ میلیون نفر واجد شرایط رأی دادن ۲۰ میلیون نفر در رفراندوم شرکت کرده اند(ارقام ریز حذف شده). اگر از ۲۲ میلیون ۲۰ میلیون رأی داده باشند درصد رأی دهندگان می شود حدود ۹۱ درصد. پس باید به مردم پاسخ داده می شد رقم غیرواقعی ۵/۹۹ از کجا آمده است؟ (در اینجا باید تاکید کنم که من در این مطلب و مطالب مشابه به بررسی تاریخ میپردازم و در آن اشتباهات خود و یاران و همفکرانم را نادیده نمیگیرم. اما این مساله به هیچ وجه بر ارادت من نسبت به شخصیت مهندس بازرگان خدشه ای وارد نخواهد کرد)

اما مهمتر از این ایرادات، بی توجهی به آماریست که بعضی از دست اندرکاران انتخابات و شخصیت ها داده اند که چند نمونه از آنها را در اینجا می آورم. وزیر کشور اعلام کرد “۲۴ میلیون نفر می توانند در رفراندوم رأی دهند”(روزنامه کیهان ۷فروردین۱٣۵٨ص۱). دکتر صادق طباطبائی معاون سیاسی و اجتماعی وزارت کشور گفت: “تعداد افراد واجد شرایط دادن رأی در سطح کشور با در نظر گرفتن جمعیت ٣٣ میلیونی ایران که جزو کشورهایی است که جمعیت آن بسیار جوان است، خیلی کمتر از ۲۴ میلیون نفر است چه قسمت وسیعی از این جمعیت را افراد زیر ۱۶ سال تشکیل می دهند. (اطلاعات ٨ فروردین ۵٨ ص ٨) و حجت الاسلام دکتر مفتح که از روحانیون سرشناس بود در رابطه با سخنان وزیر کشور گفت: “با احتمال قریب به یقین می توان گفت که مجموع کسانیکه می توانند رأی بدهند رقمی بین ۱۰ تا ۱۲ میلیون نفر را تشکیل می دهد” (همان منبع) مهندس عباس امیرانتظام معاون نخست وزیر و سخنگوی دولت یک روز قبل از رفراندوم و بعد از جلسه هیات دولت در جمع خبرنگاران حاضر شد و در پاسخ یکی از خبرنگاران گفت: “بر اساس آخرین سرشماری ۱٨ میلیون و ۷۹٨هزار و ۲۰۰ تن از جمعیت ایران بالای ۱۶ سال هستند و بر اساس تجربه معمولا ۶۰ تا ۶۵ درصد افراد واجد شرایط اقدام به دادن رأی می کنند که تعداد آنها بالغ بر ۱۲ میلیون خواهد شد” (کیهان ۱۱فروردین ۱٣۵٨ ص ۵). روز دوم رفراندوم، روزنامه اطلاعات در چاپ دوم خود نوشت “وزارت کشور اعلام کرد که جمعا ۱۵ میلیون نفر سن زیر ۱۶ سال دارند که نمی توانند حق رأی داشته باشند، ۴ میلیون نفر در ارتفاعات زندگی می کنند که فراهم کردن وسایل برگزاری رفراندوم برایشان میسر نیست و از سوی دیگر فراخوان آنها به شهرها و مراکز اخذ رأی نیز محدود است یک میلیون نفر هم سن بالای هفتاد سال دارند که به علت کهولت و ضعف نمی توانند رأی بدهند” (اطلاعات ۱۱فروردین ۱٣۵٨ ص ۴).

