جُنگ گذرگاه

مرداد ۱۳۹۰

جُنگ مردادماه ۱۳۹۰ گذرگاه – شماره ۱۱۷ – را این دوستان یاری کرده اند:

محمود کویر-  شمس لنگرودی –  ملیحه تیره گل  – علی اصغر راشدان –

صفیه ناظر زاده – رضا اغنمی – شقایق زعفری – لیلا فرجامی – سحر –

علی اوحدی –  فریبرز شیرزادی – مسعود ناصری – کیوان صادقی –

مهران رفیعی – ابو الفضل محققی – ایرج مصداقی – رحیم سینائی – مسعود

یزدی – سیاوش مقدم – علی میر عطائی – محمد رضا پور شجری – فرزاد

فرهادی – نسرین مدنی- امید سلیمی نبی – مرضیه رسولی – امیر هوشنگ

برزگر- لیلا صراف –  مجید قنبری – محمود صفریان

چرا این همه هیاهو؟ – محمود صفریان

محمود صفریان - مرداد ۱۳۹۰

از کتاب هائی که اخیرن خوانده ام
احتمالا گم شده ام
نوشته
سارا سالار است که ناشر آن نشر معتبر چشمه می باشد.
آنچه وادارم کرد که آن را زود تر از سایر کتاب های در نوبت بخوانم ” هرچند حالا هم کلی با تاخیر است. ولی خب ماهی را هروقت از آب بگیری تازه است ”
این بود که علاوه برشنیدن” نام ” این کتاب، مطالبی هم جسته و گریخته در باره اش خوانده بودم، که پاره ای از آن ها تحریک کننده بود، چون:
… شاید خیلی اغراق آمیز باشه اگه بگم ، یکی از بهترین کتابهایی بود که خوانده ام. شاید چون شیوه روایت داستان برایم بی نظیر بود. دو بار پشت سر هم خواندم و لذت بردم…..
اگر قرار باشد که هر نوشته ای بار خودش را داشته باشد، دیدم عجب باری!! در این اظهار نظر هست.
حتا چند نظریه ” کامنت ” مختصری را هم که بعضی از خوانندگان بیان کرده اند نیر دیده
بودم،

واین ها خورد دست این توجه که دیدم کتابی که به دست من رسیده است چاپ چهارم است و در ۱۰۰۰۰ نسخه ” که چون نشر چشمه است نمی تواند درست نباشد ”
بنظرم رسید که نمی تواند کتابی معمولی باشد، آنهم با اینهمه نوبت چاپ و تعداد شمارگان و چنین اظهار نظر هائی.
اضافه کنم که از اسم کتاب هم خوشم آمد بود. ما به دفعات در مورد نامگذاری کتاب ها و تاثیرش بر،انگیختن خواننده، در گذرگاه نوشته ایم.
من در مورد هر کتابی ” بخصوص داستانی ” به کاربرد زبان نثر توجهی خاص دارم. هر طور که نویسنده دلش بخواهد با دستور زبان و اصول متعارف نگارش رفتار کند را ندیده نمی گیرم،
حتا اگر نویسنده همسر ” سروش صحت ” باشد.
( چون در بسیاری از مصاحبه ها و گفتگوهائی که با خانم سارا سالار شده است بجا و نا بجا اشاره شده است که ایشان زن سروش صحت هستند )
من هم چنین کردم، گفتم حتمن حکمتی دارد که من نمی دانم.
مطلب را می آورم که تصور دیگری نشود. این تکه ای از یک نقد است:
…. درپایان نسبتا غافلگیر کننده اش ، شاید بعضی گره های داستانی ( کبودی چشمها و .. ) همچنان گنگ مانده باشند. اما به عقیده من این گنگی کاملا ارادی و خواست خود نویسنده است…. هر چند که برای هر کدام از آنها بنا بر فضای حاکم می توان پاسخی آزاد ارائه داد. در عین اینکه “سارا سالار” – همسر سروش صحت – در تمــــــــــــــام طول داستان سعی در دادن خرده کدها و نشانه هاییست که پایان داستان را کاملا منطقی جلوه دهد و نه یک گره گشایی ساده لوحانه که اینروزها درپایان اکثر کتابها و فیلمها شاهد هستیم. بطوریکه در صفحه پایانی کتاب ، تمام نشانه های تک تک صفحات در ذهن تکرار و هرلحظه پررنگ تر می شوند.”
” اگر شما متوجه علت آوردن نام همسر ایشان در این نقد شدید از مهرتان متشکر می شوم چنانچه من راهم روشن کنید ”

من تحمل کم آوردن نویسندگانی را ندارم که برای جبران ِ جملات ناقص و بی سرو ته و بی معنایشان، دست به بی خیالی می زنند، و بیشتر ازآن ها، از بادمجان دور قاب چین هائی که این نویسندگان را بخاطرشوهرانشان به عرش می برند و از آن ها تافته ای جدا بافته می سازند ناراحتم، چرا که چنین منتقدین بی مایه ی مجیز گوئی، می توانند برای ادبیات ما خطر ناک باشند.
**
از لا بلای بخار توی سرم به ساعت روی میز نگاه می کنم
نه زیباست، نه گیرا و جذاب و نه ادبی و…
این بار صدای تلفن ترتیب قلبم را می دهد
ترتیب دادن ” گذشته از اینکه وقار لازم را ندارد و بیشتر به ادبیات ” لمپنی ” نزدیک است معمولن برای مواردی دیگر به کار می رود.
و قبل از این که قلبم خودش را جر واجر کند صدایش را کم می کنم
ادبیات خاله زنکی و بی مقدار.
صدای بتول خانم مثل گربه وحشی هی به سر و صورتم پنجول می کشد “
گربه وحشی پنجول نمی کشد ، می دراند! ….گربه چرا، پنجول می کشد.
تازه یاد چشمم می افتم که آن وسط لخت و عور است “
سر کار خانم!، هرچه به ذهن و دستت رسید که نباید ردیف کنی. این جمله نه معنی دارد و نه یاد آوری کننده است و نه زیبا.
می توان فلش بک داشت. می توان سر نخی را رها کرد و جای دیگری را دنبال کرد. ولی مطلق نمی توان هذیان گونه گفت، و قطع های نامربوط و نچسب داشت.
گفت:
عجب نیست که من و تو این قدر شبیه هستیم؟
یل برد بزرگی از این ور اتوبان کشیده شده تا آن ورش. آبمیوه گیری یی پر از توت فرنگی و کیوی خرد شده، دوتا توت فرنگی گنده ی آب دار، مولینکس، همیشه ماندنی…
هر چند دیدم که همین در هم گوئی، از سوی منتقدی از امتیازات این نویسنده و کتابش برشمرده شده است.
یعنی ادییات توانمند ما برای داغی دست که معمولن بار مهر را باید داشته باشد تشبیهی بهتر از این ندارد:
دستش مثل اتو داغ بود…فکر کردم یعنی همه ی دست ها این قدر داع اند…”
اتوی داغ ” ذهن را به کار برد واقعی آن در جاهای دیگر می برد
با توجه به این اشارات، گمان نمی کنم که این کتاب مستحق این همه هیاهو می بود.
درست است که از سوی ناشر معتبری عرضه شده است. ولی صادقانه بگویم که کتاب دندانگیری نیست. مگر اینکه حکمتی در ” سروش صحت ” در مقام همسری وجود دارد که من از آن بی اطلاعم.
یا چون در این بگیر و ببند ها توانسته از وزارت ارشاد اجازه نشر بگیرد.
در اینکه ” احتمالا گمشده ام ” کتابی است که به چاپ چهارم رسیده و ناشر بر پایه استقبال براورد شده، چاپ چهار را در ده هزار نسخه منتشر کرده است حرفی نیست، و نویسنده کوشش هم کرده که با کار برد جملاتی بریده و نا تمام سبک سازی کند و مدام به گذشته نیز فلش بک بزند تا آش دهان سوزی تهیه کند قابل بر رسی است، ولی اینکه یک شاهکار است و مو لای درزش نمی رود و به قول یکی ازمنتقد ها پر است از
جملات طلائی
هم بی انصافی است و به گمراهی کشاندن نویسنده، و هم پائین کشیدن سطح توقع مخاطبین از یک اثر خوب و استخوان دار است.
بر پایه نظر قابل قبول خانم مائده ستوده:
( ” احتمالن گم شده ام ” روایتگر زندگی زنی است که در زندگی روز مره خود دچار نوعی از خود بیگانگی و ترس است ” ) همین.
کتابی است بسیار معمولی با بازی جملاتی که متاسفانه گاه در لابلای بریده گوئی ها پیچیدگی نا خوشایندی نیزمی یابد.
طبیعی است که در نوشتن هر داستانی می توان ” فلش بک ” داشت، می توان سر نخی را رها کرد و جای دیگری را دنبال کرد، ولی مطلقن نمی توان درهم و بر هم گفت و قطع های نا مربوط داشت، و به امید منتقدین بود تا آن را از امتیازات داستان بدانند و لی لی به لالایش بگذارند.
می دانید چند آدم سر شناس یا در گرد همائی و یا مستقل این کتاب را نه به نقد که به تعریف نشسته اند و فقط برای بقول معروف خالی نبودن عریضه اشاراتی کوچک و با احتیاطی داشته اند؟
در حالی که بسیار کتاب های ” قابل ” بی اعتنا مانده اند؟ حالا دلیلش مدیریت نشر چشمه است یا همسری ” سروش صحت ” ویا خود کتاب ” مالی ” است؟ بهتر است خودتان آن را بخوانید.
در نشست نقد این کتاب با حضور:
ناتاشا امیری
شهلا زرلکی
یونس تراکمه
احمد غلامی
وقتی بالاخره نوبت به احمد غلامی که ازصحبت های ملاطفت آمیز دیگران کلافه شده است می رسد، چنین می گوید، که بنظر من گوشه ای از واقعیت است:
(احمد غلامی: در یک اثر، خیلی مهم است که برایم یک حس شوری به وجود بیاورد. تحلیل هایی را که شما راجع به داستان می کنید به نظرم شایستگی این تحلیل ها را دارد. نمی خواهم بگویم شایسته این تحلیل ها نیست اما آن چیزی که برای خود من به عنوان کسی که کتاب را خوانده، مهم است این موضوع است که این کتاب فاقد آن شوری است که من انتظار دارم در من اتفاق بیفتد و به نظرم آنقدر در کار دست برده شده که بی نقص و قابل تحلیل باشد که شما وقتی اثر را می خوانید نمی توانید به آن اشکال بگیرید. خود من هرچه فکر کردم نتوانستم اشکالی بگیرم به دلیل اینکه دنبال اشکال گرفتن در اثر هم نیستم، نوشته هایی هم که می نویسم معمولاً تعریف از اثر است و اینکه کجای داستان برایم جالب است. اما دنبال لحظه یی بودم که این کتاب در جایی یقه من را بگیرد ولی متاسفانه هیچ کجا یقه من را نمی گیرد، در جایی با یکی از دوستان که صحبت می کردم برایش مثال فوتبالی زدم؛ گفتم روزی بازی بچه های تیم نوجوانان را نگاه می کردم و یکی از بچه هایی که بازیکن حرفه یی بود و در لیگ های برتر بازی می کرد مرا دید و پرسید چرا این بازی را نگاه می کنی. گفتم این بازی پر از خلاقیت و پر از جرات است و او هم ایستاد و حرف مرا تصدیق کرد.
به نظر من جسارت این اثر گرفته شده و خیلی پاستوریزه است ولی روایت و ساختار و تکنیک خوبی دارد اما همه اینها خلق می شوند تا در جایی یقه تو را بگیرند اما در این داستان پیش نمی آید. در توصیفاتی هم که اشاره می کنید جذاب است هیچ قسمتی احساس نکردم که آشنایی زدایی کرده است. اثر به لحاظ احساسی تجربه تازه یی به من اضافه نمی کند. من دنبال دانش نیستم به این دلیل که اگر دنبال دانش باشم کتاب های دیگری می خوانم. اما در قسمتی تکان خوردم و احساس کردم جالب است؛ جایی که راوی در وان دستش را روی گلوی بچه اش می گذارد و این حس، حس تازه یی برایم بود اما پرداخت نمی شود و در حد همین حس غریزی می ماند. صحبتی که کردم در واقع نقد اثر نیست. حرف من ارزش علمی ندارد و مطلقاً چیزی از ارزش کتاب کم نمی کند.

من احساس می کنم همین را هم آقای غلامی برای دلخور نشدن دوستان با ملاحظه بسیار ابراز کرده است.
ببینید ارشاد ” چه به سرمان آورده است که همه با هم داریم برای این کتاب سینه می زنیم.
گویا داریم کم کم دچار عقده ی کم کتاب خوب بینی می شویم.

” احتمالا گم شده ام ” هم در فرم اشکال دارد و هم در نوع روایت. بیشتر درد دل های راوی است از مشکلاتی که نمی داند چیست، نه برای خودش، نه روانپزشک می تواند یاریش کند و نه در قالب گندم جای می گیرد. با نثری که نه زیباست نه روشن و گویا، و نه آهنگین.
ما حتا در بر خورد های روزانه مان نیز برای موفقیت و پیشبرد مسائل و یا مشکلاتمان بایستی شکل بیانی توانمند، جذاب، اثر گذار و مؤثری داشته باشیم تا بتوانیم مخاطب هایمان را با خود همراه کنیم.
من گمان نمی کنم خانم سارا سالار در کتابش توانسته باشد در نوع بیان کاری از پیش برده باشد. کتاب موجود است می توانید بخوانید.
علاوه بر این ها من در اول کلام مواردی را از کتاب نمونه آوردم که به هیچ روی در حد و کلاس یک نویسنده که باید به زبان فارسی تسلط داشت باشد نیست. اشاره کردم که در مواردی رد کار برد جملات لمپنی ذوق را می آزارد و گاه نیز کاربرد کلماتی که با دنیای ادبی و نویسندگی فاصله ای زیاد دارد، که جای تاسف است. بیشتر برای آن هائی که آن را به نقد نشستند و آن ها که می گویند دوبار و شاید چند بار آن را خوانده اند. نمونه ای دیگر:
و گندم یک کاره با آن ادا و….
یک کاره ” کاربردی ادبی و نوشتاری ندارد و مختص مکالمات غیره دوستانه است

” شوهرم، شوهرت، شوهرش، شوهرمان، شوهرتان، شوهرشان
خانم دارند دستور زبان تمرین می کنند یا دارند صرف ونحو درس می دهند؟
این دیگر به سخریه گرفتن خواننده است

نگاه کنید به این جمله و به تشبیه نچسب و نازیبای آن:
کوتاه، به کوتاهی یک کوتوله، به کوتاهی مدادی که فقط (ته) پاک کنش تهش مانده باشد …
من گمان می کنم خانم سالار خواسته اند با کار برد جملاتی این چنین، نه نوآوری که ” عجیب آوری ” کنند. جملاتی ثقیل، نا زیبا، و غیر دل نشین.
…فکر می کنم اگر الان معده ی مغزم برای هضم پانزده سال پیش این قدر مشکل دارد…
چرا با ادبیات ما که خود زیر سنگین ترین فشار های سانسور است، چنین می کنید؟
چرا می خواهید، زبان روان، نثر قشنگ و بیان موزون و آهنگین ادبیات ما را چنین مغشوش و زمخت و در هم کنید؟ اگر نمی توانید یار شاطر باشید، پس لطفن دانسته و ندانسته بار خاطر نباشید
داستان گندم در این کتاب نه آن چنان جدید، نه آن چنان جالب، و نه آن چنان عجیب است که وقت بسیاری از منتقدین را گرفته است که :
گندم چکاره است و کیست و چه نقشی دارد؟
گیریم که گندم خود ِ راوی باشد و بسیاری از تصورات و حرف ها و عملکرد ها را به او نسبت
بدهد، و در دهان او بگذارد. این دیگر این همه حیرت و کنکاش و حدس و گمان ندارد.
ضمن این که آدم را یاد فیلم حسن کچل می اندازد و دیو همزادش که هر جا لازم بود انگار مویش را آتش می گذاشتند.

مگر نه قرار است که نقد، آگاهانه، تحلیلی، معرفی کننده ی راستین یک اثر و بخصوص منصفانه باشد تا خواننده بهتر متوجه بشود که ” چه ” می خواند؟ پس چرا متاسفانه در کشور ما اکثر نقد ها مداحی است؟ و چشم بر کاستی ها بستن است، و در نهایت گمراه کردن خواننده ؟
این لطمه به اعتماد مردم نیست؟ ” اگر سوء استفاده نباشد.”
شما منتقدینی که می گوئید: این کتاب را چندین بار خوانده اید، که یعنی تا این حد کشش دارد.
و می گوئید پُر است از ” جملات طلائی ” فکر نمی کنید بی تردید دارید خواننده را بنوعی به گمراهی می کشانید؟
گندم، انگار خری عری زده، یا سگی واقی کرده، یا گاوی مائی کرده ” ….و احتمالن، یا گربه ای میوئی کرده و یا روباهی زوزه ای کشیده …
این نمونه یکی از جملات طلائی! این کتاب است.
شاهکار خواندن ِ این کتاب، بی تردید همسر این خانم، آقای سروش صحت را هم به تعجب واداشته است.
این کتاب کم ندارد مترادف های مکالمات عامیانه روزانه را. ” کوهی، موهی ” و کم ندارد
جملاتی که ناقص و بی معنا و حتا نا زیبا رها شده اند. و ضعف چشمگیر نویسنده را در پردازش
و جفت و جور کردن نوشته ی خود می نمایاند. و مشخص است که نویسنده ای کم تجربه است و یارای کشیند تنگ بسیاری از جملاتی را که آغاز می کند ندارد. هرچند پاره ای از دوستان خواسته اند از این ضعف های بسیار مشخص تعریف تبحر برای نویسنده بتراشند. که جای تاسف دارد.
” …تمام هوش و حواسم را جمع می کنم که به صدای آب…” ؟؟؟
” …می خواهم وقتی دارم از آن آشپز خانه ی فلان فلان شده بیرون می آیم یک هو….”
” من دیگر هیچ وقت نمی توانم توی آن خانه …”
” …یعنی این قدرعاشق است یا این قدرمی خواهد هر جور شده این دفعه…”
“….صدای کفش های پدر گندم را روی آجر فرش های کف حیاط….”
“…آخر طفلکی چند تائی هم مشت بخاطر من…”
“… و گفت مادر بزرگش برای این که کنکور قبول شده بودیم…”
“… این خبر ها نیست که هر پسر بچه ی هفت هشت ساله ای بتواند…”

چنین جملاتی که به امان خدا! رها شده اند، در این کتاب فراوان است.

یا بسیار جملات اشکال دار که برای ممانعت از طول کلام، یک مثال می آورم:
” ...من احساس کردم که با صورت زمین خورده ام که صورتم پر از خون قرمز داغ است.”
ضمن اینکه ما خون ِ رنگ دیگری نداریم، بنظر می رسد که این که اضافی است.

ونیز جملات بی وقارونا زیبائی که بیشتر به نوشته بچه مدرسه ای ها ی لجباز می ماند.
فقط دو مثال از بسیاری موارد:
“.…چه قدر قیافه اش تیز است، چشم ها تیز، گوش ها تیز،دماغ تیز، چانه تیز….”
“...یک لحظه قلبم از کار می افتد، واقعا یک لحظه از کار می افتد، شاید یک لحظه از کار می افتد، انگار یک لحظه از کار می افتد…”

یک خانم نویسنده، که بخصوص در مورد تشبیهات، باید شیکی از ذهن و قلمش بتراود، ضمن اینکه ادبیات ما در این مورد هم، اگر ذوق کافی داشته باشی و کوهان مطالعاتت خالی نباشد، یاری رسان است. این کار برد های زمخت و زبر و بخصوص نا زیبا چیست.؟
دستش مثل اتو بود ”
گندم آن قدر بی بو و گند بود “
معمولن می گویند بی بو و بی خاصیت. چون ” گندی ” که معمولن بد بو هم هست با ” بی بو ” جور در نمی آید ” می شود کوسه و ریش پهن ”
کسی تحویل خرش هم نمی گیرد ”
چند تا سوزن نخ از توی قلبم رد شد
…نمی دانست سیگار می کشم آن هم مثل خر…
و نمونه هائی که قبلن یاد آور شده ام

اگر اینهمه در مورد این کتاب غلّو نکره بودند، برای خودش کتابی بود معمولی. با همه اشکالات فراوانی که دارد می خواندیم و می رفتیم.
اما از آنجا که وقتی توجه نقد به اثری ی پیش می آید، اولین برداشت این است که آن آثر ارزش نقد را داشته است پس حتمن ” چیزی ” بارش ” است. و درد اینجا ست که بار این کتاب
” معمولی ” بودن است. و اینکه بهر دلیل عده ای می خواهند که ” معمولی ” نباشد و با بر چسب ” استثنائی است ” گذاشته اند دنبالش تا آن را یک جورائی به آن بچسبانند، حتمن دلیلی دارد، یا کسی پشت قضیه است.

خانم ها و آقایان منتقد، ادبیات ما گناه دارد، خودش زیر بار سنگین ترین و بی رحمانه ترین فشار های حکومتی قرار دارد شما دیگر کلافه اش نکنید.
اعلام می کنم:
اگر می خواهید رمان کم حجمی بخوانید، و لذت متعارفی هم از آن ببرید، بی توجه به حرف و نقل های جهت داری که در اطرافش را انداخته اند، کتاب:
احتمالا گم شده ام
نوشته
خانم سارا سالار
را بخوانید. البته اگر تا حالا نخوانده اید و چون من می خواهید آن را با تاخیر بخوانید.
از آنجائیکه دارند گلستان ادبیات ما را نمک پاشی می کنند، هر گاه گلی تازه قدرت رویش می یابد، ” هر نوع گلی که باشد ” جای خوشحالی دارد، و این کتاب به دلیل اینکه بهر حال گلی با رنگ و بوئی خاص خود است که توانسته به چاپ چهارم برسد.، خواندنش را دریغ نکنید.

آخرین شهریار نادر فرزند شمشیر و تدبیر ( بخش هفتم )- محمود کویر

محمود کویر - مرداد ۱۳۹۰

سر شب سر قتل و  تاراج    داشت
سحرگه نه تن سر نه سرتاج داشت
به  یک   گردش  چرخ  نـــیلوفری
نــه  نـــادر به جـا ماند و نه نادری

(پادشاه بدبخت که در خون خود شناور بود، کوشید که برخیزد، ولى قوت به جاى نبود. پس گفت: چرا مرا مى کشید؟ حیات مرا به من بازگزارید، هر چه دارم از آن شما باشد… به ناگاه صلاح خان که شمشیر به دست داشت، بدو تاخت و سر وى را برید و به دست سربازى داد که آن را نزد على قلى خان… ببرد.) این توصیف صحنه‌ی مرگ نادرشاه افشار است از زبان پزشک او. مرگ شاهى که تاج افسانه به سرش نهاده اند و تا بلندای استوره رسیده است.
ادوارد براون درباره‌ی نادر مى گوید: او یکى از بى باک ترین نوابغ نظامى بود که ایران به وجود آورد.
به نوشته ی سرپرسى سایکس: نادر واپسین کشورگشاى آسیا بود.
جیمز فریزر، در زمان نادر نوشته است: در میان صفات بی‌نظیر نادر شاه حافظه او خالی از غرابت نیست. کمتر چیزی است که کرده و گفته باشد و به خاطر نیاورد. تمام صاحب منصبان عساکر بی شمار خود را به اسم می‌خواند و تمام سربازان خود را که مدتی است خدمت کرده‌اند، می‌شناسد. و اگر به یکی احسانی یا تنبیهی کرده باشد به خاطر می‌آورد. او به یک یا دو نفر منشی تقریر می‌کند که بنویسد و در همان وقت در سایر امور حکم می‌کند. همه را به ترتیب و بلا تامل ادا می‌نماید. شنیده‌ام در وقت جنگ هنر او عجیب است. باور نمی‌توان کرد که به چه زودی طرف غالب و مغلوب را تشخیص می‌دهد و به چه اهتمام به قشون خود مدد می‌رساند.
جونس هنوی در باره ی سیما و ویِژگی های نادر می نویسد: نادر از دید ظاهر و اندام چنین بود : مویش سیاه، چشمانش درشت و نافذ، پیشانیش بلند، صورتش گندمگون، بدنش نیرومند و قدش در حدود شش پا، شانه هایش جلو آمده بود و صورتش هنگامیکه وی لب به سخن می گشود هیبتی خاص داشت . صدای او چنان قوی و طنین افکن بود که از مسافتهای دور شنیده می شد . تاثیر همین صدای قویش در نبردها بسیار زیاد بود . قوه حافظه او و همچنین وقوف او به احوال و اخلاق ملت ایران شگفت انگیز بود . وی نام بسیاری از سرداران را به خوبی به حافظه داشت و در جنگها نام کوچک افراد را به خوبی صدا میکرد . غذای نادر بسیار ساده بود . اغلب به مقداری نخود برشته که مانند رعیای ایرانی در جیب داشتند اکتفا میکرد . لباسش معمولی بود و اینگونه دیده می شد که وی به اندیشه و تفکر بیشتر از ظاهر و تجمل اهمیت میداد . نادر از نعمت سلامت برخوردار بود و به سختی کشیدن در زندگی عادت داشت و به ندرت کسی دیده شده بود بیشتر از وی کار کند . از این روی جسور و بی باک شده بود . در جنگها خود همیشه جلوتر از سپاه و سربازان عادی حرکت میکرد تا به سپاه خود نیرو دهد . قوه تصمیم گیری وی به حدی زیاد بود که هیچ شخصی به این سرعت قادر به اتخاذ تصمیم و اجرای آن نبود .

**
نادر شاه افشار در سال ۱۶۸۸ در ایل افشار به دنیا آمد. اَفشار یا اوشار یکی از ایل‌های بزرگی است که در زمان شاه اسماعیل صفوی همراه با شش ایل بزرگ از آناتولی عثمانی به ایران آمدند و پایه‌های سلسله صفوی را نهادند. این ایل به دو شعبه بزرگ تقسیم مى‏شد: یکى قاسملو و دیگرى ارخلو یا قرخلوکه نادر شاه افشار از این شعبه بود. طایفه قرخلو را شاه اسماعیل از آذربایجان به خراسان کوچاند و در ابیورد و دره گز و باخرز تا مرو پراکند تا در برابر ازبکان و ترکمانان سدى باشند.
اسم اصلی او نادرقلی بود و به هجده سالگی نرسیده بود که همراه با مادرش در یکی از یورش‌های ازبک‌های خوارزم به اسارت در آمد. پس از مدت کوتاهی از اسارت گریخته و به خراسان برگشت و در خدمت حکمران ابیورد باباعلی بیگ بود. او گروه کوچکی را به دور خود جمع کرده و پس از کنترل چند ناحیه خراسان خود را نادرقلی بیگ نامید. زمیندار بزرگ، ملک محمود سیستانی تا حدی مانع قدرت گیری نادرقلی بیگ شد ولی نادر در سال ۱۷۲۶ پشتیبانی شاه تهماسب صفوی و فتحعلی خان قاجار را جلب کرده توانست ملک محمود را شکست دهد و حاکمیت شاه ایران را در خراسان بر پا نماید.در آن شر و شور که هر گوشه‌ی ایران دچار سرکشی خان و خانزاده‌ای بود، مردم چشم انتظار قدرت و نجات بخشی بودند تا بر این جزیره‌ی وحشت، آرامشی برقرار کند. تلاش نادر برای رسیدن به قدرت از ابتدا آشکار بود.ا و هیچ مدارایی با سنگ‌اندازان اطراف خود نشان نمی‌داد و به نوشته ی میرزا مهدی خان استر‌آبادی:” اکثری از حسد پیشگان افشار [را] که سالک امتناع و هنگامه آرای جنگ و نزاع گشتند، هم آغوشِ شاهدِ فنا و هم‌خوابه‌ی رنج و عنا گردانید.”
شاه تهماسب، نادر قلی را والی خود درخراسان اعلام کرد و بعد از آن نادر اسم خود را به تهماسب قلی تغییر داد. سال بعد او مناسباتش با شاه تهماسب را قطع کرده و بعد از سرکوب چند ایل ترک و کرد به حکمرانی کامل خراسان رسید. آنگاه برای به قدرت رساندن شاه تهماسب با افغان‌ها وارد جنگ شده در ۱۷۲۹ رییس افغانها یعنی اشرف افغان را در نزدیکی دامغان و سپس در مورچه خورت اصفهان و برای بار سوم در زرقان فارس شکست داد وسپس در پیگرد وی، افغانستان را مورد تاخت و تاز قرار داده و قبایل این دیار را آرام نمود. سپس با دشمنان خارجی وارد جنگ شد و روس‌ها را از شمال ایران راند. روس ها پیش از رسیدن او پا به فرار گذاشتند. اما در زمان جنگ با عثمانی‌ها که غرب ایران را در اشغال داشتند متوجه شورشی در شرق ایران شد و جنگ را نیمه کاره رها کرده به آن سامان رفت. شاه صفوی به قصد اظهار وجود، دنباله جنگ وی را با عثمانیان گرفت که به سختی فراری شد.
در مراسم نوروزى سال ۱۱۴۸ بود که نادر، بزرگان را به دشت مغان فراخواند تا درباره امور مهم کشور به گفت وگو بپردازد. این در واقع نخستین شورای ایرانیان و اولین نمایش دمکراسی پس از قرن ها بود. قوریلتای مغان را باید به حساب اندیشه های اصلاح طلبانه و احترام نادر به آزادی و نظر مردم نیز گذاشت. رویدادی فرخنده و ارجمند در تاریخ ما که همواره آن را تا حد یک توطئه پایین آورده‌ایم.برخی آن را یک مقدمه چینى ساده بود براى رسیدن به قدرت می دانند.
نادر خطاب به بزرگان مى گوید: «من آنچه حق کوشش بود به جا آوردم و مملکت را از تجاوز روس و عثمانى نجات بخشیدم و متجاسران افغان را نیز به جاى خود نشانیدم، اکنون نیاز به استراحت دارم و از شما مى خواهم که طهماسب یا فرزندش عباس را که هر دو زنده اند یا هر کس دیگر را مایلید به سلطنت انتخاب کنید.»
نزدیکان نادر، مردم را تحریک کردند که نادر را براى سلطنت مجبور کنند.
لاکهارت در توصیف مجلس شورای دشت مغان مینویسد:
(محل مجلس در مغان ، ناحیه ای بودکه از شمال محدود بود به رود کر و از مشرق به رود ارس ، نادر حکم کرد در اینجا ۱۲۰۰۰ سرای از چوب و نی ، بانضمام مساجد و منازل و میدان ها و بازارها و حمام هاساخته شود و حرمسرا و عمارت برای خود او تهیه کنند.نادر شب بیست و دوم ژانویه ۱۷۳۶ به دشت مغان رسید و ظرف ایام ورود مدعوین ، روزانه دیوان داشت و به عرایض مردم رسیدگی میکرد تا روز بیستم رمضان همه ٔنمایندگان وارد شدند و جمعاً بیست هزار نفر در مغان گرد آمدند، چون عده زیادبود نادر آنها را به شکل دسته های جداگانه به دیوانخانه می پذیرفت. روز اول تعداد هزار نفر در تالار پذیرائی حضور داشتند به تمام حاضران عطر و گلاب و شربت میدادند و نوازندگان که شماره ٔ آنان ۲۲ تن بود به نواختن می پرداختند، روز بعد هم مجمعی نظیر آن اجتماع نمودو در آنجا انجمنی مرکب از طهماسب خان جلایر و شش نفر دیگر از طرف نادر اعلام داشتند که وی بعد از منکوب ساختن دشمنان ایران و بسط رفاه و امان ، اکنون که از جنگها و مبارزه ها خسته شده در نظر دارد کناره جوئی کند و در کلات منزوی گردد و به عبادت پردازد و بر رجال و امنای کشور است که یا طهماسب را به شاهی برگزینند یااگر میل به او ندارند یکی دیگر از سلاله صفوی را به سلطنت ایران تعیین کنند. در جواب ، همگان که میدانستند این پیشنهاد نادر صمیمانه نیست فریاد برآوردند که ما تنها نادر را به شاهی برمی گزینیم . این وضع چند روز تکرار شد تا اینکه نادر دستور داد خیمه بزرگی که دوازده ستون میخورد برپا کردند و آن را مفروش و مزین ساختند و نادر امرای ملک را در آنجا احضار نمود و همان موضوع تعیین شاه را پیش کشید، باز همه حاضرین او را نامزد کردند. این عمل چهار روز ادامه داشت تا اینکه نادر مجلسی تشکیل داد و در آنجا اعلام داشت که سلطنت را با شروط ذیل می پذیرد:
×احدی نادر را ترک نگوید و به یکی از فرزندان شاه مخلوع نپیوندد.
× مردم ایران تشیع وسب ّ خلفا را ترک گویند و به مذهب سنت بگروند، در عین حال اختیار دارند طریقه مذهب حضرت امام جعفر صادق را در فروع پیروی نمایند .
× احدی نسبت به نادر و پسرش خیانت نورزد.
همه حاضران این شرایط را پذیرفتندو محضرنامه را امضاء کردند.
در این ایام تنها میرزا عبدالحسین ملاباشی در مجلسی اظهار مخالفت نمود که به امر نادر کشته شد…
سرانجام حاضران مجلس دشت مغان نادر را به شاهی برگزیدند و شرایط او را که وفاداری و ترک تعصبات مذهبی بود پذیرفتند.
هر گروه تحفه‌ای را به شاه ایران هدیه کردند. گروهی از نمایندگان اصناف مختلف ایران به نمایندگی مردم، شمشیری فولادی را برای تقدیم آوردند. نادر شمشیر را از آن‌ها گرفت بالای سر برد و رو به دشت مغان گفت:« این هدیه مردم ایران است تا همیشه در راه حفاظت از مرزهای ایران بران باشد.»
این شمشیر یکی از یادگارهایی است که همراه نادرشاه افشار در جنگ‌های زیادی از جمله فتح دهلی شرکت کرده و خون‌های زیادی را به خود دیده است و اکنون در یکی از ویترین‌های موزه نادری در کنار آرامگاه وی نگهداری می‌شود. دسته شمشیر از استخوانی سفید و تیغه آن از فولاد آبدیده است. روی تیغه این شمشیر نام فاتح دهلی با عنوان «سللطان صاحبقران نادر»به زر نگاشته شده است.
و چند روز بعد پس از تهیه سجع مهر سلطنتی و قالب ضرب سکه ، مراسم تاجگذاری نادر در ۲۴ شوال ۱۱۴۸ انجام گرفت .
چنین بود سیمای نخستین گردهمایی مردم ایران در تاریخ. جلوه‌ای از نخستین مجلس شورای مردمان در ایران.
افغان‌های یاغی پس از گشایش قندهار به دست نادر، به دهلی گریختند. نادرشاه سه بار به هند اخطار نمود که افسران اشرف افغان که جزو غارتگران بودند (حدود ۸۰۰ نفر) و در قتل عام مردم ایران نقش اساسی داشتند را به ایران تحویل دهد و چون جوابی دریافت نداشت؛ سپاه ایران از رود سند گذشت و درنبردی شگفت انگیز در کرنال، نادریان هندوان را شکست داده و پایتخت هند را تصرف کردند. سپس ۸۰۰ متجاوز افغان را در بازار دهلی به دار زدند.
نادر پس از ورود به دهلی جشنی بر پا داشت و به مضمون ذیل سکه زد:
هست سلطان بر سلاطین جهان
شاه شاهان نادر صاحبقران
هنوز اندک زمانی از این فتح بزرگ نگذشته بود که فشارهای مالی و اجتماعی، که کارگزاران هندی در ایجاد آن نقش داشتند، مردم را به تنگ آورد و با شایع شدن قتل نادر، در دهلی شورشی عظیم برخاست که باعث خشم نادر شد وبا سوء قصد به جان او شعله‌های خشمش زبانه کشید و چنان کشتاری به راه انداخت که احدی از آن در امان نماند و سرانجام به قول ابن‌هدایت، پس از آنکه( قتلی به افراط کرده شد و اموال به یغما و عیال به اسیری بردند) فرمان امان صادر شد. فرمان امانی که از نظر نفوذ و صلابت حکم هنوز هم (فرمان نادری)در هند از ضرب المثل‌های معروف است.
در کتاب عزیمت نادر شاه به هندوستان در مورد این حکم چنین بیان شده است: (اگر کیسه در یا زر سرخ یا از جواهر که به دست داشتند، بر تافتند و اگر طلا و نقره و پیرایه‌ی مرصع به پای ایشان می‌آمد، هرگز خم نشده نمی‌گرفتند و اگر پری چهرگان ماهوش و گر خوبان آفتاب‌چهر بی پردگی به نظر می‌آمدند، اصلا به طرف آنها نگاه نمی‌کردند.)
این لشکر کشی با جشن عروسی پسر نادر با دختر یزدان‌بخش نوه اورنگ‌زیب پایان یافت،اما برای هند و هندیان چیزی جز بدبختی به همراه نداشت.
در این جنگ بیش از سی هزار نفر کشته شدند. نادر با غنایم فراوان که از هند به چنگ آورده بود به ایران بازگشت و تاج پادشاهی هند را بر سر محمد شاه گذاشت.
در میان این گنج‌ها نادریٰ باید از کوه نور و دریای نور و تخت تاووس و کره جواهر نشان یاد کرد.
نادر شاه در اواخر عمر تغییر اخلاق داد و پسر خود رضاقلی میرزا را کور کرد. سپس، از کار خود پشیمان شده برخی از اطرافیان خود را که در این کار آنها را مقصر میدانست کشت. سرزمین خودکامه پرور، فساد و آزی که قدرت باخود آورده بود، خستگی از این همه جنگ، شکست برنامه های درازمدت وی، موج خیانت پیرامونیان و دسیسه چینی مدام آن‌ها او را دگرگون کرد.
او برای تامین هزینه‌های جنگ‌های خود مجبور بود تا مالیات‌های گزافی از مردم بگیرد، به همین دلیل شورش‌هایی در جای‌جای کشور روی می‌داد ولی زمانی که نادر برای رفع یکی از این شورش‌ها به خراسان رفته بود جمعی از سردارانش شبانه به چادر وی حمله کردند و اور ا به قتل رساندند.
بازن طبیب مخصوص نادرشاه که خود هنگام قتل نادر در اردوی وی و همراه او بوده است ، پس از اشاره به آشفتگی و دگرگونی حال نادر در سال آخر عمرش و طغیان هایی که درگوشه کنار ایران بود، می نویسد: «پادشاه در اطراف خود جز زمزمه عصیان و فساد نمی شنید پیک های او را بازداشت میکردند، اوامر او منقطع می شد. هر روز او را از طغیان نوی خبر می‌دادند، درد او روزبروز افزون ترمی گشت و هیچ چیز تشویش و اضطراب او را تسکین نمی دادوی نخست خانواده و تمول خود، همه را به کلات معروف فرستاد، همینکه خیالش از آنطرف راحت شد چنان وانمود کرد که از تمام فتنه ها بی خبر است … چند روز بود که همواره اسبی را زین کرده و آراسته در حرم آماده داشت او نیک میدید و شک نداشت که چندی است توطئه ای بر ضد او چیده شده است و زندگی او در خطر است ولی عاملان توطئه را نمی شناخت . در میان درباریان ناراضی تر و شورش طلب تر از همه کس دو تن بودند، یکی محمد قلیخان که خویش او بود و سرداری نگهبانان او را داشت ، دوم صلاح خان که مباشر ناظرخانه او بود، نادرشاه را باکی از صلاح خان نبود زیرا شغلش اقتضانمی کرد که او را در لشکریان نفوذی باشد و بیم او بیشتر از محمد قلیخان بود که مردی رشید و جنگی بود… نادرشاه در اردوی خود چهار هزار تن سپاهی از افغانان داشت که این افواج از یک طرف او را از جان مخلص و فدایی بودند و از طرف دیگر دشمنان ایرانیان (قزلباشان ) بودند، در همان شب که نوزدهم ماه ژوئن را به بیستم آن ماه می پیوست ، نادرشاه تمام سرداران افغانان را بخواند و بایشان گفت:من از نگهبانان خود خرسند نیستم و چون علاقه و درستی و دلیری شما بر من هویداست شما را مأمور می کنم که فردا هنگام بامداد همه صاحب منصبان ایران (قزلباش ) را بازداشت نمایید و به زنجیر بکشید و اگر کسی از ایشان گستاخی نماید و در مقام مقاومت برآید از کشتن او دریغ ندارید. مقصود محافظت شخص من است و من مراقبت جان خود را به شما می سپارم . سرداران افغان … سربازان خود را مجهز و آماده ساختند. اما این فرمان چندان پنهان نماند… محمد قلیخان که در همه جا جاسوس داشت صلاح خان را آگاه کرد، این دو سرکرده با امضای سندی کتبی هر دو سوگند خوردند که یکدیگر را ترک نگویند و در همان شب دشمن مشترک خودرا، که فرمان مرگ ایشان را برای روز آینده داده بود، بکشند.
پس آن سند را به شصت تن از سرداران که محرم ایشان بودند بنمودند… همه این سرداران سند را امضا کردند و متعهد شدند که در ساعتی که برای اجرای امر معین خواهد شد حضور بهم رسانند و آن ساعت هنگام غروب ماه بود که در حدود دو ساعت پس از نیمه شب می شد. نمیدانم فشار بی صبری بود یا هوس خودنمایی که پانزده یا شانزده تن از سرکشان را پیش از رسیدن ساعت موعود به میعاد کشیده بود، شورشیان پای اندر خیمه ٔ شاهی نهادند و آنچه را که مانع گذشتن ایشان می شد درهم شکستند، تا به خوابگاه شاه رسیدند. بانگ و خروش او را بیدار کرد و با آواز دهشت آوری فریاد زد: «کیست ؟ شمشیر من کجاست ؟ اسلحه مرا بیاورید! از شنیدن این سخنان شورشیان را بیم برداشت و پس رفتند اما محمد قلیخان و صلاح خان ایشان را جرأت دادند، نخست محمد قلیخان پیش دوید و یک ضربت شمشیر چنان باو حوالت کرد که شاه را سرنگون ساخت و از پای درانداخت، دو یا سه تن نیز از او سرمشق گرفتند و سرانجام صلاح خان که شمشیر به دست داشت به سوی نادر رفت و سر وی را برید.
به تند بادی بر تخت برآمد و با ضربتی همه چیز بر باد رفت.
یکی از اعضای سفارت روس در باره‌ی رفتار نادر در کرمان می‌نویسد: از کله‌ها مناره‌‌ای درست شد. به اندازه‌ی چهار آجر از این مناره از کله‌های سال‌خورده‌گان تشکیل می‌گردد. چنان ضجه و فریادی از مرد و زن بلند می‌شود که شنیدن آن انسان را به رقت می‌آورد.
گویند که به حساب جمل، تاریخ تاج‌گذاری نادر را، الخیر فی ما وقع، ثبت کردند. شاعری نکته‌بین با این ماده تاریخ، یک بیت زیبا و پرمعنا ساخت:
بریدیم از مال و از جان طمع
به تاریخ الخیر فی ما وقع
پس از تاراج آن‌چه نادر با خون‌ریزی‌ها گرد آورده بود، جانشینان و غلامان و مدعیان، تیغ بر یک‌دیگر کشیدند و شرم و انسانیت از این دیار گریخت. به نوشته‌ی کتاب نادرشاه از لکهارت: محمدحسین خان با نهایت قساوت داخل حرم شد و با طنابی که هم‌راه آورده بود، پادشاه تیره‌بخت صفوی را خفه کرد. پسر شاه تهماسب که بیش از هشت سال نداشت، دهشت‌زده به جنازه‌ی پدر چسبید و شروع به گریه و زاری نمود، لیکن محمدحسین خان او را نیز با بی‌رحمی تمام به هلاکت رسانید و اسماعیل میرزا پسر کوچک‌تر شاه نگون‌بخت صفوی را هم به چاه انداخت و … سپس با قساوت بی‌نظیری سر آن کودک را از تن جدا کرد.
آن‌گاه «عادل‌شاه»(!) تیغ بر شاه‌زاده‌گان نادری یا خویشان خویش‌کشید و به نوشته‌ی کتاب کریم‌خان زند از نوایی: از اولاد نادر، رضاقلی میرزا بیست‌و‌نه ساله، نصرالله میرزا بیست‌وسه ساله، امام‌قلی میرزا هجده ساله، چنگیز خان سه ساله، جهدالله خان شیرخواره، اولدوز خان هفت ساله، تیمور خان پنج ساله، سهراب سلطان چهار ساله، مصطفا خان پنج ساله، مرتضا خان سه ساله، اسدالله خان سه ساله، اوغوز خان سه ساله، اوکتای خان شیرخواره و … در یک یورش قتل عام شدند.
×
« این چشم های من نیست که کور کردی بلکه چشم های ایران است. » پس از اینکه به دستور نادر چشم های رضاقلی میرزا را کور کردند ، این نخستین جمله ای بود که او خطاب به پدرش گفت .
نادر زمینه را برای جانشینی مناسب از بین برد. وی بسیاری از اطرافیان خود را از پای درآورد. پس از مرگ وی سرداران او نیز در گوشه و کنار علم استقلال بر افراشتند؛ کریمخان زند وکیل الرعایا در شیراز، احمدخان ابدالی در افغانستان، آزادخان افغان در آذربایجان و محمد حسن خان قاجار در مازندران شروع به حکومت کردند. در خراسان نیز علیقلی‌خان افشار (برادرزاده نادر) بسیاری از اولاد و خانواده نادر را قتل عام کرد و خود را «عادلشاه» نامید و شروع به حکومت کرد. وی که مردی خونریز و عیاش بود، محمدحسن خان قاجار را شکست داده، پسرش آقامحمد خان را مقطوع‌النسل کرد. اما سرانجام توسط برادر خود ابراهیم خان، کور و سپس کشته شد. نوهٔ نادر، به نام شاهرخ میرزا را به قدرت رساندند. یکسال بعد، او نیز مخلوع و کور شد اما دوباره به قدرت رسید و با حیله و نیرنگ شاه سلیمان ثانی (از خاندان صفوی که مورد احترام عموم بود) از پای درآمد. شاهرخ نابینا چهل و هشت سال در خراسان سلطنت کرد. پس از مرگ کریم خان، آقامحمدخان به قدرت رسید و به خراسان حمله کرد و شاهرخ را با شکنجه کشت. نادر میرزا، فرزند شاهرخ، پدر پیر و نابینا را بدست خونخواران قاجار رها کرد و به افغانستان گریخت و در زمان فتحعلی شاه ادعای سلطنت کرد که دستگیر و کور شد و زبانش را بریدند و او را کشتند. بدین سان آخرین مدعی سلطنت از خاندان افشار از میان برداشته شد.
براساس روایات تاریخی نظر به کینه‌ای که آقا محمدخان قاجار نسبت به نادرشاه و پسرش داشت مقبره قدیمی وی را که در زمان حیات خود ساخته بود ویران نموده و بعد از اینکه استخوانهایش را از قبر بیرون آورد به تهران پایتخت خود فرستاد به گونه ای که محل مقبره به کاروانسرای بزرگی مبدل گش پس از این واقعه احمد قوام به اهتمام عده ای از فرهنگ دوستان ایران آرامگاهی برای نادر ساخت. بنای فعلی،توسط انجمن آثار ملی ایران با طرح و نقشه مهندس سیحون با استفاده از سنگهای گرانیت کوهسنگی و آهن و سیمان بر مدفن وی ایجاد گردید.
*
از سخنان نادر به روایت جونس هنوی:
× باید راهی جست در تاریکی شبهای عصیان زده سرزمینم . من همیشه به دنبال نوری بودم , نوری برای رهایی سرزمینم از چنگال اجنبیان ، چه بلای دهشتناکی است که ببینی همه جان و مال و ناموست در اختیار بیگانگان قرار گرفته و دستانت بسته است نمی توانی کاری کنی اما همه وجودت برای رهایی در تکاپوست تو می توانی این تنها نیروی است که از اعماق وجودت فریاد می زند تو می توانی جراحت ها را التیام بخشی و اینگونه بود که پا بر رکاب اسب نهادم به امید سرفرازی ملتی بزرگ .
×نادر به سفیر روسیه دستور داد که شهرهای دربند، باکو، شروان، اران، ایروان، رشت، گیلان و همه مناطق قفقاز را که پتر کبیر به تصرف خود در آورده است و همچنین تاتارهای کوهستانی داغستان را که به زیر سلطه خود در آورده بود را به ایران بازگردانند . نادر با غرور تمام اظهار داشت اگر روسها از مرزهای ما عقب نشینی نکنند خود جارویی به دست میگیرد و همه آنها را از آن مناطق بیرون خواهد ریخت .
×تمام وجودم را برای سرفرازی میهن بخشیدم به این امید که افتخاری ابدی برای کشورم کسب کنم .
×وقتی پا در رکاب اسب می نهی، بر بال تاریخ سوار شده ای شمشیر و عمل تو ماندگار می شود چون هزاران فرزند به دنیا نیامده این سرزمین آزادیشان را از بازوان و اندیشه ما می خواهند . پس با عمل خود می آموزانیم که پدرانشان نسبت به آینده آنان بی تفاوت نبوده اند . آنان خواهند آموخت آزادیشان را به هیچ قیمت و بهایی نفروشند .
× در مورد انتخاب بزرگان کشور دقت کنید و کسانی را که نیرنگ کار، جاه طلب و خودخواه هستند به حضورتان راه ندهید .
× شاهنامه فردوسی خردمند ، راهنمای من در طول زندگی بوده است .
× کمربند سلطنت ، نشان نوکری برای سرزمینم است نادرها بسیار آمده اند و باز خواهند آمد اما ایران و ایرانی باید همیشه در بزرگی و سروری باشد این آرزوی همه عمرم بوده است .
×نادر علمای دینی را در قزوین گردهم آورد و در مورد سهم اوقاف که مردم به آنان پرداخت میکنند چنین گفت : این مبالغ که شما از مردم دریافت میکنید صرف چه می شود ؟ علما پاسخ دادند صرف مسجد سازی و مدرسه سازی و هزینه زندگی علما . نادر گفت : مسلم است که شما در انجام وظایف خود قصور کرده‌اید و خداوند از کار شما راضی نیست . نزدیک پنجاه سال مملکت ما در فقر و انحطاط بود تا آنکه در نهایت سربازان نادر با جانبازی ها و فداکاری های خود در راه دفاع از ایران و افتخار این سرزمین کوشش کردند و توانستند اوضاع کشور را به حال اول بازگردانند . این سربازان علمایی هستند که باید هزینه اوقات به آنان داده شود و آنها شایسته قدردانی هستند .
× لحظه پیروزی برای من از آن جهت شیرین است که پیران ، زنان و کودکان کشورم را در آرامش و شادان ببینم .
یادگارهای نادری

کلات نادری
مایکل اکس ورتی مولف زندگینامه نادرشاه با نام شمشیر ایران در باره‌ی آثار تاریخی به جا مانده از روزگار نادر می نویسد:
کلات نادری که قلعه و قصر نادر معنی می دهد، چیزی بیش از قصر است، وقرنها پیش از سلطنت نادرشاه دارای اهمیت بوده است. کلات نادری فلات وسیعی است.دور تا دور فلات توسط کوهها و صخره ها احاطه شده و کمتر جای نفوذ به داخل دارد، از این رو به درستی دژ طبیعی نام گرفته است.
از آنجایی که کلات در نزدیکی جاده ابریشم بین شهرهای فرارود و نواحی مرکزی فلات ایران قرار داشت از دیرباز دارای اهمیت بود. این فلات همچنین مسیر عبور ارتشهای مهاجم بود. قشون تیمورلنگ در آغاز گسترش سلطه خود به سمت غرب، این فلات را محاصره و کلات را تسخیر کردند. سلطان محمد خوارزمشاه در نظر داشت در این فلات مقابل مغولها بایستد.
نادر با عزل شاه طهماسب دوم خود را نایب السلطنه و بعد از چند سال با تاجگذاری به پادشاهی ملقب کرد. اما در طول همه این رویدادها خراسان و کلات پایگاه و هسته اصلی فرمانروایی او بود.
نادرشاه مرتب از خراسان دیدن می کرد و در هر سفر از کلات می گذشت تا از پیشرفت ساخت و ساز در آنجا که خود دستورش را داده بود آگاه شود. بنا به تاریخچه ای که از او مانده، این ساخت و سازها شامل بود بر باغها، میدانها، حمامها و مسجدها، قصر، خزانه، و همچنین آرامگاهی که برای خواب ابدی خود در نظر گرفته بود.او همچنین دستور داده بود تا دیوارها و دروازه هایی که برای تقویت استحکامات طبیعی ساخته شده بودند تکمیل شوند. خزانه ای که نادر ساخته بود با غنائم و ثروتهایی که از هند غارت شده بود پر شد.
اما هیچیک از اینها در آخرین بحران دوران سلطنت نادرشاه هنگامی که برادرزاده و بسیاری از نزدیکترین پیروانش علیه بی رحمی ها و زیاده جویی دیوانه وارش شوریدند بکارش نیامد. او برای حفظ جان زنان و فرزندانش آنها را به کلات فرستاد. اما پس از آنکه به قتل رسید برادرزاده اش نیرویی از بختیاری ها را به کلات روانه کرد. آنها با استفاده از نردبانی که یک نفر بطور اتفاقی و یا عمدی در کنار برجی جا گذاشته بود به داخل کلات راه یافتند. همه مردان خانواده سلطنتی و حتی زنان حامله را به قتل رساندند. تنها یکی از نوه های نادرشاه به اسم شاهرخ زنده ماند که به عنوان فرمانروایی دست نشانده مدتی کوتاه حکومت کرد.
قصر خورشید
معروف‌ترین دیدنی کلات نادری قصر خورشید است. این قصرازسنگ ساخته شده و دارای سه طبقه است. گچبری‌ها و طلاکاری‌های فراوانی در درون قصر دیده می‌شود و دیوارهای آن بارها برای یافتن گنج‌های نادر شکافته شده‌اند. نکته جالب در معماری این بنا نقش پرندگانی مانند طوطی و میوه‌هایی مانند موز و آناناس است که حکایت ازهندی بودن معماران قصر می‌کند.
روبروی قصر خورشید مسجد گنبد کبود متعلق به دوران ایلخانان و احیا شده توسط نادرافشار دیده می‌شود که در شبستان آن یکی از سلاطین آل جلایر مدفون است. نرسیده به کلات و در ابتدای دوراهی باجگیران آبشار زیبا و پرآب قره سو قرار دارد.
یکی دیگر از بناهای تاریخی منطقه بند نادری است که در چهار کیلومتری شرق کلات قرار دارد. اصل این بنا متعلق به دوران سلجوقی است و در دوران نادر ترمیم شده است.
کتیبه نادری در دربند که یکی از ورودی‌های کلات است بر روی سنگ نوشته شده است. بیست و چهار بیت این کتیبه درباره‌ی نادر فرزند شمشیر است که چهار بیت اول آن فارسی و بقیه ترکی درگزی است. پایان کتیبه به علت مرگ نادر رها شده است.
در کنار این‌ها باید به لوله کشی دوازده هزار متری اشاره کرد که بوسیله آن استادکاران ایرانی با تراشیدن دل سنگها با قطر یک متر و قرار دادن آنها با طولی در حدود ۳۰ تا ۶۰ سانت در کنار هم آب را از آبشار قره سو به قصر خورشید می‌آوردند.
همچنین سیصد و شصت حوض سنگی ارتفاعات دهکده خشت که گویا نادرهر روز از یکی از آنها برای آب لشگریانش استفاده می کرده است.
درارتفاعات بالای کلات قلعه ای به نام فرود دیده می‌شود و در شاهنامه فردوسی به کلات و نبردی که در آن بین ایرانیان و تورانیان به رهبری فرود پسر سیاوش در می‌گیرد اشاره شده است.
میرزا مهدی خان استرآبادی در تاریخ جهانگشای نادری و فارسنامه ناصری می‌نویسد که نادر شاه افشار پس از فتح شیراز بر اشرف افغان به حافظیه رفت و از دیوان سحربیان خواجه خافظ تفالی کرد و این غزل آمد:
سزد که از همه دلبران ستانی باج
چرا که بر سر خوبان عالمی چون تاج
زچشم مست تو پر فتنه جمله ترکستان
بچین زلف تو ماچین و هند داده خزان
نادر شاه خوشحال می شود و به شکرانه ی این بشارت آرامگاه حافظ که روبه ویرانی نهاده بود تعمیراتی به سزا نمود.
*
در پی نبود درازمدت سلسله های ایرانی در خلیج فارس؛ در دوره نادر شاه افشار ناوگان کوچکی ساخته شد که برای باز پس گیری بحرین مورد استفاده قرار گرفت. این پیروزی موجب شد که نادر شاه یک نیروی دریایی در خلیج فارس تشکیل دهد.کشورهای دیگر از فروش کشتی به ایران خودداری کردند، بنابراین نادر شاه صنعت داخلی کشتی سازی را بنا نهاد که محصولات آن برای وادار کردن عمان به همکاری در مبارزه با دزدان دریایی کاربرد حیاتی داشت.
***
از زمان سقوط اصفهان در زمان شاه سلطان حسین صفوی تا فتح دهلی در زمان نادر افشار چند سال فاصله بود ؟
نادر از میان مردم برخاست.ا یران را از پریشانی و جنگ‌های داخلی و پاره پاره شدن نجات داد. افکار و اندیشه‌های اصلاح طلبانه ای برای ایران در سر داشت.از تنگ نظری و سخت گیری‌ های دینی به دور بود. از نفوذ ملایان در دولت کاست. به ایران و سربلندی آن عشق بسیار داشت. قدرت و نبوغ نظامی وی سبب آن شد تا ایران بار دیگر در تاریخ سرافراز و پرقدرت، قد راست کند.
نادر اما در فرهنگ و جامعه‌ای رشد کرد که هر انسانی که بخواهد با شمشیر و یا تدبیر برای آن کاری انجام دهد به یک خودکامه بدل می‌سازد.
نادر نخستین شاه ایران بود که با مشورت مردمان و رای آنان و با نیروی ارداده و شمشیر خویش به قدرت رسید. اما قدرت و بنیان‌های آن در سرزمینی که فرهنگی قبیله‌ای دارد، از وی خودکامه‌ای خونریز و سرکوبگر ساخت.
سرانجام نیز همان مردمان که روزی او را بر تخت و شانه های خویش برداشته بودند، او را به زیر کشیدند و از میان برداشتند و این ماجرا چند بار در تاریخ ما تکرار شده است؟ و ما تا کی و تا کجا تقصیر و گناه را بر گردن قضا و قدر، سرنوشت،بیگانگان خواهیم انداخت؟

پایان

منابع مهم:
شفق، رضازاده،نادرشاه از نظر خاورشناسان. شامل قسمت هایی از نظرات و تحقیقات فریزر، لاکهارت ، براون و دیگر مستشرقان راجع به نادرشاه . انجمن آثار ملی تهران.
منشی، میرزا مهدی خان، دره نادره، تألیف میرزامهدی خان منشی. شهیدی. انجمن آثار ملی تهران.
قدوسی، محمد حسین، نادرنامه، انجمن آثار ملی خراسان.
استرآبادی، محمد مهدی،جهانگشای نادری، سید عبداﷲ انوار، انجمن آثار ملی تهران.
سایکس،سرپرسی، تاریخ ایران، ترجمه سید محمد فخرداعی. تهران.
حریری، علی اصغر، نامه های طبیب نادرشاه. ضمیمه مجله یغما.
شعبانی، رضا ، حدیث نادری شاهی، تهران ، انتشارات بعثت ، چاپ دوم
لاکهارت، لارنس، نادرشاه ، اسماعیل افشارنادری، تهران ، انتشارات دستان
پرویز، عباس ، تاریخ دوهزاروپانصدساله ایران ، جلددوم، تهران، انتشارات مطبوعات علمی، چاپ اول
شمیم ، علی اصغر، از نادر تا کودتای رضاخان میرپنچ ، تهران ، انتشارات مدبر
شعبابی ،رضا ، مختصر تاریخ ایران در دوره های افشاریه و زندیه ، تهران ، انتشارات سخن ، چاپ اول
رجبی، پرویز، کریم خان زند و زمان او ، تهران ، انتشارات ندا ، چاپ سوم
پری ، جان ، کریم خان زند، ساکی ، علی محمد، تهران ، انتشارات آسونه ،
دیوراند،مورتیمر، نادرشاه، ترجمه سید محمدعلی داعی الاسلام .
ناصرالملک، تاریخ نادرشاه افشار و مختصری از تاریخ سلاطین مغول و اولاد امیرتیمور گورکان .
هدایت،رضاقلی، روضهالصفا، جلد هشتم .
مینورسکی، تاریخچه نادرشاه، ترجمه رشید یاسمی .
فسایی،حسن، فارسنامه ناصری.
نامی، میرزا محمد صادق، تاریخ گیتی گشا، سعید نفیسی .
مرعشی،میرزا محمد خلیل،مجمع التواریخ، عباس اقبال

آشنائی بیشتر با ملیحه تیره کل، محقق،شاعر،نویسنده،و منتقد ادبی-قسمت سوم-محمود صفریان

مرداد ۱۳۹۰

همانطور که در دو شماره قبل گذرگاه ” شماره های ۱۱۵ و ۱۱۶ ”
در باره ی نویسنده، شاعر، منتقد، و محقق ارجمند خانم ملیحه تیره گل نوشتیم، هدف شناساندن این نادره ها است که دنیای ادبیات ما را با توان و داشته های خود چراغانی کرده و می کنند.
اینک به این مهم ادامه می دهیم
********
خانم ملیحه تیره گل
پس از انتشار کتابِ
تحقیقا تی و ماندگار
” مقدمه ای بر ادبیات فارسی در تبعید ”
۱۳۵۷- ۱۳۷۵
که با استقبالی فراوان روبرو شد و اینک به ماخذ معتبر ِقابل
مراجعه ای تبدیل شده است
سالهاست که بر روی کتاب دیگری بنام
« سی سال ادبیات فارسی در تبعید»
کار می کند
آنچه می خوانید:

برگرفته از کتاب منتشر نشده¬ی
« سی سال ادبیات فارسی در تبعید»

نوشته¬ی ملیحه تیره گل
می باشد
—————————————-
مقدمه¬ی فصل دوم

حال، ما در این همهمه¬ی پیرامون و کانون، در میانه¬ی تجربه¬های این گشت و واگشت¬ها، در میانه¬ی این زشتی¬ها و زیبایی¬ها، در این وسعتِ تنگ/ گسترده¬ای که تا این جا نشان دادم، چه می¬کنیم؟ جهان را چه¬گونه می¬بینیم؟ این بینش، در کنش¬ها و اظهارنظرهای ادبی و فرهنگی و سیاسی¬ی ما چه¬گونه بازتابیده است؟ چه¬گونه خود را برآورد می¬کنیم؟ به نسبت سال¬های نخستین تبعید چه تفاوت¬هایی در آثار ادبی و کنش¬های ما (به عنوان نویسندگان نوشتار فارسی) به چشم می¬خورد؟ به کجای این جهان شلوغ تن داده¬ایم؟ از تکیه به کجای این جهان تن زده¬ایم؟ این تن دادن و تن زدن، از نُه توی کدام شاکله¬های ذهنی¬ی ما بـرمی¬آیند؟ اصلاً، منظور از «ما» چیست؟ چه شاخصه¬هایی ما را «ما» می¬کند؟ شناسه¬ی این «ما» چیست؟ آیا بسامد بن¬مایه¬ها و درون¬مایه¬های مشترک در بینش¬ها و کنش¬های نویسندگان تبعیدی و در نوشتار فارسی (آن چنان که در نیمه¬ی نخست تبعید بود) آن قدر بالا هست که بتوان کل آن را به مثابه یک پیکره تلقی کرد، و پیکره را به مثابه «ما» گرفت؟ اجزاء این پدیده را چه¬گونه می¬توان از نقطه نقطه¬ی کره¬ی زمین گردآورد؟ بازخوانی و دسته¬بندی¬ی این انبوه پرحوصله را حوصله¬ی کدام عمر کفاف می¬دهد؟ گیرم که به همه¬ی اجزاء پدیده هم دست یافیتم، چه شاخصه¬هایی را برای دسته¬بندی در نظر بگیریم که وجهی از وجوه این ادبیات، از میدان دید ما بیرون نماند؟ چه اجزائی از این کل باید مورد بررسی قرار گیرد تا حدود و ثغور نسبی¬ی «ما» را، «هویت» کنونی¬ی ما را، به ما بنمایاند؟

اعتراف می¬کنم که هر بار به این پرسش¬ها ¬اندیشیده¬ام، ترس بَرَم داشته است. اما می¬دانم که این کار، اگر هم شدنی باشد، کار یک کتاب نیست. منتها این را هم می¬دانم که راه را باید رفت؛ قدم به قدم و ذره ذره باید رفت. و من در این نوشته، ذره¬هایی را می¬گیرم و به تحلیل می¬گذارم که در شناخت ما به عنوان «نویسندگان ایرانی¬ی برون مرزهای ایران» و در شناخت آثارمان، به عنوان «ادبیات فارسی¬ی برون¬مرزی»، به نظرم کارسازتر هستند. و بقیه راه، لابد با دیگرانی است که به اندازه¬ی آفرینندگان این ذره¬ها عاشق هستند. و می¬دانم هستند عاشقانی دیگر، و خوانده¬ام پژوهش¬هاشان را، و بسیار هم از آن¬ها آموخته¬ام. چرا که من در این راه، نه اولین بوده¬ام – و مطمئنم که- نه آخرین خواهم بود.

