من خردادم

شورای نویسندگان - خرداد ۱۳۹۰

جُنگ خرداد ماه گذرگاه – صدو پانزدهمین شماره،
با نوشته هائی از این عزیزان همراه است:

دکتر محمود کویر- دکتر بیژن باران- مجید قنبری- محمود دولت آبادی- ایرج مصداقی- سپیده شاملو- منیژه عارفی- حامد کرمانی – احمد طباطبا ئی – عباس صحرائی- سهراب سپهری- منصوره اشرافی – هوشنگ ابتهاج – صفیه ناظر زاده – غلامحسین ساعدی – مسعود ناصری – نسرین مدنی- فریدون مشیری- تورج نگهبان- محمود صفریان –

نگاهی به فهرست داشته باشید

آشنائی بیشتربا ملیحه تیره گل ، محقق،شاعر،نویسنده، و منتقد ادبی-محمود صفریان

محمود صفریان - خرداد ۱۳۹۰

گمان نمی کنیم دست اندرکاران ادبیات فارسی، خانم ملیحه تیره گل را نشناسند و با آثارش اعم از شعر، نقد، بررسی ها، تحلیل ها، و مصاحبه های آگاهانه و بخصوص با کتاب بسیار ارزشمند او ” مقدمه ای بر ادبیات فارسی در تبعید ” آشنا نباشند.
او پژوهشگری آگاه، نکته دان و سرشار از عشق به ادیبات فارسی است و برای بالندگی و طراوت آن سال هاست که تلاشی ارزشمند دارد.
ما تصمیم داریم در چند شماره ی گذرگاه شما را با سروده ها، نقدها، با کتاب مقدمه ای بر ادبیات فارسی در تبعید و با کتاب ِ هنوز منتشر نشده او با نام: ” سی و دو سال ادبیات فارسی در تبعید”، در صورت توفیق در صحبت با او، بیشتر آشنا کنیم.
***
افزون بر مقاله های متعددی که از ملیحه تیره گل در نشریات برون مرزی منتشر شده، و افزون بر آن چه که در تارنمای شخصی ی خود به نام «غرفه ی آخر»- نوشته، از او کتاب های زیر را در دست داریم:

* از خفای خود (مجموعه شعر)، با نام «م. رازین»، امریکا: انتشارات مزدا، ۱۳۶۶
* کاکتوس (مجموعه شعر)، امریکا: ترای ایمج، ۱۳۷۳
* و کوه جواب میدهد (نقد ادبی)، امریکا: انتشارات ترای ایمج، ۱۳۷۴
* اندیشه در شعر اسماعیل خوئی و خاستگاه اجتماعی آن (نقد فرهنگی)، انتشارات یوتاچ، ۱۳۷۵٫
* مقدمه ای بر ادبیات فارسی در تبعید، امریکا: انتشارات یوتاچ، چاپ اول ۱۳۷۷، چاپ دوم ۱۳۷۸٫

برای این شماره ی گذرگاه، سروده ی پر توان، زیبا و تاثیر گذار «با تاریخ» را از دفتر «از خفای خود» برگرفته ایم:

با تاریخ
ملیحه تیره گل

ای خط
امتداد طولانی
هم سایه ی زمان
عینیت ِ حافظه، از سنگ،
شمشیر،
و
دکمه،
پیر ِ نامیرا
بی شتاب ِ عجول،
که بیهوده پنداشته بودم
که مرزها سخره ی دست تواند،
ای تاریخ!

صبوری ی دست های پُر زخم و آواره ی من
در دشت خاکستری ی تو،
تحمل مادر آن کودک لال را
یا
داستان زنی را
که در آینه از چشمانش
هر روز
سوزن های ریز ِ روینده را
صبورانه
بیرون می کشید،
به یادم می آورد.

ای همهمه ی مغشوش
مرا راه ببر
به کوچه های پیچ پیچ و کور
به دیروز ِ دور
به سال های بی عبور.

مرا راه ببر
به وقار شرمگین نوع ِ خودم:
به قتل عام همیشگی ی قناری ها
به دست عدالت،
به شکار ِ سیاه سرافرازم
با کمند ِ سفید ِ اسارت،
به سوختن معرفتم
در حریق ظلمت،
به ریزش زهرم در جام شوکران،
به پاضربه ی گالیله،
به «اناالحق»، بر چوبه ی دار،
به ریزش قامت استوارم
در میدان نمایش رومی ها،
به تن شعله ورم
زیر اشگ های موزون نرون
در پاسارگاد، سارد، رم، ویتنام، هیروشیما
به گم شدن رایت ِ نجابتم،
در ازدحام چکمه ها و شنل ها و تاج ها.

ای انبوه پُرحوصله
مرا در خود راه ببر،
بگذار ببینم
وقوع حادثه را، شروع فاصله را.
بگذار ببینم
که چه گونه
توان دست های تناورم
این چنین باطل شد،
که ساختنم، برای ریختن بلندای خودم بر خاک است.
بگذار ببینم
که چرا اعتلای خِردم را
فقط در کتاب می نویسم.

ای دانش طویل
مرا از خود عبور ده
تا آفرینش ضرورتی را بیاموزم
که تصادفش مرا بر خود بشوراند، بشوراند.
که ایمان بیاورم
به اعتبار دست هایم،
به اعتلای اندیشه ام.
که ایمان بیاورم
«به پاکی ی آواز آب ها»،
به تابش پُرنوازش خورشید،
به نعیم باران،
به گوارای جاری ی گندم،
به سهم خودم،
به سهم خودم.
تا زخم قدیم دست هایم را
مرهم نهم
با پیوند تابناک آب
با خاک و آفتاب
در عرصه ی عطر و تبسم و پرواز
در امتداد تو.
تا سیاره ی خونینم را
از مبدأ یک جشن بزرگ
به رنگ های طبیعی مهمان کنم
در امتداد تو.
و ایمان بیاورم
که رنگ قرمز
تنها نشان عشق است
و ابزار نقاشان
در امتداد تو.
(۱۳۶۵)

——————
در گذرگاه های آینده، بیشتر از ایشان خواهیم گفت.

آخرین شهریار-جلال الدین خوارزمشاه-محمود کویر

محمود کویر - خرداد ۱۳۹۰

در تاریخ این سرزمین گره گاه ها و گذرگاه هایی است پر از شور و شیدایی و خوف و خرابی. این که چرا امروزه، روزگار ما بدینگونه است؛ سبب هایی دارد که به گمانم یکی از آن ها تاخت و تازهای بنیان کن و هستی سوز و خانمان بر باد ده بیگانگان بوده است.
سخن این است که در آن روزگار بلوا و غوغا، در روزگار تازش و یورش بیگانگان، ما چه کردیم. بر ما چه رفت؟
این سلسله نوشتار بر سر آن است که پاسخی بیابد به همین پرسش.
پس نگاهی خواهیم داشت به آخرین شاهان. آنان که رفتند و ایران در دست بیگانگان افتاد:جمشید. داریوش سوم. یزد گرد سوم. جلال الدین خوارزمشاه. لطفعلی خان زند و…..
در این راه اما هم به تاریخ و هم به افسانه ها نگاه کرده ام تا بدانیم مردمان و هنروزان این قوم به این داستان چون نظر کرده اند.
***
نوشتکین نیای بزرگ خوارزمشاهیان، غلامی بود از اهالی غرجستان که توسط سپهسالارسپاه خراسان خریداری شده بود. این غلام در دوران سلجوقیان به سبب استعدادی که از خود نشان داد به زودی به مقامات عالی رسید تا این که سرانجام به امیری خوارزم برگزیده شد. نوشتکین صاحب نه پسر بود که بزرگ‌ترین آنها، قطب‌الدین محمد نام داشت. پس از نوشتکین، فرزندش محمدبه ولایت خوارزم رسید. بدین ترتیب دولت جدیدی بنیانگذاری شد که برآورده و دست پرورده سلجوقیان و از میان غلامان بود.دولتی که گردانندگانش خوی و منش غلامی داشتند. در روزگاری که در پناه حکومت ترکان، ایران چونان جزایری پراکنده با قبیله‌هایی دشمن خو بود.
خوی و منش و روش های غلامی در فرهنگ و اخلاق جامعه اثرنهاده بود و بازتاب آن را در ادبیات آن دوران به خوبی می توان دید. آن همه سخن از ترکی کردن، ترکتازی، یغمای ترکانه که به میان آمده است از همین فرهنگ نشان دارد. وصف یار و معشوق نیز وصف غلامان و غلامبچگانی است که در جنگ به بردگی و اسارت گرفته شده‌اند.ابروی کمان، گیسوی کمند. چشمان خونریز، وصف غلامبچگان و پسران خوش بر و روی ترک و گرجی است.
در زمان سلطنت یکی از افراد این خاندان به نام سلطان محمد، مغولان به ایران تاختند و دستگاه خلافت تازیان در بغداد نیز برای راندن ایرانیان از قدرت دست اتحاد به سوی مغولان دراز کرد.
از سوی دیگر در مدت بیش از سیصد سال حکومت ترکان غزنوی و سلجوقی بنیاد آزاد اندیشی و همه ی نهاد های مردمی برکنده شده بود.غزنویان همه ی مخالفان خود و آزاد اندیشان ایرانی چون قرمطیان رااز میان برده بودند. فقهای شیعه نیز برای مخالفت با قدرت بغداد و قدرت یافتن شیعه به خدمت مغولان درآمدند.ترکان و تازیان دست در دست هم نهادند و زمینه را برای تصرف و نابودی ایران فراهم ساختند.
چنگیز که در ظاهر برای تجارت و در نهان برای جاسوسی و کسب اطلاع از ایران در سال ششصد و پانزده هجری قمری در حدود چهارصد و پنجاه نفر از پسران و ملازمان خود و تجار مغول را با سرمایه ای زیاد به ایران فرستاد، ولی این عده در شهر اترار کشته شدند. همینکه این خبر به چنگیز رسید از محمد خوارزمشاه خواست که حاکم اترار را به وی تسلیم کند ولی محمد خوارزمشاه به این درخواست اعتنایی نکرد.
چنگیز سخت دگرگون شد و عازم نبرد با خوارزمشاه شد. محمد خوارزمشاه چون از مقصود چنگیز آگاه شد به فرارود آمد و در همان هنگام جوجی خان پسر چنگیز با یکی از حکمرانان ترکستان به آن نواحی آمده بود. محمد خوارزمشاه قصد جوجیخان کرد و نزدیک جند نبرد را آغاز کرد و باید گفت که اگر تلاش های شاهزاده جوان جلال الدین نبود شاید محمد خوارزمشاه از جوجی خان شکست می‌خورد، اما رشادت های جلال الدین اشتباهات محمد خوارزمشاه را جبران کرد و شکست نصیب مغولان شد آنچنانکه میدان نبرد را ترک کردند تا خبر شکست خود را به چنگیز خان برسانند.
محمد خوارزمشاه از ضربدست مغولان چشیده بود به خوف و هراس شدیدی دچار شد. جلال الدین از پدر اجازه خواست تا در برابر سپاهیان مغول صف آرائی کنند و اطمینان داد که از این نبرد پیروز و سربلند باز گردد. اما پدر او را جوان و بی تجربه خواند. جلال الدین از پدر خواست که فرماندهی سپاهیان خوارزم را باو واگذارد، اما محمد خوارزمشاه هرگز تغیر عقیده نداد. در همین حال روحانیون و درباریانی چون بدرالدین عمید در نهان نامه ها به سوی خان مغول روان کرده و گاه گه نیز گریخته و به سوی او رفته و نقشه‌ی راه ها را در اختیار او می‌نهادند. چنگیز با سپاهیان خود به جانب ماورا النهر آمد. اکتای و جغتای را به محاصره اترار گماشت. جوجی خان را به طرف جند و یکی از سرداران را به سوی خجند فرستاد و خود عزم بخارا کرد و در راه از کشتار و غارت فروگذار ننمود.
او در سال ششصد و هفده هجری قمری به اطراف بخارا رسید و کوشش بخارائیان به جایی نرسید و مدافعان شهر کاری از پیش نبردند.شهر ویران و مردمان و حتا سگ و گربه ها کشتار شدند. شهر اترار پنج ماه در محاصره بود و سرانجام به‌دست لشکر جغتای و اکتای گشوده شد. حاکم شهر که بازرگانان مغول را کشته بود دستگیر و کشته شد. چنگیز بعد از اینکه سمرقند را گرفت عده ای را برای تعقیب محمد خوارزمشاه فرستاد. سمرقند و ده ها شهر دیگر را سوختند و مردمان را اسیر کرده و کشتار کردند.خاک مرگ بر این سرزمین بیختند. به قول کمال الدین اسمعیل که خود به دست مغولان کشته شد:
کس نیست که تا بروطن خود گرید
برحال تباه مردم بذ گرید
دی بر سر مرده‌ای دوصد شیون بود
امروز یکی نیست که بر صد گرید
در آن هنگام پایتخت خوارزمشاهیان شهر آباد و بزرگ (جرجانیه) بود. چنگیز پسران خود را با سپاه تاتار روانه‌ی آن دیار کرد. مردم در برابر مغولان ایستادگی کردند. دشمن چون از محاصره نا امید شد قصد کرد که آب جیحون را که از شهر می گذشت برگرداند. مردمان جرجانیه سه هزار نفر از مغولان را که مامور بازگرداندن آب جیحون بودند از پای درآوردند. اما سرانجام با اینکه مردم این شهر خانه بخانه و کوچه به کوچه جنگیدند شهر به دست مغولان افتاد. به نوشته نسوی در همین حال علویان نیشابور مخفیانه با مغول داخل مکاتبه شده و دروازه‌ی شهر را به روی آنان گشودند.
سپاه چنگیز شهرهای شمال شرقی ایران آن زمان را یک یک گرفتند و هرچند مردم شهرها دلیرانه پایداری کردند نتوانستند از عهده مغول برآیند. شهرهای آباد و پُرجمعیت بخارا و خجند و سمرقند به دست سپاه مغول افتاد و یکسره ویران شد و نزدیک به تمام مردمان آن کُشته شدند.
سپس مغولان در پی خوارزمشاه به خراسان و شهرهای دیگر مرکز وباختر ایران تاختند و هر چه را که یافتند خراب کردند و آتش زدند و مردم را کُشتند .
بارید به باغ ما تگرگی
بر گلبن ما نماند برگی

جوینی در ذکر حوادث نیشابور وضعیت روحی سلطان محمد خوارزمشاه را درهنگام فرار او از نیشابور پر از واهمه و ترس توصیف کرده است. این ترس و پریشانی، نسبت به رسیدن لشکر تاتار و تخریب و ویرانی و خشونت، به مردم نیز انتقال می یافته است. گویند:سلطان شبی در خواب اشخاص نورانی را دیده بود روی خراشیده، موی های پریشان ، جامه سیاه بر مثال سوگواران پوشیده، بر سر زنان نوحه می کردند. از ایشان پرسید که: شما کیستید؟ جواب دادند که: ما اسلا میم. پس از آن وی به سوی مشهد و زیارت امام رضارفت. در دهلیز آن دو گربه، یکی سپید و دیگری سیاه دید در جنگ. چون گربه خصم غالب گشته و گربه او مقهور شده آهی بر کشید و برفت.
با این همه مردم در شهر ماندند و به محکم ساختن باروهای شهر پرداختند.با ورود لشکر مغول به سرداری سبتای نوین و طایسی بر، امیر شهر،مجیرالملک اظهار بندگی کرد و علوفه دادن به لشکر مغول را پذیرفت. با کشته شدن شحنه مغول حاکم بر توس و فرستاده شدن سر او به نیشابور، شهر توس میدان تجاوز و غارت شد و نیشابوریان نیز به هماوردی با مغولا ن برخاستند و چون تعداد لشکر مغول کم بود مردم تا چند روز در برابر مغولان تاب آوردند.سرانجام روز سوم تیری بر قلب تغاجار داماد چنگیزخان فرو نشست. با هجوم لشکر مغول و آغاز کشتار و ویرانی، مجیرالملک که سخن های سخت بر زبان می‌راند به خواری کشته شد وتمامت خلق را که مانده بودند از زن و مرد به صحرا راندند و به کینه تغاجار فرمان شده بود تا شهر از خرابی چنان کنند که در آنجا زراعت توان کرد و تا سگ وگربه آن را زنده نگذارند. دختر چنگیزخان که خاتون تغاجار بود با خیل خویش به شهر درآمد و هرکس که باقی مانده بود تمامت بکشتند؛ مگر چهارصد نفر که به اسم پیشه وری بیرون آوردند و به ترکستان بردند.
جوینی می گوید: در نیشابور تمامی امکنه با خاک یکسان شد و هیچ بلندی بر جای نماند و آبادانی از این شهر رخت بر بست! و فضایی غم انگیز بر شهر سیطره گستراند. این در حالی است که این مورخ ارجمند شهر نیشابور و رونق ورفاه آن را قبل از تهاجم سهمگین مغول به مثابه بهشتی بر خاک ایران با این بیت توصیف کرده است:
حبذا شهر نسابور که در روی زمین
گر بهشتی است خود این است وگرنه خود نیست.
سلطان محمد خوارزمشاه از بیم جان با نزدیکان خود پیاپی از پیش لشکریان مغول می گریخت.از نیشابور به ری و از آنجا به قزوین رفت و چون دشمن نزدیک شد به گیلان شتافت و از آنجا به استرآباد رفت. سرانجام از بیم مغول و خیانت همراهان به جزیره کوچک آبسکون در دریای خزر پناه برد. آنجا چون شنید که زنان و فرزندانش به دست مغول افتاده و کُشته شده اند از ترس و اندوه جان سپرد.
آزاده دلان گوش به مالش دادند
وز ماتم و غم سینه با نالش دادند
پشت هنر آن روز شکستست درست
کاین بی هنران پشت به بالش دادند
ا و پسران بسیاری داشت اما از میان آنان سلطان جلال الدین منکبرتی ، سلطان غیاث‌الدین پیر شاه و سلطان رکن الدین در صدد رسیدن به پادشاهی بودند . سلطان خوارزمشاه به جانشینی فرزند بزرگ خود یعنی جلال الدین تمایل زیادی داشت و به گفته جوینی : سلطان جلال الدین ملازم پدر بود و بس پسران دیگر زینت حیات دنیا بودند و هوس .
ترکان خاتون اما نمی‌خواست که این شاهزاده به حکومت رسد. با فروپاشیدن کارها، سلطان محمد به جانشینی جلال الدین رضایت داد.پس از وی جلال الدین که امید همه مردم به دلیری های او بود زمام امور گسیخته این سرزمین را به دست گرفت. پس از مرگ محمد، برادران در صدد قتل جلال‌الدین برآمدند. جلال‌الدین تا سال ۶۲۸ ه‍ . ق. که سال قتل اوست پیوسته با مغولان و نیز خلیفه‌ی تازیان و هم چنین ملکه‌ی گرجستان و برادران و سرداران خیانت پیشه، در حال جنگ و گریز بود. به سبب همبن اوضاع و درست در زمانی که نیاز به اتحاد داشتند، وی با اسماعیلیان نیز وارد جنگ شد. حکایت کار اینان اینگونه بود که به جای نبرد با دشمن و بیگانه، به خیانت و ستیز با یکدیگر برخاسته و در جزایر وحشت خویش دست و پا می‌زدند.شاهزاده‌ی دلاور در سال ششصد و هجده با سپاهیان مغول روبرو شد. نبرد سختی درگرفت و در این نبرد جلال الدین آنچنان شکستی بر سپاه مغول وارد آورد که بگفته ای چهل هزار مغول کشته شد و آنان که مانده بودند راه فرار را پیش گرفتند تا این خبر ناگوار را به چنگیز برسانند.
اما به زودی بین سران سپاه جلال الدین اختلاف افتاد و هر کدام راهی جداگانه در پیش گرفتند و به سمتی رفتند. جلال الدین تصمیم گرفت به تنهایی در برابر چنگیز ایستادگی کند. اوخوب می دانست که عده سپاهیانش اندک و نیروی دشمن فراوان است.
چنگیزخان نزدیک سند به وی رسید.
جلال الدین خوارزمشاه چون دریافت « روز کار است و و وقت کارزار » (تاریخ جهانگشای) با اندک یاران خویش با دلیری بسیار به نبرد پرداخت به گونه ای که از « یمین سوی یسار می شتافت و از یسار بر قلب می دوانید » اما سپاهیان پرشمار مغول اندک اندک پیش آمدند و جناح راست لشکر خوارزمشاه را از پای در آوردند و پسر خردسال او که هفت یا هشت سال بیش نداشت را دستگیر و به فرمان خان مغول کشتند . در این هنگام مادر و همسر و زنان حرم سلطان نیز با زاری و شیون از جلال الدین خواستند تا آنان را به جهت جلوگیری از دربند شدن به دست چنگیزیان به قتل رساند و جلال الدین نیز به ناچار چنین کرد و بسیاری از آنان را در سند غرق کرد .به نوشته جامع التواریخ: اندک زمانی بعد جناح چپ لشکر خوارزمشاه نیز تاب پایداری نیاورد و از میان رفت ؛ با این وجود او همچنان با هفتصد مرد تا نیمروز پایداری کرد .
سرانجام و به ناگزیر دگربار بر چنگیزیان تاخت و همین‌که آنان را اندکی به پس راند با اسب خود را به آب سند زد و « چون برق از آب بگذشت و بدان طرف فرود آمد ».
چنانکه شبانکاره ای ؛ نگارنده مجمع الانساب ؛ در کتاب خویش آورده است که چنگیز در پی جستن جلال الدین از دست خویش گفت که : از پدر ؛ پسر چنین باید.
خواجه رشیدالدین فضل الله همدانی نیزستایش دلاوری‌های جلال الدین کرده و از بی‌همتایی او در میان نام آوران دنیا یاد کرده است :
« به گیتی کسی مرد زینسان ندید نه از نامداران پیشین شنید »
پس از این رویداد جلال الدین خود را به هندوستان رسانید و در آنجا قدرت و اعتباری به دست آورد و از راه مکران به ایران آمد و از راه شیراز به اصفهان رفت. در آنجا با کمک برادرش غیاث الدین سپاهی فراهم آورد و عزم بغداد کرد تا با خلیفه درباره مغول مذاکره کند و از او کمک بگیرد. اما ناصر خلیفه بغداد به جای کمک به جلال الدین لشکری برای مقابله او فرستاد. جلال الدین در یک نبرد سپاه خلیفه را به کلی تارومار کرد و از میان برد سپس به سوی تبریز رفت. پس از فتح تبریز جلال الدین به سوی گرجستان شتافت. در این هنگام مغولان به جانب ری آمدند جلال الدین به جانب آنها رفت و در نبردی که با مغولان نمود به سبب حیله و ریای برادرش غیاث الدین مغلوب دشمن شد و به سوی اصفهان عقب نشست. آنگاه عزم گرجستان کرد و تا آذربایجان آمد. پس از کسب پیروزی هایی دوباره نامش دردهان ها افتاد. با یکی از سرداران مغول بنام (جورماغون) که از طرف اکتای قاآن به ایران فرستاده شده بود نبرد کرد ولی این بار نیز کاری از پیش نبرد و مجبور شد برای جان سالم به در بردن از دست مغولان به سویی بگریزد و دیگر هیچ کس نشان او را نداد. در پایان زندگی پر از رنج خویش، در تنهایی و درد به شراب روی آورد و در آن عالم بی‌رحمی ها نمود و فرصت ها از دست داد.یکی گفته است:
شاها ز می گران چه بر خواهد خاست
وز مستی هر زمان چه برخواهد خاست
شه مست و جهان خراب و دشمن در پس و پیش
پیداست کز این میان چه برخواهد خاست.
درباره او نوشته اند :
پس از فرار، به کردهایی پناه برد که طمع لباس و جواهرات او کردند و او را به این علت به قتل رساندند .
عده ای دیگر می‌گویند :
او در نهایت نا امیدی از کار سلطنت به لباس تصوف در آمد و خرقه ای پوشید و سر در جهان نهاد .
عده ای دیگر می‌گویند :
جلال الدین در اختفا به سر میبرد تا در هنگام مناسب اقدام به قیام علیه مغولان کند . این عقیده به قدری شدت گرفت که از آن پس تا سالهای بسیار افرادی با نام جلال‌الدین از گوشه و کنار به پا خواسته و هیاهویی به راه می انداختند و به نوشته جوینی: بعد از سال‌ها ، هروقت در میان خلایق آوازه در افتادی که سلطان را به فلان موضع دیده اند و هریک چند در شهرها و نواحی بشارت می دادند که سلطان در فلان قلعه و بهمان قلعه است.
در اسپیدار شخصی قیام کرد و مدعی شد که من سلطانم.
در کناره جیحون یکی از ایشان گفته بود من سلطان جلال الدینم.
نسوی می‌نویسد: به هیچ شهری نمی‌رسیدم‌، الا که‌… خبر می‌انداختند که سلطان باقیست و جمعیت کرده است و بیرون آمده‌… دروغ‌ها درهم می‌بستند. چون به مفارقین رسیدم و حقیقت شد که هلاک شده است‌، از زندگانی خود ملول شدم‌. و قضا و قدر را در نجات خود ملامت کردم‌… می‌گفتم‌: وگر در اجل حیلتی بودی‌، عمر خود را باوی مقاسمه می‌کردم‌… به ضرورت صبر می‌کنم‌».
«آری‌! چون تاتاران او را در آن دیه‌، بر سر خرمن‌، کبس کردند، بعضی از اسیران گفتند که سلطان اینست‌. ایشان در طلب او جد تمام نمودند و پانزده سوار او را در پی کردند. و دو سوار در وی رسید و بر دست وی کشته شدند و باقیان از ظفر امید قطع کردند و بازگشتند. آن‌گاه سلطان بر کوه رفت و کردان راه‌ها را بسته بودند. و او راگرفتند و غارت کردند. چون خواستند که بکشند، با بزرگ ایشان گفت‌: من سلطانم‌. در کار من شتاب مکن‌! بعد از آن تو مخیری‌. مرا پیش ملک مظفر شهاب‌الدین غازی بر. او خود ترا به جایزه غنی کند. و اگر خواهی مرا به بعضی از شهرهای من برسان تا مَلِکی شوی‌».
«آن مرد در رسانیدن او به بعضی بلاد رغبت کرد. و او را پیش قوم و قبیلۀ خود برد. و پیش زن خود گذاشت و رفت که اسپان خود از کوه بیاورد. و در اثنای غیبت او کردی دون بیامد، حربه‌ای در دست‌. به زن گفت‌: این خوارزمی کیست‌؟ چرا او را نمی‌کشید؟ گفت‌: شوی من او را امان داده است و دانسته که سلطان است‌. کرد گفت‌: چگونه باور داشتید که او سلطان است‌؟ مرا به اخلاط برادری کشته‌شد که به از وی بود. پس حربه بر وی زد و به یک ضربه روح او را به فردوس رسانید».

اما مغولان سرانجام ترکان خاتون و دختران و فرزندان سلطان را گرفتار کردند. پسران را کشتند و خانواده‌ی شاه را پس از اسارت به قراقروم فرستادند تا از میان رفتند. دختران محمد و جلال الدین را نیزبه خود فروختگان مسلمان دادند.

از میان زنان مبارز آن زمان«خان سلطان»، دختر سلطان محمد خوارزمشاه، آخرین پادشاه خوارزمشاهیان را باید نام برد. این زن فرهیخته پس از پیشروی چنگیز به خاک ایران، به همسری یکی از پسران او درآمد و آنگاه که به دربار مغول راه یافت و عروس خاندان چنگیزشد، بسیار کوشید تا سلطان محمد خوارزمشاه و سپس جلال‌الدین برادرش را یاری دهد.
برا ی آگاه ساختن جلال الدین از نقشه های چنگیز، مخفیانه نماینده ای را با چنین پیامی فرستاد:
چنگیز از دلیری و شوکت و قدرت و وسعت عرصه ی مملکت تو آگاهی یافته است و اینک با تو عزم مصابرت و مصالحت دارد؛ به شرط آنکه ملک از حد جیحون تقسیم گردد و از این جانب تو را و آن سوی رود او را باشد. اکنون اگر تو آن توان درخویش می بینی که با تاتار برآئی و از ایشان کیفر ستانی و بجنگی و پیروز شوی، هرچه خواهی کن؛ وگرنه مسالمت را به هنگام میل و رغبت دشمن مغتنم شمار» «شهریار جواب صواب نداد و در آشتی نگشاد و از گفتار خواهر تغافل کرد»
زن دیگری که تاریخ خوارزمشاهیان از او یاد می کند«بی بی منجمه» دختر کمال‌الدین سمنانی، رهبر شافعیه ی نیشابور است. این زن ستاره شناس، به پیشگویی شهرت فراوان داشت و بدین روی او را منجمه خواندند. جلال الدین در همه‌ی لشکرکشی  ها او را به همراه خود می برد و پیش بینی او را می پذیرفت. پس از شکست جلال الدین، منجمه به دربار فرمانروای روم دعوت شد و در آنجا به ستاره شناسی و پیشگویی در دربار پرداخت.
چنین بود روزگار آن شاهزاده‌ی دلیر که در برابر مغولان ایستاد و دلاوری‌ها کرد و سرانجام به تیغ خیانت و نامردمی از پای درآمد. ترکان و سپس مغولان آمدند و ایران را که در آستانه‌‌ی یک رستاخیز شگفت علمی و فرهنگی ایستاده بود؛ ویران کردند.
**
پایان

منابع:
جوینی. عطاملک محمدبن محمد. تاریخ جهانگشای. تصحیح محمد قزوینی. تهران. دنیای کتاب. چاپ اول.
میرخواند. محمدبن خاوندشاه بن محمود. روضه الصفافی سیره الانبیاء والملوک و الخفاء. تهران. اساطیر. چاپ اول.
عباس پرویز. تاریخ سلاجقه و خوارزم‌شاهان. تهران، انتشارات کتب ایران.
بناکتی. داوود. تاریخ بناکتی. تهران. انتشارات انجمن آثار ملی.
اقبال آشتیانی. عباس.تاریخ مغول. تهران.امیرکبیر.
ثروت. منصور.تحریر نوین جهانگشای جوینی. تهران. امیرکبیر.
پیرنیا.حسن. عباس اقبال.تاریخ ایران.تهران.انتشارات خیام.
ابن اثیر.عزالدین علی. الکامل.ترجمه چندین تن.تهران. انتشارات علمی.
دهخدا. علی اکبر. لغت نامه.تهران. موسسه دهخدا.

خصیصه های تولید شعرشاملو – دکتربیژن باران

دکتر بیژن باران - خرداد ۱۳۹۰

مقدمه. شاید شاملو خوشش نیاید که او را با فردوسی در زبان فارسی همتراز دانست. ولی ۶۰ سال کار ادبی او ۲ برابر تعداد سالهای صاحب سطر “بسی رنج بردم در این سال سی/ عجم زنده کردم بدین پارسی”می باشد. اگر فردوسی واژه های خراسانی را هزار سال پیش در شعر جا انداخت؛ شاملو واژه های زبان محاوره ای تهرانی را در

کتاب کوچه، موازی کار سترگ لغتنامه دهخدا، گردآوری کرد؛ در آثار ادبی خود بکار برد. کتاب کوچه بصورت نرم الکترونیک در ویکی اینترنت بمرور خواهد آمد.

نقد شعر و آثار شاملو ابعاد گوناگونی را دربر دارد. در این جستار ۳ خصیصه شاملو در باره شعر – که از او حضورا شنیده ام- واشکافی می شوند:
• کوتاهی طولی شعر- متناسب با گنجایش حافظه کوتاه مدت خواننده
• دستنویس اولین شعر- تقلیل کنترل شعر در مغز راست بر نویسش در مغز چپ
• زمزمه خوانش شعر- کاربرد تلفظ دهانی لحن و شنیدن آهنگ

مسئله. کوتاهی طولی شعر بمعنی فرم با محدویت تعداد سطرها در ۱-۲ مفصل می باشد. محتوای آن، فکر کتره ای متجانس با عواطف لحظه ای شاعر است. مثلا ۴پاره، ۳لختی هایکو، ۲بیتی رباعی، قطعه، طرح و شبانه شکلهای کوتاه شعر یند که از قرون وسطا تا عصر مدرن بکار میروند. غزل و تصنیف ترانه مدرن هم با کوتاهی شعر، تاثیر آنرا تشدید می کنند. کوتاهی شعر با امکان مانایی در حافظه کوتاه مدت خواننده در زمان و گنجایش متناسب است.

فاصله فکر تا بیان کلامی در نویسش ویراست/ ورژن نهایی شعر هرچه کوتاه تر از نظر زمانی باشد؛ غلظت و خلوص عاطفی شعر بیشتر است. البته این کوتاهی زمان نیاز به تجربه ممتد و استعداد شاعری فراوان دارد. نیز دستکاری شعر بنا به هنجارهای سنن عروض بومی، اصول زیبایشناسی حهانی، ابداعات آرایه های ادبی فردی به زمان و داوری مشعر نیاز دارد. این طول زمانی بین فکر تا بیان، با تکرار ۲باره نویسی و ویرایش به لغزش دور شونده پیدرپی از مبدا فکری می انجامد؛ باعث دوری شکل نهایی شعر از فکر آغازین می شود.

زمزمه شعر رابطه بین تولید دهانی/ صوتی شعر و دریافت گوشی است که حافظه های حس بصر، سمع، عاطفه را فعال می کند. زمزمه شعر بهنگام خوانش، صدا را از گوش به حافظه سمعی و حافظه زبانی میرساند. در حالیکه خوانش بیصدای شعر با چشم، تصویر واژه ها را به حافظه بصری برده؛ حافظه زبانی را فعال می کند. پس افزون بر مفاهیم زبانی، حسگرهای سر صوت و تصویر راهم با بار عاطفی به مشعر ترابری می کنند. از اینرو می تواند مدارهای بسته/ فیدبک در سر را برای درک همه جانبه شعر در مثلث ورنیکه در مغز چپ فعال کند. اکنون ۳ خصیصه کوتاهی، عدم دستکاری، و زمزمه در شعر شاملو واشکافی می شوند.

کوتاهی طولی. برای شاملو طول بهینه یک شعر بین رباعی و غزل است- یعنی از ۴ تا ۱۴ سطر. چرا؟ اکثر شعرهای ماندگار شاملو در ۱-۲ صفحه بیشتر نیستند. کوتاهی شعر را موثرتر در برانگیختن عاطفه و درک مفهایم در خواننده می کند؛ بسادگی در حافظه دراز مدت خواننده می ماند. رباعی و غزل نمونه های کوتاهی طولی شعر کلاسیک اند. آنها در ادبیات فارسی و برای توده های مردم بسیار اثرگذار بوده تا جاییکه بیتهایی برای کاربرد تجربه گذشتگان بصورت جملات قصار در زندگی روزمره بکار میروند.

بهررو، از شعر های بلندتر هم مانند قصیده و روایت فقط بیت یا نیم بیتی در حافظه عمومی بیشتر نمی ماند. این امر بخاطر محدودیت مقدار حافظه کوتاه مدت برای نیم دوجین مقوله تا چند دقیقه و نیز بهتر بخاطرآوردن آتی می باشد. برای نمونه: میازار موری.. و توانا بود.. فردوسی. انگیزه شعر در گذشته الهام نامیده می شد. عصبهای حافظه مغزی موجود زنده برای بقای محتوا بطور کتره ای فعال می شوند- درست مانند کاربرد عضلات برای سلامت آنها. در شبانه روز ۱۲ هزار فکر کتره ای در مغز فعال شده که بخش بصری آن بصورت خواب دیده می شوند. بخاطر امری محیطی یا ذهنی، گیردادن مشعر به برخی از فکرهای کتره ای منبع درونی شعر در حافظه کاری است.

پس کوتاهی شعر متناظر با فکر کتره ای حول وحوش توجه، تمرکز، مراقبه شاعرانه بوده که طولانی کردن شعر از ترکیب چند فکر کتره ای، نیازهای زبانی، سنن شعری محصول شعری را از تازگی فکر ادبی آن دور می کند. این فاصله اندازی مشعرانه فکر را در بیان بیات می کند؛ واسطه بین فکر و بیان را ضخیمتر می کند. البته این یک نوع شعر است که شاملو آن را طرح یا شبانه می نامد.

شعر روایی و تصویری هم وجود دارد که می تواند بسیار بلند باشد از فردوسی گرفته تا اخوان، فروغ، سهراب و نیما. در شعر روایی خرد و مشعر ساختار روایتی، شخصیتها و پلات را بر شعر سوار می کنند. در شعر تصویری راوی با شیوه پیوست مقوله ها، فضا، زمان به بیان محیط و اشیاء و با شیوه گسست به جهش از یک مقوله، محیط، زمان با فلاش بک به دیگری می پردازد.

گاهی یک فکر برای طول یک غزل کوتاه است. باید باشیوه هایی عقلانی مانند مقدمه، پند منتجه، تسبیح چند فکر مربوطه- آنرا به تعداد بیتهای متعارف افزایش داد. حافظ در برخی از غزلهایش چند فکر کتره ای فررار را بصورت تسبیح ۲-۳ رباعی با تمهای مستقل ولی با وحدت هنری سر هم بندی می کند. بحث وحدت هنری یا هارمونی در حوصله نقد حاضر نیست. بررسی این سبک در برخی از غزلهای حافظ فرصتی دیگر می طلبد.

این نوآوری چنددیدگاهی، چندتمی، چندتوصیفی، چندراوی، چندصدایی حافظ را برخی از معاصرانش خرده گرفتند. حتی امر بر خود شاملو هم مشتبه شد تا به “تصحیح” این نوع غزلها بپردازد. او چند غزل با قافیه مشترک را گزیده؛ با محرم کردن موتیفهای سطور، جابجایی بیتها، تاکید بر یک موضوع، ابیات این غزلها را بُر زده؛ چند غزل با وحدت موضوعی سرهم کرد تا آنها یکدست شوند.

