جُنگ گذرگاه – آبانماه ١٣٩٠

آبان ۱۳۹۰

جُنگ گذرگاه – آبانماه ١٣٩٠
شماره ١٢٠ – دهمین سال انتشار
جُنگ آبانماه گذرگاه را این دوستان یاری کرده اند
********************************

محمود کویر- شمس لنگرودی – رضا اغنمی – علیرضا میبدی – هیلا
صدیقی – مهرداد – شبنم مدد زاده – مرتضا خبازیان – ایرج هراتی – حمد رضا اکبری شروه – نسیم خاکسار – زیتون- مسعود ناصری – اسد سیف – بهمن ساکی – نهال سحابی – مسعود ناصری – امیر هوشنگ برزگر- عیدی نعمتی – بابک صحرانورد- فریبرز شیرزادی- پگاه اردکانی – سیاوش مقدم -رحیم سینائی- دکتر حسین باقر زاده -دکتر پرویز ناتل خانلری – صفیه ناظر زاده – علی میرعطائی- نسرین مدنی – زیبا کرباسی – فرشته اخوان کاشانی -برزین آذر مهر- احمد شاملو – ابوالفضل سپاسی نیما شمس-سیاوش کسرائی – مهران رفیعی – مهرداد رفیعی- محمود صفریان –

بمناسبت آغاز یازدهمین سال انتشار رسانه گذرگاه – محمود صفریان

آبان ۱۳۹۰

بنظر می‌رسد که برای به توبره کشیدن همه داشته هایمان ارگان های جداگانه ای با اختیار تام تدارک دیده اند تا دائم و بدون وقفه و در سطوح مختلف در حال تخریب بنیانی باشند
تشکیلاتی کارش فقط داغان کردن بنیان اقتصادی و ثروت مملکت است و می‌بینیم که از یک‌سو باگماردن مدیرانی نالایق و بی تجربه و حتا مدیر انی بد نام و مخرب در راس امور، کار تخریب را به
پیش می‌برند ، مثل تاراج اخیر، مثل گماردن یک پاسدار در راس شرکت ملی نفت و مثل باز گذاشتن دست آقا زاده ها ، مثل دزدی های آشگار و مخفی هریک از سران قبیله. بنظر نمی‌رسد در کوتاه مدت بگذارند «چیزی» باقی بماند
مثل مامورین وحشی و لومپن امر به معروف و سگان هار گشت ها برای حمله به شخصیت ِنمی از جمعیت کشورمان
مثل مدارسمان که در اختیار متخصصین شستشوی مغزی نونهالان هستند و بی‌ وقفه کودکان را به دام خرافات و موهومات می اندازند….و مثل
وزرارت خطرناک ارشاد که با کلنگ و تیشه افتاده است به جان فرهنگ و هنر ما و دست گذاشته است بر گلو ی ادبیات ، و همه دست اندر کاران می‌دانند که طی این سالها چه به روزمان آورده اند….از راند نمابشگاه کتاب به شبستان مسجد و بایگانی کردن آثاری که برای کسب اجازه به آن‌ها سپرده می‌شود تا دستکاری  وآش و لاش کردن متون و حتا باب میل و سلیقه خود تغییر دادن فصولی از کتاب‌ها و فیلم نامه ها….و تا تبدیل به صفرنشویم رهایمان نخواهند کرد. اگر رها کنند.
و با دیدن چنین شرایطی است که گفتیم تا جائی که می‌شود در حمایت از ادبیاتمان کاری بکنیم. و در پاییز سال ۱۳۸۰ بود که تصمیم به بر پائی رسانه گذرگاه گرفتیم، و حالا که داریم شماره ۱۲۰ را منتشر می‌کنیم دهسال را پشت سر گذاشته ایم.

ما طی این ۱۲۰ شماره، بی‌وقفه داستان و شعر منتشر کرده‌ایم. و نقد داشته ایم. دسترسی به همه ی داستان‌ها و سروده ها علاوه بر کتاب هائی که در این مورد منتشر کرده‌ایم و در کتابخانه گذرگاه موجود است از طریق آرشیوه مرتبی که داریم نیز امکان‌پذیر می باشد.
کتاب: نقد بر ۲۶ کتاب ( تا زمان انتشار )
کتاب: نقد بر تک داستان
کناب: نقد بر مقالات
سه کتابی است که در این مورد منتشر کرده‌ایم
علاوه بر این‌ها، انتشارات گذرگاه را برای نشر کتاب‌های پی. دی. اف.  راه انداخته ایم تا برای  نویسندگانی که نمی‌خواهند طوق بندگی ارشاد را بر گردن بیاویزند مفر و ممری باشد برای انتشار کار هایشان، انتشاری بی هزینه و بدون دستکاری متون، و با توزیع اینترنتی که سریعترین و گسترده‌ترین نوع است….و همه این‌ها با این شوق بوده است که در حد امکان بتوانیم یاری رسان باشیم.
و امید واریم که عاشقان ادبیات فارسی از آن بهره گرفته باشند و سبب شده باشد که ما را برای تداوم یاری کنند.
اگر دست در دست این راه را پر توان تر و همراه با سایر سایت هائی که در این راه و با این هدف هستند گستر تر ادامه بدهیم ، بدون شک خواهیم توانست از فشار پنجه های سانسور که این بار قصد نابودی فرهنگ و ادب ما را دارد کم کنیم  و سدی باشیم برای یکه تازی های آن‌ها.
به امید روزی که از زیر بار خرد کننده فشار هدفمند سانسور فعلی رهائی بیابیم.

شهر استخر: شهربانوی پارس – محمود کویر

آبان ۱۳۹۰

همی رفت شادان به استخر پارس
که استخر بد بر زمین فخر پارس
*
فارسنامه:پرس پلیس همان شهر استخر است .

شهر استخر را بازشناسیم. این شهر که یکی از نخستین شهرهای بزرگ ایرانی بوده است. مرکز مهر و آناهیتا بوده است. استخر و تخت جمشید در کنار هم و بردامان کوه مهر، بزرگترین و باشکوه ترین شهر و سازمان ملل جهان را ایجاد کرده بودند..تازیان همانگونه که از سنگ و ستون ها و تندیس های تیسفون، بغداد را ساختند، همانگونه که از پاره های گور کورش و کاخ پاسارگاد، مسجد سلیمان را بنا کردند، همانگونه از تکه های تن تخت جمشید و استخر به ساختن مسجد و مناره پرداختند.
*
ابواسحق ابراهیم استخری که خود ازین شهر برخاسته در مسالک و ممالک در شرح استخر و ذکر نواحی آن چنین مینویسد :
استخر شهریست نه خرد و نه بزرگ . قدیمتر همه شهرهای پارس است . فراخی آن قدر یک میل بود . پادشاهان پارس آنجا مقام داشتندی . اردشیر آنجا بوده است . و در خبر میآید که سلیمان پیغامبر علیه السلام بامداد از طبریه برداشتی ، شب باستخر رسیدی . و به استخر مسجدی هست ، مسجد سلیمان ابن داود خوانند . و قومی گویند کی جم پیش از ضحاک بود . سلیمان اوست و غلط میگویند . و در قدیم استخر را بارو بودست و پل خراسان برون از شهر است.
به¬ناحیت استخر بناهای عظیم هست . از سنگ صورتها کرده و بر آنجا نبشته و نگاشته . گویند مسجد سلیمان علیه السلام بودست ، و دیوان ساخته‌اند و مانند آن در شام و بعلبک و مصر هست . و به¬ناحیت استخر سیبی باشد ، یک نیمه شیرین و یک نیمه ترش . مرداس ابن عمر این سخن با حسن بن رجا باز گفت ، انکار کرد . بفرستاد تا بیاورند و بوی نمود.
درطرح های فلاندن و کست، دو طراح فرانسوی قرن نوزدهم که مدتی در ایران به سفر پرداختند، تصویری از ویرانه‌های استخر به چشم می‌خورد .
نخستین حفاری‌های باستان شناسی در استخر در سال‌های دهه سی میلادی و توسط هرتسفلد و سپس اشمیت صورت گرفت. اینک بیش ازهفتاد سال است که پژوهش‌های باستان‌شناسی در استخر از نفس افتاده است.
استخر یکی از بزرگترین و با شکوهترین و پر جمعیت ترین شهرهای پارس بوده است. تا آنجا که بازیافته ها نشان می¬دهد، ازنزدیک پنج شش سده پیش از میلاد ، یعنی از زمان شاهنشاهی هخامنشی تا سده دهم میلادی دایر و آباد و مرکز فرهنگی و بازرگانی و سیاست و حکومت پادشاهان و امرای محلی پارس ، و جایگاه موبدان و دبیران و دستوران دین زرتشتی بوده است . ویرانه‌های گسترده آن در هفت کیلومتری شمال تخت جمشید ، کنار چپ راه شیراز به اصفهان قرار گرفته ، و نمودار شکوه دیرینه‌ای میباشد ، که سه شاهنشاهی بزرگ هخامنشی و اشکانی و ساسانی به آن داده بود . آثار دروازه سنگی آن سوی راست راه شیراز به اصفهان هنوز بر جای مانده ، وپاره های تن تکه تکه شده¬ی کاخ ویران شده‌اش با ستونها و سر ستونهایی که در گوشه و کنار بر خاک افتاده¬اند ، نمودار عظمت دوران آبادیش می باشد.
گسترش شهر را تاریخ نویسان قدیم از جلو در تا جلوگیر یعنی پهنای تمام جلگه مرودشت دانسته ، اما چیزی که فعلا معین و مشهود است ، حدود این شهر از خاور ، تا نزدیکی¬های روستای سیدان و فاروق، و از باختر به روستای زنگی آباد ، و جنوب و شمال آن نیز کوه مهر و نقش رستم بوده است . رودخانه سیوند یا پلوارکه اکنون این پاره را سیراب میسازد ، از شمال باختری شهر استخر روان است و زمین¬های اطراف آنرا سیراب و سرسبز و پر کشت و پر درخت ساخته بود. رودخانه پلوار از قاضیان قصر یعقوب که دهکده‌ایست حدود سی کیلومتری شمال باختری جلگه پاسارگاد ( آرامگاه و کاخهای کوروش بزرگ ) بسوی آن جلگه روان میباشد ، و پس از طی مقداری راه با آب رودخانه لاسور و یک شاخه دیگر از آب قشلاق رویهم ، تشکیل رودخانه پلوار را میدهد .
استخر را تخت طاوس هم می گویند پاره ای بر آنند که نام طاوس از تائیس به معنی خدا آمده است . در نزدیکی استخر روستایی نیز هست که تخت طاوس خوانده می¬شود. دهخدا نیز نوشته است: در نزدیکی قبر کورش ، آثار دو آتشکده دیده می شود. در اینجا دو سنگ یک پارچه مکعبی هست که موسوم به تخت طاوس است . درون این سنگها را خالی کرده اند. بزرگتر، که یکی از اضلاع قاعده اش دو متر و دوازده سانتی متر است و ارتفاعش دو متر و ربع، از جلو پلکانی دارد، که در سنگ ساخته و آنرا به این سنگ چسبانده اند. به گمانم که روزگاری همه¬ی این روستا و آتشکده به هم پیوسته و در شهر استخر قرار داشتند و از همین روی به استخر نام تخت طاوس هم داده¬اند.
به گمانم این نام می تواند از دو بخش تشکیل شده باشد. است به معنی استوار و خوره یا خور که به معنی شهر و نیایشگاه خورشید و مهر است. بر روی هم به معنی شهر استوار یا شهر مهر. شاید از همین روی است که کوه کنار آن نیز کوه مهر نامیده می¬ شده که سپس کوه رحمت خوانده شده است.
کوه رحمت نزد ایرانیان به نام کوه مهر، مقدس بوده و تخت جمشیدو استخر را در دامان خود دارد. کوه رحمت نظر باهمیتی که به موضوع بامداد در روزها و نوروزها داده می شد، « کوه و امداد» یعنی کوه بامداد نامیده می‌شد و مقدس بود. نامهای دیگر نیز برای آن یاد کرده‌اند که از آن جمله « کوه مهر» یا « کمهر» است. رحمت ترجمه مهر است و پیداست این نام به مناسبت بر آمدن خورشید یا مهر فروزان از پشت آن کوه بآن داده شده است ولی وجود همین واژه باز باعث پیدایش افسانه‌یی درباره‌اش شده است که بیرونی در آثار الباقیه آنرا چنین یاد می کند : دو قطره از پشت او( گیومرث) در کوه « وامداد» که در اصطخر است چکیده از آن دو قطره ، دو بوته ریباس که در آغاز ماه هم اعضایی بر آنها هویدا گشت رویید. این افسانه به مناسبت واژه « مهر» و « مهرگیا» و « مهری و مهریانه» « مشی و مشیانه» که گویند از خانواده ریواس هستند و نیز آدم و حوای ایرانی که از این گیاه پدید آمده‌اند ساخته شده است.
مطالعات باستان شناسی در این کوه باستانی ، منجر به شناسایی و کشف بیش از چهار هزار گور تاریخی از پیشا هخامنشی و هخامنشی و ساسانی شده و در این میان تا کنون هفت نوع تدفین مختلف نیز شناسایی شده است. یکی از آثار مهم کشف شده در این کوه باستانی اثر قدمگاه است که باستان شناسان معتقدند معبد آناهیتا بوده است. تا کنون سه پایه دیوار تخریب شده که بخش وسیعی از کوه مهر یا رحمت را دربر می‌گیرند، شناسایی شده‌اند. از میان این سه پایه دیوار، یک پایه دیوار به طول هشت کیلومتر از ارتفاعات تخت جمشید تا شهر استخر کشیده شده است. دو پایه دیوار دیگر نیز به طول چهار کیلومتر از حوالی تخت جمشید، از دماغه شمالی کوه مهر مسیر جنوبی کوه را طی می‌کند.
اثر آخوررستم مجموعه‌ای از استودان‌هاست که در دامنه غربی این کوه واقع شده است. نقش رجب نیز در دامنه این کوه قرار دارد.
گویند نخستین کسی که شهراستخر را بساخت استخربن تهمورس، پادشاه ایران بود و تهمورس نزد ایرانیان به منزله آدم است .
درکتاب¬های نویسندگان پس از حکومت تازیان،درباره سابقه تاریخى‌ شهر استخر از دوره‌های‌ پیشدادی‌ و کیانى‌ سخن‌ به‌ میان‌ آمده‌ است‌. بنابر‌ روایت‌ شاهنامه کى‌کواد(کیقباد) پس‌ از شکست‌دادن‌افراسیاب‌ رهسپار استخر مى‌شود. و به نوشته ی تبری و حمزه و ابن بلخی:کیومرس‌ این‌ شهر را بنا مى‌نهد و هوشنگ‌ در استخر بر تخت‌ مى‌نشیند. اشمیت‌ با استفاده‌ از خرده‌سفالهای‌ منقوش‌ به‌ دست‌ آمده‌ از شهر باستانى‌ استخر، زمان‌ نخستین‌ استقرار در محل‌ را به‌ هزاره چهارم‌ ق‌ م‌ مى‌رساند .همچنین‌ وی‌ امکان‌ وجود استقراری‌ را در دوره ایلامى‌ یعنى‌ هزاره دوم‌ ق‌ م‌ در این‌ منطقه‌ دور نمى‌داند.
ابن البلخی در فارسنامه آرد: و جمشید سه قلعه ساخت در میان شهر و آنرا سه گنبدان نام نهاد، یکی قلعه استخر و دوم قلعه شکسته و سوم قلعه شکنوان . همو آرد: قلعه استخر؛ در جهان هیچ قلعه قدیم تر از این قلعه نیست وهر احکام کی صورت بندد آنجا کرده اند و به عهد پیشدادیان آنرا سه گنبدان گفتندی و دو قلعه دیگر را کی بنزدیکی آنست یکی قلعه شکسته و دیگر قلعه شکنوان و این هر دو قلعه ویران است، عضدالدوله حوضی ساختست آنجا حوض عضدی گویند و چنانست کی دره ای بودست بزرگ کی راه سیل آب قلعه بر آن دره بودی ، پس عضدالدوله به ریختگری روی آن دره برآورد مانند سدی عظیم و اندرون آن به صهروج و موم و روغن و… بعد ما کی کرباس و قیر چند لابرلا در آن گرفتند و احکامی کردند کی از آن معظم تر نباشد و این حوض است و بسط آن یک قفیز کم عسیری است وعمق آن هفده پایه است کی چون یک سال هزار مرد از آن آب خورند یک پایه کم شود، و در میان حوض بیست ستون کرده اند از سنگ و صهروج و بر سر آن سقف حوض پوشیده وبیرون از آن دیگر حوضهای آب و مصنعها هست و عیب این قلعه آنست کی حصار بلیغ توان داد و سردسیر است مانند هوای اصفهان و کوشکهای نیکو و سرایهای خوش و میدان فراخ دارد.
سال هشتاد و هشت سنگ نوشته ای ساسانی بردیوار این دژ یافت شد که گویا بر گوری نهاده بوده¬اند.
به نوشته فرهنگ دهخدا: این قلعه در بالای کوه خفرک در فارس است و جز یک راه ندارد در سر آن کوه تالاب بزرگی است. امیر عضدالدوله آب انباری بالای آن ساخته که چهل ستون داشته است .
این دژ باستانی و استوار تا روزگار صوفیان صفوی نیز پرشکوه باقی مانده بود.
اسکندربیگ ترکمان نویسنده‌عالم‌آرای عباسی می‌نویسد: تسخیرقلعه استخر که به متانت واستحکام شهره عالم وبنا کرده‌فریدون و جم است به قهر و غلبه دشوار مینمود.
قاضی احمددر خلاصه‌التواریخ آورده است که : ارباب سیر و تاریخ نوشته‌اند که قریب پنجهزار سال از بنای آن قلعه گذشته و در هیچ زمانی احدی از سلاطین آن قلعه را نگرفته‌اند.
شاه اسمعیل اول بنیان‌گذار دولت صفوی و برادرانش بفرمان یعقوب بیگ آق قوینلو مدتی در این قلعه زندانی شدند و رستم میرزا آق قوینلو جانشین یعقوب برای مبارزه با دشمنان خود اسمعیل و برادران را از قلعه خارج کرد و همین امر به اسمعیل امکان دادپس ازمرگ برادرش علی مریدان پدررا گرد آورده حرکت تاریخی خودرا آغاز کند.
سرانجام اما شاه عباس در جریان سرکوب یعقوب خان ذوالقدر فرمان به نابودی آن دژ جمشیدی داد: شاه کامیاب امربه تخریب آن قلعه فرموده سنگتراشان نادرو کوهکنان قادر اطراف وجوانب آن قلعه را که سد راه آمد و شد بود کنده درو عمارت و آب انبارهای آنرا بالتمام ویران کردند.
در قاموس الاعلام آمده است: در شصت هزارگزی شمال شرقی شیراز واقع است ، دیرزمانی پایتخت سلاطین ایران بوده و در اوایل اسلام نیز از شهرهای آباد و بزرگ بشمار میرفته و بعد خراب شده است ولی آثار خرابه آن همچنان پایدار است ، یونانیان آنرا پرسپولیس میخواندند یعنی مدینه فارسی ، در جلگه ای بسیار حاصلخیز بنام مرودشت که در دامنه کوهی است دیده میشود و نهر بند امیر از پهلوی آن میگذرد، روی این نهر پل بسیار بزرگی بر طریق خراسان وجود داشته که با هنرمندی آنرا ساخته بودند و محله ای نیز در پیرامون پل واقع بوده است . استخری گوید: سور بزرگی گرداگرد این شهر را احاطه کرده و از اینروهوایش سنگین است ولی هوای بیرون حصار و ییلاقات اطراف شهر بسیار لطیف و دلکش است . و نیز گوید: این شهر یک میل طول و عرض دارد، خرابه های معروف به تخت جمشید و چهل منار در خارج شهر بر کوهی دیده میشوند، اینها ویرانه های کاخهای پادشاهان قدیم ایرانند، ستونها و هیاکل باعظمتی که دست هنر آنها را مایه حیرت جهانیان قرار داده است هنوز پای برجاست . محیط دایره کاخ به چهار هزار و دویست پا میرسد و خرابه آتشکده عظیمی هم در این جایگاه دیده میشود که عامه آنرا مسجد سلیمان مینامند. دراواخر قرن چهارم هجری در روزگار صمصام الدوله از خاندان بویه این شهر در معرض هجوم امیر قلتمش واقع گردید و آنچنان ضربتی بر شهر وارد آورد که بویرانه ای مبدل شد و بر همان حال بماند.
آنچه می¬توان گفت این است که شهر باستانی استخر در زمان فرمانروایی شهریاران هخامنشی آباد و پر جمعیت و شهر منسوب به تخت جمشید بوده ، و نفوس زیادی در آنجا میزیسته ، و مکان فرهنگی و بازرگانی و کشاورزی و داد و ستد و مقر خاندانهای کهن و سرشناس و برگزیده زمان بوده است .
شهر استخر مانند سایر شهرهای باستانی باروهای استوار داشته که در دوره‌های پس از تازیان نوبه به نوبه بدست سرداران و فرستادگان خلفا ویران گردیده است .
نام استخر نخستین بار در سنگ نبشته پهلوی شاپور سکانشاه ، که بر جرز سنگی ایوان جنوبی کاخ تچر تخت جمشید نقش بسته ، خوانده شده است . در این سنگ نبشته شاپور سکانشاه پادشاه سیستان و پنجاب و هند هنگام برگشت به مقر فرمانروائی خویش از این شهر میگذرد ، و سپس به تخت جمشید میآید و در آنجا که خاطره این دیدار را می‌نگارد ، می¬نویسد که به استخر رفته است . در سنگ نبشته پهلوی شاپور یکم در اطراف کعبه زرتشت نقش رستم نیز بنام ملکه استخریات اشاره‌ای شده است .
پس از برچیده شدن شاهنشاهی هخامنشی ، این شهر تا چندی رونق و اهمیت خود را از دست داد . سکه زنندگان تازه خود را فردارا خوانده و دوره‌ای ست که حاکم و شهربان پارس و استخر ، دست نشانده سلوکیها و تحت نفوذ آنها بوده‌اند و بیش از پنجاه شصت سال طول نکشیده است . سکه‌های سیم پیدا شده مربوط باین دوره، یکسوی آن خط آرامی و سوی دیگر آتشگاه است و پرچمی نیز روی آن نقش گردیده.
آثار دیگری که از این دوره در ویرانه های استخر مانده ، عبارت از چند تکه ستون ساده که دارای ظرافت چندان هنری نیست و سرستونها به شیوه کرینت و به شکل نیلوفرمیباشد ، که تقلید از ستون سازی یونان است.
به سروده¬ی نظامی اسکندر نیز در استخر تاجگذاری کرده است:
به استخر شد تاج بر سر نهاد
به جای کیومرث و کیقباد
اززمانی که پارس دست نشانده اشکانیان گردید ، و نزدیک سیصد و پنجاه سال طول کشید تا برآمدن ساسانیان خبر مهمی به دست ما نرسیده است.پس از آنکه اردشیر پاپکان بنیاد شاهنشاهی ساسانی را پی ریزی کرد ، شهر استخر هم مرکز یکی از کوره‌های پنجگانه پارس گردید .
استان پارس در آنزمان به پنج کوره یا خره ( ناحیه ) بخش میگردید : کوره استخر، اردشیر خوره، دارابگرد ، بیشاپور ، ارجان .
کوره استخر بزرگترین شهرستان و از شمال تا یزد و نائین ، و از جنوب تا شیراز محدود میگردیده ، و همین شهر استخر مرکز و حکومت نشین آن بوده است .
دودمان اردشیر ساسانی در همین شهر استخر زندگی می¬کرده‌اند .
ساسان، آذربان آتشکده و پاپک موبد بزرگ و نگهبان پرستشگاه آناهیتا بوده است . مراسم تاجگذاری نخستین شاهنشاه ساسانی اردشیر یکم و شاپور فرزندش و نرسی و شاید چندتن دیگر از پادشاهان ساسانی در این پرستشگاه انجام گرفته که به¬یادبود آن نگاره‌هایی از این مراسم در نقش رستم و نقش رجب نقش گردیده است ، و بنا به روایت تبری تاریخ نویس شهر ایرانی در همین نیایشگاه در زمان پادشاهی شاپور بزرگ سرهای شهدای عیسوی را آویزان نموده بودند . تاجگذاری یزدگرد سوم واپسین شهریار ساسانی هم در این شهر و در همین پرستشگاه انجام گرفت.
شهر استخر در آغاز شاهنشاهی ساسانی به برترین پایه اهمیت و رونق رسیده بود،لیکن از لحاظ سیاسی و نبردهای دایمی که با روم داشته‌اند ، نمیتوانستند استخر را پایتخت همه پهنه گسترده شاهنشاهی قرار دهند، بنابراین تیسفون که پایتخت اشکانیان بود ، و تا حدودی در مرکز شاهنشاهی قرار داشت پایتخت قرار گرفت . تنها چون استان پارس و استخر زادگاه آنان بود و از آن دیار برخاسته بودند ، در نواحی مختلف آن استان مانند فیروزآباد ، بیشاپور کازرون ، سروستان ، دارابگرد کاخ¬ها و آتشکده‌ها و نیایشگاه¬ها و دژهایی ساختند .
یزدگرد سوم واپسین شهریار ساسانی هنگامی که کودک بود برای آنکه او را از دم شمشیر شیرویه رهایی دهند به این شهر آوردند و زیر سرپرستی دایه‌ای در یکی از دژهای استخر نگاهداری نمودند .
پس از آنکه ده دوازده تن از دودمان ساسانی و از نوه و نبیره انوشیروان و خسروپرویز را برسر کار آوردند و هرکدام را پس از چند روز یا چند ماه کشتند ، یزدگرد را که در آن هنگام جوانی پانزده شانزده ساله بود به¬پادشاهی برگزیدند. بزرگان استخر او را به پرستشگاه آناهیتا بردند و در همانجا تاجگذاری نمود و سپس روانه تیسفون گردید .
در زمان همین شهریار نگون بخت بود که سپاهیان تازی پس از جنگهای معروف قادسیه و جنگ جلولا و نهاوند به زندگی سومین شاهنشاهی بزرگ ایرانی پایان دادند. آخرین فصل تاریخ درخشان ساسانیان با این سقوط بسر رسید و سرزمین باشکوه و ثروتمند ایران، میدان تاخت و تاز تازیان گردید.
شهر استخر علاوه بر اینکه مرکز کار و جنبش اقتصادی و ترویج دین مزدیسنا بوده ، محل نشر دانشها و نگاهداری آثار و کتابهای علمی و دینی هم بوده است . مسعودی در کتاب التنبیه و الاشراف درباره کتابی که در این شهر دیده ، از روی آن شرح رنگ جامه‌های شهر یاران ساسانی را میدهد.
پس از برچیده شدن شاهنشاهی ساسانی که بیش از چهار سده در خاورمیانه و خاور نزدیک و آسیای میانه فرمانروایی داشتند ، شهر استخر نیز چون بسیاری از شهرهای ایران میدان تاخت و تاز سپاهیان تازه نفس تازی و زد و خوردهای پی در پی و شاهد تاراج¬های جبران ناپذیر و کشتارهای سخت گردید و در این هنگامه¬ بلا چونان آواری سهمناک فرو ریخت.
نخستین باری که نیروی تازیان بر این شهر تاخت سال هجدهم هجری در زمان خلافت عمر بود . در این سال سپاهیان تازی به سرکردگی عثمان بن ابی العاص پس از گشودن کوره‌های شاپور و اردشیر خوره یا فیروزآباد و دارابگرد ، بسوی این شهر آمدند . فرماندار استخر، هیربد داماد یزدگرد سوم با در پیش گرفتن رویه مسالمت آمیز و پذیرش شرایط صلح و تعهد پرداخت باج و خراج ، شهر را از ویرانی و تاراج و کشتار نیروی مهاجم در امان نگاهداشت . ولی تسلیم و پرداخت باج بر مردمان سخت ناگوار و گران بود و چندی نپایید که از فرمانبرداری امرای تازی سر پیچیدند . پس عبدالله بن عامر سردار عرب پس از خوابانیدن شورش شهر گور به سوی استخر شتافت . ساکنان شهر سخت پایداری کردند و رشادتها بروز دادند تا مگر تسلیم سردار تازی نشوند. مقاومت و پایداری ایرانیان آنچنان بود که عبدالله بن عامر را سخت خشمگین کرد و سوگند خورد که چندان بکشد از مردم استخر که خون براند. پس خون همگان مباح گردانید و چندان که کشتند خون نمی رفت تا آب گرم به خون ریختند پس برفت و عده کشته شدگان که نام بردار بودند چهل هزار کشته بودند بیرون از مجهولان . ابن اثیر در الکامل می نویسد: ابن عامر پس از فتح جور به استخر بازگشت و پس از محاصره شدید آن شهر و بکار بردن منجنیق آن شهر را فتح کرد و چنانکه بلاذری آردچهل هزار تن را بکشت وبیشتر خاندان های اصیل و بزرگان اسواران را نابود کرد. وی سپس آنجا را به شریک ابن اعور واگذاشت .
شریک در همان آغاز حکمروایی خود پرستشگاه های باستانی وکاخ های استخر و تخت جمشید را ویران و در استخر مسجد جامعی بساخت. استخری این مسجد را بنام مسجد سلیمان در کتاب خود یاد کرده است. مسعودی هم هنگام توصیف ویرانه‌های این شهر درباره این مسجد نوشته است : من این مسجد را دیده‌ام تقریبا در یک فرسنگی شهر استخر قرار گرفته ، بنایی زیبا و پرستشگاهی با شکوه است . در آنجا ستون¬هایی از سنگ یکپارچه با قطر و ارتفاع حیرت بخشی دیدم که بر فراز آن اشکال عجیب از اسب و سایر حیوانات غریبه نصب بود و هم از حیث شکل و هم از لحاظ عظمت شخص را به حیرت می‌افکند . در گرد بنا خندقی وسیع و بارویی از سنگ های عظیم کشیده بودند ، مستور از نقوش بر جسته بسیار ماهرانه . اهالی آن ناحیه این صورتها را به پیمبران نسبت می دهند .
آن چنان که از نوشته مسعودی بر می¬آید ، مسجد نامبرده جایگزین کاخها و پرستشگاههای هخامنشی و ساسانی شده که از سر ستونها و ستونها و سنگ نگاره های موجود در آنجا برای ساختمان مسجد استفاده کرده اند . همانکار که امری اسلامی در پاسارگاد نمودند و از ستونهای کاخ پذیرائی و کاخ ویژه کوروش بزرگ برای ساختمان مسجدی در اطراف آرامگاه کوروش استفاده کردند ، که تا پیش از برگزاری مراسم جشن دو هزار و پانصدمین سال شاهنشاهی درگاه سنگیش باسنگ نبشته¬ای به نام اتابک سعدزنگی بجا مانده بود .
بنابر گزارش اشمیت، در ساخت این مسجد از ستون‌ها و سرستون‌های گاودار هخامنشی استفاده شده است. محمد مقدسی در کتاب خود، احسن‌التقاسیم می‌نویسد: جامع‌ استخر مانند جامع‌های‌ شام‌ در بازار است‌. ستون‌های‌ گرد دارد و سرستونش‌ همانند سرگاو است‌ و گویند در قدیم‌ آتشکده‌ بوده‌ است‌.
بدین سان سنگ و ستون ها استخر و تخت جمشید را تازیان در هم شکستند تا بنای ستم و سیاهی را بر خا ک این سرزمین بنهند.
به نوشته ی فارسنامه در زمان علی نیز مردم استخر بار دیگر سر به شورش گذاشتند و این بار عبدالله ابن عباس به فرمان علی شورش توده ها را در خون فرو نشاند. وی می نویسد: نوبت خلافت بامیرالمؤمنین علی علیه السلام آمد . ولایت عراق و پارس جمله به عبد الله بن عباس رضی الله عنهما سپرد و در آن روز مردم استخر دیگرباره سربرآوردند و غدر کردند. عبدالله بن عباس ، لشکر آنجا کشید و استخر بقهر بگشاد و خلایقی بی‌اندازه بکشت ، و چون این این آوازه بدیگر شهرهای پارس افتاد هیچکس سر نیارست آوردن.
استخر در اثر شورشهای پی در پی و سرننهادن بر آستان امیران و سرداران تازی و در نتیجه تازش ها و کین جویی های تازیان کم کم رو به ویرانی نهاد تا در سال هفتاد و چهار هجری که محمدبن یوسف ثقفی برادر حجاج شهر شیراز را گسترش داد و پایگاه خود قرار داد ، دیگر استخر از آن اهمیت و مرکزیت و آبادانی خود افتاد و گروهی از ساکنان آنجا بسوی شهر شیراز رفتند . دروازه اصفهان کنونی شیراز تا چند سده بنام دروازه استخر نامیده میشد ، یعنی دروازه‌ای که بسوی شهر استخر میرفته‌اند .
چون دوره خلافت به عبدالله بن معاویه رسید ، محارب ابن موسی یشگری که از متنفذان فارس بوده بشهر استخر آمد فرماندار را بیرون کرد و برای خلافت عبدالله بن معاویه از مردم بیعت گرفت و خلیفه را با تشریفات و شکوه بسیاری از اصفهان باستخر آورد . استخر در اینسال پس از یک سده و ربع ادبار و شورش برای چند روزی باز جایگاه دربار خلیفه مسلمانان شد .
دو سال بعد عبدالله بن معاویه بدست معن ابن زائده سردار فرستاده شده از طرف یزید ابن عمر رانده شد و شکست خورد و این شهر تاریخی باز میدان کارزار و زدوخورد گردید .
شهر استخر پیوسته رو بویرانی و رکود میرفت تا سرانجام محی الدین ابوکالیجار بویهی شهر را بکلی ویران و ساکنان آنجا را بشیراز کوچانید و از آن پس این شهر مقدس و بزرگ پارس و بانوی شهرهای ایران پس از پانزده سده شکوه و جلال ، و شاهد بزرگیها و تاجگذاریها و جشنها و شادیها و نبردها و دگرگونیهای مهم تاریخی ، بطوری ویران گردید که دیگر روی آبادی ندید و از زیر خروارها خاک گذشت زمان کمر راست نکرد و شهری که صدها هزار نفر جمعیت داشت در سال پانصد هجری که ابن بلخی نویسنده کتاب فارس نامه آنجا را دیده ، می¬نویسد : استخر دهی بیش نیست که فقط صد مرد در آنجا زندگی می¬کنند. اینک آن صد مرد نهصد سال پیش هم در آنجا نیست. تنها کرکسان غارتگر آثار تاریخی بر پیکر تکه تکه¬ی این شهر چنگال می کشند.
صاحب شیرازنامه می¬نویسد :
در تاریخ دیدم که اهل اسلام چهل هزار مرد از شهر استخر به¬قتل آوردند تا آنرا مسخر گردانیدند ، و بدین نوع مجموع اقطار و قلاع فارس را در تحت ضبط درآوردند ، و بنیاد کفر را منهدم ساختند و در آن دیار مسجد و صوامع برافراختند .
و چنین بود که شهر استوار و زیبای استخر که دروازه و شهر بانوی بزرگ تخت جمشید بود در زیر تازش و تازیانه ی تازیان به خاک افتاد و دیگر برنخاست. بنیاد دژ سترگش را نیز رهروان همان آیین شوم برکندند.
**

در باره ی مهرکوه یا کوه رحمت و اثار آن به رساله ا ی از همین نویسنده نگاه کنید.
برخی منابع:
تاریخ تبری : جلدپنجم و هفتم. بازگردان ابوالقاسم پاینده. نشر اساطیر. ۱۳۷۵
فارس نامه ابن بلخی . ناشر بنیاد فارس شناسی . چاپ ۱۳۷۴
اسلام در ایران . پطروشفسکی . ترجمه کشاورز. انتشارات پیام . تهران
مسالک‌ و ممالک، ترجمه کهن‌ فارسى‌، به‌ کوشش‌ ایرج‌ افشار، تهران‌، ۱۳۴۷
خلاصه‌التواریخ. قاضی احمد قمی نسخه خطی
سرزمین های زیر فرمان هخامنشیان. استرابو.موقوفات محمود افشار. ۱۳۸۳
صوره‌الارض. ابن حوقل. ترجمه جعفر شعار. بنیاد فرهنگ. ۱۳۴۵
نزهه القلوب. حمدالله مستوفی. دبیرسیاقی. نشر حدیث امروز. ۱۳۸۲
شیرازنامه. ابی الخیر شیرازی.بهمن کریمی وواعظ جوادی. فرهنگستان. ۱۳۸۸
الکامل. ابن اثیر. بیروت. ۱۳۸۵
جغرافیای حافظ ابرو. عبدالرشید خوافی. میراث مکتوب. ۱۳۷۸
لغت نامه. علامه علی اکبر دهخدا. دانشگاه تهران و موسسه دهخدا.

شکوه عشق-محمود صفریان

آبان ۱۳۹۰

چشمانت را آرام بستی

و گوش دادی به سرود گردباد

قانون سیاه تور سفید تو را کفن کرد.

تو سردت بود می دانم

از غمی که نگشودی اش به حرف…

هزاران نهال به دنیا آمد.

