جُنگ گذرگاه – مهرماه ١٣٩٠

مهر ۱۳۹۰

جُنگ گذرگاه – مهرماه ١٣٩٠
شماره ١١٩– دهمین سال انتشار

جُنگ مهرماه گذرگاه را این دوستان یاری کرده اند
********************************

محمود کویر- ملیحه تیره گل – علی اصغر راشدان – میترا. ب – یونس تراکمه – مجتبا پور محسن – زیتون –  سیاوش کسرائی – نادره افشاری – رحیم سینائی- رعنا فاخته ای – لیلا فرجامی – اردشیر زینال – آریو ساسانی  – عیدی نعمتی – ف. تابان – قاسم علیمرادی- فریبرز شیرزادی – امیر هوشنگ برزگر- مهرداد زنگوئی – سهراب رحیمی – میترا فردوسی – مسعود لقمان – نسرین مدنی – فاطمه پنجعلی – نسترن وثوقی – مسعود ناصری – مجید قنبری – مرتضا احمدی – گابریل گارسیا مارکز – دکتر محمد ملکی – مریم صانعی – نجف دریا بندری – سیروس علی نژاد –  اسماعیل معزی – آزاده سپهری – فرشته نوبخت – باران . م – کریم زیّانی- کیوان صادقی – حمید بیگدلی – زهره اصلانی –  مینو نصرت – سید علی صالحی – فرزانه آقائی پور – احمد طباطبائی – محمود صفریان –

تهران من حراج – محمود صفریان

مهر ۱۳۹۰

” حتا تمام ابرهای جهان را به تن کنم
باز ردایی به دوشم می افکنند
تا برهنه نباشم… “

گراناز موسوی
و فیلمش
تهران من حراج

مدتی است که این فیلم راه یوتیوب را پیدا کرده و حالا گمان بر این است که همه آنهائی که یو تیوپ شان فیلتر نیست آن را دیده باشند .

به یوتیوب آمد چون در ایران به آن اکران ندادند. از آنجائی که از سایه خودشان هم واهمه دارند
به فیلمی که در تهران تهیه شده و حرف و سخن مستقیمی هم علیه شان ندارد، و مهمتر اینکه خودشان نیز اجازه ساختش را داده اند، عناد نشان می دهند و همین ممانعت از کشانده شدن به سالن های سینما ، خود

بانی گرمی بازار آن شده است.
این جمله

” این فیلم زیز زمینی تهیه شده و بهمین دلیل هم حکومت روی خوش به آن نشان نداده است “
نیز بر پیشانی”  تهران من حراج ” چسبانده شده و در نتیجه شوق دیدن آن را شعله ور کرده است.
من نمی خواهم با نوشتن خلاصه ای از آن ذهنتان را دستکاری کنم، این کار را استاد های فن و آگاهان به این امور انجام داده اند، حتا در حد نقد و بررسی و تحلیل.
خودتان ببینیدش بهتر می توانید برداشت کنید. و به این هم کاری ندارم که چون کار اول یک کار گردان است پس باید نگاه دیگری به آن داشت. ولی باید اشاره کنم که سازنده آن  یعنی خانم گراناز موسوی که خود علاوه بر هنر های دیگر شاعر است  آن را شعر گونه سروده است. هر چند فیلم تلخی است  ولی درجای جایش می توان این طبع روان شاعرانه را احساس کرد.

انتخاب بازیگران، و بازی گیری استادانه کارگردان از آن ها و بازی راحت و روان آن ها، فیلم
تهران من حراج را، توجه کردنی، زیبا، پر کشش و دیدنی کرده است.


مشکلات جوانان، عدم تحمل حکومت، اعتیاد، فرار از زادگاه، گرفتاریهای مهاجرت، مهاجرتی که برای تهیه هزینه سنگین آن هم باید همه داشته هایت را چوب حراج بزنی و هم با پنهان شدن در کامیونی  فشاری سنگین را تحمل کنی، تعصب خانوادگی، و عشقی به ریشه در این فیلم با ظرافت و استادی باز گو و نشان داده شده است.
بازی گر نقش اول زن این فیلم که در فیلم اسمش مرضیه است، خانم مرضیه وفا مهر همسر ناصر تقوائی کارگردان سریال فراموش نشدنی ” دائی جان ناپلئون ” است و بخاطر بازی در این فیلم به گناه بازی در فیلمی بدون مجوز و …
به زندان افتاده است. این بی توجهی به اجاره ای که خودشان صادر کرده اند نیز از درد سر های موجود و جاری در کشور است که در همه مواردی که باید اجازه صادر شود وجود دارد. ما نمونه های زیادی از این دست را در مورد کتابهای متعدد نیز سراغ داریم.
در مورد مجوز ناصر تقوائی در ملاقات با قاضی پرونده که همسر او خانم وفا مهر را به زندان قرچک ورامین فرستاده است می گوید:
من حدود دو هفته‌‏ی پیش که نزد آقای شمقدری رفته بودم، گفتند که همسر شما در فیلم بدون مجوز بازی کرده است
گفتم که چطور می‏شود فیلمی مجوز نداشته باشد؟ تمام این فیلم در کوچه و خیابان‏های تهران فیلم‌برداری شده است
من با یک دوربین عکاسی می‌روم یک عکس بگیرم، روزی ۱۰بار مرا می‏گیرند و از من مجوز می‏خواهند.”

همسرم می‏گوید، گاهی می‏شد که در یک روز سه یا چهار بار ما را در خیابان‏ها می گرفتند
مدیر تولید فیلم به آن‏ها مراجعه می‏کرد، یا کاغذی نشان می‏داد یا تلفنی‏ می‏کرد و مشکل ما
حل می‏شد. این به بازیگر مربوط نیست که تهیه کننده مجوز دارد یا ندارد. هر دفتر تهیه‏ ی فیلمی که مجوز رسمی برای تولید دارد، یک شعبه‏ی وزارت ارشاد است. زیرنظر این وزارت‏خانه و با مجوز او دارد کار می‏کند.
دفتری که این فیلم را ساخته است، چنین دفتری بوده است

اتهام های دیگر!!!   خانم مرضیه وفا مهر این است که در تهیه این فیلم شرکت داشته است….در قسمتی از فیلم بی حجاب بوده….در جائی از فیلم مشروب خورده است. اینها همه بی اساس و بهانه است.
” یکی از اتهاماتی که به همسر من وارد شده، شرکت در تهیه‏ ی این فیلم است، در حالی‏که ایشان به‏ جز بازیگری کار دیگری انجام نداده است “

” آن صحنه‏ی بدون حجاب، صحنه‏ ای است که سر خود را از ته با تیغ تراشیده است. این کار ده‏ها بار در فیلم‏های ایرانی تکرار شده است. اولین بار هم خانم فریماه فرجام در فیلم ” سراب ” مسعود کیمیایی این‏کار را انجام داد.
این کار هیچ وقت جرم نبوده است همین چند وقت پیش یک سریال تلویزیونی پخش شده که خانمی با همین هیبت ظاهر شد. چون دیگر مویی به‏سرنیست. حال در مورد همسر من این مورد جرم شده است “

” قاضی پرونده مثلا می‌گفت، مشروبی که این خانم دارد در فیلم می‏خورد، فعل حرام است.
همسر من جواب داد که من آن‏جا به‏جای مشروب چایی می‏خوردم

گراناز موسوی و همکارانش با اینکه کم و بیش تحت فشارهم بوده اند و با داشتن اجازه کار مدام سین جیم هم می شده اند انصافن فیلم گویا و پر سخن و دیدنی تهیه کرده اند.
ارشاد با اینکه وجودی زائد است دبه ای هم هست و بسیاری از اجازه نامه هائی را که صادر می کند قبول ندارد. و این فیلم و دستگیری هنر پیشه اولش که اگر در کشوری دیگر بود روی سر می گذاشتند نشانی گویا از بل بشوی این وزارتخانه است که البته نشانگر کل اوضاع در مملکت هم هست.
ما به کارگردان و بازیگران این فیلم شایسته شاد باش می گوئیم و از شما دعوت می کنیم فیلم را در همین صفحه  ببینید. فراموش نکنید که اغلب سکانس ها ی این فیلم با دور بین روی دست گرفته شده است
.

آخرین شهریار-بخش نهم-احمد شاه قاجار-محمود کویر

مهر ۱۳۹۰

احمد شاه قاجار هفتمین و آخرین پادشاه سلسله قاجار،فرزند محمدعلی شاه و ملکه جهان خانم، در ۱۲۷۵ در تبریز چشم بر جهان گشود.
ملکه جهان خانم پس از برکناری محمد علی شاه همراه او به ادسا رفت و در سال ۱۳۲۴ در هفتاد و دو سالگی در سن کلو در گذشت.وی را در کربلا دفن کردند.
احمد میرزا درده سالگی ولیعهد شد و در سیزده سالگی پس از فتح تهران به دست مجاهدین مشروطه‌خواه و پناهنده ‌شدن پدرش به سفارت روسیه، به سلطنت رسید.
به دنبال فتح تهران به دست مجاهدین، نشست بزرگی از ملیون و سران مشروطه در بهارستان برپا گردید و برای اداره امور کشور بیست و دو نفر برگزیده شدند که بر هییت دولت ریاست داشته باشند.
افراداین هییت مانند سپهدار تنکابنی و سردار اسعد و یپرم خان قایم مقام رییس دولت بودند.
احمد شاه تا هجده سالگی و رسیدن به سن قانونی نقش چندانی در اداره کشور نداشت وعضد‌الملک بزرگ خاندان قاجار که از سوی شورایی از ملایان و برخی نمایندگان مجلس اول و سران مجاهدین به نیابت سلطنت برگزیده شده بود، زمام امور را در دست داشت.
احمد میرزا با رسیدن به سن قانونی در تیرماه ۱۲۹۳ تاجگذاری کرد و هفده سال پادشاه بود. در این مدت مانند پدربزرگ و جد خود سفرهای چندی از راه وام از بانک‌های خارجی به اروپا انجام داد. سفر اول وی هفت ماه و سفر دوم وی ده ماه به درازا کشید. در سالهای پادشاهی احمد شاه، ایران گواه رویدادهای بسیاری بود: اعدام شیخ فضل‌الله نوری، فرار محمدعلی شاه از ایران، شوریدن مردم بوشهر بر نظامیان انگلیس، قیام شیخ محمد خیابانی، قیام میرزا کوچک‌‌خان جنگلی وکودتای رضاخان پهلوی. در صحنه بین‌المللی نیز جنگ اول جهانی، انقلاب بلشویکی در روسیه مهمترین رخدادهای دوران حکومت وی بود.
احمدشاه در آستانه جنگ جهانی اول تاجگذاری کرد و سلطنت او با اشغال ایران از طرف قوای انگلیس و روس و عثمانی و تشکیل یک دولت در مهاجرت در کرمانشاه، در مقابل دولت مرکزی ایران ادامه یافت. بعد از پایان جنگ وثوق الدوله نخست وزیر وقت که با پشتیبانی انگلیسی ها به این مقام منصوب شده بود با امضای یک قرارداد سیاسی و نظامی با انگلستان، بحران بزرگی به وجود آورد.( این قرارداد خاینانه ترین قرارداد ایران بر باد ده شناخته شده و طراح آن یعنی وثوق الدوله نیز خاینی بزرگ معرفی شده است. اما به راستی این قرارداد را خوانده اید؟ آنان که در کتاب های تاریخ این مطالب را نوشته اند چطور؟ برویم دردنامه آن روزگار را از قلم همین وثوق الدوله بخوانیم. برویم قرارداد را بخوانیم. روزگار آن است که تاریخ را دوباره بنویسیم. آدم ها و پدیده ها نه سیاه هستند نه سفید خاکستری هستند) به هر روی امضای این قرارداد که به قرارداد ۱۹۱۹ معروف شده است به حرکتهای آزادی خواهانه در آذربایجان و گیلان دامن زد و سرانجام با اشغال تهران از سوی نیروهای قزاق به فرماندهی رضاخان، احمدشاه فرمان نخست وزیری سیدضیاءالدین طباطبایی عامل سیاسی کودتا را صادر نمود و رضاخان با لقب سردار سپه به فرماندهی نیروهای مسلح ایران منصوب شد.
در همین روز لرد کرزن، وزیر امور خارجه انگلیس نیزدر گزارشی خبرشادی بخش بستن قرارداد را به آگاهی کابینه انگلیس می‌رساند. جملاتی از این گزارش این گونه است:
«… یکسال پیش که ستاره اقبال ما درخشیدن گرفت و نشان داد که جنگ میدان‌های جنگ باختری به پایان موقفیت‌آمیزش نزدیک می‌شود و حتی بخود ایرانیان هم ثابت شد که دیگر امیدی به پیروزی آلمان‌ها نیست. یکی از سیاستمداران برجسته ایرانی به نام وثوق الدوله که همواره نسبت به منافع بریتانیا در ایران احساسات و خط مشی دوستانه داشته است از طرف شاه مامور تشکیل کابینه گردید… خود مقام سلطنت، اعلیحضرت سلطان احمد شاه قاجار که
عین این نظر را داشت به طبع از وزرای سه‌گانه کابینه پشتیبانی می‌کرد… سر پرسی کاکس دستور داشت برای عقد قراردادی با ایران بکوشد که در نتیجه آن منافع آتی بریتانیا در این قسمت از جهان از برخورد صاعقه‌ها و گزندهایی از آن نوع که در سال‌های اخیر بکرات با آن روبرو شده است محفوظ بماند.
مذاکراتی که در عرض نه ماه گذشته در جریان بوده و اکنون به نتیجه رضایت‌بخش رسیده، ثمره کوشش توام حکومت ایران و سر پرسی کاکس بوده است. پادشاه ایران که در سرتاسر مذاکرات منتهی به این قرارداد با نظر بسیار مساعد شرکت داشته است در همین آینده نزدیک از کشور ما دیدن خواهد کرد تا بدین وسیله حسن نیت خود را نسبت به اولیای این کشور علنا ابراز دارد…»
روز دوشنبه بیستم مرداد هزارو دویست ونود هشت شمسی سه روز پس از امضای قرارداد، احمدشاه بیست و دوساله برای دیدار از اروپا از تهران خارج شد.
روزنامه ایران روزبعد گزارش داد که : موقع عزیمت موکب مبارک ملوکانه آقایان امام جمعه وظهیر الاسلام هر دو دعای حرکت خواندند وهرکدام یک جلد قرآن مجید محض تیمن تقدیم حضور مبارک کردند . واز طرف ذات اقدس ملوکانه دستخط تولیت آستان قدس به آقای ظهیرالاسلام مرحمت گردید .
احمد علی سپهر ،مورخ الدوله می‌نویسد :هنوز موکب سلطنتی به انزلی نرسیده بود ، که غوغای جراید تهران واعتراض شدید روحانیون وملیون به رهبری سید حسن مدرس علیه قرارداد برخاست . حتی نسخه هایی از شکایات وعرضحال ایرانیان برای سفارتخانه های فرانسه وامریکادر تهران فرستاده شد . مدرس در این تاریخ قدرت و محبوبیت عجیبی در ایران داشت وکلامش مثل وحی منزل مورد قبول واحترام عامه بود .
احمد شاه در لندن مورد پذیرایی مقامات تراز اول انگلستان قرار گرفت.در مهمانی‌های رسمی که جورج پنجم پادشاه و لوید جورج نخست وزیر وقت انگلستان هم بودند، مقامات انگلیسی قرارداد نهم اوت را عامل اتحاد، تحکیم دوستی و همکاری دو دولت قلمداد کردند اما نتوانستند از شاه جواب بگیرند.
سرانجام قرارداد با موج مخالفت ها از هر سو و با توافق قبلی بین سیدضیاءالدین و انگلیسی ها لغو شد، ولی حکومت سیدضیاءالدین هم بیش از صد روز دوام نیافت و احمدشاه پس از تشکیل کابینه های بی دوام به ریاست قوام السلطنه و مشیرالدوله و مستوفی الممالک سرانجام فرمان نخست وزیری رضاخان سردار سپه را صادر نمود و خود بار دیگر عازم اروپا شد.
برادر احمدشاه به عنوان نایب‌السلطنه در تهران ماند. در چنین شرایطی قاجارها هیچگونه قدرتی در اختیار نداشتند و تمام قدرت حکومت در دست رضاخان بود. رضاخان در غیاب احمد شاه روز به روز قدرت بیشتری می‌گرفت ومی‌کوشید تا با تبلیغاتی گسترده، احمد شاه را نسبت به سرنوشت مملکت بی‌‌اعتنا نشان دهد. دست نشاندگان رضاخان در شهرهای مختلف چنین تبلیغ می‌کردند که شاه علاقه‌ای به ایران ندارد و به دنبال عیاشی در فرنگ است. احمد شاه برای بازگشت به ایران در حالتی تردید آمیز به سر می‌برد. اما پس از مدتی تصمیم به بازگشت به ایران گرفت. انگلیسی‌ها وقتی که از تصمیم شاه برای عزیمت به ایران مطلع شدند، نزد او رفتند و ضمن مبالغه در اوضاع آشفته ایران صلاح او را در این دانستند که تا مدتی از رفتن به ایران چشم بپوشد.
در این هنگام شیخ خزعل در خوزستان قیام کرد. رضاخان نیروی بزرگی برای سرکوب خزعل اعزام کرد. مجلس، خزعل و هوادارانش را خاین خواند. سپس با میانجی‌گری انگلیسی‌ها که درباره نفت و گسترش فعالیت شرکت نفت انگلیسی ـ ایرانی با رضاخان به توافق رسیده بودند، خزعل به رضاخان تسلیم و به تهران فرستاده شد. خوزستان نیز به وسیله ارتش تصرف شد. پس از سرکوب قیام خزعل، رضاخان با شورش کردها به سرکردگی اسماعیل سمیتکو روبرو شد. این قیام که از غرب دریاچه ارومیه آغاز شده بود نیز توسط رضاخان سرکوب شد. به دنبال این رویداد ایلات ترکمن خراسان نیز که بپا خاسته بودند سرکوب و یا تسلیم شدند. به دنبال کودتا که در روز دوشنبه سوم اسفند ماه نیمه شب انجام شد، وی پایتخت را تسخیر کرد و فردای آن روز جمع زیادی از رجال و دولتمرادن گذشته بازداشت شدند و اقداماتی در جلب نظر مردم صورت گرفت . اندکی بعد سردار سپه وزیر جنگ شد. افراد مختلفی در آن دوران نامزد کودتا یا در فکر کودتا بودند ولی به هر حال قرعه ی فال به نام سید ضیاء زده شد و با مشارکت رضا خان میر پنج ( پهلوی )، احمد آقا خان ( امیر احمدی )، کلنل کاظم خان ( سیاح ) و ماژور مسعود خان ( کیهان ) در سحر گاه اسفند ۱۲۹۹ کودتا اتفاق افتاد.
بنا بر پژوهش‌های استاد همایون کاتوزیان و آن چنان که خود می‌گوید: در آن زمان قرار بود که تا یکی دو ماه بعد نیروهای بریتانیایی قزوین را ترک کنند و بیشترین وحشتی که وجود داشت این بود که جمهوری سرخ گیلان به رهبری میرزا کوچک خان جنگلی که جمهوری بولشویکی کمونیستی مورد حمایت شوروی بود تهران را بگیرند و پادشاه را برکنار کنند.
این حقیقت دارد که ژنرال آیرونساید و چند تن از دیپلماتهای سفارت بریتانیا در تهران و یکی دو تن از مستشاران نظامی این کشور در سازماندهی کودتا نقش داشتند اما دولت بریتانیا بکلی از این ماجرا بی خبر بود.
بی خبری دولت بریتانیا از نقش داشتن دیپلماتها و نظامیانش در راه اندازی کودتا در تهران، موضوع مستندی است که اسناد دولت بریتانیا آن را گواهی می کند و من شخصاً این اسناد را دیده و در کتاب خود با جزییات شرح داده ام.
کودتاچیان تقریبا بدون هیچ واکنشی از سوی نیروهای پلیس و ژاندارم پایتخت از دروازه قزوین وارد تهران شدند و مراکز حساس دولتی را تصرف کردند. شاه فردای کودتا یعنی، چهارم اسفند، حکم ریاست الوزاءیی طباطبایی را در قصر فرح آباد ژاله امضاء کرد .پس از کودتا، تمام مطبوعات تعطیل شد، حتا روزنامه رعد که به رهبر سیاسی کودتا وا،بسته بود از این حکم دور نماند.
رجال سیاسی، دستگیر و راهی زندان شدند. به دنبال اعلام حکومت نظامی و منع رفت و آمد، هرگونه ندای مخالفی با نیروی قزاق پاسخ داده شد. بر در و دیوار شهر اعلانات تهدید کننده و خشن نظامی چسبانده شد. متن حکومت نظامی که زیر آن نام رضا خان میر پنج نوشته شده بود با این جمله آغاز گردید:
” من حکم می کنم…. و .”
سید روز دهم اسفند اعضای کابینه ی خود را تعیین و روز بعد در قصر فرح آباد آنان را به شاه معرفی کرد.
رضا خان تا ۲۶ خرداد ۱۳۰۲ ه.ش. با حضور در کابینه های قوام، مشیر الدوله و مستوفی الممالک با عنوان وزیر جنگ تصمیم گیرنده اصلی بود . وی با ادغام دیویزیون قزاق، ژاندارمری دولتی، بریگاد مرکزی و سایر قوای پراکنده نظامی پلیس جنوب ، ارتش متحدالشکلی را پایه گذاشت که فقط مجری دستورهای وزیر جنگ بود و در همین زمان به پاره ای از نهضت ها از جمله نهضت جنگل و قیام کلنل پسیان با خونریزی و سرکوب پایان داده شد . نهضت جنگل بر پایه ظلم ستیزی و آرمان خواهی توسط میرزا کوچک جنگلی در شمال کشور شکل گرفت و در مقطع کوتاهی توانست در مقابل قوای بیگانه ( روس و انگلیس ) ایستادگی کند. پس از پیروزی بلشویکها و سرنگونی حکومت روسیه تزاری،‌ گر چه این نهضت در مقطع بسیار کوتاهی مورد حمایت بلشویکها قرار گرفت، ولی با چرخش سیاست خارجی شوروی مبنی بر اعلام سیاست سازش با دولتها و انصراف از سیاست حمایت انقلاب جهانی (در هشتمین کنگره حزب کمونیست) قوای رضا خان توانست باقیمانده نیروهای او را هم متلاشی کند. رضا خان سردار سپه در خرداد ۱۳۰۲ ه.ش. فرمان نخست وزیری را از احمد شاه گرفت و موجبات سفر سوم او را به اروپا فراهم ساخت. باموج سرکوب و ایجاد آرامشی در پناه سرنیزه و هم چنین سرکوب سرکشانی چون سمیتکو و بر کنار کردن شیخ خزعل از مسند قدرت در خوزستان نفت خیز، رضا خان قهرمان ملی شد. او در آن ایام پاشیدگی ایران توانست دوباره ایرانی یکپارچه برقرار سازد. ابتدا‌شعار جمهوری مطرح شد زیرا در همین ایام در ترکیه هم رژیم امپراتوری برچیده و نظام جمهوری مستقر شده بود. این امر بهانه خوبی برای طرفداران رضاخان بود که تبلیغات وسیعی به راه بیندازند و خواهان استقرار نظام مشابهی در ایران شوند. اما پس از مدتی شور جمهوری خواهی فرو نشست و به اصرار ملایان با نفوذ و انگلیس‌ها رضاخان پس از معذرت خواهی، خود به عموم مردم توصیه کرد که “‌عنوان جمهوری ” را موقوف نمایند و سرانجام مـجـلـس دوره پـنـجـم ماده واحده ای را با مضمون ” مجلس شورای ملی به نام سعادت ملت ، انقراض سلطنت قاجاریه را اعلام نموده و حکومت موقتی را حدود قانون اساسی و قوانین موضوعه مملکتی به شخص آقای رضاخان پهلوی واگذار می نماید، تعیین تکلیف حکومت قطعی موکول به نظر مجلس موسسان است…صبح روز نهم آبان ۱۳۰۴ در حالی که هنوز جلسه مجلس شورای ملی برای رسیدگی به ماده واحده خلع قاجاریه از سلطنت تشکیل نشده بود، قصر گلستان به دستور رضا خان سردارسپه که داشت آماده پادشاه شدن می شد، به محاصره سربازان درآمد.
این کار سردارسپه که رییس حکومت موقت هم بود بدین معنی بود که محمدحسن میرزا، ولیعهد و آخرین مدعی تخت و تاج قاجارها، باید قصر را ترک و آن را به رییس حکومت موقت واگذار کند.
از روز دهم آبان در تهران و سراسر کشور به مدت سه روزتعطیل عمومی و جشن و سرور اعلام شد و شهر تهران چراغانی شد.بدین ترتیب احمدشاه از سلطنت خلع و حکومت ۱۵۳ ساله قاجاریه پایان یافت. احمدشاه در پاریس پس از آگاهی از برکناری خود از سلطنت بیانه‌ای به شرح زیر صادر و منتشر نمود:
در این موقع ملالت‌بار که آینده کشور من دستخوش خطر قرار گرفته و تمام افکارم متوجه ملت ایران می‌باشد این اعلامیه را خطاب به ملت خود می‌فرستم. از وقتی که رضاخان ارتش را در اختیار خود گرفت و تمام منابع درآمد مملکت را مورد سوءاستفاده قرار داد همواره بر ضد قانون اساسی کشور شاهنشاهی اقدام می‌کرد و من برای احتراز از آشفتگی و به هم‌ریختگی اوضاع کشور که سبب ناراحتی و صدمه ملت عزیزم می‌گردید، صلاح در آن دیدم که از میهن خود دور بمانم و این فداکاری را بر خود هموار سازم تا شاید میزان قبح این عملیات غیرانسانی و خودسرانه را نشان داده باشم. کودتایی که به سلطنت من خاتمه داد به زور اسلحه انجام گرفته است. این عمل تیشه به ریشه قوانین مقدس اساسی زده مصایب و بلایایی بر سر ملت بیگناه من وارد خواهد ساخت. من تمام عملیات این حکومت و کسانی که تحت نفوذ و سلطه آن واقع شده‌اند باطل و بی اعتبار دانسته و خواهم دانست.
من هنوز تمام حقوق خود و خاندان خویش را نسبت به تاج و تخت ایران که به لطف پروردگار و به موجب قانون اساسی مملکت واجد آن بوده دارا می‌باشم. من پادشاه قانونی و مشروطه ایران بوده و خواهم بود و در انتظار ساعت مراجعت به مملکت هستم تا بتوانم به خدمتگزاری ملتم ادامه دهم و هرگز نجابت اخلاقی و فداکاری ملت ایران را در ایام سخت و دشوار فراموش نخواهم کرد.
بعد از تصویب طرح انقراض قاجاریه در مجلس، رضاخان سردار سپه با عنوان جدید “والاحضرت اقدس” ریاست حکومت موقتی را تا تعیین تکلیف حکومت آینده ایران به دست گرفت. رضاخان بی‌اعتنا به اعتراض پادشاه برکنارشده، برادر و ولیعهد او محمد حسن میرزا را نیز از کشور اخراج کرد. ده روز پس از برکناری احمد شاه از سلطنت، سفیر انگلستان نزد رضاخان رفت و طی یادداشتی از سوی دولت انگلستان حکومت وی را به رسمیت شناخت. فردای همان روز نیز سفیر شوروی به دیدار رضاخان شتافت و به رسمیت شناختن حکومت او را توسط دولت خویش اعلام کرد. با حمایت همه‌جانبه‌ای که از سوی دولتهای بزرگ خارجی صورت گرفت، رضاخان روز ۱۵ آذر ۱۳۰۴ مجلس مؤسسان را با نطق خود افتتاح کرد. این مجلس پس از شش روز بحث رضاخان را به پادشاهی ایران انتخاب و سلطنت را در خانواده او موروثی اعلام کرد.
آخرین مراسم رسمی که در تالار تخت مرمر برگزار شد، تاجگذاری رضاخان در سال ۱۳۰۴ شمسی بود که خلع سلطنت از احمد شاه و خاندان قاجار نیز در این واقعه اعلام شد.

احمد شاه در خارج به فکر تجارت افتاد. در بورس‌ها مشارکت می‌کرد و مقادیری زمین در حومه پاریس خریداری کرد و مبلغی نیز به عنوان سپرده در بانک‌ها به امانت گذارد.
از ۱۳۰۶ به بیماری کلیه دچار شد و تحت درمان چند پزشک معروف قرار گرفت ولی بیماری او نه تنها معالجه نشد بلکه شدت یافت و پزشکان معالج او یک عمل جراحی را لازم و ضروری می‌دانستند و در نتیجه در بیمارستان آمریکایی لویی واقع در پاریس بستری شد و روز ۲۵ آبان ماه ۱۳۰۷ تحت عمل جراحی قرار گرفت. احمدشاه دوران یک سال که از عمل جراحی او سپری شد عوارض بیماری ظاهر گردید و ناگزیر به همان بیمارستان لویی پاریس انتقال یافت ولی اقدامات پزشکان به جایی نرسید و سرانجام روز ۸ اسفندماه ۱۳۰۸ در سن ۳۲ سالگی بدرود زندگی گفت. از جنازه وی تشییع رسمی به عمل آمد و طبق وصیت او جنازه را به کربلا انتقال دادند و در مقبره اختصاصی واقع در کنار قبر امام حسین دفن شد.
پس از مرگ احمدشاه، محمدحسن میرزا ولیعهد طی اعلامیه‌ای خود را شاه ایران خواند و به ملت اعلام نمود که هر زمانی که لازم باشد برای تصاحب تاج و تخت به ایران باز خواهم گشت.
احمدشاه مردی باهوش، خسیس و پول‌ دوست بود. زبان‌ فرانسه را به خوبی حرف می‌زد ورمان‌های فرانسوی می‌خواند. در کودکی کمی زبان روسی فرا گرفته بود ولی پس از خلع محمدعلی شاه طبق دستور مستوفی الممالک، تدریس آن موقوف گردید. بهترین معلمین تهران مدرس او بودند، از کمال الملک و مزین الدوله گرفته تا مترجم الممالک و مدحت و مشار دلسوزانه در تعلیم او کوشش می‌کردند و چندی نیز تحت نظر سالارلشکر فنون نظامی آموخت. خط و ربط خوبی داشت و به بازی بیلیارد عشق می‌ورزید.
سلطان احمدشاه قاجار قبل از مرگ وصیت‌نامه‌ای تنظیم نموده بود. در این وصیت‌نامه کمپانی گارانتی تروست نیویورک، شعبه نیویورک مجری وصیت‌نامه بود.
احمدشاه بدون ذکر مبلغ و تعداد اوراق بهادار به شرح زیر دارایی خود را تعیین کرده است:
در نیویورک شرکت گارانتی تروست مقیم نیویورک – اوراق بهادار و نقدینه
در لوزان بانک ملی سوییس – اوراق بهادار و نقدینه
در لندن بانک وست مینستر محدود – اوراق بهادار و نقدینه
بانک کردیت لیونه پاریس – فقط نقدینه.
احمدشاه در آن وصیت‌نامه فرزندان خود را بدین شرح معرفی می‌کند:
مریم خانم متولد (بیست مه ۱۹۱۵) ایراندخت متولد(هفدهم نوامبر ۱۹۱۵) همایوندخت متولد (پنجم اکتبر ۱۹۱۷) فریدون متولد (بیست و دوم ژانویه ۱۹۲۲).
برای هر کدام از فرزندان خود شهریه‌ای معین نموده بود و قیمومیت آنها را به عهده ملکه جهان مادرش قرار داده بود و متذکر شده بود حقوق ماهیانه آنها را تا پایان هیجده سالگی پرداخت نمایند و هر کدام که به سن هیجده سالگی رسیدند، سهم الارث سهمیه خود را دریافت دارند.
غیر از فرزندان برای ادامه تحصیل برادرزادگان (فرزندان محمد حسن میرزا) نیز مبلغی در نظر گرفته بود.
احمدشاه زنان صیغه‌ای خود را در وصیت نامه به شرح زیر ذکر می‌کند:
عذراخانم، کشور خانم، کبری خانم، شمامه خانم، بدرالمولک خانم، خانم خانم‌ها، فاطمه‌خانم.
امضاء کنندگان وصیت نامه عبارتند از: رییس دادگاه ابتدایی سن – مهردار وزیر دادگستری – وزیر امور خارجه – ژنرال قنسول ممالک متحده آمریکا در پاریس – ویس قنسول ممالک متحده آمریکا در پاریس.
فریدن میرزا تنها فرزند ذکور احمدشاه که هنگام مرگ پدر هفته ساله بود تحصیلات عالی خود را در علم حقوق در پاریس به اتمام رسانید و درجه دکترای حقوق دریافت کرد و به وکالت دادگستری اشغال ورزید و سرانجام در ۱۳۶۷ در پاریس درگذشت.
از مقامات دولتی ایران هیچ یک در مراسم تشییع جنازه او شرکت نکردند.
محمدحسن میرزا، که در ۱۲۷۷ شمسی دنیا آمده بود، بعد از وفات برادرغالبا در یکی از دهکده های مجاور لندن می زیست و با عایدی مختصری که به موجب وصیت برادرش به او می رسید و برخی مستمری های دیگر که به طور کمک و اعانه به او پرداخت می شد با تنگدستی گذران روزگار می کرد.
وى در اواخر عمر و پس از شهریور بیست و سقوط رضاشاه در صدد کسب اجازه بازگشت به ایران برآمد، اما توفیق نیافت و در سال ۱۳۲۱ در لندن در گذشت.
سلطان علی میرزا، فرزند سلطان عبدالمجید میرزا، برادر احمد شاه قاجار است و در بیروت به دنیا آمده اما از هیجده ماهگی در فرانسه زندگی می کند، تحصیلات خود را تا حدود دکتری در رشته اقتصاد در این کشور به پایان رسانده و بجز سالهایی که پیش از انقلاب در ایران به کشاورزی اشتغال داشته، بقیه عمر خود را در فرانسه گذرانده است.
سلطان علی میرزا بزگترین اولاد ذکور از میان برادرزادگان احمدشاه است که در صورتی که سلطنتش ادامه می یافت، تاج و تخت ایران پس از او به آنان انتقال می یافت.
او کتابی نیز درباره تاریخ قاجار به زبان فرانسه با نام شاهان فراموش شده نوشته است.
پس از جنگ جهانی دوم ابتدا نظر بر این بود که دگرباره سلطنت به باز ماندههای سلسله قاجار بازگردانیده شود و تنها بازمانده برادر زاده احمد شاه بود که در ارتش بریتانیا خدمت میکرد. ولی این فکر مردود و مدتی بر جمهوری شدن ایران اندیشیدند که آنهم دنیایی مشکلات از پی داشت ، و سرانجام با میانجیگری و تعهدات فروغی و دیگر سیاست بازان، موافقت ها جلب شد که ولیعهد جوان ایران بر تخت سلطنت بنشیند و رضا شاه استعفا نامه خود راکه فروغی آنرا تقریر کرده بود امضا کرده و از ایران خداحافظی کرد. چرا که مهاجمین بایران ، راضی به ماندن او در ایران نبودند.
شهرنوش پارسی پور می نویسد:خاله بزرگ ما، بدرالملوک همسر نخستین احمد شاه بوده است. او را برگزیده بودند تا ولیعهد ایران را به دنیا بیاورد. او نیز دخترى به نام ایراندخت به دنیا آورده بود. ایراندخت که در لحظه تولدش شهر تهران را آذین بسته بودند، پنج ساله بود که به همراه پدر و مادرش کشور را ترک کرده بود. او چهار سال از محمدرضا شاه بزرگ تر بود، اما هنگامى که در سن بیست ویک سالگى در سوییس پادشاه آینده ایران را ملاقات می‌کند سخت مورد توجه او قرار می‌گیرد. هنگامى که ولیعهد به تهران می‌آید به پدرش اعلام می‌کند که علاقه‌مند به ازدواج با دختر احمد شاه است. از ایراندخت، معروف به پرنسس دعوت به عمل می‌آید که به تهران بیاید و با رضا شاه ملاقات کند. در این ملاقات رضا شاه به دختر جوان و بسیار زیبا می‌گوید که آب سلسله پهلوى و قاجار به یک جوى نمی‌رود. چنین به نظر می‌رسد که این حادثه باید در سال ١٣١۵ یا ١٣١۶اتفاق افتاده باشد.
دختر جوان که نمی‌تواند با این ازدواج سلطنت را به خاندان قاجار بازگرداند به اروپا باز می‌گردد و ازدواج می‌کند و در سال ١٣١٧ نخستین فرزند خود را به دنیا می‌آورد. در سال ١٣٢۴ او داراى سه فرزند است و از شوهر طلاق گرفته است. ملکه فوزیه نیز از پادشاه ایران طلاق گرفته و به مصر بازگشته است. شاه یکبار دیگر براى ازدواج با دختر احمد شاه اظهار علاقه می‌کند. بدین مناسبت عکسى از ایراندخت گرفته می‌شود و به دربار فرستاده می‌شود، اما حضور سه فرزند مانع بزرگى براى این ازدواج به شمار می‌آید.
****
دوران قاجار، روزگار تغییر و دگرگونی‌های بزرگ جهانی است و ایران نیز از این مدار بیرون نمی‌ماند. قراردادهای ایران بر باد ده با خارجیان، کم دانشی برخی ازسران قاجار، عقب ماندگی و بی سوادی بخش بزرگی از جامعه ،قدرت دراز مدت نظامی قبیله‌ای و خودکامگی سلاطین سبب بسیاری تباهی‌ها شد، اما یاد کردن این نکات نیز بسیار مهم است:
*بر روی هم دوران صد و سی ساله حکمرانی قاجار را می توان عصرقدرت گیری دوباره‌ی روحانیت شیعه و تثبیت نهاد مرجعیت دانست.
پس از سرنگونی شاه سلطان حسین صفوی، فقهای شیعه نفوذ بی چون و چرای خود را از دست دادند.
پس از حدود نیم قرن، با تاسیس سلسله قاجار بار دیگر ورق برای روسای شیعه برگشت. فتحعلی شاه به هنگام تاجگذاری نزد بزرگ‌ترین مرجع شیعه، شیخ جعفر کاشف الغطاء، رفت و او شاه قاجار را نایب خویش قرار داد.
دیگررویداد این دوران، برتری مکتب اصولی بر اخباریون بود. اصولی ها به اجتهاد در فقه قایل بودند. شاید بتوان گفت که تمام فقهای دویست سال اخیر پیرو مکتب فقهی ای هستند که وحید بهبهانی همزمان با شروع سلسله قاجاریه پی ریزی کرده بود و شیخ مرتضی انصاری در دوران ناصرالدین شاه آن را تکمیل کرد.
در همین زمان جنبش اصلاح طلبانه و دینی باب آغاز شد. این جنبش می توانست اصلاحات ژرفی در دین و اجتماع ایران پدید آورد.روشنفکران ایران در کنار ملایان و پس مانده ترین گروه‌های اجتماعی قرار گرفته و آن را سرکوب کردند.
* به هنگام روبرو شدن ایران با تمدن غرب ،تمایل شاهان قاجار به پیاده کردن الگوهای غرب، راه ورود دستاوردهای انقلاب صنعتی را به ایران هموار میکرد. ایران در پایان دوران قاجاری به سرعت روی به دگرگونی نهاده بود.
اشتیاق قاجاریان برای اعزام دانش آموز به اروپا، موج جدیدی به راه انداخت که در بازگشت اندیشه تجددطلبی را به همراه می آورد.
عصر قاجار،زمان ورود بسیاری از دستاوردهای دنیای غرب به ایران بود. اشتیاق شاهان قاجار به پیشرفت های فرنگ و تلاش اصلاح گرانی چون میرزا تقی خان امیرکبیرو قایم مقام فراهانی، با تمام مخالفت های درباریان و ملایان و بازاریان، روند آشنایی ایرانیان با فن آوری های آن روز را سرعت بسیار بخشید.
هنر عکاسی و سینما در ایران و به وسیله‌ی شاه قاجار پایه ریزی شد.
روسى خان، عکاسى بود که در زمان قاجار از روسیه به ایران آمد و در خیابان فردوسى یک کارگاه عکاسى باز کرد.
در دوران ناصرالدین شاه بود که به دستور امیرکبیر وقایع اتفاقیه، اولین روزنامه رسمی ایرانی، منتشر شد.
سنگ بنای دانش های جدید در دارالفنون نهاده شد. ده ها دبستان برپا گردید و به تدریج راه بر مکتب خانه‌ها و ملایان بسته شد.
با شعر یغما جندقی و نثر قایم مقام ناقوس مرگ ادب کهن به صدا درآمد و با مشروطه این ادبیات نوین پا به کودکی نهاد و با ایرج و عارف و بهار و کسمایی و رفعت راه برای طلوع نیما گشوده شد. بسیاری از سیاستمداران و شاهزادگان قاجار در این راه کوشش‌ها کردند. در همین زمان جریان ترجمه ادبیات فرانسه و روس نیز کمک بسیار بزرگی به این حرکت کرد.
نخستین نمایشنامه های ایرانی در همین دوران نوشته شد. دارالفنون و تکیه دولت درگسترش آن نقش داشتند. دیدارهای شاه از اروپا او را بسیار دگرگون کرده بود.
هنر تئاتر به شکل امروزی نخستین بار با سفر ناصر الدین شاه قاجار به اروپا وارد کشور شد. وی در این سفر با هنر نمایش در آنجا آشنا شد و چون به کشور بازگشت اجرای تعزیه را دگرگون کرد. تکیه دولت بنا گردید و تعزیه گردان که برابر” ناظم نمایش” یا “رژیسور” بود به گروه تعزیه خوان ها اضافه شد. همچنین به دستور ناصرالدین شاه قاجار بود که در دارالفنون زیر نظر میرزا علی اکبر مزین الدوله نقاش تئاتری دایر گردید.
برداشت و ترجمه نمایشنامه های اروپایی و روسی آغاز شد. برای نمونه نمایشنامه‌ی تاجر ونیزی شکسپر را در زمان محمد علی شاه و ابوالقاسم خان ناصرالملک ترجمه کرد. تئاتر جدید ایران از میان همین توفان برخاست.
اولین سرود ملی ایران به خواست مظفرالدین شاه آفریده شد.
کارخانه ضرب سکه و قالب گیری در تهران دایر گردید.
اولین تلاش در مسیر استقرار صنعت ذوب آهن در ایران توسط حاج محمد حسن امین الضرب بوده است. وی با اخذ اجازه و انحصار تأسیس کارخانه ذوب آهن از ناصرالدین شاه، در محل شهر آمل برای خرید توربینهای بخار، کوره های دمشی و نیز سایر تجهیزات یک واحد فولاد سازی از فرانسه اقدام کرد.
نخستین کارخانه های تصفیه شکر و قندسازی در مازندران و بلورسازی در تهران و اصفهان و قم و کاغذسازی در تهران و حریربافی در کاشان و تهیه ماهوت و چلوار و کارخانه نخ ریسی و …به راه افتادو به همین سبب، بازار که نقشی واسطه داشت به صف ناراضیان دولت پیوست. ورود نخستین نشانه های تمدن غرب و به راه افتادن دبستان و روزنامه و ترجمه کتاب‌های خارجی، بازار کار و بار ملایان را از رونق می‌انداخت و آنان نیز به صف مخالفان دولت پیوستند و فریاد مشروعه و گاه نیز مشروطه سر دادند.
هفت سال پیش از مشروطه که مدرسه تربیت در تبریز شروع به کار کرد، آخوندی به نام طالب حق بر سرمنبر خطاب به مردم گفت:
گوهر گرانبهای شریعت، دست فرسود علم جغرافیا و زبان ایتالیا و فرانسوی شده… نگذارید عَلَمی را که نیاکان شما برافراشتند به دست این قوم فرومایه که خود را فرنگی ماب می نامند سرنگون شود.
سه سال پیش از اعلام مشروطیت بار دیگر براثر تحریک آخوندها تمام مدارس جدید تبریز غارت و ویران شد. آخوندی به نام سیدمحمد یزدی در مسجد شاهزاده تبریزهمزمان با حمله به مستشار بلژیکی به نام پریم، بر سر منبر رفته و گفت:
… دین شما از دست رفت. در شهر مسلمان، میخانه باز شد، در شهر مسلمان، معلم خانه‌ها اطفال شما را از دین به در کردند، نان و گوشت شما سپرده به دست بیگانگان و کفار گردید… در این شهر سه چیز نباید وجود داشته باشد: میخانه، معلم خانه و مسیو پریم.
سپس طلاب و مردم نادان، تمام مدارس جدید شهر را غارت و ویران کردند.
شیخ فضل الله نوری در جلسه ای به ناظم الاسلام درباره مدارس جدید چنین میگوید: ناظم الاسلام، ترابه حقیقت اسلام قسم میدهم. آیا این مدارس جدیده خلاف شرع نیست؟ و آیا ورود به این مدارس مصادف با اضمحلال دین اسلام نیست؟ آیا درس زبان خارجه و تحصیل شیمی و فیزیک عقاید شاگردان را سخیف و ضعیف نمی کند؟
اولین کارخانه برق توسط حاج امین الضرب اصفهانی ( مهدوی) به کار افتاد.هنگامی که وی همراه مظفرالدین شاه به روسیه رفت روزی هنگام قدم زدن در خیابان چشمش به کارخانه برق افتاد که شهر را روشن می کرد. وی چنان مجذوب روشنایی برق شد که تصمیم گرفت او نیز چنین کارخانه ای در دارالخلافه دایر نماید و این کارخانه را رو به راه کرد.
اولین خط آهن در فاصله کوتاه تهران و حرم عبدالعظیم به راه افتاد.
نخستین اتومبیل در زمان مظفرالدین شاه وارد تهران گردید.
در سال ۱۸۶۳ میلادی اولین تمبر ایرانی چاپ شد.
پانزده سال بعد ایران جزو اولین کشورهایی بود که به عضویت اتحادیه بین المللی پست درآمد.
نخستین خط آزمایشی تلگراف در سال ۱۲۶۷ هجری بین کاخ گلستان و باغ لاله زار کشیده شد.
دو سال بعد پایتخت به وسیله شبکه تلگراف به رشت و تبریز و اصفهان و همدان و شیراز و مشهد متصل شده بود. نقش تلگراف در تحولات سال های آغازین قرن بیستم ایران و به ویژه در گسترش جنبش مشروطه غیر قابل انکار است.
در تمام این موارد البته توده‌ی مردم با دنباله‌روی از ملایان به مخالفت ها برخاستند.
نخستین دستگاه‌های فونوگراف و گرامافون و ماشین تحریر در زمان ناصرالدین شاه و مظفرالدین شاه وارد ایران شد.
اولین موزه‌ی ایران در زمان ناصرالدین شاه و در کاخ گلستان ایجاد گردید.
اولین تشکیلات پلیس در ایران در زمان ناصرالدین شاه ایجاد گردید.
هنر نقاشی به وسیله کسانی چون کمال الملک و تحت تاثیر غرب رشد چشمگیری یافت.
معماری غرب، به کاخ ها و خانه های تهران جلوه و نمای دیگری داد.شهر تهران و برخی شهرهای دیگر چهره‌ی نو یافتند.
مفاهیمی چون قانون اساسی و عدالتخانه برای اولین بار در دوران قاجار به ادبیات سیاسی ایران وارد شد.
در همین زمان بود که مجلس و انجمن های بسیاری که نشانه‌های نخستین احزاب بودند در ایران ایجاد گردید. مردم ایران برای نخستین بار به شرکت مستقیم در تحولات اجتماعی و سیاسی روی‌آوردند.
در زمینه کشاورزی نیز کارها صورت گرفت: ساختن سد ناصری روی رودخانه کرخه. ترویج کشت نیشکر در خوزستان در دو منطقه عقلی و شوشتر.تجدید بنای پل عظیم شوشتر و هفت چشمه آن. ساختن یک سد بزرگ بر روی رودخانه معروف گرگان‌رود که زیر نظر مهندس میرزاحسن و با همکاری هزار کارگر، مدتی کمتر از یک‌سال بنای آن به پایان رسید و دشت استرآباد زیر کشت درآمد. بنای یک سد بزرگ در نقطه اتصال دو رود قره‌چای و انار رود در شهرستان قم و بستن پل معروف دلاک بر روی آن. اتمام کار نهر عظیمی که آب رود کرج را به تهران منتقل کرد و تهران را از بی‌آبی رهانید. شروع کار انتقال آب از شمیران به تهران، که ناتمام ماند.
در پایان این دوره جنبش‌های سترگ خیابانی در آذربایجان و کوچک خان در گیلان و پسیان در خراسان و سمکو در کردستان رخ داد و ایران می‌رفت تا به یک حکومت فدراتیو تبدیل شود. جنبش‌هایی که همه در جستجوی راهی برای رسیدن به عدالت و آزادی بودند. این حرکت‌ها و قیام‌ها البته به چشم بسیاری سرآغاز از هم پاشیدن ایران بود، که چنین نبود. تاریخ در سرزمین ما بارها تکرار شده است. پادشاهان بسیاری به این سرنوشت دچار گردیده اند. هر چند صباحی که جامعه رشدی پیدا می‌کند و بذر دانش و ابادانی به بار می‌نشیند و مردمان در کار سازندگی هستند، خوی و منش جداسری سر بر‌می‌دارد. نظام واحه نشینی و فرهنگ قبیله‌ای، ما را به جدا سری می‌کشاند؛ پس از هر گوشه بانگی بر‌می‌خیزد و سرانجام نیاز های اجتماعی و فرهنگی به سوی بر سرکار آمدن یک خودکامه تمرکز طلب به راه می‌افتد. همه و همه دست در دست هم می‌گذاریم و خودکامه را بر تخت و سپس بر آسمان می‌نشانیم و باز پش از دورانی از آرامش و سرکوب، آتش در زیر خاکستر گل می‌کند. این خودکامه را فرو می‌کشیم. جداسری آغاز می‌کنیم و دوباره به انتظار ظهور خودکامه‌ای دیگر بر می‌آشوبیم.
به هر روی با برسرکار آمدن یک حکومت خودکامه‌ی دیگر که در جستجوی پیشرفت ایران و ایجاد تمرکزی دوباره بود، این همه بر باد رفت.حکومت جدید با سرکوب خونبار این جنبش‌های آزادیخواهانه برقرار گردید.
به باور همایون کاتوزیان: عوامل سرنگونی قاجار و روی کارآمدن رضاخان چند مسیله بود که مهمترین آنها یکی این بود که او قشون (ارتش) ایران را سروسامان داد و به آن اقتدار بخشید و هرج و مرج‌های محلی را فرونشاند و دیگری، طبقه متوسط متجدد جامعه بود که خواهان فرونشستن هرج و مرج و پیشرفت مراحل تجدد بود.
در مجلس پنجم که رضا خان را به پادشاهی برگزید هوادارنش اکثریت داشتند واگرچه بخشی از این اکثریت از راه دخالت او در انتخابات فراهم آمده بود اما چنین دخالتی نقش اساسی نداشت، چراکه دوره های چهارم و پنج مجلس شورای ملی، دوره هایی بود که نمایندگانش آزادانه انتخاب شده و از راه انتخابات آزاد به مجلس راه یافته بودند.
عده زیادی از سران مملکت و نیروهای ملی گرا و مدرن اعتقاد داشتند که باید نیروی مرکزی قوی نیرومندی پدید بیاید و هرج و مرجی را که به جای حکومت اصیل و واقعی مشروطه پدیدار شده بود از میان ببرد تا هم تمامیت ارضی مملکت حفظ شود و هم اینکه روند توسعه پیش برود.
برای تحقق چنین خواسته ای دو راه حل بیشتر وجود نداشت، یکی اینکه در چارچوب همان حکومتی که در پی انقلاب مشروطه روی کار آمده بود، نخبگان سیاسی همچون وثوق الدوله و قوام السلطنه و مدرس و مشیرالدوله و مؤتمن الملک و مستوفی الممالک ثباتی در مملکت ایجاد کنند.
تنها عاملی که امکان چنین راه حلی را ایجاد می کرد همان قرارداد ۱۹۱۹ با بریتانیا بود اما با شکست این قرارداد تنها دو راه باقی ماند، پذیرش دیکتاتوری یا اضمحلال مملکت.
به همین جهت بود که خیلی از نخبگان و روشنفکران و دست اندرکاران بصراحت از دیکتاتوری دفاع می کردند و بروشنی می توان در روزنامه های آن دوران دید که دیکتاتوری مدروز شده بود و روزنامه ها بصراحت می نوشتند که مملکت به دیکتاتوری احتیاج دارد.
اما به نوشته‌ی سلطان علی میرزا،برادر زاده‌ی احمدشاه که تاریخ نگار نیز هست، ماجرا به گونه‌ی دیگری و غیر از آن است که همایون کاتوزیان می‌نویسد: به نظر من در همان زمان احمد شاه در ایران افرادی مثل مصدق، قوام السلطنه و دیگران بودند که اگر سلطنت احمد شاه ادامه می یافت می توانستند با کمک برخی از رجال آن زمان که افرادی قوی بودند دموکراسی رجالی در ایران برپا کنند و این دموکراسی رجالی بمرور، همان گونه که در ممالکی همچون انگلستان پیش آمد، به دموکراسی ملی بینجامد.
من معتقدم که بریتانیا نقش فعالی در ساقط کردن خاندان قاجار از قدرت داشت و این را قبول ندارم که می گویند عوامل بریتانیا بدون اطلاع دولت مرکزی این کشور در روی کار آوردن رضا خان شرکت کردند.
من فکر نمی کنم که مملکتی مثل بریتانیا که در آن زمان امپراتوری قوی ای بود، سفارتخانه اش در تهران بدون توافق دولت مرکزی اقدامی بکند.
در وزارت خارجه بریتانیا دفاتری هست که سیاست بلندمدت این کشور را تعیین می کند، منقرض کردن سلطنت قاجار هم حتمن از همان سیاست‌هایی است که در این دفاتر تعیین شده و مورد قبول مقامات بریتانیایی بوده است.
خاندان قاجار در آن دوران مشکل خدمات بزرگی به ایران کرد، آغامحمد خان قاجار این مملکت را که در قرن هیجدهم پاره پاره شده بود یکپارچه کرد و هیجده سال جنگید تا تمامیت ارضی آن را تأمین کند.
در دوران ناصرالدین شاه چون ایران در صلح به سر می برد و جنگی رخ نداد، فرهنگ و هنر و ادبیات پیشرفت کرد و نوعی رنسانس بوجود آمد که آثار آن هنوز در ایران مشهود است.
ارتش نوین ایران را هم عباس میرزا، ولیعهد فتحعلی شاه با کمک خارجیان و بخصوص فرانسوی‌ها شکل داد. قاجاریه ایران را به آستانه دنیای مدرن رساند.

*
در باره‌ی احمد شاه نیز باورها و گمان ها گوناگون است. کوشیدم تا گوشه‌هایی از این ماجرا را باز گشایم. مهم این است که تاریخ خود را بازخوانی کنیم. از یاد نبریم. نوشتار خویش را به پایان می‌برم با شعری از ابراهیم پورداود در باره‌ی احمدشاه و سپس شعر دیگری که رو در روی آن ایستاده است:
در تاجگذاری احمد شاه قاجار
*
خاک بسر کن ز بهر تاج گذاری
بایدت امروز شور و شیون و زاری
دولت ساسان گذشت و چرخ نهد تاج
بر سر هر ترکمان و ترک و تتاری
تاج همان است لیک مرد همان نیست
آنکه تواند نمود افسر داری
دانی این شاه داریوش نگردد
تاج کیانی و راست زحمت و باری
چشم امیدی بخاندان قجر نیست
می ندهد شوره زار بار بهاری
سود نبردیم از شهان مغولی
بهره ندیده ز تازیان مهاری
احمد بیگانه است گر چه شده شه
نیست ز بیگانه جز سیاهی و تاری
عاقبت کارگرگزاده شود گرگ
گله ملّت به گرگ از چه سپاری
خویش پرستد نه قوم و کشور و آیین
آنکه بود از نژاد ایران عاری
دریا پر موج و ناخدا ز هنر دور
کشتی بشکسته چون رسد بکناری
بار خدایا روا مدار که بر ما
آید زین ناخدای پستی و خواری
*
شعری از احمدخان دشتی که فی البداهه در حضور احمدشاه قاجار خوانده است:
از ورود مرکب مسعـــود شاه تاجـــدار
فارس ساید از شرف بر چرخ تاج افتـــخـــار
پادشاه بر و بحر احمدشــه جمشیدفـر
پادشاه پادشاهــان خسرو گردون وقــــــار
شهریاران سوده بر درگاه او روی نیــاز
خسروان بر آستانش جبهــــه سای و خاکسار
بحر درک خدمتش فرمانروای ملک فارس
با هزاران شوق شد ســـوی بنـــادر رهسپــار
آنکه ادراک خرد در کنه ذاتش قاصراسـت
می نگنجـــد وصف قــــدرش در بیان اختصار
عمه شاهنشاه صاحب اختیار ملــک جـم
شهریار کامبخش کــــامجـــوی کامکـــــار
آنکه اندر نشر عدل و انتظـــام مملکـــت
دانش جاماســــب دارد کوشش اسفنـــدیــار
ای جهانداری که تیغ سطوتت چون شد بلند
گشته کوته دســــت طغیان و ستــم از روزگار
عدل آن کــرد در دوران که از تأثیـــر وی
شیر با آهو هم آغوشنـــد در یـــک مـــرغزار
در زمان دولتت امروز اندرملــک فـــارس
نیست غیر از ما کسی در سختی و عسرت دچار
قرنها در خدمت دولت کشیـــده رنـــج ها
با سری پرشور و شــــوق و با دلی امیـــدوار
تاج و تخت سلطنت را چاکرو فرمان پذیـر
در مقام شه پرستی مــــال و جان کرده نثـــار
رنج را راحت شمرده در مقـــام بنـــدگی
بر امید آنکه روزی این نهـــال آید به بـــــار
داده پاداش عمل اما نــه بر وفق مــــراد
بــــارور گردیـــــد اما بـــر خلاف انتظـــار
کی روا باشد خداوندا که انـــدر دولتـــت
دست فرسوده محن باشیم زین سان خوار و زار
خانمان در دست دشمن مالمان پامال جور
از حقوق خویشتن محروم و در انظـــــــار زار
رنج چندین ساله این خاندان بر باد رفــت
ای ولی نعمت شده وقت ترحم زینهــــــــار
*
پرونده ی سلسله نوشتار آخرین شهریاران ایران را در همین جا می‌بندم. شگفتا که همه‌ی این شاهان و شهزادگان، به غیر از احمدشاه، به دست سرداران ودرباریان و مردم، با خیانت و بی‌رحمی کشته شدند. همان‌ها که از خاک برآمدند و ما آنان را بر آسمان بردیم و بار دیگر به خاک و خونشان کشیدیم.
مگر ما همان سلم و تور نبودیم که برادرمان ایرج را به مهمانی خواندیم و آن شاه نجیب و عارف را سر بردیم و بنیاد کین جویی نهادیم!
یزدگرد را بر تخت عاج و مرمر نشاندیم و خدایش خواندیم و آنگاه در برابر یورش تازیان تنهایش نهادیم و آن آسیابان درونمان را بانگ زدیم تا مهمان خویش را به چند درهم به خاک و خون کشد.
نادر را از کارگاه پوستین دوزی بر شانه برکشیدیم و در ماه نشاندیم و فرزند شمشیرش خواندیم و آنگاه در سیاه چادری در خبوشان به دست مشتی اوباش، در خاک و خونش کشیدیم:
سر شب سر قتل و تاراج داشت
سحرگه نه تن سر نه سر تاج داشت
به یک گردش چرخ نیلوفری
نه نادر به جا ماند و نه نادری.
من بر این باورم که دولت قاجار(بویژه شاهانی چون ناصرالدین شاه و شاهزادگانی چون عباس میرزا و بسیاری از وزیران و سیاستمداران این دولت) نقشی بسیار مهم در روند پیشرفت جامعه ایران داشته‌اند. ما در آستانه‌ی یک رستاخیز بزرگ ایستاده بودیم که ناگهان اژدها تنوره کشید و همه‌ی دستاوردهای سالیان دراز رنج و تلاش مردمان همین سرزمین را به کام سیاه خویش کشید. آیا درهم کوبیدن و نابودی آنان و برسرکار آوردن قداره کش دیگری، تنها راه چاره بود؟
*
پایان

کتاب نامه:
ونسا مارتین.تجارت، اعتراض و دولت در ایران قرن نوزدهم.نشر تایوریس. لندن. انگلستان.
محمد‌علی کاتوزیان، دولت و جامعه در ایران، انقراض قاجار و استقرار پهلوی، ترجمه حسن افشار، تهران، نشر مرکز، ۱۳۸۰٫
خسرو معتضد.قصه های قاجار، از خواجه تاجدار تا شهریار در به در ناشر قطره
اسناد محرمانه وزارت خارجه انگلستان درباره قرارداد ١٩١٩ ایران و انگلیس جلد اول ترجمه محمد جواد شیخ الاسلامی
علی‌اصغر شمیم، ایران در دوره سلطنت قاجار، تهران، علمی، ۱۳۷۰٫
حسین جودت، از صدر مشروطیت تا انقلاب سفید، تهران،‌بی‌نا، ۱۳۴۸٫- محمد‌ابراهیم باستانی پاریزی، محیط سیاسی و زندگانی مشیرالدوله، تهران، ابن‌سینا، ۱۳۴۱٫
احمد احرار، طوفان در ایران، ۲ جلد، تهران، نوین، بی‌تا.
حسین مکی، تاریخ بیست ساله ایران، جلد اول تا ششم، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب و نشر ناشر، ۱۳۵۹ ـ ۱۳۶۶٫
هدایت‌ الله حکیم‌الهی، اسرار سیاسی کودتا و زندگانی آقا سیدضیاءالدین تهران، بی‌نا، ۱۳۲۲٫
گریگوریقیکیان، شوروی و جنبش جنگل، یادداشتهای یک شاهد عینی، تهران، نوین، ۱۳۶۳٫
علی‌اصغر زرگر، تاریخ روابط سیاسی ایران و انگلیس در دوره رضاشاه، ترجمه کاوه بیات، تهران، پروین و معین،۱۳۷۲٫
محمد‌تقی بهار (ملک‌الشعراء)، تاریخ مختصر احزاب سیاسی ایران از انقراض قاجاریه، ۲جلد، تهران، حبیبی، ۱۳۵۷٫
مختصری از زندگانی سیاسی سلطان احمد شاه قاجار، به ضمیمه چند پرده از زندگانی داخلی و خصوصی او.حسین مکی.انتشارات امیرکبیر.تهران.۱۳۸۱

پیرامون شناسنامه ” ما ” – قسمت پایانی – ملیحه تیره گل

مهر ۱۳۹۰

با سپاس از نویسنده بزرگوار خانم ملیحه تیره گل که امکان نشر این نوشته تحقیقی را به ما داده اند
قسمت اول این نوشته در شماره پیشین، شماره شهریور ماه منتشر شده است
——————————–

ب- شرایط سیاسی¬ی ایران:(۳۰) جلب کوشـندگان و نویســندگان مخالف رژیم به همکاری با رژیم، یا حذف فیزیکی¬ی آن¬ها، رخنه در اپوزیسیون و خنثا کردن فعالیت¬های سیاسی در برون¬مرزهای ایران، آرایش سیمای تاریک رژیم در صحنه¬ی جهانی، از جمله هدف¬هایی بودند که سیاست¬های «دفتر استراتژی¬ی فرهنگی¬ی ریاست جمهوری »، پروژه¬ی «جنبش اصلاحات» و پروژه¬ی «گفت¬وگوی تمدن¬ها» دنبال می¬کرد. تصویب «عفو مشروط» برای جلب «پناهندگان» به ایران، تبلیغ گسترده¬ی سیاست «عدم خشونت» توسط اصلاح¬طلبان رژیم (با وجود تداوم سرکوب¬های خشونت¬بار این رژیم) گسیل مأموران اطلاعاتی در قالب اپوزیسیون رژیم به خارج از کشور، تأسیس نهادهای پنهان و آشکار جمهوری¬ی اسلامی در جوامع مختلف تبعیدیان، و از همه فراتر، ایجاد سوءظن در مخالفان نسبت به یکدیگر، شکل¬های مختلف اجرای همان سیاست¬ها بود. پیامدهای این استراتژی¬ها و تاکتیک¬ها، در کنار پیامدهای جنبی¬ و به¬ناگزیر مثبتِ جنبش اصلاحات، مانند چاپ و انتشار آثار نویسندگان برون¬مرزی و مصاحبه¬های آنان در نشریه¬های درون¬مرزی، و جایزه¬هایی که در ایران به دست آورده¬اند، نه تنها مرزهای هویتی¬ی «تبعیدیان¬» و «مهاجران» را کمرنگ کرد، بلکه در زمینه¬های اختصاصاً سیاسی به مخدوش شدن این مرزها انجامید. البته در حال حاضر، ما هنوز «انجمن هنر در تبعید» و «کانون نویسندگان ایران- در تبعید» و ده¬ها «نهاد جنبشی» را با شناسه¬ی «تبعید» داریم. با این وصف، با نگاهی به متن¬های فارسی (در سطح عام)، که افزون بر شکل چاپی، همه روزه بهمن¬وار بر اینترنت نیز روان است، پیدا کردن خصوصیات دو شناسه¬ی «تبعید» و «مهاجرت» آسان به نظر نمی¬رسد، چه رسد به انتزاع خصوصیات هر یک و نظریه¬پردازی درباره¬ی آن¬ها. به عنوان مثال، من نمی¬دانم شعرها یا داستان¬ها یا مصاحبه¬ها یا بیوگرافی¬هایی که در دهه¬ی اخیر از نویسندگان ما در ایران منتشر شده، و برخی از آن¬ها نیز قبلاً بدون سانسور یا خودسانسوری، یعنی با تفاوت¬های آشکار، در برون مرزهای ایران منتشر شده بود، زیر چه شناسه¬ای جا می¬گیرند. آیا این آثار از ادبیات فارسی در تبعید هستند؟ یا در مهاجرت؟ یا در خانه؟

پ- فرهنگ حاکم بر اپوزیسیون سیاسی: بینش بنیادگرایانه¬ی ایدئولوژیک در بسیاری از «سازمان¬های سیاسی»ی اپوزیسیون برون¬مرزی، یکی دیگر از دلایل کمرنگ شدن مرز بین این دو شناسه در میان نویسندگان و کوشندگان مستقل است، که در فرایندی شبکه¬وار تجلی می¬کند: از سویی، بنا بر تعریف¬های مشابهی که از واژه¬ی «تبعید» در دست داریم، این واژه بار سیاسی دارد. از سوی دیگر، بخش عظیمی از «تبعیدیان» نخستین، همانا طرفداران یا اعضای «سازمان¬های سیاسی» در ایران بودند. و باز از سوی دیگر، در گوشه و کنار بسیاری از تحلیل¬های «سازمان¬های سیاسی»¬ی کنونی (نه همه¬ی آن¬ها) به بینش¬ها، راهکارها، و رهنمودهای شکست¬خورده¬ و بدون تجدید نظری برمی¬خوریم، که چهار پنج دهه پیش بر فرهنگ سیاسی¬ی ما حکمفرما بود، و در شناخت¬شناسی¬ی ما – در همه¬ی قلمروهای دانش و هنر و ادبیات- تأثیرهای ¬زیانباری بر جا گذاشت. از راهکارهای مبارزه گذشته، داوری¬ها و اظهارنظرهایی که در برخی از متن¬های «سازمانی» دیده می¬شود، فرار یک نویسنده¬ مستقل را از کاربرد شناسه¬ی «تبعید»، ضرورت و سرعتی مضاعف می¬بخشد. به عنوان مثال، زمانی که یک نویسنده¬ی مستقل، غیر سازمانی، و برگذشته از چهارچوب¬های ابدئولوژیکِ اول قرن بیستم، می¬بیند در ارگان یک «سازمان سیاسی»، از استالین، این جنایتکار شناخته شده¬ی تاریخ، هنوز با عنوان «رفیق استالین» یاد می¬شود،(۳۱) حتا اگر به لحاظ گرایش شخصی از خانواده¬ی «چپ» هم باشد، نخستین فکری که از مخیله¬اش می¬گذرد این است که بین شناسه¬ی این تفکر و خودش خط مرزی خوانا و رسانا رسم کند. لزوم این خط کشی زمانی اوج می¬گیرد که برچسب زدن و حذف شخصیت¬- با همان زبان و از همان جنس که در برنامه¬های «هویت» و «چراغ» صدا و سیمای جمهوری¬ی اسلامی رایج است- بین برخی از «سازمان¬های سیاسی»، به جای دیالوگ رد و بدل می¬شود. که البته این ویژگی در درون اعضاء و هواداران یک «سازمان» معین هم دیده می¬شود.(۳۲)

ت- فرهنگ ایرانی: یکی از ریشه¬های فرهنگی¬ی ضعف ما در رسیدن به جمع¬بندی¬های نظری، همانا جدانگری¬ی ما به اجزاء پدیده، و کل¬نگری¬ی ما نسبت به هر جزء تفکیک شده است. به بیانی دیگر، از استثناها که بگذریم، به عنوان یک سرشت فرهنگی، در شاکله¬های شناختی¬ی ما ایرانیان،
خصوصیات یک پدیده، در متن کل پدیده تجرید و تعمیم نمی¬شود، بلکه آشکارترین و آشناترین «القائاتِ» مربوط، به جای «خصوصیت» پدیده می¬نشیند، و تازه، به کل آن هم تعمیم می¬یابد. فرقی هم نمی¬کند که «القائات» از مدهای ادبی¬ی روز آمده باشد یا از قعر تاریخ؛ اما به ضرب شیفتگی یا ایقانی که نسبت به آن¬ها داریم، می¬آیند، و به جای «خصوصیات» پدیده می¬ نشینند. آموزه¬ی کهنسال برتری¬ی «عمل» بر «حرف» نیز از ریشه¬های همین ویژگی¬ی فرهنگی آب می¬خورد. افزون بر این که در زیرساخت روان جمعی¬ی ما، مقصدِ «شناخت» همانا «لاهوت» بوده است، «روش ِ شناختن» نیز در طی قرون و اعصار با هر نوع حرف و پرسش و استدلال و استنتاج شخصی بیگانه بوده است. در فرهنگ عرفانی/ دینی¬ی ما، «حرفِ» مراد وُ پیر وُ مرشد وُ مرجع تقلید، یا به قول محمد مختاری، «شبان» است که بی¬چون وُ چرا در «عملِ» مرید سامان می¬یابد. از این روست که در فرهنگ تعلیمی¬/ تسلیمی¬ی ما «حرف» با «باد هوا» مترادف بوده است. اما «باد هوا»ی ما، همانی است که در فرهنگ¬های غربی، از همان بدو پیدایشِ مدنیت، «گفت¬وگو» نام داشته، و «فلسفه» و «تئوری¬پردازی» از فرآورده¬های ذهنیتی است که در پرتو فرهنگ گفت¬وگو، به توانایی¬ی انتزاع خصوصیات یک پدیده (به مثابه متعالی¬ترین فعالیت و فرایند ذهنی) رسیده باشد. تاریخ¬های سیاسی/ اجتماعی/ ادبی¬ی ما در طول سده¬ی گذشته، آکنده است از اجراهایی که بدون بررسی¬های نظری و بدون شناختِ اجزاء پدیده¬های درگیر، به آن دست زده¬ایم، و در نتیجه، آکنده است از ناکامی¬هایی که از نرسیدن به هدف نصیب¬مان شده است. و حالا، ما با رسوب این سنت و تبعات آن، اکثراً در فرهنگ¬هایی زندگی می¬کنیم که از بدو پیدایش، «حرف» مبداء شناسایی¬ی پدیده، و «شناسایی» مبداء «روش¬شناسی»، و روش، میدان «عمل» بوده است. منتها، ما به زمانه¬ای در این فرهنگ¬ها زندگی می¬کنیم که اجتماع این فرهنگ¬ها، مدتی است «حرف»اش را در بسیاری از موارد، از جمله همین شناسه¬پردازی، به مصلحت «سود» عوض کرده است، و آن را با ابزار شبه فلسفی¬ی نسبی¬گرایی¬ی بازار، به میدان «عمل» کشیده است:

ج- شرایط و مناسبات جهانی: یکی دیگر از ریشه¬های اغتشاش در شناسه¬پردازی¬، از دگرگونی¬ در شرایط سیاسی¬ی جهان آب می¬خورد، که ما خواه و ناخواه از تأثیرهای مستقیم با غیرمستقیم آن در امان نیستیم. دگرگونی¬ها¬ی سیاسی و فرهنگی¬ی جهان، از جمله فروریزی¬ی کمپ سوسیالیسم «پیاده شده»، جنگ¬ موسوم به «خلیج»، رویداد ۱۱ سپتامیر ۲۰۰۱، اشغال کشور عراق، مسئله¬ی سلاح هسته¬ای¬ی ایران و احتمال حمله¬ی نظامی¬ی امریکا به ایران، از یک سو، گسترش شگفت¬انگیز تکنولوژی¬ی اطلاعات از سوی دیگر، و فرهنگی که نسبی¬نگری¬ی بازار بر فرهنگ¬ها و تمدن¬های مختلف گیتی حاکم کرده است از سوی سوم، به کم¬رنگ شدن و حتا بی¬رنگ شدن مرز «تبعید» و «مهاجرت» در ذهنیت بسیاری از کوشندگان سیاسی و فرهنگی و آفرینشگران ادبی¬ی ما یاری داد.

