جُنگ گذرگاه – شهریورماه ١٣٩٠ شماره ١١٨– دهمین سال انتشار

شهریور ۱۳۹۰

جُنگ شهریور ماه گذرگاه را این دوستان یاری کرده اند

محمود کویر- شمس لنگرودی – ملیحه تیره گل – علی اصغر راشدان
– خالد رسول پور- نادره افشاری- مانا آقائی- ابوالفضل اردوخانی – مینا اسدی
احمد طباطبائی- مرضیه بداغی- کمال دماوندی- جعفر یزدی- امیر هوشنگ برزگر-
– اِلیسا- فرامرز پور نوروز- مهران مدیری – رحیم سینائی – نسرین مدنی-
نوش آفرین ارجمند- مجید قنبری – مجتبا پور محسن – سید رضا شکراللهی –
محسن صابری- بهمن- اسماعیل رجبی- فریدون مشبری- مهران رفیعی- بهرام جیحون- آریو ساسانی – بهزاد اندیشه – محسن عمادی-  فریبرز شیرزادی – مرتضا خبازیان زاده – محمود صفریان

*******************

داستان های جشنواره تیرگان – محمود صفریان

شهریور ۱۳۹۰

تاملی به مسابقه داستان نویسی جشنواره تیرگان
و کتابی که با انتخاب پانزده داستان از این مسابقه
توسط نشر گردون برلین در آلمان به مدیریت
عباس معروفی منتشر شده است

در اینکه ادبیات راستین و خالص ما در ایران، لای چرخ دنده های دخالت های ممیزین مامور ارشاد، دارد لورده می شود و هیچ اثری بخصوص داستان، تا تراشیده نشود و جامه جامعه اسلامی را بر تن نکند به منصه ظهور نمی رسد کمترین تردیدی نیست.
” و در همین شماره گذرگاه که پیش رو دارید موارد مستندی را از این دخالت های ناروا منتشر کرده ایم ”
ولی کتاب:
داستان های تیرگان – پانزده اثر برگزیده
به سبب دور بودن از چنین دخالت هائی، کتابی بی سانسور است و خواننده آنچه را می خواند که بی کم و کاست از قلم نویسنده تراویده است و این خبر خوشحال کننده ای است.

نحوه برگزاری، و انتخاب داوران، و سرعت نشر و به بازار آوردن کتابی از پانزده داستان بر گزیده این مسابقه جای سپاس دارد.
خواندن با دقت و با توجه کامل ِ ۲۶۲ داستان ِ شرکت کننده توسط داورانی که احتمالن خود سخت مشغولند و کم وقت، و بر گزیدن ۱۵ داستان از بین آن ها فقط می تواند یک دلیل داشته باشد:
” عشق “.
عشق به حمایت از ادبیاتی که سخت تحت فشار است، و راغب کردن خوانندگانی که به دنبال خواندن آثاری سره هستند.
داستان:
پسر جان، عمر فریاد طولانی است
نوشته
فرامرز پور نوروز- ونکور – کانادا
یکی ازبهترین های این مسابقه و این کتاب است و شایسته مقام برتراست، که خوشبختانه حق به حق دار رسیده است و این بینش و ژرف نگری داوران را می نمایاند.

فرامرز پور نوروز، نویسنده ای تازه کار نیست و تا آنجائی که من می دانم این کتاب ها را در کارنامه ادبی خود دارد :
سالهای سخت
که مجموعه چهار داستان کوتاه و یک داستان بلند ” زندگی با اعمال شاقه ” است

در جاده های بن بست
مجموعه شعر
و
کاش کسی هم مرا نجات می داد
که این کتاب نیز مجموعه هفده داستان کوتاه است
و داستان
پسر جان عمر فریاد طولانی است
برنده مسابقه داستان نویسی نیز، در این مجموعه جای دارد

بازی تکرار رخداد با کمی تفاوت، به این داستان ویژگی خاصی داده است که خواننده را مشتاق می کند.
کار برد جملات موجز و پرهیز از زیاده گوئی و بخصوص احترام به انسان، داستان را بالنده و قابل توجه کرده است
به احترام جوانیش بلند می شوم و با او دست می دهم “
داستان ِ ” پسر جان عمر فریاد طولانی است ” ، ازآن ماجرا هائی است که احتمال وقوعش برای بخصوص روشنفکران کافه نشین دور از انتظار نیست. به هنگام رونق کافه های سه گانه ی
فردوسی “، “ نادری ” و کافه “ فیروز” به دفعات چنین ماجرا هائی برای نویسندگان و شعرا رخ داده است و بسیاری از آنها نیز بصورت داستان های کوتاه زیبا تحریر شده است. بهمین سبب این داستان علاوه بر روانی نثر و زیبائی فرم، خاطره انگیز نیز هست، بخصوص برای من که رمان ” شام با کارولین ” ام، از یک چنین جائی آغاز می شود.
**
داستان ِ وقتی همه خوابند جایزه دوم را نصیب خانم اتوسا زرنگار شیرازی از ایران کرده است.
لازم به یاد آوری نیست که بر داشت هر کس از نوشته ای خاص خودش است. و طبیعی است که این بر داشت ها ضمن داشتن حال و هوا و حتا مقصود نوبسنده ، به راهی تفسیر می شود که خوانند در آن راه منتظر است.
این داستان بسیار گویا در عین زیبائی نشان می دهد که چگونه موش بجان کتاب و کتابخانه های ما افتاده است و در حقیقت با توجه به این حقیقت که عامل شیوع طاعون موش است دارد می گوید که طاعونی در راه است تا ادبیا ت ما را نیست کند.
و می گوید که این نفوذ تا خانه های شخصی ما رسوخ کرده است :

…صدای دخترم از اتاقش مرا به خود آورد. توی سالن پبیم به مبل راحتی گیر کرد و سکندری خوردم. پائین مبل خرده های ریز شده کاغذ ریخته بود.

توی اتاقش جلوی کتابخانه ایستاده بود و کتاب درسی نیمه خورده اش را با لا گرفته بود. فقط موش ها می توانستند کتاب ها را این گونه بجوند …
و هوشدار می دهد که در همه پهن دشت ایران هویت ما دارد جویده می شود و اشاره می کند که نه در تاریکی بلکه در هوای روشن به وضوح می توان دید:

“.…پرده حصیری سالن را کنار زدم و پنجره را باز کردم. هوا روشن شده بود.
صدای بوق ماشین ها می آمد. با باد خرده های کاغذ دور هم پیچ می خوردندو پراکنده می شدند . همه جا پر از کاغذ های نیمه بود.

و چه زیبا از سانسور می گوید:

….هرچیزی می نویسم جویده می شود…. “

گمان من بر این است که نمی تواند بی کم و کاست و بی ذرّه ای تفاوت دو داستان چنان در یک میزان باشند که ناچار هردو داستان مشترکن بشوند سوم. گیریم که رای مساوی هم آورده باشند. بالا خره داوران با کمی مشاوره می توانستند تکلیف اشتراک را روشن کنند.
در داستان همه یک روز می میریم نوشته علیرضا جاویدی از کشور سوئد، که همراه با داستان هاسمیک نوشته خانم کافیه جلیلیان به اشتراک سوم شده اند از آب صحبت می شود که :
زراعت بدون آب مرگه، زندگی آب می خواهد
واینکه در بل بشوی موجود تنها مفری که برای مردم باقی ماند مسافر کشی است.
دوستی می گغت وقتی می پرسی با این گرانی و این حقوق های ناچیز چگونه زندی می چرهد، اکثرن جواب می دهند مسافر کشی می کنیم
…می دانست که بی آبی آخرش وادارش می کند که زمین را بفروشدو ماشینی بخرد و مسافر ببرد به شهر “

هاسمیک داستان خانم کافیه جلیلیان نویسنده اهل تورونتو کانادا است که به اشتراک سوم شده است.
داستان تکراری مردن جسم و راه افتادن روح سالم و قبراق در پهنه زندگی است:
….به تنم دست می کشم. نه من سالمم. کس دیگری شبیه من پیش رویم بر تخت است…”
همان که گفتم این دور دیدن چشم سانسور اجازه داده است که دریابیم هر نویسنده خودش چه می گوید و نه ممیزین سانسور چه حرف هائی را در دهانش می گذارند.
….می گفت هاسمیک جان این روز ها اقلیت مذهبی بودن جرم است. وقتی مجبور شدم برای خرید نان و آذوقه و رفتن بیرون رو سری بپوشم سختی را حس کردم …

داستان “ دشمن ” نوشته خانم زینب غلامی که رتبه چهارم را دارد بخاطر دو برنده سوم، داستان پنجم کتاب است.
…با دست پهنش محکم گلویم را گرفت. نفسم به شماره افتاد. چشم هایش گشاد شده بود. با دست دیگر از کمر چاقوئی بیرون کشید و گذاشت روی رگ گردنم. سفیدی چشمش پر از رگ های قرمز شده بود. رگ گردنم که می پرید و به تیغه ی چاقو می خورد و بر می گشت حس مرگ را می ریخت توی سرم.

نمی شود، هر کار بکنیم نمی شود فراموش کرد. این حس آشنای همه گیر فضای کشورمان را مالامال کرده است. زندان و زندانی بودن جزئی از بافت جامعه ما شده است.
دوری مادرها از فرزندان و مردان از زنانشان و زن ها از شوهرانشان روزمرگی بسیاری را رقم زده است.

خانم شبنم کهن چی، در داستان ” یک مشت حرف ” از دوری کسی که دوستش دارد می گوید و دست به دامن یکی از نگهبان های زندان می شود تا یاداشتش را که فقط ” یک مشت حرف ” است به او برساند و داستان را با:
خواهش می کنم
شروع می کند
و می گوید:
… می ترسم دوباره تلفن کنی، دفعه پیش من دو کلمه گفتم دوستت دارم و یک دقیقه تمام هق هق کردم…نوشتن بهتر است، می نویسم:
دوستت دارم، باز می نویسم دوستت دارم باز هم می نویسم دوستت دارم…”

این داستان نمی توانست بیشتر در این رابطه حرف بزند….خواننده می تواند برای آن ادامه ای دلخواه تصور کند.

بطور کلی داستان های بر گزیده این مسابقه جز در یکی دو مورد که از پختگی لازم و فرم مطلوب و نثر شیوا و اثر گزار بر خوردارند بقیه یا خوب جفت و جور نیستند یا از پختگی لازم
بی بهره اند… ولی بیشتر آن ها سوژه هائی جالب دارند و بوی تازگی می دهند، و عاری از جملات دلنشین نیستند.

یکی از داستان های خوب این کتاب
سوزش زیر پلک ها
نوشته
علی اکبر حیدری است
داستانی از تاثیر جنگ است بر اعصابی که آرام نیستند و عوارض گاه بسیار درد ناک آن که این بریده ای از آن است.
چه به روز مملکت آورده اند؟ روان راحت از همه ما سلب شده است….

من بهر تعبیر و بهر بهانه ای ضعف و خواری زنان را تحمل نمی کنم. و داستان تور عروسی نوشته ناز گل مومنی بر این پایه است.
دنیا روی سرم خراب شد. با گریه افتادم روی پاهاش و گفتم:
” عباس آقا، زری داره شوهر می کنه، بابام از پس خرجش بر نمیاد چه برسه به من، تو رو به خاک مادرت قَسَمت می دهم بذار بمونم. ”
با لگد زد تو صورتم و پرتم کرد وسط حیاط. با کمر بندش تا جون داشت من را زد ….”

در اینکه چنین رخداد هائی بافت بسیاری از زندگی های کشورمان را در خود دارد، حرفی نیست ولی نمایاندن خفت بار آن در داستان ها گیرائی به نوشته نمی دهد. نمی گویم از دردهای مردم و مشکلات اجتماعی نگوئیم بر عکس اعتقاد دارم که باید گفت و نشان داد شاید که افاقه ای داشته باشد و لی چنین عریان، تحقیری است نسبت به زنان.

نمی دانم چرا بعضی از نویسندگان را درست آدرس نداده اند؟ ….
گل ناز مومنی ” از انتاریو ”
انتاریو، یک استان کانادا است با وسعت خاکی بیشتر از کشور ایران و بسیاری شهر. سانسور است یا ترس از شناسائی بیشتر؟
و حتمن باید قبول کنیم که وقتی نوشته می شود
” ازایران ” و اسم شهر ندارد، هم ترس از داروغه است و هم خود سانسوری.

داستان گمشده نوشته بابک رنجبر ازایران !! از مشکل لاینحلی می گوید که گرفتاری اکثر افرادی است که روانی نیستند و دیگران بخصوص طبیب هائی که باید خودشان را گرفتار کرد تا حالیشان بشود، می خواهند که آنها روانی باشند. گوش و شعورشان را بر واقعیت می بندند و هر تلاش ِ گرفتار آمده ای را دلیل شدت بیماری اومی دانند و همین بیشتر باعث دگرگونی و پریشانی به اصطلاح بیمار، می شود.
یادم می آید شروع داستان ” مثل یوسف ” من نیز با چنین مشکلی همراه است. و در این شرایط آنچه که بجائی نرسد فریاد است.
اگر این داستان کمی بیشتر پرورده می شد و بخصوص از بعضی از جملات بی محتوا و نا زیبا و نا رسا ” که اندکند ” خود داری می شد می توانست از بهترین ها باشد.

دمیده شد در صور، نوشته یاسمن شکر گزار...ایران
انتخاب این داستان با موج نفرتی که همه داستان را در بر دارد بعنوان یکی از داستان های برگزیده، نه تنها جای تاسف که جای تعجب هم دارد. قرار نیست که داستانی با هر تعفنی که دارد فقط چون احیانن خوب نوشته شده برگزید شود. ضمن اینکه این داستان خوب هم نوشته نشده است.
دختری که با پدر افلیج خود که روی صندلی چرخدار نشسته، بخاطر اخلاق بد و یک به دو کردنش چنان رفتار کند که حتا با یک حیوان هم نمی کنند و داستان آن را نیز با آب وتاب بیان کند، جز اشمئزاز حس دیگری بر نمی انگیزد….
دختری دارد برای چنین پدری قرمه سبزی درست می کند. و تا خواننده می خواهد اوج رأفت و انسانیت را تصور کند با سر به حضیض نفرت سقوط می کند.
…آب برنج به قل قل که افتاد پشت به او تف توی دهانت را توی قابلمه انداختی و همش زدی.
در قابلمه را بستی و با لیوان آب و قرص های قلبش کنار ویلچیر ش ایستادی. “

…خوراک را بی روغن پختی تا بلکه ( پدر پیر فلج ویلچیر نشین را) کمی موقع دفع عذابش داده باشی

“…می خواست لگن را برایش ببری ….سعی کردی آن قدر خوابت عمیق باشد که چیزی نشنوی….چند دقیقه ای گذشت تا پدر ساکت شد…. تو را که دید گفت مگر نشنیدی صدایت کردم؟
….نتونستم خودمو کنترل کنم….دوباره صدایت زد….یلدا مگر نمی بینی توی چه وضعیم؟….نگاهش کردی، رنگ از چهره اش پریده بود….حتا چشمت را به روی قرص ها بستی.
اگر باید بمیرد می میرد….و راهی خیابان شدی….به ساعت نگاه می کنی، نه، ساعت می شود که پدر توی کثافت اش خوابیده و منتظر دست های توست ….”

برگزیدن این داستان نهایت بی توجهی و کم سلیقگی است.

داستان “ پی رو “، نوشته حبیب الله کلانتری هم، بنظر من بی سرو ته ترین داستان این کتاب است یک را ه پیمائی بی هدف…به دنبال تصور از کوه کشیدن بالا و نشخوار جملاتی نا مفهوم.

“…ایستاد به کوره راه نگریست در پیش رو رد پای گروه بود و در پشت سر رد پای خودش به رد پای آنها اضافه شده بود. آیا می توانست گرسنگی را تحمل کند؟….احساس ضعف می کرد. باید چیری می خورد….به دنبال گروه راه افتاد. فقط باید با حفظ فاصله دنبالشان می رفت. “

همه ی داستان تکرار چند باره همین جملات است…

ولی داستان ” همسایه ” نوشته مهرداد شهابی – سوئد
یکی از داستان های خوب و با کشش است.
آغاز توجه برانگیزی دارد.
” زن جوان از دستشوئی قطار بیرون آمد. به آرامی روی شکمش دست کشید. مانند زن بار داری که سعی می کند فرزندی که هنوز به دنیا نیاورده را لمس کند. “
دیالوگ ها کوتاه و لی ضربه ای است و خوانند را به دنبال خود می کشاند.
نگاهی به کوله ی زن انداخت و به آرامی گفت:
– ببخشید خانم!
زن جوان صورتش را به طرف او گرداند و گفت:
– بله؟
برای لحظه ای به چشم های هم خیره ماندند. قطار تکانی خورد و با صدا به راه افتاد. مرد گفت:
– فکر کردم شاید سنگینه
و به کوله اشاره کرد. بعد ادامه داد:
– می خواهید براتون بذارمش بالا؟
زن با حالتی جدی ولی محترمانه پاسخ داد:
– خیلی ممنون، نیازی نیست.
و نگاهش را از مرد جدا کرد.
زن و مرد ردیف مقابل با شیطنت مرد جوان را زیر نظر داشتند.
او کمی به سمت زن جوان خم شد و پرسید:
– ما قبلن همدیگر رو جائی ندیدیم؟

عجب گزیده هائی. و با چه تفاوت هائی. یعنی نمی شد بین ۲۶۲ داستان شرکت کننده داستان هائی که ارزش هم پائی با هم داشته باشند انتخاب کرد؟

خسرو منصف شکری، از آلمان داستان شمشیر کافکا را در این کتاب دارد و اگر بر پایه رتبه ای که داوران داده اند باشد این داستان چهاردهم است.
بنظر می رسد نویسنده مطالبی رابه روال ” پیدا کنید پرتقال فروش را “ سر هم کرده و برای توجیه کار خود از نام ” کافکا ” مدد گرفته است. با این تصور که نوشته های کافکا همه بی انجام و سرانجام هستند. در حالیکه اگر دست به دامن ” آگاتاکریستی ” می شد موجه تر! بود.

من نمی دانم در اینصورت باقی مانده ۲۶۲ داستان شرکت کننده در چه سطحی بوده اند که چنین داستان هائی آمده اند در ردیف تا پانزدهم.
این یکی از جملات این داستان است که مشابه آن در اغلب داستان ها دیده می شود :
…و منتظر اورژانس می ماندند. با کمک اورژانس شاید حالا دختر بیچاره زنده می ماند ( زنده می بود ) ”

و بالا خره داستان ” مکاسی ” از بهزاد ناظمیان پور- شاهرود، ایران ” عجیب است هنوز نام این شهر شاه رود است ؟ ”
” مکاسی ” داستانی است کاملن هذیانی، بی معنی و بی کشش و…و دیگر هیچ.

می دانم که صحبت در مورد کتابی با پانزده داستانی که از بین ۲۶۲ شرکت کننده برگزیده شده اند کار ساده ای نیست، بخصوص که می خواستم به هر داستان اشاره ای داشته باشم. و نمی خواستم به این کتاب که بهر حال نشانه ای از تعدادی داستان بی سانسور و خود سانسور و دخالت های ناروای ممیزینی که به گفته خودشانی ها ” مورد ” دارند بی توجهی شده باشد. حاصل این شده است که بی ایراد نیست.

.

لطفعلی خان زند: شاهزاده ی روزگار خیانت- محمود کویر

شهریور ۱۳۹۰


بالای بان دلگشا
مرده است ندارد پادشا
صبر از من و داد از خدا
بازم صدای نی میاد
آواز پی در پی میاد
*
لطفعلی خان پسر جعفرخان زند وهشتمین حکمران سلسله زندیه بود که از سال ۱۲۰۳به مدت شش سال فرمانروایی نمود .تمام این مدت به مبارزه با رقیب نیرومندی چون آقا محمدخان قاجارسپری شد . لطفعلی که از همان آغاز نوجوانی، همراه پدر در جنگ‌ها شرکت می جست، تیرانداز و شمشیرزنی دلاورو بی باک بارآمد . وی به سال ۱۲۰۲ از سوی پدر رهسپار لار گردید تا آن دیار را به قلمرو پدر خویش بیفزاید و این ماموریت را با پیروزی به سرانجام رسانید.
لطفعلی‌خان زند در شهری چون شیراز، زیباترین جوانان به شمار می آمد. وی ابروهایی پرپشت و چشمانی گیرا داشت. لباس لری می پوشید و کمتر از بیست سال سن داشت، اما برخوردش با افراد از بینش ژرف و هوش سرشارش حکایت می‌کرد. وی با اسب بی مانندش، قران(شاید هم غران) به هر سو می تاخت و تا آخرین لحظات زندگی همراه و یاور هم بودند.
در کتاب خواجه تاجدار آمده است : سربازان لطفعلی خان همچون فرمانده آن‌ها به مناسبت جوانی قصد نداشتند سیم و زر تحصیل کنند … آنان بهترین پاداش را در این می دانستند که که خان زند در پایان به ایشان بگوید از همه راضی هستم یا : دست مریزاد . این قدرشناسی طوری آنان را مسرور می کرد که پنداری ثروت جهان را یکجا به آنان بخشیده اند.
امیران زندیه بااین که همه از طایفه لک لرستان بودند، همواره با یکدیگر در زد و خورد بودند. هنگامی که به لطفعلی خان خبر رسید که پدر وی در شیراز کشته شده،خود را همراه با عده ای سرباز جوان و زبده که همواره در رکابش بودند از کرمان به شیراز رسانید.
سر هارفورد جونز مورخ انگلیسی در فصل بهار در یکی از باغ های شیراز مدت‌ها میهمان لطفعلی خان زند بود. وی می نویسد: خان جوان زند همیشه لبخند به لب داشت و از میهمانان به خوبی پذیرایی می کرد و دقت می نمود که تمام مهمانان صحبت کنند و بخندند و اوقات خوشی داشته باشند و سپس آن ها را برای سوارکاری و شکار به صحرا می برد و من می دیدم که خان زند تا چه اندازه در تیراندازی با تفنگ و تپانچه مهارت دارد و پس از آن در خیمه هایی که در صحرا بود از میهمانان با انواع کباب و میوه و بخصوص پرتقال و لیمو پذیرایی می نمود .
وقتی جونز قصد ترک شیراز را داشت خان جوان زند به او یکی از اسب های ممتاز خود به نام خاصه را با یکدست زین و برگ بخشید. سر هارفورد جونز بعد از اینکه از ایران رفت، سه سال بعد نیز مراجعت کرد ولی در آن موقع اقبال از خان زند بازگشته بود و وی نتوانست لطفعلی خان را در شیراز ببیند و به وی گفتند که خان زند در بیابان ها آواره است!
روزی که جونز، دلاور زند را در بیابان دید،وی در یک سیاه چادر نشسته و با دیدن جونز با گرمی ومحبت با وی برخورد نمود.هنگام صرف ناهار سفره ای مقابل میهمان انگلیسی گستراند و دو گرده نان و یک ظرف دوغ مقابلش نهاد. لطفعلی خان هنگام صرف غذا تبسم به لب داشت و میهمان خود را به حرف می‌آورد و حرف های خنده آور می‌زد. هنگام خداحافظی، لطفعلی خان گفت: من می‌دانم در اینجا به شما بد می‌گذرداما من سعی خود را برای رفاه شما خواهم کرد و پس از مدتی که از او جدا شد انعامی به نوکران وی داد و به جونز گفت که امیدوار است مرتبه ای دیگر او را در شیراز به میهمانی دعوت کند اما روزگار این مجال را به او نداد!
دلاور زند پس از بازگشت به شیراز وقتی با دروازه های بسته و خیانت نیروهای داخل شهرروبرو شد،با صدای بلند برابر دروازه شهر این شعر حافظ را خواند :
پیر پیمانه کش من که روانش خوش باد
گفت پرهیز کن از صحبت پیمان شکنان
و سر اسب خود را گردانید و راه بیابان های اطراف را به همراه نیروی اندک خود که شمارشان به سیصد نفر می‌رسید در پیش گرفت.
حاج ابراهیم خان کلانتر که نان و نمک زندیان را خورده بود، نمکدان شکست و قصد آن کرد تا از این پس بر سفره‌ی قدرت تازه، یعنی قاجاریان بنشیند و گل پیمان خویش با زندیان را در نمک شکست و دروازه به روی میهمان که تا همین روزگار صاحب خانه نیز بود، بست.
پس از این رویدادهای ناگوار، حاکم بندر ریگ در حد توان خویش سپاهی فراهم ساخت و در اختیار خان جوان زند نهاد . او با همین سپاه اندک، شیخ بوشهر و حاکم کازرون را که به حاجی ابراهیم خان کلانتر پیوسته بودند شکست داده و سپس در دشت زرقان فارس مستقر گردید. حاجی ابراهیم دو دسته سپاه برای جلوگیری از پیشروی های او فرستاد، اماهر دو سپاه به سختی شکست خوردند .
حاجی ابراهیم خان کلانتر از بیم خشم و انتقام لطفعلی خان،رو به سوی آقا محمدخان آورد و از او یاری خواست. قامحمدخان بیست هزار نیرو برای نبرد با خان زند و کمک به کلانترفرستاد.دلاور بی باک زند با سه هزارنفر سپاهی راه بر آنان بست و در صحرای قبله شیراز این سپاه را درهم شکست. پس از این نبرد خان قاجار که حریف را بی باک می یافت خودبا نیرویی بین سی تا چهل هزارنفر رهسپار شیراز گردید و در نخستین روزهای شوال سال ۱۲۰۶ در منطقه ای به نام شهرک در چهارده فرسنگی شیراز اردو زد. شمار سپاهیان لطفعلی خان پنج هزار نفر بود. در این نبرد دگربار خان زند و سپاهیانش جلوه های درخشانی از دلیری و فداکاری از خویش به یادگار نهادند و در یکی از شبیخون ها لطفعلی خان تا نزدیک خیمه خان قاجار پیش رفت و اردوگاه دشمن زیر و رو شد و سپاهیان قاجار فرار را بر قرار ترجیح دادند.در این هنگام و در آستانه پیروزی نهایی ، دلاور بی تجربه زند گفتار یکی از زیردستان خود که ادعای فرار خان قاجار را می نمود باور کرد و دستور توقف نبرد را داد.هنگام روشن شدن هوا،بسیاری از سپاهیان او پس از تاراج و چپاول اردوی قاجار به مرودشت بازگشتند وتنها پانصد نفر به جای ماند. به ناچار رو به سوی کرمان نهاد تا بتواند سپاه جدیدی آماده کند .
*
انگیزه و سبب خیانت های پی در پی سران کشور و وزیران و امیران چه بود؟
به یاد بیاوریم خیانت پیرامونیان جمشید را در اساتیر و روی آوردن آنان به ضحاک تازی:
سواران ایران همه شاهجوی
نهادند یکسر به ضحاک روی
به شاهی بر او آفرین خواندند
ورا شاه ایران زمین خواندند
به یاد بیاوریم خیانت سرداران داریوش سوم به امید پاداشی از اسکندر را. ببینیم دو سردار و وزیر شاه ایران در باره ی شاه و آینده ایران باهم چه می گویند:
یکی با دگر گفت: کین شور بخت
از این پس نبیند همان تاج و تخت
بباید زدن دشنه ای در برش
دگر تیغ هندی یکی بر سرش
و خیانت پیشگان شاه کش در برابر این وطن فروشی چه می خواهند؟:
سکندر سپارد به ما کشوری
بدین پادشاهی شویم افسری
خیانت کاران شاه را می کشند و سربازان نیز می گریزند تا اسکندر مقدونی بیاید و بر ایران شاه شود:
نگون شد سر نامبردار شاه
وزو باز گشتند یکسر سپاه
به یاد بیاوریم خیانت سرداران ایرانی در برابر یورش تازیان و کشته شدن یزدگرد سوم به دست ایرانیان:
خیانت کاران در برابر تازیان کمر به مرگ یزد گرد می بندند و:
یکی دشنه زد بر تهیگاه شاه
رها شد به زخم اندر از شاه،آه
شاه ترس زده و تنها می میرد و مردمان ستم زده، بی رحمی و کینه خود را نشان می دهند:
گشادند بند قبای بنفش
همان افسر و طوق و زرینه کفش
فگنده تن شاه ایران به خاک
پر از خون و پهلو به شمشیر چاک
و سپس پیکر پاره پاره ی شاه را به خاک و خون کشیده و برهنه در گردابی می اندازند.
*
به راستی این ترس است؟ یک منش همگانی است؟ خیانت برای کسب مال و قدرت است؟ این خیانت های پی در پی که صفحات زیادی از مهم ترین بخش های سرنوشت ساز تاریخ ما را رقم می زند برای چیست؟این پناه بردن به بیگانه و دست در دست او نهادن و به سرکوب خودی پرداختن از چیست؟ بیایید به تاریخ رستم الحکما نگاهی بیندازیم. درست سه صفحه از آن. صفحاتی پشت سرهم:
در صفحه چهارصد و پنجاه: والاجاه جعفرخان زند مذکور با دبدبه و کوکبه شاهی خدیوان با خدمات و تعارفات اهل شیراز وارد دارالعلم شیراز شد.
صفحه چهارصدو پنجاه و یک همان کتاب: به اندک زمانی والاجاه لطفعلی خان دلاور جنگجو ناگاه از جانب لار با لشکر بسیار در رسید. اهل شیراز دروازه قلعه برویش گشودند و او را اعزاز و اکرام وارد شهر شیراز نمودند و عالی جاهان صید مرادخان نامراد مذکور را با برادرانش با دست بسته به خدمتش آوردند.
صفحه چهارصد و پنجاه و دو همان کتاب. در مورد همان لطفعلی خان که اهل شیراز با اعزاز و اکرام واردش کرده بودند:اهل شیراز از روی خردمندی و مال اندیشی در برویشان نگشودند و اهل شیراز با کمال اعزاز و اکرام… آقا محمد خان قاجار فرخنده محضر را با موکب همایونش داخل شهر شیراز نمودند.
*
با خیانت و غوغای غوغاییان،آقامحمدخان به شیراز وارد گشت و دستور داد تا گور کریم خان زند را بشکافند و استخوان های او را به تهران انتقال دهند تا در جایی دفن شود که همیشه زیر گامهایش باشد .
آن قدر گور گذشتگان را شکافته ایم و هست و نیستشان را سوزانده و برباد داده ایم که امروز از تاریخ خود هیچ نمی دانیم.
*
هنگامی که لطفعلی خان از فارس دور شد آغامحمد خان در ذیحجه۱۲۰۸ در شیراز بر تخت پادشاهی زندیان نشست و نخستین دستوری که داد ویران کردن برج و باروی شیراز بود که یادگار کریم خان بود.فتحعلی‌خان صبا شاعر دوره زندیان و قاجار در اندوه ویران کردن این باروی شکوهمند چنین سرود:
گردون به زمانه خاک غم ریخت،دریغ
با شهد طرب زهر غم آمیخت، دریغ
از کینهی دور فلک جورسرشت
شیرازهی شیراز ز هم ریخت،دریغ
سپس خان قاجار دستور بازداشت وغارت دارایی های زندیان و وابستگان آنها را داد.شاهزادگان و شاهدختان زندی را با خواری و خفت یکجا گرد آورده و به سوی استرآباد کوچاند.پیداست که چه سرنوشت شومی بر آنها رفته است،برای نمونه دختر کریم خان زند را به زور به یک قاطرچی شوهر دادند، پسران لطفعلی خان فتح‌الله خان و خسرومیرزا نیز اخته شدند و مانند بردگان به فروش رسیدند. خسرومیرزا را پس از اخته کردن کور نمودند و به غلامی قاجارها گماشتند. به دستور خان قاجار سپاهیانش به شاهدخت مریم همسر لطفعلی خان تجاوز کردند. همچنین منشی شاه جوان را که میرزا محمدخان کاشانی نام داشت فرمان داد تا چشمش را درآوردند و دستش را بریدند.
چنین است روزگار، در جامعه ای که بر مدار یک فرهنگ خشونت بار قبیله ای می گردد. خیانت و خشونت. نفرین و نفرت. دشمنی و دشنام.
*
خان زند در حالی که به سوی کرمان می گریخت بازهم با خیانت یارانش روبرو گشت که او را تنها گذاشته و گریختند . بدین ترتیب او ناگزیر به حاکم طبس پناهنده شد . خان طبس دویست سپاهی در اختیار جوان دلاورنهاد ولطفعلی خان با همین سپاه کم شمار توانست که سپاهی عظیم را شکست داده و یزد را به تصرف خویش در آورد .
گویا در همین روزگار است که برای به دست آوردن پولی برای تدارک سپاه بر آن می شود تا با چند انگلیسی و از جمله سرهارفورد جونز وارد گفتگو می شود تا الماس های کم مانند دریای نور و تاجماه را به آنان بفروشد و موفق نمی شود.
به نوشته فارسنامه و تاریخ گیتی گشا: پس از اندک زمانی بزرگان بم به خان زند پیوستند و او با نیرویی که شمارگانش به سیصد نفر می رسید برای تسخیر کرمان به راه افتاد و با وجود آنکه مدافعان شهر سرسختانه می جنگیدند سرانجام چاره ای به جز تسلیم شدن به خان زند را نیافتند .
آقا محمدخان با شنیدن این خبر دریافت که حریف دگربار در حال قدرت یابی است ، بنابراین بی درنگ رو به سوی کرمان نهاد و با سپاهیان بسیار که برخی مورخان شمارگانش را پنجاه هزارنفر دانسته اند کرمان را محاصره نمود . این محاصره چهارماه به طول انجامید و در این مدت بنا به برخی روایات نیمی از مردم کرمان جان خویش را از دست دادند . گفته اند که دیدن سکه ای طلا که به نام خان زند ضرب شده بود چنان خان قاجار را به خشم آورد که دستور داد تا کودک خردسال لطفعلی خان را که در تهران اسیر و نامش فتح الله بود اخته نمایند .با وجود دفاع دلاورانه و سرسختانه یاران لطفعلی خان و در حالی که یکبار گروهی نزدیک به چهارهزارنفر از لشگریان قاجار را که به شهر نفوذ نموده بودند از دم تیغ گذراندند دگربار خیانت پیشگان وسایل شکست را تدارک دیدند و سربازان قاجاری به شهر وارد شدند . دلاور زند با پایمردی و رشادت در برابر ایشان مقاومت نمود ودر تاریکی شب با سه تن از یاران نزدیک خویش به قلب سپاه انبوه دشمن تاخت و موفق شد که از کرمان خارج شود و به سوی بم بگریزد. چون آقامحمدخان از فرار لطفعلی خان آگاه شد،دمار از روزگار مردم کرمان برآورد و دستور داد هشت هزار نفر زن و بچه را بسان کنیزکان و غلامان میان سپاهیان تقسیم نمایند و گروهی بسیار از مردان را نابینا سازند و یا به قتل رسانند.
« جمیع مردان بلد را به حکم وی کشتند یا کور کردند ، منقول است که عدد کسانیکه از چشم نابینا شدند به هفت هزار رسید و عدد قبلی نیز از این متجاوز بود . کسانیکه در این بلیه شامل نشدند نه به سبب رحم کسی یا گریز خود بود بلکه بدین جهت که دست جلادان از کثرت عمل از کار بازماند . گویند اقامحمدخان حکم کرد که به وزن مخصوصی یعنی چند من چشم از برای او ببرند . »
لطفعلی خان که به حاکم بم پناه برده بود دگربار دچار خیانت گردید.
خان جوان زند در روز چهارشنبه پنجم ربیع الثانی سال ۱۲۰۹ پس از روبرو گشتن با حمله یاران حاکم بم و در حالی که تنها و بی یاور مانده بود به مبارزه ای دلیرانه برخواست و سرانجامهنگامی که بر اسبش نشست تا از مهلکه بگریزد دشمنان، بر پاهای اسب محبوب او با شمشیر زدند،حیوان به زانو ‌افتاد ولی سوارش که از سرنوشتش آگاه نبود او را هی کرد،اسب روی پای بریده‌اش ایستاد ولی از درد تاب نیاورد و به زمین‌افتاد.دیدن صحنه قطع شدن پاهای قران چنان در روحیه شاه جوان تأثیر سهمگینی گذاشت که دیگر در برابر دشمنان هیچ ایستادگی نشان نداد.
شمار کشتگان، کور شدگان، زنان و دخترانی را که میان ارتشیان آزمند و خشمناک تقسیم شدند، چندین هزار تن برآورد کرده اند.ملامحمدساروی مورخ دربار خان چون وقایع جمعه ۲۹ربیع الاول ۱۲۰۹را می نگارد، نمی تواند از یاد «شنایع و قبایح و مناهی و فضایح» خودداری کند.
سرجان ملکم در کتاب قلعه پری می نویسد :
لطفعلی خان زند آخرین سردار شجاع و بازمانده سلسله زندیه را به خاطر صفات بزرگی که داشته تاریخ نویسان و بزرگان ستوده اند . وی جوانمرد ، بی باک ، نترس ، رشید ، خوش سیما ، با اندامی ورزیده و مناسب بود . این یل نامدار جوانی زیبا صورت و نیک سیرت بود. لطفعلی خان خواندن و نوشتن را در کودکی زیر نظر ملا محمدتقی شیرازی فراگرفت و عده ای را عقیده بر این است که پس از درویش مجید طالقانی ، هیچکس به زیبایی وی خط ننوشته است . وی بسیار ادب دوست و هنرپرور بود و مقبره حافظ و سعدی در شیراز به صورت امروزی به جهد و کوشش وی باز می گردد . لطفعلی خان بسیار خوش صدا بود و در کشتی گرفتن نیز مهارت بالایی داشت ودر جوانی پشت بسیاری از یلان و پهلوانان نامدار هم عصر خود را به خاک رساند .
لطفعلی خان به تاریخ و ادبیات علاقه داشت. شعر می خواند و اندیشه های روشنی داشت.
ژنرال مایکس انگلیسی در مورد لطفعلی خان چنین می گوید : شهریار جوان زند دارای صاحب منظر قابل ملاحظه ای بود و نیز شهامت و شجاعت خاصی داشت که به ندرت در کسی نظیر آن یافت می شود بعلاوه در پیشوایی و فرماندهی امور جنگی ماهر و زبردست بود و از دروغ و وعده های پوچ بیزار بود و جز به صداقت و مردانگی مسلکی نداشت و هرگز به دروغ از کسی دلجویی نمی کرد . همین ویژگی های نیکو باعث شد تا خانواده های بزرگ از پشتیبانی او دست بکشند. وی در جنگی نابرابر با قشون آقامحمدخان که ده برابر نیروهای وی بود ، دلاورانه جنگید و تا مدتها نبرد را ادامه داد . او جوانی قوی و چابک در فنون سواری بویژه شمشیرزنی ، سپاهیگری و آیین پهلوانی بوده و هیچکس در عصرش با وی برابر نبود.
هنگامی که وی را زخمی و با دستان بسته به حضور آقامحمدخان و سران قوم که به وی خیانت کرده بودند، بردند. آقا محمد خان پرسید : چرا سلام نکردی ؟ لطفعلی خان در جواب می گوید : اگر مردی در اینجا هست بر او سلام باد! آقامحمدخان که به زیبایی و رشادت وی حسادت می ورزید با دستان خود دو چشم لطفعلی خان را ازکاسه بیرون کشید و وی را نابینا ساخت و به مدت سه ماه به یک اسب بست و پیاده از کرمان به تهران آورد و در ارگ سلطنتی نگهداری کرد.هر روز او را شکنجه می دادند تا این که خودکشی کرد و یا در زیر شکنجه های هولبار از جهان رفت.برخی نیز نوشته اند که جلادان دستمال در دهانش کرده و با ترکه آن دستمال را در حلقش فرو برده و او را کشتند.

لطفعلی خان زند اینک در بازار تهران در اتاقی مجاور امامزاده زید آرامیده است. بدون هیچ آرامگاه و بنای یادبودی. آیا ما فراموشکارانیم یا تاریخ را از یادمان پاک می کنند؟
استاد صادق همایونی درنشریه ی عصر نو در باره ی داستان ترانه هایی که مردمان برای لطفعلی خان سرودند و بر مرگ آن دلاور مویه کردند، شرح مفصلی می نویسد و ان ترانه را با آنچه در کتاب از صبا تا نیما آمده نیز مطابقت داده و ترجمه انگلیسی آن را نیز آورده اند.
اسیر،کور و کشته شدن لطفعلی خان زند و به تبعید فرستادن خانواده وی به طبس به دستور آقامحمدخان که بانیرنگ و ناجوانمردی صورت گرفت، در میان مردم شیراز، موجی از نفرت ایجاد کرد. لطفعلی آنچنان شجاعت هایی از خودنشان داده بود که او را رستم ثانی نیز می خواندند و از ته قلب دوستش می داشتند و ستمی که بر او رفت آنچنان دل ها را سوزاند که وی را شهید تلقی کردند و در تعزیه خوانی که تازه در شیراز باب شده بود، به یادش می موییدند، نوحه می خواندند و می گریستند وبه قولی: «جماعتی از زندیان به هنگام سوگواری با سرها و سینه های برهنه در میادین و تکایا پس از مصیبت حسین بن علی از داستان های غم انگیز لطفعلی خان یاد می کردند.
توده مردم به ساختن اشعار و ترانه هایی پرداختند که بیشترشان از بین رفته اند و جز نمونه هایی از آنها در دست نیست :نمونه ای از آن:
هر دم صدای نی میاد
آواز پی در پی میاد
لطفعلی خان ام کی میاد؟
روح و روان ام کی میاد؟
آرام جانم روح و روانم
غران میاد شیهه زنان
چون پا یغر از آسمان
مانند شاهین پر زنان
چون باده چون آب روان
نعلش طلا زینش طلا
غران بود چون آسمان
لطفعلی خان روز آن
قد سرو و ابروها کمان
شمشیر دستش خونفشان
چون وارد میدان شود
سرها فتد روی زمین
ترانه مفصل دیگری در وصف او ساخته شده که به صورت ناقص و پر از اشتباه در دست است و در کتاب «از صبا تا نیما» بدون ذکر مأخذ آمده است ولی متن دقیق انگلیسی آن را ادوارد اسکات وارینگ در سفرنامه دقیق خود ضبط کرده است،که با مقایسه متن موجود در از صبا تا نیما، تفاوت زیاد آنها آشکار است.
این متن انگلیسی به وسیله مسعود فرزادٰ حافظ شناس و شاعر و دکتر تراب بصیری استاد دانشگاه شیراز ترجمه شده است که در زیر متن مذکور در کتاب «از صبا تا نیما» و برگردان متن انگلیسی آن می آید.
بالای بان اندران
قشون آمد مازندران
بازم صدای نی میاد
آواز پی در پی میاد
***
جنگی کردیم نیمه تمام
لطفعلی میره شهر کرمان
بازم صدای نی میاد
آواز پی در پی میاد
***
حاجی ترا گفتم پدر
تو ما را کردی در به در
خسرو دادی دست قجر
بازم صدای نی میاد
آواز پی در پی میاد
***
لطفعلی خان بوالهوس
زن و بچه ات بردن طبس
طبس کجا؟ تهران کجا؟
بازم صدای نی میاد
آواز پی در پی میاد
لطفعلی خان مرد رشید
هر کس رسید آهی کشید
مادر خواهر جامه درید
لطفعلی خان بختش خوابید
بازم صدای نی میاد
آواز پی در پی میاد
***
بالای بان دلگشا
مرده است ندارد پادشا
صبر از من و داد از خدا
بازم صدای نی میاد
آواز پی در پی میاد
***
لطفعلی خان هی می کرد
گلاب نبات با می می خَورد
بختش خوابید لطفعلی خان
بازم صدای نی میاد
آواز پی در پی میاد
***
اسب نیله نوزین است
دل لطفعلی پر خون است
بازم صدای نی میاد
آواز پی در پی میاد
***
وکیل از قبر در آرد سر
بیند گردش چرخ اخضر
بازم صدای نی میاد
آواز پی در پی میاد
***
لطفعلی خان مضطر
آخر شد به کام قجر
بازم صدای نی میاد
آواز پی در پی میاد
برگردان شعر که در سفرنامه ادوارد اسکات وارینگ آمده:
۱
هر لحظه صدای نیزه به گوش می آید
چکاچک آن پشت سر هم و به تندی به ما می رسد
کسی که سوار بر غران بود کی پیدا می شود
۲
ای حاجی ابراهیم که من تو را پدر خود خواندم
چرا مرا از زادگاهم رانده ای
چرا خسرو و مرا به پادشاه غدار قاجار تسلیم کردی
ولی صدای نیزه بار دیگر به گوش تو خواهد رسید
و چکاچک آن پشت سر هم و به تندی شنیده خواهد شد
زیرا کسی که سوار بر غران می شد از بند تو آزاد شده است.
۳
روزگاری محبوب همگان بودم و مرا افتخار شیراز می خواندند
افسوس که هم اکنون زن و فرزندان من مانند پرنده ای در قفس به طبس برده شده اند
مرا به طبس چه کار؟
صدای نیزه قطع نخواهد شد
ضربه پس ضربه شنیده خواهد شد
زیرا سوار غران نزدیک است
۴
ای زن حاجی ابراهیم آیا به خاطر کارهای شوهر خود شرمگین نیستی؟
و ای مادر حاج ابراهیم وطن تو، تو را لعنت می فرستد
هنگامی که خانم های شرافتمند در طبس غش می کنند
تو لبخند می زنی و به بخت غدار خود اطمینان داری و تصور می کنی که در امان هستی ولی ما هنوز صدای نیزه را می شنویم
و همراه هر نسیم صدای آن بار دیگر به گوش می رسد
و سوار غران پدیدار خواهد شد.
۵
قاجارهای وحشی از مازندران به حرکت در آمده اند
دریغا که لطفعلی خان هم اکنون قدرت شاهی را می طلبد
ولی صبور باش و به یاد بیاور که خداوند عادل است
زیرا صدای نیزه هنوز به ما می رسد
همراه هر نسیم آن صدا تکرار می شود
و خداوند غران پدیدار خواهد شد.
۶
پادشاه دلیر در میدان جنگ است
مادرش برای فرزند خود دعا می کند و همچنین برای همسر او که خدا او را فدای شاه کند
دل هر دو آنها از غم آکنده است
و چهره آنها را اشک تر کرده است
ولی برای بم اکنون صدای نیزه شنیده می شود
و نسیم بر اثر حرکت نیزه به لرزه در می آید.
زیرا خداوند غران پدیدار شده است
۷
ای لطفعلی خان دلیر تو هنرنمایی هایی از خود نشان داده ای.
تو خود را با گلاب تازه کرده و از شراب پیروزی سرمست ساخته ای
ولی افسوس که فایده ای نداشته، زیرا بخت تو به خواب بوده است
اما هنوز صدای نیزه به گوش می رسد.
و چکاچک آن با هر نسیم نزدیک می شود
و سوار غران پدیدار خواهد شد.
۸
هان! مؤسس سلسله وکیل بزرگ
سر از قبر بر می آورد، افسوس، چه می بیند؟
فرزند دلیر او از تخت خود محروم شده و خائفی به جای او نشسته است.
پرده سیاه تقدیر بر قدرت زندیه کشیده شده
و صدای نیزه در خاموشی فرو رفته است.
نسیم دیگر آن صدا را تکرار نمی کند
و اسب دلیر و سوار بزرگوار آن دیگر پدیدار نمی شود.
۹
ای مردان شیراز، باغهای بهشت مانندی را که دارید. به چه کسی مدیون هستید؟
زندیه بزرگوار
ای زنان شیراز، چه کسی برای شما حمام های مرمر دلگشا و چشمه های خنک فراهم ساخت؟
زندیه بزرگوار
ای دوشیزگان شیراز چه کسی در میان آن حمام ها و چشمه ها جشن گل به پا کرد؟
زندیه بزرگوار
ای مردم هیچیک از شما به کسی که سوار غران بود کمکی نکرد!!
از یوهان فن گوته شاعر و دانشمند نامدار آلمانی یادداشت هایی به جا مانده است که وی در اصل برای درج در دیوان غربی- شرقی فراهم آورده بود. در میان این اوراق ترجمه ترانه ای یافت می شود که گوته قصد داشته است آن را به عنوان تصنیف های محلی ایرانی در دیوان خود ثبت کند ولی به عللی در چاپ نهایی از آن استفاده نکرده است. این ترانه ترجمه همان تصنیف محلی شیرازی است که مردم پس از مرگ لطفعلی خان زند در سوگ این دلاور ایرانی زمزمه می کردند و ادوارد اسکات وارینگ در سفرنامه خود به عنوان «سفر به شیراز» آن را نقل کرده است.
در باره ی شاعر مشهور، فتح علی خان صبا در لغت نامه دهخدا آمده است: خانواده ٔ فتحعلی خان از فترات دوره نادر و کریمخان به کاشان افتاده و برادر بزرگ تر فتحعلی خان میرزا محمدعلی خان پدر میرزا محمدحسن ملک الشعراء اصفهان متخلص به ناطق، وزیر لطفعلی خان زند بود.پس ازسرنگونی زندیه دستگیر و مورد سرزنش آقا محمدخان قاجار قرار گرفت و او را به جرم اینکه از قول لطفعلی خان نامه ای ناهموار به آقامحمدخان نوشته بوده، کشتند . فتحعلی خان قبل از آنکه چراغ زندیه خاموش و آفتاب قاجار بالا گیرد لطفعلی خان و سایر امرای زندیه را مدح می‌گفت و قصیده‌ی لامیه که در پایان همین مقاله آمده است در آن کتاب بود. شاید تنها اثری که از آن دیوان باقی است قصیده‌ی لامیه است که در مدح لطفعلی خان زند گفته و سپس با اندکی تصرف آن را به نام فتحعلی شاه گردانیده و آن قصیده این است :
جانب بندر بوشهر شو ای پیک شمال
به بر شاه فریدون فر خورشیدخصال
خسرو ملک ستان لطفعلی خان که بود
یاورش لطف علی یار خدای متعال .
که آن را بدین صورت گردانده اند :
جانب کشور جمشید شو ای پیک شمال
به بر شاه فریدون فر خورشیدخصال
خسرو ملک ستان فتحعلی شه که بود
یاورش لطف علی یار خدای متعال .
صاحب فارسنامه نیز می نویسد که فتحعلی خان مداح زندیان بوده است .: لطف علی خان پس از ورود بشیراز صیدمرادخان قاتل پدر خویش را بکشت و به تخت نشست و فتح علی صبا در تاریخ جلوس او گفت :
رسم عدالت چو کرد زنده به تاریخ او
گفت صبا او بود ثانی نوشیروان .
اما بر سر حاج ابراهیم کلانتر چه آمد: آقا محمد خان قاجار بعد از سقوط کرمان بمحض اینکه بر اورنگ شاهی نشست اورا به لقب اعتماد الدوله به عنوان صدر اعظم منصوب کرد. فتحعلی شاه،اعتماد الدوله را به عنوان صدر اعظم برگزید وبه افرادخاندان او زمین بسیار داد و برادر و پسرانش را به عنوان روسای نواحی منصوب کرد. به مدت چهارده سال او به عنوان نوکر دولت فردی موفق بود تا این‌که، به علت انتقاد و حسادت وتعدی و به زور ستانی،در سال ۱۲۱۵ ه. ق. او را دستگیر کردند و به طالقان فرستادند. حدود یک ماه بعد به دستور شاه قاجار، چشم او را میل کشیدند و زبانش بریدند و به قتلش رساندند. خاندان او هم دچار همین سرنوشت شدند. فرزند یازده ساله و بیمار او به نام علی اکبر از این مصیبت جان سالم به در برد.خاندان قوام الملک مشهور در شیراز از همین شخص تبار دارند.
*
پایان

منابع:
ابوالفضل وکیلی قمی.آقامحمدخان قاجار و لطفعلیخان زند، انتشارات سینا، تهران
سرهارفورد جونز. آخرین روزهای لطفعلی خان زند، ترجمه هما ناطق و جان گرنی، تهران
علیرضاشیرازی. تاریخ زندیه ، با مقدمه ارنست بئیر، تهران : گستره
میرزا محمد صادق نامی اصفهانی. تاریخ گیتی گشا . با تحریر و تحشیه دکترعزیزالله بیات .تهران

میرزا حسن حسینی فسایی. فارسنامه ناصری. تصحیح وتحشیه منصور رستگاری فسایی ، جلداول ، تهران، امیرکبیر.
ابوالحسن غفاری گلشنی. گلشن مراد . به اهتمام غلامرضا طباطبایی مجد ، تهران، زرین .
محمد هاشم آصف. رستم التواریخ ، تصحیح محمد مشیری ، تهران : امیرکبیر
استاد صادق همایونی ترانه لطفعلی خان و ترجمه آن رااز این دو منبع آورده اند:
یحیا آرین پور.از صبا تا نیما، یحیی آرین پور جلد دوم.
نامه خسرو ناقد نویسنده و منتقد ایرانی مقیم آلمان
پیتر آوری. تاریخ افشار و زند و قاجار.ترجمه ی مرتضا ثاقب فر.ناشر: جامی
عبدالرفیع حقیقت.قهرمانان ملی ایران. ناشر: کومش
نادر میرزا. تاریخ و جغرافی دارالسلطنه تبریز، مقدمه و شرح از محمد مشیری، تهران، اقبال
افراسیابی.بهرام. قلعه پری. انتشارات سخن.تهران.
سرجان ملکم .‌تاریخ ایران، ترجمه میرزا اسماعیل، نشر امیرکبیر
شمیم . علی اصغر، از نادر تا کودتای رضاخان میرپنج، نشر مدبر

پیرامون شناسنامه ” ما ” – ملیحه تیره گل

شهریور ۱۳۹۰

این نوشته تحلیلی را در چند شماره گذرگاه منتشر خواهیم کرد
ضمن تشکر از محقق ارجمند خانم ملیحه تیره گل که این امکان
را به ما داده اند.

