آخرین شهریاران- درآمد

محمود کویر - اسفند ۱۳۸۹

همکار بزرگوارمان، استاد دکتر محمود کویر، کتابی آماده نشر دارد با نام:
آخرین شهریاران
که در ده بخش است و یک درآمد. موافقت کرده اند که در هر شماره گذرگاه
بخشی از آن را منتشر کنند. با سپاس از توجه ویژه ای که به گذرگاه دارند.

در این شماره  همراه با نشر ” در آمد “، بخش اول آن را با نام ” جمشید شاه ”
نیز به آگاهی شما می رسانیم.
صمیمانه امیدواریم از نوشته های ارزشمند ایشان بهره بگیرید.
هر بخش در حد امکان، مناسب حوصله خوانندگان تنظیم شده است
روابط عمومی
——————

درآمد

در اساتیر و افسانه‌های مردمان این سرزمین، چندین قیامت است. قیامت در قیامت.  چندین هزار و یک بار، دانه دانه،  بذر دانایی و داد بر خاک این شورستان افشاندیم و با چنگ خویش خیش کشیدیم و  با استخوان خویش شخمش زدیم و با خون دل آبش نوشاندیم و آفتابش نوشاندیم و این نهالک  سر زد و قد کشید و تر شد و تازه شد و نرم نرمک سر بر آسمان و آفتاب و ماه و ستاره بر افراشت که: منم!

و… هنوز به آفتاب و نسیم سلامی نگفته و مهتاب بر کاکلش بوسه ای ننهاده که….. تبر… تبرداران حادثه… تبرداران ناگاهان! کی؟ از کجا؟ کی؟ که بود؟ که بودند؟ این سایه‌های سیاه! این تازیانه بدستان و شمشیر کشان و قداره بندان بی شرم و بی نجابت که بودند؟ از کدام کتل و کمین  فرود آمدند؟ بر کدام گردونه و از کدام گردنه؟ و تبر فرود آمد و نهالک آفتاب و آزادی را به زخم خشم و کین و دین و نفرین و نفرت و دشنام و دشمنی در هم شکست. در هم شکست قد و قامت این درخت قیامت را.چرا؟

و نشستیم. نه! زانو نهادیم بر خاک! شکستیم! پشتمان بود که شکست. استخوانمان بود که شکست. ستون های آزادی و دانایی بود که شکست. خاموش و بی صدا. زانو نهادیم بر خاک و خاکستر و گذاشتیم تا مرغکان گلو بریده‌ی آزادی و داد و دانایی پیش چشمانمان پر پر پر بزنند و بر گرد این میدان بگردند در خاک و در خون. تا مگر…

در تاریخ این سرزمین  گره گاه ها و گذرگاه هایی است پر از شور و شیدایی و خوف و خرابی. این که چرا امروزه، روزگار ما بدینگونه است؛ سبب هایی دارد که به گمانم یکی از آن ها تاخت و تازهای بنیان کن و هستی سوز و خانمان بر باد ده بیگانگان بوده است.

سخن این است که در آن روزگار بلوا و غوغا، در روزگار تازش و یورش بیگانگان، ما چه کردیم. بر ما چه رفت؟چرا بر ما تازیدند و ما را در هم شکستند چنان که نمونه‌وار هنوز چند دهه از آمدن تازیان نگذشته بود که تمام مردان ایرانی حتا نام خود را به تازی برگرداندند.

این سلسله نوشتار بر سر آن نیست که پاسخی بیابد به این پرسش‌ها. طرح پرسش است و تلاش در یافتن چند و چونی‌ها. این که: ما به هرروی در برابر این فروپاشی چند و چندین باره چه کردیم.

پس نگاهی خواهیم داشت به آخرین شاهان. آنان که رفتند و ایران در دست بیگانگان افتاد:جمشید. داریوش سوم. یزد گرد سوم.  جلال الدین خوارزمشاه. لطفعلی خان زند و…..

در این راه اما هم به تاریخ و هم به افسانه ها و استوره ها نگاه کرده ام تا بدانیم مردمان و هنرورزان به این داستان چون نظر کرده اند.

در این گذر و این سلسله نوشتار به چند نکته رسیدم که از همان نخست بگویم. این چند نکته ای است که من در پایان این راه بدان رسیده‌ام :

* در تمام این ماجراها،نخستین کسانی که سبب این پریشانی وتباهی‌ها  می‌شوند: شاه و دینمداران و سران کشور هستند.

* خیانت کنندگان را نیز بایددر بین هم اینان جستجو کرد.

* نخستین کسانی که از برابر دشمن می گریزند: شاه و پیرامونیان او هستند.اما شاه و امیر پیش و بیش از دشمن بیگانه از مردم خویش در هراس است.

*مردمان از هر گروه و دسته گرد می‌آیند تا خودکامه ای را فرو کشند و خودکامه‌ای دیگر را برکشند . تا در پناه خودکامگی و برقراری امنیتی موقت در این جزایر وحشت دمی به آرامش بگذرانند.

* همواره سخن از آمدن  آیین نو ومنجی و رهایی بخش از سویی و بهشتی گمشده و نیستانی سوخته از سوی دیگر در میان است. سرگردان بر خاک و اما میان گذشته‌ای بر باد و آینده ای بر آب.

*مردمان همواره در جستجوی یک ناکجا آباد به هر سوی روانند و به همین سبب و برای رسیدن به آن، به هر خشونتی روی می آورند.

* در این آشوب پیاپی و برآمدن و برافتادن خودکامگان هیچ نیرو و انسانی بار مسئولیت را بردوش نمی‌گیرد. همواره در جستجوی دشمنی و توطئه‌ای خیالی سرگردانیم.

* این همه خود سبب می‌شود که فرهنگ و قانون ریشه نمی‌گیرد وقد نمی‌کشد و شاخ و برگ نمی‌گستراند.می‌کاریم و نهالکمان را توفان بر می‌کند.

* ستم و نادانی تنها می‌تواند براقلیم ناامنی و خودکامگی فرمان راند.ریا و ترس  اولاد این دو هستند.

* کین‌خواهی،خشونت برهنه و بی اعتمادی چون شمشیری دو دم میان حاکم و محکوم بر تاری آویخته است.

* در این میانه، مردمانی که به هیچ انگاشته شده اند،بی هیچ پناه وپناهگاه و سازمان و برنامه‌ای برای آینده،می‌آشوبند، می‌ایستند، می‌ستیزند و قربانی جهل و خودکامگی می‌شوند.

* تا دوباره و دوباره این داستان به تکرار شوم خود برسد.

*

آخرین شهریاران، حکایت برافتادن ها، افتادن ها و گریختن هاست. حکایت فرو پاشی و فرو افتادن بت‌ها و بتواره هاست. گره گاه و گلوگاه تاریخ ماست. اینجاست که تاریخ گرده می‌گرداند. پلی است بر دو کناره‌ی گذشته و آینده. پلی  از آشوب و بلوا. فریاد و غوغا. خشم و خیانت. و ما چه بسیار از کناره های خاموش و تاریک رودحانه‌ی زندگی بر این پل برآمده ایم. در هم آویخته ایم. بی چراغی!

و سپس بازماندگان، بازماندگانی خسته و شکسته، نفس نفس زنان به کناره‌های تنهایی خویش بازگشته‌ایم تا بر برج و باروی این پل، اژدهایی دیگر بر گنج قدرت بنشیند و راه بر هر گذرنده  ای ببندد تا… بار دیگر…..**
در پایان نیز چند نوشتار تاریخی را خواهید خواند در باره‌ی : حاج میرزا آقاسی. پایداری ایرانیان در برابر تازیان و…
———————–
بخش اول این کنتاب با نام جمشید شاه در صفحه دیگر آمده است

من اسفندم

من اسفندم - اسفند ۱۳۸۹

اسفندم ….
هنوز زمستانم و سرد…..اما در انتظارم….
در انتظار بهار….نو روز در راه است
پشت در است
*********************

یک تقاضا

بهمن ۱۳۸۹

با مهر
از نظریات شما سپاسگزاریم

مجموعه جُنگ گذرگاه را چگونه ارزیابی می کنید؟



کدامیک از بخشهای چندگانه گذرگاه بیشتر مورد نظر شماست؟




نظر شما



بهار از جنوب می آید

محمود صفریان - اسفند ۱۳۸۹

و این حقیقتی است که بهار نه تنها از جنوب، که با اسفند به سر زمین ما گام می گذارد…
آهسته و آرام از اوایل اسفند که هنوز بسیاری از پهن دشت ایران سرد است و شاید هم برفی برزمین است، بهاربا کوله باری از امید و طراوت، از جنوب از سواحل نزدیک دریای عمان در آستانه خلیج فارس، تا بالای ” اروند رود ” از محل سرچشمه این رود در بالای ” آبادان “، آغاز می شود. وخطی بیش از چندین ایالت کشورمان را در بر می گیرد.
خورشید آغازین اسفند ماه در جنوب بوی بهار را همراه دارد و نوید می دهد که
” نوروز ” این سند توانمند و ماندگار هویت ایرانی در راه است. و می آید تا تمامی
ایران ما را سبز کند، گل برویاند، معطر کند و به همه بگوید:
مائی که با جمشید آمده ایم با ضحاک نمی رویم.
بوی خوش دوستی را که از چهار ستون بهار و نوروز می تراود، به همه ی نازنین هموطن هایم با بوسه و عشق شاد باش می گویم.

روزی که تاریخ ایران ورق خورد

محمود صفریان - اسفند ۱۳۸۹

۲۲ بهمن ماه ۱۳۵۷ ” ۱۱ فوریه ۱۹۷۹ “

در این روز در کشور ما فصلی بسته شد و فصل دیگری گشایش یافت.
اکثریتی قاطع خواهان توقف ادامه فصلی بودند که جریان داشت، و به شوق باز شدن فصلی بهتر تلاش جانانه ای را آغاز کردند.
بیش از نود درصد آن هائی که خواهان بستن فصل  ِ در جریان، و شروع فصل جدید بودند تصور و اعتقادشان براین بود که دارند فصلی تاریک را می بندند، و تاریخ را به امید فصلی روشن و درخشان ورق می زنند. خفقان را دارند پشت در ِ تاریخ نگه می دارند و با گشودن دری دیگر، آزادی را که هرمش با روشنائی دل انگیزی منتظر است جانشین می کنند.
اما دری که بازشد و حتا نسیم ملایم و نفس سازی را نشان داد، در ِ فریب بود همراه با کلاه ِ گشادی که از قبل آماده کرده بودند.
بعد ها معلوم شد طی سالیان دراز، قبل از شروع فصل جدید، برای نا راضی سازی زمینه ها را تدارک دیده و کنار هم چیده بودند و مُهره های ریز و درشتی را اینجا و آنجا در مسند های مختلف نشانده بودند تا به موقع بتوانند به گیجگاه مردم بزنند، و آنچنان زدند که تلو تلو خوران آنها را از چاله در نیامده در چاهی به سیاهی قیر و به بی انتهائی ” ویل ” سرنگون کردند….
اشتباهاتی چنین آن هم از سوی یک ملت چنان بهائی سنگین دارد که روزگار خراب کن است و ملت ما دارد نفس زنان و خسته و خرد شده بهایش را می پردازد.
در عصری که روند ” همه چیز ” رو به جلوست و بخصوص تکنولوژی در همه زمینه هایش چهار نعل می تازد و همراه با آن همه اعتقاد های دیرینه بخاطر نداشتن ریشه واقعی رنگ می بازد. این ایست تاریخی دارد ما را در تونل زمان به عصر حجر می برد و ساکن غار لوط می کند…
امسال می رویم تا سی وسومین سال این عطف نامیمون تاریخی را آغاز کنیم، ولی ما دیگر آن مردمان سابق نیستیم. و نگاهمان به زندگی تغییر بنیانی کرده است. شده ایم مردمی بسیار هوشمند سیاسی، ترفند ها را خوب می شناسیم و کلاه ها را با همه تنوع و رنگارنگی تشخیص می دهیم.  اشتباه نکنید ما ملتی بسیار منسجم هستیم هر چند تعدادی از ما در پهنه ی گیتی پراکنده ایم.
ولی دیدید که  در برایر تقلب شما در سال گذشته  از”  کانبرا تا آمازون ” بصورت واحد  با مردم در درون یکی شدیم و دیدید که فریاد آنها و باز تاب تلاش کوبنده آنها بودیم.
گمان مبرید که با اوباش و قداره وبگیر و ببند می توانید جلوی فرمان بی تردید تاریخ را بگیرید
ولی این درس متاسفانه در گوش چون شمائی نمی نشیند و همین، فرمان عاقبتی نا خوشایند برای شماست.
به آتش زیر خاکستر ایمان بیاورید