برای نهال سحابی ….آریان رشیدی

سر زمین خاکستری شده ی ایران که در چنگال کفتاران دست و پا می زند، یکبار دیگر عشق را به صلابه کشید.
بهنام و نهال را بی هیچ جرمی دستگیر می کنند، به اوین می برند، و حیوان هائی  بنام باز جو را بجانشان می اندازند…به انفرادی می کشانند. و گناه ناکرده ای را سینه ریز سینه پاک و بی آلایششان می کنند و می خواهند که آن را اعتراف کنند…. از آن ها می خواهند که چون خودشان دروغ را راحت بگویند….ومعلوم نیست که برای پس از آزادیشان چه تکلیفی را می خواهند که بهنام گنجی با مرگ خود ناکامشان می کند. و لی با رفتن او معشوق نیز ویران می شود…
نهال که در اوج علاقه به بهنام است و کس نمی داند که چه برنامه های آینده سازی در سر داشته اند…با رفتن بهنام با سقوطی آزاد در خلاء سرنگون می شود…. و چون شاعری پر شور است….و چون نویسنده ای سرشار از احساس است ” و هیچ رسانه ای این را نگفته بود و لی او چنین بود ….”
با سرودن آخرین مرثیه خود و با بیان اینکه:
” تو مرگ را عنیت بخشیدی…”
و با اعتراف به اینکه:
…من ذرّه ای بجا مانده از بهنام ام…
بسوی معشوق پرواز می کند….

از عشق بونی نبرده ها به او می گفتند:

از دگر خوبان تو افزون نیستی

و او با فدا کردن خود پاسخ داد:

” خاموش! چون که مجنون نیستید ”

و گویا این بار” میخانه ساقی صاحب نظری ” داشت که خوب می دانست ” میخواری و مستی ” چه ره و رسمی دارد.

نامشان ماندگار

سالروز در گذشت محمد علی صفریان-محمود صفریان

آبان ۱۳۹۰

سیزدهم مهر ماه ” پنج اکتبر ” در یک روز چهارشنبه، یکی از
شاخصترین مترجمان زمان خود در ۵۹ سالگی ما را نتها گذاشت.
نویسندگانی چون ” جک لندن ” – ” فاکنر – ” همینگوی ” و…با ترجمه های او بهتر به ما شناسانده شدند.
کتاب ” مرگ در جنگل ” او که با ترجمه ای مشترک است، کتابی ماندکار است با چاپ های متعدد، در
این کتاب ۲۵ نویسنده ی دنیا همراه با شرح حال و نمونه ای از داستان هایشان معرفی شده اند….و با مقدمه مفصلی در مورد داستان کوتاه نوبسی. کتابی است ارزنده بخصوص برای توجه نویسندگان جوان کشورمان.
او به راستی یک ادیب بود…..یادش عزیز و گرامی و ماندگار

خشم کوچه در مشت ماست – شبنم مددزاده

آبان ۱۳۹۰

می­رسد اینک ز راه موسم تجدید عهد

پرده­ ی سیاه شب، راه نور را بر پنجره­ ها بسته است. چشم در چشمان ظلمانی­ اش زمان را با خود می­کشم. اینجا همیشه شب است. صدا با سکوت آشناست و ظلمی مشتعل هر جنبنده­ ای را به کام کشیده، چشمانم دیگر پوستین تاریک­اش را نمی­بیند، ستاره­ هایی در دل شب می­درخشند، چشمانم سویی می­گیرد و دلم آشوبی، گویی چشمانم به ستارگان شب دلباخته­ اند… اینجا برای توصیف مکان و زمان می­مانی؟ زمان دیر می­گذرد یا زود؟ روز زورق شکست ه­ایی ست بر سیاهی شب، ظلمتی وجودها را بلعیده و عطر خاطرات و یادها رایحه­ ی دلنشین دلهاست، ناله­ های زنجیرها ضرب آهنگ زندگیست، اگر عقربه­ های ساعت را خود در دست نگیری در گرد­بادشان گیر می­کنی، همواره با روزگار فرساینده در جنگی، زمان را باید خود پیش برانی و اینگونه است که مسئولیت­ ات سنگین می­شود، همراه با باری که بر شانه­ هایت گذارده شده تا در این مسیر پر سنگلاخ با خود ببری تا قله­ ها، عمرت را هم باید فانوسی کنی در بلندای این وادی، در مکانی دورافتاده و مطرود از گردش  زمین، در بی­ خبری محض، با فاصله­ ی یک هفته­ ای از تمام جریانات. اینجا به طور هراس­ انگیزی در گذشته می­مانی. تقویم روز را ورق می­زنم. برگه­ هایی به تاریخ پیوسته نشان از گذشت زمان دارد، با یک حرکت تمام برگه­ ها را ورق می­زنم، برگه­ های تقویم نیست که از جلوی چشمانم می­گذرد، سنگینی یک سالی است که پشت سر گذاردم. اتفاقات و جریانات دردناک، خون دل خوردن­ها، اشک­های جاری نشده، عزاداری­های اجازه داده نشده، حسرت­ها و انتظارها… تاریخ روز را نگاه می­کنم، روزهای آخر تابستان است که شهریور مسئولیت وداعش را بر عهده دارد. در دلم شوری به پا می­شود. شروع پاییز، بوی ماه مهر، کیف و کفش و لباس مدرسه، کوچه­های خاکی خاموش که با صدای قدم­ های ما رنگ شادی می­ گرفت. بوی ماه مهر و لذت قدم روی برگ­های زرد جاده­ ی مدرسه، لذت نشستن مهرهای صد آفرین زیر پای دیکته، بوی ماه مهر؛ قهر و آشتی­ های من و فرزاد سر راه مدرسه، بوی ماه مهر و شیرین ­ترین خاطره­ ام، ثبت نام دانشگاه به همراه فرزاد، آمدن نام پر افتخار دانشجو بعد از اسمم و پا گذاشتن در صحن مقدس دانشگاه لذتی فراموش نشدنی، روی ابرها راه می­رفتم. با اینکه شش سال از آن روز می­گذرد ولی هر سال آمدن مهر لذتی را در دل من زنده می­کند، هنوز طعم شیرین آن روز را در کام دارم.
۶ سال گذشته ولی من ۳ سال است که پشت میله ­ها و از بلندای حصار شب تجربه می­کنم،همراه با حسرت. سه سال است که صدای قدم­ هایش را از بین سیم­های خاردار به انتظار می­نشینم و هر بار آن میهمان آشنای قدیمی می­آید، با شور، با شوق، با جوش و خروش. گوش می­ سپارم، باز هم صدای قدم­های پرطنین مهر به گوش می­رسد، مهرماه است و هنگامه­ ی پر شدن گوش کوچه­ ها از صدای قدم­ های پرنشاط دانش­ آموزان و دانشجویان، مهر ماه است و هنگامه­ ی به صدا در آمدن زنگ­های بیداری… سروش مهر می­رسد اینک، صدای گام­ های استوار، خروش موج­ های مهیب در هر کوی و برزن صدای نبض زندگی­ست، جریان خون در رگ­های این دیار زخم خورده است.

یاران دبستانی­ ام! موسم بهار بیداری را با سرودی به استقبال بنشینیم یا در قفای جفاهای رفته مرثیه­ خوان باشیم؟! مهر بی مهری­ست چونان باغ بی برگی که تیغ ستم مثل همیشه باغ سبز آگاهی بیداران را نشانه رفته است با شیوه­ های متفاوت و باز هم منسوخ. از هر کرانه تیری می­آید: بحث تفکیک جنسیتی کلاس­های درسی در دانشگاه­ ها آغاز شده و در دانشگاه­ های علامه، امیرکبیر و یزد به مرحله­ ی عمل رسیده است بحثی که یقیناً به علت عدم کارشناسانه بودنش باعث به هم ریختگی سیستم آموزشی می­شود، سیاستی که نه برای راحتی دانشجویان و نه برای ارتقای کیفی آموزشی، بلکه در ادامه­ ی افکار پوسیده­ ی قرون وسطایی شکل گرفته است و یا سهمیه­ بندی جنسیتی که امسال هم ادامه داشت. عدالتی زن ستیزانه!! و مسئله جنجال برانگیز حذف رشته ­های علوم انسانی آنهم در دانشگاه­ هایی که این رشته­ ها به عنوان قطب شناخته می­شوند. غرب ستیزی! آن هم در مسائلی که مرز جغرافیایی ندارد. علوم انسانی! چگونه ممکن است دانش­ آموختگانی را از آموختن نظریه­ های جهانی علمی محروم کرد؟!!

شنیدن دلایل مسئولان نشان از شیوه­ های جدید برای خاموش کردن فریاد حق­ طلبی دانشجویان، شیوه­ای جدید برای ایجاد سد در برابر آگاهی است. که با حذف رشته های مخصوصی همچون روزنامه نگاری، علوم اجتماعی، حقوق و … تحصیل در این رشته­ ها به افرادی خاص تعلق می­گیرد تا از این طریق عده­ ی بخصوصی را در این رشته­ ها پرورش دهند، نوعی سرمایه­ گذاری برای آینده. مسئله­ ی دیگری که البته در ادامه­ ی سیاست­های گذشته در برخورد با دانشجویان است ستاره دار کردن دانشجویان در گستره­ ی وسیعی تا جایی که پای این برخوردها به دانشگاه آزاد هم رسیده است. صدها نفر از دانشجویان ممتاز با عقاید مختلف را به دلیل “مخالفت با نظام” از ادامه­ ی تحصیل محروم می­کنند. فکر کرده ­اند امکاناتی که نظام باید در اختیار شهروندان قرار بدهد میراث خدادادی است که نظام از سر انسان­دوستی به دوستدارانش می بخشد؟!! یا به واسطه­ ی جایگاه ساختاری حکومت به این حق نایل شده­ اند. فراموش کرده­ اند صندوق بودجه از کجا پر می­شود؟!! این روحیه انحصارطلبی است که در صدد خودی و غیر خودی کردن دانشگاه­ ها هستند نوعی کودتای نرم فرهنگی که همیشه دغدغه ی فکری مسئولان است. آقایان فکر می­کنند این توجیه دلیل خوبی است تا دانشجویان را از حق انسانی خویش محروم کنند، حقی که هم در قانون اساسی کشور، هم در قانون حقوق شهروندی و هم در منشور بین­ المللی حقوق بشر به آن پرداخته شده است. برای دانشجویان این سیاست­های خام و ناپخته آشناست اگر چه در پوششی جدید. در واقع سیاست­های” دانشجو هراسی”  حاکمان است، هراس از قشر آگاه و بیدار، هراس از عدالت­ طلبی و آزادی­خواهی قشری که طلایه­ دار جنبش مبارزه با استبداد و ظلم و جهل و نادانی­ ست. هر ابزاری استفاده بکنند علیه زندگی، همبستگی و اندیشه هیچ اقدامی نمی­توانند بکنند که این سیاست­ ها بیشتر ما را به خود باوری می­رساند، ایمان به تاثیرگذاری و توانا یی ­مان که ستاره­ ها را از شب هراسی نیست. یاران دبستانی­ ام! “خشم کوچه در مشت ماست” بر لبانمان سرودی روشن صیقل می­دهیم، ما با سرودی بر لب موسم بهار بیداری را به استقبال می­نشینیم. سرودی که به گفته­ ی افلاطون خارش بال­ هایمان را در بر دارد، مسئولیت انسان بودن و خواست آزادیمان. سرودی که تجدید عهد و میثاق­ هایمان را بلندتر از همیشه به گوش حاکمان می­رساند. من هم، هم صدا با شما در اول مهر از ” مدرسه­ ی عشق ” تجدید می­کنم عهد و میثاقم را. عهد ذلت ناپذیری، که تا جان در بدن دارم وفادار باشم. وفادار به یارانی که ستاره­ های راه مان گشتند و روشنی بخش دل­ هایمان، وفادار به آرمان­ هایمان، به اهداف مان، برای آبادی ایران زمین. برای اینکه کودکان ایران شادی اول مهر را در دل حس کنند، دوباره بوی کیف و کفش تازه، بوی کتاب­های نو در خانه های سرد و تاریک، گرمابخش باشد و صدای خنده ­های شاد خوارانه­ ی فرزندان این میهن ترانه­ ی زندگی.

از زندان اوین

این تابلو – محمود صفریان

آبان ۱۳۹۰

این تابلو را نگاه کنید. نشانگر روزگاری است که دنیا در این همه آشوب دست و پا نمی زد.
خانم ها را ببینید، چه چهره آرامی دارند، و با چه راحتی خیال با کلاه پردارشان و لباس های فاخری که به تن دارند، وقت می گذرانند، گل می خرند، قهوه می نوشند و دست در دست مردانی موقر و بی استرس قدم می زنند و درشکه سوار می شوند…..چه آرامشی؟
این تابلو در اتاق کوچک کارم نصب است و تنها تابلوی این اتاق است. به آن که خیره می شوم، نمی دانم چرا فکر می کنم که من در این میدانگاهی بوده ام ….من در مادرید در چنین جائی بوده ام.
تابلو مردمان اوایل قرن نونزدهم را در جائی در فرانسه نشان می دهد ولی من در آواخر قرن بیستم در مادرید چنین جائی بوده ام کمی فکر کنم اسمش را هم بخاطر می آورم.
گمان می کنم
Paseo de Preciados
بود.
من شاید ده، پانزده روز یکبار در اینجا بوده ام، ایستگاه متروئی که وقتی از خانه به قلب شهر می آمدم نزدیک اینجا بود.
گه گاه از همین گلفروش گل خریده ام. حتا یادم است که گل را شاخه ای نمی فروخت…..می گفت:
” کلی زحمت کشیده ام تا دسته دسته شان کرده ام.”
اما به آنی که دوستش داریم معمولن یک شاخه گل می دهیم. و او همراهی نمی کرد.
من کسی را نداشتم که نیاز به یک شاخه گل داشته باشم. هر وقت خریدم که دفعاتش کم بود یرای گلدان خانه ام بود.
من آنجا که بودم امواجی داشت سواحل کشورم را می کوبید، و همین کوبش، آرامش را ازم گرفته بود. آنجا که بودم، مردم آرامی را که با فراغ بال قدم می زدند می دیدم، اما خودم آرامش درونی نداشتم.
برای همرنگی ادا در می آوردم. آرام گام بر می داشتم، گل می خریدم، حتا گاهی درشکه سوار می شدم، و گاهی هم، در پشت یکی از همین میزها می نشستم و رقص حباب های بر آمده از لیوان آبجو را نگاه می کردم. و سوار بر آن ها نمی دانم به کجا پرواز می کردم، و گاه قهوه ای اسپانیائی ” کافه کُن لچه ، که شاید اسپرسوی اینجا کمی در آن مایه باشد ” می خوردم. ولی همه اش تظاهر به آرامش بود، نمی خواستم از مردمی که آن همه آرامش داشتند کم بیاورم.
من اززمان های قبل، به آنچه که تاریخ در باره اش گفته اعتماد ندارم، ولی از انقلاب مشروطه به بعد، می دانم که همیشه آرامش نداشته ایم و همیشه هم جائی که لازم بوده است راحت تظاهر کرده ایم، بهمان گونه که حالا تقیه می کنیم.
ما در بد جای جهان قرار گرفته ایم. با آب راه هائی که در شمال و جنوب داریم، بخصوص با منابع زیر زمینی و به ویژه نفت، به شکار گاهی تبدیل شده ایم که هر تفنگ به دستی را برای طعمه مطلوب به هوس می اندازیم. و با حاکمانی ابله که در دراز نای تاریخ بخصوص از زمان صفویه لعنت الله علیه داشته ایم، راحت خریده شده ایم و بصورتی واضح فریب خورده ایم، و بی درد سر طعمه ای رام بوده ایم …و حاصل اینکه، هرگز آرامش مردمان این تابلو را نداشته ایم.
و من گویا به بیماری خود آزاری دچارم که این تابلو را به دیوار اتاق کارم نصب کرده ام….
تا یادم نرود که در حین کار هم نباید آرامش داشته باشم.

نگاهی متفاوت بر جنبشِ مشروطه – مهرداد رفیعی

آبان ۱۳۹۰

بمناسبت یکصد و پنجمین سالگی اش

هدف این مقاله: نگرشی است از زاویه ای متفاوت بر بسترِ فکری- اجتماعیِ کشوری که مردمِ آن با انقلابِ خود در یکصد و پنج سالِ پیش، خاورمیانه را با آزادی و دموکراسی آشنا ساختند. و نیزاینکه چگونه ایرانیان توانستند در آن روزگار برغمِ آنهمه نا بسامانی و آشفتگی هایِ منطقۀ جغرافیائیِ پُر تَنِش خود، این انقلاب را به پیروزی برسانند.
هدفِ این مقاله نه بررسی و تحلیلِ تاریخ و یادآوریِ وقایعِ آن بلکه نگاهی است بر دست آوردهایِ آن در زمینۀ ادبیات وهنر
بسیار شنیده و دیده ایم که برخی این جنبشِ تاریخی و بسیار پُر بار را ناکام، بی حاصل ، نا موفّق و حتّی انقلابِ شهید خوانده اند.
تا آنجا که شاعر آزاده ای مثل فرّخی یزدی که خود از انقلابیون بود چنان میسراید که:
انقلابِ ما چو شد از دستِ ناپاکان شهید نیست غیر از خونِ پاکان، خونبهایِ انقلاب (۱)
اینگونه داوری هایِ منفی متأسفانه گاهی در مقاله های علمیِ دانشگاهیانِ ما نیز دیده میشود. این باور بیشتر در هیجان، شتاب زدگی و آرمانگرائیِ تاریخیِ ما ریشه دارد تا واقعیت هایِ تاریخ . حتّی برخی از آنان در پژوهش هایِ خود کوشیده اند تا ایران آن روزگار را با کشورهای عثمانی و مصر مقایسه کنند.
این اَرزیابی تنها براین اساس که این کشور هایِ کُهنسال هر سه در یک منطقۀ جغرافیائی قرار گرفته و مذهبی مشترک دارند، خود قیاسی است مَعَ الفارِق که بعدا” بیشتر به آن خواهم پرداخت. گزیدنِ همین پیش فرضِ نادرستِ همسانیِ سه کشور بوسیلۀ این پژوهشگران، یکی از دلائلِ نرسیدنِ آنها به یک نتیجه گیری درست بوده است.
وجوهِ اشتراکِ این سه کشور تنها در پاره ای ازباورهایِ مذهبیِ آنها بوده ولی در زمینه های دیگر و نیز گذشتۀ تاریخیِ شان، از هم بسیار دور هستند. مصریانِ قِبطی پس از ورودِ اسلام آنچنان عَرب شدند که حتی زبان و خط چندین و چند صد سالۀ خود را فراموش کردند.
حال آنکه ایرانیان، نه تنها ایرانی باقی ماندند که شاخۀ جدیدی راهم به کُندۀ درختِ آئینِ پذیرانده شده (۲) پیوند زندند که میوه هائی بسیار متفاوت به بار آورد و آن خود داستانی دیگر است.
امپراتوریِ عثمانی : دولتِ عثمانی از بدوِ پیدایشِ خود در سدۀ دوازدهمِ میلادی تا شکست و فرو پاشیِ آن در جنگ جهانی اوّل، دارایِ یک پیوستگی و تداومِ تاریخیِ بیشتر از ششصد ساله است آنهم در درونِ مرزهایِ جغرافیائی تقریبا” ثابت. دامنۀ نفوذِ سیاسی و حضورِ نظامیِ آنان از خاورمیانه گذشته به شمالِ آفریقا رسیده و از دولتِ عثمانی یک قدرتِ توسعه طلب و استعمارگرِ بزرگ ساخته بود، پدیده ای که هیچگاه به گونه ای جدّی و برایِ زمانی طولانی در نزدِ ایرانیان دیده نشده است.
امپراتوریِ رُومِ شرقی و پایتختِ آن قسطنطنیه، مرکزِ قدرتِ سیاسی و در بسیاری از موارد به علت دوریِ نسبی از اروپایِ مرکزی و نفوذِ کلیسای رُم، و نیز همجواری با فرهنگِ ایرانی پیشرفته تر از همتایِ غربیِ خود بود.
کتابها، آثارِ فرهنگی و هُنریِ بسیاری را هم برایِ محفوظ ماندن از آسیبِ احتمالیِ حملۀ دشمنانِ شمالی، از رُم به آنجا فرستاده بودند. دولتِ عثمانی در نیمه هایِ سدۀ پانزدهم، در پیِ پیروزی بر امپراتوریِ رومِ شرقی و تسخیرِ قسطنطنیه – استانبولِ آینده – به یکباره وارثِ تمامِ آن گنجینۀ فرهنگیِ اروپائی میشود.
کلیسایِ بزرگِ شهرِ قسطنطنیه به مسجدِ جامع تبدیل شد ولی ادارۀ امورِ آن – بر اساسِ باورهایِ اهلِ سُنّت- به دستِ روحانیونِ برگزیدۀ شخصِ سلطان انجام میگرفت . این پدیده ، تفاوتِ چندانی با روشهایِ رایج در اروپایِ مسیحی نداشت که در آنجا هم از آغاز، حکومت و کلیسا بیشترِ مواقع در یک جبهه قرار گرفته بودند . در آنجا نیز، سالها بود که حکومت، زمینی شده و دیگر نه فَرّ ایزدی داشت و نه کسی آنرا موهبت و عطیه ای الهی میدانست.
بیاد داشته باشیم که در آن روزگار کشورِ مصرخود بعنوانِ مستعمرۀ امپراتوری عثمانی، دستِ کم از جهتِ آشنائی با پیشرفتهایِ علمی – تکنولوژیِ – روز بسیار از ایران پیشرفته تر بود. سالها بود که دانشگاه هایِ اسکندریه و قاهره دانشجو تربیت میکردند، ، چاپِ کتاب و انتشارِ روزنامه رواج داشت و خطِ ارتباطیِ تلفن و تلگراف با استانبول – پایتختِ امپراتوری- برقرار بود. راهِ آهن مرکزِ مستعمره را به بنادرِ دریایِ مدیترانه و به کشتی هائی که عازمِ استانبول بودند، وصل میکرد.
و ما کجا ایستاده بودیم ؟ در ایران زمین از آغازِ تاریخ ، همواره شاه ی بود که فرّۀ ایزدی داشت و نمایندۀ اهورمزدا برروی زمین، موجودی آسمانی که سر پیچی از فرمانش در باورها هم نمیگنجید. سده ها گذشت، این شاه به ظلّ الله تبدیل شد، ولی باز هم موجودی بود از عالمِ بالا آمده و مالکِ جان و مالِ رعیّت و بدونِ هیچ مسؤلیتی در برابر آنها و جایگاهِ او کماکان عطیّه ای بود الهی. در دورانِ پادشاهیِ صفویّه، شاه بطور کامل نمایندۀ هر دو قدرتِ آسمانی و زمینی میشود. در اوائلِ سدۀ هیجدهم میلادی- ۱۷۳۶- و فروپاشی حکومتِ صفویّه است که بتدریج دو واژۀ حکومت و ملّت به صورت دو هویّتِ جداگانه بر زبانِ مردم جاری میشوند. نشانی از دو قطبِ متضاد و در رویاروئی همیشگی با هم.
حکومت عبارت میشود از شخصِ پادشاه، شاهزادگان ، درباریان و گروه کوچکی از طبقۀ اعیان ، در برابر آن هم ملّت که تمام جمعیت کشور را در بر میگرفت. در این دوران، ملّت رابطۀ تنگاتنگی با روحانیتی دارد که حکومت را از آنِ اِمامِ غایب میداند و در دورانِ انتظارِ ظهور، حقّ روحانیونِ حاضرو یا دست کم برگزیدگانِ آنها.
بسترِ فکری- اجتماعیِ جنبش در ایران : به گواهیِ تاریخ تداوم وآرامشِ جامعه اگر تنها عاملِ پیشرفتِ کشورها نبوده، دستِ کم یکی از اساسی ترینِ آنها بوده است. حال نگاهی میکنیم به عدمِ وجودِ همین عاملِ تداوم در تاریخِ بسیار طولانیِ خودمان.
پس از فروپاشیِ حکومتِ تقریبا” چهار صد سالۀ ساسانیان درسدۀ هفتمِ میلادی و تا استقرارِ خاندانِ صفّویه در سدۀ شانزدهم، برایِ حدود هشتصد سال ایران بینِ اقوامِی بیابان گرد – و بیگانه با مبانی شهرنشینی – دست به دست گردید و تازه آنهم به ندرت بشکلِ کشوری متحّد و یکپارچه. آنگاه با از بین رفتنِ صفوّیه – که خود نیز قبیله ای بیگانه با فرهنگِ شهرنشینی بودند – همین ماجرا بارها تکرارمیشود و حکومت هایِ محلّی و کوتاه مدتی میآیند و میروند تا نوبت به خاندانِ قاجار- یکی دیگر از همان قبیله هایِ بیابان گرد- میرسد که یکصد و پنجاه سالی میمانند.
در اوائلِ سدۀ بیستم خاندانِ پهلوی – نخستین سلسلۀ پادشاهیِ از شهر برخاسته پس از حملۀ مغول – به حکومت می رسد که آنهم دولتی است مستعجل و در زمانی کمتر از شصت سال سقوط میکند.
در این نوشتۀ کوتاه تلاش کرده ام تا از زادگاهِ این رویدادِ تاریخی – ایران – دور شده و رویدادهایِ آن دوران را بدون پیش داوری ها و از چشمِ یک بیگانه ببینم . از آنجا که نخستین نسیم آزادیخواهی از فرانسۀ پس از انقلابِ کبیرِ ۱۷۸۹ به ایران رسید، خوب است نگاهی کوتاه بر رَوَند و دست آوردهایِ آن داشته باشیم تا بتوانیم به یاریِ آن جنبشِ مشروطۀ خود را از زاویه ای دیگر، در صحنه ای بازترو پیش داوری هایِ کمتری بررسی کنیم.
انقلابِ کبیرِ فرانسه: با وجودِ اینکه پیروزیِ انقلاب، مردمِ فرانسه را صاحبِ حقّ رأی کرد ولی تا سالِ ۱۸۴۸ طول کشید تا قانونِ اساسی نوشته و اجرا شود، یعنی ۶۷ سال بعد. تازه آنگاه هم تنها دویست هزار نفر از جمعیتِ ۲۵ میلیونیِ کشور – آنهم فقط مردان – اجازۀ رأی دادن را بدست آوردند. زنانِ فرانسه ۹۷ سالِ دیگر لازم داشتند تا سرانجام در ۱۹۴۵ به این حقِّ مسلّم خود دست یابند. (۳)
در اینجا بهتر است اشاره ای هم به ریشه و پیدایشِ خود واژۀ مشروطه بکنیم.
مشروطه: «کلمۀ مشروطه مشتّق است از شارط یا شارطر و این لغت، لغتِ لاتن است و به معنیِ سندی است که به موجبِ آن سلاطینِ قدیم آزادی و حقوقی چند به رعایایِ خود اعطا مینمودند و گویا عُثمانی ها این لغت را مُعَرّب کرده باشند که مشروطه شده است.
بعید هم نیست که رُمَن ها این کلمه را از زبانِ عرب اخذ کرده باشند و دلالت کند بر شرط نامه یا عهد نامه ای که مابینِ اُمَرا و بزرگان با زیر دستانِ خود بسته میشد» (۴)
آغاز جنبش: دورانِ حکومت سلسلۀ قاجاریه در ایران، کمابیش با انقلابِ کبیرِ سال۱۷۸۹ مردمِ فرانسه همزمانِ است، جنبشی زلزله آسا که نه تنها در خودِ فرانسه دگرگونی های شگرفی را پدید آورد که امواجِ و لرزش های آن از مرز های اروپا گذشته به خاورمیانه و حتّی آمریکایِ شمالی هم رسد.
روابط فرانسویان با ایران که در دوران حکومتِ پادشاهان صفوّیه آغاز شد بیشتر در ارتباط با مسایل و ساز و برگِ نظامی بود . البته میدانیم که شاه عباس، برای نخستین بار دانشجویانی را برای تحصیل در رشته هایِ هُنر های زیبا به اروپا فرستاد. ولی این در دوران قاجاریه است که روابط فرهنگی با اروپا – بویژه با فرانسه – با هوشیاری و دور اندیشیِ شخصیت هائی نظیر قائم مقامِ فراهانی ومیرزا تقی خانِ امیرکبیر، برقرار میشود.
با گشایشِ مدرسۀ دارالفنون، استادانی از فرانسه، اتریش و بلژیک استخدام شده به ایران میآیند و نیز گروهی از دانشجویان ایرانی به فرنگ فرستاده میشوند. مسافرتهایِ پی در پیِ ناصرالدّین شاه به اروپا نیز در آشنائی ایرانیان با فرهنگِ آن کشورها سهمِ بسزائی دارند، در اینجا ما تنها به آثار اجتماعی- فرهنگی این سَفرها نگاه میکنیم چرا که از دیدگاهِ سیاسی و منافعِ ملّی، هر یک از آنها برایِ کشور وخزانۀ خالی آن فاجعه بود. هم دراین دوران است که ماشینِ چاپ، دوربین عکّاسی و فیلمبرداری، قطار، تلفن و تلگراف وارد ایران میشوند. بدینگونه صنعت – تکنولوژی – که تنها یک رویِ سکّه ی دورانِ جدید یا مُدرنیته است بعنوانِ پیشقراولِ کاروانِ عصرِ تجدّد به ایران میرسد در حالیکه کاروانی که میبایستِ رویِ دیگر و اصلیِ همان سکّه یعنی خرد گرائی، روش هایِ عِلمی و روشنگری هایِ فکری- فرهنگی را با خود بیآورد، هنوز بارِ خود را به مقصدِ ایران نبسته بود. در این زمان با آمدن دستگاهِ چاپ با صلاحدید و دستورِ پادشاهِ رعیّت پرور، اولّین روزنامۀ کشور منتشر میشود.
باز شدنِ دروازه هایِ فرنگ و آمد و شُد بازرگانان از مرزهایِ شمال و شرق، گیلان و آذربایجان را به نخستین پایگاه هایِ جنبش هایِ فکری آینده تبدیل میکنند. در این میان آذربایجان و به ویژه تبریز به سببِ نزدیکیِ جغرافیائی و نیز فرهنگی با امپراتوریِ عثمانی و سهولتِ رفت و آمد، بیشتر از نواحی شمالی در جریانِ رویدادهایِ اروپا قرار میگیرد. البته استبدادِ حاکم بر روسیه و نگرانیِ مسکو از ورودِ اندیشه هایِ آزادیخواهانۀ اروپائی به آن کشور را نباید فراموش کرد.
در اروپا چه میگذشت ؟ پس از رُنِسانس و آغازِعصرِ خِرد گرائی، دامنۀ نفوذ و قدرتِ روحانّیت بتدریج از عرصۀ زندگیِ روزمرّۀ مردم دور شده و به کلیسا باز گشته بود. با پیشرفتِ تدریجیِ علم و صنعت، مردم نیز همگام با آن – کم و بیش و بسته به فاصله از مرکزِ رویداد – به رشدِ خود ادامه داده و در گفتگویِ با تکنولوژی و علومِ جدید به زبانِ مشترکی دست یافته بودند، رویدادی که هیچگاه نمیتوانست در خاورمیانه روی دهد. صنعت، دستِ کم به مفهومِ رایجِ و امروزیِ آن در اروپا زاده شد و رُشد کرد و بنابراین در آنجا پدیده ای بومی بود.
امّا هنگامی که گوشه پاره هائی از همین تکنولوژیِ غربی در سدۀ نوزدهم به ایران رسید، برایِ ما پدیده ای وارداتی و بیگانه بود. چون زبانش را بلد نبودیم، در حضورش آرامشی نداشتیم و به همین سبب ننوانستیم با آن رابطه ای بر قرار کنیم. وضعِ ما در زمینۀ آزادی هایِ فردی، قانون و دموکراسی از اینهم بد تر بود چرا که با تمامِ این مفاهیمِ وارداتی بیگانه بودیم.
ایران در جایگاهِ جدید : از نیمه های سدۀ نوزدهم، ما به ناگاه خود را در جریانِ رودخانه ای یافتیم که با شدّت از دامنۀ کوهسار روان بود. شنا کردن را نمیدانستیم امّا آموزه هایِ قرن ها زندگی در چهار راهی شلوغ به فریادمان رسید و توانستیم خود را شناور نگهداریم تا سیل آرام گیرد و ما یکبارِ دیگر از جریانی که خانه هایِ بسیاری را با خود به اعماقِ دَرّه ها بُرده و زیرِ گِل و لای پنهان کرده بود، گِل آلود، خسته و زخمی امّا زنده بیرون آمدیم و باز تلاش کردیم تا خود را شتابان به آن کاروانِ تجدّد غرب برسانیم.
ما و شروعی دیگر: در نیمه هایِ سدۀ نوزدهم و با افزایشِ فشارِ استبدادِ پادشاهانِ قاجار و نیز ورودِ افکارِ آزادیخواهانه از غرب، جنبش هایِ عدالت طلبیِ ملّت آغاز گردید، آنها خواستارِ محدودیت اختیاراتِ پادشاه، مساوات و عدالتِ اجتماعی بودند. بزودی روحانیون هم با آزادی خواهان و مشروطه طلبان همگام شدند.
البته این همکاری نه از رویِ شناخت و شیفتگیِ به دموکراسیِ پارلمانی بود و نه از باورِ به آزادی هایِ فردی که هر دوگروه با این مفاهیمِ وارداتی بیگانه بودند. روحانیون که در اساس با حکومتِ غیر مخالف بودند، فرصت را مغتنم دیده و خواستارِ محدود کردنِ فدرتِ مطلقۀ پادشاه شدند. هر چند این گفته به آن معنا نیست که ارزشِ روحانیونِ مبارز و نقشِ آنان را در پیروزیِ انقلابِ مشروطه نا دیده بگیریم. چه بسا که بدونِ حمایتِ آنان، این مهم لااقل در آن سالها بدست نمی آمد. چنانکه اشاره رفت مفاهیمی چون قانون، دموکراسی، حقوقِ شهروندی، رعایتِ حقوقِ دیگران، وظیفۀ فرد در برابرِ جامعه و کشور، همگی از جنسِ همان کالاهایِ وارداتی و دست آوردهایِ انقلاب مشروطه هستند.
نهادینه شدنِ این مفاهیمِ سیاسی- اجتماعی آنهم در کشوری کهنسال با فرهنگی پیچده ، نیاز به زمانی بسیار طولانی دارد. تاریخ به سیرِ طبیعیِ خود ادامه میدهد و در چشم اش بُرهه هایِ پنجاه و صد ساله لحظه هائی زودگذرند، از تمامِ این گذار ها باید گذر کرد و راهِ میان بُری هم وجود ندارد. هرگاه بتوانیم این نکته های بظاهر ساده و پیش پا افتاده را در بررسی هایمان ببینیم، بیش از پیش به عظمتِ تلاشی که ایرانیان برای بدست آوردنِ حکومتِ مشروطه و قانونِ اساسی کردند، پی میبریم. تجربۀ فرانسه را بیاد بیآوریم.
تداومِ همان جنبشِ مشروطه است که حدودِ پنجاه سالِ بعد، به ملّی کردنِ صنعتِ نفت منجر میشود و سپس سالها بعد تجلّی آنرا درحرکت دوّم خرداد ماه می بینیم. آگاهیِ با این واقعیات سبب میشود که دیگر از مشروطۀ ایران توقّع غیرِ ممکن و زیادی نداشته باشیم (۳)
فضایِ اجتماعیِ کشور: برای نخستین بار در تاریخ ایران، درصحنۀ توّلد و رُشدِ نهضتِ مشروطه ما شاهدِ حضورِ چشمگیر و همزمانِ عدۀ بسیار زیادی از جنگجویان و مجاهدینِ مسلّح گرفته تا آزادی خواهانِ اهلِ قلم، شعرا و نویسندگان، روحانیونِ پیشرو، اندیشمندان و مردمِ کوچه و خیابان در یک جبهۀ واحد هستیم.
خواستۀ همۀ آنها آزادی، تساوی و عدالت اجتماعی است. در شورش هایِ خیابانی تبریز، هنگامی که یکی از زخمی ها را برایِ درمان به ستادِ مشروطه خواهان میبرند، میگوید ترجیح میدهد بمیرد ولی اجازه نمیدهد که لباس اش را از تَن در آورند. ناچار ستّار خان را به میانجیگری میخواهند. پس از مدتی بحث و نصیحت، مجروح به ستارخان اعتراف میکند که زنی است به لباسِ مردان درآمده تا بتواند درسنگر و جبهه با دشمن نبرد کند. از این زنان زیاد بودند و نامشان در تاریخ ثبت است.
شعر و ادبیاتِ مشروطه: بر خلافِ تکنولوژی، ادبیاتِ فارسی پدیده ی بومیِ این سرزمین بود، زبان و رمز و رازش را میدانستیم و با آن بزرگ شده بودیم، هر دو به خوبی میدانستیم از هم چه میخواهیم. نویسندگان و شاعرانِ ما در آن دوران رهِ صد ساله را یک شبه رفتند. در زمینۀ نثر، جهشِ بزرگی که با قائم مقامِ فراهانی آغاز شده بود، شتابِ بیشتری گرفت. او بزرگترین نویسِندۀ دورانِ قاجار است که توانست با بازگشتِ به سبکِ گلستانِ سعدی نثر فارسی را از نوشته هایِ پیچیده، افسار گسیخته و بی سامان و پریشانِ صفویه نجات دهد (۵)
شاید این کارنوعی بازگشتِ به ششصد سال پیش، درجا زدن و یا حتّی عقبگرد دیده شود، ولی کاری بود بزرگ و هوشیارانه که زمینه را برایِ حرکتِ نویسندگانِ دورانِ مشروطه پدید آورد. تحوّل شعرِ فارسی در این دوران باور نکردنی است یعنی یکمرتبه ازقصائدِ قاآنیِ در مدحِ پادشاهِ وقت، میرسیم به نسیمِ شمال، ایرج میرزا، فرخی، عارف، عشقی، بهار و نیما.
در این دوره است که واژه هایِ آزادی، وطن، قانون و استقلال ، آزادی بیان و قلم به شعرِ راه مییآبند. تعبیر هائی مثلِ عروسِ وطن، زلیخای وطن و لیلایِ وطن جایگزینِ آن معشوقِ قدیمی و رایج در ادبیاتِ کلاسیک گذشته میشوند.
البته آزادیِ موردِ نظرِ همۀ این شاعران یکسان نبود، مللک اشعراء بهار به استقلالِ سیاسیِ کشور ، تشکیلِ یک حکومت مقتدر و مرکزی مبتنی بر قانون نظر داشت که مظهرِ نمادینِ آن مجلسِ ملّی بود. حال آنکه نسیم شمال ، خواهانِ آزادی در یک کشور اسلامی بود و فرّخی یزدی، بدنبالِ آزادیِ خلقِ ستم دیده با اشارهائی به داس و چکش.
امّا آنچه اهمیت دارد اینکه شعرایِ این دوره با جسارتی بیسابقه میسرودند و مردم را با آزادی آشنا میکردند. این رستاخیزِ ادبی، سیاسی ترین دورانِ شعرِ فارسی است که گوئی از خوابی عمیق و طولانی برخاسته و در تلاشی خستگی نا پذیراست که تمامِ غفلتِ های گذشته را به یکباره جبران کند.
اشعارِ ایرج میرزا را اگر نه غنی تراز سعدی که در ردیفِ او خوانده اند.
اشعارِ اِلحادی، سابقۀ زیادی در ادبیاتِ کلاسیک ما داشته و در رُباعیات خیّام بوضوح دیده میشوند، ولی هنگامیکه میرزادۀ عشقی میسراید؛
مُنکرم من که جهانی بجز این باز آید چه کنم، دَرک نموده است چنین اِدراکم
قصّۀ آدم و حوّا همه وَهم است و دروغ نَسلِ میمونَم و افسانه بُوَد از خاکم
این خود نشانی از یک دگرگونیِ بنیادی در جامعه ای محافظه کارِ است و در ضمن آشنائیِ شاعررا با دانشِ روزِ اروپا و تئوری داروینیزم نشان میدهد – هرچند که این آشنائی ممکن است سطحی و محدود باشد – ولی قدم بسیار بزرگی بود. (۴) از دلِ همین دوران است که نیما پیدا میشود، او با ضربه هایِ محکم و زیبایش بنایِ شعرِ فارسی را آنچنان دگرگون میکند تا توّلّدی دیگر که فروغ بیآید و به عصیان برخیزد.
—————————————————–
شهریور ۱۳۹۰ / سپتامبر ۲۰۱۱

منابع:

۱- دیوان فرخی یزدی
۲- واژۀ وام گرفته شده از دکتر اسماعیل خوئی
۳- نگاهی دیگر بر مشروطیت (نقدِ کتاب) -دکتر مصطفی رحیمی، بخارا ش ۵ ص ۳۴۸
۴- یا مرگ یا تجدّد، دفتری در شعر و ادبِ مشروطه – دکتر ماشاالله آجودانی، چاپ اول لندن ۱۳۸۴
۵- کارنامۀ ناتمام، دکتر علی بَنُو عزیزی در گفتگو با شاهرخ مسکوب، ص ۲۵ چاپ اول تهران ۱۳۷۸

به مناسبت مرگ یک نابغه – صفیه ناطر زاده

آبان ۱۳۹۰

Steve Jobs

استیو جابز

که معجزه

iPod

یکی از کارهای اوست

آ نها که میمانند و با دنائت و پستی می کشند و
تاراج می کنند زاغ اند و به گنداب زندگی چسبیده اند
و میمانند چون اوج را نمی شناسند و زندگی را ….
و آن ها که سازنده اند و در روند پیشرفت دنیا، و
توسعه و رفاه مردم مفیدند و وجودشان برای همه
ارزشمند و ضروری است، در اوج، ولی زود
می روند
تکه ای از بیانات او در دانشگاه  استنفورد

هفده ساله بودم که در جایی خواندم ” اگر هر روز جوری زندگی کنید که انگار آن روز آ…خرین روز زندگی تان باشد شاید یک روز این نظر به حقیقت تبدیل بشود”. این جمله روی من تأثیر گذاشت و از آن موقع به مدت سی و سه سال هر روز وقتی که توی آینه نگاه می‌کنم از خودم می‌پرسم اگر امروز آخرین روز زندگی من باشد آیا باز هم کارهایی را که امروز باید انجام بدهم، انجام می‌دهم یا نه.