به عنوان مثال از پیامدهای این دگرگونی¬های جهانی، می¬توان به تغییر قوانین مهاجرت و پناهندگی و کاهش کمک¬های دولت سوئد به مهاجران و پناهندگان فرهنگی در طی¬ی دو دهه¬ی گذشته اشاره کرد.(۳۳) یا می¬توان به کاربرد شناسه¬ی ادبیاتِ مهاجران و تبعیدیان در امریکا نگاه کرد. در قوانین مدنی¬ی امریکا، پروانه¬ی اقامت و مجوز شهروندی، در اداره¬ی «مهاجرت» صادر می¬شود، و درخواست¬کننده¬، با شناسه¬ی «مهاجر» شناسایی می¬شود. اما در بررسی¬های تحلیلی از آثار ادبی/ هنری¬ی پناهندگان، واژه¬ی «تبعید/ تبعیدی»، معنا و مصداق هستی و حضور نویسندگان و هنرمندانی بوده است، که به دلیل دگراندیشی و دگرباشی از سرزمین مادری رانده شده بودند. منتها، کاربرد این شناسه و به ویژه مصداق آن، در طول زمان، تابعی بوده است از متغیّرهای سیاسی¬ در جامعه¬ی امریکا:
صفحه ۶ از ۱۰

کافی است واژه¬ی exile را در بخش «جست¬وجو»ی یکی از پایگاه¬های اطلاعاتی¬ی کامپیوتر بنویسیم، تا با فهرستی درازدامن از متن¬های اصیل انگلیسی، یا ترجمه از زبان¬های دیگر در این زمینه روبه¬رو شویم. بعد، واژه¬ی migrant یا عبارت migrant literature یا واژه¬ی diaspora را وارد کنیم، و فهرست آن¬ها را هم بگیریم. با دقیق شدن در منحنی¬های این فهرست¬ها، و با توجه به تاریخ انتشار کتاب¬ها یا مقاله¬ها، متوجه می¬شویم که از اوایل دهه¬ی ۱۹۸۰ منحنی¬ی شناسه¬ی «تبعید» به سراشیب جدول نمودار میل کرده، و در سال¬های اخیر به منتها درجه¬ی نزول رسیده است. این فهرست¬ها نشان می¬دهند که از جنگ اول جهانی تا سقوط آلمان هیتلری، در شناسایی¬ی نویسندگان و هنرمندان پناهنده، از هر سه شناسه¬ی «تبعیدی» و «مهاجر» و «آواره» استفاده شده است. اما در اوج¬ جنگ سرد، شناسه¬ی «تبعید» مصرانه سرلوحه¬ی شناسنامه¬ی ادبیات پناهندگان قرار گرفته است. در دوران جنگ سرد، حضور مستند و علمی¬ی واژه¬ی «تبعید» چنان حیاتی بوده است، که بخش فرهنگی¬ی سازمان ملل (یونسکو)، کارشناسان خود را به پژوهش¬های تاریخی و تنظیم تعریف¬هایی مشخص در این زمینه مأمور می¬کند؛ که پژوهش ارجمند «پال تبوریPaul Tabori » یکی از فرآورده¬های آن است.(۳۴) این پژوهشگر، بر اساس مطالعه¬ی نمونه¬هایی از ادبیات و نوشته¬های تبعیدیان جهان در طول تاریخ، به یک جمع¬بندی فراگیر رسید، و آن را در جمله¬های زیر به جهان «دموکراسی» اعلام کرد:

تبعیدی کسی است که تحت شرایط ترس از آزار و شکنجه، به دلایل نژادی، مذهبی، ملیتی و قومی، و یا عقاید سیاسی، مجبور به ترک وطن شده باشد، یا مجبور باشد به اقامت خود در خارج از سرزمین مادری ادامه دهد. تبعیدی کسی است که تبعید خود را – حتا اگر تا پایان عمر ادامه یابد- امری موقتی تلقی می¬کند و امیدوار است که با تغییر شرایط به وطن بازگردد. اما در شرایط موجود، نه می¬تواند و نه می¬خواهد که بازگردد. (تبوری ۱۹۷۲، ص ۲۷) (ترجمه به فارسی از من است.)

در کنار این گونه پژوهش¬ها، که بی¬اغراق صدها کتاب و مقاله را پدید آورد، تا پیش از فروریزی¬ی اتحاد جماهیر شوروی، در اکثریت بررسی¬های ادبی، روان¬شناختی، و جامعه¬شناختی¬ای که از سوی دانشگاه¬های امریکا درباره¬ی نویسندگان رانده شده از سرزمین مادری انجام شده، واژه¬ی «تبعید»، در شناسنامه¬ی موضوع مورد بررسی به کار رفته است. افزون بر این، دانشگاه¬ها و نهادهای فرهنگی¬ی امریکا با دعوت از نویسندگان تبعیدی، و عمدتاً تبعیدیان بلوک کمونیستی¬ی جهان، سمینارها و کنفرانس¬هایی تشکیل می¬دادند که بررسی¬ی آزار و شکنجه و سانسور در کشور مادر و ویژگی¬های زندگی¬ی تبعیدیان در کشور میزبان را در دستور کار داشتند؛ با این نویسندگان گفت¬وگو می¬شد، از آنان نظرخواهی می¬شد، درباره¬ی نظرها چون و چرا می¬شد، تا از این رهگذر، پدیده¬ی تبعید، انگیزه¬های آن، پیامدهای روان¬شناختی¬ی آن در شخص نویسنده، و بازتاب آن¬ها در آثار ادبی¬ی او شناسایی شود. طبیعی است که فرآورده¬ی این گردهم¬آیی¬ها، از محدوده¬ی ادبیات محض فراتر می¬رفت، و نهایتاً، به افشای عملکرد رژیم¬های خودکامه در سطح جهان می¬رسید. با سقوط اتحاد جماهیر شوروی و فروریزی¬ی دیوار برلین، یعنی در پایان «جنگ سرد»، ورق این نوع «مطالعات» برمی¬گردد، و در طی¬ی حدوداً دو دهه¬ی گذشته، شناسه¬ی «تبعید» به «مهاجرت»، و بعد به «سفر»، تبدیل می¬شود، تا امروز، از شناسه¬ی «توریسم» هم سر درآورَد؛ یا، بررسی¬ی زندگی و احوال آوارگان جنگی و بازماندگان پاک سازی¬ی نژادی، به دایره¬ی مطالعات «روان¬درمانی» احاله شود(۳۵) یکی از منتقدان ادبی/ فرهنگی¬ی «غربی»، در زمینه¬ی جابه¬جایی¬ی این شناسه¬ها می¬نویسد:

دیگر تبعید، حتا اگر با نام¬های دیگری هم شناسایی شود، همان تبعید شناخته شده نیست. […] جالب است که تغییر شناسه¬ی تبعید به مهاجرت در نقد اروپایی/ امریکایی، نمادها و نمودها و استعاره¬های متباینی را که در این دو مفهوم متفاوت در عرصه¬ی آوارگی به نمایش می¬گذارند، مخدوش کرده است. مثلاً واژه¬ی تبعید معمولاً ترک اجباری¬ی وطن و بازگشت¬ناپذیری را نمایندگی می¬کرد [در این جا نویسنده، به پیامدهای زندان و شکنجه و اعدام در صورت بازگشت تبعیدی به وطن می¬پردازد.] در حالی که واژه¬ی «مهاجرت»، به گونه¬ای نسبی، انتخاب آگاهانه برای ترک وطن را معنی می¬داد، و امکان بازگشت را متبادر می¬کرد. جابه¬جا شدن شناسه¬ها در نقد اروپایی/ امریکایی، از یک سو آزادی¬ی نسبی¬ای را که «مهاجرت» به عنوان تجربه¬ی یک فرهنگ دیگر به همراه داشت، کم اهمیت نشان می¬دهد، و از سوی دیگر، بن¬بست محتوم «تبعید» را نادیده می¬گیرد. این شکل¬بندی¬ی تازه، چون و چراهای فراوانی برمی¬انگیزد. مثلاً این خطر را دارد که تغییر دوره¬ی ناسیونالسیم انقلابی و ستیز ضد کمونیستی، که تبعیدیان فراوانی به بارآورد و حاصلش پیروزی¬ی سرمایه¬داری بود، در تاریکی قرار گیرد.(۳۶) (ترجمه به فارسی از من است.)

شگفت¬انگیز است که در چون و چرای این منتقد، از «خطر نادیده گرفته شدن تغییر دوره» سخن می¬رود. در حالی که ذاتِ تبدیل «تبعید» به «مهاجرت»، که مورد چون و چرای اوست، خودش، تابعی است از متغییر
«دوره». چرا که، بروز این جابه¬جایی¬ی مفهومی، حدوداً مقارن است با شروع یک «دوره»ی تازه؛ یعنی، دوره¬ی یکه¬تازی¬ی بلامعارض «سرمایه» در غیاب بدیلی به نام «سوسیالیسم»؛ و دقیقاً برای حفظ وضع موجود و استقرار مناسبات مربوط به بقای خود به میدان آمده است. تا زمانی که بدیل وجود داشت، تفکر «سرمایه»، برای نشان دادن پلیدی¬های برآمده از مدعیان پیاده
کردن «سوسیالیسم»، واژه¬ی «تبعید» را به مثابه جنگ¬افزار از انبان زبان بیرون کشید. و حالا که از یک سو بدیلی وجود ندارد، و از سوی دیگر، خودش نطفه¬ی همه¬ی پلیدی¬ها را در زهدان هر دم زاینده¬ی خود پرورش می¬دهد، واژه¬ی افشاگر «تبعید» را پس می¬زند، و آوارگان را لباس «مهاجرت» و «سفر» و «توریسم» و «بیمار روانی» می¬پوشاند، تا سببیّت خود را در پیدایش حکومت¬های خودکامه، کشتارهای گروهی، پاک¬سازی¬ها¬ی نژادی/ مذهبی/ قومی/ عقیدتی، و آوارگی¬های میلیونی، پنهان کند. البته در رسیدن به هدف، لشگر فرهنگی¬ی آن، یعنی نسبی¬نگری¬ی بازار هم – از طریق زدودن فهم مشترک و هر گونه کنش مقاوم و اعتراض به واقعیت¬های موجود- به این تفکر یاری می¬دهد.
صفحه ۷ از ۱۰

۴
برای من مسلم است که پافشاری¬ی هر چه بیش¬تر برخی از نویسندگان شناخته شده و خوشنام «ما» بر کاربرد شناسه¬های «آوارگی» یا «غربت» یا «مهاجرت» به جای «تبعید»، الزاماً و آگاهانه بر این موج نمی¬راند. بلکه این گزینش، از تفاوت نگاه¬های «ما» به جهان و از تشخیص و شناختِ متفاوتِ افراد و گروه¬های «ما» برمی¬خیزد؛ منتها بر این باورم که این تشخیص¬ها و شناخت¬ها نمی¬توانند کاملاً از تأثیر مستقیم یا غیرمستقیم رویدادها و موج¬های جاری در زمانه بر کنار مانده باشند. البته، دلیل دیگری نیز برای گزینش شناسه¬ی «مهاجرت» و پافشاری بر آن، و خوارشمردن آفرینش ادبی به خاطر حمل نشانه¬های «تبعید»، می¬توان تصور کرد. یعنی می¬توان این امکان را هم گشوده گذاشت که این افراد در قلمرویی گسترده¬تر، و از فراز زمان و مکان به کل این پدیده نگاه می¬کنند. درستی یا نادرستی¬ی هر یک از گمانه¬های مرا، شاید آینده به آینده گزارش دهد. اما، هیچ دلیلی در دست نیست (یا من در بررسی¬های خود نیافتم) که ثابت کند نویسنده¬¬ای از گروه اخیر- یا کلاً از گروه¬هایی که به سبب حضور افشاگری و مقاومت در اثر «تبعیدی»، شناسه¬ی «تبعید» را پس می¬زنند- الزاماًً، در برابر تجاوزها و بی¬عدالتی¬هایی که سبب¬ساز کشتارها و جنایت¬ها و آوارگی¬ها¬ی انبوه شده، در نوشته¬های خود بی¬تفاوت مانده است. اتفاقاً درونه¬ی بخش اعظم کل این ادبیات، خلاف آن را شهادت می¬دهد. به بیانی دیگر، نمی¬توانیم بگوییم که پرهیز برخی از نویسندگان ما از کاربرد شناسه¬ی «تبعید» نشان دهنده¬ی این است که به قول رحمانی¬نژاد «گردی بر دامان [آن¬ها] ننشسته است». بلکه با پشتوانه¬ی ادبیات فارسی¬مان در این سه دهه، می¬توانیم بگوییم که در میان ما هستند نویسندگان و هنرمندانی که بر اساس تجربه¬های سیاسی¬/ فرهنگی/ هنری/ ادبی¬ی ایران سده¬ی جاری، از یک سو، و در احاطه¬ی تمامی¬ی مؤثرهای عرفان¬زده¬ و کنش¬زُدای پیرامونی/ کانونی¬ی کنونی از سوی دیگر، حساب ادبیات و هنر را به طور کلی از حساب کنش¬های اعتراضی و مقاومت¬های متعارف جدا کرده¬اند. اما این جدایی الزاماً به آن معنا نیست که همه¬ی آن¬ها مقاومت و اعتراض را از ساحت ادبیات زوده¬اند، یا به آرمان¬های انسانی پشت کرده است. بلکه بسیاری از این پژوهندگان، به ویژه اگر آفرینشگر ادبی هم باشند، و به ویژه اگر از «نسل دوم» باشند، با انقلاب در زبان و فرم، اعتراض و مقاومت را از درون اثر ادبی¬ی خود به بیرون منتقل می¬کنند؛ و با این شورش، زیربنای «سنت»های سلسله مراتبی و فرمایشی را به چالش می¬گیرند. منتها این شورش، از یک سو، به شکستن تابوها و چارچوب¬های «این است و جز این نیست» انجامیده، تکثّر را گرامی داشته، و آزادی¬ی انتخاب فردی را بها می¬دهد، و از سوی دیگر، با زودن توان «معنا رسانی» از زبان، و کاربرد فاصله¬های ذهنی در بافت اثر ادبی، خواسته یا ناخواسته، بر امکان فهم مشترک خط بطلان می¬کشد. این گروه، طبیعتاً در برابر گروه پرشمار دیگری قرار می¬گیرند، که نخستین گام نزدیکی به آرمان رهایی¬ی انسان را در فهم مشترک می¬جویند، و در نوشته¬ی خود، به آرزوی تحقق آن میدان می¬دهند.

جای شگفتی نیست که در گیر وُ دار این پاردوکس¬های¬ عظیم، یک پاره¬ از نویسندگان ما، با همهمه¬ی واپسین تپش¬های قلب هزاران اعدامی و هزاران فراری در کوره¬راه¬های گریز، هم¬صدا باشد، و با گوش سپردن به پژواک درد ایرانی¬ی زیر سلطه، بگوید من «تبعیدی» هستم. اما پاره¬ی دیگرمان، با صدای نیمایوشیج (که در نامه¬اش به احسان طبری فریاد کشید: «آقا! مردم نمی¬خواهند انقلاب کنند!») هم آواز باشد، و بگوید من «مهاجر» هستم. و باز پاره¬ی دیگرمان، با امید محو مرزهای نژادی/ قومی/ مذهبی، به هلهله¬ی «دهکده¬ی جهانی» و «جهانی¬سازی» دل بسپارد، و بگوید من «جهان وطن» هستم. اما این اعلامیه¬ها، چنان که اشاره کردم، الزاماً همان¬هایی نیستند که درونه¬ی نوشتار آن¬ها صادر می¬کند. مثلاً، در میان آثار ادبی یا غیرادبی¬ی گروهی که از شناسه¬ی «مهاجرت» سود می¬جویند، اعتراض و مقاومت نسبت به نمودهای سلطه و ستم، به فراوانی دیده می¬شود. و یا در میان آثار گروه¬هایی که نه به شناسه¬ی «تبعید» رضایت می¬دهند و نه به شناسه¬ی «مهاجرت»، هم، آثاری دید می¬شود که در برابر «مرگ» و «تنهایی»ی انسان و یا در برابر«سنت»های سرکوبگر اجتماعی/ فرهنگی، مقاومت نشان می¬دهند؛ و هم آثاری وجود دارد که، هوش خود را – جز بر صدای بندبازی¬های مُد روز- بر هر صدای دیگری بسته¬اند. و جای تعجب نخواهد بود اگر این گونه آثار، هیچ شناسه¬ای جز شناسه¬ی «تمثال کلامی» را به خود نپذیرد؛ انگار نه انگار که بیرون از این آثار – یعنی در «جهان» ی که «وطن» آن¬هاست- زندگی دارد در شرارت¬ زورمندان می¬سوزد. نمونه¬ی هر یک از این¬ها را در کتاب «روایتی از سی سال ادبیات فارسی در تبعید» به دست داده¬ام. اما همین جا لازم است بر یک وجه از تحولی که در طی¬ی مراحل سه گانه¬ی تطبیق هویت، در درون گروه زیستی¬ی سی ساله، پدید آمده، تأمل کنم. شاید دیدن نشانه¬های این تحول، ما را در شناسایی¬ی هویت اجزاء پیکره یاری دهد.
۵
غلامحسین ساعدی در سال ۱۳۶۲ در شماره¬ی دوم نشریه¬ی «الفبا»، ویژگی¬های روان¬شناختی¬ی تبعید را در مقاله¬ای با نام «دگردیسی و رهایی¬ی آواره¬ها» بررسی کرده است. با این که مقاله¬ی یادشده مبنای علمی دارد، اما زبان و فضای آن آکنده است از ذهنیت خود ساعدی و تجربیات شخصی¬ی او از فضایی که در آن نفس می¬کشید:

آواره¬ مدت¬ها به هویت گذشته¬ی خویش، به هویت جسمی و روحی¬ی خویش آویزان است. آویختگی، یکی از حالات تدافعی در مقابل مرگ محتوم در برزخ است. آویختگی به یاد وطن، آویختگی به خاطره¬ی یاران و دوستان، به هم¬رزمان و هم¬سنگران، و به چند بیتی از حافظ، و با نقل¬قولی از چند از لاادریون، و گاه گداری چند ضرب¬المثل عامیانه را چاشنی¬ی صحبت کردن، یا مزه ریختن و دیگران را به خنده واداشتن. اما آواره مدام در استحاله است. با سرعت تغییر شکل می¬دهد. نه مثل غنچه¬ای که باز می¬شود، بلکه هم¬چون گل چیده¬شده¬ای که دارد افسرده می¬شود، می¬پلاسد، می¬میرد. […] مدام در فکر و هوای وطن بودن، پناه بردن به خویشتن خویش، که آخر سر منجر به نفرت آواره از آواره می¬شود. یادشان می¬رود که هر دو رانده¬ی کاشانه¬ی خویش¬اند. از کنام گرگانی تیزدندان جان به در برده¬اند. در ظاهر چنین می¬نماید که مسائل عقیدتی و فکری مایه¬ی این نفاق است. و ای بسا کار را به جایی می¬رسانند که کاش دیگری جان از دست جلادان به در نمی¬برد، فلانی حقش بود که گرفتار می¬شد و به سزای اعمالش می¬رسید. آواره¬ها این چنین گور خیالی برای همدیگر می¬کنند. (برگرفته از مقاله¬ی «ما و جهان تبعید» نوشته¬ی نسیم خاکسار)

صفحه ۸ از ۱۰

در سال ۱۳۷۱ (۱۹۹۲) ، یعنی حدود یک دهه بعد، نسیم خاکسار، برای اثبات ادامه¬ی همان فضا از این بازگفت استفاده می¬کند و با اشاره به مفهوم «استحاله»¬پذیری¬ی سریع آواره در مقاله¬ی ساعدی، می¬گوید:
[…] همیشه این خطر وجود دارد که تبعیدی یک ¬باره قالب عوض کند. اگر تا دیروز سنگ برگزاری¬ی مراسم سیاسی را به سینه می¬زد، یک ¬باره آن را به سخره بگیرد و به همه¬ی آن¬ها پشت کند. اگر تا دیروز شب و روزش را با دوستان هموطن سر می¬کرد، یک ¬باره از آن¬ها فاصله بگیرد. […] گریز از سیاست و مبارزه¬ی سیاسی (منظور، مبارزه¬ی سیاسی به صورت تشکیلاتی¬ی آن نیست. سیاست¬گریزی با کار نکردن در یک حزب یا سازمان سیاسی فرق دارد)، نخواندن کتاب¬ها و مجله¬ها و جُنگ¬های ادبی که در خارج منتشر می¬شود، عدم تمایل به شرکت در شب¬های فرهنگی، همه نشان می¬دهد که تسلیم، سایه¬ای از خود را بر زندگی¬ی ما افکنده است. […] پس چه باید کرد؟ تبعیدی باید نخست به این باور برسد که تبعید، زندگی¬ی جدیدی است که کاملاً با آن چه در گذشته داشته است تفاوت دارد. او اکنون این جاست، با جهانی در روبه¬رویش. او باید این جهان را بشناسد و هم به این جهان غذا بدهد. […] ما نباید بترسیم. راه درست آموختن، نخست از آری گفتن به جهان تازه شروع می¬شود. بدین سان است که محتوای کارهامان خرده خرده همپا با هویت ما خواهد شد. آن وقت، اگر به حفظ زبان مادری¬مان اندیشیدیم، می¬دانیم چرا، و می¬دانیم چه باید بکنیم. اگر شب فرهنگی برقرار می¬کنیم، می¬دانیم چرا در برپایی¬ی آن کوشیده¬ایم. در این مسیر، فرهنگی خواهد جوشید که مُهر و نشان ما تبعیدیان را در خود دارد؛ مُهر و نشان کسانی که تا پا از خانه به بیرون نگذاشته بودند، غیرممکن بود به آن برسند. […](۳۷) (تأکیدها از من است.)

نسیم خاکسار، از گروه زیستی¬ی سی ساله¬ی ما، با این که برای نشان دادن ویژگی¬های هویت «تبعیدیان»، یک دهه بعد از مقاله¬ی ساعدی، از مقاله¬ی ساعدی نقل¬قول می¬کند، اما با توصیف چشم¬انداز خودش، محتومیت رأی ساعدی را می¬شکند؛ یعنی: ۱) ضمن نشان دادن سیاست¬گریزی¬ی جامعه¬ی¬ نویسندگان وهنرمندان تبعیدی، این گریز را «همه جانبه» نمی¬بیند. ۲) به این باور رسیده است که زندگی¬ی جدید او کاملاً «با آن چه که در گذشته داشته، تفاوت دارد.» ۳) «جهان» را می¬بیند و لزوم «شناختِ» آن را حس کرده است؛ یعنی می¬کوشد که از «شناخت متعارف» برگذرد و به «شناخت آلترناتیو» دست یابد. ۴) نه تنها در صدد تغذیه¬ی «جهان» از مائده¬ی فرهنگ و ادبیات و تفکر ایرانی است، بلکه به این دریافت رسیده است که نهادن این مُهر وُ نشان از مزایای تبعید است. می¬بینیم در گذران یک دهه، جهان چمیده¬ در متن ساعدی¬ی ما، در متن نسیم خاکسار کمر راست کرده و بلند¬قامت و استوار، در برابر جهان بیرونی ایستاده است.

نسیم خاکسار، در زمان ایراد این سخنرانی در دهه¬ی دوم «تبعید»، و در مرحله¬ی دوم تطابق فرهنگی،(۳۸) یعنی در مرحله¬ی «هویت دو فرهنگی»، یعنی در مرحله¬ی نوسان¬های تلخ، زیست می¬کند. در این متن، نه تنها صدای خود او از درون این مرحله¬ به گوش می¬رسد، بلکه در تصویری که از کل جامعه¬ی تبعیدیان اطرافش به دست می¬دهد، حضور این جامعه نیز در مرحله¬ی «هویت دو فرهنگی» تأیید می¬شود. ادامه¬ی فعال محافل فرهنگی/ ادبی/ سیاسی، و نوشتن و انتشار کتاب و نشریه و فعالیت¬های سیاسی در آینده¬ی آن سخنرانی (یعنی ده سال پس از آن سخنرانی، یعنی در زمان حاضر، گیرم که با شکل/ محتوایی متفاوت)، نشان می¬دهد که دلیل عدم «شرکت در محافل فرهنگی و خواندن کتاب و نشریه» در جامعه¬ی «تبعیدیان» آن زمان، الزاماً نه «عدم تمایل»، بلکه به ضرورت «تأمل» نیز بوده است. یعنی، ایستادن و درنگی ژرف بر خود و جهان؛ تا یافتن راهی به جهان؛ تا که بتوانی هم خود باشی و هم جهان. چه فرایند ترسناکی! چه راه دشواری! پُر از «جوجه پرنده¬های زنده به گور»(۳۹)که تا نایستی و نگاه نکنی، آن¬ها را در معبر خود نخواهی دید، و تا نبینی و دانه به دانه¬ی آن¬ها را به ملاحظه نگذاری، می¬پنداری که از خطر ترمیم هویت شکسته¬ی خود برگذشته¬ای.

نسیم خاکسار، باز حدود یک دهه بعد از آن سخنرانی، یعنی در فروردین ۱۳۸۳ (سی¬ام مارس ۲۰۰۴)، در پاسخ به «فراخوان کانون نویسندگان ایران در تبعید، و انجمن قلم ایران در تبعید» (در مورد جشنواره¬ی «نزدیک دور دست») متنی منتشر کرد،(۴۰) که نوسان ذهنیت او را در مرحله¬ی «دو فرهنگی» نمایندگی می¬کند. صد البته که نسیم خاکسار نماینده¬ی کل پیکره¬ی مورد مطالعه¬ی من نیست. اما از آن جا که این نوشته¬ی او اظهارنظرهای مخالف و موافق بسیاری از نویسندگان و کوشندگان ادبی و هنری و سیاسی را به دنبال آورد، و از آن جا که مجموعه¬ی این نظرها، لایه¬های تازه¬ای از بینش نویسندگان ما را گزارش می¬دهد، از دیدگاه روان¬شناختی و مرحله¬بندی¬ی دوران هویت¬یابی،¬ و در مقوله¬ی شناسه¬پردازی بسیار قابل تأمل است. من به سبب گستردگی¬ی موضوع، این مبحث را در فصل «کانون نویسندگان ایران در تبعید» و در رابطه با «فراخوان کانون» باز کرده¬ام. منتها همین جا باید اشاره کنم که در رهگذر مطالعه¬ی مجموعه¬ای نسبتاً غنی از این ادبیات، به این نتیجه¬های شخصی رسیده¬ام که:

۶
بخش گسترده¬ای از متن¬های غیرادبی¬ی «ما»، به ویژه بازتاب¬ها و نقد وُ نظرها، هنوز نوسان¬های دوره¬ی دوم، یعنی مرحله¬ی «هویت دو فرهنگی»، را نمایندگی می¬کنند. و به نظر می¬آید که نویسندگان آن¬ها، تا رسیدن به «هویت فرافرهنگی» (اگر چنین هویتی برای فرد اصولاً امکان وقوع داشته باشد) هنوز راه درازی در پیش دارند. چرا که، در بیش¬ترینه¬ی این متن¬ها، هم به حضور ارزش¬های نوآموخته از فرهنگ میزبان برمی¬خوریم، و هم به ارزش¬هایی که آشکارا از عمیق¬ترین ریشه¬های فرهنگ توارثی¬ آب می¬خورند. مثلاً، متن¬های فراوانی داریم که، ضمن دفاع جانانه از نسبی¬نگری و مداراگری، با حکم¬های قطعی و داوری¬های حذفی، به نامداراگری¬ی نویسنده¬¬ی دیگر یا جریان دیگری اعتراض شده است.(۴۱) اما در نگاهی موشکافانه به مجموعه¬ی آفرینش¬های ادبی (حتا آثار ادبی¬ی همان افراد، که اکثراً مانند نسیم خاکسار آفرینشگر ادبی هم هستند) در دهه¬ی گذشته، نشانه¬های «هویت فرافرهنگی» را در درونه¬ی آثار نیز می¬بینیم. در میان آفرینش¬های ادبی¬ی این دوره، اکثریت با آثاری است که، گرچه هنوز بن¬مایه¬ها و درون¬مایه¬های مربوط به کنده شدن و از دست دادن و اعتراض نویسنده، در آن¬ها قابل ردیابی است، اما، نشانه¬ی زخم¬های روانی¬ و نمودهای اعتراض، چنان در جان اثر تحلیل رفته است که هم نشانه¬های زخم و هم اعتراض، بخش پهناوری از ابعاد بومی/ زمانی را وانهاده، و جای خود را به ابعاد نوعی/ همه¬زمانی سپرده است. به بیانی دیگر، دردِ ته¬نشین¬شده اما ملموس در اکثریت آثار ادبی¬ی این دوره، قابل اطلاق است به نوع انسان؛ که گاه انسانی است تنها، آواره¬، و گلاویز با شرارت¬های طبیعی و مصنوعی¬ی جهان معاصر؛ و گاه انسانی است فرازمانی/ فرافرهنگی، که بین امیال درونی¬ی خود و ارزش¬های سرکوبگر جهان بیرونی، و بین پیچیدگی¬های خود و جهان، حیران وُ سرگردان به خود و جهان نگاه می¬کند. در نتیجه، هم درد و هم مقاومت، نه در کلام، بلکه در هستی و حضور کل اثر معنا می¬یابد. گیرم که صدای نویسنده¬ی این آثار، از خانه¬ای معلق بین دو جهان، و از برش مشخصی از تاریخ به گوش می¬رسد. منتها، ویژگی¬ی یادشده، نه در مجموعه¬ی آثار یک نویسنده¬ی به¬خصوص عمومیت دارد، و نه خاص گروه اندک¬شماری از شاعران و داستان¬نویسان ما است. بلکه – غیر از همان شمایل¬های کلامی، که اگر حرفی هم دارند، من متأسفانه آن را نمی¬فهمم- در مجموعه¬ی آثار هر یک از شاعران و نویسندگان ادبیات داستانی (با همه¬ی تفاوت¬ها¬ در جهان¬بینی¬ و زبان و سبک ادبی) از یک سو می¬توان دست کم بر چند «اثر» انگشت گذاشت که به این نخبگی رسیده¬اند، و از سوی دیگر، می¬توان آثاری را دید که هنوز در نوسان¬های هویت «دو فرهنگی» به سر می¬برند. اما اکنون با اطمینان می¬توان ادعا کرد که: صرف نظر از استثناهای احتمالی، و صرف نظر از «هویت¬های قلابی/ مأموریتی»، کل پیکره¬ی عظیم نویسندگان ما و کل پیکره¬ی ادبیات ما مدت¬هاست که مرحله¬ی «نجات هویت» را پشت سر گذاشته؛ در زمینه¬ی داوری¬ها و کنش¬های سیاسی/ اجتماعی/ فرهنگی، هنوز در نوسان¬های «هویت دوفرهنگی» به سر می¬برد؛ و در زمینه¬ی تبیین هنری¬ی خود، افتان و خیزان، بر آستانه¬های «هویت فرافرهنگی» گام می¬زند.
«
صفحه ۹ از ۱۰

۷
اما – و البته به نظر من، و بنا به دلایل فشرده¬ی زیر- هیچ یک از این
طرفگی¬ها بدان معنا نیست که این ادبیات، حالا شناسه¬ی «تبعید» را پس می¬زند. دلیل اول: «هویت فرافرهنگی»، برخلاف آن چه که طراح این الگوی سه مرحله¬ای پیشنهاد کرده است، الزاماً به معنای یگانه شدن فرد با «خویشتن» نیست. فرد، در درون هر فرهنگی که باشد، زمانی می¬تواند به هویت فرافرهنگی برسد، که «خویشتن» را در پهنه¬ی «جهان» و تفاوت¬های جهان را در خویشتن معنی کند. اما از آن جا که «خویشتنِ» کنده شده از یک فرهنگ، بین آموزه¬های پیشین و پسین، معلق است، تفسیر تفاوت¬های «خود» و «جهان» نیز، در شاکله¬های شناختی¬ی او همواره در نوسان خواهد ماند. و این نوسان در تفسیر، هویت شخصی¬ی او را تا پایان عمر، کم یا بیش، در تردد بین دو فرهنگ، نگه می¬دارد. و این، قانونی طبیعی است، که با تمام یافته¬های دانش – در مورد مکانیسم مغز، حافظه¬ی خودمختار، و فاهمه¬ی انسان- تأیید می¬شود.(۴۲) اما این قانون، با خلق یک اثر جهانی و فرافرهنگی توسط نویسنده¬ای با هویت «دو فرهنگی»، هیچ منافاتی ندارد. نویسنده¬¬ی دو فرهنگی، می¬تواند با نگاه صادقانه به گسست خود، و با تبیین هنری¬ی این گسست (که از مزایای تبعید است)، اثر ادبی¬ی خود را به «جهان» و به «فرافرهنگ» پیوند دهد. از نمونه¬های این گونه آثار می¬توان فهرست بلند بالایی به دست داد، که آثار جیمز جویس بر تارک آن می¬درخشند، و بنا بر «صداقت در نمایش گسست»، هنوز که هنوز است به عنوان آثاری «تبعیدی» شناسایی می¬شوند، و بنا بر «تبیین هنری»، به عنوان آثاری «فرافرهنگی». و تمام این طرفگی در حالی بروز کرده است که «ایرلند»، در کانون «خطاب» آثار او حضوری غیرقابل انکار دارد. به عبارت دیگر، جیمز جویس از طریق هستی¬ و حضور «ایرلند» در متن جهان، هم خود را و هم زادگاه خود را به «جهان» پیوند داده است. بدون آن که او یا کس دیگری، خودِ او را به عنوان شخصیتی با هویت فرافرهنگی شناسایی کرده باشد. چرا که، گسست هویت، تا پایان عمر برای تبعیدی/ مهاجر باقی خواهد ماند. اما دوپارگی¬ی هویتِ شخصی، فقط شامل نسل اول پرتاب¬شدگان نیست. بنا به «تئوری¬ها¬ی یادگیری»(۴۳) می¬توان گفت که گسست هویت و دوپارگی در شاکله¬های شناختی¬ی نسل دوم، حتا ژرف¬تر است. چرا که، به حکم زندگی در فرهنگ توأمانِ خانواده/ مدرسه، از همان کودکی یا نوجوانی، واحدهای شناختی¬ی او با ارزش¬های فرهنگی¬ای بسته می¬شوند که در حالتی تقابلی و گاه خصمانه، و به طور روزمره، یکدیگر را نفی می¬کنند. با این شرایط، طبیعی می¬نماید که نوشتار او نیز، بنا به عدم اختیاری که در گزینش زیستگاه خود داشته است، از نمودهای اعتراض به اجبار و دوپارگی¬ی ناشی از آن در امان نمانَد. کما این که برخوردهای قلمی¬ی شخصیت¬های این نسل با شخصیت¬های نسل اول، و نیز شورش بخش اعظم نویسندگان این نسل بر عناصر ذهنی¬ی «تبعید» در اثر ادبی، از حد تقابل طبیعی¬ی دو نسل بسی فراتر می¬رود، و گرایشی حمله¬ور و حذف کننده را به نمایش می¬گذارد. یعنی، نسل دوم هم – دانسته یا نادانسته- به انگیزه¬های پرتاب ناخواسته¬ و به سبب¬های دوپارگی¬ی هویت خود (یعنی به تفکر نسل اول)، اعتراض دارد. البته نسل دوم، فرصت و توان بالقوه¬ای برای ترمیم گسست درونی دارد، منتها، این توان، در برخورد با شرایط بازدارنده¬ی بیرونی، به فعل نمی¬رسد. چرا که نویسنده¬ی نسل دوم نیز، حتا با تسلط بر زبان میزبان و جوشش و آمیزش گسترده با جامعه و فرهنگ آن، و با درجه¬ی عالی¬ی تحصیلی و شغلی، و به رغم آرزویی که در رسیدن به هویت «جهان وطنی» دارد، تا پایان عمر در شناسه¬ی «ایرانی- امریکایی»، «ایرانی- سوئدی» یا «ایرانی- فرانسوی» یا … زندانی است. و به طور روزمره با پوست و گوشت خود حس می¬کند که «جهان» نه تنها «وطن» او نیست، بلکه با مرزبندی¬های نژادی/ قومی/ مذهبی، او را تا پایان زندگی، به حاشیه¬ی خود، یعنی به همان شناسه¬ی متزلزل دو قومی تبعید کرده است؛ و در رویدادهایی مانند «اشغال سفارت امریکا» یا «۱۱/ ۹» او را بالقوه از دومی نیز اخراج می¬کند. و این جاست که نسل دوم هم، درست مانند نسل اول، می¬ماند در شناسه¬ی «ایرانی- نقطه¬چین»، بدون آن که حتا در نقطه¬ای از این فرایند تلخ، اختیار یا دخالتی داشته باشد. با توجه به این واقعیت¬های انکارناپذیر، چه¬گونه می¬توان رأی داد که این نویسنده «تبعیدی» نیست؟ گیرم که شاعر تبعیدی¬ی نسل اول، با واژگانی مانند «ماموت» و «دجال» و «فسیل» به در وُ دیوار نظم حاکم بر وطن اشغال¬شده¬اش می¬تازد، و شاعر تبعیدی¬ی نسل دوم، با به هم زدن «بَرّ و بَحر» زبان و باید/ نبایدهای شعری، و با کاربرد واژگانی مانند «جاکش» و «جنده» و «شاش» و «شاشیدن»، هم به در وُ دیوار نظم حاکم بر جهان/ وطنِ داشته/ نداشته¬اش می¬تازد، و هم بر در وُ دیوار تفکر و ادبیاتِ نسل اول. در این صورت، فقط می¬توان جست¬وجو کرد و دید که خشم و شورش تبعید، در جان کدام یک ژرف¬تر است.
دلیل دوم: به باور من، فارغ از این که نویسندگان «ما» چه شناسه¬ای را بر خود بپذیرند، و فارغ از این که به ایران رفت و آمد داشته باشند یا نه، و فارغ از این که اثرشان در ایران چاپ بشود/ شده باشد یا نه، و فارغ از این که به شوق شنیده شدن در وطن، در سخن گفتن با مصاحبه¬گر درون¬مرزی، به اختیار یا به ناگزیر، بین شناسه¬های «تبعید» و «مهاجرت» و «خارج از کشور» و «درون¬مرزی» زیگزاگ بزنند یا نه، تا زمانی که کل این ادبیات (با تمام اجزائی که برای آن برشمردم) دست¬نخورده و بدون سانسور در ایران قابل چاپ و انتشار نباشد، هم¬چنان، «ادبیات فارسی در تبعید» است. و از این چشم¬انداز است که ادبیات «ما»، چتر شناسه¬ی خود را بر ادبیات مستقل و به حاشیه¬رانده¬شده¬ی درون¬مرزهای ایران نیز باز می¬کند.

سنت لوئیز- میزوری
————————————–

یادداشت¬ها:
۱- این متن، بندی از جلد دوم کتاب منتشر نشده¬ی « روایتی از سی سال ادبیات فارسی در تبعید» است. با این توضیح که، در تنظیم آن به صورت یک مقاله¬ی نسبتاً مستقل برای چاپ در نشریه¬ی آرش، کوشیده¬ام ضمن کاهش، افزایش، و ویرایش برخی از جمله¬ها و عبارت¬ها، پیوند متن با کل کتاب نیز محفوظ بماند؛ چرا که، پشتوانه¬ی بسیاری از گزاره¬ها و داوری¬های من در این مقاله، در بخش¬های پیشین یا پسین آن کتاب آمده است.
۲- به عنوان مثال از نوشته¬های سیاسی/ فلسفی¬ی این پژوهشگر، به منابع زیر نگاه کنید: حمید حمید، کوششی در چهارچوب¬بندی¬ی «نگرش سه جهان»
مارکس، گاهنامه¬ی «نقد»، به ویرایش ش. والامنش، آلمان و امریکا: شماره¬ی ۲۲ ، مهر ۱۳۷۶/ اکتبر ۱۹۹۷؛ حمید حمید، اصول دیالکتیک و نقد روابط مالکیت: کوششی در تبیین جانمایه¬ی «مانیفست»، گاهنامه¬ی «نقد»، شماره¬ی ۲۴، مرداد ۱۳۷۷/ ۱۹۹۸٫ در زمینه¬ی پژوهش¬های جامعه¬شناختی¬ی او به منابع زیر نگاه کنید: حمید حمید، نهاد دینی و ژولیدگی¬ی فرهنگی در ایران، گاهنامه¬ی «نقد»، شماره¬ی ۱۳، و ملاصدرا و نقد شیخیه، گاهنامه¬ی «نقد»، شماره¬ی ۱۷، دی ۱۳۷۴/۱۹۹۵٫
۳- اسماعیل نوری علا، تئوری¬ی شعر: از «موج نو» تا «شعر عشق»، لندن: انتشارات غزال، ۱۳۷۳٫
۴- عباس سماکار، درآمدی بر نقد ساختارهای زیبائی¬شناسی، سوئد: نشر آموزش، ۱۳۷۴٫
۵- این اصطلاح را از اسماعیل نوری علا به وام گرفته¬ام.
۶- مجید روشنگر، چند اشاره،امریکا: فصلنامه¬ی «بررسی¬ی کتاب»، دوره¬ی جدید، سال پنجم، زیر نظر مجید روشنگر، بهار ۱۳۷۳، صص ۱۸۳۵ تا ۱۸۳۶، صص ۱۸۳۵ تا ۱۸۳۶٫ البته باید یادآوری کنم که مجید روشنگر- که با معرفی¬ی آثار ادبی¬ی ما حق بزرگی به گردن این ادبیات دارد- در مصاحبه¬ای با شاهرخ تندرو صالح، برای نخستین بار و بیش از مصاحبه¬شوندگان پیش از خود، با اشاره به بن¬مایه¬های مشترک در آثار ادبی، بر شناسه¬ی «تبعید» پافشاری کرد. این مصاحبه در تاریخ ۱۶ تیرماه ۱۳۸۵ در نشریه¬ی الکترونیکی¬ی «اعتماد ملی» منتشر شد.
۷- میرزاآقا عسگری (مانی)، شاعران مهاجر و مهاجران شاعر(گردآورده¬ی شعر برون¬مرزی)، سوئد: نشر بیان، ۱۳۷۱٫
۸- رضا براهنی، اراده¬ی معطوف به آرزو و اراده¬ی معطوف به قدرت، و «متن ۱۳۴» نویسنده، امریکا: نشریه¬ی «نقطه»، شماره¬ی ۸، مدیر مسئول بهزاد لادبن، زمستان ۱۳۷۶، صص ۷۹ تا ۸۸٫ یادآوری می¬کنم که موضوع ادبیات برون¬مرزی گرانیگاه سخن براهنی در این مقاله نبوده است. و اگر او در زمینه¬ی شناسه¬پردازی برای این ادبیات، جستار مستقلی داشته باشد، من متأسفانه آن را ندیده¬ام.
۹- مقاله¬های: احمد کریمی حکاک (آهوی کوهی در دشت؟)، روزبهان (شعر جرأت¬های جوان)، و سهراب رحیمی (پاسخ به پرسش شناخت) را در مجموعه¬ی زیر بخوانید: دفتر شناخت، کتاب پنجم- ویژه¬ی شعر مهاجرت، به کوشش منوچهر سلیمی و پیمان وهاب¬زاده، کانادا: بهار ۱۳۷۷٫
۱۰- پیمان وهاب¬زاده، تزهای منفی، دفتر شناخت، کتاب پنجم- ویژه¬ی شعر مهاجرت، به کوشش منوچهر سلیمی و پیمان وهاب¬زاده، کانادا: بهار ۱۳۷۷، صص ۳۴۳ تا ۳۵۰٫
۱۱- اسماعیل نوری¬علا، شعر مهاجر فارسی، حال و آینده¬ی آن، دفتر شناخت، کتاب پنجم- ویژه¬ی شعر مهاجرت، به کوشش منوچهر سلیمی و پیمان وهاب¬زاده، کانادا: بهار ۱۳۷۷، صص ۳۳۳ تا ۳۴۲٫
۱۲- محمود فلکی، خودیابی در ادبیات مهاجرت: مراحل چهارگانه، امریکا: نشریه¬ی «بررسی¬ی کتاب»، دوره¬ی جدید، شماره¬ی ۱۷، زیر نظر مجید روشنگر، لس¬انجلس: پائیز ۱۳۷۴، صص ۲۰۳۴ تا ۲۰۴۱٫
۱۳- انهدوانا: گزیده¬ی ۱۵۹ شعر از ۱۷ شاعر ایرانی¬ی خارج از کشور، به کوشش و ویرایش بهنام باوندپور، سوئد: نشر باران، ۱۳۷۷/ ۱۹۹۹٫
۱۴- داریوش کارگر، کتاب¬شناسی¬ی داستان کوتاه در خارج از کشور (ایران و جهان) در سال ۱۳۷۳، سوئد: انتشارات افسانه، چاپ دوم ۱۳۷۵/ ۱۹۹۶؛ کتاب¬شناسی¬ی داستان کوتاه در خارج از کشور در سال ۱۳۷۴، سوئد: انتشارات افسانه، چاپ اول ۱۳۷۵/ ۱۹۹۶٫
۱۵- فرامرز سلیمانی، فرا- مرزی و فرامرزی، دفتر شناخت، کتاب پنجم- ویژه¬ی شعر مهاجرت، به کوشش منوچهر سلیمی و پیمان وهاب¬زاده، کانادا: بهار ۱۳۷۷، صص ۲۷۹ تا ۲۹۰٫
۱۶- شاهرخ تندرو صالح، مروری بر چیستی¬ی ادبیات مهاجرت ایران در گفت و گو با دکتر علیرضا زرین، تهران: روزنامه¬ی شرق، شماره¬ی ۸۸۷، ۲ تیر ۱۳۸۶٫
۱۷- ۲۳ داستان کوتاه ایرانی درتبعید، به کوشش ناصر مهاجر، برکلی: نشر نقطه، ۱۹۹۶ / زمستان ۱۳۷۴٫
۱۸- مسعود نقره کار، بخشی از تاریخ جنبش روشنفکری¬ی ایران: بررسی¬ی تاریخی- تحلیلی¬ی کانون نویسندگان ایران در تبعید، ویراستاران: عباس معروفی و اسد سیف، جلد چهارم، سوئد: نشر باران، ۲۰۰۲/ ۱۳۸۱٫
۱۹- به عنوان مثال از این گونه نوشته¬های نسیم خاکسار به مقاله¬های کتاب زیر مراجعه کنید:
نسیم خاکسار، ما و جهان تبعید: مجموعه¬ی مقاله، مصاحبه، نفد، و گفت¬وگو، سوئد: نشر باران، ۱۳۷۸/ ۱۹۹۹٫
۲۰- مهدی فلاحتی، شعر فارسی در تبعید، دفتر شناخت، کتاب پنجم- ویژه¬ی شعر مهاجرت، به کوشش منوچهر سلیمی و پیمان وهاب¬زاده، کانادا: بهار ۱۳۷۷، صص۲۹۱ تا ۳۱۱٫ البته باید یادآوری کنم که موضوع سخن فلاحتی در مقاله¬ی مورد استناد من¬، مرحله¬بندی¬ی زمانی¬ی «شعر» بوده است، و نه اختصاصاً شناسه¬پردازی¬ی آن.
۲۱- نگاه کنید به: مهدی فلاحتی، جذابیت ساختار بر متن روایت¬های پدرسالار: یادداشتی بر رمان ناتنی، نامه¬ی کانون نویسندگان ایران در تبعید،
دفتر نوزدهم، به ویراستاری¬ی منصور خاکسار و مجید نفیسی، سوئد: نشر باران، پائیز ۱۳۸۴/ ۲۰۰۵، صص ۲۰۶ تا ۲۱۹٫
۲۲- پرویز صیاد، راه دشوار سینمای در تبعید، لس¬انجلس: پارسیان، ۱۹۹۶٫
۲۳- نگاه کنید به «نامه»ای با امضاء حسن حسام، کمال رفعت صفایی، رضا مرزبان، و نعمت میرزادزاده در: مسعود نقره کار، بخشی از تاریخ جنبش روشنفکری¬ی ایران، جلد چهارم، سوئد: نشر باران، ۲۰۰۲، صص ۶۹ تا ۷۶٫
۲۴- ملیحه تیره گل، مقدمه¬ای بر ادبیات فارسی در تبعید، تکزاس: انتشارات یوتاچ، ۱۹۹۸/ ۱۳۷۸٫
۲۵- به عنوان مثال، نگاه کنید به اساسنامه¬ی انجمن هنر در تبعید، در تارنمای انجمن مزبور، به نشانی¬ی زیر:
http://artenexil.net/B1.htm
۲۶- مهدی فلاحتی، جذابیت ساختار بر متن روایت¬های پدرسالار: یادداشتی بر رمان ناتنی، در نامه¬ی کانون نویسندگان ایران در تبعید، دفتر نوزدهم، به ویراستاری¬ی منصور خاکسار و مجید نفیسی، سوئد: نشر باران، پائیز ۱۳۸۴/ ۲۰۰۵، صص ۲۰۶ تا ۲۱۹٫
۲۷- ناصر رحمانی نژاد، تئاتر تبعید و تئاتر ضد تبعید، در: نامه¬ی کانون نویسندگان ایران در تبعید، دفتر ۱۱، به ویرایش نسیم خاکسار و به مدیریت رضا اغنمی، زمستان ۱۳۷۷ (۱۹۹۹)، صص ۱۳۳ تا ۱۴۳٫
۲۸- افسانه خاکپور، تارنمای «ادبیات و فرهنگ»، آبان ۱۳۸۲/ ۳۱ اکتبر ۲۰۰۳٫
۲۹- تصویر زخم: گفت¬وگوی کتبی¬ی شاهرخ تندرو صالح با بهروز شیدا، سوئد: فصلنامه¬ی «باران»، زیر نظر مسعود مافان شماره¬ی ۱۴/ ۱۵، پائیز ۱۳۸۶، ص ۳۲٫
۳۰- می¬دانم که داوری¬ها و حکم¬هایی که در ابن بند از مقاله آورده¬ام، مستلزم پشتوانه¬های استدلالی هستند. اما از آن رو که هر یک از مفاهیم و اصطلاحات کاربردی، خود موضوع یک جستار طولانی است، به اطلاع خواننده¬ام می¬رسانم که در جلد اول مجموعه¬ی «روایتی از سی سال ادبیات فارسی در تبعید»، حدود ۱۵۰ صفحه را به بازبینی¬ی این مفاهیم و کارکرد آن¬ها در جامعه¬های درون و برون¬مرزی اختصاص داده¬ام، که متأسفانه امکان فشرده کردن آن¬ها در این مقاله نیست. خطر جدا کردن و انتشار بخشی از یک کتاب منتشر نشده نیز دقیقاً در همین جاست که رخ می¬کند.
۳۱- نگاه کنید به: میهن پرستی¬ی کمونیستی و میهن پرستی¬ی امپریالیستی، نشریه¬ی «توفان»، ارگان مرکزی¬ی حزب کار ایران، شماره¬ی ۸۸، تیرماه ۱۳۸۶، در تارنمای «ایرانی ما» (با اشاره¬ به عدم وابستگی به هیچ گروه سیاسی)، به نشانی¬ی زیر:
www.iranima.com/toufan88-mihan.html
۳۲- به عنوان مثال نگاه کنید به: مقاله¬ی «پاسخ به سئوالات»، در تارنمای «سازمان فدائیان خلق ایران –اقلیت»، به نشانی¬ی زیر: www.fadaian-minority.org/kar/kar484/question.html
۳۳- به گفت و گوی مجید روشنگر در تارنمای «روزنا» به نشانی¬ی زیر مراجعه کنید:
www.roozna.com/negaresh_site/negaresh_Tools/printVersion/Id=14509&Title.html
۳۴- Paul Tabori, The Anatomy of Exile: A Semantic and Historical Study, London: Harrap, 1972.
۳۵- در ظرف هشت سال گذشته، صدها کتاب و مقاله درباره¬ی آوارگان جنگ¬های بالکان در قلمرو روان¬درمانی و پژوهش¬های روان¬شناسی نوشته شده است. برای مثال به مآخذ زیر نگاه کنید:
* Barbara McAfee, Instead of Medicine: A Report of the Bosnian Mental Health Pilot Project, London: Refugee Action, 1998.
* International Organization for Migration, Psychosocial and Trauma Response in War-torn Societies. The Case of Kosovo, Geneva: 2000.
* Patrick Bracken, Trauma, Culture, Meaning & Philosophy, London: Whurr Publishers, 2002.
* Derek Summerfield, War, Exile, Knowledge and the Limits of Psychiatric understanding: A Clinical Case Study of a Bosnian Refugee in London, in International Journal of Social Psychiatry, London: Sage Publication, vol. 49 (4), 2003.
۳۶- Carine M. Mardorossian, From Literature of Exile to Migrant Literature in Modern Language Studies, Vol. 32, No.2, p.17.
۳۷- نسیم خاکسار، ما و جهان تبعید: مجموعه¬ی مقاله، مصاحبه، نفد، و گفت¬وگو، سوئد: نشر باران، ۱۳۷۸/ ۱۹۹۹، صص ۲۹ تا ۳۳٫
۳۸- برای مطالعه¬ی مراحل سه گانه¬ای که شخص مهاجر یا تبعیدی در کشور میزبان طی می¬کند، به کتاب زیر مراجعه کنید:
Nobuko Yoshizawa Meaders, The Transcultural Self, in Immigrant Experiences: Personal Narrative and
psychological analysis, edited by Paul Elovitz and Charlotte Kahn, NJ: Associated University Presses, 1997, pp. 47 to 59.
با این توضیح که: مراحل سه گانه¬ای که این روان¬شناس در کتابش پیشنهاد کرده عبارتند از: ۱- مرحله¬ی «نجات هویتSurvival of Identity »، ۲- مرحله¬ی «هویتِ دو فرهنگی Bicultural Identity»، ۳- مرحله¬ی «هویت فرافرهنگی Transcultural Identity». این پژوهشگر، مرحله¬ی دوم را از نوسان¬های فرد، بین هویت فرهنگ مادری و هویت تازه¬ای که در حال شکل¬گیری است، آکنده می¬بیند، و منظور او از «هویت فرافرهنگی»، مطلقاً فراموش کردن هویت بومی نیست. بلکه توان دیدار با «خویشتنِ» بومی است از چشم¬اندازی به گشودگی¬ی جهان. یعنی در این مرحله، هویت فرد آمیزه¬ای است از «خود» و «جهان».
۳۹- این اصطلاح را نویسنده¬ی مأخذ پیشین به کار برده است.
۴۰- نسیم خاکسار، بازخوانی¬ی متن فراخوان کانون نویسندگان ایران در تبعید، تارنمای «عصر نو»، به نشانی¬ی زیر:
www.asre-nou.net/1383/farvardin/13/m-masim.html
۴۱- چون در این مقاله، از متن نسیم خاکسار در برخورد با «فراخوان کانون نویسندگان در تبعید» یاد کرده¬ام، بهتر است در این جا نیز مثال خود را از همین متن به دست دهم. نسیم خاکسار در مقاله¬ای با عنوان «بازخوانی¬ی متن فراخوان کانون نویسندگان ایران در تبعید»، «متن فراخوان» را به خاطر صدور حکم/ دستورالعملی برای «هنرمندان»، به درستی، به استبداد ذهنی و نامداراگری متهم می¬کند. اما خودش در جریان سخن، حکم¬هایی صادر می¬کند، که نه تنها با «مداراگری» در تضاد کامل قرار می¬گیرد، بلکه متن فراخوان را «یک جنایت به ظاهر کوچک» می¬نامد. و با این ارزشگذاری¬ها، در نامداراگری، از نویسندگان فراخوان جلو می¬افتد. برای «فراخوان کانون نویسندگان ایران / انجمن قلم ایران – در تبعید»، به تارنمای «عصر نو» به نشانی¬زیر نگاه کنید:
www.asre-nou.net/1383/farvardin/15/m_kanoon.html
برای مقاله¬ی نسیم خاکسار، به تارنمای «عصر نو» به نشانی¬ی زیر نگاه کنید:
www.asre-nou.net/1383/farvardin/13/m-masim.html
۴۲- به عنوان مثال از کتاب¬هایی که از هر دو دیدگاه زیست¬شناختی و روان¬شناختی، مکانیسم مغز و عملکردهای حافظه را مورد مطالعه قرار داده¬اند، به کتاب زیر مراجعه کنید:
Douwe Draaisma, Metaphors of Memory: A History of Ideas about the Mind, (in Dutch) translated into English by Paul Vincent, United kingdom: Cambridge University Press, 2000, pp. 7-23.
۴۳- به عنوان مثال از متن¬هایی درباره¬ی «تئوری¬های یادگیری» و «تئوری¬های شاکله» به مآخذ زیر نگاه کنید. با این توضیح که: نویسندگان این کتاب¬ها، درباره¬ی تأثیر شرایط زندگی و آموزش، در بسته شدن شاکله¬های ذهنی¬ی فرد، و اتصال فاهمه¬ی او با مفاهیم و ارزش¬ها، مطالعه کرده¬اند و معتقدند که شاکله¬ها، از اجزاء مهم تفاوت¬های فرهنگی در امر شناخت، به شمار می¬آیند. شاید فشرده¬ترین تعریفی که می¬توان از واژه¬ی «شاکله» به دست داد، از «رومِلهارت» باشد: «شاکله¬ها، واحدهای شناخت در ساختمان فاهمه¬ی انسان هستند.» :
* Winfred F.Hill, Learning: A Survey of Psychological Interpretations, Third Edition, New York: Thomas Y.Crowell Company, 1977.
* Handbook of Social Cognition, volume 1, Edited by: Robert Wyer & Thomas Srull, London and New Jersey: Lawrence Erlbaum Publishers, 1984.
*Rumelhart, D.E, Schemata: The building blocks of cognition. In R.J. Spiro, B.Bruce, & W.F. Brewer (eds.), Theoretical Issues in Reading and Comprehension. Hillsdale, NJ: Erlbaum , 1980.
*

برای تولدی که در راه است – محمود صفریان

مهر ۱۳۹۰

در گذر گاهی پر از خیز آب ها
پر از تالاب ها
پر از افسوس ها
پر از کینه،
پر از درد….
و
پر از دستان گرم
سر شار از مهربانی های سبز….و
صدائی که می آید ز دور….
نمی دانم چرا مفهوم نیست؟….