پیشاپیش این واقعیت را بگویم که مجموعه¬ی آثاری که من از ادبیات برون¬مرزی خوانده¬ام، به دلیل پراکندگی¬ی جغرافیایی، به یقین، کل «جمعیت آماری»ی این ادبیات را در برنمی¬گیرد. اما می¬توانم به یقین بگویم که اکثریت قابل ملاحظه¬ای از آثارِ این «جمعیت» را با ذره¬بین تحلیل خوانده¬ام. همان طور که قبلاً هم اشاره کرده¬ام، منظورم از «ادبیات»، فقط شعر و داستان کوتاه و رمان نیست. بلکه، متن¬های سیاسی، خاطرات، نقدهای ادبی/ فرهنگی/ اجتماعی/ تاریخی، اظهارنظرهای جهت¬ساز و کنش¬های ادبی¬ی نویسندگان و فرهنگ¬پروران را نیز در برمی¬گیرد. که البته و متأسفانه، نگاه کردن به اجزاء همه¬ی آن¬ها در کتاب حاضر غیرممکن است. و من ناگزیرم، بر مبنای «روش» انتخابی¬ی خود – که در پیش¬گفتار جلد اول این کتاب به تفصیل از آن سخن گفته¬ام- از میان هر یک از ژانرها، فقط به چند «نمونه» بسنده کنم. بدیهی است که برای گزینش نیز، ناگزیر از نوعی دسته¬بندی¬ی زمانی بوده¬ام، که معیارهای آن را، زمان و شرایط تاریخی، از یک سو، و درون¬مایه¬های خود ژانرها، ازسوی دیگر، تعیین می¬کنند. تکرار این یادآوری¬ را نیز لازم می¬دانم که از نظرگاه جامعه شناختی و در دسته¬بندی¬ی دوره¬های تاریخ اجتماعی، اولاً، هر«جامعه»ای در درون خود خرده¬فرهنگ¬های فراوان دارد. و ثانیاً، حتا در یک «جامعه»ی منسجم فرضی، نمی¬توان آغاز و پایان یک دوره¬ی تاریخی را دقیقاً مشخص کرد. زیـرا ویژگی¬های یک دوره، در یک مقطع معین از زمان، و به طور ناگهانی، دگرگون نمی¬شوند. بلکه، در هاشوری از استثناهای دوره¬ی پیشین ظهور می¬کنند، و در دوره¬ی پسین اوج می¬گیرند. چه رسد به «جامعه¬»ی ما تبعیدیان، که در هزار گوشه¬ی¬ عالم پراکنده است. در نتیجه، مهم¬ترین معیار دوره¬بندی¬ها¬ی زیر را اکثریت خارج از منطقه¬ی هاشوری، یعنی همان دوره¬ی اوج، رقم می¬زند.

شاخصه¬های عینی¬ی خروج نویسندگان از ایران و ذهنیت بازتابیده در آثار نوشتاری¬ی آنان، سی سال گذشته را به سه دهه یا سه دوره تقسیم می¬کند. دهه¬ی نخست، گر چه نه همه، اما اکثریتِ نویسندگان تبعیدی، مبارزان سیاسی بودند، که بعد از فتوای روز ۲۶ مرداد ۵۸ آیت¬الله خمینی در مورد «جزای احزاب و جبهه¬های دیگر» و حواله¬ی آن¬ها به «چوبه¬های دار در میدان¬های بزرگ»،[۱] و پس از دربه¬دری¬های اختفا در ایران، دشت¬ها وُ رودها وُ کوه¬های مرزی¬ی ایران، به گریز ناگزیر و جان بر کف آن¬ها شهادت می¬دهند. و رد پای بسیاری از این شهادت¬های هراسان، ناباور، و خشم¬آگین نیز در درونه¬ی ادبیات دهه¬ی نخست تبعید به ثبت رسیده است. غلامحسین ساعدی، اسماعیل خویی، نسیم خاکسار، محسن حسام، منصور خاکسار، مجید نفیسی، میرزا آقا عسگری (مانی)، نمونه¬هایی هستند از صدها شاعر و نویسنده و مترجم و منتقد نامدار و شناخته¬شده¬ای که در این گریز ناگزیر به تبعید آمدند. نکته¬ی قابل توجه دیگر در دوره¬ی نخست این است که برخی از نویسندگان آن، اگر هم در ایران می¬نوشتند، اما در تبعید شکفتند. زیبا کرباسی، مهرنوش مزارعی، سودابه اشرفی، خسرو دوامی، بیژن کارگر مقدم، ساسان قهرمان، بهروز شیدا، نمونه¬هایی هستند از صدها شاعر و نویسنده¬ و منتقد، که در این دوره از ایران بیرون آمدند، و در این دوره در سرزمین¬های میزبان بالیدند.

دهه¬ی دوم، دوره¬ای است که هم بسامد آماری¬ی نویسندگان، و هم دلیل خروج آنان، و هم طریقه¬ی خروج آنان از ایران، با دوره¬ی اول تفاوت دارد. تبعیدیان این دهه، عمدتاً، در دو گروه قابل دسته¬بندی هستند. اینان یا نویسندگانی بودند که به جای مشکل مشخصاً «حزبی/ سازمانی»، مشکل فرهنگی/ سیاسی داشتند، یا زندانیان سیاسی¬ای بودند که از تیغ کشتارهای دسته¬جمعی جان به در برده بودند. گروه اول از این دوره، نه تنها پیش از انقلاب، نویسنده و فعال فرهنگی بودند، و نه تنها در انقلاب سال ۱۳۵۷ حضور داشتند و قلم می¬زدند، بلکه ایران جمهوری¬ی اسلامی را دست کم یک دهه زیسته بودند، با مناسبات آن کلنجار رفته بودند، طعم تلخ شکنجه¬ی فیزیکی و روانی را به تمامی چشیده بودند، و در این کشمکش، به بن¬بست اقامت در ایران رسیده بودند. مثلاً، رضا براهنی، فرج سرکوهی، عباس معروفی، منصور کوشان، بیژن بیجاری، در شرایط جنگ، کشتار دسته جمعی¬ی زندانیان سیاسی، ممنوعیت¬های مرگبار بر سر راه فعالیت¬های فرهنگی و در راه تجدید حیات کانون نویسندگان ایران، اتوبوس ارمنستان، و قتل¬های زنجیره¬ای، نه تنها در ایران زندگی می¬کردند، بلکه خود جزیی از ذات کشمکش و مبارزه علیه این پدیده¬ها بوده¬اند. عناصر روان¬شناختی در آثار این دسته از تبعیدیان، چه در قلمرو آفرینش¬های ادبی و چه در قلمروهای مختلفِ نقد و نظر، وجوه تفارق مهمی با همتایان دوره¬ی نخست را به دید می¬آورند؛ که مهم¬ترین آن¬ها، تفاوت در انگیزه، و جنس هراس از یک سو، و غیبت بهت و ناباوری و ناگهانیت، از سوی دیگر است. در میان دلهره¬های تبعیدی¬ی دوره¬ی نخست، هراس زندگی¬ی مخفی در ایران و ترس¬ خروج مخفیانه از ایران و دلهره¬های میان مرگ و زندگی تا رسیدن به زیستگاه تازه، سیمای بارزی دارد، که در این دوره غایب است، یا دست کم، گرانیگاه کل پیکره نیست. در عوض، ترس ناشی از تعقیب¬های مخفی و تهدیدهای امنیتی و کشتارهای فرهنگی، که در کوچه و خیابان و خانه و مسافرت نویسنده را رها نمی¬کرده، در آفرینش¬های ادبی و خاطرات نویسندگان این دوره به چشم می¬خورد. اکثر داستان¬های مجموعه¬ی «قصه¬های مکرر» نوشته¬ی بیژن بیجاری، رمان «فریدون سه پسر داشت» نوشته¬ی عباس معروفی، شعرهای خالی¬/ پُر ِ رضا براهنی در تبعید، کتاب¬های «داس و یاس» نوشته¬ی فرج سرکوهی و «حدیث تشنه و آب» نوشته¬ی منصور کوشان، مثال¬های بارز این نوع هراس هستند. تا جایی که بسامد ژانرها نشان می¬دهد، گروه دیگر این دوره، اکثراً زندانیان نجات¬یافته هستند. گرچه برخی از آنان به تحلیل¬های روان¬شناختی و جامعه¬شناختی نیز پرداخته¬اند، اما شاخص¬ترین ژانر تولید شده توسط این گروه، «خاطرات زندان» است، که در ورای عواطفی چون هراس وخشم و نفرت، مجموعه¬¬ی را آفریده است که در زمینه¬ی شناخت¬شناسی¬ی فرهنگی، هیچ کتابی آن چنان گویا نیست. و طرفه این که در این مجموعه¬ی زیر باران اعدام، در وراء دلهره¬ای که از بند بند کلام بیرون می¬زند، با عواطفی دمخور می¬شویم که نفرت را پس زده¬اند و از عشق به زندگی و از مهر به انسان سربرکرده¬اند. شاید بروز اندیشه¬ی انتقادی، که در این آثار سیمای مشخصی دارد، برخاسته از همین عشق و امید به آینده باشد، یا شاید این عشق، برخاسته از آن اندیشه¬ی انتقادی.

دوره یا دهه¬ی سوم نیز، عمدتاً، از حوالی¬ی شکست جنبش دانشجویی تاکنون شکل گرفته است. نویسندگانی که در این دوره به جامعه¬ی نویسندگان برون¬مرزی پیوستند، اکثراً جوان، بالیده در قلب فرهنگ جمهوری¬ی اسلامی، از زمره¬ی پدیدآورندگان ضرورتِ تاریخی¬ی جنبش اصلاحات، تأثیرپذیرفته از آن جنبش، امیدبسته به آن، و بعد، سرخورده از تحقق آرمان¬های آن، هستند. نگاه و زبان اکثریت این گروه، با نگاه و زبان نویسندگان دو دوره¬ی پیشین، تفاوت¬هایی زمین تا آسمانی را به نمایش می¬گذارند. مهم¬ترین عاطفه¬ی مشترکی که در آثار ادبی¬ی این دوره دیده می¬شود، خشم و عصیانی آمیخته با پرخاش است، که انگار زمین و زمان را، نه تنها قبول ندارد، بلکه، به مبارزه می¬طلبد، در مسیر عبور خود، «تر وُ خشک» نمی¬شناسد، و با نوعی نفی¬ی عرفانی همراه است. اما در پس این لایه¬ها، هراس از پوچی و پوکی خوابیده است. به عنوان مثال از این گروه و آثارشان، می¬توان از شعر علی عبدالرضایی و مریم هوله، و نوشته¬های پرهام شهرجردی نام برد.

البته، دوره یا دهه¬سوم، فقط به تبعیدیان/ مهاجران شکست¬خورده در جنبش دانشجویی منحصر نمی¬شود. چون، در همان حوالی¬ی زمانی، و به ویژه در سال¬های پایانی¬ی ریاست جمهوری¬ی سیدمحمد خاتمی، و بعد، با روی کار آمدن قشری¬ترین قشر بنیادگرایان در ایران، گروه عظیمی از کارگزاران خرد و کلان حکومتی¬ی حالا توبه کرده نیز، به تدریج به برون¬مرزیان تبعیدی/ مهاجر پیوستند. شاید اشاره به این گروه خاص، در متنی با نام «ادبیات فارسی در تبعید»، به نظر برخی از خوانندگان من، نقض غرض به شمار آید. اما، تمام تلاش من بر این بوده است که تا حد ممکن، از پیش¬فرض¬ها و پیش¬خط¬کشی¬های معمول بین «خودی» و «ناخودی» بپرهیزم، و بگذارم که متن¬ها، خود سخن گویند. و اگر در این کتاب، متن¬های این گروه از «برون¬مرزیان» را به عنوان سنجه¬ای از سنجه¬های شناخت «ادبیات فارسی در تبعید» باز نمی¬کنم،[۲] تنها به این دلیل است، که هنوز مرز میان «مأمور» و «توابِ معکوس»، به درستی و به تمامی، به تاریخ گزارش نشده است. در نتیجه، رسیدگی و شناخت این گروه را، بیش از هر گروه اجتماعی¬ی دیگری در میان تبعیدیان، مستلزم گذر زمان می¬دانم.

دسته¬بندی¬ی بالا، به نوبه¬ی خود، کل جامعه¬ی کنونی¬ی نویسندگان ایرانی¬ی خارج از ایران را، دست کم، به سه گروه زیستی تقسیم می¬کند: تبعیدیان سی ساله، بیست ساله، و ده ساله. که میزان تأثیرپذیری¬ی هر یک از این گروه¬ها از مؤثرهای «پیرامونی» و «کانونی»، به طور طبیعی تفاوت دارد. به عنوان مثال، درست است که تبعیدی¬ی سی¬ساله، در گرماگرم رویدادهای تاریخی¬ در ایران، از طریق رسانه¬ها و تارنماها در جریان خبرها بوده است، اما تأثیری که او از این خبرها پذیرفته، طبیعتاً نمی¬تواند همانی باشد که نویسنده¬ی زیسته در آن رویدادها گرفته است. در عوض، تأثیری که نویسنده¬ی تبعیدی¬ی ده ساله از فرهنگ¬ زیستگاه تازه¬اش پذیرفته، طبیعتاً همانی نیست که بر جان نویسنده¬ی تبعیدی¬ی سی ساله نشسته است. در نتیجه، تا جایی که به «هویت» روان¬شناختی¬ی «تبعید» یا «مهاجرت» مربوط می¬شود، می¬توان گفت که تبعیدی¬ی ده ساله، در حال گذار از مرحله¬ی «نجات هویتSurvival of Identity » به سر می¬برد؛ تبعیدی¬ی بیست ساله، در حال گذار از مرحله¬ی «هویتِ دو فرهنگی Bicultural Identity» است؛ و تبعیدی¬ی سی ساله، مرحله¬ی «فرافرهنگی Transcultural Identity» را آغاز کرده است.[۳]

منظور از مرحله¬ی «نجات هویت» یا «تلاش برای بقاء هویت»، مرحله¬ای است که فرد رانده¬شده از زادگاه، و روبه¬رو شده با فرهنگ و زبان تازه، مداوماً بین «آن جا» و «این جا» سرگشته است؛ و به طور ناخودآگاه، در حفظ اولی، و ادغام آن با دومی تلاش می¬کند. یکی از پژوهشگران رشته¬ی روان¬تحلیلی، که اصلاً ژاپونی است و از سن هجده سالگی برای تحصیل به امریکا مهاجرت کرده، از مطالعات خود در مورد مهاجران تازه¬وارد چنین نتیجه می¬گیرد که:

سخت¬ترین چالش¬های این دوره، برخورد با مسئله¬ی زبان است. زمانی که مانند یک کودک سه ساله حرف می¬زنی، شنونده¬ی تو مانند یک کودک سه ساله با تو برخورد می¬کند. زیرا در این بیان، زوایای پیچیده¬ی فکر و احساس و عقاید تو به مخاطبت منتقل نمی¬شود.»

این پژوهشگر، در مقام راوی¬ی یک روایت شخصی، تجربه¬¬ی این دوره از زندگی¬ی خود در امریکا را چنین تصویر می¬کند:

مداوماً مادربزرگم را، که یک کلمه انگلیسی نمی¬دانست، در خواب می¬دیدم که دارد با من به زبان انگلیسی حرف می¬زند. حدود یک دهه بعد، که توانستم با ابزار روان¬کاوی¬ خواب¬هایم را تحلیل کنم، متوجه شدم که تمام سازه¬های فرهنگ قبلی، سنتی، و آشنای من، که ناخودآگاهانه به حفظ آن¬ها اصرار داشتم، یا فکرمی¬کردم که خانواده¬ام در ژاپن به حفظ آن¬ها اصرار دارند، در وجود مادربزرگم نمادینه می¬شد. و سخن گفتن به زبان انگلیسی نیز نشان دهنده¬ی آرزوی من برای یافتن هویتی بود که به تبیین خود در این زبان قادر باشد.»[۴]

کما این که درون¬مایه¬هایی مانند «چادر مادربزرگ»، «جانماز مادربزرگ»، «کفش ورنی¬ی مادربزرگ»؛ یا «قُلقل سماور مادر»؛ یا «کوچه¬های خاکی»؛ یا بن¬مایه¬ی «همتا»، که در آینه و خواب و بیداری به سراغ ادبیات فارسی¬ی دهه¬ی نخست تبعید ما آمده است، یا شعرها و داستان¬هایی که با بسامد بالا بر بن¬مایه¬ی «زبان» متمرکز هستند، این مرحله¬ی روان¬شناختی را نمادینه کرده¬اند. (همین جا باید خاطر نشان کنم که پژوهشگر ژاپنی تبار ما، به معنای دقیق کلمه یک «مهاجر» است. یعنی، او را با دلهره¬های «تبعید» کاری نیست.)

در مرحله¬ی «دو- فرهنگی»، امر مسلم (fact) و ارزش¬ (value) که در دوره¬ی نخست کاملاً جدا از یکدیگر حرکت می¬کردند، به تدریج در ذهن تبعیدی در هم ادغام شده¬اند، و شخص تبعیدی در فرایند بازشناسی¬ی آن چه که از فرهنگ مادر دارد و آن چه که از فرهنگ تازه گرفته است، جنبه¬های مثبت هر یک را ارزیابی می¬کند و آن¬ها را به عنوان وجوه هویت خود، آگاهانه، به رسمیت می¬شناسد. شناسایی¬ی هویت، سرآغاز اندیشیدن به آینده¬ی فردی و هدف¬های تازه¬ی شخصی است. در این مرحله است که تبعیدی بر کنش¬های خود، و علت وجودی¬ی آن¬ها آگاهی و اشراف می¬یابد. منتها از آن جا که ذهن، همواره «آگاهانه» عمل نمی¬کند، شخص تبعیدی در گذر از این مرحله، گاه دچار نوسان¬های تلخ می¬شود. این نوسان، به ویژه در برخورد با ارزش¬هایی پدید می¬آید که متعلق به لایه¬های زیرین فرهنگ میزبان هستند، و تبعیدی، با همه¬ی تسلط و اتکاءبه نفسی که یافته، قادر نیست در مقام عمل با آن¬ها رابطه¬ای معنادار برقرار کند. در این لحظات، مقاومتی درونی از او می¬پرسد: من این جا چه کار می¬کنم؟ روان¬کاو ژاپنی¬ تبار ما، در این مرحله خواب می¬بیند که با دوستان و همکاران اداری¬ی خود به پیک نیکِ چهارم ژوئیه (جشن استقلال امریکا) رفته است، و از هم¬صدایی با دوستانش در خواندن سرود ملی¬ی امریکا عاجز مانده است. بلافاصله خود را تنها و در حال بالارفتن از تپه¬ای پُرشیب، سنگلاخ و در عین حال، پر از منقار جوجه/ پرنده¬های زنده به گور می¬بیند. به سختی و با هراس قدم برمی¬دارد، به تخته سنگ بزرگی می¬رسد، به آن می¬آویزد و خود را بالا می¬کشد، و در حالی که فکر می¬کند «این حالت چه قدر غیرزنانه به نظر می¬رسد»، ناگهان دهکده¬ای ژاپنی در متن دره¬ای سبز و زیبا در چشم¬انداز او پهن می¬شود.

اگر روای¬ی ژاپنی¬تبار ما این¬ها را در خواب دیده است، من زمان برگزاری¬ی مراسم شهروندی¬ی خودم در امریکا، آن را در بیداری تجربه کرده¬ام. من در لحظه¬ی اجرای مراسم سوگند، پرچم ایرانِ زمان کودکی¬ی خود را از پشت پرده¬های تر دیدم که بر فراز حیاط مدرسه¬ی کودکی¬ام در باد تاب می¬خورد؛ و منِ کوچولو، در حالی که دامان روپوشم در باد به این سو و آن سو می¬رود، و به دلیل ناشناخته¬ای دلم سخت شور می¬زند، در صفی از دانش¬آموزان، از زیر آن عبور می¬کنم، و رو به کلاس از پله¬ها بالا می¬روم؛ پله¬هایی که، به ساختمان دپارتمان شیمی در دانشگاه تکزاس (در شهر آستین) ختم می¬شود. این، از همان لحظه¬هایی است که، از یک سو، احساس تعلق تبعیدی/ مهاجر به فرهنگ تازه لَق می¬شود، و از سوی دیگر، راه¬های تازه و امکانات تازه¬ی پیشرفت – گرچه سخت و ناهموار- اما همراه با امیدِ شدن، در برابر او خودنمایی می¬کنند.

در مرحله¬ی «فرا فرهنگی»، مظاهر فرهنگ تازه، که زمانی بیرونی و «خارجی» بود، گوارده و نهادینه شده، و به عنوان متممی تفکیک¬ناپذیر، هویت تازه¬ی فرد تبعیدی را رقم زده است. به بیانی دیگر، در پرتو تعامل فعال با دو فرهنگ، جنبه¬های جدا و ناسازگار هویت مرحله¬ی نخست، در حل تعارض¬ها با هم به آشتی رسیده¬اند، و هویت منسجمی پدید آورده¬اند که دیگر به هیچ یک از آن دو فرهنگ¬ متعلق نیست، اما از هر دو بهره¬هایی انکارناپذیر دارد. ازاین رو، هویتِ فرا فرهنگی، به «فردیت» (از هر فرهنگی که باشد) احترام می¬گذارد، و در برابر تنوع و گونه¬گونگی (از هر جنبه¬ای که باشد) مداراگر است. چرا که با نیازها، عواطف، تجربه¬ها، و الهام¬های انسان جهانی پیوندی درونی برقرار کرده است.

بدیهی است که طی¬ کردن مراحل یادشده، برای همه¬ی افراد و گروه¬های مختلف اجتماعی سرعت یکسانی ندارد. کما این که، هستند برخی از تبعیدیان یا مهاجرانِ «سی¬ساله»ای که پیش از نهادینه کردن هنجارهای فرهنگ تازه، عناصری از آن¬ هنجارها را با شیفتگی و شیدایی تقلید می¬کنند، و با نفی¬ی عناصر فرهنگ مادر، به نفی¬ی تعلق خود به آن می¬رسند. و این در حالی است که ارزشگزاری¬ها و داوری¬ها در نوشته¬هاشان، از عمیق¬ترین لایه¬های فرهنگ مادر مُهر و نشان دارد. طبیعی است که چنین افرادی، صرف نظر از ادعای «جهانی شدن»، اگر نگوییم در مرحله¬ی «نجات هویت» باقی مانده¬اند، دست کم باید بگوییم که به مرحله¬ی «فرافرهنگی» نرسیده¬اند.

ما ایرانیان برون¬مرزی در هر جای دنیا که زندگی می¬کنیم، در جامعه¬های کوچک یا بزرگ ایرانی، سال¬های سال است که به طور روزمره، به نمونه¬¬های هر سه گروه برخورده¬ایم، و با آن¬ها آشنایی داریم. هدف این فصل از کتاب حاضر، اما، نه پرداختن به این ویژگی¬ها در جامعه¬ی همگانی¬ی برون¬مرزی، بلکه رسیدگی به نمودهای این سه مرحله¬ی روان¬شناختی در بینش و کنش نویسندگان، کوشندگان، و هنرمندان تبعیدی¬/ مهاجر ایرانی است، از طریق بازبینی¬ی نوشتار آن¬ها.

تا این جا، سی سال تبعید را به سه دوره¬ی زمانی، سه گروه زیستی، و سه مرحله¬ی تطبیق روان¬شناختی تقسیم کردم، که یک گروه زیستی¬ در آن گنجانده نشده است: نویسندگان نسل دوم، که یا در خارج از ایران متولد شده¬اند، یا در خردسالی همراه پدر و مادر خود به مهاجرت آمده¬اند، و با این که به زبان¬های میزبان مسلط هستند، هنوز به فارسی می¬نویسند، و به ویژه در فلمرو شعر آثار گرانبهایی به ادبیات فارسی در تبعید ارمغان داشته¬اند. این گروه زیستی، طبعاً، نه شناسه¬ی «تبعیدی» را به طور کامل بر خود می¬پذیرند و نه شناسه¬ی «مهاجر» را، و نه سه مرحله¬ی تطبیق روان¬شناختی در مورد آن¬ها مصداق پیدا می¬کند؛ گرچه، این گروه هم مراحل تطبیق روان¬شناختی¬ی مربوط به خود را دارند، که در بخش «نسل دوم» در همین کتاب به آن¬ها خواهم پرداخت.

حال، زمانی که تفاوت¬های فرهنگی در کشورهای مختلف میزبان را در نظر آوریم، با توجه به تفاوت در تأثیرپذیری¬های فردی، پیچیدگی و وجوه تفارق بیش¬تری در این دسته¬بندی¬ها¬ی فرضی و قراردادی به چشم می¬آید. پیچیدگی زمانی بیش¬تر رخ می¬کند که بدانیم، در هر سه دوره و در هر سه گروه زیستی، افرادی از نویسندگان و فرهنگ¬پرورانی هستند، که خود را نه «تبعیدی»، بلکه «مهاجر» می¬دانند. از این ادعا چنین برمی¬آید که این افراد در ایران مشکل امنیت جانی و فرهنگی نداشته¬اند، یعنی، مجبور به ترک وطن نبوده¬اند؛ با مطالعه¬ی قبلی، محل زندگی¬ی خود را انتخاب کرده¬اند، و آگاهانه و به میل خود به مهاجرت آمده¬اند. در نتیجه، در مقایسه¬ی زبان و نگاه این گروه با زبان و نگاه فرد «تبعیدی»، یعنی، کسی که از دهان مرگ – یا دست کم، از خطر بازجویی و زندان و شکنجه- گریخته است، به تفاوت¬های آشکاری برمی¬خوریم، که در دسته¬بندی¬ها و مرحله¬بندی¬ی ما اخلال می¬کنند. با این همه، دسته¬بندی¬ و مرحله¬بندی¬ی بالا را، نه به عنوان متر و معیاری رسمی و تخطی¬ناپذیر، بلکه به عنوان یکی از ابزار مشخص¬کننده¬ی تفاوت¬هایی در نظر می¬گیرم، که در شناسایی و جمع¬بندی¬های من از تحول ذهنی نویسندگان نوشتار فارسی در تبعید کارایی دارند.

با این مقدمه، در فصل دوم کتاب، به چند نمونه از بینش¬ها و کنش¬های نویسندگان نگاه می¬کنم. منظورم از «بینش¬ها و کنش¬های نویسندگان»، از یک سو، آراء، داوری¬ها، ارزشگذاری¬ها، و اظهارنظرهایی است، که از ساختارهای ذهنی¬ی نویسندگان برآمده و بر ساختارهای ذهنی و عینی¬ی «نوشتار فارسی» نشسته¬اند؛ و از سوی دیگر، عملکرد نهادهای سیاسی/ فرهنگی/ ادبی است، که به تداوم خط و ربط و اندیشه¬ی فارسی در تبعید یاری داده¬اند. چرا که به زعم من، مجموعه¬ی فراورده¬های این بینش¬ها و کنش¬ها می¬تواند نموداری باشد برای شناخت سمت و سوی دگرگونی¬ها و تحولاتی که در طی این سه دهه، از هر دو نظرِ ذهنی و عینی، در ادبیات فارسی در تبعید رخ داده است.

از میان سازه¬های پرشمار این مجموعه، در بخش اول از فصل دوم، سازه¬های «شناسه¬پردازی»، «کانون نویسندگان ایران در تبعید»، «انجمن قلم ایران در تبعید»، و چند سازه¬ی مهم در «ادبیات مقاومت» (مانند جنبش¬های سیاسی، نقد و نظرهای سیاسی، و خاطرات زندان) را بررسی می¬کنم، و در بخش دوم از فصل دوم، به معرفی¬ی نمونه¬هایی از کانون¬ها، انجمن¬ها، نشریه¬ها، و مراکز انتشاراتی می¬پردازم.

یادداشت¬ها:

۱ – ایرج مصداقی، «توبه¬ی ملی» و نفی «خشونت» در نگاه «اصلاح¬طلبان حکومت»، در سایت دیدگاه، به نشانی زیر:
www.didgah.net/print_Maghaleh.php?id=13643

۲ – گرچه، در رابطه با تحلیل متن¬های گروه دیگر، به برخی از متن¬های این گروه نیز اشاره خواهم داشت.
– ۳ Nobuko Yoshizawa Meaders, The Transcultural Self,
in Immigrant Experiences: Personal Narrative and psychological analysis, edited by Paul Elovitz and Charlotte Kahn, NJ: Associated University Presses, 1997, pp. 47 to 59.

– ۴ Ibid, p.50.

همه سُم دارند – علی میرعطائی

مرداد ۱۳۹۰

گرفتاری عجیبی است، به هیچکی نمی توان اعتماد کرد.
در هر مقام و هر لباس و هر پیشه و در چهره های گوناگون و هر گونه ارتباط اعم از دوست و خویش، کسانی را دارند هم در لباس ترقص هم در قامت روزنامه نگار، هم در پست دانشجو و هم در مقام سیاستمدار هم مستقیم و هم غیر مستقیم کسانی را دارند. در محاصره ایم باید هوشیار بود.
گناه عمده گردن جیفه است که همه را به دنیال خود می کشد. همه ذلیل شده پولند. اما به قول افیونی ی گویا زغال خوب هم بی تاثیر نیست و آن ذات است وخمیره آدم ها.
احساس امنیت نمی کنم. اعتمادم را از دست داده ام. این فضا و آدم ها مرا بیاد داستانی می اندازد که می دانم به دفعات شنیده اید.

مردی حدود ساعت پنج صبح ِ یک شب ِ زمستانی به حمام خزینه داری رفت. در حمام مشتری دیگری نبود. مرد علاوه بر غسلی که بخاطرش صبح به آن زود ی به حمام رفته بود، هوس مشت مال و کیسه کشی هم به جانش افتاد.
کیسه کش طلبید، و نشست زیر دستش تا پوستی تمیز کند و استخوانی نرم، و به تمدد اعصابی برسد.
کیسه کش کارش را که شروع کرد و این ور آن ور حاج آقا ورجه وورجه را شروع کرد تا به تمامی اندام او دسترسی داشته باشد، حاج آقا را متوجه صدائی کرد که از پریدن های او به گوش می رسید، تعجب کرد:
کیسه کش که پایش برهنه است پس این صدا ازچپیست؟
خوب که دقت کرد متوجه شد که طرف سُم دارد و چون می دانست که یکی از زیستگاههای اجنه حمام است آن هم در صبح های بسیار زود. وحشت سراپایش را گرفت. رنگ از صورتش پرید و چیزی نمانده بود که قالب تهی کند. فورن از زیر دست کیسه کش خودش را بیرون کشید و در حین سفت کردن لنگش با هراس خودش را به ” اوسا ” که سر بینه نشسته بود رساند با لکنت گفت:
“….اوسا، حمامت جن دارد …من به چشم خودم دیدم…دارم قبض روح می شوم به دادم برس…”
اوسا با خونسردی کامل جواب داد:
“…جن؟ ….جن دیگه چیه….از کجا فهمیدی حمام جن دارد؟…جن را که نمی شود دید….”
حاج آقا که توان بریده بود با صدائی چون ناله ادامه داد:
” اوسا، خودم دیدم. کیسه کشی که آمده بود مشت مالم بدهد سُم داشت سُم!…صدای تق و تقش را هم شنیدم…”
اوسا با همان خونسردی در حالیکه یکی از پاهایش را با لا می آورد و می گرفت جلوی صورت حاج آقا، گفت:
“….نکند منظورت این است؟ ”
و مرد که متوجه شد اوسا هم سُم دارد و اوسا خودش یک جن دیگر است، ناله ای سر داد و غش کرده به زمین افتاد.

خوان رامون خیمه نس، شاعر اسپانیائی – انتخاب از: فریبرز شیرزادی

مرداد ۱۳۹۰

شورای نویسندگان  تصمیم گرفته است از شماره مرداد ماه گذرگاه، بخشی را  بگشاید بنام:

ویژه شعر شاعران جهان

بر پایه هدفی که داریم و آن همه جانبه در خدمت ادبیات بودن است تلاش مستمری برای شناساندن همه ژانر های آن به کار می گیریم که این بخش جدید موردی از آن است.
صمیمانه امیدواریم مور قبول واقع شود.
از دریافت نظریات شما استقبال می کنیم.
*****

خوان رامون خیمه نس در سال ۱۸۸۱ در  مونگور, آندلس, اسپانیا به دنیا آمد. شعر و نقاشی سرگرمی و عشق و سیاه مشق های کودکانه اش بود. در رشته ی حقوق تحصیل می کرد اما شعر و دنیای شاعرانه همواره با او بود و او را وادار به ترک تحصیل کرد. عشق و شعر و دنیای شاعرانه تا آخرین لحظه های مرگ او را رها نکرد.
خیمه نس در سال های ۱۹۱۲ تا ۱۹۲۰ نام آورترین شاعر اسپانیا شد و مدرنیسم اسپانیا با او آغاز شد. جنگ های اسپانیا او را مجبور کرد تا به کوبا برود. از کوبا به امریکا سفر کرد و در دانشگاههای مختلف تدریس کرد. در سال ۱۹۵۱ به پورتوریکو رفت و این سفر. سفری بود بی بازگشت.
او در اسپانیا به دنیا آمد و در پورتوریکو چشم از جهان فرو بست…و ۷۷ سال زندگی کرد. او در ۳۵ سالگی در سال ۱۹۱۶ ازدواج کرد و تا زمان مرگ به او وفادار بود.
معروف ترین کتاب او نقره ای کوچولو و من نام دارد.(platero y yo) که در سال های ۱۹۱۴تا  ۱۹۱۷ یکی از پرفروش ترین کتاب های اسپانیا بود. خوان رامون خیمنس این شاعر و عارف اسپانیایی همیشه و همه جا از دو دوست خود ” فدریکو گارسیا لورکا ” و ” آنتونیو ماچادو ” صحبت می کرد.
وی در سال ۱۹۵۶ جایزه ی نوبل ادبی را از آن خود کرد. کتاب های او بعد از کتاب پر فروش نقره ای کوچولو و من بیشتر مشخص کننده ی راه مدرنیسم و ایده های شعری اوست
*****

چند نمونه از سروده های او
*
فقط تو
می توانی
بیش تر از ونوس
ستاره ی طلوع من
و ستاره ی غروب من باشی
همچون رزی پرپرت کردم
تا روحت را ببینم
ندیدمش
اما همه پیرامون من
افق کشورها و دریاها

تا بی کران

لبریز
ار بوی جاودانه شد.

چه غم از خشکسالی

وقتی من در درونم

چشمه ی آبی رنگی می آفرینم

برف بدون درخشش

چه غم ؟

وقتی من در قلبم

آتش سرخی می آفروزم

چه غم از عشق انسان ها ؟

وقتی من

عشق را به جاودانگی

در روحم می آفرینم

نمی دانم با چه بگویم

چرا که هنوز

کلماتم جان نگرفته اند.

میخ

چه پا بر جا

چه سست

چه فرقی می کند

عزیز من

به هر تقدیر

تصویر

خواهد افتاد

*
مهربانم کدام ترانه خواهد ماند!

چون گلی مانا

وقتی تو گوری نداشته باشی و

خاطره ایی:

کدام گل

میان این گلزار

در سبز علفزار

می رقصد اکنون

شاد

با باد در زندگی من

*

لالایی

نه!تو را در خواب نمی بوسم!

جانت را به من بخشیدی و جسمت را!

آه! باغ ستارگان

نه!وقتی که خوابی دیگر تو نیستی!

خیانت کرده ام به تو اگر ببوسمت!

نه! نه!

تو را نمی بوسم

***
پاره ای از

آثار او و سال انتشار
—————–

  • ارواح بنفشه (۱۹۰۰)
  • نیلوفرها
  • آهنگ‌های غم انگیز
  • باغ‌های دوردست (۱۹۰۵)
  • مرثیه‌های ناب (۱۹۰۸)
  • مرثیه‌های رقت بار
  • انزوای پرطنین
  • یادداشت روزانه شاعری نوخانمان (۱۹۱۷)
  • جاودانگی
  • سنگ و آسمان (۱۹۱۹)
  • وحدت
  • پلاتر و من (۱۹۱۷)
  • من و خرک من

یک مشت خاک!-ابوالفضل محققی

ابوالفضل محققی - مرداد ۱۳۹۰

سالها از نوشتن این خاطره می گذرد. نمی‌دانم سالها یا قرنها. چرا که گذر سال در غربت گذر قرن است بر انسان! من پس از قرنها خاطره آن شب را می نویسم. شبی که به ناگزیر همراه با قافله‌ای پانزده نفری، در گریز از تیغ جلادی که خود تیغ به دستش داده و چرمینه بر او گشوده بودیم، جلای وطن کردیم؛ همراه با قافله‌ای پانزده نفری. نمی‌دانم بازگوئی احساس آن شب آخر برای دیگران چه نیازی است. اما این خصلت آدمی است که باید درد خود را با کسی بگوید، باید اندوه و شادی را با کسی تقسیم کند. اندوه آن لحظه را که در چشم‌های آخرین روستائی بلوچ خیره شدم و پای از سرزمینم بیرون نهادم. در او تمامی چشم‌ها را دیده و تمامی صداها را شنیدم.

پانزده نفر بودیم؛ کوچک‌ترین‌مان دو کودک چهل‌روزه و سه‌ماهه بودند و مسن‌ترین‌مان پیرمردی هفتاد پنج ساله (۱) که من افسار قاطر او را به دست داشتم. او قادر به راه‌رفتن نبود. از میان تل‌های کوچک خاکی عبور می کنیم؛ دو بچه شیرخواره که قرص خواب‌شان داده‌ایم دیرگاهی است که در میان چادرنمازهای آویخته بر گردن مادران‌شان در خوابند. راهی بود باریک، پر فراز و نشیب که از آخرین روستای مرزی ایران دهکده ” دوست محمد ” در زابل شروع می شد و به شهر مرزی نیمروز ( زرنج ) در افغانستان می رسید. یکی از تاریک‌ترین شبها که حتی یک ستاره نیز سوسو نمیزد.

شبی چون چاه بیژن تنگ و تاریک
میان چاه او بنشسته‌ام من!

باد به آرامی می وزد؛ ما آرام و بی‌صدا، هر یک غرق در رویای خود که با دلهره جان عجین گردیده، از این تنگ راه بسوی سرنوشتی تازه که نمیدانستیم چه خواهد بود، روانیم. کودکان، دلهره مرگ، دلهره شکنجه و زندان، به زانودرآمدن، تسلیم‌شدن و بدنامی را ندارند. آنها غنوده‌اند. ما که هنوز شور جوانی و انقلابی‌گری در سر داریم، تلاش می کنیم که ترس راه را با فکر مبارزه و آرزو بپوشانیم. پیرمرد سوار بر قاطر که یکبار نیز در سالهای دور جوانی چنین راهی را رفته بود می گوید:” دل قوی دارید که این بار مهاجرت دیرپا نیست؛ به زودی بر میگردیم. واقعیت این است که جسم فرتوت من طاقت شکنجه ندارد. اگر بدون شکنجه اعدامم می کردند، من می ماندم. اما من یک قهرمان نیستم. من یک مبارز سیاسی پیرگشته در غربتم. طی سالها مهاجرت یاد گرفتم صبر کنم، بنویسم، درد بکشم، امیدوار باشم، از پای ننشینم تا غوره، انگور شود. اما گویا سرنوشت این ملت است که نباید هیچوقت زمان برای تجربه‌کردن و فکرکردن بیابد. همیشه نیروهائی، حرکتی، امری هست که راه رشد آرام و عقلانی او را قطع کنند. باز برای یک دوره او را در هیجان و یا خمودی حاصل از عقب‌ماندگی غرق سازند. و نابکار مردمان را بر او حاکم گردانند. اما این بار فرق می کند. من قول میدهم زود بر میگردیم! “. بیچاره پیرمرد زمان را پنج سال تعیین می کرد. چه اندوهی در آن چهره که موهای سفید بر فراز آن نشسته بود، موج می زد. آیا این بار نیز برمیگشت؟

می گویند انسان در آن لحظه آخر که میخواهد چشم بر حیات بربندد و به قول آذری‌های آنسوی ارس:” حیات خود را عوض کند ” در همان زمان بسیار اندک که شاید ثانیه‌ای بیشتر نباشد، تمامی زندگی‌اش از شروع تا پایان از ذهنش عبور می کند. در ثانیه‌ای تمامی زندگی‌اش را می بیند و حیات پایان می یابد. برای من نیز آن‌شب چنین بود. در آن قدم‌های آخرین که راهنما اعلام کرد، چند لحظه دیگر وارد خاک افغانستان می شویم. بی اختیار خم شدم، مشتی خاک برداشتم. خاکی آمیخته با خس و خاشاک. شاید برداشتن آن به خاطره سالهای نوجوانی‌ام بر میگشت که خوانده بودم، رضاشاه تنها با مشتی از خاک وطن رفت و نوشته‌ای بر آرامگاه کوروش:” ای کسی که از اینجا گذر خواهی کرد، در اینجا مردی خفته است که جهان بر نگین خود داشت. این یک مشت خاک را از او دریغ مدار!” و اسکندر به احترام از خراب‌کردن آن آرامگاه گذشت.

تمامی اینها چون نوستالژی در من عمل می کرد. مانده بودم که با این خاک چه کنم. چرا که من متعلق به یک گروه چپی بودم که به انترناسیونال عشق می ورزید و تمامی جهان را خانه خود میدانست، البته جهان سوسیالیستی! و خاک برایش نمودی از ناسیونالیسم بود که با آن بیگانگی می کرد.

اما احساس فراتر از اندیشه، فراتر از تعلقات گروهی و قضاوت‌ گروه مرا به این خاک پیوند می داد. گوئی مشتم آتش گرفته بود. زنجیری سخت مرا به خاک می کشید. احساس می کردم مانند هرکول که قدرت از مادر خاک می گرفت و با جداشدن از آن در میان زمین و آسمان، جاودانگی خود را از دست میداد. من نیز با جداشدن از این خاک زندگی، احساس و نیروی خود را از دست خواهم داد؛ آواره‌ای خواهم بود در دیاری دور در حسرت وطن. در همان دقایق آخرین، که گوئی واپسین دم حیاتم باشد، تمامی خاطرات تلخ و شیرین، فریادهای شورانگیز جوانی، انقلابی‌‌گری، ضربه‌های شلاق، روزهای زندان، غریو خلق بگوشم می رسید. چهر‌ه‌ها از مقابل چشمانم عبور می کردند. خاک سخن می گفت. جنبش آنرا زیر انگشتانم احساس می کردم. هزاران صدا، هزاران تصویر، تصویر آنانی که رفته بودند و تصویر آنهائی‌که هنوز نیامده‌اند، می شنیدم و میدیدم. همه را می شناختم؛ آنها مرا به نام صدا می زدند. کودکی شیرخواره را می دیدم که سر در بالش رویا نهاده بود، در زیر رنگین‌کمانی از نور، در ننوئی از گل، در باغی که به بزرگی ایران بود تاب می خورد. لالائی شیرینی تمام فضا را پر می ساخت. لالائی عجیبی بود به تمامی زبانهای میهنم. کودک غرق در لذت بود. لذت صداهای مبهم، نورهای جادوئی. کودکی خود را میدیدم در میانه حیاطی می گشت، سوار بر اسب چوبی در زیر آفتابی گرم، خنده پدر، دست مهربان مادر. خاک را در میان مشتم می فشردم. فکر می کردم، هنوز پخته نشده‌ام؛ هنوز احساسات جوانی بر منطق سیاسی می چربد. آخر ای مرد! ترا چه می شود؟ چه فرقی است بین این خاک با دو متر آنطرف‌تر؟ چه فرقی است بین خاک تو و خاک دیگر در آن سوی جهان؟ خاک، خاک است؛ این مرزها قراردادی است؛ در تمامی طول تاریخ هزاربار جابجا شده‌اند. تو، نه بخاک نه به مرزی قراردادی، بل به جهانی بزرگ و انسانی تعلق داری! میدانم! میدانم! من به وظیفه بشری‌ام آگاهم، اما این خاک با من سخن می گوید. تمامی رشته‌های قلبم را می کشد. گرمای عجیبی در تنم می دواند. این تنها یک خاک نیست؛ این نمادی، مجموعه‌ای از تمامی آن عناصری است که من خود را با آن تعریف می کنم. در این مُشت خاک، گذشته، حال و آینده خود را می بینم. هر وجب از آن یاد و خاطره‌ای را بهمراه دارد. من زاده این خاکم. خاکی که پدرانم، مادرانم، رفیقانم در آن خفته‌اند.

به آن پانزده نفر می نگرم. هر کدام از شهری، پیرمرد کازرونی است؛ می گوید:” افتخارم به روزی است که نوجوان بودم و جویای نام. در یک نشریه محلی، مطلب می نوشتم. آن روز گفتند که عارف قزوینی برای بازدید از نشریه می آید. او در آن روزها تبعیدی همدان بود. مردی کشیده قامت با دو چشم پر شور و نافذ. برای ما خدائی بود. آمد، گشتی زد. از اسم و رسم‌مان پرسید. گفت:« جوان، بد نمی نویسی. اما بهوش باش و عهد کن که شرافت قلم‌ات را نگاه داری.» تنها همین را گفت. هنوز بعداز شصت سال صدای او در گوشم طنین‌انداز است:

مرغ سحر ناله سرکن داغ مرا تازه تر کن. ”

دیگری، از خطه گیلان است. به لهجه شمالی سخن می گوید. از دریا و جنگلی که دیگر در افغانستان نخواهد دید. و آن دیگری، رفیقی از کردستان با سابقه‌ای طولانی در مبارزات دانشجوئی دانشگاه تبریز. یکی از خراسان است. من نیز از آذربایجان. هر کدام از خطه‌ای، اما با عقایدی مشترک و انسانی. برای ایرانی آزاد، مستقل – و در آن روزها برای حکومتی با دموکراسی خلقی – سالها جنگیده‌ایم. بغض راه گلویم را گرفته است. هنوز با خود در کشاکشم؛ آیا با این احساسات عجیب به آرمان سوسیالیستی خود، به انترناسیونالیسم خیانت نمی کنم؟ چرا باید یک مشت خاک اینچنین منقلب‌ام کند؟ به روبرو می نگرم، در آستانه شهری جدید. در آن سوی، شهر نیمروز یا زرنج خوابیده است. شهری قدیمی، نخستین بار نام آنرا در شاهنامه خوانده‌ام. بی اختیار بیاد شاهنامه می افتم؛ بیاد رستم و دزدیده شدن رخش و گرفتن زین بر پشت ( بدان‌سان که ما امروز بر پشت نهاده‌ایم)؛ و در آمدن به دیار دیگر، به شهر سمنگان و نطفه بستن تراژدی عظیم رستم و سهراب و کشته شدن فرزند به دست پدر. آیا براستی ما خود نمادی مجازی از این تراژدی نیستیم؟ کشته شدن بدست پدری که به عبث او را رستم زمانه تصور کردیم؟ که ضحاکی بود. اما نه؛ ما هر یک می خواستیم که خود رستمی باشیم. آنگاه که یک‌تنه پای به میدان می نهادیم و سودای گشودن هفت‌خوان را داشتیم. آه چه نیروی شگرفی در این فرزانه طوس نهفته است. این اوست، این خاک که در مشت گرفته‌ام. اوست که هنوز پس از قرنها عجم زنده می کند و مرا خود به شیردلی رستم و فرزانگی زال و سیمرغ فرا می خواند. او اکنون مشتی خاک است؛ اما بنای بلندش در چهار سوی ایران زمین بی هراس از باد و باران سر بر آسمان می ساید. قلبم ماغ می کشد، سرشار از لذتی وصف‌نشدنی. من به این خاک تعلق دارم! من به فردوسی تعلق دارم؛ او بمن تعلق دارد.

میلیونها انسان از برابر چشمانم می گذرند. صدای دهُل شاد نوروزی، صدای طبل‌های جنگ، ضجه و فریاد، شمشیرهای آخته اعراب، هزاران سر بریده بر نط‌های خونین، سکوت و دهشت، قرنها سکوت زیر تازیانه اعراب، آنگاه خروش بابک، ابومسلم، یعقوب لیث. خروش مردم، هجوم چنگیز، تیمور لنگ و سرانجام هجوم حکومت خودی عرب‌زده که دشنه بر گلوی خلق می فشارند.

به دشت خفته می نگرم، کشیده از این سر زابل تا آنسوی ایران، تا آذربایجان، کردستان، خراسان، خوزستان. دشت‌هائی که هر کدام تاریخی را در دل خود نهفته دارند. چه لشکریانی از آنها گذشته‌اند. برخی را به سلاخ و برخی را به قلم و برخی را به صبر در خود حل کرده‌است. طی این قرنها چه بسیار کشورها و تمدن‌ها که از بین رفتند، اما این سرزمین که شهر سوخته‌اش در این سوی و قلعه بابک‌اش در آن سوی ایران قرار گرفته، چه عظمتی دارد. رشته‌هائی که تنها خطوط جغرافیائی کشیده شده با شمشیر نیستند. کاروانی از حله، ” تنیده ز دل بافته ز جان ” آنها را با هم پیوند می دهد. فرش نگارستانی است که فردوسی‌ها، رازی‌ها، خوارزمی‌ها، ابوعلی سیناها، مولاناها، حافظ و سعدی، نظامی و خیام، هدایت، شهریار، سایه، شاملو و فروغ بر آن گره زده‌اند. فرشی که سرخی‌اش از خون یک ملت رنگ گرفته و رنگ‌های روشن آن یادآور روزهای شاد و ظفرمندی آن است. چه کسی می گوید نگارستان به تاراج اعراب رفته است؟ نگارستان فرشی است گسترده در درازای تاریخ به پهنای ایران زمین که قیمتی دُرهای آن را کس به تاراج نخواهد توانست برد. چرا که ناصرخسروها به نگهبانی بر درش نشسته‌اند. من اکنون نه مشتی خاک بل، دُری از نگارستان را بر دست دارم.

من آنم که در پای خوکان نریزم
مر این قیمتی دُر لفظ دری را

گنبد مینا در حال روشن شدن است. در آبی روشن کم رنگ آن، گنبدهای لاجوردی را می بینم که در دوردست کشور، در رویاهای من صف کشیده‌اند. با هزاران گُل‌بته‌های رقصان در نخستین شعله شفق. نقش‌های اسلیمی که چون فواره‌های آتش دست بر آسمان گشوده‌اند در میدانی بزرگ، هر شاخ را که کنار می زنم، باغ روح دیگری گشوده می شود. کدام دستها چنین بهشتی را آراسته‌اند؟ آیا تنها دست چیره هنرمندی می تواند چنین بهشتی را بیافریند؟ چه عشق و ایمانی در پس این آفرینش است؟ آرامش گنبد لاجورد. شور شاخه‌های رقصان، تمنای اوج، برخاستن، وحدت وجود و صدای سخن عشق در زیر گنبد دوار. نقشی از پیراهن‌های زیبای بلوچی تا چارقدهای سرخ‌گل ترکمن؛ از سجاده‌های گشوده در خانه‌های اعیانی، تا مُهری از سنگ در سیاه‌چادری در دامنه‌های سبلان. از باده‌های الست تا جام‌های خیامی. همه و همه روح یک ملت است که چون بر خاکش می نگرم، فرش نگارستان می بینم و در آسمانش گنبدهای لاجورد. مجموعه‌ای از عناصر فکری و معنوی یک ملت که از اقیانوس بیکران خلق‌های گوناگون این کشور مایه می گیرد.

هر کس خشتی بر این خانه نهاده است؛ خانه‌ای که جغرافی آنرا در مسیر تندترین حوادث قرار داده و پایمردی یک ملت تاریخش را نگاشته است. ملتی که قهرمانان آن برای نگاه‌داری‌اش گاه جامه صدارت خلفا را پوشیدند و گاه وضو بر خون کردند و گاه در میدانگاهی در حلب پوست از تن‌شان جدا ساختند. هم از این روست که هیچکدام از اعضای این خانه بزرگ نمی توانند خود را بی آن دیگر اعضاء این خانه تعریف کنند. آنهائی که در مقابل تندر ایستادند و خانه را روشن کردند، هرکدام متعلق به خلقی از این خانه بودند. هر یک به زمان خلق خود سخن می گفتند. اما در نهایت سخن عشق بیان می کردند. خانه‌ای که کوچه‌های آن در سرتاسر ایران گسترده است. امیرخیز تنها کوچه‌ای در تبریز نیست؛ کوچه‌ای است به درازای ایران که هنوز ستارخان و اردوی ملی سرودخوان از آن می گذرند و هر کدام از خلق‌ها چهره خود را در آن می بینند.

ما کودکانمان را در این خانه بزرگ می کنیم، خانه‌ای که بنیاد آن بر پندار نیک، گفتار نیک و کردار نیک بنا شد و بر یک لوح کوچک استوانه‌ای نخستین بند آزادی انسان نگاشته شد.

خانه‌ای که گاه بوعلی سینا معلمی‌شان می کند و گاه بیرونی. گاه ابوسعید از آئین جوانمردی برایشان می گوید و گاه سعدی حکمت روزگارشان می آموزد. بیهقی از تاریخ می گوید و خواجه نظام‌الملک از سیاست. خانه‌ای که در آن جنگ هفتاد و دو ملت را عذر می نهند و نهال دوستی می کارند. در این خانه مردی است که نیمی‌اش از فرغانه است و نیم‌اش از ترکستان. با چراغی می گردد برای وصل‌کردن، ” نی برای فصل کردن!”

از مرز می گذرم. چه باک، خانه پا برجا است. اگر زمان چنین آمده که برای مدتی عشق در پستوی خانه نهان گردیده، رهروان عشق آنرا خواهند یافت. و بی هراس ” کلام مقدس را خواهند گفت. ” چرا که

” در بدترین دقایق این شام مرگ‌زای
چندین هزار چشمه خورشید
در دلم
می جوشد از یقین… ”

با مشتی خاک پیچیده در کاغذ پای بر خاک افغانستان می نهم و به انتظار می نشینم و چشم بر خانه می دوزم.
این نیست که حافظ را رندی بشد از خاطر که این سابقه پیشین تا روز پسین باشد
——————————————————————————————
دوشنبه ۳۰ خرداد ۱۳۹۰ – ۲۰ ژوین ۲۰۱۱

راهی برای ادبیات بدون دستکاری و سانسور- صفیه ناظر زاده

صفیه ناظر زاده - مرداد ۱۳۹۰

آنچه اینک در کشور ما جاری است و نحوه نظارت جهنمی که بر ادبیات ما تحمیل کرده اند بسیار فراتر از سانسور است.
ادبیات در ایران همانند همه ی مردمانش در بند است. زیر ضربه است و زجر می کشد.
همه می دانیم که وزارتخانه ی ارشاد یک زائده ی اضافی و تحمیل شده است و توهینی است به شعور، مقام و کرامت انسانی. یکی از اعمال این لانه ی تحجر، دخالت مستقیم، خشن و مجاوزانه
به فرهنگ ، ادب، بیان، قلم و آزادی آن است. و دارد بهمانگونه که حجاب را نهادینه کرده اند، داستان ها و سروده ها و فیلم نامه ها ی بی روح و عاری از هرگونه بالندگی را نیز نهادینه می کنند و تیشه را به ریشه می زنند و شوربختانه پاره ای از قلم به دستان ما نیز با دریوزگی به آستان نکبتشان به آن ها حقانیت می دهند و جری ترشان می کنند.
اگز ازهمان گامهای اول بخاطر دیدن نام خود بر جلد کتابی به تجاوزشان راه نمی دادیم، و آنگاه که نمایشگاه کتاب را به شبستان مسجد کشاندند ” خودی ” نشان می دادیم، امکان اینهمه توسری را از آن ها می گرفتیم.
در این خفت سر افکنانه ناشران بخاطر منافع خود بسیار بیشتر از نویسندگان گناهکارند.

همه می دانیم و نمونه بسیار است که یک اثرادبی وقتی برای گرفتن اجازه نشر از دری وارد وزارت سانسور ” ارشاد ” می شود پس از مدتها انتظار حتا اگر شیر هم باشد از دری دیگر بی یال و دم و اشکم بیرون می آید. چرا باز به آن تن می دهیم و نمی آئیم به اتفاق پوزه اش را به خاک بمالیم، گویا خصلتی است که آن هم در پاره ای از ما نهادینه شده است.

ماجرای ارشاد داستانی هر روزه است و هر روز هم بد تر می شود.

