به امید بهار در پیش رو، با کام هائی استوار وارد تونل زمستان می شویم
نه شوق آینه روئی نه ذوق همنفسی
عجب که طوطی ما گرم گفتگوست هنوز
****
****

حافظ، شاعری به رنگ عشق و به عطر عشق است.یکصد و نود هشت بار در دیوانش نام عشق را آورده است و دویست و بیست بار واژگانی به معنی عشق. در دیوانی که نامش راباید گذاشت: رساله ی عشق. اکسیر عشق. کیمیای عشق. نه! این دیوان، به قول شاعرش زبور است. زبور عشق!
از این رنجش می گذریم که این همه بی توجهی و بی دقتی از سوی بسیاری از عزیران به دادن پاسخ فقط دو کلمه ” نه ، یا، بله ” می تواند عمیقن تاسف انگیز باشد. و نیز می تواند نشانگر بی اعتنائی به وظایف روشنفکری، به شناخت زندگی، وبه فضای تنفس باشد. امیدواریم به هیچ روی علتش نهادینه شدن ” به ما ارتباطی ندارد ” نباشد
بگذریم
**
یک توضیح مختصر در مورد دو سؤال مطرح شده را لازم می دانیم.
نظر! انتشار زیر زمینی، و بی اطلاع ارشاد و هر ترفند دیگری که به نحوی بشود ” یا شده ” که ارشاد را دور زد و بی خبر از این وزارتخانه کتابی منتشر کرد نیست. منظور مراجعه به وزارت ارشاد است، و رویا رو شدم با ممیزین آن.
و پاسخ به سؤال دوم این مقصود را نیز در بر می گیرد، که چنین فردی اگر مبارزاتی راستین را در برنامه خود دارد، و دارای شناخت کافی از آنچه که در انتظار چنین افرادی است می باشد، بر پایه ” کدامین اطمینان ” و با چه رغبتی به سراغ لانه مار می رود؟
از پاسخ هائی که فقط با دوکلمه ” بله یا نه، و نه بیشتر” همراه بوده است،ضمن سپاس از همتشان صحبتی نداریم چرا که به سؤال ها کوتاه و سر راست جواب داده اند.
می پردازیم به بزرگوارانی که پاسخ هایشان با توضیح همراه بوده است:
گفته شده است:
گروهی به دنبال نام و نشان هستند، و با همه سابقه مبارزاتی که دارند، بدین قصد به ارشاد مراجعه کرده اند. و گروهی نیز این مراجعه به ارشاد را یک نوع مبارزه دمکراسی خواهانه تلقی می کنند.
به هر یک از این دو منظور که باشد، ایا مراجعه فردی که علیه حکومت شمشیر را از رو بسته است توجیه کننده است؟

خیلیها فکر میکنند شعر کوتاه یعنی شعر چندخطی


خبرگزاری هرانا – محمدعلی سپانلو، شاعر و مترجم نامآشنای کشورمان، معتقد است چیزی که باعث متوقف ماندن آثارش در ادارهی کتاب وزارت ارشاد شده، تنها نام اوست و نه آثارش. وی ضمن انتقاد از رویکردهای غلط ادارهی کتاب گفت: به تازگی مطلع شدهام دیوان شعر رودکی که مدتها بدون دلیل در انتظار مجوز چاپ بود، مجوز گرفته اما همچنان ۳ تا ۴۰۰۰ صفحه کتاب در این اداره دارم که سرنوشت روشنی در انتظارشان نیست.
سپانلو درمورد تجدید چاپ ترجمهی “مقلدها” نوشتهی گراهام گرین اظهار بیاطلاعی کرد و افزود: هنوز هیچ پاسخی درمورد این کتاب ازسوی ادارهی کتاب؛ مبنی بر موافقت و یا مخالفت ممیزان با انتشار آن، اعلام نشده است.
این شاعر نامی همچنین به ترجمهی آثار آرتور رامبو اشاره کرد و گفت: مجموعه شعر «فصلی در دوزخ» نیز مدتهاست در انتظار دریافت مجوز است. این درحالیست که این مجموعه شعرهایی حماسی و اخلاقی را شامل میشود و به هیچ وجه دلیل متوقف ماندن آن برایم روشن نیست.
وی که به جهت همزیستی و تجربیات سالیان درازش در حوزهی ادبیات، یکی از معدود منابع آگاه به شمار میآید، در مورد کتاب “تاریخ شفاهی”اش که سال گذشته با مخالفت ارشاد روبرو شد، افزود: این کتاب اصلا در مورد من نیست و تنها روایت روزگاریست که بر ادبیات معاصر ما گذشته است. گویا تنها نام “محمدعلی سپانلو” است که مشکل دارد.
سپانلو که رسالت خود را در حق جامعهی ادبی ایران، درخصوص تاریخ ادبیات معاصر انجام شده میداند، ادامه داد: به هر تقدیر خوشحالم که این کتاب را در زمانی که انرژی لازم برای تکمیلش را داشتم، تنظیم و نگاشته شد. چراکه با شرایطی که بیماریام در یک سال اخیر برایم رقم زد، دیگر چنین توانی در من نیست.
وی ضمن بیان این مطلب که مدتهاست از او مجموعهی شعری منتشر نشده، اظهار داشت: در میان آثارم، انتشار مجموعه شعرهایم برای من مهمتر است. اما همانطور که اطلاع دارید من ۲ مجموعهی شعر در ارشاد دارم که زیاد نمیشود امیدی به انتشارشان داشت.
سپانلو در مورد شعرهایش توضیح داد: ادارهی کتاب حدودا ۱ماه قبل اصلاحیهای برای “افسانهی شاعران گمنام” صادر کرد و به نشر افق ابلاغ کرد، که مطابق با مفاد آن، حدودا ۰٫۳۳۳ این مجموعه میبایست حذف شود.
وی ادامه داد: این مجموعه؛ یک منظومهاست و تمام شعرها در ارتباط با یکدیگر هستند و یکدیگر را تکمیل کرده و پیش میبرند. بنابراین حذف کردن بخشهایی از آن؛ آنهم به صورت تکه تکه از ابتدا تا انتهای منظومه، در حکم نابود شدن اثر است.
سپانلو خاطرنشان کرد: اعمال اصلاحیهای که ادارهی کتاب صادر کرده؛ مثل این است که دستها و پاهای یک نوزاد را در بدو تولد قطع کنی و انتظار داشته باشی زنده بماند. چنین انتظاری در صدور این اصلاحیه، به نظر من بهانهایست پیش پای من تا از انتشار آن صرفنظر کنم.
شوالیهی شعر ایران؛ درمورد مجموعهی تازهاش که تقریبا ۴ ماه پیش توسط نشر چشمه به ادارهی کتاب ارسال شده نیز گفت: هنوز هیچ خبری دال بر ممنوعیت یا مشروط بودن و یا صدور مجوز چاپ این مجموع که “زمستان بلاتکلیف” نامدارد، به ناشر ابلاغ نشدهاست و کماکان منتظر رای نهایی بررسان ادارهی کتاب هستیم.
وی که در سال گذشته به شدت با بیماری سرطان و دیابت خود دستبه گریبان بود، در مورد شرایط جسمانیاش توضیح داد: خوشبختانه دورهی شیمیدرمانی که پشت سر گذاشتم، به تایید پزشکان موفقیت آمیز بوده است اما از آنجایی که سرطان؛ بیماری مخوفیست و هر آن احتمال بازگشت آن وجود دارد، همچنان زیرنظر پزشکان هستم و آزمایشات به صورت متوالی ادامه دارد. اما بیماری دیابتم همچنان پابرجاست و رژیم غذایی و تزریق انسولین همچنان ادامه دارد.


” در این شهر سربی
چه مذبوحانه پی داستانهای ابری میگردم
هوای حوصله ام سخت خاکستریست
بارانی باید….”
از یک ئی میل
خشکی پائیز را سوز سرمای استخوانسوز زمستان تلافی میکرد. برف اول سنگین بارید. زمین خود را در لحاف ضخیم و یک دستی پیچید. صدای زوزهی گرگهای گرسنه از پشت باغ خرابه های آبادی ،اهالی را به هراس میانداخت. باد تندی ، برفها را باد روبه میکردو تو سر و صورتها و چشمها میکوفت. باد و برف رو پوستها خنجر میکشید. استاد طالب، با رنگ و رخی مرده مانند، مختصر بازماند ه ی ابزارش را زیر طاق ضربی به دوده نشستهی دهنهی گلخن، پهن کرده بود. چرخ و چرم و لاستیک و ابزار کارش ،تو آتش سوزی بزرگ ژاندارمها، سوخته بود. ابزار بازمانده ی خانه ش را هم فروخته و خرج درمانش کرده بود. از چرخ چاقوسازی و ابزار چاقو تیزکنی خبری نبود. فقط کفش تعمیر میکرد. یک منقل از آتشهای به خاکستر نشستهی گلخن پر کرده و وسط پای خود کشیده بود. دستهاش که به رنگ لبوی پوست کنده در آمده بود،رو آتش منقل گرفت. آتش از دوام افتاده بود و به خاموشی می گرائید. دستهاش را کفچه کردودم دهانش برد. نفس خود را کف دستهاش دمیدو به هم مالید. سرما دستهاش را کبود کرده بود. پوست دستهاش شکاف برداشته و شکا فها کبره بسته و ورم آورده و چغر شده بود. شکا فها به صورت زخمهای آب آورده ای در آمده بودند.. پلههای دور و دراز گلخن را پائین رفت. دست ها و پشت و شانههای خود را به دیوارهی گلخن چسباند. پشت و کمرش گرم شد. سینه و جلو تنهی خود را رو دیواره ی گرم کوره فشار داد. دست و صورت و نوک انگشتهاش،به گزگز در آمدند. دستهاش را با سرعت به هم مالید. انگشتهای پاش را فشار داد. کمی از سوزش افتادند. پله ها را با اهن و تلپ، بالا آمد.تو پناهگاه مختصر زیر طاق ضربی، رو چهارپایه زهوار در رفته ش نشست، با سرعت رفت سراغ درفش و سوزن. تکه چرمی را رو تخته گذاشت و با مشته به جانش افتاد. مشته را رو چرم و تخته میکوفت تا خود را گرم نگاه دارد.غروب نزدیک میشد. از کار و کاسبی خبری نبود. سرما دمار در میآورد. حوصله ی استاد طالب سر آمد. انگشتهاش از کار افتاده بود. قادر نبود درفش و سوزن را دست گیرد و کوک بزند.. با لب و لوچهی آویخته و اوقات تلخ، بساطش را جمع و جور کرد. جعبه ابزار را دوش گرفت و راهی ته گلخن شد. جعبه را گوشهی تاریکی، دور از کوره گلخن، گذاشت. خود را گرم کرد و از پلهها بالا آمد. اوقاتش تلخ بود. زیر طاقی ایستاد. ته جیب خود را جارو کرد و شمرد:
- توئی سوز سیاه سرما، که پوست خر را میترکانه، از صبح اینجام. دمارم در آمده. پوستم از سرما قاچ قاچ شده. پول دو تا نان خشک و خالی گیرم نیامده. اهل آبادی هشتشان گرو نه شانه. کی تو فکر کفش دوزیه. کی از خانه ش میتونه بیاد بیرون. بیخودی خود را معطل میکنم. سرما و قحط سال گرسنگی،مردم را از همه چیز بیزار کرده. باید بگذارم برم. میرم بساطم را دم در کاروان سرای قنبر یزدی پهن میکنم و بخور و نمیر عهد و عیالم را در میارم. من که پابند آب و گل و ملک و املاکی نیستم. کجا خوشه؟ هرجا دل خوشه….
