هنوز در بند برگ ریزانیم – شورای نویسندگان

آذر ۱۳۹۰

این اولین شماره ی آغاز یازدهمین سال فعالیت گذرگاه است.
ملاحظه می کنید، در پائیز شروع کردیم به عشق رسیدن به بهار ولی هنوز در بند برگریزانیم
این پائیز و دنباله اش زمستان، کی به پایان می رسد؟ نمی دانیم. ولی می دانیم که بهاری در راه است، بهاری پر گل و سبزه و بدون شک معطر
****
جُنگ گذرگاه –آذرماه  ١٣٩٠

شماره  ١٢١ – یازدهمین سال انتشار

جُنگ آذرماه گذرگاه را این دوستان یاری کرده اند
********************************

محمود کویرنسرین مدنیعلی راد بوی برتولت برشت سیمین بهبهانی بیژن خلیلی آرش حجازیزیتونمحمد پناهی سمنانیامیر هوشنگ برزگر فریبرز شیرزادیرحیم سینائی نهال سحابی لنگستون هیوز محمد حسین بهرامیاناحمد شاملو رضا اغنمی نجمه موسویاحمد طباطبائی جواد الف بهروز دهقانیناهید کبیری فرانک آزتا اریک کارل مسعود ناصری ویلیام بلیکعلیرضا زرین شمس لنگرودی جعفر مزروقی ” برزین آذرمهر” مرتضا خبازیان زاده فریدون مشیریبهمنابوالفضل سپاسیمهران رفیعیعیدی نعمتی حمید رضا امیدی سرور محمود صفریان

آن ” بنده ی طلعت آن باش که ” آن ” ی دارد – محمود کویر ”

آذر ۱۳۹۰

از کتاب در دست انتشار: حضور حضرت عشق، حافط

**
شیخ ابوالحسن خرقانی گفت : بر همه چیزی کتابت بود مگر بر آب و اگر گذر کنی بر دریا از خون خویش بر آب کتابت کن تا آن کز پی تو در آید، داند که عاشقان و مستان و سوختگان رفته اند . عطار
*
در دیوان سلطان عاشقان، معشوق کیست؟معشوق رند شیراز کیست؟ بر آسمان و در شعله¬های اثیری خویش بال می کشد یا در کوچه باغ های نارنج و ترنج شیراز دل از دوست می¬برد؟
بسیارانی معشوق او را عرفانی و آسمانی دانسته اند. برخی زمینی، اما گم و ناشناخته و ناشناس. دلبر و دلدار و یار حافظ را برخی نیز پسر بچه و مغبچه و مرد انگاشته اند و هرکدام به فراخور برداشت خویش از شعر حافظ بوده است. شعری که چونان اقیانوسی است و هر کس به قدر تشنگی و پیاله ی خویش از آن می نوشد و حافظ دریا دل راه باز گذاشته است تا هرکسی از ظن خود یار او شود.
برخی نیز زن را در نگاه حافظ خوار انگاشته و دلبرش را مرد و بیوفا و صاحبدار پنداشته¬اند.من اما بر سر آن نیستم تا سر در کار خصوصی ترین دم زندگانی شاعری بزرگ نهم. می خواهم بدانم ویژگی های معشوقه ی این امیر عاشقان جهان چگونه بوده است. این را هم گفته باشم که به گمان من تفاوت جدی است بین همجنسگرایی با بچه بازی. در این زمینه است که نخست نگاهی می اندازم بر آنچه در این زمینه گفته و نوشته¬اند:
می گویند: چرا حافظ تنها زلف و لب و رخسار یار را وصف کرده است و از شانه به پایین نگاهی نداشته است؟ این سخن در آن روزگار و در این دیوان بسی نابجا و ناپسند است. چه می کرد؟ و اگر می کرد ما به کجا می رسیدیم؟
می گویند: یارش مرد است و شاهد در شعر او و در ادب پارسی مرد است. کسروی، در “حافظ چه می‌گوید” حافظ را به صراحت بچه‌باز می‌نامد. براهنی نیز، در “طلا در مس” و شمیسا، در “شاهدبازی در ادبیات فارسی” ،شاهد و معشوق حافظ را از جنس مذکر می‌دانند که حافظ با وی نرد عشق می‌باخته است. اما کتاب های لغت و گواهان بسیار از دیوان های دیگر نشان می دهد که شاهد می تواند زن نیز باشد و در بسیاری از جای ها زن است. در لغت نامه ی دهخدا به معنی معشوق . محبوب . مطلوب. منظور. زن زیباروی نیز آمده است.
پرسید که این طعام را ازپیش که آوردی ؟ گفت دختر شاهدی بمن داد. فیه مافیه
در برخی از شعرهای خواجو که به حافظ نیز نزدیک است، شاهد زن است:
ما به حور و روضه‌ی رضوان نداریم التفات
زانک مجلس روضه‌ی رضوان و شاهد حور ماست
وی در جایی دیگر از سرخاب روی شاهد سخن سر می کند:
چون ز سرخاب روی شاهد شنگ
داده سرخاب را جمال تو رنگ
و در این شعر اوحدی بی گمان، شاهد زن است:
مکن، ای شاهد شکر پاره
دل و دین را به عشوه آواره
یا مگرد آشنای و شوی مکن
یا به بیگانه رای و روی مکن
و در جایی دیگر:
وعظ زن عفت ست و مستوری
مده او را به وعظ دستوری
زن که او شاهد و جوان باشد
نازک و نغز و دلستان باشد

از سویی واژه معشوقه با معنی روشن معشوقی که زن است، چندین بار در دیوان حافظ به کار رفته است:
ای که از کوچه “معشوقه” ما می‌گذری
برحذر باش که سر می شکند دیوارش
*
یارب این قافله را لطف ازل بدرقه باد
که از او خصم به دام آمد و “معشوقه” به کام
*
صرف شد عمر گرانمایه به “معشوقه” و می
تا از آنم چه به پیش آید از اینم چه شود
*
بخت حافظ گر از این‌گونه مدد خواهد کرد
زلف “معشوقه” به دست دگران خواهد بود
زلف نیز بیشتر برای زنان به کار می رود تا مردان.
به این بیت نگاه کنید:
ای شاهد قدسی که کشد بند نقابت
و ای مرغ بهشتی که دهد دانه و آبت
این شاهد هم قدسی است هم این که نقاب دارد و داشتن نقاب بر زنان برازنده بوده است.
می گویند: در این ابیات منظور از مغبچه کیست، پسر بچگان است؟:

گر چنین جلوه کند مغبچه باده فروش
خاکروب در میخانه کنم مژگان را
*
من ازورع ومی ومطرب ندیدمی زین بیش
هوای مغبچگانم در این و آن انداخت
*
گر شوند آگه از اندیشه ما مغبچگان
بعد ازاین خرقه صوفی به گرو نستانند
*
آمد افسوس کنان مغبچه باده فروش
گفت بیدار شو ای رهرو خواب آلوده
مگر پیر مغان و دیرمغان و می مغانه که در شعر حافظ آمده اشاره به مکان و آدم و می خاصی است؟ مگر در زمان حافظ جایی به نام دیر مغان بوده است؟ حافظ از پیرمغان، آموزگار و دانا و فرزانه و خویشتن اگاه خویش را پیش چشم دارد و دیر مغان هم سرای دانایی و میخانه و خرابات یا خورآبادی است که در نگاه وی مرکز نور و روشنایی و مهر و خورسید بوده است. اگر چنین است، پس مغبچگان هم همان شاهدان و ساقیان هستند. از مغبچه در شعر حافظ مقصود شاهد و ساقی زیبا روست و نمی توان بر پسر بودن آنان حکمی داد.
می گویند:حافظ نامی از معشوق خویش نبرده است. مگر از پیرمغان و رند و ساقی نام برده است که این رند شیراز که هماره به سبب شرایط دشوار روزگار سخن در پرده می گوید، این بار نام معشوق خویش را بیاورد و تمام راز و رمز و پرده ها بردارد که چه؟
به راستی شما در این پانصد غزل چهره و رفتار و نشان آن معشوق را ندیده اید؟
می گویند در برخی ابیات سخن از پسر است. چون گفته است بند قبا بگشا و قبا از آن پسران بوده است. که البته چنین نیست و زنان قباپوش تا همین دوران قاجار و بویژه در دربار بسیار بوده اند. و در همین بیت زیر دلبر و معشوقه قباپوش است:
نگاری چابکی شنگی کله دار
ظریفی مهوشی ترکی قباپوش
دیگر این که در برخی از ابیات واژه ی یار را برداشته و پسر گذاشته اند. برخی نیز از ابیات اضافه شده به دیوان است. تنها در دو جا پسر به معنی دلبر آمده که در هر دوجا می¬شود به جای شیرین پسر، شیرین دهن نیز بوده باشد. اما باید گفت که پسران ساقی نیز بوده¬اند و برخی از مردمان و عارفان و شاعران مانند سعدی و عراقی در همان زمان که همسر یا معشوق داشته اند، دل در گرو مهر این زیبا کاکلان نیز می نهاده اند و این نمونه ها در آن روزگار تا همین نزدیکی ها در بسیاری از سرزمین ها رایج و امری ناپسند نبوده است. از سویی نباید شاهد بازی و نظر بازی را با بچه بازی در هم آمیخت و یکی گرفت. امروزه هنوز بر سر اینگونه مسایل پاسخ بسیار روشنی در خیلی از کشورها و در بین بسیاری از مردمان یافت نشده است. با تنگ چشمی و کشاندن دلدادگی های شاعر از آن روزگار به امروز و انتظار یک شهروند امروزین از حافظ داشتن خاک در چشم حقیقت پاشیدن است.
عشق مرد به مرد در طول تاریخ رواج داشته است.
رابطه جنسی مرد با مرد را در زبان فارسی به این نام ها خوانده اند:شاهد بازی ، نظربازی، جمال پرستی، لواط، لواطه، اِغلام، کار، بچه بازی …
به معشوق مرد نیز، اَمرد، مابون، شاهد، منظور، مفعول، کودک، مخنث، نوخط، بی ریش، پسر، ساده، ساده رخ، اُبنه یی … گفته اند.
به عاشق مرد : غلامباز، جمال پرست، صورت پرست، بچه باز، موزون … گفته شده است.
همجنس گرایی در ایران باستان سابقه نداشته است. در عرب و در میان مردم هند نیز وجود ندارد .
یاد از معشوق مرد در عهد عباسیان در شعر عرب پیدا می شود.
در متون عربی حکایات بسیار از شاهد بازی می توان جست . در بیشتر حکایات پای ایرانیان در میان است و قصد بد نام کردن ایرانی نیز گویا در کار بوده است.
در دوره غزنوی معشوق نرینه بیشتر ترکان لشکری هستند. ازین رو صفاتی جون عربده جویی، جفاکاری،خونریزی ، چشم تنگی به معشوق داده شده است ونگاه معشوق تیر و ابروی او کمان و زلفش کمند است. در این زمینه پژوهش ارجمند دکتر شمیسا با نام شاهد بازی در ادب فارسی بسیار راهگشا است.
دوره صفویه و افشاریه و زندیه اوج این جریان است. در این دوران یکی از شغل های دربار لعاب چی بود. کسانی که در دربار بر پشت امردان لعابی میزدند تا نزدیکی راحت تر صورت گیرد.
ایرج میرزا در یکی از اشعار خود می¬پرسد که چرا ایرانیان به بچه بازی شهره شده اند و سبب آن را نبودن آزادی برای حضور زن در جامعه می داند:
بدینجا چون رسید اشعار مخلص پریشان شد همه افکار مخلص
که یارب بچه بازی خود چه کارست که بر عارف و عامی دچار است
چرا این رسم جز در ملک ما نیست وگر باشد بدین سان بر ملا نیست
اروپایی بدان گردن فرازی نداند راه و رسم بچه بازی
که تا این قوم در بند حجابند گرفتار همین شیء عِجابند
حجاب دختران ماه غبغب پسر ها را کند همخوابه شب
تو بینی آن پسر شوخ است وشنگ است برای عشق ورزیدن قشنگ است
نبینی خواهر بی معجرش را که تا دیوانه گردی خواهرش را
رقیب و تکرار بسیار زیاد این کلمه در اشعار حافظ نیز مورد گفتگوست.
در بسیاری از شرح ها بر دیوان و غزلیات حافظ، رقیب را چونان کس دیگری که معشوق شاعر را دوست دارد و یا با اوست نگاه کرده اند و بدین نتیجه رسیده اند که حافظ عاشق زنی بوده است که همسر یا معشوق داشته است. اما رقیب در شعر حافظ معنی نگهبان دارد. اعراب بادیه نیز بر در چادر خویش نگهبانی می گذاشته اند که رقیب خوانده می شده است. در نوزده مورد که حافظ از رقیب یاد کرده همه جا نگهبان و پرده دار را در پیش چشم داشته است و معنی رقیب به اعتبار امروزی را در نظر نداشته است:
من ار چه در نظر یار خاکسار شدم
رقیب نیز چنین محترم نخواهد ماند
چو پرده دار به شمشیر می‌زند همه را
کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند
*
خدا را ای رقیب امشب زمانی دیده بر هم نه
که من با لعل خاموشش نهانی صد سخن دارم
*
حال ما در فرقت جانان و ابرام رقیب
جمله می‌داند خدای حال گردان غم مخور
نظر بازی: در اشعار حافظ نود و هشت بار واژه ی نظربازی و کلمات هم معنی آن آمده است. نظر بازی در عرفان نگاه کردن است.نگاه هشیارانه. نگاه به فراسوی یک چیز. نگاه به هستی است. نظریه پردازی برای هستی نیست. زیبا دیدن هستی است. دیدن زیبایی های هستی است.
واژه ی بازی در کنار نظر، شر و شور شادمانه و شیطنتی به آن داده است، اگرچه هنوز رندانه و عارفانه است. در نظر بازی گونه ای خواهش و هوسمندی به زیبایی نیز دیده می¬شود.
نظر بازی را پیش از حافظ تنها اوحدی به کار برده و حتا سعدی نیز از آن بهره نبرده است.
در دیوان حافظ اهل نظر ۹ بار صاحب نظر پنج بار و نظر باز و نظر بازی هرکدام پنج بار به کار رفته است.
این حافظ رند است که در جهان یا باغ نظر می خرامد و نظر بازی ها می کند:
جان فدای دهنش باد که در باغ نظر
چمن آرای جهان خوش تر از این غنچه نبست
نظربازی یکی از ویژگیهای اصلی و پایه ای در فرهنگ ایرانی است که در آثار فراوان حکمی ، اخلاقی ، ذوقی و عرفانی از آن نام برده شده است . نظربازی یعنی «به کار بردن علم نظر در نگرش به چیزها».نظربازی مخالفینی نیز داشته از پرشورترین آن‌ها ابن جوزی است که در کتاب «ذم‌الهوی» و کتاب تلبیس ابلیس به بیان مخالفت‌های خود با نظربازی می‌پردازد. وی می‌نویسد که ابن طاهر مقدسی کتابی در دفاع از نظربازی نوشته بوده‌است.
اشاعره نظربازی را این‌گونه توجیه می‌کرده‌اند که مشاهده زیبایی همان مشاهده حق یا تمرینی برای مشاهده جمال حق است. احادیثی از محمد، پیامبر اسلام، هم در توصیه نظربازی نقل شده‌است. برای مثال:اگر نظر به خوبرویان از روی عبرت باشد عبادت است اما کسی که از روی شهوت می‌نگرد برای او چهل هزار گناه نوشته می‌شود.
درباره¬ی عشق به ظرفا و زیبارویان، همجنس و ناهمجنس، در آثار حکیمان ایرانی و مسلمان سخن بسیار آمده است که از میان آنها رساله¬ی ششم از رسایل اخوان‌الصفا از جایگاه ویژه‌ای برخوردار است.
اخوان الصفا در فصلی مستقل به این نکته می‌پردازند که غایت و غرض از عشقِ ظریفان و بزرگسالان به همجنس خویش، و به طور خاص به کودکان و پسران نوجوان، تربیت و تعلیم آنان است. بی تردید، کودکان پس از تربیت ابتدایی از سوی پدران و مادران خویش، برای تکمیل تعلیم علوم و صنایع و تربیت همچنان به آموزش استادان و معلمان و به توجه نیکو و برخاسته از احسان و مهربانی آنان نیازمند هستند. از این رو، همین امر موجب پدیداری میل و کشش مردان بالغ (و از جمله معلمان) به کودکان (صبیان) و عشق و محبت آنان به پسران (غِلمان) شده است تا این امر انگیزه و مشوّق این استادان برای تربیت و آموزش پسران و رساندن آنان به کمال نفسانی و اغراض عالی باشد.
صدر المتالهین یا ملاصدرا از برزگترین فیلسوفان جهان اسلام رساله ای به نام فی عشق الظرفاء و الفتیان للأوجه الحسان” در این بار ه دارد.صدرالمتالّهین در آغاز این رساله به نقل از شیخ‌الرییس چنین می‌گوید: درباره¬ی ماهیت عشق به ظریفان و زیبا صورتان و اینکه آیا چنین عشقی نیکو است یا ناپسند، مورد ستایش است یا نکوهش در میان حکیمان اختلاف نظر وجود دارد .
وی سپس نظرگاه‌های مطرح درباب این عشق را گزارش می‌کند. وی پیش از آنکه به نقد و بررسی اقوال مطرح در این مسئله بپردازد، نظرگاه خود را در این مسئله تبیین می‌کند. وی معتقد است که دیدگاه برآمده از دقت و ژرف‌کاوی حاصل از ملاحظۀ امور براساس علل و اسباب کلی و مبادی عالی و غایاتِ حکمت‌بار دربارۀ چنین عشقی (که مستلزم التذاذِ شدید از نیکو صورتان و زیبارویان و نیز محبّت مفرط به کسی است که دارای چهره‌ای ظریف و با لطافت است و نیز از تناسب بدنی و خوش‌تراشی و ترکیبِ نیکو برخوردار است) این است که این عشق لاجرم باید برخاسته از امور الاهی و مشتمل بر مصالح و حکمت‌های او باشد، چون به طور طبیعی در میان اکثر ملل و اقوام عالم بی‌هیچ تکلف و تصنعی، یافت می‌شود. لذا باید آن را نیکو و مورد ستایش دانست، به ویژه که از مبادی ارجمند و غایات بلند ناشی می‌شود.
در ادامه صدرالمتالهین نشان می‌دهد که تنها همین اتحاد روحانی ممکن است و اتحاد جسمانی میان عاشق و معشوق هرگز ممکن نیست و هر چه تماس بدنی میان عاشق و معشوق بیشتر گردد عطش عشق فرو نمی‌نشیند، بلکه افزون می‌شود. از همین رو است که بالاترین آرزوی عاشق در گام نخست، نزدیکی بسیار به معشوق و همنشینی با او است. اما زمانی که به این آرزو دست یابد، آرزویی فراتر تمنا می‌کند و خواهان خلوت و همنشینی با معشوق بدون حضورِ غیر می‌شود. همین که بدین آرزو رسید و با معشوق خلوت گزید و مجلس را از اغیار و بیگانگان خالی دید، تمنای معانقه و بوسیدن روی معشوق می‌کند. و اگر این امر میسر گردد، باز هم تمنایی فراتر دارد و آن آرزوی خوابیدن با محبوب در زیر یک لحاف و جمع شدن با او تا حدّ ممکن و بیش از حد مجاز است. با همه¬ی این اوصاف باز هم عاشق قانع نمی‌شود و شوق و هیجان و آتش درونی‌اش فرو نمی‌نشیند، بلکه این آتش درون و شوق و اضطراب نفسانی وی افزون‌تر می‌شود. همانگونه که شاعر گفته است:
او را در آغوش می گیرم، اما نفس من همچنان مشتاق او است؛ آیا فراتر از آغوش نزدیکی‌ای هست؟
لبانش را می بوسم تا از گرمای درونم کاسته شود، هیجانم همچنان افزون می شود!
گویا جوشش قلب من فرو نمی نشیند جز اینکه ببیند این دو روح با یکدیگر متحد شده اند.

اوحدالدین کرمانی دلیل نظربازی خود را چنین مطرح می کند :
زان می نگرم به چشم سر در صورت
زیرا که ز معنی است اثر در صورت
این عالم صورت است و ما در صوریم
معنی نتوان دید مگر در صورت
نظر بازی نزد عارفان نشانگر چند گونه تجربه ی عرفانی است: نخست این که عارف در عشق و عرفان به جایی می رسد که بر هر چه می نگرد، جلوه های یاررا می بیند و با آنها نظربازی می کند؛ و چه بسا یار آسمانی خویش را در زیباترین چهره و پیکره ی انسانی می بیند و با او و آنها نظر می بازد.در این تجربه ها به نکته هایی چون: تجلی، تمثّل، نظام احسن، شاهد بازی نیز روبرو می¬شویم.
در پاسخ به این پرسش که علم نظر چیست ؟ می¬گویند: علم نظر ، دیدن (و نه نگاه کردن) حقیقت پنهان در چیزهاست و کشف تناسبات در هر آنچه به آن می نگریم . آنچه در نظربازی به دید می آید چیزی پنهان است و فراتر از ظاهر ، بنابراین نظربازی ظاهربینی نیست . به قول حافظ نظربازی کشف «آن» دروجود دیگری است :
از بُتان «آن» طلب ار حُسن شناسی ای دل
*
اهل نظر دو عالم در یک نظر ببازند
عشق است و داو اول بر نقد جان توان زد
*
در نظربازی ما بی‌خبران حیرانند
من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند
عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی
عشق داند که در این دایره سرگردانند
جلوه گاه رخ او دیده من تنها نیست
ماه و خورشید همین آینه می‌گردانند
اما این نظربازی فرصت به بسیارانی داده است تا بدین بهانه به امردبازی و بچه بازی بپردازند. به نظر دکتر شمیسا، شاهدبازی در ایران دو آبشخور داشته: یونانی و ترکی. عشق مرد به مرد در رساله معروف افلاطون («ضیافت» یا «مهمانی») به تفصیل مورد بحث قرار می‌گیرد. این فلسفه ابتدا وارد فلسفه ایران و از آن‌جا به عرفان ایران راه پیدا کرد و «زیبارویان گواه یا دلیل جمال حق تعالی فرض شده‌اند.» گونه جنسی آن، پس از ورود ترک‌ها به ایران رواج یافت. و از این طریق دو گونه ادبیات پدید آمد: ادبیات عاشقانه و ادبیات پورنوگرافیک.
دکتر شمیسا براین باور است از آن‌جا که زن در جامعه حضور نداشته و در خانه محبوس مانده بود، نمی‌توانسته ساقی شود تا بتواند مورد خطاب شاعر قرار بگیرد. و نیز رسم خطاب به پسرکان زیباروی از سنت‌های دیرینه‌ شعر فارسی از رودکی تا بهار است. خطاب به زن یا دختر نامعمول بوده و خلاف ادب شمرده می‌شده. به همین جهت است که در سراسر دیوان حافظ حتی یک‌بار لفظ «دختر» به‌کار نرفته. در اشعار امثال حافظ و سعدی، زبان مانع است که خواننده عادی پی به مذکر یا مؤنث بودن معشوق ببرد.
دکتر شمیسا می¬نویسد: در دوره مغولان که اوج عرفان ایران است، صوفیان به دو دسته تقسیم می‌شوند: قلیلی از آنان مانند ابن عربی و شهاب‌الدین سهروردی و شمس تبریزی و مولانا، اَمردبازی را نمی‌پسندیدند و دسته‌ دیگر که اکثریت با آنان بود، شاهدباز بودند. یکی از اسناد مهم در این باب مطالبی است که ابولفرج ابن جوزی، از وعاظ معروف قرن ششم در کتاب تلبیس ابلیس آورده‌ است. احتمال دارد ساقی حافظ نیز همواره یا غالباً پسر بوده باشد.

سرانجام من اما نظر بازی حافظ را در جان زیباپسند او می بینم. او که نیایشگر و ستایشگر تمام زیبایی های هستی بود.
*
اما ویژگی¬های معشوق حافظ به گمان من چنین است:
بی آن که بخواهم در چگونگی و اسرار دلدادگی های نهانی شاعر وارد شوم اما بر آنم تا معشوق و دلدار و شاهد این شاعر عاشقان را بشناسم و در یابم که این همه سخن از عشق، کدام معشوق را در نگاه دارد؟ معشوق شاهنشاه عاشقان اگر نه این که کیست و چه نام دارد، اما چگونه انسانی است؟ حافظ دل بر کدام ویژگی های او بسته که چنین در گنبد افلاک فریاد عشق در انداخته است؟ آن پیوند عاشقانه که در میان عاشق و معشوق بسته شده چه ویژگی هایی داشته است که دردرازای هشت صد سال مردمانی بسیار از هر کجای جهان دل در آن بسته اند؟ این شاخ نبات و ملکه ی عاشقان جهان را از چه رو دل زیبا پسند و عاشق حافظ برگزیده است؟
به گمان من معشوق حافظ عطر و بوی بهار نارنج¬های شیراز را داشته است و در کوچه باغ های لیمو و سروناز می خرامیده است. اما پیش و بیش از هر نکته ای باید شیراز زمان حافظ را بشناسیم تا بتوانیم این نکته را دریابیم. اگر معشوق و عاشق هردو شیرازی¬اند و عشق نیز طعم شیراز را دارد، گریزی نیست جز آن که نخست در کوچه پس کوچه های شیراز سده هشتم و نهم قدمی بزنیم و روزگار این رند را دریابیم:
شیراز حافظ چگونه شهری بود؟
شهر هجوم ها، محاصره ها،غارت ها، خشونت، درگیری¬های خونبار هر روزه در کوچه و بازار، شهر ریا و دروغ و هوس.
در همین زمان شیراز شهر تابناک فرهنگ و زبان پارسی نیز هست. مینیاتوریست¬ها، خوش¬نویسان، نوازندگان و شاعران از هجوم مغول و تیمور گریخته روی به این شهر دور از گذر آنان پناه آورده و نور و رنگ و کلمه را بر خاک این شهر پاشیدند.
از سده ی ۵ هجری حکومت سلجوقیان به گسترش این اندیشه در ایران پرداختند که تنها ترک تبارها شایستگی حکومت بر ایران را دارند. پس از میانه های سده ی ۵ هجری فرمانروایان شهر امرای سلجوقی و اتابک ها و خاتون های ترک نژاد و صاحب منصبان، مغول بودند.
فرمانروایان مظفری و اینجو، در سده ی ۸ هجری ترک و مغول نبودند اما خاندان های آنان با دودمان های ترک و مغول ارتباط برقرار کرده با اقامت ها ی پی در پی در دربار مغول، با رسوم و آداب مغولی آشنا شده بودند.
زن سالاری گسترده در خاندان های فرمانروایان شیراز، بیشتر ویژگی های عشایری ترکی و مغولی داشت. ابن بطوطه می گوید:« زنان شیرازی چون از خانه خارج می شدند، سرتا پای خود را می پوشاندند. در حالی که «تاشی خاتون» مادر ابو اسحاق اینجو بنا بر عادت ترک هه با روی باز و بی حجاب در کوچه و بازار رفت و آمد می کرد، همان گونه که رسم زنان ترک بود.
بنا به نوشته فارسنامه ی ناصری:«…در زمان غیبت شاه محمود خان سلطان زوجه ی او و دختر ملک کیخسرو بن محمد شاه پسر محمد اینجو چنان نگهداری برج و باروی شیراز را نمود که برتری بر او ممکن نبود. هر روز و شب بر تمامت نگهبانان گذر می کرد و به آنها رسیدگی می کرد و شاه محمود از محافظت شهر آسوده بود.»
حافظ جوان در دهه ی بیست زندگی خود می دید که در فاصله ی پنج سال ۸ بار حکومت فارس دست به دست شد و مردم ابرکوه قتل عام شدند.
در میان مردم آن زمان شیراز کسانی که می توانستند پیش گویی کنند، و جن ها را تسخیر نمایند و رویاها را توضیح دهند مقام با اهمیتی داشتند. مشتریان آنها از با نفوذترین شهروندان شیراز بودند. یکی از اینان فقیه جمال الدین حسین(سده ی ۸ هجری/ ۱۴م.) نام داشت.می گویند احمد بن موسا(شاه چراغ) او را نزد یوسف صادق می برد یوسف توانایی تعبیر کردن خواب را به او می دهد.البته جالب اینجاست که در منابع نامی از چگونگی کشف مزار برادر سوم محمد بن موسا(میر محمد امروزی) نشده است. این که در شیراز براستی چه کسی در گوری گذاشته شده است، کم اهمیت تر است تا آن کسی که مردم باور دارند در آن جا خاک سپرده شده است!.
شیراز از معجزه گران و کسانی که می توانستند به «اسرار مگو» پی ببرند خالی نبود. فقیه صائن الدین عنوان مفتی الجن را داشت. او می توانست اجنه را احضار نموده، فرمان دهد. شخصی نیز به نام شیخ زین الدین علی کلاه شهرت داشت که توانایی تسخیر جن را دارد.
شیخ شمس الدین محمدصادق در آغاز مردی عامی و بیسواد بود. ناگهان و به گونه ای معجزه آسا عالم و دانشمند شد و مورد ستایش پژوهشگران و دانشمندان شیراز قرار گرفت. شخص دیگری موسوم به شیخ علی لبن خشتمالی فقیر بود که در جلسات دانشمندان شرکت می کرد او نیز از اسرار جن ها خبر داشت و می توانست آینده را پیشگویی کند!!.
شیراز یک شهر نمونه ی قرون وسطایی بود. درست شبیه شهرهای ایران در روزگار ما و از همین روست که هنوز چنین شیفته ی حافظیم.شهری که امیزه ای بود از لذت گرایی و ریاضت کشی . حکومت ها نیز چنین بودند: شهره به زهد و غرق در لذت پرستی.
میان این دو گروه، حافظ از پیروان راستین خوشباشان و شادمانی و شادخواری بود:
عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت
که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت
*
سر تسلیم من و خشت در میکده ها
مدعی گر نکند فهم سخن، گو سر و خشت
*
حافظا روز اجل گر به کف آری جامی
یکسر از کوی خرابات برندت به بهشت

زاهدان منبر نشین و صوفیان چله نشین و رندان خراباتی همه شیرازی بودند. راز دوام شهر در گونه گونی مردم و اندیشه ها بود. شیراز در میان امواج خشونت که سراسر ایران را درهم می کوبید، مهر و مدارا پیشه کرده بود.
موسیقی با قطب الدین شیرازی به اوج رسید و ده ها وجدیه و سماع نامه نوشته شد. نوای چنگ و رباب به غزل راه گشود و دیوان سعدی و حافظ با شور و شیدایی موسقی نیز لبریز شد.
در همین دوران است که پردیس¬ها یاباغ¬های بهشت در شیراز مانند باغ ارم و باغ دلگشا و باغ جهان نما گردشگاه عاشقان است. بازتاب این نگاه به زندگی را باید در مینیاتورهای مکتب شیراز جست. در نگارگری ها شاهنامه و خمسه نظامی در شیراز.در مقام والای انسان در این نگارها. در رنگ های روشن و بنفش و صورتی و سرخ. در تغزلی بودن این هنر در آن روزگار. در سر بر کشیدن درخت ها و کوه ها از چهارچوب سنتی قاب های مینیاتوری. در آثار نقاشان شیراز در این زمان جلوه هایی از هنر مانوی و ساسانی بار دیگر رخ می نماید تا مانند غزل حافظ یادآور شکوه آن دوران بر باد شده باشند. در شعر سعدی و حافظ و نگارگران مینیاتورهای شیراز نیز جلوه می کنند. گویی این ها همه بر آن بودند تا در گذرگاه توفان نگهبان لاله¬ها باشند.
حافظ شیراز، چراغ روشن فرهنگ ایران در تاریک ترین روزگار بود. در روزگار مرگ و مرگ اندیشی، شعر و عشق و شادی را چونان خورشیدی بر ایوان خانه های مردم ایران آویخت و راز عشق حافظ در همین نکته است: عشق ورزیدن در روزگار مرگ!
سخن عشق نه آنست که آید به زبان
حافظ در عشق در جستجوی چیست که قادر به بیان آن نیست و تنها از آن با نام(آن)
یاد می کند:
شاهد آن نیست که مویی و میانی دارد
بنده ی طلعت آن باش که آنی دارد
او تنها در جستجوی زیبایی نیست. سخن از زیبایی با چیز دیگری است:
حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت
و در جایی دیگر: نه هرکه چهره برافروخت دلبری داند
در جایی می سراید:
جمال شخص نه چشم است و زلف و عارض و خط
هزار نکته در این کار و بار دلداری ست
پس گرچه زیبایی خوب است اما کار و بار عاشقی جایی دیگر است. کجاست؟
لطیفه ای ست نهانی که عشق از آن خیزد
که نام آن نه لب لعل و خط زنگاری ست
اما این عاشق شیدا و عشق او را کمتر در می یابند و نمی دانند که در جان عاشق او چه توفانی بوده است که هنوز بال بر ساحل جان عاشقان جهان می کشد و بیمی نیست که خود می گوید:
منم که شهره ی شهرم به عشق ورزیدن
و تا مرگ نیز دل از عاشقی بر نمی دارد:
شاهد عهد شباب، آمده بودش به خواب
باز به پیرانه سر عاشق و دیوانه شد
– شاهد و دلدار حافظ اما بر زمین است و اینجایی است:
ز میوه‌های بهشتی چه ذوق دریابد
هر آنکه سیب زنخدان شاهدی نگزید
*
فردا شراب کوثر و حور از برای ماست
امروز نیز ساقی مه‌روی و جام می
*
واعظ مکن نصیحت شوریدگان که ما
با خاک کوی دوست به فردوس ننگریم
– در جهان حافظ این معشوق جا و مقامی والا دارد و حافظ نیز به او وفادار است:
در دل ندهم ره پس از این مهر بتان را
مهر لب او بر در این خانه نهادیم
*
عاشقان را گر در آتش می پسندد لطف دوست
تنگ چشمم گر نظر در چشمه کوثرکنم .
– مقام این معشوق در جان حافظ کجاست؟ معشوق حافظ، شاهنشاه اقلیم جان است.
تو خود چه لعبتی ای شهسوار شیرینکار
که در برابر چشمی و غایب از نظری .
*
شاه خوبانی و منظور گدایان شده ای .
*
شاه شمشاد قدان خسرو شیرین دهنان
که بمژگان شکند قلب همه صف شکنان .
*
شهسوار من که مه آئینه دار روی اوست
تاج خورشید بلندش خاک نعل مرکب ست .
*
شاه نشین چشم من تکیه گه خیال توست
جای دعاست شاه من بی تو مباد جای تو .
– معشوق است که این همه شگفتی در غزل را در جان شاعر می نهد و خوش آواز و شیرین گفتار نیز هست:
آنکه در طرز غزل نکته به حافظ آموخت
یار شیرین سخن نادره گفتار من ست .
– معشوق حافظ زیباست. اگر دلدار او شاهنشاه اقلیم جان است در زیبایی نیز مانند ندارد. شعرهای بسیار در ستایش زلف و رخسار و لب و دهان معشوق سروده است:
تویی که بر سر خوبان کشوری چون تاج
سزد اگر همه دلبران دهندت باج
دو چشم شوخ تو بر هم زده ختا و حبش
به چین زلف تو ماچین و هند داده خراج
دهان شهد تو برده رواج آب خضر
لب چو قند تو برد از نبات مصر رواج

عشق در سرزمین محرومیت ها و ممنوعیت ها، در سرزمین قدر قدرتی مردان جز با هجران و بی وفایی عشق خوانده نمی شد. در ادبیات جهان گویا این هجران و جدایی بوده است که عشق را پرآوازه می کرده است.نگاه کنیم به داستان¬هایی چونان رومئو و ژولیت یا اتللو یا هاملت. عشق نیز در گیر تضادی شگفت بوده است. آن همه خواهش و نیاز و شادمانی باید با رنج و هجران همراه می شده است تا بلند آوازه گردد. به هر روی حافظ نیز از بی وفایی و هجر یار بسیار نالیده است:
جز این قدر نتوان گفت در جمال تو عیب
که خال مهر و وفا نیست روی زیبا را
*
چه قیامت است جانا که به عاشقان نمودی
رخ همچو ماه تابان دل همچو سنگ خارا

با این همه هنگام دیدار چنان نیکی و مهر می افشاند که آن همه بی وفایی را شاعر از یاد می برد:
مجمع خوبی و لطف است عذار چو مهش
لیکنش مهر و وفا نیست ، خدایا بدهش

چشمان یارش شوخ و مستانه و جادوانه و سیاه است:
ز چشم شوخ تو جان کی توان برد
که دایم با کمان اندر کمین است
*
علم و فضلی که به چل سال دلم
ترسم آن نرگس مستانه به یغما ببرد
*
آن چشم جادوانه ی عابد فریب بین
کش کاروان سحر به دنباله می رود
*
مگرم چشم سیاه تو بیاموزد کار
ورنه مستوری و مستی همه کس نتوانند

نیما عشق در شعر حافظ و مولوی و نظامی را عشق شاعرانه و عشق در شعر سعدی را عشق عادی دانسته است:
“در بین شعرای ما حافظ و “ملا” عشق شاعرانه دارند. همان عشق و نظر خاصی که هم‌پای آن است و شاعر را به عرفان می‌رساند. هم‌چنین نظامی… در سعدی این خاصیت بسیار کم است و خیلی به‌ندرت می‌توانید در این راه با او برخورد کنید. عشق او برای شما گفته‌ام، عشق عادی است؛ عشقی که همه دارند و به کار مغازله با جنس ماده می‌خورد؛ درصورتی‌که در شاعر به عشقی که تحول پیدا کرده است، می‌رسیم؛ به عشقی که شهوات را بدل به احساسات کرده است و می‌تواند به سنگ هم جان بدهد.”
نیما که خود شیفته¬ی ابهام و ایهام در شعر بود در باره¬ی حافظ می¬نویسد: آن چیزی که عمیق است، مبهم است. کنه اشیا جز ابهام چیزی نیست. جولانگاهی که برای هنرمند هست، این وسعت است (در حالی که می‌خواهد به همه چیز برسد و همه چیز را با قوت آن دریابد) این وسعت، هنرمند واقعی را تشنه‌تر می‌دارد. در عروق او نقطه‌ی پرعمقی، آن چاشنی تلخ و شیرین زندگی را که او به‌خود و نابه‌خود به‌هوای آن می‌رود، می‌چشاند. در آن یافته‌های زندگی او را باید دید. لذتهای گم‌شده با ساعات دور و دراز از هجران را حاکی از شبی که در میان شبها بیهوده به روز پیوست. روزی که او در روشنی زننده‌ی آن انتظار شب را می‌کشید. جان هنر با زندگی است… انسان نسبت به آثار هنری یا اشعاری بیشتر علاقمندی نشان می‌دهد که جهاتی از آن مبهم و تاریک و قابل شرح و تأویلهای متفاوت باشد.
و از همین سبب است که عشق درغزل¬های حافظ را نیز عشقی زمینی اما شاعرانه می¬پندارد.
نیما حافظ را یکی از عجیب ترین شعرای روی زمین و اعجوبه‌ی خلقت انسانی دانسته و غزلش را موزیک احساسات انسانی می¬نامد.
من چنین گمان دارم که حافظ در آسمان ها در پی معشوقی اثیری و عرفانی و شاعرانه نبود؛ او در کنار آب رکن آباد و دروازه¬ی کازرون و باغ دلگشا و بزم های شاعرانه با جهان ملک خاتون یار خود را یافته بود، اما این حافظ بود که با دل دریایی و شیدای خویش، یار شیرازی و کبوتر بام های خانه¬ای در کوچه باغ¬های لیمو و نارنج را بال و پرداده و بالا برده و بر تارک شعر فارسی نشانده است. این غزل ناب و تراشه های الماس شعر است که هزار آینه در برابر آینه می گذارد تا از معشوقی همین جایی، دلداری جهانی و آسمانی بیافریند.
حافظ آفریننده ی استوره هایی چون ساقی و پیرمغان است. او انسانها و چیزها را از بند زمان و مکان می رهاند، از خاک بر می دارد و غبار از چهره¬شان می گیرد و چون الماسی بر پیشانه ی ادبیات می¬گذارد.
دیوانش با نام مبارک عشق آغاز می شود:
الا یا ایها السّاقی ادر کأساً و ناولها
که عشق آسان نمود اوّل ولی افتاد مشکلها
و با عشق پایان می¬گیرد :
ما عاشق و رند و مست و عالم سوزیم
با ما منشین اگر نه بد نام شوی
و ما نیز چنین کنیم.