خوشبختانه ما در عصر اقتدار اینترنت هستیم ” هر چند به کمک پولی که دارند و حرص شرکت های تکنولوژی، در تلاشند جلوی آن را هم بگیرند ولی خوشبختانه در سطح گسترده جهانی نتوانسته و نخواهند توانست کاری ازپیش ببرند ” اقتداری که جهانی است، این قتدار در فضا است و دست یابی کامل به آن در ید قدرت قیم های ارشاد نیست. می ماند که نویسندگان ما همت کنند و با این فضا و این امکان بیشتر و بهتر آشنا شوند، و دیده گان خود را بر باز دهی این پدیده بگشایند.
این راه رهائی است. انتشار آثار بر روی اینترنت.
بهر وری از این راه نوشته های شما را جهانی می کند. و نویسنده نوشته شما خودتان هستید نه ذهن و نظر و دستور ممیزین متعصب، متحجر، و مامور وزارت ارشاد.
و آثار شما پس از نشر بر روی اینترنت با چشم بهم زدنی در سراسر دنیا توزیع می شود.
هم اکنون برای هر نوع سلیقه و خورند هر حوصله ای صدها داستان کوتاه و حتا رمان، و شعر های بغایت زیبا و وزین روی سایتهای اینترنت موجود است، که اگر از اینتر نت بهره نگرفته بودند هز گز منتشر نمی شدند، و بر همین روال است بسیاری کتابهای اینترنتی که بشی بیشتر از کتب چاپی شمارگان داشته اند.
هم اکنون ما بهترین نقد های آگاهانه و صادقانه را و به تعداد زیاد بر روی اینتر نت داریم
حیف نیست از این امکان طلائی بهره نگیریم و برویم مجیز ممیزین ارشاد را بگوئیم تا لاشه کتاب هایمان را تحویل بگیریم؟
خود را از قید ارشاد رها کنید و با همت به یاری ادبیاتمان بیائید و یاری کنید تا آثارتان بدون دستکاری به دست مردم برسد.
باید ارشاد را بای کوت کنید و مانع پرو بال بیشتر بشوید. چون در غیر این صورت این خِفت هر روز تنگتر می شود، و حاصلی جز پشیمانی ندارد.

یادی از یک کتاب – محمود صفریان

مرداد ۱۳۹۰

تصمیم داریم،
در فرصت هائی، تاملی بر پاره ای از کتاب های کتابخانه گذرگاه داشته باشیم تا هم بانی توجه مجدد به آن کتاب بشویم و هم برای مخاطبینی که به تازگی با رسانه گذرگاه آشنا شده اند کتابی را توصیه کرده باشیم.
ما همیشه تلاش کرده ایم که در حد امکان در رکاب ادبیات مان باشیم تا شاید کاری انجام شود.
و پیرو همین عقیده است که علاوه بر نشر داستان های کوتاه و سروده های متنوع، پاره ای از کتاب ها را نیز به نقد می کشیم. و این کاری است که در کارنامه رسانه گذرگاه دیده می شود.
و بر پایه همین خواست است که هم نشر گذرگاه را سامان داده ایم تا دوستانی که مایل باشند داستان ها و سروده های شان را بصورت کتاب در آوریم و همه کتابخانه گذرگاه را راه اندازی کرده ایم تا کتاب های دوستان را در اختیار علاقمندان قرار دهیم.
اگر کاری انجام شده است بی تردید مدیون همکاری های یارانی است که دریغ نکرده اند و دست ما را به گرمی فشرده اند. با سپاسی خالصانه از آن ها.
و اعلام می کنیم که ما هرگز از همکاری های شما بی نیاز نبوده ایم و اعتراف می کنیم که همیشه چشم به راه آن ها هستیم.
در گام اول به معرفی کتاب مرده شور اثر نسرین مدنی می پردازیم. امیدواریم مورد توجه شما قرار بگیرد.

*** *** ***

کتاب ” مرده شور ”
مجموعه دوازده داستان کوتاه
نوشته:
نسرین مدنی

این کتاب از زمانی که در کتابخانه گذرگاه قرار گرفته است بر پایه آمار، بیش از نزدیک به
بیستهزار مراجعه کننده داشت است، ضمن اینکه بسیاری از داستان های این کتاب بصورت جداگانه در گذرگاه منتشر شده است و در هر نوبت خوانندگان خود را داشته است.

کتاب مرده شور، از کتاب هائی است که می توان گفت با اقبال خوب مردم روبرو بوده است.
بر مجموعه این کتاب نه، ولی پاره ای از داستان هایش از جمله داستان مرده شور که نام کتاب نیز از آن گرفته شده است جداگانه مورد نقد قرار گرفته است و می دانیم که در سایت های دیگر نیز مورد توجه و نقد بوده است.
لازم به یاد آوری است که این داستان بعنوان بهترین داستان شرکت کننده در پنجمین دوره مسابقه داستان کوتاه صادق هدایت در سال ۱۳۸۵ رتبه اول را جائز شده است، و در همان موقع سایت های زیادی در مورد آن نوشته اند که هنوز در آرشیو سایت بی بی سی موجود است.
به هنگام کتاب شدن این مجموعه و بصورت پی دی اف در کتابخانه گذرگاه قرار گرفتن، ئی میل های محبت آمیز شما را به دنبال داشت که بهترین پاداش بود و ما را بر سر شوق آورد. و دیدیم که در سایت های دیگر نیز قرار گرفت.
درپیشگفتارکتاب چنین آمده است:

مرده شور، کتابی است با تنوع داستان، تنوع در فرم، در سوژه، و در نحوه نگارش.
و می رساند که با نویسنده ای آشنا می شویم که نثرش پر کشش، روان، و بیانش صادقانه
و اصیل است.
رئالیزم تلخ جاری در آن ها، متوجهمان می کند که:
زندگی این گونه هم هست.
داستان های این کتاب، سر راست، قابل فهم و بدون پیچ و تاب های گیج کننده است،
آنچه که نوشته بسیاری از نویسندگانمان را از همراهی با خوانندگان واداشته است.
نسرین مدنی،
با خلق داستان های: مرده شور، گورزا، معبر، و… در تک تک داستان ها، قدرت خود
را به خوبی می نمایاند، و زیبائی نثر را در پاره ای از آن ها به مرز موسیقی می کشاند.
او به شهادت داوران مسابقات ادبی، نویسنده ای است، با داستان های برگزیده و قابل تأمل.
داستان مرده شور او که نام کتاب نیز از آن گرفته شده است، یکی از همین داستان های
شاخص است.
این داستان درآستانه شاهکار ایستاده است.

برای خواندن یا کپی گرفتن ازکتاب به کتابخانه گذرگاه مراجعه کنید

نقدی بر‌ کتاب ِنامه‌هایی به شکنجه‌گرم نوشته هوشنگ اسدی- بخش پایانی-ایرج مصداقی

مرداد ۱۳۹۰

به هنگام دریافت نقد مفصل آقای ایرج مصداقی بر هوشنگ اسدی و کتابش
نامه هائی به شگنجه گرم – یاد آور شدیم که بخاطر حجم زیاد آن را در سه شماره در گذرگاه خواهیم آورد – قسمت اول در گذرگاه ۱۱۵ قسمت دوم در شماره ۱۱۶ منتشر شد و قسمت پایانی  نیز که  در همین جا پیش روی شماست.
صمیمانه امیدواریم این نقد توانسته باشد جان و هدف اصلی را که داشته، ادا کرده باشد و ما بیشتر با حقایق آشنا شده باشیم
—————————————————————–

ایرج مصداقی

اسدی و تابوت‌های کمیته مشترک

هوشنگ اسدی از مواجه شدنش با منوچهر بهزادی یکی از رهبران حزب توده در تابوتی که به دیوار تکیه داده شده بود، می‌‌گوید. او بعد از خلق یک صحنه‌ی سینمایی می‌گوید:
«صدای باز شدن چیزی شنیده می‌شود. آیا یک در است؟‌ چوبی؟ نه، آهنی. … من به چهره‌ی سفید شده‌ی منوچهر بهزادی نگاه کردم». اسدی سپس مدعی می‌شود که آن‌ها بهزادی را مجبور کرده بودند که برای روزهای متوالی درون جعبه‌ی باریک چوبی بخواب برود. (صفحه‌‌ی ۱۴۴)

بازجو، اسدی را تهدید می‌کند که به عنوان جاسوس انگلیس وی را نیز در کنار آن‌ها مجبور به خواب خواهند کرد. (صفحه‌ی ۱۴۵)
در صفحه‌ی ۱۵۰ اسدی از قول بازجویش می‌نویسد: » تو رفیق منوچهر را دیدی، او به هوش آمده و به سلولش انتقال یافته است. … نوبت توست که بروی و به جای او بخوابی»
در صفحه‌ی ۱۶۸ از قول بازجو می‌‌نویسد: »ابتدا ما همسرت را به تو نشان خواهیم داد که در تابوت خوابیده است. او شبیه خواهر من است. او خیلی زیبا است. … سپس من ردیف تابوت‌ها را می‌بینم. اسامی را یک به یک می‌‌خوانم. من همه آن‌ها را می‌شناسم. با همه‌ی آن‌ها کار کرده‌ام. …حالا آن‌ها داخل تابوت‌ها دراز کشیده‌اند.»
در صفحه‌ی ۱۷۲ دوباره اسدی داستان تابوت‌ها را پیش می‌کشد.
«تو، برادر حمید، در تابوت‌ها را یکی یکی باز می‌کنی. خبیثانه می‌خندی و می‌گویی: آیا این یکی را می‌شناسی؟ امیر است، درسته (امیر نیک‌آیین)و این یکی، و این یکی، آیا دوست داری بغل همسرت بخوابی؟
تابوت آخری خالی است. آن یکی شبیه یک تابوت اسلامی است. چوبی با یک صفحه‌ی نازک. همراه با لباس زندان به داخل تابوت می‌روم. شما روی تابوت نشستید. …

در مورد تابوت‌ها، اسدی در مصاحبه با الشرق‌الاوسط به تاریخ ۲۲ آگوست ۲۰۱۰ هم توضیح می‌دهد. نشریه مزبور از قول او می‌نویسد:
«از نو وانمود کردند که همه چیز تمام شده، او را به زیرزمین بردند. اتاقی پر تابوت. «باید نام سران کودتا را بگویی» بعد یکی یکی در تابوت‌ها را باز می‌کردند و او صورت سفید دوستانش را می‌دید که در هیاتی بی جان آنجا خوابیده بودند. گفتند که تا اسم‌ها را نگفته‌ای حق حرف زدن نداری، اگر به چیزی احتیاج داشت باید واق واق می‌کرد و آنها می‌خندیدند. این اوضاع برای یک ماه ادامه داشت و هوشنگ در این مدت تبدیل به یک سگ شده بود. اسم‌های زیادی را گفت، از آدم‌هایی که می‌شناخت و نمی‌شناخت و حدس می‌زد. مثل حسن هاشمی، پائولو جوزپه و نیکولا سارکوزی… همین کار را با همه‌ی بچه های توی تابوت انجام دادند.

http://www.alarabiya.net/articles/2010/08/23/117383.html

موضوع تابوت بر می‌گردد به زندان قزل‌حصار در سال ۶۲-۶۳ که زندانیان و به ویژه زنان را با چشم‌بند ماه‌ها در جعبه‌ای می‌نشاندند و انواع و اقسام فشارهای جسمی و روحی را روی آنان اعمال می‌کردند. اسدی با الهام گرفتن از آن داستان، تابوت توده‌ای‌ها را به شکل مشمئز کننده‌ای جعل کرده است.
اسدی برای آن که خود را از مظان اتهام دور کند داستان بی سر و ته خواباندن توده‌ای‌‌ها در تابوت را می‌سازد. اگر کسی به خواب برده شود حالا چه در تابوت باشد و چه در پر قو، چه فرقی به حالش می‌کند؟ این چه شکنجه‌ای است که قربانی نه تنها فشاری احساس نمی‌کند، بلکه به خواب عمیق هم می‌رود؟ چرا هیچ‌یک از اعضای حزب توده با آن‌که پنج سال پس از این وقایع زنده و در بندهای عمومی زندان‌های اوین و قزل‌حصار و گوهردشت سرکردند با کسی در این موارد صحبت نکردند؟ چرا کیانوری در نامه‌ی رسمی و علنی‌اش به خامنه‌ای که در آن از شکنجه‌های گوناگونی که در مورد خودش و دیگر توده‌ای‌ها اعمال شده، صحبت کرده و از این یکی اسمی نیاورده؟ چرا به آذین که به صراحت از شکنجه‌هایش می‌نویسد و از روبرو شدن با رفقای بشدت شکنجه‌ شده‌اش می‌نویسد، از این مورد یاد نمی‌کند؟

اسدی چون در پاریس با نماینده‌ی الشرق‌الاوسط مصاحبه می‌کند، مدعی می‌شود که وی راجع به نیکولا سارکوزی رییس جمهور فرانسه هم گزارش نوشته است. او به این ترتیب می‌خواهد همه چیز را لوث کند. سارکوزی در سال ۱۹۸۳ میلادی حتا برای فرانسوی‌ها و غالب سیاسیون فرانسه نیز ناشناخته بود ، چگونه هوشنگ اسدی او را می‌شناخت و در موردش گزارش می‌نوشت؟

اسدی و پاپوش‌دوزی برای به‌آذین
اسدی در صفحه‌‌های ۱۲۶ و ۱۲۷ کتاب توضیح می‌دهد که زندانی سلول سمت چپ او مورس می‌زند و از آن‌جایی که او مورس‌زدن بلد نیست هر‌از‌چندی روی دیوار رنگ می‌گیرد. وی در ادامه به شکل مسخره‌ای توضیح می‌دهد در همین حال بازجو در سلول او را باز می‌کند و وی را به توالت می‌برد. هنگام خارج شدن اسدی از سلول، بازجو به او دستور می‌دهد که در سلول را نبندد. بازجو خود، اسدی را به سلول باز می‌گرداند. وقتی در سلول بسته می‌شود، اسدی کاغذی مچاله شده‌ای را در سلول می‌یابد که در آن کد‌های مورس آموزش داده شده بود! در همان موقع اسدی صدای مورس را که از سلول بغل زده می‌شد، می‌شنود. از روی کاغذی که کدهای مورس روی آن نوشته شده بود، سعی می‌کند معنای ضربات را بفهمد. «رفیق»، «رفیقی که مقاومت می‌کنی» … اسدی متوجه می‌شود این یک راه دیگر کسب اطلاعات است. آن شب اسدی ساکت می‌ماند و روز بعد به مورس پاسخ می‌دهد. «من هیچ چیز مخفی ندارم و هرچه را که که در بازجویی گفته‌ام تکرار می‌کنم. دو روز بعد وقتی کس دیگری را در آن سلول گذاشتند، مورس زدن پایان یافت. خیلی وقت بعد، من گزارش مورس‌زدن‌ها را در یک پاکت در پرونده‌ام دیدم! »

به داستان کاغذ مچاله شده‌ی حاوی کدهای مورس توجه کنید ‌آیا چنین ادعاهایی توهین به شعور خواننده نیست؟ اما نکته‌ی جالب این است که او با داشتن چشم‌بند در بازجویی، نه تنها داخل پرونده‌اش را می‌بیند بلکه محتویات داخل پاکت نامه‌ای را که در پرونده‌اش هست نیز می‌‌بیند!

به‌آذین در صفحه‌ی ۷۵ کتاب خود از گفتگوی دوستانه با بازجویش «برادر» مجتبی می‌گوید که به او در مورد رذالت و پستی اسدی هشدار می‌دهد:
«همسایه‌ی سلول دست راستی گفته که تو خواسته‌ای با الفبای مورس با او تماس بگیری» تعجب می‌کنم و لبخندی به تحقیر بر لبانم می‌ماسد: «من؟!» «ها، او می‌گفت. ولی اهمیت ندارد. می‌شناسندش. دروغگو است. او بود که داستان توطئه‌ کودتای براندازی را سر هم کرد و ولوله‌ای راه انداخت: آماده باش کامل…» یاد تعزیرهای هر روزه‌ی فروردین‌ماه یک دم در من زنده می‌شود. اما به خشمی که در من سر بر می‌دارد راه نمی‌دهم. هرچه بود گذشت. بیچاره سراسیمه بود و درد می‌کشید…. »

http://www.khabarnet.info/doc/khaterate_behazin.pdf

اسدی در سراسر کتاب هیچ‌ صحبتی از به‌آذین و این که در سلول مجاور او بوده نمی‌کند، اما در مقاله‌ی «آقای خامنه‌ای و هم سلولی هایش» بند را آب می‌دهد، توجه کنید:

«به آذین که در سلول کناری من خبری را شنید، مدت‌ها با صدای بلند می‌گریست.»

http://www.roozonline.com/persian/news/newsitem/article/-07e94de635.html

ملاحظه کنید اسدی چگونه با دروغ‌پردازی‌هایش پاسخ محبت و گذشت به‌آذین که حتا نام او را افشا نمی‌کند، می‌دهد! در طول دوران زندان بارها شاهد بودم که گاه پاسداران و بازجویان وقتی با پستی و دنائت افرادی همچون اسدی مواجه می‌شدند، با افسوس و آه موضوع را به اطلاع زندانیان مقاوم و حتا توابین و نادمینی که مورد بدخواهی قرار گرفته بودند، می‌رساندند. ذکر این نکته ضروری است که به‌آذین در خاطراتش حتا نسبت به بازجویان و شکنجه‌گرانش نیز با گذشت برخورد می‌کند و اقدامات آن‌ها را توجیه می‌کند.

روایت اسدی از دستگیری رحمان هاتفی
اسدی در بسیاری از مطالبی که می‌نویسد، سعی می‌کند فرصت‌طلبانه خود را هر‌طور شده به زنده‌یاد رحمان هاتفی بچسباند. وی در صفحه‌ی ۱۲ کتاب لحظه‌ی ورود خود به بازداشتگاه اولیه (پادگان عشرت آباد) در تاریخ ۱۷ بهمن ۱۳۶۱ را این گونه تصویر می‌کند: «من صدای رحمان هاتفی را در میان همهمه شنیدم. او بلند صحبت می‌کرد و به سؤالات پاسخ می‌داد. از او در مورد یک ماشین تایپ سؤال می‌شد و او می‌گفت: من یک ژورنالیست هستم. این ماشین تایپ من است.»
اسدی توضیح می‌دهد که مأموران دقیقاً بیست دقیقه به ۱۰ صبح برای دستگیری به خانه‌ی آن‌ها می‌‌آیند و بعد از دستگیری، وی را سوار ماشین کرده، به سرعت به مقصد که «پادگان عشرت آباد» است، می‌رسند.
علی‌ خدایی یکی از اعضای شبکه‌ی مخفی حزب توده و گرداننده‌ سایت‌های «پیک‌نت» و «راه توده» که دوست و رفیق اسدی هم هست و در دروغ‌گویی و بی‌پرنسیبی دست کمی از اسدی ندارد، مدعی است هاتفی در روز ۱۷ بهمن ۱۳۶۱ دوبار از مهلکه فرار می‌کند. روایت اول مربوط به صبح روز ۱۷ بهمن است: «[هاتفی] روز یورش اول هم وسائل رنگ کاری ساختمان در دست داشت. آن روز نیروهای امنیتی در محل تشکیلات تهران که در یکی از کوچه‌های فرعی متصل به خیابان‌های لاله زار و سعدی کمین کرده بودند تا هر کس را که به آنجا می‌آید دستگیر کنند، او را در راهروی ساختمان گرفتند و به درون آپارتمان تشکیلات حزب کشاندند و هویتش را پرسیدند. هاتفی خود را رنگ کار ساختمانی معرفی کرد که برای رنگرزی یکی از آپارتمان‌ها به داخل ساختمان آمده و دقیق نمی‌داند در کدام طبقه باید یک آپارتمان را رنگ کند و به همین دلیل در ساختمان سرگردان است!» و روایت دوم مربوط است به ساعت ۱-۲ بعد‌ از ظهر همان‌روز در رستورانی که مدیریتش با علی خدایی است: «… بالاخره نوبت رسید به من و هاتفی. در اینجا نیز هاتفی خودش را دلال گوشت و برنج معرفی کرد که برای فروش آنها به رستوران آمده است. من هم که مدیر رستوران بودم سخنان او را تائید کردم. نه من کارت شناسائی همراه داشتم و نه هاتفی. در نتیجه هر چه را گفتم نوشتند. کار به پیگیری بیشتری نیانجامید و ساعت ۳ بعد از ظهر، گوئی با یک پیام و تلفنی از بالا و شاید دفتر امام همه دستگیر شدگان آن روز آزاد شدند. شاید اجازه یورش و دستگیری‌ها در حد گسترده صادر نشده بود و به همین دلیل، کسانی که بدلیل مشکوک بودن به ارتباط با حزب دستگیر شده بودند، آزاد شدند و البته کسانی را که از صبح دستگیر کرده و شناخته بودند و یا با اطلاعات کامل به سراغشان رفته بودند، نگهداشتند. مثلاً هوشنگ اسدی را صبح همان روز گرفته بودند و چون او را می‌شناختند آزاد نکردند و به زندان منتقلش کردند. من و هاتفی را همراه دیگرانی که آزاد شده بودند در عشرت آباد سوار یک اتوبوس کردند و در نیمه‌های خیابان سربازان گفتند چشم بندها و پارچه‌های روی سر را می‌توانیم برداریم»
http://www.rahetudeh.com/rahetude/mataleb/nagofteha/html/nagofteh.html

حزب توده رسماً علی خدایی را عامل وزرات اطلاعات معرفی کرده است. (۲)
http://www.tudehpartyiran.org/detail.asp?id=550

زنده یاد رحمان هاتفی دو ماه بعد از دستگیری اسدی، در ۷ اردیبهشت ۱۳۶۲ دستگیر شد. اسدی و خدایی متهم به لو دادن رحمان هاتفی و اعمال فشار روی او هستند.

هوشنگ اسدی و شکنجه‌
هوشنگ اسدی با مطالعه‌ی نامه‌ی بهمن ۶۸ کیانوری به خامنه‌ای، با کپی‌برداری از شکنجه‌هایی که روی کیانوری و دیگر رهبران توده‌ای اعمال شده (هرگز نباید فراموش کرد که بخشی از این شکنجه‌ها به خاطر خبر چینى‌هاى اسدی و گزارش‌های خلاف‌ واقع‌‌اش بوده) خود را به دروغ قربانی همان شکنجه‌ها مى‌نمایاند. کیانوری در نامه‌ی ۱۶ بهمن ۶۸ خود به خامنه‌ای، می‌نویسد:
در مورد اکثر بازداشت‌شد‌گان از همان روز اول بازداشت و در مورد من چند روز پس از بازداشت، شکنجه به معنای کامل خود با نام نوین «تعزیر» آغاز ‌گردید. شکنجه عبارت بود ‌از شلاق با لوله لاستیکی تا حد آش و لاش کردن کف پا. در مورد شخص من در همان اولین روز شکنجه آنقدر شلاق زدند که نه تنها پوست کف دو پا، بلکه بخش قابل توجهی از عضلات از بین رفت و معالجه آن تا دوباره پوست بیآورد، درست ۳ ماه طول کشید و در این مدت هر روز پانسمان آن نو می‌شد و تنها پس از ۳ ماه من توانستم از هفته‌ای یکبار حمام رفتن بهره‌‌گیری کنم.
کیانوری به درستی نتیجه‌ی یک بار شلاق خوردن را آش و لاش شدن پا مى‌داند اما اسدی آن را کافی ندانسته و هم در کتاب و هم در مصاحبه با الشرق الاوسط مدعی می‌شود:

«از صبح زود شروع می‌کردند، تا وقت ناهار و بعد از یک استراحت کوتاه از نو شروع می‌کردند تا آخرین ساعات شب . چیزی میان ۸۰ تا ۲۰۰ ضربه شلاق در روز. بعد می‌فرستادند برای خواب.»
«… من را به داخل سلول پرتاب کردند. نیمه جان و بی رمق و غرق خون؛ اما تا چشمانم گرم می‌شد، در را باز می‌کردند و دوباره شکنجه را از نو سر می‌گرفتند. از دریچه‌ی در سلول، هوای من را داشتند. تا چشمانم را می‌بستم می‌آمدند داخل و همه چیز دوباره آغاز می‌شد.»

http://www.alarabiya.net/articles/2010/08/23/117383.html

امکان ندارد بارها ۸۰ تا ۲۰۰ ضربه کابل بخورید و آثار آن روی پایتان نماند. من در سال ۱۳۶۴ پاهای اسدی را دیدم. کوچکترین اثری از شکنجه به شکلی که توصیف می‌کند در آن مشاهده نمى‌شد. آن‌هایی که تنها یک کابل به کف پایشان خورده است می‌دانند چه می‌‌گویم.
کیانوری علاوه بر آویزان شدن خود، در باره‌ى شکنجه‌‌ای که بر عباس حجری اعمال شده، خطاب به خامنه‌ای می‌نویسد:
«نوع اول شکنجه جسمی بود و آن اینجور بود که فرد را دستبند قپانی می‌زدند و با طنابی به حلقه‌ای که در سقف شکنجه‌خانه کار ‌گذاشته شده بود، آویزان می‌کردند و او را به بالا می‌کشیدند تا تمام وزن بدنش روی شانه‌ها و سینه و دست‌هایش، فشار غیر قابل تحمل وارد آورد. درد این شکنجه نسبت به دستبند قپانی ساده شاید ده برابر باشد. حتا افراد ورزیده‌ای مانند دوست عزیز ما آقای عباس حجری که ۲۵ سال در زندان‌های مخوف شاه مردانه پایداری کرد، چندین بار از هوش رفت. آقایان به این هم بسنده نکرده و او را مانند تاب، تلو تلو می‌دادند.»
اسدی که به اعتراف خود در حزب توده نه مسئولیتی داشته و نه اسم و رسمی، گفته‌هاى کیانورى را کپی برداری کرده و هم در صفحه‌‌های ۱۶۳- ۱۶۴ کتاب و هم در مصاحبه‌هایش تکرار کرده است. الشرق‌الاوسط ادعاهای او را این‌گونه مطرح می‌کند:
«دست‌های او را می‌بستند و او را در حالی که دستهایش پشت کمرش گره شده بود، کتک می‌زدند. یکی از بالا و یکی از پایین. طنابی به دستبند متصل بود که آنسویش چسبیده بود به سقف. طناب را که می‌کشیدند پاهای او رو به سوی آسمان قرار می‌گرفت. آنوقت کف پاهایش را شلاق می‌زدند.»

http://www.alarabiya.net/articles/2010/08/23/117383.html

اسدی آویزان کردن، دست‌بند‌ قپانی زدن و کشیدن عضلات دو طرفِ زندانى را کافی نمی‌داند. شلاق زدن را نیز به آن اضافه می‌کند. معلوم نیست چرا وقتی کیانوری رهبر و دیگر اعضای هیئت سیاسی و گردانندگان حزب حی و حاضر بودند، بازجویان تلاش می‌کردند اسدی هیچ کاره در حزب توده را وادار به اعتراف «کودتا»ى حزب علیه جمهورى اسلامى کنند؟!
اسدی همچنین در مقاله‌‌ی «چشم‌های مریم» که پس از درگذشت خانم مریم فیروز نگاشته شد، ادعای مضحکی را مطرح کرد:
« در زندان، شلاق‌ها خوردم و روزها و شب‌ها از سقف آویزانم کردند تا «اعتراف» کنم من و «مریم فیروز» اعضای شبکه فراماسونری لژ انگلستان هستیم و در حزب توده نفوذ کرده‌ایم.»
http://news.gooya.com/columnists/archives/069209.php

ظاهراً شکنجه‌گران نگران نفوذ شبکه‌ی فراماسونری در حزب توده‌ هم بوده‌اند و از این طریق می‌خواسته‌اند «امت خداجو» را نسبت به این توطئه‌ى امپریالیسم، آگاه کنند. اسدی تلاش می‌کند هر طور شده خودش را هم سرشت مریم فیروز نشان دهد که بر خلاف وى، یکی از چهره‌های درخشان مقاومت در زندان جمهورى اسلامى بود. حیف که ایشان زنده نیست تا در مورد سیاه‌کاری‌های این شارلاتان شهادت دهد.
هوشنگ اسدی در مصاحبه با الشرق الاوسط، همسرش نوشابه امیری را نیز همبازى خود می‌کند و بازگویى بخشی از سناریو را به عهده‌ى وى مى‌گذارد. امیری که گویا در صحنه حضور داشته و شاهد همه‌ی ماجراها بوده با تکرار ادعاهای اسدی در کتاب، می‌گوید:

«یک شب، زنی چادر به سر در راهرو را به او نشان دادند و گفتند که این همسر توست و ما به او تجاوز می‌کنیم. هوشنگ گفت : «هر چه بخواهید، می‌گویم.» … دست‌هایش را باز کردند و برایش غذا آوردند. هوشنگ پرسید چه چیزی می‌خواهند که بگوید؟ و آنها گفتند: «بنویس که تو جاسوس سازمان او.آر.اس. اس هستی» بعد از او پرسیدند دیگر برای کدام کشورها کار می‌کنی؟ و هوشنگ نمی‌دانست چه باید بگوید. مدام به صورتش سیلی می‌زدند. طوری که هفت تا از دندانهایش خرد شد. او را از پا آویزان کرده بودند، طوری که سرش به زمین برخورد می‌کرد. او را آنقدر شکنجه می‌کنند تا به جاسوسی انگلستان هم اعتراف کند… در حالی که غرق خون و کثافت بود، به سلول انفرادیش انداختند. آنجا یک مرد دیگر او را می‌بیند: چه کسی این بلا را سر تو آورده؟ می‌خواهی همسرت را ببینی؟ و به او می‌گوید که می‌تواند دوش بگیرد. اما درست زمانی که لباسهایش را برای رفتن به حمام در آورده بود، دوباره آمدند و او را گرفتند زیر مشت و لگد و گفتند: اعتراف‌های او تازه شروع شده.

http://www.alarabiya.net/articles/2010/08/23/117383.html

کیانوری در نامه‌ی خود به خامنه‌ای از شکنجه‌ی مریم فیروز در حضور وی می‌نویسد:
اسدی چون همسرش را دستگیر نکرده بودند، نمی‌تواند روایت کیانوری را عنیاً تکرار کند. برای همین موضوع نشان دادن یک نفر دیگر به جای همسرش را مطرح می‌کند. داستان اعتراف به جاسوسی برای انگلستان را به این دلیل مطرح می‌کنند تا بقیه موارد را لوث کنند؛ مانند گزارش نوشتن در مورد نیکلاى سارکوزی در سال ۱۹۸۳ میلادی.
اسدی علاوه بر شکنجه‌هایی که کیانوری از آن در مورد خودش و مریم فیروز و دیگر رهبران توده‌ای یاد می‌کند؛ حتا مدعی است بازجویان بارها سرش را در توالت مستراح فرو کرده‌اند و مدفوع به خوردش داده‌اند.

شکنجه‌ی رهبران حزب توده نه به منظور کسب اطلاعات (که به اعتراف کیانوری همه‌ی صورت‌جلسات در اختیارشان بود) بلکه به منظور وادارکردن آنها به اعتراف برای انجام کودتا، که اسدی آن را ساخته و پرداخته بود و مصاحبه‌ی تلویزیونی و شرکت در میزگرد صورت می‌گرفت. اسدی آنقدر برای شکنجه‌گران بی‌اهمیت بود که حتا در میزگرد سراسری حزب توده نیز شرکتش ندادند.

اسدی و تلاش برای خودکشی
از آن‌جایی که زنده یاد رحمان هاتفی در سلول انفرادی با پیژامه‌اش خود را حلق‌آویز کرد، هوشنگ اسدی هم سعی می‌کند برای خود سابقه‌ی خودکشی بتراشد. بنا به تجربه‌‌ای که در زندان کسب کردم، آدم‌های زبون در زیر فشار و شکنجه، به خودکشی فکر نمی‌کنند، بلکه آن‌ها از طریق همکاری با بازجویان و توطئه علیه دیگر زندانیان سعی می‌کنند از زیر فشار فرار کنند. یعنی همان کاری که اسدی در طول ۶ سال زندان انجام می‌داد. نوشابه‌ امیری با حفظ کردن متن کتاب، از زبان همسرش می‌گوید:

«او را از پا آویزان کرده بودند. رفتند و یک شیشه مواد ضدعفونی کننده را نزدیک او جا گذاشتند. وقتی برای مدت کوتاهی بازش کردند، او در شیشه را با دندانش باز کرد و تمامش را سر کشید. می‌خواست خودش را بکشد. همین کار را هم کرد. گمان کرد کارش تمام شده و احساس خوشبختی می‌کرد. بعد از ده دقیقه آمدند، «چطوری هوشنگ؟ »، «دیگر نمی‌توانید کاری با من داشته باشید، من مرده‌ام »، «تو نمرده‌ای، فقط یک بطری الکل نوشیده‌ای و الکل در اسلام حرام است و تو باید تنبیه شوی»، و بعد به او به جرم خوردن الکل هشتاد ضربه شلاق زدند.»

http://www.alarabiya.net/articles/2010/08/23/117383.html

اسدی چنان وضعیتى براى خودش ساخته که حتا قادر نبوده مزه‌ی الکل را تشخیص دهد. اگر مسلمان بود و متشرع مى‌شد موضوع را فهمید. از آن خنده‌دارتر این که خودش فکر می‌کرد مرده است و بازجویان به او حالی می‌کنند که نمرده است! و بعد هم ادعای این که به خاطر نوشیدن الکل به او ۸۰ ضربه شلاق زده‌اند. تصورش را بکنید با دست بسته! با دندان در شیشه را باز کرده! لابد با همان دندان، شیشه را از روی زمین بلند کرده و لاجرعه محتویات آن را سر کشیده است! اسدی روی دست «رامبو» بلند شده است.
اسدی بایستی روی دست رحمان هاتفی در خودکشی هم بلند شود. برای همین دوبار خودکشی می‌کند. همسرش در این باره می‌گوید:

«یک بار دیگر شیشه‌های عینکش را شکست و خورد تا خود را بکشد. بازجو رسید. به او یک داروی مسهل و مقداری سیب زمینی خام کثیف خوراندند تا شیشه‌ای را که خورده بود دفع کند. بعد به او گفتند که اگر اعتراف نکند، مجبورش خواهند کرد تا مدفوعش را بخورد. »

http://www.alarabiya.net/articles/2010/08/23/117383.html

البته وی در مقاله‌ی «آقای خامنه‌ای و هم‌سلولی‌هایش» در مورد بازجویش می‌نویسد: « به زور وادارم کرد مدفوعم را بخورم»

این هم جزو عجایب است که خرده شیشه‌ها، حلق و گلو و مری و … را زخمی نمی‌کنند؛ به راحتی به روده و معده می‌روند و با تمهیدات داهیانه‌ی بازجو‌ها بى هیچ آسیب‌رسانى‌اى، دفع می‌شوند و موضوع به خیر و خوشی تمام می‌شود.

به‌آذین در صفحه‌ی ۴۱ خاطراتش در مورد یک کارمند مخابرات توده‌ای که با او در کمیته مشترک هم سلول کرده بودند، می‌نویسد:
«تا همین دو سه ساعت پیش، جایش در راهرو بوده، نزدیک دستشویی، عینکش را از او گرفته‌اند، – از همه می‌گیرند، مبادا که زندانی رگش را با شیشه‌ی آن ببرد و خودکشی کند.»

http://www.khabarnet.info/doc/khaterate_behazin.pdf

اسدی همچون یک تبهکار حرفه‌ای سعی می‌کند ردپایی از خود نگذارد. او مدعی زدن رگ دستش نمی‌شود، چون بایستی جای آن را نشان دهد. برای پیشگیری از تبعات چنین ادعایی، او شیوه‌ای از خودکشی را مطرح می‌کند که نیاز نباشد آثار آن را نشان دهد.

اسدی و کشتار ۶۷
اسدی در تاریخ ۱۹ مرداد ۱۳۸۹ پاره‌ای از کتاب «نامه‌هائی به شکنجه گرم» را تحت نام «از روزهای قتل عام گلسرخ» در سایت روزآنلاین، انتشار داد. ترجیح می‌دهم به جای ترجمه کتاب، با اتکا به متن فارسی که نوشته‌ی خود اوست، دروغ‌هایش را برملا کنم.
«همان روزهای اول مرداد است که رادیوی بند، یک سخنرانی را پخش می‌کند. سخنران مرتب داد می‌زند: بکشید…. بکشید اینها را… بکشید… نمی‌فهمیدیم منظورش ما هستیم که در این راهروها سرگردان و پریشان می‌گردیم. بهرام دانش مثل همیشه جلوی در ورودی بند نشسته بود و سرش را مثل پاندول تکان می‌داد. این آخرین صدایی بود که شنیدیم. صدای رادیو قطع شد. تلویزیون‌ها را بردند. روزنامه ها را نیاوردند. چه خبر شده؟ خبرها دهان به دهان می‌گشت. بچه‌ها در ملاقات از خانواده‌ها شنیده بودند که مجاهدین با شعار «امروز مهران، فردا تهران» وارد خاک ایران شده‌اند. ناصریان دادیار اوین هم روز آخرین ملاقات به خانواده یکی از زندانیان گفته بود: «تکلیف همه به زودی روشن می‌شود. بعد بچه‌ها را در بندهای آموزشگاه جابجا کردند. رابطه سالن‌های آموزشگاه قطع شد. دیگر اجازه ندادند بچه‌های سیاسی برای آوردن منبع‌های بزرگ چایی بین بندها و آشپزخانه رفت و آمد کنند. این کار را زندانیان عادی به عهده گرفتند. »

آموزشگاه اوین در دوران کشتار ۶۷
آموزشگاه اوین از دو ساختمان سه طبقه و ۶ سالن تشکیل یافته است. سالن‌های ۲،‌۴، ۶ به زندانیان مرد و سالن‌های ۱،‌۳، ۵ به زندانیان زن اختصاص داشت. قبل از شروع کشتار ۶۷، زندانیان سالن ۶ به بندهای چهارگانه اوین منتقل شده‌ بودند که ۳۲۵ نامیده می‌شد و فاصله‌ی زیادی با ساختمان آموزشگاه داشت.

(م- م) یکی از زندانیان سیاسی مجاهد سالن ۴ آموزشگاه اوین که به خاطر سن کم و دستگیری در سال ۱۳۶۵ در این بند به سر می‌برد، در مورد ترکیب سالن‌های ۲ و ۴ می‌گوید: «ترکیب سالن ۴ آموزشگاه از اردیبهشت سال ۱۳۶۷به این صورت بود که کلیه افرادی که کار نمی‌کردند، در قسمت چپ سالن از اتاق ۴۷ تا ۵۴ بودند. این افراد شامل تنبیهی‌ها، جدید‌ دستگیری‌ها و کسانی که صغری محسوب می‌شدند بود. در سمت راست سالن، افرادی بودند که در جهاد زندان، محوطه اوین، بخش فرهنگی، ترجمه و نجاری کار می‌کردند. ترکیب سالن ۲ افرادی بودند که در کارگاه‌های سراجی و خیاطی زندان کار می‌کردند. این دو سالن، درهایشان به هم باز بود و حیاط‌های مشترک با هم داشتند. … در دوران کشتار در کارگاه خیاطی رادیو بطور دائمی روشن بود و در هر دو بند، تلویزیون و روزنامه موجود بود. به این ترتیب زندانیان در جریان فعل‌ و انفعالات بیرون از زندان و همچنین عملیات فروغ‌ جاویدان و نتایج آن بودند. در دوران کشتار، زندانیان سال‌های ۲ و ۴ آموزشگاه از امکان هواخوری و نامه‌نگاری به خانواده نیز بطور معمول برخوردار بودند. … اواخر مرداد سالن ۴ را تخلیه کرده و زندانیان آن را به سالن ۲ منتقل کردند. »
نوشابه‌ امیری نامه‌های خود و همسرش هوشنگ اسدی را که مربوط به مرداد و شهریور ۱۳۶۷ است و در کتاب «از عشق و از امید» پیشتر در پاریس انتشار داده است، شرایط عادی این دو بند را در جریان کشتار ۶۷ آشکار می‌سازد. روز ۴ مرداد ۱۳۶۷یک روز قبل از شروع کشتار، زندانیان آموزشگاه با خانواده‌هایشان ملاقات حضوری داشتند. ناصریان در سال ۱۳۶۷ دادیار زندان اوین نبود که چنان خبری را به خانواده‌ی یکی از زندانیان بدهد. او از سال ۱۳۶۵ تا بهمن ۱۳۶۷ دادیار زندان و سپس علاوه بر پست دادیاری در سال ۱۳۶۷ سرپرست زندان گوهردشت بود.
دادیار زندان اوین در سال‌های ۶۶- ۶۷ حداد (حسن زارع دهنوی) و معاونش مجید ضیایی بود. من سه سال پس از کشتار ۶۷ در زندان اوین و سال‌ها در خارج از زندان و خارج از کشور با زندانیان زنده‌ مانده‌ی سالن‌های ۲ و ۴ آموزشگاه اوین هم‌بند، دوست و همراه بوده‌است. در گوهردشت نیز زندانیان بند «کارگاه و جهاد» تا روز آخر ، هم تلویزیون و هم روزنامه داشتند و تغییری در زندگی‌شان به وجود نیامده بود.
اسدی می‌‌نویسد: «بردن بچه‌های مجاهدین شروع شد. دو برادر بسیار جوان به نام سعید و مسعود بودند که متاسفانه فامیلی آنها را از یاد برده‌ام. بچه‌های »مقصود بیک» تجریش بودند. یکی شان ده سال حکم داشت و دیگری هنوز زیر حکم بود. مدام گوشه اتاق نشسته بودند و سر بر شانه هم داشتند. رحیم می‌گفت: «مثل قو سر بر شانه هم گذاشته اند». ابتدا آن را که حکم داشت صدا کردند. خداحافظی دو برادر در سکوتی که فقط هق هق گریه آن را می‌شکست، هرگز از یادم نخواهد رفت. او رفت و برنگشت و بعد آن را که حکم نداشت، خواستند. او هم رفت و برنگشت.»
بی‌دلیل نیست که هوشنگ اسدی نام «فامیلی» برادران مجاهد را فراموش کرده است. چرا که چنین کسانی وجود خارجی ندارند. به جز یک نفر، هیچ‌ زندانی مجاهدی از بند ۲ آموزشگاه اعدام نشد. در میان زندانیان مجاهد، هیچ دو برادری در سالن‌های ۲ و ۴ نبودند که اعدام شده باشند. از آن گذشته هیچ دو برادری نبودند که نام‌های سعید و مسعود داشته باشند. من زندانیان مجاهد «مقصود بیک‌» شمیران را می‌شناسم. در کشتار ۶۷ حسین (مهشید) و احمد رزاقی که بچه‌های مقصود بیک‌ شمیران بودند اعدام شدند. حسین، در زندان گوهردشت بود و احمد در بند یک ۳۲۵ اوین. حسین عضو تیم ملی امید فوتبال ایران بود و در سال ۶۷ سی‌و‌چهارساله داشت و ۵ سال از پایان محکومیت‌اش مى‌گذشت. در فهرست شهداى مجاهدین نیز به دو برادر با نام‌های سعید و مسعود بر نمی‌خورید. سعید و مجید ملکی انارکی هم اعدام شدند که هر دو در بند ۱ پایین ۳۲۵ اوین محبوس بودند. برای جلوگیری از اطاله کلام، از ذکر اسامی و محل نگهداری کلیه‌ى زندانیان مجاهدی که برادر بودند و در کشتار ۶۷ اعدام شدند، خودداری می‌‌کنم.
«بعد نوبت مسئول سفره اتاق ما رسید. کورش، مجاهدی بود با شکم بسیار بزرگ، خیلی جوان، سخت شوخ و شیرین. شب ها که سفره را می انداخت، می گفت: «آش داریم، هر شب که هزار شب نمی شود.» او با آن هیکل تنومندش بسکتبالیست درجه یکی بود. او هم رفت و برنگشت. دریغا که نامش را از خاطر برده ام. اما لبخند شیرینش و جمله اش را هرگز. »
چنین کسی هم وجود خارجی ندارد. اسدی برای جور کردن جنس، خودش آن‌ها را تولید می‌کند. هوشنگ اسدی این زمینه‌ها را می‌چیند تا مدعی شود در کشتار ۶۷ او نیز به دادگاه رفته است. چند سال قبل وقتی کتاب «از عشق و از امید» انتشار یافت، نشریه‌‌ی «آرش» نقد محمد زاهدی و یکی از همراهان و هم سلولی‌های توده‌‌ای اش در مورد آن کتاب را انتشار داد. این دو زندانی توده‌ای نوشته بودند:
«در حالی که از مطالعه این کتاب می‌فهمیم که هوشنگ اسدی و برخی هم نوعان را نه تنها نزد هیئت مرگ نبرده‌اند و در مسابقه مرگ شرکت نداده‌اند‌، بلکه در فضایی متفاوت از دیگران نیز قرار داده‌اند .البته نزد هیئت مرگ بردن امثال هوشنگ اسدی، کاملاً بی معنا و خالی از مفهوم نیز می‌بوده است. تصور کنید از هوشنگ اسدی «مسلمان شده» و« نماز خوان‌« و «‌تواب» بپرسند : «‌مسلمانی یا مارکسیست ؟ نماز می‌خوانی یا نه ؟ و …» و خلاصه از این دست سؤالاتی که مرگ و زندگی بسیاری را رقم زد«.

http://www.arashmag.com/content/view/225/50/

محمد زاهدی و هم‌سلولی‌اش به عنوان دو توده‌ای جان به در برده از کشتار ۶۷ خطاب به نوشابه‌ی امیری نوشته بودند: «خانم امیری، ای کاش این نامه‌ها را منتشر نمی‌کردید و بر زخم چاک خورده ما نمک نمی‌پاشیدید.« اسدی در واکنش به این حرف و آن نقد است که در این‌جا خاطره تولید می‌کند.
«روزی چپ‌ها را جدا کردند و به سالن ١ بردند. رحیم، بهرام دانش، مهدی و هادی پرتوی در این سالن بودند. همان روزها، عده زیادی از بچه‌های چپ را از بندهای دیگر به آموزشگاه آوردند. آصف رزم دیده، هدایت‌اله معلم و هیبت‌اله معینی در میان شان بودند… با آصف تجدید دیدار کردیم. بوی خطر می‌آمد. اما کسی دقیقاً نمی‌دانست چه خبر است. به غیر از دو اتاق سالن ١، بقیه پر از بچه‌های چپ بود. بچه‌هایی که از بندهای دیگر آورده بودند، در حیاط دور هم جمع می‌شدند. هواخوری به نوبت شده بود. بند، دو برابر ظرفیت خود، زندانی داشت . نیمی از ما شب‌ها در حیاط می‌خوابیدم و می‌دیدیم که تعداد نگهبان‌ها چند برابر شده است. مدتی بعد، هدایت اله معلم را صدا زدند. به سرعت وسایلش را جمع کرد. همراهش تا کنار در رفتم. بعد بچه‌هایی را که از بندهای دیگر آمده بودند، چندتا چندتا بردند. بند تقریبا خالی شد و هواخوری هم قطع. »
سالن ۱ آموزشگاه به زنان اختصاص داشت و اکثریت قریب به اتفاق زنان مجاهدی که در آن حبس بودند، در جریان کشتار ۶۷ بیرحمانه قتل‌عام شدند. ده‌ها زن زندانی آزاد شده در خارج از کشور هستند که می‌توانند در این مورد شهادت دهند. سال‌‌ها قبل از کشتار نیمی از این بند تبدیل به بهداری آموزشگاه شده بود و بند بیش از ۶ اتاق نداشت. اسدی آگاهانه نامی از سالن ۲ و ۴ نمی‌برد که زندانیان آن غالباً مورد اعتماد رژیم بودند و به دلایل گوناگون و چه بسا پرونده‌ای در کارگاه و بخش‌های فرهنگی، کتابخانه، ترجمه، بهداری و یا محوطه‌ی زندان کار می‌کردند. اسدی به همراه مهدی پرتوی، مسئول نظامی و بخش مخفی حزب توده، در این سالن روی پروژه‌های تحقیقی رژیم کار می‌کردند. اسدی، سمت دستیار پرتوی را داشت. مسئولان دادستانی، کیفرخواستِ رهبران حزب توده و سؤالات دادگاه رهبران این حزب را نیز با کمک پرتوی تهیه کرده بودند.
هیبت‌الله معینی از قبل در سلول عمومی آسایشگاه اوین محبوس بود و از همانجا به قتلگاه برده شد. سید‌محمود روغنی مسئول سابق بخش کارگری تهران حزب توده که با هیبت‌الله معینی تا آخرین لحظه هم اتاق بوده و با هم به دادگاه برده شدند، می‌گوید: « از او پرسیدم در مقابل دادگاه چه موضعی خواهی گرفت؟ او در پاسخ گفت: من خواهم گفت که مارکسیست‌ لنینیست هستم، عضو کمیته مرکزی سازمانم بودم، و از اعتقاداتم دفاع می‌کنم. هر غلطی می‌خواهند بکنند.»
تردیدی نیست که چنین فردی را بلافاصله اعدام می‌کردند. اصولاً‌ در اوین کسانی را که وارد پروسه‌ی کشتار می‌کردند، به جز سلول انفرادی آسایشگاه، یا ۲۰۹ ، به هیچ‌ کجای دیگر انتقال نمی‌دادند. اسدى با نام‌بردن از آصف رزم‌دیده، یکی از خوشنام‌ترین زندانیان توده‌ای، سعی دارد برای خودش اعتبارى جور کند. کسی را که به دادگاه می‌رفت حتا به سلول انفرادی سابق خودش نیز باز‌ نمی‌گرداندند تا مبادا اخبار قتل‌عام پخش شود؛ چون احتمال می‌دادند زندانی از قبل با سلول‌های کناری‌اش از طریق «مورس» آشنا شده باشد. ادعای انتقال افراد اعدامی به بند کسانی که با رژیم همکاری می‌کردند، خنده دار است. خوابیدن در حیاط زندان آن‌هم در جریان کشتار ۶۷ به خوبی نشاندهنده آن است که از نظر مسؤلان زندان، افراد این بند خطرناک نبودند. محمود روغنی تأکید می‌کند که در سلول عمومی «آسایشگاه» به همراه هدایت‌الله معلم، آصف رزم‌دیده، اسماعیل‌ ذوالقدر، امیر نیک‌آیین، عباس حجری، صابر محمدزاده، محمد پورهرمزان، ابوتراب باقرزاده، مسعود اخگر، و … بوده. آن‌‌ها را از آن‌جا برای اعدام می‌برند.

سعید بنازاده امیرخیزی یکی از هواداران مجاهدین که از دو پا فلج مادرزاد بود و در سال ۶۵ دستگیر و در سالن ۲ آموزشگاه اوین به سر می‌برد، در باره‌ی مسئله‌ی پیش گفته شده می‌‌گوید: «کسانی که نشکسته بودند و تا آن موقع حکم دریافت نکرده بودند، طی چند روز از سالن ۲ و ۴ تخلیه شدند. کسانی که در سالن ماندند از جمله خود من چیزی در مورد قتل‌عامی که آغاز شده بود، نمی‌دانستیم. هیچ‌یک از ما توسط کمیته احضار نشده بود.» (جنایت علیه بشریت، متن انگلیسی، صفحه‌ی ۷۳، کمیته روابط خارجی شورای ملی مقاومت.)

اسدی که در صفحه‌ی ۲۴۹ اشاره کرده بود آموزشگاه اوین یک ساختمان دو طبقه است، در این‌‌جا مدعی می‌شود که «از بندهای بالا خبر رسید که مرتب دارند بچه‌ها را می‌برند. گاه تا نیمه‌های شب هم کسانی را صدا می‌زدند.» او به نوشته‌ی خودش هم حتا اعتناء چندانى ندارد!
البته آموزشگاه سه طبقه است. سالن‌های ۲ و ۴ را در هم ادغام کرده بودند، پیش‌تر سالن ۶ را هم تخلیه کرده بودند. در طبقات بالا زندانی نبود که خبر دهد «مرتب دارند بچه‌ها را می‌برند»؟

ادعای دادگاهی شدن در شهریور ۶۷
اسدی عاقبت می‌نویسد: « و نوبت من رسید: دهم یا یازدهم شهریور … پیاده مان می‌کنند و به طرف بند وزارت می‌برند. مرا پشت صف طویلی می‌نشانند که رو به دیوار با چشم بند معلوم نیست تا کجا ادامه دارد. … نزدیک در، صدایی را می‌شنوم. «مهرداد فرجاد» است. فریاد می‌زند. انگار کسی دهانش را می‌گیرد. صدا خاموش می‌شود. دوباره مهرداد فریاد می‌زند. خاموش می‌شود و سکوت… کسی زیر بازویم را می‌گیرد و بلندم می‌کند. حاج مجتبی است. دری را باز می‌کند و مرا می‌برد تو. ـ چشم بندت را بردار… برمی‌دارم و عینکم را می‌زنم. دو نفر را به سرعت می‌شناسم، نیری و حاج ناصر. دو نفر دیگر هم هستند. حالا که به عکس‌های قضات دادگاه مرگ نگاه می‌کنم، از زیر پرده‌ای که مانند یخ بر خاطراتم کشیده شده، به زحمت می‌توانم اشراقی را تشخیص بدهم و پورمحمدی را»
در اوین و گوهردشت تنها زندانیان سرموضعی مجاهد و چپ را به دادگاه می‌بردند. در گوهردشت هیچ‌یک از زندانیان سیاسی مجاهد و یا چپ را که در «کارگاه و جهاد زندان» کار می‌کردند، به دادگاه نبردند. این قاعده در اوین نیز جاری بود. حتا زندانیانی را که رژیم در تقسیم‌بندی‌هایش منفعل محسوب می‌کرد، به دادگاه نمی‌بردند. مثلاً هیچ‌یک از زندانیانِ چپ سالن ۵ گوهردشت را، علیرغم این که زندانیان مقاومی بودند و با رژیم همکاری نداشتند، به دادگاه نبردند؛ چرا که رژیم آن‌ها را منفعل ارزیابی کرده بود. در ارتباط با مجاهدین نیز این قاعده رعایت شد. اما این قاعده در ارتباط با رهبری حزب‌ توده رعایت نشد و علیرغم این که غالب آنها در بخش ترجمه زندان به همکاری با مقامات زندان سرگرم بودند و یا همچون فرج‌الله میزانی و منوچهر بهزادی مدت‌ها در کار تهیه‌ى جزوات آموزشی جهت تدریس مارکسیسم در حوزه علمیه قم، وقت صرف کرده بودند نیز به دادگاه برده شدند و به خاطر «ارتداد» ، اعدام شدند.
مقوله‌ى اسدی از نوع دیگرى بود. دلیلی برای دادگاه بردن امثال هوشنگ اسدی که از بدو دستگیری نه تنها نماز خواندند، بلکه به موقعش هم نماز جماعت خواندند، روزه گرفتند، در مراسم دعا و ثنا شرکت کردند، قرآن به سر گرفتند، در مراسم سینه‌زنی و نوحه‌خوانی حاضر شدند و و و وجود نداشت. هیئت منتخب خمینی به دنبال آن بود مشخص کند که فرد زندانى «مرتد» هست یا نه؟ سؤال کلیدی دادگاه از زندانیان چپ این بود که نماز می‌خوانند یا نه؟ اگر کسی به لحاظ شکلی می‌پذیرفت که نماز می‌خواند، اعدام نمی‌شد. پس دلیلى وجود نداشت افرادی همچون اسدی که خود را مسلمان متشرع نشان می‌دادند، به دادگاه ببرند؟ حتا اگر بپذیریم که در این میان اشتباهى رخ داده و اسدی را نیز به دلیلى به دادگاه برده‌اند، روایت او از دادگاه و هیئت، غیرواقعی است و با استفاده‌ى ناشیانه از آن چه تاکنون نوشته و گفته شده، به روى کاغذ آمده است.
از «مهرداد فرجاد» به چه دلیل نام می‌برد: چون حزب توده در توصیفی غیرواقعی قبلاً اعلام کرده بود که: مهرداد فرجاد را به خاطر شعار دادن، پیش از اعدام از صف خارج می‌کنند و پس از بریدن زبانش، او را به صف بر‌می‌گردانند. اسدی می‌خواهد از موقعیت استفاده کند و با دادن باجی به حزب توده بگوید که وی در صحنه حضور داشته است. در تاریخ ۵ بهمن ۱۳۸۹، ماه‌ها پس از اتتشار کتاب هوشنگ اسدی من برای اولین بار عکس اشراقی را انتشار دادم. چگونه اسدی پیش از این با دیدن عکس‌‌های قضات دادگاه مرگ به زحمت وى را تشخیص داده بود؟!
اسدی‌ در ادامه‌، صحنه دادگاه را این‌گونه تشریح می‌کند:
«حاج ناصر، اسم مرا می‌گوید و می‌پرسد: حزب توده را قبول داری یا نه؟ جواب می‌دهم: از حزب توده و سیاست متنفرم. نیری نگاهی به کاغذی که روی میزش است، می‌اندازد. فکر می‌کنم الان می‌گوید: تو که پرونده ات باز است… اما می‌پرسد: نماز می‌خوانی؟ صدایش آن نشاط روز دادگاه را ندارد. جواب می‌دهم: بله حاج آقا. جمهوری اسلامی را قبول داری؟ قبل از دستگیری هم داشتم. حالا هم دارم. حاج ناصر با ریشخند می‌گوید: لابد مثل بقیه مدعی هستی که خدمت هم می‌کرده‌ای… می‌گویم: بقیه را نمی‌دانم. اما من قصدم کمک به جمهوری اسلامی ضد امپریالیست بود. نیری چیزی در گوش حاج ناصر زمزمه می‌کند. انگار این پچ پچ هزار سال طول می‌کشد. حاج ناصر جوابش را می‌دهد. بعد نیری چیزی روی کاغذ می‌نویسد و به حاج مجتبی می‌دهد. او کاغذ را می‌گیرد. به من می‌گوید: چشم بندت را بزن… چشم بند می‌زنم. حاج مجتبی مرا بیرون می‌آورد. همچنان یخ زده‌ام. انگار خاکستر بر من پاشیده‌اند. از راهرویی می‌گذرم . دری باز می‌شود و خودم را در فضای آزاد می‌یابم. چشم بندم را برمی‌دارم. در هواخوری بندِ وزارت هستم. حسن قائم پناه، احمدعلی رصدی، دکتر حسین جودت جلویم ایستاده‌اند و گپ می‌زنند. از میان آن سه نفر با قائم پناه که در تحریریه مردم بود، دوستی بیشتری دارم. با هم دیده بوسی می‌کنیم. هر سه را به دادگاه برده‌اند. قائم پناه مرتب می‌خندد و معتقد است می‌خواهند آزادشان کنند. دکتر جودت حرف نمی‌زند. رصدی هم پیوسته دست‌هایش را به هم می‌مالد و می‌گوید: ببینیم چه می‌شود… اول دکتر جودت را صدا می‌زنند. کمی بعد نوبت رصدی و قائم پناه می‌شود. بعدها می‌فهمم آنها را به سوی دار برده‌اند.

این اسامی را اسدی از نامه‌ی کیانوری وام گرفته و روی آن سناریو ‌اش را جور کرده است. توجه کنید:
«در حزب توده ایران؛ پس از ضربه اول معلوم شد که یکی از اعضای کمیته مرکزی «غلامحسین قائم پناه»، از همان آغاز خود را به عنوان یک شگنجه گر دراختیار بازجویان جمهوری اسلامی گذاشته است. او یکی از افرادی بود که به توصیه زنده یاد احمد علی رصدی که مسئول تشکیلات حزبی در اتحاد شوروی بود و به ایران آمد و مانند شمار دیگری از افرادی که داوطلب آمدن و شرکت در مبارزات حزب بودند، در پلنوم هفدهم حزب در تهران به عضویت کمیته مرکزی برگزیده شد. اسناد بایگانی بازجوئی های ما نشان خواهد داد که آغاز خیانت او پس از گرفتاری بوده و یا پیش از گرفتار شدن. هم با وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی ارتباط داشته و اطلاعاتی که به آنجا میداده در تعیین تاریخ وارد آوردن ضربه اول موثر بوده است. پس از انتقال زندانیان توده‌ای به زندان اوین او را در اتاق‌های دسته جمعی جا می‌دادند تا از آنچه در گفتگوهای افراد در مورد عملکرد جمهوری اسلامی منفی بود، گزارش شود. این خائن تا آنجا مورد اعتماد وزارت امنیت آقای فلاحیان بود که در سال ۱۳۶۷ که جریان اعدام‌های دسته جمعی زندانیان در جریان بود، روزی او را با دکتر جودت، رصدی و گلاویژ احضار کردند و برای اعدام بردند. آن سه نفر را اعدام کردند و او را مخفی کردند. من از خیانت قائم پناه در همان روزهای اول گرفتاری آگاه شدم. مرا در اتاقی روی صندلی نشانده بودند با چشم باز و بازجویی نه با خشونت از من پرسش می‌کرد. ناگهان «قائم پناه» به درون اتاق آمد، یک سیلی به گوش من زد و گفت «مادر قحبه، خیانت‌هایت را بگو» بعدا هم در شلاق‌هائی که به مریم و افسانه و دخترشان می‌زد و مرا برای شنیدن ناله آنان و اعتراف به اینکه حزب تصمیم به کودتا داشته است به تماشای این صحنه های دردناک می‌بردند. پستی او را به چشم دیدم. تفصیل این جریان را در نامه‌ای که از جریان شکنجه‌هائی که به من در زندان داده شد به آیت‌الله خامنه‌ای نوشتم و نسخه‌ای از آن را به پرفسور گالیندپول نماینده سازمان ملل برای رسیدگی به حقوق بشر در ایران دادم که او نیز آن را ضمیمه گزارش خود به سازمان ملل کرد، شرح داده‌ام.»
http://www.rahetudeh.com/rahetude/kianoori/kia101l

نام کوچک قائم‌پناه به دو صورت غلامحسین و حسن ‌آمده است. تا آن‌جا که می‌دانم این دو، یک نفر هستند که عضو هیئت تحریریه «روزنامه مردم» بود. وی خود را در مصاحبه‌ی تلویزیونی غلامحسین معرفی کرد. کیانوری و حزب توده معتقدند که قائم‌پناه اعدام نشده است. به همین دلیل نامی از وی هم در لیست شهدای حزب توده نیست. اما اسدی می‌گوید که دوستش را اعدام کرده‌اند.