هر موقع جواب این سؤال نه باشد من می‌فهمم در زندگی ام به یک سری تغییرات احتیاج دارم. به خاطر دانستن این که بالآخره یک روزی خواهم مرد برای من به یک ابزار مهم تبدیل شده بود که کمک کرد خیلی از تصمیم‌های زندگی ام را بگیرم چون تمام توقعات بزرگ از زندگی، تمام غرور، تمام شرمندگی از شکست، در مقابل مرگ رنگی ندارند.
استیو جابز
این ها عقاب های تیز پرواز جهانی هستند.

و بزرگ مرد ادبیات ایران دکتر پرویز ناتل خانلری
بسیار زیبا این تفاوت در لجن زیستن و در اوج بودن را
در شعر عقاب بیان کرده است. آن را باهم بخوانیم.
صفیه ناطر زاده

عقا ب

گشت غمناک دل و جان عقاب
چو ازو دور شد ایام شباب
دید کش دور به انجام رسید
آفتابش به لب بام رسید
باید از هستی دل بر گیرد
ره سوی عالم دیگر گیرد
خواست تا چاره ی نا چار کند
دارویی جوید و در کار کند
صبحگاهی ز پی چاره ی کار
گشت برباد سبک سیر سوار
گله کاهنگ چرا داشت به دشت
ناگه از وحشت پر و لوله گشت
وان شبان، بیم زده، دل نگران
شد پی بره ی نوزاد دوان
کبک، در دامن خار ی آویخت
مار پیچید و به سوراخ گریخت
آهو استاد و نگه کرد و رمید
دشت را خط غباری بکشید
لیک صیاد سر دیگر داشت
صید را فارغ و آزاد گذاشت
صید هر روزه به چنگ آمد زود
مگر آن روز که صیاد نبود
آشیان داشت بر آن دامن دشت
زاغکی زشت و بد اندام و پلشت
سنگ ها از کف طفلان خورده
جان ز صد گونه بلا در برده
سا ل ها زیسته افزون ز شمار
شکم آکنده ز گند و مردار
بر سر شاخ ورا دید عقاب
ز آسمان سوی زمین شد به شتاب
گفت:
‹‹ ای دیده ز ما بس بیداد
با تو امروز مرا کار افتاد
مشکلی دارم اگر بگشایی
بکنم آن چه تو می فرمایی ››
گفت:
‹‹ ما بنده ی در گاه توییم
تا که هستیم هوا خواه تو ییم
بنده آماده بود، فرمان چیست؟
جان به راه تو سپارم ، جان چیست؟
دل، چو در خدمت تو شاد کنم
ننگم آید که ز جان یاد کنم ››
این همه گفت ولی با دل خویش
گفت و گویی دگر آورد به پیش
کاین ستمکار قوی پنجه، کنون
از نیاز است چنین زار و زبون
لیک ناگه چو غضبناک شود
زو حساب من و جان پاک شود
دوستی را چو نباشد بنیاد
حزم را باید از دست نداد
در دل خویش چو این رای گزید
پر زد و دور ترک جای گزید
زار و افسرده چنین گفت عقاب
که: ‹‹ مرا عمر ، حبابی است بر آب
راست است این که مرا تیز پر است
لیک پرواز زمان تیز تر است
من گذشتم به شتاب از در و دشت
به شتاب ایام از من بگذشت
گر چه از عمر،‌ دل سیری نیست
مرگ می آید و تدبیری نیست
من و این شه پر و این شوکت و جاه
عمرم از چیست بدین حد کوتاه؟
تو بدین قامت و بال ناساز
به چه فن یافته ای عمر دراز ؟
پدرم نیز به تو دست نیافت
تا به منزلگه جاوید شتافت
لیک هنگام دم باز پسین
چون تو بر شاخ شدی جایگزین
از سر حسرت بامن فرمود
کاین همان زاغ پلید است که بود
عمر من نیز به یغما رفته است
یک گل از صد گل تو نشکفته است
چیست سرمایه ی این عمر دراز ؟
رازی این جاست، تو بگشا این راز››
زاغ گفت:
‹‹ ار تو در این تدبیری
عهد کن تا سخنم بپذیری
عمرتان گر که پذیرد کم و کاست
دگری را چه گنه؟ کاین ز شماست
ز آسمان هیچ نیایید فرود
آخر از این همه پرواز چه سود؟
پدر من که پس از سیصد و اند
کان اندرز بد و دانش و پند
بارها گفت که برچرخ اثیر
بادها راست، فراوان تاثیر
بادها کز زبر خاک و زند
تن و جان را نرسانند گزند
هر چه از خاک، شوی بالاتر
باد را بیش گزندست و ضرر
تا بدانجا که بر اوج افلاک
آیت مرگ بود، پیک هلاک
ما از آن ، سال بسی یافته ایم
کز بلندی ،‌رخ برتافته ایم
زاغ را میل کند دل به نشیب
عمر بسیارش ار گشته نصیب
دیگر این خاصیت مردار است
عمر مردار خوران بسیار است
گند و مردار بهین درمان ست
چاره ی رنج تو زان آسان ست
خیز و زین بیش،‌ ره چرخ مپوی
طعمه ی خویش بر افلاک مجوی
ناودان جایگهی سخت نکوست
به از آن کنج حیاط و لب جوست
من که صد نکته ی نیکو دانم
راه هر برزن و هر کو دانم
خانه، اندر پس باغی دارم
وندر آن گوشه سراغی دارم
خوان گسترده الوانی هست
خوردنی های فراوانی هست ››
****
آن چه ز آن، زاغ چنین داد سراغ
گند زاری بود اندر پس باغ
بوی بد، رفته ا زآن، تا ره دور
معدن پشه ، مقام زنبور
نفرتش گشته بلای دل و جان
سوزش و کوری دو دیده از آن
آن دو همراه رسیدند از راه
زاغ بر سفره ی خود کرد نگاه
گفت:
‹‹ خوانی که چنین الوان ست
لایق محضر این مهمان ست
می کنم شکر که درویش نیم
خجل از ما حضر خویش نیم ››
گفت و بشنود و بخورد از آن گند
تا بیاموزد از او مهمان پند
****
عمر در اوج فلک بر ده به سر
دم زده در نفس باد سحر
ابر را دیده به زیر پر خویش
حیوان را همه فرمانبر خویش
بارها آمده شادان ز سفر
به رهش بسته فلک طاق ظفر
سینه ی کبک و تذرو و تیهو
تازه و گرم شده طعمه ی او
اینک افتاده بر این لاشه و گند
باید از زاغ بیاموزد پند
بوی گندش دل و جان تافته بود
حال بیماری دق یافته بود
دلش از نفرت و بیزاری، ریش
گیج شد، بست دمی دیده ی خویش
یادش آمد که بر آن اوج سپهر
هست پیروزی و زیبایی و مهر
فر و آزادی و فتح و ظفرست
نفس خرم باد سحرست
دیده بگشود به هر سو نگریست
دید گردش اثری زین ها نیست
آن چه بود از همه سو خواری بود
وحشت و نفرب و بیزاری بود
بال بر هم زد و بر جست زجا
گفت:
‹‹ ای یار ببخشای مرا
سال ها باش و بدین عیش بناز
تو و مردار تو و عمر دراز
من نیم در خور این مهمانی
گند و مردار تو را ارزانی
گر در اوج فلکم باید مرد
عمر در گند به سر نتوان برد ››
****
شهپر شاه هوا ، اوج گرفت
زاغ را دیده بر او مانده شگفت
سوی بالا شد و بالاتر شد
راست با مهر فلک ، همسر شد
لحظه‎ یی چند بر این لوح کبود
نقطه ‎یی بود و سپس هیچ نبود

و چه قصاب خانه‌یی است این دنیای بشریت – احمد شاملو – به انتخاب ِابوالفضل سپاسی

آبان ۱۳۹۰

در زمان سلطان محمود می‌کشتند که شیعه است،
زمان شاه سلیمان می‌کشتند که سنی است،
زمان ناصرالدین شاه می‌کشتند که بابی است،
زمان محمد علی شاه می‌کشتند که مشروطه طلب است،
زمان رضا شاه می‌کشتند که مخالف سلطنت مشروطه است،
زمان محمد رضا شاه می‌کشتند که خراب‌کار است ،
امروز توی دهن‌اش می‌زنند که منافق است و فردا وارونه بر خرش می‌نشانند و شمع‌آجین‌اش می‌کنند که لا مذهب است. اگر اسم و اتهامش را در نظر نگیریم� چیزی عوض نمی شود : تو آلمان هیتلری می کشتند که یهودی است،
حالا تو اسرائیل می‌کشند که طرف‌دار فلسطینی‌ها است،
عرب‌ها می‌کشند که جاسوس صهیونیست‌ها است
، صهیونیست‌ها می‌کشند که فاشیست است،
فاشیست‌ها می‌کشند که کمونیست است‌،
کمونیست‌ها می‌کشند که آنارشیست است،
روس ها می‌کشند که پدر سوخته از چین حمایت می‌کند،
چینی‌ها می‌کشند که حرام‌زاده سنگ روسیه را به سینه می‌زند،
و می‌کشند و می‌کشند و می‌کشند…
و چه قصاب خانه‌یی است این دنیای بشریت.” –

صدور ادبیاتِ فرمایشی، پروژه جدید دولت – اسد سیف

آبان ۱۳۹۰

” تکا “

نام مؤسسه جدیدی‌ست که قرار است در نابسامانی نشر و پایین بودن سرانه مطالعه در کشور، “انتشارات توسعه کتاب ایران” باشد. حکومت با تأسیس آن می کوشد ادبیات دولت‌پسند را به عنوان ادبیات برتر و بهتر به جامعه بقبولاند. هدف اما تبلیغ است.

شهرزادنیوز:
روح فرهنگِ هر ملتی را می توان در هنر و ادبیات آن نیز یافت. ادبیات و تولید ادبی-هنری اما در کشوری استبدادی بر دو گونه است:
یکی سر بر آستان قدرت دارد و بلندگوی تبلیغاتی حکومت است.
و آن دیگر می کوشد تا مستقل باشد.

ادبیات در شکل نخستین خود، تاریخ مصرفِ محدود دارد. با پایان عمر هر قدرتِ مستبدی در بدنامی خویش خواهد مُرد، بی آن‌که جایگاهی در یادها داشته باشد.
بر ذهنِ تاریخ نامی نیک از خود به‌جا نخواهد گذاشت.
شکل دوم آن سراسر تلاش است برای حفظِ خویش و این‌که نمی خواهد لباس رسمی قدرتِ حاکم بر تن کند.
جمهوری اسلامی از همان آغاز موجودیتِ خویش کوشید تا تمامی نهادهای اجتماعی را به ایدئولوژی اسلامی پیوند زند. هنر و ادبیاتِ اسلامی نیز در همین راستا از درون نهادِ تازه تأسیس شده “وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی” سر برآورد.
“اسلامی‌نویسی” سبکِ جدیدی بود که تصمیم گرفته شد در خدمتِ انقلاب و حکومت باشد. ستاد‌های ویژه‌ای جهت این کار به راه افتادند. “حوزه هنری” از آن جمله بود که با سرمایه‌ای کلان، کسانِ زیادی به خدمت گرفت تا از آنان نویسنده و هنرمند اسلامی بسازد.
در زمان جنگ ایران و عراق بازار “اسلامی‌نویسان” داغ بود. یک‌سر می نوشتند و با سرمایه دولتی به چاپ می رساندند. آثار منتشرشده توسط سازمان‌های دولتی در کتابخانه‌های عمومی و مدارس، ادارات و مؤسسات دولتی پخش می شد. هدف شستشوی مغزی بود و “ارشاد” و هدایتِ فکرها به آن سویی که قدرتِ حاکم اراده می کرد. چنین بود که “ستاد”های هنری و ادبی جدید در دولتی که محمد خاتمی مسئولیت وزارت ارشاد آن را بر عهده داشت، رونق گرفت.
جهتِ طرد نویسندگان و هنرمندانی که سر بر آستان رژیم نسودند، فعالیت‌های آنان  را محدود کردند سانسور برقرار شد تا نمایش و فیلم و کتاب و نشریه و خلاصه؛ همه‌ی آن‌چیزهایی که نشانی از تعلق نداشت، راهی به مخاطب نداشته باشند.
در این میان اگرچه مثلاً کانون نویسندگان را از ادامه فعالیت بازداشتند، به قرینه‌سازی روی آورده، “انجمن قلم اسلامی” را بنیان گذاشتند، انواع جوایز ادبی و هنری با هزینه‌ای کلان به راه انداختند تا از این طریق امر هنر و ادبیات را در ایران “حکومتی” و وابسته گردانند.
“اسلامی‌نویسان” در سه دهه‌ اخیر هم‌چنان از بودجه دولت خورده، با تکیه بر پست‌های فرمایشی، بزرگ‌ترین حامیان دولت بوده‌اند. در این راه مهم این بوده است که نویسندگان و هنرمندان می بایست به امر رهبر، به کارگزاران دولت فروغلتدند. برای نمونه “انجمن قلم اسلامی” نخستین نهادی بود که انتخاب احمدی‌نژاد را تبریک گفت.

آنجا که همه‌چیز در این حکومت به بن‌بست می رسد، با پایان کارآیی ادبیات و هنر دولتی، ابتکاراتی تازه به‌کار گرفته می شود.
در همین راستا     “ تکا ” نام مؤسسه جدیدی‌ست که قرار است در نابسامانی نشر و پایین بودن سرانه مطالعه در کشور، ” انتشارات توسعه کتاب ایران ” باشد.
حکومت با تأسیس آن می کوشد ادبیات دولت‌پسند را به عنوان ادبیات برتر و بهتر به جامعه بقبولاند. هدف اما تبلیغ است. قرار دادن شبه‌هنرمندان و شبه‌نویسندگان به جای نویسندگان و هنرمندان واقعی. حمایت از وابستگان و اجیرشدگان در برابر آنانی که در کار خلاقه خویش مستقل هستند و قلم به تبلیغات نمی فروشند.
نخستین حرکت   “ تکا ” در نمایشگاه کتاب در سال پیش صورت گرفت. صد کتاب داستان و صد مجموعه شعر به عنوان ” آثار برگزیده ادبی ” کشور با جلدی نفیس، قیمتی ارزان با سرمایه دولتی منتشر شد. در شرایطی که تیراژ رمان در کشور به بالای دوهزار نمی رسد، به هر نویسنده‌ای قیمت دوازده هزار جلد از کتاب را بابت حق‌التألیف پرداختند. این آثار قرار است از طریق کتابخانه‌های عمومی و مدارس و نهادهای ” انقلابی” در اختیار همگان قرار گیرد.
معاون فرهنگی وزارت ارشاد این اقدام را از افتخارات دولت نهم می داند. می گوید: ادبیات معاصر ایران از این‌طریق به همه شناسانده می شود. قرار است با ترجمه این آثار به زبان‌های انگلیسی، فرانسوی، اسپانیولی و عربی، جهان نیز با آن آشنا شود. به روایتی دیگر؛ وزارت ارشاد ترجمه این آثار را در دستور کار خویش دارد.
نویسندگان چنین ادبیاتی در کلیت خویش از اعضای ” انجمن قلم اسلامی” هستند که کار حمایت از دولت را برعهده دارند.
ا
عضای این انجمن مسئولیت‌های فرهنگی جمهوری اسلامی را پیش می برند. بیشتر آنان چهره‌هایی ناشناس هستند که آثارشان خارج از حمایت دولتی خواننده‌ای ندارند. موضوع و محتوای این آثار همان‌هایی هستند که رژیم به تبلیغات آن زنده است؛ دفاع مقدس در جنگ ایران و عراق، خانواده شهدا، بسیج، سرکوب ضدانقلاب، اسلام، شهدای راه اسلام، زندگی پیامبران، امامان و…
انتشار این کتاب‌ها در واقع ابتکار مشترک وزارت ارشاد و ” انجمن قلم اسلامی ” است. از دیگر ابتکارات این انجمن که علی‌اکبر ولایتی، وزیر پیشین امور خارجه، رئیس آن است، از جمله همراه شدن نویسندگان با رئیس جمهور در سفرهایش می باشد که دفتر ریاست جمهوری آن را سازماندهی می کند. “عکس انتخاباتی با کت دکتر احمدی‌نژاد” به نمونه از رهارودهای همین سفرهاست که محمدرضا سرشار نویسنده آن است. قرار است هر نویسنده مشاهدات خویش را از همراهی با رئیس‌جمهور به شکل سفرنامه‌ای بنویسد. امیرحسین فردی، محمود شاهرخی، داریوش عابدینی، حسین فتاحی، میثاق امیرفجر، راضیه تجار از جمله نویسندگانی هستند که در این عرصه آثاری از آنان منتشر شده است.
در آمارها آمده است که هر سال به طور متوسط بیش از پانصد رمان از زبان‌های دیگر به فارسی ترجمه می شوند. اگرچه وزارت ارشاد پیوسته‌ ایام می کوشد نشر این آثار را محدود گرداند، و در شرایطی که تولیداتِ داخلی به دام سانسور دولتی گرفتار آمده‌اند، استقبال از این آثار زیاد است. عکسِ این موضوع صادق نیست، یعنی از نزدیک به پانصد اثر ادبی که طی سه دهه اخیر از نویسندگان معاصر ایران به زبانی دیگر ترجمه شده‌اند، در کلیتِ خویش استقبالی صورت نگرفته است.
دولت ایران در این سی سال همیشه با چاپ قرآن و ترجمه آثاری از علی شریعتی، مرتضا مطهری، خمینی و دیگر رهبران مذهبی وابسته به حکومت و پخش رایگان آن‌ها در کشورهای منطقه، می کوشیده است تا در کشورهای مسلمان نفوذ کند. موفقیت وی با شرایط کنونی ایران موقعیت شکننده‌ای دارد. در همین راستاست که می کوشد این جایگاه را با ترجمه آثار ادبی غنا بخشد. به همین علت قصد کرده شبه‌ادبیاتِ موجود را به عنوان تولیدات ادبی ایران معاصر به جهان عرضه دارد. به روایتی دیگر؛ همه‌ی آن آثاری را که در داخل کشور خریدار ندارد، با ترجمه و پخش رایگان، جهانی گرداند. این کتاب‌ها در واقع باید عملکرد بروشورهای تبلیغاتی را برای رژیم برعهده گیرند.
قدمت و یا غنای فرهنگ و علم هر سرزمینی باعث می شود تا دستاوردهای ذهن و خیال آنان به زبان‌های دیگر راه یابند. یونان، روم، ایران باستان و غرب در جهان امروز در این مورد نمونه هستند. فکر نو و مترقی از طریق زبان به کشورهای دیگر راه می گشاید. نیاز در این راه نقش اساسی دارد. دولت‌ها در آن نقشی ندارند. تا کنون چنین بوده، زین پس نیز به نظر می رسد چنین باشد.
جمهوری اسلامی با شکست در پروژه “صدور انقلاب اسلامی” از طریق جنگ و خشونت، حال می کوشد از ادبیات سرسپرده بهره گیرد، غافل از این‌که دولت‌های ایدئولوژیک تجربه شکستی تلخ را در این عرصه به تاریخ سپرده‌اند.
————-
٨ مهر ١٣٩٠

در این فضا اگر فساد و اختلاس مالی صورت نگیرد باید شگفت زده شد – دکتر حسین باقر زاده

آبان ۱۳۹۰

وقتی جنایتکاران به مبارزه با فساد بر می‌خیزند
داستان اختلاس نجومی سه هزار میلیارد تومانی به درگیری‌های سیاسی بی‌سابقه‌ای در جناح‌های حکومتی ایران منجر شده است. اتهام‌ها و ضد اتهام‌ها این روزها روزنامه‌ها و سایت‌های اینترنتی وابسته به جناح‌های مختلف را پر کرده است. و کار به جایی کشیده که ولی فقیه لازم دیده است برای کنترل اوضاع شخصا و علنا دخالت کند و خواهان آن شود که افراد درگیر قضیه آن را «کش» ندهند. دخالت خامنه‌ای ممکن است موقتا از التهاب جریان بکاهد، ولی مسلما نمی‌تواند بر رسوایی سیاسی بزرگی که گزارش‌های مربوط به این اختلاس در جامعه ایجاد کرده است سرپوش بگذارد. نظام جمهوری اسلامی از بنیان فسادپرور است و اختلاس اخیر را باید تنها حلقه‌ای از فسادهای مالی گسترده‌ای دانست (و البته بزرگترین آن‌ها) که تار و پود این نظام را در بر گرفته و در همه ارکان آن ریشه دوانده است. مبارزه با فساد در این رژیم نیز به یک شوخی ملی تبدیل شده است. و در واقع، وقتی پرچم این مبارزه به دست کسانی باشد که بزرگ‌ترین اتهامات جنایی آدم‌کشی و قتل عام را در پرونده خود دارند از نتیجه آن چه انتظاری می‌توان داشت؟

نظام جمهوری اسلامی بر فریب و دروغ و ریا بنا شده است. از آغاز تشکیل این نظام، صداقت و درستکاری قربانی تظاهر به اسلام و تعبد و ریا و مسجد و ریش و روسری و چادر و نماز شد. مهم این نبود که کسی درستکار است و آشنا به فن، تا به کاری گمارده شود. مهم این بود که آدمی به انقلابی‌گری تظاهر کند، مدح امام بگوید و خود را متعبّد نشان دهد تا مقامی بگیرد و به جایی برسد. این موقعیت بهترین فضا را برای جولان متملّقان و چاپلوسان و فرصت طلبان فراهم آورد و راه را برای نفوذ دزدان و جانیان در نهادهای حکومتی باز کرد. چه بسیار جانیان و باج‌گیران حرفه‌ای که به کمیته‌های انقلاب راه یافتند و یا فرصت‌طلبان از راه رسیده‌ای که یک‌شبه انقلابی شدند و به ارگان‌های حکومتی دست انداختند. و چه بسیار کسانی که به تظاهر و مقدس‌نمایی در بحبوحه جنگ انحصارات اقتصادی را به دست گرفتند و با کنترل واردات آلاف و الوف اندوختند و القاب سلاطین آهن و شکر و مانند آن‌ها را به خود اختصاص دادند.

جمهوری اسلامی دو عامل دیگر تسهیل کننده فساد را نیز در این فضا فراهم آورده بود. یکی کنترل شدید مطبوعات و آزادی بیان تا کمتر کسی جرأت آن را پیدا کند که از فسادهای رایج حکومتی سخنی به میان آورد و انگشت اتهام را متوجه کسی بکند. همدستی مافیایی سوء استفاده کنندگان با نهادهای امنیتی و قضایی و روحانی به آنان اجازه می‌داد تا چنین افرادی را تحت عنوان ضد انقلاب و توهین کننده به مقامات به زنجیر کشند و با اعمال مجازات‌های خشونت‌بار و سنگین دهان آنان را ببندند. عامل دیگر، سنت پولشویی در فرهنگ روحانیت شیعه است تا کسانی که از روش‌های نامشروع به ثروتی دست یافته‌اند پیش این یا آن روحانی بروند و با اعطای سهمی به آنان ثروت خود را «حلال» کنند. بسیاری از روحانیان ظاهرا از همین طریق به انحصارهای واردات دست یافتند و سهم خود را نه به نقد و بلکه با شرکت در سودهای کلان واردات کالاهای مصرفی مردم گرفتند و به تدریج خود به عضویت این مافیای واردات در آمدند.

فساد و اختلاس مالی در چنین فضایی البته تعجب آور نیست. رژیمی که بخش عمده اقتصاد را خود در دست گرفته و به شکرانه درآمد نفت از ثروت زیادی برخوردار است با بستن سنگ‌های آزادی بیان و نظارت مردمی و رها کردن سگ‌های هار امنیتی و نظامی شکنجه‌گر و اعدام کننده، میدان بازی برای سودجویان ریاکار و متقلّب و چاپلوس فراهم آورده و آنان را بر خوان یغمای ثروت عمومی و بیت المال مسلط کرده است. در این فضا اگر فساد و اختلاس مالی صورت نگیرد باید شگفت زده شد، و یا اگر یک پرونده فساد مالی که برملا شده در یک روند سالم و عادلانه قضایی به صورت بی‌طرفانه پیگیری شود و متهمان اصلی آن در یک دادگاه علنی و منصفانه تحت محاکمه قرار گیرند و در صورت احراز جرم با روش‌های انسانی مجازات شوند باید تعجب کرد. تجربه (مثلا در پرونده اختلاس ۱۲۳ میلیارد تومانی سال ۱۳۷۲) نشان داده است که پرونده‌های این چنینی معمولا با مجازات خشونت بار متهمان ردیف چندم بسته می‌شود در حالی که متهمان ردیف اول که به حکومت وابسته‌اند یا کلا از مجازات فرار می‌کنند و یا با مجازات‌های سبکتری روبرو می‌شوند.

آن چه که پرونده اختلاس اخیر را از موارد پیشین آن متمایز کرده و باعث جنجال‌های بی سابقه‌ای شده است فقط ارقام نجومی آن نیست. رقم اختلاس البته بسیار مهم است و برای اکثریت مردمی که به یارانه‌های دولتی نیازمندند و زندگی سختی را تجربه می‌کنند شنیدن این که یک فرد (یا گروه کوچکی) موفق شده‌اند با زد و بند چنین مبلغ کلانی را از نظام بانکی کشور بیرون بکشند، آن هم در رژیمی که ادعاهای اخلاق و معنویت و عدالت آن گوش فلک را کر کرده است، باید بسیار دردناک باشد. ولی علاوه بر آن، نفس این که خبر مربوط به این اختلاس در بحبوحه یکی از شدیدترین انشقاق‌های حکومتی در تاریخ حیات جمهوری اسلامی رخ داده، به آن اهمیت سیاسی فوق العاده داده است. این اختلاس اکنون به صورت بزرگ‌ترین حربه سیاسی در دعواهای بین جناح‌های مختلف حکومتی در آمده و به افشاگری‌های متقابل آنان علیه یک دیگر دامن زده است. و همین امر نیز در واقع نگرانی خامنه‌ای را به عنوان نگهبان اصلی نظام جمهوری اسلامی باعث شده و او را وا داشته است که با تحکم از جناح‌های درگیر بخواهد که از ادامه این برخوردها خودداری کنند.

اخطار خامنه‌ای البته بیشتر به عنوان تلاشی برای سرپوش گذاشتن بر روی این افتضاح سیاسی تلقی خواهد شد تا اقدامی برای پی‌گیری ماجرا از کانال‌های قضایی و قانونی. نه ساختار جمهوری اسلامی و قوه قضاییه آن صلاحیت و آمادگی برای پیگیری قضایی سالم پرونده‌هایی از این قبیل را دارند و نه تجربه‌های پیشین آن امیدی به انجام این امر به مردم می‌دهند. آیا در این نظام می‌توان فردی پیدا کرد که خود به فساد آلوده نباشد تا به گفته مسیح بتواند به خود حق دهد که اولین سنگ را به سوی فرد خاطی پرتاب کند؟ و آیا نفس این که افتخار کشف اختلاس نجومی اخیر به کسی تعلق گرفته (مصطفی پورمحمدی) که به شهادت آیت الله منتظری به قتل عام زندانیان سیاسی در سال ۱۳۶۷ دست زده است، و پیگیری قضایی پرونده به عهده کسی گذاشته شده است (محسنی اژه‌ای) که جنایت‌های متعدد و از جمله قتل پرویز دوانی به نام او نوشته شده، حاوی چه نکته‌هایی است؟ آیا چنین افرادی می‌توانند قاضیان و بازرسان بی‌طرفی باشند؟ و آیا از سرانجام پرونده‌ای که مدعیان و تعقیب کنندگان آن خود جنایت‌کاران حرفه‌ای بشمار می‌روند می‌توان انتظار عدالت و کشف حقیقت داشت؟

رژیمی که در بنیان خود فسادپرور و جنایت پیشه است نمی‌تواند با فساد مبارزه کند. موارد فساد و اختلاس مالی در این رژیم کم نبوده است، ولی تنها بخش کوچکی از آن‌ها، به دلایل خاص و از جمله رقابت‌های سیاسی و جناحی، به عرصه عمومی راه یافته است. برخورد حاکمیت در این موارد، معمولا کاربرد خشونت عریان علیه متهمان ناوابسته به حاکمیت و فراری دادن متهمان وابسته به حاکمیت و یا تصفیه حساب‌های سیاسی و جناحی بوده است. در مورد اختلاس اخیر نیز حاکمیت تلاش دارد به شیوه‌ای مشابه عمل کند. ولی بروز این اختلاس در متن انشقاق سیاسی بزرگ فعلی کنترل آن را سخت‌تر کرده است. حاکمیت احتمالا خواهد توانست سر و ته این پرونده را نیز با قربانی کردن افرادی به مانند گذشته به هم آورد. ولی قربانیان آن ممکن است تنها به افراد خارج از حاکمیت محدود نشوند. پرونده اختلاس اخیر می‌رود تا یک تصفیه سیاسی و احتمالا خشونت‌بار را نیز با خود همراه کند.

بر بال سیمرغ – محمود کویر

آبان ۱۳۹۰

بر بال سیمرغ

جستارهایی در باره ی

شاهنامه ی فردوسی

محمود کویر

نشر آیدا. آلمان

منتشر شد

قیمت: ده پوند

برای تهیه کتاب با نشر آیدا یا ایمیل محمود کویر تماس بگیرید

mahmoodkavir@hotmail.com
———————————————-

محمود کویر در مورد این کتاب،  بسیار خلاصه می نویسد:

شاهنامه، نامه جان و خرد

بر بال سیمرغ

kavir.jpg

با درود بسیار
بر بال سیمرغ.
سخن هر چه گویم همه گفته اند
بر باغ دانش همه رفته اند
اگر بر درخت برومند جای
نیابم که از بر شدن نیست رای
کسی کو شود زیر نخل بلند
همان سایه زو بازدارد گزند
توانم مگر پایه ای ساختن
بر شاخ آن سرو سایه فکن
کزین نامور نامه ی شهریار
به گیتی بمانم یکی یادگار

هرچه باید در این درودنامه بگویم، حضرت فردوسی هزار سال پیش سروده است. و در این هزار سال چه دانشوران و پژوهشگرانی ارجمند و والا که قلم برداشته و قدم در راه شاهنامه نهاده اند و چه دلیری ها و دانایی ها که بر این پهنه نشان داده اند. نامشان و کارشان و کارنامه اشان را همواره پیش چشم و بر چشم داشته ام و دارم .
درود بر پژوهشگران شایسته و ارجمندی که در این راه زندگانی خویش را گذاشته اند، چونان استادان دریادل:پرویز ناتل خانلری. مجتبا مینوی. ملک الشعرای بهار. مهرداد بهار. روح انگیز کراچی. جلال خالقی مطلق. ابوالفضل خطیبی. شاهرخ مسکوب. مهدی قریب.فریدون جنیدی.عبدالحسین نوشین. جوانشیر. اسلامی ندوشن. کتایون مزداپور و….
من اما در کاخ بلند و بالای شاهنامه، تماشاگری بی قرار بوده ام و این نوشته ها تنها فراخواندن دیگران است به تماشای آن همه دانایی و داد و دانه دانه مروارید غلطان و در خوشاب که بر هر رف و ایوان این کاخ استوار سخن آویخته است…تا برداریم و بر پیشانی و بر گردن آویزیم.
و قلم از این دفتر برگیرم با پیامی از سلطان کلمه سعدی، به تمام جهان، در اشارتی به آفریدگار سخن، حضرت فردوسی:
این که در شهنامه ها آورده اند
رستم و رویینه تن اسفندیار
تا بدانند این خداوندان ملک
کز بسی خلق است دنیا یادگار
نوشتن این کتاب نزدیک ده سال از زندگانی مرا در بر گرفت. ده سال تمام، در غربتی غریب، با واژه واژه ی این فرهنگنامه ی بزرگ بشری زیستم و عشق ورزیدم . هزار هزار دریچه از نور و شور و سور به رویم گشود و چونان کودکی سر از دامان حضرتش برگرفتم تا ندا دراندازم که: آهای! جهان! بیا تماشا!
سبز باشید

کتاب ماه – ایرج هراتی – روابط عمومی

آبان ۱۳۹۰

آخر خط

کتاب جدید محمود صفریان بعنوان کتاب ماه در کتابخانه گذرگاه قرار گرفت.