خیلی بیجان شده بود. گاهگاه نفسش میگرفت. سرش گیج میرفت. جلو چشمش سیاه میشد. دست و پاهاش میلرزید. رنگ و رخش عین زردچوبه میشد. ظاهراً از زیر ضربههای ژاندارمها جان سالم در برده بود،اما جسم و جانش فرسوده شده بود و یادگارش را با خود داشت.
پولهای مختصرش را که شمرد، نفسش تنگی گرفت. دست خود را رو سینهی چپش گذاشت، قلبش پرپرمی زدوخودرا به دیوارهی سینه ش میکوفت. شانهی خود را به دیوارهی دوده گرفته تکیه داد و گفت:
- نفس لاکردارم که جا بیاد، راهی خانه میشم. ا ین دفعه از آن دفعههاش نیست. نفسم از کار می افته. باید فکری کنم.
اطراف خود را پائید. دنبال جای پاهایی برای رفتن ،میگشت. قاسم کواره به دوش، از دور پیدا شد. استاد طالب برجا ماند. قاسم راکه میدید ،بند دلش پاره میشد.
- باز این پسره صرعی از جلوم در آمد! مار از پونه بدش میاد، پونه هم درست جلو سوراخش سبز میشه. تو این برف لاکردار، دراز به دراز بیافته و غش کنه، دست تنها چه کارش کنم؟ اصلاً گور پدرش.میر م دنبال هزار بدبختی خودم.
راه افتاد،چند قدم تو برف پیش رفت وایستاد. دو دل ماند و گفت:
- این بابا تو برف کله بشه، کی به دادش میرسه؟
به جای اولش برگشت. دستهاش را تو جیب نیمتنهی مندرسش فرو بردو پابه پا کرد. قاسم را زیر نگاه گرفت و منتظر ماند.
قاسم رنگ باخته، مثل چوب درازی، کوارهی کاه را رو شانه ش انداخته بودوتو برف تلوتلو میخورد. کواره سنگین بود و برف تا زیر زانوش را میگرفت. قاسم خود را کنار گودال کاهشویه پربرفابه کشاند. کواره را کنار گودال گذاشت و کاه را تو گودال خالی کرد…. هنوز تمام کاهها را خالی نکرده بود، دست و پاش کج و معوج شد. سر و گردنش را رو به آسمان بلند کرد. سیاهی چشمهاش گم شد. پنجه هاش را چنگک کرد. ناخنهاش را تو گوشت کف دستش فرو بردو ترتر کرد. کنارهی لبهای ورم آورده ش کف کرد. دست و شانه ش اریب شد. دوـ سه دور قیقاج رفت و با کله،تو گودال برفابه ی کاهشویه سرنگون شد….
قاسم چند مرتبه تو گودال پر برفابه غلتید. به کنارهها چنگ انداخت و دست و پا زد. دست و پاهاش چوب خشک شد. سرش رو بته گودال و پاهاش، رو به بالا، از آب بیرون ماند…..
استاد طالب به طرف گودال کاهشویه دوید. دستهاش را رو بناگوشش گرفت و نعره کشید:
- این آدم ناقص را چرا تو این همه برف دنبال کاه شوئی راهی میکنید؟…. آهای اهل آبادی کمک کنید!…. آهای اهالی! قاسم عموحسین باز غش کرده!…. ، افتاده تو گودال کاهشویه!….. به دادش برسید که خفه میشه!….
استاد طالب دست و پای خود را گم کرده بود. تا خود را به گودال برساند، چند مرتبه تو برفها سرنگون شد. کنار گودال سینه از رو برف بلند کرد. جلو چشمهاش را برف گرفته بود. برف جلو چشم و سر و صورت خود را تکاند. قاسم تو برفابه ریک زده بود. استاد طالب دو دستی پاچه های او را چسبید و با جان کندن، بیرونش کشید. رو برفها، به پشت درازش کرد. قاسم شده بود یک تکه چوب خشک. از لای دندانهاش، که قفل شده بودند، خرناسه میکشید. از درز دندانها و کنارهی لبهاش خونابه بیرون میزد.
عموحسین و حیدر خود را رساندند. حیدر هنوز یک تکه نان تو دهنش داشت، لقمهی پر بار را تو دهنش چرخاند و گفت:
- استا طالب ، اطرافش را با چاقو خط بکش. بگذار از ما بهتران دست از سرش ور دارند. الان خفه ش میکنندها!
عموحسین نهیب زد:
- دست از بچه بازی وردار حیدر! پسره انگار پاک کله ش پوکهها! ورش دار ببریمش خانه. زود باش که از سرما نفله میشه. بایس ببریمش زیر سقف و سرپناهی گرم. ئی مادر مرده، الان رودههاش یخ زده!
استاد طالب دستپاچه و خود باخته، خود را تکاند و رو قاسم خم شد و گفت:
- عمو درست میگه حیدر، یااله کمک کن تا از رو برف بلندش کنیم، که از سرما خشک میشه الان.
دست و پاهای قاسم راست مانده بود. تکان نمیخورد. چوپ خشک شده بود. سه نفری بلندش کردند، رو دست و شانه ،به خانهی عمو بردند. دراز به دراز، وسط اطاق رهاش کردند. استاد طالب با نوک چاقو ،اطرافش را خط کشید. عمو شانه های قاسم را مالش داد. فایده نداشت. حیدر رو قاسم خم شد. پلک هاش را با سینهی شست خود بلند کرد و گفت:
- استاد طالب ،خط کشی خشک و خالی فایده نداره که! بایس براش عزایم بخوانی، تا دست از سرش ور دارند. کمی عزایم بخوان تا حالش خوب بشه پدر جان!
استاد طالب در جای خود ثابت ماند. گره به ابروهاش نداخت. کف دستهای هنوز خیس خود را به پیشانی مالید و گفت:
- من که خط ندارم، تا بتوانم ورد و عزایم بخوانم حیدر جان!
عمو ، که بالای سر قاسم زانو زده بود، بلند شد. خود را کنار حیدر رساند، دست به شانه ش زد و گفت:
- کار خودته داش حیدر. خودت را برسان خانهی زن ملاحاجی. هر جور شده، ورش دار بیارش. بدو بارکاله حیدرم!
- اگر گور بگور نشده باشه، زن ملاحجی هم ورم آورده، پلکهاش مثل ما تحت مرغ، آویزان شده.
- بهانه گیری را بگذار کنار، هنوز نمرده. سقط بشه، تمام ولایت باخبر میشند. قادر نبود راه بره، بگذارش رو کولت، ورش دار بیارش. بدو که ئی مرتبه حالش خیلی خرابه، ممکنه نفس تو سینه ش یخ بزنه!
زن ملاحاجی هم روزهای آخرش را میگذراند. باد آورده بود. گوشهی اطاقش افتاده بود و ناله میکرد. حیدر داخل که شد، گفت:
- زن عمو ، ورخیز که باز برادرم غش کرده و افتاده تو گودال پر برف و یخ کاهشویه! بلند شو بریم کمی براش عزایم بخوان ،که داره میمیره!
زن ملاحاجی ،که به صورت گلوله نخ گردی در آمده بود، اخمهاش را هم کشید، نک و نال کرد و داد کشید:
- دست از سرم وردارید پدر آمرزیده ها! نمیبینی ریغ رحمت را سر میکشم؟ همه چیزم قاطی شده و قادر نیستم تا سر خلاء برم. ئی پسره کله خالی میگه بیا عزایم بخوان! رهام کنیدبه حال خودم. گور پدر همهی اهل ئی آبادی شوم! هر دقیقه ده مرتبه میمیرم و زنده میشم از درد. برو پی کارت !
حیدر گوش به لند لند زن ملاحاجی نداد. گلیمی از گوشهی اطاق برداشت. گلیم را دورش پیچید و رو دوش خود انداخت. بدون حرف، راه خانهی پدرش را زیر گام گرفت.