نوآوری حافظ تجربه گرایی آنتونیونی ۱۹۱۲-۲۰۰۷م ، کارگردان شهیر ایتالیا را بیاد می آورد. این کارگردان معتقد بود گاهی با چند دوربین از زاویه های گوناگون باید موضوع/ سوژه را با نور روی فیلم سلولوید قرار داد. نام این فیلم با صحنه انفجار یک خانه از چند زاویه دید چند دوربین همزمان، شاید رویداد یا نقطه زابریسکی ۱۹۷۰ باشد.

عدم دستکاری. لغزش در تغییرات تدریجی بیان کلامی بنا به هنجارهای ادبی بومی در دسترس مشعر مغز راست شاعر، باعث دوری نسخه پایانی شعر از فکر آغازین می شود. در روند ویرایش چندباره، شعر عاطفی فردی به شعر فرهنگ جمعی سوق داده می شود. لذا در ورژن نهایی شعر چاپی، کیفیت عاطفی و صمیمیت فکر اولیه شعر تقلیل می یابد. طولانی تر کردن فاصله فکر الهامی تا نویسش نهایی در طیف ثنوی عاطفه-زبانبازی، شعر را به مصنوعیت می کشاند.

اخوان در بازه زمانی بین لحظه الهام تا تولید چاپی، شعر خود را دستکاری، ماساژی، دوباره نویسی و ویرایش فراوان میکرد. برخلاف او، شاملو معتقد بود که فاصله بین آمدن فکر زبانی از حافظه زبانی به حافظه کاری تحت کنترل مشعر برای نویسش یا تحریر کلامی آن با دست باید کوتاه باشد تا عاطفه و خلوص دستمالی و رقیق نشوند. برای شاملو ورژن نخست شعر که روی کاغذ می آمد شکل نهایی شعر بود. پس از نویسش ورژن نخستین، شاملو شعر را رفع و رجوع، رفوگری، وصله دوزی، ویرایش نمی کرد؛ از ۴پاره گذاری و چپاندن هجای ضروری برای انطباق وزنی و جابجایی سطرها یا کلمات برای قافیه حذر می کرد.

روشن است که برای نگارش این گونه شعر، نثر بسیار طبیعیتر از نظم است. زیرا در نظم، لایه آرایه های اوزان عروضی و قافیه در مغز راست بر روال بیرونریزی شعر از حافظه زبانی و عاطفی نظارت می کند. این سوار کردن لایه عروضی بر شعر عنصر عاطفه را در آن تقلیل می دهد. تا جاییکه شاعر با سنن بدیع و بلاغت پیشین، مانند قالب ریخته گری، فکرش را در سامانه ثابت وزن و قافیه معین، به شعری محدود و معیاری تبدیل میکند.

البته طیف انواع عاطفه در دهها وزن ثابت مدون ازپیش تعبیه شده اند. مثلا یک وزن شوخ و شاد، وزن دیگر غمین و آرام، وزن سوم حماسی و مطنطن است. در عصر عتیق دانش اوزان عروضی، بخشی از آموزش ادبی یا ضبط استعدادی، در مغز شاعر بود. در عصر مدرن که شفافیت عمده است، این بحور مخل شفافیت فکر شده؛ لذا شعر منثور طرفدار بیشتر از منظوم دارد.

نیز بنا به نظریه مخابرات شانون، تکرار واج در قافیه عنصر خبری شعر را تقلیل می دهد؛ پیش بینی پذیری را افزایش می دهد. نظریه شانون در ۱۹۴۸ منبع، انتقال، سیگنال، کانال، نویز، بایس/ غرض، گیرنده، مقصد اطلاعات، احتمال خبط، کودینگ، دیکودینگ، نرخ اطلاعات، گنجایش کانال را با هم ربط می دهد. روشن است که شعر هم از زاویه نظریه مخابرات شانون پیامی در کانال زبان از شاعر فرستنده به خواننده گیرنده برای ترابری اطلاعات از مبداء به مقصد است.

روند نویسش شعر از فکر به تحریر برای شاملو بسیار کوتاه است. البته او در وضع مداقه شبانه روز فکری را در ذهن خودآگاه، نیمه خودآگاه، ناخودآگاه پرورش می دهد. تا لحظه نگارش و تحریر شعر چون آتشفشان فوران کرده؛ او نیازی به دستکاری این ورژن آغازین شعر نمی بیند. تصویر این روال در فیلم آمادئوس ۱۹۸۴ را می توان درباره موتسارت جوان اطریشی دید که نت نویسی آثارش طرفه العین، فی البداهه، سریع بدون هیچ دستکاری و ویرایش می باشد. این سرعت خلاقیت برای آهنگساز سنتی ایتالیایی، سالیه ری در نیمه ۲م سده ۱۸م، اعجاب آور بود.

لذا در این نوع خلاقیت فورانی، خامی هنر مد نظر نبوده؛ بلکه روی بلاوسطگی فکر-بیان تاکید می شود. این بیان میتواند کلامی مانند شعر بوده؛ می تواند حسی مانند نقاشی در وان گوگ و موسیقی در شوپن باشد. شاعر با احساس، صمیمیت، عاطفه – فکر خود را بکلام می کشد. او بطور ضمنی و تلویحی شکار کلامی فکر، با بیواسطگی مشعر، صداقت را از چنبر ثابت و محاط حصر سنن ادبی، آزاد می کند. پس استقلال فکر از غالب محدودیت سنن بیان ادبی با اصل عدم دستکاری حفظ می شود.

چون کلام بسرعت، بنا به دستور زبان و عواطف لحظه ای شاعر، فکر را در شعر ترابری میکند؛ این نوع شعر از درجه صداقت بالا برخوردار است. خواننده هم به صمیمیت شاعر لبیک گفته این نوع شعر را ملکه ذهن خود می کند؛ در موقعیتهای مناسب زندگی آنرا نقل می کند. این صمیمیت فکر در بیان شعری یکی از رازهای مانایی شاملو در شعر فارسی است.

روال مراقبه شعری نیاز به مداقه دارد. در وضع مراقبه مشعر فکرهای کتره ای ناشی از بقا در حافظه را با مسایل شخصی، اجتماعی، تاریخی، مضارعی محیط محک میزند. بنا به هنجارهای مورد علاقه شاعر، مشعر فکرهایی را می گزیند؛ در حافظه کاری ضبط می کند تا روند نویسش شعر اجرا شود. این هنجارها می توانند فردی، عشقی، مداحی، اعتقادی، انسانی، حماسی، تفریحی، فلسفی، مطایبه ای، زبانبازی باشند.

با این هنجارها نوع شعر و شاعر در جامعه تعیین می شوند. پس از زاویه هنجارهاست که شعر خیام، حافظ، زاکانی، فردوسی، مولانا را از هم می توان تمیز داد. این مراقبه شعری یکی از علل مانایی شاعران طراز اول فارسی- مانند خیام، حافظ، فردوسی، مولانا و در عصر مدرن فروغ، نیما، اخوان، شاملو- است.

نتیجه این سبک کار، یعنی عدم دستکاری ورژن اول شعر، نوعی محرمیت کلامی هم دربر دارد. پس محرمیت کلامی بمعنی گزینش واژه ها در یک دم و تسلسل فکرها در مفصلهای شعری، تاثیر و ضربه impact شعر را بر خواننده بیشینه می کند. این محرمیت در موسیقی و عکاسی امروزی با امپلیفایر در کنسرتها و اگراندیسمان در فیلم قابل قیاس است که تم اصلی را اثر بخشتر می کند. اینگونه اشعار توفندگی و یورش فکری باخود داشته؛ خواننده را خلع ید می کنند. تاثیر عمیق بر ذهن او می گذارند. البته در سرود و روایت شعری شفاهی تکرار قافیه کمک به حضور ذهن و هماهنگی می کند.

زمزمه. شاملو روی ۲ حس بصری و سمعی در خوانش شعر تاکید می کرد. منظور او این بود که خواننده باید ظاهر بصری شعر را روی صفحه ببیند؛ نیز آنرا زمزمه کند نه بیصدا نگاه کند. لذا دکلماسیون شعر در جمع براساس این خیصه های اجتماعی تاثیر شعر را افزونتر از خوانش در خلوت می کند. ابعاد شکوه شعر در خط بصری، زمزمه صوتی، حافظه کلامی به مغز خواننده موثرتر می شود.

لذا او به چینش واژه ها، سطرها، علامتها اهمیت میداد. این توجه به ظاهر شعر روی صفحه کاغذ در شعر بصری کنکرت سده ۲۰م و شعر دیجیتال سده ۲۱م تبلور یافت. در غرب از نوع برخی آثار آپولینر و فوتوریستها و در ایران تجربه شعرهای بصری مهرداد فلاح و دیجیتال علی ابدالی را می توان نام برد. در ایران سنت قدیمی خطاطی و کاشیکاری آرامگاهها میراثی هزاره ای برای این نوع شعر دربردارد. جدیدا شعرهای نرم الکترونیک به این تجربه بصری و صوتی کمک می کنند. شعر دیجیتال میتواند تلفیق تصویر، صوت، متن پویا باشد. در متن هم انواع قلم/ فانت به رنگها، اندازه ها، ضخامت، زیرخط، اریب را می توان گزیدکه در فضای مجازی اینترنت ابدی، حی حاضر اند.

شاملو می گفت من باید شعر را ببینم؛ آنرا پیش خود زمزمه کنم. این نوع قرائت شعر در عصر مدرنِ باسوادی و وفور کتب کاغذی، شعر را از عهد عتیق با ازبرخوانی، شیوه شفاهی گوشی/ سمعی، متمایز می کند. در شعر شفاهی روال دهنی-گوشی یک سامانه امواج تسلسلی یا سریال کلمات بترتیب از دهان به گوش با فشار هوا است.

در شعر بصری کتبی، شعر روی ماتریکس ۲-بعدی کاغذ یا صفحه تصویر رایانه ای آزادی پراشی کلمات و سطور را دارد. البته خط فارسی از راست به چپ و صفحه بندی از بالا به پایین در ماتریکس ۲-بعدی صفحه ظاهر می شود که می توان در شعر بصری این سنت ثابت خطی مستقیم را با پراش کلمات روی صفحه بچالش کشید.

از زاویه بصری روی صفحه، شعر از ظاهر موازی یا پارالل برخوردار است. یعنی روی صفحه چینش واژه های افقی، عمودی، اریب آزادی عمل را برای ترابری عناصر تنفس، عاطفه، وضع روحی شاعر برای چشم خواننده قابل اسکن می کند. چشم خواننده در رویت صفحه شعر با الگوی کتره ای فوکوس کلاغپری از یک نقطه به نقطه دیگر می جهد. این الگوی جهشی چشم مانند مدارات سرانگشت منحصر بفرد است. در گذار از جهان عتیق به مدرن علامتهای املایی مانند پرسش، تعجب، ندا، پایان با مکث، وقفه با ویرگول، تیره، کمانه/ پرانتز، گوشه/اکلاد، ابرو و غیره بکار رفتند.

در سده ۲۱م با جهانی شدن اینترنت شکلکها هم برای تعجب، شادی، غم، خشم به گپ/ چت افزوده شدند تا عواطف لحظه ای نویسنده را برای طرف مقابل بروز دهند. این تکنیک به تحریر با صفحه کلید رایانه هم سرریز کرده تا شوخی یا چشمک را با (؛ و لبخند را با (: و ترشرویی را با ): نشان داد.

گیرایی شعر شاملو علل فراوانی دارد از جمله ۳ خصیصه کوتاهی، تازگی و نجوایی. شعر شاملو از هر ۳ لایه مغز مرکزی غرایز، میانی عواطف، بیرونی زبان و خرد شاعر برای انتقال موضوع به هر ۳ لایه مغز خواننده کمک می گیرد. عمده ترین شاکله شعر شاملو مانند همه شاعران تراز اول جهان صداقت و صحت رابطه بین عنصر ذهن شاعر و عنصر عین در بیرون از ذهن شاعر است. این عنصر عین می تواند جامعه، خواننده، تاریخ، زیبایشناسی هنری، انسانیت، آمال مردم، عشق به همنوع یا معشوق جنسی باشد.

پس سوای قدرت تخیل و گستره زبانی، صداقت و تطابق ذهن و عین عناصر دیگر سترگی شاعران بزرگ در جهان اند. این عناصر را در زرتشت، هومر، خیام، فردوسی، حافظ، مولانا، گوته، پوشکین، نرودا، نیما، فروغ و شاملو می توان دید. گیرایی شعر شاملو بخاطر بیانی سهل و ممتنع با ایجاز کلامی آهنگین و طبیعی، مشتق از زبان محاوره امروزی، فشردگی مفهومی، ارتباط با محیط و آمال انسانی می باشد. در این جا ۲ نمونه در رابطه با ۳ خصیصه کوتاهی، بیدستکاری، زمزمه وار برشمرده در فوق می آیند. واشکافی این نمونه ها نیاز به فرصتی دیگر دارد.

طرح
شب
با گلوی خونین
خوانده ست دیر گاه،
دریا
نشسته سرد.
یک شاخه
در سیاهی جنگل
به سوی نور
فریاد می کشد.

شبانه
شب اعترافی طولانیست شب اعترافی طولانیست
فریادی برای رهایی‌ست شب فریادی برای رهاییست.
و فریادی برای بند.

شب
اعترافی طولانی‌ست.

اگر نخستین شبِ زندان است
یا شامِ واپسین
ــ تا آفتابِ دیگر را
در چهارراه‌ها فرا یاد آری
یا خود به حلقه‌ی دارش از خاطر
ببری ‌ــ،
فریادی بی‌انتهاست شب فریادی بی‌انتهاست
فریادی از نومیدی فریادی از امید،
فریادی برای رهاییست شب فریادی برای بند.

شب
فریادی طولانیست.

زندگی. شاملو ۷۵ سال زیست: ۲۱ آذر ۱۳۰۴ – ۲ مرداد ۱۳۷۹ . او شاعر، نویسنده، مترجم، فرهنگ نویس؛ پایه گذار پیروزمند شعر سپید منثور در تقابل با شعرنو منظوم نیمایی بود. شاملو شاعر شبانه هاست؛ شبانه های تغزلی او تکاپوی نیم قرنی فلات اند. شعر او به ضمیر فرهنگی فارسی زبانان تصعید کرد. سطرهای شعری او روی کارتهای تبریک، در شعارهای اجتماعات، در محاوره های روشنفکرانه نقل قول میشوند. نوارهای صوتی، مجموعه های شعری، فعالیتهای انتشاراتی، ادبی، سینمایی/ هنری، سفرها، سخنرانیها- زندگی او را مالامال از مردم زمان خود می کنند.
منابع. http://wiki.shamlou.org/ کتاب کوچه
http://www.jasjoo.com/books/new-poems/ahmad_shamloo/23/
http://www.shamlou.org/index.php?q=taxonomy/term/18
http://www.hashtaad.com/naghd/110-bijan-baran.html بیژن باران: شعر دهه ۸۰
http://www.asre-nou.net/php/view.php?objnr=10760 بیژن باران: یادها- احمد شاملو
محمد حقوقی، شعر نو – از آغاز تا امروز، ۱۳۰۱-۱۳۵۰، کتاب جیبی، تهران، ۱۳۵۱٫
دکتر تورج رهنما، شعر رهایی است- ۱۳۲۰-۱۳۵۷، انتشارات ققنوس، تهران، ۱۳۷۷٫
دکتر اسماعیل رنجبران، راه و رود + شعر نو فارسی با ترجمه انگلیسی، آذروش، تهران، ۱۳۵۱٫
پانویس. http://persianpost1.blogspot.com/ ‏۲۲‏/۰۴‏/۲۰۱۱‏ ۱۲:۲۸ ص

آنها که یک تنه تاختند….-محمود صفریان

محمود صفریان - خرداد ۱۳۹۰

صدهزاران گل شکفت و بانگ مرغی بر نخاست
عندلیبان  را  چه پیش آمد  هزاران را چه شد

محمد رضا شجریان، استاد بی بدیل آواز، یکی از پدیده های نادر در موسیقی کلاسیک ایران است.
صدایش، و انتخاب اشعارش هر احساسی را به هیجان و بیشتر به وجد می آورد.
ملتهائی که تاریخ بودشان سر شار از فراز و نشیب های پر دامنه، و بیشتر بخاطر هجوم های بیرحمانه و گسترده و به دفعات، پر است از بغض خفته و عصیان منتظر، نیاز دارند که هنر مندانشان بی ابهام و” اگر” و بخصوص رو راست با آنها روبرو شوند و خود را از آنها جدا ندانند، و استاد محمد رضا شجریان بخوبی نشان داده است که چنین هنر مندی است. , و یاد آور می شود که، ما درد مشترک داریم، دردی که بایستی به اتفاق و با هم و دست در دست هم آن را درمان کنیم.

Shajariyan – Razm e Moshtarak      کلیک کنید

شجریان در حد توان و هنر درخشان و دلنشین آوازش با مردم است و از آلام و درد هایشان می گوید.
روش آواز و کار برد هنر بی همتای بیان شعر ها و تسلط به زیرو بم هایش، صدایش را تبدیل به زخمه ای کرده است که بر تارهای روح مردم نواخته می شود.
صدای رسا، و گیرا و دلچسبش، مردم را از نهانخانه تاریک و تنهائی خود بیرون می کشد و به آنها نیرو  و قوامی دیگر می دهد.
او با اجرای برنامه های جهانی، مقیم های خفته را را نیز بیدار می کند. ومصاحبه هایش با وسائل ارتباط جمعی مهم و مشهور جهانی زخمهای مردم را می گشاید و از جهنمی که در کشورش بر پا کرده اند پرده بر می دارد.

کارهایش یاد آور تلاش ” ملینا مرکوری ” هنر مند یونانی است که در زمان تسلط حکومت نظامیان بر کشورش با اسلحه هنر در میدانهای جهانی به مصافشان رفت.

و یاد آور قهرمانی های ” ویکتور خارا ” گیتاریست مشهور شیلیائی است با حکومت دیکتا توری ” پینوشه ” که  عاقبت جان بر سر آزادی مردم گذاشت.

و یاد آور سروده های ماندگار ” فدریکو گارسیا لورکا ” ی اسپانیائی است که ” عروسی خون ” را بر سر حکومت ” فرانکو ” کوبید.

و فریاد می زند :
همراه شو عزیز…..این درد مشترک هر گز جدا جدا درمان نمی شود
چرا به میدان در نمی آئید و از عزت و شرف و انسانیت خود دفاع نمی کنید؟
و گلایه دارد، گلایه ای تلخ….
گوی  توفیق و کرامت  در  میان  افکنده اند
کس به میدان در نمی آید سواران را چه شد

کلیک کنید             audio-small

جهت آگاهی

روابط عمومی - خرداد ۱۳۹۰

می دانید جشنواره تیرگان که در شهر تو رونتو کانادا برگذار می شود جشنواره ای است گسترده ، پرمراجعه کننده و پر هزینه که بسیاری کامل و دقیق از کم و کیف آن اطلاع ندارند.
دکنر محمود صفریان سر دبیر رسانه پر مخاطب گذرگاه که سابقه ای طولانی در اینگونه مسائل دارد، مصاحبه ای را با آقای مهرداد آرین نژاد دبیر اجرائی این فستیوال ترتیب داده است تا روشنی بیشتری بر واقعیت وجودی این جشنواره به تاباند.
پذیرش آقای آرین نژاد برای این مهم جای تشکر پیشاپیش دارد.ولی متاسفانه بخاطر مسافرت ایشان تا قبل از انتشار گذرگاه که دهسال است اول هرماه و بی تاخیر منتشر شده است وصال نداد.
به مجرد باز گشت ایشان و پاسخ دادن به پرسش ها بلا فاصله آن را هم در گذرگاه خواهیم آورد هر موقع که باشد، و هم مراتب را وسیله ئی میل اطلاع رسانی خواهیم کرد.
خوشحال می شویم که پوزش ما را برای این تاخیر پذیرا شوید. روابط عمومی گذرگاه نسرین کاردان

نقدی بر‌ کتاب ِنامه‌هایی به شکنجه‌گرم-بخش اول-ایرج مصداقی

ایرج مصداقی - خرداد ۱۳۹۰

مخاطبین بزرگوار رسانه گذرگاه
حتمن به یاد دارید که در شماره ۱۰۶ گذرگاه ” شماره اول شهریورماه ۱۳۸۹ – ۲۱ اوگست ۲۰۱۰ ” در مورد کتاب:
” نامه هائی به شکنجه گرم – نوشته هوشنگ اسدی ” که به زبان انگلیسی  و با نام     Letters to my Torturer  منتشر شده بود، مطلبی داشتیم که طبق آمار، استقبال شما را نیز به دنبال داشت
ولی امروزشنبه سی ام اپریل  ۲۰۱۱  –  دهم اردیبهشت ۱۳۹۰  این  ئی میل را از آقای ایرج مصداقی دریافت کردیم:

( دوستان سلام

نشریه گذرگاه شماره ۱۰۶ مطلبی در تأیید و تبلیغ کتاب سراسر جعل و دروغ هوشنگ اسدی انتشار داده است
لطفا جهت تنویر افکار عمومی متن پیوست را که نقد کتاب مزبور است نیز منتشر کنید.

با تشکر ایرج مصداقی )

ما چون قبل از نشر آن مطلب در گذرگاه شماره ۱۰۶ ، اشاره ای به آن داشته ایم، اینک نیز  با اشاره به تکه ای از نوشته آقای ایرج مصداقی به همان شیوه عمل می کنیم.
ولی همه ی نقد ایشان را چون بسیار طولانی و مفصل است ” حدود ” ۳۴ صفحه ” نمی توانیم در یک شماره گذرگاه که هر شماره آن با احتساب همه ی مطالب حدود ۱۱۰ صفحه می شود بیاوریم.
با اجازه ایشان در چند شماره، آن را منتشر می کنیم:
بخش اول
بخش دوم
بخش سوم

و یک اشاره داریم:

ما آن کتاب را بر خلاف نظر آقای مصداقی نه تائید و نه تبلیغ و نه رد کرده ایم، و آنچه نوشته ایم در رابطه با کل نظام بوده است. با این یاد آوری که ما فقط  چند نکته از این کتاب را یاد آور شده بودیم در حالیکه آقای مصداقی در نقد خود تمام کتاب را ورق زده اند و بهمین خاطرنوشته ایشان بسیار دقت کردنی  است.

و همانطور که از بدو شروع کار گذرگاه گفته ایم ” مسئولیت هر نوشته ای که در گذرگاه آورده می شود به عهده نویسنده است ” در مورد این نقد نیز نظرمان همین است.
طبیعی است که هر نظر و نوشته ای که در این رابطه برسد نیز بازتاب می دهیم….

——————–

نقدی بر‌ ” نامه‌هایی به شکنجه‌گرم ”

چرا هوشنگ اسدی دروغ می‌گوید؟

با کمال تأسف مطلع شدم که «جایزه بین المللی کتاب حقوق بشر سال ۲۰۱۱» به کتاب سراسر جعل و دروغ هوشنگ اسدی «نامه‌هائی به شکنجه گرم» یکی از توابین زندان‌های رژیم جمهوری اسلامی تعلق گرفت. در اخبار آمده است مراسم اهدای جایزه توسط شهردار وین در روز اول ژوئن ( ۱۱خرداد ) در این شهر برگزار می شود. در دنیایی که روزانه ارزش‌های حقوق بشری زیر پا لگد‌کوب می‌شوند تعجبی ندارد اگر جایزه‌ی فوق به چنین کتابی و چنین فردی تعلق گیرد. توجه شما را به متن کامل نقدی که در نشریه آرش شماره ۱۰۵ و ۱۰۶ (۱سفند ۱۳۸۹) در مورد این کتاب نوشتم جلب می‌کنم. به علت طولانی بودن مقاله و محدودیت‌ صفحات آرش، بخش‌هایی از مطلب را حذف کرده بودم.

مقدمه:‌

کتاب «نامه‌هایی به شکنجه‌گرم» تحت عنوان خاطرات زندان هوشنگ اسدی در تابستان ۸۹ به زبان انگلیسی و توسط انتشارات «دنیای یگانه» One World به بازار کتاب راه یافت. من، برخلاف برخی که تجربه‌ی زندان را از سر گذرانده‌اند، مرور گذشته رنجم نمی‌دهد که هیچ از جهاتی باعث خوشحالی و غرورم نیز می‌شود. اما اعتراف می‌کنم خواندن این کتاب را با درد و اندوهی عمیق به پایان بردم. نه به خاطر سرگذشتی که نویسنده مدعی است از سر گذرانده، نه به خاطر یادآوری گذشته، بلکه به خاطر وارونه‌گویی، دروغ‌پردازی و تحریف یک دوره از تاریخ میهن‌مان. این رنج در لحظه لحظه‌ی‌ خواندن کتاب با یادآوری چهره‌ی نجیب و دوست‌ داشتنی دوستان توده‌ای‌ام همچون مهدی حسنی‌پاک، اسماعیل وطن‌خواه، مجید منبری، سیف‌الله غیاثوند و … دو‌چندان می‌شد. نه آن‌ها و نه بسیاری دیگر از دوستان توده‌ای‌ام که از سیاه‌کاری‌های اسدی مطلع بودند، امروز در میان ما نیستند تا پرده از اعمال او بردارند. این خلاء، وظیفه‌ی من را دو‌چندان می‌کند که به سهم خود اجازه ندهم کسانی که آگاهانه و از روی اختیار به یاری جنایتکارانی شتافتند که دستشان به خون دوستان توده‌ای‌ام آغشته است تاریخ آن دوره را تحریف کنند. ضعف‌های انسانی را درک می‌کنم، بی‌رحمی و شقاوت رژیم را لمس‌ کرده‌ام. به ضعف‌ها و سستی‌های خود آگاهم. قهرمان نبوده‌ام که به دیگران به خاطر ضعف‌هایشان خرده بگیرم. نگاه من به این کتاب و نویسنده‌ی آن از زاویه‌ی دیگری است. دیر یا زود دروغ‌های اسدی و  امثال او رو می‌شود؛ اما اثرات مخرب این گونه روایت‌ها همچنان باقی می‌ماند و بدون شک به تلاش دیگران برای گفتن حقایق درباره‌ی جنایات این رژیم، ضربه می‌زند.  

در کتاب اسدی هیچ‌یک از شاهدان از جمله رحمان هاتفی، نورالدین کیانوری، مریم فیروز، منوچهر بهزادی، امیر نیک‌آیین، آصف رزم‌دیده، حسین جودت و … زنده نیستند. او به خوبی می‌داند خامنه‌ای، احمدی‌نژاد، موسوی، کروبی، آیت‌الله صانعی و … هیچ‌گاه به دروغ‌های او پاسخ‌ نخواهند داد. برفرض این که غیرمستقیم چیزی بگویند اسدی از آن برای معروفیت خود استفاده خواهد کرد. او برای مطرح کردن خود از هیچ اسمی فروگزار نمی‌کند. مثلاً در صفحه‌‌ی ۱۰ کتاب توضیح می‌دهد هنگام دستگیری، پنجره‌ی خانه‌شان رو به ساختمانی باز می‌شد که شیرین عبادی و مادرش در آن زندگی می‌کردند و مادر زنش با مادر شیرین عبادی هم‌صحبت بودند.

مروری بر زندگی اسدی

هوشنگ اسدی در سال ۱۳۲۸ به دنیا آمد و در رشته‌ی روزنامه‌نگاری تحصیل کرد و به کار در روزنامه کیهان پرداخت. او در پاییز ۱۳۵۳ توسط ساواک دستگیر و به «کمیته مشترک ضد خرابکاری» سابق برده شد و به اعتراف خودش (در صفحه‌ی ۴۳) در این دوران تنها یک سیلی خورد. اسدی در مرداد ۵۴ پس از آن‌که قول همکاری با ساواک را داد، به عنوان خبرچین این سازمان مخوف پلیس امنیتی از زندان ‌آزاد شد. اسناد همکاری او با ساواک در بهار ۱۳۵۸ برملا شد و حزب توده به خاطر سرپوش گذاشتن بر افتضاح پیش آمده، مجبور شد اعلام کند که وی «نفوذی حزب» در ساواک بوده است.

دیری نگذشت در بهمن ۱۳۶۱، پای اسدی هم به زندان جمهوری اسلامی باز شد و از همان ابتدای بازداشت به همکاری با بازجویان و شکنجه‌گران پرداخت. اسدی در بخش فرهنگی زندان قزل‌حصار به یکی از همکاران حسین شریعتمداری و حسن شایانفر تبدیل شد و در بهترین شرایط زندان که فشار اندکی بر زندانیان بود به نوشتن مقاله علیه روشنفکران ایرانی، پرداخت و پایه‌های «نیمه پنهان» کیهان را در زندان قزلحصار ریخت. همانجا بود که با نوشتن مقاله‌ای در روزنامه اطلاعات، مدعی شد تولستوی از پیغمبر اسلام الهام می‌گرفته است. من در مقاله‌ی «چه کسانی تیغ زنگیان مست را تیز کردند؟» که در نشریه آرش درج شد با ارائه‌ی مدارک و اسنادی از روزنامه‌‌ها و نشریات رژیم در دهه‌ی ۶۰ خورشیدی، گوشه‌ای از توطئه‌های او علیه روشنفکران ایرانی را تشریح کرده ام.

http://www.arashmag.com/content/view/646/46/

اسدی مدتی نیز در زندان اوین به همکاری با مهدی‌ پرتوی مسئول سازمان مخفی و نظامی حزب توده که به خدمت نظام در آمده بود، پرداخت و در اجرای پروژه‌های تحقیقاتی رژیم به او کمک کرد.

وی پس از آزادی از زندان در اسفند ۱۳۶۷، مدتی به همکاری با «مؤسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی» وزارت اطلاعات که توسط عبدالله شهبازی راه‌اندازی شده بود، پرداخت و عاقبت همراه همسرش نوشابه امیری اداره‌ی مجله «گزارش فیلم» را عهده‌دار شد. این دو، در سال ۱۳۸۲ به پاریس سفر کردند و هم اکنون با استفاده از بودجه‌‌ای که دولت هلند مقرر کرده، سایت اینترنتی «روزآنلاین» را اداره می‌کنند. اسدی که خود یکی از توابین فعال زندان‌ بود، در «روزآنلاین» علاوه بر آن که به تبلیغ «اصلاح‌طلبان» نظام پرداخت، تلاش کرد لباس عافیت به تن امیرحسین فطانت و محسن درزی کند. اولی عامل نفوذی ساواک بود که باعث به‌ دام افتادن کرامت‌الله دانشیان شد و دومی یکی از توابان فعال زندان‌‌های جمهوری اسلامی که تیرخلاص هم زده بود.

اما اسدی در کتاب، سابقه‌ی فعالیت‌های سیاسی خود را به سال ۱۳۳۲‌ هنگامی که چهارساله بود، می‌رساند. وی در صفحه‌ی ۲۷ کتاب توضیح می‌دهد که در روز کودتای ۲۸ مرداد، جمعیت از نزدیکی خانه‌شان عبور می‌کرد که وی نیز به آن‌ها می‌پیوندد. اسدی در راه، شعارهای توهین‌آمیز آن‌ها را تکرار می‌کند. وقتی به خانه باز می‌گردد، یک سیلی از پدرش می‌خورد که همه‌ی ‌خیابان‌ها را برای پیدا کردن او زیرپا کرده بود. اسدی می‌گوید: «این اولین سیلی سیاسی بود که خوردم». وی در همان صفحه توضیح می‌دهد که در آبان سال ۱۳۳۹در تظاهرات برای تولد رضا پهلوی در حیاط مدرسه‌شان شرکت می‌کند. اسدی همچنین ادعا می‌کند در تظاهرات معلمان در سال ۱۳۴۰ که منجر به کشته شدن دکتر خانعلی شد نیز بدون آن که بداند موضوع چیست، شرکت می‌کند و شب وقتی با لباس خاکی و پاره پوره به خانه باز می‌گردد، مورد تنبیه پدرش قرار می‌گیرد که همان روز وسط جماع با زنی، توسط رئیس شرکت نفت در اتاق کارش گیر افتاده بود. اسدی همچنین با شکسته نفسی می‌گوید: وقتی کلاس پنجم دبستان بوده، آقای اسماعیلی معلم انشایشان به مادرش گفته، وی نویسنده بزرگی خواهد شد. (صفحه‌ی ۳۰) وی برای آن که ریا نشود از زبان مادرش می‌نویسد، چون پسر باهوشی بوده او را «هوشنگ» نامیده است(صفحه‌ی ۲۶).

اسدی همچنین با «خضوع» مدعی می‌شود که در دوران انقلاب «سپر دفاعی» زنده‌یاد رحمان هاتفی بوده (صفحه‌ی ۸۶) و نقش مهمی در اعتصاب مطبوعات و فعالیت‌های کانون نویسندگان در سال ۵۷ داشته است! پیام «کانون نویسندگان ایران» در ارتباط با دستگیری به‌آذین را او به بختیار رسانده و وی را تهدید کرده است چنانچه تا روز بعد، به‌آذین از زندان آزاد نشود، «کانون»، «اولین مخالف» او خواهد بود. (صفحه‌ی ۸۵)

این ادعاها در حالی است که وی در تاریخ یاد شده نه در کانون نویسندگان و نه در میان ژورنالیست‌های معتبر محلی از اعراب نداشت. در آبان ۵۸ هنگامی که پنج نفر از نزدیکان حزب توده (به‌آذین- کسرایی- ابتهاج- تنکابنی و برومند) تحت عنوان «گروهی از اعضای کانون نویسندگان ایران» در تأیید «سیاست‌ استوار ضدامپریالیستی امام خمینی» به آن «بزرگوار» تلگرام زدند، نامی از اسدی نبود. وقتی مردم شماره ۹۳ به تاریخ سه شنبه ۲۴ آبان ۱۳۵۸ و مردم شماره ۹۴ به تاریخ شنبه ۲۶ آبان با ذکر اسامی خبر از تأیید متن مزبور توسط ۵۳ نفر از اعضای کانون نویسندگان ایران داد، باز هم نامی از اسدی در میان امضا‌ها نبود.

او مدعی است که در تسخیر زندان «کمیته مشترک» مشارکت داشته و پس از دستگیری و به هنگام خداحافظی با مادر همسرش، به او می‌گوید: «به همسرم بگو، من با شعار مرگ بر آمریکا خواهم مرد» (صفحه‌ی ۱۰).

اسدی در کتاب «نامه‌هایی به شکنجه‌گرم»، علاوه بر آن‌که تلاش می‌کند قیمت خود را نزد غربی‌ها بالا ببرد، به زعم خود می‌کوشد با مظلوم‌نمایی و پاسخ غیر مستقیم، اطلاعاتی را که «کتابچه‌ی حقیقت» و شاهدان توده‌ای درباره‌ی همکاری او با بازجویان و شکنجه‌گران پس از دستگیری ارائه داده‌اند، بی‌اثر کند. «کتابچه‌‌ی حقیقت»، توسط زنده یاد پیروز دوانی پیش از آن که توسط دستگاه‌های اطلاعاتی نظام به قتل برسد، در ایران پخش می‌شد. من در ادامه‌ی این نوشته، مواردی از اطلاعات ارائه شده در «کتابچه‌ی حقیقت» را می‌آورم.

دیدار اسدی با خمینی و بوسیدن دست او

این موضوع برای ایجاد جاذبه در خواننده، تیتر یکی از بخش‌های کتاب است. اسدی در صفحه‌‌های ۳۵ و ۳۶ کتاب مدعی می‌شود در تعطیلات تابستانی سال ۱۳۴۱ در حال بازی فوتبال در زمین خاکی نزدیک خانه‌شان بوده که یکی از بچه‌محل‌هایشان با لباس پاره پوره و خونی ظاهر شده و به آن‌ها خبر می‌دهد که در مرکز تهران شورشی علیه شاه به وقوع پیوسته و پلیس به مردم حمله کرده است. اسدی می‌گوید: «من هنوز واقعه‌ای را که آن پسر شرح می‌داد، مثل یک فیلم به یاد دارم. ما همه دور او جمع شدیم و از او خواستیم که جزئیات آن جنایت خونین را شرح دهد.» اسدی در ادامه می‌گوید، به پیشنهاد  بچه‌‌محل‌شان همان موقع همگی همراه با وی که از آن‌ها بزرگتر بود به خانه‌ای می‌روند که اتاقی بزرگ با فضایی روحانی داشت. اسدی در توصیف محل می‌‌نویسد: «روحانیون به دیوارها تکیه داده بودند و یک نفر وسط اتاق نشسته بود. افراد وارد اتاق می‌شدند و دست کسی را که وسط اتاق نشسته بود، می‌بوسیدند. ما هم همین کار را کردیم. سال‌ها بعد تشخیص دادم که روحانی مزبور آیت‌الله خمینی بوده است و به فاصله‌ی کوتاهی پس از آن روز به تبعید فرستاده شد.»