جمشید شاه

محمود کویر - اسفند ۱۳۸۹

بخش اول از کناب
آخرین شهریاران

در باورهای اساتیری ما دو خاندان شاهی در ایران زمین بر تخت نشسته‌اند: پیشدادیان و کیانیان.
پیشدادیان که نخستین قانونگذاران زمین بوده اند و تخم فرهنگ و تمدن را در جهان افشانده‌اند، چهارتن هستند: کیومرس. تهمورس. هوشنگ. جمشید.
جمشید آن نیای بزرگ و نمونه‌ی ماست. آن نیمه ‌ی گمشده از پیکر ما. به برخی باورها: نخستین شاه و نخستین انسان و نخستین انسانی که فریاد برآورد: من خدایم!
جمشید هفت صد سال فرمان می راند.
جمشید که تخت جمشید، این بهشت زمینی با درختان سنگی را بر زمین بنا نهاد.
جمشید که جام جم داشت و با جام خویش اساتیر و ادبیات ایران و جهان را در نوردید.
جمشید که نام نخستین انسان از اوست: جم یا یم که با یمه از داخل گلی روییدند. یم و یمه یا همان مشی و مشیانه که مریم و مسایا یا مسیح نیز از نام اوست.
جم همان دو قلوی یگانه، همان نیمه ی روشن و تاریک هستی، همان نیمه مرد- نیمه زن اساتیر ماست.
در یسنای نهم اینگونه آمده است: زردشت از هوم پرسید که ترا در میان مردمان، نخستین بار در این جهان مادی بیفشرد و چه پاداشی نصیب آن کس گردید. هوم در پاسخ گفت: نخستین بشری که مرا در این جهان مادی بیفشرد ویونگهان است در پاداش پسری مثل جمشید که دارنده رمه خوب و در میان مردمان دارای بلندترین مرتبه است و مانند خورشید درخشان است باو داده شد.
جمشید در اوستا با دو صفت هووتوو و سریره آمده است که اولی در تفسیر پهلوی و به هورمک یعنی دارنده گله و رمه خوب و دومی به معنی زیبا و خوشگل ترجمه شده است.
در گات‌ها یکبار از جمشید یادی شده است. سپس‌تر دردیگر پاره‌های اوستا، پاره‌ی دوم یعنی خشئت به آن افزوده شده است.
تخت جمشید نماد باغ بهشت است. به جای درختان بهشتی، ستون های سنگی از دل گل های نیلوفر که زهدان آفرینش است، روییده اند و حیوانات بهشتی چون گاو و اسب و شیر، بر این درختان سنگی روییده اند و آن را آرایش می دهند. جمشید، آفریننده نوروز و آتش است و نام این کاخ ها که برای برگذاری نوروز و گرامی داشت آتش و نور و تبرک بخشیدن به گیاهان و حیوانات ملل مختلف جهان برپا شده بود، نیز تخت جمشید می باشد.
این بنا نه برای پایتختی و نه برای مقاصد نظامی بنا شده بود، بلکه باغی بود برای پذیرایی و تبرک.نخستین جای گردهمایی بین‌المللی در جهان بود.
ابن بلخی، در فارسنامه در باره‌ی تخت جمشید می نویسد: هر کجا صورت جمشید به کنده گرد کنده اند، مردی بوده است قوی. کشیده ریش و نیکو روی و جعد موی و در بعضی جاها صورت او گرد است و چنان است که روی در آفتاب دارد.
آرتور پوپ در کتاب هنر ایران، آن را شهری مذهبی می خواند و مسعودی در مروج الذهب آن را معبدی بزرگ با تصاویر پیامبران می شناسد. مهرداد بهار آن را باغی با درختان سنگی می نامد.
در فرگرد دوم وندیداد، بسیار از جم سخن رفته و ساختن بهشت جم یا ورجمکرد، چنین فرمان داده شده است:در آنجا جوی آبی جاری نما. چراگاهان فراهم کن. خانه ها و سراها و سرداب ها و ایوان ها و رواق ها بنا نما. تخم های مردان و زنانی که در روی زمین بهترین هستند در آنجا جمع کن. هم چنین تخم های جانورانی که بزرگتر و بهتر و زیباترین هستند در آنجا گرد آور. از میان گیاهان آنچه بلندتر و خوشبوتر است و از میان غذاها آنچه لذیدتر و خوشبوتر است تخم های آنان را در آنجا حفظ نما… و در این سرا مرگ و آزار و دشمنی و بیماری و رنج راه ندارد.
منوچهری در قصیده‌ای شراب را دختر جمشید نامیده و محل آن را خانه گرگان دانسته، مطلع قصیده اینست:
چنین خواندم امروز در دفتری
که زنده ست جمشید را دختری
خیام در نوروزنامه کشف می را به یکی از منسوبان جمشید به نام شاه شمیران نسبت داده است. کشف می به کسان دیگری نیز نسبت داده شده است. چنانکه در راحته‌الصدور کشف می از کارهای کیقباد است.
در نفایس الفنون فی عرایس العیون نوشته‌ی محمد بن آملی داستانی درباره پیدایش می آمده که خلاصه آن چنین است:
عضدالدوله از صاحب بن عباد می‌پرسد اول کسی که شراب بیرون آورد که بود؟ او جواب داد که: جمشید جمعی را بر آن داشت تا نباتات و درختان گوناگون را بکارند و ثمرات آن را تجربه نمایند چون میوه رز چشیدند در او لذتی هرچه تمامتر یافتند و چون خزان شد در میوه رز استحاله‌ای پدید آمد جمشید دستور داد تا آب آن را بگیرند و در خمره کنند پس از اندک مدتی در خمره آن تغییر حاصل شد «و از اشتداد غلیان حلاوت او بمرارت پیدا شد» جمشید در آن خمره را مهر کرد و دستور داد که هیچ کس از آن ننوشد زیرا می‌پنداشت که زهر است. جمشید را کنیزک زیبایی بود که مدت‌ها بدرد شقیقه مبتلا گشته و هیچیک از اطباء نتوانستند او را معالجه کنند با خود گفت مصلحت من در آنست که قدری از آن زهر بیاشامم و از زحمت وجود راحت شوم قدحی پر کرد و اندک اندک از آن آشامید چون قدح تمام شد اهترازی در او پدید آمد قدحی دیگر بخورد خواب بر او علبه کرد خوابید و یکشبانه روز در خواب بود همه پنداشتند که کار او بآخر رسید چون از خواب برخاست از درد شقیقه اثری نیافت. جمشید سبب خواب و زوال بیماری پرسید کنیزک حال را بازگفت جمشید کلیه حکما را جمع کرد و جشنی برپا نمود و خود قدحی بیاشامید و بفرمود تا به هریک از آن جمع قدحی دادند چون یکی دو دور بگردید همه در اهتراز درآمدند و نشاط میکردند و آن را شاهدارو نام نهادند و در آن راه مبالغه مینمودند و در خوردن افراط میکردند.
بنابر نوشته ی کتاب‌های زرتشتی، جمشید اولین کسی بوده که نگهبان جهان و نگهداری دین زرتشت به او سپرده شده است . در فردگرد دوم وندیداد آمده است:
زرتشت از اهورامزدا پرسید: ای خرد پاک و مقدس ای آفریدگار جهان در میان نوع بشر بعد از من گو با که نخستین بار مکالمه نمودی و دین اهورایی زرتشت را به که سپردی؟
آنگاه اهورامزدا گفت: ای زرتشت پاک من در میان نوع بشر به غیر از تو نخستین بار با جم زیبا و دارنده رمه خوب مکالمه نموده و دین اهورایی زرتشت را بدو سپرده و گفتم ای جم زیبا من آئین خویش بتو برگذار میکنم. گرچه او این وظیفه سنگین را به‌عهده نمی‌گیرد ولی گیتی را سه بار افزایش و گشایش بخشیده و پاسبان جهان می‌شود.
برپایی باغ ور (Vara) بنا به خواست اهورامزدا و به دست جمشید بوده است . اهورامزدا پیش‌بینی توفانی را نموده و به جمشید دستور می دهد تا باغی بسازد که از هر چهار طرف به بلندی یک میدان اسب باشد و همچنین طویله‌ای که از هر طرف به بلندی هزار گام که در هنگام توفان مردم و چارپایان در آنجا زندگی کنند و از این بلا در امان باشند.
جمشید باغ را به همان گونه که خواسته‌ی اهورامزدا بود حاضر نموده زیباترین زنان و مردان و اصیل‌ترین چارپایان و خوشبوترین گیاهان و لذیذترین غذاها را به آن محل منتقل می‌نماید. توفان مدت سه سال ادامه پیدا می‌کند. همه جای ویران شده و مخلوقات نیز نابود می‌گردند. آن‌گاه بودگان باغ بیرون آمده و زمین را از نو آباد می کنند.
با این درآمد ببینیم، جمشید جم در شاهنامه چه می کند:
در این جا می بینیم که دیوان یا زنخدایان باستان، به فرمان جمشید، خانه ساختن و دیوار سازی را به مردمان می آموزند:
بفرمود دیوان ناپاک را
به آب اندر آمیختن خاک را
هر آنچه ز گل آمد چو بشناختند
سبک حشت را کالبد ساختند
به سنگ و به گچ، دیو، دیوار کرد
نخست از برش، هندسی کار کرد
چو گرمابه و کاح های بلند
چو ایوان که باشد پناه از گزند
سپس جمشید، گوهر ها و یاقوت نقره و زر را کشف می کند.
آنگاه مشک و عنبر و کافور و گلاب می آورد.
پس آنگاه بنیاد پزشکی و درمان دردها و دارو سازی را می نهد.
و:
گذر کرد از آن پس به کشتی بر آب
زکشور به کشور برآمد شتاب
چنین است که مردمان روز بر تخت نشستن جمشیدو روز شکوفایی طبیعت و انسان را باهم جشن می گیرند.
سر سال نو هرمز فرودین
بر آسوده از رنج تن دل زکین
بزرگان به شادی بیاراستند
می و جام و رامشگران خواستند.
جهان به باور آن مردمان، جای یزن و یسن و جشن است. یزن و یسن و یشت و جشن همه از یک ریشه و به معنی شادمانی و سرور همگانی است. چنان شادی و شور و فرهنگ زندگی سراسر جهان را در بر می گیرد که:
چنین سال سیصد همی رفت کار
ندیدند مرگ اندر آن روزگار
آرامش و آزادی وشادی در می رسد.
اما پایان و انجام همه مرگ است. پس جمشید به ستیز با مرگ بر می خیزد. جمشید خواهان بی مرگی و جاودانگی انسان است.
پس جمشید بر آن می شود تا خدا شود و انسان را بی مرگ سازد.
بانگ بر می دارد که:
جز خویشتن را ندانم جهان
یعنی که جز انسان خدایی نمی شناسم و باور ندارم. زیرا که:
هنر در جهان از من آمد پدید
و:
جهان را به خوبی من آراستم
و:
بزرگی و دیهیم و شاهی مراست
که گوید که جز من کسی پادشاست
و سرانجام فریاد بر می دارد که:
جز از من که برداشت مرگ از کسی
و اکنون:مرا خواند باید جهان آفرین!
این همان گلبانگ انالحق حلاج است. این همان فریاد بایزید است. این همان سخن است که:
گفت: آن یار کزو گشت سر دار بلند
جرمش این بود که اسرار هویدا می کرد
پایان و فرجام چنین سخنانی روشن است:
مردمان در غوغا و لوله می افتند که کافری پیدا شده است و همان می کنند که با عین القضات و سهروردی و حلاج کردند.
دینمداران و متولیان دین با آن که از ترس سخنی نمی گویند، اما فتوای خویش را صادر می کنند:
همه موبدان سر فگنده نگون
چرا کس نیارست گفتن که چون
هر آن کس ز درگاه برگشت روی
نماند به پیشش یکی نامجوی
چرا؟ موبدان و سران چرا در برابر خودکامگی شاه هیچ نگفتند؟
چرا؟ از چه رو نخستین فکری که به خاطر موبدان و سران سپاه رسید خیانت بود؟ و چرا روی به بیگانه نهادند؟ چرا شاهجوی بودند و ماندند؟ این جمشید و این مردم در نهادشان و ناخودآگاهشان چه می گذشت؟
پس رهبران و سرداران و موبدان ایران سر به طغیان بر می دارند و برای نابودی جمشید رو به بیگانگان نهاده و از تازیان دشمن خو و مار بر دوش یاری می جویند:
سواران ایران همه شاهجوی
نهادند یکسر به ضحاک روی
به شاهی بر او آفرین خواندند
ورا شاه ایران زمین خواندند.
وشاه اژدهافش را که خوراک اژدهای شانه هایش مغز جوانان است، ازدشت نیزه وران یا سرزمین تازیان به ایران می آورند و تاج بر سرش می گذارند:
کی اژدهافش بیامد چو باد
به ایران زمین تاج بر سر نهاد
شاه نیک نهاد و مردم دوست را آواره ی جهانش می کنند و پس از آوارگی بسیار سرانجام ضحاک ناپاک او را در کنار دریای چین به چنگ می آورد و امانش نمی‌دهد:
به اره مر او را به دو نیم کرد
*
اماچرا جمشید در میان ما چنین جایی دارد؟ آیا همین عظمت نیست که وی را به خود شیفتگی و خودکامگی می کشاند؟ دچار غرورش می کند و به گرداب جنونش می کشاند؟ آیا این همه ستایش مردمان و موبدان و بزرگان نیست که او را می فریبد و به آسمان بر می شود و خود را خدا می پندارد؟
که جمشید با فر و انگشتری
به فرمان او دیو و مرغ و پری
چرا ایرانیان چنین عظمتی را برای او برساخته و سرانجام خود نیز در هم شکستن و فروپاشیدن او را فراهم می آورند:
چو این گفته شد، فرّ یزدان از او
گسست و جهان شد پر از گفتگو
پس موبدان و بزرگان فریبکارانه و خاموشانه، طرح خیانت و غوغا در می‌افکنند.
آنگاه ایرانیان، به یکباره بار همه ی گناهان کرده و ناکرده را بر دوش جمشید افکنده و به فریب همان موبدان و سواران، شاه خویش را رها کرده و جمعیت چونان اقیانوسی موج برداشته و چون بهمنی فرو می‌ریزد و می‌رود تا شاهی بیگانه و از دیاری بیگانه و مار بردوشی را بیاورد و بر تخت بنشاند.
آیا ضحاک آن نیمه‌ی پریشان و بیمار ما نیست که در پی شاه می تازد تا او را بیابد و با اره به دو نیمه اش سازد و بار شرمساری تاریخی و رنج خویش را از دوش بیفکند و نفسی تازه سازد و نیرویی فراهم آورد و مار بردوش دیگری را چونان اژدهایی بر تخت برکشد و مرغ فاجعه بر بیضه ی تکرار بنشیند؟
و این نامردمی چنان دل فردوسی را به درد می آورد که در پایان تلخ داستان فریاد بر می آورد:
دلم سیر شد زین سرای سپنج
خدایا مرا زود برهان ز رنج
شاید اگر امروز هم فردوسی در میان بود و می دید که چگونه بار دیگر و بار دیگر و بار دیگر داستان جمشید را تکرار و تکرار می کنیم، هزار بار تلخ تر فریاد بر می داشت:
دلم سیر شد زین سرای سپنج…

رازی در کوچه ها – دو اظهار نظر

لیلا ذوالقدری - شهر نوش پارسی پور - اسفند ۱۳۸۹

دو اظهار نظر در مورد
رمان:
رازی در کوچه ها
نوشته
خانم فریبا وفی
——————————————-

رازی در کوچه ها
فریبا وفی
لیلا ذوالقدری

جدیدترین کتاب فریبا وفی با نام رازی در کوچه‌ها را نشر مرکز در سال ۱۳۸۶ منتشر کرده است. داستان با لحظه مرگ پدر راوی داستان آغاز می‌شود، پدری که راوی هیچ علاقه‌ای به او در خود احساس نمی‌‌کند، فقط در آخرین لحظات آمده تا در کنار او باشد. ابتدای داستان و بی‌تفاوتی راوی خواننده را به یاد بیگانه کامو می‌‌اندازد.
” پیرمرد بی دفاعی که روی تخت خوابیده پدر من است. این را به خودم یادآوری می‌کنم….ولی نمی‌دانم چرا پدر که این همه معنا دارد برای من معنا ندارد. حتی حالا که دارم او را برای همیشه از دست می‌دهم. این کلمه که هر کس می‌تواند مدت ها درباره اش حرف بزند به اندازه تکان برگی هم دلم را نمی‌لرزاند.»
حمیرا راوی داستان ِ خانم وفی پس از سالها دوری به شهر و دیار خود باز می‌گردد و در این سفر به درون خود نیز سفری دارد که او را به گذشته های دور کودکی می‌برد، به روزهایی که با نگاه غضب‌آلود پدرش میخکوب می‌شد و قدرت حرکت و حتی تفکر را از دست می‌داد، به روزهایی که تنها دلمشغولی و شادی او در زندگی دوستش آذر بود، به روزهای سکوت بی‌پایان مادر و….
داستان در دو زمان حال و گذشته دور کودکی حمیرا در جریان است، خواننده اطلاعی از حدفاصل این دو دوره ندارد، نویسنده اشاره صریحی به مکان داستان نکرده است اما ظاهرا حوادث در شهر کوچکی اتفاق افتاده است.
درونمایه داستان فقر فرهنگی و اجتماعی است و ناتوانی انسانها در ایجاد روابط با یکدیگر. دغدغه نویسنده در پرداختن به مسائل و مشکلات زنان در این اثر نیز همچون کارهای قبلی او مشهود است. در واقع نویسنده روابط و مشکلات زنان را به گونه‌ای که در جامعه ما وجود دارد ترسیم کرده و نشان داده نه به گونه آرمانی که برخی نویسنده‌ها در داستانهایشان عنوان می‌کنند. حمیرا، آذر و ماهرخ نمونه ‌های ملموس و باور‌پذیری هستند. مسائل و مشکلات آنها کاملا طبیعی است. حکومت پدرسالاری و مردسالاری خانواده‌های سنتی که هنوز هم در جامعه ما وجود دارد. مادر آذر با وجود اینکه مثل یک مرد در نانوایی کار می‌کند و زحمت می‌کشد در نهایت اما شوهر معتاد و پسرش بر او حکومت می‌کنند.
نویسنده در داستان خود با نشان دادن خانواده سنتی و مدرن مشکلات هر دو را عنوان کرده است. عبو و ماهرخ، و منیر و مراد دو زوج در دو قطب مخالف هم در داستان هستند. ماهرخ و عبو مظهر سنت و منیر و مراد مظهر مدرنیته هستند، اما هر دو خانواده دچار مشکل و مسئله هستند.
ماهرخ مادر حمیرا سکوت را به عنوان تنها سلاح خود در مقابل نارواها و بدگمانی‌های همسرش برگزیده و با شستن مداوم لباسها و چنگ انداختن به آنها خشم درونی خود را مهار می‌کند.
” ماهرخ باز هم به لباسها پناه می‌برد. حالا دارد مثل کهنه‌فروش محل آن ها را به‌هم می‌ریزد و دوباره از هم سوامی‌کند. چندتایی را جلوی صورتش می‌گیرد و ناامید نگاهشان می‌کند. حالت کسی را دارد که بعد از ساعتها شستن، لکه های درشت روی لباسها  را می‌بیند. مچاله شان می‌کند و ذله شده از مگسی که جلو صورتش وزوز می‌کند، منتظر می‌ماند عبو شیر را باز کند.»
منیر از بی‌توجهی و بی‌تفاوتی همسرش به رفتارها و رفت وآمدهایش رنج می‌برد. مثلا در جایی از داستان منیر می‌گوید:
« بهم می‌گفت این کار را بکن آن کار را نکن یک جو غیرت داشت و حسادت می‌کرد»
احساس عجز و ناتوانی حمیرا حتی در بزرگسالی و در موقع استقلالش، او را رها نمی‌کند، اوخود را گوسفند می‌داند
. دوست جسور و شیطان او آذر هم در آتش خشم برادر نادان خود می‌سوزد و از بین می‌رود. که تکان دهنده‌ترین صحنه داستان همین موضوع بود:
”  درخت ناگهان شعله می‌کشد قبل از آن که آذر فرصت کند یک بار دیگر راز غلامعلی را جار بزند. آتش قبل از همه غلامعلی را شوکه کرد. دیگر شبیه یک بازی نبود. بازی خطرناکی که راه انداخته بود تا آذر را پایین بکشد و زهر چشم بگیرد. گالون بنزین در یک چشم به‌هم زدن ذوب شد و چسبید به درخت. آذر جیغ کشید و درخت را بغل‌کرد.
شخصیتهای داستان وفی تک بعدی و تک رنگ نیستند، مثلا عبو هر وقت حمیرا را می‌زند بعد احساس پشیمانی می‌کند یا هر وقت به ماهرخ تهمت می‌زند بعد پشیمان می‌شود. منیر با وجود خطاکار بودن قلب مهربانی دارد.
نکته دیگری که راجع به شخصیتها و نحوه پرداخت آنها در رمان وفی به چشم می‌آید تعداد زیاد اشخاص است، خانم وفی شخصیتهای زیادی را وارد داستان خود کرده و به خوبی آنها را توصیف کرده است، اما روابط بین آنها را ناتمام گذاشته و هر کدام را در جایی رها کرده و سراغی از آنها نگرفته است، مثلا منیر با ساق پای کبود، آذر در میان شعله‌های آتش، ماهرخ در فرودگاه و تردید برای برگشتن و یا ماندن، عبو روی تخت بیمارستان در لحظه احتضار، روابط محسن و مستانه و….همچنین نویسنده در قسمتهایی از رمان به سانسور متوسل شده ‌است، مثلا راز دومی‌که آذر درباره برادرش می‌خواست بگوید، اتفاقی که برای حمیرا در بازار دزدها می‌افتد، روابط منیر و محسن پسر همسایه، راز مرگ ماهرخ و… هر چند این ناتمام گذاشتن‌های نویسنده، خواننده را به تفکر وامی‌دارد اما این نگفتن‌ها گاهی به ایجاز و خلاصه‌گویی کشیده شده است که در رمان جایی ندارد.
شخصیتهای داستان هیچ تلاشی برای تغییر زندگی و شرایط خود ندارند و در و اقع ایستا هستند.ماهرخ با اینکه دوست دارد حمیرا مانند آذر زرنگ و جسور باشد، خود اما فقط چنگ اندختن و شستن لباسها را انتخاب کرده، حمیرا پس از سالها برگشته اما هنوز هم خود را گوسفند می‌داند، تنها عبو است که آن هم به حکم پیری و تقدیر توان حرکت ندارد و از آن جلال و جبروتش چیزی باقی نمانده است.
وقایع داستان با دو زاویه دید اول شخص و در بعضی موارد سوم شخص روایت شده است.
راوی به شیوه ی سیال بین گذشته و حال در نوسان است، که گاهی این نوسانات به نظر غیر واقعی می‌آید. مثلا در جایی راوی در زمان حال صحبت می‌کند:
” مستانه می‌گوید همه خانه های کوچه عقب نشینی کرده‌اند. فقط خانه ماست که جلوتر از بقیه وسط کوچه مانده‌است. خانه شمس را هم کوبیده‌اند. به جایش دارند آپارتمان می‌سازند. دیوار کوتاهی، خانه ما و خانه شمس را از هم جدا می‌کند. دیوار محبوب مستانه است. می‌گوید در خاک برداری ترک برداشته است.»
بعد از این راوی به گذشته می‌رود و در حدود ۵ صفحه راجع به گذشته می‌نویسد، بعد دوباره به حال برمی‌گردد و می‌گوید:
” مستانه ول کن نیست. اصرار دارد که به خانه بروم و ببینم دیوار سرجایش است یا کارگرها رفته‌اند توی خانه و آن چند تکه اثاث را هم برده‌اند.»
در این داستان نیز همچون دیگر کارهای خانم وفی شیوه بیان جملات و تشبیهات به زیبایی صورت گرفته به طوری که گاهی خواننده دوست دارد جملاتی را مکررا بخواند. نویسنده به کلمات و جملات جان می‌بخشد و به خوبی با آنها بازی می‌کند. برای مثال:
” دایی حافظه زنده محله نیز هست. مرا در جاهایی از زمان دیده است. می‌توانم پیشش بروم و اگر راه دادخودم و آدمهای محله را در حافظه‌اش پیدا کنم. حافظه دایی خشک و چغر نیست. رویا دارد. نرم و هوسباز و بخشنده است. مثل حافظه عبو نیست که از سال‌ها پیش یکی مامور شده است که هر روز کف آن تی بکشد و یادها را پاک بکند.»
ریتم داستان مانند کتاب پرنده من تند است و خواننده را وا می‌دارد که همپا و همسوی داستان پیش رود. نویسنده در داستان خود از فضا سازی های متفاوتی استفاده کرده است، از طرفی کودکی و شیطنت و کنجکاوی و از سویی استیصال و منفعل بودن در بزرگسالی.

