من فروردین اولین ماه بهارم

فروردین ۱۳۹۰

من فروردین اولین ماه بهارم….من تازگی ام ….زندگی ام…..

من رایحه ام ….مهرم …..من بوی رهائی ام….رهائی از سرما

من رنگم….من شروع جوانه ام…من نوروزم….من هویتم …من آزادی ام

من عشقم……عشق

بهار ِ در راه

رسانه گذرگاه - فروردین ۱۳۹۰

بهار ِ در راه که امیدواریم بار دار آزادی باشد
و
نوروز این سند جمشیدی هویت ایرانی
بر همه ی شما مشتاقان زندگی بهتر
مبارک باد

رسانه گذرگاه

معما نویسی بجای داستان نویسی

محمود صفریان - فروردین ۱۳۹۰

خواندم، که دیگر در داستان نویسی شخصیت ها را نباید توصیف کرد و ارائه اطلاعات در مورد آنها را بشکل مستقیم و در قالب گذشته انجام داد. حتا با قاطعیت دیالوگ نویسی را منسوخ باید کرد، و در مجموع در مانیفست ارائه شده ، روال دلچسب و گرم داستان نویسی زیرو رو شده بود و حکم این بود که باید همه چیز را به خواننده واگذاشت تا از لابلای رفتار و گفتار شخصیت ها و کنش و واکنش آنها از طریق روند داستان با تصور و بر داشت خود ” هر کس به نوعی ” داستانی در ذهن به پروراند…
گل بود به سبزه نیست آراسته شد….
سخت نویسی، نا مفهوم نویسی و به بهانه دوری از عامه پسند نویسی، پر پیچ وتاب نویسی، کم بود که دارد این قوزی که حتمن بالای آن خواهد نشست اضافه می شود. و در حالیکه پاره ای از داستان هایمان اگر نه بی خواننده که بسیار کم خواننده شده است و تلاش ما این است که وقتی برای مردم خودمان و در کشور خودمان و برای خوانندگان ایرانی می نویسیم و خواننده و تعداد آنها برایمان مهم است کمتر مشکل نویسی کنیم و بگذاریم داستان فارسی به کمک خوانندگانی بیشتر پر و بال بگیرد….با نظریه هائی این چنینی که می گوید بیائیم بجای داستان، معما نویسی کنیم و بگذاریم خواننده  خودش فکر کند که داستان چه می خواهد بگوید و مشخصات شخصیت ها چگونه است، پاک قید رشد خواننده را بزنیم…..
من نمی دانم چگونه است که هر کس به خودش اجازه می دهد ذهنیتش را به عنوان یک اصل روشمند و الگوئی درست و چهار چوب جدید داستان نویسی به بازار ادبیات بیاورد و حکم صادر کند. و بگوید:
…. طی سال‌ها رشد و تغییر و تحول در تکنیک‌های داستان‌نویسی، برخی از روش‌های شخصیت‌پردازی، فضاسازی، ارائه‌ی اطلاعات و دیالوگ‌نویسی چنان منسوخ شده‌اند که برخورد با آن‌ها، بیش از هر چیز تعجب‌برانگیز است….
یکی از زیبائی های داستان های فارسی ” شخصیت پردازی….و دیالوگ نویسی ” است. کی گفته؟ و چرا باید این بدنه لازم داستان نویسی که وقتی زیبا و آهنگین و با واژگانی صیقل شده و گرم نگارش می شود اوج زیبائی و خلاقیت داستان نویسی است ” منسوخ ” شده است. ؟ این احکام بی منطق و بی پایه چیست که صادر می کنید.؟
اگر بهر دلیل از داستانی خوشتان نیامده این ذوق و بر داشت شماست که می تواند مایه یک نقد توانمند باشد، فقط و نه بیشتر، و بهیچ وجه جوازی برای صدور دستور العملی کلی نیست.
شما می توانید به یک روش و یا قانون ایراد بگیرید و لی اینکه این ایراد شما بجا و درست است مطلبی دیگر است، و حتمن نه می توانید ونه باید بخود اجازه بدهید که کل قانون را نقض کنید و خود طرحی دیگر بیاورید.
“… دیگر نویسنده‌ها یک‌یک شخصیت‌هایشان را در جملات و صفحات پی‌درپی معرفی نمی‌کنند. دیگر بی‌واسطه راجع به رنگ چشم و قد و وزن و شغل و مرتبه‌ی اجتماعی آن‌ها، توضیح نمی‌دهند….”
اتفاقن باید شخصیت ها را کامل و درست و در قالب نثری زیبا معرفی کرد ” البته نه پی در پی ”
ولی بی توصیف شخصیت ها و بدون آشنائی به رنگ چشم و قد و وزن و حتا شغل آنها، نمی توان داستان را پی گرفت. ما باید داستان بنویسیم و خواننده نیز داستان بخواند، و نه معما طرح کنیم و خواننده را رها کنیم تا خود در ذهنش مشخصات شخصیت های داستانها را بسازد و بتراشد ….اینکه دم کل کردن کبوتر طوقی داستان نویسی است.
…. در واقع دیرزمانی است که هر آن‌چه مخاطب داستان باید بداند در رفتار و گفتار شخصیت‌ها و نیز در کنش‌ها و واکنش‌های داستانی گنجانده می‌شود. تکیه بر گفتار شخصیت‌ها برای معرفی‌شان هم یکی از روش‌های پرداخت غیرمستقیم آن‌هاست. …
می فرمائید کسی که پشت در است از همان پشت در صحبت کند و دیگر نیازی نیست که او را ببینیم و با مشخصات فیزیکی او آشنا شویم؟…
شاید این صدای پشت در، مردی آراسته و خوش اندام یا زنی بسیار زیبا و تو دل برو باشد…. خب طبیعی است که در اینصورت صحبتهایشان بیشتر به دل می نشیند.
داستان پردازی، توصیف صحنه ها، و جاری کردن گرمای محیط در جان خواننده و یا ریختن سوز سرما در استخوانهای آنها، و دادن طرحی از مشخصات ظاهری شخصیت ها ” تعجب برانگیز” است؟ چرا؟ این که عین زیبائی است.
اصلن این همه قانون و پیشنهاد و دستور العمل برای نوشتن یک داستان برای چیست؟…. اظهار فضل؟
بگداریم داستان فارسی راه خود را برود. اگر نثرش روان و زیبا و گیرا بود،…. اگر سوژه اش بکر ویا قابل توجه بود…. اگر واژگانش گرم و آهنگین بود ….و در نهایت اگر خواننده را جلب و جذب کرد، داستان خوب و قابل توجهی است و غیر از آن بی اعتنا می ماند و نیازی هم به وضع قانونی جدید برای شخصیت پردازی و نحوه دیالوگ نویسی و حذف مشخصات صحنه وقوقع و …
نیست.
…. دیگر در آغاز هر فصلی یا با هر تغییر مکانی ساعت‌ها درباره‌ی ساختمان‌ها و معماری و جوی‌ها و کاسب‌های محل و ویژگی‌های دقیق آن‌ها صحبت نمی‌کنند. در واقع دیرزمانی است که هر آن‌چه مخاطب داستان باید بداند در رفتار و گفتار شخصیت‌ها و نیز در کنش‌ها و واکنش‌های داستانی گنجانده می‌شود. “

در رمان و یا داستان های خیلی بلند اگر این روش بکار نرود، صفحات آن خالی می ماند، مگر اینکه ژانر رمان را از ادبیات حذف کنیم . ولی در داستان کوتاه که شاهکار داستان نویسی است باید بتوان از این توصیف ها چنان بهره وری کرد که هم داستان کوتاه بماند وهم زیبائی به اوج برسد، و این فقط به قدرت نویسنده بستگی دارد و نه با دستور العمل های من در آوردی.
نمونه فراوان است.

“…از آن همه موهاى مشکى پر پشت، یادگار محوى بر جاى مانده بود، تنک جوگندمى، و اصلاح نشده. برف پیرى زود رس بیشتر بر سبیل و شقیقه هایش، نشسته بود. چشمانش کماکان برق سابق را داشت. آهنگ مردانه صدایش، همچنان شمرده و گیرا بود. بیانش از کلمات بجا، و به موقع عارى نشده بود، ومثل گذشته شنونده را مجذوب مىکرد. طنز خاص خودش را حفظ کرده بود، هرچند از لابلاى اندوه جاگیر شده در جانش، به ندرت خودش را نشان میداد. رگهاى پشت دستش بالا آمده بود ، وقلم را قدرى لرزان نگه میداشت. عینک دودیدش را همیشه برچشم داشت و آب دهانش را بیشتر از معمول قورت میداد….”

اگر این توصیف و مشخصات را از بازیگر اصلی داستن حذف کنیم…هم داستان از زیبائی عاری می شود و هم خواننده نمی داند که شخصیت اصلی چگونه بوده است….و نمی دانم چرا باید آن را به خوانند واگذاشت تا دریابد این شخصیت اصلی چنین مشخصاتی داشته است.

… دیگر نویسنده‌ها یک‌یک شخصیت‌هایشان را در جملات و صفحات پی‌درپی معرفی نمی‌کنند.”

کاش نمونه داده شده بود تا بهتر متوجه می شدیم که این معجزه چگونه انجام شده است.

چرا باید:

فضاسازی، ارائه‌ی اطلاعات و دیالوگ‌نویسی چنان منسوخ شده‌اند که برخورد با آن‌ها، بیش از هر چیز تعجب‌برانگیز است….

این توصیف فضا چرا باید تعجب بر انگیز باشد؟ در حالیکه خواننده را دقیقن در فضای وقوع قرار می دهد و داستان را زیبا می کند”

خُنَکى دوش آب سردى که بیش از نیم ساعت روى سرم ریخته بود، کم کم، در همه بدنم مى دوید، و فشار گرماى نفس گیر را کم مىکرد. حرارت طاقت سوزمرداد ماه، شهر را همچون تنورى بزرگ مى گداخت و روز پایانى نداشت. فریاد درد آسفالت تاول زده خیابانها، که زیر چرخ اتومبیل ها پوست مى انداختند، از هر سو بگوش میرسید. و همه چیز از وراى تَف زمین گُرگرفته، لرزان و مواج دیده مى شد. بوى نخل نر، فضا را نباشته بود و چنبره چتر برگ ها، گَرده هاى منتظر پرواز را ازدید نا محرم نور پنهان کرده بود. شرجى، هماننده بختکى سمج، حلقوم شهر را مىفشرد و نسیم وصال را از نخل هاى ماده دریغ مى کرد. لرزش امواج ریز اروند رود، بوى ماهى زنده را در همه جا مى پراکند….”

اگر داستان می نویسیم و اگر می خواهیم داستانهای ما خوانده شود و اگر می خواهیم معما پردازی نکنیم، راهش نگذاشتن دست وپای داستان در پوست گردوی نظریات من در آوری است، که ضمنن، بر هیچ پایه و اساسی استوارنمی باشد.
در زمانه ی این همه تنگنا های حکومتی لطف کرده دیگر از این چوب ها لای چرخش نگذارید.

آخرین شهریار

محمود کویر - فروردین ۱۳۹۰

(بخش دوم)
**

سرگذشت داریوش سوم
(گلی در سموم خزان)

یکی از ریشه ها و سبب های چگونگی روزگار ما، یورش ها و تازش های بنیان کن و ویرانگر بیگانگان است. یورش هایی که همه چیز را از ریشه بر می کند و امان نمی داد تا فرهنگ ریشه بدواند و جان بگیرد و دوام یابد. تازش هایی که بنیادهای اخلاقی و نهادهای اجتماعی را بر می کند و هر مدت یک بار باید از نو آغاز می کردیم. روز از نو روزی از نو!
اما واکنش ما در برابر این تازش ها چه بوده است؟ ما مردمان چه کردیم؟ تسلیم؟ شکست؟ خیانت؟ گریز؟ کدام؟ یا کدام ها؟
یعنی که چون تازیان بر ما تاختند، ما نام و نشان و دین و لباس و زبان خویش را به رنگ آنان درآوردیم و تازه با دستان خود به سرکوب هم میهنانی پرداختیم که به آیین و فرهنگ کهن خویش پای بند مانده بودند. شگفتا که بیش از هزار سال در ایران از هم میهنان زرتشتی خویش جزیه می گرفتیم و به تازیان می دادیم و شگفتا که سلطان محمود غزنوی که شاه ایران بود، نامه به سوی خلیفه ی عرب روان می‌کرد که از بهر قدر ایشان انگشت درجهان کرده است و قرمطی می جوید تا بر دار کشد و قرمطی همان ایرانی نارراضی بود. ایرانی آزادی خواه!
و شگفتا که به خلیفه گزار ش می داد که سیصد خروار از کتاب های ایرانیان را در ری سوزانیده است و ایرانیان بر گرد خرمن آتش می رقصیده اند و شاعرانی چون فرخی و عنصری که ملک الشعرای ایران بودند در مدح و ستایش این هیولا که در هفده سال سلطنت خود هفده بار به هند لشکر کشید و پسر عموهای مهربان ما را به بهانه‌ی حفظ بیضه اسلام قتل عام کرد، قصیده ها سرودند.چرا؟ ما، یعنی ابن سینا و رازی و خیام و حافظ و خوارزمی. اما فراموش نکنیم که ما کارهای دیگری نیز کرده ایم و کسان دیگری نیز بوده ایم.ما فتح ها کرده ایم و شکست ها خورده ایم.
*
این بار برآنم تا داستان یکی از این شکست ها را در میان کتاب های تاریخ و حماسه پی بگیریم.پلی زده باشیم بین کتاب های تاریخ و شاهنامه و اسکندرنامه:
دارای دارا! یا داریوش سوم!
در شاهنامه و تاریخ!
شاه چه کرد. ما چه کردیم.
داریوش سوم۳۸۰ پیش از میلاد. آخرین شاه هخامنشی.
در کتاب های پهلوی او را دارا پسر دارا و فرزند آرسان و نوه ی استن و استن نوه‌ی داریوش دوم خوانده اند. بنابراین داریوش سوم با فاصله ی سه نسل به داریوش دوم می‌رسد و او را «پسر دارا» (فرزند داریوش دوم) گفته‌اند.
داریوش چاپاردستگاه هخامنشی بود که فرمان های شاهنشاه را به والیان و فرماندهان ایالات می‌رساند. در یکی از جنگ های روزگار اردشیر، رشادتی از خود نشان داد که اردشیر او را دلیرترین پارسیان نامید و او را والی ارمنستان کرد.
درباره ی اینکه او چرا به تخت شاهنشاهی نشست، سخن بسیار گفته‌اند اما آنچه به حقیقت نزدیکتر می‌نماید این است که بارها و بارها در ایران غلامان و خواجگان بی رحم، سرنوشت سیاست و حکومت را رقم زده اند. باگواس، خواجه ی دربار اردشیر دوم مردی فعال و جسوربود. در جنگ مصر او موفق به تسخیر پلوز شد. در اواخر حکومت اخس ، چون پادشاه ایران باگواس راآلت اجرای مقاصد خود کرد و پس از قتل اردشیر، جسد او را ریز ریز کرد وبه سگها خورانید.اولاد اخس را باگواس نابود کرد و فقط کوچکترین پسر او آرسس را نگاهداشت و تاج بر سر او نهاد.
آرسس که متوجه شد قتل پدرش به دست این خواجه بوده است،خیال قتل او را داشت ولی باگواس پیشدستی کرده آرسس را کشت و داریوش سوم را برتخت نشاند.
باگواس می خواست فردی را به شاهی برگزیند که هم از خاندان هخامنشی باشد و هم دور از دربار بوده باشد ، تا بتواند خودش زمام امور را در دست داشته باشد . اما مدتی بعد داریوش حاضر به تمکین از باگواس خواجه نشد ، باگواس که انتخاب خود را اشتباه می دید درصدد بر آمد تا داریوش را نیز به قتل برساند.داریوش از قصد او آگاه شد و باگواس را به نزد خود خوانده ، دستور داد تا در حضور ام زهری را که تهیه کرده بودند بنوشد. باگواس نیز به ناچار چنین کرد و درگذشت. در آغاز سلطنت داریوش سوم شورشی برپا شدکه داریوش آنرا سرکوب نمود.
این پادشاه بنیانگزار شهر معروف دارابگرد است :
چو دیوار شهر اندرآورد گرد
ورا نام کردند دارابگرد
یکی آتش افروخت از تیغ کوه
پرستنده ی آذر آمد گروه
جهان از بداندیش بی بیم کرد
دل بدسگالان بدو نیم کرد.
اسکندر مقدونی در سال ۳۳۵ قبل از میلاد پس از درگذشت پدرش،فیلیپ دوم،جانشین او گشت.داریوش بعد از درگذشت فیلیپ خیالش از بابت مقدونیه راحت شده بود، اما چندی نگذشت که با آگاهی از فتوحات اسکندربه فکر جنگ افتاد. در بهار۳۳۴ قبل از میلاد اسکندراز تنگه داردانل گذشت و وارد آسیای صغیر شد. در اولین جنگ به نام گرانیک، ایرانیان از غایت غرور حاضر نشدند که سواره نظام را به کار گیرند، اما اسکندر از تمام توان خود استفاده نمود.در ابتدا به مدد تیر انداران ایرانی پیشرفت با ایرانیان بود اما با یاری سواره نظام سنگین اسلحه،سرانجام قلب قشون ایران شکافته شدو سواره نظام پارس شکست خورد و گریخت . پس از این جنگ داریوش سوم تصمیم گرفت فرماندهی سپاه را به عهده گیرد، پس بابل را لشگرگاه خود قرارداد، و با شکوه و جلال بسیار، در حالیکه زنان، خدمه، گنجها و سپاهیانش با او بودند، از فرات گذشت.سرانجام جنگ در دشت مجاور شهر ایسّوس از نواحی کلیکیه درگرفت که به جنگ ایسّوس مشهور گشت. اسکندر به قلب لشکر ایران حمله برد و سپس به سوی گردونه شاه تاخت و در همان هنگام اسبان گردونه شاه رم کرده و داریوش بر زمین افتاد، لیک بیدرنگ بر اسبی نشسته، بگریخت. سپاهیان نیز با دیدن فرارشاه، بگریختند و سپاه اسکندر پیروز شد.حرم شاه به دست اسکندر افتاد و تمامی بستگان شاه اسیرشدند.پس سران ایران و سرداران کشور که بوی پیروزی اسکندر به مشامشان رسیده بود، شاه را دعوت به تسلیم کرده و ترس از اسکندر را به جانش ریختند:
به آواز گفتند کای شهریار
همه خسته‌ایم از بد روزگار
سپه را ز کوشش سخن درگذشت
ز تارک دم آب برتر گذشت
پدر بی‌پسر شد پسر بی‌پدر
چنین آمد از چرخ گردان به سر
کرا مادر و خواهر و دختر است
همه پاک بر دست اسکندر است
همان پاک پوشیده‌رویان تو
که بودند لرزنده بر جان تو
چو گنج نیاکان برترمنش
که آمد به دست تو بی‌سرزنش
کنون مانده اندر کف رومیان
نژاد بزرگان و گنج کیان
ترا چاره با او مداراست بس
که تاج بزرگی نماند به کس
داریوش در نامه ای خطاب به اسکندر حاضر شد دخترش را به همسری اسکندر درآورد و جهیزیه دخترش را نیز ممالک غربی ایران تا رود داردانل قراردهد به علاوه تا هزار تالان برای باز خرید خویشانش بپردازد:
دبیر جهاندیده را پیش خواند
بیاورد نزدیک گاهش نشاند
یکی نامه بنوشت با داغ و درد
دو دیده پر از خون و رخ لاژورد
ز دارای داراب بن اردشیر
سوی قیصر اسکندر شهرگیر
نخست آفرین کرد بر کردگار
که زو دید نیک و بد روزگار
دگر گفت کز گردش آسمان
خردمند برنگذرد بی‌گمان
کزو شادمانیم و زو ناشکیب
گهی در فراز و گهی در نشیب
نه مردی بد این رزم ما با سپاه
مگر بخشش و گردش هور و ماه
کنون بودنی بود و ما دل به درد
چه داریم ازین گنبد لاژورد
کنون گر بسازی و پیمان کنی
دل از جنگ ایران پشیمان کنی
همه گنج گشتاسپ و اسفندیار
همان یاره و تاج گوهرنگار
فرستم به گنج تو از گنج خویش
همان نیز ورزیده‌ی رنج خویش
همان مر ترا یار باشم به جنگ
به روز و شبانت نسازم درنگ
کسی را که داری ز پیوند من
ز پوشیده‌رویان و فرزند من
بر من فرستی نباشد شگفت
جهانجوی را کین نباید گرفت
ز پوشیده‌رویان بجز سرزنش
نباشد ز شاهان برتر منش
اما اسکندر در پاسخ به سفرای داریوش گفت که تمام خزانه و ممالک داریوش از آن اسکندر است و اگر دخترش را هم بخواهد خواهد گرفت .بدینگونه اسکندر تنها راه چاره برای داریوش را تسلیم و یا جنگ قرارداد.داستان این جنگ در شاهنامه بدینگونه آمده است:
چو خورشید برزد سر از کوه و راغ
زمین شد به کردار زرین چراغ
جهاندار دارا سپه برگرفت
جهان چادر قیر بر سرگرفت
بیاورد لشکر ز رود فرات
به هامون سپه بیش بود از نبات
سکندر چو بشنید کامد سپاه
بزد کوس و آورد لشکر به راه
دو لشکر که آن را کرانه نبود
چو اسکندر اندر زمانه نبود
ز ساز و ز گردان هر دو گروه
زمین همچو دریا بد و گرد کوه
ز خفتان وز خنجر هندوان
ز بالا و اسپ وز برگستوان
دو رویه سپه برکشیدند صف
ز خنجر همی یافت خورشید تف
به پیش سپاه آوریدند پیل
جهان شد به کردار دریای نیل
سواران جنگ از پس و پیل پیش
همه برگرفته دل از جان خویش
تو گفتی هوا خون خروشد همی
زمین از خروشش بجوشد همی
ز بس ناله‌ی بوق و هندی درای
همی کوه را دل برآمد ز جای
ز آواز اسپان و بانگ سران
چرنگیدن گرزهای گران
تو گفتی زمین کوه جنگی شدست
ز گرد آسمان روی زنگی شدست
به یک هفته گردان پرخاشجوی
به روی اندر آورده بودند روی
بهشتم برآمد یکی تیره گرد
بران سان که خورشید شد لاژورد
بپوشید دیدار ایران سپاه
گریزان برفتند از آن رزمگاه
سپاه سکندر پس اندر دمان
یکی پرغم و دیگری شادمان
سکندر بشد تا لب رودبار
بکشتند ز ایرانیان بی‌شمار
سپاه از لب رود برگاشتند
بفرمود تا رود بگذاشتند
به پیروزی آمد بران رزمگاه
کجا پیش بود آن گزیده سپاه
آخرین نبرد به نام گوگمل در سال ۳۳۱ پیش از میلاد رخ داد.دراوایل جنگ کار به نفع ایرانیان بود اما اینبار نیز اسکندر به قلب سپاه ایران زد و با نیزه گردونه شاه را هدف گرفت، گردونه سرنگون شد، و سپاهیان پنداشتند داریوش کشته شده اما داریوش به زحمت در گردونه نشست وراه فراربه سوی مادرا در پیش گرفت. پیشروی ادامه می یابد تا اسکندر به دروازه‌ی پارس، کهگیلویه‌ی امروزی می‌رسد. در این منطقه با کوهستان‌های سخت‌گذار و تنگه‌های خطرناک روبه‌رو می‌شود. در این مرحله، سپاه خود را به دو بخش تقسیم می‌کند؛ بخشی را از مسیر رامهرمز و بهبهان از راه مناسب‌تری به سوی پارس می‌فرستد و خودش با سپاه سبک‌اسلحه راه کوهستانی (میان پارس و خوزستان) را پیش می‌گیرد. این راه که از تنگه‌های سختی می‌گذرد، به‌نام تنگ بوان، تنگ تکاب یا تک آب خوانده شده است. می‌گویند پس از نبرد گوگه مله اسکندر گفته بود اینجا دیگر سخن از نبرد با سوریه یا مصر نیست، اینجا گفت‌وگو از امپراوری آسیاست.
آریو برزن از فرماندهان برجسته‌ی ایرانی در این کوهستان آرایش رزمی گرفت، تدبیر فرماندهی او بر این پایه بود که سپاه مقدونی را در این تنگ با توجه به طبیعت منطقه، نابود کند. وقتی اسکندر وارد تنگ شد، به جز موانع طبیعی با موانع دست‌ساز نیز روبه‌رو شد. هنگامی که به مکان مناسبی رسید، نیروهای ایرانی تخته‌سنگ‌های بزرگی را به پایین کوه غلتاندند. همراه با این تدبیر جنگی کمانداران نیز به تیراندازی پرداختند و مقدونی‌ها با دادن تلفات دچار آشفتگی شدند. اسکندر که به اشتباه خود پی برده بود، از تنگ عقب‌نشینی کرد.
اسکندر پس از این شکست به بازجویی اسیران پرداخت و در میان آنها به چوپانی برخورد که سال‌ها پیش به دست پارس‌ها افتاده بود. این فرد، بومی کهگیلویه بود و راه را می‌شناخت. اسکندر فردی به‌نام کراتر در محل گذاشت و دستور داد شب‌ها، آتش روشن کنند تا ایرانیان متوجه کم شدن تعداد نیروها نشوند و اسکندر از پشت به آنها حمله کند. به این ترتیب، اسکندر با راهنمایی چوپان اسیرشده، کوه را دور زد و از پشت، ایرانیان را غافلگیر کرد.
آریو برزن که محاصره شده بود، توانست خط محاصره را بشکند و برای حفظ پارسه (تخت جمشید) به آن سو رهسپار شود. اما در راه به ستونی که پیشاپیش از راه جلگه بهبهان رفته بود، برخورد کرد. موقعیت خطرناکی پیش آمد و نبرد سختی درگرفت.
گویند که: یوتابخواهر آریو برزن نیز فرماندهی بخشی از سپاهیان برادر را برعهده داشت و در کوهها راه را بر اسکندر بست . یوتاب همراه برادر چنان جنگید تا هر دو کشته شدند.
پس اسکندر رو به سوی پارس نمود و تخت جمشید و گنجینه های عظیم شاهی را تصاحب نمود، سپاهیان اسکندر نیز به درون شهر پارسه ریخته و شروع به غارت و تجاوز و کشتار نمودند.بسیاری از اهالی شهردست به خودکشی زدند و خانه های خود را سوزاندند.گفته می شود در جشنی که مقدونی ها برگزار کردند یکی از زنان بدکاره آتنی به نام تائیس ، اسکندر را در حال مستی وادار کرد تا تخت جمشید را به آتش بکشد. اسکندر در سال۳۳۰ قبل از میلاد برای به چنگ آوردن داریوش به سوی همدان رفت . سربازان که ترس بر جانشان افتاده بود به شاه پشت کردند. سرداران داریوش که از آمدن اسکندر خبر دار شدند ، در هراس افتاده ،برای به دست آوردن پول و سهمی از قدرت به دریوزگی از بیگانه و خیانت به شاه و میهن خویش، زخم‌های مهلکی به شاه زده،گریختند:
شکسته دل و گشته از رزم سیر
سر بخت ایرانیان گشته زیر
نیاویختند ایچ با رومیان
چو روبه شد آن دشت شیر ژیان
گرانمایگان زینهاری شدند
ز اوج بزرگی به خواری شدند
چو دارا چنان دید برگاشت روی
گریزان همی رفت با های هوی
برفتند با شاه سیصد سوار
از ایران هرانکس که بد نامدار
دو دستور بودش گرامی دو مرد
که با او بدندی به دشت نبرد
یکی موبدی نام او ماهیار
دگر مرد را نام جانوشیار
چو دیدند کان کار بی‌سود گشت
بلند اختر و نام دارا گذشت
یکی با دگر گفت کین شوربخت
ازو دور شد افسر و تاج و تخت
بباید زدن دشنه‌یی بر برش
وگر تیغ هندی یکی بر سرش
سکندر سپارد به ما کشوری
بدین پادشاهی شویم افسری
همی رفت با او دو دستور اوی
که دستور بودند و گنجور اوی
مهین بر چپ و ماهیارش به راست
چو شب تیره شد از هوا باد خاست
یکی دشنه بگرفت جانوشیار
بزد بر بر و سینه‌ی شهریار
نگون شد سر نامبردار شاه
ازو بازگشتند یکسر سپاه.
اینک بنگریم که داستان این خیانت ایرانیان به شاه را، نظامی چگونه باز می گوید:
دو سرهنگ غدار چون پیل مست
بر آن پیلتن بر گشادند دست
زدندش یکی تیغ پهلو گذار
که از خون زمین گشت چون لاله‌زار
درافتاد دارا بدان زخم تیز
ز گیتی برآمد یکی رستخیز
درخت کیانی درآمد به خاک
بغلطید در خون تن زخمناک
برنجد تن نازک از درد و داغ
چه خویشی بود باد را با چراغ
کشنده دو سرهنگ شوریده رای
به نزد سکندر گرفتند جای
که آتش ز دشمن برانگیختیم
به اقبال شه خون او ریختیم
ز دارا سر تخت پرداختیم
سرتاج اسکندر افراختیم
به یک زخم کردیم کارش تباه
سپردیم جانش به فتراک شاه
بیا تا ببینی و باور کنی
به خونش سم بارگی ترکنی
چو آمد ز ما آنچه کردیم رای
تو نیز آنچه گفتی بیاور بجای
به ما بخش گنجی که پذرفته‌ای
وفا کن به چیزی که خود گفته‌ای
بدین شکل سلسله هخامنشی با مرگ داریوش سوم به پایان رسید. اما اسکندر به خائنان نیز رحم نکرد و آنان را به دار آویخت. به راستی ما چند هزار چوبه ی دار از این گونه به یاد داریم؟ ما اگر به یاد نیاوریم اما تاریخ نیک به یاد دارد:
به نزدیک اسکندر آمد وزیر
که ای شاه پیروز و دانش‌پذیر
بکشتیم دشمنت را ناگهان
سرآمد برو تاج و تخت مهان
چو بشنید گفتار جانوشیار
سکندر چنین گفت با ماهیار
که دشمن که افگندی اکنون کجاست
بباید نمودن به من راه راست
برفتند هر دو به پیش اندرون
دل و جان رومی پر از خشم و خون
چو نزدیک شد روی دارا بدید
پر از خون بر و روی چون شنبلید
بفرمود تا راه نگذاشتند
دو دستور او را نگه داشتند
سکندر ز باره درآمد چو باد
سر مرد خسته به ران بر نهاد
نگه کرد تا خسته گوینده هست
بمالید بر چهر او هر دو دست
ز سر برگرفت افسر خسرویش
گشاد آن بر و جوشن پهلویش
ز دیده ببارید چندی سرشک
تن خسته را دور دید از پزشک
بدو گفت کین بر تو آسان شود
دل بدسگالت هراسان شود
تو برخیز و بر مهد زرین نشین
وگر هست نیروت بر زین نشین
ز هند و ز رومت پزشک آورم
ز درد تو خونین سرشک آورم
سپارم ترا پادشاهی و تخت
چو بهتر شوی ما ببندیم رخت
جفا پیشگان ترا هم کنون
بیاویزم از دارشان سرنگون

جوادمفرد کهلان در سلسله پژوهش های خود می نویسد: لقب یا نام کودومان که به داریوش سوم اطلاق گردیده است، به چه معنایی بوده است؟کودومان نام مرکبی پارسی است که اجزاء آن به دو صورت قابل تفکیک هستند: کو- دومان (شخص غرنده و سهمناک) یا کودو- مان یعنی شخص ترک خانمان کرده و آواره که پیداست اولی یادآورنام داریوش و شکل دومی یادآور آوارگی داریوش سوم بعد از شکست هایش از اسکندر مقدونی می باشد.
**
داستان اسکندر و رزم او با دارا ( داریوش سوم ) را دو تن از بزرگ ترین سخن پردازان و منظومه سرایان تاریخ ادب فارسی ، حکیم فردوسی و حکیم نظامی به نظم کشیده اند . هر دو شاعر در پرداختن به این داستان از منابع موجود پیش از خود از قبیل خدای نامه ها و روایات پهلوی و همچنین به گفته نظامی، تاریخ های یهودی و نصرانی و پهلوی آگاهی داشته و از آن ها بهره گرفته اند. اما دو روایت گاه متفاوت از آن دارند.
فردوسی اسکندر را فرزند داراب و ناهید دختر فیلیقوس رومی می‌داند و نیمه ای ایرانی برای وی فراهم می آورد:
چو نـه ماه بگذشت بر خوبچهر
یکی کــودک آمد چو تابنده مهر
ز بالا و ارونــــــد و بـــویا بــرش
سکندر همی خواندی مـادرش
نظامی در شرفنامه، اسکندر را پسر فیلیقوس می‌داند و داستان دارا و ناهید را ساختگی می‌خواند:
دگـــرگــونه دهــقان آذرپرست
به دارا کند نســل او باز بست
این افسانه‌ها را یا اسکندر و پیرامونیان اوساخته اند و یا مردمان ایران تا خفت شکست را از یاد ببرند و به افسانه های قومی خویش دل خوش دارند.
در اسکندر نامه نظامی اسکندر فاتح ربع مسکون و بر کشنده سد یأجوج و مأجوج، مروج دین حنیف و کسی است که به چشمه ی آب حیات و به مقام پیامبری می رسد . در شاهنامه، اسکندر شاهزاده ای ایرانی تبار و از نژاد کیان و نیکو سرشت معرفی شده است . و این بر خلاف برخی روایات پهلوی است که از اسکندر همواره با لقب « گجسته » یاد کرده اند . در این مورد استاد ذبیح الله صفا می نویسد :چون در شاهنامه ابو منصوری از داستان اسکندر سخنی به میان نیامده، فردوسی از داستان مشهوری که در آن زمان درباره اسکندر رواج داشته پیروی کرده است ، اما در خارج از این داستان هر جا که نام اسکندر آمده به بدی از او یاد کرده است .
اما صحنه ی مرگ داریوش را هم از شاهنامه و هم از اسکندرنامه نظامی بخوانیم:
سکندر زاسب اندر آمد چو باد
سر مرد خسته به ران بر نهاد
نگه کرد تا خسته گوینده هست ؟
بمالید بر چهر او هر دو دست
ز سر بر گرفت افسر خسرویش
گشاد از بر آن جوشن پهلویش
ز دیده ببارید بر وی سرشک
تن خسته را دور دید از پزشک
بدو گفت کاین بر تو آسان شود
دل بد سگالت هراسان شود
تو بر خیز و در مهد زرین نشین
وگر هست نیروت بر زین نشین
…چو بشنید دارا به آواز گفت
که همواره با تو خرد باد جفت
برآنم که از پاک دادار خویش
بیابی تو پاداش گفتار خویش
براینست فرجام چرخ بلند
خرامش همه رنج و سودش گزند
بمردی نگر تا نگویی که من
فزونم از این نامدار انجمن
بد و نیک هر دو ز یزدان شناس
وز او دار تا زنده باشی سپاس
نمودار گفتار من، من بس ام
بدین داستان عبرت هر کس ام
و اینک اسکندر نامه نظامی را بخوانیم. سوگنامه ای برای عظمت و مرگ:
چو در موکب قلب دارا رسید
ز موکب روان هیچکس را ندید
تن مرزبان دید در خاک و خون
کلاه کیانی شده سر نگون
سلیمانی افتاده در پای مور
همان پشه ای کرده بر پیل زور
ببازوی بهمن بر آموده مار
ز رو ئین دز افتاده اسفندیار
بهار فریدون و گلزار جم
بباد خزان گشته تاراج غم
نسب نامه دولت کیقَباد
ورق بر ورق هر کجا برده باد
سکندر فرود آمد از پشت بور
در آمد ببالین آن پیل زور
ببالینگه خسته آمد فراز
ز درع کیانی گره کرد باز
سر خسته را بر سر ران نهاد
شب تیره بر روز رخشان نهاد
فرو بسته چشم آن تن خوابناک
بدو گفت برخیز از این خون و خاک
رها کن که در من رهایی نماند
چراغ مرا روشنایی نماند
سپهرم بدانگونه پهلو درید
که شد در جگر پهلویم ناپدید
تو ای پهلوان کامدی سوی من
نگهدار پهلو ز پهلوی من
که با آنکه پهلو دریدم چو میغ
همی آید از پهلویم بوی تیغ
سر سروران را رها کن زدست
تو مشکن که ما را جهان خود شکست
چه دستی که بر ما درازی کنی
بتاج کیان دست یازی کنی
نگهدار دستت که داراست این
نه پنهان چو روز آشکاراست این
رها کن که خواب خوشم می برد
زمین آب و چرخ آتشم می برد
زمان من اینک رسد بیگمان
رهاکن به خواب خوشم یک زمان
اگر تاج خواهی ربود از سرم
یکی لحظه بگذار تا بگذرم

آرامگاه ناتمام داریوش سوم آخرین پادشاه هخامنشى یکى از سه آرامگاهى است که در مجموعه باستانى تخت جمشید قرار دارد.آرامگاه داریوش سوم از مهم ترین آرامگاه ها و مقبره هاى دوران هخامنشى محسوب مى شود. طى مرور زمان و در سالیان گذشته، بخش هایى از سنگ هاى چند تنى از آرامگاه داریوش سوم از بالاى کوه در بخش جنوبى صفه تخت جمشید سقوط کرده اند. همچنین بخشى از سنگ ها در بالاى کوه نیز به تدریج جابجا شده است. هنوز یقینی نسبت به این که این ارامگاه داریوش سوم باشد وجود ندارد.
در موزه ی ناپل یونان موزاییک بزرگی از سده ی نخست پیش از میلادباقی مانده است که آن را شکست داریوش سوم به دست اسکندر در ایسوس می نامند .
داریوش سوم در وسط تابلو سوار بر ارابه و با لباس ایرانی است و بزرگتر از اسکندر نقش شده است .
اسکندر در دیدگاه تاریخ نویسان: در باره ی اسکندر، داوری بسیار گوناگون است.برخی او را همان اسکندر ذوالقرنین قران و برخی دانشمند و آزاده و پاره ای گجسته و ملعون خوانده اند. من در اینجا چندین داوری را می آورم. نخست از نظامی آغاز کنیم که می گوید:
گزارنده نامه خسروی
چنین داد نظم سخن را نوی
که از جمله تاجداران روم
جوان دولتی بود از آن مرز و بوم
شهی نامور نام او فیلقوس
پذیرای فرمان او روم و روس
به یونان زمین بود مأوای او
به مقدونیه خاص‌تر جای او
نو آیین‌ترین شاه آفاق بود
نوا زاده‌ی عیص اسحق بود
چنان دادگر بود کز داد خویش
دم گرگ را بست بر پای میش
گلوی ستم را بدان سان فشرد
که دارا بدان داوری رشک برد
سبق جست بر وی به شمشیر و تاج
فرستاد کس تا فرستد خراج
شه روم را بود رایی درست
رضا جست و با او خصومت نجست
کسی را که دولت کند یاوری
که یارد که با او کند داوری
فرستاد چندان بدو گنج و مال
کزو دور شد مالش بد سگال
بدان خرج خشنود شد شاه روم
ز سوزنده آتش نگهداشت موم
چو فتح سکندر در آمد به کار
دگرگونه شد گردش روزگار
نه دولت نه دنیا به دارا گذاشت
سنان را سر از سنگ خارا گذاشت
در این داستان داوریها بسیست
مرا گوش بر گفته‌ی هر کسیست
کوئینتوس در تاریخ اسکندر کبیر می‌نویسد: اسکندر با بتیس که سرداری شجاع و نسبت به شاه خود بسیار با وفا بود، چنان رفتاری وحشیانه انجام داد که باعث شرم تاریخ گردید زیرا زمانی که آن سردار تنش از زخم های فراوان خسته شده و داشت از پای در می آمد او را نزد اسکندر بردند دستور داد پاشنه های پای او را در حالی که هنوز زنده بود و نفس می کشید شکافتند و دوالی از آن ها گذراندند و به ارابه ای بستند و او را با اسب ها گرداگرد شهر گرداندند.
در آثارالباقیه آمده است: اسکندر هر چه ازعلوم مرغوب و صنایع بدیع در ایران یافت همه را طعمه‌ی آتش گردانید و هر چه کتب دینی یافت، سوزاند و جای هاشان را ویران کرد و حصارهای ایشان کند و خراب نمود و علمای ایشان را که “هاربدان” خوانند همه را بکشت و کتاب ها که اندر دین مغان و زردشتی بود همه بسوخت و آن چه اندر طب و نجوم و حساب دیگر علما بود فرمود تا آن همه را ترجمه کردند و به روم فرستاد و همه گنج های ملوک ایران برداشت. آن چه حمل توانست کرده حمل کرد و به روم فرستاد و آن چه نتوانست هم به ایران شهر، اندر زمین ها، بیابان ها و کوه ها و جای های محکم دفن کرد تا کس را دست بدان نرسد.
در شاهنامه ثعالبی آمده است: اسکندر که بر تخت دارا مستقر شد چنین گفت: ماییم که خداوند موفقمان کرد و آن چه خلاف آن را به ما وعده می دادند نصیب ما نمود. آتشکده ها را امر به انهدام کلیه آن ها و کشتن هیربدان و سوزاندن کتاب های زردشت که به آب طلا نوشته بودند دادم و در تمام عراق و فارس و سایر بلاد ایران یک بنای عالی و یک قلعه ی محکم و یک قصر رفیع باقی نگذاشتم و تمام آن ها را با خاک یکسان نمودم.
حمزه‌ی اصفهانی نوشته‌است: ذکر سنوات تاریخ پادشاهان اشکانی که قبل از ساسانیان بودند به سبب حوادثی که در آن رخ داد بر من دشوار است و هنگامی که اسکندر به سرزمین بابل تسلط یافت و مردم آن جا را مغلوب کرد به علوم خاص ایشان حسد برد و همه کتاب ها را سوزاند و دانشمندان و هیربدان و حکیمان آن دیار را بکشت و در جای دیگر گفته چون اسکندر دارا را بکشت و به کشور ایران استیلا یافت، زشتکاری آغاز کرد و در ریختن خون مردمان زیاده روی کرد.از بزرگان ایران هفتصد تن اسیر به زنجیر کشیده و در لشکری بودند که هر روز بیست و یک تن از ایشان را می کشت.آن گاه به کاشغر رسید و روزگاری در آن جا بماند، سپس به اندیشه ی بازگشت به سوی بابل حرکت کرد چون به قومس( کومش) رسید بیمار شد و در راه بابل بیماری وی شدت یافت و پیش از رسیدن بدان جا در گذشت و همین سرزمین بابل بود که به دست وی به تلی خاک تبدیل یافته بود.و بازگوید:اسکندر سرزمین مشرق را به ملوک الطوایف قسمت کرد و دانش ها و نجوم پزشکی و فلسفه و کشاورزی را پس از آن که به زبان های یونانی و قبطی برگردانید به مغرب برد.
این غمنامه را به پایان می برم با آخرین دردنامه‌ی دارای پسر دارا. داریوش سوم:
بدو گفت: کای بهترین بخت من
سزاوار پیرایه و تخت من
چه پرسی ز جانی به جان آمده
گلی در سموم خزان آمده
جهان شربت هرکس از یخ سرشت
بجز شربت ما که بر یخ نوشت
ز بی آبیم سینه سوزد درون
قدم تا سرم غرق دریای خون
چوبرقی که در ابر دارد شتاب
لب از آب خالی و تن غرق آب
سبویی که سوراخ باشد نخست
به موم و سریشم نگردد درست
جهان غارت از هر دری می‌برد
یکی آورد دیگری می‌برد
نه زو ایمن اینان که هستند نیز
نه آنان که رفتند رستند نیز
ببین روز من! راستی پیشه کن
تو نیز از چنین روزی اندیشه کن!
××
پایان
سبزباشید

احساس می‌کنم

کانون نویسندگان ایران - فروردین ۱۳۹۰


احساس می‌کنم
در بدترین دقایق این شام مرگزای
چندین هزار چشمه‌ی خورشید
در دلم
می‌جوشد از یقین؛

بهار یادآور سنتی خجسته در میان آدمیان است. برون‌رفت از رخوت و نومیدی و سرمای ملال‌انگیزِ درخودفروبرنده، و خوشامد به گرما و جوش و خروش شادی‌بخشِ زندگی. ما این سنت مبارک و هم‌زمانی آن با آغاز سال نو را همواره پاس داشته‌ایم و چنین بود که سال پیش در چنین روزی امید بستیم که سالِ پیش‌ِرو به از سالیان گذشته باشد. اکنون که این سال را واپس نهاده‌ایم، رواست اگر به این گذشته بنگریم و بپرسیم آیا آن امید واهی نبود؟ بی‌گمان نه!

سال گذشته البته سال تشدید سانسور و محدودیت بیش از پیشِ آزادی بیان، سال تداوم بازداشت فعالان اجتماعی، فرهنگی، سیاسی و کارگری و صدور احکام سنگین زندان برای آنان و حتی برای وکلا و سینماگران بود، سال وفور اعدام برای ایجاد رعب و وحشت، سال ممانعت از فعالیت برخی از ناشران، سال رکود فرهنگی و تعطیل شدن بعضی از کتاب‌فروشی‌ها، سال تکرار جلوگیری از برگزاری مجمع عمومی کانون نویسندگان ایران و باز هم جلوگیری از مراسم بزرگداشت جان‌باختگان راه آزادی، و سرانجام سال بازداشت برخی از اعضای کانون و بازجویی و تشکیل پرونده برای برخی دیگر، و همه با هدف فَشَل کردنِ این نهاد دیرینه‌سال نویسندگان آزادی‌خواه ایران. با این همه، نفْسِ تشدید سانسور و محدودیت آزادی بیان چه چیزی را نشان می‌دهد جز رساتر شدنِ فریاد مخالفت با سانسور و مبارزه برای آزادی بیان؟ هر جا فشار هست، مقاومت هم هست. لابد زنان و دانش‌جویان و کارگران و روشن‌فکرانِ آزادی‌خواه در زمینه‌های گوناگون اجتماعی، فرهنگی، سیاسی و اقتصادی برای آزادی و در گامِ نخست برای حقوق انسانی خود مبارزه می‌کرده‌اند که بازداشت و به زندان محکوم شده‌اند. نفْسِ سرکوب، بیان‌گر گرایش انسان به آزادی است و همین گرایشِ فرخنده است که انسان را به آینده امیدوار می‌کند، به‌ویژه اکنون که بر بسترِ برآمدِ زیبا و بالابلندِ مبارزات آزادی‌خواهانه‌ی مردم کشورهای دور و نزدیک اعتلای آن را در جاهای دیگر نیز می‌توان دید.

کانون نویسندگان ایران فرارسیدن بهار و نوروز را شادباش می‌گوید و امیدوار است که سال آینده سال حرکت بیش از پیشِ مردم به سوی شادی و آزادی و بهروزی باشد.

کانون نویسندگان ایران
۲۸ اسفند ۱۳۸۹

دکتر محمود کویر به روایت خودش

محمود کویر - فروردین ۱۳۹۰

رویا های ما سیاه و سپیدند
هیچ کس رویای رنگینی چون من ندیده است

من خواب دیده ام که بیدارم

و
عشق پادشا ست
محمود کویر

براین باورم که هر پژوهشی نه زندان اندیشه های کهنه، که باید زهدان اندیشه های نو باشد.
محمود کویر هستم. شصت سال پیش درمیبد، بردامان مهربان کویر لوت، چشم بر ستاره وگندم گشودم.
دویدم. و دویدم. در کوچه های انار و پسته دویدم . جانم از دفدف های شیدای مادر و اسب دوانی های محمد گل گلاب و شب های پر از ستاره ی خانقاه، آبی شد.
حیران و شگفت زده، ازروستا به شهر و به پایتحت و دوباره، سرگردان و آواره در پهنای این سیاره. دلبسه و شیدایی که نمی توانست پابست شود. مسافر این دشت های خواب و بیداری. و سفر. سفر. سفر.
بر آستان استادانی چون پرویز خانلری،مهرداد بهار،سعیدی سیرجانی، پرویز ورجاوند، درس ها آموختم. و آموزگاران و عاشقانی که چراغ برگرفتند. راه ها نمودند و همراهی ها کردند.
آنچه را که گرد آورده بودم، چونان بارانی بر شاگردانی که در دبیرستان های بوشهر و بلوچستان و دانشکده های دانشگاه های گوناگون داشتم، باریدم.

ازدستاوردهای این سال هاآن چه نشر یافته است:
کتاب شعر:(نه جلد)
پاییزان. گل بیزان. بر بوم تاریکی. ببار ای دف. توکا خانوم. باغ تماشا. بارانک خانوم. آزالیا.آوازهای هزار و یک پاییز.
کتاب های پژوهشی:(یازده جلد)
بلوک میبد. نینوا. تاریخ طنز در ایران. جنبش های درویشان در ایران. زن در شاهنامه. ملانصرالدین. تاریخ تحولات اجتماعی در ایران در پنج جلد.سرگذشت شعر پارسی از سنگ تا چاپ سنگی در دو جلد.
نمایشنامه:(پنج جلد)
شیلی بادبادک ها جوانه ها. خورشید زیتون دریا. خیابانی. دولت عشق. چهار نمایشنامه.

مقاله و رساله:
صد ها مقاله در شناخت:
شاهنامه فردوسی
ادبیات و عرفان ایران باستان
عرفان ایرانی
کودکان
زنان
تاریخ و فرهنگ ایران
که در نشریات زیر به چاپ رسیده است:
چیستا. هنر و مردم. ایران. آرش. عصر نو. کاوه. ادبیات و فرهنگ و…….

از آن زمان که در بیرون از مرزهای ایران بوده ام نیز دمی از آموختن باز نمانده ام. تلاش کردم تا صدها کودک و نوجوان ایرانی و افغانی و تاجیک را با فرهنگ و تاریخ و زبان فارسی و ایران آشنا سازم. ده ها جزوه و کتابچه در باره ی فرهنگ و تاریخ ایران به فارسی و انگلیسی برای آنان فراهم آورده ام . مرکزی برای آموزش زبان، موسیقی، خط و ادبیات و فرهنگ ایران، ویژه ی نوجوانان با یاری دیگر دوستانم ایجاد کرده ایم.
زندگی چونان رودخانه ای در جریان است.
بر آن شدم تا گزیده ای از آن چه کرده ام را یکجا گرد آورم تا دوستدارانش به آن آسان تر دسترسی داشته باشند.
این تارنما، دریچه ای است به سوی زندگانی من.
دریچه ای است به سوی مهتابی ادب و فرهنگ ایران.ادب و فرهنگ سرزمینی که بنگاه و پرورشگاه خرد و داد و دانایی بوده است.سرزمین مهر و مدارا. با مردمانی نیک نهاد و نیک رفتار و نیک گفتار که بیش از هزار سال است در راه رهایی و آزادی و سربلندی خویش، با هوشیاری و دلیری و مهربانی می کوشند. پیروز باد این مردمان و سبز باد این سرزمین! باداباد!
شما را به میهمانی این باغ تماشا می خوانم.

نوشتن از تن و شکستن تابوهای قدرت

پریسا کاکایی - فروردین ۱۳۹۰

این نوشتار مقدمه‌ای است بر سلسه مطالبی که به مساله جنسیت و تمایلات جنسی با بیانی زنانه خواهند پرداخت. موضوعی که اگرچه جدید نیست اما به دلیل پیچیدگی، دریافت‌های متعدد و در بسیاری مواقع جدیدی از آن را شاهد هستیم.