ظاهراً او راجع به «قیام پانزده خرداد» صحبت می‌کند که در سال ۱۳۴۲ به وقوع پیوست و نه ۱۳۴۱! بقیه‌ی داستان، شخصیت دروغ‌پرداز وی را هرچه بیشتر برملا می‌کند. خمینی روز ۱۳ خرداد ۱۳۴۲ به مناسبت عاشورا، سخنرانی معروفش را در قم ایراد کرد. صبح روز ۱۵ خرداد مأموران نیروی انتظامی او را در قم دستگیر و به باشگاه افسران تهران منتقل کردند. از ساعت ۹ صبح خبر بازداشت خمینی در تهران پخش و باعث شورش مردم در حوالی بازار و سه راه باقر آباد ورامین شد. خمینی چهارم تیرماه از باشگاه افسران به پادگان عشرت‌آباد تهران برده شد. روز ۱۱ مرداد ۱۳۴۲، آزاد شد. او تا دوماه پس از ۱۵ خرداد در بازداشت بود، چگونه اسدی و بچه‌محل‌هایش با کسی که در بازداشت است، ملاقات کرده و دست وی را بوسیده‌اند؟ اسدی همچنین به شکل مضحکی مطرح می‌کند که خمینی وسط اتاق نشسته‌ بود و روحانیون به دیوارها تکیه داده بودند! هرکس که کوچکترین ‌آشنایی با «بیوت» مراجع تقلید و نحوه‌ی تنظیم رابطه با آن‌ها داشته باشد، می‌داند که نه تنها هنگام باریابی مردم که حتا هنگام دیدار خواص نیز مراجع تقلید در بالاترین نقطه‌ی اتاق می‌نشینند و نه وسط اتاق. اسدی که مدعی است در تظاهرات کاملاً صنفی سال ۴۰ معلمین شرکت داشته، بصورت ابلهانه‌ای می‌نویسد در سال ۴۲ نمی‌دانسته دست چه کسی را بوسیده و سال‌ها بعد متوجه‌ی این موضوع شده است!

روایت اسدی از مصاحبه‌ی همسرش نوشابه‌ی امیری با خمینی در پاریس

اسدی در صفحه‌های ۸۶ و ۸۷ کتاب می‌نویسد: «چند روز بعد [زمستان ۵۷] همسرم از پاریس تلفن زد. او که همان موقع از مصاحبه با خمینی هفتاد و هشت‌ساله برگشته بود، به سختی می‌گریست. او از آن طرف خط در حال فریاد زدن و گریستن بود. نعلین استبداد در راه است. از این آدم‌ها حمایت نکنید. من سعی کردم او را آرام کنم. او مجبور شده بود برای انجام مصاحبه با آیت‌الله روسری کوچکی سرکند. او به خمینی گفته بود: گفته می‌شود نعلین‌های استبداد جایگزین چکمه‌‌های استبداد می‌شوند و خشونت را در پاسخ آیت‌الله احساس کرده بود. در پایان مصاحبه خمینی به وی خیره شده بود و با تکان دادن انگشتش به صورت تهدید‌آمیزی به او گفته بود: بهتر است کلمه‌ای حذف یا اضافه نکنی. همسرم می‌گریست و این را تکرار می‌کرد. همسرم به من گفت‌: چشم‌های او ترسناک است»

برای پی بردن به میزان دروغ‌گویی این زن و شوهر، توجه شما را به مصاحبه‌ی نوشابه امیری با مجله زنان شماره ۲۹ سال پنجم، تیر ۱۳۷۵ جلب می‌کنم. وی ۱۸ سال بعد از انجام مصاحبه با خمینی، در حالی که در مورد «مردان تأثیر گذار» در زندگی‌اش صحبت می‌کرد و تحت هیچ فشاری نبود، در مورد مصاحبه‌اش با خمینی و حال و هوای آن مصاحبه، چاپلوسانه می‌گوید:

«مهم خیره شدن در مردی بود که حضورش به اتاق حال و هوای دیگری داده بود؛ مردی که رهبر انقلاب اسلامی ایران بود. با چشمانی سخت نافذ. … و آن گاه که نوبت سؤال کردنم رسید، بین‌مان صحبت از امکان استبداد رفت. سکوت بر اتاق حاکم شد. بنی‌صدر آب دهانش را قورت داد. سید‌احمد‌آقا اندکی جا به جا شد و حضرت آیت‌الله گفت:‌«اسلام دیکتاتوری ندارد.» کسی پشت سرم نفسی عمیق کشید. چه کسی بود؟ نمی‌دانم. واقعیت آن است که در آن روز خود نیز نمی‌دانستم که چه کردم. حالا که به سن عقل رسیده‌‌ام و کم نمی‌خوانم و کم نمی‌شنوم که گویی در سرزمین ما آزادی میراث نیست و کسان بسیاری صاحبان هر اندیشه‌ای جز خود را مستحق مرگ می‌دانند، مدام فکر می‌کنم آن امام که اکنون بر [کهکشان]راه شیری آسمان می‌گذرد، درس بزرگ تحمل سخن مخالف را چگونه آموخت. آری، هر کس جز امام خمینی می‌توانست خون مرا حلال کند.»

اسدی و «نفوذ» در ساواک

اسدی در مورد انتشار لیست ساواکی‌ها و از پرده بیرون افتادن ارتباطش با ساواک، چنین می‌نویسد:

«یکی از روزهای بهار بود که رحمان هاتفی به من گفت: دیر یا زود اسامی ساواکی‌ها انتشار خواهد یافت. تو بایستی همسرت را آرام و یواش یواش آماده کنی…رحمان و من هر دو می‌دانستیم که نام من جزو لیست ساواکی‌ها خواهد بود. در دوران شاه برای حزب توده مهم بود که برای حمایت از خودش یک نفر را در ساواک  داشته باشد تا هرگاه دستگاه امنیتی قصد کند به سرکوب حزب یا یکی از اعضای آن دست زند به آن‌ها هشدار دهد. یکی از اعضای ارشد حزب توده [راستی چه کسی] از من خواست که در ساواک نفوذ کنم تا بتوانم اعمال ساواک را زیر نظر بگیرم و چنانچه ممکن شد، اخبار نادرست در مورد حزب توده به ساواک بدهم و یا چنانچه ساواک به تعقیب و پیگیری حزب برآید، به آن‌ها خبر دهم. »

او سپس تأکید می‌کند «برای توضیح این اعمال نیاز به نوشتن یک کتاب جداگانه است.» اما در اینجا به  همین بسنده می‌کنم که بالاخره توانستم بطور غیر رسمی به ساواک بپیوندم و توانستم به این ترتیب به عنوان یک عامل دوجانبه به حزب خدمت کنم. همسرم سال‌ها از این موضوع خبر نداشت. (صفحه‌ی ۱۰۹)

کسی که در سال ۵۴، به خاطر مخالفت با حکومت زندانی و در مظان اتهام بوده، درست پس از آزادی از زندان مأمور می‌شود در ساواک «نفوذ» کند و اعمال آن‌ سازمان عریض و طویل جهنمی را زیر نظر بگیرد! خیلی واضح است چنین فردی تنها می‌تواند یک خبرچین دست چندم ساواک شود. او چگونه می‌تواند فعالیت‌های یک سازمان امنیتی را زیر نظر بگیرد؟ اسدی در مورد چگونگی انجام این امر محال سکوت اختیار می‌کند و می‌گوید در ارتباط با نفوذش در ساواک بایستی کتابی جداگانه بنویسد. آیا یک سازمان امنیتی کارکشته برنامه‌ی سرکوب خود علیه نیروهای سیاسی را به اطلاع یک خبرچین حقیر دست‌چندم که به تازگی به استخدام یکی از دوایرش درآمده، می‌‌رساند؟ مگر نه این که جریان اطلاع رسانی از سوی خبرچین‌ها به دستگاه امنیتی یک سویه است و تنها با دریافت پاداش، پاسخ داده می‌شود؟

امیدوارم اسدی چنانکه وعده کرده است، مردم ایران و فعالان سیاسی را نسبت به چگونگی ضربه زدن به دستگاه جهنمی ساواک و از زیر ضرب بیرون آوردن حزب توده و نجات جان اعضایش، آگاه کند.

اسدی سپس در صفحات ۱۰۹ و ۱۱۰ مدعی می‌شود «بعد از انتشار نام‌اش جزو لیست ساواکی‌ها همسرش با پنهان کردن یک چاقو زیر تخت می‌خواسته او را به قتل رساند و تهدید کرده در صورتی که حزب توده رسماً داستان نفوذی بودن او را تأیید نکند، وی را با آن چاقو به قتل خواهد رساند. … حزب توده جلسه‌ای در این مورد می‌گذارد و کیانوری می‌گوید اگر ما در این مورد حقیقت را بگوییم به نفع حزب تمام می‌شود و تصمیم می‌‌‌گیرند که اطلاعیه‌ای داده و تأیید کنند که او نفوذی حزب توده در ساواک بوده است. »

واقعیت این است که بلافاصله پس از پیروزی انقلاب یکی از شعارهای اصلی حزب توده «لیست ساواکی‌‌ها را انتشار دهید» بود. با انتشار نام یکی از اعضای این حزب در لیست عوامل ساواک، حزب توده که در تنگنا قرار گرفته بود، برای رفع و رجوع موضوع، مجبور شد افتضاح اسدی را ماست‌مالی کند تا از زیر فشار تبلیغاتی بیرون بیاید.

خدا را شکر که حزب توده اطلاعیه مزبور را داد وگرنه دست نوشابه‌ امیری که امروزه یکی از مخالفان کاربرد خشونت در براندازی رژیم است، به خون همسرش آلوده و جنبش از وجود هر دوی ایشان محروم می‌شد.

به شهادت زندانیان سیاسی زنده‌مانده و حاضر در حسینیه اوین کیانوری در سال ۱۳۶۶ در جریان نشست‌هایی که در حسینیه اوین برگزار می‌شد، در ارتباط با موضوع نفوذی بودن اسدی در ساواک و مأموریت محوله از سوی حزب توده مورد پرسش قرار گرفت و با صراحت گفت که وی نفوذی حزب نبوده و اصولاً چنین مأموریتی از سوی حزب، حقیقت نداشته است. وی توضیح داد از آن‌جایی که حزب به خاطر افشاگری مزبور زیر ضرب قرار گرفته بود، تصمیم به اعلام چنین موضوعی گرفتیم. اسدی هنگام توضیحات کیانوری در حسینیه حضور داشت و از خود دفاعی نکرد. این واقعیت را زندانیان سیاسی آن دوره می‌توانند شهادت دهند.

ادعای دو سال و نیم عضویت در حزب توده

اسدی در مصاحبه با برنامه‌ی «پارازیت» تلویزیون «صدای آمریکا» و جلسه معرفی کتابش در واشنگتن که گزارش آن در سایت «خودنویس» آمده، مدعی می‌شود که تنها دو سال و نیم عضو حزب توده بوده است.

ftp://8475.ftp.storage.akadns.net/wm/voa/nenaf/pers/video/pers1900vFRI.wmv

اسدی در ۱۷ بهمن ۱۳۶۱ دستگیر شده است. در سال ۱۳۵۷ با نوشابه امیری ازدواج کرده است. مدعی است همسرش سال‌ها از نفوذی بودن وی که به توصیه‌ی یک عضو بلندمرتبه حزب توده صورت گرفته، بی‌اطلاع بوده. بنابر‌این باید بلافاصله بعد از آزادی از زندان در تابستان ۱۳۵۴ به خدمت ساواک‌ درآمده باشد. با این حال ادعا می‌کند فقط دو سال و نیم عضو حزب توده بوده است. از فردای پیروزی انقلاب تا زمان دستگیری وی ۴ سال فاصله است. وی در این مدت کیانوری و رهبران حزبی را به ملاقات خامنه‌ای می‌برده و … از ابتدای ۱۳۵۸ عضو هیئت تحریریه روزنامه مردم ارگان حزب توده بود. آیا مجموع این سال‌ها از دو سال و نیم ادعایی اسدی بیشتر نیست؟ آیا پیش‌ از انقلاب، حزب توده مأموریت «نفوذ» از سوی این حزب در یک سازمان امنیتی مخوف و اجرای سیاست‌های حزب در این مورد را به عهده‌‌ی کسی می‌گذاشت که عضو حزب هم نبود؟!

هم‌سلول شدن اسدی و مهدی کروبی در سال ۱۳۵۴

این موضوع، تیتر یکی دیگر از بخش‌های کتاب است. اسدی به ادعای خودش بعد از سه ماه هم‌سلول بودن با خامنه‌ای به سلول عمومی برده می‌شود و با کروبی هم‌سلول می‌شود. وی که پیشتر خامنه‌ای را در هیأت یک روشنفکر ادبیات دوست، عاشق خدا و اهل راز و نیاز معرفی کرده و در موردش نوشته بود: «به شکلی جدی و با هیبت وضو می‌گرفت. بیشتر وقت خود مخصوصاً وقت غروب را روبروی پنجره می‌گذراند. قرآن را به آرامی گوش می‌کرد. نماز می‌خواند و سپس گریه می‌کرد و صدایش از گریه بلند می‌شد. در پیشگاه خدا به کلی خود را می‌باخت. چیزی در آن روحانیت بود که با دل سخن می‌گفت.»

کروبی را که تحصیلات دانشگاهی در رشته الهیات هم داشت به شکل یک احمق دست و پا چلفتی معرفی کرده و توضیح می‌دهد که در سلول عمومی با کروبی «گل یا پوچ» بازی می‌کردند و زندانیان تلاش می‌کردند کروبی جزو گروهشان نباشد؛ زیرا باعث باخت آن‌ها می‌شد. اسدی می‌‌نویسد: «بارها به او توضیح دادیم که نباید دستی را که گل در آن پنهان است باز کند مگر آن که رهبر گروه مقابل آن را بگیرد و به تو بگوید که گل را بده. کروبی سر خود را به معنی فهمیدن تکان می‌داد. اما هنگامی که گل دستش بود اگر گروه مقابل از او می‌پرسیدند گل دست تو است؟ می‌گفت: بله دست من است. و دست خود را به سرعت باز می‌کرد. و اگر گل دست او نبود می‌گفت: چرا گل را به من نمی‌دهند؟» (صفحه‌ی ۵۷)
اسدی در صفحه‌ی ۵۸ مدعی می‌شود که «مهدی کروبی و رهبران حزب مؤتلفه مبارزه خود علیه مارکسیسم را دلیلی یافتند که مورد عفو شاه قرار بگیرند و متعاقباً از زندان آزاد شوند. بقیه ما که «گل یا پوچ» را خوب بازی می‌کردیم شانس کمتری در بازی واقعی سیاسی داشتیم و در بازداشت باقی ماندیم و بعد بصورت دسته جمعی وقتی انقلاب شروع شد از زندان آزاد شدیم. »

آزادی کروبی و رهبران حزب مؤتلفه اسلامی در ۱۵ بهمن ۱۳۵۵ به وقوع پیوست؛ البته خود کروبی در زندگینامه‌ای که از او انتشار یافته می‌گوید اواخر ۱۳۵۶ از زندان آزاد شده است! اسدی ادعا می‌کند وی زمانی که کروبی از زندان آزاد شده در زندان بوده است و به گل یا پوج و «بازی واقعی سیاسی»‌ هم گریز می‌زند.

در صفحه‌ی ۵۹ اسدی اعتراف می‌کند که پس از ۹ ماه زندان در مرداد ۱۳۵۴ و در نتیجه حداقل یک سال و نیم زودتر از کروبی از زندان آزاد شده است. با تعمق در این موضوع، به سادگی می‌توان به دروغپردازهای اسدی که در جای دیگری از همین کتاب مدعی است کروبی زودتر از او آزاد شده، پی‌برد.

دوران هم‌سلولی با علی‌ حسینی و داستان «انقلاب نرم»

اسدی در صفحه‌ی ۵۱ کتاب از جوان بلند قد هیجده‌ساله‌ای یاد می‌کند که در حال حمل یک کیسه مواد منفجره در یکی از شهرهای اطراف تهران دستگیر می‌شود. او قصد داشته مجسمه‌ی شاه در میدان اصلی شهر را منفجر کند. یادی از نام شهر نمی‌‌کند تا بررسی درستی یا نادرستی آن ناممکن شود. او در ادامه می‌‌نویسد: «وی‌ بازجویی‌هایش تمام شده بود و برای بازجویی بیشتر به تهران منتقل شده بود. او باور کرده بود که به دار آویخته خواهد شد. وقتی خامنه‌ای را شناخت به او خیلی احترام گذاشت».

در زمان شاه، متهمین سیاسی را دار نمی‌زدند که او در اثر تلقینات‌ بازجو‌ها متقاعد شود می‌خواهند دارش بزنند! از زندانیان سیاسی سابق بایستی پرسید آیا جوانی هیجده ساله به این اتهام  دستگیر شده بود یا نه؟ …

«اسم او علی حسینی بود و سال‌ها بعد در تبعید عکسی از او را با اصلاح‌طلب‌ها در جریان انتخابات پارلمانی مجلس ششم دیدم. دادگاه انقلاب اسلامی او را به خاطر مخالفت با حکومت احضار کرده بود. پسر هیجده‌ ساله‌ی بلند قدی که من در سال ۱۹۷۵ ملاقات کرده بودم در سال ۲۰۰۲ تبدیل به یک مرد طاس شده بود که دردمندانه در مورد خاطرات زندان و آزادی‌اش در جریان انقلاب صحبت می‌کرد. او بلافاصله به جنگ ایران و عراق رفت و چند سالی در زندان عراق محبوس بود. حالا او در مورد «اصلاحات» و  «انقلاب نرم» صحبت می‌کرد. اما سال‌ها پیش در آن شب زمستانی او برای هر سؤالی که من مطرح می‌کردم فقط یک پاسخ داشت. انقلاب یعنی بنگ بنگ! او یک تپانچه‌ی خیالی در دست داشت. ما می‌خندیدیم و خامنه‌ای از همه‌ی ما بلندتر می‌خندید»  (صفحه‌های ۵۱-۵۲)

علی حسینی جوان هیجده‌ساله‌ای که در زمان شاه با یک ساک مواد منفجره دستگیر شده باشد، اسیر جنگی عراق بوده باشد، به جای اردوگاه اسرا چند سال در زندان عراق بوده باشد، خاطراتش انتشار یافته باشد، در انتخابات مجلس ششم فعال بوده باشد، در سال ۲۰۰۲ به دادگاه انقلاب برده شده باشد و به سازماندهی «انقلاب نرم» متهم شده باشد که ترمی است جدید، ساخته‌ی دستگاه‌های اطلاعاتی، قضایی و تبلیغی نظام، وجود خارجی ندارد. اسدی همه‌ی این جعلیات را در کنار هم می‌آورد تا نتیجه‌ بگیرد «اصلاحات» آن هم از نوع رژیمی آن چاره کار است. در ضمن اصلاح‌طلب‌های نظام را کسانی معرفی می‌کند که جوانی‌شان به مبارزه مسلحانه و «بنگ بنگ» گذشته، سپس در دفاع از میهن سنگ‌ تمام‌ گذاشته و زندان عراق را تجربه‌ کرده‌اند، به مبارزه پارلمانی روی آورده‌اند و حالا هم اصلاحات و انقلاب نرم را وجه همت خود قرار داده‌اند. این سابقه‌ی جعلی ‌است که اسدی برای اصلاح‌طلب‌های نظام که یک دهه‌ جنایت را سازماندهی‌ کردند، می‌تراشد. موضوع «انقلاب یعنی بنگ بنگ» را نیز اسدی از آهنگ «کیو کیو بنگ بنگ» گوگوش که در سال ۱۳۸۲ انتشار یافت به شکل‌ ناشیانه‌ای کپی‌برداری کرده است. علی حسینی در واقع نام خود خامنه‌ای است که کامل آن سیدعلی حسینی‌خامنه‌ای است. از همه مهم‌تر در این روایت، «بصیرت» خامنه‌ای است که به «نادانی» جوان «بنگ بنگ» کن بلند تر از همه می‌خندید.

هم‌سلولی هوشنگ اسدی و سید علی خامنه‌ای در دوران شاه

هوشنگ اسدی که از شواهد و قرائن بر می‌آید حداکثر یک ماه تا یک ماه و ‌اندی در زمستان ۱۳۵۳ با سید علی خامنه‌ای هم‌سلول بوده، در کتاب «نامه‌هایی به شکنجه‌گرم» تلاش می‌کند خود را از دوستان و نزدیکان خامنه‌ای نشان دهد که حتا اعتقاد او به کمونیسم و عضویت در حزب توده و یا برملا‌شدن جاسوسی‌اش برای ساواک هم ذره‌ای از علاقه‌ی خامنه‌ای به او نمی‌کاهد و تا سه سال پس از به قدرت رسیدن جمهوری اسلامی همچنان ادامه داشته است. در این دوران او به اندرونی‌ خانه‌ی خامنه‌ای راه داشته، در حساس‌ترین شرایط امنیتی به خانه‌ی او رفت و آمد می‌کرده، مذاکرات محرمانه خامنه‌ای در حضور او انجام می‌گرفته (صفحه‌ی ۱۰۴)  و اخبار محرمانه و امنیتی در حضور او به خامنه‌ای داده می‌شده ( صفحه‌ی ‌۱۰۶) و وی بلافاصله اسدی را در جریان آن اخبار می‌گذاشته است.

در معرفی کتاب هوشنگ اسدی و پیش از آن که شماره‌ی صفحات شروع شود، آمده است:‌

«در سال ۱۳۵۳ در دوران رژیم شاه، اسدی به همراه دیگر روزنامه‌نگاران دستگیر می‌شود و نه ماه با یک روحانی جوان به نام سید علی خامنه‌ای هم‌سلول می‌شود که در حال حاضر رهبر جمهوری اسلامی و جانشین آیت‌الله خمینی است. روابط دوستانه‌ی نزدیکی بین این دو شکل گرفت. این روابط تا زمانی‌که وقایع شکل دراماتیکی به خود گرفت، ادامه یافت. »

در صفحه‌ی ۴۴ و ۴۵ اسدی می‌نویسد: پس از دستگیری در پاییز ۱۳۵۳ همان‌شب وی را به سلولی می‌برند که خامنه‌ای در آنجا محبوس بوده است. اسدی در این رابطه می‌نویسد: «او بلند شد و ایستاد و لبخند مطبوعی به لب داشت، دستش را دراز کرد و خودش را معرفی کرد. سید‌علی خامنه‌ای.»

تردیدی نیست که اسدی در مورد ورودش به سلولی که خامنه‌ای در آن بوده و چگونگی برخورد خامنه‌ای با او در پاییز ۱۳۵۳ دروغ می‌‌گوید. چرا که خامنه‌ای در دیماه ۱۳۵۳ و نزدیک به دو ماه پس از اسدی، دستگیر می‌شود. اسدی از قرار معلوم در آبانماه ۵۳ دستگیر شده بود.

http://leader.ir/langs/fa/index.php?p=bio

در صفحه‌ی ۵۲ اسدی فراموش می‌کند که در معرفی کتاب مدعی شده ۹ ماه با خامنه‌ای هم‌سلول بوده؛ در اینجا می‌نویسد: «سه ماه کمتر یا بیشتر گذشته بود. سه ماهی که در واقع بیش از سه سال می‌نمود. هیچ‌گاه دوباره اتفاق نیفتاد که من این‌چنین به کسی در مدت کوتاهی وصل شوم یا به کسی این چنین نزدیک شوم. یک روز در سلول باز شد و نگهبان نام مرا خواند و خواست که پتویم را برداشته و آماده شوم. این به آن معنی بود که من به سلول دیگری منتقل می‌شوم. ما قبلاً بحث کرده بودیم چگونه و کجا ممکن است بعد از ‌آزادی دوباره همدیگر را ببینیم. ما همدیگر را در ‌آغوش گرفتیم و گریستیم. من احساس کردم همسلولم می‌لرزد. فکر کردم سرمای زمستان او را این‌ چنین به لرزه انداخته به همین خاطر بلوزم را درآوردم و اصرار کردم او بپوشد. او امتناع کرد. نمی‌دانم چی شد که گفتم من دارم آزاد می‌شوم. او بلوز را گرفت و پوشید. دوباره همدیگر را درآغوش گرفتیم. احساس کردم که اشک‌های گرم از صورتش پایین می‌آید و صدایش هنوز در گوشم زنگ می‌زند که گفت: در یک حکومت اسلامی یک قطره اشک هم از چشم بیگناهی جاری نمی‌شود.» … (صفحه‌ی ۵۳)

در بهمن ۱۳۵۳ وقتی این دو از هم جدا می‌شوند یک ماه یا یک ماه‌ و اندی از دستگیری خامنه‌ای گذشته بود.

اسدی در صفحه‌ی ۴۹، به نفرت خامنه‌ای از شاملو، فروغ‌فرخزاد و هدایت در دوران شاه اشاره می‌کند. این در حالی است که خود او پس از سخنرانی خامنه‌ای در نماز جمعه شهریور ۱۳۶۵، با نوشتن سه مقاله مطول، زشت‌ترین و سخیف‌ترین نسبت‌ها را نه تنها به شاملو و فروغ و هدایت داد، بلکه دیگر روشنفکران ایرانی از آدمیت و چوبک و ایرج‌میرزا گرفته تا ساعدی و خویی و میرزازاده و رویایی و کمال‌الملک و نصرت کریمی و … را نیز بی‌نصیب نگذاشت و تلاش کرد تیغ‌ حاکمیت بر گلوی روشنفکران ایرانی را تیزتر کند. اسدی در مورد روشنفکران ایرانی در نشریه کیهان هوایی می‌نویسد:

‏«تمایل شعر معاصر به مسائل شهوانی به ویژه پس از شکست ۲۸ ‏مرداد و رواج رمانتیسم در ادبیات معاصر شدت گرفت. در این دوران ‏که مصادف بود با اوج تبلیغات ضد مذهبی در جامعه و رواج انواع ‏پلشتی‌های شهوانی، معروفترین شاعرانی که تا قبل از کودتای ۲۸ ‏مرداد در سنگر حزب «معروف» داعیه ضدامپریالیستی داشتند، به ‏تبلیغ شکست و زمستان  [اخوان ثالث] پرداختند و به اندام ‏معشوقه پناه بردند تا خاطره شکست را از یاد ببرند. و در ادامه ‏همین «روند مبارزاتی» بود که شاعره‌هایی هم به میدان آمدند و از ‏زبان زنان به شرح مسائل شهوانی پرداختند. فروغ فرخزاد که قبلاً ‏عضو سازمان جوانان حزب توده بود و زمانی در صحنه‌ی اشعار ‏شهوانی تاخت و تاز می‌کرد، خود در توصیف اشعار آن روز می‌گوید: ‏‏«عشق در شعر امروز یک عشق سطحی است؛ این عشق در رابطه ‏جنسی بین زن و مرد خلاصه می‌شود.» … جالب این‌جاست فروغ، ‏که اشعار آن‌چنانی او شهره عالم است. چند سال بعد به عضویت ‏گروه مارکسیستی در آمد که خود را برای مبارزه مسلحانه آماده ‏می‌کرد. … در ادامه همین راه ‏بود که انواع و اقسام مجلات هنری افتتاح شد و تعداد زیادی از ‏‏«دختران شاعر» از آن‌ها سر در آوردند. معروف بود که کارگزاران ‏این مجلات، مثلاً سرشناس‌ترین آن‌ها احمد شاملو و عباس پهلوان، ‏در ازای اطفای شهوات حیوانی خود به نام این دختران شعر ‏می‌گفتند و چاپ می‌کردند. و بالاخره هم کار به جایی رسید که یک ‏شاعر معروف که مبلغ او رادیو تلویزیون بود [یدالله رویایی] ‏شعری بی پرده درباره‌ مناسبات جنسی گفت و آن را در شب شعری ‏قرائت کرد. حتا رسوایی از آن حد هم گذشت و در میان محافل ‏شاعران، اعتراف به انحرافات جنسی در اشعار جزو افتخارات در آمد ‏و از عوامل نبوغ شمرده شد . و معلوم نیست اگر انقلاب اسلامی ‏طومار این بساط را در هم نمی‌پیچید، کار به کجاها می‌کشید»

(درآمدی برعلل غربزدگی و ابتذال هنر معاصر- ، هوشنگ اسدی، کیهان هوایی مهر و آبان ۱۳۶۵)

دیدار ساختگی خامنه‌ای و رحمان هاتفی

اسدی برای آن‌که رابطه‌ی خود با خامنه‌ای را ویژه کند، سابقه‌ی آن را به بعد از آزادی از زندان و پیش از پیروزی انقلاب، می‌رساند.

«من، خامنه‌ای را دو سال بعد (بایستی زمستان ۱۳۵۵باشد) وقتی با رحمان (هاتفی) به یک سفر در شرق ایران رفتیم، دیدم. دو نفری به خانه‌ی خامنه‌ای رفتیم. خامنه‌ای در اتاقی که بصورت پراکنده تزیین شده بود، منتظر ما بود. ما همدیگر را بغل کردیم و گونه‌های یکدیگر را بوسیدیم و برای مدت کوتاهی دوران زندان خود را به خاطر آوردیم. من رحمان را معرفی کردم. گفتگوی ما به سیاست کشید و سه ساعت ادامه یافت. رحمان و خامنه‌ای گفتگو می‌‌کردند در حالی که من گوش می‌کردم.»

وی سپس می‌گوید: وقتی که می‌خواستیم از خانه خارج شویم، خامنه‌ای به اصرار از من پرسید که رحمان هاتفی کیست و من گفتم که معاون سردبیر کیهان. «او خندید و گفت : او کمونیست است. از مهم‌ترین رهبران کمونیست.» اسدی همچنین تأکید می‌کند وقتی از خانه خارج شدیم رحمان پرسید: او کیست؟ گفتم او همسلولی من در زندان بود. رحمان گفت: «او یکی از مهم‌ترین رهبران حامی آیت‌الله خمینی است.»  (صفحه‌های‌ ۵۴-۵۳)

در سال ۱۳۵۵ رحمان هاتفی مسئول سازمان مخفی «نوید» در ایران بود و به خاطر کار در روزنامه‌ی کیهان، مسائل امنیتی را به شدت رعایت می‌کرد. دلیلی نداشت هاتفی با یک آخوند به گونه‌ای برخورد کند که وی برداشت کند او یکی از رهبران کمونیست ایران است. در سال ۵۵ کسی نقشی برای امثال خامنه‌ای در تحولات ایران متصور نبود که به دیدارشان بشتابد و یا به بحث و مذاکره با آن‌ها بنشیند. از آن‌جایی که دروغگو کم حافظه است، اسدی بی‌پروا بودن هاتفی را فراموش کرده و در صفحه‌ی ۸۶ در مورد نحوه‌ی برخورد هاتفی در دوران نخست‌وزیری بختیار که دیگر نیازی به مخفی‌کاری آن‌چنانی نبود، می‌‌نویسد: «همیشه، هر موقع من آن‌جا حضور داشتم، رحمان خود را کنار می‌کشید. او قرار نبود در وسط میدان نبرد باشد؛ بنابر این من به عنوان سپر دفاعی او عمل می‌کردم»!

بنا به ادعای اسدی، رحمان هاتفی که این‌گونه سفره دل پیش خامنه‌ای باز کرده بود، فراموش کرده بود از قبل اطلاعات لازم در مورد خامنه‌ای را از اسدی بگیرد و تازه بعد از ملاقات یادش می‌آید بپرسد: او کیست؟ همچنین رحمان هاتفی ظاهراً بنا به ادعای اسدی در جریان ملاقات در هپروت به سر می‌برده و متوجه نبوده که اسدی و خامنه‌ای از خاطرات زندانشان برای هم تعریف می‌کرده‌اند!

اسدی با هدف سوژه کردن خود نزد غربی‌ها، به دروغ مدعی ارتباط ویژه‌ با خامنه‌ای در روزهای انقلاب هم می‌شود. او توضیح می‌دهد که پس از انتخاب بختیار به نخست‌وزیری، به خامنه‌ای تلفن کرده و تصمیم مطبوعات مبنی بر انتشار دوباره روزنامه‌‌ها را به اطلاع او رسانده. او اضافه می‌کند:‌ «خامنه‌ای نگران بود که مطبوعات از بختیار حمایت کنند. و‌قتی وی متوجه‌ی آن‌چه در جریان بود، شد، گفت که از تصمیم مطبوعات حمایت می‌کند و روز بعد نظر همکارانش را نیز به اطلاع من خواهد رساند. روز بعد با تلفن خامنه‌ای از خواب پریدم. او گفت که دوستانش با نظر او موافق هستند.» (صفحه‌ی ۸۵)

اسدی که اعتراف می‌کند «نفوذی حزب توده در ساواک» بوده، معلوم نیست این‌گونه ارتباطات خود را نزد ساواک چگونه رفع و رجوع می‌کرده و با چه محملی به صورت علنی «سپر دفاعی» رحمان هاتفی می‌شده و هاتفی یکی از «مهم‌ترین رهبران کمونیست» را نزد خامنه‌ای «یکی از رهبران حامی آیت‌الله خمینی» می‌برده و…؟!

روابط صمیمانه‌‌ی اسدی با خامنه‌ای

اسدی روابط صمیمانه‌ی خود با خامنه‌ای را چنین شرح می‌دهد:

«خامنه‌ای ماجرای دیدار با همسرش و عاشق‌شدنش را برایم تعریف کرد. او درباره‌ی روزی صحبت کرد که آنها زیر یک درخت کنار یک چشمه نشسته بودند و او قصدش برای ازدواج با همسر آینده‌اش را آشکار کرد. یک پارچه‌ی بزرگ زیر یک درخت پهن شده بود و روی آن پوشیده از سالاد و نان بود. چند سال بعد شبی در اواسط تابستان سال ۱۹۸۱، از پله‌های خانه‌ی او در خیابان «ایران» برای تحویل اطلاعات مهمی بالا می‌رفتم که برای یک لحظه همسر او را که بدون جحاب پایین می آمد و تلاش می‌کرد موهایش را بپوشاند، دیدم. آن موقع بود که من معنی عشق این دو را فهمیدم. در دوران زندان ما، خامنه‌ای دارای دو  پسر به نام‌های مصطفی و احمد بود.»  (صفحه‌ی ۴۶)

تصویری که او از نحوه‌ی خواستگاری خامنه‌ای و روابط وی با همسرش به دست می‌دهد، شبیه فیلمفارسی‌های دهه‌ی ۴۰ شمسی است. نه آخوندی که در خانواده‌‌ای شدیداً مذهبی ریشه داشته و آن‌هم در جو مذهبی شهر مشهد.

خامنه‌ای در ۶ تیرماه ۱۳۶۰ یعنی تابستان ۱۹۸۱ به شدت زخمی شده بود و در بیمارستان بستری بود. اما یک ماه بعد در مردادماه، زمانی که به خاطر عملیات‌ پی‌در‌پی مجاهدین، رفسنجانی به اعتراف خودش در مجلس می‌خوابید و کمتر به خانه‌اش می‌رفت، اسدی به سادگی از پله‌های وسط حیاط خانه‌ی او بالا می‌رود و در راه به زن خامنه‌ای که بی‌‌حجاب بود، برخورد می‌کند. او فراموش می‌کند در جای دیگری از کتاب گفته پس از زخمی شدن خامنه‌ای، او را در اکتبر (مهر و آبان) ملاقات کرده است.

نکته‌ی دیگر آن که خامنه‌ای در زمستان ۱۳۵۳ دارای سه پسر به نام‌های مصطفی، مجتبی و مسعود بود. اسدی آنقدر دستپاچه‌ است که حتا نگاهی به اخبار انتشار یافته در سایت‌ها هم نمی‌کند و منکر وجود مجتبی خامنه‌ای می‌شود. معلوم نیست احمد را از کجا خلق کرده است. ظاهراً او، مصطفی را به جای مجتبی که امروزه همه‌کاره دفتر خامنه‌ای است، اشتباه گرفته است. البته مجتبی متولد ۱۳۴۸ است و در فروردین ۱۳۵۸ تازه ۹ ساله بود.

وی می‌نویسد: «کمتر از یک ماه از انقلاب گذشته بود وقتی که همگی ما ضد انقلاب معرفی شده و نیروی زائد کیهان خوانده شدیم. در آخر مارس ۱۳۷۹ از کیهان اخراج شدیم.»

همان‌ روزهایی که اسدی از کار در کیهان اخراج شده بود (یعنی آخر مارس ۱۹۷۹ که می‌شود تعطیلات نوروز ۱۳۵۸) به فکر دیدار خامنه‌ای می‌افتد. وی غروب به خانه‌ی خامنه‌ای در خیابان ایران در محله‌ی قدیمی تهران می‌رود، پاسدار محافظ در را باز می‌کند و می‌گوید «آقا» نیست. اسدی خود را معرفی می‌کند. او در را می‌بندد و چندی بعد با مصطفی پسر بزرگ خامنه‌ای باز می‌گردد. اسدی می‌گوید: «هنگامی که مصطفی را دیدم به یاد گذشته و دوران هم‌سلولی‌ام با خامنه‌ای افتادم. خامنه‌ای خیلی درباره‌ی مصطفی حرف میزد. وقتی او را دیدم احساس کردم چندسالی است که او را می‌شناسم! مصطفی گونه‌ام را بوسید و گفت «آقا» آخر شب بر می‌‌گردد. (صفحه‌ی ۹۲ )

خامنه‌ای روز ۹ فروردین ۱۳۵۸ که مصادف است با ۲۹ مارس ۱۹۷۹ به حکم خمینی به سیستان و بلوچستان رفته بود و در تهران نبود. (مراجعه شود به «انقلاب و پیروزی کارنامه و خاطرات ۱۳۵۷ و ۱۳۵۸ هاشمی رفسنجانی، دفتر نشر معارف انقلاب، چاپ اول ۱۳۸۳ صفحه‌ی ۲۴۰ . )

با این حال اسدی مدعی است که به در خانه‌ی او رفته، پسر خامنه‌ای که او را نمی‌شناخته وی را بغل کرده و بوسیده! آیا شما با دوست پدرتان که نمی‌شناسیدش و دم در منزلتان آمده، چنین رفتاری می‌کنید؟

اسدی خانه را ترک کرده و ساعت ۱۱ شب باز می‌گردد. این بار مصطفی خودش در را باز می‌کند. آن‌ها از حیاط و کنار حوض رد شده از پله‌ها بالا رفته و وارد یک اتاق پنج‌دری می‌شوند. اتاق مملو از آخوند است. اسدی از کنار در شروع به دست دادن با یکایک آن‌ها می‌کند. آن‌ها هم به احترام او  از جا برخاسته و یا نیم‌خیز می‌شوند. وی کنار آخرین نفر که آیت‌الله صانعی بوده می‌نشیند. اسدی توضیح می‌دهد که وی هم اکنون یکی از رهبران جنبش اصلاحات و مخالف خامنه‌ای است. (صفحه‌‌ی ۹۳)

اسدی به میهمانی نیمه شب می‌رود. خانه‌ی خامنه‌ای را به سبک لوکیشن خانه‌‌ای که فیلمفارسی‌ها در آن‌جا فیلمبرداری می‌شود، بازسازی می‌کند. یک حیاط قدیمی، حوض آب، پله‌هایی که از وسط حیاط به ساختمان ختم می‌شود و یک پنج‌دری در بالا. تصورش را بکنید، در اندرونی خانه‌ی یک معمم، خود آقا خانه نیست؛ اما گوش‌‌تا گوش میهمان نشسته‌ است. آیت‌الله صانعی را هم داخل می‌کند تا مدعی شود با اکثر کسانی که امروز در صحنه‌ی سیاسی ایران مطرح هستند سر و سرّی داشته است. همه به احترام او  از جا بلند می‌شوند یا نیم‌خیز می‌شوند. آیا خود شما غریبه‌ا‌ی را که نمی‌شناسید آن‌هم در روزهای پس از انقلاب که احتمال عملیات عوامل ساواک هم می‌رفت به خانه‌تان راه می‌دهید که خانواده‌ی یکی از اعضای شورای انقلاب این کار را بکند و غریبه را به اتاقی بفرستند که گوش تا گوش آخوند در آن نشسته و همگی هم به احترام او برخیزند یا نیم‌خیز شوند؟

اسدی توضیح می‌دهد «موقعی که می‌نشیند، خامنه‌ای همراه با یک بغل پرونده از راه می‌رسد و وارد اتاق می‌شود و به محض‌ این که اسدی را می‌بیند به سمت او می‌رود، همدیگر را بغل کرده و گونه‌های یکدیگر را می‌بوسند. او پوشه‌ها را به فرزندش مصطفی می‌دهد و می‌نشیند.