خانم ” صفیه ناظر زاده ” در نظری که در مورد این کتاب داده است، نوشته:

… البته محمود صفریان در داستان نویسی اصولن نویسنده ای است که کمتر پا به سن می شود.
ولی در بیشتر داستان هایش زخم های جامعه را باز و بدون پانسمان می نمایاند.
تصویر هائی که می کشد گویای صادقی است از آنچه جاری است. به کار های قبلی اش اشاره نمی کنم، همه می دانید که صحنه های نفس گیر کم ندارد.

“….ما در گذشته در انبوه داستان ها یش فقط داستان بلند ” غنچه ” را در این روال داشتیم، و لی حالا هر چند داستان هائی خیلی کوتاه، و لی به تعداد بیشتر ” شات ” های ” رمانس ” می بینیم.
من نوشته هایش را، و بازی با واژه هایش را و نقاسی هایش را از صحنه های مختلف، دوست دارم. پخته و جا افتاده و روان می نویسد.
دیالوگ در داستان های او محکم، واقعی و منسجم است. فرم و جفت و جوری نوشته هایش اثر گذار است…”

این کتاب، هشتمین کتاب این نویسنده است که بصورت الکترونیک و با فرمت پی دی اف منتشر می شود و پنجمین کتاب مجموعه داستان او است.

محمود صفریان نام یکی از داستان های این کتاب را که ” آخر خط ” است برای این کتاب بر گزیده است. خودش در این مورد، زیر عنوان ” ناگزیر ” چنین می گوید:

همانطور که هر راهی با اولین گام شروع می شود، حتمن به شکلی ، روزی و جائی، به آخر خواهد رسید.
شروع خط با تولد است، اما چگونه خطی خواهد بود؟ از بین این همه انواع خط ، شاید کمی اختیاری باشد ولی کی و چگونه به آخر خواهد رسید معلوم نیست…اختیاری نیست….اما خواهد رسید. “

خانم ” نسرین مدنی ” نیز در مورد محمود صفریان و داستان هایش چنین می گوید:

…مشخصه ای که من در داستان های ایشان می پسندم این است که این نویسنده بسیار از تقلید پرهیز کرده شیوه و سبک خود را در غالب ِ داستان ها به رخ می کشد .
دیالوگ ها ، شخصیت پردازی ، فضاسازی ، زبان بی پروا بی پیچیدگی ، طنز نیش دار و پیام ساده ی داستان ها و …همه و همه از مشخصه های قلم ایشان است. “

و نویسنده در یکی از داستان های همین کتاب می گوید:
فقط یک جای خالی مانده بود. همه روی صندلی هایشان نشسته بودند. دلم می خواست کنار پنجره بنشینم، کنار راهرو جا بود. فقط یک جا خالی بود. نشستم و ساک دستی کوچکم را گذاشتم جلوی پاهایم.
سرش را به شیشه چسبانده بود. وانمود کرد نشستن من را متوجه نشده است. نگاه و تکانی نداشت. بوی سوخته تریاک می داد. صورتش را نمی توانستم ببینم، ولی آنچه را می دیدم از اعتیاد نشانی نداشت.
پوستش سفید بود، و زردی چرکینی که معمولن زیر پوست معتاد ها دویده است به چشم نمی خورد. موهای تنک جو گندمی داشت. چهل و پنج شش ساله بنظر می آمد. کمی چهار شانه بود.
دلم می خواست کتش را در آورد، گرمم بود. داشتم فکر می کردم چرا می روم “

از داستان: ” چنین که شد ماندگار شدم “

مـــوضــوع انـشــاء : خارجی ها! – مسعود ناصری

آبان ۱۳۹۰

پدرم همیشه می‌گوید “این خارجی‌ها که الکی خارجی نشده‌اند، خیلی کارشان درست بوده که توی خارج راهشان داده‌اند”البته من هم می‌خواهم درسم رابخوانم؛ پیشرفت کنم؛ سیکلم را بگیرم و بعد به خارج بروم.. ایران با خارج خیلی فرغ دارد.خارج خیلی بزرگتر است. من خیلی چیزها راجب به خارج می‌دانم.تازه دایی دختر عمه پسر همسایه‌مان در آمریکا زندگی می‌کند. برای همین هم پسر همسایه‌مان آمریکا را مثل کف دستش می‌شناسد. او می‌گوید “در خارج آدم‌های قوی کشور را اداره می‌کنند”مثلن همین “آرنولد” که رعیس کالیفرنیا شده است. ما خودمان در یک فیلم دیدیم که چطوری یک نفره زد چند نفر را لت و پار کرد و بعد… البته آن قسمت‌های بی‌تربیتی فیلم را ندیدیم اما دیدیم که چقدر زورش زیاد است، بازو دارد این هوا. اما در ایران هر آدم لاغر مردنی را می گذارند مدیر بشود. خارجی‌ها خیلی پر زور هستند و همه‌شان بادی میل دینگ کار می‌کنند. همین برج‌هایی که دارند نشان می‌دهد که کارگرهایشان چقدر قوی هستند و آجر را تا کجا پرت کرده‌اند.ما اصلن ماهواره نداریم. اگر هم داشته باشیم؛ فقط برنامه‌های علمی آن را نگاه می‌کنیم. تازه من کانال‌های ناجورش را قلف کرده‌ام تا والدینم خدای نکرده از راه به در نشوند.در اینجا اصلن استعداد ما کفش نمی‌شود و نخبه‌های علمی کشور مجبور می‌شوند فرار مغزها کنند. اما در خارج کفش می‌شوند. مثلاً این “بیل گیتس” با اینکه اسم کوچکش نشان می‌دهد که از یک خانواده کارگری بوده، اما تا می‌فهمند که نخبه است به او خیلی بودجه می‌دهند و او هم برق را اختراع می‌کند. پسر همسایه‌مان می‌گوید اگر او آن موقع برق را اختراع نکرده بود؛ شاید ما الان مجبور بودیم شب‌ها توی تاریکی تلویزیون تماشا کنیم.از نظر فرهنگی ما ایرانی‌ها خیلی بی‌جمبه هستیم.. ما خیلی تمبل و تن‌پرور هستیم و حتی هفته‌ای یک روز را هم کلاً تعطیل کرده‌ایم. شاید شما ندانید اما من خودم دیشب از پسر همسایه‌مان شنیدم که در خارج جمعه‌ها تعطیل نیست. وقتی شنیدم نزدیک بود از تعجب شاخدار شوم. اما حرف‌های پسر همسایه‌مان از بی بی سی هم مهمتر است.ما ایرانی‌ها ضاتن آی کیون پایینی داریم. مثلن پدرم همیشه به من می‌گوید “تو به خر گفته‌ای زکی”. ولی خارجی‌ها تیز هوشان هستند. پسر همسایه‌مان می‌گفت در آمریکا همه بلدند انگلیسی صحبت کنند، حتا بچه کوچولوها هم انگلیسی بلدند. ولی اینجا متعسفانه مردم کلی کلاس زبان می‌روند و آخرش هم بلد نیستند

یک جمله ساده مثل
I lav u

بنویسند. واقعن جای تعسف دار

با سه هزار میلیارد تومان چه کارهایی می توان کرد؟ – مهرداد

اسفند ۱۳۹۰

در حالی که برای بسیار کمتر از این مبلغ که با همکاری مرتضا رفیق دوست انجام شده بود شخصی بنام خدا دوست یا خداداد را در چندین سال پیش اعدام کردند….آن کلاه گزاری هم از بانک صادرات بود ….ولی حالا اختلاسی در حد ثروت و امکانات مالی یک بانک، و درواقع کلاه برداری در حد  مبلغی نجومی  سوژه طنز است و گویا این بالا ترین جریمه این متخلس!! یا متخلسین!!! است…و کار دارد بصورت جوک در می آید

————————————————————————————————

خبر کوتاه بود: «اختلاس سه‌هزار میلیارد تومان توسط یک نفر از بانک‌های ایران»!

به گزارش قشم دیلی اگرچه این خبر در ابتدا آنقدر عجیب و غیرقابل باور بود اما با تأیید مسئولان بانکی کشور همگان را در شوک فرو برد که چگونه یک نفر توانسته است در چنین حجم گسترده از منابع کشور اختلاس کند! با نگاهی مقایسه‌ای و برای درک عمق فاجعه می‌توان چرتکه انداخت و فهمید که با ۳۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ تومان چه‌ها که نمی‌شود کرد.

– می‌توان ۳۰ هزار واحد آپارتمان ۵۰ متری خریداری کرد.
میانگین قیمت هر متر در تهران دو میلیون تومان است.

– می‌توان در یک دوره به ۶۷ میلیون نفر از شهروندان ایران یارانه داد.

– می‌توان ۶۷ میلیون فقره به افراد تحت پوشش کمیته امداد پرداخت کرد.
حقوق ماهانه‌ی هر نحت پوشش ۴۵ هزار تومان است.

– می‌توان ۳۵۳ هزار پراید خریداری کرد.
قیمت هر پراید حدود هشت ‌میلیون و ۵۰۰هزار تومان است.

– می‌توان ۴۲۸ هزار و ۵۷۱ وام خودرو پرداخت کرد.
بانک‌ها اغلب وام هفت‌میلیون تومانی برای خرید خودرو می‌دهند.

– می‌توان ۶۰۰ هزار شغل خانگی ایجاد کرد.
برای اشتغال خانگی پنج‌میلیون تومان وام داده شود

– می‌‌توان ۱۰۰ هزار شغل پایدار ایجاد کرد.
برای ایجاد هر شغل پایدار ۳۰‌میلیون تومان باید هزینه کرد.

– می‌توان به ۹ میلیون و ۸۲ هزار و ۶۵۲ کارگر حقوق پرداخت کرد.
حداقل حقوق کارگران برای سال ۹۰ چیزی نزدیک ۳۳۰هزار و ۴۰۰تومان است

– می‌توان شش‌بار صنعت نساجی را نوسازی کرد.
برای نوسازی صنعت نساجی به ۵۰۰‌میلیون دلار نیاز است.

– می‌توان ۱۲میلیون دانش‌آموز را تحت پوشش قرار داد
سرانه هر دانش‌آموز با محاسبه انرژی ۲۵۰هزار تومان محاسبه شده است

– می‌توان دو سال، شهروندان ایرانی را درمان رایگان کرد.
سرانه درمان برای ایران پنج‌درصد حداقل حقوق کارگران است.

– می‌توان ۲۷میلیون و پانصد هزار بشکه نفت خریداری کرد.(درآمد ۱۴روز فروش نفت ایران)
قیمت هر بشکه نفت صادراتی ایران ۱۰۹ دلار است.

– می‌توان برای ۲۴سال به صادر‌کنندگان جایزه پرداخت کرد.
بدهی دولت برای جوایز صادراتیاز سال ۸۶ تا اکنون به رقم ۴۵۰میلیارد تومان شده است.

– می‌توان ۶۰۰هزار زندانی آزاد کرد.
آن دسته از زندانی‎هایی که تعهدی کمتر از پنج‌میلیون تومان دارند.

– می‌توان ۷۵هزار کلاس درس تحویل آموزش و پرورش داد.
با ۴۰میلیون تومان می‌توان بین ۲۰ تا ۳۰ کلاس درس برای دانش‌آموزان ساخت.

– می‌توان پنج‌میلیون و ۲۰۰هزار سکه خریداری کرد.
در حال حاضر هر سکه حدود ۶۰۰ هزار تومان رسیده است.

– می‌توان ۶۰۰ میلیون پرس غذا خریداری کرد.
قیمت میانگین هر پرس غذا پنج‌هزار تومان است

بازار پر رونق ” ِکش” در دوران طلائی – مهران رفیعی

آبان ۱۳۹۰

از روزی  که مقام مطلقه رهبری واژه “کش” را وارد ادبیات سیاسی و فقاهتی شان کردند, قیمت این جنس ناقابل در بازار های جهانی ترقی کرده و هر روزه خریداران بیشتری پیدا میکند.
برای اینکه اهمیت رهنمودها و فرمایشات ایشان و نقش مسیح گونه آنها روشن تر شود, کافی است که نگاهی به پیشینه و کار برد های ادبی و عملی “کش” بیندازیم.
در روزگار های پیشین, مهم ترین کاربرد فیزیکی ” کش”, استفاده از آن بصورت ” بند ِ تنبان” بوده است که اتفاقا به “در رفتن” هم معروف بوده , مشابه کسانی که در موقع کار و زحمت کشیدن غیب شان میزند.
از همان زمانهای قدیم, “کش” لغتی اجتماعی بوده و تمایل خود را در آمیزش با پسوند ها و پیشوند های گوناگون نشان میداه و بزبان ساده, واژه ای “جورکش” بوده است, درست مثل حیوانات نجیب و “بارکش”
در زمانهای خوشی هم که فرصتی برای سرکشیدن جام باده پیش میامده, “دردی کش” پیمانه برای خودش شغل و مقامی بوده است. اگر از ترکیبات غیر اخلاقی و بی ادبانه “کش” صرف نظر کنیم, می توان به “کشیدن” دخانیات هم اشاره کرد که در مورد عامه مردم, غالبا سیگار بوده و در مورد حضرت آقا احتمالا چیز های دیگر
در دوران طلایی امام, جنگ را “کشدار” کردند تا “ترکش” های فراوانی نصیب امت “جورکش” بشود, و هر کسی را که در برابر تصیمات آسمانی ایشان “سرکشی” کرد, “دارکش” کردند.
در گذشته هر کسی که طاووس میخواست لازم بود که “جورکشی” کند, اما فقط از هندوستان, اما به برکت صدور انقلاب اسلامی, امروزه از بورکینافاسو هم باید “جورکشی” کرد آن هم نه برای رسیدن به طاووس بلکه برای کسب پشتیبانی در سازمان ملل و دریافت سوخت هواپیما
از دیگر تحولات ِ کشی, یکی هم در مورد “بالا کشیدن” است که سابقا در مورد نوشیدن چای و شربت بکار میرفت اما امروزه در مورد سرمایه های مملکت, و درست در همین مرحله است که مقام رهبری به رسانه ها دستور میدهند که موضوع اختلاس را “کش” ندهند تا آقایان بتوانند بقیه ثروت ها را هم با خیال راحت “کش” بروند و داستان بنیاد مستضعفان تکرار شود.
آنچه این روزها آقای کروبی “می کشد” نتیجه “کش رفتن” لایحه مطبوعات از دستور کار مجلس بود که آن هم به دستور فقیهی “سرکش” انجام شد.
با توجه به شرایط کنونی مملکت که بودجه ها “ته کشیده” و تحولات منطقه که دیکتاتورها را از تخت “پایین می کشد” دیگر نیازی به ” کشیدن ِ انتظار” طولانی نیست تا شاهد “سر کشیدن” جام و “پرکشیدن” دیگری باشیم.

بررسی کتاب ِ بادسرخ – اثر حسین دولت آبادی – رضا اغنمی

آبان ۱۳۹۰

رضا اغنمی نامی که برای بالندگی ادبیاتمان،  پر تلاش، خلاق،  و هوشمند است، از معدود روشنفکرانی است که با نقد های آگانه و خواندنی خود بسیاری از نوشته ها را صیقل می دهد تا بهتر آن ها را ببینیم و درک و در یافت کنیم او به راستی منتقدی پر کار و شاخص است. انتخاب هر کتاب از سوی او برای نقد، اولین گام شناسائی و چه بسا شهرت آن کتاب و نویسنده اش می شود.
شروع آشنائی ما با  نقد کتاب های خاطرات زندان که اغلب خون چکانند واز کار های زیبنده اواست، آغاز شد
رضا اغنمی نویسنده هم هست و داستان های خواندنی و با نثری روان نیز دارد.
به سراغ یکی از بررسی های او می رویم

—————————————————————————————–

نگاه رضا اغنمی به رمان ِ باد سرخ، نوشته ی حسین دولت آبادی

این رمان ۳۶۹ صفحه ای که مدتی پیش منتشر شده، تازه ترین اثر حسین دولت آبادی ست. با حوادثی که خواننده در التهاب اینکه بداند پایان ماجرا به کجا میکشد، روایت ها را پشت سر میگذارد.
صحرا قهرمان اثر، دختردرس خوانده و تحصیل کرده ایست که میداند دراطرافش چه میگذرد. تبار روستائی دارد. ذاتِ فقر را میشناسد و با عارضه هایش آشناست. درخانوادۀ دهقانی فقیر چشم به جهان گشوده است. با پدری که در دوران بلوغ صحرا، نیمه های شب از زیرلحاف دستِ پدررا به یاد دارد که با برآمدگیهای نوشکفتۀ سینه اش بازی میکرده. بذر نفرت ازتجاوز توإم با بیم و هراسِ ازخودی وبیگانه، همان دوران دردل دختربه بار مینشیند. جوانه میزند. درس میخواند و پایش به دانشگاه میرسد. درگرماگرم تحصیل دردانشگاه با ساسان ازدواج میکند. حاصل آن ازدواج دو فرزند به نام بهرام و بهاره است. بعدها متوجه میشود که شوهرش کارمند ساواک بوده. و درجریان دستگیری دایی اش میثم که از مخالفان رژیم نوپای اسلامی ست دست داشته است. ساسان به خیال اینکه صحرا با دایی اش رابطۀ پنهانی دارد او را از سر راه برمیدارد.
«ساسان پیش ازازدواج به راز صحرا پی برد و”عنصرمشکوک” را ازسرراه برداشت. » ص۲۰۳
نقش بازیگران رمان، و روابط فیمابین آن ها، با توجه به سبک نویسنده، درآخرین فصل های کتاب معرفی میشوند. برای مثال: آشنایی صحرا وساسان که به ازدواج آن دومنجرشده دراواخربرگ فصل دهم برای خواننده روایت میشود همچنین دستگیری دایی میثم. و حیرت آوراینکه درهمان دیدارهای اولیه است که ساسان، صحرا را با چاقو زخمی میکند:
«تا زخم بالای ابروی صحرا بهبود پیدا کند، ساسان صدها بار زانو زده بود وعذرخواسته بود.» ص ۲۸۹
در همان برگ میخوانیم که « خشم سرمائی ازنگاه این مرد زیبا میتراوید که او را به وحشت میانداخت و با اداها و رفتار و ارزش های او خو نمیگرفت. درنظرصحرا همه چیز این مرد زیبا بی ریشه و فاقد اصالت بوده.»
صحرا بی پشت و پناه است. دربیم و هراس با زندگی و بحران های روزانه دست و پنجه نرم میکند. بیکس وبی یاور و متکی به خود، اما همیشه درالتهاب و نگرانی درپُر کردن خود میکوشد. خودداری ازبروزضعفها، مناعت طبع و غرور اورا یادآورمیشود. به تنفس درفضای بازبیشترنیازدارد. شعوروطرزتفکرش با محیط بسته وتنگ خانواده و اطرافیان ناهمانگ است. بلند پروازیهایش طبیعی وآزادگی هایش ستودنی ست.
خواننده دربخش عمدۀ کتاب با آدم هایی درمصاف است که دربارۀ برخی ها به سختی می توان متوجه رابطه ها شد و علتِ وجودی شان را درک کرد. با این حال روایت داستانی با کشش ویژه ای خواننده را در بستری می غلتاند که با کشف رابطۀ بازیگران، منطق روائی داستان نیزروشن می شود. داستانی که سرگذشت سه نسل را به دوش دارد و در بستر حوادث، فصلِ تیره و تاری از تاریخ اجتماعیِ دهه های پرالتهابِ دگرگونی ها را به روی مخاطبین میگ شاید.
به روایت رمان صحرا روستایی زادۀ تحصیل کرده ایست. اهل کتاب ومطالعه و ساسان تاجرزاده ای که درطفولیت پدر ازدست داده وباخواهرش مه لقا زیرنظرمادربزرگ میشوند. مه لقا با ابوالقاسم درویش ازدواج میکند. درویش شاگرد پدربوده دربازار درزمان حیاتش، که بعداز ورشکستگی وفوت آن به ثروت کلانی رسیده است. ماهرخ، مادرساسان رئیس یک دبیرستان دخترانه که بعدازفوت پدر، در دیداری باساسان «… در دیدارقبلی، سیاهپوش به زخم کهنۀ اونشتر میزند، پروندۀ خدمات چندین ساله ماهرخ را ازبایگانی بیرون میکشد و به او نشان میدهد. “ملاحظه می فرمائید؟” … واژه های “پاانداز”ّ، “زنکه نر وماده”، زنکه “همجنسباز ومنحرف” از گوشه و کنارذهنش بیرون میجهد ومثل عقرب او را می گزد.» ص ۲۳۲
مادر، وسیلۀ دوستان تازه اش استخدام ساسان را درساواک فراهم آورده است. و صالح سیاهپوش اهل روستای زادگاه صحرا مأمورامنیتی دررژِیم اسلامی، که ازگذشته ها گوشۀ چشمی به صحرا داشته است.
مادر و دختر چشم دیدن صحرا را ندارند. فاصلۀ طبقاتی، چهرۀ کریه وغیرانسانی خود را د ر روابط خانوادۀ ساسان و صحرا عریان میکند. مادرساسان، دریک دیدارگذرا، ازمشاهدۀ خانۀ روستائی و سروضع و زندگی والدین صحرا، به شدت عصبی شده میگوید:
«ساسان میخواهم رک و راست بهت بگم، من، من خوش ندارم پای این «غربتی ها» به خونۀ ما بازبشه. این سرو لباس بود تورو خدا؟ کولی ها بهتراز مادرزن جنابعالی لباس میپوشن. ساسان به زنت بگو یه ذره به فکر آبروی ما باشه. آره لااقل وقتی میان پبش ما یه خورده به سر و وضع خودشون برسن. ما، ما جلو در وهمسایه آبرو و حیثیت داریم ما… … و صحرا میگوید من از زرق و برق ظاهری بیزاربودم و هنوز هم هستم. من نمیخواستم مثل ستاره های سینما لباس بپوشم. هنوز هم نمیخوام، خوشم نمی اومد موهامو هرروز یه رنگ تازه بزنم و هنوزم ازاین کار بیزارم.، از تصنع، از ادا و اصول، ازبوی فیکساتور و تافت بیزارم … من با این نوع زندگی مخالف بودم .و هنوز هم هستم.» ص ۷۵ – ۷۳
بگومگوها ادامه دارد و مخالفت های خانوادگی بالا میگیرد. دراین بین تنها محسن کاظمی، دایی ساسان «ازبازمانده های نسلی است که روزگاری آرزوهای دور و درازی برای مملکت داشت و بعد زندانی وخانه نشین شد . برخلاف همسنگرهایش سلامتش را حفظ کرد.» ص۱۴۸٫ ودیگر حامیِ صحرا درویش است. شوهر مه لقا. همو چند بار در بیپناهی ودرماندگیِ، دور از چشم خانواده، صحرارا امان داده است. اماحمایتش مورد تردید صحراست: وقتی درخانه ای که در شمال شهر دراختیاراو میگذارد و بسته ای پول وکلیدخانه را به او میدهد صحرا میگوید:
«عمو درویش، رک و راست بگو درعوض ازمن چی میخوای؟»
پاسخ میشنود: خدا به سرشاهده هیچی، هیچی من از قدیم میدونم که ملک جمشید و امیرارسلان نیستم. … اگه اجازه بدی سالی، ماهی، هفته ای سری به ات میزنم. اگه یه استکان چای تلخ تعارفم کنی ممنون میشم. اگه یه آبگوشت بزباش برام بپزی میذارم توی چشمم. اگه اجازه بدی بچه هارو به گردش میبرم. توی استخرخانه بازی میدم. مثل غلام حلقه به گوش دست به سینه میمونم تامرخصم کنی.»
صحرا زیربار نمیرود. پیشنهاد های اورا نمیپذیرد. بستۀ پول و کلیدهارو به درویش برمیگرداند . ازخانه بیرون میرود.» ص۳۱۴- ۳۱۲
صحرا، درآشنائی به ماهیت ذاتیِ این قبیل نوکیسه ها، با تجربه تراز آن است که دردام ظاهرسازی های فریبنده گیربیفتد. خواننده نیزبا درک موقعیت انتظاری جزاین ندارد. قبلا صحرا درخانۀ “امن” شاهد بوده که وقتی خانم دلشاد دربازکرده تا او را به زیرزمین خانه هدایتش بکند، ضمن صحبت گفته است:
«کدوم جنگ؟ جنگ درجبهۀ ربابه؟ مرضیه؟ یا صدیقه؟ هاهاهاها… حاج آقا با شرق و غرب و استکبار جهانی یکجا می جنگه.» ص ۲۵۹
و صحرا دستگیرش شده که این جا هم خلوتکده ومحل خوشگذرانی آقا درویش و همپالگی هایش است. مکالمه تلفنی مردان، مردی که به نظرمیرسد صاحبخانه است با درویش، هرگونه شک و تردید را دردل او به یقین بدل میکند. و صحرا تصمیم میگیرد دراولین فرصت آن جا را ترک کند.
«دم دمای سحر چمدانش را برمیدارد وآهسته ازخانه مردان خارج میشود. درایستگاه راه آهن به شماره ای که روی مچ دستش نوشته است تلفن میزند …» ۲۶۲
سرپرستی بهرام وبهاره دردوران سرگردانی صحرا، برعهدۀ مادربزرگ است. ولی بهرام تاب نیآورده از خانه میگریزد و نزد پدر صحرا میرود. بهاره زیردست خانوادۀ پدری ست. درحالیکه ساسان به مواد مخدرمعتاد شده است آن دو کار شان به طلاق میکشد.
میثم – داییِ صحرا – که یک مبارزانقلابی تحت تعقیب مأموران امنیتی بوده و صحرا هم شدیدا نگران سلامتی اوست، سرانجام با تبانی درویش و مردان دستگیرمیشود. خبرش را صالح سیاهپوش (پسر زهرا کچل) ص ۲۴۸ با درویش در میان میگذارد. میپرسد:
«قوم وخویش زن برادرعیال تو اسمش چی بود؟ آها میثم شبگرد، یارو سرکوچۀ دلشاد تپل محاصره میشه و تیر میخوره. الحق و الانصاف رفیق زنباز [مردان] تو شامۀ تیزی داره. … … دراشتباهی عمو صالح شامۀ مردان واسۀ زن ها خیلی تیزه. تا چشمش به یه زن خوشگل یفته [بیفته] زانوهاش میلرزه، … اگه بنده تلفنی به اش ندا نداده بودم مرغ ازقفس میپرید.» ص ۲۷۷
صحرا، با کمک درویش به خانه ای “امن”ی درهفت حوض نارمک هدایت میشود. آنجا نیز برای صحرا جای امن نیست. احساس ناگواری دارد. نگران بچه ها و دایی میثم است. انگار ازسرنوشت فرجامین میثم بو برده اطمینان دارد که درویش میداند چه بلایی سرش آمده. ازحرکت ها و طرز سخن گفتن او بیشتر نگران میشود. درویش میگوید:
«صحرا من که غریبه نیستم … تو که مثل میثم شبگرد و رفقا آلودۀ سیاست نبودی توکه علیه حکومت اسلامی سلاح به کمرت نبستی؟ گیرم که چند صباحی … تا دیروز سایه خدا گردن میزدن و امروز زیر سایۀ خدا …»
وبچه بازاری رند با پندهای کاسبکارانه سخن بجایی می گوید:
« دراین خراب شده آدم های شریف و وطن پرست هیچ وقت جایی نداشتن. همیشه قربانی شده ن.» ص ۳۰۵
درهمان ملاقات است که به قول نویسنده، “جوجه تیغی تیمچه” از خانه کوچکی درشمال شهر خبرمیدهد که “ازصدقۀ سر انقلاب” نصیب یک حاج آقایی شده ولی چون حاج آقا نماز درخانه غصبی را جایز نمیداند به او واگذار کرده است را مطرح میکند. وصحرا یاد خانه دلشاد و مردان میافتد و تکان میخورد. درویش که فکر او را خوانده میگوید فکر بد نکن صحرا. من فکر «کردم که مشکل تو با پلیس، با صالح سیاهپوش …» ص ۳۰۷
فصل یازدهم اثر، خواننده را با روح و روان جامعه بیشتر آشنا میکند. دولت آبادی با عریان کردن آن دو در صحبت های رودررو، شخصیتِ نه متفاوت، بلکه متضاد دو قهرمان رمان ( صحرا و درویش) را با زیباترین بیان روائی عریان میکند. نبض فکری واندیشۀ اجتماعی زمانه را توضیح میدهد. آن زن و مرد با داشتن نسبتی بیگانه یکی ازروستا و فقیر، اما تحصیل کرده ای باشعور، با معیارهایی از ایمان وقدرت وجدان بشری و شرف و انسانیت؛ و دیگری از همان طبقه شاید با تبارشهری، بارآمده از لایه های زیرین بازار. با اخلاق لمپنی، آشنا به قدرت پول. با سنجش و داوریِ کاسبکارانه دربحران دگرگونیهای سیاسی و اجتماعی کشور و رشد هرزگی نوکیسه ها. کسی که پای صالح سیاهپوش را به خانه ساسان وصحرا بازکرده تا با تعقیب صحرا مخفیگاه میثم شبگرد را پیدا کند. صص ۸۲ – ۱۸۴ میگوید:
« صحرا من قاضی شرع رو با پول آتش میزنم.» ص ۳۰۸
وصحرا که افکاردرویش را به درستی دریافته خانه را ترک میکند و به دوستان دوران دانشجویی میپوندد و به باغی در شهریارکه متعلق به یکی ازدوستان است پناه میبرد. آنجا نیزحوادثی را ازسرمیگذراند. بعد ازترک آن ویلا «به تصادف درقطار لکنته ظاهر میشود.آنجا ازدوستانش میشنود که دایی میثم اعدام شده است [با نشمین دوست صحرا که او هم تحت تعقیب است] هاشم، با “بچه ها” برای تهیه فیلم مستند سواراین قطارشده اند. کوپۀ آنها چندان ازرستوران قطاردورنیست. سوژۀ فیلم مستند فرزندان رشید انقلابند که به مأموریت میروند. معمّم بزرگوار و همراهان او دور میز بزرگی نشسته اند، رستوران را قرق کرده اند برادران پاسدار و بسیجی ازآن ها حفاظت میکنند.» ص۳۶۲
“نشمین” با اشاره برادر صالح سیاهپوش گرفتار و به رستوران قطار برده میشود. برای نجات او بین کارگردان و دستیارش سخنانی رد وبدل میشود. حضور برادران مسلح درکوپۀ کارگردان او را به شدت میترساند. با بردن نشمین دستیار میرود دنبال صحرا تا شاید او را پیدا کند. اما قبل ازفرو رفتن دراعماق تاریکی های هولناک بیابان، با مشاهدۀ باد وطوفان، دربارۀ صحرا میگوید:
«باد سرخ، صحرا امشب توی باد گم می شه.»
در”منزل آخر” که آخرین فصل رمان است، فضای تیره وتاری آفریده شده ازیک شبِ هولناکِ طوفانی، با جانوران درنده وانسانِ وامانده درظلمتِ صحرای گسترده درهوای گند جهنمی. با تأملی کوتاه، حسین، در”بادسرخ” تاریکترین دوران اجتماعی – سیاسی یک ملت، وتباهی وسقوط ارزشهای انسانی را به نمایش گذاشته است. با نگاهی تند، فقر و فاقۀ فرهنگ آلوده را به باد انتقاد گرفته است. همسانیِ خوی حیوانات درنده بابوهای عفن درسنجش با رفتاروکردارِمردان مسلح، جاری بودن ظلم حاکم وبازیگران اصلی پشت پرده را نشان میدهد و تجسم سبعیتِ عریان نزول انسانیت درحد جانوران وحشی. طوفان و تاریکیهای شبانه درصحرای ماسه های بادی وبلعیدن صحرا- صحرارا، روایتِ دردناکیست ازفرجام ناامیدی و تباهیِ آمال و آرزوها.
قطاردربیابان تاریک گیر میکند. درطوفانی ازغبارسرخ که حامل جنازه های جنگی و سرنشینان خواب آلود با ده ها مأمورامنیتی حکومت درپی شکار، درمحاصرۀ هزاران کفتاروگورکن با بوهای متعفن، در دل کوهی از ماسه های بادی فرومیرود. نابسامانیها، تجلیگاه بینش ونگاهِ نویسنده است به ژرفای فاجعۀ تلخِ درجامعۀ استبدادزده؛ جامعه ای که جهل عمومی، کلِ فرهنگ را درچنبرۀ خود به بند کشیده. خطرجهل بیش ازفساد است. این را نیک میداند. رشد خاموش ابتذال فرهنگی درجامعۀ غنوده درجهل، خرافات را تقدیس میکند. اوهام، درسیمای صنم قابل ستایش وجمکران، قبله گاه خرافه پرستان میشود. درچنین مجموعۀ سازمان یافته با دست دکانداران دین، تضمین سلطنت فقها فراهم میگردد. انسانیت سقوط میکند.خباثت و رذالت، جایگزین شرف ونجابت میشود. بیجا نیست که بین آنهمه آفریدۀ رمان، فقط دونفر هستند راستگو و بی شیله پیله یکی درفصل ششم معرفی میشود :
آقای «محسن کاظمی – ازبازماندۀ نسلی است که روزگاری آرزوهای دور و درازی برای مملکت داشت و بعد زندانی و خانه نشین شد…» و دیگری بهاره طفل معصوم درفصل هفتم که میگوید :
«بابا من خودم دیدم که سیاهپوش بود. بهاره دروغ نگو کجا دیدی؟ خونـۀ مامان بزرگ، با عمو درویش اومد. چی؟ آقای سیاهپوش؟ دوست عمو درویش؟ بهاره مطمئنی که اشتباه نمیکنی؟ …» ص ۱۸۳
این پاراگراف، سرنوشت پایانی صحرا را در خواب منوچ [دستیار] روایت میکند.
« … درخواب زنی را میبیند که مانند پرندۀ درشتی در باد بال بال میزند و ازگردۀ تپه ماهور بالا میرود. باد زوزه میکشد، رخت و لباس را برتن او پاره میکند، هرتکه را به سوئی میبرد . صحرا پر وبال میزند، دور خودش میچرخد، به پشت میافتد وچاه ماسه ای او را آرام آرام میبلعد….» صص۶۷ – ۳۶۸
سیاهی وبیم وهراس درقلب بیابان، صحرارا به کام مرگ میکشد. گمشدن صحرا، برگی ازسرنوشت انقلاب ۵۷ را در ذهن خواننده ورق میزند. ودفتر اینگونه به پایان میرسد :
«… به آن پسرک سرخپوشی چشم می دوزد که مانند شکار بربام قطار می دود.»