گذرگاه، با شماره آبان ماه – شماره ۱۲۰ وارد یازدهمین سال فعالیت می شود…انتشاری مستمر، بی تعطیل و تاخیر و در روز معین. کار کوچکی نیست…در جرز های خود دوصد من استخوان خرد شده را پنهان دارد.
بسیاری از یاران ما، بهنگام شروع کار گذرگاه در ده سال پیش، در آن پائیزی که شوق آغاز، حال و هوای بهار را داشت، حتا یک تار موی سپید یا خاکستری بر سر نداشتند. و حالا تمامن جو گندمی شده است. خب ده سال اگر عمری نباشد ولی کلی سال است. با چه خیزآب هائی…و چه نشیب های نفس گیری. و خوشحالیم که توانسته ایم برای ادبیات تحت ستم مان، اگر نه پر توان که گرده هائی را لرزانده باشد، ولی فریادی بوده ایم که بی شک در بسیاری از گوش ها طنین داشته است، اگر نداشت از حدود پنجسال پیش در سر زمین خودمان به محاق کشیده نمی شدیم و طناب فیلتررا بر گردنمان نمی بستند.
ما هر گز کشوری بی چماق سانسور نداشته ایم. محرمعلی خان آن رژیم را که یادتان هست؟ و در این رژیم که دیگر وامصیبتاست، بختک ارشاد را داریم که برای ادبیاتمان از طاعون هم بد تر است.
اما در هر دو رژیم شاهد بوده ایم که توانمندان میدان ادبیاتمان در مواری بسیار گرده ی سانسور را به خاک مالیده اند …حالا هم که فضای جادوئی اینترنت را داریم

گذرگاه، اگر در این بیداد گاه دوام آورده است، بخاطر داربست یاران وفادارقلم به دستی بوده است که شانه را تکیه گاه کرده اند…یارانی که از اولین گام همراه بوده اند و هرگز تداوم را رها نکرده اند.
دوستانی که گه گاه حمایتی جانانه داشته اند و دارند، فرهیختگانی که اجازه داده اند که آثار ارزشمندشان سینه ریز گذرگاه باشد و دوستانی که بهر دلیل، دیگر با ما نیستند ولی آثارشان چراغانی شماره هائی از گذرگاه را رونق داده است….دست های تک تکشان را با عشق می فشارم و با حضوع همتشان را ارج می نهم.
از سوی همه آنها تولد یازدهمین سال این نو جوان را به همه ی مخاطبین نازنین گذرگاه تبریک می گویم
با مهر و دوستی و احترام سردبیر

قصیده خسرو شیرین نظامی گنجوی ” مورد! ” دارد – صفیه ناظر زاده

مهر ۱۳۹۰

کار دخالت های عامیانه مشتی بی سواد و بی بنچاق و بی فهم مسائل و درک ادبی لانه کرده در وزارت بی ارزش ارشاد بجائی رسیده که دارند با نظامی شاعر شهیر ۹۰۰ سال پیش بخاطر قصیده ” خسرو شیرین ” در می افتند که چرا شیرین جسد فرهاد را در آغوش می کشد و پاره ای از مسائل دیگر در این شعر
به قسمتی از حرفهای فریبا نباتی مدیر بخش فرهنگی انتشارات پیدایش توجه کنید
( ما کتاب «خسرو و شیرین» را تا کنون ۷ بار منتشر کرده‌ایم. برای چاپ هشتم تصمیم بر این شد قطع کتاب عوض شود و تنها بخاطر همین تغییر ظاهری، کتاب برای دریافت مجوز به ارشاد رفت. باور نمی کنید که با این ایراد ها کتاب را برای اصلاح به ما بر گرداندند. و از ما خواستند که در قصیده مشهور ی که یکی ار شعر های کلاسیک زبان فارسی است دست ببریم ….توجه می فرمائید از ما خواسته شده که سروده نظامی بزرگ را دست کاری کنیم.
بکی از اصلاحیه ها این است که ما این مصرع را از قصیده خسرو شیرین حذف کنیم:
« چو مست از جام می نگذاشت باقی»
نباتی افزود: همچنین در صفحه ۱۳۵ کتاب سطر ۱۴ گفته‌اند:
در آغوش کشیدن حذف شود
که این بخش از داستان درباره این است که خسرو را در خواب کشته‌اند و حال شیرین زانو می‌زند و جسد خسرو را در آغوش می‌کشد
و یا در صفحه ۴۵ سطر اول تا سوم تاکید کرده‌اند واژه رقص‌زنان حذف شود که جالب اینجاست که چنین کلمه‌ای در متن نیست
)
از مصاحبه این مدیر انتشاراتی با خبر گزاری مهر در روز ۲۴ مراد ماه ۱۳۹۰

در اینصورت تکلیف این غزل خمینی که ” هندی ” تخلص کرده است چه می شود؟

عروس صبح
امشب که در کنار منى، خفته چون عروس // زنهــــار تا دریــــغ ندارى، کنــــــــــار و بوس
اى شب، بگیـــــر تنگ به بر نوعروس صبح // امشب که تنگ در بر من، خفته این عروس
لب بر نــــــدارم از لب شیرین شکّــــــرش // گـــــــــر بانگ صبح بشنوم و گر غریو کوس
یا رب، ببند بــــــــــر رُخ خورشید، راه صبح //  در خواب کـــــن موذن و در خاک کن خروس
یک امشبى که با منى، از راه لطف و مهر //  جبــــــــران شود بقیّـــه عمر، ار بود فسوس
نارِندَم ار بخــواهم کاین شب، سحر شود//  باشد اگــــــــــر به تخت سلیمانى‏ام جلوس
“هندى” ز هند تا به سر کویت آمده است //  کى دل دهد به شاهى شیراز و ملک طوس

صمیمیت های غارت شده – عیدی نعمتی

مهر ۱۳۹۰

بیدادی که بر ما در جمهوری اسلامی رفته است در پیشینه تاریخی ما مانند ندارد. کشتار دهه شصت ونسل کشی زندانیان سیاسی در تابستان سال۶۷ نماد جنایت علیه بشریت و تابلوی راهنمای وجدان های بیدار است تا در جدال با فراموشی پیگیری ویاد آوری این ستم
تاریخی را تا دادخواهی فردا هرگز فراموش نکنیم. اگرچه در این روزگار دولت ها در برخورد با آمرین وعاملان این جنایت هولناک هنوز در دالان های بده و بستان های آشکار ونهان طرح موضوع را به حاشیه می برند تا شاید آرام آرام
در بستر زمان فراموش شود. تلاش ما در جدال با فراموشی وآلزایمر تاریخی با گسترش یادها ونا م های آن قتل عام شده گان در
پهنه ی ملی وبین المللی است که می تواند زمینه ی باز آفرینی واقعیت را در اذهان ملی وجهانی همچنان زنده نگه دارد. تلاشی که
میل به ایستادن در گذ شته ندارد . برای دادخواهی وجلوگیری از تکرار حادثه ای مشابه در آینده است که ما درگیر موضوعی چنین
حیاتی می شویم.آمرین و عاملان این جنایت هولناک هنوز در قدرت اند وبرای حفظ سلطه خود و چپاول ثروت ملی از تکرار جنایتی
چنین هولناک شرم وابا ندارند. بیدا ری وجدان جامعه بشری می تواند از امکان رویداد چنین حادثه ای در آینده جلوگیری کند .
یاد وخاطره جانداد ه گان آن جنایت هولناک را زنده نگه داریم وزنگ ها را برای زندگی بهتر در نبرد سیاسی وفرهنگی علیه حکومت جهل و خرافه پر طنین تر به صدا در آوریم . چنین بادا .
باز آفرینی بیداد و ستمی که در جمهوری اسلامی بر میهن ما رفته است ومکتوب وسند کردن آن در حوزه هنر واد بیات می تواند
ما را از گزند فراموشی در روند تاریخ در امان نگه دارد.دیدن از منظر هنر واد بیات پویاتر وزنده تر از هر قضاوتی در مسیر تاریخ همراه انسان خواهد بود چرا که هنر وادبیات از درون با هستی آدمی و چند وچون گذرانش درگیر است . نسیان در مسیر
حوادث تاریخی شاید دامنگیر ملتی بشود که هنوز نام فرزندانشان را تیمور وچنگیز می گذارد اما گمان نمی کنم کسی نام فرزندش را ضحا ک بگذارد او به نفرینی ابدی از منظر ادبیات گرفتار شده است . گرامی باد یاد وخاطره جانداده گا ن راه آزادی وسوسیا لیسم

دیکتاتورها اصلاح نمی شوند… – ف. تابان-مدیر مسوول و سردبیر سایت اخبار روز

اسفند ۱۳۹۰

تلاشی برای شناخت دلایل بن بست جنبش سبز

این روزها که فصل تحولات بزرگ سیاسی و انقلابی در منطقه ی ماست، این سوال با حدت در برابر مردم ما مطرح است که چرا دیگران می توانند وضع کشور خود را تغییر دهند، و در ایران، علیرغم ان که پیشتاز تلاش برای ایجاد تغییرات دموکراتیک بوده است، این تلاش ها به نتیجه نرسیده است؟
این یادداشت بر آن است بگوید پیش فرض های اساسی یک تغییر دموکرات در ایران آماده است به جز یک پیش فرض تعیین کننده که جنبش سبز را در موقعیت نامطلوب کنونی قرار داده است. حکومت اسلامی علیرغم آن چه می گوید و نشان می دهد، اقتدار و مشروعیت خود را در نزد مردم و افکار عمومی از دست داده است، مردم ایران بعد از تجربه ی جنبش سبز، آمادگی تغییر حکومت را یافته اند، شرایط اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی به درجه ای وخیم است که ضرورت تغییر را برای اکثریت جامعه قابل پذیرش کرده است. تحولات پی در پی منطقه و فضای جهانی به نفع مردم ایران است. آن چه که محقق نیست و شرط مهمی برای هر تغییری در جامعه است، وجود یک رهبری ی مصمم به تغییر در جنبش ماست. اندیشه های حاکم بر این جنبش، اندیشه هایی محافظه کارانه است که نه تنها راه پیروزی را هموار نمی کند، بلکه در بیشتر اوقات، جنبش دموکراتیک مردم ایران را به بیراهه می برد و باعث تضعیف و به نتیجه نرسیدن آن شده است.

قصل دوباره انقلاب ها
سال ها است حکومت مردم ایران را از آینده ی بدون جمهوری اسلامی می ترساند. همه ی جناح های جمهوری اسلامی به سهم خود در پراکندن این هراس در جامعه ی ما سهیم بوده اند. در این هراس پراکنی، ایران ِ بدون جمهوری اسلامی، ایرانی غرق در درگیری های قومی و جنگ های داخلی، تجزیه شده، گرفتار مستبدانی خونخوارتر از رهبران جمهوری اسلامی تصور می شود.
اصلاح طلبان در پراکندن این هراس فعالانه مشارکت داشته اند. آن ها هرگونه تلاش برای کنار گذاشتن این حکومت را با واژه هایی نظیر «انقلاب»، «رادیکالیسم»، «خشونت» و نظایر آن محکوم کرده و از انقلاب و رادیکالیسم چنان تصویر مهیبی به دست داده اند، که در بین انتخاب بین آن ها و وضعیت موجود، وضعیت موجود تحمل پذیرتر به نظر آید.
انقلاب های عربی چشم اندازهای تازه ای را در برابر مردم ایران نیز گشودند و سحر «انقلاب هراسی» را که اصلاح طلبان در کالبد جامعه ی ایران دمیده بودند، تا حدودی باطل کرده اند. این انقلاب ها نشان دادند خلاف آن چه سال های زیادی است با قوت در ایران تبلیغ شده است، دوران انقلابات سپری نشده است، اصلاحات و صندوق رای تنها راه رسیدن به دموکراسی نیست و «خیابان» همچنان نقش خود را به عنوان یک عامل غیرقابل چشم پوشی در تغییرات دموکراتیک حفظ کرده است. آن ها نشان دادند دیکتاتورها و حکومت های موجود می توانند سقوط کنند بدون این که کشورها گرفتار جنگ داخلی و استبدادهای بدتر و تجزیه شوند.
در این شرایط پرسشگری در مورد دلیل ناکامی های جنبش سبز هر روز جدی تر می شود. برخی از اصلاح طلبان که انتقادی را به سیاست های خود نمی پذیرند، تمام مسئولیت این وضعیت را متوجه طرف مقابل می کنند و سرکوب خشن حاکم بر جامعه را مهم ترین دلیل «رکود موقت» جنبش سبز می دانند. آن ها بر این واقعیت متکی شده اند که نقش «ارتش» به عنوان عامل بالقوه سرکوب در کشورهایی نطیر مصر و تونس، با نقشی که قوای سرکوب در ایران ایفا کرده اند، کاملا متفاوت است. در مصر و تونس، ارتش به دلیل وابستگی و دست کم حرف شنوی از آمریکا و کشورهای غربی در برابر جنبش های تحول خواهانه که – غرب از آن حمایت می کرده است – نایستاده و حتی نقش میانجی را در جریان گذار در هر دو کشور بازی کرده است. به همین جهت نیز در این دو کشور سقوط دیکتاتوری ممکن شده است.
این واقعیت صحیح است. اما کامل نیست. تجربه تحولات در سوریه و دیگر کشورهای عربی درگیر در بحران، آن را رد می کند. قدرت سرکوب، عامل مطلق برای تعیین سرنوشت اعتراضات نیست. تحولات در سوریه و چند کشور دیگر عربی، هنوز به سرانجام نرسیده است، اما در مقابل یک قدرت سرکوب بسیار بی رحمانه ادامه یافته است. سرکوب در سوریه در هیچ زمینه ای کمتر از سرکوب در ایران نیست، زیر سایه این سرکوب بی وقفه، جنبش اعتراضی در سوریه رو به اعتلا است. میلیون ها نفر در تظاهرات هفته های اخیر شرکت کرده اند. چرا شدت سرکوب در ایران، با سرعت غیرقابل انتظاری جنبش سبز را از نفس انداخت؟ یکی از پاسخ ها به گسترش ترس در صفوف جنبش سبز بر می گردد. ترسی که یک عاملش کچ فهمی از «مبارزه ی مسالمت آمیز» بوده است. «مبارزه ی بدون خشونت» به توجیه ایدئولوژیک این ترس تبدیل شد. ما وقتی حدود هفتاد کشته دادیم، خیال کردیم هزینه ی بسیار بزرگی پرداخت کرده ایم. به این موضوع فکر نکردیم که هر روز ادامه ی این حکومت، با هزینه های بسیار سنگین تری همراه می شود. تنها اعدام های دو ساله ی اخیر را در نظر بگیریم. هزینه ی کمی نبوده است.
«انقلاب هراسی» در صفوف اصلاح طلبان، اما دلایل عمیق تری هم دارد. انقلاب در مفهوم متراداف خود به معنای پایان دادن به وضعیت موجود است. اصلاح طلبان پایان وضعیت موجود – جمهوری اسلامی – را نمی خواهند. رهبری جنبش های بزرگ اعتراضی در ایران سالهاست از درون حکومت تولید شده است بدون آن که رشته های وابستگی خود به حکومت را قطع کرده باشد. این «اپوزیسیون»، جنبش های مردمی را از اتحاذ یک موضع تهاجمی و قاطعانه علیه دیکتاتوری بازداشته و مانع از تعرض قطعی به حکومت که در شرایط انقلابی و متحول رمز موفقیت است، شده است.
خواست های اساسی که این اصلاح طلبان حکومتی در برابر جنبش سبز قرار داده اند، اتوپیایی و غیرقابل تحقق بوده اند. وقتی خواست ها غیرقابل تحقق باشند، طبیعی است جنبش نتواند به موفقیت برسد.

اگر «رای من» پس داده می شد…
اصلاح طلبان وقوع جنبش سبز را به حساب درستی سیاست های خود در انتخابات ٨٨ می نویسند – در مورد درستی این ادعا، به بحث جداگانه ای نیاز است – اما این انتخابات دو پیش فرض اساسی را که جنبش اصلاح طلبانه بر آن متکی بود، باطل کرد. پیش فرض اول آن که در صورت شرکت گسترده ی مردم در انتخابات، حکومت دست به تقلب در آرای مردم نخواهد زد و پیش شرط دوم آن که بنابر این: امکان تحقق مطالبات اساسی دموکراتیک از طریق انتخابات و صندوق های رای در ایران وجود دارد. اصلاح طلبان داخل حکومت و بخشی از اصلاح طلبان بیرون از حکومت، این فرضیه خود را به یک حقیقت مسلم و یگانه تبدیل کرده و هر تردیدی نسبت به آن را به نام «رادیکالیسم»، «انقلابی گری» و «خشونت طلبی» محکوم می کردند.
کودتای انتخاباتی خرداد ٨٨ هر دوی این پیش فرض ها را باطل کرد. هم تقلبی بزرگ و بی سابقه صورت گرفت و هم نشان داده شد که از صندوق رای در حکومت اسلامی دموکراسی بیرون نمی آید. شکست این دو پیش فرض، باید ما را به شناخت بهتر و دقیق تری از خصوصیات نظام سیاسی حاکم بر ایران راهنمایی می کرد و تاکتیک های تازه ای را پیش پایمان می گذاشت.
میان نظام سیاسی حاکم بر ایران با دیگر کشورهای جهان، تفاوت بزرگی موجود است. تفاوتی که گره گاه اصلی بحثی است که در این یادداشت مطرح می شود. در اکثر قریب به اتفاق کشورهای جهان بر روی کاغذ (قانون اساسی)، همه ی نهادهای قدرت، انتخابی تعریف شده اند. تغییر قانونی حکومت، از طریق تغییر رئیس جمهور و پیروزی اپوزیسیون در انتخابات، امکان پذیر بوده و هست. پیروزی اپوزیسون در انتخابات ریاست جمهوری می تواند – ظرفیت آن را دارد – که به تحولات بزرگ و دموکراتیک بیانجامد. در این کشورها به این دلیل، انتخابات می تواند فرصتی برای آغاز گذار به دموکراسی باشد. در چنین کشورهایی اگر «رای» مردم محترم شمرده شود می تواند زمینه ساز تغییرات سیاسی شود.
در ایران وضعیت کاملا متفاوتی حاکم است. حکومت قانونا نیز انتخابی نیست. رای مردم در هسته ی اصلی قدرت سیاسی راه و نفوذ ندارد. «رای من کو؟»، حتی اگر تحقق می یافت، به معنای هیچ دگرگونی اساسی در ساختار قدرت در ایران نبود. هسته ی اصلی قدرت در ایران، خارج از انتخاب و رای مردم است. مردم اگر رای خود را پس می گرفتند، موسوی رئیس جمهور می شد. از نظر قانونی و حقوقی وضعیتی مشابه سال ۷۶ به وجود می آمد. جنبش سبز تا مدت ها از حق خود برای انتخاب رئیس جمهور دفاع می کرد. تجربه ی انتخابات سال ۷۶ نشان داد که انتخاب رئیس جمهور توسط مردم در سال ٨٨ – اگر هم متحقق می شد- ، به هیچ تغییری در ساختار سیاسی کشور نمی انجامید. قدرت در ایران متعلق به ولایت فقیه است. ولایت فقیه را از راه قانونی و انتخاباتی نه می توان تعییر داد و نه می توان منحل کرد.
تحقق شعار «رای من کو» جنبش سبز را در نقطه ی آغاز اصلاحات سال ۷۶ قرار می داد. اصلاحاتی که یک بار تجربه شد و شکست خورد.

اصلاحات در حکومت اسلامی اتوپی است
انقلابیون در ایران، غالبا از جانب اصلاح طلبان به این متهم می شوند که به هیچ اصلاحی باور ندارند. آن گاه اصلاح طلبان لیستی از اصلاحات دوران آقای خاتمی – و اخیرا رفسنجانی – را یادآوری می کنند مبنی بر این که اصلاحات در ایران به موفقیت هایی دست یافته است. این نوع استدلال از سر ناآگاهی نیست، زیرا تا به حال بارها در مورد آن گفتگوهای به حد کافی روشن کننده صورت گرفته است. استدلالی عوامفریبانه است که می خواهد با تحریف واقعیت، به جنگ اندیشه رقیب برود.
وقتی از ناکامی اصلاحات در ایران سخن گفته می شود، نفی هر گونه اصلاحی در چارچوب نظام فعلی نیست، بلکه تبدیل این اصلاحات به یک تحول کیفی در کشور و ایجاد حکومت دموکراتیک موردنظر است. اگر هدف ایجاد دموکراسی در کشور است، جنبش دوم خرداد، در این هدف شکست خورده است و جنبش سبز نیز به نتیجه ای نرسیده است.

چرا قانون اساسی اجرا نمی شود؟
مهم ترین شعار اصلاح طلبان در شانزده ساله ی گذشته اجرای «بدون تنازل» قانون اساسی بوده است. گمان نمی رود هیچ اصلاح طلبی بر این نظر باشد که پیش از آن نیز قانون اساسی ایران به طور کامل اجرا می شده است. بنابر این پرسش این است که چرا قانون اساسی سی و دو سال است که به طور کامل اجرا نشده است و چه شرایطی باید پدید بیاید که بتوان این قانون را «بدون تنازل» اجرا کرد؟
از نظر سیاسی، پاسخ به این پرسش، پاسخ دشواری نیست. چنین شرایطی هیچ گاه به وجود نمی آید. قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران بر پایه ی یک تناقض بزرگ نوشته شده است. اصول مهم این قانون همدیگر را نقض می کنند و اجرای برخی از اصول به جز با نقض اصول دیگر ممکن نیست. اجرای اصل ولایت فقیه به جز با تعطیل فصل سوم قانون اساسی مربوط به حقوق ملت امکان ندارد. از این نظر اجرای «بی تنازل» قانون اساسی، یک شعار موهوم، غیرواقعی و غیرممکن است. بدیهی است هر جنبشی که هدف خود را این شعار غیرممکن قرار دهد، نتیجه ای جز شکست نخواهد برد.
از نظر عملی یک جنبش شانزده ساله، در پشت سر این شعار است. اصلاح طلبان در سال ۷٨ در نیرومندترین و ایده آل ترین شرایطی قرار گرفتند که شعار خود را تحقق بخشند. آن ها تمام بخش های انتخابی حکومت را – بخش هایی که می توان از طریق انتخابات به دست آورد – به دست آوردند. هم ریاست جمهوری، هم اکثریت قاطع مجلس و هم شوراهای شهر در اختیار آن ها قرار گرفت. در جامعه نیز از پشتیبانی وسیع و بی دریغ افکار عمومی برخوردار بودند. اما آن ها نتوانستند حتی یک قانون دموکراتیک مطبوعات تحویل جامعه بدهند، چه برسد به آن که قانون اساسی را «بی تنازل» اجرا کنند و دموکراسی را بر نظام سیاسی حاکم کنند. همه ی این «قدرت انتخابی» در برابر یک «حکم حکومتی» فلج شد و هیچ اصلی از قانون اساسی نیز نقض نشد. پرسش این است که کدام شرایط باید به وجود بیاید تا قانون اساسی بدون تنازل به مرحله ی اجرا گذاشته شود؟ هیچ کدام از طرفداران اصلاحات، نه تا به حال توانسته اند چنین شرایطی را مشخص کنند و نه احتمالا بعد از این خواهند توانست.
اگر قرار باشد فصول مربوط به حقوق ملت در قانون اساسی اجرایی شود، باید فصول فراوانی که در آن نقض کننده ی این حقوق است، منحل شود. در این حالت نیز اجرای بی تنازل قانون اساسی امکان پذیر نیست. آقای خاتمی به عنوان مشخص ترین شخصیبت مدافع این خواست، شانزده سال است که در هر فرصتی خواستار اجرای قانون اساسی می شود. او می تواند صد سال دیگر هم به همین طریق عمل کند. اما او هرگز به رویای خود دست نخواهد یافت.

اگر قانون اساسی اجرا شود…
اگر از همه ی این ناممکن ها صرف نظر کنیم و بپذیریم که شرایطی – که ما قادر به تشخیص آن نیستیم – ایجاد شود که بتوان قانون اساسی را بدون تنازل به اجرا گذاشت، آیا در این صورت حکومت دموکراتیک برقرار خواهد شد؟ حتی اصلاح طلبان به این سوال پاسخ مثبت نمی دهند. قانونی که به موجب آن زنان و غیرمسلمانان از حق انتخاب شدن به مقامات عالی کشور محروم هستند و تبعیض بین مسلمان و غیرمسلمان و زن و مرد اساس آن را تشکیل می دهد، ارزش آن را ندارد که در راه به کرسی نشاندن آن مبارزه و جانفشانی کرد.
پس چه لزومی دارد که جانفشانی های مردم در راهی هزینه شود که هیچ سودی برای آن ها ندارد؟

افسونی که باید باطل شود
اصلاحات با توجه به ساختار حکومت موجود، از نظر تئوریک قادر به موفقیت در ایران نیست و نمی تواند وضعیت کنونی را به گونه ای اصلاح کند که هم جمهوری اسلامی باشد و هم دموکراتیک باشد.
از نظر تجربی نیز این هدف با شکست های بزرگ مواجه شده است. از سال ۷۶ کلیه ی جنبش های اجتماعی بزرگ ایران تحت سیطره ی اصلاح طلبی قرار داشته اند. نتیجه ی شانزده سال مبارزه و چند جنبش بزرگ سیاسی و اجتماعی امروز چیزی برابر صفر است. صفر، یعنی این که شرایط حتی نسبت به قبل از شروع جنبش های اصلاحی بدتر شده است. ولایت فقیه نه تنها اصلاح و دموکراتیزه نشده بلکه بیشتر از هر زمان به یک نهاد استبدادی تبدیل گردیده است. نتیجه ی جنبش اصلاح طلبانه ی دوم خرداد شده است آقای احمدی نژاد و نتیجه ی جنبش اصلاح گرانه ی سبز شده است وضعیـت موجود و اختناق گسترده در کشور.
اصرار بر نگاه داشتن جنبش های اعتراضی مردم در چهارچوبه ی اصلاح طلبانه نتیجه اش شکست پشت شکست بوده است. اصلاح طلبان باید به عنوان نیروی هژمون جنبش های شانزده ساله ی اخیر مسئولیت این شکست ها را بپذیرند و آن را به گردن این و آن نیاندازند.

تغییر مسیر – دیکتاتور باید برود
جنبش دموکراتیک در ایران برای پیروز شدن باید به ایده های دیگری – به جز آن چه تا به حال مرسوم بوده است – مجهز شود. تغییر مسیر و طرح سیاست ها و ایده های تازه، طبیعی ترین نتیجه ای است که بعد از شانزده سال ناکامی می توان گرفت. تا به حال کوشیده اند «دیکتاتور» را اصلاح کنند، حالا شاید وقت آن رسیده باشد که دیکتاتور را ساقط کنیم.

– مشی انقلابی به معنای تخریب و خشونت نیست. انقلاب به معنای تحولات رادیکال سیاسی در نظر است. در همه ی جنبش هایی که به نتیجه رسیده اند، یک هدف روشن در برابر مردم بوده است: دیکتاتور باید برود! تحولات ماه های اخیر در اطراف ایران – و خود ایران – این حقیقت را بیشتر اثبات کردند که دیکتاتورها اصلاح نمی شوند، سقوط می کنند، آن چه بعد از این سقوط روی می دهد، به درایت، آگاهی، هشیاری و میزان دموکراتیسم نیروهای شرکت کننده در پروسه ی سقوط دیکتاتوری بستگی دارد. هر چند اصلاح طلبان می کوشند به این اختلاف بین انقلابیون و اصلاح گران یک بعد ارزشی و ایدئولوژیک بدهند، اما این اختلاف در جامعه ی کنونی ما، بیش از آن که یک اختلاف ارزشی باشد، – زیرا انقلاب و اصلاحات هیچ کدام ارزش نیستند، طرق رسیدن به دموکراسی می باشند – در واقع ناشی از منافعی است که گروهی در حفظ حکومت اسلامی دارند و به دلایل مختلف در طول سال ها رهبری جنبش های اعتراضی را در دست داشته اند.

– در فهم مبارزه ی بدون خشونت در جامعه ی ما آن قدر کجروی و مقایسه های نابجا صورت گرفته و راه افراط پیموده شده است، که مبارزه ی بدون خشونت در غالب موارد با تسلیم طلبی یکی شده است. نتیجه ی این افراط، از یک سو تزریق دائم ترس در میان معترضین و از سوی دیگر هار کردن حکومت و تشویق آن به سرکوب بی امان بوده است. هر جنبش سیاسی و اجتماعی باید حق دفاع از خود داشته باشد و این را به حکومتی هم که با آن درگیر است حالی کند که هم می تواند و هم مصمم است از خود دفاع کند و قربانی دست بسته ی خشونت های او نخواهد بود.

– در جامعه ی ما به دلایل مختلف از جمله سرکوب، فقر اقتصادی و اجتماعی و آگاهی های ناکافی – شعارهای دموکراسی خواهانه، قادر به بسیج همه ی اقشار و طبقاتی که از وجود دیکتاتوری در رنج هستند، نمی باشد. این شعارها حداکثر می تواند بخش هایی از «طبقات متوسط» جامعه را بسیج کند و به دنبال خود بکشد. هم تجربه ی جنبش دوم خرداد و هم تجربه ی جنبش سبز، نشان داد که دامنه ی نفوذ شعارهای دموکراسی خواهانه گسترده نیست. بسیاری از فعالان جنبش سبز در دوران اوجگیری این جنبش، چنان به نیروی خود و «طبقه ی متوسط» غره شدند که حضور زحمتکشان در جنبش را نالازم و حتی زیانبار ارزیابی کردند. درباره ی قدرت طبقه ی متوسط در ایران بسیار اغراق شد، اما گذشت زمان ثابت کرد که «طبقه ی متوسط» به تنهایی قادر به ایجاد تغییر دموکراتیک قابل اتکایی در کشور ما نخواهد شد. جنبش دموکراتیک در ایران بدون آن که عمیقا عدالت خواهانه باشد و بهبود زندگی طبقه ی کارگر و اقشار زحمتکش را مدنظر خود قرار بدهد، قادر به بسیج نیروی تعیین کننده کارگران و زحمتکشان برای شکست دیکتاتوری نیست.

– دامنه ی دموکراسی جنبش سبز باید آن قدر وسعت یابد که همه ی مردم ایران که از دیکتاتوری در رنج هستند بتوانند منافع خود را در آن تعریف کنند. جنبش سبز ناگریز است به مساله ی اقلیت های قومی – ملی در ایران پاسخ دموکراتیکی بدهد. بی توجهی به خواست های اقلیت های ملی – و دیگر اقلیت ها – از عوامل کاهش مداوم قدرت این جنبش بوده است. تحولات دموکراتیک عمومی در ایران، باید حل عادلانه ی مساله ی ملی در کشور را در نظر داشته باشد و به این ترتیب بتواند بخش های مهم مردم ایران را که خارج از جنبش مانده و غالبا با بی اعتمادی به آن نگاه می کنند، تشویق به مشارکت در مبارزه ی عمومی علیه دیکتاتور حاکم کند.

– جنبش تحول طلبانه در ایران برای پیروز شدن احتیاج به رهبری و تشکیلاتی دارد که برای غلبه بر حکومت دیکتاتوری اسلامی، قاطع بوده و در ادامه ی این حکومت هیچ منفعتی نداشته باشد. بسیار تاسف انگیز است که دو سال بعد از جنبش سبز، هیچ گامی در این جهت برداشته نشده است. بسیار تاسف انگیز است که اصلاح طلبان هنوز از گفتگو با مخالفان حکومت هراس دارند، تلاش های آشکار و پنهانشان بطور بی وقفه برای تضعیف این مخالفان و بیرون کردن آن ها از فضاهای عمومی است – سایت ها و رسانه هایشان هنوز انحصارطلبانه عمل می کنند… این سیاست ها مانع شکل دادن به یک ائتلاف واقعی و ملی که همه ی اپوزیسیون و همه ی اقشار مردم خود را در آن ببینند شده و یکی از دلایل مهم ناکامی های جنبش سبز است.
برای بیرون آمدن از بی تحرکی موجود، جنبش سبز به یک رهبری متنوع، ملی و دموکراتیک و شعارهای تازه احتیاج دارد، رهبری ای که شورای هماهنگی راه سبز امید در وضعیت موجود، حتی سایه ای از آن هم نمی تواند باشد.

حماسه ی رستاخیزآرش – کریم زیّانی

مهر ۱۳۹۰

هفت سال نبرد میان سپاهیان ایران و توران که به محاصره ی منوچهر شاه پیشدادی و سپاهش در تبرستان انجامید، بهره ای زشت نصیب ایرانیان کرده بود. مردان ایران زمین همه غمگین و دل افسرده بودند و جز دعا به درگاه اهورامزدا کاری از دستشان ساخته نبود.
سر انجام منوچهر، شرمزده در پیشگاه ملت ایران به تورانیان پیشنهاد صلح داد. تورانیان نیز که از جنگ طولانی خسته بودند، پیشنهاد آشتی را پذیرا شدند. جنگ و کشمکش از بنیاد بر سر گزینش مرز بین دو سرزمین بود، بر این اصل تورانیان پیام دادند که برای پایان دادن به جنگ باید مرز تازه ای گزیده شود، و پیشنهادشان این بود که سربازی از سپاه ایران تیری بیندازد، هر جا که تیر بر زمین نشست آنجا خط مرز کشیده شود.
منوچهر چاره ای جز پذیرش شرط نداشت. اگر چه راه کار دلخواه و آبرو مندانه ای برای ارتش ایران نبود. مگر کمان و بازوی یک تیر انداز چقدر توان دارد؟
اندوهی بزرگ بر دل همه ی ایرانیان، از شاه گرفته تا سربازان و مردم خُرد و کلان نشسته بود.

سران ارتش با فرماندهان یگان ها به کنکاش نشستند و از آنان خواستند تا بهترین تیر اندازان را فرا خوانند و از میان آنان، نیرومند ترین و شایسته ترین را بر گزینند.
پس از یک روز تمام رایزنی و بررسی، فرماندهان به هنگام آفتاب نشین، توانستند برترین تیر انداز را بر گزینند و به منوچهر شاه معرفی کنند.
” آرش تیز تیر! “. او را ” دارنده ی مچ نیرومند ” و ” خداوند تیر شتابان ” نیز می گفتند.

منوچهر آرش را مورد مهر قرار داد وگفت:
” فردا…فردا بامدادی تاریخ ساز خواهد بود….”

آن شب خواب به چشمان کسی راه نیافت. منوچهر شاه، سران ارتش، آرش، و همه ی رزمندگان ومردم، هیچکس را آرامش نبود. فردا قرار است پرتاب یک تیر، شرف یا خواری ملتی را ثبت تاریخ سازد. دل ها درتپش، روانها  رنجورخاطرها افسرده، و همه ی امید ها بسته ی به یک تیر شده بود.

شب را همه به نیایش گذراندند، آرش هم به نیایش نشست:

ای اهورا مزدای پاک، من آمده ام تا جانم را بدهم.
تو مرا یاری ده
که ایرانم
خانمانم
دودمانم
در گرو توش وتلاش من است
ای آشای مهربان
همه ی عمر پیرو راستین تو بوده ام
اگر نفس کشیده ام
برای تو بوده است
اگر جنگیده ام
سر باز تو بوده ام
و برای راستی و شرف جنگیده ام
فروزه ی اهورائی ای را
بر من فرود آر
تا چنگال آزمند دشمن را
از دست اندازی به خانمان های ایران زمین دور سازم
من جانم را می دهم
و تو مرا یاری ده ای اهورای پاک “

سپیده دم نشده، احساس کرد دلش به نوری روشن شد. سر بلند کرد و چشم به خاور دوخت.
هنوز ستارگان در آسمان چشمک می زدند، اما سیاهی شب به لاجوردی گراییده بود.
ناگهان نوری درخشان فضای پیرا مون آرش را روشن کرد. لرزشی در درونش افتاد و گرمای دلپذیری در تنش دوید. موجودی نورانی و زیبا در برابرش پدیدار گردید. شور و سر گشتگی، آرش اندازه نداشت. آرش شنید:
” منم سپندارمذا….”
آرش نمی دانست در بیداری است یا خواب. باز شنید:
” بگیر…”
آرش به روشنی دید که فرشته، دستش را با یک تیر و کمان به سوی او دراز کرده:
” بگیر، این تیر و کمان توست، چوب آن از درختان ویژه البزکوه، پر آن، پر عقاب قله های بلند، و پیکانش پولاد آبدیده …”

آرش با نا باوری هر دو دستش را پیش برد و تیر و کمان را از فرشته گرفت. واقعیت بود نه رویا.
شگفتی او دو چندان گردید.

آوای فرشته دوباره فضا را پر کرد:
” آرش! تو باید جانت را در تیر نهی و آن را پرتاب کنی تا دور پرواز گردد. هر که این تیر را پرتاب کند وجود خاکیش به پایان می رسد و دودمانش جاویدان می گردد ”

فرشته نا پدید شد و آرش با تیر و کمان شگفت انگیز و بزرگش تنها ماند. احساس نیرو مندی شگرفی می کرد، انسان دیگری در او زائیده شده بود.

در سپیده دم، آرش را به پیشگاه منوچهر شاه بردند. پیدا بود که منوچهر، پیشا پیش، آنچه را برآرش گذشته بود می دانست. درشب گذشته منوچهر نیز پس از نیایشی طولانی در مکاشفه ای مانند مکاشفه ی آرش، حضور فرشته ی اسپندارمذ و پیشکش کردن تیر و کمان را به آرش شاهد بود.

منوچهر به آرش نزدیک شد، تیرو کمان را همچنان که بر دوش آرش بود بوسید، دستش را بر شانه ی او نهاد و گفت:
” خجسته باشد بر تو تیرو کمان اهورائی! ”
آرش به آرامی سر فرود آورد و گفت:
” برای ایران ”
فرستاده افراسیاب، با اجازه منوچهر شاه نشانه ای از پادشاه توران را بر تیر نصب کرد تا از دیکر تیر ها باز شناخته گردد.

سیزدهم تیرماه است، روزی که نام روز و ماه یکی است و در فرهنگ سر زمینش، روز شادمانی و سرور است. ولی در این سال، شادمانی از همه ی دل ها گریخته است. همه نگران و اندوهگین اند و او در آرزوی شادمانی برای مردم سر زمینش، آگاهانه، برگ های واپسین کتاب ِ زندگی اش را به تاریخ می سپارد.

آرش کمان به دست، بر فراز البرز، روی به خاور ایستاده است. سینه را از هوای تر و تازه ی بامداد کوهستان و پرتو های زرین آفتاب پر می کند. تنها تیر موجود در تیردان را بیرون می کشد، بر آن بوسه می زند و در چله ی کمان قرار می دهد. می داند که آخرین لحطه های زندگی خاکی اش را می گذراند. اما چه باک، اگرایران بماند. چشمان ملتی نگران اوست!

آرش زیر لب زمزمه می کند:

ای مزدا اهورای پاک!
من جانم را می دهم
و تو مرا یاری ده
که ایرانم
خانمانم
دودمانم
بر جای بماند “

سپس با همه ی توان کمان را کشید….و کشید….و در لحظه ای که تیر رها می شد، حانش را همراه آن کرد….که چنین پیمان بسته بود!
تیر رها شد…
و بدن آرش در کوهستان فرو پاشید.
تیر، گفته اند تا نیم روز در پرواز بود و سر انجام در مرو بر یک درخت گردو، که بزرگتر از آن در عالم نبود، فرو نشست.

شاهدان و ناظران تیر را بر داشتند و در چهاردهم تیر ماه با گزارش چگونگی رویداد به پادشاه توران رساندند و او را شگفت زده کردند. اما چون نشان خود را بر آن دید به ناچار پذیرفت، و آنجا را مرز ایران و توران قرار دادند.

و امروز….هر جوان ایرانی یک آرش است!
—————————–

بر گرفته از نشریه شهروند

در کشور خودم شدیدا احساس ناامنی می کنم! – زیتون

مهر ۱۳۹۰

جانا سخن از زبان ما می گوئی

یک زمانی وقتی صفحه حوادث روزنامه ها رو می خوندیم اونقدر احساس دوری از این ماجراها می کردیم که به جز نچ نچ کردن و سری با تاسف تکون دادن و فرداش فراموش کردنش کاری نمی کردیم. یا فوق فوقش مثلا می شنیدیم که خونه ی همسایه پسرخاله ی دختر عموی مادرمون دزد اومده. دوسه تا نظریه کارشناسی می دادیم و رد می شدیم…
کم کم اونقدر دایره این حوادث و ماجراها به ما نزدیک شد که خود من حقیقتا شدیدا احساس ناامنی و ترس می کنم.
هر شب سی با از سرکار میاد خونه برای هم تعریف می کنیم:
سی با: راستی امروز همون همکارم که دیروز تعریفشو می کردم از برادر زنش چاقو خورده و بیمارستانه.
من: امروز ساعت ۳ ریختن رو پشت بوم همسایه و دیش هاشونو جمع کردن و از بعضی از پنجره خونه ها رفتن تو و رسیورها رو هم جمع کردن.
روز بعد:
سی با: پدرِ مهندس فلان که دیده بودیش, آهان آره همون. از پریشب گم شده. با اینکه کارمند عالی رتبه بازنشسته بوده به خاطر گرانی مخارج شبا آژانس کار می کرده.
– برادر مهندس بیسار که گرفته بودنش, یادته؟ تو زندان اعتصاب غذا کرده و حالش خیلی بده. رفته بودم دلداریش می دادم.
من: خانم ف… رو که می شناسی؟ آهان, آره همون. زنگ زد گفت دزد اومده تموم طلاهاشو برده . حدود ۲۰ میلیون تومن می ارزیدن.
– خانم جیم هم چند روز بود که نمیومد ورزش. امروز زار و نزار اومده باشگاه . دوشنبه پیش رفته از بانک ۱۵ میلیون تومن گرفته تا بره یه تیکه زمین از روستای فلان بخره. جلوی بانک یه تاکسی زرد میاد جلوش. با خوشحالی سوار میشه, نزدیکی های روستا راننده تاکسیه وایمیسه و چاقو درمیاره و پولا رو می گیره هیچی, میخواد بهش تجاوز کنه که یه موتور سوار افغان می رسه. تاکسیه از ترس خانم جیم رو با لباسای پاره پرت می کنه و فرار می کنه, کارگر افغان با موتور می رسونتش به شهر و براش تاکسی میگیره و التماس می کنه چون کارت اقامت ایران رو نداره برای شهادت نمی تونه بیاد. اما شماره شو به جیم می ده…

چند روز دیگه:
سی با: آخ آخ, پدر دوستم که گفتم گم شده بود! یه مسافر معتاد آشنا تو ماشینش سوار شده و شروع کرده به کشیدن مواد, پدر دوستم که چند بار این جوون رو ترک داده بوده, نصیحت می کنه که نکش پسر من. پسره هم که اعصاب نداشته خیلی راحت می کشتش و جسدشو آتیش می زنه و می ندازه تو چاه… رفته بودیم ختم پدر دوستم.
من: جیم رو که یادته, با هزار خواهش و قول گرفتن از اداره آگاهی که کاری به اجازه اقامت داشتن یا نداشتن کارگر افغان نداشته باشه, و ۲۰۰ هزار تومن هدیه, کارگر رو برای شهادت میبره. یارو سرهنگ آگاهی هی جیم رو می کشونه اونجا و هیچ خبری ازدستگیری راننده تاکسی نمیشه و بعدا می فهمه سرهنگه بهش نظر سوء داره. از خیر پولش گذشته و جواب تلفن های سرهنگ رو هم نمیده.

یه روز دیگه:
سی با: ببخشید دیر اومدم. یکی از همکارام موقع اومدن به محل کار درست روبه روی شرکت رفت زیر کامیون و له شد. همون که یه بار اومده بود خونه مون… موندیم تا خانواده ش اومدن. دوستش هم که تازه از شریف فارغ التحصیل شده و ۲۳ سالش بود و تازه به صورت قراردادی استخدام شده بود تا این خبرو شنید سکته کرد و اونم مرد…
من: منم رفته بودم دیدن ب. نزدیک خونه شون راننده یه پراید(نه تازه موتور سوار) اومده کیفشو بزنه, کیف گیر کرده بود به شونه ش, تا چند متر روی زمین کشیده شده, سه تا دنده ش شکسته و استخون ساق پاش ترک خورده و بیشتر جاهای بدنش کبوده. راستی تا یادم نرفته, امروز نزدیک بود منو بدزدن!
سی با: شوخی نکن.
من, نه والله. ماشینو که یه جای فرعی و خلوت پارک کردم و پیاده شدم تا از کوچه برم تو خیابون یه پیکان سفید نگهداشت و با خشونت گفت بیا سوار شو, من فکر کردم داره متلک می گه جواب ندادم و به راهم ادامه دادم یهو دیده راننده گنده و دیلاق در شاگرد رو هم باز گذاشته و دنبالم می دوه و دستمو داره می کشه تا سوار کنه. قلبم داشت تند تند می زد و اصلا تو اون حالت حتی نمی تونستم جیغ بزنم. حتی یه گربه هم تو کوچه نبود .یهو یه پراید رسید و وقتی جریانو دید دستشو رو بوق گذاشت و یه سمت پیکان سرعت گرفت. مردک دیلاق ترسید و دستمو ول کرد و سوار شد و دِ در رو. من هم به سمت خیابون دویدم.
– شماره شو برداشتی؟ رفتی کلانتری؟
– نه بابا, تو اون حالت اصلا قدرت فکر کردن نداشتم. کلانتری هم برم می ترسم مثل دوستم جیم شم. هی بیارن و ببرنم. آخرش هم یه انگی بهم بزنن. تازه جدیدا دوستام وقتی کیفشونو می دزدن و همه مدارکشون هم باهاش میره به پلیس نمی گن. حتی زینب خانوم که دزد اومده خونه ش و نصف زندگیش رو برده, نرفت به پلیس خبر بده گفت می ترسم نصف بقیه شم پلیس ببره.
– دیگه نری اون کوچه پارک کنی!
– باشه سعی می کنم.
دوروز بعد:
جایی برای پارک نیست و دوباره می رم همون کوچه. ایندفعه کارم تموم شده و سوار می شم که برم. هوا داغه و طبق معمول اولین کاری که می کنم پنجره ها رو باز می کنم. می بینم دختری با لباس شیک و پیک داره هراسون می دوه و پسری موتور سوار بلوز قرمز نه چندان تمیز داره دنبالش میاد. دختر که جلوی من می رسه می پرسم مزاحمت شده؟ در حال دویدن نفس نفس زنان می گه آره, توروخدا کمک. ماشین من برعکس مسیر اونهاست.دختر از ماشین رد شده و به فکر هیچکدوم نرسید که بیاد بغل دست من بنشینه. حالا پسر موتور سوار جلوی من رسیده و داره دنبالش می کنه. داد می زنم آهای آقا, خجالت بکش. ولش کن دختر مردمو.
اصلا نفهمیدم چطور شد که اول صدای موتوری که نزدیک می شد و بعد نفس گرم موتور سوار رو روی گوش و گونه چپم احساس کردم. و صدای رعد آسای- تورو سنه نه! به تو چه ج..ه!
موتور سوار موقتا دختر رو رها کرده بود. صدای فلزی شنیدم که چاقو ضامن دار بود. گرفت بغل گردنم. گفت فضولی کنی سرتو می برم! یک آن یاد روح الله داداشی افتادم و گفتم دیدی منم سرنوشت اونو پیدا کردم. خشکم زده بود. دخترک که صدای دور شدن موتور رو شنیده بود, یک آن برگشت و ماجرا رو دید. جیغی زد و با فریاد گفت: خانوم توروخدا برو, این پسره رحم نداره. تورو خدا گاز بده برو. پسر از صدای بلند دختر ترسید و دوباره به سمت او یورش برد. در حال گاز دادن و دور شدن سرمو بردم بیرون و موبایلمو نشون دادم و هوار زدم: الان به ۱۱۰ زنگ می زنم… و شیشه ها رو از ترس کشیدم بالا.
تازه وارد خیابون شده بودم , برگشتم دیدم موتوریه دوباره دختره رو ول کرده و داره دنبال من میاد. توی مسیر مردم می دیدن هر جا به من می رسه با چاقو می کوبه روی شیشه ماشین, هیچکس دخالتی نکرد. البته اینو برای سیبا تعریف نکردم. مثل خیلی از ماجراها…
* * *
رفتیم شمال,هنوز ساک ها رو از توی ماشین در نیاورده, توی ساحل صدای جیغ و گریه و داد و فریاد شنیدیم. همون لحظه یه پسر ۱۷ ساله جت اسکی سوار به نام علیرضا با پسرخاله ش جلوی چشم بقیه غرق شده بودن. پسرخاله هه البته نجات پیدا کرد. می گفتن اولین بار بوده که علیرضا جلیقه نجات تنش نکرده بود. پدره پسرخاله هه رو با این حالش گرفته بود زیر مشت و لگد. شما فکر کنید تموم اون سه روزی که ما اونجا بودیم پدر و مادر و برادر و چندین نفر از اقوام در همون محل منتظر اومدن جسد علیرضا بودن و آخرش هم نیومد که نیومد. کار ما شده بود دلداری دادن به اینها و حرف زدن با نجات غریق ها و تعریف شنیدن از اونها که دیروزش ۸ نفر از یه خانواده غرق شده بودن و فقط دو نفرشون زنده موندن و پریروزش ۴ نفر و …
واقعا خودم بریدم از یادآوری این حوادث… خیلی دیگه هم هست. اما دیگه کشش ندارم بگم.
از دزدی ها, از جنایت ها, از غارت ها, از آدم ربایی ها, از زندان ها, از خشونت ها, از قتل ها و از عدم امنیت شغلی, از نداشتن آزادی, آزادی نوشتن, حتی نوشتن وبلاگ, نداشتن آزادی بیان, آزادی لباس پوشیدن, آواز خوندن, و حتی آزادی آب بازی کردن…
یه چیزی میگن مرگ از رگ گردن به تو نزدیکتره! الان هم من دقیقا همین احساسو دارم. ناامنی رو تا مغز استخونم حس می کنم. در هر قدم هر لحظه احساس می کنم یه بلایی قراره سر من و نزدیکانم بیاد…

لوئی آراگون – به انتخاب ِ فریبرز شیرزادی

مهر ۱۳۹۰

لویی آندریو، معروف به لویی آراگون، در ۳ اکتبر ۱۸۹۷ در پاریس متولد شد. پدرش که از صاحب منصبان عالی‌رتبه جمهوری سوم فرانسه بود، پسر خود را به فرزندی نپذیرفت و او با مادر و مادربزرگش بزرگ شد. وی در ۱۹۱۶ به دانشکده پزشکی رفت، اما سه سال بعد به سربازی فراخوانده شد و همانجا بود که آشنایی‌اش با دانشجوی دیگری به نام آندره برتون مقدمه‌ای شد تا بعدها نهضت سوررئالیسم را با هم پایه‌گذاری کنند. آراگون در میانهٔ دههٔ ۱۹۲۰ از پزشکی دست کشید و در ۱۹۳۰ به کنگرهٔ نویسندگان انقلابی مسکو رفت. در اتحاد جماهیر شوروی، سوررئالیسم محکوم شد و آراگون هم هیچ مخالفتی با این محکومیت نکرد. این رفتار او رنجش برتون را به دنبال داشت و موجب اختلاف آن دو شد. این شاعر در اوایل دههٔ ۳۰ با الزا تریوله خواهر زن مایاکوفسکی، نویسندهٔ روس، ازدواج کرد و از این زمان به بعد، تقریباً تمام اشعار او درباره همسرش سروده شده است. آراگون در ۱۹۳۱ رسماً پیوند خود را با سوررئالیسم قطع کرد و به فعالیت‌های سیاسی و اجتماعی پرداخت
وی در ۲۳ دسامبر ۱۹۸۲ در سن ۸۵ سالگی، دیده از جهان فروبست
او بیشتر نویسنده است تا شاعر ” ضمن اینکه اشعار خوب هم کم ندارد ”   از کتابهای فراوان او  کتاب های:
نامه های تیر باران شده ها
هفته مقدس
و

یادگار شهیدان
در ایران به فارسی ترجمه شده است
و این هم شعر معروف السا به ترجمه:  نیازیعقوبشاهی


چشمان‌ تو چنان‌ ژرف‌ است‌ که‌ چون‌ خم‌ می‌شوم‌ از آن‌ بنوشم‌

همه‌ی‌ خورشیدها را می‌بینم‌ که‌ آمده‌اند خود را در آن‌ بنگرند

همه‌ی‌ نومیدان‌ جهان‌ خود را در چشمان‌ تو می‌افکنند تا بمیرند

چشمان‌ تو چنان‌ ژرف‌ است‌ که‌ من‌ در آن‌ حافظه‌ی‌ خود را ازدست‌ می‌دهم‌
.

این‌ اقیانوس‌ در سایه‌ی‌ پرندگان‌، ناآرام‌ است‌
سپس‌ ناگهان‌ هوای‌ دلپذیر برمی‌آید و چشمان‌ تو دیگرگون‌می‌شود

تابستان‌، ابر را به‌ اندازه‌ی‌ پیشبند فرشتگان‌ برش‌ می‌دهد

آسمان‌، هرگز، چون‌ بر فراز گندمزارها، چنین‌ آبی‌ نیست‌
.

بادها بیهوده‌ غم‌های‌ آسمان‌ را می‌رانند
چشمان‌ تو هنگامی‌ که‌ اشک‌ در آن‌ می‌درخشد، روشن‌تر است‌

چشمان‌ تو، رشک‌ آسمان‌ پس‌ از باران‌ است‌

شیشه‌، هرگز، چون‌ در آنجا که‌ شکسته‌ است‌، چنین‌ آبی‌ نیست‌
.

سرچشمه‌ی‌ هفت‌ درد؛ آه‌، روشنایی‌ آبناک‌
هفت‌ شمشیر دودَم‌ که‌ منشور رنگ‌ها را سوراخ‌ کرده‌اند

روز، همچون‌ جایی‌ میان‌ اشک‌ها، اندوهبار است‌

زنبق‌، از میان‌ سیاهی‌، آبی‌تر سر برآورده‌ است‌ تا سوگوار باشد
.

چشمان‌ تو در تیره‌بختی‌ روزنه‌هایی‌ دوگانه‌ می‌گشاید
که‌ در آن‌، معجزه‌ی‌ شهریاران‌ تکرار می‌شود

هنگامی‌ که‌ دل‌ می‌تپد، تمامی‌ این‌ سه‌گانه‌ به‌ گردش‌ در می‌آید
.
بالاپوش‌ مریم‌ در زادگاه‌ مسیح‌ آویخته‌ است‌
.

یک‌ دهان‌ برای‌ بهار واژگان‌ کافی‌ است‌
برای‌ همه‌ی‌ سرودها و افسوس‌ها

اما آسمان‌ برای‌ میلیونها ستاره‌، کوچک‌ است‌

از این‌ رو به‌ پهنه‌ی‌ چشمان‌ تو و رازهای‌ دوگانه‌ی‌ آن‌ نیازمندند
.

کودک‌ِ فریفته‌ی‌ تصویرهای‌ زیبا
کمتر چشمان‌ خود را به‌ شگفتی‌ می‌گشاید

اما هنگامی‌ که‌ تو چشمانت‌ را فراخ‌ می‌کنی‌، نمی‌دانم‌ دروغ‌می‌گویی‌ یا نه‌

چنان‌ است‌ که‌ گویی‌ رگباری‌، گل‌های‌ وحشی‌ را می‌شکوفاند
.

آیا چشمان‌ تو در این‌ پهنه‌ی‌ بنفش‌ روشن‌
که‌ حشرات‌، عشق‌های‌ خشن‌ خود را تباه‌ می‌کنند، در خود آذرخش‌هایی‌ نهان‌ می‌دارد؟

من‌ در تور رگباری‌ از شهاب‌ها گرفتار آمده‌ام‌

همچون‌ دریانوردی‌ که‌ در ماه‌ تمام‌ اوت‌، در دریا می‌میرد
.

من‌ این‌ رادیوم‌ را از کانه‌ای‌ تیره‌فام‌ به‌‌درآورده‌ام‌
و انگشتانم‌ را در این‌ آتش‌ ممنوع‌ سوخته‌ام‌

آه‌، ای‌ بهشت‌ صد بار یافته‌ و از دست‌ رفته‌

چشمان‌ تو پروی‌ من‌، گُلکُندای‌ من‌ و هند من‌ است‌
.

چنین‌ رخ‌ داد که‌ در شامگاهی‌ زیبا، جهان‌ در هم‌ شکست‌
بر فراز صخره‌هایی‌ که‌ ویرانگران‌ کشتی‌ها به‌ آتش‌ کشیده‌ بودند

و من‌ خود به‌ چشم‌ خویش‌ دیدم‌ که‌ بر فراز دریا می‌درخشید

چشمان‌ السا، چشمان‌ السا، چشمان‌ السا

ویسلاوا شیمبورسکا – سهراب رحیمی

مهر ۱۳۹۰

شیمبورسکا متولد دوم جولای سال ۱۹۲۳ در شهر کورینک در استان پزنان است. ۱۶ ساله بود که لهستان به تصرف آلمان نازی درآمد. در شرایط سخت به تحصیل پرداخت و پس از اخذ دیپلم به عنوان کارمندی ساده در راه‌آهن مشغول به کار شد.

پس از جنگ همزمان در دو رشته زبان و ادبیات لهستانی و جامعه‌شناسی به تحصیل پرداخت. اولین مجموعه شعرش با عنوان «برای این است که زنده‌ایم» در سال ۱۹۵۲ منتشر شد. در سال ۱۹۵۳ به عضویت هیات تحریریه هفته‌نامه ادبی- فرهنگی «زندگی ادبی» درآمد، که این همکاری تا سال ۱۹۸۱ ادامه یافت. اشعار او به ۳۶ زبان در ۱۸ کشور ترجمه شده. شیمبورسکا در سال ۱۹۹۶ جایزه نوبل ادبی را گرفت و در ۷ دسامبر ۱۹۹۶ سخنرانی زیبایی در باب شهود یا الهام شاعرانه در حضور اعضای آکادمی سوئد ایراد کرد.) شیمبورسکا شاعر دقیق و ظریف‌بینی‌ست. هوشمند است و ذهن تجزیه‌گر و تحلیلگری دارد. دنیا را آن‌طور می‌بیند که مختص خود اوست. سعی در تغییر و تحول چیزی را ندارد. دنیا را همان‌گونه که هست می‌پذیرد و به شعر بیان می‌کند. وقتی از ظلمی می‌نالد یا زیبایی‌ای را وصف می‌کند، نصیحت یا آرمانی تجویز نمی‌کند. آنچه هست را می‌گوید. شیمبورسکا یک راوی صرف یا توصیفگر نیست. صاحب اندیشه است و اندیشه‌هایش را توسط شعر بیان می‌کند. نگاه او نگاهی‌ست هم انسان‌دوستانه و هم طبیعت‌دوستانه. او در شعرهایش انسان را برای نفهمیدن طبیعت ملامت می‌کند. واکاوی ذهن انسان، درک و دریافت نگاه آدمی به طبیعت، واژه‌ها، ارتباط، هنر و اندیشه از مسائل مهمی‌ست که شیمبورسکا قصد بیان آن را دارد. نگاه او به جهان نگاهی خاص است و همین نگاه، شعر او را منحصربه‌فرد می‌کند. نفرت او از جنگ در شعرهایش پیداست. اما نگاه او در به تصویر کشیدن آن متعلق به خود اوست. طنز را چنان به کار می‌برد که اصل جنگ تمسخرانگیز به نظر می‌آید. او جنایت را در لابه‌لای همین طنز کلام می‌گنجاند. نگاه ظریف و بیان اندیشمندانه شیمبورسکا در خاص‌بودن شعرهایش موثر است.

زیر همان ستاره

مرا ببخش
زمان آن است
که تو را ضرورت بنامم
مرا ببخش، ضرورت
اگر اشتباه می‌کنم
امیدوارم خوشبختی بدبختی نشود
تا من آن را از آن خود بنامم
بگذار مرده‌ها فراموش کنند
که به زحمت در حافظه می‌درخشند
ببخش، زمان!
برای انبوه دنیای از دست رفته در ثانیه
ببخش عشق قدیمی
که من این گام تازه را برای اولین‌بار برمی‌دارم
ببخشید جنگل‌های دور
که من گل‌ها را به خانه می‌برم
ببخشید زخم‌های باز
که من انگشتم را سوراخ می‌کنم
ببخشید مرا، شما که جیغ می‌زنید از میان اعماق
برای لیست غذا روی میز
ببخشید همه‌ی شما در ایستگاه
برای خوابم ساعت پنج صبح
خنده‌های مرا ببخشید
امیدهای له‌شده
ببخشید کویرها
که من شما را
با یک قاشق آب هم
آبیاری نمی‌کنم
و تو ای کرکس
به همان شکل در همان قفس پس از سال‌ها
همیشه ساکن، خمیده؛ در همان نقطه
ببخش مرا، حتی اگر تو پر از کاه شده‌ای
ببخش مرا، درخت قطع شده، برای پایه‌های جدید میز
ببخشید سوال‌های بزرگ برای جواب‌های کوچک
ای حقیقت! زیادی مرا کاوش نکن
ای قادر متعال! به من سخاوت عطا کن
ای رمز هستی، تحمل کن تا من
سیم‌ها را از درون گاری‌ات بیرون بکشم
به من تهمت نزن، ای روح
زیرا به ندرت تو را پیش خودم دارم
ببخشید، ای همگی
از اینکه نمی‌توانم همه‌جا باشم
ببخشید از اینکه نمی‌توانم تک‌تک و همه شما باشم
می‌دانم تا آن زمان که زنده‌ام
نمی‌توانم کنار بیایم با این مساله
که من سر راه خودم ایستاده‌ام
ناراحت نشو، خطابه‌ی من
وقتی کلمات مطنطن را قرض می‌کنم
و آنگاه زحمت بسیار می‌کشم
تا آنها را ساده جلوه دهم
—————————————–
چند سروده دیگر
آه چقدر مرزهای خاکی آدم‌ها ترک‌دارند!
چقدر ابر، بی‌جواز از فراز آن‌ها عبور می‌کند.
چقدر شن می‌ریزد از کشوری به کشور دیگر
چقدر سنگ‌ریزه با پرش‌هایی تحریک‌آمیز!

آیا لازم است هر پرنده‌ای را که پرواز می‌کند
یا همین حالا دارد روی میله‌ی �عبور ممنوع� می‌نشیند، ذکر کنم؟
کافی‌ست گنجشکی باشد، دمش خارجی است و
نوکش اما هنوز این‌جایی‌ست
و هم‌چنان و هم‌چنان وول می‌خورد!
از حشرات بی‌شمار کفایت می‌کنم به مورچه.
سر راهش میان کفش‌های مرزبان
خود را موظف نمی‌داند پاسخ دهد به پرسش از کجا به کجا.
آخ تمام بی‌نظمی را ببین
گسترده بر قاره‌ها!
آخر آیا این مندارچه‌ای نیست که از راه رود
صدهزارمین برگچه را از ساحل روبه‌رو می‌آورد به قاچاق؟
آخر چه کسی جز ماهی مرکب با بازوی گستاخانه درازش
تجاوز می‌کند از حدود آب‌های ساحلی؟
آیا می‌شود راجع به نظمِ نسبی صحبت کرد؟
حتا ستارگان را نمی‌توان جابه‌جا کرد
تا معلوم باشد کدام‌یک برای چه کسی می‌درخشد؟
و این گستره‌ی نکوهیدنی مه!
و گرد و خاک کردن دشت بر تمام وسعتش،
گو اصلن نباشد به دو نیم!
و پخش صداها در امواج خوش‌خرام هوا:
فراخوان به جیغ و غلغل‌های پر معنا!
تنها آن‌چه انسانی است می‌تواند بیگانه شود.
مابقی، جنگل‌های آمیخته و فعالیت زیرزمینی کرم و موش و باد در زمین.

لیزا زاران – شاعر آمریکائی – مترجم نسترن وثوقی – به انتخاب فریبرز شیرزادی

مهر ۱۳۹۰

در ۶ سپتامبر ۱۹۶۹ در شهر لوس انجلس واقع در ایالت کالیفزنیای آمریکا از پدری نروژی و مادری آمریکائی نروژی متولد شد.
لیزا این دختر خجالتی و تیز هوش اولین سروده اش را بنام ” هال وی ” در ۶ سالگی سروده است
و با ادامه نشان داد که قدرت بیان دارد و شعر را زیبا می سراید.
او تاکنون کتابهای:
دختر بعضی مواقع – قلب تو دوست داشتنی است -برشی از روز های ما – چشمک – تفریق- مضمون داستان سفید‌پوستان،
منتشر کرده است.
اواینک مقیم ایالت اریزونا ست.
به یکی از سروده های او توجه کنید:

گفتگو با خاکستر پدرم که در گنجه نشسته و گوش می‌کند

مرگ آخرین کلمه نیست.
بدون گوش‌ها
پدرم هنوز می‌شنود.
هنوز شانه‌هایش را بالا می‌اندازد
هر وقت که سؤالی می‌پرسم و نمی‌خواهد پاسخ دهد.

من در کنارِ درِ گنجه ایستاده‌ام، دست‌ام بر دستگیره
باسن‌ام را به چارچوب تکیه داده و از او می‌پرسم
که نظرش درباره‌ی جنگ عراق چیست
و احساس‌اش درباره‌ی بزرگ‌ترین دخترش
که در حال ازدواج با مردی‌ست که در اینترنت با او آشنا شده‌است.

بدون چشم‌ها، پدرم هنوز به اطراف می‌نگرد
او می‌بیند که سعی می‌کنم چه کاری انجام دهم.
می‌بیند که بزرگ شده‌ام
با تأثیرپذیری کم‌تری از مرگ‌اش.

نیاز مرا برای جواب‌هایش، که فقط او می‌تواند برآورده کند، می‌فهمد

او را در حالِ نفس کشیدن، تصور می‌کنم، حس این‌که
ریه‌هایش بار دیگر از هوا پر می‌شود و افکارش به پرواز در می‌آید.
از وازنا

یانیس ریتسوس، شاعر بزرگ یونانی – به انتخاب ِ امیر هوشنگ برزگر

مهر ۱۳۹۰

زندگی این شاعر بزرگ یونانی دارای فراز و نشیب های بسیار زیادی است و به علت حوصله ی کم و طولانی نشدن متن سعی شده است به طور خلاصه و تیتر وار اتفاقات زندگی او برسی شود.

تو چترت را در قطار
فراموش کردی.
پس،به من فکر می کردی؟
گیسویت خیس بود.
شانه اش کردم
و شانه را
زیر شعر جای دادم.