حال این ضد و نقیض گوئی ها و آمار واجدین شرایط رأی دادن از ۲۲ میلیون تا ۱۰ ـ ۱۲ میلیون نفر را با اعلام بسیاری از گروههای قومی و سیاسی بر عدم شرکت در رفراندوم را در کنار هم بگذارید تا متوجه شویم در اولین مراجعه به آراء عمومی از سوی معلمین اخلاق که وارد سیاست شده بودند چه ملغمه ای به دست می آید و چند روز پس از انقلاب چگونه به مردم اطلاعات غیرواقعی دادند و اعلام کردند ۹۹.۵ درصد مردم در انتخابات شرکت کردند. البته وقتی سخنگوی وزارت کشور اعلام می کند “کسانی که به هر علتی شناسنامه خود را در دست ندارند و یا شناسنامه آنها مفقود شده است می توانند با در دست داشتن کارت شناسائی معتبر از سازمان یا وزارت خانه ی خود در انتخابات شرکت کنند و رأی بدهند، همچنین کارگران کارخانه ها و یا کارگاههایی که شناسنامه خود را همراه نداشته باشند با در دست داشتن تعهد کتبی از صاحب کارخانه یا استادکار خود می توانند در انتخابات شرکت کنند” (کیهان ۹ فروردین ۱٣۵٨ ص ٨)، معلوم است چنین دستورالعملی چند روز قبل از رفراندوم چه آشفتگی و تقلباتی را در انتخابات موجب خواهد شد.

حال بی مناسبت نمیدانم جریانی را که خود شاهد آن بوده ام در اینجا بیاورم تا از آنچه در اولین همه پرسی در نظام ولائی رخ داد، نسل سوم انقلاب که از نتایج انتخابات سال ٨٨ شگفت زده شد و قیام کرد و به خیابانها ریخت بهتر و بیشتر آگاه گردد. من در رفراندوم ۱۰ فروردین سال ۵٨ مسئول شعبه ی اخذ رأی بیمارستان شهدای تجریش بودم نزدیک ظهر یکی از بچه محل هایم که نسبتی هم با ما داشت و فردی تحصیل کرده و دبیر یکی از مدارس شمیران بود سراسیمه به محل اخذ رأی مراجعه کرد تا رأی بدهد. از او شناسنامه و مدارک خواستیم خندید و گفت: ای بابا من تا این ساعت در بیش از ۱۰ حوزه رأی داده ام!! من و همسرم و دیگر اعضاء حوزه رأی گیری شوکه شدیم. راستی با آگاه شدن از چنین تقلباتی نباید به نام حافظ رأی مردم عکس العمل نشان می دادیم. عکس العمل ما چه بود؟ هیچ! چون می خواستیم جمهوری اسلامی برپا شود اما به چه قیمتی جواب آنرا امروز نسل سوم انقلاب با پوست و گوشت و تمام وجود احساس می کند. بگذارید شرمگینانه بگویم ما در جریان انقلاب و رفراندوم و انتخابات مجلس “خبرگان” که در نامه بعد به آن می پردازم و در این سه دهه بعلت تسلیم شدن به احساسات و ناآگاهی و عدم شناخت، دچار تقصیر فراوان شدیم و آنچه نسل دوم و سوم انقلاب کشیدند و می کشند بار آن بردوش کسانیست که از روز اول در برابر دروغ و خدعه و فریبکاری با سکوت خود اساس ظلم را بنا کردند، که امروز باید در برابر خدا و خلق جوابگو باشند که چرا در این خلافکاری شرکت کردند و یا سکوت نمودند. ما امروز باید بعد از گذشت ٣ دهه جوابگوی اعمال، بی توجهی ها، سکوت و ندانم کاریهای خود باشیم. اعمالی که خشت بنای انتخاب های بعدی از جمله انتخابات سال ٨٨ را که موجب طغیان مردم شد و آن همه کشتار و به زندان رفتن و شکنجه معترضین را موجب شد. امروز وقتی قانون اساسی جمهوری اسلامی را باز می کنیم در همان اصل اول آثار آن بداخلاقی ها و خلافکاری ها و جابجا کردن ارقام و اعداد و عدم صداقت حاکمیت با مردم را می بینیم. در این اصل آمده است:

اصل اول: حکومت ایران جمهوری اسلامی است که ملت ایران، بر اساس اعتقاد دیرینه اش به حکومت حق و عدل قرآن، در پی انقلاب اسلامی پیروزمند خود به رهبری مرجع عالیقدر تقلید حضرت آیت الله العظمی امام خمینی در همه پرسی دهم و یازدهم فروردین ماه یکهزار و سیصد و پنجاه و هشت هجری شمسی برابر با اول و دوم جمادی الاولی سال یکهزار و سیصد و نود و نه هجری قمری با اکثریت ۲/۹٨ % کلیه کسانی که حق رأی داشتند به آن رأی مثبت دادند (قانون اساسی جمهوری اسلامی).

باید نویسندگان و تصویب کنندگان این قانون (اعضاء مجلس خبرگان) روشن می فرمودند این رقم ۲/۹٨ درصد که در قانون اساسی دیده می شود از کجا آمده است؟ دقت کنید که در خوشبینانه ترین حالت ۹٨.۲ درصد شرکت کنندگان – و نه کلیه واجدین حق رای- میتوانست درست باشد. آیا اینگونه گنجاندن این رقم در متن قانون اساسی نشاندهنده ی یک بداخلاقی و فریب نیست که نهال آن چند روز پس از پیروزی مردم و تغییر نظام کاشته شد و بعد از سه دهه ثمره آن را در آخرین انتخابات (سال٨٨) دیدیم؟

امیدوارم بزودی بتوانم در مورد دومین انتخابات جمهوری اسلامی که برای بررسی پیش نویس قانون اساسی انجام شد و منجر به تحمیل اصل پنجم این قانون به ملت گردید حقایقی را برای تجربه آموزی نسل جوان بنویسم. (۱). اما می خواهم در پایان این مرور تاریخی یکبار دیگر سخنی داشته باشم با کسانی که هنوز نمی خواهند بپذیرید تا این قانون اساسی و اختیارات فوق قانون ولی فقیه وجود دارد انجام یک انتخابات آزاد در ایران امکان پذیر نیست. نظامی که این چنین آلوده به فساد و چپاول و دروغگویی و بی اخلاقی شده ممکن است اجازه دهد برای جلب رأی دهنده ی بیشتر کمی فضا باز شود و به چند نفری از منتقدین معتقد به ولایت فقیه و قانون اساسی هم رخصت شرکت در انتخابات دهد، اما هرگز اجازه نمیدهد تا یک انتخابات آزاد و عادلانه برگزار شود تا نمایندگان واقعی مردم بتوانند به اداره امور جامعه بپردازند. برای رسیدن به انتخابات آزاد باید به جای چشم داشت به مرحمت حکومت، اراده ایستادگی برای تغییر ساختاری داشت.

)۱( – در این نوشته از پژوهش های عالمانه ی جناب آقای علی محمد جهانگیری که بعنوان “از پیروزی تا استحاله” جمع آوری کرده اند، بهره فراوان بردم.

دیگر سبزی های فوکوشیما به درد نمی خورند

دی ۱۳۹۰

” صبح روز ۲۴ مارس ۲۰۱۱ کشاورز سبزی کار ۶۴ ساله ای در خانه اش واقع در شهر سوکاگاوا شهرستان فوکوشیما خود را حلق آویز و به زندگی اش پایان داد. این دقیقا صبح روز بعد از اعلام دولت ژاپن مبنی بر اعمال محدودیت هایی در پذیرش محصولات کشاورزی این منطقه به خاطر حادثه نیروگاه اتمی فوکوشیما بود. این مرد در حادثه زلزله ۹ ریشتری شمال شرق ژاپن تعدادی از افراد خانواده اش را از دست داده؛ قسمتی از خانه اش ویران شده؛ اما کلم هایی که کاشته بود هیچ آسیبی ندیده بودند. او که سابقه ای طولانی در کاشت سبزی و کلم داشت و در این کار بسیار موفق بود؛ بعد از اعلام دولت با نا امیدی گفته بود: ‹ دیگر سبزی های فوکوشیما به درد نمی خورند › و صبح روز بعد خود را حلق آویز کرد. ”
روز نامه آساهی ۲۹ مارچ ۲۰۱۱

نمایشگاه نقاشی وعکس – گلاره صفریان

دی ۱۳۹۰

در آخرین فرصت مانده به انتشار گذرگاه خبر زیر را دریافت کردیم که عینن به اطلاع رسانده می شود.