کلام آخر اینکه :
نویسنده با زبان قوی، با توجه به تجربه های شخصی شکافتن دردها ونشترزدن به دُمل های چرکینِ اجتماعی را دنبال میکند. دُمل هایی که درجدال سنت ومدرنیته به هردلیل، ازدیدِ خیلیها پنهان مانده، آماسیده وبگونه ای بدخیم ریشه دوانیده است . گرچه ناگواراست ورقتبارتحمل فضای سیاه و سراسراندوهباررمان و تماشای سربازکردن غده های چرکین و خونالودِ اجتماعی، چه درتبیین نارسائیها وچه درترسیم فصول اصلی آن روزگاران پرشور. پذیرفتن وگفتنِ اینکه در زمانۀ رو به تحول، خِردِ جمعی دراسارتِ احساس به بیراهه رفتن بود، اما بازآفرینی حوادث، بدون تردید به درکِ ضعف ها ونقد رفتارها یاری میرساند. قدرتِ تمیز دراذهان عموم را تقویت میکند. با چنین برداشتی ست که هوای تیره و تاروفضای گزندۀ بیم وهراسِ رمان، جلوه هایی ازصمیمیت نویسنده وهدف اصلی اورا که حل مشکلات اجتماعی ست به رخ میکشد.
براین باورم که : شکافتن عمقِ پیام رمان “بادسرخ” را باید جدی گرفت. واقعیت را نمیشود کتمان کرد سیاهی و تلخی های روزافزون، بیقانونی، کشتاردگراندیشان وانحطاط فرهنگی به ویژه رواج وگسترش دروغگوئی، به جایی رسیده که آدم راستگویی دربین آن همه بازیگران نمیتوان پیدا کرد جز طفل معصومی مانند “بهاره”ی سه چهارساله و مرد دنیا دیده ای چون “محسن کاظمی” – خالی شدن جامعه ازراستی و راستگوئی، درفاصله نسل آنها – و صحرا، با اضطراب دائم شناوردربیم وهراس لحظه ای ازپاک نگهداشتن خود غافل نیست.
باد سرخ، رمان سیاسی فرهنگی اجتماعیست. روایتگرسیاهکاریهای فاسدترین حکومتِ استبدادی با هولناکترین مجریان توحش قرون وسطایی درزمانه ما است. گام دیگری که اززمان حال میگوید. ازگریز و کابوس و انفعال. اما هرگز ناامید نیست، این رمان را باید به دقت مطالعه کرد.
————————————
باد سرخ
رُمان
حسین دولت آبادی
چاپ یکم ۱۳۸۸
چاپخانه باقر مرتضوی – کلن
مرکز پخش: انتشارات فروغ

تفاوتی که می بینم-صفیه ناظر زاده

آبان ۱۳۹۰

نگاهی به کتاب ِ آخر خط
مجموعه داستان جدیدی از
محمود صفریان

برایم خیلی جالب است، نویسنده با گذشت زمان، قلمش بیشتر جوانی می کند.
البته محمود صفریان در داستان نویسی اصولن نویسنده ای است که کمتر پا به سن می شود.
ولی در بیشتر داستان هایش زخم های جامعه را باز و بدون پانسمان می نمایاند.
تصویر هائی که می کشد گویای صادقی است از آنچه جاری است. به کار های قبلی اش اشاره نمی کنم همه می دانید که صحنه های نفس گیر کم ندارد. از همین کتاب به داستان های:

آخر خط
شاخه ترد اطلسی
آن روز
چنین شد که ماندگار شدم
اشاره می کنم که برش هائی هستند از همین نشیب های زندگی و درد ها را بی نگاهی به مُسَکِن در جان خواننده می ریزد. ولی پا که می دهد چنان جوان می نویسد، و روی دیگر سکه را چنان شمایلی ضرب می کند که تعجب آور است. و این کتاب نمونه بارز آن است.
و داستان های

شاید یکبار دیگر
کمی یک جور دیگر
و چنین آغاز شد
هیچ مرز مشترکی با داستان های قبلی ندارد.
هر چند این می تواند نشانه قدرت تخیل و یارائی گردش قلم او باشد.
ما در گذشته در انبوه داستان ها یش فقط داستان بلند ” غنچه ” را در این روال داشتیم، و لی حالا هر چند داستان هائی خیلی کوتاه، و لی به تعداد بیشتر ” شات ” های ” رمانس ” می بینیم.
من نوشته هایش را، و بازی با واژه هایش را و نقاسی هایش را از صحنه های مختلف، دوست دارم. پخته و جا افتاده و روان می نویسد.
دیالوگ در داستان های او محکم، واقعی و منسجم است. فرم و جفت و جوری نوشته هایش اثر گذار است

“….مگر می شود ، سالیان سال با همسر و فرزندانی ، در خانه ای گذرانده باشی و در غمها و شادی هایشان شریک بوده باشی ، با هم خندیده باشید ، غذاخورده باشید ، بگو مگو کرده باشید ، پای تلویزیون نشسته باشید و گاه به اتفاق به پارکی ، سینمائی ، کنسرتی و یا مسافرتی رفته باشید ، ولی حالا در حالیکه هنوز زنده اید و به چنین گذرانی نه تنها نیاز که عادت کرده اید جدایت کنند و بیاورندت به خانه سالمندان….” از داستان آخر خط

” ولی من دنبال شرایط زندگیشان نبودم . من با فضای چنین جائی ، و با احساس ساکنانش کار داشتم.
مصیبت و بیچارگی انسان ، به انحاء و اشکال مختلف و دلخراش فراوان است ، و با دیدن آنها می توان دریافت که دنیا چه جای خاکستری ِ سرد ِ کم نوری است ، و از چون منی هم ، ذره ای کاری ساخته نیست. من به دنبال احساس انسانهائی بودم که از چاله به چاه افتاده بودند ، به آنهائی که هر کدام زندگی قابل ملاحظه ای داشته اند و از شادی و شعف با هم بودن لذت می برده اند ، آنهائی که با تند بادی به اینجا پرتاب شده بودند و اکثرن نمی دانند چرا. و اینکه حالا چه گذرانی دارند .
در خانه سالمندان شب و سکوتش از غروب شروع می شود. در این گورستان زندگان ، از شب زنده داری و بگو و بخند های دسته جمعی شبانه کمترین خبری نیست ، کسی هم در حال و هوایش نیست. چه بگویند ، که شادی کنند و بخندند ؟ من شهادت می دهم که دراین دیار ، جوک و لطیفه جائی ندارد . من در تمام مدتی که آنجا بودم صدای قهقهه نشنیدم . بهت ، حیرانی ، مدتها به گوشه ای خیره شدن ، و چشمان نمور ، زیاد دیدم ولی شعف ، جائی نداشت ” از همان داستان

بنظر من درد چنین آلامی است که راه فرار می خواهد و ناگزیر می رود سرغ جوانی کردن تا اگر نمی تواند چنین باری را از گرده اش زمین بگذارد بتواند قدری جابجایش کند تا فشارش گرده اش را زخم نکند.

” – درست می گوئی من فقط این را نمی خواهم…من بوسه های تو را می خواهم…من لمس اندامت را می خواهم…من بوی تنت را می خواهم…
” بی انصافی نکن، توکه هم بوسه را داشته ای و هم به هنگام بوسیدم لمس اندام را. بوسه ها یمان اینترنتی و مجازی که نبوده است. ضمنن از ” بوی تنت “، سر در نمی آورم که یعنی چه؟ چی می خواهی بگوئی؟
– این همان ترنم عشق است، اگر ازدواج کرده بودی، این همه لطیف و ظریف حرف نمی زدی.
ازدواج کلمات را زبر و زمخت می کند. واقعن همه این ها گناه دارد؟ اصلن گناه یعنی چی؟ برای آن دنیا است؟ از جهنم و این خزعبلات می ترسی؟
” ولی تو با من بودن را نمی خواهی، درسته؟ ”
– چرا نمی خواهم؟ پس این همه که خواسته هایم را گفتم، متوجه نشدی؟ متوجه نشدی که با تو بودن را می خواهم؟ ” از داستان کمی یک جور دیگر

آیا این گریز ها می تواند مرهمی باشد؟ و کسی را که با درد های گوناگون و رنگا رنگ جامعه
آشنائی دارد کمی یا برای لحظاتی برهاند؟….شک دارم.

نگاهی به فیلم جدائی نادر از سیمین – ابوالفضل سپاسی

آبان ۱۳۹۰

نقد فیلم دریافت های هشیارانه ای است که منتقد از لابلای یک اثربیرون میکشد ومی نمایاند. بنابراین هر نقدی بی تردید از دید منتقد صحبت می کند.
در فیلم جدائی نادر از سیمین ابتدا باید به این موضوع توجه کرد که کا گردان بجای کار برد کلمه
” طلاق ” از ” جدائی ” می گوید. که در واقع میخواهد بگوید این فیلم بدنبال ریشه یابی وعلت طلاق در جامعه نیست واین منظور را در سکانس آغازین فیلم که نادر وسیمین در برابر صدا ونه تصویریک قاضی نشسته اند میرساند .
قاضی دلایل ارائه شده توسط سیمین را نمی پذ یرد که موضوع بحث فیلم نیست . در واقع فیلم از زمانی شروع میشود که پرستاربا دختر بچه خردسالش بخانه نادر میاید. مقید بودن به مذهب وبدنبال حلال وحرام بودن در مسائل جزئی زندگی در جامعه ایرانی بخصوص در طبقه پائین جامعه را در مکالمه زن پرستار با ستاد پاسخ گوئی به مسائل شرعی(که مثل ۱۱۸ در ایران کاربرد دارد) ودقت در مسائل مالی ومخارج روزانه حتی در پرداخت انعام در شخصیت نادر، نشان از ان دارد که دو شخصیت نخست فیلم باید انسانهائی درست کار وصادقی باشند. اما حادثه ای که اتفاق می افتد با نزاعی که بین این دو شخصیت بر سر مسئله درست انجام ندادن وظیفه کاری از طرف پرستار با بستن بیمار به تختخواب وخروج از خانه واتهام بر داشتن پول از سوی نادر به او، فیلم را در مسیری میبرد که این دو آدم درستکار و صادق ناچار به دروغ گوئی میشوند.
پرستار بخاطر تعصب شوهرش د ر مراقبت او از یک پیر مرد، کارش را از شوهرپنهان میکند. نادر بخاطر پدر وفرزندش در برابر قاضی حاملگی زن پرستار را انکار می کند. زن مرگ جنین راکه قبلن میدانسته است، به شوهر و قاضی نمی گوید، خانم آموزگار به احترام نادر حقیقت را نمی گوید. نکته بسیار جالب و ظریف یاد گیری کودکان ونو جوانان وبرخورد انها با پدیده حقیقت پوشی از سوی بزرکترها است که تاثیرآن را در سکانس حضور دختر نادر در برابر قاضی وسئوال وجوابهای آنها بخوبی نشان داده میشود.
همه ی این دروغ گوئی ها در در جامعه ایرانی از پائین تا بالا وجود دارد. که در اسلام با نام تقیه آن را جایز کرده اند. واین متاسفانه موضوع بسیار مهمی است که در جامعه ایران اسلامی جا افتاده است.
وتا ان جا پیش میرود که نیاز به سوگند خوردن به قرآن یا هر چیزی که شخص به آن ایمان دارد را پیش می آورد. انجا است که وجدان ها بیدار می شود وترس از عواقب دروغ گوئی نماد پیدا می کند. که در دو فیلم قبلی آقای فرهادی یعنی ” درباره الی ” و” چهارشنبه سوری” کار ان دروغ گوئی ها به آنجاها ختم نمیشود.
نکته مهم دیگر این فیلم پایبند بودن طبقه پائین جامعه به مذهب وقسم خوردن است.
با توجه بدو فیلم قبلی اقای فرهادی که ذکر شد من گمان میکنم نشان دادن یک معضل اجتماعی که متاسفانه در جامعه ما بعلت مشکلات قانونی وتعصبات خانوادگی به وفور وجود دارد وبطور روزمره با ان سرو کارداریم فیلم های ایشان را که با پرداختی خوب ساخته میشود مورد توجه منتقدان وجشنواره ها کرده است.
فیلم، اما موضوع دیگری را نشان میدهد وآن مهاجرت طبقه تحصیل کرده وبا فرهنگ از زندگی در ایران است. نادر با اطمینان به اینکه سیمین بخانه برمیگردد بفرزندش قول بازگشت اورا می دهد وسند آوردن مادر سیمین برای آزادی نادر از مخمصه ای که گیر افتاده است حکایت ازآن دارد که موضوع خاصی جز مهاجرت عامل جدائی آنها نیست، که در سکانس پایانی فیلم سرانجام اتفاق می افتد.
فیلم جدائی نادر از سیمین بادقت بسیار در انتخاب لوکیشن ها وبا بهره گیری از بازی های روان، هماهنگ، وبی پیرایه، همه بازیگرانش آن را اثری دیدنی وقابل تحسین کرده است.
کلام آخر اینکه باید به آ ن منتقد محترم آلمانی، که من او را نمیشناسم وگفته است: چهره وشخصیت قاضی و ماموران نیروی انتظامی را مثبت نشان داده اند، بگویم در هیچ کجا ی جهان قاضی وماموران انتظامی در دادگاه با متهمی که برای باز پرسی به دادگاه می رود با خشونت رفتار نمی کنند واصولن خصلت اولیه یک قاضی آرامش ومتانت اوست. اگر چه چهره مثبتی از نیروی انتظامی در ایران کنونی وجود ندارد و قاضی های نا عادلی حکم های نا روای بسیاری صادر کرده اند.اما دراین فیلم موردی دال براثبات خشونت وبیعدالتی وجود ندارد.
من بنوبه خود از آقای اصغر فرهادی وکسانی مثل ایشان بسیار سپاسگزارم که در دوران حکومت عقب افتاده وبربر وار روحانیت جاهل، نام ایران وایرانی را درجشنواره های سینمائی ومراکز فرهنگی جهان سر بلند، پر آوازه، وافتخارانگیز کرده اند. پیشنهاد من به کسانی که دو فیلم قبلی آقای فرهادی را ندیده اند اینست که حتمن انها را ببینند و لذت ببرند.
اکتبر ۲۰۱۱ کانادا

ویلیام توپاز مک گوناگال – بد ترین شاعر انگلیسی زبان – خبر

آبان ۱۳۹۰

اشعار بدترین شاعر تاریخ به مزایده گذاشته می‌شود
۳۵ نسخه دست‌نویس از اشعار “ویلیام توپاز مک گوناگال” (معروف به بدترین شاعر انگلیسی زبان تاریخ) به مزایده گذاشته می‌شود. این شاعر که بیش از ۱۰۰ سال از درگذشت وی می‌گذرد، به دلیل ضعف در استفاده از لغات، به‌کارگیری غلط دستور زبان، ناموزون بودن شعر و… به بدترین شاعر انگلیسی زبان مشهور شده است؛ تا جایی که درباره او می‌گویند:
” به قتل عام زبان انگلیسی دست زده بود.”
این مزایده ‌از سوی کتابخانه ملی اسکاتلند در ادینبورگ برگزار شد. قیمت پایه این اشعار ۶۵۰۰ پوند در نظر گرفته شده بود

چند خبر کوتاه – گرد آورنده – زهرا سمنانی

آبان ۱۳۹۰

از چاله به چاه….خاکم به سر ترقی معکوس می کنیم!

پبمان عارف دانشجوی دانشکده حقوق پس از تحمل یکسال زندان قبل از آزاد شدن ۷۴ ضربه شلاق خورد بجرم!! توهین به رئیس جمهور
—————————————————————————————

فرمانده کل سپاه:
رهبری‌ محدودیتی‌برای‌ماموریت سپاه‌قائل نیستند؛سپاه هر کاری بخواهد می تواند بکند
———————————————————————–
عباس امیری فر رئیس شورای فرهنگی نهاد ریاست جمهوری با انتشار یادداشتی،تلویحا احمدی نژاد را امام رضا و خامنه ای را مامون خواند
——————————————————————————————-
مرضیه وفامهر بازیگر فیلم ” تهران من حراج ” که با مجوز وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ساخته و نمایش داده شده بود، به اتهام بازی در این فیلم به یک سال حبس تعزیری و ۹۰ ضربه شلاق محکوم شده است. خانم وفامهر که در حال حاضر در زندان قرچک ورامین در بازداشت به سر می برد، همسر ناصر تقوایی کارگردان سرشناس ایرانی است

امیدواریم این خبر درست نباشد

آبان ۱۳۹۰

در خبرگزاری ها  آمده است:
“…. در مراسمی با حضور عبداله سالم البدری دبیرکل و مقامات عالیرتبه اوپک، تندیس جام ریتون شیر بالدار ساخته شده از برنز با روکش طلایی مربوط به پنچ قرن پیش از میلاد وهمچنین دو قطعه تابلو فرش نفیس کرک و ابریشم با طرح های پنجمین روز آفرینش اثر استاد ‘محمود فرشچیان’ و سی و سه پل اصفهان، توسط ‘علی اصغر سلطانیه’ سفیر و نماینده دائم جمهوری اسلامی ایران نزد سازمان های بین المللی در وین به اوپک اهدا شد.” از میان تکوک های ایران باستان که در موزه های دنیا پراکنده اند، این تکوک یکی از انگشت شمارترین تکوک های ارزشمندی بود که در ایران باقی مانده بود. زمانی که کشورهای دیگر تلاش به بازگرداندن آثار باستانی به کشور مادر دارند، مایه ی شگفتی است که مسوولین کشور چه آسان چوبِ حراج بر آثار ملی ما می زنند!
——————-

امیدواریم این خبر درست نباشد

کانادا خوشنام ترین کشور دنیا – ریپیوتیشن انستیتو

آبان ۱۳۹۰

برپایه نظرسنجی موسسه “ریپیوتیشن انستیتو” که مرکز آن در نیویورک است، ایران، عراق در صدر بدنام ترین کشورهای جهان قرار گرفتند. بر پایه این نظر سنجی کانادا و سوئد خوشنام ترین کشورهای جهان شناخته شدند.

به گزارش العربیه.نت به نقل از خبرگزاری فرانسه، در این نظر سنجی، اعتماد مردم به کشورهای جهان با توجه به:
کیفیت سطح زندگی –
امنیت و محیط آن ها،
سنجیده شده است.

در این نظر سنجی ۴۲ هزار نفر شرکت کردند که بر پایه نتایج به دست آمده، کانادا و سوئد جایگاه اول و دوم خوشنام ترین کشورهای جهان را به خود اختصاص دادند.

استرالیا، سوئیس و نیوزلند، در رتبه های بعدی کشورهای خوشنام جهان قرار گرفتند.

بنا بر این گزارش، گزینه هایی همچون:
استحکام نظام سیاسی،
دموکراسی،
سبک زندگی
و
جایگاه بین المللی،
از جمله سوالهایی است که در نظر سنجی درج شده بود.

در این نظرسنجی، کشورهای ایران و عراق، در رتبه های زیرین لیست قرار گرفتند.

گزارش فرانس پرس به دلیل قرار گرفتن عراق در صدر بدنام ترین ها به اوضاع این کشور پرداخته و در این باره آورده است که پس از اشغال این عراق در سال ۲۰۰۳ توسط نیروهای ائتلاف بین المللی به سرکردگی آمریکا، نهادهای دولتی عراق دچار فساد شدید شدند و ارائه خدمات آب و برق در این کشور نسبت به ده های پیشین، بدتر شد.

دلیل دیگر اختلاس های هنگفتی است که در نهادهای حکومتی عراق رو ی داد که به سطح زندگی مردم آسیب جدی رساند. بر پایه آمار سازمان ملل متحد، نیمی از مردم عراق زیر خط فقر هستند.
جمهوری اسلامی در تمامی زمینه ها و بخصوص اعدام های فراوان و بر بالای جرثقیل ها و و نبود هیچ گونه آزادی تیز در پانین این جدول قرار دارد

گزارشی از دو رویداد فرهنگی در کویینزلند – استرالیا – مهران رفیعی

آبان ۱۳۹۰

آفرین بر همه ی ایرانیان برون مرزی که درهر جا زیستگاه دارند با همه توان و امکان در شناساندن هویت ایرانی در تلاشند….
می دانیم که در این سوی دنیا در پائیز هستیم و می رویم که زمستان را داسته باشیم و در آن سو در بهاری دل انگیزند و دارند به سوی تابستان می روند.
به گزارشی از همکار مان که از چنین رخدادی به مناسبت مهرگان دریکی از روز های دل انگیز بهاری خبر می دهد توجه کنید

——————————————————————————

کانون ایرانیان کویینزلند در کنار برنامه های عادی خود در زمینه های فرهنگی, هنری, ورزشی در دو فستیوال بزرگ هم بخوبی درخشید و نمونه هایی از فرهنگ ایران زمین را به نمایش گذاشت.

جشن مهرگان

در این فستیوال ویژه ایرانی که در روز شنبه, هشتم ماه اکتبر در کویین مال شهر بریزبین انجام شد, جمعی از هنرمندان کشورمان شرکت کرده و به شناساندن قسمت هایی از هنر و تمدن ایران پرداختند. در بخشی از برنامه, هشت ساز مختلف ایرانی معرفی گردید و در قسمت های بعدی, قطعاتی از موسیقی سنتی, بومی, و همچنین پاپ اجرا گردید که با همراهی و تشویق بینندگان ادامه یافت.

در بخش موسیقی بومی با الهام از طلوع و غروب خورشید, برنامه با اجرای قطعاتی از موسیقی خراسان آغاز شد و در انتها نمونه هایی از آهنگ ها و ملودی های استانهای غربی کشورمان و از جمله کردستان نواخته شد که با رقص و پایکوبی بازدیدکنندگان به اوجی از جذابیت و زیبایی رسید.

نمونه ایی ازهنرهای خطاطی, قالبافی, و صنایع دستی نیز معرفی و مورد توجه فراوان قرار گرفت.

معرفی مشاهیر ایران و از جمله بزرگانی چون مولانا و حافظ از دیگر اهداف این جشنواره بود.

فستیوال چند فرهنگی کویینزلند

در این فستیوال سالیانه که بزرگ ترین جشنواره ایالتی نیز می باشد, غرفه های ایران بخوبی درخشیدند. در غرفه ایران شناسی, نمونه های فراونی گردآوری شده بود تا در کنار بروشورهای رنگین و پرمحتوا و نیز نمایش فیلم های متناسب, اطلاعات مفیدی در مورد مشخصات اقلیمی, پیشینه تاریخی, نام آوران علمی, فرهنگی و هنری و نیز هنرهای سنتی و معاصر در اختیار بازدیدکنندگان قرار گیرد.

برپا کردن دار بزرگ قالی بافی و نشان دادن چگونگی بافت فرش جذابیت خاصی داشت. کارگاه خطاطی هم پر رونق بود و نام های فراوانی بخط فارسی بر روی صفحاتی زیبا نقش بست تا زینت بخش خانه ها گردد. خانم آنا بلای, نخست وزیر ایالت کویینزلند, از جمله کسانی بود که در فستیوال سال قبل در صف ایستاد تا نامش بخط نستعلیق نوشته شود.

در گوشه ای از غرفه هم یکی از نوازندگان هنرمند, به آرامی سه تار می نواخت و بر لطف و صفای محیط می افزود.

میز کتاب هم مجموعه ای را تشکیل میداد که علاوه بر شناساندن کشورمان به غیر ایرانیان, برای بالابردن اطلاعات کودکان و نوجوانان نسل دوم هم تلاش میکرد.

معرفی آش رشته و کباب کوبیده هم صفی طولانی در مقابل غرفه خوراک ایرانی درست کرد و برای بسیاری خاطره انگیز شد.

هنرمندان ایرانی هم با اجرای چند قطعه موسیقی در این فستیوال شرکت کردند.

این جشنواره در روز یکشنبه, شانزدهم اکتبر در پارک بزرگ و زیبای رما استریت و در یک روز زیبای بهاری, برگزار گردید.

توماس ترانسترومر، برنده جایزه نوبل ادبیات سال ۲۰۱۱ شد – به اتنخاب فریبرز شیرزادی

آبان ۱۳۹۰

او را بیشتر بشناسیم
توماس ترانسترومر در ۱۵ آوریل سال ۱۹۳۱ در شهر استکهلم متولد شد. مادرش، هلمی، معلم مدرسه بود و پدرش، گوستا ترانسترومر، به کار روزنامه‌نگاری اشتغال داشت.
توماس ترانسترومر در سال ۱۹۵۶ لیسانس روانشناسی گرفت و سپس در بخش روان‌درمانی دانشگاه استکهلم استخدام شد. از سال ۱۹۸۰ در وزارت کار به‌عنوان روانشناس مشغول کار شد. او در سال ۱۹۶۶ جایزه بلمان، در سال ۱۹۷۹ جایزه دونیو، در سال ۱۹۸۱ جایزه پترارکا، در سال ۱۹۸۲ جایزه پیشگامان ادبی، در سال ۱۹۸۸ جایزه پیلوت، در سال ۱۹۹۰ جایزه داوران شمال و در سال ۱۹۹۶ جایزه آگوست را برنده شد در حقیقت او بزرگترین شاعر سوئد در دوران بعد از جنگ به حساب آورده می شود.
او ترجیحا از قوافی دوران آنتیک استفاده می‌کند، به‌خصوص در آن شعرهایی که وصف طبیعت هستند، و با این تفصیل او یکی از نوابغ شعر سوئد است. ترانسترومر در توصیفش از جهانِ سرد و بی‌روح بیرون و درون بی‌همتاست. شعر ترانسترومر نوعی تحلیل پیگیر و مستدام از معمای هویت فردی در برابر لابیرنت‌های پرپیچ و خم جهان است.
ترانسترومر شعر معاصر آمریکا را به سوئدی ترجمه کرده است. از آن جمله است ترجمه آثار رابرت بلای.
خیلی از منتقدان سوئد معتقدند که او بزرگ‌ترین شاعر سوئد است. او همچنین از ۲۰ سال پیش به‌عنوان یکی از مدعیان جایزه ادبی نوبل همواره مطرح بوده است.
قبلا منتخبی از اشعار این شاعر تحت عنوان «مجمع الجزایر رویا: گزیده ی شعرهای توماس ترانسترومر»، توسط مرتضی ثقفیان در ایران توسط نشر دیگر منتشر شده است.
ترانسترومر در سال ۱۹۹۰، دچار سکته مغزی شد و گرچه تا حدی توانایی گفتاری‌اش تحت تأثیر قرار گرفت ولی همچنان به نوشتن ادامه می‌دهد.
او که به پیانو نواختن هم عشق می‌ورزد به جز شاعری و نویسندگی تا قبل از زمان بیماری و سکته‌اش به عنوان یک روانشناس قابل احترام به کار مشغول بود و در زندان‌ها زندانی‌های جوان، آسایشگاه‌های معلولان و معتادان کار می‌کرد.

نمونه ای از شعر او

گاهی وقتی زندگی در اوج خود قرار دارد
و انسان غرق در شور زیستن است
مرگ می‌آید و اندازه‌های آدم را می‌گیرد
بعد دوباره می‌رود
و زندگی باز
به هیجان و شور گذشته‌اش باز می‌گردد
اما لباس مرگ
به آرامی
در حال دوخته شدن است.

وی تا کنون بیش از ۱۰ کتاب به زبان سوئدی منتشر کرده است  و شعر هایش به بیش از ۶۰ زبان ترجمه شده است.
او هشتمین فرد اروپایی است که در ۱۰ سال گذشته، نوبل ادبیات را تصاحب می‌کند، ولی از آخرین باری که این جایزه ادبی به نام سوئد رقم خورده بود، ۳۷ سال می‌گذرد
به گزارش روزنامه بریتانیایی «گاردین»، اشعار سورئال آقای ترانسترومر بر ارتباط دنیای درون با جهان خارج متمرکز است.
در همین زمینه روزنامه «کریستین ساینس مانیتور» نیز نوشته است: شاید سابقه تحصیل آقای ترانسترومر در رشته روانشناسی موجب شده است که وی علاقه وافری به بررسی دنیای درون انسان داشته باشد.
این روزنامه می افزاید که آقای ترانسترومر از خلال اشعار ظریف و چندوجهی خود دنیای درون انسان و رابطه‌اش با طبیعت از طریق تأملات درونگرایانه را بررسی می‌کند.

از ژوئیه ۹۰

خاکسپاری بود
و من احساس می کردم که مُرده
فکر های مرا می خواند
از خودم بهتر

اُرگ خاموش شد پرندگان خواندند
گودال بیرون در هرم آفتاب
صدای دوست ِ من
در پس دقیقه ها سکنا داشت
به سوی خانه راندم
بر ملا شده از درخشش روز آفتاب
از باران و از سکون
بر ملا شده از ماه

ولادیمیر مایاکوفسکی -به انتخاب ِ نسرین مدنی

آبان ۱۳۹۰

« من هر آنجایم که درد آنجاست »

ولادیمیر مایاکوفسکی در ۱۸۹۴ در قفقاز در استان کوتائیسی ، در قصبه ی بغدادی – که بعدها با تصمیم شورای عالی خلق شوروی به روستای مایاکوفسکی تغییر نام داده شد – به دنیا آمد و در سال ۱۹۴۰ با شلیک گلوله ای به قلب خود به زندگی اش پایان داد .
مایاکوفسکی از نوجوانی به حزب بلشویک پیوست و تا سن بیست سالگی سه بار بازداشت شد و بیش از یک سال زندان سیاسی بود . مدتی به شعر و نقاشی روی آورد و به مطالعه کتب پیشینیان روی آورد اما جز ملال و دل زدگی نصیبش نشد.
« در من ، شور سوسیالیتی است که یقین دارد کهنگی محکوم به مرگ ونابودی است .»
او از پیشگامان سبک فوتوریسم یا آینده گرای روسیه بود ؛ سبکی با ویژگی های خاص که در شعر روسیه سابقه ای نداشت ؛ سبکی نوگرا با ایجاد انقلاب در همه ی مختصه های شعری از واژه ها گرفته تا تشبیهات و مضامین و …
در اشعار او بسیار با مضامینی چون فقر ، انسان گرایی ، انقلاب و ثروت ستیزی مواجه هستیم و در این راستا نقد اجتماع و تصویرهای بدیع از زندگی ِ روزمره ی مردم تهیدست در اشعار او نمایان است .
ماریا !
آیا می شود
در گوش فربه
حرف محبت زد ؟

عشق جاودانه ی مایاکوفسکی به لیلی بریک حتی در آخرین لحظه ی مرگش ، در نامه ی خود کشی او پیداست :
« برای همه می میرم . هیچ کس مقصر نیست و شایعات الکی راه نیندازید. اینجانب مرحوم از شایعه بدم می آید.
مامان ف خواهرانم ، رفقایم مرا ببخشید . این روش خوبی نیست و به هیپ کس آن را توصیه نمی کنم ولی من چاره ی دیگری نداشتم.
لیلی دوستم داشته باش. »


مگر
ما
خود
مخلوق داغ ترین سرود نیستیم ؟
سرودی که پیچیده است
اکنون
در هر کارخانه
در هر آزمایشگاه
مرا چه کار با فاوست
با خرامیدنش بر پارکت ِ آسمان
دست در دست مِفیستو
سوار بر موشک آتش بازی
من
میخ کفشم
از هر تراژدی گوته
دردناک تر است
حرفم را بشنوید
من ثروتم از همه بیشتر است
من
هر کلمه ام
می آفریند جان
می ستاید شادی های جسم
من می گویم :
حتی
خُردترین غبار زندگی
هزاربار می ارزد به من
به آنچه اینکم
به آنچه پیش از این بوده ام
بشنوید
سخن می گوید زرتشت
زرتشت نوین
زرتشت لب فریاد
زرتشت بی قرار
نالان :
ما
ابدیان شهر جذام
ساکنان بیمار شهر گِل و زر
بیماری مان واگیر
ما
خواب آلودهای کفن سیما
ما
با لب های مان
آویزان
چلچراغ وار
ما
حتی
از آسمان ِ دریا شسته
حتی از آسمان پر آفتاب ِ شهر ونیز
پاک تریم
گم شود
هومر
بمیرد
اووید
خبر نداشتند از ما
از آبله ی پیه و روغن
خورشید
از تماشای طلای جان مان رنگ می بازد
…..

در شعری دیگر :

همه جا فریاد کشیدم
خدا نیست
و خدا
از قعر مغاکی داغ
زنی آفرید
آن سان
که به تماشایش
حتی کوه
رنگ پریده
می لرزد
وخدا گفت
عاشقش خواهی بود
و مردی خسته
در پرتگاه زیر آسمان
دگرباره وحشی
فرو مرد
خدا دست ها را به هم مالید
شاد
خندید
حالا کجایش را دیده ای ولادیمیر !
به او شوهری داد
از گوشت و پوست و استخوان
و به پیانو آهنگی انسانی داد
تا هیچ کس
هیچ وقت
از لبانم نشنود
نامش را
زیرا
اگردر ناگهان باز شود
اگر
کسی
ناگهان
بلغزد به درون اتاق
می دانم
حتی هزار صلیب هم بکشم
باز
بوی سوختگی خواهد بود
بوی دود ِ پر گوگرد تن ابلیس ٭

٭ اشعار متن ترجمه ی مدیا کاشیگر است .

برای شناخت بیشتر مایاکوفسکی می توان به کتب زیر مراجعه کرد :

– زندگی و کار ولادیمیر مایاکوفسکی ، مدیا کاشیگر ، چ دوم ، نشر مینا
– ابر شلوار پوش ولادیمیر مایاکوفسکی ، مدیا کاشیگر ، چ پنجم ، نشر مینا
و این شعر که پس از خودکشی، در جیب شلوارش یافت شده می تواند آخرین سروده او باشد
ساعت از نه گذشته، باید به بستر رفته باشی
راه شیری در جوی نقره روان است در طول شب
شتابیم نیست،با رعد تلگراف
سببی نیست که بیدار یا که دل‌نگرانت کنم
همانطور که آنان می‌گویند،پرونده بسته شد
زورق عشق به ملال روزمره در هم شکست
اکنون من و تو خموشانیم،دیگر غم سود و زیان اندوه و درد و جراحت چرا‌؟
نگاه کن چه سکونی بر جهان فرو می‌نشیند
شب آسمان را فرو می‌پوشاند به پاس ستارگان
در ساعاتی این‌چنین، آدمی بر‌می‌خیزد تا خطاب کند
اعصار و تاریخ و تمامی خلقت
مترجم این شعر
یوسف اباذری
است

ریچارد گری برتیگان – به اقتباس و انتخاب ِ پگاه اردکانی

آبان ۱۳۹۰

Richard Brautigan
ریچارد براتیگان-

۳۰ژانویه ۱۹۳۵ – ۲۵ اکتبر ۱۹۸۴

ریچارد براتیگان نویسنده ی مشهور آمریکایی از دهه ی ۱۹۶۰ میلادی به بعد است. او روایتگر زندگی روزمره ی نسلهایی است که سوداهایشان اگر چه خام اما دلهایشان را آنچنان سوزانید که تا پایان عمر را به گوشه گیری و حاشیه نشینی سپری کردند. آثار براتیگان تجسم بخش روح زمانه است، زمانه یی که انسانهای آرمانگرایی همچون خود او را چنان دچار سرخوردگی و درماندگی کرد که بی حاصلی و پناه آوردن به کاهلی و سرخوشیهای زودگذر را تنها تسلی بخش دردهای خود یافتند.
ریچارد، در سی ام ژانویه ی ۱۹۳۵ در تاکومای واشنگتن به دنیا آمد. از دوران کودکی او اطلاعات قابل توجهی در دسترس نیست، اما مختصر مطالب موجود بیانگر این نکته هستند که وی زندگی دشواری داشته است.
پدرش پیش از به دنیا آمدنش خانواده را ترک کرد. مادرش در کودکی به دلیل فقر و تنگدستی او را به یتیم خانه سپرد. همین موضوع سبب شد تا رابطه ی او با مادرش تا پایان عمر تنش آلود باشد، تا جایی که در زندگی شخصی او هیچکس اجازه نداشت حتی نام مادرش را به زبان آورد.
در سال ۱۹۵۶ در ۲۱ سالگی به سانفرانسیسکو رفت. در این زمان جنبش بیتها در اوج دوران خود بود و نویسندگان و شاعران سرشناسی همچون جک کرواک، آلن گینزبرگ، رابرت کریلی، میکل میک کلور، فیلیپ والن، گری اشنایدر و… عضو این جنبش بودند. او نیز تحت تاثیر قرار گرفت و به جنبش پیوست و نخستین مجموعه ی شعرش با عنوان ” قلمرو دوم” (پادشاهی دوم) در این سال منتشر شد.
در سالهای ۱۹۵۷ و ۱۹۵۸ دو شعر بلند او به نامهای ” بازگشت رودخانه ها ” و ” اتواستاپ زن گالیله ” منتشر شد. با سرایش این شعرها جایگاه او به عنوان شاعری نامتعارف تثبیت شد.
در سال ۱۹۵۷ در ۲۲ سالگی با ویرجینیا دیون آدلر ازدواج کرد و از او صاحب دختری شد، اما زندگی پرفراز و نشیب آنها بیش از ۱۳ سال دوام پیدا نکرد. او در تابستان ۱۹۶۱ به همراه همسر و کودک خردسالش به آیداهو رفت و در ساحل رودخانه های پر از قرل آلای آن منطقه چادر زد. در همین زمان رمانی را به رشته ی تحریر درآورد که او را به شهرت جهانی رسانید. رمان:
صید قزل آلا در آمریکا ” در سال ۱۹۶۱ نوشته شد و در سال ۱۹۶۷ منتشر گردید. انتشار این رمان براتیگان را از فقر مطلق نجات داد. او در این سالها حتی در تامین غذای روزانه اش نیز دچار مشکل بود. البته پیش از انتشار این رمان، رمان دیگری با عنوان:
ژنرال متفقین، اهل بیگ سور ” را منتشر کرد که در آن زمان فقط ۷۴۳ نسخه از آن به فروش رفت.
تفاوت براتیگان تنها در سبک آثارش نبود. پیش از آنکه با رمان <صید قزل آلا در آمریکا> به شهرت جهانی برسد داستانها و شعرهای منتشر شده اش را در کنار خیابان به رهگذران می فروخت و یا به طور رایگان به افراد اهدا می کرد. کتاب شعری با عنوان:
لطفن این کتاب را بکارید ” را نیز منتشر کرد که این کتاب شامل هشت شعر او بود و به همراه هر شعر بسته یی بذر. ( بسته های باز نشده ی این مجموعه هم اینک نزد مجموعه داران چندین هزار دلار خرید و فروش می شود.) سه شعر از این مجموعه با عنوان:
کلاه کافکا ” با ترجمه ی علیرضا بهنام در ایران توسط نشر چشمه منتشر شده است.(البته بدون بذر)
شعرهای او مورد توجه گروه معروف بیلتها نیز قرار گرفت. ریچارد به سفارش این گروه چند شعر و بخشهایی از رمانهایش را در نوار کاستی با عنوان:
” گوش دادن به ریجارد براتیگان ” خواند و منتشر کرد.
در سال ۱۹۷۰ از همسرش ویرجینیا جدا شد و تا هشت سال پس از آن در مجامع عمومی ظاهر نگردید و سخنرانی نکرد.
ازدواج دومش با زنی ژاپنی به نام ” آکیکو ” نیز دو سال بیشتر دوام نیافت.
شعرهای براتیگان اگر چه ساده اما دلپذیر هستند. شاید علتش نزدیک شدن وی به عمق احساسات و باورهای مخاطبانش باشد و اینکه آنها را دستمایه ی توصیف قرار می دهد. تفکر او ضد بورژوازی است. او این تفکر را با بینشهای سوررئالیستی در آمیخت و جانمایه ی آـثار هنریش را تشکیل داد.
شخصیت های داستانهای براتیگان را حاشیه نشینان جامعه تشکل می دهند. آنان از زندگی و اوضاع روزگارشان شکایت دارند، چرا که همه ی امیدها و آرزوهایشان برباد رفته است، آرمانهایشان نقش بر آب شده و آنان برای دستیابی به ارزش مسلط جامعه ی خود یعنی رفاه، با شکست روبه رو شده اند. آنان به ناچار به حاشیه رانده شده و با کاهلی و دل سپردن به خوشیهای زودگذر، اندوه زندگی را تسکین می دهند. اگر چه عده یی نیز دست به تلاش می زنند و همه ی کوشش خود را به کار می برند تا نه به آرمانها، که به همین آرزوهای کوچگ و دم دستی خود دسترسی پیدا کنند. اندوهی که در زندگی این آدمها موج می زند حاصل هویت باختگی است. آنان از رفاه و تشخص بهره یی ندارند و سرخورده در عشق و زندگی، در نهایت تنهایی روزگار می گذرانند.
در رمان:
ژنرالهای هم پیمان ” تلما، زشت روترین زن جهان، سوزان یا معلم زودرنج موسیقی یا معشوق لی ملون، پدر بزرگ ملون و حتی خود ملون که در پایان داستان به خرابه و غارنشینی در بیگ سور روی می آورد از جمله شخصیتهای هویت باخته هستند. در رمان:
” صید ماهی قزل آلا در آمریکا ” آقای نوریس پس از سه بار ازدواج حتی نام فرزندانش را از یاد برده است.
در مجموعه داستان:
توکیو – مونتانا – اکسپرس ” شخصیتها شامل نویسندگانی هستند گمنام یا انسانهایی هستند فراموش شده. از جمله نوازنده یی مهاجر که در جست و جوی طلا به آلاسکا می رود و در راه جان می بازد.
می توان گفت که داستانهای براتیگان به دلیل به تصویر کشیدن بی عدالتی های اجتماعی و سرخوردگی های آدمها از روابط بیمار جامعه به حوزه های داستانهای اجتماعی نزدیک می شود که انتفاد به این روابط وجه مشخصه ی آن است.
براتیگان در آخرین رمانش با عنوان :
یک زن بدبخت ” زندگی زنی را روایت می کند که در همسایگی او می زیست. براتیگان این داستان را در اتاقی متروک روایت می کند که پیش از او زنی خود را در آنجا به دار آویخته است. پس از به پایان رسانیدن رمان در سال ۱۹۸۴، وی به زندگی خود نیز پایان می دهد.
او در فصل شکار همیشه به مونتانا می رفت و با دوستانش به شکار می پرداخت. در فصل شکار ۱۹۸۴ به مونتانا نرفت. دوستانش که نگران شده بودند به پلیس شهر بولیناس در شمال کالیفرنیا خبر دادند. پلیس به خانه ی براتیگان رفت و با شکستن در، جسد او را در کنار یک تفنگ کالیبر ۴۴ پیدا کرد؛ در حالی که سه گلوله به مغز خود شلیک کرده بود.
از او در مدت زندگی کوتاهش که فقط ۴۹ سال طول کشید ۹ رمان، یک مجموعه داستان و چندین دفتر شعر به جای مانده است. مشهورترین اثرش رمان ” صید قزل آلا در آمریکا ” نام دارد.

