جُنگ تیر ماه

تیر ۱۳۹۰

جُنگ تیر ماه گذرگاهم….این دهمین تیر است که با شما هستم
ماه ِشروع تابستانم….فصل فراوانی  میوه ها و گل ها

من یکصد و شانزدهمین ” ۱۱۶ ” شماره ام …و یک بغل مطلب
برای شما دارم….با آثاری از این  دوستان:

محمود کویر-  اسماعیل خوئی – نسرین مدنی – مانا آقائی- بصیر نصیبی -ایرج مصداقی – بونس تراکمه – عباس صحرائی – بهمن – نصرت الله نوح – محمد پناهی – احمد طباطبائی – رحیم سینائی – حسن همایون – رضا باقری اصل – محمد رضا معقول – منوچهر دوستی – مصطفا انصاف – اصغر واقدی – استیون هاو گینگ – محمود صفریان


آشنائی بیشتربا ملیحه تیره گل ، محقق،شاعر،نویسنده، و منتقد ادبی- قسمت دوم-محمود صفریان

محمود صفریان - تیر ۱۳۹۰

به همان گونه که در ابتدای صحبت در مورد محقق گرانقدر خانم ملیحه تیره گل گفتم هدف شناساندن بیشتر ایشان است بخصوص برای جوانان وطنم که تشنه دانستن هستند ولی امکانشان کم و محدود است.
ما می خواهیم از حضور مفید این اندیشه ورزان در صحنه ادبیات کشورمان بیشتر بدانیم و با کارهایشان بیشتر آشنا شویم تا به کمک آن ها، ادبیات تحت فشار مان را که با شمشیر آخته ی سانسور دارد به مسلخ برده می شود یاری و حمایت کنیم.
نوشته بودیم:

” تصمیم داریم در چند شماره ی گذرگاه شما را با سروده ها، نقدها، با کتاب ” مقدمه ای بر ادبیات فارسی در تبعید ” و با کتاب ِ هنوز منتشر نشده او با نام: ” سی و دو سال ادبیات فارسی در تبعید”، و در صورت توفیق در صحبت با او، بیشتر آشنا کنیم. ”

این را با این گمان نوشتیم که شما مشتاقان فرهنگ و ادب پارسی، بسی بیشتر با کار های ثمر بخش ایشان آشنائی دارید و ما داریم با ” اشاره ای ” مختصر یاد آوری مجدد می کنیم.

آنچه را که در زیر می آوریم فقط به قصد ارایه نمونه ای از کارهای ایشان است بی توجه به زمان نگارش و دفعات نشری که داشته است.
…………………………………………………………………………………………………

در این سلسه جستارها، «آواز» مورد جست¬وجوست، نه «آوازه خوان»؛ و هر جا که آواز¬ِ
” ما ” مفعول نقد بی¬رحمانه¬ قرار گرفته، صدای من، ملیحه تیره گل، را هم جایی در اجرا دارد؛ چرا که فرهنگ در ژرفنای کارگاه خود، هیچ تافته¬اش را جدا نمی¬بافد.
ملیحه تیره گل

” واقعاٌ قضیّه چیست؟ “

منوچهر آتشی، شاعر، منتقد، و ژورنالیست، در نشریه¬ی ” کارنامه “، سرِ ِ دردی را باز کرده است که، در چشم¬انداز من، از ” درد دل ” بسی بسیار فراتر می¬رود، اضطرابش بر پیکر تاریخ معاصر ما می¬پیچد، انرژی¬ی جنبشی¬ی آن، تک¬ تک کتاب¬های سده¬ی گذشته¬ی ما را ورق می¬زند، و انرژی¬ی دمایی¬ی آن، بر تک تک صفحات همه¬ی آن کتاب¬ها علامت سئوال می¬گذارد. نمایش گوشه¬هایی از این چشم¬انداز، علت وجودی¬ی جستار حاضر است.
آتشی می¬پرسد:
«پرسش من از شاعران وطنم (یا در وطنم) – جوان¬ها بیش¬تر- این است که این شاعران و نویسندگان (خارج از کشور)، که در قلب جهان مدرن (و حالا پست مدرن) زندگی می¬کنند، و با بیش¬ترین منابع و انبوه گزاره¬ها سر و کار دارند، آیا چیزی از آن چه شما پست مدرنش می¬خوانید، نمی¬دانند، یا نه، درکشان از این کشمکشِ بیش¬تر فکری و فلسفی تا شعری، طوری است که با تأمل بیش¬تر و ژرف¬تر به مسائل نگاه می¬کنند، و شعر و داستان و مقاله را، معقول، ژرف، و جذاب می¬نویسند و «زبان بازی»ی این جایی، واقعاٌ حیرت آن¬ها را برمی¬انگیزد… واقعاٌ قضیه چیست؟» [۱]
این پرسش، محمود فلکی — شاعر، داستان¬نویس، منتقد، و ژورنالیست مقیم آلمان– را برمی¬انگیزد که، هرچند کوتاه و اشاره¬وار، «قضیه» را تحلیل کند. او در عنوان مقاله¬اش، که باز هم در نشریه¬ی «کارنامه» چاپ شد، اصطلاح «پست مدرنیسم ایرانی»، را به کار می¬برد و درباره¬ی وجه تمایز آن می¬گوید:
«به گمانم در ایران، پست مدرن عمدتاٌ بد فهمیده شده یا اصلاٌ فهمیده نشده است. معمولاٌ پست مدرن را پدیده¬ای ضد مدرنیته و ضد خرد می¬دانند؛ در حالی که تمام تلاش پست مدرن رسیدن به هدف¬های آغازین و پایه¬ای مدرنیته است. […] و بدتر این که حتا عده¬ای در پست مدرن نشانه¬های عرفان می¬جویند، که باوری پیش مدرن و خردستیز است.»
فلکی، با پشتوانه¬ی نظرهای دو تن از تئوریسن¬های غربی، «پست مدرن» را این گونه تعریف می¬کند:
«پست مدرن، یعنی بازیابی یا احیای ایده¬های پایه¬ای¬ی مدرنیته. پست مدرن جهشی نوین برای حصول به هسته¬ی اندیشه¬ی سیاسی- اجتماعی¬ی مدرنیته، یعنی اصل آزادی¬ی فردیت است.» (گفتاورد از «پیتر انگلمن» ) در واقع اساس انتقاد پست مدرن بر مدرنیته این است که مدرنیته نتوانست به طور کامل به هدفش، یعنی «آزادی¬ی فردیت»، که جنبش نوزایی (رنسانس) بر پایه¬ی آن شکل می¬گیرد، دست یابد؛ چیزی که لیوتار آن را «ناتمامیت تراژیک مدرنیته» می¬نامد. [۲]
پرسش آغشته به حیرت منوچهر آتشی و تحلیل محمود فلکی، سر دیالوگی را باز کرده¬اند که سال¬هاست به صورت مونولوگ در سر من پیچیده¬است، و گاهی هم کاغذهای مرا از یادداشت/ نوشته¬ها سیاه کرده¬است. آن چه در پی می¬آید، بخش¬هایی از همان یادداشت¬ها را در خود دارد. هدف من از شرکت در این دیالوگ، البته این نیست که بگویم «واقعاٌ قضیه چیست». بلکه، با باز کردن جوانب پرسش منوچهر آتشی و نظر محمود فلکی می¬خواهم بدانم که «واقعاٌ قضیه چیست؟» به بیانی دیگر، ادعای آن را ندارم که چون (به گفته¬ی آتشی) «در قلب جهان مدرن و حالا پست مدرن زندگی» می¬کنم،هم «معقول و ژرف و جذاب» می¬نویسم، و هم جواب پرسش را «واقعاٌ» و به تمامی می¬دانم. در نتیجه، جستار حاضر، نه راه حلی برای «قضیه» دارد، و نه یافته¬هایش را «حرف آخر» تلقی می¬کند. هر چه در این جا می¬نویسم، «پیشنهاد» است و بس.
روش کار را بدین گونه تنظیم کرده¬ام که ابتدا به فرض «قضیه»، یعنی به مقایسه¬ی منوچهر آتشی نگاه ¬کنم، سپس، با استفاده از یافته¬های این بخش، صورت قضیه را دوباره¬ بنویسم، و عناصر ریشه¬ای¬ی آن را به تحلیل بگذارم. و همه¬ی این درازگویی¬ها به این امید است که بتوانم حضور اضطرابی را در جان و اندیشه¬ی خودم نشان دهم– که البته از دیدگاهی کاملاٌ متفاوت– با اضطراب منوچهر آتشی و محمود فلکی هم¬خانواده است.
درباره¬ی فرض قضیه:
به شهادت مجموعه¬ی آثار برون¬مرزی، اعم از شعر و داستان و نقد ادبی تا هنرهای کلامی¬ی دیگر، مانند نمایش¬نامه و فیلم¬نامه، به¬ویژه آن¬ها که در دهه¬ی اخیر نوشته¬شده¬اند، با اطمینان می¬توان گفت که اگر درخور صفت¬های «ژرف و جذاب» باشند، اما همه¬ی آن¬ها مشمول صفت «معقول» نمی¬شوند. یعنی، همان عنصری که منوچهر آتشی را به مقایسه واداشته است، در انبوهی از آثار این سو هم به وضوح به چشم می¬خورد. شاید منوجهر آتشی اکثریت آثار برون مرزی را نخوانده است. اما واقعیت این است که بسیاری از شاعران برون¬مرزی با هدفِ در هم شکستن نظم ارسطویی و زدودن قدرتِ تک¬مرکزی از زبان، با عقلانیت ابزاری گلاویز شده¬اند؛ آن¬ها مدت¬هاست که به نظم معقول «جنگل، انگشت» فرو برده¬اند، و جوهر آن را — که «سبز» باشد- «سوراخ» کرده¬اند. [۳] شعرهای «رضا براهنی»، «نانام»، «روزبهان»، «مریم هوله»، «کوشیار پارسی»، «مانا آقایی»، «فرامرز سلیمانی»، «پیمان وهاب¬زاده»، «علی عبدالرضایی»، «لیلا فرجامی»، «مهدی نوید»، «زیبا کرباسی»، «بابک غفاری»، «وریا مظهر»، «رباب محب»، «روشنک بیگناه»، «ساقی قهرمان» و ده¬ها شاعر دیگر؛ و رمان¬های «عقل آبی» و مجموعه¬ی به هم پیوسته¬ی «آداب صرف چای در حضور گرگ» نوشته¬ی شهرنوش پارسی¬پور، «سورهالغراب» نوشته¬ی محمود مسعودی، «بادنماها و شلاق¬ها» نوشته¬ی نسیم خاکسار، «خسرو خوبان» نوشته¬ی رضا دانشور، «همنوایی¬ی ارکستر شبانه¬ی چوب¬ها» و«چاه بابل» نوشته¬ی رضا قاسمی، «اتفاق آن¬طور که نوشته می¬شود می¬افتد» نوشته¬ی ایرج رحمانی، «شمایل مانا» نوشته¬ی مختار پاکی، «داستان مادری که دخترِ پسرش شد» نوشته¬ی قلی خیاط، «حوض سنگی» نوشته¬ی سعید هنرمند، «به بچه¬ها نگفتیم» نوشته¬ی ساسان قهرمان، مجموعه¬های داستان¬ کوتاه «کوارتت یاشار» نوشته¬ی یاشار احد صارمی، و «یادداشت¬های مجنون¬خانه» نوشته¬ی الهه بقراط، سرلوحه¬ی فهرست درازدامنی هستند از آثار برون مرزی، که آشکارا از عقلانیت ابزاری تن می¬زنند. اما آیا می¬توان ادعا کرد که سرپیچی از معقولیت¬های آشنا، در این گونه از آثار ادبی، به حذف منش و کنش هنری انجامیده است؟
با نگاهی دقیق به اکثریت این گونه آثار متوجه می¬شویم که ۱) پرسش ما پاسخ¬های آنی و سرراستِ «آری» یا «نه» ندارد، و برای رسیدن به پاسخ(های) احتمالی، باید هر تک اثر را به اجزاء آن تجزیه کرد، خرده¬جهان¬هایش را از این جا برداشت و آن جا گذاشت، منطق درونی¬ی (معقولیت) آن را به زعم خود دریافت، و بر اساس آن، اثر را دوباره چید؛ بر مبنای آن چینش است که پاسخ ما امکان وقوع می¬یابد. ۲) در فرایند این کلنجار ذهنی متوجه می¬شویم که آشوبیدن نظم «معقول» در بسیار بسیارانی از این گونه آثار، رویکردی هدفمند و روشمند بوده، و نویسنده، در پیاده کردن هدف خود در اثرش، به توفیق نسبی هم دست یافته است. و طرفه این که، نویسندگان این گونه آثار، نه تنها غیاب معقولیت در اثرشان را کتمان نمی¬کنند، بلکه مدعی¬ی معقولیت منحصر به فرد خود هستند، و با ابزاری که گرایش¬های فلسفی¬ی زمانه در اختیارشان گذاشته، به دفاع از آن هم دست می¬زنند. و این جاست که ریشه¬یابی¬ی منوچهر آتشی و محمود فلکی، درست به هدف زده است: به بینش، یا گرایش¬های فلسفی. منتها، میدان مکانی¬ی قضاوت هر دو، منحصر به «نویسندگان ایرانی¬ی درون مرزی» باقی مانده است.
کثرت آثار ادبی¬ی برون¬مرزی در رابطه با غیاب «معقولیت» آشنا و تعریف شده، ¬و منطق حق به جانب برخی از نویسندگان آن¬ها (که ما شانس شنیدن دفاعیه¬شان را داشته¬ایم)، صورت قضیه را، به شکل «این، نه آن»، به زیر سئوال می¬برد. از آن جا که برای شناخت اثر ادبی به لزوم «کلنجار» یاد شده سخت معتقدم، در این فرصت اندک، با متن¬های ادبی کاری ندارم. اما به امید این که دقت در توضیح¬ها ودفاعیه¬های برخی از نویسندگان ِاین شیوه¬ی ادبی، در شناخت گرایش¬هـا و انگیـزه¬هـای ذهنی¬ی تولیـد آن، ما را یاری دهد، از میان ده¬ها مثال¬ با رگه¬های مشترک، بر یک نمونه درنگ می¬کنم.
ساسان قهرمان، شاعر، رمان نویس، منتقد، و ژورنالیستِ مقیم کانادا، نویسنده¬ی رمان¬های «گسـل» (۱۳۷۴)، «کافـه رُنسـانس» (۱۳۷۶)، و «بـه بچـه¬ها نگفتیم…» (۱۳۸۱) است. او جهان¬های رمان اول را– به معنای دقیق کلمات منوچهر آتشی– «معقول و ژرف و جذاب» آفریده است. «معقول»، نه بر اساس منطقِ ارسطویی، و هنوز نه بر اساس منطق «زبان– خدایی»، بلکه بر اساس دیالکتیکی زنده و تپنده و با فرایندهای همواره دیگر«شونده»ای که انسانِ منحصر به فرد و کنشگر، با همه¬ی توانایی¬ها و ناتوانی¬هایش در محور آن ایستاده است. آدم¬های «گسل»، در عین پارگی و گسستگی، نسبت به شرایط تازه¬ی پیرامونی، بازتابی تکوینی نشان می¬دهند. بر مبنای این ساختار ذهنی است که گسست درونی¬ی آدم¬ها، با گسست بیرونی¬ و پیرامونی¬شان، به واحدی یگانه و — در عین حال– آکنده از اضداد تبدیل می¬شود. و از رهگذر این فرایندهای شبکه¬واراست که از یک سو، پیچیدگی¬های درونی¬ی آدمی در بن¬ساخت ذهنی¬ی «گسل» ابعاد هستی¬شناختی می¬گیرد، و از سوی دیگر،«محتومیت»، نه در ذات زندگی و هستی¬ی آن¬ها، بلکه در ذات شرایط زیست متعین می¬شود؛ یعنی بُعدی جامعه¬شناختی می¬یابد. در نتیجه، در این رمان، با آدم¬هایی روبه¬رو هستیم که ضمن اسارت در چنبره¬ی شرایط پیرامونی، هر یک به گونه¬ای، نسبت به عناصر این چنبره و برای رهایی از آن، بازتابی مقاوم نشان می¬دهند. و تفاوتِ برآوردها و بازتاب¬های آن¬هاست که تمایزهای فردی را در اثر تحقق می¬بخشد، و حرمت حریم «فرد» را به جا می¬آورد. به عبارت آخر، رمان «گسل»، زندگی¬ی عینی¬ی آدمی، و فردیتِ انسانِ کنشگر را به رسمیت می¬شناسد، و با نشان دادن تحول ذهنی¬ی آدم¬ها از راه نمودهای عملی¬شان، زمانِ چرخه¬ای یا: دُوری، یا: «وقوع مکررِ همان» [۴] را به چالش می¬گیرد.
رمان «کافه رنسانس»، «ساسان قهرمان»ی را نشان می¬دهد که دارد با تئوری¬های «زبان- خدایی» و با زیربنای اندیشگی¬ و تبعات کاربردی¬ی آن آشنا می¬شود. چرا که ساخت و بافت و پرداخت اثر، دستخوش نوسان¬هایی است بین دو جهان¬بینی، بین دو ذهنیت؛ گیج، میان «گسل» و اثر بعدی¬ی او، یعنی «به بچه¬ها نگفتیم…»، که از ساسان قهرمانِ رسیده¬ای خبر می¬دهد. رمان «به بچه¬ها نگفتیم…»، اجرای همان تجربه¬ای ¬است، که منوچهر آتشی از حضور آن در آثار ادبی¬ی درون¬مرزی «حیرت¬زده» می¬شود، محمود فلکی آن را «پیچیدگی» می¬نامد، و یوسف علیخانی آن را «سخت¬نویسی» می¬خواند. علیخانی در یک گفت¬وگو، چندین و چند بار و با عبارت¬های مختلف به ساسان قهرمان می¬گوید که، به عنوان یک داستان¬نویس و یک خواننده¬ی حرفه¬ای، نمی¬تواند با رمان «به بچه¬ها نگفتیم…» رابطه¬ای معنی¬دار برقرار کند. [۵] جواب¬های ساسان قهرمان، در بحث حاضر از اهمیت تعیین کننده¬ای برخوردار است. او می¬گوید:
اصلاٌ سخت نویسی به چه معنا؟ در هیچ جای این رمان، جمله یا عبارت نامفهومی وجود ندارد و یا ساختار زبان به شکلی تصنعی شکسته نشده است تا متن را نامفهوم کند. اما اگر منظور پیچیدگی¬ در فرم است، آن هم باز به نظر من با «سخت¬نویسی» سنخیتی ندارد. این فرم، تنها شاید شکل تازه¬ای از نوعی تجربه¬ی بسیار قدیمی باشد. این «داستان
درون داستان» و روایت¬های پی¬درپی که هر یک تنها با یک حلقه، به دیگری ارتباط پیدا می¬کند را ما در «هزار و یک شب» نداریم؟ و به شکلی گاه بسیار گیج کننده؟ […] ما که هفتاد سال پیش «بوف کور» را داشته¬ایم، ما که «شازده احتجاب» را داشته¬ایم، «معصوم»های گلشیری، «عزاداران بیل» و «ایاز» را داشته¬ایم، و آثار کافکا و بورخس و مارکز و امثال آن¬ها را خوانده¬ایم (اشتباه نشود. قیاس در بین نیست) نباید دیگر زیاد هم دنبال راحت¬الحلقوم باشیم.
ساسان قهرمان بعد از صحبت از «زبان و فرم و ساختار و محتوا»، یعنی همان عناصری که به زعم خودش هم «پیچیده» است، به سراغ بنیاد اندیشگی¬ی رمان «به بچه¬ها نگفتیم…» می¬رود، تا بن¬ساخت ذهنی¬ی آن را توضیح دهد:
شخصیت مرکزی¬ی این رمان، نویسنده¬ای است مهاجر که مثل بسیاری از ما، شاید همه¬ی ما، در روزگاری وانفسا زیر آفتاب روز پنجاه هزار سال بر پل صراط ایستاده. یعنی چه؟ یعنی که اولاٌ یکی از میلیاردها موجودی است که احساس می¬کند همه¬ی عمرش، از جمله در همین لحظه¬ی حاضر، مجبور بوده و هست که جواب پس بدهد یا پس بگیرد. دوماٌ، همه¬ی قضیه، همه¬ی قضایا، زندگی و زندگی¬ها، مقدمه¬ای طولانی است از روایت¬های متفاوت جدا از هم و درهم ¬پیچ که می¬دوند و خودشان را می¬رسانند به آن لحظه¬ای که در ذهن او بمیرند تا جان بگیرند و یک قصه شروع شود. سوماٌ، از همه¬ی این¬ها ناراضی و به همه¬ی این¬ها معترض است و خودش هم چیزی جز حاصل جمع همین¬ها نیست. و به همین هم معترف است. چهارماٌ، یک بار او را داریم که همه را می¬نویسد و می¬آفریند، بار دیگر خود او باید نوشته و آفریده شود و بمیرد تا جان بگیرد و عریان بایستد پیش روی «شما»، و تازه توسط کی؟ خودش هم دیگر نمی¬داند. من هم نمی¬دانم. او در این جهان نامتناهی¬ی تاریک می¬گردد تا فلسفه¬ای را کشف کند یا بیافریند و بـه آن بیاویزد تا از سرسام رهایی یابد و هر گامی که برمی¬دارد و هر قصه¬ای که روایت می¬کند، خود آغاز سرسامی تازه است. او، در این روند جستجو و کشف و سرسام است که بالأخره با شکل ازلی¬ی آفرینشگری، که هستی و نیستی¬ی توأمان است، روبه¬رو می¬شود، و باز در همین روند تبادل و تبدیل است که هستی و نیستی در هم می¬آمیزند و به هم تبدیل می¬شوند و عریان می¬شوند تا عریان کنند. (تأکیدها از من است.)
گر¬چه بررسی¬ی رمان «به بچه¬ها نگفتیم…» در دستور کار این مقاله نیست، اما همین جا اشاره¬وار بگویم که ساسان قهرمان در پیاده ¬کردن این بینش و نگرش در رمانش، موفق بوده است. و اما اظهار نظر بالا، نگرشی را با خود حمل می¬کنند، که از دو حیطه¬ی متفاوت «شناخت» سرچشمه می¬گیرد. بخشی که به «مهاجر» و شرایط زیست و سردرگمی و گمگشتگی¬ی او اشاره می¬کند، مبنای جامعه¬شناختی دارد، و بخشی که به «اعتراض» این «مهاجر سرگشته» مربوط می¬شود، در مقوله¬ی هستی¬شناسی می¬گنجد. به بیانی دیگر، در بینش کنونی¬ی ساسان قهرمان، «شخص معترض»، آن¬قدر از «موقعیت» کوچک¬تر است، که اعتراض او جز سرسام و گمگشتگی¬ی بیش¬تر برای خودش به بار نمی¬آورد. در تنیجه، به جای آن که در برابر عوامل اجتماعی¬ای که موقعیت موجود را برای او رقم زده، مقاومتی متناسب با منبع اعتراض (حرکتی جامعه¬شناختی) از خود بروز دهد، با مجرداتی چون «هستی و نیستی¬ی توأمان» و «مردن و جان گرفتن»، در زاویه¬ای مجرد از مقوله¬ی هستی شناسی پناه می¬گیرد. یعنی «اعتراض» را از حیطه¬ی زندگی¬ی ملموس و گیتیانه می¬زداید، و «معترض» را با مفاهیمی انتزاعی مانند «شکل ازلی¬ی آفرینشگری» و «هستی و نیستی¬ی توأمان» دلخوش می¬دارد. این معرفت¬شناسی، البته برخلاف نظر محمود فلکی، از جمله ساخته¬های «پست مدرن ایرانی» نیست. بلکه بن¬ساختِ ذهنی¬ی همه¬ی شاخه¬های پست مدرنیسم کنونی است. کافی است جستارهای سه چهار دهه¬ی گذشته¬ی اندیشه¬ورزان امریکایی و اروپایی (غیر از مکتب فرانکفورت) را باز کنیم تا این بن¬ساخت ذهنی خود را نشان دهد؛ از ژاک لاکان و ژاک دریدا و رولان بارت و ژان فرانسوا لیوتار و… گرفته تا جولیا کریسته¬وا، که در حال حاضر از سرشناس¬ترین شارحان وتئوریسین¬های پست مدرنیسم برشمرده می¬شود. به عنوان مثال، جولیا کریسته¬وا در مبحث «کلمه، گفت¬وگو، و رمان» می¬نویسد:
… از سوی دیگر، گفتمان گفت¬وگویی همان¬طور که گفتمان¬های کارناوالی¬ [۶] و منی¬پی¬ینی [۷] را شامل می¬شود، رمان چند صدایی را نیز دربرمی¬گیرد؛ و در سـاختارهـایش، نوشتـه، نوشتـه¬ی دیگر را می¬خـوانـد، خـودش را می¬خواند، و طی¬ی یک فرایند تکوین ِ ویرانگر، خودش را می¬سازد. [۸]
کریستـه¬وا ضـمن ستـایش عنـاصر «کارنـاوالیـک» در خـدمت «چنـد صـدایی» کردن متـن، می¬نویسد: مفهوم «کارناوال، ضد الهی هست، اما ضد عرفانی نیست.» و در فصل¬های بعدی¬ی کتابش عناصر عرفانی¬ی اجرای «کارناوال»ی را شرح می¬دهد. در امریکا هم، طی دهه¬ی اخیر، مقاله¬ها و کتاب¬های فراوانی نوشته شده که نه تنها گرایش¬های آشکار عرفانی در پست مدرنیسم را اثبات کرده¬اند، بلکه برخی از آن¬ها، حضور این رگه را جزء لاینفک و حتا عنصر مترقی¬ی پست مدرنیسم برشمرده¬اند. به عنوان مثال، «دان کوپیت» تمام کتاب «عرفان بعد از مدرنیته»اش را به دفاع از این پیشنهاد اختصاص داده که:

درک مدرنیسم (حدوداٌ از ۱۷۹۰ تا ۱۹۷۰ میلادی) از عرفان، بر اساس اشتباهات بنیادین بوده است، و نویسندگان عارف یا عارفان نویسنده¬ی دوره¬های مختلفِ «پست مدرنیسم»، در گوهر خود «شالوده شکن¬های آغازین» بوده¬اند. ما می¬توانیم نویسندگان عارفِ پست مدرنیستِ عصر خودمان را این گونه قرائت کنیم که آثارشان حمله¬ای جدی به نهاد مذهبی است. چرا که فقط در این زمانه است که ما به دیدن این واقعیت در عارفان نائل شده¬ایم که، آن¬ها «ثانویتِ» همه¬ی چیزها را چنان به جشن نشسته¬اند، که هر «اصل آغازین»ی را منحل می¬کند. به عبارت دیگر، آثار عرفانی به ما اجازه می¬دهند که بدون پناه بردن به اتوریته¬ی مذهبی، لذت و سرخوشی¬ی زندگی را به عنوان امری ممکن برآورد کنیم. [۹]
از این فراتر، شاخه¬ای از پست مدرنیسم فعلی، به نام « New Age Consciousness»، خود را به عنوان یک «ایمان Faith» شناسایی می¬کند، که در برخی از متون تفسیری، با واژه¬ی «مذهب» هم از آن یاد شده، و نزدیکی¬های اندیشه¬گی آن تا «کلیسای اوانجلیست» ردیابی شده است. [۱۰] یکی از آموزه¬های این تفکر، «حقیقتِ شخصی» است، که دقیقاٌ همان «راز» عرفانی را به ذهن متبادر می¬کند (که دست کم، در فرهنگ و تمدن ایرانی/اسلامی، به ویژه در عرفان حلاج، شیخ خرقانی، عین¬القضات، مولوی، و شمس تبریزی، رد پایی غیرقابل انکار دارد). در این دستگاه فکری، از یک سو، هر فرد از جهان و پدیده¬های زندگی «حقیقت» خاص خودش را دارد، و از سوی دیگر، «هویت» هر فرد در «همگان» مستحیل است. به این ترتیب، در این شاخه¬ی بسیار رایج از پست مدرنیسم — در مسیر خرد کردن و شکستن کلان¬روایتِ «حقیقت»– هم، ارتباط انسان¬ها با یکدیگر قطع شده، و هم، «فرد»، بی¬چهره¬ای است در میان انبوه انسان¬های بی¬چهره. (یعنی، هر آدم، یکی از میلون¬ها آدمی است که زیر آفتاب پنجاه هزار سالِ ساسان قهرمان ایستاده). شاخه¬ی دیگری هم در پست مدرنیسم امریکا هست، با نام «پست مدرنیسم مردمی» (plebian postmodernism)، که درست در برابر آدم ژله¬ای¬ و غیرقابل شناسایی¬ی¬ی شاخه¬¬ی پیشین قد علم می¬کند، و می¬گوید:«عقیده¬ی چندگانه¬گی¬ی «خود» در داستان می¬تواند سرگرم کننده باشد. ولی در زندگی¬ی واقعی نظر نادرستی را نمایندگی می¬کند. [… و] نهایتاٌ فرد را به نفی¬ی پاسخگویی و مسئولیت وامی¬دارد. زمانی که فرد باور کند که به طور مداوم هویت تازه¬ای پیدا می¬کند، کم کم به جایی می¬رسد که فکر کند اصلاٌ دارای هویت نیست.» [۱۱] این شاخه، در فرهنگ¬آفرینی از توش و توان اندکی برخوردار است، و میدان نفوذ، در اختیار شاخه¬هایی از پست مدرنیسم است، که هدف والای رهایی و آزادی¬ی انسان را (که پست مدرنیسم برای نجات آن از بلای جزم¬اندیشی¬ی «اثبات¬گرایانِ» مدرنیته آمده بود) عملاٌ، به سوی بی¬هویتی و بریدگی¬ی فرد از جامعه،¬ و بی¬مسئولیتی¬ی او نسبت به جامعه، تحریف می¬کند. کما این که نخ نامریی¬ی استفاده از این نوع گرایش در سیاست¬گذاری¬های قدرت¬های مالی¬ی جهان و در ایده¬ی «جهان¬گیرگردانی»، در کتاب¬های متعددی مریی شده و مورد بحث قرار گرفته است. [۱۲] توضیح گسترده درباره¬ی شاخه¬های پست مدرنیسم و کاربرد عملی¬ی آن¬ها در حیات اجتماعی¬ی جوامع انسان امروزین، بحث درازدامنی است که در این جستار نمی¬گنجد. اما می¬توان بر کارکرد بن¬سـاخت این گرایش¬ها، که در آثار ادبی و دیگر هنرهای روزگارمان، تعیّنی انکارناپذیر دارد، اندکی تأمل کرد.
به عنوان مثال، به آثار صد¬ در¬صد عرفانی — و البته سطحی– ¬ی «پائولو کوئه¬لیو» (که نه تنها تمام آثارش در ایران ترجمه شده، بلکه برخی از رمان¬های او، رکورد «پرفروش¬ترین» را در سراسر امریکا و اروپا به دست آورده¬اند)، و داستان¬ها و فیلم¬های پرفروشی مانند «هَری پاتر» و «ارباب حلقه¬ها» [۱۳] نگاه می¬کنم. در زمینه¬ی ادبیات جدی¬تر، به رمان¬های تونی ماریسون (نویسنده¬ی امریکایی) نگاه می¬کنم، و مثلاٌ رمان «محبوب» او را با رمان «بهشت»، که حدود یک دهه بعد نوشته شده، به مقایسه می¬گذارم. می¬بینم نویسندگان و شاعران درون¬مرزی¬ی ما، از جمله، همان¬هایی که اثرشان به نظر آتشی نامعقول می¬آید، و نیز ساسان قهرمانِ برون¬مرزی، مطلقاٌ در این میدان تنها نیستند. به «سیاسنبو»ی محمد رضا صفدری نگاه می¬کنم، و بعد به رمان «من ببر نیستم، پیچیده به بالای خود تاکم». میان این دو رمان از یک نویسنده هم حدود یک دهه فاصله است. محمد رضا صفدری در «سیاسنبو»، ضمن نمایش شرایط اجتماعی، ذهنیت و کنش آدم داستانش را — برای رهایی از آن شرایط– عینیت بخشیده است. و طرفه این که، تکینک و زبان کاربردی در «سیاسنبو» جوان و تازه و آشنایی¬زدا نیز هست. همین نویسنده است که به خواننده¬ی شاکی از پیچیدگی¬ی رمان «من ببر نیستم…» می¬گوید: «فکر می¬کنم با گذشت زمان خواندن این کار خیلی عادی خواهد بود. خواننده با خواندن پنجاه شصت صفحه¬، دیگر دشواری¬ی زبان نخواهد داشت.» [۱۴] مشابه این نظر را از تونی ماریسون می¬شنویم. مصاحبه¬گر و بسیاری از حاضران در جلسه¬ی گفت¬وگو، از «پیچیده¬گی»ی رمان «بهشت» و ناتوانی¬ی خود در ایجاد رابطه با آن، سخن می¬گویند، و ماریسون پاسخ می¬دهد: «با این رمان باید به تدریج اخت شد. هر قدر در صفحات این رمان پیش بروید، دنیای ذهنی¬ی آن را بیش¬تر درک خواهید کرد.» [۱۵] و شگفتا که ماریسون، رمان «بهشت» را زمانی منتشر کرد که آثار پیشین او — با سرشت معترض و آگاهی دهنده¬شان– چنان با مخاطب رابطه برقرار کرده بودند که بارها تجدید چاپ شدند و به زبان¬های مختلف دنیا درآمدند.
گیرم که در هر سه رمانِ «گسل»، «سیاسنبو»، و «محبوب»، «شخصیت¬«ها از «موقعیت» ناتوان¬تر باشند، که هستند، اما همین نابرابری، که در حضور و هستی¬ی عینی¬ی آن¬ها متعین شده، کنش اعتراضی را در منشی افشاگر و ناپذیرا به نمایش گذاشته است. اما در سه اثر متأخر این سه نویسنده (به بچه¬ها نگفتیم…، من ببر نیستم…، و بهشت)، نه تنها شخصیت¬ها از موقعیت ناتوان¬تر هستند، بلکه انفعال و کنش¬پذیری¬ی آن¬ها در برخوردهای ذهنی با موقعیت، آن هم از زاویه¬ای هستی¬شناختی، امری محتوم و چاره¬ناپذیر نشان¬داده شده است. به «شازده احتجاب» هوشنگ گلشیری نگاه می¬کنم و برمی¬گردم به «جن¬نامه»اش. می¬بینم آدم¬های هر دو رمان، پاره و مضمحل¬اند، و موقعیت در هر دو، بسی بزرگ¬تر از آدم¬هاست، اما در اولی، بازنگری¬ی «شازده» کنشی انسانی از راه شناختی علمی است، و در دومی، کنش انسانی برای رسیدن به شناختی غیرعلمی (یعنی همان عنصری که در شاخه¬ای از پست مدرنیسم به نام «spirituality» شناسایی می¬شود و به نظر پیروان این شاخه، منطق علمی از شناخت جوانب آن عاجز است). فرآورده¬ی همین شناخت غیرعلمی، نوعی بینش اسطوره¬ای/ خرافی را در زیرساخت «جن¬نامه» استوار کرده که نه تنها کنش¬پذیری¬ی آدم¬ها را امری محتوم جلوه می¬دهد، بلکه نیروی تعقل آن¬ها را یکسره مهر باطل می¬زند. به عبارت آخر، «جن¬نامه» نه تنها «نقد عقلانیت ابزاری در مدرنیسم» نیست، بلکه بر خردورزی¬ی مدرنیته (یا بر عقلانیت فرهنگی) خط بطلان می¬کشد. و این خط بطلان، چنان که گوشه¬هایی از آن را نشان دادم، از «بدفهمی»ی گلشیری یا دیگر نویسندگان ما از پست مدرنیسم ناشی نشده، بلکه دقیقاٌ از فهم درست آنان نسبت به آموزه¬های پست مدرنیسم بازار خبر می¬دهد.
فروپاشی¬ی کنش، و واپسگرایی در قلمرو شعر— گر¬چه بسیار کم¬رنگ¬تر از قلمرو ادبیات داستانی [۱۶] — هم دیده می¬شود. [۱۷] به عنوان مثال، به آثار متأخر «وی.اس. نای¬پال» نگاه می¬کنم و پاشیدگی¬ی روزافزونِ پست¬مدرنیستی در آن¬ها را با کیفیت افشاگر/ معترض/ ناپذیرای آثار پیشین او در تقابل می¬بینم؛ به¬نظر «لی- یانگ لی»، شاعر امریکایی، شعر، از زندگی¬ی اجتماعی جداست، امری شخصی و خصوصی است؛ اصلاٌ ، فرزند و جانشین خداست؛ عشق الهی می¬تواند اروتیک باشد؛ و راویان شعرهای او درست از راه بدن با جهان معنوی رابطه برقرار می¬کنند. [۱۸] با این جهان¬بینی است که شعرهای او، به خصوص در کتاب «شب¬های من» (۲۰۰۱) به شعر عارفان «جمال پرست» ما شباهت بسیار دارد.
فرآورده¬ی این مقایسه¬ها مستدل می¬کند که بر خلاف نظر منوچهر آتشی، «قضیه» به نویسندگان و شاعران ایرانی¬ی درون¬مرزی ختم نمی¬شود، و بر خلاف نظر محمود فلکی، حضور بینش عرفانی در آثار ادبی، برساخته¬ی بدفهمی¬ی ایرانی¬ی درون¬مرزی از پست مدرنیسم جهانی نیست. این دریافت¬ها به من اجازه می¬دهند که «مقایسه» را از فرض قضیه حذف کنم، و به «قضیه»¬ی تازه، به عنوان پدیده¬ای همگانی بپردازم، و در همین رابطه پرسش¬های خود را مطرح کنم:
صورت تازه¬ی قضیه
رویکرد بسیاری از نویسندگان ما به سکوت¬ (فاصله گزاری¬ها)، به خلاءهای معناشناختی، به نقطه¬چین¬ها، به پرش¬های ذهنی/ زبانی/ زمانی/ مکانی، به حضور ده¬ها معترضه در یک جمله¬ی چند صفحه¬ای، به «فُرمِ» محض، به ساختارهای تو در تو و پیچیده¬، که استفاده¬ی افراطی از آن¬ها در برخی از آثار، به حذف منش«رابطه» از زبان انجامیده و گاه اثر را تا آستانه¬ی «لال¬بازی» پیش برده، و آن را به همهمه¬ی گنگ انبوهی آدم دست بسته و زمین¬گیر تبدیل کرده– از چه گرایش، بینش، و اندیشه¬ای آب می¬خورد؟ گزینش این¬زمانی¬ی آن بینش، بازتاب کدام پیشینه¬ی فرهنگی/اجتماعی¬ است؟ از چه زمانی و چه¬گونه به زیرساخت ادبیات کنونی¬ی ما خزیده است؟ و در ورای این همه، چرا و چه¬گونه است که منوچهر آتشی، حالا، در برابر نمودهای آن دچار حیرت می¬شود؟
سازه¬های «قضیه¬ی» تازه:
رضا براهنی در حوالی¬ی زمانی¬ی نیمه¬ی دوم دهه¬ی شصت خورشیدی سلسله مقاله¬هایی در زمینه¬ی بحران رهبری¬ی ادبی در نشریه¬ی «آدینه» به چاپ رساند؛ و حدود ده سال پیش از نوشته¬ی حاضر، بخش¬هایی از متن بسیار مهم «چرا من دیگر شاعر نیمایی نیستم» را برای «شاعران و نویسندگان جوان معاصر» خواند و تحلیل کرد، و یک سال بعد، آن را به انتشار سپرد. آموزه¬های براهنی، به باور من، در حالی که از سوی هم¬نسل¬های خودش به فراموشی سپـرده می¬شـد، یا از یک گوش گرفته می¬شد و از گوش دیگر به در می¬شد، با نفوذ در اندیشه¬ی نسل¬های جوان¬تر از خودش، در جریان¬های فکری و ادبی¬ی دهه¬ی هفتاد، تأثیری انکارناپذیر بر جای گذاشت. براهنی در مجموعه جستارهایی که با نام «رؤیای بیدار» به چاپ رسید، و در متن «چرا من دیگر شاعر نیمایی نیستم» — که آن را با کتاب شعر «خطاب به پروانه¬ها» همراه کرد– دگر شدن خود و زمانه را هشدار داد، و نشانه¬های دگرشدن خودش را به ویژه در شعر، به نمایش گذاشت. به شهادت این نوشته¬ها، به ویژه متن¬های بلند «نقد تئوری و تئوری¬ی نقد» و «چرا من دیگر…»، بینشی که دگرگونی¬های بیرونی و درونی¬ی براهنی بر آن استوار است، بینشی نشأت گرفته از بنیادهای فلسفی¬ی «پست مدرنیسم» است، که خود براهنی آن را گذر از مدرنیته نام می¬دهد؛ بینشی که متأثر است از گفتمان¬های زبان¬شناختی و فلسفی¬ی مورد بحث یاکوبسُن، ویتگینشتاین، هایدگر، نیچه، دریدا، لیوتار و… که از پیش¬کسوتان پست مدرنیسم برشمرده می¬شوند. مثلاٌ کسی که با مفاهیم «dissemination» دریدا، «intensities» لیوتار، «power » فوکو، «synergy» بودریار، و خاستگاه اندیشه¬گی¬ی این مفاهیم آشنا باشد، نمی¬تواند این تأثیر را در تئوری و شعر او نبیند. البته خود براهنی هم، نه تنها آن را کتمان نکرده، بلکه برای تأیید نظرهای خود، هر جا که لازم دیده، خواننده¬اش را به گفته¬ها و نوشته¬های این فیلسوفان رجوع داده است. حاصل مؤثرهای یادشده در دگرگونی¬ی ذهنیت براهنی را باید در مجموع نوشته¬های او دید. اما شاید بازگفت زیر، نمایی از آن آموزه¬ها را به نمایش بگذارد:

شعر خوب شعری است که خود بیان شاعری را در هر نوبت اجرایی، با اجرای خود بشکند و تعریف کند، تعریف کند و بشکند، و این تعریف کردن، در ذات آن «اجرائیت» ادبی است و تا موقعی که اجرای شعری صورت نگرفته و خود عمل «اجرا» را به رخ نکشیده، طوری که آن به رخ کشیدن در واقع فقط نوع اجرای او، مثل مهر و اثر انگشت و امضا و در واقع کروموزم¬ها و «دی ان اِ»ی او باشد، هنوز مطلبی پیدا نشده است که یکی بگوید شعر برای بیان مطلب است. مطلب ممکن است بعداٌ بیاید. بدین ترتیب شعر، سلطان بلامنازع اجرای زبانی، در خدمت هیچ چیز، جز خودش نیست. (خطاب به پروانه¬ها، ص ۱۲۵)
اجرای اظهار نظر بالا— یعنی سلب مسئولیت از شعر– را نه تنها در شعرهای خود براهنی، بلکه در کارهای کارآموزانِ کلاس¬های رسمی و غیررسمی¬ی او (در قلمروهای شعر و داستان) به وضوح می¬بینیم. [۱۹] نویسنده¬ی رمان¬های «چاه به چاه»، «آواز گشته¬گان»، و «شب عروسی چه گذشت»، به تدریج به «رازهای سرزمین من» می¬رسد، و کنش سرکوب¬شده¬ی آدم¬های سه رمان پیشین خود را به «گرگ» وامی¬گذارد، و بعد هم از آزاده خانمی سربرمی¬کند که نویسنده را می¬نویسد. نه نویسنده آزاده خانم را، یا معلوم نیست کدام، کدام را می¬نویسد. یعنی سوژه و ابژه را چنان در هم می¬آمیزد که هیچ یک قابل شناسایی نیست. توفیقِ براهنی در این «آمیزش»، نشان توفیق اوست در نهادی کردنٍ مهم¬ترین شاخصه¬ی پست¬مـدرنیسـم. از این فـراتـر، براهنی¬ی این دوره، براهنی¬ی دوره¬ی پیش را ذره به ذره به نقد می¬نشیند و تصحیح می¬کند. اگر در دوره¬های پیش به تأیید از «لوکاچ» نقل قول می¬کرد، حالا نگاه استالینسیتیی¬ی او را هم می¬بیند، نشان می¬دهد، و به نقد آن می¬نشیند (بدون آن که فضیلت¬های کار این متفکر را در ساحت نقد ادبی و نگاه به ادبیات نفی کند.) یا: اگر در دوره¬ی پیش، خطرهای بینش عرفانی را حس می¬کرد و در نفی عرفانِ بریده از جامعه¬ی سهراب سپهری، او را «بچه بودای اشرافی» خوانده بود، در این دوره، در ستایش از شعرهای خوب نیما، آن¬ها را به نوشته¬های شمس تبریزی (به عنوان والاترین نمونه¬ی شعر خوب) تشبیه می¬کند. یا: اگر در نوشته¬های پیشین، به ویژه در «تاریخ مذکر»، از منظر جلال آل¬احمد به مفهوم «غرب¬زدگی» نگاه می¬کرد، در دوره¬ی مورد بحث، ده¬ها دلیل می¬¬آورد که بگوید اگر من به خاطر استفاده از یافته¬ها و تئوری¬های غربی «غرب¬زده¬» برشمرده ¬شوم، پس این و آن نویسنده و تئوری¬پرداز غربی هم، که از آثار و اندیشه¬های شرقیان سود جسته، «شرق¬زده» است. و شگفتا که کسی از اهالی¬ی ادبیات نمی¬پرسد چرا، و نمی¬خواهد بداند که مبنای اندیشه¬گی¬ی این دگرگونی در براهنی چیست. از سخن¬های تئوریک براهنی که بگذریم، فرآورده¬ی بینش و نگرش در حال تکوین او، به تدریج در «رازهای سرزمین من»، «آزاده خانم و نویسنده¬اش»، و به ویژه در شعرهای «خطاب به پروانه¬ها»، سال¬های سال است که در ادبیات ما حضوری مؤثر و کارساز دارند.
چه¬گونه است که «نامعقولیت» گرگی که فقط «غریبه¬» را می¬شناسد و می¬کُشد (در رازهای سرزمین من) یا فاصله گذاری¬¬های – مثلاٌ– شعر «زن- شَمَن»، یا «نامعقولیتِ» کلامی، و عرفان آشکار در شعر «دف»، توجه منوچهر آتشی یا محمود فلکی و دیگر هم¬نسلان آن¬ها را جلب نکرد؟ از این فراتر، آیا زمانی که خود منوچهر آتشی شعر یدالله رؤیایی را با عبارت «عرفان محض کلمه» تحسین می¬کرد، به سرچشمه¬های این رود جاری و به دلتاهای آن اندیشیده بود؟ (در این جا باید بی¬درنگ یادآوری کنم که محمود فلکی در بازتابی که نسبت به مقاله¬ی«عرفان محض کلمه» نشان داد، یکی از دلتاها را دیده بود، و نموده بود.) [۲۰]
از سوی دیگر، آیا رضا براهنی، به عنوان متفکری که، به درستی، می¬داند و می¬بیند و ادعا می¬کند که دانش و بینش او — از همان مقاله¬های بعداٌ «طلا در مس»– در جامعه¬ی ادبی/ فرهنگی¬ی ایران کارساز و مؤثر و موج¬آفرین بوده، زمانی که به تفکر «پست مدرنیسم» می¬گرود، و زمانی که با تمام نیرو آن را تبلیغ می¬کند و اشاعه می¬دهد، در کنار تعالی¬های این گرایش، به پیامدهای زیان¬بار آن نیز اندیشیده بود، اندیشیده است؟ آیا رابطه¬ی انکارناپذیرِ «راز» در عرفان و «فردگرایی¬»ی بریده از جامعه را در تاریخ تفکر و تاریخ اجتماعی¬مان ندیده بود؟ آیا شیفته¬گی¬ی او به مرکززدایی، جبرزدایی، و نسبی¬نگری، یعنی نقطه¬عزیمت والای پرواز، مجال بازاندیشی به فرودگاه این پرواز را از او ستانده بود؟ یا اصلاٌ نمی¬دانست، نمی¬داند که گرایش¬های «نسبی¬نگری»، «عدم یقین»، و«تکثّر»، در طول تاریخ، همواره در دست قدرت¬های¬ بلامنازع زمانه، به ضد خود بدل شده و در خدمت زدودن هر گونه فکر مشترک، هر گونه بازتاب جمعی، و هر گونه پیوند اجتماعی از جوامع انسانی بوده است؟
دکتر رضا براهنی، ضمن این که می¬تواند اصل پیشنهادی¬ی مرا (مبنی بر «زدودن فکر مشترک» توسط پست مدرنیسم رایج) رد کند، البته، می¬تواند بگوید که او بر اساس یافته¬ها و باورهای شخصی¬ی خود نوشته و عمل کرده، و مسئول انتخاب دیگر شاعران و نویسندگان و هنرمندان ما نیست. و بگوید نیروی اندیشه، داوری، و گزینش جامعه¬ی ادبی/ فرهنگی¬ی ما کجا رفته بود، که به «پیامدهای زیان¬بار» پست مدرنیسم نیاندیشیدند؟ من همین الان با صدای احتمالی¬ی او هم¬صدا می¬شوم و همان پرسش احتمالی را می¬پرسم؛ مخصوصاٌ حالا که ابر بسیاری از «پیامدهای» این گرایش بر فرودستان جهان فرومی¬بارد و جلوه¬های «زیان¬آور» خود را به طور روزمره به تماشا می¬گذارد، این پرسش¬ها اعتبار پرسیدن دارند:
مگر نه این که «نسبی¬نگری»ی پست مدرنیسم کنونی، به مالکان «حقوق بشر» اجازه می¬دهد که به وقت ضرورت، «حقوق بشر» مسیحی را از حقوق بشر اسلامی و یهودی و بودایی و … جدا کنند؟ مگر نه این که «شک» و «عدم یقین» تجویزی¬ی پست مدرنیسم کنونی، به قلع و قمع «یقین»ی دست زده، که انسان تصویرشده در «مسخ»، «قصر»، «محاکمه»، «صد سال تنهایی»، «پاییز پدر سالار»، در سرودهای سینه¬سپر «لنگستون هیوز»، « جیمی هندریکس»، «باب دیلن»، و صدها اثر جهانی¬ی دیگر، زهر آن را تا ژرفای استخوان چشیده است و هنوز می¬چشد؟ مگر نه این که «یقین» به امور ملموسی چون سرکوبگری¬ی قدرت مسلط، فقر، و ده¬ها پدیده¬ی ضد انسانی¬ی دیگر، که زندگی¬ی اکثریت انسان¬های روی زمین را به بازی گرفته، چنان در سیطره¬ی نسبی¬گرایی هاشور خورده که انگار نبوده و نیست، بله! «این یک پیپ نیست»؟ مگر نه این که هر گونه مقاومت در برابر ستم و هرگونه پیشنهاد برای رهایی توده¬های فرودست، با برچسب¬هایی مانند «واپسگرایی» و «جزم¬اندیشی»، مُهر می¬خورد؟ مگر نه این است که یا حق و یاهوهای خردستیزانه، یا باور به مفاهیمی مجردی، مانند «هستی و نیستی¬ی توأمان»، «مردن و جان گرفتن» می¬تواند بهترین افسونی باشد که از یک سو بر انفعال انسان لباس «معنویت»ی فیلسوفانه می¬پوشاند و از سوی دیگر، او را برای رسیدن به آرزوهایش، به جن و پری و جادوگر¬های «هزار و یکشب»ی احاله می¬دهد؟ مگر نه این است که در ورای انسان دست¬بسته و زمین¬گیری که در آثار ادبی¬ی روزگار ما تصویر می¬شود، بن¬ساخت جهان¬بینی¬ی «دُوری» نیز رقم خورده است؟ مگر نه این است که در جهان¬بینی¬ی دُوری، فراروی، امری ذهنی و درونی است، و در عینیت، به محکومیت و محتومیت انسان (به عنوان مهره¬ای مکانیستی در چرخه¬ی کائنات) در دُور باطل زندگی می¬انجامد؟ شک ندارم که این انسانی نیست که من و ما و براهنی و تئوری¬پردازان فرهیخته¬ی پست مدرنیسم آرزوی تحقق او را داریم. پس واقعاٌ قضیه چیست؟
تا جایی که به «ما» مربوط می¬شود، این پرسش¬ها اعتبار دارد که: آیا ما — تشنه¬گان چتد هـزارساله¬ی آزادی— آب و سراب را از هم باز نمی¬شناسیم؟ چرا فقط به رویه¬های هر اندیشه¬ی نو چشم می¬دوزیم، نقطه¬ی عزیمت و اوج پرواز را می¬بینیم، اما از برآورد فرودگاه آن پرواز ناتوان می¬مانیم؟ آیا به خاطر همین ناتوانی نیست که بال¬های پرواز ما همواره شکسته است؟ آیا شیفته¬گی و ذوق¬زدگی نسبت¬ به «نو»، در غیاب هرنوع سنجش و برآورد و گزینش، نبود که «مدرنیته»¬ی ما را از صدها اشتباه مرگبار آکند؟ و هزاران بال و پر شکسته را به سینه¬ی تاریخ ما سنجاق کرد؟ اگر بپذیریم که «نقد همانا خود تاریخ است»، آیا در غیاب «نقد» و نگاه انتقادی به پدیده¬های تازه نیست که ما به «تاریخ» نرسیده¬ایم؟ سرچشمه¬های ناتوانی¬ی ما در تحلیل و نقد سالم از پدیده¬ها کجاست و جلوه¬های خود را در کجای متن¬های سد سال اخیرِ ما نشان می¬دهد؟
و تا جایی که به گرایش والای نسبی¬نگری مربوط می¬شود، این پرسش معتبر است که: چه عواملی و چرا، این گرایش¬ نویدبخش را به ضد خود بدل کرده¬اند؟ به عبارت دیگر: چه¬گونه و چرا تفکری که به «نقد از عقلانیت ابزاری¬ی مدرنیته»، و در برابر «اندازه¬گیری»¬های جدا کننده¬ی نژادها (در مردم¬شناسی) قد علم کرد، از سر دیگر بام بر سر فرودستان جهان آوار می¬شود؟ جانب¬های فرهنگی سیاسی¬ی این پرسش¬ها را از دو جنبه¬ی «ایرانی» و «جهانی» در بخش¬های بعدی¬ی این جستار برخواهم رسید.
اوت ۲۰۰۴
سنت¬لوییس- میزوری

یادداشت ها

۱-  کلیه­ی بازگفت­های آتشی و فلکی از مقاله­ی زیر برگرفته شده است: «پیچیده نویسی و پست مدرنیسم ایرانی» نوشته­ی محمود فلکی، در ماهنامه­ی کارنامه، شماره­ی ۴۳،  تیرماه ۱۳۸۳، صص. ۶ و ۷٫

۲-  مأخذ پیشین.

۳-  «انگشتم را در جنگل فرو کردم و سبز سوراخ شد»، سروده­ی بانام (ع. فاضلی) را به منزله­ی نوعی مانیفست عملی بر اندیشه­ی شورش بر قراردادها برآورد می­کنم. این کتاب در سال ۱۹۹۶ (۱۳۷۵) در اسلواکی منتشر شده است.

۴-  کلیه­ی بازگفت­های آتشی و فلکی از مقاله­ی زیر برگرفته شده است: «پیچیده نویسی و پست مدرنیسم ایرانی» نوشته­ی محمود فلکی، در ماهنامه­ی کارنامه، شماره­ی ۴۳،  تیرماه ۱۳۸۳، صص. ۶ و ۷٫

۵- کلیه­ی بازگفت­های مربوط به ساسان قهرمان، برگرفته از «گفت­وگوی یوسف علیخانی با ساسان قهرمان» است که در سایت­های «سخن» و «قابیل» منتشر شده است.

۶- کارناوال، از نظر معنای لغوی عبارت است از: ۱) شباهت ساختاری میان اجزاء ارگانیسم­های مختلف.۲) ارتباط ساختاری میان اجزاء یک اندامواره. ۳) رابطه­ی موجود میان عناصر یک گروه از ترکیبات در جدول مندلیف.  اثر کارناوالیک در ادبیات، به اثری اطلاق می­شود که از ساختارهای متفاوتی تشکیل شده، که هر یک از آن­ها به نوبه­ی خود، لحن و زبان متفاوتی را حمل می­کنند.

۷-  واژه­ی «مِنی­پی­یَنیک» از نام «منی­پی­یَنوس»، فیلسوف سده­ی سوم پیش از میلاد، گرفته شده است. گفتمان «مِنی­پی­یَنیک»  آمیزه­ای است از عناصر کمیک و تراژیک؛ به خاطر کیفیت هجوآمیز کلامی و دیدگاه انتقادی، از نظر سیاسی و اجتماعی آزاردهنده و در عین حال هشداردهنده است؛ کلام را از قیدهای تاریخی رها می­کند؛ و به نوبه­ی خود، هم در گفتمان­های فلسفی و هم در آفرینش­های خلاقانه، به نوآوری­های جسورانه منجر می­شود.