به یاد عشقی که چون گلی زیبا پرپر شد – محمود صفریان

آذر ۱۳۹۰

” به این یه ذره من ِ از بهنام مانده “

—————————
به یاد پرواز آنها که عشق را پاس داشتند

روزی که نمی دانم کی خواهد بود، اما می دانم که خواهد بود. فراموش نکنید که از عشق تاراج شده ی نهال و بهنام هم جویا شوید. آن را هم همراه با هزاران پرونده های دیگری که جزئی از کارنامه ی سیاه رذل ترین گماشتگان حکومت جمهوری اسلامی است برای آگاهی مردم بگشائید و در کیفر خواست این قاتلان منظور کنید
نهال شاعری به قاعده بود و سرودهای قابل توجه کم ندارد، به همانگونه که نویسنده بود.
به چند شعر از او توجه کنید:

گوشه ای نشسته ام و به این می اندیشم
که حتی با تنهایی خویش هم تنها نبوده ام
چرا که سایه تو بر تمام تنهایی من گسترده بود
****
دستانم را بر شیشه غبارگرفته ای می سایم
که در آن سویش باران بر تشویش مردمان می بارد
و من …….
اینجا مینگرم به کوچه هایی که آبریزهایش
لبریز از غم باران زده است
و فراز آسمانش سرشار از مهر متبلور
کاش بر این پنجره هم بارانی میزد.
دست میسایم و می نگرم
****

ترانه
ترانه هایم تقدیم تو باد
همان ها که در بطن خاطراتم موج می زند
همان ها که در جغرافیای بودنم جای دارد
آری همان ترانه ها که مرا به خواندن وا میدارد
من در روح این موسیقی جاری ام و نت به نت تو را فریاد می زنم
———-
دراین قتلگاه
بر سجاده های مرگ ِنماز قدرت میخوانند.
فجر سرب است در شبیخون زندگی
انسان را با گلوله شماره میکنند
هر وجب خاک که حکم بودن ماست
امروز ارامگاه بی هنگام عدم است.
دنیا را چه میشود؟

نشر الکترونیک – امیر هوشنگ برزگر

آذر ۱۳۹۰

تکنیک یا صنعت رو به رشد بهره وری از اینترنت و عرضه کتاب های ( ئی بوک )
می رود تا جایگاه والای خود را پیدا کند.
روز نامه ” ابزرور ” می نویسد:

…سادگی اجرا، سادگی جستجو در متن ، داشتن قالب زیباتر ، منسجم بودن مطالب ، امکان عرضه یا فروش ساده تر و سریعتر ، داشتن قابلیت افزودن امکانات مالتی مدیا و … ازجمله ویژگی هایی هستند که کتاب الکترونیکی رابه عنوان یک رسانه نو پا و رو به رشد از سایر رسانه هایی از این دست ممتاز می گرداند.

اینک در کشور های غربی خرید و فروش کتاب های الکترونیک روز به روز رونق بیشتری می یابد و دارد خود را بصورت بازاری ده میلیارد دلاری نشان می دهد

… ظهور نشر الکترونیک به گونه ای که در ۲ یا ۳ سال اخیر شاهد آن بودیم، صنعت چاپ و نشر را دستخوش تحولی عظیم کرده است.

این پدیده یگانه که در کشور ما هنوز آنطور که باید مورد توجه قرار نگرفته است و گویا قرار است همچون بسیاری از پدیده های دیگر ما آخرین کشوری باشیم ” با همه توجه و هوشداری که که گذرگاه به سهم خود تا کنون داده است ” در سایر کشور ها سخت مورد بهره بر داری است.
به نقل از روزنامه پر تیراژ ” دی ولت “

… نهادهای بسیار زیادی با درک اهمیت این رسانه، به حمایت و گسترش این پدیده نوپا اقدام می کنند که قصد آنها توسعه هرچه بیشتر نشرالکترونیک و بهادادن به این پدیده است. برای مثال، نمایشکاه کتاب فرانکفورت ۷ جایزه سالیانه برای کتاب های الکترونیکی برگزیده اختصاص داده است که شامل جایزه ای ویژه به مبلغ ۱۰۰ هزار دلار می باشد…. “

نشر الکترونیک این مزایای شاخص را نسبت به نشر چاپی دارد و در کشور ما این ناشران هستند که راه بر توسعه نشر الکترونیک بسته اند و از نویسندگان و منتقدین زیادی را که حقوق بگیر دارند خواسته اند تا چشم بر این رونق جهانی نشر ببندند.
دور زدن سانسور
* نشر بدون دستکاری شده
* هزینه اندک
* توزیعی به سرعت برق و در سطح جهانی

… در حال حاضر مردم دسترسی بیشتری به اطلاعات دارند و می توانند بر اساس آن تصمیمات بهتری بگیرند. در مقایسه باقالب های رایج متنی ، کتاب های الکترونیکی در عین دسته بندی مطالب به صورت فهرست یا موضوعی، به صورت وحدت یافته تبادل آن ها با یکدیگر را همراه با سهولت جستجو فراهم میکند.

شبانه – زیتون

آذر ۱۳۹۰

از در پارکینگ درست نگذشته بودیم که ناگهان در سیاهی شب، زنی که سخت در چادر سیاه پیچیده شده بود پرید جلوی ماشین و زد به شیشه.
– لطفا بیایید پایین.
ساعت ده بود و ما می‌بایست درست همین ساعت جایی می‌بودیم و دیرمون بود. فکر کردیم یا گداست یا برای نذری پول جمع می‌کنه.
شیشه رو کمی کشیدم پایین.
– ببخشید ما دیرمونه. باید بریم. سی‌با پاشو گذاشت رو گاز که بره. دوباره پرید جلو.
آمرانه‌تر از پیش گفت:
– خیلی مهمه. لطفا پیاده شید.
من که یه ساعتی رو که منتظر سی‌با بودم و می‌دونستم طبق معمول دیر می‌رسیم مهمونی، از لجم هی به آرایشم اضافه کرده بودم و مویی که با هزار زحمت پریشون ریخته بودم دور و بر صورتم فکرم به هزار جا رفت… ای‌داد و بیداد با این تیپ حزب‌اللهیش، لابد اومده برای حجابم تذکر بده. یا بپرسه شما با این آقا چه نسبتی دارید. شایدم می‌خواد به کراوات قررررمز سی‌با گیر بده. اما از کجا می‌دونست ما قراره این شکلی بیاییم بیرون؟
سی‌با خسته از اصرار زن درو باز کرد و پیاده شد.
– چه فرمایشی دارید؟
در عین حال حواسمون رفته به دو مرد با کت‌و شلوار مدل برادران با ریش و پشم دارن از پژو سفید رنگی پیاده می‌شن و به طرفمون میان.
از فکرم گذشت چی در انتظارمونه؟ توطئه؟ قتل زنجیره‌ای(!)؟ دزدی مغزها؟ خفگی با طناب؟ دستگیری به علت توهین به رهبری؟ توهین به رئیس‌جمهور؟ به نظام؟ مخل امنیت اجتماعی؟ حکم شلاق؟
زن گفت: ما دیدیم یه آدم مشکوک وارد خونه‌تون شد!
مردها نزدیک‌تر شدن…پیکان قراضه‌ سبز‌رنگی کمی اونطرفتر پارک بود با شیشه‌های پایین و در باز. زن به پیکان اشاره کرد و گفت ما دیدیم یه مرد گنده مشکوک کمی با در این ماشین ور رفت و از تو صندوق عقب داره چیزی می‌دزده و تا ما نگهداشتیم و پرسیدیم داری چیکار می‌کنی پرید رفت اون‌طرف ماشین قایم شد. رفتیم اونور خیلی فرز اومد اینور بعد وقتی شما ریموت در رو زدید پرید تو خونه‌تون. برید بگیریدش. مواظب باشید به نظر خیلی خطرناک میومد. اسلحه‌هم داشت. این ماشین کدوم یکی از همسایه‌هاتونه؟
گفتیم هیچکدوم.
زن به سی‌با گفت پس دزده. بدوید برید دنبالش! مردها هم اصرار می‌کردن.
باورشون نداشتم. فکر می‌کردم الکی سر کارمون گذاشتن و هدف دیگه‌ای دارن. مثلا سی‌با رو بفرستن دنبال نخود سیاه و بعد منو بدزدن(!).
سی‌با در کوچک رو باز کرده بود و به حیاط تاریک نگاه میکرد فکر می‌کنم تردید داشت بره. اومدم برم زنگ تموم همسایه‌ها رو بزنم دیدم سویچ هنوز رو ماشینه و مردا چسبیده به ماشین ایستادن. اصلا نکنه نقشه دارن ماشینو بدزدن؟
زن فکر کنم فهمید: گفت من معلم قرآنم و به قرآن راست می‌گم. الان یه دزد مسلح تو خونه‌تونه. شایدم تعدادشون بیشتر هم باشه… ببینید الان به ۱۱۰ هم زنگ می‌زنم… و شروع کرد به گرفتن شماره.
سی‌با تصمیم گرفت بره. تو تاریکی حیاط گم شد… زنگ چند تا از همسایه‌ها رو زدم که بیان کمک اما برای هر کی موضوعو تعریف کردم اصلا اهمیت نداد! سی‌با تنهایی به جنگ دزدان جنایتکار رفته بود…
گفتم دیدی در این شب تیره بیوه شدم! یواشکی حرکات زن و دو مرد رو زیر نظر گرفتم. زن تلفن به پلیس ۱۱۰ رو نصفه کاره گذاشت و گفت بعدا بهتون خبر می‌دم بیایین یا نیایین…. بله دیگه… جون شوهر خودش که در خطر نبود! و فکرم رفت به اینکه اگه سی‌با بمیره آیا شهید حساب می‌شه؟ بیمه عمرش چقده؟ می‌تونم بعدا گلیم خودم و بچه‌ها رو از آب بیرون بکشم یا مجبورم دوباره ازدواج کنم؟ وای… لباس سیاهامو کجای کمد گذاشتم؟ شال مشکی‌یم هنوز مُده یا باید یه جدیدشو بخرم؟
اگه سی‌با جانباز شد چه خاکی به سرم بریزم؟ به پاش بمونم؟ نمونم؟ بستگی به درصدش داره. نه گناه داره…
هر چی گوش دادم،هیچ صدای تیراندازی و درگیری نشنیدم. نکنه با گاز خفه‌کننده سی‌با رو بیهوش کرده باشن و دارن با چاقو مثله‌ش می‌کنن؟
از این فکرم، بیخیال ماشین با سویچ روش شدم و دویدم توی حیاط… دنبال بیلی جارویی چیزی می‌گشتم که… دیدم سیاهی‌یی قد بلند به طرفم اومد. قلبم داشت وای‌میساد. حتی قدرت فریاد زدن نداشتم. منتظر فرود یه تبر توی سرم بودم که صدای سی‌با به گوشم رسید.
– بیا بریم بابا. دیرمون شد.
– یعنی هیچکی تو راه‌پله‌ها یا پشت‌بوم نبود؟
– حالا بیا بعدا می‌گم.
– نکنه دزده رفته توی خونه‌ی یکی از همسایه‌ها؟
سی‌با هیچی نمی‌گفت و از حیاط رفت بیرون. دنبالش دویدم و دیدم ماشین سرجاشه و خانم معلم قرآن هم هنوز کنار دو مرد ریشوی همراهش وایساده.
– خانم، بفرمایید قضیه حله!
– یعنی چی حله برادر؟ دزده چی شد؟
– هیچی، شما بفرمایید، مسئله‌ای نبود!
– مگه می‌شه؟ دو دور دورِ ماشین از دست ما فرار کرد و با اون ریخت کر و کثیف با اسلحه پرید تو خونه‌تون. نکنه تهدیدتون کردن. اگه نگید الان به ۱۱۰ میگم بیان. و گوشی رو گرفت دم گوشش.
– نه خانوم اینکارو نکنید. گفتم که مسئله‌ای نبود.
بعد از اصرارهای فراوون بالاخره سی‌با گفت.
– با یکی از همسایه‌ها رو پشت‌بوم کار می‌کرد. فکر کنم لوله‌کش بود.
– وا… پس چرا از ما ترسید؟ نکنه….؟
سی‌با خندید…
بله آقا نصاب دیش و ماهواره بود.
معلم قرآن با عصبانیت گفت:
– مرده‌شور ریختشو ببره! چقدر وقت مارو تلف کرد. شیطونه می‌گه… و تلفن رو برد بالا. والله اینا از دزد بدترن. دزد معمولی مال آدما رو می‌بره اینا فرهنگ مارو می‌دزدن.
– نه خواهش می‌کنم خانم. این حرفا چیه؟ جوونا بیکارن. بذارید یه لقمه نون بخوره. اگه بگیرنش واقعا تبدیل می‌شه به اونی شما فکرشو می‌کردید. از ترسش ماشینش رو هم همینطور باز ول کرده. بیایید براش ببندیمش. یکی از آقایون با اکراه کمک کرد شیشه‌های ماشین رو دادن بالا و دکمه قفلش رو هم زدن و درو بستن. زن همینطور مرد نصاب رو نفرین می‌کرد…
و ما فقط به اواخر مهمونیمون رسیدیم.
—————

اسکندر مقدونی و خیال پردازی دشمنان ایران

آذر ۱۳۹۰

کتاب ” اسکندر و دارا ” چنین آغاز می شود:

” شاید همه داستان اسکندر را خوانده و چشم بسته همه ی گوشه و زوایایش را باور کرده باشید.

سالها پیش کتابی از استاد ” اصلان غفاری ” خوانده ام که در آن پس از پژوهش های زیاد و با اسناد و نقشه ها و با شرح توضیحی و مفصل در ۲۶۰ صفحه ثابت می کند که اسکندر مقدونی
هر گز به ایران و هند نیامد چون نمی توانسته است. و شرح آمدن او به این کشور ها بیشتر به قصه و افسانه سازی میماند تا واقعیت، و شرح آن چیری مثل کتاب ” امیر ارسلان ” است و ساخته و پرداخته دروغ پردازانی است که از فتوحات ایران هخامنشی در سر زمین هایشان نا راحت بوده اند. حمله اسکندر به ایران و فتوحاتنش با توجه به ادله فراوان چیزی جز افسانه نیست،
و حقیقت ندارد….”
به مطالب زیر در این مورد توجه فرمائید.
در همین کتاب که چشم و گوش را باز، و حواس را متمرکز، و عقل و درایت را حاکم می کند
به این نکات ِ بسیار توجه کردنی اشاره می کند:

اسکندر مقدونی در حدود ۳۲ سال عمر کرده است.

چگونه ممکن است که با توجه به دوران طفولیت و نوجوانی در باقی مانده عمرکه نبایستی زیاد باشد، هم وضع درهم ریخته مملکت خود را سر و سامان بدهد وهم بتواند چنین مسافت زیادی را به پیماید و همه ی ابزار ووسائل جنگی و آذوقه نفرات و علوفه حیوانات را روبراه کند و بکشاند تا ایران و سایر نقاطی که برای فتوحاتش بر می شمرند، و بی کمترین خستگی با امپراتوری ایران در تمام سطوح بجنگد و همه را هم در هم بکوبد؟ چنین دروغی می تواند راست باشد؟

درست که داریوش سوم در جنگآوری نه کوروش بوده و نه داریوش اول و نه خشایار شاه، ولی مملکت آنقدر بنیانی محکم داشته که با فوت اسکندر چنین که مغرضین نوشته اند درب و داغون شود.
کمی بی اندیشید و کلاه خود را قاضی کنید که آیا چنین فتوحاتی جز موهومات و تاریخنگاری دروغین، می تواند بوئی از حقیقت داشته باشد؟

مؤلف می گوید:

“….سیر آفاق و طی منازل بهمراهی لشکریان و بخصوص اگر کندی حرکت قشون و احتیاج به کسب آذوقه و علوفه و دفاع مدافعین قلاع و شهر ها در نظر گرفته شود احتیاج به زمان دارد.
این محال است که با وجود داشتن سنی کمتر از ۲۰ سال بتواند در کشور خود نظم و نسق بر قرار و هیبتش در دلها جا بگیرد و لشکریان گرد او جمع آیند و سرداری و سروری به دست آورد و اینکه تجربه و عقلی بهمرساند که آن همه حکمت هائی که به او نسبت می دهند، برای او قابل درک باشد “

یاقوت حموی، یکی دیگر از تاریخ نویسان معتبرمی گوید:
” …در این زمان بسیار کوتاه، چگونه اسکندر توانسته پادشاهانی را بکشد، یا بر بسیاری از آنها چیره شود، و کشور های بیشماری تا اقصای چین را فتح کند، و سد ها و بنا ها و کار های زیاد دیگری را انجام دهد و در سن ۳۲ سالگی هم بمیرد؟ “

در برگ ۵۶ مجمل التواریخ و القصص، می خوانیم :
“…پادشاهی اسکندر رومی ۱۴ و به روایتی ۱۲ سال بود….اسکندر به مغرب و مشرق رسید و عالم را بگردید و پادشاهان را قهر کرد و بر و بحر را زیر پای آورد، ….این کارها جز به عمر دراز نتوان کرد، والله و اعلم “

استاد اصلان غفاری پس از دیدن فیلم خیالپردازانه هالیود در مورد اسکندر مقدونی و آگاهی از نمایش آن در سینما ها و برخی تلویزیون ها تصمیم به تالیف کتاب سکندر و دارا گرفتند و استاد فقید ذبیح بهروز هم بر آن دیبا چه ای نوشتند. در این کتاب به تفصیل و با دلیل و برهان و بر پایه منطق، سفر جنگی اسکندر مقدونی به خاور و به ویژه به ایران و هندوستان را مورد بررسی و تحلیل و توجه قرار داده اند و روایات و اخبار در مورد آن را در ترازوی عقل و منطق به سنجش کشیده اند و نشان داده اند که این سفر جنگی یک رمان تخیلی تاریخی ِ نویسندگانی است که از جغرافیای ایران و هند اطلاع روشن و درستی نداشته اند.

با اشاره ای به مورد آتش زدن تخت جمشید صحبت در این دروغ را در این شماره گذرگاه پایان می دهیم با این امید که آن را با توجه به مطالب کتاب ” سکندر و دارا ” در شماره های بعد ادامه بدهیم.

گمان نمی کنم که اگر تخت جمشید آتش گرفته است، فقط وفقط می تواند کار اسکندر نامی باشد آن هم در حال مستی و بخاطز معشوقش.
ما هر ساله شاهد هزاران آتش سوزی بزرگ هستیم که اغلبشان دلیل کاملن مشخصی ندارند.
از سوئی دیگر بر پایه همین تاریخ نگاری دروغین گویا اسکندر سازنده بوده است از سد های متعدد گرفته تا بنیان گذاری شهر ها و حتا آنگاه که داریوش سوم در می گذرد با احترام تمام او را تدفین می کند، چگونه است که بر پایه تمایل نویسندگان عناد ورز ناگهان وحشی می شود و تخت جمشید را به آتش می کشد؟

در باره اسکندر ودارا- ابوالفضل سپاسی

آذر ۱۳۹۰

میگویند، تاریخ را فاتحان نوشته ومینویسند،  ویادمان باشد که اولین مورخ تاریخ از تبار اسکندر” هرودت ” بود که مغرض نگاری زیاد دارد.  بنابراین آنچه را که در مورد دروغین بودن حمله اسکندر میگوئید وگفته اند دور از تصور نیست . ضمن اینکه علم وتکنولوزی قرن حاضر توانسته است بسیاری از فرضیات را ثابت کند . وچه بسا اگر فاتحان قرن حاضر اجازه به علم دهند این موضوع روزی از فرضیه به واقعیت تبدیل شود وتاریخ ایران زمین را از ننگ این شکست برهاند.

خوشحالمان کردید – شورای نویسندگان

آذر ۱۳۹۰

دستان گرمتان را می فشاریم و همراهی و مهرتان را ارج می نهیم


بادرودفراوان به شمایاران خوش فکر،کوشا،پیشرو،یازدهمین سال زادروزتان مبارک.باامیدادامه راه پرفرازونشیب وپیشروانه تان.بازهم پیروزباشید.                         راشدان


دیدگانت از همیشه

شادتر، شهر قلبت

زنده و آبادتر، غصّه هایت

دم به دم ای مهربان

در گذرگاه زمان بر بادتر

سال دیگر گذشت و گذرگاه همچنان در کنار ما بود و تولدی دیگر آغاز شد

گذرگاه  با ذهن و زبان و دستان ِ زحمت کش دوستان فرهیخته ای چون خانم ناظر زاد ، جناب محمود کویر ، جناب عیدی نعمتی ، جناب هوشنگ بزرگر و بسیاری دیگر  بر پا مانده است

جا دارد که سپاس و قدر دانی ِ ویژه ام را از سردبیر ماهنامه ی اینترنتی گذرگاه داشته باشم . جناب دکتر صفریان خسته نباشید مرا بپذیرید و بدانید که تک تک خوانندگان ِ همیشگی گذرگاه، آرزوی سلامت و تندرستی و شادی را برای تان دارند .قلب تان تپنده ، قلم تان توانا و سایه تان بر قرار باد                       نسرین مدنی

افسوس که فیلترینگ ، گذرگاه را از دسترس بسیاری در ایران خارج کرده است…کاش میشد بدانند چه همتی در تداوم گذرگاه  صرف می شود….بودنتان را آرزو می کنم………یک خواننده مشتاق

ده سال یعنی عمری را پای گذرگاه و یا در حقیقت پای یاری رسانی به ادبیات گذاشتن….دستتان درد نکند
زهره اصلانی

خسته نباشید…..حامد کرمانی


سلام
با احترام به همه ی دوستانی که با تهیه ی گذرگاه در این روزهای تیره باعث تحرک این فرهنگ و ادب رنجور می شوند. امیدوارم بتوانم در جد توانم، یاری کننده ی دوستان عزیز باشم.
مرتضا خبازیان زاده


بی توجهی به چنین رسانه ای قبل از بی توجهی به نویسنگانی با همت بی اعتنائی به ادبیاتمان است
فرخنده اصلانی


تبریک و خسته نباشید…دست مریزاد…..سال بهتری را برایتان آرزو دارم .   هرمز جمشیدی


بنظر من سابت پرو پیمون گذرگاه در زمانه تو سری خوردن ادبیاتمان یک لزوم است…همتتان را ارج می نهم ، درود بر شما……………………………اسماعیل معزی

نشانی – فریبرز شیرزادی

آذر ۱۳۹۰

ای گم شده در سال های دور،شا دی نا پایدار !

بار دیگر سراغ از تو گرفتیم.

گفتند: نا خوا سته به سفری دور رفته ای .

ما که،در تکرار سال های بد طاعونی پیر شده ایم و پای سفر هم نداریم .لااقل تو، برگشتنا سر راهت به ما سری بزن !

اگر راه خانه ی مارا به نشانی سابق گم کرده ای چه بهتر !

سال ها ست چله نشین خانه ی اندوهیم ، کنار لاشه ی اسبی مرده ،این است نشانی جدید !

*****

۶ ژانویه ۲۰۱۱

به یاد دوست – محمود صفریان

آذر ۱۳۹۰

یکسال از رفتن دکتر پرویز عطائی دوست سال های سال ام گذشت و من هنوز نبودن اش را باور نکرده ام.

کاش بودش تا، کسی را داشتم که تنهائی ام را با او شریک شوم. اما نیستش، رفت، یکسال پیش رفت.

در یک یکشنبه روزی که همیشه هوای حوصله را خاکستری می کند، درپایان اکتبر، رفت. خنده های دائمی اش را هم با خودش برد. جایش چقدر خالی است. دلم سخت هوایش را کرده است

شکار – محمود صفریان

آذر ۱۳۹۰

یکی از کافی شاپ های شهر، با نور کافی، مبلمان راحت، وسعت فضا، و از همه مهمتر
اینکه هر قدر می نشستی، اخمی را از گردانندگان آن نمی دیدی، پاتق قرار هایم بود.
با پاره ای از دوستان گاه ساعت ها آنجا می نشستیم و از هر دری صحبت می کردیم.
با اینکه جای خیلی مناسبی برای خواندن تکه های ادبی نبود، گاه این کار را می کردیم.
آنچه داستان شکار را شکل داد بر خورد اتفاقی ام با ” اکبر ” بود که همراه یکی از دوستان
به این مکان آمده بود. تازه مهاجرت کرده بود.
طی چند نشست با انبرک کنجکاوی اسکلت آنچه را که می خوانید از زوایای ذهن اش
بیرون کشیدم.
در حقیقت داستان شکار یک داستان واقعی است با تغییر اسامی.
و نشانگر یکی دیگر از مصائب جنگی است که می توانست رخ ندهد.
————————————————————————————

“….من بابات را خیلى دوست دارم، مرد با محبت و با گذشتى است. اما، کاش هم سن تو بود…. “خودم نیمه مشتعل بودم، ” فرشته ” زن زیباى بابام هم چه کبریتىکشید. مرا حیران روى پله هاى طبقه اول جا گذاشت، و به آرامى بالا رفت. جائى که روزهاى متوالى را تنها، دراتاق هایش مىگذراند. آنجا ” شاه نشین ”  خانه قدیمى ما بود.

یک بارکه بى هیچ بهانه اى، نفس زنان خودم را به آنجا رساندم آلبوم عکسی را ورق مى زد. آن روز، عکسى از کودکى ام را نشانم داد و با حالت خاصى گفت:
” چه ناز بودى اکبر! “

از حرکات خانم بزرگانه اش که کوشش می کرد با من عین بچه کوچولو ها رفتار کند حرص ام می گرفت، هر چند چهره ای مهربان داشت. از بابای حریصم که بی توجه به ما به راه دلش رفته بود، داشت بدم می آمد. و از عذابی که مادرم می کشید و لب ریخته هایش را باجملاتی کوتاه بیان می کرد، کلافه بودم.
“…خجالت نمی کشه، دختری را که می تواند زن پسرش باشد بالای سر ما نشانده و وقت و بی وقت هم می خوابه بغلش…نه انگار که ما زنده ایم و روزگاری جانمان برای هم بالا می آمد…”
رنج مادرم، بی صفتی پدرم و زیبائی و جوانی فرشته، مرا در جهنمی از استیصال می گداخت، بخصوص که مادرم هم، می گفت می بایستی زن من باشد.

تا آن روز، کسى به این قشنگى نگفته بود، ” اکبر”
تقریبن هم سن بودیم، و خدائیش براى بابام خیلى جوان بود. از کجا پیدایش کرده بود؟ هرچه بود، بودنش، زیبائیش، و حرف زدنش، که با من خالى از بعضى حالت ها نبود. ”  یا من این طور فکر مى کردم، که البته بعد ها فهمیدم   اشتباه می کنم ” و از همه مهمتر اینکه، زن بابام بود، زجرم مى داد، و تحملم را به منگنه کشانده بود. باید کارى مى کردم.

” چطور شد که زن باباى من شدى، مگر ندیدى که جاى پدر توست؟ ”
” تازه عروسى کرده بودم که شوهرم رفت جنگ. و دیگر بر نگشت. “

این جواب من نبود.
پدرم مى گفت:
” بیوه بود، شوهرش را در جنگ از دست داده بود، جوان و زیبا بود، شهرهم پر است از گرگهاى گرسنه، دلم نیامد بگذارم، طعمه آنها بشود. ”

و خود را طلبکارهم مى دانست، و چه منتى هم سرش میگذاشت. کسى نبود به او بگوید: کجا وچطور شد که پیدایش کردى؟ اگر مانع از دست درازى گرگ هاى دیگر شدى، براى این بوده که خوراک خودت بشود، که از همه گرگ تر بودى. درحقیقت نه براى رضاى خدا که براى رضاى خودت، او را شکار کردى.
سئوالم را مفصل تر مطرح کردم:

” تو که بچه نداشتى، با بهره کافى از زیبائى که دارى، چرا به ازدواج با مردى که جاى پدر توست تن دادى؟ براى تو یافتن کارکه مشکلى نبود. پدرم اغفالت کرد؟ در ِ باغهاى سبز را نشانت داد بدون گشودن آنها؟ واقعن چرا زن باباى من شدى؟ که هم مادرم را عذاب بدهى، هم بنحوى من را؟ ”
نگاهم کرد و آرام و بدون هیجان گفت:
” تو را چرا؟ ”
و همانطور که به نگاهش ادامه مى داد، و داشت از پاى درم مى آورد گفت:
” نا راحتى مادرت را درک مى کنم ضمن اینکه مقصرنیستم. پدرت نگفته بود که زن دیگرى هم دارد، البته من هم سئوال نکردم. تنها بودم، خانواده شوهر سابق هم نه تنها مرا از خود رانده بودند، که بنحو مسخره اى مرا درکشته شدن او بى تقصیرنمىدانستند. بىکس و بى پناه بودم، راه به جائى هم نمى بردم، پدرت که پیدا شد، و اشاره اش همراه بود با:
” عقدت مى کنم ”
دویدم. رضایت دادم. ”
اگر ناراحتى تو هم به سبب ناراحتى مادرت است، آن را هم درک مىکنم، چون دلیل دیگرى نبایستى! داشته باشد.
” و بدون برداشتن نگاهش از چشمانم، ساکت شد. این جمله چندین باردر ذهنم چرخید:

” چون دلیل دیگرى نبایستى داشته باشد ”
چه دلیلى از این همه زیبائى چهره و شوخى چشمان عسلى، و لحن بنیان کن صدا، محکم تر و واضح تر.
آستانه پختگى خانم ها، سالهاى بیست، تا بیست و پنجسالگى است، ولى مرد ها، حتا درسى سالگى هم به آن حد نمى رسند. و خیلى راحت مى شود بردشان سرچشمه و تشنه برشان گرداند. و ” فرشته ” این بازى را با من شروع کرده بود. آنچه را که مى دانست کلافه ام مىکند، از پوشیدن لباس و آرایش چهره، تا ریختن همه ى عشوهاى دنیا درحرکات وگفتارش، کوتاهى نمىکرد، به این بهانه  که:
” پدرت خوش ندارد مرا با سر وضعى غیرمرتب ببیند. ”
فکرمىکردم خیالاتى شده ام. آفتابى نمى شدم، خودم را با مسائل مختلف مشغول مىکردم، گاه از خانه مى زدم بیرون، وبى هدف راه مى افتادم وجسمم را به اینجا وآنجا مىکشاندم.  فکرو روحم ازآن خانه جدا شدنى نبود. ناراحتى و درهم بودن مادرم که مى د انستم پدرم را دوست دارد، زیبائى وآب ورنگ فرشته و جوانى خودم دست در دست هم، داشتند کلافه ام مىکردند. تنهائى مادرم به نوعى، و همه آن چیزىکه، فرشته را شکل مى داد، و بغض انتقام جویانه ام به جنگى که بانى همه این مسائل بود، و اینکه باید کارى بکنم و مانع از رخداد هاى ناگوار بشوم، به نوعى دیگر زندگى ام را سیاه کرده بود. تصمیم گرفتم، بى اطلاع، خانه را ترک کنم، و از همه ى آنچه که داشت وسوسه ام مىکرد فاصله بگیرم، اما عشق به مادر، و درماندگى فکرى او، مانع بزرگى بود. او را بسیار تنها مى دیدم. من فرزند بزرگ او بودم . ولى کارى از دستم ساخته نبود. دریافته بودم که شادابى فرشته، پدر را دربست اسیر کرده است. دیگر دیر به خانه نمى آمد. همیشه با دست هاى پر مى آمد، و یکسر مى رفت بالا. نه انگار که زن دیگرى هم چشم به راه اوست. و مادرم چلانده مى شد. پدر، رسمن عاشق شده بود، و من قبل از تجربه شخصى، ازاعمال و رفتار او بود که فهمیدم چه بى تابى هائى دارد عشق. و چه سرسپرده و تسلیم مىکند. ولى مادرم مى گفت:
” این عشقى متعارف نیست، این عشق پیرى است.”
و از غبن او، شکستش را متوجه مى شدم، ومى دیدم که با چه فشارى، تحمل مىکند. طبیعى بود که مردى به سن حاج قاسم، با وجود زنى چون فرشته، دیگر ناى رسیدن به دیگرى را نداشته باشد. آنهم به زنى به سن و سال مادرم. و فرشته خوب این ها را مى دانست، و گاه با آگاهى از آن، سنگ تمام مىگذاشت. و من فکر مىکردم که براى من هم هست.
تا آن روزکه پدر م مریض شد. تصورکردم، موقع هوشیارى فرشته است، که دریابد:
” حاج آقا ” آفتابى بر لب بام است. اما آنچه را که شاهد بودم تصمیم را راسخ کرد، و دریافتم که دیگرجاى من در آن خانه نیست.
عین یک گیشا، زانو زده بود، و دستمالى را مرتب در کاسه پراز آب روبرویش فرو مى برد ، در مى آور، مى چلاند وروى پیشانى پدرم مى گذاشت. و این کار را با چه حوصله و با چه کلماتى همراه مىکرد.
” حاجى، دلم گرفته، نمى خواهم مریض بشوى…”
“…باید قول بدهى که فرشته را تنها نگذارى …هذیان هاى دیشب ات پریشانم کرده است. ”
چه جادوئى در پدرم، چنین به بار نشسته بود؟ جوان ها، خواب چنین روابطى را هم نمى بینند. خودم را وارد معرکه کردم.
” پدرکمکى از دست من ساخته است؟ ”
بجاى او فرشته جوابم را داد:
” براى پرستارى از او من هستم. اگر زحمتت نیست خودت را در محل کارش نشان بده، تا بدانند که سایه بابات آنجاست ”
داشت در قالب مادرم ظاهر مى شد. عین خانم بزرگ ها. سکوتم که ادامه یافت، پدرم به حرف آمد:
” حالم دارد بهتر مى شود، خودم مى روم. ولى مى خواستم کمى با تو صحبت کنم. ”
” حالا؟ ”
” نه، خوب که شدم، یکى دو روز دیگر ”
و در تمام این مدت دریغ از نیم نگاه مهربانى از فرشته. ولى مثل پروانه دور پدرم مى چرخید. بى اختیار به ذهنم جارى شد….
” مرد هم مرد هاى قدیم. خدا یک جو شانس بدهد. ”
داشتم بیرون مى رفتم که فرشته به حرف آمد:
” اکبر! بابات خیلى دوستت دارد ”
” ولى تو را بیشتر ”
گفتم و زدم بیرون:

عجب رویاى باطلى! چه زن قدر شناسى! شکارى که تا این حد شکارچى اش را دوست داشته باشد، ندیده بودم.
تا آن روز فکر مىکردیم… ” من و مادر و برادر کوچکترم ” ، که زیر سر پدر بلند شده است، فکر مىکردیم یک هوس زود گذر است. ولى امروز متوجه شدم که دقیقن یک عشق دوطرفه است. اصلن باورم نمىشد. پدرى با آن وقار، و با آن همه مهربانى و دلبستگىکه نشان مىداد،  ناگهان عوض شود، و فضاى پر از احساسى را که وقتى دور هم جمع مى شدیم روحمان را جلا مى داد، از هم بپاشد.

اولین قربانى که دوام زخم تیر شکارچى را نیاورد مادرم بود. طفلک با همه تلاش نتوانست تحمل کند. مىدانستم که پدر را خیلى دوست دارد. همیشه با حسرت مى گفت:
” چى شد؟ چرا خوشى زد زیر دلش. ما که چیز زیادى نداشتیم که چشممان کرده باشن د. ”
و بالاخره هم، ادامه سردى پدر کار خودش را کرد.
وقتى در آستانه بهار ما را تنها گذاشت، همه گلهاى قشنگ فصل را با خودش برد. کاخى که در ذهنم از توجه فرشته به خودم ساخته بودم، کاملن فروریخته بود. و زیر آوار آن به نفس نفس افتاده بودم، ولى ” حاج قاسم ”  پنجاه و شش ساله از هم نفسى با جوانى بیست و پنج ساله، داشت چل چلى دومش را آغاز مىکرد. و عین قالىکرمان رنگ بازکرده بود. در حالیکه مادر چهل و چهار ساله من، چندین ماه از مرگش مىگذشت. زندگى آرام و قشنگ ما، چون نیستانىآتش گرفته، داشت خاکستر مى شد. برادرچهارده ساله ام نیزکه یادگار عزیزى بود از مادر، روى دستم بود، بایستى بجائى رسانده مى شد. از پدرامیدى نبود. من بایستى آستین ها را بالا مى زدم. چند روزى بود که حال پدرخوب شده بود. بنظرمن سرماخوردگى یک بیمارى نیست یک کسالت است و بسته به آدمش و نازکشى که داشته باشد، سبک و سنگین مى شود.
به فرشته پیغام داده بودکه بروم به محل کارش. گفته بود که مى خواهد با من حرف بزند. معمولن در اینگونه مواقع کنجاوى جان آدم را به مور مور می اندازد. ولى من هیچ علاقه اى به شنیدن حرف هاى او نداشتم و اگر تتمه حرمتش نبود، اصلن به دیدنش نمى رفتم.