Golareh Safarian will have her debut art show “See” on Feb 16, 2012 at the Mad Dog Stage, 5510 Satsuma Avenue, North Hollywood, California. The show is the first public exhibit of her painting series “The Player”, and “The Four Seasons” as well as excerpts of her photo exhibit “See”. More information to come

از گفته های ناصرالدین شاه

دی ۱۳۹۰

مرده شور این سلطنت را ببرد..می خواهم شمال بروم

سفیر روس ترش می کند ، می خواهم جنوب بروم سفیر

انگلیس !!!…

میراث جاویدان «هنریتا لکس» – علیرضا مجیدی

دی ۱۳۹۰

تا حالا می دانستید؟

میراث به جا مانده از هر انسان، به فراخور جایگاه اجتماعی، شخصیتی، علمی و میزان ثروتش در طی حیات متفاوت است، از بعضی از افراد تنها خاطره‌ای در ذهن خانواده‌هایشان باقی می‌ماند، اما بعضی‌های دیگر حتی پس از مرگ هم میراثی از خود به جای می‌گذارند که بر زندگی انسان‌های دیگر تأثیر می‌گذارد و روند تکامل یک جامعه را تغییر می‌دهد.

در این میان، البته کسانی هم پیدا می‌شوند که ناخواسته نام و خاطره‌شان جاودان باقی می‌ماند!

هنریتا لکس Henrietta Lacks یکی از این افراد بود. او در آگوست سال ۱۹۲۰ در یکی از شهرهای ایالت ویرجینیا به دنیا آمد. خانواده آنها بسیار پرجمعیت بود، مادر هنریتا در هنگام دهمین زایمانش، درگذشت. پدر او که حس می‌کرد از عهده سرپرستی این همه فرزند برنمی‌آید، هر کدام از آنها را به خویشاوندی سپرد، وظیفه بزرگ کردن هنریتا هم به پدربزرگش سپرده شد.

در سال ۱۹۴۱، هنریتا با پسرعمویش ازدواج کرد، تا این زمان آنها در مزارع تنباکو کار می‌کردند، اما در این زمان برای کار به یک کارخانه نورد فلز رفتند، سپس آنها صاحب یک خانه و پنج فرزند شدند.

در ژانویه سال ۱۹۵۱، هنریتا که احساس توده‌ای در شکم می‌کرد و خونریزی غیرطبیعی بدون ارتباط با سیکل قاعدگی داشت، به بیمارستان رفت. از او آزمایش سیفیلیس به عمل آمد که منفی بود، برای آزمایشات بیشتر او را به بیمارستان جانز هاپکینز فرستادند. این بیمارستان، تنها انتخاب او بود، چون تنها بیمارستان در دسترسی بود که بیماران سیاه‌پوست را می‌پذیرفت.

آزمایشات پاتولوژی نشان دادند که او سرطان دهانه رحم دارد، او را چند روزی با گذاشتن میله‌های رادیوم در داخل واژن درمان کردند و سپس با توصیه برای بازگشت مجدد برای پیگیری درمان، مرخص کردند.

در طی درمان با این شیوه، قسمت کوچکی از بافت دهانه رحم هنریتا که حاوی سلول‌های سالم و همچنین سرطانی بود، البته بدون اجازه او، برداشته شد. این سلول‌ها به دکتر «جورج اوتو گی» George Otto Gey داده شد.