یانیس ریتسوس ، شاعر یونانی
در اول ماه مه ۱۹۰۹ در مونوم واسیا ، شبه جزیره ای صخره ای و نمکبار ، در قلعه ی باستانی متعلق به هزاره ها ، چشم به جهان گشود.کودکی و نوجوانی او با مشقات فردی و خانوادگی توام گشت
ریتسوس در همان کودکی پس از پایان دوران متوسطه راهی آتن شد و برای امرار معاش از شغلهای کوچک و دفتری مانند کار در دفتر وکلا و کار در بانک گرفته تا کارهای سخت و طاقت فرسای دیگر نخستین آزمونهایی او در رویارویی با واقعیت خشن کار و نان در محیط خشن پایتخت بودند.
نوازندگی ، بازیگری ،رقص در نمایشهای آهنگین و اجرای تئاتر به همراه نویسندگی _و حرفه ی اصلی اش شعر_ مشغله ی مداوم این دوران از زندگی اوست.
درحقیقت

یانیس ریتسوس شاعر یونانی بود، که هیجده سال پیش در ۸۱ سالگی درگذشت. یکی از پدیده های غریب ادبیات قرن بیستم بود. شاعری که با شعر نفس می کشید و بیش از ۸۰ مجموعه شعر برای جهان به ارث گذاشت.
ریتسوس مبارز بود. سال ها در بند و تبعید بسر برد. از همه چیز و از همه کس در اشعارش سخن گفت. ذهن حیرت آور او در برخورد با آدم ها و اشیا پیرامونش بلافاصله بدون اعتنا به چهار چوب هایی که بنام واقعیت برایشان ساخته شده پارا فراتر از واقعیت ظاهری می گذاشت و در سرزمینی بدون مرز اما پر از روشنایی و عشق رویاهائی می ساخت که فقط در خواب های ما می توانند به وجود آیند. او شعر کوتاه، بلند، قصیده وار، غزل گونه، منثور، عامیانه، فاخر سرود بی آن که حتی لحظه ای نگران  قوانین و قید و بندها و همه پسندی های رایج شود. ریتسوس رویاهای ما را به صورت شعر آورد.

نخستین کتابش “تراکتور” در سال ۱۹۳۴ و دومین کتابش “اهرام” در سال ۱۹۳۵ منتشر شد.این نخستین شعر ها او را به عنوان شاعری ممتاز معرفی کرد.

در سال ۱۹۳۶ ریتسوس تحت تاثیر عکسی قرار گرفت که در روزنامه ای چاپ شده بود . و در آن مادری در حال گریه کردن بالای جسد غرقه به خون فرزندش بود که دراعتصاب کارگران توتون سازی شرکت کرده و اعتصاب توسط نظام حاکم آن زمان به خاک و خون کشیده شده بود. ریتسوس با دیدن این عکس متاثر شد و دو روز و دو شب خود را در اتاقک زیر شیروانی حبس کرد و اثر بزرگ خود به نام “اپیتافیوس” را سرود.

قبل از شروع جنگ جهانی اول یانیس ریتسوس دو مجموعه ی شعر دیگر به چاپ رساند: ” ترانه ی خواهرم” در سال ۱۹۳۷ و ” سمفونی بهار” در سال ۱۹۳۸ که موفقیتی عظیم برای شاعر بود آنچنان که دو مرد بزرگ ادب یونان ، کوستیس پالاماس و نیکوس کازانتزاکیس زبان به تحسینش گشودندو پالاماس شاعر پیر که آسمان شعر یونان در سیطره ی خلاقیت های او بود نوشت:

” اکنون شاعر! ما کنار می رویم تا تو بگذری”

ریتسوس شاعری آرمانگر بود و در سال ۱۹۴۲ پس از حمله ی اشغالگران به کشورش به عضویت تشکیلات “جبهه ی آزادیبخش ملی” در آمد و تا سال ۱۹۴۴ تا پیروزی کشورش در کنار این تشکیلات ماند و به مبارزه برای میهنش پرداخت.

در فاصله ی سالهای ۱۹۴۵ تا ۱۹۴۷ با الهام از نهضت مقاومت دو اثر عالی خلق کرد : “بانوی تاکستانها و “رمیوسینی”(یا به قولی یونانیت) و این دو اثر نمونه ای از عشق او را به مبارزه ی مردم وطنش و آزادی آنان و عشق او به وطنش و یونانیت و قومیتشان بیان می کرد.

در سال ۱۹۴۸ در پی ادامه ی جنگ ها ی داخلی ، یانیس ریتسوس دستگیر و به همراه همرزمانش به جزیره ی لمنوس و سپس به جزایر مخوف ماکرونیسوس و آئیوس استراتیس تبعید گردید.
ریتسوس در زندان و تبعید هم دست از سرودن بر نداشت و در این دوران بهترین آثارش را همچون “رودخانه و ما” ، ” محله های دنیا”(۲) ، ” نامه به ژولیکوری” و “مرد با گل میخک” خلق کرد.
و هنگامی که او را احضار کردند تا با امضاء کردن تنفر نامه ای خود را خلاص کند.او تنها ایستاد و گفت :
” من با مرگم، آثارم را تکمیل میکنم”
و سرانجام با پیگیری ها و داد خواهی های جهانی به رهبری لوئی آراگون و چند اهل هنر وادب دیگر علیه زندانی بودن او صورت گرفت و در سال ۱۹۵۲ به رهایی شاعر منجر شد.

سالهای ۱۹۵۲ تا ۱۹۶۷ از بارآورترین دوران زندگی شاعر است که در این دوران آثار مهمی چون “سونات مهتاب” (برنده ی جایزه ی ملی یونان) “وقتی بیگانه می آید” “پنجره” ” پل” “خانه ی مرده” “در سایه سار کوهستان” ” فیلوکتت” “اورست” “ستاره ی صبح” ” درخت زندان و زنان” و ده ها شعر دیگر را خلق کرد و به چاپ آثاری چون ” تقویم تبعید” ،”شهادت ها” ، “دیگ دود زده” و “محله های دنیا”می پردازد.

در سال ۱۹۶۷ کودتایی با حمایت آمریکا صورت می گیرد. که در پی این کودتا یانیس ریتسوس هم دستگیر شده و به جزیره ی لروس و سپس یاروس تبعیید می شود.
این بار اعتراضات جهانی وسیع تر می شود و بزرگانی چون پابلو نرودا ، لوئی آراگون ، ژان پل سارتر ، پابلو پیکاسو ،گونتر گراس ، آرتور میلر ، و … علیه دستگیری او به صدا در می آیند.

در سال ۱۹۶۹ با توجه به شرایط حاکم در یونان دست نوشته ی کتاب “سنگ ها _ تکرار ها_میله ها” سر از فرانسه در می آورد و به دو زبان فرانسوی و یونانی چاپ می شود.
در سال ۱۹۷۷ برنده ی جایزه ی صلح لنین می شود و به همراه آراگون برای دریافت این جایزه ی مهم به کشور شوراها سفر می کند.

و سر انجام روز یازدهم نوامبر ۱۹۹۰ شاهد پایان زندگی شاعری بود که لوئی آراگون شاعر بزرگ فرانسوی در مورد او گفته بود:
“نخست نمی دانستم که او بزرگترین شاعر زنده ی دوران ماست. قسم می خورم که نمی دانستم.این را مرحله به مرحله ، شعر به شعر او دانستم”

و پابلو نرودا شاعر بزرگ شیلی به هنگام دریافت جایزه ی نوبل در ۱۹۷۱ می گوید:
“در این جهان شاعری هست که بسی بیش از من شایسته ی دریافت این جایزه است و او یانیس ریتسوس نام دارد.”

و از دیگر افتخارات این شاعر:

جایزه ی جهانی گئورکی دیمیتروف
جایزه ی صلح جهانی
جایزه ی بزرگ شعر فرانسه به نام آلفرد دووینی(۱۹۷۵)
جایزه ی بین المللی شعر(آتنا تائور مینا،۱۹۷۶)
جایزه ی بزرگ جهانی شعردر بیینال کنوکلزوت(بلژیک ۱۹۷۲)
ده بار کاندید دریافت جایزه ی صلح نوبل
عضویت افتخاری آکادمی مالارمه در پاریس
عضویت افتخاری آکادمی علوم و هنر های آلمان غربی
و…

جند نمونه از اشعار یانیس ریتسوس:با ترجمه امود شاملو
میعاد
این‏جا
پرنده‏گان نمى‏خوانند
ناقوس‏ها خاموشند
و یونان نیز
لب فرو بسته
با تمامى ِ مرده‏گان ِ خویش
بر خرسنگ‏هاى خاموشى
در کار ِ تیز کردن ِ پنجه‏هاى خویش است
چرا که یکه و تنها به خود نُوید داده
آزادى را.
*****
گل پنجه مریم
پرنده‏ى کوچک گلْ‏بهى رنگى، بندى بر پاى
بر بال‏هاى خُرد مواجش
به جانب خورشید پر کشیده.
اگر تنها یک بار نگاهش کنى
او به رویت لبخندى مى‏زند،
و اگر دوبار و سه بار نگاهش کنى
تو خود به آواز خواندن درمى‏آیى
*****.
لوح گور
شیردلى سرفراز
بر خاک افتاده است
خاک مرطوب در خود جایش نمى‏دهد
کرم‏هاى حقیر ِ خاکش نمى‏جوند.
صلیب
بر پشتش
جفت بالى را ماند:بلند و بلند بر آسمان اوج مى‏گیرد
و عقابان و فرشته‏گان ِ زرین را دیدار مى‏کند.
*****

وچند شعر دیگر

سرباز ها، ریش نزده،
بر دیوار سنگی
اندوهی دارند که در چشم هایشان خمیازه می کشد
آنان به بلند گو ها گوش می سپرند،دریا،
چیزی نمی شنوند_
شاید می خواهند که فراموش کنند.
پسینگاه
آرام می روند به ژرفای دره ی تنگ، تا نیاز های جسمانی خود رابر آورند.
هنگام که دکمه های شلوارشان را می بندند
دیدگانشان ، سوسویی از ماه نو برآمده می رباید.
جهان می توانست زیبا باشد.
*************
سرانجام
دست های بریده ی تو را
آینه انعکاس داد
حال آنکه تو دستی نداشتی
تا برای پیروزی خود کف بزنی.
********************
زنان بسیار دورند
ملافه هایشان بوی “شب به خیر” می دهد
آنان نان را به روی میز می گذارند که حس نکنیم غایبند
بعد در مییابیم که آن غفلت ما بود
از روی صندلی برمیخیزیم و می گوییم:
“تو امروز سخت کار کردی” یا
“فراموشش کن ، من فانوس را روشن می کنم.”
وقتی که کبریت می زنیم. پشتش
تپه ای تلخ و غمناک است
که با خود بار بسیاری مردگان را حمل می کند
مردگان خانواده را
مردگان خودش را
مرگ خود تو را
تو
صدای غژغژ گامهایش را بر تخته های کهنه ی کف اتاق می شنوی
تو ناله ی ظرف ها را بر رف می شنوی
و بعد صدای قطار را
که سربازان را به جبهه می برد.
***********
منابع:
مقدمه ی کتاب “تقویم تبعید” تر جمه ی فریدون فریاد
نشر البرز چاپ اول:۱۳۶۹

کتاب نامه
همه چیز راز است! – یانیس ریتسوس – ترجمه احمد پوری – نشر چشمه – ۱۳۸۵
زمان سنگی – یانیس ریتسوس – ترجمه فریدون فریاد – نشر ثالث – ۱۳۸۳
نام دیگر عشق – یانیس ریتسوس – ترجمه علی عبداللهی – نشر امتداد – ۱۳۸۲
با آهنگ باران – یانیس ریتسوس – ترجمه قاسم صنعوی – خیزران – ۱۳۸۲
دهلیز و پلکان – یانیس ریتسوس – ترجمه محمد علی سپانلو – ققنوس – ۱۳۸۰

دو روز توقف دشمن نتیجه ی مقاومت جانانه ۳ مرزبان ایرانی – نادره افشاری

اسفند ۱۳۹۰

می دانیم که در سوم شهریور ماه ۱۳۲۰ قوای انگلیس از جنوب کشور با کوبیدن نیروی دریائی جوان و ترد ما و کشتن تعدادی از از ملوانان ایرانی و فرمانده آنها دریادار یابندر….و قوای شوروی یا در حقیقت آرتش سرخ از شمال، بدون اطلاع و اخطار قبلی وارد کشور شدند تا از ایران پلی بسازند برای کمک تسلیحاتی غرب به شوروی….بدون وارد شدن تحلیلگرانه به این بحث و بر آورد و هدف واقعی آن و حتا به عاقبت آن که پس از اختتام جنگ چه رفتاری با ما و میهن ما داشتند،  نامه خانم نادر افشاری را که در مورد حماسه ی نا گفته و نا شنیده سه مرد مرز بانی است که قهرمانی و پایداریشان بر عهد، دشمن را وادار به احترام کرد و پیکر بخون خفته آنها را با احترام در محل بخون غلطیدنشان به خاک سپردند….گوشه ی قطره گونه ای از تاریخ مردان کشورمان که حماسه آفریدند ،تقدیم می شود به جوانان کشورمان…..گذرگاه
——————————————–

شهریور ۱۳۲۰ هنگامی که متفقین تصمیم به اشغال ایران می‌گیرند این سه مرزبان غیور وظیفه پاسداری از مرزهای شمالی ایران را بر عهده داشته‌اند
. پس از آنکه ارتش روس‌ها برای ورود به خاک ایران به پل فلزی جلفا ـ نخجوان که عملاً
تنها و بهترین محل عبور از رود پرخروش ارس در این ناحیه است نزدیک می‌شوند،
مقاومت دو روزه این سه دلاور آغاز می‌شود

این مرزبانان غیور و شجاع مرزهای ایران با اشراف به پل، دو روز تمام لشکر تا بن‌دندان
مسلح روس را زمین‌گیر می‌کنند، روس‌ها نیز که چاره‌ای جز عبور از همین پل نداشته‌اند نمی‌توانستند با توپخانه سنگین به حمله بپردازند و در نهایت با شهادت
ژاندارم شهید:
سرجوخه ملک محمدی- شهید سید محمد راثی هاشمی– و شهید عبدالله شهریاری بود که توانستند وارد خاک ایران شوند

مقاومت شجاعانه این سه سرباز چنان تاثیری بر ارتش متجاوز شوروی گذاشت که پیکر پاک آنان در همان محل مقاومت با احترام به خاک سپرده شده است

و امروزه نشانه دیگری از غیرت و شجاعت جوانان ایران عزیزمان است.

بر روی سنگ آرامگاه هر سه شهید نوشته شده است،
آرامگاه ژاندارم شهید، … که در شهریور ماه ۱۳۲۰ در راه انجام وظیفه در مقابل
مهاجمان ایستادگی کرده و به شهادت رسیده است

بر روی سنگ مزار این سه شهید گرانقدر آمده است

هرچند آغشته شد به خون پیرهن ما / شد جامه سربازی ما هم کفن ما

شادیم ز جانبازی خود در دل خاک / پاینده و جاوید بماند وطن ما

یادشان گرامی و راهشان پر رهرو باد

.

آشنائی مختصری با ابر مرد فرهنگ و ادبیات کشورمان، دکتر پرویز ناتل خانلری = میترا فردوسی- مسعود لقمان،

مهر ۱۳۹۰


گروه فرهنگ و هنر
« پرویز ناتل‌خانلری » -ادیب، زبان‌شناس، منتقد، شاعر و نویسنده‌ی معاصر- به سال ۱۲۹۲ خورشیدی در تهران زاده شد و در یکم شهریورماه ۱۳۶۹ زندگی را بدرود گفت.
پدر ایشان «ابوالحسن اعتصام الممالک» عضو وزارت خارجه و مادر او «سلیمه کاردار مازندرانی» بود. خانلری، نزد پدر و معلم سرخانه، دانش‌های نخستین را آموخت و سپس در دبیرستان‌های سن لویی و دارالفنون، آن‌ها را پی گرفت. در سال ۱۳۲۲ از دانشنامه‌ی دکترای خود به راهنمایی «بدیع‌الزمان فروزانفر» و با حضور استادان برجسته‌ای چون «ملک‌الشعرای بهار» و «احمد بهمنیار» با درجه‌ی بسیار خوب دفاع کرد. ایشان در سال‌های ۱۳۲۷ تا ۱۳۳۰ در دانشکده‌ی ادبیات سوربن در انستیتو فونتیک (آواشناسی) به مطالعات زبان‌شناسی پرداخت. خانلری از سال ۱۳۲۲ دست به انتشار مجله‌ی «سخن» زد و پس از دو دوره انتشار به علت سفر اروپا این مجله را تعطیل کرد و آنگاه در بازگشت از اروپا سخن را که جدی‌ترین مجله‌ی روشنفکری ایران تا امروز به شمار می‌آید تا سال ۱۳۵۷ منتشر کرد.

یکی از خدمات مهم خانلری به فرهنگ ایران، راه‌اندازی «بنیاد فرهنگ ایران» در سال ۱۳۴۴ بود که با همکاری پژوهشگران برجسته‌ی آن زمان، آعاز به کار کرد. این بنیاد، بیش از ۳۰۰ عنوان از متون مهم علمی، ادبی، تاریخی و … ایران را به چاپ رساند. خانلری همچنین در کسوت وزیری فرهنگ، ریاست فرهنگستان ادب و هنر، ریاست پژوهشکده فرهنگ ایران، مدیرکلی سازمان پیکار با بی‌سوادی و سایر پیشه‌های دولتی به فرهنگ ایران خدمات شایان توجهی کرد.
از کتاب‌های مهم دکتر خانلری که شمارشان نزدیک به ۳۰ اثر است، می‌توان به «دستور زبان فارسی»، «تاریخ زبان فارسی»، «فرهنگ تاریخی زبان فارسی» و «غزل‌های حافظ» اشاره کرد.
آنچه در پی می‌آید، گفت‌وگوی ما با «دکتر مظاهر مصفا» – استاد پیشین دانشگاه، شاعر و مصحح نامی- که این روزها به دشواری برخی از یادها به خاطرشان می‌آید، درباره‌ی دکتر پرویز ناتل‌خانلری و خدمات او به فرهنگ ایران است.

ترجمه آفرینش است – گفت وگوی سیروس علی‌نژاد با نجف دریابندری

مهر ۱۳۹۰

نجف دریابندری مترجمی‌است که حضورش در طول چهل پنجاه سال اخیر، یعنی از زمان انتشار کتاب “وداع با اسلحه” در سال ۱۳۳۳ (۱۹۵۴ میلادی) تا کنون، همواره احساس شده و آثار پدید آمده از سوی او زبان فارسی را پربارتر کرده است. هرچند بیشتر به عنوان مترجم شهرت دارد اما وی دارای هنرهای متعددی است و گستره کارش، از ادبیات تا فلسفه را در بر می‌گیرد و گهگاه گوشه چشمی‌نیز به طنز نشان می‌دهد. مقدمه هایی که او بر پاره ای آثار ادبی جهان مانند “بیلی باتگیت”، “پیر مرد و دریا”، “هکلبری فین” و “بازمانده روز” نوشته، از یک سو و آثاری مانند “درد بی خویشتنی”، “تاریخ فلسفه غرب” و “متفکران روس” از سوی دیگر وسعت میدان عمل او را نشان می‌دهد. در این میان کارهای گهگاه مطبوعاتی اش نیز اثری چون “چنین کنند بزرگان” پدید آورده است که از طنزهای ماندگار زبان فارسی است. بنابراین ما در برخورد با دریابندری تنها با مترجمی‌که کسب و کارش ترجمه است رو به رو نیستیم؛ با نویسنده ای سر و کار داریم که در پی ادای مقصود و شناساندن ژانرهای ادبی گوناگون، بیشتر به ترجمه روی آورده است.

با وجود این در این گفت‌وگو – که از سری گفت‌وگوهایی است که قرار است کار ترجمه را دنبال کند – با وی صرفا به عنوان مترجمی‌که آثار درجه اولی در زبان فارسی پدید آورده رو به رو می‌شویم و به دیگر هنرهایش نمی‌پردازیم.

دریابندری متولد ۱۳۰۹ خورشیدی آبادان است. او مردی نسبتاً درشت اندام، خوش چهره و نکته سنج است. محضر شیرینی دارد و دوستانش هرگاه خودش را پیدا کنند، محضرش را بر آثارش ترجیح می‌دهند. زبان رسا، ذهن روشن، طنز جاندار و تفکر عمیق، محضر او را برای دوستانش گرم و آموزنده می‌سازد. گپ و گفت با او به خاطر نکته سنجی هایش شیرین است و خنده های قاه قاهش آن را شیرین تر می‌کند. با وجود این حافظه اش در این اواخر خیلی عالی نیست و در اثنای گفت‌وگو نام‌ها و چیزهای دیگر از یادش می‌رود. این گفت‌وگو در ویلای او در زیبا دشت کرج انجام شده است.

س.اگرچه شما هم به عنوان مترجم و هم نویسنده و گاهی هم منتقد شهرت دارید اما من در اینجا تنها به وجه ترجمه نظر دارم. بنابراین اجازه بفرمایید امروز از این وجه صحبت کنیم. آخرین کاری که ترجمه کرده اید چیست و آیا این روزها چیزی در دست ترجمه دارید؟ یا به نوشتن کاری مشغول هستید؟

دریابندری: به نظرمن ترجمه یک کار آفرینشی است. یعنی هر اثری را که می‌خواهید ترجمه کنید باید برای آن زبان خاصی پیدا کنید. برای من همیشه همین جور بوده است…بنابراین آنچه به نظر من اهمیت دارد همین جنبه آفرینشی کار است. دو کار در واقع مدتی است که در جریان است اما به علت گرفتاری هایی که داشته ام هر دو نیمه کاره مانده است. یکی مجموعه داستانهای همینگ‌وی است که پسرش جمع آوری کرده؛ در مجموع هشتاد و چند داستان است. این کار به نیمه رسیده ولی هنوز تمام نشده است. یکی هم یک کتاب فلسفه است مال دیوید هیوم انگلیسی که مدتی است دست گرفته ام و حدود صد و سی چهل صفحه ترجمه کرده ام ولی فعلاً کنار گذاشته ام و حالا که قدری سرم خلوت است و از باقی چیزها فارغ شده ام، قصد دارم دوباره دست بگیرم. کتاب هیوم، یک کتاب اساسی در فلسفه در موضوع فهم بشر است. می‌دانید که هیوم یکی از فلاسفه بزرگ انگلیس است. در واقع به عقیده خیلی ها بزرگترین فیلسوف تاریخ است. البته او کتاب دیگری دارد که بعد از این کتاب نوشته و خلاصه تر است و کمابیش همین مطالب است. بعضی ها به من گفته اند چرا آن کتاب را ترجمه نکردی. ولی من فکر می‌کنم کتاب اصلی هیوم با وجود آنکه مقداری مطالب زائد دارد، جالب تر است. به هر حال اگر عمری باقی باشد می‌شود به آن یکی هم پرداخت.

س. به این ترتیب شما اولش با همینگ‌وی و تاریخ فلسفه غرب آغاز کردید و حالا هم دوباره به همانجا رسیده اید؟

دریابندری: آره. حالا هم درگیر همینگ‌وی هستم.

س. اجازه بدهید همینجا بپرسم نخستین کاری که ترجمه کردید کدام بود؟

دریابندری: یک کتابی هست که چاپ شده، اسمش حالا یادم نیست.

س. یک گل سرخ برای امیلی؟

دریابندری: آره، یک گل سرخ برای امیلی. در واقع خود این داستان اولین چیزی بود که من ترجمه کردم. وقتی هفده هژده ساله بودم. سه تا داستان است: یک گل سرخ برای امیلی، دو سرباز، و انبار سوزی. بعد از حدود سی سال سه داستان دیگر هم ترجمه کردم که با آن سه داستان اول یک کتاب شد. البته یکی از آنها قسمتی از داستان خشم و هیاهو فاکنر است. قسمت آخر آن، دیلسی.

س. چطور شد که یک جوان هفده هجده ساله که تازه هم انگلیسی یاد گرفته بود، سراغ فاکنر رفت؟ کسی شما را تشویق به این کار کرده بود؟

دریابندری: نه! من آن موقع کتاب های جورواجوری می‌خواندم. این داستان ها را هم خواندم و به نظرم آمد که خوب است آن را ترجمه کنم. این داستان فاکنر ( یک گل سرخ … ) با اینکه خیلی عالی است و در واقع یک رمان است ولی ترجمه اش مشکل نیست. لااقل به نظر من مشکل نمی‌آمد. البته فاکنر داستان های دیگری دارد که خیلی مشکل است. آن قدر مشکل است که آدم را وا می‌زند. هنوز هم من طرفشان نمی‌روم.

س. از چه نظر مشکل است؟ از لحاظ زبانی یا به لحاظ های دیگر؟

دریابندری: در زبان فارسی در طول چهل پنجاه سال اخیر ترجمه‌های زیادی صورت گرفته، ولی اگر بخواهیم دقت بکنیم ترجمه های ماندنی یعنی چیزی که در زبان فارسی می‌ماند، شاید از تعداد انگشت های دو دست بیشتر نباشد. از نظر زبانی و ساختمان داستان. بله، بخصوص از لحاظ زبانی. ولی داستان یک گل سرخ اگرچه داستان بسیار قشنگی است اما زبانش ساده است. این را من آن وقت ها ترجمه کردم و دیگر هم دوباره به ترجمه اش نگاه نکردم. حتماً هم اشکالاتی دارد ولی به همان صورت گذاشته ام بماند.

س. مخصوصاً همانطور گذاشته اید بماند که یک نمونه از کارهای جوانی شما باشد یا آنکه بعدها هم که نگاه کردید متوجه شدید اشکال مهمی‌ هم ندارد؟ بعضی ها می‌گویند آن داستان‌ها از بهترین ترجمه های شماست.

دریابندری: شاید! اما اگر این حرف راست باشد معنی‌اش این است که بنده در ظرف این چهل پنجاه سال همینطور واپس رفته‌ام.

س. نه، به این معنی نیست، حتماً هم نیست. این را وقتی در اداره انتشارات شرکت نفت بودید ترجمه کردید؟

دریابندری: نه. هنوز هیچ کاری نمی‌کردم. بعد که رفتم اداره انتشارات شرکت نفت، این داستان‌ها را توی روزنامه خبرهای روز منتشر کردم و آقای ابراهیم گلستان هم که آنجا بود، مقدمه‌ای بر آنها نوشت که همراه آنها چاپ شد، ولی گلستان در کتاب نوشتن با دوربین هیچ صحبت از این مقدمه نمی‌کند. شاید یادش رفته باشد. ولی من سعی می‌کنم این را پیدا کنم و چاپ کنم، چون جالب است. به هر حال داستانِ ترجمه بنده از همینجا شروع می‌شود و به عقیده بعضی ها در همینجا هم ختم می‌شود!

س. ولی به همینجا ختم نمی‌شود. لابد می‌رسیم به “پیرمرد و دریا” و “هکلبری‌فین” که به نظر من ترجمه های درخشان تری هستند.

دریابندری: خب، اینها کارهایی هستند که بعداً کردم و به عقیده خود من هم بهتر است ولی من وقتی می‌شنوم که یک گل سرخ برای امیلی بهترین کار من است خیلی خوشم می‌آید. آدم بر می‌گردد به آن دوره. مثلا ناصر تقوایی همیشه می‌گوید که این بهترین کار شماست و من هم بدم نمی‌آید.

س. ولی “وداع با اسلحه” را وقتی به اداره انتشارات شرکت نفت رفته بودید ترجمه کردید؟

دریابندری: وداع با اسلحه را در سال ۱۳۳۱ ترجمه کردم. دیگر به شرکت نفت رفته بودم و در اداره انتشارات کار می‌کردم. یادم هست که این کتاب را از آقای گلستان گرفتم و بعداً هم پس ندادم. چون که بعداً مرا دستگیر کردند و دیگر نمی‌دانم چه شد. گویا جزو مدارک من بود که جمع کردند و بردند. به هر حال من این کتاب را به آقای گلستان بدهکارم. ولی در همین کتابی که اخیراً چاپ شده، آقای گلستان گفته این کتاب را به من داده و گفته آن را ترجمه کنم. ابداً این طور نیست. من این کتاب را از ایشان گرفتم که بخوانم. بعد که خواندم فکر کردم که ترجمه اش کنم. ایشان اصلاً خبر نداشت که من دارم آن را ترجمه می‌کنم. بعد هم که ترجمه کردم و چاپ شد، حدود یک ماه بعد به زندان افتادم.

س. شما آن موقع در آبادان و آبادانی بودید. کتاب در تهران چاپ شد. چه کسی کمک‌تان کرد که آن را در تهران چاپ کنید؟

دریابندری: خودم آن را به تهران آوردم و با [ دکتر محمد جعفر ] محجوب صحبت کردم. گفتم این کتاب را چه کارش کنم. گفت من یک ناشری دارم که کتاب‌هایم را به او می‌دهم، انتشارات صفی علیشاه. گفتم پس این را هم به آنها بده. رفت صحبت کرد. من یادم نمی‌آید که آن موقع مدیران انتشارات صفی علیشاه را دیده باشم. به هر حال دادم به آنها. اما محجوب کارهای زیادی داشت و نمی‌رسید که آن را تصحیح کند. من از مرتضی کیوان خواهش کردم این کار را بکند. کیوان تا حدی در تصحیح آن شرکت کرد. یکی کیوان بود و یکی هم فرهنگ فرهی. به هر حال این کتاب چاپ شد و بعد یک نسخه آن را برای من فرستادند. بعد دیگر من به زندان افتادم و از عکس العمل جامعه نسبت به آن خبر نداشتم. کتاب در هزار نسخه چاپ شد و گویا فروش رفت. بعد از اینکه از زندان در آمدم بار دیگر آن را در انتشارات کتاب های جیبی چاپ کردم. دو سه چاپ هم شد. یادم هست پشت جلد یکی از این چاپها را مرتضی ممیز کشیده بود که طرح جالبی هم بود. من متاسفانه آن را ندارم. بعدها این کتاب چندین بار چاپ شد و ناشرین متعددی هم پیدا کرد. حالا دست انتشارات نیلوفر است.

س. شما چند بار گفته اید که در ایام جوانی، وقتی در زندان قصر بودید ترجمه محمد قاضی از دن کیشوت را خوانده اید و از آن درس هایی گرفته اید. ترجمه قاضی از دن کیشوت چه خصوصیاتی داشت که می‌شد از آن درس گرفت؟

دریابندری: قبل از اینکه من به زندان بیفتم قاضی کتابی از آناتول فرانس ترجمه کرده بود به اسم جزیره پنگوئن ها. من آن کتاب را خواندم و خیلی حظ کردم و متوجه شدم که یک آدمی‌با یک استعداد خاصی در کار ترجمه پیدا شده است. حقیقتاً قاضی یک “فنومنی” بود در کار ترجمه. بعد به زندان افتادم و در زندان بودم که دن کیشوت در آمد. یادم نیست که دن کیشوت را از کی گرفتم، چون برای خود من نیاوردند. جزو کتاب های داخل زندان بود.

س. کتاب داخل زندان می‌آمد؟

دریابندری: بله می‌آمد. این کتاب را گرفتم و خواندم و به نظرم خیلی جالب آمد. در واقع درس مهمی‌برای من بود. یعنی دیدم یک آدمی‌داستانی را ترجمه کرده ولی گشته و یک زبانی پیدا کرده و این زبان را دستکاری کرده و ساخته است. این برای من خیلی درس مهمی‌بود و فکر کردم در ترجمه باید همین کار را کرد. یعنی برای هر کاری آدم باید بگردد و زبان آن را پیدا کند. حالا چند وقت پیش من دیدم یک کسی گفته بود که مشغول ترجمه دن کیشوت است و گفته بود که الآن چهل پنجاه سال از ترجمه قاضی می‌گذرد و لازم است که از نو ترجمه شود. شاید هم پر بیراه نباشد ولی من گمان نمی‌کنم ترجمه تازه بهتر از ترجمه قاضی از کار در آید. چون قاضی یک زبانی برای دن کیشوت پیدا کرده که دقیقاً همانی است که باید باشد.

س. ترجمه خوب از نظر شما چه معنی دارد؟ می‌دانید و خودتان هم بارها تأکید کرده اید که خواننده معمولا نمی‌رود یک متنی را با اصلش مقایسه کند. همینطور که می‌خواند می‌فهمد که این کار ترجمه خوبی هست یا نه. طبعاً شما هم همینطور هستید. ولی نظر شما با خواننده عادی فرق دارد. از نظر شما ترجمه خوب یعنی چه؟

دریابندری: کتاب سروانتس را در نظر بگیرید که یک کتاب قدیمی‌است و الان چهارصد سال از عمرش می‌گذرد. بنابراین باید به یک زبان خاصی ترجمه می‌شد که قدیمی‌باشد. این اولا. ثانیا دن کیشوت اولین رمان اروپایی است یعنی یک چیزی است بین رمان به معنای جدید کلمه و داستان های قبل از پیدایش رمان که “رمانس” خوانده می‌شوند. یک رمانی است که به سبک رمانس نوشته شده است. در آوردن این کار به فارسی کار ساده ای نیست. قاضی در واقع کاری که کرده این است که رمانس های فارسی را مثل مثلا امیرارسلان نامدار خوانده و یک همچین لحنی به آن داده و کیفیت خاص رمان را هم رعایت کرده است. خلاصه اینکه یک اثری به وجود آورده به زبان فارسی که من خیال می‌کنم می‌ماند و مانده است. منتها می‌دانید که قاضی این کتاب را در واقع دو بار ترجمه کرد. یک بار در چاپ اول، و یک بار در چاپ دوم. در چاپ دوم خیلی آن را تصحیح کرده است. من با این تصحیحات خیلی موافق نبودم. همان چاپ اول به نظر من بهتر می‌آمد. البته چاپ دوم هم خوب است. اما نکته جالب این است که من هیچ وقت این کتاب را با اصلش مقایسه نکرد‌‌ه‌ام. شاید اگر نگاه کنم ببینم قاضی در جاهایی اشتباه کرده باشد. نکاتی را عوضی فهمیده باشد. به نظر من اینها اهمتی ندارد. چون خود کار به قدری پاکیزه و شسته است و زبانش یک زبان خاصی است که هر عبارتی از آن را که می‌خوانید می‌بینید با عبارت معمولی فارسی فرق دارد.

س. در کارهای شما چه هکلبری‌فین، چه پیر مرد و دریا و این اواخر بازمانده روز، در هر کدام یک زبان خاصی دیده می‌شود. چنانکه اگر اسم شما روی جلد کتاب نباشد و این سه کتاب را به خواننده ای بدهیم که نداند شما آنها را ترجمه کرده اید، تصور نمی‌کند هر سه کار یک نفر است. برای اینکه هر کدام زبان خاص خودش را دارد. می‌خواهم بپرسم وقتی دن کیشوت را خواندید تصمیم گرفتید برای هر کاری اول یک زبان درست پیدا بکنید بعد ترجمه اش بکنید؟

دریابندری: دقیقاً. این پیدا کردن زبان خاص برای هر کتاب را بنده باید بگویم که از قاضی یاد گرفتم. البته می‌دانید که قاضی پس از دن کیشوت خیلی کتاب ترجمه کرد. ترجمه‌هایش همه خوب است ولی هیچ کدام به پای دن کیشوت نمی‌رسد. اولا خود کار، یک کار بزرگی است. ثانیا قاضی یک زبانی پیدا کرده است که دقیقا همانی است که باید باشد. به هر حال بنده از خواندن دن کیشوت در زندان خیلی کیف کردم. یکی از دوستان من هم به اسم مصطفی بی آزار که دبیر ادبیات بود، آن موقع در زندان بود. او دن کیشوت را می‌خواند. من هم می‌خواندم. در واقع به نوبت می‌خواندیم و در جریان داستان قرار می‌گرفتیم. به همین جهت گاهی که در کریدور زندان قدم می‌زدیم ادای آدم های دیگر را در می‌آوردیم و می‌گفتیم این پانچو است مثلا. من هیچ کتابی نخوانده ام که این قدر مرا تحت تأثیر قرار داده باشد یا مرا اینقدر عوض کرده باشد.

س. چند سال پیش که راجع به زندگی شما صحبت می‌کردیم – و در جاهای دیگر هم از شما خوانده‌ام – که از تأثیر صادق چوبک و مخصوصا “خیمه شب بازی” بر زبان خود می‌گفتید. این کتاب چه چیز یا چیزهایی داشت که در کتاب های دیگر پیدا نمی‌شد. اساسا ربطش با ترجمه چیست؟

دریابندری: عرض شود به حضور شما که بنده مدرسه می‌رفتم. یک معلمی‌داشتیم که اسمش آقای هروی بود. معلم شیمی‌بود. معلم ادبیات ما خیلی اهل ادب نبود، یعنی در واقع از این چیزها خبر نداشت ولی معلم شیمی‌ما که اتفاقا اهل رشت بود، اهل ادبیات هم بود و خیمه شب بازی را خوانده بود. این آقای هروی اگر چه معلم شیمی‌بود ولی گاهی سر کلاس چیزهایی هم می‌گفت. از جمله یک روز گفت اخیراً کتابی خوانده به اسم خیمه شب بازی از صادق چوبک و تعریف کرد که این خیلی کتاب جالبی است. یادم هست که آن موقع من داستان های [ علی ] دشتی را می‌خواندم و چون به نظرم جالب می‌آمد یک چیزهایی هم به سبک دشتی می‌نوشتم. بعد که آقای هروی این را گفت من کنجکاو شدم که کتاب را پیدا کنم و پیدا کردم و خواندم و بکلی عوض شدم. برای اینکه من دیدم که «داستان» اصلاً یعنی چی. خیمه شب بازی کتاب جالبی است. کار نداریم که چوبک بعد از این کتاب، انتری که لوطیش مرده بود را چاپ کرد که البته آن هم جالب بود، گرچه یک خورده فرق داشت و بعد از آن دیگر به نظر من افت کرد. به هر حال این کتاب اصلاً مرا بکلی عوض کرد. وقتی که خواندم به این نتیجه رسیدم که اصلاً نوشتن یعنی این. دشتی چرند می‌نویسد!

س. تا آن موقع داستانهای هدایت چاپ شده بود، آنها را نخوانده بودید؟

دریابندری: آره، چاپ شده بود ولی مثل اینکه هدایت را بعد از چوبک خواندم. بعد از اینکه خیمه شب بازی را خواندم، شنیدم که چوبک کسی دارد که در حکم استاد اوست. آن وقت متوجه شدم که اینها اصلاً یک حکایت دیگر است. البته می‌دانید که کارهای هدایت خیلی متفاوت است. بعدها که هدایت را خواندم به این نتیجه رسیدم که بعضی داستانهایش خیلی عالی است مثل داستان علویه خانم، که به نظر من از عالی ترین داستانهای فارسی و کارهای هدایت است. هدایت نویسنده خیلی وسیعی است. من بخصوص به کارهای طنز هدایت خیلی علاقه مند شدم که متاسفانه گویا کمتر خواننده داشته است. یادم می‌آید همان موقع که مدرسه می‌رفتم یک سفر آمدم به تهران. چند تا از داستانهای هدایت را خوانده بودم و علاقه مند شده بودم که بقیه را هم پیدا کنم. می‌دانید که هدایت کارهای خود را یک بار چاپ می‌کرد. در واقع به دست نمی‌آمد. وقتی آمدم تهران رفتم به خیابان ناصر خسرو، به کتابفروشی امیر کبیر، فروشنده ای داشت به اسم …. حالا اسمش یادم نیست.

س. مهدی آذر یزدی؟

دریابندری: آره، آذر یزدی. چوبک در صفحه آخر خیمه شب بازی نوشته بود بزودی مجموعه داستان دیگری چاپ خواهد کرد. رفتم گفتم این کتاب را می‌خواهم. گفت این کتاب در نیامده است. آدمی‌بود که ادبیات سرش می‌شد. یک قدری صحبت کردیم. من گفتم که از هدایت چه داری؟ گفت از هدایت چیزی نداریم ولی من خودم یک کتاب از هدایت دارم و برایت می‌آورم. فردا پس فردا بیا بگیر. رفتم آنجا گرفتم. دیدم جلد ندارد. گفتم چرا این جلد ندارد؟ گفت کارهای هدایت تقریبا همه همین جور است. غالباً جلد ندارد. خودش چاپ می‌کند و همین جوری دست دوستانش می‌دهد. به هر حال من همین را دارم. ازش خریدم. این اولین کار طنز هدایت بود که من خواندم. برای اولین بار بود که من با طنز هدایت آشنا می‌شدم. این یک چیز کاملا تازه ای بود برای من. و فکر می‌کنم اساساً یک چیز تازه هم هست. به هر حال من به این ترتیب با چوبک و بعد با هدایت آشنا شدم.

س. مقصود من بیشتر این بود که مثلا زبان خیمه شب بازی روی کار ترجمه شما بخصوص بر ترجمه وداع با اسلحه چه تأثیری گذاشت؟ زبان وداع با اسلحه زبان نویی بود. این زبان از کجا آمده بود؟ تحت تأثیر چوبک بود یا تحت تأثیر خود همینگ‌وی؟

دریابندری: در واقع باید بگویم که این زبان مستقیماً حاصل خواندن خیمه شب بازی و آثار هدایت بود. من یک سرمشقی گرفتم و فهمیدم نوشتن و ادبیات غیر از آن چیزی است که من تا آن روز خوانده بودم. یعنی زبان داستان بایستی به زبان جاری نزدیک باشد و وداع با اسلحه همین جور است.

س. این طور که شما می‌گویید ترجمه در واقع یک کار آفرینشی به حساب می‌آید.

دریابندری: عرض کنم که بله، به نظر بنده ترجمه یک کار آفرینشی است. یعنی هر اثری که می‌خواهید ترجمه کنید باید برای آن زبان خاصی پیدا کنید. برای من همیشه همین جور بوده است. فرض کنید کتاب « بازمانده روز »، که زبان خاصی برای خودش دارد. ممکن است کس دیگری این را بردارد و به زبان دیگری ترجمه کند. در واقع هم کرده است. می‌دانید که این کتاب را قبل از من کسی ترجمه کرده است. البته من بعد از اینکه کتاب را ترجمه کردم آن را دیدم. بد هم ترجمه نکرده، ولی زبانش زبان معمولی است. من فکر می‌کنم به همین علت اصلاً نگرفت. علت اینکه ترجمه من گرفت این بود که من گشتم زبانی برای آن پیدا کردم. آن زبان – می‌دانید، چیزی شبیه به زبان قاجاری است که من فکر کردم می‌تواند جانشین زبان انگلیسی کتاب شود. بنابراین آنچه به نظر من اهمیت دارد همین جنبه آفرینشی کار است. در واقع این ترجمه بنده می‌شود گفت که آفرینش دوباره است از این کتاب. من چیزهای دیگر را هم کم و بیش به همین ترتیب ترجمه کرده ام و خیال می‌کنم که ترجمه کردن اصولا یک آفرینش دوباره است.

س. یعنی ترجمه کردن به غیر از تسلط بر زبان اصلی و زبان مادری به مهارت های دیگری هم احتیاج دارد؟

دریابندری: در زبان فارسی در طول چهل پنجاه سال اخیر ترجمه های زیادی صورت گرفته، ولی اگر بخواهیم دقت بکنیم ترجمه های ماندنی یعنی چیزی که در زبان فارسی می‌ماند، شاید از تعداد انگشت‌های دو دست بیشتر نباشد. اینها آثاری هستند که کیفیت خاصی دارند و شاید بتوان گفت که اینها از زبان اصلی شان دور شده‌اند. دن کیشوت را در نظر بگیرید. گفتم که من هرگز دن کیشوت را با اصلش مقایسه نکرده ام، و نمی‌دانم قاضی چقدر اشتباه کرده است، ولی نظر من این است که اگر هم اشتباه کرده باشد اهمیتی ندارد. برای اینکه قاضی یک راهی پیدا کرده و در آن راه جلو رفته است. اتفاقا شنیده‌ام کس دیگری هم این روزها مشغول ترجمه آن از اصل اسپانیایی است و احتمالاً صحیح تر ترجمه خواهد کرد ولی بعید می‌دانم که قابل مقایسه با کار قاضی بشود، برای اینکه قاضی در ترجمه خود گشته و یک لحنی پیدا کرده و این لحن است که اهمیت دارد. من فکر می‌کنم که این را یاد گرفتم که در ترجمه آثار، علاوه بر دقت در انتقال معانی، هر اثری باید یک لحن خاص داشته باشد. اگر آن لحن خاص را پیدا کردید قابل توجه می‌شود وگرنه مثل بقیه کارها فراموش می‌شود.

س. امروز وقتی به آثارتان خودتان بر می‌گردید کدام ترجمه را بیشتر می‌پسندید؟ از اولین کارتان که وداع با اسلحه است تا تازه ترین کار که به گمانم « بازمانده روز » است.

دریابندری: نمی‌دانم. این سوال مشکلی است. باید بگویم که من الان چند سال است وداع با اسلحه را نخوانده‌ام. چند وقت پیش مدیر مجله مترجم، آقای خزاعی فر، نوشته بود که کتاب وداع با اسلحه را بردم سر کلاس، آنجا خواندم ولی شاگردها از گفت‌وگوهای کتاب خیلی خوششان نیامد. ایشان نوشته اگر دریابندری امروز بخواهد این کتاب را ترجمه کند، آن را به زبان دیگری ترجمه خواهد کرد. حقیقتش این است که من این جور فکر نمی‌کنم. من فکر می‌کنم همان که ترجمه کرده‌ام درست است. اما باید اضافه کنم که گفت‌وگوهای این کتاب به زبان جنوبی است، یعنی به زبان شیرازی و بوشهری. یک همچین چیزی. و این با زبان تهرانی و مشهدی و بقیه فرق دارد. خیال می‌کنم دانشجوهایی که امروز این را می‌خوانند این فرق را حس می‌کنند.

س. البته وداع با اسلحه یک تفاوتی دارد و آن این است که شما برای هر کدام از کارهایتان زبان خاصی انتخاب کرده اید اما وداع با اسلحه را پیش از آنکه به این نتیجه برسید ترجمه کرده بودید. یعنی در وداع با اسلحه شاید این کار، یعنی انتخاب لحن و زبان خاص احتمالا انجام نگرفته باشد.

دریابندری: شاید، نمی‌دانم. گفتم که من چندین سال است که آن را نخوانده ام. اصلاً ندارم. من غالب کتاب‌های خودم را ندارم! ولی دیر یا زود در می‌آید. وقتی در آمد می‌گیرم یک دور دیگر می‌خوانم ببینم چطور است. ولی گمان نمی‌کنم که احتیاج به ترجمه جدیدی داشته باشد. گمان می‌کنم همین که هست درست است.

س. بسیار خوب، وداع با اسلحه را تازگی‌ها نخوانده‌اید، بقیه را که حتما نگاه کرده‌اید، مثلا پیرمرد و دریا، هکلبری‌فین، بازمانده روز و …. بین اینها کدام را بیشتر می‌پسندید؟

دریابندری: کارهای مختلف، اثرات جورواجور روی من گذاشته، بعضی‌ها را می‌پسندم مثل هکلبری، یا بیلی باتگیت، ولی بعضی ها را آنطور که باید نمی‌پسندم. مثل پیر مرد و دریا. حالا برای پیر مرد و دریا مقدمه مفصلی هم نوشته‌ام ولی باز هم آنطور که می‌خواستم درنیامده است. نمی‌دانم ولی گمان می‌کنم هکلبری‌فین و بازمانده روز را به قول تو بیشتر می‌پسندم ولی یقین ندارم. مثلا حقیقتش این است که « پیر مرد و دریا » را من خودم زیاد دوست ندارم!

س. چرا؟

دریابندری: یک وقتی هم گفتم مثل اینکه این را …

س. زمانی ترجمه کردید که به تلویزیون رفته بودید.

دریابندری: آره. این کتاب گویا در سال ۱۳۳۱ در آمد. همان موقع خواندم ولی اصلاً به فکر ترجمه اش نیفتادم. بعدها یادم هست که همایون صنعتی زاده به من گفت چرا این کتاب را ترجمه نمی‌کنی. گفتم راستش هیچ وقت مرا وسوسه نکرده، به هر حال نکرده ام. گفت کوششی بکن. من برداشتم سه چهار صفحه اش را ترجمه کردم.

س. این زمانی بود که در انتشارات فرانکلین بودید که صنعتی زاده رییس آن بود؟

دریابندری: آره. ترجمه کردم ولی به نظر من درنیامد. گذاشتمش کنار. به آقای صنعتی هم گفتم نه این کار من نیست. بعد از فرانکلین که به تلویزیون رفتم ویراستار فیلم هایی بودم که دوبله می‌شد. فیلم پیرمرد و دریا آمد و من ناچار بودم یک کاری بکنم. یا بایستی می‌دادم به اشخاص دیگر ترجمه کنند که هر چه فکر کردم کسی به نظرم نیامد، یا باید خودم ترجمه می‌کردم. به این نتیجه رسیدم که اساساً کتاب را بایستی با مقدمه و ترتیبات خاصی چاپ کرد تا راهنمایی برای خواننده باشد. چون خواننده فارسی زبان غالباً در جریان نیست و بهتر است که او را در جریان بگذاریم. به هر حال خاصیتش این است که برداشت مترجم از کتاب و اینکه اصلاً چرا کتاب را ترجمه کرده و مسائلی مانند اینها در آن گفته می‌شود. در نهایت فکر کردم خودم ترجمه کنم. می‌دانید که مقدار زیادی از متن فیلم همان متن کتاب است. نشستم و متن فیلم را ترجمه کردم. مدتی بعد از اینکه فیلم پخش شد، از تلویزیون در آمدم. بعد برداشتم ترجمه متن فیلم را با اصل کتاب مقایسه کردم، دیدم که کم و بیش همان است. فقط بعضی جاها افتادگی دارد. نشستم افتادگی‌هایش را درست کردم و به هر حال همین که می‌بینید در آمد. ولی حقیقتش این است که هیچ وقت از نتیجه کار، آن جوری که دلم می‌خواست راضی نبودم. حالا هم نیستم. درحالی که از بقیه کارها راضی بودم. یعنی بعد از سالها که نگاه می‌کنم می‌بینم همان جور که باید در آمده اند ولی این کتاب بخصوص به نظرم آنطور که باید درنیامده است. منظورم این است که این کارهای مختلف، اثرات جورواجور روی من گذاشته، بعضی ها را می‌پسندم مثل هکلبری، یا بیلی باتگیت، ولی بعضی ها را آنطور که باید نمی‌پسندم. مثل پیر مرد و دریا. حالا برای پیر مرد و دریا مقدمه مفصلی هم نوشته ام ولی باز هم آنطور که می‌خواستم درنیامده است.

س. به نظر من یکی از نقاط برجسته کار شما در زمینه ترجمه همین مقدمه‌هایی است که بر کتاب‌هایی مانند پیرمرد و دریا نوشته اید. این مقدمه‌ها در واقع ترجمه شما را به تألیف و ترجمه بدل کرده است. من خیال می‌کنم – و یک بار هم نوشته ام – که این مقدمه‌ها به حال خواننده از متن کتاب مفیدتر است. اما شما چطور به فکر افتادید که باید یک همچین کاری بکنید؟

دریابندری: آدم وقتی چیزی ترجمه می‌کند طبعاً همین جوری بدون مقدمه هم می‌تواند دست خواننده اش بدهد اما من فکر می‌کنم این کافی نیست. یعنی هر کتابی یک چیزهایی می‌خواهد. مثلا به وجود آمدن کتاب چه ترتیباتی داشته، اینکه مورد قبول خوانندگان قرار گرفته یا نگرفته، یا چه چیزی در کتاب هست که باید به آن توجه کرد. به نظر من نوشتن یک مقدمه اهمیت دارد. البته از روز اول من این کار را نمی‌کردم. مثلا وداع با اسلحه را بدون مقدمه چاپ کردم. برای اینکه آن موقع اصلاً آمادگی اش را هم نداشم ولی بعدها وقتی همینگ‌وی خودکشی کرد یادم می‌آید یک چیزی نوشتم که در مجله سخن چاپ شد. بعد که کتاب وداع با اسلحه تجدید چاپ شد آن مقاله سخن را به جای مقدمه اش گذاشتم. یا پیر مرد و دریا را که در می‌آوردم دیگر درباره همینگ‌وی مطالب زیادی بیرون آمده بود که سبب شد یک مقدمه مفصلی درباره اش بنویسم. بعداً به این نتیجه رسیدم که اساساً کتاب را بایستی با مقدمه و ترتیبات خاصی چاپ کرد تا راهنمایی برای خواننده باشد. چون خواننده فارسی زبان غالباً در جریان نیست و بهتر است که او را در جریان بگذاریم. به هر حال خاصیتش این است که برداشت مترجم از کتاب و اینکه اصلاً چرا کتاب را ترجمه کرده و مسائلی مانند اینها در آن گفته می‌شود. مترجمین ما کمتر این کار را می‌کنند. به نظر من این یک خرده کوتاهی می‌آید. تا آنجا که توانستم روی بعضی کتاب‌ها یک چیزهایی نوشتم. مثلا کتاب قدرت راسل که من دو فصلش را اول ترجمه نکردم، بعد که ترجمه کردم به نظرم رسید که باید بگویم چرا ترجمه نکرده بودم و چرا ترجمه کرد.

س. اتفاقاً یکی از سوالها درباره ترجمه های شما همین ترجمه قدرت راسل است. چون می‌گویند شما یکی دو فصل این کتاب را ترجمه نکردید و آن را به چپ گرایی شما نسبت می‌دهند. قضیه چه بوده است؟

دریابندری: دو فصل آخر کتاب راسل به نظر من خیلی ضعیف آمد. به همین جهت در چاپ اول، این دو فصل را ترجمه نکردم. بخصوص که این دو فصل را کس دیگری ترجمه کرده بود. به نظر او این دو فصل خیلی عالی آمده بود. مثل خود راسل لابد. ولی به نظر من این دو فصل خیلی ضعیف آمد و ترجمه نکردم. بعد که چاپ شد، عده زیادی از خوانندگان تعبیرات عجیب و غریبی کردند. به همین جهت ترجمه کردم و اضافه کردم. بعد هم یک چیزی نوشتم که در کتاب چاپ شد و آن سر و صدا خوابید.

س. آخرین سوال راجع به « چنین کنند بزرگان » است که سوال همیشگی است، یعنی هیچ کس توضیحات شما را درباره اینکه این کتاب ترجمه است، نه نوشته، باور نکرده است. مخصوصاً که طنزهای این کتاب را در مجله خوشه زمانی که احمد شاملو سردبیر بود، هفته به هفته منتشر می‌کردید و بعد به صورت کتاب در آوردید. ضمنا از ویل کاپی هم هیچ چیز دیگری در زبان فارسی ترجمه نشده، حتا بعضی ها هم می‌گویند که اساساً چنین نویسنده ای وجود خارجی ندارد. بالاخره تکلیف این کتاب روشن نشده است.

دریابندری: و بالاخره هم روشن نخواهد شد! اما عرض کنم که ویل کاپی یک نویسنده آمریکایی است و چندین کتاب هم دارد. یکی از کتاب‌ها همین است که بنده به عنوان « چنین کنند بزرگان » ترجمه کرده ام. ولی این ترجمه همان جور که از متن کتاب پیداست ترجمه آزادی است. حالا اگر اشخاصی هستند که ویل کاپی برایشان وجود ندارد، بنده چه کار کنم؟ چه کار می‌توانم بکنم؟ من بارها گفته ام ولی مثل اینکه کسی باور نمی‌کند. این است که بنده رها کرده ام. خوب باور نکنند!

برگرفته از سایت دیباچه

کتاب ماه – نادره افشاری

مهر ۱۳۹۰

مردانی که من دوست داشته ام
مجموعه ی ۵۴ داستان کوتاه و چند طنز
و در ۲۰۸ صفحه
نوشته: نادره افشاری
کتاب ماه این ماه گذرگاه است که در کتابخانه
قرار گرفته است.
یکی از داستان های این کتاب به نام
پسرانی که به من عاشق بودند
را در همین شماره  آورده ایم.
این کتاب با ” درآمد ” کوتاهی چنین شروع می شود:

نمی دانی چه سخت است کسانی را که دوست داری، نمی فهمی و…آنها هم که دوستت دارند، خیال می کنند دوستت دارند. تو را نمی فهمند و تمام مدت در تلاشند که دست و پات راببندندو بکشانندت یک جائی که کلی کار کرده ای از آنجا بگریزی….”

چگونگی داستان کوتاه – محمود صفریان

مهر ۱۳۹۰

تقدیم به دوستان جوانم که
امید های تداوم ادبیات داستانی
ما هستند.
—————————–

داستان کوتاه نمی تواند یک سر هم بندی جملاتی با واژه هائی معمولی و پیش پا افتاده و گاه بی باری از ارزش باشد.
داستان کوتاه، آنگاه که بریده ای از زندگی است، و آنگاه که گرمای عشق و هیجان بودن را دارد، داستان کوتاه است.
داستان کوتاه نمی تواند فقط زائیده خیال باشد و برپایه تصورشکل بگیرد. باید هم از درد ها و درماندگی ها بگوید و هم توجه به کرامت و سترگی انسان و تلاش سازنده اش داشته باشد. و چنین بر داشتی نمی تواند فقط بر پایه تخیل باشد.
دلنشینی این پدیده ادبی که یکی از پر طرفدار ترین نوع نگارش است موقعی است که مایه ای از واقعیت داشته باشد.
مگر می شود از عشق گفت بی گذری از آن؟ و بازیگران آن با هم گرم گفتگو شوند فقط به زعم تصور نویسنده؟ این که خیلی خشت بر آب زدن است.

داستان کوتاه، باید رمان بالا بلندی باشد که کوتاه شده است، با پرهیز از زیاده گوئی اکثر رمان ها.
و بتواند خواننده را جلب و جذب کند و بر احساس و توجه او تاثیر عبور شهابی در شب تار را داشته باشد.
باید در جام جان نویسنده حضوری ملموس داشته باشد، و آنگاه که فرصت بروز می یابد بیاید روی صحنه ی ذهن خوانندگان، و آنها را به تفکر وا دارد، و با احساس آنها بیا میزد و پرده ای از روزمرگی را بنمایاند.
و نبایستی منولوگی خسته کننده باشد، چون زیبائی هر داستان در دیالوگ های کوتاه، شیرین و اثر گذار آن است.

داستان کوتاه باید در مکان و مقامی باشد که ارزش نگاه و نقد منتقدین را داشته باشد، و از پیچ و تاب های گنگ و نامفهوم و کار برد جملاتی بی سر و ته و هذیانی پسامدرن های من درآوردی به دور باشد، چرا که اولین تاثیر نا مطلوب چنین داستانی متوجه خودش می شود و نوشته بی خواننده کافی، چون درختی بی بار و حتا بی برگ است.

داستان کوتاه یک اثر هنری است با همه ی ظرافت هائی که برای خلق یک اثر ارزشمند لازم است. چنین که باشد، خواننده ” که هدف اساسی هر نویسنده باید باشد ” با خواندن آن در باره اش می اندیشد و مزمزه دوباره ای از آن در ذهنش خواهد داشت.

رعایت علامات ” نقطه گذاری، کار برد ویرگول، و گیومه، توجه به فاصله ها و…. ” نه تنها لازم است که تاثیری بنیانی در راحت خواندم اثر دارد، که متاسفانه بسیاری از نویسندگان به آن بی توجه اند.
با توجه به اینکه هر نویسنده ای، قبل از هرکس دیگر برای مردمان خودش می نویسد، لذا بایستی آشنائی کامل با حال و هوای آنها داشته باشد، و چنان ننویسد که خواننده با شروع، از ادامه خود داری کند. با توجه به این مهم داستان کوتاه می شود از دل بر آمده ای که بر دل می نشیند.
الگو بر داری از نویسندگان خارجی که دور از ذهن و خواست مردم خودی است داستان کوتاه را منتزع می کند و از فهم و درک و بخصوص از گرما و پذیرش می اندازد.
نامگذاری از جایگاه خاصی بر خورداراست…..و داستانی که با شروع به دل ننشیند، شوق ادامه را کم می کند. یک نام سنجیده و گیرا و گاه با ایهام اولین تکان شوق را در خواننده باعث می شود.

همه آنچه که گفته شد باید چون ترکیبات لازم، در جام ذوق و احساس و قدرت نگارش نویسنده،
خوب هم بند شود و در تار و پود و احساس خالق اثر رسوخ داشته باشد تا زایشی خجسته به همراه بیاورد.

اتمام ماه عسل – احمد طباطبائی

مهر ۱۳۹۰

من دو سال پیش مقاله ایی نوشتم در این مورد که چگونه مجتبی خامنه ای سخت می کوشد تا خود را در مرکزیت رهبری ِ بیمار نظام جمهوری اسلامی قرار دهد. مقاله ی حاضر به منظور به روزرسانی ِ نوشته ی پیشین تحریر شده است.

اینک ماه عسل میان مجتبی و احمدی نژاد به سر رسیده است. این دو بر علیه ی دشمنی مشترک – علی اکبر هاشمی رفسنجانی – با یکدیگر به همکاری پرداختند اما به محض آنکه نشانه های روشنی از افول قدرت رفسنجانی در افق سیاسی ایران پدیدار شد ، مجتبی سر ناسازگاری و خصومت با احمدی نژاد برداشت. اکنون مجتبی موفق شده است که نمایندگان خود را (در کنار نمایندگان پدرش) در وزارتخانه های دولتی و دیگر ارگانهای مهم کشوری بگمارد. این شگرد مجتبی در نفوذ تدریجی به ارکان اجرایی ِ قدرت و اعمال نفوذ در لایه های دولتی به شیوه ی پدرش است و وی امیدوار است که چنین رهیافتی زمینه های لازم !
را برای رسیدن او به مقام رهبری نظام فراهم سازد. تا آنجا که به مجتبی مربوط می شود ، وی دیگر نیازی به احمدی نژاد ندارد و زمان دور خلاص شدن از شر او فرا رسیده است.

مجتبی پیشاپیش نفوذ فوق العاده ایی در بیت رهبری دارد. او همراه با علی اصغر میر حجازی و احمد وحید حقانیان نقش نگهبان بارگاه ِ پدرش را ایفا می کند اما نسبت به آن دو از قدرتی به مراتب بیشتر برخوردار است به طوری که حجازی و وحید در واقع به عنوان “بردگان مجتبی” شناخته می شوند. او همچنین رابطه ایی بسیار نزدیک تر و مهم تر با فرمانده ی حفاظت و اطلاعات سپاه پاسداران (حسین طائب) دارد که کاملاً به وی و پدرش (و نه به احمدی نژاد) وفادار است. این رابطه یک جای پای محکم و متحدی کلیدی برای مجتبی در سپاه فراهم آورده است که او را از وفاداری سپاه به خود در فردای جانشینی پد!
رش مطمئن می سازد. بعلاوه ، بسیاری از مردم اینک معتقدند که وزارت اطلاعات و امنیت نیز دستورات خود را مستقیماً از مجتبی می گیرد. شاید همین امر باعث شده بود که احمدی نژاد به فکر برکناری حیدر مصلحی (وزیر اطلاعات) افتاده بود. در صورت صحت این فرض ، عدم موفقیت احمدی نژاد در برکناری مصلحی نشان از گستره ی قدرت مجتبی دارد.

علیرغم این مسائل ، همه ی کارها هم به میل مجتبی پیش نمی رود. او از حمایت برخی علما و روحانیون با نفوذ در قم برخوردار است اما این حمایتی همه جانبه و یکدست نیست. وی در سفر اخیرش به قم از ترغیب علمای قم برای اعطای لقب آیت الله به خود ناکام ماند. مجتبی نیز مانند پدرش برای رسیدن به مقام رهبری نیازمند رسیدن به درجه ی آیت اللهی است. و درست همچون پدرش ، وی نیز احتمالاً این لقب را بدون داشتن استحقاق (و از طرق نامتعارف) کسب خواهد کرد.
به احتمال فراوان مجتبی خود اینک در این اندیشه است که آیا تا پایان رهبری پدرش دوام خواهد آورد. او نیز مانند دیگر ارباب قدرت در جمهوری اسلامی به اندازه ی کافی پول و سرمایه برای روز مبادا و فردای فروپاشی اقتصاد ایران به خارج از کشور منتقل کرده است. او در همان حال که به همراه پدرش در پی گیری سیاستهای خصمانه خود به انزوای بیش از پیش ایران و ایرانیان دامن می زند بی شک به فراهم آوردن زمینه های یک راه فرار نیز می اندیشد تا در صورت لزوم از مهلکه بیرون بجهد. ما باید به جد از خود بپرسیم که آیا مجتبی (و رهبری اش) آینده ایست که برای کشورمان خواهانیم.

سی ام شهریور ماه نود

وقت جدی گرفتن ویراستاری فرا رسیده است – گفت و گو با یونس تراکمه، نویسنده و منتقد – مجتبا پور محسن

مهر ۱۳۹۰

مجتبا پورمحسن:
یونس تراکمه، یکی از آدم‌های سالم ادبیات معاصر ایران است. این‌ که می‌گویم سالم، نه این‌که بقیه سالم نباشند، نه. اما تراکمه یکی از چهره‌های فعال، پرکار و خدمتگزار ادبیات داستانی ایران بوده است. او که یک کتاب با عنون «مکث آخر» را منتشر کرده، از چند دهه پیش یکی ازاعضای برجسته جنگ اصفهان بود و در کنار چهره‌هایی مثل هوشنگ گلشیری و ابوالحسن نجفی بر بخشی ارزشمند از ادبیات معاصر تاثیرگذار بوده‌اند. او یکی از ویراستاران قدیمی و کارکشته ادبیات داستانی هم هست. اما همه این سوابق و تجربیات باعث نمی‌شود که از جوان ها حمایت نکند. او که می‌گوید خوشبختانه تعداد قابل توجهی از ناشران به داستان‌نویسان جوان اعتماد کرده‌اند، ویراستاری را ضلعی مهم در مثلث نویسند، ناشر و ویراستار می‌داند. با او درباره ویراستاری در ادبیات داستانی ایران و ضرورت آن گفت و گو کردم.