۸-  Julia Kristeva, “ Word, Dialogue, and Novel” in Desire in Language: A Semiotic Approach to Literature and Art, trans. by Thomas Gora & others, New York : Columbia University Press, 1980, pp. 64-91.

۹-  Don Cupitt, Mysticism After Modernity, Malden , Mass. Blackwell Publishers, 1998, p.23.

۱۰-  Jim Leffel and Dennis Mc Callum, Postmodernism and You: Religion, 2001. Also:  Navigator Outtakes form Interview with Professor Stephen Hicks, February 1999. On site: www.objectivistcenter.org.

۱۱-  Richard D. Ashmore & Lee Jussim, eds., Self and Identity, Oxford : Oxford University Press, 1977, p 54.

۱۲- در زمینه­ی رابطه­ی پست مدرنیسم با سیاست و تز «جهانگیرگردانی» به کتاب­ زیر نگاه کنید:

D.S.L Jarvis, International Relations and the Challenge of Postmodernism: Defending Discipline, South Carolina : University of South Carolina Press, 2000.

۱۳- The Lord of the Rings

۱۴ – گفت­وگوی فرخنده آقایی، ابوتراب خسروی، و محمد رضا صفدری، درباره­ی کتاب «من ببر نیستم پیچیده به بالای خود تاکم»، در محفل سخن شماره­ی سه. سایت «کتاب ایران» یا: سخن.

۱۵- این گفت و گو در برنامه­ی «Book Club»، از برنامه­های تلویزیونی­ی خانم «اُپرا وینفری» پخش شد.

۱۶-  البته ویژگی­ی انفعال، در همه­ی­ آثار داستانی­ –که در رهگذر پیاده کردن اندیشه­ی مرکززدایی، از تکنیک­های کُلاژ و کارناوال و روایت در روایت سود جسته­اند– دیده نمی­شود. به عنوان مثال، در رمان «حوض سنگی»، نوشته­ی سعید هنرمند، ضمن استفاده­ی نویسنده از تکنیک­های فاصله­گزاری­، روایت در روایت، و پرش­های زمانی و رفت و آمد بین اسطوره و زندگی­ی واقعی، جهان­هایی خلق شده، که ضمن توان برقراری­ی رابطه با خواننده، در برابر یکی از مزمن­ترین بیماری­های فرهنگی/ جامعه­شناختی­ی ایران – یعنی زن ستیزی– مقاومتی آشکار نشان می­دهند؛ و طرفه این که اکثر آدم­های رمان، از موقعیت­های پیرامونی کوچک­تر و ناتوان­تر هستند. یعنی «مقاومت»، در غیاب قهرمان­پروری و در حضور و هستی­ی ساختار رمان پرورده شده است.

۱۷- در نهایت شگفتی، کارکرد بن­ساخت­های واپسگرایانه­ی پست مدرنیسم را، در شعر (چه در شعر فارسی­ی برون و درون ایران و چه در شعر امریکا، والبته تا جایی که من خوانده­ام) بسیار کم­رنگ­تر می­بینم. انگار بخش عمده­ی «شعر» جهان، بر  تصویر درمانده و منفعلی که پست مدرنیسم از جهان ارائه می­دهد دست رد زده است. به عنوان مثال از شعر امریکا، خواننده را به دو مجموعه­ی شعری، که حدود سه ماه بعد از فاجعه­ی­ یازدهم سپتامبر ۲۰۰۱ از بازتاب­های شاعران امریکایی گردآوری شد، رجوع می­دهم؛ در شعر فارسی­ی برون­مرزی هم، افزون بر شعرهای نیمایی و با سرشت کنشگری­ی «نیمایی»،  در بخش اعظم شعرهایی که با ماهیت «مرکزگریز» و با استفاده از زبان فاصله­گزار، نوشته شده­اند، منش فرارونده و فرابرنده­ی هنر در برابر پلیدی­ها قد راست کرده است. به عنوان مثال از رده­ی نیمایی­ها و شاملویی­ها، از شعرهای اسماعیل خویی، اسماعیل نوری علا، محمود فلکی، میرزا­آقا عسگری (مانی)، مجید نفیسی و منصور خاکسار یاد می­کنم، و در رده­ی شورشیان بر نیمایی­سرایی، از شعرهای مریم هوله، کیمیا آ، کوشیار پارسی، مانا آقایی و زیبا کرباسی. من نمی­دانم منوچهر آتشی به کدام «شاعران وطن» اشاره می­کند، و شعر کدامشان را نامعقول می­بیند. به شعرهای شاعران «در وطن» نگاه می­کنم به شعرهای:  حافظ موسوی، ضیاء موحد، م. روان­شید، سیدعلی­ صالحی، علی باباچاهی، کامران بزرگ-نیا و…؛ و از «جوان­ترها»،  پگاه احمدی، گراناز موسوی، رزا جمالی، علی عبدالرضایی ( که اینک برون مرزی است)، بهزاد خواجات، بهزاد زرین­پور، مهرداد فلاح و…؛ و حتا نوآمدگان کارگاه­های شعر، که شانس خواندن نمونه­هایی از آثارشان را داشته­ام. در میان آثار اینان، با همه­ی تفاوت­های درونی و بیرونی­ی غیرقابل انکاری که این شعرها با هم دارند، من «نامعقول»­های منوچهر آتشی، و «منفعل»های ادبیات داستانی  را نمی­بینم.

۱۸- نشریه­ی «Poets & Writers»، شماره­ی نوامبر/دسامبر ۲۰۰۱، صص ۲۲ تا ۲۷٫

۱۹- شمس آقاجانی به نقل از آموزه­هایش از رضا براهنی می­گوید: «هنر پیش مدرن، بیان مستمر جهان مستمر است. هنر مدرن، بیان مستمر جهان قطعه قطعه شده است. و در هنر پس از مدرن، با بیان قطعه قطعه شده­ی جهان قطعه قطعه شده سر و کار داریم.» نگاه کنید به: «گاه نگار» ساسان قهرمان، یادداشت روز ۸ فوریه­ی ۲۰۰۴، سایت قلمرو.

۲۰ – متن مقاله­ی «عرفان محض کلمه» نوشته­ی منوچهر آتشی را در نشریه­ی «آدینه» چاپ تهران خواندم. و پاسخ انتقادآمیز محمود فلکی نسبت به آن را در شماره­ی بعدی­ی همان نشریه. مجموعه­ی «آدینه»هایم در سفر به این سو و آن سوی اطلس ناقص شده و متأسفانه نشانی­ی کامل این شماره­ها را در اختیار ندارم.(م.ت)

توضیح:

پرهام شهرجردی که مآخذ مربوط به این بند از زیرنویس را در اختیار دارد، بعد از خواندن این مقاله،  شرح زیر را برای «غرفه­ی آخر» فرستاده است. با تشکر از ایشان، عین متن ارسالی را در این جا منعکس می­کنم:

مقاله­ی منوچهر آتشی، زیر عنوان «عرفان محض کلمه» در پاسخ به مقاله­ی محمود فلکی است که در شماره­ی ۶۵-۶۶ آدینه چاپ شده بود، و عنوانش«مدرنیسم یا پیچیدگی­ی مصنوعی» بود. مقاله­ی آتشی در شماره­ی ۶۸-۶۹ آدینه (نوروز ۱۳۷۱) منتشر شد. در پاسخ آتشی، فلکی مقاله­ای می­نویسد که در شماره­ی ۷۱ آدینه چاپ می­شود و عنوانش هست: «مدرنیسم اشرافی».

آخرین شهریار (بخش ششم) شاه‌ منصور-محمود کویر

محمود کویر - تیر ۱۳۹۰

مغنی کجایی به گلبانگ رود
به یاد آور آن خسروانی سرود
که تا وجد را کارسازی کنم
به رقص آیم و خرقه‌بازی کنم
به اقبال دارای دیهیم و تخت
بهین میوه‌ی خسروانی درخت
خدیو زمین پادشاه زمان
مه برج دولت شه کامران
که تمکین اورنگ شاهی از اوست
تن آسایش مرغ و ماهی از اوست
فروغ دل و دیده‌ی مقبلان
ولی نعمت جان صاحبدلان
الا ای همای همایون نظر
خجسته سروش مبارک خبر
فلک را گهر در صدف چون تو نیست
فریدون و جم را خلف چون تو نیست
به جای سکندر بمان سالها
به دانادلی کشف کن حالها
سر فتنه دارد دگر روزگار
من و مستی و فتنه‌ی چشم یار
یکی تیغ داند زدن روز کار
یکی را قلمزن کند روزگار
مغنی بزن آن نوآیین سرود
بگو با حریفان به آواز رود
مرا با عدو عاقبت فرصت است
که از آسمان مژده‌ی نصرت است
مغنی نوای طرب ساز کن
به قول وغزل قصه آغاز کن
**

در تاریخ این سرزمین گره گاه ها و گذرگاه هایی است پر از شور و شیدایی و خوف و خرابی. این که چرا امروزه، روزگار ما بدینگونه است؛ سبب هایی دارد که به گمانم یکی از آن ها تاخت و تازهای بنیان کن و هستی سوز و خانمان بر باد ده بیگانگان بوده است.
سخن این است که در آن روزگار بلوا و غوغا، در روزگار تازش و یورش بیگانگان، ما چه کردیم. بر ما چه رفت؟
این سلسله نوشتار بر سر آن است که پاسخی بیابد به همین پرسش.
پس نگاهی خواهیم داشت به آخرین شاهان. آنان که رفتند و ایران در دست بیگانگان افتاد:جمشید. داریوش سوم. یزد گرد سوم. جلال الدین خوارزمشاه. لطفعلی خان زند و…..
در این راه اما هم به تاریخ و هم به افسانه ها و استوره ها نگاه کرده ام تا بدانیم مردمان و هنروزان این قوم به این داستان چون نظر کرده اند.
*
آل مظفر از فرزندان فردی از مردم خواف خراسان به نام غیاث الدین حاجی بودند. غیاث الدین حاجی در هنگام حمله چنگیز خراسان را ترک کرده و به یزد آمده و در این شهر خانمان گزید . فرزندان غیاث الدین حاجی ، ابوبکر و محمد و منصوردر خدمت اتابک یزد قرار گرفته ودر هنگام هجوم هلاکو خان به بغداد با اتابک یزد به نیروهای هلاکوخان پیوسته و در فتح بغداد کشتارها کردند. منصور در بازگشت به یزد همچنان در دستگاه حکومت بود . او سه پسر به نام‌های محمد و علی و مظفر داشت . از علی و مظفر فرزندانی پدید آمدند و این فرزندان و فرزندان آنان که نخست در خدمت مغولان بودند ملوک آل مظفر را تشکیل میدهند.امیر مبارزالدین محمد فرزند منصور، نخستین شاه نامدار سلسله مظفریان بود. آل مظفر به مدت هفتاد و دو سال بر نواحی فارس ، کرمان ، یزد ، اصفهان و برخی نقاط خوزستان حکومت کردند. آنان نخستین پله‌های قدرت را در خدمت مغول‌ها طی کردند و چون به حکومت رسیدند اوقاتشان در جنگ قدرت به پدر کشی و برادر کشی و لشکر کشی در پی لشکر کشی گذشت . شاهان آل مظفر، شجاع، جنگاور، دوستدار شعر، خشن و سخت‌گیر بودند.
شاه‌ شجاع‌ و شاه‌ منصور از دیگر امرای‌ آل‌ مظفر هم زمان با حافظ بودند و به‌ سبب‌ مخالفت با خشک اندیشی و توجه‌ به‌ شعر و شاعری‌ موردمهر حافظ قرار گرفتند. این‌ دو امیر نیز احترام‌ فراوانی‌ به‌ خواجه‌ می‌گذاشتند و از آنجا که‌ بهره‌ای‌ نیز از ادبیات‌ داشتند شاعر بلند آوازه‌ دیار خویش‌ را بزرگ داشتند.
یکی‌ ازسلاطین‌ آل‌ مظفر که‌ جایگاه‌ ویژه‌ای‌ درتاریخ‌ ملی‌ ایران‌ دارد، شاه‌ منصور‌ است‌.
دکتر محمد ابراهیم‌ باستانی‌ پاریزی‌ می‌نویسد: او پسر شاه‌مظفر بود و مظفر پسر مبارزالدین‌ محمدمیبدی‌.
خواجه‌حافظ شیرازی‌ طلوع‌ حکومت‌ اورا چنین‌ ستوده‌ است‌:
بیا که‌ رایت‌ منصور پادشاه‌ رسید
نویدفتح‌وبشارت‌ به مهروماه‌ رسید
جمال‌ بخت‌ زروی‌ ظفر نقاب‌ انداخت
‌کمال‌ عدل‌ به‌فریاد دادخواه‌ رسید
سپهر،دورخوش‌ اکنون‌ زندکه‌ ماه‌ آمد
جهان‌ بکام‌دل اکنون‌ رسدکه‌ شاه رسید
نام‌ شاه‌ منصوردرخاندانی که به برادروپسرکشی‌ شهره بود،چونان شهریاری آواره و نگون بخت خوش می‌درخشد.
علامه‌ شبلی‌ نعمانی‌ می‌نویسد: شاه‌ شجاع‌ در سال‌ ۷۸۳ هجری‌ درگذشت‌ و بعداز او شاه‌ منصور بن‌ محمد مظفر پادشاه‌ شدو اوهم‌ از پادشاهان‌ مقتدروصاحب‌ شوکت‌ و جلال‌ بوده‌ است‌.
در میان‌ نوشته‌های‌ گونه‌گون‌ شاید بتوان‌ کتاب‌ شاه‌منصور پهلوان‌ گرز هفده‌ من‌ نوشته‌ی‌ استادمحمد ابراهیم‌ پاریزی‌ را بهتر از دیگر تذکره‌ها بشمار آورد.سرگذشت شهریاری تنها و دلاور در برابر یورش تیمور که کم از مغول نبود.
حافظ در باره ی شجاعت و دلاوری های این شاهزاده شعرها دارد:
از مراد شاه منصور ای فلک سر برمتاب
تیزی شمشیر بنگر قوت بازو ببین
**
شاه منصور واقف است که ما
روی همت به هر کجا که نهیم
دشمنان را ز خون کفن سازیم
دوستان را قبای فتح دهیم
رنگ تزویر پیش ما نبود
شیر سرخیم و افعی سیهیم
**
گر برکنم دل از تو و بردارم از تو مهر
آن مهر بر که افکنم آن دل کجا برم
منصور بن مظفر غازیست حرز من
و از این خجسته نام بر اعدا مظفرم
عهد الست من همه با عشق شاه بود
و از شاهراه عمر بدین عهد بگذرم
گردون چو کرد نظم ثریا به نام شاه
من نظم در چرا نکنم از که کمترم
شاهین صفت چو طعمه چشیدم ز دست شاه
کی باشد التفات به صید کبوترم
ای شاه شیرگیر چه کم گردد ار شود
در سایه تو ملک فراغت میسرم
شعرم به یمن مدح تو صد ملک دل گشاد
گویی که تیغ توست زبان سخنورم
او فرزند شرف‌الدین مظفر و برادرزاده‌ی شاه شجاع بود. در ۷۴۵ یا ۷۴۶ق/۱۳۴۵ یا ۱۳۴۶م زاده شد. دختر شاه شجاع را به زنی گرفت و از این دختر فرزندی به نام سلطان غضنفربه وجود آمد. شاه منصور پیش از آنکه بر جای سلطان زین‌العابدین بنشیند، فرمانروایی شوشتر را برعهده داشت. پس از تهاجم امیر تیمور، شاه منصور به شیراز آمد و شاه یحیا را بیرون کرد و خود بر تخت نشست.
چون شاه منصور شیراز را تسخیر کرد،شاه یحیا و سلطان زین العابدین و سلطان احمد و سلطان ابواسحاق با یکدیگر برای برانداختن شاه منصور متحد شدند و قرار ملاقات در سیرجان گذاشتند ولی همین که شاه منصور بطرف سیرجان حرکت کرد در فسا لشکریان احمد و زین العابدین را درهم شکست و به شیراز برگشت و از آنجا به طرف اصفهان و یزد و کرمان رفت و به عموی خود عمادالدین احمد پیام داد که تو و شاه یحیا دوستی خود را با تیمور بگسلید و پسران و سپاهیان خود را همراه من سازید تا به خراسان روم و آنجا را از تجاوز امیر تیمور نگه دارم؛ اگر نه، آماده‌ی کارزار باشید. چون عمادالدین جنگ با تیمور را بیهوده می‌دانست، به شاه منصور اندرز داد که از این سودا بگذرد، اما منصور توجهی نکرد و پس از اینکه بخشی از ایالت کرمان را تسخیر کرد، به یزد حمله برد، ولی چون در ضمن محاصره ی آن شهر یکی از سران سپاه او به نام گرگین‌خان به هلاکت رسید، دلسرد شد و محاصره‌ی آنجا را رها کرد و به رفسنجان رفت. شاه منصور همچنان در میان شهرهای کرمان و فارس و اصفهان در تاخت و تاز بود که خبر حرکت مجدّد تیموررا شنید.
علامه‌ شبلی‌ نعمانی‌ خلاصه‌ این‌ نبرد را چنین‌ یادآور شده‌ است‌: ستاره‌ اقبال‌ منصور در اوج‌ بود که‌ تیمور به‌ شیراز هجوم‌برد. منصور اگرچه‌ نهایت‌ درجه‌ دلیر و صاحب‌ عزم‌ و اراده‌ بوده‌ است‌، لیکن‌ صیت‌ عظمت‌ و سطوت‌ تیمور آنقوت‌ تمام‌ عالم‌ را فراگرفته‌ بود، لذا وی‌ خواست‌ که‌ از شیراز خارج‌ بشود، ولی‌ به‌ دروازه‌ شهر که‌ رسید پیری‌ به‌ او گفت‌ شما که‌ از مدتی‌ پادشاهی‌ کردیدحال‌ رعایای‌ خودت‌ را در مصیبت‌ و بلا انداخته‌ کجا می‌خواهید فرار کنید؟ منصور از همانجا برگشت‌ و فقط با دو هزار لشکر بر سرتیمور تاختن‌ گرفت‌. افواج‌ تیمور را پی‌ در پی‌ شکست‌ داد تا به‌ قلب‌ سپاه‌ رسید، شمشیرش‌ را کشیده‌ به‌ طرف‌ تیمور حمله‌ برد، قماری‌ایتاق‌ نام‌ یکی‌ از افسران‌ با پسرش‌ شمشیر او را دفع‌ نمودند، چهار بار با شمشیرش‌ حمله‌ به‌ تیمور برد، در هر بار افسر مزبور در میانه‌حائله‌ گردید و تیمور را حفظ نمود. بالاخره‌ لشکر از چهارطرف‌ هجوم‌ برده‌ منصور را به‌ قتل‌ رسانیدند که‌ حتی‌ خود تیمور هم‌ از قتل‌او افسوس‌ خورد و می‌گفت‌ تا به‌ امروز در هیچ‌ معرکه‌ دلاوری‌ همدوش‌ منصور ندیده‌ام‌.
البته‌ ناگفته‌ نماند که‌ حضرت‌ امیر تیمور در این‌ جنگ‌ نابرابر با آن‌ سپاه‌ عظیمی‌ که‌ فراهم‌ آورده‌ بود، از ترس‌ شاه‌ منصور و حملات‌شیرگونه‌ او در کارزار به‌ شهادت‌ تاریخ‌ جامه‌ای‌ برسر انداخته‌ و به‌ خیمه‌ زنان‌ گریخت‌ و شاه‌ منصور به‌ خدعه‌ از پای‌ درآمد.
حبیب‌ السیر رجزی‌ را در کارزاراز شاه‌منصور نقل‌ نموده‌ است‌:
برآنم‌ که‌ گردنفرازی‌ کنم
‌به‌ شمشیر با شیربازی‌ کنم‌
من‌امروز کاری‌ کنم‌ بی‌گمان
‌که‌ برنامداران‌ سرآیدجهان‌
جنازه‌ شاه‌ منصور را بعد از کارزار به‌ شیراز آورده‌ و در آنجا دفن‌ نمودند.
دکتر باستانی‌ پاریزی‌ می‌نویسد:امروز مقبره‌ شاه‌ منصور را در دروازه‌ سعدی‌ شیراز در جایی‌ حدس‌ می‌زنند که‌ به ‌شاهزاده‌منصور معروف‌ است‌. مرحوم‌ علینقی‌ بهروز عقیده‌ دارد که‌ محله‌ در شاهزاده، و جایی‌ که‌ به‌ اسم ‌گودشاهزاده‌ منصور معروف‌است‌ همانجا قبر اوست‌ و مردم‌ در آنجا می‌خوانند:
به‌ حق‌ نور به‌ حق‌ آیه‌ نور
به‌ حق‌ کندوبند شازده‌ منصور
که‌ هرکه‌ حاجتی‌ دارد روا کن
گره‌ در کارم‌افتاده‌ تو واکن‌
ملک‌ الشعرای‌ بهار قصیده‌ای‌ در وصف‌ شیراز و مشاهیری‌ که‌ در آن‌ سرزمین‌ مدفونند سروده‌ و در ضمن‌ اشاره‌ای‌ به‌ گور شاه‌منصور کرده‌ است‌:
جو تربت منصور شاه‌ را
مقتول سمرقندی لعین‌
گرتربت‌ او یافتی‌، بروب
‌خاک‌ رهش‌ از زلف‌ حورعین‌
بر مدفن‌ شه‌ شیخ‌ برنویس
‌کاین‌مدفن‌ شاهیست‌راستین‌
بر تربت‌ منصور برنگار
کاین‌ تربت‌شیریست‌‌خشمگین‌
این دلاور شعر دوست از سنگدلی‌های روزگار تا اندازه‌ای دور بود و گرد تنگ چشمی‌های دیگر مظفریان نمی‌گردید. همگان او را بسیار دوست می داشتند و حافظ در باره‌ی او سروده است:
شهنشاه مظفر فر شجاع ملک و دین منصور
که جود بی‌دریغش خنده بر ابر بهاران زد
از آن ساعت که جام می به دست او مشرف شد
زمانه ساغر شادی به یاد میگساران زد
ز شمشیر سرافشانش ظفر آن روز بدرخشید
که چون خورشید انجم سوز تنها بر هزاران زد
دوام عمر و ملک او بخواه از لطف حق ای دل
که چرخ این سکه دولت به دور روزگاران زد
نظر بر قرعه توفیق و یمن دولت شاه است
بده کام دل حافظ که فال بختیاران زد
در تاریخ عصر حافظ غنى از ظفرنامه شامى آمده است… امیرتیمور با آن که کشته بسیار داده بود خود را غالب یافت، ولى هنوز مى ترسید. زیرا نمى دانست که شاه منصور زنده است یا نه. به این جهت امر کرد که در بین مجروحان و مقتولان جست وجو کنند، بلکه او را بیابند تا آن که شب فرا رسید. در تاریکى شب یک نفر از مردم جغتاى به شاه منصور نزدیک شد. هنوز رمق مختصرى از شاه منصور باقى بود و با کمال الحاح به آن مرد جفتایى متوسل شد و از او امان خواست و گفت که من شاه منصورم, این جواهر را از من بگیر مرا ندیده انگار. هرگاه مرا نجات دهى و به کسانم برسانى خواهى دید که به بهترین وجه مکافات خواهم کرد. خلاصه جواهرى که همراه داشت به او داد. ولى مرد جغتایى او را امان نداده سر او را برید و نزد امیرتیمور آورد. امیرتیمور در ابتدا تصدیق نمى کرد تا آن که جماعتى که منصور را به علامت خالى که در صورت داشت مى شناختند تصدیق کردند. امیرتیمور بر مرگ او تأسف خورده غضبناک شد….
بعد از قتل‌ شاه‌ منصورمیبدی‌ به‌ دستور تیمور، تمام‌ خاندان‌ آل‌مظفر به‌ قتل‌ رسیدند. مورخین‌ نوشته‌اند که‌ هفت‌ پادشاه‌ وشاهزادگان‌ زیادی‌ در قید تیمور بودند. روزی‌ او سفره‌ای‌ آراست‌ و مقیدین‌ آل‌مظفررا در زیلویی‌ بر سر آن‌ سفره‌ نشانید. تیموراز شاه‌یحیی‌ پرسید که‌ شما هرگز این چنین‌ در یک‌ سفره‌ طعام‌ خورده‌ایدو یک‌ جا نشسته‌اید؟ سلطان‌ ابو اسحق‌ که‌ مرد دلیری‌ بود، گفت‌: اگرمارااین‌ اتفاق‌ بودتسلط تو بر ما؟ هیهات‌. تیمورازاین‌ کلام‌ به‌ خود آمده‌ و دستور داد همگی‌ را برسرآن‌ سفره‌ گردن‌ زدند. این‌جنایت‌ را در شب‌ دهم‌ ماه‌ رجب‌ سنه‌ ۷۹۵ هجری‌ قمری‌ در قریه‌ ماهیاراصفهان‌ ضبط نموده‌اند. شاعری‌ هم‌ عصرباآل‌مظفر دراین‌باره‌ سروده‌ است‌:

به عبرت نگه کن‌ به‌ آل‌ مظفر
شهانی‌ که‌ گوی‌ از سلاطین‌ ربودند
که‌ در هفتصدوخمس‌ وتسعین‌ زهجرت
دهم شب‌ ز ماه‌ رجب‌ چون‌ غنودند
چو خرما بنان‌ در زمانی‌ برستند
چو تره‌ به اندک‌ زمانی‌ درودند
گفته‌اند جنازه ی آنان را مادر شاه یحیی (مهد علیا شاه خاتون) به یزد آورد و در مدرسه‌ی خانقاه که خود بنیاد نهاده بود، به خاک سپرد .
چند تن از دودمان آل مظفر، از جمله سلطان زین‌العابدین و سلطان شبلی پسران شاه شجاع که هر دو نابینا بودند، از این کشتار رستند. آن دو به فرمان تیمور به سمرقند کوچانیده شدند و تا سالها پس از آن زنده بودند و سرانجام به مرگ طبیعی درگذشتند.
اینک این داستان را هم از کتاب (منم تیمور جهانگشا) گردآورى مارسل بریون فرانسوى با اقتباس ذبیح الله منصورى، مى خوانیم. با توجه به این که بیشتر داستان است و با واقعیت های زمان نمی خواند، اما نکته‌هایی جالب دربر دارد. تیمور این روایت را نقل می کند: شرح اختلاف من با سلطان منصور مظفرى از این قرار است. در سفر دوم خراسان وقتى وارد آن سرزمین گردیدم حال من خوب نبود و پزشک من عقیده داشت کسالت از گرمى مى باشد و اگر آبلیموى فارس بخورم کسالت رفع خواهد گردید. در خراسان آبلیموى فارس پیدا نمى شد. به من گفتند که تو از سلطان منصور مظفرىبخواه… نامه اى برایش نوشتم و در آن تقاضا کردم که چون بیمار هستم و پزشک براى من آبلیموى فارس تجویز کرده از او درخواست مى کنم با کاروان سریع السیر یا ارابه مقدارى آبلیمو برایم بفرستد…. سلطان منصور مظفرى در جواب نامه اى نوشت که از سطر اول تا آخر آن ناسزا بود…. بارگاه من دکان عطارى نیست که تو از من آبلیموى فارس خواسته اى. و من نه عطارم نه آبلیموفروش. تصور کرده اى که چون از نواده چنگیز مى باشى مى توانى مرا مورد تحقیر قرار بدهی…. من اگر عطار و آبلیموفروش هم بودم براى تو آبلیموى فارس را که یگانه داروى بیمارى تو مى باشد, نمى فرستادم تا از آن مرض بمیرى و نواده چنگیز در جهان وجود نداشته باشد … وقتى بامداد دمید من طبق معمول برخاستم و نماز خواندم…. و سلطان منصور مظفرى را که شب در اردوگاه من محبوس بود با خویش بردم…. سلطان منصور مظفرى و یازده تن از شاهزادگان مظفرى را که همه مقید به زنجیر بودند بالاى آن مصطبه بردند…. بارها هنگام شب وقتى به یاد ناسزاهاى تو مى افتادم نمى توانستم بخوابم… مى گفتم وقتى به تو دست یافتم طورى دودمانت را نابود خواهم کرد که هرگز مردى از دودمان تو در فارس یا جاى دیگر سلطنت نکند و امروز روزى است که عهد خود را به موقع اجرا بگذارم…. سپس جلادان دست به کار شدند و اول سر سلطان منصور مظفرى را از بدن جدا کردند و بعد از او سرهاى یازده تن از خویشاوندان ذکورش از بدن جدا شد.
*
از پس دیوارهای کاخی در شیراز، این آواز حضرت حافظ، هنوز به گوش می‌رسد که در نشستی شبانه برای شاه منصور می خواند:
سر فتنه دارد دگر روزگار
من و مستی و فتنه‌ی چشم یار
*
پایان.
منابع
شاه‌ منصور پهلوان‌ گرز هفده‌ من‌، چ‌ سوم‌، نشر چکامه‌، تهران‌.
دیوان‌ حافظ به‌ اهتمام‌ دکتر ابوالقاسم‌ انجوی‌، چ‌ ششم‌، انتشارات‌ جاویدان‌، تهران‌.
تاریخ‌ شعر و ادبیات‌ ایران‌، ج‌ ۲ ، چ‌ اول‌، دنیای‌ کتاب‌، تهران‌.
دیوان‌ ملک‌ الشعرا بهار، ج‌ ۱ ، چ‌ پنجم‌ (چ‌ اول‌ انتشارات‌ توس‌)، تهران‌.
تاریخ عصر حافظ. غنی. جلد اول و دوم. چ اول.تهران.
آل مظفر. محمد حسن میرحسینی. چ اول. پژوهش‌های فرهنگی. تهران.
تحریر تاریخ وصاف ، عبدالمجید آیتی،بنیاد فرهنگ ایران ، تهران.
تاریخ گزیده ، حدالله مستوفی، امیرکبیر.
روضه الصفا. میرخواند ج۴ ، چاپ خیام ، تهران.
تاریخ وصاف ، وصاف الحضره، ابن سینا ، تهران.

ریشه یابی جشنواره تیرگان-بصیر نصیبی

بصیر نصیبی - تیر ۱۳۹۰

در رابطه با مصاحبه دکتر محمود صفریان با
آقای مهرداد آرین نژاد
در باره جشنواره تیرگان که در روز های ۲۱ تا ۲۴
جولای امسال در شهر تورونتو کانادا، بر گزار می شود،
و متن کامل آن در گذرگاه شماره قبل ” شماره خرداد ماه – ۱۱۵ ”
آمده است ئی میلها و نظریات مختلفی دریافت کرده ایم، که
نشانگر تفاوت نظرها در مورد این فستیوال و در مورد
گردانندگان و هدف از برگزاری آن است.
پاره ای عصبی و عصیانی نوشته اند و بیشتر معقول و متعارف
از آنجا که بر پایه روش و منش روزنامه نگاری باز تاب جوابیه ای بر آن
یک وظیفه و ” باید ” است، نوشته ای از آقای بصیر نصیبی سر دبیر سایت
سینمای آزاد را که به هنگام جشنواره قبلی تیرگان ” ۲۰۰۸ ”
نوشته است و برای ” آقای فرامرز شیراوند ” فرستاده است و ایشان نیز
برای ما، یاد آور شده است که :

….ما حرف هایمان را در این مورد زده ایم، خیلی هم مفصل.
من این نوشته را برای آقای دکتر صفریان فرستادم که گویا
نتوانسته است بازش کند. و حالا آن را همراه با اطلاعیه دیگری
برای تو می فرستم. من دیگر نوشته ای در این مورد ندارم “

در حقیقت گفته است
” در خانه اگر کس است یک حرف بس است ”
این شما و این هم نوشته آقای بصیر نصیبی
——————————————————————————— روابط عمومی

آش یک میلیون دلاری
حرفهایی در باره جشنواره ی یکی بود ویکی نبود در کانادا

دوست و همراهی، ازسایت شهروند مطلبی رپرتاژ گونه برایم ارسال کرده بودکه زیر نام ماریا صبا ی مقدم چاپ شده بود در وهله اول نگاهی گذرا به چهار چوب برنامه ای که ماریا خانم نوید انجامش را انشاء نویسی کرده بود انداختم:
( جشنواره تیرگان، یکی بود ویکی نبود۱۷ تا ۲۰ جولای ۲۰۰۸٫ تورنتو )
همان راه و روش همیشگی برای تنظیم برنامه های اینچنینی در ذهنم تداعی می کرد. در اینگونه برنامه ها همه ایرانیان خارج از کشور مهاجر هستند. حتا یک هنرمند تبعیدی هم از جور وستم ملاها نگریخته است !

چه زیبا می سراید برتولت برشت:

” به ما نام مهاجرداده اند آنان.
چه‌بی‌ربط است این نام.
مهاجرآنست، که ترک وطن گوید.
ولی ما با رضای خویش، قدم دراین راه ننهادیم.
تا ازنو میهنی جوئیم.
که شاید هم، اگرشد، تا ابد، آنجا بمانیم.
گریزانیم وسرگشته
ما را تاراندند ازآنجا.
اینجا
کجا؟
کی؟ زادگاه ما تواند گشت، هرگز.
این دیاری که، گیرم ، پذیرا گردد ما را…”

اگر بخواهیم تفاوت معنای این دو واژه را دریابیم حتا میتوانیم به فرهنگ متداول ودر دسترس همگان (عمید) هم مراجعه کنیم.
(مهاجر، کسی که از شهر ووطن خود به شهر یا کشور دیگری برود وآنجا سکونت کند/ تبعید، نفی بلد کردن، کسی را از شهر بیرون کردن،به جای دیگر فرستادن)

واژه تبعید بار سیاسی دارد، و برای برنامه هایی که هنرمندان خمینی* در آن حضور فعال دارندانتخاب مناسبی نیست.
آیا آقای کیارستمی ونظایرشان می پذیرندبا تبعیدیان همنشین شوند؟.

۱ – گردانندگان این برنامه ها، ادعای پاسداری از فرهنگ و هنر ایران را مطرح می کنند وشناخت گذشته تاریخی وحرفهایی از این قبیل…که البته بعد از انجام طرح ،این گونه ادعاها هم به دست فراموشی سپرده می شود
(…ما نیز نیاز مبرمی داریم که خود را بشناسیم. این شناسایی به معنای حس افتخار بی اساس به گذشته ای که به درستی آن را نمی شناسیم و برای فرار از حالی که از درک آن عاجزیم، نیست. )
جدا شده از متن خانم صبای مقدم

-حالا نمیخواهم وارد این مبحث بشوم که ایا این برنامه خود تنظیم نشده تا مارا سرگرم مسایل دیگر بکند واز حالی که داریم یعنی حضور نکبت بار ترین حکومت روی زمین فرار کنیم-؟

۲ – در این نوع برنامه ها برای انتخاب چهره های شاخص داخل ایران سراغ هنرمندانی می روند که بین باندهای حکومتی میچرخند .گاه به این باند وگاه به آن باند ویا هر دو باند متصل هستند. آیا هنرمندی که کلیت این رژیم منحوس را نپذیرد از غربال کمیته برگذاری به سلامت عبور کرده است؟ اینان ادعا دارند دو سال بطور مداوم کار کرده اند تا این آش آماده مصرف شود. اما نام هایی که از ج. اسلامی انتخاب شده انداکثرا همان نام های همیشگی هستند به خصوص در قسمت سینما،برای یافتن این نام ها که نیاز به ۲ سال جستجو نیست، هر کس با صرف ده دقیقه وقت می تواند چنین اسامی را از میان لیست مجاز ها بیرون بکشد. اگر اینان میخواستند موقعیت کنونی هنر داخل را بشناسانند البته نیاز به بررسی وکنگاش داشت و فراهم آوردن امکان خروج کارها از مجرا های غیر دولتی چرا که کم نیستند جوانان خلاق و هنرمند که چون تن به خفت وخواری نمیدهند- چون حاضر نیستند سر قبر خمینی مثل کیارستمی ومهرجویی سینه بزنند- چون مثل رخشان بنی اعتماد خامنه ای را رهبر فرزانه نمی نامند – چون نمی پذیرند چاپلوس بارگاه خامنه ای باشند ،همچنان ناشناس مانده اند ودر این برنامه وهیچ برنامه ای به این گونه هنرمندان میدان نمی دهند.

من برای نمونه وضعیت،موقعیت وگرایش های چند تایی به قول خودشان برگزیدگان هنری ج. اسلامی را به اختصار نقل می کم، تو خود حدیث مفصل بخوان …

این جمع هر وقت برایشان صرف کند ماسک هنرمند غیر سیاسی را به چهره میزند وهرگاه صلاح باشد مانندخیمه شب بازی زیر عنوان انتخابات می شوند هنرمند سیاسی ودر یکی بود ویکی نبود قرار است با ماسک شخصیت فرهنگی حضور بیابند.

* عباس کیارستمی سمبل سازش وزدو بند که بار ها وبه صراحت سانسور را باعث رشد خلاقیت دانسته است در انتصابات اخیر قلبش را به احمدی نژاد ورایش رابه دزد سرگردنه و قاتل رفسنجانی اهدا کرد. نقش او و همفکرانش در دوام جمهوری اسلامی را از زبان آقای رئیسیان رئیس کانون کارگردانان بشویم .
سفیر ایران در فرانسه، در زمان برگزاری جشنواره کن گفته بود هروقت ما در دیپلماسی با در بسته مواجه می شویم، سینمای ایران کلید رمزگشای ما است و عباس کیارستمی سینماگری است که تاکنون قفلهای مهمی را در این راه باز کرده

* رخشان بنی اعتماد سازنده پروپاکاندا فیلم روزگار ما، فیلم مستند از انتصابات دوران خاتمی وبانوی اردیبهشت. ( داستانی )در تائید سیاست های دوم خردادی ها وبرپا کننده ستاد انتخاباتی برای خاتمی، منتخب وزارت ارشاد برای شرفیابی به حضور خامنه ای در اواسط سال پیش.

* آیدین آغداشلو ،آماده همکاری با هر رژیمی ،در حکومت پیشین صاحب پست ومقام در دفتر فرح پهلوی ودر حکومت آخوندها مشاور هنری .

* داریوش مهرجویی. حامی تیمسار قالیباف برای ریاست جمهوری در انتصابات اخیر، ربط دهنده سانسور وارتجاع در جمهوری اسلامی به سمت قابل احترام. دفاع از سینمای خط دار واسلامی وناسزا گویی حسابگرانه به غرب فاسد.
( این توضیح را اضافه کنم که آخوند بی چشم و رو آخرین فیلم مهرجو، علی سنتوری را به دلایل اختلاف های باندی ناکام کرد}

* محمد رضا لطفی که خط سیاسی ایشان نیازبه یاد آوری من ندارد فقط اضافه کنم که ایشان مورد لطف وبخشش دولت مهر ورز قرار گرفتند وبعد از ۳۰ سال به خاک آلوده به ویروس آخوندها وارد شدند. فقط ملاحظه بخشی از مصاحبه ایشان با خبرگزاری فارس کافیست که دلیل موافقت رژیم با حضور ایشان در یکی بود … را دریابید . خبرگزاری مذکور از قول لطفی نوشت:

«من عاشق حضرت علی(ع) هستم. در یک پروسه روحی نیز ارتباطی معنوی با حضرت رسول(ص)، این شخصیت بزرگ، یافتم»

این آقا ی کافر نجس! بعد از توبه درپروسه روحی ارتباط با محمد برقرار می کنند وروشنفکران دانشگاهی مترقی برنامه ریز برایش کف می زنند ومیزبانش برای برنامه یکی بود ویکی نبود می شوند!

البته در بین به قول خودشان مهاجرین هم با نامهایی که دایم به ییلاق وقشلاق می روند برخورد می کنیم برای نمونه دریا داور با حجاب اسلامی وطبق مدل انتخابی وزارت ارشاد در دوران شکوفای! احمدی نژاد در تالار وحدت (رودکی) برنامه داشت. حالا هم که دوباره شده است مهاجر ودر بخش مهاجرین یکی بود ،یکی… آواز خوان است.

* من نمیدانم نحوه دعوت از ایرانیان خارج از کشور به چه شیوه ای بود است ,برای اظهار نظر در این قسمت نیاز به اطلاعات دقیقتر دارم .شک نباید داشت که اینان اگر نیاز بدانند هیچ ابایی ندارند که شخصیتی مستقل و با پرنسیب را هم قربانی مقاصد خود کنند. ازکسانی که میهمان برجسته شان محمد رضا لطفی است. هیچ رفتاری بعید نیست.

اما در مورد کار خودمان سینما،البته معمولا سینماگران تبعیدی خود به این گونه مجالس نمی پیوندند واگر فرضا-باز هم تاکید میکنم فرضا- فیلمسازان تبعیدی نه مهاجرین می پذیرفتند که در این برنامه شرکت کنند و فیلمهایی به جشنواره معرفی می کردند که صحنه های تکان دهنده اعدام ، سنگسار ،شکنجه،تجاوز به زنان ومردان در زندان های ایران را دوباره روی پرده سینما زنده می کرد. ایا هنرمندان حکومتی در چهار چوب چنین برنامه ای کارشان را عرضه می کردند؟

وقتی آنها با شرط وشروط کنار ما می نشینند چرا ما همنشینی یشان را بپذیریم؟ در این مطلب آگهی گونه میخوانیم:

هفت تن از نخبگان عرصه های مختلف این هنر، در میزگردی به بحث و کنکاش در “بررسی موقعیت هنر در ایران امروز” می پردازند.

البته این نخبگان همان ها هستند که اشاره ای به کارنامه چند تایشان در همین مطلب داشتیم. اصلا بیائید دایره بحث را باز ترکنیم .چرا در این میز گرد مثلا مرجان ساتراپی حضور ندارد؟ ما که میدانیم چرا؟ شما هم که میدانید وشرکت کنندگان در یکی بود ویکی نبود هم می دانند. برای نمونه چهره لابد برجسته نخبگان منتخب شما -عباس کیارستمی- تا حالاجرات کرده است یک اظهار نظر یک سطری در باره فیلم پرسپولیس ارائه دهد چه برسد به اینکه سارنده اش را در میز گرد تحمل کند؟ نه خانمها و آقایان تنظیم کننده ی برنامه . اگر نمی دانستید، بدانید،کارگردانان سینمای ج. اسلامی ودیگر هنرمندان داخل بدون اجازه ،تمایل وخواست وهمکاری وزارت ارشاد،فارابی ومقامات فرهنگی دولت احمدی نژاد جرات شرکت در یک برنامه رسمی وگسترده آنهم درکانادا که نسبت به رفتارهایش بعد از پیگیری پرونده زهرا کاظمی حساس شده اند را ندارند. اصلا برای صادرات فرهنگی مجاز از دوران خاتمی یک شورا در وزارت ارشاد تشکیل شده و برنامه های صادراتی به دقت زیر ذره بین گذاشته می شود وکارگردانان سینمای گلخانه ای ودیگر هنرمندان با چراغ سبز رژیم، آرایشگر اینگونه برنامه ها می شوند.

-۴این گونه برنامه ها معمولا از بودجه موسسات غیر انتفاعی وبه ظاهر غیر دولتی ،یا ادارات مرتبط با فرهنگ وهنر بهره می برند. وشاید هم مدعی شوندبا پول تو جیبی! افراد خیر!بساطشان را علم کرده اتد اما هدفهایشان در خدمت منافع دولت ها تنظیم می شود. کنفرانس جمهوری اسلامی در برلین را هم بنیاد خیریه هنریش بل تدارک دید. دو بخش داشت بخش فرهنگی و سیاسی،که بخش فرهنگیش خیلی نزدیک بود به همین برنامه یکی بود ویکی نبود. حتابخش فرهنگی یکی بود… خیلی دقیق تر طراحی شده است .در کنفرانس برلین محمود دولت آبادی که سمبل سازش وکرنش با آخوندهاست در بخش ادبیات حضور داشت با سپانلو و منیرو روانی پور وهمین خانم رخشان بنی اعتماد. اینجا کیارستمی که موقعیت جهانی برایش ساخته اند. جای دولت آبادی را می گیرد ودر آن برنامه تار وسه تار را قرار بود حمید متبسم دو زیستی بنوازد ،اینجا جایش را به محمد رضا لطفی می دهد و…

جشنواره تئاتر کلن هم بودجه اعلام شده اش از اداره فرهنگ کلن تامین می شود از سالی که دراین جشواره سهمی هم برای تئاتر جمهوری اسلامی در نظر گرفته شد گروه های تبعیدی رفتار این جشنواره را حمایت از هنر سانسور ارزیابی و تحریم کردند. پرویز صیاد ، ایرج جنتی عطایی، فرهاد مجد آبادی،حسین افصحی،نیلوفر بیضایی،احمد نیک آذر ، بهروز به نژاد،فرزانه تائیدی و… یک جمع ۵۰ نفره اگر کارهم در جشنواره داشتند ،کارشان را بیرون کشیدند وبا مسیر جدید این جشنواره همراه نشدند ونیلوفر بیضایی از این حد هم فراتر رفت ودر یک مناظره تلویزیونی با بهرخ بابایی(یکی ازمسئولین جشنواره) از مواضعش دفاع کرد. جشنواره تئاتر کلن دیگر قد برنیفراشت و انعکاس برنامه هایش بسیار کمرنگ شد. جشنواره تئاتر کلن البته نسبت به یکی بود ویکی نبود در حد بسیار بسته تری برگذار می شد وتاثیر منفی یش خیلی محدود تر بود. امابر خلاف یکی… بکل منکر تئاتر وهنر تبعید هم نبود.

رامین یزدانی در هامبورک هم بوی کباب به مشامش خورد او هم یک جشنواره تئاتر برپا کرد در اینجا هم به ظاهر فقط بودجه ادارات فرهنگی پشتوانه اش بود وقتی ایرج زهری همراه ومشاور یزدانی میرفت به جمهوری اسلامی وازتئاترفجر ویدئو ی تعزیه می آورد وزیر عنوان بررسی تاریخ تئاتر به خورد مردم میداد کسی نمی پرسید آقا این ارائه تاریخ تئاتر است ویا خوش رقصی برای آخوند؟ رامین هم که جو را مناسب دید ومردم را بی خیال پا را فراتر گذاشت و جشنواره نمیدام چندمش را تقدیم کرد به جشنواره تئاتر فجر. من که ضد انقلاب سیاه وسفید بینم وتکلیفم روشن ،خاکستری بین ها بگوئید آیا برنامه تئاتر در تبعید که به جشنواره تئاتر فجر تقدیم می شود هیچ ارتباطی با سفارت ندارد؟ البته اساتید ودانشگاهیان وهمه گروه ۲۰۰ نفره جشنواره یکی بود و… نیاز نیست با بخش فرهنگی سفارت در تماس باشند. حتا در این گروه اگر به فرض چند دانشحو هم باشند که واقعا تصور کنند قدمی در راه اعتلای فرهنگ وهنر برمی دارنددر خط کلی کار تاثیر نخواهند داشت و در نهایت به پیشبرد مقاصدی که پشت این گونه پروژه های عظیم پنهان است کمک می کنند . مگر بهمن نیرومند به خاطر خوش آمد سفارت ج. اسلامی در طراحی کنفرانس برلین شرکت کرد ؟نه او خط حزب سبز ها را پیش برد خطی که میخواست باند خاتمی را تقویت کنند تا بقای حکومت وچاپید ن مردم در مانده ایران سهل وآسان تر بشود. بودجه آن پروژه راهم بنیادخیریه هنریش بل تقبل کرد. البته اگر انتظار داریم که در پلاکات اینگونه بر نامه ها با صراحت بنویسند:

سفارت جمهوری اسلامی تقدیم می کند. انتظار نا انجامی است.

بله هدفهای سیاسی برنامه های گسترده غیر سیاسی معمولا پنهان میماند.حتا اگر خود برگذارکنندگان در ابتدا درک دقیقی ار نوع ارتباط جمهوری اسلامی با غرب نداشه باشند، ولی وقتی طرحی را برای کمک ارائه می دهند که به گونه برنامه ی پیش رو همه درها برویشان گشوده می شود به تدریج متوجه می شوند که به چه دلیل همکاری برای یک برنامه بی آزار اینقدر گسترده است-این انجمن بیاید مثلا یک طرح بدهد برای تشکیل کنفرانس گسترده ای برای روشن شدن انگیزه ها ودلایل مسکوت ماندن پرونده قتل فجیع زهرا کاظمی) ممکن است بگویند ما در زمینه فرهنگ وهنر کار می کنیم .بسیار خوب مگر زهرا کاظمی عکاس وخبرنگار نبود؟)اگر یک میلیون دلار کمکش کنند که میتوان سرنوشت این پرونده را تغییر داد. اما اگر روی خوش ندیدند ،چی ؟ اگر هم نمی دانستند – آنوقت خواهند فهمیدبه چه علت موسسات خیریه وافراد خیر!برای کمک به برنامه های غیر سیاسی وعرفانی( البته عرفان از نوع مجاز درج.ا) انقدر دست ودل بازند ونگران هویت فرهنگی ما.

وقتی محمد رضا جلالی پور از دوم خردادی های میهمان برلین به تهران بر گشت خود در مصاحبه ای با صراحت گفت که ترور میکونوس مانعی بودکه ارتباط ج. اسلامی با دولت آلمان را مختل کرده بود وحزب سبز ها که در آن زمان در دولت شرودر سهم داشت بودجه عظیمی را از طریق بنیاد هنریش بل هزینه کرد تا اشتباهاتش را در مورد حمایتی که از مقتولین میکونوس ( آقای فیشر نماینده این حزب درمجلس دایم علیه ج. اسلامی رفتار می کرد) مرتکب! شده بود را جبران کند.( نقل به مفهوم)- بودجه دقیق کنفرانس برلین الان یادم نیست اما تصور میکنم کمتر از جشنواره تیرگان بود- به نظر من یکی بود…هم قرابت هایی با کنفرانس برلین داردولی در کانادا برگزار می شود .این کشور هم بابت نا انجام ماندن پرونده قتل فجیع زهرا کاظمی باج. اسلامی مشکل دارد. البته یکی بود ویکی نبود بخش سیاسی ندارد. بله میتوان به چند دلیل برای حذف بخش سیاسی اشاره داشت،اول این که کنفرانس برلین در زمانی بر گذار شد که مجلس ششم تشکیل شده بود ودوم خردادی های شارلاتان با ادعای استقرار حکومت دمکراتیک واَشتی پذیری دین و دمکراسی وارد گود شده بودند. بخشی ار اپوزیسیون چه نا آگاهانه وچه آگاهانه همراهشان بودندالان دیگر نمی شود نمایندکان مجلس بدون رتوش را رنگ و قالب کرد.

دوم. بخش سیاسی کنفرانس برلین درد سر ساز بودو به رسوایی و تعطیل کشیده شد میتوانند امید داشته باشند با حذف بخش سیاسی . جشنواره شان را بی درد سر به پیش ببرند. وقتی ارتباط چین با امریکا با بازی پینک پنک حسنه می شود چطور نمی شود اختلاف جزئی! کانادا وجمهوری اسلامی را با حضور هنرمندان حکومتی ودر راس آنها عباس کیارستمی که خودشان هم اورا کلید رمز گشا وباز کننده قفل های مهم دانسته اند. گشود؟

من درپژوهشی که سال پیش زیر عنوان زندان وسینمای ایران در تبعید ارائه دادم به جوکنونی اشاره ای کردم. انگار بد نیست بار دیگربخشی از آن را تکرار کنم:

„ طباخ ماهری که ایرانی برون مرز، مقیم خارج ،مهاجر، تبعیدی وپناهنده را با سفیران هنری جمهوری اسلامی ودوزیستیان و… را در دیگی ریخت میدانست چه آشی دارد می پزد، دست پخت چنین آشپزی، همین می شود که می بینیم…

شما دانشگاهیان محترم از زمانی که دکتر!احمدی نژاد پرزیدنت شد در تلاشید ودر دوران ریاست پر افتخار دولت امام زمان وبا حضور هنرمندان حکومتی برنامه یکی بود… را برگذار می کنید اجرتان را بعد از ظهور آن حضرت وصول خواهید فرمود.

ای حضرت مهدی در ظهورت شتاب کن.

بصیر نصیبی ۲۸ آوریل ۲۰۰۸ زاربروکن/ آلمان

سایت www.cinemaye-azad.com

cinema_tabid@yahoo.com

* کتابهای زیادی در ارتباط با وضعیت وموقعیت هنرمندان در دوران نازی ها در آلمان منتشر شده است جدیدترین این سری کتابها HITLERS KÜNSTLER هنرمندان هیتلر نام دارد. در این کتاب هنرمندانی که دوران هیتلر در آلمان ماندند وبا هر شکل وشیوه ای ،رفتار ،اعمال حرفها وکارهایشان در تائید نازی ها بود، هنرمند هیتلر نامیده شدند. وما نیز هنرمندان ایرانی را که در جهت منافع فاشیسم اسلامی حرکت کرده اند، هنرمندان خمینی مینامیم.

هنر هدف است، هدفی متعالی-یونس تراکمه

یونس تراکمه - تیر ۱۳۹۰

اشاره: گاهی فاصله‌ی «ادعا» تا «واقعیت» فاصله‌ای بسیار دور و بعید است؛ علیرغم آن‌که صاحب ادعا تلاش کند که این فاصله را نادیده بگیرد و ادعاهای خود را عین واقعیت جا بزند. مانند ادعای کسی‌که منافعش ایجاب می‌کند که مدعی شود فلانی «… سرمشق جدیدی است از روشنفکری ایرانی» (روشنفکری که فک نمی‌زند، مجله‌ی نافه، آبان ماه ۱۳۸۹)، تا روشنفکری را قبا که نه، به پلاس حقیری تبدیل کند در اندازه و قواره‌ی او. در این چهار پنج دهه‌ی اخیر، تجربه نشان داده است که هرگاه کسانی اقدام کرده‌اند به انکار یا اتهام‌زنی به جریان‌های روشنفکری، این کار آنها یا اجرای دستوری بوده که از جایی صادر شده است، و یا منفعت شخصی یا گروهی در این کار داشته‌اند. البته به میان کشیدن مسائلی از این دست که «دود و دم» است که «خیلی از موارد تبدیل به لوازم روشنفکری و فرهیختگی شده است» کار «مأموران» سه چهار دهه‌ی قبل بود (به‌منظور سرکوب روشنفکران) که حالا دیگر به ابزاری کهنه و پوسیده تبدیل شده است. این مطلب قرار بود در کنار گفتگویی که در صفحه‌ی «ادبیات ایران» روزنامه‌ی شرق (چهارشنبه، ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۰) چاپ شده است، چاپ شود که البته چاپ شدنی از کار در نیامد.

جهان مدرن تعاریف و ملزومات خودش را، در همه‌ی زمینه‌ها، به‌همراه آورد؛ از جمله در تعریف هنر و رابطه‌ی هنرمندان با قدرت و صاحبان قدرت. در همین گوشه از جهان کمتر دیده شده که کسی به ‌جد، شاعران و کاتبان بزرگ، و به تعبیری مفاخر ادبی قرون گذشته را به‌دلیل نوع رابطه‌ای که با دربار و درباریان زمان خود داشتند قضاوت و محکوم کند. اما همیشه، حتی در همان سال‌ها و زمان وقوع هم، یقه‌ی فلان نویسنده یا کارگردان و یا نقاش را می‌گرفتند، و می‌گیرند هنوز، که چرا مثلاً با یکی از درباریان پهلوی فالوده خورده است. البته این به آن معنا نیست که در عصر مدرن رابطه‌ی هنر و هنرمندان با اصحاب قدرت به تعریفی مورد قبول دو سوی این رابطه رسیده است. شاید تفاوت در این‌جاست که به‌جای تسلیم شدن مبارزه‌ای آغاز شده، و همچنان ادامه دارد، بین دو سوی این رابطه. مشکل از تعاریف متفاوتی است که در یک‌سو هنرمندان از هنر دارند و در سوی دیگر دولت‌ها و صاحبان قدرت از آن. حکومت‌ها، همه‌ی انواع حکام و اصحاب قدرت، هنر را وسیله‌ای می‌خواستند، و می‌خواهند، در خدمت تحقق اهداف‌شان (چه حکومت‌های ایدئولوژیک که رسماً هنر را وسیله‌ای تعریف می‌کردند در خدمت ایدئولوژی حاکم و چه حکومت‌های غیر ایدئولوژیک، و یا بظاهر غیر ایدئولوژیک، که نه این‌قدر به‌صراحت ولی با شیوه‌های به‌اصطلاح دموکراتیک سعی در استفاده از هنر و هنرمندان بعنوان تخصص و ابزاری در خدمت حکومت داشته و دارند). اما هنرمندانی بودند، و هستند، که هنر را نه ابزار و وسیله، که هدف زندگی، دلیل بودن و زیستن،‌ می‌دانستند و می‌دانند.