هنریتا برای ادامه درمان با اشعه ایکس مجددا به بیمارستان بازگشت، اما در این زمان حال او بد شده بود، پزشکان که تصور می‌کردند بیماری زمینه‌ای مقاربتی او وضعش را بدتر کرده، او را مورد درمان آنتی‌بیوتیکی قرار دادند.

در هشتم ماه اگوست، هنریتا در بیمارستان بستری شد و تا زمان مرگش در بیمارستان باقی ماند، او در چهارم اکتبر سال ۱۹۵۱، در ۳۱ سالگی، به خاطر نارسایی کلیوی ناشی از بیماری درگذشت، کالبدشکافی بعد از مرگ نشان داد که سلول‌های سرطانی به همه بدن او دست‌اندازی (متاستاز) کرده بودند.

پیکر هنریتا را بدون سنگ قبر در یک مراسم خانوادگی به خاک سپردند.

اما میراث این زن «عادی» چه بود؟!

سلول‌هایش!

سلول‌هایی که به دکتر جورج گی داده شدند، خصوصیتی شگفت‌انگیز داشتند، آنها زنده می‌ماندند و به رشد خود ادامه می‌دادند. تا پیش از آن، سلول‌هایی که از بدن افراد برداشته می‌شدند، تنها چند روز زنده باقی می‌ماندند و همین مسئله باعث زحمت دانشمندان می‌شد و آنها نمی‌توانستند آزمایشات دلخواه را روی سلول‌ها انجام بدهد.

اما دکتر گی متوجه متفاوت بودن بعضی از سلول‌های هنریتا از لحاظ توان بقا و تکثیر شد، آنها را جدا کرد و نام سلول‌های هلا HeLa را بر آنها نهاد. این نام از ترکیب دو حرف اول نام کوچک و خانوادگی Henrietta Lacks ایجاد شد.

این سلول‌های «جاودانی بودند، یعنی بر خلاف دیگر سلول‌های انسانی که بعد از چند چرخه تکثیر، می‌مردند، زنده می‌ماندند و تقسیم می‌شدند.

سلول‌های هلا در زیر میکروسکوپ الکترونی

همین سلول‌های فناناپذیر، سوژه آزمایشات مهم و تأثیرگذاری در پژوهش‌های پزشکی و زیست‌شناسی شدند.

یکی از مهم‌ترین پژوهش‌هایی که بدون یاری جستن از سلول‌های هلا غیرممکن بود، پژوهش‌های مربوط به ساخت واکسن بیماری فلج اطفال یا پولیو بود. در آن سال‌ها ده هزار نفر روی این بیماری کار می‌کردند، با استفاده از همین سلول‌های هلا بود که در سال ۱۹۵۴، جونانس سالک Jonas Salk موفق شد، واکسن بیماری فلج اطفال را بسازد.

به زودی تقاضا برای سلول‌های هلا بالا رفت و سلول‌های هلا به تولید انبوه رسیدند، از این زمان به بعد، سلول‌های فناناپذیر هنریتا به محققان سراسر دنیا، پست می‌شدند و در پژوهش‌های سرطان ایدز، مطالعات مربوط به اثر پرتوها و مواد سمی و نقشه‌برداری ژنتیکی مورد استفاده قرار می‌گرفتند، آنها حتی برای آزمایش حساسیت به چسب و مواد آرایشی هم مورد استفاده قرار گرفتند.

تخمین زده می‌شود که تا به حال، بیست تُن سلول هلا تولید شده باشد و بیش از شصت هزار مقاله علمی با استفاده از همین سلول‌ها نوشته باشد، هنوز هم هر ماه ۳۰۰ مقاله بر این تعداد اضافه می‌شود.

اما چرا سلول‌های خانم هنریتا، چنین ویژگی منحصر به فردی داشتند، پژوهشگران حدس می‌زنند که عملکرد تلومراز (Telomerase) در این سلول‌ها قدری با سلول‌های طبیعی تفاوت داشته باشد.

