من اردیبهشت ام…دومین ماه بهارم

اردیبهشت ۱۳۹۰

من هم بهارم ….اردیبهشت ماهم ….من رنگم…

رنگ های چشم نواز ….من هم فریاد زندگی ام…فریاد آزادی


نقدی بر” نوشتن با دوربین ” و دیگر حواشی – نسرین مدنی

نسرین مدنی - اردیبهشت ۱۳۹۰

« گرمای انسانی ، خوش بودن از محبت و از مهر و پاکی و صراحت اندیشه می آید نه از تقلب و حسد و جعل و نافهمی ، نه از دسته بندی و از مافیا بازی . در دسته بندی ناپاک نرفتن و با خیل احمق ها نجوشیدن مردم گریزی نیست . » (۱) ابراهیم گلستان

قبل از خواندن کتاب نوشتن با دوربین و کتاب های دیگر ابراهیم گلستان نقدها، حرف و حدیث های بسیاری راجع آن خوانده و شنیده بودم و در من همان موقع ها این حس به وجود آمده بود که در یک کلام ابراهیم گلستان دیوانه ای است زنجیر بریده که ادبیات و صاحب نامان را لت و پر کرده و هر چه مسنّ تر عقلش زایل تر و در راه تخریب چهره ها تازنده تر.
در ذهنم این سوال بی جواب می ماند راستی ابراهیم ی فروغ این بود ؟!
کتاب به دستم رسید .نخواندم بلکه بلعیدمش.
تصمیم گرفتم نقدی بر آن بنویسم اما مدت ها در فکر رفتم . پیش از نقد کتاب باید بعضی از نقدها و برخی از گفته های بی انصافانه ی نویسندگان و دیگران بی جواب نماند.
نقدهای مختلفی از این کتاب وجود دارد نقدهایی با جهان بینی و نقطه نظرهای مختلف و فحاشی هایی که به زعم نگارنده شان از جنبه ی روان کاوی ارائه شده است.
من نیز از دیدگاه خود نقد می کنم.
ابتدا مروری داشته باشیم به شخصی به نام ابراهیم گلستان.
ابراهیم گلستان برای من ِ جوان ایرانی کیست؟ چیست ؟ چه ماهیتی دارد؟ چطور فکر می کند؟ چطور احساس می کند؟ چطور ؟ چطور و چراهای بسیار…
چطور می توان به چه شناختی از او رسید و چه شناسنده هایی درباره ی ایشان وجود دارد ؟
چقدر منابع یا بهتر است پرسیده شود چه منابعی در دست است تا بتوانی به جواب سوال ها برسی.
نگاهی بیندازیم به « ُطرق الی گلستان » سیر و سلوک و مشقت رسیدن به حقیقت ِ گلستان !
به میدان انقلاب می روی جویای کتاب های گلستان. قطعا می دانی جز دو سه تایی آن هم این اواخر ، کتابی بعد از انقلاب ازایشان منتشر نشده هر چه هست نقد است آن هم اکثر نقد شخصیت ایشان.
این از این.
خوب ، خوره ی فهمیدن و شناختن افتاده است به جانت .کتاب فروشی های حوزه ی کریمخان که هیچ می روی سراغ دسته دوم فروشی ها. هر کتاب گلستان سی الی چهل هزار تومان قیمت دارد آن هم از کل راسته ی انقلاب از میدان گرفته تا چهار راه ولی عصر و محدوده ی کارگر شمالی تنها دو کتابفروشی حاضرند در ازای بیعانه کتاب را با همان قیمت مذکور تحویلت دهند.
فیلم های گلستان؟
فیلم های گلستان که گفتن ندارد کیمیایی است که اگر یافتی دولا پهنا به ما هم بفروش.
حالا اگر منصفی بنشیند به تماشا می بیند در آخر راه سالک به دیوار بن بست رسیده است با باری از حیرانی ِ بیشتر.
خودت می خواهی از خلال کتاب هایش فکر ، جهان بینی عواطف ، دغدغه های انسانی و اجتماعی ابراهیم را بشناسی، پیش از آن باید خالی الذهن شوی ، باید تمامی نقدها و به قول جلال خزعبلات را کنار بگذاری و به آن ها وقعی نگذاری . پس این شناخت باید شایسته ی آدمی چون گلستان باشد، کسی که به زعم من از تاثیر گذارترین نویسندگان معاصر است.
تنها منبع ، کتاب ها، تو را تغذیه می کنند و بی پیش داوری به شناختی سالم و بینشی روشن درباره ی ایشان می رسی.
« ایمان را ارزات تر از عقیده می شود به دست آورد. ایمان آیه می خواهد عقیده اندیشه. » (۲)
به ابراهیم باید از خلال موضوعات طرح شده در کتاب هایش ، از مفاهیم انسانی آن ها عقیده پیدا کرد نه از میان نوشته ها و فحاشی های رکیکی که گاه او را به یک روان پریش تنزّل داده است.
قبل از همه جواب برخی از این به اصطلاح نقد! ها را می دهم.
نویسنده ای (۳) در نقدی باعنوان آن مرد خود شیفته چنین آورده (نقل به مضمون) که : « گلستان دندانش افتاده بلافاصله می رود دندان پزشکی دندانش را می کارد تا کسی او را بی دندان نبیند ».
« جا عوض کردن فرق دارد با خود عوض کردن نمی دید تغییر جا دلیل پیش رفتن نیست » (۴)
جا عوض کرده اید و از وطن فرسخ ها دور شده و گفتیم فرهنگ غرب که هنرمندان شان را حلوا حلوا می کند ، حداقل تاثیرکی در شما گذاشته اما مثل اینکه همان خصلت های مذموم ِ چسبیده به ذات ایرانی را با خود برده اید.
جان دلم ! گویا ماتحتت حسابی سوخته از اینکه او نمی تواند شب تا صبح بی دندان بخوابد اما اگر شما بودی می توانستی؟
در فیلمی بازیگری به مخاطبش گفت:« یکی با عرعر خر لذت می برد یکی از چهچهه ی بلبل حظ می کند ».
این ها همه بر می گردد به طبایع آدم ها، وقتی زیباشناسی نباشد می توانید بی دندان هم جلوه بفروشید و دیگری نمی تواند حتی بی یک دندان افتاده در انظار ولو یک نفر ظاهر گردد.
مصداق گفته ام عقیده ی سیروش علی نژاد است :
« پای صحبت کسی نشسته بودم که درجه حساسیتش به زیبایی با دیگران بکلی فرق داشت. » (۵)
ادعا کرده اید که ایشان از نارسیسیم رنج می برد. اگر مایه ای از دوست داشتن به خود نبود که می شد یکی مثل هزار هزار آدم های اطراف نه ابراهیم گلستان!
پاسخ به ایرادی که از مفهوم روشنفکر و روشنفکری از ایشان گرفته اید از جانب ابراهیم به بهترین نحو داده شده است و هم این شما را بس.
اساسا روشنفکر در این زمانه از دیدگاه گلستان چطور آدمی است:
« …. در این میانه هم یک دسته فرمولساز می شوند برای جنبه های جور بجور همان اعمال، اما خود از تمام بی بخارتر ، ولی پرگوی تر بیجاتر ولی پر از جنجال، از جای خود نجنبنده پشت میز کافه نشین ِ عرقخور ِ دودی – سوزنی ، دارای ادعای روشنائی چیزی که هیچ نزدشان نمی بینی . دنیای تنگشان را به وسعت دنیای واقعی ، حتی به وسعت کیهان بی حساب می انگارند.خود را روشنفکر می خوانند بی آنکه نزدشان اصلا فکری یا فکرکی باشد چه بکر چه آلوده.شعر می گویند، فیلم می سازند ، نقاداند، و همچنین به ترجمه رو می کنند بی دانستن زبان اولی یا زبان خود ، حتی ؛ و مافیان منگی که با همانند های خود دارند تضمین ادعاشان است که مانند پمپ با باد یکدیگر را پروار می نمایانند، یکدیگر را بهم حقنه می کنند .به ناحق » (۶)
بی شباهت نیست به شکوه ای که محمد جوینی در دیباچه تاریخ جهان گشا قرن ها پیش فریاد کرد:
« … هر مُدبِری دبیری و مستدفی مستوفیی و هر مسرفی مشرفی و هر شیطانی نایب دیوانی و هر کون خری سر صدری و هر شاگرد پایگاهی خداوند حرمت و جاهی و هر فرّاشی صاحب دور باشی و هر جافیی کافیی و هر خسی کسی و هر خسیسی رئیسی و هر غادری قادری و هر دستاربندی بزرگوار دانشمندی » (۷)
اصولا روشنفکر از دیدگاه گلستان چطور آدمی باید باشد:
« باید فرمان ایست به خود داد، مطلب های سپرده به ذهن و گرفته به عادت را زیر و روئی کرد تا حالا که آنقدر شعور و شرف داری که به دیگران می اندیشی راهی که راه باشد بیابی و بیهوده دور ور نداری تا تنگ چشم و بی حساب بیفتی به کوره راه یا در مانداب درمانده و لجن گرفته بمانی . اینست کار روشنفکر نه ساختن یا تکرار حرفهای مثل ورد سحر فریبنده – چیزهائی که متکی به سنت است نه بر عقل . حرفت باید از حساب و تجربه باشد، از محک زدن به سنت ها نه از اطاعت آنها، نه از عادت. » (۸)
دیگر منتقد(۹) نوشت : « ابراهیم گلستان تمام شد » .
منتقد عزیز ! پس چرا برای من که تقریبا شصت سال پس از گلستان به دنیا آمده ام تمام نشده ؟
و آیا اساسا ابراهیم گلستان با چنان آثار ماندگار چه در عرصه ادبی و چه در عرصه سینمایی تمام شدنی است؟
نوشته اید ، گلستان فروغ را با لفظ « طفلکی » یاد کرده.
جناب! خوب است بدانید « طفلکی » جزو صفات تحبیب است مثل حیوانکی.
دیگر آنکه ابراهیم آن قدر به فروغ ارزش واعتبار داد که فیلم خانه سیاه است را می دهد بسازد به این دلیل که یکی از بازیکنان ، اکبر مشکین ، هروئینی بود و می خواست همه را یکی یکی هروئینی کند و « نزدیک بود فروغ را هم هروئینی بکنه که من قطع کردم و برای خاطر این که همان موقع مسئله ی “خانه سیاه است ” پیش آمده بود ، گفتم فروغ اینو بیا درست کنیم، تو درست کن. علتش هم اینه . » (۱۰)
ایشان از فروغ در جای جای مصاحبه های این کتاب این طور یاد کرده است :
« فروغ با اون درجه هوش و فعالیت اش تحت تاثیر آدم های اسفنجی نمی رفت» (۱۱)
و در جای دیگر :
« فروغ شعور داشت » (۱۲)
اینکه نویشته اید « اصلا فروغ پیش از گلستان هم معروف بود » اینکه دیگر انتقاد نیست تصدیق همین گفته ی گلستان است :
در پاسخ سوال جاهد که آیا [فروغ] شهرت هم داشت؟
« آره ، سه تا کتاب “عصیان” و “دیوار” و “اسیر “را در آورده بود. خیلی معروف بود.» (۱۳)
گمان می کنم شما بهتر است تنها به تورق کردن و گفته های این و آن بسنده نکنید و یک بار با دقت از اول تا آخر کتاب را خود مرحمت فرموده بخوانید تا چنین اشتباهات فاحشی در نقدتان جایی نداشته باشد.
انتقادهای بسیاری بود بر اینکه چرا به فلان مترجم یا فلان شاعر چنین و چنان گفته و بعد از کلی توهین و تحقیر ربطش داده اند به خود بزرگ بینی و اینکه جز خود تحمل دیدن نامدار تر از خود را ندارد.
مدافعان آن مترجم بیشتر، همشهری های جنوبی او بوده اند و قطعا به این برنمی گردد که تا دعوا و مشاجره ای می شود جنوبی ها هوای هم قومی خودشان را دارند! چرا که ابراهیم هم هر چه نباشد زاده ی جنوب کشور است. پس این به تنهایی نیست . به گمانم این است که حالا که مترجم گور به گور ویلیام فاکنر سرشناس است و به استادی رسیده و به هر حال شاگردان بسیاری دوره اش کرده اند یکی مثل گلستان نباید پیدایش بشود و بگوید :« زق زق گریه می کرد » (۱۴) چرا؟ چون زنش آمد تو اداره آبروریزی راه انداخت.

« … بی آزادی آدم به آدمیت نمی رسد ، هرگز. دروغ ضد آزادی ست. بی آزادی سلطه به دست نمی آید. بی سلطه آدم همیشه حیوان است. اصلا آدم یعنی مسلط به خود بودن . وقتی صداقت نباشد تسلط نیست. مسلط به خود بودن یعنی تامین ِ پایه آزادی. » (۱۵)
ایراد گرفتن به آنکه چرا ابراهیم از آن شاعر چنین و چنان یاد کرده مرا یاد خاطره ای از یدالله رویایی انداخت؛ آن زمان که با شاملو راهی رم شده بود در بهار ۵۴ و به گفته رویایی بساط عرق خوری و تریاک و هروئین هم به همراه داشتند. بعدها یدالله رویایی از مصاحبه شاملو با علیرضا میبدی در روزنامه رستاخیز شگفت زده شده بود چرا که به قول ایشان تمام وقت از عرق خوری در کافه ها تا جنده بازی با هم بودند و شگفتی رویایی از این بود که شاملو در مصاحبه گفته بود « در کوچه های رم سراسیمه می دوید و فریاد می زد آیدای من کجاست » .
خیلی ها به یدالله رویایی بدوبیراه گفتند غافل از اینکه ما مردمان بت پرستی هستیم تا کسی بتی را در چشممان می شکند دشمنش می شویم. کی سر عقل می آییم که شاملو هم آدم بود و اگر ابراهیم ندانستن انگلیسی و دیگر مسائل را ضعف او می داند، چرا حرفش را حق نمی دانیم ؟ چرا ربطش می دهیم به روان پرشی؟
ابراهیم! ما قوم آذر صفتی هستیم سخت است بت شکنی را تاب بیاوریم .

« دست ورداریم از این فریب به خود دادن » (۱۶)
در نقدی (۱۷) دیگر آمده است که سخنان ابراهیم گلستان یادآور سخنان صادق خلخالی است؛ که ابراهیم گلستان سالهاست فراموش شده؛ که نگاه ضد انسانی و فاشیستی به اهالی فرهنگ و هنر و ادب و سینما دارد و …. بعد از آن تا توانسته به روزنامه نگاری که با ابراهیم مصاحبه کرده بد و بیراه گفته و به این اکتفا نکرده و الطافش را شامل حال مهدی یزدانی خرم و مصاحبه ی او با گلستان هم کرده است.
جناب! خوب بود این قدر از خود به در نمی شدید و بار دیگر نامه ی ابراهیم گلستان را به نادر ابراهیمی و نوشتن با دوربین را می خواندید. نه تنها به دیدگاه ضد انسانی و فاشیستی نمی رسید که آنجا متوجه می شوید که ایشان گناه سرافکندگی و شکست های پی در پی تاریخ مان را روا نداسته بیندازیم به گردن همسایگان مان.
« در هر جا نفهم و گنگ و چرت و پرت گو فراوان است. نزدیک خود را ندیدن و نزدیک خود ندیدن ِ این ها اما انتساب این صفات به همسایه، بی لطفی است.» (۱۸)
ایشان در این سن و سال بدن خود را با ورزش ورزیده کرده مصداق عقل سالم در بدن سالم. اهل دود و دم نیست. اهل هیچ مواد تخدیری نیست. آدمی که از فیلم زمانی برای مستی اسب ها حظ می برد آدمی که با خواندن غزل سعدی اشک به دیده می آورد حس زیباشناسی والایی دارد یکه پسند است و گوهر شناس. اینکه ایشان به حق خیلی ها را هم در این کتاب ستایش کرده اند، خودش دلیلی است بر ردّ تمامی ادعاهای پوچ.
وقتی زعما و پرچم داران! عرصه ی ادبیات شماها باشید، حق هم هست که ابراهیم این طور گله کند:
« چه فایده؟ آدم برای سرگرمی خودش و برای بیرون ریختن دردهای شخصی خودش می نویسد. نه خطاب به جوانها، جوانی که کر است، “در دل من همه کور و کرند” »(۱۹)
دیگر از من جوان چه انتظار!
ابراهیم گلستان نویسنده و فیلمسازی عاقل ، خوش فکر ، اندیشمند، با جسارت ، گستاخ ، متوقع، روشن ، بی ناراستی ، بی غل و غش و راست گوست.
ابراهیم را می توان در خلق شخصیت داستان هایش شناخت.
ایشان در مصاحبه هایش با پرویز جاهد نشان می دهد با کسی شوخی ندارد. نکته بین است. دقیق است. بصیرت دارد. روشن دل است. با مردمش از کوچه و بازار گرفته تا محفل شکر شِکن شعر پارسی و زعمای آن رو رواست است. درست می بیند .راست می گوید. از قید آن قیود دست و پاگیر خودش را سال هاست سال هاست که رهانده. آدم است « آدم یعنی صریح ، ساده، راست، بی پرده، پاک، روشن و جستجوکننده درستی و پاکی. رنج درست و رنج درستی را فهمیدن شرط اساسی رفع شکنجه و درد پلیدی است، چیزی را که از زیور به خود بستن به دست نمی آید، چیزی که از تخیل بی سنجش به دست نمی آید، چیزی که از ادعا به دست نمی آید.» (۲۰)
به زعم من ، صداقت و درستی که نباشد نتیجه اش رخنه می کند در هنرمان در سینمامان در نوشته هامان. آن قدر در منجلاب پیش می رویم که ثمره اش می شود فیلمی مثل پایان نامه در جشنواره . به دوستی گفتم :« این فیلم تحریف واقعیت نبود که تقلیب بود. کارناوالی از دروغ و تحمیق و تقلب». با پررویی و وقاحت دورغ را تو لفافه ای از احساس گرایی می پیچیم غافل از اینکه صحنه های شکنجه و شقاوت ما را به جوش می آورد و عقل و اندیشه مان بی ذره ای حظ و غنا منزجر می شود. حکایت پایان نامه حکایت سینما تنها نیست؛ حکایت نقد ماست؛ موسیقی ما و رمان های ماست.
در پایان آنکه، ابراهیم گلستان آن مایه را داشت که تا ابد معشوق فروغ هوشمند فروغ حساس بماند.
ابراهیم گلستان آن مایه از شعور ، پاکی ، قد علم کردن علیه ناراستی و ناپاکی را داشت که معشوق من جاودانه سزاوارش باشد.
اگر ابراهیم گلستان غیر از آنچه حالاست می بود به ابراهیم گلستان دیروزی خیانت کرده بود به گلستانی که فروغ می شناخت به آن جوهر به آن ابراهیم اما ابراهیم امروزی همان ابراهیم دیروزی ماند ؛ ابراهیم گلستانی ماند که :
او با خلوص دوست دارد
ذرات زندگی را
غمهای آدمی را
غمهای پاک را

در این نقد بر آن سعی شد که از نوشته های ابراهیم گلستان در بهتر فهماندن و جواب دادن به ادعاهای بی اساس استفاده شود .
در فرصتی دیگر به نقد داستان های ایشان می پردازم.

از همکار نویسنده ای که خالصانه در جمع آوری منابع کمک شایانی به من کردند – هر چند ایشان نقد تندی به ابراهیم گلستان داشتند و من نیز در این نقد انتقادهای تندی بر ایشان داشتم- تشکر بسیار می کنم و دوست دارم بدانند ارادت و احترامم به ایشان همچنان بر جاست اما فکر و اندیشه م از اندیشه ی ایشان مجزّا.

یادداشت ها

۱- نامه ابراهیم گلستان به نادرابراهیمی ص ۱۷
۲- اسرار گنج درّه جنّی ، ابراهیم گلستان، چ نهم ۱۳۸۷، نشر بازتاب نگار، ص ۷۹
۳- آن مرد خود شیفته، شهرنوش پارسی پور، فروردین ۱۳۸۶، سایت هفتان
۴- اسرار گنج درّه جنّی ، ابراهیم گلستان، ص۸۷
۵- پای صحبت ابراهیم گلستان ، سیروس علی نژاد ، ص ۱
۶- نامه ابراهیم گلستان به نادر ابراهیمی ص ۱۹
۷- دیباچه تاریخ جهان گشای جوینی تصحیح محمد قزوینی، نشردنیای کتاب، چ سوم ۱۳۸۲، ص ۴ و ۵
۸- نامه گلستان به نادر ابراهیم ص ۱۹ و ۲۰
۹- پرده برداری از یک چهره ، محمود صفریان، ماهنامه گذرگاه ش ۸۰ ، س ۱۳۸۷
۱۰- نوشتن با دوربین ، پرویز جاهد ، نشر اختران، چ اول ، ص ۱۹۶ و ۱۹۷
۱۱- همان ص ۲۵۵
۱۲- همان ص ۱۳۵
۱۳- همان ص ۱۴۹
۱۴- همان ص ۱۴۵
۱۵- اسرار گنج درّه جنّی، ص۱۴۸
۱۶- نامه گلستان به نادر ابراهیمی، ص ۱۴
۱۷- پیوند ابراهیم گلستان و محمد قوچانی زیر عبای شیخ فضل الله نوری، شهرام عدیلی پور، ماهنامه گذرگاه ، ش ۸۲، س ۱۳۸۷
۱۸- نامه گلستان به نادر ابراهیمی ص ۱۴ و ۱۵
۱۹- همان ص ۵
۲۰- همان ص ۱۵

نگاه من – محمود صفریان

محمود صفریان - اردیبهشت ۱۳۹۰

ابراهیم گلستان به تصوّر نسرین مدنی
درنوشته ای با عنوان
نقدی بر:
نوشتن با دوربین ” و دیگر حواشی
که در همین شماره گذرگاه آمده است
ونگاه من بر آن

من با این شوق که در این قحطی نوشته های خوب، بخصوص ” نقد “، کاری از نویسنده ای جوان در مورد نویسنده ای که دارد پا به قرن دیگری از حیات می گذارد، به دستم رسیده است، به سراغش رفتم و آن را خواندم.
اول فکر کردم که صحبت در مورد آثار ابراهیم گلستان است، ” یا همانی که تیتر زده شده است ” ولی در یافتم که تمرکز نویسنده، بیشتر ” و شاید فقط ” متوجه شخص ابراهیم گلستان است، یعنی در مورد کسی است که ” در رابطه با فیلمهای مستندش و آشنائی نزدیکی که با فروغ فرخزاد داشته ” نامش به مناسبت هائی برده می شود. بهر روی آن را با حوصله خواندم. از این نظر با حوصله، چون مدت هاست که فرصت خواندن، به قول همین خانم نویسنده خزعبلات را ندارم ”
خانم مدنی در این نوشته در قالب فروغ فرخزاد به مدد گلستان آمده است، و بی توجه به این حقیقت
که ” زنگی به شستن نگردد سفید ” او را به حمام ذهن خود برده و با همه ی نیرو و شیفتگی به کیسه کشی او پرداخته تا بتواند ابراهیم گلستانی آن جور که می خواهد ” تر و تمیز و شسته رفته ” , بسازد، و نه آن جور که واقعن هست، و برای رسیدن به این هدف ، به تمام حرف و حدیث ها و نقد هائی که در مورد این نویسنده نوشته شده است، با ناراحتی می گوید ” خزعبلات ” و همه شان را ” این به اصطلاح نقد! ها ” می نامد.
و نمی دانم بر پایه کدامین برداشت حتا به منتقدین توهین هم می کند ویا با کنایه حرف میزند:

… جان دلم ! گویا ماتحتت حسابی سوخته از اینکه او نمی تواند شب تا صبح بی دندان بخوابد اما اگر شما بودی می توانستی؟ “

جناب! خوب است بدانید…. “

” جناب! خوب بود این قدر از خود به در نمی شدید …”
نیست شما در این نوشته از خود به در نشده اید

ونظر می دهد که :
“…. گلستان کسی است که به زعم من از تاثیر گذار ترین نویسندگان معاصر است “
بنظر من اگر می نوشت ” یکی از تاثیر گذارا ن است ” کمتر نشان می داد که دستپاچه ی تعریف از او است
“…. ابراهیم گلستان نویسنده و فیلمسازی:
عاقل ، خوش فکر ، اندیشمند، با جسارت ، گستاخ ، متوقع، روشن ، بی ناراستی ، بی غل و غش و راست گوست. “

گویا دارد از موجوی آسمانی و تافته ای به غایت جدا بافته حرف می زند و یاد آور همان زیپی می شود که در سقف آسمان کارگذارده شده است و گه گاه برای آدمهائی خاص کشیده و بازمی شود.

ابراهیم را می توان در خلق شخصیت داستان هایش شناخت. “
اتفاقن می تواند نظر خوبی باشد….چون به هیچ وجه شخصیتی استثنائی خلق نکرده است که اگر کرده بود چون ” داش آکل ” و یا ” اتللو” و بسیاری شخصیت های ادبی ماندگار دیگر نویسندگان زبا نزد بود

ایشان در مصاحبه هایش با پرویز جاهد نشان می دهد با کسی شوخی ندارد. نکته بین است. دقیق است. بصیرت دارد. روشن دل است….”
مگر دیگران که در مصاحبه هایشان فحش و فضیحت نمی دهند شوخی دارند؟ و تازه از کی تا حالا خود شیفتگی و از کوره در رفتن و کلمات رقیق و رکیک به کار بردن شده است
” بصیرت ” ؟

اما نمی دانم ” ابراهیم! ” در همین کتاب ” نوشتن با دوربین ” چرا اینهمه فضیلت! و بصیرت و داشته ها را که خانم مدنی بر شمرده اند با این ملات ِمتعفن و بو دار، بهم چسبانده است؟
من نویسنده ای را ندیده ام که با مصاحبه گرش چنین از خود بی خود بشود و هرچه در ذهن متفرعنش دارد به زبان بیاورد. و این نیست جز” لی لی ” که گاه و بیگاه بعضی ها چون خانم مدنی به ” لالا” یش می گذارند.
آنگاه که هندوانه زیر بغل می رود منش بسیار می خواهد که ” قاطی ” نکنی
” مزخرف “…ص۴۶
” بى شعور و بد بخت “…ص ۴۷
” محل سگ “…ص ۵۲
” چرتقوز “..ص ۶۳
” ….ریده بود به خودش …ص ۶۷
” کله پدرشون، هر گهى مى خواهند بخورند…ص۶۸
” احمق ها “…ص ۱۴۰
” گند زدند به قبر پدرشون …ص ۱۴۸
” زندگى گه و گوزى …ص ۱۶۸
….
….

کاش کمی راحتش می گذاشتند. ” طفلک ” خودش که ” خود شیفتگی ” دارد، انصاف نیست دیگر بعضی ها پیاز داغش را زیاد کنند.

گلستان، در مورد فروغ می گوید:
“…تو مى دونى که جوهر شعر توش هست ولى فرم کامل شعر توش نیست…” صفحه ۱۴۹
شما هم، سرکار خانم مدنی، در مورد فروغ نظرت همین است؟

” در این سال او را به عنوان ماشین نویس، استخدام کردم… .طفلکى! کارش را هم بلد نبود.” همان صفحه ”
می گوئی:
( « طفلکی » را که برای فروغ به کار برده جزو صفات تحبیب است )
اما ” عمید ” می گوید که علاوه بر آن جزو صفات! ” تصغیر ” هم هست.
و کسی را که می گوید ” کارش را بلد نبود ” و در سروده هایش ” فرم کامل شعر وجود نداشت ” بیشتر می شود احتمال داد که ” طفلک ” برای ” کوچک کردنش ” بکار برده شده باشد تا برای
تحبیب

اگر گلستان منش لازم را در مصاحبه اش با جاهد نشان می داد و قدری خود دارمی بود این همه به پرو پای همه نمی پیچید، از احمد شاملو و نجف دریا بندری گرفته تا ناصرتقوائی و حتا پهلبد و اسماعیل پور والی و دیگران …..

…. در مورد احمد شاملو: این جاودانه مرد ادبیات معاصر ایران می گوید
” شعر نمى فهمید، نقطه گذارى هم نمى فهمید، و شاید خیلى چیزهاى دیگه هم نمى فهمید.” ص ۶۴

او حتا به زبان فارسی هم که باعث ” ابراهیم ” شدنش شده نیز می تازد ….وقتی ترمز می برد، می برد دیگر، کاریش هم نمی توان کرد.
…(…فارسى زبانى خلاصه و فقیرى است و زمینه فکر کردن در آن خیلى کم است. )

الفبای زبان اسپانیائی که با آن نویسنده بزرگ اسپانیائی ” سروانتس ” کتاب ” دن کیشوت ” مشهورترین کتاب قرن را نوشته است چندین حرف کمتر از الفبای فارسی دارد که از آن جمله است:
” ش ” – ” ” ز” – ” ژ ” ….
” طفلکان ” حافظ و غزلیاتش…. مولانا و مثنویش….عطار و داستان ها و حکایت هایش…. هدایت و حاج آقایش….بزرگ علوی و چشمهایش….. دولت آبادی و کلیدرش… و… با این زبان ” خلاصه و فقیر ” چه کشیده اند.
انگلیسی ها می گویند مخالفت کن تا مشهور شوی ….” ابراهیم !! ” هم که از نو جوانی در دست و پای آنها بوده است و هنوز هم ادامه هم دارد.

نمونه ای از نحوه حرف زدن ” ابراهیم ” با پرویز جاهد در کتاب نوشتن با دور بین که خانم مدنی آن را نخوانده بلکه بلعیده است:
“… کتاب به دستم رسید .نخواندم بلکه بلعیدمش.”
چنین است

” ( …. این بدبخت مادر مرده ، اصلن ریده بود به خودش… از این اتفاقات مى افتاد، حالا اون بره بگه که این فیلم خوب نیست. به جهنم که نیست. بعدش هم خواهر مادرآن مرتیکه از آن ها شد… …من واقعن این کار را نمى کردم. کله پدر شون هر گهى مى خواهند بخورند…)
این جریمه کسی است که جرات کرده به اسب شاه بگوید یابو. این گوشه ای از چهره ابراهیم است.

این ها را مردی گفته که از نظر خانم مدنی:
“…… عاقل ، خوش فکر ، اندیشمند، با جسارت ، گستاخ ، متوقع، روشن ، بی ناراستی ، بی غل و غش و راست گوست. “

خانم مدنی می گوید:
“…. چطور می توان به چه شناختی از او رسید و چه شناسنده هایی درباره ی ایشان وجود دارد ؟
چقدر منابع یا بهتر است پرسیده شود چه منابعی در دست است تا بتوانی به جواب سوال ها برسی.
نگاهی بیندازیم به « ُطرق الی گلستان » سیر و سلوک و مشقت رسیدن به حقیقت ِ گلستان ! ”

در حالیکه، گلستان هم نویسنده ایست مثل همه ی نویسندگان دیگر و نمی تواند تافته ی جدا بافته ای باشد و محصور در هاله ای از نور، که مرارتی باشد دست یابی به حقیقت وجود نازنینش.

همین کتاب ” نوشتن با دوربین ” که شما آنرا بجای خواندن ” بلعید ه ” اید به مقدار بسیار زیادی ” ابراهیم گلستان ” را می شناساند و بهمین سبب من در نقدم بر این کتاب وشته ام ” پرده بر دارى از یک چهره

مزید بر آن داستان کوتاه ” ماهی و جفتش “ که در شماره نوروز گذرگاه منتشر شده است و کتاب ِ
اسرار درّه ی جنّی” که شما در نوشته ی خود به آن مراجعه کرده اید و نوشته مفصل ” پای صحبت ابراهیم گلستان، از سیروس علی نژاد “…. و نامه گلستان به نادر ابراهیمی که مراجعاتی هم به آن داشته اید…می تواند بیش از اندازه کافی شما را از ” مشقت رسیدن به حقیقت گلستان
برهاند.
خانم مدنی به راستس معتقد هستید که:
سایر نویسندگان ما عاری از صفاتی هستند که شما برای آقای گلستان بر شمرده اید؟

شما با آگاهی وسیعی که در زمینه ادبا و کارهایشان دارید بی تردید می دانید که بسیاری از آنها درختان پر باری هستند که سری افتاده دارند و بخود اجازه نمی دهند که کلام خود را آلوده کلماتی بکنند که آقای گلستان پیشه کرده است.
اگر بیش از هر نویسنده دیگری از ایشان و بخصوص از شخصیت ایشان ایراد گرفته اند و شما به پاره ای از آنها اشاره داشته اید حکمن ایشان ایراد دارند هر چند نویسنده خوبی باشد. و بدون شک همه آنها نمی توانند با ایشان خرده حساب داشته باشند.
اینکه نمی شود اگر کسی :
“…. با جسارت ، گستاخ و متوقع و….” باشد بردارد به همه بد و بیراه بگوید. کاری که ایشان در اغلب بر خورد هایش از خود بروز داده است…مگر ایشان ” ناطور دشت! ” هستند؟

” نقدهای مختلفی از این کتاب وجود دارد نقدهایی با جهان بینی و نقطه نظرهای مختلف و فحاشی هایی که به زعم نگارنده شان از جنبه ی روان کاوی ارائه شده است. “
دوست بزرگوارم، کسی به ایشان آنگونه که ایشان به کسان فحاشی کرده است فحاشی نکرده است، این باب را ایشان گشوده اند و این می رساند که اگر هم نویسند خوبی باشد شخصیت متعادل و با منشی ندارد. می دانم شاید این بیان رو راست و حقیقی شما را بیازارد چون می گوئید:
“… ابراهیم گلستان آن مایه از شعور ، پاکی ، قد علم کردن علیه ناراستی و ناپاکی را داشت که معشوق من، جاودانه سزاوارش باشد. “
مبارک باد
کلام آخر اینکه نظر نهائی من با توجه به خواندن تقریبن همه برخورد هایش با مصاحبه کنندگان و بیشتر آثارش و دیدن چندین مستندش، و شنیده هایم، همانی است که به هنگام نشر داستان ماهی و جفتش در گذرگا، شماره قبل، بر بالایش نوشتم که در قسمتی از آن چنین آمده است:
“….. اما حتمن بر خلاف نظرپاره ای ازطرفداران او و حتا منتقدین،
یکدانه و یگانه نیست.
چنین برداشت های اغراق گونه و پر از غلوه بیشتر سبب گمراهی خواننده میشود و نویسنده را نیز هوائی می کند.
متاسفانه گلستان از درختانی نیست که هرچه بارشان بیشتر می شود افتاده تر می شوند، و اشکال بزرگ همین خصوصیت اخلاقی او است….”

آخرین شهریار – یزدگرد سوم- محمود کویر

محمود کویر - اردیبهشت ۱۳۹۰

آخرین نامه های شاهنامه
در تاریخ این سرزمین گره گاه ها و گذرگاه هایی است پر از شور و شیدایی و خوف و خرابی. این که چرا امروزه، روزگار ما بدینگونه است؛ سبب هایی دارد که به گمانم یکی از آن ها تاخت و تازهای بنیان کن و هستی سوز و خانمان بر باد ده بیگانگان بوده است.
سخن این است که در آن روزگار بلوا و غوغا، در روزگار تازش و یورش بیگانگان، ما چه کردیم. بر ما چه رفت؟
این سلسله نوشتار بر سر آن است که پاسخی بیابد به همین پرسش.
پس نگاهی خواهیم داشت به آخرین شاهان. آنان که رفتند و ایران در دست بیگانگان افتاد:جمشید. داریوش سوم. یزد گرد سوم. جلال الدین خوارزمشاه. لطفعلی خان زند و…..
در این راه اما هم به تاریخ و هم به افسانه ها و استوره ها نگاه کرده ام تا بدانیم مردمان و هنرورزان این قوم به این داستان چون نظر کرده اند.
داستان یزدگرد سوم را بسیار خوانده‌ایم. تاریخ ما از این ماجرا حکایت‌ها دارد. حکایت سرنگونی ساسانیان و برآمدن تازیان.
مقاومت مردم ایران و خیانت ها.
پس من بر آنم که تنها به گوشه هایی از این داستان بپردازم از ایوان شاهنامه.
نگاهی دوباره به چند نامه در شاهنامه.
بیایید یک بار دیگر و با شکیبایی و درنگ این چند نامه را بخوانیم. رازی سر به مهر در این آخرین نامه های شاهنامه است.
**

یزد گرد سوم فرزند جنگ های دراز مدت ایران و روم، فساد و تباهی موبدان و حکومتیان، نا رضایتی مردمان، سرکوب جنبش‌های مزدکی و مانوی است.
یزد گرد این همه را از شاهان گذشته به میراث برده است. به همراه عظمت و قدرت و ثروت.
در روزگاری پریشان.
و این پریشانی با تازش تازیان به آخرین گذرگاه می‌رسد.