تلویزیون سیاه و سفید کوچک خانه روشن است و  فیلمی از زندان را نشان می‌دهد. خامنه‌ای رو به میهمانان کرده و می‌گوید: این زندان از زندانی که ما در آن حبس بودیم، بهتر است و اضافه می‌کند هوشنگ عزیز ما یک چپ‌گراست و ما با یکدیگر هم‌سلول بودیم.»  (صفحه‌ی ۹۳)

در سال ۵۵ آخوندها فتوای معروف خود در زندان را داده‌اند که کمونیست‌ها نجس هستند و هر کس که با آن‌ها مراوده داشته باشد هم نجس است و به همین دلیل در زندان مجاهدین خلق را نیز نجس معرفی می‌کنند. متن مزبور توسط آیت‌الله طالقانی و منتظری هم امضا شده بود. با این حال خامنه‌ای در حضور یک اتاق پر از آخوند، یک کمونیست را در آغوش گرفته، بوسیده و می‌گوید:‌ «هوشنگ عزیز ما یک چپ‌گراست و ما با یکدیگر هم‌سلول بودیم». از همه مضحک‌تر ادعای اسدی راجع به تلویزیون سیاه و سفید کوچک خانه و فیلم زندانی که پس از ساعت ۱۱ شب نشان می‌داد و اظهارات خامنه‌ای در مورد آن است. یادآوری کنم که در فروردین سال ۵۸ تلویزیون به دلایل گوناگون برنامه‌هایش حوالی ۹ شب پایان می‌یافت. ساعت ۱۱-۱۲شب برنامه‌ای نداشت که بخواهد فیلم سینمایی پخش کند.

اسدی ادامه می‌دهد سپس شام را که عدس پلو باشد سرو می‌کنند و خامنه‌ای از او می‌خواهد که روز بعد وی را در دفتر حزب‌ جمهوری اسلامی ملاقات کند. اسدی از جا بر می‌خیزد که برود؛ خامنه‌ای نیز به احترام او بر می‌خیزد و با او دست می‌دهد. در همین حال آیت‌الله صانعی که فهمیده او چپگراست از دست دادن با وی خودداری می‌کند و اسدی که متوجه می‌شود روحانیون با چپگراها دست نمی‌دهند رو به میهمانان کرده و خداحافظی می‌کند. (صفحه‌ی ۹۳)

میهمانان در ساعت ۱۲ شب شام می‌خورند. صانعی در قم زندگی و تدریس می‌کند و فعالیت سیاسی هم ندارد. اما در تعطیلات نوروز ۱۳۵۸ اسدی وی را به تهران می‌آورد و یکی از میهمانان منزل خامنه‌ای می‌کند تا سناریوش کامل شود. از توضیحات اسدی معلوم می‌شود که خامنه‌ای آخوند نیست و یا برخلاف آخوندها عمل می‌کند. اسدی تلاش می‌کند خامنه‌ای را تافته جدا بافته از دیگر آخوندها جلوه دهد.

اخراج از کیهان و رد پیشنهاد سردبیری روزنامه جمهوری اسلامی

روز بعد اسدی به حزب جمهوری  اسلامی مراجعه می‌کند. خامنه‌ای از کلاس درس خارج می‌شود و اسدی پیپ او را روشن می‌کند. خامنه‌ای با او دست می‌دهد و به دفتر بزرگش در حزب جمهوری اسلامی می‌روند. خامنه‌ای کنار او می‌نشیند و می‌پرسد چه کار می‌خواهد انجام دهد. خامنه‌ای به او می‌گوید که قصد دارند یک روزنامه انتشار دهند و اجازه‌اش به نام او صادر شده و از اسدی می‌خواهد در انتشار روزنامه به آن‌ها کمک کند.

این دو شروع به قدم زدن در ساختمان حزب می‌کنند، خامنه‌ای روحانیون و افرادی را که در اتاقی جمع شده و به احترام او بلند می‌شوند مخاطب قرار داده و می‌گوید : «این هوشنگ عزیز ماست. قرار است به انتشار روزنامه ما کمک کند. در دوران زندان او به من چیزهای زیادی راجع به روزنامه‌نگاری یاد داد و از همه مهم‌تر این که چگونه میان سطور را بخوانم.» عاقبت خامنه‌ای به وی می‌گوید که می‌خواهد او را سردبیر روزنامه جمهوری اسلامی کند. قرار می‌شود اسدی فکرهایش را بکند و جواب دهد. هنگام ترک محل، خامنه‌ای به اسدی می‌گوید «دستت رو به من بده؛ من تو را به جاهایی خواهم رساند که خوابش را هم ندیده‌ای».

«انقلاب اسلامی» پیروز شده، حزب‌ جمهوری اسلامی تشکیل شده، آنوقت می‌خواهند اداره‌ی روزنامه‌ی آن را به اسدی، یک توده‌ای بدهند که تازه از روزنامه‌ی کیهان اخراج شده و اسناد همکاری‌اش با ساواک نیز برملا شده است.

اسدی در مورد اخراج عده‌ای از کارکنان کیهان یک ماه پس از انقلاب که می‌شود اسفندماه ۱۳۵۷ راست نمی‌گوید. جلوگیری از حضور تعدادی از کارکنان کیهان در محل روزنامه در اواخر اردیبهشت ۱۳۵۸ پس از یک سلسله حوادث روی داد. به گزارش روزنامه کیهان در  سند زیر مورخ ۲۶ اردیبهشت ۵۸ توجه کنید:‌

ابتدا دفتر خمینی در بیست اردیبهشت ۱۳۵۸با صدور اطلاعیه‌ای گفت: «این روزنامه (آیندگان) که از اول انقلاب تاکنون همیشه نقش انحرافی داشته است، برخلاف مصلحت مسلمانان بوده، مورد تأیید مسلمانان متدین و انقلابی نبوده و نیست و امام فرموده‌اند که این روزنامه را از این پس هرگز نمی‌خوانند» و سپس «جامعه روحانیت مبارز» تهران با صدور بیانیه‌ای رویه‌ی روزنامه‌هایی که «برخلاف مصلحت انقلاب اسلامی» گام برمی‌دارند، محکوم کرد. خامنه‌ای یکی از اعضای مهم «جامعه روحانیت مبارز» صادر کننده‌ی این اطلاعیه بود. پس از این تحولات بود که تعدادی از کارکنان حزب‌اللهی کیهان که از حمایت حزب جمهوری اسلامی و سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی و گروه‌های همفکر برخوردار بودند، دست به «پاکسازی در کیهان» زدند و از حضور تعدادی از همکارانشان در روزنامه جلوگیری کردند. اسدی پس از لو رفتن ارتباطش با ساواک در خردادماه امکان ادامه‌ی کار در روزنامه کیهان را نیافت. به گفتگوی اختصاصی «روزآنلاین» که توسط اسدی و بانو اداره می‌شود با مینو بدیعی روزنامه‌نگار سابق کیهان، توجه کنید تا به میزان دروغ‌گویی اسدی پی‌ببرید:

«… در اردبیهشت ۵۸ کم کم ورق برگشت و نیروهایی مثل انجمن اسلامی که در روزنامه تشکیل شده بود در کار بچه ها دخالت کردند. این انجمن هم مرکب از آگهی‌بگیرها و بعضی از کارگران چاپخانه و عده‌ای کارمندهای اداری بود که بدون اینکه اطلاعی از کار روزنامه نگاری داشته باشند مدام در اخبار سیاسی روزنامه دخالت و به پخش اخبار گروه‌های مختلف سیاسی اعتراض می‌کردند…. انجمن اسلامی یک لیست ۲۰ نفره از اعضای تحریریه تهیه کرد و در اختیار انتظامات ساختمان قرار داد که جلوی ورود آنها به تحریریه را بگیرند. سردبیر روزنامه، آقای رحمان هاتفی هم اعتراض کرد، بعد وارد تحریریه شد و گفت ما یک تحریریه متحد و منسجمی بودیم و در طول روزهای انقلاب متحدانه جلوی فشارها ایستادیم، بنابراین نمی‌توانیم تحمل کنیم که ۲۰ نفر از اعضای تحریریه از تحریریه اخراج شوند. به همین دلیل اعلام اعتصاب کرد.»

http://www.yadman.sedayemardom.net/articles_detail.php?aid=9

روزنامه‌ی جمهوری اسلامی اولین شماره‌اش در ۹ خردادماه ۱۳۵۸ با مدیر مسئولی میرحسین موسوی انتشار یافت. حتماً میرحسین موسوی و تیم همراه او از ماه‌ها قبل مشغول راه‌اندازی روزنامه شده بودند و خامنه‌ای نمی‌توانست چنین پیشنهادی را به اسدی بعد از «پاکسازی در کیهان» کرده باشد.

اسدی از همه‌ی این تاریخ‌ها به خوبی آگاه است، مرتکب اشتباهی هم نشده است؛ او تاریخ‌ها را پس و پیش کرده است تا موضوع پیشنهاد احاله‌ی سردبیری روزنامه جمهوری اسلامی به او منطقی جلوه کند. وگرنه اگر تاریخ اخراجش از کیهان را به درستی مطرح می‌کرد که دیگر نمی‌توانست چنین ادعایی کند.

اسدی سپس از زبان خامنه‌ای در همان ملاقات می‌گوید: «اگر دستت رو به من بدی، تو را به جاهایی خواهم رساند که خوابش را هم ندیدی»!

ظاهراً‌ آدم قحطی بوده است که خامنه‌ای که به بخش سنتی بازار نزدیک بود، به یک توده‌ای نشاندار چنین پیشنهادی را بکند. در این جا اسدی می‌خواهد بزرگ‌منشی خود را به خواننده قالب کند که او فرصت داشته مانند میرحسین موسوی به بالاترین مناصب جمهوری اسلامی برسد اما به خاطر حفظ پرنسیب‌هایش از پذیرش آن اجتناب کرده است.

اسدی در وسط همان ملاقات، کتاب «جان شیفته» رومان رولان را که مدعی است در زندان در مورد آن با هم صحبت کرده بودند، به خامنه‌ای می‌دهد. (صفحه‌ی ۹۴)

چند روز بعد اسدی برمی‌گردد و کتاب «زمین نوآباد» شولوخوف را برای خامنه‌ای می‌برد که در زندان راجع به آن صحبت کرده بودند. (صفحه‌ی ۹۴)

نکته حائز اهمیت آن که «زمین نوآباد» در سال ۱۳۵۷ در ایران توسط به‌آذین ترجمه شده است. چگونه آن‌ها در سال ۱۳۵۳ در زندان راجع به آن صحبت می‌کردند، خدا می‌داند؟

این بار خامنه‌ای در اتاق کارش بود. همدیگر را به گرمی بغل کرده و گونه‌ی یکدیگر را می‌بوسند. خامنه‌ای بلافاصله شروع به بحث در مورد «زمین نوآباد» می‌کند. معلوم است که آن را طی چند روز خوانده است. خامنه‌ای سپس از اسدی می‌پرسد، آیا در مورد پذیرش مسئولیت سردبیری روزنامه‌ی جمهوری اسلامی فکر کرده است؟ اسدی در پاسخ می‌گوید که او یک چپگراست و نمی‌تواند به خودش و به او دروغ بگوید و سپس قول می‌دهد که در انتشار روزنامه به‌آن ها کمک کند و این کار را می‌کند. وی سپس مدعی می‌شود که به تیم سردبیری روزنامه آموزش داده است که روزنامه چیست، چه ساختاری باید داشته باشد و چگونه می‌توان یک روزنامه را اداره کرد. وی هم‌چنین توضیح می‌دهد که موسوی سردبیر روزنامه شد و بعد هم نخست‌وزیر و هم اکنون نیز رهبر جنبش سبز در ایران است و مخالف خامنه‌‌ای. (صفحه‌ی ۹۵)

اسدی که در روزنامه کیهان راهش نمی‌دادند در این جا مدعی می‌شود که می‌خواستند سردبیری جمهوری اسلامی را به او بدهند!

اسدی بایستی هرجور شده خودش را به موسوی هم وصل کند. به این ترتیب او مسئولیت آموزش موسوی و تیم سردبیری روزنامه‌ی جمهوری اسلامی را از سوی خامنه‌ای به عهده می‌گیرد. این همه‌ی ماجرا نیست او بعداً با احمدی نژاد و سعید امامی هم روبرو می‌شود و برای هر یک داستانی سر هم می‌کند. اسدی این‌بار هم از ماچ و بوسه با خامنه‌ای کم نمی‌گذارد.

رفع ممنوعیت انتشار روزنامه «مردم» به دستور خمینی

در تابستان ۱۳۵۸روزی رحمان هاتفی به اسدی می‌گوید که قرار است کیانوری را ببینند. کیانوری به اسدی می‌گوید که روزنامه‌ مردم را بسته‌اند و او شنیده که وی با خامنه‌ای دوست است. کیانوری از اسدی می‌خواهد که نامه حزب را به خامنه‌ای برساند. اسدی نامه‌ی سربسته حزب را می‌گیرد و روز بعد صبح زود به خانه‌ی خامنه‌ای می‌رود. توضیح می‌دهد که دوباره گونه‌ی یکدیگر را می‌بوسند و از یکدیگر احوالپرسی می‌کنند و اسدی نامه را به خامنه‌ای می‌دهد. او نامه را باز کرده و بعد از نگاهی به آن می‌پرسد چه اتفاقی افتاده است؟

اسدی توضیح می‌دهد و خامنه‌ای می‌‌گوید چند نمونه از محتویات نشریه را برایش ببرد.

او خواسته‌ی خامنه‌ای را با رحمان هاتفی در‌میان می‌گذارد و وی جزوه‌ای را در این زمینه تهیه می‌کند و از اسدی می‌خواهد که ترتیب ملاقاتی بین خامنه‌ای و کیانوری را بدهد (صفحه‌ی ۹۶)

اسدی این بار به وزارت دفاع که خامنه‌ای معاون آن بود می‌رود. به محض این که خامنه‌ای وی را می‌بیند او را به اتاق خود فرا می‌خواند و به منشی می‌گوید هیچ تماسی را وصل نکند. به اسدی می‌گوید که خسته است و از او می‌خواهد که کمی گفتگو کنند و سپس به مدت یک ساعت در مورد شعر، کتاب‌هایی که به تازگی انتشار یافته‌ و اوضاع و احوال، گفتگو می‌کنند. وقتی برای نماز و نهار آماده می‌شود از اسدی می‌پرسد که آیا جزوه را آورده است؟ اسدی جزوه را به او می‌دهد. خامنه‌ای نگاهی به آن می‌کند و می‌گوید موضوع را همان‌شب به اطلاع «آقا» می‌رساند و از او می‌خواهد فردا تماس بگیرد. اسدی می‌گوید که کیانوری می‌خواهد با او ملاقات کند و خامنه‌ای می‌پرسد تنها یا با تو؟ سپس در حالی که می‌خندد می‌گوید اگر با تو باشد خوب خواهد بود. روز بعد خامنه‌ای می‌گوید روزنامه را انتشار دهید. اسدی می‌پرسد آیا لازم نیست اعلام کنید یا کاغذی بدهید؟ خامنه‌ای می‌گوید اگر کسی مزاحم شد بگویید با دفتر امام تماس بگیرند. (صفحه‌ی ۹۶)

صبح زود خانه‌‌ی خامنه‌ای، دیده‌بوسی دوباره، و این که اگر در ملاقات با کیانوری اسدی هم باشد خامنه‌ای می‌پذیرد، نکات قابل تأمل نوشته‌ی اسدی است. نکته‌ی جالب این که خامنه‌ای با وزیر ارشاد یا دادستان انقلاب اسلامی و … تماس نمی‌گیرد بلکه همان‌شب موضوع را با شخص خمینی مطرح کرده و او دستور انتشار روزنامه‌ی مردم ارگان حزب توده را می‌دهد. این همه صمیمیت بین خامنه‌ای و اسدی در حالی است که در خردادماه همان‌سال مشخص شده اسدی ساواکی بوده و حزب توده نیز بر این مسئله تأکید کرده که او «نفوذی» این حزب در ساواک بوده است. به اصل ماجرا توجه کنید.

روزنامه  «مردم» ارگان حزب توده که هفته‌ای سه روز منتشر می‌شد، روز ۲۹ مرداد ۱۳۵۸ پس از فرمان شبه «جهاد» خمینی علیه مردم کردستان و اظهار پشیمانی او نسبت به عدم برپایی چوبه‌های دار در میادین شهرها، و نشکستن «قلم‌های فاسد» و … به دستور مهدی هادوی دادستان انقلاب اسلامی مرکز، توقیف شد. روز ۳۰ مرداد، کیانوری در نامه‌ای سرگشاده، موضوع را به اطلاع مهندس مهدی بازرگان نخست وزیر رساند. در همان روز کمیته مرکزی حزب توده ایران، نامه‌ای سرگشاده به شورای انقلاب اسلامی ایران (که خامنه‌ای از اعضای آن بود)، به دولت موقت جمهوری اسلامی و به کمیته مرکزی انقلاب اسلامی تهران می‌‌نویسد و از آن‌ها می‌خواهد که نسبت به رفع توقیف از روزنامه‌ی «‌مردم» و بازگشایی مجموعه دبیرخانه مرکزی حزب توده و مرکز «شرکت سهامی نشریات توده» که توسط کمیته انقلاب اسلامی مرکز مهر و موم شده بود، اقدام کنند.

نگاهی به جشنواره تیرگان – دکتر محمود صفریان

دکتر محمود صفریان - خرداد ۱۳۹۰

به همانگونه که در اطلاعیه ” جهت آگاهی ”  که در همین شماره آمده  و مراتب  قبلن نیز با ئی میل یاد آوری شده است   خوشحالیم که بالا خره این مهم انجام پذیرفت.
آنچه در اینجا می خوانید حاصل این تلاش است.
گمان بر این است که این مصاحبه الکترونیک با توجه به سؤالها و پاسخ ها توانسته است این رخداد بزرگ فرهنگی را بهتر بشناساند.  روابط عمومی
*****

* فکر بر پائی چنین جشنواره بزرگی، چگونه ببار نشست؟ چه کسان و یا چه ارگان هائی این فکر را ایجاد و دنبال کردند؟

**موضوع به سالهای ۲۰۰۴ تا ۲۰۰۶ برمی گردد. زمانی که با تنی چند از دوستان در هیئت مدیره کانون ایرانیان دانشگاه تورنتو برنامه های هفتگی متنوعی با موضوع های ادبی، تاریخی، اجتماعی، فرهنگی و سیاسی برگزار می کردیم. برای اولین بار برنامه ای را به مناسبت نوروز با همکاری یکی از نهادهای دانشگاه تورنتو در مجموعه هارت هاوس سازمان دادیم که با استقبال حدود ۶۰۰ تن از اساتید و دانشجویان این دانشگاه که جمع کثیری از آنها ایرانی نبودند روبرو شد. کاری در این حد و اندازه در تورنتو کم سابقه بود بخصوص که بیشتر بازدید کنندگان برای اولین بار نام نوروز، بزرگترین جشن ایرانیان را می شنیدند.

پس از آن با برگزاری برنامه بزرگتری جهت کمک به زلزله زدگان بم با شرکت حدود هزارتن و تهیه مبلغی حدود ۱۵۰۰۰ دلار، دوستان توانا و علاقمند به برنامه های فرهنگی نسبت به یکدیگر شناخت بیشتری پیدا کرده و به هم نزدیکتر شدند. در همان زمان، مرکز فرهنگی هنری هاربر فرانت در راستای پیشبرد اهداف چند فرهنگی در کانادا بدنبال تماس با فعالین فرهنگی جوامع مهاجر بود تا با کمک آنها برنامه های فرهنگی و هنری متنوعی از ملیتهای گوناگون ساکن تورنتو را در این مرکز برگزار کند. یکی از دوستان که با مرکز هنری هاربر فرانت در ارتباط بود پیام آنها را ما رساند و هسته ای برای برگزاری جشن نوروز تشکیل شد و طرح پیشنهادی مفصلی برای نوروز ۲۰۰۶ تهیه و برای بررسی به هاربرفرانت تحویل شد. بودجه اولیه این جشنواره نوروزی در ابتدا ۲۰۰۰۰ دلار برآورده شد که رقمی بسیار بزرگ برای کسانی بود که بطور معمول برنامه هایی در حد و اندازه ۳۰۰ تا ۱۰۰۰ دلار برگزار می کردند. پس از موافقت هاربرفرانت با طرح پیشنهادی و شروع سازماندهی برای اجرای جشنواره ای که بعدها زیر گنبد کبود خوانده شد متوجه شدیم که برای برگزاری جشنواره ای آبرومند و در خور جامعه ایرانی به ۱۰۰۰۰۰ دلار نیاز داریم. موضوع اصلا شوخی نبود و تعدادی از دوستان موافق رفتن زیر بار چنین مسئولیتی نبودند. نهایتا با ترکیبی از کمکهای هاربرفرانت، گرنتهای دولتی کانادا، اجاره دادن تعدادی کیوسک به فروشگاههایی که کالاهای فرهنگی و خوراکهای ایرانی عرضه می کردند، حمایت چند کانون غیر انتفاعی ایرانی مثل “کانون مهندسین و آرشیتکتهای ایرانی- کانادایی”، “آی سی نت ورک” و “سازمان زنان” همراه با حمایت نشریه شهروند و حمایت بیزنس های ایرانی در تورنتو موفق شدیم این مبلغ را تهیه کنیم و برای اولین بار در تاریخ مهاجرت ایرانیان در کانادا، ۲۵۰۰۰ بازیدی کننده را در ماه مارچ ۲۰۰۶ به مرکز هاربر فرانت جذب کنیم. خاطرم هست که درست یک روز پس از برگزاری این جشنواره دو روزه با دوستان گرد هم آمده بودیم تا ببینیم بالاخره چقدر بدهی بالا می آوریم وهمه واقعا نگران بودند اما خوشبختانه پس از محاسبات و پرداخت هزینه ها مبلغی حدود ۲۰۰۰ دلار هم در حساب کانون ایرانیان دانشگاه تورنتو باقی ماند!

پس از برگزاری موفقیت آمیز جشنواره زیر گنبد کبود به مناسبت نوروز در سال ۲۰۰۶، مرکز هاربر فرانت دوباره تعدادی از دوستان را دعوت کرد تا طرح جشنواره دیگری را بریزند. به دلیل استقبال بسیار زیاد ایرانیان و غیر ایرانیان از جشنواره نوروزی زیر گنبد کبود درسال ۲۰۰۶ و محدودیت فضا های بسته در هاربر فرانت، تصمیم گرفتیم جشنواره را در تابستان برگزار کنیم تا با استفاده از فضای باز بتوانیم میزبان جمعیت بیشتری باشیم. پس از ساعتها گفتگو و مطالعه تصمیم بر آن شد که تیرگان، جشنی که در گذشته های دور به اهمیت نوروز بوده اما امروز تقریبا به فراموشی سپرده شده را جشن بگیریم. این تصمیم بخصوص با روایتی از تیرگان در مورد آرش کمانگیر که جان خود را در راه وطن فدا کرد، تقویت گردید و کلید جشنواره “یکی بود یکی نبود” به مناسبت تیرگان برای ماه جولای سال ۲۰۰۸ زده شد. نام جشنواره هم به مرور به “تیرگان” که ساده تر بود تبدیل شد. سر انجام جشنواره تیرگان ۲۰۰۸ با بیش از ۶۰۰۰۰ بازدید کننده، ۵۵ برنامه هنری، ادبی و بیش از ۱۵۰ هنرمند با موفقیت برگزار شد. هر چند که در انتها مبلغی حدود ۳۰۰۰۰ دلار کسری بودجه داشتیم، همه خوشحال بودند.

* با توجه به اینکه حرمت هر امامزاده به متولی آن است، چرا متولیان جشنواره تیرگان بیشتر از یین نامهای نا آشنا و غیرمشهور برای مردم، انتخاب شده اند؟
در شهر تورونتو بسیارند هنرمندان، روزنامه نگاران، مدیران کار آمد، شعرا و نویسندگانی که تحصیلات لازم را نیز توام با تجربه سالیان دارند، برای مردم سرشناس هم هستند و می شود بسیاری از امور را به کف باکفایت آنها سپرد.

** کاملا درست می فرمایید، تعداد افراد سرشناس، با تجربه و کار آمد در میان ایرانیان تورنتو کم نیست اما اینگونه افراد معمولا سرشان هم بسیار شلوغ است و بندرت می پذیرند تا کاری به این بزرگی و پر مسئولیتی را بدون دریافت هیچگونه دستمزدی بعهده بگیرند بخصوص که بودجه ای از قبل برای جشنواره مهیا نیست و یکی از فعالیتهایی که بسیار انرژی می گیرد تهیه همین بودجه است. در حقیقت برگزاری چنین جشنواره هایی بیش از هرچیز به افرادی مصمم نیاز دارد که عاشق فرهنگ، ادب، هنر و تاریخ ایران هستند و حاضرند اوقات فراغتشان را به این امر اختصاص داده و ریسک آن را هم به جان بخرند.

البته تخصص داشتن و آشنا بودن با زمینه های ادبی و هنری در انتخاب برنامه ها امری ضروری است و دوستان ما در بخش هنری تیرگان از رایزنی با متخصصین امور غافل نبوده اند.

شاید این موضوع برای خواندگان شما جالب باشد که موضوع تیرگان ۲۰۱۱ جاودانگی است وآثار هنری که در جشنواره ارائه خواهند شد در حقیقت پاسخ هایی هستند به پرسش “جاودانگی چیست؟”. با طرح این پرسش امیدوار هستیم که بتوانیم به پاسخ حقیقی آن نزدیک شویم و دریابیم که چرا فرهنگ و تمدن ایرانی در طول چندین هزاره هنوز از بین نرفته و راز ماندگاری آن در چیست و اصولا چگونه هنری جاودانه خواهد شد.

* با توجه به هزینه ای حدود ۶۵۰۰۰۰ هزار دلار برای اولین جشنواره تیرگان،” ۲۰۰۸ ” به احتمال هزینه این جشنواره بالای ۷۰۰هزار دلار خواهد شد.

این هزینه سنگین از کجا تامین می شود؟

کمک های این و آن و این مؤسسه و آن شرکت کارساز نخواهد بود. ما در زمینه های بسیار و به دفعات تجربه کرده ایم که کمک های مردمی تنگ پروژه های بزرگ را بهیچ وجه نمی کشد. و فروش بلیط  هم برای برنامه هائی که عامه پسند هم نیستند، افاقه نمی کند. نمونه آن کمک های همه جانبه و وسیعی بود که برای یاری به زلزله زدگان ” بم ” به عنوان یک کمک گسترده ملی میهنی و همراه با غلیان احساسات شدید مردم در تورونتو انجام شد. می توانید رقم آن را جویا شوید.

**بله، تهیه بودجه های از این قبیل کار ساده ای نیست. اجازه دهید برای پاسخ به این پرسش، بودجه تیرگان ۲۰۰۸ را بطور اجمالی بررسی کنیم.

برای برگزاری تیرگان ۲۰۰۸ هزینه ای نقدی حدود ۳۰۰۰۰۰ برآورد شد. در حقیقت این مبلغ میزان پول نقدی بود که برای برگزاری چنین جشنواره ای مورد نیاز بود. مبلغ ۶۵۰۰۰۰ دلار(کل هزینه جشنواره تیرگان ۲۰۰۸) ترکیبی است از نقدی (۳۰۰۰۰۰$) و غیر نقدی (۳۵۰۰۰۰$). بخش غیر نقدی یاIn-kind شامل هزینه هایی است که مستقیما پولی از طرف جشنواره برایشان پرداخت نمی شود اما هزینه بحساب می آیند. حقوق بخشی از پرسنل هاربر فرانت که مدت زیادی روی جشنواره کار می کنند، اجاره فضای ۱۰ هکتاری هاربر فرانت همراه با سنهای نمایش و امکانات فنی، حقوق پرسنل تیرگان که همگی داوطلبانه ساعتها از وقت، انرژی و تخصص شان را رایگان در اختیار جشنواره قرار می دهند، هزینه تبلیغات در رسانه ها ی پارسی زبان که بطور رایگان در اختیار جشنواره گذاشته می شود و غیره. خوب است که خوانندگان شما بدانند که در حال حاضر بیش از ۱۰۰ داوطلب در بخشهای مختلف تیرگان مشغول بکار هستندو این تعداد در چهار روز جشنواره به حدود سیصد تن می رسد. هسته اصلی برگزار کنندگان که جمعی حدود ۵۰ نفر هستند، بیش از یکسال و نیم برای برگزاری چنین جشنواره ای زحمت می کشند که اگر بخواهیم دستمزدی برایشان در نظر بگیریم به رقمهای بسیار بالایی می رسیم.
حال که نحوه تامین بخش غیر نقدی بودجه جشنواره تا حدودی روشن شد، اجازه دهید به چگونگی تامین بخش نقدی آن یعنی مبلغ ۳۰۰۰۰۰
دلار بپردازیم. این بخش از منابع زیر تامین می شود:

کمک نقدی هاربر فرانت: حدود ۲۰۰۰۰ دلار

اجاره: درآمد اجاره کیوسکهای فروش خوراک و کالاهایی که به نوعی فرهنگ ایران را به نمایش می گذارند حدود ۲۰۰۰۰ دلار

گرنت: گرنت یا کمکهای مالی نهادهای فرهنگی کانادایی مثل کمیته هنری تورنتو (زیر نظر شهرداری تورنتو) کمیته هنری انتاریو، موسسه تریلیوم انتاریو، سازمان میراث فرهنگی کانادا، وزارت جهانگردی کانادا و بسیاری از نهادهای دیگر که بودجه هایی برای برگزاری کارهای فرهنگی در اختیار موسسات انتفاعی و غیر انتفاعی می گذارند. البته باید در نظر داشت که برای گرفتن اینگونه کمکها باید با سازمانهای بسیار دیگری رقابت کرد و نمی توان به آسانی این کمکها را گرفت. سازمانهای مختلف برای گرفتن این کمکها می بایست طرح های بسیار دقیق از پروژه های خود را در تاریخ های معین به موسسات اهدا کننده بفرستند تا مورد بررسی قرار گرفته و در صورت برنده شدن، کمک مالی به آنها تعلق بگیرد. بعنوان مثال از ۴۰۰ سازمان درخواست دهنده ممکن است حدود ۴۰ سازمان موفق به دریافت کمک شوند. در تیرگان ۲۰۰۸ ما توانستیم حدود ۶۶۰۰۰ دلار از این سازمانها دریافت کنیم.

کمکهای نقدی مردم: حدود ۵۰۰۰ دلار

فروش بلیت: ۱۰ درصد از برنامه های تیرگان نیاز به تهیه بلیط دارند و ۹۰ درصد باقی رایگان عرضه می شوند. این سیاست مرکز هاربرفرانت است که اجازه نمی دهد برای برنامه هایش ورودی از مردم دریافت شود وگرنه کار بسیار ساده تر می شد و در صورت دریافت ۵ دلار از هر نفر در یک جشنواره با ۱۰۰۰۰۰ بازید کننده مبلغ ۵۰۰۰۰۰ دلاربراحتی تهیه می شد. در هر حال تیرگان ۲۰۰۸ توانست از محل فروش ۱۰ درصد از برنامه هایش مبلغ ۵۵۰۰۰ دلار در آمد کسب کند. جالب است بدانید که به جز یک برنامه، تمامی بلیتها پیش فروش شده بود!
مجله تیرگان:
در آمد آگهی های مجله تیرگان به رقمی حدود ۵۰۰۰ دلار رسید.
اسپانسرشیپ:
حمایتهای مالی شرکتهای تجاری ایرانی و کانادایی مبلغی حدود ۱۰۰۰۰۰ دلار بود که در سطوح مختلف انجام گرفته بود. بزرگترین حامی مالی تیرگان، شرکت حقوقی حیدری هامیلتون، با پرداخت ۳۰۰۰۰ دلار و باقی پشتیبانان مالی مبالغی از ۱۰۰۰ تا ۱۰۰۰۰ دلار پرداختند.

مجموع مبالغ فوق رقمی حدود ۲۷۱۰۰۰ دلار بود. متاسفانه جشنواره تیرگان ۲۰۰۸ مبلغی حدود ۳۰۰۰۰ دلار کسر بودجه داشت که توسط یک وام بانکی تامین شد و هیئت مدیره جشنواره پرداخت بهره بانکی آن را بعهده گرفت با این امید که این کسری بودجه در جشنواره بعدی جبران شود.

جشنواره هم گرمی بازار و رونقش به استقبال مردم بستگی دارد.  بزرگ و کوچک و موفق و غیر موفق بودنش را نیز اقبال مردم تعیین می کند.

* برنامه های مردم پسند یا بهتر عامه پسند در جشنواره تیرگان منظور نکرده اید، چرائی خاصی دارد؟
چیزی مثل شرکت خوانندگان پر طرفداری که هر جا کنسرت می دهند بلیط هایشان تا دانه آخر فروش می رود. چه در زمینه کلاسیک:
” محمد رضا شجریان – شهرام ناظری – و…. ”
و چه در زمینه ترانه خوانی
” داریوش – گوگوش – و….”

رقص شبه باله و نقالی …و از این قبیل خوب است ولی بیشتر خواص!! پسند است، ” با توجه به اینکه نمونه آن ها را که نشان دادید در کلاس بالا و والائی  هم نبودند ”
تیرگان که قرار است جشنواره ای برای عموم باشد ، برنامه های مورد پسند مردم ندارد یا  بسیار کم دارد.
چرا  تیرگان برنامه های مورد پسند عموم را ندارد یا بسیار کم دارد؟

**این موضوع بحث و بررسی بیشتری می طلبد. اجازه دهید در ابتدا اهداف برگزاری تیرگان را به اختصار عرض کنم.

ترویج گفتگوی بین فرهنگی

ترویج فرهنگ و هنر ایران در جامعه کانادا و جامعه جهانی

ادای سهم جامعه ایرانی در موزاییک چند فرهنگی کانادا

نزدیک کردن افراد به یکدیگر از طریق زبان مشترک فرهنگ و هنر

بالا بردن آگاهی در مورد هویت فرهنگی بخصوص در نسلهای دوم و سوم ایرانیان مهاجر

کمک به غنی کردن هر چه بیشتر فرهنگ و هنر ایرانی

درگیر ساختن، آموزش، و سرگرم کردن بازدید کننده ها در زمینه های مختلف فرهنگی و هنری

تمرین انجام کارهای گروهی در حد و اندازه های بزرگ و تجربه کردن میزان موفقیت آنها

جشنواره تیرگان ۲۰۰۸ بیش از ۶۰۰۰۰ بازدید کننده ایرانی و غیر ایرانی داشت که خود نشانه موفقیت آن است و انتظار می رود که تیرگان ۲۰۱۱ بیش از ۱۰۰۰۰۰ بازدید کنده داشته باشد. مسلما برنامه ریزی برای جشنواره ای در حد و اندازه تیرگان کار ساده ای نیست و نمی توان همه را راضی کرد اما سعی ما همیشه بر آن بوده که برای هر سن و سلیقه ای در تیرگان برنامه داشته باشیم و همزمان استانداردهای هنری را هم حفظ کنیم. در تیرگان ۲۰۰۸ رقص شاهرخ مشکین قلم، موسیقی سعید شنبه زاده، نوای تار استاد محمد رضا لطفی، رقصهای گروهی آنا جانبازیان، صدای دل انگیز دریا دادور و بسیاری برنامه های دیگر مورد پسند گروه کثیری از مردم واقع شد. اینبار هم امیواریم گروه رستاک، سپیده رییس سادات، حمید متبسم و ارکستر بیست نفره اش به همراه سالار عقیلی، تئاتر کمدی موزیکال زهره و منوچهر و رقص باله نیما کیان با موتیفهای ایرانی و بسیاری برنامه های دیگر سلیقه های گوناگون را راضی کند. من فکر نمی کنم که نقالی اولین زن نقال ایرانی و یا رقص باله ایرانی نیما کیان مربوط به خواص باشد.