سکسوالیته و اینکه انسان چگونه خود را به عنوان موجودی که دارای اندام جنسی است تجربه و بیان می‌کند از جهات گوناگونی قابل بررسی است. در عین حال ارتباط تمایلات جنسی با جنسیت چنان تنگاتنگ است که مباحث و نظریه‌های متفاوتی را شامل می‌شود. سکسوالیته را اگر به دید بیولوژیکی بنگریم تنها مقاربت و تماس جنسی را می‌توانیم مورد بحث قرار دهیم حال آنکه رویکرد پزشکی، جنبه‌های فیزیولوژیکی و روان‌شناسی این رفتار و نگاه جامعه‌شناسی ابعاد فرهنگی، سیاسی و قانونی و در ‌‌نهایت تحلیل فلسفی جنبه‌های مفهومی، متافیزیکی و هنجاری آن را بررسی می‌کنند.

سکسوالیته موضوعی است که به نحوی در بسیاری از علوم انسانی جای خود را برای ایجاد یک مباحثه جدید اما نه مستقل باز می‌کند و‌‌ همان طور که پیش‌تر نیز اشاره شد در کنار تمامی این رویکرد‌ها، چگونگی شرح این رفتار غریزی در مورد زن و مرد را به صورت جداگانه نیز باید در نظر گرفت.

وقتی از تجربه جنسی سخن می‌گوییم و آن هم در قالب زنانه، فاکتورهای متعددی تعیین‌کننده چگونگی پیدایش این رفتار، جریان و پایان یافتن آن هستند. این عوامل در دنیای مردانه آنقدر پیچیده و یا ناگفته باقی نمانده‌اند. چرا که اصولا گفتن از تن زن و از تمایلات زن امر آسانی نبوده و نیست. گذشته از نگاه فرهنگی و اجتماعی جوامعی مثل جامعه ایران، فضای سیاسی حاکم نیز تعیین‌کننده بوده است.

همانطور که جنبش زنان و مطالبات آن‌ها همیشه مورد نقد بوده که می‌تواند خواسته‌ای بعد از آزادی‌های عمومی، سیاسی و پیدایش دموکراسی باشد یا زمانی که گفتن از حقوق زنان امری لوکس محسوب می‌شود دیگر گفتن از تن زن برای خود جنبش زنان نیز جسارتی دو چندان است و می‌توان این عقب‌نشینی به حق، از پرداختن به چنین مبحثی را در زمانه دشوار آزاد سخن گفتن درک کرد.

بر همین اساس شاید از تن زن و تمایلات او گفتن حرکتی فردی شود که دیگر وابسته به گروه و تشکلی نیست و تنها آغازی برای شکستن تابوهای قدرت‌مدار مردسالارانه است که این تلاش‌های فردی را نیز از سال‌ها پیش شاهدیم و در گوشه و کنار هنوز می‌توان بقایایی از نوشتارهای تن محور را یافت.

چرا سخن از تن؟

از اصلی‌ترین دلایل آن می‌توان به این موضوع اشاره کرد که موانع بی‌شمار مقابل‌مان در صحبت از تن، موجب آن شده است که حتی به درستی ندانیم چه چیز هنجار و طبیعی است و چه چیز نیست. برای مثال تا سال‌ها زنان ارضا شدن را تنها بهره مردان از ارتباط جنسی می‌دانستند و حتی هنوز نیز این تفکر اشتباه در جریان است. بعد از آن هم به دلیل در دسترس نبودن منابع کافی چه مردان و چه زنان راه تغییر این الگو را یا با آزمون و خطا می‌یابند و یا از تلاش خود دست برداشته و به نقطه آغاز باز می‌گردند.

تجربه‌های زنانه را به میان آوردن، جایگاه قدرت را در این رابطه کشف کردن و آن را به اشتراک گذاشتن و حتی قدمی برای کشف تن خود به دست خود برداشتن،‌‌ همان گفت‌و‌گوهایی است که جامعه ایرانی ما حتی در بهترین وضعیت سیاسی نیز نیازمند ریسک آغاز کردن است.

گفتن از تن و نیازهای تن، نیاز همه طبقات اجتماعی و نه امری تزئینی و مختص سرمایه‌داری است. طبقه مرفه و متوسط با توجه به منابع در دسترس امکانات بیشتری برای پر کردن خلاء گفتمان جنسی دارند تا بخش عمده‌ای از طبقه کارگر که هنوز نمی‌داند چگونه باید نیاز تنش را برآورده کند بدون آنکه فرزندی بر فرزندانش اضافه کند و یا اساسا این رابطه را چیزی فرا‌تر از نیاز تن و راهی برای تولید مثل تلقی کند و نگاهی عمیق‌تر به آن داشته باشد.

گفتمان تنانه نیاز امروز است تا زن پرورش یافته در جامعه مردسالار بیاموزد مانند مادران و
مادربزرگان‌مان خود را نه زمین مرد که صاحب بدن خود و شریک وی بداند. مفهوم لذت جنسی، حق تصمیم، رابطه قدرت و سکس، حق انتخاب شریک جنسی و تجربه جنسی بدون آنکه مقهور آن شود را شناخته و درک کند.

با سخن گفتن از جنسیت و ارتباط جنسی‌مان است که می‌توانیم دریابیم چه رفتاری احساس مثبت و خوبی را موجب می‌شود و چه رفتاری افراط یا تفریط است؟ چه چیزی زنانه است و کدام مردانه و آیا اساسا زنانه‌گی یا مردانه‌گی در این مقوله معنا و جایگاه خاصی دارد؟ چگونه می‌شود میان این تفاوت‌ها خطوط مشترکی پیدا کرد یا آن‌ها را همانگونه که هست پذیرفت؟ چه چیزهایی افسانه‌های جنسی هستند و چه مواردی واقعیت‌ها؟

تنها از طریق همین مباحث است که می‌شود به نیاز طبیعی وجود انسان و احساسات متنوع همراه آن، طبیعی نگاه کرد و آن را به مثابه امری از امور جاری زندگی بررسی و تحلیل کرد. منزوی کردن این مبحث و نپرداختن به آن نه تنها ناآگاهی بیشتری را در سطح جامعه موجب می‌شود که جریان آن در زیر پوسته‌ای ناآرام به انفجاری می‌انجامد که دشواری حل عواقب آن دو چندان است.

شرم و تصویر زنانه

شرم احساسی است که در نهانی‌ترین بخش وجودی ما مخفی شده است و به ویژه وقتی زمان گفتن از بدن زن و لذت جنسی او فرا می‌رسد و به حسی مشترک میان زنان تبدیل می‌شود. آن‌ها حتی از به زبان آوردن نام اعضای بدن خود نیز شرمگین هستند زیرا در طول سال‌ها آموخته‌اند که زنانگی و بدن زن امری شخصی نیست و می‌تواند تاثیرگذار بر سلامت یک جامعه باشد. سخن نگفتن از بدن و احساسات خود و پوششی بر هر دو گذاشتن تصمیمی است که یک فرهنگ، یک جامعه و البته یک نظام سیاسی برای زن اتخاذ می‌کند و تخطی از آن‌گاه به قیمتی گزاف تمام می‌شود.

شرم زنانه، بیش از آنکه یک تجربه روانی باشد یک آموخته اجتماعی درباره وجودی انسانی است. این شرم تا آنجا پیش می‌رود که زن شرمگین‌تر، ترس به اندازه کافی خوب و زیبا نبودن را نیز با این حس همراه می‌کند و جسارت به اشتراک گذاشتن آن را هم ندارد تا دریابد بسیاری دیگر نیز در تجربه این حس با او همراهند.

سخن گفتن از تن به ویژه تن زن، نه تنها برای شکستن تابوی جوامعه سنتی بلکه برای از بین بردن تصویر زن ایده‌آل جوامع پیشرفته نیز هست. این تنها امکانی است که اشتهای سیری ناپذیر جامعه درمانده جنسی را که زنانی بی‌مثال را تخیل کرده و حسرت همیشه زیبا، سکسی، جذاب و جوان بودن را همراه دائمی آنان کرده، در معرض نمایش می‌گذارد و غیرواقعی بودن آن را به چالش می‌کشد.

از همین روست که ما زنان باید به شهامت از تن گفتن و به اشتراک گذاشتن داستان‌های شخصی‌مان دست یابیم و سخن گفتن از زنانگی را آغاز کنیم تا با همدلی، صلح و دوستی با بدن‌مان را به گونه‌ای نوین تجربه کنیم.
—————
برگرفته از سایت رادیو زمانه

قتل‌های ناموسی در هند

محبوبه حسین‌زاده - فروردین ۱۳۹۰

معروف است که هندوستان بهترین و کاملترین
دموکراسی دنیا را دارد….نمونه ای از آن!!

شاید اگر آن زن، یک روزنامه نگار نبود، خبر قتلش سر از اخبار تلویزیونی و صفحه اول روزنامه‌ها در نمی‌آورد. همه شبکه‌های تلویزیونی با آب و تاب، خبر مرگ دختر روزنامه نگار ۲۳ساله را در بخش‌های مختلف خبری پخش می‌کردند؛ دختری که توسط مادرش به قتل رسیده بود.
بار‌ها و بار‌ها از شبکه‌های مختلف، مصاحبه با بازمانده این حادثه پخش می‌شد؛ پسر جوانی که دختر روزنامه نگار بدون رضایت خانواده، برای زندگی مشترک انتخابش کرده بود. اما این دختر فقط یکی از حداقل هزار جوانی است که طبق آمار، هر سال در هند توسط خانواده‌هایشان کشته می‌شوند.

شاید عجیب باشد که در کشوری که ادعای بزرگ‌ترین دمکراسی دنیا را دارد، همچنان نه گفتن دختران به ازدواج‌های اجباری و یا تصمیم گیری برای ازدواج با شخص مورد علاقه‌شان، با مرگ همراه باشد. هرچند هیچ آمار کشوری دقیقی از قتل‌های ناموسی در دست نیست اما طبق گزارش انجمن زنان دمکراتیک هند، هر سال حدود ۹۰۰قتل ناموسی در ایالت‌های هاریانا، پنجاب و او‌تر پرادش و بین ۱۰۰تا ۳۰۰مورد قتل ناموسی هم در بقیه ایالت‌های هند رخ می‌دهد.

هرچند هند با این تعداد قتل ناموسی در سال، هم‌ردیف کشورهایی همچون پاکستان قرار می‌گیرد که بیشترین آمار قتل‌های ناموسی جهان را داراست اما اخبار این قتل‌ها به ندرت در مطبوعات منعکس می‌شود و یا در صورت انعکاس نمی‌توان انتظار واکنش عمومی از جامعه در ظاهر دمکراتیک و درباطن بی‌‌نهایت سنتی و طبقه بندی شده هند را داشت؛ جامعه‌ای که به دلیل سیستم سنتی ازدواج مبتنی بر کاست و پایبندی شدید خانواده‌ها به این موضوع، خود به نوعی حامی قتل‌های ناموسی است.

چرا کشته می‌شوند؟

آن گونه که شواهد نشان می‌دهد؛ قتل‌های ناموسی در هند در سالهای بعد از استقلال و تقسیم این کشور یعنی در فاصله بین سالهای ۱۹۴۷تا ۱۹۵۰در سطح گسترده و وحشتناکی مرسوم شد. در سال‌های پیش از استقلال، برخی زنان هندی با مردانی از مذاهب دیگر ازدواج کرده بودند که حالا با تقسیم هند به کشورهای مختلف، در حقیقت اهل کشور دیگری (پاکستان، بنگلادش) هم محسوب می‌شدند.

در این فاصله جستجو برای پیداکردن این زنان و بازگرداندن آن‌ها به کشور خودشان آغاز شد. بسیاری از این زنان به محض برگشت به نزد خانواده‌شان در هند، به همراه شوهران‌شان کشته شدند تا شرافت خانوادگی حفظ شود. به دلیل تاثیر شدید مذهب و کنترل شدید اجتماعی، قاتلان این زنان که در حققیت طرد شده اجتماعی محسوب می‌شدند، شناسایی و اعلام نشدند. گفته می‌شود که در این سال‌ها، در هر روز حداقل یک زوج جوان کشته شدند.

اکنون اما بیشترین موارد قتل ناموسی در هند وقتی اتفاق می‌افتد که دختران به ازدواج‌های اجباری نه می‌گویند و یا مردی را برای ازدواج انتخاب می‌کنند که از کاست دیگری است. (جامعه هند برمبنای نوعی هیرارشی اجتماعی با نام کاست بنا شده است که شغل، موقعیت اجتماعی و پرستیژ هر فرد بستگی به کاستی دارد که در آن متولد می‌شود. پیدایش کاست در هند را تا حدود زیادی متاثر از عوامل اقتصادی و تلاش برای باقی ماندن ثروت در‌ همان کاست از طریق ازدواج بین اعضای یک کاست و ممنوع بودن ازدواج افراد یک کاست با کاست‌های دیگر می‌دانند)

جامعه‌شناسان معتقدند که دلیل اینکه همچنان قتل‌های ناموسی در هند اتفاق می‌افتاد، پابرجا بودن و پایبندی شدید مردم این کشور به سیستم کاست است. هرچند کشور هند در سال‌های بعد از استقلال، گام‌های بلندی به سوی دمکراسی و پیشرفت اقتصادی برداشته است اما همچنان ذهنیت بیشتر افراد جامعه و پایبندی شدید آنان به ازدواج درون کاست تغییری نکرده است و نمی‌توانند بپذیرند که ازدواج می‌تواند با فرد دیگری خارج از کاست صورت بگیرد. آنان معتقدند اگر دختری شجاعت این را داشته باشد که از خواسته والدینش در امر ازدواج سرپیچی کند و تصمیم بگیرد تا با مرد دلخواه خود از کاست دیگری ازدواج کند، شرافت خانواده، اجتماع و کاست را به بدنامی می‌کشاند و باید عواقب این تصمیم خود یعنی مرگ را بپذیرد؛ البته در سال‌های اخیر تاحدودی مرسوم شده که پسر مورد نظر هم از سوی خانواده دختر به قتل می‌رسد. در حقیقت افراد هر کاست به دلیل ترس از دست دادن جایگاه و موقعیت خود در کاست و مزایایی که به دلیل تعلق به یک کاست خاص از آن بهره‌مند می‌شوند، مرتکب قتل‌های ناموسی می‌شوند و یا در برابر این قتل‌ها سکوت می‌کنند.

چندسالی است که گروه‌های زنان و فعالان اجتماعی از دولت می‌خواهند که قوانینی را تصویب و به مرحله اجرا دربیاورد که بازدانده قتل‌های ناموسی باشد. اما از آنجا که مساله قتل‌های ناموسی در هند در ارتباط نزدیک با سیستم ازدواج هندو است، باید ابتدا در مورد اصلاح و تغییر این سیستم بحث شود. برای اصلاح و تغییر سیستم ازدواج هم به دلیل پایبندی شدید مردم به سیستم کاست، باید اقداماتی اساسی برای تغییر نگرش مردم صورت بگیرد‌ همان طوری که در ایالت بنگال غربی به دلیل تاثیر و نفوذ فعالان اجتماعی و گروه‌های اصلاح‌طلب، حتی یک مورد قتل ناموسی هم در ۱۰۰سال گذشته رخ نداده است.

اما در این شرایط، تعیین مجازات‌های شدید برای مرتکبان قتل‌های ناموسی شاید بتواند تا حدودی روند رو به رشد قتل‌های ناموسی را در این کشور کاهش دهد. البته این امر در صورتی محقق می‌شود که دولت و سیستم قضائی به مرتکبان قتل‌های ناموسی دسترسی داشته باشند.
بیشتر قتل‌های ناموسی در هند در روستا‌ها و مناطقی صورت می‌گیرد که دور از دسترس دولت قرار دارند. از سوی دیگر وجود سیستمی به نام پانچایات یا دادگاه‌های غیررسمی در این مناطق، هرگونه اقدام را برای کنترل قتل‌های ناموسی سخت‌تر می‌کند.

پانچایات‌ها در هر جامعه‌ای شامل اعضای‌ همان کاست است و مسلما تصمیم‌گیری‌هایشان هم در راستای منافع‌ همان کاست است. وظیفه پانچایات‌ها، رسیدگی به اختلافات زناشویی، حل مشکلات و مشاجرات مربوط به زمین و آب است. در بیشتر موارد حکم این دادگاه‌های غیررسمی خودگمارده برای مردم منطقه دارای اهمیت بیشتری از حکم‌های دادگاه‌های محلی است و رئیس این دادگاه خودگمارده دارای چنان قدرتی است که پلیس هم ترجیح می‌دهد که خود را از سیاست‌های روستا دور نگه دارد. مردم این روستا‌ها هم ابراز خوشحالی می‌کنند از اینکه خودشان مسائلشان را حل می‌کنند بدون اینکه نیازی به پلیس و یا دولت داشته باشند.

در بسیاری از قتل‌های ناموسی صورت گرفته در این مناطق، خانواده، فرزند خود را می‌کشد و جسدش را هم دور می‌اندازد بدون اینکه پلیس خبردار شود. از سوی دیگر چون در جامعه هند پایبند به سیستم کاست، نوعی همدردی با خانواده مرتکب قتل‌های ناموسی وجود دارد، پلیس و سیستم قضائی حتی در مناطق شهری هم در بیشتر موارد طرف خانواده‌ها را می‌گیرد و به آن‌ها کمک می‌کند تا بتوانند از مجازات چنین عمل وحشیانه‌ای فرار کنند و این چنین است که آمار قتل‌های ناموسی در هند در حال افزایش است بدون اینکه اراده‌ای قوی برای کنترل و پیشگیری از این قتل‌ها وجود داشته باشد.

صد هزار!!!!

احمد طباطبائی - فروردین ۱۳۹۰

اهل خرافات و خرافه گویی نیستم اما بعد از شنیدن پی در پی عدد صد هزار از زبان مسئولین مملکتی من را به اینجا رساند که این آقایان به شکل بسیار غیر معقولی مرتب از این عدد استفاده می کنند. بهتر است با لطف الله فروزنده یکی از معاونان احمدی نژاد شروع کنیم.
درست ماه گذشته بود که ایشان اعلام داشتند صدهزار نفر در پنج سال آینده در دولت استخدام می شوند. من نهفمیدم که این مشاغل در چه بخشهایی از دولت فراهم خواهد بود و آیا این مستخدمین جدید در تهران خواهند ماند یا خیر؟ چرا که آخرین اظهارات احمدی نژاد در خصوص کارمندان وزارت جهاد کشاورزی چیزی خیلی متفاوت بود.
احمدی نژاد گفت: از صدو هشت هزار نفر کارمند وزارت جهاد کشاورزی صد هزار نفر از آنها باید به مزارع برگردند. چنین نگاهی به ساختار بورکراتیک اداری کشور از میوه نوبری هم نوبر تر است. بی کاری مردم در کنار بی عاری دولت نسبت به چنین نیازی به واقع کمراقتصاد کشور و خانوادهها را شکسته است.
حکومت با شعار و شایعه هر روز خبرهای نوید بخشی از وضعیت اقتصادی کشور منتشر می کند اما حقیقت چیز دیگری است، حقیقت همان است که انتشار نمی یابد و اگر به نوعی در اذهان عمومی جلوه یابد حتماً بر اثر درک و تجربهء کاملاً شخصی است.
حقایق اقتصادی کشور خیلی دردناک و وحشت آور است اما دولت و تمام نهادهای وابسته به آن سعی می کنند چنین موضوعاتی ریشه یابی نشود و تمام مشکلات را بر سر خارجیها بکوبند و خود را از هر اشتباهی مبرا بدانند. کارخانجات بسیار مهم و حیاتی کشور در حال ورشکستگی نیستند بلکه کلاً ورشکسته شده اند.
اگر کمکهای درآمد نفتی برایشان فراهم نشود هرگز آنها نمی توانند به حیات خود ادامه بدهند. ایران خودرو یکی از مهم ترین صنایع خودروسازی کشور امروز در پی اعتراضات متعدد کارکنانش شرایط ملتهبی را تجربه می کند. شرکت های خودروسازی ایران خودرو و سایپا به دلیل نبود لوازم یدکی تولیداتشان به شددت کاهش یافته و دیگر نمی توانند با ظرفیت سود آور ادامه فعالیت بدهند.
اعتصابات کارگری و صنفی در این صنایع هیچکدام منشا سیاسی ندارد و تماماً برای جلوگیری کردن از اخراج کارگرها برگزار می شود. در همین راستا ریئس سندیکای شرکتهای طرف قرارداد با ایران خودرو و دیگر شرکتهای تولید خودرو می گوید: صد هزار شغل در حال تعطیلی است و این فقط در عرصه صنعت خودرو سازی است.
حالا شاید درک بهتری از این عدد نا مبارک پیدا کرده باشیم. دولت و حاکمیت سعی دارند با تکرار بی رویه و بی اساس این عدد تاثیر روانی دروغینی ایجاد کنند حال آنکه اخراح و تعطیلی واحدهای صنعتی و کشاورزی و تجاری به بیش از صدهها هزار رسیده است.
دولت احمدی نژاد و دفتر رهبری تامیین کنندگان اصلی دست مزد روزانه صد هزار تومانی برای لباس شخصی ها بودند . این همان دست مزد شیرینی است که برای سرکوب معترضان در دوران انتخابات در نظر گرفته شده بود و بسیاری از بسیجیهای شهرستانی توانستند با درآمدی یک میلیون تومانی برای ده روز ضرب و شت مردم تهران به روستا برگردند و دردی از اقتصاد خانه و خانواده خود بردارند.
احمدی نژاد در راستای دفع فتنه از سر خود و رهبر نظام مجبور شد تا به هر نفر از نمایندگان مجلس که در جناح سیاسی او هستند و از او حمایت می کنند صدهزار دلار کمک نقدی بکند. این صدهزار گویی ها تمامی ندارد و همین طور بی وقفه تکرار می شود.
اما باید امیدوار بود تا این تکرار نا مبارک پایان یابد و در عوض این عدد در قالب معیار واقعی تر در حقیقت زندگی مردم معنی یابد.

خطاب به:

حامد کرمانی - فروردین ۱۳۹۰

همه دولت هائی که در پناه آزادی افراد دستگیر شده خود توسط جمهوری اسلامی به این حکومت مردم کش و خفه کننده آزادی، بها می دهند و عملن آنها را در راه سرکوب مردم ایران تشویق می کنند.
——————————————————————————————–
چگونه است که فقط یکنفر از شهروندان شما که می توانسته به ایران نرود و در بند آنها اسیر نشود برایتان مهم است ” یا اینطور نشان داده می شود ” ولی کشتار ملتی برایتان اهمیت ندارد ؟ و آن را ندیده می گیرید و یا بسیار سطحی و بی بنیه چند کلمه صحبت می کنید؟
چطور است که برای نجات آن شهروند حاضر به دادن هر امتیازی هستید به پا بوسی می روید و تمامی اعمال ضد انسانی آنها را تائید می کنید ودیده بر زجر و شکنجه و ایذا ملتی می بندید و عملن بانی توسعه قلدری که لازمه تروریزم است می شوید تا فقط یکنفر را به هر خفتی شده از چنگا ل آنها برهانید، ولی پایمال شدن همه حق و حقوق ملتی را توجه نمی کنید و با اعمال خود آنها را جری تر می کنید؟
ملت ما به خوبی می داند که اگر شما به انحا مختلف حامی آنها نبودید، تا حالا صد باره گورشان را گم کرده بودند…و می داند که برای ماندگاری آنها وسیله مخبرین خود خبر هر تلاشی برای سرنگونی آنها را به اطلاعشان می رسانید و با تمام نیرو آنها را حمایت می کنید تا مردم را از بین ببرند، ولی چرائی اش را درست نمی دانند ….کدامین هدف را دارید دنبال می کنید؟ این فقط حکایت منافع نیست چون با قدری کم و بیش، با هر حکومت سکولار ایران هم می توانید منافع داشته باشید. به دنبال کدامین هدف نا میمون خود هستید که چنین چشم بر همه اعمال آنها بسته اید و حتا با فروش انواع ابزار تکنولوژی و جنگی و دفاعی دندان آنها را برای دریدن مردم ایران تیز تر می کنید و سالوسانه دم می گیرید که کی بود کی بود من نبودم این قسم مسلمانتان را دم های فراوان خروسی که زیر قبا دارید باطل و بر ملا می کند.
به شما و نوامیستان می تازند و همه الگو های تظلم شما را زیر سئوال می برند، و با دستی باز هر کار و در هرجا که می خواهند انجام میدهند ولی کک شما هم نمی گزد. چرا؟
شما قاتلین آنها را که به زندان های ابد محکوم شده اند با وقاحت تمام آزاد می کنید تا چون فاتحان جنگی از آنها استقبال کنند و به ریش مردم ما و دنیا بخندند ….این چه دشمنی است که با مردم ما و حتتا با آرامش دنیا دارید؟
ولی بدانید که بی تردید مردم، آنها را به زیر خواهند کشید….و بدانید که تمام رشته های شما و آرزوهای بلند پروازانه ای که دارید نقش بر آب خواهد شد و چوب را با همه هوشیاری که فکر می کنید دارید، از جائی که همه اکنون دارد دنیا را قبضه می کند خواهید خورد که بند بند استخوان هایتان به صدا در خواهد آمد.
اینجور نیست که همه تصورات شما بی کم و کاست آنطور که می خواهید به بار خواهد نشست و جامه عمل خواهد پوشید و آب از آب تکان نخواهد خورد.
بهتر است تا دیر تر نشده، جدی و واقعی و عملی به یاری مردم ایران بیائید و این جرثومه های دست آموز خود را از صحنه دور کنید.
و با حرف هائی که ماندن و بقا آنها درش مستتر است به آنها برای ماندن، اطمینان ندهید.
بهتر است قاطع بخواهید که بروند به همانگونه که در کشور های دیگر عمل کردید، و دست از ماله کشیدن بر دارید.
شما با گفتن:

” به آنها اجازه راه پیمائی بدهید ”

در حقیقت می گوئید بمانید، ولی اگر میلتان می کشد قدری مواظب باشید.
یا

” شما حرف و عملتان فرق می کند ”

نیز باز یعنی بمانید ولی کمی مواظب حرف زد نتان باشید ”

شما یا قاطعن بخواهید که بروند و در این راه گام عملی بردارید یا دست از سر مردم ما بردارید و حرف های صدتا یک قاز نگوئید و مردم را فریب ندهید.
و بگذارید مردم بی مواجهه با ترفند های شما برای نگهداری آنها، کارشان را بکنند و آزادی را به عنوان حقی طبیعی به میهن خود بیاورند . این به نفع شما نیز هست.

تصور نکنید که همیشه ترمز آنها در اختیار شماست. چه بسا در سرازیری هائی ترمز می برند و شما را نیز با خود به ته دره می برند.
تاحالا هم نمونه هائی داشته است.
گمان نکنید به بازی که راه انداخته اید همیشه تسلط خواهید داشت……بدانید که چنین نیست.

کالیگولا در گستره‌ی تاریخ

اکبر فلاح‌زاده - فروردین ۱۳۹۰

اکبر فلاح‌زاده

اکبر فلاح‌زاده- کالیگولا از سال ۳۷ تا ۴۱ بعد از میلاد، در مجموع به مدت چهار سال امپراتور روم بود. او تا توانست آدم کشت و از کشتن دست برنداشت تا اینکه سرانجام کشته شد. نام واقعی او گایوس بود، اما به‌علت چکمه‌ی ساق کوتاه یا به اصطلاح نیم‌چکمه‌ی سربازی‌اش که در زبان ایتالیایی به آن «کالیگا» می‌گفتتند، کالیگولا لقب گرفت. با این حال مادام که زنده بود کسی جرأت نمی‌کرد او را کالیگولا بنامد.

پدرش جانشین امپراتور بود و کالیگولا در کودکی والدینش را در سفر‌ها همراهی می‌کرد و محبوب سربازان بود، تا اینکه یکباره پدرش در سال ۱۹ میلادی مرد و شایع شد که رقیبان در دستگاه امپراتور مسمومش کرده‌اند. این حادثه کالیگولا را برای نخستین بار با چیزی به نام قتل آشنا کرد. در آن زمان دربار امپراتور تیبریوس لانه‌ی انواع دسایس و توطئه‌چینی قتل‌ها بود. دو برادر بزرگ‌تر کالیگولا هم قربانی توطئه‌های دربار و رقبا شدند و کشته شدند. بعد از قتل آن دو کالیگولا تنها وارث امپراتوری شد.

برای آنکه کالیگولا هم مانند دو برادرش کشته نشود، او را در گوشه‌ای دور از اغیار کنار سه خواهرش بزرگ کردند. از میان این خواهران او با دروسیلا رابطه‌ای خاص برقرار کرد. در سال ۳۱ میلادی تیبریوس، حاکم وقت، کالیگولا را به قصر، نزد خود برد تا فوت و فن فرمانروایی را به او بیاموزد و چون از فرمانروایی جز وحشی‌گری چیزی نمی‌دانست، کالیگولا بی‌رحم و وحشی بار آمد. چندی بعد تیبریوس مرد. در این نکته تردید است که آیا او خود مرد یا اینکه کالیگولا خفه‌اش کرد. هر چه بود، بعد از مرگ تیبریوس، کالیگولا به امپراتوری رسید.

از نبرد گلادیاتورها تا قتل خواهر

چون گرمانیکوس، پدر کالیگولا خوشنام بود، امید می‌رفت که کالیگولا بر خلاف تیبریوس حکومتی به نسبت آرام‌تر برقرار کند. تا مدتی نیز چنین شد و کالیگولا برای کنترل امور حکومت در ابتدا کوشید اوضاع را آرام کند. مالیات‌ها را کاهش داد و به سلسله محاکمات مخالفان، که از زمان تیبریوس به منظور ایجاد محیط وحشت راه افتاده بود، پایان داد. در فرصتی که ایجاد شد با ولخرجی از خزانه به بازسازی شکوهمندانه‌ی معابد خویشانش پرداخت. مسابقات کالسکه‌رانی و اذیت و آزار حیوانات و نبرد گلادیاتور‌ها را هم تا توانست رونق بخشید و آن‌ها را بنا به خوی وحشیانه‌اش خونین و بی‌رحمانه برگذار کرد. شش ماهی چنین حکومت کرد، که ناگاه دچار اختلال روانی شدیدی شد. علت واقعی این بیماری بر مورخان نامعلوم است. بعضی مرگ خواهرش را در سال ۳۸ میلادی، که با او رابطه‌ی جنسی هم داشت، در این امر مؤثر می‌دانند. این خواهر به گفته عده‌ای از مورخان توسط خود کالیگولا کشته شد و کالیگولا او را طی مراسم باشکوهی که خاص مردان بود، دفن کرد. هر چه بود، آن‌گونه که یکی از مورخان نوشته، از آن پس بود که کالیگولا به یک هیولا تبدیل شد.

قتل پادشاه موریتانی

کالیگولا بعد از قتل خواهرش محاکمات مخالفان متهم به خیانت را دوباره از سر گرفت و آنهایی را هم که هنوز متهم نشده بودند، متهم کرد و بسیاری را تبعید کرد و در‌ همان تبعید سر به نیست کرد. در میان نزدیکانش نیز رقبا را یکی پس از دیگری کشت و بعضی را به خودکشی واداشت. سیاست خارجی کالیگولا هم با سیاست داخلی‌اش چندان فرقی نداشت: پادشاه موریتانی را به رم دعوت کرد و به نوشته‌ی بعضی مورخین از روی حسد او را کشت، چون حضور پادشاه در آمفی‌تئا‌تر بسیار باشکوه‌تر از حضور خود کالیگولا جلوه نمود. برخی مورخین هم سیاست توسعه‌طلبی را در قتل پادشاه موریتانی دخیل می‌دانند، چون کالیگولا قلمرو پادشاه مقتول را به امپراتوری روم ضمیمه کرد.

قانونی کردن فحشاء و زیرزمین آمفی تأتر در رم

کالیگولا چهار بار ازدواج کرد ویکی یکی به زن‌ها مشکوک شد و طلاقشان داد – یا به گفته‌ی برخی تاریخ‌نگاران سربه نیست‌شان کرد – تا اینکه از آخری صاحب دختری شد که او را به یاد خواهر در گذشته‌اش دروسیلا نامید.

کالیگولا به زنان بسیاری تجاوز کرد و فحشا را قانونی کرد تا بتواند از آن مالیات بگیرد. اخذ این مالیات حتی بعد از مرگ کالیگولا تا زمان مسیحی شدن امپراتوری روم نیز ادامه داشت. از سرگرمی‌های کالیگولا یکی هم دزدی از معابد یونانی بود. او آثار هنری و مجسمه‌های زیادی از این معابد دزدید و از این لحاظ سخت مورد نفرت مردم در بخش شرقی امپراتوری بود. در عوض در میان بزهکاران و قماربازان در شهر رم محبوب بود، چون در بازی‌های تفریحی و مراسم نمایشی، زیاد ریخت و پاش می‌کرد و به‌خصوص سبیل نظامیان را هم همیشه چرب می‌کرد. با این حال کالیگولا همیشه بوی توطئه می‌شنید و به‌ویژه از جانب سنا خود را مورد تهدید می‌دید و از این رو بسیاری از سناتور‌ها را برای عبرت گرفتن دیگران به خیانت متهم کرد و کشت و به زنان‌شان هم تجاوز کرد. قتل کالیگولا هر چند به دست دو تن از گاردهای محافظش صورت گرفت، اما در اصل از سنا آب می‌خورد. نقل است که او را در زیر زمین آمفی‌تأتر در مراسمی خاص کشتند.

کالیگولا در سینما

در مورد خوی تجاوزگر و حرص سیری ناپذیر کشتن در کالیگولا از دیرباز بحث‌های گسترده‌ای شده و اکثر مورخان آن را به جنون قدرت نسبت داده‌اند. با این حال همه توافق دارند که اختلالات روانی و «آزارکامی» (سادیسم) هم در این امر دخیل بوده‌اند. در هنر نیز برداشت‌های مختلفی از کالیگولای تاریخی شده.
کارگردانی به نام تینتو برس سال ۱۹۷۹ فیلمی به نام کالیگولا ساخت و چون هنرپیشگان خوبی مانند پتر اوتول در آن ایفای نقش می‌کردند، امید زیادی می‌رفت که کالیگولای تاریخی در سینما بیان هنری بیابد. اما این امید با به نمایش در آمدن فیلم نقش بر آب شد. چون فیلم بدون توجه به زمینه‌های تاریخی و بدون هیچگونه تحلیل منطقی یک فیلم ماجراجویانه‌ی سکسی از کار در آمد و صدای همه را درآورد. حتی بعضی از دست‌اندرکاران فیلم از جمله پتر اوتول که نقش تیبریس را بازی کرد، مراتب شرمساری خود را از بازی در این فیلم اعلام کردند. یک بازیگر دیگر نیز سعی کرد بازی در این فیلم را به علت افراط در مصرف الکل توجیه کند. این فیلم توسط فیلمسازان دیگر تا چهار قسمت دیگر ادامه یافت و در مجموع چیزی بیش از یک فیلم پیش پاافتاده پورنو از کار درنیامد. راجر ابرت منتقد معروف آمریکایی این فیلم را بی‌شرمانه خواند.

کالیگولا، و آلبر کامو

در سال‌های جنگ جهانی دوم، آلبر کامو، نویسنده فرانسوی و برنده‌ی جایزه‌ی نوبل ادبیات، کالیگولا را دستمایه‌ی نوشتن نمایشنامه‌ای به همین نام کرد. نمایش او بعد از مرگ خواهر محبوب کالیگولا آغاز می‌شود و کامو مطابق برداشت اگزیستانسیالیستی خود در جنون کالیگولا بی‌معنی بودن زندگی را می‌دید.

کالیگولا در ابتدای نمایش می‌گوید جهان در وضع و شکل فعلی قابل تحمل نیست، به ماه نیاز دارم. در پایان نمایش که همه چیز را نابود کرده و در آستانه نابودی است، حسرت می‌خورد که اگر ماه را می‌داشتم، همه چیز دگرگون می‌شد. در این نمایشنامه رویکردهای متفاوت انسان‏‌ها در مقابله با هستی و مرگ در قالب پرسوناژهای مختلف دیده می‌‏شود. مرگ خواهر- معشوقه، زندگی کالیگولا را زیرو رو می‌کند و او از درون فرومی‌پاشد، چون انسان را در مقابل مرگ بی‌دفاع می‌یابد. او می‌بیند که خوشبختی و عدالت غیر ممکن است و مرگ از هر چیزی قوی‌تر است. کالیگولا همه‌‌ی ارزش‌ها را مردود می‌شمارد و نمی‌داند که اگر همه‌چیز را نابود کند، ناچار خود را نیز نابود خواهد کرد. در پایان، کالیگولا که به نماد یأس و مرگ تبدیل می‌شود، به طور نمادین به دست کراس، که نماد زندگی و شهوت زیستن است، کشته می‌شود.
این نمایش بار‌ها در آلمان، از جمله توسط اریک لافنبرگ در برلین و اخیراً به کارگردانی آندریاس فوگل و کای گورتسیگ در ماه دسامبر ۲۱۱۰ به شکل تجربی اجرا شده است.

اجرای کالیگولا در ایران

آربی آوانسیان کارگردان پیش‌کسوت تأ‌تر و سینمای ایران اقتباسی از این اثر را نخستین بار در سال‌های قبل از انقلاب، در جشن هنر شیراز اجرا کرد. بعد‌ها سیروس شاملو این نمایش را در اقتباسی آزاد به نام «آغا محمد خان کالیگولا» با پیش زمینه‌ی استبداد قاجار به روی صحنه آورد. او دو زمان تاریخی را با هم ترکیب کرد و یک کمدی انتقادی نسبتاً موفق ارائه داد.

همایون غنی‌زاده هم همین چند ماه پیش این اثر را در تهران اجرا کرد. او قبلاً «در انتظار گودو»ی ساموئل بکت و نیز نمایشنامه‌ی «آگاممنون» را اجرا کرده و در سال ۱۳۸۵ به‌خاطر نمایش‌های «ددالوس و ایکاروس» موفق به دریافت جایزه‌ی بهترین کارگردانی از «جشنواره‌ی تئا‌تر فجر» شده است. اقتباس آزاد او از «کالیگولا» اثر آلبر کامو در یک آشپزخانه روی می‌دهد و کشته شدن کالیگولا در پایان نمایش به شکل آماده کردن او برای طبخ در دیگ نمایش داده می‌شود.

اما این اقتباس آزاد از کالیگولا با دردسرهای زیادی روبرو شد. به گزارش رسانه‌ها اجرای نمایش مدتی ممنوع شد، چون به واژه‌های «اقتصاد» و «عدالت» در متن دیالوگ‌ها ایراد گرفته شد. اما از این مهم‌تر تغییر نام نمایش بود. گویا یکی از مسئولان نام «کالیگولا» را مسئله‌دار یافته و خواهان تغییر آن شده است. بیلبوردهای تبلیغاتی این نمایش در سطح شهر در پی این ایرادگیری یکباره به «کایوس» (اسم واقعی کالیگولا) تغییر یافت. تنها پس از این تغییر نام اجازه‌ی ادامه اجرای نمایش داده شد.

Tags: فرهنگ, هنر و ادبیات

به قول فروید عشق یا نفرت همیشه اصلی ترین پیش رانه های انسان برای زندگی بوده اند،در تراژدی کالیگولا پبشرانه ی نفرت یا تخریب همه ی وجود کایوس را تسخیر می کندچرا که هیچ راه حلی برای مرگ معشوقه ی خویش(خواهرش دروسیلا) نمی یابد.این پیشرانه ها در انسان بالقوه وجود دارد که بنا به پیشینه ی زندگیش در هر لحطه امکان بروز می یابند.اما فروید بر این اعتقاد که با تصعید این امیال می توان خالق بود و آنها را به هنر تبدیل کرد. راه حلی برای نجات از فشار های بی امان این امیال می یابد. کسانی همچون کامو،کافکا،سلین ،هدایت و …که از این نا توانی در برابر مرگ هنر ساختند (زندگی برای هزاران هزار)و کسانی دیگر مانند کالیگولا،هیتلر،چنگیز و ….(مرگ برای هزاران …).

چند سؤال از آقای ابو تراب خسروی

صفیه ناظر زاده - فروردین ۱۳۹۰

سؤالها در زیر متن خبر مطرح می شود

ابوتراب خسروی، نویسنده، می گوید برای فرستادن آثار جدیدش به ارشاد برای اخذ مجوز نشر، بی‌انگیزه است.
او که مدت‌هاست فعالیت‌های ادبی خود را به اتاق کارش محدود کرده، خود را خانه‌نشین توصیف می‌کند و از شرایطی که برای آثارش در عرصه نشر بوجود آمده؛ ناراحت است.
وی در گفتگو با ایلنا افزود: توقف نشر کتاب‌هایم در اداره‌ی کتاب، مدت‌هاست که موجبات دلزدگی مرا فراهم کرده است. در شرایطی این‌چنینی ارائه‌ی اثر جدید و تقاضای اخذ مجوز، برایم بی‌فایده می‌نماید بنابراین نوشته‌های جدیدم را به اداره کتاب نمی‌‌فرستم.
خسروی ضمن بیان این‌مطلب که سرنوشت سه کتابش در ارشاد، قفل شده و تصوری از آینده‌ی آن‌ها ندارد، گفت: متاسفانه از ارسال آخرین رمان‌ام با نام «ملاکان عذاب» به ارشاد، یک سال می‌گذرد ولی علی‌رغم پیگیری‌های صورت گرفته، هیچ پاسخی از اداره کتاب، مبنی بر نشر یا عدم نشر آن یا حتی نتیجه‌ی ممیزی‌ این اداره را دریافت نکرده‌ایم.
این نویسنده درحالی که توقف تجدید چاپ شدن دو اثر دیگرش را یادآور شد، ادامه داد: در چنین شرایطی موقعیت یک نویسنده در جامعه، به مخاطره می‌افتد چراکه به هر تقدیر بخش عمده‌ای از مخارج و معیشت زندگی نویسندگانی همچون من، از حق تالیف کتاب‌ها تامین می‌شود.
خسروی درمورد آثار تازه‌اش نیز گفت: درحال حاضر من نگارش یک مجموعه داستان را یه اتمام رسانده‌ام اما طبیعی‌ست که باتوجه به بلاتکلیف ماندن کتاب‌های پیشینم در اداره‌ کتاب، در تحویل آن به ناشر خودداری کنم زیرا در این‌صورت سرنوشت آن نیز برایم قابل تصور نخواهد بود

سرنوشت سه کتابش در ارشاد،

س:

شما هرسه کتاب را باهم به ارشاد برده اید؟ چرا؟…. یک کتاب نوشته اید کنار گذاشته اید، کتاب دوم را هم نوشته و کنار گذاشته اید  تا سه کتاب بشود و بعد هر سه را یکجا برده اید به ارشادی که می دانید چگونه جائی است ؟
این عاقلانه است؟

توقف نشر کتاب‌هایم در اداره‌ی کتاب ارشاد، مدت‌ها طول می کشد…تا کی معلوم نیست

س:

شما بعد از اینکه این بلا به سرکتاب اولتان آمد باز، کتاب دومتان را هم شال و کلاه کردید و بردید ارشاد؟ و با تاسف فراوان متوجه وضعیت نشدید و کتاب سومتان را هم بردید به مسلخ؟
می شود با پوزش فراوان از محضرتان پرسید که:    چرا دوزاری شما اینهمه دیر می افتد….
شما که باید تیز هوش تر از این حرفها باشید. مگر نه این است که شما نویسنده اید و روشنفکر.

خسروی ضمن بیان این‌مطلب که سرنوشت سه کتابش در ارشاد، قفل شده و تصوری از آینده‌ی آن‌ها ندارد، گفت: متاسفانه از ارسال آخرین رمان‌ام با نام «ملاکان عذاب» به ارشاد، یک سال می‌گذرد ولی علی‌رغم پیگیری‌های صورت گرفته، هیچ پاسخی از اداره کتاب، مبنی بر نشر یا عدم نشر آن یا حتی نتیجه‌ی ممیزی‌ این اداره را دریافت نکرده‌ایم.

س:

شما میدانید که امکان وسیع وبی مانع و بی هزینه اینترنت وجود دارد؟
ومی دانید که هزاران کتاب الکترونیک بر روی این فضای گسترده جهانی وجود دارد؟
و آیا قبول دارید که برای هر نویسنده ای خواندن کتابش از ارجحیت خاصی بر خوردار است ؟
و فبول دارید که اگر به این راه نروید سر نوشت کتابهای شما در پستو ماندن است، چه در دهلیرهای متعفن ارشاد و چه در پستوی گرم و نرم خانه خودتان؟

به هر تقدیر بخش عمده‌ای از مخارج و معیشت زندگی نویسندگانی همچون من، از حق تالیف کتاب‌ها تامین می‌شود.

س :

یعنی شما جزو نادر نویسندگانی هستید که با شمارگانی اندک ” نسبت به نشر در غرب ” به راستی
” بخش عمده ای از مخارج و معیشت زندگیتان را تامین می کنید ؟”
پس باید خیلی خیلی زندگی مرتاضی داشته باشید. ولی من شنیده ام که از نشر کتاب در ایران با توجه به شمارگان چاپ سهم دندانگیری از حق تالیف نسیب نویسندگان، آنهم نویسندگان خیلی مشهوری چون شما نمی شود.

خسروی درمورد آثار تازه‌اش نیز گفت: درحال حاضر من نگارش یک مجموعه داستان را یه اتمام رسانده‌ام اما طبیعی‌ست که باتوجه به بلاتکلیف ماندن کتاب‌های پیشینم در اداره‌ کتاب، در تحویل آن به ناشر خودداری کنم زیرا در این‌صورت سرنوشت آن نیز برایم قابل تصور نخواهد بود

چرا بزرگوار، سر نوشت آن نیز کاملن و صد در صد قابل تصور است.

خوب است بدانید که امام زاده ارشاد همان امام زاده را قزوین است و قادر به هیچ معجزه ای نیست….
حالا که حق تالیفی در کار نیست با نشر آثارتان بر روی اینتر نت  حد اقل به دو نتیجه مصوب برسید
۱– بگذارید کارهایتان خوانندگانی به تعداد ایرانی هائی که کمپیوتر دارند خوانده شود آن هم متنی دستکاری نشده و خود سانسور نشده را

۲ – مانع شوید که فراموش شوید


نگاهی به ادبیات‌ داستانی در ایران

غلام رضا مرادی صومعه سرایی‌ - فروردین ۱۳۹۰

تاریخ‌ داستان‌نویسی‌ در ایران‌ به‌ سده های نخستین بازمی‌گردد و ادبیات‌ کهن‌ ما با انواع‌ و اقسام‌ صورت‌های‌ داستانی‌ افسانه‌، تمثیل‌، حکایت‌ و روایت‌ آمیخته‌ است‌؛ اما داستان‌نویسی‌ جدید ایران‌ ادامه طبیعی‌ و منطقی‌ این‌ ادبیات‌ نیست‌ و در شیوه‌ ی جدید داستان ‌پردازی‌ حتا جای پایی‌ از این‌ میراث‌ کهن‌ باقی‌ نمانده‌ است‌. ما در این نوشته می کوشیم تا ضمن‌ ارایه‌ ی تاریخ‌ کوتاهی‌ از روند شکل‌گیری‌ و تکامل‌ رمان‌ در جهان‌، تحول‌ تاریخی‌ شیوه‌های‌ قصه‌گویی‌ و داستان‌پردازی‌ در ایران را‌ نیز بکاویم و شماری از نویسندگان‌ و آثار شا خص‌ هر دوره را معرفی کنیم.
داستان‌نویسی‌ به‌ صورتی‌ که‌ کمال‌یافته‌ترین‌ شکل‌ آن‌ رادر قالب‌ رمان‌ می‌شناسیم‌، به‌ تاریخی‌ برمی‌گردد که‌ تقابل‌ جهان‌بینی‌ نو و کهنه‌، در فاصله ی‌ زمانی‌ اندکی‌ در اروپا و در زمینه‌های‌ فلسفه‌ و دانش‌ و هنر و ادبیات‌ آغاز شده‌ بود. از این‌ زمان‌، رمان‌ از رمانس‌ فاصله‌ می‌گیرد و عالم‌جادویی‌ و مینوی‌ با جهان‌ واقعی‌ در ادبیات‌ داستانی‌ تفاوت‌ می‌یابد.
نقطه ی ‌آغاز رمان‌ را به‌ عنوان‌ شکل‌ نوینی‌ در ادبیات‌، عمومن ” دن‌ کیشوت ” اثر سروانتس‌ (۱۵۴۷-۱۶۱۶) می‌دانند که‌ به‌ دلیل‌ شکل‌ ویژه ی‌ روایتی‌، سرآغاز رمان نویسی به شمار می آید. ولی حرکت‌ رو به ‌پیش‌ رمان‌ پس‌ از سروانتس‌ با دانیل‌ دفو، ساموئل ‌ریچاردسن‌، و فیلد ینگ‌ ادامه‌ می‌یابد که‌ هر یک‌ به‌ شیوه ی‌ خاص‌ خود و با استفاده ‌از ” طرح‌های‌ غیرسنتی‌ ” به‌ ادامه ی این‌ حرکت‌ کمک‌ می‌کنند.
سپس‌ گوته‌ درآلمان‌،
دیکنز و جرج‌ الیوت‌ و والتر اسکات‌ در انگلستان‌،
استاندال‌ و بالزاک‌ و فلوبر و زولا در فرانسه‌،
هائورن‌ و هنری‌ جیمز و ملویل‌ در امریکای‌ شمالی‌
و گوگول‌ و تورگنیف‌ و داستایفسکی‌ و تولستوی‌ در روسیه‌،
رمان‌ را به‌ اوج‌ اقتدار خود رساندند .رمان‌ با تولستوی‌ که‌ این‌ سلسله‌ را تا نخستین‌ سال‌های‌دهه‌ نخست سده ی‌ بیستم‌ به‌ اوجی‌ تازه‌ برکشید، حرکت‌ رو به ‌پیش‌ خود را همچنان با شتاب طی‌ ‌کرد. سپس‌ همینگوی‌ با دستیابی‌ به‌ سادگی‌ خاص‌ زبان‌ و نزدیک‌ کردن‌ زبان‌ به‌ گفتار، ادامه‌دهنده ی‌ مسیر رمان‌ شد. پس‌ از وی‌ ویرجینیا ولف‌ در ” به‌ سوی‌ فانوس‌ دریایی‌ “، جیمز جویس‌ در
” بیداری‌ خانواده ” و ” اولیس ” کوشیدند نثر را با شعر پیوند بزنند و با استفاده‌ از کلام‌ شعرگونه‌ شیوه‌های‌ بیانی ‌قوی تری‌ را بیافرینند.
داستان نویسی‌ امروز ایران‌ بر بستر جریانی‌ که‌ نزدیک به‌ صد سال‌ از عمر‌ آن‌ می‌گذرد، گذر کرده‌ است‌، ولی داستان‌نویسی‌ در ایران‌، دیرنده‌تر از این‌ تاریخ‌ است‌. اصولن هنگامی‌ که‌ در ادبیات‌ جدید به‌ عنصر داستان‌ توجه‌ می‌کنیم‌، به‌ معنای‌ ” پی‌جویی ” می‌رسیم‌ که‌ در واقع‌ مفهوم‌ قصه‌ در قرآن‌ است‌ و مفهوم‌ تسلسل‌ و تداوم‌ و این‌ که‌ بعد چه‌روی می دهد از آن بر می آید. سوره‌ ۱۲ قرآن‌، سوره ی‌ یوسف، تنها سوره‌ای‌ است‌ که‌ به‌ طور مشخص‌ و انحصاری‌ درباره‌ یک‌ داستان‌ صحبت‌ می‌کند و موضوع‌ آن‌ نیز ماجراهای‌ زندگی‌ یوسف‌ است‌؛ در آغاز سوره‌ اشاره‌ای ‌است‌ به‌ قصه‌گویی‌ خداوند و این‌ که‌ این‌ قصه‌ (قصه‌ یوسف‌) بهترین ‌قصه‌هاست‌ و خداوند روایت‌گر حقیقت‌ این‌ قصه‌ است‌.
در این‌ قصه‌ اتفاق‌ پشت ‌اتفاق‌ روی‌ می‌دهد؛ هر آیه‌ حکایت‌گر رویداد‌ تازه‌ای‌ است‌ و نماد و اشاره‌ سراسر آن‌ را آراسته‌؛ تعبیر “احسن‌ القصص‌” به‌ دلیل‌ عمق‌ و وجه های‌ گوناگون این‌ داستان‌، با موضوع‌ آن‌ تناسبی‌ منطقی‌ دارد.
نامِ سوره ی‌ ۲۸ قرآن‌ نیز که‌ داستان‌ موسا در آن‌ مطرح‌ شده‌، ” قصص‌ ” است‌، یعنی‌ سوره ی‌داستان‌ها و همین‌ داستان‌هاست‌ که‌ از باب‌ حقیقت‌ و نسبت‌ به‌ امر واقع‌، سرشار از عبارت‌ها و اشاره‌هاست‌ و رازهای‌ نهفته‌ بسیاری‌ در خود دارد. این‌ لایه‌های‌نهفته‌ در قرآن‌ در طول‌ زمان‌ به‌ زبان‌های‌ گوناگونی‌ تفسیر و بازنویسی‌ شده‌ و از دل‌ این‌ قصه‌ها قصه‌های‌ دیگری‌ بازآفریده‌ و برگرفته‌ شده‌ است‌. در ادبیات‌ عرفانی‌ به‌ ویژه‌ در مثنوی‌ مولوی‌، نگاه‌ تازه‌ای‌ به‌ قصه‌های‌ قرآن‌ به ویژه‌ به‌ قصه ی‌ یوسف‌ شده‌ است‌ و این‌ رشته‌ هیچ‌گاه‌ در هزار سال ‌ادبیات‌ منظوم‌ و منثور ایران گسسته‌ نشده‌ است‌.