—————————————–
در مورد کتاب:
رازی در کوچه ها
نوشته فریبا وفی
شهر نوش پارسی پور
رمان‌های او به نام «پرنده من» و «رویای تبت» جوایز ادبی مهمی را به خود اختصاص داده‌اند. کتابی که امروز از آن گفت در میان می‌آوریم «رازی در کوچه‌ها» نام دارد.
فریبا وفی در این کتاب، با تکیه بر نثری ساده و شیوا داستانی را به رشته‌ی نگارش در می‌آورد که از عمق فقر برمی‌خیزد.
راوی داستان دخترکی‌ست که در خردسالی خود معنای دوستی را درمی‌یابد و مرگ دوست را تجربه می‌کند.
او نشان می‌دهد که چگونه می‌توان به سادگی مرد یا کشته شد. داستان در آغاز با مرگ «عبو» آغاز می‌شود، و از مرگ او نقب می‌زنیم به مرگ «ماهرخ»، مادر راوی:
«عبو دارد می‌میرد. مثل یک پیرمرد نه، مثل یک تمساح می‌میرد. پلک‌هایش مثل گل خشک سنگین شده‌اند. به زحمت بلندشان می‌کند و نصفه نیمه دنیا را می‌بیند. مردمک‌ها لیز و برگشته‌اند. پیرمرد دیگر نمی‌تواند به چیزی زل بزند حتی به من.
عبو با زل زدن حکومت می‌کرد. زبان الکن می‌شد. راه رفتن مختل. خون جمع می‌شد توی صورت. گناه مثل علف خودرو از دلت بیرون می‌زد، بی‌خودی. اعتراف می‌کردی تا از سوزن نگاه در امان بمانی. به تلافی آن خیره خیره دیدن‌ها بود که ماهرخ به چیزی نگاه نمی‌کرد حتی به من.
یک روز عبو جوش آورد. می‌خواست دیده شود و ماهرخ عادت نگاه کردن از سرش افتاده بود. وسط آشپزخانه به پهلو دراز کشیده بود. سرش را گذاشته بود روی بازویش و ول شده بود. پیراهن آجری‌رنگ گشادی تنش بود. عبو رفت و برگشت. دور و بر ماهرخ پلکید و زل زد به صورتش، به گودی کمرش، به پاهایش. اعضای بدن همگی خاموش بودند و واکنش نشان نمی‌دادند… عبو بالش آورد. ماهرخ سرش را بلند نکرد. عبو ایستاد بالای سرش، درمانده. بعد خم شد و خودش را انداخت روی ماهرخ. مثل آدمی که یک دفعه تلپ شود روی یک گونی گنده سیب‌زمینی و زد. بدجور زد. می‌زد که از نو تبدیلش کند به یک زن. بیدارش کند. زنده‌اش کند. نه این که آزارش بدهد. ماهرخ بیدار نشد. مثل زنده‌ها جیغ نکشید. از درد هم ننالید. عبو عقب کشید و پس کله‌اش را کوبید به دیوار. انگار کله مال خودش نبود. اصلاً صاحب نداشت. بعد هم طرح یک گریه خشک و بچه‌گانه روی صورتش نشست.»
راوی البته دیگر بزرگ شده است، اما خاطرات آن دوران کودکی که در برگیرنده‌ی مرگ مادر و دوست است چنان در شخصیت او نشست کرده است که گویی همین دیروز این ماجراها از سرش گذشته‌اند. شخصیت‌های داستان رازی در کوچه‌ها همه سه‌بعدی خلق شده‌اند؛ حتی آنهایی که صحنه‌ی کوتاهی وارد بازی می‌شوند. چنین به نظر می‌رسد که بخشی از آن‌چه نوشته شده است باید تجربه‌ی شخصی نویسنده باشد. فضای کوچه و خیابان و خانه بسیار خوب تصویر شده است. شخصیت‌های اصلی داستان را به خوبی لمس کرده است. فریبا وفی باید این زندگی را زندگی کرده باشد. آن‌چه اما بسیار مهم است حالت تحمل و تسامح نویسنده است. او می‌داند چرا «عبو» بدخلق است. چرا غلامعلی از آذر بدش می‌آید و چرا دامنه‌ی این نفرت توام با ترس تا بدین حد گسترده است. رازی در کوچه‌ها خواننده را پابه‌پای خود به جلو می‌کشاند. این حالت کششی که در داستان وجود دارد از رازهای اصلی موفقیت آن است. حقیقتی است که فریبا وفی در ادبیات معاصر ایران حضور قابل تاملی به شمار می‌آید.
در این کتاب او زندگی قشر خرده‌پایی را به گفتار می‌نشیند که وزنه‌ی بسیار مهمی در ایران امروز به شمار می‌آید. موج موج عظیم روستاییانی که که به شهرها مهاجرت کردند و در خانه‌های محقر و توسری خورده ساکن شدند جریان‌های گسترده‌ی بسیاری را باعث شد. اینان همان مردمانی هستند که در مقطع انقلاب اسلامی در خیابان‌ها می‌دویدند. حالت نیم‌گرسنه‌ای که بر این جمع غالب بود و جریان بسیار فرسایشی کار پیدا کردن و چرخ زندگی را چرخاندن منجر به شکل‌گیری امثال «عبو»ها شد، انسان‌های خسته و عصبی که بار دردهای روانی خود را روی سر زن خانواده خالی می‌کنند. دنیای برادرهای خشمگین و خواهران عاصی. دنیای مردمانی که در خود مچاله شده‌اند و گاهی همانند آوار روی سر یکدیگر فرو می‌ریزند. به بخش دیگری از این داستان توجه کنید:
«عبو انگشتان دستش را به هم می‌چسباند و مثل قبل فرق سر ماهرخ را نشانه می‌گیرد و بلندتر داد می‌زند.
“این که کور نیست، هست؟”
مستانه هیس هیس می‌کند. عزیز آلوچه ترش نامریی‌اش را تند و تند می‌مکد
“شمس چیزی نمی‌بیند عبو.”
او هم تازه یادش افتاده است که شمس نمی‌بیند. عبو چمباتمبه می‌زند و تکیه می‌دهد به دیوار. مثل عمله‌هایی که صبح‌ها تکیه می‌دهند به درخت چنار توی میدانگاه. صورتش را با دو دستش می‌پوشاند. نوک بینی‌اش بیرون می‌ماند.
“مرد برای دیدن زن چشم لازم ندارد عزیز.”
پیشانی و گوش‌هایش قرمز می‌شود.
شب ماهرخ نتوانست بخوابد. به شمس فکر می‌کرد و به حرف عبو. شمس برای دیدن او چشم لازم نداشت. چرا تا به حال خودش به این موضوع فکر نکرده بود، به این که شمس بدون دیدن هم زندگی را می‌فهمد، شاید حتی بهتر. شمس هم مردی بود مثل همه. هیکلش عضلانی بود و درشت، ابروهای شمشیری و صورتش زاویه‌دار. به قول عزیز کله پادشاهان را روی تنش داشت. گرمابه محل را که از پدرش مانده بود اداره می‌کرد. همیشه تمیز بود و بوی صابون می‌داد. ماهرخ عاشق این بو بود. آن را با خوش‌بوترین عطر دنیا عوض نمی‌کرد.»
کار نوشتاری فریبا وفی در باب حالات و احوالات زندگی این گروه طبقاتی که در جایی میانه‌ی طبقه‌ی کارگر و خرده‌کاسب نوسان دارد جنبه‌ی تحلیلی بسیار عمیقی دارد.
در ادبیات وفی حالتی ذن بودایی وجود دارد و از قوه‌ی «این همانی» سرشار است.
او یک‌به‌یک شخصیت‌هایش را زندگی کرده است. از این‌رو احوالات آنان را به سادگی شرح می‌دهد. چنین نحوه‌ی نگرشی محصول دوران گسترده‌ای از دیدن و اندیشیدن درباره‌ی موضوع مورد علاقه است.
روانشاد پروفسور توشیهیکو ایزوتسو به شرح این حالت پرداخته و از این‌همانی انسان و کوه حرف می‌زند. می‌توان به کوه «نگاه» کرد و با آن هم هویت شد. از آن پس می‌توان «کوه‌واره» رفتار کرد. در برخی از انسان‌ها این حالت به نحوی لدنی وجود دارد و جزو ذات آنهاست. در فریبا وفی چنین است. نتیجه می‌گیرم که لابد وفی از صمیمیتی طبیعی برخوردار است و می‌تواند خود را از پیشداوری برهاند. این حالت برای یک نویسنده نعمت است. موهبت بزرگی‌ست حالت این‌همانی. چنین است که عبو با همه‌ی بدخلقی ذاتی خود وجهی از وفی را به نمایش می‌گذارد، و ماهرخ، در سکوت ابدی‌اش وجه دیگری را در معرض دید می‌گذارد. در برخی دیگر از نویسندگان ایرانی نیز چنین حالتی یافت می‌شود. از این دست نویسندگان می‌توان از محمدرضا کاتب و یعقوب یادعلی، همچنین ایرج رحمانی یاد کرد.
با بخش دیگری از کتاب رازی در کوچه‌ها به پایان مقال می‌رسم:
«با احتیاط از پله‌ها پایین رفتیم. مراد پشت سرمان آمد. زیر زمین بوی رنگ می‌داد و بوی نم. صدای آهنگ ملایمی از ضبط می‌آمد. نور کم بود.
محو تماشای تابلوهای روی دیوار شدیم. بیشترشان سر نداشتند یا اگر داشتند توده‌ای محو و کم رنگ بود. بدن‌ها هم معلوم و هم نامعلوم بود ولی پیچ و تابشان از آن بدنی زنانه بود. مراد خواست به دیوار کناری نزدیک بشویم و تابلوی دیگری رانشانمان داد. زنی خوابیده و نیمه برهنه بود. بازوهایمان را شرم زده به هم ساییدیم و به پهلوی هم زدیم. چشم از تابلو برنداشتیم. نگاه کردن امن‌تر از هرکار دیگری بود. هر حرکت دیگری ممکن بود راز حبس شده در دخمه را فاش کند و به هم بریزد. در زن تابلو، چیزی بیشتر و به همان اندازه پنهان‌تر خوابیده بود و فهمیدن ما، آن را در او بیدار و آشکار می‌کرد. همین بود که در جواب سوال مراد ساکت ماندیم و گیج‌تر از قبل به تابلو خیره شدیم. مراد پشت سرمان بود. دیدیم که دستش را بلند کرد. بوی ادکلنش آمد. بازوی سیاه و پرمویش از روی شانه‌های ما رد شد و دستش آرام روی زن خوابیده نقاشی قرار گرفت. درست روی گودی کمرش.»

حکایت زنبور و آتش ابراهیم

فرشاد قربانپور - اسفند ۱۳۸۹

۱- این هفته افتخار یافتم تا در مورد زنده ‌یاد ابراهیم پورداوود مطالبی تهیه کرده و یاد و خاطره‌اش را گرامی بدارم چرا که گمانم بر این است، پورداوود بر گردن همه ما حقی بزرگ دارد. ما در طول این همه سال به راستی که قدرش را ندانستیم.
از این رو یادداشت این هفته‌ام را بیشتر به او اختصاص می‌دهم.
در رشت، مهم‌ترین و بزرگ‌ترین مکان شناخته‌شده برای همه ” سبزه‌میدان ” است. در کنار منتهی‌الیه جنوب شرقی آن کوچه‌ای است که امروزه با عنوان خیابان ” آفخرا ” خوانده می‌شود اما چند صباحی پیش از این، خیابان پورداوود نام داشت.
در اوایل همین کوچه اتاقکی قهوه‌ای ‌رنگ با معماری جالب قرار دارد که توجه همه را جلب می‌کند. ابراهیم پورداوود در این اتاقک دفن شده است. این در حالی است که بسیاری از همسایه‌ها اصلا نمی‌دانند پورداوود که بود. خودم یکباره وقتی برای عکس گرفتن زنگ طبقه چهارم آپارتمان روبه‌روی آرامگاه پورداوود را زدم تا از پنجره آن آپارتمان بتوانم عکسی از محوطه بگیرم، خانم صاحبخانه از من پرسید اصلا این پورداوود چه کسی بود؟
و من نمی‌توانستم پاسخی به او بدهم نه اینکه ندانم بلکه بیشتر زبانم بند آمده بود. چگونه کسی می‌تواند به آرامگاهی که در کنار منزلش قرار دارد توجه نکند و اصلا دنبال این نرود که او کیست؟ البته او تقصیری نداشت. اینها همه حاصل بی‌مهری‌های ما به بزرگان و مفاخرمان است. ما قدر هیچ‌کسی را پاس نمی‌داریم. حتی قدر آن کسی را که جان را برایش می‌دهیم. می‌گویند در دوره دوم جنگ‌های ایران و روسیه «ملامحمد مجاهد» سپاهی از مردم عادی جمع کرد تا به جنگ با روس‌ها که در آن زمان اجنبی و کافر می‌خواندند برود. موقع رفتن در مسجد جامع قزوین وضو ساخته و نماز خواند. مردم هم آب حوضی را که در آن وضو ساخته بود به تبرک بردند. اما وقتی همین‌ها در جنگ با روسیه شکست خورده و مجاهد نیز کشته شد، جسدش را شبانه به کربلا بردند تا دست مردم نیفتد و تکه‌پاره‌اش نکنند. چون دیگر منفور شده بود. خلاصه ما این نوع آدمی هستیم؛ خوش‌استقبال و بدبدرقه.
در مورد ابراهیم پورداوود هم همینطور. او تنها ایرانی بزرگی است که به ما نشان داد چه بودیم. هیچ ایرانی دیگری همچون او کاری انجام نداده. بگذارید قسمتی از نوشته خودش را که در روزنامه امید به تاریخ ۲۰ خرداد ۱۳۲۳ منتشر شده است بخوانیم:
” چیزی که در آن زمان توجه مرا می‌کشید، لغاتی بود که دارای حروف پ، چ، ژ، گ بود. یقین داشتم اینگونه لغات پارسی است همین‌قدر می‌دانستم که این حرف‌ها در لغت عرب نیست شاید توجه من به ایران باستان که باید بعدها بیشتر عمرم را به خود مصروف دارد از همین لغات سرچشمه گرفته باشد.
باری در آلمان ماندنی شدم. زبان آن دیار را آموختم و باز چند سالی در دانشکده برلین حقوق خواندم. روزی که دیدم به چند زبان اروپایی آشنا هستم و به کتبی که درباره ایران باستان نوشته شده دسترسی دارم و می‌توانم از استادان بزرگ خاورشناس بهره‌ور شوم، بساط حقوق را برچیده منحصرا ایران را موضوع تحصیل و مطالعه خود قرار دادم.
پس از گذراندن یک سال و پنج ماه در تهران به دعوت پارسیان در ۲۶ مهرماه ۱۳۰۴ شمسی از راه بغداد و بصره رهسپار هند شدم.
سفر دوم بنده به هند، از هفتم ماه دسامبر ۱۹۳۲ تا بیست‌وهفتم مارس ۱۹۳۴ میلادی در بنگاه رابیندرانات نزدیک کلکته گذشت.”
با شرحی که دادم می‌توان پی برد که نگارنده این سطور، کسی که در حدود ۲۸ سال در خارجه گذرانیده و تحصیلاتش هرچه بوده با لفاظی سروکاری نداشته، نباید در نوشته‌های خود عبارت‌پرداز و لفظ مترادف‌انداز باشد و دیگر اینکه نوشته‌های وی باید ساده و نسبت کمتر با لغات بیگانه درآمیخته باشد زیرا که خود موضوع‌ها چون راجع به ایران باستان است کمتر نیازمند الفاظ و اصطلاحات بیگانه است ….”
البته ناگفته نماند اولین یادنامه ای که به زبان فارسی در مورد استاد پورداوود انجام شد. بدین‌ترتیب که در روز دوشنبه ۱۳ آبان‌ماه ۱۳۲۵ خورشیدی در دانشگاه تهران شصتمین سالروز تولد استاد در تالار دانشکده ادبیات جشن گرفته شد و به انگیزه خدمات علمى در راه احیاى فرهنگ و زبان ایران باستان و اوستا دانشگاه تهران در منشورى به امضاى دکتر على‌اکبر سیاسى رئیس وقت دانشگاه مراتب قدرشناسى را به او ابلاغ مى‌کند.
در همین زمان انجمن زرتشتیان تهران هدایایى را به استاد پیشکش مى‌کند و به همین مناسبت یادنامه‌اى حاوى شرح زندگى و کارنامه سالیان درازش، به کوشش زنده‌یاد دکتر محمد معین شاگرد و همشهرى دانشمندش انتشار یافت.
در ۶ بهمن ۱۳۴۴ خورشیدی نماینده پاپ در ایران به پاس خدمات انساندوستى پورداوود نشان شوالیه سن سیلوستر را از سوى پاپ پل ششم به ایشان پیشکش کرد. در ۱۸ فروردین ۱۳۴۵ خورشیدی در یک نشست باشکوه که در انجمن فرهنگى ایران و هند برگزار شد، نشان تاگور که از برجسته‌ترین نشان‌های دولتى هند است، به پاس خدمات فرهنگى پورداوود به ایشان پیشکش شد. همچنین استاد پورداوود در ۱۵ ژوئن ۱۹۶۵ به عضویت آکادمى جهانى علم و هنر انتخاب شد.
ابراهیم پورداوود که در آدینه بیستم بهمن‌ماه ۱۲۶۴ خورشیدی در رشت تولد یافته بود سرانجام پس از ۸۳ سال در روز یکشنبه ۲۶ آبان‌ماه ۱۳۴۷ خورشیدی از این جهان فانی رخت بربست.
می‌گویند زمانی که ابراهیم نبی را نمرودیان در آتش انداختند زنبوری در اطراف آتش پرواز می‌کرد و مدام به روی آتش تف می‌انداخت. ابراهیم نبی به او گفت: ‌ای زنبور، در این گیرودار سوزاندن و سوختن دلیل و سود این کار تو چیست؟ زنبور پاسخ داد: ‌ای نبی، من از این می‌ترسم که قرن‌ها بعد همین مردمانی که اکنون تو را می‌سوزانند پشیمان شوند و آن زمان به من بگویند: وقتی ما ابراهیم را می‌سوزاندیم تو چرا هیچ کاری برای خاموش کردن آتش نکردی؟ حال این بزرگ‌ترین کاری است که من می‌توانم برای خاموش کردن این آتش انجام دهم!
به گمانم ما نیز به چنین روزی افتاده‌ایم که تاسف بخوریم. اما هنوز کاری نمی‌کنیم.