سر و صورت زن ملاحاجی لای گلیم پیچیده بود. صدای نق نقش به گوش حیدر نمیرسید. گوش حیدر بدهکار نبود. بار خود را وسط اطاق، رو زمین گذاشت. نفس زن ملاحاجی گرفته بود. چشمهاش پیچ و تاب برداشته بود. رنگ و رخش کبود شده بود. مدتی بیحرکت ماند. نفسش بالا آمد و نالید:
- پسر سردار، ئی دیوانه راچرا راهی خانهی من کردی؟ کم مانده بود نفله م کنه که! یک دقیقهی دیگر رهام نمیکرد، مرده بودم و خونم به گردن تو و پسر کله خشکت بود.
عمودستهای خود را، با ناراحتی به هم مالید و گفت:
- خوب زن ملاحاجی، حالا که هنوز چیزیت نشده و نفس میکشی. ئی جوانم مثل نعش رو دستمان افتاده. زود باش کاریش کن تا پاک نمرده!
زن ملاحاجی ناله و کونه خیز کرد. دستها و کاسه زانوهاش را رو زمین گذاشت ، چهار دست و پاش را کنار لاشهی از نفس افتادهی قاسم کشاند. دست خود را تو کاسهی آب، که قبلاً آماده کرده بودند، فرو برد. خود را رو صورت درهم پیچیدهی قاسم خم کرد. آب یخ زده را، با نوک پنجه به چهره او پاشاندو فس فس کرد، ورد و دعا خواند و از لای لبهای خود بیرون فرستاد و به صورت قاسم فوت کرد. کاهگل یخ زده جلوی بینیش گرفت.هیچ کدام از ادهای زن ملاحاجی فایده نکرد. قاسم یخزده بود. خرخرش بریده بریده شد. دست و پاهاش را تکان نمیداد. دست و شانه هاش شل شده بودند.زن ملاحاجی گوش خود را رو قفسهی سینهی قاسم گذاشت. با نوک انگشت پلکهاش را بالا کشید و گفت:
- خدا پدرتان را بیامرزه، خدا رحتمش کنه. بعد از مرگ سهراب، از من نوشدارو میخواهند! ئی بندهی خدا مدتیه نفس فراموش کرده. برید سراغ مرده شور و گور کن. فکر کفن و دفنش باشید پدر آمرزیدهها!.. یااله حیدر ،ورم دار ببرم. رو سر مرده آوردینم؟ بیا حیدر، ورم دار ببرم.سرم را تو گلیم نپیچ ،که تو راه ئی دو مثقال نفسم بند میاد. خفه شم، خونم میافته به گردنتها! زودتر ورم دار ببرم که الان من هم از سرما سقط میشم و یک جفت مرده رو دست تان میمانه!….
حیدر دوباره زن ملاحاجی را به کول کشید و از در بیرون زد. صغری لند لند کنان وارد شد. یک منقل پر از آتش به خاکستر نشستهی تنور، در دست داشت. چادر پاره خود را به کمرش بسته بود. حرارت آتش منتقل، صورتش را گلگون کرده بود. پیشانیش به عرق نشسته بود. چشمهای ریز و موش مانندش ،قرمز شده بود.
عمو اشک خود را با گوشهی آستین پاک کرد و گفت:
- آخر بد ذات، هر وقت باید تو خانه باشی و به داد دیگران برسی ،بایس گم و گور باشی؟ اگر بودی و کمک میکردی، کار ئی بچهی مریض به اینجاها نمیکشید.
صغری لحاف را بالا زد. منقل آتش را زیر کرسی گذاشت. قد خمیدهی خود را راست کرد. نفس پر صدائی کشید. لحاف را به جای اولش برگرداند و گفت:
- از توی بیمنظور، کی قدردانی دیده م که ئی مرتبهی دومم باشه. توئی برف و سرما، پدر خودم را در آورده م و رفته م از تنور زن برادرت آتش آورده م، که شب از سرما سقط نشی. ئی نره خرباز مثل لاشه افتاده که! ئی ادای همیشگی شه. هیچ مرگش نیست. از بچگی ش کارش همینه. بادمجان بم آفت نداره. خیالت راحت باشه، هیچ مرگش نمیشه.
استاد طالب ،هاج و واج، دستهای خود را به هم مالید. چشمهاش گشاد شد. بیاراده چند قدم طرف صغری برداشت و گفت:
- چی میگی زن عمو! زن ملاحاجی گفت قلبش یخ زده و از کار افتاده. میگفت اصلاً نفس نمیکشه!…
- صغری دوباره لحاف را بالا زد. به طرف قاسم رفت و گفت:
- زن ملاحاجی گور ننه ش خندید. من تخم و ترکهی سردار را میشناسم، هیچ چیش نمیشه. بیا استا، کمکم کن. ئی تخم و ترکه برام نا و نافسی نگذاشته که. دماغم را بگیرند، جانم در میاد. بیا بکشش زیر کرسی. ده دقیقهی دیگر عر و تیزش بلند میشه. یخش واز شه، میبینی چی جور عربده کشی میکنه.
استاد طالب و عمو، ساکت و مغموم، دستور صغری را اجرا کردند. لاشهی قاسم را زیر کرسی کشاندند. صغری لحاف را خوب روش کشید. منقل را هم زد. آتش گلگون رااز زیر خاکستر بیرون آورد. کنار دیگر کرسی نشست و گفت:
- بیا استا، برای اینکه خاطرت جمع باشه، خودت کنارش بشین…..
ده دقیقه بعد، قاسم سر و دست خود را از لحاف بیرون انداخت. کرسی را زیر لگد گرفت و خرخرش بلند شد…..

چخوف در این خانه متولد شده است

بابک صحرا نورد – مترجم


آه از آن تدبیر
آه از تزویر
آه از آغاز و از انجام
آه از این ره پوی خواب آلود سنگین گام
آه از این نیرنگ
آه از این شهر سیه دامان خونین چنگ
مسلخ گل بوته های وحشی خوشرنگ
ساز ها، کج نغمه، تلخ آهنگ
رفته در یرلیق زردشتی
جلوه از گفتار و ازپندار و از کردار
نیک پنداری
قصه ی نوح است و قوم لوت دیگر بار
در تمیز خلق پیچیده است طوفان فریب و رنگ
نه دگر در روز
جنبش و جوش و جهاد و جلوه های جمع
نه دگر در شب
شاهد و شمع و شراب و شعر و شیرینی
عاشقان مفلوک
جلوه ی معشوقکان بیماروارو خوار
زندگی در باتلاق ژرف و من بیزار
” خسته از بی رنگی تکرار “

۱
کتابی که در همین شماره نقدی بر آن را می خوانید



اشعاری در خور ایام از بزرگ مرد ادب پارسی
حکیم ابوالقاسم فردوسی بزرگ
————————————-
اگر مایه زندگی بردگی است دو صد مردن به از این زندگی است
…………

مانا آقائی
کلنل جنجالی!/ گزارشی از «مد و مه»
این روزها نام”زوال کلنل” بیش از هر کتاب دیگری شنیده می شود، رمانی که مدتیست پشت سد ممیزی مانده و بسیاری از علاقمندان ادبیات داستانی در انتظار رفع مشکل کتاب و انتشار آن هستند. در روزهای اخیر اما پس از کش و قوسهای مختلف، اظهار نظرهای متولیان امور کتاب در ارشاد نیز چندان امیدوار کننده نبوده و حساسیتها نسبت به این کتاب بیشتر کرده است.
اما ماجرای “زوال کلنل”چیست؟ و حواشی و مشکلات آن از کجا شروع شد؟
محمود دولتآبادی رمان “زوال کلنل” را در سالهای ۱۳۶۲ تا ۱۳۶۴ به نگارش در آورده و درطول دو دهه ی بعد بارها در آن بازنگری کرده است. [زوال] کلنل، برخلاف اغلب آثار محمود دولت آبادی که در روستا اتفاق میافتد، یک رمان شهری است و درونمایه محوری آن نیز آن ذهنیت آسیبدیده و آزاردیده مردی است که در اثر حوادث تاریخی زندگیاش نابود شده است. این رمان داستان یک سرهنگ وطندوست ارتش است که پنج فرزند دارد و هر پنج فرزندش در جریان انقلاب ایران به یک حزب و یک گروه سیاسی میپیوندند، از انقلاب آسیب میبینند و پدر را داغدار میکنند. برخی این اثر نشانه و نمادی از تاریخ معاصر ایران، بعد از شهریور ۱۳۲۰ دانسته اند. داستان در ۲۸ ساعت اتفاق میافتد و از نظر تاریخی به سالهای اول انقلاب نظر دارد.
به هر روی دولت آبادی پس از آماده کردن رمان آن را به نشر چشمه، ناشر آثارش، تحویل داد و نشر چشمه نیز در سال ۱۳۸۷ برای گرفتن مجوز نشر این رمان اقدام کرد. تقریبا در همین ایام کتاب توسط بهمن نیرومند به زبان آلمانی ترجمه شد و ناشر سوییسی نیز تصمیم به انتشار آن گرفت. دولت آبادی در ابتدا امیدوار بود که زوال کلنل همزمان در ایران و خارج از کشور منتشر شود، اما این آرزو محقق نشد، چرا که در ایران کتاب گرفتار ممیزی شده و با وجود تلاش ماشر و نویسنده برای رسیدن به یک توافق دو جانبه با وزارت ارشاد، این مساله به سرانجامی نرسید. او در این باره می گوید: “پیش از اینکه من اجازه بدهم این اثر در سوییس به زبان آلمانی چاپ شود، آن را از طرف نشر چشمه به وزارت ارشاد ارائه دادم. امیدوار بودم که همزمان یا حتی قبل از انتشار این کتاب در اروپا به زبان فارسی چاپ شود. ولی متاسفانه این طور نشد و این کتاب تا حدود یک سال و نیم بدون جواب ماند تا سرانجام با حدود ۶۱ مورد اصلاحات به من برگردانده شد. من روی موارد اصلاحی، به رغم میل خودم و ساختار کتاب و برای اینکه حسن نیت خود را نشان داده باشم، مقداری کار کردم ولی نتیجه، باز هم منفی بود زیرا این کتاب را با بیست و یک مورد ایراد تازه به من برگرداندند “
اینکه ۶۱ مورد اشاره چه نکاتی بودند (یک یا چند کلمهاند یا یک یا چند صفحه؟) و سطح حساسیت ممیزان ارشاد و از سوی دیگر میزان انعطاف طرفین در برای رسیدن به توافق چقدر بوده، روشن نیست. حتی روشن نیست که کتاب در صورت اعمال این اصلاحات چقدر لطمه خورده و یا اینکه تضمینی برای دریافت مجوز انتشار آن وجود داشته…اما به هر حال می توان گفت مگر ما چند نویسنده در حد و اندازه ی دولت آبادی داریم، و آیا نمی شد در این مورد خاص لااقل قدری منعطف تر عمل کرد؟ شاید بهتر بود این بار نیز همانند زمانی که کلیدر انتشار یافت، قدری مهربانانهتر با آثری که به لحاظ هنری و فرهنگی میتوانند جزو مفاخر ما باشد، برخورد می شد. به هر حال آنچه مسلم است اینکه نه ارشاد از موضع سفت و سخت خود کوتاه آمد و نه دولت آبادی پذیرفت بیشتر از آنچه در ابتدا به حک و اصلاح کتاب تن داده بود، بپذیرد و این حق برای او محفوظ است؛ آن هم نویسنده ای که روی کلمه به کلمه آثارش آن قدر وسواس دارد و آثارش به لحاظ زبانی جزو نمونه های برجسته در ادبیات داستانی معاصر ما بوده اند.