در دهه هفتاد شماری از دانشمندان با خانواده هنریتا تماس گرفتند و از آنها خواستند که نمونه خون بدهند، تنها در این زمان بود که خانواده این زن متوجه شدند که سلول‌های هنریتا قبل از مرگش برداشته شده و چنین کاربردهایی پیدا کرده است. اما هیچ عضو دیگر خانواده هنریتا، سلول‌هایی با خصوصیت او را نداشت. استفاده تجاری از سلول‌های هنریتا باعث شد که کار به دادگاه هم کشیده شود، اما قاضی فدرال حکم داد که چنین کاربردی بی‌اشکال است.

در سال ۱۹۶۶، دانشکده پزشکی Morehouse آتلانتا و شهردار این شهر از خدمات پس از مرگ خانواده لکس تقدیر کرد، متعاقب آن از خدمات پژوهشگران درگیر در این پروژه مانند دکتر گی که متوجه ویژگی‌ فناناپذیری سلول‌ها هلا شد، هم تقدیر شد. در سال ۲۰۱۱ دانشگاه ایالت مورگان به هنریتا دکتری افتخاری پس از مرگ اعطا کرد و در همین سال، قرار شد که نام یک دبیرستان که قرار است در سال ۲۰۱۳ افتتاح شود، به نام او باشد.

در سال ۱۹۹۸، بی‌بی‌سی مستند یک ساعته‌ای را در مورد این واقعه ساخت که در جشنواره بین‌المللی سانفرانسیسکو، به عنوان بهترین مستند علمی جایزه گرفت.

در سال ۲۰۱۰، کتابی با نام «حیات جاویدان هنریتا لکس» به قلم «ربکا اسکلوت» نوشته شد که درباره خانواده هنریتا و تأثیرگذاری سلول‌های هلا بود.

در می ۲۰۱۰ اعلام شد که شبکه تلویزیونی HBO، قصد دارد با همکاری اپرا وینفری و الن بال، فیلمی در مورد این ماجرا بسازد. در هفدهم همین ماه، یکی از قسمت‌های سریال مشهور Law & Order، پخش شد که خط کلی داستان آن الهام‌گرفته از ماجرای هنریتا بود.

هنریتا لکس با اصلیت آمریکایی – آفریقایی، زن ، همسر و مادری بود که میراث جاودانی از خود به جا گذاشت که روی زندگی همه بشریت اثر گذاشت. شاید ما هم قسمتی از سلامتی خود را مدیون هنریتا باشیم.
—————————–