” اکبر! ماشا الله تو دیگر مردى شده اى، دیپلم ات را هم گرفته اى، موقعش رسیده که مستقل زندگى کنى. ”
نگذاشتم به روضه خوانیش ادامه بدهد. کم و بیش انتظارش را مى کشیدم. حق داشت، بهر شکل غزالى را شکارکرده بود. نمى خواست در دید و تیرس، نا محرم باشد.
” بسیار خوب پدر، دراولین فرصت. ”
” کمکت مىکنم، دست برادرت را بگیرى، و خانه ات را جدا کنى. ”
هرگز پدر را به این سرحالى و چابکى ندیده بودم . مثل اینکه مرا نمى دید، حتا نگفت که بنشینم، سرپا حرف هایش را گفت، و خودش را مشغول کارى دیگر کرد. واقعن داشت با دمش گردو مى شکست. ساختار قبلى زندگیمان از هم پاشیده بود، و من بایستى از صفر شروع مىکردم.
بسیار سرد از هم جدا شدیم. تصمیم گرفتم، بدون کمک از او راه خودم را بروم. باخاله ام که در شهرستان دیگرى، زندگى روبراهى داشت.تماس گرفتم وخلاصه ماجرا را برایش تعریف کردم، و گفتم که مى خواهم تا اجراى تصمیم نهائیم که کوچ از کشور است، بروم نزد او. موافقت توام با استقبال، و حتا خوشحالیش، نفسم را جا آورد. مانده بود برادرم. نمى خواستم به او فشار بیاورم. یکبار که کم و بیش وضعى را که در انتظارمان بود برایش توضیح دادم، حرفى نزد. هنوز در تکان مرگ مادر بود. خوشبختانه به پایان سال تحصیلى چیزى نمانده بود. رفتم مدرسه سراغش، بیرون که آمد بردمش خانه. چنان آرام وارد شدیم که فرشته متوجه نشد. صحبت هاى پدر و تصمیم خودم را با او در میان گذاشتم. بر خلاف تصورم، برخوردش بسیار آگاهانه بود. و گفت:
” با آنکه از مادردور مى شویم، ولى چاره اى نیست. مگرمى شود از خانه اى که بیرونت مىکنند، چمدانت را بر ندارى؟ ضمن اینکه در هر گوشه وکنار آنجا، چهره درد کشیده و تحت فشار مادر به چشم مى خورد. ”
گفت:
” اکبر! به خانه خاله که رفتیم، اگر هرچه زود ترکارى پیدا کنى تا بتوانیم، درخانه خودمان باشیم خیلى بهتر است. منهم تابستان را کمک مىکنم. ”
و با طنزى که انتظارش را نداشتم، ادامه داد:
” بگذار پدر خوش باشد! ”
من دیگر پدر را ندیدم. مانده سال تحصیلى را، برادرم بدون من درخانه پدر ماند. خاله دو بار زحمت سر زدن به او را به عهده گرفت. روزى که با یک چمدان خانه پدرى را ترک کرد، فهمیدم که تمام زندگى ما، دو چمدان بوده است، که هر کدام یکى از آنها را به کول کشیده ایم. آن خانه که وجب به وجبش را مادر تمشیت کرده بود، و ما کودکى و نو باوگى خود را با چه شور و شوقى درآن گذرانده بودیم، ماند براى پدرى که او هم دیرى نپائید.
باد گرفته بر آتش نیستان خیلى سریع همه چیز را خاکستر کرد. نا مهربانى و تعدى، فضاى زندگى ها را کدر کرده بود، مراودات خشن و تهى از مروت حاکم بر روابط اجتماعى، دستان هرکس را فقط براى نگهدارى کلاه خودش بالا برده بود. و در چنین وضعى من به دنبال آرامش بودم، تا آغاز کنم.
با پایان سال تحصیلى آن سال، فصل غم انگیز و بد فرجامى از زندگى ما، کاملن بسته شد، در حالیکه، جاى آن چون سالکى بر مغز من حک شده بود. استقبال خاله و شوهرش، یکبار دیگر گرماى بودن را به ما نشان داد. مصمم شدیم که با زندگى آشتىکنیم. کم کم داشت تخم عشقى واقعى نیز، در لم یزرع وجودم که امیدى به بارورى آن نداشتم جوانه مى زد. قسمت مستقلى از خانه آنها به من و برادرم واگذارشده بود. و ما که بوى مادر را با وجود خاله اى مهربان با خود داشتیم، با تمام نیرو درتلاشى سازنده بودیم. من با ترک آن خانه، فرشته را هم همراه پدر از یاد بردم، و هیچگاه علاقه اى به دنبال کردن آن نداشتم. آن روز که پدر به من تکلیف کرد که خانه را ترک کنم، عهد کردم که براى آرامش خیال او هرگز حتا نام فرشته را هم در ذهنم نچرخانم. ولى همان موقع دریافتم که چه زود مى شود یک ساخته را سرنگون کرد، و روالى جا افتاده و زیبا را از هم توچاند…
و البته این را نیزفهمیدم که همیشه مى شود از نو شروع کرد. وقتى یکبار دیگر صداى زیبائى، به نرمى و دلنشینى یک نسیم، بهنگام دیدن عکس کودکى من گفت:
” اکبر چه ناز بودى ”
فهمیدم که پیام را گرفته است. و در یافتم که من هم مى توانم شکارچى خوبى باشم. هرچند شکار خانگى باشد.
سال ها از آن روز هاى پر تلاطم مى گذرد، و من در کنار دختر خاله و تنها فرزندم زندگى آرامى را مى گذرانم….و کمتر پشت سرم را نگاه مى کنم.

راز بقا – علی رادبوی

آذر ۱۳۹۰

از راه که میرسد، کت باران خورده اش را درمی آورد و می آویزد به پشتی صندلی و می رود می نشیند جلو شومینه، کنار آتش. آبجوئی برایش باز می کنم. سیگاری درمی آورد و کنار لب اش می گذارد و نگاهم می کند و می خندد.
امیر از اینکه برای کشیدن سیگار مجبور نیست در این باد و سرما، به بالکن برود راضی بنظر می رسد. برای همین پای تلفن گفته بود
” می آیم بشرطی که شومینه را روشن کنی “.
در هر حال می آمد.
امیر را می شناسم. وقتی که احتیاج دارد دلش را خالی کند، دو تا گوش به فرمان گیر نیاورد، می ترکد. با گپ زدن های پای تلفن هم ارضاُ نمی شود. حتمن باید توی چشمهایت نگاه کند و هر از چند گاه میان کلامش بپرسد:
” نه، جان امیر دروغ می گویم؟ ”
و تو حتمن باید توی چشم هایش نگاه کنی و بگوئی :
” نه راست می گوئی ، می فهمم “.
امیر را می شناسم ، از آن آخرین بازماندگان نسل دایناسور هاست . از آنها که دیگر نسل شان منقرض شده است
.چطور بگویم ؟ این آدم انگار یک نیم قرنی از قافله تمدن عقب است. یک میلیون دلار پول نقد زبان بسته را، بدون هیچ سفته و براتی، بگذار پیش اش و برو، ده سال دیگر برگرد، بی هیچ کم و کاستی ، دو دستی تقدیمت می کند.
این آدم هنوز هم به نان و نمک قسم می خورد.هنوز هم عباراتی نظیر دوستی، رفاقت، یک رنگی، شرافت بکار می برد! می گویم امیر تا کی می خواهی برخلاف جریان آب شنا کنی؟ می گوید تا زمانی که جریان آب رو بسمت لجنزار دارد. خوب ، می خواهید من چقدر این آدم را نصیحت کنم؟
حالا هم که آمده لالمونی گرفته، نشسته کنار آتش و دارد آبجو و سیگار را به هم پیوند می زند.امیر را می شناسم ، به محض اینکه کله اش گرم شود سفرهُ ی دلش باز خواهد شد، و هر آنچه را که در هشیاری نمی تواند ، به هوای مستی خواهد گفت.
چیزی نمی گویم ، آبجو ام را برمیدارم و می نشینم پای تلویزیون به تماشای ” راز بقا “

گلهُ ی بزرگی از گاو های غول پیکر در حال چرا هستند,و دامنهُ دشت، تا بی نهایت گسترده است. باید جائی در افریقا باشد. دوربین به گوشهُ دیگری زووم می کند.پلنگی ورزیده و قبراغ که بوی گوشت تازه به مشامش خورده است، درازکش در پناه بته ها در کمین است و کوچکترین حرکت از سمت گله را زیر نظر دارد.
پلنگ مسافت زیادی را سینه خیز با دقت و ظرافتی بی نظیر، آرام، آرام طی می کند و خود را پشت نزدیکترین بته، به گاو ها، جای میدهد.
بی آنکه نگاه کنم از زیر چشم متوجه امیر هستم که خود را آهسته از سمت راست به سمت چپ شومینه می کشاند. از این زاویه دید بهتری به صحنه دارد. چیزی نمی گویم ۰ پلنگ در انتخاب طعمه است. ابهت و صلابت اش ستایش آمیز
است. پر هیبت و هر آن مترصد حمله ۰
تعدادی از گاو ها ظاهراُ بی اعتنا نشخوار می کنند. نمی دانم از اعتماد به نفس زیادی است یا از حماقت محض، و تعدادی دیگر که گوئی وجود خطر را احساس کرده باشند، سر بالا گرفته و نگران به سمت کمین گاه می نگرند.
معیار گزینش پلنگ، بر چه مبنا است ؟. چاق و چله ترین است یا کم بنیه ترین ؟. کم سن و سال ترین است یا جدا افتاده ترین ؟.
سکوت مرگباری بر دشت سایه می گسترد. تنها صدا، از آن لاشخورهائی است که بر آسمان دشت در حال پروازند دقایق پرالتهابی است . کدام بخت برگشته گاوی از این همه، لحظاتی دیگر به زیر پنجه های پولادین این درندهُ قهار، از هم دریده خواهد شد؟
لحظات زیر سنگینی بار دلهره و اضطراب تب می کنند، و به آنی انفجار، پلنگ چون صائقه ای به گله می زند و زمین به زیر پای صد ها گاو هراسان ، به لرزه می افتد و قیامتی برپا می شود.
پلنگ، که گوئی طعمهُ خویش را از همان لحظات نخست بر گزیده باشد، در نبردی بی امان، عرصه را هر لحظه بر طعمهُ نگون بخت خویش تنگ تر می کند. واپسین گریز، واپسین تلاش، واپسین نفس، و سقوط و فوران خون و چشم های از وحشت دریده ….
با بخاک غلطیدن گاو تیره بخت به زیر پنجه های آهنین پلنگ ،دیگر گاو ها از تکاپو می افتند و در همان حول و حوش به نظاره می ایستند گوئی که با دادن یک قربانی از قبیله، خطر حداقل برای امروز، از مابقی دفع شده است.
گاوی از آن میان ماغ می کشد و لاشخور ها از ارتفاع خود می کاهند ۰
به امیر نگاه می کنم با دقت صحنه را دنبال می کند. نگاهم می کند و خود را عقب می کشد. آخرین پک را به سیگار می زند و می اندازد توی شعله های آتش. می گوید
– این هاست که مرا آتش می زند می بینی؟
می گویم : مگر پلنگ گناهی کرده است که گوشت خوار شده است؟
می گوید : من با پلنگ کاری ندارم تمام صحبت من بر سر گاو
هاست! نگاه شان کن

می‌گی چرا؟ – لنگستون هیوز- برگردان: بهروز دهقانی به انتخاب ِ فریبرز شیرزادی

آذر ۱۳۹۰

آقایی که شما باشین، تا اون روز من هیچ کار خلاقی نکرده بودم و از اون وقت تا حالا هم نکردهام. یعنی اصلاً فکرشم نیستم. اما اون شب روراش گشنهم بود. اونم چه جور!

دورهی کسادی بود و هنوز کارخونههای اسلحهسازی وا نشده بود تا دوباره پولها به جریان بیفته. هنوز جنگ دوم درگیر نشده بود.

داشتم میون برف، از خیابان صد و سی و سوم رد میشدم که، یه هو، یه سیاه دیگه که انگاری اونم مث من گشنهش بود جلومو گرفت و گفت:

” میگمها… داداش!… نمیخوای پول و پلهای گیرت بیاد؟ “

گفتم:
– چرا که نخوام؟ چه! حرفا میزنی! اما آخه چه جوری؟

گفت:
” یکی رو لخت میکنیم. اولین سفیدپوستی رو که از تو یکی از این کابارهها دربیاد و پولدارم باشه، بیخ خرشو میچسبیم و لختش میکنیم.”

گفت:
” آره لختش میکنیم، پس چی؟… آخه، مرد حسابی! مگه تو گشنت نیس؟ مگه همین امروز خودت نبودی که پای صندوق اعانه واستاده بودی و تازه آخرشم دست از پا درازتر برگشتی؟ عین خودم. چیزی بت ماسید؟ ها؟ – لعنتی!… خلاصه، باس تو هم هرچه دلت میخواد داشته باشی. تموم شد و رفت… دستتو دراز کن و برش دار، اگرم داری از گشنگی میمیری، اقل کم مثل احمقها نمیر!….
بینم: نکنه عاشق چشم و ابروی سفیدپوستایی، آره؟ خب، اگه نیستی، بزدلی پس. – پس چی؟ خیال کردی اونا اصلاً محل سگ بت میذارن؟ “

گفتم:
– نه که نمیذارن.

گفت:
” آره که نمیذارن. این پولدارا، میان هارلم و تو کابارهها و میخونههای شبونه چهل پنجاه دلار خرج میکنن! اما به من و تو که تو خیابونا ویلونیم محل سگ هم نمیذارن. مگه نه، ها؟… خلاصه امشب یکی از اونا باید اول یه خورده از پولاشو بسلفه، بعد بره خونش.”

گفتم:
– آجانا چی پس؟

گفت: ولشون کن، جهنم شن!… نیگا: من خونهام همین جاس: تو این زیرزمین پشت کوره، رو کپهی خاکسترا میخوابم. شبا هیشکی اینجا پا نمیذاره. میذارن اینجا بخوابم که کوره رو بپام تا صبح بسوزهآره. اون بالام یه نجیبخونهس. میفهمی که؟ نیگا: اون یارو رو که پیدا کردیم، تو میگیری هولش میدی تو زیرزمین. اون وقت منم میکشمش تو و دوتایی میبریمش پشت کوره دخلشو میاریم. از پول و ساعت و لباس و این جور چیزا، هرچی داشته باشه ازش میستونیم، بعدم میفرستیمش تو حیاط عقبی. اگه هوار کشید (که حتماً هم وقتی هوای سرد به تنش بخوره هوارش درمیاد.)، مردم خیال میکنن یه سفیدپوس مست کرده و اون بالا با یه نشمهی سیاه دعواش شده. اگر ببینینش هم میگن لابد مجبور شده لباساشو بذاره و فلونگو ببنده. خب تا اون وقتم دیگه من و تو زدهیم به چاک جعده. چه طوره داشم؟

جونم واسهتون بگه، آقام که شما باشین، اون شب من اونقده خسته و گشنه بودم و سرما پیرمو درآورده بود که هیچ نمیدونستم به یارو چی جواب بدم. همین قد گفتم:
باشه
!”
و قرارشو گذاشتیم
.

اون وقت شب، انگاری خیابون صد و سی سوم حسابی داشت دست و پا میزد:

مردم میاومدن و میرفتن. تاکسیها و ماشینا این ور و اون میرون . زنا هول میزدن و سفیدپوسای بالای شهر، دنبال کابارهها میگشتن.

درست نصب شب بود.

زیرمین این یارو سیاهه، درش درست بغل در باردیکسیبود. همون جایی که یه زنیکه توش از اون بلوزها میخونه که سفیدای لعنتی براشون جون میدن.

آقام که شما باشین. عینهو همونی شد که دلمون میخواس.

همون دیقه یه دسته سفیدپوس، با خز و پز از سرپیچ خیابان پیداشون شد.

انگار ماشینشونو تو لنکاس پارک کرده بودن؛ چون اگه با تاکسی اومده بودن، دیگه توبرفا راه نمیرفتن. وقتی رسیدن جلو ما، یکی از زنای سفید گفت: ای وای، ادوارد! جونی، من کیف و قوطی پودرمو تو ماشین جا گذوشتم. بیزحمت باس بری ورداری بیاریشون.

همشون چپیدن تو باردیکسی؛ جز اون پسره که دوباره برگشت به لناکس. آقام که شما باشین، ادوارد اون شب دیگه به باردیکسی برنگشت. نه جونم، اونم، واسه اینکه نذاشتیمش بره! آره

وقتی با اون قر و فر و لباس شبش، با اون پالتو سیاه معرکش_ که ای کاش مال من بود_ برگشت، من از قصد سر خوردم و برای اینکه رو برفا زمین نخورم چارچنگولی یارو رو چسبیدم و تا اومد بفهمه چه بلایی داره سرش میاد، از پلهها کشیدمش پایین. یارو هم که در زیرزمین وایستاده بود و میپایید، تر و چسب کشیدش توخلاصه موقعی فهمید که اوضاع از چه قراره، که دیگه خیلی دیر شده بود و ما تونسته بودیم بدیمش پایین و بکشیمش پشت کوره و بندازیمش تو زغالدونی.

وقتی داشتیم با هم سر میخوردیم طرف پاییم، بش گفتم: جیکت درنیاد ها!

اون پشت چندونی روشن نبود. یه شعلهی کوچولوی گاز، با نور آبی رنگی از میون گرد زغالسنگی که تو هوا بود کور کوری میکرد.

تا چند دیقهای نمیتونستم ببینم پسره قیافهاش چه جوریه.

یارو سیاهه بش گفت: ادوارد! اینجا، تو زغالدونی، هوار موار نکشی ها!

اما طفلکی ادوارد هوار موار نمیکشید. همینجور نشسته بود رو کپهی زغالا و جیکش هم در نمیومد؛ گمونم ار ترس ضعف کرده بود.

سیاهه بش گفت: آره، زغال مغال هم نپرونی ها!

اما طفلکی ادوارد اهل زغال مغال پروندن هم نبود.

یه خورده که گذشت، با صدای قشنگ سفیدپوستیش پرسید: چه کار میخواین بکنین؟ موضوع آدم دزدیه؟

آقام که شما باشین، ما دیگه فکر آدم دزدیشو نکرده بودیم. گمونم واسه همین بود که از این حرف هر دومون یکه خوردیم. میدیدم یارو سیاهه به فکر افتاده بود که ببینه راس راستی میشه حریفو گرو نگه داشت یا نه. بعدم انگار خوب که فکراشو کرد، دید نه، کار عاقلونهای نیست؛ چون برگشت به پسر سفیده گفت: نه داداش، ما ها آدم دزد نیستیم. یعنی، راستش، وقتشو نداریم و فقط گشنمونه و خوب، رفیق رو کن ببینم چی داری؟ پسر سفیده دست کرد جیبش.

شریکم از میون همهی چیزهای دیگه، کیف زنونهی زنجیردار خوشگلی رو که ادوارد واسه همون برگشته بود قاپید و تو هوا جلو صورتش گرفت.

گفت: وای، وای، وای؛ ناکس لعنتی! نشمهام واسهی همچی چیزی جونش در میره. از این جور چیزای قشنگ خیلی خوشش میاد خوب؛ رو کن بینم؛ دیه چیا داری؟ پسر سفیده پا شد وایستاد و یارو سیاهه جیباشو گشت. یه کیف پول و یه ساعت طلا و یه فندک درآورد، بعدشم یه حلقه کلید به خرت و پرت های دیگهای که به درد یه کاکا سیاه نمیخوره. وقتی جیبای پسره رو خوب گشت، گفت: عشق است! گمونم فردا بتونم یه چیز دندون گیرحسابی بریزیم تو خندق بلا خوب عجالتاً میتونیم یه سیگاری با هم دود کنیم.
این و گفت و قوطی سیگار یارو رو وا کرد
. گفت:
یکی بردار
! از اون سیگارای معرکه بود! … به من و بعدم به پسر سفیده تعارف کرد.

پرسید:
” چه جور سیگاریه این؟ ”

پسر سفیده با ترس و لرز گفت: Bensons Hedgs

ترسش از یارو شریک من بود که، وقتی سیگارشو پک زد قیافش یه جور بد و ترسناکی تو هم رفت.

اخماشو هم کشید و گفت: خوشم نیومد پسر. چرا سیگار حسابی نمیکشی؟ بعد، از پسره که رو زغالا وایستاده بود پرسید:

از کجاها پا میشی با این جور سیگارا راه میفتی میای هارلم؟ مگه نمیدونی هیچ سیاهی از اینجور سیگارا نمیکشه! … واسه چی این زنای قشنگ پولداری رو که نیمتنهی خز سفید تنشونه ورمیداری میاری اینجا تو هارلم ؟ ما سیاها حتی نیمتنهی خز سیاه از سرمون زیاده، چه برسه به سفیدش. اینو میدونی یا نه؟ خب؛ حالا ازت یه چیزی میخوام بپرسم.

پسره بیچاره کم مونده بود بزنه زیر گریه.

سیاهه همینجور دنبال حرفشو گرفته یود و میگفت:

” سه چهار ماهه که همینجور تو خیابون لنکاس بالا و پایین میرم کاری پیدا کنم. گوش خوابوندهام یه پولی دسم بیاد که کفشامو بتونم نیم تخت بندازمآخه تو رو خدا یه نیگایی بنداز؟ ”

پاشو بلند کرد که پسرهی سفید تخت کفششو ببینه. راس راسی هم که چه سوراخایی ته کفشش بود!

به پسر سفیده گفت:
دیدی؟ خب؛ اون وخ تو لعنتی روت می
شه یا جیگرشو داری، که با لباس رسمی و این پیرهن شق و رق که جلوش یه ردیف الماس برق برق میزنه و این شال گردن ابریشمی و این پالتو ی گرون قیمت، پاشی بیای اینجا، جلو روی من قاد قاد راه بری قر بدی و چسی بیای؟ یا الله! پالتو رو ردش کن بیاد!
پسره
ی سفید پوسته رو چسبید و پالتوشو از تنش درآورد.

ما که نمیتونیم از این لباسای وکیلای مجلس تنمون کنیم.(اسموکینگ یارو رو میگفت.) اما کاش بتونم از اون دگمههای پیرهنت واسه نشمهمون بدیم گوشوارهای چیزی درست کنن. یا الله، درشون بیار! ”

من همش اونجا وایستاده بودم و نیگا میکردم. هیچ کار دیگهای نمیکردم. حالا دیگه همه چیز یارو رو ازش گرفته بود و دستاش پرِپر بود.

گفت:
” تو، این
جا، تو هارلم، الماس به سینهت بزنی و من از گشنگی بمیرم، نکبت؟ ”

سفیده گفت:
” متأسفم
! ”

سیاهه گفت:
موتس سفی؟ هوم
ممم، آررره! موتس سفی!… اسمت چیه عفریت؟ ”

سفیده گفت:
” ادواردپیدی مک گیل سوم
. ”

سیاهه گفت:
دکیسه
! سوم چیه دیگه؟ اون دوتایی دیگه کدوم گورن؟ ”

سفیده گفت:
” پدر و بابابزرگم
من هم سومی هستم. ”

سیاهه گفت:
” منم پدرو بابابزرگ داشتم، اما
سومینیستم: اولیام! لنگهم تو دنیا پیدا نمیشه. از اون مدلهای تازه تازشم. میدونی؟ نوبرش! ”

و قاه قاه از شوخی خودش خندید.

وقتی خندید، پسر سفیده درست و حسابی وحشتش ور داشته بود. دیگه هیچی نمونده بود که هوار بکشه.

دوباره رو کپهی زغالا نشست. جلو پیرهنش، اون جایی که الماسها رو کنده بود، سیاه شده بود.

بالای زغالدونی، از یه شیشهی شکسته سوز ناکاری میزد تو و سفیدپوسته که سر دو سُم چمبک نشسته بود، دیگ دیگ میلرزید. هیجده بیست سالو شیرین داشت. یکی از اون بچه ننههای درست و حسابی بود که دور و بر میخونههای شبونه میپلکن.

یارو سیاهه همونجور میخندید. وفتی ترس پسر سفیده رو دید، گفت:
” نترس
. نمیخوایم بکشیمت. وقتشو نداریم. اما، آقا سفیده، اگه زیادی رو اون

زغالا بشینی مث من کاکا سیاه میشی ها!… خب. کفشا رم رد کن بیاد. گاس بتونم صنار سه شئئی بفروشمشون.”

سفیده کفشاشم درآورد. اما وقتی داشت اونا رو میداد دست سیاهه، خودشم دیگه تاب نیارد و هری زد زیر خندهو آخه خیلی مسخرهس که آدم کفشاشو بده به یکی دیگه و خودش با جوراب راه بره، مگه نه؟

هر سه تامون زدیم زیر خنده و دِ بخند.

یارو سیاهه گفت: خب دیگه. شما دو تا میتونید همینجا بمونین و هر قدر دلتون میخواد بخندین، اما من دیگه میرمزت زیاد! میدونین چه کار کرد؟

ناکس از زیرزمین رفت بیرون و همه چی رم با خودش برد!

من، درست مث اولی که اونجا اومده بودم، دست خالی موندم. آره جونم، اون ناکس من و پسر سفیده رو که رو کیسهی زغال وایستاده بود قال گذاشت رفت و پولا و الماسا و همه چی حتی کفشا رو با خودش برد!

تو دالون تاریک دنبالش دویدم و هوار زدم:
نیگا کن یاروئه
! نمیخوای یه چیزی هم به من بدی؟ آخه سهم من چی میشه پس؟ ”

انقدر تاریک بود که اصلاً نمیدیدمش. فقط صداشو میتونستم بشنفم.

سرم داد کشید که:
” برگرد همون
جا هالو، مواظب سفید پوسته باش تا من بزنم به چاکبرگرد؛ اگه نه هرچی دیدی از چش خودت دیدی. ”

برگشتم!

من موندم و پسر سفیده که تو زغالدونی واستاده بوداون، عینهو یه احمق تمام عیار! آقا، هر دوتامون از زور پیسی زدیم زیر خنده و حالا نخند کی بخند!

پسر سفید پوسته گفت:
” ببینم رفتش؟ ”

گفتم:
لابد، این
جا که نیست.”

یخهی اسموکینگشو زد بالا و گفت:
” اما خیلی با مزه بود، کیف کردم
! خیلی خیلی مهیج بود! “
گفتم
:

” چی؟ مهیج بود؟ ”

میدونی؟ این تنها چیز مهیجی بود که تا حالا برام اتفاق افتاده، تو همهی عمرم این اولین دفعهس که تو هارلم واقعاً کیف کردم. همهی چیزای دیگه تقلبیه و ساختگی. فقط همین یکی یه چیز واقعی بود. “

گفتم:
داداش؛ اگه من به اندازه
ی تو پول داشتم، مدام کیفم کوک بود. ”

گفت:
نه کاکا، این
جورام نیس. ”

گفتم:
چرا، چرا هست
. “

اما پسر سفیده دوباره سرشو تکون داد که نه.

بعد پرسید:
” خب حالا دیگه می
تونم برم رد کارم؟ ”

گفتم:
آره، چرا نه
.”

به دالون تاریک که رسیدم، بش گفتم:
” یه دقه صب کن
. ”

رفتم بیرون و این ور و اون ور و نیگا کردم؛ از آجان پست خبری نبود، آدم زیادی هم تو خیابون دیده نمیشد.

به پسر سفیده گفتم:
” زت زیاد
! خوشحالم که دست کم، تو یه کیفی کردی! ”
بعدشم رامو کشیدم و رفتم و ولش کردم به امان خدا که با جوراب لب پیاده
رو وایسه و منتظر تاکسی بشه.

دس از پا دراز تر و گشنهتر از حالا، تو خیابون راه افتادم. تو راه همهاش فکر پسره سفیده بودم با اون همه پولش. با خودم گفتم: فکر میکنی این سفیدا چه مرگشونه؟ تو میگی اینا واسه چی خوشبخت نیستن؟

از دیباچه

کسی از میان عطر نعناع ها – نسرین مدنی

آذر ۱۳۹۰

تو با چراغهایت می آمدی به کوچه ی ما
تو با چراغهایت می آمدی
وقتی که بچه ها می رفتند
و خوشه های اقاقی می خوابیدند
و من در آینه تنها می ماندم
تو با چراغهایت می آمدی……. فروغ

بنفشه آفریقایی گل داده است و چند غنچه هم فردا پس فردا زیر آفتاب تنبل زمستانی تن شان را یله می دهند . آن پایین ، مرد ِ پالتو پوش ِ روزنامه به دست روزنامه را تا کرد و با شتاب طول پیاده رو را طی کرد . آن روبرو، زنِ روسری به سر ِ پیراهن گل گلی با شلوار قرمز، کاشی ها را از آن طرف پشت بام به طرف دیگر جابه جا کرد.
زمستان است اما نه برفی در کار است و نه حتی ریزه بارانی یا تند بادی و آدم از درآوردن آن همه لباس زمستانی از تو چمدان ِ انباری و پستوها و کمدها شرمنده می شود .
زمستان است بی نشانه های آن اما آدم عجیب دلش هوای این تک مصرع را می کند:
” هوا بس ناجوانمردانه سرد است.”
چشم از بیرون گرفتم. کونه ی جویده شده ی مداد را گذاشتم روی میز. دهانم طعم چوب گرفت .مزه مزه اش کردم و انگار که بخواهم از شر طعمش خلاص شوم با خرده ریزه های مداد تفش کردم زمین.
هوا این طورها نبود آن روزها. هوا این طور ها نبود یعنی اینکه زمستان پاییزی نبود .برف می بارید این هوا و شب یلدا که می شد وقتی از پدر و مادر می شنیدیم طولانی ترین شب سال، یاد داستان موی بلند رودابه می افتادیم که طناب وار از برج و باروی قلعه می انداختش آن پایین ها و…
زمستان انسی داشت با بوی لبوهای لبو فروش که مقیم می شد توی خیابان آن ور محله .لبوهای قرمز و شیرین با بخاری که متصاعد می شد از تن شان و زبان هامان، زبان های قرمزمان که به هم نشان می دادیم که کدام قرمزتر و عطر گلپَر بود روی گوشت ِ نرم ِ باقالی ها .
گفته بود:
” مقتضیات سن و سال بوده و استرس بلوغ و …”
گفته بود:
” گذرزمان کمرنگ و کمرنگ ترش خواهد کرد و….”
گفته بود… خیلی حرف های دیگر که من یادم نماند جز پیپ و کراواتش. اما من هیچ زمستانی به آن روشنی یادم نماند و بعد ِ آن هیچ کونه ی مدادی سالم نماند و هیچ زمستانی آن زمستان نشد .
کتابم را پرت کردم سوک اتاق. با اکراه بلند شدم .دلم از آن همه گرفتگی هوا گرفته بود ، از آن همه برف و تعطیلی مدارس و ندیدن دوستان و گوله نکردن برف و پرتابش به طرف هم. آن روز ..آن زمستان…آن پنجره.. گفته بود مقتضیات سن و سال بوده و …گفته بود….
ساعت ها سرش تو کتاب بود. با عینک کتاب می خواند .چای را به میوه ترجیح می داد. چای را با چیزی غیر از قند می خورد.هر چه بود سفیدی قند را نداشت. گاهی سرش را پیچ و تاب می داد و گردنش را چپ و راست می کرد، نرمشی به تن اش می داد . عینک را از چشم در می آورد تن اش را کش و قوس می داد و یله می شد روی صندلی راحتی اش و کمی بعد می آمد سمت پنجره. آن وقت قایم باشک بازی ِ من و حرکت سر و جهت نگاهش آغاز می شد. سرم را می دزدیدم . قایم می شدم پشت پرده ای که توری بود توری ریز بافت. سر بلند می کردم و سر می دزدیدم و از لابه لای تور، متکثر و مشبکی می دیدمش و حرکت سرش که تاب می خورد به سمت باغچه شان .گوشه ی پرده را کنار می زدم آن وقت حجم جسمیتش شکلی درسته می گرفت و …
بهار بعد از آن زمستان، بهار مست شده بودم انگار .دنبال حشره هایی می کردم که جفت نر روی ماده اش سوار بود . دنبال هر چه که بوی خواهندگی داشت و سودای تن.
کیفیتی در من بود که مادر به مادربزرگ گفته بود:
” پستان باران توی ِ این بهار عجب نیش زده!”
مادر بزرگ دستش را غنچه کرده و گفته بود:
” عین لیمو شیرین .”
و به خنده ای شیرین لب گشوده بود.
پرده ی اتاق سمت ِ چپ ِ نشیمن نازک نبود. گاهی شب ها خصوصا شب جمعه که نور ِ کم سویِ آباژورِ اتاق ِ سمت ِ چپ ِ نشیمن تا چندی روشن می ماند، لامپ اتاقم را خاموش می کردم و پنجره را آهسته باز می کردم و زل می زدم به آن حجم مشتعل، و ذهنم پیله می کرد به سواری ِ حشره ها و مرنوی ِ گربه ها و بغبعوی ِِ کبوترها .می دانستم آنجا کتاب نبود. چای نبود با چیزی غیر از قند و عینک و نرمش تن و کش و قوس آن . می دانستم چیزی بود آنجا که کشش اش کم از کتاب نبود .چیزی شیرین تر از قند بود و دست ها بود و تکان پیکرها و…
نیرویی مرا معتاد ِ اتاق سمت ِ چپ ِ نشیمن کرده بود در شب های جمعه ای که گاه نور آباژور شعله می کشید و گاهی نه .چه می گذشت در آن نور ِ کم سو.
شبی از همان شب ها که صدای یکنواخت و تیز ِ جیرجیرک ها می گفت که دیّاری عبور نمی کند و چشمم به نوری بود که تنوره کشیده بود توی آن چهار دیواری، عرقچین به تن پرده را کنار زد. سرش را بالا گرفت به قصد دیدن ماه لابد، یا که شاید ستاره ای شهابی. رد نگاهش را گرفتم. ماه بود و گاهی نبود .می رفت پشت دیوار ِ ابری و از پشت آن به دیگری وستاره هایی که دوره اش کرده بودند. از ماه بازیگوش نگاه گرفتم .سر به سوی پنجره ی روبرو که گرفتم نگاه او به صورتم داغ زد .چیزی در شرف تکوین بود چیزی مثل درخت خشکیده ای که جوانه ای تو پوسته ی کهنه اش نیش کشیده باشد.
از قبل فکرش را کرده بودم.خوش رنگ و لعاب ترین آش روی زمین بود .
لبم را صورتی کردم . گونه هایم را چلاندم تا رنگش طبیعی به نظر آید .بلوز یقه هفت آبی ، دامنی تا روی زانو با زمینه ی مشکی و چهارخانه های توسی . جوراب مشکی و کفش پاشنه سه سانتی .موی انبوهم را توی چادر پنهان کردم. چادر ِ سفید با گل های ریز ِ آبی.
گفته بود:
” بیایید تو “.
گفته بودم :
” دم در خوب است”.
گفته بود:
” دستم بند است .حالا که زحمت کشیده اید تا داخل هم بیایید”.
گفته بودم:
” چقدر قشنگ اند”.
گفته بود:
” باغبان شان منم”.
باغچه بزرگ نبود اما رنگین کمانی بود از گل ها .دستش توی خاک و خُل بود .خندیده و گفته بودم :”چرا دستکش دستتان نمی کنید .خندیده و گفته بود: “دوست دارم خاک را لمس کنم”.گفته بود :”به من لذت می دهد”.
آش بود و عطر نعناع و پیاز داغ. تا رفت کاسه را خالی کند ایستادم کنار باغچه .فقط گل نبود .قسمتی را با سلیقه سبزیجات کاشته بود .سایه ی او که بر سر من و سهمی از باغچه توده شد برگشتم .چادرم داشت سر می خورد و من دلم می خواست سر بخورد و سر خورد روی شانه .موی شبقی ام نمایان شد.چای را که داد به دستم با چند دانه انجیر خشک، چادرم از روی شانه سُرید روی تنم و لغزید روی کاشی های ِ کف حیاط .با طمانینه خم شدم که چادر را بردارم . او هم خم شد تا چادر را به دستم بدهد .چشم هایِ آکنده از شراره ام را میخکوب کردم تو چشم هایش .نگاهش مثل چادرم مغلوب ِ خواسته ی غریزی ام شد .سرید و لغزید و پیچ خورد .تاب خورد و توی یقه ی هفتم آرام گرفت. شعله پا گرفته بود. راه رفتن نبود نه، رقص بود رقصی با حرکات برجستگی های اندام .خرامیدن موج دار تنم بود با ملایمتی وحشیانه .خواستم در را که ببندم آخرین نگاه را به عقب انداختم .ابروی قیرگونم را دادم بالا .گوشه ی چادرم را بین دولب گرفتم و به حال خود رهایش کردم.
کاسه ی چینی شسته شده بود و چند پر نعناع توی ِ آن. پری از آن را بو کشیدم .بوی دست های ِ او را می داد .
٭٭٭٭٭
چادر سفید با گل های ریز ِ قرمز به سر کردم . عطر لیمو عمانی ِ خورشت قیمه را با عطر لیموهایم یک باره در جانش ریختم .از نوسان موزون اعضای تنم لذت می برد .لذتی شهوانی و من چقدر این حالت را در او دوست داشتم .وقتی راه می رفتم نگاهش مثل وقتی که خاک را زیرو رو می کرد روی تنم بازی می کرد .
اسمش مثل اسم آدم های شریر ِ فیلم های ِ سینماهای شوش و مولوی بود با آن شکل و شمایل عبوس و قاطع شان و چشم های اهریمنی . اسمش به رفتارش نمی آمد .اما گفته بود :”اسمم به رفتارم می آید”.
در کشاکش آن لهیب، نفس زنان گفته بودم : “رو..شن بگذار .لامپ را… روشن بگذار”. عرق کرده با لب هایی که بوسه های داغ می کاشت، جویده جویده گفته بود :”حالا …که.. روز .. روز است.
خودم را آن ور کوچه تو چهارچوب پنجره می دیدم. خودم را که من ِ او درون آن حجم مشتعل بود .
نفس های او بود اگر نه در ‍ژن مادر و مادربزرگ چنین نبود، نفس گرم ِ محّرک او بود که پستان هایم را رسانده بود مثل نسیم بهاری و غنچه ها .پستان هایم خیلی اوقات از اشتیاق آماس می کرد و متورم می شد و پر می شد از میل و هوای او و می ترکیدند مثل انجیرها و یک وقتی تمام ِ کف دستش را پر کرد.
خوشه های غوره را که از شاخه ها چیدم، توی چند برگ مو پیچیدم و رفتم سراغش . با لبخندی که دل من برایش ضعف می کرد گفته بود :
” غوره است اما با شکرخنده ی تو دُرد است .شراب است”.
لرزان و هیجان زده پذیرا شده بودم. پیرهنش را انداخته بود زیرم و من چادر را. چادر را با گل های ریز ِ سرخ .
روزها و ماه ها می گذشت و خیال من لحظه به لحظه پر می گرفت و می نشست روی بام ِ یاد ِ او. هر فرصت غنیمتی بود. هر خرید مادر ورفتن خواهر با او. هر خلوت. هر مهمانی و ماندن من به بهانه ی درس خواندن و مریضی و ….
٭٭٭٭٭
زمستان ها پدر به کارگران برف رُوب پول می داد که پشت بام و جلوی خانه مان را از برف پاک کنند. آن زمستان پاورچین رفتم دم در و پول تو جیبی هایم را دادم به دو کارگر و خواستم دم در خانه ی او را هم از برف پاکیزه کنند .دوست نداشتم صبح که می رفت نان بگیرد سر بخورد .از پنجره دیده بودم با چه احتیاطی دستش را روی دیوار می گذارد و قدم هایش را روی برف ها مطمئن و محکم می کند و از پنجره دیده بود که با چه سر به هوایی پایم را می گذارم روی برف ها و هرباری که سر می خورم به قهقهه می افتادم و چند بار که بوسه های ملتهب و سوزانش را نثار ِ پاها و دست های کشیده ام کرده بود گفته بود:
” حیف این دست و پا نیست تو این برف و سرما آسیب ببیند “.
و من به عمد بی هواتر روی برف ها گام برمی داشتم. برف برایم سنجش ِ میزان ِ دلبستی ِ او شده بود.یک بار که سر خوردم با خنده نگاهم را به عقب، به پنجره ی او دوختم .دیدم دو دست و سرش را چسبانده روی پنجره و کمی دیگر مانده خودش را پرت کند بیرون و عقابی بشود و مرا از روی برف ها بقاپد.
با من که قهر کرد و بوی تند و مداوم ِ مردانه اش را از روی لب های برجسته ام و انتهای انگشتانم و انحنای کمرم و پستان های رسیده ام و شرمگاه شکفته ام دریغ کرد ، از برف بیزار شدم و بعدِ آن مثل پیر زن ها روی برف راه می رفتم.
گفته بود :
” دختر ِ خانمی هستم “.
او نمی دانست من به خاطر او نذری نمی آوردم .او نمی دانست وقتی خانه نبود و می رفت به دخترهایش سر بزند من و او ….
آن بار به بهانه ی نعناع رفتم .دامن ِ چادرم را پر کردم .لبخندش که منتشر شد من از دست پاچگی و اضطراب ِ روحی ام خلاص شدم. از نگاه هایی می هراسیدم که از پشت پنجره ما را بپایند. از نگاه حقیر ِ همسایه ها.
گفته بودم:
” سرنخ از دستم در رفت “.
گفته بود:
“سر نخ چه؟ ”
گفته بودم:
” سر نخ بادباک ِ دلم ”
و انگار که تو عالمی دیگر باشم ادامه داده بودم :
” تو هوای ِ آسمان ِ او”.
کوچه با همان آغوش باز و سخاوتمند امتداد دارد در هیئتی یکنواخت و یاس آلود .
چه اندوه بی پایانی .چه خلوت مداوم و ممتدی .
به آن دختر بچه می مانم که گناه نکرده ای را به دوش می کشد و به دنبال ِ جبران است و دل کوچکش مثل برگ های تک درخت ِ بید ِ مجنون ِ پارکی خلوت بلرزد .
موقر و پر راز با همان شفقتی که پیش از نگاه کردنش می دوید، آمد پشت پنجره. نشسته روی ویلچر. نگاه رمیده و نمناکم سرشار از انتظار بود .انتظار حرکتی به سرش به دستش به لبش .آن لحظه ثقل ِ عالم و آدم بر من سنگینی کرد .انگار مسیحی بودم که بار گناه عالمیان را از ازل تا به ابد به دوش کشیده و باز مصلوب شده و آن رنج مکرر ِ همیشگی.
حنجره ام اصواتی را خارج کرد اما از بس با مشقت همراه بود بر روی لبانم خشکید :”زینال”.
گفته بود :”راجعش حرف بزن” .
زیادی صیقل کشیده و صاف بود .زیادی بوی خوب می داد .زیادی هشیار بود.اصلا زیادی آدم بود. این شد که برای همیشه گذاشتم کنار . پیپش را که می گذاشت گوشه ی دهان حالت تهوع می گرفتم.
تو محله پیچید .رفتند آنجا پیش دخترشان .رفتند امریکا علاجش کنند.
آن پاهای مردانه که می پیچید دور پاهایم.
رها کردم مرد پیپ به دست را ، کلینیک را ، حرف زدن با او را .
پیپ به دست هشیار بود. زیرک بود. اما نمی توانست یا نمی دانست درد و رنجم را درک کند که آن زمستان آن روز ِ برفی من با پول تو جیبی هایم رفتم دکتر و وقتی برگشتم چند نان سنگک خریدم به نیت ادای نذرم که با پنیر و سبزی ببرم دم در خانه شان. که از او بار گرفته بودم .که خبرش کنم. که آبستن بودم .
زمستان است و آدم عجیب دلش هوای این تک مصرع را می کند:
“هوا بس ناجوانمردانه سرد است.”
زمستان ۸۸