در کشورهای به‌اصطلاح کمونیستی سابق نهادهایی اسم و رسم‌دار وجود داشت که از یک‌سو به‌رسمیت می‌شناخت هنرمندان عضو این نهادها را و حمایت می‌کرد از آن‌ها، به‌عنوان شاغلان شغل‌های رسمی، و خط و مشی تعریف می‌کرد برای کار آن‌ها، و از سوی دیگر هیچکسی را خارج از این نهادها به‌عنوان هنرمند به‌رسمیت نمی‌شناخت. نه تنها به‌رسمیت نمی‌شناخت آنها را، که سعی در سرکوب‌شان داشت. روایت‌ها خوانده‌ایم از مصائب همین هنرمندانِ خارج از نهادهای رسمی در آن کشورها. در این‌جا هم بعد از انقلاب، و به‌اقتضاء شرایط آن زمان، شروع کردند از پایه به‌ساختن هنرمندانی که باید در خدمت اهداف انقلاب باشند. شروع شد کشف استعدادها از میان جوانان و نوجوانان، و تربیت آنها به‌عنوان هنرمندان فردای جامعه. در این راه از در اختیار قرار دادن هر نوع امکاناتی هم دریغ نکردند. در دهه‌ی شصت که به دلیل شرایط جامعه‌ی بعد از انقلاب و تنگناهای دوران جنگ، فیلم خام برای فیلمسازان و کاغذ برای نویسندگان و ناشران حکم کیمیا را داشت، انبوه فیلم خام در اختیار همین نوآموزان قرار گرفت تا تجربه کنند و فیلم ساختن بیاموزند و بی‌دریغ کاغذ در اختیار بعضی از ناشران قرار گرفت تا کتاب‌های همین نوآموزان در تیراژهای بالا چاپ و توزیع شود.

از آن‌جا که فیلم‌سازی بیشتر و زودتر از سایر هنرها به درآمدزایی می‌رسد، این امکان فراهم شد تا مستعدترین نوآموزان آن تشکل‌ها (سازمان‌ها، بنیادها و…) وقتی خودشان به‌اصطلاع «ملا» شدند سرِ ناسازگاری بگذارند و به راه خود بروند و ناخلف از کار درآیند. اما ادبیات حکایت دیگری است. هنوز مانده بود،‌ و مانده است،‌ تا با این شرایط عجیب و غریب چاپ کتاب و آن تیراژهای پایین کتاب‌ها، آموختگان آن نهادهای حکومتی دل از حق و حقوق‌های دریافتی بکَنند و دلخوش باشند به چندرغاز حق تألیف کتاب‌هایشان. باید در التزام رکاب باشی تا بتوانی سفرنامه‌ات را در تیراژ وسیع چاپ کنی و از مواهبش برخوردار شوی. در تمام این سال‌ها هر نویسنده‌ی مستقلی می‌داند که اثرش که برای چاپ و نشر رفت باید خود را آماده کند برای مدفون یا مثله شدن اثری که با خون دل نوشته است، و اکثر قریب به اتفاق نویسندگان و شاعران برای گذران زندگی چه جان‌هایی که باید بکَنند ولی همچنان خود را متعهد کار و اثرشان بدانند؛ اینان کجا و فارغ‌البالانی که بی غم نان از همه‌ی امکانات رفاهی استفاده می‌کنند تا اثری خلق کنند و نگران ناشر و چاپ و پخش آن هم نباشند، کجا. که نوش جان‌شان باشد،‌ حق‌شان است،‌ حق همه‌ی آحاد جامعه است؛ حالا اگر به‌هر دلیلی این حق از عده‌ای دریغ می‌شود مفت چنگ بقیه.

پس فرق است،‌ تومنی صنار فرق است بین هنرمند وابسته و هنرمند آزاد، بین جایزه‌های هنری دولتی و جوایز خصوصی. انکار نکنیم. حالا، مدتی است و البته با فاصله، فاصله‌ی زمانی بعد از سینماگران، نویسندگان و شاعرانی هم پیدا شده‌اند، و خواهند شد، که این مسیر «ادبیات به‌عنوان وسیله» را طی کرده و ظاهراً به این باور رسیده‌اند که ادبیات و خلق ادبی، نه وسیله که خود هدفی والاست. و چه خوب که به‌هر دلیلی حالا به‌این باور رسیده‌اند که «هنر متعهد»، متعهد به‌هر چیز و هر کس بیرون از خودش، مقوله‌ی پرتی است. اما مشکل این‌جاست که وقتی صحبت از این راه آمده می‌کنند ریا می‌ورزند. ریاکارانه طوری تصویر می‌کنند آن گذشته‌ی نه چندان دور را که انگار از همان اول، کار و بارشان بر همین قراری بوده که حالا هست. از همان ابتدای راه هم هیچ تعهدی به کس یا جریانی نداشته‌اند. می‌خواهند با برهم زدن خط و مرزهای بین ادبیات وابسته و غیروابسته و انکار چنین تفاوت ماهوی بین این دو، صورت مسئله را پاک کنند (و چقدر هم دانشمندند این حضرات که راحت و آسان مدارج علمی دانشگاهی را طی می‌کنند، و چه تعاریف دقیقی دارند از چپ و راست در سیاست؛ و این‌که چپ و راست‌ها هستند که منفعت‌شان در این است که خود را به اینان نزدیک کنند، و نه برعکس!). البته کس یا کسانی هم پیدا می‌شوند که به امید بهره‌وری از ثمرات معجزه‌ای به این امام‌زاده‌ها دخیل ببندند و حکم‌هایی از این دست صادر کنند که روشنفکر فقط فلانی است و بقیه‌ی روشنفکران هم عده‌ای بنگی و منحط هستند. که امیدواریم تا حالا به بهره و سهم‌شان رسیده باشند از این معجزات،‌ هر چند خودِ صاحب اعجاز حالا و در این شرایط مصلحت خود بداند که از بیخ و بن دست به انکار بزند.

با همه‌ی این اوصاف اگر صداقتی در ادعاها و حرف‌ها هست باید خوشحال بود و خوشامد گفت به کس یا کسانی‌که سعی می‌کنند، و کمک می‌کنند، تا دامن هنر، و در این‌جا ادبیات را پالوده کنند از این‌که وسیله‌ای باشد در دست باوری یا قدرتی؛ و سعی می‌کنند تا جان خود را متعالی کنند با خلق آثاری که در خلق آنها هدفی جز خلق این آثار نبوده است، و بی‌چشم‌داشت صله‌ای ذهن و زبان‌شان متوسع می‌شود مدام با خلق اثر.
——————————-
بر گرفته از رسانه خوابگرد

نقدی بر‌ کتاب ِنامه‌هایی به شکنجه‌گرم نوشته هوشنگ اسدی- بخش دوم-ایرج مصداقی

ایرج مصداقی - تیر ۱۳۹۰

بخش اول  این نقد در گذرگاه شماره قبل ” شماره ۱۱۵ ” به آگاهی شما رسانده شده است.

روزنامه مردم شماره‌ی ۵۸ به تاریخ شنبه ۱۴ مهر ۱۳۵۸ گزارش می‌دهد: «… روز قبل (۹ مهر ۱۳۵۸)، دفتر روزنامه‌ی «مردم» در حضور رفیق نورالدین کیانوری و … توسط نماینده‌ی دادستان کل انقلاب گشوده شده بود و این، یعنی انتشار دیگر باره‌ی «مردم»، که یک‌ماه و نیم پیش بدون دلیل توقیف شده بود. … حاضران برای نماینده‌ی دادستان انقلاب کف زدند و این اقدام بجای دادستانی را در رفع توقیف بی‌دلیل و غیر موجه «مردم» تأیید کردند.

http://www.iran-archive.com/hezbe_toode/nameye_mardom/saale_1/058.pdf

چنانچه ملاحظه می‌کنید، نماینده دادستانی رسماً حضور پیدا کرده و فک پلمپ کرده و اجازه انتشار نشریه را داده است. بنا به روایت حزب توده، همان ارگانی که روزنامه را توقیف کرده، اجازه انتشار می‌دهد. آنوقت اسدی موضوع را به خامنه‌ای و دفتر «امام» ربط داده و تازه مدعی می‌شود که گفته‌اند نیاز به اعلام و یا دادن کاغذی هم نیست! و افراد را به «دفتر امام» ارجاع می‌دهد.

اولین ملاقات خامنه‌ای و کیانوری در تابستان ۱۳۵۸
بنا به ادعای اسدی اولین ملاقات خامنه‌ای و کیانوری در تابستان ۱۳۵۸ نیمه شب صورت گرفته است. اسدی توضیح می‌دهد از ساعت ۱۱ شب من آماده بودم و منتظر کیانوری از پنجره خیابان را نگاه می‌کردم. ساعت ۱۲ شب به منزل خامنه‌ای می‌روند. خامنه‌ای دوباره گونه‌های اسدی را می‌بوسد و با کیانوری فقط دست می‌دهد. خامنه‌ای به کیانوری می‌گوید آقای کیانوری ما یک شکایت جدی از شما داریم و وقتی با قیافه‌ی زرد و لبخند کیانوری مواجه می‌شود که می‌گوید لابد اطلاعات غلط به شما رسانده‌اند، می‌خندد و می‌گوید : نه شکایت من این است که شما هوشنگ عزیز ما را از ما گرفته‌اید.
هنگام خداحافظی باز هم خامنه‌ای با کیانوری دست می‌دهد و گونه‌ی اسدی را می‌بوسد (صفحه‌ی ۹۷-۹۸)
هنگام خداحافظی خامنه‌ای از اسدی می‌پرسد آیا کتاب جدیدی نیاوردی و او قول می‌دهد که «دن آرام» را که به تازگی خوانده بود، برای او ببرد.
کیانوری پس از خروج از خانه‌ی خامنه‌ای به اسدی می‌گوید که او یک مائوئیست اسلامی است (صفحه‌ ۹۸)
تردیدی نیست که حزب توده چند پیام خود به حاکمیت را از طریق اسدی در ملاقات رسمی به اطلاع خامنه‌ای رسانده و یا اسدی در یکی دو ملاقات خامنه‌ای با کیانوری که به اعتراف رفسنجانی غالباً به منظور گزارش‌دهی علیه نیروهای سیاسی یا چاپلوسی با مقامات نظام تماس می‌گرفته‌اند، حضور داشته است. اما او تلاش می‌کند خود را به دروغ «عزیزدردانه» خامنه‌ای نشان دهد.
اسدی در مورد تاریخ ملاقات اول خامنه‌ای و کیانوری که مدعی است در تابستان ۱۳۵۸ صورت گرفته، قطعاً دروغ می‌گوید. اسدی فراموش می‌کند در صفحه‌ی ۹۶ گفته بود به خامنه‌ای گفتم: «کیانوری می‌خواهد با تو ملاقات کند. او گفت: تنها یا با تو؟ سپس خندید و گفت: اگر با تو باشد خوب خواهد بود. …» این گفتگو زمانی صورت می‌گیرد که اسدی نزد خامنه‌ای رفته بود تا اجازه انتشار دوباره‌ی روزنامه «مردم» را بگیرد. او در ادامه می‌نویسد:
«عصر روز بعد به خامنه‌ای تلفن زدم و او گفت: بروید روزنامه (مردم) را انتشار دهید»
روزنامه‌ی مردم روز ۹ مهرماه از توقیف به درآمد و روز ۱۰ مهر، شماره‌ ۵۶ آن انتشار یافت. بنابر‌این دیدار اسدی و خامنه‌ای چنانچه حقیقت داشته باشد روز ۹ مهرماه صورت گرفته است و در این ملاقات درخواست کیانوری برای ملاقات با خامنه‌ای به اطلاع او رسیده است؛ چگونه اولین ملاقات این دو به ترتیبی که «هوشنگ عزیزما» بیان می‌کند در تابستان ۱۳۵۸ صورت گرفته است؟!

اطلاع کودتای سلطنت‌طلب‌ها به خامنه‌ای و رئیس جمهور بنی‌صدر در پاییز ۵۸!
ملاقات بعدی کیانوری با خامنه‌ای به ادعای اسدی در پاییز ۱۳۵۸ اتفاق می‌افتد. مثل همیشه اسدی زنگ می‌زند و قرار می‌گذارد. این بار ساعت ۱۱ صبح. باز هم در خانه‌ی خامنه‌ای. ظاهراً‌ جا قحطی است و خامنه‌ای رهبر حزب توده را به اندرونی خانه‌اش می‌برد. یک بار ۱۲ شب و یک بار ۱۱ صبح. وقتی به خانه‌ی خامنه‌ای می‌رسند مصطفی از آن‌ها پذیرایی می‌کند و می‌گوید که پدرش پیغام گذاشته که دیر به منزل خواهد آمد و از آن‌ها می‌خواهد که داخل شوند. آنها به مدت دو ساعت منتظر خامنه‌ای در منزل او می‌مانند. خامنه‌ای از راه می‌رسد. گونه‌ی اسدی را می‌بوسد و با کیانوری دست می‌دهد. این بار کیانوری اطلاعاتی راجع به تحرکات مربوط به کودتا توسط هواداران شاه را به خامنه‌ای می‌دهد. خامنه‌ای در خاتمه می‌گوید من این اخبار را می‌خوانم اما بهتر است مطمئن شوید این اخبار به رئیس جمهور بنی‌صدر هم رسیده است. کیانوری در پاسخ می‌گوید این کار انجام گرفته است. (صفحه‌ی ۱۰۰)

ظاهراً مصطفی رئیس دفتر پدرش بوده است. اما اسدی توجهی نمی‌کند که در پاییز ۱۳۵۸ او پسربچه‌ای است ۱۲ ساله و آسمون و ریسمونی که اسدی به هم می‌بافد در مورد او نمی‌تواند صحت داشته باشد. او صبح پاییز بایستی مدرسه باشد نه این که به رتق و فتق امور آقا بپردازد.
در پاییز ۱۳۵۸ قاعدتاً بایستی راجع به گروگانگیری اعضای سفارت آمریکا صحبت کنند که مورد علاقه‌ی کیانوری بوده نه کودتای سلطنت‌طلب‌ها. نکته جالب آن که خامنه‌ای می‌گوید موضوع را با رئیس جمهور بنی‌صدر در میان بگذارند. بنی‌صدر در تاریخ یاد شده هنوز کاندیدای ریاست جمهوری هم نشده بود. وی در بهمن‌‌ماه ۱۳۵۸ رئیس جمهور شد. اسدی بدیهیات دروغگویی و خالی‌بندی را هم رعایت نمی‌کند.

خبر حمله‌ی قریب‌الوقوع اتحاد شوروی به افغانستان و کودتای نوژه
اسدی توضیح می‌دهد یک روز بعد از ظهر که فکر می‌کنم بایستی ۲۷ دسامبر ۱۹۷۹ (که مصادف با ۶ دیماه ۱۳۵۸) باشد کیانوری به او می‌گوید هر طور شده بایستی خامنه‌ای را پیدا کند و همان‌شب ترتیب ملاقاتی را بدهد.
اسدی چندین بار به خانه‌ی خامنه‌ای زنگ می‌زند. مصطفی نمی‌داند پدرش کی باز می‌گردد اما حدس می‌زند که وی بایستی در دفتر حزب جمهوری اسلامی باشد. وی خامنه‌ای را در دفتر حزب یافته و وی به اصرار می‌پذیرد که ساعت ۱۲ شب پنج دقیقه به آن‌ها وقت ملاقات دهد.
خامنه‌ای پس از احوالپرسی به آن‌ها تأکید می‌کند که جلسه فوق‌العاده شورای انقلاب است و وی بایستی در آن شرکت کند. کیانوری به وی اطلاع می‌دهد که روسیه قرار است به افغانستان حمله کند. (صفحه‌‌ی۱۰۰-۱۰۱)
کیانوری در این رابطه می‌نویسد:
«اتحاد شوروی برای احترام به آیت الله خمینی سفیر خود را در تهران مامور کرد که شب پیش از ورود ارتش سرخ به افغانستان، این جریان و دلیل آن را به آگاهی رهبر ایران برساند. سفیر شوروی شب به قم رفت و تا سحر منتظر شد و پس از اینکه آیت الله خمینی نماز سحر را برگزار کرد به حضور او رفت و جریان را از سوی «لئونید برژنف» به آگاهی او رساند. باین ترتیب صبح روز ۶ دیماه ۱۳۵۸ واحدهائی از ارتش سرخ وارد افغانستان شدند…»
http://www.rahetudeh.com/rahetude/kianoori/kia101.html

وقتی سفیر شوروی خود به خدمت خمینی رسیده و موضوع را به اطلاع او رسانده، چه نیازی هست این کار دوباره و با تأخیر از طریق وابستگان‌شان در ایران انجام بگیرد که حساسیت‌زا هم باشد؟
اعضای شورای انقلاب در آن تاریخ علنی نبودند. اما به خاطر روابط بسیار حسنه‌ای که خامنه‌ای با اسدی و کیانوری دارد می‌گوید که می‌خواهد به جلسه‌ی فوق‌العاده شورای انقلاب برود!
در تابستان ۵۹ ساعت ۴ صبح رحمان هاتفی زنگ در خانه‌شان را زده و به وی می‌گوید که بایستی این نامه را به دست خامنه‌ای برساند.
اسدی می‌گوید همان موقع به خانه‌ی خامنه‌ای می‌رود؛ زنگ می‌زند یک نگهبان خواب‌آلود در را باز می‌کند و اسدی اصرار به دیدن خامنه‌ای می‌کند. پاسدار به او می‌گوید که بایستی چند ساعت بعد برگردد. اسدی پافشاری می‌کند که مصطفی را از خواب بیدار کند. مصطفی او را به داخل خانه دعوت می‌کند و اسدی اهمیت دیدار با خامنه‌ای را به او گوشزد می‌کند. مصطفی می‌گوید پدرش دیروقت ‌آمده و خواب است. اسدی از مصطفی می‌خواهد پدرش را بیدار کند. مصطفی به داخل رفته و با خامنه‌ای باز می‌گردد. اسدی نامه‌ای را که مربوط به کودتای نوژه بوده به وی می‌دهد. (صفحه‌ ۱۰۱)

تصورش را بکنید بچه‌ی ۱۲- ۱۳ ساله همه کاره‌ی خانه است. تا دیروقت بیدار بوده و می‌داند که پدرش خیلی دیرآمده است. صبح زود ساعت ۴ هم به جای آن که آقای خانه از خواب بیدار شود، بچه‌ی خانه به ارباب و رجوع پاسخ می‌دهد. معلوم نیست این پسر وقتی که بزرگ می‌شود چرا هیچ‌ کجا نامی از وی نیست و برخلاف روال معمول در «بیت»‌ها، قافیه را به برادر کوچکترش مجتبی می‌بازد. نگهبان، به سادگی می‌تواند به اندرونی خامنه‌ای رفته و پسرش را بیدار کند! تکلیف شرع چه می‌شود خدا می‌داند.

اشاره خامنه‌ای به ناخدا افضلی در دیدار با کیانوری
اسدی تأکید می‌کند یک سال بعد که می‌شود تابستان ۱۳۶۰ (البته شاید مدعی شود تاریخ را دقیق نگفتم و منظورم بهار سال ۱۳۶۰ بوده است) صبح یک روز جمعه دوباره همراه با کیانوری که این بار یک اسلحه مجاز برای حفاظت از خود داشته به خانه‌ی خامنه‌ای می‌روند. دوباره خامنه‌ای به گرمی او را می‌بوسد و با کیانوری به سردی دست می‌دهد. آخر ملاقات خامنه‌ای به کیانوری می‌گوید نظرتان راجع به افضلی چیست؟ کیانوری برای لحظه‌ای یخ می‌زند. می‌پرسد چرا؟ خامنه‌ای می‌خندد او خیلی علیه آمریکا حرف می‌زند بایستی خوشتان بیاد. کیانوری هم می‌خندد و می‌‌گوید به او بگویید علیه روسیه هم حرف بزند تا شما از او خوشتان بیاد. اسدی تأکید می‌کند که کیانوری در سراسر مسیر برگشت در فکر بوده است. و خامنه‌ای دیگر کیانوری را نمی‌پذیرد. (صفحه‌ی ۱۰۳)
اسدی، داستان افضلی را بی‌‌دلیل مطرح نمی‌کند. او می‌خواهد داستان لو رفتن ناخدا افضلی را که در «کتابچه‌ی حقیقت» به آن اشاره شده، لوث کند. اسدی به روایت این جزوه، خود متهم اصلی است.

«اسدی از همان اوائل دستگیری خود، شروع به نامه‌نویسی و دادن اطلاعات کرده و برای اثبات توبه خود، هر چیزی که شنیده‌ بود و یا حدس می‌زد، به عنوان یک موضوع جدی مطرح می‌کند. بطور مثال: برای اولین بار نام افضلی را او برای بازجوها مطرح می‌کند و بدینگونه توضیح می‌دهد که یک روز وقتی کیانوری در جلسه تحریریه حضور داشت، تلویزیون مصاحبه‌ای از ناخدا افضلی را پخش می‌کند. اعضای تحریریه می‌گویند که باید سخنان افضلی را در روزنامه چاپ کنند. کیانوری مخالفت کرده و می‌گوید نه، به او کاری نداشته‌باشید. از اینرو اسدی حدس می‌زند که حتماً باید افضلی موقعیت خاصی به سود حزب داشته‌باشد که کیانوری اجازه چاپ صحبت‌های او را نداده‌است تا برای او مسئله‌ای بوجود نیاید و در نامه خود به بازجویش می‌نویسد که من فکر می‌کنم که افضلی عضو حزب است.»

هفته‌نامه نیمروز، شماره ۵۱۹ و ۵۲۰، ۱۸ و ۲۵ دی‌ماه ۱۳۷۷ و http://issuu.com/zorba12/docs/toodeh

اسدی با نقل موضوع از زبان خامنه‌ای بیشتر نقش خود را در لو دادن ناخدا افضلی برملا می‌کند. او می‌خواهد به خواننده القا کند که مقامات از قبل به توده‌ای بودن ناخدا افضلی مشکوک بوده‌اند و برای همین خامنه‌ای به کیانوری گوشه می‌زند تا واکنش او را ارزیابی کند! آیا مقامات جمهوری اسلامی با کسی تعارف داشتند که فردی را که فکر می‌کردند ممکن است جاسوس اتحاد شوروی باشد، در دوران حساس جنگ و تا دوسال در رأس نیروی دریایی باقی نگه‌دارند؟‌ تازه‌ رهبر حزب توده را هم متوجه حساسیت خود کنند؟

دیدار و گفتگو با احمدی‌نژاد
اسدی مدعی است در خرداد ۱۳۵۸، چند روز پس از اعلام حزب توده مبنی بر این که وی «نفوذی حزب در ساواک» بوده، وقتی از نزدیکی دانشگاه تهران رد می‌شد به «چادر جیغ و داد» برخورد کرده و به داخل آن رفته و در آن‌جا روی یک کمد شعری را دیده که با حروف بزرگ نوشته شده بود. اسدی در مورد محتوای شعر می‌گوید:
«اون شعر راجع به من، حزب و مارکسیسم بود. من داشتم آن را می‌خواندم و می‌خندیدم که که جوانی کوتاه قد و زشت از پشت کمد ظاهر شد و پرسید: برادر همه چیز خوب پیش میره؟ من گفتم آیا شما این فرد را می‌شناسید؟ گفت بله او شکنجه‌گر من در زندان بود. و سپس شرح طولانی از چگونگی شکنجه شدنش توسط من داد و این که من هر وقت شلاق را بلند می‌کردم که فرود آورم، می‌گفتم مرگ بر اسلام و زنده باد لنین. من مبهوت و در حالی که می‌خندیدم آن‌جا را ترک کردم. سال‌ها بعد، وقتی او رئیس جمهور ایران شد و من عکس او را دیدم، آن روز را به خاطر آوردم. » (صفحه‌‌ی۱۱۱)
اسدی هم برای لوث کردن موضوع ساواکی‌بودنش و هم برای هیجان‌انگیزتر کردن داستانش پای احمدی‌نژاد را که این روزها در دنیا حسابی معروف شده به میان می‌کشد. در بهار ۱۳۵۸ چادری به نام «جیغ و داد» در نزدیکی دانشگاه تهران وجود نداشت. در تابستان ۱۳۵۸ نشریه‌ای دانشجویی توسط انجمن اسلامی دانشگاه علم‌وصنعت به نام «جیغ‌‌وداد» انتشار می‌یافت که نه تاریخ انتشار داشت و نه کسی رسماً مسئولیت آن را به عهده می‌گرفت. «جیغ‌و‌داد» در پاسخ به نشریه «آهنگر» و در مخالفت با نیروهای چپ و مجاهدین انتشار می‌یافت و حزب جمهوری اسلامی بدون پذیرش مسئولیت، مبادرت به پخش آن می‌کرد. ۹ شماره از این نشریه در تابستان و پاییز ۱۳۵۸ انتشار یافت و به محاق رفت. در تابستان ۱۳۵۸ چادری در نزدیکی دانشگاه تهران به نام «چادر وحدت» ایجاد شده بود که مرکز بسیج چماقداران رژیم بود. نکته جالب این که اسدی بعد از ۲۶ سال به محض این که عکس احمدی‌نژاد را می‌بیند چهره‌ی او را به خاطر می‌آورد.

دیدار میانجی‌گران مجاهدین با خامنه‌ای در حضور اسدی
اسدی از بس دروغ می‌گوید تاریخ‌ها را گم می‌کند. او می‌نویسد: «در تابستان ۱۳۶۰ [۶ تیرماه] تلاش مجاهدین برای کشتن خامنه‌ای با شکست مواجه شد. (۱) برای او به بیمارستانی که در آن بستری بود تلگرامی فرستادم اما علیرغم تلاش‌هایم قادر به دیدار وی در بیمارستان نشدم تا به منزل بازگشت.» (صفحه‌ی ۱۰۳)

اسدی اولین ملاقاتش با خامنه‌ای پس از ترخیص از بیمارستان را در ماه اکتبر ۱۹۸۱ که روز اول آن می‌شود ۹ مهرماه ۱۳۶۰ اعلام می‌کند. این در حالی است که او در صفحه‌ی ۴۶ مدعی شده بود «شبی در اواسط تابستان ۱۳۶۰ همسر خامنه‌ای را در منزل شخصی وی بدون حجاب، در راه‌پله و در حالی که از پله‌ها پایین می‌آمده است، دیده». خامنه‌ای تمام تیرماه را در بیمارستان بستری بود. روز ۱۱ مرداد برای شرکت در مراسم تنفیذ حکم ریاست جمهوری رجایی از بیمارستان به جماران می‌رود و دوباره به بیمارستان بازمی‌گردد. روز ۱۹ مرداد برای اولین بار در جلسه‌ی شورای عالی دفاع شرکت می‌کند.(رجوع کنید به خاطرات رفسنجانی صفحات۲۲۶ تا ۲۳۵)

به هر حال اسدی در اکتبر ۱۹۸۱ صبح زود به دیدار خامنه‌ای می‌رود. دوباره همدیگر را می‌بوسند و در بغل می‌گیرند. وقتی او می‌نشیند، مصطفی چیزی در گوش خامنه‌ای زمزمه می‌کند. خامنه‌ای می‌گوید: بگو بیان تو. دو مرد میانسال وارد می‌شوند که معلوم است آشنایی طولانی با خامنه‌ای دارند. آن‌ها با خامنه‌ای دست می‌دهند و کنار اسدی می‌نشینند و به او نگاه می‌کنند. خامنه‌ای با اشاره به اسدی می‌گوید: حضور او اشکالی ندارد. این دو مرد که اسدی مدعی است آن‌ها را نمی‌شناسد و تا کنون نیز نشناخته است، «آدم‌های مذهبی سنتی» بودند. آن‌ها آمده بودند بین مجاهدین و دولت میانجی‌گری کنند. آن‌ها می‌گویند که مجاهدین فرزندان انقلاب هستند و بایستی مورد قبول قرار گیرند و به خصومت علیه آن‌ها پایان داده شود. خامنه‌ای در پاسخ می‌گوید: امام شرایط خود را اعلام کرده است. اول بایستی سلاح خود را تحویل دهند و خانه‌هایی را که فعالیت‌شان در آن‌جا سازمان می‌‌دهند، ترک کنند. این پاسخ منجر به بحث داغی می‌شود. من مطمئن نبودم که آنها نظرات خودشان را ارائه می‌دهند یا سازمانشان را.
اما آن‌ها اصرار داشتند که ترتیب ملاقات بدون پیش‌شرطی را [بین مجاهدین و خامنه‌ای] بدهند. آن‌ها بطور وضوح از یک آینده خطرناک هراس داشتند. خامنه‌ای تاکید داشت که مجاهدین باید پیش از هرچیز سلاح‌شان را زمین بگذارند. این بحث یک ساعت طول کشید. اولین بار بود که من دیدم خامنه‌ای راجع به مجاهدین با خشم صحبت می‌کند. او در گذشته از آن‌ها با احترام یاد می‌کرد؛ هرچند که منتقد آن‌ها بود. سرانجام خامنه‌ای برپا می‌ایستد و با عصبانیت فریاد می‌زند: «آن‌ها بایستی اسلحه‌هاشان را زمین بگذارند امروز. هرکس در مقابل انقلاب بایستد، بایستی نابود شود.» بحث تمام می‌شود و دو مردناشناس با خامنه‌ای به سردی دست داده و خداحافظی می‌کنند. (صفحه‌‌ی ۱۰۴)

اسدی تأکید می‌کند که وقتی از نزد خامنه‌ای برگشتم در خیابان بلوار جوانانی را دیدم که سربند قرمز به دور سرشان بسته بودند و شعار می‌دادند «امروز روز خون است، خمینی سرنگون است». بیشتر آن‌ها مسلح بودند. من تعدادی اتوموبیل هیلمن دیدم که آن‌ها را تعقیب می‌کردند و مردان مسلح درون ماشین‌ها، آن‌ها را یک به یک شکار می‌کردند. اسدی می‌‌گوید که صدای گلوله از هر طرف شنیده می‌شد. نمی‌دانم این درگیری‌ها به خاطر شکست مذاکرات آن روز صبح بود یا نه؟ (صفحه‌ی ۱۰۵)

طبق گفته‌های رفسنجانی، خانه‌ی خامنه‌ای و دیگر سران رژیم بخاطر مسائل امنیتی پس از انقلاب بارها عوض شد. اما اسدی همچنان در همان خانه‌ی خامنه‌ای که مدعی است از اول انقلاب در خیابان «ایران» بوده، با او ملاقات می‌کند. این در حالی است که مازیار رادمنش در مقاله‌‌ی «سید مجتبی خامنه‌ای کیست» که در سایت «روزآنلاین» انتشار یافت، به صراحت عنوان می‌کند که منزل خامنه‌ای پیش از انتقال به خیابان پاستور، در خیابان «آذربایجان» بوده است.
«[سید مجتبی] تا زمان ترورها وی به همراه خانواده اش در خیابان آذربایجان زندگی می‌کرد، اما پس از ترورهای سازمان مجاهدین خانواده رهبر فعلی نظام تحت حفاظت شدیدتری قرار گرفت. با آغاز ریاست جمهوری پدر، سید مجتبی به همراه خانواده در پاستور سکنی گزید.»
http://news.gooya.com/politics/archives/2009/07/090353.php

اسدی مانند رژیم مدعی است که مجاهدین، خامنه‌ای را در روز ۶ تیرماه ترور کرده‌اند. و می‌‌دانیم در آن ایام، رژیم روزانه ده‌ها هوادار مجاهدین را اعدام کرده و اسامی‌شان را در روزنامه‌ها اعلام می‌کرد. نه تنها هواداران ساده‌ی مجاهدین بلکه دیگر گروه‌های سیاسی نیز دستگیر می‌شدند. آنوقت دو نفر از نمایندگان مجاهدین در ماه اکتبر ۱۹۸۱که روز اول آن می‌شود ۹ مهرماه، به دیدار خامنه‌ای می‌آیند. بعد از آن همه کشت و کشتار، بعد از سی خرداد و هفت تیر و هشت شهریور، و یک رشته تظاهرات‌ مسلحانه در شهریور ماه و اعدام‌های لجام‌گسیخته، مجاهدین نمایندگانشان را نزد خامنه‌ای می‌فرستند و پسر ۱۴ ساله او به جای آن که به مدرسه رفته باشد در نقش رئیس دفتر، ورود آن‌ها را به پدر که در حال خوش و بش با هوشنگ اسدی است، اطلاع می‌دهد. اسدی نماینده حزب توده به خاطر علاقه‌ی وافری که خامنه‌ای به او داشته، شاهد مذاکرات نمایندگان مجاهدین و خامنه‌ای می‌شود و چون مذاکرات مربوطه به نتیجه نمی‌رسد، هوشنگ اسدی در بازگشت از خانه‌ی خامنه‌ای، در خیابان الیزابت متوجه تظاهرات مسلحانه مجاهدین می‌شود که ظاهراً‌ نتیجه‌ی شکست مذاکرات صبح همان روز بوده است!
به اطلاع اسدی و کسانی که چنین جعلیاتی را تبلیغ می‌کنند می‌رسانم: آخرین تظاهرات مسلحانه مجاهدین که بزرگترین آن‌هم بود در روز ۵ مهرماه به وقوع پیوست. این سلسله تظاهرات از نیمه شهریور ۱۳۶۰ شروع شده بود. تظاهرات ۵ مهر قرار بود روز اول مهر برگزار شود. از آن‌جایی که روز ۳۱ شهریور آیت‌الله منتظری اطلاعیه‌‌ای داده و از دانش‌آموزان خواسته بود روز اول مهر در خیابان‌ها تظاهرات کنند، این تظاهرات به ۵ مهر موکول شد. تظاهرات ۵ مهر در مرکز تهران و خیابان‌های حافظ، ویلا، انقلاب، مصدق، چهارراه مصدق، طالقانی، میدان ولی‌عصر، حد فاصل چهارراه تخت‌جمشید (طالقانی) و میدان ولی‌عصر و خیابان‌ها و کوچه‌های اطراف آن قبل از ساعت ۱۰ صبح شروع شد. هوشنگ اسدی که صبح در خانه‌ی خامنه‌ای شاهد مشاجره‌ی یک ساعته او با نمایندگان مجاهدین بوده و حتماً‌ خودش هم گفتگویی با وی داشته، از خیابان «ایران» برای رسیدن به خیابان الیزابت، بایستی از مسیرهای فوق می‌گذشت و پیش از آن‌‌که به آخرین نقطه‌ی تظاهرات در خیابان الیزابت (بلوار کشاورز) برسد، درگیری‌ها را در محل‌های فوق مشاهده می‌کرد.
من به عنوان کسی که در تظاهرات ۵ مهر حضور داشت بایستی به اطلاع اسدی برسانم که راه‌ها از میدان فردوسی به بعد به خاطر درگیری شدید و استفاده از سلاح سنگین بسته شده بود.

خشم خامنه‌ای از مذاکرات وحدت حزب توده و «اکثریت» در حضور اسدی
اسدی تأکید می‌‌کند که «آخرین دیدار من با خامنه‌ای یک ماه بعد وقتی او به کاخ ریاست جمهوری راه‌یافته بود، صورت گرفت. این بار خامنه‌ای روی تخت بستری بود. او خیلی مریض بود و به سختی صحبت می‌کرد. من تشخیص دادم که او خیلی کوتاه می‌تواند صحبت کند. در همین موقع ناگهان در باز شده و جوانی چاق و مضطرب خودش را کنار تخت خامنه‌ای رساند و چیزی در گوش او زمزمه کرد و سپس کاغذی را از جیب در آورد و به خامنه‌ای داد. خامنه‌ای به دقت نامه را خوانده و از جوان می‌خواهد که واکنشی نشان ندهند. جوان موافقت می‌کند و محل را ترک می‌کند. خامنه‌ای تبسم سردی کرده و به اسدی می‌گوید: خوب حالا شما فدائیان را هم قورت داده‌اید. من متوجه شدم که اخبار ائتلاف حزب توده و فداییان بایستی همین الان اعلام شده باشد. در پاسخ گفتم: آیا بد است که این دو از انقلاب حمایت می‌کنند؟ …خامنه‌ای در پاسخ گفت : هوشنگ شما خطرناک شده‌اید. به او گفتم: شایعاتی هست مبنی بر این که برای کشتار کمونیست‌ها برنامه‌ریزی‌هایی شده است. خامنه‌ای که دوباره داشت خوابش می‌برد، گفت: نیازی نیست که چنین کاری کنیم. زمانی که مردم بفهمند ما جلوی آن‌ها را نخواهیم گرفت، شما را پاره پاره خواهند کرد. من خندیدم و گفتم اجازه بدید به خوبی و خوشی خداحافظی کنم. خامنه‌ای گفت نه ما اجازه نمی‌دهیم تو را تکه پاره کنند. ما با هم جوک گفتیم. اما این وحشت و مرگ بود. من تلاش کردم کنترل خودم را از دست ندهم. می‌دانستم که پاسخ سؤالم منفی است. اما پرسیدم: کی شما می‌توانید کیانوری را ببینید؟‌ او گفت همه چیز عوض شده است. …
وقتی برخورد خامنه‌ای را برای رحمان هاتفی توضیح دادم، او گفت: این مرد، خامنه‌ای خیلی خطرناک است. او تصمیم‌‌اش را برای پاره پاره کردن کمونیست‌ها گرفته است.» (صفحات ۱۰۶-۱۰۷)

اسدی یادش نیست که در دوم ماه اکتبر ۱۹۸۱هم خامنه‌ای به ریاست جمهوری انتخاب شده بود. اسدی این بار نمی‌گوید در کاخ با خامنه‌ای دیدار کرده و یا در جای دیگری؟ خامنه‌ای در تیرماه ۱۳۶۰زخمی و مجروح می‌شود. هرچه از تیرماه فاصله می‌گیرد، وضعیت جسمی او بهتر می‌شود. در ۱۱ مرداد در مراسم تنفیذ رجایی شرکت می‌کند. در ۱۹ مرداد در جلسه شورای عالی دفاع، به گفته‌ی رفسنجانی در ۴ مهرماه ۶۰ به اتفاق در خانه‌ی موسوی اردبیلی جمع شده و باپیشنهاد مهدوی کنی برای کاستن از موج اعدام‌ها مخالفت می‌کنند، روز ۱۰ مهرماه (دوم اکتبر) در مراسم انتخابات ریاست جمهوری شرکت می‌کند، در روز ۱۷ مهرماه وقتی مراسم تنفیذ حکم او برگزار می‌شود، مشکل چندانی ندارد. در ماه اکتبر (مهرماه) هم که اسدی مدعی است او را دیده صحیح و سالم بوده با نمایندگان ادعایی مجاهدین بحث می‌کرده، سرپا می‌ایستاده و … اما یک ماه بعد که بایستی نوامبر باشد (آبان و آذر) و حالش از قبل بهتر، با کمال تعجب روی تخت بستری است و نمی‌تواند حرف بزند و … این‌ها دروغ‌هایی است که اسدی به هم‌می‌بافد. به خاطرات رفسنجانی مراجعه کنید. در ماه آبان خامنه‌ای سخت مشغول کار است. او در صدد انتخاب نخست وزیر است. مجلس با کاندیداهای مورد نظر او، راه نمی‌آید و او عاقبت مجبور به پذیرش میرحسین موسوی به عنوان نخست وزیر می‌شود. خامنه‌ای قصد دارد برای دفاع از وزرا به مجلس برود، رفسنجانی می‌گوید نیازی نیست. رفسنجانی از جلسات تشکیل شده در دفتر خامنه‌ای می‌گوید و …
خبر ائتلاف حزب توده و اکثریت درست وسط ملاقات خامنه‌ای و اسدی به وی داده می‌شود و اسدی شاهد واکنش‌های بعدی خامنه‌ای است. خامنه‌ای که در آن موقع به خاطر ضعف جسمانی در جریان بسیاری از امور نبود، به نیروهای امنیتی دستور می‌دهد که فعلاً اقدامی در رابطه با حزب توده انجام ندهند و آن‌ها هم درجا می‌پذیرند. این دستورات در حضور هوشنگ اسدی عامل شناخته شده حزب توده داده می‌شود!
رفسنجانی در ماه‌های مهر و آبان ۶۰ از حضور کیانوری و عمویی رهبران حزب توده در دفترش و دادن گزارش‌های کم‌ارزش خبر می‌دهد. در تاریخ یاد شده حداقل ۵-۶ ماه از سی خرداد و کمونیست کشی گذشته است. اتفاقاً در روز ۳۱ خرداد ۶۰ موج کشتار با اعدام سعید سلطانپور، محسن فاضل و … که در زمره‌ی کمونیست‌های سرشناس بودند، آغاز شد. تا آن موقع صدها کمونیست به جوخه‌ی اعدام سپرده شده بودند.

اسدی در جای جای کتاب از رابطه‌ی نزدیک خود با خامنه‌ای و علاقه‌ی ویژه‌‌ی او به خودش می‌گوید. این ادعا را مقایسه کنید با خبری که به‌آذین در صفحه‌ی ۲۱ کتاب خاطراتش از زبان بازجویش نقل می‌کند:

«تا کی‌می‌خواهی پشت به بختت کنی؟ تو می‌بایست تا حال صدبار آزاد شده باشی. هیچ‌میدانی؟ پیش از دستگیری‌ شماها، سیاهه‌ی کسانی را که بنا بود بازداشت شوند پیش رئیس جمهور بردند. ایشان، با لطفی که در حق هنرمندان دارند، نام سیاوش کسرایی را خط زدند و جلو اسم تو همین‌قدر نوشتند: پس از دستیابی به اطلاعاتی که دارد آزاد شود.»
http://www.khabarnet.info/doc/khaterate_behazin.pdf

بنا به روایت به‌آذین، خامنه‌ای در پایان سال ۶۱ با آن که شناخت شخصی از کسرایی نداشته از دستگیری‌اش جلوگیری کرده و یا در مورد به‌آذین آنگونه توصیه نموده است؛ اما همین خامنه‌ای، برای اسدی که مدعی است «هوشنگ عزیز» خامنه‌ای بوده، در کنار تخت‌اش زانو می‌زده، هر بار که او را می‌دیده، گونه‌های یکدیگر را می‌بوسیدند، شاهد ملاقات‌های محرمانه‌ی او بوده، به اندرونی‌ خانه‌اش راه داشته، توصیه‌ای نمی‌کند.

هوشنگ اسدی و انتقال به اوین
اسدی در صفحه‌ی ۲۴۷ مدعی می‌شود که در اواخر ژوئن ۱۹۸۵ که مصادف است با اواخر خرداد و اوایل تیر ۱۳۶۴ از کمیته مشترک به اوین منتقل شده است.
اسدی در مورد تاریخ انتقالش از کمیته مشترک به اوین دروغ می‌گوید. او مدعی است که دوسال را در سلول انفرادی گذرانده است. وی در کمیته مشترک مدت زیادی در سلول‌ عمومی توابین به سر می‌برد. ساکنین آن‌جا همگی نماز می‌خواندند و در مراسم دعا و ثنا شرکت می‌کردند و از امکانات رفاهی بیشتری برخوردار بودند.
کیانوری در نامه‌ی مورخ ۱۶ بهمن ۱۳۶۸ خود به خامنه‌‌ای به صراحت ذکر می‌کند:
«در پایان سال ۱۳۶۲ بخش عمده و پس از چند ماه بقیه زندانیان توده‌ای برای رفتن به داد‌گاه به زندان اوین منتقل شدیم.» http://asre-nou.net/php/view.php?objnr=4984

اسدی می‌خواهد سیاه‌‌کاری‌هایی را که در زندان قزلحصار مرتکب شده، لاپوشانی کند. در آخر سال ۱۳۶۳ و بهار ۱۳۶۴ چندماهی من با اسدی در بند ۱ و احد ۳ قزلحصار هم‌بند بودم. وی در آن زمان در بخش فرهنگی زندان همکار حسین شریعتمداری و حسن شایانفر بود. پایه‌های «نیمه‌ پنهان» کیهان در همان زمان توسط او در زندان قزل‌حصار ریخته شد. من و فرامرز کنوزی که در دوران شاه به خاطر ارتباط با یک سازمان مائوئیستی چند سالی را در زندان به سر برده بود در اتاق ۲۱ که نزدیک توالت و حمام بند قرار داشت، محبوس بودیم. هرگاه اسدی از کنار سلول ما رد می‌شد، فرامرز کنوزی با پوزخند زیر لب زمزمه می‌کرد: «آن‌چه خوبان همه دارند، تو تنها داری.» اشاره‌ی فرامرز به توده‌ای بودن، ساواکی‌ بودن و تواب بودن اسدی بود. من در خردادماه ۱۳۶۴ همراه با یک صد زندانی دیگر به بند مجرد ۵ واحد ۳منتقل شدم و دیگر اسدی را ندیدم. در واقع در بند ۱ واحد ۳ بود که اسدی را شناختم. البته در این میان ممکن است او برای مدت کوتاهی دوباره برای تک نویسی راجع به افراد و یا ارائه توضیحات به «کمیته مشترک» انتقال پیدا کرده باشد.

اسدی در صفحه‌ی ۲۴۷ توضیح می‌‌دهد در اواخر ژوئن ۱۹۸۵ که به اوین منتقل شد، لاجوردی رئیس آن زندان بود. این در حالی است که لاجوردی در دیماه ۱۳۶۳ از مسئولیت دادستانی انقلاب اسلامی مرکز برکنار شد و اوین را ترک کرد. در خرداد و تیرماه ۱۳۶۴ لاجوردی مصدر کار نبود.

تراژدی تیرخلاص زدن و داستان شریرانه‌ی که اسدی سرهم کرده است
اسدی می‌نویسد: وی را به سالن عمومی آموزشگاه (سالن ۲) بردند و عاقبت در اتاق شش جای دادند. مسئولین بند و اتاق‌ها که از توابین هستند همه مجاهدند. ابراهیم کوچکترین فرزند یک خانواده معروف مجاهدین خلق که تواب است او را از پاسداران تحویل می‌گیرد. توده‌‌ای‌ها به او نزدیک شده و می‌گویند بایستی فوراً اعتماد مقامات را جلب کنی وگرنه دچار مشکل خواهی شد. «من بایستی در دعای ندبه که همان شب برگزار می‌شد، شرکت می‌کردم. من وظایف خود را انجام می‌دهم و به مراسم می‌روم. چراغ‌ها خاموش می‌شوند. یک نفر دعا را با صدای بلند می‌خواند. زندانیان کپی صفحاتی چند از قرآن را روی سرشان قرار می‌دهند. من توانستم خودم را تا انتهای مراسم کنترل کنم. وقتی آن‌جا را ترک کردیم، به خودم گفتم که دیگر در چنین مراسمی شرکت نخواهم کرد. شرکت در چنین مراسمی مخالف قولی بود که به خودم داده بودم. من دیگر در کلاس‌ها شرکت نکردم اما نماز می‌خواندم» (صفحه ۲۵۰)

اسدی بدون دغدغه وجدان دروغ می‌گوید. او که سال‌ها در مراسم‌ دعای بندهای توابین زندان شرکت داشته، چند مراسم دعا را با هم درمی‌آمیزد و از آن یک مراسم در می‌آورد. دعای ندبه صبح روز جمعه برگزار می‌شود و نه شب. سه‌شنبه شب دعای توسل و پنج‌شنبه شب دعای کمیل برگزار می‌شوند. خاموش کردن چراغ و قرآن سرگرفتن مربوط به شب‌های احیای ماه رمضان است و در مواقع عادی چنین کاری صورت نمی‌گیرد.

اسدی با کینه‌ورزی علیه مجاهدین، به زعم خود از یک تراژدی که توسط یکی از هواداران این گروه رقم خورده، پرده بر می‌دارد.
«یک روز صبح قبل از این که در هواخوری را باز کنند، ما در حال قدم زدن در کریدور هستیم که ابراهیم وارد می‌شود. او یک جعبه شیرینی در دست دارد و فریاد می‌زند: امروز دو نفر از اعضای مجاهدین به درک واصل شدند و شیرینی‌ها را بین ما تقسیم کرد. بعداً‌ دیگران به من گفتند، او همین الان از جوخه‌ برگشته و به پدر و مادرش تیرخلاص زده است.» ( صفحه‌ ۲۵۱-۲۵۲)
آن‌چه اسدی می‌گوید دروغ شریرانه‌ای بیش نیست. در طول ۳۰ سال گذشته تنها یک پدر و مادر مجاهد ( دکتر مرتضی شفایی و همسرش عفت خلیفه سلطان) که دارای فرزندان بزرگسال بودند، توسط جمهوری اسلامی آن‌هم نه در تهران بلکه در اصفهان در سال ۱۳۶۰ اعدام شدند. حاج‌ محمد مصباح و همسرش رقیه مسیح نیز در اسفند ۱۳۶۰ در درگیری با نیروهای رژیم در تهران کشته شدند.
اسدی می‌گوید ابراهیم کوچکترین فرزند یک خانواده‌ی معروف مجاهدین است. بنابر این، نام این پدر و مادر معروف و منطقاً‌ مسن که همزمان اعدام شده‌اند، بایستی در لیست شهدای مجاهدین باشد. اما گمان می‌کنم هیچ‌کس از وجود چنین پدر و مادر و فرزندی جز اسدی با خبر نباشد. او نیز در سراسر کتاب هرگاه که منفعتی ایجاب کند، دچار «فراموشی گزینشی» می‌شود.
تیرخلاص زدن زندانی به قربانی‌ای دیگر مربوط به سال ۶۰- ۶۱ و اوج شقاوت دوران لاجوردی بود نه مربوط به سال ۱۳۶۴ که «دوران اصلاحات» زندان بود و آیت‌الله منتظری تا حد ممکن از اعدام زنان جلوگیری می‌کرد.
تردیدی نیست که اسدی در مورد ابراهیم و تیرخلاص زدن و تقسیم شیرینی به مناسبت این جنایت دروغ می‌گوید. اما نکته‌ی حائز اهمیت آن که وی اعتراف می‌کند شیرینی قتل دو انسان والا را گرفته و لابد هم آن را خورده است. آدمی بایستی رذالت‌های گوناگونی مرتکب شده باشد که به هنگام دروغ‌گویی و داستانسرایی دچار چنان حواس‌پرتی شود که چنین عمل پلشتی را به خود منتسب کند و در چنین جشنی مشارکت کند. یادم هست بعداز ظهر ۱۵ مرداد ۱۳۶۷ در زندان گوهردشت، هر بار بعد از اعدام یک دسته از زندانیان، حمید عباسی دادیار زندان در راهرو مرگ به کسانی که منتظر مشخص شدن وضعیت‌شان بودند نان‌ خامه‌ای تعارف می‌کرد. با آن که تعدادی هنوز ناهار هم نخورده بودند، اما ندیدم حتا یک نفر نان‌خامه‌ای را از دست او بپذیرد.

انتقال از اوین به قزلحصار
اسدی مدعی است که در پاییز ۱۹۸۵ با صف اتوبوس‌های زندان‌ به قزلحصار منتقل شده است. وی می‌گوید در قزلحصار او را به واحد سه سلول هشت می‌فرستند که سه زندانی چپ در آن سکونت داشتند و هشت زندانی مجاهد. البته مسئول اتاق از زندانیان مجاهد بود. بنا به ادعای او «در اوین، توابین‌ مجاهدین مسئول اتاق بودند و در قزلحصار سرموضعی‌ها. هر دو طرف سکه مسئول بودند.»
وی سپس می‌گوید همان شب یک جلسه برگزار شد و در مورد عوض کردن ملحفه‌های تخت‌ها رأی گیری شد. مسئول اتاق که یکی از زندانیان مجاهد بود نظر تک تک زندانیان مجاهد را پرسید و بعد رأی همه‌ی آن‌ها را جمع کرد و از من و سه نفر زندانی چپگرایی که اتقافی کنار من نشسته بودند گذشت و گفت به اتفاق آرا تصویب شد. ما چپ‌گراها از نظر آن‌ها وجود نداشتیم. (صفحه‌های ۲۶۲-۲۶۱)

چنانچه قبلاً‌ نیز توضیح دادم اسدی نه تنها در مورد تاریخ انتقالش به اوین، بلکه به قزلحصار نیز دروغ می‌گوید. او در این‌جا نیز تنها به ذکر واحد سه و سلول هشت اکتفا می‌کند. در حالی که واحد سه دارای سلول نیست. واحد سه دارای ۸ بند است که هریک اعم از مجرد یا عمومی، دارای سلول‌های مختلف هستند. اسدی برای رد‌گم‌کردن آگاهانه نمی‌گوید به کدام بند واحد ۳ منتقل شده است تا همه چیز در ابهام بماند. از شواهد بر می‌آید که منظور او بند ۲ واحد ۳ است. او دوران حضورش در بند ۱ واحد ۳ را منکر می‌شود و تاریخ انتقالش از بند ۱ به بند ۲ واحد ۳ را به جای تاریخ انتقالش به قزلحصار جا می‌زند. آن‌چه اسدی در مورد روابط مجاهدین و زندانیان چپ در بند ۲ واحد ۳ می‌گوید نیز واقعیت نیست. البته زندانیان تواب به خاطر همکاری‌شان با پاسداران و مسئولان زندان از سوی زندانیان چپ و مجاهدین بایکوت می‌شدند .