۱- داستان‌نویسی‌ در ادبیات‌ کهن‌ ایران‌:
ادبیات‌ کهن‌ ایران‌ به‌ انواع‌ و اقسام‌ صورت‌های‌ داستانی‌ افسانه‌، تمثیل‌، حکایت‌ و روایت‌ آمیخته‌ است‌. ولی داستان‌نویسی‌ جدید ایران‌، ادامه ی‌ طبیعی‌ و منطقی‌ این‌ ادبیات‌ نیست‌ و در شیوه‌ ی جدید داستان‌ حتا کم‌تر جای‌ پایی‌ از ادبیات‌ کهن‌ ما دیده‌ نمی‌شود؛ امکانات‌ داستان‌نویسی‌ قدیم‌ در جریان‌ داستان‌ جدید راه‌ نجسته‌ است‌ و درست‌ به ‌همین‌ دلیل‌، مخاطب‌ اصلی‌ داستان‌ امروز از تاریخ‌ دیرین‌ داستانی‌ ما بی‌اطلاع ‌است‌ و آن‌ را جز به‌ شکل‌ جدیدش‌ نمی‌شناسد.
شاهنامه ی‌ فردوسی‌، ویس‌ و رامین‌ فخرالدین‌ اسعد، پنج‌ گنج‌ نظامی‌ و گلستان‌ و بوستان‌ سعدی‌ به ‌همراه‌ نمونه‌های‌ فراوان‌ دیگر همچون‌ سیاست‌نامه‌ که‌ دارای‌ قصه‌هایی‌ در دانش‌ کشورداری‌ است‌، و اسرارالتوحید که‌ دارای قصه‌هایی‌ در احوال‌ عارفان ‌است‌، عقل‌ سرخ‌ و آواز پر جبرییل‌، که‌ عرفان‌ و استوره‌ در آن ها درآمیخته ‌است‌، تاریخ‌ بیهقی‌ که‌ قصه‌های‌ تاریخی‌ آن‌ در عین‌ سادگی‌، بسیار جذاب‌ و خواندنی‌ است‌، بخشی‌ از تاریخ‌ ادبیات‌ داستانی‌ ما را شکل‌ می‌دهند. این‌ تاریخ‌ در سیر خود با حکایت های‌ تمثیلی‌ و استعاری‌ کلیله‌ و دمنه، قصه‌های‌ تمثیلی‌ و تربیتی‌ قابوس‌نامه، حکایات‌ پراکنده‌ ی جوامع‌الحکایات ‌و لوامع‌الروایات‌ و داستان‌های‌ عامیانه‌ای‌ همچون‌ هزار و یک‌ شب‌، سمک‌ عیار، رموز حمزه‌، حسین‌ کرد شبستری‌، امیر ارسلان‌ نامدار و … کامل‌ می‌شود.
۲- شگل‌گیری‌ رمان‌ در آستانه‌ مشروطیت‌
یحیی‌آرین‌ پور در جلد دوم‌ “از صبا تا نیما” می‌نویسد:
” رمان‌ و رمان‌نویسی‌ به‌ سبک ‌اروپایی‌ و به‌ معنای‌ امروزی‌ آن‌ تا شصت‌ هفتاد سال‌ پیش‌ که‌ فرهنگ‌ غرب‌ در ایران‌ رخنه‌ پیدا کرده، در ادبیات‌ ایران‌ سابقه‌ نداشت‌. ابتدا رمان‌ها به ‌زبان‌های‌ فرانسه‌ و انگلیسی‌ و روسی‌ و آلمانی‌ یا عربی‌ و ترکی‌ به‌ ایران‌ می‌آمد، و کسانی‌ که‌ به‌ این‌ زبان‌ها آشنا بودند، آن‌ها را می‌خواندند و استفاده‌ می‌کردند. سپس‌ رمان‌هایی‌ از فرانسه‌ و سپس انگلیسی‌ و عربی‌ و ترکی‌ استانبولی ‌به‌ فارسی‌ ترجمه‌ شد … این‌ ترجمه‌ها بسیار مفید و ثمربخش‌ بود، زیرا ترجمه‌کنندگان‌ در نقل‌ متون‌ خارجی‌ به‌ فارسی‌، قهرن از همان‌ اصول‌ ساده‌نویسی‌ زبان‌اصلی‌ پیروی‌ می‌کردند و با این‌ ترجمه‌ها در حقیقت‌، زبان‌ نیز به‌ سادگی‌ و خلوص ‌گرایید و بیان‌، هرچه‌ گرم‌تر و صمیمی‌تر شد و از پیرایه ی‌ لفظی‌ و هنرنمایی‌های ‌شاعرانه‌ که‌ به‌ نام‌ فصاحت‌ و بلاغت‌ به ‌کار می‌رفت‌، به‌ مقدار زیادی‌ کاسته‌ شد “.
رواج‌ ترجمه ی‌ رمان‌های‌ غربی‌ و نظیره‌نویسی‌ آن‌ها در ایران‌، بی‌شک‌ به حرکت‌های‌ اجتماعی‌ یاری رسانده‌ است‌ که‌ حاصل‌ آن‌ آشکار شدن‌ تضاد میان‌ حکومت‌ و مردم‌ و نتیجه ی‌ نهایی‌ آن‌ امضای‌ فرمان‌ مشروطیت‌ توسط‌ مظفرالدین‌شاه‌قاجار بود و در ادامه‌، اصلاحات‌ اداری‌، بسط‌ تجدد و ترقی‌، گسترش‌ علوم‌ جدید،گام ‌به ‌گام‌ پذیرش‌ اجتماعی‌ یافت‌ و نوگرایی‌ در فرهنگ‌، کم‌کم‌ بخشی‌ از نیاز عمومی‌ جامعه‌ شد و “شکل‌ ساده‌ و تعلیمی‌ نثر منشیانه‌ قاجاری‌، یعنی‌ سبک‌ قائم‌مقام‌ فراهانی‌، امیر نظام‌ گروسی‌ و مجدالملک‌ سینکی‌ در برخورد با فرهنگ‌ غرب‌، روش‌ جدلی‌ و منطقی‌” پذیرفت‌.
تاریخ‌ قصه‌نویسی‌ در ایران‌، تاریخ‌ انقلاب‌ در زبان‌ نیز هست‌، زبانی‌ که‌ پس‌ از مشروطیت‌ به‌ سوی‌ نحوه ی‌ گفتار مردم‌ عادی‌ آمده‌ است‌ و خود را از معانی‌ بیان‌ پر تکلف‌ و بی هوده‌ ی لفظی نوعی‌ ” زبان‌ مجلسی ” نه‌ اجتماعی‌، رهایی‌ داده‌ است‌ .
درک‌ ضرورت‌ تحول‌ در زبان‌ نگارش‌ تا آن‌ حد برای‌ روشنفکران‌ و روشن‌بینان‌ جامعه‌ آسان‌ شده‌ بود که‌ در بسیاری‌ از یادداشت‌ها و نامه‌های‌ بر جای‌ مانده‌ از آغاز مشروطیت‌، به‌ این‌ ضرورت‌ تغییر شیوه ی‌ نگارش‌ و دستیابی‌ به‌ نگارشی‌ که‌ نتیجه ی آن‌، گونه ی‌ ادبی‌ جدیدی‌ باشد، برای‌ بازتاب درست ‌تحولات‌ اجتماعی‌، اشاره‌ شده‌ است.
تنی‌ چند از پژوهندگان‌ ادبیات‌ مشروطه‌ و تاریخ‌ بیداری‌ ایرانیان‌، ساده‌نویسی‌ و شکل‌ بیانی‌ مؤثری‌ را که‌ در آخرین‌ سال‌های‌پیش از مشروطه‌ در ایران‌ رواج‌ یافته‌ بود، در پیدایی‌ این‌ تحول‌ سیاسی‌ و اجتماعی‌ بی‌تأثیر ندانسته‌اند و به ‌ویژه‌ کتاب‌هایی‌ همچون‌ ” سیاحت‌نامه‌ ابراهیم‌بیگ ” اثر زین‌العابدین‌ مراغه‌ای‌ را – که‌ توانسته‌ است ‌فساد دوران‌ سال‌های‌ قبل‌ از مشروطیت‌ را با قلمی‌ که‌ یادآور توانایی‌های‌ ولتر در نشان‌ دادن‌ و رسوا کردن‌ عوامل‌ فساد است‌، رقم‌ بزند ـ در این‌ فرایند، اثرگذار و شایان‌ توجه‌ می‌دانند و همچنین‌ ترجمه ی‌ میرزا حبیب‌ اصفهانی‌ از کتاب‌ ” حاجی‌بابای‌ اصفهانی‌” نوشته ی‌ جیمز موریه‌ ـ که‌ نثر آن‌ برخاسته‌ از نثر منشیانه ی ‌قاجاری‌ و وضوح‌ و بی‌تکلفی‌ شیوه‌ ی داستان‌نویسی‌ فرنگی‌ و توجه به‌ اصطلاحات‌، واژه ها و مثل های‌ بومی‌ ایران‌ است‌ ـ بر آثار دو نویسنده‌ بزرگ‌ بعدی‌: علی‌اکبردهخدا و محمدعلی‌ جمال زاده‌ به‌ طور مستقیم‌ مؤثر می‌دانند و این‌ ترجمه‌ را به‌شکلی‌، سَلَف‌ واقعی‌ نثر داستانی‌ امروز ایران‌ برمی‌شمارند .
۱- ۲- نخستین‌ نویسندگان
۱- ۱- ۲- آخوندزاده‌
برای‌ یافتن‌ نخستین‌ رمان‌ ایرانی‌ باید به‌ سال‌ ۱۲۵۳ش‌ بازگردیم‌؛ سالی‌ که‌ “ستارگان‌ فریب‌ خورده‌ ـ حکایت‌ یوسف‌شاه‌ ” نوشته ‌م‌.ف‌ آخوندزاده‌ (۱۱۹۱-۱۲۵۷) را میرزا جعفر قرچه‌داغی‌ به‌ فارسی‌ بر‌گرداند. آدمیت‌، آخوندزاده‌ را پیشرو فن‌ نمایش نامه‌نویسی‌ و داستان‌پردازی‌ اروپایی‌ درخطه ی‌ آسیا دانسته‌ و اهمیت‌ او را نه‌ در تقدم‌ او بر دیگر نـویسنـدگـان‌ خـاورزمیـن‌، کـه‌ در خبـرگی‌ او و تکـنیک‌ مـاهرانـه‌ای‌ می‌دانـد کـه‌ او در نمایش نامه‌نویسی‌ و داستان‌پردازی‌ جدید به‌ کار بسته‌ است‌ .
۲-۱-۲- طالبوف‌
اگر آخوندزاده‌ را نخستین نویسنده ی‌ رمان‌ ایرانی‌ بدانیم‌ که‌ اثر او به‌ زبانی‌ غیر از فارسی‌ تدوین‌ و سپس‌ به‌ فارسی‌ ترجمه‌ شده‌ است‌، لزومن باید از نخستین کسی‌ که‌ نوشته‌ای‌ نزدیک‌ به‌ رمان‌ و به‌ زبان‌ فارسی‌ از او بر جای مانده‌ است‌ نام‌ برد: عبدالرحیم‌ طالبوف‌ تبریزی‌ که‌ در سال‌ ۱۲۵۰ ق‌ در تبریز زاده شد و هشتاد سال‌ زندگی‌ کرد. از نوجوانی‌ به‌ قفقاز رفت‌ و تا پایان عمر در آن جا زیست‌. قفقاز در آن‌ روزگار نزدیک‌ترین‌ کانون‌ اندیشه‌های‌ نو‌ به‌ ایران‌ بود. طالبوف‌ که‌ از طریق‌ زبان‌ روسی‌ اطلاعاتی‌ به‌ دست‌ آورده‌ بود، از راه‌ قلم‌ به‌ بیداری‌ مردم‌ می‌کوشید و آنان‌ را به‌ معایب‌ حکومت‌ استبدادی‌ و لزوم‌ مشروطه‌ آشنا می‌کرد. معروف‌ترین‌ اثر طالبوف‌ ” کتاب‌ احمد” است‌. قهرمان ‌کتاب‌، فرزند خیالی‌ نویسنده‌ است‌ که‌ پرسش های‌ ساده‌ و در عین‌حال‌ حساسی‌ درباره ی ‌اوضاع‌ ایران‌ و علل‌ عقب‌ماندگی‌ آن‌ از پدر می‌پرسد و این‌ پرسش‌ و پاسخ‌، آیینه ی‌تمام‌نمایی‌ از مشکلات‌ و گرفتاری‌های‌ ایرانِ آن‌ روز را باز می‌تابانَد .
۲-۱-۳- زین‌العابدین‌ مراغه‌ای‌
زین‌العابدین ‌مراغه‌ای‌ (۱۲۵۵-۱۳۲۸ ق‌) که‌ او نیز در جوانی‌ مهاجرت‌ کرد، از دیگر کسانی‌ است‌که‌ اثر معروف‌ او ” سیاحت‌نامه‌ ابراهیم‌ بیگ ” ، از نظر قدرت‌ نفوذ بر اندیشه‌ و افکار جامعه ی‌ ایران‌ و هواداران‌ ترقی‌ و اصلاحات‌، کم‌نظیر بوده‌ است‌.
۳- شکل‌گیری‌ رمان‌ تاریخی‌
پس‌ از طالبوف‌ و مراغه‌ای‌، در سال‌های‌ ۱۲۸۴-۱۳۰۰ق‌ که‌ مردم‌ برای‌ به‌ سرانجام‌ رساندن‌ انقلاب‌ مشروطه‌ می‌کوشیدند و جنبش‌ ضد استعماری‌ در گوشه‌ و کنار مملکت‌ به‌ راه‌ افتاده‌ بود، رمان‌ تاریخی‌ به‌ عنوان‌ مطرح‌ترین‌ گونه‌ ادبی‌ رخ‌ نمود.
عمومن از محمدباقر میرزا خسروی‌ کرمانشاهی‌ (۱۲۲۶-۱۲۹۸ ق‌) یکی‌ از پیشروان‌ نثر نو‌ ادبی‌ به‌ عنوان‌ نویسنده‌ ی نخستین‌ رمان‌ تاریخی‌ ایران‌ نام‌ می‌برند. او رمان‌ ” شمس‌ وطغرا ” را در سال‌ ۱۲۸۷ ق‌ نوشت‌ و در آن‌، دوره ی‌ آشفته ی‌ حمله ی‌ مغول‌ را به‌ ایران‌، ترسیم‌ کرد. با این‌که‌ زمینه ی‌ اثر، تاریخی‌ است‌، خسروی‌ کوشیده‌ روایتی‌ عاشقانه ‌و گیرا، پر از ماجراهای‌ هیجان‌آفرین‌ پدید آورد.
شیخ‌موسی‌ کبودرآهنگی‌ ‌در سال‌ ۱۲۹۸ ق‌ رمان‌ تاریخی‌ “عشق‌ و سلطنت” یا ” فتوحات‌ کورش‌ کبیر” را چاپ کرد؛ میرزاحسن‌خان‌ بدیع‌ نصرت‌الوزاره‌ با چاپ‌ رمان‌ ” داستان‌باستان ” در سال‌ ۱۲۹۹ق‌. در تهران‌، و صنعتی‌زاده‌ کرمانی‌ با چاپ‌ ” دام‌گستران” و رمان‌ تاریخی‌ ” داستان‌ مانی”، نخستین‌ رمان‌های‌ تاریخی‌ را پدید آوردند.
۴- شکل‌گیری‌ رمان‌ اجتماعی‌ در ایران‌
صنعتی‌زاده ‌علاوه‌ بر رمان‌ تاریخی‌، رمان‌ اجتماعی‌ نیز نوشت‌ که‌ به‌ قول‌ نویسنده‌ ی ” از صبا تا نیما ” ، رمان‌ ” مجمع‌ دیوانگان ” او نخستین‌ اتوپیا (مدینه‌ فاضله‌) در زبان ‌فارسی‌ است‌. مشفق‌ کاظمی‌ با نوشتن‌ ” تهران‌ مخوف “، عباس‌ خلیلی‌ با رمان‌های‌ ” روزگار سیاه” (۱۳۰۳)
” انتقام ” (۱۳۰۴) و حاج‌ میرزا یحیی‌ دولت‌آبادی‌ با نوشتن‌ رمان‌ “شهرناز” در سال‌ ۱۳۵۵ ق‌. نوع‌ دوم‌ از رمان‌های‌ فارسی‌ را که‌ زمینه ی ‌اجتماعی‌ در آن‌ها تعمیم‌ بیش تری‌ داشت‌، با نمایش‌ گوشه‌هایی‌ از زندگی‌ معاصر، یا معایب‌ و مفاسد آن‌، پدید آوردند.
۵- داستان‌ مدرن‌ (پیش‌ از دهه‌ ی ۴۰)
۱- ۵ – جمال زاده‌؛ آغازگر راه‌
آن چه‌ به‌ عنوان‌ قصه‌ به‌ معنای‌ امروزی‌ و به‌ صورت‌ یک‌ شکل‌ نو ادبی‌ در غرب‌ بیش‌ از ۳۰۰ سال‌ سابقه‌ دارد، در ایران‌ عمر‌ آن‌ به‌ ۱۰۰ سال‌ نمی‌رسد و مجموعه ی‌ قصه‌های‌ کوتاه‌ “یکی‌ بود یکی‌ نبود” ،سرآغاز قابل‌ اعتنای آن‌ است‌.
با یکی‌ بود یکی‌ نبود یکی‌ از مهم‌ترین‌ رویدادهای ادبی‌ تاریخ‌ ادبیات‌ ایران‌ روی داده است‌. “با جمال زاده‌ نثر مشروطیت‌ قدم‌ در حریم‌ قصه‌ می‌گذارد و حکایت‌های‌ پیش‌ از مشروطیت‌ به‌ سوی ابعاد چهارگانه‌ ی قصه‌ یعنی‌: زمان‌، مکان‌، زبان‌ و علیت‌ روی‌ می‌آورند و کاریکاتورهای‌ دهخدا جای‌ خود را به‌ کاراکترهای‌ جمال زاده‌ می‌دهند؛ اگر چه‌ این‌ کاراکترها خود در مقایسه‌ با شخصیت‌های‌ قصه‌های‌ هدایت‌ و چوبک‌ و آل‌احمد، کاریکاتورهایی‌ بیش‌ نیستند، آن‌ها از یک‌ جوهر شخصی‌ و تا حدی‌ تشخصّ فردی ‌برخوردار هستند که‌ به‌ آسانی‌ می‌توان‌ آن‌ها را از کاریکاتورهای‌ اغراق‌ شده ی‌ چرند و پرند جدا کرد. عامل‌ علیت‌ ـ هر قدر هم‌ ناچیز ـ موقعیت‌ کاراکترهای‌ جمال زاده‌ را از کاریکاتورهای‌ دهخدا جدا می‌کند و از همه‌ بالاتر همه‌ یا بیش تر عوامل‌ و عناصر قصه ی‌ قراردادی‌ و قصه‌نویسی‌ حرفه‌ای‌، در قصه‌نویسی‌ جمال زاده‌ دیده‌می‌شود “.
هم ‌زمان‌ با جمال زاده‌، حسن‌ مقدم‌ (علی‌ نوروز) نیز چند داستان ‌کوتاه‌ نوشت‌؛ ولی‌ داستان‌نویسی‌ را چندان‌ جدی‌ نگرفت‌ و بعدها به ‌نمایش نامه‌نویسی‌ روی‌ آورد. اما جمال زاده‌ (۱۲۷۶-۱۳۷۷ق‌.) نخستین‌ ایرانی‌ای‌ است‌که‌ با نیت‌ و قصد و آگاهانه‌ و با ترکیبی‌ داستانی‌ و نه‌ مقاله‌ای‌، به‌ نوشتن ‌پرداخت‌ و نخستین داستان‌های‌ کوتاه‌ فارسی‌ را به‌وجود آورد. اگرچه‌ تا قبل‌ از هدایت‌، نیما و پیش‌ از او ـ و حتا‌ پیش‌ از جمال زاده‌ ـ علی‌ عمو (نویسنده ی‌ نشریه‌ ی خیرالکلام‌ رشت‌) و کریم‌ کشاورز (نویسنده ی‌ داستان‌ کوتاه‌ “خواب” در مجله ی‌ فرهنگ‌ رشت‌) و دهخدا در نوشتن‌ داستان‌واره‌های‌ کوتاه‌ و مضمون های‌ زندگی‌ روزمره‌، جای‌ درخور ستایشی‌ دارند.
۲-۵- هدایت‌
پس‌ از جمال زاده‌ باید از صادق‌ هدایت‌ به‌عنوان‌ شایسته‌ترین‌ میراث‌دار او نام‌ برد. هدایت‌ از فارغ‌التحصیلان‌ دارالفنون‌ و دبیرستان‌ سن‌ لویی‌ تهران‌ بود که‌ در سال‌ ۱۳۰۵ ش‌ با کاروان‌ دانش‌آموزان‌ اعزامی‌ به‌ اروپا به‌ بلژیک‌ فرستاده‌ شد تا در رشته ی‌مهندسی‌ راه‌ و ساختمان‌ تحصیل‌ کند؛ ولی او یک‌ سال‌ بعد برای‌ تحصیل‌ در رشته ی‌معماری‌ رهسپار پاریس‌ شد. “هدایت‌ در اواخر سال‌ ۱۳۰۸ و اوایل‌ ۱۳۰۹ ش‌ نخستین‌ داستان‌های‌ زیبای‌ خود را به‌ نام‌های‌: مادلن‌، زنده‌ به‌گور، اسیر فرانسوی‌ و حاجی‌ مراد در پاریس‌ نوشت و پس‌ از بازگشت‌ به ‌ایران‌ داستان‌ آتش‌پرست‌ و سپس‌ داستان‌های‌ داوود گوژپشت‌، آبجی‌ خانم‌ و مرده‌خورها را در تهران‌ نوشت‌ و آن‌ها را با نوشته‌های‌ پاریس‌ یکجا در مجموعه‌ای‌ به‌ نام‌ “زنده‌ به‌گور” در سال‌ ۱۳۰۹ ش‌. منتشر کرد “.
بنابراین‌ زنده‌ به‌گور نقطه ی‌ تحول‌ داستان‌نویسی‌ ایران‌ است‌ و از این‌ زمان ‌باید حیات‌ ادبی‌ جدیدی‌ را در ایران‌ در نظر گرفت. هدایت‌، در سال‌ ۱۳۱۵ ش‌. به ‌بمبئی‌ رفت‌. این‌ سفر اگر چه‌ کم‌تر از یک‌ سال‌ طول‌ کشید، موجب‌ شد که‌ او افزون ‌بر یافتن‌ اطلاعات‌ گسترده ای‌ درباره ی‌ ادبیات‌ فارسی‌ میانه‌ (پهلوی‌)، شاهکار معروف‌خود “بوف‌ کور” را که‌ در تهران‌ آغاز کرده‌ بود، به‌ پایان رسانَد و آن‌ را درهمان‌ سال‌ ۱۳۱۵ با خط‌ خود به‌ صورت‌ پلی‌ کپی‌ در نسخه های‌ اندکی و به‌ قولی‌ در ۱۵۰ نسخه‌ تکثیر کند. آل‌احمد بوف‌ کور را معروف‌ترین‌ اثر هدایت‌ می‌داند که‌به‌ دنبال‌ خود سلسله‌ای‌ از “بوف‌ کور” ها به‌ وجود آورده‌ است‌. “هدایت‌ در بوف‌کور همه ی‌ زرّادخانه‌های‌ هنری‌ خود را به‌ نمایش‌ گذاشته‌ است‌؛ جمله‌ها موجز، فشرده‌، شاعرانه‌ و با وجود سهل‌انگاری‌های‌ لفظی‌، مؤثر و فصیح‌ است‌. در پرداخت ‌ساخت‌ ساده‌ و انعطاف‌پذیر رمان‌ که‌ هم‌ لحظه‌های‌ شاعرانه‌ و ظریف‌ را باز می‌گوید و هم‌ صحنه‌های‌ پرخشونت‌ را … توفیقی‌ چشمگیر دارد “.
۳- ۵ – بزرگ‌ علوی‌
علوی‌ که‌ هم‌چون‌ هدایت‌ از روشنفکران‌ تحصیل‌کرده ی‌ اروپا به‌ شمار می‌آید، نخستین‌ قصه‌های‌ قابل‌ توجهش‌، مربوط‌ به‌ همان‌ سال‌های‌ تحصیل‌ در اروپاست‌ که‌در آن‌ها نوعی‌ گرایش‌های‌ رمانتیک‌ نزدیک‌ به‌ روحیه ی‌ ایرانی‌ وجود دارد. او به‌تدریج‌ شیوه ی کار خود را تغییر داد و قصه‌های‌ ممتازی‌ همچون‌: نامه‌ها، رقص‌ مرگ‌، گیله‌مرد و رمان‌ “چشم‌هایش” را نوشت‌. ساختار این‌ رمان‌ ـ که‌ شاید بتوان‌ آن‌ را به ترین‌ اثر علوی‌ دانست‌ ـ با وجود وصف‌ صحنه‌های‌ اجتماعی‌ آن‌- غنایی‌ است‌. این‌ شیوه‌ در داستان‌های‌ کوتاه‌ او نیز راه‌ یافته‌ است‌. چمدان‌، نامه‌، ورق‌پاره‌های‌ زندان‌، میرزا، ۵۳ نفر، موریانه‌ و هویت‌ (۱۳۷۷) از دیگر آثار اوست‌.
۴-۵ – صادق چوبک‌
“خیمه‌شب‌بازی” نخستین مجموعه ی‌ قصه‌های‌چوبک‌ است‌ که‌ در‌ سال‌ ۱۳۲۴ش به‌ شیوه ی‌ قصه‌نویسان‌ پیشرو پدید آمده‌ و بر آثار نسل‌ نویسندگان‌ هم‌عصر او و پس‌ از وی‌ سایه‌ افکنده ‌است‌. براهنی‌ قصه‌های‌کوتاه‌ چوبک‌ را در تلفیقی‌ متناسب‌ با تکنیک‌ ادگار آلن‌پو (قصه‌نویس‌ و شاعر آمریکایی‌) و تکنیک‌ قصه‌نویسی‌ اواخر سده ی نوزده‌ روسیه‌ می‌داند. ولی رمان‌” تنگسیر” را که‌ بر پایه ی‌ جهان‌بینی‌ رئالیستی‌ بنا نهاده‌ شده‌ است‌، به‌ لحاظ ‌ویژگی‌های‌ نثری‌، زیباترین‌ اثر چوبک‌ دانسته‌اند. پس‌ از تنگسیر، سنگ‌ صبور آخرین‌ رمان‌ چوبک‌ است‌. پس‌ از خیمه‌شب‌بازی‌ سه‌ مجموعه‌ ی دیگر از قصه‌های‌کوتاه‌ چوبک‌ به‌ نام‌های‌: انتری‌ که‌ لوطی‌اش‌ مرده‌ بود، روز اول‌ قبر و چراغ‌ آخر، نیز چاپ‌ و منتشر شده‌ است‌.
۵-۵- به‌آذین‌
به‌آذین‌ (محمود اعتمادزاده‌) پرکارترین‌ و تأثیرگذارترین‌ نویسنده‌ای‌ است‌که‌ برای‌ مقابله‌ با سنت‌های‌ تاریخ‌نویسی‌ در رمان‌ و مفاخره‌ به‌ گذشته‌های‌ دور، به‌ نگارش‌ “دختر رعیت” (۱۳۳۱) دست‌ زد که‌ در شمار نخستین‌ داستان‌های‌ روستایی ‌واقع گرایانه ی‌ فارسی‌ قرار می‌گیرد. از به‌آذین‌ پیش از نشر دختر رعیت‌، دو مجموعه‌ داستان‌ به‌ نام‌های‌ پراکنده‌ (۱۳۲۳) و به‌ سوی‌ مردم‌ (۱۳۲۷) انتشار یافته‌ است‌. ولی مجموعه‌ داستان‌ “مهره‌ مار” و رمان‌ “از آن‌ سوی‌ دیوار” (۱۳۵۱) از آثار جدیدتر اوست‌ که‌ در مجموع‌ از آثار گذشته ی‌ او چندان‌ فاصله‌ نگرفته ‌است‌.
۶-۵ – جلال آل‌احمد
آل‌احمد که‌ در داستان‌هایش‌ به‌نوعی‌ تعادل‌ و تصویر بی‌طرفانه‌ از صحنه‌های‌ زندگی‌ دست‌ یافته‌ است‌، نویسنده‌ای‌ است‌ مسئول‌ و متعهد؛ با نگاهی‌ اجتماعی‌تر نسبت‌ به‌ پیشینیان‌ خود و فردیتی‌ کم‌تر و با تعهد آمیخته‌ با منش‌ روشنفکری‌ اجتماع‌گرا که‌ عمومن آثارش‌ در وجه های گوناگون، خالی‌ از این‌ دیدگاه‌ و نگرش‌ نیست‌. مدیر مدرسه‌، نفرین ‌زمین‌، سه‌ تار، زن‌ زیادی‌، پنج‌ داستان‌، دید و بازدید و “ن‌ و القلم” ازمشهورترین‌ آثار داستانی‌ اوست‌. اگر چه‌ چند تک‌ نگاری‌ و کتاب‌های‌ “غرب‌زدگی‌” و “در خدمت‌ و خیانت‌ روشنفکران” نیز از آثار مشهور اوست‌، که‌ تفکر اجتماعی‌ و ادبی‌ نویسنده‌ را تا پس‌ از سال‌های‌ چهل‌، نشان‌ می‌دهد.
۷- ۵ -ابراهیم گلستان‌
ابراهیم‌ گلستان‌ در نخستین مجموعه ی‌ داستانش‌ “آذر ماه‌ آخر پاییز” (۱۳۲۸) نشان‌ داده‌ است‌ که‌ در به‌کارگیری‌ صنعت‌ داستان‌نویسی‌، به‌ ویژه‌ پیروی‌ از شیوه‌ و شگرد نگارشی‌ فالکنر، چیره‌دست‌ است‌. شکار سایه‌، اسرار گنج‌دره‌ جنی‌ و “جوی‌ و دیوار” و “تشنه‌” از دیگر مجموعه‌های‌ داستانی‌ اوست‌ که‌ نویسنده‌ در مجموع‌ آن‌ها در شکستن‌ زمان‌ و به‌ زمان‌ حال‌ آوردن‌ رویدادها‌، موفق‌ بوده‌ است‌.
۸-۵ – بهرام‌ صادقی‌
هم‌ ارز با آل‌احمد و گلستان، بهرام‌ صادقی‌ سر برمی‌کند و از سال‌ ۱۳۳۷ نخستین‌ قصه‌هایش‌ را در مجله ی سخن‌ به‌ چاپ‌ می‌رساند. صادقی‌ جست‌وجوگر لایه‌های‌ عمیق‌ ذهنی ‌بازماندگان‌ نسل‌ شکست‌ است‌. دو اثر معروف‌ صادقی‌ عبارتند از: ملکوت‌، “سنگر و قمقمه‌های‌ خالی”.
۶- داستان‌ مدرن‌ (پس‌ از دهه‌ ی ۴۰)
از دهه‌ چهل‌ به‌این‌ سو، به‌تدریج‌ باید حساب‌ تازه‌ای‌ برای‌ ادبیات‌ داستانی‌ ایران‌ گشود: غلامحسین‌ ساعدی‌ در نمایش‌ و تشریح‌ فقر، هوشنگ‌ گلشیری‌ با آوردن‌ تکنیک‌تازه‌ای‌ در نوشتن‌ ـ به‌ویژه با شازده‌ احتجاب‌ ـ، نادر ابراهیمی‌ با حکایت های ‌شبه‌ کلاسیک‌، جمال‌ میرصادقی‌ با ایجاد طیف‌ جدیدی‌ از قصه‌ در حد فاصل‌ زندگی‌سنتی‌ و نو و محمود دولت‌ آبادی‌ با رئالیسمی‌ برخاسته‌ از مکتب‌ گورکی‌ و توانایی‌ کم‌مانند در توصیف‌ و بیان‌ حرکت‌، احمد محمود، اسماعیل‌ فصیح‌، علی‌اشرف‌ درویشیان‌، ناصر ایرانی‌، علی‌محمد افغانی‌، منصور یاقوتی‌ و نسل‌جدیدی‌ از نویسندگان‌ هم‌چون‌: احمد مسعودی‌، محمود طیاری‌، مجید دانش‌، آراسته‌ و … و زنان‌ داستان‌نویسی‌ چون‌ مهشید امیرشاهی‌، گلی‌ ترقی‌، شهرنوش‌ پارسی‌پور، غزاله‌ علیزاده‌ و چهره‌ شاخص‌ این‌ گروه‌، سیمین‌ دانشور، هریک‌ بخش‌ عمده‌ای ‌از تحول‌ داستان‌نویسی‌ سال‌های‌ پس‌ از چهل‌ را به‌ خود اختصاص ‌دادند.
۱-۶ – سیمین‌ دانشور
سیمین‌ دانشور در این‌ میان‌ با نوشتن‌ رمان‌ سووشون‌ (۱۳۴۸) به‌ سرعت‌ به‌ برجستگی‌ شایسته‌ای‌ رسید.
برای ‌سووشون‌ در بخش رمان‌ اجتماعی‌ ایران‌ منزلت‌ مهمی‌ قایلند و این‌ اثر را نخستین ‌اثر کامل‌ در نوع‌ “رمان‌ فارسی‌” به‌ شمار می‌آورند. سیمین‌ دانشور چند مجموعه ی‌ داستان‌ کوتاه‌ و دو جلد از رمان‌ “جزیره‌ سرگردانی” را نیز در سال‌های‌ اخیر نوشته‌ است‌ که‌ این‌ اثر به‌ نظر مخاطبان‌ او در اندازه‌های ‌سوشون‌ نیست‌ .
۲-۶ – احمدمحمود و معاصرانش‌
در میان‌ داستان‌نویسان‌ دهه ی‌ چهل‌ به‌ بعد، احمد محمود که‌ رمان‌ “همسایه‌ها”ی‌ او (۱۳۵۳) از نظر گستردگی‌ و تنوع‌ ماجراها، تعداد شخصیت‌ها و گستردگی‌ لحن‌ محاوره‌ای‌ و توصیفات‌ جزء به ‌جزء از حرکات‌ و گفت‌وگوها در میان‌ رمان‌های‌ ایرانی‌ ممتاز است‌، با رمان‌های‌ داستان‌ یک‌ شهر ، زمین‌ سوخته‌، مدار صفر درجه‌ و … همچنان ‌داستان‌سرای‌ جنوب‌ ایران‌ (خوزستان‌) باقی‌مانده‌است‌. اگر همسایه‌های‌ احمدمحمود (متولد ۱۳۱۰) را فصل‌ ممیزه‌ای‌ در رمان‌نویسی‌ اواخر سال‌های‌ پیش از پیروزی‌ انقلاب‌ بهمن به شمار آوریم، انصاف‌ حکم‌ می‌کند طلیعه‌ جدیدی‌ را که ‌با بره‌ گمشده‌ راعی‌ (۱۳۵۶) اثر هوشنگ‌ گلشیری‌، باید زندگی‌ کرد احمد مکانی‌ (مصطفی‌ رحیمی‌)، سگ‌ و زمستان‌ بلند (۱۳۵۴) شهرنوش‌ پارسی‌پور، مادرم‌ بی‌بی‌جان‌ (۱۳۵۷) اصغر الهی‌، سال‌های‌ اصغر (۱۳۵۷) ناصر شاهین‌بر و شب‌ هول‌ (۱۳۵۷) هرمز شهدادی‌، روی‌ کرد، به ‌یاد داشته‌ باشیم‌ و جلد نخست‌ اثر تحسین‌برانگیز محمود دولت ‌آبادی‌، کلیدر (۱۳۵۷) را نیز به‌ عنوان‌ یک‌ رمان‌ روستایی ‌با همه ی ارزش‌های‌ حرفه‌ای‌ رمان‌نویسی‌، در چشم‌انداز ادبیات‌ داستانی‌ به‌ شایستگی‌ ببینیم‌ و باب‌ جدیدی‌ را با آن‌ها بگشاییم‌.
۳-۶ – محمود دولت‌آبادی‌
دوره ی‌ کامل‌ کلیدر با (۱۰جلد) پس‌ از انقلاب‌ بهمن‌ منتشر شده‌ است‌. این‌ رمان‌ عظیم‌ از رویدادهایی‌ سخن‌ می‌گوید که‌ در محیط‌های‌ عشایری‌ و روستایی‌ خراسان‌ می‌گذرد و به‌ طور عمده‌، رمانی‌ اجتماعی‌ ـ حماسی‌ است‌. اشخاص‌ آن‌ برخاسته‌ از موقعیت ‌اجتماعی‌ و حماسی‌ هستند و بر آن‌ نیز اثر می‌گذارند و خط‌ کلی‌ داستان،‌ مبارزه‌ای ‌دهقانی‌ ـ عشیره‌ای‌ است‌ و در نهایت‌ بر ضد حاکمیت‌ ستمشاهی‌. دولت‌آبادی‌ این ‌زمینه ی‌ فکری‌ را پیش‌ از کلیدر نیز در داستان‌های‌ گاواره‌بان‌، اوسنه‌ باباسبحان‌، لایه‌های‌ بیابانی‌ و … نشان‌ داده‌ است‌. رمان‌ جای‌ خالی‌ سلوچ‌ (۱۳۵۶) نیز داستان‌ فقر و محرومیت‌ مردم‌ است‌ و درگیری‌های‌ روستاییان‌ و ایلات‌شرق‌ ایران‌ را بازتاب می دهد و تصویرهای‌ حقیقی‌ از زندگی‌ این‌ مردم‌ را به‌ دست‌می‌دهد. آخرین‌ رمان‌ مطرح‌ و قابل‌ اعتنای‌ دولت‌آبادی‌، “روزگار سپری‌ شده‌ مردم‌سالخورده” ، همچنان‌ روایت‌گر محرومیت‌ها و فقر عمومی‌ است‌ و داستان‌ که‌ از زبان ‌سامون‌ و یادگار ـ دو راوی‌ از یک‌ خانواده‌ ـ نقل‌ می‌شود، حکایت‌گر ماجراهای ‌تلخی‌ است‌ که‌ بر سر مردم‌ روستایی‌ در سبزوار از سال ۱۳۰۱ تا دوره ی‌ پس‌ از شهریور ۱۳۲۰ رفته‌ است‌ .
۷- داستان‌ نویسی‌ در دهه های ۶۰ و ۷۰
پس‌ از دولت‌آبادی‌ در دهه‌ ۶۰ از چهره‌های‌ شاخص‌ داستان‌نویسی‌ به‌ شرح‌ زیر می‌توان‌ نام‌ برد:
رضا براهنی‌: رازهای‌ سرزمین‌ من‌ (۱۳۶۶)، محسن‌ مخملباف‌: باغ‌ بلور (۱۳۶۵)، منیرو روانی‌پور: اهل‌ غرق‌ (۱۳۶۸) و دل‌ فولاد (۱۳۶۹). احمد آقایی‌: چراغانی‌ در باد (۱۳۶۸)، شهرنوش‌ پارسی‌پور: طوبا و معنای‌ شب‌ (۱۳۶۷)، اسماعیل‌ فصیح‌: ثریا در اغما (۱۳۶۲) و زمستان‌ ۶۲ (۱۳۶۶) و مجموعه‌ قصه‌های‌ نمادهای‌ دشت‌ مشوش‌ (۱۳۶۹) و عباس‌ معروفی‌: سمفونی‌ مردگان‌ (۱۳۶۸). این رمان‌ آخری که ‌به‌ نظر برخی‌ از صاحب‌نظران‌ به‌ لحاظ‌ ویژگی‌های‌ ساختاری‌ قابل‌ مقایسه‌ با خشم‌ و هیاهوی‌ فالکنر است‌، سرنوشت‌ اضمحلال‌ یک‌ خانواده‌ و بیان‌ کننده ی‌ فنا و تباهی‌ ارزش‌هاست‌.
عباس معروفی‌، دهه‌ هفتاد را نیز با رمان سال‌ بلوا (۱۳۷۱) آغاز می‌کند. او که‌ از تجربه ی‌ سمفونی‌ مردگان‌ گذشته‌ است‌، با سال‌ بلوا به ‌فرازی‌ نو در رمان‌ معاصر می‌رسد.
در سال‌ ۱۳۷۲، ابراهیم‌ یونسی‌ که‌ در ترجمه‌، چهره ی‌ سرشناسی‌ است‌، رمان‌ گورستان‌ غریبان‌ را ـ که‌ بیان‌ گوشه‌ای‌ از تاریخ‌ مبارزات‌ مردم‌ مناطق‌ کردنشین‌ است‌ ـ عرضه‌ می‌کند و اسماعیل‌ فصیح‌ با سه‌ رمان‌، فرار فروهر (۱۳۷۲)، باده‌ کهن‌ (۱۳۷۳) و اسیر زمان‌ (۱۳۷۳) همچنان‌ پرکار می‌نماید. اما چهره ی‌ داستانی‌ فصیح‌ را بیش تر باید در دو رمان‌ ثریا دراغما و زمستان‌ ۶۲ جست‌وجو کرد.
رمان‌ رژه‌ بر خاک‌ پوک‌ (۱۳۷۲) اثر شمس‌لنگرودی‌ و مجموعه‌ قصه‌ قابل‌ توجه‌ “یوزپلنگانی‌ که‌ با من‌ دویده‌اند” (۱۳۷۳) نوشته‌ ی بیژن‌ نجدی‌، آثار ماندگار و اثرگذاری‌ هستند که‌ در سال‌های‌ اوایل‌ دهه ی ‌هفتاد نشر یافته‌اند و جامعه ی‌ ادبی‌ ما از آن‌ها بی‌تأثیر نبوده‌ است‌.
آخرین ‌رمان‌ مطرح‌ سال‌های‌ دهه‌ هفتاد، رمان‌ آزاده‌ خانم‌ نوشته ی‌ رضا براهنی‌، اثری ‌است‌ آوانگارد و به ‌طوری‌که‌ از خود اثر و از قول‌ نویسنده‌اش‌ برمی‌آید، ضد واقعیت‌گرا و ضد مدرن‌ است‌. ولی ظرافت‌ها و زیبایی‌های‌ ویژه ی‌ این‌ رمان‌ آن اندازه هست‌ که‌ نتوان‌ به‌ آسانی‌ از آن‌ چشم‌ پوشید .
۸- پس‌ از دهه ی‌ ۷۰
از میان‌ داستان‌نویسان‌ دهه ی‌ ۷۰ باید در ادبیات‌ داستانی‌ امروز نام‌هایی‌ چون‌: امیرحسین‌ چهل‌تن‌، جواد مجابی‌، محمد محمدعلی‌، مسعود خیام‌، اصغر الهی‌، منصور کوشان‌، رضا جولائی‌، شهریار مندنی‌پور، منیرو روانی‌پور، خاطره‌ حجازی‌، زویا پیرزاد، حسین‌ سناپور، حسن‌اصغری‌، ابوتراب‌ خسروی‌، قائم‌ کشکولی‌ و… را در حافظه ی‌ بیدار خود به‌ عنوان‌ خواننده ی‌ حرفه‌ای‌ داستان‌ نگه‌ داریم‌ و نگرنده ی‌ راه‌ دشوار ولی‌ پیوسته ی‌ داستان ‌متفاوت‌ این‌ عصر باشیم‌.
نخل‌های‌ بی‌سر نوشته ی‌ قاسم علی‌ فراست‌، عروج‌ نوشته ی‌ ناصر ایرانی‌، سرور مردان‌ آفتاب‌ نوشته ی‌ غلامرضا عیدان‌ و اسماعیل‌ نوشته‌ محمود گلابدره‌ای‌ مقدمه‌ای‌ است‌ ـ اگرچه‌ نه‌ چندان‌ روشمند و قوی‌ و منسجم‌ ـ بر آن چه‌ از نظر موضوعی‌، راهی‌ نو در ادبیات‌ داستانی‌ امروز ماست‌.
داستان‌ جنگ‌ در جهان‌، بخش‌ عمده‌ای‌ از جایگاه‌ داستانی‌ را به‌ خود اختصاص‌ داده‌ و خوانندگان‌ فراوانی‌ دارد. جنگ‌ هشت‌ساله ی‌ ما نیز می‌تواند و باید در ادبیات‌ داستانی‌ جای‌ بیش تری‌ را تصاحب‌ کند، و بی‌گمان‌ نمونه‌های‌اندکی‌ را که‌ نام‌ بردیم‌، و رمان‌های‌ اوایل‌ جنگ‌ همچون‌: زمین‌سوخته‌ احمد محمود و زمستان‌ ۶۲ اسماعیل‌ فصیح‌ و نمونه‌های‌ نه‌چندان‌ قابل‌توجهی‌ که‌ در سال‌های‌ اخیر چاپ‌ شده‌ است‌، در این‌ راه‌ بسنده‌ نیست.
منابع‌
ـ آرین‌پور، یحیی‌: از صبا تا نیما (ج‌ دوم‌(،تهران‌، شرکت‌ سهامی‌ کتاب‌های‌ جیبی‌، ۱۳۵۰.
ـ براهنی‌، رضا: قصه‌نویسی‌ ،تهران‌: نشرنو، ۱۳۶۱.
ـ جمال‌زاده‌، سیدمحمدعلی‌: یکی‌ بود یکی‌ نبود، معرفت‌، بی‌تا، بی‌جا.
ـ رب‌گری‌یه‌، آلن‌: قصه‌ نو، انسان‌ طرز نو ، ترجمه ‌دکتر محمدتقی‌ غیاثی‌، تهران‌: امیرکبیر، ۱۳۷۰.
ـ سپانلو، محمدعلی‌: نویسندگان‌ پیشرو ایران، تهران‌: نگاه‌، ۱۳۶۶.
ـ سلیمانی‌، محسن‌: چشم‌ در چشم‌ آینه، تهران‌: امیرکبیر، ۱۳۶۹.
ـ شمخانی‌، محمد: “قصه‌ قصه‌ مؤلف ‌است‌” ،روزنامه‌ جامعه‌، سال‌ یکم‌، شماره‌ یکم‌، اردیبهشت‌ ۱۳۷۷.
ـ عابدینی‌،حسن‌: صد سال‌ داستان‌نویسی‌ در ایران‌ (ج‌ ۱)، تندر، ۱۳۷۶.
ـ قربانی‌،محمدرضا: نقد و تفسیر آثار محمود دولت‌ آبادی، آروین‌، ۱۳۷۷.
ـ کوندرا، میلان‌: هنر رمان‌ ، ج‌ سوم‌، ترجمه‌ پرویز همایون‌پور، تهران‌: نشر گفتار، ۱۳۷۲.
ـ گلشیری‌، احمد: داستان‌ و نقد داستان‌، (ج‌ ۱)، تهران‌: نگاه‌، ۱۳۷۱.
ـ مرادی‌صومعه‌سرایی‌، غلامرضا: “پایانی‌ برای‌ قصه‌نویسی‌ سنتی‌”، رشت‌، ویژه‌ نامه‌ ادبی‌ و هنری‌ کاچ‌، ۱۳۷۲.
ـ مویزانی‌، الهام‌: آینه‌ها، جلداول‌، تهران‌: روشنگران‌، ۱۳۷۲.
ـ ؟ : نظریه‌ رمان، ترجمه‌ حسین‌ پاینده‌، تهران‌: وزارت‌ فرهنگ‌ و ارشاد اسلامی‌، ۱۳۷۴.

نمایشگاه کتاب

شورای نویسندگان - فروردین ۱۳۹۰

بیست و دومین نمایشگاه بین المللی کتاب تهران ۱۶ اردیبهشت ماه در محل مصلی ” مصلا ” تهران بر گزار می شود.

مصلی ” مصلا ” جائی که برای برگزاری نمایشگاه ین المللی کتاب تهران تخصیص داده اند برای کوچک کردن ارزش کتاب و توهین به کتابخوان است.
مصلا برای نماز خواندن است نه برای نمایشگاه کتاب….برای امری خصوصی است و نه موضوعی مورد توجه جهانیان. این انتخاب نا میمون از میراث های یکی از الواط های رژیم است که معلوم نیست دمش به کدامین سازمان یا تشکیلات عربی بند است ….اخوان المسلمین…..حماس….. حزب الله یا….و گمارده!! بودنش بر مسند ارشاد !!! مردم، دهن کجی به آنها بود.
در کشوری که برعکس نهند نام زنگی کافور، چنین کسی می شود راهنما و قیم مردم و نمایشگاه آبرومند کتاب را نیز به محل مصلی که برای نماز است می برد.
کشاندن مردم به گورستان برای مراسم عروسی فقط بر پایه تحقیر انجام می شود که باید با آن مقابله کرد و بنحو بارزی آن را تحریم نمود
نمایشگاهی که ضمنن برای قدرت نمائی و نسق گیری از ناشر و مردم است.
و هر ساله برای این قدرت نمائی بعضی از کتابهائی را که خود اجاه نشر داده اند توقیف می کنند و برای خود جنجال می آفرینند
باید شرکت در آن را برای حفظ پرستیژ کتاب تحریم کرد.

کتابخانه ای برای همه

شورای نویسندگان - فروردین ۱۳۹۰

کتابخانه ای که به همت دوستداران ادبیات و به یاری نویسندگان نازنین هر روز با افزودن کتابهای جدید کاملتر می شود.
کتابخانه گذرگاه یکی از راحت ترین کتابخانه های روی اینترنت است و به آسانی و راحتی می توان از آن استفاده کرد
در این کتابخانه، کتابها به ردیف در زیر هم قرار گرفته اند و هر کتاب فقط بایک کلیک برای مشتاقان آغوش باز می کند، هم برای خواندن بر روی نت و هم برای گرفتن پرینت و نگهداری و خواندن در فرصتی مناسب تر.

تلاش و کوشش این بوده که در هر ماه کتاب یا کتابهائی به این مجموعه اضافه شود. پیروی این خواست در این ماه
دو کتاب ِ
دو قرن سکوت – کار ماندنی زنده یاد عبدالحسین زرین کوب…..و
جزیره – نوشته زنده یاد غزاله علیزاده
بر کتابهای این کتابخانه اضافه شده است.