«و بعد به چاله سیاهی می‌افتم که نمی‌دانم خواب است یا انتظار یا لحظات قبل از مرگ. با صدای باز شدن در به خود می‌آیم. باز هم مرا می‌برند و پشت صفی می‌ایستانند که اکنون چند نفر بیشتر در آن نیستند. دوباره هزار سال طول می‌کشد تا وارد دادگاه می‌شوم. این بار حاج ناصر نیست، جای او مرد جوان بلند قدی است. می‌گویند، «زمانی» رئیس اطلاعات اوین بوده است. همان سئوالات است. همان جواب‌ها را می‌دهم. نیری می‌پرسد: کادر یک حزب بودی؟ می‌گویم: ـمن کادر نبودم. عضو بودم. حتا در آن زمان نمی‌دانستم کادر یعنی کسی که از حزب حقوق می‌گیرد. بعداً می‌فهمم که حزب کادر یک و دو داشته و من کادر دو بوده‌ام. بعدها کیانوری می‌گوید که همان روزها حاج ناصر اصرار داشته که من کادر یک بوده‌ام و کیانوری پافشاری می‌کند که کادر دو بوده ام. و تازه می‌فهمم این یک عدد، فاصله مرگ و زندگی است. فرمان آیت اله خمینی برای کشتار مجاهدین منتشر شده است. اما گفته می‌شود فرمان منتشر نشده او برای قتل عام مارکسیست‌ها، بر این قرار بوده است که اعضای رهبری و کادرهای یک گروه‌های چپ، ائمه‌الکفر هستند و حکم‌شان اعدام است. سرنوشت کادرهای دو و اعضاء، بسته به این است که در دادگاه چه بگویند. نیری می‌گوید: ـ پس شهادتین را بگو. فکر می‌کنم منظورش اعدام است، می‌گویم: اشهد ان لا اله الا الله… اشهد ان…. نیری به حاج مجتبی اشاره می‌کند. او می‌آید و زیر بازویم را می‌گیرد: چشم بندت را بزن… بازویم را سفت نگرفته است و لحن صدایش خشونت ندارد. به خودم امید می‌دهم : یعنی زنده می‌مانم… چشم بند را می‌زنم. حاج مجتبی مرا بیرون می‌آورد. می‌برد و دستم را روی شانه کسی گذارد. صف دیگری است. به چوبه دار می‌رود یا به راه زندگی؟
فقط وقتی از در بند تو می‌روم، می‌فهمم زنده مانده‌ام. به اتاقم برمی‌گردم. زیر پتو می‌روم و های های می‌گریم. آن قدر می‌گریم تا خوابم می‌برد. »

در دو دادگاهی که اسدی مدعی است به آنجا برده شده، اثری از اشراقی، رئیسی و پورمحمدی که اعضای اصلی هیئت بودند، نیست. آن‌ها هیچ سؤالی از اسدی نمی‌کنند و کار به دست افراد دیگری سپرده شده است!
در جریان کشتار ۶۷، زندانیان چپ را تنها یک بار به دادگاه می‌بردند. چنانکه فرد بطور صوری اسلام می‌آورد و یا می‌پذیرفت که نماز بخواند، از اعدام او خودداری می‌کردند و در غیر‌ این صورت او را به قتل‌گاه می‌فرستادند. هوشنگ اسدی که از بدو دستگیری مسلمان شده بود، در جریان کشتار ۶۷ نه تنها یک بار بلکه دوبار به دادگاه برده شده است. لابد نظر به اهمیتی است که داشته! بار اول بازجوی توده‌ای‌ها هم در دادگاه شرکت داشته. و بار دوم شخصِ زمانی مسئول اطلاعات اوین نیز در دادگاه او حضور داشته و به سؤال و جواب از او پرداخته‌اند. این در حالی است که در جریان کشتار ۶۷ بازجویان در دادگاه حضورى نداشتند و این اعضای هیئت بودند که از افراد سؤال می‌کردند. اما در ارتباط با هوشنگ اسدی همه‌چیز وارونه و خود ویژه است. موضوع کادر یک و کادر دو یکی از مضحک‌ترین مواردی است که اسدی مطرح می‌کند. بر این اساس معلوم نیست رفیق او فریبرز بقایی که مسئول مالی حزب توده، مشاور کمیته‌ مرکزی و «کادر یک» بوده، چگونه از اعدام رهیده است؟ چیزی از حزب توده برای مقامات پوشیده نبود که نیاز به شناسایی کادرهای درجه‌ یک این حزب داشته باشند. برای آن‌ها مثل روز روشن بود که اسدی در حزب کاره‌ای نبوده است.
با توجه به ادعاهای اسدی ظاهراً‌ کیانوری بایستی یک به یک اعلام می‌کرد که متهم، کادر یک است یا دو، و به این ترتیب حکم مرگ توده‌ا‌ی‌ها صادر می‌گشت.

فریبرز بقایی در این مورد می‌‌نویسد:
«من را به یکى از این هواخورى‌هاى ۲۰۹ که قبلا هم گفتم محوطه‌ایست چهار در چهار متر که از سقف آن آفتابى مى‌تابد، بردند. در آنجا حدود هفت هشت نفر که همه از سران حزب توده بودند را دیدم. محمود روغنى را هم در آنجا دیدم. ما همدیگر را بعد از هفت سال مى‌دیدیم. بهرام دانش و دکتر حسین جودت هم در آنجا بودند. جودت تصور مى‌کرد که ما را آزاد خواهند کرد، چون جنگ تمام شده است. بقیه اسامى را به یاد نمى‌آوردم. یکى از آنها در مورد خالى که بر روى پوستش بوجود آمده بود از من پرسید که آیا این سرطانى است یا نه. او اصلا نمى‌دانست که چقدر به اعدام نزدیک است! غیر ‌از بهرام دانش همه فکر مى‌کردند آنها را آنجا آورده‌اند تا آزاد کنند.»
http://www.rahetudeh.com/rahetude/Sarmaghaleh-vasat/HTML/2010/nov/2/baghayi.html

توجه خواننده را به این نکته جلب می‌کنم که بقایی مدعی است روز ۸ شهریور جودت را در هواخوری دیده و از او شنیده که می‌‌خواهند آزادشان کنند؛ در صورتى که مى‌دانیم وى را اعدام کردند. و اسدی مدعی است که روز ده یازده شهریور جودت را در هواخوری مزبور دیده که حرف نمی‌زده است.
سید محمود روغنی که خوشبختانه یکی از جان‌به‌دربردگان کشتار ۶۷ است، شهادت می‌دهد که در سلول ۲۰۹ همراه با جودت، رصدی، دانش و بقایی بوده است. او وجود اسدی را در این ترکیب تکذیب می‌کند. او می‌گوید رصدی به شوخی با مشت به سینه‌ی من که مدعی بودم در حال اعدام همه‌ی زندانیان هستند، زد و گفت: کی را کشتند؟ برای چه بکشند؟ او همچنین اضافه می‌کند وقتی جودت از من پرسید تو نزد هیئت چه گفتی؟ و من «گفتم مسلمانم»، همگی زدند زیر خنده. جودت در جواب نیری که پرسیده بود: آیا مسلمان هستید یا نه؟ گفته بود: حاج‌آقا ما که داریم برای شما کار می‌کنیم (وی به اتفاق دیگر توده‌ای‌ها در کار ترجمه متونی بود که نهادهای مختلف نظام در اختیارشان می‌‌گذاشتند.) «من اگر به شما بگویم مسلمانم، سالوسی می‌شود». رصدی نیز همین برخورد را کرده بود. اسدی به زور تلاش می‌کند خودش را این وسط جا ‌کند.

اسدی و مشاهده‌ی آدم‌هایی که از لوله آویزانند
اسدی که مدعی است بعد از دادگاه او را به بند بازگردانده‌اند، در فصل بعدی کتاب ادعاهای سابق را فراموش کرده و داستان جدیدی را خلق می‌کند که باز تنها در مورد او اتفاق افتاده است! وی این بخش از کتاب را نیز تحت عنوان «حاجی‌ بیا حال کن»، روز پنج‌ شنبه ۲۴ مرداد ۱۳۸۷ در سایت «روزآنلاین» انتشار داد؛ اما هم‌اکنون آن را از آرشیو سایت پاک کرده است! ظاهراً ابتدا قرار بوده این بخش را در کتاب «جلاد و جوان» در همان سال ۸۷ به عنوان بخشى از داستان کشتار ۶۷ انتشار دهد، اسدی در تاریخ یاد شده در «روزآنلاین» مدعی شده بود:
«بریده ای از کتاب در دست انتشار‏‎ ‎‏«جوان و جلاد» که به بهانه سالگرد قتل عام زندانیان سیاسی در سال ۱۳۶۷ منتشر ‏می شود. این کتاب به زبان های فارسی، انگلیسی و فرانسوی منتشر می‌شود.‏ »
اسدی که پندارى با خواندن کتاب‌های خاطرات زندان، استعدادش گل کرده بود، بخش قبلی را نیز به آن اضافه کرد و نام کتاب را نیز به «نامه‌هایی به شکنجه‌گرم» تغییر می‌دهد و به جای فارسی آن را به انگلیسی انتشار مى‌دهد که دلیل آن را در ادامه همین مبحث، توضیح می‌دهم. اسدی که در فصل قبلی مدعی بود پس از بیرون آمدن از دادگاه او را در صفی به بند باز‌می‌گردانند، در این بخش، از تماشای نحوه‌ی دار زدن زندانیان از لوله‌های شوفاژ و حمل اجسادشان داستان محیر‌العقولی را سرهم می‌کند که به راستى جز نمک پاشیدن بر زخم نیست.
«صدای بازجویم در گوشم زنگ می‌زند:‏ خودم تیر خلاص را می‌زنم…‏صف چند نفره می‌رود. گرم است. گرم. گرم. ما را می‌دوانند. زیادیم. تازه از «دادگاه» سه سئوالی بیرون آمده‌ایم. کجا ‏می‌رویم؟ می‌دویم. زمین می‌خورم و بلند می‌شوم. لنگه دمپائی‌ام جا می‌ماند. می‌شوم نفر آخر صف.‏- بدو نجس…از سگ بدتر…‏کسی توی سرم می‌زند. می‌دوم. دوباره سگ شده‌ام.‏- واق…واق… من جاسوسم… واق…واق… اسلام پیروز است… چپ و راست نابود است… ‏آن لنگه دمپائی‌ام را هم در می‌آورم. زیر پایم داغ است. از جایی پائین می‌رویم. قدم که بر می‌دارم، زیر پایم خالی می‌شود. می‌غلطم. پله است. می‌غلطیم و روی هم می‌افتیم. انگار پله‌ها پایان ندارد. پاسدارها بلند بلند می‌خندند. ‏- بلن شین نجاست‌ها…‏بلند می‌شوم. چشم‌بندم افتاده. کسی نمی‌گوید :‏
‏- چشم بند بزن…‏محوطه بزرگی است. نیمه تاریک. از سراسر سقف، لوله می‌گذرد. به لوله‌ها آدم آویزان است.‏
‏- آویزانشان کرده‌ایم تا خشک بشوند…‏باز ما را می‌دوانند. می‌دویم و به آدمها می‌خوریم. تاب می‌خورند و دمپائی‌هایشان می‌افتد. ما را می‌نشانند. آدم ‏ها، ردیف به ردیف روی بند‌های لوله‌ای آویزانند . چند پاسدار با چند فرغون می‌آیند. آدم‌ها را یکی یکی می‌گیرند و ‏توی فرغون‌ها می‌اندازند.‏- نیمه خشکند…حالا می‌رن جهنم کاملا خشک میشن…‏فرغون‌ها پر می‌شود و آنها را می‌برند. دستی آویزان است و زمین را می‌روبد. عینکی که افتاده زیر چرخ فرغون ‏تکه تکه می‌شود. فرغونی کج می‌شود و بارش می‌ریزد. آدم. آدم. آدم….‏پاسداری داد می‌زند:‏ آستین‌ها را بالابزنین…‏ پوشیدن لباس آستین بلند جرم است. نشانه فحشاء است. باعث غضب خدا می‌شود. عرش را می‌لرزاند.‏ آستین‌ها را بالا می‌زنیم… ‏پاسداری خیکی یک سطل جلویمان می‌گیرد. تویش ماژیک است. بر می‌داریم.‏ اسم خودتون وگروهک روی مچ دست…‏»
در برابر این دروغ‌ها چه باید گفت: این واقعیت ده‌‌ها بار نوشته شده است که: دادگاه در یکی از اتاق‌های زیرزمین ۲۰۹ برگزار می‌شد. افراد را نیز همان‌جا دار می‌زدند. محلی پایین تر از زیرزمین ۲۰۹ نبود که از دادگاه که بیرون آمدی مجبور باشی از پله پایین بروی. پلکانی رو به پایین وجود نداشت. جنازه‌ها را بار فرغون می‌کردند که چه بشود؟ فرغون به آن سنگینی را از پله‌های‌ ادعایی که از آن پایین آمده بودند، چگونه بالا می‌بردند؟ جهت اطلاع خوانندگان یادآورى مى‌کنم که این زیرزمین از یک سمت هم‌کف است و به محوطه‌ی باز اوین راه دارد.
اسدی در صفحه‌ی ۲۹۵ کتاب مدعی می‌شود که در شهریور ۶۷ همراه کیانوری به «کمیته مشترک» منتقل و سپس در آسایشگاه اوین با او هم‌سلول می‌شود. وی در صفحه‌ی ۲۹۶ می‌گوید در دسامبر ۱۹۸۸که مصادف است با آذر و دی ۱۳۶۷، با کیانوری هم‌سلول بوده است. اسدی در این‌جا مدعی است که به چشم خود دیده است که زندانیان را از لوله شوفاژ زیر زمین ۲۰۹ دار زده‌‌اند. او فراموش می‌کند که مى‌توانسته این اخبار را طی شش ماهی که با کیانوری هم‌سلول بوده، به او برساند؛ چرا که کیانوری در نامه ۱۶ بهمن ۱۳۶۸ خود به خامنه‌ای از اسامی ۵۰ توده‌ای تیرباران شده در کشتار ۶۷ در زندان‌های «اوین و رجایی‌شهر» یاد مى‌کند و حرفی از حلق‌آویز کردن‌ها نمی‌زند. عجیب نیست؟‌ کیانوری حتا می‌نویسد: « پس از ۸ ماه درد و رنج، وضع به حال عادی بر‌گشت، اما با کمال تاسف وضع به این حال باقی نماند و پس از کمی بیش از یکسال مصداق این شعر بشکل دردناکی به واقعیت تبدیل شد و صدها نفر از افراد بی‌گناه توده‌ای به جوخه‌های تیرباران سپرده شدند.»

http://asre-nou.net/php/view.php?objnr=4984

راست این است که نه کیانوری، نه پرتوی، نه عمویی، نه طبری، نه به‌آذین و نه هوشنگ اسدی و نه توابین و نه همکاران نظام و نه زندانیان مقاومی که شرایط دادگاه از قبیل نوشتن انزجارنامه، انجام مصاحبه، خواندن نماز و … را از قبل پذیرفته بودند در جریان کشتار ۶۷ به دادگاه برده نشدند تا از کم و کیف آن خبر داشته باشند. کیانوری در نامه‌ی بلندبالای خود به خامنه‌ای از همه چیز صحبت می‌کند؛ الا تجدید محاکمه خود در جریان کشتار ۶۷. این‌ لاف‌ها و دروغ‌هایی است که اسدى امروز در خارج از کشور مى‌زند و مى‌بافد.
در دوران ۶۷ تنها فتح‌الله پیرصنعان یک زندانی هوادار مجاهدین را که کشاورزی ساده دل، سنی مذهب، دارای سه دختر و اهل طالش بود، به دستور نیری به اتاقی در زیر زمین ٢٠٩ بردند که محل دار زدن زندانیان بود. او را به آن دلیل به اتاق بردند تا درس عبرت بگیرد و شرایط دادگاه را بپذیرد. او در آن‌جا سه مرد و دو زن را مى‌بیند که حلق‌آویز شده و چهارپایه را از زیر پایشان کشیده بودند. پیر صنعان تا مدت‌ها نمی‌توانست راجع به این موضوع صحبت کند.
این نیز مضحک است که به هوشنگ اسدی که به اعدام محکوم نشده، ماژیک دادند تا اسمش را روی دستش بنویسد. از آن مضحک‌تر این که در نظامی که از صبح تا شب از پوشش دم می‌زند و آن زمان پوشیدن لباس آستین کوتاه را رسماً جرم مى‌داند، پوشیدن لباس آستین بلند می‌شود جرم و نشانه‌ی فحشا! برای من که در جریان کشتار ۶۷ روزها در راهرو مرگ نشسته‌ام، خواندن این خزعبلات چیزی جز نمک‌پاشیدن به زخم‌هایم نیست. نمی‌دانم چگونه بایستی به این فرومایگان فهماند که دست از این کار زشت بردارند و تاریخ یک ملت را به سخره نگیرند.

اسدی و سعید امامی
در صفحه‌ی ۲۹۵ اسدی مدعی می‌شود که در شهریور ۶۷، سعید امامی همراه با حاج ناصر و حمید بازجوی خودش و تعداد زیادی لباس شخصی به سلول او و کیانوری آمده و با کیانوری بر سر فروپاشی شوروی مجادله کرده‌اند. سعید امامی در تاریخ فوق مسئولیتی در ارتباط با امنیت داخلی نداشت و لاجرم نمى‌توانست حشر و نشری با زندانیان سیاسی داشته باشد. در آن مقطع چنانچه یکی از مقامات امنیتی به سلول انفرادی مراجعه می‌کرد، خود را معرفی نمی‌کرد و از همه مهمتر این گونه دیدارها با چشم‌بند انجام می‌گرفت. پس پر واضح است که اسدی نمی‌توانست چهره‌ی کسی را که با کیانوری مجادله می‌کرد، ببیند.
فریبرز بقایی نیز در گفتگو با «مرکز اسناد حقوق بشر» دروغ‌های شاخداری را مطرح کرده است که نیاز به بررسی جداگانه‌اى دارد. اسدی قرار بود با دریافت مبالغ هنگفتی خاطرات زندان او را به رشته تحریر در آورد. او در بخشی از این گفتگو مدعی شده، بازجویانش در «کمیته مشترک» در سال ۱۳۶۲، سعید امامی و علی فلاحیان با نام مستعار حاج‌امین بودند. بقایی، فلاحیان را رییس «کمیته مشترک» معرفی می‌کند و کسی که خودش بیشترین شلاق‌ها را می‌زد. وی همچنین مدعی است که به چشم خود سعید امامی را دیده بود و امامی به مدت یک ماه‌ و نیم روزی ۲۵ ضربه کابل که می‌شود ۱۱۲۰ ضربه به او زده بود و چون او در سلول ورزش می‌کرده، پایش نشکافت و مجروح نشد! (البته بقایی پزشک است و از بافت سلولی و … هم خبر دارد اما وقتی پای جعل به میان می‌آید خرده عقل را نیز به مرخصی می‌فرستند). البته این یک مورد از شکنجه‌‌ها و کابل‌هایی است که او از آن‌ها یاد می‌کند. بقایی نیز چون اسدی گز نکرده می‌برید. سعید امامی در تاریخ یاد شده در دفتر حفاظت منافع رژیم در واشنگتن مشغول به کار بود. او در سال ۶۴ به ایران بازگشت و تا سال ۶۸ که فلاحیان وزیر اطلاعات شد، هیچ مسئولیتی در ارتباط با امنیت داخلی و گروه‌های سیاسی نداشت. علی فلاحیان اساساً در «کمیته مشترک» یا «زندان توحید» که در دست اطلاعات سپاه پاسداران بود، محلی از اعراب نداشت که بخواهد رئیس بازداشتگاه این نهاد و بازجوی ‌آن باشد. در دوران یاد شده فلاحیان جانشین ریاست «کمیته مرکز انقلاب اسلامی» و نماینده دادستانی انقلاب بود. گردانندگان سازمان «مجاهدین انقلاب اسلامی» و « اطلاعات سپاه پاسداران»، آنقدر با وی زاویه داشتند که حتا هنگامى که نام وی برای تصدى وزارت اطلاعات مطرح شد، سعید ححاریان به مجلس رفت و با نمایندگان به گفتگو پرداخت تا از وزیر شدن او جلوگیری کنند. بعد از تشکیل وزارت اطلاعات در سال ۶۲-۶۳ نیز او جانشین وزیر بود و نه رییس بازداشتگاه. معلوم نیست فلاحیان چرا بازجویی از کیانوری و به‌آذین و … را که مهم‌تر از او بودند به عهده نمی‌گرفت و سراغ عناصر دست چندم می‌رفت و وقت و انرژی‌اش را با آن‌ها هدر می‌داد. به‌آذین جزئیات بازجویی‌اش را نیز در خاطراتش که انتشار یافته، نوشته است. او بازجویان را با چشم‌باز هم دیده است. (۳)

اسدی و روابطش با کیانوری
اسدی در بخش آخر کتاب به ویژه در صفحه‌های ۲۹۵ تا ۲۹۷ از روابط نزدیکش با کیانوری می‌گوید.
اسدی از جمله می‌نویسد که مریم فیروز را هنگامی که به سالن ملاقات برای دیدار کیانوری می‌رفت، اغلب می‌دید:
«سرانجام ما را صدا می‌زدند. کیانوری مثل پسرک عاشقی به راه می‌افتاد و لنگان پله‌های قدیمی را بالا می‌رفت. دیداری از پشت تلفن با «افسانه» دخترشان داشت و بعد هر بار می‌توانست ۵ دقیقه «مریم» را حضوری ببیند. و اغلب «مریم» را در راه می‌دیدم. با گیسوان بلند سفید که از زیر چادر سیاه اجباری زندان بیرون می‌ریخت و در باد موج می‌خورد. با همان قامت بلند، استوار می‌آمد و در آغوش «کیا» گم می‌شد.»
اسدی همچنین در مقاله‌‌ی «چشم‌های مریم» که پس از درگذشت مریم فیروز نوشت مدعی شد: «ماه‌های آخر زندان را هم [با کیانوری] در یک اتاق بودیم. حدود سه ماه، هر هفته ما را با هم به ملاقات می‌خواندند. با هم می‌رفتیم و من باز از دور مریم را می‌دیدم که آغوش می‌گشود و به سوی «کیا» می‌دوید.
http://news.gooya.com/columnists/archives/069209.php

اسدی به شیوه‌ی على رضا نوری‌زاده داستانسرایی می‌کند و از روابط ویژه خود با هرکه در قید حیات نیست، یاد می‌کند. او در رابطه با همین موضوع ساده نیز دروغ می‌گوید. کیانوری روز ملاقات تنها می‌توانست بستگان درجه یک خود را که آزاد بودند، ببیند. روز ملاقاتِ بند زنان و مردان متفاوت بود. ملاقات داخلی کیانوری یا هر شخص دیگری که همسرش زندانى بود، در زمان ملاقات عمومی زندانیان با خانواده‌های‌شان که آزاد بودند صورت نمی‌گرفت. این دسته از زندانیان به صورت جداگانه در زمان معینی به صورت انفرادی و یا چند نفره به ملاقات همسران زندانی‌شان می‌رفتند. این ملاقات‌ها در کابین‌ و از طریق تلفن انجام می‌گرفت، مگر این که موقعیت ویژه‌ای مانند عید یا … می‌بود که ملاقات حضوری و همراه با نگهبان هم می‌دادند. من در طول دوران دهساله‌ی زندانم با ده‌ها زندانی که همسران‌شان زندانی بودند، هم‌بند و هم‌سلول بودم؛ اما قادر به دیدن هیچ‌کدامشان در ملاقات نشدم.

اسدی تلویحاً مدعی است کیانوری تنها ۱۲ بار مریم فیروز را پس از کشتار ۶۷ و طی سه ماه آن‌ هم حضوری دیده است. این دروغ محض است و قبل از هرچیز منحرف کردن اذهان مردم از رنجی است که مریم فیروز در دهه‌ی هشتم عمرش متحمل شد. مریم فیروز در زندان غالباً محروم از ملاقات با همسرش بود و این ملاقات‌ها هیچ‌گاه به صورت منظم صورت نگرفت. کیانوری در نامه‌ی‌ بهمن ۶۸ خود به خامنه‌ای نیز روی این مطلب تأکید می‌‌کند. او تصریح مى‌کند که از موقع دستگیری در بهمن ۱۳۶۱ تا سال ۱۳۶۴ تنها دو بار در حضور بازجو به مدت چند دقیقه، همسرش را دیده است. پس از دادرسی از سال ۱۳۶۴ تا ۱۳۶۵ « بطور نامنظم هر از چندی (دو ‌ماه یکبار) دیداری» داشتند. او در همین نامه می‌نویسد در سال ۱۳۶۵ مجید انصاری دستور قطع ملاقات او را می‌دهد: «پس از ۸ ماه دوباره اجازه ملاقات با همسرم را دادند. او ‌گفت‌ که آقای انصاری پس از دیدار با من به سلول او رفته و با پرخاش او را هم مانند من ممنوع الملاقات با من و دخترمان کرده و هواخوری هم که او در تمام مدت زندان تا سال ۱۳۶۶ هر‌گز نداشته ‌است. همسرم به من ‌گفت که در این مدت ۸ ماه، ۸ تا۱۰ نامه برای من نوشته که من تنها پس ‌از انتقال به اتاق عمومی، یکی‌ از این۱۰ نامه را دریافت داشته‌ام.»

http://www.rahetudeh.com/rahetude/kianoori/namehKiabeKhamnei.html

به‌آذین با آن‌که نماز می‌خواند، روزه می‌گرفت و در خاطراتش مدعی‌ است از جان و دل مسلمان شده بود، می‌نویسد که پس از پایان دوران بازجویی‌ها و انتقال از کمیته مشترک به اوین، طی دو سال و هفت ماه، تنها دوبار توانسته پسرش کاوه را ملاقات کند. تازه کاوه تبرئه شده بود. (صفحه‌ی ۱۰۴ خاطرات به‌آذین) به آذین در صفحه‌ی ۱۰۶ وقتی خاطراتش از نوروز ۶۶ را می‌نویسد، تأکید می‌کند: «پسرم، کاوه، در همین بند است، در اتاق شماره‌ی سی و یک. فاصله‌مان ده‌متر هم نیست. و من او را نمی‌توانم ببینم. باشد. می‌پذیرم. اما آیا می‌توانم ببخشم؟ به‌آذین در صفحه‌ی ۱۱۱ تأکید می‌کند که توانسته پسرش کاوه را در اول بهمن ۱۳۶۶ ملاقات کند.

وقتی کیانوری و مریم فیروز در «بهترین» شرایط زندان‌، یعنى سال‌های ۶۴ تا ۶۶ با این همه تضیقات روبرو بودند، معلوم نیست برای چه پس از کشتار ۶۷ مورد لطف ویژه‌ی مقامات امنیتی قرار گرفتند؟
اسدی در جای دیگری در همان مقاله مدعی می‌شود: «رفیق مریم را بسیار دیدم، در آزادی و در زندان. و هرگز پیش نیامد که بیش از سلامی از احترام و پاسخی آمیخته به روح اشرافیت، کلام دیگری بگوئیم. »
هوشنگ اسدی نمی‌توانست مریم فیروز را در زندان و به ویژه هنگام ملاقات با همسرش ببیند. او تنها در صورتی که همسرش زندانی بود که نبود و ملاقات داخلی داشت که نداشت، می‌توانست مریم فیروز را هنگام ملاقات داخلی با کیانوری در زندان ببیند.
مریم فیروز که در سن هفتاد سالگی شدیداً‌ شکنجه شده بود، همه‌ی دوران دهساله‌ی زندانش را در سلول انفرادی و در سخت‌ترین شرایط گذراند. او از این بابت در دنیا بی‌نظیر است و متأسفانه تاریخ ما در حق این زن بزرگ و مقاومت سترگی که از خود نشان داد، جفا کرده است. او تنها عضو دفتر سیاسی حزب توده بود که حاضر به مصاحبه و شرکت در میزگرد نشد و یک لحظه نیز خود را نادم و پشیمان نخواند.
کدام منطق می‌پذیرد به کسی که در سلول انفرادی است هفته‌‌ای یک بار ملاقات با همسر زندانی آن‌هم به صورت حضوری بدهند؟ وضعیت مریم فیروز حتا پس از کشتار ۶۷ هم تغییری نکرد و او همچنان در سلول انفرادی ماند و صلابت زن ایرانی را به رخ شیخان بی‌مقدار کشید.
اسدی تلاش دارد هر طور که شده خودش را به مریم فیروز یکی از خوشنام‌ترین، و با شخصیت‌ترین زنان تاریخ معاصر ایران سنجاق کند. مریم فیروز به تصدیق کیانوری تا سال ۱۳۶۶ حتا هواخوری نداشت. چگونه به چنین فردی که آفتاب و هوا را از او دریغ می‌کردند، هفته‌ای یک بار ملاقات حضوری در زندان می‌دادند؟ چگونه اسدی او را در زندان می‌دید و سلام علیک هم با او می‌کرد؟ کیانوری به صراحت در نامه به خامنه‌ای می‌نویسد: «ولی در زندان اوین که من شاهدش هستم، امکان تماس، حتا سلام و علیک بین زندانیان آشنا که در سلول‌های مختلف هستند (باستثای بخش عمومی) غدغن است، حتا برای زندانیانی که سال‌هاست محاکمه‌شان تمام شده و حتا برای زندانیانی که مدت‌ها و ‌گاهی سال‌ها در یک سلول با هم بوده‌اند. ا‌گر در سالن ملاقات یا تصادفا در بهداری بهم برخورد کنند، نه تنها حق سلام علیک با هم ندارند، بلکه ا‌گر سلام و علیکی با هم بکنند مورد مواخذه قرار می‌‌گیرند. این پرسش بدون پاسخ می‌ماند که این سخت‌‌گیری و محدودیت آنهم در مورد افرادی با سابقه دوستی و آشنائـی (حتا میان همسر، مانند همسرم مریم و من) برای چیست و دیدار و صحبت این افراد چه زیانی به مقررات زندان در نظام جمهوری اسلامی می‌رساند.»

http://www.rahetudeh.com/rahetude/kianoori/namehKiabeKhamnei.html

تنها در یک صورت اسدی می‌توانست مریم فیروز را در زندان دیده باشد؛ در صورتى که علیه وی در «کمیته مشترک» و در دوران بازجویی گزارش نوشته و یا تک‌نویسی کرده باشد و به همین اعتبار بازجو روبرویشان کرده باشد. در غیر این صورت محال بود اسدی بتواند مریم فیروز را در زندان دیده و با او گفتگو کرده باشد. به ویژه که اسدی مدت زیادی از دوران محکومیت خود را در زندان‌های قزل‌حصار و گوهردشت گذراند که مریم فیروز پایش هم به آن‌جا نرسیده بود.
اسدی تا روزی که خانم مریم فیروز زنده بود یک کلمه در مورد رابطه‌اش با کیانوری و یا هم‌سلول بودن با او و … ننوشت؛ چرا که با شناختی که از صراحت مریم فیروز داشت، می‌ترسید پته‌اش روی آب بریزد. فردای روزی که مریم فیروز درگذشت، اسدی که خیالش راحت شده بود به خود جرئت داد در مورد کیانوری و «مریم» بنویسد.

چند سال قبل در نامه‌ای به امضای یک توده‌ای سابق با نام مستعار «س. الوند» عنوان شد که کیانوری در نامه‌هایی که در اختیار سایت راه توده و پیک‌نت و گرداننده آن‌ها علی خدایی است، پرده‌ از اعمال سیاهکارانه‌ی اسدی برداشته و به همکاری گسترده او با بازجویان از اول دستگیری اشاره کرده است. بلافاصله پس از این ادعا، اسدی به بهانه‌های گوناگون شروع به نان قرض دادن به خدایی کرد تا مبادا اسناد مزبور را افشا کند. علی‌ خدایی پس از مشاهده‌ی دم‌تکان‌دادن‌های اسدی، رسماً در سایت راه توده به او اطمینان داد که قصد انتشار اسناد مزبور را ندارد:
«مجموعه این نوشته‌ها به همراه برخی یادداشت‌های وی[کیانوری] در آرشیو اسناد راه توده موجود است که بموقع خود و پس از یکپارچه شدن همه توده‌ایها در حزب توده ایران، با صلاحدید یک مجمع مسئول حزبی درباره انتشار و یا عدم انتشار آن تصمیم گرفته خواهد شد.»

http://www.rahetudeh.com/rahetude/Sarmaghaleh-vasat/HTML/2008/mars/maryam.html

چگونگی اطلاع یافتن از عفو زندانیان توسط خمینی
اسدی در صفحه‌ی ۲۹۸ کتابش مدعی است که در زمستان ۱۳۶۷ به همراه کیانوری در بلوک ۲۰۵ [؟] اوین به سر می‌برده و به تلویزیون و رادیو دسترسی نداشته‌اند. «کیانوری درست ساعت دو بعد از ظهر از پله‌ها، لنگان لنگان و با سختی پایین می‌رفت و گوشش را به در می‌چسباند و سعی می‌کرد اخباری را که از رادیوی نگهبان پخش می‌شد، بشنود. یک روز کیانوری که برای گوش دادن اخبار پایین رفته بود دوان دوان بالا آمد و با لگد مرا بیدار کرد و گفت پاشو! می‌خواهند ما را آزاد کنند. او خبر عفو زندانیان باقی‌مانده را شنیده بود. در اول ژانویه (که مصادف است با ۱۱ دیماه) همه‌ی ما را به طبقه‌ی بالا بردند. همه چپ‌های زنده مانده، اینجا بودند. آن‌ها نه یا ده نفر هستند. بیشتر ۵ هزار زندانی قربانی تصفیه خشونت‌بار جمهوری اسلامی شده‌اند. به ما تلویزیون داده می‌شود و اجازه پیدا می‌کنیم نامه بنویسیم و هفته‌ای یک بار نامه از خانواده‌هایمان دریافت کنیم. ما هر روز نوبت می‌گیریم که تنها روزنامه‌ی قابل دسترس در بلوکمان را بخوانیم» (صفحه‌ی ۲۹۸)
چه دلیلی دارد در مورد موضوعی به این سادگی دروغپردازی کرد؟ خبر عفو زندانیان سیاسی روز ۱۹ بهمن ۱۳۶۷ که مصادف است با ۸ فوریه ۱۹۸۹ توسط ری‌شهری اعلام شد. اسدی در این‌جا خود اعتراف می‌کند که در اول ژانویه ۱۹۸۹ تلویزیون و روزنامه داشته‌‌اند. چگونه کیانوری پیش از این تاریخ خبر عفو باقیمانده زندانیان سیاسی را از رادیو آن‌هم به طریقی که می‌گوید شنیده است؟ مگر این که اطلاع از عالم غیب و رؤیت رویدادهایی که در آینده اتفاق می‌افتند را نیز به صفات کیانوری اضافه کنیم.
اسدی مدعی است که اول ژانویه ۱۹۸۹ که مصادف است با ۱۱ دیماه ۱۳۶۷ امکان نامه‌‌نگاری با خانواده‌هایشان را یافته‌اند. به تاریخ نامه‌های رد و بدل شده بین او همسرش که در کتاب «از عشق و از امید» انتشار یافته، نگاه کنید. اسدی روز چهارم مرداد ۱۳۶۷ یک روز قبل از شروع دادگاه زندانیان مجاهد یک نامه برای مادرش و یک نامه برای همسرش ارسال داشته و پاسخ هر دو را نیز به موقع دریافت کرده است. روز بیست‌وچهارم شهریور ۱۳۶۷ در بحبوحه‌ی اعدام‌ها و شرایط قرنطینه‌ی زندان… از آن‌جایی که در بند آن‌ها شرایط عادی حاکم بود نیز یک نامه برای مادرش و یک نامه برای همسرش ارسال داشته که پاسخ هر دو آن‌ها را نیز دریافت کرده است. روز سوم آبان ۱۳۶۷ او نامه‌ای به همسرش نوشته است و در آن از ملاقاتی که این دو قبل از این تاریخ یعنی بین بیست‌وچهارم شهریور و سوم آبان با هم داشتند، سخن گفته است. روز اول آذر و پنجم دی ۱۳۶۷ وی نامه‌هایی را خطاب به همسرش نوشته و پاسخ آن‌ها را نیز دریافت کرده است. ظاهراً نوشابه‌ی امیرى که شکنجه‌های اسدی را مو به مو از روی کتاب حفظ کرده و در مصاحبه‌ها بیان داشته، نگاهی به این بخش از کتاب نیانداخته تا لااقل به همسرش توصیه کند که برای رو نشدن دروغ‌هایش این بخش را حذف کند.
در زمستان ۱۳۶۷ در زندان اوین روزنامه‌های جمهوری اسلامی، کیهان و اطلاعات فروخته می‌شد. هر روز صبح و بعد از ظهر به تعداد اتاق‌های یک بلوک، روزنامه‌ تقسیم می‌شد. اسدی در این رابطه نیز حقیقت را نمی‌گوید. آمار ۵ هزار زندانی اعدامی ادعایی در سال ۱۳۶۷ هم مربوط به کل ایران است و نه اوین که آنهم به نظر من صحیح نیست. اسدی این‌جا از هول حلیم در دیگ افتاده است.

فیلم‌فارسی بدون چاشنی نمی‌شود
مثل همه‌ی فیلمفارسی‌های دهه‌ی ۴۰ و ۵۰ خورشیدی که در آن‌ها بی‌دلیل و با دلیل از چاشنی سکس و رقص، برای ایجاد جاذبه و هیجان استفاده می‌شد، اسدی هم از همین وسیله به زعم خود برای جذابیت کتاب استفاده می‌کند. مثلاً در صفحه‌ی ۲۲ کتاب ضمن آن که پدربزرگش را «کازانووا» خطاب می‌کند، در مورد چگونگی حامله شدن مادربزرگش می‌نویسد:
«یک روز درست وسط کار، پدربزرگم، دست مادربزرگم را گرفته و او را به قسمت خرمن‌کوبی کشانده و روی زمین می‌خواباند و در ملحفه‌ا‌‌ی نازک و کتانی می‌پوشاندش. مادر من، یعنی تنها دخترشان، نتیجه‌ی این میعادگاه پرشور بود.»
آیا فکر نمی‌کنید در خانواده‌های قدیمی ایرانی، به ویژه ۵-۶ دهه پیش گفتگو در این موارد یک تابو بوده و هیچ‌ مادر بزرگ و پدر بزرگی راجع به هماغوشی‌شان با دختر و یا نوه‌شان صحبتی نمی‌کردند؟
و یا در صفحه‌ی ۲۷ کتاب در مورد آن که چگونه پدرش شانس استخدام شدن در شرکت نفت را از دست داد، می‌نویسد: «…معاشقه‌های متعدد او، سرانجام روی شانس‌اش برای ورود به تجارت نفت تأثیر گذاشت. آن روز، رئیس شرکت نفت،[که بایستی مرحوم عبدالله انتظام باشد] وقتی وارد اتاق کارش می‌شود، پدرم را که درست وسط جماع با زنی بود، می‌یابد. پاسخ پدر من به مخالفت آن مرد، منجر به سیلی‌زدن به وی و اخراج شتابزده‌ی پدرم می‌شود.»
آیا در زمان شاه امکان‌پذیر بود که یک کارمند ساده که در دهه‌ی ۲۰ عضو سندیکای کارگران کفاش بوده، بتواند همراه با زنی در غیاب رئیس شرکت نفت، به اتاق او برود و به هم‌آغوشی بپردازد؟ آیا جا قحطی بود؟ آیا اتاق رئیس شرکت نفت با آن‌همه جاه و جلال اینقدر بی‌در و پیکر بود؟ (البته ممکن اسدی مدعی شود پدرش به همراه آن زن، مستخدم و نظافتچی اتاق رئیس بوده‌اند)
اسدی در صفحه‌ی ۴۲ و ۴۳ کتاب، سونیا زیمرمان را که در سال ۱۳۵۳ خبرنگار کیهان انگلیسی بود به شکل شهوت‌انگیزی تشریح می‌کند. وی توضیح می‌دهد که دگمه‌های پیراهن سونیا نمی‌توانست فشار سینه‌هایش را تحمل کند و همیشه یکی از آن‌ها باز می‌شد و وی به شکل عریانی در آن‌ها خیره‌ می‌ماند و سونیا نیز لبخند سریعی بر لبش نقش می‌بست. اسدی در همانجا توضیح می‌دهد شبی که در سال ۱۳۵۳ دستگیر می‌شود، با سونیا قرار داشته و در طول روز نمی‌توانسته فکر این که همه‌ی شب را در کنار آن سینه‌ها خواهد گذراند از سرش بیرون کند.
وی همچنین در صفحه‌ی ۲۱ کتاب از «سیدی» می‌گوید که در خانه‌شان که شبیه خانه «قمرخانم» بود اتاقی داشت. شب‌ها زن‌های او دعوا می‌کردند که او پیش کدام یک بخوابد. هر کدام که موفق می‌شدند، شورتشان را بالای رختخواب‌شان می‌گذاشتند که ساکنان خانه متوجه شوند «سید» شب را با او گذرانده. وی همچنین در همان صفحه مدعی می‌شود که آنجی دختر همسایه در خانه‌‌ای که ده‌ها تن در آن زندگی می‌کردند شب‌ها لخت مادرزاد در حوض وسط خانه آب‌تنی می‌کرد و وی از بالای پشت‌بام او را می‌دید و مواظب بود سرصدا نکند تا دیگران بیدار شوند! و در صفحه‌ی ۲۸ همان شبی که پدرش وسط عشقبازی در اتاق رئیس شرکت نفت گیر افتاده بود وی نیز در آب‌انبار خانه در حال عشقبازی با آنجی گیر می‌افتد.

نحوه‌ی آزادی از زندان و آرزوی نوشیدن آبجو
اسدی می‌گوید پیش از آزادی از زندان توسط فردی که او را نمی‌شناسد، مورد بازپرسی دوباره قرار می‌گیرد و پس از پرسش‌های اولیه، ناگهان بازجو از او می‌پرسد: «تصور کن می‌خواهیم آزادت کنیم، چه کار می‌کنی؟ این یکی از لحظاتی است که من خودم هستم و هیچ‌چیز حتا تهدید مردن نیز نمی‌تواند مرا متوقف کند. من می‌‌پرسم: راست بگم یا دروغ؟ او می‌‌گوید: اول دروغ بگو. من می‌‌گویم: به حزب‌الله می‌پیوندم. هرگز نمازم را قطع نمی‌کنم. در دعای ندبه شرکت می‌کنم. قرآن [روی سرم] نگه می‌دارم. بازجو می‌گوید: حالا راستش را بگو. من می‌‌گویم: برای من در این دنیا چیزی به جز همسرم، ادبیات و آبجو باقی نمانده است. این‌‌ها تنها چیزهای مهم برای من پس از به دست آوردن دوباره‌ی استقلالم در زندان هستند. مرد بلند می‌شود. پشت سرم می‌آید، آهسته به شانه‌ام‌ می‌زند: »تو تنها کسی هستی که به ما دروغ‌ نگفته‌ای. فقط مواظب باش آبجوی انگلیسی زیادی نخوری…» (صفحه‌ی ۲۹۹)

آیا باور می‌کنید کسی که برای آزادی هرچه زودتر از زندان در طول ۶ سال به هر خفت و خواری تن داده، در زمانی که می‌خواهند او را آزاد کنند از آبجو خوری دم بزند و بازجوی زندان اوین او را مورد ملاطفت قرار دهد؟ آیا باور می‌کنید کسی که مدعی است به خاطر آن‌که هنگام خودکشی اشتباهی الکل را به جای ماده‌ی ضد‌عفونی کننده نوشیده و ۸۰ ضربه شلاق هم نوش‌جان کرده، هنگام آزادی چنین ریسکی کند؟ آیا بازجوی چنین نظامی سعه‌صدر هم‌ دارد و بذله‌گو هم می‌شود؟

آیا برای آن که نشان دهم به جای خاطرات زندان با یک سناریو فیلم و یک دروغ‌گوی حرفه‌ای مواجه هستیم نیاز به ارائه‌ی شواهد و دلایل بیشتری است؟ البته اسدی راست می‌گوید برای او چیزی به عنوان «شرافت»، «صداقت»، «راست‌گویی»، «درست‌کاری» و … به هیچ وجه مطرح نیست.

هوشنگ اسدی و انتشار کتاب به انگلیسی
هوشنگ اسدی بنا ندارد راجع به هیچ‌ چیزی راست بگوید. او در پاسخ سؤال محمد صفریان از سایت گذار که می‌پرسد: «گویا این کتاب، نخستین کتاب خاطرات زندان ‌دهه شصت به زبان انگلیسی باشد، درست است؟»
با قاطعیت می‌گوید: «بله، این کتاب نخستین گزارش مستند از سرکوب خونین دهه وحشت بزرگ در ایران به زبان انگلیسی است٬ همین متن بود که توانست صدای قربانیان دهه شصت را به گوش جهانیان برساند.»

http://www.gozaar.org/persian/interview-fa/4324.html

هوشنگ اسدی اطلاع دارد که پیش از این خاطرات دکتر رضا غفاری به انگلیسی انتشار یافت و سپس به فارسی ترجمه شد یا کتاب مارینا نمت «زندانی تهران» به ۲۷ زبان خارجی از جمله انگلیسی توسط انتشارات «پنگوئن» که اعتبارش به مراتب بیش از One World است انتشار یافت و به خاطر دروغ‌پردازی‌ نویسنده‌اش با اعتراض جدی زندانیان سیاسی با گرایش‌های مختلف سیاسی روبرو شد. هوشنگ اسدی در ۱۷ دی ماه ۱۳۸۶ مطلبی از روزنامه نیویورک تایمز را در معرفی کتاب مارینا نمت زندانی توابی که با بازجویش ازدواج کرده بود، در سایت اینترنتی «روزآنلاین» که توسط او و همسرش اداره می‌شود، انتشار داد.
دلیل انتشار کتاب به زبان انگلیسی از سوی مارینا نمت و هوشنگ اسدی مشخص است. آن‌ها که خود بیش از هرکس به دروغ‌پردازی‌هایشان واقفند، می‌دانستند چاپ کتاب به زبان فارسی و واکنش‌هایی که از سوی زندانیان سیاسی، آگاهان و فعالان سیاسی و روشنفکران برمی‌انگیزد، شانس انتشار کتاب به زبان انگلیسی را به مخاطره می‌اندازد. از این رو است که مارینا نمت در حالیکه در خاطراتش می‌گوید در ۱۲ سالگی اشعار سعدی و حافظ و مولانا می‌خوانده و دوران دبیرستان را نیز در ایران سپری کرده و در مصاحبه‌های رادیو تلویزیونی با تسلط کامل به فارسی صحبت می‌کند، مدعی می‌شود به خاطر عدم تسلط به زبان فارسی خاطراتش را به زبان انگلیسی انتشار داده است! هوشنگ اسدی این بهانه‌ را هم ندارد. او به هیچ زبان خارجی تسلط ندارد و چند سال پیش متن فارسی کتابش قرار بود توسط نشر باران در سوئد انتشار پیدا کند. نشر باران این توضیح را به خوانندگانش که آگهی به زودی منتشر می‌شود کتاب را هم درج کرد، بدهکار است که چرا کتاب به فارسی انتشار نیافت. به نظر من اسدی به دلایلی که ذکر شد ترجیح داد از چاپ فارسی آن خودداری کند و به دنبال چاپ کتاب به زبان‌ انگلیسی، برود.

ایرج مصداقی

ژانویه‌ ۲۰۱۱
irajmesdaghi@yahoo.com
www.irajmesdaghi.com

۱- موضوع ترور خامنه‌ای توسط مجاهدین صحت ندارد. به خاطر در پیش بودن ۷ تیر و «عملیات بزرگ»، مجاهدین از تحریک آشکار رژیم و برانگیختن حساسیت‌های امنیتی پرهیز داشتند. رژیم نیز سال‌ها تبلیغ می‌کرد که این عملیات کار گروه فرقان بود، اما در چند سال اخیر انگشت اتهام را به سوی مجاهدین نشانه‌ رفته‌است.

۲- برای دریافت اطلاعات بیشتر در مورد خدایی می‌توانید علاوه بر حزب توده، به گفته‌های کسانی که وی را از نزدیک می‌شناسند، رجوع کنید:

http://harfeakher.blogspot.com/2009/02/blog-post_03.html

http://www.tudeh-iha.com/?p=931〈=fa

۳- حزب توده مدعی است که فریبرز بقایی مسئول مالی این حزب، پول‌های هنگفت این حزب را که در حساب بانکی‌اش بوده، بالا کشیده است و وزارت اطلاعات از آن برای راه‌اندازی سایت «راه توده» و «پیک‌ نت» استفاده کرده است. اطلاعیه نشست (وسیع) کمیته مرکزی حزب توده ایران در آذرماه ۱۳۸۷.
http://www.tudehpartyiran.org/detail.asp?id=550

مقالات هوشنگ اسدی علیه روشنفکران ایرانی در کیهان هوایی و طرح «تهاجم فرهنگی»

http://www.pezhvakeiran.com/pfiles/maghalat_Hasadi_Keyhan.pdf

مرثیه اى براى خودم-امیر هوشنگ برزگر

امیر هوشنگ برزگر - مرداد ۱۳۹۰

اسمش یک کلمه بود
دارند چه به روز این سر زمین مى آورند؟ چگونه مشتى مامور توانستند ملتى را، پراکنده کنند، و زمینه را براى بر باد رفتن آن مهیا سازند؟….هوشیار باشیم، خطر بسیار جدى است. این مرثیه بایستى دائم خوانده شود. و بیاد داشته باشیم که
” چو ایران نباشد تن من مباد/ بدین مرز و بوم زنده یک تن مباد ”
یکى بود یکى نبود، سر زمینى بودکهن، قدیمى، جا افتاده و سنگین ورنگین. این طرفش، هوا آنقدر گرم بود که در آب هاى ساحلى اش میشد شنا کرد، و در همان زمان آن طرفش برف بود، برف فراوان، و اسکى رونق داشت ……گلهایش بو داشتند، بوى خوش، میخک هایش میخک بود. چه بوى لطیفى. یاسش چه عطر متشخصى داشت. محمدى هایش کویر را عطر افشان مىکرد، وعصاره اش راه به گستره گیتى داشت. پیچ هاى امین الدوله اش هره ها را بوى، باران مى کرد. نرگس زار داشت، یک دشت نرگس، و نه یک بغل. در بهارش، پرندگانذوق زده ازآن همه شکوفه هوائى مى شدند، و چه مى خواندند. پرستو داشت که در منقارش حکم بهار را حمل مى کرد. بلبل و قنارى و سهره داشت. درختان سربه فلککشیده ِ رشید و خوش قامت داشت. کبوده و زبانگنجشک، افرا وچنارداشت، چنارهائى با عمرى بهدرازناى تاریخ. سماور و چاىدم کرده داشت.و مادربزرگىکه بیش از هزارو یک قصه مىدانست.کرسى زمستا نىداشت، و شبچره. قهوه خانه و نقال داشت با مشتاقانى گوش تا گوش نشسته، و خشمى از رستم که با فریب، بر برسینه سهراب نشست. از میوه هایش نمىگویمکه یکدانه بودند و پر آب وخوشمزه. همه این ها را داشت و زیادتر هم داشت. اما افسوس که، گزمه هم داشت. دلهره و تعقیب هم داشت. دیدیم اگر زیر ابرویش را برداریم، هم راحت مى شویم از آن همه نا هنجارى ها، و هم خوشکل ترش مىکنیم، این گربه ملوس و مامانى را. نگاه کردیم به دنیا، گفتیم ماهم حق مان است، که از آن همه مزایا بى بیم بهره بگیریم. عزم را جزم کردیم، و از چاله زدیم بیرون. افسوس! که هم کوراش کردیم و از همان زیبائى هم که داشت، انداختیم و هم از چاله به چاه شدیم …..چى مى خواستیم، چى شد؟ اسمش یک کلمه ى روان و زیبا بود ……” ایران ” بود ….افسوس

روزی که برف سرخ ببارد – شمس لنگرودی

شمس لنگرودی - مرداد ۱۳۹۰

میدانستیم که استاد شمس لنگرودی کتاب:
روزی که برف سرخ ببارد
را در دست انتشار دارد، ولی حالا متوجه شده ایم
که این کتاب خواندنی منتشر شده است.
با این کتاب به روایت سایت خودش آشتا شوید

روزی که برف سرخ ببارد
پژوهش و گزینش : شمس لنگرودی
نشر مرکز
چاپ اول : اسفند ۱۳۸۹

لب از گفتن چنان بستم که گویی
دهان بر چهره زخمی بود و به شد
( طالب آملی)

این کتاب، گزینشی از تک بیت های شاعران سبک هندی است که حاصل پژوهش و گزینش شاعر معاصر، محمد شمس لنگرودی است.

عمده شعرهای انتخابی این مجموعه از میان اشعار شاعران سبک هندی است.
شمس لنگرودی در مقدمه ی کتاب می گوید:
« بخش عمده ی این شعرها طی سالیان دراز جمع شده است؛ سالیانی که میان غزل ها می گشتم و غزل به غزل از تخیلات غریب و کشف های بدیع شگفت زده می شدم و لذت می بردم.»
در جایی دیگر از کتاب گفته شده:

« شعر ناب به نظر من شعری است که معنایش دانستنی است و گفتنی نیست، شعری است که حس می کنی می فهمی، همه چیزش به نظر می رسد روشن است، ولی لغزنده تر از آن است که بشود معنا کرد.»

کتاب شامل تک بیت هایی از شاعران سبک هندی است. شاعرانی بزرگ با تخیلی منحصر به فرد و عجیب که متاسفانه گاه درخشش بسیاری از بیت های عالی شان در انبوهی از اشعار سست و مصنوع و خودنمایانه شان گم شده است…

از بس  کتاب  در گرو   باده    داده ایم
امروز خشت میکده ها از کتاب ماست
( صائب تبریزی)

از زاهد بی مغز مجو معرفت عشق
کف از دل دریا چه خبر داشته باشد
( صائب تبریزی)

لب  از گفتن  چنان  بستم  که گویی
دهان بر چهره زخمی بود و به شد
( طالب آملی)

این همسفران پشت به مقصود روانند
شاید که  بمانم   قدمی   پیشتر افتم
( کلیم کاشانی)

همچو عکس آب تشویش از بنای ما نرفت
مرتعش بوده است گویی پنجه ی معمار ما
( بیدل دهلوی)

آیا غزاله علیزاده نویسنده سرشناس راخود کشی کردند!؟ فرزاد فرهادی

فرزاد فرهادی - مرداد ۱۳۹۰

قسمتی از یک نامه دریافتی
همه می دانیم که غزاله علیزاده را در اردیبهشت ماه سال ۱۳۷۵ در جواهر ده ” یکی از دهات ییلاقی رامسر ” از درختی حلق آویز یافتند.
می دانیم:
او یکی از امضاکنندگان بیانیه‌ی ۱۳۴ نفر به‌عنوان «مانویسنده‌ایم ” بود و همه ما حساسیت رژیم را در برخورد با امضا کنندگان این اعلامیه می دانیم.