۳ آبان ۱۳۹۰
برگرفته از : وبلاگ یک پزشک

وای از این همه تقلب و دروغ – احمد طباطبائی

دی ۱۳۹۰

وقتی امام جماعتهای نماز جمعه سرتاسر کشور شروع کردند از بی کاری جوانان و تورم بی رویه بی پروا شکایت کنند یعنی یک موضوعی جداً اشتباه پیش می ره. به نظر اوضاع زندگی بسیاری از ارباب جمعی آقایان سفر نشین ولایت هم بهم ریخته. اگر دولتی صادق داشتیم حداقل بیشتر می توانستیم از وخامت اوضاع با خبر باشیم اما همه می دانیم که چنین نیست.
خبرها حکایت از تخلفهای وسیع مالی و اداری در امور دولت و بودجه و اقتصاد کلان کشور دارد و احمدی نژاد متهم است به صدور دستوری در خصوص دخالت در اسناد آمار کشور. به واقع احمدی نژاد تلاش می کند با سند سازی کشور را در مسیر رشد و توسعه نشان دهد اما واقعیتهای اقتصادی خیلی بدتر از آن است که او بتواند منکر شود.
رحیمی معاون اول دولت در مهرماه گذشته گفت آمار بی کاری در کشور ۲٫۵ درصد کاهش داشته و رقم نرخ بی کاری به ۱۱٫۱% رسیده است. ریس سازمان آمار همین آمار غلط آقای رحیمی را برداشت و شروع به محاسبه کرد و به عدد ۱٫۷۵۰٫۰۰۰ نفر شغل رسید که دولت امسال فراهم آورده و به قول احمدی نژاد تا انتهای سال به رقم ۲٫۵ میلیون شغل خواهد رسید. به راستی چه کسی این حرفهار ا باور می کند؟
قطعاً امام جماعت شهرها که باور نکرده اند و جوانهای بی کار و معتاد و سر خورده هم چنین حرفهایی را باور نمی کنند. اما آمار دیگری از دولت به گوشمان رسید که هوش را از سر هر ایرانی فراری داد. دولت اعلام کرد در نیمه اول سال فقط در استان خورستان ۶۸۷٫۰۰۰ شغل ایجاد کرده. اما حتی اگر همین آمار دروغی را هم باور کنیم آنوقت به شاهکار دیگری میرسیم و آن وقتی است که این رقم دوبرابر می شود که ما را به رقم ۱٫۳۷۰٫۰۰۰ می رساند و متعجبانه هیچ ارتباطی با اعداد ادعایی آقایان ندارد.
واقعیت این است که دولت فقط ۴۵و۴۹۳ شغل در خوزستان ایجاد کرده که در صحت آن هم اطمینان خاطر وجود ندارد اما متاسفانه در چنین حد وسیع و غیر قابل باوری تقلب و دروغ و سند سازی رایج می باشد. باید اشاره کنم چنین دولتی دست پخت مقام ولایت است که امروز خودش هم نمی داند با آن چه کند. دولتی که با تقلب آشکار و کشتار بسیار بر صندلی قدرت ماند تا رهبری را در امور یاری رساند حالا با گذشت کمتر از سه سال بلای جان رهبری و تمام یارانش شده و نمی دانند چطوری از شر این بابا خلاص شوند.
اما نکته مهم تر اینجاست که اگر هیچ کس نمی داند رقم واقعی بی کاری در کشور چیست آنگاه چه طور می توان انتظار داشت آینده کشور روشن باشد ؟ حتی وقتی مجلس می خواهد برای بیکارها حقوق در نظر بگیرد نمی داند از چه آماری باید صحبت کند یا نمی داند بودجه مورد نظرش را برای چند میلیون نفر تنظیم نماید. اما همین دولت متقلب هم وقتی مورد سئوال مجلس قرار می گیرد تا برای حقوق بیکاران بودجه ای در نظر گرفته شود خوش بینانه ترین پیشنهاد دولت ۱ میلیارد دلار در ماه است.
در این اوضاع بهم ریخته وزیر کار برعکس همیشه کمی واقعه بینانه تر و صداقانه تر حرف می زند و قبول می کند بی کاری در میان تحصیل کرده ها ۱۰ برابر بیشتر از بقیه گروههای اجتماعی است و نیمی از بهترین فارغ التحصیلان هر سال کشور را ترک می کنند.
گویی این دولت و این نظام با تحصیل کردها مشکل دارند و عموماً خانمهای تحصیل کرده را بر نمی تابند و به همین دلیل طبقه متوسط اجنماع هر روز بیشتر آسیب می بیند. شاید به خاطر این که تحصیل کردهها سیاستهای دولت و تلقبهای پی در پی نظام را مورد سئوال قرار می دهند و ذهن هوشمند خود را نمی توانند اسیر جهل و خرافات همراه با ظلم فاحش ببینند.
ولایت وقیح باید در نظر داشته باشند آرزوهای شان در خصوص خودکفایی اقتصادی و نظامی با چنین دولت متقلبی مقدر نمی شود و احتمالا به جای افتخار ایشان بازهم باید در صدد خنثی کردن توطئه های بیشتر آقایان باشد.
*
آذر ماه نود