اسدی در صفحه‌ی ۲۶۷ کتابش می‌گوید: «بخشی از اعضای حزب توده از جمله داریوش اغلب به دیدارم می‌آمدند. وقتی شنیدم که در جریان کشتار ۶۷ وی اعدام شده ‌است برای او با هق هقی بلند گریستم. »
اسدی در بند ۱ و بند ۲ واحد ۳ مورد نفرت توده‌‌ای‌‌ها بود و از سوی آن‌ها بایکوت شده بود. دلیل این امر همکاری‌های گسترده او با بازجویان در «کمیته مشترک» بود. هیچ‌ توده‌ای حاضر به همراهی با او نبود. به لیست اعضای حزب توده که در سال ۱۳۶۷ اعدام شدند، مراجعه کنید. این اسامی توسط حزب توده جمع‌آوری شده و در یک کتاب دو جلدی انتشار یافته است. فردی به نام داریوش در میان آن‌ها نیست. اسدی آگاهانه از ذکر نام‌ خانوادگی داریوش خودداری می‌کند.
اسدی مدعی است به خاطر فشارهایی که زندانیان سرموضعی مجاهد به او وارد می‌آوردند برای حفظ استقلالش سرانجام تقاضا می‌کند که او را به «بند کارگری» انتقال دهند. وی مدعی می‌شود که در ‌آن‌جا دیگر زندان در زندان نبود تا که یک سازمان مخفی آن را هدایت کند. (صفحه‌ی ۲۶۷)
اسدی در مورد دلیل انتقال به «بند کارگری» هم دروغ می‌گوید. او به خاطر فعالیتی که در بخش فرهنگی زندان داشت به این بند انتقال یافت. به گفته‌ی خودش «این بلوک به مرتبی بلوک قبلی نیست. هیچ گل و گیاهی در حیاط آن نیست. اما من دیگر یک زندانی مقررات و رسم‌ و رسوم متعدد نیستم. من اجازه دارم که سلولم را انتخاب کنم. در بلوک‌های سیاسی حتا دکتر‌ها هم اجازه نداشتند طبابت کنند اما در بلوک کارگری همه مشغول هستند. شما شغلی را از میان مشاغل فیزیکی گوناگونی که در زندان هست انتخاب می‌کنید. من لباس کارگری می‌پوشم و به گروهی می‌پیوندم که مسئولیت جمع‌آوری فلفل قرمز را دارند. همراه با زندانیان عادی که غالباً سارق مسلح بودند، به مزارع بزرگی می‌رفتم که با دیوارهای بلند قزلحصار احاطه شده بود. … چند روز بعد، وقتی که خندان و در حال گفتگو با سبدی پر از فلفل روی دوشمان از کار باز می‌گشتیم، با مردی که مسئول قسمت فرهنگی زندان بود روبرو شدم. یک گروه تازه از زندانیان وارد قزلحصار شده و از مینی‌بوس پیاده می‌شدند. آن مرد گفت: چرا شما به این نوع کارها گماشته شدید؟ شما باید با آن دست‌ها بنویسید. به او می‌گویم. من ترجیح می‌دهم در گل و لای کار کنم اما در مورد چیزی که اعتقادی به آن ندارم ننویسم. روز بعد، بخش فرهنگی مرا از کندن فلفل ممنوع کرد. » (صفحه‌ی ۲۶۸)

وی در صفحه‌ی ۲۹۴ با تردستی تلاش می‌کند کار در بخش فرهنگی زندان را انکار کند. او گفتگوی خود با یکی از مقامات اطلاعاتی را چنین توصیف می‌کند. «آیا تا به حال کار کرده‌ای؟ من می‌گویم: ‌بله در مزرعه قزل‌حصار کار کرده‌ام. او می‌پرسد در اوین چطور؟ من در کارگاه نمی‌توانم کار کنم، دست‌هایم در جریان بازجویی آسیب‌ دیده‌اند. چرا در بخش فرهنگی کار نمی‌کنی؟ کسی از من نخواسته است. او می‌‌گوید در اینجا افراد خودشان برای کار کردن، تقاضا می‌‌کنند. … (صفحه‌ی ۲۹۴)
اسدی بایستی به این سؤال پاسخ دهد که اگر فقط در مزرعه‌ی قزل‌حصار کار می‌کرد، چرا در گوهردشت در بخش «جهاد زندان» و نیز در اوین در سالن ۲ آموزشگاه که مخصوص کسانی بود که در زندان کار می‌کردند، به سر می‌برد؟

در اواخر تابستان سال ۱۳۶۵، پس از انتقال زنان زندانی از واحد ۳ قزلحصار به اوین و گوهردشت افرادی را که در زندان کار می‌کردند، به بند آن‌ها بردند که فاقد گل و گیاه بود. اسدی حداکثر دو سه ماهی در این بند بود؛ چون در اوایل آبانماه ۱۳۶۵ قزل‌حصار تخلیه و به شهربانی تحویل داده شد. اسدی تمایلی ندارد نام مسئول قسمت فرهنگی زندان را که حسین شریعتمداری معروف بود، بیاورد. اسدی هر‌کجا که خاطره‌ای از «اصلاح‌طلب‌» ها جعل می‌کند، همان‌جا یادآور می‌شود وی از رهبران «جبنش سبز» است و … اما به شریعتمداری که می‌رسد حرفی از وی و این که اکنون مشاور و نماینده خامنه‌ای است، نمی‌زند. واقعیت این است که اسدی از همان بدو ورود به قزل‌حصار، در اواخر سال ۱۳۶۳، در بخش فرهنگی زندان همراه حسین شریعتمداری و حسن شایانفر مشغول خدمت بود. سه مقاله‌ی بلندبالای اسدی که در واقع اتهام‌نامه‌ای است علیه روشنفکران دگر اندیش ایران، در سه ‏شماره‌ی پی در پی کیهان هوایی به تاریخ ۳۰ مهر، ۷ آبان و ۱۴ آبان ۱۳۶۵ انتشار یافت، در همین بند نگاشته شد.
اسدی در مقالات مزبور به تئوریزه کردن بحث «تهاجم فرهنگی» پرداخت. پیش‌تر در مقاله‌ی «چه کسانی تیغ زنگیان مست را تیز کردند» آن را شرح دادم .

http://www.arashmag.com/content/view/646/46/

از فروردین ۱۳۶۵ تا خرداد ۱۳۶۵، واحد ۱ زندان قزل‌حصار تخلیه شد. از تیرماه ۱۳۶۵ شروع به تخلیه واحد ۳ قزل‌حصار کردند. از آن‌جایی که در حال تخلیه زندان و تحویل آن به شهربانی بودند، آخرین دسته زندانیانی را که از اوین به قزلحصار منتقل کردند، در پاییز ۱۳۶۴ بود. اسدی در مورد پیاده شدن زندانیان تازه وارد هم دروغ می‌گوید.

انتقال اسدی به گوهردشت و چهره‌ی‌ انسانی بخشیدن به یکی از جنایتکاران علیه بشریت
اسدی در صفحه‌ی ۲۷۱ توضیح می‌دهد که در سال ۶۵به بند «جهاد زندان» گوهردشت منتقل شده است. وی می‌نویسد: «زمین والیبالی نیز در آنجا بود که در آن زندانیان والیبال بازی می‌کردند. آقای مرتضوی رئیس زندان بعضی اوقات به زندانیان می‌پیوست و والیبال بازی می‌کرد.»
اسدی در این‌جا سعی می‌کند چهره‌ی انسانی‌ای به مرتضوی ببخشد. او توضیحی نمی‌دهد که لاجوردی نیز با زندانیان تواب و کسانی که در «جهاد و کارگاه» زندان کار می‌کردند، والیبال بازی می‌کرد و عکس‌های آن نیز انتشار یافته است. جانی‌ترین پاسداران و شکنجه‌ گران اوین از جمله مجید قدوسی، حمید کریمی، ملک‌حسین تکلو، محمد صادقی و … نیز با توابین فوتبال بازی می‌کردند. اسدی توضیحی نمی‌دهد که چرا مرتضوی شکنجه‌ و سرکوب را در مورد زندانیان مقاوم اعمال می‌کرد و در عین حال با آن‌ها والیبال هم بازی می‌کرد؟ او نمی‌گوید چرا در تابستان و پاییز ۱۳۶۶تمامی بندهای زندان گوهردشت در تحریم هواخوری و ملاقات و غذا و … به سر می‌بردند، دست و پا و دنده بود که شکسته می‌شد، چشم‌ بود که کور می‌شد، ولی آن‌ها در ناز و نعمت بودند.
اسدی در مورد بند «جهاد زندان» گوهردشت می‌نویسد:
«هیچ‌ فشاری نیست. نماز جماعت به ندرت برگزار می‌شود. حسینیه تنها برای موقعیت‌های خاص مذهبی مورد استفاده قرار می‌گیرد؛ زمانی که موعظه انجام می‌‌گیرد یا مراسم عزاداری برگزار می‌شود. بلوک جهاد در زندان رجایی شهر نزدیک ترین چیز به محلی است که قرار بود به عنوان دانشگاه عمل کند. محلی که آزادی بیان اجازه می‌داد زندانیان سیاسی مخالف جمهوری اسلامی حقیقت اسلام و انصاف دستگاه اجرایی را قبل از این که آزاد شوند، دریابند. این رویکرد، با حاج‌آقا سید‌حسین مرتضوی که همه او را حاجی صدا می‌کردند، شروع و پایان یافت. او آخوندی جوان و متعلق به جناح آیت‌الله منتظری بود. مردی با چهره‌ای خشمگین به نام برادر سجاد که همیشه لباسی نظامی به تن داشت و به جناح سخت‌سران وابسته بود، او را همراهی می‌کرد که پیش‌تر مسئول اداری زندان کمیته مشترک بود. در دوران کمیته مشترک همیشه صدای او را می‌شنیدیم اما اینجا چهره‌ی او را نیز می‌دیدیم. او شناخت خیلی خوبی از چپ‌ها دارد و مخالفت‌ خود را با شیوه‌های به کارگرفته شده از سوی مرتضوی مخفی نمی‌کند. کفش‌های نرم حاجی و پوتین‌های خشن برادر سجاد دو بال مدیریتی زندان هستند. هر دو با هم راه می‌روند و هریک مرگ دیگری را انتظار می‌کشد. زندگی در این‌جا قابل تحمل است. » (صفحه‌ی ۲۷۲)
به توصیف مشمئز کننده‌ی اسدی از بند توابین و کسانی که به خدمت نظام در آمده بودند، توجه کنید. لازم به نظر نمی‌رسد در مورد درک اسدی از «آزادی بیان»، «دانشگاه» و «انصاف» توضیحی داده شود. وی تلاش می‌کند مرتضوی را وابسته به جناح آیت‌الله منتظری توصیف بنمایاند و سجاد را از سخت‌سران. او می‌خواهد لباس فرشته به تن مرتضوی کند. این در حالی است که مرتضوی پس از راه‌اندازی «اتاق گاز» در گوهردشت و اعمال انواع و اقسام شکنجه‌ها و آزار و اذیت‌ها که در خاطرات زندانیان سیاسی آن دوره توصیف شده، ارتقاء مقام یافت و همزمان به ریاست زندان اوین که میثم از عهده‌ی اداره‌ی آن برنیامده بود، گماشته شد. در دوران حضور او در اوین اعتصابات غذا، و اقدامات اعتراضی اوج می‌گیرد. مرتضوی در جریان کشتار ۶۷ در زندان اوین نقش بسیار فعالی داشت. این را هم بایستی اضافه کنم آن‌چه وی در مورد «سجاد» می‌گوید هم واقعی نیست.

اسدی مدعی است که همراه با حمید داوطلب دسته‌بندی کتاب‌های کتابخانه زندان گوهردشت می‌شود. هر یک از آن‌ها کتابی را ربوده و یواشکی به داخل بند می‌آورتد. اسدی می‌گوید وی مجموعه اشعار ایرج‌میرزا را بر می‌دارد. و از لذتی که از این کتاب می‌برد می‌گوید. (صفحه‌ی ۲۷۴)
یکی از توابینی که در کتابخانه‌ی گوهردشت همراه اسدی کار می‌کرده، درباره‌ی اسدی می‌‌نویسد: «نکته جالب اینکه یکی از افرادی که در این زمینه با ما همکاری می‌کرد، هوشنگ اسدی از توده‌ای‌های قدیمی بود و بعضی اوقات کاسه داغ تر از آش می‌شد و به اصطلاح کاتولیک تر از پاپ، پیشنهاد حذف برخی از کتاب‌ها را مطرح می‌کرد. به نحوی که خیلی از کتاب‌ها را بنابر نظر خودش انحرافی می‌دانست و از چرخه کتابخانه حذف می‌کرد. مسئله را با آقای الوندی در میان گذاردیم و بسیاری از آن کتاب‌ها را دوباره به کتابخانه بازگرداندیم.»
http://kayhannews.ir/860617/8.htm#other800

حدس می‌زنم خوانندگان این سطور مایل باشند بدانند که الوندی هم‌‌اکنون چه‌کاره است؟ مظفر الوندی مدیرکل وزرات دادگستری دولت احمدی‌نژاد است.

اسدی در مورد انتقال زندانیان بند «جهاد گوهردشت» به اوین در بهار ۱۳۶۷ می‌گوید: «ما سوار اتوبوس شدیم و چند مرد ریشو خشن چهره که لباس سیاه چرمی به تن داشتند با دستبند، مچ‌ها و بازوهای ما را به صندلی‌های اتوبوس بستند. وقتی که اتوبوس‌ها پر شدند، حاج‌آقا مرتضوی پیدایش شد. او داخل همه‌ی اتوبوس‌ها شد و نگاهی به افراد کرد. من او را دیدم که در حال گفتگو با رئیس کمیته انقلاب اسلامی بود. آن‌ها هر دو سوار اتوبوس شدند و ما آخرین جمله‌های مرتضوی را شنیدیم: دست‌بندهایشان را باز کنید. اگر از کسی کار خلافی سر زد من مسئول خواهم بود. سپس مردی که لباس سیاه به تن داشت با اکراه دست‌بند‌ها را باز کرد. اتوبوس‌ها در حالی که در محاصره‌ی بنزهای سیاه بودند، شروع به حرکت کردند.» (صفحه‌ی ۲۷۶)

اسدی این جعلیات را به هم می‌بافد تا بلکه چهره‌ی انسانی‌ به مرتضوی، یکی از جنایتکاران علیه بشریت ببخشد. چه نفعی دارد، نمی‌دانم؟
تا سال ۷۰ که از زندان آزاد شدم برخلاف امروز هیچ‌گاه سابقه نداشت که در نقل‌‌و انتقالات انفرادی و یا گروهی، پاسداران از دست‌بند برای بستن دست زندانیان استفاده کنند. حتا در بدترین شرایط نیز از انجام چنین کاری پرهیز می‌کردند. من بارها از زندان اوین، گوهردشت، قزلحصار به صورت گروهی و انفرادی به زندان دیگری انتقال پیدا کردم اما حتا برای یک بار نیز دستان‌مان را نبستند. صدها زندانی آزاد شده‌ی زن و مرد که در دهه‌ی ۶۰ زندان‌های اوین، قزلحصار و گوهردشت بودند و اینک در خارج از کشور هستند، می‌توانند در این زمینه شهادت دهند. تازه ما جزو زندانبانان «معاند» و از نظر رژیم خطرناک بودیم و کسانی که همراه اسدی منتقل می‌شدند، تعدادی زندانی تواب، واداده و بی‌خطر به شمار می‌آمدند که در کارگاه و محوظه‌ زندان آزادانه مشغول کار بودند.

اسدی و توطئه‌ی کودتای حزب توده
در «کتابچه‌ی حقیقت» در مورد نقش اسدی در ارتباط با سناریوی کودتا آمده است:
«عمده‌ترین فشارهای شکنجه زمانی صورت گرفت که هوشنگ اسدی قضیه کودتا و تشکیل ستاد کودتا را به‌دروغ مطرح کرد، که احتمالاً برای نشان دادن میزان شدید توبه، خوش‌رقصی و همکاری هرچه بیشتر با بازجوها اینکار را کرده‌بود. اسدی از برخی از تحلیل‌های حزب و برخی صحبت‌ها، داستانی از خود ساخت بدینگونه که حزب می‌خواست کودتا کند. تاریخ آن را نیز در ۶ فروردین و بعدها در ۱۱ اردیبهشت‌ماه بیان می‌کند. به دروغ یک شورای کودتا و شورای عملیات معرفی می‌کند و اعضای کابینه تخیلی را نیز نوشته‌بود. حتا سمت‌ها را در کابینه متناسب با موقعیت‌های حزبی افراد یا سمت آن افراد در رهبری حزب معرفی کرده‌بود. مثلاً طبری را وزیر فرهنگ و کیانوری را رئیس جمهور، عموئی و حجری را برای بخش نظامی معرفی می‌کند.»
هفته‌نامه نیمروز، شماره ۵۱۹ و ۵۲۰، لندن، ۱۸ و ۲۵ دی‌ماه ۱۳۷۷ و http://issuu.com/zorba12/docs/toodeh

اسدی می‌‌گوید از همان ابتدای دستگیری‌اش در روز ۱۷ بهمن ۱۳۶۱ بازجویان وی را مورد شکنجه قرار داده و از او می‌خواستند که در مورد طرح «کودتای» حزب توده اطلاعات بدهد. در حالی که به‌أذین تاریخ مطرح شدن موضوع «کودتا» را فروردین ۱۳۶۲ می‌داند. به‌آذین در کتاب خاطراتش که تحت عنوان «بار دیگر و این بار…» که انتشار اینترنتی یافته، بدون نام بردن از اسدی در باره‌ی او و انگیزه‌ ناسالم‌اش برای طرح «توطئه‌ی کودتا» و عواقب ناگواری که برای زندانیان مسن توده‌ای داشت، می‌نویسد:

« روز دیگر، در پایان نخستین دهه‌ی فروردین ۱۳۶۲، داستان تازه‌ای آغاز شد و آن، در فضای جوشان دروغ و راست و شکنجه و فحش و فریاد بازداشتگاه، گویی آتشی بود که درگرفت و یکباره زبانه کشید. چنان که بعدها از «برادری» دست‌اندرکار که رازگشایی‌اش با من نمی‌توانست محضاًلله باشد شنیدم، یکی از زندانیان ترس‌خورده‌ی توده‌ای، با نیروی تخیلی برانگیخته از سختی‌های زندان و زبانی که – شاید برای آسودن از آزار بی‌امان بازجویی‌ها، و از آن بیشتر، به‌ امید بازگشتن به آغوش پرمهر همسر- از دروغ پروا نداشت، «راز» مهمی را با «برادران» در میان نهاده بود: حزب توده در تدارک «کودتا» است و برای «براندازی» حاکمیت جمهوری اسلامی هسته‌ی فرماندهی تشکیل داده، انبارهای سلاح و تجهیزات فراهم آورده است. بی‌درنگ همه‌ی چرخ‌ و دنده‌ها در همه‌ی دستگاه‌های نظامی و امنیتی به کار افتاد… از این طوفان که در گرفته بود، من چگونه می‌توانستم در امان باشم؟ فشار بر من- و البته بر یکایک دستگیر شدگان رده‌ی بالای حزب- به اوج خود رسید. صفحه‌ی ۲۲ و ۲۳»

http://www.khabarnet.info/doc/khaterate_behazin.pdf

آدم چقدر بایستی حقیر و پست باشد که به تعبیر به‌آذین برای بازگشتن به «آغوش پر مهر همسر» چنین به دروغگویی و توطئه‌چینی علیه هم‌مسلکان خود بپردازد. منظورم ضعف نشان دادن در بازجویی و دادن اطلاعات نیست.
اسدی برای لوث کردن موضوع همکاری با بازجویان، بعد از ادعای شکنجه‌شدن بسیار می‌نویسد: «چشم‌بندم را بالا زدم، دیوارها پوشیده از لکه‌های خون بودند. … من پیش خودم فکر کردم که هر شبکه‌ی مخفی یک بخش علنی و یک بخش نظامی دارد. بخش نظامی بایستی شامل نیروی هوایی، زمینی و دریایی باشد. سپس من چارت احتمالی را کشیدم. در هر شاخه ۵ نفر را قرار دادم که به صورت افقی به هم وصل می‌شدند و نام و نام خانوادگی افراد را جا به جا کردم. برای مثال به جای یوسف محمدی، نوشتم محمد یوسفی و … وقتی چارت بال نظامی را که خلق کرده بودم کشیدم یکی هم از روی آن کپی کردم و در جیب پیراهن زندانم گذاشتم. …» (صفحه‌ی ۱۷۹)

اسدی برای فرار از زیر بار مسئولیت می‌خواهد وانمود کند که آن‌ها از ابتدا می‌خواستند قضیه کودتا را به حزب توده بچسبانند برای همین به من فشار می‌آوردند که کروکی آن را بکشم. اگر بازجویان چنین قصدی داشتند از ابتدا فشار را روی رهبران حزبی پیاده می‌کردند نه روی یک عنصر درجه چندم که محلی از اعراب نداشت. کیانوری در چند روز اول دستگیری به اعتراف خودش که در نامه به خامنه‌ای آمده، حتا شکنجه‌ هم نشده بود. اطلاعیه‌های سپاه پاسداران به هنگام دستگیری سران حزب توده در بهمن ۱۳۶۱ موجود است. آن‌ها حزب را به جاسوسی متهم کرده بودند و نه توطئه برای کودتا و …

در «کتابچه‌ی حقیقت» از جمله آمده است:
«هوشنگ اسدی کلیه اطلاعات خود در مورد شبکه علنی و نیز تحلیل‌های خود و تصورات خودساخته را با آب و تاب زیادی به بازجوها می‌دهد. این اطلاعات‌دهی از جانب اسدی در زندان قبل از شروع بازجوئی‌ها مبنایی برای آغاز عملیات شکنجه و اعتراف‌گیری در بازجوئی‌ها می‌شود.»

هفته‌نامه نیمروز، شماره ۵۱۹ و ۵۲۰، لندن، ۱۸ و ۲۵ دی‌ماه ۱۳۷۷ و http://issuu.com/zorba12/docs/toodeh

اسدی برای لوث کردن موضوع که اتفاقاً تأیید اطلاعات مزبور است، می‌نویسد:
«همینطور که راه می‌رفتم سعی می‌کردم اسامی کلیه کسانی را که یک موقعی حتا قدری رژیم را مورد تردید قرار داده بودند، به خاطر بیاورم. همه‌ی اسامی را روی برگه بازجویی نوشتم. به خودم گفتم. : «گائیدم‌‌شون» بذار فکر کنن این‌ها همگی عضو حزب توده هستند. سپس اطلاعاتی را هم اضافه کردم و همگی‌شان را به طرق مختلف به حزب توده وصل کردم. چند صفحه را پر کردم و شروع کردم به استراحت و تمدد اعصاب. با خودم فکر ‌کردم اعتراف امروزم را انجام داده‌‌ام.» (صفحه‌ی ۱۸۱)

به گفته‌ی آنان که از نزدیک در جریان هستند، پاسداران در خانه‌ی اسدی، چند پوکه‌ی فشنگ پیدا کرده بودند که وی از آن‌ها گردنبندی درست کرده بود. در زیر فشار، اسدی که در دوران شاه به اعتراف خودش تنها یک سیلی خورده بود و سپس به خدمت ساواک در آمده بود، پاسداران را به شهریار برده و چند اسلحه‌‌ای را که در خاک پنهان کرده بود، نشانشان می‌دهد. اسدی سپس برای خوش‌رقصی، با استفاده از اطلاعاتی که از سابقه‌ی رهبران توده‌ای داشته، داستان کودتا و مسئولیت‌های آن‌ها در کمیته کودتا را ساخته و پرداخته می‌کند. وی زنده‌یادان هدایت‌الله حاتمی را به عنوان رئیس کمیته کودتا، (در قیام افسران خراسان وی سرگرد بوده و چنانچه در ارتش می‌ماند می‌توانست به اولین ارتشبد‌‌های ایران تبدیل شود)، رضا شلتوکی را به عنوان فرمانده نیروی هوایی (چون سابقاً هواپیمای یک موتوره ملخی را هدایت می‌کرده)، عباس حجری را به عنوان فرمانده نیروی زمینی ( به هنگام دستگیری در دوران شاه، افسر نیروی زمینی بوده)، معرفی می‌کند. در داستانسرایی اسدی، علی عمویی فرمانده توپخانه می‌شود. به این ترتیب شدیدترین شکنجه‌ها توسط بازجویان روی افراد اعمال می‌شود تا داستانی را که اسدی ساخته و پرداخته بود، اعتراف کنند. زمینه‌ی مصاحبه‌های تلویزیونی از همین‌جا ایجاد شد.

درنگی برنقد مفصل ایرج مصداقی-محمود صفریان

محمود صفریان - تیر ۱۳۹۰

درنگی بر نقد خواندنی ایرج مصداقی بر کتاب ِ
نامه هائی به شکنجه گرم
و به نویسنده آن
هوشنگ اسدی

تا کنون نقدی به این مفصلی ” حدود ۴۰ صفحه ” نخوانده بودم. و همین مفصلی وادارم کرد آن را با دقت بیشتری بخوانم و ببینم ماجرا چیست.
قبلن در مورد این کتاب ” که به انگلیسی نوشته شده است –  letters to my Torturer ”
” خبری دریافت کرده بودیم و خلاصه ای در موردش ” در گذرگاه شماره ۱۰۶ در شهریور ماه ۱۳۸۹ ” نوشته بودیم و همین یاد آوری باعث تماس آقای ایرج مصداقی و ارسال نقد مفصلش برای گذرگاه بود. ما نیز قسمت اول این نقد را ” حدود ده صفحه ” آن را در گذرگاه ماه قبل منتشر کردیم و در همین حدود هم در این شماره ” شماره ۱۱۶ – تیرماه ” آورده ایم و بقیه آن را نیز در شماره آینده در شماره ۱۱۷ خواهیم آورد.

نام این کتاب به همانگونه که در بالا اشاره کرده ام ” نامه هائی به شکنجه گرم ” می باشد.
تکه هائی که از متن کتاب و به فارسی همراه با خبر انتشار آن یاد آوری شده بود انگیزه ای در من ایجاد کرد تا بیشتر در مورد آن بدانم:
“….در یک روز سرد زمستانی سال ۱۳۵۴ قرار بود من را از سلولی که در آن بودم منتقل کنند. خامنه ای که خیلی لاغر و تکیده بود از سرما می لرزید. من یک بلوز بافتنی داشتم، آن را از تن در آورده و به خامنه ای دادم. او ابتدا کمی مقاومت کرد و بلوز را نگرفت. ولی در نهایت که آن را پذیرفت و به تن کرد ما یکدیگر را بغل کردیم. او به گریه افتاد و گفت
: «هوشنگ، زمانی ‌که اسلام به قدرت برسد، حتی یک قطره اشک نیز از چشم کسی جاری نخواهد شد.”
می خواستم بدانم ” خامنه ای ” چگونه می دانست ” حکومت اسلامی در راه است؟

می خواستم بدانم بین یک مسلمان دو آتشه و یک کمونیست چه الفتی و چگونه ایجاد شده است که همدیگر را اشکریزان در آغوش می کشند و آقای اسدی برای حجت الاسلامی که پیشاپیش می داند ” حکومت اسلامی” در راه است می شود ” هوشنگ ” …
ولی دسترسی نیافتم. و این شد که وقتی نقد آقای ایرج مصداقی دریافت شد آن هم به این مفصلی نشستم پایش و کامل خواندمش.
تکان اول این بود که با شروع خواندم:
چرا هوشنگ اسدی دروغ می گوید “
و بیشتر توجهم جلب شد وقتی که متوجه شدم:
” جایزه بین المللی کتاب حقوق بشر سال ۲۰۱۱ توسط شهردار ” وین ” در روز اول ژوئیه ( ۱۱ خرداد ماه ) به او، به هوشنگ اسدی، برای همین کتاب ” نامه هائی به شکنجه گرم ” اهد ا خواهد شد.”
کتابی که ایرج مصداقی آن را کتابی مجعول می داند و نویسنده اش را دروغگو می نامد و طی حدود چهل صفحه نوشته خود با دلیل و برهانی که بیشتر با سند و تاریخ و مورد همراه است پرده هائی را بالا می زند که در تاریخ ” نقد نویسی “، من اصلن ندیده و کمتر شنیده ام.
آقای ایرج مصداقی برای نوشتن این نقد و آوردن این همه سند و تاریخ و به این مفصلی، بایستی وقت بسیار صرف کرده باشد
امیدوارم، این همه فقط برای جلوگیری از جعل تاریخ باشد و ممانعت از کسب دروغین جاه و مقام و مرتبه و جایزه به یک نا لوطی، که بنا به نوشته آقای مصداقی در حد یک روان پریش و پارانویا قصد ارضای خود شیفتگی بیمار گونه اش را دارد. که در این صورت باید از تلاش ایشان سپاسگزاری کرد..
ایرج مصداقی با شروع نقد خود گام به گام موارد توهم های هوشنگ اسدی را بیان و نشان می دهد:
او نشان می دهد که هوشنگ اسدی آشوب خرداد ماه ۱۳۴۲ را ۱۳۴۱ می نویسد و خمینی را که بایستی مثل بار عام همه مراجع در بالای مجلس بنشیند دروسط می نشاند و او که نبایستی به چنین محلی راه بیابد می رود و دست مرد نشسته در وسط مجلس!! را می بوسد در حالی که نمی داند آن مرد خمینی است.
آنقدر موارد با تکیه بر تاریخهائی که همه را آقای اسدی اشتباه می نویسد، در این نقد فراوان است که فقط باید خواند تا با توجه به آنها دریافت که تا چه میزان بهت انگیزی، نارواگوئی شده است فقط برای اینکه بگوید من دوست جان جانی آقای خامنه ای هستم و او همیشه مرا به نام کوچکم، هوشنگ می نامد که یعنی خودمانی بودن:
” در صفحه‌ی ۴۴ و ۴۵ کتاب، اسدی می‌نویسد: پس از دستگیری در پاییز ۱۳۵۳ همان‌شب وی را به سلولی می‌برند که خامنه‌ای در آنجا محبوس بوده است. اسدی در این رابطه می‌نویسد:
” او بلند شد و ایستاد و لبخند مطبوعی به لب داشت، دستش را دراز کرد و خودش را معرفی کرد. سید‌علی خامنه‌ای. ”
تردیدی نیست که اسدی در مورد ورودش به سلولی که خامنه‌ای در آن بوده و چگونگی برخورد خامنه‌ای با او در پاییز ۱۳۵۳ دروغ می‌‌گوید. چرا که خامنه‌ای در دیماه ۱۳۵۳ و نزدیک به دو ماه پس از اسدی، دستگیر می‌شود. اسدی از قرار معلوم در آبانماه ۵۳ دستگیر شده بود. “

گاه خود شیفتگی هوشنگ اسدی چنان بهت انگیز و سرشار از غلو است که خواننده قبل از اینکه به اسدی شک کند به مصداقی شک می کند….مگر می شود در زمانه ای که هر لغزش کوچکی از دید منتقدین دور نمی ماند، و ما شاهدیم که تایپ یک اشتباه کوچک درگذرگاه توپ ئی میل را به رویمان می ریزاند.
هوشنگ اسدی بی اعتنا به همه نگرش ها و دید ها ی منتقدان و شعور بالای خوانندگان سرش را بکند در برف و این همه ناروا به بافد.
روانپریشی ایشان مگر چقدر ریشه دار و گسترده است که تا این حد بتواند پروا را از او بگیرد ؟

( اسدی روابط صمیمانه‌ی خود با خامنه‌ای را چنین شرح می‌دهد:
” خامنه‌ای ماجرای دیدار با همسرش و عاشق‌شدنش را برایم تعریف کرد. او درباره‌ی روزی صحبت کرد که آنها زیر یک درخت کنار یک چشمه نشسته بودند و او قصدش برای ازدواج با همسر آینده‌اش را آشکار کرد. یک پارچه‌ی بزرگ زیر یک درخت پهن شده بود و روی آن پوشیده از سالاد و نان بود. چند سال بعد شبی در اواسط تابستان سال ۱۹۸۱، از پله‌های خانه‌ی او در خیابان «ایران» برای تحویل اطلاعات مهمی بالا می‌رفتم که برای یک لحظه همسر او را که بدون جحاب پایین می آمد و تلاش می‌کرد موهایش را بپوشاند، دیدم. آن موقع بود که من معنی عشق این دو را فهمیدم. در دوران زندان ما، خامنه‌ای دارای دو پسر به نام‌های مصطفی و احمد بود.» (صفحه‌ی ۴۶)

تصویری که او از نحوه‌ی خواستگاری خامنه‌ای و روابط وی با همسرش به دست می‌دهد، شبیه فیلمفارسی‌های دهه‌ی ۴۰ شمسی است. نه آخوندی که در خانواده‌‌ای شدیداً مذهبی ریشه داشته و آن‌هم در جو مذهبی شهر مشهد. )
جالب، این مؤسسات و ارگانها و سازمانه های بین المللی هستند که تا این حد از مرحله پرتند و حتا از داشتن یک ادوایزر معمولی هم محرومند، و حاصلش این می شود که می خواهند جایزه کتاب حقوق بشر را به این هذیان گوئی بدهند.
بعد ما انتظار داریم که این مؤسسات پوچ و تهی و نا فهم، بفهمند و بدانند که عیّاررانی چون حاکمین ایران دارند چه بر سر مردم می آورند.
من نمی دانم آقای هوشنگ اسدی برای کدامین منظور این همه ” چاخان ” می کند؟ ( با پوزش از کار برد این کلمه. )
آیا دارد به شکلی آب تطهیر برخامنه ای که حالا منفور ملت ایران است می پاشد، و در حقیقت دارد وظیفه انجام می دهد؟
بنظر من آدمی که این همه تصورات موهوم را ردیف کند، بدون شک نیاز به درمان دارد.

کاش هوشنگ اسدی همتی می کرد و به ایرج مصداقی که همچون یک نداف پنبه کتاب و شخصیتش را زده است پاسخی می داد تا بهتر متوجه بشویم که داستان از چه قرار است. بنظر من کاملن سکوت کردن به این نوشته مفصل که یکبار هم بشکلی دیگر در نشریه ” آرش ” چاپ پاریس آمده است، حقانیت نظر مستدل آقای مصداقی را صحه می گذارد.
( اسدی توضیح می‌دهد
” موقعی که می‌نشیند، خامنه‌ای همراه با یک بغل پرونده از راه می‌رسد و وارد اتاق می‌شود و به محض‌ این که اسدی را می‌بیند به سمت او می‌رود، همدیگر را بغل کرده و گونه‌های یکدیگر را می‌بوسند. او پوشه‌ها را به فرزندش مصطفی می‌دهد و می‌نشیند.
تلویزیون سیاه و سفید کوچک خانه روشن است و فیلمی از زندان را نشان می‌دهد. خامنه‌ای رو به میهمانان کرده و می‌گوید: این زندان از زندانی که ما در آن حبس بودیم، بهتر است و اضافه می‌کند هوشنگ عزیز ما یک چپ‌گراست و ما با یکدیگر هم‌سلول بودیم.» (صفحه‌ی ۹۳)

در حالیکه
در سال ۵۵ آخوندها فتوای معروف خود در زندان را داده‌اند که کمونیست‌ها نجس هستند و هر کس که با آن‌ها مراوده داشته باشد هم نجس است )
موردی دیگر از تصورات اوهامی هوشنگ اسدی
(اسدی با هدف سوژه کردن خود نزد غربی‌ها، به دروغ مدعی ارتباط ویژه‌ با خامنه‌ای در روزهای انقلاب هم می‌شود. او توضیح می‌دهد که پس از انتخاب بختیار به نخست‌وزیری، به خامنه‌ای تلفن کرده و تصمیم مطبوعات مبنی بر انتشار دوباره روزنامه‌‌ها را به اطلاع او رسانده. او اضافه می‌کند:
” خامنه‌ای نگران بود که مطبوعات از بختیار حمایت کنند. و‌قتی وی متوجه‌ی آن‌چه در جریان بود، شد، گفت که از تصمیم مطبوعات حمایت می‌کند و روز بعد نظر همکارانش را نیز به اطلاع من خواهد رساند. روز بعد با تلفن خامنه‌ای از خواب پریدم. او گفت که دوستانش با نظر او موافق هستند.» (صفحه‌ی ۸۵)

پرداختن به همه مواردی که آقای مصداقی از هذیان های آقای هوشنگ اسدی بر شمرده است آنهم با اشاره به شماره صفحات ” کتاب نامه هائی به شکنجه گرم ” و باز کردن موضوع جهت صحت گفته های خود، این نوشته  ی مرا نیز به درازا می کشاند. برای دریافت بهتر و قضاوت صحیح تر پیشنهاد می کنم که این نقد را بخوانید. بخوانید تا بیشتر و بهتر متوجه بشوید که در چه بازار مکاره ادبی گیر آمده ایم و از همه مهمتر بهتر بتوانید به صحت و سقم گفته های ایرج مصداقی اشراف بیابید.

کرتیر و تنسر، نخستین نظریه پردازان حکومت دینی در ایران- محمود کویر

محمود کویر - تیر ۱۳۹۰

پس از بر سر کار آمدن ساسانیان برای نخستین بار به سبب قدرت یافتن حکومت مرکزی و سراسری، ایرانیان دارای دین رسمی شدند و دینمداران به کار حکومت کردن نیز روی آوردند. بخش زیادی از قوانین سخت گیرانه چونان ارتداد و حقوق زن نیز از همین سبب در ایران برقرار و سپس به اسلام راه یافت، آن چنان که نوشته های گات ها و دیگر کتاب های دینی این دوران نیز در آیین تازه پس از سقوط ساسانیان مورد استفاده قرار گرفت. این نوشته جستاری است در مورد دوتن که یکی بنبانگزار اندیشگی این روند و دیگری به اجرا درآورنده ی آن بود.
از سخنان نخستین نظریه پردازان حکومت دینی: کیش اهریمن و دیوان از قلمرو سلطنتی بیرون شد و آواره گشت، و یهودیان و شمنان برهمنان و نصاری و مسیحیان و مکتکان و زندیقان ومانویان درکشور سرکوب شدند، و بت ها شکسته و لانه های دیوان ویران شد، و جایگاه و نشستگاه های ایزدان بنا گردید.(کرتیر)
دین مزدیسنی و مغان خوب را درکشورعزیزومحترم کردم و بدعت گذاران و مردان فاسدی را که میان جماعت مغان به دین مزدیسنی و اعمال ایزدان مطابق با مقررات دینی رفتار نمی کردند، عقوبت و تنبیه کردم تا آنان را اصلاح کردم.
*

بر آمدن اردشیر بابکان به تخت قدرت و بنیاد نهادن سلسله شاهان ساسانی و تجدید حیات و گسترش آیین زرتشتی یکی از دوره‌های سرنوشت ساز تاریخ ایران ست. یکی از کسانی که در همراهی با شاه نو و به کرسی نشاندن او سهم مهمی داشت موبدی به نام تنسر بود .در آغاز کار برخی از شاهان کوچکی که حق استفاده از تاج را داشتند، نسبت به سیاست‌های اردشیر تردیدها یی پیدا کردند. یکی ازاین شاهان به نام گشنسب پادشاه تبرستان بود که در نامه‌ای پرسش‌ها و نگرانی¬های خود را بیان کرد و پاسخ تنسر به آن نامه موجب پدید آمدن نوشته‌ای به نام نامه تنسر شد.
قدیمترین کتابی که نام تنسر در آن آمده، کتاب دینکرداست. دینکرد او را هیربدان هیربدمی‌خواند.
شرکت مغان در حاکمیت و دربار از زمان اردشیر آغاز شد. مشاور عالی اردشیر هم هیربد بود و مغان کشور تاج شاهنشاهی را بر سر شاپور اول نهادند.
نفوذ انها تا فروپاشی ساسانیان ادامه داشت هرچند شاهانی چون یزدگرد اول توانستند نفوذ موبدان را در دربارکم کنند و یا برخی از انها را اعدام کننداما این اقدامات کارساز نبود ودر انتها بدست مخالفان ترور می شدند .
تبری در مرگ یزدگرد اول می نویسد : بزرگان کشور چون دیدند که او هر روز بر جور و ستم می افزاید، به گرد هم آمدند و از ستم هایی که بر آنها رفته بود شکوه کردند و دست استغاثه به درگاه پروردگار بلند کرده دعا کردند که هر چه زودتر از دست او نجاتشان دهد . او درهنگام شکار در دشت گرگان ترور شد و چنین شایع گردید که اسب سرکشی که از جای مجهولی رسیده بود در آغاز رام او شد ، ناگاه لگدی بر سینه اش زد و در جا او را کشت و پا به فرار نهاد به گونه ای که هیچکس اثری از آن بدست نیاورد ؛ و روحانیون و اشراف گفتند که این پیشامد در اثر لطف باری تعالی به ما بوده .
در عصر نخستین شاهنشاهان ساسانی دو گرایش دینی عمده، وجود داشت که هر یک از آنها می‌کوشید به آیین رسمی دستگاه دولتی تبدیل شود. نمایندگان این دو گرایش، کرتیر و مانی بودند.. سرانجام در کشمکش میان این دو گرایش دینی،کرتیرپیروز شد.
این پیروزی با شدت و خشونتی تمام به دست آمد. انهدام آیین های یهود، بودایی، مسیحی، برهمایی و ماندایی و نیز از میان برداشتن ارتداد در آیین زرتشت و پایان دادن به نهضت مانی و مانویان در ایران بهای این پیروزی بود. پس از مرگ شاپور یکم، زمانی که نفوذ کرتیر بر شاهنشاه فزونی گرفت و ریاست مذهبی سراسر کشور را در دست گرفت، پیگرد مانویان و فشار بر آنان در ایران آغاز شد. کشته شدن مانی در سال ۲۷۶ میلادی در زمان پادشاهی بهرام یکم بود.کرتیر متن‌های مذهبی را در روزگار شاهنشاهی بهرام دوم تنظیم کرد و برای نخستین بار اوستا را به صورت مجموعه احکام دینی درآورد. پس از قیام نرسی، جانشین بهرام دوم، برای از میان برداشتن قدرت کرتیر، از این چهره پرنفوذ روحانی در هیچیک از آثار مذهبی و تاریخی سخنی به میان نیامده‌است.
در دوران شاپور یکم ، به فرمان کرتیر،زندیک ها دشمن مزدا و ایران زمین محسوب می شدند و تحت تعقیب قرار داشتند. در متون پهلوی هرجا از زندیک سخن می رود، پیروان آیین زروانی را نیز شامل می شود. زینر می نویسد؛ زندیکانی که تحت پیگرد کرتیر قرار داشته اند، زروانیان مادی مذهب یا دهریون بوده اند؛ آنان به ازلیت (ناکرانمند بودن) زمان معتقد بودند و همه چیز را زاییده از زمان یا زروان می دانستند.
پس از اسلام، زندیک در مورد پیروان دین مانی بکار می رفت. زینر با استناد به عبارتی از مسعودیمی نویسد که در زمان بهرام اول، زندیک به کسانی گفته می شد که تفسیری غیر رسمی از اوستا داشتند، معتقد به ابدیت ماده بودند، خلق جهان را انکار می کردند و به دهریون مشهور شدند.
در مروج الذهب آمده که:در روزگار مانی، نام زندقه ظاهر شد و هرکس که بر شریعت ایشان (زرتشتیان) چیزی افزود، به خلاف کتاب منزلی که اوستا بود، و به تاویل آن که زند است، متمایل شد، گفتند این زندی ست، زندیک است … و هنگامی که عرب آمدند، این معنی را از پارسیان گرفتند و آن را عربی کردند و گفتند:زندیق.
از آنجا که زندیق پس از اسلام به دهریون نیز گفته می شد، پس زندیک ها یا زروانیان دوره ی ساسانی نیز، باید اعتقاداتی شبیه دهریون پس از اسلام داشته باشند. کریستین سن معتقد است که؛ طایفه ای به نام دهریون که منکر وجود خدا هستند، بر آنند که هیچ تکلیف دینی بر آنان وارد نیست. آنها می گویند: این عالم با حوادث گوناگونی که در آن رخ می دهد و ترکیب اجسام و ترتیب اعمال و تضاد اشیا و اختلاط عناصر با یکدیگر، همه ناشی از تحولات زمان نامتناهی است و مدعی اند که نه پاداشی برای اعمال نیک وجود دارد و نه کیفری برای گناه، نه بهشتی هست نه دوزخی و نه عواملی تا انسان را به عمل نیک یا کار زشت وادارد . آنها معتقدند که روح وجود ندارد و جز مادیات، چیزی در عالم نیست.
کریستین سن کلمه دهر را ترجمه ی واژه ی زروان (زمان) می داند، اما تردید دارد که زروانیان عهد ساسانی افکار مادی را تا به این پایه رسانده باشند.
به هر روی کرتیر کوشید تا مانویان و زندیکان و دهریون را از میان بردارد وآیین زرتشتی را چونان دین رسمی به کرسی بنشاند.
او عصر پنج و به قولی هفت پادشاه را دیده، قدرت وی هر روز بیشتر شده، تا آنجا که دربار و شاه بازیچه قدرت توانای او بوده اند.
زمان تولد کرتیر به درستی آشکار نیست . کودکی و نوجوانی خود را در زمان سلطنت اردوان چهارم، آخرین پادشاه اشکانی سپری کرد. وی در پادشاهی اردشیر در مرتبه ساده ایهرپت بود. شاپور یکم، پسر و جانشین اردشیر او را سرپرست انجمن روحانیون(مغستان) کرد و او کماکان عنوان هیربذی(مسئول آتش در آتشکده ها) را حفظ نمود. از این زمان است که روند قدرت یابی مذهبی وبه دنبال آن قدرت گیری سیاسی او زیاد می شود، چنان که وی را قهرمان واقعی سازماندهی دستگاه دینی و تبدیل آن به نظامی منسجم با قدرت سیاسی می دانند.
در قوانین ایران که در این دستگاه نوشته می شد، کیفر خروج از آیین مزدایی مرگ بود. چنان که در روزگار خسرو اول انوشیروان، ایرانیان سرشناسی که راه ارتداد در پیش گرفته به آیین مسیحیت گرویده بودند، به قتل رسیدند. جاثلیق کلیسای مونوفیزیت (یعقوبی) به گناه آن که کسانی از دودمان شاهی را غسل تعمید داده بود، اعدام شد .
به موجب متون زرتشتی ساسانی و به ویژه «ماتیگان هزار دادستان»، زنان اموال و مایملک مرد دانسته می‌شده‌اند و بهایی معین داشته‌اند. بهایی که برابر با قیمت یک مرد برده، یعنی نزدیک دو هزار سکه نقره بوده است.
موبدان ساسانی همانند روحانیون بسیاری از ادیان، زنان را عامل اصلی انحراف مرد از وظایف دینی می‌دانسته‌اند. در کتاب پهلوی «بندهش» چنین گزارش می‌شود که اورمزد از یافتن موجودی دیگر برای انجام زایمان ناتوان بود و از روی ناچاری زن را برای اینکار انتخاب کرد. زنی که حتا خداوند را نیز می‌رنجاند و از تبار جِـهی (روسپی/ دختر اهریمن) است. به این ترتیب زنان نمی‌توانسته‌اند همچو مردان راهی به سرای اهورامزدا داشته باشند.
در «اندرزهای آذرباد مهرسپندان» موبد بزرگ عصر شاپور دوم ،از بی‌خردی و رازگشایی و اعتماد‌ ناپذیر بودن زنان سخن رفته است.
متون فقهی زرتشتی ساسانی، مقررات و دستورهای سختگیرانه فراوانی در باره اعمال و حرکات زنان دارد. آنان به هنگام دشتان ماهانه موظف بوده‌اند تا در جایی زندان‌مانند و دور از همگان به نام «دشتانستان» اقامت کنند و از آن خارج نشوند و نگاهشان به آتش نیفتد. زنان همچنین موظف بوده‌اند تا پس از پایان دشتان، دویست مور دانه‌کش را بکشند و خود را با پیشاب گاو نر شستشو دهند.چنانچه زنی در این مدت آهنگ شوهر خود را می‌کرد، سزایش «مرگ ارزانی/ اعدام» بود.
زندانی کردن زنان به هنگام زائیدن طفل مرده نیز رایج بود. در این هنگام مزداپرستان می‌باید در جایی بی‌آب و علف، اتاقکی بسازند و زن را به آنجا ببرند. زن موظف بود در آن اتاقک چند جام از آمیخته پیشاب گاو نر با خاکستر را بنوشد در حالیکه تا سه روز حق نوشیدن آب را نداشته است.
آذرباد مهرسپندان در اندرزهای خود که تنها خطاب به مردان نوشته شده است، سفارش می‌کند که تا جای ممکن مانع از رفتن زنان خود به بیرون از خانه شوند. اما چنانچه به ناچاری زنان قصد خروج از خانه را داشته‌اند، موظف بوده‌اند با حجاب کامل و پوشش یکدست سر تا پا در انظار همگان ظاهر شوند و چنانچه کمترین آرایش و زیور خود را به دیگران نشان می‌داده‌اند، شایسته جهنم دانسته می‌شده‌اند.البته زنان اشراف در جامعه طبقاتی زرتشتی ساسانی از این قاعده و بسیاری قواعد دیگر معاف بوده‌اند.
زندگی زناشویی زن نیز زیر نفوذ عمیق موبدان بود. دختر موظف بود در سن ۹ سالگی با شوهری که برایش انتخاب می‌کرده‌اند، ازدواج کند و اگر به مدتی طولانی از اینکار سرباز می‌زند و زندگی بدون شوهر را ترجیح می‌داد، سزاوار مرگ بود. این مجازات همچنین برای زنی که به قهر شوهر خود را ترک گفته بود نیز در نظر گرفته می‌شد. زنان می‌باید سه بار در روز در برابر شوهران خود زانو می‌زدند و می‌پرسیده‌اند که آقایش دوست دارد امروز چه کاری برایش انجام شود. با این حال، زنان حق تقاضای طلاق و حق تصرف جهیزیه خود را داشته‌اند. اما پس از طلاق حق گرفتن منافع مترتب بر اموال و جهیزیه خود را نداشته‌اند.
ازدواج با محارم یا «خْـویدودَه» به گستردگی تبلیغ می‌شد. بطوریکه گناه مرد لواط‌کار تنها در صورتی پاک می‌شد که با مادر یا خواهر و یا دختر خود وصلت می‌کرد .
سراسر بخش هشتادم از کتاب سوم «دینکرد» به بحث در این باره پرداخته و جزئیات آنرا به دقت بازگو کرده است.
سعید عریان در کتاب متون پهلوی می نویسد:نگاره‌های بازمانده از عصر ساسانی نیز از نگاه رایج ساسانیان به زن حکایت می‌کند. در حالیکه نگاره‌های زنان پیش از تاریخ، هخامنشی و اشکانی، با انبوهی از نقش‌های زنانی با شکوه و قدرتمند به دیده می‌آید، بر نگاره‌های ساسانی که بر جام‌ها و موزائیک‌ها بر جای مانده است، زن تنها موجودی است که وظیفه خوشگذرانی و بزم و ساز و آواز مردان را بر عهده دارد. پدیده‌ای که شاهنامه فردوسی نیز به آن اشاره دارد و نام‌های زنان در عصر ساسانی شاهنامه بر خلاف پیشینیان پر افتخار خود همچو فرانک و گردآفرید منیژه، از شمار فراوانی معشوقگان درباری تشکیل شده است. متن پهلوی «خسرو قبادان و ریدگی» نیز ویژگی‌های یک زن خوب از دید خسرو را باز می‌گوید. ویژگی‌های که در اندام و جاذبه‌های زنانه خلاصه می‌شوند .

کرتیر در آغاز نوشته خود آگهی داده که در روزگار فرمانروایی شاپور یکم شاهنشاه ایران وی از سوی شاهنشاه به سمت موبدان موبد سراسر کشور منصوب شده‌است. کرتیر بفرمان شاپور یکم در سراسر کشور آتشکده‌ها پدید آورد و دین ایزدی را استوار کرد. خدمتگزاران آتشکده‌ها نیکبخت و شادکام شدند. و بسیاری از آتشکده‌ها به پرستشگاه‌های رسمی کشور بدل شدند.
بسیاری از آتشکده‌ها و مغان از سوی دولت برقرار شدند. اهورامزدا و ایزدان از این رهگذر بهره‌ای بزرگ یافتند و اهریمن و دیوان سخت آلوده و ننگین شدند.
به نوشته کتاب تمدن ایران ساسانی از لوکونین:روزگاری که هرمزد اردشیر فرزند شاپور بر تخت شاهی نشست کرتیر از سوی شاهنشاه به دریافت کلاه و کمر نایل آمد و قدرت او افزون گشت و از آن زمان کرتیر، موبد اهورامزدا که ایزد بزرگ است، لقب یافت. بهرام یکم که پس از هرمز یکم بر تخت شاهی نشست نیز همان پایه و همان قدرت را به کرتیر تفویض کرد ولی پایه و جایگاه کرتیر به هنگام شاهی بهرام دوم فرزند بهرام یکم به اوج و کمال رسید.
نزدیک هزار و هفت صد سال پیش آیین کهن مهر در روم و ایران سرکوب شد. در ایران مهریان و مانویان و مزدکیان را سرکوب کردند تا آیین زرتشت به تخت قدرت بنشیند. در روم نیز مهریان را از میان برداشتند و بر نیایشگاه های ویران شده ی آنان آیین مسیحیت را برساختند و کلیساهای خویش را بنیاد نهادند. هر دو آیین جدید بنیادها و بخش بزرگی از اساتیر و ایزدان خویش را از آیین مهر برگرفتند. کشمکش ها و نبردهای غرب و شرق، ایران و روم، از یک سو و برآمدن دو امپراتوری خودکامه در خاور و باختر دنیای آن روز از سبب های مهم در برآمدن این دو آیین به قدرت بود.

در سال ۱۹۲۶ از موبد کرتیر ۴ سنگ نوشته در ناحیه نقش رجب و کعبه زرتشت و سر مشهد نزدیک کازرون به دست هرتسفلد کشف شد.
او در کتیبه هایش کارهایی که برای دین خود انجام داده را بر میشمارد و با افتخار یاد می کند که آتشکده های بسیاری بر پا داشته و گروههای بسیاری از مغان را به خدمت آنها گماشته تا دین زرتشتی را نشر دهد . او همچنین بر خود میبالد که نکاح محارم را در کشور دوباره مرسوم کرد ه و کسانی که دین و آیین درستی نداشتند به زور و اجبار به زرتشتی در آورده است . کرتیر نه تنها در این کتیبه ها از ستیزه با دیگرمذاهب زرتشتی بلکه از سرکوب و اعدام یهودیان ؛ مسیحیان و شمن ها و برهمنان نیز خبر می دهد.
قسمتی از سنگ نوشته های کرتیر به نقل از ادبیات ساسانی نوشته احمد سمیعی:
در سرزمین‏هاى مختلف، در جاهاى مختلف، در همه کشور، کارهاى اورمزد و ایزدان برتر شد و دین مزدیسنى و مغان در کشور به تسلط رسیدند و به ایزدان و آب و آتش و گوسفند در کشور، خشنودى بزرگ رسید و به اهریمن و دیوان ضربه و آزار بزرگ رسید و کیش اهریمن و دیوان از شهر بیرون شد و آواره گشت.
یهودیان، شَمنان، برهمنان، نصارى، مسیحیان، مغتسله و زندیقان در کشورسرکوب شدند و بتها ویران شدند و لانه‏هاى دیوان خراب گشتند و جایگاه و نشستنگاه ایزدان بنا گردید.
براى آتشها و مغان، بسیارى نوشته و سند تهیه کردم و با پشتیبانى ایزدان و شاهان شاه و بر اثر اعمال من در سرزمین ایران، بسیار آتش‏هاى بهرام برپا شد و بسیارى ازدواج با نزدیکان انجام گرفت. و بسیار مردمان که بى‏ایمان بودند با ایمان شدند و بسیارى بودند که کیش دیوان داشتند ؛ بر اثر اعمال من آن کیش دیوان را رها کردند .
کرتیر در سطرهای ۲۶ تا ۸۵ از کتیبه سر مشهد وسطرهای ۴۹ تا ۷۳ از کتیبه نقش رستم ادعای سفر به ماورا و دیدار با خدایان و دیوان می کند. او در سفر خود با یک بانوی ایرانی اشنا می شود و باهم رهسپار دیدار با اهورامزدا می شوند.
قسمتی از سنگ نوشته کریتر:
و اکنون زنى پیدا مى‏شود از سوى خراسان مى‏آید و ما زنى از او شریف‏تر ندیده‏ایم. آن راهى که آن زن از آن مى‏آید بسیار روشن است. و اکنون او به پیش مى‏آید و آن مرد که هم شکل کریتر است، به او خوش آمد مى‏گوید و سر بر سر مى‏نهند. ..
زن و آن مرد که هم شکل کردیر است دست همدیگر را گرفته‏اند و به آن راهِ روشن شرق مى‏روندآن راه بسیار روشن بود. در آن راه که آن مرد هم شکل کردیر و آن زن‏ رفتند آنجا شهریار دیگرى سپیدگونه که بر تختى زرین بزم نشسته است ظاهر مى‏شود و ترازویى در پیش دارد،بمانند وسیله‏اى که با آن چیزى را اندازه‏ مى‏گیرند.
*
سیمای کرتیر را نیز از تصویرهایی که بر صخره‌ها پدید آمده، می‌شناسیم. او مردی است سالمند، بدون ریش که کلاهی با نشان بر سر و پوشاک رسمی بر تن دارد. از کرتیر چهار کتیبهٔ بزرگ در محلی که پیش از او تنها جایگاه کتیبه‌های شهریاران ایران بود بجا مانده‌است. کتیبه های کرتیر به طور کلی دو موضوع عمده را در بردارند: نخست معرفی او و القابی که داشته و شرح کارهایی که در زمان هر پادشاه انجام داده است و دوم شرح معراج او.
این کتیبه‌ها به زبان فارسی میانه هستند.