سکان ها و کشاله های خون- مرتضا خبازیان زاده

آذر ۱۳۹۰

هیچ کدام از بچه ها، رفتارها و حرف ها، هیچ نشانی از خستگی و فشار طاقت فرسای دورهی آموزشی نداشت. روزی که قرار شد پنج نفر از بهترین غواصان تیپ را برای یک دوره ی آموزشی خاص انتخاب کنم، تقریبا همه می دانستند چطور دوره ای خواهد بود. بچه ها به هم نگاه می کردند و هیچ کس پیش قدم نمی شد. من کاغذ و قلم به دست دم در کتاب خانه ی تیپ ایستاده بودم و تقریبا داشتم ناامید می شدم که یکی گفت: دوره ی آموزشی کجاست؟ به شوق آمدم و گفتم: میریم دریاچه ی سد دز، جای خوبیه.
پنج نفر که انتخاب شدند یعنی وقتی اسمها نوشته شد، تازه یخ شکسته بود و یکی یکی می آمدند که من هم هستم، ما هم هستیم. اما فقط پنج نفر لازم بود. حکم زده شد و روز بعد به راه افتادیم. برنامه طوری تنظیم شده بود که اول پاییز می رسیدیم به دریاچه ی سد دز. قرار بود بچه ها برای نفوذ در هور آموزش ببینند. غواصی استقامت و شنای زیر سطحی. بچه ها البته خیلی قوی بودند. شناگرهای ماهری که غواصی هم یاد گرفته بودند. در طول دوره ی یک ماهه ی آموزشی نقطه ضعف ها برطرف شد و کم کم به بچه ها گفته شد که قرار است به چه مأموریتی بروند.
ازمنتها الیه ساحل شرقی هور، از نزدیک مرزهای خودی، بالای جزایر مجنون، هور العظیم شروع می شد که سی کیلومتر تا ساحل عراقی هور پهنای آب بود. عراقی ها در سمت ساحل خودشان، خاکریزی کرده و ساحل مصنوعی درست کرده بودند که بین بچه ها به خندق معروف بود و به تقاطع راه آسفالته ای که روی آن کشیده بودند با گذر شمال جنوب ِ العماره – القرنه چهارراه خندق می گفتیم. بچه ها باید غروب از ایستگاه شهید بلخی به آب می زدند. فاصله ی پانزده کیلومتری را تا مواضع عراق، زیر سطح می رفتند و جایی موضع می گرفتند تا با شروع عملیات برای سکان های نیرو معبر باز کنند. آموزش ِدسته با من بود و نمی دانم چرا از لحظه ای که بچه ها را در آغوش گرفتم، تیرگی مسمومی در سرم به چرخش افتاد. حال عجیبی که برایم تازگی داشت.
دسته ی من، دسته ی معراج، موج اول بود. موج های دوم و سوم هم طراحی شده بود که اگر به هر دلیل موج اول نتوانست کارش را انجام دهد موج های دوم و سوم معبر را باز کنند. بیسیم را امتحان کردند، لفاف پیچ کردند که آب به آن نفوذ نکند، یکدیگر را سر ِصبر در آغوش گرفتند، شوخی کردند، خندیدند، بغض کردند و سرانجام به آب زدند. از نگاه من دسته ی معراج رو به عمق هور از ساحل خودی دور می شد و من افکار مبهم و تیره را پس می راندم.
برخلاف انتظار خیلی زود ارتباط با معراج قطع شد. یعنی آنها در گذر از ایستگاه شهید صدقیانی اعلام صحت کرده و همان آخرین ردی بود که از آن ها مانده بود.
روز عملیات که رسید هنوز از بچه های معراج خبری نبود. گردان ها در ساحل خودی مستقر بودند و سکان ها یکی یکی می آمدند تا دوازده کیلومتر به هور بزنند و برسند به مواضع عراق. از هفت هشت ساعت پیش، آتش سنگین خودی و عراق بر هور چتر باز کرده بود. گلوله های مستقیم آتش بارها از پرده ی سبز نی زار می گذشت و همزمان با خمپاره های شصت و نود فرو می آمد. آب تلاطم غریبی داشت و سکان ها در دالان های سبز نیزار، غرش کنان سینه ی آب را می شکافتند و می رفتند. نزدیک ساحل عراق درگیری چنان شدیدی بود که تیر آتش بارها به نفرات می خورد و هر تیر پیکری را می درید. غرش گلوله ها و آتش سنگین قبضه ها بر صدای فریاد بچه ها غلبه داشت. خط عراق شکسته شد و نیروها در ساحل غربی هور فرو آمدند. جایی که عقبه ی خشکی نبود و ترازوی وضعیت به نفع عراق سنگین بود. عراق با گردان مکانیزه بچه ها را در مشت گرفته بود اما بچه ها مقاومت جانانه داشتند. نیروهای صف شکن، پشت چهارراه خندق با گردان های مکانیزه درگیر بودند و گردان های تکاور و نیروهای مخصوص عراق از ساحل شمالی هور و لشکر دوازده عراق از بال فوقانی جزیره مجنون، هماهنگ با نیروهای مخصوص، از شمال و جنوب به بچه ها حمله کرده بودند و بر این همه شکاری ها و بالگردهای ره گیر بر نیروهای عمل کننده یورش برده بودند.
هر دم کوهی ازآتش جلوی چشم می ایستاد و توفانی از گلوله و خمپاره بر سر بچه ها می بارید. هیچ کس، هیچ حرفی نمی زد. گه گاه زمینه ی سربی صدا به نعره ی مجروحی پاره می شد و دمی بعد گلوله ای برشکاف می نشست و صدای غالب دوباره یک دست می شد.
فشار نیروهای عراق شش روز ادامه داشت و ابتدای روز هفتم فرمان عقب نشینی صادر شد. سکان ها دوباره نیروها را سوار کردند و از دالان های سبز نیزار به شتاب عقب کشیدند. اغلب بچه ها دلهره داشتند و دم آخر تیر و گلوله ی خمپاره شیطان وحشی را می مانست که به دنبال بچه ها افتاده بود.
فرمان رسید که در عقب نشینی شتاب کنید. عراقی ها که شنود کرده بودند فشار را بیشتر کردند. بعضی از سکان ها در آب کج می شد و نیروهای خسته ی پرشتاب را به آب می انداخت.
حالا دیگر فریاد زود … زود هم در فضا طنین داشت. وقتی سوار قایق شدم هوا به نظرم سرخ می آمد. باد عجیبی بر نبرد و صحنه ی نبرد می وزید. سکان دار گاز داد و سکان در آب کنده شد. غرش موتور قایق چنان بود که تنها صدای گلوله هایی که نزدیک می شدند به گوش می رسید .
قایق ها در آبراهه ها و مسیرهای نیزار می گریختند و در پی قایق ها حجم سنگینی از آتش تنوره می کشید. چرخ می خورد و از دل آن چرخش مرگبار گلوله بیرون می ریخت. صدا، صدای سخت فلز و تن، باروت و نسوج، ترسی که برآب ها می گریخت و باد سرخی که برهور می وزید …
قایق تکانی خورد، کج شد، راست شد. دستم را برلبه ی قایق گرفتم و ناگهان چشمم به دنباله ی کف آلود افتاد. شتاب قایق ها، گذر پی در پی قایق ها، نی ها را تکان داده بود و می دیدم که بچه های معراج پیچیده در شولایی از برگ های نی، از عمق هور بالا می آمدند. پیکرها زخم خورده و لباس های غواصی، سیاه و سرخ بود و من یک بار دیگر بچه های معراج را می دیدم. بار اول هفت روز پیش، آنها به شور و لبخند از ما دور می شدند و حالا ما، ترسیده و تسلیم و تلخ، سوار بر سکانی از نیروهای جنگیده ی خسته، از آن ها دور می شدیم.

تیر و آواز – محمد پناهی سمنانی

آذر ۱۳۹۰

فکر از لانگ فلو شاعر آمریکائی

——————————

تیری اندر فضا رها کردم
چون شهاب از نشان دیده گریخت
من ندانم کجا نشست اما
حیرت و جستجو بجانم ریخت
****
کرد از نای خسته آوازی
همچو شاهین ِ تیز پر، پرواز
دیده ی تیز بین کیست که او
باز یابد گریز یک آواز
****
در تن ِ یک بلوط ، چندی بعد
یافتم تیر و نا شکسته هنوز
در دل دوست جستم آن آواز
گرم و شوریده رنگ و خسته هنوز

” باور نمی کنی؟ ازهمین شقایق بپرس ” …و چند سروده دیگر- عیدی نعمتی

دی ۱۳۹۰


سوخته می خواستی مرا …… سوخته ا م
باور نمی کنی
از همین شقایق بپرس
که جنون بودن را
در من شعله ور می کند
که من از غرور ستاره
تا افتاده گی آب
یک نفس در هوای تو آمده ام.
سوخته می خواستی مرا …… سوخته ام
و این کاکل سپید
بیرق روزهای رفته است
که تا سر بر می گردانم
شلال گیسوان است و
رُپ رُپ اسبان
که چون می گذرند
تنها تلی از خاطره و خاکستر
بر جا می ماند.
سوخته می خواستی مرا…… سوخته ام
و گاه گاه خسته که می شوم
کمانه می کند قامت جهان و
کمانه نمی کند عشق
که سوخته
اما
ایستاده ام .

***
هول
*

تندیس هول
افتاده روی شهر
در راهرو
لکه های خون است
در ایوان
گلدان بی گل.
***
دستانت را به من بده
*

تفنگ ها
تفاهم را نشانه رفته اند
پرچم ها
ما را از هم دور می کنند
دستانت را به من بده
عبور از این جاده
شاید
به باغی برسد
و جوی آبی.

***
پیشکش امیر جواهری وبه یاد گیلزاد
بوی شیداترین گل ها
*

سرگردان
میان پائیز ها و
زمستان های بی لنگر
روزگار می گذرانم
و این تقویم آرزوها
که هی از روی بهار می پرد.
بوی داغ می آید
از گلزار جهان
بوی شیداترین گل ها
و اندوه مثل اقیانوسی از فراز سرم می گذرد .
نیستی
بهار من تو بودی!
***

آتشپاره
*

سرزده از راه می رسد
زیبا و هوس انگیز
با نوبوسه هایش
طعم دیرینه را
از کمند خاطره
رها می کند
آتش به جانم می زند .
ناگاه
مثل ماهی از دستم می لغزد
گم می شود.
گر گرفته
در تمنای وصالش
مرا تنها می گذارد .
هیچ چیز
مثل یک شعر ناتمام
شاعر را نمی آزارد.

بر مرغ توفان نیست آیا؟ – جعفر مزروقی – برزین آذر مهر

آذر ۱۳۹۰

دیریست
می لرزد زمین
ازصرع مرداب…

ابری به دریا نیست بارا
ار هست چندان نیست کارا

بارد ولی
بر تیغه ‌های سنگ خارا.

ماه شکسته
چندان خزیده در دل ابر
که ذره نوری هم نمی تابد ز بالا.

شب، لاشه ی سنگین فکنده
بر هر گذر،
همچون هیولا.

ازاورمزد دل شکسته
بر گشته چون بخت،
گویی به کام اهرمن گردیده دنیا
با تاجی از زر
راحت لمیده بر یکی اورنگ دیبا.

در این کران ‌بی کرانه
آنجا که خاموش است هر چیز
دریا ندارد رنگ دریا…

از موج توفنده خبر نیست،
از سیل روبنده اثر نیست،

دریا نمی خواند ترانه
با شور و شوق عاشقانه،

شعری نمی خواند دل افروز
چو ن عاشقی در عشق پیروز
با واژه‌های موجِ زیبا…

افسوس افسوس
نگرفته بر تن گردِ شبتاب،
نا رفته راهی سوی مهتاب
افسرده و سرد
مانده کنار صخره‌ای خاموش و
تنها…

آنجا که دریا نیست دریا
در دل ندارد شور و غوغا
غمگین نشسته بر سر راه
دلریش از نیش سیاه ِ کژدم ِ یأس
فرسوده همچون رهرویی افتاده از پا…

در این چنین هنگامه‌ای زین دور پرکین
‌بر مرغ توفان نیست آیا:

پر باز کردن بهر پرواز؟
درره نهادن گام آغاز؟
چون قطره ی نور
برعمق تاریکی چکیدن؟
چون خون
به شریان و تن دریا دویدن؟

در آبی چشمان دریاراه بردن؟
آموخته‌ها را آزمودن
برقلب توفان‌های پنهان ره گشودن ؟
از شور هستی موج‌ها را زنده کردن؟
چنگ نهنگان سحر بُر نده کردن؟

بر جانفشانی‌ها فزودن
در قلب شب،
از روشنایی ها
سرودن.
دریا
ز نو
دریا نمودن :

پر شور و غوغا
زاینده و پوینده و
همواره رویا.

با تیغه ی داد
بیداد را
ا زصحنه راندن.

چنگال ودندانش شکستن،
دست ستم از پشت بستن.

نا چاره گی چاره نمودن،
دریا دلی پیشه نمودن،
فریاد از بیداد کردن
بنیاد آن بر باد کردن
باغ زمان آباد کردن.
از سوزاستبداد
گل ها را رهاندن.

هر جا سرودن نغمه ی بیداری روز؟
راهی گشودن بر فروغ صبح پیروز؟
رفتن به اوج لحظه‌های بی‌مدارا:

روبیدن آئین دیروز
برپایی آئین امروز
طرحی فکندن نو ،
ز فردا
روز از پی روز
بردشت باورها نشاندن عطر ِ نوروز!

چند سروده کوتاه از برتولت برشت

آذر ۱۳۹۰

تدفین

دانه های خشکش را
از او گرفتند
و
بی هیچ آئینی
به خاکش سپردند
**

مادر

زمانی که دیده فروبست
به دل خاکش سپردند
پس از او،
باز گلها می رویند
و
مرغان می خوانند
او ، آن جسد، بر خاک هیچ سنگینی نکرد
چه اندازه درد می بایست،
تا او این چنین سبک شود؟

**
حتا آسمان

حتا آسمان نیز،
گاهی منفجر می شود
آن زمان،
ستارگان بر زمین می ریزند
زمین و همه ی ما را،
سنکسار می کنند
شاید که،
این انفجار فردا باشد

هرگزنخواب کورش – سیمین بهبهانی

آذر ۱۳۹۰

دارا جهان ندارد،
سارا زبان ندارد
بابا ستاره ای در
هفت آسمان ندارد

کارون ز چشمه خشکید،
البرز لب فرو بست
حتا دل دماوند،
آتش فشان ندارد

دیو سیاه دربند،
آسان رهید و بگریخت
رستم در این هیاهو،
گرز گران ندارد

روز وداع خورشید،
زاینده رود خشکید
زیرا دل سپاهان،
نقش جهان ندارد

بر نام پارس دریا،

نامی دگر نهادند
گویی که آرش ما،
تیر و کمان ندارد

دریای مازنی ها،
بر کام دیگران شد
نادر ز خاک برخیز،
میهن جوان ندارد

دارا ! کجای کاری،
دزدان سرزمینت
بر بیستون نویسند،
دارا جهان ندارد

آییم به دادخواهی،
فریادمان بلند است
اما چه سود،
اینجا نوشیروان ندارد

سرخ و سپید و سبز است

این بیرق کیانی
اما صد آه و افسوس،
شیر ژیان ندارد

کوآن حکیم توسی،
شهنامه ای سراید
شاید که شاعر ما
دیگر بیان ندارد

هرگز نخواب کوروش،
ای مهرآریایی
بی نام تو،وطن نیز
نام و نشان
ندارد



نشانی – فریبرز شیرزادی

آذر ۱۳۹۰

ای گم شده در سال های دور، شادی نا پایدار!

بار دیگر سراغ از تو گرفتیم .

گفتند: نا خواسته به سفری دور رفته ای

ما که در تکرار سال های بد طاعونی

پیر شده ایم و، پای سفر هم نداریم

لا اقل تو

برگشتنا سر راهت به ما سری بزن !

اگر راه خانه ما را به نشانی سابق،

کم گرده ای، چه بهتر!

سال هاست چله نشین خانه ی اندوهیم
این است نشانی جدید!

شاید خاطره ای از شاخه پرید – محمود صفریان

آذر ۱۳۹۰

بیا

فراموش کنیم  خاکستری را

این شاخه ی نرگس را برای تو آورده ام

بیا

دوباره عاشق شویم

خانه

صدای خنده هایت را از یاد برده

نتهائی از بیم نگاههای تو به من پناه آورده

آغوشم دیوانگی های تو را می خواهد

اگر با هم برویم جائی

نه آن خیلی دور ها

در کنار هم

خستگی رهایمان می کند

بگذار با هم از این دالان بگذریم

رخنه نور

در دیوار پیش رو

باریکه ای از زندگی را همراه با نسیم خواستن

به پیشوازمان می آورد

در آن نه خیلی دور ها

آنگاه که با هم باشیم

بگذار ببوسمت

شاید خاطره ای از شاخه پرید

فریدون مشیری – بوی عشق

آذر ۱۳۹۰

شب، همه دروازه‌هایش باز بود
آسمان چون پرنیان ناز بود

گرم، در رگ های‌ ما، روح شراب
همچو خون می‌گشت و در اعجاز بود

با نوازش‌های دلخواه نسیم
نغمه‌های ساز در پرواز بود

در همه ذرات عالم، بوی عشق
زندگی لبریز از آواز بود

بال در بال کبوترهای یاد
روح من در دوردست راز بود

خشکسالی – رحیم سینائی

آذر ۱۳۹۰

شب ما از شهاب خالی شد
آسمان نور ماهتابت کو ؟
ای دل خسته در کویر سیاه
حالت گُنگ اضطرابت کو؟
*
ای ستاره که می زنی سو سو
از افق های دور در چشمم
در تو ابر امیدواری هست ؟
تا به آبی فرو برد خشمم
*
آذرو دی چه پُر شتاب گذشت
نامد از چشم آسمان اشکی
وندارد امید بادیه گرد
تا کُند پُر زچشمه ها مَشکی
*
طی شد ایّام بهمن واسفند
همچنان چشم آسمان بسته است
مادر پُر سخاوت دیروز
در لطفش به روی ما بسته است
*
ابر این آسمان سِتَروَن شد
آب در چشم جوی خشکیده
دست تاراج خشکسالی نیز
میوه‌ی باغ هایمان چیده
*
میش ها روی خاک می‌بوسند
به امید خَسی وخاشاکی
می‌جهد روی آن کُنار(۱) خشک
کهرهء(۲)کوچکی به چالاکی
*
آسمان خشم خود به ما بنمود
گذر ابر بر رخش کم شد
آب در چشم چشمه ها خُشکید
لبم از آب دیدگان نَم شد
*
آه، ای سال خُشک نا میمون
از تو در دل ملال می زاید
شُعله‌ی خشم می زنی به تنم
عمر نحس تو کی به سر آید ؟
————————–
۱- نام درخت سِدر در فارس
۲- نام بُزغاله در فارس

تاملی بر کتاب ِ ” بر بال سیمرغ ” نوشته جدید ِدکتر محمود کویر -محمود صفریان

آذر ۱۳۹۰

بر بال سیمرغ
کتابی که دهسال عمر مؤلف را در لابلای اوراق خود جای داده است، شاهد تلاشی خستگی ناپذیر برای شناساند شاهنامه است که یکی از سند های معتبر هویت ایران زمین است.
و می خواهد فریاد فردوسی را به گوش همه ما بخواند که:

چو ایران نباشد تن من مباد

و می خواهد بگوید که همه ی تیره روزی ها از بی خردی است و سوگند طلائی فردوسی را برایمان تکرار کند که می گوید:

به یزدان اگر ما خرد داشتیم
کجا این سر انجام بد داشتیم “

و هوشیارمان کند که توانائی در دانائی است و نور دانش است که می تواند چراغ راهمان باشد

توانا بود هر که دانا بود
ز دانش دل پیر برنا بود

این کتاب ۵۴۸ صفحه ای با درآمدی از دکتر محمود کویر و با این بیت از شاهنامه آغاز می شود:

ز ما باد بر جان آن کس درود
که داد و خرد باشدش تار و پود

در این درآمد در مورد شاهنامه می گوید:

شاهنامه فردوسی، فرهنگ نامه ی بزرگ روزگاران است، کتاب کتاب هاست. شناسنامه ی داد و دانائی است.
دکتر کویر با بیانی گونا گون شاهنامه را در جای جای این کتاب فاخر، معرفی می کند.

” شاهنامه کتابی است برای آینده. بیانیه وگواهی نامه ی رستاخیر فرهنگی ایران در سده سوم
است “

چنان استادانه واقعیت صلابت و عظمت و پر باری شاهنامه در این کتاب نمایانده می شود که خوانند حتا اگر در گذشته نگاهی هم به آن نداشته است، با خواندن این کتاب احساس غرور می کند و در می یابد که باید آن را داشته باشد و در فرصت هائی جرعه جرعه از آن بنوشد.

محمود کویرماهرانه و دلنشین خواننده را به همه ی زوایای شاهنامه می کشاند، و به همین سبب این کتاب در ۴۵ بخش تنظیم شده است و در هر بخش دست خواننده را می گیرد و پا به پای فردوسی این حکیم فرزانه، با شاخه های پر بار شاهنامه آشنا می کند و از میوه های لذیذش می چشاند، و گام به گام خواننده را در فصل های……
با زال در شاهنامه –
با رستم در شاهنامه –
با کیخسرو در شاهنامه –
با بهرام گور” گبر ” در شاهنامه –
با هرمز در شاهنامه….آشنا می کند

مجموعه داستان های کوتاه – فراموشی – نجمه موسوی (پیغمبری) – رضا اغنمی

آذر ۱۳۹۰

فراموشی با هیجده داستان کوتاه اثر تازه ایست از خانم نجمۀ موسوی که اخیرا منتشر شده است. این دفتر۱۱۱برگی را میشد یکروزه خواند و گذشت. ولی با نگاهی گذرا به داستانها، نثر روان و صمیمیت بیان جذبم کرد. حیفم آمد به سرعت بخوانم. آرام خواندن و به خاطر سپردن روایت ها بیشترلذت بخش است.
نجمه، دانش آموختۀ دانشگاه شیراز و سوربن پاریس در رشته جامعه شناسی ست. مترجم پرتلاشی ست که آثاری از طاهر بن جلون، ویرجینیا وولف ونانسی هوستون ودیگران را به فارسی برگردانده است. دودفتر شعر منتشر کرده. سروده های نجمه تجلیِ ذوق وسلیقۀ اوست. قلم روان وشیرینی دارد. به حرمت قلم و فضیلت کلام وفاداراست. درمدت کوتاهی که دبیر انجمن قلم ایران درتبعید بود، اعتقاد به ادبیات را نشان داد.
بیزار ازهو وجنجالِ مدعیان بیمایه کنار رفت.
نجمه، مسئولیت دبیریِ تحریریۀ نشریۀ آرش را هم برعهده دارد. نشریه ای که نزدیک به دودهه است، پرویزقلیچ خانی بارسنگین این کار فرهنگی – سیاسی را با همۀ مشکلات درغربت به دوش میکشد.
فراموشی را باز میکنم. داستان ها، بریده ای ازخاطرۀ یک زن جوان تبعیدی ست. با آرزوهای هدررفته، مشکلات غربت تحمیلی با سایه های گستردۀ سپری شده ها که تا پایان زندگی در فکرو روان همۀ تبعیدیانِ جهان جا خوش میکند. حسرت ها وخاطره های تلخ و شیرین با روزمرگی ها گره میخورد و درآیینۀ خیال قد میکشد، بخش عمده ای از زندگی تبعیدی میشود. درهمین روال «هما» – راوی فراموشی – هرجا که میرود، با هرکس که آشنا میشود، جلوه هایی از زادگاه و خاطره های گذشتۀ خود را میبیند و روایت میکند.
صداقت گفتارهما، ازهمان نخستین داستان بردل خواننده مینشیند. بخشی از داستان میشود، همدل با نویسنده و در کنار او ماجراها را پشت سرمیگذارد.
چند تائی از داستان های فراموشی را مرور میکنیم.
نخستین داستان “پیاده روی” ست. هما درفرانسه با عده ای ازدوستان به گردش رفته. یادهای وطن و صدای لرزان مهران [معلم پیانو] درذهنش جان میگیرد.
«به تو علاقه پیدا کرده ام، تورا دوست دارم. مدام به خودم نهیب زده ام باخودم جنگیده ام. آخه سنّ من دو برابرتوست.
تو گلی هستی که به زمین تازه وسرشاری نیاز داره … تنها راهی که بفکرم میرسه اینه که ما دیگه همدیگه رو نبینیم.»
کلاس را ترک میکند و بار سفر می بندد.
بذر آن خاطره دردل هما خوش نشسته. طنین زمزمه های عشق، روح لطیفِ او را مینوازد. دلشادش میکند. فضای تنگ وتاریک غربت را تغییر میدهد.
“سفر” دومین داستان است. باز هم راوی در فکر وطن و یادهای گذشته میلولد. دلهره ها و تپش های دل سرشار از عشقِ پنهانی دختر، لحظاتی خواننده را دردنیای زیبای جوانی جولان میدهد. به ویلای پدرشاهین به شمال میبرد. عده ای دختر و پسر جوان را میبینی که دسته جمعی در رنگ آمیزی وآرایش ویلا سرگرم کار هستند.
«تمام روز که دست هامان به هنگام رد و بدل کردن ابزار کار به هم سائیده شده بود. لذتی پنهانی برده بودیم. … هیجده سالم بود و تو سی سال داشتی. به هرکجا که میخواستی مرا می بردی…»
راوی شرح دیدار با دلداده اش را درخانۀ بزرگ و پرجمعیت، با بیانی ساده تعریف میکند. تابلوی زیبائی از دل آشوبه های عشق را به نمایش میگذارد. دلهره ها درآغوش عشق رنگ میبازند.
«خواهرت خانه است و اجازه ی عبور از سد مادرت… [میگوید] آره داره بالا روی تابلوهایش کارمیکنه.» جمله زهره پر پروازم بود به طبقه ی بالا … پله ها را دو تا یکی می کردم سی پله بود و یا شصت تا؟ … یک نفس بالا میآمدم. … صدای پایم را میشناختی صبرنمیکردی دراتاقت را بزنم. درآخرین پله مرا میگرفتی و پشت دری که پله ها را به پشت بام میرساند میچسباندی و غرق بوسه میکردی … »
مادر صاحبخانه باید مراقب رفتار وکردار پنج پسرش باشد. قبلاً، ازهمو این اخطاررا دریافت کرده است :
«خونه بزرگه ولی کاروانسرا که نیست.»
شور وعشق تازه شکفته وتپش قلب دخترجوان درحالیکه به سرعت ازپله ها بالا میرود تا برسد به معشوق در آستانۀ اتاق زیر شیروانی، لحظاتی خواننده را راهی دنیای پرشکوهِ عشق و حال وهوای جوانی میکند.
سال ها بعد ازپاریس تلفن میکند. تاشاید بتواند صدای معشوق را بشنود.
«… می خواستم با تو حرف بزنم. میخواستم بگویم که یک تکه ام آن جا جا مانده وهنوز بعد از بیست و پنح سال همه وجودم ازدوری اش درد میکشد. می خواهم در تلفن صدایت را بشنوم. آیا صدای دلم را می شنوی یا فاصلۀ زیاد شده که صدای تمنایی که با اشک از چشم هایم فرو میزیرد به تو نمیرسد؟ »
زنی گوشی را برمیدارد . راوی در نا امیدی سکوت میکند.
فشردگی وایجازکلام و تکیه روی لحظه ها، که ازاساسی ترین ساختارهای داستان کوتاه است در «تصادف»، بیشتر رعایت شده. راوی خواب مادرش را میبیند.
«وقتی دکترها جوابش کردند و با تن پراززخم و با پائی بریده به خانه فرستادندش، بازهم از دور نگاه کرد و اشک ریخت. نتوانست آنجا برود و مرهمی برزخم هایش بگذارد.»
غرق غم اندوه است. برای هواخوری ازخانه بیرون میرود. نُه ماه است که مادر فوت کرده. دسته گلی خریده درزنبیل میگذارد. در کنار سِن قدم میزند.
«هرماه، روز مرگ مادرش، کنار رود سن آمده بود و برای مرغابی ها و مرغان دریایی نان آورده بود. دسته گل را به مادرش داد.»
کنار رودخانه لب آب کیسه نان را باز میکند تا بریزد توی آب برای مرغابیها. لیزمیخورد ومیافتاد توی آب. خودش را نجات میدهد و دسته گل از دستش رها میشود.
راوی، که از مرگ مادر به شدت غمگین است باردیگر درداستان «مرکزتحقیقات» اندوهِ دل پردردش سرریز میشود:
«زنگ آسانسور او را ازجا پراند. بی اختیار دوباره تکرار کرد:
پس آب نخاع مادرم این جاست در دوقدمی من.
نتوانسته بود درمراسم خاکسپاری شرکت کند . مثل همۀ تبعیدی های جهان، مادرش را درخاکی نهاده بودند که او را ازخود رانده بود. درتلفن عزاداری کرده بود.»
نویسنده، در«حاشیه نشین»، گوشه هایی ازمهر مادری همراه با مشکلات زن جوان تبعیدی را توضیح میدهد. راوی داستان مدتی ازکاربیکارشده ولی نمیخواهد دختر خردسالش بیکاری اورا بفهمد.
«خودش را زیرلحاف دخترش جا داد. این کار هرروزش بود. وقتی میخواست او را برای رفتن به دبستان آماده کند. …
هشت ماه بود بیکار شده بود اما برای اینکه دخترش نگران نشود وجلوی دوستانش خجالت نکشد نقش کسی را بازی می کرد که کاردارد.»
سادگی بیان، عشق وعلاقۀ عواطفِ مادری دردل مخاطب بال و پرمیگشاید، دوران بچگی درآینه خیال نقش میبندد. نفس مطبوع مادر و گرمای آغوش پرمهراو زیرپوستش میخلد.
«خودش را زیرلحاف دخترش جا داد. این کار هرروزش بود. … چند دقیقه ای پیش او دراز کشید. کنار او زود گرم میشد. تن دخترش همیشه گرم بود. … با شنیدن صدای مادر، تن کوچک و ظریفش را کمی در رختخواب جا به جا میکرد. درانتها سرش را روی صورت اومیگذاشت. … دراین حالت بدنش بیشترین تماس را با بدن مادرش داشت. …»
درمعماری داستان های نجمه، پاکی وصفا درجلوه های گوناگون حضوردارد. در صحنه های عاشقانه دلهره های جوانی، و در نقش مادر، عاطفه های مادری موج میزند. صمیمیتِ بیانش بردلها میماسد.
این دفتر که نخستین تجربۀ نویسنده است را باید به فال نیک گرفت. روال منطقی برخی داستان ها، در تأیید و اثبات توانائیِ نویسندۀ آگاه ازنیرویِ بالقوۀ ذوق ادبی است. گونه گونی روایت ها وآرایش صحنه ها، تجربۀ رو به کمال خانم نجمه و از همه مهمتر لطافت فکر و فضای ویژه ای ازوقار و صداقت قلم یک تبعیدی را یادآور میشود .
—————–

ناشرمجلۀ آرش پاریس
چاپ اول تابستان ۱۳۸۹ (ژوئیه ) ۲۰۱۰

نگاهی متفاوت به نقد و بخصوص به منتقد – حمید رضا امیدی سرور

آذر ۱۳۹۰

مخاطبان نقد چه کسانی هستند؟

«به حرف‎های منتقدین گوش ندهید؛ تاکنون تندیس هیچ منتقدی ساخته نشده است.» ژان سیبلیوس (آهنگساز فنلاندی)

شاید جملاتی نظیر آنچه در بالا آمد، به اشکال گوناگون و درحوزه‎هایی مختلف، پیش از این نیز بارها شنیده باشید. سخنانی که شاید در نگاه نخست پربیراه هم به نظر نر‎سند.

به راستی کدام‌یک از ما تاکنون تندیس ساخته شده‎ یک منتقد را دیده‎ایم یا کتابی درباره زندگی، آرا و نظرات یک منتقد خوانده‎ایم یا اتاق کدام‌یک از ما مزین به تصویری از یک منتقد – در کنار دیگر نویسندگان محبوب‎مان- بوده است…‎.

بعید به نظر می‎رسد که این مسئله در دیگر کشورها به شکلی دیگرگونه بوده و لااقل از استثناءهای زیادی برخوردار بوده باشد اما هر چه هست در این ولایت که اوضاع و احوال از دیرباز چنین بوده است.

اگر منتقد از شأن و منزلت صاحب اثر برخوردار نیست، دلایلی بدیهی دارد؛ نخست اینکه اغلب نقد را کاری دست‌دوم به حساب می‎آورند که درباره کم و کیف مخلوق یک نفر دیگر نوشته شده و منتقد فی‎النفسه فاقد آفرینندگی‎ محسوب می‎شود و موجودیت نوشته‎اش نیز وابسته و منتسب به متنی دیگر است و…

برخی هم منتقد را شخصی ناکام می‎پندارند، بنابراین در حوزه سینما می‎شود کسی که می‎خواسته فیلمساز شود و نتوانسته یا در حوزه ادبیات می‎شود نویسنده‎ای که فاقد خلاقیت و قریحه داستان‎نویسی بوده، بنابراین در کسوت منتقد وارد این وادی شده… تلقی اخیر اما بیش از بقیه موارد می‎تواند بستری برای عدم اعتماد به رأی و نظر منتقدان (نزد نویسندگان) باشد؛ چون آن وقت اگر نقدی اندکی منفی شود، آن را به حساب بغض، غرض و مرض خواهند گذاشت!

گذشته از همه این موارد باید توجه داشت که ما هیچ وقت در زمینه نقد، فی‎المثل در همین نقد ادبی، صاحب سنت و البته قدمت چندانی نبوده‎ایم. نقد ادبی در این دیار سابقه‎ای (در حدود) صد و پنجاه ساله دارد که تازه نیمی از آن در یک سردرگمی و البته فراموشی بوده، یعنی اینکه اغلب اهل قلم نیز نسبت به اهمیت و ضرورت آن غافل بوده‎اند حال چه رسد به مخاطبان آثار.