دوقرن سکوت، کتابی است تاریخی که توانائی نویسنده ، آن را بسیار شاخص کرده است با مقدمه ای بر چاپ دوم آن، که بسیار خواندنی است.
جزیره ، داستان شیوائی است که ما را بیشتر با نویسنده کتاب ماندگار ” خانه ادریسی ها ” آشنا می کند.

بر چرا ها نیز توجه داریم

محمود صفریان - فروردین ۱۳۹۰

به دفعات گفته و باز می گوئیم، چون یکی از هدف های اساسی رسانه گذرگاه است

در ماهنامه گذرگاه، ما، تمرکزی پایدار و پر رنگ بر چرا؟ ها نیز داشته و داریم.
چرا، این سروده بی سرو ته مورد توجه است؟
چرا، این اظهار نطر، نظری نا متعارف و نا صحیح و حتا غیر عفلانی، است؟
چرا ، به این فرد و اثرش بیش از معمول و ارزشی که دارد پرداحته شده است؟
چرا، این فرم و محتوای کار، ( که فرم و محتوائی بسیار مفید و کار آمد است ) نادیده گرفته شده است؟
چرا، نگاهها بیشتر بر پایه روابط است، بی توجه به ارزش فرد و یا کارش؟
چرا، بسیار مسائل و مطالب قابل توجه و حتا ارزشمند، بی اعتنا گرفته می شود؟
چرا، از این بزرگ و کارهایش صحبت نمی شود، ولی برای آن کوچک و خرد، جنجال راه انداخته می شود؟
چرا، توجه نمی شود که بزرگان آینده ادب ما از میان همین هائی که مورد توجه قرار نمی گیرند بر خواهند خاست. و چرا به بسیاری از آن ها میدان لازم داده نمی شود.

و در این موارد، کار و عملکرد گذرگاه روالی مخصوص به خود داشته است. و همین شکل بر خورد، بسیار حرف و نقل هائی را به دنبال آورده است. گاه بصورت سئوال، و حتا ارائه راه، و توجه صحیح به نارسائی ها، و گاه بصورت تند و پرخاش گونه
حقیقت این است که:
**قبل از هر علت دیگر، تحمل نقد را نداریم، ( حتا نقد سازنده را، حتا نقد ملایم را، حتا نقد دوستانه را )، به تعریف و تمجید، به، به به، به باریکلا و آفرین، به هندوانه هائی که زیر بغل گذاشته می شود، سخت نیاز مندیم. و…. در این روال نه تنها عادت که معتاد شده ایم.
**اشکال دیگر ، دایره بسته ذهنیتمان است. و تحرک مان در دایره محدود دید خودمان می باشد.. وقتی تعدادی از پیش کسوت هایمان اعتراف می کنند که با دنیای اینترنت و اصولن با ابزاری به نام کمپیوتر، نا آشنا و بیگانه اند ( که به معنای در بند همان دایره محدود داشته های خود هستند ) متوجه می شویم که حتا مدعیانمان سوادشان! به روز نیست. ( و خب این مایه تاسفی عمیق است ) در نتیجه، بطور مثال از انبوه آثار الکترونیک ( که بخصوص در زمینه ادبی شاهکار هائی را در خود دارد ) بی اطلاع، و لاجرم بی بهره اند.
** دیده نشده است، که از این همه داستان های کوتاه، رمان ها، و ( بطور کلی ) کناب های الکترونیک، صحبتی به میان آورده باشند، و نمونه هائی از آن ها را مطرح و نقد کرده باشند. و این به معنای محدود بودن آگاهی ها، همگام نبودن با پیشرفت ها، و در حصار ذهنیت خود در بند بودن است.
نگاه کنیم به انبوه، فراورده های ( اغلب ) ناب ادبی بر روی اینترنت. آثاری بی دستکاری سانسور ( سانسوری که این روز ها در کشور ما شیوعی چون طاعون دارد ) و سرشمار چشمگیر مراجعین به آن ها. کدام یک مورد عنایت منتقدین ما قرار گرفته اند؟ ( منتقدینی که از بی خوراکی ادبی، می روند سراغ کتاب های قدیمی که بیش از چندین بار به طروق مختلف و در مکان های متفاوت مورد بحث و نقد و ( بطور کلی حرف ) قرار گرفته اند.
گذرگاه به شهادت آرشیوش، همیشه در راستای حمایت از این فراورده های ادبی گام برداشته است. و با تمام امکان با نویسندگانی که آثارشان بر روی اینترنت منتشر شده است، همراه بوده است.
گذرگاه، در کنار بهره وری از آثار نازنین هائی که کباده شهرت را لمس کرده اند، در راستای حمایت ار نویسندگان و سرایندگان جوان و جدی و نشر پاره ای از کار هایشان گام بر میدارد. و در راه توسعه نشر الکترونیک که تنها مفر برون رفت از چنگار سانسور است نیز تلاش می کند.
و کماکان با آثار بی سرو ته، و با ذوب شدگان! در پست مدرنبسم ” بیشتر من در آوردی “، بر خوردی جدی خواهد داشت، چرا که آن را سخت بدون اصالت می داند. و مایه دست بی مایه ها.
گذرگاه اینک در دهمین سال فعالیت است و کار نامه اش حکایت از پی گیری این راه را دارد. و عمیقن معتقد است که اگر دستهای گرم یاری دهندگان نبود بدون شک اندر خم یک کوچه مانده بودیم.
در همین جا از تمامی این پایداران فرهیخته سپاسگزاری می کنیم. به امید روز های خوب و شادو امکان نشر بی دغدغه آثارمان.

شما این پدیده را می شناختید؟

فروردین ۱۳۹۰

آلینوش طریان، مادر ستاره‌شناسی ایران درگذشت

دکتر آلینوش طریان پس از سالهای طولانی خدمت صادقانه به کشورش و پرورش اساتیدی ارزشمند، در سال ۱۳۵۸ بازنشسته شد و در آستانه پایان سال ۱۳۸۹ دار فانی را وداع گفت.
آلینوش طریان در سال ۱۲۹۹ در خانواده ارمنی در تهران متولد شد. وی در خرداد سال ۱۳۲۶ با درجه لیسانس فیزیک از دانشکده علوم دانشگاه تهران فارغ‌التحصیل و در مهرماه همان سال به سمت کارمند آزمایشگاه فیزیک دانشکده علوم استخدام شد و یکسال بعد به عنوان متصدی عملیات آزمایشگاهی در دانشکده علوم منصوب شد.
پس از تلاش بی‌نتیجه برای متقاعد کردن استادش (دکتر حسابی) برای کمک به اعزام وی به خارج از کشور، با هزینه شخصی خود به بخش فیزیک اتمسفر دانشگاه پاریس رفت.
دانشنامه دکترای دولتی را از دانشگاه علوم پاریس در سال ۱۹۵۶ میلادی(۱۳۳۵ شمسی) دریافت کرد و به دلیل خدمت به کشورش پیشنهاد کرسی استادی دانشگاه سوربن را رد کرد و به ایران بازگشت و با سمت دانشیار فیزیک رشته ترمودینامیک در گروه فیزیک مشغول به کار ‌شد.
در سال ۱۳۳۸ دولت فدرال آلمان غربی بورس مطالعه رصد‌خانه فیزیک خورشیدی را در اختیار دانشگاه تهران قرار داد و وی برای این بورس انتخاب شد و از فروردین سال ۱۳۴۰ به مدت ۴ ماه به آلمان رفت و بعد از انجام مطالعات به ایران بازگشت.
۳ سال بعد در تاریخ ۹ خرداد ۱۳۴۳ به مقام استادی ارتقا پیدا کرد و بدین ترتیب او اولین فیزیکدان زن است که در ایران به مقام استادی رسید.
در تاریخ ۲۹ آبان سال ۴۵ عضو کمیته ژئو فیزیک دانشگاه تهران انتخاب شد و در سال ۴۸ رسما به ریاست گروه تحقیقات فیزیک خورشیدی موسسه ژئوفیزیک دانشگاه تهران منصوب شد و در رصدخانه فیزیک خورشیدی که خود وی در بنیانگذاری آن نقش عمده‌ای داشت، فعالیت خود را آغاز کرد.
وی که اولین کسی بود که در ایران درس فیزیک ستاره‌ها را تدریس کرد، در سال ۵۸ تقاضای بازنشستگی داد و به افتخار بازنشستگی نائل شد.
عزت‌الله ارضی رئیس انجمن فیزیک ایران که مدتی دانشجوی آلینوش طریان بوده است در گفت و گو با خبرنگار اجتماعی فارس گفت: استاد طریان بسیار مهربان بود، با دانشجویان به صورت دوستانه و محترمانه رفتار می‌کرد و با همه دوست بود. منش و برخورد انسانی از ویژگی‌های بارز وی است. وی یکی از تاثیرگذاران بر علم فیزیک خورشیدی در ایران بود که منجر به رشد شاخه اختر فیزیک و فیزیک ستاره‌ها شد.
آلینوش طریان منزل خود را وقف کرده و از آنجا که فرزند و بستگانی در ایران ندارد هم اکنون در خانه سالمندان به سر می‌برد.
برای گفت‌وگو با نخستین بانوی استاد فیزیک ایران به همراه یکی از همکاران قدیمی‌اش به آسایشگاه سالمندان توحید رفتیم. با روی باز و در حالی که شادی و رضایت در چهره‌اش نمایان بود از ما استقبال کرد و با لبخند ما را دعوت به نشستن کرد.
وقتی از وی خواستیم خاطره‌ای از دوران تدریسش در دانشگاه برای ما تعریف کند، خنده‌ای کرد و گفت: تمام خاطراتی که در دروان تدریس داشتم برای من شیرین است. من دانشجوها را خیلی دوست داشتم و بالطبع دانشجوها هم من را خیلی دوست داشتند و این مسئله باعث شده بود تا کوچکترین ناراحتی‌ای در دوران تدریسم احساس نکنم و با دانشجویانم مثل دوست رفتار می‌کردم و اصلا خودم را نمی‌گرفتم. معلم باید مهربان باشد زیرا مهربانی را باید به دانشجوها و دانش آموزانش یاد دهد چرا که این جوانان آینده کشور هستند . اگر اساتید بداخلاق باشند، نمی‌تواند درس اخلاق بدهند.
* بهترین خاطره
۳۰ سال تدریس در دانشگاه تهران و تاسیس رصدخانه خورشیدی در ایران.
* علت اصلی موفقیتتان در دوران تدریس
رفتار انسانی. یکی از همکارانم روزی از من پرسید چرا اینقدر دانشجوها به شما سر می‌زنند و با شما صحبت می‌کنند در حالی که این دانشجویان پیش من نمی‌آیند. من در جواب او گفتم حتما رفتارت طوری نبوده که بتواند دانشجویان را جذب کند.
* برای سفر به فرانسه از بورس تحصیلی استفاده کردید؟
در دوران تحصیل همیشه نمرات بالا داشتم و مورد توجه معلمین و اساتید بودم. در زمانی که لیسانس گرفتم از استاد خود برای گرفتن بورس کمک خواستم اما وی به دلیل اینکه من زن بودم با بورس من موافقت نکرد و به من گفت تا الان هم زیادی درس خواندم. پدرم گفت من می‌توانم هزینه تحصیل تو را در فرانسه تقبل کنم و بورس را برای افرادی بگذار که واقعا احتیاج دارند. با هزینه شخصی به فرانسه رفتم و دکترای خود را از دانشگاه سوربن گرفتم و سپس با وجود پیشنهاد کرسی استادی در دانشگاه سوربن به کشورم بازگشتم.
* چه چیزی باعث شد این پیشنهاد را رد کنید؟
من علاقه داشتم به کشورم، ایران، خدمت کنم. وگرنه در همان فرانسه در حالی که هنوز فارغ‌التحصیل نشده بودم، از من دعوت به کار کردند و در جواب استاد فرانسویم که می‌خواست من را استخدام کند گفتم که من باید برگردم به کشورم و فقط برای بهتر خدمت کردن به کشورم برای تحصیل به فرانسه آمدم.
بعد از برگشتن به ایران، خیلی‌ها به من می‌گفتند که حماقت کردی، اما من چون وظیفه خودم می‌دانستم که برگردم، برگشتم و از برگشتنم به ایران پشیمان نیستم زیرا که توانستم دانشجویان خوبی تحویل جامعه بدهم و این مسئله باعث دلخوشی من است.
* سفری هم به آلمان داشتید؟
دولت آلمان بورس مطالعاتی رصد‌خانه فیزیک خورشیدی را به ایران داد که از میان همکاران در دانشگاه تهران من انتخاب شدم و به مدت چند ماه برای فعالیت تحقیقاتی به این کشور سفر کردم.
* چطور شد که به فکر تاسیس رصدخانه خورشیدی افتادید؟
وقتی به ایران برگشتم و در دانشگاه مشغول به کار شدم ، درخواست کردم که رصدخانه خورشیدی راه‌اندازی شود تا دانشجویان بتوانند مطالعات و تحقیقات خود را در این رصدخانه انجام دهند. رصدخانه خورشیدی با نظارت من افتتاح شد.
* به چند زبان خارجی آشنایی دارید؟
مادرم در سویس تحصیل کرده بود. هم مادرم و هم پدرم به زبان فرانسه، فارسی و ارمنی مسلط بودند و بسیاری از مواقع با هم به زبان فرانسه صحبت می‌کردند. من و برادرم هم که از کودکی به زبان ارمنی و فارسی آشنا بودیم برای فهمیدن حرف والدینمان زبان فرانسه هم یاد گرفتیم و آن‌ها را غافلگیر کردیم.به زبان ترکی و انگلیسی نیز آشنایی دارم. زیرا بسیاری از مقالات و مجلات علمی به زبان انگلیسی هستند.
* از حقوق خود راضی بودید؟
من حقوق بسیار کمی دریافت می‌کردم. متاسفانه در ایران، ارزش اساتید را نمی‌دانستند. بعد از فارغ‌التحصیلی یکی از دوستان پدرم که شرکت داشت به من پیشنهاد کار با حقوقی تقریبا ۱۰ برابر داد اما به خاطر علاقه به تحصیل، حرفه خود را رها نکردم. متاسفانه ارزش دانشمند در کشور ما هنوز به جایگاه واقعی خود نرسیده است.
* تا کنون سفری به ارمنستان داشتید؟
متاسفانه تا به حال به ارمنستان سفر نکردم و این آرزوی دوران جوانی من بود. زمان قبل از انقلاب مرزهای ارمنستان بسته بود و اگر کسی به این کشور سفر می‌کرد از کار اخراج می‌شد، نتوانستم سفر کنم و بعد از انقلاب هم دیگر توانایی سفر به این کشور را نداشتم.
*اگر بتوانید به عقب بازگردید، چکار خواهید کرد؟
اگر به زمان قدیم برگردم بازهم همین راه را ادامه می‌دهم و تغییری در زندگی خود نخواهم داد چون به تحصیل و تدریس خیلی علاقه داشتم من افتخار می‌کنم که توانستم در دانشجویانم عشق به فیزیک ایجاد کنم. بسیاری از دانشجویان من هم‌اکنون استاد دانشگاه هستند و در زمینه فیزیک حرف برای گفتن دارند.
* توصیه‌ای به اساتید و دانشجویان دارید؟
اساتید باید به طور مرتب مطالعه داشته باشند و باید اطلاعات خود را مطابق با مطالب روز کنند و دانشجویان هم باید خوب درس بخوانند.

از جمله مهمترین خدمات علمی دکتر طریان می‌توان به پایه‌گذاری نخستین رصدخانه فیزیک خورشیدی و نخستین تلسکوپ خورشیدی ایران و ارائه درس‌های فیزیک خورشیدی و اخترفیزیک برای نخستین بار در کشور اشاره کرد.
منبع : وبلاک ستارگان کویر یزد

برای همه آنهائی است که نمی خواهند

شورای نویسندگان - نشریه بیداری - فروردین ۱۳۹۰

این نوشته که بر گرفته ای است از نشریه بیداری برای همه آنهائی است که نمی خواهند نظام اسلامی بر چبده شود و در حقیقت به اسلام سیاسی و لاجرم دخالت اسلام در حکومت اعتقاد دارند.
این ها به بدنبال کشاندن اسلام به مساجد و آوردن حکومتی جدا از دین نیستند تا هم به اسلام خدمت کرده باشند و هم به مردم.
نمی خواهیم نام ببریم ، همه آنها را می شناسند. پاره ای نقابدارند و در پشت چهره ای دیگر پناه گرفته اند و گروهی به وضوح این هدف خود را بیان می کنند.
———————————————-
( ….حامد عبدالصمد پسر یک امام سنی در مصر است که از کودکی به عنوان یک مسلمان دو آتشه به آمریکا و اسرائیل ناسزا می گفت و لعنت می فرستاد. او برای تحصیل از مصر به آلمان می رود، و بخاطر آزادی و امکانات مطالعه در کشور محل تحصیل می تواند گام به گام از ایمان به دانش روبیاورد. او در حال حاضر در شهر مونیخ آلمان زندگی می کند و بجز زبانای عربی و آلمانی، به زبانهای انگلیسی، فرانسوی و ژاپنی می خواند و می نویسد.
او کتابی به نام ” وداع با آسمان ” منتشر کرده است که در آن چرائی بریدن از اسلام و الله را شرح می دهد.
و در کتاب دومش ” زوال جهان اسلام ” را مورد بررسی قرار می دهد.
حامد عبدالصمد، نخسیتن مسلمانی نیست که خود را با اسلام درگیر می کند، سلمان رشدی، ابن وراق، نجلا کلک سیران آتش و بسیاری دیگر قبلن به این موضوع پرداخته اند ولی هیچکدام مانند حامد عبدالصمد این چنین با اسلام بر خورد نکرده اند.
او این پرسش ها را مطرح می کند:
” اسلام چه چیزی دارد که به درد انسان بخورد؟ ”
” خدمات اسلام در حوزه ی علوم و هنرچیست ؟ ”
و خود می گوید پاسخ آنها کلمه ” هیچ ” است.
به باور حامد عبد الصمد که مسلمانی بیرون زده از اسلام است:
” اند یشه اسلامی سازش ناپذیر و غیر انعطاف است و بهمین علت نمی تواند در جهان مدرن و پیشرونده دوام بیاورد ”
او می گوید:
” اسلام یک ایده سیاسی است که دیگر خمیر مایه خود را از دست داده است، و بجر خشم و خشونت پاسخ دیگری به حوادث جهانی در چنته ندارد.”
او اسلام را با کشتی غرق شده ” تایتانیک ” مقایسه می کند که درست پیش از نابودی و غرق کامل، مردم را ” مسافران را ” ، با کنسرت و انواع موسیقی ها مشغول می کرد، تا به مسافر ها توهم یک وضعیت معمولی را القا کند.
حامد عبدالصمد، امامزاده مصری ادامه می دهد:
” …اگر اسلام یک شرکت تجاری بود، خیلی وقت پیش ورشکسته شده بود. آنچه که اسلام اکنون نیاز دارد اعلام ورشکستگی است. اسلام باید با تصاویر تاریخی خود وداع کند. تصاویری چون خدا، جامعه، زنان، و از دشمن. امروز با شنیدن اسلام در ذهن ما، شهیدان عملیات عملیات انتحاری مجسم می شود که به عشق ۷۲ حوری باکره، خود و مردم را از بین می برند، و به یاد اعدام های زنا کاران، به یاد زنان حجاب دار، برقه، چادر، عبا و عمامه می اندازد. بیاد دختر بچه هائی می افتیم که ختنه می شوند، دخترانی که قربانی قتل های ناموسی می شوند، به یاد عربده هائی می افتیم که برای کاریکاتور محمد و علی فریاد می زنند و کشت و کشتار می کنند در حالی
که بک بار هم خودشان آن کاریکاتور را ها را ندیده اند.
عبدالصمد می گوید:
” ممکن است این تصورات ما از اسلام برای اکثریتی بی انصافی باشد، وای این تصورات ساخته و پرداخته ی ذهن ما نیست ، چون اسلامی که خود را به عنوان دین صلح معرفی می کند هیچگونه تصویرصلح جویانه ای از خود ارائه نمی دهد. اسلام با کفار چه در صفوف خود و چه در صفوف ادیان دیگر، کشش معلومی به حشونت دارد. اسلام در حال پیشروی نیست و ما شاهد زوال یک دین هستیم که هیچ پاسخ سازنده ای به پرسش های زندگی مدرن ندارد. این دین به سختی بیمار است و به لحاظ فرهنکی و اجتماعی در حال عقب نشینی است. رفتار و کردار مسلمانان به رنگ آمیزی مایوسانه ی خانه ای می ماند که در آستانه فرو ریزی است.

به فروغ، سلامی دوباره!

كانون نویسندگان ایران - فروردین ۱۳۹۰

بیانیه‌ی کانون نویسندگان در چهل‌وچهارمین سال درگذشت فروغ فرخزاد

فروغ‌الزمان فرخزاد اراکی

و مردم محله‌ی کشتارگاه

که خاک باغچه‌شان هم خونی‌ست

و آب حوض‌ها‌شان هم خونی‌ست

و تخت کفش‌هاشان هم خونی‌ست

چرا کاری نمی‌کنند

چرا کاری نمی‌کنند

فروغ‌الزمان فرخزاد اراکی در دی‌ماه ۱۳۱۳ در یکی از خیابان‌های معزالسلطنه‌ی تهران در کوچه‌ی خادم‌آزاد به دنیا آمد، و در محیطی مرفه و فرهنگی، اما سخت بسته، رشد کرد؛ او از کودکی با آثار فردوسی و سعدی و حافظ آشنا شد و به سرودن شعر روی آورد، و ناخودآگاه پای در راهی گذاشت که او را از دیگران متمایز ساخت و سرانجام به او چهره‌یی جهانی بخشید.

فروغ دوره‌ی کودکستان تا پایان اول متوسطه را در مدرسه‌های ژاله و سروش و خسروخاور گذراند. در دوران دبیرستان که جسارت بیش‌تری پیدا کرده بود، غزل‌هایش را برای هم‌کلاسی‌ها و آموزگاران می‌خواند؛ و همان‌جا بود که به شعردزدی متهم‌اش کردند. علاقه‌ی زیاد به خیاطی و نقاشی سبب شد برای ادامه‌ی تحصیل به هنرستان بانوان برود، که فضای هنری آن را بیش از دیگر جاها خوش می‌داشت. اما این دوره‌ را به پایان نرساند، و در شانزده‌سالگی با وجود مخالفت خانواده در مراسمی بسیار ساده با پرویز شاپور، همسایه‌ی دیواربه‌دیوار و خویشاوند مادری‌اش، ازدواج کرد. و چندی بعد با او به اهواز رفت. ازدواج زودهنگام، سفر به اهواز و رهایی از قوانین سخت‌گیرانه‌ی خانه‌ پدری درهایی تازه‌ را به روی او گشود و به شعرش جلوه‌یی خاص بخشید. فروغ تنها فرزندش، کامیار، را در تهران در اتاق کودکی خود به دنیا آورد و به اهواز بازگشت. دوری از کامیار در پی جدایی از همسرش، فروغ را برای چند ماهی روانه‌ی آسایشگاه روانی کرد. پس از آن، اگرچه به زندگی عادی بازگشت، اما زندگی‌اش هرگز قرین آرامش نبود.
فروغ که نخستین کتاب خود اسیر را در دوران زندگی با پرویز شاپور به چاپ رسانده بود، پس از جدایی مجموعه‌ی دیوار را به چاپ سپرد، و برای گریز از روزمره‌گی و روابط شخصی و محفلی راهی آلمان و ایتالیا شد، با این امید که زبان‌های آلمانی و ایتالیایی را بیاموزد و با فرهنگ اروپا آشنا شود.
پس از بازگشت، مجموعه‌ی عصیان را در سال ۱۳۳۶ منتشر کرد که شهرت بسیار برای او به ارمغان آورد. از تابستان ۱۳۳۷، با فاصله‌گیری از محیط و معاشران پیشین، برای گذران زندگی به استخدام استودیوی فیلم گلستان درآمد. اما روح عصیان‌گر فروغ در ظرف شغلی ساده نمی‌گنجید. شوق به آموختن و پشتکار او در یادگیری زمینه‌یی شد تا با پشت‌گرمیِ ابراهیم گلستان استعداد خود را در عرصه‌های گوناگون بیازماید و در کنار شعر و شاعری در زمینه‌های دیگر نیز، از ترجمه تا فیلم‌نامه‌نویسی و از بازیگری تا تهیه و تدوین و صداگذاری فیلم‌های مستند، دست به تجربه بزند. در میان این تجربه‌گری‌ها می‌توان این نمونه‌ها را برشمرد: ترجمه‌ی ژان‌مقدس، فیلم‌نامه‌یی درباره‌ی چهره‌ی راستین زن ایرانی، همکاری در ساخت چند مستند شناخته‌شده‌ از جمله موج و مرجان و خارا و خشت و آینه، بازی در نمایش‌نامه‌ی معروف شش شخصیت در جست‌وجوی نویسنده اثر پیرآندللوی ایتالیایی به کارگردانی پری صابری در ۱۳۴۲ و، پرآوازه‌تر از همه، سفر او به میان جذامی‌های تبریز و ره‌آورد آن مستند خانه‌ سیاه‌ است در ۱۳۴۱ که با این کلام آغاز می‌شد: “دنیا زشتی کم ندارد، زشتی‌های دنیا بیش‌تر بود اگر آدمی بر آن‌ها دیده بسته بود،‌ اما آدمی چاره‌ساز است.” خانه‌ سیاه‌ است جایزه نخست جشنواره اوبرهاوزن آلمان را برای فروغ به ارمغان آورد اما این فیلم، بیش از هر چیز، مصداق عینی این گفته‌ی او بود که: شاعر بودن یعنی انسان بودن.
فروغ که با طبیعت شورشی و جست‌وجوگر خویش دریافته بود “در جوی‌های حقیری که به گودال ختم می‌شوند مرواریدی صید نخواهد کرد”، و چه‌گونه دیدن را از نیما آموخته بود، با جان زنانه‌ی خویش و به‌کارگیری آمیزه‌یی والا از فرم و محتوا، ظرفیت‌های بالقوه‌ی زبانی،‌ عمق دید و مهارت‌های کلامی، دستِ ردّ بر سینه‌ی توقف زد.

چرا توقف کنم
من خوشه‌های نارس گندم را
به زیر پستان می‌گیرم
و شیر می‌دهم.

و درست در زمانی‌که اعتماد عمومی از ریسمان سست عدالت آویزان بود، تولدی دیگر را به چاپ رساند. صدای زنانه‌ی پُرسنده‌ و عصیان‌گری که طنین آن در آثار پیشین او به گوش می‌رسید، در شعرهای تولدی ‌دیگر پژواکی چنان پُرشور یافت که ذهن‌های مذکر از لابلای سطرهای شعرش نیز صدای “زن” شنیدند. فروغ اندیشه را از خلالِ منشور غناییِ انسان ارائه داد؛ اندیشه‌یی که در شعر او درونی و متبلور شده بود و رو به سوی ذات آزاد آدمی و شعر داشت. او رهایی انسان و رابطه‌هایش را محور شعر خود کرد؛ چرا که دریافته بود ذات آزاد شعر از آزادی آدمی جدایی‌ناپذیر است.
فروغ که در سال‌های پایانی عمر با حرکت آزادی‌خواهانه مردم به آگاهی سیاسی/ اجتماعی عمیق‌تری رسیده بود، صلیب سرنوشت بر دوش راه جذام‌خانه‌ها را در پیش گرفته بود، در بیداری خواب کسی را می‌دید که “می‌آید و نان را قسمت می‌کند، سینمای فردین را، شربت سیاه‌سرفه و نمره‌ی مریض‌خانه را” … اندکی پس از تولدی دیگر که بی‌شک هنوز ناگفته‌های بسیار، حرف‌هایی تازه و صمیمانه و باطراوت، برای گفتن داشت، در بعد‌ازظهر برفی ۲۴ بهمن‌ماه در تصادف رانندگی جان باخت و در گورستان ظهیرالدوله در خاک آرمید. اما بی‌تردید از میان بچه‌هایی که در بطن آینده گام می‌زنند دخترانی زهدان زمانه‌ را خواهند شکافت و تپش‌های عاشقانه‌ی قلب فروغ را نه‌تنها از لابلای سطرهای عاشقانه‌اش به پرویز شاپور، که از مجموعه‌ی نامه‌های او به پرویز و کامیار گرفته تا نورمحمد، پدر جذامیِ پسرخوانده‌اش حسین، کشف خواهند کرد.
کانون نویسندگان ایران در چهل‌وچهارمین سال درگذشت فروغ فرخزاد، پروازش را با احترام به یاد خواهد آورد.

کانون نویسندگان ایران
۲۳ بهمن ۱۳۸۹

جشنواره تیرگان، جشنواره وزات ارشاد است

یک شهروند ایرانی - کانادائی - فروردین ۱۳۹۰

این هم یکی از راههای شناسائی افراد است.
بودجه ای که در تیرگان قبلی آمار داده شد مشخص کرد که چنین پولی را فقط وزارتخانه ای در جمهوری اسلامی می تواند تامین کند. و البنه روشن کرد که چه لاشخورهائی براین گور بر آنش نشسته و دارند دلی از عزا در می آورند…..از عوامل حکومتی گرفته تا کوچ عبدالهای محلی. کانادا یکی از کنامهای این لاشخور هاست.
آنرا تحریم کنید و خود را ندهید پر چک آنها….این ها دلشان برای هنر ایرانی نمی طپد…فکر جیبشان هستند و گزارشی که از شما می فرستند… یک شهروند ایرانی کانادائی
———————-

طبیعی است ، چنانچه مطلبی در این مورد برسد منتشر خواهیم کرد

یاد داشتی با دریغ و تاسف

محمود - فروردین ۱۳۹۰

یعقوب، زنده کننده زبان پارسی

می دانستید که پس از تجاوز اعراب و کمر بستن به نابودی زبان و هویت ایرانی و تاراج آثارهمه داشته ها و آتش زدن کتابها، اولین کسی که پس از دویست سال گام در میدان احیای زبان پارسی گذاشت بعقوب لیث صفار بود؟
زبان پارسی دری را زبان رسمی اعلام نمود و پس از آن کسی حق نداشت در دربار او جز با زبان پارسی بگوید و بنویسد.
دکتر محسن ابوالقاسمی در کتاب «تاریخ زبان فارسی» آورده‌است:
“…. در سال ۲۵۴ هجری، یعقوب لیث صفار، دولت مستقل ایران را در شهر زرنج سیستان تاسیس کرد و زبان فارسی دری را زبان رسمی کرد که این رسمیت تا کنون ادامه دارد.”
نقل است که روزی شاعری در حضور او شعری به زبان عربی خواند ” زبانی که متاسفانه پس از حمله اعراب زبان رسمی شده بود ” و یعقوب بجای ترغیب و تشویق شاعر گفت:
” چیزی که من اندر نیابم چرا باید گفت؟ ”
همیّت و غیرتی که امروز روز در حکام ما نمی توان یافت.
اگر ما مانده ایم و امید قاطع به ماندن داریم همین بارقه هاست که هنوز در جان و روح ایرانیان راستین روشن است… و نفرتی است که بر روی این اجنبیان بظاهر ایرانی کوبیده می شود.

معروف است که گور چنین راد مردی در روستای شاه‌ آباد در ده کیلومتری شهر دزفول، سمت راست جاده دزفول به شوشتر قرار دارد. کنار این آرامگاه بازمانده‌های شهرجندی شاپور نیزدیده می‌شود. همچنین در بخش غربی شهر دزفول از مسیر اندیمشک به دزفول تندیس عظیم یعقوب لیث که سوار بر اسب می تازد نصب شده و این مهر تائید دیگری بر وجود آرامگاه یعقوب لیث است.
و با تاسف فراوان آرامگاه چنین مردی که به اصطلاح جزو آثار ملی نیز ثبت شده است را با چوب صندوق میوه مرمت کرده اند…..خروار خروار طلا را به پای آرامگاه اعراب می ریزند ولی آنگاه که نوبت راد مردان ایرانی می رسد در نهایت دنائت و بر پایه عناد و توهین مرمت را با چوب صندوق های میوه انجام می دهند…..محمود

این الگو را قرار است به جهان اسلام صادر کنید؟

مردم - فروردین ۱۳۹۰

خامنه ای در نماز جمعه تهران خطاب به مردم عرب خاورمیانه گفت:

که جمهوری اسلامی برای شما یک الگو و راه نجات بشریت است.

نگاهی به این الگو بیاندازیم:

نرخ بیکاری بالای ۳۰ در صد است.

۴۸ در صد مواد مخدر تولیدی افغانستان در ایران مصرف می شود.

بین ۱۰ تا ۱۲ میلیون ایرانی مواد مخدر مصرف می کنند.

۶ میلیون زن مطلقه داریم که ۸۰۰ هزار تن آنها در تهران زندگی می کنند.

۶ میلیون ایرانی از کشور گریخته اند.

سن سقط جنین به ۱۸ سال رسیده و ترمیم پرده بکارت یکی از پر رونق ترین کسب و کارهای پزشکان است.

اقتصادی ورشکسته

در خودکشی زنان رتبه‌ سوم جهان را پیدا کرده ایم.

در اعدام رتبه دوم جهانی، بعد از چین….رتبه اول به نسبت جمعیت

در مهاجرت نخبگان بین ۹۱ کشور جهان اول شده ایم.

در آزادی مطبوعات رتبه ۱۷۲ را از میان ۱۷۵ کشور جهان کسب کرده ایم.

در بهداشت و تامین سلامت مردم به رتبه ۱۲۳ سقوط کرده ایم.

در سهم زنان در مدیریت به رتبه‌ ۱۰۱ میان ۱۲۰ کشور رسیده ایم

درسرعت اینترنت رتبه‌ ۱۸۶ (پائین‌تر از بورکینافاسو و افغانستان) را بدست آورده ایم.

پول ملی “ریال” هم  سومین پول بی‌ارزش دنیا شده است.

و ادامه می شود طوماری که شرم آور است.

آخر خط

عباس صحرائی - فروردین ۱۳۹۰

وقتی آمدم خانه، پیغام گیر تلفنم چشمک می زد. دگمه را فشار دادم و رفتم سراغ یخچال. نمی دانم چرا آن همه تشنه بودم .

” سلام آقای صفائی ، مرتضوی هستم . فرصت کردید لطفن تماسی با من بگیرید ”
خانم مرتضوی همیشه عروسی ” باران ” را به یادم می آورد. مراسمی که من میهمان داماد بودم. دامادی که او را نمی شناختم. در حقیقت میهمان خانم مرتضوی بودم ، خاله داماد که از دوستان همسرم است.
من می بایستی مهمان عروس خانم می بودم ” یعنی انتظارم این بود ” چون او را که نویسنده ای سر شناس است خوب می شناختم و زمانی یک جورائی همکار بودیم .
یادم می آید که بهمین خاطر علاقه ای به رفتن نداشتم ، دلخور بودم . ولی رفتم ، چون دلم می خواست ” باران ” را در لباس عروسی ببینم .
و از همان شب با خانم مرتضوی بیشتر آشنا شدم. در فرصتی کوتاه دریافتم که مسئول یکی از معروفترین خانه های سالمندان است ، و در آنجا کلی ازش حساب می برند. و البته این را هم متوجه شدم که نباید مدیر خوش اخلاقی باشد، حق هم داشت. مدیریت خانه سالمندان در حقیقت مدیریت گورستانی با مردگانی زنده و سر گردان است. مدیر چنین جائی نمی تواند خوش مشرب باشد. حرفه او برایم وهم انگیز بود.

آن شب وقتی از روی بی قراری برای دومین بار کنجکاوانه پرسیدم :
” پس عروس خانم کجاست؟ ”
همین آدم جدی که کمتر خون گرمی نشان می داد ، با طنزی نیش دار به همسرم گفت :
” مثل اینکه آقای شما بدش نمی آمد بجای داماد باشد ”
و من هم که معمولن در چنین تنگنا ها ، خود دار نیستم و جا نمی زنم ، گفتم :
” بدش نمی آمد چیه خانم ؟ آرزو داشتم ”
و همین شب مان را از رونق انداخت :

” مگر عروس را می شناسی ، رضا ؟ ”
که آغاز سین جیمهای بیشتری شد.
ولی من راه ندادم .

در این فکربودم:
” چرا باران که زمانی نه چندان دور آن همه با هم مراوده داشتیم کاملن بی خبر از من راه دیگری رفت ؟ ”
البته می دانستم که فکرش جای دیگری هم کار می کند و به همین خاطر کم اتفاق نمی افتاد که در پاسخهایش به من حواس پرتی نشان می داد ، و بند می برید .
با شناخت کاملی که از من داشت، و به دفعات تجربه کرده بود، در یکی از بر افروختگی هایش،
بسیار نا روا گفته بود، نا روا ها ئی پر از توهین و تحقیر، و همین بانی جدائی همیشگی ما شده بود.

نمی دانم چرا آن شب مهمانها بیشتر سر پا بودند ، مثل اینکه به ” کوکتل ” پارتی آمده باشند .
از مشروب هم خبری نبود ، و لیوانهائی که بخصوص خانمها با ژست مخصوصی در دست داشتند و با آن لباسهای ” سواره “، محتوی ” جینجر ایل ” بود که شامپاین را تداعی می کرد.
موزیک ملایمی ترنم داشت، موزیکی که بیشتر به درد گوش دادن می خورد تا رقصیدن، که رسم جشنهای عروسی است.
البته برای من فرقی نمی کرد، برای رقص و شادی نیامده بودم . دیدن باران در لباس عروسی و احترام به دعوت خانم مرتضوی مرا کشانده بود .
برای اینکه راحت باشم ، جائی نشستم . در همین نشست بود که توانستم با خانم مرتضوی گفتگو داشته باشم .
ویرم گرفته بود به عنوان داوطلب یک هفته ای را در یکی از خانه های سالمندان بگذرانم ، تا بتوانم از نزدیک با فضای آنجا و آدمهائی که محکوم به زندگی در آن چار دیواری بودند ، آشنا شوم.
این تصورکه عده ای بدون داشتن جرمی در جائی محبوس باشند ، و کاری به کار دنیا و آنچه در آن می گذرد نداشته باشند ، برایم سؤالی بزرگ بود…. اینها بی هیچ گناهی گویا نمی بایستی مثل دیگر مردم روابط متعارف با جهان داشته باشند ؟ یا رانده شدگان از آغوش خانواده هائی بودند که دیگر نمی خواستند تحملشان کنند .

مگر می شود ، سالیان سال با همسر و فرزندانی ، در خانه ای گذرانده باشی و در غمها و شادی هایشان شریک بوده باشی ، با هم خندیده باشید ، غذاخورده باشید ، بگو مگو کرده باشید ، پای تلویزیون نشسته باشید و گاه به اتفاق به پارکی ، سینمائی ، کنسرتی و یا مسافرتی رفته باشید ، ولی حالا در حالیکه هنوز زنده اید و به چنین گذرانی نه تنها نیاز که عادت کرده اید جدایت کنند و بیاورندت به خانه سالمندان ، ” جائی که همه هم سالمند نیستند ” .
مکانی که با داشتن شوق به زندگی، باید خاموش باشی . می خواستم چنین آدمها و چنین جائی را از نزدیک ببینم و برای مدتی کوتاه با آنها باشم .
این شد که از خانم مرتضوی خواهش کردم در صورت امکان ترتیبش را بدهد .
قبول کرد و گفت :
” در اولین فرصت خبرت می کنم . ولی بگویم که گذران ِ تلخی خواهی داشت . ”
گذرانی تلخ!
برای مدتی کوتاه آنجا بودن ، آنهم به اختیار و رغبت خودم ، ممکن است چنان تلخ باشد که باز گو شود ، آنهم از زبان سرپرست آن محل ؟
پس آنهائی که بایستی تا آخر عمر آنجا باشند چه حال و روزی دارند ؟ آدمهائی که رمق اعتراض هم ندارند ؟
همین بیشتر مشتاقم کرد که بروم و با آنها باشم و از نزدیک ببینمشان .

” چرا این همه در فکر رفتی ؟ ”
باز از جدی بودن فاصله گرفت :
” …از اینکه هنوز عروس را ندیده ای ؟ یا چون گفتم گذران تلخی پیش رو داری ؟ ”
من هم برای اینکه حالش را همراهی کنم گفتم :
” از هر سه ! ”
نگرفت .
” نه خانم مرتضوی ، این موزیک ملایم فقط به درد گوش دادن می خورد. عروسی آهنگهای ترقصی می خواهد….گمان می کردم که اگر موسیقی زنده نیست حتمن دی جی سر حالی کارش را می کند. ”
” مگر نمی دانید ؟ باران خانم مسلمان معتقدی است و داماد هم از جنس خودش است. ”
” چرا می دانم ، ولی نمی دانم چرا ، در آن دنیای رویائی که برایشان ساخته اند همه اینها نه تنها آزاد که گسترده تر و فراوان تر وجود دارد، ولی در دنیای حاضر گناه است و جرم ؟ یعنی مثلن من از غِلمانهای نکره بهشتی، ناجور ترم که دست زدن به من گناه است ولی در آغوش غِلمان فرو رفتن و هزار پیچ و تاب خوردن عین صواب ؟ ”
دنباله اش را نه من گرفتم ونه خانم مرتضوی علاقه ای نشان داد .
****
” خانم مرتضوی ، صفائی هستم . پیغام گذاشته بودید . چند دقیقه ای ست آمده ام خانه . در خدمتم . خیر باشد. ”
” سلام آقای صفائی ، لطف کردید. از اینکه مزاحمتان شده ام پوزش می خواهم .
دوست هم اتاقتان زمانی که اینجا بودید ، آقای علیمحمدی را می گویم ، یادتان هست ؟ پاشنه تلفن ما را برای یافتن تو از جا در آورده است. از ما می خواهد که شماره تلفنت را به او بدهیم ولی ما این کار را نکرده ایم .. می دانید ، ایشان بعد از شما ، یک روز به دفتر من آمد وگفت می خواهم از اینجا بروم . پرونده اش نشان می داد کسی او را نیاورده ، به میل خودش آمده و همه پرداختها نیز از حساب شخصی خودش است. نمی دانم چرا آمد و چه شد که رفت. گمان می کنم هزینه اش برایش سنگین بود.”
” بله خانم ایشان را خیلی هم خوب یادم هست. واگر آن زمان را توانستم دوام بیاورم به خاطر دوست شدن با ایشان بود.
اما با این همه، خانم مرتضوی ، آنجا دنیای دیگری است. دنیائی حصار شده و عاری از هر گونه هیجانی ، و البته با دریائی از نا گفته ها که سینه اهالی آن ولایت ! را مالامال کرده است…. گمان می کنم تنهائی را نتوانسته دوام بیاورد…. اشکالی ندارد ، شماره من را به ایشان بدهید ، بخصوص حالا که محصور نیست . شاید حرفهای تازه ای داشته باشد . ”

با او هم اتاق بودم . در آن محل غمزده ی دلگیر، من عضو محاسبه شده ای نبودم . نه جای مخصوصی داشتم و نه جیره غذائی . و این خانم مرتضوی بود که مرا با او هم اتاق کرد تا جائی داشته باشم و یک جورائی هم ، برایم سهمیه غذائی تعیین کرد . این شد که با آقای علیمحمدی ، هم اتاق ، هم جیره و هم صحبت شدم .
کم حرف ، خیلی هم ، کم حرف بود و من بیانگر دیدگاه ، وکسی که برایم درد دل کند می خواستم تا ببینم که این زنده بگوران متروک چه می کنند ، چه می گویند ، احساسشان چیست و بخصوص دریابم که چرا به اینجا کشانده شده اند.
هر چند ، یکی از آنها به من گفته بود :
” ما آنی که تو می خواهی نیستیم . ما پول داریم ، و می توانیم هزینه سنگین اینجا بودن را بپردازیم . به آنجائی بروید که دولتی است. آنجائی که بجای کاغذ توالت ، با دست خودشان را پاک ! می کنند ”
ولی من دنبال شرایط زندگیشان نبودم . من با فضای چنین جائی ، و با احساس ساکنانش کار داشتم
مصیبت و بیچارگی انسان ، به انحاء و اشکال مختلف و دلخراش فراوان است ، و با دیدن آنها می توان دریافت که دنیا چه جای خاکستری ِ سرد ِ کم نوری است ، و از چون منی هم ، ذره ای کاری ساخته نیست. من به دنبال احساس انسانهائی بودم که از چاله به چاه افتاده بودند ، به آنهائی که هر کدام زندگی قابل ملاحظه ای داشته اند و از شادی و شعف با هم بودن لذت می برده اند ، آنهائی که با تند بادی به اینجا پرتاب شده بودند و اکثرن نمی دانند چرا. و اینکه حالا چه گذرانی دارند .
در خانه سالمندان شب و سکوتش از غروب شروع می شود. در این گورستان زندگان ، از شب زنده داری و بگو و بخند های دسته جمعی شبانه کمترین خبری نیست ، کسی هم در حال و هوایش نیست. چه بگویند ، که شادی کنند و بخندند ؟ من شهادت می دهم که دراین دیار ، جوک و لطیفه جائی ندارد . من در تمام مدتی که آنجا بودم صدای قهقهه نشنیدم . بهت ، حیرانی ، مدتها به گوشه ای خیره شدن ، و چشمان نمور ، زیاد دیدم ولی شعف ، جائی نداشت . به تعبیری وضعی بدتر از تیمارستان حاکم است .
من درتیمارستان هم ، مدتی سر کرده ام و حدود ده روز را با آنها گذرانده ام ، با آنها می شد خندید و حتا رقصید. می شد بحثهای مختلف راه انداخت …. و در کل می توان گفت محیط بالنده ایست ، در تیمارستان بسیاری در انتظارآزادی و آغازی دوباره اند ، و به نحوی تحت درمانند ، اما اینجا آخر خط است. خطی در سکوت کامل . گذرانی عاری از هیجان . بیمارهم نیستند که تحت درمان باشند. در خانه سالمندان زمان ایستاده است. در این محل امید مرده است.

یک شب دل به دریا زدم و به یکی از اتاقها وارد شدم .
” کاری که بخصوص شبها نبایستی انجام شود. اگرنگهبان قلچماق و بد هیبت شب می دیدم ، شاید لقمه چپش می شدم . موجودات تعلیم دیده ی عجیبی هستند ، یک بعدی و غیر قابل کنترل و سخت گیر، بی رحم و بی اغماض…. که البته بخیر گذشت. در تیمارستان صابون یکی از آنها به تنم خورده بود و ترسش هنوز چهار ستون بدنم را می لرزاند….اگر اینطور نباشند حریف نمی شوند بخصوص در تیمارستان که اگر دیر بجنبند جنبانده می شوند. ”
خیره نگاهم کرد و آرام گفت :
” سلام ”
ترسیده بود. زیر لبی و نا مفهوم گفت :
” گمان می کنم اشتباه آمده ای…اتاقت را گم کرده ای ؟….تازه واردی ؟ …. ”
سلام کردم و گفتم :
” نه ، دنبال یک تکه کاغذ و خود کار می گردم ….”
” در اتاق من ؟ برای چی می خواهی ؟ می خواهی برای کسی نامه بنویسی ؟ ”
و قبل از اینکه حرفی بگویم ادامه داد :
” خودت را خسته نکن ”
هر کار کردم دنباله اش را نگرفت ، ودر مورد خستگی چیزی نگفت .
” ببخشید چیزی گفتید ؟ ”
جواب دیگری داد :
” چند وقت است اینجائی ؟ ”
منهم جواب دیگری دادم :
” می خواهم خاطرات بنویسم .”
” برای کی ؟ ”
و ادامه داد :
” کی تو را اینجا انداخته و رفته ؟ …تو هم در خانه زیادی شده بودی ؟ ”
” مگر تو را اینجا انداخته اند ؟ ….چرا مانده ای ؟ چرا ، حالا که این همه ناراحتی نمی روی ؟ …چند وقته اینجائی ؟ ”
نگاهش ، تحقیرم کرد.
” یکسال است اینجام ….جان سگ دارم …جز یکی دونفر دیگر من باسابقه ترینم ….کاغذ و قلم هم ندارم…احتیاج هم ندارم …”
داشت بیرونم می کرد .
” فکر کردم تعارفم می کنی که بنشینم ، اما داری بیرونم می کنی ”
” پرسیدم کی آمده ای….چند وقت است اینجائی ، جوابم را ندادی ”
” من سر پائی نمی توانم راحت صحبت کنم . ”
” دلت می خواهد بنشینی ، بنشین. من که حرفی ندارم ”

” راستش من اینجائی نیستم ، برای یکهفته آمده ام ببینم چه جور جائی است ، می خواهم مادرم را بیاورم اینجا . ”
” دوستش داری ؟ ”
” خیلی ”
” گمان نمی کنم . داری می آوریش اینجا تا از شرش راحت شوی ”
” مگر هر کس را می آورند اینجا می خواهند از شرش خلاص شوند ؟ اینها که همه آدمهای آرام و ساکتی هستند. بنظر نمی رسد حتا زیاد حرف بزنند ”
” آخر مرد حسابی تو می خواهی مادرت را زنده به گورکنی ، آن وقت می گوئی خیلی هم دوستش داری….خب درست نمی گوئی . می دانی خرج نگهداری از او در این خراب شده چقدر است ؟
چرا با کمتر از این پول کسی را نمی گیری تا درخانه مواظب او باشد؟…برای اینکه از سنگینی وجودش خسته شده ای ، می خواهی ” ردش ” کنی…. ”
در نا امیدی کامل سرگردان بود .
با حالت خاصی گفت :
” بنشین!…نگفتی چرا آمده ای ؟ ….دوست من ، وقتی می گویم ، از شرش خلاص شوند منظورم شر بودن آنها نیست…در خانه یا هر جائی که هستند برای بقیه غیر قابل تحمل می شوند . اغلب سنی ازشان گذشته ، کم و بیش بیماری هم دارند سرفه و سرو صدا هم می کنند ، و شبها هم راحت نمی خوابند . و در مجموع نبودشان برای آنهائی که با هم زندگی می کنند آرامش بهتری دارد . درست موقعی که پس از سالها جوردیگری زندگی کرده اند ، و زمانی که بیشتر به گرمای اطرافیان و صمیمیت محیط خانه نیاز دارند دکشان می کنند …..دورش می اندازند….تا از
” شرشان!! ” خلاص شوند .
در حالیکه زنده اند و احساس دارند. دیدار روزانه عزیزان ، بازی با نوه ها ، وچرخیدن در محیط خانه برایشان زندگی است ، و در آنها امید را سر پا نگه می دارد . اما اینجا که می آیند همه اینها پایان می گیرد و در حقیقت به یک نوع مرگ مبتلا می شوند.”
سکوت کرد ، سکوتی طولانی…نگاهش خیره شده بود ، و می شد فکر کرد که دیگر درآن اتاق نیست .
نمی دانستم چکار کنم ، یا چه بگویم…کاش می توانستم وارد افکارش بشوم .
هر کاری کردم سکوتش را نشکست و حضور مرا نشان نمی داد. دراز کشید دستهایش را زیر سرش گذاشت و به سقف خیره شد. چشمانش خیس بود .

به دیدارعلیمحمدی دوست هم اتاق زمان زندگی موقتم در خانه سالمندان رفتم . تعجب کردم وقتی او را تکیده تر دیدم…با ریش نتراشیده و چهره ای که نمی شد شادابی در آن جستجو کرد.
او هرچند کم حرف ، ولی خوش صحبت بود.
برای شروع آنچه را که از قبل در ذهنم می چرخید و به پاسخش برای بررسی که آغاز کرده ام نیاز داشتم مطرح کردم .