در مورد هنرمندانی هم که شما نام بردید باید عرض کنم که ما سعی می کنیم که بین تعداد هنرمندان نامدار و هنرمندان کمتر شناخته شده تعادلی برقرار کنیم که از یک سو جشنواره را برای همه اقشار مردم جذاب کند و از سوی دیگرهمزمان به معرفی هنرمندان کمتر شناخته شده بپردازد. تعادلی هم می بایست در جذب مخاطبین ایرانی و غیر ایرانی داشته باشیم چرا که یکی از اهداف تیرگان شناساندن فرهنگ و هنر ایران به غیر ایرانیان است که ما را در انتخاب کارها تا حدودی محدود می کند. مسلما مسائل مالی هم نقشی بسیار تعیین کننده دارند. بعنوان مثال تیرگان در حال حاضرتوان مالی دعوت از آقای شجریان، خانم گوگوش و یا آقای داریوش را ندارد. البته این هنرمندان اکثرا خودشان در اقصی نقاط دنیا برنامه دارند و مردم استقبال خوبی هم از برنامه هایشان می کنند.

* چرا سایت
www.tirgan.ca
به زبان فارسی تنظیم نشده است

جشنواره،همان طور که می دانید  سایت اینترنتی هم دارد، و این سایت بنا بر ماهیت اینترنت در همه جای دنیا دیده می شود، و می دانیم که تیرگان  جشنواره ای ایرانی است. در اینصورت

چرا این سایت به زبان فارسی تنظیم نشده است؟
تا بتواند با فارسی زبانهای اقصا نقاط دنیا و بخصوص ایران بهتر ارتباط بر قرار کند.فیس بوک تیرگان نیز به زبان انگلیسی است و نه حتا دو زبانه

**در مورد سایت تیرگان باید عرض کنم که ما تصمیم داشته ایم که مطالب را بزبان پارسی هم در سایت داشته باشیم که تا بحال بدلایل فنی موفق نشده ایم اما بزودی سایت تیرگان بطور کامل دوزبانه خواهد شد. البته در حال حاضر صفحاتی را به پارسی ترجمه کرده ایم و روی سایت گذاشته ایم که با فشار یک دکمه قابل دسترس هستند. در ضمن در صفحه فیس بوک تیرگان هم مطالبی به زبان پارسی گنجانده ایم. به هر حال فرمایشتان درست است و سایت تیرگان می بایست دوزبانه (انگلیسی و پارسی) باشد.

* می دانیم که در ایران معمولی ترین رسانه های الکترو نیکی را نیز فیلتر کرده اند.
اگر سایت تیرگان و فیس بوک آن در ایران فیلتر نیست، علت خاصی دارد؟

** نمی دانم که سایت تیرگان فیلتر شده است یا نه و اگر نه به چه دلیل! فقط می توانم حدس بزنم که شاید نبود یا کمبود مطالب پارسی در سایت و یا فرهنگی هنری بودن آن تا بحال باعث شده که فیلتر نشده باشد. شاید هم بزودی بشود.

در مورد فیس بوک هم تا جایی که من اطلاع دارم فیس بوک بطور کلی در ایران فیلتر است.

* لطفن برای آشنائی بهتر، بیشتر از خودتان ” مهرداد آرین نژاد ” بگوئید:
چه تخصص و تجربه ای دارید ؟ و سمت و مسئولیتی شما در این جشنواره چیست؟

**در مورد این سؤال می توانید با مراجعه به مصاحبه من با ماهنامه مهرگان که در شماره سوم سال اول منتشر شده است مراجعه کنید.
***
من از این مصاحبه چکیده زیر را بر گزیده ام

مهرداد آرین نژاد هستم. متولد ۱۹۶۴ در تهران. دیپلم خودم را از دبیرستان شهید مطهری و یا خوارزمی سابق واقع در تجریش گرفتم. همچنین فارغ التحصیل رشتۀ مهندسی کامپیوتر از دانشگاه مشهد هستم. بعد از اتمام دانشگاه در مشهد با دو تن از دوستان آموزشگاه کامپیوتری تاسیس نمودیم که اولین آموزشگاه کامپیوتری در مشهد بود و در حال حاضر نیز از بزرگترین آنها می باشد.

سپس وارد دوره فوق لیسانس دانشگاه صنعتی شریف تهران شدم و بعد از یک ترم به دلایل نامعلومی اخراج شدم. البته دلیل آنها این بود که متعهد نیستم. هرچند تا به امروز معنی آن را نفهمیدم. پس از آن به سربازی رفتم. مدت پنج سال هم شرکت دیگری در تهران تاسیس نمودم و بعد از آن به کانادا مهاجرت کردم.

دلیل اصلی مهاجرت من به کانادا  این بود که احساس می کردم در جامعه ما اخلاق از بین رفته است و ثبات و عدالت اجتماعی هم وجود ندارد. در کل برای خود آینده ای نمی دیدم. البته وضعیت من به نسبت خوب بود. چون صاحب یک شرکت کامپیوتری بودم و در آن زمان کار کامپیوتر هم بسیار خوب بود. ولی همیشه احساس می کردم که حالا با این کار به کجا خواهم رسید. چون می دیدم حتی کسانی که پول فراوان داشتند با مشکلات عدیده اجتماعی، که همه مردم با آن دست به گریبان بودند، روبرو هستند.
در ایران هرچند که همه چیز به ظاهر آرام به نظر می رسد اما وقتی که به بطن مسائل می روی متوجه می شوی که مشکلات اجتماعی بی شماری وجود دارند.

اگر بپرسید پس از مهاجرت به کانادا آن را چگونه یافتید باید بگویم،
وجود ارزشهایی را که در ذهن داشتم و برای آنها به کانادا آمدم در عمل تجربه کردم. من هیچگاه دنیای غرب را بهشت برین نمی دانستم. باور داشتم که غرب و دنیای مدرن نیز مشکلات خاص خودش را دارد. اما نکته مهم برای من این بود که در این جوامع اخلاق از بین نرفته. به عبارتی دروغ گفتن آنقدر ساده نیست. اگر از جنبه آماری به این قضیه نگاه کنیم، به نسبت، درصد بسیار کمتری از مردم ممکن است در این جوامع به شما دروغ بگویند و یا به اصطلاح بخواهند سرتان کلاه بگذارند. ثبات و عدالت اجتماعی هم تا حد زیادی وجود دارد که خود به ترویچ اخلاق کمک می کند.

به هر شکل، طبق انتظارات قبلی ام متوجه شدم که در کانادا قادر هستم برای آینده ام برنامه ریزی کنم و می توانم به کارهایی که دوست دارم بپردازم و از همه مهمتر البته آزادی بود. منظورم حتی آزادی سیاسی نیست که پر واضح اینجا وجود دارد بلکه آزادی فردی و اجتماعی است. در این جوامع تا زمانی که شما ضرر و زیانی به کسی نرسانید، آزادید هر کاری انجام دهید.

به کانادا که آمدم در رشته تخصوصی ام یعنی کمپیوتر در دانشگاه تورونتو ادامه تحصیل دادم  و در حال حاضر  علاوه بر مسئولیت های دیگر مدیر اجرایی جشن های تیرگان، هستم .

از محبتتان سپاسگزارم

بیانیه کم جان کانون نویسندگان ایران- صفیه ناظر زاده

صفیه ناظر زاده - خرداد ۱۳۹۰

بیانیه کانون نویسندگان ایران
در باره تشدید سانسور در نمایشگاه کتاب
بیشتر به یک خبر میماند تا پتکی باشد بر سر وزارت ارشاد و سانسور و حکومت که بانی اصلی است.

تا کنون کانون نویسندگان ایران چنین بیانیه آبکی و کم جان، و بگذار بگویم کم ارزشی منتشر نکرده بود.
خشونت وزارت وقیح ارشاد، و رفتارش با نویسندگان، ناشران، چاپ کتاب و بطور کلی با ادبیات ما در حد تجاوز سپاهیان عمر در چهارده قرن پیش است. ولی بیانیه کانون نویسندگان ایران، در رابطه با  چنین عظمت خرابکارانه ای، در حد خبری کم جان است. خبری که پاره ای از خبرگزاریها ، بسیار پر قدرت تر و مورد توجه ترش را  منتشر کرده اند.

وزارت ارشاد، نمایشگاه کتاب را به مصلا کشانده و چنان خاک بر سرش کرده است که بر گزاری و بودنش به زیان کتاب ، نشر، نویسنده ، ناشر، و حتا کتابخوان است. و چنان دستش را بر حلقوم فرهنگ ما گذاشته و فشار می دهد که در تاریخ بی سابقه است. آن وقت کانون نویسندگان ایران که بیانیه اش را در زیر خواهید خواند، بجای داشتن غرش شیر…زوزه شغال را دارد….اگر می خواهد چنین عملکردی داشته باشد نبودش بهتر از بودنش است.

” بیانیه‌ کانون نویسندگان ایران
درباره‌ی تشدید سانسور در نمایشگاه کتاب

وزارت ارشاد و فرهنگ اسلامی در پی اجرای سیاست‌های مبتنی بر تشدید سانسور از جمله لغو مجوز مؤسسه‌های انتشاراتی برای نشر کتاب، دادن‌ِ نمره‌ی منفی به ناشرانی که آثار ارسالی‌شان غیرمجاز شناخته می‌شود و در نهایت لغو مجوز نشر آن‌ها پس از رسیدنِ نمرات منفی به شمارِ معین، بررسی مجدد آثار دارای مجوز دائم و غیرمجاز شمردن‌ِ این آثار، تنبیه ناشران به صورت تأخیر در ارائه‌ی مجوز به مدت سه‌ماه، واداشتن ناشران به سانسور آثار خود و امتناع از پذیرش نگرش‌ها و آثار نویسندگان خاص و بدین‌سان ممنوع‌القلم کردن آنان و . . . اکنون دامنه‌ی سانسور ایدئولوژیک آثار و حذف ناشران آن‌ها را گسترش داده و به قرار اطلاع هم عرضه و فروش آثار برخی از نویسندگان را منع کرده و هم به شمار ناشران محروم از حضور در نمایشگاه کتاب افزوده است.

کانون نویسندگان ایران، بر اساس منشور خود که مخالفت با سانسور از جمله‌ی مهم‌ترین مواد آن است، سانسور وزارت ارشاد و فرهنگ اسلامی و محرومیت ناشران از حضور در نمایشگاه را محکوم می‌کند و خواهان پایان دادن به این اقدامات آزادی‌ستیزانه است.

کانون نویسندگان ایران

۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۰

دو شاعری که کارهایشان را دوست دارم – محمود صفریان

محمود صفریان - خرداد ۱۳۹۰

مانا آقائی، که خلاقیت اش در زایش آثاری روان و دلنشین و سوژه هائی بکر و مقبول روان را می کاود   و
لیلا فرجامی که در کارهایش همیشه مبتکر و شجاع است و با گرمی

واژه ها ی سروده هایش ذهن را به ترنم وامی دارد
نازنین هائی هستند که سکون و یکنواختی را دوست ندارند و در جهات مختلف و با پشتکاری قابل تحسین به ادبیات ما کمک می کنند و مخاطبین خود را همیشه به فضای سبز کارهایشان می کشانند.

در زمانه ای که از سوئی تحجر و کهنگی و دیگر سو عناد و زور فضای بخصوص شعر را در سرزمینمان تیره و تار کرده است و به ویژه با زنان شاعر کینه ای بنیانی دارند و فروغ را بی رحمانه سر می برند و….کارهای این دو شاعر خوش ذوق و آگاه نشانه ای کامل از بالندگی است.
آنچه که به تازگی پی ریخته اند و خود در مورد آن چنین اشاره دارند
دوستان گرامی
وبلاگ شعروفون با پادکستهای شعر ایران و جهان توسط مانا آقایی و لیلا فرجامی راه اندازی شد

هر دو هفته یکبار میزبان شما عزیزان خواهیم بود
کاری تازه زیبا و پرمایه است
برای آگاهی بیشتر و لذت بردن از ابتکار جالبشان به این دو سایت مراجعه کنید حتمن خوشحال خواهید شد:

http://iranianmuse.com

http://www.iranianpoetry.com

وسواس حفظ قدرت-احمد طباطبایی

احمد طباطبائی - خرداد ۱۳۹۰

از زمانی که علی خامنه ای به رهبری عالی نظام برگزیده شد (آنهم در شرایطی که فقهای بسیاری برای تصدی این مقام شایسته تر از او بودند) نهاد ولایت فقیه در جمهوری اسلامی دائماً تضعیف شده است. اکنون چندین سال است که خامنه ای سخت می کوشد تا پسرش مجتبی را (که همچون خودش فاقد صلاحیت فقهی برای تصدی رهبری است) به عنوان جانشین رهبری  منصوب کند و بدین ترتیب ولایت فقیه را به یک دیکتاتوری موروثی تمام عیار مبدل سازد. لذا چندان جای تعجب نیست که برخی از روحانیون عالیرتبه ی ایران برای نجات نهاد ولایت فقیه و قانون اساسی جمهوری اسلامی به فکر تشکیل کمیته ی کوچکی از علما ا!
افتاده اند تا به جای یک فرد واحد به صورت شورایی عهده دار وظایف رهبری باشد.

رفتار و مواضع  خامنه ای به ویژه در رویدادهای دو سال گذشته موجبات تضعیف بیش از پیش نهاد ولایت فقیه را فراهم آورده است. رهبر عالی نظام در ظاهر باید همواره ورای درگیریهای روزمره و کسالت آور سیاسی باشد و از دخالت مستقیم در امورات پیش پا افتاده پرهیز کند اما در جریان دهمین دوره ی انتخابات ریاست جمهوری ، علی خامنه ای به طور مستقیم و شخصاًً به دخالت در جریانات سیاسی  و جانبداری آشکار از احمدی نژاد پرداخت. وی از آن پس و به تدریج دریافت که انتخاب اشتباه و پرهزینه ایی کرده است ؛ اشتباهی که  حتی در نهایت می تواند تهدیدی برای مقام و موقعیت خودش محسوب  شود. احمدی نژاد در این مدت به طور مستمر از تمامی امکانات و اختیارات ریاست جمهوری استفاده کرده و با ظرافت به تضعیف مقام و موقعیت رهبری پرداخته است. در واقع  روابط خامنه ای و احمدی نژاد در چند سال اخیر صرفاً محدود به سلسله ایی از دعواهای حقیر شده است.

همانطور که همگان به روشنی شاهد بودیم آخرین نزاع این دو بر سر عزل یا ابقای  حیدر مصلحی وزیر اطلاعات بود که ظاهراً پیروز میدان در این نزاع علی خامنه ای بوده است. اما نکته ی جالب در اینجاست که این پیروزی کوچک برای علی خامنه ای به قمیمت نقض قانون اساسی تمام شد. مطابق با قانون اساسی جمهوری اسلامی این حق مسلم احمدی نژاد است که به عنوان رئیس جمهور استعفای مصلحی را بپذیرد. خامنه ای با اصرار به ابقای مصلحی در منصب وزارت اطلاعات آشکارا مجبور به نقض قانون اساسی شد.
اماسنگین ترین خدشه به نهاد ولایت فقیه را دخالت خامنه ای در مجلس خبرگان رهبری ببار آورده است. این مجلس موظف به نظارت بر کار رهبری و حتی قادر به حذف و جایگزینی رهبر است. تنها دلیلی که علی اکبر هاشمی رفسنجانی از کاندید شدن در انتخابات هیئت رئیسه مجلس خبرگان انصراف داد آگاهی قبلی وی نسبت به قطعی بودن شکست خود در این انتخابات بود. خامنه ای که دریافته بود رفسنجانی نه اعتمادی به او دارد و نه برایش احترامی قائل است ، از دو سال پیش سعی کرد که او را از ریاست مجلس خبرگان به زیر بکشد اما موفق نشد. این بار اما خامنه ای با پرداخت رشوه و  با تهدید اعضای مجلس خبرگان سعی کرد تا از  پیروزی کاندیدای مورد نظر خود ، مهدوی کنی ، مطمئن شود. از نظر خامنه ای ، مهدوی کنی گزینه ی مناسبی برای تصدی ریاست مجلس خبرگان است زیرا وی به قدری پیر و بیمار است که توان مخالفت یا ایستادگی در برابر رهبر را ندارد. مهدوی کنی احتمالاً چند ماه بیشتر از عمرش باقی نمانده است اما همین زمان برای خامنه ای کافی ست تا جانشین دلخواه خود را از طریق مجلس خبرگان تعیین کند.

بنابراین مجلس خبرگان نیز مانند دیگر نهادهای کشور  تبدیل به ابزاری در دستان خامنه ای شده است. وی آنچنان دچار از زمانی که علی خامنه ای به رهبری عالی نظام برگزیده شد (آنهم در شرایطی که فقهای بسیاری برای تصدی این مقام شایسته تر از او بودند) نهاد ولایت فقیه در جمهوری اسلامی دائماً تضعیف شده است. اکنون چندین سال است که خامنه ای سخت می کوشد تا پسرش مجتبی را (که همچون خودش فاقد صلاحیت فقهی برای تصدی رهبری است) به عنوان جانشین رهبری  منصوب کند و بدین ترتیب ولایت فقیه را به یک دیکتاتوری موروثی تمام عیار مبدل سازد. لذا چندان جای تعجب نیست که برخی از روحانیون عالیرتبه ی ایران برای نجات نهاد ولایت فقیه و قانون اساسی جمهوری اسلامی به فکر تشکیل کمیته ی کوچکی از علما ا!
تاده اند تا به جای یک فرد واحد به صورت شورایی عهده دار وظایف رهبری باشد.

رفتار و مواضع  خامنه ای به ویژه در رویدادهای دو سال گذشته موجبات تضعیف بیش از پیش نهاد ولایت فقیه را فراهم آورده است. رهبر عالی نظام در ظاهر باید همواره ورای درگیریهای روزمره و کسالت آور سیاسی باشد و از دخالت مستقیم در امورات پیش پا افتاده پرهیز کند اما در جریان دهمین دوره ی انتخابات ریاست جمهوری ، علی خامنه ای به طور مستقیم و شخصاًً به دخالت در جریانات سیاسی  و جانبداری آشکار از احمدی نژاد پرداخت. وی از آن پس و به تدریج دریافت که انتخاب اشتباه و پرهزینه ایی کرده است ؛ اشتباهی که  حتی در نهایت می تواند تهدیدی برای مقام و موقعیت خودش محسوب  شود. احم!
دی نژاد در این مدت به طور مستمر از تمامی امکانات و اختیارات ریاست جمهوری استفاده کرده و با ظرافت به تضعیف مقام و موقعیت رهبری پرداخته است. در واقع  روابط خامنه ای و احمدی نژاد در چند سال اخیر صرفاً محدود به سلسله ایی از دعواهای حقیر شده است.

همانطور که همگان به روشنی شاهد بودیم آخرین نزاع این دو بر سر عزل یا ابقای  حیدر مصلحی وزیر اطلاعات بود که ظاهراً پیروز میدان در این نزاع علی خامنه ای بوده است. اما نکته ی جالب در اینجاست که این پیروزی کوچک برای علی خامنه ای به قمیمت نقض قانون اساسی تمام شد. مطابق با قانون اساسی جمهوری اسلامی این حق مسلم احمدی نژاد است که به عنوان رئیس جمهور استعفای مصلحی را بپذیرد. خامنه ای با اصرار به ابقای مصلحی در منصب وزارت اطلاعات آشکارا مجبور به نقض قانون اساسی شد.
اماسنگین ترین خدشه به نهاد ولایت فقیه را دخالت خامنه ای در مجلس خبرگان رهبری ببار آورده است. این مجلس موظف به نظارت بر کار رهبری و حتی قادر به حذف و جایگزینی رهبر است. تنها دلیلی که علی اکبر هاشمی رفسنجانی از کاندید شدن در انتخابات هیئت رئیسه مجلس خبرگان انصراف داد آگاهی قبلی وی نسبت به قطعی بودن شکست خود در این انتخابات بود. خامنه ای که دریافته بود رفسنجانی نه اعتمادی به او دارد و نه برایش احترامی قائل است ، از دو سال پیش سعی کرد که او را از ریاست مجلس خبرگان به زیر بکشد اما موفق نشد. این بار اما خامنه ای با پرداخت رشوه و  با تهدید اعضای مجلس خبرگا!
ن سعی کرد تا از  پیروزی کاندیدای مورد نظر خود ، مهدوی کنی ، مطمئن شود. از نظر خامنه ای ، مهدوی کنی گزینه ی مناسبی برای تصدی ریاست مجلس خبرگان است زیرا وی به قدری پیر و بیمار است که توان مخالفت یا ایستادگی در برابر رهبر را ندارد. مهدوی کنی احتمالاً چند ماه بیشتر از عمرش باقی نمانده است اما همین زمان برای خامنه ای کافی ست تا جانشین دلخواه خود را از طریق مجلس خبرگان تعیین کند.
بنابراین مجلس خبرگان نیز مانند دیگر نهادهای کشور  تبدیل به ابزاری در دستان خامنه ای شده است. وی آنچنان دچار وسواس حفظ  قدرت برای خود و پسرش شده است که دیگر به هیچ فرد و نهادی پاسخگو نیست و این شیوه ی او نهاد ولایت فقیه را به اضمحلال کشانده است. تعجبی ندارد که میزان خمس و سهم امام خامنه ای در چند سال گذشته به نصف تقلیل یافته است.

موش و گربه بازی جدید-کلاه دیگری در راه است-حامد کرمانی

حامد کرمانی - خرداد ۱۳۹۰

تفسیری دیگر از مفسری که مدتی است
نظریاتش را در گذرگاه منتشر می کند

همه داستان مضحک برکناری وزیر اطلاعات از سوی احمدی نژاد و دخالت خامنه ای برای ابقا آن از بالای سر رئیس جمهور را می دانید.

و همه می دانیم که انتخابات نمایندگان مجلس و به دنبال آن انتخاب رئیس جمهوری در راه است.

و همه هم می توانید تصور کنید که طوفان منتظر انفجارِ مردم به جان آمده نخواهد گذاشت که هر انتخابی به راحتی و حتا بی خطر بر گذار شود.

و همه هم با ترفند های رنگا رنگ این طرفند بازان حرفه ای آشنا هستید. در نتیجه بایست چنان نمایشی طرح ریزی شود که هم خوشایند مردم باشد و هم بشود به کمک آن زمینه آرامش مردم و شرکت آنها را در انتخابات فراهم آورد.
و آنچه در جریان است از
برکناری و ابقا وزیر اطلاعات
و قلدری کمرنگ خامنه ای و قهر احمدی نژاد
و حواشی روغن داغ سازان ولایت که بر این بازی مسخره دارد انجام می شود از بازی های نمایندگان عاری از هر گونه اختیار مجلس تا حرفهای پاره ای از آخوندک ها با عمامه های سیاه و سفید که احمدی نژاد کی باشد که با دم شیر بازی کند و اگر ادامه بدهد سؤال پیچش می کنیم…. و میزنیم می کشیم می خوریم و حتا می ….ش
و مقاومت!!! احمدی نژاد…. تا مردم خوشحال شوند که دارد اختلاف درون خودشان اوج می گیرد و همه خوشحال باشیم که دارد کار به نفع مردم بیخ پیدا می کند….و بازی شروط احمدی نژاد . باقی قضایا همه بازی موش و گربه جدیدی است تا با شاخ و برگ دادن های بعدی مردم را با کلاه دیگری بفریبند….
اگر غیر از این بود با به سادگی برکناری بنی صدر بر کنارش می کردند و یا همانند بسیاری دیگر که این روز ها مد شده ” چیز خورش ” می کردند ویا برعکس احمدی نژاد خامنه ای را سکه یک پول می کرد و قال را می کند.
نه عزیزان قضیه تا این حد جدی نیست….فقط یک بازی جدیدی است بر پایه سناریوئی که مردم فریب باشد.
همانطور که قبلن هم گفتم ….اشتباه نکید این بوی کباب واقعی نیست دارند خر داغ می کنند.
این ها هیچ اختلاف ریشه ای با هم ندارند خواهید دید

در باب صبر- مسعود ناصری

مسعود ناصری - خرداد ۱۳۹۰

شیخ به پاره ای از مریدانش دستور داد تا برای رسیدن به صبر، چهل روز در

بیابان معتکف بشدندی، مریدان شوریده حال شدندی و از شیخ پرسیدندی که یا شیخ،

راه دیگری هم برای به دست آوردن صبر موجود باشد؟ شیخ فرمود آری یک ساعت از اینترنت پر سرعت ایران

استفاده کردندی

مریدان همی نعره ای کشیدندی و راه بیابان پیش گرفتندی

شجاعت-احمد طباطبائی

احمد طباطبائی - خرداد ۱۳۹۰

حکایت امروز ایران ، روایت تلخ و اندوهناکی ست از انبوه جوانان ناخوشنود که اسیر رهبانان کهنسال و ترشرو شده اند – ملایان ِ سالخورده و فریبکاری که همچون زنگیان مست و تیغ بر کف بر تمام مقدرات مردم حکم می رانند و اساس زندگی و فرهنگ ایرانیان را به دروغ و ناراستی آلوده اند. شاید شرح احوال ایران امروز چندان بی شباهت نباشد به شعر کوتاه شاعر و نویسنده انگلیسی اوایل قرن بیستم ، دی اچ لارنس ، که به ظرافت و دقت رابطه ایی می جست میان آفت ِ دروغ و دلیری آدمیان در نپذیرفتن ناراستی.

بدون تردید ، ما ایرانیان خود نیز در نکبت و اندوهی که اینک بر سرمان آمده سهیم هستیم. شاید وقت آن رسیده باشد که کمی منصفانه به ناکامی های خویش بیاندیشم و دریابیم که به قول نیاکانمان “از ماست که بر ماست”. باید قبول کنیم که شاید ما خود بزدلانه از حقیقت گریخته ایم و با آغوش باز پذیرای هزاران دروغ و نیرنگی شده ایم که رهبانان دغلباز و پیران فریبکار بی هیچ آزرمی دمادم بر فرهنگ و افکارمان نازل کرده اند. لاجرم شادمانی و رضایت از میان ما رخت بر بسته و سرآسیمه در دریایی از ناخشنودی دست و پا می زنیم چرا که سخاوتمندانه از بام تا شام پذیرای دروغیم.

و این نیز ترجمه ی آزادی از شعر “شجاعت” اثر دی. اچ. لارنس

شجاعت
آنچه مردم را به ناخشنودی دچار می سازد
تمایلشان به پذیرش دروغ است.

آدمها اگر بهره ایی از شجاعت می داشتند و پذیرای دروغ نمی بودند
و اگر به حقیقت احساس خویش واقف می شدند و درمی یافتند که چه می خواهند
و به احساس و مقصود حقیقی خود عمل می کردند ،

آنگاه ایشان را امکان آن می بود تا در کارگاه اندیشه ی عاری از دروغ ، یکایک تجربه های زندگی را بفشرند و روغن و عصاره ی هر تجربه را تقطیر کنند
و سرانجام ، همچون مغز فندق در فصل پاییز ، شیرین و بی عیب شوند.

و جوانان در میان جمع سالخوردگان
بسان ِ درو کنندگانی می بودند که در فندق زاران در ماه شهریور
میوه ی رسیده ی تجربه می چیدند.

زیرا در حقیقت ، تنها مطاعی که در بازار سالخوردگان عرضه می گردد
میوه های ترش و تلخی ست که به آفت دروغ آلوده اند.

کتاب ماه-منطق الطیر

خرداد ۱۳۹۰

منطق الطیر

شاخص ترین کتاب
فریدالدین محمد بن ابراهیم عطار نیشابوری،
کتاب برگزیده ماه است.
که به کتابخانه گذرگاه افزوده شده است.
با این خوشحالی که کتابهای این کتابخانه، همراه با کتابهای  کتابخانه های سایر سایت ها بخصوص سایت کتابهای فارسی که تعداد کتابهایش دارد از مرز هفتهزار جلد فرا تر می رود، رضایت شما را جلب کند و انگیزه ای باشد برای مطالعه بیشتر.      روابط عمومی

حسرت – یک ئی میل

از یک ئی میل - خرداد ۱۳۹۰

از یک آگهی تبلیغاتی در زمانی که ایران، ایران بود و طوفان شن و حمله دوم اعراب ”  و این بار با چراغ ” رخ نداده بود.
زمانی که پول ما،  مثل خود ما، مثل کشور ما، مثل وقار بین المللی ما، ارزش داشت .
زمانی که در چاله ای کم عمق  بودیم و هنوز به چاه ” ویل ” سر نگون تشده بودیم.

( سلام سلام ای بچه ها

من  ” یام یامم  ” دوست شما

من اولش ” ویفر ” بودم

و با کرم تو فر بودم

بعد شکلات ریخت روی سرم

شکلاتی شد دور و برم

هر جا دیدی برم بدار

یک ” ۲ ریالی ” جام بذار )

……………………….. حالا باید چند هزار تومانی ” جاش ” بذاریم ؟؟؟

توجه مخاطبین به کتابخانه گذرگاه

خرداد ۱۳۹۰

جهت آگاهی ” بر پایه آمار ” یاد آور می شویم که این ۱۰ کتاب طی نیم سال گذشته بیشتر مورد توجه شما بوده و مراجعه کننده داشته است. با این اشاره که همه کتابهای کتابخانه کم و بیش مراجعه کننده داشته اند.
۱ – دو قرن سکوت………………………………..نوشته : دکتر عبدالحسین زرین کوب
۲ – سینما رکس آبادان……………………………. شیدا نبوی
۳ – جادوی شعر شاملو…………………………… انتخاب و تدوین مجید قنبری
۴ – کتاب نقد، نقد بر ۲۶ کتاب ………………….. کارهای رسانه گذرگاه در این راستا
۵ – مرده شور….مجموعه داستان کوتاه………… نسرین مدنی
۶ – شام با کارولین….رمان……………………… عباس صحرائی
۷ – جزیره ………………………………………. غزاله علیزاده
۸ – قصه کوچ….مجموعه داستان کوتاه………… عباس صحرائی
۹ – روسپیان سودا زده من………………………. گابریل گارسیا مارکز
۱۰ – دریا در فنجان …………………………….. محمود صفریان

مشکل توست بما ربطی ندارد

از یک ئی میل - خرداد ۱۳۹۰

موشی درخانه تله موش دید، به مرغ و گوسفند و گاو خبر داد همه گفتند:
تله موش مشکل توست! بما ربطی ندارد!
مار درتله افتاد
هنگامی که زن خانه خواست مار را آزاد کند مار زن خانه را نیش زد ..
از مرغ برای زن سوپ درست کردند و گوسفند را برای عیادت کنندگان سربریدند ..
زن خوب نشد و مرد ..
گاو را برای مراسم ترحیم کشتند و….

تمام این مدت موش در سوراخ دیوار مینگریست و میگریست .. و با خود می گفت:
دیدید که به شما هم مربوط بود.

شناسایی ۳۲ ‘امام زاده جدید’ در مازندران-سهرابی

سیف الله سهرابی - خرداد ۱۳۹۰

امام زاد می تواند معنای دیگری جز فرزند امام داشته باشد؟

و مگر ما بیش از یازده امامی که می توانسته اند بچه دار شوند داشته ایم؟

صرفنظر از اینکه بعضی از آنها بچه نداشته اند

آقای سیف الله سهرابی ، مدیر کل  اوقاف و امور خیریه استان مازندران کل  امازاده های کشور را ۸۰۰۰ عنوان کرده اند یعنی بطور متوسط هر امام می بایستی بیش از ۷۰۰ فرزند می داشته.  نظر شما چیست؟

——————————————————————————————–
به نقل از سایت بی بی سی
به گفته سیف الله سهرابی مدیر کل اوقاف و امورخیریه استان مازندران، با شناسایی ۳۲ “امامزاده جدید”، تعداد امامزاده های این استان به ۱۰۶۲ رسیده است.

آقای سهرابی در گفتگو با خبرگزاری مهر گفته است که مازندران هم اکنون از نظر تعداد امام زاده ها در کشور در جایگاه دوم قرار دارد.

از نظر تعداد امام زاده ها، استان گیلان در ایران جایگاه اول را دارد.

سیف الله سهرابی در مصاحبه جدید خود از تهیه “طرح جامع” برای مقابر ۲۷ “امامزاده شاخص” مازندران خبر داده و گفته است: “طرح جامع شامل توسعه و ایجاد فضاهای موجود نظیر توسعه و ایجاد فضاهای صحن و سرا و شبستان امامزاده، مجموعه های فرهنگی و ورزشی، زائرسرا، هتل، بازارچه، موزه و فضاهای آموزشی و مجموعه های خدماتی و درمانی است.”

برخی مقام های سازمان اوقاف و امور خیریه، تعداد کل امام زاده های ایران را بیش از هشت هزار دانسته اند.

مرگ خوبه اما برای همسایه- دیوید کامرون

دیوید کامرون - خرداد ۱۳۹۰

نخست وزیر انگلستان در مصاحبه با سی بی اس:

نهاد پادشاهی کمک کرده که ما اتحاد داشته و همه زیر یک چتر باشیم “
پس چرا با تمام نیرو کوشش کردید که این نهاد در کشور ما از بین برود؟

“.…من فکر می کنم مردم بریتانیا، (ما) احساس بسیار عمیقی نسبت به سلطنت و نهاد پادشاهی داریم . بنابرین درست است که این رویداد ترکیبی از این شاهزاده خوب وآن شاهزاده خانم زیبا است ، اما در واقع این رویداد خیلی بیشتر از این مسائل ارزش دارد . این نهاد پادشاهی است که کمک نموده که مملکت اتحاد داشته باشد و ملت همه با هم زیر یک چتر باشند .”

ما همه از یک ریشه ایم

از یک تحقیق علمی معتبر - خرداد ۱۳۹۰

گزارشی از انجمن ملی بهداشت آمریکا و دانشگاه کمبریج بریتانیا

دال بر یکی بودن همه مردم ایران است
———————————————————-

گزارش جواب آزمون ژنتیکی دی ان ای (DNA) کردها و آذری های ایرانی نشان میدهد که آذری ها و کردها از یک ریشه میباشند همچنین نوشته شده بین آنها و بقیه مردم ایران هم فرقی نیست
برای خواندن این گزارش به زبان انگلیسی به تارنمای کتابخانه پزشکی ملی آمریکا مراجعه فرمائید
http://www.ncbi.nlm.nih.gov/pubmed/18001303

همچنین شبیه تحقیقات بالا جداگانه بوسیله دکتر مازیار افشاریان بناب از دانشگاه کمبریج بریتانیا که خود یک ایرانی آذربایجانیست، با گروه همکاران، آزمایش دی ان ای (DNA) را روی مردمانی با گویش های گوناگون مانند هندی اروپائی و مردمان دیگر در ایران انجام داده است.
این تحقیقات هم مانند تحقیقات در آمریکا، نشان داده اشت که
اولأ: آذربایجانی های ایرانی در FSt و بقیه یافته های ژنتکی با ترکان ترکیه وجهه مشترک ندارند همچنین یافت شده که آذربایجانی های ایرانی درMRca و mtDNA با بقیه ایرانیها شباهت زیادی دارند و پیدا شده شباهت ایرانیان آذری و کُرد بسیار زیاد میباشد.
برای اطلاع بیشتر در مورد این مطالب میتوانید به لینک های زیر مراجعه فرمائید.

دانشگاه کمبریج بریتانیا http://en.wikipedia.org/wiki/Cambridge_University

دکتر مازیار افشاریان http://en.wikipedia.org/wiki/Iranian_peoples#cite_note-Dr._Bonab_page-82
DNA http://en.wikipedia.org/wiki/DNA

هندی اروپائی http://en.wikipedia.org/wiki/Indo-European_languages

تحقیقات ژنتکی دانشگاه کمبریج بریتانیا http://en.wikipedia.org/wiki/Iranian_peoples#cite_note-Iran_Cambridge_Genetic_Study-65
ایرانیان http://en.wikipedia.org/wiki/Persian_people

شباحت ژنتیکی زیاد ایرانیان آذری و کُردها http://en.wikipedia.org /
wiki/Iranian_peoples#cite_note-83

تحقیقات علمی بالا ثابت میکند که همه مردم ایران از یک ریشه میباشند و اینکه بعضی ها میگویند ما با بقیه مردم ایران فرق داریم و کوشش میکنند مردم را به فارس و کرد و آذری  وووووو تقسیم کنند دروغی بیش نیست.

مشکلات شایع بارداری در زنان

یک گزارش پزشکی - خرداد ۱۳۹۰

حدود ۱۰ درصد زوجها در ایالات متحده که در سنین باروری قرار دارند، مشکل بارداری دارند. حدود ۳۰ درصد این موارد به خاطر مشکل مرد است، ۳۰ درصد ناشی از مشکل زن، و بقیه موارد غیرقابل توجه یا بر اثر مجموعی از عوامل موثر در هردو زوج است.
اگر بیش از یک سال مقاربت کنترل نشده داشته اید (یا شش ماه اگر بالای ۳۵ سال دارید) بدون آن که باردار شوید، به پزشک مراجعه کنید. حدود ۹۰ درصد از زوجها با مشکلات بارداری قابل درمان موفق هستند.
جهت اطلاعات بیشتر درباره علل ناباروری، درمان، و تعداد زوجهایی که بعد از درمان بچه‌دار شده‌اند به خواندن ادامه دهید. به یاد داشته باشید که درصد موفقیتها با هم تفاوت دارند چراکه ممکن است هر زوج مشکلات متعددی داشته باشند.