و این نکته‎ای‎ است که کم و بیش نیز پابرجاست. یعنی ما هنوز که هنوز است، می‎بینیم، انگشت‎شمارند آنها که دنبال مطالعه نقد آثاری که خوانده‎اند می‎روند، بنابراین عملا نقد‎ها در ایران برخلاف دیگر کشورها، نه اثری را بلند می‎کنند و نه زمین می‎زنند! نویسندگان هم (حتی وقتی خط به خط این نقدها را می‎خوانند)، کمتر زیر بار خواندن یا تأثیرپذیری از آن می‎روند که ظاهرا دون‎شأن نویسنده است از کسی چیزی را بپذیرد و باید همان راه خودش را برود.
اینکه نویسنده باید به نقدها اهمیت بدهد یا نه بحث مفصلی‎ است و هر یک ضعف‎ها و قوت‎های خود را دارد؛ یعنی همانقدر که اهمیت دادن به یک نظر خطا می‎تواند نویسنده را به‎بیراهه ببرد؛ اهمیت ندادن به نظرات درست هم می‎تواند به تداوم مسیری اشتباه بینجامد و…
یکی از جنبه‎هایی که اغلب در حوزه نقد مورد توجه قرار نمی‎گیرد این است که مخاطب نقد کیست؟ به عبارتی بهتر است مخاطب نقد چه کسی باشد؟ صاحب اثر، خواننده اثر یا هردو؟
شاید اگر نقد برای خواننده اثر نوشته شود کارکرد بهتری داشته باشد از زمانی‎که داعیه راهنمایی نویسنده را دارد. زیرا در چنین حالتی انتظار می‎رود که نویسنده نقد، اگر نه بالاتر اما لااقل باید خود نیز در حوزه نقد، در حد و اندازه نام و اعتبار نویسنده باشد، در حالی که اگر مخاطب نقد خواننده اثر در نظر گرفته شود، چنین نسبتی منتفی خواهد شد. در این صورت نه‌تنها به‎طور مستقیم می‎تواند به رشد دانش مخاطب بیفزاید، بلکه به طور غیرمستقیم شاید برای نویسنده‎ای که به سراغ این نقد‎ها می‎رود، نکاتی ارزنده داشته باشد و در آخر، مهم‌تر از همه اینکه، منتقد به جای دادن احکام کلی درباره ارزش یا بی‎ارزشی یک اثر، زمینه‎ای را فراهم آورد که خواننده به درک بهتر اثر نائل شده و خود دست به قضاوت درباره آن بزند. در چنین شرایطی شاید نویسنده نیز دربرابرآن گارد نگیرد.
البته این بحث از جنبه‎های دیگری می‎تواند ادامه پیدا کند.
از: مَه و مِه

جمیز لنگستون هیوز – محمود صفریان

آذر ۱۳۹۰

جمیز لنگستون هیوز
که در همین شماره گذرگاه داستان
می گی چرا؟
از او آورده شده است
شاعر – نویسنده و داستان نویس سیاه پوست آمریکائی است که در اول فوریه سال ۱۹۰۲ در جابلین میسوری متولد شد و پس از ۷۴ سال در ۲۲ ماه مه ۱۹۷۶ در نیویورک در جنگ با سرطان مغلوب شد.
او از مشهور ترین شخصیت های ادبی نه تنها آمریکا که از شاخص های جهانی است
هیوز در محله هارلم آمریکا نهضت ادبی هنری فرا گیری را بنیاد نهاد که به نام رنسانس هارلم
Harlem Renaissance)) مشهور شد.
لنگستون هیوز نویسنده ای است با تحصیلات دانشگاهی او در دانشگاه های کلمبیا و لینکلن پنسیلوانیا تحصیل کرده است، و در زمانی که چنین امکاناتی برای سیاه پوستان بسیار محدود و مشکل بوده، می رساند که او شخصیتی خواهنده و مبارز بوده است
بر پایه خوی جستجو گرش بصورت جاشو با کشتی به نقاط مختلف دنیا سفر کرد و توانست به شخصیت خود قوام لازم را بدهد.
اولین دفتر شعرش را بنام:
The Weary Blues
” غم خسته کننده ”
در سال ۱۹۲۶ منتشر کرد و با نشر اولین رمانش بنام:
Not Without Laughter
” بدون خنده نه ”
و دریافت نشان طلای
Harmon
در ادبیات، به شهرت رسید.
هیوز می گوید من از بزرگانی چون والت ویتمن – کارل سند برگر – و، پل لارنس دانبر عمیقن تاثیر گرفته ام . او یکی از تصویرگران ِ مشکلات و کمبود ها و تحقیر های جامعه آن روز آمریکا با سیاه پوستان است.
نثر او شعر گونه است و شعر هایش حال و هوای موسیقی را دارد. بخوبی می توان ترنم انواع
” جاز ” را که موسیقی مورد علاقه او بود احساس کرد

آثار او فراوان است و می رساند که زندگی پر بار ادبی داشته است.
شعر بسیار معروف او بنام :
Let America Be America Again
بگذار آمریکا دوباره آمریکا بشود
که در حقیقت از وطنی می گوید که مال او نیست، چنان ضربه ای بر اذهان کوبید که بسیاری از خواب ها را آشفته کرد

بگذار این وطن دوباره وطن شود

بگذارید این وطن دوباره وطن شود.
بگذارید دوباره همان رویایی شود که بود.
بگذارید پیشاهنگ دشت شود
و در آن‌جا که آزاد است منزلگاهی بجوید.
(این وطن هرگز برای من وطن نبود.)
بگذارید این وطن رویایی باشد که رویاپروران در رویای
خویش‌داشته‌اند.ــ
بگذارید سرزمین بزرگ و پرتوان عشق شود
سرزمینی که در آن، نه شاهان بتوانند بی‌اعتنایی نشان دهند نه
ستمگران اسبابچینی کنند
تا هر انسانی را، آن که برتر از اوست از پا درآورد.
(این وطن هرگز برای من وطن نبود.)
آه، بگذارید سرزمین من سرزمینی شود که در آن، آزادی را
با تاج ِ گل ِ ساخته‌گی ِ وطن‌پرستی نمی‌آرایند.
اما فرصت و امکان واقعی برای همه کس هست، زندگی آزاد است
و برابری در هوایی است که استنشاق می‌کنیم.
(در این «سرزمین ِ آزاده‌گان» برای من هرگز
نه برابری در کار بوده است نه آزادی.)
بگو، تو کیستی که زیر لب در تاریکی زمزمه می‌کنی؟
کیستی تو که حجابت تا ستاره‌گان فراگستر می‌شود؟
سفیدپوستی بینوایم که فریبم داده به دورم افکنده‌اند،
سیاهپوستی هستم که داغ برده‌گی بر تن دارم،
سرخپوستی هستم رانده از سرزمین خویش،
مهاجری هستم چنگ افکنده به امیدی که دل در آن بسته‌ام
اما چیزی جز همان تمهید ِ لعنتی ِ دیرین  نصیب نبرده‌ام
که سگ سگ را می‌درد و توانا ناتوان را لگدمال می‌کند.
من جوانی هستم سرشار از امید و اقتدار، که گرفتار آمده‌ام
در زنجیره‌ی بی‌پایان ِ دیرینه سال ِ
سود، قدرت، استفاده،
قاپیدن زمین، قاپیدن زر،
قاپیدن شیوه‌های برآوردن نیاز،
کار ِ انسان‌ها، مزد آنان،
و تصاحب همه چیزی به فرمان ِ آز و طمع.
من کشاورزم ــ بنده‌ی خاک ــ
کارگرم، زر خرید ماشین.
سیاهپوستم، خدمتگزار شما همه.
من مردمم: نگران، گرسنه، شوربخت،
که با وجود آن رویا، هنوز امروز محتاج کفی نانم.
هنوز امروز درمانده‌ام. ــ آه، ای پیشاهنگان!
من آن انسانم که هرگز نتوانسته است گامی به پیش بردارد،
بینواترین کارگری که سال‌هاست دست به دست می‌گردد.
با این همه، من همان کسم که در دنیای کُهن
در آن حال که هنوز رعیت شاهان بودیم
بنیادی‌ترین آرزومان را در رویای خود پروردم،
رویایی با آن مایه قدرت، بدان حد جسورانه و چنان راستین
که جسارت پُرتوان آن هنوز سرود می‌خواند
در هر آجر و هر سنگ و در هر شیار شخمی که این وطن را
سرزمینی کرده که هم اکنون هست.
آه، من انسانی هستم که سراسر دریاهای نخستین را
به جست‌وجوی آنچه می‌خواستم خانه‌ام باشد درنوشتم
من همان کسم که کرانه‌های تاریک ایرلند و
دشت‌های لهستان
و جلگه‌های سرسبز انگلستان را پس پشت نهادم
از سواحل آفریقای سیاه برکنده شدم
و آمدم تا «سرزمین آزاده‌گان» را بنیان بگذارم.
آزاده‌گان؟
یک رویا ــ
رویایی که فرامی‌خواندم هنوز امّا.
آه، بگذارید این وطن بار دیگر وطن شود
ــ سرزمینی که هنوز آن‌چه می‌بایست بشود نشده است
و باید بشود! ــ
سرزمینی که در آن هر انسانی آزاد باشد.
سرزمینی که از آن ِ من است.
ــ از آن ِ بینوایان، سرخپوستان، سیاهان، من،
که این وطن را وطن کردند،
که خون و عرق جبین‌شان، درد و ایمان‌شان،
در ریخته‌گری‌های دست‌هاشان، و در زیر باران خیش‌هاشان
بار دیگر باید رویای پُرتوان ما را بازگرداند.
آری، هر ناسزایی را که به دل دارید نثار من کنید
پولاد ِ آزادی زنگار ندارد.
از آن کسان که زالووار به حیات مردم چسبیده‌اند
ما می‌باید سرزمین‌مان را آمریکا را بار دیگر باز پس بستانیم.
آه، آری
آشکارا می‌گویم،
این وطن برای من هرگز وطن نبود،
با وصف این سوگند یاد می‌کنم که وطن من، خواهد بود!
رویای آن
همچون بذری جاودانه
در اعماق جان من نهفته است.
ما مردم می‌باید
سرزمین‌مان، معادن‌مان، گیاهان‌مان، رودخانه‌هامان،
کوهستان‌ها و دشت‌های بی‌پایان‌مان را آزاد کنیم:
همه جا را، سراسر گستره‌ی این ایالات سرسبز بزرگ را ــ
و بار دیگر وطن را بسازیم!
****

رویای معوق
سروده دیگری از اوست
به ترجمه محمد حسین بهرامیان

” چه روی خواهد داد رویای به تاخیر افتاده را؟
آیا خشک خواهد شد مانند مویز های زیر افتاب ؟
آیا خواهد چرکید چونان زخمی پر از خوناب؟
آیا خواهد گندید همچون گوشتی فاسد؟
آیا قندک خواهد زد مانند شربتی شیرین؟
آیا ممکن است که فرو افتد چون باری سنگین
و آیا متلاشی خواهد شد؟ ”
————–

آواز سیاه ِ متفاوت
ترجمه احمد شاملو

” اگه دلی از طلا می‌داشتم
مث بعضیا که میشناسم
آبش می‌کردم و با پولش
راهی ِ شمال می‌شدم.
اما طلا که شوخیه،
سُربی‌ام نیس دل من.
از خاک رُس کهنه و خُلَص جئورجیاس و
واسه همینم قرمز ِ خونیس دل من.
نمی دونم چرا جئورجیا آسمونش این جور آبیه
خاک رُسش این جور عنابیه.
نمی دونم چرا به من میگه حیوون
به شما میگه بله قربون.
نمیدونم آسمون چرا این جور آبیه
خاک رُس چرا از سرخی عنابیه
چرا روزگار تو جنوب چیزی جز پستی تو ذاتش نیس
چرا یه جو معرفت تو ملاتش نیس. “

لنگستون هیوز بیش از پنجاه سال صدای پر قدرت سیاهان بود علیه نامرادی ها و کاستی ها
و در همه ی سروده ها و داستان هایش، در همه ی سخنرانی ها و مقالاتش و حتا در ادبیات کودکان که او دستی توانا در آن داشت فریادش را علیه تحقیر و تبعیض های ناروا و
بی انصافانه ای که جامعه سیاه پوست را در خود گرفته بود بلند کرد.

آواز ه خوان خسته
می‌شنیدم یه سیا
که با زمزمه‌ی آرومی خودشو تکون می‌داد
آهنگ خفه‌ی گرفته‌ی خواب‌آوری رو می‌زد.
اون شب پایین خیابون «گنوکس»
زیر نور کم‌سوی یه چراغ گاز کهنه
به آهنگ اون آوازای خسته
آروم می‌جمبید
آروم می‌جمبید.
با سر انگشتاش که به آبنوس می‌موند
رو کلیدای عاجی
از یه پیانو قراضه آهنگ درمی‌آورد.
رو چارپایه‌ی تقّ و لقّش
به عقب و جلو تکون می‌خورد و
مث یه موسیقیدون عاشق
اون آهنگای خشن و غمناکو
می‌زد،
آهنگایی که
از دل و جون یه سیا درمیاد.
آهنگای دلسوز.
پیانوش ناله می‌کرد و
می‌شنیدم که اون سیا
با صدای عمیقش
یه آهنگ مالیخولیایی می‌خوند:
( و تو همه دنیا هیچکی رو ندارم
جز خودم هیچکی رو ندارم،
می‌خوام اخمامو وا کنم و
غم و غصه‌مو بذارم کنج تاقچه )
دومب، دومب، دومب…
صدای پاش تو خیابون طنین مینداخت.
اون وقت
چند تا آهنگ که زد یه چیز دیگه خوند:
( من آوازی خسته دارم و
نمی‌تونم خوش باشم.
آوازی خسته دارم و
نمی‌تونم خوش باشم.
دیگه هیچ خوشی تو کارم نیست
کاشکی مرده بودم. )
تا دل شب این آهنگو زمزمه کرد.
ستاره‌ها و مهتاب از آسمون رفتن.
آوازه‌خون سیا آوازشو تموم کرد و خوابید
و با آواز خسته‌یی که تو کله‌اش طنین مینداخت
مث یه مرده مث یه تیکه سنگ به خواب رفت.

برای رسم پرنده – ژاک پره ور – مترجم: حمزه صالحی – به انتخاب: فریبرز شیرزادی

آذر ۱۳۹۰

ژاک پره ور (۱۹۷۷ – ۱۹۰۰)
شاعر فرانسوی زبان که بیش‌تر برای اشعارش درباره‌ی زندگی شناخته شده است. عمده شهرت‌اش را در پاریس و بعد از جنگ جهانی دوم کسب کرد. وی به جز شعر، به نوشتن فیلم‌نامه نیز می‌پرداخت که فیلم «فرزندان بهشت» به قلم او و کارگردانی مارسل کارنه جزو بهترین آثار تاریخ سینمای فرانسه به شمار می‌آید. شعر «برای رسم پرنده» یکی از مشهورترین شعرهای ژاک پره ور است که فیلمی نیز بر مبنای آن ساخته‌اند.

برای رسم پرنده
تقدیم به اِلسا هنریکِز

ابتدا قفسی بکش با دریچه‌ای باز
آن‌گاه طرح ساده و آراسته‌ای از آن‌چه برای او مناسب است
بوم را به درختی تکیه بده در باغ، بیشه یا جنگلی انبوه
و در ورای درختی بمان در سکون محض و سکوت
گاه زود می‌آید پرنده و گاه
به سال‌های مدید می‌انجامد این‌که تصمیم بگیرد
بمان!
بمان و مایوس مشو، حتی اگر در انتظارت سال‌ها سپری شوند
که دیر و زود آمدن او
به طرح تو بر بوم ارتباطی ندارد
آن زمان اما . . . اگر پرنده رسید
به عمیق‌ترین سکوت‌ها پناه ببر
بمان تا به قفس بیاید
آن‌گاه
دریچه را با آرامش قلم‌مویت ببند
میله‌ها را یک به یک محو کن
در آن حال که مراقبی تا حتی پری از او را لمس نکنی
آن‌گاه
درخت را رسم کن
با آراسته‌ترین شاخه‌اش برای پرنده
با سبزینه‌ی برگ و طراوت باد
با غبار خورشید
و آوای حیوانات علفزار
در حرارت تابستان
تا آواز پرنده صبر کن
نخواندن او نشانه‌ای‌ست از بدی آن‌چه که بر بوم کشیده‌ای
و خواندن او نشانه‌ای خوب
که می‌توانی امضائی به اثر بنهی
حالا پری از پرهای او جدا کن
و نام‌ات را در گوشه‌ی بوم
بنویس

پائولو کوئلیو – ترجمه ی آرش حجازی

آذر ۱۳۹۰

پائولو کوئلیو که کتاب هایش از پر فروش ترین کتاب های بیست سال گذشته در تمام جهان بوده است، از پدیده های پایان قرن بیستم به شمار می‌رود.
پائولو کوئلیو، یکی از پرخواننده ‌ترین ‌، و تاثیرگذارترین ‌نویسندگان امروز است‌.
هیئت‌ داوران‌ جایزه‌ی‌ بامبی‌ آلمان‌، سال‌ ۲۰۰۱
برخی‌ او را کیمیاگر واژه‌ها می‌دانند و برخی‌ دیگر، پدیده‌ای‌ عامه‌پسند. اما درهر حال‌، کوئلیو یکی‌ از تاثیرگذارترین‌ نویسندگان‌ قرن‌ حاضر است‌. خوانندگان‌ بی‌شمار او از ۱۵۰ کشور، فارغ‌ ازفرهنگ‌ و اعتقادات‌ خود، اورا نویسنده‌ی‌ مرجع‌ دوران‌ ما کرده‌اند. کتاب‌های‌ اوبه‌ ۵۶ زبان‌ ترجمه‌ شده‌اند و جدای‌ ازآن‌ که‌ همواره‌ در فهرست‌ کتاب‌های‌ پرفروش‌ بوده‌اند، درتمام‌ ط‌ول‌ دوران‌ ظ‌هور او، مورد بحث‌ و جدل‌ اجتماعی‌ و فرهنگی‌ قرار داشته‌اند.
افکار، فلسفه‌ و موضوعات‌ مط‌رح‌ شده‌ درآثار او، بر ذهن‌ میلیون‌ها خواننده‌ای‌ تاثیر گذاشته‌ است‌ که‌ به‌ دنبال‌ یافتن‌ راه‌ خویش‌، و روش‌های‌ تازه‌ برای‌ درک‌ جهان‌ هستند.

زندگی‌نامه‌

پائولو کوئلیو در سال‌ ۱۹۴۷، درخانواده‌ای‌ متوسط‌ به‌ دنیا آمد. پدرش‌ پدرو، مهندس‌ بود و مادرش‌، لیژیا، خانه‌دار. درهفت‌ سالگی‌، به‌ مدرسه‌ی‌ عیسوی‌های‌ سن‌ ایگناسیو درریودوژانیرو رفت‌ و تعلیمات‌ سخت‌ و خشک‌ مذهبی‌، تاثیر بدی‌ بر او گذاشت‌. اما این‌ دوران‌ تاثیر مثبتی‌ هم‌ براو داشت‌.
در راهروهای‌ خشک‌ مدرسه‌ی‌ مذهبی‌، آرزوی‌ زندگی‌اش‌ را یافت‌: می‌خواست‌ نویسنده‌ شود. درمسابقه‌ی‌ شعر مدرسه‌، اولین‌ جایزه‌ی‌ ادبی‌ خود را به‌ دست‌ آورد. مدتی‌ بعد، برای‌ روزنامه‌ی‌ دیواری‌ مدرسه‌ی‌ خواهرش‌ سونیا، مقاله‌ای‌ نوشت‌ که‌ آن‌ مقاله‌ هم‌ جایزه‌ گرفت‌.
اما والدین‌ پائولو برای‌ آینده‌ی‌ پسرشان‌ نقشه‌های‌ دیگری‌ داشتند. می‌خواستند مهندس‌ شود. پس‌، سعی‌ کردند شوق‌ نویسندگی‌ را در او از بین‌ ببرند. اما فشار آن‌ها، و بعد آشنایی‌ پائولو با کتاب‌ مدار راس‌السرط‌ان‌ اثر هنری‌ میلر، روح‌ ط‌غیان‌ را در اوبرانگیخت‌ و باعث‌ روی‌ آوردن‌ او به‌ شکستن‌ قواعد خانوادگی‌ شد. پدرش‌ رفتار اورا ناشی‌ ازبحران‌ روانی‌ دانست‌. همین‌ شد که‌ پائولو تا هفده‌ سالگی‌، دوبار دربیمارستان‌ روانی‌ بستری‌ شد و بارها تحت‌ درمان‌ الکتروشوک‌ قرار گرفت‌.
کمی‌ بعد، پائولو با گروه‌ تاتری‌ آشنا شد و همزمان‌، به‌ روزنامه‌نگاری‌ روی‌ آورد. ازنظ‌ر ط‌بقه‌ی‌ متوسط‌ ِ راحت‌ ط‌لب‌ آن‌ دوران‌، تاتر سرچشمه‌ی‌ فساد اخلاقی‌ بود. پدر و مادرش‌ که‌ ترسیده‌ بودند، قول‌ خود را شکستند. گفته‌ بودند که‌ دیگر پائولو رابه‌ بیمارستان‌ روانی‌ نمی‌فرستند، اما برای‌ بار سوم‌ هم‌ او را در بیمارستان‌ بستری‌ کردند. پائولو، سرگشته‌ترو آشفته‌تراز قبل‌، از بیمارستان‌ مرخص‌ شد و عمیقا در دنیای‌ درونی‌ خود فرو رفت‌. خانواده‌ی‌ نومیدش‌، نظ‌ر روان‌پزشک‌ دیگری‌ را خواستند. روان‌پزشک‌ به‌ آن‌ها گفت‌ که‌ پائولو دیوانه‌ نیست‌ و نباید دربیمارستان‌ روانی‌ بماند. فقط‌ باید یاد بگیرد که‌ چه‌گونه‌ با زندگی‌ روبه ‌رو شود. پائولو کوئلیو، سی‌ سال‌ پس‌ ازاین‌ تجربه‌، کتاب ورونیکا تصمیم‌ می‌گیرد بمیرد رانوشت‌. پائولو خود می‌گوید : ” ورونیکا تصمیم‌ می‌گیرد بمیرد ”  درسال‌ ۱۹۹۸ در برزیل‌ منتشر شد. تا ماه‌ سپتامبر، بیش‌تر از ۱۲۰۰ نامه‌ی‌ الکترونیکی‌ و پستی‌ دریافت‌ کردم‌ که‌ تجربه‌های‌ مشابهی‌ را بیان‌ می‌کردند.
در اکتبر، بعضی‌ از مسایل‌ مورد بحث‌ دراین‌ کتاب‌ ــ افسردگی‌، حملات‌ هراس‌، خودکشی‌ ــ در کنفرانسی‌ ملی‌ مورد بحث‌ قرار گرفت‌. در ۲۲ ژانویه‌ی‌ سال‌ بعد، سناتور ادواردو سوپلیسی‌، قط‌عاتی‌ ازکتاب‌ مرا درکنگره‌ خواند و توانست‌ قانونی‌ را به‌ تصویب‌ برساند که‌ ده‌ سال‌ تمام‌، درکنگره‌ مانده‌ بود: ممنوعیت‌ پذیرش‌ بی‌رویه‌ی‌ بیماران‌ روانی‌ در بیمارستان‌ها.”
پائولو پس‌ ازاین‌ دوران‌، دوباره‌ به‌ تحصیل‌ روی‌ آورد و به‌ نظ‌ر می‌رسید می‌خواهد راهی‌ را ادامه‌ دهد که‌ پدر و مادرش‌ برایش‌ درنظ‌ر گرفته‌اند. اما خیلی‌ زود، دانشگاه‌ را رها کرد و دوباره‌ به‌ تاتر روی‌ آورد. این‌ اتفاق‌ در دهه‌ی‌ ۱۹۶۰ روی‌ داد، درست‌ زمانی‌ که‌ جنبش‌ هیپی‌، درسراسر جهان‌ گسترده‌ بود. این‌ موج‌ جدید، در برزیل‌ نیز ریشه‌ دواند و رژیم‌ نظ‌امی‌ برزیل‌، آن‌ را به‌ شدت‌ سرکوب‌ کرد. پائولو موهایش‌ را بلند می‌کرد و برای‌ اعلام‌ اعتراض‌، هرگز کارت‌ شناسایی‌ به‌ همراه‌ خود حمل‌ نمی‌کرد. شوق‌ نوشتن‌، اورا به‌ انتشار نشریه‌ای‌ واداشت‌ که‌ تنها دو شماره‌ منتشر شد. در همین‌ هنگام‌، رائول‌ سی‌شاس‌ آهنگساز، ازپائولو دعوت‌ کرد تا شعر ترانه‌های‌ او را بنویسد. اولین‌ صفحه‌ی‌ موسیقی‌ آن‌هابا موفقیت‌ چشمگیری‌ روبه‌رو شد و ۵۰۰۰۰۰ نسخه‌ از آن‌ به‌ فروش‌ رفت‌. اولین‌ بار بود که‌ پائولو پول‌ زیادی‌ به‌ دست‌ می‌آورد. این‌ همکاری‌ تا سال‌ ۱۹۷۶، تا مرگ‌ رائول‌ ادامه‌ یافت‌. پائولو بیش‌ ازشصت‌ ترانه‌ نوشت‌ و با هم‌ توانستند صحنه‌ی‌ موسیقی‌ راک‌ برزیل‌ را تکان‌ بدهند.
در سال‌ ۱۹۷۳، پائولو و رائول‌، عضو انجمن‌ دگراندیشی‌ شدند که‌ بر علیه‌ ایدئولوژی‌ سرمایه‌داری‌ تاسیس‌ شده‌ بود. به‌ دفاع‌ ازحقوق‌ فردی‌ هر شخص‌ پرداختند و حتا برای‌ مدتی‌، به‌ جادوی‌ سیاه‌ روی‌ آوردند. پائولو تجربه‌ی‌ این‌ دوران‌ رادر کتاب‌ والکیری‌ها به‌ روی‌ کاغذ آورده‌ است‌.
در این‌ دوران‌، انتشار «کرینگ‌ ـ ها» راشروع‌ کردند. «کرینگ‌ ـ ها»، مجموعه‌ای‌ از داستان‌های‌ مصور آزادی‌خواهانه‌ بود. دیکتاتوری‌ برزیل‌، این‌ مجموعه‌ را خرابکارانه‌ دانست‌ و پائولو و رائول‌ را به‌ زندان‌ انداخت‌. رائول‌ خیلی‌ زود آزاد شد، اما پائولو مدت‌ بیش‌تری‌ درزندان‌ ماند، زیرا او را مغز متفکر این‌ اعمال‌ آزادی‌خواهانه‌ می‌دانستند. مشکلات‌ او به‌ همان‌ جا ختم‌ نشد; دو روز پس‌ ازآزادی‌اش‌، دوباره‌ در خیابان‌ بازداشت‌ شد و اورا به‌ شکنجه‌گاه‌ نظ‌امی‌ بردند. خود پائولو معتقد است‌ که‌ باتظ‌اهر به‌ جنون‌ و اشاره‌ به‌ سابقه‌ی‌ سه‌ بار بستری‌اش‌ در بیمارستان‌ روانی‌، ازمرگ‌ نجات‌ یافته‌ است‌. وقتی‌ شکنجه‌گران‌ در اتاقش‌ بودند، شروع‌ کرد به‌ خود زنی، و سرانجام‌ از شکنجه‌ی‌ اودست‌ کشیدند و آزادش‌ کردند.
این‌ تجربه‌ اثر عمیقی‌ بر او گذاشت‌. پائولو دربیست‌ و شش‌ سالگی‌ به‌ این نتیجه‌ رسید که‌ به‌ اندازه‌ی‌ کافی‌ “زندگی‌” کرده‌ و دیگر می‌خواهد “ط‌بیعی‌” باشد. شغلی‌ دریک‌ شرکت‌ تولید موسیقی‌ به‌ نام‌ پلی‌گرام‌ یافت‌ و همان‌ جا با زنی‌ آشنا شدکه‌ بعد بااو ازدواج‌ کرد.
در سال‌ ۱۹۷۷ به‌ لندن‌ رفتند. پائولو ماشین‌ تایپی‌ خرید و شروع‌ به‌ نوشتن‌ کرد. اما موفقیت‌ چندانی‌ به‌ دست‌ نیاورد. سال‌ بعد به‌ برزیل‌ برگشت‌ و مدیر اجرایی‌ شرکت‌ تولید موسیقی‌ دیگری‌ به‌ نام‌ سی‌بی‌سی‌ شد. اما این‌ شغل‌ فقط‌ سه‌ ماه‌ ط‌ول‌ کشید. سه‌ ماه‌ بعد، همسرش‌ از او جدا شد و از کارش‌ هم‌ اخراجش‌ کردند.
بعد با دوستی‌ قدیمی‌ به‌ نام‌ کریستینا اویتیسیکا آشنا شد. این‌ آشنایی‌ منجر به‌ ازدواج‌ آن‌هاشد و هنوز باهم‌ زندگی‌ می‌کنند. این‌ زوج‌ برای‌ ماه‌ عسل‌ به‌ اروپا رفتند و درهمین‌ سفر، ازاردوگاه‌ مرگ‌ داخائو هم‌ بازدید کردند. در داخائو، حالت اشراقی‌ به‌ پائولو دست‌ داد و در حالت‌ اشراق‌، مردی‌ رادید. دوماه‌ بعد، درکافه‌ای‌ در آمستردام‌، باهمان‌ مرد ملاقات‌ کرد و زمان‌ درازی‌ با او صحبت‌ کرد. این‌ مرد که‌ پائولو هرگز نامش‌ را نفهمید، به‌ او گفت‌ دوباره‌ به‌ مذهب‌ خویش‌ برگردد و اگر هم‌ به‌ جادو علاقه‌مند است‌، به‌ جادوی‌ سفید روی‌ بیاورد. همچنین‌ به‌ پائولو توصیه‌ کرد جاده‌ی‌ سانتیاگو (یک‌ جاده‌ی‌ زیارتی‌ دوران‌ قرون‌ وسطی‌) را طی کند.
پائولو، یک‌ سال‌ بعد از این‌ سفر زیارتی‌، درسال‌ ۱۹۸۷، اولین‌ کتابش‌ خاط‌رات‌ یک‌ مغ‌ رانوشت‌. این‌ کتاب‌ به‌ تجربیات‌ پائولو درط‌ول‌ این‌ سفر می‌پردازد و به‌ اتفاقات‌ خارق‌العاده‌ی‌ زیادی‌ اشاره‌ می‌کند که‌ در زندگی‌ انسان‌های‌ عادی‌ رخ‌ می‌دهد. یک‌ ناشر کوچک‌ برزیلی‌ این‌ کتاب‌ راچاپ کرد و فروش‌ نسبتا خوبی‌ داشت‌، اما با اقبال‌ کمی‌ ازسوی‌ منتقدان‌ روبه‌رو شد.
پائولو درسال‌ ۱۹۸۸، کتاب‌ کاملا متفاوتی‌ نوشت‌: کیمیاگر. این‌ کتاب‌ کاملاً نمادین‌ بود و کلیه‌ی‌ مط‌العات‌ یازده‌ ساله‌ی‌ پائولو را درباره‌ی‌ کیمیاگری‌، در قالب‌ داستانی‌ استعاری‌ خلاصه‌ می‌کرد. اول‌ فقط‌ ۹۰۰ نسخه‌ از این‌ کتاب‌ فروش‌ رفت‌ و ناشر، امتیاز کتاب‌ را به‌ پائولو برگرداند.
پائولو دست‌ ازتعقیب‌ رویایش‌ نکشید. فرصت‌ دوباره‌ای‌ دست‌ داد: با ناشر بزرگ‌تری‌ به‌ نام‌ روکو آشنا شدکه‌ از کار اوخوشش‌ آمده‌ بود. درسال۱۹۹۰، کتاب‌ بریدا رامنتشر کرد که‌ در آن‌، درباره‌ی‌ عط‌ایای‌ هر انسان‌ صحبت‌ می‌کرد. این‌ کتاب‌ با استقبال‌ زیادی‌ مواجه‌ شد و باعث‌ شد کیمیاگر و خاط‌رات‌ یک‌ مغ‌ نیز دوباره‌ مورد توجه‌ قرار بگیرند. درمدت‌ کوتاهی‌، هرسه‌ کتاب‌ در صدر فهرست‌ کتاب‌های‌ پرفروش‌ برزیل‌ قرار گرفت‌. کیمیاگر، رکورد فروش‌ تمام‌ کتاب‌های‌ تاریخ‌ نشر برزیل‌ راشکست‌ و حتا نامش‌ درکتاب‌ رکوردهای‌ گینس‌ نیز ثبت‌ شد. در سال‌ ۲۰۰۲، معتبرترین‌ نشریه‌ی‌ ادبی‌ پرتغالی‌ به‌ نام‌ ژورنال‌ د لتراس‌، اعلام‌ کرد که‌ فروش‌ کیمیاگر، ازهر کتاب‌ دیگری‌ در تاریخ‌ زبان‌ پرتغالی‌ بیش‌تر بوده‌ است‌.
در ماه‌ مه‌ ۱۹۹۳، انتشارات‌ هارپر کالینز، کیمیاگر رابا تیراژ اولیه‌ی‌۵۰۰۰۰ نسخه‌ منتشر کرد. در روز افتتاح‌ این‌ کتاب‌، مدیر اجرایی‌ انتشارات‌ هارپر کالینز گفت‌:
« پیدا کردن‌ این‌ کتاب‌، مثل‌ آن‌ بود که‌ آدم‌ صبح‌ زود، وقتی‌ همه‌ خوابند، برخیزد و ط‌لوع‌ خورشید رانگاه‌ کند. کمی‌ دیگر، دیگران‌ هم‌ خورشید راخواهند دید.»
ده‌ سال‌ بعد، درسال‌ ۲۰۰۲، مدیر اجرایی‌ هارپرکالینز به‌ پائولو نوشت‌:
« کیمیاگریکی‌ ازمهم‌ترین‌ کتاب‌های‌ تاریخ‌ نشر ما شده‌ است‌.»
موفقیت‌ کیمیاگر درایالات‌ متحده‌، آغاز فعالیت‌ بین‌المللی‌ پائولو بود. تهیه‌کنندگان‌ متعددی‌ از هالیوود، علاقه‌ی‌ زیادی‌ به‌ خرید امتیاز ساخت‌ فیلم‌ از روی‌ این‌ کتاب‌ نشان‌ دادند و سرانجام‌، شرکت‌ برادران‌ وارنر درسال‌۱۹۹۳، این‌ امتیاز راخرید.
پیش‌ از انتشار کیمیاگر درامریکا، چند ناشر کوچک‌ دراسپانیا و پرتغال‌، آن‌ را منتشر کرده‌ بودند. اما این‌ کتاب‌ تاسال‌ ۱۹۹۵، در فهرست‌ کتاب‌های پرفروش‌ اسپانیا قرار نگرفت‌. هفت‌ سال‌ بعد، درسال‌ ۲۰۰۱، اتحادیه‌ی‌ ناشران‌ اسپانیا اعلام‌ کرد که‌ کیمیاگر ازپرفروش‌ترین‌ کتاب‌های‌ اسپانیاست‌.
ناشر اسپانیایی‌ پائولو (پلنتا)، در سال‌ ۲۰۰۲ مجموعه‌ی‌ آثار کوئلیو را منتشر کرد. فروش‌ آثار کوئلیو درپرتغال‌، بیش‌ ازیک‌ میلیون‌ نسخه‌ بوده‌ است‌.
در سال‌ ۱۹۹۳، مونیکا آنتونس‌ که‌ از سال‌ ۱۹۸۹، بعد ازخواندن‌ اولین‌ کتاب‌ کوئلیو بااو همکاری‌ می‌کرد، بنگاه‌ ادبی‌ سنت‌ جوردی‌ را در بارسلون‌ تاسیس‌ کرد تابه‌ نشر کتاب‌های‌ پائولو نظ‌م‌ ببخشد. در ماه‌ مه‌ همان‌ سال‌، مونیکا کیمیاگر رابه‌ چندین‌ ناشر بین‌المللی‌ معرفی‌ کرد. اولین‌ کسی‌ که‌ این‌ کتاب‌ را پذیرفت‌، ایوین‌ هاگن‌، مدیر انتشارات‌ اکس‌ لیبرس‌ از نروژ بود. کمی‌ بعد، آن‌ کاریر، ناشر فرانسوی‌ برای‌ مونیکا نوشت‌: «این‌ کتاب‌ فوق‌العاده‌ است‌ و تمام‌ تلاشم‌ را می‌کنم‌ تا در فرانسه‌ موفق‌ شود.»
در سپتامبر سال‌ ۱۹۹۳، کیمیاگر درصدر کتاب‌های‌ پرفروش‌ استرالیا قرار گرفت‌. در آوریل‌ سال‌ ۱۹۹۴، کیمیاگر درفرانسه‌ منتشر شدو بااستقبال‌ عالی‌ منتقدان‌ و خوانندگان‌ مواجه‌ شد و درفهرست‌ پرفروش‌ها قرار گرفت‌. کمی‌ بعد، کیمیاگر پرفروش‌ترین‌ کتاب‌ فرانسه‌ شد و تاپنج‌ سال‌ بعد، جای‌ خود را به‌ کتاب‌ دیگری‌ نداد. بعد از موفقیت‌ خارق‌العاده‌ در فرانسه‌، کوئلیو راه‌ موفقیت‌ را درسراسر اروپا پیمود و پدیده‌ی‌ ادبی‌ پایان‌ قرن‌ بیستم‌ دانسته‌ شد.
از آن‌ هنگام‌، هریک‌ ازکتاب‌های‌ پائولو کوئلیو که‌ در فرانسه‌ منتشر شده‌، بی‌درنگ‌ پرفروش‌ شده‌ است‌. حتا دریک‌ دوره‌، سه‌ کتاب‌ کوئلیو هم‌زمان‌ در فهرست‌ ده‌ کتاب‌ پرفروش‌ فرانسه‌ قرار داشت‌.
انتشار کنار رود پیدرا نشستم‌ و گریستم‌ در سال‌ ۱۹۹۴، موفقیت‌ بین‌المللی‌ پائولو را تثبیت‌ کرد. دراین‌ کتاب‌، پائولو درباره‌ی‌ بخش‌ مادینه‌ی‌ وجودش‌ صحبت‌ کرده‌ است‌. در سال‌ ۱۹۹۵، کیمیاگر درایتالیا منتشر شد و فروش‌ بی‌نظ‌یری‌ داشت‌. سال‌ بعد، پائولو دوجایزه‌ی‌ مهم‌ ادبی‌ ایتالیا، جایزه‌ی‌ بهترین‌ کتاب‌ سوپر گرینزا کاور، و جایزه‌ی‌ بین‌المللی‌ فلایانو رادریافت‌ کرد.
در سال‌ ۱۹۹۶، انتشارات‌ ابژتیوای‌ برزیل‌، حق‌ امتیاز کتاب‌ کوه‌ پنجم‌ را خرید و یک‌ میلیون‌ دلار پیش‌پرداخت‌ داد. این‌ رقم‌، بالاترین‌ مبلغ‌ پیش‌پرداختی‌ است‌ که‌ تا کنون‌ به‌ یک‌ نویسنده‌ی‌ برزیلی‌ پرداخت‌ شده‌ است‌. همان‌ سال‌، پائولو نشان‌ شوالیه‌ی‌ هنر و ادب‌ را از دست‌ فیلیپ‌ دوس‌ بلازی‌، وزیر فرهنگ‌ فرانسه‌ دریافت‌ کرد. دوس‌ بلازی‌ دراین‌ مراسم‌ گفت‌:
« تو کیمیاگر هزاران‌ خواننده‌ای‌. کتاب‌های‌ تومفیدند، زیرا توانایی‌ ما را برای‌ رویا دیدن‌، و شوق‌ ما را برای‌ جست‌ و جو تحریک‌ می‌کنند.»
پائولو درسال‌ ۱۹۹۶، به‌ عنوان‌ مشاور ویژه‌ی‌ برنامه‌ی‌ «همگرایی‌ روحانی‌ و گفت‌ و گوی‌ بین‌ فرهنگ‌ها» برگزیده‌ شد. همان‌ سال‌، انتشارات‌ دیوگنس‌ آلمان‌، کیمیاگر رامنتشر کرد. نسخه‌ی‌ نفیس‌ آن‌ شش‌ سال‌ تمام‌ در فهرست‌ کتاب‌های‌ پرفروش‌ نشریه‌ی‌ اشپیگل‌ قرار داشت‌ و در سال‌ ۲۰۰۲، تمام‌ رکوردهای‌ فروش‌ آلمان‌ را شکست‌.
در نمایشگاه‌ بین‌ المللی‌ فرانکفورت‌ سال‌ ۱۹۹۷، ناشران‌ پائولو با همکاری‌ انتشارات‌ دیوگنس‌ و موسسه‌ی‌ سنت‌ جوردی‌، یک‌ میهمانی‌ به‌ افتخار پائولو کوئلیو برگزار کردند و در آن‌، انتشار سراسری‌ و بین‌المللی‌ کتاب‌ کوه‌ پنجم‌ را اعلام‌ کردند. درماه‌ مارس‌ ۱۹۹۸، نمایشگاه‌ بزرگی‌ در پاریس‌ برگزار شد و کوه‌ پنجم‌،به‌ زبان‌های‌ مختلف‌، و توسط‌ ناشران‌ کشورهای‌ مختلف‌، منتشر شد. پائولو هفت‌ ساعت‌ تمام‌ مشغول‌ امضا کردن‌ کتاب‌هایش‌ بود. همان‌ شب‌، میهمانی‌ بزرگی‌ به‌ افتخار اودر موزه‌ی‌ لوور برگزار شد که‌ مشاهیر سراسر جهان‌، درآن‌ میهمانی‌ شرکت‌ داشتند.
پائولو در سال‌ ۱۹۹۷ ، کتاب‌ مهمش‌ کتاب‌ راهنمای‌ رزم‌آور نور را منتشر کرد. این‌ کتاب‌، مجموعه‌ای‌ ازافکار فلسفی‌ اوست‌ که‌ به‌ کشف‌ رزم‌آور نور درون‌ هر انسان‌ کمک‌ می‌کند. این‌ کتاب‌، تاکنون‌ کتاب‌ مرجع‌ میلیون‌ها خواننده‌ شده‌ است‌. اول‌، بومپیانی‌، ناشر ایتالیایی‌ آن‌ را منتشر کرد که‌ با استقبال‌ زیادی‌ مواجه‌ شد.
در سال‌ ۱۹۹۸، باکتاب‌ ورونیکا تصمیم‌ می‌گیرد بمیرد، به‌ سبک‌ روایی‌ داستان‌سرایی‌ بازگشت‌ و مورد استقبال‌ منتقدان‌ ادبی‌ قرار گرفت‌. در ژانویه‌ی‌ سال‌ ۲۰۰۰، اومبرتو اکو، فیلسوف‌، نویسنده‌ و منتقد ایتالیایی‌، درمصاحبه‌ای‌ با نشریه‌ی‌ فوکوس‌ گفت‌:
من‌ از آخرین‌ رمان‌ کوئلیو خوشم‌ آمد. تاثیر عمیقی‌ بر من‌ گذاشت‌.»
و سینئاد اوکانر، درهفته‌نامه‌ی‌ ساندی‌ ایندیپندنت‌، گفت‌:
« ورونیکا تصمیم‌ می‌گیرد بمیرد، شگفت‌انگیزترین‌ کتابی‌ است‌ که‌ خوانده‌ام‌.»
پائولو درسال‌ ۱۹۹۸، تور مسافرتی‌ موفقی‌ را پشت‌ سر گذاشت‌. در بهار به‌ دیدار کشورهای‌ آسیایی‌ رفت‌ و در پائیز، از کشورهای‌ اروپای‌ شرقی‌ دیدن‌ کرد. این‌ سفر از استانبول‌ آغاز و به‌ لاتویا ختم‌ شد.
در ماه‌ مارس‌ سال‌ ۱۹۹۹، نشریه‌ی‌ ادبی‌ لیر، پائولو کوئلیو را دومین‌ نویسنده‌ی‌ پرفروش‌ جهان‌، درسال‌ ۱۹۹۸ اعلام‌ کرد.
در سال‌ ۱۹۹۹، جایزه‌ی‌ معتبر کریستال‌ را از انجمن‌ جهانی‌ اقتصاد دریافت‌ کرد و داوران‌ اعلام‌ کردند:
« پائولو کوئلیو، بااستفاده‌ از کلام‌، پیوندی‌ میان‌ فرهنگ‌های‌ متفاوت‌ برقرار کرده‌، که‌ اورا سزاوار این‌ جایزه‌ می‌سازد
در سال‌ ۱۹۹۹، دولت‌ فرانسه‌، نشان‌ لژیون‌ دونور را به‌ اواهدا کرد. همان‌ سال‌، پائولو کوئلیو باکتاب‌ ورونیکا تصمیم‌ می‌گیرد بمیرد درنمایشگاه‌ کتاب‌ بوئنوس‌ آیرس‌ شرکت‌ کرد. رسانه‌ها شگفت‌زده‌ شدند، درمیان‌ آن‌ همه‌ نویسندگان‌ برجسته‌ی‌ امریکای‌ لاتین‌، استقبالی‌ که‌ از پائولو کوئلیو بود، بی‌نظ‌یربود. مط‌بوعات‌ نوشتند:
« مسئولانی‌ که‌ از ۲۵ سال‌ پیش‌ در این‌ نمایشگاه‌ کتاب‌ کار می‌کرده‌اند، ادعا می‌کنند که‌ هرگز چنین‌ استقبالی‌ ندیده‌اند، حتا درزمان‌ حیات‌ بورخس‌. خارق‌ العاده‌ بود.»
مردم‌ ازچهار ساعت‌ پیش‌ از شروع‌ مراسم‌، پشت‌ درهای‌ نمایشگاه‌ تجمع‌ کردند و مسوولان‌ نمایشگاه‌ اجازه‌ دادند که‌ آن‌ روز، نمایشگاه‌ به‌ ط‌وراستثنا چهار ساعت‌ دیرتر تعط‌یل‌ شود
در ماه‌ مه‌ ۲۰۰۰، پائولو به‌ ایران‌ سفر کرد. او اولین‌ نویسنده‌ی‌ غیرمسلمانی‌ بود که‌ بعد از انقلاب‌ سال‌ ۱۳۵۷، به‌ ایران‌ سفر می‌کرد. او از سوی‌ مرکز بین‌المللی‌ گفت‌ و گوی‌ تمدن‌ها، وزارت‌ فرهنگ‌ و ارشاد اسلامی‌، و ناشر ایرانی‌اش‌ (نشر کاروان‌) دعوت‌ شده‌ بود. پائولو با انتشارات‌ کاروان‌ قرارداد همکاری‌ بست‌ و با توجه‌ به‌ این‌ که‌ ایران‌ معاهده‌ی‌ بین‌المللی‌ کپی‌رایت‌ را امضا نکرده‌ است‌، او اولین‌ نویسنده‌ای‌ بود که‌ رسما از ایران‌ حق‌ التالیف‌ دریافت‌ می‌کرد. پائولو هرگز تصورش‌ را نمی‌کرد که‌ درایران‌، باچنین‌ استقبال‌ گرمی‌ رو به‌رو شود. فرهنگ‌ ایران‌ کاملا با فرهنگ‌ غرب‌ متفاوت‌ بود. هزاران‌ خواننده‌ی‌ ایرانی‌ در کنفرانس‌ها و مراسم‌ امضای‌ کتاب‌ پائولو کوئلیو در دو شهر تهران و شیراز شرکت‌ کردند.
در ماه‌ سپتامبر همان‌ سال‌، رمان‌ شیط‌ان‌ و دوشیزه‌ پریم‌،همزمان‌ در ایتالیا، پرتغال‌، برزیل‌ و ایران‌ منتشر شد. در همان‌ زمان‌، پائولو اعلام‌ کرد که‌ ازسال‌ ۱۹۹۶، به‌ همراه‌ همسرش‌، کریستینا اویتیسیکا، موسسه‌ی‌ پائولو کوئلیو را به‌ منظ‌ور حمایت‌ از کودکان‌ بی‌سرپرست‌ و سالمندان‌ بی‌خانمان‌ برزیلی‌، تاسیس‌ کرده‌ است‌.
کتاب‌ شیط‌ان‌ و دوشیزه‌ پریم‌ در سال‌ ۲۰۰۱ در بسیاری‌ از کشورهای‌ جهان‌ منتشر شدو درسی‌ کشور درصدر کتاب‌های‌ پرفروش‌ قرار گرفت‌.در سال‌ ۲۰۰۱، پائولو، جایزه‌ی‌ بامبی‌، یکی‌ ازمعتبرترین‌ و قدیمی‌ترین‌ جوایز ادبی‌ آلمان‌ رادریافت‌ کرد. ازنظ‌ر هیات‌ داوران‌ :
ایمان‌ پائولو به‌ این‌ که‌ سرنوشت‌ و سرانجام‌ هر انسان‌، این‌ است‌ که‌ عاقبت در این‌ دنیای‌ تاریک‌، به‌ یک‌ رزم ‌آور نور تبدیل‌ شود، پیامی‌ بسیار عمیق‌ و انسانی‌ است‌.”
در اوایل‌ سال‌ ۲۰۰۲، پائولو برای‌ اولین‌ بار به‌ چین‌ سفر کرد و شانگهای‌،پکن‌ و نانجینگ‌ را دید. در ۲۵ جولای‌ سال‌ ۲۰۰۲، پائولو به‌ عضویت‌ فرهنگستان‌ ادب‌ برزیل‌ انتخاب‌ شد. هدف‌ این‌ فرهنگستان‌ که‌ در ریودوژانیرو مستقر است‌، حفاظ‌ت‌ از فرهنگ‌ و زبان‌ برزیل‌ است‌. دو روز بعد ازاعلام‌ این‌ انتخاب‌، پائولو سه‌ هزار نامه‌ی‌ تبریک‌ از سوی‌ خوانندگانش‌ دریافت‌ کرد و مورد توجه‌ تمام‌ مط‌بوعات‌ کشور قرار گرفت‌. وقتی‌ از خانه‌اش‌ بیرون‌ آمد، صدها نفر جلو خانه‌اش‌ جمع‌ شده‌ بودند و اورا تشویق‌ کردند. هرچند میلیون‌ها خواننده‌، شیفته‌ی‌ پائولو هستند، اما اوهمواره‌ مورد انتقاد منتقدان‌ ادبی‌ بوده‌ است‌. انتخاب‌ او به‌ عضویت‌ فرهنگستان‌ برزیل‌، در حقیقت‌ نقض‌ نظ‌ر این‌ منتقدان‌ بود.
در ماه‌ سپتامبر سال‌ ۲۰۰۲، پائولو به‌ روسیه‌ سفر کرد و به‌ شدت‌ تحت‌تاثیر قرار گرفت‌. پنج‌ کتاب‌ او، همزمان‌ در فهرست‌ کتاب‌های‌ پرفروش‌ قرار داشت‌.- شیط‌ان‌ و دوشیزه‌ پریم‌ کیمیاگرکتاب،‌ راهنمای‌ رزم‌آور نورو کوه‌ پنجم‌.
در مدت‌ دو هفته‌، بیش‌ از ۲۵۰۰۰۰ نسخه‌ از کتاب‌های‌ او در روسیه‌ به‌ فروش‌ رفت‌. مدیر کتابفروشی‌ ام‌.د.کا اعلام‌ کرد:
« ما هرگز این‌ همه‌ آدم‌ راندیده‌ بودیم‌ که‌ برای‌ امضا گرفتن‌ از یک‌ نویسنده‌، جمع‌ شده‌ باشند. ما قبلا مراسم‌ امضای‌ کتاب‌ برای‌ آقای‌ بوریس‌ یلتسین‌ و آقای‌ گورپاچف‌ و حتا آقای‌ پوتین‌ برگزار کرده‌ بودیم‌، اما با این‌ همه‌ استقبال‌ مواجه‌ نشده‌ بود. باورنکردنی‌ است‌.»
در اکتبر سال‌ ۲۰۰۲، پائولو جایزه‌ی‌ هنر پلانتاری‌ را از باشگاه‌ بوداپست‌ در فرانکفورت‌ دریافت‌ کرد و بیل‌ کلینتون‌، پیام‌ تبریکی‌ برای‌ او فرستاد. پائولو همواره‌ از حمایت‌ بی‌دریغ‌ و گرم‌ ناشرانش‌ برخوردار بوده‌ است‌. اما موفقیت‌ او به‌ کتاب‌هایش‌ محدود نمی‌شود. او درزمینه‌های‌ فرهنگی‌ و اجتماعی‌ دیگر نیز موفق‌ بوده‌ است‌. کیمیاگر تاکنون‌ توسط‌ ده‌هاگروه‌ تاتر حرفه‌ای‌ در پنج‌ قاره‌ی‌ جهان‌، به‌ روی‌ صحنه‌ رفته‌ است‌ و سایر آثار وی‌ همچون‌ ورونیکا تصمیم‌ می‌گیرد بمیرد- کنار رود پیدرا نشستم‌ و گریستم‌ – و شیط‌ان‌ و دوشیزه‌ پریم‌ نیز تاکنون‌ بر صحنه‌ی‌ تاتر موفق‌ بوده‌اند.
روز چهارشنبه ۱۵ اکتبر سال ۲۰۰۸، پائولو کوئلیو دیپلم رکورد جهانی گینس را به عنوان نویسنده ی زنده ای که یک اثر او به بیشترین تعداد زبان ها منتشر شده است، دریافت کرد.
کیمیاگر پائولو کوئلیو تا کنون به ۶۷ زبان و در ۱۶۰ کشور منتشر شده است.
کوئلیو در سال ۲۰۰۳ نیز یک رکورد جهانی دیگر را به نام خود رقم زد: او در یک نشست، کتاب هایش را به ۵۳ زبان برای خوانندگانش از سراسر جهان امضا کرد.
پدیده‌ی‌ «پائولو کوئلیو» به‌ همین‌ جا ختم‌ نمی‌شود. وی‌ همواره‌ مورد توجه‌ مط‌بوعات‌ است‌ و از مصاحبه‌ دریغ‌ ندارد. همچنین‌، به‌ ط‌ور هفتگی‌، ستون‌هایی‌ در روزنامه‌های‌ سراسر جهان‌ می‌نویسد که‌ بخشی‌ از این‌ ستون‌ها، در کتاب‌ مکتوب‌ گرد آمده‌اند.
در ماه‌ مارس‌ ۱۹۹۸، اوشروع‌ به‌ نوشتن‌ مقالات‌ هفتگی‌ در روزنامه‌ی‌ برزیلی‌ «اوگلوبو» کرد. موفقیت‌ این‌ مقالات‌ چنان‌ بود که‌ روزنامه‌های‌ کشورهای‌ دیگر نیز برای‌ انتشار آن‌هاعلاقه‌ نشان‌ دادند. تاکنون‌ مقالات‌ او در نشریات‌ «کوریر دلا سرا» (ایتالیا)، «تا نئا» (یونان‌)، «توهورن‌» (آلمان‌)، «آنا» (استونی‌)، «زویرکیادلو» (لهستان‌)، «ال‌ اونیورسو» (اکوادور)، «ال‌ ناسیونال‌» (ونزوئلا)، «ال‌ اسپکتادور» (کلمبیا)، «رفرما» (مکزیک‌))، «چاینا تایمز» (تایوان‌)، و «کامیاب‌ و جشن کتاب» (ایران‌)، منتشر شده‌ است‌.
فهرست‌ آثار پائولو کوئلیو