یک طنز کوتاه سیاسی!!

اسفند ۱۳۸۹

شباهت
یک مکالمه کوتاه

– می دانی کارتر رئیس جمهور آمریکا بود؟
” بله، ولی این سؤال بچگانه برای چیست ”
– دندان روی جگر بگذار و به چند سؤال بچگانه دیگر هم جواب بده تا متوجه بشوی
” بابا تو هم حال داری؟ تو خودت گاهی اوقات از بچه هم بچه تر می شوی ”
– من گاهی اوقات دلم می خواد مثل مرشد ها یک بچه مرشد داشته باشم تا معرکه ای را که در فکرم شکل گرفته بتوانم بهتر بیان کنم. و حالا اگر این نقش را تو بازی کنی، چیزی ازت که کم نمی شود.؟
” کی را باید ببینیم که تو برایمان مرشد بازی در نیاوری؟ ”
– پس موافقی؟
” روت و برم هی”
– می دانی که عضو حزب دمکرات بود
” بله!! ”
– می دانی که در آستانه بهم زدن وضع ایران و زیرو رو کردن همه چیز با روی خندان به تهران آمد و میهمان شاه بود؟
“بله!!

– می دانی اوباما رئیس جمهور آمریکاست؟
” بله!! ؟…خسته شدم مرشد جان. تمامش کن. بگو چه می خواهی نتیجه بگیری ؟
– می دانی که او هم عضو حزب دمکرات است؟
” بله !! ….خفه ام کردی ….”
می دانی که او هم قبل از زیرو رو شدن وضع مصر با روی خندان به قاهره رفت و مهمان حسنی مبارک بود…
” کم کم داره دو زاریم می افته که چه می خواهی نتیجه بگیری…. کاش ” بوش ” هم سری به تهران آمده بود و مهمان خامنه ای شده بود….”
– اما او که دمکرات نبود.

نگاهی به: ” فرهنگ و هنر” یک سایت

امیر هوشنگ برزگر - اسفند ۱۳۸۹

غلو وقتی در شعرهامان نمود دارد، بسیار زیبا و دلنشین است و حتا تفکر بر انگیز
فدای چشم سیاهت شوم که در محشر
خدا شود متحیر که آفریده کیست
اما همین غلو وقتی می رود سراغ نقد، متاسفانه گاه تا مرز تمجید بی مایه قد می کشت و به پاره ای از برنامه ها که می رسد گام در مجیز گوئی و تعریف ها و تصدیق های بلا تصور می گذارد. و می رسد بجائی که خواننده فکر می کند دارند سرش کلاه می گذارند.
من کمتر به سراغ سایت رادیو فردا می روم، و اگر هر از گاهی چنین گشتی پیش بیاید بخش:
” فرهنگ و هنر” ش را کلیک می کنم، بهمانگونه که امروز.
تیتر:
” گپی با نویسنده ای که حرفه اش خواب دیدن است ”
نظرم را جلب کرد. و بیشتر مشتاق شدم وقتی که دیدم صحبت در مورد کتابی است که مجموعه ۱۴ داستان کوتاه است از خانم ” فاطمه زارعی ” که نمی شناسمش و قبلن اسمش را نشنیده ام،
که مهم نیست چون همین ناشناس ها هستند که گاه شهابی درخشان می شوند….و نمونه هم داشته ایم. یکی از آنهائی که یادم مانده است، کتاب شوهر آهو خانم است نوشته آقای علی محمد افغانی.
وقتی در ادامه خواندم:
“…از جمله نظر حورا یاوری، ناقد ادبی و از مشاوران دانشنامه ایرانیکا در دانشگاه کلمبیا، شهرنوش پارسی‌پور، داستان‌نویس مقیم سان‌فرانسیسکو، و آشور بانیپال، مترجم مقیم نیویورک، را جلب کرده است ”
خودم را جمع و جور کردم که، پسر کجای کاری، ببین چه ستاره درخشان و یگانه ای ظهور کرده است… ” حورا یاوری ” را که با منت در مورد ” کلیدر ” دولت آبادی نقد نوشته است و ” شهر نوش پارسی پور” را که با نوشته هر کسی آبگوشت نمی خورد به تحسین واداشه است….” مطلب دندانگیری از آشور بانیپال را نمی شناسم ” …با خوشحالی که…. یافتم…. یافتم….و با سرکوفت به خودم که مگر چقدر می شود از قافله دور بود… و با ذوق و شوق ادامه دادم.
وقی در ادامه خواندن دیدم که با داستانی از این کتاب بحث دارد ادامه می یابد، بی تاب شدم ….
از این بهتر نمی شود نویسنده ای دارد می درخشد که ماه مجلس بشود ….بی خود نیست که نام آورانی را بخود جذب کرده است و در فکرم گذشت که باید کتابی با دوصد من استخوان باشد.
خواندم:
“….داستانی از این مجموعه به اسم «سروکله قوزی دوباره پیدا می‌شود»:
ادامه دادم ….

“…« می‌گوید: شنیده‌ای پسر فلانی که نابغه بود و برای تحصیل به خارج رفته بود، به محض برگشتن تصادف کرد و مرد؟ می‌گویم: همان پسری را می‌گویی که قوزی بود و سال‌ها قبل او را به آسایشگاه روانی فرستاده بودند و اخیراً آسایشگاه جوابش کرده بود؟ او تصادف نکرد. روزی که به خانه برگشت از بالای پشت بام پرتش کردند پائین.»

هیچ اشکالی ندارد، نویسنده ای خواسته چند سطر خبر را بصورت داستانی بسیار کوتاه بعنوان یکی از داستانهای کتابش بیاورد، این کاری است که هر کس دیگری هم، حتا اگر نویسنده نباشد حق دارد انجام بدهد، صحبت بر سر این است که در این داستان و سایر داستان های قد و نیم قد این کتاب چه معجزه ای نهفته است که همه آن را دریافته اند، اعم از گزارشگر رادیو فردا، تا کسانی چون حورا یاوری و شهر نوش پارسی پور و دیگران… و من کودن کمترین اشاره ای از آن ندیده ام، و بعنوان خواننده باید به آنچه که می گویند تن بدهم….
به فکر فرو رفتم….داستان چیست؟ این همه د نگ و فنگ برای نویسنده ای و کتابی بسیار معمولی
از کجا نشأت می گیرد؟ و چه پدیده و خصیصه ای در این کتاب نهفته است که حضرات را چنین ذوق زده کرده است؟ ….باز دوست و آشنا بازی؟ باز لیلی های بیخودی دارند به دلایلی به لالای نویسنده ای می گذارند؟ چرا؟ این همه نویسنده های خوش قلم ِقدر، این همه نویسنده های توانائی که آثار ماندگاری برای دوری از سانسور و کسب امکان نشر و توزیع وسیع و سریع به اینترنت روی آورده اند را ندیده، نشنیده، نخوانده، توجه نکرده، و رفته اند سراغ خانم فاطمه زارعی؟
حتمن حکمتی دارد.

بنظر من این نهایت بی انصافی است و نهایت شیفتگی به بی مایه گی .
داشتن کمی احساس مسئولیت بد نیست.

محمدعلی فروغی

بهروز داودیان - اسفند ۱۳۸۹

زندگی‌ و اندیشه‌ها

محمدعلی فروغی درسال ۱۲۵۴ هجری خورشیدی در یک خانواده‌ی فرهیخته و فرزانه در تهران بدنیا آمد. اسم پدر او محمدحسین ذکاء‌الملک بود که در شعر به «فروغی» معروف بود. پدر محمدعلی فروغی در عصر ناصری دارای مناصب دیوانی متفاوت بود و همزمان یک هفته‌نامه‌ی ادبی و اجتماعی و سیاسی به نام «تربیت» هم انتشار می‌داد. محمدعلی فروغی با این پشتوانه‌ی خانوادگی از پنج‌سالگی تحصیلات خود را شروع کرد. تحصیلات متوسطه‌ی را در دارالفنون گذراند و به تحصیل فن پزشکی و داروسازی مشغول شد، اما بعد از چند سالی تحصیل، آن رشته را رها نمود و به فلسفه و ادبیات روی آورد. محمدعلی فروغی در تداوم تحصیل فلسفه بنابرعلاقه‌ای که داشت به تحصیل فلسفه مشاء بیش از مکاتب دیگر فلسفی علاقه نشان داد. در مدرسه صدر محمدعلی فروغی به تکمیل زبان‌های فرانسه و انگلیسی مبادرت ورزید، و با یادگیری این زبان‌ها امکان دستیابی به آثار و نظریات فلیسوفان اروپائی را برای خود تسهیل نمود. فروغی بعد از اتمام تحصیلات خود وارد خدمات دولتی شد و به استخدام وزارت انطباعات درآمد و شغل مترجمی زبان فرانسه و انگلیسی را در آن وزارتخانه به عهده گرفت. در کنار شغل دولتی، محمدعلی فروغی به حرفه معلمی هم مشغول بود. گویا فروغی به شغل معلمی بسیار علاقمند بود و از گذراندن وقت در میان دانش‌آموزان و دانشجویان لذت می‌برد. محمدعلی فروغی در کنار پدرش گرداننده هفته نامه «تربیت» هم بود و در آن، آثار ترجمه شده خود را چاپ می‌نمود.
پس از صدور فرمان مشروطیت محمدعلی فروغی در قسمت دبیرخانه مجلس شروع به کار کرد. در انتخابات دوره دوم مجلس که پس از استبداد صغیر و خلع محمدعلیشاه انجام گرفت از تهران به وکالت مجلس انتخاب شد و در سال ۱۲۸۹ خورشیدی به ریاست مجلس شورای ملی رسید. بعد از مدتی محمدعلی فروغی از ریاست مجلس کناره‌گیری کرد و در مقام نایب‌رئیس مجلس در کنار میرزاحسین‌خان موتمن‌الملک، به کار خود ادامه داد. پس از انحلال مجلس دوم محمدعلی فروغی در کابینه صمصام‌السلطنه مقام وزارت عدلیه را به عهده گرفت. در انتخابات مجلس دوره‌ی سوم دوباره به وکالت از طرف تهران انتخاب شد. در سال ۱۲۹۳ میرزاحسن پیرنیا وزارت عدلیه در کابینه خود را به فروغی واگذار نمود. فروغی در سال ۱۲۹۸ هجری شمسی به عضویت در هیئت‌نمایندگی ایران به کنفرانس صلح پاریس رفت. فروغی در آن کنفرانس سعی کرد دعاوی مالی و سیاسی ایران را که مولود جنگ بین‌الملل اول بود، مطرح کند. فروغی و دیگر دستیاران او در آن کنفرانس نتایج مثبتی نگرفتند و خسارات سنگین ایران در جنگ بین‌الملل اول پرداخت نشد. فروغی مدت دوسال در اروپا اقامت گزید و در این مدت تلاش‌ها و کارهای فرهنگی بسیاری را در فرانسه و آلمان انجام داد. از جمله ایراد سخنرانی‌های متعدد در مورد تاریخ و ادبیات ایران در محافل فرهنگی فرانسه و ‌آلمان بود. پس از بازگشت در سال ۱۳۰۱ در کابینه حسن مستوفی‌الممالک وزیرخارجه کابینه شد.
در دورانی که سردارسپه رضاخان رئیس‌الوزراء بود چهار کابینه تشکیل شد و از سال ۱۳۰۲ تا ۱۳۰۴ فروغی در دو کابینه آن پست وزارت خارجه و در دو کابینه دیگر آن مقام وزیر مالیه را برعهده داشت.
در روز نهم آبان ۱۳۰۴ شمسی طرح نمایندگان مجلس مبنی برخلع قاجاریه و سپردن حکومت موقتی به رضاخان سردارسپه به تصویب رسید و فروغی در همان روز نخست‌وزیر گردید و بعد از آن به تشکیل مجلس مؤسسان مبادرت ورزید و از جمله کسانی بود که سلطنت را با اصلاح چند اصل متمم قانون اساسی در خانواده پهلوی استوار نمود. فروغی اولین نخست‌وزیر رضاشاه به مدت شش‌ماه بود. بعد از کناره‌گیری از مقام رئیس‌الوزرائی محمدعلی فروغی در کابینه‌های دیگر مدتی مسئولیت پست‌هائی را بر عهده گرفت. در سال ۱۳۰۶ به سمت سفیرکبیر ایران برای حل مسائل مرزی ایران و ترکیه، مامور رفع اختلافات شد. وی توانست دوستی و مودت دوکشور را تقویت نماید بطوری که شاه ایران توسط آتاتورک به ترکیه دعوت شد. محمدعلی فروغی در مقام ریاست هیئت‌نمایندگی ایران در جامعه‌ملل هم خدمت کرده است، بطوری که در کتاب آداب مشروطیت آمده است پس از ورود به جامعه‌ملل به اتفاق آرای نمایندگان کشورهای جهان به ریاست جامعه برگزیده شد.
در سال ۱۳۱۲ فروغی برای بار دوم به مقام نخست‌وزیری رسید و تا آذر ۱۳۱۴ در این مقام باقی ماند. گفته می‌شود؛ علت کناره‌گیری فروغی از مقام نخست‌وزیری برای بار دوم به دلیل شفاعت بدون اثر و نتیجه‌ای بود که از محمدولی اسدی نایب‌التولیه آستان قدس‌رضوی نزد رضاشاه نموده بود. پسر محمدولی اسدی داماد فروغی بوده است.
محمدعلی فروغی بعد از کناره‌گیری به کارهای فرهنگی پرداخت و در این دوره آثار و ترجمه‌های پراهمیتی از خود به جاگذاشت. روز پنجم شهریور ۱۳۲۰ قشون شوروی و انگلیس به ایران حمله کردند، رضاشاه فروغی را احضار نمود و مقام نخست‌وزیری را به وی سپرد. فروغی در این دوره حساس تاریخی توانست وظیفه خود را به عنوان یک وطن‌پرست به خوبی در قبال وطنش ایفاء کند. او با درایت و فهم سیاسی بالائی که داشت توانست مملکت را از خطرات بسیاری از جمله اشغال کامل کشور و تجزیه آن به دست متفقین حفظ نماید. فروغی استمرار سلطنت و به پادشاهی رسیدن ولیعهد محمدرضا پهلوی را در خدمت این امر مهم گرفت. محمدعلی فروغی پس از آخرین دوره نخست‌وزیریش به وزارت دربار رفت و قرار بود که در مقام سفیرکبیر ایران در آمریکا به آنجا سفر کند ولی زندگی پرارزشش به پایان راه رسیده بود. او در روز جمعه ۶ آذر سال ۱۳۲۱ ساعت ۱۵ بعدازظهر در اثر بیماری ممتد قلبی جهان را به دورد گفت. و در ابن‌بابویه در مقبره خانوادگی به خاک سپرده شد.