” همیشه این سؤال را داشته ام که چگونه بوده است حکایت افتادن گذرتو به جائی که من آن را گورستان زنده ها نام داده ام . ”
” و حالا داری مطرحش می کنی ؟ ”
” درست می گوئی ”
” و فقط برای دانستن جواب این سؤال نیست که به دیدارم آمده ای ؟ ”
” نه ، ابدن . احضار کرده بودی ، خودم هم مشتاق دیدارت بود ، آمدم . اصراری هم ندارم که به سؤالم جواب بدهی . ”

” این خانه شش دانگش بنام من است. با دخترم و دوتا از نوه هام و شوهرش زندگی می کردم . از همسرم سالهاست که جدا شده ام . همه ی خانه در اختیار آنها بود الا همین اتاق که باهم نشسته ایم . برای اینکه راحت باشند کمتر خودم را به جمعشان می کشاندم . در یکی از این دفعات ، همسر دخترم با ظاهری شوخی گفت :
” بابا ! این شبها صدای خرناست نمی گذارد بخوابیم . ”
با تعجب گفتم:
” از کی ؟ چون یادم نمی آید که قبلن در این مورد صحبتی کرده باشی….”
دخترم دنبال کرد :
” چرا بابا ، اکبر راست می گوید .”

احساس تبانی کردم. ولی خونسرد گفتم :
” می دانید که من شبها در ِ اتاقم را می بندم ، از قرار باید صدای خرناسم خیلی بلند باشد که چنین آزرده تان کرده است .”
وقتی واکنشی نشان ندادند ، و کلامی از احترام و یا حتا تعارف خشک و خالی نگفتند ، بیشتر متوجه و معتقد شدم که داستانی دارد آغاز می شود . من پس از جدائی از همسرم تصمیم گرفتم که تا حد امکان مراقب دخترم باشم و نگذارم دلتنگ و ناراحت شود . آن موقع فقط پنج سال داشت…

می بخشی یادم رفت چای بیاورم . ”
و برخاست .
داشت داستانی تعریف می شد، که جذبم کرده بود. داشتم با یکی از موارد افتادن گذار به خانه سالمندان آشنا می شدم ، و علیمحمدی استاد باز نشسته ادبیات تطبیقی کم حرف ، پرحرفی می کرد
آنهم با ته لهجه ی شیرازی . و گویا من با طرح سؤالم ، سر نخ را داده بودم دستش .
احساس کردم که دلش می خواسته جائی خالی شود . و من گویا انتخاب خوبی بوده ام ، چون هفته ای را که با او بودم مرا بهتر شناخته بود .
در آنجا متوجه شده بودم که یکی از شاگردان دخترش به او ابراز عشق کرده است. یادم می آید ، پرسیدم :
” ابراز علاقه یا ابراز عشق ”
و او با حالت خاصی گفت :
“… ناسلامتی من استاد دانشکده ادبیات بوده ام و تفاوت علاقه و عشق را خوب می شناسم . ”
و خندیده بود .

” چه چای دم کشیده خوش طعمی ! ”
” از وقتی باز گشته ام ، خودم همه کارهایم را انجام می دهم ، منظورم آشپزی است. قبلن آنچه همه می خوردند همراهشان بودم . ”
” پس کلی برایشان خرج داشته ای ”
” نه ، در عوض آنها اجاره نمی دادند ، آب و برق را هم من پرداخت می کردم . ”
” و حالا ؟ ”
” حالا نیستند . من تنهایم ، نخواستند با من باشند . یعنی خواستند ولی شرطشان سنگین بود ، نمی توانستم قبول کنم . ”
داشت علت بودن او در خانه سالمندان حالی ام می شد .
” اما با همه اینها چطور شد که سر و کارت به آنجا افتاد ؟ البته برای من سعادتی بود که توانستم با تو آشنا شوم .”
” خودمانیم چه جای حزن انگیز دلگیری است. در آنجا زندگیت قبل از مرگ تمام می شود. چه تنهائی هولناکی دارد. همه در لاک خودشان هستند ، اطرافشان را نمی بینند . هم صحبت نمی شوند . دوست و رفیق انتخاب نمی کنند. زندگی ” البته اگر بشود اسمش را زندگی گذاشت ” یک خط بی فراز و نشیب است. فکر می کنی عین آنچه در فیلم ها ، دستگاه به هنگام از کار افتادن قلب نشان می دهد دیگر ضربانی نداری همه چیز برایت یک خط مستقیم می شود بی هیچ بالا و پائینی . فردا برایت مثل دیروز است….”
” تو که ، تقریبن مثل همه آنهائی که آنجا هستند، کسی زورت نکرده بود ، با پا ومیل و خواست خودت رفته بودی . نمی دانستی چنین جائی است ؟ ”
” نه ، فکر می کردم به کمپ می روم تا با سایرین به گردش برویم و گل بگوئیم . خواستم از محیط خانه دور شوم . تحمل گوشه و کنایه را نداشتم . وقتی تو آمدی داشتم می ترکیدم . اعتراف می کنم وقتی که با تو هم اتاق شدم و شبهای زیادی برایم از همه جا صحبت کردی احساس کردم هنوز زنده ام . و مهمتر که می توانم زندگی بهتری داشته باشم . اصلن باورم نمی شد که به قول تو به قبرستان زنده ها آمده باشم . دیدم دارم می بازم . دارم هم چوب را می خورم هم پیاز را ، هم پول می دهم هم از دنیا بریده ام . مدتها منتظر بودم روابطی دیگر ، فضائی دیگر و آدمهائی دیگر را شاهد باشم . یادم می آید درفیلم زندان ” آلکاتراز ” ، دیده بودم ، یکی از فشار های روحی این بوده است که زندانی ها بخصوص بهنگام خوردن غذا نبایستی با هم حرف می زدند و یا سرشان را برمی گردانند و هم زندانی خود را دید می زدند . من پس از مدتی متوجه شدم که اهالی آنجا بدون اینکه زندانی ِ زندان الکاتراز باشند نه با هم حرف می زنند و نه باهم معاشرت می کنند .
دو روز بود هم اتاق شده بودیم که خنده های تو زندگی را در من که دیگر داشت از رونق می افتاد
به جوش آورد…فردایش برای اولین بار دوسه نفری به من گفتند :
” دیشب در اتاقت چه خبر بود ؟….چه خنده های زنگ داری ”
و همانموقع تصمیم گرفتم وقتی تو رفتی من هم نمانم و فسخ قرار داد کنم . ”

” ولی من برعکس تو ، می دانستم چه جور جائی است . یعنی راستش دوستی برایم تعریف کرده بود. می دانستم که در آنجا زندگی جریان ندارد ، اما وسعتش را تا حدی که دیدم نمی دانستم .
من نمی دانم چرا اهالی آنجا با هم قهرند . با هم نیستند ، و رفتارشان مثل اشباح است ، ضمن اینکه تعریف خاطرات هر یک از آنها می تواند بسیار شیرین تر از هزار و یک شب باشد و محفلهای شبانه بارور و گرمی را تدارک ببیند .

اما کم نیستند آنهائی که فکر می کنند خانه سالمندان جائی برای با هم بودن است و از معاشرت با هم لذت بردن…و من دارم می نویسم تا آنها را از اشتباه در آورم .
حتا عده ای فکر می کنند خانه سالمندان جائی است که هر وقت بخواهی می توانی بروی آنجا ،
می خواهم بگویم که خیال باطل نکنند…..وقتی مردن هم مجانی نیست… ”

” برای من تجربه بسیار خوبی بود. روز اول از سکوت آنجا و اینکه می توانستم زمانی را برای خود م باشم خوشم آمد ، و فرصت شد نگاهی درونی به داشته ها و خاطراتم داشته باشم …”

شیطانی کردم :

” به آن دختر شاگردت که گفتی شیفته تو شده بود هم ، فکرکردی؟ ”
” زیاد! ”
” به جائی هم رسید ؟ ”
” وارد این بحث نشویم … رهایش کن دوست خوبم…”
” می خواستم از فضای تاریک خانه ای که سالمندان در آن به آخرین راه مانده ، کشانده می شوند ، بزنم بیرون و با هم گام در گذرگاه عشق بگذاریم ، که نشد….راه ندادی…”

” …بگذار کلام آخر را بگویم، و اینکه اهالی این خانه ها به نسبت آنهائی که آنجا را هم ندارند و بی پناه و سرد ، در گوشه و کنار جان می دهند ، مردمانی خوش شانس هستند…”

نقاش

نسرین مدنی - فروردین ۱۳۹۰

” و در شهادت یک شمع
راز منوری است که آن را
آن آخرین و آن کشیده ترین شعله، خوب می داند.”

فروغ

– شنیدم نقاش خوبی هستید. می خواهم نقاشی مرا بکشید.
*****
لخت شد. تنش شفاف و درخشان بود. مرا به یاد ماهی انداخت که تو دست می لغزد و می سُرد .
پیراهن سفید نازکی به تن کرد. روی تختی نشست با ملافه صورتی نا مرتب و آشفته ای که نصفش روی زمین رها شده بود.
یک پایش را برد زیر باسن و پای دیگرش را از گوشه تخت آویزان کرد ، روی ملافۀ مچاله شدۀ زمین.
این تمام آنچه بود که باید روی بوم با کادرمستطیل می کشیدم. دوست نداشتم موهای آبشاری اش روی پیراهن نازک بیفتد که بود ونبودش تفاوتی نمی کرد وآن دو گوی اناری لغزان را پنهان کند .شره موهایش تا کمر می رسید. گاهی مجبور می شدم به بازو یا کمرش دستی بزنم و آن وقت حس می کردم دستم از تماس با پیکرش می گدازد.
*****
– بله شوهرم نقاش معروفی است .اما هنرمند نیست.
– چطور؟
– خواستم درهمین حالت، نقاشی ام را بکشد. قبول نکرد. معتقد است زیبایی فناپذیر است و ماندنی نیست. چه می دانم از این خزعبلات.
ادامه داد:
دوست داشتم زیبایی ام یک جایی ثبت شود. اگر نویسنده بود می خواستم تو نوشته اش، اگر دکتر، تو طبش، اگر شاعر تو بهترین شعرش، و اگر آهنگساز تو بهترین نُتی که خلق می کرد. او نقاشی های خوبی دارد اما فقط نقاشی اند نه چیز دیگر، نه، هنر ندارد.
نگاهی به او انداختم، هفته ای از کار کردنم می گذشت ، در همان حالت بود، جز اینکه خواستم موهایش را جمع کند وقبول کرد.
مویش که آشفته و رها بود چهره ی سکسیش تو جزء جزء بوم پخش می شد. دوست داشتم تمام هنر و ذوق و خلاقیتم، تمام آرزوها و ناکامی ها را در فرصت کمی که داشتم تو اثری به جا بگذارم.
نقاشی های فراوانی داشتم ، هیچ کدام اثر همیشه ماندنی نبودند، هیچ کدام.
این است که خواستم، تو پیکر او تو دایره ها و منحنی ها و خطوط عاصی او، هنرم متجلی شود واگر روزی نبودم ، هنرم هستی من باشد.
*****
با عصبانیت و پرخاش هُلم داد و داد زد: این چیزی است که می خواستم؟
– ببین خانم می دانم یک نقاشی می خواستید منحصر به خود و اتاق خوابتان اما من ، من می خواستم این نقاشی یک طورهایی مال همه باشد.
پنج بسته دوهزار تومانی را پرت کرد به سروصورتم.
*****
سرفه امانم را بریده است به سختی خودم را به کارگاه رساندم.
– بچه ها، امروز می خواهم اثری را نشانتان بدهم. نظرتان را بگویید.
پرده را از روی بوم برداشتم.
*****
همه هنرجوها رفته بودند فقط او مانده بود. او تنها کسی بود که به خلوت تنهایی من راه داشت .
– استاد، این شاهکار شماست. نقاشی های دیگر خوب است ولی این بی نظیر است. از دور که نگاه می کنی پیکر یک زن را می بینی با تمام برجستگی ها و قشنگی بدنش اما نزدیک که می شوی هم هست و هم نیست. دیگر پیکری روشن در کار نیست مه و ابر و دود است. هاله ای از بشر، شایدم فرشته. چرا چهره ندارد؟ چرا سرش را نکشیده اید استاد؟ چرا به جای سر هاله ای از ابر نشسته؟
– خواستم به جای تمام معشوق های دنیا باشد و هر آدم تصویر معشوقش را روی آن گردن باریک جا دهد. اگر موها و چشم براق و قشنگ او را می کشیدم فقط همانی که بود باقی می ماند.
این نقاشی تمام هنر من است ، تمام سبک ، تمام عشق ، تمام روح و تمام ملکوت من در این جسم خاکی در این نقاشی است.
*****
مرد تابلو را گذاشت روبروی زن.
– این چیه؟
– نقاشی ِ نقاشی بی پول و پله. هنرجوهایش داشتند تمام نقاشی هایش را می فروختند تا هزینه بیمارستان را تأمین کنند. دوستم خبرم کرد.سر این تابلو و قیمتش مسابقه بود.
مرد سیگاری روشن کرد. کنارزنش نشست و گفت:
انگار تو این نقاشی روح دمیدند. می فهمی چه می گویم، جسمِ اما انگار روحِ کل معنویت، کل زیبایی است.
آن شب به اصرار زن ، مرد چهره او را توی ابرها روی گردن باریک آن نقاشی به تصویر کشید.
*****
زن گریه کنان گفت:
چهره مرا اضافه کردی ولی انگار یک چیزی کم شد از این نقاشی. دیگر چیزی که بود نیست.
مرد عصبانی داد زد:
نصفه شبی از خواب بیدارم کردی که چه ؟ پاکش کنم؟ سه روز رویش کار کرده ام. عمرا ً پاکش کنم.
*****
– تمام تلاشم را کردم. پرستارها گهگاه چشم غره ای به او می روند.
می نشینم روی تخت و ذره ذره چهره اش را از روی بوم پاک می کنم. من زیبایی او را از او منتزع کردم و در تابلو نقش زدم.
*****
صدای زن را از دور دورها می شنوم کم جان وبی رمق : اسم نقاشی چی باشد؟
قلم مو را به گوشه بوم می برم و می نویسم اسم من… قلم مو از دستم سُرید مثل ماهیی که اگر بگیری اش می لغزد و می سُرد. به بوی دست و دست تو عادت ندارد. به بوی دریا و دریا ست تعلق خاطرش.
*****
زن دستی به روی چشم های نقاش کشید و پرستار ملافه را روی صورت جسد کشید و حزین خواند:
” ودرشهادت یک شمع
راز منوری است که آن را
آن آخرین و آن کشیده ترین شعله خوب می داند.”
*****
بیست سال از تولد تابلوی بی سر ، بی اسم گذشت. نقاش ها گرداگرد تابلو جمع شدند.
– من می گویم این تصویر از تخیل نقاش سرچشمه گرفته است.
دیگری:
به نظر من پیکر معشوق نقاش است.
دیگری:
یعنی نقاش گمنام این تابلو، چه اسمی را می خواسته روی این نقاشی بگذارد؟
دیگری:
نمی دانم .رازهای کشف نشده این نقاشی آن را زیباتر کرده است. هر چه هست زیباست. زیبا.

.

شهر کوچک ما

احمد محمود - فروردین ۱۳۹۰

بامداد یک روز گرم تابستان آمدند و با تبر افتادند به جان نخلهای بلندپایه.

آفتاب که زد، از خانه‌‌ها بیرون زدیم و در سایه‌ی چینه‌های گلی نشستیم و نگاهشان کردیم. هربار که دار بلند درختی با برگهای سرنیزه‌ای تودرهم و غبار گرفته،‌ از بن جدا می‌شد و فضا را می‌شکافت و با خش‌خش بسیار نقش زمین می‌شد «هو» می‌کشیدیم و می‌دویدیم و تا غبار شاخه‌ها و برگها بنشیند، ‌خارکهای سبز نرسیده و لندوکهای لرزان گنجشکها را، ‌که لانه‌هاشان متلاشی می‌شد،‌ چپو کرده بودیم و بعد، چند بار که این کار را کرده بودیم، سرکارگر، کلاه حصیری را از سر برداشته بود و دویده بود و با ترکه دنبالمان کرده بود و این بود که دیگر کنار بزرگها، در سایه‌ی چینه‌ها نشسته بودیم و لندوک‌های لرزان را تو مشتمان فشرده بودیم و با حسرت نگاهشان کرده بودیم که نخلستان پشت خانه‌ی ما از سایه تهی می‌شد و تنه‌های نخل رو هم انبار می‌شد و غروب که شد از پشت دیوار گلی خانه‌های ما تا حد ماسه‌های تیره‌رنگ و مرطوب کنار رودخانه، میدانگاهی شده بود که جان می‌داد برای تاخت و تاز و من دلم می‌خواست که بروم و اسب شیخ شعیب را، که از شب قبل به اخیه بسته بود، باز کنم و سوار شوم و تا لب رودخانه بتازم.

صد نفر بودند، ‌صدو پنجاه نفر بودند که صبح علی الطلوع آمده بودند با تبرهای سنگین، و غروب که شده بود، انگار که پشت خانه‌های ما هرگز نخلستانی نبوده است.

شب که شد آفاق آمد. خیس عرق بود. مقنعه را از سر باز کرد و مویش را که به رنگ شبق بود رو شانه‌ها رها کرد.

خواج توفیق نشسته بود کنار بساط تریاک. غروب که شده بود، مثل همیشه؛ کف حیاط را آب پاشیده بود و بعد، حصیر را انداخته بود و جاجیم عربی را پهن کرده بود و نشسته بود کنار منقل و با زغالهای نیمه افروخته ور می‌رفت و بادشان می‌زد و «بانو»، دختر زردنبوی آبله‌رو که دودی شده بود، کنار پدر نشسته بود.

اسب شیخ شعیب از شب قبل به اخیه بسته بود و حالا تو چرت بود.

مادرم تازه فانوس را گیرانده بود که آفاق آمد. عبا را و مقنعه را انداخت رو جاجیم و رفت تو اتاق و از زیر دامن گشاد، دو قواره ساتن گلی رنگ بیرون آورد. زن «سرگرد» پیغام داده بود که دو قواره ساتن گلی رنگ می‌خواهد و آفتاب که زرد شده بود، آفاق راه افتاده بود و رفته بود و حالا با پارچه‌ها آمده بود و خواج توفیق منتظر بود.

آفاق از اتاق نیمه تاریک آمد بیرون و لامپا را همراه آورد و گیراندش و گذاشتش کنار جاجیم و کوزه را برداشت و یک نفس سرکشید. و بعد، نفس یاری نمی‌کرد که گفت «خدا ذلیلشون کنه» و نشست و با سر‌آستین وال چرک مرده، عرق را از پیشانی گرفت و پرسید:

– بچه‌ها نیومدن؟

و خواج توفیق منتظر بچه‌ها بود. وقتی که آمدند، انگشتان یدالله را سیمان برده و دستهای فتح‌الله، تا مرفق، از شوره‌ی گچ سفیدی می‌زد و من کنار مادرم نشسته بودم و رنگینک می‌خوردم که خواج توفیق صدام کرد و گفت که بروم و از شعبه براش تریاک بخرم.

از خانه که زدم بیرون، آن طرف رودخانه پیدا بود که از نخلهای انبوه سیاهی می‌زد و نور ماه تو رودخانه شکسته بود و تو میدانگاهی کنار خانه‌های ما، جابه‌جا تنه‌های درخت کوت شده بود که روز بعد، هژده چرخه‌ها، همراه عمله‌ها آمدند و بارشان کردند و بعد، یک هفته طول کشید تا میدانگاهی را شن و ماسه ریختند و نفت پاشیدند. نفت تازه زیر آفتاب داغ برق می‌زد و بخار می‌کرد.

همه جا را بوی نفت گرفته بود و زن سرگرد، مصدرش را فرستاده بود و قواره‌های ساتن گلی رنگ را گرفته بود و صبح که می‌شد، آفاق از خانه می‌زد بیرون و گاهی ظهر می‌آمد و گاهی هم نمی‌آمد و غروبها، خواج توفیق، به انتظار یدالله و فتح‌الله بودکه از سر کار بیایند و مرا بفرستد شعبه.

حالا، ماسه‌ها، نفت را مکیده بودند و زمین خشک شده بود و باد که می‌آمد، خاک زرد میدانگاهی را بالا می‌برد و پخش می‌کرد و پای دیوارها و چینه‌های گلی، خاک قهوه‌ای جمع شده بود و مد که می‌شد و آب می‌افتاد تو شاخه‌های نخلستان، سطح آب،‌ انگار که رنگین کمان،‌ بنفش می‌شد و زرد و قرمز و…

رو کبوترخانه چندک زده بودم که شیخ شعیب از لای لنگه‌های بیقواره‌ی در خانه سرید تو و پیش‌تر که آمد، نور زرد لامپا با پوست سوخته‌ی چهره‌اش درهم شد و بینی و پیشانی و گونه‌هاش شکل گرفت. اسب، سم به زمین کوفت و منخرینش لرزید و دمش افشان شد و خواج توفیق، بست آخر را چسبانده بود و با زنش بود که «پنجتا حقه‌ی سه خط ناصرالدین شاهی از بصره آوردن…» و آفاق زانو به بغل بود و گوشش به شوهر بود و پدرم قوز کرده بود رو کتاب «انوار» و صدای شیخ شعیب بود که الماس تیره‌ی شب را خط کشید.

– میدونسم که عاقبت اینطور میشه.

و حالا شده بود و دیگر عطر گس نخلستان با بوی شرجی قاطی نبود و سایه‌ی دگل فولادی بلندی که در متن آبی آسمان نشسته بود، رو چینه‌ی گلی خانه‌ی ما می‌شکست و می‌افتاد تو حیاط دنگال و تا لب گودال خانه که مخمل قصیلی علفهای خودرو رنگش زده بود، سر می‌خورد و تو میدانگاهی پشت خانه‌های ما، سر وصداها تو هم بود و رنگ لاجوردی لباس کارگران، با رنگ سفید ملایم صندوقهای بزرگ تخته‌ای که زیر میخکشها و دیلمها از هم متلاشی می‌شد، تو هم بود و بالا که نگاه می‌کردی،‌ رشته‌های مفتولی سیم بود که نگاه را می‌کشید و به چشمت اشک می‌نشاند. انگار که میل سرد سورمه به چشمت نشسته باشد.

***

شب که می‌شد پدر «انوار» می‌خواند و گاهی «اسرار قاسمی» و خواج توفیق حرف می‌زد. از «خزعل» و «‌عبدالحمید» و غلامانشان و سیاهان خیزران به دست و شب که می‌شد، ما تو کوچه «ترنا» بازی می‌کردیم و تو نخلستان می‌دویدیم و از رو شاخه‌های کم عرض آب می‌پریدیم و می‌راندیم تا لب رودخانه و تو بریدگی‌های کنار رودخانه می‌نشستیم و به صدای آب و صدای پای بچه‌ها، که هو می‌کشیدند و می‌آمدند تا پیدامان کنند، گوش می‌دادیم، و آن شب بود که تو «پوسته»(۱) نشسته بودم و گوشم را به زمین چسبانده بودم که ناگاه صدای پا شنیدم و صدای همهمه شنیدم. صدا، صدای پای بچه‌ها نبود و همهمه‌ی بچه‌‌ها نبود. حرف بود که آهسته و آرام، تو تاریکی مرطوب سر می‌خورد و می‌آمد و من از میان همه‌ی حرفها، صدای آفاق را شناختم.

شب بود، تیره بود،‌ هوهوی موجهای غلتان رودخانه بود و صدای باد بود که افتاده بود تو برگهای انبوه درختان خرما.

از تو پوسته، لغزیدم بیرون و کشیدم بالا و رو ماسه‌های مرطوب سر خوردم و آرنجهام را ستون کردم و چانه‌ام راتکیه دادم رو کف دستانم.

نگاهم تاریکی شب را شکافت. در طول شاخه‌ی پهنی که از رودخانه جدا می‌شد جنبش سایه‌هایی بود. مد بود، آب آمده بود بالا و «تشاله»(۲) می‌توانست که از رودخانه بلغزد تو شاخه و براند تا عمق نخلها.

بلند شدم و دویدم و صدای گوشتی پاهام رو ماسه‌ها خفه شد.

سینه‌ام را چسباندم به پوست خشن ساقه‌ی درخت خرما و ساقه‌های دیگر که پیش رویم بود، جابه‌جا رد نگاهم را می‌برید. حالا خوب می‌شنیدم و حالا آفاق را می‌دیدم که پیراهن وال سیاه،‌ تنش را قالب گرفته بود و راه که می‌رفت، سرینش می‌لرزید و مویش رها شده بود رو دوشش و صدای شیخ شعیب بود که «صد و بیست و دو قواره….» و نفس تو سینه‌ام حبس بود و پشت لبم داغ بود و بودم تا آفاق رفت و شیخ شعیب رفت و مردی که قامتش به دار بلند نخل می‌ماند، پرید تو تشاله و تشاله راند به طرف رودخانه و آن شب بود که دانستم چرا گاهی شبها، آفاق دیر می‌آید و چرا گاهی نمی‌آید و فهمیدم که چرا نورمحمد مفتش با آن چشمهای نی‌نی‌اش و پوزه‌ی درازش که به پوزه‌ی توره می‌ماند،‌ همیشه دور و بر خانه‌ی ما پلاس است و مثل گربه‌ی گرسنه بو می‌کشد و فردا بود که مفتشها ریختند تو خانه‌ی ما و همه‌جا را با سیخهای آهنی نوک‌تیز سوراخ سوراخ کردند و چیزی نیافتند. آفاق، شبانه خانه را خالی کرده بود و جنسها را جابه‌جا کرده بود و این بود که آفاق را بردند و ظهر که رهایش کرده بودند آمده بود با لبهای خشک ترک خورده و تن غرق عرق و غرغر و نفرین و ناله و حالا آمده بودند با تبرهای سنگین و افتاده بودند تو نخلستان و از پشت چینه‌های گلی خانه‌های ما، تا سر حد ماسه‌های مرطوب و تیره رنگ کنار رودخانه، شده بود میدانگاهی که جان می‌داد برای تاخت و تاز.

شاخه‌های آب را، که مثل پنجه‌های دراز رودخانه دویده بودند تو گیسوی نخلستان، پر کرده بودند و ظهر که می‌شد سایه‌ی دگل فولادی می‌شکست رو چینه‌ی خانه‌ی ما و می‌افتاد تو حیاط و می‌راند تا لب گودال خانه که آن روز مخمل قصیلی‌ علفهاش زیر لگد مفتشها پامال شده بود.

خواج توفیق بست آخر را چسبانده بود و با زنش بودکه «پنجتا حقه‌ی سه خط از بصره…» و آفاق تو خودش بود و نگاهش به مخمل گلهای آتش بود و گوشش به خواج توفیق بود و بانو، تو چرت بود و یدالله با کونه‌ی دست پیاز را می‌شکست و آفاق بود که گفت:

– خدا ذلیلشون کنه… دیگه پناهی نداریم…

که نخلها را بریده بودند و شاخه‌ها را پر کرده بودند و تاریکی سنگین می‌شد و پوسته‌ی خاکستری، گلهای مخملی آتش را خفه می‌کرد.

***

با غرش جرثقیلها و هژده چرخه‌ها از تو رختخواب می‌پریدیم و تازه آفتاب زده بود که می‌رفتیم و سایه‌ی دیوار می‌نشستیم و نگاه می‌کردیم که کارگران آبی‌پوش، با کاسکتهای سفید آهنی که نور خورشید را باز می‌تافت،‌ تو تله بستها وول می‌خوردند. آفتاب که پهن می‌شد، خنکای صبح را می‌مکید. حالا دیوار آجری شکری رنگی، رودخانه را از ما بریده بود و زخم زرد رنگ میدان نفتی پشت خانه‌های ما، سرباز کرده بود و دویده بود تو کوچه‌ها و دو رشته لوله‌ی قیراندود، مثل دو مار نر وماده، از حاشیه‌ی انبوه نخلهای دور دست خزیده بود و آمده بود تو میدانگاهی و پایه‌های چوبی مالیده به نفت، مثل چوبه‌های دار، جابه‌جا تو خیابان بزرگ شهر کوچک ما نشسته بود و گازرکها، رو سیمها می‌لرزیدند و دولخ که می‌شد خاک زرد را لوله می‌کرد و به هوا می‌برد و به سر و رومان می‌ریخت وهنوز زیر بنای مخزن پنجمی را بتون نریخته بودند که پیشین یک روز پاییزی آمدند و به همه پیغام دادند که عصر همان‌روز تو قهوه‌خانه‌ی لب شط باشند و شب که پدرم از قهوه‌خانه برگشت، لب و لوچه‌اش آویزان بود و به خواج توفیق که ازش پرسید «چه بود» گفت «میخوان خونه‌ها رو خراب کنن… میگن برا اداره بازم زمین می‌خوان…» ومن خیال کردم که میدانگاهی جوع دارد و دهان نفتی خود را باز کرده است که ریزه ریزه شهر را ببلعد و پدرم آن شب نه «انوار» خواند و نه «اسرار قاسمی» و مادرم از تو یخدان نیمتنه‌ی پشمی مرا بیرون کشیده بود و جلو لامپا نشسته بود و سوزن می‌زد که پاییز سر رسیده بود و باد موذی آزار می‌داد و مدام هوهوی نخلهای دوردست بود و غرش رودخانه، که سیلابهای پاییزی گل‌آلودش کرده بود و دیواره‌ی شکری رنگ آجری و مخزنهای فیلی رنگ و دگلها و سیمهای خاردار و شیروانی‌های اخرایی رنگ، آن را از ما بریده بود.

***

آمده بودند و «نوروز» را برده بودند نظمیه. نوروز، دسته‌ی جوغن را برداشته بود و افتاده بود به جانشان که چرا آمده‌اند و خانه‌های ما را اندازه می‌گیرند. نوروز را که بردند، همه بهتشان زد. موسی سرمیدانی، کارد را از پر کمرش بیرون کشید وانداخت تو صندوقخانه.

بارها که با پدرم رفته بودم قهوه‌خانه‌ی لب شط، از موسی شنیده بودم که «هرکس به خونه‌های ما چپ نیگا بکنه، حواله‌ش با این کارده» و هر دفعه هم چشمهاش برق زده بود و مشته‌ی کارد را فشرده بود و سبیلش را تاب داده بود و به پشتی تخت تکیه داده بود و لیموناد را از سر بطری سرکشیده بود و حالا کارد افتاده بود تو صندوقخانه و سر سرمیدانی پایین بود و تو قهوه‌خانه آفتابی نمی‌شد.

حالا تمام خیابانهای شهر کوچک ما رنگ نفت گرفته بود. هرجا که نگاه می‌کردی، نقش آج لاستیک ماشین بود که رو خاک ور‌آمده‌ی آغشته به نفت خیابانها نشسته بود و صبح که می‌شد با صدای تکان‌دهنده‌ی «فیدوس»(۳) از خواب می‌پریدیم و فیدوس دوم که فضا را از هم می‌درید، کارگران آبی‌پوش با کاسکتهای فلزی و قابلمه‌های غذا از تو خیابان ما می‌راندند به طرف «اداره» و زیر نخلهای تک افتاده‌ی جلو قهوه‌خانه‌ی لب شط، شده بود یک بازار حسابی و فضاش انباشته بود از بوی زهم ماهی‌ زنده و بوی تند ماهی کباب شده‌ی به ادویه آلوده و عطر ملایم نان خانگی و بوی اسیدی ماست ترشیده و آبگوشت مانده و دل و قلوه‌ی گاو و سبزی پلاسیده.

تو تمام شهر، رشته‌های سیم برق دویده بود و به همه‌ی خانه‌ها برق داده بودند، ‌ولی خواج توفیق هنوز کنار لامپا چندک می‌زد و می‌نشست به انتظار یدالله و فتح‌الله که از سر کار بیایند و مرا بفرستد شعبه.

هنوز تکلیف خانه‌های ما روشن نبود. آمده بودند و اندازه گرفته بودند و گفته بودند «زمستان که شد، باید خانه‌ها را خالی کنید» و این بود که پدرم دل و دماغ نداشت و خواج توفیق بعد از کشیدن تریاک بجای گفتن خاطره‌های دور و درازش می‌رفت تو چرت و آفاق که پناهگاه نخلستان را از دست داده بود، تو خانه نشسته بود، تا آن شب، که بوی زمستان می‌داد، که لته‌های در شکست و بست خورده‌ی خانه‌ی ما ناله کرد و لنگه‌هاش از هم باز شد و شیخ شعیب با اسب راند تو خانه و …

… بعد که آفاق چادر را دور کمر سفت کرد و موی نرم شبق مانندش را جمع و جور کرد تو لچک و همراه شیخ شعیب از خانه بیرون زد.

آفاق که رفت «یدالله رومزی» آمد سراغ پدرم و خواج توفیق. فانوس مرکبی را گرفتم و پیشاپیششان راه افتادم. به سردر قهوه‌‌خانه‌ی لب شط، چراغ پرنوری آویزان بود که نورش سر خورده بود رو پلیتهای موج‌دار حصار انبار اداره و یدالله رومزی، ‌همچنان که پشت سرم می‌آمد، انگشت درازش را می‌کشید رو موج پلیتها و صداش مثل صدای مسلسلی خفه، تو دل شب می‌نشست و با صدای گنگ رودخانه قاطی می‌شد.

از قهوه‌خانه که رد می‌شدیم،‌ تاریکی بود و پارس سگها بود و نخلهای تک افتاده بود که نور فانوس مرکبی رو تنه‌هاشان لیس می‌زد و سایه‌ی ماتشان می‌افتاد رو زمین و ما که می‌رفتیم، سایه‌ها، دور تنه‌ها می‌چرخید و باد ملایمی بود که سرشاخه‌ها را به بازی گرفته بود و عطر گس نخلها با بوی نفت قاطی شده بود و از جوی آب که جست زدیم، خانه‌ی «ناصر دوانی» بود و همه بودند و سرمیدانی هم بود،‌ با شرارت رمیده‌ی چشمانش و من نشستم کنار گیوه‌ها و قندره‌ها و باد که گه‌گاه از لای ترکهای در تو می‌زد سرمای زمستان را به همراه داشت. سرمای خشک دشتهای وسیع را که سنگ می‌ترکاند.

پدرم نشست بالا و لم داد به رختخوابها که تو چادر شب لفاف بود و خواج توفیق کنارش بود و شیر چای آوردند که چربی شیر لبانم را لیز کرد و گرمی مطبوعش گلوم را غلغلک داد.

پدرم سیگار لف می‌کشید. سرمیدانی جیگاره عراقی می‌کشید و سکوت بود و صدای قلیان باباخان بود و بوی تنباکوی خوانسار و بعد سرمیدانی بود که حرف زد:

– میدونم که همه پشت سرم حرف میزنن،‌ اما می‌خوام بدونم نوروز رو که بردن نظمیه، کی بالاش دراومد؟

نوروز را که برده بودند، همه بهتشان زده بود و هیچکس لب نترکانده بود و این بود که موسی حساب کار خود را کرده بود.

– … اگه بالاش درمیومدین،‌ اگه اقلن سر و صدا راه مینداختین که دلم قرص می‌شد، بقول شما کاردم رو غلاف نمی‌کردم و می‌دیدین که همه‌ش قمپز نبوده ومی‌دیدین که اون فرنگی دیلاغ رو چطوری مثه گوشت قربونی آش و لاش می‌کردم.

صدای بم پدرم انباشتگی اتاق را خراش داد:

– موسی حق داره… موسی…

یدالله رومزی حرف پدرم را برید:

– اونوقت خیال نمی‌کردیم که اینطوری جدی باشه.

ناصر دوانی به زبان آمد:

– مرض ریزه ریزه میاد… همه یهو وبا نمی‌گیرن…

و بعد، حرفها تو هم شد و نگاه من از دهان این به دهان آن می‌گشت و بعد، نفهمیدم چه شد که موسی سرمیدانی از جا در رفت و داد کشید و از جیب جلیقه،‌ قرآن کوچکی بیرون آورد و صدای رگدارش زیر سقف اتاق، مثل مار زخمی پیچ و تاب خورد:

– اگه مردین به این سینه‌ی محمد قسم بخورین… د بخورین…

و با دست کوبید رو قرآن

– اول از همه جلو میفتم… با همین کارد…

و جلو نیمتنه‌اش را کنار زد و کاردش را از کمر بیرون کشید.

– اول از همه سر او فرنگی رو من گوش تا گوش می‌برم… من کجا برم زندگی کنم؟ … عمری خون جگر خوردم تا این چاردیواری رو درس کرده‌م… د یالا… قسم بخورین… د بخورین.

که صدای زیر عبدی نازک‌کار، ‌انگار آب یخ بود که تو دیگ آب‌جوش ریخته باشند:

– قسم که نه!

و عبدی شیربرنجی گفت:

– کفاره داره.

که موسی وا رفت و همچنان که مثل گربه‌ی رو چنگ نشسته، ‌رو دو زانو نشسته بود، براق شد، صداش افتاد، کلمات بیخ گلوش غلت خورد و بعد، مثل مهره‌های سربی بیرون ریخت:

– دیدین که موسی نامرد نیس… دیدین که من نامرد نیسم… حالا دیدین؟…

و عقب کشید و به متکا تکیه زد و غرغر کرد.

زردی پریده‌ای از بناگوشش تا شقیقه‌اش دویده بود.

لبان کلفتش زیر سبیل انبوهش می‌لرزید. انگار که به خودش ناسزا می‌گفت،‌ انگار که ورد می‌خواند و انگار که چانه‌اش لغوه گرفته بود و تو اتاق گویی خاک مرده پاشیدند و بیرون زوزه‌ی باد بود و بوی شب بود و پدرم سیگار دیگری پیچاند و کونه‌اش را با نوک دندان گرفت و تف کرد و صدای خش‌دارش را رها کرد:

– سی چلتا آدم ریش و سبیل‌دار دور هم جمع شدین که چی؟… فرسادین دنبال ما که چی؟… که…

– موسی حق داره

و این خواج توفیق بود که می‌گفت.

و یدالله رومزی بود که گفت:

– میباس حرف همه یکی باشه.

و بعد ناصر دوانی بود که گفت:

– میباس قسم بخوریم.

و موسی سرمیدانی بود که به زبان آمد. این بار صداش خفه بود.

– پس چرا وقتی قرآن رو در‌آوردم، همه مثل اینکه ماست ترش خورده باشین، لب ورچیدین؟

که پدرم جابه‌جا شد:

– من یکی حاضرم، تا پای جونم که باشه حاضرم.

– قسم بخوریم

– همه میخوریم

که بند بند وجود من هم از قسم سرشار شد. اگر خانه‌هامان را خراب می‌کردند، ‌اگر کبوترخانه‌ام خراب می‌شد؟… نه!…

دو روز بود که «دم سفیدها» تخم گذاشته بودند و جفت «حبشی» پوشال می‌کشیدند و نر «خانی» سر تخم می‌زد و حالا تو فکر کبوترها بودم و تو فکر کبوترخانه بودم و حرفها تو گوشم بود که «‌وقتی قرار شد بیان خونه‌ها رو خراب کنن،‌ هیچکدوممون نمیریم سرکار… همه میمونیم خونه…»

و…

_ با تبر میفتیم بجونشون.

– هر که چپ نیگا کنه با همین کارد چشاشو در میارم.

و صداها تو هم بود و لبم از چربی شیر لیز بود و بوی شب بود که همراه بوی اسفند سوخته و سرمای گزنده از لای درزهای در می‌خزید تو و بعد، ‌ناگهان صدای ترکیدن گلوله بود و دومی و سومی که وحشتمان زد و هجوم بردیم به در اتاق و ریختیم تو حیاط و دویدیم به طرف در خانه.

گاومیش ناصر دوانی که زیر سایبان بسته بود، ‌رم کرد و بعد نعره کشید…

ماه آمده بود بالا. بالای بالا و خیمه زده بود و صدای خروس بود که انگار ره گم کرده بود و شب بود که از تیغه‌ی بلند نیمه می‌گذشت و پوزه می‌کشید بسوی بامداد.

***

صبح که شد، آفتاب که زد،‌ تک سرد صبحگاهی که شکست، خروس آمد و دانه به دانه،‌ دانه‌ها را چید.

معلوم نبود که کدام شیر خورده‌ای رفته بود و «لو» داده بود. پدرم را که بردند و خواج توفیق را که بردند، مادرم دوید منزل یدالله رومزی.

آفاق،‌ شب که رفته بود، هنوز نیامده بود.

یدالله رومزی را برده بودند نظمیه، ‌همانطور که خواج توفیق را برده بودند و پدرم را برده بودند و ناصر دوانی را برده بودند و باباخان را… و هنوز پیشین نشده بود که نورمحمد آمد، با پوزه‌ی باریکش و نی‌نی چشمانش و مادرم اشکش رو گونه‌هاش بود که حرف نورمحمد را شنید.

– خواهر به خواج توفیق، یا اگه نیس، به بچه‌هاش بگین که بیان جسد آفاق رو تحویل بگیرن.

– جسد آفاق؟

– آره خواهر،‌ دیشب، پشت نخلستون تیر خورده.

بانو که تو چرت بود جیغ کشید، مادرم جیغ کشید و نورمحمد مثل توره گریخت.

خواج توفیق، صبح فرصت نکرده بود که دودش را بگیرد و یقین حالا تو نظمیه خمار بود.

من رفتم سراغ کبوترهام. بوی فضله‌ی کبوترها با بوی رطوبت قاطی شده بود و تو کبوترخانه گرم بود و ماده‌ی «حبشی» خوابیده بود. یقین تخم گذاشته بود. با سر چوب کوتاهی زدم به پرش که کنار رود، تا اگر تخم کرده است ببینم. کبوتر بالش را تکان داد و گردن کشید و پف کرد و با نوک کوتاهش به چوب حمله کرد. خصمانه حمله کرد.

صدای کفش چوبی زن ناصر دوانی آمد. از در کوتاه کبوترخانه ساقهای سبزه و گرفته‌اش را دیدم. یقین چادرش را به کمر بسته بود. گودی پشت زانوهاش پر می‌شد و خالی می‌شد و کفش چوبی‌اش صدا می‌داد. از در کوتاه کبوترخانه ساقهای گرفته‌اش را دیدم که مثل قیچی باز و بسته می‌شدند، که گودال وسط حیاط را دور زدند و رفتند تا ایوان رو‌به‌رو. حالا صدایش هم می‌آمد:

– خواهر چه خاکی به سر کنم؟… اومدن کلبچه زدن دستش و بردنش.

مادرم گریه می‌کرد. آرام اشک می‌ریخت. خواج توفیق را برده بودند،‌ پدرم را برده بودند ومعلوم نبود که جسد آفاق کجا افتاده است و یدالله و فتح‌الله رفته بودند سر کار که وقتی شب برگشتند، و اگر خواج توفیق آمد، بفرستد مرا شعبه.

باز به ماده‌ی حبشی ور رفتم. مثل سرب نشسته بود سر جاش. تکان نمی‌خورد. بگمانم تخم گذاشته بود. باز صدای پا آمد. این بار پاچه‌های زیر شلواری «بلور»،‌ زن موسی سرمیدانی، بود که رو خاک کف حیاط کشیده می‌شد.

زانوهام را به زمین زدم، ‌دستها را ستون کردم و سرم را از کبوترخانه کشیدم بیرون که ببینم کجا نشسته‌اند.

تو ایوان بودند. بانو نبود. بگمانم مادرم فرستاده بودش که به یدالله و فتح‌الله خبر بدهد. انگار مادرم حرف می‌زد، ‌لبهاش که تکان می‌خورد. غرش دستگاه مخلوط کننده، ‌صداش را خفه می‌کرد. خزیدم تو کبوترخانه و این‌بار، با ماده‌ی «دم سفید» ور رفتم و هنوز سرگرم کبوترها بودم که ناگهان جیغ مادرم فضا را شکافت و بعد، جیغ زنها بود که با هم قاطی شد. از کبوترخانه پریدم بیرون. پشتم گرفت به بالای چارچوب و تو فکر کمرم بودم که دیدم یدالله و فتح‌الله جسدی را گذاشته‌اند رو نردبان سبکی و گریه‌کنان گودال وسط حیاط را دور می‌زنند. دویدم. یک رشته موی شبق مانند از زیر عبای روی جسد بیرون افتاده بود و می‌لرزید. عبای سیاه آفاق بود. موی آفاق بود که برق می‌زد، که نرم و مواج بود.

نردبان را گذاشتند تو ایوان، مادرم به سینه‌اش کوفت. بعد زنها بودند و بچه‌ها بودند که از در خانه‌ی ما هجوم آوردند تو و تا بجنبم که از ترس بچه‌ها در کبوترخانه را ببندم، خانه‌ی ما پر شده بود آدم و زنها نشسته بودند دور جسد آفاق و به سر و سینه می‌کوفتند.

حالا آفتاب آمده بود بالا. سایه‌ی دگل میدانگاهی شکسته بود رو چینه‌ی خانه‌ی ما و بعد شکسته بود رو سر جماعت و انتهاش افتاده بود رو علفهای خودروی گودال وسط خانه و صدای دستگاه مخلوط کننده بود که گاه اوج می‌گرفت و گاه فرو می‌افتاد.

حالا زیر بنای مخزن یازدهمی را بتون می‌ریختند.

ظهر که شد پدرم آمد. ازش التزام گرفته بودند که تا آخر هفته خانه را خالی کند و تا آخر هفته،‌ دو روز دیگر باقی مانده بود.

***

کبوترهام را برده بودم و پرشان را بسته بودم و گذاشته بودمشان زیر سبد، تا براشان لانه‌ای درست کنم.

از وقتی که آفتاب زده بود تا حالا که ظهر سر می‌رسید، ده راه بیشتر آمده بودیم و رفته بودیم و اسباب کشی کرده بودیم و حالا راه آخر بود که پدرم داشت خرت و پرتها را تو گونی می‌کرد که یکی را خودش به دوش بگیرد و یکی را من.

یکهو صدای بولدوزر بلند شد و من دیدم که چینه‌ی گلی خانه‌ی ما به جلو رانده شد، لرزید، ‌از هم پاشید و رو هم ریخت.

پدرم زیر لب غر زد:

– بی ایمونا نمیذارن تا خالی کنیم.

پوزه‌ی بولدوزر که بالای تیغه‌ی پهن و بران بود،‌ به جلو رانده شد و از روی خرابه‌ی دیوار کشیده شد تو خانه.

پدرم گونی را به دوش کشید و گفت:

– یالا پسرم… یالا راه بیفت.

گونی سنگین بود،‌ به زحمت بلندش کردم و پشتم را زیرش خم کردم و هنوز از در خانه بیرون نرانده بودم که لانه‌ی کبوترهام مثل حباب کف صابون رو تیغه‌ی صاف و براق بولدوزر از هم پاشید.

تو کوچه بودم که نگاهم به آسمان رفت. نمی‌دانم نر سفید چطور پرش را باز کرده بود و از زیر سبد بیرون زده بود و پر کشیده بود تا بالای خانه‌ی ما که زنجیرهای پهن بولدوزر می‌کوبیدش.

گونی را گذاشتم زمین و کبوتر را نگاه کردم که بال‌هاش را خواباند و قیقاج آمد تا بالای خرابه‌های خانه‌ی‌ ما، بعد اوج گرفت و دور زد و دور زد. انگار که خانه را نمی‌شناخت و انگار که سرگردان بود. سوت کشیدم. صفیر سوتم را شناخت، آمد پایین، گردن کشید، پرپر کرد و بعد،‌ ناگهان اوج گرفت و رفت بالا و بالاتر،‌ تا آنجا که با آبی آسمان درهم شد.

ته کوچه را نگاه کردم،‌ پدرم را ندیدم. او رفته بود و من مانده بودم با بار سنگینی که بایستی به دوش می‌کشیدم.

(۱) پوسته: پناهگاه قایق
(۲) تشاله: نوعی قایق
(۳) فیدوس: سوت کارخانه

بَفرینه

علي اشرف درويشيان - فروردین ۱۳۹۰

لب ایوان، زیر برق آفتاب نشسته بودند. بفرینه (۱) به سینه‎ی مادر تکیه داده بود. زن او را محکم در میان زانوان خود گرفته بود. موهای طلایی بفرینه، در زیر دندانه‎های شانه، نرم و صاف بر پوست مهتابی گردن و دوشش پاشیده می‌شد. با هر شانه موها، پیاله پیاله روی هم چین می خوردند:

«آی گوشم! گوشم را کندی»

«چه شد؟ لابد گوش تو از کاغذ است. اگر گوش آدم با شانه کردن کنده می‌شد، الان توی دنیا هیچ کس گوش نداشت.»

بفرینه، تند به گوش خود دست کشید. نوک انگشتان خود را با دقت نگاه کرد تا مطمئن بشود که گوشش خون آمده یا نه.

مادر به شوخی گفت:

«هَی هَی، هَی هَی. گوش‌ات افتاده و تو خبر نداری. باید امروز بروم سراغ مامو مقدور و یک گوش بزغاله برات بخرم.»

پسرکی در روی زمین خاکی ایوان، زیر خود را خیس کرده بود و داشت انگشت انگشت از گِل زیر خود می خورد. زن به پسرک رو کرد:

«آهای یوسفه (۲) … اخه … اخه … ای تف به کار و کردارت! ببین چه ملچ و ملچی راه انداخته. مثل این که باقلوای تنوری می‌خورد بدبخت.»

حبابی روی یکی از سوراخ‌های بینی پسرک، هی بزرگ و هی کوچک می‌شد. یوسف با کونه خیزه، خود را به مادر رساند. بفرینه خود را از قید دو زانوی مادر بیرون کشید. زن با گوشه‌ی پیرهن، دماغ بچه را گرفت. انگشت در دهن بچه گردانید و تکه‌ای گِل بیرون آورد. حباب، روی گل بوته‌ی سرخ پیرهنش سرید و آرام آرام کوچک شد تا به هیچ رسید. زن به اتاق رفت. از گوشه‌ای تاریک، چادر کهنه‌ای برداشت آن را روی زمین پهن کرد. یوسف را در چادر پیچید. بفرینه به مادر نزدیک شد و پشت به او ایستاد. زن بچه را به پشت او بست:

«اگر خیلی بی‌طاقتی کرد بازش کن. حواست باشد به زمینَش نزنی! مواظب مرغ و جوجه‌ها باش. به سوراخ سُنبه‌ی مار و مور انگشت نکنی! چیز ناجوری برنداری بخوری. برای ناهارت از زلاته‌ی (۳) دیشب کمی مانده، ظهر با نان بخور. نان خشک و قند در طاقچه گذاشته‌ام. هر وقت یوسفه گرسنه‌اش شد، بکوب، خمیر کن و به او بده. نگذار پخشه (۴) روی دماغ و دهنش بنشیند.»

هم چنان که سفارش می‌کرد، نان پیچه را برداشت. به سوی دیوار کاه‌گلی رفت و با خود گفت:

«این دووانه (۵) و این هم تَه ورداس (۶). »

آن‌ها را از بیخ دیوار گرفت و به کمر بست. کلاف طنابی را که کنار پله افتاده بود، برداشت و به دوش انداخت. هنوز پایش را روی پله نگذاشته بود که بَفرینه با یک تکان، یوسف را روی گُرده‌ی خود جا گیر کرد. دست روی دامن مالید و از جیبش نامه‌ی مچاله شده‌ای بیرون آورد. چند خط از نامه را که در اثر مالیدن انگشت محو شده بود، به مادرش نشان داد. گردن کج کرد. خجولانه و با التماس گفت:

«ننه باز هم برایم می خوانی؟»

زن برگشت. لب‌هایش به لبخند کم رنگی باز شد. نامه را از دختر گرفت. به چهره‌ی پریده رنگ او خیره شد:

«دارد دیر می شود. دو روز است که این نامه آمده و من هزار بار آن را برای تو خوانده‌ام. به خدا خسته شدم.»