آفتابه دزد و تخم مرغ دزد، وچند طنز کوچولوی دیگر – مسعود ناصری

دی ۱۳۹۰


جریان اختلاس سه میلیارد دلاری در ایران
هنوز داغ و موضوع صحبت همه است.
گویا شهرام جزایری، مختلس قبلی که در
زندان است، توسط وکیلش پیامی  به خانواده اش
به قرار زیر فرستاده:
بعد از جریان این اختلاس
سه میلیارد دلاری کسی دیگرمرا درزندان تحویل
نمیگیرد و به جای آقای جزایری مرا شهرام
خالی صدا میکنند. حتی شروع کرده اند به این
که مرا آفتابه دزد و تخم مرغ دزد و از این چیزها
خطابکنند!
آدم جیگرش برای این زندانی اختلاسی کباب
میشود. خدا به او صبر بدهد…
***

سکته در ” صدا و سیما “

طبق آخرین خبر رسیده از ایران عزت الله
ضرغامی، رییس سازمان ” صدا و سیما ” ی
جمهوری اسلامی (رادیو و تلویزیون سابق ایران)،
سکته کرده و به بیمارستان منتقل شده است.
طبق اظهارات پزشک وی و تایید خبرگزار
مخصوص ما در ایران علت این سکته زیاد بودن
چربی سانسور در رگ و خون وی بوده است!
***

درس مدیریت درادارات دولتی ایران

برای کسانی که تازه شروع به کار در ادارات
دولتی ایران کرده اند من یک جزوه کوچک برای
راهنمایی چاپ کرده ام و قرار است به زودی آنها
را به ایران بفرستم تا استفاده کنند.
خلاصه برخی از درسهایی که در این جزوه
آمده است به شرح زیر میباشد:
* سعی کنیدکه همیشه حتی بطورمصنوعی و ساختگی خود را مشغول کار کردن نشان
دهید، غیر ازساعات نمازظهردرجمع کارمندان دیگر.
* سعی کنید دو سه ساعت قبل از باز شدن اداره سر کار بروید. با این کار هم می توانید نشان
دهید بعد از نماز سحر به سر کار آمده اید و هم ممکن است اشتباها اضافه کار بگیرید.
* هیچوقت با رییستان بحث نکنید و اشتباهات او را به رخش نکشید مخصوصا اگر
رییس شما ریش انبوه تری از شما داشته باشد و
یا بیشتر بوی عرق بدهد.
* هیچوقت با رییستان بحث مذهبی و سیاسی نکنید و همیشه حرف او را قبول کنید
حتی اگر بجای ۱۲ امام بگوید ۱۳ امام بوده و یا ماست سیاه است.
* هیچگاه بیشتر از کارمندان دیگر کار نکنید و جدیت به خرج ندهید چون ممکن است فکر
کنندشماجاسوس بیگانه هاهستید و در نتیجه شما را اخراج خواهند کرد.
* هیچوقت جلوی رییستان با زن تان تلفنی حرفهای قشنگ و عاشقانه نزنید چون ممکن
است فکر کند شما مدافع حقوق زنان هستید و شما را اخراج کند.
* از گفتن جوکهای سیاسی و مذهبی و احمدی نژادی در محیط کار کاملا پرهیز کنید و
آنها را برای مهمانیهای اداره نگه دارید.
* هیچوقت جلوی رییستان صدقه و فطریه به کارمندان بی بضاعت و آبدارچی و نظافتچی
ندهید چون ممکن است فکر کند شما از اداره
اختلاس کرده اید و اوسرش بی کلاه مانده است!
و از حسادت شما را اخراج کند.
***

مشکل سیب

من بعضی وقت ها متوجه کارهای خدا
نمی شوم. اولش آدم یک گاز به سیب زد و خدا او
را از بهشت بیرون انداخت. بعد نیوتون مثل بچه
آدم نشسته بود زیر درخت و داشت چرت می زد
که خدایک سیب را انداخت روی کله اش. بعدهم
استیوجابز،شرکت کامپیوتری درست کرد وچون
اسمش را سیب گذاشته بود توی ۵۰ و خرده ای
سال جوانمرگ شد و دوباره رفت به بهشت!