****

و نبودی مگر/ انکار روشنایی./
نفرین کولیانت بدرقه باد!/ – ماه کپک زده!
(میرزاآقا عسگری- مانی)

ادبیاتی که در بیرون از مرزهای ایران به زبان فارسی تولید می¬شود، مستقل از این که با کدام یک از شناسه¬های «تبعید» یا «مهاجرت» یا «برون مرزی» یا «خارج از کشور» یا «آوارگی» یا «غربت» شناسایی شود، سه دهه است که به حیات بالنده¬ی خود ادامه داده است، و تا جایی که نیروهای مولد این ادبیات به زبان فارسی می¬اندیشند، این فرایند هم¬چنان ادامه خواهد داشت.
اما لزوم شناسه¬پردازی، نه در زمان تولید یا انتشار این ادبیات، بلکه زمانی فوریت یافته که ما در صدد سخن گفتن یا پژوهش در زمینه¬ی آن بوده¬ایم. یعنی در نخستین گام سخن، به ناگزیر از خود پرسیده¬ایم که این «ادبیات» را با چه هویتی شناسایی کنیم؟ بگوئیم «ادبیات فارسی» در «چه» یا در «کجا»؟ بدین گونه، بدون نیاز درونی¬ی هر متن به «شناسنامه»، و صرف نظر از این که نویسنده¬ی آن خود را تبعیدی یا مهاجر یا آواره یا جهان وطن بداند، مجموعه¬ی نوشتار فارسی از زمان و مکان تولد خود طلب هویت کرده است. و «ما»، برای پاسخ¬ به این مطالبه ناگزیر بوده¬ایم که این ادبیات را – در عالم نظر- به اجزاء درونی¬ی آن تجزیه کنیم، و مفاهیم و شکل¬بندی¬های درونی¬ی هر یک از اجزاء را در پیوند با کل به ملاحظه بگذاریم، تا به شناسه یا شناسه¬هایی برای بخشی از پدیده یا برای کل آن دست یابیم. بنا بر این الگوی ذهنی، کل پدیده عبارت بوده از دو عنصر: «موضوع شناخت» (ادبیات فارسی)، و «شناسه»ی آن (تبعید یا مهاجرت یا…)، که دومی تابعی است از ۱) اجزائی که ما در اولی شناسایی کرده¬ایم، و ۲) عناصر و شکل¬بندی¬هایی که در هر جزء کشف کرده¬ایم. و این هر دو، بستگی¬ی مستقیم داشته است با جهان¬بینی¬ی شخصی¬ی هر یک از «ما» و رویکردی که برای تحقیق برگزیده¬ایم.

هدف من در این گفتار عبارت است از بررسی¬ی روندهایی که این «ما»ی منتشر – در درازنای سه دهه¬ی گذشته- در زمینه¬ی فرایندهای شناسه¬پردازی برای ادبیات خود طی کرده ¬است، و چرایی¬ی تنگناهایی که در این زمینه با آن¬ها روبه¬رو بوده ¬است؛ بدون آن که برای تنگناهای مورد اشاره¬ام، راه حلی ارائه دهم. با این که من – به دلایلی که خواهم آورد- بر شناسه¬ی «تبعید» پافشاری دارم، در سراسر مقاله¬ی حاضر، هم برای مجموعه¬ی نویسندگان بیرون از ایران، و هم برای ادبیاتِ این مجموعه، از شناسه¬ی «ما» استفاده کرده¬ام. چرا که این واژه، هم تکثر شکل¬بندی¬های عینی و ذهنی¬ی این ادبیات را متبادر می¬کند، و هم از تحمیل شناسه¬ی گزیده¬ی من به کل پدیده، جلوگیری می¬کند. از آن جا که رویکرد این جستار، در قلمرو روان¬شناسی¬ی اجتماعی می¬گنجد، به واژه/ مفهوم «ما» هم رسیدگی کرده¬ام.

۱
در نخستین نگاه به «موضوع شناخت»، این پرسش¬ معتبر پیش می¬آید که منظور ما از عبارت «ادبیات فارسی» چیست؟ اجزاء درونی¬ی این پدیده کدام¬ها هستند؟ آیا منظور ما از «ادبیات فارسی»، تنها آفرینش¬های ادبی است؟ یا، افزون بر آفرینش¬های ادبی، حجم انبوه ژانرهای دیگر نوشتاری، مانند متن¬های سیاسی، پژوهشی، خاطرات، خاطرات زندان، مصاحبه¬ها و مناظره¬ها، گزارش¬ها، کتاب¬های تاریخ، نقد و نظرهای سیاسی/ اجتماعی/ فرهنگی/ هنری، نقد ادبی، اظهار نظرهایی ظاهراً غیررسمی (آماتوریک، وبلاگی) را نیز دربرمی¬گیرد؟ اگر همه¬ی این ژانرها را باید زیر چتر «ادبیات فارسی» بپذیریم، تکلیف متن¬هایی که با عنوان «اطلاعیه»، «بیانیه»، «نامه¬های سرگشاده»، «فراخوان» و مانند این¬ها، به فراوانی در برون¬مرزهای ایران منتشر شده، چه می¬شود؟ آیا این متن¬های کوتاه، اما گاه سرنوشت ساز را هم می¬توان در مجموعه¬ی «ادبیات فارسی» گنجاند؟ این پرسش¬ها، به ویژه، زمانی پیش می¬آیند و پاسخ¬های مشخصی را طلب می¬کنند، که در صدد نقد جامعه¬شناختی/ فرهنگی¬ی این «ادبیات» باشیم. به بیانی دیگر، نمی¬توان به نقد فرهنگی¬ی این ادبیات پرداخت، اما مثلاً، «فراخوان کانون نویسندگان ایران در تبعید» در مورد «جشنواره¬ی نزدیک دوردست» را- که ده¬ها نقد و نظر را به دنبال آورد و پیامدهای آن در ترکیب و حتا موجودیت این کانون دست بُرد- به میدان مطالعه راه نداد. چرا که، دست¬مایه¬ی نقد فرهنگی/ جامعه¬شناختی¬ی ادبیاتِ یک دوره، بینش¬ها و کنش¬های نویسندگان آن دوره است در برخورد با پدیده¬های انسانی و رویدادهای اجتماعی. و اهمیت نقد فرهنگی¬ی ادبیات یک دوره- به نوبه¬ی خود- در این است که افزون بر شناسایی¬ی ویژگی¬های دوره¬ی در حال گذار، برای نویسندگان و پژوهشگران آینده¬ی تاریخ¬های سیاسی، اجتماعی¬¬، فرهنگی، و ادبی نیز¬ به مثابه مواد خام عمل می¬کند. به سبب همین اهمیت است که رسیدگی به پرسش¬های بالا، و دست¬یابی به پاسخ¬های نسبی، یا دست کم قراردادی، نه تنها از ابتدایی¬ترین قدم¬های شناسه¬پردازی، بلکه نخستین گام پژوهش جامعه¬شناختی/ فرهنگی درباره¬ی «ادبیات فارسی» برشمرده می¬شود.

البته، پرسش¬های پراکنده¬ای در زمینه¬ی اجزاء متشکله¬ی «ادبیات فارسی» در گوشه و کنار متن¬های ما مطرح شده است، اما با اطمینان می¬توان گفت که تاکنون بحثی گسترده و پیگیر درباره¬ی لزوم اندیشیدن جدی به اجزاء پیکره¬ی عظیم این ادبیات و یافتن پاسخ¬های نظری برای آن، در جامعه¬ی نویسندگان و اندیشمندان ما گشوده نشده است. منتها، از نظر عملی، به عنوان¬هایی مانند «ادبیات مقاومت»، «ادبیات زندان»، «ادبیات سیاسی»، در جستارها و تارنماها برمی¬خوریم، که نشان دهنده¬ی لزوم باز کردن چتر پدیده¬ای است که ما آن را «ادبیات فارسی» می¬نامیم. این ضرورت، البته نه تنها با افزایش عددی¬ی عنوان¬های یادشده، بلکه به سبب درونه¬ی متوسعی است که هر یک از این ژانرها در دهه¬ی گذشته به نمایش گذاشته¬اند. به بیانی دیگر، در انبوه متن¬هایی که زیر عنوان¬های «ادبیات مقاومت» یا «ادبیات زندان» یا «ادبیات سیاسی» یا «ادبیات پژوهشی» جمع¬بندی می¬شوند، اینک و به کرات به متن¬هایی برمی¬خوریم که نه تنها از زبان و بیان «اعلامیه» یا «دفاعیه¬»ها¬ی سیاسی و عنصر تبلیغی فاصله گرفته¬اند، بلکه به لحاظ ساختارهای ذهنی و بافتار کلامی، به عنصر «کشف/ شناخت» نزدیک شده¬اند. به عنوان مثال، و فقط یک مثال از انبوه این گونه متن¬ها، خواننده¬ام را به نوشته¬های حمید حمید – در قلمروهای «ادبیات سیاسی/ فلسفی/ پژوهشی»- رجوع می¬دهم.(۲)

حال اگر همه¬ی نوشتار فارسی¬ی این سه دهه را در ترکیب «ادبیات فارسی» بگنجانیم، درونه¬ی بسیاری از آن¬ها از همان ابتدا، نه تنها شناسه¬ی «تبعید» را پس می¬زدند، بلکه شناسه¬ی «مهاجرت» نیز بر آن¬ها قابل اطلاق نبود، و هنوز هم نیست. به عنوان مثال، جستارهای فرهنگی، مثل اکثر نوشته¬های آرامش دوستدار یا شجاع¬الدین شفا، یا کتاب «تئوری¬ی شعر»(۳) نوشته¬ی اسماعیل نوری علا، یا نوشته¬های داریوش آشوری درباره¬ی «زبان»، یا کتاب «درآمدی بر نقد ساختارهای زیبائی¬شناسی» (۴) نوشته¬ی عباس سماکار، تنها به این دلایل که نویسندگان آن¬ها مقیم «کشور خارج از کشور»(۵) هستند و در ایران قابل چاپ نیستند (یعنی بر اساس شاخصه¬های بیرونی)، ممکن است واژه¬ی تبعیدی را به خود ¬بپذیرند، و نه الزاماً به لحاظ مختصات درونی¬ی متن. در عین حال، این معادله در مورد بخش عمده¬ی «ادبیات زندان» معکوس است. چرا که، درونه¬ی متن¬های این ژانر، در تمام طول سه دهه، شناسه¬ای جز «تبعید» را به خود نپذیرفته¬اند. و فهرست این ناهمگونی¬ها را می¬توان هم¬چنان ادامه داد. همین ناهمگونی¬ها و ناهمخوانی¬ها، در محدود کردن «ادبیات فارسی» به آفرینش¬های ادبی، در جستارهای ما نقش تعیین کننده¬ای داشته است. گزینش این قلمرو محدود، ضمن این که خطر نادیده¬گرفتن اجزاء کل «ادبیات فارسی» را در پی دارد، اما در عوض خطر لغزندگی در هویت¬یابی¬ را کاهش می¬دهد. چرا که درونه¬ی آفرینش¬ ادبی، صرف نظر از این که نویسنده¬ی آن خود را «مهاجر» بداند یا «تبعیدی»، یا «جهان وطن»، و فارغ از این که پژوهشگر از این ویژگی¬ها خبر داشته باشد یا نه، با هر رویکردی که به آن نزدیک شویم، متر و معیاری از هویت خود را به دست می¬دهد. همین متر و معیارهای درونی بوده که بسته به جهان¬بینی¬ی هر یک از پژوهشگران، و بسته به روش هر یک از آن¬ها در تحقیق و در تحلیل متن، تاکنون شناسه¬های «تبعید» یا «مهاجرت»، یا «خارج از کشور»، یا «برون¬مرزی» را متبادر کرده است.

۲
درباره¬ی شناسه¬های یادشده، به ویژه شناسه¬های «تبعید» و «مهاجرت»، در نقد و نظرها و جستارهای ما، سخن¬های مستدل بسیار رفته است. برخی از نویسندگان این جستارها، کم یا بیش، فشرده یا گسترده، دلایل گزینش خود را به صورت نظری تبیین کرده¬اند. و برخی از آن¬ها نیز، بدون ورود به بحث نظری، یکی از این شناسه¬ها را برگزیده¬اند و به کار می¬برند. با در نظر گرفتن ویژگی¬های نه چندان مشترک در مجموعه¬ی این جستارها، می¬توان کل آن را با قید احتیاط به سه گروه تقسیم کرد. گروهی از تحلیلگران، که اصولاً از منظر تاریخی به کل پدیده نگاه می¬کنند، عناصر زمان و مکان معین را- که در این ادبیات بار آشکارا سیاسی دارد- از دوش پدیده برداشته¬اند، و کل آن را با شناسه¬ی «مهاجرت» شناسایی کرده¬اند. گروه دیگری با سنجه¬های زیبایی¬شناختی¬ و تئوری¬های ادبی به سراغ شناسه¬پردازی برای آفرینش¬های ادبی رفته¬اند. این گروه، در عین حال که شناسه¬ی «تبعید» را برای برخی از آثار ادبی پذیرفته¬اند، آثار «تبعید» را به سبب حمل خطاب¬ها و ارجاعات، از ادبیت و از گوهر هنری تهی می¬بینند، و از این چشم¬انداز، «ادبیات مهاجرت» را بر«ادبیات تبعید» و حتا بر «ادبیات مهاجران» برتری داده¬اند؛ بدون آن که برای کل پدیده شناسه¬ای پرداخته باشند. گروه سوم تحلیلگرانی هستند که این ادبیات را به عنوان پاسخ ادبی به تجربه¬ی تبعید برآورد می¬کنند، و از این چشم¬انداز، با اتکاء بر عناصر روان¬شناختی و جامعه¬شناختی¬ی این متن¬ها، «پاسخ»های مشترک به «تجربه¬»های مشترک در این ادبیات را شناسایی کرده¬اند و در این رهگذر به شناسه¬ی «تبعید» رسیده¬اند.

مثال¬های مشخص از این گروه¬ها: مجید روشنگر، در حالی که تفاوت شناسه¬های «تبعید» و «مهاجرت» را مرور کرده، و در حالی که هم اختیار و هم اجبار نویسنده در ترک وطن را به ملاحظه گذاشته، کل آفرینش¬های ادبی را با شناسه¬ی «ادبیات مهاجرت» (literature of migrancy) شناسایی می¬کند.(۶) میرزا آقا عسگری (مانی)، ضمن متمایز کردن برخی از ویژگی¬های شعرِ «شاعران مهاجر» از شعر «مهاجران شاعر»، عنوان گردآورده¬ی خود را «شاعران مهاجر و مهاجران شاعر» گذاشته است و در سراسر پیش¬گفتار آن کتاب نیز از شناسه¬ی «مهاجرت» سود برده است.(۷) به نظر می¬رسد که گزینه¬ی رضا براهنی نیز شناسه¬ی «مهاجرت» باشد.(۸) چون در مقاله¬های متفاوتِ او مکرراً به این شناسه برمی¬خوریم. احمد کریمی حکاک، روزبهان، و سهراب رحیمی نیز، در سخن گفتن از ژانر «شعر»، از شناسه¬ی «مهاجرت» سود جسته¬اند.(۹) پیمان وهاب¬زاده در جستاری در قلمرو «شعر»، با رویکردی زیبایی¬شناختی/ فلسفی¬، «شعر مهاجرت» را از «شعر تبعید» و حتا از «شعر مهاجران» متمایز کرده است.(۱۰) اسماعیل نوری علا، با رویکردی روان- جامعه¬شناختی، ابتدا، با تکیه بر شاخصه¬¬های «اجبار» و «اختیار»، «شعر تبعید» را از «شعر مهاجرت»، جدا کرده، و سپس شاخصه¬های دیگر هر یک را به بررسی گذاشته است.(۱۱) محمود فلکی، با این که در برخی از نوشته¬هایش شناسه¬ی «غربت» را به کار برده است (او گردآورده¬ای هم دارد با عنوان «داستان¬های غربت»)، اما در بیش¬تر جستارهایش از شناسه¬ی «مهاجرت» سود می¬برد(۱۲). بهنام باوندپور، در عنوان فرعی¬ی کتابِ «انهدوانا» – گردآوره¬ی شعرهای هفده شاعر- از شناسه¬ی «خارج از کشور» استفاده کرده است.(۱۳) شناسه¬ی «خارج از کشور» در عنوان دو جلد «کتاب¬شناسی¬ی داستان کوتاه» نوشته¬ی داریوش کارگر نیز به چشم می¬خورد. (۱۴) فرامرز سلیمانی، از چشم¬اندازی فرازمانی/ فرامکانی، میان شناسه¬های «مهاجرت، تبعید، برون¬وطنی، آوارگی، پناهندگی، غربت […]» تفاوتی نمی¬بیند.(۱۵) علیرضا زرین، از هر دو شناسه¬ی «تبعید» و «مهاجرت» استفاده کرده است.(۱۶) ناصر مهاجر، برای گردآورده¬¬ی خود، عنوان « ۲۳ داستان کوتاه ایرانی در تبعید» را برگزیده، و در بخش «درآمد» کتاب، ضمن یاد کردن از «آفریده¬های مهاجرت»، به «تبدیل¬پذیری»ی این دو شناسه نیز اشاره کرده است.(۱۷) مسعود نقره کار، در جلد چهارم از مجموعه¬ی «بخشی از تاریخ روشنفکری¬ی ایران»،(۱۸) ضمن اشاره به شناسه¬ی «مهاجرت» در عنوان فرعی¬ی کتاب، در متن سخن، بیش¬تر از شناسه¬ی «تبعید» استفاده کرده است. نسیم خاکسار، در تمام متن¬هایی که من در این زمینه از او خوانده¬ام، شناسه¬ی «تبعید» را به کار برده است.(۱۹) مهدی فلاحتی، با این که در یک مقاله، هر دوی این شناسه¬ها را به صورت مترادف به کار برده،(۲۰) در اکثر نوشته¬هایش بر شناسه¬ی «تبعید» پافشاری دارد.(۲۱) پرویز صیاد، بر شناسه¬ی «تبعید» پافشاری دارد، و نام یکی از کتاب¬های او «راه دشوار سینمای در تبعید» است.(۲۲) محسن حسام، رمانی به نام «تبعیدی¬ها» دارد. حسن حسام در نوشته¬های غیرادبی¬ی خود شناسه¬ی «تبعید» را به کار می¬برد، و در نوشته¬ی مورد استناد من، این شناسه را حامل «اعتراض» نویسنده برآورد می¬کند.(۲۳) مسعود مافان (مدیر فصلنامه¬ی باران) و پرویز قلیچ¬خانی (مدیر فصلنامه¬ی آرش)، در سرمقاله¬ها و یادداشت¬های خود معمولاً از شناسه¬ی «تبعید» استفاده می¬کنند. من نیز از طریق شناسایی¬ی بن¬مایه¬ها و درون¬مایه¬های روان¬شناختی و جامعه¬شناختی¬ در ژانرهای شعر و داستان و نقد، به شناسه¬ی «تبعید» رسیده¬ام.(۲۴) اسماعیل خویی، نسیم خاکسار، رضا اغنمی، منصور خاکسار و مجید نفیسی، ویراستاران و مدیران ادواری¬ی دفترهای نوزدگانه¬ی «نامه¬ی کانون نویسندگان ایران در تبعید» و کلیه¬ی نویسندگان عضو این کانون، حتا اگر در نوشته¬ی خاصی اعلام شناسه نکرده باشند، با پذیرش عضویت در این کانون، شناسه¬ی «تبعید» را برگزیده¬اند. افزون بر تحلیلگران منفرد در قلمروهای ادبیات یا سینما یا هنرهای دیگر، بسیاری از نهادهای فرهنگی و هنری و ادبی نیز شناسه¬ی «تبعید» را بر پیشانی دارند، و دلایل آن را نیز در اساسنامه¬های خود آورده¬اند؛ که در اکثر آن¬ها، به تعهد هنر و ادبیات در قبال آرمان رهایی¬ی انسان، اشاره شده است.(۲۵) من تاکنون در میان نهادهای هنری/ فرهنگی، به عنوان¬هایی مانند «هنر در مهاجرت» یا «سینما در مهاجرت» یا «تئاتر در مهاجرت» برنخورده¬ام.
البته این جستار¬ها در کنار هم، مجموعه¬ی گرانبهایی از کند و کاو و نظریه¬پردازی نسبت به آفرینش¬های ادبی را به حافظه¬ی «نقد ادبیات فارسی» سپرده¬اند، و بررسی¬ی چشم¬اندازهای هر یک از این نویسندگان، به نوبه¬ی خود، دست¬مایه¬ای برای پژوهش¬های جامعه¬شناختی نیز هست. اما این مجموعه، نه جمع¬بندی¬ی منسجمی از شناسه¬پردازی را در اختیار می¬گذارد، و نه به قلمرو پژوهش¬های جامعه¬شناختی¬ی کل پیکره¬ی این ادبیات، کمک می¬کند. چرا که محتوای «ادبیات فارسی» را به آفرینش¬های ادبی و حداکثر به نقد، محدود کرده¬است. از آن جا که در طول سه دهه¬ی گذشته (تا جایی که من خبر دارم)، هیچ مجمع، همایش، سمینار، یا سمپوزیومی با هدف رسیدن به یک جمع¬بندی¬ی نظری از عناصر متشکله¬ی «ادبیات فارسی»¬ی ما، و بر اساس آن، دست¬یابی به شناسه یا شناسه¬هایی مشخص برای اجزاء این ادبیات تشکیل نشده است، همان نظرهای ابراز شده هم منفرد مانده و جامعه¬ی پراکنده¬ی ما، هنوز به تعریف¬های تئوریک، که قلمروهای دو مفهوم «تبعید» و «مهاجرت» را در مساحت این ادبیات مشخص کنند، دست نیافته است. و نتیجه این شده که حتا در همان قلمرو مورد مطالعه (آفرینش¬های ادبی)، هنوز هر یک از تحلیلگران، بنا به جهان¬بینی¬ی خود، برای آن شناسه می¬پردازند. شاید یکی از دلایل انفراد و اغتشاش این باشد که افزون بر تفاوت در جهان¬بینی¬ها و شناخت¬شناسی¬ها، رویکردهای ما در پژوهش این پدیده نیز متفاوت بوده است. در حالی که، درون¬مایه¬ها و بن¬مایه¬های مشترک در این ادبیات، هم رویکرد پژوهشگر را تعیین می¬کنند و هم برای این ادبیات، شناسنامه می¬نویسند. به عنوان مثال، اکثریت قابل ملاحظه¬ای از شعرها و داستان¬های کوتاه و رمان¬ها، و فیلمنامه¬ها و نمایشنامه¬های تولید شده در دهه¬ی نخست، در اثبات جبرِ خروج نویسندگان خود از وطن، سنگ به سنگِ دشت¬ها و کوهستان¬های مرزی ایران، و هتل¬ها و متل¬ها و بیغوله¬های مرزی¬ی کشورهای همسایه¬ را به شهادت گرفته¬اند. افزون بر این بن¬مایه، در دهه¬ی نخست، نشانه¬های بحران روان¬شناختی¬ی پرتاب، مانند گسست و دوپارگی، ناباوری نسبت به شرایط پیش آمده، و امید بازگشت قریب¬الوقوع، ستون فقرات آفرینش¬های ادبی¬ی آن دوره را تشکیل می¬داد؛ که مجموعاً، اجبار در ترک وطن را هم نمایندگی می¬کرد. از این رو، آفرینش¬های ادبی¬ی دهه¬ی نخست، خود به خود، هم رویکردهای روان- جامعه¬شناختی را به پژوهشگر پیشنهاد می¬کرد، و هم، هویت خود را در فوریتی آشکار به عنوان «تبعیدی» اعلام می¬کرد. در دهه¬ی دوم، ناامیدی نسبت به بازگشت، در آمیزه¬ای پررنگ از نگاه نوستالژیک از یک سو، و تأمل بر گذشته¬ی نزدیک وُ دور تاریخی از سوی دیگر، و سرزنش/ ستایش نسبت به فرهنگ میزبان از سوی سوم، باز، هم رویکرد روان¬- جامعه¬شناختی را طلب می¬کرد، و هم، هویت «تبعیدی» را در آثار ادبی¬ی فارسی رقم می¬زد. گیرم که در این دوره، فوریت¬ها، به تأمل جا سپرده بودند. یعنی در اکثریت آثار ادبی¬ی دهه¬ی دوم، اوج منحنی¬ی فوریت¬های حسی رو به کاهش است، و اوج منحنی¬ی تأمل رو به افزایش است، بدون آن که بن¬مایه¬ها و درون¬مایه¬های دوره¬ی نخست، از میان رفته باشند. کما این که مجموعه¬ی آفرینش¬های ادبی، هنوز هم تحول¬ها و تجدید نظرهایش را با همان بن¬مایه¬ها و درون¬مایه¬ها به اطلاع ما می¬رساند؛ گیرم که در دوره¬ی اخیر، تحول ذهنی¬ی آفرینشگر در نگاه کردن به جهان، سبب شده که درد، در لایه¬های زیرین اثر چنان ته¬نشین شود که در نگاه نخست شناسه¬ی «تبعید» را پس می¬زند. (در زمینه¬ی این ویژگی، توضیح بیش¬تری خواهم داد.)

با این وصف، بر من پوشیده است که چه¬گونه و با چه معیاری می¬توان این مجموعه¬ی عظیم درد و اجبار را با شناسه¬ی «مهاجرت» شناسایی کرد. و هم¬چنین بر من پوشیده است که برای شناسایی¬ی کل این پدیده¬ی معترض و مغبون، چرا و چه¬گونه می¬توان از همان ابتدا، به سنجه¬های زیبایی¬شناختی و تئوری¬های ادبی¬ بسنده کرد. چرا که مثلاً، در خلاء شناسه برای «ژانر شعر»، تفکیک «شعر تبعید» از «شعر مهاجران» و تفکیک هر دوی این¬ها از «شعر مهاجرت»، ما را در شناسایی¬ی بسیاری از شاعران¬مان و بسیاری از شعرها¬مان با بن¬بست روبه¬رو می¬کند، و این پرسش¬ها را پیش می¬آورد که آیا
با این الگو، مثلاً برای شناسایی¬ی شعر اسماعیل خوئی باید بگوییم شعر زیبای «بازگشت به بورجوورتزی»ی او «شعر مهاجرت» است، اما شعرهای خطابی¬ی مجموعه¬ی «شاعر خلقم، دهن میهنم»، «شعر تبعید»؟ یعنی این شاعر، هم «شعر مهاجرت» ¬سروده و هم «شعر تبیعد»؟ و هم¬زمان، هم «شاعر مهاجر» بوده و هم «شاعر تبعیدی»؟ یا، زمانی که مجید نفیسی شعرهای مجموعه¬ی «پس از خاموشی»ی را می¬سرود، «شاعر تبعیدی» بود، اما زمانی که خطاب و ارجاع مستقیم را از شعرش زدود، به «شاعر مهاجر» تبدیل شد، و شعرش به «شعر مهاجرت»؟ یا شعرهای زیبای «سه¬پله تا شکوه» و «موریانه¬ها و چشمه»ی اسماعیل نوری علا، «شعر مهاجرت» هستند، اما شعر¬ خطابی¬ی «کدام بامداد» او، که «به یاد روشن احمد شاملو» سروده، یا شعری که برای غفار حسینی سروده، «شعر تبعید»؟ مگر نمی¬شود بر اساس بن¬مایه¬ها و درون¬مایه¬های آثار، و از دیدگاه روان- جامعه¬شناختی، ابتدا شناسه¬ای را برگزید، و سپس، با سنجه¬های زیبایی¬شناختی¬ی مورد قبول خود، کیفیت¬های هنری¬ی اجزاء پدیده را سنجید؟ کما این که مجموعه¬ی نقدهای ادبی¬ی ما نشان می¬دهند که پافشاری بر شناسه¬های «تبعید» یا «مهاجرت» برای کل این ادبیات، مطلقاً بدان معنا نیست که منتقد به عناصر زیبایی¬شناختی¬ی اثر ادبی بی¬توجه بوده است. به عنوان مثال از این حجم انبوه، می¬توان از نقد مهدی فلاحتی بر رمان «ناتنی» یاد کرد.(۲۶) فلاحتی، بر بستر ادبیات فارسی در «تبعید»، هم به کیفیت¬های زیبائی¬شناختی و هم به کیفیت¬های معرفت¬شناختی¬ی این اثر رسیدگی کرده است.

۳
می¬بینیم اگر در شناسایی¬ی اجزاء درونی¬ی «ادبیات فارسی» به دو راهی¬ی «تنها آفرینش¬های ادبی» یا «کلیه¬ی ژانرهای نوشتار فارسی» برمی¬خوریم، در شناسایی¬ی هویت آن، نه به دو راهی، بلکه با اغتشاش و راهی چندین و چند شاخه روبه¬رو هستیم، که در درازنای سه دهه¬ی گذشته به تعداد شاخه¬های آن¬ها نیز افزوده شده است. در این جا، بر دلایل این اغتشاش و چند شاخگی اندکی درنگ می¬کنم.

ناصر رحمانی¬نژاد، هنرمند و کارشناس تئاتر در جلسه¬ی پایانی¬ی «سمینار تئاتر تبعید» در پنجمین فستیوال تئاتر ایرانی – کلن، نوامبر ۱۹۹۸، گفت:

[…] سال ۱۹۸۴، در پاریس، با چند تن از بازیگران تئاتر درباره¬ی تبعید بحث و گفت¬وگو داشتیم. هدف از آن گفت¬وگو این بود که نمایشنامه¬ای درباره¬ی تبعید و ایرانیان تبعیدی نوشته شود و به روی صحنه بیاید. بحث درباره¬ی تبعید، بیش از دو یا سه جلسه ادامه نیافت، و از تمام گفت¬وگوها ثمری به بار نیامد. حتا مشخصات عینی¬ی وضعیت تبعید، دلایل تبعید، و از این قبیل نیز به طور دقیق روشن نشد و گفت¬وگو روی این مسائل، از برخی حس¬های مبهم فراتر نرفت. […] و شاید به همین علت، نوشتن نمایشنامه¬ای درباره¬ی تبعید ادامه پیدا نکرد، و جلسات ما بدون نتیجه پایان یافت. شاید بتوان گفت چنین طرحی در سال ۱۹۸۴، زودرس بود. اما امروز چه؟ ۲۸ نوامبر ۱۹۹۸؟ […] به نظر می¬رسد که پس از بیست سال، ما کم کم به این زندگی عادت کرده و با آن اخت شده¬ایم، و گویی اساساً اتفاقی نیافتاده است تا ضرورت این بحث دیده شود. اگر چه اثرات تبعید سراسر زندگی¬ی ما را درنوردیده، اما چنین به نظر می¬رسد که گردی بر دامان ما ننشسته است.(۲۷)

بنا به بازگفت بالا، درست زمانی که رحمانی¬نژاد از کمبود بحث نظری در
مورد شناسه¬پردازی سخن می¬گوید، پنج سال بود که واژه¬ی «تبعید»، عملاً بر پیشانی¬ی تئاتر «ما» حضور داشته است. افزون بر این، «کانون نویسندگان ایران – در تبعید» نیز سال¬ها پیش از این سخنرانی (از ۱۳۶۱/ ۱۹۸۲) با این شناسه اعلام هویت کرده بود. «سینما در تبعید» و «کانون هنر در تبعید» را هم داشته¬ایم. کنگره¬ها، همایش¬ها، سمینارهای متعددی هم در زمینه¬های هنر و ادبیات «ما» در گوشه و کنار جهان تشکیل می¬شد، که شناسه¬ی «تبعید»، عملاً بر کتابچه¬ی راهنمای آن¬ها حک بود. منتها، پیشنهادهای افرادی مانند ناصر رحمانی¬نژاد، نسیم خاکسار، حسن حسام، نعمت میرزازاده (م. آزرم)، اسماعیل خویی، ناصر پاکدامن، و پرویز صیاد، و… در مورد جمع¬بندی¬¬های نظری در این زمینه، نه تنها صورت نپذیرفت، بلکه ضرورت آن در طول زمان، در گرد و غبار آمیزه¬ای از مؤثرهای پیرامونی و کانونی، ذهنی و عینی، ایرانی و غربی، فرهنگی و سیاسی، رنگ باخت. به طوری که همین حالا، که حدود یک دهه از سخنرانی¬ی دردمند رحمانی¬نژاد گذشته است، نه تنها به ضرورت مورد اشاره¬ی او پرداخته نشده است، بلکه به حکم شاخصه¬های بیرونی¬ی نوشتار فارسی ( از جمله این که کدام نویسنده «تبعیدی» برشمرده می¬شود و کدام «مهاجر»، یا کدام اثر در ایران چاپ شده یا در خارج از ایران)، مرز دو شناسه¬ی «تبعید» و «مهاجرت» کمرنگ و حتا مخدوش به نظر می¬رسد. اما همین جا باید بی¬درنگ گفته شود که «مخدوش شدن» و «رنگ¬باختگی»ی این مرز، الزاماً و فقط، به آن دلیل نیست که «ما با این زندگی اخت شده¬ایم»، بلکه انگیزه¬های دیگری هم دارد، که در این جا چند وجه عمده از آن¬ها را مرور می¬کنم:

الف- تنوع ساختارهای اجتماعی: آن چه را که ما با عنوان «هنر و ادبیات فارسی» شناسایی می¬کنیم، فرآورده¬ی دانش/ اندیشه/ تخیل گروه¬های ناهمگون از نویسندگانی است که نه جهان¬بینی¬ی آن¬ها را می¬توان جمع¬بندی کرد، نه سبب خروج آن¬ها از ایران یکسان بوده است، نه زمان خروج آن¬ها را می¬توان در یک محدوده¬ی زمانی¬ی خاص گنجانید، و نه شکل و راه خروج آن¬ها از ایران تابع یک الگوی معین بوده است. اگر فرهنگ ویژه¬ی هر یک از کشور¬های میزبان را، و تأثیر ویژه¬ای را که بر ذهنیت هر یک از نویسندگان میهمان می¬گذارند، به آن مجموعه¬ی ناهمگون بیافزائیم، و از آن فراتر، اگر حضور نیرومند نویسندگان «نسل دوم»، و جهان¬بینی¬ی کاملاً متفاوت آن¬ها را در نظر بگیریم، به پیچیدگی و تنوع بافت این «جامعه»ی پراکنده در سراسر سیاره، بیش¬تر پی می¬بریم. بی¬سبب نیست که افسانه خاکپور می¬نویسد:

[…] اما ما که هستیم: با کاربرد ضمیر «ما»، سعی بر آن دارم که به توهمی پایان دهم که «ما» را «ما»، یا سر وُ ته یک کرباس فرض کرده¬، و با همین استدلال حکم¬هایی در مورد این جمع ناهمگون و ناهمخوان صادر فرموده¬اند.[…](۲۸)

تا جایی که به این «ادبیات» ، به مثابه یک «پیکره»، مربوط می¬شود، پافشاری بر «ناهمگونی¬ها و ناهمخوانی¬ها» و به ملاحظه گذاشتن آن به عنوان یک پارادایم مطلق، نه تنها شناسه¬پردازی را دچار مشکلی اساسی می¬کند، بلکه کلاً، راه هر گونه پژوهش جامعه¬شناختی/ فرهنگی و هر گونه نقد و نظر درباره¬ی این پیکره را می¬بندد. چرا که، در آن صورت باید تک تک آثار تک تک نویسندگان¬مان را به ملاحظه بگذاریم و برای هر یک، یک شناسه¬ بپردازیم. کما این که افسانه خاکپور نیز تنها به «حکم¬های» همه¬شمول اعتراض دارد، و در طول مقاله¬اش به لزوم در نظرگرفتن پارادیم¬های موجود در شناسایی¬ی اجزاء این «ما» پرداخته است؛ یعنی، این ناهمگونی¬ را، نه به عنوان یک دلیل مطلق برای غیرقابل شناسایی بودن کل پدیده، بلکه به عنوان عنصری شناسایی کرده است، که دیدن و در نظر گرفتن آن در بررسی¬ی کل پدیده، الزامی است. و این همان روشی است که بسیاری از پژوهشگران ما در شناخت این پدیده پیگیری کرده¬اند. مثلاً، از بهروز شیدا می¬خوانیم:

[…] باید به این نکته توجه کرد که «ادبیات تبعید- مهاجرت» پیکری یک¬پارچه نیست. ما یک «ادبیات تبعید- مهاجرت» نداریم؛ دوران¬های گوناگون «ادبیاتِ تبعید- مهاجرت» داریم. ادبیات خارج از کشور را شاید بتوان به سه دوران تقسیم کرد. دوران اول را دوران تازگی¬ی زخم می¬خوانیم. در این دوران، رنج¬های سرزمین پشت سر از یک سو، و اندوه غربتِ پیش رو از سوی دیگر، خاستگاه ادبیات خارج از کشور است. دوران دوم […](۲۹)

بهروز شیدا در این جا، بدون آن که خود را در تعریف هر یک از شناسه¬های «تبعید» یا «مهاجرت» یا «خارج از کشور» درگیر کند، ضمن اشاره به عدم «یک¬پارچگی»ی این ادبیات، در سخن گفتن از آن، لزوم تفکیک قلمروهای آن را لازم دانسته است؛ و خود در ادامه¬ی سخنش، از طریق انتزاع خصوصیات متنوعِ پیکره در طول زمان، آن را به سه دوره تقسیم کرده است.
و به این ترتیب نشان داده است که کل همین پدیده¬ی ناهمگون، ظرفیت و قابلیت آن را دارد که سوژه¬ی شناخت قرار گیرد. هم¬چنین،اسماعیل نوری علا
و پیمان وهاب¬زاده برای شناسایی¬ و تفکیک «شعر تبعید» از «شعر مهاجرت»، از همین ابزار نظری سود جسته¬اند. یا، محمود فلکی و مهدی فلاحتی، به یاری¬ی انتزاع برخی از دگرگونی¬های این ادبیات در طول زمان، آن را مرحله¬بندی کرده¬اند. منتها رویکردهای متفاوت این منتقدان در نگاه کردن به موضوع شناخت، آن¬ها را در امر شناسه¬پردازی، به نقطه¬های پراکنده¬ای برده، که گردآوردن آن¬ها به لحاظ نظری، فقط از یک گروه پژوهشی – که در رابطه¬ی با یکدیگر، و حول رویکردهای معینی فعالیت داشته باشند- ممکن می¬شود. چرا که، به باور من، نظریه¬پردازی درباره¬ی هویت¬های این «ادبیات»، کار هیچ کارشناس منفردی نیست. بلکه باید در سمپوزیومی متشکل از طیف¬های مختلف اندیشه¬ورزان ما (و حتا با مشارکت فرهنگ¬پروران درون¬مرزی¬ای که با آثار ما آشنایی دارند) صورت پذیرد. و گاهی نیز چنین می¬اندیشم که شاید این کار زمانی امکان اجراء بیابد و سامان پذیرد، که نسل ما، نسل تجربه¬های همه تلخ و ملتهب، پایان یافته باشد، و سوژه¬ی شناخت، موضوعیت تاریخی یافته باشد. چرا که، این نسل ملتهب، افزون بر حمل زخم¬های روانی¬ی پرتاب – که بازدارنده¬ی ذهن از دیدار است- از درون یک دوره¬ی سپری نشده به خود و به رویدادها نگاه می¬کند، و نه از بام تاریخ؛ حتا اگر ادعا کند که کل پدیده را از منظر «فراتاریخی» برانداز می¬کند. و منظورم از «نسل ملتهب»، فقط زخم¬خوردگان مستقیم تعقیب و شکنجه و زندان و فرار نیست، بلکه هر یک از ما، مایی که به زبان «فارسی» می¬اندیشیم و می¬نویسیم، آگاهانه یا ناآگاهانه، پرتاب خود را محصول اجتناب¬ناپذیر همان پدیده¬ها می¬دانیم؛ حتا نسل دوم ما. و همین جا می¬گویم چرا.

ادبیات ایران با همه‌ی زخم‌هایش هنوز زنده است – گفت‌وگو با شهریار مندنی‌پور- دفتر خاک

به انتخاب ِ فریبرز شیرزادی - شهریور ۱۳۹۰

پیرامون « سانسور یک داستان عاشقانه‌ی ایرانی » و داستان کوتاه « نگو کثافت، بنویس…»

شهریار مندنی‌پور، متولد ۱۳۳۵ در شیراز از نویسندگان مطرح ایران است. هر اثری که تاکنون از مندنی‌پور منتشر شده، از برخی لحاظ، در زمان خودش یک حادثه‌ی ادبی بوده است. نخستین مجموعه داستانش، «سایه‌های غار» را که در سال ۱۳۶۸ منتشر کرد، زنده یاد گلشیری با شوق و ذوق این کتاب را در آن سال که کمتر کتاب قابل تأملی منتشر می‌شد به دوست و آشنا توصیه می‌کرد. «دل دلدادگی» رمانی در دو جلد پیرامون جنگ از مهم‌ترین رمان‌هایی است که پس از انقلاب در ایران منتشر شده است.
شهریار مندنی‌پور مدتی سردبیری نشریه‌ی ادبی «عصر پنجشنبه» را نیز به عهده داشت. این نشریه اما مانند بسیاری از نشریات ادبی مستقل در محاق توقیف افتاد. مندنی‌پور در سال ۲۰۰۶ م بورسیه‌ای گرفت و به آمریکا رفت.
سال گذشته مهم‌ترین رمان او «سانسور یک داستان عاشقانه‌ی ایرانی» در نیویورک با ترجمه‌ی سارا خلیلی توسط انتشارات کناپف در سیصد هزار نسخه منتشر شد. این رمان که به زبان‌های مختلف از جمله به ایتالیایی، کره‌ای، آلمانی و هلندی ترجمه شده است، به رابطه‌ی عاشقانه یک دختر و پسر جوان به نام دارا و سارا می‌پردازد که به دلیل سختگیری‌های متشرعین ناکام می‌ماند. اما این همه‌ی داستان نیست: نویسنده‌ای که داستان سارا و دارا را روایت می‌کند با کارمند اداره‌ی ممیزی بر سر برخی کلماتِ «مورددار» مشکل پیدا می‌کند. در واقع این داستان، دو داستان است: یک داستان عاشقانه و داستان درگیری یک نویسنده‌ی ایرانی با ممیزش. دفتر خاک با آقای شهریار مندنی‌پور درباره‌ی این رمان و داستان کوتاهی از همین نویسنده که با نام «نگو کثافت بنویس» در نشریه‌ی باران منتشر شده بود و در دفتر خاک نیز در فرصتی دیگر منتشر خواهد شد، مصاحبه‌ای ادبی کرده است که اکنون از نظر خوانندگان می‌گذرد. به زودی فصلی از «سانسور یک داستان عاشقانه» در همین صفحات منتشر می‌شود. هم‌زمان در بخش «پرسه در متن» نیز دو نقد درباره‌ی این داستان منتشر می‌گردد.
شهریار مندنی‌پور به عنوان نویسنده‌ی مهمان در دانشگاه هاروارد تدریس می‌کند.

آقای مندنی‌پور! معمولاً از قتل‌های زنجیره‌ای که در یک جامعه اتفاق می‌افتد، می‌توانیم به وضع روحی آن جامعه پی ببریم. راوی داستان زیبایی که از شما تحت عنوان «نگو کثافت بنویس» به تازگی در نشریه‌ی باران (سوئد) منتشر شده، و در سال‌های بعد از جنگ اتفاق می‌افتد یک قاتل زنجیره‌ای است.