تنسر

نامه تنسر رساله کوچکی است که آن را ابن مقفع( روزبه پسر دادویه) از زبان پهلوی به عربی ترجمه کرده‌است. اکنون اصل پهلوی و ترجمه عربی آن در دست نیست. تنسر، موبد بزرگ‌ اردشیر بابکان‌، این‌ نامه‌ را به‌ جشنسْف‌ (گشنسب‌)، شاه‌ طبرستان‌، نوشته‌ و او را به‌ اطاعت‌ اردشیر خوانده‌ بود. ابن‌ اسفندیار این‌ متن‌ را به‌ فارسى‌ ترجمه‌ کرد و آن‌ را در تاریخ‌ طبرستان‌ خود قرار دارد و بدین‌ سان‌ این‌ اثر گرانبهای ادبیات‌ پهلوی را از گزند روزگار حفظ کرد.
نامه تنسر یکى‌ از مهم‌ترین‌ اسنادی است‌ که‌ در باره تشکیلات‌ زمان‌ ساسانیان‌ نوشته‌ شده‌ است‌ .گشنسب به بعضی از اقدامات اردشیر به دیده انتقاد می‌نگریسته و در نامه‌ای به تنسر از او خواسته‌است که دلیل چنین اقداماتی برای او بیان گردد. تنسر درباره خویش چنین می‌نویسد: پنجاه سال است تا نفس اماره خویش را برین داشتم، به ریاضت‌ها که از لذت نکاح و مباشرت و اکتساب اموال و معاشرت امتناع نموده‌ام.
در مورد اینکه تنسر یک شخصیت تاریخی بوده یا افسانه‌ای بین پژوهشگران اختلاف وجود دارد.
به گمان برخی تنسر یا توسر روحانی زرتشتی در اواخرِ عصرِ اشکانی و از نزدیکان و پشتیبانان اردشیر بابکان بوده‌است. تنسر پس از برخاستن اردشیر بابکان به او پیوست و سمت هیربدان هیربد که بالاترین مقام در میان هیربدان بود، را داشت.
تنسر شخصیتی است که سیصد سال پس از روزگاری که به زندگی و فعالیت او نسبت داده‌اند، از وی سخن رانده‌اند. نامه تنسر کتابی است که بین سال‌های ۵۵۷ تا ۵۷۰ میلادی در زمان پادشاهی انوشیروان نوشته شده است اما نویسنده آن را به زمان اردشیر بابکان اسناد داده است. در این نامه، تنسر زاهدی اهل ریاضت، کوشا و دانشمند به نظر می‌رسد. تنسر در نامه خود به شاه طبرستان به شرح بسیاری از کارها و رفتار شاهنشاه اردشیر بابکان می‌پردازد.وی به آشکار نشان می دهد که جانبدار حکومتی دینی و طبقات بالای جامعه و سرکوب خونبار مردمان است.
دارمستتر بر این باور است که این نامه گرچه در اصل به زمان اردشیر تعلق دارد ولی در زمان‌های گوناگون دچار دستکاری‌هایی شده و مطالبی بر آن افزوده شده و تغییراتی بر بنیاد زمانه در آن داده شده‌است.
برخی بین تنسر و کرتیر شباهت‌هایی یافته و به این نتیجه رسیده‌اند که کرتیر لقبی برای تنسر بوده‌است. اما این گمان رد شده‌است.
در مقدمه کتاب، از اسکندر و مرگ دارا و تقسیم ایران به شاهان محلی و سرانجام برخاستن اردشیر بابکان و پیروزی او بر نود تن از این شاهان از جمله اردوان پنجم آخرین پادشاه اشکانی سخن رفته‌است. پس از آن متن نامه آغاز می‌شود.
در نامه¬ی تنسر به برقراری نظامی سخت طبقاتی پای فشرده شده است.
تنسر در پاسخ به اعتراض شاه طبرستان که نوشته است: «شهنشاه از مردم مکاسب و مرده می‌طلبد»، به گزارش طبقات چهارگانه‌ی مردم در تفکر دینی زمانه پرداخته و آنان را پس از تأکید به این امر که طبقه‌ی اول یعنی سر اعضا، پادشاه و اعضای خاندان شاهی‌اند به این ترتیب توصیف می‌کند:
عضو اول: اصحاب دین یا روحانیان ـ آسْرَوان
این طبقه خود شامل حکام، عباد، زهاد و معلمان است.
عضو دوم: مقاتل:جنگیان ـ آرتیشتاران
این طبقه به سواران و پیادگان تقسیم می‌شدند.
عضو سوم: کُتّاب:مستخدمان ادارات ‌ـ‌ دبیران
اعضای این طبقه شامل کُتّاب رسایل، کُتاب محاسبات، کُتاب اقضیه و مجلات و شروط و کتاب سیر، اطبا و شعرا و منجمان بوده است.
عضو چهارم: مهنه یا توده‌ی ملت ـ روستـاییـان ‌ـ‌ واسـتـریـوشان ، صنعتگران و شهریان یا هتخشان
تنسر در ادامه‌ی این بخش به اعتراض دیگر گشنسب، یعنی تغییر قوانین عقوبت‌ها پرداخته و می‌نویسد برخلاف نظرِ شاهِ طبرستان، نظام حقوقی جدید بر پایه‌ی انصاف و خِرَد بنا شده و نظم و نسق بهتر یافته. چنان‌که در گذشته اگر کسی مرتکب خطا و عصیانی می‌شد او را به قتل می‌رساندند، اما شاه آن روش را وانهاده و آیینی جدید پایه‌گذاری کرده.
« بداند که عقوبات بر سه گناه است، یکی میان بنده و خدای عزّ اسمه که از دین برگردد و بدعتی احداث کند در شریعت. و یکی میان رعیت و پادشاه که عصیان کند یا خیانت و غش، یکی میان برادران دنیا که یکی بر دیگری ظلم کنند، در این هر سه شهنشاه سنتی پدید فرمود، بسیار بهتر از آن پیشینگان، چه در روزگار پیشین هر که از دین برگشتی، حالاً عاجلاً قتل و سیاست فرمودندی، شهنشاه فرمود که چنین کس را به حبس بازدارند، و علما مدت یک سال به هروقت او را خوانند و نصیحت کنند، و ادلّه بر او عرض دارند و شُبه را زایل گردانند. اگر به توبه و انابت و استغفار باز آید، خلاص دهند و اگر اصرار و استکبار او را بر استدبار دارد، بعد از آن قتل فرمایند، دوم آنکه هر که در ملوک عصیان کردی یا از زحف بگریختی، هیچ را امان به جان نبودی؛ شهنشاه سنت پدید کرد که از آن طایفه بعضی را برای رهبت بکشند تا دیگران عبرت گیرند، و بعضی را زنده گذراند تا امیدوار باشند به عفو، میان خوف و رجا قرار گیرند.
از دیگر ایراداتی که شاه طبرستان آورده است، گماشتن مأموران و جاسوسان در نقاط مختلف است که شاه را در جریان امور مملکت می‌گذاشتند. این جاسوسان که به نام چشم شاه نامیده می‌شدند در واقع همان چشم و گوش‌های دوره‌ی هخامنشی بودند که در دوره‌ی ساسانی به‌صورتی گسترده‌تر عمل می‌کردند. تنسر در مورد لزوم وجود چنین اداره و مأموریتی معتقد است که بی‌خبری شاه از وضعیت و احوال مردم و چگونگی امور مملکت باعث بروز فساد خواهد شد، البته این مأموران، افرادی قابل‌اعتماد و کارآزموده‌ای بودند تا مبادا اخبار غیرواقعی و جعلی در اختیار شاه قرار دهند.
بند ششم پاسخ به این سخن است که مردم درباره خون‌ریزی‌های شاه بسیار سخن می‌گویند و دچار وحشت شده‌اند. تنسر از اینکار دفاع می‌کند و عقوبت‌ها را به روشی که اردشیر یکم در پیش گرفته عادلانه می‌داند. بر طبق این روش برخلاف روش پیشینیان گناهکار را نخست زندانی می کنند و به مدت یکسال او را نصیحت می‌کنند و اگر توبه کرد او را رها می‌سازند و اگر اصرار بر گناه داشت او را به مجازات می‌رسانند.
بند دهم پاسخ به اعتراض گشنسب در به کار گیری چندین نوع شکنجه است. تنسر این شکنجه‌ها را خاص مجازات جادوگران، راهزنان و بدعت گذاران در دین می‌داند.
بند یازدهم در پاسخ به اعتراض گشنسب است که نوشته بود، شاه مردم را از فراخی معیشت و زیاده خرج کردن منع کرده‌است. تنسر پاسخ می‌دهد که این کار برای تعیین وضع و حد و حدود هر طبقه اجتماعی است و جلوگیری از زیاد خرج کردن برای احتراز از درویشی است. در این بخش بار دیگر بر تفاوت میان طبقات اجتماعی تأکید شده‌است. اشراف از جهت لباس و مرکب و آلات تجمل و شلوار و کلاه و داشتن قصر و پرداختن به صید و دیگر آداب از اهل حِرَف و پیشه‌وران ممتاز بودند. زنان اشراف نیز جامهٔ ابریشمین بر تن می کردند. نظامیان نیز درجهٔ برتری از اهل حرف و پیشه‌وران داشتند.
هم چنین در نامه‌ی تنسر، مسئله‌ی برانداختن تعیین ولیعهد و جانشین از سوی شاه و واگذاری این امر به گروهی از بزرگان مملکتی و در بالای همه روحانیون است.
بند هفدهم در پاسخ به این سخن گشنسپ است که وی خود را با اردشیر خویشاوند خوانده و از نوادگان اردشیر، پسر اسفندیار، دانسته‌است تا خود را با اردشیر برابر به شمار آورد. تنسر بدو توصیه می‌کند که هر چه زودتر به خدمت شاه بیابد. در پایان این بند نویسنده به شرح کارهای اردشیر می‌پردازد.
سراسر کتاب نشان از دیدگاهی خشن برای برقراری حکومتی دینی است.
*
کتاب پهلوی دین‌کرد در باره¬ی تنسر مى‌نویسد: نه اغتشاش، نه دیوپرستى و نه افترا و تهمت از ولایات ریشه‌کن نشد مگر آن زمان که مردم او را به عنوان موبد، رهبر روحانى پذیرا گشتند، یعنى تنسر راست کار سپند و زبان‌آور…
مسعودی در مروج الذهب و التنبیه و الاشرف پیرامون تنسر می‌نویسد: وی از انباء ملوک الطوایف بود. پدرش در فارس شهریاری داشته ولی تنسر از آن چشم پوشیده و زهد و تقوا برگزید و در بسط سلطنت اردشیر خدمات شایان کرد و کلیه‌ی ملوک الطوایف ایران را به فرمان برداری از اردشیر دعوت کرد و خود در مسائل دینی و قوانین مدنی دارای تالیف بوده است.
به نوشته قندچی تهرانی در رساله ای در باب تربیت: ‌درسده چهارم میلادی ، امپراتوری های ایران و روم کاملن به تمرکز و دیوان سالاری گرویده بودند . این تمرکز ، هم چنان که لاپیدوس می گوید ، به طور روز افزونی نهادهای مدنی جوامع باستانی را از بین برد و قدرت های جبار دولتی را جایگزین تعاونی های مستقل شهری کرد . و در همین هنگام بود که آیین سکولار زرتشت به مذهبی مقتدر و جامد تغییر ماهیت داد .
کریستن سن ایران شناس معروف چنین می نویسد: نفوذ موبدان فقط بر پایه قدرت روحانی ایشان و همچنین داوریهای عرفی که از طرف دولت موافقت شده بود، و نیز قدرت آنان در تبرک بخشیدن ولادت¬ها، ازدواج¬ها و غیره… و اقدام به تطهیر و قربانی¬ها متکی نبود، بلکه دارا بودن املاک ارضی و منابع سرشاری که از طریق جرایم دینی و عشریه و صدقات و هدایا وصول می شد مؤید نفوذ آنان بود.
فردوسی در شاهنامه ضمن اندرزهای وی به پسرش شاپور گوید:
چنان دین و دولت به یکدیگرند
تو گویی که در زیر یک چادرند
نه بی تخت شاهی، بود دین به پای
نه بی دین بود شهریاری به جای
با این همه باید دانست که حکومت ساسانی یک حکومت دینی نیست. در سیاست های شاهان ساسانی نمونه های مدارا با ادیان دیگر و رواداری در باره ی مانویان و مسیحیان نیز بسیار دیده می شود و هنوز تمام قوانین مذهبی نشده و روحانیون و دستگاه دینی بر تخت ننشسته است. اما این درآمیختگی دو قدرت خودکامه¬¬ی دینی و سیاسی، آسیب های بسیار بر جامعه و حکومت ساسانی وارد آورد.

سبز باشید

کتاب‌هایی که در سال‌های اخیر توقیف شدند-حسن همایون

حسن همایون - تیر ۱۳۹۰

چه شرم آور و باور نکردنی است، در زمانی که فریاد آزادی خواهی در چهار سوق دنیا پژواکی مقتدرانه دارد، در کشور ما گستاخانه جلوی نشر این همه ” وبسیار بیشتر” کتاب را می گیرند و کسی هم جلودارشان نیست. و از آن بد تر مردمی هستند که این وضع را دارند تحمل می کنند….و تعجب آور ، کار نویسندگانی است که آثار خود را سر افکنانه به این قربانگاه می برند، و از گرگ انتظار سازش با گوسفند را دارند.
آنچه می خوانید ذرّه ای است از خروار
———————————————————————————————-

کتاب‌هایی در حوزه‌ی ادبیات ، فلسفه ، تاریخ و هنر که به اداره‌ی کتاب یا به تعبیر برخی به ادار‌ی ممیزی می‌روند معمولا یا مشروط می‌شوند و باید بخش /بخش‌هایی از آن اصلاح شود ، تا مجوز بگیرد یا غیر قابل چاپ اعلام می‌شود ، برخی مواقع هم کتاب در می‌آید اما از انبارها و فروشگا ها جمع می‌شود که مثلا «مردگان باغ سبز» محمدرضا بایرامی(این رمان بعد از حذف بخش‌هایی دوباره مجوز انتشار گرفت و عرضه شد) و «ذوب‌ شده »‌ی عباس معروفی از جمله‌ی این آثار هستند.
طی سال‌هایی که درگیر خبرنگاری کتاب‌ بوده‌ام شاهد گزارش‌های متعددی از شکل‌های ممیزی شدن آثار در نویسندگان ، مترجمان ، شاعران ، مولفان،مصححان ، بوده‌ام که یکی از شکل‌های خنده‌دار آن هم بر سر ممیزی اثر ی از ژاک دریدا بوده که مهران زنده‌بودی ترجمه کرده است و بعد ممیز تنها سی صفحه‌ی این کتاب را اجازه ی انتشار می‌دهد که آن سی صفحه هم مقدمه‌ی مترجم بوده است .
الان هم تا آن‌جایی که به آرشیوم دسترسی داشته‌ام مروری داریم بر آثار نویبسندگانی که آثارشان مجوز نگرفته است یا این که به‌ شکل های مختلفی مشمول ممیزی‌های شدید شده اند. این فهرست به ترتیب شماره گذاری شد ه می‌آید و البته این اندکی از آثاری است که در چرخه‌ی دریافت مجوز باز مانده و منتشر نشده‌اند این‌ها در حالی است که معاون فرهنگی وزیر ارشاد می‌گوید نمی‌گذاریم ممیزی به خلاقیت آسیب وارد کند. یک نکته‌ی مهم برای کامل‌تر شدن این فهرست از تمام نویسندگان عزیز می‌خواهم که مرا از آثاری که مجوز نگرفتند مطلع کنند تا به این فهرست اضافه کنم.
این هم اضافه کنم که در یکی از شماره‌‌های مجله‌‌ی تاثیر گذار شهروند امروز دوستان عزیز علی‌رضا غلامی و مهدی یزدانی خرم پرونده‌ای را برای غیر قابل انتشار ها درآوردند و بیش از ده ها اثر را که در سال‌های ۸۴ تا ۸۸ مجوز نشر نگرفته بودند ذکر کرده بودند روی جلد آن شماره با مهر تاریخی غیر قابل چاپ منتشر شد که کاری خلاق و انتقادی بود .
از آن‌جایی که بخشی از کار خبرنگاری/روزنامه‌نگاری ، وقایع نگاری است این پست هم می‌تواند گوشه‌ای از وقایع‌نگاری ممیزی در این سال‌ها باشد .اما اسامی را ببیند …
۱ – رمان «پارازیت »فرهاد بابایی نشر چشمه مجوز نگرفت
۲ – رمان «مادرم لیلی » نویسنده (؟) نشر مروارید مجوز نشر نگرفت
۳ – کتاب « سرزمین اشک و خون» اثر کونسلر ترجمه‌ی سعید فیروزآبادی نشر نایر مجوز نگرفت .
۴ – کتاب «قدرت بسیار خطرناک» شامل گفت‌وگو با نوآم چامسکی ترجمه‌ی رضا اسپیلی نشر دیگر مجوز نگرفت .
۵ – کتاب «طنز وبلاگی» نوشته‌ی رویا صدر نشر چشمه مجوز نگرفت.
۶ – رمان «بچه‌ی رزماری» نوشته‌ی ایرا لوین ف ترجمه‌ی محمد قائد نشر دیگر مجوز نگرفت.
۷ – رمان «به دنبال محمد (ص)» نوشته‌ی محمد حسینی نشر(؟) مجوز نگرفت.
۸ – تجدید چاپ آثار احمد محمود متوقف شده است. از جمله تجدید چاپ «همسایه‌ها»، «مدار صفردرجه»، «درخت انجیر معابد» و «زمین سوخته» متوقف شده است .
۹ – تجدید چاپ آثار پوران فرخ‌زاد متوقف شده است از جمله تجدید چاپ کتاب‌‌های «مهره‌ی مهر»، فرهنگ «کارنمای زنان کارای ایرانی» و «زنان همیشه».
۱۰ – رمان «نامه‌ی سرمدی» محمد رحیم اخوت نشر آگه مجوز نگرفت .
۱۱ – رمان «خلوت مدیر» نوشته‌ی اکبر والایی نشر علم مجوز نگرفته بود ، این رمان برگزیده‌ی جایزه دولتی جشن داستان انقلاب است. (این کتاب سرانجام بعد از مدت‌ها معطل مانده با اطلاحیه‌‌هایی منتشر شد )
۱۲ – کتاب «بخشایش و نابخشودنی‌ها»ی ژاک دریدا ترجمه‌ی مهران زنده بودی مجوز چاپ نگرفته است.
۱۳ – شمار آثار در نوبت دریافت؛ مجوز جواد مجابی طی چند سال اخیر به ۵۰۰۰ هزار صفحه رسیده است. این آثار عبارتند از مجموعه‌ها‌ی شعر «در گردش بیشه‌های تابستان»، «شبانگاهان ایرانی»، «ترانه‌های مجوسان»، «این دیوانگان و باران» و «کلیات اشعار» را به همراه جلد دوم مجموعه‌ی مقالات با نام «نگاه کاشف گستاخ» و همچنین یادداشت‌هایی درباره‌ی شعر و آثار تجسمی با عنوان «نام‌ها بین سکوت و صدا» در انتظار دریافت مجوز نشر دارد. این آثار بین دو تا چهار سال در انتظار دریافت مجوز هستند.
۱۴- ؛کاوه میر عباسی شش عنوان کتاب «سین مثل سودابه» نشر افق ، «نفرین دزدمونا» نشر ثالث ، «لی‌لی‌بازی» اثر خولیو کورتاسار نشر نیلوفر ،« مجموعه‌ی اشعار آرتور رمبو» نیلوفر ، «محبت شوم» اثر فرانسوا موریاک (نشر لوح فکر) و رمان «بی‌راه» نوشته‌ی ژوریس کارل اوئیسمانس ، «بی‌راه» نشر نی را منتظر دریافت مجوز انتشار دارد این کتاب‌ها دست کم هر کدام دو سال و نیم است که منتظر دریافت مجوز هستند.
۱۵ – ؛محمد رحیم اخوت شش عنوان کتاب منتظر دریافت مجوز دارد رمان‌های «تا وقتی کسی هست» ، «تماشا» و مجموعه‌ی داستان «داستان‌های نانوشته» و همچنین داستان بلند «تعلیق» آثار این نویسنده است که دست کم دو سال تا پنج سال از سوی آگه یا آگاه منتظر دریافت مجوز است.
۱۶- ؛رمان «نیمه‌ی غایب» و کتاب «ده جستار داستا‌ن‌نویسی» تجدید چاپ این آثار متوقف شده است نخستین مجموعه‌ی شعر سناپور با نام ««بادبان کشیدن در مه» مجوز چاپ نگرفت ناشر (؟) و رمان لب بر تیغ دست کم پنج سال است منتظر دریافت مجوز بود. (لب بر تیغ در نمایشگاه بیست و چهارم کتاب عرضه شد)و
۱۷ – ؛محمود معتقدی چند عنوان کتاب دارد که در انتظار دریافت مجوز است از جمله کتاب‌‌های «از پاره‌های دوست داشتن» دو سال پیش ، نشر افراز ، «سه شنبه‌های سرخ از اردیبهشت می‌آیند» کتاب‌سرای تندیس هم دو سال پیش دست ناشر است ، مجموعه‌ی شعر«از پاره‌های دلواپسی » و «رویکردی به نقد و شعر امروز» نشر ابتکار نو ،«میان پنجره و دیدن»،«بر گستره‌ی شعر امروز»،نشر ثالث ،کتاب «به رسم حقیقت و زیبایی؛زندگی و شعر اسماعیل خویی» نشر ثالث اثار وی است که منتظر دریافت مجوز است این آثار بین یک تا چهار سال است که منتظر هستند.
۱۸ –  مجموعه داستان « داستان‌های تازه داغ » علی اشرف درویشیان شش سال است از سوی نشر چشمه منتظر دریافت مجوز است .
۱۹ – ؛فتح‌الله بی نیاز در اعتراض به وضعیت ممیزی این کتاب‌ها را تالیف کرده و چاپ نمی‌کند رمان «خیبر غریب» ،« همه در تهران نمی‌میرند»،« زمانی دراز برای بیمار بودن» ،«زیستن زمانی دراز برای بیمار بودن» ، مجموعه‌ی داستان «همچنان او را بردند تا به گور» و روشنک و روشنای مرده‌ی امید» این آثار هستند .
۲۰ –  جمال میر صادقی هم می‌‌گوید که چند عنوان اثر را مدت‌هاست برای دریافت مجوز فرستاده‌ام؛ اما از آن‌ها خبری نیست. بعد از گذشت یک سال و چند ماه که در انتظار دریافت مجوز رمان «آسمان رنگ رنگ» بودم، اصلاحیه‌های غریبی بر کتاب وارد شد که من عملا از چاپ آن منصرف شدم. این کتاب قرار بود از سوی نشر اشاره منتشر شود. همچنین اثر دیگرم، کتاب تألیفی و انتقادی «زنان داستان‌نویس نسل سوم» است که از سوی نشر مروارید از یک سال پیش برای دریافت مجوز ارسال شده بود. پس از اعلام نظر ارشاد مبنی بر حذف چند داستان و همچنین اعمال اصلاحیه‌هایی بر داستان‌های دیگر، ناگزیر از چاپ این کتاب هم تا زمانی که شرایط این‌گونه باشد، منصرف شدم.
۲۱ – رمان‌ های «دورگه »و« ورق بازها» مهدی فاتحی بعد از مدت های غیر قابل چاپ اعلام شد
۲۲ – ؛مجموعه‌ی شعر «اروتیکای» یانسیس ریتسوس با ترجمه‌ی فریدون فریاد غیر قابل چاپ اعلام شد.
۲۳ – ؛کتاب داستانی روسپی زیر ناخن نوشتج‌ی خالد رسول پور مجوز نگرفت
۲۴ –  رمان زیارت ساره زن ابرام نوشته‌ی علی روات زاده مجوز نگرفت.
از حسین سناپور کتاب بادبان کشیدن در مه به سیاهه ی من تغییر نام داد و انتشار یافت، اما کتاب دود او به طور کلی غیر قابل چاپ اعلام شد و علاوه بر نیمه ی غایب و ده جستار داستان نویسی غیرقابل انتشار است.
کتاب شعر آرش الله‌وردی به نام«کتاب خون» توسط چشمه رفت ارشاد پارسال ،اما مجوز نگرفت.
کتاب های «زوال کنکل» و « طریق بسمل شدن» محمود دولت ابادی هم بعد از یک دهه مجوز چاپ نگرفتند نسخه‌ی آلمانی «زوال کنکل» در اروپا منتشر شده است.
«عقرب روی پلهای راه آهن اندیمشک» نوشته حسین مرتضائیان آبکنار توقیف شده و از فروشگاه‌ها جمع شد.
صبر ایوب حسن محمودی نشر ثالث هم از دیگر آثاری است که در این سال ها توقیف شده است
از آوردن نام آثاری دیگر که نویسندگانشان راضی نیستند هم پرهیز می‌کنم
برگرفته از وبلاگ حسن همایون

یغمای جندقی عبیدی دیگر- نصرت الله نوح

نصرت الله نوح - تیر ۱۳۹۰

کتاب یغمای جندقی
عبیدی دیگر در دوره قاجار
که شامل بخش منتشر نشده آثار این شاعر گرانقدر است، به همت و با مقدمه ی نصرت الله نوح که خود از افتخارات طنز ادبی کشورمان است تنظیم شده است. کتابی است بسیار شیرین و خواندنی ودر حدود ۴۸۰ صفحه است.
من، نه قصد نقد این کتاب را دارم و نه حتا می خواهم در مورد آن صحبت کنم، چرا که هر دوی این کار ها از من ساخته نیست. هر شعر این کتاب خود یک سینه سخن دارد که پرداختن به آن کاری کارستان است و بشکلی فقط در حد توان استاد بزرگواری چون نوح عزیز می باشد.
آوردن نمونه ای از این کتاب که ارتباطی هم به یغمای جندقی ندارد، بهانه ای است که از این کتاب خواندنی یادی کرده باشم، و برای یاد آوری نام یغمای جندقی است، و اشاره ای به مجله ی وزین ” یغما ” که دیگر نیست و مدیرزنده یادش حبیب یغمائی است.

یادی از مجله ی یغما و حبیب یغمائی
نمی دانم چرا هر وقت یغمای جندقی را بخاطر می آورم بی اختیار مجله ی یغما و حبیب یغمائی دوست بزرگوار و استاد از دست رفته ام به خاطرم تداعی می شود.
یکی از آخرین دیدار های من با این شاعراستاد در نیمه ی دوم سال ۱۳۵۶ بود، یعنی سالی قبل از این که طومار مجله ی یغما بسته شود و زمانی که حبیب به علت نابینائی قادر به خواندن و نوشتن نبود.
من تازه از مسافرت آمریکا بر گشته بودم و ایران آبستن حوادثی بود که می رفت تا طومار رژیمی را در نوردد و طرحی نو در افکند ( آن هم چه نویی )
من برای شرکت در ختم یکی از درگذشتگان به خانقاه صفی علیشاه تهران رفته بودم، پس ازختم وقتی از خانقاه بیرون آمدم چشمم به تابلوی دفتر مجله ی یغما افتاد. با خوشحالی به آن سو رفتم و زنگ در را فشار دادم ، پس از چند دقیقه ای جوانی در را باز کرد . در این بین صدای حبیب به گوشم خورد که از طبقه ی بالا می گفت:
پرویز جان جه کسی آمده است؟
پرویز پسر حبیب گفت:
آقا جان، نوح است.
حبیب با شنیدن نام من از طبقه ی بالای خانه اش، کورمال، کورمال، در حالیکه دست های خود را به نرده گرفته بود پائین آمد، من او را در آفوش گرفتم و بوسیدم و هر دو گریستیم. بیش از یکسال بود که او را ندیده بودم.
پس از آن رویش را به پرش کرد و گفت:
پرویز جان برو آخرین دوره ی مجله ی یغما ” دوره ی سی ام ” را بیاور.
وقتی آورد و به دست حبیب داد، حبیب به من گفت:
” آقای نوح، مطلبی را که برای جد من ” یغما ” نوشته بودی به من ندادی که چاپ کنم. به کتاب سال کیهان دادی و آن ها چاپ کردند. تا من رفتم متوجه بشوم مجله ی خواندنی ها نیز آن را در دوسه شماره چاپ کرد. ولی هیچ یک از این ها دلیل نمی شود که من هم آن را چاپ نکنم. ”
گفتم :
” استاد آن مطلب قابل چاپ در مجله ی یغما نبود ”
گفت:
” بود و خوب هم بود. من باید آن مطلب را می نوشتم، نتوانستم بنویسم، شما جور مرا کشیدید. باید چاپ آن را به من می دادید. البته من آن را با افزودن مقدمه ای و حاشیه هائی با خط ” یغما ” در آخرین شماره های مجله ی یغما چاپ کردم. ”
من با نهایت شرمندگی عذر خواهی کردم. او سپس در حالیکه با چشمهایش افق نا معلومی را می نگریست، با دست خود دوره ی آخر مجله ی یغما را برایم ظهر نویسی کرد و به من داد ، که من آن را در کتابخانه ام حفظ کرده ام.
امروز که مطلب مربوط به یغما را آماده می کردم بی اختیار باز بیاد چهره ی در هم فشرده، چشمان گود و بی نور، صورت استخوانی و مهر بان و صدای گرم و گیرای او افتادم.
حبیب با ” یغما ” زنده بود و چند سالی پس از تعطیل یغما بیشتر نتوانست به زندگی ادامه بدهد و در ۲۴ اردیبهشت ۱۳۶۳ در سن ۸۵ سالگی در گذشت. یادش گرامی باد.
” یغما خوشم بخرقه که عمری در این لباس
بودم شرابخواره و نشناخت کس مرا “

مبارزه با تروریسم به کمک موریتاتی!- احمد طباطبائی

احمد طباطبائی - تیر ۱۳۹۰

ماهیت پرخاشگرانه و ناسنجیده ی سیاستهای خارجی دولت احمدی نژاد ما را مدام گرفتار دردسرهای گوناگون می سازد. روزنامه ی حمایت در شماره ی یازدهم خرداد گزارشی از سفر احمد وحیدی ، وزیر دفاع کشورمان ، به موریتانی به چاپ رسانده بود. معلوم نیست چرا آقای وحیدی وقت و توجه خود را صرف کشوری دورافتاده در آفریقا کرده است که هیچ نقش و تاثیری در دنیا ندارد. روزنامه حمایت در این گزارش بدور از هر شوخی و با جدیت تمام به درج نظرات وزیر دفاع ایران پیرامون مواضع مشترک ایران و موریتانی در زمینه ی مبارزه با تروریسم پرداخته است.

در واقع درج چنین گزارشی به خودی خود مضحک و کنایه آمیز است زیرا وزیر دفاع کشورمان درست یک روز قبل از این ماجرا ، به دلیل سابقه اش در یک انفجار تروریستی ، از کشور بولیوی اخراج شده بود. چهار سال پیش ، پلیس بین الملل نام وحیدی را در فهرستی از شهروندان تحت تعقیب ایرانی منتشر کرد . آقای وحیدی و عده ی دیگری از مقامات سابق ایران به اتهام دست داشتن در انفجاری در آرژانتین در سال ۱۹۹۴ میلادی که منجر به قتل ۸۵ نفر شده بود تحت تعقیب اینترل پل قرار دارند. هدف اصلی این انفجار مرکز یهودیان در بوینوس آیرس بود اما اکثر کشته ها و زخمی های این حادثه شهروندان آرژانتینی!
بودند. دولت ما ادعا می کند که به بازگرداندن سرزمین اسرائیل به فلسطینیان معتقد است اما یهودیانی که در انفجار سال ۱۹۹۴ کشته شدند دقیقاً همانجایی بودند که دولت ما می خواهد – یعنی بیرون از اسرائیل.

آرژانتینی ها چند روز پیش متوجه حضور وحیدی در یک مراسم سالگرد رسمی نظامی در بولیوی شدند و مراتب اعتراض شدید خود را فوراً به دولت بولیوی اعلام کردند. مقامات بولیوی نیز که از حضور یک “تروریست” در کنار رئیس جمهور خود خجالت زده شده بودند با دستپاچگی و بدون درنگ وزیر دفاع ما را از بولیوی اخراج کردند و بدین ترتیب یک بار دیگر ایران در صحنه ی بین المللی تحقیر شد. شاید هم پرواز وحیدی به موریتانی صرفاً تلاشی از سوی او برای یافتن کشوری بوده است که آمادگی تحمل حضور او را داشته است.

چند روز پیش در حادثه ی حقارت آمیز دیگری ، مصری ها بلند پایه ترین “دیپلمات” کشورمان را در قاهره دستگیر و وی را پس از مدتی بازداشت و بازجویی از مصر اخراج کردند. رسانه های تحت سانسور ایران تمام تلاش خود را به کار گرفتند تا به نوعی این افتضاح تازه را یک سوتفاهم از سوی مقامات مصری قلمداد کنند در حالیکه حقیقت ماجرا هیچ ارتباطی به سوتفاهم نداشت و آقای قاسم حسینی رئیس تیم جاسوسی ایران در قاهره و مسئول مستقیم اداره ی یک شبکه جاسوسی در کشور مصر بود.

دستگیری حسینی درست در زمانی که ایران و مصر در تلاشند تا روابط دوجانبه را به سطحی دوستانه و همه جانبه ارتقا دهند یک افتضاح تمام عیار محسوب می شود. بعلاوه ، شرمساری ایران در این ماجرا از آن جهت تشدید گردید که اخراج حسینی از خاک مصر دقیقاً با همان پروازی صورت گرفت که یک گروه “گفتگوی ملی” مصری را در روز دهم خرداد به منظور دیداری رسمی از قاهره به تهران حمل می کرد. به عبارت دیگر ، فردی که مسئول زهرآگین کردن روابط ما با مصر بود همراه با هیئت دوستی مصر به تهران پرواز کرد ! هماهنگی برای چنین بلبشویی فقط از دولت ما بر می آید و هیچ دولتی در جهان قابلیت انجام چنین!
کاری را ندارد !

ظاهراً هربار که نمایندگان رسمی کشور ما برای یافتن دوستان جدید به اقصی نقاط جهان سفر می کنند ایران دوستان بیشتری را از دست می دهد. من چشم براه روزی هستم که دولت ما به دیوانگی و ماجراجویی در سیاست خارجی اش پایان دهد و به عضوی مسئولیت پذیر و قابل اعتماد از جامعه جهانی مبدل شود. البته با حاکمیت فعلی ایران فرا رسیدن چنین روزی بسیار بعید به نظر می رسد.
——————————–
چهاردهم خرداد نود

دویست سال پایداری برای آزادی و استقلال-دکتر محمود کویر

دکتر محمود کویر - تیر ۱۳۹۰

((غرض من از نبشتن این اخبار آن است تا خوانندگان را فایده‌ای به حاصل آید و مگر کسی را از این به کار آید… و هرکس که این نامه بخواند، به چشم خرد و عبرت اندر این نامه نگریست، نه بدان چشم که افسانه است… تا برجایم سخن حق ناچار بگویم… و محال است چیزی نبشتن که به ناراست ماند.)) ابوالفضل بیهقی
*
((ایرانیان وپارسیان بسی بختیار بودند که آفتاب عنایت خداوندی و سحاب رحمت مصطفوی بر آنان سایۀ عزت افکند تا به شرف اسلام مشرّف شدند وردای ایمان بر تن کردند و جرعۀ معرفت از جام رسالت محمّد نوشیدند و کتاب و حکمت او را عزیز داشتند و در فهم و تفسیر آن به جان کوشیدندواسلام را ایرانی وایران را اسلامی کردند و چراغ فرهنگ فروخفتۀ خود را به مدد آن فروغی نو بخشیدند و با شکفتنی شگفت، هویتی و حقیقتی و جانی و جانانی تازه یافتند.)) عبدالکریم سروش
*

از این پــــس شکست آید از تازیان
سـتـــاره نــگـردد مــــگر بـر زیـان
شــود بـنـده ی بـی هـنــــر شـــــهریـار
نــــژاد و بــزرگـی نـیـــایـد بـه کـار
چو این خانه از پادشاهی تهی است
نــه هنـگام پیــروزی و فـرهی است
چـــو آگـاه گـشتـم از این راز چـرخ
که ما را از او نیست جز رنج، بَرخ
بـه ایـرانـیـان زار و گـریـان شــدم
ز ســاســانـیـــان نـیـز بـریـان شــدم

آیا ایران در تازش تازیان، به استقبال آنان رفت؟ آیا مردمان به سادگی تسلیم شدند؟ به سبب های این شکست سنگین کاری ندارم. تنها می خواهم با نگاهی به معتبرترین اسناد تاریخی بر این گوشه از تاریخ ایران نگاهی داشته باشیم. از آن رو که بخشی از باورهای امروز ما و روزگاری که در آن به سر می بریم، برخاسته از همین رویداد است. رویدادی دهشتبار که ریشه فرهنگ و اندیشه را در این سرزمین سوزانید. که تخم ریا و ترس را در برهوت سوخته ای که به جا نهاده بود پاشید.که همه ی دستاوردهای چند هزار ساله ی یک فرهنگ و تمدن را با تیغ و تازیانه و آتش، در شعله ها سرکش دشمنی و نفرت و نادانی سوزانید. که زبان و فرهنگ و اخلاق و دین و آیین این مردمان را در تندبادی خوفبار دگرگون کرد و به تاراج داد. که هم امروز، زخم آن تیغ و تازیانه بر شانه های ماست. نگاهی به اسناد با ارزش تاریخی چون: تاریخ تبری، مروج الذهب، الکامل،البلدان، آثار الباقیه، زین الاخبار،تاریخ بخارا. تا دروغ نتواند همچنان بر اریکه بماند.
بگویش که: در جنگ مُردن، به نام
به از زنده، دشمن بدو شادکام
( از پیام رستم فرخزاد به سردار تازی)

این نوشتار چند بخش است:
*آغاز تازش( شبیخون بر عشق)
*پایداری گام به گام
*جلوه های گوناگون ایستادگی
*جنبش های ایرانیان
*سلسله های مستقل و آزاد

آغاز تازش( شبیخون بر عشق)
غارت، نخستین هدف تازش تازیان بود. رومیان که سبب گسترش بازرگانی در میان عربان بودند، از ایرانیان شکست خورده و هر دو سوی جنگ بسی فرسوده بودند.اما تازیان هنوز از آنان می هراسیدند.دو دروازه ی در هم شکسته و دو باروی فروریخته در دو سو، به روی بیابانگردانی خشمناک و گرسنه دهان گشوده بود. بیابانگردانی بی رحم و هراس زده. پس، از شبیخون آغاز کردند. شبیخون در فرهنگ قبیله است. شبیخون و تاراج، بخشی از فرهنگ تازیان و قبیله است. زندگی در بیابان و کاروان و خیمه و چاه برای شبیخون و غارت است.فرهنگ بیابانی پر است از خنجر و کمین و کتل وکینه…. تازیان سده ها بود که از راه غارت و شبیخون می زیستند. و کینه و کمین و کتل با فریب و نیرنگ سر و کار دارد. و تازیان اینک با فریبی بزرگ در آستین می رفتند تا آن شبیخون بزرگ را سامان دهند. گام به گام. کمین در کمین. اهریمنانی از میان دوزخ بر خاسته بودند تا زیبایی و عشق را به مسلخ کشند و برابر خدایان خویش قربانی کنند.
«یکی از مسیرهای شبیخون، سرزمین بین النهرین بود که بخش اعظم آن جزیی از شاهنشاهی ساسانی بود. سران قبایل عرب که در مرز میان عربستان و ایران زندگی میکردند به فکر افتادندکه با قبول اسلام به نیروی های خالد بن ولید بپیوندند تا به سرزمینهای ثروتمند شاهنشاهی ساسانی ، در شرایطی که توجه این دولت به بیزانس بود، دستبردهایی بزنند. در رجب سال ۱۲هجری خالد بوسیله نیروی جنگی کوچکی که بخش بزرگ آنرا درخودمحل فراهم آورده بود، به حیره شبیخون زد وباغنایم فراوان بازگشت. موفقیت این شبیخون، شبیخون های دیگری به دنبال آوردکه سلسله آنها به قادسیه درسال ۱۶ هجری کشید. در سال دوازده هجری مثی ابن حارثه به فکر افتاد تا حمایت مدینه را جلب کند و با ابوبکر مذاکره نماید . او اوضاع آشفته ایران را تشریح کرد و از او خواست تا نیرو در اختیارش گذارد تا به جنوب فرات حمله کند و به نام گسترش اسلام غنایم بسیاری را کسب نماید . به گفته طبری : عرب ها از شوکت و قدرت ایرانیان خبر داشتند و می دانستند که آنان ملتی هستند که جهان را به زیرنگین خود دارند. به همین جهت در فکر حمله به ایران نبودند و تنها قصد تصرف شهرهایی از عراق منجمله حیره را کردند . در سال دوازده هجری خالدبن ولید رهسپار حیره شد و از تمام قبایل درخواست کمک نمود . او در این جنگ ها رشادتهایی از خود نشان داد که نام وی را سیف الله گذاشتند . به گفته تبری : در میان راه به حیره، دهستان های بساری برای ایجاد رعب و و حشت به آتش کشیده شد و آن ها را ویران کردند . بعد از ورود به حیره مردم شهر توان مبارزه را در خود ندیدند و قراردادی بسته شد تا سالیانه صد و نود هزار درهم به مدینه باج پرداخت کنند.
خالد ابن ولید پس از پیروزی حیره به فکر تصرف مناطق آرامی نشین عراق افتاد . مردمان آنجا مسیحیان ایرانی بودند که با آرامش زندگی می کردند . وی لشگر بزرگی را روانه نمود . فرمانده شهر برای آنکه سربازان تسلیم نگردند و فرار نکنند، تصمیم به زنجیر کردن خود و سربازانش گرفت . این نبرد به ” ذات السلاسل ” مشهور گردید. تبری می نویسد:خالد پس از کشتن سربازان دربند که در حدود هفتصد نفر بودند ، زنجیر آنان را به عنوان غنیمت برداشت و فرمانده شهر را گردن زد . این جنگ در شهر کاظمه در شمال کویت روی داد که در آن زمان بخشی ازامپراتوری ایران بوده است . تبری افزوده است در سال ده هجری پیامبر به “منذر ابن ساوی” و “سیبخت” مرزبان هجر( بحرین) نامه ای نوشت تا آنان را به اسلام دعوت کند . بحرین در طول هزاران سال متعلق به ایران بود . دو تن مرزبان آنجا اسلام را پذیرفتند ولی مجوسان شهر مسلمان نشدند و به دستور پیامبر متعهد شدند یک دینار طلا به عنوان جزیه پرداخت کنند . سپس پیامبر دستور مصادره اموال آتشکده های بحرین را داد و زمین های آنان به تملک مدینه در آمد.مردمان ترس زده که دولت ایران به آنان توجه نداشت و سالیان دراز در آرامش زیسته بودند، یکی پس از دیگری در برابر این توفان سیاه از پای در می آمدند. بازارهای برده فروشی در همه ی شهر ها به راه افتاده بود. فرمان آنچنان که در سیره های پیامبر، مانند سیره ی ابن عباس عموی پیامبر و سیره ابن هشام آمده چنین بود: پیرمردان و پیرزنان را بکشید. پسران را در بازار برده بفروشید. دختران را تصاحب کنید. اموال رابه غارت برید. پس از مرگ ابوبکر، عمر در سال سیزده هجری راهی فرات جنوبی شد. سپهسالار ایران به نام بهمن جازویه لشگری بزرگ برای نبرد آماده ساخت . در این نبرد بیش از چهار هزار عرب کشته شد و فرماندهان و سربازان عرب ها به بیابان ها گریختند . در همین زمان سپهسالار ایران، فیروزان با هواداران خود مشغول نبرد با رستم فرخزاد بود . بهمن جازویه با کمک مهران به یاری رستم شتافتند تا از کودتای فیروزان که از پارتیان بود جلوگیری کنند . تبری می نویسد : پارتیان بر ضد رستم و پارسی ها بر ضد فیرزوان نبرد میکردند .عمر با جریر ابن عبدالله قراردادی بست تا هر چه زمین در جنوب عراق است و وی بتواند آنان را به نفع اسلام فتح کند یک چهارمش به تملک خود او و افراد قبیله اش در خواهد آمد و بقیه آن به مدینه تعلق دارد . این وعده عمر قبایلی مانند اشعر، همدان، نخع،کنده، سکون و… را گستاخ کرد تا به سپاه اسلام در جنوب عراق بپوندند در سال پانزده هجری لشگری عظیم وارد جنوب عراق شد.
اعراب با پیروزی دراین جنگ تا تیسفون پیشروی کردند و این بار به چنان غنایم بی حسابی دست یافتند که تصور آن نیز برای شان ممکن نبود. در این هنگام هنوز صحبتی از جهانگشایی اسلامی در میان نبود و هدف به دست اوردن غنایم بود. به همین جهت (خلیفه دوم)، دستور دادکه چون غنایم حاصله احتیاجات اعراب را بحد وفور کفایت می کندعملیات بیشترضروری نیست و خواست او این است که جنگ در همینجا متوقف شود.
یاکوبوسکی می نویسد: وقتی اعراب برکاخ تیسفون دست یافتند همه ظروف طلا ونقره، پارچه های گرانبهای ابریشمی وزربفت، قالیهای نفیس، سنگ های قیمتی، اسلحه واموال فراوان وبردگان بسیار از زن ومرد به غنیمت بردند وشهر تیسفون چنان ویران وسوخته وغارت وتهی از سکنه شد که دیگر درهیچ دورانی احیاء نگشت.
درکاخ تیسفون از جمله فرشی بودابریشمین، شصت گزدرشصت گز، مرصع بازمرد که به گوهرهای غیرمکرر تزیین داشت، چنانکه ده ارش آن از زمردسبز بود وده ارش از بلور سفید وده ارش ازیاقوت کبود و درحواشی وجوانبش ریاحین وگلها وانواع درختان ومیوه ها ازجواهرابدار، وآنرا بهارستان نام بود وسعد بن ابی وقاص خمس غنایم جدا کرده نهصد شترجهت حمل آنها ترتیب نمود. وچون ازقیمت گزاری فرش موصوف عاجز گشتند آنرابی آنکه در قسمت داخل سازد اضافهً اموال خمس کرد وبه مدینه فرستاد و تتمه غنایم برشصت هزارسوارتقسیم نمود وهر سواری را ۱۲۰ هزار درهم حاصل آمد…»
بیایید بخوانیم که چگونه و برای چه این دین به میان ما آمد و با چهره ی واقعی اینان بیشتر آشنا شویم:
عبدالحسین زرین کوب می نویسد: فاتحان، گریختکان را پی گرفتند ؛ کشتار بیشمار و تاراج گیری باندازه ای بود که تنها سیصد هزار زن و دختر به بند کشیده شدند.شست هزار تن از آنان به همراه نهصد بار شتری زر و سیم بابت خمس به دارالخلافه فرستاده شدند و در بازارهای برده فروشی اسلامی به فروش رسیدند؛ با زنان در بند به نوبت همخوابه شدند و فرزندان پدر ناشناخته ی بسیار بر جای نهادند.هنگامی که این خبر بگوش عمر رسید دستها را بهم کوفت . گفت از این بچه های پدر ناشناخته به خدا پناه می برم.
مرتضی راوندی در تاریخ اجتماعی ایران می نویسد : اعراب در تیسفون غنائم فراوان بدست آوردند که عبارت بود از مقادیر زیادی طلا و نقره منقوش به صورت انسان و حیوان و سنگهای قیمتی، پارچه های ابریشمی،زربفت،قالیهای زیبا،بردگان بسیار از زن و مرد و اسلحه و اموال فراوان دیگر؛ شهر تیسفون ویران ؛ سوخته و غارت شد و دیگر در هیچ عهدی احیا نگشت . بخشی از ساکنان شهر که نتوانسته بودند فرار کنند کشته شدند و بخشی به اسیری و بردگی برده شدند.سطح فرهنگ و تربیت سپاهیان عرب و حتی سرداران بزرگ ایشان به قدری نازل بود که از درک ارزش اشیائی که با چنان هنرمندی و چیره دستی ساخته شده بود ؛ عاجز بودند و طبق سوره مربوطه غنایم را تقسیم می کردند . بدین سبب بود که ظروف زیبای طلا و نقره را که از لحاظ هنری بی بدیل بودند ذوب کردند و به شمش مبدل ساخته و پارچه های زربفت و زیبا را قطعه قطعه کردند .
دینوری در اخبار الطوال می نویسد: عتبه به شهر ابله رسید و آنجا را بزور بگرفت و به عمر چنین نوشت …. اما بعد ؛ سپاس الله را که ابله را بر ما فتح کرد ؛ اینجا لنگر گاه کشتی های عمان و بحرین و فارس و هندو چین است.ما زر و سیم و کالا و اموال و زنان بسیار و فرزندان مردم آن سامان را به غنیمت گرفتیم و من به خواست الله تفصیل این پیروزی را برای تو خواهم نوشت . سپس عتبه به مزار رفت و الله وی را بر مردم آن شهر پیروزی بداد و مرزبان آنجا را بدست او گرفتار کرد و عتبه او را بکشت و زنش را برای خود برداشت و جامه و سلاح او را بر گرفت و کمر بند وی را که انباشته از گوهر های زمرد و یاقوت بود برای عمر فرستاد.مسلمین از این خبر یکدیگر را بشارت دادند. می بینیم که هدف از جهاد و غزوه، گسترش دین با شمشیر و تازیانه و غارت است.
چنین بود روزگار ایرانیان و چنین است پیام شاه ایران به مردمان:
همانا که آمد شما را خبر
که ما را چه آمد ز اختر به سر
ازین مارخوار اهرمن چهرگان
ز دانایی و شرم بی بهرگان
نه گنج و نه تخت و نه نام و نژاد
همی داد خواهند گیتی به باد
بسی گنج و گوهر پراکنده شد
بسی سر به خاک اندر آکنده شد
چنین گشت پر کار چرخ بلند
که آید بدین پادشاهی گزند
ازین زاغساران بی آب و رنگ
نه هوش و نه دانش نه نام و نه ننگ
انوشیروان دیده بد این به خواب
کزین تخت بپراکند رنگ و تاب
چنان دید کز تازیان صد هزار
هیونان مست و گسسته مهار
گذر یافتندی به اروند رود
به چرخ زحل برشدی تیره دود
به ایران و بابل ز کشت و درود
نماند خود از بوم و بر تاروپود
هم آتش بمردی به آتشکده
شدی تیره نوروز و جشن سده
ز ایوان شاه جهان کنگره
فتادی بمیدان او یکسره
کنون خواب را پاسخ آمد پدید
ز ما بخت گردون بخواهد کشید
شود خوار هر کس که بود ارجمند
فرو مایه را بخت گردد بلند
پراکنده گردد بدی در جهان
گزند آشکارا و خوبی نهان
به هر کشوری در ستمکاره ای
پدید آید و زشت پتیاره ای
نشان شب تیره آمد پدید
همی روشنایی بخواهد برید

مردمان اما، چراغ آزادی را روشن نگه داشتند.
تازیان تازه مسلمان که با شمشیر و برای غارت آمده بودند،با مقاومت های سخت مردم روبرو گردیدند. در بیشترشهرها، پایداری و مقاومت ایرانیان، بی رحمانه سرکوب گردید . ایرانیان در نبرد جلولا از خود مقاومت درخشانی نشان دادند. اعراب مسلمان در این جنگ آنچنان خشونتی به کار بردند که تمام مورخین از آن بنام “واقعه هولناک جلولا” یاد کرده اند. در این جنگ صد هزار تن از ایرانیان کشته شدند و مدت ها اجساد آنها روی زمین باقی مانده بود و زنان و کودکان ایرانی به اسارت رفتند.این پیکار بدان جهت جلولا (پوشانیده) نام گرفت که از بس کشته دشت و صحرا را پوشانیده بود که نمودار عظمت و جلال جنگ بود. (تاریخ تبری)
ایرانیان در نبرد نهاوند نیز مقاومت بسیار و اعراب خشونت فراوان از خود نشان دادند.عروه بن زید(شاعر عرب) از جنگ نهاوند نیز با نام پیکار هولناک نام می برد. (اخبار الطوال)
دسته های ایرانی که گویند چهارصد هزار نفر بودند.در انجا بودند و بر شکیبایی و پایداری سوگند یادکرده بودند و اعراب از ایرانیان آنقدر کشتند که خدا داند و از اموال و غنیمت ها چندان نصیب اعراب مسلمان گردید که در هیچ کتابی اندازه آن ذکر نشده است. (آفرینش و تاریخ )

جنگ زنجیر
ابوبکر که پس از پیامبر به خلافت رسید در ۱۲ هجرى برابر با ۶۳۳ میلادى زمان را براى نبرد با ایران آماده دید. وى سردار بزرگ عرب خالد بن ولید را به سوی ایران فرستاد.
خالد در حرکت خود به سوی ایران ابتدا در جنوب بصره بانیروهای هرمز، سردار ایرانى درگیر شد و در نبردى تن به تن وى را کشت .تازیان نیز سپاه وى را از بین بردند. تازیان در درگیرى دیگرى، سپاه کمکى ایران به سردارى قارن را نیز در هم کوبیدند و جنگ سلاسل یا زنجیر سبب نخستین برترىتازیان برایران شد. در سلاسل بار دیگر تاریخ تکرار شد. بیابانگردانی نیمه وحشی به یاری یک ایده و رهبری جمع گرایانه بر تمدنی باشکوه اما ستمکارانه پیروزی یافتند.
تازیان در «ولجا» نیز (نزدیک مصب دجله و فرات) شکستى دیگر نصیب سپاه ایران کردند. خالد عهد کرده بود که تا هزار نفر را به هلاکت نرسانده باشد ، دست به غذا نبرد. وی هنگامی اقدام به خوردن غذا کرد که مرادش برآورده شده بود.
جنگ اولیس
نخستین برخورد جدى در برابر سپاه خالد در اولیس درنزدیکى فرات روى داد. سپاهیان ایران در این نبرد به شدت در برابر نیروهاى خالد مقاومت کردند تا آنجا که خالد قسم خورد آب رودخانه را از خون آن ها سرخ کند و پس از پیروزى نیز سر صدها اسیر را برید.
خالد سپس پیشروى خود را به سوى فرات ادامه داده و پس از گرفتن شهر انبار در نزدیکى بابل،جنوب میاندورود را از دست ایران خارج کرد. اما سپس به دستور ابوبکر براى دخالت در نبرد اعراب و روم، جنگ با ایران را کنار گذاشت.
در همین زمان یزدگردسوم آخرین پادشاه ساسانى براى پایان دادن به پیشروى تازیان رستم فرخزاد را مأمور سرکوبى دشمنان کرد. رستم که سردارى بزرگ و پر قدرت بود سپاهى عظیم گردآورد .عمر که از عزم ایرانیان براىنبرد با خبر شده بود در مدینه بر منبر رفت و از مردم کمک خواست و ابوعبیده بن ثقفى را با لشکرى بزرگ به سمت ایران فرستاد.
جنگ پل
«مثنا» سردار عرب که جانشین خالد شده بود پس از چند نبرد با ایرانیان به دلیل کمی نیرو مجبور به عقب نشینى و منتظر نیروهاى مدینه شد. پس از رسیدن ابوعبیده، سپاه عرب از فرات گذشته و به جنگ بهمن جادویه سردار ایرانى رفتند.
در این جنگ جادویه از سى فیل جنگى استفاده کرد و نبردى سخت درگرفت که ابوعبیده در آن کشته شد و تنها پایدارى مثنا سبب شد تا لشکر عرب از هم نپاشد. اعراب سراسیمه به اولیس عقب نشستند و بهمن به اشتباه از تعقیب آنهاچشم پوشید.
نبرد بوایب
به دستور عمر سردارى سپاه به مثنا سپرده شد و اعراب پس ازرسیدن نیروهاى کمکى در رمضان سال ۱۳ هجرى (۶۳۴ میلادى) با نیروهاى ایرانى در نزدیکى کوفه در محلى به نام بوایب نبردى سخت را آغاز کردند. مردان مهرویه سردار ایرانى در جنگ کشته شد و مثنا نیز زخمى کارى برداشت وچند هفته بعد درگذشت. اما در نهایت ایران شکست خورد.
نبرد قادسیه
در ۶۳۶ میلادى برابر با ۱۴ هجرى رستم فرخزاد وسعدبن ابى وقاص سرداری نبرد را به دست داشتند. سربازان تازی از بهترین جنگاوران عرب وسربازان شامى بود که از نبرد با روم پیروزمندانه بازگشته بودند.
سپاه دو طرف در قادسیه (در ۳۰ کیلومترى کوفه ) در برابر هم صف آرایى کردند. در این جنگ که از نبردهاى بزرگ تاریخ به شمار مى آید در ابتدا فیلان ایرانى سواران عرب را وادار به عقب نشینى کردند، اما پس ازآن تیراندازان عرب فیلان را از سر راه برداشتند. با ورود نیروهاى امدادى سورى به صف اعراب، قدرت آنها زیاد شد و در روز سوم نبرد اعراب سواره نظام ایران را شکست دادند. تلفات ایران۱۰ هزار نفر و تلفات اعراب ۲ هزار نفر یاد شده است.
اما جسارت سربازان عرب سبب شد تا در شب سوم جنگ نیز سپاه ایران نتواند استراحت کند و از سویی زخمى شدن فیل هاى ایرانى نیز آرایش اردوى ایران را بر هم زد.
در روز چهارم آنچه که شکست قطعى را نصیب ایران کرد برخاستن توفان خاک به سمت نیروى ایران و مرگ رستم به دست اعراب بود. پس از این سپاه ایران از هم پاشید و درفش کاویانى به دست اعراب افتاد. دراین نبرد هزاران سرباز ایرانى نیز در رودخانه غرق شدند وتلفات سنگین ایران موجب برترى نظامى اعراب در میانرودان شد.مردمان ترس زده از برابر تازیان بی رحم و غارتگر گریختند تا در جایی دیگر برابر آنان بایستند.
نبرد مداین
عمر سعد دو ماه بعد به دروازه پایتخت ساسانیان رسید. تیسفون با گنج هاى بزرگش برابرتازیان بود. سربازان عرب اکنون به حدود ۶۰ هزارنفر افزایش پیدا کرده بود. یزدگرد هراسان از این توفان و خیانت های پیرامونیان، تیسفون را رها کرد. جانشین او فرخ هرمز برادر رستم نیز پس ازچند نبرد در بیرون دژ، این شهر افسانه اى را به تازیان واگذار کرد.
بار دیگر و ده ها بار دیگر این بیت ها را بخوانیم و به روزگار خویش بنگریم! تکراری تلخ و سیاه!
چنان فاش گردد غم و رنج و شور
که شادی به هنگام بهرام گور
نه جشن و نه رامش، نه کوشش نه کام
همه چاره و تنبل و ساز دام
پدر با پسر کین سیم آورد
خورش کشک و پوشش گلیم آورد
زیان کسان از پی شود خویش
بجویند و دین اندر آرند پیش
پایداری گام به گام