اندومتریوسیس

اندومتریوسیس وضعیتی است که بافت دیواره داخلی رحم (که بافت اندومتری نام دارد) بیرون از رحم رشد پیدا می‌کند و معمولا فضای بطنی-لگنی را پر می‌کند.
• علایم احتمالی: بعضی زنها هیچ علایمی ندارند درحالی که برخی دیگر دوره‌های قاعدگی یا مقاربتهای دردناک و درد معمول در ناحیه لگنی دارند.
• راه حلهای ممکن: داروهای باروری همراه با تلقیح مصنوعی، جراحی برای برداشتن بافت غیرطبیعی یا گشودن لوله، تکنولوژی های نوین در درمان ناباروری.
• میزان موفقیت: داروهای باروری جهت افزایش مقدار تولید تخمها به همراه روش تلقیح مصنوعی، درصد موفقیت را به ۸ تا ۱۷ درصد در هر نوبت می‌رسانند. حدود ۲۰ تا ۵۰ درصد بعد از هر نوبت جراحی منجر به بارداری (طبیعی یا با درمان) می‌شوند.

مشکل تخمک گذاری

مشکل تخمک گذاری وضعیتی (معمولا هورمونی) است که مانع آزادسازی تخمکِ رسیده از تخمدانها می‌شود.
• علایم احتمالی: عادات ماهانه نامنظم یا عادت نشدن و خونریزی خیلی زیاد یا خیلی کم که غیرمعمول باشد.
• راه حلهای ممکن: داروهای باروری و لقاح مصنوعی
• میزان موفقیت: حدود ۷۰ تا ۹۰ درصد زوجها بعد از درمان تخمک گذاری می‌کنند و از این مقدار، ۲۰ تا ۶۰ درصد حامله می‌شوند.

تخمک‌های ضعیف

اگر تخمک‌های شما خراب یا دارای نابهنجاریهای کروموزومی باشند، قادر به حاملگی نخواهید بود. با افزایش سن از کیفیت تخمهای شما کاسته خواهد شد.

علایم احتمالی: هیچ

• راه حلهای ممکن: بارداری به روش لقاح مصنوعی آزمایشگاهی (IVF) با استفاده از تخم یا جنین اهدایی، یا فرزندخواندگی
• میزان موفقیت: زوجهایی که روش IVF را با تخمهای اهدایی انجام دهند حدود ۳۰ تا ۵۰ درصد شانس بچه دار شدن در هر نوبت IVF دارند.

سندروم تخمدانی پلی کیستیک

سندروم تخمدانی پلی کسیتیک وضعیتی است که در آن فولیکولهای کوچک تخمدان نمی‌توانند رشد کرده به فولیکولهای رسیده‌ی بزرگتر تبدیل شوند. از ویژگی بخصوص آن، عدم تعادل هورمونی و الگوهای تخمک گذاری غیرقابل پیش بینی است.

• علایم احتمالی: عادات ماهانه نامنظم، رشد بی اندازه موهای بدن، آکنه، و چاقی
• راه حل های ممکن: اصلاح روش زندگی (رژیم غذایی و ورزش) یا داروهای باروری و لقاح مصنوعی. راه درمان جدید سندروم تخمدانی پلی کیستیک استفاده از داروی دیابتی موسوم به متفورمین (گلوکوفاژ) است که امکان تخمک گذاری منظم را فراهم می‌کند.
• میزان موفقیت: بسیاری از بیماران دارای اضافه وزن که ۵ تا ۱۰ درصد وزن بدنشان را کم کنند شروع به تخمک گذاری منظم می‌کنند. حدود ۷۰ تا ۹۰ درصد زنانی که داروهای باروری مصرف می‌کنند تخمک گذاری می‌کنند و از این میان ۲۰ تا ۶۰ درصد باردار می‌شوند. متاسفانه یک تا ۵ درصد از این بارداریها به سقط جنین ختم می‌شود. مصرف داروهای باروری گاه با خطر بالای چندقلویی همراه است.

انسداد لوله های رحمی

انسداد یا آسیبِ لوله های رحمی مانع رسیدن اسپرم همسرتان به تخمک و مانع رسیدن تخمک بارور به رحم شما می‌شود. از علل اصلی آن بیماریهای عفونی لگن خاصره، عفونتهای مقاربتی مثل کلامیدیا، و سابقه جراحیهای عقیم‌سازی قبلی است.

• علایم احتمالی: هیچ

• راه حلهای ممکن: جراحی برای گشایش لوله‌ها، یا لقاح مصنوعی آزمایشگاهی (IVF)چنانچه جراحی موفق نباشد یا به لوله‌ها آنقدر آسیب برسد که قابل تعمیر نباشد.
• میزان موفقیت: درصد باروری‌ها بسته به مکان و وخامت انسداد و مقدار بافت زخم التیام یافته بعد جراحی از ۲۰ تا ۶۰ درصد متغیر است. زوجهایی که روش لقاح مصنوعی را امتحان می‌کنند حدود ۲۰ تا ۴۰ درصد شانس بچه‌دار شدن بعد از هر دوره IVF را دارند.

حساسیت به اسپرم

چنانچه شما واکنش ایمنی به اسپرم نشان دهید – در کمتر از ۲درصد زنها – بدنتان پادتنهایی ترشح می‌کند که یاخته‌های اسپرم را از بین می‌برند.
• علایم احتمالی: هیچ
• راه حلهای ممکن: تلقیح مصنوعی یا تکنولوژی های نوین در درمان ناباروری (ART
• میزان موفقیت: حدود ۲۰ تا ۴۰ درصد زوجها در هر نوبت لقاح مصنوعی باردار می‌شوند.

مشکلات بارداری غیرقابل توجیه

اگر پزشکتان نتواند توجیه روشنی برای نازایی شما پیدا کند (جواب همه تستها نرمال باشد)، ممکن است مورد شما را «مشکل غیرقابل توجیه بارداری» تشخیص دهد. برخی متخصصان معتقدند مشکل وزن (اضافه وزن یا کمبود وزن زیاد)، ورزشهای شدید، و یا حتی سموم محیطی ممکن است از عوامل موثر باشند اما هیچ رابطه مستقیمی بین باروری و این قبیل مشکلها به تایید نرسیده است.

علایم احتمالی: هیچ

• راه حلهای ممکن: داروهای باروری همراه با تلقیح مصنوعی یا تکنولوژی های نوین در درمان ناباروری (ART) مثل لقاح مصنوعی
• میزان موفقیت: داروهای باروری جهت افزایش مقدار تولید تخمها به همراهِ روش تلقیح مصنوعی، درصد موفقیت را به ۸ تا ۱۷ درصد در هر نوبت می‌رسانند. بعد از سه سال ناباروری، شانس بچه دار شدن زوج سالانه ۲۰ تا ۲۵ درصد کمتر می‌شود.

مشکلات بارداری مرکب

یک زوج وقتی مشکلات بارداری مرکب دارد که هردوی مرد و زن مشکل باروری داشته باشند یا وقتی که یکی از زوجها چندین مشکل داشته باشد.
• علایم احتمالی: علایم بسته به علت‌ها متغیر هستند.
• راه حلهای ممکن: درمانها بسته به دلایل مشکل متفاوتند.
• میزان موفقیت: درصدها بسته به علل مشکل متفاوت هستند

ماله کشی کافی است

سایت های آذرک و آرتا - خرداد ۱۳۹۰

به دنبال سخنان آقای محمد خاتمی رئیس جمهور سابق که از آشتی و پوزش خواهی صحبت کرده بود موج طوفنده ای از اعتراض به پا خواست…به دو نمونه از این اعتراضات که در سایت بالا ترین باز نشر شده است نگاه کنید تا متوجه بشوید که دیگر نمی توان با ترفند و قیافه حق بجانب و ….مردم را فریب داد. کار مدتهاست که از آشتی و پوزش خواهی گذشته است.

آقای خاتمی اگر قرار باشد از خامنه‌ای طلب عفو شود، آیا خون اعدام‌شدگان و کشته‌‌شده‌ها پایمال نمی‌شود؟


در خبرها آمده بود: «محمد خاتمی، رئیس جمهور پیشین ایران، از هر دو طرف درگیر در مناقشه سیاسی دو سال اخیر در ایران خواسته است از ظلم هایی که بر آنان شده بگذرند و یکدیگر را عفو کنند.» با توجه به صف طولانی اعدامی‌هایی که در نوبت هستند و آنهایی که خون دادند و رفتند، و نیز شکنجه‌ها و اینهمه زندانی سیاسی و تجاوز‌های صورت گرفته در
۲ سال اخیر، خیلی کوتاه و مختصر چند سوال در ذهن نقش می‌بندد که ضروری می‌نماید آقای محمد خاتمی به آنها پاسخ دهد://یکم: چه ظلمی به علی خامنه‌ای رفته است؟//دوم: چه کسی یا کسانی به علی خامنه‌ای ظلم کرده‌اند؟//سوم: آیا انتظار دارید مردم و زندانیان سیاسی از علی خامنه‌ای طلب عفو کنند؟//چهارم: آیا اعتقاد دارید از سوی مخالفان احمدی‌نژاد، ظلمی به رهبر روا داشته شده است؟//پنجم: اساسا کشته شدن این همه بی‌گناه به گردن کیست و آیا باید از خون اعدام‌شدگان سیاسی گذشت؟//ششم: آیا روزنامه‌نگاری که طی نامه از رهبر چند سوال نموده و فردای روز انتخابات به زندان افتاده باید از رهبر طلب عفو کند؟//هفتم: آیا فیلمسازی که در ذهن خود نیت کرده که فیلمی از جریانات انتخابات بسازد و به همین جرم باید در زندان سر کند و پس از آن نیز تا آخر عمر باید کار و شغلی را که بلد است، کنار بگذارد، باید از رهبر طلب عفو کند؟//هشتم: آیا مادران ندا و اشکان و سهراب و… باید به رهبر التماس کنند که آنها را و فرزندان کشته‌شده آنها را عفو کند؟//نهم: براستی روشن نیست آن «دو طرف درگیر» که شما به آنها اشاره کرده‌اید که باید از هم گذشت کنند چه کسانی هستند؟// دهم: آیا فرزندان میرحسین موسوی و مهدی کروبی باید از رهبر طلب عفو کنند که پدرانشان نامزد انتخابات ریاست جمهوری شده‌اند؟//یازدهم: آیا آنها که در بازداشتگاه‌ها و شکنجه‌گاه‌ها مورد تجاوز قرار گرفتند، باید از سوی رهبر عفو شوند؟//آقای خاتمی عزیز چرا نیمچه آبرویی را که طی سالها، قطره قطره کسب کرده‌اید، می‌خواهید با این فرمایشات به یکباره از دست بدهید؟ در پایان از شما تقاضا دارم لطفا نام ۲۰ نفر از کسانی که در طرف مقابل رهبر هستند و باید از علی خامنه‌ای طلب عفو کنند را نام ببرید؟

:: جناب خاتمی آشتی ای در کار نیست!


جناب آقای خاتمی، آن زمان که عنوان ریاست جهوری را یدک می کشیدید و باید از زبان مردم سخن می گفتید، سکوت کردید و اجازه دادید هر چه که می خواهند با آزادیخواهان بکنند؛ چه شده است امروز که دیگر مسوولیت و قدرتی ندارید زبان مردم شده اید و می گویید ظلمی را که به آنان شده است خواهند بخشید؟ شوخی می کنید یا مثلا می خواهید ریش سفیدی کنید؟ ظلم؟ همین؟ کسی کشته نشده است؟ کسی مورد شکنجه و تجاوز قرار نگرفته است؟ نکند فکر می کنید وسط بازی فوتبال شیشه خانه کسی با توپ شکسته است و می شود با غرامت یا عذر خواهی مساله را حل کرد؟! ما داریم از کشته شدن انسان ها به دست جمهوری اسلامی و رهبرش حرف می زنیم و شما همچنان به فکر حفظ نظام و آرمان های آیت الـله خمینی ای هستید که در جنایت، استاد آیت الـله خامنه ای بود؟! به راستی شما همچنان دارید از دوران طلایی خمینی حرف می زنید؟! حتا اگر تمام احترامی را که روزی برای شما قایل بوده ام به کار گیرم نمی توانم ننویسم که باید شرم کنید از همین مردم و همین آزادیخواهان. یعنی این مردم که چنین بی گناه، و برای رسیدن به مردم سالاری، به مسلخ رفتند اکنون باید از قصاب خویش پوزش بخواهند؟! شما از انحصار طلبی سخن می گویید و آن گاه انحصار طلبانه آزادی را آن گونه که خود می خواهید تفسیر می کنید؟! اصلا منظور شما از ولنگاری چیست که می گویید مردم ولنگاری نمی خواهند؟ شاید بخواهند شما از کجا می دانید؟ چه کسی به شما این اجازه را داده است که آزادی را این گونه تاویل کنید؟ چه کسی به شما اجازه داده آزادی را در حوزه دین محصور کنید؟ دو سال پیش در نوشته ای از شما خواهش کرده بودم دیگر وارد عرصه سیاست نشوید و به احترام تان “می” را نثار خاک کرده بودم، ولی اکنون نه می در کار است و نه خواهش… به شما هشدار می دهم اجازه ندارید پا بر خون کشته شدگان راه آزادی بگذارید و برای زنده نگاه داشتن نظامی که پایه هاش بر خون دلمه بسته مردم ایران استوار است دم از آشتی بزنید. آشتی ای در کار نیست زیرا نه می بخشم و نه فراموش می کنم!

مارتینی بدون زیتون-عباس صحرائی

عباس صحرائی - خرداد ۱۳۹۰

فصل دیگری از رمان شام با کارولین
——————————

داشتیم اوج مى گرفتیم، کاپیتان شخصن با مسافران صحبت کرد:
” مسافران عزیز، به شما صبح بخیر مى گویم. به اتفاق سفرى دوازده ساعته را به ” ملبورن ” آغاز کرده ایم، امیدوارم….”
و پاره اى مطالب دیگر. و در پایان مرا که مدتى بود نامزدش بودم معرفى کرد:
” در این سفر طولانى ” خانم کارولین ” سر میهماندار شماست.”
و با کمى مکث که همه فکر کردیم حرفهایش تمام شده است، ادامه داد:
” من مى دانم که چه سر میهماندارى است. بشما ثابت خواهد کرد…به من که ثابت شده… ”
همه مسافرها یکدیگر را نگاه کردند. معمولن کاپیتان ها اینگونه با مسافرها صحبت نمى کنند، غیر متعارف بود. خجالت کشیدم. رفتم سراغش، در کابین را که باز کردم با خنده گفت:
” دروغ که نگفتم؟ ”
” ولى همه مسافران با تعجب بهم نگاه کردند ”
” خب نگاه کنند.”
” کاپیتان که اینطورى حرف نمى زند ”
” مگر نمى دانى؟ من عاشقم، دلم مىخواهد، همه بدانند، و خب اینطورى دوستانه تراست، دوازده ساعت وقت کمى نیست.”
وقتى پس از حدود شش ماه، تماس گرفت، و قبول کرد که دعوت به شام مرا بپذیرد، باور نمى کردم باز از ” جان ” بگوید، و با خوردن دومین لیوان شرابى که خودش انتخاب کرده بود، برود سراغ شوهرش، و از خاطره آخرین پروازش با او یاد کند… ولىکاش درهمین دنیا باقى مانده بود، و صحبت به آنجائى که کشانده شد، کشیده نمى شد.
گوشى را که بر داشتم، بى مقدمه و بالحنى گوش نواز گفت:
” شک دارم مرا بشناسى ” مستر امیر” دعوتت به قوت خود باقىاست؟ ”
براى چند لحظه قاطى کردم. چیزهائى یادم مى آمد ولى جا نمى افتاد. نتوانستم جواب درستى بدهم. براى پیدا کردن خودم، گفتم:
– لطفن چند ثانیه اجازه بدهید:
فورن متوجه شدم کیست و از چه ملاقاتى صحبت مىکند. اما اسمش بیادم نمى آمد، نمى دانم چرا ” کتى ” در ذهنم جارى بود. و بالاخره با تمرکز بیشتر پیدایش کردم.
– کارولین! توئى؟ واقعن از شنیدن صدایت خوشحال شدم. البته که دعوتم به قوت خود باقىاست باعث افتخار من خواهد بود، که شام دیگرى را با تو باشم.
” شام با کارولین ” یاد آور یکى از شب هاى فراموش نشدنى من است.
” مستر امیر” ! از کدام شام صحبت مىکنى، شامى که قبلن با هم بودیم، یا شامى که قرار است میهمان تو باشم. ”
و خندید.
– جواب اینکه از کدام شام صحبت مىکنم باشد براى وقتى که تو را دیدم، مىخواهم سوپرایزت کنم.
” سوپرایز؟ چه خوب ”
– شنبه شب چطوره ؟
” عالیه! ”
– کجا؟
” من نظرى ندارم، مهماندار توئى، امیر! ”
– با رستوران ۳۶۰ درجه چطورى؟
” آن بالا!؟…سرمان گیج نره!؟ … کاملن موافقم! ”
تلفن را که قطع کرد، تمام گذشت شب اولى را که با هم شام خوردیم، و همه حرف هایش به آرامى، بر صفحه مغزم ظاهر شد. و بیادم آمد که آن شب، چه برخورد پیش بینى نشده اى بود. زیبائى چهره، و تراش اندامش حضورى ملموس یافت. بوى دلنشین عطرش فضاى اتاقم را پر کرد، و اندوه نشسته در جانش را، چنان حس کردم که ناگهان سرم تیرکشید.
اعتراف می کنم که کاملن فراموشش کرده بود.
آن شب که جدا شدیم با این اعتقاد که تکرار نخواهد شد، خدا حافظى کردم. و ازروى ادب پیشنهاد کردم که اگر بازگشتى بود، شام دیگرى با هم باشیم. و تلفن امشب او نشان داد، که باز مى خواهد از زندگیش بگوید، چرا که جز این نمى تواند باشد. کاش بتوانم سنگ صبورى براى غم بزرگ زندگیش بشوم. گمانم بر این بود که:
شاید فاصله زمانى، خاکستر نشسته بر خاطره شوهر جوان و خلبانش را بیشتر کرده باشد. ولى او را که دیدم، متوجه شدم گمان درستى نبوده است. خوب شد زنگ زد و دعوت به شامى را که فراموش کرده بودم، یاد آور شد و قبول کرد.
مدتى بود که زمینه هاى افسردگى خفیفى، داشت جوانه مى زد. ازخانه بیرون رفتن، و با خانمى زیبا و خوش حرف شام خوردن، بى توجه به موضوع صحبت، حتمن مى تواند، فشارش را کمتر کند.
“…ما در یکى از پرواز هاى مشترکمان به ” لاس وگاس ” ازدواج کرده بودیم، خیلى بى سرو صدا. قرار بود تا چند ماه دیگر، مرخصى هایمان را هماهنگ کنیم، وترتیب جشنى را درجزیره ” فوجى” بدهیم. وقتى آن اتفاق افتاد من در یک مرخصى چند روزه براى ترتیب تدارکات اولیه بودم. ”
لباس شیک و خوش دوختش، بهانه اى شد که اگر بشود، مسیر را عوض کنم.
– واقعن زیبا و برازنده است. ”
” پس حواست به من نیست؟… “میلان ” بودم، آنجا انتخابش کردم.
– چى را در میلان انتخاب کردى؟ قبلن گفته بودى انتخابت مسیر دیگرى داشته است. ”
” خوشحالم که امشب سرحالى. علاقه من به نشست با تو، براى همین است. خوب مى توانى با ذهنیت من باز ى کنى. ”
چهره اش را براى دلخورى جستجو کردم. نیافتم.
– کارولین! تو واقعن خودت مىدانى که چقدر زیبا هستى؟ نگاهت به میز هاى دیگرهست؟ متوجه نگاه هاى آن ها شده اى؟ ”
” بله، و چه کنجکاوانه است. ”
– بیشتر از روى حسادت است، کار! دستم ندهد خوب است…چه حسرتى مى خورند:
” این مرتیکه عوضى با آن ریخت و قیافه، ببین چى به تور زده! ”
” امیر، از حرف هایم در مورد ” جان ” خسته شده اى؟ مى بینم که دارى به شاخه هاى دیگرى مى پرى. ”
– من آمده ام که تو هرچه دلت مى خواهد حرف بزنى، باور کن که با همه ی حواس گوش مى دهم. طبیعى است که در این بین اگر مطلبى به ذهنم رسید، یا توجهم را جلب کرد مطرح مى کنم. دلم نمى خواهد رنجیده بشوى. من خودم مدتى است که رو براه نیستم، نمى دانم چرا، گه گاه ” انگزایتى” یقه ام را مىگیرد. و امیدوارم نشست وصحبت باتو، در رفع آن موثر باشد. که تا حالا چنین بوده است.”
” امیر! چرا ” دیپرشن!؟ “، تو در ذهنم یک ایستاده در مقابل مشکلاتى، و نحوه صحبت کردن و رفتارت به من آرامش مى دهد. چى شده، حرف بزن، حرف زدن کمکت مىکند. ”
– داشتم حرف مى زدم که تو دلخور شدى، و گفتى حواسم به تو نیست. ”
” همین گوشه و کنایه هایت است که برایم جالب است. هیچ پرنده اى مثل تو از این شاخ به آن شاخ نمى پرد. چه شاخه هاى خوبى را هم انتخاب مىکنى. ”
– کارولین تو که دارى دست مرا از پشت مى بندى، چه حراف و مسلط شده اى، البته بهتر است بگویم بودى.”
از پشتى صندلى فاصله گرفت، دست هایش را روى میز گذاشت، ” کارى که قبلن نکرده بود “، صورتش را مثل کسى که مى خواهد صدایش را نشنوند، جلو آورد، به چشمانم خیره شد، و در حالیکه چشمان رنگى و جذابش را اشکى نریخته مواج کرده بود، آرام گفت:
” امیر! ”
و ساکت شد، داشت بغضى را فرو مى داد.
“…امیر، چرا زندگى این همه فشار دارد؟…چرا این همه با آدم بازى مىکند.؟ …چرا خوشى ها بسیار زود گذر، و فاصله تبدیل آرزو به خاطره این همه کوتاه است؟ ”
با تمام علاقه به حرف هایش توجه کردم. هرچند مدتى بود که دیگر به من نگاه نمىکرد. و در خودش بود.ولى این سئوال ها داشت در مغزم جوانه مى زدند:
چرا با این همه جوانى و زیبائى، و پس از بیش از یکسال ازآن واقعه، هنوز با زندگى آشتى نکرده است؟
و هنوز کسى نتوانسته توجه او را جلب کند؟
چرا هنوز در ذهن و احساس عزادار است؟ شاید هنوز کسى را که، بتواند جاى گزین درصدى از” جان ” بشود نیافته است. ولى بیشتر به نظر مى رسد که او راه نداده است. زمان شوهر داریش آنقدر کم بوده، که از دست دادنش آن هم بدان شکل، پریشانى خاطر برایش داشته است، بنظر من زمان مى خواهد. ولى تاکى؟ نمى خواستم، اگر چنین است، با سئوالى که مدتى بود در لبه بیان قرار داشت، تکانش بدهم. ولى تصمیم داشتم بهر شکلى مطرحش کنم. بهتر دیدم اول ” اگر بشود ” کمى فضا را بچرخانم.
تانگوى ملایمى با نور شمع هاى روشن هم خوانى داشت. قبل از سفارش شام، و به دنبال سکوت کوتاهى که پیش آمده بود، به او پیشنهاد رقص دادم. موافقتش کمى دست پاچه ام کرد. گناهش را به شرابى که در من تاثیر چندانى نکرده بود حواله کردم. در حین رقص که نمى دانستم چقدر مى توانم به او نزدیک شوم، از دهانم پرید:
– ببینم کارولین، نمى خواهى …
براى تمام کردن سئوالم، دنبال کلمات مناسبى مى گشتم… ولى اجازه تمرکز نداد و ملایم و آرام نجوا کرد:
” نمى خواهم چى؟ ”
و خودش را منتظر نشان داد.
– …نمى خواهى، ازدواج کنى؟
” موافق باشى بنشینیم ”
تعجبم را که دید، اضافه کرد.
” نشسته بهتر مى توانیم حرف بزنیم. ضمن اینکه زیر فشار این نگاه ها راحت نیستم.”
براى اینکه قصد شخصى را در سئوالم دنبال نکند، ضمن موافقت براى برگشت به سرجایمان، گفتم:
– من خودم را برادر بزرگ تو مى دانم، و اگر پا در حصار تفکرت مىگذارم، مرا ببخش. دلم نمى خواهد خواهر خوشگل و جوانم، کما کان، در تلاتم ِ اندوهى بزرگ غرق باشد. و با تاکید گفتم:
Life is too short … و خوشگلى و جوانى هم زود گذر است…
وقتى نشستیم، دستمالى را با ملایمت به چشمانش نزدیک کرد.
” امیر! تو متاهلى؟ ”
– بودم.
” پس آن خانمى که چندین بار تو را همراهى کرده بود، همسرت نیست؟ ”
– نه.
” امیر تو را بخدا تلگرافى جوابم را نده ”
واقعن متوجه نمى شدم، که قصدش چیست. شاید با همه تذکرى که داده بودم سئوالم را شخصى گرفته بود. فکر من بیرون کشاندن او از دنیاى افسوس از دست دادن ” جان ” بود. مىخواستم به نحوى با زندگىآشتىکند. مىخواستم آغاز دیگرى داشته باشد. تا ادامه بودن با او، ادامه مراوده بیشتر و مستمر با او که موردعلاقه من نیز بود، میسربشود. داشتم به اوعادت مىکردم و بودن با او خوشحالم مىکرد. تنها بودم، حال و روز درستى هم نداشتم، هم صحبتى با او در روحیه ام تاثیرى کارآمد داشت. این جورى که حالا بود، به دیدار هائى هراز گاه محدود مى شد، دیدار هائی که ممکن بود بهر دلیلى کاملن قطع شود. دیدن گه گاه او، داشت به یک نیاز تبدیل مى شد. تصور اینکه دیدار هایمان تکرار نشود، فکرم را مشغول کرده بود. مدتى بود به سئوال او پسخ نداده بودم، و در سکوت، افکار خودم را زیرو رو مى کردم.
” امیر! کجائى؟ پس شامت کو؟ ”
دست پاچه گارسون را صدا زدم.
– واقعن پوزش مى خواهم. گفتم که حال روحى درستى ندارم. عجب میزبان بى خیالى. و با مزه اى ادامه دادم: – خیلى جرات مى خواهد، با نازنینى چون تو، بتوانى چنین بى توجه باشى. براى همه تعارفات و مزه پرانى هایم تره هم خرد نکرد. صورت غذا را گرفت، روى میز گذاشت، و چیزى به گارسون گفت که متوجه نشدم. و ادامه داد:
” لطفن قبلن مارتینى را بیاورید، بدون زیتون ”
گارسون که رفت، گفت:
” مارتینى براى هردویمان سفارش دادم، اگر جرات دارى بگو نه. ”
واقعن آفرین! تا مى دید دارم کم مى آورم، راه مى دهد.
– تا حالا نخورده ام. و نمى دانم با زیتون و بى زیتونش چه فرقى دارد. من که مثل تو، شرق و غرب زمین را بهم ندوخته ام. نظارت بر مسافران ” فِرست کلاس “، و ” سِروّ ” میهمانانى چنان متمول، با دنیاى من فاصله زیادى دارد. یادم هست که گفته بودى در بعضى از مسیرها هزینه بلیط پرواز هاى درجه یک، از یازده هزاردلار هم بیشتراست. سِروّ چنین مسافرانى، حتمن به آموزش کافى نیاز دارد. مارتینى با و بدون زیتون، که سهل است، بایستى از نحو سرو خیلى چیزهاى دیگر نیز آگاه بود…. با این همه، بزن بریم، بگذار، دشت کنم مارتینى را، حالا گیرم بدون زیتون.
” امیر من واقعن دارم به حرف زدن هاى تو معتاد مى شوم. خوشم مىآید دیده به دهانت بدوزم. عین تشنه اى که به لیوانى آب گوارا برسد، نشئه ام مى کند.” درست همانى را عنوان کرد که در جان من وول مى خورد. من هم همین احساس را نسبت به او داشتم.
خودم را پیدا کردم، و متوجه شدم که کم کم دارم به منطقه ممنوعه پا مى گذارم. این من بودم که داشتم به او معتاد مى شدم. تلاش کردم دهنه سرکشى آغاز شده را بکشم. نمى خواستم سد موجود شکسته شود. بهتر دیدم یک جورائى سرو ته شب را هم بیاورم. پس از مزمزه کردن مارتینى، گفتم:
– بنظر نمى رسد چیز بدى باشد.
و ادامه دادم:
قصد من از اینکه پرسیدم:
– نمى خواهى ازدواج کنى، جلب توجه تو، به خودت است. زندگى، سرشار از رخداد هاى خوب و بد است، باید گذاشت پس از مدتى خاطره بشوند. مى توان آنها را داشت ولى نمى توان زندگى حال، و جریان روز مره را به پاى آن ها قربانى کرد، کارى که بنظرمى رسد تو پیشه کرده اى. کم کم باید از “جان ” فاصله بگیرى، و ضمن عزیز داشتن یاد وخاطره او، به راه سرانجام بروى. اگر اجازه بدهى بهر شکلى که بخواهى، به توکمک خواهم کرد.
قهوه پس از شام را زمینه خدا حافظ ى یافتم. در تدارک اجراى آن بودم که کارتى از کیفش در آورد، دور یکى از شماره تلفنها خط کشید و به دستم داد:
” امیر! تا اینجا هستم، شماره تلفنم این است. دلم مى خواهد بیشتر در تماس باشیم. ”
– مگر باز قصد رفتن دارى؟ تو اصلن معلوم هست چکارمىکنى؟ کجا مى روى؟ و براى چى؟…
” دارى مى شوى امیرى که دلم مى خواهد. پرسو جوهاى مرد را در این حد، دوست دارم. از تنهائى درم مى آورد. مگر برایت مهم است که چکار مىکنم؟ ”
با همه دقت وا داده بودم. واکنشى چنین، بى تردید ریشه در چیزى بیشتر ازعلاقه داشت، و او به خوبى در یافته بود. تصمیم گرفتم براى شناخت بیشتراو، ادامه بدهم. نمى دانم چرا ویرم گرفته بود.
– وقتى با مردى شام مى خورى، مى رقصى و او را دعوت به مارتینى، آن هم بدون زیتون! مى کنى، طبیعى است که به این پرسو جو ها هم مى رسد. و به شوخى ادامه دادم: آخه مردى گفتن.
آرام، و با کمى عشوه گفت:
” یعنى توهم، امیر!؟ ”
– این دلیل علاقه است.
” چه نوع علاقه اى؟ ”
– مگر چند نوع علاقه داریم؟
جوابش برایم مهم بود. جوابى نداد. سکوت کرد.
– نگفتى؟
بجاى پاسخى واضح و پوست کنده، که من انتظارش را داشتم، گفت:
” خوشحالم! ”
– از چى؟
” از اینکه چنین واکنش و سئوال هائى مى تواند دلیل عمق علاقه باشد. اینطور نیست؟ خودت گفتى. ”
بدون واکنش نگاهش کردم.
دو راهى، شهامت انتخاب مى خواهد. و تحمل اشتباه ناشى ازآن را. در این تنگنا همیشه فقط خودت هستى و بار حاصل را، هرچه که باشد بایستى به تنهائى بر گرده بگیرى، و از پا نیفتى.
در آپارتمانى یک خوابه شخصى، زندگى مى کردم. نزدیک دانشگاهى که درآن ادبیات فارسى را درس مى دادم، جز دیدن هاى گه گاه خواهرم و یکى دو دوستى که برایم باقى مانده بود، معاشرت دیگرى نداشتم. اولین ظهور کارولین، فقط یک شام اتفاقى بود، ولى این بار از روزى که تلفن کرد، حال دیگرى را به همه زندگیم پاشید. به تنهائى و در خودم بودن، عادت کرده بودم. ولى کارولین داشت درآن نفوذ مىکرد، نفوذى که نمى خواستم.
او به کسى که سرشار از زندگى و شوق باشد، نیاز داشت. ده سال اختلاف سنى و دردو فرهنگ متفاوت، دیدها را متفاوت مىکند. من داشتم به عرفان نزدیک مى شدم، ولى او، به کسى نیاز داشت که از هیجان به زندگى، لبریز باشد. و او، متاسفانه به اشتباه داشت در من جا نشین “جان ” را مى یافت.
و البته احساس من نیز، شمارش معکوس را شروع کرده بود. اگر راه مى دادم ” که سخت دلم مى خواست ” او را از چاله ” جان ” به چاه ” امیر” مى کشاندم. و این همان دو راهى بود که گفتم.
” امیر مثل اینکه حالت خوب نیست، در باز گشت من رانندگى مىکنم. راه آمدن را بلد نبودم، ولى مى دانم چگونه بر گردم. بى تامل گفتم: – حتمن این کار را بکن، به نفع هردوى ماست.
” چى به نفع هر دوى ماست؟ ”
خودم را پیدا کردم
– من باید مارتینى را با زیتون مى خوردم، بى زیتونش مثل اینکه سازگارم نبوده است. و لبخند زدم، که افاقه نکرد. کم کم راه افتادیم …
” امیر! آدرس خانه ات کجاست؟”
– تو که گفتى راه برگشت را مى دانى.
” من برگشت تا خانه خودم را میدانم، همانجائى که تو ” pick up ” ام کردى. ”
– خب تا همانجا برو، تو که پیاده شدى، من خانه ام را پیدا مىکنم.
” پس نمى خواهى من آدرست را بدانم؟ ”
– این حرف ها چیه؟ خانه من قلب من است که تو راه آن را خوب مى دانى.
” امیر کاش با مارتینى، زودتر آشنا شده بودى. ”
– کارولین! با زیتونش هم همین طور است؟
” چطور است؟ ”
– شب بخیر کارولین! فردا تماس مى گیرم.
تا صبح نخوابیدم. شب بسیار طولانى و سختى بود. راى که در سپیده دم آن شب صادر شد، آغاز شب سیاهى بود. که زندگیم را زیرو رو کرد، تباهم کرد. نمى دانستم فشار دندان مى تواند این همه جگر را به درد بیاورد. چاره اى نداشتم. کارولین گمشده اش را در من که به هیچ روى مناسب او نبودم یافته بود. من نیز داشتم بى تابش مى شدم. مى دانستم که این تصمیم ضربه دیگرى است بر احساس ترمیم نشده او. و مى دانستم که اگر فقط یکبار دیگر با او بیرون بروم تمامى مقاومتم را از دست خواهم داد. تلفنم را فردای آن شب قطع کردم، و این یادداشت را بدون اشاره به جوانه هاى علاقه اش به من، در صندوق پستى او که در کنار در خانه اش قرار داشت انداختم.
” ساده بگویم، داشتم شدیدن به تو علاقمند مى شدم. خودم را مناسب تو نیافتم. نمى خواستم آنگاه که دیر شده باشد متوجه بشوى. مى دانم که اگرحتا یکباردیگر تو را ببینم کارم بسى مشکل تر از حالا خواهد شد، بهمین خاطر صلاح دیدم بدین شکل از تو جدا شوم. اطمینان دارم، تو با همه مشخصات یگانه اى که دارى، زندگى خوبى در انتظارت خواهد بود….”
در کوتاهترین زمان خانه ام را فروختم و از آن شهر رفتم….و براى همیشه از دسترس او گم شدم.