قتل‌های زنجیره‌ای معلول خیلی عوامل می‌توانند باشند ولی خب ویرانی‌های روانیِ جنگ، کم‌قدر شدن جان انسان‌ها و سرکوب ایدیولوژیک در آن نقش مهم‌تری دارند . سانسور را هم از یاد نبریم. ما ایرانی‌ها کمبود مدارا داریم. قتل یک دگراندیش، قتل کسی که چون قاتل نمی‌اندیشد و زندگی نمی‌کند، یک طورهایی سانسور فیزیکی است، که یکی از ریشه‌هایش از کودِ سانسورِ قرناقرنی غذا می‌گیرد.

در جامعه‌های بسته شرایطی پیش می‌آید که انسانِِ آدم‌ها تبدیل به شیء می‌شود. از نگاه یک رییس دولتی، یک سانسورچی، یک کارمند، یک مأمور اطلاعاتی، یک پلیس، سرباز، روحانی و … در این شرایط دیگر وجود انسانی‌مان به چشم و حس نمی‌آیند. تبدیل می‌شود به مورد: موردِ مورددار. وقتی تبدیل به شیء شدیم دیگر شکاندن‌مان، له کردن‌مان، و حذف کردن‌مان خیلی برای آنها سخت نخواهد بود.

یعنی داستان شما مستند است؟

نه. من نمی‌خواستم یک داستان مثلاً مستند بنویسم. خواسته‌ام شخصیتی را بسازم که کسانی را می‌کشد و دارند مجبورش می‌کنند که اعتراف کند. می‌خواستم داستان این مرد را بنویسم و پارادوکس چنین ماجرایی را، بی‌طرف و با تلاشِ درک وی. محور بازجویی بر این این سؤال استوار است که چرا می‌کشتی و براساس چه ملاک‌هایی این افراد را انتخاب می‌کردی. یک مرد فرزانه که از مردم گله می‌کند چرا ریا می‌ورزید، در کوچه و خیابان داد می‌زند تا کی می‌خواهید دورویی را ادامه بدهید، یک معلم که برای به دست آوردن خرج خانواده‌اش شب‌ها در خانه‌اش نجاری می‌کند، یک قاضی شریف که دیدن خودسوزیِ یک زن ویرانش کرده و …

راوی این داستان یک طورهایی برخلاف قاتلین قتل‌های زنجیره‌ای کار کرده (اگر چه حاصل کارش با قتل‌های زنجیره‌ای فرقی ندارد .) به هر حال در تمام داستان سعی می‌کند به شیوه‌ی خودش دلیلش را توضیح بدهد.

بله. دقیقاً به شیوه‌ی خودش کارش را پیش می‌برد. روزنامه‌ها به او لقبِ «افعی شب» داده‌اند و با بازجوهایش در یک کشش و کوشش مرگبار قرار دارد. داستان در واقع در برگه‌ی بازجویی او اتفاق می‌افتد. «افعی شب» برخی وقایع را روایت می‌کند و برخی حقایق را مسکوت می‌گذارد که بعد به شکل واگویه‌های درونی، آنها را با خواننده در میان بگذارد. در تازه‌ترین رمان‌تان «سانسور یک داستان عاشقانه‌ی ایرانی» هم چنین کشش و کوششی میان نویسنده و ممیز اداره‌ی کتاب اتفاق می‌افتد. در هر دو این داستان‌ها، راوی کلمه‌ای در کنار کلمه‌ی دیگر می‌گذارد و در نهایت جهان خودش را در یک جهان‌بینی ارسطویی – افلاطونی می‌آفریند. آیا شما واقعاً باور دارید که با تسلط بر کلمه و با تغییر دادن‌های جزئی در کار آفرینش می‌تواانیم واقعیت‌های سخت را تحمل‌پذیر کنیم؟

ادبیات در واقع واقعیت سخت و تلخ را تحمل ناپذیر می‌کند. به نظرم همیشه، برای هرکدام از ما، واقعیت باید تحمل‌ناپذیر باشد، در غیراین‌صورت هیچ تغییری در دنیای انسان رخ نمی‌دهد. اگر آزار واقعیت بر روح‌مان نباشد، اگر خار واقعیت دایم توی چشم‌مان نباشد، تکانی به خودمان نمی‌دهیم، از پیله‌ی عافیت‌طلبی در نمی‌آییم. نتیجه‌اش هم مثلاً می‌شود آن دیگ شایع و آشنای ایرانی که اگر برای ما نمی‌جوشد می‌خواهیم که سر سگ در آن بجوشد.

تحمل‌ناپذیر کردن واقعیت‌های غیرانسانی و زشت یکی از کار و بارهای ادبیات است. اما به گمانم با ساز و کار خودش یعنی ادبیت. با زیباییِ ادبیت زشتی‌ها و پلشتی‌های زجر، اندوه انسانی، اسارت انسان به رخ کشیده می‌شوند و شادکامی و فخرهای انسانی هم. با این وجود نباید هم از ادبیات توقعی بیشتر از توانایی‌هایش داشته باشیم. نباید شعارهای ناممکن سانتیمانتال به آن بچسبانیم که مثلاً ادبیات می‌توااند جهان را تغییر بدهد. نه، ادبیات فقط یکی از قدرت‌های انسانی است برای تغییر واقعیت تاریک و حرکت به سوی حقیقت. همان حقیقتی که هر چه بیشتر از آن تعریف به دست بدهیم، گسترده‌تر و دورتر هم می‌شود .

با زیبایی یک داستان، با استواری آن بر سبک و هنر ادبیات، کلمات آن کلماتِ دروغ، ریا، مردم فریبی، اعدام، فقر، بی‌سوادی، غارت و … و … را بی‌آبرو می‌کنند، به کلمات عشق و انسان و آزادی و درخت و پنجره و … اعتماد به نفس برای بقاء می‌دهند و از همه‌ی این‌ها آشنازدایی می‌کنند.

شما از ادبیات واقع‌گرا یا به اصطلاح رئالیستی صحبت می‌کنید؟

در زمین ادبیات، یا به عبارت دیگر در دنیای واقعیت داستانی رخ می‌دهد، نه در واقعیت عینی و نه در یک گزارش ستون حوادث و نه از نوع ریالیزِم بدوی. واقعیتِ داستانیِ داستان نو منظورم است.

از مشخصات قاتل داستان‌تان برای‌مان بگویید و تفاوت او با قاتلان و آمران قتل‌های زنجیره‌ای.

قاتل در داستان « نگو کثافت بنویس!» نه از نوع آن قاتلی است که در مشهد فاحشه‌های بی‌پناه را می‌کشت و نه از نوع «سعید امامی». او حتی افعی شب هم نیست. نگاه ساده‌لوحانه‌ی روزنامه‌های زرد این لقب را به او داده‌اند. او دلایل پیچیده و خاص خودش را دارد. اگر داستان درست کار کرده باشد، شاید استعاره‌ی اینها هم بتواند باشد.

اصطلاح جهان‌بینی ارسطویی – افلاطونی را حداقل برای رمان « سانسور یک داستان عاشقانه ایرانی» بحث‌انگیز می‌دانم. در « کتاب ارواح شهرزاد » سعی کرده‌ام نظرم را درباره‌ی ادبیات بنویسم. این که ادبیات: در واقع تبدیل کردن جهان واقعی به کلمات است، آن هم نه فقط با تقلید از زبان روزمره که با تلاش برای ساختن زبان خاص خود و زبانی متمایز (با گوشه چشمی به نظریه‌ی تمایز و همچنین بحث عدم وصال نشانه‌ها به مصداق‌ها.) در « سانسور یک داستان عاشقانه ایرانی » خواسته‌ام یک داستان عاشقانه و داستان سانسور شدن آن رابنویسم. همین. (به نظرم تا حالا در یک سری مقاله و در گفت و واگفت‌هایی هم در ایران و این ور آن ور، به سهم خودم، درباره سانسور نوشته و حرف زده‌ام و باز هم، پس دیگر می‌تواانستم بنشینم و داستانم را بنویسم. زیرا، همه‌ی، به قول شما «کشش و کوشش‌ها» برای کلمات است. شاید شباهت «نگو کثافت بنویس !» و « سانسور یک داستان … » در این باشد که در هردو قاتلان زنجیره‌ای حضور دارند. یک سانسورچی هم یک قاتل زنجیره‌ای رسمی است که کلمات را مخفیانه یا آشکارا خفه می‌کند. با خفه شدن کلمات ، نویسنده‌ی آن هم اگر خفقان نگیرد مسخ می‌شود.

شما از نویسندگانی هستید که همواره با سانسور درگیر بوده‌اید. تجدید چاپ «دل دلدادگی» پس از چاپ دوم متوقف شد. رمانِ «تن تنهایی» آماده‌ی چاپ است، اما هنوز منتشر نشده و ممکن است در این شرائط منتشر نشود. به رغم این تضعیقات موفق شدید که موضوع سانسور و خودسانسوری را که به خودی خود بازدارنده و ویرانگر است، به ادبیات داستانی مبدل کنید. یعنی ما واقعاً از شکست‌هامان می‌تواانیم یک پیروزی بسازیم؟

دقیقاً می‌تواانیم. به کوری چشم دشمنان زیبایی‌های انسان می‌تواانیم. می‌تواانیم نه فقط از شکست‌هایمان، که از رنج‌هایمان، زشتی‌هایمان و اسارت‌هایمان شادخواری و آزادی بیافرینیم. اگر غیر از این بود که مثلاً از دوره‌ی قیچی و سانسورِ « محرمعلی‌خان» در زمانه‌ی «رضا شاه» که دیگر ادبیات ایران باید خفه شده و هفت کفن پوسانده بود و فقط ناادبیات دولتی مانده بود. ولی می‌بینیم که ادبیات ایران با همه‌ی زخم‌هایی که به تن دارد، هنوز نفس می‌کشد. روز به روز هم بر تعداد شاعران و نویسنده‌هایش اضافه می‌شود.
مطمئنم که رمان « تن تنهایی » در این شرایط اجازه چاپ نمی‌گیرد . در مورد دلِ دلدادگی هم مطمئن نیستم که به خاطر سانسور است یا اهمال نشر زریاب ( علمی ). جناب آقای علمی چهار سال پیش کتباً به من قول داد که تا چند ماه بعد این کتاب را تجدید چاپ می‌کند. چهار سال گذشته. ناشران خوب دیگری آماده‌اند این رمان را چاپ کنند. ولی زندانی شده است. چرا؟ نمی‌دانم. درباره‌ی رفتار این ناشر با این رمان داستان‌هایی دارم که روزی که طاقتم طاق شد، می‌نویسم‌شان. نویسنده‌ی ایرانی که فقط از یک سو و دو سو تحقیر نمی‌شود.

منتقد نیویورکر در نقد کتاب شما به این نکته اشاره می‌کند که «استعاره زائیده‌ی استبداد است». عده‌ای در ایران گمان می‌کنند سانسور به شکوفایی ادبیات یاری می‌رساند.

«جیمز وود» در نقد این کتاب جمله‌ی جالب‌تری دارد. می‌گوید:
Novelists fret over how to get their characters into and out of rooms, but what if their characters weren’t allowed to be in those rooms in the first place?

اشاره‌ی او به نویسندگان غربی است که با کمترین محدودیت‌ها می‌نویسند. در ابتدای همین نقد هم می‌گوید (نقل به مضمون) که در زمانه‌ای که چالش سخت ما انتخاب بین لیوان قهوه‌ی بزرگ و متوسط است [ در استار باکس ] و … ما از زندگی چه می‌دانیم، وقتی که سیر و سفر ما فقط در قاره‌ی بی‌مرز گوگل است …

درباره‌ی استعاره زاییده‌ی استبداد هم، گمانم جمله‌اش را در بافت و دیسکورس نیویورکری و هارواردی‌اش باید خواند. تصور نمی‌کنم نظر منفی درباره‌ی استعاره داشته باشد. وگرنه هر داستانی اگر در آن به عمد هم از استعاره پرهیز شده باشد دست آخر کل آن (اگر ساز و کارش درست باشد) به یک استعاره‌ی بزرگ و فراگیرتبدیل می‌شود. همین طور هم گمان نمی‌کنم که دارد از سانسور تعریف می‌کند. نظرش این است که در کشورهای دیکتاتورزده ادبیات آن قدر جدی گرفته می‌شود که سانسور شود. به عبارت دیگر حرفش یا اندوهش این است که در غرب ادبیات آن چنان که باید جدی گرفته نمی‌شود.

سانسور اما در مجموع پیامدهای مخرب دارد…

سانسور در هر حال و به هر شکلش ویران‌کننده است. تکرار می‌کنم که آدم‌ها را مسخ می‌کند. نه فقط هنرمندان را که حتا افراد آن طرف خط را. این گونه افراد یک موقع چشم‌شان باز می‌شود و می‌بینند که گناه توقیف ده‌ها نشریه یا قتل و قتل‌هایی برگردن‌شان است و دیگر نمی‌تواانند آن جان‌های گرفته شده را برگردانند. در مورد آن عده‌ای که گمان می‌کنند سانسور به شکوفایی ادبیات ایران کمک کرده، باید عرض کنم که اولاً فراموش نکنیم که این افراد در ایران در شرایط سختی زندگی می‌کنند و می‌نویسند. گاهی مجبور می‌شوند حرف‌هایی بزنند. بد نیست کسانی که در امن و امان خارج زندگی می‌کنند آن فشارها و سختی‌ها راهم در معادله‌های قضاوت‌شان دخیل بدارند. احتمالات بروز ضعف یا ایستادگی در شخصیت‌های انسانی وجود دارد. شاید اینها این حرف‌ها را می‌زنند بلکه عشوه‌ای آمده باشند تا کتاب‌شان اجازه‌ی چاپ بگیرد، شاید نقطه ضعفی دست جنابان دارند، شاید زیر فشار مستقیم یا غیرمستقیم هستند. یا شاید به اشتباه حرفی پرانده‌اند. نمی‌دانم. بر افردی که در کشور پیچیده، تاریک روشن و در ضمن آشفته‌ای نظیر ایران زندگی می‌کنند، نمی‌توان به آسانی داوری کرد. این گونه ضد و نقیض گویی‌ها را هم باید جزو آسیب‌های دستگاه سانسور بدانیم.

به امید روزی که کانون نویسندگان ایران جایی داشته باشد و قراری و جلساتی جمعی .

امیدواریم این آرزو ساده روزی تحقق پیدا کند. راوی جنایتکار «نگو کثافت بنویس» زیبایی را ستایش می‌کند و بر کلام تسلط دارد، به قربانیانش عشق می‌ورزد و مانند یک نویسنده‌ی چیره‌دست از هوش تخیل بهره‌مند است. این همه شباهت میان یک قاتل و نویسنده کمی ترسناک است.

نکته‌بینی قشنگ و تیزی است: نویسنده، سانسورچی و بازجو. درست است، هر سه هم با کلمات سر و کار دارند. یکی می‌آفریند، یکی تکه تکه‌اش می‌کند و آن یکی همان تکه‌پاره‌ها را قلب می‌کند و با مشتی دروغ به هم می‌دوزد و تحمیل می‌کند. منتهی چون بازجوهای ایرانی رمان نمی‌خوانند تخیل‌شان ضعیف است و داستان‌های باورناپزیر و ضعیف سرهم می‌کنند. سانسورچی‌ها مجبورند رمان و داستان بخوانند، آن هم با دقت. برای همین در طول این سی ساله دیده‌ایم که تفکر بسته‌ی تعدادی از آنها بعد از مدتی کارِ سانسور کمی باز شده کمی هوشمند شده و یا حتا شخصیت‌شان کمی تغییر کرده که از کار هم برکنار شده‌اند .

گمانم براین است که یک نویسنده‌ی هوشمند با تخیل قوی و بلکه جهانی یک طورهایی می‌توااند بر سانسور و شاید هم بازجو چیره شود. گرچه ده‌ها زخم آشکار و پنهان بر روانش خواهد ماند. اگر فراست نویسندگی‌اش، اگر روانکاوی خویشتنش (خودآگاهی‌اش و داوری بی‌رحمانه بر خویشتنش) و اگر تخیلش بر خود قوی باشند، می‌توااند از ناسور شدن این زخم‌ها جلوگیری کند. زخم سانسور درمان‌شدنی نیست، ولی شاید بتوان از عفونت و گسترش آن در روح جلوگیری کرد. نویسنده اگر نتواند این درمان را ادامه دهد دست آخر به شخصیتی حقیر تبدیل می‌شود.

بله شباهتی بین نویسنده و یک قاتل هوشمند هست. شاید بهتر باشد بگوییم که دو خط موازی هستند که در دو سوی مخالف امتداد می‌یابند. قاتل برای گرفتار نشدن نقشه می‌کشد، پلات می‌زند، رابطه‌های فریبنده‌ی علت و معلولی بین خود و مقتول برقرار می‌کند. در واقع تلاشش این است که داستان دروغین بی‌گناهی خود را باورپذیر کند. یا به قول کالریج «تعلیق ناباوری» ایجاد کند. یک طورهایی همان کارهایی را می‌کند که یک نویسنده با پلات، با تکنیک‌های باورآوری و پرداخت شخصیت‌های داستانش.

شما سانسور را فراتر از سلطه‌ی دولت می‌دانید. درست است؟

خیلی جاها گفته‌ام که به دو نوع سانسور معتقدم. سانسور دیوانی که همان دم و دستگاه بوروکراتیک دولتی است که رسماً و آگاهانه سانسور می‌کند. دومین: سانسور میدانی یا اجتماعی است. یعنی نوعی سانسورِ غیراداری، آشکار و پنهان که اجتماع تحمیل می‌کند: آدم‌های کله‌خشک، امل، متعصب، تحمیل اجباریِ رسم‌ها ، قوم‌پرستی‌های افراطی، بنیادگرایی دینی، نهادها و گروه‌های غیر دولتی و حتی هنرمندان بیگانه با مدارا و … که هم خود حذف می‌کنند و هم غیرمستقیم به دستگاه‌های دولتی نشانی می‌دهند و فشار می‌آورند که حذف و حذف و حذف کنند. این‌گونه آدم‌ها همه جا هستند، در خانواده‌هایمان، در همسایگی‌مان، محل کارمان، در پیاده‌روها … مثلاً شاید نویسنده‌ی خوب و گوشه‌گیرمان « یعقوب یادعلی » ابتدا گرفتار این نوع سانسور شده باشد که بعد متأسفانه حکم زندان هم گرفت. این دو نوع سانسور همدیگر را تغذیه می‌کنند، به هم الهام می‌رسانند. به گمانم تا زمانی که ما ایرانی‌ها نتوانیم ریشه‌های تاریخی، جامعه‌شناختی ذهنی( روانی ) و سنتی سانسور اجتماعی را دقیقاً واکاویم و آن را در ذهن خودمان و جامعه‌مان به بحث بکشانیم و به طریقی این عقده را جراحی نکنیم، سانسور دیوانی همه وقت و در هر شرایطی بر ما غلبه خواهد کرد.

از نظر فرهنگی و تاریخی چی؟ سانسور چقدر فرهنگ ما ریشه دوانده؟

سانسور همیشه در ایران وجود داشته. به کتیبه‌های شاهان بر سینه‌ی کوه‌ها نگاه کنید. من آنها را دوست دارم و برایشان احترام قائلم. اما این کتیبه‌ها فقط صداهای رسمی و تنها صدای یک شاه‌اند. از صداهای دیگر انسان‌هایی که در آن زمان‌ها زندگی می‌کردند، رنج می‌کشیدند، مجازات می‌شدند، و شادکامی‌های هم داشته‌اند نشانه‌ای و صدایی نداریم. بعدها هم هر حکومتی که سرکار آمده اسناد حاکمان قبل را نابود کرده و تاریخ را هم به میل خودش عوض کرده. از سانسور و عوض کردن اسم خیابان‌ها و کوچه‌ها هم نگذشته‌اند.

در طی بیست سال گذشته دستگاه ممیزی چه تغییراتی کرده و چگونه نهادینه شده؟ سانسور در دهه‌ی اول انقلاب به چه شکل اعمال می‌شد و امروز به چه شکل اعمال می‌شود؟

سیر بوروکراتیک سانسور در سی سال اخیر را یک طورهایی داستانی، در « سانسور یک داستان عاشقانه ایرانی » نوشته‌ام. خلاصه می‌تواانم بگویم که: اولین طوفان توقیف ده‌ها مجله و روزنامه در سال‌های اولیه‌ی بعد از انقلاب رخ داد ولی هنوز وضعیت سانسور کتاب قوام و رویه‌ی ثابتی نگرفته بود. تا آن‌جا که یاد دارم در اواخر دهه شصت، به طور کلی وضع به این صورت بود که ناشر دستنویس یا متن حروفچینی‌شده‌ی کتابی که قصد چاپش را داشت به وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی می‌برد و تلویحی یا مستقیم اجازه‌ی چاپ می‌گرفت. طبق قانون اساسی جمهوری اسلامی هر گونه ممیزی ممنوع است. و در آن زمان هنوز اندک قباحتی ولو ظاهری وجود داشت. اولین کتاب من « سایه‌های غار » همین طورها مجوز گرفت . حالا که برگشتم به گذشته یادم آمد. کتاب ماه‌ها در ارشاد مانده بود. به ناشر گفتم خودم می‌روم تهران دنبالش. در یکی از اتاق‌های وزارتخانه سرانجام رسیدم به کارمندی عصبی و بددهن. احترامی در کار نبود. طرف خیلی بی‌اعتناء بعد از چندین دقیقه جستجو گفت کتابت گم شده. پرسیدم آخر مگر می‌شود. داد زد که می‌شود. اینجا بمباران شده. دوران جنگ بود و یک بمب عراقی در فاصله‌ای دور از آن ساختمان کافکایی منفجر شده بود. بهانه بود. سرپوشِ ناچیز شمردن و تحقیر ادبیات بود. آن زمان دستنویس خیلی از کتاب‌ها در ارشاد گم گور می‌شد. اصرار زیاد من کار را خراب‌تر کرد . نزدیک بود که به فحش کشانده شوم. طوری رفتار می‌کرد که انگار معصیت و خطای بزرگی مرتکب شده‌ام که یک مجموعه داستان نوشته‌ام.

بعد رویه این شد که وزارت ارشاد به ناشران می¬گفت که ما کار شما را ممیزی نمی‌کنیم، آزادید که بروید چاپ کنید ولی برای خروج کتاب از چاپخانه باید از ما مجوز بگیرید. طبیعی است که ناشران مستقل که حمایت گشاددستانه‌ی دولتی نداشتند، ناراضی بودند که چنین ریسکی را بپذیرند؛ که سرمایه‌ی اندکشان را صرف کتابی کنند که اگر مجوز خروج از چاپخانه نگیرد، باید در انبار آن بماند، هزینه‌ی انبارداری‌اش هم پرداخت شود تا سرانجام مقوا شود. این ترفند ناشران را هل می‌داد به سمتی که خودشان سانسورچی بشوند و از ترس بر باد رفتن سرمایه، کتاب به اصطلاح مشکوک چاپ نکنند. طعم تلخ این‌گونه سانسور را هم چشیده‌ام. زنده‌ یاد هوشنگ گلشیری مجموعه داستانی از یاران جلسه‌های پنجشنبه‌ها گرد آورده بود و ناشری هم آن را چاپ کرد. من کتاب راهرگز ندیدم. کتاب مجوز خروج از چاپخانه نگرفت. ناشر بعد از بارها رفت و آمد به ارشاد آخر سر مجبور شد کتاب را مقوا کند تا اقلاً چندرغازی از فروش مقوا نصیبش شود.

بله. اگر اشتباه نکنیم مجموعه داستان «خوابگرد» که چاپ شد، اما از چاپخانه بیرون نیامد، جز چند نسخه‌ی اندک که آنها هم دست به دست می‌گشتند…

در همین دوران بود رویارویی دیگرم با سانسور به خاطر کتاب هشتمین روز زمین. ناشر سه هزار نسخه چاپ کرده بود. زنگ زد که شهریار بلند شو بیا تهران، بیچاره شدم . ۱۶ مورد ایراد گرفته‌اند. برای تعویض ۱۶ جمله در سه هزار جلد باید صحافی همه‌ی نسخه‌های چاپی باز می‌شد، و گمانم، بایستی چهل و هشت هزار صفحه از کتاب بیرون کشیده می‌شد و عوض می‌شد و دوباره چاپ می‌شد .

ایرادها بیشتر در مورد کلمات پستان و ران بودند. آن موقع می‌شد مأمور سانسور را ملاقات کرد و با او بحث کرد. داستان آن روز در ارشاد را در همین رمان آخر نوشته‌ام. بدون هیچ تغییری طنز است. جوان و پرشور شروع کردم از اعضای بدنِ داستان‌هایم دفاع کردن. مثلاً در داستان «سارای پنجشنبه» صحنه‌ای بود که افسر وظیفه از کمر معلولِ برگشته از جنگ، به نامزدش نگاه می‌کرد و روایت می‌کرد که نگاهم از گردنش می‌سرد به برجستگی پستان‌هایش و از احساسی که به آنها ندارم چندشم می‌شود.
داد و فریاد می‌کردم که آقا این دارد می‌گوید چندشم می‌شود، آخر کجای این تحریک کننده است. یکی دو ساعت بحث کردیم و مواردی را پذیرفت. من برای چاپ کارهایم قانونی برای خودم داشتم. اگر تغییرات سانسور در حد تبدیل کردن پستان به سینه باشد، تغییر می‌دادم، وگرنه اگر می‌دیدم که تغییرات پیشنهادی به داستان لطمه می‌زند، از خیر چاپش می‌گذشتم.

موقع برگشت از ارشاد، نشسته بر ترک موتور قراضه‌ی ناشر مشهور و خوشنام تهران، در حالی‌که گل‌آبه‌ی باران از چرخ ماشین‌ها به سر و صورت‌مان پاشیده می‌شد به او گفتم:
ـ طرف چهار تا پستان و سه تا ران بهمان بخشید.
و هیچ کداممان نخنیدیم.
کمی دورتر بر سردر یک بیمارستان دیدیم یک پارچه‌نوشت بسیار بزرگ را که بر آن نوشته شده بود: سمینار سرطان پستان.

سال‌ها بعد آن آقای سانسورچی را در یک نشست عمومی ادبی دیدم. ریش پرفسوری گذاشته بود و پیپ می‌کشید. می‌شد نتیجه گرفت که داستان‌هایی که خوانده بود چندان بی‌تأثیر هم نبوده‌اند.
این رویه هم شاید به خاطر اعتراض ناشران یا ننگ مقوا شدن کتاب‌های زیادی عوض شد. قرار بر این شد که ناشران کتاب حروفچینی شده را به ارشاد بدهند تا خوانده شود و ایرادهایش گرفته شود. ارشاد هم در یک یا چند برگه بدون هیچ سربرگ و نام و نشانی، شماره‌ی صفحه و سطرِ جملات مورددار (به زعم سانسورچی) را ردیف می‌کرد که باید عوض شوند و بعضی از داستان‌ها را هم که غیر قابل چاپ اعلام می‌کرد. این رویه کم کم تکامل معکوسش را ادامه داده تا حالا.

دیگر ملاقات سانسورچی و بحث با او ممکن نیست. تا آن‌جا که می‌دانم، در این زمان، ناشر نسخه‌ی تایپی را می‌سپارد به یک منشی در وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی. بعدها باید ماه به ماه، سال به سال به آن جا برود و بر یک تابلو، لیستی را بخواند که آیا کتابی از او هم جزو کتاب‌های مجوز گرفته هست، که آیا کتابی از او اصلاحیه خورده و انگار سکوت ِ لیست یعنی عدم مجوز. درست مانند خانواده‌های دستگیر‌شدگان یا کشته‌شدگان که به اوین یا پزشک قانونی می‌روند و لیست‌ها را می‌خوانند که اسم فرزند برنایشان در آنها هست یا نه. کتاب‌هایی که باید تصحیح بشوند مانند زندانیان هستند و کتاب‌هایی که چاپشان ممنوع شده مانند کشته شدگان.

آقای مندنی‌پور! حالا البته یک اتفاق دیگر هم افتاده. چون درین سی سال بسیاری از سانسورچی‌ها از برکت سانسور ادیب شده‌اند یا احساس می‌کنند ادیب اند، ولی در حق آنها ظلم شده، تلاش می‌کنند با استفاده از نهادهای دولتی عدالت را برقرار کنند. یعنی نویسنده‌های واقعی را کنار بزنند و خودشان بر جای آنها قرار گیرند. درین میان پیش می‌آید که کتابی که برای مثال ترجمه شده در دهلیزهای اداره‌ی مخوف گم شود و کسی، از خویشان یا دوستان سانسورچی یا اصلاً خود او از روی آن بنویسد و به نام خود چاپ کند، بعد کتاب ناگهان بعد از مثلاً سه سال که دیگر بازارش را از دست داده پیدایش شود، و ازین داستان‌ها بسیار است. و شما هم که حالا در آمریکا زندگی می‌کنید، جایی که یکی از شاعران ما و یکی از فعالان کانون نویسندگان خودش را کشت…

وقتی داشتم این مصاحبه را کار می‌کردم خبر خودکشی «منصور خاکسار» آمد. شاعر،انسانی گرانمایه، عاشق زندگی و آزادی که مشهور بود شانه‌هایش برای گریه‌ی همه دوستانش جا دارد. خودش سر بر شانه‌ی مرگ گذاشت و گریست. در مقابل چنین مرگ‌ها و از دست دادن‌هایی این حرف‌هایی که نوشته‌ام همه پوچ و مجنونانه و خیره‌ سرانه‌اند.
——————–

شلاق بر چهره چراغ، عبور از گفت و گوی منوچهر آتشی با روزنامه شرق- محمد قراگوزلو 

به انتخاب فریبرز شیرزادی - شهریور ۱۳۹۰

درآمد
این مقاله در” فصل نامهی تخصصی شعر گوهران”شماره ی ششم زمستان ۱۳۸۳ منتشر شد. بعد از آن که منوچهر آتشی جایزه ی کتاب سال جمهوری اسلامی را دریافت کرد و به عنوان “چهره ی ماندگار ادبی” مورد تقدیر مقامات ارشد وزارت ارشاد و صدا و سیما قرار گرفت ناگهان تغییر موضعی صد و هشتاد درجه یی داد و متعاقب انتشار پنج کتاب مثلا انتقادی در به اصطلاح نقد نیما و فروغ و شاملو … طی یک مصاحبه با روزنامه ی شرق هر چه می خواست نثار شاملو کرد. لیچار به ترین وصف مواضع  و درفشانی های آتشی بود. بعد از مصاحبه ؛ صاحب این قلم مقاله گونه یی را نوشت که در پی می آید.
این مقاله البته با استقبال کم مانند دوستان و دوستداران شعر و اندیشه ی شاملو مواجه شد و تا مدت ها نقل محافل ادبی و فرهنگی داخل بود. زنده یاد آتشی به جای پاسخ به این مقاله در یادداشتی کوتاه که در شماره ی بعدی همین مجله منتشر شد من را – مانند سیروس شاملو و چند شبه لیبرال دیگر – “ژدانف ایران” و البته ” سردبیر پراودا ی استالین ” خواند که تاب و تحمل نقد را ندارم. گویا نقد یعنی این که در زمان حیات شاملو او را استوانه ی  فرهنگ ایران بخوانی و بعد از خاموشی شاملو – برای خوش آمد دولت – کمر به هتک او ببندی. صحبت ما با آتشی ابتدا این بود که ” دوست عزیز! شما که می فرمایید از ابتدا مواضع تان همین بوده است ؛خب زمانی که خود شاملو زنده بود آن ها را منتشر می کردی” و اولین جواب آتشی این بود که ” شرم حضور نگذاشت” من اما مفهوم اخلاقی شرم حضور را می فهمم اما بر این باورم که نقد اجتماعی نمی تواند مرعوب اخلاق و مرید و مراد بازی شود. آتشی مانند صوفیان قرن هفتمی معتقد بود که کتاب نقد شاملو ( شاملو در تحلیلی انتقادی) را بی نیاز از استناد به منابع معتبر و صرفا به یمن نفس پاک کشف و شهود و بر انگیخته گی نوشته است! ای وای! خیر سر من او زمانی چپ بوده و حالا ناگهان برای نقد شاملو به ” خود انگیخته گی” تکیه زده بود.دریغ از استدلال. او مانند اولیای الاهی سخن می گفت. حال آتشی خوب نبود و نمی خواست بپذیرد که باید زمانی طولانی استراحت کند. برای تخریب شاملو هم ول کن معامله نبود. به هر ریسمانی آویزان می شد و در نهایت به جماعتی فرصت طلب در روزنامه ی شرق آویخت….در جواب بهت و حیرت ما حتا دوستان زنده یاد آتشی هم توصیه می کردند که او را به حال خود رها کنیم تا مگر خوب شود. نشد. تا این که من با اکراه تمام این نقد را نوشتم.

به تازهگی حضرت منوچهر آتشی بهسان انسانی که خوابنما شده باشد، ناگهان پنج مجلد کتاب مسلسلِ شبهِ پژوهشیِ مدعی “نقد تحلیلی” پیرامون شعر و اندیشهی شاملو، نیما، اخوان، فروغ و سپهری تولید کردهاند، که جا دارد در این وانفسای کمبود نقد (به هر دو معنی: پول. انتقاد) شعر و کاغذ! به ایشان خدا قوت و دست مریزاد عرض کنیم و از خداوند برای آن شاعر معاصر چنان طول و عرض عمری دراز مسالت نماییم که در آیندهیی نزدیک به مدد “حجت قوی رگهای گردن”۱ و بینیاز از “دلایل قوی و منطقی” پنجاه مجلد رسالهی نقد تحلیلی و تحمیلی به عرصهی عصر عسرت پژوهشهای ادبی و بیادبی عرضه فرمایند. آمین! طعن و لعن و هجوی در کار نیست – چنین مباد. خاکام به دهن باد اگر چنین باد – ا ما نظر به این که پژوهشگر ارجمند خود فرمودهاند در جریان تقریر این آثار و تفسیر آن افکار – جز تحریر اثر موثر اثیری و ایضاً تکفیری “شاملو در تحلیلی انتقادی” جمالِ بیکمال چهرهی قلم مبارک منوچهری از دست کاری و کاردستی مشاطه بینیاز بوده است و صاحب آن خطوط و خط و خیال و خالِ با حال و بهرمند از رمز و راز کلمه و کشف و شهود کلام ایضاً روش بیمنش “مراجعه به ترهات مراجع” را به یاد “برانگیختهگی” مشاهدهی قلندرانهی بیاعتنا به “قضاوت” ملالآور خلق و استحاله در “من حق” سپرده است. اگر مناقشه در مثل نقض آداب ادب تلقی نشود، به گمان این بنده “خمسهیی آتشی” – برخلاف خمسهی نظامی و امیر خسرو و خواجو – به زایمانی پنج قلو مانسته است. بلا دور! پنداری چنین وضع حمل شگفتناکی در ژرفای روستایی گم و گور و سخت دور و فاقد هر گونه پرستار و ماما و ساز و کار، از جمله قابله و قابلمهی آب گرم و پنس و قیچی استریل (شما بخوانید  مثلاً متون مستند و لوازم ضروری هر اثر تاثیر پژوهشی) به وقوع وقایع نادرهی اتفاقیه پیوسته است. مبارک است انشالله قدوم نورسیدهگان!! برای نویسندهگان و ریسندهگان زمین و آسمان که چون به آستانهی خانهیی در انتهای جهان (منزل شاملو) میرسند و کم میآورند، فوری پیراهن خونی حافظ شیراز به روایت احمد شاملو را عَلَم میکنند که یعنی بامداد ما با نسخهشناسی و تصحیح متون قدیمی – و ایضاً نسخ دیوان حافظ – بیگانه بوده است. نمیدانم که ما چند بار باید از کلمات روی کرد روایت شاملو از غزلهای حافظ دفاع کنیم. در قالب مقاله، کتاب و سخنرانی. آن هم در یادروز حافظ در شیراز و در حضور سرسختترین مخالفان خونی شاملو. بابا به پیر و پیغمبر قسم که اکثر آنان روایت را نخوانده، ان قلت میگرفتند. به همین حضرت لسانالغیب سوگند که آن معاندان پس از توضیح و تبیین من مجاب و قانع میشدند. من دست کم پنجاه مقاله سه کتاب و دهها سخنرانی و مصاحبه در کارنامهی حافظ پژوهیام ذخیره دارم. آقای آتشی که در این ماجرا نه سر پیاز است و نه ته آن بفرمایند به استناد کدام مطالعه و تحقیق و کتاب و مقاله خود را وسط معرکهی حافظ پژوهی انداختهاند و از روایت شاملو دل خور تشریف دارند…. سنگ پای قزوین است.

درآمد ۱
صرف نظر از این درآمد – که شما میتوانید آن را فعلاً به حساب چاشنی برنتافتن هتک و وهن احمد شاملو تا انتشار کتاب در دست چاپی از نگارنده تحت عنوان “نازلی سخن گفت” (تبارشناسی شعر اجتماعی ایران بررسی موردی و اجمالی شعر شعاری و خبری مشروطه تا شعر ناب شاملو) بگذارید۲ –{توضیح این که کتاب مورد نظر به محض چاپ و انتشار توقیف شد. آن هم در زمان اصلاح طلبان دموکراسی خواه!!} آن چه در ارتباط با فرمایشات جناب آتشی گفتنی مینماید، علی الحساب اشارهیی است که به عنوان “گفت و گو” و “شکل نقش بسته در جوار آن” و البته تذکر چند نکتهی دیگر. آن هم بدین منظور که: ثالثا،ً جناب آتشی یک طرفه به قاضی نرفته باشد. ثانیاً، مباحث شاعر عزیز ما که سخت غیر منصفانه، موهن و بری از دانایی و بیبهره از بنیادهای پژوهشی دو واحدی – در کلاسهای شبانهی روش تحقیق رشتهی کارشناسی ادبیات فارسی – طراحی! شده و عاری از صورتمندی مفاهیم عیب جویانهی هفتصد ساله پیش (عیب می جمله چو گفتنی، هنرش نیز بگو) شکل بسته است، فعلاً بیپاسخ نمانده باشد. و اولاً (ترتیب مثل مدعای آتشی بدون مرجع، بیآداب گفتآوردهای مرسوم و همچون گفتوگوی اهانت بار، نعل وارونه است). دشمنان شاملو، همان معاندان دیروز نیما و قاتلان پریروز لورکا و کشندهگان پسپریروز مایاکوفسکی و هتاکان شعر معاصر – و نه عنوان من درآوردی آقای آتشی “شعر نو” شلنگ انداز بشکن نزنند که: «خلایق به شتابند! یکی از طفلان مکتب نیما، غول زیبای شعر امروز و “لحظهها و همیشه”ی فارسی را به هزل گرفته است.» مضاف به این که طرح این مقولات هیچ ربطی به مخالفان فسیل شعر نیما و شاملو ندارد. پاسخی است گلایه وار و کمی آتشی به موضوعی آتشی از سوی منوچهر آتشی. به خامهی پژوهشگری حرفهیی که به اندازهی کافی مقاله و سخنرانی (در دانشگاهها و همایشهای سراسری و بینالمللی) و کتاب دربارهی نظامی و فردوسی و خواجو و کمال و عطار و اوحدی و سعدی و رومی و حافظ و…. ارایه و چاپ  و منتشر شده کرده است و ترجیح میدهد به دشنهی دشنام منوچهر آتشی غرق در خون شود، اما به لطف سخن امثال قاآنی و ورثهاش مورد نوازش و محبت قرار نگیرد.
هر چند بردی آبام، روی از درت نتابم              جور از رقیب خوش تر، کز مدعی حمایت.