همدان
در یورش تازیان به همدان، مردم به سختی جنگیدند و در برابر اعراب مسلمان مقاومت کردند.به نوشته تبری : جنگ و مقاومت مردم همدان در عظمت همانند جنگ نهاوند بود …. و از پارسیان چندان کشته شد که بشمار نبود.
شوشتر
در شوشتر ؛ مردم وقتی از تازش تازیان با خبر شدند ؛ خارهای سه پهلوی آهنین بسیار ساختند و در صحرا پاشیدند . چون قشون اسلام به آن حوالی رسیدند ؛ خارها به دست و پای ایشان بنشست ؛ و مدتی در آنجا توقف کردند . پس از تصرف شوشتر ؛ لشکر اسلام در شهر به قتل و غارت پرداختند و آنانی را که از پذیرفتن اسلام خود داری کرده بودند گردن زدند.( الفتوح – تذکره شوشتر سید عبدالله شوشتری )
استخر
پس از فتح استخرمردم سر به شورش برداشتند و حاکم عرب آنجا را کشتند.اعراب مسلمان مجبور شدند برای بار دوم استخررا محاصره کنند.مقاومت و پایداری ایرانیان آنچنان بود که فاتح استخر (عبدالله بن عامر) را سخت نگران و خشمگین کرد بطوریکه سوگند خورد که چندان بکشد از مردم ” استخر” که خون براند. پس خون همگان مباح گردانید و چندان که کشتند خون نمی رفت تا آب گرم به خون ریختند پس برفت و عده کشته شدگان که نام بردار بودند چهل هزار کشته بودند بیرون از مجهولان . (کامل ابن اثیر)
در زمان علی نیز مردم استخر بار دیگر سر به شورش گذاشتند و این بارعبدالله ابن عباس به فرمان علی شورش توده ها را در خون فرو نشاند. (فارسنامه)
فارس و کرمان
در برابر تازیان،مردم فارس و کرمان نیز قیام کردند و عمال علی را از شهر بیرون کردند. علی برای خاموش کردن مردم زیاد بن ابیه را بسوی فارس و کرمان فرستاد. (مروج الذهب.)
ری
مردم شهر ” ری ” بارها علیه والیان شورش کردند. عمر و عثمان مجبور شدند چندین بار به ری لشکر کشی کرده و شورش مردم را سرکوب کنند. (فتوح البلدان)
در زمان علی هم مردم ری سر به طغیان گذاشته و از پرداخت خراج خود داری کردند و در خراج آن دیار کسری پدید آمد. علی،ابو موسی را با لشکری فراوان به سر کوب شورش مردم ری فرستاد. (فتوح البلدان)
به نوشته ی تبری: عبدالله بن عتبان(سردار عرب) در قم هر چهار پایی که یافت – از شتر و گوسفند – که عدد آن خدا می دانست، همه را جمع کرد و آنرا غنیمت کرد.
در حمله اعراب به ری مردم این شهر پایداری و مقاومت بسیار کردند.مغیره (سردار عرب) در این جنگ چشمش را از دست داد. تبری درباره پایداری مردم می نویسد: مردم جنگیدند و پایمردی کردند و چندان از آن ها کشته شد که کشتگان را با نِی شماره کردند و غنیمتی که خدا در ری نصیب مسلمانان کرد همانند غنائم مدائن بود ….
به نوشته البلدان: در اخبار آل محمد آمده است که: ری نفرین شده است زیرا که اهل ری از پذیرش حق سرباز زدند.
آذر بایجان
در زمان عمر مردم آذر بایجان چندین بار سر به شورش گذاشتند و با سپاهیان عرب بسختی جنگیدند. در زمان عثمان هم شورش های متعددی در آذربایجان روی داد. (فتوح البلدان )قیام دلاورانه ی بابک خرمدین و سرخ جامگان خرمدین از افتخارات تاریخ انسانی است. خرمدینان بیش از بیست سال آرامش را از خلیفگان گرفتند.
خراسان
مردم خراسان نیز که با تازیانه و شمشیر، قبول اسلام کرده بودند پس از چندی مرتد شدند و در زمان عثمان سر بشورش گذاشتند. به فرمان خلیفه،عبدالله بن عامر و سعید بن عاص به سوی خراسان تاختند تا بار دوم گرگان و طبرستان و تمیشه را فتح نمایند. (مجمل التواریخ و القصص )
یزید بن مهلب ازخراسان به خلیفه هشام نوشت: درمازندران آنقدراسیر گرفته ام که اگرآنها رابه ردیف کنم، یکسرآن نزد تو درشام وسردیگرش نزد من درطبرستان خواهدماند. او در تبرستان اسیران راتا دو فرسخ در دوسوی جاده ها به دار آویخت. وبه خلیفه گزارش داد: چندان غنایم ازگرگان برداشتم که قطار شتران حامل آنها از اینجا به شام رسد.
در حمله به نیشابور ؛ مردم امان خواستند که موافقت شد ؛ اما مسلمانان چون از اهل شهر کینه داشتند؛ به قتل و غارت مردم پرداختند؛ بطوریکه آنروز از وقت صبح تا نماز شام می کشتند و غارت می کردند. (الفتوح)
سیستان
مردم سیستان نیز قیام کرده و حاکم عرب آنجا را از شهر بیرون کردند.( فتوح البلدان)
در حمله به سیستان مردم شهر، مقاومت بسیار و اعراب خشونت بسیار کردند بطوریکه ربیع بن زیاد(سردار عرب) برای ارعاب مردم و کاستن از شور مقاومتِ آنها، دستور داد:
و هم از آن کشتگان، تکیه گاهها ساختند و ربیع بن زیاد بَر شُد و برآن نشست و اسلام در سیستان متمکن(جای گیر) شد و قرار شد که هر سال از سیستان هزار هزار درهم به امیرالمومنین دهند با هزار وصیف(غلام بچه) و ….
درحمله به سیستان درسال سی هجری، ربیع بن زیاد، چنان از پایداری مردم به خشم آمد که دستور دادتا صدری بساختند از اجساد کشته گان، وهم ازنعش مردگان تکیه گاهی درست کردند، و وی برشد وبرآن بنشست وبا مرزبان سیستان، ایران بن رستم آزادخو به مذاکره پرداخت. وچون مرزبان سیستان چشمش به ربیع افتاد وصدراو از کشته گان دید، روبه همراهان نمود وگفت:« میگوینداهریمن به روز فرادید نیاید، اینک فرادید آمد که اندرین هیچ شک نیست…» وبا مرزبان سیستان در بدل دومیلیون درهم وهزار برده وصیف، با هزار جام زرین صلح کرد. درسال شصت هجری، درروزگار معاویه، عبیدالله بن ابی بکره حکمران سیستان از فرمانروای کابل وزابل (که زنبیل یا رتبیل نامیده میشد) یک میلیون درهم حق الصلح گرفت. وچندی بعد حکمران دیگر اموی، عبدالله بن امیه درسال هفتاد و چهار هجری، دربست از زنبیل یک میلیون درهم گرفت .بنابرتاریخ سیستان، چون کار بررتبیل تنگ گشت، یک خروارزر هدیه فرستاد وبا دوهزار هزار درهم صلح کرد، درحالی که عبدالله بن امیه خاص برای خود سیصدهزار درهم از او گرفته بود.
قیام های حمزه پسر آذرک شاری در سیستان نیز اهمیت بسیار دارد.
سیستان که مرکز پهلوانی و فرهنگ ایران باستان بود، به پایگاه خوارج و عیاران در مبارزه با تازیان بدل گشت و سرانجام شیپور آزادی بر بام سیستان به خروش درآمد و دلاوران عیار سیستانی آزادی را به ایران باز گرداندند.
فارس
در سال بیست و هشت هجری مردم فارس بر عبیدالله بن معمر شوریدند و او را کشتند و سپاهیان مسلمان را شکست دادند. مردم دارابگر هم علم طغیان برداشتند. (کامل )
در حمله به شاپور نیز، مردم پایداری و مقاومت بسیار کردند بطوریکه عبیدالله بسختی مجروح شد و آنچنان که به هنگام مرگ، وصیت کرد تا به خونخواهی او، ساعتی مردم شاپور را قتل عام کنند، سپاهیان عرب نیز چنان کردند و بسیاری از مردم شهر را بکشتند (تبری).
تبرستان
مردم تبرستان نیز سالهای طولانی در برابر اعراب مقاومت کردند.در زمان عثمان اعراب برای فتح تبرستان کوشیدند و سعید ابن عاص به جنگ مردم رفت. امام حسن و امام حسین نیز در این جنگ همراه سعید بن عاص بودند. (فتوح البلدان)
گرگان
در حمله ی اعراب به گرگان؛ مردم با سپاهیان اسلام به سختی جنگیدند ؛ آن چنان که سردار عرب( سعید بن عاص ) از وحشت ؛ نماز خوف خواند . پس از مدت¬ها پایداری و مقاومت ؛ سرانجام مردم گرگان امان خواستند و سعید ابن عاص به آنان امان داد و سوگند خوردکه یک تن از مردم شهر را نخواهد کشت. مردم گرگان تسلیم شدند؛ اما سعید ابن عاص همه ی مردم را بقتل رسانید ؛ بجز یک تن ؛ و در توجیه پیمان شکنی خود گفت : من قسم خورده بودم که یک تن از مردم شهر را نکشم ! .. تعداد سپاهیان عرب در حمله به گرگان هشتاد هزار تن بود . ( تبری .تاریخ کامل )
مردم گرگان در زمان سلیمان بن عبدالملک اموی سر به طغیان برداشتند و عامل خلیفه را کشتند. یزید بن مهلب برای سر کوبی مردم بسوی گرگان شتافت.یزیدبن مهلب در گرگان سوگند خورد که با خون عجم آسیاب بگرداند و گندم آرد کرده و بخورد. (فتوح البلدان)
مردم گرگان در زمان عثمان بار دیگر شورش کردند و از دادن خراج و جزیه خودداری کردند (تبری . جلدپنجم). در زمان سلیمان بن عبدالملک اموی نیز مردم گرگان شورش کردند و عامل خلیفه را کشتند.یزید بن مهلب نیز در سال نود و نه هجری با یکصد و بیست هزار سپاه بسوی گرگان شتافت و به نوشته ی تبری چهل هزار تن از مردم گرگان را بقتل رساند. چند سال بعد قحطبه بن شبیب نیز قریب سی هزار تن از مردم گرگان را کشت.

گیلان و دیلمستان
گیلکان و دیلمان بیش از دویست و پنجاه سال در برابر هجوم تازیان مقاومت کردند. اعراب مسلمان این نواحی راثغر می خواندند که یعنی: مرزی که ولایات اهل کفر را از مسلمانان جدا می سازد.
مردم گیلان و تبرستان و دیلمستان سال ها در برابر هجوم سپاهیان اسلام پایداری و مقاومت کردند و در حقیقت، اعراب مسلمان هیچگاه نتوانستند گیلان و تبرستان و دیلمستان را تصرف نمایند. در زمان عثمان اعراب برای فتح تبرستان تلاش بسیار کردند و سعید بن عاص بدستور عثمان بسوی تبرستان روانه شد. در این هجوم امام حسن و امام حسین(فرزندان علی) نیز با سعید بن عاص همراه بودند. اما اعراب هیچگاه نتوانستند حاکمیت خود را بر نواحی تبرستان برقرار نمایند( اسلام شناسی – علی میرفطروس).
ابن فقیه همدانی می نویسد:در زمان حجاج ابن یوسف ثقفی خونخوار که دشمن خونخوار ایرانیان وشیعیان بود نبردهای سخت وخونینی بین مردم گیلان و سپاهیان خلیفه روی داد که تعداد بسیاری از دو طرف کشته شدند و شکست های سختی بر سپاه خلیفه افتاد دو طرف که از ادامه این نبردهای خونین به ستوه امده بودند تصمیم به مذاکره گرفتند و دیلمیان سفیران خود را برای گفتگو به بغداد فرستادند در این هنگام حجاج برای ترساندن گیلکان (دیلمیان) نقشه ای را که با کمک اگاهان به سرزمین دیلمان وگیلان کشیده بود را پیش اورد وگفت یا تسلیم شوید ویا جزیه بپردازید ویا به کمک این نقشه بر سرزمینتان چیره خواهم شد وان را تصرف خواهم کرد
فرستادگان دیلمیان گفتند ای حجاج در این نقشه نشانی از سواران ما نیست وچون بدانجا درایی آنان را نیز خواهی دید
به دنبال این موضوع نبرد دوباره شروع شد وحجاج این بار پسرش را به جنگ دیلمیان فرستاد که سپاه بزرگ او نیز به سرنوشت سپاهیان پیشین دچار شدند وپس از چند ماه نبرد با دادن تلفات سنگین ناچار به عقب نشینی شدند.
همچنین حجاج دستور داد تا بین کوفه وقزوین برجهای بسیار بلند ساختند و هر گاه که قزوین مورد تازش واقع شد روزها با فرستادن دود به اسمان وشب ها با روشن کردن اتش به کوفه خبر داده شود تا سپاه برای دفع دیلمیان ارسال گردد هر چند که این تدبیر نیز چاره گشا نبود ودیلمیان همواره به پادگان¬های اعراب در قزوین یورش می¬بردند.
سال¬ها بعد مرد اویج دیلمی سردار دلاور گیلان نیز که از این خطه بر خاسته بود سعی کرد تا سلسله ساسانیان را از نو زنده کند و اداب ورسوم ایرانی را از نو زنده کند در این راستا خود جشن های کهن وبزرگ ایرانی را ترتیب میداد ودر آن¬ها شرکت می کرد هر چند که به دست نامردمان به نامردی کشته شد.
شورش دیگری در چالوس رویان روی داد و عبدالله ابن حازم مامور خلیفه ی اسلام به بهانه رسیدگی به شکایات مردم ؛ دستور داد تا آنان را در مکان های متعددی جمع کردند و سپس مردم را یک یک به حضور طلبید ند و مخفیانه گردن زدند بطوریکه در پایان آنروز هیچ کس زنده نماند … و دیه ی چالوس را آنچنان خراب کردند که تا سالها آباد نشد … و املاک مردم را بزور می بردند ..( تاریخ طبرستان. تاریخ رویان ؛ اولیاء الله آملی)
سمرقند
شورش¬های‌ پی در پی مردم سمرقند‌،تازیان را به‌ اجرای سیاست‌کوچ دادن اعراب‌ مسلمان‌ به این‌ شهر، به‌ منظور مهار عصیان‌ سمرقندیان‌ و گسترش‌ اسلام‌ در میان‌ آنان‌ واداشت‌. تلاشهای ابن‌ فتیبه‌ سردار معروف‌ مسلمان‌ در این‌ زمینه‌ مشهور است‌. با این‌ همه‌ بخشی از اهالی سمرقند تا سالیان‌ دراز پس‌ از فتح‌ این‌ شهر توسط‌ مسلمانان‌، همچنان‌ بر کیش‌ زردشت‌ باقی ماندند.

بخارا
درتاریخ بخارا چنین آمده است: وهربارکه اهل بخارا به ظاهر مسلمان شدندی، چون سپاهیان عرب باز گشتندی ردت آوردندی وکافر شدندی. وچون بار چهارم قتیبه حرب کردوشهر بگرفت برای آنکه مسلمانی اندر دل ایشان بنشاند، کار برآنان سخت کرد، وفرمود تا همه مردمان شهر یک نیمه از خانه های خویش را به اعراب دهند تا درآن بسر برند و در همه حال از احوال ایشان باخبر باشد وآن مردم از این راه به ضرورت مسلمان بمانند. بدین طریق احکام شریعت را به بخاراییان لازم گردانید ومسجدها بساخت وکفر گیران( زرتشتیان) از مردمان برداشت وفرمود که هرعرب درخانه او برکفرش شهادت دهدیا گواهی دهد که دراحکام شریعت تقصیری کرده است، عقوبت یابد…. ودر بیکند (نزدیک بخارا) خون ومال مردمان رابرعسکریان خود مباح گردانید وفرمود که شهر غارت کنند، وبدنبال این فرمان هرکه دربیکند اهل حرب بود کشته شد وهرکس که اهل حرب نبود به بردگی درآمد، چنانکه اندربیکند کس باقی نماند.
خوارزم و فرا رود
لشکرهای عربی درتمام سرزمین¬های گشوده شده، ازهیچ گونه ستم وتجاوز دریغ نورزیدند. مسعودی می¬نویسد :«وقتی حَجّاج بن یوسف ثقفی درسال نود وپنج هجری بمرد، شمارکسانی که وی درمدت بیست سال حکومت خود گردن زده بود، بجز آن¬هایی که درجنگ¬ها کشته شده بودند، صد و بیست هزار کس برآوردکردند. هنگام مرگ او پنجاه هزار مرد وسی هزار زن درزندانهای اوبودند که از آنها شانزده هزار زنبرهنه می بودند. زندانهای زنان ومردان یکی بود وهیچکدام از زندانها حفاظتی نداشتند وتا زندانیان را ازآفتاب تابستان ویا سرمای زمستان محفوظ دارند.
درتجارب السلف آمده است که: حجاج دستور داده بود که تا زندانیان رآب آمیخته با نمک وآهک دهند وبجای طعام، سرگین آمیخته با گمیز خر دهند.
دوران شمشیرکشی قتیبه بن مسلم سردار حجاج بن یوسف، نه تنها از خونبار ترین دوره های تاریخ خراسان بلکه از دورانهای ننگین تاریخ همه ی جهان بود، زیراکه به سخن یک شاعر عرب که تبری درتاریخ خود آورده است وی از هرشهری که سوارانش درآن رفتند، جز گودالی وگورستانی برجای نگذاشت.
اعراب فاتح اسیران جنگی را می کشتند وزنان وفرزندان شان را به بردگی می بردند، بطوری که بازارهای برده فروشان کوفه وبصره از حاصل غنایم قتیبه لبریز شده بود و درسراسر دوران خلافت اموی این وضع ادامه داشت.
مسعودی می نویسد:«بسیارمیشد که کودکان مخالفان را دربرابردیدگان شان درآب جوش می انداختند ومی پختند وتن های خود آنان رابا تراشه ً تیز زخم میزدند وبرآنها سرکه ونمک می پاشیدند.
درزین الاخبار آمده است: چون مردم روستایی از روستاهای ایران به مخالفی پناه میدادند، ماموران حجاج همه مردم آن روستا رامیکشتند وپس خودآن روستا را ویران میکردند.
در آثار الباقیه آمده است:قتیبه خوارزم را چنان غارت کردکه بعد ازآن این ناحیه هرگز رونق پیشین خود راباز نیافت. کتابهای کهن وآثار خطی خوارزم را نیز یکسره نابودکردتا مردم آن گذشته ی خود رااز یاد ببرند. علاوه براین قتیبه از خوارزم یکصد هزار اسیر آورد که همه را به بازارهای برده فروشان (بصره وکفه) فرستاد.
تبری می نویسد: چون اسیران را بیاوردند، قتیبه بگفت تا تخت وی را بیرون آوردند ومیان کسان جای گرفت وبگفت تا هزار کسازاسیران را پیش روی او بکشند وهزارکس راطرف راست اوبکشند وهزار کس راطرف چپ وی وهزارکس را پشت سروی.
قتیبه در سال نودهجری درتخارستان درجنگ با نیزک بادغیسی، دوازده هزارکس از مردم شورشی رابه دارآویخت، چنانکه چوبه های دار تاچهار فرسنگ ردیف شده بودند.
نبردهای ایرانیان با تازیان از این قرار بودند:
نبرد زنجیر٬ در ۴ فرسنگی بصره کنونی. اردشیر پسر شیرویه پادشاه ایران بود.
نبرد مذار٬‌ در محلی به نام مذار در حوالی بصره
نبرد ولجه٬ در محلی به نام ولجه در کنار فرات
نبرد الیس٬ خالد فاتح عرب جمع کثیری از ایرانیان را به اسارت گرفت و چون سوگند یاد کرده بود تا آنکه از خون ایرانیان نهری جاری نکند غذا نخورد دستور داد جمیع اسرا را گردن زدند تا سوگندش درست درآید. ۱۲ هجری
نبرد امغیشا٬ ‌در ساحل غربی فرات
نبرد حیره
جنگ انبار
نبرد عین التمیر
نبرد نمارق
نبرد کسکر
نبرد پل در قس الناطف ۱۳ هجری
نبرد بویب ۱۳ هجری
فتح ابله٬‌ بصره کنونی
جنگ قادسیه ۱۴ یا ۱۶ هجری
جنگ برس
جنگ بابل
فتح شهر ویه اردشیر(بهرسیر)
جنگ جلولا ۱۶ هجری
فتح تکریت
فتح ماسبذان
جنگ قرقیسا
جنگهای متعدد سپهبد هرمزان با اعراب در خوزستان و اهواز و در آخر در شوشتر
فتح شوش
فتح جندی شاهپور ۱۷ و ۱۸ هجری
جنگ نهاوند٬ ۱۰۰ هزار ایرانی کشته شدند ۲۱ هجری
جنگ واجرود ۲۳ هجری

جلوه های گوناگون ایستادگی
ایرانیان نخست به حمایت از جنبش های مردم عرب و مخالفان حکومت برخاستند. سپس از ناراضیان قلمروهای شکست خورده پشتیبانی کردند.
در گام بعدی جنبش های آزادی خواهی در ایران آغاز شد. قیام های مردمی دویست سال تمام ایران را در می نوردید و این آتش هرگز خاموش نشد.
جنبش ترجمه برای حفظ آثار ادبی و فرهنگی ایران از نابودی، جنبش شعوبیه برای راندن بیگانگان از ایران، جنبش های فرهنگی و ادبی که ابن مقفع و رودکی و سرانجام فردوسی از میان آن برخاست، شکل های دیگر ایستادگی ایرانیان بود. جنبش های فکری و آیینی چون: سیمرغیان، خرمدینان،قرمطیان، زندیقان و اسماعیلیان نیز در این روند نقش بسیار مهمی داشتند
نخستین گام ها:
ایرانیان و مختار
ایرانیان از آغاز بروز اختلاف در امر خلافت برای از میان بردن حکومت عرب استفاده کردند، به عباسیان علیه حکومت اموی کمک نمودند و سپس به آل علی در برابر عباسیان پیوستند و به اشکال گوناگون دستگاه حکومتی عرب را متزلزل کردند. تا آن که قدرت آن ها را بکلی برانداختند. هنگامی که مختار بن ابوعبیده تقفی به خونخواهی حسین بن علی برخاست موالی یعنی ایرانیان مسلمان بدو پیوسته و ضربت سختی به خلافت اموی وارد کردند. از هشت هزار تن سپاهیان مختار کمتر ازیک دهم آن ها عرب و بقیه ایرانی بودند. قیام مختار بدست مصعب بن زبیر سرکوب شد.
ایرانیان و ابن اشعث
ابن اشعث یکی از سرداران عرب بود که به کمک مردم کرمان و بر حجاج فرمانده خونخوارعرب بشورید، بصره و کوفه را تصرف کرد و کار او به کمک موالی بالا گرفت چنان که حجاج از عهده او برنیامد و بین او و ابن اشعت هشتاد جنگ اتفاق افتاد. سرانجام سپاه تازه ای از شام به مدد حجاج آمد و ابن اشعت شکست خورد. در این جنگ حجاج به درجه ای در کشتار و بی رحمی افراط کرد که حتی خلیفه اموی او را سرزنش نمود.
فیروزان یا ابو لوء لوء
ابو لوء لوء اولین اسیرایرانی بود که نتوانست رفتار ناپسند و غیرانسانی اعراب را با کودکان و اسرای ایرانی تحمل کند. او که از جور مولای خود مغیّره به عمر شکایت برده و داد نستانده بود، عمر را با کاردی دو دمه از پای درآورد. ایرانیان ازاو شیعه ای ساختند و او را به شخصیتی تاریخی تبدیل کردند، اما در واقع او همچنان به مذهب اجداد خود باقی بود.
ایرانیان و خوارج
جنبش ضد عرب در ایران موجب شد که ایران پناهگاه مخالفان اموی گردد. خوارج در امر خلافت نظری دموکراتیک داشتند و به دسته های چندی تقسیم می شدند. مردمانی دلیر و بی باک، در امر مذهب سختگیر و با ایرانیان که بیشتر طرفدار مذهب تشیع بودند اختلاف نظر داشتند. ولی همین که در جزیره، کار بر آن ها سخت شد گروهی به ایران آمدند و به کمک مردم علیه خلفا قیام کردند و با سرسختی با آن ها جنگیدند. فقط صفاریان که ایرانی و طرفدار استقلال ایران بودند توانستند خارجیان را در جنوب ایران سرکوب کنند. از سرکردگان معروف خارجیان در سیستان حمزه و عمارخارجی هستند.
جنبش های ایرانیان:
جنبش در خراسان وفرا رود
اسلام گرچه درغرب ایران به تندی و در میان موجی از خون و کشتار پیش رفت، اما در شرق با مقاومت بیشتری روبرو گردید. این منطقه به علت دوری از مرکز قدرت اسلامی، ابتدا مورد هجوم اعراب قرار نگرفت. مردم این سامان از آزادی نسبی برخورداربودند. زردشتیان، مانویان و بودائیان در کنارهم زندگی می کرند. مدتی طول کشید تا فرماندهان عرب خراسان و فرا رود را به تصرف درآوردند. پس از تسلط اعراب نیز خراسان ضعیف ترین نقطه کشور پهناور اسلام بود. بسیاری از نو مسلمانان فقط مسلمان ظاهری بودند و از هر موقعیتی برای بازگشت به دین خود و رهایی از حکومت عرب استفاده می کردند. خاندان علی وعباسی، که سودای خلافت داشتند، چون این منطقه را برای گردآوری نیروهای ضد اموی مساعد می دیدندو مبلغان خود را پنهانی بدانجا می فرستادند. بدین ترتیب جبهه ای از ایرانیان و عناصر عرب ضد خلفا تشکیل گردید. اینک پاره ای از این جنبش ها:
قیام به آفرید
به آفرید پسر ماه فرزین از مردم زوزن از پیرامون نیشابور خراسان بود که در عهد ابومسلم قیام کرد. او تغییراتی در مذهب زردشت داد و به نام دین نویی آن را تبلیغ می کرد. می گفت ثروت هیچکس نباید از چهارصد درهم تجاوز کند. برای اعداد خواصی قائل بود. مردم بسیاری به او گرویدند و کارش بالا گرفت. آن ها به آبادی راه ها و پل ها پرداختند و یک هفتم دارایی خود را در این راه صرف می کردند.
پیشوایان زردشتی به ابومسلم شکایت بردند و چون او به همراهی زردشتیان نیازمند بود، جنبش به آفرید را سرکوب کرد.
«به آفرید مغ اندر روستای خواف و بست نیشابور بیرون آمد. و این بهافرید از روستای زوزن بود و اندر میان مغان دعوی پیامبری کرد، و بسیار مردم را از ایشان مخالف کرد، و هفت نماز فریضه کرد و سوی آفتاب هرجای که باشد. از این نمازها یکی اندر توحید خدای عزّوجلّ. دو دیگر اندر آفریدن آسمان و زمین. وسوم اندر آفرینش جانوران و روزی های ایشان. و چهارم اندر مرگ. و پنجم اندر راستخیز و شمار. و ششم اندر بهشت و دوزخ. وهفتم اندر تحمید و سپاسداری بهشتیان. و گوشت مردار حرام کرد بر ایشان خوردن. و نکاح مادر و خواهر و خواهر زاده و برادرزاده حرام بود. و کابین زن را از چهارصد درم گذشتن حرام کرد و هفت یک بخواست از خواست های ایشان. و از دست رنجشان همچنین. و آن ملت بر مغان تباه کرد.
پس موبدان پیش ابومسلم آمدند، و از بهافرید شکایت کردند و گفتند: دین بر شما و بر ما تباه کرد. پس ابومسلم مر بهافرید را بگرفت و بر دار کرد. و قومی را که بدو بگرویده بودند بکشت».(زین الاخبار)
سیاه جامگان
“اگر توانستی عرب زبان در خراسان نگذاری چنین کن و هر کودکی قدش به پنج وجب رسید و درباره او شک داشتی خونش بریز….”
این دستور ابراهیم امام به ابومسلم از پناهگاهش در عراق است. با داشتن چنین دستوری ابومسلم در خراسان قیام کرد. درباره نسب او اختلاف است. از نظر ما این امر اهمیت زیادی ندارد، آنچه ابومسلم را در نظر مردم ایران بزرگ کرد و تا حد خدائی رساند، رهبری او از جنبش ضد عرب بود. با تدبیر بین اعراب ساکن خراسان تفرقه انداخت و گروهی را به طرف خود جلب کرد. سپس به کمک توده مردم به نام عباسیان اعراب را سرکوب نمود. قیام او عامل مهم سقوط امویان گردید. عباسیان به خلافت رسیدند ولی ابومسلم در سر هوای استقلال داشت و نقطه اتکاء او نیروهای لشگری و مردم خراسان بودند. عباسیان این معنا را دریافتند و ناجوانمردانه او را کشتند. قتل ابومسلم خود جنبش های دیگری را که به برخی از آن ها اشاره می شود در پی داشت:
سنباد
به خونخواهی ابومسلم از دهات اطراف نیشابور قیام کرد، شهر “کومش” را اشغال نمود و به خزائن ابومسلم دست یافت و قصد خود را مبنی بر تصرف حجاز و برانداختن حکومت عرب اعلام کرد. مردم زیادی بر او گرد آمدند. مزدکیان و شیعیان بدو پیوستند. اتباع او به صد هزار تن رسید. پس از پیروزی هایی که نصیب او شد جهوربن مزار سردار منصور او را شکست داد و مقتول کرد. این قیام ۷۰ روز طول کشید و طبق نوشته “الفخری” شصت هزار تن از طرفدارانش مقتول شدند .
حدود دو ماه پس از کشته شدن ابومسلم خراسانی، سنباد که از جرگه ی آتش پرستان نیشابور و از اهالی بویاباد و یا اهروانه (ی نیشابور) بود به خونخواهی او برخاست. از رویدادهای زندگی سنباد پیش از هنگامه های آشنایی وی با ابومسلم اطلاع جامعی در دست نیست. در روضه الصفا آمده است: «سنباد از جمله آتش پرستان نیشابور بود و فی الجمله مکنتی داشت و در آن روز که ابو مسلم از پیش امام به مرو رفت، او را دید و اثار دولت و اقبال در ناصیه ی او مشاهده کرد. او را به خانه برد و چند گاه شرایط ضیافت به جای آورده و از حال وی استفسار نمود. ابومسلم در کتمان امر خود کوشید. سنباد گفت که قصه ی خود با من بگوی و من مردی راز دار و امینم، افشای اسرار تو نخواهم کرد. ابو مسلم شمه ای از ما فی الضمیر خود را در میان نهاد. سنباد گفت مرا از طریق فراست چنان بخاطر می رسد که تو عالم را زیر و زبر کنی و بسیاری از اشراف عرب و اکابر عجم را به قتل برسانی و او از این امر مسرور و مستبشر گشت و سنباد را وداع نموده به نیشابور رفت».
فریدون گرایلی ،تاریخ نگار نیشابور، رویداد های زندگی سنباد را پس از دیدار او با ابو مسلم چنین نقل می کند: «پس از این واقعه و دیدار سند باد در سلک سر سپردگان ابومسلم در آمد و برادرش نیز جامه ی سیاه پوشید. ابومسلم دو هزار مرد در اختیار وی گذارد تا خانمان اعراب خراسان را براندازد. و سنباد که پسرش را اعراب به خواری پیش چشم وی کشته بودند و حتی برخی گفته اند که گوشت پسرش را به او خوراندند. هرگز این همه پستی و نامردمی را فراموش نکرد و به همین خاطر نیز به سیاه جامگان پیوست و به سپه سالاری نیز رسید. پس از مرگ ابو مسلم به سال ۱۳۷ هجری سنباد قیام کرد. گرچه این نهضت هفتاد روزه کوتاه بود اما شورشی تند و بی پروا و کوبنده و خونین و هولناک به حساب می آمد … سنباد اهل ری و طبرستان را دعوت کرد و به اتحاد و اتفاق ترغیب نمود. ایشان پذیرفتند. سپس به تصرف قزوین همت گماشت. اما حاکم قزوین وی را دستگیر کرد و به ری فرستاد و در ری سنباد بخشیده شد. اما باز طغیانگری آغاز کرد و سر به عصیان برداشت و به ری حمله برد و ابوعبدالله، والی آنجا را بکشت. گفته اند غنائم و ذخایر ابومسلم به دست وی افتاد که از شمار بیرون بود و صد هزار مرد بر وی گرد آمدند. از ری تا نیشابور را گرفت. چون شیعیان و خرمدینان و مزدکیان و سیاه جامگان و پاره ای از زردشتیان (مجوسان که آنها را وگوس ها و مغ ها گفته اند) با وی همدست و همداستان بودند. اهنگ برانداختن خلیفه و ویران کردن کعبه نمودند. قدرت روز افزون سنباد، خلیفه ی عباسی – منصور- را متوحش و هراسان کرد. بطوریکه خلیفه سرداری به نام جهور فرزند مرارعجلی با ده هزار مرد به دفع وی گماشت. سنباد در صحرای میان همدان و ری با وی روبرو شد. در این رزم حدود شصت هزار تن کشته شدند. و سنباد شکست خورد. و جمعی از یاران وی به هزیمت رفت و کودکان و زنان بسیاری نیز اسیر شدند. سنباد به طبرستان گریخت. و از سپهبد خورشید – شاهزاده ی آن- پناه و یاری خواست، اما در این راه به دست طوس که از کسان اسپهبد مذکور بود کشته شد. و سرش را به نزد خلیفه فرستادند».(نیشابور شهر فیروزه)
دکتر غلامحسین صدیقی به نقل از ترجمه ی بلعمی در خصوص پایان کار سنباد نوشته است:«سنباد شکسته شد و به ری باز آمد به هزیمت، و از ری به گرگان شد و اسپهبد گرگان هرمز بن الفرخان (صحیح ونداد، هرمز بن الفرخان، ولی اسپهبد تبرستان درین سال تا سال ۱۴۲ خورشید نام داشت) او را بگرفت و بکشت به فرمان منصور». وی همچنین از محل قتل سنباد به نقل از تاریخ طبری آورده است «قتل سنباد در بین طبرستان و کومش واقع شد».
اما جهور که به منظور سرکوب شورش سنباد از جانب خلیفه مأمور شده بود، خود تحت تاثیر افکار ایرانیان آزادیخواه و نیز به طمع خلافت، شورشی دیگر بر خلیفه را آغازید.
اسپهبد خورشید
خورشید از سپهبدان تبرستان بود.
هنگام پیدایش دولت عباسیان، چون ابو مسلم از او خواست تا از پرداخت خراج به عامل اموی خودداری کند و در مقابل به دولت جدید اظهار بپیوندد، در قبول این دعوت، تردید نکرد.تا زمانی که ابو مسلم در زنده بود هیچ برخوردی با اعراب برایش پیش نیامد. بعد از ابو مسلم هم وقتی سنباد مجوس در نیشابور و ری به خونخواهی سردار سیاه جامگان اعلام قیام کرد، اسپهبد با او سازشی داشت. از این رو، سنباد پیش از درگیری با سپاه خلیفه، قسمتی از خزاین و اموال خود و خزینه ی ابومسلم را به تبرستان نزد وی فرستاد، و خودش در مقابله با سپاه خلیفه، که جهوربن مرار عجلی، رهبری آن را داشت در صحرای بین ری و هموان شکست خورده و فراری شد . گویند آمار کشته شدگان سپاهش به حدی بود که تا سال ۳۰۰ استخوانهای کشته شدگان در آن مکان باقی مانده بود. سنباد خود از اسپهبد خورشید پناه خواست و به این ترتیب روی به طبرستان نهاد. اما طوس، پسر عموی اسپهبد که از جانب او با ساز، مرکب، آلات و هدایا به استقبال سنباد رفته بود به خاطر بی حرمتی که در رفتار سنباد احساس می‏کرد او را کشت و آن چه را که از سنباد به همراه داشت برای اسپهبد به طبرستان آورد.
اسپهبد خورشید او را به خاطر این کارش سرزنش کرد و دشنام داد، لیکن خزاین و اموال سنباد و ابومسلم را به تصرف درآورد. جهوربن مرار هم که با پیروزی بر سنباد بر ری و اطراف آن مسلط شده بود، خبر فرار و قتل سنباد را با داستان خزاین و اموالی که به دست اسپهبد افتاده بود به خلیفه گزارش داد. خلیفه در جواب برای او نوشت که آن مالها را از اسپهبد به جد مطالبه کند و آن چه را که به ابومسلم تعلق دارد با سر سنباد به درگاه خلافت ارسال نماید. با آن که اسپهبد با تمام ناخرسندی‏اش، سر سنباد را که خلیفه خواسته بود به درگاهش فرستاد ، اما در همان زمان مقدمات شورش را آماده می ساخت .
لشکر خلیفه که سرداران آن چون ابوالخصیب مرزوق، روح بن حاتم مهلبی، و خازم بن خزیمه تمیمی بودند و خود را برای تسخیر ولایت آماده می‏کردند، به راهنمایی عمر بن العلاء قصابی از اهل ری که در ماجرای قیام سنباد نیز با گردآوری یک دسته جنگجو کوشیده بود تا خود را هوا خواه خلیفه و مدافع اسلام نشان دهد، لشکر دشمن را به داخل شهر راه گشود. پس از آن آمل تسخیر شد.اسپهبد خورشید که غافلگیر شده بود به کوهستان پناه برد. در حدود رویان در قلعه‏ای به نام طاق که مدخلی غار مانند داشت و دسترسی به آن غیر ممکن بود با خانواده و همراهان پناه گرفت. اما چون قلعه در محاصره قرار گرفت، اسپهبد برای گردآوری سپاه از راه کوهستان های لاریجان به نواحی گیل و دیلم رفت. در غیاب او، قلعه به تسخیر سپاه اعراب درآمد و زن و فرزندانش اسیر شدند. خلیفه و برخی از سران عرب دخترانش را به بردگی گرفتند.
پسرانش نیز مجبور به قبول اسلام شدند، و به خودش پیغام دادند که اسلام بیاورد و حکومت تبرستان را بگیرد. اما اسپهبد، آواره و نومید، با خوردن زهر به زندگی خویش پایان داد .

اسحاق ترک
اسحاق پس از مرگ ابومسلم در فرارود قیام کرد و مدعی شد که ابومسلم نمرده بلکه غیبت کرده و ظهورخواهد نمود. لقب ترک را به اسحاق از آن رو داده اند که در ترکستان به تبلیغات خود دست زد. گروهی از جانبداران ابومسلم بدو پیوستند، ولی سرانجام قیام او با شکست مواجه شد.
راوندیان
هنوز منصورخلیفه عباسی از قتل ابومسلم فارغ نشده بود که راوندیان پدید آمدند. این فرقه مذهبی به دست ایرانیان بنیاد نهاده شد. عقاید آنان ترکیبی از مذاهب گوناگون بود. از جمله به تناسخ، مظهریت و پاره ای از افکار مزدک باور داشتند. جنبش آن ها بدانجا رسید که قصر خلیفه را محاصره کردند و جان او را در خطر انداختند. اگر معن بن زائده، که یکی از سرداران شجاع عرب و مغضوب خلیفه بود، از نهان گاه خود بیرون نتافته و به راوندیان نتاخته بود، کار خلیفه را ساخته بودند. راوندیان به شدت سرکوب شدند ولی تا مدتی افکار آن ها طرفدارانی داشت.
استاذسیس
استاذسیس یکی از متنفدین محلی در سیستان و هرات بود. به گفته “الیعقوبی” از شناسایی مهدی به ولایت عهد منصور سرپیچید. تبری و ابن اثیر می نویسند که سیصد هزار کس بر او گرد آمدند. بر خراسان و مرو دست یافت. خود را موعود زردشت یعنی “هوشیدر” خواند. چند بار بر سرداران خلیفه پیروزی یافت. سرانجام محاصره و سرکوب گردید.
سپید جامگان
در سال صد و پنجاه و نه هجری قمری هاشم ابن حکیم ) نقابدار خراسان که پزشک و دانشمند بود و برای شناخته نشدن به وسیله ی دشمن، نقابی از حریر سبز بر چهره می زد) در خراسان و فرارود علیه اشغال گران عرب قیام کرد. عقاید او از رواندیه سرچشمه می گرفت. توده های بزرگی از کشاورزان بدو پیوستند و مسلحانه علیه حکام عرب قیام کردند. مدت ها طول کشید تا خلفا توانستند در سال صد و شصت و نه این جنبش را سرکوب کنند. آن ها درفش و لباس سفید را در مقابل علم سیاه که علامت عباسیان بود بکار می بردند. پیروان المقنع روزگاری دراز در دو ولایت کش و نخشب باقی ماندند. این قیام که به تمام معنی قومی و ضد عربی بود سر آغاز پایان حکومت عرب در این منطقه و مایه رشد قیام های دیگری در ایرانست. ماه نخشب که به نام اوست نیز داستانی دلکش در ادب فارسی دارد. گویند که او چون دانش شیمی می دانست، کاسه ای جیوه در ته چاهی نهاده و ان را چون ماه به مردم می نمود.
یوسف الپرم
شخصی به نام یوسف الپرم در خراسان قیام کرد. قیام او کمتر معروف و نیاز به پژوهش بیشتری دارد.
سرخ جامگان
قیام بابک به سال دویست و یک از شهر اردبیل آذربایجان آغاز و تبدیل به نهضتی وسیع و خلقی و ضد عرب شد. تعلیمات بابک دنباله تعلیمات راوندیان و المقنع و شامل بسیاری از عقاید اجتماعی مزدک است. خرم دینان که فرقه ای ضد اسلام و ضد عرب در بلاد غربی و شمال غربی ایران بودند، همواره در این مناطق علیه خلفا مقاومت می کردند. آنان را باورمندان به خرم، زنخدای بزرگ ایران باستان می¬دانند. جالب است که بسیاری از آنان را به محمره تبعید کردند و نام محمره از پرچم سرخ آنان است و سپس این شهر خرم شهر خوانده شد. بابک جانشین جاویدان بن سهل رهبر این فرقه گردید و مدت بیست سال با خلفا جنگید و منطقه وسیعی را به نام بلاد بابک متصرف شد. بابک و طرفداران او برای اولین بار درفش و جامه سرخ را بعنوان نمودار قیام بکار بردند. بابکیان مردمی دلیر و سرسخت بودند که با جنگ هایی شبیه به جنگ های چریکی امروزبهترین سرداران عرب را شکست دادند. سرانجام افشین سردار ترک نژاد ایرانی در دربار خلیفه با نیرنگ و فریب بابک را به چنگ آورد و جنبش را سرکوب نمود.
روز کشتن پهلوان ایرانی فرارسیده بود.او را به فیلی سوار کردند و در میان جمعیت چرخاندند تا به خیال خام خود بابک را تحقیر کنند. هر دودست بابک را قطع کردند اما بابک سخنی نگفت. به گفته ی خواجه نظام الملک توسی: هنگامی که یک دست وی را بریدند دست دیگرش را در خون خود زد و در روی خود مالید و روی خود را سرخ کرد و هنگامی که معتصم دلیل این عمل را از او پرسید،بابک گفت که شما هر دودست و پای مرا خواهید برید و گونه ی روی مردم از خون سرخ باشد،چون خون برود،روی زرد باشد.من روی خویش از خون خود سرخ کردم تا چون خون از تنم بیرو نشود نگویند که رویش از بیم زرد است. در پایان پس از این همه شکنجه،بابک را در بغدا به دار آویختند.
مازیار
مازیارپسر قارن یکی از اسپهبدان تبرستان پیشوای فرقه ای از خرمیان بود که زمین ها را از زمینداران گرفته و بین کشاورزان تقسیم کرد. در سال دویست و بیست و چهار علیه خلفا قیام نمود و پس از چندی گرفتار و در شهر سامره کشته شد. در همین سال افشین که در سرکوب خرم دینان خدمت بزرگی به خلفای عباسی کرده بود، در زمان خلیفه العتصم زندانی و در سال دویست و بیست و شش کشته شد. گویند افشین با مازیار روابط و قرارهای پنهانی برای سرنگون کردن حکومت خلفا در ایران داشت.
در شکست قیام های پس از اسلام که در بالا ذکرشد دو عامل مهم نقش اساسی داشت. یکی اینکه جنبش¬ها دارای اندیشه¬های نوینی نبودند، دیگر اینکه رهبران جنبش پس از رسیدن به قدرت، توده های مردم را فراموش کرده، به جان هم افتاده و سرانجام تنها می ماندند.
قیام بردگان
در سال دویست و بیست و پنج قیام زنگیان آغاز و نزدیک پانزده سال دوام یافت. هسته اصلی قیام را بردگان که به قشر وسیعی تبدیل شده بودند، تشکیل می داد. رهبر این قیام که دست کمی از قیام اسپارتاکوس ندارد،ابرکوهی است. او که در بندگان نیروی بزرگی می دید با دادن شعار آزادی، جنبش زنگیان را بوجود آورد و خود در بصره جای گرفت. این جنبش چنان نیرومند شد که چندین بار زنگیان انقلابی بزرگترین سرداران عرب را شکست دادند. “صاحب الزنج” رهبر قیام بر نواحی اهواز، شوش، دشت میشان و جی و جندی شاپور دست یافت . عاقبت خلیفه عباسی ـ الموفق- موفق به سرکوبی این جنبش گردید. در این جنبش نیز تغییر رویه رهبران که پس از پیروزی های اولی خود به گرد آوردن مال و شیوه خلیفه گری دست زدند، عامل مهم شکست بود.
ستمکاری وضعف دستگاه خلافت، نفوذ ایرانیان در این دستگاه، قیام های مردمی و پایداری ایرانیان مقدمه پدید آمدن حکومت های نیم مستقل و مستقل در ایران گردید که بدان ها اشاره می¬شود.

سلسله های مستقل و آزاد
پس از دویست سال نبرد، از میان شعله های اتش قیام های مردمی، نخستین سلسله های آزاد ایرانی از میان عیاران و عاشقان آزادی و استقلال ایران سر برداشتند.
از روی کار امدن رویگران سیستانی تا برآمدن ترکان در ایران، یکی از شکوفاترین دوران تاریخ ایران است. دوران یک رستاخیز باشکوه علمی و فرهنگی و اجتماعی که در پناه آزادی و استقلال به دست آمد و با نام های تابناکی آذین بسته می شود. نام دانشمندان و هنرمندانی چون: رودکی، منوچهری. فردوسی. رازی. بیرونی. ابن سینا. راوندی.خیام
طاهریان
بنیانگزار این سلسله که اولین حکومت مستقل ایران، اما به ظاهر مطیع خلفا را تشکیل می داد، طاهربن حسین ازخاندانی ایرانی بود، که درقریه هوشنج واقع در ده فرسنگی هرات زندگی می کرد. طاهربه خدمت مامون فرزند هارون الرشید که از طرف مادر ایرانی بود و برسرخلافت با برادرش امین درجدال بود، درآمد و با استفاده ازاین جدال بنام پشتیبانی ازمامون که ازکودکی بین ایرانیان بزرگ شده بود، راه استقلال قسمتی ازایران را هموار کرد. طاهر با سرداری سپاه مامون در سال دویست هجری بغداد را تصرف کرد وامین را کشت. چون مامون به خلافت رسید،طاهرذوالیمنین را به حکومت خراسان فرستاد.
طاهر نیز در خراسان برای نخستین بار پرچم استقلال ایران را برافراشت.
طاهر در سال دویست هجری بغداد را فتح کرد و به دویست سال اشغال ایران پایان داد. دویست سال نبرد و ایستادگی برای آزادی و استقلال.
صفاریان
بنیان گزار اولین سلسله مستقل ایرانی، یعقوب عیاراست. یعقوب پسر لیث رویگر که در جرگه عیاران بود و در جنگ امیر سیستان با خوارج به مقام سپهسالاری “درهم بن حسین” رسیده بود، امیرعرب را برانداخت و در سیستان حکومت خود را برقرار کرد و به عمار خارجی که در این منطقه به تاخت و تاز مشغول بود چنین پیغام داد:
خوارجی که پیش از تو در سیستان بودند بر ضد خلفا قیام می کردند و به مردم سیستان کوچکترین آزاری نمی رساندند. یا مانند دوستان به دوستان ما پیوند و یا از اذیت سیستانیان دست بردارد.
یعقوب خراسان، گرگان، فارس و کرمان را به تصرف درآورد و در جهت غرب تا جندی شاپور پیشرفت. رفتار جوانمردانه یعقوب که از بین توده های مردم بر آمده بود او را محبوب عامه کرد و خلیفه المعتمد را به وحشت انداخت. صفاریان گاه در قسمت بزرگی از ایران و گاه در جنوب در سیستان حکومت داشتند تا آنکه محمود غزنوی سلسله آن ها را برانداخت.
عیاری یا ایاری آن نظام عقیدتی و تشکیلاتی بسیار کهن ایرانی است که با عرفان کهن ایرانی همواره در پیوند بوده و از دیدگاه اجتماعی بسیار اهمیت دارد. عیاران که بیشتر پیشه ور بودند و در سرزمین های ستم زده در هر جای جهان به صورت گروه ها و دسته های جنگنده و چریکی بر اربابان و ستمگران یورش برده و اموال آنان را بین بینوایان پخش می کردند.
عیاران سیستانی آزادی و استقلال ایران را با ایستادگی و نبردی دلاوران به دست آوردند و پایه های یک رنسانس فرهنگی و ادبی و علمی را در ایران نهادند که در زمان سامانیان به بار نشست.
سامانیان
پیش ازهجوم اعراب از امیران فرارود بودند و بعد ازاسلام هر چه داشتند از دست دادند و به عیاری پرداختند. گویند از دودمان بهرام چوبین بوده اند. در دوران طاهرذوالیمنین به لشگریانش پیوستند و به حکومت شهرهایی ازفرارود رسیدند. رفته رفته زورمند شدند و با استقلال حکومت خود را در فرارودو سپس در خراسان مستقر کردند. سامانیان به باز آفرینی آداب و رسوم گذشته ایران و همچنین به ترویج زبان فارسی و پیشرفت فرهنگ ایرانی کمک بسیار کردند. آزادی نسبی مذهبی در منطقه حکومت آنان وجود داشت. آنان به خلفا باج ندادند و فقط به ظاهر نامی از خلیفه می بردند. رویهم رفته صد و بیست و هشت سال حکومت کردند و کار آن ها بدست ترکان غزنوی پایان یافت. در دوران امیران آزاده ی سامانی، ایران در آستانه یک رستاخیز علمی و اجتماعی قرار گرفت. سلسله های آزاد و مستقلی چون صفاریان و یامانیان سبب گسترش آزادی، دانش، هنر شدند. دگرگونی بسیار در علم و فرهنگ و صنعت روی داد. بیرونی، ابن سینا، ابن حوقل، استخری، رازی در این دوران می زیستند. اما توفان ویرانگر ترکان و سپس مغولان که به یاری خلفا بر ایران تاختند، این رنسانس را در نیمه ی راه از نفس انداخته و به هلاکت رساند.
اسپهبدان
تبرستان تا زمان منصور دوانقی استقلال خود را حفظ کرد. اسپهبدان که از نجبای کهن ایرانی بودند براین ناحیه حکومت میکردند. در زمان منصور لشکرعرب ازاسپهبد خورشید اجازه گرفت تا ازراه کناره عازم خراسان شود، ولی هنگامیکه اعراب به تبرستان رسیدند ناجوانمردانه حکومت اسپهبدان را برانداختند و معلوم شد که قصد منصورتصرف تبرستان از راه خدعه و فریب بوده است.
ملوک رستمدار و علویان
پس از سقوط ساسانیان در حدود سال چهلم هجری رشته ای از خانواده گاوپاره در ولایت رستمدار استقلال محلی یافت. یکی از افراد این خانواده بنام، با دوسپان پسر “خورزاد” به اتفاق مازندرانیان اعراب را برانداختند. در دوران اسپهبد، عبدالله بن ونداد، امید حسن بن زید علوی در تبرستان علیه خلفا قیام کرد. عبدالله به او پیوست و به اتفاق تبرستان را از وجود اتباع خلفا مصفی کردند و تا قتل مازیاربن قارن این منطقه مستقل ماند. پس از قتل مازیار و تسلط مجدد خلفا، بار دیگر حسن بن زید از اعقاب امام حسن به طبرستان که از مرکز مقاومت ضد عرب بود آمد و پس از او محمدبن زید تمام تبرستان و مازندران را با کمک مردم از عمال خلفا پاک کرد. امیر اسماعیل سامانی بنام خلفا محمدبن زید را مغلوب کرد، ولی بار دیگر ناصر کبیر در گیلان قیام نمود و حکام سامانی را که بنام خلفا در تبرستان بودند براند. حکومت علویان از بهترین حکومت های کوچک و مستقل ایرانی است.

ملوک باوند باجبال
آل باوند از خانواده های قدیم ایرانی از سال چهل و پنج تا سال هفتصد و پنجاه در سه مرحله در جبال مازندران و یا در تمام آن حکومت کردند و ماموران خلفا را بیرون راندند. این سلسه تا دوران حکومت چنگیزیان نیز پا برجا ماند.
آل زیارو آل بویه: دیلمیان
دو سلسله به نام آل زیار که موسس آن مرداویچ زیاری است و آل بویه که هر دو از مناطق شمال برخاسته اند نواحی مرکزی و غربی ایران و فارس را از تصرف خلفا آزاد کردند. دیلمیان سخت نیرو گرفتند و مدت صد و بیست و هشت سال حکومت راندند و چون خلفا در برابرشان چاره ای جز تسلیم ندیدند حکومت بغداد را به آنها واگذاشتند و خود به عنوان خلیفگی و احترام ظاهری بسنده کردند. این سلسله در سال به دست سلجوقیان و درنتیجه ی اختلاف همیشگی که با آل زیار و سایرامرا ی محلی ایرانی داشتند، از میان رفتند.آنان کوشیدند تا فرهنگ ایران را از نو زنده کنند.
قرمطیان
جنبش قرمطی، یکی از گسترده‌ترین جنبش‌های فکری، سیاسی، وضد مذهبی واز پرتوان‌ترین خیزش‌های مردمی در ضدیت با خلافت عباسیان شمرده می‌شد.
حمدالله حمدان قرمط، بینان‌گزار این جنبش، از مردم « بندر دیلم» در کناره خلیج‌‏فارس و از تربیت یافتگان سازمان اسماعیلی به شمار می‌رفت. عبدالله حمدان که در سال‌های میانی قرن سوم هجری قمری در شهر کوفه می‌زیست، در میان مردم به پارسایی شهره بود و همه او را به خردمندی می‌ستودند. وی به سبب مردم‌داری و بلند نامی در آزادگی و عدالت‌خواهی، همواره از سوی مردم و ستم‌کشیدگان، با جور دستگاه‌ خلافت در می افتاد. مردم از شهرهای دور و نزدیک، به ویژه از شهرهای ایرانی‌نشین میان رودان و سواحل خلیج‌فارس بر او گرد می آمدند. در قیام صاحب‌الزنج یا جنبش بردگان، وی ازکسانی بود که در شوراندن ستم‌دیدگان رنجبر بر بیدادگری‌های حاکم، نقشی گسترده داشت.
حمدالله قرمط تا به آخر سخت بر این باور استوار بود که سرانجام، مردم ایران قدرت را از عرب باز پس می‌گیرند. باز آوردن استقلال ایران و آزادی ایرانیان، همواره آرمان استوار همه‌ی مبارزان ایرانی در تمامی جنبش‌هایی بود که به صورت‌های مختلف باخلافت اموی و عباسی پیکار می‌کردند. عبدالله قرمط برای تحقق این آرمان بزرگ ملی و سیاسی ایرانیان، که یکی از اصول اساسی مبارزاتی جنبش وی بود، به تلاش برخاست .
وی حدود هفت سال پس از کشته شدن صاحب‌الزنج، در پیرامون شهر کوفه، مرکزی به نام « دارالهجره» بنا نهاد و به نام محمدبن اسماعیل، امام قایم منتظر اسماعیلی قرمطی، به دعوت و سازمان‌‌دهی گروه‌های مبارز پرداخت.
با آشکار شدن دعوت جدید از سوی عبدالله قرمط، در اندک زمان، مردمان بسیار، از سراسر میان‌رودان،بحرین و خوزستان به او پیوستند.
از میان شاگردان و تربیت‌ یافتگان عبدالله قرمط، داعیان بزرگی برخاستند که عبدان داماد و کاتب او و دو خاندان ایرانی ذکرویه پسر مهرویه و ابوسعید حسن بهرام گناوه‌ای از همه مشهورترند.
ذکرویه پسر مهرویه و پسران او یحیا و حسین ناشر افکار قرمطی در شمال غرب میان‌رودان و شام شدند ورهبری چند قیام خونین را در آن سرزمین بر ضد دستگاه خلافت عباسیان برعهده داشتند.
دعوت در سرزمین بحرین ،برعهده ابوسعید حسن بهرام گناوه‌ای سپرده شده بود. با گروش انبوه‌ی مردمان به دعوت قرمطی، به ویژه از میان ایرانیان که اکثریت جمعیت بحرین را تشکیل می‌دادند، ابوسعید در اولین سال‌های دهه هشتاد از قرن سوم هجری قمری، توانست شهرهای هجر (گرا ـ هگر) و خط (پنیات اردشیر) را به تصرف درآورد و دست غارتگران دستگاه خلافت را از سرزمین بحرین کوتاه سازد. بدین ترتیب ابوسعید دولت ایرانیان قرمطی را در بحرین تاسیس کرد و شهر هجر را مرکز این دولت قرار داد. از این دوران به تدریج شهر هجر به « لحسا» و شهر خط به « قطیف» نام بردار گردید و تا امروز بحرین کرانه‌ای با همین نام قرمطی خود خوانده می‌شود.
دولت قرمطی بر سرزمین یمامه دست یافت دوسال بعد سرتاسر سواحل جنوبی خلیج فارس و سرزمین عمان به دولت قرمطی پیوست.
ابوسعید در سال سیصد و یک کشته شد و پسرش « ابوطاهر گناوه‌ای» پیشوای قرمطیان گردید. دولت قرمطیان بحرین تا سال سیصد و چهل و نه دوام داشت. دستگاه جورپیشه‌ی خلفا، آن را به درستی خطری بزرگ برای خود می‌دانست. قرمطیان گونه ای حکومت شورایی و اشتراکی در سرزمین های خویش برقرار کردند که ناصرخسرو در سفرنامه ی خویش به آنان اشاره ها دارد.آنان به مکه تاخته و حجرالاسود را از جای درآورده و با خود به لحسا بردند. سالیان بسیار، خلیفه ی مسلمانان با ترس به آنان باج می داد.در همین هنگام بسیاری از پیروان آیین های کهن ایرانی و بی باوران به الله، به نام زندیق و ملحد و کافر ومرتد از دم تیغ خونبار مسلمانان گذشتند.