خلیج همیشه پارس و ارزش هایش

محمود صفریان - اسفند ۱۳۸۹

ایران در کناره خلیج فارس، حتا قبل از آن، یعنی از بالای اروند رود ” که از ریزش آبهای سه رودخانه دجله و فرات وبزرگترین رودخامه قابل کشتیرانی ایران یعنی کارون تشکیل میشود ”
تا تنگه هرمز و حتا بعد از آن تا بندر ” گواتر ” که در آستانه ” دریای عمان ” و سپس اقیانوس هند قرار دارد، دارای دهها جزیره و بندر بزرگ و کوچک است.
بنادر و جزایری چون:
خرمشهر- آبادان – خارک – کیش – بوشهر – لنگه – عسلویه – کنگان – قشم – جاسک – عباس – ریگ – طاهری – کچو – دلوار – کنارک – چابهار – گواتر- و بسیاری ریز و درشت دیگر….که در کشوری با مدیریتی آگاه و قادر در جهت توسعه و رونق دهی به آنها، می تواند منبع درآمدی بسیار فراوان باشد، از ماهیگیری وسیع با تنوع انواع، صید میگو های درشت و ریز و مرغوب و خوش طعم و خوشرنگ که به طلای سرخ خلیج فارس معروف است، تا مکانهای دلپذیر گردشگری.
از آنجایی که از یک سوی ، ایران بیشترین مرز مشترک آبی را در دریای پارس دارد و از سوی دیگر در تشکیل تمدن باستانی این منطقه نقش اصلی را ایفا کرده است و همچنین در طول تاریخ کنترل و فرامانروایی دریای پارس نزد ایرانیان بوده است ، لذا ایران به عنوان میراث دار اصلی این منطقه محسوب می شود و بارزترین مشخصه آن نیز نام این پهنه آبی است که به نام ایرانیان در طول سه هزار سال گذشته ثبت شده است.
این تاریخ است که سخن می گوید و نه جنجال های تبلیغاتی و بر پایه منافع استعماری.
کشور های انگشت دانه ای آن سوی این آب راه، گره های کوچک جدیدالتاسیسی هستند که مرز هایشان به وسیله اراده و نظر تاسیس گران آن ها تعیین شده است و در مورد نام این آب راه کمترین حقی ندارند، و این صداهای مخالف از حلقوم حرمزادگانی است که می خواهند آب دائم گل آلود باشد.
این کف دست های کوچک حتا قادر به دفاع از خود نیستند با همه ی ابزارهای پیشرفته ای که به آنها فروخته اند و شما در هیج برگی از تاریخ کمترین رد کمرنگی هم از آنها نمی توانید یافت ، چون نبوده اند
منطقه خلیج فارس جزو گرمترین پهنه آبی دنیا شناخته شده است و با اینکه آبی شور دارد در کف آن حدود دویست و پنجاه چشمه آب شیرین می جوشد. و بسیاری چشمه های دیگر در سواحلش جریان دارد. که همگی از کوههای زاگرس بارور می شوند.
از سوی پدری که صاحب اصلی این منطقه است.
رود خانه های پر آب: کارون – اروند- دالکی – جراحی – دیاله – مند و میناب نیز از ایران به آن واریز می شوند.
و کشفیات باستان شناسی مشخص کرده است که گاهواره تمدنهای زیادی چون:
ایلامی – سومری – آشوری – مادی – و پارس و….این منطقه بوده است.
با این همه، گذاردن یا نامیدن  نامی جز ” فارس ” بر این خلیج، در نظر نگرفتن فرمان تاریخ است، که را بجائی نمی برد.
گوش تاریخ بر هر گونه جنجال تبلیغاتی بسته است.
دارند عرض خود می برند و زحمت ما می دارند.

شب وداع

سوسن گل محمدی - اسفند ۱۳۸۹

چند سؤال بسیار ساده:

*** انقلاب شد تا تمام مبارزان راه آزادی دانه چین و اعدام شوند؟
و جاده برای تداوم غارت، ازهم پاشیدگی، و فرو ریختن کرامت انسانی
باز شود.؟
*** این ها که بر خلاف ادعائی که دارند، مردانی روحانی نیستند و
به هیچ دین و مروتی ایمان و اعتقاد ندارند، کیانند؟؟؟؟ از کجا آمده اند
و از کدام سو حمایت می شوند؟
*** چرا با ایران و ایرانی قساوتانه دشمنی دارند؟
——————————————————————-

حوالی نیمه شب بود.
ظلمت شب چادر سیاهشو روی کوچه ها و خیابانهای مصیبت زده ایران پهن کرده بود.
بعد از گذراندن ۶ ماه در سلول انفرادی ٢٠٩ به جرم بی دینی، اولین شب هایی بود که توی بند عمومی ٢۴۶سپری می کردم. افکارم بهم گره خورده بود. مدام توی گذشته در جست و خیز بودم، گذشته های دور، گذشته های نزدیک، آینده مبهم…!
چهار ماه بیشتر از تولد ایمان نگذشته بود که اونو از آغوشم جدا کرده بودند. دست های کوچکش را بی هدف توی هوا تکان می داد و معصومانه به من نگاه می کرد. دختر کوچکم ایده تازه شیرین زبان شده بود. ان روز لعنتی بغض فرو خورده اش، تو چشاش تجلی یافته بود. آروم از ترس پاسدارها کنارم اومده بود و دستاشو دور پاهام حلقه کرده بود. نمی خواست ازم جدا بشه.
آه انگار همین دیروز بود… اون روزهائی که با تب و تاب، اخبار ایران رو از تلویزیون های امریکا دنبال می کردیم و به جوش و خروش می آمدیم. ان روزها که توی خیابان های لوس انجلس صف می کشیدیم و شعار می دادیم و فریاد می زدیم… بیقرار بودیم که به مردم توی خیابان های ایران به پیوندیم و ندای آزادی رو فریاد بزنیم. آزادی… چه وآژه دلنشینی و چه طعم گوارائی و حالا توی اسارت و سردر گمی… چه دور و دست نایافتنی ست آزادی…
یادمه اسفند ۵۷ بود. با اولین پروازی که از امریکا به سمت ایران حرکت می کرد، خودمونو رسوندیم ایران. روزی که خواستیم بریم، هیچ چیز نتونست جلومونو بگیره. با تمام مخالفت ها اومده بودیم. اومده بودیم تا بمونیم و جون بدیم برای آزادی…!

توی افکارم غوطه ور بودم که صدائی از بلندگو توجهم را جلب کرد.
سوسن گل محمدی با حجاب کامل به دفتر بند مراجعه کند.

سردی و خشکی صدا و لحن آمرانه اش احساس کرختی در وجودم برانگیخت.
هم بندی هایم با نگاه های پرسشگر به من خیره شده بودند. نیمه شب، زمانی بود که اعدامی ها را صدا می کردند و برای آخرین طلوع زندگی شان می بردند. نگاه های کنجکاو قدم هایم را بدرقه می کرد.
چشم بند حالا دیگه جزئی از پوششم شده بود. آرام و ناامید قدم برداشتم. سنگینی نگهبان را در کنارم احساس کردم.
– برادر حکم من آمده؟
– نه شوهرت…

زانوهایم سست شد. چند ماهی بود که از ایرج بی خبر بودم.
کلمات بریده و ناتمام نگهبان برایم قابل هضم نبود. می شنیدم ولی نمی فهمیدم. گوئی مسخ شده باشم. مشتاق دیدار و بیمناک از آنچه در انتظارمان بود گام برمی داشتم. صدای دم پائی که به سختی باهاش راه می رفت در فضا پیچید. نفس هایم به شمارش افتاد، تنها چیزی بود که توی اون ظلمات می شنیدم. به ناگاه گرمی صدای آشنا اندامم را به لرزه انداخت. صدای او بود. چقدر پر صلابت و قاطع.
– توبه کن، توبه کن. به او بگو که توبه کند. خودت رو نجات بده!
و او چه صادق و پاک جواب داده بود…
– حرفی برای گفتن ندارم.
چقدر تکیده شده بود و لاغر و زرد. با اینکه ضربات شلاق تلاش در فرو ریختن اش داشتند، اما هم چنان پرابهت و استوار ایستاده بود. سیل اشک بی اختیار بر گونه هایم جاری شده بود. به سختی روی پاهایم ایستاده بودم. دلم می خواست از ته دل از اعماق وجود فریاد بزنم.
– چرا؟ چرا؟
چهره گندمگونش را غباری از غم پوشانده بود.
– سوسن چقدر ضعیف شده ای؟ من امشب مسافرم. سفری بی بازگشت. بچه های مان را به تو می سپارم. قوی باش واز آن ها نگهداری کن.

دست هایم دست هایش را طلب می کرد. سردی دست هایش تا ابد یادگار این آخرین دیدار است. اندام کشیده اش در اثر شکنجه های شبانه روزی نحیف و رنجور شده بود. اما هنوز پرغرور بود و زمین زیر پاهایش به آسمان فخر می فروخت.
کلماتم قبل از تولد می شکستند و مجالی نمی یافتند تا ادا شوند. اشک می شدند و می باریدند.
مگر چه کردیم! چه خواستیم؟ جز آزادی.
دزدان سر گردنه، آزادی را از ما مردم دزدیدند. چرا که خود شریکان آن مرتجعین سابق بودند. سرم به دوران افتاده بود. تمامی خاطرات به آنی از جلوی چشمانم رد می شد. دستهای مان را از هم جدا کردند.
– وقت تمام است.
با صدائی که شنیدنش برای خودم هم دشوار بود با نفس های بریده بریده گفتم:
– ایرج، ایرج! کودکان مان را چون تو می پرورانم، به تو قول می دهم.

تمام انرژیم و هستیم و تمامیتم ته کشیده بود. با دشنام و ناسزا به سمت بند هدایت شدم. هر آنچه داشتم از من گرفتند.
زیباترین چشم های دنیا را برای همیشه بستند و مرا تا همیشه داغدارش رها کردند.
– سردمه، سردمه. انگار که خورشید خاموش شده.
قدرتی توی پاهام احساس نمی کردم. نیمه بیهوش خودم رو به بند رسوندم. هم بندی هام از ماجرا مطلع شده بودند و بی توجه به قوانین ظالمانه زندان، که ابراز احساسات انسانی را منع می کرد، با چشمانی اشکبار مرا در آغوش کشیدند. دنیا را بر سرم آوار کرده بودند. فریادها و شیون هایی که در سینه ام خفه کرده بودم، چون زخم کهنه ای سر باز کرده بود. بخش اعظمی از وجودم را از من جدا کرده بودند. سر به دیوار می کوبیدم تا درد دلی که از من کنده بودند را قدری تسکین دهم اما افسوس…
نگهبان ها هشدار می دادند و می تازیدند”
– خفه شید! خفه شید!
آنشب تا سپیده دم برسر و سینه کوفتم و از هوش رفتم. از زندگی بدون او بیزار بودم. نمی خواستم هیچ طلوعی را ببینم. نمی خواستم در هوایی که او نفس نمی کشد، نفس بکشم. بدون او چگونه؟
دیدار آخر با همسر و وداع در واقع نه تنها برای من، برای همه ی یاران ایرج که دستگیر و زندانی و شکنجه شده بودند، اتفاق افتاده بود. رژیم غاصب جمهوری اسلامی زندگی را از آن ها و فرزندان شان غصب کرد… حکم شان اعدام بود.
آن روز که شمع وجود ایرج را خاموش می کردند، همراه او ٢١نفر دیگر را همان شب برای اجرای حکم آوردند، که هریک از آنها مظهری از آزادی، انسانیت و رسالت بودند.
بهروز فتحی، فریبرز لسانی، حسین ریاحی، رضا وثوق، فریدون علی آبادی، روحام زرقام، نسرین جزایری…
و صدها نفر دیگر از آنها که در زندگی انتخاب شان مبارزه در راه آزادی و عدالت واقعی برای زحمت کشان بود و [می خواستند] علیه ظلم بجنگند و نگذارند حق و مال مردم را پایمال و تارومار کنند.
ما نسلی بودیم مصیبت زده،جرممان آزادگی!
هریک داغدار غم بزرگی در سینه بودیم. زندگی های مان،عشق های مان، فرزندان مان و آینده مان را از ما ربوده بودند.
رژیم کثیف جمهوری اسلامی هدفش خرد کردن ما، خصوصا زنان بود. تا آنجا که قدرت داشت، تلاش می کرد ما را حقیر و خرد و بی هویت جلوه دهد. رژیم زن ستیز اسلامی از بدو پیدایش، نقش سرکوب زنان و بی ارزش کردن آن ها را داشته است، در بند و اسارت که جای خود دارد.
یارای زندگی نداشتم. چه بسیار روزهایی را که رو به دیوار می نشستم. زمان را گم کرده بودم. علاقه ای به خوردن و حرف زدن نداشتم. به دنیای بی عدالت پشت کرده بودم. هر روز ضعیف وضعیف تر می شدم. روزها و شب های زیادی را در بهداری سپری کردم. بدنم به کالبدی بدل شده بود که بسختی تحمل اش را داشتم. آثار کبودی از تزریق های ناشیانه بهداری روی بدنم تا سال ها به جا مانده بود.

یک سال گذشت…
اتاق های نمور بازجویی، بازجوهایی که گویی پوستین هایی بودند برای حمل عقده، راهروهای باریک آغشته به خون شکنجه شدگان، توهین و تحقیر، نمازها و دعاهائی که شبانه روز از بلندگو پخش می شد، تواب ها، دوستانی که نیمه های شب یا به وقت ناهار اسم شان را می خواندند و هرگز بر نمی گشتند، زندگی روزمره ما در زندان بود.
تنها محرکی که مرا به جلو می راند عشق به فرزاندانم و قولی بود که به ایرج داده بودم. از من خواسته بود قوی باشم. چه سخت بود تحمل آن همه ظلم و بی عدالتی بر شانه های رنجورم.
آن ها هرگز از روی عواطف انسانی به ما ملاقات نداده بودند. سعی به خاک کشیدن ما تا حدی که دیگر توان بلند شدن را نداشته باشیم، داشتند.
روزهای ملاقات با حسرت به دیگران نگاه می کردم. آرزو می کردم که ای کاش فرزندانم رو ببینم. کسی را نداشتم به ملاقاتم بیاد. همسرم رو از من گرفته بودند. پدرومادرم در زندان و در بندهای دیگر به سر می بردند. اجازه نداشتم اون ها رو ببینم. به خواهرهایم ملاقات نمی دادند.
در یکی از روزهای ملاقات، در حالی که خسته و فرسوده از بیدادگری های اسارت در خلوت تنهائی نشسته بودم، ناگهان اسم ام رو شنیدم که در فضای خاکستری بند طنین افکن شد:
ــ سوسن گل محمدی… ملاقاتی داره!
سر از پا نمی شناختم. بعد از یک سال چه کسی به ملاقاتم اومده؟
نگهبان مرا به سمت دری هدایت کرد. در باز شد.
از دور دو کودک خردسال را می دیدم، که کودکانه قدم بر می داشتند. پسرکی شیرین با چشمانی درشت و خندان همراه دختری مغرور و جدی.
به ناگاه پسرک که گویی اولین قدم های زندگی اش رو بر می داشت لغزید و به زمین افتاد. پاسداری که در کنارشان بود دستش را دراز کرد تا کمکش کند، اما دخترک که بیش از چهار سال نداشت، با غرور دست پاسدار را پس زد و برادرش را از زمین بلند کرد و به راهش ادامه داد.
در قلبم طوفانی به پا بود.چه می دیدم.
این ایمان بود که راه می رفت… و دیگری دخترم ایده!
تمام انرژیم را جمع کردم. آن ها را در آغوش کشیدم و با تمام وجود بوئیدم و هزاران بار بوسیدم شان. این ها هدیه های ایرج بودند که خواسته بود مراقبشان باشم!

سال ها از آن روزها می گذرد و این رژیم پلید با دست های خون آلودش هنوز داره ریشه هاشو با خون جوان ها آبیاری می کنه.
امروز این ایمانه که دست در دست هم نسلی هایش آزادی را طلب می کنند و خواستار محاکمه تمامی جنایتکاران رژیم جمهوری اسلامی هستند.
من با تمام وجود از “کارزار تدارک دادگاه بین المللی برای رسیدگی به کشتار زندانیان سیاسی در ایران” حمایت می کنم و از همه قربانیان این جنایات می خوام با پیوستن به این کارزار فریاد دادخواهی خود را بگوش جهانیان برسانند.
بگذاریم دنیا به احترام ایستادگی مردم مبارز ایران از جای برخیزد.

منبع: دادگاه دهه ی خونین

جراحی ترمیم بکارت

رویا کریمی - اسفند ۱۳۸۹

گویا پرده های بکارت وارداتی از چین
در حدی مورد پسند نبوده است که رویکرد
به عمل جراحی ترمیمی بکارت رونقی به
سزا یافته است.
نکته قابل تامل این است که چرا:؟
” خود دولت به پزشکی قانونی بخشنامه داده است که سخت نگیرند. اگر دختر خانمی به پزشکی قانونی مراجعه کرد و یک سائیدگی داشت، بگویند که سالم است. حتی اگر پرده بکارتش ترمیم شده بود بگویند که سالم است “
——————————————–

عمل جراحی ترمیم بکارت، مد روز در ایران

می گویند مد شده است. همان طور که جراحی زیبایی بینی و صورت مد شده. می گویند حتی گاهی زنان جوان درمورد تعداد عمل جراحی ترمیم بکارت خود سخن می گویند، دوبار، سه بار و گاهی حتی تا شش بار…

اما قطعا همه دختران جوان با شادمانی از تن دادن به این عمل جراحی دردناک گاهی بسیار گران سخن نمی گویند.