یزد گرد درهنگامه‌ی تازش تازیان:
عمر سعد وقاس را با سپاه
فرستاد تا جنگ جوید ز شاه
چو آگاه شد زان سخن یزدگرد
ز هر سو سپاه اندر آورد گرد
بفرمود تا پور هرمزد راه
بپیماید و بر کشد با سپاه
که رستم بدش نام و بیدار بود
خردمند و گرد و جهاندار بود
ستاره شمر بود و بسیار هوش
به گفتارش موبد نهاده دو گوش
برفت و گرانمایگان راببرد
هر آنکس که بودند بیدار و گرد
برین گونه تا ماه بگذشت سی
همی رزم جستند در قادسی
بسی کشته شد لشکر از هر دو سوی
سپه یک ز دیگر نه برگاشت روی
نامه ی رستم فرخزاد به برادر:
این نامه به مردم ایران است. نامه ی سرگشاده‌ی آن زمان است. بیانیه است. تاریخ چگونگی تازش تازیان بر ایران است. داد نامه‌ی مردم این سرزمین است. نگاه فردوسی و هر ایرانی پاک نهاد است به تاریخ سرزمینش:
نخست آفرین کرد بر کردگار
کزو دید نیک و بد روزگار
دگر گفت کز گردش آسمان
پژوهنده مردم شود بدگمان
گنهکارتر در زمانه منم
ازیرا گرفتار آهرمنم
که این خانه از پادشاهی تهیست
نه هنگام پیروزی و فرهیست
ز چارم همی‌بنگرد آفتاب
کزین جنگ ما را بد آید شتاب
ز بهرام و زهره‌ست ما را گزند
نشاید گذشتن ز چرخ بلند
همان تیر و کیوان برابر شدست
عطارد به برج دو پیکر شدست
چنین است و کاری بزرگست پیش
همی سیر گردد دل از جان خویش
همه بودنی‌ها ببینم همی
وزان خامشی برگزینم همی
شگفتا که مانند ما، همه‌ی گرفتاری‌ها را ناشی از گردش روزگار و تقدیر می‌داند. اما سرانجام چشم می‌گشاید و پرده از راز بر می‌دارد:
بر ایرانیان زار و گریان شدم
ز ساسانیان نیز بریان شدم
دریغ این سر و تاج و این داد و تخت
دریغ این بزرگی و این فر و بخت
کزین پس شکست آید از تازیان
ستاره نگردد مگر بر زیان
برین سالیان چار صد بگذرد
کزین تخمه‌ی گیتی کسی نشمرد
ازیشان فرستاده آمد به من
سخن رفت هر گونه بر انجمن
که از قادسی تا لب رودباد
زمین را ببخشیم با شهریار
وزان سو یکی برگشاییم راه
به شهری کجاهست بازارگاه
بدان تا خریم و فروشیم چیز
ازین پس فزونی نجوییم نیز
پذیریم ما ساو و باژ گران
نجوییم دیهیم کنداوران
شهنشاه رانیز فرمان بریم
گر از ما بخواهد گروگان بریم
چنین است گفتار و کردار نیست
جز از گردش کژ پرگار نیست
برین نیز جنگی بود هر زمان
که کشته شود صد هژبر دمان
بزرگان که بامن به جنگ اندرند
به گفتار ایشان همی‌ننگرند
چو میروی طبری و چون ارمنی
به جنگ‌اند با کیش آهرمنی
چو کلبوی سوری و این مهتران
که گوپال دارند و گرز گران
همی سر فرازند که ایشان کیند
به ایران و مازنداران برچیند
اگرمرز و راهست اگر نیک و بد
به گرز و به شمشیر باید ستد
بکوشیم و مردی به کار آوریم
به ریشان جهان تنگ و تار آوریم
نداند کسی راز گردان سپهر
دگر گونه‌تر گشت برما به مهر
چو نامه بخوانی خرد را مران
بپرداز و بر ساز با مهتران
همه گردکن خواسته هرچ هست
پرستنده و جامه‌ی برنشست
همی تاز تا آذر آبادگان
به جای بزرگان و آزادگان
همی دون گله هرچ داری زاسپ
ببر سوی گنجور آذرگشسپ
ز زابلستان گر ز ایران سپاه
هرآنکس که آیند زنهار خواه
بدار و به پوش و بیارای مهر
نگه کن بدین گردگردان سپهر
ازو شادمانی و زو در نهیب
زمانی فرازست و روزی نشیب
سخن هرچ گفتم به مادر بگوی
نبیند همانا مرانیز روی
درودش ده ازما و بسیار پند
بدان تا نباشد به گیتی نژند
گراز من بد آگاهی آرد کسی
مباش اندرین کار غمگین بسی
چنان دان که اندر سرای سپنج
کسی کو نهد گنج با دست رنج
چوگاه آیدش زین جهان بگذرد
از آن رنج او دیگری برخورد
همیشه به یزدان پرستان گرای
بپرداز دل زین سپنجی سرای
که آمد به تنگ اندرون روزگار
نبیند مرا زین سپس شهریار
تو با هر که از دوده‌ی ما بود
اگر پیر اگر مرد برنا بود
همه پیش یزدان نیایش کنید
شب تیره او را ستایش کنید
بکوشید و بخشنده باشید نیز
ز خوردن به فردا ممانید چیز
که من با سپاهی به سختی درم
به رنج و غم و شوربختی درم
رهایی نیابم سرانجام ازین
خوشا باد نوشین ایران زمین
چو گیتی شود تنگ بر شهریار
تو گنج و تن و جان گرامی مدار
کزین تخمه‌ی نامدار ارجمند
نماندست جز شهریار بلند
ز کوشش مکن هیچ سستی به کار
به گیتی جزو نیستمان یادگار
ز ساسانیان یادگار اوست بس
کزین پس نبینند زین تخمه‌ی کس
دریغ این سر و تاج و این مهر و داد
که خواهدشد این تخت شاهی بباد
تو پدرود باش و بی‌آزار باش
ز بهر تن شه به تیمار باش
گراو رابد آید تو شو پیش اوی
به شمشیر بسپار پرخاشجوی
چو با تخت منبر برابر کنند
همه نام بوبکر و عمر کنند
تبه گردد این رنجهای دراز
نشیبی درازست پیش فراز
نه تخت و نه دیهیم بینی نه شهر
ز اختر همه تازیان راست بهر
و چون دین به قدرت بر می‌اید و تازیان بر ایران فرمانروا می‌شوند. آن همه وعده‌ها بر باد می‌رود و روزگار سیاهی و تباهی فرا می‌رسد:
تبه گردد این رنج‌های دراز
شود ناسزا شاه گردن فراز
بپوشد ازیشان گروهی سیاه
ز دیبا نهند از بر سر کلاه
نه تخت ونه تاج و نه زرینه کفش
نه گوهر نه افسر نه بر سر درفش
برنجد یکی دیگری بر خورد
به داد و به بخشش کسی‌ننگرد
شب آید یکی چشمه رخشان کند
نهفته کسی را خروشان کند
ستاننده‌ی روزشان دیگرست
کمر بر میان و کله بر سرست
ز پیمان بگردند وز راستی
گرامی شود کژی و کاستی
پیاده شود مردم جنگجوی
سوار آنک لاف آرد و گفت وگوی
کشاورز جنگی شود بی‌هنر
نژاد و هنر کمتر آید ببر
رباید همی این ازآن آن ازین
ز نفرین ندانند باز آفرین
نهان بدتر از آشکارا شود
دل شاهشان سنگ خارا شود
بداندیش گردد پدر بر پسر
پسر بر پدر هم چنین چاره‌گر
شود بنده‌ی بی‌هنر شهریار
نژاد و بزرگی نیاید به کار
به گیتی کسی رانماند وفا
روان و زبانها شود پر جفا
از ایران واز ترک واز تازیان
نژادی پدید آید اندر میان
نه دهقان نه ترک و نه تازی بود
سخن‌ها به کردار بازی بود
همه گنج‌ها زیر دامن نهند
بمیرند و کوشش به دشمن دهند
چنان فاش گردد غم و رنج و شور
که شادی به هنگام بهرام گور
نه جشن ونه رامش نه کوشش نه کام
همه چاره‌ و تنبل و ساز دام
پدر با پسر کین سیم آورد
خورش کشک و پوشش گلیم آورد
زیان کسان از پی سود خویش
بجویند و دین اندر آرند پیش
نباشد بهار از زمستان پدید
نیارند هنگام رامش نبید
چو بسیار ازین داستان بگذرد
کسی سوی آزادگی ننگرد
بریزند خون ازپی خواسته
شود روزگار مهان کاسته
دل من پر از خون شد و روی زرد
دهن خشک و لبها شده لاژورد
که تامن شدم پهلوان از میان
چنین تیره شد بخت ساسانیان
چنین بی‌وفا گشت گردان سپهر
دژم گشت و ز ما ببرید مهر
مرا تیز پیکان آهن گذار
همی بر برهنه نیاید به کار
همان تیغ کز گردن پیل و شیر
نگشتی به آورد زان زخم سیر
نبرد همی پوست بر تازیان
ز دانش زیان آمدم بر زیان
مرا کاشکی این خرد نیستی
گر اندیشه نیک و بد نیستی
بزرگان که در قادسی بامنند
درشتند و بر تازیان دشمنند
گمانند کاین بیش بیرون شود
ز دشمن زمین رود جیحون شود
ز راز سپهری کس آگاه نیست
ندانند کاین رنج کوتاه نیست
چو برتخمه‌ی‌یی بگذرد روزگار
چه سود آید از رنج و ز کارزار
تو را ای برادر تن آباد باد
دل شاه ایران به تو شاد باد
که این قادسی گورگاه منست
کفن جوشن و خون کلاه منست
چنین است راز سپهر بلند
تو دل را به درد من اندر مبند
دو دیده زشاه جهان برمدار
فدا کن تن خویش در کارزار
که زود آید این روز آهرمنی
چو گردون گردان کند دشمنی
نامه رستم فرخزاد به سعد وقاص:
این بار و در این نامه، این نگاه رستم است به تازیان. به دین تازه‌ی آن ها. نبرد قدرت و شکوه است با اعتقاد و ایمانی کور که شمشیر برکف برای ستاندن قدرت آمده است. مار فریب در آستین. مار مردم:
فرستاده‌ا‌ی نیز چون برق و رعد
فرستاد تازان به نزدیک سعد
یکی نامه‌یی بر حریر سپید
نویسنده بنوشت تابان چوشید
به عنوان بر از پور هرمزد شاه
جهان پهلوان رستم نیک خواه
سوی سعد و قاص جوینده جنگ
جهان کرده بر خویشتن تار و تنگ
سرنامه گفت از جهاندار پاک
بباید که باشیم با بیم و باک
کزویست بر پای گردان سپهر
همه پادشاهیش دادست و مهر
ازو باد بر شهریار آفرین
که زیبای تاجست و تخت و نگین
که دارد به فر اهرمن راببند
خداوند شمشیر و تاج بلند
به پیش آمد این ناپسندیده کار
به بیهوده این رنج و این کارزار
به من بازگوی آنک شاه تو کیست
چه مردی و آیین و راه تو چیست
به نزد که جویی همی دستگاه
برهنه سپهبد برهنه سپاه
بنانی تو سیری و هم گرسنه
نه پیل و نه تخت و نه بارو بنه
به ایران تو را زندگانی بس است
که تاج و نگین بهر دیگر کس است
که با پیل و گنجست و با فروجاه
پدر بر پدر نامبردار شاه
به دیدار او بر فلک ماه نیست
به بالای او بر زمین شاه نیست
هر آن گه که در بزم خندان شود
گشاده لب و سیم دندان شود
به بخشد بهای سر تازیان
که بر گنج او زان نیاید زیان
سگ و یوز و بازش ده و دو هزار
که با زنگ و زرند و با گوشوار
به سالی هم دشت نیزه وران
نیابند خورد از کران تا کران
که او را به باید به یوز و به سگ
که در دشت نخچیر گیرد به تگ
سگ و یوز او بیشتر زان خورد
که شاه آن به چیزی همی‌نشمرد
شما را به دیده درون شرم نیست
ز راه خرد مهر و آزرم نیست
بدان چهره و زاد و آن مهر و خوی
چنین تاج و تخت آمدت آرزوی
جهان گر بر اندازه جویی همی
سخن بر گزافه نگویی همی
سخن گوی مردی بر مافرست
جهاندیده و گرد و زیبافرست
بدان تا بگوید که رای تو چیست
به تخت کیان رهنمای تو کیست
سواری فرستیم نزدیک شاه
بخواهیم ازو هرچ خواهی بخواه
تو جنگ چنان پادشاهی مجوی
که فرجام کارانده آید بروی
نبیره جهاندار نوشین روان
که با داد او پیرگردد جوان
پدر بر پدر شاه و خود شهریار
زمانه ندارد چنو یادگار
جهانی مکن پر ز نفرین خویش
مشو بد گمان اندر آیین خویش
به تخت کیان تا نباشد نژاد
نجوید خداوند فرهنگ و داد
نگه کن بدین نامه‌ی پندمند
مکن چشم و گوش و خرد را ببند
چو نامه به مهر اندر آمد به داد
به پیروز شاپور فرخ نژاد
بر سعد وقاص شد پهلوان
از ایران بزرگان روشن روان
همه غرقه در جوشن و سیم و زر
سپرهای زرین و زرین کمر
پاسخ نامه سعد به رستم:
این نامه درست همان است که در قران است. وعده ی بهشت و ترس از دوزخ. دین نو با شمشیر و تیغ آمده است تا دنیا بستاند:
ردا زیر پیروز بفگند و گفت
که ما نیزه و تیغ داریم جفت
ز دیبا نگویند مردان مرد
ز رز و ز سیم و ز خواب و ز خورد
گرانمایه پیروزنامه به داد
سخنهای رستم همی‌کرد یاد
سخنهاش بشنید و نامه بخواند
دران گفتن نامه خیره بماند
بتازی یکی نامه پاسخ نوشت
پدیدار کرد اندرو خوب و زشت
ز جنی سخن گفت وز آدمی
ز گفتار پیغمبر هاشمی
ز توحید و قرآن و وعد و وعید
ز تأیید و ز رسمهای جدید
ز قطران و ز آتش و ز مهریر
ز فردوس وز حور وز جوی شیر
ز کافور منشور و ماء معین
درخت بهشت و می و انگبین
اگر شاه بپذیرد این دین راست
دو عالم به شاهی و شادی وراست
همان تاج دارد همان گوشوار
همه ساله با بوی و رنگ و نگار
شفیع از گناهش محمد بود
تنش چون گلاب مصعد بود
بکاری که پاداش یابی بهشت
نباید به باغ بلا کینه کشت
تن یزدگرد و جهان فراخ
چنین باغ و میدان و ایوان وکاخ
همه تخت گاه و همه جشن و سور
نخرم به دیدار یک موی حور
دو چشم تو اندر سرای سپنج
چنین خیره شد از پی تاج و گنج
بس ایمن شدستی برین تخت عاج
بدین یوز و باز و بدین مهر و تاج
جهانی کجا شربتی آب سرد
نیرزد دلت را چه داری به درد
هرآنکس که پیش من آید به جنگ
نبیند به جز دوزخ و گور تنگ
بهشتست اگر بگروی جای تو
نگر تا چه باشد کنون رای تو
به قرطاس مهر عرب برنهاد
درود محمد همی‌کرد یاد
نامه ی شاه به مردم:
شکست در ایرانیان می‌افتد. پس شاه ایران نامه به سوی مرزبانان و ماهوی سوری روان می کند. در حقیقت این نامه ی شاه است به مردم. نامه ی تاریخ است به مردم. شاه مردم را از دیو دین می ترساند اما مردمان هروله کشان در پی دروغ روانند:
همانا که آمد شما را خبر
که ما را چه آمد ز اختر به سر
ازین مارخوار اهرمن چهرگان
ز دانایی و شرم بی بهرگان
نه گنج و نه نام و نه تخت و نژاد
همی‌داد خواهند گیتی بباد
بسی گنج و گوهر پراگنده شد
بسی سر به خاک اندر آگنده شد
چنین گشت پرگار چرخ بلند
که آید بدین پادشاهی گزند
ازین زاغ ساران بی‌آب و رنگ
نه هوش و نه دانش نه نام و نه ننگ
که نوشین روان دیده بود این به خواب
کزین تخت به پراگند رنگ و آب
چنان دید کز تازیان صد هزار
هیونان مست و گسسته مهار
گذر یافتندی با روند رود
نماندی برین بوم بر تار و پود
به ایران و بابل نه کشت و درود
به چرخ زحل برشدی تیره دود
هم آتش به مردی به آتشکده
شدی تیره نوروز و جشن سده
از ایوان شاه جهان کنگره
فتادی به میدان او یکسره
کنون خواب راپاسخ آمد پدید
ز ما بخت گردن بخواهد کشید
شود خوار هرکس که هست ارجمند
فرومایه را بخت گردد بلند
پراگنده گردد بدی در جهان
گزند آشکارا و خوبی نهان
بهر کشوری در ستمگاره‌یی
پدید آید و زشت پتیاره‌یی
نشان شب تیره آمد پدید
رگ روشنایی بخواهد برید
داشتند رگ روشنایی را می‌دریدند.
شب تیره داشت از راه می رسید تا خورشید را بکشد و
ما در فکر این بودیم که تاج و قبای شاه را غارت کنیم.
مردمان دشنام بر دندان و زهر در دهان داشتند و سرداران و موبدان؛ مار خیانت در آستین!
پس خیانت پیشگان، ریاکارنی در جستجوی قدرت و زر، به جای پشتیبانی از شاه در برابر بیگانگان، شیفته وار به سوی تازیان نگریسته و شاه را با فریب درمیان دشمن رها می کنند:
همه پشت بر تاجور گاشتند
میان سوارانش بگذاشتند
چو برگشت ماهوی شاه جهان
بدانست نیرنگ او در نهان
چنین بود ماهوی را رای و راه
که او ماند اندر میان سپاه
شهنشاه در جنگ شد ناشکیب
همی‌زد به تیغ و به پای و رکیب
فراوان از آن نامداران بشکت
چو بیچاره‌تر گشت بنمود پشت
ز ترکان بسی بود در پشت اوی
یکی کابلی تیغ در مشت اوی
همی‌تاخت جوشان چو از ابر برق
یکی آسیا بد برآن آب زرق
فرود آمد از باره شاه جهان
ز بدخواه در آسیا شد نهان
ماهوی سوری که سر دسته ی خیانت کاران است، شاه را می جوید و آسیابانی ترس زدهٰ جای شاه را که به او پناه برده است به خائنان می نماید:
بهر سو فرستاد ماهوی کس
ز گیتی همی شاه را جست و بس
از آن آسیابان بپرسید مه
که برسم کرا خواهی ای روزبه
بدو گفت خسرو که در آسیا
نشستست کنداوری برگیا
به بالا به کردار سرو سهی
به دید را خورشید با فرهی
دو ابرو کمان و دو نرگس دژم
دهن پر ز باد ابروان پر زخم
برسم همی واژ خواهد گرفت
سزد گر بمانی ازو در شگفت
یکی کهنه چبین نهادم به پیش
برو نان کشکین سزاوار خویش
بدو گفت مهترکز ایدر بپوی
چنین هم به ماهوی سوری بگوی
نباید که آن بد نژاد پلید
چو این بشنود گوهر آرد پدید
سبک مهتر او را بمردی سپرد
جهان دیده را پیش ماهوی برد
بپرسید ماهوی زین چاره جوی
که برسم کرا خواستی راست گوی
چنین داد پاسخ ورا ترسکار
که من بار کردم همی خواستار
در آسیا را گشادم به خشم
چنان دان که خورشید دیدم به چشم
دو نرگس چونر آهو اندر هراس
دو دیده چو از شب گذشته سه پاس
چو خورشید گشتست زو آسیا
خورش نان خشک و نشستش گیا
هر آنکس که او فر یزدان ندید
ازین آسیابان بباید شنید
پر از گوهر نابسود افسرش
ز دیبای چینی فروزان برش
بهاریست گویی در اردیبهشت
به بالای او سرو دهقان نکشت
پس خیانت به نهایت می رسد. شاه را می کشند و پیکرش را به خنجر از هم می‌درند و در خاک و خون می‌کشند. بنگرید این صحنه ی شوم و تلخ را:
چنین گفت با آسیابان که خیز
سواران ببر خون دشمن بریز
چو بشنید ازو آسیابان سخن
نه سردید از آن کار پیدانه بن
شبانگاه نیران خرداد ماه
سوی آسیابان رفت نزدیک شاه
ز درگاه ماهوی چون شد برون
دو دیده پر از آب دل پر ز خون
سواران فرستاد ماهوی زود
پس آسیابان به کردار دود
بفرمود تا تاج و آن گوشوار
همان مهر و آن جامه‌ی شاهوار
نباید که یکسر پر از خون کنند
ز تن جامه‌ی شاه بیرون کنند
بشد آسیابان دو دیده پر آب
به زردی دو رخساره چون آفتاب
همی‌گفت کای روشن کردگار
تویی برتر از گردش روزگار
تو زین ناپسندیده فرمان او
هم اکنون به پیچان تن و جان او
بر شاه شد دل پر از شرم و باک
رخانش پر آب و دهانش چو خاک
به نزدیک تنگ اندر آمد به هوش
چنان چون کسی راز گوید بگوش
یکی دشنه زد بر تهیگاه شاه
رهاشد به زخم اندر از شاه آه
به خاک اندر آمد سرو افسرش
همان نان کشکین به پیش اندرش
اگر راه یابد کسی زین جهان
بباشد ندارد خرد در نهان
ز پرورده سیر آید این هفت گرد
شود کشته بر بیگنه یزدگرد
برین گونه بر تاجداری بمرد
که از لشکر او سواری نبرد
خردنیست با گرد گردان سپهر
نه پیدابود رنج و خشمش ز مهر
همان به که گیتی نبینی به چشم
نداری ز کردار او مهر و خشم
سواران ماهوی شوریده بخت
به دیدند کان خسروانی درخت
ز تخت و ز آوردگه آرمید
بشد هر کسی روی او را بدید
گشادند بند قبای بنفش
همان افسر و طوق و زرینه کفش
فگنده تن شاه ایران به خاک
پر از خون و پهلو به شمشیر چاک
ز پیش شهنشاه برخاستند
زبان را به نفرین بیاراستند
که ماهوی را باد تن همچنین
پر از خون فگنده بروی زمین
به نزدیک ماهوی رفتند زود
ابا یاره و گوهر نابسود
به ماهوی گفتند کان شهریار
برآمد ز آرام وز کارزار
بفرمود کو را به هنگام خواب
از آن آسیا افگنند اندر آب
بشد تیز بد مهر دو پیشکار
کشیدند پر خون تن شهریار
کجا ارج آن کشته نشناختند
به گرداب زرق اندر انداختند
چو شب روز شد مردم آمد پدید
دو مرد گرانمایه آنجا رسید
از آن سوگواران پرهیزگار
بیامد یکی بر لب جویبار
تن او برهنه بدید اندر آب
بشورید و آمد هم اندر شتاب
چنین تا در خان راهب رسید
بدان سوگواران بگفت آنچ دید
که شاه زمانه به غرق اندرست
برهنه به گرداب زرق اندرست
برفتند زان سوگواران بسی
سکوبا و رهبان ز هر در کسی
خروشی بر آمد ز راهب به درد
که ای تاجور شاه آزاد مرد
چنین گفت راهب که این کس ندید
نه پیش ازمسیح این سخن کس شنید
که بر شهریاری زند بنده‌یی
یکی بدنژادی و افگنده‌یی
به پرورد تا بر تنش بد رسد
ازین بهر ماهوی نفرین سزد
دریغ آن سر و تاج و بالای تو
دریغ آن دل و دانش و رای تو
دریغ آن سر تخمه‌ی اردشیر
دریغ این جوان و سوار هژیر
تنومند بودی خرد با روان
ببردی خبر زین بنوشین روان
که در آسیا ماه روی تو را
جهاندار و دیهیم جوی تو را
بدشنه جگرگاه بشکافتند
برهنه به آب اندر انداختند
سکوبا از آن سوگواران چهار
برهنه شدند اندران جویبار
گشاده تن شهریار جوان
نبیره جهاندار نوشین روان
به خشکی کشیدند زان آبگیر
بسی مویه کردند برنا و پیر
به باغ اندرون دخمه‌یی ساختند
سرش را با براندر افراختند
**
افسانه هایی از فرزندان یزد گرد سوم:
یزد گرد آخرین پادشاه ساسانی پنج دختر داشت و دو پسر . این پنج دختر به اسامی نیک بانو ، ناز بانو ، پارس بانو ، مهر بانو و شهر بانو و دو پسر به نام‌های هرمزان و اردشیرکه هر کدام پس از فروپاشی سلسله ساسانیان به دست تازیان سرنوشت شگفتی داشتند .
پیش از فرو پاشی حکومت ساسانیان، یزدگرد برای حفظ جان خانواده خود نقطه کویری ودورافتاده‌ای را در کنار کویر یزد، در دل کوهپایه ها و میان کویر، برای پناهگاه خانواده خود برگزید.
شاید پس از تازش تازیان، فرزندان و همسر شاه به نام کتایون و ندیمه اش به نام مروارید،به این مرکز که دور از دسترس تازیان و هم چنین نیایشگاه مهروآناهیتا بود، پناه برده باشند و این درست تر می نماید، زیرا که اینان گریزان و آواره هرکدام به سویی می‌روند و برخی نیز گرفتار شده و چونان کنیزان آن ها را بین خود تقسیم می‌کنند.
به هر روی کتایون همسر یزدگرد همراه اردشیر فرزند کوچکتر خود به سمت شرق یزد می‌گریزد. در قصه ها آمده است که در چاهی که هم اکنون به ست پیر معروف است از دیده پنهان می‌شود . اردشیر هم در محلی به نام زیارتگاه نارسته بنا به روایت زرتشتیان ناپدید می‌شود .
ناز بانو به سمت جنوب یزد رفته و در کوه تی جنگ نهان می شود.هم اکنون آن محل به نکاری که بر گرفته از ناز بانو است معروف است .پارس بانو و مهر بانو به سوی غرب یزد گریزان شدند و در نزدیکی ار جنان از هم وداع کردند و مهر بانو به سمت عقدا رفت و به علت گرسنگی و تشنگی و مشقت راه سرانجام در عقدا روی در نقاب خاک کشید و او را در گوشه باغی به نام باغ مهر دفن نمودند که هم اکنون در آن محل شمعی روشن می‌شود و آن مزرعه هم به نام مهر معروف است . پارس بانو یا خاتون بانو به سمت زرجوع گریخت و بنا به روایت زرتشتیان در کوهی غایب گردید که به نام زیارتگاه پارس بانو معروف است . نیک بانو به اتفاق مروارید که کنیز بوده در بیابان از هم جدا می‌شوند. نیک بانو به سمت شرقی یزد میرود و در چهل کیلومتری اردکان به کوهی میرسد و بنا به روایت زرتشتیان برای اینکه بدست تازیان و یا ایرانیان آزمند و خائنان، در شکاف کوهی از دیده ها نهان می‌گردد.هم اکنون در محل ورود او در کوه شکافی وجود دارد که چشمه ای از آنجا بیرون می‌اید که از آب آن درختی گشن می‌روید که هم اکنون قطر آن به بیش از یک متر میرسد که از دل سنگ بیرون آمده است …. در این مکان هم اکنون زیارت گاهی بزرگ بنا کرده اند که همان چک چک است. در درون غار از شکاف های آن آب چشمه ای که در محل غیب شدن نیک بانو است مرتب چکه میکند و برای همین این محل را چک چک یا چکچکو نام گذاری کرده اندکه در واقع اسم اصلی محل پیر سبز میباشد که فکر میکنم برگرفته از درخت کهنسالی است که در محل غیب شدن نیک بانو سبز شده است
مروارید نیز به سمت شمال در هفده کیلومتری اردکان یزد در کوهی پنهان می‌شود که به پیر هریشت معروف است .
به باور برخی هرمزان پسر بزرگ یزدگرد همراه با شهر بانو نیز اسیر می شوند و به عربستان برده میشوند که شهر بانوبهره ی امام حسین می‌شود و پس از کشته شدن وی به ایران می‌گریزد. این داستانی است کهنه و باور نکردنی. هیچ گواهی بر این سخنان نیست و کتاب‌های تاریخ در این باره خبری ننوشته‌اند. تازه مسلمانان بر آن بودند تا برای امام چهارم و امام دوازدهم تباری شاهنشاهی بسازند. پس برای امام چهارم از نژاد شاه ایران و برای امام دوازدهم، از نژاد شاه روم تباری دروغین ساختند.بر این گمانم که چک‌چک یا پیر سبز همان گریزگاه و پناهگاه شاهبانوی ایران است . برخی نیز نیایشگاه بی بی شهربانو در نزدیکی تهران را که نیایشگاهی از آناهیتاست، آرامگاه این شاهزاده می‌دانند.
تاریخ و فرزندان یزد گرد سوم:
پیروز
پیروز در سال ۶۵۸ م. ازکائو تسنگ،امپراتور چین کمک خواست. اما امپراتور به بهانه دوری راه از کمک به او خودداری کرد. امپراتوری چین، ترک‌ها را شکست داد و فرمانروایی این سرزمین‌ را به او سپرد.
قلمروی پیروز در سیستان بود و وی در آن‌جا قلمرویی به نام ناحیه فرماندهی ایران تأسیس کرد و از ۶۵۸ تا ۶۶۳ میلادی در زرنگ اقامت داشت.
با تازش اعراب سرانجام پیروز چاره‌ای جز گریز نیافت و به دربار چین بازگشت. در ۶۷۷ م. در شهر چنگان نیایشگاهی به نام پارسی ساخت که در ۸۴۴ م. که امپراتوری چین همه نیایشگاه‌ها را خراب کرد این نیایشگاه نیز خراب شد. تندیس او در جلو آرامگاه امپراتور چین است و در پشت آن این سنگ نبشته نوشته شده‌است: پیروز شاه پارس (ایران)؛ ژنرال گارد جنگی راست و سپهبد پارس .
نرسی
نرسی پسر پیروزبه همراه گروهی سرباز برای آزاد ساختن ایرانشهر به باختر رفت و ۳۰ سال با تازیان جنگید. در سال ۷۰۸ یا ۷۰۹ م. به چین رفت ولقب ژنرال گارد چپ را دریافت کرد و در همین سال درگذشت. تندیس او در همان جایی قرار گرفته که تندیس پدرش است.
پشنگ
پشنگ پسر نرسی در سال ۷۲۲ م. خود را پادشاه ایران نامید و کوشش‌هایی برای بازپس‌گیری ایران انجام داد.
وهرام
از وهرام پسر دیگر یزدگرد سوم نیز درکتاب‌های چینی نام برده شده‌است. او تلاش کرد تا با امپراتوری بیزانس بر ضد اعراب همکاری کند. در چین ساختمان‌های بسیار ساخت. فغفور چین او را در میان سال‌های ۶۵۶ و ۶۶۰ م. به باختر فرستاد تا کوشش در بازپس‌گیری ایران شهر نماید. او در سال ۷۱۰ م. درگذشت.
خسرو
فرزند وهرام، خسرو در سال ۷۲۸ یا ۷۲۹ م. خود را پادشاه ایران خواند و در ارتش خاقان ترکستان با تازیان جنگید و در سال ۷۳۰ یا ۷۳۱ م. به پایتخت چین رفت. بنابر آنچه در این نوشتار آمد می‌توان گفت فرزندان یزدگرد تا یک صد سال پس از فروپاشی شاهنشاهی ساسانی می‌کوشید تا ایران را از تازیان باز پس بگیرند هرچند کوشش‌های آنها نافرجام ماند.
آخرین تلاش ها در هم شکست و رفت تا برای هزار سال ایرانیان را قلم بشکنند و زبان ببرند و جز گاه به گاهی،تابش خورشیدکی به شیدایی، اندیشه ی تازی بر اندیشه‌های اهورایی بتازد و چنین شود که…
**
پایان
سبز باشید

فریادهای ناشنیده‌ی زنی شاعر- ترجمه ی مجید قنبری

مترجم : مجید قنبری - اردیبهشت ۱۳۹۰

این نوشته در دو بخش است
که مترجم با مهر فراوان
هر دو بخش را برای گذرگاه ارسال داشته است
—————————————-

بخش اول
* سال‌های اولیه‌ی زندگی
سیلویا پلات

سیلویا پلات در ۲۷ اکتبر ۱۹۳۲ در دوران بحران و رکود جهانی اقتصاد در شهرک تاریخی “جامایکا پلین” در ۱۱ کیلومتری شهر بوستون در ایالت ماساچوست به دنیا آمد. مادرش “آورلیا شوبر پلات” از نسل نخست نژاد آمریکایی ـ اتریشی محسوب می‌شد . پدر وی “اوتو امیل پلات” که از “گرابوی آلمان” به آمریکا مهاجرت کرده بود، پروفسور زیست‌شناسی در دانشگاه بوستون و نویسنده‌ی کتابی تحقیقی درباره‌ی ویژگی‌های زنبورهای عسل بود. مادر سیلویا تقریبا بیست‌ و یک سال جوان‌تر از شوهرش بود و هنگامی که دانشجوی فوق لیسانس بود و استاد یکی از دروسش “اتو” بود، با وی آشنا شد. “اتو” در آن هنگام چون برخلاف تمایل پدر بزرگ و مادر بزرگش نمی‌خواست یک کشیش لوتری شود از خانواده‌ی خود طرد شده بود.
در آوریل ۱۹۳۵ برادر سیلویا پلات یعنی “وارن” به دنیا آمد. در ۱۹۳۶ آن‌ها به “وینثروپِ ماساچوست” نقل مکان کردند، جایی که بیشترین سال‌های کودکی‌ سیلویا در آن‌جا و در خیابان “جانسون” سپری گشت. در حالی که سیلویا به عنوان یک مسیحی یونیتارین بزرگ شده بود، پس از مرگ پدر ایمان خویش را از دست داد و در تمام طول عمر پیرامون مذهب در شک و تردید و با اعتقادی متزلزل باقی ماند.
مادر سیلویا در همین شهر بزرگ شده بود و پدربزرگ و مادربزرگِ مادری‌اش یعنی “شوبرها” هم در بخشی از همین شهر که “پوینت شیرلی” (مکانی که در شعرهای سیلویا پلات از آن یاد شده است) نامیده می‌شد، زندگی کرده بودند. در طی اقامت در شهرک “وینثروپ” نخستین شعر سیلویای هشت ساله در بخش کودکان نشریه‌ی “هرالد بوستون” به چاپ رسید. سیلویا علاوه بر نویسندگی، شوق و استعداد اولیه‌اش را در نقاشی نشان داد و در سال ۱۹۴۷موفق به دریافت جایزه‌ی دانشجویی هنرمندان و نویسندگان جوان برای نقاشی‌هایش شد.
در پنجم نوامبر ۱۹۴۰ یعنی تقریبا ده روز پس از جشن تولد هشت ساله‌گی سیلویا، “اتو” به دلیل عوارض ناشی از بیماری دیابت ناعلاج و پس از قطع یک پا، چشم از جهان فروبست. “اتو” اندکی پس از مرگ دوست صمیمی‌اش بر اثر سرطان ریه بیمار شده بود. وی با مقایسه‌ی شباهت‌های میان علائم بیماری خود و دوست درگذشته‌اش به این نتیجه رسیده بود که خود او هم سرطان ریه دارد و به همین دلیل درمان بیماری خود را پی نگرفت تا این که دیگر بیماری دیابت‌اش بسیار پیشرفت کرده و کار از کار گذشته بود. “اتو پلات” در گورستان شهرک “وینثروپ” دفن شد. دیدار از مزار پدر انگیزه‌ی سرایش شعر “الکترا در مسیر خلنگزار” ( Electra on Azalea Path ) گشت. “آورلیا”پس از مرگ همسرش در سال ۱۹۴۲به همراه فرزندان و پدر و مادر خود به شهر “ولزلی” در ایالت “ماساچوست” نقل مکان کردند.

*دوران دانشجویی سیلویا پلات
سیلویا پلات در سال ۱۹۵۰ به دانشگاه اسمیت راه یافت. در این سال‌ها او با “دیک نورتون”، دانشجوی ارشد دانشگاه ییل نامزد شده بود. نورتون به دلیل ابتلا به بیماری سل در آسایشگاه “ری برووک” در شمال شهر نیویورک تحت درمان بود. شخصیت “بادی” در رمان “حباب شیشه” بر اساس شخصیت “نورتون” ساخته و پرداخته شده است. هنگام عیادت از نورتون وقتی که سیلوا مشغول اسکی در آن منطقه‌ی کوهستانی بود، ساق پایش می‌شکند که این حادثه، به شکلی داستانی در رمان پلات روایت شده است.
در تابستانی که سیلویا سال سوم دانشگاه را پشت سر گذاشته بود وی به عنوان ویراستار میهمان موفق به دریافت بورسی از “مجله‌ی مادمازل” شد که یک نشریه‌ی ادبی معتبر بود و به چاپ داستان کوتاه از زنان نویسنده می‌پرداخت. در سال ۱۹۵۲داستان کوتاهی از پلات علاوه بر چاپ در مجله، برنده‌ی جایزه‌ی نخست پانصد دلاری شده بود. بدین ترتیب سیلویا یک ماه را در شهر نیویورک سپری کرد. تجربه‌ای غیرمنتظر که ظاهرا سرآغاز سیر نوسانات نزولی در نظرگاه‌های او پیرامون خویشتن و زندگی در کل گشت. بسیاری از وقایع آن تابستان بعدها به مثابه بن‌مایه‌ی رمان ” حباب شیشه” استفاده شد. متعاقب همین تجربه سیلویا به دلیل مشکلات روحی در زیرزمین خانه‌ی مادری‌اش با خوردن تعداد زیادی قرص آرام‌بخش برای نخستین بار اقدام به خودکشی کرد. پس از آن وی برای مدت کوتاهی در یک کلینیک روانی تحت درمان از طریق شوک الکتریکی قرار گرفت. در رمان “حباب شیشه” پس از اولین مرحله‌ی شوک درمانی سیلویا می‌نویسد : “مگر چه کار وحشتناکی از من سر زده بود؟”
هزینه‌ی درمان سیلویا در بیمارستان “مک لین” را خانم “الیو هیگینز پروتی” که پرداخت هزینه‌ی تحصیل وی در دانشگاه اسمیت را هم می‌پرداخت ، به عهده داشت ، کسی که موفق شد مانع از فروپاشی ذهنی وی و ظاهرا بهبودی کامل وی شود.
سیلویا پایان‌نامه‌ی تحصیلی خود را با نام “آینه‌ی جادو: تحقیقی پیرامون دوگانگی مضاعف در رمان‌های داستایوسکی” در ژانویه‌ی ۱۹۵۵ ارائه داد و در ماه ژوئن همان سال با کسب رتبه‌ی نخست از دانشگاه اسمیت فارغ‌التحصیل شد. وی سپس موفق به دریافت بورسی برای ادامه‌ی تحصیل در دانشگاه نیوهام شد. جایی که در آن سیلویا پلات به طور جدی کار نوشتن شعر و چاپ آثارش در روزنامه‌ی دانشجویی “وارسیتی” را دنبال کرد.

* سال‌های ازدواج و زناشویی
پلات و تد هیوز در مصاحبه‌ای با رادیو بی‌بی‌سی در سال ۱۹۶۱ (که در حال حاضر نوار صوتی آن در آرشیو صوتی کتابخانه‌ی بریتانیا نگهداری می‌شود) ماجرای آشنایی‌ و ازدواج‌شان را تعریف کرده‌اند. ابتدا هیوز توضیح می‌دهد: “در سال ۱۹۵۴ من کمبریج را ترک کردم ولی هنوز دوستانی آن‌جا داشتم که گه‌گاه سری به آن‌ها می‌زدم. یکی از این دوستان مجله‌ی شعری چاپ کرد که البته تنها یک شماره منتشر شد. به هرحال من هم چند شعر در آن داشتم و روزی که منتشر شد، جشنی گرفتیم.” پلات صحبت هیوز را چنین ادامه می‌دهد: “که من هم به آن جشن رفتم.” و “در کمبریج بودن من اتفاقی بود، با بورسی دولتی روانه‌ی آن‌جا شده بودم. من چند تا از شعرهای تد را در این مجله خوانده بودم که خیلی تحت تاثیرم قرار داده بود و می‌خواستم او را ببینم. من به این جشن کوچک رفتم و واقعا آن‌جا بود که ما همدیگر را دیدیم . . . فکر می‌کنم دفعه بعد یه روز جمعه سیزدهم یا یه همچین روزی بود که در لندن باز همدیگر را ملاقات کردیم. و بعد از آن دیگر خیلی زیاد همدیگر را می‌دیدیم. تد به کمبریج برگشت و چند ماه بعد ما یه دفعه دیدیم که داریم ازدواج می‌کنیم.” هیوز ماجرا را ادامه می‌دهد: “من مقداری پس‌انداز داشتم. حدود سه ماه کار کرده بودم و همه‌ی پولی را که پس‌انداز کرده بودم پای عاشقی به باد دادم.” پلات اضافه می‌کند: “ما به نوشتن شعر برای یکدیگر ادامه دادیم. بعد گمان می‌کنم این احساس خیلی شدید شد طوری که ما هر دو بسیار می‌نوشتیم و اوقات لذت بخشی داشتیم و تصمیم گرفتیم به آن ادامه بدهیم.”
سیلویا پلات و تد هیوز شانزدهم ژوئن ۱۹۵۶ در لندن ازدواج کردند. در اوایل ۱۹۵۷ آن‌ها به آمریکا رفتند و از سپتامبر همان سال پلات در دانشگاه اسمیت، یعنی محل تحصیل خودش، مشغول تدریس شد. اما سیلویا پرداختن به کار تدریس و همزمان داشتن فرصت کافی برای نوشتن را دشوار یافت و به همین دلیل کار تدریس را رها کرد و اواسط ۱۹۵۸همراه همسرش به بوستون نقل مکان کرد. سیلویا در قسمت پذیرشِ بخش اعصاب در بیمارستان دولتی ایالت ماساچوست مشغول به کار شد و شب‌ها در جلسات نویسندگی خلاق که توسط “رابرت لوئل” شاعر(۱۹۷۷-۱۹۱۷) و با حضور”آن ساکستون”(شاعره و نویسنده‌ی آمریکایی و برنده‌ی جایزه‌ی پولیتزر برای کتاب Live or Die (1966) متولد ۱۹۲۸ و خودکشی در ۱۹۷۴) برگزار می‌شد، شرکت می‌کرد. در همین دوران بود که پلات و هیوز برای نخستین بار با “ویلیام استنلی مروین” مترجم و شاعر نامدار و صاحب سبک آمریکایی ملاقات کردند. وی اشعار پلات و هیوز را بسیار پسندید و تحسین کرد و همین امر باعث برقراری دوستی پایداری میان آن‌ها شد.
در دسامبر ۱۹۵۹ هیوز و پلات به انگلستان بازگشتند و در منطقه‌ی Rregent’s Park لندن ساکن شدند. در اول آوریل ۱۹۶۰ نخستین فرزندشان “فریدا” به دنیا آمد و در اکتبر همان سال سیلویا پلات نخستین مجموعه شعر خود را با نام “هیولا ” چاپ کرد. دومین تجربه‌ی بارداری پلات در فوریه‌ی ۱۹۶۱ به سقط جنین انجامید. شماری از شعرهای وی تحت تاثیر این واقعه سروده شده‌اند. وی در ماه آگوست رمان شبه/نیمه زندگینامه‌ای خود را با نام “حباب شیشه” به پایان رساند و بلافاصله پس از آن بود که به شهرک تجاری market town کوچکی در نورث تاوتون نقل مکان کردند. “نیکلاس” در ژانویه ۱۹۶۲ درهمین شهرک به دنیا آمد.
ازدواج پلات با هیوز با مشکلات بسیاری همراه بود. به ویژه از هنگامی که در ماه جولای پلات به رابطه‌ی عاشقانه‌ میان هیوز و دوست صمیمی خود assia wevill پی برد. سیلویا که در ماه ژوئن دچار یک سانحه اتومبیل شده بود، خود از آن به عنوان یکی از تلاش‌های متعددش برای خودکشی یاد می‌کند. سرانجام سیلویا و هیوز در ماه سپتامبر از یکدیگر جدا شدند. پلات از اکتبر همان سال جوشش عظیمی از خلاقیت را تجربه کرد و بیش‌ترین اشعار خود را در این دوره نوشت، اشعاری که شهرت و آوازه‌ی کنونی وی متکی به آن‌هاست. بیست و شش شعر از مجموعه اشعار ariel که پس از مرگ شاعر منتشر شد، در همین دوران نوشته شده‌اند.
در دسامبر ۱۹۶۲ سیلویا بدون هیوز و همراه فرزندانش به لندن بازگشت و در خیابان فیتزوری fitzory شماره‌۲۳ و در ساختمانی که زمانی “ویلیام باتلرییتز” در آن زندگی می‌کرد، آپارتمانی اجاره کرد. پلات از این موضوع خشنود بود و آن را به فال نیک گرفت.
زمستان ۱۹۶۲ یکی از سردترین زمستان‌های صد سال گذشته بود. لوله‌ها یخ زده بودند، بچه‌ها که در آن زمان یکی دو ساله و دیگری نه ماهه بود اغلب بیمار بودند و خانه هم تلفن نداشت. بیماری افسردگی پلات بار دیگر عود کرد ولی با این وجود وی توانست مجموعه‌ اشعار نیمه تمامش را که پس از مرگش (در انگلستان ۱۹۶۵ و در آمریکا ۱۹۶۶) منتشر شد، کامل کند. تنها رمان سیلویا پلات یعنی “حباب شیشه” با نام مستعار “ویکتوریا لوکاس” ژانویه‌ی ۱۹۶۳ منتشر شد. “ال آلوارز”، شاعر، ویراستار و حامی ادبی هیوز در مصاحبه‌ای با خبرگزاری بی‌بی‌سی در مارس ۲۰۰۰ از عجز خود در درک بیماری افسردگی پلات گفت. آلوارز از ناتوانی خویش در حمایت عاطفی از پلات و تاسف خود در این مورد می‌گوید: “من سی ساله و احمق بودم و او را در چنان وضعیتی رها کردم. من در مورد افسردگی مزمن بالینی چیزی نمی‌دانستم . . . او، به نوعی، به کسی نیاز داشت که ازش مراقبت کنه و این چیزی نبود که من قادر به انجامش باشم.”
آلوارز در کتاب خود پیرامون خودکشی پلات عنوان می‌کند که خودکشی پلات حاصل کمک‌خواهی اجابت نشده‌ی وی بود.