با این حال تا اینجای کار اگرچه گره کار کتاب گشوده نشد و گهگاه از گوشه و کنار اخباری ضد و نقیض درباره کتاب به گوش می رسید اما هنوز ماجرا خیلی رسانهای نشده بود و متولیان ارشاد هم به طور مشخص در مورد زوال کلنل موضع نگرفته بودند و همچنان برخی امیدوارانه آرزوی انتشار آن را به زبان فارسی میکردند.
تا اینکه زوال کلنل با عنوان «کلنل» به ترجمه و با مؤخرهی بهمن نیرومند در تابستان گذشته در زوریخ و توسط انتشارات یونیون (Union) منتشر شد.
دولت آبادی درباره انتشار کتاب در خارج از کشور، پیش از انتشار آن در ایران، گفته است: “بدیهی است که ناشر سوییسی نمی توانست کار خود را بخواباند تا این کتاب در ایران مجوز بگیرد.”
انتشار کتاب به زبان آلمانی با اقبالی نسبی روبهرو بود و مخصوصا در مطبوعات آلمانی زبان نقد های مختلفی درباره آن نوشته شد که اغلب موضعی تایید آمیز داشتند. توفیق زوال کلنل با وجود عدم انتشار آن در ایران و به بازار فرستاده شدن ترجمه ی آلمانی آن بدان جا رسید که به عنوان نامزد دریافت جایزه بوکر آسیایی انتخاب شد. این موفقیتها توجهات به زوال کلنل را بیشتر و متاسفانه حساسیت محافل داخلی را نسبت به موفقترین کتاب دولتآبادی در عرصه جهانی بیشتر کرد. اما جالب اینکه پس از انتشار کتاب در خارج از کشور و موفقیتهای جهانی آن، به جای اینکه متولیان ارشاد از این موفقیت خوشحال و قدمی در رفع مشکل آن بردارند، با اظهار نظرهایی عجیب گره مشکلات آن را کورتر کردند. این درحالی بود که ناشر و نویسنده برای حل مشکل کتاب نسخهای از آن را برای بهمن دری (معاون فرهنگی وزارت ارشاد) برده بودند تا شخصا آن را خوانده و درباره اش اعلام نظر کند، کاری که برای اثری در این سطح بسیار منطقی به نظر میرسد (چرا که خوب یا بد لااقل در این چند ساله کتابی مهمتر از این اثر در ایران منتشر نشده).
من کماکان انتظار دارم که کتاب زوال کلنل و طریق بسمل شدن و دیگر کتاب ها اجازه انتشار پیدا کنند و ادبیات ما روند معقول و منطقی خود را دنبال کند
بهمن دری، معاون فرهنگی وزارت ارشاد، روز ۱۸ آبان در نشست خبری نوزدهمین دوره هفته کتاب ایران در پاسخ به سئوال یکی از خبرنگاران درباره رمان “زوال کلنل” که ترجمه اش به زبان آلمانی در سوییس انتشار یافته، گفت: “این کتاب چون در خارج از کشور منتشر شده است، ضرورتی ندارد در ایران منتشر شود، البته یک نسخه از کتاب را به من هم دادهاند که بخوانم.”
اما اینکه دری در میان مشغلههای خود حوصله و فرصت خواندن آن را پیدا خواهد کرد، خود حکایتی ست، تازه آن هم در زمانی که با عدلهای این چنین، ترجمه و انتشار یک کتاب را در خارج از کشور را دلیلی کافی برای عدم انتشار آن در داخل کشور دانسته است. با وجود چنین عقیده بعید به نظر می رسد که او باز هم وقت برای خواندن آن بگذارد؟ هرچند خوشبینانه امیدواریم که این طور نشود.
محمود دولت آبادی از سخنان بهمن دری، معاون فرهنگی وزارت ارشاد، درباره عدم ضرورت انتشار کتاب متعجب شد، اما با سعه صدر در این باره به بی بی سی فارسی گفت: “آقای دری قدری تند قضاوت کرده اند. من تعجب می کنم چون من آقای دری را دیده ام. ایشان فرد پخته ای است و سن و سالی از ایشان گذشته و قطعا به اندازه من متوجه می شوند که کتابی که در زبان مادری نوشته شده حتما می بایست در زبان مادری منتشر بشود که همان فارسی عزیزی است که هم آقای دری و هم من و هم شما به آن صحبت می کنیم. من کماکان انتظار دارم که کتاب زوال کلنل و طریق بسمل شدن و دیگر کتاب ها اجازه انتشار پیدا کنند و ادبیات ما روند معقول و منطقی خود را دنبال کند.”
ظاهرا دولت آبادی بسیار امیدوار است که بهمن دری بعد از اینکه شخصا این کتاب را خواند، مجوز آن را صادر کند و زوال کلنل در اختیار خوانندگان فارسی زبان هم قرار بگیرد: “حالا زمانی است که آقایان، با سعه صدر، اجازه انتشار این کتاب را، بیست و شش سال پس از نوشته شدن، بدهند که به دست خوانندگان ما برسد.”
محمود دولت آبادی در پاسخ به این سوال که “نظرتان درباره چاپ متن فارسی در خارج از ایران چیست؟” گفته است: “من هرگز راغب به این کار نبوده ام چون حق هر نویسنده ای است که اثری که خلق می کند در زبان و در کشور خودش منتشر شود.”
دولت آبادی با این حال در آینده نزدیک کتاب تازهای نیز به وزارت ارشاد خواهد فرستاد: “کتاب «عبور از خود» مجموعه مقالاتی است درباب نظرات اجتماعی – ادبی من و نامش عنوان سخنرانی آخر من در فستیوال سالیانه بین المللی ادبی نروژ با موضوع ادبیات و تاریخ است.”
“زوال کلنل” در سال جاری میلادی توسط تام پتردال به زبان انگلیسی ترجمه شد، اما باوجود ترجمه این اثر به دوزبان خارجی هنوز خوانندگان فارسی زبان آن در انتظارند. با این اوصاف به نظر میرسد بهمن دری و زیر مجموعهی او در آستانه ی محکی تاریخی قرار دارند که میتواند بخش مهمی از تصویر کارنامه کاری آنان را برای آیندگان رقم بزند. به هرحال چه به صورت رسمی یا غیر رسمی، دیر یا زود این کتاب در ایران منتشر خواهد شد. در دورانی که فضای مجازی امکان عبور از هرگونه سد سانسور را به وجود آورده، کتابی آن هم از نویسندهای در حد و اندازه دولتآبادی در محاق نخواهد ماند، وحتی در صورت انتشار الکترونیکی نیز مخاطبان خودرا پیدا کرده و یا میتواند به صورت نسخه های افست به بازار دست فروشان راه پیدا کند؛ در چنین حالتهایی تنها این حق نویسنده است که از دست خواهد رفت. به این ترتیب چه خوب است معاونت فرهنگی و اداره کتاب ارشاد به تأسی از معاونت سینمایی در یکی دو سال گذشته با کم کردن پارهای حساسیتها، بسیاری از فیلم های توقیف شده را روانه پرده سینماها کرد، خود زمینه انتشار «زوال کلنل» را بهوجود بیاورند تا هم حقوق نویسنده محفوظ بماند و هم نظر اداره کتاب تامین شود. رسیدن به این توافق ها چندان دشوار نیست…



کفتگوئی با آفتاب:
از فردای رفراندم ۱۲ فروردین در جمهوری اسلامی، «نیم درصدی ها» تبدیل به لقبی شد برای کسانی که به استقرار جمهوری اسلامی رای ندادند. حکومت و حزب اله اش از همان ۱۲ فروردین ۵٨، به شکار مخالفین با عنوان «نیم درصدی»ها مشغول شدند و حق حرف زدن و نظر دادن را از آن ها سلب کردند. آیت اله خمینی تا وقتی بود و ادامه دهندگانش تا امروز نظام خود را نظام «۹۹.۵» درصدی هایی می دانستند که به حکومت اسلامی آری گفتند.
اکنون دکتر محمد ملکی یکی از دست اندرکاران نخستین انتخابات در جمهوری اسلامی در نامه ای سرگشاده برخی واقعیات آن رفراندم را آشکار نموده و نوشته است که این حکومت از همان اول بر پایه ی دروغ و کلاه گذاشتن بر سر مردم بنیان نهاده شد. دروغگویی که از انتخابات فروردین ۵٨ آغاز شد و در انتخابات خرداد ٨٨ به مرزهای تازه ای رسید.