یک پزشک متخصص زنان در ایران درباره مراجعانش برای ترمیم پرده بکارت این طور می گوید: الان از همه قشری با همه سنی برای این عمل به ما مراجعه می کنند. از ۱۶ ساله تا ۲۷ و ۲۸ ساله و یا حتی سی و چند ساله.

مراجعانی با سن های مختلف، شکل های مختلف و شخصیت های مختلف مراجعه می کنند. از چادری تا غیر چادری، تحصیل کرده تا غیرتحصیل کرده، کسانی که با برادرشان یا پدرشان این کار را کرده اند. کمند. خیلی کمند. اما هستند.

موردهایی که من را خیلی ناراحت می کند مراجعه دخترانی است که کم سن و سال هستند. یک دختر ۲۷ یا ۲۸ ساله دیگر بچه نیست. اما یک دختر بچه ۱۴ یا ۱۶ ساله از نظر من هنوز هم بچه است که متاسفانه مورد سوء استفاده قرار می گیرند.

قشنگ مشخص است که این افراد گول خورده است. بازیچه قرار گرفته و آگاهانه این کار را نکرده است. مثلا می گوید که دوست پسرم که ۱۸ ساله است به من گفته که اگر با من رابطه جنسی برقرار نکنی می روم با فرد دیگری.»

مشاهدات و شنیده های خبرنگار سایت تابناک هم پرده از بخشی از ماجرای ترمیم بکارت در تهران برمی دارد.

«در کلینیک های مجهز و مدرن در این شهر، پرده بکارت در مدت یکساعت توسط تیم پزشکی ترمیم می شود. هزینه آن هم چیزی بالغ بر ۴۰۰ تا ۶۰۰ هزار تومان است.

آن گونه که این گزارشگر گزارش داده است امکان تشخیص ترمیمی بودن پرده بکارت، صد در صد غیر ممکن است حتی با معاینات پزشکی قانونی.»

اما آیا این ممکن است که پزشکی قانونی امکان تشخیص پرده بکارت ترمیم شده را نداشته باشد؟

«من به بیمارانم می گویم ۵۰ درصد امکان دارد جای ترمیم پرده بکارت باقی بماند. ۵۰ درصد هم ممکن است که نماند. این بستگی به وضعیت فیزیکی بدن خودشان دارد که آثار بخیه ممکن است باقی بماند، مثل هر جراجی دیگری. باقی نماندن آثار بخیه ۵۰ درصد به ظرایف کار جراحی بستگی دارد و ۵۰ درصد هم به وضعیت فیزیکی بدن بیمار.»

با این همه گویا پزشکی قانونی هم سماجت لازم را در کشف حقیقت ندارد.

«قبلا خیلی سخت می گرفتند تا همین چند سال پیش. ولی الان خود دولت به پزشکی قانونی بخشنامه داده است که سخت نگیرند. اگر دختر خانمی به پزشکی قانونی مراجعه کرد و یک سائیدگی داشت، بگویند که سالم است. حتی اگر پرده بکارتش ترمیم شده بود بگویند که سالم است.

این بخشنامه خود دولت است. موارد خاصی وجود دارد که بگویند پرده بکارت ناسالم است. به خاطر اینکه این مسائل، مشکلات زیادی را در جامعه ما ایجاد می کند.»

آن گونه که شادی صدر – حقوقدان ساکن لندن- هم می گوید، اساسا ترمیم پرده بکارت در قوانین جزایی ایران جرم محسوب نمی شود.

شادی صدر: ترمیم پرده بکارت به موجب قوانین جزایی ایران، جرم شناخته نمی شود بنابر این طبیعتا واجد عنوان مجرمانه و مجازات نخواهد بود.»

حکایت سقط جنین اما، حکایتی دیگر است. بر خلاف ترمیم پرده بکارت که عملی سطحی محسوب می شود، سقط جنین اما، عملی عمیق است که می تواند عوارض ثانویه زیادی داشته باشد.

دکتر ژانت مهجوری، متخصص زنان و زایمان، به سایت تابناک گفت است که بارداری در میان گروه سنی ۱۸ تا ۱۹ سال در کشور افزایش یافته است.

این متخصص زنان و زایمان گفته است که اغلب دختران و زنانی با طیف ۳۰ تا ۵۰ سال به دلیل بارداری ناخواسته و ترس از آبرو، اقدام به سقط جنین می کنند.

به گفته دکتر مهجوری، متقاضیان سقط جنین اغلب دختران یا زنانی هستند که به دلیل فقر مالی و از روی ناچاری به ازدواج موقت یا صیغه تن داده اند.

این افراد به دلیل بارداری ناخواسته، فقر فرهنگی و عدم آگاهی از راه های جلوگیری از بارداری و ترس از آبروی خود حاضر به انجام این کار می شوند.

تا کنون هیچ آمار دقیقی از تعداد زنان یا دخترانی که به عمل سقط جنین یا ترمیم پرده بکارت تن داده اند، منتشر نشده است.

راهی که فروغ گشود

نسرین مدنی - اسفند ۱۳۸۹

فروغ فرخ زاد نخستین زنی است که در عرصه ی شعر در ایران رستاخیز ایجاد کرد.

در تاریخ ادبیات ایران زمین ، شاعره هایی بوده اند که از عرف روزگار برتابیده از خود به عنوان فرد و به بیانی ، نفس منحصر به فرد سخن به میان آورده بودند از جمله: رابعه قزداری ، طاهره قره العین ، فخر النساء ، مستوره کردستانی و بیش از آن ها عالمتاج قائم مقامی با تخلص ژاله که اسلوب کهن را در مضامین اشعار شکست و در شعر از به کار بردن ابزارها و اشیائی که زن خانه دار با آن سر و کار داشت ابائی نداشت از جمله : چرخ خیاطی ، سماور و…همچنین مفاهیمی که ویژه زنان بود از سفره ی عقد گرفته تا مظلومیت و احوال زن بیوه.

به بیانی ساده در اشعار این شاعر، شعر جنبه ی اثیری و آسمانی خود را از دست داد و به درون خانه و حجره و اندرون کشانده شد .

در دوره ی پهلوی اول، شعر شاعران زن با زنانگی ِ بی رمق روند کُند خود را – بی آنکه هنجارشکنی صورت گیرد – پشت سر گذاشت . در این میان پروین اعتصامی غالب مضامین خود را به تقلید از ناصر خسرو و دیگر شاعران قرن پنجمی با همان لحن و بیان خشن و تلخ در شکلی کاملا مردانه ارائه کرد.

در دوره ی دوم پهلوی ، خصوصا دهه ی سی ، شاعره های در خور توجهی چون سیمین بهبهانی ، لعبت والا، ملکه اعتضادی و … پا به عرصه ی ظهور گذاشتند اما این فروغ فرخ زاد بود که با گام نهادن در میدان شعر به مطرح ترین شاعر زن در ایران بدل گشت.

با انتشار سه دیوان « اسیر » ، « دیوار » و « عصیان » می توان گفت جنونی با تعریف شعر زنانه ی فروغ آغاز شد.

عمده مضامین و تفکرات فروغ در سه دیوان یاد شده ، حول محور تجربه های عاطفی زن از عشق اروتیکی ، گناه و حتی دوره ی بلوغ می گردد؛ مواردی که پیش از آن هرگز در جامعه اخلاق گرا و سنتی ایران و حتی در اشعار شاعران زن ، با آن صور خیال و زبان بی باک و تصاویر بی پروا مطرح نگردیده بود.

مفاهیم سه دیوان نامبرده، بیان کننده ی تمامی لذت ها ، کامجویی ها، ناکامی ها ، هیجان های ناشی از عشق ، سرخوردگی و تنش های آن برای زن ایرانی در بستر مرزبندی های ِ متحجرانه ی بایدها و نبایدهای جامعه ی سنتی بود.

دیوان بعدی فروغ با عنوان « تولدی دیگر » خواننده را با تولد ِ شاعره ای مواجه می کند که با وسعت دیدگاه خود از حس ها فراتر رفته به ژرفای دهشتناک ِ مظلومیت زن در طول تاریخ رسیده است که ادامه و اوج آن در پختگی اندیشه و بیان در دیوان « ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد » به کمال می رسد.

از فروغ فرخ زاد بسیار گفته ها ، نوشته ها  و دیدنی ها شنیده ، خوانده و دیده ایم با مقدمه ای که بیان شد بر آنم که اشعار فروغ را از منظر وسیع تر و فرا  مَرزی ، نقد تطبیقی ،  بررسی کنم.

نقد تطبیقی بررسی شانه به شانه دو اثر ادبی در کلیه ی حوزه ها چه اشتراکات و چه افتراقات است و بیش از آن پژوهش در نوع تفکر و جهان بینی دو هنرمند است که در دوره های مختلف در نقاطی دور از هم با اندیشه های واحد و دغدغه های بشری و انسانی ِ مشابه ، هنر خود را عرضه می کنند.

نقد تطبیقی صورت گرفته ، به بررسی اشعار فروغ فرخ زاد و غاده السّمان ، شاعر نوپرداز سوری ِ مقیم فرانسه ، می پردازد.

غاده السّمان از شاعران آگاه ، متفکر و جسور با زنانگی بی پروا در دنیای عرب است . اگر نازک الملائکه را نیمای عرب ، آدونیس را شاملوی عرب بدانیم بی تردید غاده السّمان فروغ دنیای عرب است ٭ .

جامعه ی سوریه که غاده در آن پرورش یافته و زیسته است با جامعه ی ایران چندان متفاوت نیست بسیاری از سنت ها خصوصا در زمینه ی زن مشترک است .

به وجوه اشتراکاتی چند در مقوله های متنوع از این دو شاعر اشاره می شود:

• زن

زن و هویت زنانه در اشعار این دو شاعر جایگاه ویژه دارد و حجم بسزایی از اشعار آن دو در ارتباط با زن و ستم های رفته بر او از گذشته تاکنون است .

فروغ چنین می گوید:

سهم من اینست

سهم من

آسمانیست که آویختن پرده ای آن را از من می گیرد

سهم من پایین رفتن از یک پله متروکست

( تولدی دیگر)

غاده چنین می گوید:

آه چگونه روح اثیریم را

در ابدیت گمنامی

رام کنم ،

و روزنه های کوچک پوستم را که شیدایند ،

با غبار متراکم بر چهره و لبان پیرامونم

سد کنم

من چگونه به فریاد شوق و نفس بلند خویش

یکنواختی و انقیاد بیاموزم ،

و به جای افق

حرفه انتساب به خرابه ها را؟

آه چگونه چونان زنبق

تشویق در اعماقم

آرام می گیرد

در ظروف رکود باتلاقی

( دفتر سوم ص ۷۹ ) ٭

مخاطب زن در  اشعار این دو شاعر، تنها زن ایرانی یا زن عرب نیست بلکه تمام زنان ستمدیده ی مشرق زمین است ، در این اشعار زن محدویت جغرافیایی ندارد بلکه از درد مشترک زنان فریاد برآورده می شود.

فروغ می گوید :

وقتی که اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود

و در تمام شب

قلب چراغ های مرا تکه تکه می کردند

وقتی که چشم های کودکانه عشق مرا

با دستمال تیره ی قانون می بستند

( پنجره )

غاده می گوید:

و من حکایت زنی را برایت روایت می کردم ،

حکایت آن زن را که بال هایش را بریدند

و در تاریکی ، مخفیانه خونش را جاری کردند

زن از آن روز ، آموخت که چون تو اوج گیرد

از آن روز آسمان ، زندانش باشد

و آزادی تبعیدگاهش

( دفتر چهارم ص ۲۱ )

فروغ نماینده زنی روشنفکر است که در برابر قراردادهای دست و پا گیر جامعه عصیان می کند و متعاقب آن ، به تنهایی محکوم می شود.

فروغ می گوید:

و این منم

زنی تنها

در آستانه ی فصلی سرد

(ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد)

غاده می گوید :

شاید من بیش از آنکه سزاوار است

زنی هستم که می خواهد :

به راستی زندگی را دریابد

( دفتر سوم ص ۱۸ )

• عصیان

سرکشی و ستیزه جویی هر دو شاعر در برابر قدرت غالب که زن را به پستو می راند از خصوصیات بارز روحی  آن هاست.

فروغ می گوید :

من دلم می خواهد

که به طغیانی تسلیم شوم

من دلم می خواهد

که ببارم از آن ابر بزرگ

من دلم می خواهد که بگویم نه نه نه

( در غروبی ابدی )

غاده همین مفهوم را چنین بیان می کند :

من در جایگاه انکار ایستاده ام

در برابر کاسه ریگ های دور دست

میان « عدن » و  « طنجه »

و اعلام می کنم « نه »

( دفتر اول ص ۲۹ )

• مرگ

هر دو شاعر در رابطه با مرگ خود شعر سروده اند .

فروغ می گوید:

بعد من ناگه به یک سو می روند

پرده های تیره ی دنیای من

چشم های ناشناس می خزند

روی کاغذها و دفترهای من

( بعدها )

غاده می گوید:

آنگاه که می میرم

درون این ورق را خوب جست و جو کن

به غرفه ی کلماتم برو

تا مرا در میان سطرها بیابی

( دفتر سوم ۷۱ )

• معشوق

فروغ و غاده هر دو به طبیعت جامعه شان آگاهند با این وجود صراحت بیان را برگزیده اند.

فروغ می گوید :

گویی بربری

در برق پرطراوت دندانهایش

مجذوب خون گرم شکاریست

( معشوق من )

غاده می گوید:

دوست دارم آزار دادن معصومت را که به من روا می داری ،

و دندان های نیشت را

که زشتی مکیدن خونم را

ادراک نمی کند

( دفتر چهارم ص ۲۶)

فروغ می گوید :

دیدم که بر سراسر من موج میزند

….

دیدم که در وزیدن دستانش

جسمیت وجودم

تحلیل میرود

( وصل)

غاده می گوید :

در میانه آتشدان تب

دیدم که جنون من با آتش تو مشتعل است

و انتظار من برای وزیدن بادهای

تو پایانی ندارد

( دفتر اول ص ۴۴ )

• دیدگاه انتقادی

دیدگاه موشکافانه ، حساس و انتقادی این دو شاعر به پیرامون خود از دیگر مختصه های شعری آنهاست.

فروغ می گوید:

و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمیست

که همچنان که ترا می بوسند

در ذهن خود طناب دار ترا می بافند

( ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد)

غاده می گوید :

به تبرها خیره می شوم

در حالی که در خواب بر گردنم راه می روند

از دشت غربتم ،

یاران دیروز را ندا می دهم ،

و با بیم گردنم را جست و جو می کنم

زیرا  در کابوس من ،

دست های همین یاران است

که تبرها را برداشته است

( دفتر چهارم ص ۸۴ )

• تنهایی و بی اعتمادی

توجه فروغ به تنهایی با تلخی در بسیاری از اشعار او آشکار است.

فروغ می گوید:

روی خط کج و معوج سقف

چشم خود را دیدم

چون رطیلی سنگین

خشک می شد در کف ، در زردی ، در خفقان

داشتم با همه جنبش هایم

مثل آبی راکد

ته نشین می شدم آرام آرام

( دریافت)

این قطعه در مضمون ، شباهت عجیبی به این قطعه ی غاده دارد :

و چون با خود خلوت می کنم

چشمانی افسون شده می بینم

که از سقف به من خیره شده اند

و مرا به دیده ی حقارت و  استخفاف می نگرند

( دفتر اول ص ۷۴ )

سرانجام آنکه فروغ فرخ زاد در میان فارسی زبانان ، به تراژدی مرگ فریادهای فروخورده ی زن در طول تاریخ محنت بار آن نقطه ی پایان گذاشت همان طور که غاده السّمان در میان عرب زبان ها با تلاش مداوم خود در این راه گام نهاده است.