مردی که در کوچه می رفت-محمود دولت آبادی

محمود دولت آبادی - خرداد ۱۳۹۰

کوتاه در مورد محمود دولت آبادی
—————————————————–

محمود دولت آبادی نویسنده معروف معاصر در ۱۰ مرداد سال ۱۳۱۹ در دولت آباد بیهق متولد شد و در خانواده ای روستایی که از راه کار بر زمین سخت کویر ؛ روزگار می گذراندند بزرگ شد . کودکی اش در روستا سپری شد . برای تحصیل به دولت آباد رفت و همزمان به کارهای گوناگونی از جمله کفاشی و سلمانی گری تا کارگری در کارخانه پرداخت . در ۲۰ سالگی به تهران مهاجرت کرد و برای جامه عمل پوشاندن به دغدغه های اصلی ذهنش به کار نوشتن و بازی در تئاتر مشغول شد و از راه کارگری در چاپخانه امرار معاش می کرد.
***

مردی که در کوچه می رفت هنوز به صرافت نیفتاده بود به یاد بیاورد که سیزده سالی می گذرد که او به چهره‌ی خودش درآینه نگاه نکرده است. همچنین دلیلی نمی‌دید به یاد بیاورد که زمانی در همین حدود می‌گذرد که او خندیدن خود را حس نکرده است. قطعا” به یاد گم شدن شناسنامه‌اش هم نمی‌افتاد اگر رادیو اعلام نکرده بود که افراد می‌باید شناسنامه‌ی خود را نو و تجدید کنند. وقتی اعلام شد که شهروندان عزیز موظف‌اند شناسنامه‌ی قبلی‌شان را ازطریق پست به محل صدور ارسال دارند تا بعد از چهار هفته بتوانند شناسنامه‌ی جدید خود را دریافت کنند، مرد به صرافت افتاد دست به کار جستن شناسنامه‌اش بشود، و خیلی زود ملتفت شد که شناسنامه‌اش را گم کرده است. اما این که چراتصور می‌شود سیزده سال از گم شدن شناسنامه‌ی او می‌گذرد، علت این که مرد ناچار بود به یاد بیاورد چه زمانی با شناسنامه اش سر و کار داشته است، و آن برمی گشت به حدود سیزده سال پیش یا – شاید هم سی و سه سال پیش، چون او در زمانی بسیار پیش از این، در یک روز تاریخی شناسنامه را گذاشته بود جیب بغل بارانی‌اش تا برای تمام عمرش، یک بار برود پای صندوق رای و شناسنامه را نشان بدهد تا روی یکی از صفحات آن مهر زده بشود. بعد ازآن تاریخ دیگر باشناسنامه‌اش کاری نداشت تا لازم باشد بداند آن را در کجا گذاشته یا درکجا گم‌اش کرده است. حالا یک واقعه‌ی تاریخی دیگر پیش آمده بود که احتیاج به شناسنامه داشت و شناسنامه گم شده بود. اول فکر کرد شاید شناسنامه درجیب بارانی مانده باشد، امانبود. بعد به نظرش رسید ممکن است آن را در مجری گذاشته باشد، اما نه… انجا هم نبود. کوچه راطی کرد، سوار اتوبوس خط واحد شد و یکراست رفت به اداره‌ی سجل احوال. در اداره‌ی سجل احوال جواب صریح نگرفت و برگشت، اما به خانه اش که رسید، به یاد آورد که انگار به او گفته شده برود یک استشهاد محلی درست کند و بیاورد اداره. بله، همین طور بود. به او این جور گفته شده بود. اما… این استشهاد را چه جور باید نوشت؟ نشست روی صندلی و مداد و کاغذ را گذاشت دم دستش، روی میز. خب … باید نوشته شود ما امضاء کنندگان ذیل گواهی می‌کنیم که شناسنامه‌ی آقای … مفقودالاثر شده است. آنچه را که نوشته بود با قلم فرانسه پاکنویس کرد و از خانه بیرون آمد و یکراست رفت به دکان بقالی که هفته‌ای یک بار از آنجا خرید می‌کرد. اما دکاندار که از دردسر خوشش نمی‌آمد، گفت او را نمی‌شناسد. نه این که نشناسدش، بلکه اسم او را نمی‌داند، چون تا امروز به صرافت نیفتاده اسم ایشان را بخواهد بداند.  به خصوص که خودتان هم جای اسم راخالی گذاشته‌اید!
بله، درست است.
باید اول می‌رفته به لباسشویی، چون هرسال شب عید کت و شلوار و پیراهنش را یک بارمی‌داده لباسشویی و قبض می‌گرفته. اما لباسشویی، با وجودی که حافظه‌ی خوبی داشت و مشتری‌هایش را – اگر نه به نام اما به چهره   می‌شناخت، نتوانست او را به جا بیاورد؛ و گفت که متاسف است، چون آقا را خیلی کم زیارت کرده است. لطفا” ممکن است اسم مبارکتان را بفرمایید؟
خواهش می شود؛ واقعا” که.
دست کم قبض، یکی از قبض‌های ما را که لابد خدمتتان است بیاورید، مشکل حل خواهد شد.
بله، قبض.
آنجا، روی ورقه‌ی قبض اسم و تاریخ سپردن لباس و حتا اینکه چند تکه لباس تحویل شد را با قید رنگ آن، می‌نویسند. اما قبض لباس… قبض لباس را چرا باید مشتری نزد خود نگه دارد، وقتی می رود و لباس را تحویل می گیرد؟ نه، این عملی نیست. دیگر به کجا و چه کسی می‌توان رجوع کرد؟ نانوایی؛ دکان نانوایی در همان راسته بود و او هرهفته، نان هفت روز خود را از آنجا می‌خرید. اما چه موقع از روز بود که شاگرد شاطر کنار دیوار دراز کشیده بود و گفت پخت نمی‌کنیم آقا، و مرد خود به خود برگشت و از کنار دیوار راه افتاد طرف خانه اش، با ورقه‌ای که از یک دفترچه‌ی چهل برگ کنده بود.
پشت شیشه‌ی پنجره‌ی اتاق که ایستاد،  خیره ماند به جلبک های سطح آب حوض، اما چیزی به یادش نیامد. شاید دم غروب یا سر شب بود که به نظرش رسید با دست پر راه بیفتد برود اداره مرکزی ثبت احوال، مقداری پول رشوه بدهد به مامور بایگانی و از او بخواهد ساعتی وقت اضافی بگذارد و رد و اثری از شناسنامه‌ی او پیدا کند. این که ممکن بود؛ ممکن نبود ؟ چرا…
چرا… چرا ممکن نیست؟
با پیرمردی که سیگار ارزان می‌کشید و نی مشتک نسبتا” بلندی گوشه‌ی لب داشت به توافق رسید که به اتفاق بروند زیرزمین اداره و بایگانی را جستجو کنند؛ و رفتند. شاید ساعتی بعد از چای پشت ناهار بود که آن دو مرد رفتند زیرزمین بایگانی و بنا کردند به جستجو. مردی که شناسنامه‌اش گم شده بود، هوشمندی به خرج داده و یک بسته سیگار با یک قوطی کبریت در راه خریده بود و باخود آورده بود. پس مشکلی نبود اگر تا ساعتی بعد از وقت اداری هم توی بایگانی معطل می‌شدند؛ و با آن جدیتی که پیرمرد بایگان آستین به آستین به دست کرده بود تا بالای آرنج و از پشت عینک ذره بینی‌اش به خطوط پرونده‌ها دقیق می شد، این اطمینان حاصل بود که مرد ناامید ازبایگانی بیرون نخواهد آمد. به خصوص که خود او هم کم کم دست به کمک برده بود و به تدریج داشت آشنای کار می‌شد.
حرف الف تمام شده بودکه پیرمرد گردن راست کرد، یک سیگار دیگر طلبید و رفت طرف قفسه‌ی مقابل که با حرف ب شروع می‌شد، و پرسید  فرمودید اسم فامیلتان چه بود؟  که مرد جواب داد من چیزی عرض نکرده بودم. بایگان پرسید چرا؛ به نظرم اسم و اسم فامیلتان را فرمودید؛ درآبــدارخانه! و مـرد گفت  خیر، خیر… من چیزی عرض نکردم. بایگان گفت چطور ممکن است نفرموده باشید؟  مردگفت  خیر… خیر.
بایگان عینک ازچشم برداشت و گفت خوب، هنوز هم دیر نشده. چون حروف زیادی باقی است. حالا بفرمایید؟  مردگفت  خیلی عجیب است؛ عجیب نیست؟! من وقــت شمارا بیهوده گرفتم. معذرت می‌خواهم. اصل مطلب را فراموش کردم به شما بگویم. من… من هرچه فکر می‌کنم اسم خود را به یاد نمی‌آورم؛ مدت مدیدی است که آن را نشنیده‌ام. فکر کردم ممکن است، فکر کردم شاید بشود شناسنامه‌ای دست و پاکرد؟
بایگان عینکش را به چشم گذاشت و گفت  البته… البته باید راهی باشد. اما چه اصراری دارید که حتما”… و مرد گفت هیچ… هیچ… همین جور بیخودی… اصلا” می‌شود صرف نظر کرد. راستی چه اهمیتی دارد؟ بایگان گفت هرجور میلتان است. اما من فراموشی و نسیان را می‌فهمم. گاهی دچارش شده‌ام. با وجود این، اگر اصرار دارید که شناسنامه‌ای داشته باشید راه‌هایی هست. بی درنگ، مرد پرسید چه راه‌هایی؟ و بایگان گفت قدری خرج بر می‌دارد. اگر مشکلی نباشد راه حلی هست. یعنی کسی را می‌شناسم که دستش در این کار باز است. می توانم شما را ببرم پیش او. باز هم نظر شما شرط است. اما باید زودتر تصمیم بگیرید. چون تا هوا تاریک نشده باید برسیم .
اداره هم داشت تعطیل می‌شد که آن دو از پیاده رو پیچیدند توی کوچه‌ای که به خیابان اصلی می‌رسید و آنجا می‌شد سوار اتوبوس شد و رفت طرف محلی که بایگان پیچ واپیچ‌هایش را می‌شناخت. آنجا یک دکان دراز بودکه اندکی خم درگرده داشت، چیزی مثل غلاف یک خنجر قدیمی. پیرمردی که توی عبایش دم در حجره نشسته بود، بایگان را می‌شناخت. پس جواب سلام او را داد و گذاشت با مشتری برود ته دکان. بایگان وارد دکان شد و از میان هزار هزار قلم جنس کهنه و قدیمی گذشت و مرد را یکراست برد طرف دربندی که جلوش یک پرده‌ی چرکین آویزان بود. پرده را پس زد و در یک صندوق قدیمی را باز کرد و انبوه شناسنامه‌ها را که دسته دسته آنجا قرار داده شده بود، نشان داد و گفت  بستگی دارد، بستگی دارد که شما چه جور شناسنامه‌ای بخواهید. این روزها خیلی اتفاق می‌افتد که آدم‌هایی اسم یا شناسنامه، یا هردو را گم می‌کنند. حالا دوست دارید چه کسی باشید؟ شاه یا گدا؟ اینجا همه جورش را داریم، فقط نرخ‌هایش فرق می‌کند که از آن لحاظ هم مراعات حال شما را می‌کنیم. بعضی‌ها چشم‌شان رامی‌بندند و شانسی انتخاب می‌کنند، مثل برداشتن یک بلیت لاتاری. تا شما چه جور سلیقه‌ای داشته باشید؟ مایلید متولد کجا باشید؟ اهل کجا؟ و شغل‌تان چی باشد؟ چه جور چهره‌ای، سیمایی می‌خواهید داشته باشید؟ همه جورش میسر و ممکن است. خودتان انتخاب می‌کنید یا من برای‌تان یک فال بردارم؟ این جور شانسی ممکن است شناسنامه‌ی یک امیر، یک تاجر آهن، صاحب یک نمایشگاه اتومبیل… یا یک… یک دارنده‌ی مستغلات… یا یک بدست آورنده‌ی موافقت اصولی به نام شما دربیاید. اصلا” نگران نباشید. این یک امر عادی است. مثلا” این دسته ازشناسنامه‌ها که با علامت ضربدر مشخص شده، مخصوص خدمات ویژه است که… گمان نمی‌کنم مناسب سن و سال شما باشد؛ و این یکی دسته به امور تبلیغات مربوط می شود؛ مثلا” صاحب امتیاز یک هفته نامه یا به فرض مسؤول پخش یک برنامه‌ی تلویزیونی. همه جورش هست. و اسم؟ اسم‌تان دوست دارید چه باشد؟ حسن، حسین، بوذرجمهر و … یا از سنخ اسامی شاهنامه‌ای؟ تا شما چه جورش را بپسندید؛ چه جور اسمی را می‌پسندید؟
مردی که شناسنامه‌اش راگم کرده بود، لحظاتی خاموش و اندیشناک ماند، وپس از آن گفت اسباب زحمت شدم؛ باوجود این، اگر زحمتی نیست بگرد و شناسنامه‌ای برایم پیداکن که صاحبش مرده باشد. این ممکن است؟  بایگان گفت هیچ چیز غیرممکن نیست. نرخش هم ارزان‌تر است.
ممنون؛ ممنون!
بیرون که آمدند پیرمرد دکان‌دار سرفه‌اش گرفته بود و در همان حال برخاسته بود و انگار دنبال چنگک می گشت تا کرکره رابکشد پایین، و لابه لای سرفه‌هایش به یکی دو مشتری که دم تخته کارش ایستاده بودند می‌گفت فردا بیایند چون ته دکان برق نیست و … مردی که در کوچه می‌رفت به صرافت افتاد به یاد بیاورد که زمانی در حدود سیزده سال می‌گذرد که نخندیده است و حالا… چون دهان به خنده گشود با یک حس ناگهانی متوجه شد که دندان‌هایش یک به یک شروع کردند به ورآمدن، فرو ریختن و افتادن جلو پاها و روی پوزه‌ی کفش‌هایش، همچنین حس کرد به تدریج تکه‌ای از استخوان گونه، یکی از پلک ها، ناخن‌ها و… دارند فرو می‌ریزند؛ و به نظرش آمد، شاید زمانش فرا رسیده باشد که وقتی، اگر رسید به خانه و پا گذاشت به اتاقش، برود نزدیک پیش بخاری و یک نظر برای آخرین بار در آینه به خودش نگاه کند!

تابلوی خاکستری – مجید قنبری

مجید قنبری - خرداد ۱۳۹۰

فقط به فاصله‌ی یک کیلومتر از میدان آزادی به سمت غرب ، پلِ بزرگی از روی جاده گذشته و از کنار ساختمان‌های یک شکل و بلند اکباتان در جهت شمال امتداد یافته است . اتوبوس‌های شرکت ما روی همین پل می‌ایستند تا کارمندان را سوار کنند و به خانه‌های‌شان برسانند . من همیشه آخرین صندلیِ کنار شیشه را در انتهای اتوبوس انتخاب می‌کنم تا دیگر کسی نتواند عقب‌تر و پشتِ من بنشیند . به این ترتیب بیش‌تر احساس امنیت می‌کنم .
اگر آسمان ابری باشد ، مثل امروز گرفته و خفه ، از شیشه‌ی کنارم به آپارتمان‌های سیمانی شهرک اکباتان نگاه می‌کنم که پشت سرِ هم در ردیف‌های منظم در دل آسمان قد کشیده‌اند بی‌آن‌که کوچک‌ترین نشانی از حیات و زندگی در خود داشته باشند . نه پرده‌ای کنار زده می‌شود و نه پنجره‌ای باز می‌شود . نه رختی می‌بینی روی طنابی و نه حتی کودکی که در محوطه‌ی زیر آپارتمان‌ها بازی ‌کند . در روزهای ابری شیشه‌ی انتهایی اتوبوس من ، منظره‌ای بی‌روح و غمگین را قاب می‌گیرد . تابلویی از ردیف آپارتمان‌ها بر زمینه‌ای سُربی‌رنگ و ملال‌آور .
اتوبوس که راه می‌افتد تازه متوجه می‌شوم که نم بارانی هم می‌زند . آن هم از روی حرکت برف‌پاک‌کن‌های شیشه‌ی جلو که با صدایی خشک و تیز روی شیشه کشیده می‌شوند . انگار که کسی بخواهد با حرکت دست یاد و خاطره‌ای را از ذهن خود دور کند . برف‌پاک‌کن‌ها بالا و پایین می‌روند و در حالی که کمان بزرگی از یک دایره را رسم می‌کنند ، شیشه‌ی جلو را می‌سایند ولی تابلو همان است که بود ، یک خاکستریِ بی‌انتها .
با صدای یک‌نواخت برف‌پاک‌کن‌ها و حرکت آرام اتوبوس کم‌کم چشم‌های‌ام سنگین می‌شوند و از کابوسی به کابوسی دیگر می‌روم . می‌بینم که پشت پنجره‌ی بسته‌ی اتاق‌ام ایستاده‌ام و به خیابان نگاه می‌کنم . خیابان خیس و خلوت و تاریک است . دو لکه‌ی نورانی از انتهای خیابان نزدیک می‌شوند . میدان کوچکی را دور می‌زنند و در جلوی خانه توقف می‌کنند . حالا می‌توانم اتومبیل را هم ببینم که استیشن ِ سیاه رنگِ کوچکی است . مردِ تنومندی از آن پیاده و وارد ساختمان ما می‌شود . بعد از چند لحظه با جسمی که لای ملحفه‌ی سفیدی پیچیده شده از ساختمان خارج می‌شود . مرد دیگری درهای عقب استیشن را باز می‌کند . پیش از آن‌که بسته‌ی ملحفه‌پیچ را درون اتومبیل سُر دهند ، من پاهای کوچک سفید و برهنه‌ای را می‌بینم که از انتهای ملحفه بیرون زده‌اند . با کف دستان‌ام به شیشه‌ی پنجره می‌کوبم و فریاد می‌کشم اما صدایی از گلوی‌ام خارج نمی‌شود . انگار که درون تُنگِ بلور پر از آبی غوطه‌ورم . لب‌های‌ام بی‌صدا باز و بسته می‌شوند . و فقط باریکه‌ای از حباب‌های هوا از دهان‌ام تا سطح آب امتداد می‌یابد . حجم آب ضربِ دست‌ها و صدای حنجره‌ام را در خود خفه می‌کند. بار دیگر اتومبیل حرکت می‌کند و در جاده‌ای تاریک و خیس دور و دورتر می‌گردد تا سرانجام درونِ ابر تیره و غلیظی که تا سطح آسفالت خیابان پایین آمده است ، فرومی‌رود . بازهم من پشتِ همان پنجره‌ام . ساکت و خاموش ، و دیگر هیچ جز غِژوغِژ خشک وتیز برف‌پاک‌کن‌ها . . .
اگر هوا مثل امروز ابری باشد و نم بارانی هم بزند ، تا کلید را درقفل بچرخانم ، در باز شود و من وارد ساختمان شوم ، کمی خیس هم شده‌ام . ساختمان جنوبی و کهنه است با دالانی تاریک و نمور و چند لامپ سوخته که کسی در فکر تعویض آن‌ها نیست . در هوای ابری کم‌ترین شعاع نوری به راهرو نمی‌تابد .
کورمال کورمال از پله‌ها بالا می‌روم تا به طبقه سوم می‌رسم . به همراه اندوهی که با خود آورده‌ام وارد آپارتمان می‌شوم و مثل همیشه وقتی دخترم با آغوشی باز به طرف‌ام می‌آید ، دل‌ام می‌گیرد . هم‌چون زمینه‌ی آن تابلو ، خاکستری و سُربی‌ام . دخترم دست مرا می‌گیرد و دنبال خود می‌کشد تا سارا دخترکِ همسایه‌ی جدیدمان را به من نشان دهد :
« بابایی ، سارا اومده با هم بازی کنیم . »
سارا با صدایی ضعیف و مودب می‌گوید : « سلام »
اندوهِ همراه‌ام مرا از پا می‌اندازد . روی تختِ‌خوابِ کوچک دخترم می‌نشینم با آرنج‌ها بر گِردی زانو و دست‌ها روی شقیقه . سارا دخترکی پنج ساله است . لاغر و نحیف و زرد با رفتاری متین و مودبانه . در سمت چپ گردن‌اش برآمده‌گی بزرگی لجوج و سمج حضور خود را تاکید می‌کند . هرچند که نادیده‌اش بگیری یا فکر کنی که نیست . اما هست ، همان‌جا سمت چپ گردن‌اش ، برجسته و بزرگ . انگار همین برجسته‌گی باعث شده است تا پوست صورت دخترک کشیده و چشمِ چپ‌اش کاملا بسته شود . با چشم دیگرش مستقیما به من نگاه می‌کند . بر اثر معالجات شیمیاییِ طولانی لثه‌های‌اش سیاه شده است و حتی یک دندان در دهان‌اش نمانده ، ولی با این‌همه یک زیباییِ انگار تباه شده در چهره‌اش و در عمق تنها چشمِ بازش دیده می‌شود .
دخترم می‌گوید : « بابایی ، سارا منو به جشن تولدِش دعوت کرده ، قراره برفِ شادی‌ام بگیره . »
سارا اضافه می‌کند : « با یه عالمه بادکنک »
او را با خشونت به طرف خودم می‌کشم و می‌پرسم : « حالا تولدِت کی هست؟ »
سارا کمی وحشت‌زده جواب می‌دهد : « مامان‌ام می‌گه سالِ دیگه اولِ بهار . شاید تا اون موقع بابام هم برگرده . »
نه ، هنوز آسمان ابری است . بیرون پشت پنجره باران هم‌چنان می‌بارد . خانه‌ام تاریک است . از روی تخت بلند می‌شوم و کلید چراغ را می‌زنم . از اتاق دخترم بیرون می‌آیم . همسرم ایستاده و نگاه‌ام می‌کند . نمی‌دانم در چشم‌های‌ام چه می‌بیند که می‌گوید : « دوباره شروع کردی؟ »
اما من می‌دانم که شروع نکرده‌ام . من زیر این آسمانِ گرفته و سنگین فقط هستم و هنوز هیچ چیز را شروع نکرده‌ام .
می‌گویم : « سارا دختر خوبیه . »
همسرم تایید می‌کند : « فوق‌العاده‌ست ، ولی این دلیل نمی‌شه که ما به کارهای مادرش اعتراض نکنیم . »
بی‌اختیار به یاد دیوارهای بلند و سیمانی اکباتان می‌افتم که محکم و بی‌تفاوت در دل آسمان قد کشیده‌اند . من می‌دانم که سارا بهار سال آینده را هرگز نخواهد دید . این را مادرش گفت ، دیشب وقتی که می‌خواستم از آپارتمان خارج شوم . تو چارچوبِ در ایستاده بود . کوتاه قد و چاق با آرایشی غلیظ . مرا که دید سلام کرد : « ببخشید آقای نجاتی . می‌شه چند دقیقه‌ مزاحمِ‌تون بشم . »
گفتم : « خواهش می‌کنم ، بفرمایید . »
ـ : « امشب هوا خیلی سرد شده ، اما من هنوز بخاری رو وصل نکردم . می‌دونین که ، خونه‌ی ما مرد نداره . می‌ترسم بچه‌ها سرما بخورن . گفتم شاید شما بتونین کمکِ‌مون کنین . »
آپارتمان‌شان دو اتاق داشت ، یکی بزرگ و دیگری کوچک‌تر . به همراه مادر سارا به اتاق کوچک‌تر رفتم و او محلی را که بخاری باید نصب می‌شد ، نشان‌ام داد . کُت‌ام را درآوردم و مشغول شدم . مادر سارا روبه‌روی‌ام ایستاده بود با لباس سفید بلند و نازکی که طرح اندام گوشتی‌اش را به‌طرز هوس‌انگیزی می‌نمایاند . در حالی‌که شیلنگ لاستیکی را به لوله‌ی گاز وصل می‌کردم ، چشمان سیاه‌اش را می‌دیدم که انگار به من می‌خندیدند و چه‌قدر شبیه همان تک چشمِ بازِ سارا بودند . سرِ دیگر شیلنگ را هم به بخاری وصل کردم . مادر سارا برای دادن پیچ‌گوشتی نزدیک‌تر آمد و وقتی خم شد تا آن را در دست‌های من بگذارد ، پستان‌های درشت‌اش را از یقه‌ی بازِ پیراهن‌اش دیدم. حس کردم بیش از حدِ لازم به من نزدیک شده است . نفس‌ام بند آمده بود . صدای بی‌روحِ مجری برنامه‌ی کودکِ تلویزیون از اتاق بزرگ‌تر به گوش می‌رسید . بَست‌های دو طرف شیلنگ را با پیچ‌گوشتی محکم کردم و با صدای گرفته‌ای گفتم : « بی‌زحمت یه کم آب‌صابون بیارید . »
رفتم طرف پنجره و آن را کمی باز کردم . نفس عمیقی کشیدم . هوای سردِ چندش‌انگیزی به ریه‌های‌ام هجوم آورد . برگشتم به سمت بخاری تا مطمئن شوم که نشتی گاز وجود ندارد . مادر سارا ظرف آب‌صابون را آورد و در دست‌های لرزان من گذاشت . بعد نزدیک‌تر آمد ، آن‌قدر که می‌توانستم تمام برجستگی‌ها و فرورفته‌گی‌های اندام‌اش را حس کنم . سینه‌های درشت‌اش با هیجان بالا و پایین می‌رفتند . زیرِ لب گفت : « دست‌هاتون می‌لرزن . »
شتاب‌زده جواب دادم : « بله ، عصبی‌ام . . . ناراحتی اعصاب دارم . »
لب‌های قرمزش را غنچه کرد و گفت : « خب چرا درمون‌اِش نمی‌کنین؟ »
عقب‌تر رفتم تا چسبیدم به دیوار ولی تَهِ دل‌ام می‌خواستم که بازهم جلوتر بیاید . بی‌اختیار گفتم : « می‌تونم چیزی ازتون بپرسم؟ »
چشم‌های‌اش را بست و زمزمه کرد : « هرچی می‌خوای بپرس . »
ـ : « سارا . . . اون برآمده‌گی گردن‌اش . . . »
ناگهان برگشت و از من فاصله گرفت . بعد در حالی که پشت به من داشت ، گفت : « سرطان ، یه غده‌ی سرطانی . »
به نظرم رسید که عصبی شده است . گفتم : « اما اون‌ که فقط یه بچه‌اس . »
فهمیدم که حرف بی‌ربطی زده‌ام . سرم را پایین انداختم و گفتم : « معذرت می‌خوام . . . نمی‌خواستم ناراحت‌تون کنم . »
ـ : « این غده از همون روز تولد همراه‌اِش بود . البته حالا خیلی بزرگ‌تر شدن ، هم سارا و هم غده‌ی سرطانی‌اش . . . پدرش بعد از چند ماه ترکِ‌مون کرد . نمی‌تونست تحمل کنه . ضعیف بود . من بهش حق می‌دادم . حالا خرج و مخارج زندگی با منه . دکترا گفتن به مدرسه نمی‌رسه . فکر می‌کنم بعد از تولد سارا زندگی خانوادگی ما هم سرطانی شد . »
فندک بخاری را زدم . ابتدا شعله‌ای آبی‌رنگ در یک نقطه روشن شد و بعد در طول بخاری پخش شد . گفتم : کارِ من دیگه تمومه . اگه اجازه بدین مرخص می‌شم . »
به خیابان رفتم . خیابانِ تاریک و خیس . باران هنوز می‌بارید . در پیاده‌رو از میان جماعتِ چتر به دست می‌گذشتم . چهره‌هایی که از میان تاریکیِ روبه‌روی‌ام بیرون می‌آمدند ، از کنارم عبور می‌کردند و در ظلماتِ پشتِ سرم گم می‌شدند . چهره‌هایی که هرگز تا این حد غریبه نبودند .
قطرات باران از لابه‌لای موهای‌ام بر نوک دماغ‌ام می‌چکید . هوا سرد بود . حس کردم که خسته‌ام . بی‌هدف به کوچه‌ای تاریک و خلوت پیچیدم . پنجره‌های خانه‌ها همه‌گی خاموش بودند . با خود فکر می‌کردم شاید زندگی واقعا سیاه نباشد .شاید اصلا همه‌چیز تقصیر تابلوی خاکستری شهر باشد . شاید همه‌ی ما شادیم و خوش‌بخت ، نمی‌دانم . و یا شاید همه‌ی این‌ها ، تنها و تنها به خاطر آسمان ابری باشد و تخیلات ذهنِ ابرزده‌ی من . اما بعد یاد سارا افتادم ، یاد مادرش ، و کاری که من کرده بودم . وقتی آب‌صابون را روی شیلنگ لاستیکی و بَست‌ها می‌ریختم ، به وضوح حباب‌هایی را دیدم که پشتِ سرِ هم چشمک می‌زدند و بزرگ می‌شدند . تازه هرکسی می‌داند که بخاری به دودکش یا هواکش هم احتیاج دارد ، اما این را سارا و مادرش نمی‌دانستند . در حالی‌که در تاریکیِ ظلمانیِ کوچه‌ی خلوت هردَم بیش‌تر فرومی‌رفتم ، لبخندِ تلخی بر لبان‌ام نشست .
باران هم‌چنان می‌بارید . . .

دو فنجان چای داغ روی میز بخار می کند- سپیده شاملو

سپیده شاملو - خرداد ۱۳۹۰

یک تکه طلای سرد

” تمام تنم درد می کند. نمی خواهم بخوابم ولی بلند که می شوم سرم گیج می رود انگار تاب بر
می دارد و بعد دوباره افقی می شوم. چشمهام می سوزد. از خواب است می دانم. سر شب پتو را کشیدم روی سرم که یعنی شب بخیر و لی آن زیر هی پلک زدم، هی شست پام را جنباندم و هی آرام آرام شعرهای از بر را مرور کردم حالا ولی هنوز بیدارم.دستم را می برم زیر یالشم. آن زیر همه چیز هست. قلم و کاغذ و خودکار و کتاب و پول خرد و گاهی چیزهایی که نباید باشد ولی هست. انگشتهام فلز سردی را لمس می کند. می آورمش بالا توی نور کم جان که از درز در می آید تو و آن وقت دستگیرم می شود که چیست.هنوز مو به موی مراحل خریدنش یادم می اید. همه ی کلمات آشنا و همه ی سالهایی که این تکه طلای سرد روی نزدیکترین انگشت به قلبم جا می انداخت و این روزها که خسته ام کرده که انداختمش زیر بالشم که عذابم می دهد که… .سرم را از زیر پتو می آورم بیرون. ریه هام هوا می خواهند و اینجا تا بخواهی هوای خنک هست. تو عادت داری چله زمستان هم پنجره را چارتاق باز می گذاری که مبادا یکوقت از گرما خواب آشفته ببینی.خوابم نمی برد. می دانم. از اول هم نباید میدان را خالی می کردم که بنشینی پای آن مصیبت و هی کانال عوض کنی. باید می ماندم، آنقدر که از رو بروی که بگذاری ادامه آن فیلم معرکه را ببینم .

از اتاق می آیم بیرون. بیداری. انگار نه انگار که بوق سگ است که اگر هست پس چرا من بیدارم؟ پاهات را گذاشته ای روی میز و هی تابشان می دهی. لک شده است حتما. انقدر سیگار دود کرده ای که ته مانده اش از زیر سیگاری ریخته بیرون. کور خوانده ای که فردا جمعشان کنم. می نشینم کنارت. دوش گرفته ای حتما. ریشت را هم زده ای بوی افترشیوت را خوب می شناسم. هر ماه که تمام می شود یکی می خرم می گذارم جای همیشگی. همیشه همان. همان که هر دومان عاشق بوش بودیم شاید هم هستیم. به هر حال دوش گرفته ای.داری مستند می بینی. همان که تا امروز چهل بار با هم دیده ایم و چهارصد بار هم خودت تنها. سرد است. تو اصلا عادت داری که چله زمستان هم… . چای می چسبد ولی. دم کنم؟ نه لیپتون. نه همان دم کردن بهتر است. لیپتون که چای نشد، همه اش رنگ. آب جوش می آید. چای را دم می کنم. به همین خیال باش که توی هورت کشیدن شریکت کنم.”

دو فنجان چای داغ روی میز بخار می کند و صدایی آرام که می گوید: چایی می خوری؟!

آسم-منیژه عارفی

منیژه عارفی - خرداد ۱۳۹۰

تابستان گذشته آمدم به این خانه، خانه ای ییلاقی توی دل کوه.راستش از این که به خاطر تنگی نفس مجبور شدم به تجویز دکتر بیایم یک جای خوش آب و هوا خوشحال بودم.از دود و دم شهر خلاص شده بودم. جای قشنگی بود، دو سه تا خانه ی ویلایی دو طبقه درست توی دل کوه. صاحبخانه ام آشنای یکی از دوستانم بود. خانه ی من طبقه ی دوم بود. هوا عالی و پر از اکسیژن خالص بود. بیشتر اوقات می رفتم توی تراس و ریه هایم را از هوای تازه پر می کردم، انگار می خواستم تلافی همه ی نفس های نصفه نیمه کشیده ام را دربیاورم. از همان وقت مگی را دیدم. توی ویلای بغلی که وسط یک باغ بزرگ بود، چسبیده به کوه. از همان روز اول که صندلی ام را گذاشتم توی تراس دیدمش. داشت پیرمردی را توی باغ راه می برد. پیرمرد دستش را روی شانه ی دخترک گذاشته بود. مگی تند تند باهاش حرف می زد. گاهی هم نگاهش می کرد و می خندید. اما پیرمرد اصلا نگاهش نمی کرد. حرفی هم نمی زد حتی یک کلمه. اما انگار برای مگی مهم نبود.
هر روز صبح سبد چوبی اش را برمی داشت و می رفت خرید. وقتی برمی گشت یکراست می رفت توی خانه و تا عصر ازش خبری نبود. عصرها پیرمرده را می آورد توی باغ و می نشاندش روی تاب وسط باغ. یواش یواش هلش می داد و برایش کتاب می خواند. گاهی هم با هیجان می گفت: چه جالب! مگه نه؟ اما پیرمرد جوابش را نمی داد. مگی برایش گل می چید. گونه اش را می بوسید. حتی برایش می رقصید. وقتی می چرخید موهای مسی رنگش که تا شانه اش می رسید زیر نور غروب آفتاب برق عجیبی داشت. مگی پر از شور و انرژی بود. ولی پیرمرد تو خودش بود. گاهی فکر می کردم حتما به خاطر ابروهای پرپشت و سفیدش است که روی چشم هایش سایه انداخته و نمی گذارد مگی را ببیند. همیشه صاف روی تاب می نشست و به روبرو خیره می شد تا خوابش ببرد. وقتی بیدار می شد می گفت: ماگی، ماگی. دخترک هم فوری می رفت، دستش را می گرفت و مثل یک بچه تاتی تاتی کنان می بردش تو.
یک بار به صاحبخانه ام گفتم: این یارو چقدر بداخلاقه؟ گفت: کی؟ گفتم: همین پیرمرد همسایه. پدربزرگ ماگی. صاحبخانه ام خندید و گفت: مگی را می گویی؟ گفتم: مگی یا ماگی؟! صاحبخانه ام کبریتش را خاموش کرد و پکی به پیپش زد و گفت: مگی نوه اش نیست. پرستارش است. سرکیسیان اصلا ازدواج نکرده که بچه و نوه داشته باشد. بعد خیلی آهسته طوری که انگار فکر می کرد پیرمرده با تفنگ پشت در ایستاده گفت: پول به جانش بنده. جواهرفروشی داشته. وضعش توپه. ولی دلش نمی آید یک قِران خرج کند. حالا هم که خانه نشین شده و این طفلک ازش نگهداری می کند. دود پرید توی گلویش و میان سرفه گفت: دختر نازنینیه.
از حرفهایش فهمیدم که هیچ کس نمی داند خانواده و کس و کار مگی کیه. اصلا کسی را دارد یا نه. ولی محبتش به سرکسیان طوری بود که آدم فکر می کرد پدربزرگش است.
یک روز توی تراس داشتم کتاب می خواندم که مگی آمد توی باغ و شروع کرد به آب دادن گل ها و درختها. زیر لب برای خودش آواز می خواند. من زیرچشمی نگاهش می کردم. چند دقیقه که گذشت انگشتش را گذاشت روی سوراخ شلنگ و آن را گرفت بالای سرش. قطره های آب پخش شد توی هوا. جیغ کوچکی کشید. بعد یکهو شلنگ را به اطراف چرخاند و حسابی خیسم کرد. فوری کتابم را بستم و گفتم: واااای! مگی سرش را بالا کرد. انگار تازه متوجه ی من شد و دستپاچه گفت: ای وای! خیست کردم. ببخشید. گفتم: مهم نیست. جلوتر آمد و گفت: سلام. تازه آمدی اینجا؟ سر تکان دادم. گفت: چه خوب. اینجا آدم دلش می گیرد. هیچکی نیست آدم باهاش حرف بزند. گفتم: تو دوستی، آشنایی، کسی نداری؟ با انگشت اشاره ای به خانه کرد و گفت: چرا. ولی راستش ژرژ خوشش نمی آید کسی اینجا بیاید. بلند شدم و کتاب را روی صندلی گذاشتم. پرسیدم: ژرژ؟
– اوهوم. اسمش ژرژه. قشنگه نه؟ آدم لباش غنچه می شود. ژ…ُر…ژ. و لبهای صورتی اش درست مثل غنچه شد.
خندیدم و گفتم: اسم تو هم قشنگه. مگی. مارگریت. دستش را توی هوا تکان داد و گفت: نه، اسمم ماگنولیاست. ولی از بچگی بهم می گفتند مگی. البته ژرژ به خاطر لهجه اش می گوید: ماگی. بعد با لحن سرکیسان چند بار اسم خودش را تکرار کرد و دور خودش چرخید: ماگی، ماگی…
آن قدر چرخید تا سرش گیج رفت و ایستاد. روی نرده ها دولا شدم و آهسته پرسیدم: ببینم مگی. سختت نیست. منظورم اینه که… آخه این ژرژ خیلی بداخلاقه.
خم شد و دو تا گوجه فرنگی درشت از بوته چید و یکی اش را پرت کرد به طرفم. یک قدم رفتم عقب تا بتوانم بگیرمش. گفت: ظاهرش این طوریه. ولی خوش قلبه. من دوستش دارم. مثل … پدربزرگم. وقتی این ها را می گفت سرش را پایین انداخت و به گوجه فرنگی توی دستش خیره شد. احساس کردم نمی خواهد بفهمم دروغ می گوید. تا خواستم بپرسم پدر و مادرش کجا هستند و چرا از این پیرمرد بداخلاق پرستاری می کند صدای ژرژ بلند شد: ماگی ماگی.
قبل از این که بتوانم حرفی بزنم آخرین تکه ی گوجه فرنگی را توی دهانش گذاشت و گفت: باید بروم وگرنه عصبانی می شود. موقع رفتن با دستش یک بوسه برایم فرستاد.
چند بار دیگر هم با هم حرف زدیم البته خیلی کم. تا می خواستیم حرف بزنیم پیرمرد صداش می کرد. او هم فوری می رفت.
تابستان که تمام شد کمتر پیرمرد را می آوردش توی حیاط. خودش را هم کم می دیدم. یکی دوبار که دیدمش شادابی همیشگی اش را نداشت. وقتی علتش را ازش پرسیدم دست کوچک سفیدش را روی قفسه ی سینه اش گذاشت و گفت: نفسم می گیرد. گفتم: این جا که هوا خیلی خوبه. حرفی نزد و رفت.
یادم است آخرین باری که توی حیاط دیدمشان پیرمرده ساکت روی تاب نشسته بود، مثل همیشه. مگی دستهایش را توی جیب سارافون مخملش کرده بود و کنار تاب ایستاده بود؛ نه حرفی می زد، نه می خندید.
یک شب اواخر پاییز تازه خوابم برده بود که صدایی شنیدم، صدای خش خش راه رفتن کسی روی برگهای خشک بود. بلند شدم. آهسته در را باز کردم و رفتم توی تراس. توی باغ سرکیسیان تاریک بود. صدای پچ پچ می آمد. نفسم را حبس کردم و خوب گوش دادم. صدای مگی بود. انگار با یک مرد حرف می زد. بعد از چند دقیقه در را بست. دور و بر را نگاه کرد و سریع توی خانه رفت.
زمستان کمتر می رفتم بیرون. هوای سرد برایم خوب نبود. همه جا سفید شده بود و فقط گاهی موهای خوشرنگ مگی یکنواختی این سفیدی را می شکست.
آخرهای بهار بود. تازه از بیرون آمده بودم. با کتابی که همان روز خریده بودم و یک لیوان چای رفتم توی تراس. لامپ روشن نکردم. روی صندلی ای ننونی ام نشستم. خیلی زود از خستگی خوابم برد. نمی دانم چقدر گذشت که با صدایی از خواب پریدم. شب از نیمه گذشته بود. از میان صدای جیرجیرک های باغ صدای دیگری هم شنیده می شد. انگار زمین را می کندند. صدا از خانه ی سرکیسیان می آمد. بلند شدم و آهسته جلو رفتم. خیلی تاریک بود. چیزی دیده نمی شد. گوش دادم. صدای کشیده شدن بیل روی خاک بود. اول فکر کردم دزد است. خواستم داد بزنم ولی ترسیدم. خواستم صاحبخانه ام را صدا بزنم یادم آمد رفته سفر. نفسم بند آمده بود. تکیه دادم به دیوار تراس. نمی دانستم چه کار کنم. بعد احساس کردم چیزی را روی زمین می کشند، یک چیز سنگین. گیج شده بودم. یکهو توی نوری کمرنگ،سایه ای دیدم. نباید معطل می کردم. باید داد می زدم و کمک می خواستم. اما یک لحظه کنار درخت بید باغ یک رنگ آشنا دیدم، همان برق مسی خوشرنگ. خودش بود. نشستم و از لای نرده ها تماشا کردم.
یک ماه بعد چمدانم را بستم. حالم بهتر شده بود و باید برمی گشتم. برای خداحافظی رفتم در خانه ی سرکیسیان. در زدم. کسی در را باز نکرد. در تمام یک ماه گذشته هم کسی صدا نکرده بود: ماگی، ماگی.
آن شب آخرین باری بود که چشم های میشی مگی را دیدم.