و اما بعد
عنوان گفتوگو( وظیفه شعر نباید تغییر جهان باشد) که از متن گفتآورد انتخاب شده است، جملهیی شبه امری، خبری و در حوزهی بایدها و نبایدها و بخشنامهها و دستورات و شاید همبندی از مصوبهیی است که منتقد محترم و همفکراناش در جایی شبیه حوزه ی هنری وزارت ارشاد اسلامی، کاروندی از این دست استحصال کردهاند. و البته این تیتر بخشی از آرای بسیار تاریخی منتقد گران قدر است که به دنبال اکتشاف عملیات تروریستی قرمطیان و کشافی راز باطنیان و کشف نکاتی نادانسته و مجهول از عمق “تاریخ بیقراری” ما بیان شده است. تا مبادا از این به بعد شاعران به گرداب فکر شیطنتهای سیاسی فرو افتند و گمان کنند که با وظیفهی شعر هم در کنار سایر وظایف، میتوان جهان را لرزاند. مثل روایتی تاریخی از جان رید۴ و شبیه “دسته گلی” که بلشویکها در سال ۱۹۱۷ به آب دادند و ایل و تبار طبقهی فئودال بورژوا ماب تزاری را به مرداب ریختند. مثل داستان های گورکی. شعر برشت ، گیتار خارا و… یا به طور کلی ادبیات متاثر از رئالیسم سوسیالیستی هرگز! گمان مبرید که وظیفهی شعر، جنگیدن همدوش شن چوی کرهیی۵ است. یا هم دردی با ماندلای آفریقایی۶ “شعر چه ربطی به جامعهشناسی دارد؟” (از افاضات منوچهر خان آتشی) (منظور از “وظیفه” حقوق یا ادرار ماهانهی دوران بازنشستهگی از آموزش و پرورش نیست).
…. وظیفه گر برسد مصرفاش گل است و نبید (حافظ)
مرا در نظامیه ادار بود…. (سعدی)
و این حکم البته بدان معناست که من پژوهشگر بینوا، در حین مطالعه پیرامون ساز و کارهای اجتماعی و سیاسی ایران قرن هفتم و هشتم به منظور سخنرانی در جمع استادان و دانشجویان دانشگاه شهید بهشتی دربارهی تبعات سیاسی اقتصادی یورش مغول دستام از تمام منابع معتبر تاریخی کوتاه مانده است و حتا گزارش این عربشاه در کتاب “عجایب المقدور فی الخبار التیمور” – را در خصوص ثبت رویکرد تیمور – توام با قضاوت مغرضانه یافتهام و لاجرم به شعر حافظ و عبید روی کردهام در آن جا به دقیقترین و زیرکانهترین تحلیل از اوضاع سیاسی اجتماعی، فرهنگی جامعهی قرون وسطا ایران مواجه شدهام…یاوه بافته ام(سخن رانی ” گورستان بی مرز” در جمع استادان و دانشجویان تاریخ دانشگاه بهشتی تهران)و البته – از نظر آقای آتشی – به خطا رفتهام.۷ چه را که اقسام شعر به حکم ایشان “ربطی به جامعهشناسی ندارد” و به طور حتم لغتنامه و لطایف عبید فقط برای سرگرمی در شب بلدا – مثل آجیل و تنقلاتی از این دست -گفته شده است واز متن آن نمیتوان به ساز و کارهای اجتماعی نیمگاه تاریخ این “کهن بوم و بر” دست یافت.۸  و ایضاً آن جا که حافظ گفته است:
اگرچه باده فرح بخش و باد گل بیز است            به بانگ چنگ مخور  می که محتسب تیز است
دانی که چنگ و عود چه تقریر میکنند                         پنهان خورید باده تکفیر میکنند
صد البته مراداش افشای رویکرد پلیس امنیتی مبارزالدین نبوده است.
و یا فی امثل وقتی که عبید خواسته گرسنه گی و فقر مردم از یک سو و دعواهای شبه روشن فکران عصر خود را از سوی دیگر تشریح کنئ به ساده گی گفته است:
” یکی را گفتند قیمه به قاف کنند یا به غین؟ گفت قاف و غین همه بگذار . قیمه به گوشت کنند!!”
و یا زمانی که خواسته از جنگ ها و مناقشات مذهبی انتقاد کند چنین گفته است:
” عمران نامی را در قم می زدند. گفتند چون عمر نیست چراش می زنید؟ گفتند عمر است و الف و نون عثمان هم دارد” و….
اگر شعر و لطیفه و لغت نامه ی عبید هنر متعهد نیست و نمی تواند مبنای شناخت جامعه ی عصر خود واقع شود لاجرم باید به تاریخ مظفر محمود کتبی یا ترهات حمدالله مستوفی تکیه زد!
بس کنید آقا! والله زشت است که بنده برای شما از مقولهی “هنر متعهد”، “هنر برای هنر” و “زیبایی شناسی و تهعد” صحبت کنم. شما که این مباحث را میدانید چرا؟ و اصلاً به فرمایید چه کسی به شما اجازه داده است برای شعر و شاعر حکم صادر کنید؟ نکند شما هم بر سیره و مسیر آن نمایندهی” محترم” مجلس  شورای اسلامی میروید که بدون تحقیق دقیق و بیاعتنا به نظر روشنفکران کشور سرخود روز – نمیدانم تولد یا مرگ – شهریار را “روز شعر” اعلام کرد. و مانند هادی خان خرسندی جماعتی را هم خنداند و هم به خود خنداند. بیآن که بداند به جز چند غزل انگشت شمار متوسط و منظومهی حیدر بابا، اصولاً شهریار جا و سبکی در شعر فارسی ندارد. لابد میفرمایید حضرتتان به اعتبار چاپ  چند مجموعه شعر اجازه دارید که در این باره هر چه دل تنگتان خواست اضافه کنید. بدون اعتنا به مرجع یا متنی معتبر. به اعتبار این استدلال احتمالی لابد مهدی سهیلی هم حق داشت بگوید وظیفهی شعر نه عوض کردن جهان بل که قرائت منظوم کلمات صیغهی زنان بیوه است و لاغیر. و نمونه را سیف فرغانی بیجا کرده است که شعر و خودش را قاتی آش تحولات سیاسی ادوار پر ادبار سیطرهی سلاطین آدم خوار نموده است. ممکن است این احتمال به جناب شما و برخی از حضرات – که اخیراً در ردیف برگزیدهگان کتاب سال قرار گرفتهاند – القا شده باشد، که پس از غروب “ا. بامداد” جنابتان در جایگاه آوانگاردی شعر معاصر نشسته است. البته هم شما و هم بندهی خدای دیگری که از شوق چاپ اولین  شعراش در فلان نشریهی محلی به ذوق آمده است، چه بسا دچار این اوهام شود و خود را به جای آن عالی مقام اتو کشیدهی به رحمت حق شتافته(دکتر مهدی حمیدی شیرازی) و به اعتبار تغزلهای آبکی لبهای ماتیک گرفتهی “شاه دختران”؛ خود را “خدای شاعران” بخواند و با کمی زحمت و اندکی هزینه، اصلاً چنین مقامی را نه کنیه و لقب و تخلص، که به جای شهرت خود بنشاند. به راستی نمیدانم – شما باید من را روشن کنید – این چه بلایی است که به تازهگی گریبان دوستداران سابق و شاگردان و ارادتمندان اسبق شاملو را گرفته است که باهوده و بیهوده خود را به وسط معرکه بیاندازند و دربارهی چیزی  که نمیدانند – خود میدانند که نمیدانند – اظهار فضل نمایند و ایضاً در این میان کلوخی هم به سوی امامزاده طاهر پرتاب کنند. آن آقای ضیاء موحد بود که بدون مطالعه و دقت مانند خروس بیمحل به مناسبت یادروز پاسداشت سعدی (۱ اردیبهشت ۸۲) درآمد که “شاملو سعدی را نفهمیده بود” و اصولاً با مفاهیم شعر داستانی (ادبیات منظوم) بیگانه بود۹ و…
از آن جا که چنین لاطایلاتی در زمان حیات شاملو افاضه نمیشد، با خود میاندیشم نکند به غیر از القای شبههی پیش گفته، برخی حضرات تحت تاثیر برخی جوایز سیاسی تحت محمل فرهنگی – که برای امثال کتاب کوچهی شاملو را در حوزهی فرهنگ پژوهی نه کتاب سال، که کتاب ماه و روز و دقیقه هم نمیشناسند و این خود بهتر – خیالات برشان داشته است که شاید بتوان بر درخت افتاده چند ضربهی تبری وارد کرد…
نه جانم! نشانی رااشتباه گرفتهاید.شاملو و هر روشن فکر رادیکالی را می توان و باید نقد کرد اما:
اولاً نفی شاملو آن هم بدین شیوهی موهن،نفی یک شاعر یا مترجم (که به قول فرهاد غبرایی مانند فیدیاس شاه دست به هر حلبی میزد طلا میشد) و نویسنده و پژوهشگر نیست. نفی شاملو  بیگمان نفی فرهنگ بالنده ی چند سالهی اخیر ایران – بعد از حافظ – است که در آثار و افکار آن بزرگ مرد فشرده و خلاصه شده است. اگر هدف تخریب فرهنگ مترقی ایران است که خوب، دریغ نفرمایید از چنین نقدهایی! اگر برای خوشآمد قدرت سیاسی حاکم است، که بله هم آدرس را درست گرفته اید یعنی به درست داده اند دست تان و هم راه را درست پیمودهاید. شاملو در شعری گفته است:
“ابلها مرد!
عدوی تو نیستم
انکار توام”
ثانیاً. این نکتهی ساده را بدانید شما که چنین به وهن شاملو پا سفت کردهاید فقط خود را (شعر و اندیشه و شخصیت فردی و فرهنگی خود را) انکار میفرمایید.۱۰ و گرنه حکایت شاملو فارغ از هر گونه تعصب- که خود دشمناش بود – و بینیاز از هر اغراق و مبالغه و ستایشی، مصداق “آفتاب آمد دلیل آفتاب” است. و مستغنی از دفاع من و حملهی شما. از سوی دیگر ممکن است بفرمایید شما به عنوان شاعری شناخته شده در میان طیف نخبه و فرهیختهی کشور، حق و اجازهی اظهار چنین نقدهایی را دارید. شکی نیست اگر چنان باشد چنین نیز هست. اما تجربه بیش از پانزده سال حضور مستمر اینجانب در میان دانشجویان مختلف علوم سیاسی، اجتماعی، ادبی و… به دوست شما حکمی دیگر را تحمیل و تبدیل به باور کرده است. اصراری بر صحت این نظر – که شفیعی کدکنی در “موسیقی شعر” مدعی آن است – نیست. اما به هر حال در حکم یک راهکار برای درک چیستی و چهسانی جایگاه شما (جناب آتشی) و دیگر عزیزانی که این اواخر به صف منتقدان شاملو پیوستهاند – و البته در ذات سالم این رویکرد هیچ عیبی نهفته نیست – میتوانیم در دانشکدههای مختلف این کشور دوره بیافتیم و از دانشجویان بخواهیم که یکی از شعرهای شما را برای ما بخوانند و یا به افتراح یکی از شعرهای شاعران معاصر را که در حافظه شان رسوب کرده است، برای ما باز گویند. مطئمن باشید که نتیجهی چنین عملکردی – که کم و بیش به پژوهشی پیمایشی میدانی اما بیدر و پیکر مانسته است – دستکم برای شما فاجعهآمیز و سخت نومید کننده خواهد بود. و شما را از ذروهی برج عاج فرضی که در ذهن خود بر آن جلوس فرمودهاید، فرو خواهد کشید. خرد جمعی فرهیختهگان این کشور، اعم از دانشجویان و استادان و دوستداران شعر مترقی معاصر، به همان دلیلی که شاملو را به عنوان شاخصترین شاعر ایران پذیرفته است، به همان دلیل نیز برای مثال به لطف علی صورتگر “رحمت الله علیه” وقعی ننهاده است و براهیم صهبا و شهریار را جدی نگرفته است. این مهم را میتوان از متن همان مراسم بیسامان (فرصتی عالی برای خودنمایی جماعتی ابن الوقت) و فاقد نظم و نسق و بدون کمترین اطلاعرسانی، تشییع پیکر شاعر از قلهک و بیمارخانهی ایران مهر تا کرج و امامزاده طاهر دریافت. تشییعی بیسابقه در حیطهی فرهنگ و هنر این دیار. آن هم برای مردی که برخی مدعی هستند کسی شعر او را نمیفهمید و فقط برای گروهی معدود روشنفکر شعر میگفت. راستی حالا که بحث به اینجا کشید، بفرمایید ببینیم مگر شعر حافظ را انبوه تودهها و مردم عادی درک میکنند؟ همه میدانند عموم مردم ایران در کنار متن مقدس، دیوانی از حافظ شیراز را در صندوقچهی خانهی خود دارند و این دو کتاب  را با وضو میخوانند. اما شما و من میدانیم که درک شعر حافظ – آن هم نه غزلهای پیچیدهی او – نه فقط برای مردم عادی بلکه حتا برای دانشجویان و استادان رشتهی ادبیات و جمعی از شاعران مدعی شعر کلاسیک نیز دشوار و دیریاب است. که اگر چنین نبود این همه کشمکش و نقد و تفسیر و تاویل و برداشتهای مربوط و نامربوط و ادبی و بیادبی پیرامون شرح غزلهای او تولید نمیشد (بحث حافظ بماند برای بعد. اگر مجالی بود) اما این نکته تمام نشده و ناگفته ماند که وظیفهی شعر چیست؟ شما نظر خود را فرمودهاید. :”شعر را چه ربطی به جامعهشناسی و فلسفه”. مگر شاعر دیروز ابن خلدون یا ابن رشد بود و یا مگر شاعر امروز مارکس و انگلس و تروتسکی تا ژرژ گورویچ و گیدنز و هیدگر و سارتر است، که وارد مباحث جامعهشناسی و فلسفی – که رشتهیی است تخصصی علمی و صد البته درک صحیح و متدولوژیک آن نیازمند تحصیلات دانشگاهی است – شود؟ خیر قربان. شعر جامعهشناسی به آن مفهومی که رفت، نیست. اما هست به مفهومی دیگر. که  جای شرحاش در این مجال نیست. با این حال شما آزاد هستید که نظر خود را پیرامون شعر و یا حتا مهاجرت روزافزون مردم مکزیکی به آمریکا و هشدار سامویل هانتینگتون پیرامون چند فرهنگی multicultural که نظام سیاسی و نظام اجتماعی جامعهی فقدان اصالت تاریخی آمریکا را تهدید میکند – بیان فرمایید. چیزی که شما حق ندارید، صدور بیانیه و صادرات دستور و بخشنامه پیرامون وظایف شعر است. حقی که امثال نویسندهگان بوطیقا و رطوریقا و فن شعر و مولفان “المعجم فی معائیر اشعار الاعجم”، “اساس الاقتباس” و ایضاً “دو قرن سکوت” و “نقد ادبی” نداشتند و ندارند. مگر شاعر پلیس راهنمایی و رانندهگی است که شما برای (نوع لباس و سوت و میزان جریمه) رویکرد اندیشهگی و احساس وی تعیین تکلیف میفرمایید و قانون ابلاغ میکنید؟ و برای ختم این بخش از موضوع و خاتمه دادن به مفهوم “وظیفهی شعر” – که مفهومی کاملاً متغیر تاویلی و ایضاً شخصی و شخصیتی و سلیقهیی است – و به منظور آگاهی آن بخش از خوانندهگان گفتوگو، وظیفهی خود میدانم کوتاه به اندازهی نیم نگاه نظر شاملو را پیرامون این مقوله یادآور شوم.
چنان که دانسته است شاملو اگرچه تعریف شعر را غیر ممکن میدانست، اما به هر حال در چند شعر خود در دفاتر “هوای تازه” و “مرثیههای خاک” وارد این ماجرای بیپایان شده است. “شعری که زندهگی است”، از یک منظر مانیفست شعر معاصر فارسی است که طی آن شاملو وظیفهی شعر را به درستی برگردهی آن نهاده است. این همان شعری است که فروغ میگوید با خواندن آن تازه فهمیدم ظرفیتهای زبان شعر فارسی چه قدر گسترده است و به مرزهای تازهیی رسیدم .(نقل به مضمون) و شما البته با کج سلیقهگی هرچه تمامتر آن را “بیانیه و خطابهی سیاسی” میخوانید. شاید به این گمان که فهم آن سادهتر از سایر شعرهای شاملوست. و از طرف دیگر به شاعر ایراد میگیرد  چرا به تعقید سخن گفته است ؟(این پارادوکس را خودتان حتماً حل خواهید فرمود) شاملو، البته دربارهی وظایف هنر و شعر طی چند گفتوگو منتشر شده و نشده و صحبتهایی با اینجانب  که بخشی کوتاه از آنها در کتاب “چنین گفت بامداد خسته” چاپ شده است – و این مقدار فقط صحبتهایی است که در شرایط حاضر میتوانسته است چاپ شود و لاغیر –  افکار خود را بیپرده و بدون واسطه رک و عریان روی دایرهی نقد و بررسی ریخته است در یک کلام او به مقولهی “شعر برای شعر” و “زیبایی شناسی مطلق در شعر” کمترین اعتقادی نداشت و آن را خیانت به انسان میدانست.از قضا به همین سبب نیز سپهری را نکوهش میکرد که چرا در زمانهیی که فاشیسم سر انسانها را کنار جوی آب گرد تا گرد میبرد او از گل نکردن آب سخن میگوید.
خلاصه و خلاص این که دردانهی شعر فارسی دربارهی وظایف هنر به طور کلی و شعر به شیوهیی خاص بر آن بود که:
«هنرمند باید عمیقاً متعهد باشد…. مشکل من این نیست که آیینهی اتاق خواب در کجا قرار گرفته است. مشکل من درد هم آغوشی دیگران نیست. که احتمالاً آب از لبولوچهی خوانندهگان راه بیاندازم. مشکل من شهادت دادن به تاریخ است. [همان مشکل حافظ]…. آرمان هنر اگر جغجغهی رنگین به دست کودک گرسنه دادن یا رخنهی دیوار خرابه نشینان را به پردهی تزیینی پوشاندن یا به جهل و خرافه دامن زدن نباشد، عروج انسان است…. آرمان هنر چیزی جز نجات جهان از طریق تغییر بنیادین آن نیست…»۱۱
پیداست که در جریان تبیین و تعیین وظیفهی شعر، شاملو این سوی رود در کنار مردم ایستاده است و همهی کسانی که معتقدند شعر ربطی به جامعهشناسی و سیاست و فلسفه و علوم اجتماعی ندارد و “وظیفه شعر عوض کردن جهان نیست”، آن سوی رود در کنار منقل و قدرتهای ضدانسانی و رو در وری مردم پابرهنه لم دادهاند. باقی این مبحث عریض و طویل بماند برای بعد.
اما منوچهر آتشی دربارهی مسایلی نظیر ماجرای فردوسی (انقلاب ضحاک) و بردیا و گئومات ونسخه ناشناسی شاملو و تحریف تاریخ اجتماعی ایران توسط عزیزی که اینک هیچ کارهی ملک وجود خویش است – سخنانی را – در جریان گفتوگو – به هم بافته است. که به سبب بی سر و ته بودن آنها نقد هر یک از این مسایل میتواند در فرصتی دیگر طرح شود و مورد سنجش و پیمایش قرار گیرد.۱۲ با این حال دریغ دارم از این نکته  بگذرم که به راستی از جناب آتشی انتظار میرفت دربارهی شاملو سنجیدهتر سخن بگوید. علاوه بر این وقتی که وارد گفتوگو مطبوعاتی میشود – مثل احمد فردید – از این شاخ به آن شاخ نرود و بریده و ابتر و جویده سخن نگوید. درست مانند کسی که در حال فرار است و ناگزیر از گفتن مجموعهیی از سخنان ضروری. اما به سبب وضع نامساعد (دویدن و سخن گفتن) مجبور است مانند آقای آتشی هر چه را که به ذهنش میرسد بدون ترتیب و تربیت و منطق بحث و حلاجی موضوع مطروحه پشت سر هم بیرون بریزد و به تبع ناقص رها کردن هر موضوعی و چسبیدن به موضوع دیگر شنونده و خواننده را دچار آسیمهگی و آشفتهگی کند. حرافی مسلسل وار شیوهی پسندیدهیی برای تحلیل انتقادی آرا و افکار نوادر دوران نیست. هر چند ممکن است آتشی مدعی شود که تمام این مباحث را به دقت و مفصل در کتاب خود شرح داده است. اما سکوت ترسناک نویسنده پیرامون مباحث بنیاد کتابهای خمسهی آتشی به یک لحاظ از این مزغل بود که نکند نقد آرای فردی که به ادعای شخص شخیص خود “خودانگیخته” سخن میگوید، منتقد را دچار تبعات نحس ناشی از نفرین گیرای نفسهای گرم یکی از “برانگیختهگان” دیگرگون کند!

بعد از تحریر
از میان هزاران نکتهیی که مکتوم ماند، یکی هم این است: “حرف نهایی شاملو چه بود؟” منوچهر آتشی گوید:
“مگر شاملو میخواهد فلسفهی افلاطون  و ارسطو درس بدهد. حرفهای سیاسیاش هم آن قدر سرد و ساده است که همه میتوانند بفهمند.”
شاملو خود در متن جملهیی – که صحت و درستی و سلامتاش را زندهگی و شعر او شهادت میدهد – نه ادعای تدریس افلاطون و ارسطو را به مخیلهی خود راه میدهد و نه ادای سخنان آتشین آژیناتورهای آوانتوریست آمریکای لاتین را در میآورد:
«من یک شاعرم. بیذرهیی ادعا. یک چیزهایی میدانم که نوبر هیچ بهاری نیست و در عوض بسیاری از چیزهاست که نمیدانم. زیر بار زور و باید و نباید و این جور حرفها نمیروم. دست احد الناسی را نمیبوسم از این که مبادا آزارم به کسی برسد دست و دلام میلرزد….»۱۳
برای آقای آتشی که پالان از گردهی “اسب سفید وحشی” برداشته و بر پشت خرملا نصرالدین نهاده است، تا مبادا یورتمه روی رادیکال اسب سفید وحشی، شاعر صلاح و سلامت گزیده را به زمین کوبد، شعر سیاسی شاملو که از “کباب قناری در آتش سوسن و یاس” سخن میگوید، سرد است. جز این توصیهی دوستانه  “چه باید کرد” : جناب آتشی آتشین مزاج مواظب باشید از زور سرما نچایید (تب نکنید بهتر است نع؟!)

پینوشتها:
۱٫ رومی:                  دلایل قوی باید و منطق             نه رگهای گردن به حجت قوی

۲٫ کتاب “نازلی سخن نگفت” به زودی از سوی انتشارات نگاه چاپ خواهد شد و نگارنده امید دارد با انتشار این کتاب که در دو سال پیش کار آن تمام شده است – بخشی از مباحث مطروحه توسط منوچهر آتشی بیپاسخ نماند.
( کتاب ” نازلی سخن نگفت ” منتشر شد و همان زمان –سال ۱۳۸۲- از سوی اصلاح طلبان دموکراسی خواه جمع و در نیستی ضرب شد)این توضیح لازم بود.
۳٫ من این جایی ام / چراغ ام در این خانه میسوزد….!  بامداد.

۴٫ “ده روزی که دنیا را لرزند”  گزارش داستانی جان رید از روزهای پر شور اکتبر ۱۹۱۷ و….

۵ و ۶٫ ا. بامداد.

۷٫ بنگرید به: ندیمی، هادی (۱۳۷۶) مقالهی اینجانب تحت عنوان “گورستان بیمرز” در مجموعه مقالات هفتصدمین سال یورش مغولان به ایران، تهران دانشگاه شهید بهشتی./ نیز:
ر.ک کتاب: “چنین گفت حافظ شیراز” از این قلم، مقالهی نخست، تحت عنوان: “نقد قدرت در عرصهی دین و سیاست”.

۸٫ برای آشنایی بیشتر با رهیافتهای جامعهشناسی عبید بنگرید به کتاب “شیوهی شهر آشوبی” از این قلم، مقالهی عبید: “رند گریزپا” و “مشکلات امنیتی حافظ”

۹٫ ایران ۱/۲/۸۲٫ به هنگام مطالعهی گفتوگوی ضیاموحد دربارهی سعدی و به مناسبت روز سعدی که عمدهی بحث اش پیرامون مشت و مال افکار شاملو دور میزد، من در آسمان شیراز بودم! به دعوت بنیاد فارسی شناسی برای سخنرانی دربارهی سعدی و ارایهی مقالهیی تحت عنوان: “جنگ و صلح از مزغل سعدی” – بعضی از روزنامهها و ادیبان فسیل شرکتکننده در آن همایش مرتب نق میزدند که چرا فلان جریده “منظر” را به اشتباه “مزغل” چاپ کرده است؟ باری به محض بازگشت از کنگره پاسخی کوتاه در خصوص نظر شاملو پیرامون سعدی نوشتم که تحت عنوان «میانه شاملو و سعدی را به هم نزنند» در روزنامهی یاس نو ۳/۳/۸۳ و ایران ۶/۳/۸۲ منتشر شد. چاپ آن یادداشت کوتاه دهها تلفن و ایمیل و نامهی سپاسگویی را به همراه آورد.

۱۰٫ آقای آتشی که مدعی است از سال ۶۳ به نقدی از این قبیل (وهن آلود) دربارهی شاملو رسیده است، در تاریخ ۶/۵/۷۹ پس از غیاب شاملو مینویسد: “دربارهی شاملو چه میتوان گفت که اندکی از شان فرهنگی او را برساند. شاملو به معنی کلمه خود یک فرهنگ بود. از شعراش که خود الگویی ابدی بود از آموزگاریاش در شعر که صدها شاعر را … پرورش داد. از کتاب کوچهاش بنگرید به قراگوزلو. محمد (۱۳۸۲)، “چنین گفت بامداد خسته”، ص ۵۴٫
نه به این شوری شور و نه به آن بی نمکی!!

۱۱٫ این برداشتها را به طور بریده از گفتوگو های مختلف شاملو برگزیدهام. خوانندهی ارجمند برای اطلاع بیشتر ن.ک. به: قراگوزلو . محمد (۱۳۸۲)، “چنین گفت بامداد خسته”، تهران: آزاد مهر با همکاری انتشارات نگاه.

۱۲٫ از آن جا که شاملو نگاه تحلیلی من به تاریخ، اسطوره و سیاست را قبول داشت – و  این موضوع را پس از هیاهوی برکلی در چند گفتوگو مطرح کرد – تصور میکنم که مقالات من پیرامون ضحاک. بردیا و…. به اعتبار مستندات معتبر و مراجع دست اول بتواند هلهلهی پایان ناپذیری را که فقط منوچهر آتشی را کم داشت، به مرحلهی ایجابی ارتقا دهد و توپ ضحاک و بردیا و فردوسی و موسیقی سیاه سنتی و… را  از زمین شاملو به تور پاره پارهی دروازهی حریف بچسباتند! هر چند که قسمتهای قابل چاپی از این مقالات پس از انتشار نصفه نیمه دهان گروهی یاوهگو را بست تا لابد جمعی دیگر جای خالی آنان را پر کنند. به گمان من جای منوچهر آتشی در میان این جمعیت هوچی نیست.
۱۳٫ بنگرید به گفتوگوی صاحب این قلم با هفته نامهی گوناگون که تیتر اول آن جملهیی از شاملو در متن مصاحبه بود (۱/ تیر/ ۸۲)

————————

QhQ.mm22@yahoo.com
August 07, 2011

نگاهی به مجموعه داستان ” روزهای آفتابی ” – فرامرز پورنوروز

شهریور ۱۳۹۰

یک توضیح: این کتاب برگزیده پانزده داستان از همه ی داستاه های کوتاه  محمود صفریان ” عباس صحرائی ”  است که اخیرن تنظیم و منتشر شده است
*********

” روزهای آفتابی ” مجموعه ایست از پانزده داستان کوتاه از محمود صفریان که توسط انتشارات گذرگاه  به چاپ رسیده است.
داستان های این مجموعه چه به لحاظ سوژه و چه در پرداخت صحنه ها، حال و هوای متفاوتی دارند.
داستان های “جاسم” و ” ماه های آخر ” و ” قصه ی کوچ ” تقریبا یکدست هستند و پراکنده گویی و دخالت در متن داستان از طرف نویسنده، در آنها کمتر دیده می شود.
جاسم ” داستان مردانی ست که به کار قاچاق مشغول هستند. طی حادثه ی تعقیب و گریز، جاسم بدست نیروهای ژاندارمری کشته می شود.” عبود  ” که از همکاران و دوستان جاسم به حساب می آید، تمام تلاشش را می کند تا با زن زیبای جاسم رابطه برقرار کند، ولی موفق نمی شود. روزی که راه گم کرده و خسته و تشنه در بیابان گیر افتاده و هیچ امیدی به نجات ندارد، ناگهان زبیده، زن جاسم، در کناردستش ظاهر می شود. عبود سرش را روی زانوی زبیده می گذارد و چشم هایش را می بندد. پایان بندی و فضای ذهنی ی که در چند جمله آفریده شده، خواننده را به دنیای دیگری می کشاند و لذتِ خواندن یک داستان خوب را به او می چشاند…
مشتی نابکار قلبش را با تمام نیرو فشرد و درد بی تاب کننده ای تمامی سینه اش را در خود گرفت. ظرف آب از دستش افتاد، سرش را روی تشک جلو گذاشت و با تتمه ی رمقش خودش را بالا کشید. دستش را به لب تشک بغل راننده گرفت و تا روی صندلی زبیده به جلو خزید. چرخی خورد، سرش را روی زانوی زبیده گذاشت وچشمانش را به سقف شورلت دوخت؛ جایی که کاسه ی سر جاسم را با تک تیر برنو به آنجا چسبانده بودند.

ماه های آخر” داستان مردی ست که پاهایش  را در جنگ از دست داده و احساس بیهودگی می کند. سالها می گذرند و او دلخوشی هایش را یکی یکی از دست می دهد و ارتباط اش با آدمها محدودتر می شود؛ تا اینکه روزی خودش آگاهانه آخرین فرد را هم که گاهی بهش سر می زد و زن سابقش بود، جواب می کند تا تنهایی اش را تکمیل کند.

و داستان “ قصه ی کوچ ”  شرح اضطراب و دلهره های نسلی ست که تنها برای یافتن محلی امن برای یک زندگی ساده، به پیشواز خطر می روند. سوژه ی ” قصه ی کوچ ” هرچند اندکی تکراری به نظر می رسد، ولی بازآفرینی صحنه های پُردلهره و کشمکش درونی شخصیتهای داستان، این امکان را برای خواننده فراهم می کند که از زاویه ی دیگری این معضل اجتماعی را به تماشا بنشیند.
ناگفته نماند که در اکثر داستان های این مجموعه جمله ها و پاراگراف هایی هستند که هیچ ضرورتی ندارد در متن داستان قرار بگیرند. زیرا که غیر از افزودن بر حجم داستان هیچ کار بردی ندارند و گرهی از کار داستان باز نمی کنند. بنظر می رسد که نویسنده در هنگام نوشتن داستان نگران درکِ خواننده بوده و فکر می کرده که ممکن است خواننده مسایلی را نفهمیده، صفحه را ورق بزند.
حقیقت اینکه خوانندگان داستانهای ما، اگر بیشتر از ما، از مسایل اجتماعی و سیاسی جامعه ندانند، حداقل به اندازه ی ما می دانند و این توضیح واضحات، خواننده ی امروزی را بی جهت خسته می کند. بگذارید یک مثالی بزنم.
نویسنده در اول داستان ” پیوک ” یک صفحه ی کامل را اختصاص داده است به اینکه زندگی در مناطق جنوب که مشکل کم آبی دارند، چقدر سخت است. و نیز اینکه یک نفر برای پزشک شدن چه مراحلی را باید بگذراند. گویا قصد دارد پزشکی را که قهرمان داستان است، به مناطق خشک و کم آب و محل شیوع بیماری های گوناگون بفرستد. او حالا بعد از آنهمه توضیح می گوید:
” حالا پس از سالها می خواهم پاره ای از خاطرات او را از زبان خودش تعریف کنم.”
تازه در متن نوشته هم، که دیگر داستان نیست و فقط یک خاطره است، جابجا از همین خشکی زمین و بیماریها و وضغ فلاکت بار زندگی می گوید. اینجا دیگر ما نه تنها با یک داستان سر و کار نداریم، بلکه با متنی روبروییم که به شدت خسته کننده است و هیچ حسی در ما برنمی انگیزد.
پایلو کوییلو نویسنده ی مشهور برزیلی، در رمان ” کنار رود نشستم و گریستم ” داستان را اینطور شروع می کند:
” کودکی و نوجوانی را با هم گذراندیم. بعد رفت، همانطور که همه ی جوان های شهرهای کوچک می روند. گفت می رود جهان را بشناسد، که رویاهاش آن سوی دشت های سوریا هستند.”
او دیگر در مورد علت کوچ جوانان یک ده یا شهر کوچک چیزی نمی گوید و این را می گذارد بعهده ی درکِ خواننده. حالا اگر کسانی باشند که نمی دانند چرا جوانان یک ده یا شهر کوچک به شهرهای بزرگتر یا پایتخت کوچ می کنند، باید بروند و در جایی دیگر در این باره جستجو کنند.
در یک داستان کوتاه، آوردن پاراگراف های اضافی نه تنها کمکی به خواننده نمی کند، بلکه لذت خواندن یک داستان کوتاه را هم از او می گیرد.
ندادن توضیحات اضافی و غیر لازم در داستان کوتاه، بنوعی دعوت از خواننده به مشارکت در بازسازی صحنه هاست و خواننده ی هشیار دوست دارد که به این بازی ذهنی دعوت بشود.
با تمام اینها، داستان ها و صحنه هایی که خواننده را با خودش درگیر بکند و او را به فضاهای متفاوت بکشاند، در این مجموعه کم نیست. با آرزوی بهترین ها برای محمود صفریان.
————————————-

آقای فرامرز پور نوروز، نویسنده این نقد، برنده اول جایزه داستان کوتاه نویسی جشنواره تیرگان تورونتو است

نگاه من به داستان کاپیتان برزو نوشته، مهران رفیعی – آریو ساسانی

شهریور ۱۳۹۰

موضوع این داستان بسیار پر کشش و گیراست
نثرش هرچند شکسته و در روال صحبت های مکالمه است ولی انسجام و تداوم لازم را دارد.
کاش یک جورائی تکلیف زبان داستان ” بخصوص در داستان های کوتاه ” روشن می شد.
در رمان که معمولن آدمهای زیادی حضور دارند، خب طبیعی است که بر پایه نیاز و پیش آمد، هر کدام به توانند نحوه بیان خود را داشته باشند ” البته بشرط آن که نویسنده تنگ آن را خوب بکشد و مانع از شُل و ولی و قاطی پاتی شدن و درهمی نچسب آن بشود ”
اما در داستان های کوتاه راوی باید تکلیف خواننده را روشن کند. که متاسفانه اغلب چنین نیست. و این خواننده است که می بایستی با آن کنار بیاید.
این داستان چه نام مورد پسند و بقول معروف با مزه ای دارد. واین نام، با چه طنزی همراه است. و همین نام یکی دیگر از مشلات نویسندگان ماست که از همان اول می خواهند گربه اولترا پست مدرن را درِ حجله خواننده قربانی کنند و بگویند فکر نکنید که ما در روال پسند و خواست شما و لذت خوانندگی گام برمی داریم. ما تافته ای از جنس دیگری هستیم و این ” خود پیداست از زانوی ما!! ”
گفتگو ها ” دیالوگ ” در داستان کاپیتان برزو، واقعی، و همراه با زندگی روز مره است و خواننده را خوش می آید. ” حالا هر نامی بر آن گذاشته شود ” عامه پسند، ” که بنظر من حسن است، یا ” انگشت شمار پسند ” که بنظر من تا حالا به جائی نرسیده است.
کجا میشه یه چاى خورد؟ “
برزو:
پشت همین پیچ به دشت ارژن میرسیم، چند تا قهوه خونه هم داره، و یه چشمه خیلى خوب، با آب پاک و تازه که از زیر کوه بیرون میاد
میترا:
بنظر میرسه که اونجا روخیلى دوست دارى، درست میگم؟ “
برزو :
آخه از بهترین ییلاق ها مونه، تابستون که همه جا گرم و خشکه، دشت ارژن پرآب و خنک و سبزه “
محمود:
لابد خاطره هاى خوبى هم دارى؟ ماهم وقتى به سن وسال تو بودیم، عاشق ییلاق بودیم، دماوند، جاجرود، کلاردشت …”
محمود ماشین را در میان ماشین هاى دیگه پارک میکنه و هرسه به داخل قهوه خانه اى میرن. چاى گرم هرسه را حال میاره…”
اشاره به مسائل انسان هائی که در سر شماری به حساب جمعیت مملکت آورده می شوند، ولی هرگز کسی در فکر مشکلاتشان نیست، در این داستان توجه خوبی به یک نمونه ازآن شده است. البته در ایران اگر توجه نیم بندی هم بشود مربوط به پایتخت نشین هاست.
توکه گفتى مال ایلى، چطورى سروکارت به دریا افتاد ؟ “
برزو:
توى ایل براى جوانها کار نیست، پدر بزرگ میگه دوره ایل نشینى سر اومده
میترا:
چطور؟ مگه چى عوض شده ؟ “
برزو:
چند سال قبل که خشکسالى بدى بود، حتمن یادتان هست، تموم این منطقه خشک شده بود، اصلن علف پیدا نمى شد، خیلى از گوسفند هامون از گشنگى مردن، کنارهمین جاده پر از لاشه بود “
محمود:
من که در این مورد چیزى نشنیدم ، میترا تو چى ؟ “
میترا:
توى روزنامه ها و رادیو تلویزیون که چیزى نبود، اگه هم بود ما توجه نکردیم ….خب برزو ، کسى هم بهتون کمک کرد؟ “
برزو با مکث جواب میده :
کامیون هاى ارتشى یک مقدارى علوفه آوردن و کنار جاده انداختن، ولى اصلا کافى نبود و تازه به اونهائى هم که از جاده دور بودن چیزى نرسید “
مهران رفیعی نویسنده ای توانمند است، و بخصوص در ژانر طنز نوشته های زیادی دارد، که البته بیشتر در روال مسائل جاری است.
من مدتی است داستان جدیدی از او نخوانده ام.
آغاز و ادامه و انجام داستان کاپیتان برزو نمونه یک داستان کوتاه دلنشین است.
بنظر من البته، اگر شروع گفتگو ها را از صورت اوراق باز جوئی خارج می کرد ” و اسم هر صحبت کننده را اول هر جمله نمی آورد “، و مسیر متعارف داستان نویسی را به اجرا میگذاشت ذهن خواننده را به مسیر بهتری می کشاند.

نگاهی به چند داستان از سری داستان های کوتاه عباس صحرائی ” محمود صفریان ” – بهزاد اندیشه

شهریور ۱۳۹۰

عباس صحرائی، نویسنده ای است که همه آثارش از مسیر اینترنت به دست ما رسیده است ( من کار چاپی از او ندیده ام )
خودش در اینمورد می گوید:
….وقتی در کشور خودت نیستی، و اگر هم بودی برای چاپ آثارت بایستی فقط در چهار چوب وزارت ارشاد بنویسی، و اگر تخطی کردی، در بهترین نوع برخورد، بایستی آن را، آنچه را که اندیشیده ای، و درذهن و حواست جای گرفته، بر پایه خواست و نظر آنها تغییر بدهی، طبیعی است که اینترنت تنها وسیله یاری رسان است….”
و بدین ترتیب، بنظر من نویسنده ای پایه گذار است. پایه گذار نشر آزاد و بی سانسور بر روی اینترنت. این بدان معنا نیست که دیگران آثاری بر روی اینترنت ندارند، و این دنیای عظیم و بی کران در انحصار اوست، بلکه از این نظر که می توان گفت او یک نویسنده فارسی نویس صرفن اینترنتی است. و از این طریق به ما شناخته شده است. و هم از این مسیر است که کتابهای متعددی را نیز تنظیم و منتشر کرده است
فرصتی دست داد، تا همه داستان های او را بخوانم. و اعتراف کنم که پاره ای از آنها، به واقع داستان هائی هستند، گیرا، دلنشین، خوش سوژه، قابل درک و روان. و نیز دریافتم که اگر ” واژه ” ها مصالح کار بردی ساختمان یک داستان هستند، گاه چقدر زیبا و یگانه می توانند کنار هم قرار بگیرند و بیان شوند.
….یکی از روز های داغ مرداد ماه بود، چیزی حدود شش ماه پس از جاسم…شرجی نفس گیری که از چند روز پیش شروع شده بود، بیداد می کرد، دریغ از کمترین نسیمی یا حرکت برگی، هوا در سکون کامل بود و اکسیژن در ذرات معلق آب از تحرک افتاده بود…ولی شوق زبیده، عبود را بی توجه به آتشباران خورشید و شرجی سمجی که به تن شهر ماسیده بود، راه انداخته بود. وقتی که جاده های روبراه تمام شد و زد به کوره راه شنی، احساس کرد دارد به زبیده نزدیک می شود…ترانه عاشقانه ای را زمزمه کرد، و بی توجه به سختی راه، اتومبیل را به جلو می برد. می خواست قبل از غروب آفتاب حرف هایش را به خضر گفته باشد….”
از داستان ” جاسم ” که بنظر من، نمونه یکی از محکم ترین داستان های کوتاه فارسی است.
جای جای این داستان خواندنی، که اشاره ای دارد به عشق دو راننده ای که ” بار ِ ” قاچاقچی ها را با مایه گذاشتن ازجانشان و به ازا دریافت وجوهی چشمگیر به مقصد می رسانند، نشانگر قدرت بیان و تجسم، این نویسنده است.
وقتی در کوره راه مقصد که گویا، امامزاده ایست بنام ” خضر” ، در آن گرمائی که شرحش گذشت در جاده ای شن و ماسه ای پنچر می کند، صحرائی چه ملموس ما را در موقعیت قرار می دهد:
…ناله های فریاد گونه ی موتور بی تاثیر بود، شورولت داشت از نا می افتاد. شرجی غلیظ و چسبنده فضا را می چلاند و عرق را از چهار ستون عبود به بیرون می راند و تمامی لباسهایش را خیس کرده بود. خورشید ِ بی رحم تابستان، شن های کوره راه را عین ریگهای تنور، سوزان کرده بود و عبود بیش از نیمساعت بود که با از دست دادن توان، با چرخ پنچر کلنجار می رفت….
بازی با ” Flashback ” های ذهن عبود در راستای عشق به زبیده، در این داستان که بیشتر می توانست نامش ” زبیده ” باشد تا ” جاسم ” نشانگر این است که بطور کلی ” عشق ” چه حکمت و قدرتی دارد و خواننده به خوبی در می یابد در زمان شکوفائی عشق جاسم و زبیده، عبود در چه انتظاری می سوخته و خب چه زجری هم می کشیده است. و این عشق مهار زده در حدی است که نمی تواند اشک او را حتا در مرگ جاسم، نظاره گرباشد.
…اون چشائی که برفش بی تاب می کنه حیفه که پر آب بشه….”
و در توصیف اوکه هر ذره ی وجودش فریاد می زند، می سراید :
….لاکردار چه سالاریه….گاهی اوقات از این همه خوشگلی حرصم می گیره….هرچه گشتم مثلش پیدا نکردم. می خواستم، با یکی از خودش بهتر داغ به دلش بذارم، اما نشد….نمی دونم چه داره….همه هیکلش هوسه، خنده هاش زنگ داره، حرف زدنش یه جورخوبیه…ته استکانی هم که می زنه، با لودگی هاش کلافه می کنه…”
در این داستان اگر عبود آن ترانه محلی را با گویش محلی خوانده بود، ( کسی که ” شورولت ” را ” شوفه لت ” می نامد )، بسیار بهتر بود. جز این نکته من اشکال دیگری در آن نمی بینم.
———————————–
یکی دیگر از داستان های زیبا و خواندنی آقای صحرائی، شب گوزن ها ” است، که بنظر می رسد در تابستان تحریر شده است ، چون هم به مناسبتی است که در تابستان رخ داده و در شبی که فیلم گوزن ها نشان داده می شده است هم بدان گونه که اثر گذار از گرما می گوید می تواند دلیل باشد
….خنکی دوش آب سردی که بیش از نیمساعت بود روی سرم می ریخت، کم کم در همه بدنم می دوید و فشار گرمای خفه کننده را کمتر می کرد.
حرارت طاقت سوز تیر ماه، شهر را چون تنوری بزرگ می گداخت و روز پایانی نداشت. فریاد درد آسفالت تاول زده خیابانها، که زیر چرخ اتومبیل ها پوست می انداخت از هر سو بگوش می رسید، و همه چیز از ورای تَف زمین گر گرفته، لرزان و مواج دیده می شد. بوی نخل نر، فضا را انباشته بود و چنبره چتر برگ ها، گَرده های منتظر پرواز را از دید نا محرم نور پنهان کرده بود. شرجی همانند بختکی سمج حلقوم شهر را می فشرد و نسیم وصال را از نخل های ماده دریغ می کرد…”

در این تکه دل انگیز، هم گرما را می نمایاند، هم از دو پایه ” دو جنس ” بودن نخل، که در سر زمین های گرم منبع تغذیه است می گوید، و اینکه، باد برای وصال این نخل ها چه محلل واجبی است، و هم به این نکته جالب اشاره دارد که گرما ی جنوب آن چنان است که ، اسفالت خیابان ها را زیر تابش حرارت خورشید، به جوش می آورد و عبور اتوموبیل ها بر روی چنین جاده هائی حالت عبور از روی گِل و شُل را دارد و حباب های قیر را می ترکاند.
همانطور که اشاره کردم ” شب گوزن ها ” اشاره به شبی دارد که فیلم ” گوزن ها ” در سینما ” رکس ” شهر آبادان نشان داده می شد، و با آتش سوزی مهیبی که رخ داد بیش از چهارصد نفر زن و کودک و مرد، سوختند و جانسپردند.
در این داستان که با استادی تمام نوشته شده است، ” دیالوگ “و” توصیف ” از توان بالائی برخوردار است.
“…از آن همه موهای مشکی پرپشت، یادگار محوی بر جای مانده یود، تُنک، جو گندمی، و اصلاح نشده. برف پیری زود رس بیشتر بر سبیل و شقیقه هایش نشسته بود. چشمانش کماکان برق سابق را داشت. آهنگ مردانه ی صدایش همچنان شمرده و گیرا بود. بیانش از کلمات بجا و به موقع عاری نشده بود و مثل گذشته شنونده را مجذوب می کرد. طنز خاص خودش را حفظ کرده بود، هر چند از لابلای اندوه جاگیر شده در جانش، به ندرت خودش را نشان می داد..”
سبک نگارش این داستان به واقع یگانه داست، و مملو است از واژه های صیقل شده که ماهرانه کنار هم چیده شده است. و جملاتی بر جای ماندنی:
چرا زندگی، همیشه با عشاق واقعی عناد دارد
شاخصه بیشتر داستان های صحرائی بازی دلنواز و جذاب با واژه هاست و تصویر هائی که با آن ها درست میکند و چنین است که مرز قصه های مادر بزرگانه را می شکند و داستان کوتاه عصر ما را می نمایاند. نگاه دیگری به تکه هائی که از دو داستان جاسم و شب گوزن ها شاهد آورده ام بیاندازید،
ملاحظه خواهید کرد که درست می گویم
————————————–
صحرائی داستان خوب زیاد دارد، و خوشبختانه دسترسی به همه آن ها نیز به راحتی امکان پذیراست.
این نگاه را با توجه به داستان ” قصه کوچ ” که در حقیقت از آغاز هجرت می گوید، می بندم و در فرصتی دیگر به داستان های دیگری می پردازم.
” جاسم ” و ” شب گوزن ها ” داستان هائی از درون است و ” قصه کوچ ” آغاز داستان های او در برون.
این داستان بر می گردد به زمانی که هنوز ” پرده آهنین ” سر جایش بود و نیافتاده ! بود. و بهمانگونه که مهاجرت شروع فصل سرد زندگی است، در زمستانی سرد آغاز می شود.
” در ” بخارست ” هواپیما عوض می کردیم. هوا آزار دهنده سرد بود. برفی سنگین فرودگاه را پر از اشباح کرده بود. شلاق باد، ساچمه های ریز برف را بیرحمانه در پوست صورت می چکاند. نور زرد رنگ و بی حال تک و توک ترمینال دور دست با تاریکی مسلط بر همه جا، کاری نداشت.
چهار صبح بود، ماموران سلاح به دست که تا گردن در لباسهایشان فرو رفته بودند، از زیر کلاه پوست های چرک و بی قواره خود، تک تک مسافران را می پائیدند….”
ماجرا خواندنی است، حتا خانه ای که چند نفری در آن اسکان می یابند:
….هنوز پیچک های رونده قسمتی ازخانه را در اختیار داشتند، و هنوز سبزک های چسبیده به در و دیوار، حکایت سکوت و تنهائی و دوری انسان را فریاد می زدند، که ما زندگی را شروع کردیم، و بودیم تا آخرین نفر، و با رفتن او، یقینن سکوت بر بالهای سپید ارواح، بار دیگر به لانه اش باز گشت و تنهائی آن خانه متروک مجددن آغاز شد….
من رئالیزم غریبی را در داستان های او می بینم، و می روم گمان کنم که شاید به نوعی گوشه هائی از زندگی خود اوست، ولی این فکر که مگر یک آدم چقدر بالا و پائین می شود، بازم می دارد. داستان هایش از صحنه های طوفانی و کشنده جنگ می گوید تا ” شام با کارولین “….هرچه هست، من بسهم خودم از خواندن آن ها لذت بردم، و کاستی هایش را که بی تردید داشتند با اشاره گذشتم.
به این نکته نیز اشاره کنم که عباس صحرائی، در نامگذاری داستانهایش ظرافت و ذوق خاصی به کار برده است.
—————————–

نگاهی به مجموعه داستان ” روزهای آفتابی ” – مجید قنبری

شهریور ۱۳۹۰

نگاهی به مجموعه داستان “روزهای آفتابی” (سه داستان اول)
کتاب “روزهای آفتابی” مجموعه‌ی پانزده داستان کوتاه است از آقای صفریان، نویسنده‌ی پًرکاری که در زمینه‌های دیگر ادبی نیز قلم می‌زند. داستان‌های این مجموعه (سه داستان اول) از روایتی خطی برخوردارند و ساختاری ساده و رئالیستی دارند. حال و هوای داستان‌ها یادآور داستان‌های دهه‌ی پنجاه و بخصوص آن‌ها که رویدادهاشان در خطه‌ی جنوب و بندری کشور اتفاق می‌افتد یاد داستان‌های احمد محمود و بخصوص کارهای اولیه‌ی محمدرضا صفدری را در خاطر زنده می‌کند. ولی آنچه که مانع از آن می‌شود که این داستان‌ها هم‌شانه‌ی کارهای آن استادان قرار گیرند روایت ساده و خطی آن‌ها و شاید بتوان گفت بی‌ساختاری آن‌هاست. در دنیای پیچیده و ازخودبیگانه‌ی ما روایت نمی‌تواند این‌قدر ساده و رو راست باشد. تصویر کردن عصر سرسام‌آور و پرهول و وحشت ما با نثری ساده مشکل دوم را به وجود می‌آورد که باعث نوعی ناهمزمانی داستان‌های آقای صفریان می‌شود که همین موضوع مانع از همذات‌پنداری خواننده با شخصیت‌های داستان‌ها که متعلق به دورانی سپری گشته‌اند، می‌گردد.
نثر نویسنده نثری بی‌مدعا وبی‌تکلف و روان است که خالی از مغلق‌گویی‌های نویسندگان ظاهرا پست‌مدرنی است که تنها به گل‌آلود کردن آب می‌پردازند. اما آنچه به این نثر شفاف نویسنده ضربه می‌زند دیالوگ‌های غیریکدست داستان‌هاست که گاه به صورت شکسته و گاه به صورت رسمی بیان شده‌اند.
برای نمونه می‌توان به این دیالوگ‌ها اشاره کرد : “نمی‌دونه منظور این زن‌های بی‌حیا چیه ؟” در مقابل “من می‌دانم و تو.”
و یا “بذار یکی را بی فس‌فس حریف بشن . . .” در مقابل “کیا آن‌جا بودند، تو آن‌جا چه‌کار می‌کردی ؟”
البته شاید این نکات چندان اهمیتی نداشته باشند ولی به هرحال به یک‌دستی داستان لطمه می‌زنند. یا آن‌جا که در داستان اول در توصیف “پسرعمه” گفته می‌شود : “کاسب‌کارانه لباس می‌پوشید و در قید لباس شیک نبود” ، این سوال پیش می‌آید که کاسب‌کارانه لباس پوشیدن یعنی چه ؟
یا استفاده از کلمه‌ی رسمی و سنگینِ “اندیشید” در صفحه‌ی اول داستان جاسم که به صمیمیت داستان و یک‌دستی آن خدشه وارد می‌کند در صورتی که بهتر بود به جای آن فعل “فکر کرد” به کار می‌رفت.
لوکیشن داستان سوم شهر نفتی آبادان است و توصیف‌های نویسنده نشان‌گر آشنایی کامل او با فضا و اتمسفر خوزستان است. ولی همین توصیف‌های گیرا وقتی در آن‌ها افراط شود روایت را از فرم داستانی دور می‌کند. بخصوص آن‌جا که به توصیف مراسم زار و بهار منطقه می‌پردازد که زبان راوی اصلا داستانی نیست.
اما در کل داستان سوم یعنی “روزهای آفتابی” از ساختار قابل قبول و حرفه‌ای‌تری برخوردار است و از دو داستان اول بسیار پخته‌تر است. در این داستان نویسنده با استفاده از زاویه‌ی دید شخصیت کم‌اهمیت یعنی “یوسف” برای روایت ماجرای شخصیت اول داستان یعنی “غلام” و سپس چرخش به زاویه‌ی دید “مارگرت” شخصیت دیگر داستان به روایت خویش حالتی چندوجهی و دل‌نشین می‌دهد که می‌تواند خواننده را با خود همراه کند.
متاسفانه پایان داستان “روزهای آفتابی” بسیار شتاب‌زده است انگار نویسنده خواسته است سروته داستان را یک‌جوری هم بیاورد. کاش در متن داستان اشاراتی هم به وجود قاچاقچیان و ماجراهایی فرعی در مورد آن‌ها وجود داشت تا کمی به فضای داستان اضطراب و دلشوره و واهمه می‌داد آن‌وقت پایان داستان این‌قدر غیر منتظره و دم‌دستی به نظر نمی‌آمد.
در پایان این مقال باید به ارزش‌های دید انسانی و تعهد اخلاقی نویسنده‌ی این داستان‌ها و بعد جامعه‌شناختی آن‌ها اذعان کرد و پرداختن به این جنبه از داستان‌ها را موکول به وقت دیگری داشت که تمامی داستان‌های این مجموعه‌ی ارزشمند را با تامل بیشتری خوانده باشم.
بار دیگر از آقای صفریان بزرگوار که امکان خواندن این داستان‌ها را برای من فراهم آورد کمال تشکر را دارم و امیدوارم ایشان که حکم استادی این حقیر را دارند از جسارت این جانب درگذرند.
۲۲/۵/۹۰

گیر آمدگان در مرداب – بهرام جیحون

شهریور ۱۳۹۰

وقتی در برکه ای، مردابی، یا هر نوع گنداب دیگری گیر آمده ای و جز صدای نا خوش آیند وزغ ها و لولیدن کرم ها را نشنوی و نبینی، و آن هم بیست وچهار ساعته، دنیایت بهمان اندازه کوچک و چرکین می شود.
وبخصوص وقتی شاهپرهای عقاب را برای اوج گیری و رهیدن نداشته باشی ناگزیر زاغ گونه به گند و مرداب اخت می شوی و دنیائی خارج از آن را نمی فهمی، بخصوص که قرار باشد پرواز بر بال اینترنت را هم ازت بگیرند.
تو می مانی با آنچه که دائم در مخت می کوبند و گمانت را به گریه و حجاب و عزاداری و آن دنیای موهوم محدود می کنند تا غرق آن شوی و از همه داشته های بیرون محروم بمانی و بشود راحت با سر انگشت چرخاندت.
و گمان کنی که یکماه تمام روزه داشتن برای سلامتت خوب است و سموم را از بدنت بیرون می کند و اگر به آن تن ندادی با اسپرای فلفل به جانت بی افتند…و ندانی که این چنین روزه ای به کلیه هایت صدمه می زند. همه ادیان دیگر فقط یک روز روزه دارند و برای اظهار ارادت و بندگی خدا همان یک روز با خلوص بهترو امساک در غذا از یکماه با داشتنن افطاری های مفصل تر از متعارف و تلنبار کردن انواع خوراکی ها در تنور شکم به مراتب بهتر و کافی است. ولی تو قرار است که در ماه های زیادی بهر بهانه مشغول باشی و بیشتر از نوک بینی ات را نبینی و دلت خوش باشد که توانسته ای چوب دیگ حلیم امام را هم بزنی و پیش آمد کلی هم هره کره داشته باشی.
و وادارت می کنند که به هزاران امامزاده دخیل ببندی و بر آوردن حاجتت را بخواهی بی این اندیشه که مگر می شود این همه امامزاده در ایران باشد و نه در کشورهای عربی که اصولن زادگاه آنها است.
تو را از اندیشیدن می اندازند و دنیایت می شود کمک به صندوق های صدقه که کاسه های گدائی دین فروشان است و نذری های پر هزینه آش ها و خورش ها ی گوناگون برای متجاوزین عرب
که تا دندان از ایرانی ها نفرت دارند.
افسون کلام آنهائی که چنین وضعی بره کشانشان است، پاره ای را مسخ کرده است و دارند از ترس تا آنجا که می توانند توشه آخرت جمع می کنند. و این همان است که می خواهند.
باید پیله را شکافت و پروانه شد مزرعه ی دنیا گلهای قشنگ زیاد دارد.