امیلی، از شاعران قرن نوزدهم آمریکاست – به انتخاب امیرهوشنگ برزگر

آبان ۱۳۹۰

امیلی دیکنسون، با نام کامل امیلی الیزابت دیکنسون شاعر آمریکائی در ۱۰ دسامبر سال ۱۸۳۰ درشهر امهرست ایالت ماسا چوست آمریکا زاده شد و در۱۵ ماه مه سال ۱۸۸۶ در گذشت. او فقط ۵۶ سال عمر کرد.
ایمیلی در همان خانه ای که متولد شده بود پس از ۵۶ سال چشم از دنیا فروبست.
او شاعری است که در زمان حیات، اشعارش را منتشر نکرد و حتا به خواهرش وصیت کرد که پس از مرگش همه سروده هایش را بسوزاند و خواهرش پس از ارسال کپی آن ها برای ناشر وصیت خواهرش را اجابت کرد و همه دست نوشته هایش را سوزاند.
از امیلی در زمان حیات کمتر از ده شعرش این ور و آن ور به چاپ رسید، درحالیکه پس از مرگ حدود دو هزار شعر از او در کتالهای مختلف نشر یافت..
تا زنده بود کسی نمی دانست با زنی بنام امیلی دیکنسون، شاعری عمق نگر و اندیشمند هم عصر است. تنها پس از مرگ او بود که پرواز گلبرگهای شعرش آمریکا و سپس جهان را فتح کرد.
او از امید چنین زیبا می گوید:

امید

” امید ” چونان پرنده ایست
که در روح آشیان دارد
و آواز سر می دهد با نغمه ای بی کلام
و هرگز خاموشی نمی گزیند
و شیرین ترین آوایی ست که
در تندباد حوادث به گوش می رسد
و توفان باید بسی سهمناک باشد
تا بتواند این مرغک را
که بسیار قلبها را گرمی بخشیده
از نفس بیندازد
من آنرا در سردترین سرزمین شنیده ام
و بر روی غریب ترین دریاها
با این حال ؛ هرگز ؛ در اوج تنگدستی
خرده نانی از من نخواسته است .

او انسانی گوشه گیر و انزوا طلب بود و حتا جز یکی دوسفر کوتاه به واشنگتن و بوستون از شهر محل تولدش بیرون نرفت.

– من هیچکس نیستم تو کی هستی؟
I’m nobody, who are you?
یکی از مشهور ترین سروده های اوست.

من کسی نیستم ! تو کیستی ؟
آیا تو هم کسی نیستی ؟
پس ما یک جفت ایم .
ولی به هیچ کس نگو !
وگرنه همه با خبر می شوند !
چقدر ملال آور است که « کسی » باشی !
چقدر سطحی است – مانند یک قورباغه
که نام ِ خود را سراسر روز تکرار می کند
در لجن زار ِ‌ستایش و تحسین !

از کتاب های اوست:
* برای گل مینا قصه بگو: سرگذشت عاشقانه امیلی دیکنسون
* گزیده اشعار امیلی دیکنسون

این شعر زیبا از اوست
ما هرگز نمی دانیم که می رویم
آن هنگام که در حال رفتن هستیم –
به شوخی درها را می بندیم
و سرنوشت – که ما را همراهی می کند –
پشت سر ما به درها قفل می زند ،
و ما دیگر ، هرگز نمی توانیم به عقب برگردیم

و شعری دیگر
« مرگ »
صدای وزوزِ مگسی را شنیدم – آن هنگام که می مُردم –
آرامش ، در اتاق
همچون خاموشیِ فضا بود –
در میان هیاهویِ طوفان –
چشمان ، در اطراف من – چنان خشک که گویی چلانده شده بودند –
و نفس ها ، در سینه ها حبس
برای آن واپسین لحظه – وقتی که شاه
در اتاق دیده شود –
من یادگارهای اَم را به ارث گذاشتم – و بخشیدم
هر پاره ای از وجودم را که بخشیدنی بود –
و سپس مگسی در آن میان مداخله کرد –
با وزوزی نامعلوم ، لکنت بار و افسرده –
میانِ روشنایی – و من –
و آن گاه پنجره ها محو شدند – و دیگر
دیدنی ها را نتوانستم دید .
اگر هیچ کاری نکرده باشم – دعا کرده ام – دعا کرده ام –
ای مسیح ! در این دنیا –
نمی دانم خانه ات کجاست ،
و به هر دری می کوبم .
در میان شدیدترین لرزه هایت در زمین ،
و هولناک ترین طوفان ها در دریا ؛
به من بگو ای عیسای نصرانی ،
آیا دست مرا خواهی گرفت

در مورد شعرها از سایت ” کتاب دوست ” کمک گرفته شده است

برزان هستیار – شاعر معاصر کردستان عراق – برگردان: بابک صحرانور- به انتخاب فریبرز شیرزادی

آبان ۱۳۹۰


” برزان هستیار “ شاعر معاصر کرد در سال ۱۹۶۳ در شهر سلیمانیه عراق متولد شده و همان جا تحصیلاتش را به اتمام رسانده است. از دهه هشتاد میلادی آثار خود را در روزنامه ها و ماهنامه های کردی زبان در عراق منتشر کرده و در زمینه ترجمه عربی به کردی نیز دستی دارد. اولین مجموعه شعر خود را در سال ۲۰۰۰ در سلیمانیه و دومین مجموعه را در هولیر توسط نشر آراس منتشر کرده است. در سال ۲۰۰۸ همان ناشر مجموعه شعر « یک سال در تشویش» او را منتشر کرده و چهارمین مجموعه شعر او توسط انتشارات سه رده م( زمان ) به سرپرستی شیرکو بیکس در سلیمانیه چاپ شده است .
برزان هستیار از سال ۱۹۹۵ در کلن المان به سر می برد و تا کنون چندین همایش شعری برای او در کشورهایی چون سوئد، انگلستان و هلند بر پا شده است .
اوجزء شاعران نسل سوم کردستان عراق و از هم نسلان شاعرانی ، چون : دلاور قره داغی، کژال ابراهیم خدر و هیوا قادر می باشد و هم اکنون پس از سپری شدن سه دهه فعالیت مستمر همچنان فعال و پرکار است.
هستیارشاعری ست با زبان خاص و نگاهی معطوف به انسان امروزی که جابجا در آثارش رد پای این انسان سرگشته و در تعلیق مانده، پیداست. انسانی که از اصل خود، از سرزمین خود جدا مانده، اما خاطرات زخم های دیرین این سرزمین به شکل تصویرهایی زیبا و مکرر همیشه و هر جا در شعرهای او خودنمایی می کند. شعر برزان، شعری ست که خواننده را در ابهام های قرن از هم گسیختگی با تصویرهایی ناب که از مولفه های شعری اوست همراهی می کند.
نمونه های از کار های او
———————–

وطنی اندوهگین، چون من
اندیشیدن به وطن …
نیش آن عقرب ناامیدی ست
که مابین شراره های آتش
آنرا در مغز خود فرو می کند،
اندیشیدن به وطن …
دست در زلف دلاویز زنی ست…
بالابلند
به زیر تابش مهتاب در شبی تابستانی،
اندیشیدن به وطن
زهری ست
که از بوسه ی معشوق شیرین کام تر است
و تکه قندی ست که از فراقش
کشنده تر
و من چون یک کودک
که دلخوش از آمدن اولین روز عید است
همان گونه به وطن می اندیشم
به جنگ هایی که با هم داشتیم
به آن « دام » هایی که به اسم و رسم عشق ورزی
به روی برف « تزویر» برای هم جا گذاشتیم
و به آن تهمت هایی که به بهانه های زشت به هم زدیم
و آن « مین» هایی که بر سر ِ راه ِ هم کاشتیم
مین عشق و خیانت و
گمراهی و
مین همه چیزها، همه چیز …!

*
خوب می دانم که خواب، مرگی ست لحظه ای
اما اندیشیدن به وطن، زندگانی جاودانی ست
مرگی ست بسیاربلند
وطن، با قلبی زلال
و با همه ی هیبت ژولیده و بویناکش
درکرانه ی رود «راین»
پرسه می زند با من
و با تعدادی از لوله شکسته های فاضلابش
با من به کلیسای پُرهیب ِ «دُم» می آید
و در خیابان های پر چاله چوله
دست احساس وطن
دست در بازوی من انداخته و
به سوپر مارکت ها می رویم
با کت و شلواری مندرس…
پیش از من خود را به باری پر ازدحام می رساند
و با آن زبان نیمه جانش…
دو آبجو سفارش می دهد
آه که چه زیباست وطن
بدون آنکه آرایشی کند،…
همراهم به جشن می آید و
می رقصد و می خواند،
و خجل از حرام زادگی فرزندانش نباشد،…
از صفا و سادگی
از بی کسی و تنهایی
و از زشتی اش خجل نیست ،
از آن زمان که وطن، وطن بوده
چون مادرم
هر دم و همیشه مشغول زاد و ولد
شستن و روبیدن و سابیدن
و مهمانان را راه انداختن بوده،
و مانند مادر بزرگم
دست هایش می لرزند و
چشمانش دیگر سو ندارد،
درهیاهوی خیابان پر ازدحام
بوق ماشین ها سر سام اش کرده اند
و کسی نیست دستش را گرفته، به پیاده رو برساند

*
وطن بی در و پیکرم،
وطن آس و پاسم،
وطن فرشته و نازم،
وطن تابناکم،……
هر روز و همیشه تا آستانه ی بهشت می برند و
اجازه داخل شدن به او نمی دهند
و هیچ روزی نبوده، او را تا دم دوزخ نکشند و
سوزاندنش را نشانش ندهند
وطن وحشی ام، چه ساده و نزار است
که حتی نام و نشانی اش را نمی داند
هر روز در محله های خودمان گم می شود
و همسایه های فاسد
او را باز می گردانند.

جمانه حداد – گرد آوری و انتخاب ِمحمود صفریان

آبان ۱۳۹۰

جمانه حداد ، Joumana Haddad

شاعر و روزنامه نگار لبنانی ( ۱۹۷۰ بیروت) ،رییس تحریریه ی مجلّه ی”جسد” است. او چندی پیش جایزه ی “ردودلفو جنتیلیِ” ایتالیایی را از آن خود کرد . جایزه ی رودولفو جنتیلی را خود وی که نقّاش است، تأسیس کرده و هر سال به بهترین شاعر زن جهان که از حقوق زنان دفاع می‌کند، اهدا می‌شود.
جمانه حداد پیش از این جایزه ی مطبوعات عرب در دبی در سال ۲۰۰۶، جایزه ی ” شمال جنوب برای شعر” از ایتالیا و جایزه ی ” بلو متروپلیس برای ادبیّات عربی” در سال ۲۰۱۰ از کانادا را برده بود. وی همچنین به عنوان یکی از ۳۹ شاعر و نویسنده ی زیر ۳۹ سال جهان عرب از سوی مرکز فرهنگی بیروت انتخاب شده است.
او به هفت زبان رنده دنیا تسلط دارد و تعدادی از کارهایش را به اسپانیائی سروده است.
حداد، علاوه بر شاعری، هم بصورت رپورتر توانسته با بسیاری از نویسندگان دنیا مصاحبه کند و هم فیلمنامه نویس است و حتا بازیگر سینما.
از اثار شعری او می توان:
وقتی برای خواب ،
دعوت به شام پنهانی ،
و عادت های بد

را نام برد.
______________________________
نمونه ای از شعر او

احتمال

یک لمس کا فیست

تا میوه ی رسیده

به همسرش ، به شاخه خیانت کند.

یک خزان کافی ست تا ابر

از سرنوشت خویش خبردار شود.

گنجی از آتش بس است

تا سرما در آتشدانِ زمستان خود را بپوشاند.

یک یا دو کرانه ،

تا رود از بستر خواب نگریزد.

سیبی یا خیال سیبی ،

تا درخت، شهوت زنانه ی خود را آرام سازد.

صخره ای یا حسرت صخره ای،

برای آنکه چشمه ، جوشیدن فردای خود را بیاموزد.

رنگین کمان و سرابی از لبخند،

برای آن که جنگلی زیر باران گسترده شود

ستارگانی صبرشان به سر رسد،

تا ماه آغاز بیداری را خبر دهد.

سایبانی بر فراز دریاچه،

برای آن که گنجشک ، چراغ تنهایی اش را خاموش کند.

اشک صاعقه ای گستاخ ،

تا ستاره ای از درخشش پیکر او برق بگیرد.

گیاهی یا نجوایی از یک گیاه ،

تا ماه خرّم شود…

*

احتمالاتی چنین کافی ست

تا دل ، وظایف خود را دگرگون کند

امّا من می گویم

یک مرد ، یک شب ، کافیست

تا زن باشم.

عبدالوهاب البیاتی – سند باد قصیده های عرب – بهمن ساکی – به انتخاب فریبرز شیرزادی

آبان ۱۳۹۰

شعر عبدالوهاب البیاتی
بی شک شعر عراق را می توان آغاز گر شعر نو جهان عرب دانست . شعر نو عراق در سال ۱۹۴۷ با شاعران توانمندی چون بدرالشاکرالسیاب ، نازک الملائکه و عبدالوهاب البیاتی توانست به تجدید حیات شعری خود و جهان عرب در دنیای معاصر برآید .
حرکتی که با نازک الملائکه و بدرالشاکرالسیاب آغاز شده بود در ادامه شکل گیری و قوام خود با اقبال شاعران بزرگی از دیگر کشورها همراه شد ، صلاح عبدالصبور از مصر ، نزارقبانی از سوریه ، یوسف الخال و ادونیس از لبنان ، فدوی طوقان و معین بسیسو از فلسطین . عبدالوهاب البیاتی شاعر نامدار عرب ، اگرچه آغاز گر دگر گونی و تحول شعر عرب در کنار گذاشتن قالب و سنت های شعر نبوده است اما در توسع بخشیدن به ظرفیت های شعر عرب در حیطه بیان و معانی و به کارگیری ظرافت های اساطیری به شکل معاصر آنها پیشرو شاعران عرب محسوب می شود .
شعر البیاتی همچون شعر طیف دامنه داری از شاعران عرب غالباً شعری غمگین ، عاطفی ، ستیزه جو و آرمان گرایانه است .
او در شعر خود آرزو مند تحقق ارمان خود است اما آنها را محصور در جباریتی می بیند که تاریخش را قاطعانه رغم زده است و از سرانجام این تراژدی نیز اعلام آگاهی می کند .

ه چه دوری ای وطن / همچون رویارویی از پنجره ترن ترا می بینم در خواب

نخل

دروازه ابد بسته ست
در اینجا هیچکس نیست
که از ژرفای دل بخندد
جسد را مار و کژدم می گزد
((آن که می آید و نمی آید))

آه چه دوری ای وطن / همچون رویارویی از پنجره ترن ترا می بینم در خواب
نخلستانهای تو در مه سپیده دمان مرا بیدار می کند :

آیا این تویی ای سرنوشت من!
که در پی تو ارابه ها و مردگان در تکاپویند
و برای ما در راه دام می گسترند و لبخند ها را به سرقت می برند

و این بیشه ها را غرق در تیرگی می کنند / گنجشک هایی به آشیان
و تو با بیل می کوبی / بر دروازه سپیده دم
تا در مهمان خانه های این شهر که خود مرده و بهارش نیز مرده
گور مرا حفر کنی

منتقدان، البیاتی و بلند الحیدری را شاعران واقع گرای سوسیالیست عرب می دانند .
البیاتی در سال ۱۹۵۴ به علت تمایلات سوسیالیستی از وطن آواره شد و حکومت وقت عراق در سال ۱۹۶۳ شناسنامه و گذرنامه عراقی او را باطل کرد .
او نیمی از عمر خود را در تبعید گذرانید اما این اقبال را داشت که بتواند آثار خود را در دیگر نقاط جهان عرب مانند لبنان و مصر به چاپ برساند .
آثار او همچنین به زبانهای فارسی ، اینگلیسی ، فرانسوی ، اسپانیایی ، روسی و چینی ترجمه شده است .
البیاتی در مورد سرچشمه های شعر خود می نویسد :
من روابط صمیمانه ای بین سرچشمه های کودکی و شعر خود برقرار کرده ام . شعر من نیرو و جاذبه خود را از این سرچشمه ها می گیرد .
خاطرات کودکی گاه ممکن است جامه تصاویر دیگری در کودکی دیگر ، یا کودکی مکان و زمان دیگری در بر کند و بعدی اسطوره ای بر خود بگیرد و این احساس را بوجود بیاورد که گویی در شعر ها و زمانهای گوناگونی زندگی کرده بودم .”
البیاتی در
سال ۱۹۵۷ کتاب ” پل الوار ، سرود خوان عشق و آزادی ” نوشته کلود روا و در ۱۹۵۹″ آراگون ، شاعر مقاومت ” نوشته مالکم کاولی را با همکاری احمد مرسی به عربی ترجمه کرد .
منتقدان عرب و غیر عرب بسیاری به نقد و برسی آثار عبدالوهاب البیاتی پرداختند . از جمله این آثار :
۱۹۵۴ ” عبدالوهاب البیاتی و شعر جدید عراق ” / دکتر احسان عباس / چاپ بیروت
۱۹۵۸ ” عبدالوهاب البیاتی پدر شعر نو ” / مجموعه مقالات / همراه با مقالاتی از دکتر علی الراعی ، عبدالرحمن الشرقاوی ، نهاد التکرلی و . . . .
۱۹۵۸ ” البیاتی شاعر پیکار و انسانیت ” / دانش نامه خانم ((نورس کم نقش)) در دانشگاه سوریه
۱۹۶۲ ” عبدالوهاب البیاتی شاعر و مبارز ” / پایان نامه دانشگاهی قاسم نسیموف در دانشگاه تاجیکستان
۱۹۶۲ ” عبدالوهاب البیاتی زندگی و آثار ” / دانش نامه خانم المیرا علی زاده در دانشگاه باکو
۱۹۶۶ مجموعه مقالاتی در کتاب ” رنج انسان معاصر در شعر البیاتی ” / چاپ قاهره با مقالاتی از ناظم حکمت ، دکتر کارل بتراجک ، محمود امین الطالم ، نزار قبانی . . . .
همچنین در سال ۱۹۶۳ اوسپنسکی ، آهنگ ساز روس با الهام از ” پانزده شعر از وین ” از مجموعه ” واژه هایی که نمی میرند ” آهنگ هایی تحت عنوان ” رویارویی میهن ” ساخت و همچنین این شعر ها توسط بانوی آوازه خوان لنینگراد خوانده شد .
البیاتی چندی پیش از مرگش ( در ۱۳مرداد ۷۳ ) به ایران سفر کرده بود . علاقه البیاتی و عشق او به ایران در کتاب شعر ” ماه شیراز ” و نمایشنامه ” محاکمه در نیشابور ” به چشم می آید .
از البیاتی آثاری در مجموعه های مستقل و گزینه های اشعار به فارسی ترجمه شده است که از جمله می توان به ” شعرهای تبعید ” و ” چشمان سگان مرده ” به ترجمه عدنان غریفی ، ” آوازهای سندباد ” به ترجمه دکتر شفیعی کدکنی به همراه مقدمه نسبتاً جامع در مورد شعر البیاتی و کتاب ” آوازه خوان خون ” در کنار شعرهای محمد درویش و محمد الفیتوری به ترجمه یوسف عزیزی بنی طرف اشاره کرد .
برخی از آثار عبدالوهاب البیاتی عبارتند از :
فرشتگان و شیطان / ۱۹۵۰ / بیروت
ابریق های شکسته / ۱۹۵۴ / بغداد نامه به ناظم حکمت و اشعار دیگر / ۱۹۵۶ / بیروت
شکوه کودکان و زیتون را باد / ۱۹۵۶ / قاهره
شعرهای تبعید / ۱۹۵۷ / چاپ قاهره
بیست شعر از برلن / ۱۹۵۹ / بغداد ، واژه هایی که نمی میرند / ۱۹۶۰ / بیروت
راه آزادی / ۱۹۶۲ / مسکو ( به زبان فارسی )
آتش و کلمات / ۱۹۶۴ / بیروت ، الاشعار / ۱۹۵۶ / قاهره
دفتر فقر و انقلاب / ۱۹۶۵ / بیروت ، آن که می آید و نمی آید / ۱۹۶۶ / بیروت
مرگ در زندگی / ۱۹۶۸ / بیروت ، چشمان سگان مرده / ۱۹۶۹ / بیروت
نوشته ای بر گل / ۱۹۷۰
شعرهای عاشقانه بر دروازه های سال هفتم / ۱۹۷۱
زندگی نامه دزد آتش / ۱۹۷۴
کتاب دریا / ۱۹۷۵ یراز/ ۱۹۷۵
صدای سالهای روشنایی / ۱۹۷۹
و ……/

چنین که شد ماندگار شدم – محمود صفریان

آبان ۱۳۹۰

از کتاب
آخر خط

فقط یک جای خالی مانده بود. همه روی صندلی هایشان نشسته بودند. دلم می خواست کنار پنجره بنشینم، کنار راهرو جا بود. فقط یک جا خالی بود. نشستم و ساک دستی کوچکم را گذاشتم جلوی پاهایم.

سرش را به شیشه چسبانده بود. وانمود کرد نشستن من را متوجه نشده است. نگاه و تکانی نداشت. بوی سوخته تریاک می داد. صورتش را نمی توانستم ببینم، ولی آنچه را می دیدم از اعتیاد نشانی نداشت.
پوستش سفید بود، و زردی چرکینی که معمولن زیر پوست معتاد ها دویده است به چشم نمی خورد. موهای تنک جو گندمی داشت. چهل و پنج شش ساله بنظر می آمد. کمی چهار شانه بود.
دلم می خواست کتش را در آورد، گرمم بود. داشتم فکر می کردم چرا می روم.

بلیط را قبلن تهیه کرده بودم. برای رفتن به ترمینال عجله ای نداشتم. همه کارهایم را در چند روز گذشته جمع و جور کرده بودم. کیف دستی نه خیلی بزرگم را هم بسته بودم.
همه را جا گذاشتم، فروختنی ها را هم نفروختم، حوصله این کار ها را ندارم. زندگی ام را در همین ساک خلاصه کردم.
من اصولن آدم جمع و جوری ام. سادگی و خلاصگی را دوست دارم. خوشم نمی آید دور و برم شلوغ باشد، یک جورائی وابستگی بی خودی می آورد.
شب رو گرفته بودم.
من مسافرت در شب را با هر وسیله ای که باشد دوست دارم. می گیرم می خوابم. کمترینش این
است که دیگر نمی خواهم با بغل دستی ام کل کل کنم.

وقتی بر گشتم قصد ماندن داشتم. هنوز برای مادرم همانی بودم که دلم می خواست. بوی خودم را می داد. شاید هم من بوی او را. کاش حالا که نیست بویش را با خودش نبرده باشد. خواهرم همیشه می گفت که من بوی مادر را می دهم. این بار که ببینمش دیگر مادری درمیان نیست، ببینم بازهم همان بو را برایش دارم.

وقتی کارپیدا کردم مادر خیلی خوشحال شد.
” شاید کار پابندت کند ”
” اگر اصرارنکنی حالا که کار دارم پس بهتره برایم آستین بالا بزنی، حتمن می مانم و در هر فرصتی هم می بوسمت. ”

” شما جوان ها چرا اینطور شده اید؟ چرا از ازدواج فرار می کنید ”
” اما از زن فرار نمی کنیم. بدون آن ها نمی شود زندگی کرد. هر جوانی را که می بینی یکی را دارد. می دانم که خیلی هم با هم دوست هستند، در اینجا گه گاه ولی آنجائی که من بودم دائم با هم
هستند ”
ولی بهرام جان هر مادری یکی از آرزو هایش ازدواج فرزندانش است. این گناه نیست. من که نمی گویم با دختر پیشنهادی من ازدواج کن.
فقط دلم می خواهد با دختری ایرانی ازدواج کنی.
ماما نصرت نگران من نباش. بالاخره من هم ازدواج من کنم.
با اینکه مدتی بود اورا داشتم. ولی نشد. خیلی برای ماندن و رفتن این پا آن پا کردم، طاس درست ننشست.
هر چند همانی بود که فکر می کردم. یا شاید فقط فکر می کردم. اما پا به پای هم جلو نرفتیم.
واقعن اگر همانی بود که می خواستم پس چرا حالا روی تک صندلی باقیمانده اتوبوس با اینکه کنار پنجره هم نیست نشسته ام؟

سر راهم که سبز شد خوشحال شدم. مثل اینکه منتظرش بودم. گرم گفتار و کار بلد بود. تا به خودم آمدم صدای گامهایش را در راهرو های مغزم شنیدم.
هنوز مادر زنده بود. اشاره ای نکردم تا جا بیفتد. چند بار گفت به مادرت بگو شاید خوشحال بشود. می گفت مرا با مادر آشنا کن خودم می دانم چگونه جایم را بازکنم. راست می گفت، مگر تا جنبیدم مرا تسخیر نکرد؟

سرش را از شیشه جدا کرد. راست روی صندلیش نشست. چانه اش چال داشت. ریش چند روزه ای صورتش را پوشانده بود.
” اتوبوس که تکمیل است، چرا حرکت نمی کنید ”
فریاد گونه بود ولی بی حوصلگی در صدایش احساس نمی شد. کسی جوابش را نداد.
نمی دانم چرا من داشتم از گرما کلافه می شدم.
” هوا خیلی گرم است، اگر میشود کولر را روشن کنید، موتور اتوبوس هم که روشن
است ”
” راه بیفته خنک میشه. البته اگر راه بیفته. ”
با من بود ولی نگاهم نمی کرد
نشان نمی داد عجله داشته باشد اما بیقراری را چرا. شاید از گرما.
صدای خانمی از پشت سر آرام و شمرده گفت:
” راهم بیفته معلوم نیست روشنش کنند ”
رویم نشد سرم را بر گردانم، بدون نگاه به او گفتم:
” اگر نقصی نداشته باشد روشنش می کنند. ”
” بگذار راه بیفته من کولرشان می کنم ”
داشت قلدری می کرد.
خانم با طنز گفت؟
” ببینیم و تعریف کنیم ”
صدایش جوان و زلال بود. دلم می خواست ببینمش.
” خودت را پر چک شوفر جماعت ندهید ”
” آقا راست میگه ”
آقائی که کنار خانم نشسته بود ترسید…
” صلوات بفرستید ”
خانم با کمی تَحَکُم!
” چیزی نشده آقا که صلوات بفرستیم…داریم حرف می زنیم ”
هوس دیدن او توی تنم وول می زد. کاش تنقلاتی داشتم تعارفش کنم.

موبایلم را درآوردم، شماره هائی را که در حافظه اش گذاشته بودم دانه دانه نگاه کردم.
” پس چرا شماره ای را که می خواهم ندارم؟ ”

زیبائی کلاسیکی داشت. ازش خوشم می آمد. هنوز هم همین احساس را دارم. نمی دانم چرا شماره تلفنش را ندارم. داشتم، یعنی خودم پاکش کرده ام ؟. با او تماس نخواهم گرفت، اما دلم می خواست شماره اش را داشته باشم. نه، فشار به مغزم کارساز نیست. یادم نمی آید. من حافظه خوبی در یاد گیری شماره های تلفن ندارم.

چه اتوبوس شیکی. بوی نوی می دهد. راه درازی در پیش دارم. خوابم ببرد خوب است.
کمی خودش را تکان داد. دوباره صورتش را به شیشه پنجره چسباند. بنظر نمی رسد اهل حرف باشد. برای من این یک شانس است.
” گمان می کنم موعد حرکتش نشده، هر چند تکمیل است. ”
این را زمزمه کرد، داشت خودش را قانع می کرد.

” بهت نمیاد این همه دست و پا چلفتی باشی. کمی جون دار تر باش ”
خودم فکر می کردم به موقعش آتش از دست و پایم می بارد. ولی نمی خواستم جور دیکری درباره ام فکر کند، اما گویا نظرش همین است که گفت.

تلفن را گذاشتم سر جایش.
گرفتاری شرایط،، مشکل ساده ای نیست. آنجا که زیستگاهت باشد ناچار همانی می شوی که شرایط قالب گیری می کند. و تو که از دنیای دیگری آمده ای می شوی ذره ی ناجوری ودر کاسه چشم می چرخی، هم درد داری هم مزاحمت، با مالش هم تسکین نمی گیری. اگر لای دندان بودی با گردش زبان بیرون انداخته می شدی، اما در کاسه چشم، کریستال دید را مختل می کنی. همین فاصله ایجاد می کند. تفاوت خواست می آورد و نگاهها متنافر می شوند.

مادر هم در غروبی خاکستری با لبخندی بر لب رفته بود، رفتنی که من فکر می کردم تا چند روز دیگر بر می گردد. چیز دیگری را باور نمی کردم. ولی او بهمین سادگی رفته بود…این نوع رفتن ها همیشه بهمین سادگی است، اما طول می کشد تا باورت جا بیفتد.

داشتم می رفتم خواهری را که با فاصله ای بسیار زیاد در جائی دیگر بود ببینم، و از همانجا بروم جائی که ازش آمده بودم. جائی که در بیست سال گذشته و از نو جوانی چون قالب، حصارم کرده بود.
من تدریس را دوست دارم. درآمدش برایم کافی است. حال و حوصله و بخصوص عرضه ندارم که حریص باشم.

از پنجره فاصله گرفت دستش را گذاشت پشت صندلی من سرش را افراشته کرد و ابن بار بی حوصله و کمی هم نا آرام تر از دفعه پیش و با صدای بلند:
” …آقای راننده ! چرا حرکت نمی کنید؟ منتظر کسی هستید ؟ دیگر جای خالی ندارید، آخرینش راهم این دوست من، همین که کنارم نشسته پر کرده است ”
دوست من؟!
او که هنوز نگاهی هم به من نیانداخته. پس گویا دستی را که در پشت صندلی من گذاشت برای اثبات این دوستی است؟
نمی دانم چرا سایر مسافر ها صدایشان در نمی آمد.؟
اتوبوس که تکمیل است، هوا هم گرم است. ساعت حرکتی را که گفته اند نیز گذشته است، پس چرا راه نمی افتد؟
مثل اینکه فکرم را خوانده باشد.
” راننده و شاگردش هم که حاضرند، دردشان چیست که تکان نمی خورند؟ ”

” نمی دانم چرا هر جا که قرار است پیاده شویم تو مدتی بعد از من هنوز توی اتومبیل می مانی؟ چکار می کنی؟ چرا با من پیاده نمی شوی؟ این کارت حرصم را در می آورد…”
کم کم داشت هر حرکتمام آن یکی را دلخور و ناراضی می کرد. و این علامت است، علامت جاده ای که از تفاهم جدا می شود ….راه دیگری است…چرائی اش می تواند خیلی ” اگر ” ها داشته باشد.

اولین نشانه های عدم سازش چنین شروع می شود. وقتی علاقه می رود که رنگ ببازد ” دلیلش را کار ندارم چون حتمن علت دارد ” همه چیز موردی می شود، اول برای ایراد و کم کم برای پیله کردن.

مادر می گفت اگر توانستی با همسرت دوست و رفیق بشوی میخ ادامه را کوبیده ای چون سکس و علاقه های تکیه کرده بر آن کم کم کهنه می شود. این دوستی است که عین شراب هرچه کهنه تربشود گیرائیش بیشتر می شود.

چرا این همه نا آرام است؟ دائم دلش می خواهد اعتراضی داشته باشد. می دانم که این اعتراض ها خواست همه است، همه هم منتظرند که کس دیگری زحمتش را بکشد.
نیم خیزمی شود.
” می خواهم با راننده صحبت کنم. برادر! کجائی؟ می خواهم ازت به پرسم معطل چه هستیم. داریم می پزیم چرا راه نمی افتید؟ ”
کسی که بنظر نمی رسید راننده باشد جواب داد:
” منتظر اجازه حرکت هستیم. باید بیایند و اجازه بدهند. ”
” اجازه حرکت؟ این دیگه چه اجازه ای است؟ …نشنیده بودم. ”
وکسی با طنز گفت:
” حالا می شنوی ”

” تو مرغ اینجا نیستی. دلت در هوای جای دیگری پر می زند. ”
” خب تو هم گویا نمی خواهی آنجائی باشی…نشان داده ای ”
” اما هیچ پرسیده ای چرا؟ اینجا هر کاری بکنم و با هر شرایطی، کسی اینجائی بودنم را نمی تواند ازم بگیرد. هزار بلای دیگر سرم در می آورند، ولی بیرونم نمی کنند. من از اینجا هرگز دی پورت نمی شوم. اما آنجا این بختک همیشه وجود دارد حتا اگر شهروند شده باشی. ”
” در عوض اینجا، راحت می توانند از زندگی دیپورتت بکنند ”

به من نگاه نکرد اما یقین دارم که با من بود.
” شاید حالا حالا کسی نیامد؟ ”
اما انگار کمی از یک صحبت خصوصی بلند تر بود.
” داری زیاد حرف می زنی. ساکت بنشین برای خودت درد سر درست نکن ”
برای اولین بار نگاهم کرد. بهت زده.
” نکند سوار اتوبوس زندان شده ایم ؟ ”
فقط نگاهش کردم. نمی دانستم چه بگویم. برای من هم دادن اجازه حرکت، تازگی داشت، اما حرفی برای گفتن نداشتم.
بصورتم خیره شد
” شما حالتان خوب است؟ ”
” بله چطور مگه؟ ”
وسط سرش را خاراند و نگاه نامهربانش را ازم گرفت. شیشه پنجره را نزدیکتردید. با مهربانی خاصی صورتش را مجددن به آن چسباند.

عشق معمولن در نمی زند. رفته بود به این کشور همسایه تا کارش درست شود. عاشق شد. شاید هم شدند. ماندگار شد و حالا یک بچه هم دارد. دیگر هرگز بر نگشت حتا وقتی مادر تنهایمان گذاشت. می روم ببینمش. با دختر بچه اش بازی کنم. گفته بود می داند که من ندیده خیلی دوستش دارم. تکه بزرگی که در کیفم جا داده ام، عروسکی است برای او.
سه سال از من بزرگتر است. زبیائی جوانی های مادرم را ارث برده است. عکس هایش که این را می گویند. شوق دیدارش را دارم. ما همین دونفریم. کس دیگری را نداریم.
کاش پدرمان آن همه زود نمرده بود. شاید ما هم می توانستیم فامیل دور همی باشیم. با هم باشیم.