متن کامل نامه ی دکتر محمد ملکی را که روز شنبه در سایت دانشجونیوز منتشر شده است در زیر می خوانید:
آن روزها که من و دوستانم به نام روشنفکران مذهبی جوانان نسل اول انقلاب را به راهپیمایی و تلاش برای ساقط کردن نظام شاهی با شعار استقلال، آزادی و جمهوری اسلامی دعوت و تشویق می کردیم و رهبری آقای خمینی را چشم بسته پذیرفته بودیم و هرگز از حافظه ی تاریخی خود در نقش روحانیت پس از انقلاب مشروطه تا آن زمان (۱٣۵۷) بهره نگرفتیم، آیا میدانستیم و به این مسئله فکر کرده بودیم که برداشت آقای خمینی و روحانیون پیرو او، از کلمات آزادی و استقلال بویژه جمهوری اسلامی چیست؟
من بعنوان فردی که نقشی در انقلاب داشتم پس از ٣٣ سال اعتراف می کنم، نه! راستی چرا من که شاهد صحنه های تکان دهنده ای چه در کمیته استقبال و چه در روز ورود آقای خمینی در فرودگاه مهرآباد بودم از خودم نپرسیدم، مگر تو شاهد یکه تازی ها و انحصار طلبی ها و وتو کردن های تصمیمات کمیته ها بویژه کمیته برنامه ریزی استقبال در مدرسه رفاه از سوی چند روحانی )مانند آقای مطهری) نبودی؟ مگر تو شاهد صحنه ورود آقای خمینی به سالن فرودگاه و محاصره کردن او از سوی روحانیون حاضر در آنجا که منجر به جدایی آقای طالقانی از دیگر روحانیون و پناه بردن او به گوشه ای شد نبودی؟ مگر تو شاهد صحنه هایی این چنین که همه نشاندهنده ی انحصارطلبی و خرافه گرایی روحانیون و اطرافیان آقای خمینی بود، نبودی؟ پس چه شد که چشم بر همه ی وقایع پیش از رفراندوم تغییر نظام بستی و یک بار فکر نکردی جمهوری اسلامی یعنی چه و از شکم آن چه چیزی بیرون خواهد آمد؟ چرا وقتی بزرگانی از نویسندگان، شخصیت ها، اپوزیسیون، زنان، اقوام ایرانی، اقلیت های مذهبی و…..این سئوال را مطرح کردند که مقصود از جمهوری اسلامی چه نوع نظام حکومتی است، کسی به آنها جواب صریح و قانع کننده نداد تا بالاخره آقای خمینی مجبور شد بقول خودشان “خدعه” کند و بگوید: در جمهوری اسلامی ظلم نیست، فقیر و غنی وجود ندارد…همه ی ما از حقوق برابر برخورداریم…در اسلام اختناق نیست، برای همه ی طبقات آزادی وجود دارد…من وعده می دهم که اسلام برای همه کار درست می کند و زندگی شما را مرفه می کند.(اطلاعات ۱۲فروردین ۱٣۵٨ ص ٨)
چرا ما روشنفکران مذهبی این شعارها را پذیرفتیم و به پای صندوقهای رأی رفتیم و به جمهوری اسلامی نه یک کلمه کم و نه یک کلمه زیاد رأی دادیم؟ راستی چرا؟ و امروز پس از گذشت ٣٣ سال در مورد آنچه برسر کشورما و جوانان ما و نسل اول و دوم و سوم انقلاب آمده چه جوابی می توانیم داشته باشیم؟ جز آنکه به آنها بگوئیم ما چشم بسته حرکت کردیم، شما چشم های خودرا باز کنید، تاریخ را بشناسید از حوادث گذشته درس بگیرید و بخصوص با بهره گیری از منابع صحیح و واقعی، گذشته را چراغی سازید برای دیدن راه آینده.
هموطنان، عزیزانم:
می خواهم برای درس آموزی از گذشته، این روزها که باز گروهی می خواهند با نامه پراکنی ها تنور انتخابات را گرم کنند به حقایقی که در اولین انتخاباتی که در نظام ولائی صورت گرفت اشاره ای داشته باشم تا ببینیم ریشه مشکل امروز ما از کجاست. میدانید پس از سقوط نظام شاهی و برپایی نظام ولایی رفراندوم تغییر نظام در تاریخ ۱۰ و ۱۱ فروردین سال ۱٣۵٨ یعنی ۴٨ روز بعد از اعلام پیروزی!(۲۲ بهمن ۱٣۵۷) انجام شد. فکر می کنید در نظامی که خود را یک نظام اخلاقی و مذهبی معرفی می کرد، اولین مراجعه به آراء عمومی (رفراندوم) چگونه برگزار شد؟ واقعیت های تاریخی می گوید در این باصطلاح همه پرسی از مردم، نه از اخلاق خبری بود و نه از صداقت و نه از آنچه مردم بنام مذهب می شناختند. به اظهارنظرهای چند نفر از بزرگان هنگام رأی دادن دقت فرمائید:
آیت الله خمینی گفت: “در حکومت اسلامی همه به حقوق خود می رسند”(کیهان ۱۱فرودین ۱٣۵٨ص٣)
مهندس بازرگان نخست وزیر گفت: “تمام آزادی زنان تضمین شده است”(همان منبع ص٣)
دکتر کریم سنجابی وزیرخارجه گفت: “جمهوری اسلامی بر اساس دموکراسی و ملیت برپا می شود”(همان منبع ص٣)
آیت الله گلپایگانی گفت: “اسلام تمام مشکلات اجتماعی و اقتصادی جهان را حل می کند”(همان منبع ص ٣)
در مورد قولهای این مردان که در آن دوران همگان آنها را بزرگان اخلاق و سیاست میدانستند خود قضاوت کنید. و اما از معلمین اخلاق آن هنگام که به سیاست ورود کردند و به قدرت نزدیک شدند، هنگام اعلام نتیجه ی همه پرسی که امانتی بود از سوی مردم در دست آنها نمی توان سخن نگفت و آن را به فراموشی سپرد. چه در آن روزها تخم آنچه ما امروز بعد از قریب ٣٣ سال درو می کنیم کاشته شد.
چند روز پس از رفراندوم روزنامه ی اطلاعات در صفحه اول خود با تیتر درشت و به یاد ماندنی و از قول احمدنوربخش مسئول ستاد مرکزی رفراندوم در وزارت کشور اعلام کرد، طبق آمار وصولی که بر اساس استخراج و تلفن گرام از سراسر کشور به وزارت کشور رسیده است ۲۰ میلیون و ۲٨٨ هزارو ۲۱ نفر در سراسر کشور در رفراندوم جمهوری اسلامی شرکت کرده اند. از این عده ۲۰ میلیون و ۱۴٣ هزارو ۵۵ نفر به جمهوری اسلامی رأی آری و ۱۴۰ هزار و ۹۶۶ نفر رأی نه داده اند. وی افزود واجدین شرایط برای رأی دادن در کشور حدود ۲۲ میلیون و ٨۰۰ هزار نفر برآورد شده بود (روزنامه اطلاعات ۱۵فروردین ۱٣۵٨ص۱). مهندس بازرگان نخست وزیر هم در یک پیام رادیو تلویزیونی در تائید این سخنان گفت: “نتیجه رفراندوم را به همه ملت ایران تبریک می گویم…از ۲۲ میلیون نفر ۱۶ سال به بالا، ۲۰ میلیون و۲٨٨ هزار نفر طبق ارقامی که امروز از وزارت کشور دادند در رفراندوم شرکت کردند یعنی ۵/۹۹ درصد مردم ایران که مشمول این عمل بودند شرکت کردند، شاید بتوانم بگویم در دنیا چنین مشارکتی در هیچ امر رفراندوم و انتخاباتی که در ممالک دموکراتیک صورت می گیرد هیچ وقت صورت نگرفته است از این ۲۰ میلیون و ۱۴۷ هزار که شرکت کردند ۹۹ درصد جواب آری دادند و کمتر از یک درصد مخالفت با جمهوری اسلامی کردند و رأی مخالف دادند” (روزنامه اطلاعات ۱۶فروردین۱٣۵٨ص٣).