کاش این حقارت را به چشم نمی‌دیدم – مینا اسدی

شهریور ۱۳۹۰

ما، مردم و کشورمان طی بیش از پانزده قرن، از دست روشنفکرانی که فقط به فکر و برای خود بوده اند، لطمه فراوان خورده ایم.
اگر بتوان ” سلمان فارسی ” را روشنفکر دوران خود نامید، اولین تیر را از او خورده ایم تیری زهر آلود که نه تنها هنوز دارد می سوزاند و می چزاند که شور بختانه دارد گسترده تر هم می شود.
لازم نیست در تاریخ دنبال امثال او بگردید ” که اگر بگردید بسیار خواهید یافت ” کافی است با توجه ودقت سر بجرخانید هم در یمین و هم در یسار خود، حتا بین آشنایان خواهید یافت و در هر لباسی و گاه در پناه انواع شکلک ها و قیافه ها و وجنات حق به جانب.
نمونه ای از آن در نوشته:
کاش این حقارت را نمی دیدم ” پرده برداری شده است. با هم بخوانیم…..گذرگاه
————————————————————————–

پیش درآمد:

کهربا را که دیدم و چند صفحه از آن را که خواندم تردید نکردم که ادامه‌ی برنامه‌ی «هویت» رژیم است برایخراب کردن چهره‌ی روشنفکران دهه‌ی چهل و پنجاه خورشیدی؛ و خط کشیدن بر روی یکی از بهترین دوره‌های تاریخی روشنفکری ایران که نویسنده‌ی کتاب هم از آن‌جا برخاست. و اگر او امروز به خود می‌بالد می‌داند که او نیز محصول همان دوره‌ای‌ست که اینک به نفی و انکار آن می‌پردازد.پیش درآمد کتاب را که خواندم تردیدم به یقین بدل شد. نویسنده‌ی کتاب با نام «ژوزف بابازاده»به خواننده معرفی می‌شود، اما شنیدم که نویسنده‌ی واقعی آن محمد علی سپانلو همراه روزهای پر فراز و نشیب گذشته‌ی ماست.

باور آن آسان نبود. بهتر دیدم که حکایت حال از سیمین (بهبهانی) بپرسم که می‌دانستم بی رو دربایستی حقایق را می‌گوید. سیمین پس از شنیدن صدای خشم‌آلود من خندید و گفت: آری همه را می‌دانم. وقتی کتاب را پسرم علی برایم خواند، به شوخی گفتم: اگر دست «سپان» به «مینا» رسیده بود، این مزخرفات را نمی‌نوشت.

آن‌جا دانستم که این شایعه پر بیراه نیست و نویسنده‌ی کتاب همان سپانلوی خودمان است که این بار با نام ژوزف بابازاده به صحنه آمده است.

سال‌ها گذشت تا این که من به این نتیجه برسم که پیش از آن که شاهدان زنده‌ی آن تاریخ و به ویژه کسانی که در این کتاب به آن‌ها اشاره شده است بمیرند و این کتاب به عنوان تاریخ واقعی «دوره‌ای از روشنفکری ایران» ثبت شود کسی باید به این دروغ‌‌مسلم پاسخ گوید. غلامحسین ساعدی، فروغ فرخزاد، دکتر علی شریعتی، مهدی اخوان ثالث، معصومه سیحون، طاهره صفارزاده، مهرنوش شریعت‌پناهیو … امروز در میان ما نیستند و این مسئولیت آنانی را که هنوز زنده‌اند دوچندان می‌کند.

این پا و آن پا کردم که مطلبم را چگونه بنویسم. خشمگین بشوم؟ افشا کنم؟ دروغ‌ها را بشنوم و دم نزنم؟ دوستی‌ها و آشنایی‌ها را نادیده بگیرم؟ از نوشتن درباره‌ی کتابچشم‌پوشی کنم؟ کتابی که به برنامه‌های «هویت» و کیهان شریعتمداری می‌ماند و به دلایل گوناگون امکان چاپش در ایران نبود و ناچار در کشوری که من به عنوان تبعیدی در آن زندگی می‌کنم انتشار یافت.

می‌گذرم از ناشری که یک پایش در سوئد است و سه پایش در ایران. (۱)

گفتم که تا سپانلو زنده است و من زنده‌ام ،سکوت را بشکنم و رویاروی با خود او حرف بزنم.

***

سپان!

اگر این‌هایی را که تو نوشتی، حسین شریعتمداری یا تیم کیهان و هویت نوشته بودند لحظه‌ای به آن فکر نمی‌کردم و بی‌اعتنا از آن می‌گذشتم. اما وقتی «کهربا» را چند بار خواندم دروغ‌های بی‌رحمانه‌ی تو مرا واداشت که به آن پاسخ گویم.

برای کسانی که کتاب را نخوانده‌اند از پیش‌درآمد کتاب آغاز می‌کنم.

تو در پیش‌درآمد نوشتی:

«به جا بود که این داستان با دو امضاء منتشر می‌شد: اول نام واقعی خود من، دوم نام یکی از نویسندگان سرشناس و قدیمی کشورمان که بانی اصلی نگارش این کتاب بوده است. او یادداشت‌های فراوانی که استخوان‌بندی‌این رمان را تشکیل داد در اختیارم گذاشت و روز اول گفت که هیچ ادعایی نسبت به آن ندارد. در طی دو سالی که من این رمان را می‌نوشتم فکر می‌‌کردم که او راضی خواهد شد کتاب با اسم هر دویمان به چاپ برسد. متأسفانه به هیچ قیمتی حاضر نشد که این راه حل عادلانه را بپذیرد. کتاب را من نوشته‌ام اما تصدیق می‌کنم که بدون یادداشت‌های او و دو سه فصلی که به شکل داستان نوشته بود، آفرینش این اثر تقریباً محال بود. دوست نویسنده‌ام می‌گفت اگر خود کتاب نتواند دوره‌ای از تاریخ روشنفکری ما را نشان بدهد چه اهمیتی دارد که آن را چه کسی نوشته باشد. به هرحال من نمی‌توانم بنا به توصیه‌ی‌او تنها اسم خودم را بگذارم، پس من هم نام یکی از قهرمانان این رمان را امانت می‌‌گیرم.»

تو که می‌خواستی «دوره‌ای از تاریخ روشنفکری ما را» بنویسی، تو که فکر می‌کنی این توهمات، حقایق یک دوره از تاریخ ماست چرا کتاب را به نام خودت انتشار ندادی؟ نامی که اعتباری هم داشت و نشان «لژیون دونور»را هم گرفت.

چه چیز تو را وا داشت که «محمدعلی» را به ژوزف تغییر دهی؟ چه نیازی بود پیش‌درآمد بالا را سرهم‌کنی و بر پیشانی کتاب بچسبانی؟ و همه‌ی کاسه کوزه‌ها را بر سر یک راوی بیچاره بشکنی که وجود ندارد.

پس از سال‌ها بی‌خبری، بیست سال پیش با جواد مجابی و هوشنگ حسامی به استکهلم آمدی و مرا در برنامه خودت ندیدی، پرسان به خانه‌ام آمدی، از پایین صدایم زدی، از پنجره تو را دیدم، هوشنگ را و مجابی را و پابرهنه از پله‌ها پایین دویدم.

مرا که دیدی بال و پر گشودی، یکددیگر را در آغوش کشیدیم، به یاد همه‌ی آن روزهای خوب در فردوسی و آن همنشینی‌های بی غل و غش و بی‌ریا. چند بار گفتی چقدر جوان ماندی؟ و به حسامیگفتی «مینا»ست‌ها. دیگر از امروز تا وقتی که هستیم هرجا که تو میهمان باشی ما هم می‌آییم و آمدید. آواز‌های قدیمی را با صدای بلند می‌خواندی و از خاطره‌ها می‌گفتی. بر تو چه رفت سپان؟

بیست سال پیش….مینا اسدی و محمود علی سپانلو در استکهلم

نوشته‌ای :‌

«اما جلب توجه مهریش دشوار بود. برای این که آهنگساز نوار آخرین تصنیفی را که ساخته بود توی دستگاه گذاشته بود. شعر عاشقانه و انقلابی آن هم مال آن شاعره‌ی بد رویت بود. شاعره و آهنگساز با غروری می‌رقصیدند که هاله‌ی قهرمان خلق دور سرشان می‌تابید. سالن می‌چرخید و دامن قرمز لباس آن قدر بالا می‌رفت که شورت قرمز چرکمرده، آشکار می‌شد. رنگ قرمز با او الفتی همیشگی داشت. دو سه سال بعد از انقلاب روسری قرمز به سر می‌کرد و سال‌ها بعد در استکهلم تبدیل به پرچم قرمزی خواهد شد که شاعره به دست گرفته جلوی دفتر حقوق بشر میتینگ خواهد داد.»

نمی‌دانم دشمنی تو با ترانه‌ی «تو بارونی، تو آفتابی»ست؟(۲) یا با من؟ یا رنگ قرمز؟ که من آن را سرخ می‌نامم. تو می‌‌خواهی «تاریخ یک دوره روشنفکری» را بیان کنی اما شاید نمی‌دانی که این ترانه فقط یک بار با صدای «رامش»در برنامه‌ی «ما و شما» صبح جمعه رادیو پخش شد و اجازه‌نیافت که در برنامه‌ی «چشمک» عصر همان‌روز از تلویزیون پخش شود. شاعر این شعر منم. اما هم خواننده‌ی آن رامش، هم آهنگساز آن اسفندیار منفردزاده، هم صاحب کمپانی آپولون، منوچهر بی‌بیان که صفحه‌های پر شده‌ی‌آن اجازه پخش نیافت و هم فرشید رمزی تهیه کننده «چشمک» زنده‌اند.

من این شعر را بدون آن که چیز زیادی از چریک‌های فدایی خلق بدانم برای عباس مفتاحی و اسدالله مفتاحی سرودم، دو برادری که رژیم شاه در آن زمان برای سرشان صد‌هزار تومان جایزه تعیین کرده بود. آنان ساروی و همشهری من بودند و همبازی و همکلاس برادرانم و همین برای من انگیزه‌ای شد تا این شعر را بنویسم. تو نوشته‌ای «شاعره و آهنگساز با غروری می‌رقصیدند که هاله‌ی قهرمان خلق دور سرشان می‌تابید». حالا فهمیدی که چرا در آن زمان من نمی‌توانستم با این ترانه و آهنگسازش در گیر و دار بگیر و ببند و فضای دلهره و ترس آن دوران برقصم؟

خوب است بدانی که پس از انقلاب دانستم که این بیت از ترانه‌، «تو میتونی کلید باشی قفل درا رو وا کنی» مورس زندانیان سیاسی در سلول‌های انفرادی بود. و من خود از تأثیر این شعر آگاه نبودم.

سپان!

محض اطلاع تو و دیگران، من در یازده اردیبهشت ۱۳۵۸ از ایران خارج شدم و دیگر هرگز به آن‌جا بازنگشتم. چگونه می‌توانستم «دو سه سال بعد از انقلاب روسری قرمز به سر» کنم؟ یادت نیست که تا دو سه سال بعد از قیام مردم، هنوز رژیم با همه‌ی دک و پوزش نتوانسته بود زنان را محجبه کند،چطور شد که تو در کابوس‌هایت روسری بر سر من کردی؟

نمی‌دانم آیا با پرچم سرخ من سر ستیز داری یا با این که من «جلوی دفتر حقوق بشر» در کنار هم‌میهنان آواره وبه جان آمده از ظلم و جنایت رژیم بایستم و اعتراض کنم؛رژیمی که سه نسل از بهترین فرزندان آن آب و خاک را به خاک و خون کشیده است.

خوبست بدانی که من در ۱۷اسفند ۱۳۵۷،همانروزها که خیلی‌ها برای خمینی جان می‌دادند و او را «امام» می‌نامیدند شعر در «سوگ آزادی» (۳) را سرودم، همان زمان کهبسیاری از بزرگان شعر و ادب ایران در وصف آن«پرنده‌ی آزادی»که از راه می‌رسید شعرها گفتند و ترانه‌ها سرودند.

در مجلسی که تو توصیف کرده‌ای نبودم اما آیا رقصیدن، شادی، سرزندگی برای من جوان و پرشور آن روزگار از نگاه تو که به قول خودت در مدرسه فرانسوی درس خوانده بودی و پدرت زبان فرانسه می‌دانست کاری بد، ناپسند و «حرام» است. من هرگز این نگاه عقب مانده را در پدرم که یک حاجی بازاری بود و نماز و روزه‌اش ترک نمی‌شد ندیدم و نشنیدم.

سپان!

اگر تنها مرا می‌زدی، می‌خوردم و دم نمی‌زدم اما تو «تاریخ یک دوره از روشنفکری» ایران را به گند کشیدی و من نمی‌دانم به چه قیمتی به این

کار تندادی؟ اینست که تاب نیاوردم و صدا سر دادم.

تو نوشته‌ای:

«مؤمنه به من چسبیده است، توی همین هال. ران‌ها و کمرگاهش را حس می‌کنم… نه، این من نیستم! صاحب این دست آن یکی ابوالفضل است، این دست راست که از زیر بغل چپ صاحبش رد می‌شود، پنهانی می‌رود به سوی مؤمنه و پستانش را می‌مالد. … مؤمنه پاهایش را باز می کند تا دست او (یا من؟)‌بتواند از وسط آن‌ها بلغزد، درست در حضور شوهرش! این سرو صدا دیوانه کننده شده،‌شکل دهان‌ها عوض شده، بیشتر مثل آلت‌های تناسلی است، … مهریش و آهنگساز، یکوری روبروی هم، روی قالی دراز کشیده‌اند و اختلاط می‌کنند. … آن دیگری می‌خواهد آلتش را لای پاهای مهریش بگذارد، همین طور لای پای مؤمنه که بدنش لغزان و ممنوع است، اما آماده‌ی عشق قاچاقی… … برای پناه بردن می‌خواهم به زنم برسم، اما رقیب بازوی فربهش را بغل کرده، می‌‌خواهد تحفه را حفظ کند… اما آلکس، آلکس ملعون، از میان دود بیرون می‌آید، زنم را بغل می‌کند و سخت لب‌هایش را می‌بوسد. …

هیچ نویسنده و داستان‌پردازی در بالاترین رویاهایش و بدترین کابوس‌هایش نمی‌توانست چنین تصاویری را نقاشی کند که تو از دختران و زنان روشنفکر آن دوره ساخته‌ای. گمان نمی‌کنم این توهمات حتا در ذهن منگ یک بنگی مالیخولیایی بگنجد و بر زبان او جاری شود. آیا تو به عنوان یک شاعر و مدعی عرصه‌ی روشنفکری در آن همه زن شاعر و نویسنده‌ی بالنده که در نشریات ایران قلم می‌زدند،چیزی جز پایین‌تنه نمی‌دیدی؟

ادامه می‌‌دهی و می‌نویسی:‌

«با ضربان طبل، شاعره می‌رقصد. رقص غریبی است. روی صندلی راحتی حصیری نشسته و پاهایش را جمع می‌کند زیر چانه‌اش. چقدر منحوس است، اما بدن گنده و گندم‌گونی دارد. جوری نشسته که پشم‌هایش از کنار شورت قرمز بیرون می‌زند. می‌ایستد و رقصان دامنش را بالا می‌برد. دست می‌کشد به شکمش، به ناف و زیر شکم، بین ران‌هایش دست می‌کشد، شورت قرمز شل و گشاد است، با هر جنبش بدن از زیر شکمش به پایین می‌لغزد. حالا از روبرو همه چیزش معلوم است. قطرات عرق لای پشم‌ها برق می‌زند. باز به همان وضع اول روی صندلی چمباتمه ‌می‌زند، زانو‌ها را زیر چانه گذاشته، شورت پایش نیست و با انگشت به سرعت سرسام آوری به خود دخول و خروج می‌کند. زن‌ها دورش جمع شده‌‌اند، با حرکات دیوانه‌وار تشویقش می‌کنند، کف می‌زنند، خنج می‌کشند به لپ‌‌شان، زوزه می‌کشند، و هوا را از بوی ترش انزال پر می‌کنند. …»

نمی‌دانم‌آیا تمام «شاعره»‌‌های ذهن تو «شورت قرمز» می‌پوشیدند یا همچنان مرا می‌زنی؟ به من تنها چیزی که نمی‌چسبد داشتن بدن «گنده و گندم‌گون» است.

اگر در زندان بودی و شکنجه‌ات می‌کردند و این عبارات بر زبانت جاری می‌شد تو را درک می‌کردم. اما تو که مشکلی نداشتی، آزادانه به سفر هم می‌آمدی و می‌رفتی. در حیرتم که چه چیز تو را به این گنداب کشاند؟

مینا اسدی در روز های ” فردوسی ”

ادامه می‌دهی و می‌نویسی:‌

«طیبه، طاهره، باکره، … کات عدسی باز می‌شود… شیرین یک خیار به شاعره می‌دهد، میزگردی کنار استخر است پر از میوه، اما فقط خیار!‌شاعره با خیار انجام می‌دهد. آن قدر گشاد و خیس شده که خیار به راحتی ناپدید و باز آشکار می‌شود. صحنه عمومی است، لانگ شات! من کارگردان وحشتناک را خوب می‌شناسم، می‌دانم هر وقت بخواهد چقدر فهمیده، خوش رو و مبادی ‌آداب می‌شود، اما حالا نمیخواهد، فقط کلاه بوقی و دم قرمزش را فراموش کرده… در

این صحنه همه خیار به کار می‌برند، شمع‌هایی را که معلوم نیست توی چمن از کجا یافته‌اند، حتی تکه‌های چوب را. باید بی فایده باشد، دیدن ندارد. کات . نوبت شیرین است، با مهریش نجوا می‌کنند؛ مهریش چوب بلندی… نه پلاستیکی است شاید دسته‌ی جاروی برقی باشد، به دست می‌گیرد؛ در همین کادر دو پری دریایی از آب بیرون می‌آیند و به افتخار مراسم آوازی هماهنگ می‌خوانند؛ شیرین یکوری می‌خوابد، شورتش را تا روی زانو پایین می‌کشد ولی دامنش را بالا نمی‌زند، مهریش دسته جارو را میان پای او فرو می‌کند و در می‌آورد و باز تکرار می‌کند‌؛ مثل پیستون در یک ماشین فعال؛ جزییات عمل را نمی‌بینم فقط تشنج شیرین را می‌بینم، خودش را هماهنگ با سرعت رفت و آمد جارو می‌جنباند. … کم بود جن و پری، یکی هم از دریچه پرید!‌پرید جلوی صحنه!‌این اوست که قندشکن را برداشته، قند شکن با دسته‌ی بلند آهنی و نازک، در مرکز حلقه‌ی مأنوس؟ همانجا دراز می‌کشد که دمی پیش اندام‌های به هم پیچیده‌ی شیرین محو شده… دامنش را بالا می‌زند، طاقباز، پا باز و … سر دسته‌ی قندشکن را فرو می‌کند به خودش. چه سرعتی!‌سرعت سینمای صامت بیست کادر در ثانیه که بود دارد، بوی خیس، خیسی غلیظ که پوست سفید ران‌هایش را براق کرده و لیز.»

یعنی روشنفکران آن زمان که این همه قصه و داستان و شعر و ترانه نوشتند و این همه آثار هنری از خود به جای گذاشتند کار دیگری جز نوشیدن الکل، کشیدن افیون و بنگ و سکس مازوخیستی و سادیستی و فرو کردن «دسته جاروی برقی»و «خیار»و «شمع»و «دسته قند شکن» به‌خود نداشتند؟

چگونه است که گندابی که تو تشریح می‌کنی آن‌همه نام بزرگ برجای گذاشت که هنوز بعد از سی دو سال، رژیم با صرف بودجه‌های کلان نتوانست یکی همانند آنان بسازد و همه‌ی ترفندهایش را به کار می‌برد تا یکی از آن‌ها را با فشار و تهدید و تطمیع به خدمت بگیرد.

نوشته‌ای:

«شاعر کیفش کوک شده بود، مجلس هم خودمانی‌تر، نطقش باز شد. شروع کرد به تعریف که ما از سال‌‌ها پیش با فلانی ایاغ شدیم. پسر تند و تیزی بود، کتاب می‌خواند، همه جور، مذهبی نبود اما لامذهب هم نمی‌شد بهش گفت. بعد خبر شدم که رفت فرنگستان، پاریس، درس خواند. یک نویسنده‌ای داشتند به اسم فرانتس فانون، خیلی از او چیز آموخت، درسش را هم خوب خواند. آمد به ایران شروع کرد به فعالیت، چند تا مقاله‌ای نوشت در مایه‌ی مذهب، نگاهش تازه تر بود آن جور که جوان‌ها می‌پسندیدند، بعد هم سخنرانی در تهران، از شرق و غرب، استعمار و چه و چه و چه‌‌ها. دیدمش، کلامش سحر دارد، مسئله را نوع دیگری بیان می‌کرد. همه می‌ٔانیم که طی مدت کوتاه مردی شد مردستان. این جوان‌ها که فقط آخوند مسئله گو دیده بودند. می‌شنیدند که اصل دین بسیار ساده است. …

شد و شد تا بالاخره یک روز من و ید‌الله شال و کلاه کردیم رفتیم حسینیه. گویا یک خطابه‌ی بلندی بود که بعد کتابش هم درآمد؛ آن روز قسمت آخر خطابه بود. جمعیت توی حسینیه موجه می‌زد، بیشتر جوان. سبک مخصوصی داشت، خاموش می‌ماند، جمعیت را منتظر می‌گذ اشت، یک باره مثل این که باروت توی سینه‌اش منفجر شده باشد یک نعره‌ی یاقدوس می‌کشید آن وقت سخن‌ها می‌آمد بیرون. چسبیده به هم، می‌رفت بالا، اوج می‌‌گرفت …

شاعر می‌گفت وقتی سخنران آمد پایین، مگر جوان‌ها رهایش می‌کردند؟ دوره‌اش کردند و پرسش‌ها و پرسش‌ها!‌بالاخره تمام شد، گریبان‌اش را خلاص کردیم، برابر قراری که گذاشته بودیم از آن‌جا رفتیم خانه‌ی یدالله شام.

تابستان بود و هوا خیلی گرم ، نشستیم توی خیاط باصفای خانه‌ی یدالله کنار حوض، ید‌الله هم سفره‌ی پهن کرد و بساط چید و بطری‌ها را گذاشت وسط. البته او عرق خور نبود ولی اگر می‌خواست بخورد مردانه می‌خورد، فکر می‌کنم تنهایی بیشتر از یک بطر خورد. همان کنار بساط، توی حیاط، منقل آوردند، من و یدالله گل نم گل نم می‌خوردیم و می‌کشیدیم. علی تریاکی نبود ولی مثل عرق خوردنش در این جبهه هم مردانه می‌رفت، گمان می‌کنم در یک نشست بیشتر از نیم لول تریاک کشید. بعد خوابش گرفت گفت جای مرا همین بغل حوض بیاندازید من بخوابم. او خوابید و خروپفش بلند شد. من و ید‌الله نشستیم به قرار خودمان. … نزدیکای صبح، به یدالله گفتم بیدارش کن بگو پاشو نماز بخوان!‌بگو تو که عصر برای جوان‌ها آن طور نماز را مجسم می‌کردی فلان است، نمی‌دانم بستن عهد در پیشگاه الهی است، بهمان است، نمی‌دانم عدی برای انسانیت است، برای روح، برای آزادی، خوب پاشو واجب را انجام بده؛ می‌گفت یدالله دستش را دراز کرد پای او را تکان داد و گفت : علی پاشو، دارد سپیده می‌زند، وقت نماز است!‌علی اعتنا نکرد. گفتم یدالله ولش نکن، خودش را می‌زند به آن راه که خواب است و نشنیده، امر به معروف بکنیم. یدالله دوباره شروع کرد به تکان دادن او. آخر علی سرش را بلند کرد، یک جمله گفت و یک آیه خواند، چرخید، پشتش را به ما کرد و درجا به خواب رفت.»

گویا از خاطرات «اخوان ثالث» با حضور «یدالله» (رویایی) حرف می‌زنی. به مجلس عیش و طربی که می‌گذشت کاری ندارم،اما آیا می‌خواهی ثابت کنی که دکتر علی شریعتی در حساس‌ترین لحظه‌ی تاریخ میهن و پس از سخنرانی در «حسینیه ارشاد»یک بطر عرق می‌خورده و نیم لول تریاک می‌کشیده و همان‌جا پای بساط می‌خوابیده و از نیایش صبح‌اش غافل می‌شده است؟

با آن که دانشکده‌ی ما در نزدیکی حسنیه‌ی ارشاد بود من هرگز به آن‌جا نرفتم و هرگز به چشم خودم شریعتی را ندیدم، مذهبی هم ندارم که به دلیل آن به دفاع از شریعتی برخیزم. می‌‌توانم بفهمم که چرا روشنفکران آن زمان را زدی اما شریعتی را به سود چه کسی پای منقل کشاندی و عرق‌خورش کردی؟ تو که در نوشته‌ات به حسنیه ارشاد سر کشیدی و پای شریعتی را به میان آوردی چرا از حوزه‌ی علمیه و خامنه‌ای غافل ماندی؟ او که با مهدی اخوان ثالث و شاعران همشهری اش بیشتر حشر و نشر داشت؟

اگر بخواهم که تصاویر مبتذل این کتاب را برشمارم مثنوی هزار من کاغذ می‌شود. کتاب چیزی نیست جز شرح دخول و خروج ثانیه به ثانیه‌‌ی آلت تناسلی مردان روشنفکر در زنان شوهر دار و دختران هنرمند در جلسات ادبی و فرهنگی. مرا بیش از این یارای شرمسار کردن دوستان گذشته‌ام نیست.

سپان!

تو «کهربا»را با نام مستعار نوشتی و در آن به چهره‌ی همه‌ی روشنفکران و مبارزان و رفقای قدیمی‌ات سیلی زدی اما به قول خودت رژیم حتا اجازه‌ی چاپ کتاب شفاهی زندگی‌‌‌ات را نداده است، کتابی که تو در آن از «نظام» دفاعی جانانه کرده‌ای و این همه خون و جنون را نادیده‌گرفته‌ای.

خودت در مورد کتاب «ممنوعه‌»‌ات! گفته‌ای:

«در جاهایی من از نظام هم دفاع کرده‌ام. پایش هم شجاعانه می ایستم. بسیاری از دوستان در خاطراتشان از این مسائل می گذرند. اما من گفته ام. یکی از این مسائل این بود که درباره ی مسائل مربوط به آغاز انقلاب توضیح دادم که این نظام نبود که ترورها را شروع کرد. می شد مثل برخی دیگر از دوستان از برخی مسائل بگذرم و کتابی بی خاصیت تحویل دهم.»

http://www.aftabir.com/news/view/2011/jan/06/c5_1294300649.php

سپان!‌تو اولین و آخرین کسی نیستی که خم شدی و قدر ندیدی و بر صدر نه‌نشستی. این رژیم به هیچ‌کس وفا نمی‌کند نه به دوست و نه به دشمن.

مینا اسدی

استکلهم- جمعه بیست و نهم ماه ژوئیه دو هزار و یازده

ویر استاری چیست؟ ویر استار کیست؟ یک مصاحبه – پرسشگر: مجتبا پور محسن – پاسخگو: سید رضا شکراللهی

شهریور ۱۳۹۰

این مصاحبه را ” و در همین زمینه مصاحبه های دیگری را  ” نشر می دهیم، چون آنچه که در مورد ویرستاری در سطحی باز و گسترده و روشن بیان می شود، حد اقل برای ما تازگی دارد.
در حقیقت در این مصاحبه در می یابیم که با حضور ویر استاری کاردان و صاحبنظر و بخصوص مستقل و غیر وابسته ،آثار منتشر شده در حد بالائی پیراسته و بی اشکال می شود. و منتقدی که بتواند بر چنین کتابهائی نقد بنویسد باید بسیار فهیم و آگاه و قادر باشد و کار از دست منتقدینی نا پخته و بخصوص ملاحظه کار رفیق باز ِ نان قرض بده ” که نمونه کم نداریم و ما در گذرگاه بسیاری از آن ها را نمایانده ایم ” شاید…” شاید
خارج شود.

گفتیم ویرستار های غیر وابسته. واضحتر بگوئیم: آنها که در خدمت یا یک جورائی حقوق بگیر ناشری هستند معمولن نمی توانند غیز وابسته باشند. کم ندیده ایم منتقدین گمارده شده ناشران چگونه یک اثر بی ارزش را با تصدق های بلاتصور خود به عرش برده اند.

مجتبا پورمحسن: سیدرضا شکرالهی، ویراستار پرکاری است. شاید این پرکاری خیلی هم از لحاظ کمیت نباشد، بلکه برمی‌گردد به کیفیت کارش. نویسندگانی که شکرالهی کتاب‌شان را ویرایش کرده، اکثریت قریب به اتفاق معتقدند که او، ویراستاری حرفه‌ای و تیزهوش است ومجتبا پورمحسن: سیدرضا شکرالهی، ویراستار پرکاری است. شاید این پرکاری خیلی هم از لحاظ کمیت نباشد، بلکه برمی‌گردد به کیفیت کارش. نویسندگانی که شکرالهی کتاب‌شان را ویرایش کرده، اکثریت قریب به اتفاق معتقدند که او، ویراستاری حرفه‌ای و تیزهوش است وبه خوبی پاسخ اطمینان نویسنده به خود را می‌دهد. سیدرضا شکرالهی، نویسنده خوابگرد، یکی از پربیننده‌ترین وبلاگ‌های ادبی هم هست. با او درباره چند و چون ویراستاری آثار داستانی گفت و گو کردم.

شما چند سال است ویراستاری می‌کنید؟
گمان کنم از سال ۱۳۷۵

از سال ۷۵ ویراستار حرفه‌ای شدید یا مثلاً هرازچندگاهی کار می‌کردید؟
نه. اوایل اصلاً قصد ویراستارشدن نداشتم، ولی برای دوستان نزدیک ویراستاری و حتا بازنویسی می‌کردم. ولی ویراستاری به صورت همکاری حرفه‌ای با ناشران را از وقتی شروع کردم که با توصیه‌ی احمد غلامی، محمدحسن شهسواری و یعقوب یادعلی، نشستم پای ویراستاری زبانی رمان «لکه‌های تهِ فنجان قهوه»ی رضا ارژنگ. سال ۷۹ بود یا ۸۰. همان شد پایه‌ی همکاری‌ام با نشر افق. پس از آن بود که دیدم از پک اولی که من زده بودم، به جای من این دوستان آن‌قدر سرکیف شده‌ بودند که انگار چاره‌ای نداشتم جز این که از پای بساط بلند نشوم! حالا هم که دیگر توان بلندشدن ندارم.

تعریفی که خودتان از ویراستاری دارید، ‌اگر به صورت کوتاه بخواهید بگویید، چیست؟
پیش‌تر گفته‌ام، این‌جا هم عیناً تکرار می‌کنم که به جای تعریف شخصی، بهتر است بگویم وظیفه‌ی من ِ ویراستار در ویرایش داستان ایرانی چیست. مهم‌‌ترین وظیفه «ماما»‌ی خوب بودن است برای کمک به سالم به دنیا آمدن نوزادی به نام «رمان» یا «مجموعه‌‌داستان». حالا این قابلگی دامنه‌‌ای وسیع دارد؛ از پیراستن نثر از غلط‌‌های نگارشی و دستوری گرفته تا کمک به زبان و ریتم و حتا تغییرات ساختاری. این، وظیفه‌‌ای ست که من در برابر هر داستانی دارم.

خیلی‌ها در ایران تعریف ابتدایی که از ویراستار به دست می‌دهند از همان کلمه‌ی ویراستار مشتق می‌شود‌. انگار که ویراستار کسی است که صرفاً کتاب را از نظر نقطه‌گذاری و رعایت دستور زبان فارسی ویرایش می‌کند، یعنی مرتب‌اش می‌کند. یک تعریف دیگر که فکر می‌کنم تعریف مهم‌تری باشد که در واقع همان قابله‌بودن است، در ایران رایج نیست. کمی راجع به این صحبت می‌کنید؟
تعریف عمومی از ویراستاری همان است که شما می‌گویید. اما در حوزه‌ی ادبیات داستانی، ماجرا چیز دیگری است. یعنی این تعریف عمومی، سطح نخست کار یک ویراستار ادبیات داستانی است. اما بحث اصلی بر سر تسلط ویراستار بر زبان در داستان است. نه فقط تسلط که آن‌قدر مهارت و خلاقیت داشته باشد که بتواند با تعریفی که هر اثر در ابتدای کار از زبان و روایت خود ارائه داده، ضمن حفظ اسلوب، به پاکیزگی، تقویت و انسجام آن کمک کند.
برای همین ویراستاری ادبیات داستانی فقط یک نگاه سوم دستور زبانی نیست، بل‌که نخستین منقد کنش‌مند اثر است و چنین ویراستاری نقش همان قابله‌ای را ایفا خواهد کرد که پابه‌پای نویسنده به زایش اثر کمک می‌کند. با این وصف او فقط بهیاری نیست که آلودگی‌ها را پاک ‌کند و وسایل را سر جاشان بگذارد. این تعریف هنوز در ایران شکل نگرفته و کسانی که در این حوزه به این صورت تخصصی کار می‌کنند، شمارشان هنوز آن‌قدر نشده که همگان با این تعریف آشنا شده باشند.

جامعه‌ی ادبی هنوز نسبت به ویراستاری و ویراستار آمادگی پذیرش دارد، با توجه به تجربیاتی که داشته‌اید؟
اوایل بسیار مقاومت می‌شد چون نویسنده‌ها بیشتر ویراستار را یک مزاحم و فضول می‌دانستند. کسی که از داستان سردرنمی‌آورد و قرار است چیزهایی را به هم بزند که از نظر نویسنده تمام و کمال است.

چیزی مثل هوو، درست است؟
بله. یعنی ساده‌اش می‌شود این که من داستان‌نویس نشسته‌ام در دنیایی که خودم آن را ساخته‌ام، چیزی را که دوست داشته‌ام خلق کرده‌ام، حالا یک نفر غریبه‌ی داستان‌نشناس از بیرون می‌خواهد بیاید چه کار کند؟ چی را دست‌کاری کند؟ در نهایت تسلیم شیوه‌نامه‌ی ناشران در رسم‌الخط می‌شدند.
البته در حوزه‌ی ویراستاریِ ترجمه و نیز کتاب‌های غیرداستانی سال‌های سال است که چنین نگاهی وجود ندارد. اما در دنیای داستان‌نویسی به مرور می‌دیدم که این جور نگاه شکسته می‌شود. چرا؟ بیش‌تر به‌خاطر نتیجه‌ی‌ کارها. اوایل خودم با مقاومت زیادی روبه‌رو بودم یا حتا نگرانی. اما وقتی نتیجه‌ی کار را می‌دیدند، نه تنها رضایت می‌دادند که تازه با تعریفی از ویراستار روبه‌رو می‌شدند که از ذهن‌شان دور بود؛ کسی که یاریگر نویسنده است، نه فضول اثر!
البته بخشی از نگرانی نویسنده‌ها همان بحث مالک معنوی اثر است. تلقی نادرست برخی نویسندگان این است که ویراستار با دخالت در متن، بخشی از این حق انحصاری نویسنده را به نام خود می‌زند. اما همان‌طور که گفتم این تلقی نادرست است. ویراستار داستانی کسی ست که ارزش آن‌چه را نویسنده مالک آن است، بیش‌تر می‌کند. حتا می‌توان گفت چه بسا نویسندگانی که به خاطر گزینش یک ویراستار خوب ستوده شده‌اند.

البته در سال‌های اخیر مد شده که همه می‌گویند ویراستار خوب است، من این‌طور احساس می‌کنم. اما انگار علی‌رغم آن ادعا ،هنوز آمادگی لازم برای پذیرش ویراستار وجود ندارد. این‌طور نیست؟
نه، پذیرش با مفهومی که در ذهن شماست، نه. البته من به نویسندگان کهنه‌کار و مقاومت‌شان تا حدی حق می‌دهم. اما جوان‌ترها هم گاهی سرسختی می‌کنند و اعتماد ندارند. شاید چون فکر می‌کنند کسی که ویراستار است، کارشناس ادبی نیست. شاید در جاهایی با ویراستارهایی روبه‌رو شده‌اند که در این زمینه تخصصی کار نکرده‌اند و حالا اعتماد کردن برای‌شان دشوار است.

به این نکته اشاره کردید که حالا یک ذره به آدم‌های قدیمی می‌شود حق داد. چرا می‌شود حق داد؟
منظورم از حق دادن، درک‌ کردن است. یعنی به خاطر جایگاه‌شان درک می‌کنم که چرا این حرف را می‌زنند یا چنین نگاهی دارند، وگرنه من به هیچ‌یک از این دو دسته حق نمی‌دهم. چون در هر دو گروه سراغ دارم نویسندگانی را که با ویراستاری تخصصی، به نتیجه‌ی بهتری رسیده‌اند و نیز سراغ دارم آثاری را از هر دو گروه که به علت تن ندادن به ویرایش در معرض نقد منفی قرار گرفته‌اند.

نکته‌ای هم هست مثل این‌که این تصور در ذهن نویسندگان ما وجود دارد که انگار نویسنده‌ای که ویراستار دارد، نویسنده‌ای‌کم سواد است و مخاطب چنین قضاوتی در موردش دارد. آیا به نظر شما مخاطبان وقتی می‌بینند کتاب را یکی ویراستاری کرده و اولش نوشته‌اند ویراستار- هنوز که خوشبختانه یا بدبختانه اسم ویراستار روی جلد کتاب نرفته، فعلاً صفحه چهارم، پنجم است- آیا مخاطب این برداشت را دارد؟ نویسنده حق دارد نگران این برداشت باشد؟
نه، این‌طور نیست. باز از همان مثال قابله استفاده می‌کنم؛ مادری که از امکانات بیشتری برای زایمان نوزادش استفاده می‌کند به این مفهوم نیست که مادری را خوب بلد نیست، بل‌که مفهومش این است که آدمی هوشمندتر و باتجربه‌تر است. مناقشه‌ی اصلی بر سر همان بحث مالک معنوی است که اشاره کردم. این نگاه باید شکسته شود. خود من هر قدر هم که روی یک کار زحمت بکشم، شاید مواردی بوده که دو ماه تمام مثلاً روی یک رمان صد و بیست‌ صفحه‌ای کار کرده‌ام ، سرآخر دستمزدم را هم‌پای مثلاً یک نمونه‌خوان گرفته‌ام و رفته‌‌ام کنار‌. از هر چیزی که شامل حقوق معنوی این کار است چیزی نصیب من نمی‌شود؛ نباید هم بشود. در باره‌ی «مخاطب» هم اتفاقاً معتقدم ماجرا برعکس است، یعنی خواننده‌ی آشنا با ادبیات وقتی ببیند یک اثر ویراستار خوب داشته، اعتمادش به اثر و نیز نویسنده‌ بیش‌تر جلب می‌شود. دستِ‌کم من تا حالا ندیده‌ام مخاطبی این را به حساب کم‌سوادی نویسنده بگذارد.

چیزی که جالب است این که در کشورهای خارجی نویسندگانی که کتاب‌هایشان تیراژهای دویست و سیصد هزار و حتا یک میلیون نسخه‌ای دارد، با وجود این نه تنها ویراستار هم دارند، بلکه اسم ویراستارشان هم روی کتاب می‌آید و حتا مهم است که آن ویراستار کیست که اسمش روی کتاب آمده، یعنی همان روی فروش تاثیر دارد. از طرفی ما نویسندگان ایرانی که نه هنوز جایزه‌ای برده‌ایم در سطح منطقه‌ای حتا، نه این‌که سابقه‌ی داستان نویسی خیلی زیادی داریم و تیراژ کتاب‌هایمان نه از دو هزار تا و نه پنج هزار تا بالاتر می‌رود، این مقاومت را داریم. به نظر شما ریشه‌اش کجاست؟ البته جدای آن بحث حقوق معنوی، چون بالاخره آن‌ها هم این دغدغه‌ را دارند.
این‌جا ایران است؛ با همان تعریفی که وقتی می‌خواهید سوار تاکسی بشوید یا مثلاً در انتخابات شرکت کنید! تعریف ویراستار در اروپا یا با تعریف آن در ایران هم تفاوت بسیار دارد.

می‌شود مختصر اشاره‌ای به این تفاوت بکنید.
قبلاً در مصاحبه‌ای دیگر گفته‌ام که در ایران و در بهترین حالت، کار هر ویراستار را با تعریفی که در غرب وجود دارد، مجموعه‌‌ای از چند آدم به صورت اشتراکی انجام می‌‌دهند: خودِ نویسنده، استاد یا دوستِ نویسنده، کارشناس نشر، ویراستار و البته ممیز ارشاد و اخیراً هم مسئول امضای اعلام وصول کتاب!
ولی در این‌جا کدام ویراستاری کتاب به نشر معرفی می‌کند و اصلاً کدام ناشر نظر ویراستار را برای نشر کتاب قبول دارد؟ برای مثال می‌گویم: شما در غرب نویسنده هستید و من ویراستار. با شما آشنا هستم، طرحی را به من پیشنهاد می‌دهید، ما جلساتی می‌گذاریم و با هم کار می‌کنیم. من به شما کمک می‌کنم و شما کار را می‌نویسید. بعد من می‌نشینم با آزادی کامل و البته با شناختی که هم از دنیای ذهن شما و نیز فضای ادبی دارم، اثر را ویراستاری می‌کنم. هرگونه تغییری را زیر نظر من انجام می‌دهید. و کار که تمام شد، من بلند می‌شوم می‌روم فلان نشر معروف و با فلان کارگزار ادبی معروف همکاری می‌کنم تا کار منتشر شود. در این صورت است که بله، ویراستار و نام او اهمیت می‌یابد تا آن حد که اسمش روی جلد کتاب هم می‌آید. بنابراین تعاریف کاملاً فرق می‌کند. ساختار نشر در آن‌جا شکل دیگری است. برای مثال در نشر چشمه که در سال‌های اخیر بیش‌ترین همکاری‌ام با آن بوده، تاکنون حتا یک کتاب هم با توصیه‌ی من منتشر نشده. البته ناگفته نماند که خود من هم تا حالا هیچ کتابی را برای چاپ به این نشر توصیه نکرده‌ام! سوای این مثال، پیشنهاد می‌کنم نویسندگان و حتا ناشران، کتاب «ویرایش از زبان ویراستاران» ( ترجمه‌ی گروهی با ویراستاری مژده دقیقی) را حتماً بخوانند. نه فقط از باب این بحث؛ مطالعه‌ی این کتاب برای همه‌ی اهل ادبیات هم سودمند است هم لذت‌بخش.

من منظورم این است که طبق تعریف که آن‌جا از ویراستار وجود دارد؛ ویراستار برعکس این‌جا حقوق معنوی دارد، حقوق مادی هم دارد یعنی درصدی از کتاب می‌گیرد، درصد قابل توجهی که اصلاً فکر نمی‌کنم که قابل مقایسه با درصدی باشد که ویراستار این‌جا می‌گیرد. من می‌گویم اگر اعتراضی هم باشد، نویسندان در آن‌جا باید بیشتر اعتراض داشته باشند، چرا پس این‌طور نیست، من می‌خواهم بگویید این ریشه‌اش کجاست، ریشه اجتماعی دارد، ریشه فرهنگی دارد؟
باز هم به خاطر این که این‌جا ایران است و قضیه‌ی همان تاکسی است و انتخابات! نویسندگی در ادبیات ایران هنوز حرفه‌ای نیست. وقتی چیزی خودش حرفه‌ای نیست، این حرفه‌ای نبودن روی سایر جنبه‌های آن هم اثر می‌گذارد. مگر ما در نقد ادبی یا مطبوعات ادبی یا نشر ادبی همین مشکل را نداریم؟ همه‌ی این‌ها ناشی از این است که هیچ‌یک از این‌ها به صورت حرفه‌ای یا دستِ‌کم کاملاً حرفه‌ای انجام نمی‌شود.
این که بخواهند بگویند فلان ویراستار اسمش روی اثر داستانی بیاید یا نه، موضوع مثلاً ده سال بعد است احتمالاً. در وضع موجود، همین که در چند سال اخیر توجه نویسندگان و برخی ناشران به اهمیت ویراستاری تخصصی داستان جلب شده و حتا دیده‌ام برخی نویسندگان گاهی بر سر انتخاب ویرستار بحث هم می‌کنند، مهم‌ترین دست‌آورد است.

شما از این روند چه ارزیابی دارد، به نظر شما رشدی دارد پیدا می‌‌کند یا نه، هم‌چنان ثابت است.
در تصحیح نگاه به ویراستاری تخصصی داستان از هر دو طرف بله،‌ روندش خوب است. از هر دو طرف منظورم هم نویسنده‌ها و ناشرها و آثار ادبی است هم خود ویراستارها؛ یعنی تفکیک ویراستاری ادبیات داستانی از گونه‌های دیگر ویراستاری. اما این‌که تصحیح این نگاه چه‌قدر به نتیجه‌ی عینی و عملی هم برسد، جای تردید است. چون این موضوع هم مثل خیلی از موضوعات دیگر به عوامل دیگری هم بستگی دارد، از فضای کلی نشر و ممیزی گرفته تا اوضاع اقتصادی و اقتصاد فرهنگ و حتا وضع سیاسی کشور. برای مثال جنبه‌ی اقتصادی این موضوع برای هر دو طرف خودش معضلی ست. مثلاً ناشران ادبیات داستانی در عین حال که به تولید فرهنگ مشغول‌اند، ناگزیرند جنبه‌های مالی کارشان را هم در نظر بگیرند. خب یک ناشر برای چاپ یک داستان چه‌قدر می‌تواند (نه این که «باید») دستمزد ویراستاری بدهد؟ یا من ویراستار داستان خیلی که خودم را خفه کنم، در سال نمی‌توانم بیش‌تر از پانزده شانزده کتاب کار کنم. می‌توانم؟

نه.
قاعدتاً نمی‌توانم و با دستمزدهایی که الان می‌پردازند، اصلاً نمی‌توانم به آن در حد یک منبع درآمد نگاه کنم. این فقط یکی از مسائل و فقط یک مثال است. پس این که این روند به نتیجه‌ای خوب هم برسد یا نه چندان معلوم نیست.

یک سر این ماجرا هم همانطور که خودتان اشاره کردید ناشران هستند. شما بهتر از من می‌دانید که ناشرها به نویسنده‌ی اثر برای کتابش به زور درصدی پول می‌دهند و معمولا یک نفر را دارند که کتاب را برای‌شان برای چاپ انتخاب می‌کند. این البته خیلی سابقه‌ی طولانی در ادبیات ما ندارد. تا پیش از این ناشر خودش تصمیم می‌گرفت که چی را چاپ کند چی را نکند. آیا این نگاه ناشرها برای این‌که به ویراستار نیاز دارند تغییر کرده و تغییرش امیدوارکننده است؟ آیا هنوز ویراستاران از طرف ناشرین به‌طور کل محترم یا ضروری شناخته می‌شوند؟
محترم شناخته می‌شوند، ولی ضروری هنوز نه! البته موضوع بحث ما حوزه‌ی ادبیات داستانی است. اما در حوزه‌های دیگر ناشرانی را می‌بینم که ویراستار برای‌شان هم محترم است هم بسیار ضروری و گاهی هزینه‌هایی سنگین هم بابت ویراستاری می‌پردازند.