در مورد حلق آویز شدنش همان موقع نوشتند:

” غزاله دو روز پیش از این حادثه از مشهد به رامسر رفته بود تا آگاهانه به مرگ بپیوندد ”

کمی شوخی به نظر نمی رسد، ؟ که نویسنده ای به هوشمندی غزاله برای اینکه خودش را حلق آویز کند بلند شود از مشهد ” و نه از یکی از شهرهای نزدیک رامسر و یا از خود رامسر ” برود آن هم به جواهر ده که مدتی محل خوشگذرانی جمعی از رجال حکومتی بوده است.؟ در حالیکه مشهد ” ترقبه ” را دارد و بسیار جاها ی دیگر اگر قرارش خودکشی در جائی مصفا بوده است.
واقعیت چیست؟

زنگ تفریح-ترانه ای شنیدنی – شاهرخ

شاهرخ - مرداد ۱۳۹۰

امیدواریم خوشتان بیاید

VN520217

مناسبات درونى نیهیلیسم و پست مدرنیسم – مسعود یزدی

مسعود يزدي - مرداد ۱۳۹۰

پست مدرن ها از کجا آمده اند؟
نیچه؛ هایدگر و مارکس که از پیشگامان پست مدرنیسم به شمار می روند هر کدام به ابعاد نیهیلیستی مدرنیته اشاره کرده اند. در مقاله «پست مدرن ها از کجا آمده اند؟» به بسط این ایده ها در نزد متفکران پست مدرن پرداخته خواهد شد.
نیهیلیسم را مى توان جریان مسلط فلسفى قرن بیستم دانست. دراین مکتب، نوعى «برابرى ارزشى» وجوددارد و تمامى ارزش ها در یک سطح قرارمى گیرند. دراین برابرى ارزش هم سطح سازى جهان ارزش ها به چشم مى خورد و «هستى» نیز تبدیل به یک ارزش مى شود.
هایدگر، شرح مى دهد که چگونه تبدیل «هستى» به یک ارزش از افلاطون آغاز گشته و در نیچه به اوج خود مى رسد. به عبارت دیگر در نیهیلیسم، متعالى ترین پدیده ها از اعتبار و ارزش تهى مى شود. پیدایش و گسترش هرمنوتیک نشانى از نیهیلیسم است. براین اساس همه چیز قابل تعبیر و تفسیر است. به عبارت دیگر چیزى درونى وجود ندارد که انسان را موظف به احترام گذاردن آن نماید. جهان درواقع همان بى نهایت تفسیر از جهان است و هیچکدام از این تفاسیر بر دیگرى برترى ندارد. ما درواقع در اینها با تعابیر منکرها مواجه هستیم. انقلاب علمى و تکنولوژیکى نیز درایجاد این تعابیر مؤثر بوده است. در چنین وضعیتى «اومانیسم» که به معناى محورقراردادن انسان است اعتبار خود را ازدست مى دهد و انسان همانند پدیده هاى دیگر قابلیت تفسیرهاى متعدد پیدامى کند. درواقع شاید بتوان گفت که دانش «هرمنوتیک» آن نوع از دانش است که مختص عصر نیهیلیسم است. لذا بى جهت نیست که هرمنوتیک در قرن بیستم رشد فوق العاده مى کند و به صورت یکى از جریانات فلسفى معاصر درمى آید.
مارکس شاید اولین کسى است که خبر از پیروزى نیهیلیسم مى دهد. رشد و گسترش «اقتصاد مبادله اى» در درون خود این بعد را نیز به همراه دارد که تمامى پدیده هاى مبتنى بر ارزش معرفى، تبدیل به یک نوع از ارزش مبادله اى گردد. لذا اقتصاد پولى نقطه آغازین نیهیلیسم است و کاپیتالیسم در راه گسترش نیهیلیسم نقشى اساسى را به عهده داشته است. از نظر مارکس کاپیتالیسم درواقع جهان را تبدیل به مجموعه پولى _ مبادله اى مى کند و حتى پدیده هایى که با اقتصاد پولى رابطه چندانى نداشته اند در سیطره نیهیلیسم قرارمى گیرند. مارکس اشاره مى کند که این دگرگونى مى تواند از یک سو سبب نجات انسان شود و انسان را از جهانى «مرکزیت یافته» نجات دهد.
جهان داراى مرکزیت، همگام با از مرکزیت افتادن زمین، بى مرکز (De-central) مى شود. دوران «رفرماسیون» و «روشنگرى» در راه این جریان بى مرکزشدن بسیار مؤثر بوده اند. براین اساس درجهان که تعابیر از آن بسیار متعدد و متکثر است. نقطه محکمى وجودندارد که انسان بتواند به آن تکیه کند. ازسوى دیگر علم نیز خود جریانى اصیل بوده است که «بى مرکز بودن» را اشاعه داده است. براى هایدگر، زمین، آشیانه انسان است ولى این علم است که زمین را از نقطه مرکزى بودن به دور مى کند. لذا در کنار این «مرکز زدایى» (De- centralization) نوعى «بى خانمانى استعلایى» (Transcendental Homelessness) [آنطور که لوکاچ به آن اشاره مى کند] نیز دیده مى شود. ادبیات و هنر در این وضعیت داراى بعدى مسأله گونه (Problematic) مى شوند و بدین ترتیب عصر مرگ تراژدى نیز فرامى رسد. قهرمان در رمان دیگر داراى سرنوشتى تراژیک نیست. بلکه جهان او یک جهان خصوصى شده است که از ابعاد جهانى به دور است.
در دوران پیش از تثبیت نیهیلیسم، «سرنوشت» نشان دهنده موقعیت انسان تراژیک است. حال آنکه با پیدایش بى خانمانى استعلایى، «تاریخ» اهمیت پیدامى کند. قهرمان در اینجا داراى نوعى «خود» است که تحقق آن فقط در تاریخ ممکن است. لذا تاریخ و تاریخى بودن در کنار نیهیلیسم رشد مى کند. توسل به تاریخ و تاریخى گرایى (Histuricism) جاى سرنوشت را مى گیرد و انسان داراى این آزادى است که خود را در متن تاریخ مطرح کند. اومانیسم ازدست رفته نیز به تاریخ متوسل مى شود و تاریخ در این جا داراى این وظیفه است که یوتو پیاى انسانى را محقق سازد.
به عبارت دیگر در کنار نیهیلیسم است که یوتو پیانیسم نیز گسترش مى یابد. یوتو پیانیسم همان حوالت تاریخى به غایت است که ریشه آن را مى توان در مسیحیت پیدانمود.
درواقع عصرجدید همان عصر یوتوپیاهاى گوناگون است که جاى سرنوشت را گرفته است. جهان نیهیلیستى باعث پیدایش آگاهى یوتوپیایى مى شود. هرقدر ما از تراژدى دورتر مى شویم ابعاد یوتو پیایى درآگاهى نیز توسعه بیشترى مى یابد. درجهان تراژیک جایى براى یوتوپیا وجودندارد. چرا که در اینجا همه چیز از پیش «مقدر» است. نیهیلیسم با نوعى «خودگردانى» (Self- Determination) همراه است.
در جهان خودگردانى، تاریخ براى انسان گشوده است و جنبه اى از سرنوشت در اینجا به چشم نمى خورد. لذا نیهیلیسم مختص جامعه اى است که در آن فرد و فردیت، اعتبارى نوین پیداکرده و کمتر مى توان وقوع اتفاقات را بر مبناى سرنوشت توجیه کرد. ارزش مبادله اى درپى آن است که ارزش معرفى را پشت سرگذارد و جهان مبادله اى را درجامعه تثبیت کند. لذا براى هایدگر گذر از نیهیلیسم به معناى «گشادگى» نوین در قبال «هستى» است. دراین گشادگى است که هستى خود را بازمى گشاید و لذا بازى جهان و انسان شکل جدیدى به خود مى گیرد. درواقع بنیان نیهیلیسم بر بازى انسان و جهان استوار است. در این جهان بازى گونه است که تعابیر متفاوت از هستى معنى مى یابد و لذا در اینجا بازى مى تواند به اشکال مختلف درآید. اما دنیاى تراژدى نیز بر مبناى نوعى بازى میان انسان و جهان است. در اینها پیروزى معمولاً با جهان است و انسان در مقابل، بازى منفعلى را ازخود نشان مى دهد. تاریخ و تاریخى گرایى نیز بر مبناى نوعى بازى با انسان دورمى زند. اما در اینجا اومانیسم معتقداست که پیروزى نهایى با انسان خواهدبود. لذا تاریخ در خدمت انسان است و حتى تاریخى گرایى نیز به معناى انسانى کردن تاریخ است. لذا در نیهیلیسم است که پست مدرنیسم معناى خود را پیدامى کند. پست مدرنیسم نیز بر مبناى نوعى بازى قراردارد. اما در اینها رابطه انسان و جهان دستخوش تحول شده است. دنیا و آدمى هردو دو سوى این بازى هستند. این امر درعرصه هنر به خوبى دیده مى شود. انسان و متن جاى خود را عوض مى کنند. این بدین معنى است که فرد جزئى از متن مى شود و متن نیز جزئى از زندگى انسانى مى گردد. لذا میان متن و انسان بى نهایت اشکال بازى وجوددارد. درکنار وجود انواع بازى است که تفسیر معنا مى یابد. لذا انواع تفسیر درحقیقت همان انواع بازى است که به وسیله آن متن، معانى مختلف مى یابد.
در اینجا مى توان به این نکته اشاره کرد که زمانى بازى معنى مى یابد که فرد «با گشادگى» (Openness) با آن مواجه شود. لذا متن جدید «گشاده» است و این درخواست نیهیلیسم است. گذار از مدرنیسم به پست مدرنیسم، معناى وجود و بازیهاى متکثر و پیچیده است که خواندن را میسرمى سازد. به عبارت دیگر هرنوع از خواندن، یک بازى از طرف متن و فرد است. پست مدرنیسم درواقع همین تکثربازیها است که فرد و متن را درخود جاى مى دهد. لذا تجلى نیهیلیسم در پست مدرنیسم باعث استغناى فرد شده و نوعى جدید از فردیت را مطرح مى سازد. خواندن نیز به همین روال متکثر مى گردد. در تنوع خواندن است که فرد و فردیت رشد مى کند. درواقع در پست مدرنیسم چیزى جز متن وجودندارد لذا آنچه که باقى مى ماند فقط تعبیر است.
تعبیر نیز خود بر مبناى «بازى» استوار است. در اینجا دوباره سازى متن اتفاق نمى افتد. بلکه خلأها، کناره ها و حاشیه ها درمتن، سازنده و تصویرگر آن مى گردند. پست مدرنیسم جهان خطى «خواندن» را پشت سرمى گذارد و خواندن «برشى» را جایگزین دنیاى خطى در خواندن مى کند. این امر به معناى پایان عصر «پیشرفت» (Progress) نیز هست. در عمل پیشرفت فقط پاره اى از تعابیر مى توانند خود را برتر بدانند. اما درعصر نیهیلیسم و پست مدرنیسم تمامى تعابیر از یک میزان اعتبار برخوردار هستند. در اینجا مى توان گفت که جنبه سازنده نیهیلیسم خود را در «واسازى» (Deconstruction) نشان مى دهد. دراینجا نیز وجود «نمود» و «جوهر» کنار مى رود. خواندن متن و تفسیر آن به معناى پى بردن به جوهر آن نیست. چرا که بى نهایت جوهر وجوددارد که در عمل خواندن بازسازى مى شود. لذا یک جوهر یک دست و تمام شده براى متن به چشم نمى خورد و به همین ترتیب، یک خواندن بر خواندن دیگرى ترجیح ندارد.
لذا نمى توان فرض کرد که تعبیر، از «نمود» به «جوهر» رفتن است. تعبیر نیز مانند متن داراى بى نهایت جنبه است.
از سوى دیگر مى توان گفت که نیهیلیسم و «پست مدرنیسم» نتیجه منطقى تجربه گرایى (Empirism) است. در دنیاى تجربه گرایى نیز نقطه نهایى در متن وجودندارد. متن جدید تماماً بر اساس فقدان نقطه نهایى نوشته مى شود. لذا در اینجا از جهان سلسله مراتبى خبرى نیست. مدرنیسم نقطه شروع سرنگونى جهان سلسله مراتبى درمتن است و در پست مدرنیسم نیز تعبیر، عین متن مى شود و متن نیز نسبت به خواننده با ابعاد گوناگون تعبیر مواجه مى گردد و دنیاى بازى درواقع جهان سلسله مراتبى را در متن برهم مى زند. به همین ترتیب هستى نیز خود نوعى بازى است که به اشکال گوناگون در مى آید. براى هایدگر وجود (Ge-stell) (چارچوب) درعصرجدید، خود نشانه اى از یک بازى جدید میان انسان و جهان است. میل به «تسلط» و در «قالب آوردن» فقط شکل جدیدى از بازى جهان و انسان است. آنچه که برجاى مى ماند قراردادن متن در درون منطق بازیهاست. لذا مى توان بدین نتیجه رسید که همراه با از مرکزیت افتادن زمین، جهان بازیها بى نهایت گسترش یافته است و امکان وجود بازیهاى گوناگون امروزه بیشتر از گذشته است. بدین سبب است که هم براى هایدگر و هم براى نیچه این دنیاى بازى است که تعیین کننده است. جهان داراى بى نهایت امکان بازى با فرداست و بدین ترتیب مى توان بدین حرف کافکا رسید که مى گوید: بین خود و جهان، جهان را انتخاب کن. لذا در جریان پست مدرنیسم عملاً ا ین جهان است که انتخاب شده است. لازمه انتخاب شدن جهان نوعى فردگرایى بوده است. تنها در دنیاى فردگرایى است که پست مدرنیسم معناى واقعى خود را مى یابد. آگاهى نیز در اینجا لزوماً در بعد استعلایى خود مطرح نمى شود. بلکه آگاهى نیز بخشى از این بازى جهان با فرد است که به اشکال گوناگون و متفاوت در مى آید. این بدین معنى است که موقعیت ممتازه انسانى به کنار رفته است و آگاهى نیز چونان بخش دیگر ازاین گفت و گوى انسان و جهان است. بدین ترتیب پست مدرنیسم روح جدید نیهیلیسم است.

من یک فرد نیستم، یک فکرم. من یک شخص نیستم، یک اندیشه ام-سیامک مهر” محمدرضا پورشجری

محمدرضا پورشجری - مرداد ۱۳۹۰

نامه وبلاگ نویس زندانی محمدرضا پورشجری به دخترش میترا از زندان مخوف گوهردشت کرج که برای انتشار در اختیار «فعالین حقوق بشر و دمکراسی در ایران» قرار گرفته است.

میترا جان مطالبی هست که میخواهم بدانی. بیشتر از این نظر که اگر در اینترنت و یا در کانالهای ماهواره ای و رسانه ها پرسیدند آمادگی داشته باشی. شرایط من در زندان به گونه ای است که بیشتر از هر چیز از بی خبری رنج میبرم. از ۲۱ شهریور ۱۳۸۹ به مدت ۳۵-۴۵ روز که دقیقا نمیدانم من در اطلاعات زندان بودم و در این مدت به دلیل شکنجه های فراوان با شیشه عینکم اقدام به خودکشی کردم.با اینکه میدانی چشمانم خیلی ضعیف است و با تقاضای زیاد از طرف خودم ۳ماه از دادن شیشه عینک وحتا یک عدد قرص به من خودداری میکردند. بیشتر توهین و شکنجه ای که در مورد مقاله هایم شدم در مورد مقاله «مقام زن در فاحشگی اسلام» بود که گویا بدجور از این مقاله میسوزند. از تاریخ ۱۵ اسفند ۸۹ مرا به سلول انفرادی وسپس به سلول فرعی در اندرزگاه ۵ انتقال داده اند. نه رادیو، نه تلویزیون و نه روزنامه نه کتاب و نه هیچ مسیر خبری در اختیارم نیست. با اینکه زندانیان سیاسی را به سالن۱۲ اندرزگاه ۴ انتقال داده اند ولی من تنها زندانی سیاسی هستم که ممنوع ملاقات، ممنوع تلفن، و بصورت کاملا ایزوله نگهداری می شوم. اخیرا احضاریه ای به زندان آورده اند که علیه من شکایت شده. نه شاکی مشخص است و نه از مورد اتهام حرفی زده شده. من احضاریه را امضا نکردم و نپذیرفتم. خودم حدس میزنم موضوع دادگاه رسیدگی به اتهام (سب النبی)باشد. به مسئله توهین به مقدسات. البته اتهام های دیگری هم ممکن است در میان باشد. من برای هر وضعیتی آمادگی کامل دارم و روحیه و انرژی ام در برابر اهریمن تباهی و پلیدی که قصد دارد سرانجام مرا ببلعد در حد بالا و عالی است. شاخ به شاخ با اهریمن خواهم جنگید.
میترا جان یادت باشد من یک فرد نیستم، یک فکرم. من یک شخص نیستم بلکه یک اندیشه ام. اندیشه ای که در میان ایرانیان ریشه دارد و من سخت امیدوارم که عاقبت بر اهریمن پیروز شود. بر عنصر ضد بشر، ضد آزادی و ضدزندگی. بنابراین نابودی شخص من به معنی نابودی این اندیشه بالنده نیست. نام من و دیگر زندانیان سیاسی اینجا نیز چون مبارزانی که جاودان شدند هرگاه یادی از رژیم اسلامی در تاریخ به میان آید، دوباره زنده خواهدشد. معنی(زنده یاد) که درباره درگذشتگان میگویند دقیقا همین است پس تو سرت را بالا بگیر و درمقابل اطرافیان و اسلامزده های عقب مانده و اُمُل و بیمار محکم بایست و بی سوادی آنان را گوشزدشان کن. حتا تحقیرشان کن از بابت جهل و خرافه ای که بیمارشان کرده است. اسلامزده هایی که در پیرامونت می بینی حتا از انسان های غارنشینی که بردیواره های غار آثار هنری خلق میکردند پس مانده ترند. زیرا در عصری زندگی می کنند که بشر متمدن و خردگرا و آزاداندیش دوره روشنفکری را سپری کرده و رو بسوی آینده ای زیبا و شاد و مرفه با گام های استوار به پیش می تازد. اسلامزده های اطرافت همچنان در گنداب متعفن و مقدسات و باورهای جاهلانه مذهبی غرقند و نه حقوق و آزادی های خود را می شناسند و نه از ارجمندی و کرامت انسانی بهره مند هستند. باورهای جاهلانه مذهبی، آنان را متنفر از ازادی پرورش داده است. سنگ و چوب و استخوان مرده های هزاران ساله را که در بیابان های گرسنگی می یابند می پرستند. خرد و اندیشه خویش را به هیچ می انگارند و چون الاغی و گاوی افسار به گردن خود انداخته، قلاده به خود بسته اند و یک سر قلاده را به دست شیاد و شارلاتانی مقدس سپرده اند تا در نهایت آنان را چون حیوانی بی اراده و بی اختیار به هر سو بکشد و بدوشد و به مذبح ببرد.
میترا جان من به اندیشه هایم و به درک خود از آزادی و ارجمندی انسانیتم می بالم. من یه آنچه نوشته ام افتخار میکنم. مبارزی هستم که در جنگ با اهرین اسیر گشته، اما اهریمن را نیز کلافه کرده است. این سکوت مطلقی که در رسانه های رژیم اسلامی درباره دستگیری و اسارت و کلا موضوع من دیده میشود نشان از ترس رژیم دارد. این که مرا بصورت پنهانی و سکرت تا الان یازده بار به دادگاه بردند و می آورند، اینکه دسترسی مرا به ارتباط با بیرون از زندان مطلقا مسدود کرده اند، نشانه های پیروزی من است.
میترا جان تنها امیدی که به کمک دارم از سوی ایرانیان همفکر و مخالفان جدی رژیم اسلامی است. حمایت آنها و رسانه ها و نهادهای حقوق بشری وفعالان حقوق بشر می تواند در سرنوشت من و فشار به رژیم موثر واقع شود نکته ای دیگر اینکه همانطور که گفتم عواطف واحساسات خودت رادر مورد من کنترل کن و با خرد محض به موضوع من بیاندیش. من هیچ امیدی به اینکه رژیم ددمنش اسلامی مرا زنده بگذارد ندارم.
من الان در سلول انفرادی هستم. اینجا به سلول انفرادی برای فریب مردم میگویند «سوئیت» ! علاوه بر سلولهای انفرادی در هر سالن عمومی اندرزگاه ها یک اتاق کوچک با حمام و توالت هم هست که به آن «فرعی» می گویند و هر یک شماره ای دارد.
من در بین هفت هشت هزار زندانی تنها و تنها زندانی هستم که ممنوع ملاقات و ممنوع تلفن و از هرگونه ارتباط محرومم. هرگاه یک زندانی ممنوع ملاقات میاید آنرا نیز به سلول من میآورند که معمولا از اشرار و جانیان است. اکنون که این مطلب را مینویسم در فرعی از سالن۱۳ اندرزگاه ۵ که زندان معتادین و جانیان و شرارتی های خطرناک است محبوسم.این اندرزگاه به(متادونی ها) مشهور است. سلول من حتا یک دریچه به بیرون ندارد که با کسی ارتباط داشته باشم. بنابراین احتمال اینکه این نامه را به این زودی به بیرون بفرستم بسیار کم است.امروز که این مطلب را می نویسم فقط می دانم که ماه اردیبهشت است ولی از تاریخ و ساعت و روزش اطلاع ندارم. چون من در سلول انفرادی هستم، بنابراین نمی توانم از فروشگاه خرید کنم. به ناچار کارت بانک را باید به دیگران بدهم تا برایم خرید کنند. اینجا همه دزدند. چه زندانی، چه زندانبان و حتا مدیر فروشگاه هم هر گاه کارت به دستش بدهی، فوری خالی میکند. شکایت هم سودی ندارد. کی رسیدگی میکند.این را هم بگویم که مدتی پیش یکی از همین جنایت کارها واوباش به من حمله ور شد که چون من کوتاه آمدم درگیری جدی پیش نیامد.اینها همیشه شی ای برنده با خود حمل میکنند که به آن «تیزی» می گویند. در فرعی ۱۷ اندرزگاه ۶ که بودم در داخل بند یکنفر با همین تیزی به خاطر چند گرم موادمخدر گردنش را بریدند و کشتند.در زندان مواد مخدر از سیگار فراوان تر یافت میشود. کراک و شیشه اصلی ترین مواد مخدر مصرفی در زندان است.
امروز دوشنبه نوزدهم اردیبهشت ۹۰ بعد از هشت ماه انفرادی به سالن ۱۲ اندرزگاه ۴(بند سیاسی) منتقل شدم.
سیامک مهر(محمدرضا پورشجری) زندان رجایی شهر کرج
—————————–
گزارش
فعالین حقوق بشر و دمکراسی در ایران

کتاب ماه

شورای نویسندگان - مرداد ۱۳۹۰

لیلا فرجامی، شاعری است مبتکر وبا  تجربه، و این دو را می توان بخوبی در چهار ستون سروده هایش احساس کرد.

کار برد واژه هائی گرم و زیبا شعرهایش را گیرا و دلنشین کرده است.

لیلا، در سال ۲۰۰۰ اولین دفتر شعر خود را در ایران با نام:
هفت دریا شبنمی
توسط
نشر روزگار
منتشر کرده است
و آنچه را که ما به عنوان کتاب ماه از این شاعر برگزیده ایم مجموعه شعری است بنام
اعترافنامه ی دختران بد
که در سال ۲۰۰۶ منتشر شده است، و در ۱۲۸ صفحه آن می توان به بسیاری سروده های توجه کردنی او دست یافت.

چاپ دوم این کتاب در سال ۲۰۰۸ به بازار آمده است که می تواند شاخص استقبال از آن باشد
این کتاب  برای بهر وری شما  در قفسه کتابخانه جای داده شده است.
و سومین کتاب او دفتر شعری است بنام ”  گل ِ “ که ازسوی نشر آهنگ به بازار آمده است  و  همچون سایر آثار او مورد توجه منتقدین واقع شده است  که خود اهمیت و جایگاه سروده های او را می نمایاند.
علاوه بر آن  تا کنون سروده هائی ازلیلا فرجامی  به زبان های مختلف برگردانده شده است و این نشان می دهد که درحقیقت، او دارد در جاده جهانی شدن گام برمی دارد.

” شب صحرائی ست سیاه
با لاله های سرخ ستارگان.

می دانم که آسیاب های بادی کهکشان
همیشه به سمت اولین توقف گاه خود چرخیده اند

من بی اعتنا به انگشت نقره ای مرگ
از زیر نور ماه می گذرم
و سوار بر کشتی تاریک زمین
مثل نوحی که نشانی ات را از پرندگان ِ دریا گرفته است

با چشم های بسته در امواج
گم خواهم شد

صدای شکستن – علی اوحدی

علی اوحدی - مرداد ۱۳۹۰

آقامحمود، رفیق پیاده روی های من، آدم خوش مشربی ست. می گوید؛ باور نمی کنی، دو روز است تلفن به دست، روی خط دانمارک – شیراز کار می کنم. مادر حاضر نیست به عروسی دختر خاله برود. فامیل به من متوسل شده اند اما پیرزن پا در یک کفش کرده که از خانه بیرون نمی روم. آخر چرا؟ می گوید؛ بخاطر آن میهمانی و تجاوز و… می گوید کار من از “تجاوز” گذشته، ولی تحمل دیدن “تجاوز” به دیگران را هم ندارم. می گویم؛ انگار این همانی ست که حکومت می خواهد، نه؟ آقامحمود با ناباوری نگاهم می کند؛ طوری حرف می زنی که انگار همه چیز از پیش برنامه ریزی شده… می گویم؛ جمع و خنده و رها شدن از فشار مشکلات روزانه، آخرین دلخوشی های آن مردم است. این موجودات حقیر اما همین “حداقل” را هم بر آن ملت نمی پسندند. دنبال خط “توطئه” نمی گردم، ولی از خودت می پرسم، اگر به فرض محال، همین الان “پنه لوپه کروز” که اینقدر خاطرخواهش هستی، وسط این خیابان ظاهر بشود و بگویند اجازه داری به او تجاوز کنی، چقدر وقت لازم داری؟ غش غش خنده ی آقامحمود فضای خلوت صبحگاهی پارک را پر می کند؛ در هوای آزاد؟ پیش چشم جماعت؟ می گویم؛ ولی اجازه داری، پس بی تشویش و نگرانی دست به کار شو! چقدر وقت می خواهی؟ می گوید تشویش هم که نباشد، بالاخره آنقدر تمرکز حواس لازم دارم تا پیش این همه چشم، این “بی صاحب شده” را سر پا نگه دارم، شوخی که نیست! می گویم ولی تجاوز حضوری به آن همه زن که بظاهر “اجازه”ی قانونی هم ندارد، به تمرکز و انرژی بیشتری نیاز دارد، قبول نداری؟ ریختن به خانه ی مردم و مردها را جمع کردن و در یک اتاق حبس کردن و تجاوز به زنها و بعد، سر فرصت فرار کردن، هیچ هم که وقت نگیرد، یک ساعتی طول می کشد. گیرم هیچ تنابنده ای هم این یورش را ندیده و به “مقامات انتظامی” خبر نداده باشد. مهاجمین اگر اسلحه ی گرم هم نداشته اند، چاقو و چماق که داشته اند. بالاخره اسمش “میهمانی”ست! ده مرد و ده زن هم که بوده باشند، مقاومتی می کنند، هان؟ وقتی مردم در وسط خیابان با بسیجی و لباس شخصی که همه جور وسیله و اختیار مطلق برای کشتن و دریدن دارند، درگیر می شوند و مشتی و لگدی می پرانند، فکر می کنی مردها در آن مهمانی به راحتی زن هاشان را در طبق اخلاص گذاشته اند و تقدیم مهاجمین کرده اند؟ این کشمکش ها وقت می برد، برادر. میمون هم که باشی، تجاوز به زنانی که مقاومت می کنند، جیغ می کشند، التماس می کنند و… زمان می برد. لابد می گویی نیروی انتظامی سرگرم مراقبت از “حصر” مخالفین بوده مبادا بی بی سی با آنها “مماس” شود. در این صورت می پرسم اگر در طول همان یک ساعت، کسی میلش می کشید روی همان دیواری که آنطرفش مهمان های “بد لباس” و غیر “علیه السلامی”، متجاوزیده می شده اند، یک شعار یک کلمه ای بنویسد؛ مثلن “آزادی”، تا دستگیر بشود و زیر لگد و مشت چند بسیجی استخوانش نرم شود، فرصت نوشتن چند حرف از این کلمه ی ساده را می داشت، هان؟ “آزادی”! یک کلمه و تمام.
اگر مثل همه از کثرت وقایع انحرافی و هو و جنجال دعواهای زرگری رژیم، به بیماری “آلزایمر” دچار نشده باشی، باید واقعه ی قیامدشت در آبان ماه گذشته در خاطرت مانده باشد. بیش از ۲۰ هزار نفر نیروهای انتظامی و بسیجی و کوفت و ماشرا تهران را زیر چکمه داشتند تا هیچ مخالفی نفس نکشد. آن وقت چند نفر زنی را می دزدند، و نه در بیابان و نه در روستا و نه دور از شهر، که در یکی از خیابان های ام القرای اسلامی، در اتومبیلی به او تجاوز می کنند. این دیگر شاهکار “امنیت” در تاریخ است، آن هم در “مردمسالاری دینی” که ادعای اخلاق و “تقوا” دارد. لابد آن زن بی دفاع هم فاحشه ای بیش نبوده که “رعایت شئونات اسلامی” را نکرده و سبب تحریک “آقایان” شده است. رییس پلیس “امنیت اخلاقی” در توجیه این “افتضاح”، مدعی شد که واقعه ی قیامدشت در روز ۱٣ آبان، یعنی روزی که این همه “عمله ی امنیتی” در خیابان ها ولو بوده اند، اتفاق نیفتاده. لابد روز ۱۴ آبان اتفاق افتاده بوده و رسانه های “جمهوری رمالان” یک روز زودتر واقعه را گزارش کرده اند! خنده ندارد، جایی که همه ی اخبار از مردم دزدیده می شود و چون توسط رسانه های خارجی بر ملا می شود، “نظام”، خبر را به شکلی تحریف شده، همراه با ده ها توجیه مسخره تف می کند، لابد می شود خبری را هم زودتر پخش کرد، نه؟ مثل تبریک “مقام معظم رهبری” به برنده ی انتخابات، پیش از شمارش آراء؟ در حالی که رییس مجلس جمهوری، یک ساعت قبل از آن، پیروزی در انتخابات را، تلفنی به کاندیدای دیگری تبریک گفته است.
آقامحمود کمی به فکر فرو می رود و می گوید؛ من مانده ام معطل که این “تجاوز” چرا همیشه از سوی مرد است. چرا ما هیچ وقت نمی شنویم که یک زن، یا عده ای زن به مردی تجاوز کرده باشند! فکر می کنم دارد شوخی می کند. اما آقامحمود با قیافه ای جدی، منتظر جواب است. چه بگویم؛ واژه ی تجاوز در همه ی فرهنگ ها چیزی معادل “تخطی” توام با “خشونت” معنی می دهد؛ به نوعی حریم دیگری را غصب کردن، عبور خشن از محدوده ی دیگران و غیره. زن هم که “مال” و مایملک آقایان است، پس تجاوز به زن، حساس ترین نقطه ی مالکیت آقایان را هدف قرار می دهد. از طرف دیگر چون بچه ها هم مورد “تجاوز” قرار می گیرند، قاعدتن واژه ی “تجاوز” تنها به مردان می چسبد. در سرزمین های غربی بارها شنیده ایم که زنی پسربچه ای یا پسربچه هایی را مورد “سوء استفاده”ی جنسی قرار داده، پس یکی از عناصر کارساز “تجاوز”، باید قدرت باشد. اینجا این واقعیت جا افتاده که با عمل تجاوز، این “متجاوز” است که سرشکسته از ماجرا بیرون می آید، حتی اگر زن تجاوز شده، فاحشه ای باشد که با لباسی فریبنده، کنار خیابان گرم دلربایی بوده. زن در مقابل، توهین شده و مظلوم به حساب می آید، تحت مراقبت پزشکی و پوشش روان درمانی و استمالت روحی و غیره قرار می گیرد. با این همه خیال می کنم یک بعد فیزیکی هم در این امر دخیل است. چون در عمل تجاوز، عضوی از بدن مرد، وارد عضوی از تن زن می شود، بی آن که خواسته باشد، انگار انگشتی را به زور، در دهان کسی فرو کرده باشی، حس کراهتی در زن بیدار می شود؛ به نوعی خود را “تحقیر شده” تلقی می کند. اگر دقت کرده باشی در فیلم ها هم زن تجاوز شده، احساس نوعی “نجسی” و “ناپاکی” می کند و معمولن پس از رهایی، مدت ها زیر دوش می ماند و با صابون و شامپو خود را می سابد تا این حس “ناپاک” را از تن بیرون کند، درست مثل مسلمانی که سگ به او شاشیده باشد. نمی دانم این فکر من تا کجا سبب خنده ی اهل قضا می شود اما هر بار که خبر یک تجاوز را شنیده ام، خیال کرده ام بهترین مجازات برای مرد متجاوز، این است که زن را وادارند، در حضور قاضی و چند شاهد، باتومی روغن زده را چندین بار به هرچه نه بدتر “آقا” فرو کند و… خنده هم دارد، به احتمالی هیچ زن تجاوز شده ای حاضر نیست با قیافه ی نحس مرد متجاوز رو در رو شود، چه رسد به این که تن به چنین عملی بدهد. شاید هم مرد متجاوز از این عمل خوشش بیاید … با این همه “خیال” است دیگر، می تواند تا ورای مرزهای قانون و مقررات و واقعیت، بپرد. با این همه اگر نشنیده ایم زنی به مردی تجاوز کند، در فرهنگ ما قابل دفاع است. وقتی برای تبرئه ی مرد متجاوز، زن تجاوز شده را فاحشه می خوانند، کدام زنی به فکر تجاوز می افتد؟ با این وجود اگر نه در واقعیت، در داستان ها و افسانه هامان که داریم؛ زلیخا، سودابه … حتی پژوهشگران و اندیشمندانمان هم امثال زلیخا و سودابه را “بدکاره” می خوانند. همان سودابه ای که در عشق به کاووس، به پدر پشت می کند و برای این خیانت به پدر و پشتیبانی از شاه ایران، نشان شجاعت و پاکدامنی و غیره از ما دریافت می کند، کام ناگرفته از عشق به سیاوش اما، بدکاره و هرجایی می شود، تنها به جرم پاره کردن یک پیراهن. پس در قصه هامان هم اگر زنی عاشق “ما” بشود، بدکاره نیست، مهم این است که مثل تهمینه با پای خود به گور بیاید، آرزومندانه به خوابگاه “ما” وارد شود و از حضرت “ما” خواهش کند مرحمت فرموده به ایشان تجاوز کنیم، تا “پاکدامن” بماند! یعنی تجاوز “مرضی الطرفین”!
در “مردسالاری دینی” اما زن ها از مقوله ای دیگر اند. این “نابکاران” فقط یک هفته با انقلاب راه آمدند. هشت روز بعد از ۲۲ بهمن، اولین تظاهرات در “مردسالاری دینی” را همین “ناشزه”ها علیه فرمان حجاب اجباری “آقا” به راه انداختند. در حالی که ما “مرد”ها در پیاده روهای خیابان پاستور به تماشا ایستاده بودیم، یک مشت لمپن عربده کش به رهبری “هادی غفاری” که حالا “آیت الله” شده، هرچه از دهن پاره شان در می آمد نثار زنان تظاهر کننده می کردند که در میانه ی میدان فریاد می زدند “مرگ بر دیکتاتوری”. تا همین پیش پای ما هم، پیوسته همین زن ها “سر درد” این “نظام” بوده اند. اگر روزی ترازوی “برابری” در آن جمهوری از زیرزمین های خاک گرفته و نمور، بیرون آید و بکار افتد، و “تابو”ها برداشته شود، نه گمانم که زن ها در این سی و چند ساله، از “چپ” و “راست”، از مجاهد تا اقلیت و پیکار و چه و چه، کمتر از مردها “شهید” داده باشند. با این تفاوت که در مورد زن ها باید علاوه بر کشته ها، تجاوز شده ها و “رسوا شده و رها شده”ها را هم جزو شهداء بحساب بیاوری. اما دریغ از یک کوچه ی بن بست که به نام شهید زنی شده باشد، چه رسد به خیابان و بزرگراه و میدان و غیره. این هم از ویژگی های فرهنگ “لاتی”ست که میل ندارد اسم ناموسش بر ملا شود؛ ننه حسنی، مادر بچه ها، ام سلمه، منزل، و هر کوفت دیگر جز اسم خانم! آن لطیفه را که شنیده ای؛ همسر آقا شکوه می کند که این “احمد” را من زاییده ام، چطور این همه شاهراه به اسم “یادگار امام” است اما یک خیابان به اسم من نیست؟ آقا می فرمایند؛ خفه! اگر از فردا مردم کنار یک خیابان بایستند و با فریاد، به تاکسی و مسافرکش بگویند؛ “دربست تا ته بتول، دو تومن”، چه خاکی بسرمان بریزیم؟
آقامحمود می گوید؛ شنیده ای امام جمعه ی … خمینی شهر گفته؛ آنها (زنها در میهمانی کذا) هم آدم های علیه السلامی نیوده اند؟ می گویم؛ انتظاری از امام جمعه ی خمینی شهر نمی رود! احمد خاتمی که مثلن ویترین نظام است، چه پخی ست که امام جمعه ی خمینی شهر باشد. وقتی محسنی اژه ای “دادستان” کل جمهوری به خانواده ها توصیه می کند؛ از اقداماتی که موجب خدشه دار شدن عفت عمومی می شود، خودداری کنند. یعنی به زعم ایشان هم “برخی از تعرضات به دلیل کوتاهی های اولیه است”! یعنی مثلن “مهمانی” نروید، یا زن ها ریش و سبیل بگذارند و با هیات مردانه، شاید هم با عبا و عمامه به میهمانی بروند، چون چادر و روسری و مانتو و غیره هم در جمهوری اسلامی سبب “تحریک” مردان می شود. یا بسیاری دیگر از “حضرات” که علت فاجعه را “پوشش نامناسب” زنان تلقی کرده اند. ملاحظه می فرمایید که دستگاه امنیتی جمهوری، تا پشت دیوار مردم، ماتحت خانم ها را هم “رصد” می کند مبادا مویی بیرون افتاده باشد، اما همین دستگاه امنیتی از “رصد” کردن متجاوزان که طی یک برنامه ریزی حسابشده، انگار که به سرقت بانک “چیس منهاتان” نیویورک می روند، ۱۴ نفری به یک میهمانی یورش می برند و مردان را حبس می کنند و به زنان تجاوز می کنند و … عاجز است. لابد حجت الاسلام و المسلمین موسی سالمی خود را “سالم” و “علیه السلام” می دانند! مسخره تر این که فرموده اند؛ “اینجا (خمینی شهر) نود درصد (مردم) به محمود احمدی نژاد رای داده اند، اما در عوض خیری ندیده اند”. این روزها مد شده اگر آهنگری در بلخ “صدای مشکوکی” از خود صادر کند، قضیه را به ریش احمدی نژاد و مشائی ببندند، اما به راستی “رای دادن به احمدی نژاد” چه ربطی به شقیقه دارد؟ نتیجه ی اخلاقی فرمایشات ایشان آن است که اگر به احمدی نژاد رای داده اید، و “خیری” ندیده اید، اجازه دارید به زنان مردم تجاوز کنید. فکرش را بکن اگر نتیجه ی اعلام شده ی انتخابات تقلبی، حتی نزدیک به واقعیت هم بود، تکلیف زنان ایران با ۲۵ میلیون رای دهنده به احمدی نژاد به کجا می کشید! از این هم نامربوط تر، این که ایشان این کار را “نقشه ی دشمنان” دانسته اند. باید گفت دشمنان جمهوری از مقامات جمهوری هم عجیب و غریب تر و ابله تر اند که برای تخریب “نظام”، نقشه ی تجاوز به زنان می کشند و برای “عمل” به این نقشه ی مشعشعانه، این همه شهر و روستا و “باغ” را که لب مرزهاست، رها می کنند و یک کاره، می روند خمینی شهر(همایون شهر سابق که قبلنا اسمش “سده” بود)! یا رئیس آگاهی اصفهان که گفته؛ “آنها (زنان در میهمانی) اگر لباس مناسب داشتند، شاید اینطوری نمی شد”. شاید! باید تحقیق کرد تا معلوم شود این “رییس آگاهی” لباس “آنها” را کجا “رصد” کرده بوده؟ “قبل از عمل”؟ یعنی لباس خانم های شرکت کننده را پیش از میهمانی “وارسی” کرده، یا “بعد از عمل”، وقتی آش و لاش و تکه پاره کف اتاق ها افتاده بوده اند!
تمام قانون اساسی و مقررات “امنیتی” جمهوری را که ورق بزنی، هیچ جا ماده قانونی نیست که حتی به تاویل یا تفسیر شخصی هم چنین معنا بدهد که آقایان می توانند “فلان” به دست، در بدر بدنبال زن یا زنانی بگردند که رعایت شئونات اسلامی را نکرده اند و همانجا کف خیابان آنها را مجازات کنند! خنده هم ندارد، چون بحساب فرمایشات امام جمعه ی “خمینی شهر” (هردمبیل شهر؟) اگر در این شهر، کسی فریاد زده بود؛ “مرگ بر اصل ولایت فقیه”، لابد دامن بنیانگذار جمهوری اسلامی لکه دار می شد و بجرم توهین به “مقدسات”، از تخم آویزانش می کردند. اما تجاوز به زنان، آن هم دسته جمعی، سبب افتخار امام جمعه ی شهر شده است! به راستی که نام آن سرزمین هم به تاسی از نام این شهر، باید به “خمینی سرزمین” تعویض شود. راست می گوید خانم شادی صدر که در این سخنان، “پیام بسیار خطرناکی” نهفته است؛ “به روشنی گفته می شود که اگر زنی پوشش اش مطابق تعاریف جمهوری اسلامی نباشد، حتی در محدوده خصوصی خانه خودش، تجاوز کردن به او جایز است… در این شرایط اگر به زنی تجاوز شود … نیروی انتظامی و دستگاه قضایی (هم) پیگیری چندان جدی نخواهند کرد”. ترسناک تر از همه این که دادستان اصفهان فرمان تشکیل یک پرونده ی “ویژه” و “فوق العاده” داده اند. یعنی به زودی شاهد خواهیم بود که چند تن از متجاوزین به مقامات بالا منصوب شوند، یکی دو نفر نماینده ی مجلس بشوند، یکی شان فیلمساز شود، بقیه هم یا معاون وزیر یا یک کاره ی دیگر. ما در این سال ها تجربه کرده ایم که تشکیل یک پرونده ی “ویژه” و بررسی “فوق العاده”ی یک پرونده، یعنی “مالاندن” و “ماستمالی” واقعه. چند پرونده ی ویژه و فوق العاده را در این سال ها بشماریم که پشت جنجال های ساختگی گم و گور شده اند؟
غرض فرهنگ “مردسالار” از “فتنه ی زن” چیست؟ و چرا برای توجیه ضعف خود در مقابل زن فهیم، به عوامل پایین تنه ای متوسل شده تا به تحقیر و توهین، زن را در صندوق خانه نگهدارد تا پایه های تسلط و قدرتش حفظ شود. واقعه ی دو سال پیش در لواسان که یادت هست؟ به زن سرایداری در مقابل فرزندانش تجاوز کردند! ولی اگر همین زن به اختیار، با یکی از این حیوانات متجاوز خوابیده بود، به جرم زنا سنگسار می شد و آن جانور هم پس از صد تازیانه، مرخص می شد. تفاوت در کجاست؟ اینجا زن زنده است و هر روز چندین ده بار نگاهش با فرزندانش تلاقی می کند، یعنی چندین مرگ در هر روز. در صورت دوم اما، زن یک بار برای همیشه می میرد و از تکرار شکنجه ی هر روز، جان به سلامت به در می برد. به این می گویند “قوانین مشعشع اسلامی”! به قول خانم صدر؛ “این زنان یک بار از نظر جسمی مورد تجاوز قرار گرفته اند” و جسم و روحشان آزار دیده و “حالا بارها و بارها از سوی مقامات مختلف” روح و جسم و “شرافت و حیثیت انسانی شان مورد تجاوز قرار می گیرد”! بنابراین تکلیف پرونده ی “ویژه” با توجه به این که مجلس و دولت و نظام در این دو ساله، مشغول “فتنه” و نفوذ “اجنه” در دستگاه دولت بوده است، با کرام الکاتبین است. دستگاه امنیتی جمهوری که جاسوسان را از وقتی میان خشت می افتند، در هرجای جهان که باشند، تعقیب و دستگیر می کند، و ده ها “فدایی نفوذی” در سازمان های اپوزیسیون و دولت های “دشمن” دارد، و با امام زمان و خدا و رسول و آسمان و زمین، پیوسته در ارتباط است و “ئی میل” رد و بدل می کند و از اسرار غیب خبر دارد و… از “رصد” کردن متجاوزین به مال و ناموس مردم عاجز است. راست گفته اند که؛ “چاقو دسته اش را نمی برد”! شیخ اجل حکایتی دارد به این مضمون که؛ منجمی به خانه در آمد، یکی مرد بیگانه را دید با زن او به هم نشسته، دشنام و سقط گفت و فتنه و آشوب برخاست. صاحبدلی که برین قصه واقف بود، گفت؛
تو بر اوج فلک چه دانی چیست که ندانی که در سرایت کیست
یکی از شگفت آورترین اظهارات، بیانات دادستان دادگستری اصفهان است که متجاوزین را “هنجار شکن” خوانده. پس خیال نکن اگر این همه را به مادرت بگویی، چیزی از واهمه ای که در جانش نشسته، بکاهد. بهتر است به دادستان استان اصفهان تلفن کنی و از ایشان بپرسی در قاموس شما “هنجار” چیست، و “ناهنجار” کدام است. از فرمایشات حضرات، چنین بر می آید که پوشیدن لباس مهمانی، حتی در پشت دیوارها و در حریم خصوصی افراد، یک “ناهنجاری” قلمداد می شود. دزدیده نگاه کردن به زندگی داخلی مردم، و مردم را به بهانه ی حفظ امنیت زیر ذره بین گذاشتن که چه پوشیده اند یا نپوشیده اند اما، “هنجار” است. دروغ، تظاهر، فسق، و در کل، وقاحت و بی شرافتی “هنجار” اند، پس راست گفتن، صریح بودن، به مال و ناموس و حریم دیگران تجاوز نکردن، احترام دیگران را رعایت کردن و شریف بودن، “ناهنجاری تلقی می شوند؛ جابجا کردن علت و معلول! تمام خیابان ها را می بندند، هزاران نیروی بسیج و سپاه و انتظامی و لباس شخصی و غیره، با کارد و چماق و هر وسیله ی لات بازی دیگر، در خیابان ها بی افسار، رها می کنند و … لگد می زنند، پاچه می گیرند، دستگیر می کنند، زندان می برند، شکنجه می کنند، تهمت می زنند، تجاوز می کنند، می کشند، … آن وقت مردم که کم کم از ترس این همه جانور افسار گسیخته در خیابان ها، از رفتن به تظاهرات پرهیز می کنند، می گویند؛ اینها چند نفری فریب خورده بودند که حالا فهمیده اند که سر نخ این فتنه دست دشمن اسلام است! هنجار و ناهنجاری را ملاحظه می فرمایید؟ این حضرات مدعی “فرهنگ سازی” هم هستند! یعنی جا انداختن “ناهنجاری”ها بجای “هنجارها”! اگر کسی بگوید “مرگ بر دیکتاتور”، “هنجار شکن” است اما هزاران تهمت بی پایه و بنیاد به مخالفین زدن، “هنجار” تلقی می شود. جامعه ای که در آن زن شما “علیه السلام” است و ناموس دیگران “لعنت الله علیهم اجمعین”! حالا اگر واقعن می خواهی “نظریه ی توطئه” ام را بدانی، بهتر است نام صاحب یا برگزار کننده ی آن میهمانی را به من بدهی تا پیدا کنم اگر “مخالف” نیست، طرفدار منتظری یا موسوی یا کروبی نیست، یا در این روزها حرفی به طرفداری احمدی نزاد و مشائی نزده، به رییس “لاتخانه”ی بسیج بدهکار نبوده، یا دخترش را به یکی از عربده کشان جمهوری نداده و و و … کجا کدام حرف را زده است که به مذاق امثال حجت الاسلام موسی سالمی امام جمعه ی خمینی شهر، خوش نیامده، و لاجرم این بلا بر سر او و میهمانانش آمده است. “پیدا کنید پرتقال فروش را” تا معلوم شود سر نخ قتل های “زنجیره ای” و غیر زنجیره ای و فجایع و مصیبت های بی شمار دیگر در “مردمسالاری دینی” به کجا بند است.
————————-

بر گرفته از سایت اخبار روز

نقدی بر کتاب وصیت نامه خدا- رضا اغنمی

رضا اغنمی - مرداد ۱۳۹۰

نقدی بر کتاب
وصیت نامه خدا
نوشته:
هوشنگ معین راده
چاپ اول شهریور ۱۳۸۹
ناشر انتشارات آذرخش
از رضا اغنمی

فهرست کتاب پس از: تقدیم نامه – دیباچه – تعریف خدا و … فصول پنچگانه ، یعنی متن اصلی کتاب و پیام نویسنده را روایت میکند.

فصل نخست با عنوان : درآستانۀ سفر به دنیای دیگر. شرح بیماری نویسنده و گله ازپیری و فرسودگی عمر و چاقوی اطباست و این حس درذهن خواننده قوت میگیرد که نکند این دفتر وصیتامه خود نویسنده است که با خدا و آفریده هایش درمیان گذاشته که هرگز چنین مباد؛ به این آرزو که هوشنگ سال های سال سرزنده باشد و قلم بزند.
به هرحال درادامه گلایه های معصومانۀ نویسنده از چرخ بداندیش و ناسازگار روزگار راهش به بیمارستان می افتد که ضرورت طبیعیِ سن و سال است برای عمل جراحی. شبانه بعد از حمام و خوراندن دو قرص خواب آور، به تختخواب میرود و به قول خودش می خواهد قبل از خواب رفتن «پلی میان این دنیا و آن دنیا بزنم. سرکی به دنیای رفتگان بکشم . از حال و روز آنانی که مرده اند باخبر شوم. ببینم این حضرات درآنجا چه میکنند …»
این نیز بگویم آنهائی که درسال های اخیر با خط و مشی نویسنده آشنایند، میدانند چند سالی ست وارسی دربارۀ معمای آفرینش و دستگاه خدا و مذهب ملکه ذهنِ نویسنده شده و لحظه ای از ادامۀ این فکرغافل نبوده و نشده است. این هم درست است که طبق روال زیندگان درجهان هستی، از “وصیتنامه” همیشه بوی الرحمن به مشام میرسد و شنونده و بیننده فکر میکند که طرف درراه “مرحوم شدن” است وپیشاپیش مراسم تلقین و تدفین و ختم خود را – اینجا، البته ختم بحث وجدل فکری – اش را اعلام کند. اما پیداست که نویسنده هنوز بین شک وامید دنبال کشف قضایاست تا بلکه بتواند معضل معمای آفرینش را حل کند با همه امید و نا امیدی که فارغ از تلاش پیشینیان نیست؛ و به فضیلت کار و تلاش خود ایمان دارد. و میداند آنها که ازاین طریق رفته اند اگرچه به ظاهر دست خالی برگشته اند، اما نمیتوان منکر این ذهنیت شد که هریک از آن متفکران، بذر پرباری در سرزمین اندیشه و فلسفۀ هستی به بار نشانده و ثابت کرده اند که تعالیِ علم و دانش و پیشرفتهای دنیای مدرن امروزی مرهون تلاش انسان است که کائنات را هم زیرنظر گرفته و با طرح مسائلی از قبیل: عقل و دل، ماهیت ادیان و پروردگار را درجایگاه خود نشانده است. آن هم درحالیست که جدال اندیشه ها در هر زمینه روز به روز درجامعه های بشری گسترش مییابد.
هوشنگ معین زاده، درچنین گسترۀ فکری با ایمان و اعتقاد به افکار واندیشه هایی که درسر دارد، راهی را میرود و دنبال میکند که خودش میگوید: «می دانم که احتمالا بسیاری چنین تصوری را به دور از واقعیت می دانند. بخصوص اینکه بسیاری ازمن با هوشتر و کنجکاوتر و فضولتر بودند وبارها این راه را رفته و ناموفق و دستخالی برگشته بودند.» ولی با این همه نمیتواند حریف وسواس های کنجکاوانۀ خود شود و از دنبال کردن مسئله دست بردارد. با شک و تردید اما بیشتر امیدوار، به آینده ای ناشناخته راه را ادامه میدهد. درحالیکه چهرۀ پرستاری با «سیمای زیبا ودلنشین» در دلش نقش بسته دنبال روزنه ای ست برای گشودن رازهای هستی ونیستی و جهان خیال انگیز بهشت و جهنم وباقی قضایا که برای تداوم جهل و سرگرمی عوام غنوده در فرهنگ ماتم و عزا، لازم و ضرورت اجتماعی ست.
در همین فکر وخیالات است که به خواب میرود با همسفری که، به احتمالی، همان پرستار زیبا روی است که حتما ارج و قربی هم نزد خدای مهربان دارد. چرا که همه زیبایان و زیبا پرستان جایگاه ویژه ای پیش خدا دارند. اما زیبا روی همسفر این بار، انگار ازنوع دیگری ست. طوری که خودش هم اقرار میکند که «این فرشته چیز دیگری بود.». بعد شرح آرایش لباس واندام خوش تراش و سن و سال این فرشته با تمام برجستگی جاهای حساس تن و اندام … «با چشمان خمارش که رنگ روشنی داشت و به سبزی میزد نگاهش را که پرازهوس بود به دیدگان پرتمنای من دوخته بود و بلهوسانه عطش وصالش را قطره قطره به دل و جانم فرو ریخت.»
صحنۀ زیبا و هنرمندانه ای که نویسنده، در چند برگ این فصل از جمال و خال هندوی وعطروبوی فرشتۀ بی همتای الهی آفریده است، ذوق زیباشناسِ برجسته ای را در ذهن خواننده زنده میکند.
فرشته از نویسنده درخواست میکند که او را به آسمان هفتم نزد خدا ببرد. میپذیرد. و سوار “بنت براق” (همان که در روایتِ معراج، پیامبر اسلام را به بارگاه خدای متعال بُرد.) دوترکه، یعنی فرشته درجلو و نویسنده درعقب، درحالی که کمر فرشته را سِفت چسبیده او «درجلوی من بربنت براق سوار شدم. من هم با ذوق و وشوق دودست پرتمنای خود را به اندام او گره زدم و سرم را برشانه اش نهادم و چشمانم را بستم تا هرچه بیشتر گرمای لذت بخش اندام او را به تن پرتمنای خود بریزم.»
درآسمان هفتم پیاده می شوند و جبرئیل به نزد نویسنده میآید و بعد از خوش وبش، پرسیدم: این بار برای چه مرا احضار کرده است؟
گفت طرف سخت بیماراست. همۀ ما نگران حال او هستیم. خودش هم گویی به اوضاع وخیم ناخوشی اش پی برده و نگران شده است. با این حال، نمیدانم چرا به فکردیدار تو افتاده است.»
درتالار بزرگی که خدای بیمارخوابیده، فرشتگان سفیدپوش دراطرافش گرد آمده اند و هریک به کاری مشغولند ناگهان صدای دعای “امن یجیب المظطر اذا دعاء و یکشف السوء”از زبان خدا شنیده میشود.
«به نظرم رسید که خدا هم مُردنی است. دیر یا زود خواهد مرد، چه بسا قبل ازاین که بتواند با من گفتگو کند.»

نویسنده در … : با فرزانگان کهن وبا بزرگان علم و هنر جهان که همگی آنجا دعوت شده اند، آشنا میشود. با زکریای رازی و ابن سینا راجع به پیشزفتهای علم و دانش امروزی بحث میکند. ازمیکروب وآنتی بیوتیک و فوائد آنها اطلاعات تازه ای به آنها میدهد. « من که به کار کرد این دارو اطمینان داشتم، خطاب به آنان و جبرئیل گفتم: بی جهت این دست و آن دست نکنید! اجازه بدهید این قرص ها را به خدا بدهیم. من یقین دارم در بهبود حال او مؤثر خواهد بود. دراین هنگام جالینوس که کمتر حرف میزد به سخن درآمد وگفت این مرد راست می گوید ما ضرری از مصرف این داروها نخواهیم دید … »
بایک کاسه ماست و چند قرص آنتی بیوتیک خداوند متعال شفا پیدا میکند. خداوند متعال سوپ مرغ و کباب برۀ لذیذ میل می فرماید و حالشان بهتر می شود. و حیرت آوراینکه ساعت مچی نویسنده موجب شگفتی علما و دانشمندان جهان عهد عتیق، در طبقۀ هفتم آسمان در تالار با عظمت الهی قرار میگیرد.»
« تا جائی که که ناچار شدم ساعت خود را از دستم باز کنم و آن را برای تماشا دراختیارشان قراردهم.»
نویسنده درخلوت با خدا پیشنهاد میکند که به زمین بیاید و دربیمارستان ها برای شفای دردهای کهنش فکر اساسی بکنند. فرشتگان خدا مانع میشوند و رأی اورا برمیگردانند و آخر سر خدا پیشنهاد مفید علمی به نویسنده میکند که «بکوش در کوتاه زمانی که ازعمرت باقی است، همه آگاهی های خود را به دیگران منتقل کنی. بنویس، اگر توانستی منتشر کن و در اختیار علاقمندان قراربده و اگر قادر نیستی، آنها را آماده کن تا پس ازتو دیگران منتشر و پراکنده کنند … … این که چرا تو را برای شنیدن آخرین سخنان خود انتخاب کرده ایم خود دلیل محکمی است که حتی ماهم تحت تأثیر نوشته های تو قرار گرفته ایم. و به مؤثر بودن آنها باور داریم … … … پرسیدم چطور میشود پای خدا را ازباور اعتقادی مردم بیرون کشید؟ گفت ساده است. حقایق را به گوش مردم برسانید. واقعیت ها را فاش و دروغگویان را رسوا کنید … نهیب بزنید وآنها را با سرزنش یا با خود همراه کنید و یا رسوا سازید. نهراسید ازاین که جماعتی شما را شماتت کنند. نترسید …»
من به نوبت خود خیلی خوشحال شدم. ازمشارکت نویسنده دراین نشست باعظمت و بزرگ خدائی درطبقه هفتم آسمان و گفتگویش با خدا و ملانکه و با بزرگان علم و هنر جهان و به خصوص از پیشرفت وهمگانی شدن زبان فارسی وتسلط همه حاضران به یک زبان واحد. ایکاش نویسنده کنجکاو جستجوگر زمانۀ ما معلوم میکرد که زبان رسمی سخنگویان درآن نشست چه زبانی بوده است؟

درفصل دوم
خداوند متعال را آماده کرده اند که برای مداوا به زمین بیاورند تا بلکه حالش خوب شود و انشاء الله تعالی بهبودی پیدا کند. برنامه سفر خدا به زمین آماده میشود. به شرطی که کسی جز پاپ اعظم از این سفر آگاه نشود. فرشته ای حامل پیام جبرئیل به واتیکان است. فرشته میرود و پاپ را ملاقات میکند. قرار براین شده که بیمار درآمریکا با هزینۀ آن دولت معالجه شود. اتاق مشورت هم اتاق خواب خداوند متعال است.
«خداوند هم پس از شنیدن برنامۀ سفرخود، با نگاه شیطنت آمیزی گفت : ما آماده ایم بهتراست هرچه زودتر سفرمان را آغاز کنیم و به جبرئیل هم گفت همانطور که اراده کرده ایم، دوست ما دراین سفر و درتمام مراحل همراه و در حضور ما خواهد بود. به خصوص درزمانی که پزشکان به معاینه ومعالجه ما مشغول خواهند شد. …» وازاین پس نویسنده کتاب به مقام مشاور خداوند بزرگ جهان ارتقاء پیدا میکند. «همراه خدا، جبرئیل امین وسه فرشته که دوتن آنها لباس سفید پرستاری به تن داشتند و نفرسوم ملبس به لباس کشیشی بود از بارگاه پر جلال و جبروت خدا بیرون آمدیم… … درآستانۀ درب خروجی بارگاه، … کاروانی از ده ها حیوان بالدار پیر و جوان شبیه براق را دیدم که به صف ایستاده اند. عحیب تر از همه این که برپشت بعضی ازاین حیوانات کجاوه هایی بود که شبیه آن هارا درفیلم های تاریخی و درعکس های قدیم کشورهای مسلمان و درکتابها و مجلات دیده بودم» البته غیرازآن حیوانان بالدار، لشگر بزرگی هم از فرشتگان با تیرو کمان و مشعل و گرز و سایراداوات جنگی آسمانی و “محافظین خدا در طبقات هفتگانه آسمان هستند” و جبرئیل پاسخ میدهد که خداوند درهمه مسافرتهایش با این دبدبه و کبکبه مسافرت میکند. اینجاست که معلوم میشود دستگاه الهی هم از شر شیطان و اجنه درامان نیست و این لشگر نگهبان برای حفاظت خدای متعال ازشرآنهاست! خداوند با جبرئیل و نویسنده درکجاوه های مخصوص وارد واتیکان میشوند. هم خدا وهم جبرئیل و هم راننده آمبولانسی که بیماررا ازواتیکان به فرودگاه میبرد، لباس کاردینالی به تن دارند. پاپ مشایعتی از بیمار نمیکند. فقط دستش را از پنجرۀ بیرون آورده، با ادای «کلمات پدر و پسر و روح القدس را بدرقه سفر خدا» می کند. بیمار را بدون تشریفات رسمی با هواپیمای ال ایتالیا از رم به آمریکا میبرند. و آنجا در حالی که «کاردینال بزرگ کاتولیک های نیویورک درمعیت تنی چند ازبزرگان کلیسای این شهر و شهرهای اطراف در آنجا به انتظار ما بودند … و ما بیمارمان (خدای عز وجل) را روی برانکاری خوابانده بودیم، همراه پرستاران به آمبولانس نهادیم…» بدین ترتیب، بیمار دربیمارستان بستری میشود.
مقدمات معاینه دربیمارستان شروع میشودو نرسی که برای گرفتن خون به بالین بیماررفته موفق نمیشود ازتن بیمار خون بگیرد. به اتاق دیگر برای اسکن میبرند، پزشک ها دچار حیرت میشوند.
« زیرا هیچ یک از اعضای لازمه حیات اعم از قلب و ریه و رگ و پی و استخوان و غیره دراین عکسبرداری مدرن و حساس دیده نمیشود.»
حال جسمانی و معایناتِ این کاردینال کهنسالِ بیمارمحیرالعقول به بیرون از بیمارستان درزمیکند. هجوم خبرنگاران و فیلمبرداران نویسنده را دستپاچه کرده، بیم وهراس از فاش شدن مقام بیمار او را به وحشت می اندازد « من از واکنش خود خدا نیز می ترسیدم که به من اطمینان کرده و با طناب پوسیدۀ من به چاهی فرو رفته بود که بیرون آمدنش با کرام الکاتبین بود.»

با مشاورت جبرئیل خدا را به جایگاه اولیه اش بر میگردانند.
و خداوند در مقابل پرسش نویسنده که میپرسد «چه ضرورتی داشت که چنین سفر پر مشقتی را به گردن ما گذاشتید؟ قصد و هدفتان ازاین کار بیهوده چه بود؟ … خدا با نگاه سرزنش آمیز گفت … … ما برای رضای خاطر تو ناچار شدیم ترتیبات این سفررا فراهم کنیم تو را همراه خود ببریم تا با چشم خود ببینی و با گوش خود بشنوی و با درک و فهم خود دریابی که مشکل قضیۀ ما و شما انسانها درکجاست؟ و اینکه چرا ما این همه اصرار داریم که دست ازسرما بردارید.»
درپایان این دیدار خدا نفس امید برنویسنده میدَمَد سفارش می کند : «کارت را ادامه بده و به پایان برسان. نگران هم مباش که امروزه سخن تو به قدر و قیمت خود خریدار ندارد. دوستداران افکار واندیشه های تو آیندگان هستند. کسانی که حتی هنوز چشم به دنیا نگشوده اند …»

فصل سوم وصیتنامه خدا.
با ظهور ادیان ابراهیمی، موضوع مقام الوهیتِ یکتائی خدا شکل میگیرد. خدای پنهان و بی مکان و حاضردر همه جا و ناظر درهمه اموردنیا ماهیتِ کهن خدائی وخدایان را بهم میریزد. خدا که تا آن زمان بین مردم و از مردم بود، به دور دستها میرود. دور واز دسترس بشر، به آسمانهای لایتناهی تغییرمکان میدهد. حضور فعال مایشاء خداوند یکتا، به فرهنگ بشری راه پیدا میکند. پیامبر بزرگواراسلام به ملاقات خدا میرود. راهنمایش جبرئیل است. ملائکه ای از مقربان درگاه خداوندی، که پیامبر را در سفر آسمانی هدایت میکند. ملاقات رسول الله با خدای یکتا با نام “معراج”، در فرهنگ اسلامی فصل تازه ای میگشاید. درادامۀ دیدار موسی ونزول ده فرمان درکوهِ سینا و عروج عیسی به آسمانها؛ و معراج، یادگاری ابدی از آن ملاقات بی همتا درتاریخ بشری ثبت و ضبط میشود.

نویسندۀ اثر، با اعتماد به نفس کاملی که به باورهای ایمانی خود دارد وحقانیتِ الهی را پذیراست از قول خدا مینویسد:
«رسم است که در موقع تنظیم وصیتنامه بایستی شاهد و گواهی حضور داشته باشد که درستی آن را تأیید کند. ازاین رو ماهم تورا به عنوان شاهد و گواه وصیتنامه خود انتخاب کرده ایم …»
گفتگوی بین آن دو ساده و خودمانی، عاری از هرگونه تکلف است. از تشریفات بندگی و خدائی خبری نیست.
هماهنگی خدا با سخنان ساده دلانۀ نویسنده، طبع والای خداوند عادل ومهربان را به اذهان تنیده درخشونتِ مطلقِ هموطنان تداعی میکند.
طرح معضلات با آفریدگار جهان به زمانه ای که ظلم و فساد حاکم سراسر جهان را پوشانده است، عجز و درماندگیِ اندیشۀ آفریدگارهستی را توضیح میدهد.
وصیتنامه خدا با امضای “خدای یکتا، یهوه/ پدرآسمانی / الله اکبر» تکمیل میشود. امضاها با لقب های سه گانه که درمتن وصیتنامۀ خدا آمده است، عدالت خدائی و یکسانی ادیان را یادآورمیشود. حال آنکه رفتاروکردارانبیا وکتب آسمانی و احکام وشارحان و مناسک مذهبی چنین چیزی را روایت نکرده اند و نیست. تضادها وتفاوت های فاحش ادیان و، بی خبری از تمایلاتِ آزمندانۀ خود برگزیده ها، که بعنوان نماینده خدا پایه واساس جنگ وجدال مذهبی را پی ریخته اند و، دراین میان خدای متعال نیز با سکوتش یارویاورآنها شده؛ ازنظرگاه نویسنده دور نیست، اما زیاد نمیخواهد پا پیچ شود. گذشته ازآن برای خواننده معلوم نشده که نویسنده با چه زبانی با خدا حرف زده بطور قطع ایشان عربی نمیداند، آیا خدای قرآنی عرب با زبان های فارسی و فرانسه آشناست ؟ البته در افسانه ها آمده است که حضرت سلیمان و نوح با زبان اجنه و ملائکه و جانوران آشنا بوده یا رستم، پهلوان افسانه ای ایران با اژدها سخن گفته و حرف همدیگررا کاملا فهمیده اند. اینکه نویسنده دراین باره سکوت کرده واصلا به فکرتوضیح نیفتاده، از یگانگی خود و خدایش روایت میکند.
سرودۀ زیبا و پرمغز بیدل یادم آمد :
نیستم آگه چه دارد خلوت یکتائی اش / اینقدر دانم که آنجا هم همین من بوده ام.