*مرگ
دکتر هوردر دوست صمیمی‌ای که در نزدیکی منزل پلات زندگی می‌کرد با آگاهی از وضعیت مخاطره‌آمیز تنها ماندن او با دو کودک خردسالش، چند روز پیش از مرگ سیلویا برایش قرص‌های ضد افسردگی تجویز کرده بود. دکتر هوردر می‌گوید که هر روز به ملاقات پلات می‌رفته و تمام تلاش خود را می‌کرده است تا رضایت او را برای بستری شدن در بیمارستان جلب کند و زمانی که موفق به این کار نمی‌شود، امکان استخدام یک پرستار تمام وقت را برای او فراهم می‌سازد. برخی از مفسرین معتقدند از آن جایی که داروهای ضدافسردگی حداقل سه هفته زمان می‌برد تا تاثیر کنند، تجویز دکتر هوردر مطمئنا بی‌فایده بوده است. برخی نیز می‌گویند پزشک آمریکایی پلات نسبت به مصرف مجدد داروی ضدافسردگی که باعث تشدید افسردگی می‌شود به او اخطار داده بوده است (که وی دیگر هرگز نمی‌بایست از داروی ضدافسردگی استفاده کند چراکه باعث تشدید بیماری می‌شود) ولی دکتر هوردر این دارو را با نامی خاص تجویز کرد که پلات آن را نمی‌شناخت و نتوانست تشخیص دهد که داروی ضدافسردگی‌ست.
پرستار بچه‌ها(که برخی از بیوگرافی‌نویس‌ها از او به عنوان خدمتکار نام برده‌اند) که قرار بود صبح روز دهم فوریه ۱۹۶۳ ساعت نه برای کمک به پلات در نگهداری از بچه‌ها به منزل پلات برود موفق به وارد شدن به آپارتمان وی نشد. او با کمک کارگری به نام لانگریج موفق به گشودن در آپارتمان شد. آنها جسد پلات را در آشپزخانه یافتند در حالی که سر وی در قسمت فر اجاق گاز بود و بر اثر استنشاق گاز سمی مونو اکسید کربن درگذشته بود. وی تمام درزها و شکاف‌های میان درهای اتاق‌خواب‌های فرزندانش و آشپزخانه را با حوله‌ و پارچه‌های خیس پوشانده بود. حدود ساعت ۳۰/۴ بامداد وی سر خود را در اجاق گاز قرار داده و شیر گاز را باز کرده بود. پلات فقط سی سال داشت.
این طور به نظر می‌رسد که پلات تمایلی به موفقیت در اقدام به کشتن خود نداشته است. صبح آن روز از همسایه‌ی طیقه‌ی پایین خود، آقای توماس، ساعت خروج او را برای رفتن به محل کارش پرسیده بود. همچنین یادداشتی در کنارش بود با این مضمون که “با دکتر هوردر تماس بگیرید” و در آن شماره‌ی تماس دکتر نوشته شده بود. بنابراین اینها نشان می‌دهد که پلات زمانی شیر گاز را باز کرده است که آقای توماس برای رفتن به محل کار خود باید بیدار می‌شده است. مطابق این نظریه (این امکان وجود داشته است که) گاز چندین ساعت‌ جریان یافته و به طبقات دیگر نفوذ کرده، موجب آگاهی آقای توماس و دیگر ساکنین طبقه‌ی پایین ‌گردد.
هرچند که دوست صمیمی و نویسنده‌ی زندگینامه‌ی پلات، جیلیان بکر در کتاب خود با نام “گسست، آخرین روزهای پلات” می‌نویسد: “به گفته‌ی افسر پرونده . . . او سر خود را در اجاق گاز کرده بود. یعنی که واقعا می‌خواسته بمیرد.” دکتر هوردر نیز قصد او را واضح و روشن می‌داند. او می‌گوید :” هر کسی که وضعیت آشپزخانه را دیده باشد، می‌تواند بفهمد که عمل وی ناشی از انگیزه‌یی نامعقول بوده است.”
یک روز پس از مرگ پلات نتیجه‌ی تحقیقات، خودکشی اعلام شد.
هیوز که کاملا شوکه شده بود و فقط پنج ماه از جدایی آنها می‌گذشت، در نامه‌ای به یک دوست قدیمی می‌نویسد: “مثل این که زندگی من به آخر رسیده است و انگار پس از این دیگر زنده نیستم.”
پلات در حیاط کلیسایی در هپتونستال دفن شد با سنگ‌نبشته‌ای که هیوز برای آن انتخاب کرده بود: “حتی از میان شعله‌های سوزان نیز نیلوفری طلایی می‌تواند سربرآرد.” زندگینامه‌نویس‌ها این سنگ‌نبشته را ملهم از رمان قرن شانزدهمی و بوداییِ “سفر به غرب” نوشته‌ی “وو چنگ چین” و یا متون هندویی می‌دانند.
سنگ قبر پلات بارها توسط هواداران مغموم وی به خاطر سنگ‌نبشته‌ی روی آن که هیوز انتخاب کرده بود، خراب شد. آنها سعی می‌کردند نوشته‌ی روی سنگ را از بین ببرند تا تنها نام سیلویا پلات روی آن باقی بماند. زمانی که Assia Wevil، همسر دوم هیوز، خود و دختر چهار ساله‌شان را در ۱۹۶۹ کشت تلاش فوق‌الذکر شدت بیشتری گرفت. هیوز هر بار پس از خرابی سنگ قبر آن را برمی‌داشت و گاه پیش می‌آمد که در مدت زمان تعمیر، مزار پلات بی‌نشان باقی بماند. سوگواران خشمگین هیوز را به سوء‌استفاده از پلات و wevil متهم می‌کردند. در ۱۹۷۰ شاعر تندرو فمینیست، رابین مورگان، شعر خود به نام “اتهام” را منتشر کرد که در آن آشکارا هیوز را به بدرفتاری و قتل پلات متهم می‌کرد. فمینیست‌های دیگری هیوز را برای قتل پلات به مرگ تهدید کردند. در سال ۱۹۸۹ زمانی که هیوز آماج حملات همگانی بود منازعه شدیدی در صفحات مربوط به نامه‌های روزنامه‌ی گاردین و ایندیپندنت در گرفت. در ۲۰ آوریل ۱۹۸۹ هیوز در مقاله‌ای تحت عنوان “آنجا که سیلویا پلات باید در آرامش بیاساید” در روزنامه‌ی گاردین نوشت:
“در سال‌های اولیه‌ی پس از مرگ پلات هر وقت با محققان و ادبا برخوردی داشتم، سعی می‌کردم توجه آنان را به حقایق مربوط به مرگ سیلویا پلات جلب کنم. ولی خیلی زود دریافتم که هرچقدر من بیشتر سعی کنم که واقعیت اتفاق رخ داده را برای آنها توضیح دهم، با این امید که توهم آنها را اصلاح کنم، به احتمال زیاد به تلاش برای ممانعت از گفتار آزاد آنان متهم می‌گردم.”
نیکلاس هیوز، فرزند پلات و تد هیوز، در ششم مارس ۲۰۰۹در خانه‌ی خود در آلاسکا به دنبال سال‌ها افسردگی خود را حلق‌آویز کرد.

فریادهای ناشنیده‌ی زنی شاعر- بخش دوم – ترجمه ی مجید قنبری

ترجمه : مجید قنبری - اردیبهشت ۱۳۹۰

فریاد های ناشنیده زنی شاعر
سر نوشته ای است در در دو بخش
که از زندگی شاعر آمریکائی
سیلویا پلات
می گوید
نویسنده نام آشنا
مجید قنبری
آن را به فارسی برگردانده است
هر دو بخش را در گذرگاه اردیبهشت ماه
با هم می خوانیم….روابط عمومی

————————–

بخش دوم

فریادهای ناشنیده‌ی زنی شاعر

* یادداشت‌های روزانه و نامه‌ها ی
سیلویا پلات

نامه‌های پلات در  سال ۱۹۷۵ با تصحیح و انتخاب مادرش، آورلیا پلات چاپ شد. مجموعه‌ی “نامه‌هایی به خانه: مکاتبات ۱۹۶۰ – ۱۹۵۰” تا حدی در پاسخ به استقبال عمومی از رمان “حباب شیشه” در امریکا منتشر شد. همچنین سیلویا پلات یادداشت‌های روزانه‌ی خود را از یازده سالگی تا هنگام مرگش نگهداری کرده بود. خاطرات مربوط به بزرگسالی وی از نخستین سال ورود به کالج اسمیت(۱۹۵۰) اغاز می‌شود که برای نخستین بار در ۱۹۸۲ تحت عنوان یادداشت‌های روزانه‌ی سیلویا پلات، با ویرایش فرانسیس مک‌کالاف و همکاری تد هیوز چاپ شد. در ۱۹۸۲ هنگامی که تد هیوز باقیمانده‌ی یادداشت‌های روزانه‌پلات را تحویل کالج اسمیت داد، از میان آنها دو یادداشت را تا پنجاهمین سالگشت مرگ پلات، یعنی ۱۱ فوریه‌ی ۲۰۱۳، نزد خود نگه داشت. هیوز در طی آخرین سال عمر خود (۱۹۹۸) کار بر روی کل یادداشت‌های روزانه‌ی پلات آغاز کرد و دو یادداشت فوق را منتشر کرد. فرزندان پلات، نیکلاس و فریدا، در سال ۲۰۰۰ یادداشت‌ها را به کارن کولکی سپردند. کولکی کار تنظیم آن‌ها را در دسامبر ۱۹۹۹ به پایان رساند که در سال ۲۰۰۰ تحت عنوان “متن کامل یادداشت‌های روزانه‌ی سیلویا پلات” توسط انتشارات آنکور منتشر شد. بیش از نیمی از یادداشت‌های این نسخه‌ی جدید برای نخستین بار بود که چاپ می‌شد. جویس کارل اتز انتشار این یادداشت‌ها را “یک اتفاق ادبی ناب” نامید.

هیوز به خاطر دخل و تصرف در یادداشت‌های پلات با انتقاداتی جدی رو‌به‌رو شد. وی اعتراف کرد که آخرین یادداشت‌های پلات را، از زمستان ۱۹۶۲ تا زمان مرگش، از بین برده است. هیوز در مقدمه‌ی نسخه‌۱۹۸۲ می‌نویسد: آخرین یادداشت‌های پلات را به این دلیل از بین بردم که نمی‌خواستم فرزندانمان آن را بخوانند(آن هم در مقطعی که من فراموشی را به مثابه شرط ضروری بقا می‌دانستم).

* اشعار

” و اکنون تو می‌آیی، با فنجانی چای

پیچیده در بخار.

شعر فوران خونی‌ست که

هیچ چیز آن را متوقف نمی‌کند. ”

سیلویا پلات سرودن شعر را از هشت سالگی شروع کرد. در کالج اسمیت در رشته‌ی زبان انگلیسی برگزیده شد و تمامی جوایز اصلی را در زمینه‌ی نویسندگی و پژوهش ادبی به خود اختصاص داد. وی ویراستار افتخاری مجله‌ی کالج به نام مادموازل شد و هنگام فارغ‌التحصیلی‌اش به خاطر Two Lovers and a Beachcomber by the Real Sea. برنده‌‌ی جایزه‌ی گلاسکوک شد.

مجموعه شعر “آریل” به مثابه گسستن پلات از کارهای اولیه و پرداختن به عرصه‌ی اشعار شخصی‌تر بود. احتمالا در این تحول اشعار رابرت لوئل نقش عمده‌ای داشته‌اند، چنان که خود پلات درست اندکی قبل از مرگش در مصاحبه‌ای از تاثیر عمیق شعر لوئل بر خود صحبت می‌کند. آثار پلات اغلب در ژمره‌ی آثار خود زندگینامه‌ای(خودنوشت) طبقه‌بندی می‌شوند و سبک وی با دیگر نویسندگان این ژانر مثل رابرت لوئل و دبلیو.دی.سنودگراس مقایسه می‌گردد. ال آلوارز، دوست صمیمی پلات که آثار متعددی پیرامون پلات به رشته تحریر درآورده است در این زمینه می‌نویسد:

“سبک پلات تحت تاثیر این واقعیت که وی در آثار برجسته‌ی خود به شکلی آگاهانه از جزئیات زندگی روزمره‌ی خود بهره می‌جوید، پیچیده و بغرنج است. جزئیاتی از قبیل مهمانی ناخوانده یا یک تلفن غیرمنتظره، یک جراحت یا ضرب‌دیدگی، ظرفی در آشپزخانه، یک شمعدان و . . . ، در کل هر چیزی که مورد استفاده قرار می‌گیرد، تغییر شکل می‌دهد و بار معنایی می‌یابد. اشعار او مملو از ارجاعات و تصاویری‌ است که برای کسانی که از زندگی پلات و جزئیات آن بی‌خبرند دست نیافتنی به نظر می‌رسند. ولی با آگاهی کامل از زندگی او توسط یک پژوهشگر می‌توانند به صورت پانویس توضیح داده شوند.”

“آن سکستون”، (خودکشی در ۱۹۷۴-  ۱۹۲۸) شاعر و دوست صمیمی پلات، در مصاحبه‌ای به سال ۱۹۷۱ در مقابل این پرسش که آیا شما و پلات درباره‌ خودکشی هم صحبت می‌کردید، جواب می‌دهد:

“البته، بیشتر مواقع سیلویا و من مفصلا درباره‌ی جزئیات نخستین اقدام خود برای خودکشی صحبت می‌کردیم. عمل خودکشی در کل سنخیتی با شعر و شاعری ندارد. من و سیلوا اغلب نظرات مختلفی داشتیم. ما به شدت گرم و پرهیجان درباره مرگ بحث می‌کردیم، ما هر دو به سمت آن کشیده می‌شدیم درست مثل پروانه‌ای که به طرف نور یک لامپ الکتریکی کشیده می‌شود.”

از آنجا که هیوز و پلات در زمان مرگ پلات هنوز رسما زن و شوهر بودند، هیوز وارث تمامی آثار پلات شد. هیوز به خاطر سوزاندن و از بین بردن آخرین یادداشت‌های‌ روزانه‌ی پلات به این بهانه که “نمی‌خواستم فرزندانمان آنها را بخوانند”، در افکار عمومی محکوم شد. وی همچنین یادداشت‌های دیگری و یک رمان ناتمام پلات را از بین برد. در عوض گزیده‌ای از یادداشت‌های روزانه‌ی پلات را گردآوری کرد که تا سال ۱۹۸۲ منتشر نشد.

* گزین‌گویه‌هایی از سیلویا پلات :

“If I didn’t think, I’d be much happier; if I didn’t have any sex organs, I wouldn’t waver on the brink of nervous emotion and tears all the time. ”
Sylvia Plath (The Unabridged Journals of Sylvia Plath)

اگر من نمی‌اندیشیدم، خیلی خوشبخت‌تر بودم. اگر هیچ عضو جنسی نداشتم آن وقت مدام در مرز خلجان‌های عصبی، آونگ نبودم و اشک‌هایم تمام مدت سرازیر نبود.

I have the choice of being constantly active and happy or introspectively passive and sad. Or I can go mad by ricocheting in between.”
Sylvia Plath (The Unabridged Journals of Sylvia Plath)

من می‌توانم انتخاب کنم که پیوسته فعال و شاد باشم یا درون‌گرایانه غمگین و غیرفعال، یا می‌شود که کلاونگ میان این دو، کارم به جنون بکشد.

“I can never read all the books I want; I can never be all the people I want and live all the lives I want. I can never train myself in all the skills I want. And why do I want? I want to live and feel all the shades, tones and variations of mental and physical experience possible in life. And I am horribly limited.”
Sylvia Plath

من هرگز نمی‌توانم تمام کتاب‌هایی را که می‌خواهم، بخوانم. من هرگز نمی‌توانم تمام مردمی باشم که می‌خواهم و انواع زندگی‌ها را زندگی کنم.و زندگانی باشم که می‌خواهم. هرگز نمی‌توانم تمام مهارت‌هایی را که نیاز دارم بیاموزم. پس چرا من می‌خواهم؟ من می‌خواهم تمامی سایه‌ها، لحن‌ها و تنوعات تجربیات فیزیکی و ذهنیِ ممکن  را زندگی و احساس کنم. ولی به گونه‌ای هولناک محدود شده‌ام.

“Perhaps when we find ourselves wanting everything, it is because we are dangerously close to wanting nothing.”
Sylvia Plath

شاید آن زمان که درمی‌یابیم همه چیز را می‌خواهیم، به همین خاطر به شکلی مخاطره‌آمیز به نخواستن هیچ‌ چیز نزدیک می‌شویم.

And by the way, everything in life is writable about if you have the outgoing guts to do it, and the imagination to improvise. The worst enemy to creativity is self-doubt.”
Sylvia Plath

در هر صورت درباره‌ی هرچیزی در زندگی می‌توان نوشت، اگر شما توان و اراده‌ی آن را داشته باشید و تخیل پروراندن آن را. بدترین دشمن خلاقیت عدم اعتماد به نفس است.

Kiss me and youll know how important I am.
Sylvia Plath

مرا ببوس تا بفهمی که من تا چه حد مهم‌ام.

I took a deep breath and listened to the old brag of my heart. I am, I am, I am.”
Sylvia Plath (The Bell Jar)

نفسی عمیق می‌کشم و گوش می‌سپارم به نجوای دیرین قلبم: من هستم، من هستم، من هستم.

“If you expect nothing from anybody, you’re never disappointed.”
Sylvia Plath (The Bell Jar)

اگر هیچ توقعی از هیچ کسی نداشته باشی، هرگز ناامید نخواهی شد.

“There is nothing like puking with somebody to make you into old friends.”
Sylvia Plath (The Bell Jar)

هیچ‌چیز مثل یک استفراغ مشترک نمی‌تواند صمیمیت دوستانه‌ای را بین دو نفر به وجود آورد.

“Death must be so beautiful. To lie in the soft brown earth, with the grasses waving above one’s head, and listen to silence. To have no yesterday, and no to-morrow. To forget time, to forgive life, to be at peace.”
Sylvia Plath (The Bell Jar)

مرگ باید خیلی زیبا باشد. دراز کشیدن بر زمین قهوه‌ای کم‌رنگ، با جنبش علف‌ها برفراز سر، و گوش سپردن به سکوت. دیروزی نداشتن و فردایی. فراموش کردن زمان، بخشیدن حیات و بودن در صلح و آرامش.

مصاحبه – آریو ساسانی

آریو ساسانی - اردیبهشت ۱۳۹۰

گاه یک نوشته بهتر از  آینه، تمام نمائی می کند….این نوشته همکارمان که متاسفانه مدتی است در بستر بیماری است چنان استادانه با کلمات، نور افکن به زوایا می تاباند که به مدد آن می نوانیم تا عمق منجلاب دید داشته باشیم ….با هم دوباره آن را بخوانیم و از نقبی که زده است با دیدی باز عبور کنیم.
———————————————————————————————-

نفر بعدی….

اسم؟

فرهاد

فرزند ِ ؟

قاسم

خانوادگی؟

نوازشگر

معرف ؟

روزنامه

برای کدام کار؟….برای سه کار آگهی شده

هر کدام بشه

چی؟

نامه رسانی

سابقه داری؟

چه سابقه ای؟

منظور؟

نمی دانم منظور چه سابقه ایست؟

مگر چند نوع سابقه داری؟

(…شاید بهتر باشه بدون ِ که قبلن مبارز بوده ام…)

چرا ساکتی؟…پرسیدم چه سوابقی داری؟

سابقه زندان…..

چی؟ زندان بودی؟

حالا نه، قبلن

برای دزدی؟

دزدی چیه قربان؟ برای کار های سیاسی

سیاسی؟ چکاره بودی؟

مخالف

مخالف چی؟

اوضاع

حالا چی؟

چی حالا چی؟

چه مدت زندان بودی؟

شش ماه

محکوم شدی؟

نه موقت بودم، بدون دادگاه آزاد شدم.

باز جوئی، باز پرسی چی؟

مفصل

کتک؟

بله، مشت و لگد…

چند ساله بودی؟

نونزده ساله، دبیرستان می رفتم

چقدر درس خوانده ای؟

دیپلم دارم

ریاضی؟

نه، ادبی

دیگه چه سابقه ای داری؟

معلمی

دولتی؟

نه، خصوصی

با دیپلم ادبی چی درس می دادی؟

ریاضی!

بله! مگه دیپلمت ادبی نیست؟

بله!

پس چرا ریاضی؟

مگه خود ِ شما که داری با من مصاحبه می کنی درسش را خوانده ای؟

فضولی؟

نه، کنجکاوم

…..برو بیرون

حالا هم مسافر کشی می کنم….ماشین مال خودم نبست….کمکی میرم.

گفتم برو بیرون، سئوال دیگه ای ندارم

یعنی مصاحبه تمام شد؟

بله…برو بیرون منتظر باش خبرت می کنیم

کجا منتظر باشم، بیرون؟

نه، خانه

تا کی؟

خبرت می کنیم

مطمئن باشم؟

منتظر باش

من که تلفن ندارم، چطوری خبرم می کنید؟

اگر قبول شدی، با نامه

نظر خودت چیه، قبولم؟

گفتم برو بیرون

چرا دلخور شدی؟

چون بچه پر روئی

کی، من؟

نخیر من

حالا درست شد.

فورن برو بیرون و گر نه ادامه شش ماه زندان بدون محاکمه قبلی را برایت تجویز می کنم.

دکتری؟

چی؟

گفتی تجویز می کنی

حالا نشانت می دم

من که این کاره نیستم

این کارت می کنم

تو هم بعله!

……………………..

این برادر را راهنمائی کن

چشم حاجی آقا

……………………..

نوازشگر!….. نوازشگر!…..

با تو هستند فرهاد!…..تکان بخور، شاید خبر خوبی باشه….

اتهام من سنگین تر از ایناست که خبر خوشی باشه….

مگه اتهامت چیه؟

حمل مواد، عرق خوری، و توهین به مقامات….

پس گاوت زائیده….

…………………….

حیون! مگه تو فرهاد پسر قاسم نیستی؟ چرا نفست در نمی یاد؟

….من که خودم دارم میام، چرا میزنی؟

صدات در نیاد مادر….تو انفرادی زدن را نشونت می دم….

دوباره انفرادی؟…..چرا نمی خواهید قبول کنید، من بیگناهم…..برای کار مراجعه کرده بودم….

زرزر زیادی نکن پدر سگ….اینا رو به حاج آقا حسینی بگو….

کیه؟

باز جوی جدید پروندته

کی بهش بگم؟

شاید همین امروز

……………………..

اسمت ِ فرهاد ِ؟

بله حاج آقا

بله و زهر مار. فرهادم شد اسم؟

اشکالش چیه حاج آقا!

اسم اعمه نیست.

از کجا می دونید حاج آق، شاید نوکر یکی از اماما بوده، شاید پیشکار یکی از…

خفه شو هروئین فروش کمونیست ِ ضد انقلاب….فامیلت هم که نوازشگره! با توام، فامیلت نوارشگره؟

تقصیر خودم نیست حاج آقا!

یعنی چی؟

من دلم می خواست، فامیلم موسوی….هاشمی….یا حسنی باشه….

چرا می زنی حاج آقا، من که حرف بدی نزدم…

مادر…حالا فهمیدم که یکی دیگه از اتهاماتت پر رو بودن ….اول باید بدم روت و کم کنن

…………………………

ببرش بند حاج آقا فولاد، بزار چند شب آنجا باشه

چشم حاج آقا…..