ولی در ادبیات داستانی است که یک مقدار بحث‌انگیزتر می‌شود،‌ درست است؟
گفتم که، ناشرهای ادبیات داستانی مشکلات‌شان بیش‌تر است. من نمی‌توانم با اتکا به کار مثلا دو سه تا ناشر که به این قضیه توجه می‌کنند حکم بدهم که همه‌ی ناشران ضرورت این موضوع را درک کرده‌اند. همین الان ناشرهایی معروف هم هستند که کارهاشان پر از غلط است و برای این‌که هزینه صرف نکنند، بی‌ویرایش می‌فرستند برای چاپ. این کار نتایج خیلی بدی دارد که شاید خودشان هنوز متوجه نشده باشند.
معتقدم انتشار یک رمان خوب که به ویرایش نیاز دارد ولی ویرایش نشده، هم روی مخاطب حرفه‌ای و نیز منتقدان اثر بد می‌گذارد هم حتا بر فروش کتاب. البته می‌توانم درک کنم که فشار ممیزی بر ناشران آثار داستانی بسیار بیش‌تر است و به جنبه‌ی اقتصادی فعالیت آن‌ها آسیب زده، یا مثلاً سرانه‌ی مطالعه خیلی پایین آمده و شمارگان کم است و مردم کتاب نمی‌خرند و… اما همه‌ی ماجرا این نیست و نافی مسئولیت حرفه‌ای ناشران هم نیست. برخی ناشران آثار داستانی واقعاً از اهمیت ویراستاری تخصصی داستان غافل‌اند. شاید اگر همین ناشران یا حتا نویسندگانی که دید منفی دارند، این امکان را داشته باشند که آثار ویرایش‌شده‌ی موجود در بازار کتاب را با نسخه‌های پیش از ویرایش تخصصی بسنجند، بیش‌تر متوجه این ضرورت و پیامدهای مثبت آن بشوند. الان به جز خود نویسنده و ناشر یک کتاب داستان ویرایش‌شده چه کسی خبر دارد آن اثر از کجا به کجا رسیده؟ جامعه‌ی نویسندگان محصول نهایی را می‌خوانند، خواننده‌ها و ناشرهای دیگر هم همین‌طور. و حالا همه‌ی این‌ها به کنار، یک مشکل اساسی دیگر این است که مگر چند نفر ویراستار تخصصی داستان داریم که حاضرند زندگی خود را بر سر این کار بگذارند؟ کاستی‌ها و مشکلات یکی دو تا نیست.

یک بحث دیگری که من شنیدم هم این‌که یک‌سری از نویسنده‌ها اعتقادی دارند که می‌گویند- ببخشید من رک می‌گویم البته مثال رکی است به خودتان نگیرید – آقای رضا شکراللهی که آمده می‌خواهد کتاب مرا ویرایش کند، باید حداقل از من نویسنده‌تر باشد. این تصور وجود دارد. اما فکر نمی‌کنم که لزوماً ویراستار باید حتماً نویسنده باشد، چه برسد به این‌که نویسنده‌ی قابلی هم باشد.
خنده‌دار است! کدام یک از ویراستاران معروف دنیا خودشان داستان‌نویس ‌یا داستان‌نویس‌تر از خود نویسنده‌اند؟ البته من در خیال هم به گرد پای ویراستاران معروف دنیا نمی‌رسم، ولی نکته این است که ویراستاری ادبیات داستانی کاری کاملاً تخصصی است که یکی ـ فقط یکی ـ از لوازمش، کارشناس بودن در حوزه‌ی ادبیات داستانی ست، اما این که «لزوماً» داستان‌نویس‌تر از خود نویسنده باشد، به طنز شبیه است.

البته متاسفانه در کشور ما خیلی‌ها این اعتقاد را دارند.
اگر تعدادشان زیاد باشد، فقط می‌توانم بگویم متأسف‌ام! خود من در همه‌ی این سال‌ها کار هنوز هیچ نویسنده‌ای را سراغ ندارم که از ویراستاری من ناراضی بوده باشد، دست‌کم به خودم چیز نگفته‌اند. برعکس، بوده‌اند خیلی‌هاشان از حرفه‌ای‌ترها گرفته تا جوان‌ترها که خشنودی‌شان را هم ابراز کرده‌اند. بگذار ماجرایی را تعریف کنم. چندین سال پیش یکی از دوستان نویسنده پیش من آمد و گفت دیگران رمانش را خوانده‌اند، گفته‌اند زبان اثرت ایراد دارد و بهتر است پیش از ارائه به ناشر آن را به شکراللهی بدهی، ولی من نگران‌ام و می‌خواهم بدانم مگر تو چه کاری می‌توانی برای رمانم بکنی. ‌گفتم برای این که اعتمادت را جلب کنم، یک فصل از آن را بی‌دستمزد ویرایش می‌کنم، اگر راضی بودی کل کار را. نتیجه‌اش شد این که همه‌ی کار را با اشتیاق به من سپرد و سرآخر سوای ویراستاری زبانی، حتا پیشنهاد تغییر جزییات روایت در یکی از فصل‌های مهم رمان را هم با لبخند پذیرفت. همین اواخر هم رمان دوم یک نویسنده را به من سپردند. بعد از انجام کار جمله‌ای گفت که به نظرم خیلی مهم آمد. گفت من تازه فهمیدم ویراستاریِ داستان یعنی چه!

همین، شما به عنوان یک ویراستار حرفه‌‌ای؛ حرفه‌ای نه به معنای این‌که الان زندگی‌تان از راه ویراستاری می‌چرخد…
بهتر است به جای حرفه‌ای، بگوییم تخصصی…

بله، تخصصی، همان‌طوری که الان هیچ نویسنده‌ای هم از این راه زندگی نمی‌کند. ولی می‌خواستم بپرسم شما معمولاً چند درصد توی کار دست می‌برید؟
بنا به نوع کار تفاوت می‌کند. هر داستانی خودش قاعده‌‌هایش را تعریف می‌‌کند. دقیق‌‌تر این که ویراستار تخصصی داستان در محدوده‌‌ی چیزی که موجود است، حرکت می‌‌کند. این را هم قبلاً توضیح داده‌ام که گاهی پیش می‌‌آید که داستانی به خاطر پیراستگی نسبی اولیه‌‌اش و خصوصاً توجهی که نویسنده‌ اختصاصاً به زبان هم داشته، این امکان را فراهم می‌‌کند که ویراستار فارغ از گرفت‌‌وگیرهای دستوری و نگارشی، چارچوب زبانی داستان و لحن و ریتم را اصلاح و تقویت کند و به تعبیری آن را قوام ببخشد. البته گاهی هم پیش می‌‌آید که یک داستان به خاطر ایرادهای نگارشی و جمله‌پردازی در نثر، دیگر جایی برای ورود ویراستار به مرحله‌‌های بالاتر نمی‌‌گذارد.

شده ناشر یا نویسنده‌ای این را شرط ویراستاری گذاشته باشد که اسم شما در کتابش نیاید؟
بله. البته مشکلش ظاهراً با شخص من نبود. نویسنده‌‌ای نام‌آشنا و از دوستان قدیم خودم بود که به ناشر گفته بود کتابم را خودم ویرایش می‌کنم! اما ناشر اصرار داشت که رمانش را باید ویراستار نشر ویرایش کند. او هم پذیرفته بود اما گفته بود اسم ویراستار نیاید. و خب، من هم نپذیرفتم.

به‌طور کلی شما روند ویراستاری ادبیات داستانی در ایران را امیدوارکننده می‌دانید؟
در ایران چاره‌ای نداریم جز این که به همه چیز حتا به روند ویراستاری ادبیات داستانی امیدوار باشیم، مثل همان وقتی که سوار تاکسی می‌شویم و…! وگرنه خفه می‌شویم.

مرز من – نادره افشاری

شهریور ۱۳۹۰

مرز من با کسانی است که [به هر دلیلی] زمینه ساز به حکومت رساندن فجیعترین حکومت دینی در تاریخ شده اند و

همچنان هم بر این عملکرد خرابکارانه شان پای میفشارند؛ تفاوتی هم نمیکند که خود را پشت کدام حزب و فرقه و سازمانی

پنهان کرده اند؛ هرکس از این افتضاح بزرگ تاریخی شرمسار نباشد، برای من همیشه ایران ستیز و زن ستیز هست وخواهد ماند.

در باره کتاب ماه – ” کتاب نامه هائی از تیمارستان ” – مجید قنبری

شهریور ۱۳۹۰

نامه های آمده در این کتاب می تواند یکی از بهترین سری نامه هائی باشد که در دنیای ادبیات ما تاکنون منتشر شده است.
این نامه ها هم از لحاظ فرم، هم از لحاظ محتوا، هم به سبب شیوائی و گیرائی نثر و از همه مهمتر بخاطر صداقتی که در آنها موج می زند، تاثیری جانانه دارند.
ما خوشحالیم که مجموعه آنها را بصورت کتابی با فرمت پی دی اف در کتابخانه گذرگاه قرار داده ایم. و در دسترس شما می باشد
از دریافت نظر های شما سپاسگزار خواهیم شد. شورای نویسندگان

کتابم مجوز انتشار نگرفت! – خالد رسول پور

شهریور ۱۳۹۰

کتابم مجوز انتشار نگرفت!
خالد رسول پور
امروز از نشر چشمه تماس گرفتند و خبر دادند که مجموعه داستان دومم مجوز نگرفته‌است.

مجموعه داستان ” زیر ناخن‌های شوهرم ” تقریباً شش ماه در ارشاد معطل بررسی و صدور مجوز بود و بالاخره امروز با حذف پنج داستان اصلی (تقریباً هفتاد صفحه از یک کتاب یکصد و سی صفحه‌ای!!)، جنازه‌ی آش و لاش‌اش را به دفتر ناشر برگرداندند تا با تغییر نام! به خاک سپرده‌شود. (باور کنید “تغییر عنوان کتاب” عین اصطلاحی است که در اصلاحیه مرقوم فرموده‌اند).

خوشبختانه سال‌هاست که میل چاپ کتاب‌هایم را به گور سپرده‌ام. یعنی اصلا برایم فرقی نمی‌کند نوشته‌هایم را در انترنت منتشر کنم، یا پرینت بگیرم و به دوستان نزدیک بدهم، یا اصلاً منتشر نکنم و تنها با همسرم رونمایی‌اشان! کنم، و یا با مجوز ارشاد چاپشان کنم. حتا نوشتن و ننوشتن‌شان هم زیاد برایم توفیری ندارد. از نوشتن یک داستان و خواندن یک داستان، تقریباً به یک اندازه لذت می‌برم. اصل کار هم، همین لذت است انگار.

از گردانندگان “نشر چشمه” بابت استقبال، مهربانی‌، صداقت‌‌، انصاف، وجدان حرفه‌ای و نظم و انضباط‌شان، تشکر می‌کنم.

امیدوارم روزی برسد که تاثیر بدآموزی‌های یک داستان کوتاه، به یک‌هزارم تاثیر بدآموزی ِ “اعدام انسان‌ها در ملاء عام” (که این‌روزها به وفور شاهدیم)، برسد. آن روز می‌دانید که داستان‌هایمان در چه تیراژی منتشر خواهندشد؟

ایران گور بر آتش – احمد طباطبائی

شهریور ۱۳۹۰

رئیس جمهور ما در نامه ایی به مجلس رستم قاسمی را به عنوان وزیر پیشنهادی نفت معرفی کرد. قاسمی سرلشگر سپاه و فرمانده ی قرارگاه صنعتی عظیم خاتم الانبیا ست. با در نظر گرفتن هدف دیرینه ی سپاه برای به دست گرفتن مالکیت و مدیرت کل بخش نفت و گاز ایران ، انتصاب رستم قاسمی در سمت وزیر نفت قدم مهمی در راستای تحقق بخشیدن به این هدف است. این انتصاب همچنین توزیع درآمدهای نفت و گاز کشور را از وضعیت نابسامان فعلی غیرمسئولانه تر خواهد کرد.

در اسفند ماه گذشته ، رحیمی معاون رئیس جمهور اقرار کرده بود که دولت تمامی کارهای فوری را به قرارگاه خاتم الانبیا واگذار خواهد نمود. البته “فوری” کلمه ی مفیدی است که می توان آن را برای توجیح هر چیزی به کاربرد. اما هیولای دریایی سپاه تنها به این راضی نیست که صرفاً تعداد فزاینده ایی از قرادادهای فوری و غیر فوری و بدون مناقصه به آن واگذار گردد. خواست سپاه این است که هر گونه رقابتی را یکجا ببلعد – یعنی همه ی ماهیهای کوچک تر و با صداقتی را که در دریای بخش خصوصی هستند. چند بار تا کنون شنیده ایم که خاتم الانبیا پرداخت پیمانکاران جزء را آنقدر به تاخیر انداخ!
ته است تا اینکه به مرز ورشکستی برسند و نهایتاً مجبور شوند کل شرکتهایشان را با قیمت نازلی بفروشند …. به خاتم الانبیا؟ کمپانی های سپاه پاسداران دارند همه ماهیهای مستقل در اقیانوس بخش خصوصی را می بلعند.

و این تمام ماجرا نیست. سپاه اینک سرگرم برنامه ریزی برای کسب فراکسیون بزرگی در انتخابات آتی مجلس است تا نمایندگان منصوبش دربست تحت فرمان سپاه و حافظ منافع آن باشند. چندی پیش وقتی فرمانده کل سپاه پاسداران ، محمد علی جعفری ، اعلام کرد که اصلاح طلبانی که از خطوط قرمز عبور نکرده باشند مجاز به شرکت در انتخابات هستند ، بسیاری از مردم اظهارات وی را دخالتی آشکار و نا مرسوم در امور سیاسی تلقی کردند که احتمالاً در زمان امام خمینی توسط وی محکوم می شد. اما ما نباید از این موضوع متعجب شویم. مواضع سردار جعفری بیانگر این امر بود که سپاه دارد خود را در جایگاهی ق!
ار می دهد که تصدی امور در تعیین واجدین شرایط برای شرکت در انتخابات را از شورای نگهبان بگیرد.

بعلاوه سپاه سرگرم تلاش برای افزایش نفوذ خود در قم است. سپاه برای خریدن حمایت و وفاداری طلاب حوزه های علمیه (و احتمالاً برای جذب آنان در بدنه سپاه در آینده) به بسیاری از ایشان حقوق ماهیانه پرداخت می کند. بنابراین جای شگفتی نیست که آیت الله مصباح یزدی اوایل ماه گذشته در طی یک سخنرانی برای سپاهیان گفت که سپاه پاسداران تنها نهادی در ایران است که می تواند پاسخگوی نیازمندیهای کشور باشد. به احتمال زیاد برای ایراد این حرفها به وی پول پرداخت کرده اند.

کشمش فعلی میان خامنه ای و جناحش از یکسو و احمدی نژاد و گروه انحرافی اش از سوی دیگر تاثیر بسیار مخربی بر اقتصاد و جایگاه سیاسی ایران در جهان دارد. اما سپاه از این موضوع خشنود است. در همان حال که دیگر مراکز قدرت بر نزاع با یکدیگر تمرکز کرده اند ، سپاه دزدانه مشغول کسب قدرت سیاسی و اقتصادی بیشتری برای خودش است تا اینکه به مرحله ای برسد که بتواند همه ی رقبای خود را له کند. در آنصورت ما اقتصادی متمرکز به شیوه ی اتحاد جماهیر شوروی سابق خواهیم داشت که توسط کمپانیهای سپاه و تعداد اندکی از نخبگان سیاسی دست نشانده ی سپاه اداره می شود که فساد را در گسترده تری!
ن وجهش در پی خواهد داشت. و همه ما به خوبی می دانیم که چه بر سر اتحاد جماهیر شوروی آمد…

احمد طباطبایی
مردادماه نود

این چنین یک نفر مزدور می می شود – ابوالفضل اردو خانی

شهریور ۱۳۹۰

هروقت که نزد دوستم مهرزاد می رفتم، سگ بزرگ پشمالویش به نام “خرسی” به من دم تکان می داد و ابراز محبت می کرد. انگار سال هاست که همدیگر را می شناسیم.
تنها با من این رفتار را نداشت، بلکه با همه همینگونه رفتار می کرد.
دیروز پس از یکسال به خانه مهرزاد رفتم. با شگفتی دیدم دو تا سگ کوچک ریغو که قدشان از یک وجب تجاوز نمی کند، واق زنان پاچه شلوارم را گرفتند. به محض اینکه مهرزاد
صدایشان کرد، پاچه مرا ول کردند و کنار صاحب شان در حالیکه چشم از من بر نمی داشتند، ایستادند.
از مهرزاد پرسیدم؛ “خرسی” چی شد؟ آن سگ گردن کلفت را ول کردی، این دو تا ریغو را آوردی”؟
مهرزاد خندید گفت: “با وجود اون سگ گردن کلفت، خانه ام را دو ــ سه بار دزد زد. سیستم دزدگیر نصب کردم. آخرین بار که دزد آمد سیستم به کار افتاد، دزدها فرار کردند، چون از ترس جرات نکردند چیزی بدزدند، “خرسی” را با خودشان بردند. من رفتم محل سگ های گم شده یا رها شده. خواستم یک سگ پاسبان دیگر بگیرم، چشم افتادبه این دو تا سگ نر و ماده که در قفسی زخمی و لاغر در حال زوزه های درناک کشیدن بودند. دلم برایشان سوخت. به یکی از کارکنان آنجا گفتم که این دو تا را بدید به من. گفت که این ها را تازه آورده اند، صاحب قبلی شان غذای درستی به آنها نداده و حتی به علت مشکلات زناشویی کتک شان زده، و همانطور که می بینی، وضع جسمی و روحی شان بسیار خراب است، منتظریم دامپزشک بیاید و با یک آمپول راحت شان کند تا از این وضع اسفنناک نجات پیدا کنند.
گفتم که من آنها را می برم نزد دامپزشک، و قول می دهم به آنها رسیدگی کنم. پس از گفتگوی طولانی من تعهد دادم که اگر تا پانزده روز دیگر این دو تا سگ وضع شان به نحو چشم گیری بهبود نیافت، پس بیاورم و مقداری هم بپردازم. و دو هقته دیگر مامور حمایت حیوانات حق دارد بیاید و از نزدیک ببیند.
من اینها را یکراست نزد دامپزشک بردم، مطابق دستور او به آنها غذا دادم و مواظب شان بودم، حالا این دو سگ یک وجبی ریغو از خانه ام بهتر مواظبت می کنند تا اون خرسی گنده بی عرضه. آخر این ها می دانند خورد و خوراک خوبی موقعیت شان وابسته به من است، و از ترس اینکه گیر آدمی مانند صاحب قبلی شان بیافتند، کتک بخورند، تحقیر شوند، حاضر به هر گونه فداکاری برای من، ” به ویژه نگهداشتن موقعیت فعلی خودهستند. شکمشان سیر است، زیر شکمشان هم به هم چنین، هر وقت هم که کار خوبی بکنند، از من نوازشی به عنوان پاداش می گیرند”.
گفتم: “بدین ترتیب دو تا مزدور برای خودت استخدام کردی”؟!
گفت: “تمام حکومت های استبدادی این چنین مزودر استخدام می کنند، تحقیر شدگان را می آورند، شکم و زیر شکمشان را سیر می کنند، به آنها قدرت می دهند، و از آنها می خواهند دست به هر جنایتی بزنند. تحقیر شده هم برای نگهداری موقعیتش از هیچ کاری ابایی ندارد. این چنین یک نفر مزدور می شود”.

ممیزی‌های بی‌منطق، فضاها و شخصیت‌های داستانی را مصنوعی کرده‌است

خبرگزاری ایلنا - شهریور ۱۳۹۰

ما، در گذرگاه بیش از پنج سال است که فریاد می کشیم
نظارت وزارت ارشاد بر کتاب و دخالتهای ناروا، متعصبانه ممیزین اغلب بی دانش، و خوش رقصی های آن ها برای رؤسا ی متحجر که نشان بدهند می توانند کلاه را با سر بیاورند، جامه بر تن ادبیات ما دریده و بی مقدارش کرده است. ولی باز معدودی با نام نویسنده سر به درگاه می سایند و وانمود می کنند که ” چنین نیست ”
بدنیست به تکه ای از مصاحبه ” ایلنا ” که یک خبرگزاری از درون رژیم است با نویسنده ای جوان  نوجه کنید و کمی بی اندیشید.
ممیزی‌های بی‌منطق، فضاها و شخصیت‌های داستانی را مصنوعی کرده‌است
این نویسنده‌ی جوان حال ادبیات داستانی زمانه‌اش را وخیم اعلام کرده و در گفتگو با خبرنگار ایلنا، در واکنش به بالارفتن حساسیت‌های ممیزان و برخوردهای اداره‌ی کتاب با آثار نویسندگان ادبیات داستانی، گفت:
کوچکترین ضربه‌ای که با اعمال ممیزی‌های بی‌منطق و بی‌دلیل بر بدنه‌ی ادبیات داستانی وارد شده‌است، مصنوعی شدن فضاها و شخصیت‌ها در داستان‌هاست. مخاطب هم حق دارد از این ادبیات فرار کند؛ چون احساس می کند نویسنده دارد به او دروغ می‌گوید “

” وی در این‌باره افزود: آنچه‌ مورد تایید ممیزان کتاب است، با حقایق موجود در جامعه فاصله‌ی زیادی دارد چراکه حتی مثبت‌ترین شخصیت‌ها به هرحال، در ذهنشان چیزهایی وجود دارد که طبیعی‌ست اما قطعا مورد ایراد اداره‌ی کتاب است. به عبارت دیگر هیچ انسانی در دنیای واقعیت وجود ندارد که صددرصد مثبت باشد والا خب می‌شد پیغمبر!
او ضمن بیان این مطلب که کذایی شدن ادبیات داستانی از کیفیت و آمار مخاطبان ( خواننده ) می‌کاهد، ادامه داد: نویسنده دستخوش خودسانسوری می‌شود و تبعات بعدی‌اش به مراتب بدتر هستند. من حیث‌المجموع آینده‌ی ادبیات داستانی در ایران را هیچ روشن نمی‌بینم. شما هم نباید منتظر اتفاق خاصی در ادبیات داستانی‌زمانه‌ی خود باشید. “

” وی در پاسخ به این‌سوال ناگزیر و شاید کودکانه که؛ «چرا اینطور شد؟» افزود:
از مردم هیچ گلایه‌ای ندارم که چرا کتاب نمی‌خوانند. بخش عمده‌‌ی تقصیرات از نظر من متوجه سیاستگذاران فرهنگی‌ست. خیلی ساده‌است؛ نگاهی به سیستم آموزشی آموزش و پرورش و عملکردش در مدارس طی دهه‌های اخیر داشته باشید! بجز الگوهای کلیشه‌ای و بی تاثیر، چه چیزی در انتظار کودکانمان بوده‌است؟ سیستم‌های فرهنگی-آموزشی معیوبند و ذهن و روح فرزندانمان را به هیچ مسیری هدایت نکرده‌اند.”

وای به روزی که بگندد نمک – صفیه ناظر زاده

شهریور ۱۳۹۰

ناشرانی که برای گرمی بازار ” پلتیک!” های مختلفی را سوار می کنند،که حاصلش بی تردید فریب خوانندگان است، اصالت ندارند، صادق نیستند، و نمی توانند قابل اعتماد باشند.
آنها بی توجه به سانسور خفه کننده ای که از لانه فساد ارشاد سرچشمه می گیرد، و در عوض مبارزه با آن که خود را قیم مردم و بخصوص نویسندگان می داند و قمه به دست آثار آنها را شقه و مُثله و آش و لاش می کند، می آیند شماره دفعات چاپ را تقلب می کنند و تا تکان می خوریم معمولی ترین کتاب را به چاپ های دوم و گاه هشتم و نهم و دهم می رسانند در حالیکه هنوز بیش از نیمی از کتابهای چاپ اول در قفسه کتابفروشی ها تلنبار است و خاک می خورد. یا از کتابی بعنوان چاپ اول فقط ۲۰۰ تا ۳۰۰ جلد چاپ می کنند و متاسفانه با توافق نویسنده اعلام می کنند که ۲۰۰۰ تا ۳۰۰۰ جلد چاپ شده است و بدین ترتیب خواننده را فریب می دهند و به اشتباه می اندازند و به اعتماد او خیانت می کنند.
اگر این وضع مشئوم ادامه بیابد نام چنین ناشرانی را همراه با کتابهای مورد تقلب و نحوه تقلب را برای اطلاع عموم اعلام می کنیم. و در سراسر دنیا جار می زنیم.
امیدواریم، ناشران صادق و درستکار مانع از چنین اعمالی از سوی همکاران خود بشوند و به اتفاق ارشاد را به زانو در آورند. خوانندگان وقتی دریابند کتابی بدون دستکاری و دخالت چاپ شده است آن را مورد استقبال قرار خواهند داد و سبب می شوند که یک اثر خوب برپایه اصالت خود به چاپ های بعدی برسد. و نه با نیرنگ.

وحشت حتا از آب پاشی – مرضیه بداغی

شهریور ۱۳۹۰

این همه واهمه از هر چیز. از نه بی حجابی که از بد حجابی ” که من درآوردی است ” ، از لباس خوشرنگ، از ریشه تراشیده شده، از شوخی و خنده ، و  از آب بازی ….و بسیاری از مسائلی به همین سادگی و پیش پا افتادگی، چهار ستون حضرات را می لرزاند و برایشان صدای توپ شرپنل را دارد. و همه را هم یا CIA ترتیب داده است یا ” موساد ” یا هردو با هم.
باور می کنید که از پاشیدن آب بهم دیگر آن هم در پارک و نه در کوچه و خیابان مثل بچه ای که غول دیده باشد پس افتاده اند…
باید مواظب بود غذای نفخ آور نخورد….چون هر صدائی ممکن است درد سر ساز بشود.

یک مکالمه کوتاه – کمال دماوندی

شهریور ۱۳۹۰

” ترانه ای را که این روز ها گل کرده شنیده ای؟ ”

– بیشتر ترانه ها کم و بیش گل می کنند، کدامشان را می گوئی؟ ”

” ترانه ای را که می گویند برای دهن کجی به وضعی است که در ایران جاری است ”

– کی می گوید؟… کدام ترانه؟ …مگر چه می گوید؟… از کجا بدانم…مگر علم غیب دارم…؟ ”

” چه خَبَره؟…چرا ترش کردی؟…وقتی تو باغ نیستی چه کار می توانم بکنم؟ ”

– خیلی ساده، بیاورم تو باغ ”

” ترانه ای است که روزی چند بار پخش می شود.”

– کلافه شدم بگو ببینم کدام ترانه را می گوئی؟ ”

” آنکه می گوید: ( همه چیز آرومه ….من چقدر خوشحالم….) ”

– این که دهن کجی دولت است به مردم…. نه مردم به دولت ….دولت است که می گوید: دیدید با هر ترفند و ضَرَبَن زورائی بود ساکتتان کردیم؟ …و حالا: ( همه چیز آرومه ….ما چقدر خوشحالیم…)

” هر دو بر داشت می تواند درست باشد “

نامه ای بسیار کوتاه در پاسخ به یک دوست – محمود

شهریور ۱۳۹۰

نمی دانستم می سرائی آن هم با این همه احساس
لذت بردم
تنهای واقعی کسی است که قلمش یارا ندارد
وقتی می توانی هم خودت را در داستان هایت نماد کنی وهم می توانی خودت و احساست را در شعر بریزی حتمن تنها نیستی، یا اگر هستی از جنس اندوه و نا امیدی و نا مرادی نیست
برایم بیشتر بنویس
من نوشته هایت را با هررنگ و بو دوست دارم
من هم یک جورائی تو هستم
دستت را می فشارم

قصه‌گوی بچه‌ها. تنظیم از: جعفر یزدی

شهریور ۱۳۹۰

مهدی آذریزدی را پرتیراژترین نویسنده‌ی تاریخ ادبیات کودک و نوجوان ایران می‌دانند؛ از او در مجموع بیش از ۲۰ عنوان کتاب برای بچه‌ها نوشته شده است. به او به پاس تلاشش برای ادبیات کودکان لقب قصه‌گوی «قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب» داده اند
بزرگ‌ترین لذت زندگی آذریزدی، کتاب خواندن بود و می‌گفت، هراسم از این است که عمرم به ‌پایان برسد و حسرت کتاب‌های نخوانده را با خود به ‌همراه داشته باشم.
قصه‌گوی بچه‌ها، هیچ‌گاه مدرسه نرفت و در ۵۴ سالگی وقتی برای اولین‌بار یک کلاس درس دید، نتوانست جلو گریه‌اش را بگیرد. مهدی آذریزدی الفبا را از پدر یاد می‌گیرد که موافق رفتن او به مدرسه نبود، پای منبرهای مذهبی بزرگ می‌شود و خسته از قصه‌های تکراری، وقتی بعد از بافندگی، در کتاب‌فروشی مشغول به کار می‌شود، می‌بیند که دنیا از خرمشاه هم بزرگ‌تر است و چند سال بعد، زمان تصحیح «کلیله و دمنه»، متوجه جای خالی این «قصه‌های خوب» می‌شود.
پس از این که آذریزی، کار بازنویسی‌اش با استقبال مواجه می‌شود. دکتر پرویز ناتل خانلری به مدیر انتشارات امیرکبیر می‌گوید:
« کار خوبی است، بگویید ادامه دهد»
و مهدی آذریزدی بعدها فکر می‌کرد کارش خوب بوده است.
می‌گفت، اخلاص داشته؛ نه شهرت می‌خواسته و نه پول؛ فقط نوشتن برای بچه‌هایی که کتاب نداشتند، برایش مهم بوده است و برکت کار را به ‌خاطر اخلاصش می‌دانست. شعر
« قند و عسل »
او ، آن سال‌ها جای خود را باز می‌کند و محمدعلی جمالزاده‌ در سال ۴۶، نامه‌ی بلندی را در تأیید این مجموعه از ژنو می‌نویسد.
مهدی آذریزدی که عمرش را برای کتاب گذاشت و کتاب‌هایش همه برای بچه‌ها بود، به این موضوع اشاره می‌کرد که دوستان غایب زیادی در سراسر ایران دارد که گاهی یک تلفن‌شان قند توی دلش آب می‌کند.
این نویسنده‌ی پیشکسوت کودکان و نوجوان کتاب‌هایش را به کتابخانه اهدا کرده بود؛ اما علاقه‌اش به کتاب به گونه‌ای بود که مثلا اگر ۵۰۰هزار تومان بن کتاب می‌گرفت، ۵۰۶هزار تومان کتاب می‌خرید؛ کتاب‌هایی را که لازم داشت؛ مثل فرهنگ لغت.
نام آذریزدی همیشه همراه است با «قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب»… می‌خواسته برای بچه‌هایی که مثل خودش کتاب نداشتند، کاری بکند، که این قصه‌ها را می‌نویسد.
اولین مجموعه قصه هایش را در سال ۱۳۳۵ منتشر می‌کند که با گذشت سال‌ها همچنان مورد توجه است.
مهدی آذریزدی که هرگز ازدواج نکرد، خاطره‌ای را بازگو می‌کرد از سخنرانی در یک دبیرستان دخترانه. آن‌جا به پرسشی درباره‌ی ازدواج نکردنش دو پاسخ داده؛ یکی شوخی و دیگری جدی. شوخی این‌که: من با زن دیوانه نمی‌توانم زندگی کنم؛ چرا که زن اگر عاقل باشد، زن من نمی‌شود! و جواب جدی این‌که: پیش نیامده؛ با استناد به این گفته‌ی آناتول فرانس که پیشامدهای حساب‌نشده‌ی زندگی، خدایان روی زمین‌اند.
آذریزدی تکیه‌گاه سال‌های پایانی زندگی‌اش را از سال‌های ۱۳۲۷، ۱۳۲۸ داشت. زمانی در یک عکاسی کار می‌کرده و یک پسربچه‌ی هفت، هشت‌ساله‌ی بی‌سواد برای کار آن‌جا می‌رود. وقتی به‌خاطر سواد نداشتن، ناامید از گرفتن کار روی پله‌ها گریه می‌کرده، آذریزدی با پیشنهاد همکارش، او را پسر خود می‌داند. «بهش گفتم پسر من و حالا بچه‌هایش به من می‌گویند پدربزرگ ”
مهدی آذریزدی آخرین‌بار به کرج آمده بود تا نوشتن را سر بگیرد و دو کارش را کامل کند و به چاپ بسپرد که راهی بیمارستان شد و اجل مهلتش نداد…
مهدی آذریزدی، به گفته‌ی خودش، متولد آخرین روزهای سال ۱۳۰۰ در خرمشاه یزد بود، که‌ ۱۸ تیرماه سال ۸۸ در سن ۸۸سالگی در بیمارستان آتیه‌ی تهران درگذشت و ۲۱ تیرماه پس از تشییع از مسجد حظیره، در حسینیه‌ی خرمشاه یزد در نزدیکی محل زندگی‌اش به خاک سپرده شد.
آثاری از جمله:
” قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب»، ”
قصه‌های تازه از کتاب‌های کهن»،
«گربه‌ی ناقلا»،
«گربه‌ی تنبل»،
«مثنوی» (برای بچه‌ها)،
«مجموعه‌ی قصه‌های ساده»
و تصحیح «مثنوی» مولوی (برای بزرگسالان) از او به یادگار مانده‌اند. است. یادش ماندگار

بیاد انقلاب مشروطه که سالروزش بی سر و صدا آمد و رفت …یکی از ماجرا هایش

به انتخاب امیر هوشنگ برزگر - شهریور ۱۳۹۰

پس از مرگ مظفرالدین شاه، ولیعهد او محمدعلی میرزا، شاه شد و از همان ابتدا به مخالفت با مشروطه و مجلس پرداخت. او در مراسم تاجگذاری خود نمایندگان مجلس را دعوت نکرد.

به علاوه اگرچه نمایندگان دورهٔ اول مجلس که با حرارتی تمام جهت اصلاح اوضاع ایران می‌کوشیدند، با راندن مسیو نوز، رئیس کل گمرک و وزیر خزانه از خدمت در مقابل سیاست روسیه که از او جداً حمایت می‌کرد، غالب آمدند؛ اما روس‌ها شاه تازه را در دشمنی با مجلس و مشروطه روز به روز بیش تر تقویت نمودند تا آن جا که محمدعلی شاه، مشیرالدوله را از صدارت برکنار کرد و امین السلطان (اتابک اعظم) را که سالها صدراعظم دوره استبداد بود از اروپا به ایران فراخواند و او را صدراعظم کرد. از امضای قانون اساسی سر باز زد. پس از اعتراضات مردم به ویژه در تبریز، ناچار دستخطی صادر کرد و قول همراهی با مشروطه را داد. ولی هم شاه و هم اتابک اعظم همچنان به مخالفت با مشروطه و مشروطه خواهان مشغول بودند. اتابک اعظم را جوانی به نام عباس آقا تبریزی با تیر زد و کشت.

نشریه هفتگی صوراسرافیل در این دوران منتشر می‌شد و نقش مهمی در تشویق مردم به آزادیخواهی و مقابله با شاه و درباریان طرفدارش داشت.

با توجه به ناقص بودن قانون اساسی مشروطه که با عجله تهیه شده بود مجلس متمم قانون اساسی را تصویب کرد که در آن مفصلا حقوق مردم و تفکیک قوا و اصول مشروطیت آمده بود. محمدعلی شاه به مجلس رفت و سوگند وفاداری یاد کرد. پس از چند روز او و دیگر مستبدان با همراهی شیخ فضل‌الله نوری  عده‌ای را علیه مجلس در اطراف آن جمع کردند و به درگیری با نمایندگان و مدافعان مجلس پرداختند. با بمبی که یاران حیدرخان عمواوغلی به کالسکه حامل محمدعلیشاه انداختند به مقابله جدی با مجلس پرداخت و به باغشاه رفت و بریگاد قزاق را برای مقابله با مجلس آماده کرد.

به توپ بستن مجلس
بالاخره با فرستادن کلنل لیاخوف فرمانده بریگاد قزاق حمله به مجلس را آغاز کرد. لیاخوف با نیروهایش مجلس را محاصره کردند و ساختمان مجلس و مدرسه سپهسالار را در ۲۳ جمادی الاول ۱۳۲۶ (۲ تیر ۱۲۸۷/‏۲۳ ژوئن ۱۹۰۸) به توپ بستند. عده زیادی از مدافعان مجلس در این حمله کشته شدند. محمدعلی شاه لیاخوف را به حکومت نظامی منصوب کرد و به تعقیب نمایندگان و دیگر آزادیخواهان پرداخت. ملک المتکلمین و میرزا جهانگیرخان و قاضی ارداقی را در باغشاه پس از شکنجه در برابر محمدعلی شاه کشتند.

تاریخ ادبیات ایران پیش از اسلام

شهریور ۱۳۹۰

این کتاب که بتدریج و طی هیجده جلد توسط جمعی از نویسندگان و خاورشناسان در آمریکا در حال انتشار است توسط مجد الدین کیوانی در ایران ترجمه و ویر استاری می شود.

می توان پیش بینی کرد که حکومت ضد ایرانی و تشکیلات بر آمده از بطن آن یعنی وزارت ارشاد اجاز نشر سالم به آن ندهد.
حکومتی که عناد گونه اعتقاد دارد که ما هرچه داریم پس از حمله اعراب نصیبمان شده است در حالیکه ما هرچه داشته ایم پس از این هجوم بربر گونه از دست داده ایم.

مگر ندیده اید که دلقکی را واداشته اند تا منکر هخامنشیان و پادشاهی بنام کوروش بشود. حالا انتظار باید داشت که به تاریخ ادبیات ایران پیش از این حمله، اجازه نشر بدهند؟
گو اینکه ما هنوز از محتوای آن بی اطلاعیم و در تلاشیم تا از متن انگلیسی آن دریابیم که چگونه آگاهی و داشته هائی را می نمایاند، ولی نام این کتاب کافی است که دشمنان خونی هویت ایرانی را به چنگ زدن وادارد

نام کتاب به انگلیسی
The Literature of Pre-Islamic Iran

ادیتورها:
رونالد ئی امریک – ماریا ماکوچ – احسان یارشاطر

یک سئوال وسیله ئی میل – محسن صابری

شهریور ۱۳۹۰

“…نمی دانم چرا این همه از روابط جنسی زن و مرد، رفتار مردان با زنان،
کامبخشی زنان به مردان، و رفتار با زنان پیغمبر پس از در گذشت او که ” حق ازدواج ندارند و ازدواج با آن ها از گناهان کبیره است که انحصار خواهی حتا پس از مرگ را نشان می دهد و محدود و در انقیاد بودن زنان او ” و اینکه زنان کشتزار مردان هستند و مردان می توانند هرگونه که دلخواهشان است در آن بکارند، و زنان برای کامبخشی باید مطیع مردان باشند و هروقت آن ها اراده کنند در اختیارشان باشند و….بسیاری دیگر، در قرآن آمده است.؟ و چرا این دین این همه در فکر سکس و زن و معطر بودن آنها به هنگام همبستری با مرد خود حرف و نقل دارد.؟
به راستی چرا؟ و من این همه فشار برای حجاب را ناشی از این دستورات می دانم.
الیته شاید حکمتی دارد که من متوجه نیستم.

برگ های هر شماره گذرگاه

شهریور ۱۳۹۰

برای آگاهی شما عزیزان یاد آور می شویم که

هر شماره جُنگ ماهانه گذرگاه بین ۱۳۰ تا ۱۸۰ صفحه مطلب دارد که با همت عاشقان ایران و ادبیات آن، ترتیب، تنظیم و منتشر می شود.

این تلاش و حاصلش که گذرگاه است به همه عاشقان ادبیات تقدیم می شود.     شورای نویسندگان

در خبرها آمده این مرد

شهریور ۱۳۹۰

در خبرها آمده این مرد

که نامش: سید محمد جهرمی است و قبلن وزیر کار در کابینه بوده است و حالا مدیرعامل
بانک صادرات است

طبق این سند

مبلغ ۲۹۷,۱۶۲,۶۹۵ ریال ((۲۹ میلیون و هفتصد هزار تومان)
که حدودن می شود معادل ۲۹ هزار دلار به عنوان حقوق دریافت کرده است
و علاوه بر آن طبق این سند

بابت:
واریزی به عنوان کارانه سه ماهه دوم،
کارانه سهم مدیر عامل
۴,۸۵۸,۹۵۷,۹۶۹ ریال (۴۸۵ میلیون تومان)
معادل چهار صد و هشتاد هزار دلار
دریافت کرده است.

نظر شما چیست؟ اگر خبر درستی باشد
معتقد هستید که ممکن است رو دل بکند؟
در اینصورت درمان چیست؟

تفاوت نگاه – روابط عمومی گذرگاه

شهریور ۱۳۹۰

نقد بر هر اثر را باید از جنبه های متفاوت نگاه کرد. در گام اول باید دید منتقد خود داستان را با دقت خوانده است، و آن را می تواند و می خواهد برای نقد برگزیند، و قصدی مصمم دارد؟

احمد محمود، می گوید : برای نقد هر داستانی اعم از رمان یا داستان های کوتاه وبلند حتمن باید سه بار آن را خواند. بار اول خوانده شود تا دریافتی کلی حاصل گردد که، داستان در چه حال و هوا و چه روندی است. اگر قصد نقد آن باشد، باید بار دوم آن را خواند و حاشیه نویسی کرد یا نکاتی را که ارزش توجه و تکیه دارد یاد داشت برداشت و آنگاه که بر پایه یاد داشت ها، نقدی نتظیم شد، باید کتاب را مجدد خواند تا هم گونی نقد با متن داستان ارزیابی شود.
البته اگر قصد، نفدی سالم، صادقانه و بی غرض و هدفی خاص باشد. صحبتم در مورد نقد های تعریفی و به عرش بردن نویسنده نیست، چرا که آن ها نقد نیستند.

به این نکته مهم نیز باید توجه داشت که هر منتقد احساس و درک و نظر و توقع خاص خود را از یک اثردارد. و بر پایه همین تفاوت شخصیت منتقد، یک اثر واحد توسط دو منتقد به دو گونه نقد می شود.
توجه شما را به چند نقدی که در شماره شهریور ماه گذرگاه منتشر می شود جلب می کنیم که اتفاقن بر آثار یک نویسنده سه نقد آورده شده است. هر سه منتقد نیر از اساتید فرهیخته ای هستند که گه گاه آثاری را به نقد می کشند. این توجه در حد زیادی صحت گفته بالا رانشان می دهد.
۱ – نگاهی به مجموعه پانزده داستان از: فرامرز پور نوروز
۲ – نگاهی به چند داستان کوتاه از: بهزاد اندیشه
۳ – روز های آفتابی از: مجید قنبری

تجاوز جنسی امام جمعه مسجد به شاگردانی که قرآن تدرس می شده اند

شهریور ۱۳۹۰

حتمن می دانید که یکی از انواع اعتیاد ها اعتیاد به سکس است
و این اعتیاد در مورد مردان خدا ” پیشوایان دینی ” اغلب صورت تجاوز بخود می گیرد.
در مورد کشیش های مسیحی که موارد عدیده است، میتوان به محرومیت های جنسی حتا محرومیت از ازدواج آن ها نسبتش داد. اما در مورد مسلمان ها که می توانند تا چهار زن عقدی و فراوان صیغه داشته باشند این تجاورات آنهم به پسران و آن هم از طرف امام جمعه ها، جز رزالت و پستی و بی شخصیتی و سوء استفاده از اعتماد دلیلی نمی تواند داشته باشد.
یک خبر
امام جمعه مسجد ” بیت المکرم ” وابسته به جامعه اسلامی واقع در خیابان دانفورت شهر تورونتو در کانادا به جرم ۱۳ مورد تجاوز به کودانی که نزد او تغلیم قرآن می دیده اند دستگیر شد.
ملاحظه می کنید
امام جمعه مسجد
وابسته به جامعه اسلامی
معلم فرآن
بی ترس از خدا
بی شرم از خانه خدا
و بی توجه به مقام معلمی و
بدون حرمت به قرآن
یک خوک کثیف بوده است
بعد فریاد می زنند که به پیشوایان دینی احترام بگذارید و به درستی شان ایمان داشته باشید.
و نشنیدیم که خدا و فرآن بزند به کمرشان و حد اقل از مردی بیاندازدشان

برگ های هر شماره گذرگاه

شورای نویسندگان - شهریور ۱۳۹۰

برای آگاهی شما عزیزان یاد آور می شویم که

هر شماره جُنگ ماهانه گذرگاه بین ۱۳۰ تا ۱۸۰ صفحه مطلب دارد که با همت عاشقان ادبیات و دوستداران ایران زمین، ترتیب، تنظیم و منتشر می شود
این تلاش و حاصلش که: رسانه گذرگاه است به همه شما تقدیم می شود. شورای نویسندگان

جاسم – محمود صفریان “عباس صحرائی

شهریور ۱۳۹۰

“حَنُون ” از ” جاسم ” چه خبر؟. میگن دیشب سرتیررفته. به پست ” خسروآباد ” که مى رسه، نمى ایسته، دنده چاق مى کنه گاز ِمى بره تخته، مى زنه به چوب راه بند. ایست ژاندارم ها، فایده اى نداشته، مى افتن دنبالش وبا تک تیر ” بِرنو ” کاسه سرشه مى چسبونن بسقف ” شُوفِه لِت ” ، ازوقتى که ئى سروان جدیده اومده، ژاندارمرى هارشده.
گرچه لبِ شکرى ” حَنُون ” خنده ولبخند را ازش دریغ کرده بود، درعوض، اشک بى راه بندى به دهانش مى ریخت، شورى آنرا تف کرد ولُنگ خیسش را براى چندمین باربه گلگیرى که تکیه داده بود کشید. ماشین پائى وماشین شوئى شغل اصلیش بود و…مرکز همه خبرهاى دست اول شهرى.
” عَبود ” بیشتر رقیب جاسم بود تا دوست او. ازوقتى که جاسم چند ” بار ” را بخاطرسرعت و شهامتش ” رَد ” کرده بود، هم بیشترمى ساخت وهم بیشتر صدایش مى کردند. هردو بى واهمه به کام هرخطرى مى رفتند. ” جنس ” را که تحویل مى گرفتند تا باختن جان آن را حفاظت مى کردند وبه مقصد مى رساندند. به همین خاطرطرفداران زیادى بین قاچاقچى هاى شهر داشتند.
” حتمن ” زُبیده ” خبر نشده ؟ ”
” معلوم نیست شایدم شده ”
” ا گه خبرشده بود، شهرآروم نبود، اینجورى توسکوت جاخوش نکرده بود.
مگه زبیده را نمى شناسى؟ جاسم نفس وعشقشه، اگه بدونه که جاسم را زدن، که دیگه جاسم نیست شهر را بهم مى ریزه، با دستاى خودش ژاندارم ها راخفه مى کنه.
جاسم هر” بار” را که رد می کرد، هرچه دستخوش مى گرفت، همه را مى ریخت به پاى، زبیده.
بچه شون هم نمى شه، جاسم بچه زبیده بود! براى همین هم همه به جاسم میگن ” جاسم زبیده ”
” دیشب چه داشته ؟ ”
” مث همیشه ، کاغذ سیگار ”
” اما، میگن که این آخرىیا ، تریاک هم رد مى کرده . ”
” بیخودمیگن، اصلن توخط تریاک نبود. خودت که مى دونى، جاسم با کشتى بُرا کارمى کرد، اونا هیچ وقت تواین خطا نیسن. نکنه خودت هسى کلک ؟ ”
عَبود، هر قدرخودش را جستجوکرد، دید نمى تواند خوشحال باشد. با اینکه به جاسم بیشتر کار مى دادند وبا اینکه، زبیده مال اوبود، اما مرگش را نمى خواست و اندیشید:
” نه، نمیشه توئی کار پرخطرتنها بود. ”
واحساس کرد که وجود جاسم مایه دل قرصى بود. با اینکه پایش که مى افتاد بیشترازجاسم خطر مى کرد، و شورولت ۵۶ را بقول خودش، تاحدى که از اگزوزش خون بزنه بیرون مى راند، ولى، جاسم همیشه سرراهش بود. با این همه نبودش را نمى خواست.
دلش گرفته بود وبغضى توام با دلهره قرارش را بهم مى زد، احساس مىکرد تنها شده، احساس مى کرد جاسم باید باشد تا این کار رونق داشته باشد:
” اگه رقیب نباشه بچشم نمى خورى ”
خودش قبلا خبررا گرفته بود، ولى به بهانه روشوئى اتومبیل آمده بود تا از ” حَنُون ” تائید بگیرد. دیشب، آخرشب جاسم را زده بودند، شهرهنوزکاملن بیدارنشده بود.
” کاشکى مى شد کارى کرد که زبیده هیچ وقت نفهمه که جاسم رفته …
اون چشمانى که برقش بى تاب مى کنه، حیفه که پرآب بشه. جاسم هم حیف بود. چه میشه کرد، عاقبت ئى کارا همینه. لامصب نمیشه هم ولش کرد، هم پول خوب توشه، هم اسم ورسم داره. زبیده هم براى همین شد مال جاسم.
اولش دلش را یکى نکرده بود، گاهى سراغى هم ازمن میگرفت.
ازوقتى پیچید که جاسم ازتیرهم نمى ترسه، وخبرآوردن که توخیابوناى شهروحتى توکوچه پس کوچه هاى تنگ وترش هم ، مث ” کاریل چسمان ” مى رونه، ورق برگشت و جاسم شد،
” جاسم زبیده ”
“…لاکردار! چه سالاریه، گاهى اوقات ازاینهمه خوشگلىحرصم مى گیره، هرچه گشتم مثلش پیدا نکردم، مى خواستم، با یکى ازخودش بهتر، داغ به دلش بذارم، اما نشد. نمى دونم چه داره. همه هیکلش هوسه، بى تاب مى کنه، خنده هاش زنگ داره، حرف زدنش یه جورخوبیه، ته استکانى هم که مى زنه با لودگى هاش کلافه مى کنه …”