فصل چهارم وصیتنامه من
نویسنده خوش ذوق “وصیت نامه خدا” دنیای پس از مرگ را با آذین بندی های زیبا توصیف میکند. به روایت از قرآن ازشخصیت های عزرائیل و عزازیل میگوید. شرح کوتاهی دارد دربارۀ مراسم تدفین مسیحیت و اسلام، البته با یادآوری مزایای پیشرفتۀ مسیحیان؛ غرقه دررؤیاهای مرگ و پس ازمرگ، عنکبوت کوچکی را میبیند وجای عزرائیل میگیرد، خوشحال از اینکه حداقل باهیبت و شکل شمایل ان آشناست، نفس راحتی میکشد که لحظاتی بعد چرت زدن آن حشره، افکارنویسنده را بهم میریزد. تا جائیکه میگوید یا میپندارد که: «به این نتیجه رسیدم که من مُرده ام وباید خاک بشوم و …» البته بهم ریختن خیال و واقعیت و تسری این صفت، به حالت موت شیوۀ خاص نویسنده است که باید درقالب آن پیام اصلی خود را به مخاطبین برساند.
با نکیر ومنکر ملاقات میکند، بی کمترین و کوچکترین خوف وهراس، حتا بدون پرسش وپاسخ. و عزرائیل با مهربانی مراسم کفن و دفن را انجام میدهد و نویسنده را درخواب ابدی رها میکند.
روزنه ای ازدنیای دیگر، دریچه ای ازدنیای تازه و شاداب وعطرآگین است که به روی او گشوده میشود. برگ های پایانی کتاب، پیام نویسنده است در بیداری خواب رفتگان از گران خوابی قرون و اعصار؛ تلنگریست به انبوه معتادان جهل که با زبانی ساده و دلسوزانه دردهای کهن عقب ماندگی را توضیح داده است.

لندن – یکم جولای ۲۰۱۱

جدا سازی جنسیتی در دانشگاههای ایران

تکه ای از یک نامه - مرداد ۱۳۹۰

بسیار دور از هم قد کشیده‌ایم . هر یک بر فراز صخره‌ای بلند و دره‌ای عمیق؛ میانمان که با هیچ خاکستری پر نخواهد شد. جدایمان کردند؛
از روز اول مهر. با پوشش‌های متفاوت. مانتو و مقنعه و چادر تیره بر من پوشاندند و تو را با لباس فرم و کله‌ای تراشیده به ساختمانی دیگر فرستادند. من را به مدرسه‌ی دخترانه و تو را پسرانه . دانشگاه هم که رفتیم جدایمان کردند. با ردیف‌های دور از هم .
نیمکت‌های خانم‌ها و آقایان. با درها و راهروها و ورودی‌ها و خروجی‌های خواهران و برادران .
جدایمان کردند و ما بسیار دور از هم قد کشیدیم . در اتوبوس با میله‌ها و در حرم و امامزاده با نرده‌ها و در دریا و ساحل با پارچه‌های برزنتی. ..
آنقدر دور و غریب از هم بزرگ شدیم تا تو شدی راز درک ناشدنی‌ای برای من؛ و من شدم عقده‌ی جنسی سرکوب شده‌ای برای تو. تا هر جا که دیگر نتوانستند جدایمان کنند، در تاکسی و خیابان، از زور نادانی و بیماری و عقده‌های جنسی، من در پی یک نگاه و توجه و متلک از تو باشم … و تو خود را به من بمالی و برهنگی ساق پایم حالی به حالی‌ات کند و نگاه حریص‌ات مانتو ام را بدرد .
جدا و بسیار دور از هم قد کشیدیم انقدر که تا پایین تنه هایمان معذب مان کرد خیال کردیم عاشق شده‌ایم و چون عاشق هستیم باید ازدواج کنیم و بعد هم با هزاران عقده‌ی بیدار و خفته به زیر یک سقف رفتیم .
بسیار دور از هم قد کشیدیم. انقدر که دیگر نگاه‌مان نیز یکدیگر را خوب و درست ندید و نگاه‌های انسانی جای خود را به نگاه جنسیتی دادند درهمه جا. در محل کار، در محافل فرهنگی و علمی و حتی جلسات سیاسی . و من باید تقاص همه‌ی این فاصله ها را بپردازم . تقاص دوری از تو و بر صخره‌ای دیگر قدکشیدن را . تقاص تو را ندیدن و نشناختن را .
باید که تنم بلرزد وقتی هوا تاریک می‌شود و من تنها در خیابانم؛ وقتی دنبال کار می‌گردم؛ وقتی تاکسی سوار می شوم .

اینجا یک مستراح عمومی است به وسعت یک کشور. بهتان بر نخورد… آخر سالیان سال است که در همه جای دنیا، فقط مستراح‌ها را زنانه و مردانه کرده‌اند

چه بل بشوی افسار گسیخته ای

ایلنا - مرداد ۱۳۹۰

هرچند انتشارات آگاه مجوز نشر دائم دارد، اما پس از نمایشگاه کتاب سال ۸۹ تا امروز بدون هیچ دلیلی اداره‌ی کتاب از پذیرفتن کتاب‌های این انتشارات خودداری می‌کند.

حسین ‌حسین‌خانی که بیش‌ از سه دهه به‌عنوان ناشر در انتشارات آگاه فعالیت دارد، بیش از یکسال است که به‌دلایل نامعلوم از کار بازداشته شده و اجازه‌ی انتشار هیچ کتابی را در طول این مدت نداشته‌است.
حسین‌خانی در گفتگو با خبرنگار ایلنا، چنین گفت: موضوع برمی‌گردد به اردیبهشت ماه سال ۸۹ که به ما اجازه‌ی حضور در نمایشگاه کتاب تهران را ندادند. در ادامه متوجه شدیم که اداره‌ی کتاب بدون ارائه‌ی هیچ توضیحی از دریافت کتاب‌های جدید انتشارات آگاه ممانعت می‌کند.
وی ادامه داد: بیش از یکسال است که مسوولان اداره‌ی کتاب در پاسخ به درخواست مجوز‌های این انتشارات، می‌گویند به ما دستور داده شده که کتاب‌های شما را تحویل نگیریم.
مدیر انتشارات آگاه درمورد اعتبار مجوز انتشارش توضیح داد: نوع پروانه‌ی نشر انتشارات آگاه، دائمی‌ست و طبق قانون برای ابطال این پروانه می‌بایست کمیسیون مربوطه با اعضای مشخص شده در قانون تشکیل شده و رای گیری صورت گیرد. بنابراین طبق قانون؛ پروانه‌ی نشر من تنها در چنین شرایطی باطل خواهد شد، درصورتیکه نه جلسه‌ای پیرامون موقعیت آگاه تشکیل شده و نه رای‌گیری صورت گرفته است.
وی ضمن بیان این مطلب که معاون فرهنگی جدید(بهمن دری)، قول پیگیری دلیل این ممنوعیت غیررسمی را به ما داده‌است، گفت: موقعیت پیش‌آمده باعث شده ما انتشار کتاب‌هایمان را به ناشران دیگر بسپاریم که اغلب درگذشته‌های دورتر، خود در انتشارات آگاه فعالیت داشتند. حتی ما مجبوریم برای تجدید چاپی‌ها مجددا توسط ناشران دیگر مجوز چاپ بگیریم.

برگی از دفتر خاطرات یک طبیب عمومی

مرداد ۱۳۹۰

* گلوی بچه رو که نگاه کردم مادرش
گفت: آقای دکتر! گلوش چرک داره؟
گفتم: چرکش تازه میخواد شروع بشه.
گفت: این بچه همیشه همینطوره٬ همیشه عفونتش اول شروع میشه بعد زیاد میشه!
*
به دختره گفتم:
مشکلتون چیه؟ با یه صدای گرفته گفت: هیچی فقط چند روزه که اصلا صدام درنمیره!!
*
به دختری که با استفراغ اومده بود
گفتم: اسهال هم دارین؟
گفت: حالتشو دارم اما نمیاد!!
* یه خانم حدودا ۵۰ ساله دختر حدودا ۱۸ سالشو آورده بود. به دختره گفتم:
مشکلتون چیه؟ گفت:
دلهره دارم.
مادرش زد زیر خنده و بعد گفت:
مامان! دل پیچه نه دلهره!
پرسیدم:
چیز ناجوری نخوردین؟
مادرش گفت:
چرا «چیسپ» خورده
و این بار نوبت دختر بود که بزنه زیر خنده و بگه:
مامان چیپس نه چیسپ!
* به آقائی که با سردرد اومده بود گفتم: قبلا هم سابقه داشتین؟ گفت: مثلا چه سابقه ای؟ بعد گفتم: توی خونه داروئی نخوردین؟ گفت: مثلا چه داروئی؟ نسخه شو که نوشتم گفتم: دیگه هیچ ناراحتی نداشتین؟ گفت: مثلا چه ناراحتی؟
* به خانمه گفتم:اشتهاتون خوبه؟ گفت: هروقت بتونم غذا بخورم میتونم بخورم!
* پیرمرده گفت: همه بدنم درد میکنه غیر از آرنج دست چپم. گفتم: یعنی آرنج دست چپتون درد نمیکنه؟ گفت: نه آرنج دست چپم «خیلی» درد میکنه!
* خانمه اومد و گفت: برام یه آزمایش بنویس. گفتم: چه آزمایشی؟ گفت: نمیدونم. چندوقت بود که هر دو دستم درد میکرد. چند هفته پیش از این دستم آزمایش خون گرفتم بعد دردش افتاد حالا می خوام بگم از این دستم هم خون بگیرن ببینم دردش می افته؟!
* به خانمه گفتم: باید یه آزمایش بدین. گفت: نمیدم! گفتم: چرا؟ گفت: میترسم بفهمم یه مرض ناجوری دارم!
* برای آبسه دندون برای مریض کپسول نوشتم بعد
گفت:
چند روزه گلوم هم درد میکنه.
گفتم:
خوب اگه عفونت داشته باشه با همون کپسول بهتر میشه.
گفت:
اون کپسولو که برای دندونم نوشتین چکار به گلو داره؟!
* خانمه میگفت:
توی آزمایشگاه درمونگاه آزمایش دادم گفتند عفونت داری اما بیرون آزمایش دادم گفتند سالمه! آزمایشهاشو نگاه کردم دیدم توی درمونگاه آزمایش ادرار داده و بیرون آزمایش خون!
* خانمه میگفت:
فکر کنم باز گلوی بچه ام چرک کرده.
گفتم:
از کجا فهمیدین؟
گفت:
آخه از دیروز داره دهنش بوی کپسول میده!
* خانمه میگفت:
بچه ام چند روزه یبوست داره براش شیاف هم گذاشتم خوب نشد.
گفتم:
چه شیافی براش گذاشتین؟
گفت: استامینوفن!
* مریضهای درمانگاه تمام شدن و از مطب میام بیرون یه هوائی بخورم. دیدم مسئول پذیرش که اهل همونجاست داره با یکی از اهالی روستا صحبت میکنه و ازش میپرسه:
داروهائی که دکتر دومی براتون نوشت با دکتر اولی فرق داشت؟
روستائی محترم میگه:
خوب معلومه٬ مگه کود حیوونهای مختلف با هم فرق نمیکنه؟ خوب داروهای دکترها هم با هم فرق میکنه!!
* یه پسر جوون با فشار خون پائین اومده بود.
گفتم:
میتونین بمونین سرم بزنین؟
گفت: نه.
گفتم: آمپول میزنین؟
گفت: نه.
خانم جوونی که باهاش بود
گفت: آقای دکتر لطفا یه شربت ماستی (آلومینیم ام جی اس) براش بنویسین
گفتم: چرا؟
گفت: آخه میگن چیزهای شیرین فشار خونو بالا میبرن!
* روز شنبه این هفته یه زن و شوهر بچه شونو آورده بودند. گفتم:
چند روزه که مریضه؟ پدره گفت:
دو روزه مادرش گفت:
نه سه روزه پدره با عصبانیت به مادرش گفت:
آخه جمعه که تعطیله!!
* مرده با کمردرد اومده بود، وقتی میخواستم نسخه بنویسم گفت:
آقای دکتر! بی زحمت هرچی میخواین بنویسین فقط پماد ننویسین! گفتم:
چرا؟
گفت:
آخه همه خونواده مون رفته اند مسافرت هیچکسی نیست که برام پماد بماله!
* به خانمه گفتم:
کجای سرتون درد میکنه؟ دستشو گذاشت روی سرش و گفت:
همین جا درست توی لگن سرم.


*******************

اسلام ناب محمدی -ابراهیم نبوی

ابراهیم نبوی - مرداد ۱۳۹۰

من تا بیست سال قبل فکر می کردم اسلام ناب محمدی یک چیزی است
شبیه حرفهای دکتر شریعتی و کارهای ابوذرغفاری و دیدگاههای طالقانی، تا اینکه فهمیدم که اینها همه شان به گفته طرفداران اسلام ناب محمدی از همه منحرف تر اند.
بعدا به این فکر افتادم که شاید این اسلام ناب محمدی که آقای خمینی گفته بود، همان کارهایی بود که خودش در هشت سالی که او رهبر بود و از بازرگان تا موسوی نخست وزیر بودند و هاشمی رئیس مجلس بود و خامنه ای رئیس جمهور بود، انجام می داد و مسلمانان ناب محمدی هم کسانی بودند که آیت الله خمینی آنها را این طرف و آن طرف منصوب می کرد یا از آنها حمایت می کرد، خدا را شکر اصلاحات شد و جنبش سبز رخ داد و تازه ما فهمیدیم که نخست وزیر اولی مرتد بود و رئیس مجلس دزد بود و نخست وزیر مورد اعتماد خمینی جاسوس بود و قائم مقامش هم شیخ ساده لوح، و تازه بعد از آن فهمیدیم که نه تنها پسرش احمد آقا مساله دار بود و نمی دانم کار واجبی کرد، چیز واجبی خورد، چیز واجبی مالید به جایی که بالاخره مرحوم شد. و بعد از آن هم فهمیدیم آن پسرکی که از بچگی پهلوی آقای خمینی می نشست، و می گفتند نوه اش هست، ظاهرا نفوذی استکبار جهانی بود و جاسوس آمریکا که حتی حق نداشت سر قبر پدربزرگش هم حرف بزند. آن یکی نوه اش هم که زهرا اشراقی بود، قیافه اش که شبیه کفار هالیوود بود، شوهرش هم که رضا خاتمی بود، از بیخ کارش خراب بود و اصولا کل بنیانگذاران انقلاب و جمهوری اسلامی همه شان حال شان بد بود و اصلا اسلام ناب محمدی نبودند.
این اواخر فکر می کردم که شاید زبانم لال، این هاشمی رفسنجانی که نه تنها نورچشمی رهبر سابق بود، بلکه خودش رهبر تعیین می کرد، این آقا اسلام ناب محمدی بود، اما دریغ و افسوس که فهمیدم هم خود اکبر آقا، هم زنش، هم مهدی، هم فائزه و فاطمه و الی اخر، همگی تاجر و فاجر بودند و نه تنها مصادیق بارز اسلام ناب محمدی نبودند، بلکه از بیخ دشمن اسلام و عامل فتنه بودند.
بالاخره ما هم کمثل الغریق یتشبث بکل حشیش( معنی اش این نیست که هر کسی غرق شد می رود آمستردام حشیش بار می زند، بلکه این است که آدمی که غرق می شود مثل مغروقین مرحوم بی واچ دستش را به هر طرف می برد تا یک دفعه دیدی ” ممه را بقول احمدی نژاد لولو نبرده بود و یک دفعه پاملا اندرسون آدم را نجات داد) گیر دادیم به روشنفکران دینی و خاتمی و فکر کردیم شاید این پاملا اندرسون جمهوری اسلامی، هم ما را نجات بدهد و هم کشتی در حال غرق شدن اسلام را، اما افسوس که همه این داستانها بیراه بود و ما اشتباه می کردیم و معلوم شد خاتمی خودش عامل سی آی ا و انگلیس و فرانسه و بقیه جاها بوده و همه وزرایش هم مثل خودش و اصلا اصلاحات برای از بین بردن اسلام ناب محمدی بود.
تا اینکه چشم مان به هاله نور آقای احمدی نژاد روشن شد و تازه فهمیدیم بقول مدیری سابق ” ایننننننه” و اسلام ناب محمدی یعنی همین احمدی نژاد و رحیمی و مشائی و اژه ای و خامنه ای و طائب و ده نمکی و اصولا تا وقتی یک کودتایی چیزی صورت نگیرد، اسلام ناب آمریکایی که سی سال مملکت را به باد داده بود، از بین نمی رود و اسلام ناب محمدی ظهور نمی کند.
البته اینها وجه اثباتی قضیه نیست، نفیا این خبرهاست و مطالعه جمهوری اسلامی نشان می دهد که اصولا اسلام ناب محمدی، یک چیزی است که قبلا نبوده، حداقل اگر هم بوده، کسی به ما نشانش نداده و اصولا یواشکی باید در مورد آن حرف زد و همان چیزی است که پدر و مادرمان می گفتند، بچه خوب این کارها را نمی کند.
البته، من الآن حالم خراب است که این چیزها را دارم می نویسم، یعنی راستش را بخواهید، دو روز است هر کسی می گوید ” یاعلی” یاد چیزهای خاصی می افتم که حتی نمی توانم اسمش را ببرم. نه اینکه خدای ناکرده من با حضرت علی مخالف باشم، حتی ممکن است خودم هم وقتی به دنیا آمده بودم یک دده دودویی کرده باشم و حرفی زده باشم و منظورم این باشد که ” هر کسی که محمد مولای اوست، علی هم مولای اوست” خب، بچه ها که نمی توانند درست حرف بزنند، همه چیز را یک جور دیگر می گویند، عاقلان باید بفهمند که منظور چیست. آدم باید عاقل یا عاقله یا قابله یا والده باشد تا زبان بچه را بفهمد، آن هم بچه ای که وقتی شصت سالش شد تازه یواش یواش دارد مجتهد می شود، خوب طول می کشد تا حرف ها را درست بزند.

می گویند یک مردی به زنی تجاوز به عنف کرده بود، بردند پیش قاضی و گفتند که این آقا تجاوز به عنف کرده، قاضی گفت ” مرتیکه پدرسوخته! برای چی تجاوز به عنف کردی؟” متهم گریه کرد و زاری کرد و ناله کرد و آه کشید و بعد دو تا دستش را به حالت قنوت جلوی قاضی گرفت و گفت ” آقای قاضی! من این خانوم را دیدم، یعنی یک جایی از این خانم را دیدم که اندازه اش این هوا بود” و دو دستی اندازه محل مذکور را نشان داد و گفت: ” بخدا آقای قاضی! اگر شما هم یک چیز دیده بودید این هوا، حتما به آن خانم تجاوز می کردید.” قاضی نگاهی به دست مرد که به حالت قنوت باز بود کرد، و لابد تصور کرد که محل مذکور چقدر عظیم بوده و لابد این متهم با دیدن آن احساساتی شده و اختیار از دست داده است، بعد فکری کرد و چون خودش هم مثل سگ پاولوف نسبت به حالت دست طرف احساساتی شده بود، گفت ” این متهم را ببرید، الآن حالم خوب نیست، و هفته بعد حکمش را صادر می کنم.”
هفته بعد آقای قاضی آمد و دو سه نفری را محاکمه ده دقیقه ای کرد و فرستادشان جایی که عرب نی انداخت، تا اینکه همان متهم متجاوز ” به این بزرگی” را آوردند. تا طرف را دید، گفت ” این مرتیکه پدرسوخته را بیست سال زندانش کنید، چون نه تنها به آن زن تجاوز به عنف کرده، بلکه نماز من را هم ضایع کرده است، چون هر وقت در هفته گذشته قنوت می بندم، یاد فلانجای خانم می افتم و حالم خراب می شود.” حالا بقول عمران صلاحی و مانا نیستانی حکایت ماست، ده سال است که هر وقتی می بینیم یک مسلمانی قنوت بسته، یاد آنا نیکول اسمیت می افتیم، دو روز هم هست هر وقت می شنویم یکی گفت ” یا علی” یادمان می افتد به محل استخراج مقام معظم رهبری. خوب، این جوری که خیلی ضایع است که ملت دائم به فکر مادر آقا باشند و هی فکر کنند، در آن لحظه چی شد. اصلا تصورش یک جوری است.
تازه فهمیدم اسلام ناب محمدی یک همچین چیزی است، یعنی یک صمیمیتی بین رهبر و ملت باشد که دائم به یاد مادر رهبر باشند. البته این رشته سر دراز دارد، یعنی واقعا اگر اینقدر دراز نبود، باز می شد فراموش کرد، ولی فکر کنید به همین آقای تاجیک که یکی دیگر از مصادیق بارز اسلام ناب محمدی هستند، فکر کنید، در این سی و دو سال کجا سابقه داشت یک آقایی روز روشن، در نزدیکی یک زیارتگاه، به دختر رئیس شورای تشخیص مصلحت بگوید ” فاحشه” و بعد هم از حرف خودش دفاع کند و به پدرش هم بگوید ” یابو” به نظرم اینها هم علائم ظهور است و هم نشانه های اسلام ناب محمدی، وگرنه علامت از این مشخص تر چه می خواهید؟ ننه رهبری و دختر رئیس شورای تشخیص مصلحت که بطور کلی ملی اعلام شدند، از بقیه چه انتظاری داریم.
البته، شاید بگوئید که یک قابله و یک آدم دیوانه ملاک اسلامیت نیست، ملاک اسلامیت ما وعاظ و نوحه خوانانی هستند که مواظب هستند تا بیمه سید الشهدا که سالها قبل امام فرمودند اسلام را سیدالشهدا بیمه کرد، باطل نشود. همین وعاظ هستند که مواظب اسلام ناب محمدی هستند، وگرنه تا حالا صد بار باد برده بود آن را و همه مان بی سروسامان می شدیم. مثلا همین آقای حدادیان، که رهبر معظم انقلاب که از همان زمانی که روی خشت افتاد، فرمود یاعلی، خیلی هوایش را دارد، در یک سخنرانی رسمی، نه در مجلس شوخی و در محل بازی و در توالت دبیرستان، نه، وسط مسجد، بالای منبر، اعلام کرد که آقای مشائی، معاون و مراد آقای رئیس جمهور، آلت ایشان است. و پیشنهاد کرد که لااقل یک برگ انجیری چیزی جلوی آن گذاشته شود که همه مردم وردست ناموس رئیس جمهورمان را نبینند. حالا، بدبختی ما شده سه تا، یکی قنوت، یکی یا علی، یکی مشائی، یعنی تا آقای مشائی را می بینیم، فورا تصور می کنیم آقای احمدی نژاد تازه از بالای درخت آمده پائین، برگ انجیرش هم به دلیل کمبود یارانه برای درست کردن دلمه مورد استفاده قرار گرفته و حالا ما داریم مقادیری پشم و پیلی رویت می کنیم، اگر فقط این چیزها هم بود، قابل تحمل بود، ولی کلا تصور این قضایا ذهن آدم را خراب می کند.
حالا متوجه شدید که منظور از اسلام ناب محمدی که ۳۲ سال است، واژه اش تکرار می شود، ولی این ملت معنی آن را نمی فهمد، یعنی چه؟ وقتی رئیس جمهور وسط هزار تا آدم که ساندیس های شان را خورده و دارند کیک شان را سق می زنند، می گوید ” آن ممه را لولو برد” انتظار دارید که ما وقتی خبرهای سیاسی را می خوانیم، تصاویر پورنوگرافیک پیدا نکنیم. حالا هی به ما بگوئید فاسد، هی به خودتان بگوئید اسلام ناب محمدی. هی از ما انتظار داشته باشید یک کلمه هم از پاملا اندرسون و مرحومه آنا نیکول اسمیت و اعاظم دیگر اسم نبریم، باز تا وقتی ” ممه را لولو نبرده بود” می شد یک جوری فیلترش کرد، حالا مگر لولو به این سادگی کوتاه می آید؟ مشکل یکی دو تا نیست، وقتی شریعتمداری به نماینده های مجلس می گوید گاو و به مجلس می گوید طویله، وقتی رئیس جمهور به مردم می گوید بزغاله، وقتی دلار می شود کاغذ پاره، وقتی ناوگان های آمریکا بقول سردار نقدی لگنی بیش نیستند، وقتی آقای جواد لاریجانی که بالاخره هیچی نباشد، دکترایش تقلبی نیست، به اوباما می گوید کاکاسیاه، تازه داریم می فهمیم که اسلام ناب محمدی چیست. به نظر من فیلتر کردن سایت های سکسی هیچ فایده ای ندارد، چون تا وقتی اسلام ناب محمدی هست، وقتی که وارد سایت شیعه نیوز هم می شویم، انگار که وارد استریپ بار یا اتاق زایمان شدیم. به نظر شما ما مشکل داریم، یا اصولا اگر یک جور دیگر حرف بزنند بهتر است؟

گر می نخوری طعنه مزن مستان را
بنیاد مکن تو حیله و دستان را
تو غره بدان مشو که می می نخوری
صد لقمه خوری که می غلام‌ست آنرا

تهرانی که من دیدم-سحر

سحر - مرداد ۱۳۹۰

پس از سالها، چند ماه پیش برای دیداری دو ماهه به تهران رفتم.

من متولد تهرانم، دبستان و دبیرستان را تا نزدیکی های پایانش در تهران بودم. من از آن دوران، هم خاطره های فراوان دارم، هم دوستانی که سرشار از مهر و محبت اند…

پس از پایان سالهای آخر دبیرستان در خارج از کشور، به دانشگاه رفتم، و حالا که دو سالی از پایان تحصیلاتم در دانشگاه گذشته است برای شرکت در عروسی یکی از دوستان و نگاهی به امکان کار در زمینه تخصصم به تهران رفتم.

من تهران ِ قبل از انقلاب را ندیده ام. و از گذران زندگی در آن دوران چیزی نمی دانم، ولی زیاد شنیده ام و فیلمها و عکسهائی را دیده ام.
من وقتی متولد شدم تارخ کشورم برگی دیگر خورده بود و صفحه دیگری در حال نگارش بود.

و آنچه نگاشته می شد با جوهری غیر از سیاه بود و نشان می داد که شاید نسیم خوشی در راه باشد. گواینکه بزرگتر ها می گفتند اگر آنچه می بینی پذیرا است به این خاطر است که هنوز نسیم قبل از تورق تاریخ است و این بوی جوی مولیان است، ولی بسیار ناگواری ها در راه است. شب دراز است . و تاکید داشتند: آنچه دارد نگاشته می شود حکایتی دیگر است، و خبر از زندگی و روال دیگری دارد.

من دخترم، و نمی توانم تصوری داشته باشم از تهرانی با دخترانی بی پوشش اجباری.  آنچه برایم از چنان جوّ و وضعی می گویند، قصه گونه است. می گویند در برگ قبلی نوشته شده که نه تنها پوشش که انتخاب رنگ هم آزاد بوده است. اما تولد من با مرگ رنگ با مرگ موسیقی و با مرگ  آزادی پوشش برای بخصوص زن ها همراه بوده است.
من به هنگامی متولد شده ام که دین داری و اجرای اجباری فرامین اش هنوز سیطره نیافته بود، و هنوز شمشیر دمکلوس ” امر به معروف و نهی از منکر   ” بالای سر زنان قرار داده نشده بود.

گویا به تعبیری باید از زمان تولدم خوشحال هم باشم چرا که اگر هر دو زمان را می دیدم، مقایسه اش برایم بسی بیشتر آزار دهند می بود ولی حالا برایم دردی ملموس و غبنی آزار دهنده نیست.
اما می دانم که چه دنیائی بوده است فصل پیشین کشورم.

وقتی آمدم خارج و ادامه تحصیل در محیط دبیرستانی که مختلط بود، و دانشگاهی که دنیای متفاوتی با دانشگاههای کشورم دارد…و آزادی زنان را دیدم، و به خوبی دریافتم که بخاطر نبود حجاب و پوشش مخصوصی که قامت زنان را در خود گرفته باشد. و بخاطر این آزادی و”  ساطع شدن اشعه هائی با  کشش سکسی از گیسوان خانم ها!! ”  جنجالی از انحراف و تجاوزجامعه را نبلعیده است ” بدانگونه که در ایران ادعا می شود ”  و ندیدم که مردان له له زنان به دنبال زنان باشند و بر عکس دیدم و می بینم که که همه معقول و با رعایت حد خود زندگی مسالمت آمیزی دارند، و زندگی بالنده، سازنده، متعارف،  و با احترام متقابل است، و با رعایت صد در صد قانون همه ی سنگها روی هم بندند. و بی حجابی بانی هیچ هرج و مرجی نشده است. ”  آنچه که در کشور ما روز و شب در موردش حرف می زنند و با خشن ترین بر خورد می خواهند که اجرا شود. ”
با همه ی این حرف ها دوستم که اصرار کرد و بر پایه علاقه خودم برای دیدن او در لباس عروسی و شرکت فعال در آن، بار سفر بستم و رفتم تهران.  پس از حدود کمتر از دهسال.

اما متاسفانه همان روز های اول بود که احساس کردم با سفینه ای، از کره ای دیگر به تهران افتاده ام.
در نگاه اول، تهران را شهری ” کهنه و مندرس ” دیدم….با اینکه ساختمان های نوساز فراوان داشت و تک توک اتومبیلهای لوکس ” منظورم اوتومبیلهای پراید و دوستانش نیست ” نیز دیده می شد،  ولی مردم چنین نبودند.

تهران را مردی دیدم ” بخصوص مردی دیدم ” که ریش دارد، لباس خاکی رنگی به تن کرده است با پیراهنی  با یقه ننه حسنی، و دکمه ای که کجکی گلو را خفت کرده است. و زنانی در کیسه های ناجور و بیشتر تیره رنگ ” وبا پز و شعفی که گاه می توانند چنین نباشند، و دور از چشم
” گشت! ” پا را کمی از گلیم درازتر کنند و با خواندن آیت الکرسی، که گرفتار نشوند ”  و صد البته با بوی عرقی که گاه با ” بوی آفتر شیو، مردان و یا عطر یاس زنان قاطی شده و بوی ترشال گرفته است ”

و این بو، در این گرما، دراتوبوس ها، بیداد می کرد. با اینکه معلوم بود اغلب همان روز صبح دوش گرفته اند ولی گرمای حاکم و جبر پوشش اسلامی که چون انگی زشت بر دامن تهران نشسته بود، عرق را می جوشاند و بر تن ها میماساند.

تهران را کهنه دیدم با مردمانی نگران عاقبت و با لباسهائی که رنگ شاد نداشت، و ریخت و قیافه هائی که خوشایند نبود ” حد اقل برای من ” و البته همه چنین نبودند. مد و زیبائی نیز سرک هائی داشت ولی زیبائی هائی که عین لب های بوتاکس زده ناجور قلوه ای شده بود.

حاکمیت خشن در هر کوی برزن و حتا در پاره ای از خانه ها واضح و بیشتر خشن دیده می شد.
و همه چیز گران بود و می دیدی که روزانه گرانتر می شود حتا بر پایه دلار،  الا به قول پدردوستم ” مواد مخدر ” که وفور داشت و ارزان که چون شمشیری آخته به جان جوانان افتاده بود، هم پسر را از یمین می خواباند و هم دختر را از یسار.

من در این سفر تهرائی را که در ذهن داشتم ندیدم. تهران شاد و براقی که بوی نوی می داد، دیگر نه نو بود و نه تازه و براق، با جوانانی که دلشان را به گفتن متلک به دختر خام ها ی محجبه خوش کرده بودند و  دادن شماره تلفن. و گنگ هائی که اگر جور می شد یکی از همین محجبه ها را می قاپیدند و می بردند. در تهران امنیت را هم ندیم، و قانونی را که برندگی حمایت از مردم را داشته باشد. محرومیت داشت جوانان را له می کرد.

رویای خانم – مرضیه رسولی

مرضیه رسولی - مرداد ۱۳۹۰

اگر ادبیات و رمان به مهم‌ترین دغدغه فکری مردم تبدیل می‌شد، چه می‌شد؟ توی تاکسی راننده به مسافر بغل دستی می‌گفت شنیدی سناپور تو جلسه‌ نقد و بررسی «لب بر تیغ» چی گفته؟ مسافر می‌گفت مگه جلسه برگزار شد؟ راننده می‌گفت کجای کاری؟ برگزار شد، تموم شد رفت. مسافر می‌گفت پس چرا پخش زنده نشد؟ راننده می‌گفت من هم نتونستم برم. از رادیو شنیدم. مسافر صندلی عقب کتابی را که در حال خواندنش بود، دمر می‌گذاشت روی پایش و سرش را می‌آورد جلو و می‌گفت منم نتونستم برم ولی سی‌دی‌شو از میدون انقلاب خریدم. راننده می‌گفت برادرم اونجا بود. می‌گفت جلسه عالی برگزار شده.
برای خرید تازه‌ترین کتاب رضا قاسمی صف دور و درازی جلوی کتابفروشی‌ها تشکیل می‌شد. مردم می‌آمدند از شب جلوی کرکره‌های بسته می‌خوابیدند و سر اینکه چرا صف رعایت نمی‌شود با هم دعوا می‌کردند. بعد که صبح می‌شد و کتاب از چاپخانه بیرون نمی‌آمد، همه لب به اعتراض می‌گشودند و عین کارگرهایی که چندماه است حقوق خود را دریافت نکرده‌اند، به حالت اعتصاب دست از کار می‌کشیدند و جلوی دفتر انتشارات تحصن می‌کردند. خواهان عذرخواهی رسمی ناشر می‌شدند و تا رسیدن به تمام خواسته‌ها دست از تحصن نمی‌کشیدند. در مترو، در اتوبوس و تاکسی، آدم‌ها مدام از ایستگاه‌هایی که قصد پیاده شدن در آنها را داشتند جا می‌ماندند. برای کسانی که پشت فرمان ماشین، کتاب می‌خواندند جریمه‌های سنگین در نظر گرفته می‌شد. خواندن کتاب پشت فرمان اصلی‌ترین علت تصادفات جاده‌یی بود. سرقت کتاب‌های نفیس و نایاب از کتابخانه‌های عمومی و شخصی امنیت را از مردم می‌گرفت. با خواندن «دفاع لوژین» بر تعداد خودکشی‌هایی که از پنجره حمام انجام می‌گرفت، اضافه می‌شد. با خواندن «مادام بوواری» زن‌های زیادی به همان راهی می‌رفتند که اما بوواری رفت. در تلویزیون، مجری اخبار ساعت ۲۱ خواندن خبرها را قطع می‌کرد و می‌گفت به خبری که هم‌اکنون به دست من رسید توجه فرمایید؛ رمان «هدیه» نوشته ولادیمیر ناباکوف ترجمه امیدنیک‌فرجام تنها پس از گذشت یک روز از انتشار چاپ اول، به چاپ دوم رسید. ناشر برای چاپ دوم، تیراژ را از ۳۰میلیون نسخه به ۴۵میلیون نسخه رسانده است. مردم توی خیابان دست از سر نویسنده‌ها برنمی‌داشتند. نویسنده‌ها هر هفته مجبور به تغییر محل سکونت می‌شدند تا بلکه بتوانند با آسایش به کار مشغول شوند. اما با وجود این تمهیدات، باز هم روزی نبود که از در خانه بیرون نیایند و نبینند که صف کیلومتری از آدم‌های کتاب‌به دست منتظرند تا کتابشان امضا شود. نویسنده می‌نشست جلوی در خانه‌اش و شروع می‌کرد های‌های گریه‌کردن. موبایل‌ها و دوربین‌های فیلمبرداری به کار می‌افتاد و فردا شبکه‌های اجتماعی پر بودند از فیلم گریه کردن فلان نویسنده معروف. غذا‌ها در انتظار آدم‌هایی که داشتند کتاب می‌خواندند یخ می‌کرد و از دهن می‌افتاد، شیر روی گاز سر می‌رفت، قرص خوردن سر ساعت تعیین شده فراموش می‌شد و همین در طولانی مدت بطور نامحسوس به افزایش مرگ و میر کمک می‌کرد. در عوض نمره‌های عینک بالا می‌رفت و درصد بالایی از پسران جوان از سربازی معاف می‌شدند.

غزاله علیزاده

مرداد ۱۳۹۰

«غزاله علیزاده» در بهمن ماه ۱۳۲۵ در «مشهد» به دنیا آمد. لیسانس علوم سیاسی را از دانشگاه تهران گرفت. پس از آن به فرانسه رفت و در دانشگاه «سوربن» پاریس در رشته‌های فلسفه و سینما درس خواند.
او کار ادبی خود را از دهه‌ی ۱۳۴۰ و با چاپ داستانهایش در مشهد آغاز کرد. نخستین مجموعه داستانش
«سفر ناگذشتنی» نام دارد که در سال ۱۳۵۶ انتشار یافت. از آثار معروف او می‌توان از رمان دو جلدی
«خانه‌ی ادریسی‌ها» و مجموعه داستان «چهاراه» نام برد. آثار دیگر او عبارتند از: دو منظره، تالارها،  شب‌های تهران، و جزیره.

کتاب «خانه‌ی ادریسی‌ها» سه سال پس از مرگ غزاله، جایزه‌ی «بیست سال داستان‌نویسی» را به خود اختصاص داد.

یک سال پیش از مرگش به دعوت انجمن ایرانیان «وال‌دو مارن» در جنوب پاریس، به آنجا رفت و به خواندن قسمتی از قصه‌ها و داستان‌هایش پرداخت.

«غزاله علیزاده» یکی از امضاکنندگان بیانیه‌ی ۱۳۴ نفر به‌عنوان «مانویسنده‌ایم» بود.

در یک روز جمعه ۲۱ اردیبهشت‌ماه ۷۵ برابر با ۱۰ ماه مه، چند تن از ساکنان محلی در جنگل اطراف رامسر در روستای «جواهرده» ، جسد او را یافتند که از درختی حلق‌آویز شده بود. غزاله دو روز پیش از این حادثه از مشهد به رامسر رفته بود تا آگاهانه به مرگ بپیوندد.

در سال ۱۳۷۳ کتاب «چهارراه» او به‌عنوان بهترین مجموعه‌ی داستان سال ۱۳۷۳ برگزیده شد. مجله‌ی ادبی «گردون» در آن زمان با او مصاحبه‌ای ترتیب داده بود که خواندنی‌است. با ذکر شماره‌ی این نشریه(گردون شماره‌ی ۵۱، مهرماه ۱۳۷۴)، متن این مصاحبه را  می توانید بیابید و بخوانید. البته اگر فبلن نخوانده اید و یا اگر بخواهید
***

در مورد داستان ِ در ایستگاه اتوبوس-لیلا صراف

مرداد ۱۳۹۰

داستان در ایستگاه اتوبوس کوتاهترین داستان در کتاب قصه کوچ نوشته عباس صحرائی است که که بتازگی کپی گرفته ام.
این داستان فقط دو صفحه است و من آن را در چند دقیقه خواندم. عجب داستان گیرا و گویا و بهتر است بگویم با مزه ای است.
تمام که شد، در فکر رفتم که گاه نویسنده ها می توانند در کوتاهترین بیان داستانی بنویسند که خواننده بسیار بیش از زمانی که صرف خواندن آن کرده است، در مورد آن، جملات، صحبت ها
و حتا سوژه اش فکرکند.
در ایستگاه اتوبوس، داستانی است با سوژه ای که امکان وقوعش برای همه هست، اما فکر نمی کنیم که ارزش نوشتن داشته باشد. این داستان را که خواندم متوجه شدم که می توان معمولی ترین پیش آمده ها را نیز بصورت داستانی در آورد که برای خواننده جالب باشد.
برای خود من به دفعات چنین ماجراهائی پیش آمده است، اما حالا که این داستان را خوانده ام متوجه شدم که اگر ننوشته ام نمی توانسته ام

در ایستگاه اتوبوس داستانی است با سه شخصیت که کمتر از پانزده دقیقه با هم در سرمائی کشنده در یکی از ایستگاه های اتوبوس به نوبت صحبت می کنند، ولی خدای من چقدر جمع و جور نوشته شده است و چه جملات قشنگی در آن به کار رفته است و چه نگاه درستی به خصوصیات مردها دارد. مثل یک پرده نمایش است که هر بازیگر فقط چند دقیقه فرصت دارد. و بازیگران این داستان چه خوب خود را جمع و جورمی کنند. چه خوب حرف می زنند و چه حاضر جوابند.
جالب است که در همین دو صفحه هم زیبائی را می نمایاند هم مخ زنی را و هم سوز سرما را و بخصوص حسادت را…و هم مزاحمینی را که همیشه مانع وصال می شوند…
از خواندنش لذت بردم

* روایت عشق در ” آینه‌های در دار” – مجید قنبری

مرداد ۱۳۹۰

بازخوانی رمان
“آینه‌های دردار”
نوشته‌ی
زنده‌یاد هوشنگ گلشیری

موضوع رمان در رابطه با نویسنده‌ای است که برای شرکت در چند جلسه‌ی قصه‌خوانی و سخنرانی به اروپا دعوت شده است. همین موضوع روایت را به حدیث نفس نزدیک می‌کند. در کل داستان را می‌توان در سه محور اساسی بررسی کرد : (۱) محور عشق (۲) محور سیاست (۳) محور مهاجرت.
شاید بشود گفت که گلشیری در این رمان به “عشق” از جایگاه انسانی راستین و عاشقی تمام عیار و به “سیاست” در حد یک انسان روشنفکر (نه یک مبارز سیاسی حرفه‌ای) و در آخر به مسئله‌ی “مهاجرت” از جایگاه انسانی در دو راهی انتخاب میان رفتن یا ماندن می‌پردازد.شخصیت اصلی داستان یعنی ابراهیم در یکی از جلسات قصه‌خوانی در میان سوالات کتبی حاضران متوجه سوالی غیر عادی می‌شود. سوالی درباره‌ی یکی از خصوصی‌ترین لحظه‌های یکی از داستان‌هایش و با این سوال سفر دوم نویسنده (ابراهیم) همزمان با سفر واقعی اول و به موازات آن آغاز می‌شود. سفری به دوران دور و فراموش شده‌ی کودکی و نوجوانی، و گشت‌وگذاری در ذهنیت نویسنده. ابراهیم در هر جلسه قصه‌ای انتخاب کرده و می‌خواند، و با هریک از آن‌ها نقبی می‌زند در درون خویش و به کنکاش نیات و انگیزه‌های خود می‌پردازد، و با این دستاویز مروری می‌کند بر عمر پشت سر گذاشته تا در انتها به این نتیجه‌ی محتوم برسد که “باخته” است . و به دنبال آن این پرسش که آیا اساسا ” بٌردی” هم وجود دارد؟
ابراهیم طی سفرهای خود به شهرهای مختلف با دوستان مهاجرت کرده، دیدار می‌کند و در پایان داستان با زنده شدن خاطره‌ی عشقی کهنه و دیدار معشوق دوران نوجوانی بر سر دوراهی قرار می‌گیرد : انتخاب مهاجرت و برخورداری از امکانات گسترده‌ی دنیای پیشرفته در کنار معشوق و دور از سایه‌های وحشت و کابوس. و یا پذیرفتن همه‌ی نابسامانی‌ها و برگشت به وطن و باز هم نوشتن و سیراب شدن از سرچشمه‌های حقیقی داستان‌هایش و بدین وسیله پر کردن خلایی که از آن رنج می‌برد. اما این خلا کدام است و ریشه‌ی آن در کجاست؟
* * * *
با نگاه کردن به گذشته، در پشت سر خلایی عظیم می‌بینیم. اگر زندگی را رشته‌ی زنجیری فرض کنیم که از تولد شروع و حلقه در حلقه تا سال‌های بلوغ ادامه یافته و در نهایت به مرگ ختم می‌شود، مثل این است که این رشته در جایی از امتداد خود در حلقه‌ای نامشخص ناگهان از هم گسسته و همین امر خلایی به وجود آورده، انگار حلقه‌ای مفقود شده و دنباله‌ی زنجیر در حفره‌ای سیاه رها مانده و سپس از جایی دوباره آغاز شده تا رسیده است به اینجایی که در حال حاضر هستیم. نویسنده در پی یافتن این حلقه‌های گمشده و کسب هویت است.
زندگی رشته‌ی پیوسته‌ای نیست. تکه‌تکه است. پاره‌پاره و جدا از هم :
“برای همین همیشه چیزها تکه تکه یادم می‌آید، شاید برای همین می‌نویسم تا جمع‌شان کنم. در عالم خیال، در کنار هم، مثل دو همسایه‌ی قدیمی. ” ص ۸۹
صحبت از بازگشتی نمادین به ریشه‌هاست، به دوران فراموش شده‌ی کودکی. مثل آن زمان که با “صنم بانو” همسایه بودند و هم‌سن و هم‌قد، نه آن زمان که کم‌کم صنم بانو قد می‌کشد و او کوتاه باقی می‌ماند. پس می‌نویسد تا این‌ها را حفظ کند. آن هم برای ما که هر روز شاهد تغییر و دگرگونی حتی نمای ظاهری شهرهای‌مان هستیم. شاهد دست‌اندازی حتی به گذشته‌ و خاطرات‌مان : “انگار من و تو اصلا نبوده‌ایم.” ص ۹۳
درد بی‌هویتی‌مان شاید از همین جاست. ما که و کجایی هستیم و در کدام مقطع از زندگی پریشان‌مان؟ که هرچه خاطرات‌مان را نوشخوار می‌کنیم هیچ چیز آشنایی نمی‌بینیم. انگار که “حال‌مان” ادامه منطقی “گذشته‌مان” نیست. بی‌گمان برای همین می‌نویسیم برای کسب هویت برای ثبت لحظه‌ها، “برای همین شاید ما باید تا دیر نشده بنویسیم.” ص ۹۳
در محور سیاسی داستان گلشیری از زبان مینا همسر یک مبارز شهید، به نقد جنبش چریکی می‌پردازد. مینا معتقد است که روشنفکرهای ما به محض این که مبارزه سیاسی را شروع می‌کردند یا به قول خودشان “هدف‌دار” می‌شدند، از زندگی عادی و از جنبه‌های دیگر زندگی رو برمی‌گرداندند. به عبارتی جنبه‌ی خصوصی و یا خانوادگی زندگی‌شان تحت الشعاع زندگی سیاسی‌شان قرار می‌گرفت. مثل طاهر که روزی زمین لخت می‌خوابید و اگر مینا لباس نو می‌پوشید ناراحت می‌شد، و طی زندگی مشترک‌شان حتی یک‌بار با شاخه گلی به خانه نیامده بود. انگار جز هدف سیاسی خود هیچ نمی‌دید.
“طاهر نگاه نمی‌کرد، کوچه برایش راه فرار بود. دنبال راه درروهاش می‌گشت. اگر شاخه‌های بیدی روی دیواری می‌ریخت، بلندی دیوار را قد می‌زد با نگاهش.” ۷۱
“ما می‌خواستیم دنیا را عوض کنیم و حالا می‌بینیم فقط خودمان عوض شده‌ایم.” ص ۱۰۶
و نهایتا : “باید برگردیم از اول شروع کنیم.” ص ۷۲
اما با این که در طول تاریخ‌مان بارها به این نیجه رسیده‌ایم که باید برگشت و از اول شروع کرد ولی هر بار باز همان اشتباهات گذشته تکرار کرده‌ایم. به عبارتی هربار به همان مسیری رفته‌ایم که دیگران قبل از ما رفته بودند و به نتیجه نرسیده بودند. شاید به این دلیل باشد که هر نسل تنها به تجربه خود اتکا کرده است. این شاید به خاطر گسستگی بین نسل‌ها باشد و این که در تاریخ‌مان هیچ‌گاه تجربیات نسل قبل به نسل‌های بعدی منتقل نشده است و یا برعکس هیچ‌گاه آیندگان تجارب اسلاف خود را جدی نگرفته‌اند و این نقصی توجیه‌ناپذیر است.
بهمن : “ما مردم رسم خوبی داریم هیچ‌وقت رخت‌های زیرمان را روی بند مهتابی‌هامان نمی‌آویزیم.”
نویسنده : “می‌دانم. چون می‌ترسیم از همین چیزها دوست و دشمن، دستک و دنبک درست کنند. ولی تو فکر نمی‌کنی برای همین هر نسلی به همان راهی می‌رود که نسل پیش؟” ص ۴۵
نویسنده در جای‌جای داستان به وضعیت مهاجرین در قالب روشنفکرانی که بعد از انقلاب به خارج از مرزها پناه برده‌اند می‌پردازد. روشنفکرانی که با انگیزه‌ی تغییر جهان آغاز کرده بودند اما راه به جایی نبرده بودند. دنیا همواره همان است که بود. در عوض خود آن‌ها تغییر کرده بودند و اکنون با وضعیتی رقت‌بار در اطراف جهان در غربت و در خانه‌های محقر و کوچک زندگی می‌کردند با “ماهانه‌ای که سرمایه‌داری مقرر کرده بود.” ص ۱۵
تورج روشنفکر وازده‌ی مهاجری که موهایش را پشت سرش می‌بندد و این را از عوارض قرن بیستم می‌داند برای توجیه بی‌عملی خود می‌گوید : “با یکی دو کتاب که ما آن‌جا خوانده بودیم نمی‌شد پاسخ داد به این چیزها که این‌جا و آن‌جا دارد اتفاق می‌افتد.” ص ۱۸
و این که باید خود را با جهان پیشرفته‌ی امروزی منطبق کرد وگرنه زیر فشار خرد خواهیم شد.
آن‌جا، در غربت، از گروه‌های سیاسی سابق اثری باقی نمانده است. همه به صورت پراکنده در انزوا زندگی می‌کنند. فعالین دیروز و مدافعین طبقه‌ی کارگر گه‌گاه در سایه درختان بر روی چمن می‌نشینند، “کباب و مرغ و سوسیس” می‌خورند و درباره‌ی زن یا سیاست بحث می‌کنند. بنیاد خانواده‌ها در مهاجرت اکثرا از هم پاشیده است و شاید بتوان گفت که همان ضرورتی که در داخل کشور آن‌ها را مجبور به ازدواج و پای‌بندی به آن می‌کرده است، در جهان غرب جدایی آن‌ها را سبب می‌شود. اما اشکال کار در کجاست، در این‌جا یا آن‌جا؟
این سوالی‌ست که بی‌پاسخ می‌ماند تا زمانی که در انتهای داستان نویسنده شخصا مجبور به انتخاب می‌شود میان ماندن یا برگشت به کشورش. صنم بانو از نویسنده می‌خواهد که بماند و استدلال می‌کند :
“باید بفهمیم در جهان امکانات دیگری هم بوده است. یا هست. این‌جا . . . می‌فهمم که مجبور نبوده‌ام این همه وقت تحمل کنم.” ص ۸۸
و ادامه می‌دهد : “این ریشه‌ها که این همه سنگش را به سینه می‌زنی در خود آدم باید باشد نه در آب و خاک. . . هرجای دیگری هم می‌شود ریشه کرد. چند سالی که بگذرد آدم عادت می‌کند، تازه گرفتاری‌های حقیر هم ندارد.” ص ۱۴۹
اما آن‌چه نویسنده را از ماندن بازمی‌دارد و به بازگشت به وطن ناچار می‌کند ضعف استدلال صنم‌بانو نیست که بی‌شک او به حقیقتی انکارناپذیر اشاره دارد. اما موضوع اصلی و اساسی برای نویسنده ریشه‌ها نیست. آن‌چه او را ناگزیر به بازگشت می‌کند تنها یک چیز است، چیزی که وسوسه‌ی ماندن در کنار محبوب و معشوق قدیم را پس می‌زند چیزی نیست جز “عشق . . . خود عشق این چنین است” . که عشق مرتبه‌ای بالاتر از معشوق می‌یابد.
موضوع اصلی و آن‌چه چون رشته‌ای مهره‌های متنوع داستان را به یکدیگر پیوند می‌زند رشته‌ی عشق است. روایت‌ها همه روایت عشق است حتی آن‌جا که از سیاست می‌گوییم. و در مقوله‌ی عشق است که زیباترین بخش داستان شکل می‌گیرد. برخورد دو جان بی‌قرار با یکدیگر. سرگشتگی‌های پایان‌ناپذیر.برای این بخش ترجیه می‌دهم با دو داستان فرعی که نویسنده در جلسات قصه‌خوانی می‌خواند آغاز کنم. ابتدا داستان عروسی : پسرک هم‌بازی دوران کودکی عروس، از بالای دیواری مراسم جشن را می‌بیند و عبور عروس و داماد را از مقابل آینه‌دار. هنگامی‌که به آستانه‌ خانه می‌رسند برای لحظه‌ای عروس و داماد از دید او خارج می‌شوند و بعد تنها پشنگه‌های قرمز اناری را که داماد بر زمین، جلو پای عروس می‌کوبد، بر دامن سفید و پاک عروس می‌بیند. و این برای پسرک یعنی پایان همه چیز. از این پس او عشق و زندگی را در قصه‌هایی که می‌نویسد ادامه می‌دهد، و معشوق مادی و حقیقی او از عالم واقع به عالم رویاها و کابوس‌های نویسنده منتقل می‌شود. بعد از این سایه‌ی حضور معشوق (صنم‌بانو) را در تمامی نوشته‌های پسرک می‌شود دید. و با داستان “مریم” به نوعی انتقام خود را از زندگی می‌گیرد و خال زیر گونه‌ی محبوب را به زنی بدکاره می‌بخشد :
یدو در محله بدنام زنی را انتخاب می‌کند که خالی شبیه خال مریم دارد.
برای او از عشق‌اش می‌گوید و از این که فریب‌اش داده‌اند و گریه می‌کند.
اما لحظاتی بعد که پی می‌برد خال زن خالی مصنوعی است با چشم‌های
سرخ شده، بیرون می‌دود و استفراغ می‌کند.
از این پس نویسنده راوی عشق است. عشقی که در هر داستانی به شمایلی دیگرگونه ظاهر می‌شود و معشوق به هزار تکه می‌شکند و هر تکه از آن در شخصیتی متفاوت متبلور می‌گردد. و این چنین است که نویسنده می‌تواند از دریچه‌ی معشوق خود به تمامی انسان‌ها عشق بورزد :
“اگر تکه‌تکه توهم واقعیت را ایجاد کنیم خود جهان حضوری بی‌واسطه خواهد داشت. صنم‌اش را این سال‌ها مدام شکسته بود و هر بار تکه‌ایش را داده بود به کسی.” ص ۱۳۷
صنم بانو می‌گید مثل معرق و نویسنده پاسخ می‌دهد :
“در معرق هر جزء فقط قسمتی است از کل اما برای من هر بخش روایت دیگری است از همه‌ی آن‌چه باید باشد.” ص ۱۴۳
و این همان درد عشق است که به جان هرکس نشست دیگر علاجی برای او متصور نیست. اما “مهندس ایمانی” عنصر نفوذی ساواک در گروه‌های سیاسی نسخه‌ای برای نویسنده می‌پیچد و او را با خود به “دوب” می‌برد :
“این‌جا عشق را معالجه می‌کنند با پول.” ص ۱۵۶
اما ابراهیم معالجه نمی‌شود نه آن موقع و نه هیچ‌وقت دیگر. صنم‌بانو می‌گوید :
“حالا دیگر هیچ‌کس به خاطر معشوقِ غرق شده در کنار رودخانه نمی‌ایستد تا بید شود، می‌روند و فراموش می‌کنند، معالجه می‌شوند.” ص ۱۵۷
عاشقی که به لطف عشق زنده است نه می‌تواند و نه می‌خواهد معالجه شود. صنم‌بانو به ازدواج ابراهیم و مینا اشاره می‌کند و ابراهیم پاسخ می‌دهد :
“انگار که آدم عمری به هوای آبی سرد و عمیق و البته زلال بدود بعد برسد به مظهر قناتی که فقط باریکه‌ی آبی باشد جاری و سرد. خوب همیشه آدم می‌داند جاهای دیگری هم است ولی می‌ماند.” ص ۱۲۴
و او مانده بود : ” حتی در تراش بینی مینا، بینی صنم را دیده بود که پابند شده بود.” ص ۱۳۷
صنم گفته بود : پس تو هم باخته‌ای. حقیقت این است که هر دو باخته‌اند اما اگر به راهی دیگر رفته بودند یا انتخابی دیگر کرده بودند، می‌شد گفت که برده‌اند؟
“می‌بینی صنم، آدم همیشه به نوعی مغبون است . . . آدم هر لحظه به ضرورتی جایی است که جای دیگر نیست یا هزار جای دیگر.” ص ۱۲۳
ولی حالا که پس از سالیان دراز در کنار هم‌اند، چه چیز مانع است؟
صنم می‌گوید تو عمری از من نوشته‌ای، از عشق‌ات به من و قبول داری که هردومان باخته‌ایم، حالا که در واقعیت کنار هم هستیم چرا چشم‌هایت را می‌بندی؟ من‌ام سمنو، صنم‌ تو.
واین خود دردی است فراگیر. اغلب ما آن‌چه را به آرزو می‌خواهیم در واقع نمی‌خواهیم و برعکس. این مطلب است که بی شباهت به موضوع فیلم استاکر ساخته‌ی تارکوفسکی نیست بارها و بارها اتفاق افتاده است که آن‌چه یا آن‌که را که همواره به رویا دیده‌ایم، در عالم واقع در کنار خود با تمام وجود حس کرده‌ایم ولی از آن گریخته‌ایم و یا چشم بر آن بسته‌ایم و نخواستیم که ببینیم‌اش. شاید ترسیده‌ایم و یا از خود پرسیده‌ایم : خوب بعدش چی؟ یا بیشتر ترجیح می‌داده‌ایم که آن‌چیز یا آن‌کس همان‌طور یک رویا باقی بماند و نخواسته‌ایم تصویر ذهنی‌مان مخدوش شود. و این یکی از علل اصلی است که نویسنده را ناگزیر می‌سازد که برگردد.
“البته تو هم سمنو هستی هم صنم و هم صنم‌بانو. ولی به احترام همان که گاهی به خواب دیده‌ام یا بی‌آن‌که بدانم هر جزئی از او را به این و آن داده‌ام، می‌خواهم بروم. نمی‌خواهم تو بشکنی یا خودم بیش از این پریشان بشوم.” ص ۱۵۱
“نمی‌خواهم با ماندن در این‌جا از خواب بیدار شوم. “ص ۱۳۶
صنم‌بانو گفته بود : نه این که نمی‌خواهی بلکه می‌ترسی. ترس از باخت. هر دو باخته بودند حتی اگر به راه دیگری هم رفته بودند، بٌرد نبود فقط شاید معالجه بود. و انسان متعالی هرگز معالجه را نمی‌پذیرد.
و آدم اگر بپذیرد که باخته است به تمهیدی می‌تواند این شکست را به بٌرد تبدیل کند. ص ۱۲۷
و تمهید نویسنده چیزی جز نوشتن و باز هم نوشتن نیست.

یک سوم ایرانی‌ها بیمار روانی هستند -امید سلیمی بنی

امید سلیمی - مرداد ۱۳۹۰

محققان می‌گویند یک سوم از جمعیت ایران، بیماری روانی دارند. به گفته یک عضو هیأت علمی دانشگاه علوم پزشکی تهران، ۳۵ درصد از مردم ایران، دچار بیماری روانی هستند.

این موضوع در نشست «تجربیات جهانی و نگاهی همه جانبه به پیشگیری از کودک‌آزاری» مطرح شد. جایی که مقامات رسمی قوه قضائیه نیز حضور داشتند. در این نشست، دکتر دماری، عضو هیأت علمی دانشگاه علوم پزشکی تهران، روند بیماری روانی در میان ایرانیان، همچنان رو به افزایش است.

این استاد دانشگاه توضیح داد:
« سال ۷۹ شیوع بیماری‌های روانی ۲۱ درصد بود در حالی که اکنون این رقم به ۳۴ و ۹ دهم درصد افزایش یافته است و طبق پیمایش‌های کشوری و داده‌های اولیه این روند رو به افزایش است.»

وی با انتقاد از سیاست‌های کلان کشور در زمینه سلامت روانی شهروندان، افزود:
« در سیاستگذاری‌های کلان کشور، بعد اجتماعی و معنوی‌‌ رها شده است.»