نامه سرگشاده دکتر اسماعیل خوئی به آقای عبدالکریم سروش

اسماعیل خوئی - اردیبهشت ۱۳۹۰


آقای دکتر عبدالکریم سروش:
درود بر شما،
نخستین و واپسین باری که شما را از نزدیک دیدم در روزی بود، چند ماه ‌یا نزدیک به‌یک سالی پس از انقلاب ِ ملّاخور شده‌ی ۲۲ بهمن ۱٣۵۷، که، همراه با مردی که “حاج آقا” می‌خواندیدش، و ریش انبوه و موی ژولیده‌ای داشت و کت و شلوار ِ تیره رنگ و خاک‌آلودش به تن او زار می زد، به دانشگاه تربیت معلم آمدید.
استادان آن دانشگاه مرا به سخنگویی‌ی خود بر گزیده بودند تا با شما و همکارتان درباره‌ی “انقلاب فرهنگی”‌ی نزدیک شونده گفت و گو کنم.
در سراسر گفت و گو، که هیچ دراز هم نبود، شما خاموش بودید و به‌یاد دارم، چهره‌ی شما بر افروخته و سرخ بود، ندانستم از شور و شادی‌ی پیروزی‌ی انقلاب یا از شرمندگی از کاری که بر دوشِ هوش و وجدان ِ خویش گرفته بودید.
فشرده‌ی سخنان من بدین معنا بود، رو به شما:
“- آقای دکتر! استقلال دانشگاه‌ها از دولت یکی از اصولی ست که نزدیک به هیچ کشوری در جهان نیست که آنها را نپذیرفته باشد. شاه نیز این اصل را جز یکی دو بار، در سراسر سال‌های فرمانفرمایی خود، زیر پا نگذاشت. سخن، این روزها، بر سر “پاک سازی‌ی اسلامی” ی دانشگاه‌های ماست.
همکارانم به من گفته اند به شما بگویم: امیدوارم بدانید چه کار دارید می‌کنید. اگر دانشگاه مستقل نباشد، پای پلیس و ارتش بدان باز خواهد شد؛ و بدتر از این، بسا که تصمیم‌گیری درباره‌ی کارهای دانشگاهی به دست کسانی بیفتد که هیچ دانشی از دانشگاه ندارند.”
همکار شما، “حاج آقا”، که روی سخن را به خود گرفته بود، و صدایش آهنگِ زنگ دارِ سخن گفتن ِ پا منبری‌ها و خطیبان دینی را به‌یاد من می آورد، در پاسخ ِ من سخنانی گفت بدین معنا که:
« این حرف ها ـ حضرت آقا! ـ حرف‌های فرنگی‌ست و به درد ما نمی‌خورد. مملکت اسلامی‌ست. و حکومت اسلامی وظیفه دارد که همه‌ی چیزها و همه‌ی کارها را یک‌جا زیر نظر داشته باشد. “استقلال دانشگاه” دیگر چه صیغه‌یی‌ست؟! دانشگاه مگر برای خودش، خدای نخواسته، مملکتی مستقل است در درون مملکت اسلامی؟!»
دو تن از همکارانِ ارجمندم همراه من بودند. نامی از ایشان، در اینجا، نمی برم، اما، و نمی‌نویسم واکنش هر یک، در بازگشت از آن “نشست” چه و چگونه بود. “چرا”ی اش را “حاج آقا‌”تان می داند. “بروید از (خودِ او) به… پرسید”!
دیری نپایید که دانشگاه را‌، در سراسر کشور بستند. و دیری نگذشت که مرا “از آن مدارسه بیرون رفتیم”! رییس کارگزینی‌ی دانشگاه به من پیام داد که تو “نخستین دانشیاری بودی که از دانشگاه اخراج”ات کردند. و من این ستم را از چشم شما و همکاران‌تان در برنامه‌ریزی‌ی “انقلابِ فرهنگی” می‌دیدم و می بینم.
“پاک سازی دانشگاه‌ها و بازسازی‌ی اسلامی”ی سراپای دستگاه آموزشی‌ی کشور، به گمانِ من، یکی از تبهکاری‌های تاریخی‌ی فرمانفرمایان آخوند است که، در بر آیندهای شوم و دیرمانِ خود، هیچ، هیچ کوچک‌تر از دیگر تبهکاری‌های فرهنگ‌کُشانه و مردم خوارانه و ایران ستیزانه‌ی این فرمانفرمایان نیست.
سال ها بعد در لندن، تبعیدگاه من، پیش آمد یک روز که در خانه‌ی زن و شوهری از شیفتگان شما میهمان باشم. سخن از “انقلاب فرهنگی”به میان آمد. و من، در میان بسیاری سخنان ِدیگر، گفتم:
“دکتر سروش نازنین شما مرا از دانشگاه تربیت معلم بیرون کرد، آن هم پس از بیست سال فلسفه درس دادن!”
چند ماهی گذشت و پیش آمد، باز، که من این زن و شوهر را، در خانه‌ی یکی دیگر از آشنایان ِ خود ببینم. گفتند سخن رانی‌ی “درخشانی” از شما در دانشگاهِ لندن شنیده اند. و گفتند:
_ “در پایان سخن رانی، از ایشان پرسیدیم، آیا راست است که شما اسماعیل خویی را از دانشگاه اخراج کرده‌اید؟”
و پاسخ شما این بوده است:
-“اسماعیل خویی؟!” چنین نامی تا کنون هرگز به گوش من نخورده بوده است؟!”
به قهقهه گفتم:
ـ “گمان می‌کردم این چگونگی ناگفته روشن باشد که مُراد من از دکتر سروش تنها خودِ او نبود: او بود و دیگر همکارانش در “انقلاب فرهنگی”و من او را هنوز نیز، همچنان، گناهکار می‌دانم، گیرم امضا شخص او زیر ِ “حکم اخراج” من نیامده باشد.”
آقای دکتر!
این همه را نوشتم تا به شما بگویم که – چرا – من چند سالی از شما سخت خشمگین و بیزار بودم و، می‌شود گفت کینه‌ی شما را نیز به دل گرفته بودم. امّا از هنگامی‌که شما از فرمانفرمایی‌ی آخوندی کناره گرفتید و آغازیدید، نخست، به سنجیدن جنبه‌هایی از جهان‌نگری‌ی این فرمانفرمایی و، سرانجام، پیوستید به انبوهه‌ی مخالفان ِ گوناگون آن، من – به‌یاد و مهر ِ هومن جانم، پسر نازنین ام، سوگند می‌خورم- به هنگام دیدم که بر شما ببخشایم. کینه‌ی شما از دلم برخاست و احساس بیزاری‌ام فروکش کرد، و شما را بخشیدم.
من چنین ام. کینه‌هایم، جز به فرمانفرمایی آخوندی، ناپایداراند و بیزاری هایم گذرا؛ و گناه کسانی را که به شخص من ستم کرده باشند، دیر یا زود، می بخشم.
می بخشم امّا فراموش نمی‌کنم:
نمی‌توانم فراموش کنم.
و این‌هارا نیز نوشتم، باز، تا به شما بگویم که رویارویی‌ی من در این نوشته، یعنی نامه‌ی سرگشاده، تنها و همانا، رویارو شدنِ یک دانشجوی فلسفه است با تنی از اندیشه ورزانِ نام آور ِ ایران زمین. همین و بس. دور باد از من که، در این نوشته، همچنان که در هر نوشته‌ی پژوهشی‌ی دیگری، انگیزه‌ای داشته باشم به جز روشنگری‌ی آنچه بر من “حقیقت” می‌نماید.
باری.
دوست کنجکاو و هوشمندم، محمود جان باغبان، یکی دو هفته پیش، متن گفتار شما در “همایش دین و مدرنیته” در لیدن هلند، را به من رساند. آن را، بی درنگ، خواندم. دو سه بار هم. من، تا کنون بسیاری از نوشته‌های شما را خوانده ام؛ و از شما بسی چیز ها آموخته ام. شیوه‌ی نوشتن‌تان را به ویژه خوش می‌دارم. امّا هیچ یک از نوشته‌های شما، پیش از این‌، مرا به پاسخ نوشتن بر نیانگیخته است.
چرا که اندیشه‌های شما را، تا کنون‌، از گستره درگیری‌های اندیشگی‌ی خویش بیرون یافته‌ام. این یکی، امّا، چیز دیگری‌ست. این یکی از آن گونه نوشته‌هاست که تا بدان ها پاسخ ننوشته ام آرامش نیافته‌ام.
بی درنگ بگویم که، در این نامه‌ی سر گشاده‌، بیش و پیش از هر چیز، می‌خواهم بگویم که شما در این “گفتارِ” خود “روشنفکری‌(ی) دینی، مدرسه‌ای برای دینداران”، سفسطه می‌فرمایید. خواهم کوشید تا روشن کنم چرا.
شما خود بهتر از من می‌دانید که تفاوت “فیلوسوفیا” و “سوفیسم”در اصل یونانی‌ی این واژه‌ها، در دورانِ باستان، در چیست. “فیلسوف” همانا “دوست دارِ دانایی‌ست و به دنبال “حقیقت” است، گیرم “حقیقت” تلخ و ناخوشایند باشد یا حتّا خطرناک.
سقراط، خود نشان داد که، در راه ِ”حقیقت” آماده است تا به زندان هم بیفتد و جام شوکران را هم نیز بنوشد. “سوفیست” امّا، در اندیشه‌ی شیرین‌سخنی و خوشایند گویی‌ست، و آموزگار هنر “سخنوری”ست به جوانان آتن، تا به ویژه در کار سیاست، بتواند پیشرفت کنند و در چشم “عوام” به ویژه، خوش بدرخشند، با پیروز شدن بر حریفان در هر بگو مگویی و به کرسی نشاندنِ سخن خویش اگر شده ـ هرگاه با یا باشد ـ با کشیدن عکس مار به جای نوشتن واژه‌ی “مار”! و شما در گفتار خود درباره‌ی “روشنفکری‌ی دینی” همه‌ی کوشش خود را بکار می برید تا نشان دهید که “روشنفکر دینی” نیز، برای خود، گونه‌ای‌ست از “روشنفکر”، آنهم با ویژگی‌هایی که شما بر او می‌شمرید.
شیوه‌ی کار شما، در این راستا، بیش و پیش از هر چیز، همانا بهره برداری کردن است از “واژه‌ها” یا، یعنی، “مفهوم”های مبهم، تعریف ناشده و، گاه، تعریف ناپذیر. و، در بنیاد، سفسطه‌گری‌ی زیرکانه‌ی شما در همین است.
در آغازِ “گفتارِ” خود، چهاربیت ازیک غزل ِ هشت بیتی حافظ را می آورید: تا چه کار کنید؟ تا “سخن‌آرایی” کنید، به‌گمان من بی‌گمان! آراستن ِ سخن یکی از ـ می‌توان گفت ـ “اصولِ” سخنوری‌ست. با این کار، گفتارِ سخن‌ور شیرین و دلنشین می‌شود. همین و بس. آشکار است که شما می‌خواهید به “دوستان” خوش‌آمدی بگویید. برای این کار، امّا، تنها همین مصراع:
“حضور خلوت ِانس است و دوستان جمع اند”
می‌توانست بس باشد. دومین مصراع این بیت و هیچ کدام از بیت های دیگر نه هیچ پیوندی دارد با “روشنفکری” و نه با” دین” و هر آنچه “دینی “ست:
مگر همان “و ان یکاد” بخوانید….” که‌، در دنباله‌ی مصراع گفتاورده‌ی شما می آید: که آن هم، در خوانش من از “زبان و بیانِ حافظ”، در این غزل، کاربردی رندانه و طنز آمیز دارد.
می‌گویم: در خوانش من، چرا که بارها گفته‌ام و بار دگر می‌گویم که – شعر حافظانه‌ی حافظ شعری‌ست چند رویه و چند سویه و پر لایه و پر مایه، که از آن هر کسی بر حسب فهم گمانی ی ویژه‌ی خود دارد، یا می‌تواند داشته باشد. از همین رو، می‌توان گفت، به شما و خوانندگانِ گوناگون ِحافظ، ما، در معنا، حافظ‌های گوناگون داریم. و، من، باز از همین رو، مراد شما از این گفتاورد از حافظ را به پرسش نمی‌گیرم: زیرا می‌دانم که هر سخنی که من در زمینه‌ی معنا یا معناهای این شعر حافظ بگویم، شما خواهید گفت، و حق هم دارید بگویید:
-“نه آقا! درست نمی‌گویی. من حافظ را جور دیگری می‌فهمم.”
و، پس، در معنا یا معناهای این غزل حافظ با شما بگو مگویی ندارم؛ با یکی از واژه‌های آن در گفتاوردِ شما، امّا، چرا. آورده اید:
“دمی‌خوش است، بدین قصه اش دراز کنید.”
واژه‌ی “قصه” را از شما می‌پذیرم. چرا که با قصه گفتن هم می‌توان زمان همنشینی با یار یا یاران را – به ویژه اگر در رفتن شتاب داشته باشد یا باشند- درازتر کرد. از سوی دگر، و از دیدی روان‌شناسانه، با گوش سپردن به قصه، انگار، زمان زودتر می‌گذرد، یعنی کوتاه‌تر می‌شود. و، از همین رو، کسانی که، به‌جای “قصه” واژه‌ی “وصله” را می‌نشانند نیز هیچ بد نمی‌گویند. زیرا، با افزودن دسته‌ یا بافه‌ای از مو به گیسوی کسی، می‌توان آن را درازتر از آن‌چه هست نمایاند.
واژه‌ای که، برای من، از شما پذیرفتنی نیست واژه‌ی “دم” است. “دم”، برای حافظ نیز، همیشه کوتاه است و دراز شدنی هم نیست. درازتر اگر بشود، دیگر “دم” نیست. و “سیاه” نیز اگر باشد، نمادی برای “گیسوی یار” نمی‌تواند باشد: تنها نشانه‌ای ست از اندوه‌یا بدبختی یا سوگ. آنچه هم در سیاهی و هم در درازی می‌تواند همانند گیسوی یار گرفته شود، یا حّتا نمادی برای آن، همانا “شب” است. و، پس، حّتا اگر “وصله‌کاری” در زمانه‌ی حافظ رواج نداشته بوده باشد نیز، باز، باید گفت و پذیرفت:
“شبی خوش است…..”
باری.
بگذرم از آغازه‌ی” گفتار” شما و بپردازم به متن آن.
خدای من!
با همان، یا در همان، نخستین جمله، شیرین کاری‌ی منطقی‌ی شما آغاز می‌شود:
“روشنفکری (ی) دینی طریقت ِ روشنفکران ِ دیندار است”!
و بله؟ شگفتا! این سخن، در یک و همان زمان، هم حقیقت دارد و هم خطاست!
نخیر!
این از زمره‌ی برخی سخنان امام خمینی‌، که زبانزدِ مردم شده بود، نیست. آن که می‌گوید، برای نمونه، “اتوبوس از مینی بوس بزرگتر است” سخنی می‌گوید که بی‌گمان راست است، حقیقت دارد، منطقا نمی‌تواند دروغ یا خطا باشد.
چرا؟ زیرا بسنده خواهد بود تا “مینی بوس” را در برابر “اتوبوس” تعریف کنیم، تا بر ما عیان شود که، “مینی بوس کوچک‌تر از اتوبوس است.” چنین سخنی، البته، خنده دار است؛ امّا نه به این عّلت که خطایی کودکانه باشد، بل‌که از بس حقیقی بودن‌اش بر همگان آشکار است.
این گونه سخنان ـ یا “قضیه”ها یا “بیانه”ها یا “گزاره”ها ـ را در منطق “همان‌گویی” (توتولوژی) می‌نامند. یک “همان‌گویی” همانا “بیانه”‌ای‌ست یا سخنی‌ست که، چون (بیانگرِ) یک “قضیه” یا “گزاره”، منطقا حقیقت دارد: و حقیقت دارد، چرا که برآیندی منطقی‌ست از تعریفِ” مفهوم”ها یا واژه‌های به کار رفته در آن.
“مینی بوس” را “اتوبوسی با گنجایش آدم بری‌ی کمتر” می‌توان تعریف کرد.
و، پس، ناگفته آشکار است که: “اتوبوس از مینی بوس بزرگ تر است”:
ـ گفتن ندارد این، آقا! دست، یعنی زبان شما درد نکند!
هر سخن، چون یک “بیانه”یا چون بیانگر یک “قضیه” یا “گزاره” شکلی (یا صورتی) دارد و محتوایی. و سخنان ِ”همان‌گو” یا، یعنی، “همان‌گویی‌ها”، همگی، تنها و تنهابه دلیلِ شکلِ منطقی‌ی خود، حقیقی‌اند، “محتوا”ی هر یک هر چه باشد باشد.
یک، یا هر، “همان‌گویی”، در”شکلِ منطقی”ی خود، حقیقی می‌ماند، گیرم یک یا هر “مفهوم”به کار رفته در آن دچار ناهمخوانی یعنی تضاد یا حتّا تناقض درونی باشد. و سخن آغازین، در “گفتار “شما بیانگر چنین گزاره ای ست:
“روشنفکری (ی) دینی طریقت ِروشنفکران ِدیندار است”!
تا این چگونگی روشن‌تر شود، در این قیاس نیز بنگریم:
“انسان سنگ است،
سنگ بال دارد
پس، انسان بال دارد”!
این” استدلال‌” در شکل منطقی‌ی خود، حقیقتی‌ست، گیرم سه گزاره‌ی به کار رفته در آن ـ دو “مقدمه” و “نتیجه”اش ـ هیچ یک جز یک خطای بر همگان آشکارِ تجربی نیست.
“روشنفکری (ی) دینی طریقت ِروشنفکران ِدیندار است”
درست در همین معنا، و از همان دیدگاه، حقیقت دارد که این گزاره:
“کفر دینی طریقت کافران دیندار است”!
تفاوت این دو گزاره با یکدیگر تنها، و تنها، در این است که هر یک از مفهوم های به کار رفته در دومین گزاره ـ”کفرِ دینی” و “کافر دیندار” ـ از درون دچار تناقض است. “کفر” و “دین” بنا به تعریف “نقیض” یکدیگرند: و، در نتیجه، “کفر دینی” چون یک “مفهوم” دچار “تناقض با خود”، یعنی “تناقض درونی” است.
و همچنین است مفهوم “کافرِ دیندار”.
پرسش این است که “روشنفکری‌ی دینی” چه گونه‌ای‌ست از روشنفکری؟
یا که “روشنفکر دیندار” چه گونه “مفهومی”ست؟
مفهومی همچون “سه گوشه‌ی چهار پهلو” که از درون با خود در تناقض است؟
یا مفهومی همانند “انسان بالدار” که دچار تناقض درونی نیست: یعنی که ممتنع الوجود نیست، یعنی امکان دارد هستی داشته باشد.
که، در این صورت، می‌ماند که ما، با چراغ هم که باشد، در شهربه دنبالش بگردیم و تنها یک “نمونه” (یا “مصداق”) از چنین انسانی بیابیم، تا روشن شود که “همان گویی”ی شمادر محتوای خود، در واقعیت تجربی نیز، حقیقت دارد.
گرفتاری در این است، امّا، که تا ندانیم “روشنفکر دیندار” چه گونه‌ای‌ست از “روشنفکر”، نخواهیم دانست چیست یا کیست در واقعیت که به دنبالش می گردیم، یا می‌خواهیم بگردیم!
بدینسان، دیگر بار، باز می گردیم‌، یا بازگردانده می‌شویم، به گستره‌ی “مفهوم “ها:
“روشنفکر دیندار” چه گونه “روشنفکر”ی ست؟
دومین جمله از گفتار شما آغازه‌ای است بر پاسخ گفتن شما به این پرسش:
“روشنفکر دیندار” همانا دانشجویی‌ست در “مدرسه‌ای فکری که هم از تجربه‌ی بشری بهره می‌جوید و هم از تجربه‌ی نبوی”.
بفرمایید!
“بازی با ابهام” در این نوشته‌ی شما، با همین نخستین سخن تان در “روشنگری”ی معنایی که از عبارت یا وصف یا عبارت توصیفی‌ی “روشنفکر دیندار” در اندیشه دارید آغاز می‌شود.
مفهوم “تجربه” در زبان گفتار روزمرّه و همگانی، که شما در اینجا به کار می بندید، مفهومی‌ست مبهم، که هم “آزمون”های زندگانی‌ی انسانی را در بر می گیرد و هم “آزمایش”های علمی را. و این دو با یکدیگر تفاوت، بل که، تفاوت ها دارند.
واژه‌ی “آزمون”در زبان فارسی، البته به معنای همان، “تجربه”‌ی عربی‌ست: و در همین معناست که مولوی‌ی بزرگ ما که من نیز، همچون خودتان، او را بسیار دوست می دارم، آقای دکتر!- می‌گوید:
“جان نباشد، در خبر، جز آزمون:
هر که را افزون خبر، جان‌اش فزون. ”
روش شناسی‌ی علمی، امّا “آزمایش” را از “آزمون” به طور کّلی باز می‌شناسد. “آزمون”های زندگانی به طور کلی بی‌هیچ “برنامه‌ریزی”ی ویژه‌ای‌ست که پیش می‌آیند: و بیشترشان، پیش می‌آیند چه ما بخواهیم چه نخواهیم، یعنی که رای و دانستگی‌ی ما در پیش آمدن آنها نقشی ندارد.
“آزمایش” امّا آزمونی‌ست برنامه‌ریزی شده که به رای سنجیدن نگره‌‌ای تجربی‌، در شرایطی ویژه‌، در آزمایشگاه ‌یا بیرون از آن انجام می گیرد.
هر “آزمایش”، به بیان دیگر، یک “آزمون علمی”ست. و، تا آزمونی “علمی” شناخته شود، بایست که دست کم دو ویژگی داشته باشد:
شدنی باشد (یک) برای بیش از یک کس؛ و
(دو) برای هر کس، بیش از یک بار.
برای نمونه، اگر کسی بگوید “جن” دیده است، و بیش از یک بار هم، بسا که به راستی راست بگوید. سخن بر سر راستگو یا دروغگو بودن نیست. سخن بر سر این است که از “آزمون”(های) او به تنهایی بر نمی آید که چیزی به نام “جن” در جهان هست.
این نگره که “جن هست” تایید خواهد شد اگر، و تنها اگر، دیگران نیز، در شرایط ویژه‌ای که او جن دیده است، بتوانند جن ببینند. از این که کسی چنین یا چنان آزمون یا تجربه‌ای داشته است بسا که نتوان هیچ نتیجه‌ای علمی گرفت، مگر درباره‌ی خود او: این که او، برای نمونه خرافاتی ست، یا وهم و خیال می‌بیند، یا معتاد است، یا جهان را شاعرانه می بیند، یا هر چی.
باری.
باز گردم به نخستین دو جمله در نوشته‌ یا “گفتار” شما، آقای دکتر سروش!
یعنی این جمله‌ها:
“روشنفکری(ی) دینی طریقت روشنفکرانِ دیندار است: مدرسه‌ای فکری است که هم از تجربه‌ی بشری بهره می‌جوید و هم از تجربه‌ی نبوی”.
در این جمله‌ها، تنها واژه “تجربه” نیست که، درکاربرد شما از آن، بیانگر مفهومی مبهم یعنی دو پهلوست. همچنین‌اند وصف‌ها یا عبارت‌های “روشنفکری(ی) دینی” (روشنفکر دیندار)، “تجربه‌ی بشری”، “تجربه‌ی نبوی” و، حتّا، واژه‌ی “طریقت”.
و، تا بتوانم بگو مگوی اندیشگی‌ی خود با شما را زودتر به جایی برسانم، ناگزیرم برداشت های کم و بیش روشن خویش از هر یک از این مفهوم ها در اندیشه‌ی شما را به روی کاغذ بیاورم.
بر من کم و بیش و البته بسی بسیار بیش تر از کم! روشن است که مراد شما از “روشنفکر‌ی‌ی دینی” همان، همانا، “روشنفکری‌ی اسلامی”‌ست (و از “روشنفکر دیندار” همان “روشنفکر مسلمان” و حتا “روشنفکر مسلمان شیعه‌ی دوازده امامی”).
و بر من روشن است، باز، که مراد شما از “تجربه‌ی بشری” همانا “دستاوردهای علمی‌ی بشر” یا، کوتاهش کنم “علم” است؛ و از “تجربه‌‌ی نبوی” همان “تجربه‌ی پیامبر اسلام” یعنی “وحی”.
چرا؟
چرا که، در سه فرگرد پایین تر، می‌نویسید: “روشنفکران دیندار… تجربه‌اندوزی و دانش آموزی‌شان از مدرسه وحی نه از سر مصلحت که از روی ارادت و حقیقت است…”.
و ادامه می‌دهید که:
“شخصیت عظیم و عزیز رسول اکرم تمامِ نعمتی‌ست که خداوند به مسلمانان اعطا کرده است…”
بگذریم از این که رویارو نهادن “تجربه‌ی نبوی” با “تجربه‌ی بشری”، چون نیک بنگریم، “بشر” بودن پیامبر اسلام را، که خود آشکارا بدان “خستو”ست، در نَهُفت ِ خود، انکار می‌کند.
نکته این است، باری، که “تجربه‌ی نبوی” یعنی “وحی” هر چه باشد، آزمون یا تجربه‌ی علمی نیست. یعنی به هیچ گونه‌ای از “علم” نمی‌انجامد؛ و شما، بدین سان، دارید می‌گویید که روشنفکر مسلمان شیعه‌ی دوازده امامی هم “علم” را باور می‌دارد و هم چیز یا چیزهایی را که “علم” نیست یا “فراعلم” است، یعنی گونه‌ای از “متافیزیک” است؛ که پایه‌های جهان‌نگری اسلامی بر آن نهاده شده است، هم در “کیهان شناسی”ی آن و هم در”اخلاق”اش.
تا این‌جا، می‌شد برای “روشنفکر اسلامی”ی شما گرفتاری‌ی خردورزانه‌ای پیش نیاید، یعنی که او دچار ناهمخوانی‌ی اندیشگی یا تناقض درونی یا دوپارگی (سکیزوفره نیا)ی هوشی نشود و نباشد. اگر “عقل مستقل از وحی”و “وحی”را هر دو با هم باور نمی داشت.
گرفتاری در این است که او هم خدا را می‌خواهد، هم خرما را: هم این جهان را، هم آن جهان را، هم “علم” را هم “ناعلم” یا “فرا علم” را. و این نمی‌شود، آقای دکتر!
نمی‌شود:
می‌نویسید: “روشنفکران دینی (من می‌خوانم: روشنفکران مسلمان و، بل‌که، مسلمان شیعه‌ی دوازده امامی) روشنفکراند، چون به عقل مستقل از وحی باور دارند و از آن تغذیه می‌کنند (یعنی چی؟؟ چه چیز یا چیزهایی را می‌خورند؟؟! بگذریم…) و چراغ خرد در دست برای یافتن حقیقت و سوختن ظلمت روان اند؛ و دینداراند، چون ایمان محققانه‌شان نه بر تقلید بنا شده است، نه ارث، نه بر هوس، نه بر عادت، نه ترس، و نه بر طمع: بل از دل سنجی عقلانی یا تجربه‌ی روحانی بر آمده است و مستمرا تطهیر و تکمیل می‌شود. روشنفکری‌ی دینی یک هویت سیال است؛ چرا که خردورزی و حقیقت‌جویی و خرافه‌سوزی جز با سیلان همراه نیست. روحانی ندارد؛ چرا که هر کس، درآن مدرسه، روحانی‌ی خویشتن است:
خانقاهی ست بی شیخ، که شیخانی بی خانقاه در آن ساکنند.”
پوووووووه ه ه ه ه ه. خدای من! ویگن جان! “چی کار کنم، آی، چی کار کنم؟!” افلاطون هم گمان نمی‌کنم، بتواند این بافه‌ی در هم تنیده از گره‌های کور را از هم باز کند.
مگر می‌شود در فرگردی کوتاه، این همه شلوغ کاری‌ی اندیشگی کرد؟!
این کار گمان می‌کنم، تنها از یک “روشنفکر ِ دیندارِ آن هم مسلمان آن هم شیعه‌ی دوازده امامی بر آید!”
اما چاره نیست. باید کوشش خود را بکنم.
باری. می‌خواستم بگویم: برای “روشنفکردیندار” شما- آقای دکتر- گرفتاری‌ی خرد ورزانه‌ای پیش نمی آمد اگر او، مولوی وار، بر آن بودکه:
“پای استدلالیان چوبین بُود:
پای چوبین سخت بی تمکین بود”!
یا، حافظ وار، گلبانگ می زد که:
“بشوی اوراق، اگر همدرس مایی:
که درس عشق در دفتر نباشد.”
اما، نه! او، در معنایی سخت جدّی هم خدای “فراعلم”را می‌خواهد، هم خرمای “علم” را:
او، از یک سو، به عقل مستقل از وحی “باور دار” که همان، همانا “خرد ناب” باشد و – همچنان که ایمانوئل کانت آشکار کرده است- بی بنیاد بودن هرگونه متافیزیک را نشان می دهد؛ و، از سوی دیگر “دیندار” است، یعنی”ایمان” دارد، یعنی باورمند به دینی‌ست که، چون دین و همچون هر دین دیگری، اصول متافیزیکی آن چون و چرا بردار نیست. و این چیست اگر خدای متافیزیک و خرمای علم، هر دو را با هم خواستن نیست؟!
“علم” را می‌توان سیم برقی گرفت که از زمین به سوی آسمان می رود، و متافیزیک ِ دین سیم برق دیگری که از آسمان به زمین می آید. این دو سیم تا به موازات ِیکدیگر پیش می روند، یعنی تا هنگامی‌که “یکی با آن دگر کاری ندارد”، دشواری و گرفتاری ی ویژه ای پیش نمی آید. گرفتاری و دشواری ها از لحظه ای آغاز می‌شود که‌ یکی از این دو سیم با دیگری برخورد می‌کند. از اینجاست اخگر افشانی و، در پی‌ی آن، آتش افروزی‌های اندیشه سوز و روان گداز. چاره‌ی کار، هنوز نیز به گمان من، در این است که، همچون مولوی و دیگر عارفان ایرانی، و همراه کانت، “دانش” و “دین” را از یکدیگر جدا بداریم و نخستین را به “خرد” واگذاریم و دومین را به “دل”.
و، امّا،
آقای دکتر سروش!
“روشنفکر ِ دیندارِ” شما آزموده را دیگر بار می آزماید؛ شما؛ امّا، انگار، این بار می‌خواهید که او، به جای این که همچون همیشه به شکست و پشیمانی دچار آید، “خرد” و “دل” را، پیروزمندانه، با یکدیگر انباز و همساز کند تا “دانش” و “دین” به‌یک راه افتند و با یکدیگر یگانه گردند تا جان پریشان و دو باره‌ی او به آرامش و رامشی دست یابد که برآیند هماهنگی و یگانگی‌ی روان با خویش است.
امّا نمی‌شود.
این کار شدنی نیست.
و شما خود خوب می دانید که این کار شدنی نیست.
و از همین جاست که، هرجا ناهمخوانی‌ی درونی اندیشه‌ی شما نزدیک می‌شود به آشکار شدن، لگام سخن را می‌پیچانید و آن را از راهی که دارد می‌رود بیرون می‌برید.
بفرمایید خودتان نگاه کنید:
می‌نویسید:
“… روشنفکران دینی روشنفکرند، چون به عقل مستقل از وحی باور دارند و… چراغ خرد در دست برای یافتن حقیقت… روان‌اند، چون ایمان محققانه‌شان… از دل سنجشی عقلانی… بر آمده است.
خود، امّا، می دانید که “ایمان… از دل سنجشی عقلانی” یعنی اندیشیدن و پژوهیدن و چون و چرای کردنی خرد ورزانه، بر نمی آید.
چرا؟
چرا که خود خوب می دانید که بنیادی ترین بنیادِ دین همان، همانا، هستی‌ی خدای یگانه را باور داشتن است، یعنی این اصل که: “خدا هست و یگانه است.”
و خود خوب می دانید، امّا، که کانت، در کتاب ِبزرگِ “سنجشِ خردِ ناب”، نشان داده است که، از سه دلیلی که تاکنون در اثبات هستی‌ی خدا اورده اند، هیچ یک ژرفکاوی‌ی خرد‌ورزانه و سنجش منطقی را تاب نمی آورد؛ و، یعنی که، خدا و هستی ی او از دید رس ِ چشم و از پروازرس اندیشه‌ی انسانی، یعنی از گستره‌ی امکان خرد ورزی‌ی ما، بیرون است، و، به گفته‌ی فردوسی‌ی ژرف اندیش:
“به هستی ش باید که خستو شوی؛
ز گفتار ِ بیگار یک سو شوی.”
امّا این‌ها که همان سخنان عارفانِ ماست در سده ها‌ی پیش از این!
“روشنفکر اسلامی”ی نوآور و نواندیش ِما، که قرار است بتواند، “یعنی”- به گفته‌ی شما – استعداد آن را دارد که در دو عرصه‌ی سیاست و دیانت دگرگونی های عظیم بیافریند”، در این میان، چه می‌گوید؟!
اینجاست، و از همین جاست، که در جمله‌ی گفتاورده‌ام از شما، پس از “سنجشی عقلانی” “تجربه ای روحانی” نیز، پس از یک “یا”ی کم نمود، آرامکی آورده می‌شود، تا؛ هرجا در راهِ “محققانه” شدنِ “ایمان”، “سنجشی عقلانی” به کار نیامد، “تجربه‌ای روحانی” به شیوه‌ی “امدادهای غیبی” به دادِ روشنفکرِ دینی ی ما، یعنی شما، برسد!
و، امّا، خودمانیم.
-آقای دکتر!-
“تجربه‌ی روحانی” چه گونه‌‌ای از “تجربه” یا “آزمون” است. “آزمایش” که نیست، بی گمان. پس چیست؟ گونه‌ای از “نور معرفت” است که بر آیندی‌ست. از خالی داشتن اندرون از طعام؟ یا از جنس ِ “رویا”ست- “رویای صادقانه” البته؟! یا، اصلا، از خانواده‌ی “وحی” است؟
آیا “روشنفکرِ دیندار” شما، که همت ِ بلندِ او از انگیزه‌های پستی همچون طمع و هوس و تعّبُد و تقلید و، به ویژه، از ترس آزاد است، و با نظر داشتن به این حقیقت که پیامبر اسلام خود را فراتر از دیگر افراد “بشر” نمی دانست، خود را شایسته‌ی بر خوردارشدن از “وحی” نیز می داند؟ یا که، نه، به شنیدن ِ این پرسش، “چوبید، بر سر ایمان خویش می لرزد”؟
پس، مراد شما از “تجربه ی روحانی “چیست، آقای دکتر؟!
آیا “روشنفکرِ دیندار” دلیر و “معرفت اندیش و تجربت اندیش” شما به راستی از “اندیشیدن” نمی‌هراسد؟
اندیشیدن با پرسیدن آغاز می‌شود، و پرسیدن همان، همانا، شک داشتن است.
آیا “روشنفکرِ دیندار” دلیر و “معرفت اندیش و تجربت اندیش” شما چون “شاگرد مدرسه”ای که مقولاتی چون ارتداد، بدعت، کافر، مومن، … در آن راه ندارد، می‌تواند – یعنی به خود اجازه می دهد تا- به راستی، و چون پرسیدنی فلسفی، از خود بپرسد:
– آیا خدا هست؟” –
چرا که پرسنده، به هنگام این پرسیدن، و در درازای درگیر بودن با آن، به ناگزیر در هستن ِخدا شک می‌کند: یعنی که “مرتّد” و “کافر” می‌شود.
من، تا کنون، بر آن بوده ام که اسلام، چون یک دین، و همچون همه‌ی دین های تک خدای دیگر، دشمنِ اندیشیدن است: چرا که اندیشیدن، در بنیاد، همانا اندیشیدن به “اصول”است؛ و که دین، هر دینی، امّا تنها اندیشیدن به “فروع” را بر “مومنانِ” خود روا می دارد و آزاد می گذارد. برهان ِساده‌ی من، در گفتن این سخن، این است که “ایمان” به گوهر، کناره گرفتن از هر گونه “شک” را منطقا در خود می‌دارد.
امّا شما – آقای دکتر!- می‌نویسید:
“روشنفکری‌ی دینی قائل به اجتهاد در اصول است، یعنی اجتهاد در کلام، در اخلاق، و نوفهمی‌ی نبوت و وحی و معاد و خدا. . . ”
این سخن شما را آیا باید، و می‌توان، جدی گرفت؟
“اجتهاد در اصول”را تا کجا (ها) می‌توان پیش برد؟
“اجتهاد”در هر یک از “اصول” اسلام آیا می‌تواند”روشنفکر ِ دیندارِ” شما را به جایی – بدانجا – برساند که او خود را ناگریز بیابد از نادرست دانستن آن “اصل”؟
آیا “روشنفکر ِ دیندارِ” شما آماده است تا در مسلمانی‌ی خود در “معاد” دست کم، شک کند و، حافظ وار، زاری کند که:
-“گر مسلمانی از این است که حافظ دارد،
وای اگر از پسِ امروز بود فردایی؟”
یا که، نه، او نیز ناگزیر خواهدبود، برای دور ماندن از “تکفیر”، در قاعده‌ی “نقل کفر کفر نیست”پناه جوید و بگویدکه -“بر در میکده که، البّته نخیر- در نزدیکی های مسجد، “مغ بچه ترسایی” به گفتن چنین سخنی دلیر شده است؟!
کیهان شناسی‌ی اسلام‌، اگر شاعرانه گرفته نشود، به راستی خنده آور است. و شاعرانه، بدبختانه، نمی‌توان گرفت‌اش. چرا که قرآن با شاعران میانه‌ی خوشی ندارد و پیروان شاعران را از گمراهان می‌شناسد.
از اینگونه بهانه‌های کودکانه‌ی آخوندی نیز نمی‌‌توان یاری گرفت که با نگریستن در میزان فهم و دانش عربِ بیابانگرد در آستانه‌ی فرا گذشتن از “دوران جاهّلیت”است که، قرآن برای نمونه، از کوه‌ها چون میخ‌هایی که آسمان را بر زمین استوار می دارند سخن می‌گوید.
چرا که این سخن به شک کردن در”خاتم النبیین”بودن ِپیامبر اسلام می انجامد. زیرا، در آن صورت، خدا می بایست، پس از آن دوران، برای هر دوران ِ دیگری از تکامل علمی ی انسان، پیامبر ِ دیگری بفرستد.
وایت هد، فیلسوف و ریاضی دان انگلیسی، پذیرفت که، برای از میان برداشتن تضادِ مسیحیت با نو شدن ِ پیوسته‌ی علوم تجربی، می‌توان، و می باید، “کیهان شناسی”ی این دین را کنار گذاشت.
آیا “روشنفکر ِ دیندارِ” شما- آقای دکتر سروش !- آمادگی دارد تا همین کار را در پیوند با اسلام بکند؟!
در پیوند با “خدا” امّا!
آیا این پرسش که”آیا خدا هست”پشتِ”روشنفکر ِدیندارِ” شما را نمی لرزاند؟ و، در برخورد با آن، او بی‌درنگ بانگ بر نمی دارد که:” نعوذ با الله من الشیطان الرجیم”؟!
(و یادم باشد که دیگر حتّا در این نامه نیز، جمله‌ی عربی به کار نبرم. این کار، که انگار بسیار خوشایندِ شما نیز هست، به این می‌ماند که‌یک نویسنده‌ی فارسی زبان، در سخن گفتن از تورات، واژه‌ها و جمله‌های عبری به کار برد، یا در سخن گفتن از بودا سانسکریت بلغور کند، در سخن گفتن از کانت آلمانی، یا در سخن گفتن از وایت هد انگلیسی!
چیست چنین کاری، اگر یک فضل فروشی‌ی عوام فریبانه‌ی آخوندی نیست؟
باری بروم سر سطر:)
ایمانوئل کانت، فیلسوف ِبزرگ، “ارزش های مشروط”را از “ارزش‌های نامشروط” باز می‌شناسد: و تنها، “ارزش های نا مشروط” راست که “ارزش های اخلاقی”می‌شمارد.
این که، برای نمونه”دروغ مگو تا رسوا نشوی” بیانگر ارزشی مشروط است: و، یعنی، کسی را که از رسوا شدن باک نداشته باشد، در دروغ گفتن آزاد می گذارد. این ها، که، باز هم برای نمونه، “ستم مکن، خدا را خوش نمی آید”یا”پرهیز گار باش تا بنده‌ی بر گزیده‌ی خدا باشی” یا “آدم مکش، و گر نه در آتش دوزخ خاکستر خواهی شد”، باز، هر یک بیانگر ارزشی مشروط است: و ارزش اخلاقی نیست. ارزش های اخلاقی، شرط ندارند: “دروغ مگو!”، “ستم مکن!”، “پرهیزگار باش!”، “آدم مکش!”.
“ارزش های اخلاقی”، بدین سان، نه تنها از “ارزش های اجتماعی”، که از “ارزش های دینی” نیز بازشناخته می‌شوند.
و چنین است که پس از کانت، “اخلاق” نه تنها از “آداب و رسوم اجتماعی”، که از “دین” نیز آزاد می‌گردد.
و چنین است که رفیق به خون تپیده‌ی من، امیر پرویز پویان، سال‌ها پیش، در پاسخ داستویفسکی، که گفت:
-“اگر خدا نباشد، همه کاری رواست”،
نوشت:
-“اگر خدا نباشد نیز، همه کاری روا نیست. ”
و چنین است که این سخنِ شما که:
-“. . . . . مهم ترین خدمتی که دین می‌کند به اخلاق است، نه به سیاست، نه به تجارت (و) نه به معرفت”، تنها یکی از سخنانِ بی بنیاد و به راستی نادرستی ست که “روشنفکری‌ی دینی” می‌گوید.
“اخلاق”از دین آزاد است.
“خدمتی”را هم که “دین”به “سیاست” می‌کند”جمهوری ی اسلامی”آشکارا نشان داده است که چه گونه “خدمتی”ست!
در”تجارت” نیز گمان نمی‌کنم دیگر بر هیچ یک از “مستضعفانِ” جهان پوشیده مانده باشد که”اسلام عزیز”یک پارچه در”خدمتِ” رفسنجانی و سپاه پاسداران و آیت الله‌های درشت و ریز و آقازادگان‌شان و حزب الله و رفیق دوست و آل سعود ودودمانِ ملک فیصل و بن لادن و همانندان و انبازان ایشان است و بس.
و به ” معرفت”؟!
ها ها! بزرگ ترین خدمتِ “اسلامِ عزیز” به” معرفت” در ایران، به گمان من، همان، “انقلابِ فرهنگی”‌ی خودتان بوده است آقای دکتر! شرم کنید!.
باری!
و، بدین سان، بر من هیچ روشن نیست که، اگر- با واژه‌های خودتان بگویم- “روشنفکری‌ی دینی اهل نودوزی‌ی فقه” با “حیله‌های موقت شرعی هم” نباشد، در کدام گوشه از “دوعرصه‌ی سیاست و دیانت” است که این گونه از “روشنفکری” می‌تواند ” دگرگونی های عظیم بیافریند”؟
زیرا بر من روشن است که جز در گستره‌ی “فروع دین” یعنی”عرصه”‌ی فقه و شریعت نیست که “روشنفکر ِ دیندارِ” می‌تواند به اندیشیدن خطر کند و همچنان “دیندار”بماند. تنها درباره‌ی فقه است که شما، چون روشنفکری دیندار، درست می‌گویید: آنجا که می‌گویید: آن “را هم نباید از نقد اخلاقی مصون نهاد که امروز و سخت مستمند و نیازمند آن است. ”
می‌نویسید: ” امروزه فقیهانی لقبِ روشنفکر و نو آور گرفته‌اند که فی‌المثل، با توسّل به غیبت امام غایب، یا پرهیز از وهن اسلام، می‌کوشند، تا حکم سنگسار، درآوردن چشم و امثال آنهار را لغو کنند”، و می افزایید: “با حفظ احترام فقیهان، اینها، هر چه باشد، نه روشنفکری‌ست، نه نو آوری. . . ” و اگر سخن من درست باشد که، برای روشنفکر دیندار “اجتهاد در اصول” به ناگزیر به کفر می انجامد، پرسش این می‌شودکه، پس، “روشنفکری‌ی دینی”ی شمادر کدام گوشه از “عرصه‌ی سیاست و دیانت” است که می‌خواهد یا می‌تواند دست به کوچکترین شکلی از “نو آوری” بیازد؟! و “روشنفکر دیندار” حرفی بسیار بزرگ تر از دهان خود نمی زند، آنجا که با واژه‌های شما – می‌گوید: “اگر در فقه نو آوری شود، باید خدای فقیهان، پیامبرِ فقیهان و . . . نیز نو شود”؟!
بروید دهان خود را آب بکشید، آقای دکتر سروش! و “استغفار” کنید!
می‌نویسید:
“مدرسه‌ی روشنفکری‌ی دینی سنتی و سنّت گرا هم نیست، گرچه سّنت دینی را ارج می نهد و علم به آن را رکن رکینِ روشنفکری می‌داند و علم و عمل روشنفکرانِ سکولار را هم به همین دلیل مبتلا به کاستی و سستی می بیند”.
شما واژه‌ی “جفا”را انگار بسیار خوش می‌دارید و در همین گفتارِ خود نیز به کار می برید:
” روشنفکری‌ی دینی را به فرقه ای مذهبی یا حزبی سیاسی فرو کاستن جفاست. ”
و شگفتا از “جفا”یی که در اینجا بر”روشنفکران سکولار” روا می‌دارید!
در پیوند با “روشنفکران دیندار”، که شاگردان ِ”مدرسه‌ی روشنفکری‌ی دینی”اند – واین همه، در زبانِ شما، یعنی”روشنفکران مسلمان” – تنها از “علم”به “سّنتِ دینی”سخن می‌گویید، در پیوند با “روشنفکران ِ سکولار”، از “علم و عمل” بدان!
آیا شرم دارید از این که بگویید”روشنفکر ِ دیندار”به “سّنتِ دینی”ی خود”عمل”هم می‌کند، یعنی نماز هم می‌خواند، روزه هم می گیرد، و “فرایض اسلامی”ی دیگر را نیز به جا می آورد؟!
از کجا می دانید، امّا، که ” روشنفکران سکولار” در جهان، همگان نامسلمان اند؟!
“روشنفکر”، البته که، می‌تواند” مسلمان” نیز باشد. تنها گرفتاری‌ی او، چون یک “روشنفکر” با “روشنفکری‌ی دینی” این، یا در این، است که او، علم به سّنت دینی را رکن ِ کهنِ روشنفکری نمی‌داند، که هیچ، بر او چون روز روشن است که “روشنفکری “هیچ پیوندی با “دین” ندارد. نه مسلمانان همه‌ “نا روشنفکر”اند؛ و نه روشنفکران همه نا مسلمان. تنها سخن ِروشنفکر، هر روشنفکری، در پیوند با “دین”، هر دینی، این است که کار ِ”دین” باید از کارِ” حکومت” جدا باشد. چرا که بارها دیده ایم، و بار دگر داریم می‌بینیم که در هم آمیختن ِاین دو-“دین”و “حکومت”- نه تنهابه تاریک اندیشی، بل، که به جنون و تبهکاری و جنایت می انجامد، آن هم در اندازه‌های جهانی و بشری. چنین باورهایی، امّا، و نکته همین است- تنها از باورهای “روشنفکرانه”نیست. هر”دینداری”نیز می‌تواند همین باورها را داشته باشد.
این باورها، امّا، از او یک”روشنفکر”نمی سازد. آیت الله بروجردی‌ی جوان- نمونه وار می‌گویم- همین باوره‌ها را دارد، و به گناه ِ داشتن ِهمین باوره‌ها، و سخن گفتن از برداشتِ خوداز “دین سنّتی”ی خویش، است که هم اکنون، در زندان تن گداز و روان شکنِ فرمانفرمایی‌ی آخوندی، دوزخ را به چشم سر و در همین جهان می بیند.
“مبهم بافی” ی شما همچنان ادمه دارد.
می فرمایید:
” روشنفکری‌ی دینی به معنویتی آزاد از دین هم باور و التزام ندارد. ”
و من عرض می‌کنم:
و تاریک فکری ی ویژه ای که روشنفکر، چون روشنفکر، به جنگ آن رفته است و می رود، دُرُست، در همین، “باور نداشتن و التزام نداشتن”به “معنویتی آزاد از دین” است.
می فرمایید:
“با این همه، رستاخیز سنّت نه ممکن است و نه احیا دوباره‌ی سنّت. . . حلّال مشکلات ِامروزین. . . . ”
و من این نکته را در جای خودباز خواهم گفت که “روشنفکری‌ی سکولار”، در سخن ِ شما، چیزی‌ست از خانواده‌ی همین ” احیای دوباره”!
و در اینجا، بی که قصد هیچ گونه بی احترامی داشته باشم، به شما عرض می‌کنم که: اگر چنین است، اگر “رستاخیز سنّت ” نا ممکن است، پس، “روشنفکران ِ دیندارِ” شما تشریف آورده اند تا چه غلطی بفرمایند، آقای دکتر سروش؟!
و اگر به راستی باور می‌دارید شماو” روشنفکر ِ دیندارِ” تان که ” جهان ِ امروز همان قدر حقّ بودن و زیستن دارد که جهانِ دیروز” (و چرا فعل”داشت” را از قلم می اندازید؟ می‌خواهید، نگفته، بگویید که “جهان ِ دیروز هنوز همچنان حقّ بودن و زیستن دارد؟! اگر چنین است، چرا، “جهان دیروز”ش می‌خوانید؟باری، اگر”جهان امروز حق بودن و زیستن دارد”، چرا نمی گذارید آن گونه باشد و آنچنان بزید که خود می‌خواهد؟! این چه چرندی ست که می‌نویسید، و برای فریفتن چه کسانی به جز مردم ِ ساده باور، که:
“سخنی بی بنیان تر و بی برهان تر از آن نیست که قائل بر برتری ی سنّت بر مدرنیته‌یا مدرنیته بر سنّت شویم”؛
و، آخوند وار، می افزایید:
“تلک امه قد خلت، لها ما کسبت و لکم ما کسبتم”؟!
مگر “سنّت ” ها، همگی، تنها ” دینی ” اند؟! بیشترینه‌ی سنت های اجتماعی هیچ ربطی به دین ندارند. و من بارها، آنهم در”روشنگری ی روشن ها” نوشته ام، و بار دگر می‌نویسم: تکامل فرهنگ برآیند رویارویی و جنگ سنت و نو اوری ست. سنت نگاهبان ِ فرهنگ است، و نو آوری پیش برنده‌ی آن. اگر همه سنت می بود، فرهنگ، همچون آب در مرداب، در خود می گندید. واگر همه نو اوری می بود، فرهنگ، همچون دود در باد، وا می پراکند و از میان می رفت. این هر دو با هم اند که “زندگی “و سر زندگی‌ی فرهنگ را می سازند.
و من یکی نمی دانم کدام احمقِ فرهنگ نشناسی “قایل بر برتری‌ی . . مدرنیته بر سنّت” شده است؟ جهان نو می آید و جهانِ کهن می رود. و آنچه از جهان کهن بر جا می‌ماند را جهان نو پیوسته می‌سنجد: آنچه‌هایش را که به کار آمدنی بیاید نگاه می دارد، و آنچه‌هایش را که به کاری نیایند کنار می گذارد، بایگانی می‌کند، به موزه می سپارد، یا از میان بر می دارد. همین. سخن بر سر “برتر” دانستن چیزی از چیز دیگر نیست. سخن بر سر “زیبایی شناسی”و “اخلاق” نیست. سخن بر سر کار آمد بودن است، و “به روز”بودن، و شایستگی داشتن برای بر جاماندن. همین و بس، آقای دکتر!
آخوند بازی و خطابه پردازی هم کاری از پیش نمی برد:
جز این که نشان دهد” روشنفکر ِ دیندارِ” شما دزد با چراغی ست که، خر مرد رندانه، می پندارد می‌تواند “گزینه تر برد کالا” و آگاه نیست، بیچاره، که، “چراغی”که او در دست دارد چراغ قّوه نیست که تنها پیش پا و فراروی ِخودِ او را روشن کند، شمعی ست که از بیرون از همه‌ی پنجره‌های خانه دیده می‌شود و اورا رسوا می‌کند.
می فرمایید:
” روشنفکری‌ی دینی . . . . ایدیولوژی هم نیست، ایدیولوژی ی گزینش گر و حرکت اندیش و اسلحه تراش”!
“ایدولوژی”یعنی”جهان نگری”.
و “جهان نگری” همان، همانا، نگریستن در جهان و انسان و اندیشیدن و تاریخ است از دیدگاه و، یعنی بر بنیادِ اصولی ویژه.
و دین، هر دینی، در این معنا، نمونه ای آشکار است از “جهان نگری”.
و”جهان نگری”، هر جهان نگری ای، به گوهر، “گزینش گر”است. هر سه دین بزرگ خاور میانه ای، هر یک، از”برادری ی باور دارندگان ِ” خود سخن می‌گویند؛و اسلام، به ویژه، جهان ِ انسان را به “اسلامستان”و “کفرستان”-“دار الاسلام”و “دار الکفر”- بخش می‌کند. “گزینش گری”، اگر این نیست، پس چیست؟!
و “جهان نگری”ی ویژه‌ی شما، که همان و همانا دین ِ اسلام باشد، هم از آغاز، “حرکت اندیش”و “اسلحه‌تراش” نیز بوده است. اسلام تاریخی کار خود، یعنی، “حرکتِ”خویش، را همیشه با شمشیر پیش برده است؛ و” اسلام عزیز”، امروز در ایران بخت برگشته‌ی ما، به “بمب اتم”نیز می اندیشد!”حرکت اندیشی”و “اسلحه تراشی” چیست، پس، اگر همین نیست؟!
و تازه، آقای دکتر!
شما، و “روشنفکران ِدیندارِ” تان که”حرکت اندیش و اسلحه تراش” نیستید، با نگره‌ی ” جهاد” می‌خواهید چه کنید؟!
می فرمایید” جهاد”جنبه ای گوهرین از جهان نگری ی اسلام نیست؟می‌خواهید خرده بگیرید – خدای ناکرده – به رفتار و سنّت “رسول اکرم” که خود می فرمایید”شخصیت عظیم و عزیز(ش)تمام آن نعمتی ست که خداوند به مسلمانان عطا کرده است”؟!دهان تان نمی چاید؟!یا نکند می پندارید جهان سراسر” اسلامستان”شده است و، پس “جهاد” را دیگر می‌توان “تعطیل” کرد؟! دست بر دارید، آقا!
شما که خودتان می‌گویید:”روشنفکران ِ دیندار دیندارند، نه این ساز”!
من یکی خوب می دانم که، با این سخن، چه می‌گویید و، به ویژه، با که می‌گویید! بر من یکی همچون روز روشن است که این سخن را تنها چون برآیندی از “تجربه اندوزی و دانش آموزی”تان” در مدرسه‌ی وحی”و ” از روی ارادت و حقیقت” نیست که می‌گویید.
“از سر مصلحت”هم هست. من یکی شک ندارم که، در اینجا، به زبان نزدیک به بی زبانی، با فرمانفرمایی ی آخوندی ست که دارید سخن می‌گویید.
می‌نویسید:
“روشنفکری‌ی دینی- به حکم روشنفکری واجد عنصر اعتراض و انتقاد نیز هست :
هم انتقاد به نظم سیاسی ی جهان هم اعتراض به نظم سیاسی ی ایران. . . از این رو، روشنفکران دینی، در این نظام، نه قدر می بینند و نه بر صدر می نشینند. نه طالعِ مسعود منتقدان سیاسی را دارند، نه اخترِ میمونِ مومنان سنّتی را”!
آقای دکتر سروش!
تبه کاری‌ تان در”انقلاب فرهنگی” – آن جنایت ترسناک تاریخی، یعنی ضّد تاریخی، که ایران را دست کم سده‌ای به وا پس کشاند- بس نبود؟
که هنوز نیز می‌خواهید در فرمانفرمایی ی آخوندی، نه تنها” قدر”ببینید، که “بر صدر”هم بنشینید؟!
می دانید؟
انسان، هر انسانی، گاهگاه، به احساسی دچار می‌شود که وجدان اش را آتش می زند و خون از رگان اش به سوی گونه‌های او می رماند: نام این احساس، در قاموس ِ روشنفکران ِ بی دین نیز، همان، همانا، “شرم”است. عربی اش”خجالت”. ایا این نام هرگز به گوش شما، چون روشنفکری دیندار، خورده است؟
خدای من!
در وا شکافتن ِ ” مبهم بافی” های شما در”گفتار” ی که واژه زنی شده‌ی آن به سختی از چهار صفحه A۴ بیشتر شده است، بیش از بیست صفحه در همین اندزه‌ی A۴ نوشته ام؛ و هنوز؛امّا، می بینم برخی از سخنان ِ شما باز هم وا شکافتن دارند.
پس، تا از یادم نرفته، بگویم: من این”خدای من”! را در معنایی به کار می برم که هیچ پیوندی با دینِ شما ندارد؛ این را بگویم و، بی درنگ، باز گردم به سر سطر.
می‌نویسید: “اگر روزی عارفان مسلمان توانستند با ظرافت عرفان عبوسی فقه را از چهره‌ی فرهنگ ِ ایران بزدایند و به آن موزوّنیت و دلربایی جاودانه ببخشند. . . . امروزه هم فقط روشنفکران ِ دیندار، با قرائتی تازه از دین، می‌توانند سرایی و فضایی در خور برای ایمان بسازند. ”
از میان چند نکته ای که در پیوند با این سخنان گفتن دارد، من تنها این یکی دو را ناگفته نمی گذارم:
فرهنگ ایران، پس از پیروز شدن ِ عرب بر ایرانیان، هرگز از “موزونیت”، در آن معنا که شما می‌گویید، برخوردار نشده است:”ایرانی بودن” و”مسلمان بودن”در روان فرهنگی ایرانیان، همیشه، چون دوباره ناهمخوان، در کشاکش بوده اند و هنوز نیز همچنین اند. و از همین جاست که از دل این فرهنگ، در همین صد سال گذشته، از یک سو رضا شاه برآمده است و ازسوی دیگر خمینی: این یکی در ستیزه با “ایرانی بودن”و آن دیگری در ستیزه با “مسلمانی”.
و برآیند این چگونگی، این دو پارگی‌ی روان فرهنگی، بخش شدن ِفرهنگ ایران بوده است به فرهنگ “خوّاص” و فرهنگ”عوام”. مولوی، بزرگ سخنگوی فرهنگ خواص است آنجا که، برای نمونه، می سراید:
” ما ز قرآن مغز را برداشتیم،
پوست را بهرِ خران بگذاشتیم. “

مشی و مشیانه – نسرین مدنی

نسرین مدنی - اردیبهشت ۱۳۹۰

آدم و حوای ایرانی

روایت های مختلفی درباره ی افسانه مشی و مشیانه (۱) در کتب مختلف از دیر باز تاکنون بیان گشته که همگی آن ها با وجود تعدد و تنوع موضوع ، در اینکه مشی و مشیانه نخستین زن و مرد در اساطیر زرتشتی اند ، هم نظرند .
اولین جفت بشری ، از نطفه ی ریخته شده ی کیومرث بر زمین و در اثر تابش خورشید بر آن ، پس از چهل سال ، با روییدن گیاهی وحشی – ریواس – (۲) از میان دو بوته ی آن ، بیرون می خزند ؛ دو موجود انسانی ، یک زن و یک مرد به هم چسبیده که روح انسانی در جسم نباتی شان دمیده شد و مشی و مشیانه نام گرفتند.
مشی و مشیانه به روایت زرین کوب ، پس از رانده شدن از آسمان و کشف حقیقت تنهایی خود در دنیا و پس از سرگردانی های بسیار، بهشت گمشده ی خود را زیر برگ انجیر کشف کردند و چیزی نگذشت که فرزندان بسیار اطراف شان را پر کردند و آن چنان زاد و ولد ادامه یافت که هر جفت ، یک نر و یک ماده ، پس از تولد به زیر برگ انجیر دیگری پناه می برد و به تکثیر خود می پرداخت تا جایی که بالاخره یمه خشئته – جمشید – (۳) پیدا شد و زمین را برای فرزندانش فراخ کرد . پس از آن جنگ و کشتار در آیرانه وئجه – سرزمین باستانی آریایی ها- پدید آمد.
موضوع هبوط ، تنزّل تدریجی انسان از حالت آسایش به زندگی پرزحمت در ارتباط با همین موضوع مشی و مشیانه و اعقاب آنان است.
بنابر روایت های گوناگون از جمله روایات ابوریحان بیرونی ، مشی و مشیانه اولین جفت خود را به دلیل شیرینی و لذیذی و همچنین حریص بودن آن دو در خوردن ، خوردند دلسوزی اهورامزدا بر حال شان باعث شد لذیذ بودن را از فرزندان بگیرد و آن ها را با کثافت و خون رحم چنان آغشته کند که پس از آن از خوردن فرزندان خود منصرف شدند.
همچنین آمده است که مشی و مشیانه دارای هفت جفت فرزند شدند که هر کدام از جفت ها پس از همخوابگی روانه ی هفت کشور مختلف شدند و این گونه نژادهای مختلف روی کره زمین شکل گرفت.
مشی و مشیانه صد سال زیستند و پس از آن ها بقای نسل تداوم یافت.

یادداشت ها

۱- نام های دیگر مشی و مشیانه ، مهلا و مهلیانه، ماری و ماریانه ، مشیگ و مشیانه و… است.
۲- نام دیگر آن مهرگیاه است
۳- کریستن سن معتقد است نخستین شاه هوشنگ بود.

منابع

– نخستین انسان نخستین شهریار، آرتور کریستن سن ، ت. ژاله آموزگار – احمد تفضلی ، نشر چشمه ، چ دوم ۱۳۸۳، ص ۱۹-۱۸- ۱۷
– نقش بر آب ، دکتر عبدالحسین زرین کوب، نشر سخن، چ چهارم ۱۳۷۹ ، ص ۴۳۶- ۴۱۳
– مشی و مشیانه ( سه گانه روز اول عشق ) ، محمد محمد علی ، نشر کاروان ، چ اول ، ۱۳۸۷

ریشه در کجا دارد؟ – حامد کرمانی

حامد کرمانی - اردیبهشت ۱۳۹۰

چه می شود کرد، زود باوریم. در حقیقت تشنه ایم، تشنه ی آزادی. آنگاه که فریادی می شنویم، شادان دنبالش می رویم…و دنبالش را می گیریم که نکند ” چیزی ” در راه است ” چیزی ” که عمری است به دنبالش می دویم و بیش از هر ظهور دیگری در انتظارش هستیم.
کمی فکر با دقت، ما را متوجه می کند که این بوی کباب نیست، دارند خر داغ می کنند …. کلاه گذاران چنان در کار خود خبره اند که هر بوئی را بوی کباب می نمایانند و ما که گرسنگان سالیانی دراز هستیم سر از پا نشناخته به دنبالش می دویم.
مگر می شود حریصان سرمایه ” هر نوعش باشد ” ناگهان خواب نما بشوند، ترک عادت کنند و دست از پشت دیکتاور دست نشانده ی خود بردارند و بروند به یاری بردگان در بند قرون؟… بندی که خود به دست و پای آنها بسته اند.
من این سلسله گفتار ها را با نوشته ای تحت عنوان: آخرین دهه آزادی انسانها که در گذرگاه مرداد ماه ” شماره ۱۰۵ ” منتشر شد آغاز کردم و در چندین شماره بعد نیز ادامه دادم و تا آنجا که از هر لحاظ مقدور باشد ادامه خواهم داد. و قصدم این است که به نازنین های خوش باوری که تا نوک بینی خود را می بینند هوشدار بدهم که با بد پلنگان در کنام نشسته ای طرف هستیم.