ناگهان دلش سوخت. دستی به موهای بفرینه کشید:

«امروز دختر خوبی باش هر چه به تو گفتم انجام بده تا دم غروب که از بیشه آمدم باز هم آن را برات بخوانم.»

بفرینه سرش را به شکم مادر تکیه داد و آرام پیرهنش را بوسید. نامه را قاپید و در جیب گذاشت. دو دست را از پشت، زیر نشیمنگاه بچه قفل کرد. بچه که حس می‌کرد مادرش می‌خواهد دور بشود، لب ورچید و به سوی مادر چرخید، اما بفرینه چند بار به هوا پرید. بچه به خنده افتاد. بفرینه به پایین حیاط دوید و در کنار لانه‌ی مرغ و جوجه‌ها نشست.

مادر، توی کوچه، قهقهه‌ی خنده‌ی بچه را شنید و دلش آرام گرفت.

***

زن به دامنه‌ی تپه رسید. نخ کیسه‌ی دوغ، مچش را آزار می‌داد. آن را باز کرد و به دست دیگر داد. طناب را روی پشت جا به جا کرد. به راه پیچ در پیچی که از نوک تپه به پایین می‌آمد و پهن می‌شد، چشم دوخت. مردی در تقلای پایین سراندن توده‌ای هیزم در راه مارپیچی بود. گاه توده‌ی هیزم مرد را به دنبال خود می‌کشید و او را از خط مارپیچی خارج می‌کرد. غبار غلیظی در پی او به هوا می‌رفت و مرد را برای چند لحظه در خود می‌پوشاند.

مامو مقدور چوپان، چند گام دورتر از گله، با بیلکانش، ریشه‌ای خوردنی را از دل خاک بیرون می‌کشید و آواز غریبانه‌ای می‌خواند:

«با گاو آهن غم، زمین غم را شخم زدم.
و در آن دانه ی غم پاشیدم.
حاصلم غم بود. آن را با داس غم درو کردم.
دانه‌های غم را به ‎آسیاب غم بردم.
آرد غم را با آب غم خمیر کردم.
و در تنور غم پختم.
نان غم را بر سفره ی غم گذاشتم.
همسفره‌ام غم بود.
در کنارش نشستم و با غم خوردم.»(۷)

«سلام و علیکم مامو مقدور!»

پیرمرد کمر راست کرد و گردن چرخاند:

«سلام و علیکم و علیکم سلام، سلیمه خانم. چه خبر از حه مه (۸)؟ »

«نامه‌اش دو سه روز پیش آمده، نوشته تا چند روز دیگر مرخصی می‌گیرد و می‌آید که سری به ما بزند.»

«پناهش به خدا. به خیر و سلامت بیاید ایشالا.»

«سلامت باشی مامو. خدا تو را هَی پیر و هَی جوان بکند.»

سلیمه به درخت بلوط پای تپه رسید. کلاغی بر درخت نشست و سه بار قار زد. سلیمه به کلاغ گفت:

«خیر خه‌وه‌ر (۹) … خیر خه‌وه‌ر … خیر خه‌وه‌ر.»

انگشت اشاره‌اش را قلاب کرد و عرق ابروها را گرفت. پشت خم کرد و پا بر راه مارپیچی گذاشت. در نیمه‌ی راه به مردی که بار هیزمش را پایین می‌آورد، رسید. همسایه را شناخت:

«مانده نباشی خالو مولود.»

«ساق و سلامت باشی خواهرم. چه ناوقت آمده ای!»

سلیمه نفس تازه کرد:

«زن بچه‌دار نصفش مال خودش نیست خالو. تا بچه‌ها را رو به راه کردم، نیمه روز شد.»

مرد گفت: «خب، خوبی‌اش این جاست که در روز بهاره هرکس به آرزویش می‌رسد. هر چه بخواهی روزگار دراز است.»

به بالای تپه به نقطه‌ای دور اشاره کرد:

«مواظب بیشه باش. جانورها از غرش میگ و میراژ … به وحشت افتاده‌اند و ناغافل حمله می کنند.»

«مواظبم خالو. آدم لُخت و پَتی، پهلوانِ خداست. خودم کم تر از آن ها نیستم.»

***

بهار، همه جا نشسته بود. باد بوی تلخ شکوفه‌ی بادام کوهی می‌آورد. سلیمه خسته بود. داس را چپ و راست به شاخه‌ها فرود می‌آورد و عرق می ریخت. صورتش گُل انداخته بود و به زیبایی و ظرافت نانی نازک، شده بود. از ظهر خیلی گذشته بود. تکیه بر کُنده‌ای داد. خواست بند کیسه‌ی دوغ را باز کند که غُرشی بیشه را لرزاند. چند شکوفه از درخت بادام کوهی پر پر زد و روی زمین ریخت. سلیمه هراسان از جا پرید. سه هواپیما اوج می‌گرفتند. در پس تپه‌ای غبار انفجاری در هوا پهن می‌شد. باد ملایمی آرام آرام، غبار را بی‎رنگ می‌کرد و به جانب روستا که حالا در زیر پای زن، خاموش و دراز به دراز افتاده بود، می‌آورد.

سلیمه آرام زمزمه کرد: «شکر خدا، از ما خیلی دور است.»

با غرش چند انفجار دیگر، آگِرملوچ‌ها (۱۰)، با قشقرق عجیبی دور شدند. همه جا ساکت و خلوت شد. شاخه‌ای بر تنه‌ی درختی کشیده می‌شد و صدایی چون خاراندن تن با ناخن به گوش می رسید. بوی بد و ناآشنایی، جای بوی تلخ شکوفه‌های بادام را می گرفت.

سلیمه خارشی در گلوی خود احساس کرد. سرفه زد. بلند شد و دل نگران، بار هیزم را در راه مارپیچی انداخت.

***

بال و پر آفتاب از دشت و تپه‌های دوردست بر چیده می‌شد. رنگ ده، در سایه‌ی تپه، به کبودی می زد. سلیمه دنباله‌ی طناب را محکم دور دست پیچیده بود و آهسته آهسته، عرق ریزان، از خم هر پیچ، بار را می‌سراند و طناب را شل و سفت می‌کرد تا بار هیزم مهار بشود و او را با خود به ته دره نغلتاند. به آخرین پیچ تپه که رسید، نفسش تنگی کرد. بوی مرموز هنوز در هوا بود. گاه تندتر به مشام می‌رسید و گاه با وزش باد، ملایم می‌شد. سلیمه به زمین نشست و بار هیزم را با تقلا بر دوش گرفت. کف دست‌هایش می‌سوخت و کزکز می‌کرد. به پای درخت بلوط رسید. کلاغی به پشت افتاده و پاهایش به هوا بود. مامو مقدور بی سر و صدا و آرام به درختی تکیه داده بود. زن درست متوجه نشد که مامور مقدور مثل همیشه گفته باشد:

«مانده نباشی. به خیر بیایی!»

اما زن با خستگی نفس بلندی کشید و جواب همیشگی را داد:

«به سلامت باشی مامو!»

و با تردید به سوی مامو مقدور نگاه کرد. مامو سر روی زانوها گذاشته بود. بیلکانش را در بغل داشت و دست هایش رو به جلو آویزان بود. ریشه‌ی گیاه نیم جویده‌ای در جلو پایش تف شده بود. زن تصور کرد که مامو در حال بستن بندهای خامینه‌اش (۱۱) می‌باشد. پس سرفه ای زد و با صدای بلند گفت:

«مامو! تو که همیشه در خوابی، دارد غروب می شود، کی می‌خواهی گله را برگردانی، خانه آباد!»

مامو تکان نخورد. زن به گوسفندها خیره شد. سر بر پشت یکدیگر نهاده و آرام بودند. سرفه نمی کردند. کاویج (۱۲) نمی‌کردند. سگ گله، گردن بر خنکای خاک چسبانده بود.

باد، آرام می‌وزید. بو کم‌تر و کم‌تر می‌شد؛ اما گلوی زن هم چنان می‌خارید. با دلشوره‌ای مبهم طناب را ول کرد. بار به زمین افتاد. به سوی مامو رفت. پرنده‌ای از دور دست، جیغ کشید:

«وی وی …. وی وی …. وی وی…»

ترس و دلهره در دل سلیمه دوید؛ اما پیش رفت. با تردید دست بر دوش مامو گذاشت:

«مامو چرا…»

مامو روی زمین غلتید و چشمان وغ زده‌اش به طاق آسمان مات ماند. سلیمه جیغ کشید و از مامو دور شد. پایش به تنه‌ی گوسفندی گیر کرد و با صورت روی گوسفند دیگری افتاد. جیغ کشان به هوا پرید. سگ گله در جایش خشک شده بود.

سلیمه مشت به سینه کوبید. سربند از سرش افتاد. چنگ در شلال گیسوان خود برد. به صورت، ناخن کشید و با زانوان بی‌حس به سوی خانه دوید. در حاشیه‌ی ده به اولین خانه رسید. خانه‌ی خالو مولود. بار هیزمش هنوز در کنار دیوار حیاط بود. خالو مولود کمی به پهلو خمیده بود. به دیوار خانه‌اش تکیه داده بود. گیوه‌ی نیم چیده‌ای در دست داشت. کلاف نخش به سرازیری افتاده بود. سر نخ در زیر دندان‌ها، از گوشه‌ی لب آویزان شده بود.

سلیمه چنگ به صورت کشید. از جای ناخن‌هایش خون بیرون زد. فریاد کشید:

«خالو… خالو چه بلایی به سرمان آمده؟»

خالو مولود با چشمان از کاسه بیرون زده به هره‌ی دیوار زل زده بود. آن بوی مرموز با وزش باد کم و زیاد می شد. زن سرفه زنان در چوبی حیاط خودشان را که دیوار به دیوار خانه‌ی خالو مولود بود با یک ضربه ی تنه، باز کرد:

«بفرینه … آهای بفرینه! عزیز دلم کجایی؟»

خود را با چند گام بلند به لانه‌ی مرغ رساند:

«بفرینه خانمم، یوسفه ی نازکم، خوابیده‌اند. الاهی بمیرم عزیزاکم. ظهر چیزی خورده‌اید یا نه»

بفرینه مثل مادری مهربان یوسف را روی بازوی نی قلیانی خود خوابانده بود. جوجه‌ها در کنار مرغ ولو شده بودند، بی‌نفس. مرغ سر در زیر بال بی حرکت مانده بود.

زن دست کوچولو و چرک دخترک را تکان داد تا بیدارش کند. نامه، بین یوسف و بفرینه، آرام تکان می خورد. چند خط دست‌مالی شده‌ی نامه محوتر شده بود:

«دختر نازنینم بفرینه را از دور می بوسم و چانه ی قشنگ و فندقی‌اش را گاز می‌گیرم. تا چند روز دیگر از صاحب کارم مرخصی می گیرم و ….»

مورچه ی مرده‌ای بر روی چانه ی کبود بفرینه به خرده نانی چسبیده بود.

_______________________________________________

(۱) بَفرینه یا برفینه، نامی برای دختران کرد که برابر است با سفیدبرفی.
(۲) یوسف
(۳) چیزی شبیه سالاد که از سرکه، پیاز و سبزی کوهی درست می‌کنند.
(۴) مگس
(۵) کیسه‌ی دوغ
(۶) داس شاخه بری
(۷) اصل شعر به زبان کردی است
(۸) محمد
(۹) خبر
(۱۰) نوعی گنجشک
(۱۱) نوعی کفش روستایی بدون رویه
(۱۲) کاوش، نشخوار

سنگ سیاه

محمدرضا صفدري - فروردین ۱۳۹۰

آن‌که‌ بلند بود و مویش‌ کمی‌ ریخته‌ بود، گفت‌: «دیگه‌ چه‌ نوشته‌؟»
«هیچی‌، هر چه‌ بود خواندم‌.»
از سه‌ روز پیش‌ چند بار پرسیده‌ بود: «دیگه‌ چه‌ نوشته‌، خداکرم‌؟»
خداکرم‌ هم‌ خوانده‌ بود که‌ زنت‌ ناخوش‌ سخت‌ است‌. اگر پیاله‌ آب‌ توی‌ دستت‌ است‌، بگذارش‌ زمین‌ و زود بیا، مبادا پشت‌ گوش‌ بیندازی‌. دیگر غوره‌بازی‌ درنیاور. آنچه‌ بر سر ما آوردی‌ بس‌ نیست‌؟ از بس‌ چشمت‌ همه‌اش‌ دنبال‌ پول‌ است‌، شاید ناخوشی‌ ماه‌ بگم‌ یا از آن‌ بدتر هم‌ برایت‌ چیزی‌ نباشد. دوباره‌ می‌گویم‌ اگر شیر مادرت‌ را خورده‌ای‌ و پای‌ سفره‌ پدرت‌ نشسته‌ای‌، هر چه‌ زودتر بیا و برو.
نامه‌ از زبان‌ درویش‌ بود.
«خداکرم‌، پشتش‌ چیزی‌ ننوشته‌ن‌؟»
«اگر باور نمی‌کنی‌، بده‌ یکی‌ دیگه‌ بخونه‌.»
«باور می‌کنم‌، اما. . .»
«چه‌ می‌خواهی‌ بگویی‌، عبدالله؟»
عبدالله گفت‌: «یک‌چیزی‌ شده‌ و تو نمی‌گویی‌.»
خداکرم‌ گفت‌: «اگه‌ چیزی‌ بود به‌ تو می‌گفتم‌.»
«نه‌، دلم‌ گواهی‌ می‌ده‌ یک‌ پیشامدی‌ براشون‌ کرده‌. نمی‌بینی‌ درویش‌ چه‌ نوشته‌؟»
«چه‌ نوشته‌؟»
«اون‌جا که‌ گفته‌. . . ناخوشی‌ ماه‌بگم‌. . . بدتر از ناخوشی‌ او چیه‌؟»
خداکرم‌ دلداریش‌ داد: «هیچی‌ نیست‌. خالودرویش‌ از دستت‌ دلخوره‌، نوشته‌ که‌ زودتر واگردی‌ سر خونه‌ زندگیت‌.»
عبدالله نگران‌ بود: «بالاتر از زنم‌ کیه‌؟ بچه‌ام‌ یک‌چیزی‌ سرش‌ اومده‌ و کسی‌ به‌ من‌ نمی‌گه‌.»
هر دو چهل‌ساله‌ بودند و سال‌ها پیش‌ به‌کویت‌ آمده‌ بودند. خداکرم‌ سالی‌ یک‌بار سری‌ به‌ خانه‌اش‌ می‌زد ولی‌ او نه‌، نرفته‌ بود. اکنون‌ هر دو خاموش‌ بودند. لنج‌ آماده‌ رفتن‌ می‌شد. جاشوها گونی‌ها و بسته‌ها را به‌ لنج‌ می‌بردند.
آب‌های‌ دوردست‌ او را پریشان‌ می‌کرد: «کی‌ می‌رسیم‌ ایران‌؟»
بلند شد رفت‌ بیرون‌. خداکرم‌ یکباره‌ دید او روی‌ بارانداز است‌ و تندتند می‌رود: «های‌ عبدالله، کجا می‌ری‌؟»
انگار نمی‌شنید، تند می‌رفت‌.
خداکرم‌ خودش‌ را به‌ او رساند و بازویش‌ را گرفت‌: «چرا بچه‌بازی‌ درمی‌آری‌؟ یکهو بلند می‌شی‌ کجا می‌ری‌؟» و او را سوی‌ بارانداز کشید.
«نمی‌آم‌.»
«بیا جلدی‌ بریم‌. می‌ترسم‌ لنج‌ بره‌ و ما بهش‌ نرسیم‌.»
عبدالله پکر بود. برگشت‌ به‌ لنج‌ها و بارانداز نگاه‌ کرد:
«این‌ها چی‌ می‌کنن‌؟»
«همه‌ سوار شدن‌ و ما ماندیم‌. زود باش‌ بریم‌.»
«کجا؟»
نگاهش‌ سرگردان‌ بود. رگ‌ سرخ‌ در چشم‌هایش‌ دویده‌ بود. انگار از خواب‌ پسینگاهی‌ بیدار شده‌ بود: منگ‌ و تهی‌ و دهانش‌ تلخ‌، یا که‌ در چاهی‌ ژرف‌ و نمناک‌ از خواب‌ پریده‌ بود؛ مانند کبوتران‌ چاهی‌ که‌ به‌ هوای‌ چراغ‌ خانه‌ای‌ فرود می‌آیند و در سیاهی‌ شب‌ به‌ دیوار کوبیده‌ می‌شوند، آنگاه‌ چشم‌هایشان‌ دودو می‌زند و. . .
«ما کجا هستیم‌، خداکرم‌؟»
«می‌خواهیم‌ بریم‌ بوشهر.»
بانگشان‌ کردند. خداکرم‌ بازوی‌ او را کشید: «جلدی‌، لنج‌ رفت‌!»
«کجا رفت‌؟»
«آتش‌ تو خونه‌ بابات‌ بگیره‌ که‌ تو را درست‌ کرد. مگه‌ خونه‌ زندگی‌ نداری‌؟»
«نه‌.»
«نمی‌گی‌ مردم‌ پشت‌ سرت‌ چه‌ می‌گن‌؟ یک‌ کمی‌ هم‌ خدا را جلو چشمت‌ بیار. اون‌ بدبخت‌ها چه‌ گناهی‌ کردن‌ که‌ زن‌ به‌ تو دادن‌؟»
«نمی‌دونم‌. . . مردم‌ تا امروز هر چه‌ دل‌شون‌ خواسته‌ پشت‌ سرم‌ گفته‌ن‌.»
«گناهش‌ به‌گردن‌ خودت‌. خودت‌ کردی‌. اون‌ زن‌ نازنینت‌ را ول‌ کردی‌، دلت‌ هم‌ خوش‌ که‌ پول‌ براشون‌ می‌فرستادی‌.»
«تو هم‌ زنت‌ را ول‌ کردی‌.»
«من‌ تا اون‌جا که‌ می‌تونستم‌ می‌رفتم‌ پیش‌شون‌.»
گفتن‌ نداشت‌؛ عبدالله با ماه‌بگم‌ نساخته‌ بود، پادرد زن‌ هم‌ که‌ کهنه‌ شد، دیگر هیچ‌ نرفت‌. می‌خواست‌ با دست‌های‌ پر برگردد. دلش‌ می‌کشید روزی‌ که‌ برمی‌گردد مردم‌ ده‌ بگویند، عبدالله چیز دیگر شده‌ است‌، عبدالله دیگر آن‌ جوان‌ چند سال‌ پیش‌ نیست‌. برو ببین‌ چه‌ شده‌!
در سرما و گرما توی‌ کویت‌ مانده‌ بود. غرولند شنیده‌ بود و آهک‌ توی‌ چشمش‌ رفته‌ بود تا شده‌ بود: استاد عبدالله. و اکنون‌ رودرروی‌ خداکرم‌ ایستاده‌ بود و نمی‌رفت‌.
«نساز همچین‌! تو دیگه‌ ریشت‌ سفید شده‌، باید خوب‌ و بد خودت‌ را بفهمی‌.»
عبدالله کنار لنج‌ پا سست‌ کرده‌ بود: «اون‌جا چه‌ شده‌؟ بچه‌م‌ مرده‌، ها؟»
«درد مال‌ مرده‌. اگه‌ خدای‌ نکرده‌ چیزی‌ هم‌ شده‌ باشه‌، چاره‌ای‌ نیست‌.»
خداکرم‌ گفت‌ و دست‌ او را کشید. عبدالله سست‌ و بی‌جان‌ بود، روی‌ بسته‌ای‌ نشست‌، سیگاری‌ از دست‌ دوستی‌ گرفت‌. آرام‌ پک‌ می‌زد. تا چشم‌ کار می‌کرد آب‌ بود و گاهی‌ کشتی‌ها و لنج‌ها که‌ به‌ دوردست‌ می‌رفتند.
لنج‌ آن‌ها انگار نمی‌خواست‌ برود، روی‌ آب‌ ایستاده‌ بود و می‌جنبید. سیگار از دستش‌ افتاد، سر میان‌ زانوها برد، شانه‌اش‌ سخت‌ تکان‌ می‌خورد. تا خداکرم‌ ببیندش‌، خودش‌ را به‌ لبه‌ لنج‌ رسانده‌ بود و چند بار سرش‌ را به‌ دیواره‌ چوبی‌ کوبیده‌ بود. میان‌ گریه‌ صدایش‌ سخت‌ بالا می‌آمد: «ای‌ بوا رفتم‌! بوام‌ رفت‌، ککام‌ رفت‌، زندگیم‌ رفت‌.»
خاموش‌ شد. پیشانیش‌ باد کرده‌ بود. آب‌ به‌ سر و رویش‌ زدند. انگار جان‌ می‌کند. خداکرم‌ دستپاچه‌ شده‌ بود.
کسی‌ گفت‌: «برای‌ چه‌ بهش‌ گفتی‌؟»
خداکرم‌ گفت‌: «نمی‌خواستم‌ بگم‌، از دهنم‌ در رفت‌.»
«این‌ چه‌کاری‌ بود کردی‌! بوشهر که‌ می‌رسیدیم‌ باهاس‌ می‌گفتی‌.»
«دست‌ خودم‌ نبود. خودش‌ هم‌ بو برده‌ بود که‌. . .»
لنج‌ راه‌ افتاده‌ بود و می‌رفت‌. بندرگاه‌ پشت‌ سر می‌ماند، با یادگارهایش‌: تاول‌های‌ زیر بغل‌ و بدزبانی‌ بالادست‌ها، بسته‌های‌ سنگین‌ و شانه‌ها و زنش‌ که‌ خیلی‌ دور افتاده‌ بود:
«پشت‌ هفت‌ دریای‌ سیاه‌
مردیه‌ که‌ مو دوستش‌ دارم‌
نمی‌دونم‌ او هم‌ دلش‌ سی‌ مو تنگ‌ می‌شه‌ یا نه‌؟»
آن‌ روزها عبدالله به‌ یاد هیچ‌کس‌ نبود. بچه‌اش‌ کوچک‌ بود و ماه‌بگم‌ پادردش‌ کهنه‌ می‌شد. چشم‌ به‌ راه‌ مردش‌ بود که‌ بیاید او را ببرد جایی‌ خوب‌ کند. به‌ زن‌ گفته‌ بود که‌ زود برخواهد گشت‌.
یادش‌ نیامد که‌ زن‌ گریه‌ کرده‌ بود یا نه‌. خدانگهداری‌ هم‌ نگفته‌ بود، نمی‌شد؛ از بس‌ سربازها هر روز دنبالش‌ می‌دویدند. با کدخدا هم‌ می‌آمدند. یک‌ روز، پیش‌ از آفتاب‌ در زدند. رفت‌ پشت‌ بام‌ آن‌ها را دید. کدخدا همراه‌ گروهبان‌ بود، با دوتا سرباز. عبدالله خودش‌ را انداخت‌ تو خانه‌ همسایه‌ و رفت‌ تو انبار کاهی‌، زیر کاه‌ها خوابید: «برم‌ سربازی‌ چه‌ کنم‌؟ ما که‌ تو این‌ کشور نون‌ نخوردیم‌.»
رفت‌ که‌ رفت‌. هر گاه‌ برمی‌گشت‌ چندروزی‌ می‌ماند و باز رو به‌کویت‌ می‌شد.
آن‌ روز که‌ می‌خواست‌ در برود، دست‌ و بال‌ همه‌ تنگ‌ بود. گل‌ زمینی‌ داشت‌، فروخت‌. و ناخدا گفته‌ بود: «می‌برمت‌ اون‌جایی‌ که‌ دلت‌ می‌خواد.»
خیلی‌ بودند، همه‌ هم‌ سربازی‌ نرفته‌. اگر گیر می‌افتادند کارشان‌ ساخته‌ بود.
هر چه‌ بود سوار شدند. دریا توفانی‌ شد و چند شب‌ روی‌ دریا ماندند تا روز دیگر ناخدا دور از خشکی‌ پیاده‌شان‌ کرد: «اون‌جا کویته‌. بپرید پایین‌، اون‌ها که‌ گذرنامه‌ ندارن‌ پیاده‌ بشن‌!»
شهر پیدا بود، هوای‌ شرجی‌، به‌ آب‌ زدند. آب‌ تا سینه‌شان‌ می‌رسید. دست‌ و پایی‌ زدند و چند قلب‌ آب‌ خوردند. زود رسیدند. گفتند، رسیدیم‌. با چندتا عرب‌ خوش‌ و بش‌ کردند. گفتند، شهر کمی‌ دورتر است‌. جلوتر که‌ رفتند، تخته‌ سبزی‌ دیدند که‌ رویش‌ نوشته‌ شده‌ بود: «به‌ شهر خرمشهر خوش‌ آمدید.»
«ای‌ داد و بیداد، مگه‌ این‌جا کویت‌ نیست‌؟»
«کویت‌ کجا بود؟ این‌جا خرمشهره‌.»
بیست‌سالگی‌ کار دست‌شان‌ داده‌ بود، گمان‌ کرده‌ بودند مرد شده‌اند. اگرچه‌ یکی‌ یک‌ بچه‌ داشتند و ریش‌ و سبیل‌ درآورده‌ بودند، با این‌همه‌ ناخدا گول‌شان‌ زده‌ بود.
«مردکه‌ بی‌سر و پا، پول‌ ما را خورد و آب‌ خنک‌ بالاش‌ کرد.»
«با گروهبان‌ها دست‌ به‌ یکی‌ کرده‌ بود.»
خوب‌ یا بد، هر چه‌ بود گذشته‌ بود. ده‌پانزده‌ سال‌ پیش‌ کجا و امروز کجا؟
با خودش‌ گفت‌: «اون‌ ناخدا دلش‌ اومد پول‌ ما را بالا بکشه‌؟ مگه‌ نمی‌دونست‌ ما از شکم‌ زن‌ و بچه‌مون‌ گرفته‌ بودیم‌.»
باز گفت‌: خودم‌ چه‌؟ زنم‌ را تو خانه‌ تک‌ و تنها گذاشتم‌ و آمدم‌. من‌ که‌ سال‌ تا سال‌ سری‌ بهشان‌ نمی‌زدم‌. می‌گفتم‌، خوب‌ زنده‌اند دیگر، هر ماه‌ برایشان‌ پول‌ می‌فرستم‌. خودش‌ می‌نوشت‌ که‌ دارد خانه‌ می‌سازد. می‌گفت‌، چیزی‌ کم‌ نداریم‌ و آرزویمان‌ این‌ است‌ که‌ هر چه‌ زودتر تو را ببینیم‌.
شاید خیلی‌ چیزها می‌خواسته‌ بگوید، نمی‌شده‌. او می‌گفته‌ و بچه‌ همسایه‌ می‌نوشته‌. تازه‌ خیلی‌ چیزها بوده‌ که‌ به‌گفتن‌ و نوشتن‌ نمی‌آمده‌.
شب‌ بود و لنج‌ می‌رفت‌. نرمه‌ بادی‌ تنش‌ را خنک‌ می‌کرد. سیگار می‌کشید. یادش‌ آمد روزی‌ که‌ پسرش‌ برایش‌ نامه‌ نوشته‌ بود، تازه‌ یاد گرفته‌ بود بنویسد، سوم‌ چهارم‌ بود. و او پس‌ از چند سال‌. . . هرچند ماهی‌ یک‌ جا کار می‌کرد، یک‌ روز جوشکاری‌، تا هوا گرم‌ می‌شد ول‌ می‌کرد. سخت‌ بود، تخم‌ چشم‌ آدم‌ آب‌ می‌شد. چندهفته‌ای‌ وردست‌ استاد، گچکاری‌ می‌کرد، کسی‌ می‌آمد که‌ نقاشی‌ ساختمان‌ نان‌ و آبش‌ خوب‌ است‌. این‌ هم‌ هیچ‌. روز دیگر یکی‌ می‌آمد که‌ برویم‌ عکاسی‌ یاد بگیریم‌، به‌ ایران‌ که‌ برگردیم‌ نان‌مان‌ توی‌ روغن‌ است‌. این‌ هم‌ هیچ‌!
یک‌ جا نمانده‌ بود. فروشندگی‌ هم‌ بد نبود، یک‌ سال‌ ماند. رفت‌ باغبان‌ یک‌ انگلیسی‌ شد. از آن‌جا خودش‌ نرفت‌، بیرونش‌ کردند.
«چه‌ بکنم‌؟»
ماه‌بگم‌ چشم‌ به‌ راه‌ بود.
بچه‌اش‌، خدر، نامه‌ می‌نوشت‌ که‌ من‌ رفته‌ام‌ به‌کلاس‌ هفتم‌، رفته‌ام‌ هشتم‌، رفته‌ام‌ نهم‌، مادرم‌ می‌گوید: دیگر این‌ تابستان‌ بیا! هر چه‌ کار کرده‌ای‌ بس‌ است‌، در ایران‌ هم‌ می‌توانی‌ نان‌ بخوری‌.
همان‌ روزها عبدالله دلش‌ به‌ دختر چشم‌سیاهی‌ می‌کشید. ایرانی‌ بود و پدرش‌ فروشگاه‌ بزرگی‌ داشت‌ و او پیشش‌ کار می‌کرد. هر شب‌ به‌ خانه‌شان‌ می‌رفت‌، ولی‌ تا نامه‌ خدر آمد دلش‌ هوای‌ خانه‌ کرد. پیچانه‌اش‌ را بست‌ و رفت‌. روی‌ بارانداز دودل‌ شد. بسته‌ را توی‌ لنج‌ گذاشت‌ و خودش‌ بالا آمد. به‌ دختر هیچ‌ نگفته‌ و آمده‌ بود. در شلوغی‌ بیشتر دلش‌ می‌گرفت‌. رفتن‌ به‌ خانه‌ آن‌ها هم‌ دردسر داشت‌. دختر یک‌بار شوهر کرده‌ بود و مادرش‌ عرب‌ بود. می‌گفتند در شانزده‌سالگی‌ یک‌ انگلیسی‌ قوطیش‌ را ترکانده‌ بود. هر چه‌ بود موهایش‌ خرمایی‌ بود و بلند و هر گاه‌ عبدالله را می‌دید موها را روی‌ شانه‌ رها می‌کرد و خیلی‌ مهربان‌ می‌شد. در خانه‌ که‌ بود نه‌ مینار سرش‌ می‌کرد و نه‌ چادر. جامه‌ نازکی‌ می‌پوشید تا پوست‌ گندمیش‌ پیدا باشد. کشیده‌ بود و دل‌ عبدالله برایش‌ رفته‌ بود. برای‌ همین‌ بود که‌ هم‌ می‌خواست‌ برگردد و هم‌ نمی‌خواست‌. پسرش‌ بزرگ‌ شده‌ بود و نرمه‌سبیلی‌ داشت‌.
«بروم‌؟»
به‌ خودش‌ می‌گفت‌، به‌ ایران‌ برگردد و پشت‌ سرش‌ را هم‌ نگاه‌ نکند، سنگ‌ روی‌ دل‌ خود بگذارد و برو که‌ رفتی‌.
بچه‌ که‌ نبود، داشت‌ پا می‌گذاشت‌ تو چهل‌سالگی‌. اگر یک‌ جا مانده‌ بود، تا حالا استادکار شده‌ بود. پس‌ نمی‌بایست‌ می‌رفت‌. روی‌ بارانداز ایستاد: «احبک‌ و احب‌ کلمن‌ ایحبک‌.»
پایش‌ سست‌ شد. آفتاب‌ زرد می‌شد. خوش‌ بود برود به‌ آن‌جا تا او مهربان‌ شود و جامه‌ نازک‌ تنش‌ کند و آواز بخواند.
«زود باش‌ عبدالله، چرا وایستادی‌؟»
«مگه‌ نمی‌خواهی‌ با ما بیایی‌؟»
«نه‌، شما برید. من‌ چند روز دیگه‌ می‌آم‌.»
شب‌ به‌ خانه‌ خودش‌ رفته‌ بود. مگر چه‌ می‌شد می‌رفت‌ پیش‌ زن‌ و بچه‌اش‌ و دیگر به‌کویت‌ برنمی‌گشت‌؟ یا اگر زن‌ را به‌ شیراز و تهران‌ می‌برد؟ می‌گفتند خدر همیشه‌ نمره‌ بیست‌ می‌گیرد. چه‌ خوب‌ است‌ مهندس‌ بشود. انگلیسی‌ها بیشترشان‌ مهندس‌اند. پس‌ خودش‌ چه‌. این‌همه‌ سال‌ سرگردانی‌؟ مردم‌ دستش‌ خواهند انداخت‌. برگردد به‌ ده‌ و بگوید پانزده‌ سال‌ جان‌ کندم‌ و هیچی‌ یاد نگرفتم‌؟ برزو ریشخندش‌ نمی‌کند؟ برزو همسایه‌ خوبی‌ برای‌ خالو درویش‌ بود و خیلی‌ به‌ درد خدر و مادرش‌ خورده‌ بود.
«نه‌. چشم‌ نداره‌ ببینه‌ من‌ به‌ جایی‌ رسیده‌ام‌. شاید دلم‌ سیاه‌ شده‌. برزو خوبه‌. خالودرویش‌ و ماه‌بگم‌ خوبند، خداکرم‌ و گروهبان‌ها هم‌ خوبند. همه‌ خوبند، ما بدیم‌. اگه‌ بد نبودم‌ تو خونه‌م‌ می‌ماندم‌. سمیره‌ هم‌ بد نیست‌. غنی‌آبادی‌ خوبه‌. هیچ‌کس‌ بد نیست‌. بدی‌ از ماست‌.»
ساِهای‌ سمیره‌ جوان‌ بود و گندمی‌. چشم‌هایش‌ می‌خندید. مهربان‌ می‌شد. جوانی‌ از سر و رویش‌ می‌بارید. گاهی‌ او را به‌ آشپزخانه‌ می‌کشاند، به‌ بهانه‌ جابه‌ جا کردن‌ یخچال‌ یا چیز دیگر و عبدالله لبخند شرمناک‌ چهل‌سالگی‌ خود را در آینه‌ می‌دید و موهای‌ زردش‌ که‌ کمی‌ ریخته‌ بود و تارهای‌ سفیدشده‌ سبیلش‌ را. زن‌ پانزده‌ سال‌ کوچکتر بود. ماهی‌ بود، تک‌ می‌زد و در می‌رفت‌، نخ‌ می‌داد و می‌کشید. عبدالله هم‌ کشیده‌ می‌شد.
«نامرد باشم‌ اگه‌ فردا نرم‌.»
به‌ خانه‌ سمیره‌ هم‌ نرفت‌. یک‌ چندروزی‌ می‌شد نرفته‌ بود. روز هفتم‌ که‌ رفت‌ در راه‌ به‌ خودش‌ می‌گفت‌، یک‌بار می‌بیندش‌، تنها یک‌بار و دیگر هرگز نخواهد رفت‌.
سمیره‌ آمد در را باز کرد و تند رفت‌ تو. مادرش‌ گفت‌: «کی‌ بود؟»
سمیره‌ گفت‌: «نمی‌دونم‌. همون‌ که‌ تو فروشگاه‌مون‌ کار می‌کنه‌. کی‌ بود؟ . . . یادم‌ نمی‌آد.»
مادر که‌ آمد، گفت‌: «این‌که‌ عبدالله است‌.»
رفته‌ بود نشسته‌ بود پیش‌ پدرش‌. سمیره‌ خود را نشان‌ نداده‌ بود. سرنخ‌ در دست‌ او بود و می‌کشید، بازوها شاداب‌ بود. می‌شد دندانش‌ زد. دیگر مهربانی‌ نمی‌کرد. بُرد با کسی‌ است‌ که‌ بتواند قوطی‌ را بترکاند، حتی‌ اگر شده‌ به‌ زور، وگرنه‌ جابه‌ جا کردن‌ یخچال‌ کاری‌ ندارد. بوی‌ تن‌ باید خوش‌ باشد و زور بگویی‌. کسی‌ کارت‌ ندارد. مردم‌ خوش‌شان‌ می‌آید. سمیره‌ خودش‌ خواسته‌، زن‌ برزو هم‌ خودش‌ خواسته‌ بوده‌. بوی‌ خوش‌ یا بوی‌ گند، هر چه‌ هست‌، خودشان‌ خواسته‌اند. پانزده‌ سال‌ کم‌ نیست‌. گور پدر چهل‌سالگی‌، بگذار بیاید.
«این‌ را کی‌ ساخته‌؟ استادش‌ کجایی‌ است‌؟ می‌خواهم‌ صد سال‌ سیاه‌ نگویند.»
دوباره‌ می‌گفت‌، برود، برود و هرگز برنگردد آن‌جا. هر چه‌ دارد به‌ پای‌ خدر بریزد، شاید او به‌ جایی‌ برسد. هر چه‌ او نشد، پسرش‌ بشود:
«این‌ بچه‌ کیه‌؟ چه‌ ساختمان‌هایی‌ درست‌ می‌کند! از کجا آمده‌؟»
«نمی‌شناسین‌؟ این‌ خدر، پسر عبدالله است‌.»
خودش‌ چی‌؟ آن‌همه‌ سال‌ جان‌ کندن‌، به‌ زبان‌ خوش‌ بود. آهک‌! خواب‌ مرگ‌ ببینی‌ و آهک‌ به‌ چشمت‌ نرود. چه‌ سوزشی‌ داشت‌! زندگی‌ در چشمش‌ سیاه‌ شد. با این‌همه‌ می‌گفت‌، بماند و یاد بگیرد. دوباره‌ برود ساختمان‌سازی‌.
«فردا می‌رم‌ سر کار.»
زن‌ سرد گرفته‌ بود. او از فروشگاه‌ بیرون‌ آمده‌ بود و چسبیده‌ بود به‌کارش‌. گیج‌ بود، دل‌ به‌کار نمی‌داد. یک‌باره‌ هوایی‌ می‌شد: «تو آشپزخونه‌ همیشه‌ چیزی‌ هست‌ که‌ بشه‌ جابه‌ جا کرد.»
راه‌ بسته‌ بود. رفتن‌ نداشت‌. کار یاد گرفتن‌ دل‌ خوش‌ می‌خواست‌. شاید تا چند سال‌ دیگر ساختن‌ و نما دادن‌ هم‌ دلش‌ را می‌زد. پس‌: «جای‌ پدرش‌ هم‌ در رفت‌! نخواستیم‌.»
یک‌ سال‌ گذشته‌ بود و او دل‌ نمی‌کند. انگار پایش‌ روی‌ زمین‌ نبود. شب‌ خرد و خسته‌ می‌آمد خانه‌ قلیان‌ می‌کشید. با هیچ‌کس‌ دمخور نمی‌شد مگر خداکرم‌: «اگه‌ رفته‌ بودم‌ جوشکاری‌ خیلی‌ خوب‌ بود، خیلی‌ چیزها یاد می‌گرفتم‌. گرچه‌ انگلیسیا به‌کسی‌ کار یاد نمی‌دن‌.»
سبیل‌هایش‌ کم‌کم‌ سفید شده‌ بود و دست‌هایش‌ بنا کرده‌ بود لرزیدن‌. پیشانی‌ و کله‌ سرش‌ تیر می‌کشید. دردها همه‌ با هم‌ می‌آمدند. کمردرد هم‌ داشت‌ پیرش‌ می‌کرد. مهره‌های‌ پشت‌ می‌سوخت‌. درد که‌ زورآور می‌شد، او دلش‌ می‌کشید به‌کار بچسبد و با هر سختی‌ که‌ بود از مهندس‌ها چیزی‌ یاد بگیرد. خداکرم‌ کهنه‌ای‌ گرم‌ می‌کرد و به‌کمرش‌ می‌نهاد. درد در مهره‌های‌ پشت‌ می‌دوید و او شکم‌ به‌ زمین‌ می‌کشید.
روزی‌ که‌ آمده‌ بود، بیست‌ و دوسالش‌ بود. گفته‌ بود: «پنج‌ سال‌ می‌مانم‌ برای‌ خودم‌ کسی‌ می‌شوم‌.» دست‌ و زبان‌ با هم‌ نخوانده‌ بودند. گفته‌ بود و نکرده‌ بود. دل‌ که‌ خوش‌ نبود، دست‌ یاری‌ نمی‌کرد. با این‌همه‌ کمردرد که‌ آمد جان‌سخت‌ شد. به‌ خداکرم‌ گفته‌ بود: «اگه‌ آسمون‌ به‌ زمین‌ بیاد باید برم‌ یاد بگیرم‌.»
می‌رفت‌ کنار استاد کارش‌ روی‌ داربست‌ می‌ایستاد. آجر روی‌ هم‌ نهادن‌ یا سیمان‌ مالیدن‌ هوشیاری‌ می‌خواست‌، آن‌ هم‌ در گرمای‌ گرم‌ تابستان‌. سفیدکاری‌ آسان‌ بود، اما یک‌باره‌ می‌دیدی‌ یک‌ جای‌ دیوار تو رفته‌ و جای‌ دیگر برآمده‌، و داد و بیداد استادکارش‌ بلند می‌شد: «چه‌ می‌کنی‌، عبدالله؟ دست‌ به‌ هیچ‌ کاری‌ نزن‌، برو پایین‌ گچ‌تر کن‌. می‌ترسم‌ کمردرد کاری‌ دستت‌ بدهد.»
به‌ دل‌ گرفته‌ بود. دوستش‌ بود و با هم‌ آمده‌ بودند. چاره‌ای‌ نداشت‌. می‌نشست‌ به‌گچ‌تر کردن‌. نشست‌ و نشست‌ تا روزی‌ که‌ نامه‌ خالو درویش‌ آمد. امروز و فردا کرد. دوباره‌ درویش‌ نامه‌ نوشت‌، و او این‌بار، بار و بندیلش‌ را بست‌ و توی‌ لنج‌ نشست‌.
لنج‌ می‌رفت‌. خون‌ روی‌ پیشانیش‌ ماسیده‌ بود. نه‌ خواب‌ بود و نه‌ بیدار. دریا سیاه‌ شد. انگاری‌ بیدار شد، تو دریا افتاده‌ بود. آب‌ تا گردنش‌ رسیده‌ بود و دست‌ و پا می‌زد. تا چشم‌ کار می‌کرد دریا بود. هر کاری‌ می‌کرد پیش‌ نمی‌رفت‌. شب‌ بود و خشکی‌ دیدار نبود. هیچ‌ چراغی‌ کورسو نمی‌زد. هیچ‌کس‌ نبود. هیچ‌ درختی‌ نبود. او بود و هفت‌ دریای‌ سیاه‌، پشت‌ تا پشت‌ آب‌ ایستاده‌ بود. زهره‌اش‌ داشت‌ می‌ترکید: «آهای‌. . .»
فریادش‌ همه‌ را بیدار کرد. خداکرم‌ سیگار می‌کشید.
عبدالله گفت‌: «تا بوشهر خیلی‌ مانده‌؟»
«فردا آفتاب‌ بلنده‌ که‌ می‌رسیم‌.»
نگاه‌ به‌ ساعت‌ کرد. سپیده‌ زده‌ بود.
«اگه‌ باد نیاد می‌رسیم‌.»
عبدالله گفت‌: «کی‌ گفت‌ فردا باد می‌آد؟»
«هیچی‌، خودم‌ گفتم‌.»
خواب‌ به‌ چشمش‌ نمی‌رفت‌. سیگاری‌ آتش‌ زد. به‌ یاد پسرش‌ افتاد. باز درد کهنه‌ سر باز می‌کرد. همان‌ روز که‌ نامه‌ خالودرویش‌ آمد، می‌بایستی‌ می‌رفت‌. یک‌ ماه‌ بیشتر می‌شد. نوشته‌ بود: ماه‌بگم‌ را برده‌اند بیمارستان‌، تو هم‌ بیا که‌ ناخوش‌ سخت‌ است‌، مبادا پشت‌ گوش‌ بیندازی‌.
نرفته‌ بود. روی‌ رفتن‌ نداشت‌. مانده‌ بود که‌ چه‌ بکند؟ اگر می‌رفت‌ زن‌ خوب‌ می‌شد؟ سال‌های‌ سال‌ خوب‌ نشده‌ بود. می‌دانست‌ که‌ سوگل‌، زن‌ برزو، ماه‌بگم‌ را تر و خشک‌ می‌کند. می‌بردش‌ کناراب‌ و دوباره‌ از پله‌های‌ خانه‌ بالا می‌بردش‌. خالو درویش‌ هر چه‌ به‌ زبانش‌ می‌آمد، می‌گفت‌: «دخترم‌ را با دست‌ خودم‌ تو چاه‌ انداختم‌. کی‌ به‌ این‌ زن‌ می‌داد؟ رگ‌ مردی‌ توی‌ تن‌ این‌ آدم‌ نیست‌. تخم‌ و ترکه‌ فرنگی‌هاست‌.»
از درویش‌ بدش‌ نیامده‌ بود. می‌دانست‌ تا دلش‌ پر می‌شد بد و بیراه‌ می‌گفت‌. درد آن‌ بود که‌ ماه‌بگم‌ توی‌ نوار شروه‌ خوانده‌ بود. همان‌ شب‌ که‌ صدایش‌ را شنید، دلش‌ تکان‌ خورد. در خانه‌ دوست‌هایش‌ نشسته‌ بود که‌ زن‌ بنا کرد خواندن‌.
«این‌ کیه‌ می‌خونه‌؟»
مردی‌ که‌ تازه‌ از ایران‌ آمده‌ بود، گفت‌: «دست‌ به‌ دست‌ بهم‌ رسیده‌.»
«کجایی‌ هستی‌؟»
«گناوه‌ییم‌. این‌ هم‌ گویا زنی‌ مال‌ دشتی‌ست‌.»
عبدالله دست‌ و پایش‌ را گم‌ کرده‌ بود.
کسی‌ گفت‌: «تو قهوه‌خونه‌ بوشهر صداش‌ را شنیدم‌.»
درد کهنه‌ سر باز می‌کرد. چرا هرگز برای‌ او نخوانده‌ بود؟ هیچ‌گاه‌ نمی‌خواند. سه‌سالی‌ که‌ شب‌ و روز با هم‌ بودند، ندیده‌ بود که‌ زن‌ بخواند. در این‌ چند سال‌ چه‌ کشیده‌ بود که‌ توی‌ نوار شروه‌ خوانده‌ بود تا کارگر سبیل‌کلفتی‌ بگوید: «صداش‌ خیلی‌ گیراست‌.»
برای‌ عبدالله بدنامی‌ بود و رسوایی‌. پس‌ توی‌ قهوه‌خانه‌ها هم‌ صدایش‌ را شنیده‌اند! شاید خواسته‌ دل‌ او را بسوزاند و این‌ نوار را فرستاده‌ که‌ آتشی‌اش‌ کند. اگر پا داشت‌ شاید می‌رفت‌ همه‌جا می‌خواند، همچنان‌که‌ خوانده‌ بود. چه‌ ننگی‌ بود برای‌ مرد! از گشنگی‌ که‌ نمرده‌ بود. خدر هم‌ آن‌جا بوده‌ و او خوانده‌؟
«بسوزی‌ روزگار، این‌ هم‌ سرم‌ اومد.»
شاید کارگرها همه‌شان‌ می‌دانستند که‌ این‌ صدای‌ زن‌ اوست‌. توی‌ دشتی‌ کدام‌ زن‌ رفته‌ توی‌ نوار خوانده‌ که‌ او برود؟ چه‌ بود می‌خواند؟ «به‌ ناچاری‌ نهادم‌ بار بر دل‌. . .» دیگر یادش‌ نیامد. می‌خواست‌ از خداکرم‌ بپرسد، دید او خوابیده‌. خون‌ روی‌ پیشانیش‌ ماسیده‌ بود. سرش‌ هنوز درد می‌کرد: «خدایا چه‌ بود می‌خواند؟»
«دگر دست‌ از سرم‌ بردار ای‌ دل‌
که‌ دیگر مرده‌ این‌ تن‌. . .»
یک‌ سال‌ پیش‌ اگر برگشته‌ بود، خیلی‌ چیزها پیش‌ نمی‌آمد. نمی‌گذاشت‌ خدر به‌ سربازی‌ برود. خودش‌ هم‌ نرفته‌ بود. مگر خدر چه‌اش‌ شده‌ بود که‌ خواسته‌ بود زود برود کار کند. به‌گوشش‌ چه‌ خوانده‌ بودند که‌ گفته‌ بود: «پولی‌ که‌ پدرم‌ بفرستد به‌ درد من‌ نمی‌خورد.»
«من‌ چه‌ کرده‌ بودم‌ بوا. . . ؟ بوای‌ دربه‌ درت‌، بوای‌ سیاه‌روزگارت‌، تو دیگه‌ سی‌ چه‌ دل‌مو خون‌ کردی‌؟»
«رسیدیم‌.»
به‌ بوشهر نزدیک‌ شده‌ بودند و او هنوز توی‌ خودش‌ بود.
هر کس‌ پول‌ و بار داشت‌ می‌ماند. اما او دست‌ و دل‌ ماندن‌ نداشت‌. به‌ خداکرم‌ گفت‌: «من‌ می‌رم‌ تو قهوه‌خونه‌ می‌شینم‌ تو بیا.»
تا از آن‌جا بیرون‌ برود و خودش‌ را به‌ خیابان‌ برساند، چند جا او را گشتند، نکند پولی‌ همراهش‌ آورده‌ باشد. همهمه‌ بود. از میان‌ باربرها و بسته‌ها می‌گذشت‌. از در بزرگ‌ گمرک‌ بیرون‌ رفت‌. مردها کنار پیاده‌رو نشسته‌ بودند، آن‌ها پیش‌ از او رسیده‌ بودند و بار و بسته‌شان‌ هنوز توی‌ گمرک‌ بود. روی‌ چارپایه‌ای‌ نشست‌. مردی‌ چای‌ می‌داد. تا تابستان‌ خیلی‌ مانده‌ بود.
کسی‌ پرسید: «تو کویت‌ روزی‌ چند به‌کارگرها می‌دن‌؟»
عبدالله گفت‌: «روزی‌ چهارصد، پانصد، اگه‌ جوشکاری‌ بلد باشی‌ هزار تومن‌ هم‌ می‌دن‌.»
«روزی‌ هزار تومن‌! تو چرا برگشتی‌؟»
«کار دارم‌. زندگی‌ همه‌ش‌ هم‌ پول‌ درآوردن‌ نیست‌.»
«چه‌کاری‌ از این‌ بهتر که‌ آدم‌ روزی‌ چهارصد تومن‌ بگیره‌؟»
قهوه‌چی‌ چای‌ به‌ دستش‌ داد.
همان‌ مرد گفت‌: «اگه‌ جای‌ تو بودم‌، تا صد سال‌ دیگه‌ هم‌ وانمی‌گشتم‌.»
یکی‌ دیگر گفت‌: «ما هم‌ اگه‌ می‌فهمیدیم‌ نمی‌اومدیم‌. هفتادهزار تومن‌ داشتم‌، همه‌اش‌ بیست‌ تومن‌ به‌ خودم‌ دادن‌.»
«از پول‌ هم‌ مگه‌ گمرکی‌ می‌گیرن‌؟»
جوانی‌ که‌ روبه‌ روی‌ عبدالله نشسته‌ بود گفت‌: «از پول‌ هم‌ می‌گیرن‌.»
مردی‌ به‌ عبدالله گفت‌: «این‌ راست‌ می‌گه‌؟»
عبدالله گفت‌: «من‌ پول‌ همراهم‌ نبود که‌ بگیرن‌.»
سر خیابان‌ چای‌ نمی‌چسبید. زود بلند شد رفت‌. چند خیابان‌ و چند کوچه‌، رسید به‌ سواری‌هایی‌ که‌ از ده‌شان‌ می‌گذشتند. یک‌ زن‌ و دو مرد توی‌ سواری‌ نشسته‌ بودند. دوتا مانده‌ بود پر شود. عبدالله رفت‌ جلو نشست‌. چندتا آشنا کنار دیوار، توی‌ پیاده‌رو، ایستاده‌ بودند. سرش‌ را پایین‌ انداخت‌. یکی‌شان‌ برزو بود که‌ همین‌ زمستان‌ مردی‌ زنش‌ را بی‌آبرو کرده‌ بود، و خودش‌ تو بندر کار می‌کرد. مردک‌ می‌خواسته‌ کاری‌ بکند که‌ زن‌ برزو بچه‌دار شود. گویا سر کتاب‌ برداشته‌ بوده‌ و گفته‌ همین‌ شب‌ها مردی‌ به‌ خوابش‌ می‌آید و به‌ تنش‌ دست‌ می‌کشد. آمدن‌ همان‌ و بی‌آبرو شدن‌ همان‌.
نه‌ برزو و نه‌ عبدالله هیچ‌کدام‌ نمی‌خواستند چشم‌ به‌ چشم‌ شوند. برزو پیشترها نیش‌ می‌زد که‌ چرا عبدالله زن‌ و بچه‌اش‌ را بی‌کس‌ گذاشته‌ و رفته‌. اگر چیزی‌ به‌ زبان‌ می‌آورد، عبدالله هم‌ چیزی‌ می‌گفت‌ که‌ خیلی‌ بد می‌شد. هر دو کنار کشیده‌ بودند و گاهی‌ دزدکی‌ همدیگر را می‌پاییدند.
ناگهان‌ عبدالله از جا راست‌ شد.
راننده‌ گفت‌: «کجا؟ می‌خواهیم‌ بریم‌.»
«وا می‌گردم‌.»
افتاد تو خیابان‌ها و کوچه‌ها. خودش‌ هم‌ نمی‌دانست‌ کجا می‌رود. خوب‌ نبود دست‌ از پا درازتر برود خانه‌. یک‌ گونی‌ برنج‌ یا چند بسته‌ چای‌ اگر با خودش‌ آورده‌ بود، خار چشم‌ درویش‌ را می‌شکست‌. خویشاوندها نمی‌گفتند «با این‌ دار بلندت‌ به‌ درد چه‌کاری‌ می‌خوری‌؟»
جلو خودش‌ نمی‌گفتند. اما خالودرویش‌ که‌ رودربایستی‌ نمی‌کرد، تا می‌رسید می‌گفت‌: «کسی‌ که‌ پای‌ سفره‌ پدرش‌ ننشسته‌، از این‌ بهتر نمی‌شه‌.»
نگاه‌ کردن‌ به‌ چشم‌ پیرمرد سخت‌ بود. کاش‌ همان‌ سال‌ که‌ هیچ‌کس‌ زنش‌ نمی‌داد، برای‌ همیشه‌ از ده‌ می‌رفت‌. هر کس‌ دختر داشت‌ می‌گفت‌، نمی‌داند پدر و مادرش‌ کیستند، مرده‌اند، زنده‌اند؟ خالودرویش‌ به‌ جانش‌ رسید. اگرچه‌ برزو دلش‌ به‌ ماه‌بگم‌ می‌کشید، درویش‌ مردانگی‌ کرد و دخترش‌ را به‌ عبدالله داد. گفته‌ بود: «در راه‌ خدا کاری‌ می‌کنیم‌، این‌ هم‌ بچه‌ خودمونه‌.» و عبدالله شده‌ بود داماد او. کاری‌ می‌کرد، نانی‌ می‌خورد. دیگر کسی‌ نمی‌گفت‌ پدرش‌ کیست‌، مادرش‌ کیست‌؟ این‌که‌ گفتن‌ نداشت‌؛ پیرمردها همه‌ یادشان‌ مانده‌ بود که‌ عبدالله را زیر گزها پیدا کرده‌ بودند. کی‌ بود، شهریور بیست‌ بود؟ سالی‌ که‌ مردم‌ از گشنگی‌ علف‌ می‌خوردند و آب‌ در پیاله‌ گلی‌ می‌نوشیدند، چند خانوار از بندرعباس‌ آمده‌ بودند. گاوباز بودند. گاو نداشتند، اما مردم‌ گاوباز صدایشان‌ می‌کردند. از گشنگی‌ چوب‌ می‌جویدند. خرما هم‌ نبود بخورند. در سایه‌ نخل‌ها و گزها بار انداخته‌ بودند. پاییز بود. بزرگشان‌ می‌گفت‌، از دست‌ آبله‌ سیاه‌ گریخته‌اند.
یک‌ روز بازیاری‌ خرچرمه‌ کدخدا را برده‌ بود پشت‌ گزها که‌ زیر دمش‌ را سفت‌ کند، به‌ چرمه‌ چسبیده‌ بود و هن‌هن‌ می‌کرد که‌ شنید بچه‌ای‌ می‌گرید. بچه‌ خواب‌آلود بود و چشم‌هایش‌ را می‌مالید. بازیار کارش‌ را که‌ کرد رفت‌ پیش‌ او. بچه‌ تازه‌ بیدار شده‌ بود و های‌های‌ می‌گریست‌. دوسه‌سالش‌ بود. و این‌ بچه‌ شد عبدالله.
برای‌ همین‌ بود که‌ دلش‌ نمی‌خواست‌ برگردد. رگ‌ و ریشه‌ای‌ نمانده‌ بود، رود بی‌کسی‌ همه‌چیز را با خود برده‌ بود.
«اون‌ لنج‌ کجا می‌ره‌؟»
رسیده‌ بود به‌ بارانداز و دودل‌ مانده‌ بود. لنج‌ پر می‌شد. زن‌ و مرد توش‌ می‌نشستند. شلوغ‌ بود. دوباره‌ پرسید: «کجا می‌ره‌؟»
«جزیره‌.»
نپرسید کدام‌ جزیره‌، سوار شد. آفتاب‌ می‌تابید. سال‌ها پیش‌ شنیده‌ بود که‌ گاوبازها در سال‌ آبله‌ای‌ به‌ جزیره‌ رفته‌اند. یادش‌ نبود به‌ خارک‌، شیف‌، هنگام‌ یا کدام‌ گورستان‌؟ هر چه‌ بود، چیزی‌ او را به‌ آن‌جا می‌کشاند، یادگاری‌ گنگ‌ و دور. چیز دیگری‌ نبود، دریا بود که‌ بارها دیده‌ بود و گاهی‌ پرنده‌ای‌ که‌ سیخکی‌ فرود می‌آمد، سینه‌ به‌ آب‌ می‌زد و بالا می‌گرفت‌. می‌رفت‌ تا جای‌ دیگر تند فرود بیاید و آن‌گاه‌ همگی‌ روی‌ آب‌ بنشینند. خوش‌ بودند. پا و نک‌شان‌ سرخ‌ بود و پرهاشان‌ سفید.
عبدالله سیگار می‌کشید. زنی‌ تو روی‌ مردش‌ می‌خندید، جوان‌ بود.
«تا جزیره‌ خیلی‌ راه‌ است‌؟»
جوان‌ گفت‌: «مگه‌ تو خونه‌ات‌ اون‌جا نیست‌؟»
«نه‌.»
جوان‌ گفت‌: «تو جزیره‌ دیدمت‌. یادم‌ می‌آد یه‌ روز از خودم‌ ماهی‌ خریدی‌.»
«ماهی‌ می‌فروشی‌؟»
«می‌فروختم‌، دیگه‌ نه‌.»
عبدالله مانده‌ بود که‌ چه‌ بگوید. هیچ‌گاه‌ به‌ جزیره‌ نرفته‌ بود، تا چه‌ رسد ماهی‌ بخرد.
کوچه‌هایی‌ که‌ هرگز ندیده‌ بود و آشنا می‌نمود. گشت‌، از این‌ کوچه‌ به‌ آن‌ کوچه‌. خسته‌ شد. روبه‌ روی‌ در خانه‌ای‌ ایستاده‌ بود. کودکی‌ او را دید و ترسید، دوید توی‌ خانه‌. مادرش‌ آمد، گفت‌: «با کی‌ کار داری‌؟»
عبدالله جا خورد: «کار. . . با کسی‌ کاری‌ ندارم‌.»
«پس‌ این‌جا نگهبانی‌ می‌دی‌؟»
«دوستی‌ داشتم‌، گفتن‌ خونه‌ش‌ تو همین‌ کوچه‌ است‌.»
«کیه‌؟»
«غنی‌آبادی‌، آجرکاره‌، پارسال‌ کویت‌ بود.»
«همچو آدمی‌ تو جزیره‌ نیست‌.»
از کوچه‌ دور شد. می‌رفت‌ و می‌گشت‌ میان‌ ماهی‌فروش‌ها: «این‌ مردی‌ که‌ می‌آد هم‌سیمای‌ من‌ نیست‌؟ سبیلش‌ کمی‌ سفید شده‌، موهاش‌ کمی‌ ریخته‌. اون‌ زن‌ چه‌ چشم‌های‌ درشتی‌ داشت‌! انگاری‌ خدر نگاهم‌ کرد. بچه‌ای‌ هم‌ بغلش‌ بود.»
الکی‌ گفت‌: غنی‌آبادی‌، سر زبانش‌ آمد. وگرنه‌ غنی‌آبادی‌ یزدی‌ بود و در آن‌جا کاری‌ نداشت‌. تنها یک‌بار در کویت‌ از دور دیده‌ بودش‌. خداکرم‌ گفته‌ بود: «این‌ همان‌ مردی‌ است‌ که‌ خانه‌ حاج‌ صلبوخ‌، پدر سمیره‌، را ساخته‌ است‌.»
این‌ درست‌ که‌ روزی‌ غنی‌آبادی‌ به‌ حاج‌ صلبوخ‌ گفته‌ بود: «می‌روم‌ جزیره‌، زود هم‌ می‌آیم‌.» اما خانه‌اش‌ آن‌جا نبود.
حاج‌ صلبوخ‌ گفته‌ بود: «هر چه‌ پول‌ می‌خوای‌ می‌دهمت‌، بمان‌ و کار ما را نیمه‌کاره‌ ول‌ نکن‌.»
غنی‌آبادی‌ گفته‌ بود: «نمی‌دانم‌ چرا یاد جزیره‌ شیف‌ افتادم‌. چندساله‌ می‌خوام‌ برم‌ آن‌جا را ببینم‌.»
صلبوخ‌ گفته‌ بود: «بناها همه‌شان‌ دیوانه‌اند. چهل‌ سال‌ ایران‌ بوده‌، یادش‌ نبوده‌ برود جزیره‌، امروز که‌ ما باهاش‌ کار داریم‌ فیلش‌ یاد هندوستان‌ کرده‌.»
هر چه‌ بود، گچ‌بری‌اش‌ دیدن‌ داشت‌. عبدالله هم‌ دیده‌ بود، رفته‌ بود، خانه‌ نوساز صلبوخ‌ را ببیند. سمیره‌ نشسته‌ بود تلویزیون‌ تماشا می‌کرد. او رفته‌ بود آشتی‌ کند و گپ‌ و گفتاری‌. توی‌ راهرو که‌ رسید، ماند. روی‌ دیوار، آجرها انگار بازی‌ می‌کردند. هیچ‌ نبود و همه‌چیز بود. چندتا آجر روی‌ هم‌ شده‌ بود کوه‌، برجسته‌ می‌نمود. جای‌ دیگر فرومی‌رفت‌ و گود می‌شد، آن‌جا را رنگ‌ آبی‌ زده‌ بودند. در گوشه‌ای‌ دیگر عقابی‌ با بال‌های‌ گشوده‌ می‌خواست‌ بنشیند، کم‌پیدا بود و رنگ‌ آجرها چیزی‌ بود میان‌ زرد و سفید. خوبی‌اش‌ به‌کم‌پیدایی‌ آن‌ بود. پرنده‌ بالای‌ دیوار را گرفته‌ بود. برجستگی‌ و فرورفتگی‌ داشت‌ اما دیوار یکدست‌ بود و دست‌ که‌ می‌زدی‌ در دریا فرونمی‌رفت‌. به‌ چشم‌ دریا می‌آمد.
«این‌ کار کیه‌؟»
سمیره‌ گفته‌ بود: «یه‌ استاد ایرانی‌، تازه‌ اومده‌.»
از دیدن‌ سمیره‌ گذشته‌ بود. نمای‌ خانه‌ و گچ‌بری‌ها را دیده‌ بود و بیرون‌ رفته‌ بود.
یادش‌ بود که‌ زن‌ حاج‌ صلبوخ‌ گفته‌ بود: «دستمزد خوبی‌ بهش‌ دادیم‌، بی‌همتاست‌.»
هر چه‌ بود، از کویت‌ تا بوشهر آجرها دست‌بردار نبودند، می‌آمدند: کوه‌، دریا، عقاب‌. راستی‌ مگر غنی‌آبادی‌ چندساله‌ بود؟ شاید پدرش‌ آجرکار بوده‌ و او از بچگی‌ پیشش‌ کار می‌کرده‌. خدر او چرا زود رفته‌ بود سربازی‌؟ خودش‌ که‌ نرفته‌ بود. انگشت‌های‌ غنی‌آبادی‌ چه‌ ریختی‌ است‌؟ چه‌ دست‌هایی‌ داشته‌ و چه‌ چشم‌هایی‌! هنوز نرسیده‌، سمیره‌ را هوایی‌ کرده‌ بود. از همه‌ بدتر این‌که‌ نمانده‌ بود: «کار دارم‌.» با آن‌ چشم‌های‌ کویری‌اش‌، دو چشم‌ میشی‌ که‌ بادهای‌ گرم‌ بهش‌ خورده‌ باشد.
«نکنه‌ دیوانه‌ شده‌م‌ و خودم‌ نمی‌دونم‌؟ ماه‌بگم‌ شنیده‌ که‌ برگشته‌ام‌، برزو بهش‌ گفته‌. مردم‌ می‌گن‌ دلش‌ سیاه‌ست‌. کسی‌ که‌ دست‌ پدر و مادر رو سرش‌ نبوده‌، دلش‌ تو دل‌ آدم‌ نمی‌ره‌.»
شنیده‌ بود ماه‌بگم‌ پشت‌ سرش‌ سنگ‌ سیاه‌ انداخته‌. اگر نینداخته‌ بود که‌ برمی‌گشت‌. او که‌ رفته‌ بود و توی‌ سواری‌ هم‌ نشسته‌ بود، چرا بیرون‌ آمد؟ می‌گفتند چند سال‌ پیش‌ که‌ عبدالله برگشته‌ بود به‌ ایران‌ و هر کاری‌ می‌کردند نمی‌ماند، ماه‌بگم‌ سنگ‌ سیاهی‌ پشت‌ سرش‌ پرت‌ کرده‌ بود و گفته‌ بود: «برو که‌ هرگز وانگردی‌!»
خداکرم‌ همیشه‌ می‌گفت‌: «باور مکن‌، زن‌ها آسمون‌ پشمی‌ درست‌ می‌کنن‌.»
«اگه‌ چهل‌تا سنگ‌ سیاه‌ هم‌ انداخته‌ باشن‌، من‌ وا می‌گردم‌.»
خوب‌ هم‌ رسید. آفتاب‌ زرد می‌شد. سواری‌ کمی‌ دور از ده‌شان‌ می‌گذشت‌، ایستاد. می‌بایستی‌ پیاده‌ می‌رفت‌ تا به‌ ده‌ برسد. مرده‌کشی‌ از بوشهر می‌آمد، از کنارش‌ گذشت‌. و تا او به‌ ده‌ برسد آفتاب‌ نشسته‌ بود و مرده‌کش‌ برگشته‌ بود.
توی‌ ده‌ نرفت‌، از بیراهه‌ زد به‌ خاکستان‌ رسید. می‌ترسید آشنایی‌ ببیندش‌ و برود به‌ خالودرویش‌ بگوید، عبدالله آمده‌. یا بگوید، سر مادرت‌ را بتراشند عبدالله! کجا بوده‌ای‌ که‌ امروز دلت‌ هوای‌ خانه‌ات‌ کرده‌؟
در خاکستان‌ فانوسی‌ می‌سوخت‌، سیاهی‌ مردی‌ پیش‌ می‌آمد. ایستاد تا نزدیک‌ شود. هر چه‌ می‌آمد نمی‌رسید. گویی‌ دلش‌ نمی‌آمد روی‌ مزارها پا بگذارد، پایش‌ را بلند می‌کرد و هی‌ می‌آمد و نمی‌رسید. عبدالله جلو رفت‌. سی‌ پاره‌ای‌ زیر بغل‌ مرد بود، عرقچین‌ سفید و ریش‌ انبوه‌، پیراهن‌ و شلوار سفید پوشیده‌ بود. تلوتلو می‌خورد. روی‌ خاکریز کنار نخلستان‌ که‌ رسید، نزدیک‌ بود بیفتد. عبدالله او را شناخت‌. حسین‌کرم‌ بود، گوشش‌ سنگین‌ بود و همیشه‌ سر مزارها سی‌پاره‌ می‌خواند. و اکنون‌ از بس‌ خوانده‌ بود، چشمش‌ سیاهی‌ می‌رفت‌.
بالای‌ خاکریز مانده‌ بود و می‌ترسید پا بردارد. عبدالله رفت‌ پایین‌ آوردش‌. منگ‌ بود، گفت‌:
«خونه‌ ما کجاست‌؟»
«همین‌ راه‌ راست‌ بگیر و برو، می‌رسی‌ به‌ خونه‌ت‌.»
«تو کی‌ هستی‌؟ به‌ جا نمی‌آرمت‌. چه‌ می‌گویی‌، ها؟»
«می‌گم‌ مزار خدر عبدالله کجاست‌؟» عبدالله این‌بار بلندتر گفت‌.
«کدام‌ عبدالله، همونی‌ که‌ زیر گزها پیداش‌ کردن‌؟»
«ها، همون‌.»
حسین‌کرم‌ مانند کسی‌ که‌ در خواب‌ گپ‌ می‌زند، گفت‌: «گمونم‌ عبدالله خودش‌ مرده‌ باشد، خیلی‌ ساله‌ ندیده‌مش‌.»
«بچه‌ش‌ که‌ مرده‌، کجا خوابیده‌؟»
«بچه‌ خالودرویش‌ زیر بن‌ اون‌ کنار خوابیده‌.» درخت‌ سدری‌ نشان‌ داد و در راه‌ که‌ می‌رفت‌ با خود می‌گفت‌: «عبدالله چه‌ داشت‌ که‌ بچه‌ داشته‌ باشه‌. . .»
در روشنایی‌ فانوس‌ دهنه‌ بیل‌ و دست‌ گورکن‌ پیدا بود، از گودال‌ خاک‌ بیرون‌ می‌ریخت‌. مزاری‌ آماده‌ می‌شد. درخت‌ کنار ایستاده‌ بود. خاموش‌ و انبوه‌، برگی‌ نمی‌جنبید. اگر بادی‌ می‌وزید، زوزه‌اش‌ بلند می‌شد. باد تند چرا، باد گلشکافی‌ هم‌ اگر از شمال‌ می‌آمد، شیونش‌ را بلند می‌کرد.
عبدالله پای‌ کنار رسید و بی‌آن‌که‌ بخواهد، نشست‌. خاک‌ را مشت‌ کرد و سپس‌ موهایش‌ را چنگ‌ زد: «روزی‌ که‌ رفتی‌، روزی‌ که‌ آوردنت‌ من‌ کجا بودم‌؟»
دیگر چه‌ بود؟ کسی‌ تفنگ‌ به‌ دست‌ می‌دوید، یخچالی‌ جابه‌ جا می‌شد و انگشتانی‌ به‌ هم‌ مالیده‌ می‌شدند. خدر دلتنگ‌ بود، سینه‌هایی‌ کوچک‌ و کم‌پیدا، سینه‌ای‌ سوخت‌. پرنده‌ای‌ بال‌ گشود و رفت‌. کشاله‌ رانی‌ خونین‌ بود و روی‌ زمین‌ کشیده‌ می‌شد. ساختمانی‌ آجری‌ به‌ هوا می‌رفت‌، دستی‌ در هوا آجرها را کنار هم‌ می‌چید. زنی‌ لیک‌ و شیون‌ می‌کرد، پیرمردی‌ بند گاو به‌ دست‌ کنار جاده‌، روی‌ پاها تا می‌شد. و دو چشم‌ درشت‌ میشی‌ غنی‌آبادی‌ توی‌ دیواری‌ پیدا و ناپیدا می‌شد. چشم‌ها بزرگ‌ و ناگهانی‌ ندیدار می‌شدند.
«بی‌کس‌تر از من‌ کسی‌ نبود.»
«تو از کجا آمده‌ای‌؟ خودت‌ را کشتی‌.»
صدایی‌ شنید. آب‌ چشم‌ و بینی‌ جامه‌اش‌ را تر کرده‌ بود. پشنگ‌ آب‌ پیشانی‌اش‌ را خنک‌ کرد. گورکن‌ بود، فانوس‌ به‌ دست‌ و خاک‌آلود، زیر بغل‌ عبدالله را گرفت‌ بلندش‌ کرد. او را نشناخت‌. عبدالله او را به‌ جا آورد، همانی‌ بود که‌ می‌گفتند رفته‌ بود زیر دم‌ چرمه‌ کدخدا را سفت‌ کند؛ همان‌ مردی‌ که‌ هرگز بچه‌دار نشد و سرانجام‌ گورکن‌ از آب‌ درآمد.
گفت‌: «تو چه‌کاره‌اش‌ هستی‌؟»
«هیچ‌ کاره‌اش‌.»
گورکن‌ گفت‌: «خدا بیامرزدش‌، زن‌ خوبی‌ بود. پرندوش‌ مرد.» عبدالله راست‌ شد. یک‌ مزار آن‌سوترک‌ بود.
«مزار خدر عبدالله کجاست‌؟»
گورکن‌ سرش‌ را خاراند و گفت‌: «هوشم‌ نیست‌. نمی‌دونم‌ این‌ مزار خدره‌ یا اون‌ یکی‌.» بعد گفت‌: «خدایا، مو به‌ درد هیچ‌ کاری‌ نمی‌خورم‌.»
عبدالله گفت‌: «خالو، تو عبدالله را می‌شناسی‌؟»
«کیه‌ که‌ نشناسه‌.»
«می‌گم‌. . . برادری‌، کس‌ و کاری‌ نداشت‌؟»
گورکن‌ کلوخی‌ را که‌ داشت‌ در گور تازه‌کنده‌ای‌ می‌افتاد، با دهنه‌ بیل‌ گرفت‌ و گفت‌: «خودش‌ بود و گل‌ و گندش‌ .» و نیشخندی‌ زد.
عبدالله گفت‌: «تو گاهی‌ پیش‌ پدر مادرش‌ می‌رفتی‌ که‌ ببینی‌ بچه‌ دیگه‌ای‌ داشته‌اند یا نه‌؟»
«آها. یه‌ شب‌ رفتم‌. راست‌ و پاکش‌ بخواهی‌ دوسه‌تا بچه‌ شکم‌لخت‌ دور و بر چادرشون‌ بازی‌ می‌کردن‌. اشکم‌رو هم‌ گرفته‌ بودن‌. اما نمی‌دونم‌ بچه‌ پیرمحمد بودن‌ یا بچه‌ کس‌ دیگه‌. درسته‌، مردک‌، پیرمحمد بانگش‌ می‌کردن‌.» بعد گفت‌: «ها، ها. . . مزار خدر عبدالله اون‌جاست‌.»
عبدالله نگاه‌ کرد، هر دو مزار گلی‌ بود و پارچه‌ سیاهی‌ روی‌شان‌ کشیده‌ بودند. این‌ یا آن‌، مزاری‌ بود مانند همه‌ مزارهای‌ دیگر. راه‌ افتاد. پاره‌ای‌ از شب‌ رفته‌ بود. در میان‌ همه‌ خانه‌ها، خانه‌ای‌ بود مانند همه‌ خانه‌های‌ دیگر. توی‌ سرا نخلی‌ بود مانند همه‌ نخل‌های‌ دیگر. گاوی‌ علف‌ می‌خورد، خری‌ زاره‌ می‌داد، پیرمردی‌ آب‌ از چاه‌ می‌کشید، فانوسی‌ روشن‌ بود. و دیواری‌ بود مانند همه‌ دیوارهای‌ گلی‌ که‌ انگار دو چشم‌ میشی‌ میان‌ خشت‌هایش‌ به‌ آدم‌ نگاه‌ می‌کرد.
عبدالله روی‌ دیوار گردن‌ کشید. دید او نشسته‌ است‌ با جامه‌ سیاه‌ و تن‌ و پیکری‌ که‌ گوشت‌ آورده‌ بود. سفیدخاره‌ بود و مینار از گردنش‌ افتاده‌ بود و موهای‌ سفیدش‌؛ ماه‌بگم‌.
از دیوار پایین‌ آمد. راه‌ خاکی‌ را پیش‌ گرفت‌. راهی‌ بود مانند همه‌ راه‌ها. مرده‌کشی‌ از شهر می‌آمد مانند همه‌ مرده‌کش‌های‌ جهان‌. باز هم‌ رفت‌، دور شد، مانند همه‌ رفتن‌هایی‌ که‌ رفته‌ بود ولی‌ این‌بار برگشت‌ پشت‌ سرش‌ را نگاهی‌ کرد. در روشنای‌ فانوس‌، سایه‌ نخلی‌ روی‌ دیوار شکسته‌ بود مانند همه‌ سایه‌های‌ دیگر. و در درگاه‌ آن‌ خانه‌، زنی‌ نشسته‌ بود که‌ مانند هیچ‌ زن‌ دیگری‌ نبود.