بعضی از نویسندگان گفته بودند که ویراستاری خلاقیت را از نویسنده می‌گیرد. می‌توانم این‌طور بپرسیم که آیا ویراستاری آن هم برای کسی که خودش نویسنده‌ است، روی کارش به نظر شما تاثیر منفی می‌گذارد؟
خب اول من یک تاریخچه‌ای از ویراستاری می‌دهم.
در یک شکل خیلی عام ‌ترش، ویراستاری سابقه‌ی طولانی در ادبیات فارسی دارد. نشست‌های شاعران و نویسندگان که دور هم می‌نشینند، در واقع کار ویراستار را انجام می‌دهند، این که دور هم می‌نشستند و کارها را برای هم می‌خواندند، به قول هوشنگ گلشیری این در حقیقت نوعی ویراستاری بود. شاخص‌تر در همین چند دهه‌ی اخیر جلسات ادبی که تشکیل می‌شد، حالا من از جنگ اصفهان می‌گویم چون برای من یک تجربه‌ی مستقیم بوده، کاری که در جنگ اصفهان می‌شد در حقیقت یک نوع ویراستاری آثار بود. یعنی ادیتوری و نسخه‌پردازی ‌و در یک مفهوم خیلی فنی‌تر‌، کار ساختاری. اثری خوانده می‌شد و دیگران در مورد تمام جزئیات اثر بحث می‌کردند و نویسنده نسبت به کار خود اشراف پیدا می‌کرد. و بعد احتمالاً اثرش پررنگ‌تر می‌شد. یعنی به معنی عام‌اش یک چیز سابقه‌داری است. ولی این‌که ویراستاری به نویسنده لطمه بزند، فکر می‌کنم حرف درستی نمی‌تواند باشد. حالا در یک دنیای مدرن و تعریفی که آثار خلاقه پیدا کرده با تجربه‌ی جهانی که ما می‌بینیم ویراستاری نقش بسیار مهمی در کشف نویسنده و کشف اثر داشته.

این‌جا همان ویراستاری که شما می‌گویید در جمع‌ها انجام می‌شد منظورتان است یا چیز دیگر؟
نه، صحبت این است که به معنی خیلی عام‌ترش در آن جلسات و نشست‌ها سابقه را داشت، ولی الان تعریف خیلی دقیق‌تر و شاخص‌تری پیدا کرده و ویراستار یک‌جوری کاشف نویسنده و اثر شده.

منظور من این است با همین تعریف جدید اگر نویسنده‌ای ویراستار یک ناشر باشد و کتاب‌هایی که به دست آن ناشر می‌رسد را ویرایش کند، این اثری به نظر شما روی کار خود آن نویسنده نخواهد داشت؟
ببینید، این‌جا کمی مسایل خلط شده. خب خوانده‌ایم دیگر، ناشرین بزرگ جهان که ویراستاری دارند، لزوماً نویسنده نیستند، اما آدم‌هایی خیلی بزرگ‌تر از نویسنده‌ها هستند. حتا شما خاطرات فیتز جرالد را با ویراستارش ببینید یا نقشی را که این اواخر ویراستار کارور در کشفِ نوشتن کارور داشته، ببینید. آخر ما الان انگار یک‌جورهایی در اول راه هستیم و کم کم این اتفاق دارد می‌افتد. این‌که یک نویسنده بیاید در یک انتشاراتی و به عنوان ویراستار آن‌جا کار کند، این خب یک تعریف دیگر دارد. چه آن آثار در اثر خودش بخواهد موثرتر باشد و چه بخواهد سلیقه‌ی خودش را اعمال کند؛ روی اثری که برای ویراستاری به او سپرده شده، این‌ها جزو آسیب‌هایی است که در شروع کار اجتناب ناپذیر هم هست. شما خودتان بهتر می‌دانید تاریخچه این قضایا کارهایی که ویراستارها در همه جای دنیا انجام داده‌اند، مهم‌ترین‌اش هم که همه جا هم گفته شده ماکسول پرکینز ویراستار توماس وولف بوده. اگر اشتباه نکنم. اتفاق مهمی که افتاده بود این بود که نویسنده‌ای چند هزار صفحه رمان نوشته بود و داد به ناشر، ناشر هم می‌دهد به پرکینز که ویراستار خیلی پخته‌ای بوده و اکثر آثار نویسندگان آن دوره از زیر ویرایش او درآمده بودند. به او می‌دهد و او می‌گوید که من وقتی انبوه کاغذها را خواندم احساس کردم که انگار گوهری در این مجموعه گم شده و باید به نویسنده کمک کنم که این گوهر را کشف کند. منظورم این بخش کار است که ویراستار در حقیقت به نویسنده کمک می‌کند که جوهره و گوهر کارش را کشف کند و کمک می‌کند که خودش و اثرش را پیدا کند. و این یک ویژگی شناخته شده تاثیرگذاری است که در ادبیات غرب شاید یک قرن است که جا افتاده. و در همین حوزه اتفاق افتاده، و کارکرد خودش را دارد و همه هم سر جای خودشان ایستاده‌اند. اما در ایران، ببینید یک حرفی دریابندری زده و در مصاحبه‌ای گفته که شوهر آهوخانم اگر دست یک ویراستار بود، یک رمان جمع و جور درست و حسابی از آن در می‌آمد، این از ضایعات نبودن یک ویراستار است. یا کریم امامی که در مورد کلیدر گفته که کلیدر اگر دست یک ویراستار می‌افتاد یک شاهکار خیلی جمع و جورتر از درونش بیرون می‌آمد. خب وقتی چنین صحبت‌هایی می‌شود یعنی این که پشت این یک تجربه‌ی جهانی خوابیده ما کمبودش را حس می‌کنیم.

نویسندگان ایرانی در مقابل ویراستار خیلی مقاومت می‌کنند. دلیل‌اش چیست؟
ببینید این که نویسنده الان مقاومت می‌کند، زیاد نباید تعجب کرد. این که ما الان وسط کار بیاییم، اثر یک نویسنده‌ای مثلاً همین دولت‌آبادی را بدهیم به یک ویراستاری بخواند، خب آن اثر شکل گرفته، زبانش شکل گرفته، جهانش شکل گرفته، معلوم است نمی‌تواند اعتماد کند. یعنی آن اعتماد و آن رابطه دو طرفه از یکجایی باید شروع می‌شد، خیلی زودتر از این‌ها که دولت‌آبادی‌، دولت‌آبادی شود، باید شروع می‌شد.
یعنی یک مکانیزمی که ساز و کار خودش را دارد. الان دولت‌آبادی بیاید به چه کسی تمکین بکند؟ حتا اگر طرف خیلی هم ساز و کار سرش شود. بنابراین به آن نحو این اتفاق نمی‌افتد.

آخر نویسنده‌های جوان‌تر ما هم از ویراستار خوش‌شان نمی‌آید.
ببینید به نظر من باید شروع شود. ما یک‌سری بحث گذشته تا حال را می‌کنیم که چه اتفاقاتی افتاده. فارغ از همه‌ی این‌ها، تمام نویسنده‌ها یکی دو تا آدم معتمد را دارند حالا نه در آن معنای حرفه‌ای‌اش، ولی یک‌جورهایی جایگاه ویراستار را برای آثارشان دارد. فلوبر هم گفته که من برای سه تا از دوستانم می‌نویسم. یعنی یک رابطه‌ی این شکلی شخصی نویسنده با کسانی که قبول‌شان دارد و احتمالاً نظریه‌هایی را که آن‌ها دارند در کارش اعمال می‌کند، دارد. این بلبشویی که این وسط هست به این دلیل است که شاید چون از ابتدا شروع نشده. ولی چیزی که اگر دقت کنیم همان اتفاق که برای نسل‌های قبل افتاد، دارد برای همین نسل هم می‌افتد. ما الان با یک موجی از نویسندگان جوان روبه رو هستیم. خب این را دیگر واقعاً باید ناشران از یکجایی به شکل سازماندهی شده شروع کنند. یک آدم گنده‌ای کنار دست‌شان باشد و یک دیالوگ و رابطه‌ای با یک نویسنده‌ی جوان که قرار است اثرش را آن ناشر چاپ کند، پیدا کند و یک رابطه‌ی دو نفره را تشکیل دهد. ببینید چنین روابطی را در آثار نویسنده‌ها می‌خوانیم، رابطه‌ی همینگوی یا فیتز جرالد و این‌ها که با ویراستارهایشان دارند از کجا آمده، این روابط از یک‌جایی شروع شده که این‌قدر خاضعانه در مورد ویراستارشان حرف می‌زدند و حتی چشم دوخته‌اند به نظر او. نه این‌که بخواهند مقاومت کنند.

آقای تراکمه من همین جا دو تا مشکل را که در همین زمینه‌ وجود دارد، مطرح می‌کنم. فکر کنید که من یک نویسنده‌ی سرکش هستم دارم این سوالات را مطرح می‌کنم این دو حالت متاسفانه در ادبیات ما پیش آمد. این که ناشر رفته و یک ویراستار گنده را آورده، یعنی یک نویسنده‌ی معروف را که کلاس داستان‌نویسی هم دارد و با اصول داستان‌نویسی آشناست آورده و به عنوان ویراستار مطرح کرده، در این حالت آن نویسنده نسبت به نویسنده‌های جوانی که کتاب‌شان را پیش این ناشر می‌آورند، یک نگاه بیش از اندازه از بالا دارد. یا این که ناشران ویراستارانی را آورده‌اند که گمنام هستند ممکن است کارشان هم خوب باشد. اما کسی آن‌ها را نمی‌شناسد. مثلا نویسنده‌ای به نام ایکس پیش خودش می‌گوید من که این‌قدر نویسنده‌ام، برای چی کارم را بدهم به این ویراستار. هر دو‌ مشکل الان وجود دارد.
خب بله، این مشکلات وجود دارد. اما شما باید تلاشت‌ان را بکنید، تا این اعتماد ایجاد شود. اولا که وظیفه‌ی آن ناشر است. از طرفی آقای پورمحسن، یک آدم گنده، الکی گنده نمی‌شود یعنی فاکتورهای زیادی باید باشد. چون من اگر با یک کتاب که چاپ کردم فکر کنم که دیگر حرف نهایی خودم را زدم این اسمش غرور نیست. یکسری مسایل ریشه‌ای و اجتماعی است که ما باید حل کنیم و لاینحل هم نیست. به نظر من در این مرحله‌ای که شروع شده و می‌توان کاری کرد که جلوی آن ضایعاتی که قبلاً بود، گرفته شود، چون اگر اتفاق بیفتد خیلی کمک می‌کند. به تجربه‌ی جهانی اگر نگاه کنیم به این نتیجه می‌رسیم‌ که خیلی در سطح کیفی ادبیات‌مان، ما نیاز داریم که آن رابطه و مکانیزم ویراستاری یک اثر شکل بگیرد، خیلی پیچیده هم نیست. می‌شود به جهان نگاه کرد و دید که آن‌ها چه کرده‌اند و چطور به رابطه نگاه کرده‌اند. و یا همینگوی و فیتزجرالد وقتی ویراستار آن انتشاراتی با آن‌ها برخورد کرده و کارشان را دیده و خوانده و گفته این تکه را بگذار، آن تکه را حذف کن، این اعتماد از کجا آمده؛ مطمئناً از یک جا آمده دیگر. چون همین موقع هم که ویراستار داشته کار می‌کرده، آن‌ها شناخته‌شده‌تر از ویراستار بوده‌اند. چون ویراستار را هیچ‌وقت کسی نمی‌شناسند. چه رابطه‌ای بین آن نویسنده و آن ویراستار ایجاد شده که آن نویسنده می‌رود چهار زانو مقابل طرف می‌نشیند و با او بحث می‌کند و می‌پذیرد کاری را که او می‌خواهد بکند.
ما وقتی می‌گوییم ویراستار، اول باید مشخصات و مختصات این ویراستار را داشته باشد. ویراستار چطور باید اعتماد نویسنده را جلب بکند؟ مهم نیست که طرف معروف باشد یا نباشد. مطمئن باشید همین الان هم یک جوان اگر کارش را ببرد پیش یک ویراستار که شاید اصلاً هم معروف نباشد و آن ویراستار شروع کند به کار، یعنی باید تمام دانش و سلیقه‌هایش را پشت در بگذارد و وقتی وارد آن اثر می‌شود، سعی کند که جهان آن اثر را درک کند، نه این‌که بخواهد با معیارهای خودش آن اثر را بسنجد و سر و تهش را بزند. خب وقتی شمای نویسنده روبه رو شوید با آدمی که، حتا اگر بشناسیش و سلیقه‌هایش را بشناسی و بدانی که آن‌قدر طرف درست وارد اثر تو شده و دقیقاً نه با یک معیار بیرونی که با معیار درونی اثر دارد با شما صحبت می‌کند، نپذیرید و حاضر نشوید با چنین ویراستاری کار کنید؛ این‌اشکال از شماست دیگر. و این قضیه‌ای است که باید حل شود.
اولاً باید آدم‌هایی داشته باشیم که سوای سلیقه‌هاشان، با پیداکردن سابقه‌ی این قضیه بنشینند واقعاً یکسری آثار ناشران را ارزیابی کنند. تجربه‌های جهانی قضیه را به عنوان یک ملاک بپذیریند. اصلاً فرهنگ‌سازی کنند روی این قضیه که دارد چه اتفاقاتی می‌افتد که آن‌ها به این اعتماد رسیده‌اند.

نکته‌ای که من خودم به ذهنم رسیده و تا الان جایی آن را نخوانده‌ام؛ ما یک فرهنگ عجیبی داریم، آن هم به عنوان تصحیح آثار قدما مثلاً تصحیح آثار حافظ و… همیشه این میل در ما به‌ رسیدن به اولین نسخه از اثر وجود داشته، ما همیشه می‌خواهیم اولین نسخه از بوف کور را پیدا کنیم و بخوانیم یا مثلاً اولین نسخه از شعرهای حافظ را. یا این یکی می‌گوید مال من نزدیک‌تر به اصل آن است. به نظر شما این در تلقی جامعه‌ی ادبی ایران از ویراستاری تاثیر دارد؟
نه این اصلا خیلی متفاوت است. چون وقتی می‌گویم نسخه‌ی…

ببخشید که کلام شما را قطع می‌کنم، می‌دانم کاملاً متفاوت است. می‌خواهم بگویم آیا این می‌تواند از لحاظ جامعه‌شناختی در حد ته‌مایه‌‌‌ نقشی داشته باشد؟
شاید چنین ذهنیتی ایجاد بکند. می‌گویم همه‌ی مسایل باید روشن شود دیگر. چرا یک برداشت کلی بکنیم و از هر کدام این‌ها یک چماقی درست کنیم و بزنیم توی سر ماجرا. چرا ما دنبال اقدم نسخه‌ها هستیم. برای این که معتقد هستیم در طول اعصار و قرون، در آن دست برده شده و همه‌ی این علما می‌گویند یک بخشی از اختلاف نسخ همیشه مال دستبرد ناسخین در آن نبوده،در این بوده که حافظ بر اساس نظر خودش هم ویرایش می‌کرده. این بحث بین این‌ها هست که یک غزل، ممکن است چند تا ورسیون داشته باشد و این به خاطر این است که ممکن است خود حافظ این‌ها را ویرایش کرده باشد. ما در نسخ قدیمی چون اصل قضیه را نداریم و از پس هر صدسال، دویست سال یک نسخه رونویسی‌شده داریم،‌ می‌خواهیم به اصل قضیه برسیم، برای این‌که فرض بر این است که در رونویسی‌های بعدی اختلافات معلول اشتباهات و بی‌سوادی نسخه‌پرداز یعنی آن خطاطی کسی بوده که این را می‌نوشته. و این که می‌گویم هیچ ربطی به قضیه ویراستار ندارد به این خاطر است که آن‌جا اصلاً بحث چیز دیگری است. ما اگر می‌خواهیم به اقدم نسخ برسیم ،به این دلیل است که به خود حافظ برسیم، اگر نه، نسخی که داریم از دستکاری‌های آدم‌هایی است که لطمه زده به خود قضیه و این بحث هیچ ربطی به آن بحث ندارد.

شما تجربه‌ی خوبی کلاً از ویراستاری داشتید؟
یکی دو تا تجربه‌ی خوب داشتم که برای خودم هم خوب بوده.

تجربه‌ی بد؟
تجربه‌ی بد آن‌که ‌بعداً کارشان چاپ می‌شده که جواب سلام آدم را هم نمی‌دادند.

پس داشتید؟
بله، ‌ولی برای من مهم نبوده، برای من خود کار مهم بوده، این‌ها حاشیه‌های قضیه است. یکی از لذت‌های من این است که کمک کنیم که کار مال هر کسی که می‌خواهد باشد کار، کار درستی از آب دربیاید حالا اسمش را هرچه می‌خواهید بگذارید.

من هم با توجه به همین قضیه سراغ شما آمدم. می‌خواستم ببینم ارزیابی شما – چون شما از معدود آدم‌های قدیمی هستید که با جوان‌ها خیلی ارتباط دارید – می‌خواستم بدانم در جوان‌ها الان مساله‌ی ویراستار دارد پذیرفته می‌شود؟
آقای پورمحسن ببینید این مساله طوری است که اگر غفلت کنیم باز آن چرخه‌ی غلط ادامه پیدا می‌کند. الان ما در مقطعی از این قضیه هستیم.‌ اول این‌که اگر اتفاق خوبی برای جوانان افتاده‌، بخشی را ناشران کمک کردند دیگر. یک ناشر یک حرکت ایجاد کرد در کار داستانی ما، در یک مجموعه جوان در همه جای دنیا همین‌طور بوده. مگر قرار است از هر پانصد نویسنده، هفتاد تا جویس بیرون بیاید؟ در هر نسل قرار است یکی دو تا نویسنده‌ی بزرگ پیدا شود. و ما در پروسه‌ای هستیم که آدم گنده‌های این نسل در حال پیدا شدن هستند و همین الان است که بایستی به ویراستاری بها داده شود و آن رابطه‌ی درستی که تمام جهان پذیرفته‌اند بین ویراستاری و صاحب اثر، آن اعتماد ایجاد شود. یعنی ناشران واقعا باید سعی کنند یکی دو تا آدم این‌جوری پیدا کنند و آن آدم بایستی بفهمد که باید اعتماد آن نویسنده را جلب کند. این‌ها را باید روی وایت برد بنویسند بگذارند جلوی‌شان. این سوال را من تا به حال سه بار تکرار کرده‌ام که آقا، واقعا چه اتفاقی در غرب افتاده که چنین ارتباطی بین فیتز جرالد یا همینگوی یا کارور با ویراستارشان ایجاد شده است.

جالب است که ما خیلی چیزها از آن‌ها یاد می‌گیریم اما این یکی را نمی‌دانم چرا نه؟
ببینم وقتی فیتز جرالد کارش را به ویراستارش می‌دهد،‌ اصلاً‌ اسم آن ویراستار را نشنیده بودند. فیتز جرالد خیلی معروف‌تر از ویراستارش بود. شما متن آن نامه‌ها را بخوانید‌، چه خضوع و خشوعی در مقابل آن ویراستار دارد. خب این خضوع و خشوع با یک مکانیزمی ایجاد می‌شود. توی نویسنده وقتی که با کسی به عنوان ویراستار از سوی ناشرت رو به رو می‌شوی، و اگر ویراستار برای نویسنده شناخته شده باشد، ذهنیت دارد که این می‌خواهد داستان مرا با داستان‌های خودش مقایسه کند و از من یکی مثل خودش بسازد. این‌ها هست و واقعیت هم دارد. ولی مهم این است که آن ویراستار باید این مساله را بداند و بداند که، آقاجان کشف ساختار یک اثر، کار ساده‌ای نیست و باید این اتفاق بیفتد‌. یعنی ما باید بپذیریم که وقتی که با یک اثر مواجه می‌شویم، باید تمام معیارهایمان را بگذاریم پشت در و تمام معیارها را از خود آن اثر بگیریم. همه‌ی ما وقتی نقد می‌نویسیم، ‌شما تمام نقدهایی را که نوشته شده ببینید، گفته شده که در نقد باید معیار خوب و بد یک اثر را از آن اثر بیرون بکشیم. این حرف ساده را چه کسی اجرا کرده؟ همه این را پذیرفتیم، اما اجرای این حرف در متن، کار آسانی نیست، اما باید اتفاق بیفتد ببینید من به این جوان‌ها همیشه می‌گفتم نقدهایی که شمیم بهار می‌نوشت یک نمونه‌ی شاخص این قضیه است که چه‌طور می‌شود معیار خوب و بد یک اثر را از آن اثر بیرون کشید. خیلی راحت آن‌جا شمیم بهار این را اجرا کرده و این شدنی است و به همه‌ی زحمت‌ها و دردسرهایش هم می‌ارزد. چون اگر الان که ما در گذر هستیم، این کار را نکنیم، باز همان اتفاق می‌افتد، دوباره باز از بین این جوان‌ها، چهار تا نویسنده پیدا می‌شود‌، کتاب‌هایش را می‌گیرند، کارش را می‌گیرند، بعد دیگر این خدا را بنده نخواهد بود. الان مقطعی است که باید واقعاً میخ ویراستاری داستان کوبیده شود، آن رابطه‌ی صحیحی که در تمام جهان ایجاد شده این‌جا هم ایجاد شود‌ و نویسنده‌ و ویراستار و ناشر متعهد شوند که یک کتاب را نجات دهند.
شما یک داستان می‌نویسید می‌دهید به ناشر او می‌دهد به ویراستار، این مثلث اگر درست کار بکند، کار شما درست درمی‌آید. و بعد از شما نویسنده ساخته می‌شود و از اثرتان یک اثر بیرون می‌آید.

بله،‌ کاملاً درست است.
این رابطه باید شکل بگیرد. من آن تاریخچه‌ای که ذکر کردم می‌خواستم بگویم که ما با این موضوع غریبه نیستیم. ما این ذهنیت را داریم قبل از همه‌ی این‌ها همین شماها در هر شهرستانی که هستید کاری را که نوشته می‌شود بخوانید، انعکاس دهید، نویسنده چهار تا رفقایش را جمع کند و بخواند دیگر.

این گفت و گو در روزنامه فرهیختگان منتشر شده است

دونقد بر فیلم جدائی نادر از سیمین – آزاده سپهری

مهر ۱۳۹۰

خانم آزاده سپهری نگاهی آگاهانه به مسائل دارد و در بخصوص نقد هایش ملاحظات خاصی را در نطر نمی گیرد و آنچه را می بیند و دریافت می کند بی ابهام و جانبداری  بیان می کند.

ایشان در مورد فیلم پر سر و صدای جدائی نادر از سیمین دو نوشته دارد:

که در همین شماره گذرگاه هر دوی این نوشته ها را یکجا برای آگاهی شما منتشر می کنیم.

۱– نگاهی انتقادی به ” جدائی نادر از سیمین ” ….و

۲ – توهم بی طرفی در ” جدائی نادر از سمین

———————————————————————————————

نگاهی انتقادی به “جدایی نادر از سیمین”

در مورد فیلم “جدایی نادر از سیمین” تا کنون نقدهای بسیاری نوشته شده. چه در سایت ها و نشریات ایرانی و چه در سایت ها و نشریات خارجی. نقدهایی که من تا کنون خوانده ام، همه از دم مثبت بودند و فقط به تعریف و تمجید از این فیلم پرداخته بودند. فقط در یک سایت آلمانی نقدی خواندم، که بعد از کلی تعریف، اشاره ای کوتاه و بسیار ملاحظه گرانه به این نکته کرده بود که در این فیلم تصویری بسیار مثبت از قاضی شرع به عنوان سمبل قانون در جمهوری اسلامی ارائه شده.

جدایی نادر از سیمین فیلم بدی نیست، ولی به نظرم جزو فیلم های خوب هم به حساب نمی آید، چرا که هیچ حرف جدیدی برای گفتن ندارد. این فیلم دیدی سنتی نسبت به مسئله طلاق دارد و ریشه ی طلاق را مشکلات اجتماعی می داند. در صورتی که از دید مدرن که برای خواسته ها و نیازهای فردی ارزش قائل است، طلاق می تواند یک موضوع “شخصی” باشد و دلایلی چون بی علاقه شدن به طرف مقابل و یا عدم ارضای روحی داشته باشد. طلاق یک پدیده ی کاملا “طبیعی” ست که لزوما ربطی به مشکلات اجتماعی ندارد. احساس ما به افراد دور و برمان، خواسته هامان و انتظارات مان از رابطه با آنها ثابت و غیرقابل تغییر نیست و خود این می تواند یکی از دلایل طلاق باشد.

نکته ی دیگر اینکه در این فیلم، طلاق به عنوان یک فاجعه قلمداد می شود. ولی حتی در همین فیلم می بینیم که زندگی زناشویی آن زنی که به عنوان پرستار پدر نادر کار می کند، بسیار وحشتناک تر است تا زندگی ای که پس از طلاق در انتظار نادر و سیمین و دخترشان خواهد بود. اتفاقا در جوامعی چون ایران زندگی زناشویی بسیاری از مردم خیلی فجیع تر است تا زندگی بسیاری از کسانی که طلاق گرفته اند. آیا زندگی زنانی که هر روز توسط شوهرشان مورد ضرب و شتم یا تجاوز جنسی قرار می گیرند بهتر است یا زندگی زنانی که طلاق گرفته اند و فقط با مشکلات مالی دست و پنجه نرم می کنند؟ آیا زنان و مردانی که به زور خانواده شان و تحت فشار جامعه به ازدواج و رابطه ای که هیچ علاقه ای به ادامه ی آن ندارند تن داده اند، زندگی شان بهتر است یا زندگی افرادی که با طلاق به آزادی بیشتر رسیده اند و مطابق میل شان زندگی می کنند؟

خودِ طلاق، پدیده ای منفی نیست. برخورد ما با آن است که می تواند عواقب منفی برای خودمان، فرزندان مان و سایرین به دنبال داشته باشد. در بسیاری موارد، طلاق گامی رهابخش است برای رسیدن به یک زندگی بهتر. دیدی که در فیلم جدایی نادر از سیمین در رابطه با طلاق ارائه می شود، متعلق به این عصر نیست و دوره اش به سر آمده است.
——————————————————–

توهم بی طرفی در “جدایی نادر از سیمین”

خیلی ها ادعا می کنند که فیلم “جدایی نادر از سیمین” در مقابل شخصیت ها و رفتارشان بی طرف می ماند و قضاوت را به عهده ی بیننده می گذارد. ولی آیا این ادعا واقعیت دارد؟ من فکر می کنم یکی از مهارت های کارگردان این فیلم همین است که این توهم را در بیننده ایجاد می کند.

بر خلاف تصورات بسیاری از افراد، در این فیلم “نادر” شخصیتی بسیار مثبت تر از “سیمین” دارد. او خود را موظف به نگهداری از پدرش می بیند و حاضر نیست به خاطر “منافع شخصی” خود او را رها کند. رفتار نادر با پدرش و دخترش نشان از علاقه ی عمیق و احساس مسئولیت او نسبت به آنها دارد. بر خلاف نادر، سیمین در تمام فیلم تقریبا هر جا که پای دخترش در میان است به سر دادن شعارهای احساسی بسنده می کند (به غیر از پادرمیانی در جریان “قتل جنین” که آن هم از هر کسی برمیاید) و در تمام فیلم یک صحنه هم وجود ندارد که نشان دهد سیمین واقعا به فکر آینده ی دخترش است. ولی کارگردان از هر صحنه ای استفاده می کند تا رفتار مثبت و نمونه ی نادر را با دخترش به نمایش بگذارد، مثلا در صحنه ی بنزین زدن در پمپ بنزین.

در این فیلم تقریبا هیچ صحنه ای وجود ندارد که رفتاری مثبت از سیمین ببینیم. او برای رسیدن به منافع شخصی خود (هر چند که دخترش را بهانه می کند) حاضر است از همه چیز بگذرد و خانواده را متلاشی کند. او نه به پدر نادر فکر می کند و نه به آسیب هایی که دخترش به دلیل جدایی خواهد خورد. با “فجایعی” هم که در این فیلم پیش می آید (از حرف افتادن پدر نادر و وخیم تر شدن وضع او، مشکلات نگهداری او، از تخت افتادنش، سقط جنین زنی که به عنوان پرستار در خانه آنها کار می کند، مشکلات روحی دختر نادر و سیمین)، تاثیر منفی عمل سیمین برجسته تر می شود.

ادعای “بی طرفی” کارگردان در این فیلم در سایر مسائل مطرح شده دیگر نیز پوچ از آب در می آید. در این فیلم خشونت خانگی علیه زنان و بی حقوقی آنان (در مورد زن پرستار پدر نادر) به موضوعی پیش پا افتاده و معمولی تبدیل می شود که ارزش فکر کردن و برخورد جدی را ندارد. در رابطه با قوانین جمهوری اسلامی و دستگاه قضایی آن، کارگردان تصویری بسیار مثبت ارائه می دهد که از واقعیت بسیار دور است. ما در این فیلم با یک نظام قضایی عادل روبرو هستیم که احترام بسیاری برای افراد قائل است. از قاضی شرع گرفته تا ماموران انتظامی، همه بسیار مودب و خوش برخورد و منطقی هستند. در پایان هم، فیلم با تصویری مثبت از این نظام به پایان می رسد که به دختر اجازه می دهد خودش انتخاب کند که می خواهد پیش مادر یا پدرش زندگی کند.

این فیلم ظاهری بی طرف دارد، ولی در عمل سعی می کند نگاه خود را به بیننده قالب کند. اگر در مورد برخی متن ها باید “لابلای سطور” را خواند و از نانوشته ها به افکار نویسنده پی برد، در این فیلم هم باید “لابلای صحنه ها” را دید و از نادیده ها به نگاه فیلسماز پی برد.

ادبیات جنگ و نمونه ای از آن – اسماعیل معزی

مهر ۱۳۹۰

به این که جَنگ چه بود و چرا رخ داد و کی مقصر بود کاری ندارم. زیاد گفته اند و بجائی هم نرسیده اند.
اما متوجه هستم که پس از آن ” ادبیات جنگ ” وارد فرم های مختلف بخصوص داستانی و شعر هایمان شد.
ولی متاسفانه نگذاشتند خودش را آنگونه که هست و باید باشد نشان بده. زندگی دیگری برایش رقم زدند.
ادبیات جنگ که می بایست از ریشه ها و رخداد های واقعی بگوید و پرده داری نکند، از واقعیات فاصله نگیرد و جهتی که می خواهند!! نرود، شد، ادبیات ” دفاع مقدس ” و پرداختن به شهدا که می شود زیر پرچمش دکان دو نبش باز کرد.
در اینکه اگر حماسه آفرینی های جوانان رزمنده ما نبود و جان بر کف به میدان نیامده بودند، معلوم نبود با مدیریت نا کار آمد و دنبال کردن اهدافی که دیکته شده بود چه خواری در انتظار همه مان بود. آنچه که میهن دوستان واقعی از خود نشان دادند در تاریخ جنگ های میهنی ماندگار و مثال زدنی باقی خواهد ماند. با دستی نسبتن خالی کارشان به جنگ کبیر میهنی شوروی با آلمان ها پهلو می زند. بنظر من آنچه که رزمندگان شجاع ما در باز پس گرفتن خرمشهر نشان دادند هیچ کمتر از نبرد تاریخی ایستالینگراد نبود. و نوشتن در مورد آن با عنوان دفاع مقدس یک وظیفه است.
اما ” ادبیات جنگ ” بایستی از کاستی ها و واقعیت ها و رخداد ها و عوارض جنگ بگوید و نباید زیر سایه دفاع مقدس که می خواهند بگویند ما بودیم که آن را رهبری کردیم، مانع نشان دادن این عوارش بشوند.
ادبیات جنگ باید از صحنه ها و رخداد ها و مشکلات و عوارض جنگ بگوید تا جایگاهی واقعی بیابد.
واگر چنین باشد، واهمه دارند. از بیان واقعیات حتا در قالب داستان هم واهمه دارند. در نتیجه چشم بر داستان هائی که دقیقن در قالب ادبیات جنگ است می بندند و شهامت و جرات را از منتقدین و تحلیلگران می گیرند و کارد ارشاد را بر گلویش می گذارند. بر همین پایه به ادبیاتی که از کاستی ها و عوارض و نارسائی ها ی جنگ می گوید بال و پر نمی دهند.
و ادبیات واقعی جنگ، از همین مقوله است، و داستان ” ماههای آخر” عباس صحرائی، یکی از بهترین های این ادبیات است.
***
من قبلن در چندین شماره گذرگاه مفصل در مورد داستان های عباس صحرائی نوشته ام . و حالا می بینم که نویسنده آن ها محمود صفریان است، وگویا عباس صحرائی باید نام نویسندگی او باشد، که بنظر من برای خواننده تفاوتی ندارد و در ادبیات ما و کشور های دیگر نویسندگانی با نام متفاوت کم نداشته ایم. انگیزه من در مورد این نوشته و صحبت در مورد ادبیات جنگ نقد آقای ” فرامرز پورنوروز ” است که در شماره ۱۱۸ گذرگاه با نام:
نگاهی به مجموعه داستان ( روزهای آفتابی )
منتشر شده است.
در آثار عباس صحرائی پی جور چنین کتابی شدم ولی نیافتم. از دوستان در گذرگاه یاری خواستم دریافتم که از بین داستان های متعدد آقای صحرائی ” محمود صفریان ” پانزده داستان برگزیده شده و در کتابی با نام ” روز های آفتابی ” منتشر کرده اند که البته هنوز کامل رو نمائی نشده است.
و آقای فرامرز پور نوروز با خواندن این مجموعه بر گزیده، نقد ناقص خود را نوشته است.
می گویم ناقص چون این کتاب ” که حالا من نیز یک پی دی اف آن را دارم ” مجموعه ۱۵ داستان است و آقای پور نوروز فقط از چهار، داستان آن نام برده و نقد غیر کاملی نوشته است.
در این کتاب علاوه بر داستان هائی که جناب پور نوروز نام برده اند داستان های بسیار زیبای دیگری نیز وجود دارد. داستان های:
لفط الله – روزهای آفتابی – شکار – شب گوزن ها – ماخولیا – غیر نظامی – مثل یوسف –
مرتضا و سرگرد ناصری – اعتیاد – همه داریم دیوانه می شویم – غنچه.
من در نوشته ای تحت عنوان:
نگاهی به داستان های آقای عباس صحرائی
که در شماره های ۱۰۵ – ۱۰۶ – و ۱۰۷ گذرگاه منتشر شده است، اگر چه نه مفصل ولی کامل در مورد داستن های آقای صفریان نوشته ام و ضمن یاد آوری این نکته مهم:

….و دیگر اینکه نثرش، دیالوگ ها، فراز و نشیب جملات، وحتا نحوه فلش بک ها یش برایم مانوس نبود. نه ساده نویسی بود و نه گیج کننده و هذیانی، در حقیقت سبکی مخصوص به خودش داشت
” که البته هنوز هم دارد ”
اما کم کم عادت کردم.
در بدو امر از انتخاب سوژه هایش که برداشتی اززندگی مردمان خودمان است، و از نامگذاری داستانهایش خوشم آمد…..”

در مورد پاره ای از داستان هایش نظر داده ام:

…در کتاب ” یک شاخه شب بو ” که اولین کتاب الکترو نیکی اوست ما را متوجه می کند که داستان کوتاه چقدر می تواند: گیرا، جذاب، پر محتوا و خوش خوان باشد. من کمتر داستاهای کوتاهی هم طراز داستانهای: ماخولیا – روزهای آفتابی – جاسم – و مرتضا و سرگرد ناصری، که در این کتاب آمده است خوانده ام. تمامن نثری روان و یکدست و تمیز دارند. وبه شیوائی از روزمرگی می گویند…”

و اسم برده ام :

…در داستان ” روز های آفتابی ” تاریخ را در قالب داستان ریخته است، و حقایقی را نمایانده است که بسیاری از مردم کشورمان از آن بی اطلاعند. جالب اینکه آن را به زیبائی چاشنی ” رمانس ” داده است و من از خواندش حظ کردم….”
مارگرت ” د ختر ۱۸ – ۱۹ ساله و زیبای ” گاردنر ” برای تعطیلات کریسمس از انگلیس آمده و پدرش که از رؤسای پالایشگاه نفت است یکی از لوکس ترین اتومبیلهای شرکت( تسهیلات ) را که طرف قرار داد شرکت نفت است با راننده در اختیارش می گذارند.
غلام که تازه به استخدام شرکت تسهیلات در آمده، با لباسی تر و تمیز و با اتومبیل ” بیوک ” آلبالوئی رنگ مامور رسیدگی به مارگرت خانم می شود.
مارگرت در دفتر یاد داشتش در مورد این آشنائی چنین می نویسد:
….اولین روزی را که از پنجره ی خانه، از ورای هوای مرطوبی که از ” اروند رود ” می آمد، و چمن های باغ پر گل ِ جلوی پنجره را نوازش می داد قد و قواره او را دیدم که از اتومبیل قرمز رنگ بسیار شیکی پیاده شد و راهروی باریک میان باغچه را به طرف خانه آمد تا مرا به گردش در شهر ببرد، هر گز از یاد نمی برم….”

و حالا که خواندم جناب پور نوروز در مورد داستان های ایشان می گوید:
“….در یک داستان کوتاه، آوردن پاراگراف های اضافی نه تنها کمکی به خواننده نمی کند، بلکه لذت خواندن یک داستان کوتاه را هم از او می گیرد.
ندادن توضیحات اضافی و غیر لازم در داستان کوتاه، بنوعی دعوت از خواننده به مشارکت در بازسازی صحنه هاست و خواننده ی هشیار دوست دارد که به این بازی ذهنی دعوت بشود.

ناگفته نماند که در اکثر داستان های این مجموعه جمله ها و پاراگراف هایی هستند که هیچ ضرورتی ندارد در متن داستان قرار بگیرند. زیرا که غیر از افزودن بر حجم داستان هیچ کار بردی ندارند و گرهی از کار داستان باز نمی کنند. بنظر می رسد که نویسنده در هنگام نوشتن داستان نگران درکِ خواننده بوده و فکر می کرده که ممکن است خواننده مسایلی را نفهمیده، صفحه را ورق بزند.
حقیقت اینکه خوانندگان داستانهای ما، اگر بیشتر از ما، از مسایل اجتماعی و سیاسی جامعه ندانند، حداقل به اندازه ی ما می دانند و این توضیح واضحات، خواننده ی امروزی را بی جهت خسته می کند…”

بیشتر برای خودم که چطور من متوجه این همه نارسائی که ایشان می فرمایند نشده ام. نگران درک و دریافتم شدم.
اما متاسفانه ایشان حتا یک مورد را از متن داستان ها نمونه نیا ورده است. که بهتر متوجه بشویم
در کدام داستان وطی چه نوشتاری
جمله ها و پاراگراف هایی هستند که هیچ ضرورتی ندارد در متن داستان قرار بگیرند. زیرا که غیر از افزودن بر حجم داستان هیچ کار بردی ندارند و گرهی از کار داستان باز نمی کنند. “
فکر کردم استاد پور نوروز که همه داستان های این کتاب را نخواند است پس چگونه در یافته است که:
“… در اکثر داستان های این مجموعه جمله ها و پاراگراف هایی هستند که هیچ ضرورتی ندارد در متن داستان قرار بگیرند. زیرا که غیر از افزودن بر حجم داستان هیچ کار بردی ندارند و گرهی از کار داستان باز نمی کنند….”
در حالیکه بنظر من مهارت آقای صفریان در کار برد دیا لوگ های دلنشین در همه داستانهایش مثال زدنی است. و من جز زیبائی کلام و آهنگین بود جملات که لازمه یک داستان خوب است تا از مکالمات متعارف روزانه فاصله بگیرد، موردی از زیاده گوئی ندیده ام حتا در رمان شام با کارولینش که معمولن جای زیاده گوئی است.
اتفاقن بنظر من پاره ای از داستان های کوتاه او می تواند رمانی باشد که کوچک و کوتاه و موجز شده است بی حتا یک جمله و پراگراف غیر ضروری.

نویسنده ها اعلب گرفتار منولوگ هستند چون نمی توانند حرف های کاراکتر دیکری را وارد داستان کنند.
دیالوگ نویسی زیبا و جلب کردنی، کار ساده ای نیست و از هر نویسنده ای بر نمی آید. به این دیالوگ بسیار مختصر در داستان ” ماخولیا ” توجه بفرمائید:
…. با پشت دست، صدای زبری صورت اصلاح نشده اش را در آورد و با لبخند کمرنگی از پرستار تشکر کرد…
* قبلن هم این درد را داشته ای؟
** نه، این اولین بار است…هرگز چنین درد سنگینی نداشته ام.
* از کی شروع شد؟
** از حدود یک بعد از نیمه شب
* پس چرا اینقدر دیر مراجعه کردی؟
** کسی را نداشتم که همراهی ام کند. ضمنن فکرمی کردم با دوتا آسپیرینی که خورده ام خوب می شود.
* اما دیدی که که حتا اولین تزریق مرفین هم چاره ساز نبود؟
** بله از آن دردهای مرد افکن است.
* ولی طاقت زن ها در کشیدن درد هر نوع دردی بیشتر از مرد هاست
** گمان نمی کنم
* چرا گمان کن….”

جناب پور نوروز این تکه ای از شروع داستان ” شب گوزن ” هاست. که الهام گرفته از آتش سوزی سینما رکس آبادان است. نظر شما را نمی دانم ولی بنظر من یکی از زیبا ترین شروع داستان های کوتاه است . چه بازی قشنگی با واژه ها دارد.
“خُنَکى دوش آب سردى که بیش از نیم ساعت روى سرم ریخته بود، کم کم، در همه بدنم مى دوید، و فشار گرماى نفس گیر را کم مىکرد.
حرارت طاقت سوزمرداد ماه، شهر را همچون تنورى بزرگ مى گداخت و روز پایانى نداشت.
فریاد درد آسفالت تاول زده خیابانها، که زیر چرخ اتومبیل ها پوست مى انداختند، از هر سو بگوش میرسید. و همه چیز از وراى تَف زمین گُرگرفته، لرزان و مواج دیده مى شد.
بوى نخل نر، فضا را انباشته بود و چنبره چتر برگ ها، گَرده هاى منتظر پرواز را ازدید نا محرم نور پنهان کرده بود.
شرجى، هماننده بختکى سمج، حلقوم شهر را مىفشرد و نسیم وصال را از نخل هاى ماده دریغ مى کرد.
لرزش امواج ریز ” اروند رود “، بوى ماهى زنده را در همه جا مى پراکند. و پالایشگاه خاموش، چون جنگلى از فولاد. نیمه سوخته بر پا بود .
” آبادان ” بیمار و زخمى، محصور در آبها، تشنگى را تحمل مىکرد، و حکایت رونق گذشته را بر پیشانى داشت. ”
آن هائی که در نقاط سرد سیر زندگی می کنند، ضمنن این قسمت داستان برایشان ضروری است.بنظر شما این
” توضیحات اضافی و غیر لازم در داستان کوتاه “

است؟
بگذریم….

بروم سراغ اصل مطلب که ” ادبیات جنگ ” است
می خواهم از داستان ” ماههای آخر ” آقای صفریان که نمونه جانداری از” ادبیات جنگ ” است صحبت کنم
نقدی را که آقای ” آریو ساسانی ” به هنگام نشر این داستان بر آن نوشته اند خوانده ام. نقد روشن کننده ای است و در حقیقت داستان را وا شکافی می کند ولی من می خواهم بگویم که این داستان نمایانگر گوشه ای از جنگ و بخصوص از بلای آن است، از عوارض آن است و آقای صفریان بسیار گویا و شیوا آن را در داستان ریخته است.
….سه ماه آموزشی کافی نبود. هنوز چیزی دستگیرم نشده بود که روانه ام کردند. به جبهه ای که شعله وربود. اسمش را نشنیده بودم…..” سومار”
جای کوچکی که طپش بی وقفه داشت. دریغ از حتا چند ساعت آرامش.
” سومار” جبهه خدمت من بود. در توپخانه!
جای پلکیدن نبود. نه برای آنها که با من شدند هفت نفر، ونه حتا اگر چهار نفر بودیم. سنگر
کوچکی بود. ساکم را گوشه ای انداختم و گفتم:
” رضا هستم ” ….”

در همین اشاره کوچک ، هم از وسعت میدان جنگ می گوید، هم از خودش و هزارانی چون خودش که بی آموزش کافی به مصاف دشمن تا دندان مسلح می روند و هم از کمی امکان که مجبورند در جبهه ای ” که شعله ور است ” در سنگری که چون لانه موش کم فضاست کار ساز باشند.
دقت به، جمله به جمله این داستان، تابلوئی از جنگ را می نمایاند که در کمتر داستانی از ” ادبیات جنگ ” خوانده ایم.
” بیشتر صحبت ها از عاقبت جنگ بود، و حسرت آرامشی که نداشتیم. و آرزوی باز گشت. و گاه
سَرَکی به خاطرا ت. “

و او که در آستانه ازدواج و در میانه خیزاب عشق، رهاکرده و به خدمت جنگ در آمده است، درذهن مریم را نیز به جبهه آورده است. فکر بودن با ” مریم ” که حالا ملکه ذهنش است و ” جنگ ” او را از ش گرفته است، رهایش نمی کند. و درهر فاصله ای که می تواند در خودش باشد با مریم است. و جالب این است که عشق به میهن نمی گذارد کامل از جبهه خارج شود. هم با مریم است و هم می جنکد آن هم در جبهه ای که آرامش ندارد و شعله ور است….و بهایش را نیز می پردازد…. و تازه خوش شانسا ست که این بها به سنگینی بهای دوستان هم سنگرش نیست و احتمالن باید شاکر هم باشد.

…. ولی من بیشتر مریم را مزه مزه می کردم، و کمتر با آنها بودم. همه در تدارک حمله بودیم. در فاصله کوتاه استراحت، همانطور که به ساکم تکیه داده بودم، دیدم مریم
منتظرم ا یستاده، برخاستم، دستش را گرفتم و در پیج و خم های پارکی که هر گز ندیده بودم، در
سکوت راه افتادیم.
غرش انفجارهای بی وقفه، نمی گذاشت که حرف بزنم، ولی او گاه به صورتم نگاه می کرد و
آرام می گفت:
” چرا ساکتی؟ ”
در جبهه نبود، و سکوت من را نمی خوا ست. تصمیم گرفتیم برای اینکه بهتر با هم باشیم جائی
بنشینیم. به طرف نیمکتی خالی که زیر درختان افرا، درخنکای سایه ای قرار داشت رفتیم. ولی
نتوانستیم بنشینیم، نفهمیدم چرا…..”

و این چرا را وقتی متوجه می شود که در کرمانشاه وبر روی تخت بیمارستان است

“… در کرمانشاه، در بیمارستان، احمد همراهم بود.
خودم را به جا نمی آوردم. حال خوبی نداشتم. گیج بودم.حالت تهوع کلافه ام کرده بود. درست
نمی دانستم چرا روی این تخت هستم. احمد نگاهش را از من می دزدید. یا سقف را نگاه می کرد یا زمین را. چند بار صدایش کردم. می گفت نشنیده است. ولی شنیده بود. نمی خواست حرف بزند.”

و جالب اینکه مریم چون می داند که او در چه راهی فداکاری کرده است از ابراز عشقش به او که هر دو پایش را از دست داده است کوتاه نمی آید و این اوج مرحله ” فنا ” در عرفان است.

” بعد ها فهمیدم که بقیه بچه ها، این ور و آن ور ا فتاده بودند، و با سکوتی برای همیشه. گویا سینه
من بازی کوچکی داشته است. و احمد که ثمره یک معجزه بود.
در کرمانشاه. در بیمارستان. وقتی بالاخره نگاهش را از سقف و زمین برگرفت و با من حرف زد، گفت:
” رضا خوشحالم که زنده ای ، هرچند یکی را از دست داده ای ”
او که می دانست، چرا نگفت که: دومی هم ماندنی نیست. شاید نمی دانست، شاید نمی خواست بگوید.”

واین احساس مریم است با نامزدی که هردو پایش را در چنگ از دست دارده است

رضا،… تو هنوز همان رضای منی… با همان نگاه ها…”

بحثی را که بسیار به درازا کشیده است نمی توانم بدون اشاره به این تکه از این داستان به پایان ببرم.

… رضا تو مانده ی آنهائی هستی که بیش از یکسال، شب و روز با هم بودیم. تو که آمدی قرار
بود ” مجید ” که خدمتش تمام شده بود مرخص شود. چقدر از زن و بچه کوچکش برایم گفته بود.
چه شب هائی زیرآتشبارهای دشمن، ” بهرام ” برایمان، ” دشتی ” خوانده بود، و به اتفاق گریسته بودیم. وقتی از ” حسن ” پرسیدیم: بچه کجائی؟ و گفت: ” بچه لشت نشا “، همه بهم نگاه کردیم.
هیچکدام نفهمیده بودیم کجا را می گوید. و چقدر از شمال همیشه سبز، برایمان گفت. چقدر سر به سر ” کاظم ” می گذاشتیم، و او بی توجه، با آن لهجه شیرین قزوینی ا ش، دلداریمان می داد. و
” کریم ” با چه آب و تابی از سرشیر و عسل های تبریز می گفت، و دعوت صمیمانه از همه ما
که پس از جنگ میهمان او باشیم، برای شکار در دامنه های ” سهند “….لعنت بر جنگ ”
” احمد، کاش بجای یکی از آن نازنین ها، من رفته بودم. اینکه من دارم زندگی نیست. اگر بگویم به آنها حسودی ام می شود، باورکن. “

داستان ماههای آخر نمونه شاخصی از ادبیات جنگ است…داستان زیبائی است.

دو نظر از دو منتقد – اردشیر زینال – آریو ساسانی

مهر ۱۳۹۰

مشخصات یک داستان خوب و مورد قبول از دیدگاه
اردشیر زینال، منتقد نام آشنا،
بر گرفته از یکی از نقد هایش:
…داستانی که موضوعی مشخص داشته باشد. روان و گیرا نوشته شده باشد. خالی از ظرافت های دلنشین نباشد. از آهنگی که آغازکرده است، خارج نگردد، و با صلابت ادامه بیابد و درپایان خواننده نیاز داشته باشد که زمانی را در سکوت بگذراند، و به آن بیاندیشد….داستانی کامل، پذیرا، و مقبول است “
مشخصات یک شعر خوب و مورد قبول از دیدگاه
آریو ساسانی، منتقدی با نقد های فراوان
بر گرفته از یک نوشته او:
…وقتی بتوانی شعری را بی تقلا و جان کندن بخوانی، و بفهمی، و از آن لذت ببری، آن شعر می تواند سروده ای زیبا و موفق باشد.
وقتی شعر از زور پست مدرنی! به چیستان و معما و ” پازل ” تبدیل شود و بایستی نه برای فهم آن که برای خواندنش، سوادی از نوع! دیگر داشته باشی، حتا اگر همه تماشاگران استادیم صد هزار نفری! هم برایش هورا بکشند، شعر نیست. هذیانی است از دهان و ذهن سراینده و نام برازنده آن، ابتذال است…”

نگاهی به مجموعه داستان “کسی برای قاطر مرده گریه نمی‌کند”-فرشته نوبخت

مهر ۱۳۹۰

” کسی برای قاطر مرده گریه نمی‌کند ” تازه‌ترین اثر جوادجزینی است؛ هرچند که جزینی سال‌هاست می‌نویسد و نقد و تدریس می‌کند. و از این‌رو در مجموعه “کسی برای قاطر مرده گریه نمی‌کند” با داستان‌هایی کاملا حرفه‌ای مواجه هستیم که حاصل کار سال‌ها داستان‌نویسی، تدریس و نقد هستند و خصوصیاتی دارند که در کلیتِ کار به این مجموعه داستان ویژگی خاصی بخشیده‌اند. اول این‌که فضای داستان‌ها بسیار سرد و مردانه است. این را نه از نقطه‌نظر انتقادی که از زاویه‌ی توصیف وضعیت داستان‌ها می‌گویم. به این ترتیب که جهان‌بینی و تفکر کاملا مردانه‌ای بر فضای داستان‌ها حاکم است که حتی به زبان و ساختار داستان‌ها هم کشیده شده است. روایت‌هایی با ساختارهایی دقیق و تقریبا بی‌نقص. خب، این‌ها که خیلی خوب است. ولی باور کنید آدم‌ها، یا دست‌کم بعضی آدم‌ها، یک‌وقتی دنگشان می‌گیرد یک‌جای کارها بلنگد. این همان لذتی است که مثلا منِ خواننده دنبال آن هستم در خواندن هر داستانی. لذتی که در سیالیت زبان، پیچشِ شخصیت‌ها، موقعیت‌ها و کنش‌ها رخ می‌دهد و مجموعه داستان کسی برای قاطر مرده گریه نمی‌کند در کلیت یک‌همچو وضعیتی دارد که به‌خودی‌خود عیب محسوب نمی‌شود و کاملا پیداست که نویسنده‌اش با دقت همه‌چیز را کنار هم قرار داده است. کاملا پیداست پشت این لحن بسیار سردِ مردانه، زبان کاملا منفعلانه و تقریبا بی‌عیب و چه و چه، معنی و منظوری نهفته است در راستای درونمایه‌ی کلی مجموعه. این از کلیت کار. اما اگر جزئی‌تر بخواهیم به داستان‌ها نگاه کنیم چطور؟ بیست‌ویک داستان کوتاه و داستانک در حجمی به اندازه‌ی صد صفحه کنار هم قرار گرفته‌اند. این‌که گفتم فضای قصه‌ها سرد است شاید یک دلیلش هم همین باشد؛ این کوتاهی حجم قصه‌ها که در آن موضوعات مجال پرداخت ندارند و اطلاعات با خسّت تمام ارائه می‌شوند و قرار است که خواننده یک‌پایِ ثابت کار باشد که البته تعمدی در این‌ هدف بوده که باز، ناشی از ذهنیت نویسنده، جهان‌بینی حاکم بر کل مجموعه و مضامینِ پرداخته شده، است. با این‌حال این خسّت فقط در پرداخت شخصیت‌ها و کنش‌های آن‌هاست و در نقطه‌ی مقابل آن و در بعضی داستان‌ها فضا و اتمسفری که قصه در بستر آن روایت می‌شود، گاهی حتی با جزئیات ریز، وصف می‌شود. اگر بخواهم مصداقی منظورم را بیان کنم، می‌شود به داستان اول اشاره کرد. داستان “کسی برای قاطر مرده گریه نمی‌کند” که در آن راوی سوم‌شخص هرچقدر از شخصیت‌هایی مثل کاک یوسف و رحمان و گروهبان و از افکار و ذهنیات آن‌ها، نمی‌گوید از صفِ قاطرهای خسته و بی‌رمقی که شیب دره را به سختی بالا می‌روند و برفی که سنگین همه‌جا را پوشانده و بخار دهان قاطرها و ….می‌گوید و طوری همه‌ی این ناگفته و گفته‌ها را به‌هم پیوند می‌دهد که معنایی دهشتناک می‌آفریند…. اینجاست که آسِ چرب‌دستی‌ِ نویسنده در توصیف و به تصویرکشیدن، رو می‌شود و همان اول کار نشان می‌دهد که کجای کار ایستاده‌ایم و با چه نویسنده و چگونه اثری مواجه هستیم. این‌که گفتم، دقیقا در ساحت معنایی داستان‌ها هم اتفاق می‌افتد. به این معنا که عناصر داستانی در چنین بستر یخ‌زده‌ای، طوری کنار هم قرار می‌گیرند که در نهایت مفهومی درونی و عمیق می‌آفرینند. به تعبیر دیگر، داستان‌های مجموعه “کسی برای قاطر…” با وجود تلاش برای بی‌نقصی در کلیت و ساختارِ بیرونی و درونی، اغلب روایت‌هایی زیرپوستی از نقصی دهشتناک در وجود بشر هستند. نقصی هولناک که شاید طبعِ لذت‌جوی خواننده را در مرتبه‌ی اول، چندان ارضا نکند ولی چنان با سردی و انفعالِ زبان و لحن داستان‌ها هم‌خوانی دارد که ذهن مخاطب به آسانی از آن خلاصی نمی‌یابد… “کسی برای قاطر مرده گریه نمی‌کند” بیست‌ویک داستان بسیار کوتاه دارد و از جمله آثار ارزشمند داستانی است که اواخر زمستان گذشته توسط نشر ققنوس منتشر شده است.

زندگینامه رئیس علی دلواری-مهرداد زنگوئی

مهر ۱۳۹۰

نمونه دیگری از خیانت، که گوشه کنار تاریخمان را متعفن کرده است. ایرانی و این همه خیانت، تاسف آوراست.

شهریور سالروز شهادت رئیسعلی دلواری و روز مبارزه با استعمار گرامی باد

روستای دلوار بندر کوچکی است در پنجاه کیلومتری بوشهر که مرکز یکی از بخشهای ساحلی شهرستان تنگستان است. واژه دلوار به معنای ” دلاور ” است که گاه ” دلبار” هم گفته می شود . شغل مردم دلوار اغلب ماهیگیری و سفر به شیخ نشینهاست. موقعیت دلوار بگونه ای است که کشتیهای بزرگ می توانند در ساحل آن پهلو بگیرند و به همین لحاظ در مقاطعی از تاریخ ایران نامی از آن ذکر شده است .
بندر دلوار که جمعیت آن حدود ۷۰۰ نفر بوده است، بزرگترین نقش را در دفاع از خاک ایران در سال ۱۹۱۴ م.( ۱۳۳۳ ه.ق) در مقابل حمله دوم قوای انگلیس داشته است.
رئیس علی فرزند رییس محمد در سال ۱۲۶۱ ش در دهستانی از توابع بوشهر به دنیا آمد. او در عصر مشروطیت ، جوانی ۲۴ ساله ، بلند همت، شجاع، در صدق و صفا کم مانند و در حب وطن و توکل به خدا ، ضرب المثل بود. اگرچه سواد و معلومات کافی نداشت ، اما پاکی و سرشت و صفات حمیده او زبانزد اطرافیان بود. رییسعلی بعد از این که قوای اشغالگر انگلیس بوشهر را به تصرف خود درآوردند، با شجاعتی وصف‏ناپذیر به مقابله با تجاوزگران پرداخت و شکست‏های سنگینی بر آنان وارد کرد.
رئیسعلی بعد از این که قوای انگلیس بوشهر را به تصرف خود درآوردند، به مقابله با تجاوزگران پرداخت و شکست‏های سنگینی بر آنان وارد کرد.
پس از اشغال بوشهر در رمضان سال ۱۳۳۳ ق، نیروهای انگلیسی قصد تصرف دلوار را می‏کنند. محلی که پیش از آن، چند بار سربازان انگلیسی به آنجا یورش برده و هر بار طعم تلخ شکست را چشیده بودند. رییسعلی همراه با یاران خود، علیه اشغالگران وارد نبرد شده و نیروهای متجاوز را که قریب به پنج هزار نفر بودند، تار و مار می‏کند. قیام مردم تنگستان بر روی هم هفت سال به طول انجامید و در این مدت، دلیران تنگستان، دو هدف عمده را دنبال می‏کردند: پاسداری از بوشهر، دشتستان و تنگستان به عنوان منطقه سکونت خود و جلوگیری از نفوذ قوای بیگانه به درون سرزمین ایران و دفاع از استقلال وطن. با کودتای ضد انقلابی لیاخوف روسی علیه مشروطه‌خواهان در هزار و سیصدو بیست و شش هجری قمری و بمباران مجلس شورای ملی و استقرار دیکتاتوری محمدعلی شاه قاجار، رئیس علی به همراه سیدمرتضی علم‌الهدی اهرمی به مبارزه علیه استبداد صغیر پرداخت. در سال هزار وسیصد و بیست و هفت هجری قمری با کمک تفنگچی تنگستانی، بوشهر را از عناصر مستبد وابسته به دربار محمدعلی شاه پاک کرد و اداره گمرک و انتظامات و دیگر ادارات را تسخیر کرد. این کار دلیران تنگستان بر انگلیسیها که اداره گمرک را در اجاره داشتند گران آمد وآنان برای تضعیف مشروطه‌خواهان و استمرار سلطه بر حیات اقتصادی و سیاسی جنوب ایران به جنگ با دلیران تنگستانی پرداختند و در این راه از دیگر خوانین جنوب ایران یاری جستند. جنگ میان رئیس علی و دلیران تنگستان از یک سو و انگلیسیها و خوانین متحد آنان از سوی دیگر به طور پیاپی و پراکنده تا شوال هزار و سیصد و سی و سه ه.ق ادامه یافت و انگلیسیها نتوانستند بر رئیس علی و یارانش تفوق یابند. تا این که در گیرودار حمله انگلیسیها به بوشهر در شب بیست و سه شوال هزار و سیصد وسی‌وسه ه.ق (سوم سپتامبر هزار و نهصد و پانزده میلادی) هنگامی که رئیس‌علی در محلی به نام «تنگک صفر» قصد شبیخون به قوای انگلیسیها را داشت، از پشت مورد هدف گلوله یکی از همراهان خائن قرار گرفت و در دم به شهادت رسید. مبارزات رئیس علی دلواری برگ زرین دیگری در تاریخ مقاومت دلیر مردان ایران در مبارزه با استعمار است رییسعلی دلواری این آزاده دلاور، سرانجام در حین مبارزه با دشمنان اسلام و ایران در دوازدهم شهریور ۱۲۹۴ ش برابر با ۲۳ شوال ۱۳۳۳ ق در ۳۳ سالگی، از پشت مورد هدف گلوله فرد خائنی قرار گرفت و به شهادت رسید

گفت و گوهای من با زنم – مسعود ناصری

مهر ۱۳۹۰


دنبال لیوان می گشتم که آب بخورم.
از زنم پرسیدم: ماشین ظرفشویی تمیزه؟
گفت: ماشین ظرفشویی تمیزه ولی ظر فهای
توی آن هنوز کثیف اند!

زنم خیلی حسود است، هر وقت ویدیوهای
جنیفرلوپز وشکیرا وبیانسه وبقیه اهل بیت را از
تلویزیون نشان میدهند فورا کانال راعوض میکند
و میگذارد روی فیلمهای زندگی حیوانات.
دیشب ازدستش خیلی عصبانی شدم. بهش
گفتم: اگراز این به بعد شبها به جای سوت زدن
و ملچ و ملچ کردن توی خواب صدای بلند عرعر
از من شنیدی عصبانی نشو!


بعضی وقتها باید زنم را مجبور کنم که
کارهای خانه داری را انجام دهد و امیال
فمینیستی خودش را موقتا کنار بگذارد. مثلا
دیروز آمدم پیشش و پرسیدم:  اون زیپ شلوار مرا
که پاره شده بود درست کردی؟
جوابداد: نه!
گفتم:  پس، فردا صبح که رفتم سر کار
و زنهای اداره دنبال من کردند تقصیر من
نیست!
فورا پرید و شروع کرد با نخ و سوزن زیپ
شلوار مرا دوختن!

به زنم گفتم: یکی از  رفقا امروز میگفت که
خواهر زن نون زیر کبابه؟ راست میگه؟ داشت
جوجه به سیخ کباب می کشید، سیخ را به طرف
من نشانه گرفت و گفت: اگر میخواهی بعضی از
اندامهای بدنت روی این سیخ نرودهمین الان به
رفیقت زنگ بزن و بگو که غلط کرده!

زنم سر میز شام گفت: وقتی میگویند ” ماه
عسل ” یعنی سی روز ، چطورشدکه ماه عسل من
و تو فقط سه روز طول کشید؟
گفتم:ماه عسل مثل پیش پرده فیلمه. اگریک
ماه باشد یعنی  همه فیلم را دیده ای و دیگه دیدن
خود فیلم مزه ای نداره!

زنم آمد و گفت:  چراغ یخچال سوخته.
نمیتونم توی آنرا ببینم.
گفتم:  شاید اینجوری اشتباهی توی تاریکی
کاهووخیار را بجای کیک و بستنی و کره وخامه
بخوری و دو سه کیلو وزن کم کنی؟

زنم همیشه برسر این که تاریخ ازدواج مان یادم
میرودسرمن نق میزند وعصبانی می شود. برای
حل مشکل  تصمیم گرفتم تاریخ ازدواجمان را روی
باسنم خالکوبی کنم تا آن را به خاطر بیاورم.
بدبختانه موقع خالکوبی تاریخ را اشتباها به
مرد خالکوب گفتم و الان مدت زیادی است که
درتاریکی مطلق بازنم عشقبازی می کنم تامبادا
جریان را  بفهمد.