۱۹۸۷ – خاط‌رات‌ یک‌ مغ‌

۱۹۸۸- کیمیاگر

۱۹۹۰ – بریدا

۱۹۹۱ – عط‌یه‌ برتر

۱۹۹۲ – والکیری‌ها

۱۹۹۴ – کنار رود پیدرا نشستم‌ و گریستم‌

۱۹۹۴ – مکتوب‌

۱۹۹۶ – کوه‌ پنجم‌

۱۹۹۷ – کتاب‌ راهنمای‌ رزم‌آور نور

۱۹۹۷ – نامه‌های‌ عاشقانه‌ یک‌ پیامبر

۱۹۹۷- دومین‌ مکتوب‌

۱۹۹۸ – ورونیکا تصمیم‌ می‌گیرد بمیرد

۲۰۰۰ – شیط‌ان‌ و دوشیزه‌ پریم‌

۲۰۰۲ – قصه هایی برای پدران‌، فرزندان‌ و نوه‌ها

۲۰۰۲ – یازده دقیقه

۲۰۰۴ – زهیر

۲۰۰۵ – چون رود جاری باش

۲۰۰۶ – ساحره پورتوبلو

۲۰۰۸ – برنده تنهاست

————————–
برگرفته از سایت او

سعاد الصباح – نسرین مدنی

آذر ۱۳۹۰

« این کشور من است که زنان خود را خورده است »

خانم دکتر سعاد الصباح شاعر ، نویسنده و منتقد در ۱۹۴۲ در خانواده ای از رجال کویت زاده شد .
در ۱۹۷۳ در رشته ی اقتصاد تحصیل را آغاز نمود و در امریکا دکترای خود را در اقتصاد و علوم سیاسی گرفت .
او نخستین زن کویتی بود که دکترای اقتصاد در زبان انگلیسی گرفت .
ایشان در حال حاضر عضو بسیاری از انجمن های فرهنگی ، مطبوعاتی ، اقتصادی و امثال آن است و از جمله کسانی است که برای آثار خودش انتشاراتی ویژه دارد که نام خودش روی آن است .
از آثار او می توان به دیوان های شعری در آغاز زن بود ، رازهای یک زن ، مرا تا مرز خورشید ببر اشاره کرد .
سعاد الصباح در زمینه ی اقتصاد تالیفات متعددی دارد و نیز جوایز متعددی در این زمینه به خود اختصاص داده است .
ایشان عضو سازمان حقوق بشر ( بخش عربی ) است و همچنین از اعضای سازمان جهانی زنان مسلمان به شمار می رود .

سعاد الصباح در ابتدا بسیار به تاثیر نزار قبانی بود اما به تدریج زبان شعری مستقلی یافت . لطافت زنانه ی شعرهایش توام با ذوق شاعری اش گاه معانی عمیقی می آفریند .
شعری از او :

« کودک »

مادر کودکش را شیر می دهد
و کودک از نور چشم مادر
خواندن و نوشتن می آموزد
وقتی که کمی بزرگ شد
کیف مادر را خالی می کند
تا بسته سیگاری بخرد
بر استخوان های لاغر و کم خون مادر راه می رود
تا از دانشگاه فارغ التحصیل شود
وقتی برای خودش مردی شد
پا روی پا می اندازد
و در یکی از کافه تریاهای روشنفکران
کنفرانس مطبوعاتی ترتیب می دهد و می گوید :
عقل زن کامل نیست
و به افتخار این سخن
مگسها و گارسونها کف طولانی می زنند !

در اشعار او می توان به اهتمام او برای حقوق انسان و زن ، احیای هویت زن و دفاع از کیان زنان در مشارکت سرنوشت کشور پی برد .
از اشعار اوست :

مشکل “

مشکل تو بزرگ است
دوست من!
تو در حافظه ات
همه افکار پیشینیان را
همه کلمات قصار را
و همه آنچه را که از اجدادت
به ارث برده ای
حس تملک داشتن را
و مرد سالاری را
و تعدد زوجات را
انبار کرده ای !
مشکل تو بزرگ است
دوست من !
با اینکه از نو آوری حرف می زنی
اما معاصر نیستی
با اینکه بسیار سفر کرده ای
اما انگار اصلا از خیمه ات
بیرون نیامده ای !
مشکل تو بزرگ است
دوست من !
تو همچنان فئودالی هستی
در دوره ی مارکسیسم
تو همچنان در استبدادی
در دوره ی لیبرالیسم
تو همچنان شتر خود را چسبیده ای
در عصر جنگ ستارگان !

اگر بخواهیم شعر های سعاد الصباح را در دسته بندی شعر خود قرار دهیم باید او را جزو شاعران موج نو به حساب آوریم .

* برای مطالعه ی بیشتر به کتاب در کوچه های خاکی معصومیت ، از نویسنده ی مقاله ، نشر چشمه ، چ  ۱۳۸۵
مراجعه کنید

اریک کارل

آذر ۱۳۹۰

اریک کارل در سال ۱۹۲۹ در سیراکیوز، نیویورک در خانواده ی مهاجر آلمانی به دنیا آمد. زمانی که اریک شش ساله شد به دلیل دلتنگی های بسیار مادرش خانواده تصمیم به بازگشت به آلمان گرفت. برای اریک کوچک سازگار شدن با محیط جدید بسیار دشوار بود.
پیش از شروع جنگ جهانی دوم، کارل تعطیلات آخر هفته را با پدرش به گردش و پیاده روی می رفت. در این گردش ها پدر اطلاعات و آموزش های بسیاری در رابطه با طبیعت، گیاهان و جانداران با او در میان می گذاشت.
زمانی که جنگ جهانی دوم شدت یافت، پدر کارل از طرف ارتش آلمان برای شرکت در جنگ احضار شد و خانواده اش در آشفتگی و مشکلات جنگ غرق شد. سیستم آموزش و پرورش در دوران آلمان نازی دچار تحول و سخت گیری های بسیاری شد. کارل به واسطه ی استعداد بالایش در کار هنری رابطه ای بسیار خوبی با معلم هنر خود در مدرسه ایجاد کرد. این معلم به صورت پنهانی کارهای پیکاسو، ماتیس و هنرمندان دیگری را که نمایش آثارشان به وسیله ی هیتلر و رژیم نازی منع شده بود به اریک نشان می داد. این ها خاطراتی است که با گذشت زمان کارل آن ها را به روشنی به یاد می آورد.
پس از پایان جنگ کارل برای شش ماه به عنوان مسئول بایگانی در ارتش آمریکا مشغول به کار شد. پس از سال ها گرسنگی با به دست آوردن این کار او توانست به آشپزخانه ی سربازان دسترسی یابد «به خوبی به یاد دارم که در این زمان ساندویچ مانده، تکه ای کره، فنجانی شکر و تکه های مانده ی گوشت را از آشپزخانه برداشته و پنهانی برای خانواده ام می بردم.» دو سال بعد پدر کارل به خانه بازگشت، او زندانی شده و به کمپ های زندانیان روسیه انتقال داده شده بود. از پدر چیزی جز پوست و استخوان باقی نمانده بود، او عمیقاً تغییر کرده بود. آن ها همگی تغییر کرده بودند. پس از پایان جنگ و باز شدن مدارس کارل هم مانند بسیاری از دانش آموزان به مدرسه بازگشت. «در شانزده سالگی با موافقت خانواده به مدرسه ی هنر رفتم و تحت سرپرستی یکی از برجسته ترین اساتید رشته ی طراحی گرافیک به یادگیری مشغول شدم.»
کارل همواره آرزو داشت به آمریکا و سال های خوش کودکیش بازگردد. به همین دلیل بعد از فارغ التحصیلی از آکادمی هنرهای کاربردی اشتوتگارت در سال ۱۹۵۲ راهی آمریکا شد. به زودی کاری در زمینه ی تبلیغات یافت و سالیان سال به صورت حرفه ای به تبلیغات و طراحی گرافیک پرداخت. زمانی که ویراستار و نویسنده ی بسیار معروف بیل مارتین، تعدادی از تصاویر تبلیغاتی او را دید از کارل برای کار بر روی کتاب خرس قهوه ای، خرس قهوه ای، تو چه می بینی دعوت به همکاری کرد. در واقع کارل کتاب اول خود را زمانی که ۳۹ سال داشت به چاپ رسانید. کتابی که امروزه به اثری کلاسیک در آمریکا و بیشتر نقاط جهان تبدیل شده است.
اریک کارل پس از فرستادن کارت ویزیت دست ساز خود به ناشران و ویراستاران متفاوت توانست تحسین و نظر اَن بِنِدوس را به خود جلب کند و این آشنایی تبدیل به نقطه ی عطفی در زندگی حرفه ای او شد. اولین کتابی که کارل با همکاری بِنِدوس به چاپ رساند کتاب تصویری بدون کلامی بود با عنوان ۱، ۲، ۳ تا باغ وحش. محصول دوم این همکاری کتاب معروف کرم ابریشم بسیار گرسنه بود. این کتاب برای نخستین بار در سال ۱۹۶۹ تولید شد و تا کنون بارها تجدید چاپ شده و به بیش از سی زبان متفاوت ترجمه شده است.
کارل تا کنون بیش از ۷۰ کتاب کودک خلق کرده است و بیش از ۵۰ عنوان از این کتاب ها هنوز در حال تجدید چاپ هستند. کتاب های او به بیش از چهل زبان مختلف ترجمه شده و آثارش جوایز داخلی و بین المللی بسیاری را به خود اختصاص داده اند. او هم چنین نمایشگاه های فردی بسیاری نیز در کشورهای متفاوت برپاداشته و مهم تر آن که موزه ی کتاب های تصویری خود را در سال ۲۰۰۲ بنا نهاده است.

گفتگوی فرانک آزتا با ناهید کبیری – به انتخاب فریبرز شیرزادی

آذر ۱۳۹۰

ادبیات یک گرمابه ی عمومی نیست که زنانه ومردانه داشته باشد! همه فکر می کنند که زن ها الزاماً باید لطیف و سوزناک وشاعرانه و بزمی بنویسند ، ومردان ، خشک و خشن و رزمی و پرغرور! درحالی که درگستره ادبیات این پارامترها اغلب چنین عملکردی ندارند . ارزیابی یک اثر هنری باید فراتر از جنسیت نویسنده اش صورت بگیرد. ادبیات نه حزب است ، نه ایدئولوژی و نه تشکیلات فمینیستی . عرصه ی آزاد و وسیعی ست که نبض هستی شناسانه اش دراین محدودیت ها وخط کشی ها از تپش می ایستد.

ناهید کبیری با مجموعه شعر “لحظه ها در باد ” درسال ۱۳۶۳ به طور جدی وارد دنیای ادبیات شد . از این نویسنده تا به امروز پنج دفترشعر با عناوین:
آروزهای پائیزی  –  ۱۳۶۸
غروبی ها –  ۱۳۷۲
در ستایش خورشید – ۱۳۷۴
دلخوشی های پراکنده – ۱۳۷۸
طرحی برای سنگ  –  ۱۳۷۸
و، طرحی برای سنگ ، شرحی برای سار –  ۱۳۸۱
وسه مجموعه داستان با نام ها ی:
جمعه های بارانی –  ۱۳۷۸
رویای شیرین – ۱۳۸۱
و،  پیراهن آبی – ۱۳۸۳
منتشر شده است .از خصوصیات این نویسنده پشتکار وصبوری اوست که درپس تلاش رنگینش طی سالیان دراز، این روزها طعم شیرین میوه رویا های دیرینه اش را به آهستگی حس می کند.
انگیزه شما برای نوشتن چیست ؟
آلبر کامو می گوید :
” نوشتن ، بیرون جهیدن از صف مردگان است.”
ودرست می گوید . نوشتن برای یک نویسنده ، به معنای نفس کشیدن و به معنای زندگی کردن است وننوشتن ، کرختن وکسالت وناخوشی وپوچی ست .
در من هم، چه بسا ضرورت نوشتن از مکانیزم های طبیعی وذاتی ام باشد. نوشتن که هست ، خشم نیست ؛ درد نیست ؛ فریاد نیست ؛ گریه نیست ؛ وهمه ی این ها که با جادوی کلمات می آمیزد ، مثل قطره قطره های باران گاه آرام ونم نم وگاهی شرشر وپرهیاهو برکاغذ فرو می ریزد .
با توجه به آن چه تاکنون نوشته اید ، به نظر می رسد گرایش به نگارش داستان کوتاه درشما قوی تراست . چرا؟
داستان کوتاه به شعر نزدیک تر است ومن نیز یک شاعرم . می توانم همه ی حرف هایم را کوتاه وبا حال وهوا بگویم ، کوتاه بنویسم وتصویر شاعرانه ای را درقالب داستان کوتاه بیافرینم .
این به آن معنا نیست که قصه فرم شاعرانه ای داشته باشد . منظورم تاثیر وتصویری ست که بتواند از ذات خود ، آن شاعرانگی را به وجود بیاورد. برای مثال می توانم به ” سخت گیری سیسترها ” درکتاب جمعه های بارانی ، ” قرقیزستان ” دررویای شیرین ، ومثلاً ” سیزدهم دیماه سال هزار وسیصد وچه می دانم چند ” درپیراهن آبی اشاره کنم. از طرف دیگر باید بگویم روزگار ما روزگار شتاب زده ای ست ومجال خواندن داستان های قطورو بلند را محدود کرده است .
تا آن جا که دررمان های اخیر ، نویسندگان معاصر اغلب به کوتاه نویسی گرایش بیشتری پیدا کرده اند. درخارج از ایران هم همین طور است . مثلاً نویسنده ی آمریکایی ” نیکولاس اسپارکس ” که اخیراً من یکی از رمان هایش را به نام ” دفتر خاطرات ” ترجمه کرده ام ، یکی از دلایل موفقیت کتاب خود را کم حجم بودن آ ن می داند .
شما درعرصه ترجمه هم فعالیت می کنید . مشکلات ومحاسن این عرصه را درکجا ها می بینید؟
ترجمه درنوع خودش تجربه ی باارزشی ست که با همه ی مفرح بودن اش ، کاری ست کارستان وبسیار پر مسئولیت .
مخصوصاً با توجه به یکی از ویژگی های من که تا کاری را به پایان نرسانم رهایش نمی کنم .واین باعث می شود که مثلاً درست در گرماگرم کار ، ناگهان دلم برای خودم وکارهای خودم تنگ شود .
برای آزادی ام … برای آن که با فراغت برای خودم چای بریزم ، درایوان بنشینم ، شعر خودم را بگویم وقصه های خود م را ببافم وخلاصه به خیال ها ورویاهای دور ونزدیک خودم بیاویزم .
نظرتان درباره تحلیل هایی مثل ” شعر زنانه ” یا ” نثر زنانه ” چیست ؟یا اصولاٌ ادبیات را می توان به زنانه ومردانه تقسیم بندی کرد؟
من خیلی به این خط کشی ها علاقه ای ندارم .ادبیات گرما به عمومی نیست که زنانه ومردانه داشته باشد! همه فکر می کنند که زن ها الزاماً باید لطیف و سوزناک وشاعرانه وبزمی بنویسند ، ومردان ، خشک و خشن ورزمی وپرغرور! درحالی که درگستره ادبیات این پارامترها اغلب چنین عملکردی ندارند .
ارزیابی یک اثر هنری باید فراتر از جنسیت نویسنده اش صورت بگیرد. ادبیات نه حزب است ، نه ایدئولژی ونه تشکیلات فمینیستی . عرصه ی آزاد ووسیعی ست که نبض هستی شناسانه اش دراین محدودیت ها وخط کشی ها از طپش می ایستد.
این را هم فراموش نکنید ، فردیت انسان درعرصه مدرنیت ، بیشتر ازقومیت ، دین ، شرایط اقلیمی وجنسیت اهمیت پیداکرده است.
به لحاظ محتوایی در” جمعه های بارانی” همانند ” پیراهن آبی ” عمل کردید .ولی درساختار هردو متفاوتند . آیا قصد داشتید فرم را تجربه کنید ؟
من برای هیچ کدام از داستان هایم الگو وفرم ازپیش ساخته شده ای ندارم وبه تئوری ها وگزاره های خاصی نیز پای بند نیستم . آن چه که فرم قصه های مرا می سازد ، مضمون آ ن است.
سن و شخصیت ومیزان تحصیلات وفرهنگ ویژگی های دیگر قهرمان هاست . اگر تفاوتی درقالب قصه های آن دو کتاب حس کرده اید ، بدون تردید مربوط به تفاوت فضا ومضمون های آن بوده است . آن فضا های آشنایی که به آن اشاره می کنید ، دربعضی از قصه های هردو کتاب ، تنها یک حرف را می زنند : غربت !
چرا عنوان کتاب اخیرتان را ” پیراهن آبی ” انتخاب کردید؟
” پیراهن آبی ” نام یکی از داستان های مجموعه ای به همین نام است که درهنگام نوشتن اش مرا به گریه انداخته است .
شما ازجمله نوسندگانی  هستید  که کتاب” پیراهن آبی” تان مورد تحسین خانم سیمین دانشور قرار گرفت . دراین مورد چه احساسی دارید؟
در سال ۱۳۸۰ که به کوشش نویسنده ی گرامی منصوره شریف زاده کتابی به نام ” بیست داستان از بیست نویسنده ی زن ایرانی ” به چاپ رسید ،از من نیز داستانی به نام ” عروسی بهاری ” درآن مجموعه چاپ شده بود.
بعد ها خانم شریف زاده به من اطلاع دادند که این داستان مورد توجه خانم دکتر سیمین دانشورقرار گرفته است . این بار نیزهمین طوری که
می فرمایید ، من وکتاب ” پیراهن آبی ” ام افتخار پیدا کرد ه ایم که رسماً مورد لطف این استاد بزرگوار قرار بگیرم .ومن دراین فرصت ازایشان که که مایه ی تشویق ودلگرمی من شده اند سپاسگزاری می کنم .
این ها همه سبب می شود که یک نویسنده ، احساس مسئولیت بیشتری بکند.
فضای ادبیات داستانی امروز را چگونه تحلیل می کنید ؟
چاپ وانتشار موفقیت آمیز کتاب های داستانی درچند سال اخیر بسیار چشمگیر بوده است . نویسندگان به طور جدی و پیگیر می نویسند وآثارشان یکی پس از دیگری به چاپ می رسد. دراین میان چاپ چند کتاب داستانی خوب وموفق نیز درتشویق مردم به خواندن ادبیات داستانی ، موثر بوده است . واین ، بار دیگر ثابت می کند که وقتی نویسنده ای حرفی برای گفتن داشته باشد ، خواننده هم پیدا می کند.
این را به نویسندگان برج عاج نشینی یادآوری می کنم که به فرم گرایی وفرمالیستی روی آورده اند ومضمون را قربانی فرم می کنند.
کدامیک از آثار نویسندگان زن را می پسندید؟
ازپیشکسوتان و استادان که بگذریم ، خودتان هم می دانید که تولید وعرضه ادبیات داستانی درسال های اخیر تا چه حد درمیان زنان درخشان بوده است . زنانی که در این عرصه نام های آشنایی هم پیدا کرده اند ؛ مثل زویا پیرزاد. باید بگویم داستان های کوتاه اش را مثل ” طعم گس خرمالو” بیشتر از رمان هایش دوست دارم و کشش وجذابیت های مردمی رمان هایش را هم البته تحسین می کنم .
از کارهای دیگری که درذهنم مانده است ” تابوت ساز ” فرشته ساری ست یا آن داستان کوتاه از فرخنده آقایی که درباره ی بیماردرحال احتضاری دربیمارستان است .
بعد هم کارهایی از مهکامه رحیم زاده ، فریده گلبو ، منصوره شریف زاده وعزیزان دیگری که دراین لحظه نام زیبای شان درخاطرم نیست .
یکی دیگر از کارهای پرشور وصمیمانه ای که لازم می دانم ازآن یاد کنم
رمان ” شالی به درازای جاده ی ابریشم ” است از مهستی شاهرخی که نشر باران آن را به چاپ رسانده است .
یک داستان خوب بایستی از شور وخون وزندگی برخوردار باشد. همان چیزی که به آن ENTHUSIASM هم گفته می شود. ریشه این لغت یونانی ست وبه معنای لبریز بودن ازخداست.
نظرتان درباره جایزه هایی که درحیطه ی ادبیات می دهند، چیست ؟
ازیک فاصله ی دور کم وبیش شاهد این مسابقه ها وبرندگان آن بوده ام. جایزه گرفتن همیشه خیلی خوب است .حتی اگر مثل آن روزهای کودکی یک مداد رنگی باشد.
من امیدوارم کاری که داوران ودست اندرکاران درحال تجربه اش هستند ، روزی به اوج تکامل برسد وبتواند تایید وتحسین طیف وسیع تری را برانگیزد.
با کمک از سایت: جهت

“ناهید کبیری”_ شاعر، نویسنده و مترجم _متولد آذر سال ۱۳۳۵ کرمانشاه  است
—————-

مرگ ماهی ها

بال و پرهای شکسته
جغد پیر و زشت و خسته
گوید از طوفان رهایی نیست
دلم بر مرگ ماهی ها می سوزد
دلم از فکر دیوار بلند شب می گیرد
دلم در این شب سنگین
هوای تازه میخواهد
هوای تازه ی دریا
طلوع تازه ی خورشید
صدای گرم یک باران
گیاهی سبز در گلدان

دلم فریاد می خواهد
رهایی , زندگی , پرواز می خواهد

دلم در سینه می میرد
دلم در سینه می گیرد
دلم بر مرگ ماهی ها به آرامی درون سینه می گرید
دلم بر مرگ ماهی ها به آرامی درون سینه می گرید
کوچه های تنگ و خسته
خانه ی دلگیر و بسته
گوید اینجا رهگذاری نیست
دلم بر مرگ ماهی ها می سوزد
————————–
نگاهم کن

گیاه کوچک گم‌نامی هستم

پشت اردیبهشت پنجره‌ات

نگاهم کن!

تا پژمرده‌ام نکرده هنوز

آفتاب تیزِ تیر . . .