مرداد ۱۳۶۱، تهران‌

آغا سلطان کرمانشاهی

مهشيد اميرشاهي - فروردین ۱۳۹۰

وقتی ممه شروع به حرف زدن می‌کند دیگر فایده ندارد. کتاب را باید کنار گذاشت و باید شنید. حتا فایده ندارد که بگویی «حرف نزن» ـ چون نمی‌شنود. اصلاً نمی‌شنود. مگر داد بزنی. چند بار داد بزنی تا حنجره‌ات بخراشد، آنوقت می‌پرسد، «هه؟ با منی رولکم؟».

سرت را چند بار تکان می‌دهی و ممه ابروهای شکل هشتش را بالا می‌برد و چشمهای کم سوی آبکیش را به صورتت می‌دوزد و می‌گوید، «چه گفتی کورپَکم‎‏؛ دردت به جگرم با مَ بودی؟»

و فایده ندارد بگویی «آره» چون نمی‌شنود و می‌خواهد بشنود و یاد زمانی می‌کند که می‌شنید، «هِی هِی هِی! خوشا به حال او روزا. او روزا که مَ مَس و چاق بودم. گرگ بودم. می‌گرفتمت بغل می‌بردمت ایوَر او وَر. قزوین که بودیم شازَ به نورصبا می‌گف تو بگیرش بغل. به مَ میگف تو برو زیر کرسی بخواب که قوو ات داشته باشی بَچَم نِگداری. آی شازَ یادت به خیر. آی خانِم یادت بخیر.. اول که زن داییم بشم گف برو خانه مدیل عموم بمان گفتم ووی ووی مَ مِتَرسم. مدیل عموم آجان دارَ قاچاق گیرَ مَ والله مِتَرسم. زن داییم گف خُبَه خُبَه آغا سلطان جگرت بیا پایین، چه شیتی! … یه شعری بود برا رییس قاچاق کرماشانیا تو کرماشا میخواندن.»

آهنگ تصنیف در خاطرت هست و با نگاه ممه را تشویق می‌کنی که شعر را بخواند و ممه بی صدا می‌خندد و می‌خواند:

«چی مَه خانه قی کنگر بکنیم
دوتا سوار هات و هنم ـ … نه ـ یادِم رفته.»

و از نو شروع می‌کند:

«چی مه خانه قی قاچاقی بارم
رئیس قاچاق‌هات و هنم
گفتم مَ عروس بالا و نم
د تِ کدخدای نودر و نم
آی تو دس نیه به سر و نم
خم هلِسِم شؤ الم کنم.»

می‌دانی که این همه‌ی شعر نیست، چون یادت هست که طولانی‌تر بود. ولی از شنیدنش یاد شبهایی می‌افتی که ممه برایت می‌خواند و خوابت می‌کرد، و خوشحال می‌شوی.

ممه باز بی‌صدا می‌خندد و می‌گوید، «یادم رفته. برا رئیس قاچاق مِخواندن. آقا قاچاقچیا ر می‌گرف. زن داییم مَنَ برد خدمت خانم. به ای شاه چراغ تا از پله ها آمد پایین ـ شکمش پر بود ـ محبتش افتاد بدلم. به زن داییم گفتم می‌مانم … زن داییم یادت میا خانم؟»

زن دایی یادت می‌آید ـ نه آن وقتی که ممه را آ‎ورد «خدمت خانم» ـ چون آن موقع شکم خانم به خاطر تو «پر» بود ـ ولی زن دایی یادت می‌آید چون بعدها هم می‌آمد و زیرپوش‌ها و تنکه‌ها و پیرهن خواب‌ها و پرده‌ها را می‌دوخت. حتا یادت می‌آید که اسمش خاور خانم بود و دو تا دختر داشت و شوهرش کفاش بود. و سرت را تکان می‌دهی که ممه ببیند و کتاب را روی پات جا به جا می‌کنی.

ممه لبش را جمع می‌کند که تأثرش را نشان بدهد و می‌گوید، «نچ مرد. شوهر بدری هم رف زیر ماشین. خره به سر چش نداش ماشینَ بینَ.»

و تو می‌خندی و ممه می‌بیند و می‌خندد، با صدای دورگه ای که شبیه سرفه‌ی آدم‌های سیگاری است. اما می‌دانی که ممه هیچ وقت سیگار نکشیده است. فقط یک وقتی قلیان می‌کشید. و به سیگارت پک محکم می‌زنی و می‌دانی ممه می‌گوید، «نکش رولکم. سینت خراب میشه. مَ قیلان می‌کشیدم. وقتی خبر عزیزم آمد. اول برام نِوِش ناخوشم. خانم کاغذ خواند. به کرماشا برا دکتر ارسطا نِوش عزیز ببرش مریضخانه. خانم خدا عمرش بده. فکر همه بود.»

و تو نمی‌دانی دکتر ارسطا، ارسطاست یا ارسطو و هیچ وقت یادت نمی‌ماند که از مادر بپرسی. حالا دیگر می‌خواهی که بقیه‌ی قصه را بشنوی؛ با اینکه مکرر شنیده‌ای، با اینکه می‌دانی کمک‌های دکتر ارسطا یا ارسطو فایده نداشته است، با اینکه می‌دانی عزیزالله مرده است. کتاب را می‌بندی و کنار می‌گذاری.

ممه می‌بیند که سراپا گوشی و می‌گوید، «خانم من فرساد کرماشا. رفتم مریضخانه… خانم، به ای شاه چراغ، دو لگن جراحت و آب! پَلوش آب آورده بود. اما هنوز بدبختم عمرش نداده بود شما. خُش گف برو پیش خانم، مَ خب مشم. مَ آمدم تران. بعد کاغذ رسید. مَ دیدم خانم گریه مکنه او مخوانه. گفتم ای وای بوام بسوزه، چیه؟ به آغا سلطان بگو، به ممت بگو. نگف. گفتم میه مَ نامحرمم؟ … غلامحسین بشم گف. کاغذ خوانده بود. گف ننه، داشیم مرده که خانم گریه مکنه. گفتم ووی جگرت بیا پایین ـ نگو. گف والله داشتیم ایطو شده.»

و به نظرت می‌آید که دکتر ارسطا یا ارسطو بی‌عرضه بوده؛ به نظرت می‌آید اگر عزیزالله تهران بود و کرمانشاه نبود خوب می‌شد و نمی‌مرد.

ممه سرش را چند بار بالا و پایین می‌برد و می‌گوید، «او بدبختم همه مخواسن. ایران مگف کاش مَ مرده بودم عزیز نمرده بود. ایران هنوهسش. کرماشاس.» باز لبش را به علامت تأثر جمع می‌کند و آه می‌کشد و می‌گوید، «نچ، خانم ایران بش عزیز گرف. دو شب مانده بود از کرماشا را بیفتیم خانم گف حالا ما مریم، تو دیه نیسی، خ عزیز زن مخواد. برو دختری بشش عقد کن. گفتم ووی ووی مَ نمیتانم. خانم او بدبختم خواس، بشش گف، عزیز کیه مخوای بشت بگیرم؟ گف، ایران که میا خیاطی می‌بَرَ. خانم به مَ گفت با خاور خانم مری سراغ ای ایران. به حسن آقام مگی یه من برنج بار بذاره و مرغ، او عقدش مکنی. مَ جارو پاروش کردم حسن آقا غذاش بار کرد. فرداش ما کشیدیم برا تبریز. یتیما مَ گذاشتم کرماشا و دنبال تو را افتادم. بلقیس خُ فرساد بودم خانه شوهر. نعمتم در دکان سیگار فروشی داشی حبیبش بود. غلامحسینم خانم باشِمان آورد. هشت سالش بود. خانم فرسادش اکابر. تاریک روشن مرف. خانم باشم دعوا مکرد مگف باز بچه ر گسنه فرسادی رف؟ مگفتم ووی در بند نباش خانم، او جا یه چیزی مخوره … حبیب تو ندیدی خانم ـ از هووم بود. اما خ مَ بزرگش کردم. هووم شیت بود.»

منتظر می‌مانی که ممه دو کلمه هم از بلقیس بگوید. چون تو بلقیس دختر ممه را هم ندیده‌ای، ولی ممه هیچ نمی‌گوید. تو می‌دانی که بلقیس هم مثل عزیز در خیلی بچگی تو مرده است و همیشه تعجب می‌کنی که ممه از بلقیس کم یاد می‌کند. فقط گاه به عروسیش گاه به مرگش بی‌شادی، بی‌اشک، بی‌آه اشاره می‌کند. نعمت و غلامحسین را به اندازه‌ی خود ممه می‌شناسی. غلامحسین ترا به مدرسه برده و آورده و نعمت را مریضخانه خوابانده‌ای که تریاکش را ترک کند. بچه های غلامحسین به تو می‌گویند عمه و نعمت اصلاً زن نگرفته است.

ممه هنوز دارد حرف می‌زند، می‌گوید، «تبریز چند ما ماندیم. حسن آقا با شمان نیامد. خانم بشش گف با ما میای؟ گفت نه، مرم کربلا پیش مادرم. زن داییم به مَ گف خانم زی اسپان مره سفر باشش مری؟ گفتم ای وای مرم.»

چند بار به صدای بلند می‌پرسی، «پس حسن کی دوباره پیش ما برگشت؟»

و ممه می‌گوید، «هَه؟ با منی رولکم؟» موهاش راپشت گوشش می‌زند شاید بشنود و تو یکبار دیگر فریاد می‌زنی و سؤال را تکرار می‌کنی. ممه با نومیدی سرش را تکان می‌دهد و می‌گوید، «ممت دیه پیر شده. قوزش در آمده.»

و تو همه‌ی محبتی را که در دلت به ممه داری تو چشمت می‌ریزی و به قوز پشت ممه نگاه می‌کنی و از سؤالت چشم می‌پوشی و به خودت وعده می‌دهی که از خود حسن یا مادر بپرسی. و با اشاره‌ی سر به ممه می‌گویی، «فکرش را نکن ـ نه فکر سؤالی را که کردم نه فکر قوز پشتت را ـ حرفت را بزن.»

ممه با ذوق می‌گوید، «مَ رفتم. حسن آقا نیامد. رف کربلا. پیش ننش. هار شده بود. والله! ـ نه والله، هار نبود. حیا داش. بعدازظهر زیر یه کرسی مرفتیم. با شوال می‌نشس و پا می‌شد. پاش مَ ندیدم ـ هرگز.»

و تو با لبخند معنی داری به ممه می‌گویی، «ای کلک ـ حیای حسن چندان هم باب دندانت نبود. بدت نمی‌‎آمد لاسی باهات می‌زد.»

ممه می‌بیند و بی‌صدا می‌خندد و می‌گوید، «خ مَ چاق و مس بودم. جوان بودم اما آدمای او روز حیا داشن. مثه حالا که نبود کورپکم. آدمای حالا همشان هارن. ای همه آدم از زیر دس مَ رد شد مثه آدمای حالا ندیدم. ووی ووی ووی آدم مخورن. پدر آدم میگن. ای اسمال حیا نداره. چرت چرت چرت، میا و مره، سلامم نمیده ـ ووی! دیدی؟ چنی رو داره. خانش بر مه، چنی مخوره! درو با ن واز، هر چه بخواد مخوره و می‌بره.»

و سرش را تکان می‌دهد که نشان بدهد خانم خانه باید قفل و بند داشته باشد و تو آه می‌کشی که ممه ببنید حوصله‌ی شنیدن شکایتهاش را از مستخدم‌ها نداری و کتابت را نگاه می‌کنی.

ممه حرفش را تعدیل می‌کند. می‌گوید، «خ بخوره جوان. تنم چه کنی ـ لابدی رولکم، آدم مخوای. ای از او کلفته که داشتی خ بهتره؛ چه بود او زبیده!»

می‌گویی، «زبیده نبود، صغری بود.»

ممه نمی‌شنود و می‌گوید، «هه؟ آری، زبیده ـ همو که چارقد و جوراب ابریشمی ر برد و رف.»

و تو مطمئن می‌شوی که مقصودش صغری است ولی اصرار نمی‌کنی. و ممه می‌گوید، «خره به سر به مَ مگف خانم موای پا ش چه می‌ماله؟ گفتم ووی جگرت بیا پایین، خانم کی مو داش! تو تخم موریچه بمال تا دیه در دنیا. خره به سر! خ دزم بود.»

اخمهات را در هم می‌کشی که ممه صحبت را عوض کند و آرزو می‌کنی کاش ممه می‌گذاشت بقیه دزدیشان را بکنند و دایم فکر خودش و خلق ترا پریشان نمی‌کرد و باز با کتابت تهدیدش می‌کنی. ممه برای اینکه دلت را به دست بیاورد می‌گوید، « خانمم یه وقتی کلفت دزی داش. مَ می‌گفتم خانم والله ای دز. خانم مگف ووی آغا سلطان … تو همه ر دز مکنی. مگفتم والله دز. تا یه رو خانم دید کبری مره او از جیبش روغن چک چک مچکه! من خواس گف ووی آغا سلطان تو جیب کبری چیه که مره و مچکه؟ مَ دیدم کشک بادمجان لای نان ـ خانش برمه، نکرده بود تو قزان ببره!»

سیگار تازه ای روشن می‌کنی و راحت‌تر رو صندلی می‌نشینی که به حرف‌های ممه گوش کنی.

ممه می‌گوید، «نکش رولکم ـ چنی سیگار! سینت خراب میشه. وقتی او بدبختم عمرش داد شما، مَ قیلان کشیدم. خانم، روزی ده تا! به ای شاه چراغ، گریه می‌کردم و می‌کشیدم. خانم یه روز قیلان انداخ دور. گف بسه دیه، چنی هاری، چنی رو داری. هی هی هی. خانم یادت به خیر! آی خانم کاش ملوچی بودم بالای سرت خانم! … تا تو بزرگ نشدی مَ کفش مشکی پا نکردم. خانم مگف، نه! بچم بغلشه، مشکی نپوشه.»

و تو فلسفه‌ی این کار را نمی‌فهمی و باز یادت می‌رود که از مادر بپرسی.

«خانم باشم مرف بازار، بشم مخمل چش خروسی می‌خرید با کفش قهوه ای و روپوش سفید.» ابروهاش را با ذوق بالا می‌برد و می‌گوید، «هنوز روپوش سفیدت دارم. آخری ر دارم.» و می‌خواهد پاش را زیرش جا به جا بکند و از درد ناله می‌کند.

و تو روپوش پرستاری ممه را، که دیگر سفید نیست و زرد است، ته صندوق ممه دیده‌ای و نمی‌دانی مخمل چشم خروسی چیست. ولی فایده ندارد از ممه بپرسی.

ممه می‌گوید، «تبریز که بودیم، تن بغل کردم بردم خانه خالم. خالم تبریز بود. ما که وارد شدیم برامان سینی توت دادن. حاج آقا داد مجید آقا آورد. مَ تُنَ بغل گرفتم و بردم. شیر دختر خالم خوردی. دختر خالم زی اسپان بود، بشت شیر داد. خانم گف باشه ـ میه شیر دختر خالت بده؟ ـ نه والله خوبه.»

می‌دانی که خاله‌ی ممه زن یک حاجی تبریزی بود و دختر خاله‌اش زن یک تاجر محترم است. همیشه تأسف خورده‌ای که چرا ممه زن حاجی یا تاجر محترمی نشده است که حالا سر خانه و زندگیش باشد و به جای تو بچه های خودش کنارش باشند. فکر می‌کنی اگر ممه زن تاجر محترمی بود شاید بلقیس عزیز بود و عزیزالله نمی‌مرد؛ شاید پا و پهلوهای ممه درد نمی‌کرد … ولی می‌دانی که دختر خاله‌ی ممه هم داغ دیده و پا درد دارد و کمر درد دارد.

ممه می‌گوید، «از تبریز زود کشیدیم. مَ آبغره جوشانده بودم، گنم پخته بودم. خانم گف بذارشان و بریم. گفتم ووی میه میشه! همه ر شبانه کردم تو بطری درشان بسم، همه ر بردیم و رفتیم.»

تو می‌خندی برای اینکه به ممه نشان بدهی حفظ اموال خانواده برات اهمیتی ندارد و کار ممه کار عبثی بوده. ممه می‌بیند و برات ناز می‌کند و می‌گوید، «به مَ مخندی؟ ریشخَنِم مکنی؟» و خودش هم می‌خندد و می‌گوید، «بش خانمم که مگفتم مخندید ـ ریشخنم مکرد. تو خیال ک خانمی. همه کارت به او رفته؛ نشس و برخاسِت، حرف زدنت ـ خیال ک خانمی. خانمم همی جفت تو حرف مزد، همه گوش مکردن. یه رو خراسان تو اداره سرهنگ …»

این را قبلاً نشنیده‌ای. می‌پرسی، «کجا؟» بعد متوجه می‌شوی مقصود ممه چیست و می‌گویی، «‌اداره فرهنگ؟»

و ممه می‌گوید، «هه؟ آری اداره سرهنگ، خانم پا شد و نقط کرد. همه دس زدن . او روزا مردم دور هم جم می‌شدن. کرمیسیون و ای چیزا که نبود.»

لازم نیست بپرسی «چی؟» چون می‌دانی که ممه به تلویزیون می‌گوید کرمیسیون ـ همانطور که می‌دانی به رادیو می‌گوید رادیوول و به پیسی می‌گوید فیستی.

ممه می‌گوید، «خراسان خوب جایی بود والله ـ خوب. از تبریز کشیدیم برا خراسان. از خراسان کشیدیم برا اصفهان … ای والله خوشا به حال او روزا. سیر و سیاحتا کردم رولکم، شهرا رفتم، گرتشا کردم، خوش دنیا بودم. اما زحمت تنم خیلی کشیدم. خیلی خیلی. کو به کو. منزل به منزل باشت آمدم. هف عصای پولادی هف کفش آهنی بشت پاره کردم. هی هی رولکم، تو کی قدر ممت مدانی؟ … چرا والله تنم مدانی.» و آه می‌کشد و پهلوهایش درد می‌گیرد و می‌گوید، «اینام درد میکنه. نفس که میکشم درد میکنه. دکتر بشم گف آسفیری بخور و نمک میوه . خانم مری بازار بشم بگیر.»

به ذهنت می‌سپری که یادت بماند آسپیرین و نمک میوه بخری و سرت را تکان می‌دهی که ممه ببیند براش می‌خری.

ممه می‌گوید، «آری والله بگیر کورپکم. تو دلم میجوشه.» به پهلوهایش دست می‌کشد، «اینام درد مگیره. دیه پیر شدم … ده تا آسفیری و نمک میوه.»

به صورت چروکیده و پشت برآمده‌اش نگاه می‌کنی و از اینکه بعضی وقت‌ها حوصله‌ات ازش سر می‌رود و اوقاتت ازش تلخ می‌شود خجالت می‌کشی. دلت می‌خواست در قدرتت بود و دوباره جوانش می‌کردی ولی تنها کاری که می‌توانی بکنی این است که سرت را باز تکان بدهی و بهش بخندی و اطمینانش بدهی که براش دوا می‌خری.

ممه هم می‌خندد، با صدای سرفه‌ایش، و می‌گوید «به مَ مخندی؟ … چمدانم، بیستا آسفیری و نمک میوه.»

و تو می‌دانی که پیری ممه را آسپیرین و نمک میوه علاج نمی‌کند. و حس گنگی که از خیلی بچگی دلت را به درد آورده و به وحشتت انداخته حالا روشن و واضح وجودت را پر می‌کند: یکی از این روزها وقتی بیدار می‌شوی ممه دیگر نیست.

ماهی وجفتش

ابراهيم گلستان - فروردین ۱۳۹۰

بی تردید ابراهیم گلستان نویسنده ای پیشکسوت است.
هر چند نثر پاره ای از داستانهایش سخت خوان است ولی
در کل نثری جذاب دارد.
او بی تردید به ادبیات داستانی ما و به اقتدار نثر فارسی
خدمت کرده است، بخصوص نوشته هائی که همراه فیلمهای
مستندش است.
اما حتمن بر خلاف نظرپاره ای ازطرفداران او و حتا منتقدین،
یکدانه و یگانه نیست.
چنین برداشت های اغراق گونه و پر از غلوه بیشتر سبب
گمراهی خواننده میشود و نویسنده را نیر هوائی می کند.
متاسفانه گلستان از درختانی نیست که هرچه بارشان بیشتر
می شود افتاده تر می شوند، و اشکال بزرگ همین خصوصیت
اخلاقی او است.
برای آشنائی بیشتر، در زیر یکی از داستانهای کوتاه او را می آوریم.
————————-

مرد به ماهی‌ها نگاه می‌کرد. ماهی‌ها پشت شیشه آرام و آویزان بودند. پشت شیشه برایشان از تخته سنگ‌ها آبگیری ساخته بودند که بزرگ بود و دیواره‌اش دور می‌شد و دوریش در نیمه تاریکی می‌رفت. دیواره‌ی روبروی مرد از شیشه بود. در نیم تاریکی راهرو غار مانند در هر دوسو از این دیواره‌ها بود که هر کدام آبگیری بودند نمایشگاه ماهی‌های جور به‌جور و رنگارنگ. هر آبگیر را نوری از بالا روشن می‌کرد. نور دیده نمی‌شد، اما اثرش روشنایی آبگیر بود. و مرد اکنون نشسته بود و به ماهی‌ها در روشنایی سرد و تاریک نگاه می‌کرد. ماهی‌ها پشت شیشه آرام و آویزان بودند. انگار پرنده بودند، بی‌پر زدن، انگار در هوا بودند. اگر گاهی حبابی بالا نمی‌رفت، آب بودن فضایشان حس نمی‌شد. حباب، و هم چنین حرکت کم و کند پره‌هایشان. مرد درته دور روبرو، ‌دوماهی را دید که با هم بودند.

دو ماهی بزرگ نبودند، با هم بودند. اکنون سرهایشان کنار هم بود و دم‌هایشان از هم جدا. دور بودند، ناگهان جنبیدند و رو به بالا رفتند و میان راه چرخیدند و دوباره سرازیر شدند و باز کنار هم ماندند. انگار می‌خواستند یکدیگر را ببوسند، اما باز با هم از هم جدا شدند و لولیدند و رفتند و آمدند.

مرد نشست. اندیشید هرگز این همه یکدمی ندیده بوده است. هر ماهی برای خویش شنا می‌کند و گشت وگذار ساده خود را دارد. در آبگیرهای دیگر، و بیرون از آبگیرها در دنیا، در بیشه، در کوچه‌ ماهی و مرغ و آدم را دیده بود و در آسمان ستاره‌ها را دیده بود که می‌گشتند، می‌رفتند اما هرگز نه این همه هماهنگ. در پاییز برگها با هم نمی‌ریزند و سبزه‌های نوروزی روی کوزه‌ها با هم نرستند و چشمک ستاره‌ها این همه با هم نبود. اما باران. شاید باران. شاید رشته‌های ریزان با هم باریدند و شاید بخار از روی دریا به یک نفس برخاست؛ اما او ندیده بود. هرگز ندیده بود.

دو ماهی شاید از بس با هم بودند، همسان بودند؛ یا شاید چون همسان بودند، همدم بودند. گردش هماهنگ از همدمی بود، یا همدمی از گردش هماهنگ زاده بود؟ یا شاید همزاد بودند. آیا ماهی همزادی دارد؟

مرد آهنگی نمی‌شنید، اما پسندید بیاندیشد که ماهی نوایی دارد، یا گوش شنوایی، که آهنگ یگانگی می‌پذیرد. اما چرا نه ماهیان دیگر؟

دو ماهی آشنا بودند. دو ماهی زندگی در آبگیر تنگ را با رقص موزونی مزین کرده بودند. اما چگونه همچنان خواهند رقصید؟ از اینجا تا کجا خواهند رقصید؟

یک پیرزن که دست کودکی را گرفته بود،‌آمد و پیش آبگیر به تماشا ایستاد و پیش دید مرد را گرفت.

زن با انگشت ماهی‌ها را به کودک نشان می‌داد. مرد برخاست و سوی آبگیر رفت، ماهی‌ها زیبا بودند و رفتارشان آزاد و نرم بود و آبگیر خوش روشنایی بود و همه چیز سکون سبکی داشت. زن با انگشت ماهی‌ها را به کودک نشان می‌داد، بعد خواست کودک را بلند کند، تا او بهتر ببیند. زورش نرسید. مرد زیر بغل کودک را گرفت و او را بلند کرد. پیرزن گفت: «ممنون. آقا.»

اندکی که گذشت، مرد به کودک گفت: «ببین اون دو تا چه قشنگ با همن.»

دو ماهی اکنون سینه به سینه‌ی هم داشتند و پرک‌هایشان نرم و مواج و با هم می‌جنبید. نور نرم انتهای آبگیر، مثل خواب صبح‌های زود بود. هر دو تخته سنگ را مثل یک حباب می‌نمود، پاک و صاف و راحت و سبک.

دو ماهی اکنون با هم از هم دور شدند، تا با هم، به هم نزدیک شوند و کنار هم سر بخورند. مرد به کودک گفت: «ببین اون دو تا چه قشنگ با همن.»

کودک اندکی بعد پرسید:«کدوم دو تا؟»

مرد گفت: «اون دو تا. اون دو تا را می‌گم. اون دو تا را ببین.» و با انگشت به دیواره‌ی شیشه‌ای آبگیر زد. روی شیشه کسی با سوزن یا میخ یادگاری نوشته بود. کودک اندکی بعد گفت: «دوتا نیستن.»

مرد گفت: «اون، آآ، اون، اون دو تا.»

کودک گفت: «همونا. دو تا نیستن. یکیش عکسه که توی شیشه اونوری افتاده.»

مرد اندکی بعد کودک را به زمین گذاشت؛ آنگاه رفت به تماشای آبگیرهای دیگر.
—————————
مرداد ۱۳۶۱، تهران‌

در دم از یار است

حافظ - فروردین ۱۳۹۰

برای نازنین مخاطبانی که خوش دارند
همراه با خواجه شیراز، حافظ رند
یگانه، به استقبال بهار ونوروز بروند
دیوانش را گشودیم، …چنبن می گوید:

————————————
در دم از یار است و درمان نیز هم
دل  فدای  او  شد و جان نیز هم

این که می گویند آن خوشتر ز حسن
یار  ما   این  دارد   و   آن   نیز  هم

یاد  باد آن  کاو  به قصد خون ما
عهد را بشکست و پیمان نیزهم

دوستان در پرده می گویم سخن
گفته خواهد شد به دستان نیز هم

چون سر آمد دولت شب های وصل
بگذرد     ایام     هجران   نیز   هم

هر دوعالم یک فروغ روی او ست
گفتمت   پیدا  و  پنهان   نیز   هم

اعتمادی  نیست  بر کار جهان
بلکه بر گردون گردان نیز هم

عاشق از قاضی نترسد می بیار
بلکه  از یرغوی دیوان  نیز هم

محتسب داند که حافظ عاشق است
واصف  ملک  سلیمان   نیز    هم

نوروزان

محمود کویر - فروردین ۱۳۹۰

زندگی گاهی بهاری می کند
دل کبوتر می شود
هی بی قراری می کند.
بوسه بر باد برهنه می زند
گیلاس مست.
ابرکی زرینه کاکل
خفته در آغوش کوه
بیشه خوشبو می شود
از نفس های دو تا آهوی هو
هدهدی، می نوشد از لب های برکه،عطر او.
دارکوبی نغمه های زندگی را می زند مستانه بر طبل درخت.
شاه جنگل، جغد،
می نشیند بر فراز کنده ای بر روی تخت.
دست های آدمی،
چون شاخه های کاج باغ
لانه می بندد برای جوجه های یک کلاغ.