چطور است که از تونس تا بحرین و از مصر تا لیبی و یمن، به ناگهان یادشان می آید که باید بر دیکتاتور شورید؟
و چطور است که در این شوریدن، همه ی کشور های غارتگری که خود در بند هزاران مشکل اقتصادی هستند و توسط بحران مالی دهان باز کرده ای دارند بلعیده می شوند، یادشان می آید که باید از مردمان شوریده بر حکومتهای دست نشانده خودشان دفاع کنند؟ و تمام وسائل ارتباط جمعی را نیز بکار می گیرند. از رادیو و تلویزیون وهمه ی فرستنده های ماهواره ای گرفته تا روزنامه ها و سایتهای اینترنتی …” تمام وسائل ارتباطی که تا دیروزش خفقان گرفته بودند ” … و هر حرکت مردم را ، که وسیله عوامل نفوذی خود آنها، که حساب شده در بین مردم رها شده اند در بوق می دمند.
نمی تواند این همه حرکتهای مشکوک ِ سئوال برانگیز، حکایت از کاسه ای نباشد که در زیر خود نیم کاسه هائی دارد؟ و چنان ماهرانه آرایشش می کنند که بلافاصله نام انقلاب مردمی نیز بر آن گذاشته می شود تا سر پوش فریب را بر سرها بکشند. نمونه واضحش حکومت قدار ِ بی رحم و شفقت و بی ذره ای گذشتی است که بر ایران تحمیل کرده اند.
چگونه است که برای قزافی میراژو فانتوم بلند می کنند و تانک چیفتن راه می اندازند ….و برای مبارک، به وضوح و با قاطعیت می گویند باید برود …و بالاخره هم می رود، ولی هر روز برای رشد بیشتر درخت جمهوری اسلامی، کود شیمائی می ریزند پای ریشه اش و هر حرکت براندازی احتمالی مردم را پیشاپیش به آنها گزارش میدهند، و خود می پراکنند که آخوند خیلی می داند و نمی شود حریفش شد، و در نهایت در حد پا گذاشتن روی خطی که حرامیان به دور شوهر زنی کشیده اند با این تهدید که اگر پایت را از خط بیرون گذاشتی خلاصت می کنیم، اقدام می کنند. ومی گذارند تا حکومت راحت به تجاوزش ادامه بدهد.
این شاهنامه ای که قدرتهای سود جوی جهانی باز کرده اند باید به آخرش اندیشید و در انتظار محرومیت و خفقان و تعطیل هر نفس کشیدن معمولی بود. مگر اینکه مردم حقیقت را در یابند و بتوانند کاری از پیش ببرند….شب دراز است و قلندر بیدار

در مورد داستان: آخر خط – بهجت زارعی

بهجت زارعی - اردیبهشت ۱۳۹۰

دوستان محترم در رسانه خوب و متنوع گذرگاه. خسته نباشید.
قبل از مطرح کردن نظریاتم در مورد داستان : آخر خط، نوشته آقای صحرائی که در گذرگاه فروردینماه منتشر شده است، به چند نکته اشاره دارم.
اول اینکه من فقط یک خواننده سایت شما هستم، نه نویسنده ام که منتقد باشم و نه صاحبنظر نوشته های ادبی و نه چنین قصدی را دارم، اما چون کارمند یکی از خانه های سالمندان هستم و سالهاست، در تطبیق تجربه و دیده هایم با این داستان که واقعیتی است، اشاراتی دارم.
ضمنن می خواهم بگویم که سایت گذرگاه سایتی انحصاری مثل اغلب وبلاگها و سایت های دیگر که تریبون اختصاصی یک نفر که اغلب مدیر یا صاحب آن است نیست، و هر کس دیگر هم می تواند از تریبون آن استفاده کند و حرفهایش را بگوید بهمین شکل که من دارم انجام می دهم.

صرفنظر از جنبه های ادبی این داستان که گفتم در مورد آن نمی توانم نظر بدهم….داستانی است روشن کننده. چند وقت پیش جائی بودم یا در حقیقت به عنوان ریش سفید رفته بودم که اگر بتوانم مشکلی را حل کنم.
خانمی از نگهداری شوهرش که از دولت حدود هزار دلار هم کمک دریافت می کرد خسته شده بود و می خواست او را از سر باز کند و قصدش فرستادن او به خانه سالمندان بود.
به خانم گفتم اگر این کار عملی شود،
اولن: دولت کمک به او را قطع می کند و تو در حقیقت هر ماه هزار دلار را از دست می دهی.
دومن: باید مدتها در نوبت باشی، تا دریکی از خانه ها جا پیدا شود. اینطور نیست که تا تصمیم گرفتی بگویند بفرما.
سومن، می دانی هرماه بابت نگهداری او چه رقمی را باید به پردازی؟ و می دانم که امکانش را نداری. اینطور نیست  به مجرد اینکه تصمیم بگیری کسی را بفرستی خانه سالمندان فردایش عملی شود و مجانی هم باشد.
و از همه مهمتر میدانی که انجام اینکار او را از دایره زندگی متعارف خارج خواهد کرد.
و تا آنجا که توانستم به او توضیح دادم. اما حالا می خواهم این داستان را بدهم آن خانم بخواند.
بنظر من نویسنده که آقای صحرائی باشد حتمن مدتی را در آنجا گذرانده، تحقیق کرده، و از نزدیک آنجا را لمس کرده است، این همه نزدیک به واقعیت نمی تواند فقط زائیده تخیل باشد. چون می گوید:

….در خانه سالمندان شب و سکوتش از غروب شروع می شود. در این گورستان زندگان ، از شب زنده داری و بگو و بخند های دسته جمعی شبانه کمترین خبری نیست ، کسی هم در حال و هوایش نیست. چه بگویند ، که شادی کنند و بخندند ؟ من شهادت می دهم که دراین دیار ، جوک و لطیفه جائی ندارد . من در تمام مدتی که آنجا بودم صدای قهقهه نشنیدم . بهت ، حیرانی ، مدتها به گوشه ای خیره شدن ، و چشمان نمور ، زیاد دیدم ولی شعف ، جائی نداشت “

البته شاید به تعبیری بهتر از کارتن خوابی باشد.
چرا که در آنجا جای خواب و غذای گرم وجود دارد و از سرما و گرما در عذاب نیستند.
و از سوئی دیگر می توان گفت که در خانه سالمندان از تحقیر و توهین خبری نیست و آنهائی که از خانه خودشان طرد شدن اند از آن رنج مدام  نمی برند
اما باز زمانهائی را از بودن در جمع خانواده که برایشان آلبوم خاطرات است بی بهره اند  و آقای صحرائی  درست  می گوید:

…. اینجا آخر خط است. خطی در سکوت کامل . گذرانی عاری از هیجان . بیمارهم نیستند که تحت درمان باشند. در خانه سالمندان زمان ایستاده است. در این محل امید مرده است. “
بنطر من در خانه سالمندان خاطرات در تنهائی و در سوت و بدون حضور مخاطب مرور می شود و تو اگر خوب دقت کنی عبورش را در حرکات چشم و تکان های عضلات صورتشان می بینی… بسیاری را دیده ام که بدون کمتریم سابقه بیماری، صبح از خواب برنخاسته اند و شبانه زیر فشار تنهائی و بی کسی و طرد شدگی تاب نیاورده اند….
و مراتب با یک تلفن با خانواده اش اطلاع داده شده، و آمبولاس او را به سرد خانه یکی از بیمارستان ها برده است. باور کنید، اغلب در پاسخ خبر در گذشته کسی که زمانی شاید عزیزشان بوده گفته اند:
” ممنون که خبر دادید….” یا
” به کدام بیمارستان برده شد….” یا در بهترین شکلش گفته اند:
” وسائلش را بهر کس که خودتان صلاخ می دانید ببخشید…”
دل آدم می گیرد. عجب دنیای بی صفتی است ….عجیب این است که من با سابقه بیش از پانزده سال در چند خانه ای از این دست آنقدر که داستان آخر خط آقای صحرای تحت تاثیر قرارم داد و حتا یکی دو بار چشمانم را اشکی کرد…متاثر نشده بودم ….شاید چون داخل گود بوده ام و صحرائی من را از بیرون گود به تماشا واداشته است:
” …” آخر مرد حسابی تو می خواهی مادرت را زنده به گورکنی ، آن وقت می گوئی خیلی هم دوستش داری….خب درست نمی گوئی . می دانی خرج نگهداری از او در این خراب شده چقدر است ؟
چرا با کمتر از این پول کسی را نمی گیری تا درخانه مواظب او باشد؟…برای اینکه از سنگینی وجودش خسته شده ای ، می خواهی ” ردش ” کنی…. ”
در نا امیدی کامل سرگردان بود .
با حالت خاصی گفت :
” بنشین!…نگفتی چرا آمده ای ؟ ….دوست من ، وقتی می گویم ، از شرش خلاص شوند منظورم شر بودن آنها نیست…در خانه یا هر جائی که هستند برای بقیه غیر قابل تحمل می شوند . اغلب سنی ازشان گذشته ، کم و بیش بیماری هم دارند سرفه و سرو صدا هم می کنند ، و شبها هم راحت نمی خوابند . و در مجموع نبودشان برای آنهائی که با هم زندگی می کنند آرامش بهتری دارد . درست موقعی که پس از سالها جوردیگری زندگی کرده اند ، و زمانی که بیشتر به گرمای اطرافیان و صمیمیت محیط خانه نیاز دارند دکشان می کنند …..دورش می اندازند….تا از
” شرشان!! ” خلاص شوند .
در حالیکه زنده اند و احساس دارند. دیدار روزانه عزیزان ، بازی با نوه ها ، وچرخیدن در محیط خانه برایشان زندگی است ، و در آنها امید را سر پا نگه می دارد . اما اینجا که می آیند همه اینها پایان می گیرد و در حقیقت به یک نوع مرگ مبتلا می شوند.”

فراز هائی از یک نامه – محسن

محسن - اردیبهشت ۱۳۹۰

محمود خوبم سلام
از دریافت نامه ات ” ئیمیلت ” خوشحال شدم…
با اینکه چیزی نگفته بودی اما غم سنگینی در آن موج می زد….ندیده بودم…. همه تکه هائی که تعریف کرده بودی هر کدام یکجور به احساسم سوهان کشید… خود داستان آخر خط ات که از دنیای دیگری حرف می زند، به اندازه کافی فضا را خاکستری می کند….یادم می آید که قبلن برایم در همین رابطه چیز هائی گفته بودی….بخصوص ازتاثیرسنگین مرگ کسی که اشتباهی یک شب به اتاقش رفته بودی. راستی چرا در داستانت به این مرگ اشاره نکرده ای.؟ در حالیکه با خواندن نظر یکی از خوانندگان این داستان متوجه شدم که مرک ناخواسته در این خانه ها کم نیست که بهتر است اسمش را بگذاریم: دق مرگ شدن.
می دانم که مدتی است کوشش می کنی در داستانهایت فضا را گرد و خاکی نکنی و اندوه را به درون خواننده نکشانی و داستان ” غنچه ” اوج فضای جدید بود که در سطر سطرش عشق تبسم داشت ….گو اینکه هنوز به قولی که به من داده ای که بگوئی چگونه شد که آن را نوشتی عمل نکرده ای….
*
نوشته بودی :
” هم دلی از هم زبانی خوشتر است ”
محمود جان اگر هم زبانیش هم نباشد چه؟….نه که نیست ولی آنچه که هست هم زبانی نیست ، زبان بازی است…
یادم می آید در اواخر عمر رژیم قبلی شایع شده بود که مواظب باشید چون ممکن است حتا همسر شما هم عضو ساواک باشد و بدین ترتیب ترس غریبی را در جان مردم ریخته بودند، آدم از سایه خودش هم واهمه داشت….چنان بود یا فقط شایعه بود نمی دانم، ولی حالا می دانم که خبر چین های جمهوری اسلامی از روشنفکران معتقد به این حکومت گرفته تا گروه عظیمی از شستشو شدگان شعوری…و من حتا وقتی که زبان بازی هم می بینم باید مواظب باشم. می دانی اگر نتوانی به راحتی برای دوستی، رفیقی، همراهی ….درد دل کنی خفقان می گیری….

*
خوشحالم که به خانه ات بر گشته ای….با آرزوی اعصابی راحت که سخت به آن نیاز داری و به امید شکوفائی بیشتر نوشته هایت…. هرچند کارهایت را کم و بیش در سایت های مختلف می بینم.
و دریافته ام که خیلی هم بیکار! نبوده ای….از سروده جدیدت:
برای تو که همیشه بهاری،
بخاطر آهنگین بودنش خیلی خوشم آمد.
…..
ما…
با
بهار
با
نوروز
با
شاخه ای از گل امید
و
با
عشق به زندگی
طبل کوبان
و
شیهه کشان
در محراب طاق ابرویت
ای سر زمینی
که گرده ات
درد آجین است
فریاد
شوق و رهائی
سر می دهیم
ما
یاران دبستانی تو هستیم
ای مرز پر گهر
—————
محمود خوبم تو همیشه وقتی کلی می گوئی از ” او ” نام می بری ولی در مورد این شعر
” تو ” نوشته ای مخاطب خاصی در نظرت است؟….
*
هم باور کن وهم نخند، با جلال رفتیم نماز جمعه ای که پیشنمازش خاتمی بود همان آخوندی که ترهاتش اعصاب خرد کن است….جلال پیله کرده بود که قبل از رفتن فشار خونمان را اندازه بگیریم چون اصرار داشت که گوش کردن به هذیان های بیماری چون این شیخ معلوم الحال حتمن روی فشار خون تاثیر دارد. به او گفتم مگر مریضیم که تن به چنین کاری بدهیم، تازه هم سر و ریختمان به بقیه نمی خورد و هم راستش من نماز بلد نیستم. جلال هم اصرار به رفتن داشت و هم به اندازه گیری فشار خون . بهش گفتم داستان موز را می دانی؟ گفت یادم نیست. ” می شناسیش که چه جور آدمی است ” هیچوقت نمی گوید نمی دانم، متوجه شدم که ” یادم نیست ” یعنی نمی دانم. چون با حالت مخصوصی گفت: خب، چگونه بوده است آن حکایت…و من هم برایش تعریف نکردم…
محمود! این ها همشان در پرروئی و درغگوئی و احمق دانستن مردم عین سیگار های یک جعبه بدون اینکه مو بزنند شبیه هم هستند…مرا یاد مرحوم” حجازی ” در اوایل انقلاب انداخت که نه زیر گذاشت و نه بالا خطاب به خمینی گفت:

ای امام چرا نمی گوئی؟ تا کی پرده پوشی؟ قربانت گردم بروز بده که امام زمانی ” نقل به مضمون ”
البته به ازاء آن شد نماینده اول تهران….
تا موش بوده ایم در چنین سوراخی گیر نیفتاده بودیم …خدا به زمین سرد بزند کشور هائی را که این ها را عین یک خراط برایمان تراشیدند.
*
….هر وقت دلم در هوای فضائی رمانتیک و عاشقانه ای ناب پرپر می زند می روم سراغ رمان :
” شام با کارولین ”
دوصحنه ی شامی که در فصل های اول و دوم، امیر و کارولین می گذرانند آدم را هوائی می کند:
” ….حال خوشم…
و
“….از پشتی صندلی فاصله گرفت…
*
با علی توافق کردیم خانه را بفروشیم…یادت هست همان خانه ای که دو دستگاه است و
چندین سال قبل از انقلاب با چه زحمتی ساخیتم، واقعن یکی از کارهای عالی علی است.
برایم بزرگ است مقداری از پولش را برای پسرم سپهر در بانک سپرده می کنم، دخترم هم که به آن نیاز ندارد…تصمیم دارم پس از بای پاسی که دارم اگر روبراه بودم بیایم سراغ تو و مدتی را به کشور های مختلف بروم…موافقی؟
*
مثل اینکه برروی محافل و گرد هم آئی های ادبی اگر نه گرد مرده که گرد فراموشی، گرد خستگی، گرد زدگی و بی اعتمادی پاشیده باشند….هیچ نفسی را رسا نمی بینم …ارشاد مسلط و قبراق سر گردنه نشسته و هر عبوری را مانع می شود مگر اینکه حرف حرف آنها باشد…و حرف آنها که شد خودت می دانی که حاصل چه خواهد بود….حتمن شنیده ای که تا حالا بسیاری از صاحب قلم ها عطای نداشته اش را به لقایش که پر از کراهت است بخشیده اند.
*
نوشته ای:
” …. در آمریکا هر مغازه ای آبجو و سایر مشروبات را می فروشد و مثل تورونتو نیست که فقط در انحصار لیکور شاپ هائی باشد که زمامش در اختیار دولت است…و بخصوص آبجو را در یخچال هم دارند و به اصطلاح ” تگری ” فروشی هم می کنند. دلم گرفته بود در حیاط پشتی خانه نشسته بودم و آجوی تگری که از مغازه نزدیک خانه تهیه کرده بودم با سیب زمینی های تکه کوچک مربع شکل که پختش از شگرد های آشپزی خودم است و نخود چی درشت نمک سود هم گذاشته بودم جلویم و ترتیب را جوری داره بودم که صفا کنم….بی اختیار رفتم در فکر و مرور خاطرات دور و نزدیک….چنان غرق شدم که آبجو تگری از لرزش افتاد سیب زمینی ها سرد شد… و مانده بود فقط نخود چی ها …. که خود یاد آور مطلبی دیگر می شد که منجر به دوستی من و محمد شد، دوستی پر دوامی که تا قبل از آمدن من به خارج ادامه داشت…مدتهاست گمش کرده ام…و آن روز نتوانستم….”
محود جان می خواهی چه بگوئی،؟ چرا دنباله اش را که مثل شروع یک داستان کوتاه است رها کردی؟….می خواهی نگویم روبراه نیستی؟ ….چیزی دارد آزارت می دهد. ذهنم را کور نکون…تلفنی هم چیزی نگفتی.
*
تقی زاده پس از عمل سنگینی که داشته و مدتها در آمریکا با دخترش گذرانده، شنیده ام که بر گشته و آنچنان تکیده شده که باور کردنی نیست….من ندیده امش دوست ارمنی ات می گفت…گه گاه با این دوستت در تماسیم….عجب دوست با وفائی است.
*
سایت دیدگاه را هم دیدم و مشتری شده ام ….و می بینم که در هر شماره اش مطلبی داری….گویا خانم اشرافی سالهاست که با گذرگاه در تماس است ….یادم می آید که تابلو نقاشی های دیدنی دارد و تو در گذرگاه از آنها صحبت کرده ای….
*
دعا کن خانه ام آنجور که دلم می خواهد فروخته شود تا بتوانم بیایم کانادا و مدتی را با تو باشم.
*
گمان می کنم خیلی بیشتر از کوپنم حرف زدم ….درز می گیرم و برایت فکری راحت آرزو دارم. می دانم فکرت که راحت باشد قلمت بهتر راه می افتد…. قلمی که من دوستش دارم…..محسن

گذرگاه و بخش هایش – شورای نویسندگان

شورای نویسندگان - اردیبهشت ۱۳۹۰

گذرگاه هر ماه در زمینه های مختلف مطالب و آثاری دارد تا در مجموع بتواند بر پایه خواست
مخاطبین گام بر دارد
در نظر خواهی که اخیرن داشتیم، بیشترین توجه و رای به بخش مقاله که شامل:
نقد – تحلیل – تفسیر – اخبار – طنز – و بسیاری دیگر می باشد، داده شد.
بخش داستان کوتاه – شعر و عکس نیز مورد قبول و توجه شما بود و در مجموع ترتیبی داده میشود که در حد یک ماه مطلب و موضوع در این بخش ها بهمراه داشته باشد و بهمین علت هر شماره گذرگاه
حدود ۱۰۰ تا ۱۲۰ صفحه است
ما فراموش نکرده ایم که فاصله نشر دو شماره جُنگ گذرگاه که یکماه است وسیله ئی میل با شما
در تماس باشیم

تا کجا می توان خفت را کشید؟ – کمال دماوندی

کمال دماوندی - اردیبهشت ۱۳۹۰

در زمان بزن بهادری ” هیتلر “، از سوئی دیگر کارشناسان و تحقیق گرانی بودند، که از فرصت به دست آمده، در زمینه بی ارزش شدن جان انسان ها که در انواع بازداشتگا ه ها اسیر بودند، دست به انواع بررسی ها و آزمایشات و تحقیقات وحشتناک زدند…که تهیه صابون از چربی انسانی، کاربرد انواع دارو ها بر روی جنین زنان بار دار جهت تولید کودکانی هم شکل ” بیشتر به شکل هیتلر برای تداوم بودن او ” چیزی شبیه ” شبیه سازی امروزی ” ولی با تکنولوژی آن روزی، و حتا تولید نسل جدیدی از سگ که به ” دوبرمن ” معروف شد.
این فشار روز افزون، روشن کرد که با مردم تحت ستم، قلدران حاکم هر کار که بخواهند می کنند، مرز توقفی هم ندارد.
و آنچه که سالهاست طی تسلط جهنمی ها با قساوت تمام بر مردم کشور ما روا می شود، در حقیقت نوعی آزمایش و تحقیق است برای دریافت حد تحمل انسان.
و پیرو این برنامه، طناب خِفت شده بر گردن مردم هر روز کشیده تر و تنگ تر می شود.
عذاب، در زمینه های مختلف و بی وقفه، جاری است.”چه جسمی و چه روانی”، و شور بختانه اکثر مجریان، شبیه همیاری های “خودی” ها در ” گتوها”ی نازی ها در کشور ما نبز از سوی ” خواهران ” مامور، از سوی ” توابین ” از سوی کوچ عبدال ها، و سایر گماشتگان حقیر اجرا می شود.
هر روز سر از بالش که بر می داریم، در جنگلی از قوانین و مقررات و خط و نشان ها ی جدید غوطه می خوریم. محاصره ایم در انواع مصاحبه ها، سخن رانی ها ، نوحه خوانی ها، و خبر های تهدید کننده…بی هیچ ملاحظه و تاملی هر کار که دلشان می خواهد وبا هرکس به اجرا می گذارند. و با دروغ و بگیر به بند دارند بی محابا می تازند و دوسر طناب خفت شده بر حلقوممان
را تا حد تاسیدنمان می کشند بد جوری شده ایم خوکچه آزمایشگاهی ….و چه نجیبانه! هم تحمل می کنیم
….نمی دانم، شاید نمی شود، شاید نمی توانیم، شاید نمی گذارند که مانع تنگتر شدن حلقه طناب خفت شده بر حلقوممان بشویم. من بسیار شنیده ام که در نشست ها، مکالمات، مصاحبه ها، . مباحثات ….پرسیده می شود که اگر چنین است، چرا مانع نمی شوید؟ و نمی دانند که ما اسیران سرمایه بی حسابی هستیم که در اختیار جاه طلبان رذیل، قرار دارد. و به کمک آن می خواهند بهر شکلی که شده بمانند. آن ها چنین می خواهند ” بی تردید “،…. ما چی؟… ما هم می خواهیم تن بدهیم؟ ” بی تردید! “.

شکار آهو – محمد مصطفایی

محمد مصطفایی - اردیبهشت ۱۳۹۰

چه کسی پاسخگوی مرگ دل آرام دارابی است؟

محمد مصطفایی؛ وکیل پایه یک دادگستری و سخنگوی خانه حقوق بشر ایران

پنجشنبه , ۱۱ فروردین , ۱۳۹۰

در ایام نوروز سال ۱۳۷۸ تصمیم گرفتم به زندان رشت بروم و دختری نقاش که در انتظار اعدام بود را ببینم. تصمیمم آنی بود و فردای روز تصمیم با خودروی شخصی ام به سمت رشت رفتم. دلهره عجیبی داشتم اما دوست داشتم دل آرام دارابی دختری که در سن ۱۷ سالگی به اتهام قتل بازداشت شده بود را ببینم. دوست داشتم برایش کاری انجام دهم. چند بار درباره ماجرایش در روزنامه ها مطالبی نوشته بودم. به رشت رسیدم و بعد از اخذ دستور از دادیار ناظر زندان به اتاقی که زندانیان را برای ملاقات به آنجا می آوردند رفتم. چند مامور هم در این اتاق بودند. وقتی دستور قاضی را به یکی از آنها دادم. مسئول مربوطه به من نگاه کرد و گفت آقای مصطفایی شما هستید. ؟
گفتم : بله چطور.
گفت :
هیچ. در مورد شما زیاد شنیده بودم و امیدوارم بتوانید کاری برای دل آرام انجام دهید تا اعدام نشود.
این مامور می دانست که دیگر کاری از دست کسی بر نمی آید. تقدیر دل آرام دارابی اعدام است و چون دستی قدرتمند کمر بر اعدام این جوان بسته است. اعدامش حتمی است.

مسئول دفتر تلفن را برداشت و به کسی که آنطرف تلفن بود گفت. بگویید دل آرام به اتاق ملاقات بیاید. استرس عجیبی داشتم. دختری را می خواستم ببینم که قبلا در مورد پرونده اش در مطبوعات اظهار نظر کرده بودم. نیم ساعتی منتظر ماندم. از پشت پنجره، دختری با موهای رنگ شده و صورت سفید و نورانی به نزدیک اتاق ملاقات می آمد و یک خانم که مشخص بود از مامورین زندان بود. او را همراهی می کرد. هر چه قدر نزدیک تر می شد. شدت ضربان قلب من نیز بیشتر می شد. درب اتاق ملاقات باز شد. دخترک نگاه به من کرد و تا من را دید شناخت. نمی توانست حرفی بزند. می خندید و از خوشحالی اشک می ریخت. گفت فکر نمی کردم کسی به ملاقاتم بیاید و شما اولین نفری هستید که در سال جدید به ملاقات من میایید. به او گفتم که چه کمکی از دست من بر می آید که برایتان انجام دهم. گفت دوست دارم شما هم وکیل من باشید. ولی آقای خرمشاهی روی پرونده کار می کند. به او گفتم از ماجرایی که برایت اتفاق افتاده است را برایم یک بار دیگر تعریف کنم.

دل آرام شروع کرد به تعریف کردن ماجرا و گفتن از بی گناهی خودش. او می گفت که قاتل نیست و قاتل امیر حسین است. من چون او را خیلی دوست داشتم و سن و سالم هم کم بود. قتل را به گردن گرفتم. او از روز ماجرا تعریف کرد و از اینکه به پدرش دروغ گفته که قاتل است و قتل را به گردن گرفته است. زمانی که تعریف می کرد اشک از چشمانش جاری بود. قسم می خورد که مرتکب قتل نشده است و می گفت هیچ کس حرفش را باور نمی کند. می گفت دادستان رشت چند بار او را کنار کشیده و تهدید کرده است که اعدامش خواهد کرد.

چهره دل آرام مظلومانه می گفت که قاتل نیست. با تمام موکلینی که داشتم فرق می کرد. نگاهش، مظلومیتش و حرکاتش. خودش را خوب نگه داشته بود. آرایش می کرد و موهایش را مدام رنگ می کرد و می گفت در زندان بیشتر اوقاتش را به نقاشی کردن می گذراند. عاشق نقاشی بود. درس هم می خواند و فکر نمی کرد روزی بی گناه اعدام شود. آنقدر در زندان سختی کشیده بود که می شد زجرهایش را از نقاشیهایش دید. آن روز از زندان بیرون آمدم و او در آن جایی که اعدام شد ماند.

ساعت هفت صبح یک روز تعطیل، دادستان نامرد رشت با چند نفر از جیره بگیرانش به زندان رفتند. روز تعطیل دل آرام را صدا کردند. گویی به شکار آهو رفته بودند. و می خواستند آهویی زیبا شکار کنند. آهویی که از جنس آدمی زاد بود. و حیواناتی وحشی همچون گرگ می خواستند این آهوی زیبا را از پای در آوردند و جلوی کشیدن نقاشی هایش را بگیرند. به سالن مرگ می برند. تلفنی به او می دهند و خنده ای می کنند و می گویند به مادرت زنگ بزن و بگو که تا چند دقیقه دیگر اعدام می شود. گوشی را می گیرد دستانش می لرزد و التماس می کند و می گوید من قاتل نیستم من را نکشید. من را نکشید. همه می دانستند که او قاتل نیست اما برای روز تعطیلشان نیاز به تفریح و شکار داشتند و هیچ شکاری بهتر از دل آرام برای آنها نبود. آهویی زیبا، با چشمانی هیجان انگیز و چهره ای نورانی و … به مادرش زنگ می زند و جریان را به مادرش با صدای لرزان می گوید…. مادرش تلفن را قطع می کند. قرآن را بر می دارد و به سمت زندان رشت می رود. در زندان را با هر دو دست می کوبد. التماس می کند. جیغ می زند و فریاد می کشد ولی کسی در را باز نمی کند. شکارچیان شکارشان را زده بودند. درب بزرگ زندان باز می شود و آمبولانسی که دل آرام، آرام گرفته بود بیرون می رود و …. در مراسم اعدام شرکت کرده بودم و می توان تصور کنم که چطور اعدام شده است. او باورش نمی شود که اعدام خواهد شد. اراده اش را از دست می دهد. دیگر توان فکر کردن ندارد. گرگها دور او جمع شده بودند. چاره ای نداشت جز التماس کردن های بی پاسخ… دو دست او را می گیرند. به سمت چارپایه مرگ می برند. دل آرام همچنان التماس می کند. او در زمانی که قتل اتفاق افتاده بود ۱۷ سال بیشتر نداشت و اگر هم قاتل بود باز هم به خاطر سنش حقش رگ نبود. همانطور که حق هیچ انسانی مرگ نیست. طناب آبی رنگ کلفت دار را به گردنش می اندازند. گرگها مست نگاه دل آرام می شوند. و از مرگش لذت می برند. دادستان رشت دستور می دهد که چارپایه را بکشید. دل آرام آویزان می شود. می لرزد. آرام می گیرد و ….. جهانی در ماتم مرگ دل آرام می گرید….

ماها از این جریان گذشت. هیچ کس باورش نمی شد که این آهوی زیبا، اینگونه شکار گرگ های درنده شوند.

چند روز پیش شنیدم امیر حسین کسی که قاتل اصلی پرونده دل آرام بود در زندان رشت خود را به دار آویخته است. یکی از هم سلولی هایش که به تازگی آزاد شده بود را می شناختم. توانستم تلفنی از او به دست آوردم. با او صحبت کردم و می گفت. امیر حسین قبل از اعدام دل آرام چندین بار دادستان رشت را خواسته بود و گفته بود که دل آرام قاتل نیست و قتل توسط او انجام شده است. بعد از اینکه دل آرام اعدام شد نیز نامه ای نوشت و گفت او بی گناه بوده است. دادستان یک بار به زندان می رود و او را تهدید می کند که اگر چیزی بگوید او را خواهد کشت. او می گفت هیچ کس نمی خواست حرفهای امیر حسین را بشنود. بعد از مرگ دل آرام افسرده بود و زندگی اش به سختی می گذشت و در نهایت برای آرامش وجدانش تصمیم گرفت خود را حلق آویز کند.

دل آرام قاتل نبود و هستند صدها نفر از متهمین به قتلی که قاتل نیستند و نمونه های بسیاری را در زندان دیده ام اما خشونت طلبی حاکمان جمهوری اسلامی به گونه ای است که تنها به اعدام می اندیشند و به کشتن انسان های بی گناه.

حال چه کسی پاسخگوست؟ چه کسی پاسخ این بی عدالتی را خواهد داد؟ چطور می توان جان دل آرام را احیا کرد؟ او بی گناه بود و گناهش تنها کشیدن نقاشیهایش و بازی با دنیای کودکی اش بود که تقدیر اعدامش را رقم زد. آیا گناه او ایرانی بودنش بود یا عاشق بودنش؟؟؟؟

چرا شاخه ترد اطلسی؟-اسماعیل معزّی

اسماعیل معزّی - اردیبهشت ۱۳۹۰

هرچند با تاخیر… و کوتاه
برای عباس صحرائی عزیز
————————

” حامد ” در آخرین سال دستیابی به مهندسی ماشین آلات است، و با به پایان بردن آن اصولن باید زندگی بهتر و مرفه تری در انتظارش باشد.
سال آخر دانشکده فنی بود، ماشیت آلات می خواند.
و نامزدی زیبا و تحصیل کرده هم دارد.
“...سلام پدر! این هم شبنم. ببین با انتخابم موافقی؟…”
” به به، شبنم خانم. از اینکه می بینمت خوشحالم. چه دختر آراسته و زیبائی…نه، مثل اینکه پسرم
شکار چی قابلی است….”

نامزدی که خوش زبان هم هست، و می دانم که خوش درک و دریافت بودن زن، برای مرد نعمتی است دلپذیر، که بنظر می رسد ” شبنم ” دارد
متشکرم پدر….نه، من شکار نشده ام، هیمنه ی شکار چی عین مار افسای ماهری مرا با پای خودم به سوی خودش کشاند. قبل از این که شکار چی ما تیر در کمان بگذارد شکار پای در دامش گذاشت.
….به به، چه عروس خوش بیان و خوش ذوقی….حامد گفته بود ادبیات می خوانی…. حامد! به تو تبریک می گویم… “
و با این همه و با توجه به خواست پدر که بسیار هم واضح مطرحش می کند، بخاطر هدفش زیر بار نمی رود:
“.…یکی دوبار در مورد ازدواج رسمی آنها، با حامد صحبت کرده بودم، زیر بار نمی رفت…”
هر چند بهانه حامد تمام نشدن درسش است ولی با توجه به مبارزه جانانه دانشجوئی که دارد خواننده متوجه می شود که به این دلیل هم هست.
” حامد ” در پاسخ اصرار پدر برای ازدواج، آنهم هرچه زود تر، چون هدفی دیگر دارد و بایستی ضمن تحصیل آن را نیز دنبال کند، می گوید: فعلن نه، بگذار درسم تمام شود. نه تنها حامد که شبنم هم می داند حامد در مبارزات دانشجوئی شرکت دارد.
“...داشت شب ازنیمه می گذشت، ولی هنوز حامد نیامده بود….مثل مرغ سرکنده بی تعادل این ور و آن ور می رفتم….با آنکه می دانستم آنجا نیست بیش از ده بار به اتاقش سر زدم…
در حالیکه شبنم با پرسش از نعمت می دانست جریان چیست:
…. من امروز صبح جلوی در اصلی دانشگاه پیاده اش کردم. همه دانشجو ها در محوطه اجتماع کرده بودند، ولی بهروز جلوی در ایستاده بود، بنظر می رسید منتظرش است. همین حالا ازش می پرسم…
شبنم خانم سلام….نعمت می گوید حامد نرفته خانه، منهم نگران شدم…”
” بهروز جان تا کجا با هم بودید….امروز دانشگاه چه خبر بود؟ چرا همه در محوطه چمن دانشگاه جمع شده بودند؟….”

“….خودت که می دانی بچه ها از همه چیز ناراحت اند….امروز هم وقتی به اتفاق وارد دانشگاه شدیم، وضع آرام نبود. همه داشتند جمع می شدند تا بریزند در خیابان، به او گفتم حامد روز شلوغی است باید مواظب باشیم. اینها با دانشجو جماعت دشمنی خاصی دارند….بیا خودمان را کنار بکشیم. ناراحت شد. گفت:
خودمان را کنار بکشیم یعنی چه؟ ما که نباید از ترس اعدام قبلن خودکشی کنیم…هر چیزی بهائی دارد….”

بنظر من چنین انسانی به هیچ روی شاخه ای ترد نیست.
…من گمان نمی کردم این شاخه اطلسی هم تُرد باشد….ولی افسوس که اطلسی شاخه غیر تُرد ندارد….شاخه ها هم تردند هم زود شکن، هر چند، هر شاخه ای زیر این همه فشار تاب نمی آورد. من حالا هیچ یک از پنجره های خانه ام به باغ باز نمی شود…من دارم فراموش می کنم که اطلسی چگونه گلی است….
اگر از پنجره ذهنش با دقت بیشتری نگاه می کرد چنار تناوری را می دید که راستای حامدی است که با آن همه امکانات برای زندگی بهتر به راه پرداخت بهای آزادی می رود…. و انصاف نیست آقای صحرائی عزیز! که او را شاخه ترد کم مقاوت زود شکنی بنامید.
می دانم که به هنگام نگارش داستان، بیشتر در فکر زیبائی کلام و دلنشینی واژه ها هستید. ولی در قالب همین ذهنیت هم چون شمائی می توانست ستبر بازونی را نشان بدهد که عضلاتش ضمن زیبائی، پیچدگی لازم را هم دارد …..
نه یک شاخه ترد

با پوزش و ارادت

من همان جا بودم – خورشچف

خرو‌شچف - اردیبهشت ۱۳۹۰

در کنگره حزب کمو‌نسیت شورو‌ی سابق در هنگام سخنرانی نیکیتا خرو‌شچف که با تقبیح جنایت‌های استا‌لین جهان را شگفت‌زده کرد یک نفر از میان جمعیت فریاد برآورد: رفیق خرو‌شچف، وقتی بی‌گناهان اعدام می‌شدند، شما کجا بودید؟ خرو‌شچف گفت: هر کس این را گفت از جا برخیزد. اما هیچ کس از جایش تکان نخورد. خرو‌شچف ادامه داد: خودتان به سوال خودتان پاسخ دادید.
در آن زمان من همان جایی بودم که الان شما هستید!

منبع: کتاب «دومین مکتوب» نوشته پائولو کوئلیو

واژن خود را پس بگیریم – پریسا کاکایی

پریسا کاکایی - اردیبهشت ۱۳۹۰

در شماره قبل از این نویسنده داشتیم:
نوشتن از تن و شکستن تابو
———————————–

سال‌ها پیش هنگامی که می‌خواستیم از این عضو ممنوعه صحبت کنیم هیچ نامی برای آن نداشتیم.
اشارات مختلفی چون «آنجا، ناز، شرمگاه و…» همه اشاراتی بودند که مادران و خواهران‌مان در کودکی و بزرگسالی به کار می‌بردند تا ما نیز با پیروی از آن‌ها به دنیای واژه‌های مبهم بپیوندیم. شرمی که نسل به نسل منتقل شده است و هیچ انقلاب و تحولی در دنیا، آن را متاثر نمی‌کند.

حتی در سال‌های اخیر، عصر اینترنت، ماهواره و سفرهای فضایی هنوز وقتی به سالن‌های اپیلاسیون می‌رویم از همه اندام نام می‌بریم و اندام جنسی را «اضافه» می‌نامیم. ‌گاه نام‌های بی‌پروایی نیز برای این اندام به کار رفته‌اند که بیش از بازی نقشی برای کشف زبانی زنانه، تبدیل به کلامی برای تحقیر و توهین توسط جامعه‌ای مردانه شده‌اند تا جایی که شنیدن نام دو حرفی «کُس» موجی از نا‌امنی، خشونت‌های خیابانی و فحاشی‌هایی در پایین‌ترین سطح فرهنگی را به یاد می‌آورد.

اما این شرم موروثی تنها گفتمان زندگی شخصی‌مان را در بر نمی‌گیرد. ما حتی در موقعیت‌های خاص زندگیمان که حق داریم آزادانه‌تر سخن بگوییم خود را سانسور می‌کنیم. در مطب دکتر نمی‌دانیم چگونه سخن را بی‌شرم آغاز کنیم و‌گاه برای معاینه، به خصوص اگر پزشک مرد باشد، زمان سخت و طاقت فرسایی را پشت سر می‌گذاریم. تجربه معاینه پستان‌ها توسط پزشک کار ساده‌ای نیست. پذیرش معاینه دندان، چشم، دست و پا آنقدر دشوار نیست که عریان شدن و خصوصی‌ترین عضو بدن را به دست پزشکی سپردن. اما پرسش همین جا آغاز می‌شود. چرا این عضو، خصوصی‌ترین بخش است؟ احساس مالکیت ما نسبت به این عضو در مقایسه با دیگر اعضای بدن چگونه است؟

بیایید پرسش را به تصویر کشیده و از نگاه زنانه بنگریم. تصویری توام با اولین همخوابگی. لحظه‌ای که هر دو طرف به نوعی همه اندامشان را به اشتراک می‌گذارند. در آن لحظه بوسیدن، لمس صورت، دست و حتی پستان آنقدر دشوار نیست. چه بسا بسیاری از دختران جوان جامعه‌مان که بر اساس باورهای خود و یا سنت و فرهنگ غالب جامعه برای حفظ پرده بکارت حاضر به تجربه‌های سطحی و به قولی، تماس‌های بالاتنه‌ای هستند اما خط قرمز، همیشه واژن و پرده بکارت است. در این تصویر، دختر سعی در حفظ چیزی ارزشمند و گرانبها دارد که سال‌ها به حفظ آن تشویق شده است. ورود به آن و رد شدن از این خط قرمز به معنای از دست دادن هویتی است که فرد را از دنیایی دخترانه به دنیایی زنانه پرتاب می‌کند. در اصل اتفاق خاصی نیافتاده است. تنها واژه‌ها دنیای دیگری را به نمایش می‌گذارند. زنی بدون مرد که زن شدن و زن بودنش معنا ندارد.

در حقیقت زن تا آنجا که مسوولیت نگهداری از این عضو با او همراه بوده است «امانتدار» و نه «صاحب» آن است. پس از آن باید مردی باشد که آن را به تملک درآورده و محافظت کند. ترس از طرد شدن توسط مردان به دلیل رد شدن از این خط قرمز، ترس از تنهایی، قضاوت دوستان و جامعه، برخورد خانواده و تجربه سرنوشتی متفاوت نسبت به دختران دیگر، همه و همه دلیل آن هستند که اساسا ما نه احساس مالکیت که تنها احساس امانت‌داری را نسبت به این عضو بدنمان داشته باشیم و باید تلاش کنیم تا امانت را سالم و بی‌تجربه به دست صاحبش برسانیم.

اما این پایان راه نیست. محفوظ نگه داشتن آنچه امانت می‌خوانیمش آن را سربسته و ناشناخته باقی می‌گذارد و فرصت کشف آن را می‌رباید. بنابراین زن حتی پس از واگذاری امانت نمی‌داند قدم در چه راهی می‌گذارد و چه در تجربه‌ای در انتظارش است. دشواری دسترسی به منابع آگاه، اطلاعات غلط و افسانه‌ها بیشتر فضایی از ترس و حرکت در تاریکی را ایجاد می‌کنند. تصمیم لذت بردن یا نبردن، آرایش ظاهری این عضو، چگونگی واگذاری‌اش همه و همه از اراده او خارج است. مرد هم در بسیاری موارد یک هیولای تخریب گر نیست. او هم بخشی از جامعه‌ای ناآگاه است که حتی اغلب خود نیز نسبت به کاری که می‌کند شناخت کافی ندارد و از این رو هر دو آسیب‌پذیرند.

عدم احساس مالکیت بر آنچه تنمان می‌خوانیم، و قائل نشدن حقی برای خود، برای تصمیم‌گیری در مورد باید‌ها ونبایدهای بدن‌مان، گویا چیزی را، بخشی را از ما جدا کرده است. پاره‌ای از تن‌مان را در فرهنگ و سنت جا گذاشته‌ایم. پاره‌ای که قسمتی از هویت و زنانگی‌مان است. کسی برای بازگرداندن آن بخش کمک نخواهد کرد. قرار هم نیست کسی کمک کند جز صداهای زنانه‌ای که صدای واژن خود باشند. واژنی که همیشه ممنوع،‌ گاه کثیف و زشت و ‌گاه منفور خوانده شده است باید لب به سخن بگشاید. داستان آغاز زنانگی، داستان زندگی‌مان است. درست از همان‌جایی که اتفاق افتاد و مرز‌ها شکستند،‌ گاه به خشم و‌ گاه به مهر.

سینه به سینه نقل این داستان‌ها، گفتن از تجربه‌های جنسی بهانه‌ای برای درک و پذیرش بدن و باز پس گرفتن بخشی از آن است که به تاراج رفته است. لزوم چنین پذیرشی حتی می‌تواند گذر از خاطرات حوادثی تلخ باشد که رنج زنانگی و نفرت از خود را بر جا گذاشته است. گفتن از تجارب، گامی به سوی گروه درمانی زنانه است. گروهی که پیش از این گفتن آغاز کرده است و آرام آرام شکل می‌گیرد و به جلو می‌رود. زنانی چون ایو انسلر، نویسنده امریکایی، که سال‌ها پیش، نمایشنامه «تک گویی‌های واژن» را به نمایش گذارد. تک گویی‌های واژن زنانی از بیش از ۱۴ کشور در سراسر جهان در مورد تجارب جنسی، خاطرات و نگاهشان به موضوعی که طرحش تازه و عجیب بود.