ویلیام بلیک، شاعر انگلیسی،- مترجم: علیرضا زرین – به انتخاب ِ فریبرز شیرزادی

آذر ۱۳۹۰

ویلیام بلیک

۱۷۵۷۱۸۲۷

شاعر، نقاش و عارف انگلیسی، دفتر شعر خود «ترانه‌های معصومیت» (۱۷۸۹) را از دیدگاه یک کودک خردسال نوشت که اوج حیرت‌زدگی و بُهت معصومانه‌ی یک کودک و زندگی او را به روال طبیعی و دست‌نخورده و بکرش نشان دهد.  در ابتدا «ترانه‌های معصومیت» و «ترانه‌های تجربه» (۱۷۹۴) که اشعار حاکی از دریافت‌ها و واقعیت‌های تلخ و آلودگی‌های اجتماعی‌است، جداگانه به انتشار رسیدند، اما بعد‌ها در یک مجلد  منتشر شدند، به همراه نقاشی‌های او که در ارتباط مستقیم با مفاهیم سروده‌های او بودند. او از روشنفکران بسیار پیشرفته‌ی انگلستان و دوست نزدیک پرسی شلی و و ماری شلی و توماس پین بود، اما هماره دیگر هم‌عصران  ادیب او در انگلستان او را دیوانه و مذبوح می‌خواندند. او اشعار و منظومه‌های بلند بسیاری نوشت و انتشار داد ولی ارزش واقعی کارهای او تنها سال‌ها پس از درگذشت او شناخته شد. هرچند که او حامیانی متمول داشت، ولی اغلب در فقر محض بسر برد.  کارهای او را نمی‌توان به سادگی در یک گروه، رده‌بندی کرد، اما بی‌شک و به آسانی می‌توان گفت که او تأثیری بسیار ژرف و شگرف بر شاعران رمانتیک گذارد، به ویژه در نحوه‌ی نگرش به واقعیت و طبیعت و انسان، و دریافت جهان درون و برون، خوبی و بدی، بهشت و دوزخ، دین و روحانیت.  بر خلاف نظریه‌های حاکم در دوران خود، بلیک خواهان برابری‌ها و عدالت‌های جنسی و نژادی بود و هرگونه ستم و سرکوبی را محکوم می‌کرد. او به حق یکی از بزرگ‌ترین شاعران انگلستان و دنیاست.

دو شعر از ویلیام بلیک، از دفتر شعر او «ترانه‌های معصومیت و تجربه»

باغ عشق

به باغ عشق رفتم
و آنچه را که هرگز ندیده بودم، دیدم:
کلیسای کوچکی بر گستره‌ای سبز
که در گذشته زمین بازی‌ام بود

و درهای کلیسا بسته بود
و بر سر درش نوشته بودند: “مبادا چنین و چنان کنی!”
پس به باغ عشق برگشتم
آن‌جا که هزاران گل خوشبو روییده بود

و دیدم که پُر از گور بود
و به جای گل‌ها، سنگِ گورها
و کشیش‌ها با ردای سیاه در رفت و آمد بودند
و با بوته‌های خار پیوند می‌زدند شور و خواهش مرا

*****

پرستار

آنگاه که صدای کودکان
از روی سبزه‌ها شنیده می‌شود
و پچ‌پچ‌شان در باغ است
روزهای جوانی‌ام به شفافیت در ذهن‌ام نمایان می‌شوند.

آنگاه کودکان به خانه می‌آیند.

خورشید هم غروب کرده است و شبنم‌های شب حلقه بسته‌اند

بهار و روز تو به هدر رفته است

و زمستان و شب تو هنوز پنهان.

وازنا

روزی که برف سرخ ببارد – محمود صفریان

آذر ۱۳۹۰

روزی که برف سرخ ببارد
کتابی است با قطع کوچک و دارای ۱۸۲ صفحه، که توسط ” نشر مرکز ” با بهاء ۴۵۰۰ تومان وارد بازار شده است.
کتابی است حاصل پژو هش و گزینش شاعر گرانمایه، شمس لنگرودی.

نام کتاب از این تک بیت ” صائب تبریزی گرفته شده است:

روزی که برف سرخ ببارد از آسمان
بخت  سیاه  اهل  هنر  سبز  می شود

که می رساند، گویا قرار نیست بخت سیاه اهل هنر سبز بشود.

با اینکه ناشر چنین اخطار چکشی را در آغاز کتاب یاد آور شده است، امید وارم که نوشتن در مورد آن و آوردن نمونه هائی از آن ” کاری که من دارم انجام می دهم ” در چهار چوب این اخطار قرار نگیرد.

تکثیر، انتشار،باز نویسی، و ترجمه ی کامل یا قسمتی از این کتاب، به هر شیوه از جمله،
فتوکپی – الکترونیکی – ضبط – و ذخیره در سیستم های بازار یابی – و پخش، بدون دریافت مجوز کتبی و قبلی از ناشر ممنوع است

از نطر پژو هش گر، این کتاب که گرد آوری هائی است از تک بیت های دلنشین شعر هائی که به سبک هندی سروده شده است،
نزدیکی شگرفی وجود دارد بین تخیلات این شعرها و آنچه که شعر نواش می خوانیم.
و توضیح می دهد:
نتیجه همین درک و دریافت بود که بعد ها در مقدمه ی کتاب ِ ” گرد باد شور جنون ” که تحقیقی پیرامون سبک هندی و اشعارو احوال ” کلیم کاشانی ” است نوشتم که : شعر ِنو،شکل منفجر شده ی شعر سبک هندی است.
بنظر من هم، تک بیت های ناب شعرفارسی که من زمانی و در جائی از آن ها بنام ” غلّو ”
در شعر فارسی نوشته ام و نمونه هائی نیز آورده ام، اگر نگویم تمامن ولی در حد زیادی شعر هائی است که در سبک هندی سروده شده است، ضمن این تذکر که سبک ” عراقی ” و حتا ” خراسانی ” را کاملن عاری از این ” دردانه ” ها نمی دانم.

شمس لنگرودی، در:
در آمدی بر چگونگی گزینش تک بیت ها “
بسیار منطقی و پذیرفتنی، این چگونگی را توضیح می دهد، و اشاره ای دارد بر این مهم که سروده های سبک هندی اهمیت و شگفت انگیز بودنشان در کلام نیست بلکه در تخیل است.
با آوردن دو بیت از صائب تبریزی و حافظ ما را به سنجش آن ها دعوت می کند:
صائب می گوید:
بوی گل از ادب نکند پای خود دراز
درسایه ی گلی که بود خوابگاه تو

و حافظ :

گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید
گفتم که ماه من شو گفتا اگر بر آید

و توجه می دهد که نازک خیالی صائب شگفت انگیزاست.
بوی گل از ادب پایش را دراز نمی کند. اما کلماتی از همین شعر درخشان را می شود بر داشت و کلمه ی دیگری گذاشت، می شود وزنش را تغییر داد بی آنکه زیبائی شعر لطمه ببیند. ولی در همین شعر ساده حافظ نمی شود دست برد و این تغییرات را اعمال کرد. چرا که اهمیت این بیت تمامن بر کلام شاعر است، کلامی متکی بر تعبیراتی که مخصوص فارسی زبان است “

این کتاب سرشار است از آموزه هائی که کمتر مورد توجه و دقت بوده است و توضیحاتی که به دنبال هر بیت بر گزیده می آید روشنگرانه است.

شمس لنگرودی اعتقاد دارد، که هر شعر خوبی، شعر ناب نیست. از نظر او، شعر ناب باید مثل موسیقی باشد. موسیقی چیزی نمی گوید، ولی ما را غمگین یا شاد می کند. او فقط حسی را به ما القا می کند.

….شعر ناب بنظرم شعری است که معنایش دانستنی است و گفتنی نیست، شعری است که حس می کنی می فهمی، همه چیزش بنظر می رسد روشن است، ولی لغزنده تراز آن است که بشود معنا کرد. اما هر شعر خوبی الزامن در دایره ی ناب نیست. “
شمس، اعتقاد به سه گونه شعر دارد.

شعری که صرفن حدیث نفس یا در بیان یک موضوع باشد. نوع دیگری از شعر وجود دارد که هدفش نه حدیث نفس و وصف حال، بلکه ترسیم هرچه دقیق تر یک تصور ذهنی یا بیرونی است .
در نوع سوم هدف شاعر نه توصیف واقعیتی ذهنی شده و نه حدیث نفس، بلکه بیان تخیل و تجسمی فرا واقع، خود ویژه و خود بنیاد است….این ها سه گونه شعراند که به رغم تفاوت های جدی زیبائی شناختی شان در یک چیز مشترکند. این که در هر سه هدف ( و معنا ) روشن است .
هیچکدامشان پر رمز و راز و مه آلود نیستند….”

و برای هر کدام نمونه ای از چنان شعری را مثال آورده و بسیار گویا و روشن توضیح داده است. و با توجه به این سه نوع شعر یکبار دیگر می رود سراغ شعر ” ناب ” و شناسائی خواننده را وسعت می بخشد، و با آوردن مثالی از حافظ و صحبت کامل در مورد آن می گوید:
…فقط می دانیم که شاعر به طور شگفت انگیزی مجموعه ئی را در کنار هم گذاشته و حرفی زده است که می شود فهمید اما نمی شود فهماند. و این یعنی شعر ناب “

آنچه را که شمس لنگرودی در صفحات متعدد ” درآمدی بر چگونگی ِ گزینش تک بیت ها “
نوشته سرشار از مطالبی است که دقت و تفکر می خواهد چون بخوبی می توان دریافت که به واقع این گزینش ها بر چه روال و شناختی بوده است.
من خواندن این پژوهش ارزشمند را بخصوص به دوستداران شعر و حتا شعرای بزرگوار توصیه می کنم.
مراجعه به ۳۴ مآخذ و منبع و انتحاب بیش از ۷۰۰ بیت از تقریبن همه ی شاعران سبک هندی، سترگی کار این عزیز بزرگوار را شهادت می دهد. دستش درد نکند.
با درود ومهر فراوان.

به نمونه های اندکی از این گزینش بسیار خوش ذوقانه! توجه کنید

شدیم خاک رهی، گر به درد ما نرسند
چنان رویم که دیگر به گرد ما نرسند
آرزوی سمر قندی

بسا  گشاد  که   در بستگی شود ظاهر
کلید ِ روزی ِ استاد ِ قفل گر، قفل است

امید قزلباش

کشتی شکست واز سرمن آب هم گذشت
بر  سر  هزار  منتم   از   نا  خدا   هنوز

سلیم تهرانی

از تو  لبریزم پی آزار من زحمت نکش
می شوی آزرده خاطرگردهی دشنام من

غنیمت پنجابی

زاهد چه بلائی تو که این رشته ی تسبیح
از  دست   تو،  سوراخ به سوراخ گریزد

قائم مقام فراهانی

بهار  آمده  یا رب  چه رهن  باده     کنیم
مرا که جامه ی عیدی قبای عریانی است
کلیم کاشانی

از  گریه  های مستی ام آخر گشود دل
سیلاب، قفل  خانه ی ما  را  کلید
بود
میر نجات

می شود غارت لباس زندگی، هشیار باش
هرنفس تاری ست کز پیراهن جان می کشی

ناصرعلی ( سرندی ) سهرندی

لب از گفتن چنان بستم که گویی
دهان برچهره زخمی بود وبه شد

طالب آملی

تاملی بر کتاب جدید دکتر محمود کویر ” بر بال سیمرغ ” – محمود صفریان

آذر ۱۳۹۰

بر بال سیمرغ
کتابی

که دهسال عمر مؤلف را در لابلای اوراق خود جای داده است، شاهد تلاشی خستگی ناپذیر برای شناساند شاهنامه است که یکی از سند های معتبر هویت ایران زمین است.
و می خواهد فریاد فردوسی را به گوش همه ما بخواند که:

چو ایران نباشد تن من مباد

و می خواهد بگوید که همه ی تیره روزی ها از بی خردی است و سوگند طلائی فردوسی را برایمان تکرار کند که می گوید:

به یزدان اگر ما خرد داشتیم
کجا این سر انجام بد داشتیم “

و هوشیارمان کند که توانائی در دانائی است و نور دانش است که می تواند چراغ راهمان باشد

توانا بود هر که دانا بود
ز دانش دل پیر برنا بود

این کتاب ۵۴۸ صفحه ای با درآمدی از دکتر محمود کویر و با این بیت از شاهنامه آغاز می شود:

ز ما باد بر جان آن کس درود
که داد و خرد باشدش تار و پود

در این درآمد در مورد شاهنامه می گوید:

شاهنامه فردوسی، فرهنگ نامه ی بزرگ روزگاران است، کتاب کتاب هاست. شناسنامه ی داد و دانائی است. ”
دکتر کویر با بیانی گونا گون شاهنامه را در جای جای این کتاب فاخر، معرفی می کند.

” شاهنامه کتابی است برای آینده. بیانیه وگواهی نامه ی رستاخیر فرهنگی ایران در سده سوم
است “

چنان استادانه واقعیت و عظمت و پر باری شاهنامه در این کتاب نمایانده می شود که خوانند حتا اگر در گذشته نگاهی هم به آن نداشته است، با خواندن این کتاب احساس غرور می کند و در می یابد که باید آن را داشته باشد و در فرصت هائی جرعه جرعه از آن بنوشد.

محمود کویرماهرانه و دلنشین خواننده را به همه ی زوایای شاهنامه می کشاند، و به همین سبب این کتاب در ۴۵ بخش تنظیم شده است و در هر بخش دست خواننده را می گیرد و پا به پای فردوسی این حکیم فرزانه، با شاخه های پر بار شاهنامه آشنا می کند و از میوه های لذیذش می چشاند، و گام به گام خواننده را در فصل های……
با زال در شاهنامه –
با رستم در شاهنامه –
با کیخسرو در شاهنامه –
با بهرام گور” گبر ” در شاهنامه –
با هرمز در شاهنامه و….آشنا می کند

هر فصل پهلوانی را چنان با صلابت آغاز می کند که غرور پهنه ی احساس را در خود می گیرد:

” رستم جهان پهلوان نامدار ایران است و شاهنامه با نام او زینت یافته است. آن دلاور خردمندی که جهانی از او در شگفت است:

جهان از تهمتن بلرزد همی
که تو ران به جنگش نیرزد همی
شگفتی به گیتی زرستم بس است
کز او داستان بر دل هر کس است
سر مایه ی جنگ از او است
خردمندی ودانش و سنگ ازاوست
به خشکی چو پیل و به دریا نهنگ
خرمند و بینا دل و مرد جنگ

در مورد رستم با کمک از شاهنامه، محمود کویر سنگ تمام می گذارد. با مقدمه ای از سنن پهلوانی و نحوه پیداش آنها و اشاره به سیستان بعنوان برخاستگاه آن ها، از تولد رستم می گوید و چگونگی خبر این تولد به “ سام ” جد او و به” زال ” ،…. و نحوه انتخاب ” رخش ” به عنوان یکی از شخصیت! های کلیدی شاه نامه و اینکه بهای رخش بر و بوم ایران است.

بخش بزرگی از فرهنگ پهلوانی ایران با نام رستم و داستان های او پیوند دارد، چون سیمرغ، البرز کوه، تیرگز، هفت خوان، نوشدارو…”

” رستم با سوگنامه های سیاوش و سهراب و اسفندیار و افراسیاب درهم تنیده است.”

” رستم با کاووس و کیخسرو و دیگر شاهان نیز همزمان و همراه است.”

رستم با نخستین عمل سزارین، از مادر و با داروی بیهوشی و به یاری سیمرغ، زاده می شود. کودکی که آمده است تا تاریخ و سرنوشت و فرهنگ و اخلاق ملتی را زقم زند.”

” رستم تخم آزادگی است. رستم را هیچ قدرتی نمی تواند از میان بر دارد، زیرا که نماد روح ملت است و شگفتا که سر انجام نیز نه به دست دشمن، که در چاه نا برادر از پای در می آید.”

در بخش عاشقانه های شاهنامه از:
از رودابه و زال
از سودابه و کاووس و سیاوش
از بیژن و منیژه
و همه ی عاشقانه های دیگر سخن می رود…مایه و شعر های اثر گذار از فروسی است و تنطیم محمود کویر چنان دلنشین و ملموس است که خواننده را خوش می آید.

در فصل:
سودابه و کاووس و سیاوش
می خوانیم

داستان سودابه و سیاوش، داستانی است عاشقانه. عشقی زلال و بی پروا، که چون زبانه می کشد در اقلیم قبیله و مرد، آتش در جان و جهان عاشقان می افکند.
سودابه، شاه بانوی عشق است…
به سیاوش چنین می گوید:
من اینک به پبش تو استاده ام
تن و جان روشن تو را داده ام
زمن هرچه خواهی همی کام تو
بر آید نپیچم سر از دام تو
رخش تنگ بگرفت و یک بوسه داد
بدو کش نبد آگه از ترس و داد “

چشم اسفندیار، دیگر یکی از رایج ترین روایات است و بر این پایه استوار است که هرکس نقطه ی ضعفی دارد، و از همان راه است که مرگ به سراغش می رود حتا اگر به هزار حیله، و توسل به انواع امکانات نادر چون آب حیات یا گیاه سحر آمیز، خود را مصون کرده باشد.
دکتر کویر از قول دکتر سیروس شمیسا در باب روئین شدن اسفندیار به نقل از شاهنامه می گوید:

در روئین تنی او دو روایت است:
زردشت اناری به او خورانده است که او را روئین تن کرده است….یا آنکه اسفندیار به دستور زرتشت در رودخانه ی اساتیری ” داهی تی ” آب تنی می کند. “

این گمان بیشتر در نقالی های بخصوص قهوه خانه ای بیان می شود…. چون اسفندیار به هنگام غوطه ور شدن در آب رود خانه ای که قرار است او را روئین کند چشمان را می بندد،در نتیجه چشمانش روئین نمی شود، و همین می شود نقطه ضعف او، و راه ورود مرگ.

در نبرد رستم و اسفدیار این اسفندیار است که چون می داند با غوطه در آب رودخانه روئین شده است، به مدارای رستم توجه نمی کند. بی خبر از چشمانی که روئین نیست و راه شکست از آن ها می گذرد.

رستم اما دلاوری صلح دوست است و برآن است که اسفندیار را از جنگ باز دارد. اما قدرت، چشمان اسفندیار را بر صلح و مهربانی بسته است.

بدانست رستم که لابه به کار//// نیاید همی پیش اسفندیار
کمان را به زه کرد و آن تیرگز //// که پیکانش را داده بُد آب رز
چون آن تیرگز، راند اندر کمان //// سرخویش کرده سوی آسمان
همی گفت: کای پاک دادار ِهور //// فزاینده ی دانش و فر و زور
همی بینی این پاک جان مرا //// توان مرا، هم زیان مرا
که چندین بکوشم که اسفندیار //// مگر سر بپیچاند از کارزار
تو دانی که بی داد کو شد همی //// همه جنگ ومردی فرو شدهمی
به پادافره این گناهم مگیر ///// تو ، ای آفریننده ی ماه و تیر “

و آنجا که دیگر راهی برای رستم باقی نمی ماند ناچار و به عنوان تنها راه و از آن جائی که می داند چشمان اسفندیار روئین نیست و خودش نمی داند آن را هدف قرار می دهدک

بزد تیر بر چشم اسفندیار
سیه شد جهان پیش آن نامدار

و

” آنگاه، در این آورد گاه مرگ و زندگی، سیاهی و نور، سر فرازی و شکست، حکیم توس چشمان ما را می گشاید، که مرگ سر انجام هر خود کامه ای را از پا در می خواهد آورد و آن همه قدرت و کامگی در برابر نیروی توفنده تاریخ به هیچ گرفته می شور

تو آنی که گفتی که روئین تنم
بلند آسمان بر زمین بر زنم
من از شست تو هشت تیر خدنگ
بخوردم ننالیدم از نام و ننگ
به یک تیر بر گشتی از کار زار
بخفتی بر آن باره ی نامدار
****

این کتاب به واقع ارزشمند، خواندنی زیاد دارد. یک گنجینه است

اگر بخواهم همراه با محمود کویر قدم به قدم در این کتاب گام بر دارم و بخواهم که این گام ها دانسته و با شکیبائی باشد، اعتراف می کنم که یارا نیستم از یکسو، و از فرصت این نوشته نیز بیرون است….فصول مختلف آن و با تامل بر آن ها، لذت خواندن را بارور می کند…آن را توصیه می کنم.
ئی میل ناشر آن را یاد آور می شوم
aidabook@freenet

صد رمان برتر دنیا

آذر ۱۳۹۰

چند نکته در مورد این فهرست
اگر کتابها براساس رتبه شماره گذاری شده است، آیا می تواند شماره گزاری درستی باشد؟
که  مثلن دن کیشوت سروانتس رتبه دهم باشد اما
رسوائی نوشته بی ام کوئنزی رتبه هشتم ؟
بینوایان هوگو سی و ششم باشد ولی خبر داغ ِ اولین راک هیجدهم؟
*
و نامی از بسیاری رمان های پر طرفدار و پر خوانند اصلن برده نشده باشد کتاب هائی چون جان شیفته رومن رولان و بسیاری دیگر  که از بعضی ازاین انتخاب شده ها یک سر و گردن برتر و بالا ترند
*
و چون حالا که زبانمان رواج بین المللی ندارد اگر رمان هائی چون بوف کور – هدایت یا چشمهایش بزرگ علوی و کلیدر دولت آبادی  و حتا یکی بود و یکی نبود و یا قمقمه های خالی و…نمی توانست در این سیاهه جائی داشته باشند؟
*

بهر حال این شما و این هم صد رمان برتر به انتخاب روزنامه دیلی تلگراف انگلیس

—————————————————————————————–

صد رمان برتر دنیا اعلام شددر سال‌های اخیر، انتخاب رمان‌های برتر تاریخ ادبیات، دل‌مشغولی بسیاری از رسانه‌ها بوده است. روزنامه انگلیسی دیلی‌تلگراف هم ۱۶ ژانویه ۲۰۰۹، فهرستی از صد رمانی را منتشر کرد که به اعتقاد منتقدینش باید در کتابخانه هر خانه‌ای باشند و خوانده شوند. طبیعی است که این ۱۰۰ رمان، نه بهترین رمان‌ها، بلکه بهترین‌ها از نظر منتقدین این روزنامه هستند.
۱۰۰- ارباب حلقه‌ها نوشته‌ی‌‌ جی آر آر تولکین
داستانی درباره‌ی موجوداتی خیالی که در جست و جوی جواهرات گم شده هستند. به اعتقاد دبلیو اچ ادن، این کتاب، یک ‌شاهکار‌ است.
۹۹- کشتن مرغ مقلد نوشته‌ی‌‌ هارپرلی
روایت تعصب نژادی، و همسایه‌هایی عجیب و غریب از نگاه یک کودک که در دهه ۱۹۳۰ و در ایات آلاباما می‌گذرد.
۹۸- خانه و جهان نوشته‌ی رابیندرانات تاگور
یک بنگالی شریف، شادمانه زندگی می‌کند تا این‌که انقلابی نژادی رخ می‌دهد.
۹۷- راهنمای مسیر راه شیری برای تواستاپ‌زن نوشته‌ی داگلاس آدامز
زمین منفجر می‌شود تا یک مسیر سریع‌السیر فضایی ساخته شود. وحشت نکنید.
۹۶- هزار و یک شب (نویسنده: ناشناس)
شهرزاد که می‌داند پس از هم‌آغوشی با پادشاه ایرانی کشته می‌شود، هر شب قصه‌ای می‌گوید تا مرگش را به تعویق بیندازد.

۹۵- اندوه ورتر جوان نوشته‌ی ولفگانگ فن گوته
ورتر عاشق شارلوت می‌شود، اما شارلوت درگیر رابطه‌ای دیگر است. وای بر ورتر!
۹۴- بچه‌های نیمه شب نوشته‌ی سلمان رشدی
بچه‌های یک هندوی پیر و یک مسلمان ثروتمند در بدو تولد با هم عوض می‌شوند.
۹۳- تعمیرکار دوره‌گرد، خیاط، سرباز، جاسوس، نوشته‌ی جان لوکاره
شعری کودکانه به عنوان اسم رمز تعدادی از جاسوسان بریتانیایی که مظنون به خیانت هستند، در نظر گرفته می‌شود.
۹۲- مزرعه سرد آرام‌بخش نوشته‌ی استلا گیبونز
شخصیتِ اصلی رمان، دختر بچه‌ای است که پدرش را از دست داده و یتیم شده است. او در دنبال این است که با یکی از خویشاوندانش زندگی کند. بالاخره او می‌پذیرد که با یکی از خویشاوندان مادری‌اش زندگی کند. یک عاشقانه‌ی روستایی که به‌صورت طنز روایت می شود.
۹۱- داستانی از گنجی نوشته‌ی موراساکی شیکیبو
زندگی و عشق‌های پسر یک امپراتور. و اولین رمان جهان؟
۹۰- زیر تور نوشته‌ی اریس مرداک
نویسنده‌ای ناموفق با یک ستاره سینما ارتباط بر قرار کرده. تلفیقی از فلسفه و کمدی.
۸۹- دفترچه طلایی نوشته‌ی دوریس لسینگ
لسینگ آن‌طور که مارگارت درابل، منتقد و نویسنده می‌گوید در«داستان فضای درونی» به کمونیسم و آزادی خواهی زنان می‌پردازد.
۸۸- یوگنی آنگین نوشته‌ی الکساندر پوشکین
احساسات، شعر و تپانچه در رمانی منظوم درباره‌ی عشقی ناکام.
۸۷- در جاده نوشته‌ی جک کرواک
پسران نسل بیت می‌خواهند «مثل شمع‌های زرد و افسانه‌ای روم باستان بسوزند، بسوزند و بسوزند.»
۸۶- بابا گوریو نوشته‌ی انوره دوبالزاک
داستانی رئالیستی درباره‌ی بازگشت بوربون‌ها به قدرت در فرانسه. راستینگناک، ضد‌قهرمانی داستان، به خاطر بی‌رحمی‌هایش در راه‌ ارتقای مدارج اجتماعی شهره خاص و عام شده است.
۸۵- سرخ و سیاه نوشته‌ی استاندال
قهرمان کتاب که متعلق به طبقه‌ی متوسط است، علیه ماتریالیسم و ریاکاری جامعه‌ی فرانسوی با «نیروی روح» خود می‌جنگد.
۸۴- سه تفنگدار نوشته‌ی آلکساندر دوما
تفنگداران داستان، سر یک زن اشرافی به نام میلادی با هم مبارزه می‌کنند «یکی برای همه و همه برای یکی»
۸۳- ژرمینال نوشته‌ی امیل زولا
ژرمینال، نوشته‌ای برای جوانه زدن تغییرات اجتماعی، مستندات قرص و محکمی از گرسنگی و بدبختی‌ معدن‌کاران فرانسوی ارایه می‌کند.
۸۲- بیگانه نوشته‌ی آلبرکامو
یک فرانسوی دوست عربش را در الجزیره می‌کشد و «بی‌تفاوتی ملایم جهان» را می‌پذیرد.
۸۱- به نام گل سرخ نوشته‌ی امبرتو اکو
یک داستان پلیسی تاریخی و روشنگرانه که در صومعه‌ای ‌در قرن چهاردهم ایتالیا می‌گذرد.
۸۰- اسکار و لوسینا نوشته‌ی پیتر کری
یک استرالیایی که با پولی که به او به ارث رسیده، یک کارخانه شیشه‌سازی می‌خرد و در کشتی با کشیشی از کلیسای آنگلیکان آشنا می‌شود. هر دوی این‌ها که به قمار علاقمندند، شرط می‌بندند که او نمی‌تواند کلیسایی شیشه‌ای را ۴۰۰ کیلومتر حرکت بدهد.
۷۹- دریای پهناور ساراگوسا نوشته‌ی جین ریس
به رمان جین ایر، که به زنی دیوانه در اتاق زیر شیروانی صدایی انسانی و رقت انگیز می‌بخشد.

۷۸- آلیس در سرزمین عجایب نوشته‌ی لویس کرول
منطق بازیگوشانه‌ی کرول باعث می‌شود وقوع شش اتفاق غیر ممکن را پیش از صبحانه باور کنیم.
۷۷- مخمصه نوشته‌ی جوزف هلر
یوسرین احساس می‌کند میل شدیدی برای به مسلسل‌ بستن غریبه‌ها دارد. دیوانه نیست؟
۷۶- محاکمه نوشته‌ی فرانتس کافکا
«جوزف کی» وقتی به طور غیر منتظره‌ای بازداشت می‌شود، اعلام می‌کند که بی‌گناه و مبراست اما «مبرا از چی؟»
۷۵- شراب سیب با لاوری‌ نوشته‌ی لوری لی
اولین تجربه‌ی نوشیدن مخفیانه گیلاس بزرگ آتش زرین قهرمان داستان، زیر واگن حمل یونجه است.
۷۴- در انتظار مهاتما نوشته‌ی آرکی نارایان

یک کمدی ناب که در آن یک جوان هندی با الهام از گاندی به یک مبارز ضد‌بریتانیایی افراطی تبدیل می‌شود.
۷۳- در جبهه غرب خبری نیست نوشته‌ی اریش ریمارک
روایت وحشت جنگ بزرگ از چشمان یک سرباز جوان.
۷۲- شام در رستوران غربت‌زده نوشته‌ی آن تایلر
سه خواهر و برادر، هر یک به گونه‌ای از جدایی مبهم والدین‌شان متاثر می‌شوند.
۷۱- رویای تالار سرخ نوشته کائو ژوکین
نگاهی دقیق و گسترده به جامعه‌ی چین در قرن هجدهم
۷۰- پلنگ نوشته‌ی جوزپه توما سی دی لامپدوزا
با حمله نیروهای سرخپوش گاریبالدی به سیسیل، کدام دسته نجابت را کنار می‌گذارند: «شغال‌ها»، یا «پلنگ‌ها»؟
۶۹- اگر شبی از شب‌های زمستان مسافری نوشته‌ی ایتالوکالوینو
حقه‌ی بین‌المللی کتاب، در این پازل بازیگوشانه‌ی پست مدرن نمایان می‌شود.
۶۸- تصادف نوشته‌ی جی جی بالارد
کارشناس سابق تلویزیون، موعظه سر می‌دهد که «گرایش جنسی جدیدی از یک تکنولوژی فاسد سر برآورده است.»
۶۷- خم رودخانه نوشته‌ی وی اس نایپل
یک آفریقایی هند و شرقی به نام سلیم به قلب آمریکا سفر می‌کند تا بفهمد«دنیا، چه دنیایی است»
۶۶- جنایات و مکافات نوشته‌ی فئودور داستایوفسکی
پسر به دیدارنزول خوار می‌رود. پسر نزول‌خوار را با تبر می‌کشد. احساس گناه، فروپاشی، سیبری و رستگاری.
۶۵- دکتر ژیواگو نوشته‌ی بوریس پاسترناک
بی‌رحمی انقلاب روسیه ایده‌آلیسم رمانتیک دکتر جوان را لگدمال می‌کند.
۶۴- سه‌گانه قاهره نوشته‌ی نجیب محفوظ
محفوظ زندگی سه نسل از قاهره‌ای‌ها را از جنگ جهانی اول تا کودتای سال ۱۹۵۲ دنبال می‌کند.
۶۳- مورد عجیب دکتر جکیل و مسترهاید نوشته‌ رابرت لوییس استیونسون
داستان دیو، استیونسون در خواب به سراغش آمد.
۶۲- سفرهای گالیور نوشته‌ی جاناتان سوینت
هجویه سوینت بر سفرنامه‌های بلند جهانگردان (دادگاه لی‌لی‌پوت‌ها در واقع دادگاه پادشاه جورج اول است)
۶۱- نام من قرمز است، نوشته‌ی اورهان پاموک
نقاشی در سال ۱۵۹۱ در استانبول به قتل می‌رسد. برخلاف انتظار، داستان را از زبان جسد می‌شنویم.
۶۰- صد سال تنهایی نوشته‌ی گابریل گارسیا مارکز
در این قصه‌ی خانواده‌ای کلمبیایی، افسانه و واقعیت به شکل سحرآمیزی در هم می‌آمیزند.
۵۹- مراتع لندن نوشته‌ی مارتین امیس
رمان‌نویسی ناکام، روز نوشت‌های زنی را از سطل آشغال می‌دزدد که در آن‌ها فاش شده که زن دارد قتل خود را طرح ریزی می‌کند.
۵۸- کارآگاهان وحشی نوشته‌ی رابرت بولانو
گروهی از شاعران آمریکای جنوبی به نقاط مختلف جهان سفر می‌کنند، در گوشه و کنار دنیا می‌خوابند و منتقدین را در دوئل‌ها به چالش می‌کشند.
۵۷- بازی تیله‌های شیشه‌ای نوشته‌ی هرمان هسه
روشنفکران از زندگی بیرون می‌کشند، تا در یک بازی با قواعد ریاضیات و آهنگین شرکت کنند.
۵۶- طبل حلبی نوشته‌ی گونتر گراس
خاطرات از سال‌های پیش از جنگ جهانی دوم از زبان یک کوتوله. طبل حلبی، متن کلیدی ادبیات رئالیسم جادویی اروپاست.
۵۵- آسترلینز نوشته دبلیو جی سبالد
در این رمان بدون پاراگراف، مورخی چک‌تبار، تاریخ خانوادگی‌اش را دنبال می‌کند تا به هولوکاست می‌رسد.
۵۴- لولیتا نوشته‌ی ولادیمیر ناباکوف
دل مشغولی سکسی پروفسوری میانسال نسبت به دختر بچه‌ی ده دوازده ساله‌ای به نام لولیتا با تمایل مادر دختر به پروفسور پیچیده می‌شود.
۵۳- داستان ندیمه نوشته‌ی مارگارت آتوود
پس از جنگ هسته‌ای که بسیاری از انسان‌ها را عقیم کرده، زنان بارور برای پرورش فرزندان به بردگی گرفته می‌شوند.
۵۲- ناتور دشت نوشته‌ی جی دی سالینجر
ضد قهرمان نوجوان داستان که از مدرسه ابتدایی اخراج شده، دوره‌ی سختی را می‌گذراند.
۵- جهان دیگر نوشته‌ی دن دلیلو
از بیس‌بال گرفته تا زباله‌های هسته‌ای، کلیه‌ی دغدغه‌های زندگی آمریکایی‌ها در اواخر قرن بیستم در این رمان وجود دارد.

۵۰- دلبند نوشته‌ی تونی موریسون
سیری بی‌رحمانه و آزاردهنده دوران سیاه برده‌داری در آمریکا.
۴۹- خوشه‌های خشم نوشته‌ی جان اشتاین بک
شهروندان اوکلاهما به خاطر قحطی ناشی از رکود اقتصادی بزرگ آمریکا، دیار خود را به جست و جوی‌شان و دستمزد شرافتمندانه ترک می‌کنند.
۴۸- برو بر کوه‌ها بگو نوشته‌ی جیمز بالدوین
کتاب، نقش کلیسای مسیحی را در جامعه‌ی آفریقایی- آمریکایی‌ها بررسی می‌کند.
۴۷- سبکی تحمل ناپذیر هستی نوشته‌ی میلان کوندرا
خیانت یک پزشک، همسرش را رنجور می‌کند. اما وقتی زندگی معنایی نداشته ندارد، این رنج هم نمی‌تواند اهمیتی داشته باشد.
۴۶- بهار زندگی خانم جین برودی نوشته‌ی موریل اسپارک
شاگرد محبوب یک معلم که راهبه می‌شود، به او خیانت می‌کند.
۴۵- نظاره‌گر نوشته‌ی آلن رب گریه
یک فروشنده دوره گرد، غرق شدن دختری سیزده ساله را نظاره می‌کند.
۴۴- تهوع نوشته‌ی ژان پل سارتر
یک تاریخ‌نگار هر لحظه بیشتر از قبل با هستی خود به مشکل برمی‌خورد.
۴۳- سری کتاب‌های ربیت نوشته‌ی جان آپدایک
محدود شدن به فروشندگی حراجی، ستاره سابق بسکتبال دبیرستان را ناامید می‌کند.
۴۲- ماجراهای هاکلبری فین نوشته‌ی مارک تواین
یک پسربچه و برده‌ای فراری در نظر دارند از طریق قایق‌رانی رودخانه می‌سی‌سی پی از فرهنگ و تمدن آنتبلوم دور شوند.
۴۱- درنده‌ی باسکویل نوشته‌ی آرتور کانن دویل
مردی معتاد نیمه شب، سگی ارواح مانند را در دشت‌ها دنبال می‌کند.
۴۰- خانه‌ی عیش نوشته‌ی ادیت وارتن

لیلی بارت در آرزوی عیش فراتر از آن است که به خاطر عشق ازدواج کند. رسوایی و قرص‌های خواب از راه می‌رسند.
۳۹- همه چیز فرو می‌پاشد نوشته‌ی چینووا آچه‌به
مرگ اتفاقی و حضور یک مبلغ مذهبی، رهبری محلی کشاورزی نیجریه‌ای را که سیب زمینی می‌کارد، متزلزل می‌کند.
۳۸- گتسبی بزرگ نوشته‌ی اف اسکات فیتس جرالد
عشق یک میلیونر مرموز به«زنی سرشار از صدای پول»، او را به دردسر می‌اندازد.
۳۷- سرپرست نوشته‌ی آنتونی ترولوپ
دبلیو اچ اودن درباره‌ی این نویسنده گفت:« در میان تمام نویسندگان همه کشورها، ترولوپ بهتر از بقیه نقش پول را درک کرد.»
۳۶- بینوایان نوشته‌ی ویکتور هوگو
مجرم سابق داستان، می‌کوشد آدم خوبی باشد اما ماجرا پایان تلخی به دنبال دارد.
۳۵- جیم خوش شانس نوشته‌ی کینگزلی امیس
یک استاد تاریخ دانشگاه با رییس‌اش اختلاف نظر پیدا می‌کند و…
۳۴- خواب بزرگ نوشته‌ی ریموند چندلر
در این کتاب نوآر جنایی هاردبویلد (Hardboiled)، «مردان مرده سنگین‌تر از قلب‌های شکسته هستند.»

۳۳- کلاریسا نوشته‌ی ساموئل ریچاردسون
روایتی به شکل نامه‌نگاری که در آن رابرت لاولیس، صاحب روسپی خانه وحشیانه سینه‌بند قهرمان داستان را باز می کند.
۳۲- رقصی با موسیقی زمان نوشته‌ی آنتونی پاول
این کتاب دوازده قسمتی، داستانی ‌است که مشهورترین شخصیت آن «نوعی اورکت نامناسب می‌پوشد.»
۳۱- عاقبت فرانسه نوشته‌ی ایرنه نمیروفسکی
این کتاب که شامل دو نوول کوتاه است و شش سال بعد از مسموم شدن نویسنده‌اش منتشر شد، زندگی شهری و روستایی در فرانسه تحت اشغال آلمان‌ها را به تصویر می‌کشد.
۳۰- تاوان نوشته‌ی یان مک ایوان
بهترین رمان انگلیسی‌زبان کلاسیک که در خانه‌‌ای ییلاقی می‌گذرد.
۲۹- زندگی: دستورالعمل یک مصرف کننده نوشته‌ی جورجز پرک
پازل زندگی در بلوک آپارتمان‌های پاریسی به اضافه اتاق‌های خالی
۲۸- سرگذشت تام جونز نوشته‌ی هنری فیلدینگ
این رمان کمدی فیلیدینگ که معمولاً به اختصار تام جونز نامیده می‌شود، داستان بچه‌ای سرراهی است که یک آدم ثروتمند پیدایش می‌کند.