نرگسی، عاشق شده بر زلف چوپانی جوان
سیب سرخ عشق
می چرخد میان آسمان.

آدمی، چون رود، جاری می شود
گل گل جانش، بهاری می شود
آدمی، شادی کنان، چون آبشار
شرشر جانش، فشاند بر بهار.

زندگی سبز بهاران می شود
آدمی رقصان چو نور
آدمی خندان چو رنگ
شاد شادان
شاد شادان
شاد شادان می شود
قطره ای،
از قطره های مست باران می شود.

هلال ابروانم معنای ماه را گم کرده است

مینو نصرت - فروردین ۱۳۹۰

مدتی می شود
که کلون چوبی در را نکشیده ام
به کوچه باغ ها سر نزده ام
از ماهیان بلورین
سراغ تو را نگرفته ام
مدتی می شود
که آن دو درخت سیب
در کندوی زبانم تخمیر شده اند
و چشمانم طعمی ترش
منتشر می کند
مدتی می شود
هلال ابروانم معنای ماه را گم کرده است
و ساقی چشمانم
نامه هایی را که می نویسم
خط می زند
مدتی می شود
موهایم را عقب شانه می زنم
پاهایم را
به درخت بادامی که دو قلو می زائید می بندم
مبادا
بدون من راه بیفتند
کم
کم
به خاطر می آورم
دخترکی را که رو به پروانه می خندید
و جعد گیسوانش
گونه هایم را می نواخت
می دانی
از جای پاهایم
مدتی می شود
که گونی کهنسال روییده است
گونی که تو را نمی شناسد

چه وصف الحال است

م.امید - فروردین ۱۳۹۰

عید آمد و ما خانه ی خود را نتکاندیم

گردی نستاندیم و غباری نفشاندیم

صد قافله رفتند و به مقصود رسیدند

ما این خرک لنگ زِ جویی نجهاندیم

برای تو که همیشه بهاری

محمود صفریان - فروردین ۱۳۸۹

پنجره را بگشای
تا شکوفه های پسته را
که لبخند بهار را
بر دشتها می ریزد
در چشمانم بنشانم

می دانم
در ورای
این در های بسته
پرده های کشیده
پرستو ها
بهار را
در منقار دارند
و شاخساران
از گلبرگهای رنگارنگ شکوفه ها
لبریزند
و زندگی
در پناه نوروز
دارد….به بار می نشیند

من
صدای پای رویش
زندگی را
در همه ی پهن دشت
ایران زمین
می شنوم

آه…. ای نور
بتاب بر
همه ی تاریکی ها
و
همه ی دشت های
مملو از شقایق …و نرگس…و مریم و….را
نورانی کن

ما…
با
بهار
با
نوروز
با
شاخه ای از گل امید
و
با
عشق به زندگی
طبل کوبان
و
شیهه کشان
در محراب طاق ابرویت
ای سر زمینی
که گرده ات
درد آجین است
فریاد
شوق و رهائی
سر می دهیم
ما
یاران دبستانی تو هستیم
ای مرز پر گهر

بیاد همسری که رفیق بود

گلی عطائی - فروردین ۱۳۹۰

شد عزا دار گلی در غم پرویز امروز
خون فشاند زغمش گنبد دوار امروز

جان و دل باخته درعشق عزیزهمسر خویش
تا شود رشک دل آدم و حوا امروز

خنده اش جایگزین ِ همه ی غمها بود
بینم اکنون نبود خنده ای در کار امروز

عابد وعارف وعامی همه در بهت و سکوت
زین مصیبت که بر او رفته و برما امروز

این چه دردی است خدایا نپذیرد درمان
نه نشانی ز طبیب است و مداوا امروز

مرغ دل در قفس تنگ جهان جای نداشت
آشیان کرد در آن جنت اعلی امروز

همسرم، عشق مرا در دو جها نت بپذیر
از خدا می طلبم شاد روانت امروز

آخرین جرعۀ این جام تهی را تو بنوش

فریدون مشیری - فروردین ۱۳۹۰

از مجموعۀ :
بهار را باور کن

همه می‌پرسند:
چیست در زمزمۀ مبهم آب؟
چیست در همهمۀ دلکش برگ؟
چیست در بازی آن ابر سپید،
روی این آبی آرام بلند،
که تو را می‌برد این‌گونه به ژرفای خیال؟

چیست در خلوت خاموش کبوترها؟
چیست در کوشش بی‌حاصل موج؟
چیست در خندۀ جام؟
که تو چندین ساعت،
مات و مبهوت به آن می‌نگری!؟

ـ نه به ابر،
نه به آب،
نه به برگ،
نه به این آبی آرام بلند،
نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام،
من به این جمله نمی‌اندیشم.

من مناجات درختان را، هنگام سحر
رقص عطر گل یخ را با باد،
نفس پاک شقایق را در سینۀ کوه،
صحبت چلچله‌ها را با صبح،
نبض پایندۀ هستی را در گندم‌زار،
گردش رنگ و طراوت را در گونۀ گل،
همه را می‌شنوم
می‌بینم.
من به این جمله نمی‌اندیشم!

به تو می‌اندیشم
ای سراپا همه خوبی،
تک و تنها به تو می‌اندیشم.
همه وقت
همه جا
من به هر حال که باشم به تو می‌اندیشم.
تو بدان این را، تنها تو بدان!
تو بیا
تو بمان با من، تنها تو بمان!

جای مهتاب به تاریکی شب‌ها تو بتاب
من فدای تو، به جای همه گل‌ها تو بخند.
اینک این من که به پای تو درافتادم باز
ریسمانی کن از آن موی دراز،
تو بگیر،
تو ببند!

تو بخواه
پاسخ چلچله‌ها را، تو بگو!
قصۀ ابر هوا را، تو بخوان!
تو بمان با من، تنها تو بمان!

در دل ساغر هستی تو بجوش،
من همین یک نفس از جرعۀ جانم باقی‌ست،
آخرین جرعۀ این جام تهی را تو بنوش!

کاش مریم بودم

محمود صفریان - فروردین ۱۳۹۰

کاش
مریم بودم
هم
عیسائی داشتم
هم
بکارتی

نان شب

لاله ایرانی - فروردین ۱۳۹۰

هنوز وصف الحال است

– آقا ! وجود پاک مرا چند می خری؟
” به به! چه چشم ناز و قشنگی، چه دختری! …
چرخی بزن ببینمت آیا مناسبی؟
اسمت چه بود؟….اهل کجائی؟….ندیدمت.
دختر، ….با هراس  و دلهره:
– ها؟… چی؟…بله…اهل حدود چند خیابان عقب ترم…
– نزدیک نانوائی سنگگ، نه بربری…
“… دستات کوچکند، ببینم….بچرخ باز…بد نیست، نه….چه کون قشنگی، عجب پری…”
چیزی نمانده بود که از شرم دق کند،
زیر نگاه هرزه ی آن مرد مشتری.
” کمتر حساب کن!…”
و موبایلش:…
“…امشب بیا به خانه ی آقای اکبری…”
“…زن هم مصیبت است!…بله، چشم، آمدم…
“…هی گفت مادرم که، چرا زن نمی بری…”
از خیر او گذشت و فقط گفت:
” …حیف شد! …امشب برو سراغ خریدار دیگری…”
دختر به فکر نان شبش بود و داد زد:
– آقا !…..مرا به قیمت کمتر نمی خری؟

یکبار دیگر آمدم

فروردین ۱۳۹۰

یکبار دیگر آمدم و بهار را با خود آوردم تا به همه شما  بگویم
نوروزتان مبارک باد

با وجود این همه مسلمان دو آتشه!

فروردین ۱۳۹۰

با وجود این همه مسلمان دو آتشه!

یک لگن!!!آمریکائی

فروردین ۱۳۹۰

یک لگن !! آمریکائی

بد جور خورده بد جائی

فروردین ۱۳۹۰

بد جور خورده بد جائی

دشمن اینترنت

مقاله رسیده - فروردین ۱۳۹۰

جمهوری اسلامی  نه عین بختک….نه عین شبح….که بصورت یک زندانبان نظارتی جهنمی بر همه رخدادهای کشور دارد …..از لباس پوشیدن گرفته تا بلند و کوتاهی صدا ….تا حتا تفکر ابراز نشده …و اینترنت که جای خود دارد….. و تا فقط و فقط مردم خود از جان نگذرند و جلوی آنها را نگیرند وضع روزانه از این بدتر هم خواهد شد ….مگر نه قبض های خدمات ضروری چون مصرف گاز و برق و تمامی مایحتاج های اولیه رقمی غیر قابل پرداخت شده است ؟….آب دارد از سرمان می گذرد….این همه بی تفاوتی حتمن خفه مان می کند ….
این از اینتر نتش ….بخوانید….

گزارشی از سانسور و سرکوب در حوزه اینترنت در سالی که گذشت
جــرس: در آستانه سیزدهم مارس و روز جهانی «مبارزه با سانسور بر روی اینترنت»، سازمان گزارشگران بدون مرز، طی گزارشی از عملکرد یک سال اخیر جمهوری اسلامی در زمینه سرکوب و سانسور در حوزه اینترنت، خاطرنشان کرد “جمهوری اسلامی ایران در سال ٢٠١٠ نیز سرکوب و کنترل آنلاین را تشدید کرد. در دوره‌های تنش و تظاهرات مقامات مسئول اقدام به کند کردن سرعت اینترنت و اختلال و یا قطع کامل شبکه اینترنت و تلفن همراه کرده‌اند. حکومت ایران همچنان به کارزار ضد رسانه‌های جدید ادامه می‌دهد و آنها را به درخدمت منافع خارجیان بودن متهم می‌کند، چندین شهروند وب‌نگار به محازات اعدام محکوم شده‌اند.”
به گزارش تارنمای این نهاد بین المللی و مدافع حقوق روزنامه نگاران، متن این گزارش به شرح زیر است:

اسم دومین: IR
جمعیت : ٧۶٩٢٣٣٠٠
کاربر اینترنت : ٢٨٢٠٠٠٠
هزینه متوسط برای یک ساعت اینترنت در کافی نت : ١۵٠٠ تا ٣٠٠٠ تومان
متوسط دستمزد : ۴٠٠٠٠٠
تعداد وب نگاران زندانی : ١١

جمهوری اسلامی ایران در سال ٢٠١٠ نیز سرکوب و کنترل آنلاین را تشدید کرد. در دوره‌های تنش و تظاهرات مقامات مسئول اقدام به کند کردن سرعت اینترنت و اختلال و یا قطع کامل شبکه اینترنت و تلفن همراه کرده‌اند. رژیم ایران همچنان به کارزار ضد رسانه‌های جدید ادامه می‌دهد و آنها را به ” درخدمت منافع خارجیان بودن” متهم می‌کند، چندین شهروند وب‌نگار به محازات اعدام محکوم شده‌اند.

تشدید و گسترش سانسور در اینترنت
در دی ماه ١٣٨٩ مقامات رسمی، نخستین پلیس سایبری را برای کنترل اینترنت راه اندازی کردند. شش ماه پیش از آن ابراهیم جباری یکی از فرماندهان سپاه پاسداران تشکیل ارتش سایبری را اعلام کرده بود. این ارگان‌ها مسئول سرکوب و کنترل بر روی شبکه‌های آنلاینی هستند که از سوی مقامات ” آشوبگر” نامیده می‌شوند، آنها همچنین مسئولیت دستگیری صدها شهروند وب‌نگار را بر عهده دارند. با تاسیس این پلیس گامی دیگر در انسجام سیاست سرکوب برداشته شد. شرکت‌های خدمات دهند اینترنت در ایران وابسته به شرکت مخابرات ایران هستند که از سال ١٣٨٨ در مالکیت سپاه پاسداران است. این شرکت مسئولیت اجرایی مسدود کردن سایت‌ها را بر عهده دارد. مسئولان حکومتی از اینکه “میلیون سایت” را مسدود کرده‌اند، برخود می‌بالند، اما در عمل کاربران ایرانی از دسترسی به هزاران سایت و میلیون‌ها صفحه محروم شده‌اند. در دولت احمدی نژاد سانسور سایت‌های سیاسی و مدافع حقوق بشر تشدید شده است.
برای گسترش فیلترینگ، ایران از نرم‌افزارهای مسدود کننده تکمیل شده در کشور هم استفاده می‌کند. معیارهای مسدودسازی از سوی “کمیته تعیین مصادیق محتوای مجرمانه” تعیین و ابلاغ می‌شوند. ” فهرست محتوای مصادیق مجرمانه ” که موضوع ماده ٢١ قانون جرائم رایانه‌ای است در دی ماه سال ١٣٨٨ انتشار یافت.
این قانون در همان سال از سوی مجلس شورای اسلامی به تصویب رسید بود. در این قانون محتواهای “علیه عفت و اخلاق عمومی”، “علیه مقدسات اسلامی”، “محتوای که تحریک ، ترغیب ، یا دعوت به ارتکاب جرم می‌کند” و.. بعنوان ” مصادیق مجرمانه ” نام برده شده‌اند. انتشار “فیلترشکن ها و آموزش روشهای عبور از سامانه های فیلترینگ ” نیز در این فهرست قرار دارد. در این قانون برای “جرائم ریانه‌ای” مجازات چندین سال زندان نیز در نظر گرفته شده است. دست کم دو شهروند وب‌نگار برای استفاده از نرم‌افزارهای فیلترشکن بازداشت شده‌اند.
کمیته مصادیق از اعضای وزارت‌خانه‌های مختلف دولتی و نهادهای امنیتی تشکیل شده است از جمله وزارت اطلاعات، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، سازمان صدا و سیما و نمایندگان دفتر اینترنت دادستانی. سانسور اینترنت در ایران از طریق گلوگاه‌های اصلی (Gate way) و از ترکیب مسدود کردن آدرس سایت (URL) و کلید واژه‌ها انجام می‌شود. سانسورچیان رویدادها را از نزدیک تعقیب می‌کنند و اینگونه به روز کردن سانسور را پیش می‌برند.
در پی رویداهای تونس و مصر سایت‌های آژانس خبری رویترز و سایت یاهو به فهرست سیاه فلیترینگ اضافه شدند. گوگل نیز بخشا مسدود شد. یکی از شیوه‌های سانسور، هدایت لینک‌های داده شده به سایت‌های خبری به صفحات سامانه‌های رسمی است.
دامنه سانسور به سایت‌های محافظه‌کاران و آیت‌الله هم رسیده است، که نشانگر تشدید جنگ درونی قدرت است. در مهرماه سال جاری سایت‌های سه روحانی پرنفوذ یوسف صانعی، اسدالله بیات زنجانی و علی محمد دستغیب مسدود شدند.

در بهمن ماه ١٣٨٨ جی‌میل مختل شد. بنا بر اظهارات مقامات رسمی قرار است سرویس نامه الکترونیکی ملی به زودی راه اندازای ‌شود. در همین مدت بسیاری از سایت‌های اطلاع رسانی از جمله سایت رادیو زمانه و توئیتر مورد حمله سایبری قرار گرفتند. هر چند شرکت‌های خدمات دهنده ایرانی وبلاگ به مانند بلاگفا (http://www.blogfa.com) کاملا مسدود نشده‌اند، اما برخی از وبلاگ‌ها این وب‌گاه بسته‌ ‌می‌شوند. سایت‌های اشتراک گذاری عکس و ویدئو از جمله فلیکر، فتوبوکت و یوتیوب از اهداف اصلی فیلترینگ رژیم محسوب می‌شوند.

پروپاگاند رژیم ضد اینترنت و شبکه‌های اجتماعی
جنگ همه جانبه‌‌ای که حاکمیت علیه فیس‌بوک و توئیتر به راه انداخته بود، در پی مظنون شدنشان به ایفای نقش در گسترش اعتراضات به انتخاب مجدد محمود احمدی نژاد، تشدید شده است. این جنگی است که رژیم برآن مقابله با “جنگ نرم” نام گذاشته و تبلیغات پر حجم و گسترده‌ای است که بر تئوری توطئه استوار است. در مهرماه ١٣٨٩ یکی از برنامه‌های سیمای دولت ایران، فیس‌بوک و توئیتر را ” دشمنان پنهان مردم”، “شبکه جاسوسی در خدمت سرویس‌های اطلاعاتی غربی” و “ابزاری برای استخدام جاسوس” معرفی کرد که در “جنگ نرم” و جنگ روانی علیه ایران دخالت دارند. منابع مختلف استخدام هکرهای بین‌المللی از سوی رژیم جمهوری اسلامی را برای ارتش سایبری تائید کرده‌اند. سپاه پاسداران انقلاب اسلامی برای دفاع آنلاین از حاکمیت طرح سازماندهی ١٠٠٠٠ هزار وبلاگ‌نویس بسیجی را اعلام کرده بود. در همین رابطه سایت‌ها و وبلاگ‌های بسیاری برای انتشار تبلیغات حکومتی و نفوذ در شبکه‌های اجتماعی راه اندازی شده است. این وبلاگ‌ها و سایت‌ها علاوه بر ابزار تبلیغاتی دولتی به کین‌پراکنی و خشونت دعوت می‌کنند.
در دو ماه گذشته دولت جمهوری اسلامی با انگیزه‌های سیاسی باز هم اقدام به حملات سایبری به سایت‌های مستقل اطلاع‌رسانی و نزدیک به مخالفان از جمله سایت‌‌های جرس، کلمه، سایت اشتراک نظر بالاترین و سایت گویا نیوز و … کرده است. سایت فرارو به همراه سایت سحام نیوز که نزدیک به مهدی کروبی یکی از رهبران جنبش اعتراضی در ایران است، و سایت صدای امریکا که از نظر امنیتی در مرتبه‌ی بالایی قرار دارد، از قربانیان حملات اینترنتی هواداران حکومت ایران بودند. هکرها خود را اعضای ارتش سایبری ایران معرفی کردند و توانستند پیامی را به زبان‌های فارسی و انگلیسی در صفحه اول سایت صدای امریکا بگذارند. مضمون این پیام متهم کردن این رسانه به ابزار “جاسوسی امریکا” و درخواست ” عدم دخالت امریکا در کشورهای اسلامی” بود.
جمهوری اسلامی وب‌نگاران معترض را تحت مراقبت قرار می‌دهد و از آنها جاسوسی می‌کند. سعی می‌کند در شبکه‌های اجتماعی نفوذ کند و برخی از حساب‌های فیس‌بوک را هک کند. در دی ماه ١٣٨٨ سایت تویئتر از سوی ارتش سایبری هک شد. و در بهمن ماه موتور چینی جستجوگر بادیو نیز مورد حمله قرار گرفت که ظاهرا این حمله در پی اعلام همبستگی کابران چینی با جنبش اعتراضی مردم ایران انجام گرفت. گرداب سایت رسمی « مرکز بررسی جرایم سازمان یافته» همچنان به خبرچینی آنلاین ادامه می‌دهد.
از فروردین ماه ١٣٨٨ که این “مرکز” وابسته به» سپاه پاسداران انقلاب اسلامی” و سایت رسمی آن “گرداب” اعلام موجودیت کردند،به شکل فعال در سرکوب، شناسایی و دستگیری شهروند وب‌نگاران شرکت دارند. « فرماندهی پدافند سایبری سپاه پاسداران انقلاب اسلامی» و هکرهای وابسته به آن مسئول دستگیری بسیاری از وبلاگ‌نویسان و شهروند وب‌نگاران در ایران هستند. مرکز بررسی جرایم سازمان یافته در فروردین ١٣٨٨برای اولین بار با انتشار اطلاعیه‌ای ” انهدام شبکه ارائه محتوای مستهجن ضد دینی و ضد انقلابی” را اعلام کرد و از دستگیری تعدادی از “مدیران و مسئولان این سایت‌ها” خبر داد. چند روز بعد در سایت گرداب مشخصات و عکس‌های آنها به نمایش درآمد، ” اعترافات مجرمان” ازصدا و سیمای جمهوری اسلامی پیش از برگزاری دادگاه آنها پخش شد، که همه بازداشت‌شدگان موارد اتهام علیه خود از جمله ” اغفال جوانان ایران از طریق سایت‌های پورنوگرافی و ضد دینی” و “دریافت پول از امریکا و اسرائیل” را پذیرفته بودند.
برخی از مخالفان جمهوری اسلامی نیز ” ارتش سایبری” خود را تاسیس کرده‌اند. “ارتش سایبری سبز” برخی مواقع از روش‌هایی مشابه با رژیم استفاده می‌کند. فعالان آن از جمله به سایت‌های بسیجیان، سایت‌های فردی شخصیت‌های رژیم،و برخی خبرگزاری‌های نزدیک به نهادهای امنیتی رژیم مانند فارس نیوز حمله می‌کنند. برخی از هکرهای سبز در سال گذشته تصاویری از چهره‌های ماموران امنیتی رژیم نیز در سایت‌های منتشر کردند.

اختلال و کندی در شبکه و سانسور پیامک‌ها
سرعت اتصال اینترنت پر سرعت در ایران بنا بر تصمیم دولتی وزارت ارتباطات و فناوری اطلاعات برای استفاده خانگی ١٢٨ کیلو بایت تعیین شده است. سرعت اصلی در ایران ۵۶ کیلو بایت است. این محدویت “فنی” عاملی است، برای محدود کردن امکان بارگذاری عکس و فیلم، علاوه بر آنکه سرعت کم عملا استفاده از فیلترشکن‌ها را با مشکلات بیشتری مواجه می‌کند. بنا بر داده‌های اتحادیه جهانی مخابرات راه دور (ITU) ایران از نظر ضریب نفوذ در خاورمیانه در رده ششم قرار دارد، اما کندی سرعت اتصال این کشور را در رده ١۵ قرار داده است. بدتر آنکه، بنا بر آمارهای سازمان سنجش سرعت (SpeedTest) ایران در میان ١٨۵ کشور جهان از نظر سرعت اتصال در رده‌ی ١٧۶ قرار دارد.
در روزها اعتراضات خیابانی این سرعت مجاز نیز کمتر می‌شود. جمهوری اسلامی امر اختلال در شبکه ارتباطاتی کشور را درپی اعتراضات به انتخاب مجدد محمود احمدی نژاد در انتخابات ٢٢ خرداد ١٣٨٨، آغاز کرد. دو روز پیش از انتخابات شبکه ارتباطاتی ارسال پیامک‌ دچار اخلال و سپس قطع شد. سرعت اینترنت بشدت کاهش یافت. در ماه‌های خرداد، تیر و مرداد ١٣٨٨ به شکل منطم شبکه تلفن‌های همراه در شهرهای بزرگ و به ویژه در مناطق مرکزی شهر تهران که معمولا محل برگزاری تظاهرات‌ها بود، قطع می‌شدند. این شکل سرکوب در سال ١٣٨٨ و اولین ماه‌های ١٣٨٩ در هر اعلام تظاهرات‌ خیابانی ادامه داشت.
از تاریخ ٢٠ بهمن ١٣٨٩ رژیم مجددا اقدام به سانسور گسترده رسانه‌هایی کرد که در باره‌ی تظاهرات ٢۵ بهمن اطلاع‌رسانی می‌کردند اینترنت در این دوره نیز در شهرهای بزرگ چون مشهد، اصفهان و شیراز بشدت دچار اختلال شد. هر امکان اطلاع رسانی که ممکن بود از تجمعات خبر دهد مسدود و یا مورد حمله قرار گرفت.

بازهم بسیاری از سایت‌های مستقل اطلاع‌رسانی و نزدیک به مخالفان تحت حملات شدید قرار گرفتند و در بسیاری از مناطق ایران صفحات جی‌میل، گوگل ریدر و یا صفحه ای‌میل یاهو قابل دسترسی نبودند. اختلال در شبکه تلفن موبایل نیز در بسیاری از مناطق کشور گزارش شده بود، هدف حکومت جلوگیری از تصویربرداری و ارسال آن بر روی شبکه اینترنت است. کلمه “بهمن” هم در این مدت به لیست سیاه کلمات ممنوعه اضافه شده بود. این سناریو به شکل محدودتر در ١٠ اسفند نیز تکرار شد.
شبکه‌های تلویزیونی ماهواره ای نیز مورد حملات امواج پارازیتی قرار گرفتند. بی بی سی در تاریخ ١٠ فوریه با انتشار اطلاعیه‌ای رسما به این عمل که ” مرکز پارازیت اندازی در خاک ایران واقع است ” اعتراض کرد.
ادامه سرکوب علیه شهروند وب‌نگاران : محکومیت‌های بی سابقه، بازداشت جوان‌ترین وبلاگ نویس زندانی در ایران و صدور احکام مرگ برای وب‌نگاران علاوه بر قانون جرائم رایانه‌ای، مقامات قضایی از قانون مجازات اسلامی و قانون مطبوعات نیز برای پیگرد قضایی کاربران استفاده می‌کنند. ماده ١٨ قانون جرائم رایانه‌ای برای “هر کس که به قصد اضرار به غیر یا تشویش اذهان عمومی یا مقامات رسمی به وسیله سیستم رایانه یا مخابراتی اکاذیبی را منتشر نماید یا در دسترس دیگران قراردهد(…)،حبس از نود و یک روز تا دو سال یا جزای نقدی از پنج تا چهل میلیون ریال یا هر دو مجازات.” را درنظر گرفته است. با استناد به ماده ۵٠٠ قانون مجازات اسلامی ” فعالیت تبلیغی علیه نظام و یا به نفع گروهها و سازمانهای مخالف نظام ” و ماده ۵١۴ ” اهانت به آیت‌الله خمینی، بنیانگذار جمهوری اسلامی آیت‌الله خامنه‌ای رهبر جمهوری اسلامی” متهمان می‌توانند به شش ماه تا دو سال زندان محکوم شوند.
در سال ٢٠١٠ نیز بسیاری از کاربران به ویژه وب‌نگاران معترض و وب‌نگاران فمینیست قربانی بازداشت‌های خودسرانه و احضار و تهدید شدند. مقامات امنیتی جمهوری اسلامی با درست کردم وی پی ان های و فیلترشکن‌های جعلی تعدادی از کاربران را به دام انداختند. هم اکنون در ایران ١١ وب‌نگار در زندان بسر می‌برند.
در تاریخ ٢٧ بهمن محمد حسین خوشوقت مدیر سایت فرارو و غلامعلی دهقان مدیر سایت آفتاب نیوز از سوی مقامات وزارت اطلاعات بازداشت شدند. علت دستگیری مدیران فرارو و آفتاب نیوز، انتشار خبری در تاریخ ٢۴ بهمن ماه در باره ” صدور مجوز از سوی وزارت کشور برای تظاهرات ٢۵ بهمن به درخواست عبدالله گل رئیس جمهوری ترکیه ” بود. مدیران این دو سایت اعلام کرده‌ بودند که علت انتشار این خبر به دلیل هک شدن سایت بوده است. محمد حسین خوشوقت در دوران ریاست جمهور اصلاح‌طلب محمدخاتمی مسئولیت بخش مطبوعات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی را بر عهده داشت. این دو پس از یک روز آزاد شدند.
در تاریخ اول مهرماه نوشین احمدی خراسانی سردبیر سایت مدرسه فمینستی از سوی شعبه ۵ دادسری امنیت تهران مستقر در زندان اوین احضار و پس از چندین ساعت بازجویی با قید کفالت آزاد شد. وی از بنیان‌گذاران ” کمپین یک میلیون امضا برای تغییر قوانین تبعیض آمیز نسبت به زنان در قوانین اساسی ایران” است. نوشین احمدی خراسانی از جمله نمونه‌های آزار و احضارهای قضایی -امنیتی است. وی در سال گذشته بارها احضار و بازجویی شده است.
ژیلا بنی‌یعقوب وبلاگ نویس، روزنامه نگار و مدافع حقوق زنان، در تاریخ ١٨ خرداد ١٣٨٩ به یک سال زندان و سی سال محرومیت از فعالیت های مطبوعاتی محکوم شد، این حکم از سوی شعبه ۵۴ دادگاه تجدید نظر تهران تایید شد.
حسین درخشان وبلاگ نویس زندانی در ۶ مهرماه ١٣٨٩ به نوزده سال و نیم زندان، پنج سال ممنوعیت فعالیت سیاسی و مطبوعاتی و جریمه مالی تحت نام “بازگرداندن وجوه اخذ شده” به مبلغ ٣٠٧۵٠ یورو، ٢٩٠٠ دلار و ٢٠٠ پوند انگلیس، محکوم شد. این سنگین‌ترین حکم صادرشده برای وبلاگ‌نویسان در ایران است. وکیل وی به این حکم اعتراض و تقاضای تجدیدنظر کرده است.
در بهمن ماه ١٣٨٩ نوید خانجانی دانشجوی جوان و وب‌نگار به دوازده سال زندان محکوم شد.
حسین رونقی ملکی وبلاگ نویس دیگر در تاریخ ١١ مهرماه ١٣٨٩ از سوی شعبه ٢۶ دادگاه انقلاب تهران به ١۵ سال زندان محکوم شد. وی بیش از سیصد روز را در سلول انفرادی بسر برده است. حسین رونقی ملکی به اتهام همکاری با “گروه ایران پروکسی” به یازده سال زندان، برای “توهین به رهبری” به دو سال زندان و برای توهین به” رئیس جمهوری” به دوسال زندان محکوم شده است. وی همه اتهامات علیه خود را رد کرده است. حسین رونقی ملکی به شدت بیمار است و مقامات قضایی و بازجویان وزارت اطلاعات از معالجه وی ممانعت می‌کنند.
جمهوری اسلامی با صدور احکام زندان سنگین و با افزایش صدور احکام اعدام برای شهروند وب‌نگاران سرکوب را تشدید کرده است. برای نخستین بار در ایران فردی دارای دو ملیت ایرانی و اروپایی در برابر جامعه جهانی ناتوان اعدام شد.
رژیم تهران از توجیه مبارزه با پورنوگرافی استفاده می‌کند تا معترضان را به سکوت وادار کند، و برای عبرت دیگران، صدور احکام اعدام را وسیعا بکار گرفته است. در بهمن ماه حکم اعدام سعید ملک‌پور و وحید اصغری، از سوی دو شعبه مختلف دادگاه انقلاب اسلامی تهران و در پی محاکمه‌ای ناعادلانه با اتهام “مفسد فی الارض” صادر و برای تایید به دیوان عالی کشور ارسال شده است.
سعید ملک‌پور، ٣۵ساله، برنامه‌نویس سایت‌های اینترنتی است که در آبان ماه سال جاری از سوی دادگاه انقلاب اسلامی تهران برای راه‌اندازی سایت‌های “پورنوگرافی” و ” ضد اسلامی” به اعدام محکوم شده است. وی که دارای اقامت دائم در کاناداست، در سال ١٣٨٧ به هنگام سفر به ایران برای دیدار با خانواده‌اش دستگیر شد. اتهام سعید ملک‌پور ساختن برنامه‌ای برای بارگذاری عکس بر روی سایت‌های اینترنت است. این برنامه بدون اطلاع او از سوی برخی سایت‌ها برای ارسال تصاویر پورنوگرافی استفاده شده است. وی اعلام کرده است که در سلول‌های انفرادی زندان اوین نگاهداری و تحت شکنجه قرار گرفته است.
وحید اصغری، ٢۴ساله دانشجوی رشته مهندسی انفرماتیک در هند است. وی در تاریخ ٢٢ اردیبهشت ١٣٨٧ در فرودگاه تهران دستگیر شد و به مدت هفت ماه پس از دستگیری در سلول‌های انفرادی نگاهداری و برای اعترافات اجباری و پذیرش اتهامات مختلف تحت شکنجه قرار گرفته است.
نوید محبی مدیر وبلاگ “گاه نوشته های ” و جوان ترین وبلاگ نویس زندانی در جهان بود که در تاریخ ۴ دی ماه از زندان آزاد شد. وی در تاریخ ٢٧ شهریور در شهر آمل بازداشت و در ٢٣ آبان ماه، بدون حضور وکیل مدافع و در پشت درهای بسته، محاکمه و از سوی دادگاه انقلاب به سه سال زندان تعلیقی به اتهاماتی چون ” اقدام علیه امنیت ملی، توهین به بنیانگذار و رهبر فعلی جمهوری اسلامی، تبلیغ علیه نظام از طریق ارتباط با رسانه‌های بیگانه” و “عضویت در کمپین یک میلیون امضاء و حمایت از اعضای آن” محکوم شد.

واکنش جامعه جهانی
اتحادیه اروپا اخیرا اعلام کرده است که مجازات علیه ایران نباید تنها به مسئله اتمی محدود شود که در مورد نقض حقوق بشر نیز باید اعمال شوند. نماینده محافظه‌کار انگلیس استروان استوانسن نیز اعلام کرده است که باید ” برای نقض فاحش و مکرر حقوق بشر باید مجازات های جدی‌تری علیه رژیم ملاها بکار بست.” هیلاری کلینتون وزیر خارجه ایالات متحده امریکا نیز اخیرا از ” مردم شجاع ایران که حاضر به نفی آزادی بیان خود نیستند.
علیرغم خطرات بسیار، اما وب‌شهر ایران دارای یکی از تحرک‌ترین جامعه‌های کاربری در جهان است و می‌تواند بر روی همبستگی وب‌نگاران جهان حساب کند. در روزهای اعتراضات خیابانی ١٣٨٨ آنها توانستند، با تشکیل گروه‌های همبستگی بر روی وب یا در توئیتر، و با ارسال داده‌های خود بر روی انیترنت، تصویر سرکوب را با به جهان نشان دهند. کاربران ایرانی از سانسور نمی‌ترسند و از ابزارهای فیلتر شکن به خوبی استفاده می‌کنند.
عمده‌ترین این فیلتر شکن‌ها، فری گیت و مدل ایرانی آن نسیم هستند که از سوی گلوبال اینترنت در امریکا و در اصل برای استفاده چینی ساخته شده‌اند.
رویدادهای اخیر در مصر و تونس تحرک بیشتری به وب‌شهر ایرانی داده و به شکل موازی سرکوب را تشدید کرده است. وب‌شهر ایران دوره‌ی پرتلاطم دیگری را آغاز کرده است

رژیم جوانان را معتاد میکند

یک خبر - فروردین ۱۳۹۰

رئیس پلیس فرودگاه های کشور:     ورود ۲۹ تن تریاک بامجوز بود

سرتیپ دوم پاسدار نبی الله حیدری، رییس پلیس فرودگاه‌های کشور می گوید: بیست و نه تن تریاک کشف شده در فرودگاه خمینی با مجوز وزارت بهداشت درمان و آموزش پزشکی بوده است.

این سرتیپ پاسدار که ریاست پلیس فرودگاه های کشوری را برعهده دارد، گزارش رئیس پلیس مبارزه با موادمخدر کشور مبنی بر کشف ۲۹ تن تریاک در فرودگاه خمینی را رد کرده افزود: این تریاک ها برای مصارف پزشکی بوده است.

روز دوشنبه سرتیپ دوم پاسدار حمیدرضا حسین‌آبادی، رییس پلیس مبارزه با مواد مخدر در گفتگو با خبرگزاری ایسنا از کشف بیست تن تریاک در فرودگاه بین‌المللی خمینی خبر داده بود. اما به گفته مسئولان فرودگاه در واقعیت محموله کشف شده ۲۹ تن است.

جام جم آنلاین در گزارشی پیرامون این محموله نوشته است این محموله تریاک از طریق یک فروند هواپیمای اختصاصی که از بمبئی عازم تهران بود به فرودگاه خمینی وارد شد و قاضی دادسرای مستقر در فرودگاه دستور قضایی توقیف ۲۹ تن تریاک را داد که به نام یک شرکت دارویی وارد کشور شده است. هزینه خرید این مواد توسط یکی از بانک های ایرانی و با گشایش اعتبار پرداخت شده است.

این گزارش می افزاید: این میزان تریاک پس از بارگیری در کشور چین به کشور هندوستان منتقل و سپس از شهر بمبئی با یک فروند هواپیمای اختصاصی عازم ایران شده است.

بنا به گفته محمد نجار، وزیر کشور ایران بیش از ۹۰ درصد تریاک های کشف شده در جهان را به خود اختصاص داده، حجم کشفیات تریاک از قاچاقچیان چنان بالاست که شرکتهای دارویی کشور نیازی به خرید تریاک ندارند.

با این وجود وارد کردن ۲۹ تن دیگر با مجوز برای چیست؟  اگر برای به قیمت ارزان ریختن در بازار نیست؟

آقای مهاجرانی، از گذشته خود توبه کنید ! .

دکتر مهدی خزعلی - فروردین ۱۳۹۰

وزیر اسبق فراری لندن نشین برای ما منشور جنبش تبیین می کند, آقای مهاجرانی شما اول کسی بودید که طرح مادام العمری ریاست جمهوری را هم دادید, و اگر هاشمی مخالفت نمی کرد, امروز رئیس جمهورمان هم مادام العمر شده بود!

دوران اصلاحات هم, تساهل و تسامح شما کمر اصلاحات را شکست, بی انظباطی مالی شما در ارشاد روی جناح انحصار طلب را سفید کرد, فراموش نکرده اید خاصه خرجی برای نشریات اصلاح طلب و محدودیت برای مخالفان را!

شما کارنامه اصلاحات را هم سیاه کردید و سید خندان از دست شما گریست! هر چند گله ما از سید هم جای خود دارد! اما او کجا و شما کجا!

درست است که جناح انحصار طلب از مهسا یوسفی و علیزاده و … استفاده ابزاری و خلاف مروت و مردانگی کردند, اما علت فرار شما هم سیاسی نبود, مشکل شما چیز دیگری بود, من فرمایشات شما را به عرض آقایان رسانده ام, می فرمایند, پرونده او سنگین تر از این حرف هاست, با این مختصر پاچه خاری از راه دور حل نمی شود! لازم است که بلیط یکسره تهیه فرموده و به تهران بیایید و شخصاً ملازم رکاب حاج منصور یا حاج سعید شده و لخت شوید و در میانه گود, با فریاد رسا هفت بار بفرمایید: ” مرگ بر سران فتنه ” و سپس رو به قبله شش بار بگویید: ” زید و عمر اعدام باید گردند! ” شاید افاقه کند, آنوقت می توانید با جناب عطریانفر شب شعر داشته باشید و حالش را ببرید!

مرد ناحسابی؛ بنشین رمانت را بنویس و با سیاست کاری نداشته باش, مثل من که دیگر قلم سیاسی نمی زنم و دارم آشپزی می نویسم! ضمناً بازار را هم خراب نکنید, هر چیزی نرخی دارد! مثلاً نان سنگک امروز ۴۰۰ تومان است و بربری ۳۰۰ تومان ! مراقب باشید گران نخرید!

بیایید از گذشته خویش توبه کنید, از دورانی که راست راست بودید , تا دورانی که چپ کردید, و امروز هم به دنبال بازگشت به جاهلیت نباشید, فرزانگان بیدارند, نخبگان هوشیارند, و دیگر گذشت آنزمان که تاریخ را فاتحان می نوشتند, امروز تاریخ در لحظه واقعه نگاشته می شود و تاریخ را فرزانگان می نویسند, تاریخ را ندای شهیدان رقم می زند و چون ژاله بر مردمان می بارد و چون ماه بر راه بشریت می تابد, هر چند سگان عوعو کنند, ” مه فشاند نور و سگ عو عو کند “

زمینه سازی

حامد کرمانی - فروردین ۱۳۹۰

با پوزش فراوان از اینکه در این شماره گذرگاه دو بار مزاحم می شوم و با سپاس از عزیزان همکار در این رسانه مردمی، به مناسبت کنار کشیدن آقای رفسنجانی از انتخابات مجلس خبرگان فکر کردم که نظرم را نگذارم برای ماه بعد.
همه می دانیم که انتخاب ولی فقیه یکی از کار های مجلس خبرگان رهبری است. ولی شاید همه ندانید که مجتبا پسر دوم خامنه ای برای جانشینی پدر این همه آتش به پا کرده است و این همه کشتار و تجاوز و اعدام و به کار گیری عمله های با پول خریداری شده و این همه خرابی در سطح مملکت برای به کرسی نشاندن همین آرزو بوده است…اینکه کدام کشور های خارجی او را با همه امکان حمایت می کنند بحثی دیگر است.
رفسنجانی برای اینکه درمجلس خبرگان نباشد که به او رای بدهد ” چون اگر بود نا گزیر و مجبورش می کردند که مجتبا را برگزیند ” هر چند هم چه می خواست وچه نمی خواست، با رای اکثریت سر سپرده و تسلیم و ترسیده از غم نان و ترس جان نشسته در این مجلس، انتخاب می شد، لذا بهتر دید که رئیس این مجلس باقی نماند  و  نباشد.
چون از سوئی دیگر برای تطهیر ثروت نجومی که خود و خانواده اش  اندوخته و در اقصا نقاط دنیا به کار گرفته اند،  ”  که صورت تمامی آن ها را در آینده نزدیکی بر ملا خواهم کرد”  در تلاشی مزبوهانه است و می خواهد یک جورائی کمی برای خود محبوبیت کسب کند تا در پناه آن بتواند پول شوئی کند.
فراموش نکنیم که توبه گرگ مرگ است.
هوشیار باشیم و نگذاریم ولایت فقیه را موروثی کنند.
اگرسر  به سر،  تن به مردن دهیم
از آن به که کشور به دشمن دهیم

دیگر کتابی برای چاپ نمی‌دهم

جمال ميرصادقي - فروردین ۱۳۹۰

استاد عزیز
ما در همین شماره در مورد تصمیم مشابهی که نویسنده دیگری گرفته است نوشته ای داریم. در نتیجه به این اشاره کوتاه بسنده می کنیم  و خوشحال می شویم اگر بهر نحوی آن نوشته را خواندید یا از این اشاره به خودتان مطلع شدید
بفرمائید که با آگاهی از تحوه رفتار وزارت ارشاد با کدام امید کتابهایتان را برای مجوز چاپ به آنجا برده اید؟
آنهم نه یکی از کتابهایتان را….از این امام زاده شناخته شده انتظار معجزه داشته اید؟
نمی خواهید برای نشر آنها و خدمت به ادبیاتمان از اینترنت بهره بگیرید…و حضور مثبت خود را که نیاز ماست بنمایانید و خوانندگان بسیار بیشتری داشته باشید.
حتمن از داستان کتاب ” روسپیان سودا زده من ”  نویسنده شهیر گارسیا مارکز اطلاع دارید که وفتی مجوز نگرفت به اینتر نت رو ی آورد و در مدتی بسیار کوتاه به چهل هزار مورد برداشت خوانندگان دست یافت و هنوز که هنوز است در هر ماه بالای هزار نسخه  از آن در اختیار مراجعین قرار می گیرد.
————————————————-

تا روشن نشدن تکلیف آثارم، دیگر کتابی برای چاپ نمی‌دهم

جمال میرصادقی با اعلام انصراف از چاپ دو کتابش، می‌گوید تا روشن نشدن تکلیف آثارش، دیگر کتابی برای چاپ نمی‌دهد.

این داستان‌نویس پیشکسوت به خبرنگار بخش کتاب خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، گفت: چند عنوان اثر را مدت‌هاست برای دریافت مجوز فرستاده‌ام؛ اما از آن‌ها خبری نیست. بعد از گذشت یک سال و چند ماه که در انتظار دریافت مجوز رمان «آسمان رنگ رنگ» بودم، اصلاحیه‌های غریبی بر کتاب وارد شد که من عملا از چاپ آن منصرف شدم. این کتاب قرار بود از سوی نشر اشاره منتشر شود. همچنین اثر دیگرم، کتاب تألیفی و انتقادی «زنان داستان‌نویس نسل سوم» است که از سوی نشر مروارید از یک سال پیش برای دریافت مجوز ارسال شده بود. پس از اعلام نظر ارشاد مبنی بر حذف چند داستان و همچنین اعمال اصلاحیه‌هایی بر داستان‌های دیگر، ناگزیر از چاپ این کتاب هم تا زمانی که شرایط این‌گونه باشد، منصرف شدم.

او در ادامه عنوان کرد: الآن هم دو رمان دیگر نوشته‌ام که در این وضعیت ترجیح می‌دهم آن‌ها را برای دریافت مجوز ارسال نکنم. رمان‌های «دو چراغ آبی روشن» و «پیش از آن‌که خبر شوی، عاشق شده‌ای» را مدتی است که تألیف کرده‌ام؛ اما می‌بینم در این شرایط کتاب می‌رود و تا یکی دو سال از آن خبری نمی‌شود؛ پس ترجیح می‌دهم آن‌ها را به چاپ نسپرم. ضمن این‌که هنوز تکلیف آثاری که به ناشر داده‌ام، معلوم نیست؛ خب روشن است که نخواهم در این شرایط کتابی چاپ کنم.

میرصادقی یادآور شد که از مدت‌ها پیش، مجموعه‌ی داستان «سپیده‌دمان» و کتاب‌های « راهنمای رمان‌نویسی» و «پیشکسوت‌های داستان کوتاه» را در نوبت دریافت مجوز دارد؛ اما از آن‌ها خبری نیست.

ایسنا

تئـوری داستان کوتـاه

ولف دیتریش شنوره - فروردین ۱۳۹۰

ولف دیتریش شنوره
در تئـوری داستان کوتـاه
می گوید:

“….داستان کوتاه، به دست بزرگترین نویسندگانش به حساس­ترین زلزله سنج مناسباتِ اجتماعی، سیاسی وعمومی بشریت فرا روییده است. آری، فراتر از آن، به دادستـــان مبدل شده است، به مدافع حُرمت ومنزلتِ انسان و حتی به اسلحه ـ بی آن­که از کیفیتِ ادبی­ اش کاسته شود. داستان­های کوتاه، موفق­ترین آثار ادبی وتکان دهنده­ترین و تسلیم ناپذیرترین مدافعین فردیتِ انسان در برابر اجتماع اند.

و ارزش واقعی داستان کوتاه دراین­ها ست:

درپیام انسانی، درجانبداری از مطرودین و سرکوب شوندگان و در انتقادِ سرسختانه وبی­گذشتِ اجتماعی. داستان کوتاه، تقریبا همیشه متعهد است. هرگز در خلاء معلق نمی­ماند. پیوسته مناسباتِ کنونی را مدِ نظر دارد. کمبودها وکاستی­ها را نشان می­دهد. حمله ور می­شود. احساس همدردی و دلسوزی را برمی­انگیزد و انسان را تکان می­دهد. مرکز ثقل آن انسان است، نه انسانی که چنین و چنان تواند بود. بلکه همان ­جور که هست: انسانی که جان می­کند، تحت پیگرد است، سراپا خطا کاراست، مبتلا و نفرین شده است.

در داستان های کوتاه، انسان معمولی همانند انسان به حاشیۀ رانده شده مورد توجه است، اما انسان­های به حاشیه رانده شده قلب وانسان­های معمولی خِرَد نویسندۀ داستان کوتاه را تشکیل می­دهند….”
***

کارنامه

اتحاد سبز - فروردین ۱۳۹۰

نمرات کارنامه حکومت مدعی بهترین دمکراسی جهان در مدرسه بین المللی در سالی که گذشت

—————————————————————

خودکشی زنان :……رتبه سوم جهان

اعدام:…. رتبهٔ دوم جهان بعد از چین و به نسبت جمعیت…. رتبه اول

آمار مهاجرت نخبگان از میان ۹۱ کشور….. : رتبه اول جهان

خطرناک ترین کشور برای وبلاگ نویسان : ….رتبه سوم جهان

آزادی مطبوعات : …..رتبه ۱۷۲ از ۱۷۵کشور

در زمینه فساد دولتی……………. رتبه ۱۶۸

از نظر شاخص توسعه انسانی……….رتبه ۸۸

ارزش گذرنامه ایرانی…………… در قعر جدول جهانی اعتبار

رتبه ۱۲۳ جهانی در تامین سلامت مردم

رتبه ۲۱۹ نرخ تورم در میان ۲۲۵ کشور،

ایران بالاتر از آنگولا در «انتهای جدول» ار لحاظ جاذبه های تجاری

رتبه جهانی ۱۰۱ سهم زنان ایران در مدیریت میان ۱۲۰ کشور

رتبه ۱۴۴ فضای کسب و کار جهان

رتبه ۱۸۶ ………………در سرعت اینترنت

ایران رتبه ۱۷۲ از میان ۱۷۶کشور ……..برای آزادی رسانه ها.

و….

ریال ایران سومین پول بی ارزش جهان!

نظر شما چیست؟

فروردین ۱۳۹۰

بسپاریم بر سنگ مزارمان تاریخ نزنند؛ تا آیندگان ندانند

بی‌عرضگانِ این برهه از تاریخ ما بوده‌ایم

هیلا صدیقی

فروردین ۱۳۹۰

هیلا صدیقی، شاعر جوان و فعال مدنی و سیاسی که بعد از انتخابات شعرهایی با مضامین اجتماعی – سیاسی سروده بود همزمان توسط وزارت اطلاعات و سپاه پاسداران احضار و پرونده اش به دادگاه انقلاب ارسال شده است.

به گزارش ندای سبزآزادی، این شاعر جوان که در انتخابات سال ۸۸ از جمله طرفداران میرحسین موسوی بود از آذرماه امسال به وزارت اطلاعات احضار شده بود و روزانه ده تا ۱۱ ساعت مورد بازجویی قرار می گرفت.

در عین حال همزمان پرونده ای از او در سازمان اطلاعات سپاه نیز تشکیل شده است و ماموران امنیتی با حضور در منزل وی، به جست و جوی خانه پرداختند و اطلاعات شخصی او را نیز ضبط کردند. وی در مورد بازجویی هایش اظهار داشت، ترجیح می دهد سکوت کند و منتظر تشکیل دادگاهش بماند.

خانم صدیقی در عین حال اضافه کرد که هیچ اتهامی را نمی پذیرد و همواره چه پیش و چه پس از انتخابات در چارچوب قوانین رسمی کشور فعالیت کرده است.

خانم صدیقی از جمله فعالان انتخاباتی در ستاد ۸۸ و رئیس ستاد باران بود و شعرهایی از این شاعر جوان به صورت کلیپ در دوران انتخابات پخش شد که معروف ترین آن “شکست سکوت” با مطلع “از خاک سکوت آتش فریاد بسازیم، من با تو و ما میهنی آباد بسازیم” بود.

شعار تبلیغاتی اصلاح طلبان در جریان گرامی داشت سالگرد دوم خرداد در استادیوم ۱۲ هزارنفری آزادی با عنوان “صد واقعه چون دوم خرداد بسازیم” نیز توسط هیلا صدیقی ارائه شده بود.

از جمله شعرهای خانم صدیقی که با استقبال بسیار زیادی هم مواجه شد می توان به “زن ایرانی”،” کلاس درس خالی مانده از تو”، “شب آیینه ها”، گل مریم”، “بابا” و “سبزست دوباره” اشاره کرد.

هیلا صدیقی که در یکی از سازمان های شهرداری تهران کار می کرد تابستان امسال به دلیل فشارهای سیاسی، خارج از محیط کار مجبور به استعفا شد.
به یکی از سروده های او توجه کنید

روز جهانی زن

ایمان نبوی - فروردین ۱۳۹۰

؟؟؟؟؟؟