رادیوی روشن اتوبوس، مانع از سکوت کامل بود، اما نه اخبار داشت و نه ترانه . همه اش تلاوت بود. من یک کلمه اش را نمی فهمیدم.
می آیند به اتوبوس اجازه حرکت بدهند؟ معیارشان چیست؟ اگر اجازه ندهند چه؟ جستجو می کنند؟
چه چیز را؟ شاید هم در چهره ها خیره بشوند. اما این کارها را معمولن دم مرز انجام می دهند یا در پاسگاهی بین راه. چرا اینجا؟
شاید بخاطر مسافر ها که دم مرز اگر مشکلی پبش می آمد ویلان می شدند.

” تقاضایت برای تدریس قبول نشده است. صالح شناخته نشده ای ”
و گمان می کنم کمی هم جدی،
” من را بگو که می خواهم با یک آدم ناصالح ازدواج کنم. چه شانسی، شوهری که ( مورد! ) دارد.”
کمی اوهام داشت.
به معنی واقعی همان داستان مویز بود و غوره. هم خودش را ناراحت می کرد هم من را.
گاه به راحتی از سوراخ سوزن مثل عبور از در گاراژ رد می شو و گاه در برابر بزرگترین دروازه توقف می کرد. وقتی روبراه بود سنگ تمام می گذاشت، ولی آن رویه اش را با صد من عسل هم نمی شد قورت داد.

رادیو را بستند. اتوبوس از نفس افتاد. دو نفر آمدند بالا. یکی مسلح و با لباس فرم که کنار راننده ایستاد. دومی یک قدم جلو تر آمد. بیشتر ِ مسافر ها مثل شاکردان مدرسه ای که درسشان را بلد نباشند نگاهشان را دزدیدند. سر ها را پائین گرفتند.

سکوت متوجه اش کرد. صورتش را از شیشه بر گرفت. راست و مرتب نشست. از من کمی کوتاهتر بنطر می رسید. مثل کسی که از بچگی باد سرخک تو حنجره اش مانده باشد صدایش بم و گرفته و خش دار بود. دستمال پارچه ای استفاده می کرد. در آورد و به دور دهانش کشید. او که چیزی نخورده بود؟
بنظر می رسید از خواب برخاسته باشد. آرام چشمانش را مالید. نگاهی را از هردو وارد گذراند و زمزمه کرد:
” مامورند؟ ”
به من نگاه کرد، تائید می خواست. بی جواب نگذاشتمش:
” گمان می کنم ”
” بالاخره آمدند. اما خیلی دیر. همین دو ساعت تاخیر، ما را به اولین شهر رسانده بود ”
” برای راه زیادی که در پیش داریم، یکی دوساعت کم و زیاد، فرقی ندارد ”
نظرم این بود.

آن یکی که لباس فرم نداشت آهسته به سوی عقب جائی که ما نشسته بودیم را افتاد. فاتحی بود که یک اتوبوس را در اختیار داشت. می دانست کجا می رود. به دیگرانی که صدای نفسشان هم شنیده نمی شد کاری نداشت. بالای سر من ایستاد.
” شما بفرمائید پائین ”
همان صدائی که به جای راننده صحبت کرده بود گفت:
” این نه، بغل دستی اش ”
مامور اعتنائی نکرد.
گفتم :
” من ؟ ”
” بله تو، بیا بیرون ”
” چرا من ؟ ”
” بعدن می فهمی، گفتم پیاده شو ؟ ”
داشتم راه می افتادم،
” این ساک تو است؟ با خودت ببرش ”
” نباید بدانم چرا؟ آن هم با ساک ؟ ”
با تحکم:
” برو پائین وقت نداریم ”
شاید در دفاع از من
” تقصیر ما نیست که وقت ندارید. شما دیر آمده اید. ما حدود دوساعت است که در این گرما، بی خود نشسته ایم. ”
همان صدا
” خودشه. ”
” تو هم همراه دوستت بیا بیرون. ”
معرفت نشان داد:
” دوست من نیست ما فقط دو ساعت است که کنار هم نشسته ایم ”
” کسی از تو توضیح نخواست. اگر چمدان یا ساکی داری بردار و بیا پائین…”
” به چمدانم چکار دارید؟ شما کی هستید؟ ”
” دست این را بگیر و بیاندازش پائین ”
به همراه مسلحش دستور داد.
و خودش با من راه افتاد.

هنوز کامل پیاده نشده بودیم، و متعجب که چرا ما را پائین آوردند، و پرسان به همه چهره ها نگاه می کردیم که اتوبوس حرکت کرد. راه افتاد و بدون ما رفت. ما را جا گذاشت. دیدم که خانم از پشت شیشه با لبخند برایم دست تکان داد…زیبا بود

چرم کف پای عدید – نسیم خاکسار

آبان ۱۳۹۰

بسیار مختصر برای آن ها آشنائی ندارند

نسیم خاکسار (۱۳۲۲ آبادان) از نویسندگان و نمایش‌نامه‌نویسان ایرانی است. از او ۲۶ جلد کتاب تاکنون چاپ شده است. چندین اثر آقای خاکسار به زبان هلندی نیز ترجمه شده‌است. این اثرها عبارتند از: بقال خرزویل، سفر تاجیکستان، بادنماها و شلاق‌ها و نمایشنامهٔ زیر سقف. نسیم خاکسار در دانشسرای معلم در اصفهان و همدان تحصیل کرد و چند سالی در روستاهای آبادان و بویراحمد آموزگار بود. او داستان‌نویسی را از سال ۱۳۴۴ آغاز کرد و در سال ۱۳۴۶ بازداشت شد. وی پس از انقلاب ناچار به ترک ایران شد و در هلند اقامت نمود.
————————————————

بعد از دو بار که زیر اخیه رفتم فهمیدم عدید حرف نزده است. بازجوها فقط تهدید می‌کردند. این نشان می‌داد سُمبه‌شان چندان پرزور نیست. هر چقدر بیش‌تر می‌زدند و فحش می‌دادند بیش‌تر حالیم می‌شد که عدید لب باز نکرده است. وقتی گفتند روبه‌روتان می‌کنیم از خوشحالی دل تو دلم نبود. مطمئن بودم که عدید هم حال و روز مرا داشت. بدجور گیر کرده بودیم. اما تمام فشارها روی عدید بود. آمده بودند او را بگیرند، تصادفی من هم آنجا بودم. از همان اول معلوم بود که هر چه هست اول ربط به‌عدید پیدا می‌کند. از دیشب که گفته بودند فردا روبه‌روتان می‌کنیم تا حالا منتظر بودم. استخوانِ کف پام بدجوری اذیت می‌کرد. دو سه بار پاشدم تو سلول راه بروم اما نتوانستم. یک چیزی تو پاشنهٔ پاهایم قرچ‌قرچ می‌کرد. فکر می‌کردم باید استخوانِ پام خُرد شده باشد. روز اولی که از بازجوئی پرتم کردند تو سلول، عین قورباغه شده بودم. دست‌ها و تمام صورتم باد کرده بود. همین جور که به‌دیوار تکیه داده بودم و دست‌وپاهایم را نگاه می‌کردم خنده‌ام گرفته بود. وقتی داشتند شلاق می‌زدند من حواسم به‌ضربه‌ها بود. توی دلم می‌شمردم‌شان. بیخِ گوشم بازجو و شکنجه‌گر یک ریز فریاد می‌زدند و فحش خواهرومادر می‌دادند، اما من داشتم می‌شمردم.

یک بار من و عدید با هم مسابقه گذاشته بودیم تا ببینیم کدام یکی‌مان تنِ شلاق خوری داریم. اما توی خانه با این جا خیلی فرق داشت. عدید یک ضربه که خورد دادش درآمد.

گفتم: – عدید، اگه این جوری باشه پاک دخلِ‌ گروهو میاری.

گفت: – یه فکرهائی کردم، اما حالا حالاها بتون نمیگم.

عدید بعضی وقت‌ها می‌نشست نقشه می‌چید که چه‌طور یک ورقهٔ نازکِ چرم کفِ پاش بدوزد و بعد زیر شکنجه حسابی عشق کند. هر وقت تو فکر می‌رفت بچه‌ها می‌گفتند عدید مشغول دوختن یک دست لباس آهنی است.

به‌ضربهٔ صدم که رسیدند یک مرتبه داد زدم «صد!»

بازجو گفت: – صد دیگه چیه؟

گفتم: – لامصّبا تا حالا صد تا زدین. اگه چیزی داشتم می‌گفتم دیگه.

بازجو گفت: – بزن این مادر قحبه‌رو. ما ازش جای ماشین تایپو می‌خوایم اون ضربه‌ها رو میشمره!

ولی معلوم بود هیچی نداشتند. این طور که عصبانی بودند مرا بیش‌تر قوی می‌کرد.

دریچهٔ کوچک سلول که تکان خورد فهمیدم پُست عوض شده است. نگهبان یک چشمش را گذاشته بود به‌سوراخی و مرا نگاه می‌کرد.

گفت: – چطوری آبادانی؟

او را می‌شناختم. هفتهٔ پیش یک بار پُستش اینجا افتاده بود.

گفتم: – بد نیسّم، اما انگار نمی‌خوان سراغمون بیان.

گفت: – عجله نکن، امروز یک پیری ازت در بیارن که بفهمی بازجوئی یعنی چی.

گفتم: – تو که نباید خوشحال باشی.

گفت: – اروای عمّه‌ت! می‌خوای رو من کار کنی؟ من همهٔ شماها را زیر و بالا کردم.

و دریچه را بست و دور شد.

آدم ساده‌ئی بود. وقتی فهمید من بچهٔ‌ آبادانم اسم کاپیتان تیم شاهین را ازم پرسید. دلش می‌خواست بداند او را از نزدیک دیده‌ام یا نه. از بازی او خوشش می‌آمد. من هم هرچه توانستم برایش چاخان کردم. می‌گفت آبادانی‌ها حمله‌شان خوب است. می‌گفت دفاع خوبی دارند امّا تیم باید گُل‌زن هم داشته باشد.

گفتم: – گُل‌زنای ما همه‌شون کارگرن.

گفت: – چه فرقی می‌کنه؟

گفتم: – چه‌طور فرق نمی‌کنه؟ شب کار، روزکار، دخلِ همه‌شونو آورده. اون وقت تو میگی فرق نمی‌کنه؟

گفت: – میگن شرکت نفت پولِ خوبی بشون میده.

گفتم: – اروای باباشون. همه‌شون برا یه چندرقاز شبا تو باشگاهِ ایران و باشگاهِ کارگرا میز جمع‌کن میشن. اون وقت…

گفت: – عصبانی نشو، اینا حرفائیه که اینجا رواج داره.

خودم را پاک عصبانی نشان داده بودم. می‌خواستم بگویم حسابی تعصبِ تیم‌مان را دارم.

گفت: – از اخلاقت خوشم اومد، آدم باید رو تیمش تعصب داشته باشه.

گفتم: – حرف سرِ تعصّب معصّب نیس. حرفِ زوریه که می‌زنن. اگه یه دفه اومدی اونجا می‌برمت شب باشگاهِ کارگرا تا بفهمی کی جلوت آبجو می‌چینه. ببین سرکار! همهٔ اینا حرفه. تمومِ شونو می‌بینی اونجا که این ور و اون وَر پلاسن. یکی‌شونو می‌شناسم که باید نونِ هفت سر عائله رو بده. اون وقت تو ازش میخوای گُل بزنه.

وقتی رفت فهمیدم که باید از سخنرانی صبحگاهی برگشته باشه. هر صبح شنبه آن‌ها را به‌خط می‌کردند و برای‌شان سخنرانی می‌کردند. همیشه بعد از سخنرانی صبح‌های شنبه، حتی خوب‌هاشان هم با زندانی‌ها بد دماغ می‌شدند. پتو را کشیدم روی پاهایم و رفتم تو فکر. یک ماه و نیم بود تو همین سلول بودم. زخمِ پام نمی‌گذاشت حمام بروم. بدنم پاک بو می‌داد. نمی‌دانستم حال و روزِ عدید چه‌طور است. یاد او که می‌افتادم غصه‌ام می‌شد. یکی دو سالی از من کوچک‌تر بود. اما تا بخواهی شور داشت. یک نفس کار می‌کرد. می‌خواند و کار می‌کرد. از ادبیات هم خوشش می‌آمد. آدم جرئت نمی‌کرد جلوش به‌شاعری که دوست دارد بد بگوید.

روزها کار می‌کرد و شب‌ها درس می‌خواند. خودش بود و یک مادر پیر و دو تا خواهر کوچک‌تر از خودش.

پدرش زمینگیر بود. خرج خانه را او و دائیش با هم می‌دادند. دائیش آدم خیلی خوبی بود. خوشحال بودم که با عدید گیر افتادم. خوشحال بودم که با عدید کتک می‌خورم. اگر عدید تنها دستگیر می‌شد آدم نمی‌دانست چه‌طوری تو روی مادرش نگاه کند. اما حالا اشکالی نداشت. تا حالاش خوب آمده بود. روی او اعتراف داشتند. دقیق نمی‌دانستم با کی کار می‌کند. این‌بار که کلون در صدا کرد فهمیدم آمده‌اند سراغم. پتو را زدم کنار و پا شدم. نگهبان در را که باز کرد گفت: – بنداز رو سرت!

بلوز را روی سرم انداختم و پشت سرش راه افتادم. هوا داشت کم کم سرد می‌شد. من با یک لا پیراهن می‌لرزیدم. وقتی به‌حیاط رسیدیم یک موج هوای سرد از زیر بلوز تو یخه‌ام رفت و تنم را حسابی یخ کرد. همه‌اش توی این فکر بودم که چه‌طوری با عدید روبه‌رو شوم. اگر او را زخم و زیلی می‌دیدم حالم پاک خراب می‌شد. آدم دوست ندارد رفیقش را زخم و زیلی ببیند. یک جور احساس نامردی می‌کند. من نمی‌توانستم این جور احساسی داشته باشم. اما اینجا بدجائی بود. دُرست همان چیزی را که نمی‌خواهی و دوست نداری به‌سرت می‌آورند. وقتی به‌این فکر می‌افتادم خود به‌خود پلک‌هایم روی هم می‌رفت. توی اتاق بازجوئی که رفتیم، بازجو به‌نگهبان گفت: – رو به‌دیوار نگهش دار.

وقتی می‌چرخیدم از زیر بلوز شانه و پاهای عدید را دیدم. از آن طور نشستنش او را شناختم. پاهایش توی باند بود. اما باندهاش تمیز بود و باعث شد حالم آن جورها خراب نشود. اگر روی باندها خون نشست کرده بود نمی‌توانستم خودم را نگه دارم.

بازجو گفت: – بلوزو از رو سرت وردار.

بلوز را برداشتم و رو به‌دیوار ایستادم. دیوار سُربی‌رنگ و کثیف بود. هیچ‌وقت از این نزدیکی دیواری را نگاه نکرده بودم. چرکی و کثیف بود. بوی بدی می‌داد. انگار از نفس بازجوها این جور شده بود. بی‌اختیار ازش فاصله گرفتم. نگهبان که بغل دستم ایستاده بود محکم زد پشت پام و گفت: – تکون نخور!

بازجو گفت: – عدیدو می‌شناسی؟

گفتم: – معلومه که میشناسم.

گفت: – چه‌طوری با هم آشنا شدین؟

گفتم: – از بچگـّی تو یه کوچه بودیم.

گفت: – عدید میگه تو براش اعلامیه میاوردی.

گفتم: – اعلامیه دیگه چیه؟

گفت: – مادرقحبه، جوابِ منو بده.

گفتم: – آخه یه چیزائی می‌پرسی که من روحم خبر نداره.

گفت: – خبر نداشتی یه ماشین تایپ تو خونهٔ عدید بود؟

گفتم: – نه.

گفت: – عدید میگه من و یاسین از همه چیزِ هم خبر داشتیم.

گفتم: – راس میگه. برا همینه که میگم ماشین تایپی اونجا ندیدم.

گفت: – ننه سگ! میخوای دروغ بگی بگو، امّا نه این جور که پاک زیر همه چی بزنی. اینجا…

بی‌اختیار رویم را برگرداندم. عدید آرام نشسته بود و مرا نگاه می‌کرد، بازجو با عصبانیت خط‌کش از روی میز برداشت پرتاب کرد طرف من و داد زد: – برگردون اون صاب‌مُرده‌رو!

دوباره صاف ایستادم.

گفت: – شما مادرقحبه‌هارو اگه ول کنن تو تنبون هَمَم نگا می‌کنین.

و آمد نزدیک: – خط عدیدو که می‌شناسی؟

یک ورق کاغذ گرفت جلو چشمم. خط عدید بود. بچگانه و کج‌کجی. امّا بازجو خیلی خر بود که آن را نشانم داد. اگر همان طور روی حرفش می‌ماند که عدید سرِ ماشین‌تایپ اعتراف کرده، شاید چیزهائی از دهنم درمی‌رفت. امّا نوشتهٔ عدید را که دیدم حسابی کیف کردم. عدید نوشته بود یک ماشین تایپ قراضه خریده بود که تایپ کردن یاد بگیرد و اگر بتواند برای کمک خرجی در مواقع بیکاری برای بعضی‌ها که می‌خواهند نامه‌های اداری ماشین کند. اما ماشین‌تایپ حرف «ک» را خوب نمی‌زد، مجبور شد آن را پس بدهد. اسم فروشگاهی را هم نوشته بود. معلوم بود او را به‌آنجا هم برده بودند و صاحب مغازه هم از گیجی تصدیق کرده بود. دیگر چه‌طورش را نمی‌دانستم. فقط دیدم عدید نوشته «خودتان شاهد بودید که صاحب مغازه هم تصدیق کرد». این از آن زرنگی‌هائی بود که نمی‌دانم چه جوری به‌کلّهٔ عدید زده بود. اما هر چه بود حسابی آن‌ها را گیج کرده بود. فهمیدم هرچه هست امروز دیگر روز آخر بازجوئی است. شنیده بودم که بعد از رو به‌رو کردن می‌اندازندمان به‌یک سلول. این بود که سخت مواظب بودم بند را آب ندهم.

گفتم: – بابا شما چرا این قدر سخت می‌گیرین؟ از خود عدید بپرسین. من یه مدت برا کار رفته بودم بندرعباس، خبر از درس و مشق عدید که نداشتم.

گفت: – منظورت از درس و مشق چیه؟

و با خط‌کش محکم کوبید روی شانه‌ام. فهمیدم که باید خیلی روی حرف‌هایم دقت کنم.

گفتم: – ماشین‌نویسی یاد گرفتنش.

گفت: – خُب، بعد؟

گفتم: – یه روز برام تعریف کرد که می‌خواسّه نامه‌نویسِ دمِ دادسرا بشه. امّا زیاد جدیش نگرفتم. آخه…

گفت: – آخه چی؟

گفتم: – آخه قیافه‌اش به‌دعانویسا بیش‌تر می‌خوره.

به‌نگهبان گفت: – این جیمبو را برگردون سلول.

دوباره بلوز را روی سرم انداختم و همراه نگهبان آمدم تو حیاط. هوا هنوز سرد بود و پاهام تیر می‌کشید.

وقتی نگهبان در سلول را برایم باز کرد گفت: – شانس آوردی، اما شما دو تا انگار زیاد هم اهل این کارا نبودین.

گفتم: – خودت می‌دونی که، من بیش‌تر فوتبالیستم تا نمی‌دونم از این حرفا.

وقتی در را می‌بست گفت: – فکر کنم همین الان رفیقتم بیارن پهلوت. و چفت را انداخت.

***

اوائل شب بود که عدید را آوردند. نامردها بدجور زده بودندش. حسابی لِه و پِه بود که او را توی سلول انداختند. نفس‌های داغ و بلندی می‌کشید. من همین جور بالا سرش نشسته بودم نگاهش می‌کردم. باندهای دور پاش تمام پاره پوره شده بود. از لای ناخن‌های ورم کردهٔ‌سیاهش خون بیرون می‌زد.

گفت: – یاسین، نزدیک بود بگم. اگه نمی‌دونسم آخرین بازجوئیه شاید از دهنم درمی‌رفت.

روی موهایش دست کشیدم: – چطوری شروع شد؟

در حالی که بلندبلند نفس می‌کشید گفت: – حالا بذار واسه بعد. اما رَبّ و رُبّ ِ آدم درمیاد تا بتونه خطّو پیدا کنه.

گفتم: – چه خطی، عدید؟

گفت: – گاهی وقتا آدم کفرش از دسّ این بزرگ‌علوی درمیاد. آخر بگو لامصّب اینم شد تعلیم؟

نمی‌دانستم راجع به‌چی حرف می‌زند. منتظر ماندم خودش به‌حرف بیاید.

گفت: – بی‌پیر نوشته اگه سرتو تو بازجوئی بیاری پائین یه خنجر زیر گلوته که همچی فرو میره که از پسِ کلّه‌ت می‌زنه بیرون. اما، بابا، دُرُسته که نمیشه سرتو بیاری پائین، اما این ور و اون ور که میشه بچرخونیش. رَبّم در اومد تا فهمیدم راهِ دیگه‌ئی هم هس.

گفتم: – حالا میخوای چیکار کنی؟

گفت: – اگه رفتیم بیرون میخوام یه جزوه بنویسم راجع به‌این ور و اون ور کردنِ سر.

گفتم: – حالاکه حالت خوب نیس. همین جوری بگو تا من برات حفظ کنم.

گفت: – نه، باید خودم بنویسم.

بعد انگشتش را گذاشت زیر چانه‌اش و مثل بچه‌ئی که ادا در می‌آورد گفت: – نگاه کن!

و سرش را به‌‌این‌سو و آن‌سو چرخاند.

گفت: – خراش هم نمیده. تازه اگر هم داد مهم نیس. امّا فرو نمیره. می‌فهمی یاسین؟ رَبّم دراومد تا چرمِ کفِ پامو پیدا کردم.

روی آرنج تکیه داد و نگاهم کرد. بعد معصومانه، در حالی که خط مهربانی از درد روی پیشانیش چین انداخته بود خندید. تا صبح خیلی وقت داشتیم که با هم حرف بزنیم. اما من دلم می‌خواست همان طور آرام بنشینم و او را نگاه کنم. عدید تا صبح گاه‌گاهی بلند می‌شد و با پای دردش لنگ‌لنگان تمرین می‌کرد که بتواند روی پا بایستد. تو این فکر بود که اگر ملاقاتی دادند راست و محکم راه برود.

آبانماه ۱۳۵۸ تهران.

کتاب جمعه ۱۶/سال اوّل، اوّل آذرماه ۱۳۵۸

چایی اکبرآقایی – زیتون

آبان ۱۳۹۰

تعریف می‌کرد:
”  من و اکبر آقا به فاصله چند ماه در سازمان … مشغول به کار شدیم. من به عنوان منشی گروه، و اکبر آقا در سمت آبدارچی. اون‌ موقعا من یه دخترسوسول و وسواسی بودم و اصلا نمی‌تونستم از دست کسی که از تمیزیش مطمئن نبودم غذایی چایی چیزی بگیرم بخورم. حتی تو خونه چایی که مامانم برام می‌ریخت تا قبلش نمی‌رفتم آشپزخونه لیوانو جلوی نور نگیرم تا نکنه یه وقت لکه‌ای چیزی داشته باشه و از تمیزی قوری و کتری و مطمئن نمی‌شدم لب نمیزدم.
مسلمه چایی اکبرآقای صفر کیلومتر رو هم که استکان چاییش پر از لک و پیس بود و تازه تو راه یه عالمه‌ش تو سینی می ریخت نمی‌تونستم بخورم. روم نمی‌شد بهش بگم چرا.
اما او هرگز تسلیم نشد. هر روز سر ساعت با یه دلخوری استکان چایی رو روی میزم می‌گذاشت و یه ساعت بعد در حالیکه نگاه شماتت‌باری بهم می‌انداخت و من از خجالت سرم پایین بود، همونطور دست نزده برمی‌داشت می‌برد. آقایون همکار انگار هیچ براشون مهم نبود از زیادیِ جرمِ چایی رنگ استکان قهوه‌ای شده باشه. فرت و فرت چایی می‌خواستن و این گناهمو در نظر اکبرآقا بیشتر می‌کرد.
چندسال گذشت. من تحصیلاتمو حین خدمت تکمیل کردم و یواش یواش شدم مدیر گروه. اما شغل اکبرآقا همان آبدارچی موند.
در این سالها ماجراهایی پیش اومد که حسن نیست من بهش ثابت شد. بارها وقتی حق با او بود محکم پشتش وایسادم و حتی یکبار از اخراجش جلوگیری کردم. او هم برای تلافی سعی کرد از زیر زبونم بکشه که چرا اونجا چایی نمی‌خورم.
شاید ده سال از شروع کارم گذشته بود که بر خجالتم غلبه کردم و رفتم آشپزخونه. اکبرآقا رو فرستادم یه بطری وایتکس و یه تشت بزرگ پلاستیکی بخره و تموم استکانا و قوری و نعلبکی‌ها رو توش خوابوندیم. یادش دادم که وقتی استکانای خالی شده رو از جلوی همکارا جمع می‌کنه، آب کشیدن خالی کافی نیست و حتما باید با اسکاچ آغشته به مایع ظرفشویی اونارو بشوره و با یه دستمال تمیز درست خشکشون کنه.
از اون موقع به بعد من هم به جمع چایی خورای حرفه‌ای اداره اضافه شدم. البته هنوز قبل از خوردنش استکانو بالا می‌گرفتم و اغلب از دیدن لبه تمیز و بدون اثری از چربی لب همکاران لذت می‌بردم.
گذشت و گذشت و گذشت. من داشتم بازنشسته می‌شدم و اکبر آقا که از زمان بازنشستگیش گذشته بود هنوز به میل خودش اونجا مونده بود. من به مدد رنگ مو و لوازم آرایش مختلف و رژیم غذایی هنوز در پنجاه سالگی جوون به نظر میرسیدم و بنده خدا اکبر آقا در ۵۵ سالگی تمام موهاش سفید شده بود و بعد از یه بیماری سخت لثه تموم دندوناشو از دست داده بود و گوشش سنگین شده بود. پشتش هم کمی قوز برداشته بود.
روزای آخر بود که تصمیم گرفتم یه روز به همه همکارا شیرینی بدم. گفتم به جای تلفن زدن، خودم شخصا برم دم آبدارخونه به اکبر آقا بگم یه شیرینی‌تر خیلی خوب بخره و به اندازه پرسنل چایی بریزه.
از همون لای در آبدارخونه دیدم که اکبرآقا در حال آواز خوندن داره یه چیزی رو داره سخت می‌شوره به طوری که شونه‌هاش بالا پایین می‌پرید و صدای خوندنش بریده بریده می‌شد. گفتم بذارم بنده خدا کار و آوازش تموم شه و بعد خودمو نشونش بدم.
چیزی که بعد شستن سخت با اسکاچ و سیم ظرفشویی دیدم آب کشید و گذاشت تو آبچکون برق از چشمم پروند! دندون مصنوعیش بود. بعد خیلی شیک با همون اسکاچ و بقیه‌ی همون آواز، لکه‌هایی که روی زمین آبدارخونه زیر کفشش بود پاک کرد و اسکاچی هم به کفشش کشید و بعد قوری رو ریخت توی سبد تفاله‌گیر و با همون اسکاچ شروع به شستن قوری کرد.
شما فکر کنید حال منو…حالا هی بهم چایی تعارف کنید.!.”

زائو در تاریکی – مرتضا خبازیان زاده

آبان ۱۳۹۰

خورشید غروب میکرد و تاریکی اتاق را میگرفت. مادربزرگ کنار زائو نشسته بود و با نگرانی به پیچ و تاب تن  او نگاه میکرد. گاهی دستی میآورد و شانههایش را میمالید و هربار با پارچهی نم داری عرق پیشانیش را میگرفت:   ” طاقت بیار گلم … طاقت بیار نرگسم.”

چشمهای زائو تاب خورد، سفیدی چشمها غالب شد و جیغ مادر بزرگ در هوا پاشید. و در حیاط دنگال پیچید، در کوچههای تاریک دم غروب چرخ خورد و مثل آواری از ترس بر خانههای همسایه فرو آمد.

لیلا هم هول زده و ترسیده با همسایهها خود را رساند. زنهای همسایه زیر لب چیزی میگفتند که خیلی مفهوم نبود. دلداری بود، ذکر بود، واگویه بود و هیچ یک نبود. زنهای همسایه که آمدند، ترس و اضطراب بیشتر شد برای همین وقتی خاله اقدس پا به اتاق گذاشت نهیب زد که:
” ساکت … چتونه؟ ”

خاله اقدس مسلط و خویشتندار به سراغ زائو رفت. پنجههای کشیده و آزموده  را بر تن لرزان زائو نشاند. زائو چشم باز کرد. پیدا بود که وجود خاله اقدس او را آرام کرده است.
” لیلا…لیلا، دخترجان چرا چراغا رو روشن نکردی؟”
دلش ترکید. بعد به زائو رو کرد
” صبر داشته باش گلم، تحمل کن، هیچی نیست، همهی ما هف هش شکم زاییدیم و چیزی نشده. ”
زائو لبخند بی رمقی به خاله اقدس نشان داد.
” لیلاجان، پاشو برو آب بیار.”
خاله اقدس زنها را زیر نفوذ داشت.
” مرجان تو هم برو کمکش که تو این هیروویر آب جوش نریزه روش.”
با آرامش به مادر بزرگ نگاه کرد:
” خانم جون الان وقتش شده؟ ”
مادر بزرگ سر تکان داد. خاله اقدس چند بار زیر لب، انگار که برای خودش تکرار کند، گفت: وقتشه … وقتشه حالا و در همان حال سرو شانهی زائو را مالش میداد. دستهای خاله اقدس، کاربلد و محکم بر تن زائوی لال میچرخید و وقتی اتاق روشن شد، دمی، لحظهای روی تن لرزان و خیس از عرق زائو ماند. دایرهی بزرگی از خون زیر تن زائو بزرگ و بزرگ تر میشد و نور چراغ بر حاشیهی دایرهی خون بازتاب داشت. لبهای خاله اقدس لرزید، مکثی کرد و ناگهان فریاد زد:
” لیلا، لیلاجان، کجایی خاله؟ مرجان … مرجان….”
پیدا بود که خاله اقدس بوی فاجعه را شنیده اما خود را نباخته، همچنان میدان داری میکند. نگاه زائو، ترس خورده و پیچیده در لفاف درد، دمی بر چهرهی خاله اقدس میماند و باز چرخ میخورد و از روی چهرههای مضطرب زنهای همسایه میگذرد تا برسد به مادر بزرگ. لیلا با تشتی از آب گرم میآید توی اتاق و وقتی خاله اقدس به کف دو دست پهلوهای زائو را فشار میدهد، چشمهای زائو از روی چهرهی لیلا لیز میخورد و میرسد به گوشهای، جای ناپیدایی از سقف: “هاق”

دو زن از دو سو دستهای زائو را میگیرند و لیلا با پارچهی مرطوب، رد ناخنهای زائو را روی گونهها نم میدهد. ناگهان صدای خفهای مثل صدای ریختن آب روی فرش در اتاق میپیچد و بوی خون تازه در هوا پخش میشود. دستهای خاله اقدس تند و سریع کار میکنند و زیر نگاه پریشان مجموعهای از زنهای ترسیده، شکم برآمدهی زائو فرو میرود و زائو چشمهای نیمه بازش را میبندد.

خاله اقدس چابک و تند نوزاد را از انتهای حفرهی خون آلود بیرون میکشد و به زنی دیگر میسپارد و تقلایش را ادامه میدهد. لحظهای بعد گویی به سوال کسی پاسخ میدهد: جفتش … جفتش در نیومده.

آنسو، زنی نوزاد را به گریه در آورده و مادر بزرگ با شنیدن گریهی تیز نوزاد لبخند بی رمقی میزند. نگاه میکند به دخترش اما زائو صدای نوزاد را نمیشنود. مادر بزرگ اشاره میکند: بچه رو ببر نزدیکتر تا ببیندش اما زن تکان نمیخورد. نوزاد در آغوش، نگاه میکند به دستهای خاله اقدس و زائوی زبان بسته و لالی که دیگر رمقی برای ناله کردن و تکان خوردن ندارد. خاله اقدس جفت را از زهدان بیرون میکشد و میگذارد توی تشت و با ساعد عرق پیشانیاش را پاک می کند و بیهوا، پیشانیاش خونی میشود:
یکی این جفتو ببره تو باغچه چال کنه.

نوزاد گریه نمیکند. زنی جفت را با یک چاقوی بلند در باغچه چال میکند. مادربزرگ نوزاد را میگیرد. خاله اقدس نفسی تازه میکند و دوباره روی زائو خم میشود. خونریزی قطع نشده و دایرهی سرخ آنقدر بزرگ شده که به کنارههای تشکچه رسیده است. خون هنوز به تشکچهی پنبهای نشت میکند و از کنارههای لباس زائو بالا میکشد.

باید ترسیده باشند، باید وحشت کرده باشند، وقتی خاله اقدس به مادر بزرگ نگاه کرده و با رد خونی که به روی پیشانیاش بوده به مادر بزرگ گفته:
” بچه دونش جمع نمی شه … یا فاطمهی زهرا، یا باب الحوائج ”
و باز دستهای خاله اقدس، زنها و کمکهایشان، لیلا و پارچههای مرطوب، مادربزرگ و نوزاد در آغوش، اما زائو تکان نمیخورد و چشمهای بستهاش را باز نمیکند و فکر و خیال زنها باید که از جاهای ترسناک گذشته باشد که به خود آمده، فهمیدهاند زائو نباید بخوابد، باید بیدار بماند تا شاید خون بند بیاید. این بوده که خاله اقدس تلخ ترین فرمان ممکن را میدهد:
” بزنش … بزنش، نذار بخوابه، محکم بزنش، نترس …”

دست زنی بالا میرفته و بر چهرهی نحیف زائو فرو میآمده. زائو اما چشم باز نمیکرده و فریاد خاله اقدس دوباره بلند شده: م
” حکمتر، محکمتر. ”
هر زن تنها یکی دو سیلی بر صورت زائو میزده، میزده و کنار میکشیده که سیلی زدن بر صورت زائوی زبان بستهای که از درد چشم بسته آسان نبوده است. فریاد محکمتر… محکمتر تنها موجب میشده که سیلی زننده با بغض ترکیده کنار بکشد. زنها در گیرودار سیلی بر گونههای زائوی خواب آلود بودند و خون بند نمیآمده که خاله اقدس به لیلا گفت:
لیلا جان برو ببین این اصلان گوربهگوری پیداش شده یا نه؟ ”
صدای مادر بزرگ ضعیفتر و در هم شکسته شنیده شد:
” رجب چی؟ اونم نیست؟ ”
زنی میگوید:
” لیلا، ببین عباس اومده ”
و ادامه داد که:
” صبح رفت بیشه، نمیدونم چرا تا حالا نیومده. لیلا جملهی آخر را نمیشنود که از اتاق بیرون زده و به شتاب رفته بود.

لیلا در کوچههای تاریک و گل آلود میدوید و به پهنای صورت اشک میریخت. توفانی در او میوزید که دمبهدم تصویر نوزاد پوشیده در ملافهی سفید را از یاد میبرد. باید که زمین خورده باشد، باید که در تاریکی و پیچاپیچ کوچههای تنگ و گلآلود زمین خورده و باز برخاسته باشد. باید که ناامید شده و باز امید در او شعله کشیده باشد. عباس نبوده، رجب نبوده، اصلان هم نبوده. انگار جز آن نوزاد پسر که سرخ و لزج در ملافههای سفید پیچیده، هیچ مرد دیگری در جهان نبوده است. آن شب، اولین شب آن نوزاد باید تجسم ارادهی خاله اقدس و زنهای همسایه بوده باشد وقتی که خاله اقدس ناگهان، هنوز لیلا برنگشته، زائو را بلند کرده و بر پشت گرفته و قدم در تاریکی کوچه گذاشته است.

لیلا که برگشت، جز گریهی بیصدای مادربزرگ و یکی دو زنی که پیش او مانده بودند صدای دیگری نشنید و در همان حال لحظهای به دایرهی پهن شده روی بستر زائو نگاه کرده و به سرعت از خانه بیرون آمد. بر درگاه خانه، رد خون زائو دیده میشد. بیرون از خانه، خون به چپ پیچیده بود و لیلا هم دنبال رد خون کشیده شد. در تاریکی کوچه، دمی که چراغ سردر خانهای نور زرد و کدری به کوچه میتاباند، رد خون زائو دیده میشد و لیلا پا تند میکرد. لیلا از دور پرهیب خاله اقدس و زنهای همسایه را دید که کنار تاریکی دراز کشیدهای جمع شدهاند. لیلا به جمع رسید و سعی کرد در تاریکی به چشمهای خاله اقدس نگاه کند. خاله اقدس ناامید و درهم شکسته، خم شد و کنار زائو نشست. لیلا هم کنار خواهر نشست. زمین سرد بود. بغض لیلا شکست و اشک دوباره از چشمخانههای خسته بیرون جوشید.