حال نیز نسل‌ها دگرگون شده‌اند. نسل جدید، رویکردهای تابوشکنانه و طغیان بر علیه آنچه سنت و یا فرهنگ مردسالارانه تعبیر می‌شود را نمی‌توان نادیده گرفت اما هنوز آلت تناسلی ما ملکی ست که مردان بی‌شماری تمایل به فتح آن دارند. مردانی که‌گاه برای چنین فتحی، تن به جنگ می‌دهند و قربانی می‌گیرند. خشونتی که بسیاری از مردان آگاه دیگر را به مقابله و مبارزه برای رفع آن علیه زنان، در کنار زنان وا داشته است. ولی ما هنوز نیازمند مبارزه برای بازپس گرفتن بدنمان هستیم و این مبارزه جز بر پایه جسارت، آگاهی و تقسیم دانسته‌هایمان اتفاق نخواهد افتاد.
سایت رادیو زمانه

شوره زار – شورای نویسندگان

اردیبهشت ۱۳۹۰

هیچ تخمی در شوره زار وزارت ارشاد نمی روید….دلبستگی نداشته باشید.

این وزارتخانه،دشمن ادبیات بالنده است. وزارتخانه سانسور است. کارش راه بندان است و ممانعت از پیشرفت….

بوی عشق و زندگی و پیشرفت نمی دهد.

آنجا گورستان آثار ناب ادبی است….عمر به درگاهش نسائید.

جایگاه انسان در ادبیات مدرن – عباس موذن

عباس موذن - اردیبهشت ۱۳۹۰

” آن چه مردم بیش ازهر چیز ازآن می ترسند برداشتن گامی نو و یا گفتن کلامی تازه است .”

این سخن را داستایوسکی از زبان “راسکولنیکف” می گوید ؛
نیچه معتقد است ، سفر به وادی مدرن مخاطره های عمیق و مخصوص به خود را دارد ، و راسکولنیکف نیز با جنایت خود این گام تازه و مدرن را برد می دارد! این حرکت یا اولین گام ، نیازمند اضطراب و دلهره ای جدی است تا بتواند انسان آسیب پذیر و مضطرب را معرفی کرده و جهان فکری نوینی را برای او بنا کند .هنریک ایبسن ، اولین نمایشنامه نویس مدرن نروژی می گوید: ” وظیفه ی بزرگ زمانه ما این است که نهادهای کهنه ی موجود را منهدم کنیم و از نو بسازیم” و البته آنتوان چخوف در مرغ دریایی خود از زبان ترپیلف اعتراف می کند که ” ما به فرم های نو نیازمندیم و بدون شکل های نو و تازه ما هیچ چیز نداریم.”

انسان فئودالیته در تنبلی و تن پروری ابلوموف گونه ی خود دست و پا می زد و کاری به جز چرتکه انداختن در صورتحسابهایی که برای میهمانی ها و خوش گذرانی های خود نداشت . شاید به همین خاطر بود که شاعر و نویسنده ی آمریکایی در دهه ۱۹۳۰ اعلام کرد که ” می بایست هنر را نو کنیم.”

برای ورود به دنیایی مدرن و یا هر جهان فکری نوینی دیگر می بایست از ارزشهایی که بشر در برهه ای از زمان ابتدا آگاهانه آنها را به کار گمارده و پس از چندین نسل ، کورکورانه به آنها احترام می گذارد و سر فرو می آورد به عبارت دیگر به “لاشه مقدسات”

تبدیل شده اند شجاعانه گذر کرد . به گفته دیگر چون آنها به خودی خود از بین نمی روند باید آنها را سر برید . چرا که برداشت انسان صنعتی از واقعیت موجود دیگر برداشتی یکطرفه و تک بعدی نیست واقعیت به نسبت کنشی که آدمی در مراحل مختلف زمان ( نه زمان فیزیکی که در عقربه ی ساعت می بینیم بلکه زمانی که در روح انسانها کش و قوس دارد) تغییر می کند . حقیقت آن چیزی نیست که چشمان ما می بیند بلکه رخدادی ست که بر وجود درونی ما تاثیر گذارده و موجب افسردگی و یا شادی خاطرمان می شود .

نیچه معتقد بود ، خدا را باید کشت و ابر انسان را جایگزینش کرد ! اما کسی نمی تواند در جایگاه انسان کامل قرار گیرد مگر آنکه جسارت و شجاعت به قتل رساندن سنت هایی را داشته باشد که مانعی برای رشد او شده اند . البته منظور نیچه ، کشتن آن خدایی ست

که به مرور زمان توسط مردم از اصل خود تغییر شکل داده است . خدایی که به تعداد علایق و سلیقه های آدمی تکثیر شده است. هرچند که اینکار در طول تاریخ همیشه اتفاق افتاده و خواهد افتاد چرا که هنجارهای اجتماعی همچنین سنتهای اجتماعی به مرور زمان کارآیی خود را از دست می دهند و “زندگی” عناصر پیش برنده ی خود را دوباره جایگزین آنها می کند .

داستایوسکی در در جنایت و مکافات، چنین می کند . معانی موجود را شکسته و تعاریف نویی ازآن چه در شعور یک جامعه ی پیر و فرتوت موجود است را ارائه می دهد. از همین است که منتقدین یکی از اولین رمان هایی که به طرح تفکر مدرن می پردازد را جنایت و مکافات می دانند .

از دیگر نویسنده گانی که به دغدغه های آدمی در عصر شروع تکنولوژی می پردازدمی توان به فرانتس کافکا، بورخس و همچنین ، مارسل پروست اشاره کرد .

به قول کامو و سارتر ، کافکا را می توان یکی از قوی ترین نویسنده گان پست مدرن به شمار آورد . نگاه متفاوت کافکا به داستان و استفاده ی گسترده و راهبردی وی از سبک و بازی های زبانی در خلق یک اثر ، و به حاشیه کشیدن گره های داستان است که موجب می شود از دیگر نویسندگان هم عصر خود متمایز افتد . وجه تمایز نزدیکی را می توان درآثار بورخس و کافکا قائل شد . در آثار بورخس به عنوان نویسنده ای پست مدرن ، می توان رد پاهایی از ادگارآلن پو را نیز مشاهده کرد. آلن پو معتقد بود که انسان نباید خود را دراختیار موقعیت های روزمره و صرف زندگی قرار دهد . او روزمره گی را از تخیل تهی می دانست . البته مارسل پروست نیز به عنوان نویسنده ای مدرن نیز چنین می کند . پروست با ساختن چند گره ی کوچک ، از گره اصلی داستان دورشده اما برای گشودن آن دوباره به گره ی اصلی برگشته و شروع به طرح و گسترش موضوع می کند . هرچند که پروست بیشتر نوشته هایش را خود تجربه کرد اما پیش از نوشتن آن ها روی کاغذ ابتدا زمان و مکان معمول را درهم شکسته ، دوباره با مهارت و به گونه ای نو بازسازی می کند . به نظر بورخس ، یک اثرادبی می باید از تجربه های شخصی فراتر رود . نویسنده باید بتواند تجربه های شخصی و روزمره ای را که هر روز در کنارش جریان دارد را ابتدا ذخیره کرده و سپس از پتانسیل به دست آمده ، ‌آن ها را با رویدادهای مهم و شگفتی که می توانند مستقل و تاثیر گذارهم باشند ، در یک دیگر تنیده و به چالش درآورد . شاید فقط دراین جا می توان تفاوت و قابلیت مهم رمان پست مدرن با رمان نو که هستی را تا مرتبه اشیاء و نمونه برداری دیکته وار از طبیعت تنزل می دهد ، و یا رمان هایی به سبک رئالیسم جادویی را شناخت .

کافکا ، با طرح معما و راز در داستان های خود فعل نوشتن را از جبرگرایی یک جامعه شناختی یا روان شناختی که می کوشد نویسندگی را با منابع مادی و فیزیکی توضیح دهند رها می سازد . درمکتب رئالیسم جادویی ، سحر و جادو به گونه ای با عناصر جادویی کنارهم قرار می گیرند که نیاز و خاستگاه شخصیت و کاراکتر رمان را ارضاء کنند . به بیان دیگر، او عناصر فیزیکی را آنگونه که شخصیت های داستان در مخیله خود دوست داشته و تصور می کنند دراختیار آن ها قرار می دهد . به گونه ای که واقعیت و جادو با هم مخلوط شده و با کمک یکدیگر ، زمان و مکانی مطلوب را پی ریزی می کنند. اما شخصیت های کافکا ، رها از نیازهای روزمره ،‌ خود تبعید شده هایی هستند که می توانند تمام مرزها، اعم ازاخلاقی، قانونی، فرهنگی و روانی را در نوردند برای انسان مدرن هیچ مدینه ی فاضله ای وجود ندارد . انسان درهیاهوی این قرن ‏‏، اسیر در حجم های سیمانی و زمخت ، غریب است ؛ غریبه ای که مانند پرومته ، خود به خود توان و لیاقت آن را دارد که صاحب همه ی ارزشها باشد . انسان مستوجب احترام است . هیچ نیرویی حق آن را ندارد که انسان را ولو در پست ترین نقطه از هستی ، تحقیر کند . با این همه او خدایی ست محکوم ، که در پست ترین درجات هستی عذاب بودن را تحمل می کند .

زنده به گور صادق هدایت نیز چنین است . سزیوفِ زنده به گور به مرگ دست نمی یابد و نمی میرد . به دنبال مرگ می گردد و شجاعانه او را به مبارزه می طلبد ! صادق هدایت در زنده به گور همان سزیوفی ست که زنده گیش رهایش نمی کند .

زند گی ، سنگ قبری ست که بر او فشار می آورد . به هر دری می زند تا مرگ را به اسارت در آورده و بر او پیروز شود . از تریاک و ساینور کمک می گیرد اما مرگ از او می گریزد چرا که عنصر زندگی ، خود هیولایی ست که خداوند برای عذاب او به نگهبانیش گمارده است !

از میان نویسنده گان معاصر آمریکایی ، می توان به اچ . دی . سلینجر اشاره کرد . درون مایه ی داستان های سلینجر، تنهایی عمیق و بی رنگ انسان هاست . البته جنس این تنهایی ، متفاوت و خاص است . او با خلق این گونه شخصیت ها فقط حس همدردی خواننده را تحریک می کند . به همین ترتیب می توان‏ ، آکاکی گوگول را در داستان ” شنل” مثال زد .

آکاکی کارمندی ست که هیچ کدام از همکارانش او را نمی فهمند . مسخره اش می کنند و مثل یک دلقک به وی خندیده و با او رفتار می کنند . تا جایی که آکاکی فریاد می زند :

” دست از سرم بردارید . مگر من چه فرقی با شما دارم ! ”

در شنل ، تنها کسی که خواننده می تواند با او همزاد پنداری کند ، آکاکی ست . البته این ترسو و یا مسخره گی آکاکی نیست که به داستان نمود می دهد بلکه موقعیت شغلی و محیط کارمندی اوست که حقیر و سیاه جلوه می کند . آکاکی التماس می کند تا همکارانش او را اذیت نکنند . برای رهایی خود از موقعیت و لحظه ای که طبیعت و یا سرنوشت برای او پیش آورده التماس می کند ، در صورتی که شخصیت های کافکا از نظر روحی بسیار قدرتمند و نسبت به دوزخی که در آن قرار داده شده اند آگاهند تا جایی که هیچ کسی یا چیزی نمی تواند برای سئوال هایی که طرح می کنند پاسخی در خور شاًن و مرتبتشان ارائه دهد ! البته انسان های کافکا ، این قدرت و توان را دارند که تمامی مرزها و هویت های مادی را به جریان هایی سیال تبدیل کنند . همان گونه که هنریک ایبسن نمایشنامه نویس می گوید : ” زندگی کردن ، راه رفتن با اشباح است اما نوشتن ، به معنی اندیشیدن.”

گاهی وقتها به راستی عمر کلمه ها طولانی تر از زمان نشده اند؟ به راستی آیا ما سعی نمی کنیم تا کلمه ها را به بردگی بکشیم ؟ کلمه ها در مقایسه ی با زمان مثل کودکان و پیرمردان به نظر می آیند . زمان ( جان انسانی) سرشار از انرژی است ولی واژه ها از کار افتاده و یا کند حرکت می کنند . انسان در برابر پاسخ گفتن به نیازهای درونی اش در چاله های تفهیم می افتد . به قول لکان : « صحبت کردن در بالاترین مرحله اش نوعی پارازیت است »

ای کاش آدمهای مرده می توانستند بنویسند !

منابع :

جهان مدرن ( مالکوم برادبری، ترجمه فرزانه قوجلو)

لوکاچ و جامعه شناسی ادبیات( جی.پارکینسون)

رؤیا و تخیل در ابلوموف( فیث ویگزال)

لذت متن( رولان بارت)

جهان صنعتی و فرم های ادبی( لوسین گلدمن)

نامه نسرین ستوده به دخترش – نسرین ستوده

نسرین ستوده - اردیبهشت ۱۳۹۰

تو به مانند من طاقت آوردی

مهراوه عزیز دلم! دختر افتخار آفرینم! از بند ۲۰۹ زندان اوین برایت سلام و آرزوی سلامتی می‌فرستم. از سبد سلام‌هایم نگرانی‌ها، دلتنگی‌ها و اشک‌هایم را برمی‌دارم تا سبدم سرشار از سلام و سلامتی برای تو و برادر عزیزت باشد. شش ماه است از شما کودکانم دور مانده‌ام. در این مدت تنها امکان چند بار ملاقات با شما را در حضور ماموران امنیتی داشته‌ام. در این مدت حتی امکان ارسال نامه‌ای یا دریافت عکسی از شما یا حتی ملاقاتی آزادانه و بدون شرایط امنیتی را نداشته‌ام و تو نمی‌دانی چه غمی بر دلم چنگ می‌زد هر بار که می‌دیدم در چه شرایطی باید با شما ملاقات کنم . . . هر بار پس از ملاقات و هر روز و هر روز در جدال با خویشتن از خود پرسیده‌ام آیا حقوق کودکان خود را رعایت کرده‌ام؟ و تو نمی‌دانی چقدر نیاز داشتم تا مطمئن شوم تو کودک نازنینم که به عقل و درایت‌ات ایمان دارم، مرا متهم به نقض حقوق کودکانم نمی‌کنی. می‌دانی مهراوه جان، اصلا از روز اول بازداشتم به تو و برادرت و حقوق‌تان می‌اندیشیدم و برای تو به دلیل سن و سال‌ات بیشتر نگران بودم. نگرانی از طاقت‌ات و قضاوت‌تو، نگرانی از روحیه‌ات و بالاتر از همه، نگرانی از پذیرش این موضوع توسط دوستان و همکلاسی‌هایت. اما دیری نگذشت که ابرهای تردید و دودلی رخت بربستند و من دانستم هیچ یک از آن نگرانی‌ها واقعیت ندارند و من، نه، ما توانستیم محکم بر جای خویش بایستیم . . . تو به مانند من طاقت آوردی، در پاسخ به صحبتم که گفتم: “دخترم یک زمانی فکر نکنی کاری کردم که شایسته‌ی چنین مجازاتی باشم و فکر شما نبوده‌ام” و بعد با اطمینان به تو گفتم: “همه‌ی کارهایم قانونی بوده است” به مهربانی با دست‌های کودکانه‌ات صورتم را نوازش کردی و به من اطمینان دادی که: “می‌دانم مامان . . . می‌دانم” و من آن روز از کابوس قضاوت فرزندانم رها شدم. دخترم ! نگرانی‌هایم بابت رابطه تو و همکلاسی‌هایت نیز کاملا اشتباه بود، زیرا همیشه نسل جدید، زودتر از پدر و مادرها به خرد و اندیشه‌ورزی می‌رسند . . . و این چنین بود که من از همه‌ی نگرانی‌ها خلاص شدم و محکم و استوار بر خانه اولم ایستادم . . . . این ایستادگی را بیش از همه، مدیون تو و پدرت هستم. مهراوه عزیز دلم ! بگذار کمی از خاطرات خوش‌مان برایت بگویم. بارها شبها موقع خواب در زندان به یادم می‌آید چگونه تو را خواب می‌کردم. در میان لالایی‌های مختلف و شعرهای متفاوتی که برایت می‌خواندم. “پریا” را خیلی دوست داشتی. شب‌ها موقع خواب “پریا” را می‌خواستی و من شروع می‌کردم: یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود لخت و عور، تنگ غروب سه تا پری نشسته بود. . . . دخترم ! یکی از مهم‌ترین انگیزه‌هایم برای پیگیری حقوق کودکان، تو بودی. همواره فکر می‌کردم و هنوز هم فکر می‌کنم که نتیجه‌ی همه‌ی تلاش‌هایم برای احقاق حقوق کودکان به هیچ کس، به اندازه کودکانم نمی‌رسد. هر بار که از دادگاه کودکان آزار دیده به خانه می‌رسیدم تو و برادرت را بیشتر و بیشتر در آغوش می‌فشردم. هنوز هم دلیل آن را نمی‌دانم. اما گویا از این طریق می‌خواستم آزار کودکان قربانی را جبران کنم !!! یادم هست که یک بار گفتی دلت نمی‌خواهد ۱۸ ساله شوی و وقتی دلیل‌اش را پرسیدم جوابی دادی که گویی کودکی امتیازهایی دارد که نمی‌خواهی از دست‌شان بدهی و تو نمی‌دانی این جواب‌ات چقدر مرا خوشحال کرد. در میان حرف‌هایت چقدر شده که به من و پدرت گوشزد کرده‌ای که هنوز کودکی و باید حقوق کودکانه‌ات را رعایت کنیم و اینکه هنوز ۱۸ سال‌ات نشده و . . . و به این ترتیب ما را وادار به رعایت حقوق خودت می‌کردی و چه کار خوبی می‌کردی. چون گاه حتی غفلت می‌تواند حقوق دیگران را پایمال کند هرچند آن دیگری، فرزند شخص باشد. رعایت حقوق، گرفتن حق، عدالت طلبی، قانون محوری و خلاصه داستان ترازو و شمشیر همه، همان است که تو با زبان کودکانه‌ات می‌خواستی و ما را که خودمان را بزرگترین غمخوار و ولی تو می‌دانستیم هشیار می‌کردی. مهراوه‌ی عزیزم ! همانطور که هرگز نتوانستم حقوق تو را نادیده بگیرم و در حد توان خویش در راه حفظ حقوق‌ات تلاش کردم، به همان ترتیب هرگز نتوانستم حقوق موکلانم را نیز نادیده بگیرم. چگونه می‌توانستم وقتی موکلانم در زندان‌اند، به محض دریافت احضاریه از میدان به در بروم؟ چگونه وقتی آنها به من وکالت داده بودند و در انتظار محاکمه بودند آنها را رها کنم؟ هرگز نمی‌توانستم. در پایان دوست دارم به تو بگویم که باز هم برای حفظ حقوق بسیار کسان و از جمله کودکانم و آینده شما، وکالت چنین پرونده‌هایی را پذیرفتم و بر این اعتقادم که سختی‌هایی که خانواده ما و بسیاری از موکلانم طی سال‌های اخیر تحمل کرده‌اند، بی‌نتیجه نیست. عدالت درست در همان زمان که از او کاملا قطع امید کرده‌اند، از راه می‌رسد. بی‌گمان می‌رسد . . . برایت دنیایی کودکانه و پر از شادی و شادمانی آرزو می‌کنم. اگر بابت پرونده‌ام از بازجویان یا قضاتم ناراحت و دلتنگی، با نوای کودکانه‌ات برایشان آرامش طلب کن تا شاید از این راه ما نیز به آرامشی شایسته دست یابیم. دلتنگ توام صد بار می‌بوسمت مامان نسرین

کتابهای ماه

شورای نویسندگان - اردیبهشت ۱۳۹۰

دو کتاب زیر در این ماه به کتابخانه گذرگاه افزوده شده است

از این شاخه به آن شاخه
نام کتاب شعری است از
مهران عارفی
که آن را
شعر های تبعیدی ۱۳۷۹ – ۱۳۸۹
نامیده است
*
دفترهای زندان
خاطرات خواندنی زنده یاد
محمد تقی شهرام
کتابهای ماه ِ این ماه است که در کتابخانه گذرگاه قرار داده شده است.
خوشحالیم که این کتابخانه دارای تنوع مطالب از داستان کوتاه تا رمان
از کتابهای تاریخی تا برسی و نقد از دفتر های شعرکلاسیک تا
نیمائی و هایکو و تا طنز، تا خاطرات زندان، تا کتابهائی
که علمی و منطقی و آگاه کننده هستند، و کتابهائی که به مصاف خرافه
رفته اند را در بر دارد و ماه به ماه نیز بارور تر می شود.

مجموعه کتابخانه هائی که توسط علاقمندان به ادبیات در
فضای مجازی ایجاد شده است که بعضی از آنها دامنه ی
بسی گسترده تر دارند، این نوید را می دهد که زبان و فرهنک و ادبیات
ما حامیان سترگی را پشت سر خود دارد، و برای مشتاقان مطالعه
فضای آماده ای تدارک دیده شده است.
با آرزوی مفید واقع شدن.

ارشاد!وزارتخانه ای زائد – از یک ئی میل

از یک ئی میل - اردیبهشت ۱۳۹۰

چه بی پایه و مضحک است که یک یا چند نفر بنشینند و همه آثار و خلاقیت همه نویسندگان را از دیدگاه خود بهم بریزند که :
می خواهیم آن ها را ارشاد!! کنیم

نمی دانم خنده دار است یا گریه آور…

گفته می شود پروسه ممیزی آنقدر سخت شده که بسیاری از نویسندگان حاضر نیستند به این ممیزی تن بدهند.
امامتاسفانه تعدادی دیگر برای اینکه کارهایشان چاپ شود، به این خفت تن می دهند. در حالیکه اگر اعلام کنند: به علت دخالت های وزارت ارشاد! از گرفتن مجوز و نشر کتابمان صرفنظر کرده ایم، شهرت توام با احترامی کسب خواهند کرد، که بسی بیشتر از چاپ کتاب مثله شده ای است که اجازه گرفته اند.
مگر نه چنین است که:
اظهار عجز پیش ستمگر ز ابلهی است
اشک  کباب   باعث  طغیان آتش است

مار در آستین – مطهری

مطهری - اردیبهشت ۱۳۹۰

می گویند:
۲۲ بهمن چه روزی است؟
روز حمله ی دوم اعراب با سردارانی
ایرانی ….ملاحظه بفرمائید و اگر ایرانی
هستید، به این بیندیشید که چه تاریک فکران
دگم اندیش دشمنی که چون مار در آستین
سر زمینی که به آنها امکان زیست و بهره وری
داده است. پرورده شده اند.

———————————-
دیدگاه آیت الله مطهری در باره فرهنگ ایران و زبان پارسی
پرداختن به فرهنگ ِ ایرانی، زبان ِ فارسی و شاهنامه‌ی ِ فردوسی: خدمت است یا خیانت؟!
“پاسخ” به این پرسش (بدون هرگونه شرح و تفسیری) در این جا به نظر شما می رسد.
بخوانید و داوری‌ کنید ↓
زنده‌ کردن‌ لغات‌ فارسی‌ باستانی‌، برگشت‌ از تعالیم‌ قرآن‌ است‌
انجمن‌ و مؤسّسه‌ای‌ بود برای‌ این‌ امور که‌ با وزارت‌ معارف‌ و فرهنگ‌ رابطه‌ داشت‌؛ و برای‌ از بین‌ بردن‌ لغات‌ عربی‌ و فرهنگ‌ اسلام‌ نهایت‌ سعی‌ و کوشش‌ را داشتند. و در اداره‌ی فرهنگستانی‌ که‌ پشت‌ مدرسه‌ی سپهسالار بود، برای‌ این‌ موضوع‌ مال‌ ملّت‌ بیچاره‌ را می‌خوردند و می‌بردند تا نام‌ :
قبرستان را گورستان
اجتماع‌ را گردهمایی‌،
جمعه‌ را آدینه‌،
وسائل‌ ارتباط‌ جمعی‌ را رسانه‌های‌ گروهی‌، …
بگذارند.
اینها همه‌ برای‌ دور کردن‌ مردم‌ از لغات‌ قرآن‌ است‌. برای‌ قطع‌ رابطه‌ و بریدن‌ با نهج‌ البلاغه‌ است‌. برای‌ عدم‌ آشنایی‌ مردم‌ به‌ جمعه‌ و جماعت‌ است‌. برداشتن‌ «طاء» از کلمات‌ و به جای‌ آن‌ «تاء» نهادن‌، مانند تبدیل‌ کتابت‌ لفظ‌ طهران‌ به‌ تهران‌ روی‌ همین‌ زمینه‌ است‌ …
برای‌ ریاضیات‌ از جبر و حساب‌ استدلالی‌ و فیزیک‌ و شیمی‌ در نمره‌ی امتحانی‌ ضریب‌ می‌گذارند؛ و برای‌ عربی‌ نه‌ تنها ضریب‌ نمی‌گذارند، آن قدر آن را بدون‌ اهمّیت‌ و در درجه‌ی پست‌ می‌گذارند که‌ وجود و عدمش‌ مساوی‌ می‌باشد….
این همه‌ سر و صدا برای‌ عظمت‌ فردوسی‌، و جشنواره‌ و هزاره‌ و ساختن‌ مقبره‌، و دعوت‌ خارجیان‌ از تمام‌ کشورها برای‌ احیاء شاهنامه‌، و تجلیل‌ و تکریم‌ از این‌ مرد خاسر زیان‌ بُرده‌ی تهیدست‌ برای‌ چیست‌؟! برای‌ آن است‌ که‌ در برابر لغت‌ قرآن‌ و زبان‌ عرب‌ که‌ زبان‌ اسلام‌ و زبان‌ رسول‌ الله‌ است‌، سی سال‌ عمر خود را به‌ عشق‌ دینارهای‌ سلتان‌ محمود غزنوی‌ به‌ باد داده‌ و شاهنامه‌ی افسانه‌ای‌ را گرد آورده‌ است‌ …تبلیغات‌ برای‌ فردوسی‌ و شاهنامه‌، تبلیغات‌ علیه‌ اسلام‌ است‌. فردوسی‌ با شاهنامه‌ی افسانه‌ای‌ خود که‌ کتاب‌ شعر (یعنی‌ تخیلات‌ و پندارهای‌ شاعرانه‌) است‌ خواست‌ باطلی‌ را در مقابل‌ قرآن‌ عَلم‌ کند؛ و موهومی‌ را در برابر یقین‌ برسر پا دارد. خداوند وی‌ را به‌ جزای‌ خودش‌ در دنیا رسانید و از عاقبتش‌ در آخرت‌ خبر نداریم‌. خودش‌ می‌گوید:
بسی‌ رنج‌ بردم‌ در این‌ سال‌ سی /
عجم‌ زنده‌ کردم‌ بدین‌ پارسی‌ /
چو از دست‌ دادند گنج‌ مرا /
نبد حاصلی‌ دسترنج‌ مرا/
ما در زمان‌ خود هرکس‌ را دیدیم‌ که‌ خواست‌ عجم‌ را در برابر اسلام‌ عَلم‌ کند، و لغت‌ پارسی‌ را در برابر قرآن‌ بنهد، با ذلّت‌ و مسکنتی‌ عجیب‌ جان‌ داده‌ است‌. فَاعْتَبِرُوا یا أُولِی‌ الابْصَار!
برگرفته از کتاب ِ نور ِ ملکوت ِ قرآن –
تالیف آیت الله مُطهّری/ جلد چهارم / بخش ِ ششم

دیدگاه آیت الله مطهری در باره فرهنگ ایران و زبان پارسی
پرداختن به فرهنگ ِ ایرانی، زبان ِ فارسی و شاهنامه‌ی ِ فردوسی: خدمت است یا خیانت؟!
“پاسخ” به این پرسش (بدون هرگونه شرح و تفسیری) در این جا به نظر شما می رسد.
بخوانید و داوری‌ کنید ↓
زنده‌ کردن‌ لغات‌ فارسی‌ باستانی‌، برگشت‌ از تعالیم‌ قرآن‌ است‌
انجمن‌ و مؤسّسه‌ای‌ بود برای‌ این‌ امور که‌ با وزارت‌ معارف‌ و فرهنگ‌ رابطه‌ داشت‌؛ و برای‌ از بین‌ بردن‌ لغات‌ عربی‌ و فرهنگ‌ اسلام‌ نهایت‌ سعی‌ و کوشش‌ را داشتند. و در اداره‌ی فرهنگستانی‌ که‌ پشت‌ مدرسه‌ی سپهسالار بود، برای‌ این‌ موضوع‌ مال‌ ملّت‌ بیچاره‌ را می‌خوردند و می‌بردند. نام‌ قبرستان‌ را گورستان‌، و اجتماع‌ را گردهمایی‌، و جمعه‌ را آدینه‌، و وسائل‌ ارتباط‌ جمعی‌ را رسانه‌های‌ گروهی‌، …
اینها همه‌ برای‌ دور کردن‌ مردم‌ از لغات‌ قرآن‌ است‌. برای‌ قطع‌ رابطه‌ و بریدن‌ با نهج‌ البلاغه‌ است‌. برای‌ عدم‌ آشنایی‌ مردم‌ به‌ جمعه‌ و جماعت‌ است‌. برداشتن‌ «طاء» از کلمات‌ و به جای‌ آن‌ «تاء» نهادن‌، مانند تبدیل‌ کتابت‌ لفظ‌ طهران‌ به‌ تهران‌ روی‌ همین‌ زمینه‌ است‌ …
برای‌ ریاضیات‌ از جبر و حساب‌ استدلالی‌ و فیزیک‌ و شیمی‌ در نمره‌ی امتحانی‌ ضریب‌ می‌گذارند؛ و برای‌ عربی‌ نه‌ تنها ضریب‌ نمی‌گذارند، آن قدر آن را بدون‌ اهمّیت‌ و در درجه‌ی پست‌ می‌گذارند که‌ وجود و عدمش‌ مساوی‌ می‌باشد….
این همه‌ سر و صدا برای‌ عظمت‌ فردوسی‌، و جشنواره‌ و هزاره‌ و ساختن‌ مقبره‌، و دعوت‌ خارجیان‌ از تمام‌ کشورها برای‌ احیاء شاهنامه‌، و تجلیل‌ و تکریم‌ از این‌ مرد خاسر زیان‌ بُرده‌ی تهیدست‌ برای‌ چیست‌؟! برای‌ آن است‌ که‌ در برابر لغت‌ قرآن‌ و زبان‌ عرب‌ که‌ زبان‌ اسلام‌ و زبان‌ رسول‌ الله‌ است‌، سی سال‌ عمر خود را به‌ عشق‌ دینارهای‌ سلتان‌ محمود غزنوی‌ به‌ باد داده‌ و شاهنامه‌ی افسانه‌ای‌ را گرد آورده‌ است‌ …تبلیغات‌ برای‌ فردوسی‌ و شاهنامه‌، تبلیغات‌ علیه‌ اسلام‌ است‌. فردوسی‌ با شاهنامه‌ی افسانه‌ای‌ خود که‌ کتاب‌ شعر (یعنی‌ تخیلات‌ و پندارهای‌ شاعرانه‌) است‌ خواست‌ باطلی‌ را در مقابل‌ قرآن‌ عَلم‌ کند؛ و موهومی‌ را در برابر یقین‌ برسر پا دارد. خداوند وی‌ را به‌ جزای‌ خودش‌ در دنیا رسانید و از عاقبتش‌ در آخرت‌ خبر نداریم‌. خودش‌ می‌گوید: بسی‌ رنج‌ بردم‌ در این‌ سال‌ سی /
عجم‌ زنده‌ کردم‌ بدین‌ پارسی‌ /
چو از دست‌ دادند گنج‌ مرا /
نبد حاصلی‌ دسترنج‌ مرا/
ما در زمان‌ خود هرکس‌ را دیدیم‌ که‌ خواست‌ عجم‌ را در برابر اسلام‌ عَلم‌ کند، و لغت‌ پارسی‌ را در برابر قرآن‌ بنهد، با ذلّت‌ و مسکنتی‌ عجیب‌ جان‌ داده‌ است‌. فَاعْتَبِرُوا یا أُولِی‌ الابْصَار!
برگرفته از کتاب ِ نور ِ ملکوت ِ قرآن –
تالیف آیت الله مُطهّری/ جلد چهارم / بخش ِ ششم

دیوار شیشه ای باور ما – بیل نورمن وینست

بیل نورمن وینست - اردیبهشت ۱۳۹۰

دانشمند ی یک آزمایش جالب انجام داد…

او یک آکواریوم شیشه ای ساخت و آن را با یک دیوار شیشه ای دو قسمت کرد.
تو یک قسمت یک ماهی بزرگتر انداخت و در قسمت دیگر یک ماهی کوچکتری که غذای مورد علاقه ی ماهی بزرگه بود .

ماهی کوچک تنها غذای ماهی بزرگه بود و دانشمند به او غذای دیگری نمی داد
او برای خوردن ماهی کوچک بارها و بارها به طرفش حمله می کرد، اما هر بار به یک دیوار نامرئی می خورد.

همان دیوار شیشه ای که اورا از غذای مورد علاقه اش جدا می کرد. بالا خره بعد از مدتی از حمله به ماهی کوچک
منصرف شد. اوباور کرده بود که رفتن به اون طرف آکواریوم و خوردن ماهی کوچک کار غیر ممکنی است

دانشمند شیشه ی وسط را برداشت و راه ماهی بزرگه را باز کرد، اما ماهی بزرگ هرگز به سمت ماهی کوچک حمله نکرد.
او هرگز قدم به سمت دیگر آکواریوم نگذاشت.
می دانید چرا؟

با آنکه دیگر دیوار شیشه ای  وجود نداشت، اما ماهی بزرگه تو ذهنش یک دیوار شیشه ای ساخته بود.
یک دیوار که شکستنش از شکستن هر دیوار واقعی سخت تر بود
و آ ن دیوار باور خودش بود. باورش به محدودیت

ما هم اگر خوب تو اعتقادات خودمان جستجو کنیم، کلی دیوارشیشه ای پیدا می کنیم که نتیجه ی مشاهدات و تجربیات خودمان است و خیلی از آنها در عالم واقع وجود ندارند  وفقط ساخته ذهن خود مان است.

شما نمی توانید بیش از آن چیزی بشوید که باور دارید هستید،

اما بیش از آنچه باور دارید می توانید انجام دهید

ملت آن رای را پس گرفته است!- اخبار روز

اخبار روز - اردیبهشت ۱۳۹۰

تحلیلی واقع گرایانه

به مناسبت ۱۲ فروردین سالروز رفراندم «آری یا نه» به جمهوری اسلامی

۱۲ فروردین روز نخستین رای گیری و رفراندم در جمهوری اسلامی ایران، روزی شوم برای دموکراسی و ازادی خواهی در کشور ماست. روز آغاز استقرار استبداد مذهبی در ایران!

شتاب آیت الله خمینی برای برگزاری هر چه زودتر چنین رفراندمی، به منظور استفاده حداکثر از شور انقلابی مردم و جلوگیری از تبدیل این شور به شعور و تفکر نسبت به بنای آینده کشور بود. در شرایطی که در فضای سیاسی و اجتماعی ناشی از انقلاب، افکار و گرایشات مختلف آماده می شدند تا حکومت دینی موردنظر ایت الله خمینی را به چالش بکشند، وی با تعجیل این رفراندم را سر هم کرد تا فرصت را از جامعه سلب کند و آن را به همان راهی بکشاند که خود می خواست. او با این رفراندم در کوتاه ترین زمان ممکن، جامعه را در برابر یک عمل انجام شده قرار داد.
انتخابات دوازدهم فروردین ماه سال پنجاه و هشت انتخابی با چشمان بسته بود و تنها یک راه در برابر مردم قرار می داد: جمهوری اسلامی!
استبداد از همان زمان آغاز شد.

بالیدن به رای ۹٨ درصدی جمهوری اسلامی، که امروز نیز منش حاکمان، از هر دسته و گروه است، دموکراتیک بودن چنین رفراندمی را ثابت نمی کند. انتخاب های «نود و هشت درصدی» بیش از آن که نشانه محبوبیت حکومت ها باشد، نشانه بیماری جوامع و عقب ماندگی و توسعه نیافتگی آن هاست. چنین انتخاب هایی تنها مختص جوامع عقب مانده است که حاکمان دست به تقلب های گسترده می زنند، بسیج احساسات توده ها را به جای روش های شناخته شده دموکراسی می گذارند و با اتکا به تقلب و نیروی مسلح و توده بسیج شده، به سرکوب دموکراسی می پردازند.
آرای ۹٨ درصدی مردم به جمهوری اسلامی پیش از آن که نشانه وجود دموکراسی و مردم سالاری در پایه گذاری حکومت اسلامی محسوب شود، بیانگر جامعه تحریک شده ای بود که به جای منطق، با احساس خود به پای صندوق های رای رفت و به جای انتخابی هشیارانه، به گزینشی با چشمان بسته روی آورد و سرنوشتی تلخ را برای خود رقم زد.

حکومت اسلامی ایران، اعتماد عظیم و بی سابقه مردم به خود را – که منشاء اصلی آن نفرت از استبداد دیرپای شاهنشاهی بود – دستمایه استقرار و گسترش دموکراسی در جامعه، استقرار آزادی ها و دفاع از حقوق اقلیت ها قرار نداد. کدام واقعیت ها حاکمیت اسلامی را که بر ۹٨ درصد جامعه متکی بود، به هراس از اقلیت «دو درصدی» واداشت؟ بنیان گذار حکومت اسلامی می دانست بر شوری سوار شده است که به زودی فرا خواهد نشست.
از همین رو، آیت الله خمینی، پشتیبانی نود و هشت درصدی مردم از وی را به جای آن که اهرم گسترش دموکراسی در جامعه سازد، وسیله سرکوب مخالفین نمود. از همان نخستین روزهای بعد از رفراندم، نسل اول حزب الله و چماقداران به خیابان ها سرازیر شدند تا فریاد بزنند «کسی که رای نداده، حق نظر نداره!» نتیجه بلافاصله آن رفراندم برای مخالفین و دگراندیشان، محروم شدن از حق نظر دادن و در بسیاری از مواقع حق حیات بود.
شعاری که در دهان نسل اول حزب الله گذاشته شد تا در خیابان ها فریاد بزند، در مدت کوتاهی به سیاست رسمی حکومت اسلامی در همه سطوح تبدیل شد و مخالفین را از حق نظر دادن، ابراز عقیده و آزادی بیان محروم ساخت و رشته استبدادی را تنید، که اینک در سی و یک سالگی خود، وفادارترین فرزندان و خادمانش را نیز فوج فوج از حکومت بیرون ریخته و به گوشه ی زندان ها افکنده و به زیر خاک فرستاده است.

سی و یک سال بعد از رفراندم دوازده فروردین، نسلی که این حکومت را پی ریخت، جای خود را به نسل های تازه ای داده است که اکثریت جامعه ما را تشکیل می دهند و هر چند هیچ نقشی در استقرار حکومت اسلامی ایران نداشته اند، اما بیشترین تبعات آن رفراندم و حکومت ناشی از آن را تحمل می کنند. نه تنها نسل ها جابجا شده اند، بلکه در خود جامعه تغییرات ژرفی به وجود آمده است و ایده ها و فرهنگ تازه ای پدیدار شده است. جنبش سبز، که ماهیتی عمیقا دموکراتیک، چند صدایی و انسان دوستانه دارد، نتیجه ی همین تغییرات است.
جمهوری اسلامی ایران برای هیچ کدام از اقشار و طبقات جامعه ایران خوش یمن نبوده است، اما بیشترین فشارها را بر جوانان وارد آورده و با محروم ساختن آن ها از ابتدایی ترین نیازها و خواست هایشان، آن ها را به نیروی پیگیر و مقدم این جنبش که هدف اصلی آن دموکراسی و مبارزه با تبعیض در همه ی زمینه هاست بدل کرده است.
این جوانان، همراه با سایر اقشار مردم، برای بهره مند شدن از حقوق انسانی و طبیعی خود، هر راهی را آزمودند. به هاشمی رفسنجانی دل بستند، نیروی جنبش اصلاح طلبانه دوم خرداد ۷۶ شدند؛ دوازده سال بعد دوباره با این باور که شاید از انتخابات در جمهوری اسلامی تغییری که می خواهند بیرون بیاید، به صندوق های رای اعتماد کردند. در پایان همه ی این آزمون ها، حکومت با خیانت به اعتماد آنان، بزرگترین بحران سیاسی در کشور ما را رقم زد و به دست خود اندیشه ی اصلاح و بهبود امور در چارچوب سیستم را از بین برد.

اکنون در سی و یکمین سالگرد آن انتخاب شوم، از آن ۹٨درصد برای حکومت هیچ نمانده است. مردم ایران در اکثریت بزرگی آن رای را پس گرفته اند و جنبش سبز نفی ۱۲ فروردین ۵٨ است. در آستانه ی سی و یکمین سالگرد استقرار خود، جمهوری اسلامی هر انتخابات و هر رفراندمی را به مخالفین خواهد باخت. اما همه ی این ها باعث نشده است که حکومت گران به دلیل تبدیل شدن به اقلیتی کوچک در جامعه ی ما، حکومت را به صاحبان اصلی آن پس بدهند و به حقوق خویش قانع باشند. آن ها پاسدار و لباس شخصی و زندان و شکنجه را به جای «صندوق رای»، وسیله ی «مشروعیت» و ادامه ی حکومت خود کرده اند.
جوانان و به دنبال آنان اکثریت مردمی که بعد از کودتای انتخاباتی سال ٨٨ از حوزه های رای گیری راهی خیابان ها شده بودند تا «رای خود را پس بگیرند»، وقتی با واقعیت عریان و برهنه ی این حکومت مواجه شدند، دریافتند تنها یک راه پیش پای آن ها مانده است: باطل ساختن نتیجه ی انتخابات ۱۲ فروردین ۱٣۵٨.