۲۷- فرانکشتاین نوشته‌ی مری شلی
تلاش انسان برای تمسخر مکانیسم شگفت‌انگیز خالق جهان، عاقبت ناگواری به همراه دارد.
۲۶- کرانفورد نوشته‌ی الیزابت گسکل
روستاییان شمال در مقابل تغییرات اجتماعی محصول انقلاب صنعتی مقاومت می‌کنند.
۲۵- سنگ ماه نوشته‌ی ویلکی کالینز
تی اس الیوت در تحسین این رمان گفته است: «اولین، قدیمی‌ترین و بهترین رمان پلیسی مدرن انگلیسی زبان»
۲۴- اولیس نوشته‌ی جیمز جویس
بازنویسی مدرنیستی و شاهکارانه هومر با نوعی شوخ‌ طبعی که یکی از طولانی‌ترین زبان انگلیسی را با ۴۳۹۱ کلمه در خود دارد.
۲۳- مادام بوآری نوشته‌ی گوستاو فلوبر
خریدن رمان‌های عاشقانه، همسر دکتری محلی را به خیانت و پایانی عذاب‌آور می‌کشاند.
۲۲- گذر به هند نوشته‌ی ای ام فورستر
اتهامی ناروا، ظلم نژاد‌پرستانه‌ی بریتانیایی در هند را آشکار می‌سازد.
۲۱- ۱۹۸۴‌نوشته‌ی جورج اورول
در این رمان، ناظر کبیر (دیکتاتور) حتی منحوس‌تر از آنی است که در سریال تلویزیونی اقتباسی از رمان تصویر شده است.
۲۰- تریسترام شندی نوشته‌ی لاورنس استرن
به اعتقاد ساموئل جانسون، این رمان تجربی و شنیع، بیش از حدِ کفایت، خاص و غریب است.
۱۹- جنگ دنیاها نوشته‌ی اچ جی ولز
اشغالگران مریخی خون‌آشام با چند فین دماغ نابود می‌شوند.
۱۸- خبر داغ نوشته‌ی اولین واگ
واگ این رمان را بر اساس ماجرای گزارشگر بخت برگشته‌ی تازه‌کاری نوشته که بیل دیوز، سردبیر سابق دیلی تلگراف را سرکار می‌گذارد.
۱۷- تس دوبرویل نوشته‌ی توماس هاردی
تس فرزند یک خانواده‌ی روستایی است که خانواده‌‌اش می‌فهمند که نام او به یک نجیب‌زاده برمی‌گردد.
۱۶- صخره برایتون نوشته‌ی گراهام گریل
در خیمه شب بازی ادبی گریل، شخصیتی جامعه‌ستیز گند می‌زند به جنایت و ازدواج.
۱۵- اسرار ووسترها نوشته‌ی پی جی وود هاوس‏
این کتاب، اولین بخش از مجموعه داستان‌های قلعه‌های تاتلای است.
۱۴ـ بلندی‌های بادگیر نوشته‌ی امیلی برونته
در دشت‌های بادگیر‌، کاترین و هیث‌کلیف عاشق همدیگر می‌شوند، اما هیث‌کلیف نمی‌تواند با کاترین ازدواج کند.
۱۳ـ دیوید کاپرفیلد نوشته‌ی چارلز دیکنز
رنج‌های کودکی که ناپادری‌اش به‌طرز بی‌رحمانه‌ای او را مورد آزار و اذیت قرار می‌دهد. رمان نیمه‌زندگی‌نامه دیکنز در زمره‌ی رمان‌های «کمال و رشد» دسته‌بندی می‌شود، محور اصلی است.
۱۲ـ رابینسون کروزوئه نوشته‌ی دانیل دفو
یک برده فروش که گرچه کشتی‌اش غرق می‌شود، در جزیره‌ی دور افتاده خدا را می‌یابد و با یک بومی آشنا می‌شود و دچار تحول می‌شود.
۱۱ـ غرور و تعصب نوشته‌ی جین آستن
رویارویی عاشقانه پسری ثروتمند با دختری مغرور از خانواده‌ای فقیر یکی از زیباترین داستان‌های عاشقانه را رقم زده است.
۱۰ـ دن کیشوت نوشته‌ی میگوئل سروانتس
سلحشوری خیال‌پرداز و نیمه‌مجنون، در رمانی طنزگونه به جنگ آسیاب‌های بادی می‌رود.
۹ـ خانم دالووی نوشته‌ی ویرجینیا وولف
خانم قهرمان داستان که قرار است در یک جشن شرکت کند به قصدِ خرید گل از خانه بیرون می‌رود و با زوجی جوان که زندگی پرتلاطمی دارند، روبه‌رو می‌شود.
۸ـ رسوایی نوشته‌ی جی ام کوئتزی
یک استاد ادبیات انگلیسی در آفریقای جنوبی پس از دوران آپارتاید با فریفتن دانشجویش‌، همه چیزش را می‌بازد.
۷ـ جین ایر نوشته‌ی شارلوت برونته
آقای روچستر ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دل به زنی فقیر و ساده می‌بازد. اما جین متوجه می‌شود که روچستر ازدواج کرده و همسری دیوانه دارد.
۶ـ در جستجوی زمان از دست رفته، نوشته‌ی مارسل پروست
تفکری درباره‌ی خاطرات، رمانی هفت جلدی که مشهورترین کتاب در جهان ادبیات است.
۵ـ قلب تاریکی، نوشته‌ی جوزف کنراد

جوزف کنراد می‌گوید : «‌فتح زمین، چیز زیبایی نیست.»
۴ـ سیمای یک زن نوشته‌ی هنری جیمز
زنی آمریکایی که وارث ثروتی عظیم شده‌، با ازدواج با مردی خودخواه، زندگی خود را تباه می‌کند. منتقدی به نام هرولد بلوم گفته بود هنری جیمز در این رمان، خودش را در چهره‌ی یک زن تصویر کرده است.
۳ـ آنا کارنینا نوشته‌ی لئو تولستوی
زن جوانی از طبقه اشراف بدون عشق با مردی صاحب منصب ازدواج می‌کند اما گرفتار عشقی دیگر می‌شود.
۲ـ موبی دیک نوشته‌ی هرمان ملویل
جستجوی دیوانه‌وار کاپیتان آمب برای گرفتن انتقام از نهنگی که پای او را خورده است.
۱ـ میدل مارچ نوشته‌ی جورج الیوت
ویرجینیا ولف: «میدل‌مارچ

کتاب ماه – چرا دریا طوفانی شده بود

آذر ۱۳۹۰

داستانی زیبا و گیرا از بزرگ مرد داستان نویسی کشورمان:

صادق چوبک

که در کتابخانه گذرگاه گذاشته شده است
نثر راحت و روان این داستان بلند، خواننده را برای خواندن یک نفس آن آماده می کند.

” عباس تو منقل به وافورش نگاه کرد. تخم چشمهایش درد می کرد. سر کوچک مکیده شده اش روی گردنش سنگینی می کرد، انگار زورکی نگاهش داشته بود. آهسته مانند  اینکه توی خواب حرف بزند گفت”

( توی این آب و هوای نموک اگه آدم اینم نکشه چکار کنه….) “

سهراب احمدی نژاد سپهری – مسعود ناصری

آذر ۱۳۹۰

روزگارم بد نیست
چاه نفتی دارم
پول گازی
سر سوزن عقلی
دوستانی ،دستشان داغ ودرفش
وسخنگویی که همین نزدیکیست
لای این شب بوها
گوئیا می …اشد
پای آن کاج بلند
اهل تهرانم
ازهمان روزکه خوردم پپسی
توی میدان ولیعصر شدم تهرانی

اهل تهرانم
پیشه ام حرافیست
گاه گاهی قفسی میسازم توی اوین
تا به آواز جوانی که در آن
زندانیست
غم بدبختیتان تازه شود
چه خیالی،،،،چه خیالی میدانم
همشون بی جانند
خوب میدانم
حاصل دولت من بی نانی است
من مسلمانم
برسرم هاله‌ی نور
جانمازم پرچم
مُهرم زور
قصر، سجاده من
من وضو باخون مردم پیروجوان میگیرم
من نمازم را پی تکبیرهالحرام فقیه
پی قدقامت شورای نگهبان خواندم
کعبه ام بر لب چاه
کعبه ام توی جمکران افتادست
کعبه من مث یک زندانی
می رود راه براه
می رود بند به بند
حجرالاسود من
کلّه‌ی تاروسیاه اوباماست
اهل تهرانم
نسبم شاید
برسد
به یه هندونه‌ی‌ کالی در چین

نسب من شاید
به پسر عمه چاوز برسد
رهبرم بی خبر از خواب پرید
جنّتی زیبا شد
مرد بقال از من پرسید
چند مثقال کراک میخواهی
من ازاو پرسیدم
رای مفت سیری چند؟

اختلاس های میلیاردی – جواد-الف

آذر ۱۳۹۰

اوضاع اقتصادی سیاسی اجتماعی اموزشی وحتی روابط خانوادگی در ایران روز به روز وخیم تر میشود. که بوضوح آنرا در وضع اقتصادی و معیشتی مردم میتوان دید . نرخ تورم را درایران باید روزانه ویا هفته گی اعلام کرد زیرا قیمت اجناس در بسیاری از موارد روزانه بالا میرود وهمه چیز متاسفانه با نرخ طلا وارز مقایسه میشود.

کارخانه ها ی صنایع کوچک ومتوسط یکی پس از دیگری تعطیل میشوند و هزاران کارگر به خیل بیکاران جامعه که اکثرن از فارغ التحصلان دانشگاهها هستنند میپیوندند.بنا براین نرخ بیکاری راهم باید روزانه اعلام کرد .در چنین اوضاعی همه روزه خبر اختلاسهای کوچک وبزرگ تیتر روزنامه ها است.واقعیت این اختلاسها ریشه در بدو ظهور انقلاب دارد. ازاوائل انقلاب مصادره اموال فراریان واعدام شدگان از خانه ها وکاخ ها، وحتی موزه ها اغاز ودر ادامه کار بانکها وکارخانه ها بزرگ را بنام بنیاد مستضعفان بین خودشان تقسیم کردند. تامیرسیم به اواخر دهه ۶۰ که مصادف است با ریاست جمهوری اقای رفسنجانی ورهبری اقای خامنه ای . در یکی از روز ها روزنامه سلام از یک رانت خواری بزرگ در فروش کارخانه مزدا وکامیون خاور به بچند نفر از سران مملکت خبر داد که بدون پرداخت دیناری پول وفقط با گرفتن یک وام صوری کارخانه ای که انروزها باقیمت بسیار بالائی ارزش گذاری شده بود به قیمت بسیار نا چیزی انهم بدون باز پرداخت ان قیمت به اقایانی فروخته شد که نامشان در روزنامه سلام افشا شد .اقدام دولت وقوه قضائیه در مورد این رانت خواری بزرگ بستن روزنامه سلام ودستگیری خبرنگار مربوطه ومدیر مسئول
ان روزنامه بود.

پس از ان میرسیم به برادران رفیق دوست با اختلاس ۱۲۳ میلیاردی که از بودجه سالانه مملکت در ان سال بالاتر بود این اختلاس هم از بانک محترم صادرات انجام شد گویا این بانک در انجام اختلاسهابرای اقایان دست بنقد تر است . برای این اختلاس کلان دادگاهی تشکیل شد که بسیار مضحک وناعادلانه
بود اقای محسن رفیق دوست(کسی که در روز ورود اقای خمینی به ایران راننده پاترول ایشان بود)که انروز ها رئیس بنیاد مستضعفان یا وزیر دفاع بود در دادگاه گفت من فقط سندضمانت ۱۵۰ میلیون تومان را برای برادرم امضاءکردم وبا این اعتراف با حفظ سمت تبرئه شد .اما بخت برگشته ای بنام اقای فاضل خدا دادکه در خارج کشوربود ونقش واسطه در این اختلاس را داشت به ایران فرا خوانند وبه اعدام محکوم وحکم را در جا اجرا کردند. اما اقای مرتضی رفیق دوست وهمسرش که متهمان اصلی پرونده بودند بهمت برادر عالیمقام از مهلکه نجات یافتند .اقای مرتضی رفیق دوست به زندان محکوم شد واز بدو ورود بعنوان رئیس کل خرید وتدارکات زندانهای کشور منصوب شد تابه ارقام ثروت نجومی اش روز بروز افزوده تر شود والبته بخاطر شغل مهمی که داشت گاهی هم سری به زندان میزد. همسر محترمشان اما از کلیه اتهامات تبرئه شد.

واین اتفاقات زمانی بود که دست دزدان خرده پا رادر کوشه وکنار ایران می بریدنند.چه عدالتی!
البته ناگفته نماند که در زمان ریاست جمهوری اقای رفسنجانی دست همه وزیران ودست اندرکاران حکومتی به بهانه جهاد سازندگی باز گذاشته شده بود وانان هم بدون حساب وکتاب ازاین خوان یغما بهره میبردند.که وقتی رسوائی ببار میامد بلافاصله استعفا داده وگاهن میگریختند و سعی در خروج اموال غارت کرده میکردند.حکایت یک کامیون پر از شمش های طلا که بوسیله یک مامور شرافتمندودرستکاردر مرز پاکستان کشف وافشا شددلیل این مدعا است.که بالافاصله گفتند این کامیون ضایعات مس و اهن بوده است وان مامور شریف را از کار بر کنار کردند. که اگر تاکنون اعدامش نکرده باشند.روزی خواهد رسید که پرده ازاین غارت میلیونی بردارد.یکی دیگر از مدیران دوران اقای رفسنجانی شهردار ان زمان تهران اقای کرباسچی بود که بعدها شاید بعلت پائین بودن رقم اختلاس ! والبنه بدلیل اختلافات درون نظام اسلامی بمحاکمه کشیده شد که جریان ان محاکمه ابتدا بصورت زنده از تلویزیون پخش شد. اوبسیاری از ناگفتی ها را افشا کرد.که باعث قطع ان برنامه زنده شد. وبسیار سریع ایشان را به انفصال از خدمات دولتی وردمقداری از پولهای گم شده محکوم کردند.
اگر می بینیم اقای رفسنجانی امروزدر مقابل ازار واذیت هائی که با او وخانواده اش انجام میدهند سکوت کرده است بخاطر ان پرونده ها است.

تا میرسیم به اقای شهرام جزایری جوان بستنی فروشی در اهواز که ظرف مدت کوتاهی نامش در ردیف میلیاردهای ایران ثبت شد.اورا هم محاکمه کردند. که از تلویزیون پخش نشد. اما در جریان ان محاکمه ایشان نام تمام کسانی راکه در اختلاس بااوهمکاری داشته ورقم های کلان از او گرفته بودند افشا کرد. در میان این افراد نام مدیران بلند پایه و نمایندگان امین! نظام مقدس وجود داشت که بعضی ها رسمن وبعضی تلویحن به ان رشوه گیری ها اعتراف کردند.اما انها نه تنها بخاطراین اعترافات محاکمه نشدند بلکه از مقامشان هم استعفا نداده و طبق معمول همه اختلاسها پولی هم هرکز به خزانه دولت وبانک های غارت شده برگشت داد نشد.اقای شهرام جزایری هم اکنون در زندان است ویکبار هم یاران وفا دارقصد نجاتش را داشتند که ناکام ماند.البته این بار نه بخاطر صداقت ماموران زندان بلکه بخاطر همان دعواهای سیاسی وشاید هم عدم توافق بر سر مبلغ رهائی.
فرزندان اقای خامنه ای که تا ان زمان خود را از سایر اقا زاده هاعقب تر میدیدند بیکباره با بدست کرفتن عنان انتخابات مجلس وریاست جمهوری همه مراکز قدرت را بدست گرفته بگونه ای که امروزبر تمامی مراکز اقتصادی سیاسی وحتی نظامی مملکت اشراف کامل دارند.بنابراین باید ایمان داشت که هیچ اختلاس و معاملات کلان اقتصادی بدون شراکت و نظارت انها انجام نمیشود.
نا گفته نماند که فرزندان اقای رفسنجانی بدلیل داشتن تحصیلات بالا ومدارک دانشگاهی والبته روحانی نبودن در مدیریت نهاد های مملکت حضور موثری داشتند . اما فرزندان مقام معظم که اکثرن روحانی هستند حضور موثری در مدیریت ندارند.اما در سرکوب های ودخالت های انتخاباتی اقای مجتبی خامنه ای که سودای جانشینی مقام معظم را در سر داردو برای رسیدن به ان مقام در تلاش است حضور مستقیم دارد.
بمصداق ان شعر معرف که میگوید:
اگر زباغ رعیت ملک خورد سیبی
در اورند غلامان او درخت از بیخ

همه روزه در صفحات روزنامه ها خبر اختلاس رانت خواری ویا دزدیهای کوچک وبزرگ بوسیله مدیران ارشد ومتوسط یا حتی برخی از کارمندان ادرات ویا بانک ها یا موسسات دولتی در گوشه وکنارکشور بچشم میخورد. بگونه ای که برای مردم ایران عادی شده است.که این فاجعه بزرگی برای یک ملت است.
وحال رسیده ایم به بزرگترین اختلاس تاریخ ایران وشاید جهان. گویا نرخ اختلاس در ایران از نرخ تورم سالانه بسیار بالا تر میرود. با این حساب وبا توجه به کلام رهبر که فرموده اند زیاد موضوع را کش ندهید که بنوعی چراغ سبزی است برای دزدان محترم نظام مقدس باید در اینده منتظر اختلاسها که نه دزدیها کلان تر باشیم.امیدواریم که عمر حکومتشان به ان اینده نرسد.
جواد-الف.کانادا اکتبر ۲۰۱۱

.
.

به امید آگاهی – احمد طباطبایی

آذر ۱۳۹۰

همه ما به خوبی می دانیم که آمار  حکومت ایران در تمام حوزه ها سالهاست که دیگر اعتبار ندارد. درست مثل رای گیری و نمونه های آماری او در حوزه های سیاسی. متاسفانه جای اندوه بسیار است که مردم ایران برای سنجش اوضاع اقتصادی کشور خودشان نیازمند آمارهای سازمانهای بین المللی باشند و بعضاً از طریق آمارهای کشورهای همسایه بتوانند به حقایق اقتصادی کشور خودشان پی ببرند.
گالوپ موسسه معتبر آماری است که در حوزههای متفاوت در سطح جهان از طریق روشهای علمی اقدام به آمارگیری در موضوعات مختلف می نماید. اخیراً این موسسه در خصوص موضوع تحمل سختیها اطلاعات آماری قابل توجه ای را انتشار داده است که بدون شک برای مردم ایران می تواند مهم تلقی شود.
ایران یکی از کشورهای مورد مطالعه بوده و روش مطالعه از طریق تلفن صورت گرفته است، در این روش آمار گیری مردم در سه حوزه تقسیم بندی شده اند. گروه اول: مردمی که روبه رشد و توسعه هستند. گروه دوم مردمی که به سختی تلاش می کنند و گروه سوم مردمی هستند ;که مشکلات را تحمل می کنند.
www.gallup.com/poll/149756/Suffering-Iran-Nearly-Doubles.aspx
برای مطالعه بیشتر لطفاً به لینک بالا بروید و گزارش را بهتر بررسی نمایید.
آنچه در این تحقیق به دست آمده است نشان می دهد از زمان به قدرت رسیدن احمدی نژاد جمعیت ایرانیهای که زندگی سخت را تحمل می کنند از عدد ۱۲% به رقم ۲۶% رشد کرده و ایران در میان کشور دو کشورمصیبت زده هائیتی با ۲۷% و کشوری چون یونان با ورشکستگی مالی به رقم ۲۵% قرار داده است.
فراموش نکنیم که کشور کوچک و فقیر هائیتی اخیراً از بزرگترین زمین لرزه تاریخ خود جان سالم به درد برده و همچنان اقتصاد و مردم این کشور دست به گریبان با موضوعات روحی و روانی بعد از فاجعه طبیعی می باشند و از طرف دیگر کشور یونان نمونه ای اروپایی از یک ساختار اقتصادی ناکارامد می باشد که می تواند حس بد بینی ما ایرانیها را نسبت به دیگر منابع خبری تا حدی تخفیف بدهد.
اما ایران ثروتمند با ذخایر عظیم انرژی چرا باید در چنین آمارگیری رتبه ای تا این اندازه وخیم بدست بیاورد؟
نمونه ای دیگر از بررسیهای بین المللی توسط سازمان بهداشت جهانی نشان می دهد شهرهای ایرانی در کنار شهرهائی از هند و پاکستان و مونگولیا بدترین شهرهای آلوده در کل جهان می باشند. شاید هم وطنان تهرانی با خواندن این مقاله متعجب شوند چرا که تهران بر خلاف معمول در ۱۰ شهر آلوده جهان نمی باشد و به جای او شهر اهواز در جنوب ایران الوده ترین شهر جهان نام گرفت و سنندج رده سوم و کرمانشاه رده ششم جای گرفتند.
جای بسی خورسندی است که مقام ولایت و نماینده خداوند در زمین از سفر اخیر خود به کرمانشاه به سلامت برگشتند و دچار بیماری نشدند. گرچه ما نمی دانیم شاید ایشان با عنایتهای ویژه ای از آلودگی خطرناک در امان بودند درست مثل مردم کرمانشاه که در ایام سفر ایشان از اعدام در شهر خود و در حضور فرزندانشان معاف شده بودند.
بیست و هشتم تیرماه بود که سه نفر از متخلفین در همین شهر روی سقف اتوبوس ایستاده بودند و با حرکت آن اتوبوس سرهای انان از طریق حلقه های طناب اعدام به پل متصل شده بود. چنین روش خلاقانه ای برای به دار آویختن انسانها در شهر کرمانشاه مردم بلا زده کرمانشاه را در نگاه جهانیان گونه ای دیگر معرفی می کند و چهره عدالت ولایتی را در ایران بهتر نشان می دهد.
جهانیان و ایرانیان مطلع، کرمانشاه امروز را چنین تشریح می کنند و به طبع ایران و ایرانی را در شرایط آلودگی هوا ، بهم ریختگی مطلق اقتصادی و فساد اداری و مالی و بیکاری جوانان و اعدامهای مکرر ارزیابی و معرفی می نمایند. آنچه مسلم است تحقیقات جهانی بدور از هرگونه قضاوت سیاسی یا عملکرد منفعت طلبانه در خصوص تمام کشورهای جهان اطلاعاتی ارزشمند و بسیار حیاتی را فراهم می آورد تا مردم اسیر دستگاههای فاسد نتوانند حقوق حقه انسانها را به نفع منافع عقیدتی و سیاسی خود مصادره نمایند.
واردات سیگار در شش ماه اول سال نزدیک به دوبرابرسال گذشته شده است و فروش شیشه و انواع مواد مخدر در جامعه چنان رایج است که دیگر نمی توان چنین حقایق تلخی را منکر شد. تمام این موارد نشان از مدیریت سیاسی شکست خورده ای است که به اسم خداوند و دین و اعتقادات مذهبی عده ای فرصت طلب گستاخانه و بی رحمانه ساختار و شالوده کشوری را برهم می زنند.
به امید آگاهی بیشتر

همکاری جهانی ، آری، حمله خارجی، ” نه” – مهران رفیعی

آذر ۱۳۹۰

بار دیگر شیپور ِ لعنتی جنگ به صدا در آمده و رهبر درمانده جمهوری اسلامی با تمام توان در آن میدمد به امید آنکه گرد و غبارهای مهندسی شده, حجابی بر سیاست های شکست خورده او بکشد و ولایت مطلقه ش چند صباحی بیشتر ادامه یابد. فرصت طلبان سودجو نیز زیرکانه بر طبل های گوشخراش شان میکوبند تا معرکه را گرمتر کرده و بر رونق بازار و منافع پلیدشان بیفزایند. و جای بسی تاسف است که اینها, ساده اندیشانی را هم فریب داده و بصورت سیاهی لشکر بدنبال خود می کشانند.
روند تحولات داخلی و جهانی و بویژه رویدادهای مهم منطقه ای, رهبر جمهوری اسلامی را وحشت زده کرده است. او بدرستی دریافته که اگر فرصت کوتاه باقیمانده را سهوا از دست بدهد, سرنوشتی بهتر از صدام حسین و معمرقذافی و حسنی مبارک در انتظارش نخواهد بود. رژیم دیکتاتوری سوریه هم در وضعیت سقوط قرار گرفته و آقای خامنه ای خود را عاجز از نجات دادن یار و هم پیمان دیرینه ش می بیند. هر روزه بخشی دیگر از نیروهای مسلح سوری به مخالفان بشار اسد می پیوندند, رژیم تک حزبی او توان خاموش کردن صدای اعتراضات را از دست داده و به علت اعمال خشونت از اتحادیه عرب هم اخراج شده است. آقای خامنه ای از دیدن و شنیدن اخبار روزانه در رنج است و انزوای سیاسی هم برگلوگاهش فشار میاورد.
بحران درونی رژیم او هم, نه انکار کردنی است و نه قابل کنترل . شخص دوم نظام که با سلیقه شخصی خودش دست چین شده و با کودتایی خونین بقدرت رسیده, در مقابلش قد علم کرده و شمشیرش را از رو بسته است. اخراج خفت بار دو وزیر منتخب رهبر از کابینه و بست نشینی یازده روزه رییس قوه مجریه در اعتراض به دخالت های رهبر, آبرویی برای ولایت فقیه باقی نگذاشته است.
تمام روسای جمهور پیشین که در قید حیات اند, یکی پس از دیگری وارد لیست سیاه رهبر شده اند. نخست وزیر محبوب بنیان گذار جمهوری اسلامی هم گرفتار خشم مهار ناپذیر حاکم شده و ماههاست که در پشت درب های جوشکاری شده در انزوا بسر میبرد.
بسیاری از کارگزاران ارشد جمهوری اسلامی که سالها درمدیریت کشور نقشهای کلیدی داشته اند, یا در زندان و حبس خانگی هستند و یا در کنجی از خانه و یا در گوشه ای از غربت.
فرار مغز ها هم که سالها جریان داشته, در دو سه سال گذشته شدت بیشتری گرفته است. فساد مالی و اداری هم آن چنان رواج یافته که اختلاس های نجومی یکی پس از دیگری علنی و رسانه ای شده و جناح های متخاصم ِ خودی, شدید ترین اتهامات را به رقبایشان وارد میکنند.
تاکنون تمام تلاشهای رهبر جمهوری اسلامی برای پنهان کردن این اختلافات و برخورد ها با شکست مواجه شده و شاخ و شانه کشیدن باند های قدرت از درگیری های لفظی و اخطارهای قضایی و هشدارهای قانونی فراتر رفته و تهدید به افشا گری, بصورت سلاحی مهلک درآمده و متناوبا مورد استفاده روسای قوای سه گانه قرار میگیرد. در جدیدترین برخوردهای درون گروهی, از اسلحه گرم نیز استفاده شده و برخی ازمدیران ارشد کشور, بسوی یکدیگر آتش گشوده اند.
اخبار مربوط به ترور دانشمندان اتمی, خرابکاری های نرم افزاری, نشت اطلاعات فوق محرمانه و انفجار های بزرگ در تاسیسات موشکی هم, کمکی به تقویت روحیه متزلزل رهبر نمیکنند.
جنگ افروزی تنها گریزگاه رهبر درمانده و منزوی
آیا راه گریزی برای آقای خامنه ای باقی مانده است؟ کدام کشور به او پناه میدهد؟
آیا تردست دیگری می تواند به بهانه ترویج اقتصاد آزاد, آتش حرص و طمع را در دل گروهی شعله ور کند تا منفعت طلبی اقلیتی, برای چند سالی از سقوط نظام او جلوگیری کند؟
آیا مصلح دیگری توان و اراده آن را دارد که امید و شوری دیگر بیافریند تا رهبر پریشان و بدنام, فرصتی برای تجدید قوا پیدا کند؟
آیا, با توجه به توسعه سریع فناوری و پدیده جهانی شدن , ابزار های دیگری برای سانسور کامل اخبار و فریبکاری های عوامانه باقی مانده است؟
با توجه به بن بست خطرناک موجود, و اینکه آقای خامنه ای شهامت لازم برای سر کشیدن جام را ندارد, جنگ افروزی تنها گزینه جبری اوست. او به غلط می پندارد که در صورت شروع جنگ و حمله خارجی, مردم کشورمان باری دیگری آستین ها را بالا میزنند و سینه ها را سپر و بلاگردان او و دستگاه ولایتش میکنند.
تجربه نشان میدهد که اشتباهات او سیر صعودی داشته و هرگز از ارتکاب آنها درسی نگرفته است. کج سلیقگی دربرگزیدن آقای احمدی نژاد و گذاشتن تمام تخم مرغ هایش در سبد مخدوش او, بهترین نشانگر این حرکت سقوطی اوست.
بزرگترین چالش امروز ما
زدودن ِ خاکستر ِ سردی که بر اثر دو ناکامی بزرگ ِ سالهای اخیر بر دلهای افسرده و خاطرهای آزرده نشسته است, مهمترین و کلیدی ترین قدم برای تولدی دیگر است. بیاد آوریم که این ابر ِ سیاه, شکست ناپذیر و ماندگار نیست و باور داشته باشیم که با حرکت جمعی مان, پاره پاره خواهد شد و پرتوهای زرین خورشید بزودی بر خاک وطن مان خواهد تابید.
دو جنبش بزرگ دوم خرداد و سبز از یک سو ضربات مهلکی را بر پیکر نظام وارد آورده و از سوی دیگر مبارزان راه آزادی را پخته تر و منسجم تر کرده اند. آنچه از هنرمندان بزرگ و ورزشکان محبوب و نخبگان کشورمان در دو سه سال گذشته دیده ایم, بهترین گواه این ادعاست. این عزیزان, فارغ از هر گونه بیم و ترس و با از خود گذشتگی از هر فرصت پیش آمده, برای رساندن پیام مردم ایران استفاده کرده اند, از بستن دستبند های سبز در مسابقات بین المللی ورزشی گرفته تا انداختن شال سبز در فستیوال های هنری و انحام مصاحبه های شجاعانه و صادقانه با رسانه های پر بیننده و شنونده خارج از کشور.
در همین زمان, ریزش نیروهای وفادار به ولایت فقیه هر لحظه شتاب بیشتری گرفته بطوریکه امروزه شکاف و اختلاف بارزترین مشخصه تشکیلات فرسوده حکومتی می باشد. فیلمساز متعهد سالهای قبل, تند ترین نامه های اعتراضی خود را بصورت سرگشاده برای رهبر درمانده جمهوری اسلامی می فرستد و زندان و شکنجه و بازجویی هم دیگر اثری ندارد. دانشحوی نخبه برمی خیزد و از فاجعه دانشگاه سخن میراند و با کلام خود رهبر و بیتش را میلرزاند.
چه باید کرد
به دستاوردها و آینده روشن مان بیاندیشیم و از شوق آنها شور و نیرویی تازه بگیریم
مبنا و ملاک تصمیم گیری هایمان را بر اساس منافع ملی خودمان قرار دهیم و نه سود وزیان دیگران
با همیاری و تکیه بر خرد جمعی, مجاری تنفسی جمهوری اسلامی را شناسایی کرده و آنها را بتدریج مسدود نماییم
ساختار ماشین تبلیغاتی و نظامی ولایت فقیه را شناسایی کرده و برای از کار انداختن آنها برنامه ریزی و حرکت کنیم
اعتراضات صنفی و معیشتی پراکنده را شناسایی کرده و آنها را سازمان یافته و یکپارچه نماییم
بر افکار عمومی مردم جهان تاثیر بگذاریم و با افشاگری های گسترده و پیگیر در مورد نقض حقوق بشر در ایران, رژیم را منزوی تر کنیم
در شرایطی که جمهوری اسلامی برای پیشبرد ِ اهدافش, تن به هرگونه باج خواهی بین المللی میدهد, از منابع و نهادهای جهانی استفاده بهینه کنیم
بر خیزیم و با جنبشی دیگر, بساط ظلم و فساد را برچیده و سرود پیروزی را بخوانیم
—————–
بیست و هفتم آبان ماه نود
بریزبین استرالیا

دریاچه ارومیه

آذر ۱۳۹۰

دریا چه ارومیه

جای شکرش باقی است که یکی سالم مانده

آذر ۱۳۹۰

جای شکرش باقی است که یکی سالم مانده

گویا گاه…به شقیقه ارتباط دارد

آذر ۱۳۹۰

گویا گاه… به شقیقه ارتباط دارد

بازی چهره – مسعود ناصری

آذر ۱۳۹۰

یک دنیا حرف

آذر ۱۳۹۰

یک دنیا حرف

زورخانه پوریای ولی در لس آنجلس – بیژن خلیلی

آذر ۱۳۹۰

بکی از کارهای ارزشمندی که گاه شاهد آنیم پاسداری از داشته هائی است که پس از روی کار آمد جمهوری اسلامی پایمال شده است.
بر پائی زورخانه در خارج از کشور یکی از کار های شاخص در پاسداری از پهلوانی  است .   زور خانه  همیشه مظهر پهلوان پروری، وشکوفائی خوی جوانمردی بوده است  (که اینک به همت مردانی عاشق ” رامین امینی نیا و پهلوان منوچهر یوسفی ”  در لس آنجلس شکل گرفته است.
نام آن را ” پوریای ولی ” گذاشته اند که خود همه این خصائل نیکو را داشته است.

( پوریای ولی در میان ورزشکاران ایران نمونه‌ای از اخلاق، پایمردی و جوانمردی است و نه تنها در مقام یک پهلوان، بلکه در مقام یک قدیس در میان مردم جایگاهی والا دارد. )

در گوشی – خبر

آذر ۱۳۹۰

چندروز پیش در جریان دیدار های جی ۲۰ در جنوب فرانسه آقای سارکوزی به زبان فرانسه بصورت درگوشی به آقای اوباما گفته است:
«از این نتانیاهو خسته شده ام او همه اش دروغ می گوید»
اوباما پاسخ داده است:
«ببنید من چه می کشم، گرفتاری من با این شخص هرروزه است»
گویا این مطلب را دوسه خبرنگار شنیده اند ولی برای اینکه برای آقای سارکوزی رییس جمهوری فرانسه بد نشود آنرا مخفی نگاه داشته اند. ولی انتشار این خبر که دیروز جدا گانه به زبان انگلیسی از سوی بی بی سی منتشر شده بود (فرستاده بودم) نشان می دهد، نه در جهت خراب کردن آقای اوباما یا آقای سارکوزی بلکه رو کردن دست اسراییل به ویژه آقایی نتانیاهو فقط آقای سارکوزی جوش نیاورده است…

اگر دخالت ها و اقتدار طلبی دولتمردان اسراییل در منطقه نبود – اگر این نطفه به دست انگلستان کاشته نشده بود—منطقه خاورمیانه امروز شکل دیگری داشت…

امروز اسنادی دردست هست که اسراییل در به قدرت رساندن آخوند ها بسیار فعال بوده و فشار های زیادی به دولت شاهنشاهی وارد آورده است… نگرانی های بیموردی که اسراییل در مورد پیشرفت های ایران در پیش از شورش به آمریکا و دیگر کشور ها «تحمیق» شده است امروز اسراییل را در موقعیتی قرار داده که ممکن است خودش از کرسی پایین بیافتد.

ح-ک

معادل سازی فرهنگستان

آذر ۱۳۹۰

اخیرن فرهنگستان ایران

که نمی دانیم اعضایش چه کسانی هستند

و تا چه حد صلاحیت دارند

وآگاهی و سواد و دانش آن ها در چه میزانی است

و از کدام سابقه و تجربه و عملکرد برخوردارند

و در کشور ترس و دلهره اندود ما اعضای این

فرهنگستان تا چه حد استقلال و بخصوص شهامت دارند

بتازگی تعدادی از کلمات پر مصرف خارجی

را که در محاورات  مصرف روزانه

دارد معادل سازی کرده اند

لغاتی را که با مراجعه به دیکشنری ترجمه کرده اند

کنار گذاشته ایم.

بنظر می رسد که معادل های زیر تا حدی قابل توجه هستند

و ما برای اطلاع شما به آنها اشاره ای داریم

———————————————–

کرنومتر- زمان‌سنج

پلاژ- ساحل‌سرا یا کومه

مکانیسم – سازوکار

استراکچر- سازه

شف – سرآشپز

سانسور – سانسور یا بررسی

چیلر – سردکن

شوت – شلیک

تیراژ – شمار

آیکون – شمایل

فیلتر- صافی

فرمال – صوری

فولکلور – فرهنگ مردم

فرمت – قالب

کاتالوگ – کارنما

کاشانه آپارتمان –

یک نامه ی کوتاه – بهمن

آذر ۱۳۹۰

دوستان محترم در سایت ارزشمند گذرگاه با سلام و احترام و پوزش از مزاحمت

طی این نامه ” ئی میل ” دو نکته را می خواهم یاد آور شوم
اول اینکه گذرگاه با راه یازده ساله ای که آمد ه، بتدریج و در کوران حوادث پخته تر و پر محتوا تر شده و بنظر من اینک مجموعه ای است که انتظار انتشارش را می کشیم.
جا دارد که از همه قلم به دستانی که آن را پر بار می کنند صمیمانه تشکر کرد و دست مریزاد گفت.
***

مطلب دوم جنجالی است که بر سر موضوع آریائی بودن یا نبودن اقوام ایرانی راه انداخته اند.
بسیار واضح و بقول بچه ها مبرهن است، در برهه ای که ریش ملت ایران آتش گرفته آقائی را علم می کنند که بی توجه به وضع انسان ایرانی که دارند زیر دست و پا له اش می کنند بیاید به قول احمد محمود سیگارش را بگیراند. نا مربوط بودن و بی موقع بودنش داد می زند که هدفمند است.
این هم برنامه ایست که با شورش دشمنان ایران و ایرانی و حقوق بگیران خارجی که یکی از هدف های مشئومشان بی هویت کردن مردم ایران است راه انداخته اند.
جنجالی است حساب شده در حدی که خود مجری هم در مصاحبه اش درست نمی داند چه می گوید.
ممنون می شوم اگر این نامه را باز تاب دهید. با تشکر مجدد بهمن
شما در گذشته نیز با مهر ولطف خود سروده هائی از من را منتشر کرده اید