——————-

٭برای اطلاع بیشتر رک « در کوچه های خاکی معصومیت » ، از نگارنده ، نشر چشمه ، چ ۸۵

٭ برای اطلاع بیشتر از اشعار غاده السّمان رک ترجمه های دکتر عبدالحسین فرزاد ، نشر چشمه

نسرین مدنی

فروغ فرخ زاد نخستین زنی است که در عرصه ی شعر در ایران رستاخیز ایجاد کرد.
در تاریخ ادبیات ایران زمین ، شاعره هایی بوده اند که از عرف روزگار برتابیده از خود به عنوان فرد و به بیانی ، نفس منحصر به فرد سخن به میان آورده بودند از جمله: رابعه قزداری ، طاهره قره العین ، فخر النساء ، مستوره کردستانی و بیش از آن ها عالمتاج قائم مقامی با تخلص ژاله که اسلوب کهن را در مضامین اشعار شکست و در شعر از به کار بردن ابزارها و اشیائی که زن خانه دار با آن سر و کار داشت ابائی نداشت از جمله : چرخ خیاطی ، سماور و…همچنین مفاهیمی که ویژه زنان بود از سفره ی عقد گرفته تا مظلومیت و احوال زن بیوه.
به بیانی ساده در اشعار این شاعر، شعر جنبه ی اثیری و آسمانی خود را از دست داد و به درون خانه و حجره و اندرون کشانده شد .
در دوره ی پهلوی اول، شعر شاعران زن با زنانگی ِ بی رمق روند کُند خود را – بی آنکه هنجارشکنی صورت گیرد – پشت سر گذاشت . در این میان پروین اعتصامی غالب مضامین خود را به تقلید از ناصر خسرو و دیگر شاعران قرن پنجمی با همان لحن و بیان خشن و تلخ در شکلی کاملا مردانه ارائه کرد.
در دوره ی دوم پهلوی ، خصوصا دهه ی سی ، شاعره های در خور توجهی چون سیمین بهبهانی ، لعبت والا، ملکه اعتضادی و … پا به عرصه ی ظهور گذاشتند اما این فروغ فرخ زاد بود که با گام نهادن در میدان شعر به مطرح ترین شاعر زن در ایران بدل گشت.
با انتشار سه دیوان « اسیر » ، « دیوار » و « عصیان » می توان گفت جنونی با تعریف شعر زنانه ی فروغ آغاز شد.
عمده مضامین و تفکرات فروغ در سه دیوان یاد شده ، حول محور تجربه های عاطفی زن از عشق اروتیکی ، گناه و حتی دوره ی بلوغ می گردد؛ مواردی که پیش از آن هرگز در جامعه اخلاق گرا و سنتی ایران و حتی در اشعار شاعران زن ، با آن صور خیال و زبان بی باک و تصاویر بی پروا مطرح نگردیده بود.
مفاهیم سه دیوان نامبرده، بیان کننده ی تمامی لذت ها ، کامجویی ها، ناکامی ها ، هیجان های ناشی از عشق ، سرخوردگی و تنش های آن برای زن ایرانی در بستر مرزبندی های ِ متحجرانه ی بایدها و نبایدهای جامعه ی سنتی بود.
دیوان بعدی فروغ با عنوان « تولدی دیگر » خواننده را با تولد ِ شاعره ای مواجه می کند که با وسعت دیدگاه خود از حس ها فراتر رفته به ژرفای دهشتناک ِ مظلومیت زن در طول تاریخ رسیده است که ادامه و اوج آن در پختگی اندیشه و بیان در دیوان « ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد » به کمال می رسد.
از فروغ فرخ زاد بسیار گفته ها ، نوشته ها و دیدنی ها شنیده ، خوانده و دیده ایم با مقدمه ای که بیان شد بر آنم که اشعار فروغ را از منظر وسیع تر و فرا مَرزی ، نقد تطبیقی ، بررسی کنم.

نقد تطبیقی بررسی شانه به شانه دو اثر ادبی در کلیه ی حوزه ها چه اشتراکات و چه افتراقات است و بیش از آن پژوهش در نوع تفکر و جهان بینی دو هنرمند است که در دوره های مختلف در نقاطی دور از هم با اندیشه های واحد و دغدغه های بشری و انسانی ِ مشابه ، هنر خود را عرضه می کنند.
نقد تطبیقی صورت گرفته ، به بررسی اشعار فروغ فرخ زاد و غاده السّمان ، شاعر نوپرداز سوری ِ مقیم فرانسه ، می پردازد.
غاده السّمان از شاعران آگاه ، متفکر و جسور با زنانگی بی پروا در دنیای عرب است . اگر نازک الملائکه را نیمای عرب ، آدونیس را شاملوی عرب بدانیم بی تردید غاده السّمان فروغ دنیای عرب است ٭ .
جامعه ی سوریه که غاده در آن پرورش یافته و زیسته است با جامعه ی ایران چندان متفاوت نیست بسیاری از سنت ها خصوصا در زمینه ی زن مشترک است .

به وجوه اشتراکاتی چند در مقوله های متنوع از این دو شاعر اشاره می شود:
• زن
زن و هویت زنانه در اشعار این دو شاعر جایگاه ویژه دارد و حجم بسزایی از اشعار آن دو در ارتباط با زن و ستم های رفته بر او از گذشته تاکنون است .

فروغ چنین می گوید:

سهم من اینست
سهم من
آسمانیست که آویختن پرده ای آن را از من می گیرد
سهم من پایین رفتن از یک پله متروکست
( تولدی دیگر)

غاده چنین می گوید:

آه چگونه روح اثیریم را
در ابدیت گمنامی
رام کنم ،
و روزنه های کوچک پوستم را که شیدایند ،
با غبار متراکم بر چهره و لبان پیرامونم
سد کنم
من چگونه به فریاد شوق و نفس بلند خویش
یکنواختی و انقیاد بیاموزم ،
و به جای افق
حرفه انتساب به خرابه ها را؟
آه چگونه چونان زنبق
تشویق در اعماقم
آرام می گیرد
در ظروف رکود باتلاقی
( دفتر سوم ص ۷۹ ) ٭

مخاطب زن در اشعار این دو شاعر، تنها زن ایرانی یا زن عرب نیست بلکه تمام زنان ستمدیده ی مشرق زمین است ، در این اشعار زن محدویت جغرافیایی ندارد بلکه از درد مشترک زنان فریاد برآورده می شود.
فروغ می گوید :

وقتی که اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود
و در تمام شب
قلب چراغ های مرا تکه تکه می کردند
وقتی که چشم های کودکانه عشق مرا
با دستمال تیره ی قانون می بستند
( پنجره )
غاده می گوید:

و من حکایت زنی را برایت روایت می کردم ،
حکایت آن زن را که بال هایش را بریدند
و در تاریکی ، مخفیانه خونش را جاری کردند
زن از آن روز ، آموخت که چون تو اوج گیرد
از آن روز آسمان ، زندانش باشد
و آزادی تبعیدگاهش
( دفتر چهارم ص ۲۱ )
فروغ نماینده زنی روشنفکر است که در برابر قراردادهای دست و پا گیر جامعه عصیان می کند و متعاقب آن ، به تنهایی محکوم می شود.

فروغ می گوید:

و این منم
زنی تنها
در آستانه ی فصلی سرد
(ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد)

غاده می گوید :

شاید من بیش از آنکه سزاوار است
زنی هستم که می خواهد :
به راستی زندگی را دریابد
( دفتر سوم ص ۱۸ )

• عصیان

سرکشی و ستیزه جویی هر دو شاعر در برابر قدرت غالب که زن را به پستو می راند از خصوصیات بارز روحی آن هاست.
فروغ می گوید :

من دلم می خواهد
که به طغیانی تسلیم شوم
من دلم می خواهد
که ببارم از آن ابر بزرگ
من دلم می خواهد که بگویم نه نه نه
( در غروبی ابدی )

غاده همین مفهوم را چنین بیان می کند :

من در جایگاه انکار ایستاده ام
در برابر کاسه ریگ های دور دست
میان « عدن » و « طنجه »
و اعلام می کنم « نه »
( دفتر اول ص ۲۹ )

• مرگ

هر دو شاعر در رابطه با مرگ خود شعر سروده اند .
فروغ می گوید:

بعد من ناگه به یک سو می روند
پرده های تیره ی دنیای من
چشم های ناشناس می خزند
روی کاغذها و دفترهای من
( بعدها )
غاده می گوید:

آنگاه که می میرم
درون این ورق را خوب جست و جو کن
به غرفه ی کلماتم برو
تا مرا در میان سطرها بیابی
( دفتر سوم ۷۱ )

• معشوق

فروغ و غاده هر دو به طبیعت جامعه شان آگاهند با این وجود صراحت بیان را برگزیده اند.
فروغ می گوید :

گویی بربری
در برق پرطراوت دندانهایش
مجذوب خون گرم شکاریست
( معشوق من )

غاده می گوید:

دوست دارم آزار دادن معصومت را که به من روا می داری ،
و دندان های نیشت را
که زشتی مکیدن خونم را
ادراک نمی کند
( دفتر چهارم ص ۲۶)

فروغ می گوید :

دیدم که بر سراسر من موج میزند
….
دیدم که در وزیدن دستانش
جسمیت وجودم
تحلیل میرود
( وصل)

غاده می گوید :
در میانه آتشدان تب
دیدم که جنون من با آتش تو مشتعل است
و انتظار من برای وزیدن بادهای
تو پایانی ندارد
( دفتر اول ص ۴۴ )
• دیدگاه انتقادی
دیدگاه موشکافانه ، حساس و انتقادی این دو شاعر به پیرامون خود از دیگر مختصه های شعری آنهاست.

فروغ می گوید:

و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمیست
که همچنان که ترا می بوسند
در ذهن خود طناب دار ترا می بافند
( ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد)
غاده می گوید :

به تبرها خیره می شوم
در حالی که در خواب بر گردنم راه می روند
از دشت غربتم ،
یاران دیروز را ندا می دهم ،
و با بیم گردنم را جست و جو می کنم
زیرا در کابوس من ،
دست های همین یاران است
که تبرها را برداشته است
( دفتر چهارم ص ۸۴ )
• تنهایی و بی اعتمادی
توجه فروغ به تنهایی با تلخی در بسیاری از اشعار او آشکار است.

فروغ می گوید:

روی خط کج و معوج سقف
چشم خود را دیدم
چون رطیلی سنگین
خشک می شد در کف ، در زردی ، در خفقان
داشتم با همه جنبش هایم
مثل آبی راکد
ته نشین می شدم آرام آرام
( دریافت)
این قطعه در مضمون ، شباهت عجیبی به این قطعه ی غاده دارد :

و چون با خود خلوت می کنم
چشمانی افسون شده می بینم
که از سقف به من خیره شده اند
و مرا به دیده ی حقارت و استخفاف می نگرند
( دفتر اول ص ۷۴ )
سرانجام آنکه فروغ فرخ زاد در میان فارسی زبانان ، به تراژدی مرگ فریادهای فروخورده ی زن در طول تاریخ محنت بار آن نقطه ی پایان گذاشت همان طور که غاده السّمان در میان عرب زبان ها با تلاش مداوم خود در این راه گام نهاده است.
——————-
٭برای اطلاع بیشتر رک « در کوچه های خاکی معصومیت » ، از نگارنده ، نشر چشمه ، چ ۸۵
٭ برای اطلاع بیشتر از اشعار غاده السّمان رک ترجمه های دکتر عبدالحسین فرزاد ، نشر چشمه

ابو حامد محمد غزالی – امام محمد غزالی

علی میرعطائی - اسفند ۱۳۸۹

بسیار کوتاه در مورد:
امام محمد غزالی

غزالی، دانشمندی به کمال بود و به اسلام و اشاعه آن عشق می ورزید، و راحت می توان گفت که در این مورد تعصب هم داشت.
او مخالف تعقل و خرد گردائی از سوی مسلمین بود و اطاعت مطلق را توصیه می کرد و برای تداوم و استحکام این نظر فلسفه را و بحث و فحص را نیز نفی می نمود. مشهور است که در این زمینه یعنی در باب اسلام ومسلمانی و وظایف و عملکرد مسلمانان کتابهای زیادی تالیف کرده است.
خودش در جائی نوشته است:
” من در باب علوم دینی هفتاد کتاب تالیف کرده ام ”
ولی در روایاتی غلو گونه این تعداد را بسی بیشتر می دانند.
غزالی از دانشمندانی است که به علت نوسانات فکری سالهای زیادی از عمر خود را به تناوب
معتکف بوده است
این دانشمند اسلام شناس، مسلمانی متحجر، خشک اندیش و متعصب بود الا در اواخر عمر که به ناگهان بر همه اندیشه های اسلام شناسی خود به دیده دیگری نگریست، وابستگی ها را رها کرد و به نحوی خود را از مردم دور نگهداشت و می توان گغت مخفی شد و به جامه ای ناشناس در آمد و خدمتکاری پیشه کرد.
روایت می کنند که روزی در محضر یکی از پیشوایان دینی بحث بر سر موضوعی بالا گرفت تا جائی که به پیشنهاد پیشوا قرار شد که کلید حل مشکل را در نوشته های امام محمد غزالی جستجو کنند.
ابو حامد محمد غزالی در محضر نخبه دانشمندان زمان خود به شاگردی رفت و بر داشته ها و آموخته های خود افزود….
او از همشهری مشهور و قدرتمند خود ” خواجه نظام الملک وزیر ملکشاه سلجوقی ” عنایت بسیار دید و به توصیه و حمایت او به مدرسه نظامیه بغداد که شهرتی به سزا داشت رفت .
در آنجا بود که تبدیل به مرشدی به سزا شد و در کلاسی که دایر کرده بود دانش پژوهان زیادی به دور او حلقه زدند. و همان زمان بود که به قطب نظر خواهی تبدیل شد و فتوا های زیادی را بخصوص در مسائل شرعی صادر کرد.

نکته قابل توجه در زندکی تقریبن همه دانشمندان آن زمان یکجا نماندن بوده است، و امام محمد غزالی هم در این مورد یک استثنا نبوده . او هم از توس به نیشابور و گرگان تا بغداد و شام و دمشق به دفعات رفت و برگشت داشته است

محمد غزالی فقط ۵۵ سال عمر کرد ” ۴۵۰ – ۵۰۵ هجری قمری ” و در حال اعتکاف بود که در گذشت ودر شهرتوس ” خراسان ” که زادگاه اونیز بوده به خاک سپرده می شود.

یک اظهار نظر جمع و جور و خلاصه

حامد کرمانی - اسفند ۱۳۸۹

حامد کرمانی ، با نوشته پر واکنش
آخرین دهه آزادی انسان ها،
که در شماره ۱۰۵ گذرگاه منتشر شد، خودش
را شناساند.
و در شماره ۱۱۰ ادامه ای در رابطه
با نوشته اول قلمی کرده بود. بنظر ما هر دوی
این نوشته قابل تامل اند.
اینک اظهار نظر بسیار خلاصه زیر را از ایشان
دریافت کرده ایم که به آگاهی رسانده می شود.
ضمن سپاس از تحلیل های اجتماعی – سیاسی ایشان
———————————————– گذرگاه

ضمن احترام عمیق به مبارزات مردم ” تونس ” و مردم جان به لب رسیده ” مصر” و ضمن داشتن آرزوی موفقیت برای آنها و دست یابی به آزادی همه جانبه. احساس می کنم که درست به سوی داستان انقلاب ایران پیش می روند و سر نخ اصلی دست همانائی است که پشت پرده سر نخ اصلی انقلاب ما را در دست داشتند…..و نهایت مقصود ایجاد حکومت هائی چون جمهوری اسلامی در تونس و مصر است. البرادعی هر گز یک دمکرات نبوده و نخواهد بود
و هدفی جز ایجاد حکومتی اسلامی ندارد.
متاسفانه همیشه شرایط را و جوّ و اتمسفر را به گونه ای می آرایند که هر کسی اشتباه می کند و دل خوش می دارد که دارد به حکومتی بر پایه خواسته مردم می رسد. به هوش باشیم که در نهایت آش دیگری دارد در دیگ مقصود پخته می شود. مگر اینکه مردم این دو کشور با تمام نیرو مواظب باشند….که مشکل است.
چرا دارند جهان را بسوی گسترش ایجاد حکومتهای دینی می کشانند و چرا بخصوص حکومتهای اسلامی را که تمره اولینش را دیده اند دنبال می کنند، سؤال بزرگ این جریان هاست. بدون شک همه اش برای مناقع مادی نیست. قصد می تواند عاری از مقاصد ” ژئو پلتیک ” نباشد.