پیش از آنکه به آمارهای رسمی دیگر بپردازیم بهتر است در همین جا یک حساب سرانگشتی بکنیم تا معلوم شود این عدد ۵/۹۹ درصد از کجا آمده است. گفته شد از ۲۲ میلیون نفر واجد شرایط رأی دادن ۲۰ میلیون نفر در رفراندوم شرکت کرده اند(ارقام ریز حذف شده). اگر از ۲۲ میلیون ۲۰ میلیون رأی داده باشند درصد رأی دهندگان می شود حدود ۹۱ درصد. پس باید به مردم پاسخ داده می شد رقم غیرواقعی ۵/۹۹ از کجا آمده است؟ (در اینجا باید تاکید کنم که من در این مطلب و مطالب مشابه به بررسی تاریخ میپردازم و در آن اشتباهات خود و یاران و همفکرانم را نادیده نمیگیرم. اما این مساله به هیچ وجه بر ارادت من نسبت به شخصیت مهندس بازرگان خدشه ای وارد نخواهد کرد)
اما مهمتر از این ایرادات، بی توجهی به آماریست که بعضی از دست اندرکاران انتخابات و شخصیت ها داده اند که چند نمونه از آنها را در اینجا می آورم. وزیر کشور اعلام کرد “۲۴ میلیون نفر می توانند در رفراندوم رأی دهند”(روزنامه کیهان ۷فروردین۱٣۵٨ص۱). دکتر صادق طباطبائی معاون سیاسی و اجتماعی وزارت کشور گفت: “تعداد افراد واجد شرایط دادن رأی در سطح کشور با در نظر گرفتن جمعیت ٣٣ میلیونی ایران که جزو کشورهایی است که جمعیت آن بسیار جوان است، خیلی کمتر از ۲۴ میلیون نفر است چه قسمت وسیعی از این جمعیت را افراد زیر ۱۶ سال تشکیل می دهند. (اطلاعات ٨ فروردین ۵٨ ص ٨) و حجت الاسلام دکتر مفتح که از روحانیون سرشناس بود در رابطه با سخنان وزیر کشور گفت: “با احتمال قریب به یقین می توان گفت که مجموع کسانیکه می توانند رأی بدهند رقمی بین ۱۰ تا ۱۲ میلیون نفر را تشکیل می دهد” (همان منبع) مهندس عباس امیرانتظام معاون نخست وزیر و سخنگوی دولت یک روز قبل از رفراندوم و بعد از جلسه هیات دولت در جمع خبرنگاران حاضر شد و در پاسخ یکی از خبرنگاران گفت: “بر اساس آخرین سرشماری ۱٨ میلیون و ۷۹٨هزار و ۲۰۰ تن از جمعیت ایران بالای ۱۶ سال هستند و بر اساس تجربه معمولا ۶۰ تا ۶۵ درصد افراد واجد شرایط اقدام به دادن رأی می کنند که تعداد آنها بالغ بر ۱۲ میلیون خواهد شد” (کیهان ۱۱فروردین ۱٣۵٨ ص ۵). روز دوم رفراندوم، روزنامه اطلاعات در چاپ دوم خود نوشت “وزارت کشور اعلام کرد که جمعا ۱۵ میلیون نفر سن زیر ۱۶ سال دارند که نمی توانند حق رأی داشته باشند، ۴ میلیون نفر در ارتفاعات زندگی می کنند که فراهم کردن وسایل برگزاری رفراندوم برایشان میسر نیست و از سوی دیگر فراخوان آنها به شهرها و مراکز اخذ رأی نیز محدود است یک میلیون نفر هم سن بالای هفتاد سال دارند که به علت کهولت و ضعف نمی توانند رأی بدهند” (اطلاعات ۱۱فروردین ۱٣۵٨ ص ۴).
حال این ضد و نقیض گوئی ها و آمار واجدین شرایط رأی دادن از ۲۲ میلیون تا ۱۰ ـ ۱۲ میلیون نفر را با اعلام بسیاری از گروههای قومی و سیاسی بر عدم شرکت در رفراندوم را در کنار هم بگذارید تا متوجه شویم در اولین مراجعه به آراء عمومی از سوی معلمین اخلاق که وارد سیاست شده بودند چه ملغمه ای به دست می آید و چند روز پس از انقلاب چگونه به مردم اطلاعات غیرواقعی دادند و اعلام کردند ۹۹.۵ درصد مردم در انتخابات شرکت کردند. البته وقتی سخنگوی وزارت کشور اعلام می کند “کسانی که به هر علتی شناسنامه خود را در دست ندارند و یا شناسنامه آنها مفقود شده است می توانند با در دست داشتن کارت شناسائی معتبر از سازمان یا وزارت خانه ی خود در انتخابات شرکت کنند و رأی بدهند، همچنین کارگران کارخانه ها و یا کارگاههایی که شناسنامه خود را همراه نداشته باشند با در دست داشتن تعهد کتبی از صاحب کارخانه یا استادکار خود می توانند در انتخابات شرکت کنند” (کیهان ۹ فروردین ۱٣۵٨ ص ٨)، معلوم است چنین دستورالعملی چند روز قبل از رفراندوم چه آشفتگی و تقلباتی را در انتخابات موجب خواهد شد.
حال بی مناسبت نمیدانم جریانی را که خود شاهد آن بوده ام در اینجا بیاورم تا از آنچه در اولین همه پرسی در نظام ولائی رخ داد، نسل سوم انقلاب که از نتایج انتخابات سال ٨٨ شگفت زده شد و قیام کرد و به خیابانها ریخت بهتر و بیشتر آگاه گردد. من در رفراندوم ۱۰ فروردین سال ۵٨ مسئول شعبه ی اخذ رأی بیمارستان شهدای تجریش بودم نزدیک ظهر یکی از بچه محل هایم که نسبتی هم با ما داشت و فردی تحصیل کرده و دبیر یکی از مدارس شمیران بود سراسیمه به محل اخذ رأی مراجعه کرد تا رأی بدهد. از او شناسنامه و مدارک خواستیم خندید و گفت: ای بابا من تا این ساعت در بیش از ۱۰ حوزه رأی داده ام!! من و همسرم و دیگر اعضاء حوزه رأی گیری شوکه شدیم. راستی با آگاه شدن از چنین تقلباتی نباید به نام حافظ رأی مردم عکس العمل نشان می دادیم. عکس العمل ما چه بود؟ هیچ! چون می خواستیم جمهوری اسلامی برپا شود اما به چه قیمتی جواب آنرا امروز نسل سوم انقلاب با پوست و گوشت و تمام وجود احساس می کند. بگذارید شرمگینانه بگویم ما در جریان انقلاب و رفراندوم و انتخابات مجلس “خبرگان” که در نامه بعد به آن می پردازم و در این سه دهه بعلت تسلیم شدن به احساسات و ناآگاهی و عدم شناخت، دچار تقصیر فراوان شدیم و آنچه نسل دوم و سوم انقلاب کشیدند و می کشند بار آن بردوش کسانیست که از روز اول در برابر دروغ و خدعه و فریبکاری با سکوت خود اساس ظلم را بنا کردند، که امروز باید در برابر خدا و خلق جوابگو باشند که چرا در این خلافکاری شرکت کردند و یا سکوت نمودند. ما امروز باید بعد از گذشت ٣ دهه جوابگوی اعمال، بی توجهی ها، سکوت و ندانم کاریهای خود باشیم. اعمالی که خشت بنای انتخاب های بعدی از جمله انتخابات سال ٨٨ را که موجب طغیان مردم شد و آن همه کشتار و به زندان رفتن و شکنجه معترضین را موجب شد. امروز وقتی قانون اساسی جمهوری اسلامی را باز می کنیم در همان اصل اول آثار آن بداخلاقی ها و خلافکاری ها و جابجا کردن ارقام و اعداد و عدم صداقت حاکمیت با مردم را می بینیم. در این اصل آمده است:
اصل اول: حکومت ایران جمهوری اسلامی است که ملت ایران، بر اساس اعتقاد دیرینه اش به حکومت حق و عدل قرآن، در پی انقلاب اسلامی پیروزمند خود به رهبری مرجع عالیقدر تقلید حضرت آیت الله العظمی امام خمینی در همه پرسی دهم و یازدهم فروردین ماه یکهزار و سیصد و پنجاه و هشت هجری شمسی برابر با اول و دوم جمادی الاولی سال یکهزار و سیصد و نود و نه هجری قمری با اکثریت ۲/۹٨ % کلیه کسانی که حق رأی داشتند به آن رأی مثبت دادند (قانون اساسی جمهوری اسلامی).
باید نویسندگان و تصویب کنندگان این قانون (اعضاء مجلس خبرگان) روشن می فرمودند این رقم ۲/۹٨ درصد که در قانون اساسی دیده می شود از کجا آمده است؟ دقت کنید که در خوشبینانه ترین حالت ۹٨.۲ درصد شرکت کنندگان – و نه کلیه واجدین حق رای- میتوانست درست باشد. آیا اینگونه گنجاندن این رقم در متن قانون اساسی نشاندهنده ی یک بداخلاقی و فریب نیست که نهال آن چند روز پس از پیروزی مردم و تغییر نظام کاشته شد و بعد از سه دهه ثمره آن را در آخرین انتخابات (سال٨٨) دیدیم؟
امیدوارم بزودی بتوانم در مورد دومین انتخابات جمهوری اسلامی که برای بررسی پیش نویس قانون اساسی انجام شد و منجر به تحمیل اصل پنجم این قانون به ملت گردید حقایقی را برای تجربه آموزی نسل جوان بنویسم. (۱). اما می خواهم در پایان این مرور تاریخی یکبار دیگر سخنی داشته باشم با کسانی که هنوز نمی خواهند بپذیرید تا این قانون اساسی و اختیارات فوق قانون ولی فقیه وجود دارد انجام یک انتخابات آزاد در ایران امکان پذیر نیست. نظامی که این چنین آلوده به فساد و چپاول و دروغگویی و بی اخلاقی شده ممکن است اجازه دهد برای جلب رأی دهنده ی بیشتر کمی فضا باز شود و به چند نفری از منتقدین معتقد به ولایت فقیه و قانون اساسی هم رخصت شرکت در انتخابات دهد، اما هرگز اجازه نمیدهد تا یک انتخابات آزاد و عادلانه برگزار شود تا نمایندگان واقعی مردم بتوانند به اداره امور جامعه بپردازند. برای رسیدن به انتخابات آزاد باید به جای چشم داشت به مرحمت حکومت، اراده ایستادگی برای تغییر ساختاری داشت.
)۱( – در این نوشته از پژوهش های عالمانه ی جناب آقای علی محمد جهانگیری که بعنوان “از پیروزی تا استحاله” جمع آوری کرده اند، بهره فراوان بردم.
اخبار روز: از فردای رفراندم ۱۲ فروردین در جمهوری اسلامی، «نیم درصدی ها» تبدیل به لقبی شد برای کسانی که به استقرار جمهوری اسلامی رای ندادند. حکومت و حزب اله اش از همان ۱۲ فروردین ۵٨، به شکار مخالفین با عنوان «نیم درصدی»ها مشغول شدند و حق حرف زدن و نظر دادن را از آن ها سلب کردند. آیت اله خمینی تا وقتی بود و ادامه دهندگانش تا امروز نظام خود را نظام «۹۹.۵» درصدی هایی می دانستند که به حکومت اسلامی آری گفتند.
اکنون دکتر محمد ملکی یکی از دست اندرکاران نخستین انتخابات در جمهوری اسلامی در نامه ای سرگشاده برخی واقعیات آن رفراندم را آشکار نموده و نوشته است که این حکومت از همان اول بر پایه ی دروغ و کلاه گذاشتن بر سر مردم بنیان نهاده شد. دروغگویی که از انتخابات فروردین ۵٨ آغاز شد و در انتخابات خرداد ٨٨ به مرزهای تازه ای رسید.