به زنم گفتم:  رفقا  اصرار  دارند  که  یک  شب
برویم به یکی از این بارهای استریپ تیز و یک
خرده حال کنم.
عصبانی شد و گفت: لازم نکرده! من خودم
برات استریپ می کنم.
گفتم: من که حرفی ندارم ولی رفقا ممکن
است زیادحال نکنند

یک سال پس از درگذشت هانیبال الخاص – فرزانه آقائی پور

اسفند ۱۳۹۰


۲٣ شهریور سال ۱٣٨۹ هانیبال الخاص نقاش بزرگ ایران جهان را وداع گفت.
متاسفانه سال گذشته تنها مراسم یادبودی که برای این هنرمند بزرگ برگزار شد به همت خواهر ایشان در کلیسا بود و دیگر هیچ!
امسال در آستانه‍ی یکمین سالگرد وفات ایشان، تا امروز که خبری از برپایی هیچ مراسمی نیست.
این وضع مرا به یاد مراسم ختم نمایشنامه‌نویس بزرگ ایران اکبر رادی انداخت. تعداد کسانی که در مجلس ختم رادی حاضر بودند، یا حداقل در سالن زنانه، آن قدر کم بود که مرا شرمنده و متأثر کرد و بی اختیار تمام مدتی که آن جا نشسته بودم اشک می‌ریختم. این روزها به خودم می‌گویم ما را چه می‌شود؟ چرا با بهترین فرزندان این سرزمین چنین رفتار می‌کنیم. چرا قدر آن‌ها را نمی‌دانیم؟
مگر کسانی مانند رادی یا الخاص به این آسانی پیدا می‌شوند که چنین نامهربانانه با آنان برخورد می‌شود؟
بر حکومت و نهادهای حکومتی حرجی نیست؛ چرا که دلشان برای فرهنگ، هنر، علم و زیبایی نمی‌تپد و بزرگان این عرصه‌ها را ارج نمی‌گزارند. در این میان بر سر هنرمندان چه آمده است؟
الخاص در زمان حیاتش خود به تنهایی بیش از مجموعه‍ی هنرمندان ایران برای هنرمندان دیگر مراسم یادبود برگزار کرده است. همین یک قلم، بدون توجه به کارهای هنریش، برای قدردانی از او کافی نیست؟
با وجودی که مرگ این نقاش بزرگ تا کنون حاشیه‌های ناخوشایندی داشته، که خود فقر فرهنگی را از زاویه‌ای دیگر می‌تاباند، من در این جا با یقین می‌گویم که این حاشیه‌ها هیچ ربطی به خود الخاص ندارد. هانیبال یکی از معدود آرمانگرایانی بود که نسلشان رو به انقراض است و جز زیبایی، اعتلای هنر و خیر و صلاح همه به چیز دیگری نمی‌اندیشید.
روزی به من گفت: «دلم می‌خواد جشن سنگین و رنگین و خوبی رو (خودش کلمه‍ی الگانت را هم بکار برد) برگزار کنم؛ در اون جشن، از مهمانان که هنرمندان عرصه‌های مختلف هستند، پذیرایی باشکوهی بشه و من اون جا به بهترین شاعر، نویسنده، نقاش، فیلمساز و … هدایایی بدم.» الخاص ادامه داد که نوبت اول جایزه‍ی الخاص می‌تواند تابلوهای خودش باشد که به هنرمندان داده می‌شود، اما نمی‌دانست اگر این جشن و این جایزه ادامه یابد، سال‌های بعد چه جوایزی باید به بهترین ها داده شود. الخاص از من پرسید که برای برگزاری چنین جشنی در اولین سال چه مقدار پول لازم است. من که در این زمینه از او ناواردتر بودم رقمی را ذکر کردم که پس از پرس و جو فهمیدم یک پنجم مخارج واقعی هم نبوده؛ اما با همان رقم نادرست و اندک، آه از نهاد الخاص بلند شد و گفت: «اوه! من که چنین پولی ندارم.» من هم چنان پولی نداشتم که یاریش کنم.
خواسته های این هنرمند بزرگ در این حد بود و نگرانیش جوایز سال های بعدی، حال آن که اولین جشن هم برگزار نشد. (البته بعدها شنیدم در یکی از جشن های خانه‍ی سینما به تعدادی از سینماگران برتر تابلوهای خودش را به رسم جایزه اهدا کرد.)
در مورد موزه‍ی الخاص هم که با خیلی ها سخن گفته بود.
با توجه به حاشیه های ناخوشایند از دست دادن این نقاش بزرگ، که امکان برآورده شدن آرزوهایش را، از آن چه از فضای عمومی فعلی انتظار می رفت هم، کم تر کرده و حتی چشم اندازی برای آن که نامش از حافظه‍ی جمعی هم گم نشود، وجود ندارد، من باز هم همان حالی را دارم که در مراسم ختم اکبر رادی داشتم. شرمنده ام.
بیست و یکم شهریور ماه ۱۳۹۰

ادبیات فاخر را نمی‌توان در قوطی کرد – حمد بیگدلی

مهر ۱۳۹۰

احمد بیگدلی از شیوه‌ی ممیزی کتاب انتقاد کرد و خودسانسوری را از پیامدهای آن دانست.

این داستان‌نویس در گفت‌وگو با خبرنگار خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا) در خوزستان، گفت: گاهی ممیزی قابل تحمل است و در این صورت، مشکلی پیش نمی‌آید؛ اما گاهی این ممیزی نه تنها قابل تحمل نیست؛ بلکه تا آن‌جا پیش می‌رود که بر سر یک کلمه و حذف و وجود آن دعوا می‌شود. در صورتی که این کلمه حتا اگر نقشی در داستان داشته باشد، خیلی کوچک است. این موارد باعث می‌شود که خالقان ادبیات معاصر که نمی‌خواهند ادبیات نازل و در سطح بسیار پایین بنویسند، وادار شوند تا آثار خود را به طریق دیگری چاپ کنند.

او افزود: به عنوان مثال، ” آنای باغ سیب ” من ۳۰ ماه ( سی مااااااااااااااااااااااه !!!!!) منتظر مجوز بود. بعد از ما خواستند تا چند کلمه‌ای را حذف کنیم. حذف آن چند کلمه به یکی از داستان‌های این مجموعه چنان لطمه جبران‌ناپذیری می‌زد که نمی‌توانستم کاری برای آن داستان بکنم؛ اما چون می‌خواستم که این کتاب در ایران چاپ شود و زیرزمینی نشود، این داستان را از مجموعه حذف کردم. من کار خوبی نکردم؛ اما داستان را حذف کردم تا با ممیزان به تفاهم برسم.

بیگدلی ادامه داد: کتاب ” آوای نهنگ ” نیز بعد از ۳۹ ماه ( یعنی بیش از ۳ سال ) مجوز گرفت و جالب این‌جاست که درباره آن چیزی نگفتند و بلافاصله یک ماه بعد، همین کتاب در هفتمین دوره جایزه کتاب فصل، جایزه گرفت. این معطل بودن یکی از مشکلات نویسندگان است که غیرقابل تحمل است. من ۳۹ ماه تحمل کردم و حرفی نزدم؛ چرا که داستان‌های من تاریخ مصرف نداشتند؛ ولی بعضی نویسندگان داستان‌هایی می‌نویسند که تاریخ مصرف دارند و احتمالا اگر یک یا دو سال از نوشتن آن‌ها بگذرد، جذابیت خود را از دست می‌دهند. همین معطل کردن و قیچی کردن باعث می‌شود تا خیلی از نویسندگان علاقه‌مند به ادبیات خلاقی که نمی‌خواهند آثار نازل خلق کنند و به اخلاق پایبند هستند، مدت‌ها برای چاپ آثارشان منتظر بمانند.

او در ادامه اظهار کرد: ممیزی فقط این نیست که کتابی به وزارت ارشاد داده شود و عده‌ای تصمیم بگیرند که آیا آن کتاب صلاحیت خوانده شدن دارد یا ندارد و نقطه نظرات خود را بعد از دو تا سه سال عنوان ‌کنند یا نکنند و یا مجوز بدهند یا ندهند. این درد تنها نیست؛ بلکه همین روند در طی مدت زمانی که نویسنده معاصر تلاش می‌کند که آثار خوب و فاخر عرضه کند، به مرض دیگری مبتلا می‌شود که آن مرض خودسانسوری است.

این نویسنده افزود: در پی این موضوع، نویسنده جرأت و شهامت خود را برای نوشتن ادبیات فاخر از دست می‌دهد. ادبیات فاخر را که نمی‌توان در قوطی کرد، در جعبه بسته‌بندی کرد، دور آن را نوار کادویی پیچید و به ناشر داد. موضوع فقط ممیزی وزارت ارشاد نیست. موضوع این است که این به نویسندگان علاقه‌مندی که می‌خواهند در این مملکت کار کنند، تسری پیدا می‌کند. این‌ها نمی‌خواهند از این مملکت بروند و سال‌ها حسرت این را بخورند که چرا از این مملکت رفته‌اند.

بیگدلی خاطرنشان کرد: ممیزی به عنوان یک بیماری مزمن تسری پیدا می‌کند. این تسری در نویسندگان جوانی که می‌خواهند آثار خود را چاپ کنند تا اسم و رسمی پیدا کنند و نقد و نظری راجع به کتاب آن‌ها شود، بیش‌تر است. این‌ها خودسانسور می‌شوند که خطرناک است. نویسنده باید با درنظر گرفتن ممیزی بنویسد؛ این‌گونه که نمی‌توان داستان نوشت یا شعر گفت.

او در پایان گفت: با تحولاتی که بعد از انقلاب در ایران به وجود آمده، سطح توقع جامعه ما خیلی بالا رفته و هر کتابی را نمی‌خوانند. ممیزی هم برای نویسندگان بیماری خودسانسوری را فراهم کرده و هم برای خوانندگان نوعی وسواس را به وجود آورده؛ چرا که تکلیف آن‌ها با کتاب‌هایی که منتشر می‌شود، روشن نیست.

پیدایش قصه و داستان – فاطمه پنجعلی*

مهر ۱۳۹۰

نخستین آثار ادبی، هنگامی پدید آمد که آدمی سخن گفتن را برای بیان احساس و اندیشه در تخیل خود به کار برد و همین نخستین گفتارها بود که پایه و مایه ادبیات شفاهی شد، سینه به سینه از نسلی به نسل دیگر انتقال یافت و نامش به صورت قصه بر صفحه روزگار باقی ماند و همچنان باقی است!
مردمان روزگاران کهن به یاری گفتار، به بیان ترس، اندوه، شادی و شگفتی خود می پرداختند و به هنگام رویارویی با پدیده های طبیعی چون رعد و برق، برف، باران و… از تخیل خود مایه می گرفتند، فکر می کردند، کم و زیاد می نمودند و علت هایی را برای آن می جستند، خدایانی را سبب آنها و خدایانی دیگر را سبب دگرگونی و تغییر و تحول آنها می دانستند.
همین امر باعث شد که انسان، این موجود عجیب، رفته رفته سبب واقعی بسیاری از پدیده ها را دریابد. ولی افسانه های خیالی را که، در خیال خود ساخته و پرداخته بود، در مواقع فراغت، با آب و تاب برای یکدیگر نقل می کردند اگر چه دور از باور و یا نزدیک به باور بود، ولی بسیاری شنیدنی و بعد از شنیدن، قابل باور می شد که امروزه هنوز به صورت قصه و یا ادبیات شفاهی همچنان باقی مانده است و به صورت یکی از کهن ترین مجموعه آثار ادبی از روزگاران قدیم تا امروز در سرزمین های مختلف و به زبان های گوناگون پدیده آمده است و امروزه یکی از مؤثرترین هنرها و با ارزش ترین وسیله برای رشد فکری مردم این سرزمین به ویژه کودکان به شمار می آید.
کودکان، مخاطب و شنونده و کهنسالان، رسالت گفتن قصه ها و افسانه هایی که از پیشینیان خود آموخته و به ارمغان آورده بودند و یا شبها به واسطه آن به خواب عمیقی فرو می رفته اند، به عهده داشتند و دارند و جالب اینکه بعد از بازگویی و تکرار قصه های گذشتگان، خود را تا حدی ازقید و بند دانسته های کهن آزاد می پنداشتند و شاید به همین خاطر است که قصه ها جاوید ماندند، نسل به نسل گفته شدند و سرانجام به صورت داستان بر صفحه روزگار باقی ماندند و با اینکه قدمت آن به سه هزار سال
پیش از میلاد مسیح می رسد بار رسالت گفتن همراه داشتند، زیبا بودند، اعجاب انگیز می نمودند و برای شنونده هر دوره ای شگفت آور بودند.
با این تفاسیر، هنر قصه گویی در هند پانزده قرن پیش از میلاد به عنوان اولین نهاد قصه به زبان سانسکریت آغاز شد و پس از قرن اول میلادی به زبانهای دیگر سرزمین، مانند: تامیل، بنگالی، پنجابی، آسامی و… گسترش پیدا کرد.
بیشترین محتوای قصه هندیها، معمولاً در نیایش خدایگان یا حماسه پهلوانان و یا سحر و جادو بود که معمولاً بیانگر عمیق ترین احساسهای انسانی نسبت به طبیعت بود و یا حکایت هایی در قالب زندگی حیوانات که به بیان پیامهای اخلاقی می پرداخت.
قصه و قصه گو در بیشتر نقاط جهان، جایگاه خاص خود را داشته و دارد. حتی در دورترین نقاط جهان مانند آفریقا، که صاحب یکی از غنی ترین گنجینه های ادبیات شفاهی جهان (قصه گویی) است. قصه گوهای آفریقایی وارث و نگهبان این گنجینه بوده اند. آنان قصه، افسانه، ضرب المثل و… را از نسلی به نسل دیگر منتقل نموده اند و بیشترین اهداف قصه گو، پیام آموزشی- اخلاقی آن بوده است.
از این رو قصه گوها آموزگاران قبیله به شمار می رفتند و مورد احترام قبیله بوده و همچنان هم هستند تا جایی که بیشترین ضرب المثل  های آفریقایی برخواسته از همین قصه هاست و از ارزش ویژه ای برخوردارند تا آنجا که مردم آفریقا قصه را هم پایه و هم سو با زمین و آب و دام خود می دانند.
در همین رابطه، ادبیات کهن و کلاسیک اروپای قبل از میلاد هم که شامل دوره قبل از قرون وسطی و قرون وسطی، رنسانس و پیدایش مکتبهاست برپایه ی ادبیات و زبان یونان باستان پدید آمد. پیشینه ادبیات یونان به نهصد سال قبل از میلاد
بازمی گردد.
در این دوران، داستانها و قصه های حماسی و غنایی، حکایت های حیوانات و نمایش نامه شکل گرفت و در همین روزگاران بود که افلاتون و ارستو در زمینه فلسفه و نقد ادبی نظریه هایی را ابراز نمودند که قرنها بر ادبیات اروپا تأثیر گذاشت. در همین دوران، در کشورهای دیگر اروپایی، ادبیات، محدود به افسانه های خدایان و کاملاً عامیانه بود.
بیشترین قصه ها را در اروپا خنیاگران می گفتند. اروپاییان کهن، قصه هایشان را به صورت آوازی دلنشین، سرگرم کننده و خیلی آرام آهنگین می گفتند، طوری که جذاب می نمود و به دل می نشست و یا برعکس، آواز های خنیاگران را به صورت قصه برای دیگران سینه به سینه نقل می کردند.
قصه ها، زیباترین هنر در طول تاریخ و پیش از آن به شمار می آیند. در این راستا، اولین هنر انسان و هنرنمایی قصه گویی، در زمان هایی که هیچ وسیله آموزشی- هنری نبود هنر قصه گفتن بود که قصه گو از اندیشه تخیل خود مایه می گذاشت و کودکان را سرگرم می نمود و بزرگترها را به فکر مشغول می داشت که اکثراً بومیان، این رسالت را به عهده می گرفتند. مثلاً در آمریکا، ادبیات شفاهی به ویژه قصه را بومیان سرخپوست و اسکیموها پدید آوردند. قصه های این سرزمین، معمولاً مجموعه ای از افسانه ها درباره شکار، نبردهای قبیله ای، روابط خانوادگی و رسم و آیین ساحران قبیله بود که بیشترین درون مایه ادبیات بومی و قصه های بومیان آمریکا به شمار می آیند. اخیراً بعضی از نویسندگان بومی سنت ها و ادبیات شفاهی در قصه های بومی مردم خود را با استفاده از قالب های تازه ادبی، به صورت داستان در آورده اند و از این طریق مردم جهان به ویژه کودکان را به قصه گوها و زندگی و اندیشه آنان آشنا نموده اند و همچنین در آسیا، بیشتر قصه ها را به صورت لالایی، متل، قصه و افسانه های کهن برای کودکان گفته می شود و گفته می شده است!
با این تفاسیر، از کهن ترین زمانها یعنی از زمانی که بشر آغاز سخن نمود و توانست تجربه ها و احساسات، اندیشه ها و باورهای خود را به صورت ماجرا، قصه و… به کودکان و نوجوانان و حتی بزرگسالان منتقل کند، امروزه هنوز مشخص نشده است، که این انبوه قصه ها، متلها، افسانه های کهن، حماسه ها، استوره ها و داستان ها را در آسیا، آمریکا، آفریقا و اروپا چه کسانی برای اولین بار خلق کرده اند.
ولی آنچه معلوم است اینکه قومی نیست که فرهنگ او از این گونه آثار خالی باشد و با وجود ماندگار شدن و جاوید ماندن قصه ها، مشخص می شود که بشر اولیه احساس و عواطف بشر امروزی را داشته است!
همچنان که می بینیم، یک رابطه فرهنگی- اجتماعی
و حسی- عاطفی، در بین تمام فرهنگها و یک همبستگی فرهنگی- عاطفی ویژه ای بین کودکان و نوجوانان سراسر جهان از طریق قصه و داستان به وجود آمده است و این خود قابل تحسین می باشد و از ارزش هنری قصه و داستان به ویژه قصه گو و داستان¬نویس به شمار می آید که تا به حال هیچ هنری، این چنین در سراسر جهان در این راستا هنرنمایی نکرده است!!
همان طور که اشاره شد، مثلاً در سرزمینهای آسیایی مردمان غارنشین، وقتی به دور هم جمع می شدند ماجراهایی را که به هنگام شکار پیش آمده بود، به صورت قصه بازگو می نمودند و یا در میان قبیله های آفریقایی قصه گوی دهکده افسانه های پندآموز درباره جانورانی مانند تمساح، پلنگ، فیل و غیره نقل می کرد و در میان قبیله های سرخپوست پیرمردی خردمند و باتجربه به کنار چادر می نشست و قصه هایی را در رابطه با گاومیش و روح بزرگ و… برای کودکان می گفت و یا هندیها معمولاً رازهای طبیعت و عجایب را به صورت قصه بازگو می کردند و در میان قبیله های کشاورز و دامپرور ایران موبد و یا بزرگ قبیله، درباره جهان آفرینش، نبرد همیشگی میان نیکی و بدی، باران، خشکسالی و چگونگی پیدایش آتش و… را به صورت قصه بازگو می نموده است!
معمولاً قصه ها و داستانها وقتی از یک فرهنگ به یک فرهنگ دیگر می روند و راه می یابند کاملاً با فرهنگ و آداب و رسوم آن مرز و بوم مغایرت دارند، با این حساب خواننده و یا کودک شنونده، خود به خود، خواسته و ناخواسته با یک مجموعه چیزهای تازه آشنا می شود و این مورد ایجاد شگفتی می نماید و برای کودک و نوجوان جالب است و او را به سوی قصه ها و داستانهای جهانی سوق می دهد. (ادبیات جهانی)
و اما در ایران: لالایی ها، متل ها و قصه های عامیانه ایرانی ریشه در تجربه های زندگی و اندیشه ها، شادیها و غمهای مردم روزگاران بسیار کهن دارد و سرآغاز ادبیات کودکان و نوجوانان سراسر جهان از جمله ایران بوده است!
قرار گرفتن سرزمین ایران، در مسیر آمد و شد قومهای گوناگون و پدید آمدن دینهای مختلف در شرق و غرب این سرزمین، سبب راه یافتن فرهنگها و تمدنهای غیرایرانی درتمدن و فرهنگ بومی این سرزمین شد و این فرهنگ غیرایرانی رفته رفته، رنگ و بوی فرهنگ و تمدن ایرانی به خود گرفت و از این طریق فرهنگ و تمدن بومی را غنی تر نمود و بر ادبیات شفاهی و کتبی، به خصوص ادبیات مکتوب ایرانی تأثیر به سزا گذاشت و قصه ها، داستانهای حماسی و حکایتهای بسیاری را در زمینه های گوناگون پدید آورد.
بخشی از این گونه آثار که درک و فهم آنها آسان تر بوده وارد ادبیات کودکان و نوجوانان ایران شد و پایه و مایه دیگری برای قصه و داستان و… به وجود آمد!
مثل داستانهای پرماجرایی مانند اسکندرنامه، قصه های مرزبان نامه، سمک عیار و …!!
با این تفاسیر، قصه ها، داستانها: هنر انتقال فرهنگها، دست یافتن به رؤیاها، ایجاد واکنش های فرهنگی، سفر به دنیاهای جدید، انتقال فرهنگ و تجربه های کهن، رسیدن به کمال و معرفت الهی، و شنیدنی ترین سرگرمیها و وسیله ای برای رسیدن به آرامش ها….، و شناخت آداب و رسوم بشر کهن و عشق ورزیدن انسان امروز به آنها، همدردی با آنها و آرزوی بودن با آنها…! پس با این حساب، قصه و داستان ابزاری است برای ایجاد ارتباط، یک ارتباط فرهنگی- جهانی، بین مردمان کهن تا به امروز، از طریق زبان قصه گو و داستان نویس…! و ادبیات، نوعی ارتباط است که از زبان هنرمند قصه گو و داستان نویس شروع شده است!!
و ظاهراً ادبیات داستانی که همانا داستانهای کوتاه اولیه می باشد از اینجا آغاز شده و هنوز ادامه دارد و چه بسا ادامه خواهد داشت!
—————-
*نویسنده کتاب های:
غروب ِ غمگین
یاد ِ باد
به خاطر خودت
لحظه های سنگین آخر
خانم فاطمه پنجعلی نویسنده این نوشته است
از نشریه عصر مردم

چرا به شهر تبریز، شهر اولین‌ها گفته می شود؟ – از یک بررسی

مهر ۱۳۹۰

اولین چاپخانه در سال ۱۲۲۷ توسط شاهزاده عباس میرزا در تبریز تاسیس شد و ۱۲ سال بعد دومین چاپخانه در تهران تاسیس گردید.

برای اولین بار کتب خارجی در تبریز ترجمه گردید که از آن جمله عبارتند از:
پطر کبیر، شارل دوازدهم، اسکندر کبیر

اولین رمان ایران به نام ((ستارگان فریب خورده- حکایت یوسف شاه سراج)) توسط میرزا فتحعلی آخوند زاده در تبریز به رشته تحریر در آمد.

اولین دایرهّ المعارف توسط محمد رضا زنوزی تبریزی نوشته شد.

اولین کتابخانه عمومی توسط میرزاحسن خان خازن لشگر در سال ۱۳۱۲ در تبریز تاسیس شد

اولین سینمای ایران پس از پنج سال از اختراع جهانی آن (توسط برادرن لومیر)، در تبریز با نام سولّی(آفتاب) تاسیس گردید

اولین نمایشنامه و تئاتر در تبریز به سال ۱۲۶۱ شکل گرفت.

اولین عکاسخانه توسط قاسم میرزا در تبریز راه اندازی شد.

اولین فوتبالیست شاغل در اروپا (بلژیک) به نام حسین صدقیانی از اهالی تبریز در سالهای ۱۳۰۹-۱۳۱۱ بهترین گل زن باشگاههای این کشور بود و در فینال جام باشگاههای بلژیک با به ثمر رساندن سه گل باعث قهرمانی تیم رویال شالروا اسپورتینگ کلوپ در مقابل تیم بروکسل گردید.

در زمینه پزشکی:

– نخستین طبیب محصل فرنگ

– نخستین کتابهای پزشکی

-نخستین آبله‌کوبی

– نخستین دانشکده پرستاری مامائی

– نخستین دندانهای مصنوعی

– اولین عمل قلب باز

– پیوند قلب برروی سگها

و نخستین عمل پیوند کلیه توسط دکتر جواد هیات در سال ۱۳۴۷

در تبریز به انجام رسید

اولین هوانورد ایرانی به نام کلنل محمد تقی خان پسیان از اهالی تبریز بود.

اولین کارخانه اسلحه و مهمات در شهر تبریز بنا نهاده شد.

اولین کارخانه چینی سازی در شهر تبریز ساخته شد

اولین کارخانه تولید برق در این شهر و اولین خیابانی که در آن از چراغهای برقی استفاده شد خیابان چراغ گازی تبریز بود

اولین ضرابخانه ماشینی و انتشار اسکناس از فعالیت های این شهر اولین ها بود.

اولین شهر ایران که صاحب تلفن شد تبریز بود.

اولین انجمن زنان در تبریز توسط صاحب سلطان خانم تشکیل گردید.

اولین بلدیه و نظمیه پلیس مردمی و شهرداری ایران متعلق به تبریز است

اولین مهمانخانه توسط میرزا اسحق خان معززالدوله در تبریز پذیرای مهمان گردید.

اولین مدرسه کر و لال ها توسط جبار باغچه بان و اولین مدرسه نابینایان توسط یک میسیون آلمانی و اولین مدارس حرفه ای و بازرگانی توسط محمدعلی تربیت و اولین کودکستان توسط ابوالقاسم فیوضات در تبریز بنا گذاشته شد.

اولین پایگاه لرزه نگاری در تبریز (شهر زلزله خیز) بنا گذاشته شد

نامه وارده – زهره اصلانی

مهر ۱۳۹۰

با سپاس از لطفی که می فرمائید.
با خبر شدم که سایت جن و پری ، متاسفانه از ادامه وامانده است. طبیعی است که مثل هر خدا حافظی، تاسف بر انگیز است بخصوص که در ارتباط با ادبیات باشد آن هم در زمانه ای که قصد از بالندگی انداختن آن است، به انواع حیّل.

نظریاتی ” Commens ” را که در رابطه با این توقف بر روی این سایت از سوی همه دلسوختگان و متاسفین نوشته شده است نیز خواندم.
من هم نظرم را بر این پایه که جرا تعطیل می کنید بجای واگذاری و یا گماردن مسئولی دیگر. نوشتم که نه تنها حیف است که بودنش یک نیاز است. ولی چون دیدم که به اندازه کافی از مدیر آن تمجید کرده اند، من تکرار نکردم، بی خبر از اینکه ایشان همانی است که در بین نقد های چاپلوسانه و متملقانه ای که بر کتابش ” پری دریائی ” نوشته شده بود وقتی مادر مرده ای این کتاب را راستین و صادقانه نقد کرده بود چنان از کوره در رفته بود که اگر منتقد بغل دستش بود خفه اش می کرد.

و حا لا نیز چون من هم چون دیگران از ایشان در رابطه با مدیریت سایت جن و پری تعریف نکرده ام و حتا به ایشان تذکر درست داده بودم که بستن سایتی که این همه مخاطب دارد و با آن همه مطالب جالب درست نیست و راه مورد نظرم را برای تداوم آن مطرح کرده بودم آن را منعکس نکرده است.
الحق چه سرمشقی است رفتار ایشان …رفتاری که متاسفانه دامن خیلی ها را در دست دارد…..همه اش تعربف و تعریف و تعریف … بی هیچ اشکال قابل نقدی که گویا وحی متزلند.

یک نامه سرگشاده ِافشاگرانه – دکتر محمد ملکی

مهر ۱۳۹۰

دکتر محمد ملکی:
شهادت می دهم به ظلمها و شکنجه هایی که در زندانها می شود وپای هزینه آن نیز می ایستم

جناب آقای دکتر احمد شهید ، با سلام و ارادت و آرزوی موفقیت بخاطر کارسترگ و انساندوستانه ای که پذیرفته اید. من دکتر محمدملکی استاد بازنشسته دانشگاه و نخستین رئیس دانشگاه تهران پس از انقلاب میخواستم بر اساس تجربیات شخصی ام، شمه ای از آنچه در مسیر نقض فاحش حقوق بشر در کشورم ایران می گذرد را جهت اطلاع بیشتر شما به عرضتان برسانم تا شاید گامی باشد جهت نجات ملتم از این همه ظلم و فساد و بیرحمی حاکمان در حق یک ملت مظلوم . برادرم؛ آقای شهید من هم یکی از ده ها هزار نفری بودم که در مدت ۳۲ سال حکومت جمهوری اسلامی ایران بارها و بارها حقوق انسانی ام از سوی حاکمان قدرت طلب و استبدادی نقض شده و شاهد بسیاری جنایت ها در زندانهای ایران بوده ام که به گوشه ای از آنها اشاره می کنم . در سال ۱۳۵۷ بعد از پیروزی انقلاب و پس از برگزیده شدنم به ریاست دانشگاه تهران، برای پیاده کردن یکی از اهداف انقلاب، تمام توانم را بکار بردم تا دانشگاه و دانشکده ها به وسیله شورائی مرکب از استادان، دانشجویان و کارمندان که در یک انتخابات کاملا دموکراتیک انتخاب می شدند، اداره گردد. اینکار به مزاق حاکمیتی که همه امور کشور را در دست گرفته بود خوش نیامد تا بالاخره با یک کودتا به نام “انقلاب فرهنگی”، با حمله به دانشگاهها و کشتار تعدادی از دانشجویان همراه با مجروح کردن و دستگیری جمعی از آنها، دانشگاهها را بستند و تعداد زیادی از دانشگاهیان معترض را دستگیر و پس از شکنجه های فراوان اعدام نمودند. شورای مدیریت دانشگاه تهران و شورای عالی دانشگاه که کار اداره دانشگاه را به عهده داشتند با این امر به مخالفت برخاستند، ولی حاکمیت به جای پاسخگوئی به آنها تعدادی از آنها از جمله اینجانب را دستگیر و به بهانه مخالفت با امر رهبری (آیت الله خمینی) روانه زندانها نمودند. در یک دادگاه غیر قانونی بدون حضور وکیل محاکمه شدم و ابتدا به اعدام و سپس به ۱۰ سال زندان محکوم گردیدم . در این مدت با بیرحمانه ترین رفتار از جمله زدن کابل به کف پا و سایر نقاط بدنم، آویزان کردن از سقف، کوبیدن سر به دیوار، زدن مشت و لگد که منجر به نابینائی چشم چپم و شکستگی استخوان مچ دست راستم شد و انواع شکنجه ها مواجه بودم. آثار بعضی از آن شکنجه ها هنوز روی بدنم باقیست. بعد از ۵ سال ظاهرا از زندان آزاد شدم ولی ماهها باید هر چند روز یکبار خودم را به دادستانی معرفی می کردم تا مورد بازجوئی که خود نوعی شکنجه بود قرار می گرفتم . در سال ۱۳۷۹ باتفاق دهها فعال ملی ـ مذهبی به بهانه “براندازی” مجددا دستگیر و مدت ۶ ماه در یکی از مخوف ترین زندانهای سپاه (عشرت آباد) در سلولهای انفرادی (۱متر در ۲متر) زندانی شدم؛ سلولهائی که بنا به گفته حقوق دانان و روان پزشکان، زندانی بودن در آنها را “شکنجه سفید” می نامند. پس از حدود ۷ ماه تحمل زندان (شکنجه سفید) برای محاکمه آزاد شدم و در یک دادگاه غیرعلنی و غیرقانونی محکوم به ۷ سال زندان تعلیقی گردیدم. در ۳۱ مرداد سال ۱۳۸۸ و درحالیکه دچار بیماری سرطان پروستات و بیماری قلبی آریتمی و فشارخون بودم و دوران شیمی درمانی را می گذراندم و از ناراحتی قلبی و سنکپ های مرتب رنج می بردم، در ساعات اولیه روز عده ای از مامورین وزارت اطلاعات به منزلم هجوم آوردند و من را بعد از بازرسی خانه و مصادره تعداد زیادی از کتابهایم، از بستر بیماری مستقیم به زندان اوین، بند مربوط به وزارت اطلاعات (بند۲۰۹)، بردند و در سلول انفرادی به مدت ۳ ماه زندانی شدم. در بازجوئی ها انواع توهین و تحقیر را در حقم روا داشتند و تنها بدلیل نوشته ها و گفته های انتقادی ام، به من اتهام محاربه و توهین به آقایان خمینی و خامنه ای (رهبران جمهوری اسلامی) وارد ساختند. نهایتا پس از ۱۹۱ روز زندانی شدن، بعلت شدت بیماری که در اثر آن چند بار به بیمارستان منتقل شدم به من مرخصی استعلاجی دادند تا شیمی درمانی ادامه یابد و عمل نصب دستگاه تنظیم کننده ضربان قلب انجام شود . اخیرا برای محاکمه به دادگاه غیر علنی که خلاف بر قوانین خود جمهوری اسلامی است احضار شدم تا حکم قاضی صادر گردد و فعلا روزهای بسیار سخت و شکنجه گونه زیر حکم بودن را می گذرانم. من پیرمردی ۷۸ ساله و بیمار هستم ولی برای تحمل هر حکمی آماده هستم زیرا هدفم مبارزه با ظلم و بیدادگری حاکمان و قدرت بدستان ایران بوده و هست و خواهد بود. به خدا و خلق تکیه دارم و از هیچ عقوبتی ترس ندارم و آرزویم ملاقات با شما و بیان حقایقی است از آنچه در ۳ دهه اخیر در ایران گذشته و ظلمی که بر این ملت روا رفته است. جناب آقای دکتر شهید؛ من شهادت خواهم داد که در دهه ۶۰ شمسی چگونه زندانیان جوان و دانشجویان اعم از زن و مرد را پس از شکنجه بسیار، ده ده و صد صد هر شب برای اعدام می بردند و آنها به سوی سرنوشت می رفتند و در راه سرود می خواندند. حاضرم حقایقی را که خود شاهد آنها در زندانهای نظام ولائی بوده ام را برایتان ذکر کنم و پای هزینه آن نیز بایستم. در پایان بنام یک ایرانی آرزو میکنم که در کارتان موفق باشید. مطمئن باشید خدا یار شماست

برندگان جایزه نوبل از اولین سال برگزاری- تنظیم از: رعنا فاخته ای

مهر ۱۳۹۰

۱۹۰۱: پرودوم • ۱۹۰۲: مومزن • ۱۹۰۳: بیورنسن • ۱۹۰۴: میسترال, اچه‌خارای ای ایزاگیره • ۱۹۰۵: سینکیه‌ویچ • ۱۹۰۶: کاردوچی • ۱۹۰۷: کیپلینگ • ۱۹۰۸: یوکن • ۱۹۰۹: لاگرلوف • ۱۹۱۰: هیزه • ۱۹۱۱: مترلینک • ۱۹۱۲: هوپتمان • ۱۹۱۳: تاگور • ۱۹۱۵: رولان • ۱۹۱۶: هایدنشتام • ۱۹۱۷: گیلروپ, پونتوپیدان • ۱۹۱۹: اشپیتلر • ۱۹۲۰: هامسون • ۱۹۲۱: فرانس • ۱۹۲۲: خاسینتو بناونته • ۱۹۲۳: ییتس • ۱۹۲۴: ریمونت • ۱۹۲۵: شاو

۱۹۲۶: گراتزیا دلددا • ۱۹۲۷: هانری برگسون • ۱۹۲۸: زیگرید اوندست • ۱۹۲۹: توماس مان • ۱۹۳۰: سینکلر لوئیس • ۱۹۳۱: اریک آکسل کارلفلدت • ۱۹۳۲: جان گلسورتی • ۱۹۳۳: ایوان الکسیویچ بونین • ۱۹۳۴: لویجی پیراندلو • ۱۹۳۶: یوجین اونیل • ۱۹۳۷: روژه مارتن دو گار • ۱۹۳۸: پرل باک • ۱۹۳۹: فرانس امیل سیلانپا • ۱۹۴۴: یوهانس ویلهلم ینسن • ۱۹۴۵: گابریلا میسترال • ۱۹۴۶: هرمان هسه • ۱۹۴۷: آندره ژید • ۱۹۴۸: تی‌اس الیوت • ۱۹۴۹: ویلیام فاکنر • ۱۹۵۰: برتراند راسل
۱۹۵۱: لاگرکویست • ۱۹۵۲: موریاک • ۱۹۵۳: چرچیل • ۱۹۵۴: همینگوی • ۱۹۵۵: لاکسنس • ۱۹۵۶: خیمه‌نز • ۱۹۵۷: کامو • ۱۹۵۸: پاسترناک • ۱۹۵۹: کوازیمودو • ۱۹۶۰: پرس • ۱۹۶۱: آندریچ • ۱۹۶۲: اشتاین‌بک • ۱۹۶۳: سفریس • ۱۹۶۴: سارتر • ۱۹۶۵: شولوخف • ۱۹۶۶: آگنون, ساش • ۱۹۶۷: آستوریاس • ۱۹۶۸: کاواباتا • ۱۹۶۹: بکت • ۱۹۷۰: سولژنیتسن • ۱۹۷۱: نرودا • ۱۹۷۲: بل • ۱۹۷۳: وایت • ۱۹۷۴: جانسون, مارتینسون • ۱۹۷۵: مونتال
۱۹۷۶: سال بلو • ۱۹۷۷: ویسنته آله‌ایخاندره • ۱۹۷۸: ایزاک بشویس سینگر • ۱۹۷۹: اودیسآس الیتیس • ۱۹۸۰: چسلاو میلوش • ۱۹۸۱: الیاس کانتی • ۱۹۸۲: گابریل گارسیا مارکز • ۱۹۸۳: ویلیام گلدینگ • ۱۹۸۴: یاروسلاو زایفرت • ۱۹۸۵: کلود سیمون • ۱۹۸۶: آکینوانده اولووله سوینکا • ۱۹۸۷: ژوزف برودسکی • ۱۹۸۸: نجیب محفوظ • ۱۹۸۹: کامیلو خوزه سلا • ۱۹۹۰: اکتاویو پاز • ۱۹۹۱: نادین گوردیمر • ۱۹۹۲: درک والکوت • ۱۹۹۳: تونی موریسون • ۱۹۹۴: کنزابورو اوئه • ۱۹۹۵: شیموس هینی • ۱۹۹۶: ویسلاوا شیمبورسکا • ۱۹۹۷: داریو فو • ۱۹۹۸: ژوزه ساراماگو • ۱۹۹۹: گونتر گراس
۲۰۰۱: وی. اس. نایپل • ۲۰۰۲: ایمره کرتس • ۲۰۰۳: جان ماکسول کوئتزه • ۲۰۰۴: الفریده یلینک • ۲۰۰۵: هارولد پینتر • ۲۰۰۶: اورهان پاموک • ۲۰۰۷: دوریس لسینگ • ۲۰۰۸: ژان ماری گوستاو لوکلزیو • ۲۰۰۹: هرتا مولر • ۲۰۱۰: ماریو وارگاس یوسا

کشف ۹ هزار امامزاده طی ۳۰ سال در ایران – سازمان اوقاف

مهر ۱۳۹۰

سایت سیاست نامه، در گزارشی اعلام کرد در ۳۰ سال گذشته به طور میانگین ۳۰۰ امامزاده در سال به امامزاده‌های کشور افزوده شده است.
این سایت روز شنبه (اول مرداد) با ابراز نگرانی از افزایش «امامزاده‌های دروغین» در ایران نوشته که «تعداد امامزاد‌ها در اوایل انقلاب ۱۵۰۰ تن بوده که متأسفانه به ۱۰هزار و ۵۰۰ تن» افزایش یافته است.
به نوشته این سایت «بیش از پنج هزار تن از امامزادگان مدفون در ایران را به نام امام موسی کاظم نسبت می‌دهند.»
به گزارش سایت «سیاست‌نامه» استان اصفهان به دلیل شرایط آب و هوایی و تعدد مناطق روستایی یکی از پر امامزاده‌ترین استان‌های کشور پس از استان‌های شمالی محسوب می‌شود.
به نوشته این سایت «تنها در یکی از شهرستان‌های استان اصفهان به نام خوانسار حدود پنج امامزاده وجود دارند که دو تن از آن‌ها دو سال پیش یعنی در سال ۸۸ طی اتفاقی نادر کشف شدند.»
این سایت در ادامه به نحوه کشف دو امامزاده که گفته شده دختران «امام کاظم» هستند اشاره کرده و از روند افزایش امامزاده‌های جعلی در ایران ابراز نگرانی کرده است.
براساس آمار رسمی سازمان اوقاف و امور خیریه٬ در ایران بیش از هشت هزار امامزاده وجود دارد که زیر نظر این سازمان که رئیس آن از سوی علی خامنه‌ای منصوب می‌شود٬ اداره می‌شوند….بیش از ۸۰۰۰ امامزاده از چند امام؟

چرا دارند کشور ایران را فلک زده می کنند؟ -احمد طباطبائی

مهر ۱۳۹۰

افرادی که با صنعت کشتیرانی ما سر و کار دارند متوجه شده اند که از زمان اجرای تحریمهای بین المللی تغییرات چشمگیری در روال کار این صنعت به وجود آمده است. شهرت و اعتبار بین المللی تمام شرکتهای ایرانی به علت ارتباط آنها با دولت به شدت خدشه دار شده است و کمپانی های خارجی از ترس از دست دادن معاملات جهانی شان از نزدیک شدن به شرکتهای ایرانی و معامله با آنها طفره می روند. متاسفانه کشتیرانی صنعتی است که به طور ویژه به مناسبات و همکاریهای بین المللی وابسته است. کشتی ها بسیار گران هستند و هر شرکتی برای خرید آنها نیازمند اعطای وام از سوی بانکهای عمده ی دنیاست!
. بانک تنها در صورتی وامهای کلان پرداخت می کند که از بیمه بودن کشتی مطمئن باشد. در واقع بانک می خواهد مطمئن شود که چنانچه کشتی در دریا غرق شد می تواند پول خود را از بیمه پس بگیرد.

تنها تعداد اندکی بیمه گر “طراز اول” در دنیا وجود دارد که بانکها به توان مالی آنها در صورت وقوع حادثه اعتماد دارند. بانک تسهیلات مالی خود را فقط در اختیار آندسته از شرکتهای کشتیرانی قرار می دهد که کشتی های خود را با این بیمه گران “طراز اول” بیمه کرده باشند ، که هیچکدام از آنها هم ایرانی نیستند. گرچه شرکت کشتیرانی جمهوری اسلامی به تمامی تحت تحریم قرار نگرفته است اما این شرکت به دلیل اعمال برخی از تحریمهای بین المللی بیمه ی کشتی های خود نزد بیمه گران انگلیسی را از دست داد. به همین دلیل ، بانکهای جهانی فوراً پیشنهادهای قبلی خود در مورد اعطای وام به این!
شرکت را ملغی کرده و درخواست بازپس گرفتن ِ وامهای داده شده به شرکت را مطرح کردند – تقاضایی که شرکت کشتیرانی ایران از انجام آن ناتوان بود.
همانطور که به کرات طی ماههای اخیر در خبرها مطرح شده است ، کشتی های شرکت کشتیرانی جمهوری اسلامی ، به علت عدم توانایی شرکت در بازپرداخت سریع وامها ، در بنادر مختلف دنیا توقیف شده اند. در خلال این مدت مشتریان شرکت کشتیرانی جمهوری اسلامی برای انتقال کالاهایشان به شرکتهای کشتیرانی دیگری روی آورده اند که هم مشکل بیمه ندارند و هم انتقال کالا را با تاخیر انجام نمی دهند. بسیاری از کشتی های شرکت کشتیرانی جمهوری اسلامی هم اکنون در بندرعباس لنگر انداخته اند و هیچ کاری برای انجام دادن ندارند و کشتی های در تردد نیز عمدتاً نیمه خالی هستند. روحیه ی کارکنان ا!
ین شرکت اینک در پایین تر حد ممکن قرار دارد.

این بیماری در حال سرایت به دیگر خطوط کشتیرانی ایرانی است. شرکت ملی تانکر ایران نیز به دلیل اعمال تحریمها اوایل امسال بیمه ی کشتی های خود در انگلستان را از دست داد و از آن تاریخ با مشکلات عدیده ایی در جایگزین کردن بیمه گران معتبر برای بیمه ی کشتی هایش مواجه است. به نظر می رسد که حتی شرکتهای خصوصی در ایران نیز که مالکیت غیر دولتی دارند به روابط با سپاه پاسداران آلوده شده اند. این مسئله در مورد شرکت ملی تانکر ایران صدق می کند ، شرکتی که سابقه ایی بسیار طولانی و سنن و شیوه های خاص خود را دارد ، اما از هجوم سپاه در امان نمانده است – خصوصاً زمان روی کار آ!
دن رستم قاسمی به عنوان وزیر نفت که این وزارتخانه را تبدیل به شعبه ایی از سپاه کرده است.

البته کشتی های ایرانی فعلاً همچنان کم و بیش در آبها شناورند اما همین مختصر نیز به یمن دخالتهای مستقیم دولت و سرازیر کردن پول خزانه ی دولتی برای پر کردن سوراخها و کاستیها ممکن شده است.این خود مثال روشن دیگری ست از تضعیف و نابودی بخش خصوصی در ایران توسط دولت نظامی. کارآفرینان بخش خصوصی در ایران به علت انزوای تدریجی کشورمان از الباقی جهان (که نتیجه ی مستقیم سیاستهای خصمانه ی نظام در زمینه ی فعالیتهای اتمی است) همچنان بهای گزافی می پردازند.
بیست و ششم شهریور ماه نود

نگاهی به نشست رو نمائی از کتاب ” دالان بهشت ” بمناست چهلمین چاپ – محمود صفریان

مهر ۱۳۹۰

در نشست ِ معرفی و یا بقولی رونمائی چاپ چهلم رمان ” دالان بهشت،” نوشته ” نازی صفوی ” که توسط نشر ” ققنوس ” ترتیب داده شده بود، شرکت کنندگان در آن مطالب مختلفی را عنوان کردند و از جمله به این مهم پرداختند که:
…. تقسیم‌بندی ادبیات عامه‌پسند و نخبه‌گرا، چیز جدیدی است و در ادبیات داستانی ایران سابقه‌ای برای آن نمی‌توان یافت،….”
اما در همین رابطه آقای سیف الدینی چنین گفتند، و من در همین مورد با ایشان و همه آنهائی که این تقسیم یندی نا میمون را که یاد آور نقسیم بندی نامبارک ” خودی ” و ” غیر خودی ” است را عنوان می کنند، چند کلمه ای حرف دارم
سیف‌الدینی:
هنر ساختن تفاوت‌هاست؛ نه شباهت‌ها “
در این مراسم اما علیرضا سیف‌الدینی مترجم در مقام منتقد ادبیات عامه‌پسند با اشاره به تمجید سخنرانان این مراسم از رمان «دالان بهشت» نازی صفوی و بیان اینکه «به نظرم این صحبت‌ها مقداری تعارف بود» گفت:
… من طرفدار ادبیات عامه‌پسند نیستم و به نظرم این نوع ادبیات، از ادبیات جدی جداست و این مخالفت من هم، به معنی دشمنی نیست.”
وی افزود:
… من سئوالی را از نویسندگان رمان‌های ” عامه‌پسند ” مطرح می‌کنم و به نظرم اگر پاسخی برای این سئوال وجود داشته باشد، من نیز قانع خواهم شد؛ تعریفشان از ارتقای کارشان در رمان‌نویسی چیست؟ چه کار باید کرد که خواننده رمان عامه‌پسند غیر از سرگرم شدنش، چیزی هم به فکر او اضافه کند و موجب رشد فکری او شود؟”
سیف‌الدینی تاکید کرد:
…من جز حادثه و تصویر در رمان عامه‌پسند، چیز دیگری نمی‌بینم. “
این مترجم با تاکید بر ویژگی‌های رمان” نخبه‌گرا ” در مقابل رمان‌های” عامه‌پسند ” گفت:
…هر کسی که این کتاب‌ها (عامه‌پسندها) را می‌خواند، در مقابل ماجرای داستان این جمله را تکرار می‌کند که «آره. من هم این تجربه‌ها را داشته‌ام!» شباهت تجربه‌ها مهم نیست مهم این است که بتوانی تفاوت بیافرینی و تفاوت‌هاست که هنر می‌آفریند.”
اگر جناب سیف الدینی بفرمایند که منظور از خوانندگان ” نخبه ” چه کسانی هستند بهتر می توانیم به نتیجه برسیم.
و آیا از نظر ایشان شمارگان چاپ که می تواند حکم تداوم و توسعه و یا خرد شدن کمر زیر بار هزینه را بهمراه داشته باشد، مهم است یا خیر. و اگر مهم است می توانند تخمین بزنند که یک رمان و یا مجموعه داستانی که برای ” نخبگان ” نوشته می شود ، چه تعدادی خواننده خواهد داشت ؟
و بهمین نحو بفرمایند که “ عوام ” چه کسانی هستند، که هم سواد دارند، هم درحدی شوق خواندن دارند که پول می دهند و کتابی را می خرند، و عامل و بانی تداوم ” نشر ” کتاب می شوند ؟ و هم بانی چاپ های متعدد هستند؟
….به نظرم این نوع ادبیات، از ادبیات جدی جداست.”
ادبیات را به “جدی ” و ” نخبه “، عامه پسند و غیر جدی تقسیم کردن، هم من درآوردی است و هم بی محتوا.
” من سئوالی را از نویسندگان رمان‌های عامه‌پسند مطرح می‌کنم و به نظرم اگر پاسخی برای این سئوال وجود داشته باشد، من نیز قانع خواهم شد؛ تعریفشان از ارتقای کارشان در رمان‌نویسی چیست؟…”
بر عکسش هم این است که رمان های ” نخبه ” پسند چه می گویند.؟…سخت نویسی؟….مشکل خوانی،؟ پازل گوئی، و بجای اینکه  مثلن بنویسند:
آقا اتومبیلت پنچر است ” بگویند: ” آقا چرخ دیّار سیّارتان از حالت طبیعی خارج است “
یا اسم کتاب را بجای اینکه راحت بنویسند ” دالان بهشت ” و ” انگ عامه پسند ” بخورند، بنویسند
من ببر نیستم پیچیده به بالای خود تاکم
و پازل نویسی کنند، تا در صدر نشینند و عزت ببینند و ” نخبه ” پسند شوند.
برای اینکه بهتر متوجه بشوید، تحقیق کنید تا دریابید کتاب بالا تا حالا چند چاپ داشته و چه تعدادی به بازار عرضه شده است.
ما در ایرانیم و با توجه به جمیع خصوصیات مردممام بایستی کتاب بنویسیم. و به هیچ روی نباید نگاهی به نوع نگارش در غرب داشته باشیم. توجه به تجارب آنها و نکته های قابل توجهی که دارند چرا ولی دائم بگوئیم:
ما باید ازغرب یاد بگیریم که نقد یعنی چه، رمان یعنی چه، نویسنده یعنی کی ؟ و از این حرف ها، نه. ما باید شناخت کاملی از مردم ایران، خواست آن ها و جامعه ایران داشته باشیم. و برای آن ها بنویسیم و فراموش نکنیم که که ما خواننده “عامی ” نداریم ، بهمانگونه که “جز انگشت شمار تافته های جدا بافته، یا حالا چه می دان ” نخبه ” که ” عددی ” هم نیستند ” خواننده ” نخبه ” نداریم.
آقای سیف الدینی، تمامی کتاب های درسی بخصوص دانشگاهی پر است از مطالب بسیار جدی
” نخبگان ” می توانند به آن ها مراجعه کنند. ولی وقتی می روند پول می دهند و کتاب داستان می خرند می خواهند با داستانی ملموس و نثری سیال و دلچسب روبرو شوند و برای خواندنش زجر نکشند و برای درک مطالب چندین بار بی هوده جملات را باز خوانی نکنند.
یک نویسنده خوب چنان واژگان فارسی را که گاه چون جواهر می درخشند کنار هم می چیند که خوانند را به اوج می برد….حیف نیست که آن ها را در دست انداز بیاندازیم تا نگویند ” عامه پسند ” نویس هستیم.
یک داستان اعم از رمان ویا کوتاه اگر سوژه ای مقبول داشته باشد و با چیدمان مطلوبی همراه باشد و تداوم یکدستی نثر را سامان داده باشد. داستان خوبی است، خواننده را راضی می کند و جا باز می کند هر اسمی هم که رویش گذاشته شود فرقی نمی کند که مقبول نخبه !ها باشد یا مورد پسند عموم.
فراموش نکنیم که گاه در چنین نشست هائی، وقتی بر خلاف نطر دیگران صحبت می شود بیشتر برای جلب توجه است و بیشتر به بازی گرفته شدن.

نا خوانا کردن واقعیت – کیوان اصلاح پذیر

مهر ۱۳۹۰

نقدی بر داستان تفریق نوشته
ابو تراب خسروی
ار مجموعه داستان های
کتاب ویران

پیرنگ داستان، شکل زمانمند داستان
ماه خان در انتظار آمدن خلف خویش برای ادامه حکومت بر
کوشک و رعایای آن به هردری می زند و از وجود هر زنی سود
می جوید. انتظار او برای خلفش کیا که دردنیای سایه ها زندگی
می کند روشن و آشکار است. یکروز به دلیلی که نمی دانیم بر
سرراه ماه خان سبز می شود و برای آمدن اش شرط می گذارد.
از ماه خان می خواهد تا او را آزاد بگذارد و اسیرخاک نسازد.
ماه خان شرط را می پذیرد. پس از پذیرش شرط توسط پدر، کیا به
سراغ انتخاب مادر می رود. با گران روسپی کوشک روبرو می شود
و به دلیلی که نمی دانیم او را بعنوان مادر انتخاب می کند. مادر
با نشانی های پسر و از جانب او خود را به ماه خان عرضه می کند
و مقدمات ورود کیا به عرصه خاکی مهیا می شود. کیا در جشن و
چراغان شبانه به دنیا می آید و بعنوان خلف تربیت می شود. اما
از همان ابتدای مدرسه او خود را اسیر خاک می بیند. بزرگتر که
می شود پدر برایش وظایفی مقررمی کند که بعنوان مالک بعدی
ملزم به رعایت آن است. اما از ظلم به رعایا و تهیه سیاهه های
اموال سر باز می زند و با دزدیدن تنخواه از کوشک می گریزد و
به شهر می رود. تفنگچی ها و وکلای ماه خان دنبالش می روند
اما او برنمی گردد زیرا نمی خواهد اسیر کوشک باشد. او عاشق
سفر است و در جریان همین سفرها ست که ماه خان از طریق
راه بندان مصنوعی کیا را به کوشک می کشاند و با قطع یک پای
او و به خاک سپردنش او را زمینگیر خاک می کند وچون شرط را
زیر پا گذاشته است کیا نیز از طریق زهدان مادر لی لی کنان به
دنیای سایه ها برمی گردد و گران که با بازگشت کیا به دوران پیش
از آشنایی با ماه خان بازگشته است به عقوبتی نامشخص (که
نتیجه شرط بندی با ماه خان بر سر زاییدن پسر بعنوان تضمین
زاییدن پسر پس از ازدواج است) گرفتار می شود.
تحلیل شخصیت ها
ماه خان
یک خان ماقبل اصلاحات ارضی که اختیار جان و مال رعیت ها
را در دست دارد و برای داشتن یک وارث مذکر به هرکاری دست
می زند. اقلیم خاک در قلمرو ماه خان است. یک پدر سالار تیپیک
که زن را فقط برای به دنیا آوردن پسرو جانشین می خواهد،
بنابراین روسپی و نجیب برایش فرقی نمی کند. مهم زهدانی است
که بتواند پسر بزاید. پدر سالار محبتی به پسر ندارد. کیا تربیت
می شود تا از طریق تداوم قدرت و ثروت، حس جاودانگی را
درذهن ماه خان تولید کند. زن برای او یک زهدان است و بس.
حتی معاشقه همسرانه نیز مطرح نیست.
گران
روسپی – کولی کوشک که همسر خان می شود. نقش او در
رویدادها منحصر است به دنیا آوردن ولیعهد و عزت و کرامت
او وابستگی کامل به نقش مادریش دارد. بنابراین موافق فرار
کیا نیست و در جهت همکاری با ماه خان، کیا را آماده قطع پا
می کند و پس از آن نیز به توجیه کار پدر می پردازد. گران
نقش زنانه سنتی خود را بخوبی می شناسد و به آن عمل می کند.
ادعای برابری با مرد ندارد. مهم ترین بخش هستی او زهدان است.
این نقش به قدری تعیین کننده است که می توان او را زهدان
داستان نامید. او مفعول محض است. ارتباط گران با شوهرش نه
براساس زیبایی یا ژن بلکه بر اساس به دنیا آوردن مذکر است.
کیا
کیا در دو دنیای سایه ها و خاکی زندگی می کند. در هردو
دنیا دارای وحدت شخصیت است. کیای مهتابی ترکه ای
سایه ای، کاملا مانند کیای به دنیا آمده، از شخصیتی انسانی و
کامل برخورداراست. نویسنده برای تاکید بر واقعی بودن کیای
سایه ای به توصیف اندام او می پردازد (ترکه ای مهتابی). کیا یک
شخصیت واحد است در دو اقلیم (سایه و خاک) که می تواند
از اقلیمی به اقلیم دیگر نقل مکان کند. اقلیم سایه در انحصار
کیا است.
خاطره، پیش بینی و کنش اکنونی برای او حکم یک آگاهی واحد
را دارد. چندان مایل نیست از آزادی های دنیای سایه ها دل بکند
واسیرخاک شود. دلیل او برای قبول سفر به دنیای خاکی مشخص
نیست. و دلیل او برای انتخاب مادر نیز بیان نمی شود. گرچه اهل
سازش نیست اما اهل تغییر دادن شرایط هم نیست. گریز را به
تطبیق یا تطابق با شرایط ترجیح می دهد .انتخاب او در مواجهه
با حوادث، فرار است. در هر دو دنیای خاکی و سایه دوستدار سفر
و دوری از مسوولیت است. اهل کار و از جنس مردم شدن نیست.
در تحلیل کلی و شکلی او یک خانزاده عیاش بی مسوولیت است
که دلش برای رعیت ها می سوزد اما این سوزش در حد همدردی
باقی می ماند و به همراهی و تغییر شرایط نمی انجامد. از نظر
کشش کیا به مونث نشانه ای در داستان ندارد. تنها در یک مورد
به دختری از همکلاسی هایش اشاره می کند که قدری جنبه
جنسیتی دارد. تنها زن او در داستان مادر است که نگاهش به
او همان نگاه زهدانی پدر است. او به دلیل مذکر بودن حق دارد
زهدان مادر را انتخاب کند. زهدان برای او نه خاطره ای از یک
مکان امن، بلکه، فقط یک راه است. راهی برای رفت و برگشت.
همین و بس.
نگاه کلی کیا از نظر جنسیتی مانند ماه خان کاملا پدرسالارانه
است. انتخاب فرزند با مرد است. اینکه کیا باید فرزند کدام مرد
باشد قبلا تعیین شده اما اینکه فرزند کدام زن باشد به انتخاب
پسر گذاشته می شود. پدر و پسر زنان را انتخاب و اداره می کنند
و زنان فقط به ایفای نقشی می پردازند که به آنان واگذار شده
است. البته گران از کیا می خواهد که او را انتخاب کند و این
حداکثر اختیاری است که زن در اختیار دارد. اختیار التماس برای
انتخاب شدن به دست مرد. اعتماد به نفسی که گران در مواجهه
با پدر آینده کیا دارد نه ناشی از خود او بلکه ناشی از قدرتی
است که کیا به او داده. او بعنوان مادر منتخب ولیعهد سراغ خان
می رود بنابراین جسارت او ذاتی نبوده و ودیعه ای است که از
جانب مذکر دیگری به او عطا شده. بدون انتخاب کیا حضور گران
در خانه ارباب بعنوان همسر امکانپذیر نیست.
راوی
راوی داستان زمان را در اکنون منجمد کرده است. شخص اولی
که حوادث را نه براساس زمان رخدادشان بلکه از طریق اکنون
روایت می کند. این زمان بیان مانند یک دوربین ثابت عمل
می کند. سوژه برای دیده شدن ناچار است از وضعیت مکانی
دوربین تبعیت کند وناچار است روابط مکانی خود با سایر اشیا
مرتبط با خود را بر اساس مکان دوربین عوض کند. از آن ها جدا
شود یا اینکه آن ها را با خود به مکانی که دوربین حکم می کند
بیاورد. زمان راوی نیز نقش همین دوربین ثابت را بازی می کند.
سوژه ها باید زمان رخداد خود را در گذشته یا آینده کنار بگذارند
و همگی در زمان حال بیان شوند. در حالت دوربین ثابت،
سوژه ها اگر بخواهند دیده شوند باید روابط طبیعی و تعریف
شده خود را ترک کنند و در حقیقت بخش مهمی از شخصیت
خود را از دست بدهند. اما زمان ثابت با حذف عامل زمان از ابعاد
شخصیت سوژه بسیار بیشتر می کاهد. این روش برای فروکاستن
هرچه بیشتر از سوژه و تسلط بر آن مورد استفاده قرار می گیرد.
سوژه هایی که از زمان رخداد خود جدا می شوند فاقد هویت
تاریخی و ابر روایت شخصی می شوند. پیچیدگی ناشی از این
ساده سازی شخصیت منجر به ناتوانی خواننده از خواندن واقعیت
می شود. یا به عبارت دیگر نویسنده چندان از مشخصه های
طبیعی سوژه ها می کاهد که شکل آنان با انسان رئال تفاوت
ماهوی پیدا می کند. ترفندی برای ناخوانا کردن واقعیت. راوی از
مقام دانای کل به عرش خدایگان صعود می کند تا ذهن خواننده
را پریشان و درمانده و ذلیل کند. خواننده یا باید خواندن را
کنار بگذارد یا به این قدرت خدایگانی نویسنده تن دهد و به
ناخواندگی واقعیت و پوچی سوژه های فاقد ابعاد واقعی انسان
ایمان بیاورد.
تحلیل نشانه ای
ماه
پدر و پسر هردو نسبتی با ماه دارند .(کیای مهتابی و ماه خان)
توصیف مهتابی کیا نشان می دهد که کیا روشنایی یا شخصیت
خود را از پدر (ماه) می گیرد.
شب
به دنیا آمدن کیا و بازگشتش به کوشک هردو در شب رخ
می دهند. در لحظه ورود کیا از شهر شب چراغان می شود.
(اتومبیل به سرعت پیش خواهد رفت که ناگهان جاده به آخر
می رسد و دستی ناگهان همه چراغ های کوشک را روشن خواهد
کرد). در تولد شبانه کیا نیز کوشک را چراغان می کنند. کیا از
دنیای سایه ها می آید بنابراین در شب زاده می شود و ماه خان
می خواهد با ایجاد روشنایی، شب را (دنیای قبلی کیا) نابود کند.
سفر
در هردو مسیر کیا مسافر نامیده می شود. توصیفات گران از نوزاد
در شکم (فرض بگیر مسافری در چند قدمی دروازه کوشک باشد.
عنقریب است که از راه برسد) وکیا در هنگام بازگشت به کوشک
می گوید (من تنها مسافر این جاده هستم ). عنصر همیشه
مسافر بودن کیا وحشتی است که کیا از اسارت در خاک دارد.
با نگاهی متفاوت شاید بشود به مقایسه یکجا نشینی فئودالی
و کوچ عشایری هم رسید. رفت و آمد بین دو مقصد مشخص
در کوچ راه هایی که از میان مزارع فئودال های یکجا نشین
می گذشته است. برخوردهای خونینی از برخورد این دو قشر
همواره در ذهن اهالی فارس بجا مانده است. جنگ بین یکجا
نشینان و مسافران سیاه چادر.
نور
خط سفیدی که سیاهی بلوط ها را از آسمان جدا می کند همان
مرزی است که باگذشتن از آن، کیا دوباره در دام ماه خان وکوشک
می افتد. همین خط سفید بردامنه کوه محل دیده شدن ماه خان
توسط کیای سایه ای ترکه مهتابی قبل از به دنیا آمدن است.
این خط سفید انتهای روایت رسیدن به کوشک و ابتدای روایت
ملاقات با پدر پیش از تولد است. و درست در لحظه گیرافتادن و
رسیدن به کوشک است که این خط سفید ناپدید می شود (دیگر
کاملا شب خواهد بود. حتا آن خط سفید نورشیری افق که در
دوردست ها مثل لعاب روی بلوط ها می نشیند نخواهد بود)
این رنگ شیری یکبار دیگر هم در داستان آمده است. آنجا که کیا
خود را در شکم گران توصیف می کند (و هربار سایه مرا از پشت
پوست شیری اش می دید). دوباره با مفهوم نور بعنوان جداکننده
کیا از دنیای سایه ها مواجهیم. هربار که نور پیدا می شود
فاجعه ای برای تقدیر سایه ها رخ می دهد.
در اساطیر عمومی همه ملت ها، دنیای مرگ با تاریکی مجسم
می شود. بنابراین هراس از نور نشانه این است که کیا نه از آسمان
که از زیر زمین یا دوزخ می آید.
نام داستان
نام داستان به سه دلیل تفریق است.
۱- داستان از معلمی آغاز می شود که به پسر خان جمع و تفریق
یاد می دهد.
۲- خان از پسرش می خواهد حساب اموال کوشک را داشته باشد
اما اول آن چیزها که دزدیده شده اند (بره، درخت، بچه، ارزن) و
بعد آن چیزها که وجود دارند. پس اصل بر تفریق است. آنچه از
سرمایه کم می آید ابتدا محاسبه می شود.
۳- پای پسر از او جدا می شود. این همان تفریق پا از جسم است.
تحلیل درونمایه ای
سفر
سفر درونمایه اصلی داستان است. مادرکیا کولی است. سفر او
به دور و بر کوشک است .از این بستر به آن بستر. پدر ساکن
است. کیا در دوران سایه گی در جریان سفر با پدر و مادر خویش
ملاقات می کند. مادر از او بعنوان مسافر در بطن خویش یاد
می کند. در زمان اقامت خاکی تن به ماندن نمی دهد و از سکونت
تن می زند. تنها شرط او برای آمدن به دنیای خاکی یکجا نماندن
است. فرار او از کوشک نوعی سفر است. پای او برای جلوگیری
از سفر بریده می شود. بازگشت او به دنیای سایه ها با یک پا
هم یک سفر است. او چنان شیفته سفر است که از این طریق در
دام می افتد. تله پدر برای به دام انداختنش ،دانایی او از علاقه
کیا به سفر است .سفر برای کیا حکم غریزه را دارد. بالاتر از این.
بر اساس توصیف مادر از کیای جنین جنس او نه از گوشت و
خون بلکه از سفرغیر مادی است. کیا بجای اینکه سایه یا خانزاده
یا حتی انسان باشد، یک مفهوم است. مفهومی سیال و فرّارو
غیرقابل شناخت.
مولفه های سفر عبارتند از
الف – مبدا و مقصد
سفرها معمولا مبدا و مقصدی دارند. اما سفر در داستان کیا این
دو پارامتر را حذف کرده است. کیا از دنیای سایه ها می آید.
سرزمینی نامعلوم در زمانی نامعلوم. بازگشت او هم به سرزمین
نامعلوم و بی هویت سایه هاست. سایه به معنای مطلق همان
مرگ است. سیاهی مطلق در برابر سپیدی مطلق که زندگی محض
است. کیا از مرگ آمده و به مرگ باز می گردد. بنابراین رستگاری
از ابتدا در کار نبوده است. رستگاری نشانه وجود حقیقتی است
که از ابر روایتی مستقر سرچشمه می گیرد. داستان با اصالت
دادن به سفر و سیالیت، هرنوع ابر روایت زمینی و آسمانی را
انکار می کند. مثل کولی ها که فقط می روند. ییلاق و قشلاق
ندارند. پشت سر یا روبرو ندارند فقط می روند بدون مقصدی
مشخص. بنا به منطق حاکم در داستان، حقیقت سیالیتی دست
نیافتنی است. آنچه هست واقعیتی است غیر قابل شناخت و
غیر قابل اتکا. از این نظر سفرکیا شبیه سفرکولی هاست و البته
مادر کیا نیز کولی است.
ب – دگرگون شدن مسافر در جریان سفر
مسافر علاوه بر مبدا و مقصد مشخص در جریان سفر دچار
دگرگونی و دگردیسی می شود .سفر کیا اما، از جنس پراتیکی
نیست. چه در ابرروایت آسمانی و چه فراروایت زمینی. در سفر
ابرروایتی تغییر عنصر اساسی است که می تواند نزولی یا صعودی
باشد اما در کیای مسافر هیچ تغییری – نه صعودی نه نزولی –
دیده نمی شود. این ثبات نشان می دهد که سفر او با سکون فرقی
ندارد. شگرد حذف زمان گذشته و آینده نیزدرجهت تاکید بر این
سکون سفرنما ست. برتری مطلق زمان حال بر گذشته و آینده
نشانه سیالیت اپیکوریسم است که فقط به درحال زندگی کردن
اصالت می دهد. پارادوکس سفر – سکون ایجاد شده ناگزیر است
زیرا بدون ابرروایت، نسبیت محض و شناوری در نیستی جای
تعلق و پیوستگی با آسمان یا زمین را می گیرد. داستان بخوبی و
قدرت مختصات فلسفه پست مدرنیستی نابودی ابرروایت ها و
تفوق نهیلیسم نوین را نشان می دهد.
تحلیل شکلی
ذهن همواره از طریق شکل است که واقعیت را درک می کند
بنابراین هرنوع پیچیدگی شکلی داستان منجر به تغییر در دریافت
مفهومی می شود. اگر یک پیرنگ واحد به دو شکل مختلف نوشته
شود، با وجود برخورداری از واقعیت یکسان، از نتایج مفهومی
دیگرسانی برخوردارند. به بیان دیگر، تغییر شکل داستان منجر به
تاکید های خاصی می شود که ذهن خواننده را در بخش منتخبی
از واقعیت درگیر می کند. بازآفرینی واقعیت متغیری است که
شکل متن اراده می کند.
آگاهی شخصیت اصلی کیا، تابع زمان نیست. بنابراین شناختنش
همواره از چنگ ذهن خواننده می گریزد. کیا در مقامی فراتر
از ذهن زمانمند قرار دارد. دست نیافتنی بودن کیا خواننده را از
تحلیلش باز می دارد زیرا یکی از ارکان شناسایی سوژه، تقسیم
موجودیت شخص به گذشته، حال و آینده است که شامل خاطره،
پراتیک کنونی و آرزو است. بدون حدس یا دانستن افعال گذشته
و حال و برنامه های آینده، تحلیل و داوری در باب اشخاص
غیرممکن است. حتی اگر شخص فقط در زمان حال درک شود،
براساس همین درک فعلی، برایش گذشته و آینده متصور می شود
تا فرایند شناخت در ذهن انجام شود. عدم تفکیک گذشته، حال
و آینده از کیا شخصیتی غیر قابل شناخت می سازد. این خصلت
باعث می شود که
الف – خواننده از همذات پنداری و همدردی با کیا محروم شود.
ب – خواننده با اطمینان از آسیب ناپذیری کیا درگیر تعلیق نشود.
انسان به اعتبار ندانستن آینده است که درگیر تعلیق زندگی
می شود. حوادث و تصمیم هایی که در زندگی اتخاذ می شود به
اعتبار ندانستن آینده، شخص را همواره در تعلیق نتیجه گرفتار
می کند. کیا از پیش می داند که اسارت خاک نتیجه ای ناخوشایند
خواهد داشت. او از کیفیت تولد و شخصیت پدر خویش، پیش
از تولد آگاه است. تنها نکته ای که اندکی تعلیق ایجاد می کند
ناآگاهی کیا از فرایند یا مکانیزم اسارت در خاک است. چگونگی
و نه چرایی. این تعلیقی جزئی و کم بهاست. چه اهمیتی دارد
که چگونه به سرانجام خواهیم رسید. مهم رسیدن به پایان مقدر
است. سایر شخصیت ها از پیچیدگی خاصی برخوردارنیستند و
بیشتر بعنوان ابزار به انجام رسیدن تقدیر در داستان گنجانده شده
اند. در مجموع، حذف زمانمندی از شخصیت ها منجر به دوری
آن ها از خواننده و ایجاد فاصله ای از جنس غیر خاکی بین
خواننده و داستان، و سقوط ابعاد درگیرانه داستان شده است.
پیچیدگی دیگر تقسیم داستان به بخش های مختلف زمانی و
جابجا کردن این بخش هاست. این روش البته معمول است و یکی
از زیبایی های قصه ها همین آغاز و فرجام خارج از قاعده است
که در عمیق ترین حالت به سیالیت ذهن می انجامد و خواننده
همراه با نویسنده در زمان پس و پیش می رود. دراین روش با
به هم خوردن توالی معمولی حوادث التذاذ ذهنی حاصل شده
و باعث تاکید بر حوادث خاصی می شود که ناشی از جابجایی
جایگاه حوادث در خط زمان است. اما این نوع جابجایی را نباید
با جابجایی که در این داستان رخ داده یکی بدانیم. همانگونه
که گفته آمد در جریان سیال ذهن، فارغ از پس وپیش شدن
حوادث؛ ما می دانیم یا به نشانه قرینه ای درمی یابیم که در
کجای زمان ایستاده ایم. فی المثل شازده احتجاب گلشیری. در
این داستان حوادث گذشته و موقعیت حال در هم آمیخته اند
اما با توجه به نوع حوادث و لهجه ها و گویش ها و مکان ها،
خواننده با یکی دوبار خواندن به سیالیت ذهن نویسنده دست
پیدا می کند و در عین دانستن داستان از این به هم ریختگی که به
تاکید جبر تاریخی خانواده ای اشراف منش و زوال آن می انجامد،
لذت برده و منظور نویسنده برآورده می شود. از این دیدگاه،
به هم ریختگی زمانی در ذهن رخ می دهد نه در عین. در این
داستان به هم ریختگی داستان علاوه بر ذهن (روایت فرار کیا از
کوشک) در عین نیز رخ می دهد (حضور عینی راوی قبل از تولد
و گفت وگوی فرزند به دنیا نیامده با پدر و مادر بصورت عینی)
این درهم ریختگی در عین و ذهن قابل تفکیک در ذهن خواننده
نبوده و او را دچار پریشانی و ناخوانایی واقعیت می کند. خواننده
به این نتیجه می رسد که در منطق داستان چیزی بنام واقعیت
برای کشف وجود ندارد و دست از تعمق و تدقیق برای فهم بر
می دارد. اگر در به هم ریختگی ذهن سیال، هدف، ایجاد تاکید
بر مفهومی خاص (نظیر زوال خانواده اشرافی در شازده احتجاب)
است، درهم آمیختگی سیال ذهن و عین در این داستان و دور

سنگ آرامگاه زنده یاد سهراب سپهری

مهر ۱۳۹۰

به سراغ من اگر می آئید

نرم و آهسته بیائید

مبادا که ترک بر دارد

چینی نازک تنهائی من

فاجعه در بیمارستان شرکت نفت تهران – یک خبر

اسفند ۱۳۹۰

اگر در برابر فشار ها وزور گوئی ها ایستاده بودیم کار به اینجا کشیده نمی شد.
اگر روزی که عزیزمان را می کشتند وقتی برای تحویل دادن جسدش وقیحانه و غیر قابل باور تقاصای پول تیر را می کردند جلویشان می ایستادیم و تمکین نمی کریم.
اگر روزی که در خانه مان را می زدند و با گل وکله قند و با وقاحتی باور نکردنی خبر برداشتن بکارت دخترمان را قبل از اعدام می دادند و خود را داماد این فاجعه معرفی می کردند دهانشان  را پر خون می کردیم و….بسیاری اگر های دیگر، کار به اینجا کشیده نمی شد که در برابر هر فاجعه ای   مجبور باشیم از بیم  سکوت بکنیم و هرچه می گویند بی کم وکاست لبیک بگوئیم.
—————————————————————————-

داروی تقلبی بیهوشی چینی

سایت انتخاب: هفته گذشته اتفاقاتی در بیمارستان شرکت نفت تهران افتاد که متاسفانه با بایکوت خبری محض نهادهای امنیتی جمهوری اسلامی همراه شد. ماجرا از این قرار بود که در یک روز کلیه افرادی که در این بیمارستان تحت عمل جراحی قرار می گیرند بعد از عمل هرگز به هوش نیامده و ساعاتی بعد فوت کردند. سپهر ملک احمدی نوجوان ۱۳ ساله از جمله همین بیماران بود. وی از ناحیه قفسه سینه تحت عمل جراحی قرار گرفته بود و به گفته پزشک معالج عمل کاملا موفقیت آمیز و بدون هیچ مشکلی به پایان رسید اما سپهر هرگز به هوش نیامد. در همین روز حتی بیمارانی که تحت عمل زیبایی بینی نیز قرار گرفته بودند نیز به هوش نیامده و متاسفانه همگی از دنیا رفتند. داروی تقلبی بیهوشی چینی علت اصلی مرگ این افراد اعلام شده است. به گواه همسایگان خانواده مرحوم سپهر ملک احمدی تنها ۶ روز پس از این حادثه با فشارهای اطلاعات در شهر اراک خانواده ملک احمدی مجبور به جمع آوری بنرها، اعلامیه های و پیام های تسلیت اقوام و دوستان خود از روی دیوار شدند که تحمل این درد را برایشان بیشتر نیز کرده است. مسئولین بیمارستان بدون هیچ پاسخی تنها در برابر این فاجعه سکوت کرده اند و به خانواده های داغدیده هیچ توضیحی داده نمی شود این در حالی است که بیمارستان با تایید چینی بودن آمپول های بیهوشی به تقلبی بودن آنها اعتراف کرده اند. جای تاسف باقیست که مسئولین وزارت بهداشت ایران و قوه قضاییه به جای بررسی این موضوع و رسیدگی به شکایات خانواده های داغدیده به بایکوت خبری آن پرداخته اند و مانع از انتشار آن شده اند. گویا روابط با چین و ورود داروهای تقلبی برای آقایان از طریق آقازاده ها ارزش بیشتری از جان مردم دارد. از هموطنان عزیز تقاضا می شود نسبت به ارسال اخبار تکمیلی اقدام نمایند.