” عبود کجائى؟ ”
عبود باشرمى که حنون متوجه نشودگفت:
” پیش جاسم بودم، ما مث دوبرادربودیم. فکرمى کردم با زبیده چه کنم، چه جورى دلداریش بدم ” ” حالا، حالا، نباید کسى بره پرچک زبیده ، او، تا بفهمه، مى شه پلنگ تیرخورده ”
روز به خاک سپارى، زبیده، بى ناله وفریاد، با وقارتمام ، سراپا مشکى، همانند وجدان مجسم جاسم گام برمى داشت. وعبود با دسته اى گُل، همراه باتعداى از” بچه ها ” ، آخرین بدرقه را ازجاسم بجا آورد، وهنگام وداع، خطاب به جاسمى که دیگر نبود، کلماتى را اداکرد، که میرساند:
” اگرجاسم نیست، عبود هست، شوفه لت هم هست، سرعت هم هست.”
وبا صدای بلند نالید:
” جاسم! توخوب میدونى که عبود، مث خودت، دل ایکار ِداره …”
وازآن پس، عبود آرامش نداشت، شب ها را با هزاران خیال، به صبح مى رساند، و با زبیده، حرف مى زد وبه او میگفت:
“….ئى دُرُسه ِ که جاسم نیست، که جاسم واقعن حیف بود، اما تو نباید در را روى خودت ببندى و زندگى را به خودت حرام کنى. به خدا عبود همون جاسمه، فقط کمى فرصت بده …”
و از روزى که جاسم وار ، ” جنس ” را دربدترین شرایط و باعبور از موانع بسیار، به مقصد رساند ، وفهمید که زبیده گفته:
” عبود براى خودش یه جاسمه ”
پا ک بی قرارشد، ودائم درانتظارنیم نگاهى، خبرى، پیغامى، و ا شاره اى، از زبیده بود. تا شبى که به سرش زد، که فردا، براى حل مشکلش، ورام کردن زبیده، که هنوز هرچیز را با جاسم مقایسه مى کرد، به ” خِضر” برود…وبا این خیال که راهش را پیدا کرده است، صبح پس از تیمار” شورولت ” با دنیائى از امید، رو به خِضر راه افتاد.
یکى از روزهاى داغ مردادماه بود، چیزى حدود ۶ماه پس ازجاسم. شرجىى نفس گیرى که ازچندروزپیش شروع شده بود، بیداد مى کرد. دریغ ازکمترین نسیمى یا حرکت برگى، هوا درسکون کامل بود واکسیژن درذرات معلق آب ازتحرک افتاده بود. ولى شوق زبیده، عبود را بى توجه به آتشباران خورشید وشرجى سمجى که به تن شهر ماسیده بود، راه انداخته بود. وقتى که جاده هاى روبرا ه تمام شد و زد به کوره راه شنى، احساس کرد که دارد به زبیده نزدیک مى شود.
ترانه عاشقانه اى رازم زمه کرد ، و بى توجه به سختى راه ، اتومبیل را به جلومى برد. ومى خواست قبل ازغروب آفتاب حرف هایش را به خِضر گفته باشد.
وقتى برگشتم، برا ش سوغات مى فرستم، وصبرمیکنم، ببینم چه میگه. بعد مى فهمم که خضر برایم چکارکرده… وترانه رادر ذهنش چرخاند
“….مثه یک آهوى تشنه، تمام دشت وصحرا را مى دوم، تا به چشمه اى برَسُم ….وآنجا کنارهمو آب زلال وخنک مىمونم… وتولابلاى درختا ش خونه مى سازُم…اونجا، عشق رنگ بهترى داره ، وبچه آهوا، راحتی بهتری دارن ….
و با همان شور، دنده را عوض کرد تا شورولت را ازجا بِکَنَد، اما، خبرى نشد، یکى دوبار فرمان را چپ وراست کرد، فایده اى نداشت، ناله هاى فریاد گونه ى موتوربى تاثیربود، شورولت داشت از ” نا ” مى افتد.
شرجى غلیظ و چسبنده فضا را مى چلاند وعرق را ازچهارستون عبود به بیرون مى راند و تمامى لباسهایش را خیس کرده بود. خورشید ِبی رحم تابستان، شن هاى کوره راه را عین ریگهاى تنو، سوزان کرده بود، وعبود بیش ازنیمساعت بود که با ازدست دادن توان، با چرخ پنچرکلنجار میرفت. اندیشید:
” تا کلافگى دنیا را به سیاهى نکشد، وتا زجرهمه وجودت را له نکند، زیارتت قبول نمیشه ”
و با این امید، زیرسه تیغ آفتاب با تمام نیروتلاش میکرد.
گرما شرجى، پنچرى، وجکى که توى شن هاى داغ فرو میرفت وازتحمل وزن اتومبیل عاجزمانده بود، دمار ازروزگار عبود در مى آورد.
بیاد چشمه وآب زلال وخُنکى که قراربود به آن برسد افتاد و، با انگشت عرق را از لابلاى ابروان پر پشتش به زمین چکاند. شن ها، عین جرقه هاى آتشفشان، مذاب بودند و عبود زیرپیراهن ” کاپیتانش ” را حفاظ داغى جک کرده بود، تا زبیده را نرم کند، تا تمایل او راجهت دیگرى بدهد، ومى خواست تا دیرنشده ، تا تاریکى نیامده خودش را به چفت وبست هاى ” خضر” برساند. یکباردیگ، آجرهائى را که سوارهم کرده بود، بغل دستش کشاند، گُرده اش را داد زیر گلگیر، پا را حمایل کرد، و با تمام نیرو، عربده کشان اتومبیل را تا حدى که بتوان جک را روى آجرها قرار داد، بالا کشید. واین چیزى نبود جز یک واقعه، معجزه عشق یا کرامت ” خضر”
وقتى “استارت” زد و شورولت را که تمامى شیشه هایش را پایین کشیده بود، راه انداخت با این خیال که در صندلى جلو، در کنار دستش “زبیده” را دارد، سرى چرخاند، او را نگاه کرد و ترانه محلى را ادامه داد.
” اگر شرط دنیا را هم بگذارد، قبول میکنم. فقط ته دلش با من بشود، بقیه اش کارى ندارد.”
با پشت دست، عرق پیشانى را که میخزید تا چشمانش را از کار بیاندازد، پاک کرد و با شوق تمام فرمان اتومبیل را بیخودى پیچ و تاب داد. از بیم شن هاى نرم نمى توانست آنطور که دلش مى خواست براند، بایستى مدارا می کرد، و نالید:
” هر که طاووس میخواهد، باید جور این جاده و این گرما و این همه درد سر را بکشه .”
و با خودش گفت:
” الحق که چه طاووسیه، وقتى مى خنده، چتر عشق را باز مى کنه، چه صداى خوشى داره….
یک بارکه شنگول بود، همان روزى که جاسم پنجاه صندوق ” جنس ” را رد کرده بود، چه رقصى کرد، تمام عضلاتش مثل ژله موجدار و لرزان، تکان مى خوردند وآب را ازچک وچیل راه مى انداخت.”
” امروز، ول کن نیستم. باید زبیده را تمام کنم. بدون او نمیشه ”
یادش آمدکه ماشیتش رادیوهم دارد… وقتى صداى ” ام کلثوم ” توى اطاقک رهاشد ، شوق وصل اوج بیشتری گرفت، سر دنده را ماساژ داد و آن را چاق کرد، اتومبیل مثل اسبى که سُم به زمین بکوبد، سروصدائى کرد، سینه اش را داد بالا وازجا کنده شد. ازآینه بغل گرد وخاکى را که همه چیزرا درخود فرومى برد دید، عشق کرد که هیچکس نمى تواند تعقیبش کند.
” اگه موقع آوردن جنس هم، همه جاده ها اینطورخاک بلند مىکرد، هیچکس نمى تواست دنبالمون کنه خب ، اونوقت هربچه ننه اى مى شد جاسم یا عبود، دیگه نه اینهمه پول مى دادن، نه این همه پُزداشت. آن وقت زبیده، مگه خل بود که بیاد سراغ ما. مرد میخواد که روى جاده کَفِه ” شوفه لت ” را با ” بار ” ازهمه جا رد کنه وازاکزوزش خون دربیاره. همین خون بود که زبیده را خراب جاسم کرد. یادش آمد که زبیده گفته بود:
” یه روز جاسم سوارم کرد، جنس هم نداشت، فقط میخواست عشق کنه. وقتى متوجه شدم که داشتیم پروازمى کردیم .”
و باخودش حرف زد:
” اگه به راه شد، و آومد سراغم ، پروازى نشونش بدم که کیف کنه ، شیشه ها را مى کشم پائین تا ازسرعت موها ش کَندِه بشه، تا بفهمه که پروازشوفه لت، یعنى چه، وبفهمه عبودکیه! ”
خورشید، بى هیچ مانعى همه جا را مى سوزاند. نخل هاى باردار، زیر سنگینى ” پَنگ ” هاى خرمائى که که از زورگرما وشرجى، به شیره افتاه بودند، خم شده بود ن ، وتنها سایبان بارشان برگهاى درهمى بود که روى آن ها چتربازکرده بودند.
بخار ” رادیاتور” ازدرز ” کاپوت ” مثل دودکش قطارهاى زغال سنگى بالامى زد و جان شورولت را همراه با رمق عبود تحلیل مى برد. پا را روى ترمز گذاشت و به دنبال زمینى غیر شنى، نگاهش را به همه جا چرخاند، وچون نیافت، ناچار، روى شن هاى نرم وداغ توقف کرد. کاپوت را که همچون آهنى گداخته بود بالازد. صندوق عقب را بازکرد وظرف آب را بیرون آورد، ومى رفت تا موتوررا خنک کند که متوجه شد چرخ دیگرى پنچر شده است.
مشتى نابکار قلبش را با تمام نیرو فشرد، ودرد بى تاب کننده اى تمامى سینه اش را در خود گرفت. ظرف آب ازدستش افتاد، سرش را روى تشک جلو، گذاشت وبا تتمه رمقش، خودش را بالا کشید، دستش را به لب تشک بغل راننده گرفت و تا روى صندلى زبیده به جلو خزید، چرخى خورد، سرش را روى زانوى زبیده گذاشت و چشمانش را به سقف شورولت دوخت ، جائی که کاسه سر جاسم را با تک تیر ” بِرنو ” چسبانده بودند. و از درز چشمان بى فروغش روبه ” خضر ” نگاه کرد و به زور نالید:
” اى خضر ازشفاعتت گذشتم، دیوانه ام نکنى ”
” زبیده ” با جمله ى:
” عبود، بیشتر اوقات واقعن جاسم بود، وبا رفتن او شهرازشهامت خالى شد.”
ازعبود تجلیل کرد، تجلیلى درسایه جاسم

سپیداربلند – علی اصغرراشدان

شهریور ۱۳۹۰

پسربچه، گاو پیشانی‌ سفید شهر شد. صغیر و کبیر می‌دانست هنوز ختنه نشده .بچه‌ها و بیکاره‌ها دنبالش می‌افتادند.آشغال و سنگ و کلوخ به طرفش پرت می‌کردند.کاسب‌ها نمی‌گذاشتند به اجناس‌شان دست بزند و ورد زبان‌شان شده بود که:
– از سگ نجس تره نره خر!
– راه که میره ، زمین زیرپاش می‌لرزه!
– شومه بی‌پدر، به هرچی دست و نفسش بخوره ، بایس آتیش زده بشه!
– هرجا پا بگذاره و نزدیک شه ، برکت از اون‌جا میره!
دست و پاو سر و صورتش همیشه زخم و زیلی بود.کمتر تو شهر و بین بچه‌ها و بیکاره‌ها آفتابی می‌شد.سر راهش ، از نخودبریزی حاج حجت می‌گذشت. بی‌سلام و تعارف ، داخل مغازه شد و جیب گشاد خود را پر از نخود برشته کرد. حاجی ، دستپاچه شد و گفت:
– چشم دریده‌ی پررو، چی خبره! لنگ بی‌ریشه ، تقصیر منه که پر روت کردم!
– خیلی گرفتار شده‌م. سفارش کن تو مریض خونه‌ی امدادی ختنه‌م کنند حج آقا! یه چیزیم بهم بده که اوضاعم خیلی قاراش‌میشه!
– برو خدا روزیتو جای دیگه حواله کنه. دیگه‌م این جا پیدات بشه و دست به چیزی بزنی ، جفت پاهاتو می‌شکنم‌! من نماز می‌خونم و تو هم کافر مطلقی!پسربچه خود را به دخل و حاجی نزدیک کرد و گفت:
– اگه کنس بازی درآری ، میرم تو پیاده‌رو نعره می‌کشم که تو چی دیوثی هستی!
حاجی خود را باخت و دستپاچه شد و یک سیگار هما به چوب سیگار چوبی بلند خود گیر داد و آتش زد و گفت:
– هیسس! ورپریده‌ی چشم دریده! کوفت گرفته آن همه نخود گل ریختی تو جیبت دیگه!
– نخودا مال نگار خانومه.
حاجی دخل را جلو کشید و یک اسکناس پشت سبز جلوی پسربچه انداخت. لب و لوچه‌اش لرزید و چشمش پلک انداخت.
پسربچه از نخودبریزی بیرون زد و اطراف را پائید. از بچه‌ها خبری نبود. یک مشت نخود توی دهن گشاد خود ریخت و به طرف بیمارستان امدادی شلید. از پیاده روی جلوی مسجد می‌گذشت. صدای سید پاهاش را سست کرد:
– هندونه گل اناره! خربزه عسله! بیا ببر که طلاست!
پسربچه کنار کپه‌ی خربزه و هندوانه ایستاد و گفت:
– سیدآقا سلام! دستت درست! خسته نباشی!
– علیک سلام ، زنده باشی. چی عجب از این طرفا!
– هرجا که باشم ، زیر منتم سیدآقا. اگه به دادم نرسیده بودی ، حالا هفتا کفن پوسونده بودم.
– چی برات ببرم ، خربزه – هندونه‌هام دیگه از دهن افتاده. آروم آروم داره یخ میزنه.
– هرچی جلوم بگذاری دستتو پس نمیزنم.
سید یک هندوانه‌ی سالم از میان کپه جداکرد و برید و قاچ کرد و جلوی پسربچه گذاشت و گفت:
– دونه‌هاشو بریز تو سینی. تموم نفعش تو دونه‌هاشه.
پسربچه یک مشت نخود برشته تو دامن سید ریخت و شروع به خوردن هندوانه کرد و گفت:
– از دکون حاجی ورداشتم. از شیر مادر حلال‌تره. پنج تومنم ازش باج سبیل گرفتم. هر وقت از جلوی دکونـش میگذرم ، عاصیش می‌کنم.
– خیلی با حاجی چپ افتادی ، قضیه چیه؟
– هم خیلی اذیتم کرده ، هم خیلی چس‌خوره و جلبه دیوث.
– خیلی کم این طرفا پیدات میشه ، کجا میرفتی؟
سیدآقا بچه‌های تخم حروم ذله‌م کردن. میرم مریضخونه‌ی امدادی. تو میگی ختنه م می‌کنن؟
– گمون نکنم ، رفتنش بی‌ضرره. کمکی از من ورمیاد، بگو!

*
پسربچه وارد بیمارستان که شد، یک دسته پرستار دوره‌اش کردند. لبخند و چشمک زدند و اورا سئوال پیچش کردند:
– با کی کار داری؟
– میخوام برم پیش آقای دکتر.
– با کدوم دکتر کار داری؟
– لابد مرضی – چیزی داره!
– آدم پیش دکتر نیمره زیر ابروشو ورداره که!
– کجات درد می‌کنه؟
– هیچ جام درد نداره.
– شکمت خیلی ورم داره!
سرپرستار، در میان پچپچه و پوزخند پرستارها، او را روی نیمکت کنار راهرو نشاند. پیرهنش را با نوک انگشت بالا زد. گوشه‌های پیرهنش را با اکراه لمس کرد. شکمش ، در اثر گرسنگی مزمن، ورم آورده بود. سرپرستار شکم اورا به دیگران نشان داد و چشمک زد و با تعجب گفت:
– اوا خدا مرگم بده! نگاه کنین! شکمش خیلی بالا اومده! بگذارخوب معاینه‌ش کنم و ببینم!
سرپرستار دستگاه معاینه را از جیب روپوشش بیرون کشید. میله‌های آن را توی گوش‌های خود فرو کــرد. لاستیک سیاه گرد سر دیگرش را روی شکم پسربچه گذاشت. چشم‌های خودرا گشاد کرد و اطوار درآورد و گفت
– نــه! خیلی گنده ست!…ها.‌ها.ها!…
خنده و سروصدا راهرو را پرکرد. پسربچه فهمیدکه سر به سرش می‌گذارند. خلقش تنگ شد و دامن پیرهنش را انداخت پائین و خود را جمع وجور کرد. کف دست‌هاش را روی شکم سرپرستار گذاشت و هلش داد و گفت:
– بود- بودک داری! گوشی رو عوضی گذاشتی! یک وجب پائین‌تر بگذار!
پرستارها به هم سقلمه و قهقهه زدند. دکتر سرش را از در اطاق بیرون داد. عینک ته استکانی خود را روی چشمش جا به جاکرد و با تعجب به گروه سفیدپوش‌ها خیره ماند و گفت:
– ما را هم توخنده‌هاتان شریک کنید!
سرپرستار ، با عشوه به دکتر نزدیک شد. لب‌های قلوه‌ایش را با زبانش برق انداخت ، چشم و ابرو کج کرد و خندید. دست دکتر را گرفت و به طرف معرکه کشاند و آهسته گفت:
– دکتر امروز چیز معرکه ای به تورمون خورده !
گروه پرستارها دکتر را که دیدند، دم گرفتند:
– انگار سینه‌ی مبارک شون قلنج کرده!
– نه پری جون، گویا نقرس مزمن شون باز عود کرده!
دکتر پسربچه را میان حلقه‌ی پرستارها برانداز کرد و لبخند زد. وارد حلقه‌ی گروه شاد و شنگول پرستارهـا شد و گفت:
– کدام‌شان درست می‌گویند؟
پسربچه خودرا جمع و جورتر کرد و گفت:
– هیچ کدوم شون آقای دکتر.
– پس این‌جا چه کار داری؟
– اومده‌م ختنه سورم کنین.
– این که عزا نداره ، همه‌ی اینها دلاکند. کدام‌شان را انتخاب می‌کنی؟
– کار اینا نیست آقای دکتر. دو ساعته مسخره بازی درمیارن و عوضی معاینه‌م می‌کنن.
– امروز سردلاک‌مان رفته دهات ، وقتی برگشت خبرت می‌کنیم.
– من با نگار خانوم زندگی می‌کنم.
– این‌ها بلدند، می‌فرستم دنبالت

*
در راه برگشت از بیمارستان ، مثل همیشه ، یک گروه از بچه‌های بیکاره دنبال پسربچه راه افتادند. سنگ و کلوخ بارانش کردند و دم گرفتند:
– متــان خـله ، هــووو!…
– متــان دیوونه ، هـــووو!…
– نفسش نجسته ، زمین زیرپاش می‌لرزه ، هــووو!…
ضربه‌های سنگ و کلوخ ، سروصورت وپاهای پسربچه را زخم و زیلی و کبود کرد. می‌گریخت. رهاش نمی‌کردند. دنبالش می‌دویدند و جنجال راه انداخته بودند. سرآخر پسربچه دامن خودرا پر از سنگ و کلوخ کرد و به طرف بچه‌ها برگشت.بچه‌ها جیغ و داد کردند و از هم پاشیدند و هر کدام به طرفی گریختند. پسربچه کف دست خودرا به کاسه‌ی زانوش گرفت و شلان شلان دور شد. خودرا کنار فشاری کشاند. خاک سر و صورت و لباس خودرا تکاند. خون‌های خشکیده‌ی دست و پاهـا گل و گردن خود را شست. دهنش را زیر فشاری گرفت و عطش جنگ و گریزش را رفع کرد. باد گزنده‌ی اواخر پائیز ، خنکای آب را به درون پوستش راند. پسربچه به یاد زمستان و سردی جان سوزش افتاد و مور موری زیر پوست خود حس و خودرا جمع و جور کرد.
پسربچه روز بعد باز راهی بیمارستان امدادی شد. نگهبان کنار در، سینه به سینه‌ی او ایستاد و گفت:
– کجا؟ دکتر گفته نگذارم پا تو مریضخونه بگذاری!
– آقای دکتر خودش گفته سردلاک شون امروز میاد.
– خنگ خدا، این جا ختنه سورخونه نیست که دلاک داشته باشه! دکتر و پرستارا مچلت کردن! این جا بچه‌های تازه به دنیا اومده رو ختنه می‌کنن نه هر لندهوری رو!
– حالا بگذار برم با دکتر گپ بزنم ، شاید فکری بکنه! دکتر دروغ نمی‌گه که!
– انگار زبون آدمیزاد سرت نمیشه! سر دلاک اصلا سقط شده! تو راه بیابون گرگ پاره‌ش کرده. خیالت آسوده شد؟ باز که وایستادی؟ یااله! تا کفرم بالا نیومده گورتو گم کن و بگذار به کارم برسم!…
پاهای پسربچه یارای رفتن نداشت. نمی‌دانست کدام طرف برود. از سنگ و کلوخ بچه‌ها می‌ترسیـد. مشتری‌های پاچراغ هم از او رو برمی‌گرداندند. راه کوچه باغ‌های خلوت را پیش گرفت. آفتاب از سینه‌ی آسمان سرازیر می‌شد. چندکوچه باغ پائیز زده را گشت. گرسنگی معده‌اش را در پنجه می‌فشرد. بی‌هدف توکوچه باغی می‌رفت. دوچرخـه سواری از پشت سرش می‌آمد، اورا دید و انگشتش را روی زنگ دوچرخه گذاشت. صدای ممتد زنگ پرده‌ی گوشش را خراش داد. حال و حوصله‌ی برگشتن نداشت. بی‌حال ، شانه‌اش را به دیوار فرسوده تکیه داد و ایستاد. دوچرخه‌سوار کف دستش را به پس گردن پسربچه کوبید و گذشت. لب و لوچه‌ی خودرا کج و کوله کرد و شکلک درآورد. پسربچه پکر بود و دوچرخه سوار را نادیده گرفت. گرسنگی آزارش میداد. به دیوارآجری تازه سازی رسید. درآهنی رنگارنگش رانقش برجسته‌ی چندگـرگ و گوسفند تزئین می‌کرد. پسربچه انگشتش را رو دکمه قرمز رنگ زنگ گذاشت و فشار داد. صدای کت و کلفت سگی از ته باغ ، بنددلش را پاره کرد. از در فاصله گرفت. لای در باز شد و مرد تنومندی لای در ایستاد. روبدشامبر را رو شکم برآمده و سینه‌ی پشم آلودش پیچید. کف دستش را به لب و لپ‌های گل انداخته ‌ی آویخته‌ی خود کشید. دو کیسه‌ی ورم کرده ‌ی زیر چشم‌هاش را با نوک انگشت مالش داد. کف دستـش را به طاسی جلوی کله‌اش کشید و موهای تنک و سیخ شده‌ی وسط سرش را خواباند. سگ گردن کلفت خودرا به پروپای مرد می‌مالید و خرناسه می‌کشید و دندان حواله‌ی پسربچه می‌کرد. صدای مرد با پارس سگ قاطی شد:
– بیا جلو ببینم! چی کار داری!
پسربچه جلو رفت و با گردن کج، رو به روی صاحب باغ ایستاد و گفت:
– گشنه‌م آقا! از اول صبح هیچ چی نخورده‌م!
صاحب باغ گوشش را گرفت و کشید. دندان‌های خود را به هم فشرد. صداش با خرناسه‌های سگ غول‌ پیکر قاطی شد:
– تف به گور پدر کثیف و چلاقت! تازه چشمم گرم شده بود. مثل سگ نفس سوخته خوابم را حرام کردی! بار دیگر این طرفا پیدات بشه ، میندازمت زیر دست و پای این گرگی تکه – پاره‌ت کنه!…

*
غروب نزدیک می‌شد. پسربچه دوباره راه بیمارستان امدادی را زیر قدم گرفت. از دکان عطاری یک تیـغ ژیلت خرید. دوباره ذهنش مغشوش می‌شد و هوش و عقل معقولش را از دست می‌داد. سرش زنگ زنگ می‌کرد. رهگذرها را کج و معوج می‌دید. دیوارها و درخت‌ها جلوی نگاهش به لرزه درآمده بودند. باد پائیزی شـدت گرفته بود و شاخه‌ها را به هم می‌کوبید. برگ‌های خشکیده‌ی زرد، تو هوا معلق بودند. برگ‌ها همراه با دانه‌های گل‌آلود اولیه‌ی باران ، به سر و روی پسربچه ضربه می‌زدند. آرامش پرنده‌ها به هم خورده بود، پرمی کشیدندو جیغ و داد می‌کردند و توی آسمان تیره گم می‌شدند.پسربچه همه جا را تیره می‌دید. لنگ لنگان ، خود را به سفیدار بلند رو به روی بیمارستان رساند. کف دستش را به تنه‌ی صاف سفیدار کشید.کمربند خودرا باز کرد و بساطش را درآورد ، آن را به تنه‌ی سفیدار تکیه داد. پوست بساط خود را میان شست و انگشت سبابه‌ی خود گرفت. لبه تیغ را روی کمرکش پوست گذاشت،چشم‌هاش را بست، دندان‌هاش را به لبش فشار داد و با یک تکان سریع پوست را برید!…
فوران خون با نعره‌اش قاطی شد، پرنده‌های لابه لای شاخه‌ها جیغ کشیدند و پراکنده شدند. سفیدار دور سر پسربچه چرخید و هوای گرگ و میش سیاه و تیره شد…

شرط طلاق – م. ع

شهریور ۱۳۹۰

این متن با امضای م. ع. وسیله ئی میلی دریا فت شده است. گویا ئی میل ایشان یکطرفه است و یا بهر دلیل ئی میل ارسالی ما برای کسب اطلاع بیشتر پس از ارسال بر می گردد.
از ما خواسته است که در صورت امکان آن را منتشر کنیم
از آقا یا خانم ( م. ع . ) خواهش می کنیم با ما تماس بگیرند. ملاحظه می کنید که ما با نشر آن
خواسته شما را اجابت کرده ایم
نام ” شرط طلاق ” را ما برگزیده ایم
———————————-

اون شب وقتی به خونه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است, دستشو گرفتم و گفتم:
” باید راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم.”
اون هم آروم نشست
و منتظر شنیدن حرف های من شد. دوباره سایه رنجش و غم رو توی چشماش دیدم. اصلا نمی دونستم چه طوری باید بهش بگم, انگار دهنم باز نمی شد.
هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود, باهاش صحبت می کردم. موضوع اصلی این بود که من می خواستم از اون جدا بشم.
بالاخره هرطور که بود موضوع رو پیش کشیدم, از من پرسید :
” چرا؟!”
اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی که از اتاق غذاخوری خارج می شد فریاد می زد:
” تو مرد نیستی ”
اون شب دیگه هیچ صحبتی نکردیم و اون دایم گریه می کرد و مثل باران اشک می ریخت, می دونستم که می خواست بدونه که چه بلایی بر سر عشق مون اومده و چرا؟
اما به سختی می تونستم جواب قانع کننده ای براش پیدا کنم, چرا که من دلباخته یک دختر جوان به اسم” دوی ” شده بودم و دیگه نسبت به همسرم احساسی نداشتم.
من و اون مدت ها بود که با هم غریبه شده بودیم من فقط نسبت به اون احساس ترحم داشتم. بالاخره با احساس گناه فراوان موافقت نامه طلاق رو گرفتم:
خونه,- سی درصد شرکت  – و ماشین رو به اون دادم. اما اون یک نگاه به برگه ها کرد و بعد همه رو پاره کرد.
زنی که بیش از ده سال باهاش زندگی کرده بودم تبدیل به یک غریبه شده بود و من واقعا متاسف بودم و می دونستم که اون ده سال از عمرش رو برای من تلف کرده و تمام انرژی و جوانی اش رو صرف من و زندگی با من کرده, اما
دیگه خیلی دیر شده بود و من عاشق شده بودم.
بالاخره اون با صدای بلند شروع به گریه کرد, چیزی که انتظارش رو داشتم. به نظر من این گریه یک تخلیه هیجانی بود.
بلاخره مسئله طلاق کم کم داشت براش جا می افتاد. فردای اون روز خیلی دیر به خونه اومدم و دیدم که یک
نامه روی میز گذاشته! به اون توجهی نکردم و رفتم توی رختخواب و به خواب عمیقی فرو رفتم. وقتی بیدار شدم دیدم اون نامه هنوز هم همون جاست, وقتی اون رو خوندم دیدم شرایط طلاق رو نوشته. اون هیچ چیز از من نمی خواست به جز این که  این  ماهی را  که مانده به  طلاق  رسمی ،  بهش توجه کنم.
اون درخواست کرده بود که در این مدت یک ماه تا جایی که ممکنه هر دومون به صورت عادی کنار هم زندگی کنیم, دلیلش هم ساده و قابل قبول بود: پسرمون درماه آینده امتحان مهمی داشت و همسرم نمی خواست که جدایی ما پسرمون رو
دچار مشکل بکنه!
این مسئله برای من قابل قبول بود, اما اون یک درخواست دیگه هم داشت: از
من خواسته بود که بیاد بیارم که روز عروسی مون من اون رو روی دست هام
گرفته بودم و به خانه آوردم. و درخواست کرده بود که در یک ماه باقی مونده
از زندگی مشترکمون هر روز صبح اون رو از اتاق خواب تا دم در به همون صورت
روی دست هام بگیرمو راه ببرم.
خیلی درخواست عجیبی بود, با خودم فکر کردم حتما داره دیونه می شه.
اما برای این که آخرین درخواستش رو رد نکرده باشم موافقت کردم.
وقتی این درخواست عجیب و غریب رو برای ” دوی” تعریف کردم اون با صدای بلند خندید گفت:
” به هرحال باید با مسئله طلاق روبرو می شد, مهم نیست داره چه حقه ای به کار می بره…”
مدت ها بود که من و همسرم هیچ تماسی با هم نداشتیم تا روزی که طبق شرایط
طلاق که همسرم تعین کرده بود من اون رو بلند کردم و در میان دست هام
گرفتم.
هر دومون مثل آدم های دست و پاچلفتی رفتار می کردیم و معذب بودیم..
پسرمون پشت ما راه می رفت و دست می زد و می گفت: بابا مامان رو تو بغل
گرفته راه می بره.
جملات پسرم دردی رو در وجودم زنده می کرد, از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و
از اون جا تا در ورودی حدود ده متر مسافت رو طی کردیم.. اون چشم هاشو بست
و به آرومی گفت:
” راجع به طلاق تا روز آخر به پسرمون هیچی نگو! “

نمی دونم یک دفعه چرا این قدر دلم گرفت و احساس غم کردم.. بالاخره دم در
اون رو زمین گذاشتم, رفت و سوار اتوبوس شد و به طرف محل کارش رفت, من هم
تنها سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم.
روز دوم هر دومون کمی راحت تر شده بودیم, می تونستم بوی عطرشو اسشمام
کنم. عطری که مدتها بود از یادم رفته بود. با خودم فکر کردم من مدتهاست
که به همسرم به حد کافی توجه نکرده بودم. انگار سالهاست که ندیدمش, من از
اون مراقبت نکرده بودم.
متوجه شدم که آثار گذر زمان بر چهره اش نشسته, چندتا چروک کوچک گوشه چماش
نشسته بود, لابه لای موهاش چند تا تار خاکستری ظاهر شده بود!
برای لحظه ای با خودم فکر کردم: خدایا من با او چه کار کردم؟!
روز چهارم وقتی اون رو روی دست هام گرفتم حس نزدیکی و صمیمیت رو دوباره
احساس کردم.
این زن, زنی بود که ده سال از عمر و زندگی اش رو با من سهیم شده بود.
روز پنجم و ششم احساس کردم, صیمیت داره بیشتر وبیشتر می شه, انگار دوباره
این حس زنده شده و دوباره داره شاخ و برگ می گیره.
من راجع به این موضوع به ” دوی ” هیچی نگفتم. هر روز که می گذشت برام آسون
تر و راحت تر می شد که همسرم رو روی دست هام حمل کنم و راه ببرم, با خودم
گفتم حتما عضله هام قوی تر شده. همسرم هر روز با دقت لباسش رو انتخاب می
کرد. یک روز در حالی که چند دست لباس رو در دست گرفته بود احساس کرد که
هیچ کدوم مناسب و اندازه نیستند.با صدای آروم گفت: لباسهام همگی گشاد
شدند.
و من ناگهان متوجه شدم که اون توی این مدت چه قدر لاغر و نحیف شده و به
همین خاطر بود که من اون رو راحت حمل می کردم, انگار وجودش داشت ذره ذره
آب می شد. گویی ضربه ای به من وارد شد, ضربه ای که تا عمق وجودم رو
لرزوند. توی این مدت کوتاه اون چقدر درد و رنج رو تحمل کرده بود, انگار
جسم و قلبش ذره ذره آب می شد. ناخوداگاه بلند شدم و سرش رو نوازش کردم..
برای پسرم این منظره که پدرش , مادرش رو درآغوش بگیره و راه ببره تبدیل به
جزئی شیرین از زندگی اش شده بود.
همسرم به پسرم اشاره کرد که بیاد جلو و به نرمی و با تمام احساس اون رو
در آغوش فشرد.
من روم رو برگردوندم, ترسیدم نکنه که در روزهای آخر تصمیم رو عوض کنم.
بعد اون رو در آغوش گرفتم و حرکت کردم. همون مسیر هر روز, از اتاق خواب
تا اتاق نشیمن و در ورودی. دستهای اون دور گردن من حلقه شده بود و من به
نرمی اون رو حمل می کردم,
درست مثل اولین روز ازدواج مون. روز آخر وقتی اون رو در آغوش گرفتم به
سختی می تونستم قدم های آخر رو بردارم.
انگار ته دلم یک چیزی می گفت: ای کاش این مسیر هیچ وقت تموم نمی شد.
پسرمون رفته بود مدرسه, من در حالی که همسرم در آغوشم بود با خودم گفتم:
من در تمام این سالها هیچ وقت به فقدان صمیمیت و نزدیکی در زندگی مون
توجه نکرده بودم.
اون روز به سرعت به طرف محل کارم رانندگی کردم, وقتی رسیدم بدون این که
در ماشین رو قفل کنم ماشین رو رها کردم, نمی خواستم حتی یک لحظه در
تصمیمی که گرفتم, تردید کنم.
” دوی” در رو باز کرد, و من بهش گفتم که متاسفم, من نمی خوام از همسرم جدا بشم!
اون حیرت زده به من نگاه می کرد, به پیشانیم دست زد و گفت:
” ببینم فکر نمی کنی تب داشته باشی؟ ”
من دستشو کنار زدم و گفتم:
” نه! متاسفم, من جدایی رو نمی خوام, این منم که نمی خوام از همسرم جدا بشم.
به هیچ وجه نمی خوام اون رو از دست بدم.”

زندگی مشترک من خسته کننده شده بود, چون نه من و نه اون تا یک ماه گذشته
هیچ کدوم ارزش جزییات و نکات ظریف رو در زندگی مشترکمون نمی دونستیم.

نه به خاطر این که عاشق هم نبودیم بلکه به این خاطر که اون رو از یاد برده بودیم.
من حالا متوجه شدم که از همون روز اول ازدواج مون که همسرم رو در آغوش
گرفتم و پا به خانه گذاشتم موظفم که تا لحظه مرگ همون طور اون رو در آغوش
حمایت خودم داشته باشم. ” دوی” انگار تازه از خواب بیدار شده باشه در حالی
که فریاد می زد در رو محکم کوبید و رفت.
من از پله ها پایین اومدم سوار ماشین شدم و به گل فروشی رفتم.
یک سبد گل زیبا و معطر برای همسرم سفارش دادم.
دختر گل فروش پرسید: چه متنی روی سبد گل تون می نویسید؟
و من در حالی که لبخند می زدم نوشتم :
از امروز صبح, تو رو در آغوش مهرم می گیرم و حمل می کنم, تو رو با پاهای
عشق راه می برم, تا زمانی که مرگ, ما دو نفر رو از هم جدا کنه.
***
جزئیات ظریفی توی زندگی ما هست که از اهمیت فوق العلاده ای برخورداره,
مسائل و نکاتی که برای تداوم و یک رابطه, مهم و ارزشمندند.
این مسایل خانه مجلل, پول, ماشین و مسایلی از این قبیل نیست.
این ها هیچ کدوم به تنهایی و به خودی خود شادی آفرین نیستند.
باید
زمانی رو صرف پیدا کردن شیرینی ها و لذت های ساده زندگی کرد.
چیزهایی رو که از یاد رفته, باید به یاد آورد و تکرار کرد و هر کاری رو که باعث
ایجاد حس صمیمیت و نزدیکی بیشتر و بیشتر می شه, انجام داد.