متن کامل نامه ی دکتر محمد ملکی را که روز شنبه در سایت دانشجونیوز منتشر شده است در زیر می خوانید:
آن روزها که من و دوستانم به نام روشنفکران مذهبی جوانان نسل اول انقلاب را به راهپیمایی و تلاش برای ساقط کردن نظام شاهی با شعار استقلال، آزادی و جمهوری اسلامی دعوت و تشویق می کردیم و رهبری آقای خمینی را چشم بسته پذیرفته بودیم و هرگز از حافظه ی تاریخی خود در نقش روحانیت پس از انقلاب مشروطه تا آن زمان (۱٣۵۷) بهره نگرفتیم، آیا میدانستیم و به این مسئله فکر کرده بودیم که برداشت آقای خمینی و روحانیون پیرو او، از کلمات آزادی و استقلال بویژه جمهوری اسلامی چیست؟
من بعنوان فردی که نقشی در انقلاب داشتم پس از ٣٣ سال اعتراف می کنم، نه! راستی چرا من که شاهد صحنه های تکان دهنده ای چه در کمیته استقبال و چه در روز ورود آقای خمینی در فرودگاه مهرآباد بودم از خودم نپرسیدم، مگر تو شاهد یکه تازی ها و انحصار طلبی ها و وتو کردن های تصمیمات کمیته ها بویژه کمیته برنامه ریزی استقبال در مدرسه رفاه از سوی چند روحانی )مانند آقای مطهری) نبودی؟ مگر تو شاهد صحنه ورود آقای خمینی به سالن فرودگاه و محاصره کردن او از سوی روحانیون حاضر در آنجا که منجر به جدایی آقای طالقانی از دیگر روحانیون و پناه بردن او به گوشه ای شد نبودی؟ مگر تو شاهد صحنه هایی این چنین که همه نشاندهنده ی انحصارطلبی و خرافه گرایی روحانیون و اطرافیان آقای خمینی بود، نبودی؟ پس چه شد که چشم بر همه ی وقایع پیش از رفراندوم تغییر نظام بستی و یک بار فکر نکردی جمهوری اسلامی یعنی چه و از شکم آن چه چیزی بیرون خواهد آمد؟ چرا وقتی بزرگانی از نویسندگان، شخصیت ها، اپوزیسیون، زنان، اقوام ایرانی، اقلیت های مذهبی و…..این سئوال را مطرح کردند که مقصود از جمهوری اسلامی چه نوع نظام حکومتی است، کسی به آنها جواب صریح و قانع کننده نداد تا بالاخره آقای خمینی مجبور شد بقول خودشان “خدعه” کند و بگوید: در جمهوری اسلامی ظلم نیست، فقیر و غنی وجود ندارد…همه ی ما از حقوق برابر برخورداریم…در اسلام اختناق نیست، برای همه ی طبقات آزادی وجود دارد…من وعده می دهم که اسلام برای همه کار درست می کند و زندگی شما را مرفه می کند.(اطلاعات ۱۲فروردین ۱٣۵٨ ص ٨)
چرا ما روشنفکران مذهبی این شعارها را پذیرفتیم و به پای صندوقهای رأی رفتیم و به جمهوری اسلامی نه یک کلمه کم و نه یک کلمه زیاد رأی دادیم؟ راستی چرا؟ و امروز پس از گذشت ٣٣ سال در مورد آنچه برسر کشورما و جوانان ما و نسل اول و دوم و سوم انقلاب آمده چه جوابی می توانیم داشته باشیم؟ جز آنکه به آنها بگوئیم ما چشم بسته حرکت کردیم، شما چشم های خودرا باز کنید، تاریخ را بشناسید از حوادث گذشته درس بگیرید و بخصوص با بهره گیری از منابع صحیح و واقعی، گذشته را چراغی سازید برای دیدن راه آینده.
هموطنان، عزیزانم:
می خواهم برای درس آموزی از گذشته، این روزها که باز گروهی می خواهند با نامه پراکنی ها تنور انتخابات را گرم کنند به حقایقی که در اولین انتخاباتی که در نظام ولائی صورت گرفت اشاره ای داشته باشم تا ببینیم ریشه مشکل امروز ما از کجاست. میدانید پس از سقوط نظام شاهی و برپایی نظام ولایی رفراندوم تغییر نظام در تاریخ ۱۰ و ۱۱ فروردین سال ۱٣۵٨ یعنی ۴٨ روز بعد از اعلام پیروزی!(۲۲ بهمن ۱٣۵۷) انجام شد. فکر می کنید در نظامی که خود را یک نظام اخلاقی و مذهبی معرفی می کرد، اولین مراجعه به آراء عمومی (رفراندوم) چگونه برگزار شد؟ واقعیت های تاریخی می گوید در این باصطلاح همه پرسی از مردم، نه از اخلاق خبری بود و نه از صداقت و نه از آنچه مردم بنام مذهب می شناختند. به اظهارنظرهای چند نفر از بزرگان هنگام رأی دادن دقت فرمائید:
آیت الله خمینی گفت: “در حکومت اسلامی همه به حقوق خود می رسند”(کیهان ۱۱فرودین ۱٣۵٨ص٣)
مهندس بازرگان نخست وزیر گفت: “تمام آزادی زنان تضمین شده است”(همان منبع ص٣)
دکتر کریم سنجابی وزیرخارجه گفت: “جمهوری اسلامی بر اساس دموکراسی و ملیت برپا می شود”(همان منبع ص٣)
آیت الله گلپایگانی گفت: “اسلام تمام مشکلات اجتماعی و اقتصادی جهان را حل می کند”(همان منبع ص ٣)
در مورد قولهای این مردان که در آن دوران همگان آنها را بزرگان اخلاق و سیاست میدانستند خود قضاوت کنید. و اما از معلمین اخلاق آن هنگام که به سیاست ورود کردند و به قدرت نزدیک شدند، هنگام اعلام نتیجه ی همه پرسی که امانتی بود از سوی مردم در دست آنها نمی توان سخن نگفت و آن را به فراموشی سپرد. چه در آن روزها تخم آنچه ما امروز بعد از قریب ٣٣ سال درو می کنیم کاشته شد.
چند روز پس از رفراندوم روزنامه ی اطلاعات در صفحه اول خود با تیتر درشت و به یاد ماندنی و از قول احمدنوربخش مسئول ستاد مرکزی رفراندوم در وزارت کشور اعلام کرد، طبق آمار وصولی که بر اساس استخراج و تلفن گرام از سراسر کشور به وزارت کشور رسیده است ۲۰ میلیون و ۲٨٨ هزارو ۲۱ نفر در سراسر کشور در رفراندوم جمهوری اسلامی شرکت کرده اند. از این عده ۲۰ میلیون و ۱۴٣ هزارو ۵۵ نفر به جمهوری اسلامی رأی آری و ۱۴۰ هزار و ۹۶۶ نفر رأی نه داده اند. وی افزود واجدین شرایط برای رأی دادن در کشور حدود ۲۲ میلیون و ٨۰۰ هزار نفر برآورد شده بود (روزنامه اطلاعات ۱۵فروردین ۱٣۵٨ص۱). مهندس بازرگان نخست وزیر هم در یک پیام رادیو تلویزیونی در تائید این سخنان گفت: “نتیجه رفراندوم را به همه ملت ایران تبریک می گویم…از ۲۲ میلیون نفر ۱۶ سال به بالا، ۲۰ میلیون و۲٨٨ هزار نفر طبق ارقامی که امروز از وزارت کشور دادند در رفراندوم شرکت کردند یعنی ۵/۹۹ درصد مردم ایران که مشمول این عمل بودند شرکت کردند، شاید بتوانم بگویم در دنیا چنین مشارکتی در هیچ امر رفراندوم و انتخاباتی که در ممالک دموکراتیک صورت می گیرد هیچ وقت صورت نگرفته است از این ۲۰ میلیون و ۱۴۷ هزار که شرکت کردند ۹۹ درصد جواب آری دادند و کمتر از یک درصد مخالفت با جمهوری اسلامی کردند و رأی مخالف دادند” (روزنامه اطلاعات ۱۶فروردین۱٣۵٨ص٣).