پان پراگ چیست؟

مهر ۱۳۹۰

یک هوشدار لازم

پان پراگ مدتی است که در قالب آدامس و خوشبو کننده های دهان از مرزهای شرقی کشور وارد می شود و به آسانی با قیمت نازل در دسترس عموم به ویژه کودکان و نوجوانان از طریق سوپر مارکتها/دکه های روزنامه فروشی ودستفروشی ها قرار می گیرد.
پان معمولا در کارگاه های کوچک و غیر قانونی به صورت دست ساز و غیر بهداشتی به صورت خوشبو کننده های دهان با طعمهای مختلف گیاهی از جمله:
نعنا
و اشکال مختلف:
آدامس
پاستیل
پودر وقرص
تهیه می شود ودر بسته بندی های آلومینیومی و کوچک مانند:(سماق و نمکهای رستورانی)یا با عکس هنر پیشه های هندی و پاکستانی وارد بازار می شود.
این ماده که در واقع ترکیبی شبیه همان ماده مخدر معروف به” ناس ” را دارد تا چند سال قبل در بسته های پلاستیکی به رنگ سبز تیره(شبیه حنا) وارد ایران می شد.
راجا-
تایتانیک-
ناس-
نسوار-
دپی کویر-
ملوان زبل-
پان اسفناج-
سیگار چرس سوپاری-
پان چا آیا-
گوتکا
و ویتامین
از جمله اسامی رایج پان پراک است.
احساس سبکی- گیجی – وسر خوشی- از دست دادن تعادل رفتاری وحرکتی-
ایجاد حرکات غیر طبیعی در چشم ها- تغیرات محسوس در فشار خون-
افزایش ضربان قلب- دندان قروچه- لرزش- اختلال در خواب- وابستگی روحی وروانی- بیماریهای لثه و سرطان لثه- سرطان حنجره و روده بزرگ- نارسایی کلیوی از جمله عوارض مصرف مخدر پان پراگ است.
مصرف پان توسط کودکان دبستانی و نوجوانان می تواند به عنوان دروازه مصرف مواد مخدر سنگین وقوی تر مطرح شود ومقدمه ای برای تجربه مصرف مواد مخدر قوی تر وابستگی و اعتیاد به آنها باشد.از این جهت آگاه سازی خانواده ها و مسوولین آموزش و پرورش و در مرحله بعد نیز دانش آموزان به عنوان گروه هدف، بسیار مهم و ضروری است

پان پراگ، ترکیبی شبیه همان مخدر ناس دارند و با قیمتی بین ۵۰ تا ۳۰۰ تک تومانی به فروش میرسد و در اصل از فک و فامیلهای همان ناس کثیف است که لباس خوش تیپی به تنش کرده اند و او را جزو خوشبوکننده های دهان به حساب آورده اند.مخدر کثیفی که مرزنشینان شرق ایران و خراسانیها و ساکنان قسمتهایی از آذربایجان، آن را – که از افغانستان، پاکستان و هند وارد میشود – خیلی خوب میشناسند؛ دوست صمیمی تف و دندانهای کثیف و جرم گرفته است که در جنوب به آن ” سووکه SOVEKEH می گویند…
ناس یکی از کثیفترین و تهوع آورترین موادی است که در دسته مخدرهای توهم زا قرار میگیرد و اگرچه پلیس کشورهای مختلف آن را مخدری مانند سیگار محسوب میکند و داشتن آن جرم محسوب نمیشود اما این ماده به خاطر نوع استفاده آن، مواد سازنده اش و نوع مصرف کنندگانش، در ایران یکی از مفلوکترین و تو سری خورده ترین مخدرها به حساب میآید .
این ماده که تا همین چند سال قبل در بسته های پلاستیکی درب و داغان – شبیه حنا – وارد ایران میشد، از برگ درختی به نام بتل به دست میآید که در اندونزی، مالزی، فیلیپین، چین، تایوان، کامبوج، ویتنام، لائوس، هند و پاکستان مىروید. برگهاى آن را اگر تازه باشد میجوند ولی معمولترین شیوه مصرف آن استفاده از خشک کرده آن است .
برگهای خشک شده درخت بتل را میکوبند، سپس آن را با کمی آشغال مثل خاک سیگار و آهک قاتی کرده و با انگشت میچپانند زیر لثه، بعد از چند دقیقه مکیدن با یک تف غلیظ مانده اش را پرت میکنند بیرون؛ که دیدنش حال آدم را بهم می زند.

برای تهیه آدامسها و پاستیلهای پان، دانه های قرمز و درشت درخت بتل را در برگ درخت پیچیده و تنباکو، آهک، خاکستر، ادویه جات معطر، ساخارین و مقدار زیادی اسانس و افزودنیهای غیرمجاز را میچپانند توی این مخلوط و میشود پان پراگ .
البته تحقیقاتی که روی آدامسها و خوشبوکننده های دهان پان در سیستان و بلوچستان انجام شده، نشان میدهد در ۱۱نوع از آنها مقداری هم مواد مخدر دیگر اضافه شده تا طرف را حسابی بگیرد. خب، دروغ نباشد در برخی از نمونه ها هم البته ارسنیک، کربنات منیزیم و سرب مشاهده شده است؛ تا بشود آدامسی با ترکیبات جادویی …
که مصرف آن ضمنن احساس گرمی، سرخوشی موقت، سبکی سر، گیجی و شادی کاذب می دهد.
این ماده توهم زا، آنقدر ویران کننده است که مضراتش را نمیشود شمرد .
پان پراگ که حالا به صورت آدامس (جویدنی) و پاستیل (مکیدنی) وارد کشور میشود، بدجوری پدر لثه ها را درمیآورد، چرا که نیکوتین آن به سرعت از طریق مخاط دهان جذب شده و باعث بدرنگی دندانها میشود .
علاوه بر آن، مصرف این ماده، زمینه ساز بروز سرطانهای دهان، حنجره و لثه میشود. آمار نشان میدهد که کشور هندوستان به دلیل مصرف زیاد مردم آن از این ماده، مقام دوم سرطان دهان را در دنیا دارد .
اما این تمام ماجرا نیست؛ پان پراگ علاوه بر اینها، بدجوری به دستگاه تنفسی و قلب و عروق مصرف کننده لطمه می زند و با جذب شدن توسط بزاق دهان، دخل سلولهای مغزی فرد را هم میآورد.
علاوه بر این، با توجه به اینکه ناس و پان پراگ بزاق دهان را مثل سیل راه می اندازند، تمایل مصرف کننده را هم به تخلیه این ترشحات یا همان تف کردن تحریک میکنند .
به این ترتیب مصرف کننده مرتب تف میکند که با این کار، علاوه بر لکه های کثیف که در خیابانهای مناطق فقیرنشین پاکستان و هند سانت به سانت دیده میشود، بیماریهای عفونی مثل سل و هپاتیت به سرعت گسترش مییابند .

امیدوارم تا آخر عمر، گذرم به ارشاد نیفتد – مرتضا احمدی

اسفند ۱۳۹۰

استاد مرتضا احمدی
این ها که در ارشاد نشسته اند از صدر تا ذیل سر سوزنی از خود اختیار ندارند.
بیجاره ها گماشته هائی هستند که بی کم و کاست دستور اجرا می کنند. دستور دهندگان
تیز دشمنان خونی فرهنگ و هنر و ادب ما ” از هر نوعش ” هستند.

استاد از نشر الکترونیک استفاده کنید.  از اینترنت استفاده یاری بگیرید…اثار شما حیف است به مردم نرسد
——————————————————————————————

مرتضی احمدی در گفتگو با ایلنا:
احمدی که عمری را در راه خلق آثار هنری و فرهنگی صرف کرده، از توقف آثارش توسط وزارت ارشاد متعجب است. او می‌گوید: چطور بعداز این همه سال مدیران ارشاد به این نتیجه رسیده‌اند که کار‌های من به ضرر جامعه و مردم است؟

ایلنا: مرتضی احمدی که چندی پیش کتابی را تحت عنوان «پیش‌پرده و تاریخچه‌ی آن» برای انتشار به نشر ققنوس سپرده‌است، بار دیگر از سوء‌برخوردهایی که مسوولان وزارت ارشاد نسبت به او و آثارش داشته‌اند، گله کرد.

احمدی در گفتگو با خبرنگار ایلنا با اشاره به این مطلب که کار ارشاد؛ ادعا و کوتاهی‌ست، گفت: مدیران وزارت ارشاد از هر فرصتی استفاده می‌کنند و شعارهای فرهنگی قشنگی را سر می‌دهند که حمایت از هنرهای سنتی و آیینی هم یکی دیگر از ادعاهای فرهنگی ارشاد است که در عمل آنگونه که انتظار می‌رود وجود نداشته و ندارد.

احمدی که معتقد است؛ عالی‌ترین جایگاه فرهنگی کشور، یعنی وزارت ارشاد توسط مدیریتی سلیقه‌ای اداره می‌شود، افزود: ۱۴ سال است که دیگر به محوطه‌ی وزارت ارشاد پا نگذاشته‌ام زیرا آنقدر ازسوی مسوولان این وزارتخانه که اتفاقا وزارت‌خانه‌ی مربوطه‌ی ماست، برخوردهای بدی دیده‌ام که آرزو می‌کنم تا پایان عمر، ‌گذرم به ارشاد نیفتاد.

این هنرمند درخصوص برخوردهای برخی از مسوولان وزارت ارشاد توضیح داد: بدترین برخوردهایی که از آنان دیده‌ام، این است که هرگز خود را به پاسخگویی ملزم نمی‌دانند. گویا اساسا وظیفه‌ای ندارند که جواب ارباب رجوع‌ها را بدهند. این روند حتی در تماس‌های تلفنی نیز وجود دارد، هر وقت که تلفنی موضوعی را پیگیری می‌کنم یا مدیران مربوطه جوابگو نیستند و یا اینکه جواب درستی نمی‌دهند.

وی با اشاره به توقف تعدادی از آثارش در وزارت ارشاد، اظهار داشت: من که قاچاق یا دزدی نکرده‌ام! انتشار کتاب‌هایم هم با مجوز وزارت ارشاد صورت گرفته اما نمی‌دانم چطور ممکن است یک کتاب بعداز بارها اخذ مجوز و انتشار، در چاپ دهم؛ یکباره غیرقابل چاپ معرفی می‌شود. کتاب «کهنه‌های همیشه نو»ی من به چنین سرنوشتی دچار شده. «فرهنگ لغات» هم به سرنوشت مشابه‌ای دچار شده و در چاپ پنجم متوقف مانده است.

احمدی که معتقد است؛ مضامین آثارش برتافته از تاریخ فرهنگی کشورمان ایران هستند، گفت: این مضامین، سینه به سینه و نسل به نسل در طول زمان پیش‌آمده و به دست ما رسیده است. حالا نوبت ماست که به رسالت خود جامه‌ی عمل بپوشانیم و این مفاهیم را به مردم زمانه‌ی خود انتقال دهیم. در چنین شرایطی، موانعی که وزارت ارشاد پیش پای من و امثال من قرار می‌دهد، جفا در حق ملت است.

وی درمورد آثار صوتی خود نیز توضیح داد: بعداز آن‌همه دوندگی، تنها به ۱۱ قطعه از میان ۷۰ قطعه رضایت دادند، که البته تنها اجازه دادند یک ضرب، آوازخوانی مرا همراهی کند. الباقی کارها هم که تماما غیرقابل انتشار شناخته شده‌اند.

این بازیگر پیشکسوت اضافه کرد: در زمانه‌ای که سیل عظیمی از موسیقی‌های مختلف از زمین و آسمان به کشور ما سرازیر شده، حساسیت به صدای سازها و متوقف کردن ترانه‌هایی که شناسه‌های فرهنگی این مرز و بوم هستند، کار بی‌ثمری است.

وی ضمن بیان این مطلب که همچنان به کار خود ادامه خواهم داد، درمورد فعالیت‌های اخیر خود در حوزه‌ی نشر و دوبله توضیح داد: درحال حاضر مشغول جمع‌آوری کتابی تحت عنوان «مجموعه‌ی فرهنگ لغات تهران» هستم که آمیزه‌ای از تمام آثار پیشین من خواهد بود. در حوزه‌ دوبلاژ هم بعداز «شکرستان» که آخرین کار منتشر شده‌ی من بوده، اخیرا چند کارتون با همکاری تعدادی از جوانان با استعداد دوبله کرده‌ام که اخبارش متعاقبا اعلام خواهد شد.

احمدی در پایان سخنانش گفت: نمی‌دانم آیا باید سرانجام افرادی چون من که عمر خود را فدای فرهنگ و هنر مملکت کرده‌اند، این باشد؟! می‌گویند با یک دست نمی‌شود ۲هندوانه را برداشت اما من به عشق مردم در هر گرایشی که امکانش بود، فعالیت هنری داشته‌ام. آن‌وقت با چنین سابقه‌ای، آثار مرا غیرقابل انتشار و مضرر برای جامعه و مردم اعلام می‌کنند!

مرتضی احمدی، یکی از معدود هنرمندانی‌ست که شناسنامه‌ی هنری‌اش در یک سیاهه‌ی بالا و بلند نمی‌گنجد. بازیگری در سینما و تئاتر، سال‌ها فعالیت در حوزه‌ی دوبلاژ، خوانندگی، تحقیق و نگارش چندین کتاب و… بخشی از سرفصل‌های این سیاهه است.

دانشگاه استانفورد چگونه پا گرفت- مریم صانعی

مهر ۱۳۹۰

خانمی با لباس کتان راه راه وشوهرش با کت وشلوار دست دوز و کهنه در شهر بوستن از قطار پایین آمدند و بدون هیچ قرار قبلی راهی دفتر رییس دانشگاه هاروارد شدند
منشی فوراً متوجه شد این زوج روستایی هیچ کاری در هاروارد ندارند و احتمالاً اشتباهی وارد دانشگاه شده اند. مرد به آرامی گفت: «مایل هستیم رییس را ببینیم.»
منشی با بی حوصلگی گفت: «ایشان امروز گرفتارند.»
خانم جواب داد: « ما منتظر خواهیم شد.»
منشی ساعتها آنها را نادیده گرفت و به این امید بود که بالاخره دلسرد شوند و پی کارشان بروند. اما این طور نشد. منشی که دید زوج روستایی پی کارشان نمی روند سرانجام تصمیم گرفت برای ملاقات با رییس از او اجازه بگیرد و رییس نیز بالاجبار پذیرفت. رییس با اوقات تلخی آهی کشید و از دل رضایت نداشت که با آنها ملاقات کند. به علاوه از اینکه اشخاصی با لباس کتان و راه راه وکت وشلواری دست دوز و کهنه وارد دفترش شده، خوشش نمی آمد.
خانم به او گفت: «ما پسری داشتیم که یک سال در هاروارد درس خواند. وی اینجا راضی بود. اما حدود یک سال پیش در حادثه ای کشته شد. شوهرم و من دوست داریم بنایی به یادبود او در دانشگاه بنا کنیم.»
رییس با غیظ گفت :« خانم محترم ما نمی توانیم برای هرکسی که به هاروارد می آید و می میرد، بنایی برپا کنیم. اگر این کار را بکنیم، اینجا مثل قبرستان می شود.»
خانم به سرعت توضیح داد: «آه… نه…. نمی خواهیم مجسمه بسازیم. فکر کردیم بهتر باشد ساختمانی به هاروارد بدهیم.»
رییس لباس کتان راه راه و کت و شلوار دست دوز و کهنه آن دو را برانداز کرد و گفت: «یک ساختمان! می دانید هزینه ی یک ساختمان چقدر است؟ ارزش ساختمان های موجود در هاروارد هفت و نیم میلیون دلار است.»
خانم یک لحظه سکوت کرد. رییس خشنود بود. شاید حالا می توانست از شرشان خلاص شود. زن رو به شوهرش کرد و آرام گفت: «آیا هزینه راه اندازی دانشگاه همین قدر است؟ پس چرا خودمان دانشگاه راه نیندازیم؟»
شوهرش سر تکان داد. رییس سردرگم بود. آقا و خانمِ “لیلاند استنفورد” بلند شدند و راهی کالیفرنیا شدند، یعنی جایی که دانشگاهی ساختند که تا ابد نام آنها را برخود دارد:

دانشگاه استنفورد از بزرگترین دانشگاههای جهان،

سمیه توحید لو، سی و دو ساله دانشجوی دکترای جامعه شناسی

اسفند ۱۳۹۰

سمیه توحید لو، سی و دو ساله دانشجوی دکترای جامعه شناسی را به جرم!!! تو هین به رئیس جمهور ،

در نظام جمهوری اسلامی دسته و پا بسته به زنجیر ، در محوطه ی زندان اوین پنجاه ضربه شلاق زدند.

این خبر را چندین بار بخوانید، و بهر دلیل کماکان ساکت بمانید تا به نوعی نوبت شما هم برسد …آرام در صف انتظار باشید.

این رخداد به همه ی لابی های ریز و درشت این نظام تقدیم می شود . به همه آن هائی که با نقاب و بی نقاب در خدمت

هستند و هریک به نوعی برای بقا این اوضاع جانانه!!! و مردانه!!!! تلاش می کنند.

لعنت بر ارشاد که ادبیات ما را دارد له می کند – قاسم علیمرادی

مهر ۱۳۹۰

نامه بالا بلندی است از قاسم علیمرادی در مورد سانسور و وجود زائد وزارت ارشاد که به مردم ما تحمیل شده است.
ما  با پوزش جان کلام ایشان را در اینجا   آورده ایم.
چون به دفعات خودمان در مورد این وزارت خانه و کاردی که بر گردن ادبیات ما دارد نوشته ایم. اما مگر فقط ارشاد است که تحمیل شده است؟ کل نظام تحمیلی است.
او به نقل از یک مصاحبه می نویسد

“…..سیروس نوذری همچنین از انتظار بیش از یک‌ساله برای دریافت مجوز کتاب «هایکونویسی» خبر داد. و گفت:‌
این کتاب درباره‌ی هایکوی فارسی است ….

این شاعر و پژوهشگر عنوان کرد: این کتاب بیش از یک سال است که از سوی انتشارات نگاه برای دریافت مجوز ارائه شده است.
گفته‌اند باید قسمت‌هایی از آن حذف شود. ما هم آن قسمت‌ها را حذف کرده‌ایم؛ اما هنوز جوابی نیامده است.

ایشان حطاب به آقای سیروس نوذری می گوید:

شما که هم شاعرید و هم پژوهش گر و بنظر می رسد که برای خودتان وزنه ای هستید، چگونه راحت و حتا با شهامت می گوئید به ما گفتند فسمت هائی از کتابتان باید حذف شودما هم آن قسمت را حذف کردیم
می بینید که با حذف قسمتی از کتابتان  یعنی”  اظهار عجز پیش ستمگر ” هنوز مجوری برای شما صادر نکرده اند
یعنی ” اشک کباب باعث طغیان آتش است

شما فکر می کنید که :
شاید بهتر است من کتاب آشپزی بنویسم که فروش می‌رود، شاید اگر بلد بودم، می‌نوشتم.
همان بهتر که بلد نیستید، چون آن هم اجازه نشر نمی گرفت …اگر فقط در مورد انواع آش های نذری باشد و یا در مورد  تزئین خرما برای فاتحه ،شاید ولی برای ” مرصع پلو ” و “ کتلت های با دسته و بی دسته ” و ” شاتوبریان ” و ” بیف استراگانوف ”  حتمن ” مورد ” پیدا می کرد
استاد خانه سخت از پای بست ویران است. ” می بخشید از کار برد این جمله ”
بر در ارباب بی مروت دنیا به دریوزگی نروید…بر بال ایتنر نت سوار شوید.

اخبار تلفنی – میترا ب

مهر ۱۳۹۰

تلفن که زنگ زد با اکراه گوشی را برداشتم.
کیه صبح به این زودی؟
خواهرم بود، از اهواز.
صدایش گرفته بود،هیچوقت به این زودی تماس نمی گرفت. فهمیدم خبری داره. گفتم :
” چی شده؟ ”
گفت:
” حالا برات میگم، خواب بودی؟ ”
گفتم:
” نه، داشتم بیدار میشدم، کسی طوریش شده؟ ”
” نه نترس ”
کمی من و من کرد و گفت:
” همون داستان همیشگی، مامان و بابا دعواشون شده. ”
” کی؟ کله سحری؟ ”
” نه، دیشب.”
” تو از کجا فهمیدی؟”
” مامان نیم ساعت پیش زنگ زد.”
” خوب حالا باید چکار کنیم. سر چی دعواشون شده؟”
” طبق معمول، زن بازی بابا جونت…. حدس میزدم خواب باشی ولی صبح به این زودی زنگ زدم تا  قبل از اینکه از خونه بری بیرون گیرت بیارم. حالا قطع میکنم  تو برو یک چای درست کن و صبحانه ات رو بخور و خودت بهم تلفن کن تا برات تعریف کنم. ”
” نه، همین حالا بگو، همینطورکه حرف میزنی یه لقمه میخورم…میخوام بدونم ایندفعه دیگه چه گندی آب داده. ”
” پس خودتو آماده کن ،ایندفعه دیگه از هردفعه جالب تره…از اول بهت بگم نمیخواهد خیلی حرص بخوری.
برا اون طفل معصوم تو شکمت خوب نیست. دیگه کاریه که شده. ولی ایندفعه دیگه بایدتکلیف مونو  باهاش روشن کنیم. مرگ یک بارشیون هم یک بار.”
” حالا بگو ببینم اوضاع چطوری هست؟ مامان کجاست؟ حالش چطوره؟ ”
” از اون بدبخت چی بگم. دلم براش کباب شد. صبح کله سحر از تو ترمینال بهم زنگ زد، گفت بلیت خریده داره میاد اهواز چند روز خونه ما. ”
” چرابه من هیچی نگفته؟”
” میگفت میترسه با این اوضاع تو هم یک بلایی سرت بیاد. تازه میگفت اصلآ به تو نگم، میگه دختره پا به ماه رو نلرزون.”
” ای بابا، ما که دیگه یک عمریه به این جار و جنجالها عادت کردیم.”
نه جونم ایندفعه فرق میکنه. خودتو آماده کن تا بهت بگم.
بگو دیگه دق مرگم کردی.
بابا جون نامردت حالا دیگه صیغه کرده اورده خونه.
خشکم زد. اصلا نمیدونستم چی بگم. میخواستم داد بزنم، فحش بدم، تموم عقده ای که از بچگی
تو دلم انبار شده بود بریزم بیرون ولی انگار زبانم در دهان قفل شده بود. میخواستم نفرتی را که اینهمه سال ازکثافت کاریها وهرزگی های بابام در وجودم ذره ذره رشد کرده بودو مثل یک جانور سیاه و زهر آگین توی دلم چنگ میزد بکنم و بیاندازم بیرون. یک بار برای همیشه کابوس سیاه بابا را از زندگی همه مون پاک کنم و مثل بچگی هام هر شب با رویای نوازش های یک پدرمهربان به خواب روم. اما کلمات تو گلوم گیر کرده بود. فقط صدای خودم توی ذهنم میپیچید که تکرار میکردم:
خدایا، مرگ بده این پیر سگ رو ، مرگ بده این پیر سگ رو…….
بیچاره خواهرم هول کرده بود نکنه من طوریم شده هی پشت سر هم میپرسید چرا حرف نمیزنی؟حالت خوبه؟

و باخودش میگفت: مامان گفت بهش نگو، اون طاقت نداره، دیدی چه خاکی به سرم شد و باز دوباره میگفت. خواهر جون چت شده ؟ یه چیزی بگو. تو را به خدا حرف بزن. حالا که آخر دنیا نشده. نترس خودم میام زنیکه را از خونه میندازم بیرون. تو فقط با من حرف بزن .
نمیدونم چقدر طول کشید تا تونستم دوباره حرف بزنم. با صدایی که از ته چاه در میومد و خودم هم به زحمت میشنیدم گفتم: چیزیم نیست. خوبم. تعریف کن.
گفت: مامان میگفت چند روزی بوده که هی بهانه میگرفته ومیگفته تودیگه پیر شدی به درد نمیخوری
وکاری ازت نمیاد.من میخوام یک صیغه بگیرم و از این حرفا.
بیچاره مامان باورش نمیشده همچین جراتی داشته باشه. محلش نمیگذاشته تا اینکه دوباره دیروز قبل از اینکه از خونه بره بیرون گیر میده به ماما ن که من زن میخوام و از این گه خوریها.
مامان هم میگه برو هر غلطی دلت میخوا د بکن .اونوقت مرتیکه بی حیا شب که میاد خونه یک زنیکه بدکاره با خودش میاره که اینم اون صیغه ای که گفته بودم. هر چی مامان جز میزنه که پیرمرد حیا کن،
از دختر و داماد هات خجالت بکش. به خرجش نمیره. یک مشت داد و بیداد راه میندازه که حقمه و دست  زنیکه رو میگیره میره تو اتاق کپه مرگشو میزاره.
وسط حرفاش گفت: هی، تو چطوری؟ هرازگاهی یه حرفی بزن بفهمم هنوزنفس میکشی؟
گفتم: خواهر جون، گوش میدم ولی ای کاش کر میشدم و نمیشنید م .
گفت: نگاه کن، هر کاری یک راهی داره. صبر کن مامان بیاد من باهاش حرف بزنم و کل و جز قضیه رو در آرم بعدبا هم عقل مون رو میریزیم رو هم و از راهش در میاییم.
گفتم: خوب اونوقت مامان شب کجا رفته؟
گفت: هیچی ، بدبخت فلک زده مظلوم، رفته تو اتاق  مهمونخونه و تا صبح گریه کرده. سپیده که زده از خونه آمده بیرون و حالا هم تو راهه، داره میاد اینجا.
گفتم: اخه چرا به من یک خبری نداد، چرا نیومده خونه من؟
گفت: اخه عزیز جون، چند باربگم ترسیده تو هول کنی بچه تو شکمت یک طوری بشه.
گفتم: چی بگم والا.
گفت: گفتن نداره، یک عمراین زن بدبخت غمشو ریخت تو دلش و از دست آبروصداش در نیومد تا کار به اینجا رسید که حالا دیگه خانوم میاره تو خونه .
نمیدونستم چی بگم، هر چی بیشتر فکر میکردم نفرت عمیقتری در دلم مینشست. میخواستم چیزی را بدرم، چنگ بزنم، میخواستم پاره کنم. قلبم خون می طلبید
گفتم: میخواهی من برم خونه یک سر و گوشی آب بدم ؟
گفت: ابدا ، اصلا همچین کاری نکن. خونه باش خودم باهات تماس میگیرم. بذارمامان بیاد ببینم چکار باید بکنم. شاید خودم بیام انجا تکلیف این پیر سگ را روشن کنم. تو تنها یی با اون حال و روزت
هیچ کاری نکن. فقط نذار شوهرت چیزی بو ببره. اگه به تلفنها مشکوک شد بگو من مریض هستم و مامان آمده اهواز از من مراقبت کنه، شاید هم بیارتم شیراز که ببرتم دکتر. حو است باشه احساساتی نشی بندو آب بدی. گریه و زاری هم نکن. غصه هم نخور. قربونت برم بچه تو دلت مریض میشه. فقط خونه باش صبر کن. خودم میام کارارو درست میکنم. خوب، هر چی گفتم میکنی؟
خودمو جمع و جور کردم و گفتم: باشه خواهر، دلت شور منو نزنه. فقط تا دیرنشده باید کاری کرد. نباید بزاریم هیچکی بفهمه. وای اگه همسایه ها بفهمن دیگه مامان نمیتونه تو محل سرشو بلند کنه. بعد از چهل سال شوهر داری حالا سرش هوو اورده.
گفت: حالا خیلی شلوغش نکن. گفته صیغه کردم. ممکنه دو بسته باشه. شایدم برا اینکه لج مامانو در اره الکی از این زنیکه های خیابونی برا یک شب ورداشته اورده . از بس که مامان هم بهش کم محلی میکرد.
نه جونم، سر خودتوشیره نمال، من و تو که بابا جونمونو خوب میشناسیم. از هیچ چی و هیچ کس ابا نداره.  تازه مامان خوب میکرد محلش نمیذاشت. لیاقت نداشت. خیلی خوب زنی هم بود که تو اون خونه تا حالا مونده، من بودم همون اول تکلیفمو روشن کرده بودم.
خوب، من دیگه باید برم، یادت نره، به هیچکس هیچی نمیگی، غصه هم نمیخوری، خودم بهت تا ظهر زنگ میزنم. قول؟
قول. تو هم مواظب خودت باش. فعلا خدا حافظ.

گوشی را که گذاشتم تازه خشمم طغیان کرد. گوشهام داغ شده بود. نمیدونستم چکارکنم. دلم میخواست جیغ بکشم. مدتی همینطور کنار تلفن نشستم، باید یک کاری میکردم. دوباره خواهرم مامان رو برمیداره میاره و مثل دفعه های قبل یک جوری پا در میونی میکنه و آشتیشون میده وچند ماه بعد روز از نو روزی ازنو. مگه من مرده باشم که این کارش تکرار بشه. علنی جلوی چشم زنی که یک عمر پاش سوخته و ساخته با زنیکه همه کاره رفته تا صبح تو اتاق. نه به خدا این دیگه بخشیدن نداره. خشمم لحظه به لحظه بیشتر میشد. احساس نفرت تمام وجودمو گرفته بود. خیانت آنهم تا این حد به این زن مظلوم که سی سال بی هیچ توقع زحمت این زندگی را کشیده بود. از جوانی که پای ما گذاشته بود تا رنجی که از نامردی شوهرش کشیده بود نمیتونستم بگذرم. نه، دیگه جای گذشت نگذاشته بود.
این دفعه انتقام می طلبید، باید خودم کاری میکردم قبل از اینکه خواهر میانه رو و صلح طلب سر برسه و همه کثافات را سر پوش بزاره.
بلند شدم، لباس پوشیدم و زدم بیرون. باید میرفتم آنجا تکلیف هر دوشان را یک سره میکردم. هرزه های بی شرم.
به خانه بابا که رسیدم کلید در حیاط را آهسته در قفل در چرخاندم. میخواستم غافلگیرشان کنم. ماشین بابا در گاراژ بود، پس خبر مرگش خونه هست. حتما خونه مانده که از تازه عروسش پذیرایی کنه.
داشتم آتیش میگرفتم. بدنم گر گرفته بود. بچه تو دلم دست و پا میزد. نمیدانستم چکار میخواهم بکنم. حتا نمیدانستم وقتی وارد شدم و با با با روبرو شدم چه بگویم. دلم آشوب میشد. آبی که توی دهانم جمع شده بود کنار باغچه تف کردم و با خود گفتم. از چی میترسی، برو، برو تو، ببین کی نشسته جای مامانت. گریه ام گرفته بود. کلید را که به در ساختمان انداختم دستم میلرزید. ترسیدم از صداش بفهمند. دو دستی
به دسته کلید چسبیده بودم وسعی میکردم با کمترین صدا در را باز کنم. خانه ساکت بود. انگار گرد مرده پاشیده بودند. رفتم توی هال، کسی نبود.هیچ تغیری در وضع خانه حس نمیشد. اصلا انگار نه انگار که اتفاقی افتاده. یک لحظه فکر کردم نکنه همه چیز را خواب دیده باشم. آهسته به طرف اتاق خواب رفتم. در بسته بود. مامان که بود همیشه عادت داشت دررا نیمه باز میگذاشت. یاد مامان دوباره موجی از خشم توی دلم ریخت. دستگیره را گرفتم و آهسته چرخاندم. سرم را با وحشت از آنچه قرار بود ببینم داخل اتاق کردم. لحاف روی تخت ورقلمبیده بود، معلوم بود کسی زیر لحاف خوابیده ولی از انجا چیزی پیدا نبود. باید جلوتر میرفتم. تمام دل و جراتم را جمع کردم و رفتم توی اتاق. وسط اتاق ایستاده بودم و به صدای خرخرنفرت انگیز بابام گوش میدادم و حیرت زده نمیدانستم چه بکنم. یک لحظه آرزو کردم کاش همانجا میمردم. کمی جلوتر رفتم. خدای من، موهای طلایی رنگ شده عروس بابا روی بالش مامان پخش شده بود و کله تاس بابا کنارش برق میزد. اشک و خون چشمانم را گرفته بود. نمیفهمیدم چه میکنم. در یک حالت وحشت و بی اختیاری ساعت سنگی کنار تخت را برداشتم و با تمام قدرت زدم وسط سر بابا. قبل از اینکه صدایی در بیاید خون راه افتاد. از دیدن خون وحشی تر شدم. تمام کینه و نفرت سالها در دستانم جمع شده بود. دوباره و سه باره با قدرت ساعت را به کله بابا کوبیدم. صدای ناله  ضعیفی آمد و بعد جیغ زنیکه مو طلایی. از چشمم خون میریخت. نگاهش کردم و گفتم اگه صدات در بیاد تو رو هم میکشم. اگه میخواهی جونت را بردارو فورا در رو. صدا هم نده. زنیکه لخت و پتی خودشو از تخت کشید بیرون و چهار دست و پا روی زمین ولو شد. بابا بی حرکت روی تخت توی خون خودش افتاده بود. همون ناله کوتاه بود و بس. هر طوری بود لباسهای زنیکه را دادم پوشید و وسایلشو پرت کردم تو سینه اش و از خونه کردمش بیرون. پرور یک ساک هم لباس با خودش آورده بود. موقعی که میخواست از خونه بره بهش گفتم نگاه سلییته خانوم،میبینی که من از جونم گذشتم، میری پشت سرت هم نگاه نمیکنی، اگه در مورد این قضیه جایی نفست دربیاد خونت گردن خودت. بدبخت داشت سنکوب میکرد. همونطور که مثل سگ میلرزید راهشو کشید و رفت. نفس عمیقی کشیدم. چقدر سبک شده بودم. دیگه کابوس بابا  و رنجنامه مامان تمام شده بود. رفتم توی اتاق خواب. طلاهای مامان را که همیشه توی گلدون رو تاقچه قایم میکرد برداشتم، کمی اتاق را به هم ریختم، پولهای نقد بابا را هم از توی کمدش زیر کفش کهنه هاش برداشتم. با دامنم ساعت را پاک کردم و انداختم وسط اتاق. چند تا کشو هم الکی کشیدم بیرون وچیز های توی کشوها را پخش کردم روی زمین
تمام عقده های چند ساله راتکاندم،  در خونه را باز گذاشتم و با آرامشی باور نکردنی برگشتم خانه. به محض ورود به خانه تلفن زنگ زد. خواهرم بود گفت کجا بودی؟ مگه نگفتم بیرون نرو.
گفتم: بیرون نبودم، توی حمام بودم. برات خبر جدید دارم.چی؟
یادته گفتی مامان داره میاد اهواز چون تو مریض بودی و میخواست بیاردت شیراز بری دکتر. وقتی رسید بهش بگودم سحر که خونه نبوده دزد رفته خونه و بابا رو کشته و طلا های مامان و پولهای بابا رو برده. دو تاتون با هم راه بیفتید بیاید شیراز. یادت نره لباس مشکی هم با خودت بیاری. باید یک عزاداری آبرو مند برای بابامون راه بندازیم.

میترا – ب
خرداد ۱۳۹۰

نگار- علی اصغرراشدان

مهر ۱۳۹۰

مجمعه‌ی بساط،با چند شیشه و کباب برگ و جوجه کباب و ماست و خیار،تو اطاق کنار آبدارخانه آماده بود.در اطاق را بستند.درویش خود را کنار مجمعه رها کرد.پسربچه،گیج و منگ،کنار در ایستاده بود و پابه پا می‌کرد.نگار نگاهش کرد و گفت:
– واسه چی سرگشته‌ای تو؟مگه به قصابخونه اومدی،که اینجور مثل میت شدی؟بیا بشین کنار مجمعه و تا نفـس داری از خودت پذیرائی کن!دیگه شاید تا آخر عمرت یه همچین شبی رو نبینی و از این جور چیزا گیرت نیاد!
نگار استکان‌ها را پر کرد و درویش را ساخت.کیف دستیش را باز کرد و آینه دستی را بیرون آورد و سر و صورتش را وارسی کرد.آرایشش کمی به هم خورده بود.گونه و غبغب برآمده و چانه‌ی خوش تراش خود را سرخاب–سفیداب مالید.لب‌های موزون خود را ماتیک ملایمی کشید و با آب دهنش برق انداخت.ابروهای کشیده و کمانیش را،با مداد میزان کرد. زلف‌هاش را از زیرسنجاق که وارهاند،تا پشت شانه اش موج برداشت.مشروب اثر می‌کرد و چشم‌های عسلی و ناآرامش را جلا می‌داد.خنده توی چشم‌های درویش موج برداشت و با حسرت گفت:
– تو واسه‌ی درویش دل سوخته شعر حافظی!تا انقراض عالم هم نگاهت کنم،سیر نمی‌شم!خاک تو کاسه‌ی سر درویش درمانده!تو تاج سر تموم این کور و کج و معوجای غرقه توی زرق و برقی!چرا باید این جور باشه؟چی هیزم تری به روزگار بدکردار فروخته‌ایم – باز وارد عوالم برهوت شدی درویش!وردار تارتو کوکش کن!
درویش زخمه را تو دست گرفت و کلیدها را پیچ و تاب داد.زیروبم سیم‌ها را میزان کرد و یک چهار مضراب نواخت.دستی به سبیل جو-گندمی آویخته‌ی خود کشید.سرش را به چپ و راست خماند و وارد عوالم خلسه شد.
شانه به شانه،وارد سالن بزرگ شدند.پسربچه مجمعه را برداشت و پشت سر آن‌ها شلید.درویش در فاصله‌ی چند قدمی در،کنار دیوار نشست.پشت خودرابه دیوار تکیه داد و چهار زانو زد.پسربچه مجمعه راکنار دست او گذاشت و استکان‌هارا پر کرد و آماده گذاشت درویش به کاسه‌ی تار خیره شد و پای راستش را رو زانوی چپش انداخت.کاسه‌ی تار را تو بغل خود گرفت.پسربچه استکان تو مجمعه را به طرف او سر داد.درویش استکان را لاقیدانه سر کشید و بی اعتنا بــه زرق و برق و شکوه مجلس،اطراف را وارسی کرد و پوزخند گزنده‌ای زد.اهل مجلس،گروها گروه،با خودشان مشغول بودند.درویش سرش را به نگار نزدیک کرد و گفت:
– عین خیالت نباشه،انگار تو پا چراغ،یا یکی از همون مجالس فقیر فقرا هستی.سرت تو کار خودت باشه.خونسرد و خانوم باش!ندیده شون بگیر.تمومشون به یه تار گندیده‌ی گیسوت نمیارزند!همه شون فــدای یه طاق ابروت!
درویش انگشت‌های کشیده و چالاک خودرا رو سیم‌های تار به رقص درآورد و گوش سیم‌هارا به مالش گرفت.تو اقیانوس دستگاه‌های سه گاه،مغلوب سه گاه،شور و ابوعطا و چهارمضراب‌ها و رنگ‌های اصیل ایرانی به سیر و سیاحت پرداخت.سروگردن و شانه‌ی خودرا،همراه و هم‌گام با دستگاه‌ها،تکان می‌داد و کج و مـج می‌کرد.عرقش که درمی‌آمد، پیشانی و صورت و گلوی خود را با دستمال ابریشمی اهدائی نگارتمیزمی کرد،استکانی
از دست پسربچه می‌گرفت و بالا می‌انداخت و یک قاشق ماست و خیار پشت بندش می‌کرد.درویش توخلوت خودش بود.او میزد و نگارمی رقصید و می‌خواند.پسربچه کنار مجمعه آماده بود و هر از گاه،چاشنی لازم را به آن‌ها می‌رساند.درویش اهل مجلس را نمی‌دید.اگرهم پرهیب‌شان نگاهش را خراش می‌داد،نادیده‌شان می‌گرفت.عنان نگار به زخمه‌ها و سیم‌های تار درویش بسته بود.حرکات ملایم و چالاک خودرا با پنجه‌های او میزان می‌کرد.بال می‌کشید و گیسو می‌افشاند.پوست و گوشت بود عصب و حرکت.انگار انگاراستخوان تو تنش نداشت.از گوشه‌ای به گوشه‌ ای می‌خرامید.سروگردن و سینه می‌چرخاند و ناز و عشوه می‌فروخت.لبخندش دریای ملاحت بود.وسط مجلس می‌ایستاد و گیسوان مواج توفان گرفته اش را رو صورتش می‌پراکند و قمر را به ابر می‌نشاند.زن‌های غرقه در گل گیوه و زرق و برق،دندان کروچه می‌کردند.لب‌هاشان رابه دندان می‌گزیدند و عقده‌ی دل شان را باز می‌کردند:
– چی باد و افاده‌ای می‌فروشه!
– گدا گشنه خیال می‌کنه ملکه‌ ی آفاقه!
– به آقادائیش میگه دنبالم نیا بومیدی!
– خدا خر رو شناخت که بهش شاخ نداد!
نگار به گوشه و کنار مجلس می‌پرید.بین داماد بداخم و اطرافیانش ـ شهردار، روسای شهربانی و ژاندارمری و دادگستری و بهداری ـ می‌خزید.هر از گاه،با ریش آقای پنبه‌چی و حاج حجت و کله‌ی طاس آقای سلامـت بازی می‌کرد.شکم برآمده‌ی خان‌ها و فئودال‌ها را قلقلک می‌داد.قاطی حلقه‌ی خاله ـ خانم باجی‌ها میشد.جلوی اهل مجلس زانو می‌زد و ناز می‌فروخت و عشوه می‌آمد.هرکس به فراخور پک و پزش،اسکناسی تو‌ سینه بند او فرو میکرد.وسط مجلس می‌ایستاد.دایره زنگی دستی غرقه در پولک‌های رنگارنگش رادور سرخـود می‌چرخاند و جلوی نیمرخ خودمی گرفت و می‌خواند:
«عقرب زلف کجت با قمر قرینــه»
«تا قمــر در عقـربه کارما همینــه!»
کله‌ها گرم شده و چهره‌ها گل انداخته بود.رگ‌های پیشانی‌ها ورم کرده بود.شرم و حیا دامن می‌درانـد.هرکس همان می‌شد که بود.فاصله‌ها از میان برمی خاست و هرکس حرف دلش رامی زد:
– بلا بگیری آتیش پاره!
– یه ستون مرمره لامروت!
– اناره،انار رسیده ست!
– غنچه ست،غنچه‌ ی واشده ست!
– پروپاش یه جفت کله قنده لاکردار!
مویرگ‌های چشم‌ها به خون می‌نشست و متلک‌های رکیک اوج می‌گرفت.شلیته‌ی چهل چین نگار بازیچه‌ی دست‌ها می‌شد.انگشت‌ها،به بهانه‌ ی انداختن پول تو سینه بند، دست درازی می‌کردند.نگار خودراکناردرویش کشاند،استکان را با عصبانیت از دست پسربچه گرفت و سرکشید و گفت:
– ذلیل مرده،سرشب گفتم که این لقمه خیلی گنده ست.هیچ وقت گوشت بدهکار حرف من نبوده،همیشـه‌ م چوب‌شو خوردیم.بی شرف‌ها خیلی اذیت می‌کنند.دارم دیوونه میشم.هنوزم دیرنشده،بلن شو بریم!می‌ترسم اختیار از دستم دربره و اتفاقی بیافته‌ها! غلام از بیرون،مثل سگ‌هار،به من زل زده!بیا تا دیر نشده،از خیرشون بگذریم!
درویش عرق از چهره و گردن خود پاک کرد،استکانش را سرکشید و گفت:
– دست وردار خانوم خانوما!بازم به کله‌ت زده انگار! بعد از عمری،یه مرتبه شانس رو کرده! درویش فدای خم ابروهای طاقت،امشبه رو دندون رو جگر بگذار.غلام حلقه به گوشتم، حرومش نکون،باشه!
شب از نصفه می‌گذشت.حرکات نگار بی اراده شده بود.خیلی آزارش داده بودند.از پا می‌افتاد.با اکراه می‌خندید.کش و قوس زانوهاش در اختیارش نبود.
نگار کنار جمع زعمای قوم می‌رقصید.کمر خودرا خم کرد و زلف‌هاش را رو زانوی یکی از خان‌هاافشاند،خان به دیگران نگاه کردوچشمک زد.انگشت‌هاش را لای خرمن گیسوی افشان خیزاند.موها انگار برق داشتند.خان از خود بیخود شد و گفت:
– اون لندهورا راهی کن برند.راننده‌ی من هروقت لازم بود،می‌بردت.اصلاشب را مهمون این حضرات باش.کمی عاقل باشی،از خانه گردی خلاص میشی!حیف از این همه قشنگی نیست که تو دست و پای لات و لوت‌ها هدر شه!…
نگار سر و زلف خودرا عقب کشید و حرف خان را قیچی کرد:
– کور خوندی ارباب!ما مطرب شما هستیم،اما لقمه‌ی دهن هر سگی نیستیم! یه موی گندیده‌ی اون لندهورا رو به هزار تای امثال تو نمیدم!
چشم‌های خان از حدقه بیرون میزد.لب خودرا به دندان گزید.رگ‌های گردن و پیشانیش به پرپر افتاد.دستش را داخل سینه‌بند نگار خیزاند و مشت پر خودرا فشار داد.نگار جلوی زانوی خان خم برداشت و چشم‌هاش به اشک نشست.کف دست خودرا مشت کرد و به وسط پای خان کوبید. …
مجلس به هم ریخت.کپه‌های نر و ماده ازهم پاشیدند.زمزمه‌ها حرام شدند.هر کس از جفت خود فاصله گرفت.دور محل معرکه را گرفتند.همه چیز به هم ریخت.آقای پنبه‌چی دستپاچه،دست‌های خودرا بلند کرد و بال بال زد.بی هدف،به هر طرف می‌دوید.مهمان‌ها را،با عذرخواهی،پخش و پلا ‌کرد:
– خانوما و آقایون خبری نشده،تمنا می‌کنم باعث سردرگمی نشید!
پدر داماد مهمان‌هارا دور کرد.عرقش درآمده بود و گوشه‌های دهنش کف کرده بود.خان خجالت زده،خود را جمع وجور کرد.
درویش تو عوالم خودش بود.شانه‌ها و سرش رابه چپ وراست می‌گرداند و گوش سیم‌ها را می‌مالید.نگار خودرا کنار او و مجمعه رساند.استکان را با خونسردی سرکشید و با چند قاشق ماست و خیار،تلخی را قورت داد.سیگاری گیراند و گوشه‌ی لب خود گذاشت. سیگار را با لبخند کشید.سرش را به چپ و راست تکان داد.زلـف‌های خود را رو صورت و گردن افشاند و گفت:
-پسر یک استکان لبریز دیگه مهمونم کن!جاکش تا آخر عمرش فراموش نمی‌کنه!خیلی وقت بود می‌خواستـم گوش مالیش بدم!
زلف‌های افشان خود را جمع کرد و باغرور به آن‌هادست کشید و دسته شان کرد.آن‌ها را با سنجاق سر بست و استکان دومش را لاقیدانه سرکشید.سیگار دیگری گوشه‌ی لب خود گذاشت و با خیال راحت،به آرامــی پشت وشانه‌ی خودرا به دیوار تکیه داد.نگاه فاتح خودرا به معرکه دوخت:جماعت مثل زنبور،تو هم می‌لولید و وزـ وز می‌کرد.پدر داماد،که درویش و نگار را می‌پائید،نعره کشید:
– بسه دیگه! …خفه خون بگیرید!صد مرتبه گفتم این زنیکه‌ی هرزه به درد مجلس ما نمی‌خوره! نگذاشتند که!تو این قبرستون کسی گوشش بدهکار حرف من نیست که! گفتم درجه‌ی یکشو میارم. میدونستم اینا عروسی روبه گند می‌کشند!…
خان بلند شد.تلوتلو خورد و سرش گیج رفت.. ایستاد و به دیوار تکیه زد.پدر داماد دست اورا گرفت و تا کنـار نرده‌های تراس برد و پاسبان را صدا کرد:
– تمومش تقصیر شما پدر سوخته‌هاست!فقط بلدین گوش بری کنید و شکم گنده کنید! کدوم گوری بودی تـو؟برای چه اون جا میخ طویله‌ی کنار در شدی؟آوردمت که مجسمه شی و تماشام کنی؟منتظری این بی سروپاهـا تو مجلسم بمب بگذارند و همه‌رو لت‌وپار کنند؟یااله این دو نفر مفتخور رو با پس گردنی بنداز بیرون.این لکاته رو هم بنداز تو اطاق کنار آبدارخونه و در رو از پشت قفل کن!مواظب باش!اگه در بره،رئیست تو مجلسه ، می‌گم دستور بده دارت بزنند!بعدهم اون غلام بی پدر و مادر رو بفرست پیش من!
پدر داماد پیشاپیش پاسبان راه افتاد.تار را با خشم از دست درویش قاپید و از در بیرون رفت وکاسه‌ی تار رابـه به نرده‌های آهنی کنارتراس کوبید و تکه تکه کرد.تراشه‌ها و تکه‌هاو سیم‌های مچاله شده را زیر بغل درویـش چپاند.درویش و پسربچه را با لگد و پس گردنی از در باغ بیرون انداخت و در را با صدائی گوش خراش،پشت سرشان بست …
پاسبان کنار در درویش را از حول و حوش درباغ دور کرد.درویش در فاصله‌ی دوری،کنار تیر چراغ برق،رو سکوی کناره‌ی رودخانه نشست.رودخانه پر آب خیابان جلوی باغ را دو شقه می‌کرد و هر شاخه ی خیابان مستقل می‌شد.دیواره‌ی رودخانه،تا یک زانو بالاتر از کف خیابان،سنگچین شده بود.درز سنگ‌ها سیمان شده بود و چراغ‌های پرنور سراسر خیابان و سطح مواح رودخانه را روشن می‌کرد.
درویش در بزرگ باغ را می‌پائید.خبری از نگار نشد.پاسبان کنار در ایستاده بود و باطومش را به کف دستش می‌کوبید و پابه پا می‌شد.درویش خودرا رو سکو جابه جا کرد و پشتش را به تیر چراغ برق تکیه داد.پاهاش را به طرف آب رودخانه آویخت.پسربچه کنار تیر چراغ برق دیگری،رو سکو نشسته بود.درویش تکه‌ها و تراشه‌ها و سیم‌های مچاله شده رارو زانوی خود گذاشت و انگشت‌هاش را روشان کشید.سیم‌های مچاله شده زنگ زنگ کردند و اعصاب درویش را خراش دادند.انگاررو استخوان‌های تکه تکه شده‌ی خودش دست می‌کشید.تکه‌ها و تراشه‌ها و سیم‌ها را نوازش کرد.چند تکه راکنار هم گذاشت. پیچ وتاب سیم‌ها را کمی باز کرد.تکه‌ها و تراشه‌ها را از حلقه سیم‌ها وارهاند و یکی یکی وسط آب مواج پرت کرد.تکه‌های تار گرفتار گرداب رودخانه شدند و هر کدام چند دور رو سطح آب دور خود چرخیدند و تو آب فرو رفتند و گم شدند.هر از گاه،با فشار بیرون می‌افتادند و رو سطح آب معلق می‌زدند و همراه حرکت مواج آب،می‌گذشتند ودور می‌شدند.تا چشم درویش یاری می‌کرد،تکه‌ها و تراشه‌ها را رو سطح آب پائید.تکه‌ها و تراشه‌های تار از دیدگاه درویش تو تیرگی شب گم شدند…
#
صبح لحافش را روشهرپهن کرد.
پسربچه تو شهر سرگردان شد.دل از همه‌جا و همه‌چیز بریده بود.ابرهای اوایل زمستان لـحافی تیره رو آسمان کشیده بودند.قلب آسمان گرفته بود و نرم نرم می‌بارید.بادگزنده،دانه‌های ریز باران را رو پوست صورت‌ها می‌پاشاند. شاخه‌های لـخت درخت‌ها پنجه بر چهره ی یکدیگر می‌کوفتند.
مردم گروها گروه،به طرف کوره پزخانه‌ها راه برداشته بودند.پسربجه،بی میل و بی اختیار، دنبال جماعت شلید.جماعت حرکت می‌کرد و هر کس با کنار دستی خود بگو مگو می‌کرد:
– تو کوره پز خونه‌ها یه جسد پیدا شده!
– مال کیه؟
– کسی نمیدونه.
– شکلش چی جوریه؟
– قابل شناخت نیست.
– پوست صورت‌شو قلفتی کندن!
سوراخی کوره‌پزخانه ی کنار غسالخانه قیامت بود.مردم هجوم می‌بردند،از سر و کول هم بالا می‌رفتند و با چشم‌های وادریده جسد را تماشا می‌کردند.موج بعدی جماعت،قبلی ‌ها را عقب می‌راند و گروه تازه رسیده،جای قبلی‌ها را می‌گرفت.هیچ کس جسد را نشناخت،اصلا قابل شناخت نبود…
زمزمه‌های گوناگون پتکی شد و بر مغز پسربچه فرود آمد.تا کنار کوره پزخانه ی خرابه، دنبال جماعت کشیده شد.زانوهاش یارای جلو رفتن نداشت.به دیواره ی گلی کوره پزخانه تکیه کرد.تاحول و حوش عصر،رو زمین به گل نشسته،پـهن و میخکوب شد.پاک از خود بیخود بود.هجوم و برگشت و هیاهوی جماعت را حس نمی‌کرد.جماعت فروکش می‌کرد. سرما گزنده می‌شد.خود را با ترس،کنار جسد کشاند.پرده ی لرزانــی همه جا را می‌لرزاند.جسد را پوسته‌ای از گل تو خود پیچیده بود.سرتا پای لباس‌های جسد با گل عجین شده بـود.رنگ‌ها و نوع لباس‌ها قابل شناخت نبود.هیچ نشانه‌ای از آشنائی جانگذاشته بودند.کاسه ی سر پسربچه می‌سوخت.سرش کوهی شده بود.انگشت‌های جسدرا تو دست خودگرفت.انگشت‌های قلمی و کشیده را نادیده می‌شناخت!شست و انگشت سبابه را توی دهن خود گذاشت.گل انگشت‌ها را باآب دهنش شست و با دامن پیرهنش خشک و پاک کرد.سیاهی کمرنگ سینه ی انگشت سبابه و شست را خوب به یاد داشت.همان‌ها بودند که بارها با حسرت به نگار گفته بود:
مردم گروها گروه،به طرف کوره پزخانه‌ها راه برداشته بودند.پسربجه،بی میل و بی اختیار، دنبال جماعت شلید.جماعت حرکت می‌کرد و هر کس با کنار دستی خود بگو مگو می‌کرد:
– تو کوره پز خونه‌ها یه جسد پیدا شده!
– مال کیه؟
– کسی نمیدونه.
– شکلش چی جوریه؟
– قابل شناخت نیست.
– پوست صورت‌شو قلفتی کندن!
سوراخی کوره‌پزخانه ی کنار غسالخانه قیامت بود.مردم هجوم می‌بردند،از سر و کول هم بالا می‌رفتند و با چشم‌های وادریده جسد را تماشا می‌کردند.موج بعدی جماعت،قبلی ‌ها را عقب می‌راند و گروه تازه رسیده،جای قبلی‌ها را می‌گرفت.هیچ کس جسد را نشناخت،اصلا قابل شناخت نبود…
زمزمه‌های گوناگون پتکی شد و بر مغز پسربچه فرود آمد.تا کنار کوره پزخانه ی خرابه، دنبال جماعت کشیده شد.زانوهاش یارای جلو رفتن نداشت.به دیواره ی گلی کوره پزخانه تکیه کرد.تاحول و حوش عصر،رو زمین به گل نشسته،پـهن و میخکوب شد.پاک از خود بیخود بود.هجوم و برگشت و هیاهوی جماعت را حس نمی‌کرد.جماعت فروکش می‌کرد. سرما گزنده می‌شد.خود را با ترس،کنار جسد کشاند.پرده ی لرزانــی همه جا را می‌لرزاند.جسد را پوسته‌ای از گل تو خود پیچیده بود.سرتا پای لباس‌های جسد با گل عجین شده بـود.رنگ‌ها و نوع لباس‌ها قابل شناخت نبود.هیچ نشانه‌ای از آشنائی جانگذاشته بودند.کاسه ی سر پسربچه می‌سوخت.سرش کوهی شده بود.انگشت‌های جسدرا تو دست خودگرفت.انگشت‌های قلمی و کشیده را نادیده می‌شناخت!شست و انگشت سبابه را توی دهن خود گذاشت.گل انگشت‌ها را باآب دهنش شست و با دامن پیرهنش خشک و پاک کرد.سیاهی کمرنگ سینه ی انگشت سبابه و شست را خوب به یاد داشت.همان‌ها بودند که بارها با حسرت به نگار گفته بود:
«حیف انگشتای به این قشنگی نیست که توپاچراغ وباتریاک این جور سیاه شون می‌کنی!»