کلاس درس-غلام‌حسین ساعدی

غلامحسین ساعدی - خرداد ۱۳۹۰

همه ما را تنگ هم چپانده بودند داخل کامیون زوار در رفته‏ای که هر وقت از دست اندازی رد می‏شد، چهارستون اندام‏اش وا می‏رفت و ساعتی بعد تخته بندها جمع و جور می شدن دور ما یله می شدیم و همدیگر را می‏چسبیدیم که پرت نشویم. انگار داخل دهان جانوری بودیم که فک‌هایش مدام باز و بسته می شد ولی حوصله جویدن و بلعیدن نداشت. آفتاب تمام آسمان را گرفته بود. دور خود می‏چرخید. نفس می‏کشید و نفس پس می‏داد و آتش می‏ریخت و مدام می‏زد تو سرِ ما. همه له له می‏زدیم. دهان‌ها نیمه باز بود و همدیگر را نگاه می‏کردیم. کسی کسی را نمی شناخت. هم سن و سال هم نبودیم. روبروی من پسر چهارده ساله‏ای نشسته بود. بغل دست من پیرمردی که از شدت خستگی دندان‏های عاریه‌اش را درآورده بود و گرفته بود کف دستش و مرد چهل ساله‏ای سرش را گذاشته بود روی زانوانش و حسابی خودش را گره زده بود. همه گره خورده بودند. همه زخم و زیلی بودند. بیشتر از شصت نفر بودیم. همه ژنده پوش و خاک آلود و تنها چند نفری از ما کفش به پا داشتند. همه ساکت بودیم. تشنه بودیم و گرسنه بودیم. کامیون از پیچ هر جاده‏ای که رد می‏شد گرد و خاک فراوانی به راه می‏انداخت و هر کس سرفه‏ای می‏کرد تکه کلوخی به بیرون پرتاب می‏کرد.

چند ساعتی رفتیم و بعد کامیون ایستاد. ما را پیاده کردند. در سایه سار دیوار خرابه‏ای لمیدیم. از گوشه ناپیدایی چند پیرمرد پیدا شدند که هر کدام سطلی به دست داشتند. به تک تک ما کاسه آبی دادند و بعد برای ما غذا آوردند. شوربای تلخی با یک تکه نان که همه را با ولع بلعیدم. دوباره آب آوردند. آب دومی بسیار چسبید. تکیه داده بودیم به دیوار. خواب و خمیازه پنجول به صورت ما می‏کشید که ناظم پیدایش شد. مردی بود قد بلند، تکیده و استخوانی. فک پایینش زیاده از حد درشت بود و لب پایین‏اش لب بالایش را پوشانده بود. چند بار بالا و پایین رفت. نه که پلک‌هایش آویزان بود معلوم نبود که متوجه چه کسی است. بعد با صدای بلند دستور داد که همه بلند بشویم و ما همه بلند شدیم و صف بستیم. راه افتادیم و از درگاه درهم ریخته‏ای وارد خرابه‏ای شدیم. محوطه بزرگی بود. همه جا را کنده بودند. حفره بغل حفره. گودال بغل گودال. در حاشیه گودال‌ها نشستیم. روبروی ما دیوار کاه‏گلی درهم ریخته‏ای بود و روی دیوار تخته سیاهی کوبیده بودند. پای تخته سیاه میز درازی بود از سنگ سیاه و دور سنگ سیاه چندین سطل آب گذاشته بودند. چند گونی انباشته از چلوار و طناب و پنبه‌های آغشته به خاک. آفتاب یله شده بود و دیگر هُرمِ گرمایش نمی زد تو ملاج ما. می توانستیم راحت تر نفس بکشیم. نیم ساعتی منتظر نشستیم تا معلم وارد شد. چاق و قد کوتاه بود. سنگین راه می‏رفت. مچ‌های باریک و دست‌های پهن و انگشتان درازی داشت. صورتش پهن بود و چشم‌هایش مدام در چشم خانه‏ها می‏چرخید. انگار می‏خواست همه کس و همه چیز را دائم زیر نظر داشته باشد. لبخند می‏زد و دندان روی دندان می‏سایید. جلو آمد و با کف دست میز سنگی را پاک کرد و تکه‌ای گچ برداشت و رفت پای تخته سیاه و گفت: درس ما خیلی آسان است. اگر دقت کنید خیلی زود یاد می‏گیرید. وسایل کار ما همین‌هاست که می‏بینیدبا دست سطل‌های پر آب و گونی‌ها را نشان داد و بعد گفت: کار ما خیلی آسان است. می‏آوریم تو و درازش می‏کنیم و روی تخته سیاه شکل آدمی را کشید که خوابیده بود و ادامه داد: اولین کار ما این است که بشوریمش. یک یا دو سطل آب می‏پاشیم رویش. و بعد چند تکه پنبه می‏گذاریم روی چشم‌هایش و محکم می‏بندیم که دیگر نتواند ببیند. با یک خط چشم‌های مرد را بست و بعد رو به ما کرد و گفت: فکش را هم باید ببندیم. پارچه ای را از زیر فک رد می‏کنیم و بالای کله‏اش گره می‏زنیم. چشم‌ها که بسته شد دهان هم باید بسته شود که دیگر حرف نزند. فک پایین را به کله دوخت و گفت: شست پاها را به هم می‏بندیم که راه رفتن تمام شد. و خودش به تنهایی خندید و گفت: “دست‌ها را کنار بدن صاف می‏کنیم و می‏بندیم.» و نگفت چرا. و دست‌ها را بست. و بعد گفت: «حال باید در پارچه‏ای پیچید و دیگر کارش تمام است.» و بعد به بیرون خرابه اشاره کرد. دو پیرمرد مرد جوانی را روی تابوت آوردند تو. هنوز نمرده بود. ناله می‏کرد. گاه گداری دست و پایش را تکان می‏داد. او را روی میز خواباندند. پیرمردها بیرون رفتند و معلم جلو آمد و پیرهن ژنده ای را که بر تن مرد جوان بود پاره کرد و دور انداخت.

معلم پنجه‌هایش را دور گردن مرد خفت کرد و فشار داد و گردنش را پیچید و دست‌ها و پاها تکانی خوردند و صدایش برید و بدن آرام شد. سطل آبی را برداشت. روی جنازه پاشید و بعد پنبه روی چشم‌ها گذاشت و با تکه پارچه ای چشم را بست. فک مرده پایین بود که با یک مشت دو فک را به هم دوخت و بعد پارچه دیگری را از گونی بیرون کشید و دهانش را بست و تکه دیگری را از زیر چانه رد کرد و روی ملاج گره زد. بعد دست‌ها را کنار بدن صاف کرد. تعدادی پنبه از کیسه بیرون کشید و لای پاها گذاشت و شست پاها را با طنابی به هم بست و بعد بی آنکه کمکی داشته باشد جنازه را در پارچه پیچید و بالا و پایین پارچه را گره زد و با لبخند گفت: «کارش تمام شد.»

اشاره کرد و دو پیر مرد وارد خرابه شدند و جسد را برداشتند و داخل یکی از گودال‌ها انداختند و گودال را از خاک انباشتند و بیرون رفتند. معلم دهن دره ای کرد و پرسید: «کسی یاد گرفت؟»

عده ای دست بلند کردیم. بقیه ترسیده بودند و معلم گفت: «آنها که یاد گرفته‏اند بیایند جلو.»

بلند شدیم و رفتیم جلو. معلم می‏خواست به بیرون خرابه اشاره کند که دست و پایش را گرفتیم و روی تخته سنگ خواباندیم. تا خواست فریاد بزند گلویش را گرفتیم و پیچاندیم. روی سینه‌اش نشستیم و با مشت محکمی فک پایینش را به فک بالا دوختیم. روی چشم‌هایش پنبه گذاشتیم و بستیم. دهانش را به ملاجش دوختیم و لختش کردیم و پنبه لای پاهایش گذاشتیم. شست پاهایش را با طناب به هم گره زدیم و کفن پیچش کردیم و بعد بلندش کردیم و پرتش کردیم توی گودال بزرگی و خاک رویش ریختیم و همه زدیم بیرون. ناظم و پیرمردها نتوانستند جلو ما را بگیرند.

راننده کامیون پشت فرمان نشست و همه سوار شدیم. وقتی از بیراهه‏ای به بیراهه‏ی دیگر می‏پیچیدیم آفتاب خاموش شده بود. گل میخ چند ستاره بالا سر ما پیدا بود و ماه از گوشه ای ابرو نشان می‏داد.

نرگس های مست – محمود صفریان

خرداد ۱۳۹۰

سروده ای از

محمود صفریان

با صدای شاعر

با پوزش فروان از تاخیر در انتشار آن

VN520251

جایی-منصوره اشرافی

منصوره اشرافی - خرداد ۱۳۹۰

سروده ای که با نقاشی زیبائی از شاعر همراه است

جایی میان شب

جایی میان سنگ ها

جایی میان شوره زار،

ریشه می دوانم.

خار در چنگ،

عشق و آتش و درد را

جایی

همین نزدیکی ،

خیال می کنم.

و میان سکوتِ خواب

خورشید می شوم.

شب آرامی بود-سهراب سپهری

سهراب سپهری - خرداد ۱۳۹۰

می روم در ایوان، تا بپرسم از خود
زندگی یعنی چه؟
مادرم سینی چایی در دست
گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من
خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا
لب پاشویه نشست
پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد
شعر زیبایی خواند ، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین
با خودم می گفتم
زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
رود دنیا جاریست
زندگی ، آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم
دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟
!!!هیچ
زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت
زندگی درک همین اکنون است
زندگی شوق رسیدن به همان
فردایی است، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
ظرف امروز، پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز، دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با، امید است
زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک
به جا می ماند
زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ
زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود
زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر
زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ
زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق
زندگی، فهم نفهمیدن هاست
زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست
آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم
در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده از ساحت دل برگیریم
رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم
زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است
وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست
زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند
چای مادر، که مرا گرم نمود
نان خواهر، که به ماهی ها داد
زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم
زندگی زمزمه پاک حیات ست ، میان دو سکوت
زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست
من دلم می خواهد
قدر این خاطره را دریابیم.

ستایش زن-دکتربیژن باران

دکتر بیژن باران - خرداد ۱۳۹۰

مرد تو منم
پایی در هزاره های مبهم دور
پایی دگر در روشنی آینده

در هزاره های دور، زن!
سرور زمینیان بودی-
خواهر آسمانی
ایشتار در اکباتان،
آناهیتا، الهه باروری، باران
مادر خدایان شوش
پینیگیر، سرور ۴۰ رب النوع دیگر برای عشق، دهش، زایش
کاریباتو، روان سرگردان زیگورات چغازنبیل

روایت شهرزاد، شاهد قتل دختران بامر شهریار کامجو
ولی تو بافرهنگ و هوش
خشونت مستبد را در ۱۰۰۱ شب
به مرز تعامل انسانیت رساندی.
*
فرد من مانند تو است
ولی در تاریخ با جمع من ها
مای مذکر بیرحم و شقی گرد آمد.

در طول اعصار کهن
با کمک طوایف دشت و بادیه
مادران و خواهران ترا
ببند کشیدیم
آنها را در قماش احشام قلمداد کردیم
در محجبه پیچیدیم
خدایان مذکر
بما فرمان به ستم به نیم دیگرمان دادند
ترا برده کرده-
در سراسر زمین
برای بیگاری و هوس بفروش رساندیم

ترا در خانه رها کردیم
برای فتح شهرها-
غارت، بردگی و قتل

ما از دریاها گذشته
قبایل افقی قاره نو را
سربه نیست کردیم
برده از قاره سیاه با تازیانه در کشتیها
برای کاشت پنبه و تنباکو آوردیم.

در جنگها
مردان کشته می شدند
تا املاک و خانوارشان بی سرپرست
به یغما برده و در بند شوند.

در سِحر سَحر
با جوخه های اعدام
در یورش به سرزمینهای همسایه.
با دستان خونآلود
جیبهای پر از غارت غیر
چکمه های خاکی خانه های خراب دیگران
با اسبهای خسته
برای تمدد بتو بر گشته
تا برای تهاجم بعدی
آماده شوند.

از آتشفشان اعصار ظلم، جنایت و غارت آمده ام
بنام خدایان زور، تزویر و زر
به زنان اجحاف و ستم کرده ام.

من دیکتاتور بوده ام
خودخواه، خودشیفته-
حریص، پر ز حرص و حشر وحوش

تو باقی نسل مرا
در تخیل و رویا
با روایت، کار و هنر
پرستار بودی.
*
مرد تو منم
ای نیمه من در وادی حیات
ای تداوم تکامل مدنیت

از اقلیم افسانه های مبهم دور
اسطوره های تاریخ
غرایز بدوی مرکزی
عواطف ارثی ودیعه
تا غشاء برنامه و پیش بینی

تمدن تو، مرا رام و خانگی کرد
رقص اشباح شب
زیر ماه مشتعل
شهاب سوار سریع ساری
مجسمه سکوت
بحور تخیل شعر
نقاشی ثبات گریز بر سنگ

اکنون
در نجد تجدد فردیت
حقوق همه بجا
مرد تو منم
نیمه دیگرت برای هنر خانواده
با اصلاح سر و صورت صاف
بی ریش و پشم، چون صورت تو
جدا از توحش اسلاف
بسوی حریت و رنگین کمان داد
برای ایجاد فرهنگ فراگیر زمینی نوین
امروزی عدالت خواه؛ فردایی با برابری قرین

من یک پای تو برای کار و حیات
تو یک دست من برای ساختن و تداوم
پاهایم با تو برای همپایی
دست در دست هم
با کودکان بسوی روشن فردا

مرد تو منم.
عاشق هم ایم
ای گوزن گریز
بر دشت وحشت شب پیش
با سفر شکنجه، سفره تعب
از تاریکی هزاره های دور
به تقدیس زیبایی تو، امروز
برای طراوت طبیعت، توده و تو در فردا

یاد آر- هوشنگ ابتهاج ” ه.ا.سایه “

هوشنگ ابتهاج - خرداد ۱۳۹۰

هوشنگ ابتهاج در غزل سرائی
یکی از سرآمدان است. دیوان
” سیاه مشق او ” این ادعا را به
خوبی می نمایاند
—————————–

ما قصه ی دل جز به بر یار نبردیم
و ز یار شکایت سوی اغیار نبردیم

معلوم نشد صدق ِ دل و سرّ ِ محبت
تا  این سر سودا زده  بر دار نبردیم

ما را چه غم سود و زیان است که هرگز
سودای تو را بر سر بازار نبردیم

با حسن فرو شان بهل این گرمی بازار
ما یوسف خود را به خریدار نبردیم

ای دوست که آن صبح دل افروز خوشت باد
یاد آر که ما جان ز شب تار نبردیم

سر سبزی آن خرمن گل باد اگر چند
از باغ تو جز سرزنش خار نبردیم

بی رنگی ام از چشم تو انداخت اگر نه
کی خون دلی بود که در کار نبردیم

تا روشنی چشم و دل سایه از آن روست
از آینه ای منت دیدار نبردیم

از زبان ِ حافظ

حافظ - خرداد ۱۳۹۰

گفتم:
غم تو دارم
گفتا:
غمت سر آید
گفتم که:
ماه من شو
گفتا:
اگر بر آید
گفتم:
ز مهر ورزان رسم وفا بیا موز
گفتا:
زخوبرویان این کار کمتر آید
گفتم که:
بر خیالت راه نظر ببندم
گفتا که:
شبروست او از راه ِ دیگر آید
گفتم که:
بوی زلفت گمراه عالمم کرد
گفتا:
اگر بدانی هم اوت رهبر آید
گفتم:
خوشا نسیمی کز باد صبح خیزد
گفتا:
خنک نسیمی کز کوی دلبر آید
گفتم که:
نوش لعلت، ما را به آرزو کشت
گفتا:
تو بندگی کن کو بنده پرور آید
گفتم:
دل رحیمت کی عزم صلح دارد؟
گفتا:
مگوی با کس تا وقت آن در آید
گفتم:
زمان عشرت دیدی که چون سر آمد؟
گفتا:
خموش حافظ، کاین غصه هم سر آید

وصیت نامه وحشی بافقی

وحشی بافقی - خرداد ۱۳۹۰

روز مرگم، هر که شیون کند، از دور و برم دور کنید

همه را مست و خراب از می انگور کنید

مزد غسال مرا سیر شرابش بدهید

مست مست از همه جا، حال خرابش بدهید

بر مزارم مگذارید بیاید واعظ

پیر میخانه بخواند غزلی از حافظ

جای تلقین به بالای سرم دف بزنید

شاهدی رقص کند، جمله شما کف بزنید

روز مرگم وسط سینه‌ی من چاک زنید

اندرون دل من، یک قلمه تاک زنید

روی قبرم بنویسید وفادار برفت

آن جگرسوخته‌ی خسته، از این دار برفت

دو سروده – فریدون مشیری و تورج نگهبان

فریدون مشیری - تورج نگهبان - خرداد ۱۳۹۰

از دو زنده یاد عزیز
سروده ای از:
فریدون مشیری
و شعری از:
تورج نگهبان
در پاسخ به آن

فریدون مشیری

جان زنده است، اگرچه به رنج از تنم هنوز
با خون این و آن، نفسی می کشم هنوز
از خون تا بناک و طرب ناک پاک خود
یک یا دو قطره، شعله کشد در تنم هنوز
گرمای عشق، تاخته تا مغز استخوان
شعرم شرار اوست، اگر روشنم هنوز
برگی به شاخسار حیاتم نمانده است
خار چمن، گرفته به کف، دامنم هنوز
از صحبت و صفای تو دل بر نمی کنم
از دست دل، به جان تو، جان می کنم هنوز
و پاسخ

تورج نگهبان
ای روح جاودان که به رنج از تنی هنوز
با چلچراغ شعر و هنر روشنی هنوز
بینی اگر که رنج به تن پیله می کند
ابریشم از سرود و سخن، می تنی هنوز
هر چند در نشیب خزان پا نهاده ایم
شادابی بهار صد گلشنی هنوز
این شور و حال کار می قطره قطره نیست
دریای عشق و باده ی مرد افکنی هنوز
بر جا به شاخسار حیاتی تو تا ابد
جانی که بی نیاز ز پیراهنی هنوز
پرواز، سال هاست به خورشید کرده ای
تابنده همچو نور، ز هر روزنی هنوز
ای نازنین ” فریدون ” ای شهنواز عشق
گلزار دوست، خار دل دشمنی هنوز

درسته؟

خرداد ۱۳۹۰

مجله معروف  People  – پی پل ….میگوید خوشگل ترین زن دنیا است…درست می گوید؟

هیمنه

خرداد ۱۳۹۰

هیمنه

ناخنک که نه، …منقارک

خرداد ۱۳۹۰

ناخنک که نه، …منقارک

چیزی شده؟

خرداد ۱۳۹۰

چیزی شده؟

غرور

خرداد ۱۳۹۰

غرور

بالاخره رفت

خرداد ۱۳۹۰

بالاخره رفت….مثل هر زمستانی

زنی که مثل تو نیست – نسرین مدنی

نسرین مدنی - خرداد ۱۳۹۰

بعدها نام مرا باران و باد
نرم می شویند از رخسار سنگ
گور من گمنام می ماند به راه
فارغ از افسانه های نام و ننگ

” قشنگ است ؟ ”
” آره مانتوی قشنگی است و وقتی تو می پوشی قشنگ تر هم می شود. ببینم این پول های خواهر تو تمام نمی شود؟! ”
” رضا اینها را ول کن. کی وقتش می شود؟ ”
” وقت چی؟ ”

گونه اش گل انداخت و مانتوی رنگ صورتی، رنگ گلی گونه اش را پر رنگ تر منعکس می کرد.
پسر سیگارش را به زمین انداخت و زیر پا له کرد. دختر محجوب گفت:
” نه به خاطر کاری که کردی به خدا. ”
سرش را بالا گرفت به نیم رخ پسر نظری انداخت.
” از آبجی خجالت می کشم وقتی می گوید خانم دکتر خانم دکتر، گوشت تنم آب می شود. ”

پسر به دختر نگاه کرد و گفت:
” گفتم که آن کار را کردم تا مال من بشوی. ”

دختر چشم هایش را از تیر نگاه پسر پنهان کرد .سر به زیر انداخت و سریع جواب داد:
” به جان آبجی پشیمان نیستم .فقط دوست دارم با تو زیر یک سقف باشم. ”
پسر این ور و آن ور پارک را پایید و تیز بوسه ای بر گونه ی دختر کاشت و به سرعت از روی صندلی بلند شد و در حالی که می دوید گفت:
” مامان گفته نیمه ی شعبان اومد دارد .آن روز می آییم خانه تان ”
*****
” آبجی ِ گلم ، دستش نرمی حریر را دارد و شفای همه ی مرهم ها تو دستش است. آخِی سفت تر. سفت تر.”
دختر گردن باریک و لاغر خواهر را نرم می مالید .خواهر دست دختر را گرفت . طلای ِ گلم.
کف دستش را بوسید.
” خانم دکتر می شود. ”
و در حالی که به خود ادای پیر زن عصای به دستی داد ادامه داد:
” آن وقت خواهرش می آید تو مطبش بی نوبت ویزیتش می کند. ”
دختر لبخند زورکی زد. به طرف میز توالت خواهرش رفت .به رژلب قرمز دست نزد. دختر به خاطر آورد.
“از این رژلب بزنم آبجی؟ ”
از دهان خواهر بی هوا پرید:
” نه ، نه، آن فقط مال زن خراب هاست. ”
” زن خراب یعنی چی؟ ”
” یعنی… یعنی… ”

روبرگردانده بود.
بگو دیگر ؟بگو؟
یعنی زن هایی که مثل تو نیستند.
” چرا خودت می روی سر کار از این رژلب می زنی؟ ”
” من…من… آخر آنها دوست دارند. ”
” کی ها ؟ ”
بی حوصله جواب داده بود
” چه می دانم رئیس ها دیگر. ”

رو برنگردانده بود و ادامه داده بود:
” اما طلا خواهر گل من ازاین رژلب ها نمی زند .چون من بدم می آید. این رژلب مثل خون است. بوی گند می دهد. بوی عرق می دهد. بوی تنگی نفس. بوی شاش می دهد” “چرا صدات گرفته آبجی؟ ”
“… سرما …انگار دارم سرما می خورم. ”

دختر حتی وقتی تنها بود و وسوسه می شد، از آن رژلب نمی زد. می دانست آخر شب و بعضی وقت ها صبح که خواهرش خسته و کوفته می رسد خانه، خواهر با چه نفرتی رژلب قرمز را پاک می کرد.
از آن روزها استفاده از آن رژلب قرمز حکم گناه نابخشودنی به خود گرفت، مثل آن که روی قرآن ادار کنی.
*****
” رضا اگر بچه اول پسر بود چی؟ اسمش را می گذاریم ابوالفضل.”
پسر موهای موج دار دختر را نوازش کرد و شیطنت آمیز گفت:
” بچه اول باید عمل بیاید ”
پسر شروع به درآوردن پیرهنش کرد و…
*****
” ندیدی؟ ندیدی؟ چطور رنگش پرید وقتی برادرم را دید. ”
” بس ِ رضا بس ِ .نگو. نگو. ”
” چرا دست هایت را می گذاری روی گوشت ؟ نمی خواهی حالیت بشود چه کارست؟ ”
پسر با شدت دست های دختر را از روی گوشش کَند.
” او خوب است. او برایم مانتو می خرد. مرا می برد سینما. ”
” آره ، آره با پول امثال برادر من. ”
” نه. نه .تو که خودت نبودی .حتما برادرت با کس دیگر عوضی گرفته. ”

پسر سیگارش را با نفرت به زمین پرت کرد و به سمت آن رفت و با شدت زیر پا له کرد و به استهزاء گفت:
” جلسه ی معارفه، خواهر خانم تصمیم می گیرد. اول باید خانواده شان را ببینم اصل و نسب دارند یا نه، بعد پسر را؟ ”
پسر با خشم ونفرت به دختر نگاه کرد چشم هایش خالی از عشق و دلسوزی بود و آخرین جمله را به زبان آورد.
دختر خودش را از روی صندلی کَند و تا جایی که توانست دوید.
هر جا می رفت تصویر رژلب قرمز می دید و حرف خواهرش تو گوشش فریاد می زد:
” آن مال زن خراب هاست . زن خراب ها . خراب. ”
*****
میز شام را چید.او قول داده بود زود بیاید و آمد. مثل همیشه بعد از خوردن شام گردن وشانه های خواهر را ماساژ داد. در حین این کار سرش را به طرف گوش او برد:
” می خواهم درس بخوانم. ”
خواهر چندی سکوت کرد دست دختر را گرفت و کف آن را بوسید .کف دست دختر از شراب اشک خواهر تر شد.
خواهر زمزمه کرد:

” اگر یک چند وقت دیگر خوب کار کنم یک خانه ی نقلی می خرم طلا. برایت کامپیوتر می خرم. ضبط می خرم. آن وقت تو فقط درسَت را بخوان. دیگر صاحب خانه ای نیست که سرماه از ترسش مثل موش قایم شویم، دیگر کسی آبرومان را تو محله نمی برد. می رویم جایی که ما را نشناسند. جایی که کسی عربده نکشد و صدامان نکند جند..ج.. . من دیگر سر کار نمی روم. برایت غذا درست می کنم و منتظر می مانم از دانشگاه برگردی. وقتی هم خانم دکتر شدی و آدم پدر مادرداری پیدا شد عروست می کنم بعد هم بچه هایت را بزرگ می کنم. ”
*****
پسر پریشان با لباس نامرتب، ریش نتراشیده و موی ژولیده رو به دختر کرد:
” طلا بیا برویم. بیا ولش کن. خانواده ام تو را قبول می کنند. ”

دختر به کفش نونوارش خیره شده بود.
پسر رد نگاهش را گرفت.
” چیه باز داده ؟ خب کاسبی می کند، معلوم است. برادرم می گوید خوشکل است، خوب هم بلد است چکار کند. ”
دختر مثل فنر از جا پرید.
” اگر مرا می خواهی او را هم بخواه. ”
رگ گردن پسر باد کرد .صورتش سرخ شد.
دختر با صدای گرفته گفت:
” ببین دیگر نمی خواهم ببینمت؟ ”
پسر آشفته گفت:
” نه. نه. ”
دختر او را برانداز کرد چقدر حقیر به نظر می رسید.
” باشد گاهی همدیگر را تو همین پارک می بینیم. ”
پسر تغییر حال داد. سرزنده گفت:
” دوستم کلید خانه شان را داده برویم آنجا؟ ”

اولین بار بود که نگاه پسر برای دختر هرزه آمد .
دختر منزجر گفت:
” نه. دیگر نه. ”
*****
” می بینم که خیلی نونواری؟ ”
زهر کلماتش جان دختر را مسموم می کرد. پسر بی وقفه می گفت.

” مانتو نو، شلوار نو، اصلا همه چیز نو. خب دارد آبادت می کند. می خواهد وقتی خودش از کار افتاد جایش سبز باشد. به تو نگفت؟ راستی او که مرا ندیده؟ داداشم راست می گفت تا تجربه نکنی نمی فهمی چه تیکه ایست .پول خوبی به او دادم. این رخت ولباس های تن تو پول کار چند شب پیشش است. ”

در حالی که به روسری دختر دست سایید ادامه داد:

” معلوم است خیلی خاطرت را می خواهد. نمی گذارد آب تو دلت تکان بخورد. چه جانی دارد بیچاره.
راستی از او پرسیده ای شبی چند تا مرد را تامین می کند؟ این خواهر تو انگار تمام نمی شود.
نمی دانی چطور مردها شیره ی جانش را می مکند .
دوستم هم خیلی حال کرد. علی را می گویم همان که کلید خانه شان را می داد..آره. دنبال یک خال روی شکمش می گشتم .گفتم شاید مثل تو… ”

پسر بی اعتنا به اشک های دختر می گفت و می گفت.

دختر پسر را به جا گذاشت. خیلی دوست داشت جواب تمام آن حرف ها را با تفی یا سیلی بدهد اما دویدن تنها کاری بود که توانست انجام دهد.
*****
پسر مرتب با صورت اصلاح کرده و موی کوتاه دختر را نگاه کرد.
دختر نامرتب و پریشان و حواس پرت نگاهی به پسر انداخت.
” می خواستی مرا ببینی. چه کارم داری؟ زود باش .حوصله ندارم. ”

پسر خونسرد گفت:
” عجله نکن. خیلی حرف دارم. راستش خودم را مسئول می دانستم. لااقل حق این را داری باخبر شوی. ”
پسر می گفت و دختر گیج گاهی پشه ای را که وجود نداشت از روی صورت می پراند .
پسر طوری که انگار می خواست استخدام رسمی شود و ملزم بود سوال شرعی را مو به مو جواب دهد در شرح ریزه کاری ها اصرار داشت.

” بعد ولو و شل عین دُمبه افتادم کنارش. کمی از بدنش فاصله گرفتم. دستم را دراز کردم از تو جیب شلوارم که پایین تخت افتاده بود ، پول را در آوردم. سیگاری گذاشت گوشه ی لبش و با فندک روشنش کرد. اسکناس ها را یکی یکی گذاشتم روی بدنش روی گردنش روی پستانش روی شکمش روی نافش روی …روی رانش. تنش خیس ِ عرق بود اسکناس ها تا تنش را لمس می کردند می چسبیدند. هی به کارم خندید .خیلی از خندیدنش ترسیدم طلا . مثل دیوانه ها می خندید. ”

دختر پشه ای را که وجود نداشت از روی صورت پراند.

” یکی از اسکناس ها را گرفت و با سیگار سوزاند .اسکناس مچاله شد و سوخت . یک وری شدم اسکناس ها را از روی گردنش انداختم. گردنش را مالیدم. یک جوری شل و لَخ شد. شنیدم گفت دست هیچکس جوهر دست او را ندارد. دست او نرمی حریر را دارد پرسیدم کی؟ گفت خانم دکتر. ”
بعد فشار آوردم .

پسر خنده کنان ادامه داد:
” تو را می گفت. گفت دردم می آید. بس است. بعد نشستم روی شکمش. دستم همان طور روی گردنش بود. فشار دادم. فشار دادم. ”

دختر نگاهی به دست های پسر انداخت که مثل پنجه ی گرگ مچاله شده بود.

” فشار دادم. فشار دادم. تا وقتی جان داشت دستانش را با تمام زورش به دستهایم چسبانده بود اما من دستم را از روی گردنش نکَندم. فشار دستانش هی کم و کمتر شد. بعد دستش را روی ملافه کشید .ملافه مثل صورت خواهرت هی جمع شد . هی درهم شد. به خِر خِر افتاد. ”

دختر نگاهی به صورت پسر انداخت که مثل رژلب، قرمز شده بود.
دختر پشه ای را که وجود داشت از روی صورت پِر داد.

” خواهرت باز جان آن را داشت که تکان بخورد یا ملافه را درهم کند اما انگار بفهمد دیگر تمام است ، یک جور حالت رضا پیدا کرد. یک جور تسلیم شدن. یاد اسماعیل افتادم که رفت تو قربانگاه. یک آن، تو را و او را گم کردم .چشم هایش خیلی شبیه چشم های تو شد. دستم را عقب کشیدم .از روی شکمش بلند شدم پی ِ یک خال سیاه گشتم. شکر خدا خال نداشت. دوباره خواستم دستم را دور گردنش فشار دهم اما دیدم تمام کرده. ”

پسر انگار که در جواب دادن به سوال شرعی از خود راضی باشد، دست هایش را کش وقوس داد و تنش را یله کرد روی صندلی.
دختر آه مُقطعی کشید . بغض نمی گذاشت آه او دنباله دار و یک نفس باشد. بختکی انگار روی صدای دختر سنگینی می کرد. پرسید:
” خیلی درد کشید ؟ ”
رضا بی خیال گفت:
” فکر کنم آره . اول هایش آره اما آخرهایش نه. ”

دختر خیره به ماشین های در حال حرکت آن ور پارک پرسید:
” چه کارش کردی؟ ”

پسر گفت:
” آهان برایت تعریف نکردم؟ علی پشت اتاق خواب بود. فقط شورت پایش بود .خواست بپرد تو اتاق. عصبانی گفت چقدر لفتش دادی قرار بود سرجمع نیم ساعت شود. گذاشتم برود تو اتاق. خواهرت را دید با اسکناس های ول شده روی بدنش، صورتی که رنگش .. رنگش مثل کبودی آسمان بود با دست هایی که افتاده بود این ور و آن ور تخت و چشم های باز. اول یک خُرده می دانی خب ،جا خورد .طبیعی است تو هم جای او بودی جا می خوردی نمی خوردی؟ اول رنگش پرید .بعد ریشش را خاراند و گفت جهنم ..دوست داری تماشا کن دوست داری برو بیرون..و به طرف خواهرت رفت شورتش را درآورد… ”

صدای پسر در صدای دختر گم شد.
” وای چقدر پشه ، چقدر پشه ”

پسر بی وقفه می گفت:
” من موافق نبودم اما چه می شود کرد. ”

دختر گیج پرسید:
” چکارش کردی؟ ”
” والا یک جایی چالش کردیم. یادم نمانده. شب بود. چشم جغد که نداشتم نتوانستم بفهمم کجاییم. اطراف تهران بود. تو همین زمین خدا. ”
دختر سری تکان داد و پرسید:
” کسی، کسی فهمید؟ ”
پسر انگار فتح کشوری کرده باشد گفت:
” آره خب، به خانواده گفتم. می دانی پدر گفت: دوتا جوان مثل تو داشته باشیم کشور می شود گلستان. مادر اول ترسید بیندازنم زندان. بعد که داداش خیالش را راحت کرد گفت:
بنازم به غیرتت. ”
داداش هم گفت:
” یک انگل کم. ”

دختر ماشین وار سر تکان داد و پرسید:
” راست می گویی رضا! تو این چند روز کسی نیامد بپرسد خواهرت کجا غیبش زده. پلیسی، قانونی، کسی، به تو دستبند نزد؟
پسر مطمئن گفت:
” نه بابا، داداش گفت دلت قرص باشد کسی هم فهمید می گوییم لکه ی ننگ بود پاکش کردیم. فوقش یکی دومیلیون می گذاشتیم تو کف دست قاضی حکمش را می خریدیم می گفتیم ما زحمت سنگسار شما را کم کردیم. ”

دختر مداوم سر تکان می داد، و گفت:
“پس راست است. راست است. کسی به تو دستبند نزد .من خیلی خِنگم. چند شب پیش همسایه مان عرق خورده بود .پلیس ها ریختند تو خانه اش با باتوم سیاهش کردند وبردنش گفتم شاید ..شاید .. ”

دختر زیبایی حزن آلودی داشت. رو به پسر کرد. برای اولین بار در آن روز مستقیم تو چشم های او نگاه کرد.
” خوب حالا که دیگر او نیست، نمی خواهی مرا بگیری؟ ”
پلک چشم های پسر به لکنت افتاد. چند بار پشت سر هم مثل شعله ی فتیله پر پر زد.
دختر لبخند زد وگفت:
” می دانستم. فقط فقط خواستم… ”
دختر ادامه ی جمله اش را خورد.
دوباره روبه او کرد و گفت:
” آخرین هدیه ات را هم به من بده بعد برو. ”
*****
دختر کادو را باز کرد. به پسر پشت کرد. آیینه اش را از تو کیفش درآورد .سبک و خالی به خیابان آن ور پارک رفت .
*****
صدای ماشین ها را شنیدم که در بوق زدن از هم سبقت می گرفتند رو برگرداندم. دختری هفده هجده ساله با رژلبی به رنگ خون سوار ماشینی شد که پشت سر آن ماشین های دیگر صف گرفته بودند.