خانه‌ی آزادی بیان – بنیان گذاران

بنیان گذاران - اردیبهشت ۱۳۹۰

ویرایش نهایی پیش‌نویس منشور خانه‌ی آزادی بیان برای عضویت کلیه‌ی کسانی که در یکی از شیوه‌های فرهنگی فعال هستند و اثرهایی تولید کرده‌اند، منتشر می‌شود. فرصت داوطلبان برای عضو شدن و داوطلب انتخاب در هیئت دبیران شدن دوره‌ی نخست، از زمان انتشار متن (۱۵ فروردین) تا یکم اردیبهشت است. هم چنین فرصت انتخاب هیئت دبیران (از راه ایمیل) از یکم اردیبهشت تا ۱۵ اردیبهشت خواهد بود.
خانه‌ی آزادی بیان (به عنوان یک نهاد ثبت شده و رسمی) با مشخص شدن اعضای هیئت دبیران، فعالیت علنی خود را از ۱۵ اردیبهشت آغاز خواهد کرد.
بدیهی است بر عهده‌ی هیئت دبیران خواهد بود که متن منشور خانه‌ی آزادی بیان را به همه‌پرسی بگذارد، اساسنامه‌ی آن را تدوین کند و ویژگی‌های لازم برای عضو پیوسته، وابسته و باز، چه گونگی فعالیت، برگزاری جشنواره‌ها، سمینارها، کنفرانس‌ها و تولیدهایش را مشخص گرداند.
داوطلبان می‌توانند از طریق ایمیل‌های زیر عضویت و داوطلب عضو هیئت دبیران بودن خود را اعلام کنند:

speechhouse@hotmail.com
یا
mansourkoushan@yahoo.no
کسانی که تا این تاریخ عضو شده‌اند:
منصور کوشان، فرج سرکوهی، حسین نوش‌آذر، پرتو نوری‌علا، مجید نفیسی، عباس معروفی، اسفندیار منفردزاده، علی نگهبان، بیژن بیجاری، قاضی ربیحاوی، ملیحه تیره‌گل، ناصر غیاثی، خسرو باقرپور، علی زرین، حمیرا طاری، شهلا بهاردوست، حسین رحمت، حسین گیل‌آوایی، عباس شکری، کیامرث باغبانی، محمود کویر، مهری جعفری، مهرانگیز رساپور، سهراب رحیمی، شیما کلباسی، رباب محب، مهناز بدیهیان، فریبا شادکهن، فریده معصومه ابلاغیان، اسماعیل فهیمی، فیروزه خطیبی، ویدا فرهودی، فهمیه فرسایی، هادی ابراهیمی، هادی خوجنیان، فرشید آریان، مجید فلاح‌زاده، مانا آقایی، زینب حسن‌پور، خیراله فرخی، سیاوش اوستا، آذر محلوجیان، بیژن روحانی، ابراهیم هرندی.
متن منشور خانه‌ی آزادی بیان:
خانه‌ی آزادی بیان، نهادی است آزاد و مستقل و غیرانتفاعی که با باور به “بیانیه‌ی جهانی حقوق بشر” (دی ۱۳۲۷)، “متن ۱۳۴ نویسنده” (مهر ۱۳۷۳) و “منشور کانون نویسندگان ایران” (شهریور ۱۳۷۵) بر اساس اصل‌های زیر آغاز به فعالیت می‌کند:
۱- آزادیِ بیانِ اندیشه و تخیل، به هر شکل و به هر شیوه، بی‌هیچ حصر و استثنا، حق همه‌گان است.
۲- هر شخص حقیقی و هر نهاد حقوقی در بیان حاصل اندیشه، تخیل و احساس خویش در همه‌ی عرصه‌های زندگی فردی و اجتماعی، و در هر یک از شکل‌ها و شیوه‌های آفرینش فکری و هنری (گفتار، نوشتار، طراحی، نقاشی، کاریکاتور، گرافیک، مجسمه، معماری، نمایش، فیلم، رقص، موسیقی) آزاد است.
۳- هیچ شخص حقیقی یا نهاد حقوقی رسمی یا نارسمی نمی‌تواند برای چه‌گونگی بیان اندیشه و تخیل، قیدها، محدودیت‌ها، روش‌ها یا چارچوب‌‌هایی تعیین کند.
۴- پاسخ بیان هر گونه اندیشه، تخیل و همه‌ی فرآورده‌های فرهنگی، تنها بیان به یکی از شیوه‌های فرهنگی است و هیچ شخص حقیقی یا حقوقی، نهاد رسمی یا نارسمی نمی‌تواند به بهانه‌ی انتقاد و توهین به کسان، عقیده‌ها، دین‌ها، قوم‌ها، ملت‌ها و نمادهای آن‌ها، اثرها را سانسور کند، سدی در راه انتشار اثر‌ها ایجاد کند و آفرینشگران و تولیدکنندگان اثرها را بازداشت، شکنجه و زندانی کند.
۵- هر گونه سانسور و سدی در راه انتشار و گسترش آزادی بیان، به هر بهانه‌ای و در هر وضعیتی، مخالف اصل آزادی بیان است و “خانه‌ی آزادی بیان” وظیفه‌ی خود می‌داند در برابر همه‌ی شیوه‌های سانسور بایستد و در راه امحای آن‌ها بکوشد.
۶- “خانه‌ی آزادی بیان”، دفاع از همه‌ی کسانی را که به اتهام یا به جرم بیان اندیشه‌ و تخیلشان بازداشت یا محکوم شده‌اند، یا با فشارهای گوناگونی چون حذف فرهنگی، محرومیت از کار فرهنگی و برخوردهای خشونت‌آمیز رو به رو گشته‌اند، وظیفه‌ی خود می‌داند و در راه آزادی آن‌ها و بیان اندیشه‌ و تخیل و انتشار اثرهایشان با روش‌های صلح‌آمیز می‌کوشد.
۷- هر کس و هر نهاد حقیقی یا حقوقی که منشور “خانه‌ی آزادی بیان” را باور دارد، صرف نظر از زبان، ملیت، دین، عقیده، جنسیت، می‌تواند به صورت عضو وابسته یا پیوسته یا باز با آن همکاری کند.
۸- “خانه‌ی آزادی بیان”، می‌تواند در راه تحقق و گسترش آزادی بیان اندیشه و تخیل و امحای هر گونه سانسوری با هر شخص حقیقی و نهاد حقوقی رسمی یا نارسمیِ باورمند به “بیانیه‌ی جهانی حقوق بشر” و آزادیهای دمکراتیک، همکاری‌های فرهنگی، اجتماعی و سیاسی داشته باشد.
۹- “خانه‌ی آزادی بیان”، هزینه‌های مادی خود را از راه برگزاری جلسه‌ها، سیمنارها و جشنواره‌های فرهنگی، هنری، سیاسی و به وسیله‌ی تولید و فروش کالاهای فرهنگی (کتاب، مجله، سی دی، فیلم، نقاشی و .. محصول عضوها و همکاران)، و از راه‌هایی که سدی در راه تعالیِ آزادی بیان نباشند، تأمین می‌کند.

کمی اعتراف – شهرآشوب مشکین بوی

شهرآشوب مشکین بوی - اردیبهشت ۱۳۹۰

در پارکی نزدیکی های خانه ام قدم می زدم. دلم گرفته بود. حواسم به زیبائی پارک، به درختان قد کشیده و گلهائی که در ریف های منظمی کاشته بودند، نبود.
این پارک را خیلی دوست دارم و بسیار آمده ام، هم روزهای آفتابی و هم زیر باران.
از کوچه باغهایش خوشم می آید و قدم زدن در آنها و استراحت روی نیمکت هایش را دوست دارم.
وقتی روبراه نیستم و افکار در همی مرا در خود می پیچاند و دنبال هم صحبت می گردم، بی آزار ترینش برایم همین پارک است….و چه زیاد در خیال با او در این پارک قدم زده ام وچه رویاهای شیرینی با او داشته ام….این پارک شاهد است.

چه بهار نچسبی! بوی تمام شدن می دهد بوئی از دود جدائی در فضا می چرخد….نمی دانم شاید هم ناگزیر نباشد…شاید کمی بیشتر شهامت می خواهد ولی نمی دانم چرا احساس می کنم که من ندارمش …شهامت را می گویم….من کم کم دارم متوجه می شوم که بیشتر ندانسته و نخواسته کاسه کوزه بهم بزنم….و حالا هم ویرم گرفته است….

نمی دانم ترس از کدامین عاقبت، نا آرامی خاصی در جانم ریخته است.
روی اولین نیمکت منتظری که دیدم، نشستم. صبح بود، نه خیلی زود، اما زود بود. هنوز شبنم ها فرصت رفتن نیافته بودند و چون خرده الماس روی چمنهای پارک، می درخشیدند.
به کسی نگفته بودم که دارم می روم پارک، کسی را هم همراهم نیاورده بود. هنوز از خودم مطمئن نبودم داشتم خودم را می گشتم، شوق رضایت هنوز در جانم نریخته بود. عین کسی که جیبش را زده باشند، پکر بودم. دلم می خواست می توانستم تلافی کنم. چه را تلافی کنم، درست نمی دانستم. شوخی نیست دارم یگانه ای را از خودم می رانم که یک سر و گردن از همه آنهائی که دیده ام بالا تر است…آگاه، همه چیز دان، صادق، و از همه مهمتر مرا در حدی باور نکردنی دوست دارد….ولی من دارم رهایش می کنم…خسته ام کرده است…چقدر با رویا اورا ببوسم؟

نمی دانم چگونه شروع شد. ولی شروع شد. تا سر جنباندم احساس دیگری یافتم.
با ئی میل هایش آهسته آهسته نفوذ کرد و عین یک آب روان در ریگزار وجودم را افتاد. اول ریگهای بستر نهر درونم را خوب شستشو داد، تمیز و براقشان کرد. و بعد چون استادی منبت کار، کند کاوش را آغازید، و مهر نماز عشق را در محراب خواستم نشاند. ومن که فکر نمی کردم تشنه باشم روانی آب کلماتش را قطره قطره نوش کردم.
در جستجو هایم با همه ی سبک سنگینی که به کار بردم به او که رسیدم بَرَش داشتم. سوایش کردم… با آنچه که در خواستم بود هم خوانی داشت….و دریافتم که انتخاب درستی داشته ام.
کم کم با نوشته هایش آشنا شدم و او نیز بی تلاش نبود ….به دفعات از داستان هایم تعریف کرد و حتا یکی از آنها را نمونه بهترین قالب داستان کوتاه نامید….منتقد منصف و با شناختی بود.
هر روز بیشتر بهم علاقمند می شدیم. صداقتش را بار ها آزمودم و پاسخ همیشه مثبت بود و نشان داد که با همه وجود دوستم دارد و اعتقاد پیدا کردم که کسی هرگز به اندازه او مرا دوست نداشته است و این انرژی مثبتی را در روحم روان کرد.
احساس می کردم که هرگز کسی به اندازه او درکم نکرده است. گاه مرا سوار بر واژه های گرم و یگانه اش به آسمان رویا پرواز می داد و من چقدر احساس خوشبختی می کردم…و تا آنجا پیش رفت که یک روز خارج ازانتظارم و ناگهان گفت:
” حاضری با من ازدواج کنی ؟ ”
شاک شدم، اصلن انتظارش را نداشتم ولی خودم را نباختم….مدتها بر سر دو راهی بودم و عاقبت به او که فکر می کردم نمی تواند با من ازدواج کند، جواب رد دادم….و آرام از کنارش گذشتم، ولی می دیدم که هر روز بیشتر بهم علاقمند می شویم، باور نکردنی درک ام می کرد. خیلی دوست داشتم که رویم تعصب داشته باشد و نشان بدهد که مرا انحصاری و دربست دوست دارد، تا اینکه یک روز به وضوح عنوان کرد که نسبت به من تعصب دارد ” و این آن چیزی بود که می خواستم و منتظرش بودم ” ….
اما اعتراف کنم که من در عین حال دنبال کس دیگری بودم که برای ازدواج مناسب باشد، و مشکل او را نداشته باشد و بیشتر بتواند مورد قبول واقع شود، چون راستیاتش خیلی به آشنائی از دور راضی نبودم و می دانستم که خانواده ام هم موافق نخواهند بود….اما اعتراف دیگرم این است که او و خصوصیاتش و درکی که از من و دنیای احساسم داشت مرا کماکان شیفته خودش نگهداشته بود.
چقدر اعتراف دارم کاش کشیش بودید….و آن این است که به دفعات او را دانسته عمیقن رنجاندم و حتا از این فراتر، به او به بهانه هائی واهی توهین هم کردم و او نیز هر بار خودش را کنار کشید ولی وقتی متوجه می شدم بی دلیل او را تا این حد رنجانده ام، بر پایه علاقه ای که می دانستم به من دارد ترمیمش می کردم، و او هم کوتاه می آمد….

دنیای دلچسب خوبی داشتیم، اما متاسفانه فاصله بود، و او هر گز نتوانست این فاصله را به پیماید.
هر چند، من هم خیلی آمادگی بر داشتن گام به سوی او را نداشتم. من در خانواده ای با مقرراتی خاص و با اعتقادی مذهبی بزرگ شده ام، هر چند به تدریج دریافتم که بسیاری از این قید و بند ها و داستان سرائی ها ریشه در واقعیت ندارد. اما کماکان در محیطی بودم که نمی توانستم کامل با نظر خودم گام بر دارم و عجیب اینکه او همیشه حتا در این زمینه هم با من مدارا می کرد…. و من بیم دارم که پس از او بتوانم کسی را به رو راستی او و در یک جمله با عشقی به عمق او نسبت به خودم، بیابم و اینجاست که دلم می خواهد نفرینش کنم و با فریاد بگویم که چرا مرا چنین بد عادت کردی…؟ چون دیده ام که ذوج های دیگر نتوانسته با هم آنگونه باشند که ما بودیم.

طی این مدت با بسیاری از ریزه های زندگی هم آشنا شدیم و بجائی رسیدیم که می شد گفت شناختی کافی از هم یافتیم.
یادم می آید که او همیشه می گفت: هر گز در مورد من اشتباه نکن. من با تو رو راست و صادقم. اما نمی دانم چرا بسیاری از مواقع فکر می کردم که آنچه می نمایاند نیست، و حتا گاه فکر می کردم که دانسته مرا عذاب می دهد و کاری می کند که کفرم سربیاید. او هرگز قبول نکرد که تصور من نسبت به این صفات او درست و صحیح بوده است. اما متاسفانه اعتقاد من فرمان دیگری صادر می کرد. و بر همین پایه بخصوص این آخری ها کاری کردم که میدانم مثل مشتی بر گیجگاهش خورد و بعد که متوجه شدم از خودم بدم آمد….او برای تولدهای من همیشه سنگ تمام گذاشته است امسال هم چنین کرد ولی من که می دانستم حد اقل در انتظار هیجان من است برای تولدش بی اعتنائی کردم…از آن بد تر، منی که همیشه دلم می خواست چیزی ازم بخواهد با اصرار قبولاندم که کتاب بخواهد و من در مورد کتابهای خواسته شده مدتها با او صحبت کردم اما….اما نمی دانم چرا برایش نفرستادم ….و او نا باورانه در بهت فرو رفت….چرا همه ان ها را باکسی که تا این حد با من مهربان و صادق بود کردم؟ نمی دانم
این را هم بگویم که در مواردی به او راست نگفته ام و حتا بخاطر بار سنگین این گناه خودم را مدتی از او پنهان می کردم ولی تعجب آورکه او در هر مورد نیز گمانه زنی هائی داشت.
چون فکر می کردم او نیز گاهی به من راست نمی گوید خودم را محق می دیدم که تلافی کنم.

شب های زیادی را پای لپ تاپ به من درسهائی را برای زندگی بهتر تدریس کرد که سبب شد بسوی پختگی بیشتر بروم… و همین توجه او مرا بیشتر به او علاقمند می کرد. ولی من نمی دانم چرا از توسعه این مهر و بی تردید عشق، واهمه ای گنگ داشتم. و به دفعات از او، با و بدون بهانه دوری می کردم…خوراک لذیذی یافته بودم ولی از خوردنش ترس داشتم. با اینکه می دانستم عمیقن صادق است.
وقتی یک جورائی از این تردید من مطلع شد به من قول داد که هر وقت گفتم، صد در صد رابطه اش را قطع کند و رهایم کند ومی دانم که راست می گفت…اما هر بار که این عهدش را تکرار می کرد دلم سخت می گرفت و فکر می کردم که نبود او خلائی را در من ایجاد می کند که شاید از تحمل من بیرون باشد و درست فکر می کردم، چون حالا که پیش آمده است نبودش آرامم نمی گذارد.
گفته بود که تو می توانی ضمن ارتباط ئی میلی با من ” آن هم با این شرط که هر وقت خواستی پایان بگیرد ” راه خودت را بروی چون می دانم که نبود من به سلامت روح تو لطمه می زند، بگذار برای اینکه با آرامش بسوی آنچه که می خواهی بروی بصورت سایه هم که شده کنارت باشم، ولی من تصمیم را گرفته بودم و برای هر پیشنهادش بهانه ای آوردم
من تصمیم گرفتم که تمامش کنم… و اجرا کردم و او آنگاه که متوجه شد در تصمیم جدی هستم با یاد آوری قولی که داده بود با آخرین ئی میلش هر گونه ارتباطی را تمام کرد…ولی اشاره کرد که که مشکل بتوانی جا نشین مناسبی برای من بیابی…
می نویسم تا پایه های تحملم را تقویت کنم …ضمن اینکه می دانم مشکل است و زمان می خواهد.
و این را هم می دانم که وجود او مثل جای یک سالک تا زنده ام به جائی در درون من مهر خورده است. فراموشی کامل او کار ساده ای نیست چرا که او بسیار نکاتی را در شخصیت خود دارد که
راحت نمی شود نادیده اش گرفت.
وحالا که همه چیز تمام شده است به این پارک آمده ام تا اگر بتوانم با آرامش به او و دورانی را که با او بودم فکر کنم.
گمان می کنم یک خیال بود، شاید هم خوابی شیرین….او به من همه چیز داد از عشقی ناب تا سکسی خیالی و در حقیقت با جاری احساسش در تک تک جملاتش مرا به دفعات به اوج برد، بر بال ابرها سوار کرد و در اطراف و اکناف چرخاندم، تا جائی که احساس می کردم کمبود ندارم …و انصافن برایم خیلی وقت می گذاشت ….ولی افسوس فیزیکی و ملموس نبود ….نتوانست یا نخواستش را درست نمی دانم.
سخت امیدوارم که روزی همه آنچه را که با او داشتم از حضوری زلال که حالا هست به خاطره تبدیل شود ….با خاطره بهتر می توان کنار آمد…
می دانم که اگر روزی اونیز، بودن با من را بنویسد، بهمین شکل که من دارم می نویسم به قول خودش حتا اگر در حد یک آه هم باشد ” افلاک سوزد ” ….
کاش شهامت باز گشت می یافتم….می دانم منتظر است.

نگاهی به فصل اول یک رمان – عباس صحرائی

عباس صحرائی - اردیبهشت ۱۳۹۰

از این شماره فصل های هفتگانه رمان
شام با کارولین را ” هر فصل در هر شماره ”
منتشر می کنیم، با این انتظار که دوستان قلم
به دست، نظر و تحلیل و یخصوص نقد خود را
بر آن بنویسند و اجاز بدهند نقد که صیقل ادییات
ماست خود را بنمایاند.
با سپاس پیشاپیش.

————————————————–
فصل اول

شام با کارو لین
” از مشترى هاى دائمى اینجا هستى مى دانم. ”
– از کجا مى دانى؟
” منهم هستم، تا حالا مرا ندیده اى؟ ”
– توجه نکرده ام!
” تو بیشتر اوقات با کسى هستى، گاه مرد است و گاه با زنى که کمى از خودت جوان تر است ”
و درحالیکه چهره ام را گشت مى زد، لبخندى را تا زیر چشمان زیبایش کشاند و ادامه داد:
” رد پاى خوشگلیى رو به اتمامى به خوبى در چهره اش پیدا است، و مى رساند که از جاذبه سکسى بهره کافى داشته است. همسرت است؟ البته گاهى نیز تنها مى آئى، مثل امروزکه فرصتى شد براى من.”
همه اینها را یک نفس و بدون تپق ردیف کرد. با آمادگى آمده بود. البته این فرصت را به من داد که تمام چهره، لبها، دندانها، آرایش مو و حتا قسمتى از سینه هایش را که بى قید و آزاد از چاک پیراهنش پیدا بود خوب براندازکنم. و بوى عطرى را که گویا درست قبل از اینکه بى اجازه بنشیند روى صندلى جلوى من، به جاهائى از اندامش زده بود، فرو دهم و دریابم که بوى پذیرا وخوشایندى است.
درست مى گفت، گواینکه زیاد به این رستوران نمى آمدم، ولى بیشتر همراه داشتم..چون گاه در مصرف آبجو، کمى زیاده روى مى کنم، وقتى همراه دارم، خیالم راحت است که رانندگى نخواهم کرد.
اینجا، نورش زیاد است، دوست ندارم. البته یکى دو گوشه دنج با حال دارد که متاسفانه بیشتر وقتها خالى نیست. اما امشب شانس آوردم. هم آنجائى را که مى خواستم، پیدا کردم، هم …چه خو شگلى!… ازکجا پیدایش شد؟ از این همه آدم چرا من؟ نه جوانم و نه سروشکلم حرفى براى گفتن دارد. ولى خیر برگردان که نباید باشم.
یکباردیگرصورتش را با دقت کاویدم، و از بیم اینکه از دست نرود با ملایمت و حالت طنز گفتم:
– کى به تو اجازه داد، که بیائى سر میز من؟
از چشمانش فهمیدم که دستم را خوانده است. بنظر من پخمه ترین زن هم، خیلى راحت دستِ ارغه ترین مرد را مى خواند. مردها تصورشان این است که بازى را اداره مى کنند. ولى واقعیت این نیست. زنها مى خواهند، تا مردها اینطور فکر کنند. آنجا که نخواهند، هیچ مردى به بازى گرفته نمى شود. بر این شناخت، حالت برخاستن گرفت، و با لبخندى که از جنس تیر خلاص بود ، گفت:
” اگر نا راحتى مى روم؟ ”
جوابش را ندادم و در حالیکه صورت غذائى را که برایم آورده بودند نگاه مى کردم، گفتم :
– با آبجوى سرد میانه اى دارى؟
او هم جوابم را نداد، و وانمود کرد که، چون دارد صندلیش را جا به جا مى کند نشنیده است. منهم دیگر تعارف نکردم، و با عوض کردن موضوع گفتم:
– اسمت چیست ؟ …. تو هنوز خودت را معرفى نکرده اى.
با دلربائى قشنگى گفت:
” اولن تو فرصت ندادى، ازآن گذشته، با یک خانم، که ازچشمانت مى خوانم ازش بدت نیامده، و خب، خوشگل هم هست، اینطور زبر و زمخت حرف نمى زنند.
با کمى مکث! ضمن درازکردن دستش، گفت:
” اسمم، کارولین است، و دختر صاحب اینجا هستم. ”
دستش را به نرمى فشردم، ولی خودم را معرفى نکردم، و گفتم :
– گو اینکه زیاد اینجا نمى آیم، ولى تو را تا امشب ندیده بودم. به پدرت کمک مى کنى؟
” هم بله هم نه. گاهى کاغذ هایش را جمع و جور مى کنم. جورى تنظیمشان مى کنم که راحت بتواند از آنها سر دربیاورد. مى گوید:
” کار حسابدار ها به درد مامورین دارائى مى خورد”.
و گاه پشت بارمى ایستم، اما نه بعنوان مسئول بار. خرج و دخل را زیر نظر مى گیرم. و مشترى ها را، مثل یک تماشا گر. آمد و رفت وحرکات بعضى از آنها جالب و سرگرم کننده است. یکى ازآنهائى که خوب توى ذهنم مانده است تو هستى.”
رنگ چشمانش آمیزه زیبائى از خاکسترى و آبى بود، و شوخى دلنوازى آنها را به گردش در مى آورد. صدایش آهنگ گیرائى داشت، و کلمات سوار بر آن به آرامى گوش را مى نواخت و مجذوب مى کرد. پر انرژى و سرحال بنظرمى رسید. نشان نمى داد که رنجشى از زندگى داشته باشد. ” یا شاید فقط نشان نمى داد “.
ملوسى گربه اى را داشت که موش خواهندگى را، ملایم و بى آزار به بازى گرفته باشد. و اندامى که اصولن بایستى بخاطر امکانات متنوع غذائى رستوران نوع دیگرى باشد، متناسب، دلخواه، و خوشتراش بود. نمى دانم با آن چشمان زیبا مرا چه رنگى! مى دید؟ مشکوک بودم، به بازى گرفته شده ام، یا تصادفن، بلیطم شماره هایش جوردرآمده است؟
– از این همه آدم چرا من؟
نگاهش را مات و بى حالت به صورتم دوخت و با تعجب گفت:
” چرا تو؟ نمى دانم منظورت چیست؟ مگر کارى کرده ام؟ ”
داشتم دست پاچه مى شدم که توانستم خودم را جمع و جورکنم.
– آمده اى خلوتم را بهم زده اى، ولى از سئوالى به این رو راستى تعجب می کنى؟ هدفت از آمدن به اینجا و مثل کسى که مدتهاست مرا مى شناسد سرصحبت را بازکردن، سئوال ندارد؟
خنده اش آرامم کرد.
” دارى با من حرف مى زنى یا سخنرانى می کنى؟ این عادت همه آنهائى است که عینک به چشم مى زنند، در هر فرصتى کتاب مى خوانند و پاره کاغذهائى را سیاه مى کنند. این آدم ها همه چیز را یکجور دیگر مى بینند، و بهر موضوعى با دیدى رمانتیک نگاه مى کنند. من این چند ماهه که مشترى هاى زیادى را زیر نظر داشتم، تو تنها کسى بودى که توى این سروصدا کتاب مى خواندى، و گاه چیزهائى هم مى نوشتى، بخصوص که مى دیدم از راست به چپ قلم را می رانى. گوشه هائی را که مى نشستى، نوع غذائى را که سفارش می دادى، کتاب جیبى که همیشه همراه داشتى، همه اش برایم جالب بود. گاه آنقدر به کارهاى تو توجه مى کردم، که یکى دو بار پدرم مانع شد، و گفت:
” مشترى آزرده مى شود “.
خیلى دلم مى خواست، فرصتى پیش بیاید تا با تو صحبت کنم، و امشب جورشد . قبل از اینکه حرفى بزنى، خواهش می کنم اجازه بدهى که امشب مهمان من باشى، و حتا اجازه بدهى نوع غذا را هم من سفارش بدهم. مى دانم که نوشیدنى را آبجو مى خورى، آبجو بشکه خوشمزه اى داریم، در لیوانهاى یخ زده، از آن لیوانهاى بزرگ و دسته دار، لیوانهاى: پطرکبیرى! ”
و ساکت شد.
– تو به ازا چند کلمه من، مدتها حرف مى زنى، بعد به من مى گوئى، چرا سخنرانى می کنم؟
دستش را روى دستم که روى میز بود گذاشت و گفت:
” باشه؟ ”
منتظر فشار بودم، که نداد، و آرام گفت:
” بگو مگو چرا ؟ ”
قبول کردم.
از وراى شیشه مه گرفته، بیرون محو دیده مى شد. با دستمالى شفافش کردم. دانه هاى ریزى از آسمان مى ریخت. برفى سبک بود یا مانده باران آن روز بعد ازظهر، نمى دانم. حال خوشى داشتم. رویم را که برگرداندم، گارسونى شیک و مرتب، مودب کنارش ایستاده بود، و داشت دستوراتش را یاد داشت مى کرد. کارش که تمام شد نگاه رضایتش را نثارم کرد.
” انگلیسى را خوب حرف می زنى، هرچند با کمى لهجه، ولى شیرین و صحیح. کجا یاد گرفته اى؟ ”
داشت مسیر دیگرى به صحبت مى داد. هنوز کمى حالت ناباورى داشتم. با کنجکاوى، و کمى جدى پرسیدم :
– نگفتى چند ساله اى؟ مجردى؟ گویا اینجا فقط بعضى وقتها آنهم شبها مى آئى، کار روزانه ات چیست؟ ”
اخم و چهره جدى او را دیدم. با لحنى که آرامش قبلى را نداشت گفت:
” بنظرنمى آید که حرفه ات بازجوئى باشد. دوست تازه آشنایم، نشسته ایم شامى با هم بخوریم همین، دوستانه و ملایم با هم صحبت کنیم و بیشتر از این زمان کوتاهِ با هم بودن لذت ببریم. این همه زبرى براى چیست؟ به احتمال همین امشب و همین شام، آخرین با هم بودن ماست. فرصت بدهى همانطورکه اسمم را گفتم ، سایرکنجکاوى هایت را نیز آرام مى کنم، ضمن اینکه من هنوز، حتا اسم تو را نمى دانم.” و با لبخند حرفهایش را پایان داد. از خودم بدم آمد. تصمیم گرفتم از همه توان ِآرامشم یارى بگیرم، درخودم فرو رفتم.
این حالت مردها، بخصوص نوع ایرانى آن، براى خودش حکایتى است. زمینه اى که مى بینند هوا برشان مى دارد، و شروع مى کنند به تحکم، که بى شک ریشه درمردسالارى جامعه دارد، و متاسفانه به وجودمان الصاق شده است. و بیشتر اوقات کاردستمان مى دهد. کسى نبود به من بگوید، مرد حسابى، تو که در رویا هم نمى دیدى، که درخلوت یک رستوران نا آشنا ناگهان یک زیبا چهره ى خوش اندام ِبگو بخندى عین یک شاخه گل بیاید سراغت و حتا به شام هم دعوتت کند ، این قمپز چه بود که پاک او را که به راه بود چنین آزردى؟
” دلخور نشو. همانطورکه گفتم: اسمم، کارولین است، کارولین اسمیت، اصلم ایرلندى است. سى ساله و بیوه ام، از شوهرم جدا نشده ام، یک روزصبح، پرید و دیگر نتوانست برگردد. درحقیقت هنوز اوج نگرفته، پر و بالش سوخت ” .
اشک غلیظى، چشمان آشوبگرش را پوشاند، دستمالى را روى هردوى آنها گذاشت و ملایم فشارداد. و تا گارسون آبجوئى جلو من و ” Bloody mary ” خوشرنگى جلو او نگذاشت با ریزش اشک در جدال بود. تصمیم گرفتم به پاس محبتش، پیشانیش را ببوسم و شام نخورده خودم را ازوضعى که برسرم آوار شده بود برهانم. ولى دلم نیامد. خودم را مقصرمى دانستم، نمى دانم چرا مثل کسى که قصد ازدواج دارد، با آن حالت چکشى هم سنش را پرسیدم وهم وضعیت تاهلش را جویا شدم، آنهم من که معمولن حرف یومیه ام را هم به زور مى زنم. واقعا گاهى اوقات….لعنت بر شیطان. حال خوشم که برخاسته ازشبى که داشت خاطره انگیز مى شد، دگرگون شده بود. وضع خوبى نداشتم. بى تاب روى صندلى تکان مى خوردم و نمى دانستم چه کارکنم وچه بگویم. اما نگاه مهربان وچهره زیباى او به یارى ام آمد. دستمالى را برداشت و با صدائى آرام پوزش خواست. و بى مقدمه لیوانش را جلوى رویم گرفت وگفت:
” به سلامتى تو که دعوت مرا، و حالا هم حالت درهم ریخته ام را قبول و تحمل کردى “.
و کمتر از نصف لیوان را سرکشید. کم کم، روبراه مى شدم، و نفسى را که حالا راحت بالامى آمد، بى فشار رها کردم.
من معمولن با لیوان آبجو بازى مى کنم، اهل سنگین زدن نیستم، ولى او، با حرکت بعدى تقریبن همه لیوان را که بدون شک از آبجوى من قوى تر بود، فرو داد. احساس کردم دارد خودش را مى سازد، و آماده مى شود تا وارد اصل ماجرا بشویم. هنوز نمى دانستم چرا من؟ متوجه شده بودم که داستان علاقه و عشق! دریک نگاه نیست، آنچه که معمولن در چنین مواقعى پیش مى آید.
” همپائى نمى کنى؟….لیوانت تکان نخورده، آبجو سردش خوب است ” .
صورتش گل انداخته بود. ولى بخوبى هر دویمان ّرا اداره مى کرد وتوجه لازم را داشت. دنبال مطلب مى گشتم، نمى دانستم چه بگویم و چگونه، که باز ناراحت نشود. گارسون شام را آورد. و لیوان پر مرا با خود برد. نگاه پرسان مرا که دید، گفت:
” گرم شده بود ، گفتم سردش را بیاورد “.
تشکر کردم، ضمن اینکه دیدم دیگر براى خودش سفارش نداده است، و فهمیدم که حرفه اى نیست.
– گفتى، امشب که جدا شدیم، دیگر تو را نخواهم دید، و دیگر دیدارى با هم نخواهیم داشت. چرا؟
خندید، ولى قاطع گفت:
” چرا؟، تو براى تکرار آن دلیلى دارى؟ ”
– راستش، من براى همین دفعه هم دلیلى نمى بینم، و همین بى دلیلى، شاید، بهترین دلیل تکرارآن باشد.
” نه تنها انگلیسى را خوب حرف مى زنى، بلکه، خوب هم مکالمه مى کنى ” .
– ولى نه آنقدرخوب که بفهمم چه می گوئى!
این دفعه نوبت من بود، که لیوان آبجو را تا بیش از نیمه، یک نفس بروم. سردى و بعد گرمایش روبراهم کرد. لیوان را که روى میز گذاشتم، دیدم که با تمام حواس نگاهم مى کند.
” توکماکان مى توانى هر وقت بخواهى به اینجا بیائى، ولى من دیگر هرگز پایم را در این رستوران نخواهم گذاشت. و به احتمال، از این شهرخواهم رفت. ” گیج شده بودم. راحت، گه گاه در این گوشه دنج خودم را مى ساختم. چه بى انصافانه آن را از دست دادم. و همین را به او که نمى دانستم چرا مغبون و ساکت نشسته است گفتم، و بى توجه به او لیوانم را خالى کردم.
” بگویم لیوان دیگرى بیاورد؟ ”
– نه! متشکرم. متشکرم براى همه چیز، شام، آبجوى سرد، مصاحبت، و…
” و چى ؟ ”
– و آن چهره شیرین و چشمهاى زیبا، که شبِ تنهائى مرا رونق داده است.
” نویسنده اى؟ معمولن آنها، ازکسى که خوششان بیاید، او را به عرش مى برند. ”
– تو که این را می دانى، یعنى متوجه شده اى، چرا فرار می کنى، حتا شهرى را که درآن هستم ترک می کنى، چرا؟
جوابم را نداد. احساس کردم دارد ازآنجا فاصله مى گیرد. سرش را پائین گرفته بود، و داشت به ذهن و فکرش تمرکز مى داد. صدایش را در آن همه، همهمه، به سختى مى شنیدم.
“….با او در یکى از پروازهاى مشترکى که داشتیم آشنا شدم. یک صبح گرم جولاى، تابستان چهار سال پیش، از لندن مى رفتیم به خاوردور.
پنج سالى بود که درخط هوائى بریتانیا، اول بعنوان میهماندار و بعد سر پرست پرواز، کار مى کردم “.
بدون پرسش از من، سفارش قهوه داد. مثل اینکه تصمیم گرفته بود دیگر با من نباشد. ازآنجا رفته بود، براى خودش حرف مى زد، داشت خاطراتى را زیرو رو مى کرد. به حال خودم رهایم کرده بود. آزاد بودم هر طور مى خواهم فکر کنم. بنظر می رسید، همه برنامه هاى امشب نیز براى یاد آورى مسائلى بود که داشت مرورمى کرد. اما چرا براى من، یا اگر براى خودش چرا در حضور من، و چرا با این همه زمینه چینى؟ هنوز قهوه اى آورده نشده بود، که باز شروع کرد.
” کمى دیر از خواب برخاستم، شب را خوب نخوابیده بودم. تا خودم را آراستم، صبحانه نخورده راهی فرودگاه شدم. آن روز با میهمانداران جدیدى همکاریم را شروع مى کردم. قبلا به آنها معرفى شده بودم، ولى در هر پروازى آنچه که محیط را مى سازد، اخلاق و رفتار” کاپیتان ” است. اوست که همه کاره پرواز است. به فرودگاه که رسیدم حدود پانزده دقیقه دیر شده بود . قرار و رسم بر این است که گروه پرواز، حدود دو ساعت زود تردرهواپیما باشند، تا هم امورفنى را مسئولین مربوطه، وهم امور رسیدگى به مسافرین را گروه میهمانداران برسى بررسی کامل بکنند. با بچه هاى میهماندارخوش و بش کردم و یکسر رفتم سراغ کابین خلبان. وارد که شدم، با آنکه اصولن بایستى درجاى مخصوص خودش نشسته باشد، نمى دانم چرا ایستاده بود. سرش را که برگرداند، باچهره ى مردانه، خندان و مهربانى روبروشدم که سنگینى بارتاخیر را ازگرده ام برداشت، بجاى پاسخ به سلامم، گفت:
” چه صبح زیبائى. در این پرواز تو سرپرست بچه هائى؟ صداى گرمش، گوشهایم را نوازش داد. برخورد صمیمانه اش، که کمتر در کاپیتانها دیده می شد، بخصوص وقتى پا به سن باشند ” ، خوشحالم کرد. با احترام و کمى لرزان به او جواب دادم :
” قدرى تاخیر داشتم ، آمده ام پوزش بخواهم، و ضمنن با کاپیتان این پرواز طولانى از نزدیک آشنا شوم. چشم ازمن برنمى داشت، مهندس پرواز هم ضمن ور رفتن با دکمه هائى دگمه هائی، دزدیده براندازم مى کرد، و من زیر نگاه هاى آنها داشتم دستپاچه مى شدم. در حالیکه مى نشست، رویش را از من گرداند و باطنز گفت:
” کاپیتان جان اسمیت هستم ” .
به دنبال او بقیه، گروه فنى پرواز نیز خودشان را معرفى کردند. خودم را پیدا کرده بودم، دستم را روشانه اش گذاشتم و خیلى خودمانى گفتم:
خوب شد بالاخره برادر گمشده ام را پیدا کردم. منهم کارولین اسمیت هستم، سرش را برگرداند و با نگاه خاصى گفت:
” ولى من هرگز خواهرى به این خوشکلى نداشته ام “.
مهندس پرواز که مرد جا افتاده خوش چهره اى بود، آرام و شمرده گفت:
” ولى مى توانى گرل فرندى به این زیبائى داشته باشى “.
و بر خلاف انتظارم، مستقیم به صورتم نگاه کرد و گفت:
” درست نمى گویم؟ ”
صحبت را بر گرداندم و گفتم:
” اولین پذیرائی ام را از زمامداران! این کابین، با چى شروع کنم؟ ”
و به دنبالش آنچه را که براى صبحانه، “فِرست کلاس” تدارک دیده شده بود ردیف کردم . پس از کمى سکوت، بجاى پاسخ به من، گفت:
” لطفن، اعلام کنید که آماده پروازیم. و دستورات قالبى همیشگى را براى مسافران بخوانید! با کمى آشفتگى از کابین بیرون آمدم.
از همین جا شروع شد .
قبل از اینکه ادامه بدهد، گفتم:
– قهوه ات سرد شد.
خواستم ازآن حال و هوائى که داشت آشفته اش مى کرد، کمى فاصله بگیرد، هرچند شنیدن آنچه که تعریف مى کرد برایم جالب بود. و متوجه شده بودم که شام امشب براى زمینه سازى این گریز است، که بدون شک پاره اى از زندگى اوست، ولى من هنوز به دنبال آن بودم که چرا با من؟ آنهم با زمینه چینى قبلى. تصادفى بود، یا با برنامه ؟ نمى دانستم ، ولى نه صلاح بود و نه انصاف که خدا حافظى کنم، ضمن اینکه علاقمند علاقه مند شده بودم ببینم جریان چیست. قهوه اش را به دست گرفت، آرام شده بود.
” خسته ات کردم؟ ”
به راه تغییر جوّ رفتم .
– چرا باید بودن با خانم خوشکل خوشگل و با محبتى خسته کننده باشد؟ شاید براى تو باشد. بخصوص که نباید آنى باشم که تو مى خواهى.
ته مانده قهوه اش را چند بار چرخاند، و قبل از ته نشین مجدد آن، با نگهدارى فنجان بین لبها تا قطره آخرش را سرکشید.
” دنباله اش را ادامه نمى دهم، هم تو را خسته مى کند، هم خودم تا گلو در اندوه فرو مى روم “.
مى توانستم به ادامه تشویقش کنم، تا قصه زندگیش را از زبان خودش بشنوم، اما با اشاراتى که قبلن کرده بود کم و بیش حدس مى زدم که ماجرا چیست و به کجا کشیده شده است. و چرا حالا اینجاست. ضمن اینکه راست می گفت، کم کم داشتم خسته مى شدم.
“… بعد از آن واقعه، دیگر با هواپیما پرواز نکردم، و مدتها به بهانه مریضى و انواع دیگرگرفتاریها از کارم فاصله گرفتم. کمى که آرام شدم و خودم را پیدا کردم، آمدم اینجا در این شهر، تا مدتى را با پدرم باشم، با این امید که ذهنم را مشغول کنم. چقدر به مادرى نیاز داشتم، تا به من آرامش بدهد، تا مشکلات را برایم کوچک کند. تا دست مهربانش را به سرم بکشد، که نبود، سالها قبل رفته بود. و در این شبهاى تنهائى، در این رستوران بود که براى اولین بار تو را دیدم. چه شباهتى! مدتها به تو و حرکاتت خیره مى شدم. ولى هر بار تا مى آمدم رویایم را جمع وجور کنم و به آن شکل بدهم، مى رفتى، تو زود نمى رفتى، من بیشتر احتیاج داشتم. شبهائى که تنها نبودى، بخصوص با آن خانم که مى آمدى، بى دلیل دل تنگ مى شدم. به دنبال فرصت مى گشتم تا ساعاتى را با تو تنها باشم، تا از نزیک ببینمت، تا بیاد او با تو حرف بزنم. و امشب جورشد. ”
هرچند قرار نبود ادامه بدهد، ولى آنچه را که به من مربوط مى شد توضیح داد و من جوابم را گرفتم. معلوم بود نمى خواهد همه را گام به گام بازگوکند، تا همین جایش هم کلافه اش کرده بود. لزومى هم نبود، من با اشاره اى که قبلن کرده بود، برایم مشکل نبود. ولى پس ازآن دیدار اولیه در پرواز لندن به سنگاپوردرکابین خلبان، چه مسیرى طى شده است، نه مى دانستم و نه مى خواستم بدانم. ازدواج کرده بودند، یا دو دوست باقى مانده بودند را نیزنمى دانستم. ولى مى دانستم که دریکى دیگر ازپرواز هاى صبح، بدون حضوراو، دریک سانحه تاسف آور، به علت خطاى مهندس زمینى پرواز، رفته و او را تنها گذاشته است . چه رخداد سنگینى. مثل راه رفتن در سر بالائى نفسم بند آمده بود. خستگى به عضلاتم فشارمى آورد. باید کارى مى کردم، باید یک جورى تمامش می کردم ، یک جور خوبى.
– از اینکه او را برایت تداعى کرده ام. نمى دانم چه بگویم؟ متاسف باشم یا خوشحال. ولى مى دانم که تو بغایت زیبائى، و جوان، و مى دانم که آنچه بر تو گذشته بخصوص شور و شوقت را درهم کوبیده است. ولى تو باید در راه آشتى گام بردارى، تو مى توانى، عشق را بر زین شوالیه دیگرى بنشانى، و زندگى را چون گلى خوش رنگ برویانى. خیلى دلم مى خواهد یک شام دیگر با تو باشم . نه در اینجا در جائى دیگر، و مهمان من. اسمش را می گذارم شب کارولین، با توحرف دارم. دلم نمى خواهد دوستى که امشب آغاز شده است همین امشب هم تمام شود، وتو را غرق در گذشته اى که همه لحظاتت را درخود دارد رها کنم. خواهش مى کنم قبول کن. با تمام دقت توى صورتم نشسته بود. عجله اى براى رفتن نشان نمى داد. شب از نیمه گذشته بود، رستوران داشت مى رفت که جمع و جورکند، سرو صدا کاملن فروکش کرده بود. ته مانده قهوه ام درحدى سرد شده بود، که تلاشم براى قورت دادن آن، کارى از پیش نبرد. حالت انتظار را درچشمانم ریختم، دستهایش را که روى میز بود گرفتم و او را به تنگناى پاسخ کشاندم.
” تو واقعن نویسنده اى؟ چون کلمات را خوب کنارهم مى گذارى، و خوب مى توانى با احساس آدم بازى کنى. من نه تنها از توجه وتعریف تو متشکرم، بلکه از آشنائى با تو خوشحالم. من هم دلم نمى خواهد که دوستیمان یک شبه باشد. من هم دلم مى خواهد ضمن حفظ خاطره ” جان ” با زندگى آشتى کنم. ولى اگر قرار باشد بر پایه زیبائى من – آنطور که تو مى گوئى – شوالیه اى به سراغم بیاید، نه عشق که یک هوس خواهد بود، و من چنین نمى خواهم. و پس از مکثى کوتاه بدون فرصت به من که آماده جواب بودم، ادامه داد:
” من دو روزدیگر براى حدود یک ماه به مسافرت مى روم، از پیشنهادت با علاقه استقبال مى کنم ولى بماند براى وقتى که برگشتم “.
از جایم برخاستم، ضمن تشکر مجدد ازنشستى که با هم داشتیم، دستهایش را فشردم، سفرخوبى را برایش آرزو کردم، و رفتم. گیج و مغبون.
تا روزها، ذهنم از حضور او تکیده نمى شد. واقعن بازى هاى زندگى، گاه تا چه عمق ناجوانمردانه است.