پیش از آنکه به آمارهای رسمی دیگر بپردازیم بهتر است در همین جا یک حساب سرانگشتی بکنیم تا معلوم شود این عدد ۵/۹۹ درصد از کجا آمده است. گفته شد از ۲۲ میلیون نفر واجد شرایط رأی دادن ۲۰ میلیون نفر در رفراندوم شرکت کرده اند(ارقام ریز حذف شده). اگر از ۲۲ میلیون ۲۰ میلیون رأی داده باشند درصد رأی دهندگان می شود حدود ۹۱ درصد. پس باید به مردم پاسخ داده می شد رقم غیرواقعی ۵/۹۹ از کجا آمده است؟ (در اینجا باید تاکید کنم که من در این مطلب و مطالب مشابه به بررسی تاریخ میپردازم و در آن اشتباهات خود و یاران و همفکرانم را نادیده نمیگیرم. اما این مساله به هیچ وجه بر ارادت من نسبت به شخصیت مهندس بازرگان خدشه ای وارد نخواهد کرد)
اما مهمتر از این ایرادات، بی توجهی به آماریست که بعضی از دست اندرکاران انتخابات و شخصیت ها داده اند که چند نمونه از آنها را در اینجا می آورم. وزیر کشور اعلام کرد “۲۴ میلیون نفر می توانند در رفراندوم رأی دهند”(روزنامه کیهان ۷فروردین۱٣۵٨ص۱). دکتر صادق طباطبائی معاون سیاسی و اجتماعی وزارت کشور گفت: “تعداد افراد واجد شرایط دادن رأی در سطح کشور با در نظر گرفتن جمعیت ٣٣ میلیونی ایران که جزو کشورهایی است که جمعیت آن بسیار جوان است، خیلی کمتر از ۲۴ میلیون نفر است چه قسمت وسیعی از این جمعیت را افراد زیر ۱۶ سال تشکیل می دهند. (اطلاعات ٨ فروردین ۵٨ ص ٨) و حجت الاسلام دکتر مفتح که از روحانیون سرشناس بود در رابطه با سخنان وزیر کشور گفت: “با احتمال قریب به یقین می توان گفت که مجموع کسانیکه می توانند رأی بدهند رقمی بین ۱۰ تا ۱۲ میلیون نفر را تشکیل می دهد” (همان منبع) مهندس عباس امیرانتظام معاون نخست وزیر و سخنگوی دولت یک روز قبل از رفراندوم و بعد از جلسه هیات دولت در جمع خبرنگاران حاضر شد و در پاسخ یکی از خبرنگاران گفت: “بر اساس آخرین سرشماری ۱٨ میلیون و ۷۹٨هزار و ۲۰۰ تن از جمعیت ایران بالای ۱۶ سال هستند و بر اساس تجربه معمولا ۶۰ تا ۶۵ درصد افراد واجد شرایط اقدام به دادن رأی می کنند که تعداد آنها بالغ بر ۱۲ میلیون خواهد شد” (کیهان ۱۱فروردین ۱٣۵٨ ص ۵). روز دوم رفراندوم، روزنامه اطلاعات در چاپ دوم خود نوشت “وزارت کشور اعلام کرد که جمعا ۱۵ میلیون نفر سن زیر ۱۶ سال دارند که نمی توانند حق رأی داشته باشند، ۴ میلیون نفر در ارتفاعات زندگی می کنند که فراهم کردن وسایل برگزاری رفراندوم برایشان میسر نیست و از سوی دیگر فراخوان آنها به شهرها و مراکز اخذ رأی نیز محدود است یک میلیون نفر هم سن بالای هفتاد سال دارند که به علت کهولت و ضعف نمی توانند رأی بدهند” (اطلاعات ۱۱فروردین ۱٣۵٨ ص ۴).
حال این ضد و نقیض گوئی ها و آمار واجدین شرایط رأی دادن از ۲۲ میلیون تا ۱۰ ـ ۱۲ میلیون نفر را با اعلام بسیاری از گروههای قومی و سیاسی بر عدم شرکت در رفراندوم را در کنار هم بگذارید تا متوجه شویم در اولین مراجعه به آراء عمومی از سوی معلمین اخلاق که وارد سیاست شده بودند چه ملغمه ای به دست می آید و چند روز پس از انقلاب چگونه به مردم اطلاعات غیرواقعی دادند و اعلام کردند ۹۹.۵ درصد مردم در انتخابات شرکت کردند. البته وقتی سخنگوی وزارت کشور اعلام می کند “کسانی که به هر علتی شناسنامه خود را در دست ندارند و یا شناسنامه آنها مفقود شده است می توانند با در دست داشتن کارت شناسائی معتبر از سازمان یا وزارت خانه ی خود در انتخابات شرکت کنند و رأی بدهند، همچنین کارگران کارخانه ها و یا کارگاههایی که شناسنامه خود را همراه نداشته باشند با در دست داشتن تعهد کتبی از صاحب کارخانه یا استادکار خود می توانند در انتخابات شرکت کنند” (کیهان ۹ فروردین ۱٣۵٨ ص ٨)، معلوم است چنین دستورالعملی چند روز قبل از رفراندوم چه آشفتگی و تقلباتی را در انتخابات موجب خواهد شد.
حال بی مناسبت نمیدانم جریانی را که خود شاهد آن بوده ام در اینجا بیاورم تا از آنچه در اولین همه پرسی در نظام ولائی رخ داد، نسل سوم انقلاب که از نتایج انتخابات سال ٨٨ شگفت زده شد و قیام کرد و به خیابانها ریخت بهتر و بیشتر آگاه گردد. من در رفراندوم ۱۰ فروردین سال ۵٨ مسئول شعبه ی اخذ رأی بیمارستان شهدای تجریش بودم نزدیک ظهر یکی از بچه محل هایم که نسبتی هم با ما داشت و فردی تحصیل کرده و دبیر یکی از مدارس شمیران بود سراسیمه به محل اخذ رأی مراجعه کرد تا رأی بدهد. از او شناسنامه و مدارک خواستیم خندید و گفت: ای بابا من تا این ساعت در بیش از ۱۰ حوزه رأی داده ام!! من و همسرم و دیگر اعضاء حوزه رأی گیری شوکه شدیم. راستی با آگاه شدن از چنین تقلباتی نباید به نام حافظ رأی مردم عکس العمل نشان می دادیم. عکس العمل ما چه بود؟ هیچ! چون می خواستیم جمهوری اسلامی برپا شود اما به چه قیمتی جواب آنرا امروز نسل سوم انقلاب با پوست و گوشت و تمام وجود احساس می کند. بگذارید شرمگینانه بگویم ما در جریان انقلاب و رفراندوم و انتخابات مجلس “خبرگان” که در نامه بعد به آن می پردازم و در این سه دهه بعلت تسلیم شدن به احساسات و ناآگاهی و عدم شناخت، دچار تقصیر فراوان شدیم و آنچه نسل دوم و سوم انقلاب کشیدند و می کشند بار آن بردوش کسانیست که از روز اول در برابر دروغ و خدعه و فریبکاری با سکوت خود اساس ظلم را بنا کردند، که امروز باید در برابر خدا و خلق جوابگو باشند که چرا در این خلافکاری شرکت کردند و یا سکوت نمودند. ما امروز باید بعد از گذشت ٣ دهه جوابگوی اعمال، بی توجهی ها، سکوت و ندانم کاریهای خود باشیم. اعمالی که خشت بنای انتخاب های بعدی از جمله انتخابات سال ٨٨ را که موجب طغیان مردم شد و آن همه کشتار و به زندان رفتن و شکنجه معترضین را موجب شد. امروز وقتی قانون اساسی جمهوری اسلامی را باز می کنیم در همان اصل اول آثار آن بداخلاقی ها و خلافکاری ها و جابجا کردن ارقام و اعداد و عدم صداقت حاکمیت با مردم را می بینیم. در این اصل آمده است:
اصل اول: حکومت ایران جمهوری اسلامی است که ملت ایران، بر اساس اعتقاد دیرینه اش به حکومت حق و عدل قرآن، در پی انقلاب اسلامی پیروزمند خود به رهبری مرجع عالیقدر تقلید حضرت آیت الله العظمی امام خمینی در همه پرسی دهم و یازدهم فروردین ماه یکهزار و سیصد و پنجاه و هشت هجری شمسی برابر با اول و دوم جمادی الاولی سال یکهزار و سیصد و نود و نه هجری قمری با اکثریت ۲/۹٨ % کلیه کسانی که حق رأی داشتند به آن رأی مثبت دادند (قانون اساسی جمهوری اسلامی).
باید نویسندگان و تصویب کنندگان این قانون (اعضاء مجلس خبرگان) روشن می فرمودند این رقم ۲/۹٨ درصد که در قانون اساسی دیده می شود از کجا آمده است؟ دقت کنید که در خوشبینانه ترین حالت ۹٨.۲ درصد شرکت کنندگان – و نه کلیه واجدین حق رای- میتوانست درست باشد. آیا اینگونه گنجاندن این رقم در متن قانون اساسی نشاندهنده ی یک بداخلاقی و فریب نیست که نهال آن چند روز پس از پیروزی مردم و تغییر نظام کاشته شد و بعد از سه دهه ثمره آن را در آخرین انتخابات (سال٨٨) دیدیم؟
امیدوارم بزودی بتوانم در مورد دومین انتخابات جمهوری اسلامی که برای بررسی پیش نویس قانون اساسی انجام شد و منجر به تحمیل اصل پنجم این قانون به ملت گردید حقایقی را برای تجربه آموزی نسل جوان بنویسم. (۱). اما می خواهم در پایان این مرور تاریخی یکبار دیگر سخنی داشته باشم با کسانی که هنوز نمی خواهند بپذیرید تا این قانون اساسی و اختیارات فوق قانون ولی فقیه وجود دارد انجام یک انتخابات آزاد در ایران امکان پذیر نیست. نظامی که این چنین آلوده به فساد و چپاول و دروغگویی و بی اخلاقی شده ممکن است اجازه دهد برای جلب رأی دهنده ی بیشتر کمی فضا باز شود و به چند نفری از منتقدین معتقد به ولایت فقیه و قانون اساسی هم رخصت شرکت در انتخابات دهد، اما هرگز اجازه نمیدهد تا یک انتخابات آزاد و عادلانه برگزار شود تا نمایندگان واقعی مردم بتوانند به اداره امور جامعه بپردازند. برای رسیدن به انتخابات آزاد باید به جای چشم داشت به مرحمت حکومت، اراده ایستادگی برای تغییر ساختاری داشت.
)۱( – در این نوشته از پژوهش های عالمانه ی جناب آقای علی محمد جهانگیری که بعنوان “از پیروزی تا استحاله” جمع آوری کرده اند، بهره فراوان بردم.


جریان اختلاس سه میلیارد دلاری در ایران
هنوز داغ و موضوع صحبت همه است.
گویا شهرام جزایری، مختلس قبلی که در
زندان است، توسط وکیلش پیامی به خانواده اش
به قرار زیر فرستاده:
بعد از جریان این اختلاس
سه میلیارد دلاری کسی دیگرمرا درزندان تحویل
نمیگیرد و به جای آقای جزایری مرا شهرام
خالی صدا میکنند. حتی شروع کرده اند به این
که مرا آفتابه دزد و تخم مرغ دزد و از این چیزها
خطابکنند!
آدم جیگرش برای این زندانی اختلاسی کباب
میشود. خدا به او صبر بدهد…
***