کاپیتان برزو- مهران رفیعى

شهریور ۱۳۹۰

محمود خوشحاله که نوبت شب کاریش را تمام کرده و تا چهار روز دیگه لازم نیست که به پالایشگاه بر گرده.
از دوماه قبل با حسن، دوست قدیمى اش قرار گذاشته که شب عید را مهمان او باشه. با پشت سر گذاشتن گردنه هاى” باجگاه ” و عبور از زیر ” دروازه قرآن “، وارد شهر میشه و چند دقیقه بعد در مقابل خانه اى در خیابان ” هدایت ” توقف مى کنه تا ” میترا ” را که با چمدان منتظر اوست ، سوار کنه.
پیکان نقره اى به راه میفته واز خیابان ” نادر” به سمت ” فلکه فرودگاه ” پیش میره ، جنب و جوش زیادى در خیابانها دیده میشه ، مردم مشغول تدارک شب عید هستن. مردى در کنار خیابان بوته هاى، بنفشه، اطلسى و میمون میفروشه، آنطرف تر بساط ماهى فروشى پهنه، پسرکى هم، ماهى هاى قرمزش را درتنگ هاى بلورى به نمایش گذاشته و منتظر مشترى نشسته. در مقابل یک قنادى، محمود پارک میکنه. میترا پیاده میشه و با چند جعبه کلوچه و مسقطى و نان یوخه بر میگرده. فلکه فرودگاه خیلى شلوغه، چند تا اتوبوس و مینى بوس و سوارى مشغول سوار و پیاده کردن مسافر هستن. عده زیادى هم که بلیط گیرشون نیومده، کنار خیابان ایستادن و براى هر ماشینى که رد میشه دست بلند میکنن.
میترا:
” محمود! کاش آن پسره را سوارکنیم، ما که جا داریم، لابد میخواد شب عیدى پیش خانواده اش بره ”
محمود دنده عقب میگره، میترا شیشه را پائین مى کشه و میگه:
” پسر جون کجا میخواى برى ؟ ”
پسر:
” چنار شاهی جون ، چند میگیرى؟ ”
محمود:
” اگه میدونستم کجاست، کرایه اش را بهت مىگفتم، ما داریم مى ریم بوشهر، به مسیرت میخوره ؟ ”
پسر:
” شما هرجا یى که بخواین برین، باید از اونجا رد بشین،…بوشهر، آبادان، کازرون، تقریبا وسط راه تونه، بیست فرسخه، حالا چند میگیرین؟”
محمود با لبخند میگه:
” هرچقدر نرخشه ”
پسر:
” نرخ معمولیش ده تومنه، البته قیمت همه چى شب عید میکشه بالا.”
محمود:
” خب همون ده تومن، بپر بالا. ”
میترا:
” اسمت چیه پسر جون؟ لابد دارى پیش خانوادت بر میگردى؟ ”
پسر که از گیر آوردن وسیله نقلیه خوشحال بنظر مى رسه، میگه:
” اسمم ” برزو ” ، فامیلم ” دره شورى ”  شما درست حدس زدین خانم ، دارم به خو نه مون بر مى گردم. ”
میترا:
” برزو؟ آدم رو بیاد داستانهاى شاهنامه مى اندازه، لابد دره شورهم اسم یک جائیه ؟ ”
برزو:
” نه خانم ، اسم تیره مونه ، مال ایل قشقائیه ”
میترا که به هیجان آمده، میگه:
” چند تا خواهر و برادر دارى؟ اسماى اونا چیه؟ ”
برزو:
” دوتا برادر، دوتا هم خواهر. بهرام و بیژن – سودابه و رودابه، من از همشون بزرگترم ”
میترا:
” چه اسماى قشنگى ….لابد رفته بودى شهر براى خرید هاى شب عید، درسته؟ ”
برزو:
” نه خانم براى یک هفته مرخصى به خونه بر میگردم ”
محمود با تعجب مى پرسه:
” مرخصى؟ مگه تو مدرسه نمیرى؟ تا سیزده بدرهم که مدرسه ها باز نمیشه ”
برزو:
” دانش آموز مدرسه نیروى دریائى هستم، در بندر پهلوى ، روز ششم فروردین با ید سر خدمت باشم .”
محمود:
” توکه گفتى مال ایلى، چطورى سروکارت به دریا افتاد ؟ ”
برزو:
” توى ایل براى جوانها کار نیست، پدر بزرگ میگه دوره ایل نشینى سر اومده ”
میترا:
” چطور؟ مگه چى عوض شده ؟ ”
برزو:
” چند سال قبل که خشکسالى بدى بود، حتمن یادتان هست، تموم این منطقه خشک شده بود، اصلا علف پیدا نمى شد، خیلى از گوسفند هامون از گشنگى مردن، کنارهمین جاده پر از لاشه بود ”
محمود:
” من که در این مورد چیزى نشنیدم ، میترا تو چى ؟ ”
میترا:
” توى روزنامه ها و رادیو تلویزیون که چیزى نبود، اگه هم بود ما توجه نکردیم ….خب برزو ، کسى هم بهتون کمک کرد؟ ”
برزو با مکث جواب میده :
” کامیون هاى ارتشى یک مقدارى علوفه آوردن و کنار جاده انداختن، ولى اصلا کافى نبود و تازه به اونهائى هم که از جاده دور بودن چیزى نرسید ”
برزو، مشتا قانه به اطراف نگاه میکنه، به هر پستى و بلندى، جویبار ودرختى خیره میشه. در نزدیکى هاى حسین آباد، به بچه هائى که در اطراف جاده ایستاده اند اشاره میکنه و میگه:
” اگه کنگر خوب میخواین، ازاینجا بخرین، کنگر هاش درجه یکه، درشت و سفید ”
میترا میگه:
” فکر بدى نیست، حسن هم خوشحال میشه ”
ماشین در شانه خاکى جاده هنوز متوقف نشده که سه چهار تا از پسرها و دختر ها با لباسهاى رنگا رنگشون به طرف اونها میدون. هر کدوم یک سبد کوچک کنگردر دست گرفته و براى فروش با بقیه رقابت میکنه. محمود نگاهى به اونها میاندازه و میگه:
” راست بگین، جنس کدومتون بهتره ؟ ”
بچه ها همشون داد میزنن:
” مال ما آقا، نگاه کن، یه ذره هم آشغال نداره ”
میترا از برزو میپرسه:
” توچه میگى ؟ ”
برزو نگاهى به سبدها میکنه و چند کلمه اى به زبون ترکى با اونها حرف میزنه و بالاخره یکیش را انتخاب میکنه.
برزو:
” خانم ! قیمتش خیلىخوبه ، سبدى دو تومن ، توى شهر همین را میفروشن پنج تومن، تازه به این خوبى هم نیست. ”
میترا کنگرهاى هر چهار نفر را میخره و در صندوق عقب جا میده ، ماشین راه مى افته.
میترا:
” خب برزو، داشتى میگفتى، در باره خشکسالى حرف میزدى.
برزو:
” خیلى سخت بود، خیلى از ایلاتى ها که گاو و گوسفندها شونو از دست داده بودن، ایل را ول کردن و رفتن ”
میترا با کنجکاوى میپرسه:
” کجا رفتن ؟ ”
برزو:
” هر کسى دنبال کار، یه طرفى رفت، مثلا (گودرز ) عموى بزرگم ، رفت  (برازجون.)
(گیو ) عموى کوچکترم، رفت کویت ”
میترا:
” خب حالا اونها راضى هستن؟ ”
برزو:
” عمو گیو دوساله که براى پدر بزرگ پول میفرسته، میگن تو کویت پول درآوردن آسونه. عمو گودرز هم توى شهر مغازه داره و وضعش خوب شده، گلیم و جاجیم قشقائى میفروشه، اولش که شروع کرد، دکان نداشت، دوره گرد بود، ولى حالا، هم دکان داره و هم وانت، سالى چند بار میاد توى ایل و خرید میکنه، میگن اسم نوشته که سال دیگه بره  مکه ”
محمود:
” خب حالا که اینطوره ، پدرت هم همین کار را بکنه ”
برزو:
” پدرم از زندگى تو شهر خوشش نمیاد، میگه حاضره از گشنگى بمیره ولى توى شهر نمونه، پدرم میگه مردم شهربا هم قهرن، به همین خاطره که بین خونه هاشون دیوار میکشن، توى ایل وقتى که سرفه کنى، صداتو بقیه چادرهم مى شنون و احوالت را مى پرسن، صداى سرفه و ناله که از دیوار عبور نمى کنه ”
محمود:
” خب برزو، تو که توى شهر زندگى مى کنى، بهش بگو که زندگى توى شهراز توى بیابون خیلى بهتره  ”
برزو جوابى نمیده. میترا به درو دشت نگاه میکنه، منظره ها براش تازگى داره، از برزو میپرسه:
” کجا میشه یه چاى خورد؟ ”
برزو:
” پشت همین پیچ به دشت ارژن میرسیم، چند تا قهوه خونه هم داره، و یه چشمه خیلى خوب، با آب پاک و تازه که از زیر کوه بیرون میاد ”
میترا:
” بنظر میرسه که اونجا روخیلى دوست دارى، درست میگم؟ ”
برزو :
” آخه از بهترین ییلاق ها مونه، تابستون که همه جا گرم و خشکه، دشت ارژن پرآب و خنک و سبزه ”
محمود:
” لابد خاطره هاى خوبى هم دارى؟ ماهم وقتى به سن وسال تو بودیم، عشاق ییلاق بودیم، دماوند، جاجرود، کلاردشت …”
محمود ماشین را در میان ماشین هاى دیگه پارک میکنه و هرسه به داخل قهوه خانه اى میرن. چاى گرم هرسه را حال میاره.
میترا پیشنهاد میکنه سرى به چشمه بزنن. برزو جلو میافته و از میان درختهاى بلند بید گذشته ومثل بز کوهى از میان تخته سنگها بالا و پائین مى پره ، در کنار چشمه تخت سلیمان مى نشینه و دست و صورتش را مى شوره ، و بعدش با دستهاش مقدارى از آب زلال چشمه را سر میکشه.
میترا:
” این آب از کجا میاد ؟ ”
برزو:
” از آب شدن برفهاى اون بالا، همیشه آبش تمیزوخنکه، حتا توى چله تابستون، تابستونا با بچه ها توى اینجا مسابقه میدیم. ”
میترا:
” چه جور مسابقه اى ؟ ”
برزو:
” مسابقه استقامت، کى میتونه مدت بیشترى توى آب چشمه بایسته، یک نفر مى شماره، یک، دو، سه، ….بعد از شماره بیست پاهاى آدم بیحس میشه ”
چند دقیقه بعد به ماشین بر میگردن، ولى این بار میتراست که پشت فرمان مى نشینه تا محمود کمى استراحت کنه. شیفت هاى شب کمى خسته و خواب آلودش کرده. سفر ادامه پیدا میکنه. ازدشت ارژن که کمى دور میشن، جاده اى مارپیچ دیده میشه که خودشو با طنازى در آغوش کوههاى زیباى  زاگرس  جا داده، برزو هر گوشه اى از این پیچ و خم ها را مى شناسه، بارها پیاده ازاونجا ها عبور کرده، وخاطره ها داره، به همه چیز با دقت نگاه میکنه، بخصوص به درختهاى بادام کوهى که غرق شکوفه هستن ، به شقایق هائى که درکنار صخره هاروئیدن ، به بابونه هائى که در میان سبزه ها به گُل نشسته اند .
میترا نگاهى به محمود که در حال چرت زدنه میکنه و میگه:
” محمود ببین اینجا چه طبیعت زیبائى داره ، باکوههائى که قبلا دیده ایم ، حسابى فرق داره، خواب را بذار براى خونه، وقتى که رسیدیم هرچه دلت خواست بخواب ”
محمود با حرکت سر حرف او را تائید میکنه، برزو مى پرسه:
” چند وقته که به فارس اومدین؟ ” میترا:
“حدود سه ماهه، محمود براى دوسال به پالایشگاه شیراز منتقل شده، بعدش بر میگردیم تهرون ”
برزو:
” اتفاقا منم، سه ماهه که دوره ام را شروع کردم، دو سال هم طول میکشه، بعدش باید برم روى دریا ”
میترا:
” راستى نگفتى چطورى مدرسه نیروى دریائى را انتخاب کردى ؟ برزو:
” خانم ، من تا کلاس هشتم توى مدرسه سیار عشایرى درس خوندم ، نمره هام خیلى خوب بود، معلمم می گفت که باید مدرسه را ادامه بدم ، توى ایل هم که دبیرستان سیار نداریم و باید به یک شهرى میرفتم.”
میترا:
” خب چرا پیش عموت نرفتى ، مگه نگفتى که توى شهر وضعش خوب شده ؟ ”
برزو:
” آخه مدرسه نیروى دریائى کمک هزینه هم می دهد که می فرستم براى خانوادهام، آقاى بهمن بیگى گفته اگه نمره هام خوب بشه ممکنه یک روزى افسرهم بشم ”
محمود با شیطنت میگه:
” اونوقت بهت میگن:
نا خدا برزو….کاپیتان برز و ! ”
میترا که از این جمله خوشش نیومده میگه:
” محمود تازگی ها توى خواب هم حرف میزنه! اما برزو جان، مگه خانوده ات از تو کمک خواسته بودن ؟ ”
برزو:
” خودشون که چیزى نگفتن خانم، ولى ایلاتى ها که پولى در بساط شون نیست ”
برزو:
” آقا شما هم سربازى رفتین ؟ ”
محمود:
” آره بابا، مگه ما پسرکى هستیم که الکى معاف مون کنن، هنوز یکسال نیست که مرخص شدم ”
برزو:
” براتون سخت بود ؟ ”
محمود:
” چند ماه اولش توى پادگان فرح آباد پوست مونو کندن، پدرمون درآمد تا سر دوشى گرفتیم، ولى قسمت بعدیش توى لویزان به اون بدى نبود. ”
محمود که بار دیگه سر حال اومده بود، مى پرسه:
” خب برزو، بگو ببینم اون طرف ها چه خبره ؟”
برزو:
» هیچى آقا، اصلا خبرى نیست ”
محمود:
” مگه میشه ؟ ”
برزو:
” آقا شما ، بندر پهلوى رفتین؟ ”
محمود:
” آره جانم ، هر سال تابستون مى رفتیم شمال، چقدرهم خوش میگذشت. ”
برزو:
” مثلا چکار مى کردین که بهتون خوش میگذشت؟ ”
محمود:
” همه کارى میکردیم ، ….شنا توى دریا، درازکشیدن توى شن هاى ساحل، فوتبال دستى و پینگ پنگ تو پلاژها، نگاه کردن به این واون، قدم زدن توى جنگل، سرزدن به مغازه ها، مرباى بالنگ، کلوچه لاهیجان، ماهى سفید، رادیو دریا…..بازم بگم ؟ ”
برزو:
” ولى توى این کوه و دشت ها چیزهاى خیلى بهترى پیدا مى شه. ”
محمود:
” توى این کوهها ؟ منکه چیزىنمى بینم، شاید پشت کوهها چیزى باشه که من نمىتونم ببینم. ولى تا آنجائى که چشم کارمیکنه فقط چند تائى درخت پراکنده هست، چند تائی جوى کوچک آب که شاید دائمى هم نباشه، تعدادى دهات کوچیک و بزرگ با خونه هاى گلى و مقدارى مزرعه و تعدادى هم گاو و گوسفند ، چیز دیگه اى هم هست ؟ ”
برزو:
” اگه با من میامدین توى ایل خیلى چیزها بهتون نشون میدادم ”
میترا:
” من که خیلى دلم میخواد باهات بیام وببینم ، ولى دوست هامون توى بوشهر منتظرن و اگه دیر برسیم دلواپس میشن، ممکنه فکرکنند ماشین خراب شده ویا تصادف کردیم، ولى یک وقتى حتمن میام ، اما حالا خودت برامون تعریف کن ، از اون چیزهائى که خودت دوست دارى بگو”
برزو:
” اگه تابستون بیائین پیش ما ، یک صبح زود شما را میبرم به سرچنگ ”
محمود:
” سرچنگ دیگه کجاست ؟ ”
برزو:
” اون بالاى کوه، اونجا همیشه سرده ، بیشتر سال پوشیده ازبرفه، برف سفید ودست نخورده. یک کیسه پلاستیکى با خودمون مى بیریم و از اونجا، سُر مى خوریم مى آئیم پائین، ما تبستونها از اونجا برف مى آریم پائین و سر جاده میفروشیم. ”
میترا:
” منهم عاشق برفم ، ولى خب خیلى جا ها کوههاى برفى داره ، کوههاى البرز هم خیلى جاههاى قشنگى داره ، خب غیر از برف دیگه چى پیدا میشه ؟” برزو:
” شما قارچ دوست دارین ؟ ”
محمود:
” بدم نمیاد، ولى بعضى از اونها خوب نیستن، ممکنه سمى هم باشن! ”
برزو:
” ما سمى هاشو مى شناسیم، اگه پیش ما میامدین ، فردا صبح توى دامنه ها قارچ هاى خوب را بهتون نشون میدادم و همون جا براتون کباب میکردم. قارچ تازه خیلى خوشمزه ست ”
میترا:
” حالا که نمیشه ، ولى اگر کسى منتظرمون نبود و من با تو میامدم ، پدر مادرت تعجب نمى کردن ؟ نمى گفتن چرا مهمون نا خوانده آوردى ؟ ”
برزو:
” عشایر از مهمون خوششون میاد، میگن برکت میاره . ما خودمون معمولا پیش دیگرون میریم تازه اگر هم بخواهیم خبر بدیم ، وسیله اى براى اینکار نداریم. ”
محمود:
” درست میگى ، من که نشانه اى ازخط تلفن و بیسیم و دکل مخابراتى این طرفها نمى بینم ، زندگى به همون شکل ابتدائى ادامه پیدا کرده ….خب از این حرفها بگذریم ، از بقیه چیزها بگو. ”
برزو:
” توى بعضى ازغارها کندو هاىعسل پیدا میشه، شماعسل با موم خوردین؟ عسل طبیعى خیلى خوشمزه است، با عسل هاى کارخونه اى فرق داره ! ” محمود:
” خب دیگه چه پیدا میشه ؟”
برزو:
” خیلى چیزها هست آقا، اگه من بخوام همشو بگم تا فردا هم تموم نمیشه، مثلا تخم قمرى و کفتر چاهى ، کنگر کوهى، شقایق و پونه وحشى، دراج وکبک”  محمود:
” چى گفتى ؟ تخم کفترچاهى ؟”
برزو:
” آره آقا ، توى بعضى از این چاهها، پر از لانه پرنده هاست ”
محمود:
” چطورى توى چاه میرن ؟ ”
برزو:
” چند تا شاخه بلوط را مى بریم و روى دهانه چاه مى اندازیم ، بعد یک سرطناب را به کمرمون مى بندیم و یکسرش را هم به این چوبها، و یواش یواش میریم پائین ، توى دیواره چاهها پر از لانه کفترچاهیه ”
محمود:
” صبر کن جانم ،
اولا، شما کار خوبى نمىکنید که شاخه بلوط را مىشکنین، اونهم این طرفها که فقط تک و توکى درخت پیدا میشه،
ثانیا ، شما که تخم پرنده ها رو مى خورین ، نسل اونها رو نابود مى کنین، مگه نه ؟ ”
برزو:
” آقا ، با شکستن یک شاخه، که درخت بلوط از بین نمیره، تموم این درختها را ذغال سازها خشک کردن و براى فروش به شهر بردن و کلى پول به جیب زدن ”
محمود:
” مگه این کار ممنوع نیست ؟ پس ژاندارمها و جنگل بانها چکار مى کنن ؟ ”
برزو:
” البته که ممنوعه، ولى هرکدومشون را که میگیرن، پس از چندى آزاد مکنن، میگن توى شهر هر کارى با پول درست میشه، بعضى از این ها، اول یک چیزى پاى درخت مى ریزن تا بلوط بتدریج خشک بشه، قطع کردن درخت خشک هم که مجازاتى نداره ، مگه نه ؟ ”
محمود:
” نمى دونم خب تکلیف نسل پرنده ها چى میشه ؟ ”
برزو:
” آقا توى هر چاهى که برى کلى پرنده هست، وقتى که نزدیکشون برى، باهم پرواز میکنن و از چاه میان بیرون، اونقدر هست که روى سرت سایه مى افته ما فقط چند تا شو بر میداریم، تازه مارها و گربه ها و پرنده هاى دیگه هم هستن که به لانه ها دستبرد مى زنن ، همیشه هم این برنامه ها بوده ، ولى نسل اونها از بین نرفته، اما چیز هاى دیگرى هست که واقعا در حال نابودیه ”
میترا:
” مثل چى ؟ ”
برزو:
” مثلا آهو، بز کوهى ، وبعضى از بازها و شاهین ها ”
محمود:
” خب کى اونها رو نابود میکنه ؟ ”
برزو:
” شکارچى ها آقا، شکار چى هائى که از شهر میان و همه چى دارند ، لند رور، دوربین ، تفنگهاى مختلف ، سگهاى شکارى ، بیسیم و چادر و مخزن هاى بزرگ آب و سوخت ”
محمود:
” خب اونها که باید براى شکار اجازه بگیرند، و لابد کارشان کنترل میشه ”
برزو:
” این هم مثل همون جریان خشک کردن درخت هاست ، بعضى وقتها ماشین هاى دولتى و آرتشى هم با خودشون میارن. راستى شما که توى پالایشگاه کار میکنین، چرا به ما سوخت نمیدین که مجبور بشیم درخت ها را بسوزونیم ؟ ”
محمود:
” من توى قسمت تولید هستم و با قسمت پخش و فروش سروکارى ندارم،  میدونى برزو ، توى زندگى شهرى هر کسى کار خودشو میکنه و با کار بقیه کارى نداره ، توهم وقتى که درست تموم شد و مشغول کار شدى ، ممکنه در قسمت مخابرات کشتى باشى و از موتورخونه و توپ خونه اطلائى نداشته باشى .”
محمود کاغذى در میاره و چیزائى روى آن مى نویسه و به برزو میده و میگه:
” قبل از اینکه ازهم جدا بشیم ، بذار اسم وآدرسمون را بهت بدم ، شاید توى سفر بعدیت بتونیم همدیگه را بیشتر ببینیم ، شاید فرصت بشه سرى هم به ایل تون بزنیم .”
برزو ضمن نگاه به نوشته به میترا میگوید:
” خانم شما توى رادیو و تلویزیون کار مکنین ؟ ”
میترا:
” کارشناس علوم اجتماعى هستم ، براى  برنامه خانواده  چیز مى نویسم، راستى تو برنامه هاى تلویزیون را هم نگاه میکنى ؟”
برزو:
” توى سالن غذاخورى مون یک تلویزیون داریم ، گاهى بعد از شام نگاه میکنم ، ولى چیز به دردخورى نشون نمیده ؟ ”
میترا:
” چیز به درد بخور ؟ منظورت چیه ؟ ”
برزو:
” مثلن هیچى از وضعیت ما توى برنامه ها تون نمى گین، خبرخشکسالى را هم که نگفتین داستان فیلم هاتون هم که واقعى نیست ”
میترا:
” خب البته بیشتر مردم فقط برنامه هاى سرگرم کننده مى خوان، دیگه کسى حوصله برنامه هاى جدى را نداره ”
محمود:
” شما از کجا مى دونین؟ مگه تا حالا نظر مردم را پرسیدین ؟”
صداى بوق شیپورى کامیونى که در سرپیچى ، در حال سبقت گرفتن است ، مکالمه را قطع میکنه، میترا با دستپاچگى ماشین را به شانه خاکى جاده مى کشونه و پس از چند مانور خطرناک موفق میشه از بر خورد شاخ به شاخ با کامیون جلوگیرى کنه، میترا و محمود به هم نگاه مى کنن، کسى حرفى نمى زنه ، فقط صداى چرخهاى ماشینه که سکوت را مىشکنه . در نزدیکى هاى پاسکاه پلیس راه (چنار شاهیجان )، برزو رو به میترا میکنه و میگه:
” من جلو اون مغازه پیاده میشم، شما هم وقتى که دو باره به منطقه کوهستانى رسیدین بیشتر احتیاط کنین ، بخصوص نزدیک تونل ها ، آخه بعضى از راننده هاى کامیون ها معتاد هستن و پشت فرمون ماشین چرت مى زنن ”
میترا:
” تو از کجا میدونى که خانواده ات نزدیک اون مغازه چادر زدن ؟ ”
برزو:
” اون مغازه مال کل حسین دوانیه  وقتى که ایل میاد گرمسیر همه با اون معامله مى کنن، نامه ها را هم به آدرس او مى فرستن کل حسین میدونه هر قسمت ایل کجاس. ”
میترا:
” خوب من منتظرت مى ایستم ، تو برو و سراغ خانواده ات را بگیر”
برزو، با سرعت خودش را به مغازه میرسونه و چند لحظه بعد با خوشحالى بر میگرده و میگه:
” خوب شد منتظرم موندین ، چادر پدرم نزدیک پل شاپوره ، دو سه فرسخى اینجا ست ”
چند دقیقه بعد ، برزو در کنار پل از ماشین پیاده میشه ….دوان دوان از تپه اى که پوشیده از گلهاى زرده بالا میره ، در بالاى تپه مى ایسته، بر میگرده و به جاده نگاه میکنه ، محمود و میترا هنوز ایستادن ، براى هم دست تکون میدن ، چند لحظه بعد ، برزو دیگه دیده نمیشه ، پیکان نقره اى هم به سمت تونل ها حرکت میکنه .

.

شب ِ بویناک شط – مرتضا خبازیان زاده

شهریور ۱۳۹۰

آن جهان میخ کوب شده، آن نگاه خشمگین، شیخ مغفوری که روی زمین به‌خود می‌پیچید، پیشتابی* که در مشت فشرده می‌شد و دود سفید رنگی که از جلوی چهره‌ی ” حمدان ” می‌گذشت، همه و همه در کمتر از ثانیه‌ای، دیگر خاطره‌ای دور بود. برای مردمی که بر سر شیخ مغفور گرد می‌آمدند، حمدان دیگر نبود، تنها پرهیبی دور، بسیار دور از علی گدا می‌دیدند که بال عبای کهنه‌اش، در دنباله‌ی او تاب می‌خورد.
حمدان مثل تیر رها شده از کمان از پیچاپیچ کوچه‌های تنگ می‌گریخت. او به شتاب از کوچه‌های پشت مسجد جامع خود را به خیابان خسروی رساند، از محله‌ی صبی‌ها گذشت و وقتی به حاشیه‌ی کارون رسید، بی هیچ درنگی خود را به آب سرد دی ماه زد.
کارون، گل آلود بود و جا به‌ جا لکه‌های پهنی از نفت سیاه و روغن را با خود می‌برد. حمدان حتا به آن لکه‌های بد بو هم نیاندیشید. از سرمای بویناک کارون به تنگ آمده، خود را روی شن‌های جزیره‌ی وسط رود رها کرد.

حمدان شب‌های سرد اهواز را آن‌قدر در آن جزیره‌ی نامسکون تاب آورد تا کبوتر جعفر کنارش نشست. جعفر قدمی، تنها دوستی بود که برایش مانده بود. بعد از مرگ مغفور آن‌ها بیشتر و بیشتر با هم صمیمی شدند.

حمدان از جزیره بیرون آمد و توی یکی از خانه‌های لشکر آباد پنهان شد. جعفر برایش خبر می‌آورد. خبرهایی که به حمدان می‌رسید او را افسرده و افسرده‌تر می‌کرد. پنداشت ِ او، این که با حاکم جور جنگیده، این که توانسته یکی از عمله‌های حاکم جور را از میان بردارد، یکسره برباد رفت. شیخ حمود، پسرعموی دیگر شیخ خزعل، با سلام و صلوات از ملاثانی آورده شد و بر مصطبه‌ی حاکم شرعی و امامت جمعه‌ی اهواز نشست. شیخ خشمگینی که در اولین روزهای آمدنش، فرمان یافتن و کشتن حمدان را به آدم‌هایش داده بود.

در حیاط خانه‌ی لشکرآباد، حمدان بارها و بارها طول و عرض حیاط را رفته و برگشته بود تا این که روزی از روزها به جعفر گفت برود و از حاج رحمت اله حلیمی امانت ِ سپرده شده را بگیرد. جعفر به سرعت رفت و سریع‌تر بازگشت. او صندوق چوبی کوچک را گذاشت جلوی پای حمدان. حمدان آرام و با طمانینه صندوق را باز کرد. توی صندوق مشتی لوازم ِ چهره آرایی بود و زیر همه‌ی آن‌ها یک اسلحه‌ی موزر. اسلحه وقتی در مشت حمدان فشرده شد، جعفر برقی گذرا را در چشم‌های حمدان دید. حمدان سکوت کرده بود اما جعفر می‌دید که رگ گردن حمدان آرام آرام برمی‌آید، از شیب ِ پشت گوش بالا می‌رود و مثل طناب باریکی از روی شقیقه‌ی چپ می‌گذرد. حمدان خشاب موزر را وارسی کرد. گلوله‌ها را یکی‌یکی و با دقت بیرون کشید و دوباره توی خشاب گذاشت.

چندی بعد، مرد بلند بالایی، با چهره‌ای کبود و دستاری به سر، شبیه جوکی‌های هندی از عمق خیابان بیست و چهار متری پیش می‌آمد. مرد هندی کیف سیاه رنگی به دست چپ داشت و عصایی به دست راست. گاهی می‌ایستاد و با حوصله و تانی شیشه‌های گرد عینکش را پاک می‌کرد. روبه‌روی باغ ملی دمی ایستاد و به بچه‌هایی که بازی می‌کردند نگاه کرد. بازی بچه‌ها او را سر شوق آورد. لبخند به لب از باغ ملی گذشت و پیچید توی بازار. هنوز به اذان ظهر جمعه مانده بود. مرد هندی رفت توی قهوه خانه‌ی مراد و به اشاره‌ای کوتاه فنجانی چای خواست. مراد فنجان را جلو مرد گذاشت و پرسید: غریبه، این جا چه می‌کنی؟ مرد هندی دستی در هوا تکان داد و چیزی نگفت. مراد دستمال چرک تابی روی میز کشید و گفت:
پرچانه هم نیستی که، این جا چه می‌کنی؟ مرد هندی دستی در هوا تکان داد که از نظر مراد معنی روشنی داشت. مراد سکوت کرد و از مرد هندی دور شد اما هر چه در ذهن کاوید یادش نیامد چه چیزی در این مرد برایش آشناست.

صدای قران از مسجد جامع بلند شد. مرد هندی سکه‌ای توی کاسه‌ی مراد انداخت و از قهوه‌خانه بیرون آمد. تا مسجد راهی نبود و مرد گام به‌گام به مسجد نزدیک می‌شد اما خلوتی بی‌وقت بازار برایش عجیب بود. نرسیده به مسجد، مردی باقلا پخته و لبو می‌فروخت که آشنا نبود. نبش خیابان حافظ جوانی نشسته بود و پیش پایش بقچه‌ای به چشم می‌خورد. آن سوتر، بعد از طاقی‌های حاشیه‌ی مسجد دو مرد با هم حرف می‌زدند اما از نمازگزارانی که جمعه‌ها حاشیه‌های بازار را شلوغ می‌کردند خبری نبود.

مرد هندی مردد و شکاک به گاری نزدیک شد و پیاله‌ای باقلای پخته طلب کرد. باقلا فروش با لبخند عجیبی پیاله را به دستش داد. قبل از این که چیزی از ذهن بگذرد جمعیتی از خیابان باغ شیخ به بازار پیچید. از همان فاصله هم شیخ حمود دیده می‌شد که در میان مریدانش گام می‌زد. لب پایینی مرد هندی کج شد و باقلای پخته به کامش چسبید. شیخ حمود، نزدیک می‌شد و مرد هندی را در هجوم هزارها خاطره‌ی ناگهانی عرق می‌کرد. یک سال زندگی پنهانی، در کسری از ثانیه از ذهنش گذشت.
یارانی را به یاد آورد که ابتدای همین بازار به دار آویخته شدند. لحظه‌ای که او در هیات علی گدا خود را می‌زد و می‌خندید. مردمی که در سکوت به اندام‌های آویخته از دار نگاه می‌کردند و در گوش هم می‌گفتند:
از دیدن مرده‌ها دیوانه شده. علی گدا آن روز چندان زیر اندام‌های بی‌تکان گریسته و خندیده بود که کسانی زیر بغل‌های او را گرفته و دور کرده بودند. در تمام این مدت آخرین نگاه مرتضا را از یاد نبرده بود. مامور دولتی زیر پای مرتضا را خالی کرده و مرتضا در دم ِ افتادن، وقتی نگاهش به نگاه علی گدا گره خورده بود، تنها توانسته بود بگوید: هاه.

مرد هندی از گاری دور شد. شیخ حمود از سوی دیگر به مسجد نزدیک می‌شد. جوان از کنار بقچه‌اش برخاست. مرد باقلا فروش گاری را تکان داد. دمی، لحظه‌ای، جعفر از پیچ بازار دیده شد که پارچه‌ی سرخی را تکان می‌داد. مرد هندی لبخند زد و از توی کیف دستی موزر را بیرون … آورد.

صدای همزمان چند شلیک سکوت سنگین بازار را پاره کرد. مرد هندی خم شد، توانش را دوباره جمع کرد و قد برافراشت. سوزش دوباره‌ای توی کتف راستش حس کرد اما توانست ماشه را بچکاند. یکی از همراهان شیخ به زمین افتاد اما بارانی از گلوله بر مرد هندی بارید. مرد هندی روی زمین افتاد. سکوت که طولانی شد، شیخ حمود به مرد هندی نزدیک شد. مرد هندی چشم گشود و شیخ را از پشت پرده‌ی خون دید. شیخ گفت: چه خیالی حمدان؟ حمدان تکانی به خود داد اما رگباری از گلوله از فرق تا پایش نشست.

بازار کم‌کم شلوغ می‌شد و حمدان، چیزی بین علی گدا و مرد ناشناس هندی، برای همیشه بر تیرک آویخته می‌شد. جعفر قدمی تا شب، تا شب تاریک و سرد شط بویناک نعره زد و گریست.
————–

* هفت تیر

این نه، آن – اسماعیل رجبی

شهریور ۱۳۹۰

می گفت: اتوبوسی که با آن عازم شهرستانی دور دست بودم، بین راه در قهوه خانه ای توقف کرد. برای ناهار. همه مسافر ها پیاده شدند.
پیاده که شدم رفتم بروم دستشوئی، در کنار دستشوئی دو تا آفتابه پلاستیکی آبی و قرمز پر از آب آماده بود. مردی هم چند متر آن طرف تر بر روی چهار پایه ای نشسته بود. آفتابه آبی را برداشتم بطرف دستشوئی راه افتادم. صدای مردی که روی چهار پایه نشسته بود برخاست که:
ابن نه، این آفتابه نه، قرمزه را بردار. نفهمیدم چرا، ولی چنین کردم. در مراجعت ضمن پرداخت وجهی به او پرسیدم:
این آفتابه ها چه فرقی دارند؟ که گفتی این را بر ندار آن را بردار. با کمال تعحب جواب داد : هیچ، هیچ فرقی ندارند. اما اگر من چنین نمی کردم، تو از کجا می فهمیدی که من متصدی دستشوئی هستم، تا پولی بدهی.
” تو خود حدیث مفصل بخوان….”

از مجموعه ی توفانی پنهان شده در نسیم، گزیده هائی از سروده های شمس لنگرودی

شمس لنگرودی - شهریور ۱۳۹۰

تو دیگر نیستی

تو دیگر نیستی
انار شکسته ای که خاطره های خونینش تنها، بر دست و دهان می ماند.

تو دیگر نیستی
مگر به صورت شعری در دهان
و لمس سر انگشت های تمام شده ات
در دست های مان

شگفت، لعلگونه، درخشان، پرداخت شده، آبگون…
انار دهان گشوده
از این بیش
نمی ماند
بر درخت.
*

بنویس

بنویس
بنویس و هراس مدار
از آن که غلط می افتد

بنویس و
پاک کن
همچون خدا که هزاران سال است
می نویسد و پاک می کند
و ما هنوز مانده ایم
در انتظار پاک شدن
و بر خود می لرزیم
*

درست است

درست است
همین بود آقا
اما صدا و قیافه اش فرق می کرد
و نگاهش
این طوری معصومانه نبود

حالا
اجازه می دهید که مرخص شوم؟

شب مهتابی – مانا آقائی

شهریور ۱۳۹۰

سیزده شب تمام
مثل یک کشیک ِ نگران راه رفته ام
امشب استراحت می‌‌کنم
ماهی ها آسوده تر از همیشه خوابیده اند
و ماه بجای من
دور دریاچه قدم می زند

مثل یک انسان زیسته ام- ناظم حکمت شاعر نامدار ترکیه نوامبر ۱۹۰۱- ژوئیه ۱۹۶۳-انتخاب و تنظیم از: نسرین مدنی

شهریور ۱۳۹۰

دلتنگی برای تو
یعنی آخرین چراغ بر تیر آخرین کوچه در آخرین شهر
ناظم حکمت بنیان گذار شعر نو ، در ترکیه به دنیا آمد ، در خانواده ای از رجال و فرهیختگان . در نوجوانی شعر سرود و به اشعار مولانا علاقه ی بسیار داشت اما قالب محدود اوزان کهنه را نمی پسندید . پس از سفر به روسیه و آشنایی با هنرمندان انقلابی آن سرزمین ، به مقاله نویسی و انتشار اشعار روی آورد ، اشعاری در قالب نو .
به اتهام همکاری با نشریات چپ گرا ، زندانی شد اما به روسیه فرار کرد و بعد از چند مورد تعقیب و گریز در دادگاه به گناه واهی ِ براندازی ِ حکومت و شرکت در کودتای افسران به سی سال زندان محکوم شد .با سپری کردن دوازده سال در زندان ، کمیته های مختلفی با شرکت ِ چهره های شاخصی چون سارتر ، نرودا ، آراگون و … خواستار آزادی او از زندان شدند که این اعتراضات نتیجه بخش بود اما آزادی او با آزار و سوء قصدهای بسیار مواجه شد و او را ناگزیر کرد شبانه از کشور خارج شود و باقی عمر خود را در مسکو به سر برد .
خاطره ای از زبان ناظم :
« …شعری درباره ی گربه ی خواهرم سرودم. به یحیی کمال نشانش دادم . خواست گربه را هم ببیند. پس از دیدنش گفت: تو که توانسته ای در وجود این گربه ی بدترکیب و مردنی چنین زیبائی هایی را ببینی حتما شاعر خواهی شد. »
اشعاری از او :
تو آزادگی ام ، اسارتم ،
تو چون برهنه شب تابستان
تن پر التهابم
تو میهن من
تو چون موجی سبز بر چشمانی درشت
تو بزرگ ، زیبا ، پیروز
تو چون تلاطم حسرتی
در وجودم

******
گاه تو را ، نان را و آزادی را گم کردم
اما ایمانم را از کف ندادم
ایمانم به روزهائی که
از میان تاریکی ها ، ضجه ها و گرسنگی ها
حلقه بر در ِ مان خواهد کوبید
با دستانی همه از آفتاب

******
تو سرمستی منی
نه هشیارم
نه هشیار می توانم باشم
نه هشیاری می خواهم

******
تو را دوست دارم
چون نان و نمک
چون لبان گُر گرفته از تب
که نیمشبان در التهاب قطره ای آب
بر شیر ِ آبی بچسبد .
تو را دوست دارم
چون لحظه ی شوق ، شبهه ، انتظار و نگرانی
در گشودن بسته ی بزرگی
که نمی دانی در آن چیست .
تو را دوست دارم
چون سفر نخستین با هواپیما
بر فراز اقیانوس
چون غوغای درونم
لرزش دل و دستم
در آستانه ی دیداری در استانبول
تو را دوست دارم چون گفتن ِ « شکر خدا زنده ام
دنیا را گشتم بدون تو
تو را دوست دارم چون نان و نمک

———————————

برای مطالعه ی بیشتر به دو مجموعه اشعار ناظم حکمت با ترجمه ی احمد پوری چاپ نشر چشمه مراجعه شود .

پل الوار-انتخاب و تنظیم از: نوش آفرین ارجمند

شهریور ۱۳۹۰

پل الوار، در سال ۱۸۹۵ در شهر «سن دنی» در شمال پاریس به دنیا آمد. پدرش کارمندی ساده بود و مادرش خیاط. او در ۱۵ سالگی به علت ابتلا به بیماری
” سل ” تحصیل را رها کرد و برای استراحت به مدت یکسال و نیم به کوهستانهای سوئیس پناه برد.
پس از بهبودی و بازگشت به پاریس برای اولین بار چند قطعه از اشعار خود را در مجلات مختلف ادبی فرانسه به چاپ رساند. در سال ۱۹۱۴ به خدمت نظام احضار شد و در بخش پرستاری انجام وظیفه کرد.
در ۱۹۱۷ اولین دفتر شعر خود را به نام :
” The Duty and Concern” وظیفه و نگرانی –
و یک سال بعد در ۱۹۱۸ دومین دفتر شعرش با عنوان
” Poems for peace- ” اشعاری برای صلح –
را به چاپ رسانید.
الوار پس از پایان جنگ، با
آندره برتون،
لوئی آراگون
و فیلیپ سوپو
آشنا شد و با شرکت آنان
” بیانیه شعر سوررئالیستی فرانسه ” را امضا کرد و جنبش ادبی سورئالیسم را پایه گذاری کرد.
با مجموعه‌های:
” جانوران و آدمیزادگانشان – les Animaux et leurs hommes) در سال۱۹۲۰، ” نیازهای زندگی و نتایج رویاها – les Nécessités de la vie et les درسال ۱۹۲۱
Conséquences des rêves ،
به عنوان یکی از شاعران نامدار سورئالیسم شناخته شد.
در سال ۱۹۲۴ پس از جدایی از همسرش (گالا) که برایش ضربه روحی بسیار سختی به شمار می‌رفت سفری را به دور دنیا آغاز کرد هفت ماه گریز به کشورهای محروم آسیای شرقی:
اقیانوسیه، استرالیا، هندوچین، سیلان، جزایر آنتیل، پاناما، مالزی، هند، زلاند نو، و سرانجام دوستانش او را در سنگاپور یافتند.
در بازگشت آثاری را انتشار داد که همه از لحنی هیجان انگیز و پرشور خبر می‌داد. از آن جمله:
” مرگ از نمردن “،
” چشمان پرثمر ”
و مجموعه ” پایتخت اندوه ” در سال ۱۹۲۶ ،
که از شاهکارهای الوار است. درباره این کتاب منتقدان گفته‌اند: همین کتاب کافیست تا الوار نماینده شعر نو فرانسه باشد.
پل الوار، از جمله اولین کسانی بود که از مزایای شعر ناهشیارانه و تفاوت آن با اشعار هشیارانه سخن گفت و شعر را ناشی از حالت خودکار مغز آمیخته با اوهام (تخیل) دانست. او از شاعران ردیف اول مکتب سوررئالیسم بود و سبک شخصی خاصی در این مکتب به وجود آورد که او را در میان تمامی هنرمندان به چهره‌ای محبوب و ممتاز بدل کرد.
ازسال ۱۹۲۷ با کمونیست‌ها رابطه داشت و در همین سال بود که در بحبوحه اشغال فرانسه توسط آلمان قطعه مشهور ” آزادی ” را سرود.
بنا به گفته شخص شاعر، در ابتدا این شعر، صرفاً عاشقانه بوده و وی این شعر را در مورد زنی که آن را دوست داشته سروده‌است. اما به مرور شاعر به این حقیقت دست می‌یابد که این شعر نمی‌تواند صرفاً مختص یک ” انسان ” باشد بلکه متعلق به همه انسانهاست!
ولی درسال ۱۹۴۲ در حین اشغال فرانسه و در رابطه با شورای ملی مقاومت، رسماً وارد حزب کمونیست فرانسه شد. پل الوار پیش از عضویت در حزب کمونیست، درسال ۱۹۳۰ در کنگره انترناسیونال دوم نویسندگان انقلابی جهان در شوروی سابق شرکت نموده بود. اوبعداز جنگ جهانی دوم بدلیل اشعار اجتماعی و فعالیت‌های سوسیالیستی مشهور شد؛ البته بدون اینکه مطیع حزب کمونیست شود. در همین سالها بود که درجنگهای داخلی اسپانیا شرکت کرد و به عنوان شاعری که شعر را از بعد شخصی به بعد اجتماعی و مردمی کشاند شناخته شد. همچنین به مبارزات مخفیانه علیه اشغالگران نازی پرداخت.
مجموعه‌های:
” شعر و حقیقت ۱۹۴۲ ”
” شایستگان زیستن ۱۹۴۴”
و ” در وعده گاه آلمانی ۱۹۴۴ ” در چنین حال و هوایی منتشر شدند. که از مهمترین اشعار سیاسی و رزمی دوره مقاومت به شمار می‌آیند.

درسال ۱۹۴۸ از پیکاسو و الوار، برای عضویت در «کنگره صلح» در لهستان دعوت بعمل آمد. در ژوئن همین سال الوار «اشعار سیاسی» را با مقدمه‌ای از لوئی آراگون انتشار داد.
او «ققنوس» را در آخرین سال زندگی خویش (۱۹۵۲) سرود.
و در آخر باید گفت که پل الوار بیش از دیگران شعر بین دو جنگ جهانی در فرانسه را تحت تأثیر خود قرار داده‌است. اشعار الوار در عین اینکه دستمایه اجتماعی و سیاسی دارند، اغلب رنگی از عشق و عاطفه دارند همچنین در اشعار او نشانه از سبک تمام شاعران سوررئالیست دیده میشود. شعر او به علت محتوای انساندوستانه و توصیف احساسات عمیق و پرشور، تأثیری عمیق روی تمام اقشار خلق گذاشت و بدین ترتیب او بهترین شاعر نسل خودشد.
شعر الوار: کوتاه، فشرده، و مخاطبه‌ای، است. تجربه‌های شرکت او درجنگ داخلی اسپانیا و سایر حوادث زمان، باعث شدند که او همیشه برای محرومان و آزادیخواهان موضعگیری نماید.
الوار در روز سه شنبه ۱۸ نوامبر ۱۹۵۲، در آپارتمان خود در اثر سکته قلبی درگذشت و در گورستان پرلاشز به خاک سپرده شد.

دوستت دارم

دوستت دارم
دوستت دارم برای تمام زن‌هایی که نشناخته‌ام
دوستت دارم برای تمام زمان‌هایی که نزیسته‌ام
برای بوی دریا و بوی نان داغ
برای برفی که آب می‌شود برای اولین گل‌ها
برای حیواناتی پاک که انسان نمی‌ترساندشان
برای دوست داشتن دوستت دارم
برای تمام زن‌هایی که دوست نمی‌دارم‌شان

چه کسی جز تو مرا نشانم می‌دهد
منی که چنین کم خود را می‌بینم
بی‌تو چیزی نمی‌بینم جز برهوتی گسترده
بین گذشته و امروز
تمام آن مرگ‌ها را پشت سر گذاشتم روی کاه
نتوانستم دیوار آینه‌ام را سوراخ کنم
باید زندگی را کلمه به کلمه می‌آموختم
همان‌طور که از یاد می‌بریم

دوستت دارم برای دانایی‌ات که دانایی‌ام نیست
برای سلامتی
دوستت دارم مقابل تمام آن چیزها که فقط وهم‌اند
برای قلب جاودانی که صاحبش نیستم
تو فکر می‌کنی تردید هستی و چیزی جز خرد نیستی
تو خورشید بزرگی هستی که بر سرم بالا می‌آید
آن هنگام که به خود یقین دارم

دلداده
ایستاده روی پلکهام،
و گیسوانش،
درون موهام
شکل دستهای مرا دارد،
رنگ چشمهای مرا…
در تاریکی من محو می‌شود،
مثل سنگ ریزه ای دربرابر آسمان.
چشمانی دارد همیشه گشوده،
که آرام از من ربوده…
رویاهایش،
با فوج فوج روشنایی،
ذوب می‌کنند
خورشیدها را
و مرا وا‌می‌دارند به خندیدن،
گریستن،
خندیدن
و حرف‌زدن،
بی‌آنکه چیزی برای بیان باشد.

آزادی
بر دفترچه های دبستان
روی نیمکت ام و روی درختان
بر ماسه، بر برف
نام تو را می نویسم

بر تمامی صفحات خوانده
بر تمامی صفحات سفید
بر سنگ، خون، کاغذ یا خاکستر
نام تو را می نویسم

بر نقش های زرین
بر سلاح جنگاوران
بر تاج پادشاهان
نام تو را می نویسم

بر جنگل و بیابان
بر آشیانه ها، بر طاووسی ها
بر پژواک یاد کودکی هام
نام تو را می نویسم

بر شگفتی شب ها
بر نان سفید روزمرگی ها
بر فصول پیوند ها
نام تو را می نویسم

بر کهنه پاره های آسمان آبی ام
بر تالاب آفتاب کپک زده
بر دریاچه ی ماه زنده
نام تو را می نویسم

برکشتزاران ، بر افق
بر بالهای پرندگان
بر آسیاب از یاد رفتگان
نام تو را می نویسم

بر هر وزش پگاه
بر دریا، بر کشتی ها
بر کوههای زمخت
نام تو را می نویسم

بر خزه ی ابرها
بر قطره های عرق توفان
بر باران تند و بی رمق
نام تو را می نویسم

بر اشکال رخشان
بر زنگوله های رنگ
بر واقعیت جسم
نام تو را می نویسم

بر گذرگاه بیداری
بر راههای هموار
بر میدانهای سرشار
نام تو را می نویسم

بر چراغ روشن
بر چراغ خاموش
بر خانه های بهم پیوسته
نام تو را می نویسم

بر میوه دو نیم شده
بر آینه و اتاق خوابم
بر صدف خالی بسترم
نام تو را می نویسم

بر سگ شکمو و مهربانم
بر گوشهای تیز
و پنجه های چلاق اش
نام تو را می نویسم

بر درگاه خانه
بر لوازم شخصی
بر موج های مقدس آتش
نام تو را می نویسم

بر تمامی عضلات ورزیده
بر پیشانی یاران
بر هر دستی که به دوستی دراز شود
نام تو را می نویسم

بر قاب شگفتی ها
بر لبان مراقبان
درست بر فراز سکوت
نام تو را می نویسم

بر پناهگاههای ویرانمان
بر فانوسهای برباد رفته مان
بر دیوارهای دلتنگی مان
نام تو را می نویسم

بر غیبت ناخواسته
بر تنهایی برهنه
بر گام های مرده
نام تو را می نویسم

بر سلامتی باز گشته
بر خطر گذشته
بر امید بی خاطره
نام تو را می نویسم

و به نیروی یک واژه
زندگی را باز می آغازم
به دنیا آمده ام تا تو را بشناسم
تا تو را بر زبان برانم
.ای آزادی

آنا سوییر-ترجمه‌ی محسن عمادی- به انتخاب و تنظیم فریبرز شیرزادی

شهریور ۱۳۹۰

آنا سوییر شاعره‌ی لهستانی در سال ۱۹۰۹ به دنیا آمد. آنا، فرزند یک هنرمند نقاش و یک خواننده‌ بود. پدرش تاثیری شگفت بر زندگی‌اش نهاد. او از خود شعرهای زیادی به جا گذاشت که پیرنگ اصلی آن‌ها کودکی و پدر و مادرش هستند.
شعر سوییر از زنانگی، جنسیت و کالبد زنانه اسطوره‌ زدایی می‌کند و می‌کوشد تا غبار شاعرانه‌ای که قرن‌ها بر آن نشسته‌ است را بزداید.
در نگاه گنوستیگ سوییر، در جهانی بدون هر نشانه‌ی نجات، تنها، بیمار و محکوم به پوچی مرگ، تنها چیزی که واقعا داریم، بد یا خوب، تنمان است. تن سرچشمه‌ی زندگی، لذت و وجد ‌است، در عین‌حال خانه‌ی مرگ، درد و رنج است.
شعر سوییر را چسلاو میلوش، شاعر بزرگ لهستانی و برنده‌ی نوبل ادبیات به همراهی لئونارد ناتان شاعر مشهور آمریکایی به جهانیان معرفی کردند.
آنا سوییر در سال ۱۹۸۴ درگذشت.

۱
پیرمرد خانه‌اش را ترک می‌کند، کتاب‌هایش را می‌برد.
سرباز آلمانی کتاب‌هایش را می‌قاپد
آنها را وسط گل و لای پرت می‌کند

پیرمرد آن‌ها را برمی‌دارد،
سرباز مشتی حواله‌ی صورتش می‌کند
پیرمرد می‌افتد،
سرباز او را با قنداق تفنگ می‌زند و قدم‌زنان دور می‌شود

پیرمرد
خوابیده در لجن و خون
زیر خود احساس می‌کند
کتاب‌هایش را.

۲
چنان کودکی
انگشت بر آتش نهادم
تا قدیسی شوم.

مثل دخترکی
هر روز سرم را به دیوار می‌کوبیدم

مثل دختری جوان
از پنجره‌ی اتاق زیر شیروانی
روی بام رفتم
تا بپرم

مثل زنی
همه‌ی تنم شپش برداشت
وقتی ژاکتم را اتو می‌کردم، آن‌ها می‌ترکیدند

شصت دقیقه صبر کردم
تا اعدام شوم
شش سال گرسنه بودم.

بچه‌ای زاییدم
آن‌ها مرا تکه تکه می‌کردند
بی‌آنکه بی‌هوشم کنند.

سرانجام آذرخشی سه ‌بار مرا کشت
مجبور بودم سه بار از مرگ بلند شوم
بی‌آن‌که کسی کمکم کند

حالا می‌توانم استراحت کنم
بعد از سه رستاخیز.

۳
پنج صبح
در خانه‌اش را زدم.
از پشت در گفتم
در بیمارستان خیابان اسلیسکا
پسر سربازت، دارد می‌میرد.

در را تا نیمه باز کرد
زنجیر را برنداشت
پشت سرش زنش
می‌لرزید

گفتم : پسرت می‌خواهد
مادرش بیاید.
گفت: مادرش نخواهد آمد.
پشت سرش زنش می‌لرزید

گفتم: دکتر به ما اجازه داده برایش شراب ببریم
گفت: چند لحظه صبر کن

از پشت در به من یک بطری داد
در را قفل کرد
در را با کلید دیگری قفل کرد

پشت در همسرش شروع به فریاد کشیدن کرد
انگار داشت زایمان می‌کرد
———————–

بر گرفته از سایت وازنا

غزلی از حافظ با صدای اِلیسا – نیتّی داشته باشید

شهریور ۱۳۹۰


VN520272

کلیک کنید تا خوانده شود

تاک همسایه-رحیم سینایی

شهریور ۱۳۹۰


تاک همسایهء ما
رفته در سن بلوغ
جامه ای سبز به تن
گشواری ز زُمرّد بر گوش
خفته بر دیوارم
گه تکان می دهدش دست نسیم
می زند جامه سبزش به کنار
ونشان می دهد آن شاخهء پر خوشه ء ناب
هوس خوردن انگور پر آب
می دواند به رگم خون نشاطی تبدار
می دوم از ته خانه به کنار دیوار
می کنم دست بلند
می کشم شاخه به پیش
می زنم جامه ء سبزینه کنار
خوشه ای در کف دست
آه , این سهم من است
دانهء سبزو لطیف
زیر دندان چه حریص
می فشارم آن را
کام من شیرین شد
کام تو شیرین باد
آی همسایه ی ما

پرواز و چند سروده دیگر- مجید میرزائی

شهریور ۱۳۹۰

پرواز
من اگر در همه عمر
بوته قاصدکی بودم
زنجیر به پای
مرغ رویائی اندیشه ام اما ، چون ابر
تا فراموش ترین مرز اقالیم جهان بال گشود

ای عقاب پیر!
پر پرواز اگر نبود
سر پروازت بود.
—————

میعاد
پیراهن سپید
با قطره های خون
در خارزارها

زیباتر از فرشتگان خدا
در ابر ها

ایا کدام دختر عاشق
آنجا تمشک چید؟

کویری

دریا می میرد
اما
خاطره ی طوفان
با شن ها
می ماند

یخبندان
وقتی که شعله های فروزان دوستی
در سنگ چین چشم کسی نیست
سرد است کلبه های تحمل

ظلمات – بهمن

شهریور ۱۳۹۰

در این تاریکی مطلق
کدامین چشمه را می جوئی؟

آن آب افسانه ای
که فقط یک شاهد دارد
سواران زیادی را
به بی راهه کشانده است.

اسکندر را
فتح آسان به ظلمات کشاند
و بیهوده!

به دنبال
آنچه می یافت نشود
چه رکاب ها که سائیده شد

این آب
همانقدر افسانه است
که
” خضر ”
آن تنها شاهد

تابستان – مجید قنبری

شهریور ۱۳۹۰


مگر هر تابستان چند پنج‌شنبه
و آن سال چند تابستان داشت؟
.
.
.
کی و چه‌گونه زمین چرخید
که تابستان
عاشق‌ترین فصل سال شد،
در چشم انتظار پاییزی ناگزیر؟

زندگی
کوتاه‌تر از آن است
که حتی به آغاز پرسش برسیم.

گفته بودی در راهی – محمود صفریان

شهریور ۱۳۹۰

این صدای دیدار است

در جام خنده ام

گفته بودی در راهی

چکاوک – فریدون مشیری

شهریور ۱۳۹۰

می توان رشته ی این چنگ گسست
می توان کاسه ی آن تار شکست
می توان فرمان داد:

” های!
ای طبل گران
زین پس، خاموش بمان! “

به چکاوک اما نتوان گفت مخوان!

منتظر چیستی؟- مهران رفیعی

شهریور ۱۳۹۰

آمده ای از عدم و نیستی
تا به ابد قالب ِ جان نیستی

دل ندهی یار ِ کسان نیستی
جان ندهی  زنده دلی نیستی

غم نخوری اهل جهان نیستی
بی دل و جان , جز شبهی نیستی

بد تو نکن, والی‌ و شه نیستی‌
جامه ندر، کم ز سگان نیستی‌

گر برهی بنده کس نیستی
روز و شبت در پی زر نیستی‌

جان من چشم بره, منتظر چیستی؟
آگه  از درد دل‌ و این غم ما نیستی‌؟

زنگ تفریح- باز خوانی یک ترانه مشهور با صدای مهران مدیری

شهریور ۱۳۹۰

VN520220

کلیک کنید و بشنوید

کلاس درس

شهریور ۱۳۹۰

کلاس ِ درس

قلم عزیز چه واهمه ای از تو دارند

شهریور ۱۳۹۰

قلم عزیز می دانی که حضرات خیلی از تو می ترسند؟ و برای همین است که هرجا هستی با چماق می آیند سراغت؟


مشروعه و شیخ فضل الله نوری

شهریور ۱۳۹۰

شیخ فضل الله نوری که می خواست مشروطه،  مشروعه باشد. بعنی همانی که حالا است….و جانش را بخاطر مخالفت با ” آزادی ” از دست داد و رور ۳۱ ژوئیه ۱۹۰۹ در میدان توپ خانه تهران  به دست مشروطه خواهان به دار آویخته شد. او جد پدری نورالدین کیانوری است.

در زمان اقتدار

این مرد اسمش لیاخوف است

شهریور ۱۳۹۰

این مرد اسمش لیاخوف است….کلنل لیاخوف روسی که در زمان محمد علیشاه قاجار مجلس تازه تشکیل شده را که ثمره ی انقلاب مشروطه بود به توپ بست، و باعث شد که محمد علیشاه تعدادی از مبارازان راه آزادی و آورندگان مشروطه را در باغشاه با حضور خودش اعدام کنند.

بدون شرح

شهریور ۱۳۹۰

بدون شرح

غزلی از حافظ -می توانید نیّتی هم داشته باشید

شهریور ۱۳۹۰

VN520272

کلیک کنید تا برایتان خوانده شود