لیلا میدید که شانههای خاله اقدس تکان میخورد. چراغهای ماشینی از دور دیده شد اما خاله اقدس تکان نخورد. لیلا ناباور به خاله اقدس نگاه کرد. زنهای همسایه کِل کشیدند. صدای کِل ِ زنها در تاریکی طنین سرد و برندهای داشت. لیلا حس کرد که دستهای زنها از اطراف او را گرفتهاند. نگاهی به زائو انداخت. نور چراغهای ماشین عبوری چهرهی زائو را روشن کرد. زائو آرام بود و رد درد از آن چهرهی ظریف رفته بود. شب سرد بود، تن زائو سرد بود، زمین سرد بود و گروهی از زنهای گریان در تاریک روشن کنار خیابان مجسمههای غمزده و تاریک بودند.

مشهد-۱۳۸۸

زجرآورترین – سیاوش مقدم

آبان ۱۳۹۰

پسرک ترسیده بود و احساس سرما می‌کرد، آدم ها از مقابل‌اش می‌گذشتند و سواری‌ها که نورشان مدام چهره‌اش را تاریک و روشن می‌کرد، تاریک و روشنی که لحظه لحظه فاصله شان از هم بیشتر می‌شد، دیگرشب شده بود واین پسرک را بیشتر می‌ترساند، به همان اندازه که این ۴ ساعت به کندی گذشته بود ترس به سرعت آمده بود، درمیان این آمد و شدِ زمان و ترس وآدم‌ها جای خالی پدر را به شدت احساس می‌کرد.

پدر گفته بود زود برمی‌گردد اما زمان چیز دیگری میگفت ،خیلی دوست داشت که پدرش بداند یک جا ایستادن در دل خیابان چه کار زجرآوری است اما بعد با خودش فکر کرد که یکجا ایستادن هرگز به زجرآوریِ ِ کسی یا عزیزی را در جایی رها ومعطل نهادن نیست اما باز با خودش فکر کرد عزیزی را در میان راه نهادن هرگز به زجرآوری ِ راه رفتن در سرما آنهم با زخمی‌که نباید دید شود نیست اما باز فکر کرد با زخمی‌پنهان از دیده ی دیگران درسرما راه رفتن هرگز به زجرآوری ِ آن نیست که کسی به پسرش که دارد در سرما رهایش می‌کند بگوید که: زود می‌آیم …اگر نیامدم عمویت را خواهم فرستاد اما باز هم فکر کرد که گفتن چنین جمله‌ای به عزیزی که در دل تاریکی ِناپایدار شب معطل‌اش نهاده‌ای آن هم در حالی که باید به راهی بروی بازخمی‌که نباید دیده شود در چنین شب سردی زجر آورتر از آن نیست که چشمانت مدام دودو بزند و برگردی تا عزیز رها کرده‌ات را برای آخرین بار ببینی، خواست تا دوباره به چیزهای زجرآورتر و زجرآورتری فکر کند تا که به زجرآورترین برسد اما وجدانش اجازه نمی‌داد عمو را که یک ساعتی بود، به دنبال او چشم می‌گرداند منتظر بگذارد.

جاده – نهال سحابی

اسفند ۱۳۹۰

سال هاست که در جستجوی تو چشمانم را به افق هدیه داده ام.

و پاهایم را دم به دم به زمین ارزانی داشته ام.

ولی اندیشه ام را در این جاده بی انتها برای تو نگاه داشته ام. تنها برای تو

پروانه است-عیدی نعمتی

آبان ۱۳۹۰

به در که می زند

شیهه می کشد اسب پنجره

هراسان می رمد آهو

می لرزد هوای خانه

می گویم:

نترس دلک بیقرارم /نترس

پشت در

پلنگ نیست

پروانه است

می آید دمی می نشیند

و بازمی پرد

براى دخترم ندا آقا سلطان – شمس لنگرودی

آبان ۱۳۹۰

دخترم
سنت شان بود
زنده به گورت کنند
تو کشته شدى
ملتى زنده به گور مى شود.
ببین که چه آرام سر بر بالش مى گذارد
او که پول مرگ تو را گرفته
شام حلال مى خورد.
تو فقط ایستاده بودى
۲۲ مرثیه در تیر ماه ۵
و خوشدلانه نگاه مى کردى
که به خانه ات بر گردى
اما دیگر اتاق کوچک خود را نخواهى دید دخترم
و خیل خیال هاى خوش آینده
بر در و دیوارش پرپر مى زنند.
تو مثل مرغ حلالى به دام افتادى
مرغى حیران
که مضطربانه چهره ى صیادش را جستجو مى کند
تو به دام افتادى
همچون خوشه ى انگورى
که لگدکوب شد
و بدل به شراب حرام مى شود.
کیانند اینان
پنهان بر پنجره ها، بام ها
کیانند اینان در تاریکى
که با صداى پرنده ى خانگى
پارس مى کنند.
کشتندت دخترم
کشتندت
تا یک تن کم شود
اما تو چگونه این همه تکثیر مى شوى.
آه نداى عزیز من
گل سرخى که بر گلوى تو روئیده بود
باز شد
گسترده شد
و نقشه ى ایران را در ترنم گلبرگ هایش فرو پوشانید
و اینانى که ندا داده اند
بلبلانند
میلیون ها تن که گرد گلى نشسته
و نام تو را مى خوانند.
یعنى ممکن است صداشان را که براى تو آواز مى خوانند نشنوى
یعنى پنجره ات را بستند که صداى پیروزى خود را هم نشنوى
ببین که چه آرام سر بر بالش مى گذارد
او که صید حلال مى خورد.

حسرت ! – علیرضا میبدی

آبان ۱۳۹۰

با اجازه از جناب میبدی . ئی میلتان را نداشتیم تلفنی هم موفق نشدیم ارتباط بر قرار کنیم
———————————————————————-

باتواین سیّاره،زیبا بود و نیست

جای این گندآبه،دریا بود و نیست

پیش‌تر،بر جای این بیغوله‌ها

جنگلی ازدور پیدا بود و نیست

خانهءما کو؟

ـ که بر بنیاد عشق ـ

نسل‌هادر کوچه بر جا بود و نیست

یادِمادر کن! که در اشراق و نور

هر سَحَرغرق تماشا بود و نیست

کوزه آبی،لقمه نانی،چشم سیر

مختصر رزقی،مهیّا بود و نیست

نرخ دل در کوچهءما سال‌ها

مثل یک فوّاره برپا بود و نیست

آن که بی ما بود و بر ما بود،هست!

یادآن کس کن که با ما بود و نیست

آنچه جاری است* – هیلا صدیقی

اسفند ۱۳۹۰


روی لینک پائین کلیک کنید برای شنیدن شعر باصدای شاعر

از خاکم وهم خاک من از جان و تنم نیست
انگار که این قوم غضب هموطنم نیست
اینجا قلم و حرمت و قانون شکستند
با پرچم بی رنگ بر این خانه نشستند
پا از قدم مردم این شهر گرفتند
رأی و نفس و حق، همه با قهر گرفتند
شعری که سرودیم به صد حیله ستادند
با ساز دروغی همه جا بر همه خواندند
با دست تبر سینه ی این باغ دریدند
مرغان امید از سر هرشاخه پریدند
بردند از این خاک مصیب زده نعمت
این خاک کهن بوم سراسر غم ومحنت
از هیبت تاریخیش آوار به جا ماند
یک باغ پر از آفت و بیمار به جا ماند
از طایفه ی رستم و سهراب و سیاوش
هیهات که صد مرد عزادار بجا ماند
از مملکت فلسفه و شعر و شریعت
جهل و غضب و غفلت و انکار به جا ماند
دادیم شعار وطنی و نشنیدند
آواز هر آزاده که بر دار به جا ماند
دیروز تفنگی به هر آینه سپردند
ضد ها گل نشکفته سر حادثه بردند
خمپاره و خون و شب و درد مداوم
با لاله و یاس و سنم و سرو مقاوم
آن دسته که ماندند از آن غافله ها دور
فرداش از این معرکه بردند غنائم
امروز تفنگ پدری را در خانه
بر سینه ی فرزند گرفتند نشانه
از خون جگر سرخ شد اینجا رخ مادر
تب کرد زمین از سر غیرت که سراسر
فرسود هوای وطن از بوی خیانت
از زهر دروغ و طمع و زور و اهانت
این قوم نکردند به ناموس برادر
امروز نگاهی که به چشمان امانت
غافل که تبر خانه ای جز بیشه ندارد
از جنس درخت است ولی ریشه ندارد
هر چند که باغ از غم پائیز تکیده
از خون جوانان وطن لاله دمیده
صد گل به چمن در قدم باد بهاران
می روید وصد بوسه دهد بر لب باران
قفنوس به پا خیزد و با جان هزاره
پر می کشد از این قفس خون و شراره
با برف زمین آب شود ظلم و قساوت
فرداش ببینند که سبز است دوباره
————————-
VN520286 کلیک کنید

* نامگذاری از ماست

به من نگاه کن – از کتاب ِ ” دریا در فنجان ” – محمود صفریان

آبان ۱۳۹۰

نگاهی به چند دریائی که با همه ی عمق و خیزاب در فنجانی جای گرفته اند

چه تاریک است
بگذار خورشید را ببینم
به من نگاه کن

**
شعر اندامت
غزل تنهائی من است

**
در اینجا
فقط روز های آفتابی می فروشند
گیسوان افشان کن

**
بی آشیانی منتظر
قفس جای خوبی است

**
گرمی نگاهت
وامدار
خورشید عشق است

همه چیز گاه اگر کمی تیره می نماید – کولین مک کارتی

آبان ۱۳۹۰

همه چیز گاه اگر کمی تیره می نماید

باز روشن می شود زود

فراموش مکن این حقیقت است:

بارانی باید،تا که رنگین کمانی برآید

و لیموهایی ترش تا که شربتی گوارا فراهم شود

و گاه روزهایی در زحمت

تا که از ما انسانهایی تواناتر بسازد.

خورشید دوباره خواهد درخشید،زود

خواهی دید

آزادی- شعری تازه از: شمس لنگرودی

آبان ۱۳۹۰

با خالکوب ستاره ها
بر تاریکی دست ها
عابران به سوی تو بال می زنند
… می آیند
تادر حیاط خانه تو
گل های پژمرده خود را بکارند
و تواز راهی می رسی
ک پریشانی دور می شود…
تو این همه نزدیک بودی و این همه دور به نظر می رسیدی!
پس پلک هایمان بودی ، و دیده نمی شدی!
در هایت را باز کن
ما ایستاده ایم
خیابان های تو مارا پیش می برد
ما می آئیم
تا جای واژه نارنج نارنج
و جای هوا هوا بنشا نیم
ود رشعری زنده شناور با شیم…
تو نخستین حرفی
که نخستین برگ های بهاری به زبان می آرند
نخستین نانی
که پس از جنگی شوم
از تنور دهکده ای خارج می شود
نخستین نامی
که بر بچه زندگی می گذاریم…
در هایت را باز کن
ما می آئیم
با عکس جوانی تو
در جیب پاره مان
و هر چه که نزدیک تر می شویم
تو جوان ترو زیبا تر می شوی
در هایت را باز کن
هر چه نشانه است در کف مان
خانه توست
ای آزادی.

فردای دریایی – برزین آذرمهر

آبان ۱۳۹۰

نه چو نیلوفر دمیده بر آب
نه چو لرزنده شب پر شبتاب،
نه چوباران
نه قطره
نه شبنم
نه چو پر ریشه بیشه ی درهم،
نه چو مرغی که سردهد آواز
بادلی پر ز حسرت پرواز،
نه چو مهتاب نو دمیده به کوه
ازشب تیره آمده به ستوه،
نه چوتوفان پا گرفته به دشت
رو نهاده به راه بی‌برگشت،
نه چو امواج سخت کوبنده
صخره‌ها را زخشم روبنده،
نه چوجنگل
نه رود
نه نیزار
نه بهاران زنده از پیکار ،
بوی دریا
نمی دهد شعرم!

گر نبارم چو قطره
چون باران
نبرم ره به گردش دوران،
نزنم شخم،
خاک خشک و عقیم
نکنم چاره این عذاب عظیم،
گل نکارم به دوزخِ تقدیر
در نسیم بهاری تغییر،
نگشایم گره ز غنچه ی ماه
که نشانی ست از شکوه پگاه،
نگذرم از هزار سرخه حصار
نستیزم براه فتح بهار،
نزنم پر به شام بی‌پرواز
نکنم نو فسانه‌ای آغاز،
نشوم درتنور هستی گم
نفشانم چو دانه ی گندم
عطر غم‌ها و شادی مردم،
بوی فردا
نمی دهد شعرم!

شبنم احساس – رحیم سینایی

آبان ۱۳۹۰


می چکد شبنم احساس قشنگ از قلمم
دل من می‌گوید
می‌شود در دل تلخی عسل ناب چشید
می‌شود زیبا دید
می‌شود زیبا خواند
می‌شود زیبا گفت
شرط آن است که زیبایی را
بنشانیم پس پنجره‌ی دیده‌ی خویش
وبگوییم به زاغ
گرچه رنگ تو سیاه
لیک پَرهای قشنگی داری
وبگوییم به بلبل
که نوایت زیباست
وبگوییم به پروانه نماد ایثار
گرمی عشق زسوز پر توست
وبگوییم به نخل
راست قامت ، رُطبت شیرین است
وبگوییم به سرو
روح آزادگی و آزادی
عمرسبز تو دراز
صبحدم سوی گلستان برویم
شبنم ازچهره‌ی گل با لب خود پاک کنیم
نوش جان جرعه‌ای از خون دل تاک کنیم
در تماشای گل سوری باغ
دست افشان بشویم
در لب چشمه سپاریم تن خویش به آب
وبه مهتاب بگوییم بتاب
بَررُخ زُهره زدور
بوسه‌ی عشق زنیم
شب یلدای دراز
فال حافظ گیریم
گره از گیسوی شب باز کنیم
وببینیم سپیدی سحر
بگشایم درو پنجره را
وبه هر رهگذری
کز سر کوچه‌ی ما می‌گذرد
بفرستیم به لبخند درود
وبگوییم سلام

قفس شاید همین حرف باشد -حمید رضا اکبری شروه

آبان ۱۳۹۰

حرفم چارستون این در!

می خورد و باز تابش دیوار
گوشی نیست تا بشنود در بازگشت

حرف در دهان می چرخد
تفاله یعنی همین جن دربدر

کسی با صدای قبلی اش نیست
و آغاز این حرف بدون فردا

می ترسم ادامه پیدا کنم

دستی دراز کن
تا فا صله می دود

قفس شاید همین حرف باشد ؟!

تا فاصله ! دری ندارد برای باز شدن .


شهریور  ۱۳۹۰–اهواز

زمستان ” – مهدی اخوان ثالث – م. امید ”

آبان ۱۳۹۰

آن ها که با ادبیات بخصوص شعر سر و کار دارند به احتمال زیاد این تیم خط شعر را خوانده یا شنیده اند. در حدی   همین چند کلمه به مناسبت هائی تکرار شده است که دارد می شور چیزی چون ضرب المثل…

” هوا بس ناجوانمردانه سرد است…”

اما شاید ندانند که کاملش با ” آی ” است  بعنی

” هوا بس ناجوانمردانه سرد است ….آی  “

شاید ندانند که این تکه ای از شعر ” زمستان ” شاعر بزرگ و پر آوازه  زنده یاد  ” مهدی اخوان ثالث ” است  که نام مستعار  ” م . امید ” را داشت.

و شاید تمام شعر ژمستان این شاعر را نخوانده باشند…. چه بسا که هیچ یک از این شاید ها درست نباشد. ولی ما در دنباله تمام شعر زمستان را برای مشتاقان می آوریم

زمستان
مهدی اخوان ثالث ” م. امید “

سلامت را نمی‌خواهند پاسخ گفت

سرها در گریبان است

کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را

نگه جز پیش پا را دید، نتواند

که ره تاریک و لغزان است

وگر دست محبت سوی کسی یازی

به اکراه آورد دست از بغل بیرون

که سرما سخت سوزان است

نفس، کز گرمگاه سینه می‌آید برون، ابری شود تاریک

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت

نفس کاین است، پس دیگر چه داری چشم

ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟

مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین

هوا بس ناجوانمردانه سرد است … آی …

دمت گرم و سرت خوش باد

سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای

منم من، میهمان هر شبت، لولی‌وش مغموم

منم من، سنگ تیپاخورده‌ی رنجور

منم، دشنام پست آفرینش، نغمه‌ی ناجور

نه از رومم، نه از زنگم، همان بیرنگ بیرنگم

بیا بگشای در، بگشای، دلتنگم

حریفا! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می‌لرزد

تگرگی نیست، مرگی نیست

صدایی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان است

من امشب آمدستم وام بگذارم

حسابت را کنار جام بگذارم

چه می‌گویی که بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟

فریبت می دهد، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست

حریفا! گوش سرما برده است این، یادگار سیلی سرد زمستان است

و قندیل سپهر تنگ میدان، مرده یا زنده

به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود، پنهان است

حریفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسان است

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان

نفسها ابر، دلها خسته و غمگین

درختان اسکلت‌های بلور آجین

زمین دلمرده، سقف آسمان کوتاه

غبار آلوده مهر و ماه

زمستان است


چون سبوی تشنه..

از تهی سرشار،

جویبار لحظه‌ها جاریست.

چون سبوی تشنه کاندر خواب بیند آب، واندر آب بیند سنگ،

دوستان و دشمنان را می‌شناسم من.

زندگی را دوست می‌دارم؛

مرگ را دشمن.

وای، اما – با که باید گفت این؟ – من دوستی دارم

که به دشمن خواهم از او التجا بردن.

جویبار لحظه‌ها جاری


باور- سیاوش کسرائی

آبان ۱۳۹۰

باور نمی کند دل من مرگ خویش را
نه نه من این یقین را
باور نمی کنم
تا همدم من است نفسهای زندگی
من با خیال مرگ دمی سر نمی کنم
آخر چگونه گل، خس و خاشاک می شود
آخر چگونه این همه رویای نو نهال
نگشوده گل هنوز،
ننشسته در بهار
می پژمرد به جان من و خاک می شود
در من چه وعده هاست
در من چه هجرهاست
در من چه دست ها به دعا مانده روز و شب
اینها چه می شود؟
باور کنم که آن همه عشاق بی شمار
آواره از دیار
در کوره راه ها همه خاموش می شوند
باور کنم که دخترکان سفید بخت
بالای بام ها و کنار دریچه ها
بی وصل و نامراد
چشم انتظار یار سیه پوش می شوند
باور کنم که دل
روزی نمی تپد
بی آن که سر کشد گل عصیانی اش ز خاک
نفرین بر این دروغ
دروغ هراسناک
پل می کشد به ساحل اینده شعر من
تا رهروان سرخوشی از آن گذر کنند
پیغام من به بوسه لب ها و دست ها
پرواز می کند
باشد که عاشقان به چنین پیک دوستی
یک ره نظر کنند
در کاوش پیاپی لب ها و دستهاست
کاین نقش آدمی
بر لوحه زمان
جاوید می شود
وین ذره ذره گرمی خاموش وار ما
یک روز بی گمان
سر می زند ز جایی و خورشید می شود
تا دوست داری ام
تا دوست دارمت
تا اشک ما به گونه هم می چکد ز مهر
تا هست در زمانه یکی جان دوستدار
کی مرگ می تواند
نام مرا بروبد از یاد روزگار
بسیار گل که از کف من برده است باد
اما من غمین گلهای یاد کس را پر پر نمی کنم
من مرگ هیچ عزیزی را
باور نمی کنم
می ریزد عاقبت
یک روز برگ من
یک روز چشم من هم در خواب می شود
زین خواب چشم هیچ کسی را گریز نیست
اما درون باغ
همواره عطر باور من در هوا پر است.

نظری در مورد شعری از زیبا کرباسی با صدای خودش – فرشته اخوان کاشانی

آبان ۱۳۹۰

در سایت شما آقای دکتر محمود صفریان در پاسخ به نوشته آقای بیژن باران جوابیه ای در مورد شعر خانم زیبا کرباسی خواندم که گمان نمی کنم دست اندر کاران شعر و ادبیات کسی باشد که این نوشته شما را نخوانده باشد.

گمان می کنم که بسیاری آن را نپسدیدن. تند و عصبی نوشته بودید، از جمله من که در بحث ها در جاهای مختلف

بی رو در واسی بگویم به شما تاختم که اگر درک و دریافت درستی ندارید و نمی توانید  پست مدرن برتابید، گناه خانم زیبا کرباسی نیست.
دیگر هم از شما چیزی در این رابطه نخواندم جز اینکه با کمال تعجب دیدم که در یکی از شماره های گذرگاه  شعری از او را منتشر کرده اید که بعدن دریافتم، زیزکانه خواسته اید به مخاطبانتان بگوئید که سروده های خانم زیبا کرباسی از این قماش است، شاید هم بی هدف و غرض آن را چاپ کرده اید، نمی دانم ولی شعری از زیبا کرباسی بود.

منظور از مزاخمت شنیدن شعر دیگری یا صدای شاعر یعنی از خانم زیبا کرباسی است که قدیمی است ولی من نشنیده بودم شنیده ام اخیرن آن را بر روی فیس بوک خود مجددن منتشر کرده است از طریق فیس بوک یکی از دوستان از آن مطلع شدم و به آن گوش دادم  نمی دانم شنیده اید یا خیر؟ و اگر شنیده اید صرف نظر از تحوه خوانش ایشان که حالت ها و احساس های  مختلفی  ایجاد می کند، متوجه شدید که چه می خواند یا در حقیقت این چگونه شعری است؟ در آن معنا و زیبائی و منظور یافتید؟

من که به ایشان ارادت دارم هر کار کردم دریابم که چه می گوید کاری از پیش نبردم.
یاد این گفته شما افتادم که
” من باید شعری را یتوانم راحت بخوانم و از خواندن آن لذت ببرم. اگر قرار باشد که بخواهم پازل حل کنم  و به هذیان خوابیده ای در دنیای کابوس گوش فرا دهم این دیگر همراه شدن با ادبیات نیست این خوشبینانه می شود یک کار پر زحمت که با مجذوب شدن فاصله زیادی دارد.

اگر بگویم که بسیاری از این شعر و نحوه خواندن آن توسط شاعر غرق لذت شده و حتا آن را مکتوب هم کرده اند
تعجب نکنید.

این نوشته و عین خوانش ایشان را بصورت ام پی ۳ برایتان ارسال می دارم ببینیم بی غرض و منظور ها،  از آن چه چیزی برداشت می کنند. بنظر من باید بالاخره تکلیف با سروده های ایشان حل شود. که آیا جز بدینگونه، راحت تر و متعارف تر نمی توانند شعر بسرایند؟

ضمنن دیده ام که شما بی غرضانه وقتی کاری را زیبا و خوب می دانید تعریف می کنید مثل نظر هائی که گه گاه در مورد پادکست شعر خانمها لیلا فرجامی و مانا آقائی ابراز می کنید.
——————–

سرکار خانم اخوان کاشانی ما پس از آن نوشته آقای صفریان و پاسخ آقای بیژن باران و جواب مجدد آقای صفریان  اعلام کردیم

” درخانه اگر کس است یک حرف بس است.”
و پرونده را بستیم  و حالا هم نمی خواستیم نوشته و نظر شما را منتشر کنیم تا مجددن وارد این بحث و ماجرا نشویم، اما از آنجائیکه صریحن به آقای صفریان تاخته اید، دیدیم اگر چنین کنیم حمل بر تصوراتی می شود، لذا تن دادیم ، و در گذرگاه منتشر خواهیم کرد ولی با این نظر شما مجددن پرونده را می بندیم چرا که بسیاری مسائل دیگر هست که باید به آن ها پرداخت.  از توجه شما سپاسگزاریم.   روابط عمومی

کلیک کنبد     ziba-karbasi

متن یک سخنرانی در شب شعر – امیر هوشنگ برزگر

آبان ۱۳۹۰

میخانه اگر ساقی صاحبنظری داشت
می خواری ومستی ره ورسم دگری داشت
پیمانه نمی داد به پیمان شکنان باز
ساقی، اگر ازحالت مجلس، خبری داشت

غلو در ادبیات فارسی

این بار از چهره ی دیگرادبیاتمان در زمینه شعر، صحبت دارم . چهره ی مبالغه با کاربرد واژه های سحر انگیز زبان گسترده و غنی پارسی.
غلو درادبیات یا در حقیقت در شعر پارسی یکی از زیبا ترین صناعت های تشبیهی است وگاه دل دادن به آن ها چنان تکانت می دهد که مدتی طول
می کشد تا ظرافت ایهام به کار رفته در آن را دریابی:
درکتابی بجای هایکو جمله ی ” دریا درفنجان ” به کاربرده شده است که بسیار رسا، زیبا وتوجه دهنده است.
و غلو، در اشعار فارسی دقیقن به این میماند که هر سطر آن دریائی از زیبائی، ودلنشینی واژه ها است که در فنجانی جا ی گرفته است.
به این سروده ی لاهوتی توجه فرمائید

برایت دسته گل آوردم امروز
به این بیچاره زیبائی بیاموز

کمی فکر می خواهد تا خواننده یا شنونده دریابد که چه غلّو دلپذیری در این شعر جای داده شده استت.
توجه مجدد بفرمائید

برایت دسته گل آوردم امروز
به این بیچاره زیبائی بیاموز

در شعر ی دیگرصائب تبریزی با چه مهارت و ذوقی لذت می خوارگی ، و شوق به کتاب خوانی را، با ایهامی دلپذیر جامه ی غلو پوشانده است.

از بس کتاب در گرو باده داده ایم
امروز خشت میکده ها از کتاب ماست

گاه تک بیت هائی می خوانیم که به واقع همچون جواهری غلطان نگین
غلو دارد، وچه برایمان پذیرا ودلچسب هم هست

فدای چشم سیاهت شوم که در محشر
خدا شود متحیّر که آفریده کیست

من نمی دانم که در شعر های خارجی هم ، چنین اغراق های ظریف وتوجه
برانگیزی وجود دارد؟ که خواننده را محصور کند؟ ولی می دانم که گاه در
سروده های ما چه تک بیت وچه رباعی وحتا غزل هائی داریم که شش دانگ توجهمان را جلب می کند و حال خاصی به احساسمان می دهد.

فریدون مشیری می گوید:
توجه بفرمانید که این رباعی چه ایما و ایهام و غلوی را یکجا دارد

گفته بودی که چرا محو تما شای منی
وانچنان مات که یک دم مژه برهم نزنی
مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود
ناز چشم تو، به قدر مژه بر هم زدنی

این درست است که شعر های سرشار از تشبیهات مست کننده، بیشتر سروده های شاعران کلاسیکی است که در سبک هندی کار می کرده اند ولی می بینیم که حتا شعران نیمائی چون فریدون مشیری نیز چنین کار هائی دارند.
حقیقتی است که لذت خواندن اینگونه سروده ها انسان را سر شار از احساسی خوشایند می کند و شعر می رود تا اندیشه را نیز تسخیر کند و خواننده را به فکر وا دارد
راست گفتی عشق خوبان آتش است
سخت می سوزاند اما دلکش است
از خدا خواهم که افزونش کند
دل اگر دم زد پر از خونش کند

شاعران پاره ای از این سرایندگان زیبا گو را می شناسیم ولی بعضی ها را یا اصلن نمی شناسیم یا اقوال بر نام آن ها یکی نیست و به گمان می کشد.
اما شعر را داریم و احساسی را که بر می انگیزد.

تو زحسن خود خبر کی داشتی؟
گردن آئینه سازان بشکند

که نمی دانم از کیست.
ولی این غلو ناب از شاطر عباس صبوحی است

بر سر مژگان یار من مزن انگشت
آدم عاقل به نیشتر نزند مشت

در همین مضمون به این رباعی بابا طاهر که گمان می کنم برای همه ی شما آشناست توجه کنید

عزیزوم کاسه ی چشمم سرایت
میون هر دو چشمم جای پایت
از این ترسُم که غافل پا نهی باز
رود این خار مژگانم به پایت

به رباعی دیگری از بابا طاهر توجه بفرمائید که چقدر زیبا، روان، و پر احساس است و چه تعریف جانانه ای ازمعشوق دارد

نسیمی کز بن آن کاکل آیو
مرا خوشتر ز بوی سنبل آیو
چوشوگیروم خیالش را درآغوش
سحر از بستروم بوی گل آیو

به این سروده ناب طالب آملی توجه بفرمائید.

لب از گفتن چنان بستم که گوئی
دهان بر چهره زخمی بود و به شد

در این بیت شاعر چه شکوه و قدرتی به عشق داده است

منزلگه عشق است به خورشید بگوئید
کاینجا مکشد تیغ که باید سپر انداخت

با این غزل زیبا از شیدا، که در تعریف و تمجید، سنگ تمام گذاشته است صحبت هایم را به پایان می برم:

خواهی ای گل خار گردم تا به دامانت نشینم
یا اگر خواهی به چشم دشمن جانت نشیتم

گربریزی خون من با غمزه،گرد م لعل احمر
همچو گردن بند، بالای گریبانت نشین

گرسیه بخت و سیه فامم، خوشا برمن که روزی
خال گردم در کنار لعل خندانت نشینم

می دهی خاکسترم را گر به باد نامرادی
سایه ام گرد م زیر شمع رخسارت نشینم

سایه ام گر محوگردد پیش خورشید جمالت
خواب نوشین سحر گردم به مژگانت نشینم

ادا – خانه از پای بست ویران است /خواجه در بند نقش ایوان است

آبان ۱۳۹۰


ادا

خانه از پای بست ویران است // خواجه در بند نقش ایوان است

پائیز رنگی

آبان ۱۳۹۰

پائیز رنگی

تابلو نقاشی از گلاره صفریان

آبان ۱۳۹۰

تابلو نقاشی از گلاره صفریان

گذرگاه

آبان ۱۳۹۰

گذرگاه

خاطره انگیز – از فیس بوک ِ بیژن اسدی پور

آبان ۱۳۹۰

نشسته از چپ: ( ردیب اول ) : سیمین بهبهانی – مهدی اخوان ثالث – ابوالحسن نجفی – محمد علی سپانلو و شهرزاد سپانلو.
ایستاده : اسماعیل نوری علا
نشسته از چپ: ( ردیف دوم ) : نعمت آزرم – حسن پستا – محمود مشرف آزاد تهرانی ” م. آزاد ”  ۱۳۵۹

بایزید بسطامی – گر آورنده و تنظیم: علی میرعطائی

آبان ۱۳۹۰

جنید بغدادی در موردش می گوید:
«بایزید در میان ما چون جبریل است در میان ملایکه»

بایزید بسطامی عارفی بغایت متفکر بود و دنیا را زیبا می دید.
عطار نیشابوری در مورد او در تذکره الاولیا می گوید:
“…. آن پُخته ی جهانِ ناکامی، شیخ بایزید بسطامی- اکبر مشایخ بود، و حجت خدای بود، و خلیفه ی بحق بود، و قطب عالم بود، و مرجع اوتاد.و ریاضیات و کرامات و حالات، و کلمات او را اندازه نبود. و در اسرار و حقایق نظری نافذ، و جدی بلیغ داشت. و دایم در مقام و هیبت بود، غرقه ی انس و محبّت بود، و پیوسته تن در مجاهده و دل در مشاهده داشت. و روایات او در احادیث عالی بود و پیش از او کسی را در معانی طریقت چندان استنباط نبود که او را…».
بایزید بسطامی بیش از دیگران دارای شهرت و اهمیت بوده و رفتار و گفتارش در همه ی مردان راه حق تأثیر کرده‌است، به این جهت داستان‌ها و سخنان او بیش از هر صوفی و عارفی در کتب صوفیه و عرفا آمده‌است و مخصوصاً در آثار منظوم عارفانی مانند عطار و مثنوی مولوی بیشتر جلوه‌گر است.
بایزد بسطامی در قرن سوم هجری می زیسته و از لحاظ زمان پیش از بسیاری از مشایخ ومشاهیر و عرفا بوده و چنین است که بیشتر آن ها او را ارجح می دانند.و به او لقب سلطان العارفین داده اند
در روایات وکتب او را بینشور می نامند و این نشانگر فکر باز و دید بسیط و تسلط او به زیبائی های زندگی است.
به درستی نمی دانند که برای این دانش والا و فهم و درک متعالی معلم و استاد و مرادی داشته است یا با مسافرت ها و برخورد ها و دیده ها و شنیده ها ئی که داشته خود ساخته است. اعتقاد بسیاری بر این است که: حقایق بر او کشف می شده و خود نمیدانسته؛ گروهی دیگر نقل کرده اند که یکصد و سیزده یا سیصد و سه استاد دیده است. گمان من بر این است که نه این بوده و نه آن.
نبوغی مادر زاد داشته مثل بسیاری که هم اکنون با ضریب هوشی بالا نابغه اند، و او در زمینه عرفان نابغه بوده است کما اینکه وقتی از او می پرسند:
” پیر تو در تصوف که بوده؟ می گوید: پیره زنی. ”
در حقیقت:
” نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت
به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد ”

اگر چه زندگی او در هاله ای از ابهام است و روایات ضد و و نقیض زیاد دارد ولی با این همه آنچه از تعلیم و عرفان او باقی مانده است بهیچ وجه ناقص و مبهم نیست و به روشنی معلوم میشود که وی مردی بزرگ بوده است.
او سخن به ایجاز می گفته وهمین کوته و کم گوئی او چنان پخته و صحیح و دلنشین بوده که حکایت از عمق اندیشه او داشته است.
روایت است که حاسدان و قدرتمداران را چون یارای مقابله با او را نبوده چندین نوبت او را از شهر بیرون می کنند. وقتی می پرسد:
” جرم من چیست؟ ”
پاسخ می دهند:
” تو کافری.”
می گوید:
” خوشا به حال مردم شهری که کافرش من باشم. ”

• در میان عارفان ایرانی بایزید از نخستین کسانی است که به نویسندگی و به قولی به شاعری پرداخت. امام محمد غزالی در قرن پنجم هجری از آثار قلمی او استفاده کرده است ولی در حال حاضر متاسفانه چیزی از آثار قلمی وی در دست نیست. مثل بسیاری دیگر از گنجینه داشته هایمان که از بین رفته است. ولی غنای فرهنگ ما چنان اقیانوسی است که هرقدر ازش بر میدارند باز جوشان است. و در مورد آثار و بخصوص کلمان قصار بایزید نیز چنین است و به قول شاعر

از این سموم که بر طرف بوستان بگذشت
عجب که رنگ گلی ماند و بوی نسترنی

بسیار کوشیده اند که بایزید را به خرافه مذهبی بچسبانند در حالیکه او نیز چون حلاج به وضوج می گفته من خدا هستم تا حدی که چوب تکفیر را بالای سرش می چرخانند و جنید برای حمایت او به تفسیر گفته هایش می پردازد و راه نجاتی برایش می جوید.
این گفته  های زیبا از او است:
به صحرا شدم عشق باریده بود و زمین از عشق تر شده بود، چنانکه پای در برف فرو رود، در عشق فرو می رفت

با او، به او، بی خویش،نجوا کردم “

بر همه چیز کتابت بود
مگر بر آب.
اگر گذر کنی بر دریا، از خون خویش کتابت کن، تا آن کز پی تو آید، داند که،
عاشقان و مستان و سوختگان  رفته اند.

آشنائی مختصری با میلان کوندرا – به انتخاب جعفر ریحانی

آبان ۱۳۹۰

آ

میلان کوندرا در چکوسلواکی سابق ” که حالا به دوکشور کوچک تبدیل شده است ” در سال ۱۹۲۷ به دنیا آمده است. ولی پس از شکست بهار پراگ و تصرف کشورش وسیله آرتش سرخ شوروی در سال ۱۹۶۸ عاقبت ترک وطن کردو درسال ۱۹۷۵ به فرانسه رفت و شهروند آنجا شد.

اولین رمان‌اش به نام ” شوخی ” را در سال ۱۹۶۷قبل از مهاجرت به فرانسه نوشت. و در کشور جدید کارش را با کتاب ” خنده و فراموشی ” شروع کرد. این کتاب در حقیقت لبریخته های اعتراض و عصیانش به اتحاد شوروی است و بخوبی ناراحتی های مردم چک را ازتعرضی که به آنها شده است می نمایاند.
کوندرا شاهکارش را با نام ” سبکی تحمل نا پذیرهستی ” که در ایران با نام ” بار هستی ” ترجمه شده است ” در سال ۱۹۸۴ نوشت که درسال ۱۹۸۸ فیلیپ کوفمان کارگردان آمریکائی فیلمی ازروی آن تهیه و روانه بازار کرد. ولی کوندرا وقتی این فیلم را دید بسیار ناراحت شد و گفت دیگربه هیچ کارگردانی اجازه فیلم کردن کتاب هایش را نخواهد داد.
در سال ۱۹۹۰ کتاب ” جاودانگی ” را که هیچ رنگ و بوی سیاسی ندارد نوشت. رنگ و بوئی که در سایر کار های او حضوری مملموس دارد. ” جاودانگی ” بیشتر درون مایه فلسفی دارد و مفاهیم جهانی را می نمایاند.
و به دنبال نشر این کتاب بود که گفت:
” من یک رمان نویسم و نه یک مرد سیاسی و مخالف.

آبان ۱۳۹۰