اسماعیلیان ایران ـ حسن صباح
بنیانگزار اسماعیلیه ایران- حسن صباح از اهالی ری بود که با تدبیر و کوششی فراوان به کمک توده مردم شهری و کشاورزان پایه قدرت اسماعیلیان ایران را، با تصرف دژهایی مستحکم گذاشت. جنبش اسماعیلیان در ایران از طرفی علیه حکومت ترکان و از سوی دیگر ضد خلفای عباسی بود. حسن صباح و پیروان او چنان سازمان محکم و متینی بوجود آوردند که مدتی نزدیک به دو قرن در سرزمین ایران، به خصوص در رودبار الموت و قهستان پایداری کرد و حکومت های وقت را به وحشت انداخت. اسماعیلیان کلمه رفیق را برای اولین بار بین خود رواج دادند و رفتار آن ها نسبت به یکدیگر رفیقانه بود. در آغاز پایگاه حسن و یارانش کشاورزان و کسبه و پیشه وران شهری بودند. اسماعیلیان نیروی ضربتی ورزیده و متهوری بوجود آوردند که در رازداری و فداکاری کم مانند بود. اسماعیلیان را که رهبرانشان بیشتر دانشمند و پژشک و داروساز بودند، حشاشین خوانده اند که معنی داروسازان را می دهد. اما در غزب به نادرستس آنان را به خاطر کشتن تنی چند از دشمنان و مشابهت واژه، تروریست و به کار برندگان حشیش به معنی موادمخد گرفته ان که نادرست است. جنبش فکری و اجتماعی اسماعیلیان بر جنبش های دیگر درایران نیز تاثیر داشت و پیوند هایی بین آنان و قرمطیان وجود داشت.
دژهای اسماعیلیه بخصوص قلعه الموت در رودبار از مراکز پژوهشی وعلمی در دوران خود بود، زیرا اسماعیلیان معتقد به تفسیر و توجیه و تفکر و تعقل در احکام مذهبی بودند و پابند ظواهر اعمال مذهبی نمی شدند.یکی از جانشینان حسن به نام حسن بن محمد بن بزرگ امید با اعلام رسیدن قیامت کلیه وظایف شرعی را از میان برداشت.
کشتار اسماعیلیان به دست مغول و به یاری شیعیان، کشتار قرمطیان به دست محمود غزنوی و به یاری خلیفه، نابودی و کشتار زندیقان و اخوان الصفا، این سرزمین را از هرگونه دژی برای مقاومت محروم کرده و زمینه را برای یورش دهشتبار دیگری به نام مغولان فراهم آورد.

چنین بود داستان دویست سال رزم و نبرد فکری و فرهنگی و اجتماعی ایرانیان برای آزادی.
دویست سال، در سیاهترین روزگار، در دوران شکست و نومیدی، در شبان سیاه وتار این میهن به خون نشسته، هزاران هزار انسان، شهر به شهر و کوچه به کوچه، ایستادند. نوشتند. سرودند. خواندند. رزمیدند. رقصیدند و عشق ورزیدند تا بار دیگر این سرزمین، دیار عشق باشد و دیار خرد باشد. دیار دانایی باشد و مردمی. تا این سرزمین را آزاد و آباد به فرزندان خویش بسپارند. مانیز….

درفشی که کاوه در نخستین داستان شاهنامه، برای آزادی، برافراشته بود، عمر درآخرین سوکنامه ی شاهنامه، در تیسفون بر خاک افکند. درفش آزادی را عیاران و دلاوران ایرانی بار دیگر بر شانه های فردوسی نهادند. این است داستان دویست سال رزم و پایداری و سرفرازی!
برخیزیم و درفش آزادی را از خاک برداریم.

پایان

پی نوشت: پیش از من بسیارانی، بس ارجمند، در همین زمینه کارها کرده اند،کارستان:مرتضا راوندی( تاریخ اجتماعی ایران)، عبدالحسین زرین کوب( دو قرن سکوت)،پتروشفسکی( اسلام در ایران)،علی میرفطروس( ملاحظاتی در تاریخ ایران) از این تبارند. دستشان مریزاد. من از آنان بسیار آموختم.
این نوشتاراما، گزیده ای است از رساله ای که طی سه سال در دیاری غریب تهیه دیدم و یاران بسیاری به من کمک کردند. آنان که درکتابخانه ی نظامی باکو و کتابخانه ی مرکزی کابل برای برداشتن یاداشت ها همواره یار من بودند. بخشی از آن نیز( قیام های ملی طبقاتی در ایران پس از تازیان) که پایان نامه دوره دکترای من بوده است، سی سال پیش درنشریه چیستا و در چند شماره به چاپ رسیده است. نام این رساله چنین است:از تازش تازیان تا دولت سامانیان.
در آن رساله ، نام و نشان تمام منابع آمده است و این جا مجال نبود و تنها نام نویسنده ونام کتاب آمد همین جا سپاس گفته باشم بر زنده یاد سعیدی سیرجانی، فرزانه ای که همواره استاد من بود و در این راه چراغ من.
سبز باشید

نگاهی به طرح ” دغدغه ” های یک دوست-محمود صفریان

محمود صفریان - تیر ۱۳۹۰

نگاهی به طرح ” دغدغه ” های یک دوست
محمود صفریان

این جملات آقای سعید طباطبائی، سر دبیر رسانه ادبی، والس ” که دوستش دارم ” سبب شد که به نوشته ایشان با نام :
چند خوانی یک مهاجرت یا از کوندرای مهاجر تا کلیمای مقیم
پاسخی ” که کوشش می کنم کوتاه باشد ” بدهم.

آنها که می روند طبعا به دنبال روز های آرامش اند و شاید شب های دهشت نصیب شان شود و آن ها که مانده اند با روز های غافلگیری و اعجاب سرو کار دارند اما شب ها را حد اقل با آرامش طی می کنند. این احساس شخصی من در باره رفتن، روندگی و روندگان است و من ترجیح می دهم آرامش نیمه شب هایم را بر گزینم. شاید اشتباه کنم.

اما چگونه بنویسم که ” آرامش نیمه شب های او ” را برهم نزنم. چرا که آن را به دنبال روز های
” غافلگیری و اعجاب ” آن هم با قید ” شاید ” نه کسب، که انتخاب کرده است.

از جائی شروع کنم که واقعا ” شب های آرامشی ” دارد ؟ آن هم در جائی که شب هایش گاه بیشتر از روز ها ” غافلگیر کننده و اعجاب انگیز است. ” با این همه نمونه های فراوان.”
یا از آنجائی بگویم که برای راه بندان و قید و مانع ” وزارتخانه دارد ” چیزی که در دنیا یگانه و منحصر به فرد است و شب و روز هم نمی شناسد.

متوجه هستم که ایشان با چه مهارت تحسین بر انگیزی نوشته خود را تنظیم کرده است که به هیچ تریجی بر نخورد. و آنجا ئی هم که می رود خط قرمزی پیش بیاید، بسیار واضح می گوید:
” از بحث ما خارج است ” اما من که نه چنین مهارتی دارم، و خب، نه چنین راه بندانی، چگونه بنویسم.
ازمهاجرینی بنویسم که نمی دانم ایشان از کجا متوجه شده اند ” شب های دهشت انگیزی ” دارند و بگویم که حتمن بخاطر نوعی بیماری، خوشی زد زیر دلشان و سبب شد که ترک بهترین فضای معطر و یگانه درجهان را بنمایند و بگریزند. و از دستپاچگی این گریز، حتا استعدادشان را نیز جا بگذارند.
می نویسد:
…چرا ادبیات ایران نویسندگان مهاجری در قد و اندازه نویسندگان داخل نشین ندارد

من نمی دانم از قد و اندازه کدام نویسندگان داخل نشین می گویند.؟ در حالیکه مدت هاست که قد و قواره دارها یا پیدایشان نیست و از بیم سلاخی نوشته هایشان سکوت کرده و در گوشه ای نشسته اند و با ” آرامش شب های ” خود می سازند و می سوزند. یا آن هائی که فریادشان
( از کتاب هائی که با قبول ” آش و لاش ” شدن به وزارت سانسور فرستاده اند و گاه سال هاست، و هنوزخبری نیست، ) به آسمان است.
و یا آن هائی که با قبول تغییرات اساسی و کم و کسرهای بنیانی، کتاب هائی به چاپ می رسانند که در حقیت دو نویسنده دارد، خودشان و ممیز مربوطه.
در اینصورت دیگر قد و اندازه و قواره ای نمی ماند که دلنشین و خوش برو بالا باشد.
برای هر کدام نمونه فراوان است که استاد خود بهتر می دانند و می شناسند
می ماند کوتوله هائی ! که بی دلیل از ” مدینه فاضله ” قدر ناشناسانه گریخته اند.
اگر دوست بزرگوارم با عنایت بیشتری به آن ها می نگریستند، نمونه هائی با قواره و اندازه و قدو بالای دلنشینی می یافت.
قرارم بر نام بردن نیست، ولی نگاه و توجهی با دقت نشان خواهد داد که طی این سال ها چه مجلات سنگین و رنگین و بسیار پرو پیمان ادبی، چه چاپی و چه اینترنتی از نویسندگان مهاجر تولید شده و هنوز هم ادامه دارد. و چه شاعرانی که زنانشان گاه شانه به شانه فروغ سائیده اند ” و امروزی تر ” و مردانشان با مو های ” بریانتین زده ” جلال و درخشش والائی دارند. و نویسندگانی که بودنشان فریاد بودن ادبیات تحت ستم ماست، و کارهایشان ” و بی مدعا ” منشوری رنگا رنگ است.

دوست خوبم در پایان نوشته خود به اصل اختیار انسان در انتخاب زیستگاه اشاره دارد هرچند نصیحت می کند که:
” صداقت با خود برای انتخاب سر زمین ضروری است ” که بدون شک هر انسان عاقلی این
” صداقت ” را با خود دارد.
اما حرف من در مورد اشاره ایشان به نویسندگان است و این سؤال ایشان که
مهاجرت چه بر سر نویسندگان می آورد که آن ها را از قد و قواره می اندازد و چرا توجه ندارند که نویسندگان داخل نشین چه بر و بالائی دارند….
که البته می تواند بی توجهی باشد به ستبر سانسور. و کمی بی مهری به مهاجرین باشد…شاید ناچار

فاجعه اختناق-رضا باقری اصل

یک خبر - تیر ۱۳۹۰

وال استریت جرنال زیر عنوان “عهد ایران به قطع اینترنت” می نویسد ایران به سوی نوع سلطه جویانه و جدیدی از سانسور گام بر می دارد:
اینترنت به اصطلاح ملی که می تواند عملا ارتباط اینترنتی ایران را با بقیه جهان قطع کند.

ناظران سیاست ها و خط مشی های ایران درداخل و خارج می گویند کادر رهبری ایران این پروژه را راهی برای پایان دادن به اقدامات مربوط به کنترل بر اینترنت می بیند.

ایران که هم اینک نیز در مورد سانسورهای اینرنتی جزو پیشتازترین کشورهاست، در عین حال اینترنت ملی را به عنوان ابزاری جلوه می دهد که می تواند ضمن صرفه جوئی در هزینه برای مصرف کنندگان، معیارهای اخلاقی اسلامی را نیز محافظت و تقویت کند.

رضا باقری اصل ، مدیر بنیاد تحقیقاتی وزارت ارتباطات

سیاست یک بام و دو هوا در عرصهٔ فرهنگ-مصطفا انصافی

مصطفا انصافی - تیر ۱۳۹۰

وضع نشر کتاب در کشور ما و گستاخی لگلم گسیخته ار شاد به مرحله ی تحقیر و توهین و زور و جبر و قلدری رسیده است
ونشانگر  ملتی است که با تمام قد تسلیم شده است.

نمایشگاه بین المللی کتاب تهران را که هر ساله در اردیبهشت ماه برگزار می‌شود، می‌توان مهم‌ترین رویداد فرهنگی کشور دانست. باعث شرمندگی و تاسف است که در این مهم‌ترین و معتبر‌ترین رویداد فرهنگی کشور، سیاست از فرهنگ پررنگ‌تر می‌شود. این سیاست‌زدگی و امنیتی کردن فرهنگ نه تنها به نفع هیچ‌کس نیست، بلکه باعث ایجاد سوءتفاهم در فضای فرهنگی کشور می‌شود.
هر ساله در آستانهٔ نمایشگاه کتاب زمزمه‌های توقیف آثار صادق هدایت، صادق چوبک، فروغ فرخزاد، عباس معروفی، علی‌اشرف درویشیان و تعداد زیادی نام دیگر، که در لیست سیاه هستند به گوش می‌رسد. امسال، طبق اعلام خبرگزاری مهر هجده عنوان از کتاب‌های نشر چشمه توقیف شده و ناشر حق فروش پانزده عنوان از کتاب‌های علی‌اشرف درویشیان را به علاوهٔ سه عنوان کتاب دیگر ندارد. در میان کتاب‌های توقیف‌شدهٔ علی‌اشرف درویشیان نام کتاب ارجمند «افسانه‌ها و متل‌های کردی» که‌‌ همان طور که از نام‌اش پیداست ثبت فرهنگ شفاهی هموطنان شریف کردمان است، به چشم می‌خورد. علت چیست؟ حذف بخش‌هایی از فرهنگ به ضرر چه کسانی است؟ مولف؟ ناشر؟ مردم؟‌ای کاش حداقل این حذف‌ها و توقیف‌ها ضابطه‌مند باشد و صرفن نام مولف در این توقیف‌ها موثر نباشد. متاسفانه هیچ ضابطهٔ مشخص و معینی برای این توقیف‌ها وجود ندارد. حتی اگر بشود ذیل دو عنوان کلی تمامیت ارضی و امنیت ملی به حذف فرهنگ پرداخت، کتاب مذکور کدام موضوع را نادیده می‌گیرد؟ تمامیت ارضی یا امنیت ملی را؟ باید ضوابط و قواعدی وجود داشته باشد. یکی از ضوابطی که در ارائه و فروش کتاب‌های ناشران وجود دارد این است که ناشر موظف است کتاب‌هایی را که در سه سال اخیر منتشر کرده است در غرفه به فروش رساند. این در حالی است که از میان کتاب‌های توقیفی نشر چشمه، چاپ دوم از جلد چهارم داستان‌های محبوب من (علی‌اشرف درویشیان) به سال ۱۳۸۸ و چاپ پنجم از کتاب افسانه‌ها و متل‌های کردی به سال ۱۳۸۷ برمی‌گردد. اضافه کنید به این لیست کتاب‌های توقیفی، نگران نباش (مهسا محب‌علی، چاپ نهم، ۱۳۸۹)، بطالت (احسان نوروزی، چاپ دوم، ۱۳۸۷) و شمایل تاریک کاخ‌ها (حسین سناپور، چاپ دوم، ۱۳۸۹) را. این توقیف‌ها بر چه مبنا و ضوابطی است؟ چرا در سال گذشته ناشر حق فروش «نگران نباش» و «احتمالن گم شده‌ام» (سارا سالار) را داشته است ولی امسال خیر؟ کدام معیار‌ها و ضوابط عوض شده است؟ آیا اصلن معیار و ضابطه‌ای وجود داشته یا صرفن سلیقهٔ دولتمردان تعیین‌کننده است؟ و متاسفانه جالب اینجاست که دو کتاب اخیر از پرخواننده‌ترین کتاب‌های ادبیات داستانی در سال‌های گذشته بوده‌اند.
تازه این‌ها فقط کتاب‌های توقیفی نشر چشمه بودند. علاوه بر این‌ها، از فروش برخی کتاب‌های نشر پرسش، مهتاب، ثالث و انتشارات کتاب آبی و کتابسرا جلوگیری شده است که نام این کتاب‌ها در خبرگزاری‌ها آمده است.
عدم حضور برخی از ناشران معتبر در زمینه چاپ و نشر کتاب که طبق گفته وزیر محترم فرهنگ و ارشاد اسلامی تعدادشان از انگشتان دو دست هم تجاوز نمی‌کند، نکتهٔ دیگری است که در فضای پر سوء تفاهم این روزهای نمایشگاه کتاب تهران اضافه می‌شود. در میان ناشرانی که به دلیل ضوابط سخت‌گیرانهٔ وزارت ارشاد در نمایشگاه حضور ندارند نام‌هایی به چشم می‌خورند که عدم حضورشان جای تاسف دارد. یکی از این ضوابط این است که ناشران متقاضی حضور در نمایشگاه، می‌بایست در سال گذشته حداقل سی و پنج عنوان کتاب چاپ کرده باشند. این نوع نگاه که به طرز شگفت‌انگیزی کمیت کتاب‌های چاپ‌شده را بر کیفیت آن‌ها ترجیح می‌دهد مایهٔ بسی شگفتی است. هر ناشری می‌-تواند در طول یک سال حتی بیش از این عنوان کتاب چاپ کند. چاپ هزار بارهٔ «دیوان حافظ» و «بوستان سعدی» و کتاب‌های رنگارنگ آموزش آشپزی و ترجمه‌های جدید‌تر کتاب «قورباغه را قورت بده» واقعن کار سختی نیست. هم مجوز انتشارشان به سادگی صادر می‌شود و هم فروش خوبی دارند. اما متاسفانه با ضوابطی که وزارتخانهٔ محترم در نظر گرفته تعدادی از ناشران که خود را محدود به چاپ کتاب‌های ارزشمند و با کیفیت می‌کنند، از حضور در نمایشگاه باز می‌مانند.
فرهنگ از سیاست جدا نیست. نباید و نمی‌تواند هم باشد. اما کاش برای تصمیم‌گیری در عرصه‌های فرهنگی، کار را

رهنگیان در دست بگیرند و نه دولتمردان. نمی‌شود کتابی مجوز چاپ و نشر بگیرد و پس از چندین بار تجدید چاپ، مجوز نشر مجدد نگیرد. تعداد زیادی کتاب این گونه پشت درهای بسته ارشاد مانده‌اند. نمی‌شود کتابی مجوز چاپ و نشر بگیرد و بعد در نمایشگاه امکان فروش پیدا نکند. این یعنی یک بام و دو هوا. سیاسی شدن عرصه‌های فرهنگی به نفع هیچ‌کس نیست. حذف نام‌ها و کتاب‌ها به نفع هیچ‌کس نیست. ش‌تر سواری که دولا دولا نمی‌شود. وقتی کار فرهنگی می‌کنیم فرهنگ باید بر سیاست ارجح باشد. بسیاری از نام‌هایی که در لیست سیاه هستند. بخشی از هویت و فرهنگ تاریخی ما هستند. انکار کردنشان به انکار خودمان و هویتمان می‌انجامد. خودمان و هویت و فرهنگمان را انکار نکنیم.
از ادبیات ما

کناب ماه – افسانه – نیما یوشیج

شورای نویسندگان - تیر ۱۳۹۰

ای فسانه،  فسانه، فسانه
ای خدنگ تو را من نشانه
ای علاج دل ای داروی درد
همره گریه های شبانه
—————————با من سوخته در چه کاری؟

” افسانه ” نیما بوشیج ، کتابی است که بصورت PDF
بعنوان کتاب ماه در قفسه های گذرگاه جای داده شده است
خوشحالیم که اینک کتابخانه گذرگاه ، بسیار کتابهائی را در خود جای داده است که خواننده را بر سر شوق می آورد.
فرصت کردید سری به این گنجینه کوچک بزنید

چون زه گهواره بیرونم آورد
مادرم سرگذشت تو می گفت
بر من از رنگ و بوی تو می زد
دیده از جذبه های تو می خفت
——————————— می شدم بیهش و محو و مفتون

برایم زندگی را نرم و آهسته بخوان – محمود صفریان

محمود صفریان - تیر ۱۳۹۰

سروده ای با صدای سراینده

VN520256

کلیک کنید

آنها که از مرگ می ترسند به دنیائی دیگر اعتقاد دارند- استیون هاوکینگ

استیون هاوکینگ - تیر ۱۳۹۰

استیون هاوکینگ، فیزیکدان و فضا شناس سرشناس بریتانیایی در یک مصاحبه اختصاصی با روزنامه گاردین دیدگاههای خود را در مورد مرگ، دلایل وجود انسان و تصادفی بودن موجودیت هستی و بشر را تشریح کرده است.

استیون هاوکینگ، می گوید اعتقاد به وجود بهشت و یا نوعی از حیات پس از مرگ در حقیقت « افسانه ای » است برای مردمانی که از مرگ می هراسند. او با صراحت می گوید که پس از آخرین فعالیت مغز انسان دیگر حیاتی برای وی وجود ندارد. اعلام این نظر نشانی از مخالفت صریح وی با توجیحات دینی در این زمینه است.

Steven Hawking, is in the opinion that there is no Heaven, nor is any life after death, therefore all these are un-proven myth for those who are afraid of death. He clearly and directly said following last moment of activity for the human mind there is no life beyond it. His declaration has in fact signs of his direct objection with myths of religions.

استیون هاوکینگ، از سن ۲۱ سالگی به بیماری شدید فلج اعصاب مبتلا شد. وی برای دوره ای تحت تاثیر این بیماری به شدت بد بین بود ولی در نهایت به این نتیجه رسید که با وجود همه تردیدها و بی اطمینانی از ادامه زندگی باید از تمام لحظات زندگی لذت ببرد.

وی می گوید:« در ۴۹ سال گذشته من همواره با احتمال وقوع یک مرگ زودرس زندگی کرده ام. من از مرگ نمی ترسم ولی عجله ای هم برای مردن ندارم. از نظر من مغز مثل کامپیوتری است که با از کار افتادن قطعات آن از حرکت باز خواهد ایستاد. چیزی به عنوان بهشت و یا حیات پس از مرگ وجود ندارد. این یک داستان افسانه ای برای کسانی است که از تاریکی مرگ می هراسند.»

روزنامه گاردین می افزاید که اظهار نظرهای استیون هاوکینگ، از آنچه که در کتاب خود در سال گذشته نوشته بود فراتر می رود. وی در کتاب آخر خود به نام « طرح عظیم » اعلام کرد که برای توضیح عالم هستی نیازی به وجود یک آفریدگار مطلق نیست.

Guardian Paper adds, that his suggestions goes beyond things that Steven Hawking wrote in his book published last year. He said for the world existence there is no need for presence of God.

این کتاب واکنش گروهی از پیشوایان دینی را برانگیخت که هاوکینگ، را به « کفر گویی» متهم کردند. برخی از دانشوران نیز دیدگاههای وی را تفسیری شخصی از علوم تجربی دانسته و اعلام کردند که هاوکینگ به عنوان یک دانشمند نمی تواند وجود یا عدم وجود خدا را ثابت کند.

کتاب استیون هاوکینگ، به نام « تاریخ فشرده ای از زمان» که در سال ۱۹۸۸ انتشار یافت حدوده ۱۰ میلیون نسخه فروش رفت و وی را به یک چهره علمی مشهور بدل ساخت. در آن کتاب وی می گوید:« اگر دانشمندان بتوانند محاسبات و فرضیه های لازم برای توضیح هر پدیده و ماده موجود در هستی را کشف و تنظیم کنند در آن صورت بشر خواهد توانست فکر خدا را بخواند.»

در مصاحبه با روزنامه گاردین و در پاسخ به سئوال « رسالت انسان چیست و آدمی چگونه باید زندگی کند؟» استیون هاوکینگ می گوید:« ما باید به دنبال آن باشیم که از اعمال خود بزرگترین ارزشها را بیافرینیم.» به عنوان مثال او به موارد مهمی از دستاوردهای علمی مثل دوگانگی «دی ان ای» (DNA) و یا معادلات پایه ای علم فیزیک اشاره کرده و چنین پیشرفت هایی را رسالت و ارزش زندگی بشری می داند.

In interview with Guardian paper, in reply to the question “what is human’s mission and how he has to live?” Steven Hawking replied “we must follow the behavior of human being that adds cherished and greater values to our life” for example he pointed to the result of researches that brought the types of DNA as well he pointed out the importance of equations of Physic science, he calls these kind of achievements value and mission of life of human on earth.

وی تاکید می کند که ارزش علوم و دانستن در این است که جهان هستی فقط به این وسیله شناخته می شود. از نظر وی شکل گیری کائنات، منظومه ها و سیاره ها روندی نامنظم و بی مقدمه است و بنابراین موجودیت انسان روی کره زمین یک امر تصادفی است.

در پاسخ به آنها که پرسیده اند – شورای نویسندگان

شورای نویسندگان - تیر ۱۳۹۰

ما به شهادت ده سال فعالیت بی وقفه و انتشار ۱۱۶ شماره جُنگ ادبی گذرگا، همیشه از دریافت داستان ها و سروده های شما استقبال کرده ایم و همه آن هائی را که می شده است منتشر کرد، نشر داده ایم. و حتا پاره ای از داستان های شما را، آنهائی که آمار نشانگر اقبال بیشتر به آنها بوده است در کتابی الکترونیک به نام ” رنگین کمان ” در معرض برداشت مخاطبین قرار دادیم که تا کنون بیش از پنجاه هزاز بار به آن رجوع شده است، و این رقمی است که هیچ کتاب چاپی به خود ندیده است
حالا نیز اعلام می کنیم که رسانه گذرگاه به همه شما تعلق دارد و ما در نهایت خوشحالی از داستان ها و سروده های شما استقبال می کنیم.
آرشیو گذرگاه بسیار منظم و به راحتی قابل دسترسی است با مراجعه به آن می توانید از داستان ها و شعر هائی که تا کنون منتشر کرده ایم مطلع شوید.
ما از سایر آثار شما نیز استقبال می کنیم، نگاه به آرشیو این موضوع را نیز می نمایاند
دستتان را به گرمی می فشاریم و در انتظار آثارتان هستیم.

من کی هستم؟-بلقیس سلیمانی!

بلقیس سلیمانی - تیر ۱۳۹۰

تف به این فرهنگ اسلامی زن ستیز

از   آقایانی   که با   غرور  این  مطلب  را در اینترنت   انتقال میدهند  خوا هش   میکنم  چند  لحظه ا ی    با خود  خلوت  کنند :   در کدام  بخش  این مطلب رفتار  و افکار   خود  را  باز  می یا بند.  و   آنجا  خود را  تغیر  دهند  . انتقال مطلب   در   اینترنت   جبران  وظیفه  نیست.

از  بانوان  خواهش میکنم  صادقانه به  روش  تربیت  ای  خود  به  عنوان  مادر  نگاه  کنند به  آنجا  که  به  پسرشان   بیش ا ز   دخترشان   بها  میدهند   و  مردسالاری   را   در   گهواره  به پسرشان   ارمغان  میدهند و   آنجا  که دخترشان  را  به جای آموزش  استقلال  آموزش  شوهریابی  میدهند و  و   و    و      ……..

آری  تف   به این  فرهنگ   پوسیده   و   عقب مانده  ،  از یاد نبریم  نقش   فرد ی  خود  را  در انتقال  این  فرهنگ    به   فرزندانمان .  آری تف   به فرهنگی   که   هنوز   بخش  بزرگی  از  ما  ان را همواره   به  نسل  بعدی انتقال میدهد.

من
« دوشیزه مکرمه»
هستم

وقتی زن ها روی سرم قند می سابند و همزمان قند توی دلم آب می شود.
***

من
«مرحومه مغفوره»
هستم

وقتی زیر یک سنگ سیاه گرانیت قشنگ خوابیده ام و احتمالاً هیچ خوابی نمی بینم .
**

من
«والده مکرمه»
هستم

وقتی اعضای هیات مدیره شرکت پسرم برای خودشیرینی ۲۰ آگهی تسلیت در ۲۰ روزنامه معتبر چاپ می کنند ..

**

من
« همسری مهربان و مادری فداکار »
هستم،

وقتی شوهرم برای اثبات وفاداری اش البته تا چهلمآگهی وفات مرا در صفحه اول پرتیراژترین روزنامه شهر به چاپ می رساند

**

من
« زوجه »
هستم،

وقتی شوهرم پس از چهار سال و دو ماه و سه روز به حکم قاضی دادگاه خانواده قبول می کند به من و دختر شش ساله ام ماهیانه فقط بیست و پنج هزار تومان ، بدهد

**

من
« سرپرست خانوار »
هستم،

وقتی شوهرم چهار سال پیش با کامیون قراضه اش از گردنه حیران رد نشد و برای همیشه در ته دره خوابید.
**

من
« خوشگله »
هستم،

وقتی پسرهای جوان محله زیر تیر چراغ برق وقت شان را بیهوده می گذرانند.
**

من
«مجید»
هستم،

وقتی در ایستگاه چراغ برق، اتوبوس خط واحد می ایستد و شوهرم مرا از پیاده رو مقابل صدا می زند.
**

من
« ضعیفه »
هستم،

وقتی ریش سفیدهای فامیل می خواهند از برادر بزرگم حق ارثم را بگیرند..
**

من
« بی بی »
هستم،

وقتی تبدیل به یک شیء آرکائیک می شوم و نوه و نتیجه هایم تیک تیک از من عکس می گیرند.
**

من
« مامی »
هستم،

وقتی دختر نوجوانم در جشن تولد دوستش دروغ پردازی می کند..
**

من
« مادر »
هستم،

وقتی مورد شماتت همسرم قرار می گیرم چون آن روز به یک مهمانی زنانه رفته بودم و غذای بچه ها را درست نکرده بودم.
**

من
« زنیکه »
هستم،

وقتی مرد همسایه، تذکرم را در خصوص درست گذاشت ماشینش در پارکینگ می شنود.
**

من
« مامانی »
هستم،

وقتی بچه هایم خرم می کنند تا خلاف هایشان را به پدرشان نگویم.
**

من
« ننه »
هستم،

وقتی شلیته می پوشم و چارقدم را با سنجاق زیر گلویم محکم می کنم و نوه ام خجالت می کشد به دوستانش بگوید من مادربزرگش هستمبه آنها می گوید من خدمتکار پیر مادرش هستم.
**

من
« یک کدبانوی تمام عیار »
هستم،

وقتی شوهرم آروغ های بودار می زند و کمربندش را روی شکم برآمده اش جابه جا می کند.
**

من
« بانو »
هستم،

وقتی از مرز پنجاه سالگی گذشته ام و هیچ مردی دلش نمی خواهد وقتش را با من تلف بکند.
**

من در ماه اول عروسی ام؛ «خانم کوچولو، عروسک، ملوسک، خانمی ، عزیزم،عشق من، پیشی، قشنگم، عسلم، ویتامین و…» هستم.
**

من در فریادهای شبانه شوهرم، وقتی دیر به خانه می آید، چند تار موی زنانه روی یقه کتش است و دهانش بوی سگ مرده می دهد، «سلیطه» هستم.
**

من در محاوره ی دیرپای این کهن بوم ؛ «دلیله محتاله، نفس محیله مکاره،مار، ابلیس، شجره مثمره، اثیری، لکاته و….» هستم.
**

دامادم به من «وروره جادو» می گوید.
**

حاج آقا مرا «والده» آقا مصطفی صدا می زند.
**

من «مادر فولادزره» هستم، وقتی بر سر حقوقم با این و آن می جنگم.
**

مادرم مرا به خان روستا «کنیز» شما معرفی می کند

تف به این  فرهنگ نکبت !!!!

عجب دنیای دغلی است

تیر ۱۳۹۰

به این  خبر و این انتخاب و هدفی که برایش انتخاب شده است و به کشوری که دارد اعزام می شود و به گرفتاری ملتی که چگونه  اسیر شده است  توجه کنید و انگشت حیرت گاز بگیرید.
*************

بانکی‌ مون دبیر کلّ سازمان ملل
یک مسلمان مکتبی و متعهد بنام احمد شهید را به عنوان گزارشگر ویژه سازمان ملل جهت بررسی نغض حقوق بشر به جمهوری اسلامی ایران میفرستد.

احمد شهید یک مسلمان سنّی، وزیر خارجه پیشین مالدیو بود که هم‌اکنون مشاور رئیس جمهور این کشور می‌باشد. احمد شهید در سال ۲۰۰۹ برنده جایزه سالیانه دمکراسی اسلامی از مرکز مطالعات دمکراسی اسلامی شد که وابسته به تینک تنک در واشنگتن است. مالدیو یک کشور اسلامی سنّی می‌باشد. احمد شهید دارای شش فرزند می‌باشد که یک فرزند از زن اول، سه‌ فرزند از زن دوّم، و دو فرزند هم از همسر سوّم یا فعلی‌ می‌باشد.

زمانی‌ که خاورمیانه در اوج انقلاب دمکراسی است آقای بانکی‌ مون و سازمان ملل در پناه ولی فقیه دمکراسی اسلامی به ایران صادر می‌کنند

انسانهای خوب و کارهای شرورانه- استیون واینبرگ

استیون واینبرگ - تیر ۱۳۹۰

چقدر زیبا، و پر از واقعیت است، این جمله از استیون واینبرگ برنده جایزه نوبل فیزیک

با دین یا بدون آن، انسانهای خوب کارهای خوب می کنند و انسانهای شرور کارهای شرارت بار. اما برای اینکه انسانهای خوب کارهای شرورانه بکنند، به دین نیاز دارند

ما به مردم دروغ می‌گفتیم-اکبر گنجی

اکبر گنجی - تیر ۱۳۹۰

ما دروغ می‌گفتیم، ما به دروغ می‌گفتیم حکومت شاه ۱۵۰ هزار زندانی سیاسی دارد و این دروغ بود، و امروز باید بابت این دروغ، یعنی خودمان و همه کسانی که این دروغ را گفته‌اند باید خودشان را نقد بکنند. ما به دروغ می‌گفتیم حکومت شاه صمد بهرنگی را کشت، ما به دروغ گفتیم حکومت شاه صادق هدایت را کشت،‌ ما به دروغ می‌گفتیم حکومت شاه دکتر شریعتی را کشت. همه‌ی این دروغها را گفته‌ایم،
آگاهانه هم گفته‌ایم. اینها باید نقد بشود. کسی که با روش دروغ بخواهد پیروز بشود، بعد هم که به قدرت برسد دروغ می‌گوید،‌ برای نگهداشتن قدرت دروغهای وسیع‌تر و بزرگتر می‌گوید. این روشها باید نقد بشود. روش مهم است

ستاره را به زندان بردند – از زبان خودش

تیر ۱۳۹۰

به احتمال، بسیاری ازشما
ستاره را می شناسید. او
مدتهاست به لیست ئی میل خود
که گمان می کنیم سیاهه بالا بلندی
است، بیشتر مطالب ادبی ارسال می دارد
ئی میل هایش همیشه مهربان، خوشایند و
سرشار از امید است.
شنیده بودیم که برای همین جرم سنگین!!!
به محاکمه اش کشیده اند و برایش۳ سال زندان اوین
را تجویز!! کرده اند.
و این نوشته حکایت از این درد بزرگ کشورمان دارد
که مردمانش را به زیر بلدوزر نادانی و سرسپردگی کور برده است
—————————————————————–

با سلام
در شرایطی که یک هفته است به شدت مریض هستم و قلبم درد می‌کند، امروز دوشنبه ۲ خرداد از دایرهٔ اجرای احکام برای من نامه رسیده و نوشته که ظرف ۳ روز به دادسری اوین بروم و خود را تحویلِ زندان اوین دهم! من هم علیرغمِ بیماری و ۱۰۰۰ مشکل، اما با افتخار و سربلندی به زندان خواهم رفت، چرا که حکومت اسلامی تصور کرده با زندان یا شکنجه یا اعدام میتواند مردم را خفه کند ، غافل از اینکه هیچ دیکتاتوری پایدار نیست و این حکومت هم دیر یا زود میرود اما با نامی‌ سیاه که ضدّ زن و ضعیف کش بوده !
من با این باور که حکومتی اینگونه بی‌ انصاف ، حکم زندان و احکام ظالمانه دیگر به بی‌ گناهان و بی‌ پناهان صادر می‌کند، فریاد میزنم که حتا اگر در زندان مثل پسر داییم بمیرم اما تن به خفّت و بی‌ شرافتی نخواهم داد، این حکومت برای مردم هیچ کارِ مفیدی نکرده و فقط باعث بدبختی و فقر و فحشا و فساد بوده، و هزاران اعدام که همهٔ اینها ضدّ انسانی‌ بوده، چون کشوری که اینقدر ثروت و ذخایر دارد و مردمی جوان، باید در آبادی و رفاه میبود اما جمهوریِ اسلامی نخواست مردم خوشبخت باشند!
حالا من به جرم این حرف‌ها میروم زندان؟ ایرادی ندارد، میروم، آنهم با غرور چون حق با من است و دروغ و کلکی در زندگی‌ من نیست، خوشبختانه از جمهوری اسلامی دروغ و کلک را یاد نگرفته ام! حکومتی که در ابتدا گفت برادری، برابری، حکومت عدل علی‌ ! اما چیزی به جز نابرابری و ظلم انجام نداد، به خصوص در حق زنان و جوانان! نسل کشی و همه جور سرکوب و تحقیر و هرچه دلش خواست بدون در نظر گرفتن وجدان انسانی‌ انجام داد. حالا این زندگی‌ با تحمل حقارت چه ارزشی دارد؟ مرگ در راه آزادی هزار بار به خفّت و خفقان می‌ارزد، انسان سالم تن به پستی و خفقان نمیدهد!
مأمورین اگر دوست دارند باز هم بیایند و همهٔ دارو ندار مرا توقیف کنند! وبلاگم را مسدود کنند! هر چه میخواهند بر این زنِ تنهای بی‌ پناه فرود آورند! مرا باکی نیست چون حرف غیر حقیقت نزده ام.در ضمن به پدرم هم اخطار آمده که اگر این خانم یعنی‌ من، اگر تا ۲۰ روز به اوین معرفی‌ نشوم، وثیقهٔ او را به نفع دولت ضبط میکنند! نمیدانم باید به این اخطار دومی‌ بخندم یا نه !؟به هر حال رنسانس ایرانیان مسیر خود را طی‌ می‌کند و بسوی آزادی و برابری پیش خواهد رفت، به امید آنروز
زنده باد آگاهی‌، آزادی، برابری، آبادی، امنیت، صلح، احترام، و حکومتِ مردمی
ستاره.تهران***
احمد شاملو
یه شب مهتاب

یه شب مهتاب
ماه میاد تو خواب
منو می بره
کوچه به کوچه
باغ انگوری
باغ آلوچه
دره به دره
صحرا به صحرا
اونجا که شبا
پشت بیشه ها
یه پری میاد
ترسون و لرزون
پاشو میذاره
تو آب چشمه
شونه می کنه
موی پریشون

یه شب مهتاب
ماه میاد تو خواب
منو می بره
ته اون دره
اونجا که شبا
یکه و تنها
تک درخت بید
شاد و پر امید
می کنه به ناز
دستشو دراز
که یه ستاره
بچکه مث
یه چیکه بارون
به جای میوه ش
سر یه شاخه ش
بشه آویزون

یه شب مهتاب
ماه میاد تو خواب
منو می بره
از توی زندون
مث شب پره
با خودش بیرون
می بره اونجا
که شب سیاه
تا دم سحر
شهیدای شهر
با فانوس خون
جار می کشن
تو خیابونا
سر میدونا
عمو یادگار
مرد کینه دار
مستی یا هشیار؟
خوابی یا بیدار؟

مستیم و هشیار
شهیدای شهر
خوابیم و بیدار
شهیدای شهر
آخرش یه شب
ماه میاد بیرون
از سر اون کوه
بالای دره
روی این میدون
رد میشه خندون
یه شب ماه میاد

-رفتم:اواگادوگو-مسعود ناصری

مسعود ناصری - تیر ۱۳۹۰

چمدانها را ببندید
وزارتامور خارجه ایران اعلامکرد که به کوری چشم کشورهای غربی طبق توافقات دوجانبه با کشور
بورکینا فاسو ” ایرانیان ازاین پس میتوانند بدون اخذ ویزا به این کشور مسافرت نمایند!
کشور بورکینا فاسو کشور کوچکی است درغرب آفریقا با مساحت ۲۷۴ هزار کیلومتر مربع
که پایتخت آن ” اواگادوگو ” نام دارد و شهر مهم دوم آن “ کودوگو ” میباشد.
مثل این که وزارت امور خارجه هم با ما
ایرانی ها شوخی دارد، چرا ویزای سویس وفرانسه و بلژیک و استرالیا را حذف نکردند بجای این
کشورهای با نام  غیر قابل تلفظ؟ آیا می توانید مجسم کنید کسی را که به
دوستانش می گوید:
به جای لاس وگاس و ریودوژانیرو و پاریس جاتون خالی رفتم اواگادوگو
بعد ش هم رفتیم کودوگو

یک خبر از یک واگذاری مهم و گسترده

تیر ۱۳۹۰

کنترل کامل منابع نفت و گاز ایران به چین واگذار شد

طبق گزارش سایت ایران چنل شعبه دفتر خامنه‌ای بنام “بنیاد پترو نهاد” که تحت سرپرستی مجتبی خامنه ای میباشد کنترل کامل منابع نفت و گاز ایران را به چین واگذار شد. این قرارداد محرمانه در ۲۱ آوریل گذشته در پکن توسط گروه خامنه‌ای و هیأت چینی‌ بّر قرار شد. فرستادگان خامنه ای در این قرارداد عبارت بودند از حسن فیروزآبادی فرمانده نیروهای مسلح، شیخ علی‌ سعیدی نماینده خامنه‌ای در سپاه پاسداران، و شمس الدین حسینی وزیر امور اقتصادی و دارایی.

در گذشته هم به کرات از فروش نفت محرمانه به چین توسط سپاه پاسداران با قیمت بسیار نازلی در گزارشات مختلف به مجلس سخن به میان آمده بود

طواف کعبه-هاشم

هاشم - تیر ۱۳۹۰

جوان ۲۲ ساله ای به نام میرزا ابوطالب یزدی، فرزند حاج حسین مهرعلی، در سال ۱۳۲۲ خورشیدی (دو سال از پادشاهی محمد رضا شاه فقید می گذشت) با همسرش، به قصد زیارت مکه در ایام حج، از راه خرمشهر به کویت رفته و از آنجا خودش و زنش را با شتر به سرزمین حجاز و مکه می رساند.
در جریان طواف به علّت بیماری، به استفراغ مبتلا گردید و قی کرد. براى احترام خانه کعبه بلافاصله احرامی ِ خود را (کفن سفیدی که در مراسم آنجا می پوشند) جلوی دهان گرفت و در نتیجه احرامیش آلوده شد. امّا مانع از کثیف شدن خانه کعبه نگردید و در این موقع چند نفر از مسلمانان دو آتیشه و پهن مغز تر از خودش شهادت دادند که ابوطالب قصد کثیف کردن کعبه را داشته است و ابوطالب بیچاره بازداشت گردید و سپس در دارالقضای شرعی محاکمه و به گردن زدن محکوم شد. حکم او در روز دوازدهم ذی الحجّه تازی، توسط دژخیم آل سعود که توسط ۵۰ نفر پاسبان ابوطالب را در حالی که دستبند به دست هایش زده بودند، اجرا شد.
ابوطالب یزدی را، از مرکز پلیس خارج و به جلوی بازار صفا و مروه آوردند و در میان جمعیت مقابل سکوی مجازات قرار دادند. جلاد رسمی دولت سعودی، ابوطالب را چهار زانو روی زمین نشاند و بازوان او را بر محوری ثابت بست و سپس به دستش دستبند زد، جمعیت در میدانی که نزدیک دارالقضای شرعی بود، جمع شده و منتظر اجرای حکم بودند. فرمان قتل به زبان عربی قرائت شد.
سپس جلاد سر به گوش ابوطالب گذارده، آخرین دقایق زندگی را به عربی به او یادآور می شود و ابوطالب که تا آن لحظه نه مفهوم محاکمه را فهمیده بود و نه از متن حکم که به زبان عربی قرائت می شد چیزی می فهمید، ساکت و آرم نشسته، نگاه به جمعیت دوخته بود، که ناگاه جلاد با نوک شمشیر فشاری به پشت گردن ابوطالب وارد می سازد. بر اثر آن خون جاری و ابوطالب از ترس سرش را جلو می برد و در همین لحظه جلاد با یک ضربه شمشیر بزرگی که در دست داشت، بر گردن او فرود می آورد. گردن به وضع فجیعی بریده شده ولی استخوان حلق مانع از قطع شدن سر می شود. امّا بلافاصله شمشیر برای بار دوّم به حرکت درآمده سر از گردن جدا و روی پای ابوطالب می افتد و بنا به گفته همسرش، آخرین کلمه ای که ابوطالب برزبان آورده، این جمله بود: «آخر شما کار خودتان را کردید».
بلا فاصله دو اتومبیل در محلّ حاضر می شود و یکی سرِ جدا شده و بدن را به پزشک قانونی منتقل می نماید و دیگری با ریختن شن در صدد از بین بردن آثار جنایت برمی آید. شیخ علی اصغر یکی مغز باخته دیگر از حجّاج ایرانی داوطلب به خاک سپردن ابوطالب گردن بریده می شود. پلیس سعودی به شیخ علی اصغر خبر می دهد که جنازه برای تحویل حاضر است. وقتی که به پزشک قانونی می روند، متوجّه می شوند که سرابوطالب را معکوس روی بدن گذارده و دوخته اند.
به شیخ علی اصغر می گویند که باید ۶۵ ریال سعودی دستمزد بخیه زدن سر به بدن را پرداخت کند تا جسد تحویل واجازه حمل داده شود! شیخ علی اصغر عصبانی شده، فریاد می زند: پول را بایستی کسی بدهد که فرمان قتل را داده است!
خانواده ابوطالب که منتظر برگشتن حاجی از مکه بودند، وقتی بدن بی سر ابوطالب را بجای سجاده و تسبیح و عطر دریافت کردند؛ بر سر و روی خود می کوبیدند. دو خواهر ابوطالب، در فاصله کمی از یکدیگر جان باختند (گویا خودکشی کردند)
پس از این فاجعه ضد بشری در سعودی، دولت ایران روابط دیپلماتیک خودش را با سعودی برای چهار سال قطع کرد. و دیگر هیچ کس حق نداشت به سعودی برود. اما، دوباره با فشار آخوندها، و مردم پهن مغز و متعصب و مسلمان ایران، محمد رضا شاه فقید با فرستادن یک شمشیر طلایی به دربار سعودی، خواهان بازگشت مناسبات سعودی با ایران شد.
هنگامی که خبر زدن گردن ابوطالب یزدی به رضا شاه در ژوهانسبورگ رسید، در حالی ایشان از تندرستی و سلامتی زیادی برخوردار نبود، با خشم گفت: من اگر آنجا بودم، خاک سعودی را توبره می کردم

و این است سزای بی خردان ابلهی که به زیارت یک خانه گلی و سنگ شیطان فرسنگ ها می پیمایند و آبروی خود و خانواده و میهن خود را، به تارج می دهند.

*********

این وحشیگری سعودیها ی مسلمان در هنگام جوانی من اتفاق افتادکه خوب بیاد دارم. – هاشم

فشار بهر نوع – سید محمد هادی ایازی

سيد محمد هادي ايازي - تیر ۱۳۹۰

بدون شک این ها دارند سناریو ی دیکته شده ای را اجرا می کنند و قصدشان فشار بهرنوع است تا فرصت خود یابی به مردم ندهد
این همه روی حجاب اصرار داشتن یک فریب و دروغ است…حکومتی که تو بدیهی ترین، واجب ترین و مورد نیاز ترین خواسته های مردم مانده است و برای اجرای آن ها از اجنه کمک می گیرد و با این  ثروت بی حساب  برای تامین نان شب مردم مستاصل است، تا  این حد ویر دادنش به حجاب فقط برای رد زدن فکر مردم است و گرنه این همه کشور های مسلمان بی حجاب داریم و می بینیم که  دنیا بهم نخورده است. مگر هدف همان باشد که اشاره رفت ….فشار بهر نوع.

—————————————————————————————

فرهنگسرای حجاب در تهران راه ‌اندازی می‌شود
**

معاون فرهنگی و اجتماعی شهرداری تهران، با بیان اینکه طبق قانون مکلف به راه اندازی فرهنگسرای حجاب هستیم گفت: پیگیری های لازم برای تاسیس فرهنگسرای حجاب در حال انجام است.

به گزارش فارس، سید محمد هادی ایازی در حاشیه همایش بزرگ وبلاگ نویسان عفاف و حجاب با اشاره به یازده تکلیفی که قانون بر عهده شهرداری در زمینه فرهنگ‌سازی عفاف و حجاب گذاشته است گفت: راه اندازی فرهنگسرای حجاب، تبلیغات محیطی، اختصاص بخش ویژه بانوان در وسایل حمل و نقل عمومی، راه اندازی تاکسی بانوان و غیره از این جمله است.

ایازی یادآور شد: اقدامات مختلفی در این زمینه صورت گرفته است و در حال پیگیری تاسیس فرهنگسرای حجاب نیز هستیم.

این عضو شورای فرهنگ عمومی بر مشارکت مردم در موضوع عفاف و حجاب تاکید کرد و اظهار داشت: نقش مردم در این زمینه تاثیر زیادی خواهد داشت و هم اکنون نیز بخشی از وبلاگ نویسان در این حوزه مشارکت کردند که امیدواریم این ارتباط ها گسترش پیدا کند.

وی به تاثیر فضای مجازی بر روی جوانان اشاره کرد و افزود: بیشتر جوانان با استفاده از رایانه های شخصی در منزل و بیرون از آن به شبکه اینترنت متصل هستند و سایت های متفاوت را رصد می کنند بنابراین تاثیرپذیری بیشتری نیز در این فضا وجود دارد.

معاون شهردار تهران با بیان اینکه تاثیر فضای مجازی در بیداری اسلامی در کشورهای عربی شگرف بوده است، خاطرنشان کرد: ما نیز باید برای مقابله با کسانی که از راه دنیای مجازی در مقابل ایران قرار گرفته اند و جنگ نرم راه انداختند از این فضا بهره برده و این موضوع را جدی پیگیری کنیم.

*تشویق به حجاب تاثیر بیشتری از برخورد قهری دارد
———————————————-
سخنگوی شهرداری پایتخت در بخش دیگر سخنانش ارزیابی خود از وضعیت حجاب در تهران را اینگونه عنوان کرد: افراد محدودی هستند که از روی عناد و یا نداشتن اعتقاد در خیابان‌ها به صورت بد حجاب و یا بی‌حجاب ظاهر می شوند که دستگاه های مسوول باید به طور جدی برخورد کنند اما عموم جامعه پایبندی به تقیدات دینی داشته و در جامعه به طور مناسب حضور پیدا می کنند.

ایازی خاطرنشان کرد: در موضوع حجاب باید تشویقی برخورد شود و این به معنای عدم اجرای اقدام قهری نیست. اقدام ایجابی تاثیرگذاری بیشتری خواهد داشت .

وی در بخش پایانی سخنانش با اشاره به برنامه‌های متفاوت معاونت فرهنگی و اجتماعی شهروندان برای بانوان و دختران تهران گفت:برنامه های فرهنگی و ورزشی در فرهنگسراها و مجتمع های ورزشی در سطح مناطق و محلات اجرایی شده است که می تواند نشاط را برای این افراد ارمغان داشته باشد. همچنین فضاهای ویژه بانوان همچون بوستان بانوان و مجموعه‌های ورزشی الزهرا، در سطح تهران آماده خدمت رسانی هستند.

خودتانید!!-خبرگزاری فارس

خبرگزاری فارس - تیر ۱۳۹۰

خدایا ملت ما را از دست اجنه نجات بده

خبرگزاری فارس: یک زوج دانشجوی ایرانی موفق شدند برای نخستین بار در تاریخ بشریت، ژن عامل بی‏ حجابی را کشف کنند. خانم الهام غلامحسینی دانشجوی دانشگاه جامعه الزهرا با کمک همسرش، آقای رجب فاطم زاده که او نیز دانشجوست و در دانشگاه امام صادق تحصیل میکند، موفق به این کشف بزرگ شده‏ اند.

خانم غلامحسینی در ارتباط با این کشف بزرگ به خبرگزاری فارس گفت: «یکی از دغدغه‏ های همیشگی مقام معظم رهبری، حفظ و رعایت ارزش‏های اسلامی در کشور است. روی همین اصل، من و همسرم از سال‏ها قبل به صورت مستمر اقدام به تحقیقات گسترده‏ ای در این زمینه کردیم.

اواخر سال هشتاده و سه بود که ما به نتایج بسیار مهمی رسیدیم و تقریبا مطمئن شده بودیم که به زودی ژن عامل بی‏ حجابی را کشف خواهیم کرد اما متاسفانه دیگر پولی برایمان باقی نمانده بود. لازم است این نکته را بگویم که ما این تحقیقات را با هزینه شخصی خودمان شروع کرده بودیم.

پس از این که سرمایه‏ شخصی ما تمام شد به نهاد ریاست جمهوری که آن زمان در دست اصلاح طلبان بود مراجعه کردیم و گفتیم که ما چنین تحقیقاتی را دنبال کرده‏ ایم و چیزی تا نتیجه دادن آن هم باقی نمانده و تنها چیزی که از شما میخواهیم این است که اندکی بودجه در اختیار ما قرار بدهید اما با کمال تاسف بایستی بگویم که شخص رئیس جمهور وقت، وقتی متوجه منظور ما از انجام تحقیقات شد نه تنها کمکی به ما نکرد بلکه دستور به تعطیلی آزمایشگاه و روند تحقیقات داد این در حالی بود که ما در آستانه‏ کشف ژن عامل بی‏ حجابی بودیم..

من و همسرم پس از دیدن این برخوردها به کلی روحیه‏ خودمان را از دست دادیم و تصمیم گرفتیم که این موضوع را تمام شده تلقی کنیم. تقریبا یک سالی از این قضیه گذشته بود که یک روز چند نفری از نهاد ریاست جمهوری به خانه‏ ما آمدند. شخصی که بعدا فهمیدم برادر دکتر احمدی نژاد هستند به من گفتند که ما کاملا در جریان تحقیقات گذشته‏ شما هستیم و میدانیم که اصلاح طلبان چه خیانتی در حق شما و کشور کرده‏ اند. برادر رئیس جمهور به من گفتند که شخص دکتر احمدی نژاد خواستار این هستند که ما مجددا تحقیقات خودمان را ادامه بدهیم.