-نگاهی به درون – فصلی از رمان شام با کارولین – محمود صفریان

مهر ۱۳۹۰

آشفته ام، در هم ریخته، و مثل کسی که پول زیادی را گم کرده باشد، مرتب سوراخ سنبه های مغزم را می گردم.
می دانم که خودم بانی بودم، و فقط بخاطر یک پُز و یک اَدا، که نه، نباید زود وا داد. باید مقاوم بود. باید طرف را اگر تشنه ام هم هست تشنه تر کرد، رهایش کردم.
فکر نکردم برای چی؟ و باختم. من از آن آدم هائی هستم که اگر شانس هم در بزند، نه تنها گوش سنگینی دارم، که حتمن سرشاراز کندی هم هستم.
و حالا پریشانی دائم خورده است دست افسردگی گه گاه و دارد کلافه ام می کند. این ژست های صدتا یک غاز مرد سالارانه ی جامعه ما فقط به درد باختن و حسرت خوردن و پشیمان شدن می خورد.
یک مراوده، بهر دلیل شروع شده بود. و چه قشنگ هم بود. درد دلهای گذشته، گفته و رو شده بود و مسیر آشنائی داشت روشن می شد و احساسی عاشقانه داشت به بار می نشست. و پرنده عشق پرپر می زد تا بر شاخه ای مناسب بنشیند. چیدم، پرهای رنگین آن را و شاخه مناسب وجودم را از او دریغ کردم.
هنوز صدایش در گوشم زنگ دارد.
“…داری می شوی همان مردی که می خواهم…پرسو جو هایت بوی خواهندگی دارد…”
چیزی شبیه همین بود. و من نگرفتم.
حتا گفت:
” مگر برایت مهم است که دارم می روم و به کجا؟…”
و در ادامه که دریافتم دارد راه می دهد، دارد می گوید به تو علاقمندم، دارد دستش را دراز می کند، و آغوشش را آماده نشان می دهد، و من می بایستی بی تردید او را به خود می فشردم، و به گرمی از آمادگیش استقبال می کردم، نکردم! و بر سر دو راهی انتخاب، راه عوضی را برگزیدم.

نمی دانم از کجا و چگونه شروع کنم؟ نمی دانم اصولن می توانم شروع کنم؟ یک آدم پشیمان و مغبون، کسی که پل های پشت سر راه هم خراب کرده است، دنبال کدام راه برگشت است؟
اگر معجزه ای شد و سر نخی به دست آمد، واکنش او به این همه ابلهی، به این همه پایمال کردن احساس صادقانه اش چگونه خواهد بود؟
من حتا نمی دانم کجای دنیاست، و چه کار می کند. گاه فکر میکنم: شاید مرا از جدارهای ذهنش هم تراشیده باشد. در این صورت دیگر گشتن ندارد. ولی این بی قراری و پشیمانی، توانم را بریده است. زندگیم پس از آن شب، آن آخرین شب، وآن نحوه جدائی و کاری که عجولانه فردایش انجام دادم، از آرامش تهی شده است.
نمی دانم وقتی پس از خواندن آن یاد داشت کوتاه، خواسته با من تماس بگیرد و نتوانسته، و متوجه شده که تلفن ام را قطع کرده ام، چه حالی شده؟ چه فکر کرده؟ کار من دقیقن یک فرار بود.
و حالا، مغبون و بازنده و پشیمان، فهمیده ام که او را می خواهم. به او به نحوه حرف زدنش، به هوشیاری و توجهش و به آن همه منش، که صادقانه زیبایش کرده بود و به آن رنگ دل انگیز چشمهایش، نیاز دارم. نیازی که بدون دسترسی به آن تعادل لازم را برای درست فکر کردن و حتا درست راه رفتن نخواهم داشت. می دانم که سخت او را آزرده ام، ولی به درستی نمی دانم چرا.
باید بخاطر خودم، به خاطر او که حالا حاکمیت کامل بر ذهنم دارد، تکان بخورم باید کاری بکنم، باید هرطور شده او را بیابم با او شام بخورم و اعتراف کنم و دلش را که می دانم شکسته ام به دست بیاورم. اما چطور؟

در گام اول تصمیم گرفتم به همان شهری که بودم بر گردم. و مجددن برای تدریس در دانشکاه اقدام کنم. خانه ای روبراه کنم و ظاهر خودم را بسازم. و بشوم همان امیر سابق، ولی بدون کارولین که حالا سالار ذهنم بود، وهمه این شروع را به خاطر یافتن او آغاز می کردم. کار کوچکی نبود.. امیدوارم بشود سکوئی برای پرواز به سوی او.

“رئیس دانشکده خواسته به دیدارش بروی، می خواهد با تو صحبت کند ”
این را منشی دبیر خانه به من گفت. خودش هم با تعجب پرسید:
” چرا ناگهانی استعفا دادی؟ چی شده بود؟ رئیس آنقدر از دستت ناراحت بود، که بی خودی به همه می پرید…راستی یکی دو روز بعد از رفتن تو، خانم شیک و زیبائی آمده بود سراغت را می گرفت. وقتی از او پرسیدم چه کارش داری، گفت:
– به من گفته اند معلم خوبی است برای فارسی درس دادن، می خواستم اول با او مشورت کنم وبعد بیایم سر کلاسش.
وقتی به او گفتم به علت یک مشکل خانوادگی نا گهان رفته است. آشکارا در هم شد… او را می شناختی؟ ”
” نه، نمی دانم کی بوده ”
طاقت نیاوردم.
” وقتی آشکارا درهم شد، چکار کرد؟ چیزی گفت؟ ”
” کمی تامل کرد و رفت. و در حین رفتن پرسید:
– کی بر می گردد؟ ”
” بدون اینکه جواب مرا، که ” نمیدانم ” بود، بشنود رفت. ”
گره داشت از آنچه که بود، کور تر می شد.

” می دانی چه لطمه ای به دانشگاه، به بچه ها که با علاقه، وبه شوق تدریس شخص تو می آمدند، و به خودت زدی؟ چه واقعه ای در زندگی ات رخ داد که بهائی چنین سنگین بابت آن پرداخت کردی؟ و چرا بی اطلاع قبلی، یعنی آنچه که روش متعارف است، و چنان با عجله و ناگهانی غیبت! زد…؟ ”
” استاد، در این میان خودم بیشترین و در حقیقت عمیق ترن ضربه را خوردم. راستش نمی دانم چرا ”
” نمی دانی چرا؟ ”
” به واقع نمی دانم چرا؟ چرا تصمیمی غلط، ناگهانی و با عجله گرفتم….سخت پشیمانم. ”
” من که نمی دانم چه می گوئی. و نمی خواهم رویش تمرکز بدهم، چون متاسفانه آن وقت باید جور دیگری راجع به تو فکر کنم. ”
” فکر می کنی راه برگشتی باشد؟ می خواهم اگر بشود جبران کنم. ”
” اگر بخواهی یا اگر بتوانی؟، چون ظاهرت نشان نمی دهد. می دانم می خواهی جبران کنی، ولی من تا ندانم که چرا چنان کار غیر قابل باوری را انجام دادی، نمی توانم کمکت کنم. شنیده ام که حتا خانه ات را هم فروخته ای. همسر که نداری؟ درست می گویم؟.”
” نه، ندارم ”
” مسئله خلافی مطرح است، که از بیم آن خودت را از دسترس دور کردی؟ با من راحت باش، من از گذشته کارت راضی هستم، هم شاگردانت و هم خوشبختانه همکارانت نیز از تو رضایت دارند. ”
” نه، هیچگونه موضوع خلافی در میان نیست مطمئن باشید….بگذارید برای راحتی ذهن شما بطور خلاصه توضیح بدهم، چون بدون این توضیح، گویا پرونده ی ناجوری دارم.
من قبول دارم که بخصوص دررابطه با کارم در اینجا و با شخص شما، تصمیمی اشتباه گرفتم…. از بابت آن نه تنها پوزش می خواهم که عمیقن شرمنده هم هستم و اگر راهی برای جبران آن پیش رویم بگذارید با کمال میل آماده ام. ولی لطفن به این مختصر توجه کنید:
قبل از این جریان بر حسب تصادف با خانمی آشنا شدم، در رستورانی بودم آمد روی میزم و به شام دعوتم کرد…”
” پس کلی هم خوش شانس و مورد توجه هستید، نمی دانستم. ”
خواستم شوخی کنم و بگویم: ” چون شما زن نیستید ” دیدم حتمن کار از اینی که هست بد تر می شود، از خیر مزاح بی موقع گذشتم و ادامه دادم، چون به کمک او، و بخصوص به بازگشت به کار سخت نیاز داشتم.
” همین شام کار را به جا های باریک کشاند و داشت پریشانم می می کرد، او هم گویا در من تفاهم لازم را دید. در یک لحظه بحرانی، که واقن نمی دانم چرا، گرفتار وهم شدم، شاید هم ترسیدم، و دیدم که اصلن آمادگی ندارم ولی او داشت کاملن آمادگیش را نشان می داد…وقتی خودم را پیدا کردم که همه پل ها را خراب کرده بودم. و حالا سخت پشیمانم. ”
و ساکت شدم.
و تا موقعی که او شروع نکرده بود، سنگینی این سکوت عذابم می داد.

پسرانی که به من عاشق بودند – نادره افشاری

مهر ۱۳۹۰

کوچه ای هست که در آن

پسرانی که به من عاشق بودند، هنوز

با همان موهای درهم و گردن های باریک و پاهای

لاغر

به تبسم های معصوم دخترکی میاندیشند که یک شب

او را

باد با خود برد

فروغ فرخزاد

مرا ببوس، آرام، آرام آرام، صبر کن، دستت ر ا بگذار روی پشتم، روی سینه ام، نوازشم کن، بناگوشم را ببوس، بناگوشم را که این همه سال دوست داشتی، که در آن اتوبوس قدیمی آن مدرسه ی قدیمی تر مینشستی و از همان زاویه نگاهم میکردی. ببوسم! ببوسم! دستهات گرمند. پوستت داغ است، داغ ِِ داغ. و من اینجا تو را میبینم که سالهاست دوستم داری. اگر این کلاف، باز نبود، اگر تکنیک نبود، چگونه میتوانستی برام بنویسی که این همه سال است دوستم داری؟ سالهاست، از همان شیراز، از همان مدرسه ی دخترانه ی ناظمیه ی شیراز، از همان اتوبوسی که با هم مدرسه میرفتیم و تو مینشستی پشت سر من، که وقتی باد میآمد، وقتی          پنجره ای به سوی خوشبختی باز میشد، موهای من، پریشان، گونه ات را نوازش کنند.

بنویس، برام بنویس از همان کتابی که به من هدیه دادی، از همان شاخه گلی که عطری دیگر بر آن زدی… وحشی نباش… مردهای وحشی را دوست ندارم. آرام باش، آرام، حالا دگمه هام را باز کن، یواش، میبینم. پوستت داغ شده است. من هم داغ شده ام. اما… آرام، آرام باش… بگو دوستم داری، بگو همیشه، در تمام این سالها دوستم داشته ای، بگو فقط من مالک قلب توام، فقط من… آرام باش… بگذار چشمهای سبزت را ببوسم، بگذار چشمانت را با لبهام ببندم، بگذار دوستت داشته باشم، بگذار فراموش کنم همه ی دردهای این همه سال نحس نکبتی را…

دکترم گفت گنج پیدا کرده ام. گفت:

«همه ی زنها آرزوی چنین محبوبی را دارند. خوابش را میبینند و تو… همین تو که در مطب من نشسته ای، به این سادگی از این مرد حرف میزنی…»

گفتم: «خانم دکتر، شوکه شده ام. باور کنید نمیدانم چه باید میکردم. داشتم از ذوق میمردم. ولی حالا چه کنم؟ چه خاکی به سرم بریزم؟»

نه، نگفت تو دیوانه ای. گفت تو گنجی. گنج منی. مال منی. تویی که این همه سال دوستم داشته ای. آخ… چرا من اینقدر ابلهم و تو چرا این همه خوبی؟ دستت را بگذار روی سینه ام، ببین، حالا من هم دوستت دارم، حالا تو را یادم میآید، حالا شقیقه های کمی برف گرفته ات را میبوسم. چه چشمهایی داری، چه روشنند! دکترم گفت در چشمهات غم یک عشق گمشده هست. ولی حالا دیگر پیدا شده ام. پیدام کرده ای. مرا میخواندی، مرا گوش میدادی که با من باشی، که مرا حس کنی و… من حالا شیفته ی شیفتگی توام. باورت میشود شاهزاده ی نازنین من؟

میخواهی بیایی اینجا چه کار کنی؟ آتیش بازی؟ با من؟ من که سالهاست آتشم خاموش است. باورت نمیشود؟ نمیشود بدون آتش نوشت؟ آتش را من روشن کنم؟ آن وقت چه کسی خاموشش کند؟ با تو! آنش با تو! لامصب!

هنوز پوست داغ یک پسر خوشگل شیرازی را روی پوستم حس           نکرده ام! ولی… همیشه حسرتش را داشته ام، که چیکارش کنم؟ که باز هم اذیتش کنم، که باز هم آتشت بزنم.

ای بدجنس. دلت برای عشق بازی با من تنگ است، برای یک        عشق بازی با حرارت و داغ که پوست تنم را بسوزانی؟ میخواهی انتقام بگیری؟ اشتباه میکنی. اگر میدانستم اینقدر دوستم داری… آه… بگذریم… حماقت…

دکترم گفت چه احساس خوبی است که میخواهی با من باشی. آره… کیف میکنم. این که یکی آن سر دنیا، این همه دوستم داشته است، خیلی قشنگ است. حالا سرت را بگذار روی سینه ام. وحشی نباش، دوست ندارم. یکی یکی دگمه هام را باز کن، یکی یکی، آرام پوست داغت را بگذار روی سینه ام، روی شکمم، آهان… یواش. بگذار چشمانت را ببندم! نمیخواهم مرا امروز ببینی. میخواهم همان دخترک آن روزی باشم. چشمهای سبزت را ببند! حسابی برای لمس پوست داغت هوایی ام کرده ای بدجنس.

«نمیدونی وقتی لباستو از تنت درمیارم، چه حالی میشم!؟»

او.کی. آرام، آرام، گفتم که مردهای وحشی را دوست ندارم. با لبت پشتم را ببوس… آره تا کمرگاه… برو پائین… و نوک سینه هام… آره بهاشو میدهم، بهای عشق و گنجم را میدهم. موهامو کنار بزن و پشت گردنم را ببوس… زبانم را ببوس… دهانم را ببوس… و همانطور نوازشم کن… پشتم را… سینه ام را…

پوستت داغ است… خیلی داغ است… تنم را میسوزاند… لبهام را میخواهی؟ سالهاست میخواهیشان… آرام باش… آرام… باز هم مرا ببوس… سالهاست در منی… در درون منی… در خود منی… اصلا خود منی… با من زفاف میکنی… با من… چه داغ و پر حرارتی… چه گرم و تازه ای هنوز… چه گرم و تازه ام برات… دیر نشد. دیر نشده. همیشه بوده… همیشه هست… تختم بوی تو گرفته… بوی بهار نارنج… بوی بامبوس… بوی عطر آوون… من الان زیر پوست توام… زیر پوست مردی که این همه سال است دوستم دارد، که این همه سال با من در تنهاییهاش عشق بازی کرده است و حالا پس از این همه سال در من است. در عمق وجود من است. بوی بهار نارنج بوسه هات روی تن من… روی سینه های داغ من… روی سینه های متورم من…

بگو که دوستم داری… بگو همیشه دوستم داشته ای… بگو بجز من هیچ زنی را دوست نداشته ای… بگو که مالک تن و قلب تو فقط منم… بگو من هنوز زیباترین زنم… که همیشه مرا کم داشته ای… که زندگی ات بی من حرام شد و حالا از همین لحظه ی زفاف با من دوباره متولد شدی… بگو دوستم داری… بگو خیلی دوستم داری… بگو سالها مرا در میان انگشتان جوهری ات حس کرده ای… سالها… سالهای سال در تنهایی هات با من بوده ای… تا همین امروز… تا همین امروز چهارشنبه… ساعت پنج صبح ۳۰ آوریل ۲۰۰۸ میلادی…

قصه ی قشنگی است…  نویسندگی است دیگر…

پله – نسرین مدنی

مهر ۱۳۹۰

مادر در طبقه ی اول قرآن می خواند و همیشه رادیو ، روی فرکانس قرآن است. اگر رادیو خاموش باشد ، تلویزیون طبقه ی اول همیشه روی کانال قرآن و رُوضه خوانی است و سخنرانی های مذهبی . او در اعیاد حتی ، روضه خوانی را دوست دارد . او مایل است همیشه دانه ی اشکی گوشه ی چشمش باشد.
عزادار ِ ائمه ای اهل بیتی یا… بهانه برای اشک ریختن همیشه هست برای او . او تمامی ِ ولادت ها و وفات های ائمه را از بر است بی آنکه تقویم را چک کند. او نصف بیشتر سال لباس سیاه می پوشد.
مادر خود مسجد است یا یک هینت عزاداری حتی اگر اذان مسجد کوچه خیابان ها به گوش برسد به خانه به اتاق خواب به دستشویی به حمام به پستوها به درز درها به درز پیراهن های کهنه ، باید صدای اذان در خانه جاری باشد.
طبقه ی مادر با پله های سنگی به طبقه ی دوم مرتبط است . برادر و خواهر جوان تر در طبقه ی دوم دی جی گوش می دهند .آن ها صدای دی وی دی را تا آخر بالا می برند و تنها این طور از دی جی لذت می برند. در طبقه ی برادر و خواهر ماهواره همیشه روشن است . آن ها علاقه مند به برنامه ی «Amarican Idel » و زندگی نامه ی خوانندگان و هنرپیشگان و کانال های مد هستند؛ علاقه مند به فیلم های اکشن . طبقه ی برادر و خواهر طبقه ی اینترنت و پلی استیشن هم هست .
پله ها این طبقه را به طبقه ی سوم وصل می کند جایی که کتابخانه هست . خواهر ِ وسطی در اینجا کتاب می خواند و کتاب هایی که می خرد در قفسه ها می چیند .
روی زمین روی شومینه روی سوفاژ کتاب چیده شده است. اینجا می توان کتاب خواند ، وقتی به راحتی ، که طبقه ی اول و طبقه ی دومی ها نباشند . در این طبقه خواهر وسطی یا می خواند یا می نویسد .
پله ها پیچ می خورند و به راه پله ی باریکی می رسند . خرت و پرت هایی فراموش شده توی این راهرو چپانده می شود . این راهرو پر از نور است آن قدر که چشم زده می شود حتی اگر پلک ها را روی چشم بخوابانی .
مادر بزرگِ نحیف در این راهرو روی دوشک ِ همیشه پهن اش می خوابد . مادر بزرگ غذایش را هم تو رختخواب می خورد . مادر بزرگ آفتاب را دوست دارد توی چله ی تابستان هم بهانه ای برای سرد بودن دارد . مادر بزرگ نور را خدا می داند .
ناله های کم جان مادر بزرگ به خاطر آدم می آورد که راهرویی فراموش شده در آن بالاست ، پر نور .

شاید یکبار دیگر- محمود صفریان

مهر ۱۳۹۰

گام در کوره راه یک خاطره

از خواب که پا شدم رفته بود.
پس از سالها توانسته بودم یک شب را با او باشم. برای شام به رستورانی که دوست داشت رفتیم.
شراب کهنه ای را که سفارش داده بودم نخورد….بطری را در دست گرفت، رویش را خواند، چرخاندش و گفت:
” می گویند، ۲۰۰۴ اش خوب از آب در آمده.”
” بگم بیاره؟ ”
با خنده جواب داد:
” از ۲۰۰۳ دیگر نمی خورم.”
” چرا؟ ”
” پا نداشتم، تو نبودی، و… ”
” حالا که هستم.”
باز خندید و گفت:
” ولی اونی نیستی که بودی. اونی که پا بود، تو سال ۲۰۰۳ جا ماند.”
مانده بودم چه بگویم.
می خواستیم ازدواج کنیم، ولی نشد. جور نشد. خیلی دوستش داشتم، اما آن روز ها تو حال ازدواج نبودم. گمان می کردم که او هم توی همان حال و هوای من است. کمترین اشاره ای هم ندیدم.
برای دیدن پدرم رفتم. پس از مرگ مادرم به جائی دیگر رفته بود. دلم برایش تنگ شده بود.
دو سال آزگار ماندگار شدم. به نامه دوم یا سومم بود که جواب نداد.
حالا که آمده ام می بینم که هنوز ازدواج نکرده است. زیبائیش را دارد، اما از شیطنت هایش خبری نیست. آهنگ صدایش به همان گیرائی است، ولی در خنده ها یش باری از عشق دیده نمی شود. به کمک دوست مشترکمان، تلفنش را پیدا کردم. تماس گرفتم، بر خلاف انتظارم، سرد بر خورد نکرد، اما دعوتم را به شام نپذیرفت. یکی دو روز به تلفن هایم ادامه دادم. اصرار داشت بداند شماره تلفنش را از کجا به دست آورده ام. در آخرین تماسم گفت:
” تا نگوئی از کجا شماره ام را پیدا کرده ای، نمی آیم. ”
فهمیدم می خواهد بیاید. و فهمیدم هنوز دوستم دارد، و از خوشحالی ام فهمید که منهم گرفتارشم.
مدتی بود تلفن در دست ساکت مانده بودم.
” الو! پشت خطی؟ یا همانطور که عادت است رفته ای…”
آزردگیش را نشان داد.
” تازه پیدایت کرده ام، کجا بروم؟ ”
” مگرگم شده بودم. ”
” نه، تو گم نشده بودی، من گم ات کرده بودم…داشتم فکر می کردم که چرا این مدت تنهایت گذاشتم. ”
” می توانستی و نیامدی؟ ”
باز، ماندم چه بگویم.
بی توجه به سئوالش گفتم:
” همان رستورانی که می دانی.”
” امشب نه، کار دارم. نمی توانم قرارم را بهم بزنم. ”
داشت آتشم می زد. آن وقت ها جوان تر بود، اما حالا با تجربه اش یاد گرفته بود که از چه دری وارد شود. خواستم بگویم:
” پس خبر از تو.”
نگفتم، و چه خوب شد. حتمن تلفن نمی کرد، و من را که داشتم کم کم بی تابش می شدم، به کلافگی می کشاند.
” گفتی قرار داری؟…. با کی؟ ”
فهمید خال را درست نشانه رفته است.
” وقتی دیدمت می گویم.”
” فردا شب خودم می آیم سراغت تا به اتفاق برویم.”
” نه، خودم جمعه شب می آیم. یادت باشه رزرو کنی.”
” جمعه شب! چرا این همه دیر؟ ”
” از دو سال که کمتر است. ”
چه نکته دان و ظریف گو.
راست می گفت، من مقصر بودم. و فکر کردم….اگر جمعه هم بیاید، جای شکرش باقی است. کوتاه آمدم تا تنبیه سنگین تری آوار نشود.
” ساعت هشت منتظرت هستم.”
تو رستوران که دیدمش فهمیدم رنگم تغییر کرده است. با تلاش خودم را جمع و جور کردم ، اما او زرنگ تر از این ها بود. با آنکه سر وقت آمده بود گفت:
” می بخشی اگر کمی دیر آمدم.”
فقط نگاهش کردم. دستی را که به سویم دراز کرده بود گرفتم و با تردید رفتم که ببوسمش. راه که داد در عین شرمندگی خوشحال شدم.
شام که خوردیم، رفتیم هتل من. تا نزدیکی های صبح حرف زدیم. دیگر نای نشستن نداشتم، به زور افتادن پلکهایم را نگه می داشتم.
داشت خوابم می برد که نجوا کرد:
” اگر شراب نخورده بودی بیشتر بیدار می ماندی…”
در همان حال می خواستم بگویم :
” اگر تو هم خورده بودی با هم خوابمان می برد…”

خواب کار خودش را کرد.
بیدار که شدم، رفته بود.

آرزو های، گابریل گارسیا مارکز

مهر ۱۳۹۰

یا شاید یک خدا حافظی
شاید هم نوعی وصیتنامه

اگر برای لحظه ای خداوند فراموش می کرد که من پیر شده ام و به من

کمی دیگر زندگی ارزانی می داشت، شاید تمام آنچه را فکر می کنم بازگو

نمی کردم ، بلکه تأمل می کردم بر تمام آنچه بازگو می کنم. چیزها را نه بر

مبنای ارزش آنها که بر مبنای معنای آنها ارزش گذاری می کردم. کم

می خوابیدم. بیشتر رؤیاپردازی می کردم، در حالیکه می دانستم که هر

دقیقه ای که چشمانمان را می بندیم، ۶۰ ثانیه نور را از دست می دهیم.به

رفتن ادامه می دادم آن هنگام که دیگران مانع می شوند. بیدار می ماندم آن

هنگام که دیگران می خوابند. گوش می دادم هنگامی که دیگران سخن

می گویند و با تمام وجود از بستنی شکلاتی لذت می بردم.اگر خداوند به من

کمی زندگی می داد، به سادگی لباس می پوشیدم، صورتم را به سوی

خورشید می کردم و نه تنها جسم که روحم را نیز عریان می کردم.خدای

من، اگر قلبی داشتم نفرتم را بر یخ می نوشتم و منتظر طلوع خورشید

می شدم. با اشک هایم گل های رز را آب می دادم تا درد خارها و بوسه ی

گلبرگهایشان را احساس کنم.خدای من، اگر کمی دیگر زنده بودم

نمی گذاشتم روزی بگذرد بی آنکه به مردم بگویم که چقدرعاشق آنم که

عاشقشان باشم. هر مرد و زنی را متقاعد می کردم که محبوبان منند و

همواره عاشق عشق زندگی می کردم.به کودکان بال می دادم امَا به آنها

اجازه می دادم که خودشان پرواز کنند. به سالخوردگان می آموختم که

مرگ نه در اثر پیری که در اثر فراموشی فرا می رسد.آه انسان ها، من

این همه را از شما آموخته ام. من آموخته ام که هر انسانی می خواهد بر

قله کوه زندگی کند بی آنکه بداند که شادی واقعی ، درک عظمت کوه است.

من آموخته ام زمانی که کودکی نوزاد برای اولین بار انگشت پدرش را در

مشت ظریفش می گیرد، برای همیشه او را به دام می اندازد. من یاد گرفته

ام که انسان فقط زمانی حق دارد به همنوع خود از بالا نگاه کند که باید به

او کمک کند تا بر روی پاهایش بایستد. از شما من چیزهای بسیار آموخته ام

که شاید دیگر استفاده ی زیادی نداشته باشند چرا که زمانی که آنها را در

این چمدان جای می دهم، با تلخ کامی باید بمیرم »

نادر شاه و مشروطه بازی- مهران رفیعی

مهر ۱۳۹۰

” شهرام خان ترا خدا مواظب باشین, بنظرم چراغه قرمز بود”
“نترسین میترا خانم, این مسیر هر روزمونه, تازه کار که نیستیم, تصدیق مون را اون زمونا گرفیم, اون وقتا که قیمت اسکناس پشت سبز فقط هفت تومن بود, یادش بخیر”
حسین که مشغول ور رفتن با کاغذهای خریدش بود, سرش را با تاسف تکان داد و زیر لبی گفت:
“چی میگی میترا جون ؟ هر کس دیگه ای هم جای ایشون بود, همین کار رو میکرد, تازه توی همه چها ر راه ها هم که دوربین نیس”
“قربون معرفتت حسین آقا, خدا را شکر که تو یکی درد ما را می فهمی, دیگه کم مونده سر به بیابون بذارم”
” آره بابا, عجب دوره ای شده, توی همین چند سال اخیر قیمت برنج دو برابر شده, مگه نه؟”
میترا که در صندلی عقب نشسته بود, گلایه های شهرام خان و شوهرش را در ذهنش مرور کرد و با لحن ملایمی گفت:
” قبول دارم که همه چیزا گرون شده, ولی با عصبانیت که چیزی ارزون نمیشه, راستش را بگین, مثل اینکه دلخوری دیگه ای هم دارین, درسته؟”
” فدای آدمای چیز فهم, واقعا بعضی از زنا فکر آدمو خوب می خونن, هیچ چیزی را نمیشه از شون پنهون کرد”
“چی شده باز؟ نکنه همون بساط همیشگی براه افتاده؟” . این صدای حسین آقا بود که با کمی نگرانی و همدردی به دوستش خیره شده بود.
“نه بابا, مگه خودتون توی مغازه نبودین؟ یعنی شما چیز ناجوری ندیدین؟”
میترا کمی سرخ و سفید شد و با خونسردی ادامه داد:
” البته که شما حق دارین ناراحت بشین, ولی خوب چکارش میشه کرد؟ تازه مگه فقط توی مغازه از این جور صحنه ها دیده میشه؟ شما هم باید قبول کنین که این نسل جدید با ما ها فرق دارن, من که اصلا سعی میکنم این جور چیزا را نبینم, ندیدن بهترین راه حله, مگه نه؟”
” نه خانم, من که از دیدن این جور چیزا ناراحت نمیشم, درد من از چیزای دیگه س, تازه اون دوتا جلف که اصلا ایرونی نبودن, بنظرم مال این جزیره های اطراف بودن”
کم کمک حسین آقا فهمید که بازم حدسش بکلی غلط بوده ولی هر چه به ذهنش فشار میاورد چیزی دستگیرش نمیشد.
“شهرام خان, شما هم ما را گذاشتی سرکار! مگه نه؟ آخه توی اون مغازه که غیر از اون جوونا کس دیگه ای نبود, بقیه چیزا هم که مثل وقتای دیگه بود, خرمای بم و قورمه سبزی یک و یک و نون افغانی و پنیر بلغاری, خلاف عرض میکنم؟ دیگه چی بود که جنابعالی را از کوره بدر برده؟”
” یعنی شما اون اگهی مسخره را ندیدن؟”
” کدومش را میگی ؟ مال کارت تلفن ؟ اون که تازه نیس برادر, ما خودمون چند باری از اونا خریده وبه قوم و خویشا توی ایرون و آمریکا تلفن زدیم, نرخش خیلی مناسب تر از شرکت تلفن خودمونه, درسته میترا جون؟”
” نه بابا, حواس تون کجاست؟ یه کاغذ رنگارنگی چسبانده بودن به دیوار, در مورد جشن نمیدونم چه کوفت و زهرماری”
” قبلا بهتون گفته بودم که ما فقط اون چیزایی را می بینیم که می خوایم بخریم و بیخودی وقت خودمون را تلف نمی کنیم, شما هم همین کار را بکنین شهرام خان, وقتی که ندیدی, دیگه عصبانی هم نمی شی, والسلام”
میترا که از جواب شوهرش قانع نشده بود, پرس و جویش را ادامه داد:
” لطفا بگین که از جشن کوفت و زهر مار, منظورتون چیه؟ تور هنری و کنسرت ها رو که نمیگین؟ ”
” نه بابا, بلیط اونا را که دو سه هفته پیش خریدم, اتفاقا این دفعه دلی به دریا زدم و از صندلی های ردیف های جلوتر انتخاب کردم, برای هر چهار نفرمون , البته بلیط هاش کلی گرون ترن ولی بجاش آدم حسابی حال میکنه, یکشب که هزار شب نمیشه, تازه مگه آدم پولش را برای چی میخواد؟ ”
” شهرام خان, بالاخره نگفتین که علت دلخوری تون از چی بوده؟ آخه دلخوری الکی هم که معنی نداره ! ”
“بشرطی که فقط پیش خودتون بمونه, اگر خبرش زبون به زبون بشه اونوقت یک عده ای فکر میکنن که این جشنه یه چیز مهمیه و به نفع اونا تموم میشه”
میترا نگاهی به شوهرش کرد و متوجه شد که او هم چیزی دستگیرش نشده ولی قبل از آنکه سئوال بعدیش را جمع و جور کند, حسین آقا پیشدستی کرده بود:
” بنظرم همون بسته های پنج کیلویی با صرفه ترن, برنج باسماتی را میگم, شما چی میگین شهرام خان؟”
” والا میدونین که من توی این جور کارا دخالت نمی کنم, ولی بنظرم هما طرفدار کیسه های بیست کیلوییه, بهتره از خوش هم بپرسین که کاملا مطمئن بشین”
” راستش با نرخ امروز دلار, آوردن برنج از ایران بیفایده س”
“حسین آقا, تو هم عجب حال و حوصله ای داری برادر, مگه برای خرید هر جنسی باید ضرب و تقسیم کرد؟ در ضمن شما هم که به دلار حقوق میگیرین و خوشبختانه درآمد خوبی هم دارین”
میترا نگذاشت که کار به بررسی و مقایسه دقیق قیمت بقیه اقلام هم برسه و برگشت به سئوال قبلیش:
“شهرام خان, قول میدیم به کسی چیزی نگیم, تازه مگه غیر از خانواده شما ,کس دیگه ای هم داریم؟”
” درست میگین, کاشکی بقیه مردم هم مثل شما بودن, ولی میدونین که دهن بسیاری از مردم چفت و بست نداره, اصلا نمیشه با هاشون دو کلمه حرف زد و درد دلی کرد, از تلگرافچی ها هم سریع تر مرس میزنن”
” ولی اگه قراره چیزی بهمون بگین, بهتره عجله کنین چون با خونه مون فاصله زیادی نداریم”
” ناراحتی من از دست همین مسخره بازی هاس که هر از چندی براه میاندازن, اونم در مورد مسایل عهد بوق که هیچ ارتباطی با زندگی ما نداره, بنظرم این حضرات هنوز توی دوره نادرشاه گیر کردن, یعنی پانصد ششصد سال پیش”
” ولی شهرام خان, نادر شاه که پانصد ششصد سال پیش نبوده, نکنه برنامه در مورد حمله نادر شاه به هند و غارت گری و ماجرای کوه نور و از این جور چیزاس؟”
” خانم چه فرقی میکنه که پانصد سال باشه یا بیشتر, آدمیزاد اهل فهم و شعور باهاس در مورد حال و آینده فکر بکنه نه در مورد گذشته, اینا کی می خوان به خودشون بیان؟ مطمئنم که این حضرات اصلا برنامه های علمی را هم نیگاه نمی کنن و نمیدونن توی همین سال گذشته سه چهار تا ستاره جدید کشف شده و آدما توی مریخ و ونوس هم پیاده شدن”
بنظر نمیرسید که آن راه بندان عصر جمعه ذره ای از کنجکاوی میترا را کم کرده باشد, ادامه حرفش را گرفت:
” عجب؟ سه جهار تا ستاره جدید؟ منظورتون توی منظومه شمسیه یا خارج از اون؟”
” این یکی را درست دستگیرم نشد, توی همین برنامه تلویزیون فارسی داشتن میگفتن, اگه بخواین می تونم زنگ بزنم و براتون بپرسم”
” نه شهرام خان, راضی به زحمت تون نیستم, خودم گوگلش میکنم, منظورم اینه که از کامپیوتر کمک میگیرم”
” همین کامپیتوتر هم یک بدبختی دیگه س, اصلا از اسمش هم حالم بهم میخوره”
” اصلا ستاره ها را فراموش کنین شهرام خان, حدسم درست بود؟”
” کدوم حدس خانم؟”
” همون لشکر کشی نادر شاه به هندوستان دیگه ”
” نه خانم, این دفعه را اشتباه کردین, جشن شون در مورد مشروطیته, اگه اسمش را درست گفته باشم”
” پس چرا گفتین نادرشاه؟”
” چه فرقی میکنه؟ یه عکسی روی پوستر لعنتی شون بود درست عین عکسای نادر شاه”
” شهرام خان, توی دوره نادر شاه که خبری از مشروطه خواهی نبوده ؟ مطمئن هستین که امیرکبیر و یا ستارخان نبوده؟”
” خانم, شما هم عادت دارین که مو را از ماست بکشین, راستش من زیر چشمی نیگاه کردم, عکس یه کسی بود با عبای بلند و کلاه سیلندری, دیگه نمیدونم نادر شاه بود, یا اینایی که شما اسم بردین”
” خوب شهرام خان, این برنامه چه ایرادی داره؟”
” مساله اینه که همین طوری پولای مالیات های ما تلف میشه , برای هر برنامه ای خدا میدونه که چقدر از دولت پول میگیرن؟ پول ها رو آتش میزدن بهتر بود تا خرج اینجور چیزای بدرد نخور بکنن, همش ولخرجیه, مگه نه حسین آقا؟ ”
حسین آقا که حساب و کتابهایش درست در اومده و همه اسکناس ها را مرتب کرده و در کیف چرمیش گذاشته بود و با سکه هایش ور میرفت کوشید که نشان دهد که گفتگوها را دنبال کرده است:
” اگه اینجوریه که شما میگین, راه حلش را من بلدم و نیازی هم به عصبانی شدن نداره, البته حالا که صحبت به خرج و هزینه و اینها کشید, یک چیزی یادم افتاد که ازتون بپرسم”
” بفرما حسن آقا, خوبیش اینه که سئوالای شما از سئوالای خانم تون آسون ترن”
” شهرام خان, شما پلوپزتون را از کجا خریدین؟ بنظرم سایزش شش نفره س مگه نه؟”
این پرسش حسین, باعث شد که شهرام دلخوریش را عجالتا فراموش کند و با لبخندی جوابش را بدهد:
” به پیر و پیغمبر قسم بنده از این امور بی اطلاعم, اندازه ش بنظرم همون شش نفره س که شما گفتین, البته بعضی وقتا تا هشت نفر هم جواب میده”
” آخه توی همین مغازهه یک نوع کره ای دیدم که دو برابر قیمتش توی لاله زار نو بود, خوب اگه اینجوری باشه میگیم یه مسافری برامون بیاره, چرا بیخودی به اینا پول اضافی بدیم؟”
” حسین آقا, یکشنبه که برای ناهار تشریف آوردین منزل ما, همه سئوالای این جوری تون را از هما بکنین, اون حسابش دقیقه و حتی فاکتور های ده سال قبل را هم دور نریخته, حالا برسیم به راه حل شما برای جلوگیری از اجرای این جشن مزخرف. لابد می خواین به دولت نامه بنویسین که پولای ملت را حیف و میل نکنه و از براه انداختن برنامه های الکی جلوگیری بکنه, مگه نه؟”
” آره شهرام خان, خوبی این خراب شده اینه که بالاخره یک کسی به حرفای آدم گوش میده, همین فردا نامه اش را می نویسم, تو فقط اسم و مشخصات کامل برنامه را بگو تا تعطیلش کنیم”
” آخه همین جوری هم که نمیشه, لابد باید دلیل و برهان براشون ردیف کنی تا حرفت را قبول کنن, چیزی بنطرت میرسه که اداره پسند باشه؟”
” بنظرم این حضرات از بودجه چند فرهنگی دولت سوء استفاده میکنن, مثلا ادعا می کنن که کارشون برای هارمونی جامعه مفیده و از این جور چرت و پرت ها”
” حسین آقا, هارمونی که مال موسیقی و ساز و آوازه, چه ربطی به نادر شاه و مشروطه بازی داره؟”
” شهرام خان این دولتی ها هر روزی یک اصطلاحی درست میکنن برای خرج تراشی و حیف و میل, بهونه شون راست و ریس کردن زندگی در این جاس, خودتون بهتر میدونین که از همه هفتاد و دو ملت اومدن توی این مملکت. ولی خوب من هم نامه محکمی می نویسم و توی دهنشون میزنم. درسته که جامعه ما مشکلاتی داره و رندگی توی غربت راحت نیس, ولی داستان اینه که مشکل ما لشکر کشی نادرشاه به هند نیست, تازه بزرگ کردن این موضوع ممکنه به گوش هندیها هم برسه و برخورد پیش بیاد؟ باید هر چه زودتر جلوی فاجعه را گرفت”
” حسین جون, حواست کجاس؟ چرا بیخودی نادرشاه را قاطی قضیه میکنی؟ اون که یکی دو قرن قبل از مشروطیت زندگی میکرده؟”
شهرام با ترمزی ناگهانی در مقابل خانه ای ایستاد و گفت:
” میترا خانم شما از دست ما دلخور نشین, آخه ما هیچوقت اهل درسهای الکی مثل تاریخ و جغرافی نبودیم و با ضرب تقلب و بطورناپلئونی از شرشون در میرفتیم”
” شهرام خان حق دارن, ما هم اسم چار تا شهر و کشور و رودخونه و تاریخ جنگ ها رو شب امتحان حفظ میکردیم و بعدش هم بی خیال. ولی چه نادر شاه بوده و یا نبوده, من نامه را می نویسم, مطمئن باشین, توی کار خیر جای استخاره نیس”
” دست بردار حسین آقا, توی این دو سه ساله صد دفعه از این حرفا زدی, من میدونم که تو یکی اهل نامه نوشتن نیستی, راستی صافکاره ماشین تون را کی تحویل میده؟”
” اون که کارش را تموم کرده ولی با شرکت بیمه مشکل دارم, اینا حتی به عزراییل هم جون نمیدن ,ولی هر جوری شده حقم را ازشون میگیرم”
میترا که بسته های خرید را از صندوق عقب ماشین خالی کرده بود, نگاهی به شهرام کرد و گفت:
” تا یکشنبه که شما را می بینیم خدا نگهدار , سلام ما را به هما خانم هم برسونید, نامه را هم با کمک هم دیگه میتونیم بنویسیم, البته اگه لزومی داشته باشه, چطوره اول بریم برنامه را ببینیم و بعدا شکایت کنیم؟ ”
” من حتی اهل امتحان کردنش هم نیستم, شما هم وقت خودتون را بیهوده تلف نکنین”
” فکر نمیکنم با یک هفته تاخیر اتفاق خاصی بیفته, اجازه بدین اول با چشم خودمون برنامه را ببینیم, با بقیه مردم هم صحبت بکنیم و بفهمیم که نظر اونا چیه, خوب اگه اکثریت با شما موافق بودن که کار آسون تر میشه و بجای سه تا امضاء, ممکنه چهل پنجاه تا اسم نوشته بشه, موافقین؟”
” هر کار دیگه ای بگین میکنم ولی پایم را در چنین جاهایی نمیذارم, اصلا برای ما افت داره, نا سلامتی ما یک زمانی برای خودمون یک کسی بودیم, بخشکی ای شانس ”
وقتیکه زن و شوهر وارد حیاط خانه شان میشدند صدای لاستیک های اتومبیلی را شنیدند که به سرعت از آنها دور شده بود.

آرش کمانگیر – سیاوش کسرائی

مهر ۱۳۹۰

برف می بارد
برف می بارد به روی خار و خارا سنگ
کوه ها خاموش
دره ها دلتنگ
راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ
بر نمی شد گر زبام ِکلبه ای دودی
یا که سوسوی چراغی گر پیامیمان نمی آورد
رد پا ها گر نمی افتاد روی جاده ها لغزان
ما چه می کردیم در کولاکِ دل آشفته ی دمسرد

آنک آنک کلبه ای روشن
روی تپه روبروی من
در گشودندم
مهربانی ها نمودندم
زود دانستم که دور از داستانِ خشمِ برف و سوز
در کنارِ شعله ی آتش
قصه می گوید برای بچه های خود عمو نوروز

گفته بودم زندگی زیباست –
گفته و ناگفته ای بس نکته ها اینجاست
آسمانِ باز
آفتابِ زر
باغ های گل
دشت های بی در و پیکر

سر برون آوردنِ گل از درونِ برف
تابِ نرمِ رقصِ ماهی در بلورِ آب
بوی خاکِ عطرِ باران خورده در کهسار
خوابِ گندمزارها در چشمه ی مهتاب
آمدن رفتن دویدن
عشق ورزیدن
در غمِ انسانی نشستن
پابپای شادمانی های مردم پای کوبیدن
کار کردن کار کردن
آرمیدن
چشم اندازِ بیابانهای خشک و تشنه را دیدن
جرعه های از سبوی تازه ی آبِ پاک نوشیدن
گوسفندان را سحرگاهان به سوی کوه راندن
همنفس با بلبلانِ کوهیِ آواره خواندن
در تله افتاده آهوبچه گان را شیر دادن
نیمروزِ خستگی را در پناهِ دره ماندن
گاهگاهی
زیرِ سقفِ این سفالین بامهای مه گرفته
قصه های درهمِ غم را ز نم نم های باران ها شنیدن
بی تکان گهواره ی رنگین کمان را
در کنار ِبام دیدن
یا شب برفی
پیشِ آتش ها نشستن
دل به رویاهای دامنگیر و گرم شعله بستن

آری آری زندگی زیباست
زندگی آتشگهی دیرنده ی پابرجاست
گر بیفروزیش رقصِ شعله اش در هر کران پیداست
– ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست

ییرمرد آرام و با لبخند
کنده ای در کوره ی افسرده جان کرد
چشمهایش در سیاهی های کومه جستجو می کرد
زیر لب آهسته با خود گفتگو می کرد

زندگی را شعله باید برفروزنده –
شعله را هیمه ی سوزنده
جنگل هستی تو ای انسان
جنگل ای روییده ی آزاده
بی دریغ افکنده روی کوه ها دامان
آشیان ها بر سر ِانگشتانِ تو جاوید
چشمه ها در سایبان های تو جوشنده
آفتاب و باد و باران بر سرت افشان
جان تو خدمتگرِ آتش
سربلند و سبز باش ای جنگلِ انسان

زندگانی شعله می خواهد
ـ صدا سر داد عمو نوروزـ
شعله ها را هیمه باید روشنی افروز –
کودکانم داستان ما ز آرش بود
او به جان خدمتگزارِ باغِ آتش بود
روزگاری بود روزگار تلخ و تاری بود
بخت ما چون روی بدخواهان ما تیره
دشمنان بر جان ما چیره
شهرِ سیلی خورده هذیان داشت
بر زبان بس داستانهای پریشان داشت
زندگی سرد و سیه چون سنگ
روزِ بدنامی
روزگارِ ننگ
غیرت اندر بند های بندگی بیجان
عشق در بیماری و دلمردگی بی جان

فصل ها فصلِ زمستان شد
صحنه ی گلگشت ها گم شد نشستن در شبستان شد
می تراوید از گلِ اندیشه ها عطر فراموشی
ترس بود و بال های مرگ
کس نمی جنبید چون بر شاخه برگ از برگ
سنگرِ آزادگان خاموش
خیمه گاهِ دشمنان پر جوش
مرزهای ملک
همچو سرحداتِ دامنگسترِ اندیشه بی سامان
برج های شهر
همچو باروهای دل بشکسته و ویران
دشمنان بگذشته از سر حد و از بارو
هیچ سینه کینه ای در بر نمی اندوخت
هیچ دل مهری نمی ورزید
هیچکس دستی به سوی کس نمی آورد
هیچ کس در روی دیگر کس نمی خندید
باغهای آرزو بی برگ
آسمانِ اشک ها پر بار
گرمر و آزادگان در بند
روسپی نامردمان در کار
انجمن ها کرد دشمن
رایزن ها گرد هم آورد دشمن
تا به تدبیری که در ناپاک دل دارند
هم به دستِ ما شکستِ ما براندیشند
نازک اندیشانشان بی شرم
که مباداشان دگر روزی بود در چشم
یافتند آخر فسونی را که میجستند

چشم با وحشتی در چشمخانه مر جستجو می کرد
وین خبر را هر دهانی زیرِ گوشی بازگو می کرد
= آخرین فرمان =
= آخرین تحقیر =
= مرز را پرواز ِتیری می دهد سامان =
= گر به نزدیکی فرود آید=
= خانه هامان تنگ=
= آرزوهامان کور =
= ور پرد تا دور =
= تا کجا ؟؟ !! تا چند ؟؟ =
آه … کو بازوی پولادین و کو سرپنجه ی ایمان؟
هر دهانی این خبر را بازگو می کرد
چشمها بی گفتگویی هر طرف را جستجو می کرد

پیرمرد اندوهگین دستی به دیگر دست می سیائید
از میانِ دره های دور گرگی خسته می نالید
برف بر روی برف می بارید
باد بالش را به پشت شیشه می مالید

صبح می آمد:
– پیرمرد آرام کرد آغاز –
پیشِ روی لشکرِ دشمنِ سیاهدوست
…دشت نه دریایی از سرباز
آسمان الماسِ اخترهای خود را داده بود از دست
بی نفس میشد سیاهی در دهانِ صبح
باد پر میریخت روی دشتِ بازِ دامنِ البرز
لشگرِ ایرانیان در اضطرابی سخت دردآور
دو دو سه سه به پچ پچ گردِ یکدیگر
کودکان بر بام
دختران بنشسته بر روزن
مادران غمگین کنار در
کم کمک در اوج آمد پچ پچِ خفته
به جوش آمد
خروشان شد
به موج افتاد
برش بگرفت و مردی چون صدف
از سینه بیرون داد

: منم آرش
چنین آغاز کرد آن مرد با دشمن
منم آرش سپاهی مردِ آزاده :
که تنها تیرِ ترکشِ آزمونِ تلختان را
اینک آماده
مجوییدم نسب
فرزندِ رنج و کار
گریزان چون شهاب از شب
چو صبح آماده ی دیدار
مبارک باد آن جامه که اندر رزم پوشندش
گوارا باد آن باده که اندر فتح نوشندش
شما را جامه و باده
گوارا و مبارک باد

دلم را در میانِ دست می گیرم
و می افشارمش در چنگ
دل این جامِ پر کین و پر از خون را
… دل این بی تابِ خشم آهنگ
که تا نوشم به نامِ فتحتان در بزم
که تا کوبم به جامِ قلبتان در رزم
که جامِ کینه از سنگ است
به بزمِ ما سیو و سنگ را چنگ است

در این پیکار
در این کار
دلِ خلقی ست در مشتم
امیدِ مردمی ست در مشتم
کمانِ کهکشان در دست
کمانداری کمانگیرم
شهابِ تیزرو تیرم
ستیغِ سربلندِ کوه ماوایم
به چشمِ آفتابِ تازه رس جایم
مرا تیر است آتش پر
مرا باد است فرمانبر
و لیکن چاره ی امروز زور و پهلوانی نیست
رهایی با تنِ پولاد و نیروی جوانی نیست
در این میدان
بر این پیکانِ هستی سوزِ سامان ساز
پری از جان باید تا فرو ننشیند از پرواز

پس آنگه سر بسوی آسمان بر کرد
به آهنگی دگر گفتارِ دیگر کرد

درود ای واپشین صبح ای سحر بدرود :
که با آرش تو را این آخرین دیدار خواهد بود
به صبحِ راستین سوگند
به پنهان آفتابِ مهربارِ پاکبین سوگند
که آرش جان خود در تیر خواهد کرد
پس آنگه بی درنگی خواهدش افکن
زمین می داند این را
که تن بی عیب است و جان پاک
نه نیرنگی به کار من نه افسونی
نه ترسی در سرم نه در دلم باک است
درنگ آورد و یکدم شد به لب خاموش
نفس در سینه ها بیتاب میزد موج

به پیشم مرگ :
نقابی سهمگین بر چهره می آید
به هر گامِ هراس افکن
مرا با دیده ی خونبار می پاید
به بالِ کرکسان گردِ سرم پرواز می گیرد
به راهم می نشیند راه می بندد
به رویم می خندد
به کوه و دره می ریزد طنین زهرخندش را
و بازش باز می گیرد

دلم از مرگ بیزار است
که مرگ اهریمن خو آدمیخوار است
ولی آندم که زاندوهان روانِ زندگی تار است
ولی آندم که نیکی و بدی را گاهِ پیکار است
فرو رفتن به کامِ مرگ شیرین است
همان بایسته ی آزادگی این است

هزاران چشم گویا و لب خاموش
مرا پیک امیدِ خویش می دانند
گهی میگیردم گه پیش میراند
پیش می آیم
دل و جان را به زیورهای انسانی می آرایم
به نیرویی که دارد زندگی در چشم و در لبخند
نقاب از چهره ی ترس آفرین ِمرگ خواهم کند

نیایش را دو زانو بر زمین بنهاد
بسوی قطعه ها دستان زهم بگشاد

برآ ای آفتاب ای توشه ی امید :
برآ ای خوشه ی خورشید
تو جوشان چشمه ای من تشنه ی بی تاب
برآ سرریز کن تا جان شود سیراب
چو پا در کامِ مرگی تندخو دارم
چو در دل جنگ با اهریمنی پرخاشجو دارم
به موجِ روشنایی شستشو خواهم
ز گلبرگِ شما ای زرینه گل من رنگ و بو خواهم
شما ای قله های سرکشِ خاموش
که پیشانی به تندرهای شب سهم انگیز می سایید
که سیمین پایه های روزِ زرین را بر شانه می کوبید
که ابرِ آتشین را در پناه خویش می گیرید
غرور و سربلندی هم شما را باد
امیدم را برافرازید
چو پرچم ها که از بادِ سحرگاهان به سر دارید
غرورم را نگهدارید
به سانِ آن پلنگانی که در کوه و کمر دارید

زمین خاموش بود و آسمان خاموش
تو گویی این جهان را بود با گفتار آرش گوش
به یالِ کوه ها لغزید کم کم پنجه ی خورشید
هزاران نیزه ی زرین به چشم آسمان پاشید

نظر افکند آرش بسوی شهر آرام
کودکان بر بام
دختران بنشسته بر روزن
مادران غمگین کنارِ در
مردها در راه
سرودِ بیکلامی با غمی جانکاه
ز چشمان بر همی شد با نسیم صبحدم همراه
: کدامین نغمه می ریزد
کدام آهنگ آیا می تواند ساخت؟
طنینِ گامهای استواری را که سوی نیستی مردانه می رفت
طنین گامهایی را که اگاهانه می رفت؟

دشمنان در سکوتی ریشخندآمیز
راه وا کردند
کودکان از بامها او را صدا کردند
مادران او را دعا کردند
پیرمردان چشم گرداندند
دختران بفشرده در مشت
همره او قدرتِ عشق و وفا کردند
آرش اما همچنان خاموش
از شکافِ دامن البرز بالا رفت
وز پی او
پرده های اشک پی در پی فرود آمد

بست یکدم چشمهایش را عمو نوروز
خنده بر لب غرق در رویا
کودکان با دیدگان خسته و پی جو
در شگفت از پهلوانیها
شعله های کوره در پرواز
باد در غوغا

شامگاهان
راه جویانیکه می جستند
آرش را بر روی قله ها پیگیر
باز گردیدند
بی نشان از پیکرِ آرش
با کمان و ترکشی بی تیر

آری آری جان خود در تیر کرد آرش
کارِ صدها صد هزاران شمشیر کرد آرش
تیرِ آرش را سوارانی که می راندند بر جیحون
به دیگر نیمروزی از پی آنروز
نشسته بر تناور ساقِ گردویی فرو دیدند
و آنجا را از آن پس
مرز ایران و توران باز نامیدند
آفتاب
در گریزِ بی شتابِ خویش
سالها بر بامِ دنیای پاکشان سر زد
ماهتاب
بی نصیب از سبرویهایش همه خاموش
در دلِ هر کوی و هر برزن
سر به هر ایوان و هر در زد

آفتاب و ماه را در گشت
سال ها بگذشت
سال ها و باز
در تمامِ پهنه ی البرز
وین سراسر قله ی مغموم و خاموشی که می بینید
وندرونِ دره های برفآلودی که می دانید
رهگذر هایی که شب را در راه می مانند
نامِ آرش را پیاپی در دلِ کهسار می خوانند
و نیاز خویش می خواهند
با دهانِ سنگهای کوه آرش می دهد پاسخ
می نماید از فراز و نشیب جاده ها آگاه
می دهد امید
می نماید راه

در برون کلبه می بارد
برف می بارد بروی خار و خارا سنگ
کوهها خاموش
دره ها دلتنگ
راه ها چشم انتظارِ کاروانی با صدای زنگ

کودکان دیریست در خوابند
در خواب است عمو نوروز
می گذارم کنده ای هیزم در آتشدان
… شعله بالا میرود پر سوز

چند سروده جدید – عیدی نعمتی

مهر ۱۳۹۰

گریه می کنم
برای چهره ها و خاطره ها
برای صمیمیت های غارت شده
برای تو
مگر می شود تو را دوست داشت
و گریه نکرد

****
شب
ستاره ها را
در جیب اش گذاشت و
رفت تا بخوابد
ما ماندیم و
این همه خاکستر

****

شاهپرم را قیچی می کنی؟
ماندگار بام تو نخواهم ماند
دست آموز نیست دلم
خسته و گرفتار
عقابی از قلب ام صعود می کند
دست آموز نیست دلم

*****

تا خون به رکاب اسب “آقا” ی شما برسد

سی سال و اندی و چند روز است

که از بهشت رستگاری شما گریخته ایم       می گریزیم .

باد

خنج می کشید به تن هوا

خیابان ها گلگون می شدند

در هق هق آنهمه شاخه های شکسته

و انبوه میوه های له شده .

فرصت گریز می گریخت از گام های وقت

عقربه ها بر مدار آتش می چر خیدند

و ما از مرگ می گریختیم .

حالا

رو بروی بادها می ایستم

و گریه می کنم

برای تما م کشتی هایی که به ساحل نرسیدند

برای تمام قطارهایی که از ریل خارج شدند

برای پل های شکسته

کبوتران خسته

برای پاره پاره های خودم

که بر چوبه های دار شما ماند

تا ما از مرز جنون شما بگذریم .

گریه می کنم

برای چهره ها و خاطره ها

برای صمیمیت های غارت شده

برای تو.

مگر می شود تو را دوست داشت

و گریه نکرد .

باران نیست – لیلا فرجامی

اسفند ۱۳۹۰


چیزی بر سرم زده ست که باران نیست.
صدفهایِ زیرخاک
با لبهای دوخته شان
حرفی از مروارید
نخواهند زد.
هر شب
دنیا را دیده ام که پس ازعشقبازی اش
مثل مردی سیگار می کشد
و به دخترانی که دوباره فردا فریب اش را خواهند خورد،
پشت می کند.
چیزی بر سرم زده ست که باران نیست.
آن بالا
خدا هم پرنده ی تنهایی ست
که برای ابرها می خواند.

ای کاش نهنگ بودیم – مینو نصرت

مهر ۱۳۹۰

خبر ها پشت سر هم می رسند

تیزتر از باد

پر شتاب تر از نور

ضجۀ توله خرس های سمیرُم

نالۀ درختان باغ روبرو و چنار های بلند تهران

سرایت کویر به شمال این قبله

پوکی مزمن استخوان سپیدار ها از سر به داران

تراوش شمشیر از دهان ها

و حکایت انسانی که ناگهان حیوان می شود

دیگر از عشق

از آزادی

از حقوق بشر

شعر و شعار نسازیم

نئاندرتال ها از ما انسان تر بودند

ای کاش نهنگ بودیم

دسته جمعی خودکشی می کردیم

به سراغت می آیم – باران. م

مهر ۱۳۹۰

یک عاشقانه زیبا

به سراغت می آیم با سبدی که چیده ام همه اش گلبوته های بوسه.

به سراغت می آیم بی اگر، با عشقی صد چندان

به سراغت می آیم با موهایم که پر از تارهای نوازش ِ انگشتانت است

به سراغت می آیم با چشمانی که از برق درخشان مهربانی تو زیبا گشته

به سراغت می آیم

بی اگر

با وامی که از مجنون گرفته ام
صد قلب دیوانه ی تو

بیم و امید – برزین آذر مهر

مهر ۱۳۹۰

شبی خفاش گون باپنجه های خون فشانش
بسته ره بر من.
نه بر چهر سپهر تیره فامش اختری پیدا
نه دلمرده چراغی بر نشیب پرتگاهش گاه سوسوزن.
صدای بال بالی نه
زبوف آشیان گم کرده حتی گاه آهی نه
دراین ماتمگه پر سوگ وبی تسکین
که رویایش، به کابوسی ست ماننده
زمین بیمار و
قلب آسمان خون است،
زمان لرزنده ای چون بید مجنون است
فکنده سر به زیرو
لاغر ومفلوک،
وبرجسم نزارش
شاخسارانی تهی و پوک .

به روی شاخه ای خشکیده و بی بر
نشسته مرغ جادوگر
و می خواند به هر دم سحر پر افسون
برای کاروان های به ره مانده
که در پیچ و خم سخت کمرگاهان
‌به چه مانده .

چه رویایی!
چه بیهوده امید وهم پیمایی!
از این خواب گران بر خاستن خواهی؟!
به اوج قله ها ره یافتن خواهی ؟!
چه می جویی؟!
ز داد سرنوشت ات از چه می مویی؟!
بهشت ات آن نبود آیا
که از ابری وبارانی
فرو پاشید؟

چه شد آن هُد هُد ِ چاوش سرای تو؟
بهشتی وعده های ناروای تو؟
زسیمرغ ات نشانی مانده جایی بربلند کوه؟

بگوازرستم مردم تبارت نیز!
زگُرد بی مثالت نیز!
بگو آیا
هنوزاز سم اسبانش
‌به روی سنگلاخ ِ سرخ ِ میدان ها
نشانی مانده از دلشوره ی فردا؟
و یا از ترس ِ جان
قالب تهی کرده
فتاده در میان چاه ِ نکبت ها؟

گرَش
آمد به سر این بد
نه زان رو بود
که
همواره برراهی خطا می رفت؟

بگو ای شبرو مغموم!
تو ای بال و پرت بسته،
ز دریا و زمین و آسمان خسته
تو با این بال بال ِ سربی وسنگین
چگونه می توانی پر زنی آزاد؟
چگونه پر کشی در آسمان باز؟
چگونه برکَنی قندیل ها را
در گذار
از صخره های هار؟

چگونه خواهی از چنگال این زندان ها رستن؟
رهیدن از زمستان های این سان سرد وطولانی
و پیوستن به تابستانه های گرم و نورانی
بوَد کار توای در وهم خود ،
یک عمر زندانی ؟!

‌بهشتی که تو می جویی
مگر آن نیست که درچنگ خود داری ؟
جهان این است و
راهت این !
نباشد چاره ای
جز سازش و
تمکین !

***

در آن سوتر ولی
در بیشه ی انبوه
در آن جایی که از هر سوی رگبار خطر خیزد
فراهم آمده خیلی ز مرغان دگر اندیش
‌به سر شوری و در دل موجی از غو غا
که در سر
گویی آهنگی و فرهنگی دگر دارند
و کجتابی شب را هیچ طوری بر نمی تابند
و بر هر تازه راهی حرف خود را باز می خوانند:

“جهان تیره ست و
شب سنگین و
بی چهره ،
در این دهشت سرا
هرگز نخواهد رُست بر شاخی
گلی زیباوزیبنده،
مگر آنی که از شور درون
پوینده و رویاست،
چو آن موجی که
در دریا،
توفنده!
چو آن رنجی که
زاینده !
چو آن دستی که
سازنده !
چو آن روحی که
کاونده !
چوآن دادی که
بر بیداد
تازنده!
چوآن عشقی که
دارد
رنگ آینده !

برزین آذرمهر

پایداری – از گذرگاه – نیاز- سروده هائی هستند از،کیوان صادقی- برگرفته ازکتاب، دراین گیرودار

مهر ۱۳۹۰

پایداری

انگشت هایم را مشت می کنم
مشت هایم را یکی
و در کنار تو می ایستم
آنسان که تو در کنار یک ملت
و تا سحر این در را خواهیم کوبید
تا سر انجام خورشید در را بگشاید

از گذرگاه

من گل را می پرستم
از گذرگاه تیغ باید گذشت
من میوه را می پرستم
از گذرگاه زمستان باید گذشت
من آزادی را می پرستم
از میدان تیر باید گذشت

نیاز

از دیر باز انتظارتو
در گلوگاه شیران
قلب من
به بازوی آهوئی می مانست
در جدال و گریز
نفس هایم بریده بریده در فراق
با تنی لرزان
و چشم هایم که جز تو هیچ نمی دید
تا تو را در آغوش گرفتم

تاک همسایه – رحیم سینائی

مهر ۱۳۹۰

تاک همسایه ی ما
رفته در سن بلوغ
جامه ای سبز به تن
گشواری ز زُمرّد بر گوش
خفته بر دیوارم
گه تکان می دهدش دست نسیم
می زند جامه سبزش به کنار
ونشان می دهد آن شاخهء پر خوشه ء ناب
هوس خوردن انگور پر آب
می دواند به رگم خون نشاطی تبدار
می دوم از ته خانه به کنار دیوار
می کنم دست بلند
می کشم شاخه به پیش
می زنم جامه ء سبزینه کنار
خوشه ای در کف دست
آه , این سهم من است
دانهء سبزو لطیف
زیر دندان چه حریص
می فشارم آن را
کام من شیرین شد
کام تو شیرین باد
آی همسایهء ما

سونات مهتاب برای در یا چه نمک – سید علی صالحی

مهر ۱۳۹۰

وای بر ما
اگر خواهر خزر بمیرد
خلیج فارس آنقدر خواهد گریست
که همه ی دریا های دنیا بالا بیایند
و بالا می آیند
تا همراه رود ها، چشمه ها و
دو دیده من
از میان مکافات زخم و نمک بگذرند
و می گذرند
تا آسمان ِ سراسر این سر زمین
با هزاران امید بار آور از باران
بجانب ارومیه راه بیفتد
و راه می افتد
تا دیگر
نه هیچ تن تشنه ای از تاریکی بترسد و
نه زخم های بیشمار ما از نمک
شهریور ماه

قفس شاید همین حرف – حمید رضا اکبری شروه

مهر ۱۳۹۰

حرفم چارستون این در!

می خورد و باز تابش دیوار

گوشی نیست تا بشنود در بازگشت

حرف در دهان می چرخد

تفاله یعنی همین جن دربدر

کسی با صدای قبلی اش نیست

و آغاز این حرف بدون فردا

می ترسم ادامه پیدا کنم

دستی دراز کن

تا فا صله می دود

قفس شاید همین حرف باشد ؟!

تا فاصله !

دری ندارد برای باز شدن .
———————

۱۳۹۰ –اهواز

عشق ممنوع – مجید قنبری

مهر ۱۳۹۰

می‌گویم دوستت دارم
چون اعتراف مجرمی
از پیش آگاه
به عقوبت بی‌تخفیف خویش.

می‌گویم دوستت دارم
و وحشت مکنده‌ی یک خالی
به هزارتویی بی‌رویا، می‌کشاندم.

زن ذلیل

مهر ۱۳۹۰

زن ذلیل

ذوق آرشیتکت

مهر ۱۳۹۰

ذوق آرشیتکت

هوای تهران!

مهر ۱۳۹۰

هوای تهران!!

بوسه خورشید

مهر ۱۳۹۰

بوسه خورشید