به گفته وی، در رتبه‌بندی نشاط ملت‌های جهان، در سال ۲۰۰۶ رتبه ایران در میان ۱۷۰ کشور ۹۶ بود. اکنون با توجه به اینکه در نمودار توزیع جمعیت ایران بیشتر به سمت سنین بالای دوره جوانی متمایل است، می‌توان محاسبه کرد در ایران بیش از ۲۵ میلیون بیمار روانی در کنار همدیگر و افراد سالم، زندگی می‌کنند.

بیماری‌های روانی، اولین عامل بیماری در ایران

محققان و چهره‌های دانشگاهی بار‌ها هشدار داده‌اند تهدید سلامت ایرانی‌ها، ابتدا با بیماری‌های روانی انجام می‌شود. مدیر گروه سلامت روان دانشگاه علوم پزشکی تهران در این باره می‌گوید: «بیشترین بار بیماری‌ها در ایران به بیماری‌های روانی، حوادث و تصادفات و امراض قلبی- عروقی اختصاص دارد.»

شهرام خرازی‌ها، اصلیترین عوامل مربوط به شیوع بیماری‌های روانی را متوجه بخش دولتی عهده دار سلامت مردم می‌داند:
« نبود برنامه‌ای مشخص در این زمینه از سوی وزارت بهداشت، ضعف نظارت، اجرا نشدن قوانین و ضوابط موجود سر راه ساماندهی بیماری‌های روانی در کشور است.»

این چهره دانشگاهی همچنین، فرار مردم از مراجعه به مراکز مشاوره روان‌پزشکی به علت انگ این بیماری را از جمله دلایل افزایش این مشکلات می‌داند.

به گفته خرازی‌ها: «‌عمده برنامه‌های کشوری در برخی حوزه‌های خاص- و نه همه حوزه‌های سلامت روانی و اجتماعی- تعریف شده و معطوف کودکان، زنان و سالمندان است و به سلامت روان مردان جوان و می‌انسال و اختلالات جنسی با منشاء روانی که تهدیدگر زنان و مردان در گروه‌های سنی مختلف هستند، تبعات روانی منفی تجرد در این برنامه‌ها توجه چندانی نشده و نمی‌شود.»

این عضو هیأت علمی دانشگاه با انتقاد از تغییرات اخیر در ساختار سلامت وزارت بهداشت، معتقد است: «‌وزارت بهداشت چندی پیش در ساختار جدید خود، دفتر سلامت روانی – اجتماعی و اعتیاد را به حاشیه راند و فعلاً باید منتظر نتایج دورخیز این وزارتخانه برای ایجاد تحولی تازه در عرصه نظام سلامت و پرداختن بیش از پیش به بهداشت روان آحاد مردم ماند.»

محققان می‌گویند بیماری‌های روانی یکی از عوامل اصلی بروز جرایم و ناهنجاری‌های اجتماعی مانند کودک‌آزاری، خشونت‌های خیابانی، قتل و حتی اختلافات مالی است. گفته می‌شود در سال ۸۸، اصلیترین عامل شکایات مردم از همدیگر، «ضرب و جرح» بوده که نشان می‌دهد آستانه تحمل افراد به دلیل مشکلات فراوان زندگی، به شدت پایین آمده. این مشکلات، هم اکنون سلامت ایرانیان را نیز به خطر انداخته و امروز اعلام می‌شود بیش از یک سوم ایرانیان، بیمار روانی‌اند.

طرز تهیه سریال های تلویزیونی ماه مبارک رمضان – مسعود ناصری

مرداد ۱۳۹۰

طنزی کوتاه
۱- روحانی یک عدد

۲- پیرزن سال خورده یک عدد ترجیحا ثریا قاسمی

۳- ترک زبان یک عدد نمک سریال

۴- دختر جوان و زیبا دو عدد

۵- پسر جوان و جذاب یک عدد

۶- زن زیبا و معصوم یک عدد ترجیحا مریم کاویانی

۷- مرد میانسال دو عدد ترجیحا امین تارخ

۸ – بهشت زهرا یک بار

۹ – امام زاده نا مشخص یک بار

۱۰ – مسجد بی نام و نشان یک بار

۱۱ – جوانان ریشو با نامهای ائمه و بسیار قابل اعتماد چند نفر

۱۲ – جوانان پولدار غیر قابل اعتماد با نامهاب اصیل ایرانی چند نفر

۱۳ – تعدادی پلیس ، معتاد ، اهالی و کسبه محل به مقدار لزوم

طرز تهیه:

ابتدا همه را جز آقای روحانی در یک قابلمه ریخته و  خوب بهم می زنیم تا به اندازه کافی بهم بخورند و بهم بریزند. سپس آقای روحانی را بعنوان مشکل گشا وارد قابلمه می کنیم. بعد از نیمساعت قهرمان داستان را به مسجد و امامزاده میفرستیم تا حدود ۱۰۰ لیتر آب غوره فرد اعلا تولید کند سرانجام در قابلمه را بر می داریم و جلوی ۷۰ میلیون می گذاریم.

یک جمله

لنین - مرداد ۱۳۹۰

بدون زنان هیچ جنبش واقعیِ توده ای نمی تواند وجود داشته باشد!

یک خبر – شب موسیقی ایرانی در کنسرواتوار کویینزلند – مهران رفیعی

مهران رفیعی - مرداد ۱۳۹۰

یکشنبه گذشته, دهم ژوییه سال دوهزار و یازده میلادی, دوستداران فرهنگ و هنر اصیل ایرانی شاهد اجرای دو برنامه دلنشین و بیاد ماندنی موسیقی در کنسرواتور کوییزلند, در شهر بریزبین,  استرالیا بودند. قسمت اول برنامه با تصنیف زیبای “ای وطن” ساخته استاد وزیری آغاز شد و با سرود ملی “ای ایران” در حالی خاتمه یافت که همصدایی شرکت کنندگان به شوق آمده و از جا خاسته, سالن را بلرزه در آورده بود. قطعات زیبای دیگری هم نواخته و خواننده شد که حکایت از خوش سلیقگی و مهارت گروه موسیقی اصیل میکرد.
در قسمت دوم, گروه کوبه ای صوفی, به اجرای قطعاتی در دستگاه شور و آواز اصفهان پرداخت که بر اساس موسیقی عرفانی ایران طراحی شده بود. رقصنده سماع نیز با نوازندگان و همخوانان و شرکت کنندگان همدلی میکرد و بر جذابیت برنامه می افزود.

آسیابان – علی اصغرراشدان

علی اصغرراشدان - مرداد ۱۳۹۰

زن‌دائی خود را کنار سنگ گردان آسیا رها کرد. پشت و شانه‌ ها ش را به دیوار تکیه داد، سنگین بود، مثل همیشه چالاک نبود. شکمش را درد ملایمی در هم می پیچید. پوست تنش راعرق در خود گرفته بود، سست و لخت بود. کف دست‌ها ش را آرام، روپوست شکمش کشید. نگاه سرگردانش به دوـ دو درآمد. خمیازه ی کسالت باری کشید. سنگ روئی آسیا خرخر می‌کرد. سینه به سینه‌ ی سنگ زیرین می‌سائید و یکنواخت دور محور چوبی خود می‌گشت. گندم ها را کپه کپه از راه سوراخ مدور وسط خود می‌ بلعید. گندم‌ها را در میان سینه خود و سنگ زیرین می‌گرفت، آنها را در هم می‌فشرد و خرد می‌کرد. آردها را، مثل شتر مست کف بلب آورده،از لبه‌ی خود بیرون می‌داد.
سنگ زیرین عمامه‌ی سفیدی از آرد دورخود پیچیده بود. زن ‌دائی اخم‌های خود را تو هم کشید.به خود فشار آورد.کاسه ‌ی دستش را به زانوش تکیه داد و بلند شد.فانوس را از لب طاقچه‌ ی به آرد نشسته برداشت.نور کم جان فانوس اطاقک آسیا راکمی روشن می‌کرد.همه جا را یک لایه آرد در خود گرفته بود.سقف چوبی را کارتنکها،چپ اندر راست،توربافی کرده بودند.چند جوال گندم در یک طرف ـ و چند جوال آرد در طرف دیگر،مثل اشباح،در سایه روشن، به دیوار پرشکاف تکیه داده بودند.زن دائی فانوس را کنار سنگ کشیدودر کنارش ناراحت و سنگین چندک زد.خود را به سختی رو آردها خم کرد.یک مشت آرد برداشت وبه شیشه ‌ی کدر فانوس نزدیک شد.لبش را لبخندی نرم در خود گرفت.آرد را به جای اولش ریخت.فانوس را لب طاقچه گذاشت.دوباره خود را در پای دیوار رها کرد. کف دست‌هاش رابه سطح صورتش کشید،لبخند ملایمی به لب آورد و گفت:
– مردم را نگاه کن!نیم ساعته می‌خواد برام چای درست کنه.هنوز اجاقش را روشن نکرده.دودش کورم کرد و از آتشش خبری نشد.قادر نیستی،خودم ورخیزم!
پاقدم سخت مشغول بود.کنار اجاق چندک زده بود.کتری مسی به دوده نشسته را رو اجاق گذاشته بود.گل و بته‌های تنه‌ی کتری را کبره‌ی دوده‌ها محو کرده بود، برجستگی و فرورفتگی نقش‌ها تنها اندکی پیدا بود.پاقدم سرش را به طرف اجاق برد.لپ ‌هاش را پر ازهوا کرد،به خود فشار آورد ولابلای هیزم‌های زیر کتری رافوت کرد.چشم‌ هاش گشاد شد و تو حدقه چرخید.صورتش گل انداخت.از دل نرمه هیزم‌ها دود بلند شد.دود آرام آرام شعله شد.شعله‌ اوج گرفت و به ته کتری لیسه زد.پاقدم نفس عمیقی کشید.خود را رو زمین به آرد نشسته رها کرد.به شعله‌ها خیره شد.نگاه رقصنده‌ اش در مقابل شعله‌ها برق زد.لبخند ملایمی لبش را آرایش داد. پسرک هشت ـ ده ساله،انگار فتحی کرده بود.مات و محو رقص شعله‌ها شده بود، صدای زن‌دائی چرتش را پاره کردواز عوالم خیال بیرونش کشید.
– ورخیز بیا کمکم کن.گندم دلو تمام شده،آسیا خالی می‌چرخه.
اخم های پاقدم تو هم رفت،لبخند از لبش پرید:
– همیشه خودت گندم تو دلو می ‌ریختی که!
– حالم سرجاش نیست بره‌ م جان. گمان نکنم قادر باشم تنهایی خورجین را بلند کنم. انگار یکی دلم را تو پنجه‌ ش گرفته و فشارش میده.
زن دائی خود را جمع و جور و دیوار کلوخی را ستون تنش کرد و بلند شد. قد خود را راست کرد. کش و قوسی به سرو شانه و بالا تنه ‌ی خود داد. زن‌دائی هنوز قشنگی قد بلند خود را تا اندازه ای حفظ کرده بود. کار طاقت سوز هنوز نتوانسته بود کاملاً خوش‌تراشی گردن و سروسینه ش را ضا یع کند. باوجودچین وچروک های ملایم پیشا نی وکنار لب‌ها، هنوز دل می ‌ربود. کنار جلوه کم جان نور فانوس، سنش را می‌شد سی و پنج سالی تخمین زد. خورجین چند رنگ منگوله‌ دوزی را از کنار سنگ برداشت. به طرف جوال‌های گندم راه افتاد. رنگ شلیته‌ی گل و گشاد و لباس‌هاش را سفیدی آرد محو کرده بود.لبه‌ی خورجین را به دهنه‌ ی جوال گندم چسباند. دست‌هاش را دورکمرکش جوال حلقه کرد. به خود فشار آوردو جوال را تکان داد. درد در درونش زوزه کشید.دست‌هاش را رها کرد. زیر چشمی پاقدم را که کنار اجاق شعله ‌ور چندک زده بود،پائید. نگاه پردرد زن دائی پاقدم را از جا کند.با کمک یکدیگر حدود یک سوم گندم جوال را تو خورجین خالی کردند.زن دائی پنجه‌ های خود را دور خورجین در هم قلاب کرد.نیروی خود را در دست‌هاش متمرکزو با کمک پسرش خورجین را بلند کرد.خورجین را روی سینه ش تکیه داد، ته آن را از شکم خود بالا گرفت. پاقدم شانه ‌ی خود را زیر خورجین داد و پا به پای مادرش تا کنار دلو چوبی پیش رفتند.دلو به شکل جعبه‌ ی درازی بود.پائینش به صورت ناودان لرزانی بود که گندم را به آرامی توی سوراخ سنگ آسیا می‌ریخت.زن‌دائی باسختی و تن به عرق نشسته،سر خورجین را رو لبه‌ی دلو گذاشت و گندم را توش خالی کرد.درد شدیدتر شد. دانه‌های درشت عرق از پیشانیش راه برداشت. قطرات عرق به چاله‌ی سالک روی گونه‌ ی چپش که قشنگیش را چند برابر می‌کرد،لغزیدند.زن‌ دائی در جاپهن شد،پاهاش را رو زمین رهاکرد.عرق پیشانی و گونه‌ ها و گلو و گردن خود را با آستین پیرهنش پاک کرد.آستین آردی لکه‌های ابر مانندی رو پوستش برجا گذاشت.پاقدم هنوز مشغول اجاق و کتری بود. آب جوش آمده بود.یک کف دست چای از کیسه‌ ی رنگ باخته‌ی چای بیرون آورد و تو کتری جوشان ریخت.چای مدتی غلغل کرد.زن‌دائی نالید:
– خوبه دیگه،نخود و لوبیاشم جوشید که!زودتر یک پیاله چای برام بیار، گلوم شده چوب خشک، شاید آب داغ دل دردم را درمان کنه.
پاقدم کتری را از رواجا ق برداشت.کمی مکث کرد.به چهره‌ ی درهم رفته ی مادرش نگاه کرد.وضعش مثل همیشه نبود.مادرش را با آن حال ندیده بود.به اجاق خیره شد.شعله‌ها در اجاق فرو می‌مرد.گل‌های آتش رنگ می ‌باخت.آتش از جلا می‌افتاد.کهنه ‌ی مچاله‌ ای را از کنار دیوار برداشت.کهنه و کتری را کنار مادرش کشاند.گره کهنه را باز کرد.دو پیاله ‌ی خاکی رنگ لب پریده بیرون کشید.گره بند سر کیسه آبنبات را باز کرد.یک مشت آبنبات خرمائی رنگ بیرون آورد وکنار کهنه گذاشت.پیاله‌ها را از چای جوشیده‌ ی پررنگ پر کرد.زن ‌دائی نگاه محبت ‌آلود خود را به سر و صورت پسرش دوخت.پاقدم خشک استخوان و در خود تکیده بود.از سن و سالش کوچکتر نشان می‌داد.اندکی به بچه‌های شیرسوز می ‌مانست.همیشه آماده کردن چای با زن‌دائی بود،آن شب زن‌دائی مثل همیشه نبود.پاقدم خود را کنار زانوی مادرش خیزاند.موی پرپشت و افشان آرد‌ی خود را رو زانوی او گذاشت. نگاه خود را به نگاه سر گشته ‌ی مادرش دوخت.انگشت‌های زمخت و کشیده‌ی زن دائی لابلای موهای پاقدم خزیدند و موها و پوست سرش را مالیدند.پاقدم گفت:
– اگه گفتی الان بابام کجاست؟
-چی بگم پسرجان.لابد مثل همیشه تو کوه و کمر با گله‌ ش خوش می‌گذرانه.غافل از اینکه من سیاه بخت توچی دردی دست و پا میزنم.ده سال آزگاره روزگارم همینه.هر سال چهارصباح پائیز و زمستان تو خانه‌ ش ماندگار میشه،مابقی سال را دنبال گله و چوپانیش و دور از آدمیزاد ول می‌گرده.با همه ‌ی اهل عالم فرق داره.اگر امشب از دست ئی درد لعنتی جان سالم در ببرم،دیگه پام را از آبادی و خانه ‌م بیرون نمی‌گذارم.گور پدر صاحب آسیا و لقمه نانش.یک مشت به شکمم می ‌زنم ورو سر بچه‌ ها م می‌مانم.خواهرت طفلک همیشه ‌ی خدا تو خانه عموهاش و درو همسایه سرگردانه.
– چی کیفی داره آدم همیشه تو ییلاق باشه و شبانه ‌روز گلوله ماست بخوره.راستی چرا نگذاشتی امسال با بابام برم؟مگه نگفتی من مرد شده ‌م؟
– پسرجان،تو مرد منی.بایس پیشم بمانی و دستگیرم باشی.
درد زن‌دائی کمی فروکش کرد.پاهاش را جمع و جور کرد.پاقدم سرش را بلند کرد.هر کدام یک پیاله چای با کمک یک آبنبات هورت کشیدند.زن‌دائی چای دوم خود را تمام نکرد،پیاله را رو زمین گذاشت.
– چرا چا یت را نخوردی ؟
– میلم نمیره پسرکم.دلشوره‌ م می‌گیره.دهن و گلوم تلخ میشه.
پاقدم عرق صورت خود را با دامن پیرهن بلند کرباسی چرکمرده خود پاک کرد.نفس راحتی کشید.کنار کپه‌ ی جوال‌های خالی خزید.جوال‌ها را برای زیرانداز خود جابه جا کرد.زن‌دائی وسائل چای را جمع و جور کردوبردکناراجاق، کنار دیوار گذاشت وگفت:
– نیفتی به خوابی پسرکم.ورخیز بروسری به خره بزن.جای میخ طویله ‌ش را عوض کن، به یک جای پرعلف بکوب.حتماً افسارش را دور پر و پاهاش پیچانده. افسارش را خوب از هم واز کن تا قادر باشه سیر بچره.شاید یک کار واجب پیش بیاد و لازم باشه ما را به آبادی برسانه.نواله سگه را هم بنداز جلوش.همی پهلو دربنداز، بگذار همی دور و اطرافمان بمانه.تا هوای گله به کله ‌ش نزده نواله ‌ش را بنداز جلوش.
پاقدم پا به پا کرد.خجالت کشید ترس خود را به زبان آورد.مادرش ترس را در نگاهش خواند و گفت:
– ترس نداره پسر جان.مثلاً تو مرد آسیائی.پس برای چی پهلوم ماندی؟ گرگی مثل شیر نر بیرون کنار دره.از پس ده تا گرگ ور میاد.کسی جگر دیوم داشته باشه شبانه جرأت نداره این دور و اطراف پیداش بشه.وصف گرگی و نگهبانیش از ما و آسیا تو تمام ولایت پیچیده.
– من نگفتم می‌ترسم که.
– آره که نگفتی.اصلاً ترس تو کله‌ ی پسر پهلوان من نیست.تو مرد منی.تو شیر کل عالمی.
پاقدم نواله ‌ی خمیر سفت جو را از میان تغارچه کنار دیوار برداشت وچند دور تو کف دست خود ورزش داد.تا کنار در چوبی زهوار در رفته‌ ی اطاقک پیش رفت.کنار در مردد ماند.سر خودرا برگرداند.نگاه در نگاه زن‌دائی دوخت.سر خود را پائین انداخت.نگاهش زمین را کاوید.زن‌ دائی به طرف درراه افتاد.پاقدم دل به دریا زد.لنگه ‌ی در را باز کرد.تیرگی شب هجوم آورد.پاقدم بیرون زد.گرگی گردن کلفت خود را از پشت در کنار کشید.پوزه کشیده گرگ مانندش را از زمین بلند کرد. کش و قوسی به سر و شانه و گرده ‌های خود داد.گوش و دم بریده‌ ی خود را تکان داد.پوزه اش را به پر و پای پاقدم مالید.دوـ سه دور در اطراف او جست و خیز کرد.خود را جلو پا ش رهاکرد و چند مرتبه غلتید.پاقدم نواله راکنار در،رو زمین گذاشت.پنجه‌های خود را میان پشم و پیل پرپشت گردن و زیر گلوی گرگی خیزاند و پشم و پوستش را مالش داد.گرگی بر زمین چندک زد.دو دستش را رو زمین دراز کرد.نواله را میان دست‌هاش گرفت و به نیش کشید.گرگی به پاقدم جرأت داد.با خاطر‌ی آسوده و قدم‌های محکم به طرف خر رفت.خر افسارش را دور میخ طویله و پر و پای خود پیچیده بود.میخ طویله را از زمین بیرون کشید.دانه‌های درهم پیچیده زنجیرهای افسار را از هم باز کرد.افسار قد کشید و دراز شد.خر را به جای پر علف دیگری کشید.میخ طویله را تا گلو با سنگ در زمین فرو کوفت.خر گردن دراز خود را به طرف علف‌ها دراز کرد.علف‌های به تاریکی نشسته را میان لب و لوچه و دندان‌هاش گرفت و به چرا در آمد.پاقدم خود را در میان گرگی و خر در امان دید.رو زمین دو زانو زد.پاهاش را از هم باز کرد.گاه گوش خود را به فش فش نواله خوردن گرگی سپرد و گاه به خرت خرت چریدن خر دقیق شد و علف‌ های میانه‌ ی دوپای خود را آبیاری کرد.سبک شد.انگار بار سنگینی از دوشش برداشته شد.چند نفس عمیق کشید.چند بار سرفه کرد.سر و گردن و شانه‌ هاش را تکان داد. سر خود را بالا گرفت.آسمان زلال را پائید.آسمان تمام ستاره‌ های خود را بیرون ریخته بود.آسمان سینه‌ی بیکرانی بود و ستاره‌ها سینه ریز بی‌انتهایی.پاقدم به چشم‌های خود فشار آورد.طرف آبادی را نگاه کرد.آسیا در میانه‌ ی راه آبادی و باغستانها بود، به اندازه‌ ی نیم ساعت راه رفتن از آبادی فاصله داشت. چند چراغ بیشتر ندید. بیشتر چراغ‌ها خاموش شده بودند. چراغ‌ها به ستاره‌های نیمه مرده می‌مانستند، می‌لرزیدند و کورسو می‌زدند. جز کور سوی چند چراغ لرزان دور دست ،خواب و سکوت همه جا را در خود گرفته بود. اگر خروس‌ها می‌خواندند، پاقدم آوازشان را می‌شنید، از بانگ خروس‌ها خبری نبود.
پاقدم را تور خیالات در خود پیچیده بود. صدای زن ‌دائی از لای در اطاقک اورا بخود آورد:
– بچه کجا گم شدی تو! تو بیابان خوابت نبرده باشه باز! عجب بچه خیالاتیه! تا تنها میشه از عالم وآدم بیرون میره!
پاقدم به اطاقک خزید. زن‌دائی در را پشت سرش بست. نگاهش به سنگ آسیا افتاد. سنگ از گردش باز مانده بود. آسیا کار نمی‌کرد:
– انگار باز کسی آب را بر گردانده تو باغش. صد مرتبه عهد کردم دست ازئی آسیا وردارم. از همی امشت از همی گرگی بدتر باشم اگه پا توئی خراب شده بگذارم. می ‌د مش دست زن عمو حسین.
– پهه!صغری پیره کجا زورش به جوال گندم وآرد میرسه !پشتش قوزدرآورده ،ازپس ماده گاو وگوساله خودشم ورنمیاد!
– بمن چی. بسپاره دست دخترهاش آسیه یا صفیه. اصلاً پسرهاش آسیا را اداره می ‌کنند.
– حیدر که همیشه دنبال بزن و بکوب و دعواست. قاسم هم که غشیه. اگه شبانه تو آسیا غش کنه کی به دادش می ‌رسه؟
– بیرون که بودی آب میامد؟
– اهه، حواست کجاست امشب ؟ صدای شرشر آب را نمی ‌شنوی؟
– پس چرا سنگ نمی‌چرخه؟
– لابد چوبی چیزی تو پره‌های چرخ زیر آسیا گیر کرده.
– راست گفتی پسرکم. سر رشته‌ ی کار پاک از دستم بیرون رفته. حالا چی خاکی رو سرم بریزم؟
– کاری نداره. مثل همیشه پاهات را بزن بالا و برو چوب‌ها را بکش بیرون.
زن ‌دائی پرسش‌گرانه پاقدم را نگاه کرد. نگاه خود راازاو واگرفت، زیر لب زمزمه کرد:
– یک الف بچه را نمیشه راهی کانال پر آب زیر آسیا کرد که! طفلکم هنوز دهنش بوی شیر میده. اگر تو کانال درد گریبانگیرم بشه چی؟ رهاش می‌کنم. از جانم عزیزتر نیست که. لعنت به من، صد مرتبه گفتم رهاش کنم و برم سراغ زندگی بچه‌هام. هر بلائی سر آدم میاره، نداری میاره. اگه زندگیم را ئی مردیکه‌ی لندهور اداره می‌کرد،ئی همه ذلت نداشتم که. ای بابا ،ئی بنده‌ ی خدا چی گناهی داره. شب و روز تو دشت و بیابان و کوه و کمر به خاطر یک لقمه نان دنبال گله پرسه می ‌زنه. هر حیوان و پرنده و خزنده ‌ای شب به لانه ش میره. ئی بنده ی خدا سال به دوازده ماه نه شب داره نه روز. همیشه تو بیابانه. اهل هیچ بند و بساط و فرقه ‌ای هم که نیست. اگرئی دود و دم زهرماری خودم نبود ،به هر جان کندنی بود بچه‌هام را اداره می‌کردم، ازئی همه ذلت دست ور می‌داشتم. نه دیگر، قادر نیستم ادامه بدم. اگر امشب سلامت ازئی درد خلاص شم و خودم را به آبادی برسانم، پا تو آسیا نمی‌گذارم. همه ی ‌ئی حرف‌ها درست، فردا صبح که مردم دنبال آردشان می‌آیند چی جواب بدم؟ هر جور شده امشبه را که هستم و قبول کردم بایس چرخ آسیا را راه بندازم.
پاقدم، نشسته رو جوال‌های خالی، خوابش برد. دراز به دراز رو کپه ‌های جوال دمر شد. زن دائی با صدای بلندتر با خود گفت:
– دم نقد که درد دست ورداشته. شایدم انشااله سراغم نیامد. هرچی شده باداباد. بالاتر از سیاهی رنگی نیست که؟
زن‌دائی شلیته‌ی پرچین خود را بیرون آورد. پاچه‌های تنبان کرباسی سیاه آردی خود را ورمالید. پائین دامن کوتاه خود را دورتادور زیر بند تنبانش مچاله کرد. در اطاقک را باز کرد و بیرون زد. خود را به دل سیاهی شب سپرد.گرگی از جا پرید. دور و اطراف زن‌ دائی جست و خیز کرد. بالا و پائین پرید. خیز گرفت، دور شد، و با سرعت بازگشت و پیش پای او دراز کشید. غلتید، واغلتید. تا دهانه‌ ی کانال او را همراهی کرد. در کناره‌ ی دهانه ‌ی کانال رو زمین بنم نشسته چندک زد.زن‌دائی جلو کانال قد خود را راست کرد. فاصله را در تیرگی شب تخمین زد. این فاصله را بارها گذشته بود. فاصله به اندازه‌ ی سه درخت سپیدار بیشتر نبود. فاصله چیزی نبود، اما زن‌دائی آدم همیشه نبود. دست و پا و دلش می‌لرزید. مثل قبل‌ها قبراق و سرحال نبود. کف دستش را از رو پیرهن، رو پوست شکم پائین افتاده‌ ی خود کشید:
– عجب غلطی کردم! پریروز گفتم درد خبر نمی‌کنه، بچه خیلی لنگ و لگد می ‌زنه، نزدیکه، تو آبادی بمانم. از آبادی و آدمیزاد دور نشم. فکرکردم هنوز خیلی مانده، غافل از اینکه غافل گیرم می‌کنه. حالائی نصف شبی دور از آبادی و آدمیزاد چی خاکی روسرم بریزم؟ خدا کنه تا فردا صبح مهلتم بده. آفتاب که طلوع کنه درئی خراب شده را می‌بندم و میرم آبادی، دیگرم پا اینجا نمی‌گذارم.
زن‌دائی دولا شد. خود را مچاله کرد. نفس در صندوقه ‌ی سینه ‌اش خفگی گرفت. به خود فشار آورد. چهار دست و پا و تا کمر خم شد. راه کانال را به طرف چرخ چوبی زیر سنگ آسیا زیرپاگرفت. چند قدم پیش رفت. نفسش بند می‌آمد. بچه که در رحم درفشار بود، لگد محکمی به دیواره ی رحم پراند. درد تا مغز استخوان زن‌ دائی رسوخ کرد. به خود پیچید، کف دستش را زیر شکمش چسباند. شدت درد گوش‌ها ش را به زنگ زنگ انداخت .لب خود را زیر دندان گرفت. پا سست کرد ،خود را واپس کشید. به خود نهیب زد:
– خجالت بکش! می‌خواستی نیائی، حال که قبول کردی، چی جوری تو رو بچه ‌ت نگا می ‌کنی؟ فردا صبح جواب مردم را چی میدی؟
زن‌دائی درد را در خود کشت. پاهای لرزانش را را به زور پیش راند. خود را پای تنوره‌ ی چاه و کنار پره ‌های چرخ زیر سنگ آسیا رساند. نفسش بند می آمد. مثل شتر کارد خورده، فش فش می‌کرد. پنجه‌ های پر تشنج خود را تا حد ممکن باز کرد. هر دو دست را به طرف پره ‌های چرخ چوبی زیر آب دراز کرد. آب با فشار بر فرق چرخ می ریخت. به کف چاه و کانال کوبیده می‌شد، اوج می‌گرفت و به صورت و شانه و سر و سینه‌ ی زن‌ دائی سیلی و ضربه‌ های دیوانه‌ وار می‌کوفت.زن‌دائی در زیر ضربه ‌های آب، پره‌ های چرخ را با کف دست و انگشت‌هاش وارسی کرد. چند تکه چوب و کنده از لابلای پره‌ها بیرون کشید. چوب‌ها را آب با خود آورده بود. آب از میان باغ‌ها می‌آمد و چوب و تراشه ‌ها را با خود می‌آورد. با نفسی بریده و دست و انگشت‌هایی از حس افتاده، تمام چوب و شاخه و تراشه‌ها را از بین پره‌ ها ی چرخ بیرون کشید. چرخ دوباره با شدت به چرخش درآمد. صدای خرخر سنگ آسیا ازبالای کانال به گوشش رسید. آب با شدت در کانال تنوره کشید و هوووو و هوووو کرد.
زن‌دائی نیمه ‌جان، خرچنگ ‌وار، خود را پس کشید. تلوتلو خورد. می‌افتاد. چندم قدم پس پسکی راه رفت. نفسش گرفت. ایستاد. شانه و گرده ‌ی خود را به دیواره ‌های کانال تکیه داد. نفس تازه کرد و ادامه داد.
از دهانه ‌ی کانال بیرون آمد. گرگی هنوز بر بلندی کنارجوی میخوب بود. سر خود را به اطراف چرخاند. از شوق خرناس کشید. رو دوپا بلند شد. جولانی در اطراف داد و برگشت. نگاه ناآرام خود را به هیکل در تیرگی پیچیده‌ی زن‌دائی دوخت.زن‌دائی خود را از آب بیرون کشید. بر بلندی کناره‌ ی جوی رها شد. چهارطاق رو علف‌های پر بار دزار کشید. درد هنوز رها ش نکرده بود. دو دست را رو شکم خود گرفت و مالش داد. مدتی با تن و لباس آب چگان رو زمین و زیر لحاف شب به همان حال ماند. چند نفس عمیق کشید. درد کمی آرام گرفت. کف دست را به کنده‌ ی زانوش گرفت، قوز کرد و از جا بلند شد. لباس خود را بیرون آورد. آب آنها را خوب چلاند و دوباره پوشید. خود را کناراطاقک رساند و داخل شد.پاقدم غرق خواب بود. آسیا کار خود را از سر گرفته بود. سنگ روئی یکنواخت خرخر می‌کرد، سینه بر سینه‌ی سنگ زیرین می‌سائید. گندم‌ها از ناودان دلو فرو می‌ریخت و آردها از کناره‌ ی سنگ بیرون می‌زد، پف می‌کرد و گله به گله کپه می‌شد.زن‌دائی خود را کناراجاق رو زمین رهاکرد. آتش‌های زیر خاکستر هنوز کمی توش و توان داشت. دیواره‌ی اجاق کمی گرم بود. تن خود را به دیوار‌ه‌ی اجاق تکیه داد. دست‌های بی‌حس و لختش را دراز کرد. کتری و پیاله‌ ها و کیسه‌ی آبنبات را کنار خود کشید. پیاله را پر چای کرد. آبنباتی تو دها نش گذاشت. چای را با بی ‌میلی هورت کشید.گلو و معده ‌اش گرم شد. گرمای ملایم چای و دیواره‌ ی اجاق زن دائی را از حس و حال برد. چشم‌های بادامی قشنگش زیر پلک‌هاش خزیدند. پاهاش را رها کرد. پشت و شانه و تنه را به دیواره‌ ی اجاق چسباند و خوابش برد…
زن‌دائی پیش از خروس‌خوان، مثل مار گزیده‌ها، از خواب پرید. درد ناگهان از درون به آتشش کشید. چهار درد زایمان شروع می‌شد. به خود پیچید. دست‌هاش را رو شکمش گرفت.از شدت فشار دندان‌هاش، فکش در هم می‌شکست. ناله و نعره تا گلوگاهش بالا آمد، فریاد را در گلوش خفه کرد. نمی‌خواست پاقدم شاهد درد و زبونیش باشد. گوشت و پوست مچ دست خود را زیر دندان گرفت. درد را با دندان‌هاش به پوست و گوشت دست منتقل کرد. گوشت را میان دندان گرفت و فشار داد. چشم‌ هاش از کاسه بیرون می‌زد. قطره ‌های درشت عرق صورتش را در خود غرقه کرد. خود را رو شکم، نقطه‌ ی اصلی درد، دولا و مچاله کرد. پنجه‌ های متشنج خود را رو شکم گذاشت. گونه‌ها و پیشانی به عرق نشسته اش را رو پوست مرطوب شکم، این کوه درد و شعله مالید. ناله‌ ی زیری از درز دندان‌های درهم کلید شده اش بیرون داد. قطرات درشت اشک رو پوست شکمش غلتیدند، گرگ تیر خورده ‌ای را می‌مانست. رو کف اطاقک غلتید. چهره ‌ی زمین را با پنجه‌ هاش خراش داد…..درد موقتاً رهاش کرد. سنگینی کوهی از دوشش برداشته شد. نفس بلندی کشید. صدائی از ته حلقش بیرون داد
– اوففففففف….
دوباره خود را خرچنگ ‌وار و چهار دست و پا، کنار اجاق کشاند. نیم خیز شد. پشت و شانه ش را به دیوار تکیه داد. خود را تماماً روزمین رها کرد. دهان و زبانش شده بود چوب خشک. دهانش تلخ و ترش بود. گلوش می‌سوخت. دست لرزان خود را به طرف کتری و پیاله دراز کرد. همه چیز در مقابل نگاهش می‌لرزید. کف یک دستش راستون تن کرد. با دست دیگرش کتری و پیاله را کنار خود کیشد. پیاله را پر کرد و یک نفس هورت کشید. درد را هورت کشید. به دیوار تکیه داد. با دامن و‌ آستین به خاک و آردو گل‌آلوده ی پیرهنش عرق صورت و گردن و سینه را پاک کرد. هنوز از خشک کردن عرق خلاص نشده بود که درد دوم گریبانش را گرفت. دوباره رقص درد شروع شد…..
زن‌دائی خود را کنار پاقدم خفته بر کپه‌ی جوال خیزاند. کف دست عطش زده ‌ی خود را به پیشانی بی‌گوشت او گذاشت. او را تکان داد و گفت:
– ورخیز پسرجانم! ورخیز به دادم برس که کارم تمامه!
زن ‌دائی درگیر چهارمین درد بود. می‌دانست اگر دیر بجبند کارش از کار می‌گذرد. دوباره پاقدم را تکان داد:
– ورخیز پسرکم! هوا روشن شده. زود بلند شو تا مردم نیامدند دنبال آردهاشان، بریم.
پاقدم چشم‌های خود را باز کرد. در جا رو کپه ‌ی جوال نشست. هنوز گیج خواب بود. با سینه ‌ی انگشت چشم‌های خود را مالید و گفت:
– چی شده؟ آفتاب درنیامده. هنوز شبه که؟
– ورخیز پسر‌م. هوا روشن شده. زود خر را پالان کن. زود باش که حالم خیلی خرابه. باید زودتر به آبادی برسیم.
پاقدم گیج و خواب‌ زده بیرون زد. دستی به چشم‌های خواب ‌آلود خود کشید. رفت کنار دهانه ‌ی چاه پشت آسیا کنار حلقه‌ ی آجر و سیمانی چاه چندک زد. دست‌هاش را تا بالای مچ تو آب زلال و سرد صبحگاهی فرو برد. پنجه‌ هاش را زیر آب رقصاند. آنها را کفچه کرد. دو ـ سه مشت آب به صورت خود زد. آب صورت و بناگوش و زیر گلوش را در خود گرفت و چند قطره روی سینه ‌اش غلتید. پاقدم کاملاً از خواب بیدار شد. سر خود را بلند کرد. آسمان و سینه شرق و اطراف را پائید. سینه مشرق شیری رنگ شده بود. روشنایی، تاریکی را از رو زمین جارو می‌کرد. گلیم سبز باغستان‌های دور دست نشسته بر دامنه‌های کوه‌های بینالود، پیدا بودند، رقص زلال جوی زمزمه ‌گر نمایان بود. آب بلندی‌ها را آوازه‌ خوان فرو می ریخت، پائین، در دل باغ‌های کم شیب ‌تر نغمه ملایم ‌تر می‌شد. آب سینه بر سینه ‌ی جوی می‌مالید. می‌رقصید، پشت آسیاب با شتاب به چاهک گرد و مدور فرو می‌ریخت. شکل حلقه چاه را به خود می‌گرفت، گرداب می‌شد، سینه بر سطح چاهک می‌کوفت. و با رقص دورانی، به عمق چاهک فرو می‌رفت.پاقدم محو خیال و تماشا بود که فریاد لا به مانند زن دائی از کناره‌ ی لنگه ‌ی در او را بخود آورد:
– بچه جان چی می‌کنی تو! باز رفتی لب چاه خوابیدی! چرتت نبره با کله بیفتی تو چاه!
پاقدم خود را کنار در اطاقک رساند. در روشنایی صبحگاهی در چهره ‌ی مادرش دقیق شد. زن ‌دائی رنگ به رخ نداشت. زیر چشم‌هاش ورم آورده و کبود شده بود. پاقدم هاج ـ واج و دستپاچه به طرف خر دوید. زن‌دائی کمانه شد. به اطاقک برگشت. خود را دولا ـ دولا کنار سنگ آسیا کشاند. مغزی چوبی نوک تیز را وسط دو سنگ خیزاند.
مغزی را با ته تیشه تا ته بین سنگ‌ها کوفت. سنگ روئی از گردش ایستاد. آسیا از خرخر باز ماند.پاقدم خر را به گودی کشاند. پالان را با زور و از نفس افتادگی پشت خر گذاشت. تنگش را از زیر شکمش گذراند و از طرف دیگر محکم بست. سر افسار را گرفت و خررا پشت در اطاقک کشاند.زن‌دائی خود را در چادر خاکستری رنگ با گل‌های نخودی پیچید و از در بیرون خزید:
– پسرجان یک جوال وردار بنداز رو پالان، بگذار زیرم پربارتر باشه.
زن‌ دائی با کمک پاقدم سوار خر شد. افسار را دست گرفت. پاهاش را به گرده‌ ی خر فشار داد. خر راه خود را بلد بود. کوره راه کناره ‌ی جوی را زیر گام گرفت و به طرف آبادی راه افتاد. پا قدم ترکه ‌ای از درخت بید کنار جوی کند، شاخه‌ های کوچکش را با کف دست خراشید. ترکه را خوش دست کرد و دنبال خر دوید.
گرگی شیری رنگ مایل به زرد، چند گام دنبال آنها پرسه زد. ایستاد. گوش و دم بریده‌ ی خود را شق و رق گرفت، پوزه ش را رو به آسمان گرفت. هوا را بو کشید. سرش را چپ و راست تکان داد. پوزه ش را به زمین مالید. خاک را بو کشید. دور خود چرخید. اطراف را بوئید و امتحان کرد. یک طرف را زیر گام گرفت و خیز برداشت. گرگی انگار رو زمین به پرواز درآمد. هوای دائی و گله راکرده بود.
زن ‌دائی فاصله‌ ی خود با آبادی را وارسی کرد. هنوز چیزی از راه را نگذشته بودند. دوباره درد شدید شروع شد. خر بی‌ خیال کوره راه را قیچی می‌کرد. پاقدم گاه پهلو به پهلو و گاه با چند قدم فاصله، خر را دنبال می‌کرد.تکان شدید بچه درون زن‌دائی را قلوه ‌کن کرد. بی‌اختیار صدائی از میان لب‌های درهم فشرده‌ اش بیرون پرید:
– آخ خ خ خ!….
پاقدم هاج و واج شد. هنوز از همه چیز سر در نمی‌آورد. زن ‌دائی پیشانی آتش‌ فشان خود را رو قاچ پالان گذاشت. کف دست‌هاش را روسرو سرش را رو پالان فشار داد. یک دست را از سر واگرفت و به شکمش فشار داد. دستی بر پالان و دستی بر شکم، به اندازه ‌ی یک میدان اسب دوانی راه را گذشتند. زن دائی مایع گرمی در زیر خود بر جوال حس کرد. اطراف را پائید. رودخانه‌ ی خشکیده ‌ی کنار کوره راه را نشان کرد. افسار را کشید و گفت:
– هش ش ش ش!
– ها، چی شده؟
– هیچ چی پسر‌م . خیلی دستپاچه شده‌ م… باید برم تا ته کال. تو افسار خره را همینجا نگاه دار. زود بر می‌گردم…..
زن‌دائی چارقد خود را محکم زیر گلوش گره زد. دستمال بافتنی سیاه ریشه ‌دار را دور سر و پیشانیش سفت کرد. چادر را محکم دور پائین تنه ‌ی خود پیچید. خود را تو چادر مچاله کرد. نیم خیز، پیاده شد. خمیده، خود را به گودی رودخانه‌ ی خشکیده کشید.رفت کنار کپه علف پر بار خود روئی . مهلت نیافت. همه‌جا و همه چیز جلو نگاهش به تیرگی گرائید… ونگ ونگ بچه روی کپه‌ ی علف زن‌دائی را به خود آورد. رو زمین نیم خیز شد. نواری از کناره‌ی چارقد خود جر داد. ناف بچه را با دندان برید و با نوار چارقد محکم بست. تن خود را با گوشه‌ی چادر پاک کرد. بچه را در چادر پیچید و بغل گرفت….. از گودی بیرون آمد. خورشید سینه از فرق قله ‌ی بینالود بلند می‌ کرد. نوار طلائی خورشید صبحگاهی به پیشانی زن‌دائی تابید. سوار خر شد. نوزاد را در زیرچادرش به سینه ش فشرد. نوزاد فش فش کرد. سینه‌ی ورم آورده را پیدا کرد و مشغول مکیدن شد. زن‌ دائی به بلندای قله‌ی بینالود و خورشید نگاه کرد و لبخند زد. خر کوره را دوباره ریز گام‌ها گرفت

دارم این لحظه رو می نویسم کاپیتان – شقایق زعفری

مرداد ۱۳۹۰

خسته بودم،کلافه و بی حوصله،دلم می خواست دراز بکشم و بخوابم. روی زمین نشستم و به آدمهای اطرافم نگاه می کردم، سیگاری روشن کردم، به موهای دستم خیره شدم، فکرهای زیادی توی ذهنم تاب می خورد و نمی دانستم چگونه می توانم از آنها فرار کنم. دلم می خواست آن لحظه را برای خودم و آفتاب نه چندان گرم یک روز بهاری قسمت کنم.
مردی جوان با موهایی بلوند از داخل قایق به سمت بیرون خم شده بود و با دستمالی خیس، نوشته های انگلیسی روی بدنه قایق را می شست. پوست تنش سوخته بود و با سرسختی چیزهایی را پاک می کرد که وجود نداشتند. دستی موهایم را نوازش کرد، برگشتم، نگاهش کردم، همچنان بود. و من نمی دانستم، می خواهم آن لحظه ام را با او در آن مکان قسمت کنم یا نه.
سکوت مشترکمان را دوست داشتم. ساعتهای طولانی کنار هم نشستن و حرکات مورب انگشتهایمان روی پوست تن هایی که همچنان برای هم ناشناخته مانده بود. بطری آب را به من نشان داد. سرم را به نشانه منفی تکان دادم. جمله های ما به همین نشانه های مختصر، خلاصه می شد.
کمی از من فاصله گرفت، در بطری آب را بست. مرد جوان را صدا کرد. مشغول صحبت شدند. در کیفم را باز کردم، جز کلید، پاکت سیگار، فندک، پول خرد و کارت شناسایی، چیز دیگری نداشتم. بی دلیل چیزی را جستجو می کردم که خودم هم نمی دانستم چه چیزی می تواند باشد.
سیگار دیگری روشن کردم. مرد جوان سرش را برای حرف زدن بلند نمی کرد و تند تند چیزهایی می گفت که من نمی فهمیدم و همچنان اطراف نوشته های انگلیسی روی بدنه قایق را پاک می کرد. سرش را بلند کرد و به من خیره شد. به گوشواره هایش خیره شدم. روی سینه اش پر از خالکوبی های عجیب و غریب بود. سرش را پایین انداخت و شروع به حرف زدن کرد. نفس عمیقی کشیدم. بین کلمه هایی که رد و بدل می کردند، توریست، ایران، موبایل و پاسپورت آشنا بود و نمی توانستم جمله هایشان را حدس بزنم.
دست چپم را روی سرم گذاشتم. چشمهایم را بستم و احساس کردم در یکی از داستانهای ویکتور هوگو رها شده ام. موهای سرم داغ شده بود. به یکی از روزهای آفتابی و گرم تهران پرت شدم. به روسری هایی رنگین و مانتوهای تنگمان در یکی از کافی شاپهای مورد علاقه ام.
حدیث تند تند مژه هایش را بهم می زد، و شادی دود سیگارش را به سمت میز کناری فوت می کرد، و من ریز ریز می خندیدم. لادن حرف می زد و گاهی یکی از جمله های بامزه اش را می گفت. موبایلم زنگ خورد. سمیرا بود، صدایش گرفته بود، منتظر بودم گریه کند. شادی چشم غره می رفت و دوست داشت زودتر حرفم را تمام کنم. از جای خودم بلند شدم، پایه های صندلی روی زمین کشیده شد و تمام تنم مور مور شد. به ته حیاط کافی شاپ رفتم، روی زمین نشستم، دست چپم را روی سرم گذاشتم و احساس کردم در یکی از داستان های براتیگان رها شده ام. نمی توانستم سمیرا را آرام کنم. صدای خنده های لادن و شادی در هم می پیچید و من به صدای هق هق سمیرا گوش می کردم. کلافه بودم. روسری ام را باز کردم و دوباره بستم، احساس خفگی می کردم. باید از آن موقعیت، از آن تلفن بی موقع، فرار می کردم. سمیرا تند تند چیزهایی می گفت، بعضی از جمله هایش لا به لای گریه هایش دفن می شد و باید پایان جمله هایش را حدس می زدم.
چند قطره آب توی صورتم پاشیده شد، چشمهایم را باز کردم، با انگشتهایش، بینی ام را فشار داد. دستهایش را گرفتم و بلند شدم. موهایم را از روی صورتم کنار زد و گفت:
” می خوام باهات حرف بزنم. ”
آفتاب مستقیم توی چشمهایم می خورد. گفتم:
” در مورد چی؟ ”
دستش را روی چشمهایم سایه بان کرد و گفت:
” در مورد هیچی و همه چی. می تونی گوش کنی. منم داستانای خودم رو دارم. ”
نفسش روی صورتم می ریخت. سرش را به گوشم نزدیک کرد. نوازشش کردم و گفتم:
” بوی عطرت رو دوست دارم. ”
لبخند زد. چال صورتش عمیق تر شد. صدای موسیقی از قایقی کوچک شنیده می شد. همدیگر را بغل کرده بودیم و آرام آرام می رقصیدیم. بوی آشنایی داشت. تنش آشنا بود. فکرهایش آشنا بود. به چشمهایم خیره شد و گفت:
” دوست داشتنت، ترسناکه.می دونستی؟ ”
با صدای بلند خندیدم. مرد جوان سرش را بلند کرد و به من خیره شد. از قایق بیرون پرید و سوت زنان دور شد. به نوشته های انگلیسی قایق خیره شدم.
با دستهایش سرم را به سمت چشمهایش بلند کرد و گفت:
” به چی انقدر فکر می کنی؟ ”
لبخند زدم و نگاهش کردم. سوار قایق شدیم. کنارش ایستاده بودم و به ساختمانهای بلند و قدیمی نگاه می کردم، به افقی دوردست که مثل آدمهای اطرافم دست نیافتنی بود. روی پاهایش نشستم و دلم می خواست آن لحظه برای همیشه ادامه پیدا کند. دست چپم را روی سرم گذاشتم و چشمهایم را بستم. احساس می کردم در یکی از داستانهای عاشقانه مجله های طنز رها شده ام. دستهایش دور کمرم حلقه شده بود.سرم را به طرفش برگرداندم. توی چشمهای آبی اش زل زدم و گفتم:

” دارم این لحظه رو می نویسم کاپیتان. ”
———————————-

آن روز …. محمود صفریان

محمود صفریان - مرداد ۱۳۹۰

من هم مثل همه بچه های دیگر، پدرم برایم قهرمانی شکست ناپذیر بود، و فکر می کردم که همه در همان حد که من از او واهمه دارم ازش حساب می برند.
برادرم که حدود دوازده سیزده سال از من بزرگ تربود هم، همان حالت را برایم داشت. با این تفاوت که در بیشتر مصاف های خارج از خانه، من را همچون ملیجک به دنبال خودش می کشاند. با او که بودم و سایه او را که کنار خودم داشتم می پنداشتم که شکست ناپذیرم.
با پُز مخصوصی راه می رفتم. درست یادم نیست ولی گویا بادی هم در گلو داشتم، و بفهمی نفهمی کمی هم گشاد گشاد و کِلِخ کِلِخ راه می رفتم ولی چون همیشه کفش های لاستیکی سفید رنگی را به پا داشتم، نمی توانستم پشتشان را بخوابانم و ادا را کامل کنم. کلاه لبه دار سیاه جاهلی هم نداشتم، البته نه به قد و قواره ام می خورد و نه شهامت بر سر گذاشتن آن را داشتم. می دانستم که هر نوعش به سرم گشاد است. خود ِ مرشدم که برادر بزرگ ترم بود هیچ یک از این بازی ها را نداشت. حتا یادم هست که یک روز به من گفت:
” مثل اینکه خیلی از این فیلم های آبگوشتی نگاه می کنی. تقلید نکن، سن و سالت هم مناسب این کار ها نیست. خودت که باشی راحت تری…”
ولی من در پناه او خودم را هم بلند قد ترمی دیدم هم زورمند تر.

در محله ای که زندگی می کردیم میدانگاهی بزرگی بود. غروب ها همه مدعیان نسق گیری می ریختند آنجا و هر کدام هم، بنحوی کری کری می خواندند، و می خواستند محله بشکلی در قرقشان درآید. و اتفاقن ساکت ترینشان برادرمن بود. با همه قد و بالا و یال و کوپالی که داشت. البته همین ظاهر مردانه و بی ادعائی که داشت، بیشتر او را برای دخترانی که میدانگاهی، محل رژه آنها هم بود، دوستداشتنی کرده بود و بهر دلیلی هر وقت می گفتند:
” جمال آقا ”
با دنیائی از ناز همراه بود.
روز های تعطیل میدانگاهی زود تر رونق می گرفت و تا آفتاب بود دوستان و رقبای برادرم بازی ای را شروع می کردند که اسمش ” گل بگیر شّده ” بود چیزی مثل ” بیسبال ” امروزی، و فضا بوی رقابت و بخصوص خود نمائی می گرفت. هر کدام از پسر های هم سن و سال برادرم که کم هم نبودند دختری داشتند که بایست با خود نمائی، بیشتر دلش را به دست می آوردند.
محله ما به محله ارمنی ها معروف بود و بهمین دلیل کمتر در چنگال تعصب خشک مذهبی بود. وهمین، برجستگی های دختر ها را بهتر نمایان می کرد. و فراوانی عشوه هایشان را.
و من چون برادرم یک سر و گردن از هم سن و سال هایش بالا تر بود و چندین بار هم صابونش به تن مدعیان خورده بود، خودی نشان می دادم و دختران هوا دار او، هوای مرا هم خیلی داشتند.
و می شنیدم که برای تعریف از او کلماتی را هم شعر گونه ردیف می کنند و برایش می خوانند.
برای من دنیای خوش لذت بخشی بود.

در هر دور بازی ” گل بگیر شّده ” تیمی می برد که سر پرستش برادرم بود و همین ناراحتی خاصی را در سایر جوان هائی که بی ادعا هم نبودند و دخترانشان انتظاراتی داشتند ایجاد کرده بود….و در حدی بود که من با همه ” جوانک! ” بودنم دلم می خواست جلویشان را بگیرم.
جسته گریخته می شنیدم که برایش برنامه ای دارند. گمان می کنم که بوئی هم برده بود اما بخودش نمی گذاشت که ویر بدهد.
” نِمرود ” پسر آسوری ” آشوری ” حسودی بود که دوست دخترش ” یلدا ” از خوشگل ترین ها بود و هر بار که به دلیلی کار موفقی از ” جمال ” سر می زد و بخصوص ” صوفی ” دوست دخترش وَرجه وُرجه های اضافی نشان می داد و خوشحالی اش را به رخ همه می کشید شدیدن ناراحت می شد. ازبد حادثه من با خواهر یلدا به یک مدرسه ” مختلط ” می رفتیم و یک جورائی با هم دوست بودیم. هنوز موقع دوست داشتن های جور دیگری! نشده بود هر چند یواش یواش جوانه هائی داشت بر شاخه احساسمان توک می زد، و بدمان نمی آمد بیشتر با هم حرف بزنیم و احساس می کردم که رشد این جوانه ها در او آهنگ نمایان تری دارد. و هم او بود که به من خبر از توطئه ای داد که برای برادرم در شرف اجرا بود :
” کمال می خواهند جمال را از سر راه بر دارند….شنیدم نِمرود به خواهرم می گفت نگران نباش هر طور شده جمال را از میدان داری می اندازم….کمال، نمرود آدم آرامی نیست…”
دلم می خواست تا دیر نشده گوشی را بدهم دست برادرم ولی نمی دانستم بگویم خبر را از کجا آورده ام….آگاهی از آشنائی من و ” آیدا ” عاقبت داشت و من از همین عاقبت واهمه داشتم

…شنیده بودم که مادرم به دفعات از جمال خواسته بود که فکر مشق و درس من باشد و این همه مرا به دنبال خودش نکشاند. و همین خواست مادر، نمایاندن ” آیدا ” را مشکل تر کرده بود.
از ” آیدا ” خواستم ته و توی قضیه را در آورد که چگونه برنامه ای برای برادرم در کار است، ولی نتوانست خبر بیشتری برایم بیاورد الا اینکه نمرود با دونفر دیگر که آن ها هم از جمال دل خوشی نداشتد زیاد حرف می زند، اما اینکه چه می گویند دستگیرش نشده بود….تنها خبر این بود که در محله ای که بیشترشان مسیحی هستند یک مسلمان نباید قلدری کند.
ترس برم داشته بود، در حالیکه جمال عین خیالش نبود، شاید هم چون نمی دانست که برنامه ای برایش ردیف کرده اند…

در گوشه ای از میدانگاهی، از قهوه خانه مدرن تری بود که بساط، چای ، قهوه و قلیان و ساندویچ های کوچولوی لقمه ای و تنقلات مختلفش بر قرار بود و” سعدون ” و ” حسن ” با پسر بچه پادوئی ، بخوبی اداره اش می کردند،…..و برای چنان محیط سنگین ِ بیشتر نا آرامی، آمادگی و قدرت اداره داشتند. طرف هیچکس را نمی گرفتند و خود را نخود هرآشی نمی کردند…و بیشتر سرشان به کار شان مشغول بود. کاری که خیلی هم پر درآمد بود. من با پسر پادو که لهجه شیرین کرمانشاهی هم داشت دوست بودم…خیلی دلش می خواست پول جمع کند و برود کویت که بد جوری شده بود آواز دهل.
برادرم را خوب پذیرائی می کردند و برای نگرفتن پول هم خیلی اصرارداشتند، و البته ندیدم که برادرم حتا یکبارهم قبول کند.

از مدرسه که آمدم، جمال نبودش. او معمولن در این ساعت تازه از کاری خسته کننده می آمد.
و مدتی ولو می شد روی یکی از مبل ها و بعد هم دوش می گرفت.
روز هائی که کمی سر حال بود می آمد سراغم و کلی هم سر به سرم می گذاشت…
جمال فرزند اول بود و من ته تغاری، همین، نه برادر دیگری داشتیم و نه خواهری.
اختلاف سنی ما نشان می داد که قرار بوده یکی یکدانه بماند. و همین تفاوت سن سبب شده بود که به من عین پسر خودش نگاه می کرد و هوایم را خیلی داشت و کوشش می کرد خوشحالم کند. از روزی که متوجه شد دوست دارم زمان هائی که حال و حوصله اش را دارد و می رود بیرون همراهش باشم، دریغ نکرد.
امروز پنجشنبه بود، می بایست زود تر هم آمده باشد چون پنجشنبه ها فرصت می کرد بیشتر خودش را بسازد و برود بیرون. و با دوستانش باشد. پاتوق معمولن قهوه خانه ” سعدون عرب ” بود.
پنجشنبه ها بوی جگر کبابشان محوطه را پر می کرد و هر مقاومتی را درهم می شکست.
شش سیخ جگر، چهار دانه رطب تازه از نخل جدا شده، یک استکان کمر باریک چای، و یک کف دست نان، یک سفارش حساب می شد که سن من برای آن قد نمی داد و تلاش ” فرهاد ” پادوی زبر و زرنگ قهوه خانه هم به جائی نرسیده بود، به این بهانه که از جمال اجازه ندارند از من پول بگیرند، در حالیکه می دانستم چنین سفارشی مختص گروه خاصی بود و اجرایش برای من که هنوز از نظر آنها کوچک بودم، یلان محله را می آزرد و برایشان افت داشت، بخصوص که قلیان هم می توانست پشت بندش باشد.
در این کافه احترام جمال را داشتند، و برایش سنگ تمام می گذاشتند. جمال هم هوایشان را داشت و تا پیش می آمد بازی ” حُکم ” را راه می انداخت که با جمع تماشاگران، کار و کاسبی ” سعدون ” و ” حسن ” سکه می شد.
با همه ی فرنگی! بودن محله، باز خانم ها در آن رستورانک جائی نداشتند اما روزی که بوی جگر راه می افتاد این قید در هم می شکست و جفت ها را باهم می دیدی که گاه حتا کارشان به شوخی و مزاح هم می کشید و قهقهه هایشان فضا را می شکافت. پنجشنبه ها بخاطر این بساط و اینکه فردایش روز تعطیل است محله جوان می شد و رنگ و روی شادی به خود می گرفت، و از چشم ها نگاه هائی مهربان بیرون می ریخت….
ولی نمی دانم امروز که پنجشنبه بود چرا دل من در فضای محله نبود.
چرا تا حالا جمال پیدایش نشده؟ از مادر سراغش را گرفتم. جواب درستی نداد، کمی هم نگران بنظر می رسید. مادر نگران که می شود بد اخلاقی اش سرباز می کند و خیلی باید خوش شانس باشی که از دهان کلید شده اش کلامی بشنوی، و در آن حال وهوا من مثل نخودی در ماهیتابه ای داغ بی قرار بالاو پائین می شدم. تصور رستوران ” سعدون “، بوی جگر، و شلوغی خاصی که در آن اطراف برپا بود و حضور در آنجا آن هم با جمالی که مایه پز و ادا های من بود، آشفته ام کرده بود.
شرجی هم خورده بود دست گرمای زود رس هوا و زود بودن استفاده از کولر، و نیامدن جمال
چون دستی در دستکش سیاه حلقومم را می فشرد…اضطراب مادر بیشتر به جانم چنگ می زد.

مادر شروع کرد در اتاق قدم زدن، و این، خبر از عمق دلشوره او می داد…
تلفن که زنگ زد، آرام آن را برداشت:
“….نه صوفی جان، نمی دانم چرا هنوز نیامده….تو خبری از او نداری ؟ ”
پدر که وانمود می کرد در فکر جمال نیست و خودش را به باغچه کوچک پشت خانه مان مشغول کرده بود، کمی با عجله خودش را به ما رساند:
” زری جان کی بود؟ ”
” صوفی بود. سراغ جمال را می گرفت ”
به وضوح دیدم که سبیلش آویزان شد…. چشمانش گردشی نگران یافت. ولی با تسلط بر خود گفت:
” حتمن اضافه کاری مانده است ”
و مادر بلا فاصله جواب داد:
” هر وقت اضافه کاری می ماند خبر می دهد ”
پدر بی هیچ واکنشی از اتاق بیرون رفت، و مجددن خودش را به باغچه رساند.
من جرات کردم از مادر به پرسم:
” چکار کنیم مادر؟…”
سکوتش به سنگینی پتک بر سرم کوفته شد…توانم داشت تحلیل می رفت.