به دستور دکتر احمدی نژاد بلافاصله آزمایشگاهی مدرن با تمامی امکانات در اختیار ما قرار داده شد. ما بلافاصله دست به کار شدیم و در کمتر از یک سال توانستیم ژن عامل بی‏ حجابی را کشف کنیم.

شاید با خود بگوئید پس چرا این قدر دیر این کشف بزرگ اعلام شد؟ در حقیقت کشف ژن عامل بی‏ حجابی دستاورد بزرگی بود اما به تنهایی کافی نبود. ما میخواستیم با کشف این ژن راهی برای خنثی سازی آن پیدا کنیم و همین موضوع هم سبب شد که خبر کشف آن تا به امروز به تاخیر بیفتد و البته امروز با افتخار میگوییم که علاوه بر کشف ژن عامل بی‏ حجابی موفق به ساخت دارویی جهت خنثی سازی آن نیز شده‏ ایم. این دارو فعلا بر روی رده‏ سنی زیر هفت سال آزمایش میشود و چنانچه انتظارات ما را برآورده کرد برای سنین بالاتر نیز ساخته میشود.»

قابل ذکر است که این دارو به زودی همراه با قطره فلج اطفال در طرحی ملی و به صورت گسترده در سراسر کشور توزیع خواهد شد

تو را بخدا مواظب اطفال باشید

گورزا – نسرین مدنی

نسرین مدنی - تیر ۱۳۹۰

این داستان زیبا، یکی ازده داستان برگزیده
جایزه داستان کوتاه صادق هدایت است که از
طرف نویسنده به عباس صحرائی هدیه
شده است.

——————————————

من از زمانی
که قلب خود را گم کرده ام می ترسم
من از تصور بیهودگی اینهمه دست
و از تجسّم بیگانگی اینهمه صورت می ترسم
فروغ

به تاریکی عادت دارم .لامپ ندارم. چراغ ندارم .شمع هم. آجر خانه های آنها خوب بندکشی نشده از لای شکاف ها و سوراخ سنبه ها مارمولک و جک و جانور می آید بیرون .برای هواخوری می آیند بیرون یا شکار.

خانه ام از آبادی فاصله دارد . به کوه نزدیک است کاه گلی است خوب تاپاله کاری شده .بند کشی ندارد. از مارمولک می ترسم. یک بار مارمولک افتاد روی دستم وقتی گونی ِ آرد را می بردم برای بمان علی .در را که باز کردم از آن بالا افتاد روی دستم. خیلی جیغ و داد کردم .بمان علی آمد دو دستی زد تو سرم .سرش را گرفت بالا گفت :” آ خدا می بینی کار دنیا چه عکس شده؟ ” پرسیدم چرا؟ گفت:” مارمولک باید از تو بترسد نه تو از آن.”

خیلی دلم یکی از این اسم ها را می خواهد ید الله ، بمان علی ، شعبان ، غضنفر ، قوچ علی اما وقتی ترنج بانو آن طور صدایم می کند با هیچی عوضش نمی کنم.غضنفر اسمش را دوست ندارد. مخصوصا اگر اسمش را با لقبش بگویند. آن وقت سرخ وسفید می شود .براق می شود انگاری خروس جنگی.من اسمش را با لقبش دوست دارم کاش همه اش مال من بود.

پارسال از زور سرما پاهایم کبود شد. ورم کرد. از گردنه باید می گذشتم .بی بی آن ور بود . تو آبادیی آن ور. به موقع رساندمش بالاسر ترنج بانو .دوست داشتم ببینم بچه چطور می افتد تو خشت .در را بستند .وَنگ بچه را که شنیدم اینقدر رقصیدم که همه دورم جمع شدند و کف زدند و دسته جمعی خواندند: گورزا. گورزا .گورزا گورزا. چند روز تب ولرز داشتم . بمان علی می گوید : “مثل مرگ عمرت زیاد است. ”

غضنفر قول داده بود ببرتم شهر . اولین بار که از شهر برگشت موهایش را یک وری کرده بود و به زور ژل – خودش می گفت ژل- موهایش را صاف کرده بود. موهای مردم آبادی همه سیخ سیخ است . شلوارش پاچه گشاد بود و کمربندش سگک – خودش می گفت سگک- داشت این هوا. بچه های آبادی افتادند دنبالش و هی گفتند” غضن بی مخ “. خیلی غیضش گرفت .افتاد دنبال بچه ها هر کسی رفت تو سوراخی . به این ور و آن ور نگاه کرد .دم دستش بودم .برایش اسپند دود می کردم شَتَرق آورد تو گوشم .منقل از دستم افتاد خودم افتادم تو خاک وخل. آن روز انگار انگوری از باغ مشدی قلی تو گلویم گیر کرده بود. رفت چایخانه دو تا چای خورد و من رفتم نشستم پای دیوار. زغال ها را با خاک که دفن کردم از تک وتا افتادند و نورشان سوت و کور شد.

از قهوه خانه آمد بیرون دستم را گرفت . گفت:” دنیا را می دهم اینطور صدایم نکنند . تو اصلا اینطور صدایم نکرده ای. وقتی راهی شهر می شوم برایم قرآن می آوری آب می ریزی پشت سرم. وقتی می آیم اسپند دود می کنی. تو خوبی گورزا و بدی ات این است که مثل بچه ها نمی افتی دنبالم و نمی گویی ..”

گفتم :” تو از من خوب تری.تو بی مخ نیستی مثل قاطر مش رمضان که هی سبزی های نوری را می خورد. تو برای نوری از شهر پارچه می آوری. برایش سرخاب سفیداب شهری می آوری. تونوری را خوشحال می کنی. نوری هی می خندد.”

غضنفر بردم شهر. زن های شهری تو اعلامیه بی صورت می شوند. “حاجیه عالیه صبوری فرزند محمد علی به لقای حق پیوست”را که غضنفر خواند پرسیدم چرا صورت ندارد؟ گفت:” اینجا وقتی زن ها می میرند بی صورت نقاشی شان می کنند. ”

صد تا آبادی تو شهر جا می شود .هزار تا زن جورواجور دارد شهر. آبادی اعلامیه ندارد. آبادی زن ها نقاشی نمی شوند بی صورت .آبادی ترنج بانو را دارد که هر سال شکمش پر و خالی می شود . شهر ترنج بانو ندارد .شهر موهای زن هایش کهربایی است مثل کاه تو طویله آبادی.

ترنج بانو نفسش می گیرد وقتی شکمش می آید بالا. ترنج بانو صورت دارد پنجه ی آفتاب. لپ دارد رنگ اناری نخ های قالی که گره به گره می بافدش به شاه عباسی ها. ترنج بانو عادتش است بگوید گوری .ترنج بانو پنج شکم زاییده و هی غر می زند عرق می ریزد نفسش سنگین و کُند می آید بالا وقتی شکمش پر است. ترنج بانو نرم می گوید گوری حتی اگر نفسش سنگین و کند بیاید بالا .سبک می گوید گوری . ترنج بانو گلبانو را که شیر می دهد می گذارد ببینمش اما وقتی غضنفر رد می شود با لچگش می پوشاند پستانش را. ترنج بانو دو گیس بافته ی بلندش را می دهد عقب و پستانش را از یقه ی پیرهن گل دارش می آورد بیرون. ترنج بانو بوی شیر می دهد .بوی نان تنوری می دهد .بوی پهن .بوی گل های نقش زده تو دار قالی که هی زنده اند و تازه و هی پژمرده نمی شوند وقتی ترنج بانو رج روی رج می بافد. آهوهای تو قالی ترنج بانو نمی ترسند .آب می خورند و خیال آمدن گرگ ،تو آب چشمه که همیشه می جوشد اگر باران هم نیاید می جوشد نقش نمی اندازد .ترنج بانو نگهبان گله شان است.ترنج بانو هواشان را دارد همان قدر که هوای مرا دارد و نان تنوری داغ داغ می دهد دستم و شوهرش که ببیند لگد و کتکش را به جان می خرد و من که به گوشه می روم نان را که می پیچم و لقمه می کنم هی از گلویم پایین نمی رود و از آن انگورهای مش قلی دوباره گیر می کند توی گلویم و ترنج بانو که می گوید:” شوهرم بی کار است نفرینش نکن گوری. پدر پنج عائله بچه است .من خوش قدمت می دانم.” به صورتش زل می زنم یک طرفش سرخ سرخ است از گرمای تنور نه از گرمای دست بزرگ شوهرش . یک بار که شوهرش می زدش دو گیس ترنج بانو این ور آن ور می شد و من چرخیدم و چرخیدم و چرخیدم. ترنج بانو دستش برکت دارد نان که می دهد داغ داغ و من که می خورم سیر می شوم حتی اگر دو روز هیچ نباشد که بخورم .

گلبانو را خیلی دوست دارم یک دو سال دیگر هم قد من می شود. عقلش خیلی سال باید بگذرد تا قد مال آدم ها شود. کاش قدش بلند می شد اما عقلش نه. عقلش که قد بکشد مثل بچه های آبادی با من بازی نمی کند .سنگم می زند .می گوید “سرخور” .می گوید “مادر کش” . اگر من بی بی را از آبادی آن ور نمی آوردم زبانم لال زبانم لال بزرگ که می شد می گفتنش “سر خور”؟ می گفتنش “مادر کش”؟
بمان علی می گوید یک موقع هایی که غفلتا از در می آیی تو می ترسم انگار عزرائیل می بینم. بمان علی می گوید تو مثل مرگی.
راست می گوید از بس نزدیک شان ام نمی بینند. جوری حرفم را می زنند انگار دمل چرکی کنار چشم خرشان ام .من همه جا هستم تو قهوه خانه، تو آسیاب ،سر ِ زمین، تو کوه .همیشه دم دست شان ام اما انگار نیستم.

ترنج بانو شکمش بالا آمده اما این دفعه جوری پایش را می کشد که دلم ریش می شود. خندید وقتی گفتمش:” چند روزی قالی نبافتی. شاه عباسی ها دل شان دست تو را می خواهد .” گفت :”چه دل خرمی داری گوری.” گفتم:” دل من همیشه به تو خرم است ترنج بانو.” چشم های ترنج بانو زلال شد انگار انگورِ ِ اناریی راه گلویش بسته بود. گفت:” جان تو و جان گلبانو گوری. خواب دیده ام گوری .تو را به شهید کربلا تر وخشک کن گلبانو را.” انگور اناریی قِل خورد تو گلوی من هم. گفتم:” نگو ترنج بانو نگو .”گفت:” گوری می دانم آبادی ستَمَت کرده اند. از روزی که از گور کشیدنت بیرون غریب بودی .بمیرم برای غریبی ات گوری. بمیرم برای قدت که می ماند به بچه ی دوساله . بمیرم برای دست و پای پهن وپَتی ِ چاک خورده ات .کاش قد دار ودرخت نبودند مردم این آبادی عوضش دل رحیم تو را داشتند . بمیرم برای صبوری ات . گوری گلبانو را می سپارم دستت .خواب دیده ام سر زا می روم گوری.” گفتم:” نگو ترنج بانو نگو بی بی برود آبادی آن ور بی بی برود حتی شهر می آورمش بالا سرت حتی اگر پایم دوباره کبود شود. اصلا دو تا پایم را می دهم ترنج بانو.”

ترنج بانو دستش را به همان سبکی که می کشد به تن آهوهای قالی و باهاشان حرف می زند دست کشید به سر کچلی گرفته ی من. دو چشم قی بسته ام را ماچ کرد .قسمم داد.

٭٭٭٭٭

عَلَم آوردم. کُتل ها را هر جا می گفتند گذاشتم. زمین را جارو پارو کردم. همه سیاه پوشیده اند .من پیرهن سیاه نداشتم .کسی قرضم نداد .برای مش قلی چند روز انگور چیدم و مارمولک هی رفت تو جانم . مش قلی قول یک تا پیرهن سیاه را داده .اسب آورده اند .بمان علی اشقیا شده پیرهن قرمز تنش است. کلاه به سر دارد از آهن شمشیر به دست دارد از آهن. می روم سراغ مش قلی .مش قلی نشسته است بالای مجلس تکیه داده به پشتی. –”مش قلی پیرهنی که وعده کردی بده.”

مش قلی تسبیح می گرداند رو می کند به نقد علی می گوید “بتارانش گورزای سر خور را”. می گویم:” مشدی بده پیرهن وعده ای را .” مشدی رو می کند به نقد علی:” نبینم دوروبر دیگ ها باشد خوراک شهید کربلا حرمت دارد .” می گویم:” مشدی به سر امام حسین قسم نمی آیم نمی آیم تو تکیه .حالا بده پیرهن را. مردش است وقولش. “مشدی کبود شد تسبیحش را آورد تو صورتم. دانه ها پاشید روسرم صورتم و پخش شد روی شاه عباسی های قالی. ٭٭٭٭٭
می گویند فردا روز قتل است. انگور اناری ترکیده است تو گلوی من آبش درشت درشت از چشمم می ریزد بیرون. امشب هم مثل این سه چهار شب صدای سنج می آید صدای طبل .نذر داشتم یک تا پیرهن بپوشم سیاه سیاه مثل چشم ترنج بانو. چقدر سرد است .برف می بارد امشب و دانه هایش مثل دانه های اناری تسبیح مشدی است.
٭٭٭٭٭
روز قتل است .صدای چکاچاک شمشیر تو گوشم هی می آید . بی بی را آوردم طاقت داشته باش بانو. پاهایم رفیقی نمی کند هر چه می کشانمش نمی آید .دوست داشتم یک تا پیرهن سیاه می پوشیدم و مثل مردم سر و شانه گلی می کردم و می زدم تو سرو سینه و عمر ترنج بانو را طلب می کردم تا دوباره بنویسند تو پیشانی اش .نذرم ادا نشد . هی جلوی چشمم می آیی وقتی پایت را می کشیدی روی زمین.
– گور زا چیزی نمانده ننه بیا بیا….
– تو برو بی بی .تو برو .
چشمم سواد آبادی را می بیند اما دور .صدای سنج می پیچد تو گوشم صدای گورزا. گورزا گفتن مردم وقتی رقصیدم. گورزا .گورزا .گورزا گم می شود تو صدای سنج و طبل و من بر سرو سینه می زنم و آنقدر می زنم که قطره قطره رنگ اناری می چکد روی برف و بی بی دور می شود و دورتر و دورتر. باید ترنج بانو را ببینم . پایم حس ندارد خوابم می آید. خواب …

می رسانم خودم را به در خانه ی ترنج بانو چرا در را نبسته اند ؟ پس می توانم ببینم بچه چطور می افتد تو خشت .من که زاییده شدم تو گور . آخ ترنج بانو ترنج بانو…. گفتی خواب دیده ام. گفتی ..
یک تا پیرهن سیاه نذر کردم بپوشم. هی حیاط تکیه را جارو پارو کردم .هی کتل ها را علم ها را جا به جا کردم. ببین اینجا شانه ام چه زخمی شده از بس سنگین بود…بیدار شو ترنج بانو ملافه ی سفید چرا دورت پیچیده بی بی؟ بی بی چرا ساکتی؟
– بهشتی است گورزا ، بهشتی است مادری که سر زا برود می رود بهشت.
– نه بی بی نه ترنج بانو می رود قاطی شاه عباسی ها بیا ..بیا ببین می رود کنار این آهوها که هی آب می خوردند و هی نمی ترسند.
سردم است بی بی و هی صدای طبل تو گوشم است مثل ونگ ونگ بچه …سردم است بی بی می خوابم بی بی می خوابم که راحت شوم …راحت. ٭٭٭٭٭
– مشدی قلی کجا دفنش کنیم؟
– آخر لیاقت دفن کردن دارد ؟ بندازیدش تو پستویش همان جا می پوسد. آی خدا شکرت .
– راستی مشدی مردنش مثل زاییده شدنش چه بی سرو صدا بود این گورزا .

بوی خون-محمدرضا معقول

محمدرضا معقول - تیر ۱۳۹۰

در اتاق را روی خودش بسته بود. دیگر دوست نداشت با هیچ کس حرف بزند. روی زمین سرد اتاقش دراز کشیده بود و داشت به سقفی که سیاه بود نگاه می کرد. احساس می کرد که به آرزویش رسیده. و دیگرهیچ آرزویی ندارد، زندگی هم بی مزه شده بود. فقط می توانست سقف را نگاه کند و خاطرات روزهایی را که هنوز آرزوهای برآورده نشده داشت مرور کند. کامپیوترش روشن بود و در همان حال به آهنگ هم گوش میداد. از آهنگی که پخش می شد، خیلی خوشش می آمد. خواننده می گفت
” بیا با هم بمیریم…. برای اینکه مطمئن باشیم که تا آخر عمر با هم هستیم….. ما که تازه بهم رسیده ایم…. پس بیا با هم بمیریم”.
تا حالا بیش از چند صد بار این آهنگ را شنیده بود. ولی هیچ گاه از آن خسته نمی شد.معمولاً خودش هم با خواننده می خواند.
همیشه دوست داشت وقتی که به ” باران ” رسید این ترانه را برایش بخواند. و امروز به این آرزویش رسیده بود. اما برای کاری که فقط چند دقیقه طول می کشد چند سال تلاش کرده بود.
به یاد می آورد آن روزی که برای اولین بار باران و نازنین را با هم دیده بود. هوشنگ آن موقع هفده سال بیشتر نداشت . یادش آمد که نازنین در آن مهمانی او را به طرز خاصی صدا می زد. تکیه اش بر روی کلمه ی “هوش” بود. انگار می خواست به او بگوید که عقل و هوش ندارد. هوشنگ بیچاره هم تقصیری نداشت. اولین باری بود که به مهمانی ای می رفت که پر از دختر و پسر بود. آن شب هنوز عاشق باران نشده بود و نمی دانست که نازنین خواهر باران است. اما بعدها که متوجه شد کلی از این رابطه حالش بد شد.
بیاد می آورد که چه عاشقانه برای باران شعر می نوشت. البته شعرهایش را خودش هم قبول نداشت. اما امیدوار بود روزی شعر های بهتری داشته باشد. ولی با این حال یک بار که موقعیت جور بود یکی از شعرهایش را داد باران بخواند. باران بعد از خواندنش لبخند زد. به نظر می رسید که فهمیده شخصیت مورد نظر این شعر خودش است. هوشنگ هیچ وقت نتوانسته بود آن لبخند را فراموش کند. باران بیت آخر را که تمام کرد لبخندی بر لبانش نشست، سرش را بالا آورد و در چشمان هوشنگ نگاه کرد. در چشمان هم خیره شدند. هر دو می دانستند چه احساسی در جریان است. باران با چشمانش تشکر می کرد و هوشنگ هم ”
دوستت دارم ”
را با چشمانش بیان می کرد. چیزی که هوشنگ را نگران کرد، احساس دو گانه ای بود که در نگاه باران موج می زد. باران با نگاهش هم تشکر می کرد و هم می گفت ” تو هیچ وقت به من نمی رسی، پس سعی نکن با چهار تا جمله ی بچه گانه منو فریب بدی”
آن موقع بر داشت هوشنگ چنین بود. اما امشب به نظرش می آمد که اشتباه می کرده. تمام نگاه باران در آن زمان خاص، فقط تمسخر بوده است. فقط می خواسته ثابت کند که تمام اینها، بی ارزش و بی معناست. ولی دیگر مهم نبود. حالا، همه چیز تمام شده بود.
صدای تق تق در می آمد. کسی در می زد. و صدایی که برای هوشنگ چندان آشنا نبود می گفت” بیا بیرون… از چی ناراحتی…. بیا به من بگو …. نا سلامتی من… ” اما هوشنگ نمی خواست گوش کند. او در حال خوش خودش بود. امشب بعد از چند سال در به دری توانسته بود باران را ببوسد. یک بوسه ی شیرین. این اولین باری بود که هوشنگ لبان کسی را می بوسید. آن هم درحالتی که کنارمعشوقش دراز کشیده بود و او را در آغوش کشیده بود. تازه نازنین هم کنار آن ها خوابیده بود. اما متوجه ی کارهای هوشنگ و باران نشد.
همین جا بود که آهنگ عوض شد. آهنگ جدید را هم دوست داشت. قبلاً از ترانه اش لذت نمی برد. ولی امشب برایش رنگ و هوائی تازه داشت. خواننده مدام داد می زد:
” وقتی عشق و مرگ یکدیگر را در آغوش بگیرند”.
هوشنگ نگاهی به کاشی های اتاقش کرد. اتاقش تا لب سقف کاشی بود. از این اتاق قبلاً به عنوان آشپزخانه استفاده می کردند. ولی از سال پیش که ساختار خانه عوض شده بود، این اتاق به او به ارث رسیده بود.
رنگ کاشی ها آبی روشن بود و روی یک در میان هر کدامشان یک گل آبی حک شده بود. همه به هوشنگ می گفتند که این کاشی ها ناجورند و اتاق را بی کلاس می کنند. اما هوشنگ همیشه آنها را دوست داشت. ولی امشب خودش هم از این کاشی ها بیزار شده بود. نگاهش به نوشته ی روی دیوار افتاد. نوشته بود I am) Benighted ) معنی آن هم این بود که من جاهلم.
هوشنگ دیگر این شعار را دوست نداشت. احساس می کرد این قدر باهوش بوده که بالاخره توانسته ساعتی توی شهر با باران ماشین سواری کند، و کلی برایش درد دل کند. باران هم آرام تر از هر موقعی فقط گوش می داد است. البته نازنین هم توی ماشین بود. شاید برای همین باران سکوت کرده بود. هیچ چیز نمی گفت. فقط خیره خیابان ها را نگاه می کرد. هوشنگ هم که توی این چند سال دل پری داشت، فقط خودش را آرام می کرد.
دوباره آهنگ عوض شد و این بار آهنگ ” بازی نا برابر” شروع شد. همین پارسال بود که هوشنگ با این آهنگ کلی از لحظاتش را گذرانده بود. بازی نا برابر زندگی هوشنگ بیش از پیش خودش را نمایان کرده بود. هوشنگ عاشقانه باران را دوست می داشت. آن شب که هوشنگ برای اولین بار این آهنگ را شنید، باران هم آن جا بود. نازنین هم بود. اما هیچ کس حضورهوشنگ را احساس نمی کرد. حتی سر سفره وقتی هوشنگ از باران قاشق خواست. باران به او خیره شد. تعجب می کرد که چرا هوشنگ چنین چیزی از او می خواهد. نازنین هم، اصلاً به هوشنگ نگاه نمی کرد. فقط می آمد و می رفت و به کارهای خودش مشغول بود.
باز هم صدای تق تق در آمد. و باز صدایی نا آشنا گفت:
” هوشنگ تو رو به خدا بگو چی شده. ما از دلواپسی مردیم…. با کسی دعوا کردی؟…. کسی اذیتت کرده؟….. ” .
هوشنگ بعد از یک مکث کوتاه دوباره در رویای گذشته غرق شد. بیاد آورد شبی را که توی آشپزخانه، بالای سر باران ایستاده بود، و داشت به کار کردنش نگاه می کرد. یکی از عاشقانه ترین لحظه های عمرش همان موقع بود. آن شب اگر مطمئن بود کس دیگری در خانه نیست حتماً باران را در آغوش می کشید و آنقدر فشارش می داد که حتی در و دیوار هم به عشقش حسادت بورزند. اما جراتش را نداشت و هر لحظه ممکن بود کسی بیاید. آن شب وقتی که در خانه با صدای بلند باران را صدا کرد، طنین برگشت صدایش قلبش را به لرزه در آورد. برایش خیلی مهم بود که وقتی می داند معشوقش صدایش را می شنود او را بلند صدا کند. بماند که فقط برای این صدایش کرد که آب میوه اش را بدهد. این چیزها برایش در حاشیه قرار داشت. مهم فقط صدا کردن باران با صدای بلند بود.
اما آن شب باران تا می توانست سعی کرد جلوی چشمش نباشد. ولی در عوض چند ساعت بعد نازنین از در وارد شد و کلی با هوشنگ صحبت کرد. با هم بحث می کردند. درباره ی مسائل اجتماعی و … پدر باران هم در بحثشان شریک بود. اگر نازنین نبود هوشنگ آن شب از تنهای کلافه می شد.
دوباره آهنگ عوض شد و این بار نوبت آهنگ ” نزدیک به آتش ” بود. این آهنگ را هم برای اولین بار توی پارک شنیده بود. همان وقتیکه با دوتا از دوستانش رفته بودند پارک و آنجا چند نفر دیگر را دیدند. یکی بحث روشن فکری را به میان کشید و طولی نکشید که یکی از بچه ها اسم نازنین را به میان آورد. هوشنگ با شنیدن اسم نازنین از جا پرید. پرسید: تو از کجا نازنین رو می شناسی؟
– کیه که اونو نشناسه. دختره ی از خود راضی و زشت.
خسرو هم گفت: منم می شناسمش. اسمش نازنین نیست. با اون هیکل قناصش. ما بهش میگیم بوفالو.
هادی گفت: ای بابا حیف بوفالو، اوکه به این مظلومی نیست؟!. ما بهش می گیم ماموت
علی گفت: ادا اصولشو دیدی؟!. فکر می کنه از دماغ فیل افتاده. فقط ادعا می کنه. فکر می کنه خیلی حالیشه.
خسرو گفت: اه اه.. بابا اسمشو نیارین که بوی بد اومد. بحث رو عوض کنین.
هوشنگ مات مانده بود. البته خودش هم چیزهایی که آنها می گفتند را قبول داشت. اما فکر نمی کرد کسی به جز خودش متوجه ی شخصیت ضعیف نازنین شده باشد. یا اینکه کل بچه های شهر او را بشناسند.
آن موقعی که نازنین جلوی دوستانش خرابش کرد هنوز جلوی چشمانش بود. نازنین حتی جواب سلامش را نداد. در حالی که او فقط می خواست از نازنین راهنمایی بگیرد. فکر کرده بود که نازنین واقعاً دختر فهمیده ای است و می شود باهاش مشورت کرد.
دوباره صدای تق تق در آمد. صدای نا آشنای دیگری می گفت:
” بیا بیرون یا در رو می شکنم… ” .
هوشنگ با خودش گفت این دیگه کیه؟. چه قدر هم عصبانیه.
بعد هم دوباره به دیوار اتاقش نگاه کرد. درست همان بالای سرش نوشته بود (This Live ain”t Worth Living) یعنی این زندگی ارزش زندگی کردن نداره.
و دوباره آهنگ عوض شد. این بار آهنگ ” رفته با گناه ” شروع شد. هوشنگ این آهنگ را هم خیلی گوش داده بود. مخصوصاً همین چند هفته پیش که شنیده بود باران دوست پسر پیدا کرده. آن موقع همش خودخوری می کرد که چرا خودش نتوانسته بود با باران ارتباط برقرار کند. غبطه ی این را می خورد که چه طور چند سال عاشقش بود. با اینکه به باران گفته بود، ولی باران از او خوشش نمی آمد. و از هر فرصتی برای خراب کردن هوشنگ در جمع استفاده می کرد. باز با این حال امیدوار بود روزی باران متوجه ی حقیقی بودن عشقش بشود. اما حالا باران با کس دیگری بود، و همه ی رویاهایش بر باد رفته بود. همان موقع بود که نقشه ی امشب را کشید. اولین کاری هم که کرد این بود که افکارش را با تغییرات بسیار به صورت یک داستان کوتاه نوشت. وبعد آن را توی وبلاگش گذاشت تا همه بخوانند. اما نکته این بود که اسم شخصیت ها را عوض کرده بود. و همین طور سعی کرده بود در داستان خودش را خل و چل نشان دهد. می خواست این طوری ثابت کند که اگر خودش مثل شخصیت توی داستانش بود چه آدمی می شد.
در همین حال بود که صدای در، این بار هم بلند شد. اما به نظر می رسید کسی با پا به در می کوبد. هوشنگ اصلاً نگران نبود، آخر به آرزویش رسیده بود. امشب کلی برای باران و نازنین حرف زده بود. و دیگر از دست هیچ کدام عصبانی نبود.
در این لحظه در اتاق از جا کنده شد. چند نفر آدم سبز پوش با اسلحه وارد اتاق شدند. هوشنگ هنوز روی زمین دراز کشیده بود. یکی از آن ها هوشنگ را از جایش بلند کرد و به دستش دست بند زد. یکی دیگر هم او را هل داد تا از در خانه بیرونش کند. مادر هوشنگ هم گریه کنان می گفت ” هوشنگ تو چه کار کردی؟ … بگو که تو نکشتیشون… تو رو به خدا بگو کار تو نبوده…. بگو خون روی لباست مال اونا نیست… ” . بعد هم غش کرد و از حال رفت. پدرش هم جلو آمد و یک کشیده ی محکم در گوشش نواخت و بعد گفت ” من تو رو این طور تربیت کردم؟!…. بعد از بیست و یک سال زحمت کشیدن این بود دستمزدم؟!… که پسرم قاتل بشه؟!… تف به غیرتت… تو چه کار به دخترای آقا رامین داشتی؟!… ” .
هوشنگ چیزی نمی گفت. هنوز در رویای شیرین خودش بود. توی کوچه همه جمع شده بودند و هوشنگ را تماشا می کردند. یک آمبولانس وسط کوچه ایستاده بود. و چند نفر داشتند جنازه ی باران و نازنین را از ماشین پدر هوشنگ بیرون میاوردند. آقا رامین داشت توی سر خودش می زد. و چند زن داشتند مادر باران را به هوش می آوردند.
خون باران و نازنین همه جا ریخته بود. از صندلی ماشین گرفته تا لباس هوشنگ. و بوی خون کل کوچه را فرا گرفته بود.

مردونگی! – بهمن

بهمن - تیر ۱۳۹۰

برای مامورینی که هنوز ذره ای از شرف را در جام زندگیشان دارند
****

” امشب مردونگیت! آزمایش میشه ”
اینو رئیسم که ضمنن دوست بودیم ( و هم او بود که پارتی استخدام من و یکی دیگر از هم محله ای هام شده بود ” گفت.
بیکاری و نیاز کلافه ام کرده بود. کمکم کرد.

” کار مشکلی نیست، پس از تعلیمات اولیه، فعلن در زندان اوین پاسدار کشیک می شوی…”
– پاسدار کشیک یعنی چی؟ حقوقش چقدره ؟
” پاسدار که پاسداره، کشیک، یعنی که فعلن نگهبان شب خواهی بود. در آمدشم خوبه…”

و حالا داشت از مردونگی ام حرف می زد…ادامه داد:

” دلم می خواد کارتو تمیز انجام بدی. می دونم کار مشکلیه، آنهم احتمالن جلو چند نفر. اما باعث ترقی ات میشه، حقوقتم تغییر می کنه. حاج آقا هم می دونه که کارساده ای نیست، اما برای از میان برداشتن دشمنان انقلاب لازمه….تو تنها نیستی، ۴ – ۵ منافق مقاوم داریم که نباید بخاطر داشتن بکارت به بهشت بروند…”

آب دهانم سفت شد. پائین نمی رفت. حدس می زدم ولی دقیقن نمی دونستم. شایدم دلم نمی خواست بدونم. نگاهش کردم ولی چبزی نگفتم. نمی خواستم اگر آنچه را گمان می کردم، درست نباشه به صرافت بیفته.

صد تا فحش به شانسم دادم که تو این همه کارباید اینجا دستم بند بشه. تو زندون!. در حقیقت خودمم یه زندونی بودم با فقط چند ساعت آزادی در هفته.
تو زندوم هم آرامش نداشتم، دستور پشت دستور اعصابم را می کوبید:
“…این فلان فلان شده را منتقل کن به اون بند….این مادر فلان را بنداز تو انفرادی…برای رفتن به دستشوئی و توالت هم محلشان نکن، درشان را باز نکن،
بذار خودشونو کثیف کنند….تو توالت هم درشون را باز بذار و سرک بکش….”

وقتی صدایم زدند و دستوررا رسمن تفهیمم! کردند و به سوی دختری کمتراز ۱۶ – ۱۷ ساله راهنمائی شدم تا به او تجاوز کنم و با نشان دادن مردانگی ام !
مانع رفتنش به بهشت!! بشوم، تعادلم داشت بهم می خورد. خواهر خودم در همین سن و سال بود. به دوستم پناه بردم و درخواست کردم یک ساعتی را به من فرصت بدهند تا به خودم مسلط شوم، تا کاملن آماده! شوم. تا بتوانم کارم را درست انجام بدهم. قبول کردند.
این یاد داشت با عجله را به دوست صمیمیم که با هم استخدام شده ایم می دهم….خوش به حالش که قرار نیست مردونگیش را نشون بده…
من مردونگیمو به حاج آقا نشان نخواهم داد، بگذار به دلش بماند…دلم برای همه شما می سوزد که در چه دنیائی زندگی می کنید…امید وارم آمرزیده شوید.

ازدوستم خواهش خواهم کرد برای چند دقیقه تنهایم بگذارد….

و چنین آغاز شد….- عباس صحرائی

عباس صحرائی - تیر ۱۳۹۰

به او
که کار هایش را دوست دارم

داشتم در کوچه باغهای دنیای خودم قدم می زدم و با آرامش کامل سیر و سیا حت می کردم، که اتفاق افتاد.
می دانم که اتفاق مثل میهمان نا خوانده است، بی اطلاع و درست موقعی که انتظارش را نداری خودش را وارد ماجرا می کند، وارد ماجرای روال زندگی آرامی که با آهنگ خاصی جریان دارد.

پیش از آن صبح ها خودم را که می ساختم ” که کلی هم با تانی و آرامش صورت می گرفت ” راه می افتادم. به همه جاهائی که می شد، سر می زدم و بسیار مسائل و مطالب را مزه مزه می کردم و خسته که می شدم تکیه به یکی از درخت های قصه هایم می دادم و زیر سایبان آن و سوار بر بال واژه ها پرواز می کردم.
به نظرم نمی رسید که آرد نبیخته ای داشته باشم، چون تمام آرد بیز ها به دیواره ذهنم آویخته بودند،
غافل از اینکه همیشه آرد سرند نشده ای وجود دارد.
دنیای بی فکر و خیالی نبود، ولی عاری از سوزش و درد بود.
بنظر من بدون عشق زندگی نه معنا دارد نه دوام. عشق به هر چیز، انگیزه را بارور می کند و همیشه هم نوعی از آن با انسان است و بانی گردش چرخ دنده هاست، اما نوع سوزش دار و درد آورش برگ دیگری از فصلی تازه است. ناب و بی رگه اش را می گویم، ولی آنگاه که بخصوص با معیار عقل متر می شود، حرف و نقل زیاد به دنبال دارد.

همسایه بودیم
نمی دانستم! در فکرش هم نبودم. همسایه زیاد داشته ام ولی همیشه سرم به کار خودم گرم بوده است، آهسته می رفتم و آهسته می آمدم که کسی کاری به کارم نداشته باشد. وقت گذرانی ام کتاب خوانی بود و البته هست…و آنگا که حالی جوانه می زد و احساسم را قلقک می داد، می نوشتم. انتظار هیج به کمین نشسته ای ، جز تمام شدن را که سرنوشتی محتوم است نداشتم.
گه گاهی می دیدم که وقتی رو در رو می شویم نگاهش جور خاصی است، آنقدر خاص که گاه تا خم کوچه ای ویا بستن آرام دری ذهنم را به دنبال می کشاند. به راه رفتنش دقت می کردم، ولی چیز خاصی نمی دیدم، اگر هم داشت، لباس های اسلامی یا در حقیقت ” اجباری” رخصت دیدن نمی داد. و من، نه خیلی بی تفاوت، راهم را می رفتم. و حال و هوائی را به خانه نمی بردم. جز مواقعی که چادر نمازش لغزشی می یافت.
نماد دلبری از شماره بیرون است، چادر نماز و باز و بستنش یکی از کارساز ترین هاست، و آنگاه که با نگاهی سخن گو همراه شود بیداد می کند و اگر عشوه ی کلام نیز همراهیش کند، بی تردید بنیان کن است. و نمی دانستم این جمع، روزی از لاک بیرونم خواهد کشید. خام و بی توجه، در همان دنیا گام می زدم تا…
تا آن روز تعطیل
در را که باز کردم، خودش بود، با چادری سفید، که صورتش را محکم نپوشانده بود، با چشمانی به سیاهی و درشتی آهو، نگاهش را روی سینه ام انداخت، به صورتم خیره نشد که یعنی حجب. و زیر نظر داشتن فراز و نشیب های ناشی از ضربان ها را. آرام و با آهنگی که خوشم آمد، گفت:
” برایتان نذری آورده ام. به من گفتند از همسایه ها شروع کنم ”
بوی عطر نعناع و پیاز داغ، فرصت داد به بهانه بالا کشیدن آن و گفتن:
” چه بوی مشهی خوبی ”
ضربان را که داشت کار دستم می داد کنترل کنم.
” چرا این همه زحمت،… ولی خب نذری خوش یمن است…. دم ِ در خوب نیست بفرمائید تو، تا ظرف را بشما بر گردانم… ”
این بار به صورتم نگاه کرد. چشمانش حرف می زد.
” مزاحم نمی شوم، همین جا خوب است ”
” خواهش می کنم بیائید تو ”
و آمد.
وقتی ظرف خالی را برگرداندم و رفتم که گلی بچینم و در آن بگذارم دیدم، خود را با تماشای گلهای اندک باغچه کوچکمان مشغول کرده است. یا اینطور وانمود می کرد.
” چه گلهای قشنگی دارید ”
” کار خودم است کمی باغبانی بلدم…”
جوری چادر نمازش را نگه داشته بود که احساس کردم دارد از سرش می افتد و دیدم که داشت سُر میخورد ولی تلاشی از او ندیدم. وقتی از سرش افتاد دستپاچه نشد. بسیار با آرام و بدون دستپاچگی برش داشت، ظرف را از من گرفت و نگاهی به گل درون آن انداخت و خدا حافظی کرد و رفت.
وچیزی درمن اتفاق افتاد. چیزی که تپش های سینه کوبش را بخوبی احساس کردم، وآرامش شبم را بهم زد و فکرش گام در احساسم گذاشت.

” کی بود؟ ”
” دختر همسایه ”
” چکار داشت؟ ”
” آش نذری آورده بود، گذاشتم در آشپز خانه ”
” چرا من را صدا نکردی؟ ”
” خودم ترتیبش را دادم، تشکر هم کردم، شاخه ای گل نیز در کاسه اش گذاشتم ”
” رفت؟ ”
” خوب معلومه، آش نذری آورده بود به میهمانی که نیامده بود ”
” کاش دعوتش کرده بودی ”
” به میهمانی؟ ”
” نه ، که بیاید تو ”
” آمد ولی تا نزدیک گل های باغچه ”
” گاهی در کوچه می بینمش دختر بدی نیست ”
” از کجا فهمیدی ؟ ”
” چی را؟ ”
” که دختر بدی نیست ”
” همینطوری، احساسم می گوید ”
من هم بهمین نتیجه رسیده بودم که، دختر بدی نیست، و کمی بیشتر، نه فقط بد نبود که خیلی هم زیبا بود.

دلم می خواست بیشتر با او حرف بزنم اما چه می توانستم بگویم؟ برای رفتن عجله نداشت ولی آنجائی که فهمید آتشی را روشن کرده است با نشان دادن موهای بلند بالای افشانش با چرخشی سرشار از چیز هائی که توجه هر مردی را جلب و جذب می کند، رفت.

آش نذری!
فقط آش آورده بود؟
پس چرا من تغییر کرده ام؟
چرا دارم به فکرم پر و بال می دهم؟
او که کاری نکرد، آش برای همسایه اش آورد و کاسه خالی راه هم بر گرداند.
وقتی گل درون ظرف را دید، چرا آن را بهانه هیچ حرف و حرکتی نکرد، و آرام رفت.
پس چرا تصوراتی دارد در فکرم گام می زند؟
این برداشت من است؟ یعنی دلم می خواهد که چنین باشد؟
او که فقط آش آورده بود، و همین آش را برای همسایه های دیگر هم می برد. حتا به خانه هائی که جوان های ترگل دم بخت دارند، دلیلی ندارد که او ذهن پرورده های مرا به کار گرفته باشد. اما می توانست مانع از افتادن چادر نمارش بشود. می توانست وقتی افتاد با عجله وبا دستپاچگی آن را بر دارد. ولی دیدم که چنین نکرد.
چرا از من نخواست که همسرم را صدا کنم تا با او طرف شود.؟ چرا به تعارف من جواب نه، نداد و آمد تو؟
یعنی همه این ها عادی بود و در هر خانه دیگری هم ممکن بود اتفاق بیفتد؟ یا در من با اختلاف سنی چیزی دیده است. چرا تصور می کنم از مدتها قبل مرا زیر نظر داشته است و آش نذری کمان شکار بوده است؟
کم نیستند دخترانی که خیلی پای بند جوان هائی که اکثرن حرفی برای گفتن ندارند نیستند.و می دانند که آنها زندگی را فقط از یک سو و جهت ودر محدوده خواسته های مشخصی می خواهند.
……
طول کشید تا لهیب بنیان شده کمی فروکش کرد، هرچند هرم اش وقت و بی وقت اگر چه نمی سوزاند ولی گرمم می کرد و تنم را به مور مور می انداخت.

به خودم که مراجعه می کردم در جائی از ذهنم پیدایش می شد. دلم می خواست می توانستم بدانم که قید خاصی دارد یا می تواند به راه دلش برود، هر چند می دانستم که اگر چنین هم باشد، دلیلی ندارد راهش از کوچه خواست من بگذرد. با این فکر هر در زدن احساسم را پاسخ ندادم، وکم کمک خودم را به راهی که می رفتم کشاندم. داشت حتا مزه آش نذری میان مزه های دیگر گم می شد.

آن روز صبح، حدود ده روز پس از تکان روز ِ آوردن نذری، وقتی در ایستگاه اتوبوس صدای زنانه ای گفت
” صبح بخیر آقای حسامی ”
احساس کردم انگشتم را اشتباهی به سیم لخت برق چسبانده ام. حتمن تکان ناگهانی مرا متوجه شد.
زن ها عادت دارند آنجا که بتوانند، چنین تکان هائی را باعث شوند.
خیلی نتوانستم خودم را جمع کنم. صدایش را شناختم، سر برگرداند و با حالی که عاری از دستپاچگی نبود گفتم:
” صبح شما هم به خیر خانم ِ ”
” باران مرادی ”
” چه اسم زیبائی ”
” شما لطف دارید ”
” کار می کنید؟ برای کار های شخصی کمی زود است ”
” ادیتورم این ساعت را تعیین کرده است. خودم هم خیلی موافق به این زودی نبودم ”
” ادیتورتان؟ …می بخشید می توانم به پرسم برای ادیت چی”
” ادیت کتابم! ”
” کتابتان؟ شما نویسنده اید؟ به به، چه سعادتی. خیلی خوشحال شدم. کی منتشر می شود؟ دستپخت تان که محشر بود، هنور مزه اش را با خودم دارم، دلم می خواهد پخت نویسندگیت را هم ببینم ؟ ”
” نذری کار ِ من تنها نبود من همکاری کرده بودم. کتابم هم به این زودی منتشر نمی شود ولی میتوانم آدرس سایتی را بدهم که یکی دو تا از کار هایم را منتشر کرده است ”

من شیفته ی نوشته هائی هستم که به درونم میریزد، و مرا با خودش می برَدَ و تصورم را به کار می اندازد. میانه ام با شعر نیز چنین است. داستان و شعر و نقد هم زیاد می خوانم، از همه هم کم و بیش خوشم می آید، اما آن که شوق و ذهن و فکرم را تلنگور می زند چیز دیگری می شود.
وقتی می خوانم که ” لیلی ” را صاحب منصبی! برای چیزی شبیه بازپرسی به حضور می طلبد و او را در تنگنا قرار می دهد که:
” لیلی توئی؟ تو که ” چیزی ” از دیگران بیشتر نداری.
تو با این داشته ها است که مجنون را ” مجنون” کرده ای؟
و لیلی پس ازتمام شدن فرمایشات!! تحکم آمیز، با نگاهی عاقل اندر سفیه به او می گوید”
” خاموش… چون تو مجنون نیستی ”
حظ می کنم. این آن چیزی است که از خواندنش راضی می شوم…و همه آنهائی که در این روالند.
و با خواندن داستان کوتاهی از ” باران ” در آدرسی که داده بود، بارانی خوشایند با ریزش نم نمش روح تشنه ام را آبیاری کرد، و زندگی خطی ام را به فراز و نشیب کشاند.
و صدای آرام رویش عشق را که در راه دگر گونی یکنواختی ام جوانه می زد می شنیدم. و احساس کردم که دارم گرمای خاصی را و یک نوع درد پذیرائی را تجربه می کنم.
من استعداد نقاشی ندارم ولی کم کم دیدم دارم همه ی جاذبه های باران را در روحم نقاشی می کنم و تا بخودم آمدم، سراسر دیوار درونم با تابلو های تصویر او تزئین شده بود.
عشق همانطور که تو را به بند می کشد، بی آنکه بدانی شهامت را نیز در بن جرات ات می چکاند.
و این شد که برایش ئی میل زدم ” ئی میلی که شاید نمی دانست در بالای داستانش آورده است”
و با شکستن مرز تابو، به او گفتم که دوستش دارم….بهمین واضحی.
جوابم را نداد و حدود یکسال در پس توی انتظاررها یم کرد. و از آن محل بی خبررفت.
و در دور دست خاطراتم عطر آش نذریش برایم ماند و کشش داستانش که فرصت نشد با او در باره اش صحبت کنم. و….نازی که چادر گلدارش پراکنده بود…

رفت، و تا روزی که با ئی میلی بسیار معمولی و بی بیان علتی ، برایم نوشت:
” به یاد خاطره ای که در همان یکی دو ملاقات اولیه در ذهنم نشسته است آدرس بدهی کاری از خودم را برایت می فرستم. کار دست است. فهمیدم آنچه که در تدارک ارسال است کتاب یا نوشته ای نیست. جوابش را ندادم، ولی دردش را به کول کشیدم. و راهی دیگر برگزیدم.
و آنگاه که با واسطه، کار دستش را دیدم، پیش از اینکه خوشحال شوم در کارتی که همراهش کرده بود خواندم:
” ما باید که پرواز کنیم – چون دو خط موازی با هم –
که به هم نمی پیوندند…
که نیز از یکدیگر دور نمی شوند…”
دیدم دارم تندیسی می شوم در رف ذهن او، شاید که گاهی گردی ازم تکانده شود و جایم برود در رفی دیگر… ولی عاری از روح…برایش نه در حد اسب دوم درشکه، که خطی از ریلی شده ام تا او را به مقصدی که من نیستم برسانم. و اگر چه آب پاک ِ ” به هم نمی پیوندیم ” را در انتظارم چکانده بود، می خواست خوشحال باشم که ” از یکدیگر هم دور نمی شویم ” و گویا نمی دانست که این یعنی برزخ…که درد خودش را دارد و یعنی سر در گمی مطلق در برهوت. نمی دانم شاید هم می دانست. هر چه بود آزرده ام کرد.
صدای شکست را در بند بند استخوان هایم شنیدم. اما دیگر دیر شده بود، عاشق شده بودم. نمی توانستم کوتاه بیایم…و نیامدم.

نرم نرمک زدم به در انگشت….کردم از خواب ناز بیدارش… تا جائی که به حرف آمد

” داستانم را که خواندی نگفتی چگونه بود؟ از نقدت چیزهائی دستگیرم شد ولی رو در رو حرفی نگفتی…”
جوابش دادم:
” با کسی که بر سر دو راهی تردید است نمی توان از احساس صحبت کرد…”
کوتاه برایم نوشت:
” چرا می شود، تو نخواستی…”

رخصت را که دیدم راهی شدم ….
و تا توانستم در را که می دانستم کسی را در پشت دارد کوبیدم و بی وقفه، تا عاقبت سرش را بیرون آورد و گفت:
” دوستت دارم ….”
و من پر و بال گشودم. هرچند فرصت باز کردن شه بالهایم را نیافتم…
ترجیع بندی را دائم در گوشم زمزمه می کرد که گاه با باری سنگین از جملاتی نامانوس همراه بود. تا آنجا که دریافتم در اولین گام چه درست نوشنه بود که ما….دوخط موازی هستیم…

منتظر بودم. و با اشتیاق به پرسشنامه ای که برایم گشود، پاسخ دادم. و حالا یک معتادم، معتاد به او و همه داشته هایش. ولی من جوان نیستم و او درعنفوان بلوغ زنانگی است. و این متوجه ام کرد که:
اگر قرار باشد زندگی همیشه بر پاشنه ای که می خواهیم بچرخد، اندوه و غم بی کس می شوند.
من می دانم که او روزی از پهنه عشق من پرواز خواهد کرد. می دانم، نمی خواهد یا نمی تواند و شاید هم ….. ولی می دانم که این بار صدای شکست را نه در بند بند استخوان هایم که در جام بلورین قلبم خواهم شنید. شکستی که مرهم هیچ مومیائی هم برای درمان آن کاری ازش ساخته نخواهد بود.
ولی من دیگردر خودم جا نمی گرفتم، او هر زمان با من بود، بوی دلپذیر خاصی داشت، و من به آن عدت کرده بودم ” دوستت دارم ….”
وآغاز شد.

آگهی همسریابی – مانا آقائی

مانا آقائی - تیر ۱۳۹۰

زنی هستم بیست و هشت ساله
با عادت هائی غریب
و اشتباهاتی همقد خود
که صبح تا صبح دندان هایم را مسواک می زنم
پشت میز اداره می نشینم
و غصه هایم را با خواندنِ “نیازمندی های” روز نامه فراموش می کنم۰

من از توفان های زیادی گذشته ام
من به حقوق همه ی حیوانات — حتی بشر — احترام می گذارم
من زجر کشیدن برای رسیدن به یک هدف را
به لذت های زودگذر ترجیح می دهم
سینما را تحریم کرده ام
پاشنه های بلند و دامن های کوتاه
فرصت فکر کردن را از آدم می گیرند

خدای من مهربان است
او جهنم را برای عذاب وجدانم
و ویاگرا را برای بقای نسلم آفریده
من آدم بودن را با همه ی مضرّاتش پذیرفته ام
در این دنیائی که از هر گوشه ی سقفش بمب شیمیائی چکّه می کند
آدم باید احمق باشد
که آرزوی فرشته شدن بکند
و به زخم شانه هایش بال بدوزد

مردی که دنبالش می گردم
باید شریک اعتقاداتم باشد
او نباید توی کتاب ها زندگی کند
و گونه اش را برای هر اَبرقدرتی جلو بیاورد
برای او دو شرط گذاشته ام:
اول اینکه هیچوقت از رفتن خسته نشود
دوم اینکه فقط از کفش هایش اطاعت کند

اندیشه ای به حالِ خرابِ دل ام کنید-اسماعیل خوئی

اسماعیل خوئی - تیر ۱۳۹۰

اندیشه ای به حالِ خرابِ دل ام کنید:
یعنی- خدای را! – همگی تان ول ام کنید!

دیوانگی فزاید و خشم ام – به جانِ دوست-
سعیِ شما در این که مگر عاقل ام کنید.

سعیِ شما امیدِ گشایش زمن ربود:
بهتر همان که ترکِ من و مشکل ام کنید.

خواهید دید یاری تان ترک یاری است:
گر یک نظر به حالِ خرابِ دل ام کنید.

خورشید هم به سوزشِ تن روشنی دهد:
کی گفت تان که روشنی ی محفل ام کنید؟!

من ترکِ عشق ورزی و ساغر نمی کنم:
بهر خدا ، به حرمتِ حافظ، ول ام کنید!

نه مرغ ام و نه مومن، امّا شمامدام،
با تیغِ کُندِ پند ، به جان ، بسمل ام کنید!

زودا که مرگ وا بَرَدم سوی مامِ خاک:
ای دوستان! به خاکِ وطن در گل ام کنید.

آتش زنید شعرم و آینده را رها
ز اندیشه های سوخته ی باطل ام کنید.

نی ، نی، مباد این که، برای دلِ عوام،
تخمی هدر ز کشته ی پُر حاصل ام کنید.

دوازدهم فوریه ۲۰۱۱،
بیدرکجای لندن

پرنده را ببین-منوچهر دوستی

منوچهر دوستی - تیر ۱۳۹۰

سهم من

خانه را فروختم
زنگ را فروختم و
رد خود را،
تا کسی کوچ اجباری مرا ندادند.

زمستان سه فصل دیگر را بلعیده است
و اینگونه هیچ درختی به میوه نخواهد رسید
و این دست¬ها
این اندازه که هستند
کوچکتر از آنند
تا با آتش باری کنند.

من تمامی روزها
و تمامی شب¬ها
سهم خود را
روی زمستان راه می روم.

یا من یا برف
باید یکی آب شود!

صدای آشنا

من مثل خدا اینجا نشسته¬ام
و هی حرف می زنم
و شما بندگان موجی من
آنجا نشسته¬اید
و هی می شنوید.

لطفا کمی هوس کنید
هوس یک هلوی شستۀ خنک.

از این همه موج چه دیده¬اید
یک لب، یک بوسه هوس کنید
هوس یک چیز تازه¬تر کنید.

موج را عوض کنید
و صدای آشنای خود را بشنوید!
————————-

از نشر الکترو نیکی دفتر شعر

دو سروده از محمد پناهی سمنانی

محمد پناهی سمنانی - تیر ۱۳۹۰

ا ِنکار

بشنو این نغز گفته را ز ” برشت ”
که به پیشانی زمانه نوشت
تو اگر واقعن نمی دانی
گنهت نیست زانکه نادانی
گر که می دانی و در انکاری
خود فریبی مکن: گنه کاری

گل آفتاب گردان

می کوش که روح رهنوردان باشی
فانوش عبور ِ هم نبردان باشی
از ” مهر ” جدائی تو، بادا که مباد
تا چون گل ِ آفتاب گردان باشی

غزل غروب – اصغر واقدی

اصغر واقدی - تیر ۱۳۹۰

از تماشا و حیرت

غروب در دل تنگم دوباره خانه گرفت

دلم هوای می و گریه ی شبانه گرفت

به شهر خویش غریبم ولی چه خواهد کرد

کبوتری که به ویرانه آشیانه گرفت

از آن شبی که تو از شهر ما سفر کردی

به باغ های خزان دیده زاغ لانه گرفت

کنون حکایت تکرار و رنگ بیزاری است

دلم از این همه آواز ابلهانه گرفت

به جز سیاهی و غم روزنی نمی بینم

ستاره گم شد و شب رنگ جاودانه گرفت

در این قفس، به فغانم کسی جواب نداد

به نام شب، همه کس خواب را بهانه گرفت

پس از تو دل به چه بندم؟ شکایت از که گنم؟

زمانه از منت ای گوهر یگانه گرفت

به زیر گنبد شب ناله های من پیچید

دوباره دل هوس شعر عاشقانه گرفت

میلاد سوگواران – رحیم سینائی

رحیم سینائی - تیر ۱۳۹۰

خُشکیده گشته طبعم ، ابرم تُهی زباران
بادم برد به هر سو , تا بحر بی قراران
مارا به زَهر کُشتند ، بر سُفرهء رفاقت
درخون نشسته سینه ، ازجور نابکاران
تا غنچه گُل نگردد ، آنرا زشاخه چیدند
فریاد شیونی خاست ، ازسینه هزاران
طرح نُوی فکندند ، تاسبزه ها بمیرند
جُز خارها نروید ، بهر شُتُر سواران
دیدی که گله راندند ، در بوستان گُلها
پامال گشته سوری، نالان سپید اران
باضربهء تبرها، برسرو حمله بُردند
رحمی نکرده حتّی، برقامت چناران
مرغان درقفس را ، ازناله منع کردند
درکیش تازه آمد ، صیّاد روزگاران
از سوسنان خاموش ، رسم زبان بریدند
ممنوع شُد تَرَنّم ، در کام جویباران
باران به گریه افتاد، از این همه شقاوت
اشکش چکید برخاک ، رویید لاله زاران
کانون سینه گردید، صحرای ماتم وآه
سرزد بنفشه ازخاک ، میلاد سوگواران
« سینا» سخن چه گویی ، خاموش شوچوسوسن
تابرتوهم نگیرند ، خشم گناهکاران

یک حقیقت – محمود صفریان

محمود صفریان - تیر ۱۳۹۰

شکوه پرواز
در بال هر پرنده ای نیست

افراشته قد

تیر ۱۳۹۰

افراشته قد

غبار!!روبی

تیر ۱۳۹۰

” غبار ” روبی

چوب مزاحم

تیر ۱۳۹۰

چوب  ِ مزاحم

مرد هندی و خانواده کوکش

تیر ۱۳۹۰

مرد هندی و خانواده کوچکش!

حافظان شقایق های تریاک

تیر ۱۳۹۰

حافظان شقایق های تریاک