تونل – عباس مؤذن

عباس موذن - اردیبهشت ۱۳۹۰

این همه آدم. نگاهشان که می کنم می ترسم. دیگر نمی توانستم با تاکسی سر کار بروم. ماه گذشته کسالت آمده بود سراغم. چند روزی را دیر کارت زدم. نتیجه آن شده بود که کسر کار بخورم. بیست ساعت کسر کار. حقوقم را دو دستی دادم به صاحب خانه و چیزی برای خودم نمانده بود. تصمیم گرفتم با مترو بروم سر کار. پزشک معالجم گفته بود نباید در خیابان رفت و آمد کنم. گفته بود دیدن بعضی چیزها تو را عصبی می کند و خیابان گردی افسرده ات می کند. به ماشین بیشتر شباهت دارند تا آدم. هیچ احساسی درونشان نیست. نمی دانم شاید هست و من نمی توانم ببینم. می روند و می آیند بی آن که بدانند برای چه این کار را انجام می دهند. خودمَم همین طور. چرا اینجا هستم؟! خسته ام. همیشه خسته ام؟ در میان این مردم خسته ام می کند. هجوم می برم تا خود را به داخل کوپه بیندازم. چُل می کنم تو که پشت کاپشنم لای در گیر می کند و همین طور گوشه ی باسنم؛ به مردی که جا مانده بود و داشت به خودش شایدم به من می خندید، فریاد زدم: « یه هل. هلم بده آقا. هلم بده تو!» با زانویش به پشتم می زند و با فشار میان آغوش مچاله شده ی دیگران رهایم می کند. سعی می کنم سرم را پایین نگه دارم. دستم، میله ی بالا را گرفته است. خون در رگهایم می ماند و بازویم بی حس می شود. پایین می اندازمش. معلق و بی هیچ اراده ای این طرف و آن طرف می روم. مجبورم سرم را بالا بیاورم. مسخ شده ها را می بینم. هیچ احساسی در چهره هایشان نیست. فقط خنده ی مرد جا مانده در ایستگاه، جلو چشمانم می آید و می رود. مرد جوانی زنی را در میان خود و سه گوش در پشتی سالن گرفته و حمایتش می کند. تلاش می کند تا پیکر ناموسش با مردم نامحرم تماس نگیرد. نمی شود؛ تکان ترمز ترن برای توقف در ایستگاه، حریمش را می شکند. چشمان زن برای زمان کوتاهی مردش را برانداز می کند. مرد خجالت می کشد. سعی دارد ازنگاه او بگریزد. نمی شود؛ سرخ شده است. پیاده که می شوند هجومی دوباره به داخل شروع می شود.خانمی از بلندگو می گوید:

«ایستگاه بعد، امام خمینی.»

این مردم. این من. به کجا می رویم؛ تا چه مسافتی باید درون تونل های تاریک این شهری که بر پایه های فاضلاب نشسته است فرو برویم؟! به بالای در نگاه می کنم. مسیرهای نقاشی شده ای را می بینم که هنوز راه اندازی نشده اما آن ها را برای ما مشخص کرده اند. سوار مترو که می شوم دیگر گدایان خیابانی را نمی بینم اما این ها بیشتر ناراحتم می کنند. گدایانی که در خیابان ها التماس می کنند، لااقل بازیگران خوبی هستند. بازی می کنند.

بازی کردن مرا به یاد طبیعت می اندازد. اما این مردمان بازی نمی کنند مثل عروسک خیمه شب بازی بی روحند. چند نفر با فاصله ی زمانی کوتاهی ازهم، خمیازه می کشند. حالم بهتر می شود. امیدوار می شوم.

یک نفر آن روبرو، انگشت سبابه اش را با حرص و ولع در سوراخ دماغش می چرخاند. مرا می بیند که دارم نگاهش می کنم چشمانش را می دزدد و انگشتش را آرام بیرون کشیده روی یخه ی کتش می کشد. بر می گردم و به بیرون نگاه می کنم؛ روی دیواره ی تونل کشیده می شوم. مقابلم روی صندلی، زن میانسالی نشسته است. سرش پایین است و به کفش هایش و یا به کف سالن خیره شده است. پس از مدتی صورتش را بالا می آورد و خمیازه می کشد. تا تهِ حلقش را می بینم. خشکِ خشک است. صبحانه نخورده است. بوی دهانش مثل مشتی بر دماغم می کوبد. دو دندان کرم خورده پشت سرهم سمت راست دارد و در سمت چپ دهانش یک دندان آسیابش افتاده است. داروین، حلقه ی گم شده اش را می تواند این جا پیدا کند! همه چیز چند برابر اندازه ی واقعی شان به نظرم می آید؛ حتی خمیازه ی آن زن و همین طور بوی دهان مسواک نکشیده ی بعضی ازاین موجوداتی که مرا می فشارند. جهنم، دراین جا شروع شده است.

آن روز پدرم مرا با خود برای خواندن نماز برده بود مسجد. درانتظار امام جماعت نشسته بودیم که آهسته با صدای نرم و مهربانش درِ گوشم گفت:

« یادت باشه وقتی که خواستی سجده بری و سرت رو بزاری رو مهر، نفس عمیقی بکشی و تو سینه ات حبسش کنی. توی دلت تسبیح بگو و گرنه بوی جوراب دیگرون خفه ات می کنه.»

نفسم را حبس کردم. تصمیم گرفتم تا ایستگاه بعدی، حد فاصله بین پیاده و سوار شدن مسافرین، یک لحظه منم پیاده شده نفسم رو تازه کنم و جلدی دوباره سوار بشم. گرمم شده بود. عضلات گردنم به بیرون فشار می آورد. مرگ را جلو چشمهام دیدم تا به ایستگاه بعدی رسیدم. خودم را انداختم بیرون. گُه گیجه گرفته بودم. مسافرینی که از اطرافم می گذشتند مرا نمی دیدند. آن ها به سوار شدن فکر می کردند. اکسیژن ایستگاه را سر کشیدم؛ بوی رطوبتِ تاریکی می داد.از زیر زمین عبور کرده بود. ازابتدای تاریخ آمده بود. هوایی را که در ریه هایم فرو می بردم بوی نفس آدمیانی را حس می کردم که برج بابِل را بنا کرده بودند. زمان، آلوده اش کرده بود. آن ها برای رسیدن به خدا، تونل زده بودند تا از آسمان بگذرند!

سوار شدم. قلبم به شماره افتاده بود. جلوی چشمهام سیاهی رفت. همانجا نشستم و چشمانم را بستم. فقط صدای ملایم رباتی را شنیدم که گفت:« امام خمینی.»

با مردم می ریزم بیرون و با عجله به طرف خط دو می دوم. پله ها را دوتا یکی بالا می روم. دختران ترشیده و در بین آن ها تک و توکی جوان، با آرایشی غلیظ کنارم حرکت می کنند. نگاهشان تشنه است. آن ها بی هدف اینجا نیامده اند. یک جورایی سالن های مترو برایشان شده دانشگاه . به دنبال مردی می گردند تا آن ها را بپذیرد. سرپناهی می خواهند؛ هر جوری که باشد. یک لبخند کافی ست تا خود را تسلیمت کنند. هر دوره ای آدم های خودش را دارد و یا می سازد. زمانی که جوان ها به دیگران می اندیشیدند. عاشق مردم بودن مُدْ بود. جوان ها خودشان را به هر دری می زدند تا چشم پزشک برایشان عینک تجویز کند. با سبیلی پرپشت که تا روی لب فوقانی شان پایین آمده باشد و یک جلد مانیفست زیر کِلِشان، برای دریدن اندیشه هایشان رو به روی دانشگاه تهران. فروپاشی کمونیست زمانی آغازشد که تروتسکی قربانی استالین شد. برای بهبودی من یک پزشک کافی نیست. شیطان بارها درِ گوشم می گوید:« آیا بی من، خدا می تواند معنی شود؟»زندگی یک مسیر است. باید اندیشمندان در کنار یکدیگر قرار گیرند. بلند گویی مدام تکرار می کرد:

«ازخط قرمز فاصله بگیرید.»

به درون سیاهی تونل که نگاه می کنم نور چراغ ترنی را می بینم که نزدیک می شود. خط دو خلوت تر است. راحت سوار می شوم. پشتم را به تهِ سالن تکیه می دهم. همانجا می نشینم. ضد خاطرات آندره مالرو را باز می کنم:

«گاهی اوقات چاره ای جز شکست خوردن نیست…»

خانم بلند گو می گوید:« میرداماد»

بیرون می روم. تعدادی با من پیاده می شوند. این جا هوا بهتر است. راحت تر نفس می کشم.

خوشه چین ها – صادق عسکری

صادق عسکری - اردیبهشت ۱۳۹۰

درد از پهلوی راست شروع می‌شد و به پهلوی چپش ختم می‌شد.با یک دست پلاستیک سیاه را جلوی دهانش گرفته بود و با دست دیگر چنگ می‌انداخت به صندلی.. دیگر جانی در زانوهایش باقی نمانده بود.تکان‌تکان‌های مینی‌بوس دل‌آشوب‌هایش را بیشتر می‌کرد.باد از لای پنجره به پیشانی‌اش می‌خورد و پیشانی‌ِ پر عرقش را خنک می‌کرد.

در یکی از مزرعه‌های دور درستِ پشتِ پنجره ؛پیرمردی تک و تنها گندم درو می‌کرد.گندم‌ها را تند و تند با داس می‌چید و روی یک پشته روی هم مرتب جمع می‌کرد.یادش می‌آمد شبی که روز بعدش قرار بود اولین حقوقش را بگیرد تا صبح خوابش نبرده بود. یاد کتاب فارسی‌اش و یوسف افتاده بود که می‌گفت:” لختی شلخته دور کنید تا چیزی گیر خوشه‌چین‌ها بیاید.” آن اوایل مادر راضی به رفتنش نمی‌شد، هی می‌گفت حالا صبر کن…کار همیشگی مادر بود،دلش که به کاری رضا نمی‌داد زمین و زمان را بهانه می‌آورد.

زور به دلش آمد. پلاستیک سیاه را جلوی دهانش برد. مدام خون بالا می‌آورد.روز اول که نوشا را دیده بود، دل‌آشوب شده بود. حتما دلش به حال نوشا سوخته بود…

می‌خواست جلوی هجومِ بی‌امانِ تصاویر را به ذهنش را بگیرد؛ نوشا گفته بود هیچ‌کس به گاو‌داری نمی‌آید.گفته بود غم خوردنِ مال‌ها* تنها وظیفه اوست. از روی گنبد‌خشتی‌ها خودش را رسانده بود به طویله‌‌ی غلام‌محمود.دیگر هیچ‌چیز یادش نمی‌آمد جز وقتی با فریاد‌های نوشا غلام‌محمود وچند نفر دیگر سر رسیده بودند و او و نوشا را کف گاوداری نیم برهنه یافته بودند.

شبش بعد از آن‌ همه کتک خوردن هم حالش این‌قدر بد نشده بود که حالا بود. قلبا خوشحال بود که او و نوشا زودتر به هم خواهند رسید. با آن همه درد و کوفتگی تنها فکر و ذکرش نوشا بود که مبادا بلایی سرش بیاورند و باز چه خوب یادش می‌آمد چطور صبح توی میدان ده، اسماعیل-یکی از همین کارگر‌های فصلی- یواشکی زیر گوشش خوانده بود که همه‌اش نقشه است و مواظب باشد، پرس‌وجو که کرده بود فهمیده بود اسماعیل راست گفته و کارگر قبل از او همین بلا به سرش آمده و دیگر هیچ‌کس او را ندیده است. هنوز یک هفته نگذشته بود که سوزش‌ها‌ و درد، امانش را برده بود. دکتر جاکوب بعد از معاینه به خارجی یک اسم گفته بود و وقتی دیده بود او نمی‌فهمد توضیح داده بود که سفلیس است: یعنی عفونت شدید. دکتر مصر بود که بداند قضیه از چه قرار بوده و تجویز کزده بود که هر روز برود تا سوزن به اون بزند که چرک و عفونت را زودتر خشکانده شود. روز سومی که برای سوزن زدن پیش دکتر رفته بود، سروان آن‌جا بود و کلی سوال پیچش کرده بود و آخر سر هم ورقه‌‌ای نشانش داده بود که محلی‌ها در آن امضاء جمع کرده بودند که این کارگر چشم به ناموسشان دارد و باید بیرونش کنند .ظهرش توی میدانِ دِه باز اسماعیل را دیده بود که جواب سلام نداده و راهش را کج کرده و از سمت دیگری رفته بود. شبش غلام‌محمود پیغام داده بود که میان دستمزد شش‌ماه گذشته‌اش و رسوایی یکی را انتخاب کند و او قاطع گفته بود قبل از هرکاری باید نوشا را به عقدش در بیاوردند.

دوباره خون بالا آورد.خوب که عق زد. اشکی که از فشار عق زدن توی چشمهایش جمع شده بود را پاک کرد .

همان وقت رفته بود سرِ زمین‌ و اسماعیل را پیدا کرده بود و قسمش داده بود که همه چیز را بگوید. اسماعیل هم با اکراه وتردید تعریف کرده بود غلام محمود این بلا را سر خیلی از کارگر‌های فصلی دیگر آورده و تا توانسته مجانی ازشان کار کشیده. اسماعیل گفته بود غلام‌محمود نوشا را هفت‌ساله که بوده از یک دستفروش شهری خریده و اینکه هیچ‌کس زورش به او نمی‌رسد و اهالی همه‌چیز را می‌دانند اما مجبورند سکوت کنند وگرنه کسی محصولاتشان را نمی‌خرد. گفته بود نوشا چند بار خواسته فرار کند که غلام‌محمود او را از وسط راه برگردانده. که نوشا یک بار خودش را آتش زده و اگر زود نمی‌رسیدند کارش تمام بوده است.

نفهمیده بود چطور خودش را به میدان‌ِ ده رسانده بود و با غلام‌محمود که توی سایه‌ی کنارِ قهوه‌خانه قلیان دود می‌کرد ،دست به یقه شده بود.دو ساعت بعد بازداشتش کرده بودند. محلی‌ها استشهاد جمع کرده بودند که او با حیوانات جماع دارد و بیمارِ جنسی است. غلام‌محمود چو انداخته بود که ریختن خون جماع‌کار حلال است. سروان‌ همین‌جور که سبیلش را پیچ می‌داده، گفته بود تا خونش را نریخته‌اند بهتر است از ده بگریزد و نوشا که سهل است ،جیره و مواجبش را هم فراموش کند.

شبانه باز به همان گاوداری رفته بود و بعد اسباب اثاثیه‌اش را بار قاطرِ اسماعیل کرده‌بود و خودشان را توی تاریکی رسانده بودند لبِ جاده. تا روستای بعدی سوار یک ماشینِ عبوری شده بودند و از آنجا با اولین مینی‌بوس راهی شهر شده بودند.

نوشا پردهِ قرمزِ چرک‌تابِ مینی‌بوس را با دستی که پوستش به خاطر سوختگی جمع شده بود و تا انگشتان هم رسیده بود کشید و گفت: ” اِفتو حالت ره بدتر مُکنه”*

استفراغش بند آمده بود. توی خواب و بیداری فکر می‌کرد شهر که رسیدند اول بروند پیش آقا که صیغه را جاری کند، بعد هم بروند سراغ دوستِ دکتر جاکوب تا هردوشان را دوا و درمان کند.

به این فکر می‌کرد مادرش از اول هم بیخود دلشوره داشت..
——————————————————————–
٭ غم خوردن مال‌ها: در گویش روستایی به معنی دادن غذا به طیور است.
٭ اِفتو حالت ره بدتر مُکنه: آفتاب حالت را بدتر می‌کند- لهجه محلی جنوب خراسانی.

این نه، آن – اسماعیل رجبی

اسماعیل رجبی - اردیبهشت ۱۳۹۰

می گفت: اتوبوسی که با آن عازم شهرستانی دور دست بودم، بین راه در قهوه خانه ای توقف کرد. برای ناهار. همه مسافر ها پیاده شدند.

پیاده که شدم رفتم بروم دستشوئی، در کنار دستشوئی دو تا آفتابه پلاستیکی آبی و قرمز پر از آب آماده بود. مردی هم چند متر آن طرف تر بر روی چهار پایه ای نشسته بود. آفتابه آبی را برداشتم بطرف دستشوئی راه افتادم. صدای مردی که روی چهار پایه نشسته بود برخاست که:
ابن نه، این آفتابه نه، قرمزه را بردار. نفهمیدم چرا، ولی چنین کردم. در مراجعت ضمن پرداخت وجهی به او پرسیدم:
این آفتابه ها چه فرقی دارند؟ که گفتی این را بر ندار آن را بردار. با کمال تعحب جواب داد : هیچ، هیچ فرقی ندارند. اما اگر من چنین نمی کردم، تو از کجا می فهمیدی که من متصدی دستشوئی هستم، تا پولی بدهی.
” تو خود حدیث مفصل بخوان….”

عصای پیری -احمد محمود

احمد محمود - اردیبهشت ۱۳۹۰

سوار شو
پیر زن پا کشان پیش رفت و به در ماشین پنجه سائید و دستگیره را گرفت. تابستان بود. دستگیره داغ بود، در ماشین باز نشد. صدای پیرزن آرام بود.
– باز نمیشه!
جوان پوزه ماشین را دور زده بود تا بنشیند پشت فرمان. دست به ستون پنجره ماشین درنگ کرد، عینک قطور را رو قوز بینی جا به جا کرد و گردن کشید.
– باز نمیشه؟ خو ئو دکمه را فشار بده.
انگشت پیرزن نا نداشت. باز صدایش در آمد
– باز نمیشه!
جوان خیس عرق بود. گونه های پر گوشتش سبزه می زد. موی سرش تنک بود، عصبانی شد، تند پیش آمد، با کج خلقی در را باز کرد و تلخ اما آرام گفت:
– در یه ماشین م نمیتونی واز کنی؟
پیر زن هیچ نگفت، دامن عبای سیاه را جمع کرد و کند و سنگین سوار شد.
دو هفته بود که دل پیر زن گاه به گاه درد می گرفت. درد گاهی تند می شد و نفسش را بند می آورد.
– تو دلم توپ نادری میندازند!
– چیزی نیست مادر، لابد غذای سنگین خوردی!

ماشین که راه افتاد، باد از پنجره تو زد و هرم داغ و بی تکان ماشین را جابجا کرد. پیر زن خیس عرق بود. نگاهش افتاد به خاله نصرت که رو پیاده رو، خمیده، دست به دیوار گرفته بود و از رفتن مانده بود تا نفس تازه کند. خاله نصرت سر تا پا سیاه پوشیده بود. ماشین آرام رد شد و خاله نصرت را تو درازای کوچه تنگ و خاکی پشت سر گذاشت. پیره زن سر بر گرداند و از شیشه عقب، خاله نصرت را دید که مثل یک لکه سیاه، تو برق آفتاب نیمروز، تو کوچه ی گرما زده ی خالی دور می شد. پیر زن با خودش و برای خودش حرف می زد.
“…دده (۱) نصرت، چه کیا بیائی داشتی! ”
آه تو سینه اش شکست.
“…مردش که مرد رنگ خانه عوض شد، بوی خانه عوض شد…”

– ئی ننه ی تو از زندگی ی ما چه می خواد؟
بعد از چهلم مردش بود. تو آشپز خانه بود. ظرف می شست. صدای عروسش بود.
– خو یه اتاق براش اجاره کن بره
– هیس س س س
صدای خفه پسرش بود
– می شنوه زن، یواش تر!
– ا قصد بلند میگم بشنفه!
کجا برود؟ دختر بزرگش که سر زا رفته بود…سال ها پیش. حالا استخوان هاش هم خاک شده.
” می رم یه اتاق اجاره می کنم ”
دختر کوچکش غربت بود. آن سر دنیا.
” از دد نصرت که کم نیستم! ”
سه روز بعد از ختم مردش، اتاقش را عوض کردند. ته حیاط، کنار مرغدانی زندگی می کرد.
تو ” اتاق گاو ”
مردش که مرد، حیاط را موزائیک کردند، گاو را فروختند و مرغ ها را سر بریدند.
– وقتی یخچال هست، وقتی که شیر پاستوریزه هست و تو بقالیام تخم مرغ فت و فراواونه…

حوصله پبر زن سر رفت. به حرف آمد:
– چرا ئی هشت یک منو نمی دی؟
– میدم مادر میدم! یه کم حوصله کن
– لابد بعد عمر طبیعی!
حرف مادر تلخ بود. پسر فهمید. تحمل کرد. آب دهان را قورت داد و نرم گفت:
– حالا تو بیا انگشت بزن!
ماشین کج کرد تو خیابان پهلوی. جوان تاق نماهای پیاده رو را نگاه کرد. فکرش این بود که کاروانسرای کاوه را بکوبد و بسازد. فکرش این بود که کقابل همه ی خجره ها ی تازه تاق نما بزند.
با ” آجر سه سانتی” ، عرق پیشانی را گرفت.
” گرمای جنوب سایه سار می خواد، تاق نما، نه پنجره های ولنگ و واز شیشه ای”
ذهن پیر زن رفت به صحن دلباز ” شوش دانیال “، به تاق نماهای سایه گیر نگاه کرد و به سر در ضربی ی حجره های تاریک و در های کوتاه و دریچه های تنگ.
“مجاور می شم”
صدای مردی را شنید.صدا سنگین بود:
” السلام علیک یا دانیال نبی ”
به دور و بر نگاه کرد. آفتاب از شیشه در ماشین تو زده بود، از دوشک تیماج ماشین، انگار که دود بر می خواست. بلند نفس کشید. به پس گردن پسر نگاه کرد، خیس عرق بود.
– آخر نگفتی که…
– که چی مادر؟
– نگفتی انگشت برا چی؟
جوان سر بر گرداند. چشمان تیره اش از پشت شیشه های کلفت و درشت عینک، درشت و گیرا بود.
– گفتم که مادر، گرفتارم، باید ضامنم بشی!
” یا ضامن آهو ”
دلش گرفته بود.جمعه ی قبل دلش خواسته بود به مازیار محبت کند، دلش خواسته بود نوه اش را در آغوش بگیرد، اما تا آمده بود به کاکل مازیار دست بکشد،انگار انگشتش را عقرب زده باشد دستش را پس کشیده بود.
– یه جوری حالیش کن آخه، باید بفهمه که نباید دستش را با هزار من کوفت و آکله به سر بجه م بکشه!
پیره زن به دست های خود نگاه کرده بود که سفید بود و بوی صابون می داد.
– ضامن برای چی؟
– جقدر می پرسی مادر!

تو دفتر خانه، سر دفتر از مرد پیر زن حرف زد:
– خدا رحمتش کنه.
دفتر نویس پیر، سر از دفتر بر داشت و نگاه کرد. سر دفتر انگشت پیر زن را گرفت،
– ار مردان قدیمی بود.
انگشت پیر زن را جوهری کرد.
– از مردائی که وقتی رفتن هیچکه جاشو نو پر نمی کنه.
پیر زن پای سند انگشت زد. سهم خانه سعدی را واگذار کرد، سهم حجره و خانه ی نو را واگذار کرد. دفتر نویس پیر مژه نمی زد. سیگار لای انگشتاش خاکستر شده بود. سر دفتر نرمه دماغ را خاراند:
– اینجا، مادر، بی زحمت اینجام انگشت بزن.
انگشت زد. کاروانسرای خیابان کاوه را هم واگذار کرد. جوان بلند نفس کشید و سیگاری گیراند.
به سر دفتر سیگار تعارف کرد. پیر زن با انگشت جوهری، پای میز، در مانده ایستاده بود. دفتر نویس پیر از جا برخاست.
– بیا خواهر، بیا با ئی کاغذ انگشتتو پاک کن.

به خانه بر گشتند. عروس با ابرو اشاره کرد، جوان با چشم و با لبخند، اشاره عروس را پس داد. عروس شکفته شد. پیر زن اشاره ها را دید، اما به رو نیاورد. رفت تو اتاق گاو، عبا را گذاشت و نشست پای شیر آب تا کهنه های مهنوش را بشوید.
بعد از مرگ مردش، خاله نصرت آمده بود که سر سلامتی بگوید.
– خوش آمدی دده نصرت. بفرما بالا.
برای خاله نصرت قلیان چاق کرده بود و بعد دل به حرفش سپرده بود:
– پیری و تنهائی و تنگدستی خیلی تلخه، دده، اما جونم راحت شد!
دیدار خاله نصرت را پس داده بود.
– دده، اینجا، یعنی فی المثل…
چشم گردانده بود دور تا دور حیاط درندشت حاج بندری:
– یه اتاق خالی گبر میاد؟
– سی خودت؟
صدای مردش را شنید. سر خُلق بود:
” فرزند کسی نمی کنه فرزندی ”
حالا صدای خودش بود، صدای زنده و زنگ دار خودش که از گذشته های دور می آمد:
” اما ئی پسر، عصای دست منه، عصای پیری! ”
صدای عروس از تو ساختمان آمد،
– در مانده ام که چطور شما را بزرگ کرده. یه کهنه بچه م درست و حسابی نمی تونه بشوره!
پیر زن شنید. هیچ نگفت. ظهر بود، صدای موذن از گلدسته ی مسجد الزمان آمد. کهنه ها را نیمه کاره گذاشت و بر خاست. صدای مردش آمد:
” فضیلت نماز به وقت. ”
بعد از مرگ مردش، صدایش را، انگار بهتر می شنید. دست ها را آب کشید. صدای موذن دور شد.
– حی الصلوه
وضو گرفت و رفت تو اتاق گاو. باد صدای موذن را باز آورد.
– حی علی خیر العمل.
نمازش که تمام شد، یک دور تسبیح، ذکر گفت:
” فضیلت ذکر بعد از نماز ”
صدای مردش بود. سر بر کرداند. کسی نبود. دید که ناهارش پای در اتاق است. برخاست و لخ لخ کنان رفت آن سر حیاط. در ساختمان را باز کرد و رفت تو. باد خنک کولر به تن عرق کرده اش نشست. ترسید سرما بخورد. پر چارقد را رو سینه کشید. سفره ناهار هنوز پهن بود. عروس با تعجب به پیر زن نگاه کرد و هیچ نگفت. مازیار و مهنوش زیر کولر خوابیده بودند. پیر زن آرام حرف دلش را گفت:
– می خوام یه اتاق اجاره کنم.
پسر با دهان نیمه باز به زنش نگاه کرد، بعد سر بر گرداند به طرف مادر، عینک را رو قوز دماغ جا به جا کرد و نرم گفت:
– چرا مادر؟
پیر زن هیچ نگفت. تنها نگاه کرد.
– مگر خدای نا کرده از ما خسته شدی؟
جوان دید که پیر زن مژه نمی زند، دید رو نی نی چشمان پیر زن، انگار غبار خاکستری نشسته است.
– لابد باز هشت یک را می خوای!
عروس گفت:
– ئونه که برات ماشیم خریدیم!
پیر زن آشفته شد. سرخ شد. تو چشمان عروس خنده بود.
همین که تو گاراجه!
صدای پیر زن به زحمت شنیده شد:
– برا من؟
عروس گفت:
– په شبا جمعه که سوار میشی میری صحرا ۲
جوان به زن نگاه کرد، زن حرف را خورد. پیره زن آه کشید…
” خنده زار بچه ها شده بودم دده، خنده زار نوه ها. ”
صدای خاله نصرت بود.
جوان حرف زد:
– حالا از چی ناراضی هستی مادر؟
مادر هیچ نگفت.
جوان سیگاری گیراند و آرام گفت:
– زحمت رانندگیت م که گردن منه مادر!
پیر زن پشت کرد و نرم برگشت تو اتاق گاو. بشقاب غذا را گذاشت پشت در و لنگه های در اتاق را بست و چفت را انداخت.
– انگار توپ نادری تو دلم می اندارن!
پتو را پهن کرد رو قالیچه و نشست. لبانش جنبید. رو به قبله دراز کشید. چشم ها را بست و لبانش آرام گرفت.
_________________________________________________
۱ – خواهر، زنان به عنوان دوستی به همدیگر خطاب می کنند.
۲ – قبرستان

تولد – محمود صفریان

محمود صفریان - اردیبهشت ۱۳۹۰

همراه با احساس سرد آمدن
همزادم شمارش معکوس را آغاز کرد.

در بهاری گرم
با گَرَده های نخل
پریشانی ام را آزمودم.

رودی گِل آلود
در پیچ و خم دشت های تَفته
ماهی سر گردان زندگیم را به دماغه رساند.

اقیانوس را
با همه تیرگی و عمق
با نسیمی که آبستن سیلاب بود
فهمیدم
و در هیچ کرانه ای
آرامش را نیافتم.

زندگی تلاطم یک بند امتداد است
و تیک تاکی که
زمان را تکرار می کند.

در این زمانه – دریا در فنجان

از: دریا در فنجان - اردیبهشت ۱۳۹۰

این صدای قلب

از کدامین پستوست

پنهانش کرده ای؟

من نیستم جز آن ِ تو، گیرم نباشی زآنِ من – اسماعیل خوئی

اسماعیل خوئی - اردیبهشت ۱۳۹۰

اسماعیل خوئی
از ستاره های درخشان ادبیات معاصر ما است
شاعری زیبا و دلنشین سخن، پر کار، آگاه،  و…مردمی
مستدام باشد.

——————————————————-

بی تو نیارم زیستن، ای جانِ ِ جانِ ِ جانِ من!
هردم به قربانت رَوَد این جانِ ِ جان افشانِ من.
قَهرَت  تَبَه  دارد مرا،  مِهرَت  نگه دارد   مرا
بنگر که هم دریا توای، هم نیز کشتیبانِ من.
راز ِ بقای من توای، مرگ و فنای من توای:
یعنی خدای من توای: هم کفر، هم ایمانِ من.
از تو مرا بارآوری، نیز از تو بی برگ و بری:
سازنده و ویرانگری: بارانی و توفانِ من.
بی تو سرابُستان همه گردد سرابِستان مرا؛
با تو سرابِستان همه گردد سرابُستانِ من.
بی تو زمستان می شود هر چارفصلِ سال ها،
با تو بهاران می شود پاییز و تابستانِ من.
دارد شمیمِ فرودین بادِ خوشِ دامانِ تو،
ای با نَفَس هایت عجین اردیبهشتِ جانِ من!
بی خان و مانی خوش ترم، تا بی تو بر سر می برم؛
تا بی تو باشم، گو مَبا مَه§ خانِ من مَه مان من.
هم خانه بودن با مرا زندانِ خود می یافتی؛
زندانِ خود بشکستی و کردی جهان زندان ِ من.
جانم فدای جانِ تو، زیبایی¬ی شادانِ تو؛
من نیستم جز آن ِ تو، گیرم نباشی زآنِ من.

دو سه جرعه از بهاران – ویدا فرهودی

ویدا فرهودی - اردیبهشت ۱۳۹۰


چه شود اگر نسیمی بوزد ز سمت البرز
که به بی‌قرارِ غربت خبری دهد از ایران؟
خبری به سرخیِ گل و به لحن سبز بلبل
همه مژده‌ی رهایی، ز حصار هر چه زندان
چه شود اگر گذارم سر خود به دوش باران
و بنوشم از لبانش دو سه جرعه از بهاران
تن تشنه را سپارم، به طراوت جسورش
و چو بید گیسوان را کنم از شعف پریشان
نفسش مسیح گونه بدمد شفای مستی
به عروق سرد هستی و رهانـَدم ز حرمان
بشوم چو لاله دربست، ز شراب ژاله سرمست
برسد ندا:” بنوش و به بهاریان بنوشان!”
و بنفشه ها به شبنم، سر و روی خویش شویند
که پرنده ای کـُندشان، به ترانه بوسه باران
چوشکوفه های بی تاب و جوانه های بی خواب
غزلم به رقص آید، به ترّنم هـَزاران
چه شود اگر نسیمی بوزد ز سمت البرز
که به بی قرار ِ غربت خبری دهد از ایران؟
خبری به سرخی ِ گل و به لحن سبز بلبل
همه مژده ی رهایی، ز حصار هر چه زندان
خبراز طلوع امید به مرام گرم خورشید
که زروزگار جمشید شده چیره بر زمستان
چه شود که سـِحر نوروز، به غمان کهنه پیروز
ندهد دگر به بیداد، پر و بال ِ فتنه این سان؟
برسد صدای عاشق، به شفاعت شقایق
به هر آن کجا که شاید، برسد صدای انسان
به چَکاد بی قراری، به خلوص ، استواری
به نهایت شکفتن و صعود سرخ عصیان…
دگرم مگو چه شاید؟ بگذر ز هر چه” باید”
بگذار تا گذارم، سر خود به دوش باران

نغمه‌ی عاشقانه‌‌ی دختری شیدا- سیلویا پلات – ترجمه: مجید قنبری

سیلویا پلات – ترجمه: مجید قنبری - اردیبهشت ۱۳۹۰

من چشمانم را می‌بندم و یکباره تمامی جهان فرومی‌میرد
من پلک می‌گشایم و بار دیگر همه‌چیز متولد می‌شود.
(انگار تو را در اندیشه‌ی خود بازمی‌سازم.)

ستارگان در میان شراره‌های آبی و سرخ رقصان خاموش می‌شوند
و ظلمت مطلق بر آنها سایه می‌اندازد:
من چشمانم را می‌بندم و جهان یکسر فرومی‌میرد.

به رویای خود دیدم که در بستر سحرم ‌کردی
و دیوانه‌وار بوسیدی و آوازم دادی.
(انگار تو را در اندیشه‌ی خویش باز می‌آفرینم)

خدایان از بلندای آسمان هبوط می‌کنند، آتش دوزخ عقب می‌نشیند:
فرشتگان و شیاطین خروج می‌کنند:
من چشمانم را می‌بندم و جهان یکسر فرو‌می‌میرد.

چشم انتظار بازگشت تو از جاده‌ای که می‌گفتی
لیکن پیر می‌شوم و نام تو را فراموش می‌کنم.
(انگار تو را در اندیشه‌ی خویش باز می‌آفرینم)

کاش دل به مرغی افسانه‌ای بسته‌ بودم:
تا با آمدن بهار هلهله‌کنان دوباره بازمی‌گشت.
من چشمان خویش را می‌بندم و جهان یکسر فرومی‌میرد.
(انگار تورا در اندیشه خویش باز می‌آفرینم.)

کابوس – برزین آذرمهر

برزین آذرمهر - اردیبهشت ۱۳۹۰


کابوس

درنای سرخپوش،

در سا حل خموش،

دیشب تمام شب

می خواند پر خروش :

دریا ندیده بودم

پژمرده، چهرهِ زرد؛

از تاب و تب فتاده

بر جا نشسته سرد،

زانوی غم گرفته،

پر مویه در بغل،

در ضجه ی سیاهی

از التهاب و درد…

رهپوی این سفر

ازگردش ِزمانه ی بیمار در عجب،

از هول دیر پایی این شام در تعب

سوزنده پرسشی به لب

در شعله‌های تب

پر خشم و پر خروش

می خواندم به گوش :

این سخت سر چگونه،

گردیده رامسر؟

در نیمه‌های راه و

افتاده از نفس

چون پر شکسته مرغی،

در کنج یک قفس…

در خود فروشکسته،

از خویش ‌بی خبر؛

آخر که‌اش نهاده،

سنگ لحد به سر؟!

این سخت سر که دیری،

توفنده بود سخت،

ازچه فرو نشسته،

دل کنده از نبرد؟!

این اژدهای خفته،

خوابش برای چیست؟

چشم انتظار نعره ی توفان ز سوی کیست؟

درآرزوی ِخیزش باد از کدام سوست؟

لب پر چرا نمی زند،

قد بر نمی کشد ،

طغیان نمی کند ،

شور ِ نهفته را

عریان نمی کند؟

برپُرسه‌های این شب ِسنگین و نا به جا،

پاسخ نمی دهد،

روشن نمی سراید

کاماج‌ها چه شد؟

آن شور ِ پا گرفته ،

در موج‌ها چه شد؟

وان موج‌های رفته،

تا اوج‌ها چه شد؟

‌فصل بلند شر

آخر نشد مگر؟

آیا به سر نمانده اش

دیگر هوای رشد؟

در سینه‌اش نمی تپد،

قلب تپان ِ ماه؟

سو سو دراو نمی زند،

تک اختران راه؟

مرغان ره بگوئید

در شب چه رفته است؟
ٌ
‌با آن همه نشاندن دانه به ژرف ِ خاک

نشکفته گر ستاره‌ای در ‌بی کران چه باک؟

درکشتزار شب،

ما رشد می کنیم

بر چاره‌های ره،

ما راه می بریم ،

درموجساره‌ی نهان در ژرفنای شب ،

خود قطره قطره باهم پیوند می خوریم،

این نغمه‌ها چو با هم،همساز می شود،

دریا گری در یا آغاز می شود…

با این همه، همیشه

این مرغ ِ دردمند

در اوج موج ها،

یا ژرفه‌های خامش و بیمار گون ِشب،

فریاد می زند :

یاران

خطر!

خطر!

از دام‌ ها

حذر!

از برکه‌های پر شده از لایه ی لجن،

ازمار‌های آبی بر موج‌ها سوار،

گه زیر، گه زبَر

آنان که ماهرانه

خود پیش می برند،

لیکن رهبْرانه

بر ریشه می زنند.

شبخوان ِ این سفر

از سختی و مرارت این راه با خبر،

رهتوشه‌ای فراهم،

کرده خورند راه،

لیکن در این کرانه ی خاموش و وهمناک،

خواب از سرش ربوده ،

کابوس هولناک!

غلوّ ِ شاعرانه – فریدالدین عطار

عطار ِ نیشابوری - اردیبهشت ۱۳۹۰

ادبیات، بخصوص شعر ما، و به ویژه شعر های کلاسک ما، سر شار است از غلوّ. غلوهائی بغایت زیبا.  در سروده زیر ببینید عطار نیشابوری در زمینه زیبائی دختر پادشاهی چه بیدادی کرده است.

درویش هم باشی در برابر زیبائی زانو می زنی ….هر چند در خیالت باشد.

——————————————————————————————–
شهریاری  دختری  چون ماه داشت ///  عالمی   پُر،  عاشق   گمراه   داشت

فتنه   را   بیداری    پیوست      بود/// زانکه   چشم  نیم خوابش،  مست  بود

عارض از کافور و،  زلف از مشک داشت/// آب حیوان بیلبش، لب خشک داشت

گر   جمالش   ذره ای    پیدا   شدی/// عقل    از   لایعقلی    شیدا   شدی

گر  شکر  طعم   لبش   بشناختی/// از خجل  بفسردی  و  بگداختی

از قضا میرفت درویشی اسیر/// چشم افتادش بدان ماه منیر

داشت بر کف گرده ای  آن بینوا/// نان او وامانده بد،  بر نانوا

چشم او چون بر رخ آن مه فتاد /// گرده از دستش شد و،  در ره فتاد

دختر از پیشش چو آتش در گذشت/// خوش بر او خندید و خوش خوش برگذشت

آن گدا چون خندۀ آن مه بدید /// خویش را در خون و خاک ِ ره بدید

داشت مسکین نیم جان و نیمه نان /// ز اندو نیمه،  پاک شد در یک زمان

نی قرارش بود شب،  نی روز هم /// دم نزد از گریه و، از سوز هم

یاد کردی خندۀ آن شهریار /// گریه افتادی چو ابر نوبهار

هفت سال القصه بس آشفته بود /// باسگان در کوی دختر خفته بود

بندگان دختر و خدمتگران /// جمله گشتند ای عجب واقف بر آن

عزم کردند آن جفاکاران بجمع/// تا ببرند آن گدا را سر چو شمع

در نهان دختر گدا را خواند و گفت /// چون توئی را همچو من کی بوده جفت

قصد تو دارند،   بگریز و برو/// بر درم منشین تو،  برخیز و برو

آن گدا گفتا که من آن روز دست /// شستهام از خود، که گشتم از تو مست

صد هزاران جان ِ چون من بیقرار/// باد بر روی تو، هر ساعت نثار

چون مرا خواهند،  کشتن ناصواب /// یک سؤالم را بلطفی ده جواب

چون مرا سر میبرندی بیگمان /// از چه خندیدی تو درمن آن زمان؟

گفت چون میدیدمت بس بیهنر /// بر تو خندیدم از آن ای بیخبر

بر سروریش تو خندیدن رواست /// لیک در روی تو، خندین خطاست

این بگفت ور فت از پیشش چو دود /// هرچه بود اصلا همه چیزی نبود

فصل دلتنگی – آرام

آرام - اردیبهشت ۱۳۹۰

آنهمه عشق که در سینه نهان بود کجاست؟

شور و حالی که در این بود و در آن بود کجاست؟

نشئهء می ز سر می زدگان زود پرید

آنکه از عربده جویی نگران بود کجاست؟

نوش نوشان همه رفتند، خماریم خمار

جمع مستان که در آن پیر و جوان بود کجاست؟

از می و ساغر و ساقی خبری نیست که نیست

آنکه در هر قدمش رقص کنان بود کجاست؟

دور عاشق بسر آمد ، شب دیدار گذشت

آنکه همصحبتی اش راحت جان بود کجاست؟

دیرگاهیست که حرفی نشنیدیم ز مهر

آنکه در وی همه از مهر نشان بود کجاست؟

شادکامان همه مُردند ز بی برگی باغ

جویباری که به هر گوشه روان بود کجاست؟

دلم از اینهمه خاموشی و پرهیز گرفت

آن مَثَل ها که در آن فهم جهان بود کجاست

محمدتقی خانی

” آرام “

رقص سماع

اردیبهشت ۱۳۹۰

رقص سماع

Emam Friday Office

اردیبهشت ۱۳۹۰

Emam Firday Office  و نه Friday

سَمبُل

اردیبهشت ۱۳۹۰

سَمبُل ِ….

سلامون علیکم !!

اردیبهشت ۱۳۹۰

سلامون علیکم!!

زیبائی

اردیبهشت ۱۳۹۰

زیبائی