این بار تلفن که زنگ زد به مادر فرصت ندادم. تا بجنبد من گوشی را برداشتم. هنوز حرف نزده بودم که مادر کنارم ایستاده بود. و صدای در، آمدن پدر را هم خبر داد.
“…الو بفرمائید!….نه من پسرشان هستم ….از کجا زنگ می زنید؟….بیمارستان؟….گوشی خدمتتان…”
همراه با ضربان تند قلبم دیدم که هر دو رنگشان پریده است. گوشی را به پدرم دادم.
“….بفرمائید، من ” صارمی ” هستم. ”
محسوس گوشی در دست پدرم لرزان بود…. و دیدیم که مادر دندان بر هم می ساید…
“…حالا حالش چطور است؟….کما؟…. فورن خودم را می رسانم….”
نتوانست سرپا بماند. خودش را انداخت روی مبل….دو باریکه اشک راه گونه های مادرم را گرفت و سرازیر شد….نگاهش را به دهان پدرم دوخت، و بی صدا منتظر ماند.
“…از پشت با کارد به او حمله کرده اند. یکی از ضربه ها به نخاعش خورده است….و برای اولین بار دیدم که پدر قهرمانم گریست و من درد عالم را در چهره او دیدم ….وای!… من اصلن نمی دانستم که گریه مرد می تواند اینهمه تلخ باشد.
جرات حرف زدن نداشتم….صدای بی پناهی در گوشم پیچید….در یک آن هر دو پهلوان های زندگیم را داشتم از دست می دادم…چه با پلک بهم زدنی می شود همه داشته هایت را از کف بدهی.
من هم دلم می خواست گریه کنم و بیشتر برای بی کسی خودم.
” کمال! ما می رویم بیمارستان. تو از پای تلفن تکان نخور. زنگ می زنم، اگر خبری بود ما را در جریان بگذار. ”
با بغض خفه کننده ای گفتم:
“پدر شما دارید بطرف خبر می روید، من چه دارم که بگویم.”
قاطع گفت:
“گفتم از پای تلفن تکان نخور، شنیدی ؟ ”
” بله پدر ”
خانه پر از اشباح شده بود. دلهره غریبی همه هیکلم را در مشت گرفته بود. بدون آنکه درست بدانم جمال در چه حال و روزی است دلم گواهی بد می داد. نمی دانستم که حتا در حد تحمل سر پا ایستادنم به جمال وابسته ام. از هر گوشه خانه بوی تن جمال چون دود در روحم می پیچید. سنگینی فضا داشت خفه ام می کرد. در حالیکه دانه های عرق روی پیشانی ام جوانه زده بود داشتم می لرزیدم. تب کرده بودم.
پدرم راست می گفت، تلفن زنگ زد.
صوفی بود.
“از بیمارستان تلفن کردند. جمال را با کارد از پشت زده اند. درکماست. پدر و مادر هردو رفته اند بیمارستان.. صوفی! صوفی! چرا قطع کردی. می خواستم آدرس بیمارستان را بدهم. صوفی…چه شد؟ کجا رفتی؟ ”
تلفن خانه اش را نداشتم تا جویا شوم که چه شده، چرا دیگر با من حرف نزد….
” آیدا ” گفته بود برای جمال برنامه دارند. چرا همین خبر کوتاه نا مشخص را با جمال در میان نگذاشتم؟

” حدود سه ساعت پیش با آمبولانس آوردنش….خون زیادی ازش رفته بود. با تلاش زیاد نگهش داشته ایم …..متاسفانه یکی از سه ضربه های کارد به نخاعش آسیب رسانده….بله، از پشت مورد حمله قرار گرفته است….حالا نمی توانیم نظری قاطع بدهیم….پلیس دارد تحقیق می کند….”
“…دکتر! می توانیم ببینیمش؟ ”
” فعلن خیر….بگذارید از کما و بی هوشی در آید…”
” دکتر امیدی هست؟….”
” امیدوار باشیم بهتر است ”

در گزارش پلیس آمده است:
“….وقتی از کار عازم خانه بوده، توقف می کند تا به دو نفری که بنظر می رسیده منتظر تاکسی هستند کمک کند. یکی جلو می نشیند ولی ضربات را آنکه عقب می نشیند می زند. بنظر می رسد با نقشه قبلی بوده چون پیداست که قصد دزدی نداشته اند….بیش از این نمی توانیم با او که بخاطر خونریزی و ضربه ای که به نخاعش خورده و در وضعیت مناسبی نیست صحبت کنیم.
داریم به تحقیقات خود برای یافتن آن دو نفر ادامه می دهیم. ”

ضرباتی که بر پشت جمال فرود آمد، ریشه سلامتی مادر را هم زد. تعادلش را گرفت و تفکرش را از تمرکز انداخت. بیشتر وقتش را در بیمارستان بود و مات و بی کلام جمال را می نگریست…. تا جائی که جمال خواهش کرد دیگر به دیدارش نیاید.
پدر بلند بالای توانایم، چون فانوس تا شد. دائم ساکت بود ودر خودش. و گاه فقط یک کلمه نامفهوم در هوا پرواز می داد که نمی دانم چرا به دنبالش لبخند نا محسوسی روی لبانش می نشست.
و برای من دوران سیاهی رقم خورد که برای تحملم زیاد و سنگین بود.

” آیدا ” در مدرسه از نگاهم فرار می کرد. در پایان یک روز که با اتوبوس مخصوص عازم خانه بودیم خودم را به او رساندم.
” آیدا، چه شده چرا با من روبرو نمی شوی؟ ”
” کمال، ازآنچه که برای برادرت پیش آمده متاسفم، خجالت می کشم و دلم می سوزد، و می دانم که چقدر برای تو سنگین است….”
” تو گناهی نداری، چرا باید خجالت بکشی؟ چیزی می دانی؟ کار ” نِمرود ” و دوستاش بوده؟
آیدا، هرچه می دانی به من بگو. می دانی که من چقدر جمال را دوست دارم؟ ”
” کمال بخدا چیزی نمی دانم جز همان که آن روز به تو گفتم که صحبت از سر راه بر داشتن جمال بود.”
” پس از چاقو خوردن جمال از در گوشی حرف زدن ها چیزی دستگیرت نشده است؟ ”
” نه، ولی هم ” نِمرود ” و هم ” یلدا ” خیلی توی خودشان هستند….اما کمال فکر نکنی که آنها دست داشته اند….این توی خودشان بودن گمان می کنم از تاسف چاقو خوردن جمال است….”

” صوفی ” که با ” جمال ” کبکش خروس می خواند، کرک و پرش ریخته بود. ساعت ها وقتش را در بیمارستان می گذراند و به جمال روحیه می داد، ولی اندوهی مشخص چهره اش را پوشانده بود و اشک های نم نم او، می دانستم که از این اندوه سرچشمه می گرفت.
از روزی که جمال دریافته بود دیگر جمال سابق نخواهد شد و کمترین رخداد برایش فلج دائم است، به مادر و من و صوفی گفت که دیگر به دیدارش نرویم. یکبار که من تحملم تاب نیاورد و به دیدارش رفتم چنان با ناراحتی اخطار داد که لرزیدم و دریافتم که برای همیشه جمال را از دست داده ام.

زندگی چه بازی هائی دارد….چهار نفره ما چه آرامشی داشتیم، من احساس می کردم که هر چیز چنان در جای خودش قرار دارد که از آن بهتر غیر ممکن است….تصور نمی کردم حسادت و نا دانی تا این حد بتواند خانه خراب کن باشد.

پدر، دیر آمد خانه. گرفته و بی قرار بود، و در پاسخ مادرم که گفت:
” رضا چرا آشفته ای ؟ ”
به درآوردن لباس هایش مشغول شد. وقتی دست و روی شسته روی مبل افتاد، مادر کماکان منتظر بود. فهمیدم که پدر نیز این انتظار را متوجه شده است.
” …بیمارستان بودم. جمال از من خواسته با صوفی صحبت کنم، و به او بگویم، دیگر جمالی که تو می شناختی وجود ندارد و هرگز هم نخواهد شد. به او بگویم که دوران جمال به سر رسیده است و تاکید کرد که حتمن از او بخاطر همه خوبی هایش تشکر کنم و بگویم جمال گفته تا زنده ام فراموشت نمی کنم. هر چند طولانی نخواهد بود….و از من خواسته که او را دختر خودم بدانم و در هر زمینه ای یاورش باشم….و من زری جان مرد انجام این ماموریت نیستم….”

مادر در تمام مدتی که پدر صحبت می کرد آرام اشک می ریخت و من مثل مار دور خودم می پیچیدم. و بغضی پر از یاس داشت خفه ام می کرد.

پدر محکم دست هایش را بهم کوبید و بلند گفت: ” نمی دانم ” و من متوجه نشدم که چه چیز را نمی داند.
مثل مرغی کرچ گوشه ای از خانه روی افکار درهم و مغشوشم خوابیده بودم و داشتم به بی ثباتی همه چیز فکر می کردم، و خاطرم بار هیچ انتظاری را که بوئی از وصال همراه داشته باشد در خود نمی چرخاند….جمال برای من وقار بودنم بود، و حالا چون تکه ای گوشت افتاده بود روی تخت بیمارستان و این ذهن نو جوان مرا به درماندگی کشانده بود.

“کمال!…”
صدای محکم پدر بود.
” به صوفی بگو دیگر بیمارستان نرود، و در اولین فرصت بیاید کارش دارم….”
بنظر می رسید پدر می خواهد بر خیزد. داشت از کرختی و بهت بیرون می آمد. داشت زانوی غم را از آغوشش جدا می کرد.
” به او بگو فردا صبح خانه ما باشد…”
این عجله برای چه بود؟ برای نا امید کردن دختری که تا دیروز سر شار از غرور و موفقیت بود؟
پدر داشت تصمیم هایش را بیرون می ریخت، ولی نه کامل. فقط اشاره می کرد، بی توضیح اضافی.
نمیدانستم چه در سرش می چرخد….بر اندازش کردم، سنی ازش گذشته بود اما گویا غرورش هنوز توان عرض اندام داشت، هنوز وقتی می ایستاد راستایش پر جوهر می نمود.
آنچه که بر سر جمال آورده بودند کلافه اش کرده بود احساس می کرد پیلی است که از پشه ای لگد خورده است….حمله ی از پشت برایش نماد نامردی بود. می دانست اگر رو در رو بود جمال خوب می توانست مقابله کند….داشت مثل مار به خودش می پیچید.
” کمال، فردا از چه ساعتی قهوه خانه بساطش را راه می اندازد؟ ”
صدای جان دار پدر فکرم را متوقف کرد.
” کدام بساط پدر؟ قهوه خانه هر روز باز است و بساطش روبراه است ”
” فردا پنجشنبه است همان بساط جگر کباب پنجشنبه ها را می گویم. می دانی که هنوز بر قرار است؟ ”
” حتمن هست، نشنیده ام که تعطیل شده باشد ”
” معمولن از چه ساعتی همه هستند ؟ ”
” از ساعت شش ”
” فردا با صوفی ساعت پنج آنجا باشید…فردا صبح خودم به صوفی می گویم. و تا خبرتان نکرده ام آنجا باشید. جگر هم سفارش بدهید….بگذار همه کار ها را صوفی انجام بدهد و طرف صحبت و معامله او باشد. خوب فهمیدی چه می گویم؟ ”
” بله پدر”

چرا مادر حرفی نمی گوید، اظهار نظری نمی کند؟ یعنی از برنامه پدر آگاه است؟ حضورکامل دارد، ؟ یکی دوبار هم چای آورد ولی دریغ از یک کلمه.
وقتی پدر برخاست که به اتاقش برود…مادر آرام گفت:
” رضا شام نمی خوری؟ ”
” نه، در بیمارستان چیزکی خورده ام اشتهای بیشتر ندارم ”
و قبل از اینکه در اتاق را ببندد مادر آخرین سؤالش را که گمان می کنم تمام این مدت زجرش داده بود بیرون ریخت.
“….رضا، چرا جمال گفت به صوفی بگو تا زنده ام فراموشت نمی کنم هر چند زیاد طول نمی کشد ….چی زیاد طول نمی کشد؟ ”
پدر آشکارا منقلب شد، رویش را بر گرداند ، به اتاق وارد شد و در را پشت سرش بست.

هوا آنقدر سرد نبود که صوفی نشان می داد، ولی به توصیه پدر محکم گام بر می داشت.

” کمال از جمال چه خبر؟ ”
” من مدتی است بیمارستان نرفته ام از صوفی به پرس….حسن، سعدون کجاست؟ ”
” پسرش را برده دکتر تا نیم ساعت دیگر پیدایش می شود ”
” حسن کاسبی چطور است؟ ”
” صوفی خانم مدتی است رونق خوبی ندارد، ولی امروز باید شلوغ بشود، روز حقوق است…”
” ولی می بینم که دارو دسته ” نِمرود ” با دختر هایشان آمده اند ”
” این ها هم پس از مدت ها امروز پیدایشان شده است. ”

” کمال می خواهی دودست سفارش بدهم؟ ”
” موافقم. ….ببین چطوری دارند نگاهمان می کنند. تا من سر بر می گردانم، چشم می دزدند. ”
” حواسم بهشان هست….کلی حرف پشت صورتشان جمع شده است…. من و تو اینجا چکار می کنیم؟ چرا من و تو؟ ”
” معلومه….کلافه فهمیدن هستند ”
” صوفی سعدون آمده و دارد بطرف ما می آید. ”
” نگاهش نکن، کمال بگذار نزدیک تر بیاید که آهسته تر حرف بزند ”

” خوش آمدید، صوفی خانم. چه عجب اینطرف ها ….از جمال چه خبر ”
” سعدون خان بلا دور باشد پسرت سرما خورده؟….”
” خوشحالم می بینمتان. چه بیاورم خدمتتان؟ ”
” ممنون سعدون….دو دست برایمان بیاور …جگر ها خیلی آبدار نباشد ”

” کمال، می بینم جمال نیست بغض سنگینی راه گلویم را گرفته است….درد بدی در سینه ام احساس می کنم. دلم می خواهد یکبار دیگر جمال سابق در محله و در این جا حضور داشته باشد، حتا اگر بعدش بمیرم ….ببین همه هستند و چه حالت کرکری هم دارند و جمال من روی تخت بیمارستان به حال نیمه فلج افتاده است…اگر پدر دستور نداده بود هرگز دیگر پایم را اینجا نمی گذاشتم…کمال دارم خفه می شوم، پس پدر کجاست؟….”

” صوفی جان، اگر می بینی همه خانمها هم حضور دارند خواست پدر است…من زود تر، قبل از آمدن با تو، وقتی که هنوز قهوه خانه باز نشده بود و بوی جگر راه نیفتاده بود آمدم و حالیشان کردم که پدرم می خواهد بیاید اینجا، و گفتم گمان می کنم تصمیم دارد در مورد جمال صحبت کند. خواهش کرده که امروز در را به روی همه دختر ها هم باز بگذار و اگر می توانی ترتیبی بده که همه ی رقبای جمال بیایند…”

قهوحانه پر ِ پر بود و دود و بوی جگر کباب، همه را به اشتها انداخته بود که پدر وارد شد.
بر خورد محترمانه و پر سرو صدای حسن و سعدون توجه همه را جلب کرد، بخصوص وقتی که حسن با صدای بلند گفت:
” آقای صارمی خوش آمدید ”
و سعدون ادامه داد:
” برای آنها که نمی شناسند، بگویم که ایشان پدر جمال هستند……..”
رستوران از نفس افتاد و سکوت یکپارچه ای حاکمیت یافت.
پدر آمد و بین من و صوفی ایستاد. خونسرد ولی با چهره ای کاملن بر افروخته.
برخاستم تا پدر بنشیند. دستش را روی شانه ام گذاشت و کمی فشار داد که بنشینم.

” ….من می دانم همه ی شما با همه ی قلدری و ادعا از جمال من واهمه داشتید. می دانم که او را خار راه بلند پروازی های خود می دانستید….”

صدایش رسا و مقتدرانه بود. نفس از کسی در نمی آمد. حالت بهتی واضح در بیشتر چهره نشسته بود. و پدر شمرده و گرم صحبت می کرد:
“….ولی چیز هائی را نمی دانستید…. نمی دانستید که او، همه شما را دوست می داشت.از صاحبان این محل تا تک تک شما را. او قلبی به غایت رئوف دارد ، و با هیچکس دشمنی نداشت حتا با آنهائی که او را دشمن می دانستند….”
صدای جا بجا شدن صندلی سکوت را شکست، و همه سرها را بسوی خود چرخاند. دیدم که
” نِمرود ” دست ” یلدا ” را گرفته و قصد خروج دارد، که نا گهان فرمان پر از نهیب و قلدرانه پدر مثل توپ ترکید:
“…بنشین سر جایت!….کسی از جایش تکان نخورد تا من حرفهایم تمام شود. ”
و دیدم که نِمرود با چهره ای عبوس و با ترسی که نمی شد مخفی اش کرد آرام سر جایش نشست

” جمال برعکس پاره ای از شما، یک جوانمرد است. او وقار و احترام محله بود….”
سعدون بی اراده با صدای بلند گفت:
” به خدا درست می گوید، او یک جواهر است. ”

” برای شما متاسفم که او را درست نشناختید و نا رفیقانه و از پشت به او کارد زدید.
برای من مسلم و قطعی است که عاملین و عامرین این کارد کشی نا جوانمردانه و از پشت، هم اکنون در اینجا و در بین شما نشسته اند. من قصد دستگیری و شکایت آنها را ندارم. برای من کسر شان است که خودم نتوانم کارم را از پیش ببرم. آنکه روزگار آنها را سیاه خواهد کرد و نخواهد گذاشت که آب خوش از گلویشان پائین برود من هستم ….من رضا صارمی پدر جمال. شب و روز چون سایه به دنبالشان هستم و عاقبت چنان درسی به آنها خواهم داد که از کرده خود سخت پشیمان بشوند. زندگیشان را عبرت دیگران خواهم کرد.
این کمترین جریمه کسانی است که پاسخ مهر و محبت جمال من را که برای کمک به آنها، در اتومبیل خود آنها را نشاند تا به مقصد برساند…و بجای قدر دانی و تشکر به قصد کش از پشت کارد را تا دسته فرو کردند.
کلام آخر اینکه شما جمال آرام را با من که با شما مدارا نخواهم کرد تعویض کردید…. پس ازاین، شما تا کمال من به کمال لازم برسد، و جای جمال قدرتمند و جانمرد را بگیرد با من بجای جمال روبرو خواهید بود.

این را گفت و به من و صوفی فرمان داد که همراهش برویم ودر آستانه خروج به حسین که داشت بدرقه مان می کرد پول زیادی پرداخت کرد.
من را کنار دست خودش نشاند و صوفی را به صندلی های پشت اتومبیلش راهنمائی کرد و ما از مسیرش در یافتیم که به بیمارستان می رود.
جرات هیچ سؤالی نداشتیم.

” جمال جان تا هفته آینده با همراهی صوفی به ” کلیولند ” آمریکا می روید. می دانی که عمویت یکی از جراحان مشهور آنجاست. ترتیب همه کار ها را داده است… در انتظار سلامت کاملت می مانیم ….و تا آن روز نمی گذارم جایت در محله خالی باشد ”

چنان قاطع برید و دوخت که حتا جمال هم فرصت صحبت نیافت. فقط گفت
” پدر جان شاید برای صوفی مقدور نباشد که مرا همراهی کند ”
” می توانی از خودش به پرسی….
” من و کمال ” داریم می رویم، در تنهائی ازش جویا شو…”

تمام ماجرای آن روز را فردا وقتی که پدر خانه نبود برای مادر تعریف کردم هر چند می دانستم پدر کمی در این مورد با او صحبت کرده است.

” پس تو جانشین جمال خواهی شد؟ ”
” نه مادر، گفت تا کمال به کمال برسد خودم نماینده جمال خواهم بود ”

ولی متوجه شدم که متاسفانه جمال دیگر جمالی نخواهد بود و پدر و مادر بیشتر از من در مورد او می دانند….
و بخاطر همین دانستن بود که عاقبت. جمال با پای خود از کلیولند آمریکا به کشور بر نگشت.

پدر آن روز وظیفه ای را بر کول من گذاشت که از توانم بیرون است.
می دانم که من هرگز جمال نخواهم شد.
———————————

بر گرفته از سایت لیلا صادقی
http://www.leilasadeghi.com

صدای زوزه‌ی باد-سیاوش مقدم

سیاوش مقدم - مرداد ۱۳۹۰

برف خفیفی می‌بارید. کنار جاده ایستاده بود و با خودش می‌گفت: امشب دیگر پیدایش می‌شود. این چند ماه بر او چه‌ها که نگذشته بود. اول از همه مادرش فهمید و انگار که سرّ مگویی باشد لام تا کام حرفی نزد. نگاه مادر در حالی که توی چهارچوب در دستشویی ایستاده بود به خوبی در یادش مانده بود. آن روز چشم‌های مادر برای لحظه‌ای بی نور شدند زیر لب چیزی گفت و سری به نفی خودش تکان داد بعد همان‌طور که با خودش حرف می‌زد عرض حیاط را طی کرد، توی خانه رفت و در را بست. آن‌روزها خودش هم هنوز نمی‌دانست که چرا دل‌آشوبه می‌شود. چه رسد که بخواهد نگاه مادر را معنا کند و در آن پی چیزی بگردد. چند روزبود که مادر کم حرف می‌زد، صبح‌ها که تنها می‌شدند هر کدام به کنجی، خود خواسته سرشان را گرم می‌کردند. اما او خوب می‌دانست نگاه‌های مادر سنگین است. مزاج‌اش همان‌طور خراب بود و مدام نامیزان می‌شد ودر چند روز چند بار دل‌آشوبه شده بود. بار آخر امّا وقتی سرش را از زیر شیر آب در آورد، باز مادر در چهارچوب در ایستاده بود. امّا این بار پیش از آن که عرض حیاط را طی کند محکم در گوش او نواخت، فک‌اش کمی جلو آمده بود و نفس‌هایش عصبی بود، بعد انگار چشمان‌اش تر شدند و راه‌اش را گرفت و رفت.
بارش برف شدیدتر شده بود و سرما زیر پوست‌اش ریشه دوانده، تا مغز استخوان‌اش می‌رفت. انگار کسی تیغ انداخته و پوست‌اش را غلفتی کنده باشد. گونه‌هایش گزگز می‌کرد. درست مثل آن روز؛ که در دستشویی بعد از رفتن مادرش دنیا دور سرش چرخید، گوش‌اش سوت کشید و چشمان‌اش سیاهی رفت. به خود که آمد، چند قدم آن‌سوتر کنار حوض، وسط حیاط بود و نور چشم‌هایش را می‌زد وسرش سنگین بود.
سردش شده بود و رعشه بر اندام‌اش افتاده، دست‌هایش را تا مقابل دهان بالا آورد و در میان‌شان دمید. امّا انگار سردی درون‌اش بر بیرون می‌چربید. آب از آب تکان نخورد. او هم‌چنان می‌لرزید. به ساعت‌اش نگاه کرد، بر پیشانی‌اش چینی افتاد و آهی کشید. باز به اطراف نگاه کرد، کورسوی نور یک سواری را از دور دید. یک دو قدم به جلو؛ از دل تاریکی کنار جاده بیرون آمد و نور خفیف تیر چراغ برق گردی صورت‌اش را روشن کرد.
سواری دیگر به نزدیکی او رسیده بود و نور بالای چراغ‌اش توی چشم‌های او افتاده بود. چیزی گفت؛ بی آن‌که لب‌هایش حرکتی کنند. بیش‌تر یک صدا بود، یک آه، امّا انگار حرفی در آن بود؛ چیزی شبیه به «بالاخره آمدی؟»
غروب همان‌روز که مادرش آن یادگاری همیشگی را در چهارچوب در دستشویی روی صورت‌اش جا گذاشت، وقتی برادرهایش با آن چهره‌های سنگی و دست‌های چغر به خانه آمدند، برای اولین بار از مرگ پدرش احساس رضایت کرد. هرچه بود، نه دست‌های برادران‌اش به اندازه‌ی کمربند چرمی پدر سنگین بود و نه چهره‌هاشان به مهابت چهره‌ی او.
چشم‌هایش جایی را نمی‌دید. در تاریکی آب‌انبار، بعد از اولین تماس‌های آن دست‌های سنگین و آن مشت‌های گره‌کرده، گوش‌هایش هم انگار از شنیدن ایستادند. و زیر آن ضربه‌ها تنها طنین صدای قطره‌های آب بود که در گوشه وکنار می‌چکید و در گوش او می‌پیچید. بعد از آن انگار در گنگی محض بود، صامت وتاریک.
بارقه‌ای از نور خورشید از جایی روی صورت‌اش افتاده بود، که به خود آمد. دو سه بار پلک زد، امّا فقط نور بود که مثل تیغ تا عمق چشم‌هایش می‌رفت و می‌سوزاند. سعی کرد از زمین بلند شود، امّا تن‌اش کرخ شده بود و نمی‌توانست روی پاهایش بایستد. سر تا پا لمس بود و اندکی بعد گویی چیزی از درون‌اش کنده شده بود.
نور بازهم مثل تیغ تا عمق چشم‌هایش می‌رفت. نور بالای سواری بود که نزدیک‌تر شده بود. برف روی شانه‌هایش را تکاند و دست‌هایش را به هم مالید وچشم‌هایش را تنگ کرد و دست‌اش را سایبان؛ چهره‌ی راننده را نمی‌دید. سواری هم‌چنان در حرکت بود و جلوتر می‌آمد؛ اما زمان ایستاده بود.
تابستان بود که هم‌دیگر را دیدند توی مزرعه‌ی صنعتی، بعد از آن‌که در ده یازده سالگی پدرش از مدرسه بیرون‌اش آورده بود. کارش شده بود همین. پاییز و زمستان پای دار قالی بود و بهار تابستان توی مزرعه که مال تعاونی روستا بود. مدیر از مرکز می‌آمد و کارگران فصلی‌اش از شمال و غرب می‌آمدند و پسر‌های روستا به شهر می‌رفتند.
همان‌جا بود که اول بار جوانک را دیده بود. اسم‌اش مراد بود و با آن نگاه پرده‌در، هوش و حواس دختر را به هم می‌ریخت. می‌گفت: «می‌خوامت». واین دل دختر را لرزانده بود. دم عصر که کارها تمام می‌شد باید تا روستا پای پیاده گز می‌کرد؛ و مراد هم مدام پی‌اش می‌افتاد. واز دور چشم وابرو می‌آمد و اوهم مدام قال‌اش می‌گذاشت؛ امّا بالاخره گلویش پیش مراد گیر کرد. آن‌روز بعد از ظهر زده بود از توی جنگل برود، امّا هرچه پشت سرش را نگاه می‌کرد، مراد را نمی‌دید. چند قدم آن‌طرف‌تر یک‌باره مراد دست‌هایش را از پشت دور او حلقه کرد و هرچه هم تقلا می‌کرد فایده‌ای نداشت. آخر گلوی خودش هم گیر مراد بود.
بعد از آن چند وقتی سر ناهار غیب‌شان می‌زد و این درست اواخر تابستان بود. زیر سایه‌‌ی درختی، جایی میان جنگل دوراز چشم‌ها، نفس‌هایشان با هم گره می‌خورد. خنکای باد از میان شاخه‌های به هم ساییده مثل آب بر آتش، مرهمی می‌شد بر آن حرارت ِ در سایه؛ روی پوست او لیز می‌خورد، می‌پیچید و می‌گذشت و حرف‌های مراد را همراه با خود می‌برد. حرف‌های شیرین مثل قصه‌های مادربزرگ، که مراد مثل موهای دختر شاه پریان به هم می‌بافت. در همه‌ی آن‌ها خانه‌ای بود ودر پس آن باغی پر دار و درخت؛ و مراد بود و او دور از چشم‌ها.
دیگر نور سواری تو چشم‌هایش نمی‌افتاد. سواری داشت به کنار او می‌رسید. راننده سرش را به سوی او خم کرده بود. داشت بال در می‌آورد. ودیگر مهم نبود که باد وسرما تمام درزها و سوراخ سنبه‌های لباس‌اش را بلد است. در تاریکی چشمان راننده برق زد و بعد وقتی برای لحظه‌ای نور توی صورت‌اش افتاد – با آن نگاه خریدارش – لبخند را توی صورت زن ماساند.
راننده را می‌شناخت؛ توی مزرعه کار می‌کرد. آن‌روز وقتی که مراد ساک به دست می‌رفت که با مادرش بازگردد؛ از دور دیده بود که مراد با جوانک خوش‌وبشی کرد و در گوش او چیزی گفت. و بعد از آن جوانک همین نگاه را تحویل او داده بود. دل‌اش می‌خواست بگوید «بالاخره آمدی»، امّا او این نگاه را می‌شناخت.
سواری پت‌وپت‌کنان آن‌سوتر ایستاد. بعد جوانک سر چرخاند و بوق زد. از نوک پا تا به سر لمس شده بود و با خود می‌گفت: «نکند مراد جوانک را پی‌اش فرستاده باشد.»
قدم اول را که برمی‌داشت حس کرد سرب به پاهایش بسته‌اند و بعد یکی دو قدم دیگر. در ِ طرف شاگرد باز شد واو یک‌باره ایستاد و در جا چرخید. کمی بعد میان جنگل می‌دوید؛ یادش افتاده بود که یک بار یکی از زن‌ها جوانک را نشان داده بود و گفته بود «اهل کثافت‌کاری‌ست».
باد میان درختان می‌پیچید و دل او را می‌لرزاند. باز به سمت جاده رفت و خراباتی بر زمین نشست ودر تاریکی به درختی تکیه داد. نور یک سواری توی چشم‌هایش افتاد، دیگر پلک نمی‌زد و نمی‌لرزید، خیره به نقطه‌ای نامعلوم چشم دوخته بود. نور سواری رفته رفته از چهره‌اش محو می‌شد؛ تنها تاریکی بود و صدای زوزه‌ی باد.

۶ مرداد ۱۳۸۸

کسی از میان عطر نعناع ها – نسرین مدنی

مرداد ۱۳۹۰

به: عباس صحرائی

تو با چراغهایت می آمدی به کوچه ی ما
تو با چراغهایت می آمدی
وقتی که بچه ها می رفتند
و خوشه های اقاقی می خوابیدند
و من در آینه تنها می ماندم
تو با چراغهایت می آمدی……. فروغ

بنفشه آفریقایی گل داده است و چند غنچه هم فردا پس فردا زیر آفتاب تنبل زمستانی تن شان را یله می دهند. آن پایین، مرد ِ پالتو پوش ِ روزنامه به دست روزنامه را تا کرد و با شتاب طول پیاده رو را طی کرد. آن روبرو، زنِ روسری به سر ِ پیراهن گل گلی با شلوار قرمز، کاشی ها را از آن طرف پشت بام به طرف دیگر جابه جا کرد.
زمستان است. اما نه برفی در کار است و نه حتی ریزه بارانی یا تند بادی و آدم از درآوردن آن همه لباس زمستانی از تو چمدان ِ انباری و پستوها و کمدها شرمنده می شود.
زمستان است بی نشانه های آن، اما آدم عجیب دلش هوای این تک مصرع را می کند:
” هوا بس ناجوانمردانه سرد است.”
چشم از بیرون گرفتم. کونه ی جویده شده ی مداد را گذاشتم روی میز. دهانم طعم چوب گرفت .مزه مزه اش کردم و انگار که بخواهم از شر طعمش خلاص شوم با خرده ریزه های مداد تفش کردم زمین.
هوا این طورها نبود آن روزها. هوا این طور ها نبود یعنی اینکه زمستان پاییزی نبود .برف می بارید این هو،ا و شب یلدا که می شد وقتی از پدر و مادر می شنیدیم طولانی ترین شب سال، یاد داستان موی بلند رودابه می افتادیم که طناب وار از برج و باروی قلعه می انداختش آن پایین ها و…
زمستان انسی داشت با بوی لبوهای لبو فروش که مقیم می شد توی خیابان آن ور محله. لبوهای قرمز و شیرین با بخاری که متصاعد می شد از تن شان و زبان هامان، زبان های قرمزمان که به هم نشان می دادیم که کدام قرمزتر، و عطر گلپَر بود روی گوشت ِ نرم ِ باقالی ها.
گفته بود:
” مقتضیات سن و سال بوده و استرس بلوغ و …”
گفته بود:
” گذرزمان کمرنگ و کمرنگ ترش خواهد کرد و….”
گفته بود… خیلی حرف های دیگر که من یادم نماند جز پیپ و کراواتش. اما من هیچ زمستانی به آن روشنی یادم نماند و بعد ِ آن هیچ کونه ی مدادی سالم نماند و هیچ زمستانی آن زمستان نشد.
کتابم را پرت کردم سوک اتاق. با اکراه بلند شدم . دلم از آن همه گرفتگی هوا گرفته بود، از آن همه برف و تعطیلی مدارس و ندیدن دوستان و گوله نکردن برف و پرتابش به طرف هم. آن روز ..آن زمستان…آن پنجره.. گفته بود مقتضیات سن و سال بوده و …گفته بود….
ساعت ها سرش تو کتاب بود. با عینک کتاب می خواند .چای را به میوه ترجیح می داد. چای را با چیزی غیر از قند می خورد.هر چه بود سفیدی قند را نداشت. گاهی سرش را پیچ و تاب می داد و گردنش را چپ و راست می کرد، نرمشی به تن اش می داد. عینک را از چشم در می آورد تن اش را کش و قوس می داد و یله می شد روی صندلی راحتی اش و کمی بعد می آمد سمت پنجره. آن وقت قایم باشک بازی ِ من و حرکت سر و جهت نگاهش آغاز می شد. سرم را می دزدیدم. قایم می شدم پشت پرده ای که توری بود توری ریز بافت. سر بلند می کردم و سر می دزدیدم و از لابه لای تور، متکثر و مشبکی می دیدمش و حرکت سرش که تاب می خورد به سمت باغچه شان. گوشه ی پرده را کنار می زدم آن وقت حجم جسمیتش شکلی درسته می گرفت و …
بهار بعد از آن زمستان، بهار مست شده بودم انگار. دنبال حشره هایی می کردم که جفت نر روی ماده اش سوار بود. دنبال هر چه که بوی خواهندگی داشت و سودای تن.
کیفیتی در من بود که مادر به مادربزرگ گفته بود:
” پستان باران توی ِ این بهار عجب نیش زده!”
مادر بزرگ دستش را غنچه کرده و گفته بود:
” عین لیمو شیرین .”
و به خنده ای شیرین لب گشوده بود.
پرده ی اتاق سمت ِ چپ ِ نشیمن نازک نبود. گاهی شب ها خصوصا شب جمعه که نور ِ کم سویِ آباژورِ اتاق ِ سمت ِ چپ ِ نشیمن تا چندی روشن می ماند، لامپ اتاقم را خاموش می کردم و پنجره را آهسته باز می کردم و زل می زدم به آن حجم مشتعل، و ذهنم پیله می کرد به سواری ِ حشره ها و مرنوی ِ گربه ها و بغبعوی ِِ کبوترها .می دانستم آنجا کتاب نبود. چای نبود با چیزی غیر از قند و عینک و نرمش تن و کش و قوس آن . می دانستم چیزی بود آنجا که کشش اش کم از کتاب نبود .چیزی شیرین تر از قند بود و دست ها بود و تکان پیکرها و…
نیرویی مرا معتاد ِ اتاق سمت ِ چپ ِ نشیمن کرده بود در شب های جمعه ای که گاه نور آباژور شعله می کشید و گاهی نه. چه می گذشت در آن نور ِ کم سو.
شبی از همان شب ها که صدای یکنواخت و تیز ِ جیرجیرک ها می گفت که دیّاری عبور نمی کند و چشمم به نوری بود که تنوره کشیده بود توی آن چهار دیواری، عرقچین به تن پرده را کنار زد. سرش را بالا گرفت به قصد دیدن ماه لابد، یا که شاید ستاره ای، شهابی. رد نگاهش را گرفتم. ماه بود و گاهی نبود .می رفت پشت دیوار ِ ابری و از پشت آن به دیگری وستاره هایی که دوره اش کرده بودند. از ماه بازیگوش نگاه گرفتم. سر به سوی پنجره ی روبرو که گرفتم نگاه او به صورتم داغ زد. چیزی در شرف تکوین بود چیزی مثل درخت خشکیده ای که جوانه ای تو پوسته ی کهنه اش نیش کشیده باشد.
از قبل فکرش را کرده بودم. خوش رنگ و لعاب ترین آش روی زمین بود.
لبم را صورتی کردم. گونه هایم را چلاندم تا رنگش طبیعی به نظر آید. بلوز یقه هفت آبی، دامنی تا روی زانو با زمینه ی مشکی و چهارخانه های توسی . جوراب مشکی و کفش پاشنه سه سانتی، موی انبوهم را توی چادر پنهان کردم. چادر ِ سفید با گل های ریز ِ آبی.
گفته بود:
” بیایید تو “.
گفته بودم :
” دم در خوب است”.
گفته بود:
” دستم بند است .حالا که زحمت کشیده اید تا داخل هم بیایید”.
گفته بودم:
” چقدر قشنگ اند”.
گفته بود:
” باغبان شان منم”.
باغچه بزرگ نبود اما رنگین کمانی بود از گل ها. دستش توی خاک و خُل بود .خندیده و گفته بودم ” چرا دستکش دستتان نمی کنید”
خندیده و گفته بود:
” دوست دارم خاک را لمس کنم”
.گفته بود:
” به من لذت می دهد “.
آش بود و عطر نعناع و پیاز داغ. تا رفت کاسه را خالی کند ایستادم کنار باغچه. فقط گل نبود. قسمتی را با سلیقه سبزیجات کاشته بود. سایه ی او که بر سر من و سهمی از باغچه توده شد برگشتم. چادرم داشت سر می خورد و من دلم می خواست سر بخورد و سر خورد روی شانه .موی شبقی ام نمایان شد. چای را که داد به دستم با چند دانه انجیر خشک، چادرم از روی شانه سُرید روی تنم و لغزید روی کاشی های ِ کف حیاط .با طمانینه خم شدم که چادر را بردارم. او هم خم شد تا چادر را به دستم بدهد. چشم هایِ آکنده از شراره ام را میخکوب کردم تو چشم هایش .نگاهش مثل چادرم مغلوب ِ خواسته ی غریزی ام شد. سرید و لغزید و پیچ خورد. تاب خورد و توی یقه ی هفتم آرام گرفت. شعله پا گرفته بود. راه رفتن نبود نه، رقص بود رقصی با حرکات برجستگی های اندام .خرامیدن موج دار تنم بود با ملایمتی وحشیانه. در را که خواستم ببندم آخرین نگاه را به عقب انداختم. ابروی قیرگونم را دادم بالا. گوشه ی چادرم را بین دولب گرفتم و به حال خود رهایش کردم.
کاسه ی چینی شسته شده بود و چند پر نعناع توی ِ آن. پری از آن را بو کشیدم. بوی دست های ِ او را می داد .
٭٭٭٭٭
چادر سفید با گل های ریز ِ قرمز به سر کردم. عطر لیمو عمانی ِ خورشت قیمه را با عطر لیموهایم یک باره در جانش ریختم .از نوسان موزون اعضای تنم لذت می برد .لذتی شهوانی و من چقدر این حالت را در او دوست داشتم. وقتی راه می رفتم نگاهش مثل وقتی که خاک را زیرو رو می کرد روی تنم بازی می کرد.
اسمش مثل اسم آدم های شریر ِ فیلم های ِ سینماهای شوش و مولوی بود با آن شکل و شمایل عبوس و قاطع شان و چشم های اهریمنی. اسمش به رفتارش نمی آمد .اما گفته بود :”اسمم به رفتارم می آید”.
در کشاکش آن لهیب، نفس زنان گفته بودم:
” رو..شن بگذار. لامپ را… روشن بگذار”.
عرق کرده با لب هایی که بوسه های داغ می کاشت، جویده جویده گفته بود :”حالا …که.. روز .. روز است.
خودم را آن ور کوچه تو چهارچوب پنجره می دیدم. خودم را که من ِ او درون آن حجم مشتعل بود.
نفس های او بود اگر نه، در ‍ژن مادر و مادربزرگ چنین نبود، نفس گرم ِ محّرک او بود که پستان هایم را رسانده بود، مثل نسیم بهاری و غنچه ها. پستان هایم خیلی اوقات از اشتیاق آماس می کرد و متورم می شد و پر می شد از میل و هوای او و می ترکیدند مثل انجیرها و یک وقتی تمام ِ کف دستش را پر کرد.
خوشه های غوره را که از شاخه ها چیدم، توی چند برگ مو پیچیدم و رفتم سراغش. با لبخندی که دل من برایش ضعف می کرد گفته بود:
” غوره است اما با شکرخنده ی تو دُرد است. شراب است”.
لرزان و هیجان زده پذیرا شده بودم. پیرهنش را انداخته بود زیرم و من چادر را. چادر را با گل های ریز ِ سرخ .
روزها و ماه ها می گذشت و خیال من لحظه به لحظه پر می گرفت و می نشست روی بام ِ یاد ِ او. هر فرصت غنیمتی بود. هر خرید مادر ورفتن خواهر با او. هر خلوت. هر مهمانی و ماندن من به بهانه ی درس خواندن و مریضی و ….
٭٭٭٭٭
زمستان ها پدر به کارگران برف رُوب پول می داد که پشت بام و جلوی خانه مان را از برف پاک کنند. آن زمستان پاورچین رفتم دم در و پول تو جیبی هایم را دادم به دو کارگر و خواستم دم در خانه ی او را هم از برف پاکیزه کنند .دوست نداشتم صبح که می رفت نان بگیرد سر بخورد. از پنجره دیده بودم با چه احتیاطی دستش را روی دیوار می گذارد و قدم هایش را روی برف ها مطمئن و محکم می کند و از پنجره دیده بود که با چه سر به هوایی پایم را می گذارم روی برف ها و هرباری که سر می خورم به قهقهه می افتادم و چند بار که بوسه های ملتهب و سوزانش را نثار ِ پاها و دست های کشیده ام کرده بود گفته بود:
” حیف این دست و پا نیست تو این برف و سرما آسیب ببیند “.
و من به عمد، بی هواتر روی برف ها گام برمی داشتم. برف برایم سنجش ِ میزان ِ دلبستی ِ او شده بود.یک بار که سر خوردم با خنده نگاهم را به عقب، به پنجره ی او دوختم. دیدم دو دست و سرش را چسبانده روی پنجره و کمی دیگر مانده خودش را پرت کند بیرون و عقابی بشود و مرا از روی برف ها بقاپد.
با من که قهر کرد و بوی تند و مداوم ِ مردانه اش را از روی لب های برجسته ام و انتهای انگشتانم و انحنای کمرم و پستان های رسیده ام و شرمگاه شکفته ام دریغ کرد ، از برف بیزار شدم و بعدِ آن مثل پیر زن ها روی برف راه می رفتم.
گفته بود:
” دختر ِ خانمی هستم “.
او نمی دانست من به خاطر او نذری نمی آوردم. او نمی دانست وقتی خانه نبود و می رفت به دخترهایش سر بزند من و او ….
آن بار به بهانه ی نعناع رفتم. دامن ِ چادرم را پر کردم. لبخندش که منتشر شد من از دست پاچگی و اضطراب ِ روحی ام خلاص شدم. از نگاه هایی می هراسیدم که از پشت پنجره ما را بپایند. از نگاه حقیر ِ همسایه ها.
گفته بودم:
” سرنخ از دستم در رفت “.
گفته بود:
“سر نخ چه؟ ”
گفته بودم:
” سر نخ بادباک ِ دلم ”
و انگار که تو عالمی دیگر باشم ادامه داده بودم :
” تو هوای ِ آسمان ِ او”.
کوچه با همان آغوش باز و سخاوتمند امتداد دارد در هیئتی یکنواخت و یاس آلود.
چه اندوه بی پایانی. چه خلوت مداوم و ممتدی.
به آن دختر بچه می مانم که گناه نکرده ای را به دوش می کشد و به دنبال ِ جبران است و دل کوچکش مثل برگ های تک درخت ِ بید ِ مجنون ِ پارکی خلوت بلرزد.
موقر و پر راز با همان شفقتی که پیش از نگاه کردنش می دوید، آمد پشت پنجره. نشسته روی ویلچر. نگاه رمیده و نمناکم سرشار از انتظار بود. انتظار حرکتی به سرش به دستش به لبش. آن لحظه ثقل ِ عالم و آدم بر من سنگینی کرد. انگار مسیحی بودم که بار گناه عالمیان را از ازل تا به ابد به دوش کشیده و باز مصلوب شده و آن رنج مکرر ِ همیشگی.
حنجره ام اصواتی را خارج کرد اما از بس با مشقت همراه بود بر روی لبانم خشکید :”زینال”.
گفته بود:
” راجعش حرف بزن ” .
زیادی صیقل کشیده و صاف بود. زیادی بوی خوب می داد. زیادی هشیار بود.اصلا زیادی آدم بود. این شد که برای همیشه گذاشتم کنار. پیپش را که می گذاشت گوشه ی دهان حالت تهوع می گرفتم.
تو محله پیچید. رفتند آنجا پیش دخترشان .رفتند امریکا علاجش کنند.
آن پاهای مردانه که می پیچید دور پاهایم.
رها کردم مرد پیپ به دست را، کلینیک را ، حرف زدن با او را .
پیپ به دست هشیار بود. زیرک بود. اما نمی توانست یا نمی دانست درد و رنجم را درک کند که آن زمستان آن روز ِ برفی من با پول تو جیبی هایم رفتم دکتر و وقتی برگشتم چند نان سنگک خریدم به نیت ادای نذرم که با پنیر و سبزی ببرم دم در خانه شان. که از او بار گرفته بودم .که خبرش کنم. که آبستن بودم .
زمستان است و آدم عجیب دلش هوای این تک مصرع را می کند:
“هوا بس ناجوانمردانه سرد است.”
زمستان ۸۸

داستان عرب دوستی، از ژان کو- ترجمه ی ابوالحسن نجفی

مرداد ۱۳۹۰

باز پرس پرسید: چرا این آقا را زدید؟
چتر باز جواب داد: برای این که او روشنفکر دست چپی است. من این جور آدم‌ها را خوش ندارم.
باز پرس گفت: نه بابا، آزارشان به مگس هم نمی‌رسد. آدم‌های خوبی اند.
روشنفکر گفت: اجازه می‌فرمایید، آقای بازپرس؟
خواهش می کنم.
روشنفکر یک مگس را از هوا گرفت و به دهان انداخت و جوید و گفت: ملاحظه می‌فرمایید که ما از خشونت باک نداریم. ما به فاشیسم اجازه عبور نمی‌دهیم.
بازپرس با تشدد پرسید: کی به شما گفت که این مگس فاشیست است؟
روشنفکر درماند. چتر باز گفت: این کار‌ها را می‌گویند خشونت!
باز پرس با ملایمت گفت: شما به ضرر خود اقدام کردید.

آتش از چشم‌های روشنفکر زبانه کشید. مردی رنگ پریده و لاغر اندام بود. دست‌های سفیدی داشت. یک مگس دیگر از هوا در ربود و با ولع جوید.
بازپرس گفت: شما وضع خود را وخیم می‌کنید.
چترباز گفت: برایش مهم نیست. این آدم‌ها تشنه خون هستند.
چترباز هم مگسی از هوا گرفت و میان شست و سبابه نگه داشت. با ظرافت، با نوک لب‌ها،‌ بوسه ای بر بال‌های او زد و آزادش کرد و گفت: آقای بازپرس، تفاوت رفتار این مرد را با رفتار من یادداشت بفرمایید.
بازپرس گفت: یادداشت کردم.
چترباز گفت: همین آدم‌ها هستند که ما را متهم می‌کنند که الجزایر را به خاک و خون کشیده ایم.
روشنفکر که هوا را پس می‌دید هی مگس می‌گرفت و می‌خورد. جنون خشونت گرفته بود. اشک می‌ریخت و به روی خود چنگ می‌زد و در صحن دادگاه به دنبال مگس‌ها از این سو به آن سو می‌دوید.
باز پرس به او گفت: آرام بگیرید!
روشنفکر آرام گرفت. فریاد زد: من با شکنجه مخالفم. زنده باد الجزایر آزاد!
چترباز در گوش بازپرس گفت: از عرب‌ها بدش می‌آید.
بازپرس با صدای محکم گفت: الان امتحان می‌کنیم. آهای، ژاندارم‌ها، عرب را وارد کنید.
عرب با گیوه و قبا و فینه، و یک لنگه قالی روی دوش، وارد شد. بازپرس از روشنفکر پرسید: آیا این آقا را دوست دارید؟
روشنفکر جواب داد: من او را محترم می‌شمارم. من در وجود او به نوع بشر احترام می‌گذارم و تا وقتی که این شخص برده و اسیر است من آزاد نخواهم بود. من در این راه کوشش می‌کنم که الجزایر از یوغ استعمار آزاد شود و با فرانسه، بر اساس تساوی، روابط اقتصادی و فرهنگی برقرار کند.

دهان چترباز به اندازه در کلیسا گشاد و چشم‌هایش از ته نعلبکی درشت تر شده بود. زیر لب غرید که این حرف‌ها همه از روی پدر سوختگی و حقه بازی است.
دستتان انداخته است، آقای بازپرس.
بازپرس از نو رو به روشنفکر کرد و فریاد زد: ساکت شوید! آخر معلوم نشد که شما عرب را دوست دارید یا نه….
موضوع دوست داشتن نیست! دوست داشتن یعنی تحمیق کردن.
چترباز گفت: آقای بازپرس، یادداشت بفرمایید که این مرد می‌گوید الجزایری‌ها احمق اند!
بازپرس گفت: یادداشت کردم.
روشنفکر گفت: تحمیق در معنای هگلی و مارکسیستی کلمه.
چتر باز گفت: کمونیست هم هست. یاداداشت بفرمایید!
بازپرس گفت: یادداشت کردم.
روشنفکر گفت: درمعنای فلسفه کلمه.
چتر باز گفت: این یعنی که ما را احمق تصور کرده است!
بازپرس به روشنفکر گفت: صاف و پوست کنده حرف بزنید. به این سوال من جواب بدهید: آیا عرب را دوست می‌دارید، آه یا نه؟
روشنفکر از سر لج گفت: نه!
بازپرس گفت: متشکرم.
به چترباز که کلاهش را در دست می‌چرخاند رو کرد و گفت: شما چطور، سرکار سرجوخه، آیا شما عرب را دوست می‌دارید؟
سرجوخه خبر دار ایستاد و گفت: من عرب را دوست می‌دارم و حاضرم آن را ثابت کنم!
بازپرس گفت: ثابت کنید.

چترباز نزدیک عرب رفت.
اسمت چیست؟
محمد، جناب سرگرد.
اهل کدام ولایتی؟
اهل بلده، جناب سرگرد.
من بلده را دیده ام. یک میدان قشنگ دارد و یک خیابان که می‌رسد به سرباز خانه.
بله، همین طور است،‌ جناب سرگرد.
قالیت را چند می‌فروشی؟
پنجاه هزار فرانک، جناب سرگرد.
من سه هزار فرانک می‌خرم.
اختیار دارید، جناب سرگرد. بیست و پنج هزار فرانک.
سه هزار!
دوازده هزار!
شش هزار!
سه هزار!
چهاز هزار!
سه هزار!
سه هزار و پانصد!
سه هزار!
سه هزار و دو فرانک!
سه هزار!
خوب، ورش دار، جناب سرگرد! خیرش را ببینی.
چترباز سه اسکناس هزاری از توی کیفش درآورد و عرب آن‌ها را لای قبایش ناپدید کرد.
بازپرس گفت: شیرین معامله کردید.
چترباز گفت: شیرین؟ این قالی در الجزایر هزار چوب بیش‌تر نمی‌ارزد! مگر این طور نیست، محمد؟
نیش عرب تا بناگوش باز شد، ولی جوابی نداد.
دو هزار فرانک کلاه سرم گذاشت، ولی مهم نیست. من او را دوست می‌دارم.
بازپرس گفت: آقای محمد، آیا سر کار سرجوخه شما را دوست می‌دارد؟ بدون ترس و ملاحظه جواب بدهید.
بله، اقای بازپرس.
آقای محمد، به عقیده شما آیا روشنفکر دوستتان می‌دارد؟
آقای روشنفکر گفت که من احمقم. مرا دوست نمی‌دارد!
ببخشید، آقای محمد. من گفتم که الجزایر باید آزاد شود و روابط اقتصادی و فرهنگی با فرانسه برقرار کند.
بازپرس فریاد کشید: کارشناس را وارد کنید!

کارشناس وارد شد.
آقای کارشناس، این قالی چند می‌ارزد؟
کارشناس عینکش را عوض کرد و دست به قالی کشید: هزار و پانصد فرانک، آقای بازپرس.
متشکرم، محاکمه تمام شد. سرکار سرجوخه، شما آزادید.
روشنفکر از ته جگر فریاد برآورد: یک بار دیگر عدالت در کشور ما به لجن کشیده شد.
آهای ژاندارم، این شخص را توقیف کنید! به حکم قانون، شما را به جرم توهین به دستگاه عدالت بازداشت می‌کنم.

روشنفکر را کشان کشان بردند. عرب فینه را از سر برداشت و سبیل‌های جمع و جور و کمرش را محکم کرد و با لهجه شهرستانی گفت: مرخص می‌فرمایید، آقای بازپرس؟
خواهش می‌کنم، سرکار ژاندارم.
فردا،‌ آقای بازپرس؟ آیا فردا هم باید لباس عربی بپوشم؟
صبر کنید تا من پرونده را ببینم…. بله، فردا سه تا روشنفکر را محاکمه می‌کنیم. ساعت پانزده حاضر باشید. سر کار ژاندارم، یادتان باشد که این دفعه سه تا قالی بیاورید.

سروده ای از: شمس لنگرودی

مرداد ۱۳۹۰

سوت بزنید
همان که سر از سنگر بیرون می‌کشد
دوست ماست
همان که شما او را می‌کشید.
ای عکس‌های من به چه درد می‌خورید
از ما کدام یک عاشق‌تر است
او که به خاطر یک سوت مرده است
یا من که به خاطر او می‌میرم.
ای عکس‌های تمام قد
شما از من یادگارید
یا من یادگار شمایم
دارم پیر می‌شوم
دارم پیر می‌شوم
رفیق مرا از روی زمین بردارید
عکس‌های من!‌
———————-

از کتاب صبح آفتابی تان به خیر گرگ برفی

هر جائی – لیلا فرجامی

لیلا فرجامی - مرداد ۱۳۹۰

امروز
روزی خاکستری….
سوخته هایم را جمع می کنم
و به باد می دهم
تا در همه سو
وطنی برویانم

سه سروده از: دفتر شعر” در این گیرو دار” – کیوان صادقی

مرداد ۱۳۹۰

درد

من آمدم
چشم گشودم
جهان پر درد بود

من می روم
چشم می بندم
جهان
بار دار ِ درد

انتظار

دستبندی خریدم
نشستم به انتظار
پشت این پنچره
آشنائی را می بردند
نشانه ی آشنائی
بر دست داشت

بخت

به سر زمین ما
اگر از پی آفتاب می آئید
ستاره بخت خود را
با خود بیاورید
چون این جا
همه مایلند ببینند
اقبال چه رنگی است

هویت-رحیم سینایی

رحیم سینائی - مرداد ۱۳۹۰


میهمان من
پای خود بر دیده ام بگذار
پای را بر قالیم مگذار
جای جای هر گُل این فرش
هست لبریز از نگاه مست گلرویان
پود پود آن
بوسه گاه پنجه‌ی زیبای مه رویان
در میان پیچ وتاب طرح اسلیمیش
رَد پای رُستم وآرش
داستان مازیاران وسیاووشان
قالی من
زهر زخم تیغ تازی در بدن دارد
میخ کفش لشکر جلاّد تاتاران
زخمها از چکمه‌ی قوم جهانخواران
در نهادش فکر مزدک ، نقش مانی ، گفته‌ی زرتشت
در تمام گستره‌ی این خاک
هرکه بیند قالیم را ازتحیُّر می گزد انگشت
در گره هایش
عقده‌ی دل های دلتنگ است
در سراسر تار وپود آن
شکوه ها از حمله‌ی چنگیز دل سنگ است
از رشادت ها، شجاعت ها
استقامت ها ، شهادت ها
چهره اش الوان وصد رنگ است
پای را بر قالیم مگذار
قالی من
یادگاری از نیاکان است
راوی خاموشی از تاریخ پُراندوه پاکان است
من عزیزش این چنین در خانه می‌دارم
تا مبادا کز جهالت
بر شکوه نقش هایش پای بگذارم
قالیم ، این دفتر فرهنگ قومم را
دوست می‌دارم

ِجانا، که شود شاد از جنگ؟ مهران رفیعی

مهران رفیعی - مرداد ۱۳۹۰

فارغ از دود و هیاهوی ِ تفنگ

نه چنان دور از آن دیو  ِ بلند,  شهرکی هست فریبا و قشنگ

آسمانش آبی,  رنگ  ِ سدش نیلی, آب ِ جویش بیرنگ

پونه هایش خوشبو, لاله هایش خود رو, سبزه ها  در هر سو

مردمانش همه  خوب , اهل ِ بزم و  به  صفا  از یکرنگ

نه تیری, نه کمانی در هر چنگ

بر  فرازی  به  سر ِ نیلی رنگ, در پس ِ حایلی  از مرمر و  سنگ

قصر و  باغی  ست  چو یک شهر فرنگ, خشت وسنگش همگی  حاصل ِ جنگ

در دل این دربار, می خرامد سردار,  در سرش بس نیرنگ

نان و نامش  از یک جنگ, لوح او از هر رنگ,  تخت او چون اورنگ

شام  و روزش  ز خوشی  رنگارنگ

وقت ِ بازی, همه تیر است و خدنگ

هرگز نشود او دلتنگ, در قعر ِ  شب ِ زهر آهنگ

جانا, که  شود شاد از جنگ؟

دور از آن آب  و خُم   ِ نیلی گون, به کنار ِ گذر ِ آن تلخون

مرد ِ جنگی,  چون اسیری  در یک تخت

شاکی از دور ِ زمان, قرعه  و  بخت

شام و روزش چرخد سخت

کلبه اش خالی  و کم  نور ,نه  چمانی  نه  درخت

نه مدالی بر یک رخت

جای ِ زخمی بودش بر سینه

سر و رویش همه چین,  دست  و پایش همه جا از پینه

شده رنجور  ازین حسرت و اندوه, دلش پر کینه

هر دم آهی بکشد از دل ِ تنگ, زانکه  لنگش بخورد بر هر سنگ

دست و بالش شده تنگ, یاد ِ نیکی نکند او از جنگ

جانا  ِکه  َبَرد سود از جنگ؟

کهنه لوحی بودش  بر دیوار

قاب ِ عکسی  زخود و آن  سردار

یادگاری  ز جوانی که  چنین  شد با ایثار

درد و رنجش بعدد  بیش از پار,  نسخه هایش برسد تا دیوار

خسته از این  که  بَوَد او سر بار

جای آن است که با همت و کار, نگذاریم  شَوَد این تکرار

در صف ِ جنگ نگیریم قرار, از سر ِ جنگ برآریم دمار

بر ره ِ جنگ بسازیم حصار, ز خشت ِ جان, نه با خونبار

بخوانیم بر  سر ِ بازار , “تفنگت را زمین بگذار”

چهاردهم تیرماه نود

تکه ای زیبا از ابو سعید ابوالخیر

ابو سعید ابوالخیر - مرداد ۱۳۹۰

حال  دنیا  را  بپرسیدم  من  از  فرزانه‌ای

گفت یا آب است یا خاک است یا  پروانه‌ای!

گفتمش احوال عمرم را بگو این عمر چیست ؟

گفت  یا  برق  است  یا  باد  است یا افسانه‌ای!

گفتمش   اینها   که   می بینی چرا دل بسته اند؟

گفت   یا   خوابند   یا   مستند   یا   دیوانه‌ای!

گفتمش   احوال   عمرم  را پس از مردن بگو؟

گفت   یا   باغ   است  یا  نار است یا ویرانه‌ای!

یک حقیقت-محمود صفریان

محمود صفریان - مرداد ۱۳۹۰

فردا نیستم
امروزازمن قبولش کن

سلام!

برگرفته از کتاب
دریا در فنجان

درسرزمین دارغه ها – محمود صفریان

محمود صفریان - مرداد ۱۳۹۰

مستی چشمانت
کار دستت ندهد
گزمه پشت دیوار است

بر گرفته از کتاب
دریا در فنجان

یک غزل – محمود صفریان

محمود صفریان - مرداد ۱۳۹۰

سروده ای با صدای سراینده

VN520258

سطح ماه- ناسا

مرداد ۱۳۹۰

عزیزم ماه منی….یعنی این منی؟؟

شکار لحظه…عشقبازی قورباغه ها

مرداد ۱۳۹۰

شکار یک لحظه….عشقبازی قورباغه ها

کی میگه سنگ رو سنگ بند نمیشه؟

مرداد ۱۳۹۰

کی میگه سنگ رو سنگ بند نمیشه؟