انفجار های مشکوک

احمد طباطبایی - اسفند ۱۳۸۹

هفت سال پیش در بیست و نهم بهمن ماه بود که قطاری انباشته از مواد انفجاری در ایستگاهی خیام منفجر شد و بزرگترین تراژدی ریلی کشور را ثبت در تاریخ نمود. بیست کیلومتری نیشاپور بود که قطار دچار حادثه شد و در همان ابتدای کار جان سیصد نفر از هم وطنان کشورمان را گرفت و بیش از چهارصد و پنجاه نفر مجروح بر جای گذاشت.
مسئولین محلی تعداد تلفات و خسارات را خیلی بیشتر از این می دانند اما به خاطر ملاحظات امنیتی خبرها سانسور شد و واقعیت تلخ چنین فاجعه ای هرگز مورد مطالعه قرار نگرفت. مقامات امنیتی کشور در اظهاراتی سادلوحانه سعی کردند موضوع را خیلی تصادفی و غیر قابل پیش بینی توصیف کنند.
آنها مدعی شدند قطار حامل موادی از قبیل سولفور، پترول، اذوت، پشم و شیشه و مازوت بوده است اما آیا ترکیب چنین موادی می توانست قدرت انفجاری معادل ۱۸۰ تن، تی ان تی باشد؟ طبق گزارش فرمانداری نیشابور بیش از پنج روستای اطراف ایستگاه خیام به کلی نابود شده اند و قطعات و لوازم زندگی مردم تا بیش از ده کیلومتر به اطراف پراکنده شده است.
با مطالعه همین گزارشات سانسور شده در سطح جراید کشور می توان دریافت که انفجار حاصل از چیز دیگر ی بوده و ما یعنی مردم، نمی بایست از آن مطلع می شدیم. اما من متصورم با در نظر گرفتن سطح انفجار و محوطه مورد تخریب و وسعت تعداد جان باختگان و مجروحان می توان بر این باور بود که انفجار بر اثر حمل یک موشک نظامی بوده است.
سپاه پاسداران و فعالیتهای نظامی او در طی سالهای اخیر همیشه خطرات و تلفاتی داشته است که هرگز مردم از آن باخبر نشده اند و مسئولین هم جرعت اظهار نظر در این خصوص را نداشته اند. برای مثال بیشتر می توان به فاجعه هجده ماه گذشته اشاره کرد.
خوجیر مرکز ساخت موشکهای بالستیک به دلیل بی احتیاطی دچار حادثه شد و به گفته مسئولین فقط دو نفر از نیروهای موشکی سپاه کشته شدند. اما در این حادثه نظامی هم اخبار واقعی به گوش مردم نرسید و هرگز معلوم نشد به چه دلیل چنین فاجعه ای اتفاق افتاده و به واقع چند نفر کشته شده اند و تا چه اندازه از ذخائر موشکی سپاه مورد تخریب قرار گرفته.
از آنجایی که حزب الله لبنان یکی از مصرف کنندگان اصلی محصولات نظامی سپاه می باشد باید خاطر نشان کنم که این گروه نظامی همیشه در معرض خطر استفاده از این محصولات خواهد بود. سه سال پیش همین گروه مورد حمایت سپاه پاسداران در ایران برای تمرین نظامی مشترک مورد حادثه قرار گرفتند.
هزینه این تمرین نظامی مرگ سی نفر از نیروهای حزب الله بود. پانزده ماه گذشته حزب الله در انتقال موشکهای سبک ساخت ایران در کنار روستایی در حاشیه مرز سوریه دچار حادثه شدند و تمام موشکها و نیروهای محافظ کشته شدند.
اما در ایران خودمان مردم هدف خطرات جدی تری هستند. چهار ماه پیش در تمرین موشکی سپاه در تبریز یکی از موشکهای پرتاب شده از مسیر مورد نظر خارج شد و به شکل کور در جایی دیگر فرود آمد. این موشک خوش بختانه در محلی غیر مسکونی فرود آمد و هیچ گونه تلفات جانی در پی نداشت.
چنین حوادثی در خصوص کشوری که سعی دارد مخفیانه توانمدنی نظامی خود را افزایش دهد کاری است قابل فهم اما اشتباهات و بی توجهی در حفظ جان هم وطنان اساساً قابل قبول نیست و نمی توان نسبت با آن بی تفاوت بود. در خصوص یکی دیگر از همین اشتباهات باید به یک سال قبل برگردیم.
یک موشک تمام مسلح ساخت کره شمالی به دلالی بسیار احمقانه در مسیر مرکز شهر شلوغ تهران حمل شد و جان هزاران هم وطن را بی دلیل به خطر انداخت. چنین اشتباهاتی معلوم نیست چطور واقع می شود و چرا هیچ مسئولی در این رابطه مورد سئوال قرار نمی گیرد. مسئولین و رهبران سیاسی ایران هیچ گاه در این خصوص موضوعات مورد سئوال قرار نمی گیرند و اگر هم سئوالی به شکل اتفاقی مطرح شود پاسخ نخواهند گفت. به همین دلیل در حادثه معروف خرم آباد و انفجار مرکز تسلیحاتی خرم آباد نتوانستند سکوت کنند و به هر شکل به چنین ضعفی اعتراف شد.
وسعت انفجار و صدا و موج حاصل از آن مردم خرم آباد و شهرهای اطراف را با خبر کرد و بخش عمده ای از استان را لرزاند. چنین انفجاری در زیر کوه اتفاق افتاد و به طور حتم مخفی بودن چنین مراکزی موجب می شود تا خسارات کنترل شود اما در نهایت حادثه در همین مرکز موجب مرگ هجده نفر از نیروهای نظامی سپاه و زخمی شدند صدها نفر شد. البته این آماری است که حاکمیت سر تا پا دروغ و سانسور اعلام کرده.
روزنامه فیگارو مدعی شد این انفجار خرابکاری عمدی توسط نیروهای کماندو اسرائیلی بوده است اما حاکمیت ایران چنین ادعایی را رد کرد و پذیرفت تا خجالت بی احتیاطی را به جان بخرد و خود را اسیر دستگاه هوشمند امنیتی اسرایئل نداند.
به امید امنیت بیشتر برای هم وطنان ایرانی و مسئولیت پذیری بیتشر مسئولین امنیتی و نظامی کشور.

پانزدهم بهمن ماه هشتاد نه

همکاران نادیده

شورای نویسندگان - اسفند ۱۳۸۹

برای آگاهی دوستان، دیدیم این نکته مهم
مجددن بایستی یاد آوری شود

———————————————
ماهر چند روز، از دوستان نا شناخته و نا دیده خود، تعدادی ئی میل دریافت می کنیم که پاره ای از آنها، مطالب خواندنی و گاه تازه و قابل توجه و قابل انتشاری را همراه دارند، و شما خوانندگان عزیز کم و بیش با بعصی از آنها برخورد داشته و خوانده اید.
و ما از زبان آمار شاهد بوده ایم که استقبال هم کرده اید.
این نوشته ها را گاه زیر نام:
از یک دوست
از یک نامه
از یک ئی میل
دریافت کرده ایم
و….منتشر کرده ایم و از این پس نیز به همین نحو عمل خواهیم کرد.
اگر نام نمی بریم همراه با نامی نیستند.
بهر حال ما یک جورائی آنها را از همکاران خود می دانیم و سپاسگزار مهرشان هستیم.

من حسرت ایرانی بودن دارم

در يک ايميل آمده بود - اسفند ۱۳۸۹

من ایرانی نیستم چون نامم عربی ست
من ایرانی نیستم چون وقتی به دنیا آمدم در گوشم اذان عربی خواندند
من ایرانی نیستم چون روزی که به مدرسه رفتنم پدر و مادرم قرآن بالای سرم گرفتند و در مدرسه آیین محمد را به من آموختند نه پندار نیک و کردار نیک و گفتار نیک
من ایرانی نیستم چون وقتی ازدواج کردم به آیین عربها و با زبان عربی ازدواج کردم
من ایرانی نیستم چون هزار کیلومتر راه را طی میکنم تا به پابوس امام هشتم شیعیان و نواده پیامبر اعراب بروم اما کمی آنسوتر به آرامگاه فردوسی نمی روم
من ایرانی نیستم چون اعیاد فطر و قربان و غدیر و مبعث را تبریک می گویم و شادباش می شنوم اما نمی دانم جشن سده چه روزیست
من ایرانی نیستم چون دهه محرم سیاه می پوشم و با سر و روی گل آلوده عزادار خاندانی می شوم که سرزمینم را گرفتند , مردانش را کشتند و زنانش را به غنیمت بردند اما روز مرگ بابک خرمدین را نمی دانم
من ایرانی نیستم چون حرف که می زنم بیشتر به عربی می ماند تا فارسی
من ایرانی نیستم چون عربها پ ندارند و من می گویم فارسی نه پارسی
من ایرانی نیستم چون در کشوری به دنیا آمدم که روی پرچمش عربی نوشتند
من آرزوی ایرانی بودن هم ندارم چون آنقدر دست نیافتنی است که آرزویش هم نمی توان کرد
من حسرت ایرانی بودن دارم
من برای نبرد با تاریکی شمشیر نمیکشم.
چراغ می افروزم.
زرتشت

کلاه ها متفاوتند، این یکی از آنهاست

صفیه ناظر زاده - اسفند ۱۳۸۹

شنیده ایم یکبار دیگر قرار است جشنواره ” تیرگان ” در تابستان به تورونتو بیاید.
این می تواند خبر بهجت اثری باشد برای آنها ئی که هنوز کیسه هایشان از تیرگان قبلی مالامال است ” چون پول کمی نبود “….وبهمین سبب خیلی قبل از نشت این خبر ماموران و مسولان و شاخک داران در تدارک هستند.
گروهی حرفه ای که در هر آشی می توانند نخود باشند به کمک آماتور ها اسبشان را زین کرده اند، و می خواهند به ظاهر هم شده برایش شاخ و برگ بتراشند تا بتوانند به آنچه که می خواهند برسند. بهمانگونه که اسبشان را در میدان تیرگان قبلی دواندند. آدمهائی که تبحری باورنکردنی دارند در جا کردن خودشان و برداشتن لقمه های چرب و چیلی. آدمائی که تا دیروز کسی آنها را نمی شناخته و ناگهان چون قارچ سبز می شوند و عده ای پا منبری هم جنجال راه می اندازند که مدت هاست، جناب آقای…..یا سرکار خانم….. برای کار های فرهنگی پیش قدم بوده اند و ما توجه نداشته ایم و حالا بر همه منت گذاشته و به میدان آمده اند….و با مصاحبه های رنگا رنگ آنها را حقته می کنند.

در تیرگان قبلی که در سال ۲۰۰۸ در تورونتو بر گزار شد، گردانندگان خود اعلام کردند که ششصد میلیون دلار هزینه شده است و این نه رقمی است که جز” پترو دلار” بتواند تنگش را بکشد. واگر پرداخت کننده این هزینه باور نکردنی این منبع باشد روشن می شود که ” پدر خوانده ” اصلی تیرگان کیست و گردانندگان در رکاب کدام سوارند.
این هم یکی از همان کلاه های رنگا رنگی است که در شماره قبلی گذرگاه همکارم به آن ها اشاره کرده بود ….می بینید بیچاره ملا ” مردم ” حق داشته، این رنگا رنگی هر کسی را فریب می دهد.

دو نظر در مورد فروغ فرخزاد

شورای نویسندگان - اسفند ۱۳۸۹

سایت دیدگاه در شماره فوریه خود قسمتی از اوراقش را به یاد نامه ای از:
فروغ فرخزاد
اخصاص داده است.
بیاد این بانوی ارجمند شعر پارسی ما دو نوشته از بسیار نوشته های این رسانه را در مورد فروغ
در این شماره گذرگاه باز نشر می دهیم:

از فروغ همیشه فروزند می گویم
نوشته
محمود صفریان
و
راهی که فروغ گشود
اثر
نسرین مدنی
لطفن به صفحات مربوطه مراجعه کنید

از فروغ همیشه فروزنده می گویم

محمود صفریان - اسفند ۱۳۸۹

….حیاط خانه ما
در انتظار بارش یک ابر ناشناس
خمیازه می کشد
و حوض خانه ی ما خالی است
ستاره های کوچک بی تجربه
از ارتفاع درختان به خاک می افتند
و از میان پنجره های پریده رنگ ِ
خانه ماهی ها
شب ها، صدای سرفه می آید
حیاط خانه ما تنهاست …

بی تردید فروغ شهاب درخشانی بود در آسمان تاریک شاعران زن سر زمین ما،
خوش درخشید، و آنگاه که می رفت تا هر چه بیشتر اوج بگیرد ، چون گلی معطر و خوشرنگ از شاخه ی بالنده زندگی چیده شد و شعر پارسی را به سوگ نشاند.

فروغ در زمستان زاده شد ” دیماه ” و در زمستان نیز با مرگی بسیار زود رس ما را تنها گذاشت ” بهمن ماه ” اما حاصل این دو زمستان گرمای لذت بخش سروده هایش است که بر جای مانده است.

فروغ زود ازدواج کرد ” در شانزده سالگی “، زود بچه دارشد ” در هیجده سالگی ” و زود رفت ” در سی و دو سالگی ” اما ماندنی ترین سروده های ناب را بر پیشانی ادبیات ما مُهر زد.

فروع دفتر ” اسیر ” را در هیجده سالگی منتشر کرد، که در خود دارد سروده های اولیه او را.
و به گمان من حتا با نام این کتاب فریاد در قفس بودن را به گوش همه می رساند و می گوید که ما زنان شاعر ” اسیر ” تابو ها و محیط خفقان آور مرد سالار هستیم.

تو را می خواهم و دانم که هرگز
به کام دل در آغوشت نگیرم
تو ئی آن آسمان صاف و روشن
من این کنج قفس مرغی اسیرم “

به دنبال فریاد اسارت است که از ” دیوار” می گوید، ومی گوید و پرده می درد و چوب تکفیر تاریک اندیشان را تحمل می کند و عاقبت کارش به ” عصیان ” کشیده می شود
از لذت گناه می گوید و از جای مهر تزویر بر پیشان سالوسان….و به هزارتهمت تن می دهد و از پای نمی نشیند…. و پرچمی را به اهتزاز در می آورد برای رهائی و خلاصی از تابو هائی که دست و پای بخصوص زنان شاعر را در پوست گردو نشانده است.

فروغ پس از آشنائی با مرد دلخواهش متحول می شود، و تولدی دیگر می یابد، از یاس فاصله می گیرد و شکوه عشق را تجربه می کند.

نگاه کن که غم درون دیده ام
چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه
سایه سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب می شود

….. ”
این سروه زیبا را که ازتاثیر شکوه عشق می گوید، زنده یاد ” جهان ” با صدای گرم و دلنشینش خواند است

دفتر کم شعر ِ ” ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد ” پس از مرگ او منتشر شد.

اگر فروغ پس از یافتن عشق دلخواهش تولدی دیگر می یابد و سروده های دلنشینی هم از آن بیاد گار می گذارد، که شعر ” آفتاب می شود ” نمونه ای از آن است، چه می شود که آن فصل گرم
به چنان سردی می گراید که می خواهد همه به آن ایمان بیاورند.
کاش می ماند و این دفتر را کامل، و خودش منتشرش می کرد. شاید که با گفتگو هائی از این راز پرده برداری می شد. هرچه هست در این کتاب فروغ، دیگری را شاهدیم:

و این منم
زنی تنها
در آستانه فصلی سرد
در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین
و یأس ساده و غمناک آسمان
و ناتوانی این دستهای سیمانی
زمان گذشت
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
چهار بار نواخت…..”

ساعتی که تصادف کرد

سروده های فروغ، راحت در دهان می چرخد، راحت بر ذهن و ضمیر می نشیند و خواننده
تکلیفش با آنها روشن است و همراه با سراینده عمق تک تک واژه ها را در می یابد، هضم می کند و لذت می برد.

ماندگار شدن کار ساده ای نیست ولی فروغ فرخزاد ماندگار شد و نامش همراه با شعرهایش در تاریخ ادبیات کشورمان جائی والا یافت

ولی افسوس که این پدیده استثنائی بسیار زود از میانمان رفت و در گورستان ظهیرالدوله در کنار سایر بزرگان شعر پارسی جای گرفت.
—————————————–

عزیزانی که گذرگاه را نپسندیده اند

شورای نویسندگان - اسفند ۱۳۸۹

همانطور که در جریان هستید، از شماره پیش، برای اینکه بدانیم ” گذرگاهی ” که اینک صدو دوازدهین ماه بودنش فرا رسیده است، کجا ایستاده است، پرسشهای اندکی را مطرح کردیم. کاری که در این شماره نیز ادامه داده ایم. چون از همه آنهائی که در هر شماره به آن مراجعه می کنند و خوشبختانه کم هم نیستند، تعداد بسیار اندکی به این تقاضا پاسخ داده اند. چرایش را نمی دانیم، در حالیکه پرسشنامه ای ساده، معمولی، مختصرو کوتاه است که به واقع در کمتر از دو دقیقه می توان آن را ” تیک ” زد و دکمه ارسال را فشار داد.
می خواهیم بدانیم گذرگاهی که ۱۱۲ ماه است بی وقفه در اول هر ماه به در خانه شما سر انگشت زده است و در مسیر تداوم بودنش، از رسانه ای با صفحاتی اندک و همکارانی محدود به گذرگاهی با حد اقل صد صفحه در هر ماه، و همکارانی فرهیخته تبدیل شده است و اینک برای خودش جُنگی ست با مطالب متنوع، چند مرده حلاج است.

پرسیده شده است که در مجموع چنین رسانه ای، بنظر شما بطور بسیار ساده:
خوب – متوسط و یا بد است
و روی صحبت ما اینک با نازنین هائی است که مورد ” بد ” را ” تیک ” زده اند، به اینکه چند نفرند یا نسبت آنها به سایر عزیزان چند در صد است، کاری نداریم. آنچه برای ما مهم است و خواهش ما را نیز به دنبال دارد این است که می خواهیم نظر آنها را برای این بدی بدانیم تا گام در راه اصلاح بر داریم.
ما به حسن نیت آنها اعتقاد داریم و بر پایه همین اعتقاد است که امید واریم از ابراز نظر خود دریغ نکنند….

کره شمالی! جهنم سرخ….و

اسفند ۱۳۸۹

نوشته زیر را وسیله ئی میل دریافت کرده ایم
خواندنش با اینکه نمی دانیم تا چه درصدی
صحت دارد، برای عبرت بد نیست

——————————————

کره شمالی و کوبا تنها نقاطی از جهان هستند که همچنان آلوده به کمونیسم یا همان طاعون سرخ قرن بیستم باقی مانده اند . کوبا به واسطه نزدیکی اش به آمریکا و روابط خارجی اش با بسیاری از کشورهای دنیا ، سرزمین نسبتا شناخته شده ای هست . اما بسیاری از مردم دنیا از وقایع و حقایق درون کره شمالی که با سیستمی استالینی اداره میشود ، خبر چندانی ندارند .

رهبر کنونی کره شمالی کیم چونگ ایل هست . پدر وی هم رهبر سابق این کشور بود و کیم ایل سونگ نام داشت . البته مردم بدبخت کره شمالی رهبر حکومتشان را (معاون رهبر) می نامند چرا که به فرمودهء مقامات آن کشور ، کیم ایل سونگ نمرده است بلکه به خورشید پیوسته و هر روز جهان را گرم و روشن می کند . در نتیجه مقام رهبری ایشان محفوظ است . در کره شمالی تنها کسی که حق فکر کردن دارد رهبر حکومت است که فرماندهء بزرگ نامیده میشود . وقتی فرماندهء بزرگ دربارهء مسئله ای حرفی زد دیگر هیچکس حق ندارد در آن زمینه اظهار نظر کند .

از نظر حکومت کمونیستی آن کشور ، مردم کره شمالی و حتی مدیران و مقامات آن کشور وظیفه ای جز کشف حقیقت در افکار و سخنان رهبر نظام کمونیستی را ندارند . چندی پیش رهبر حکومت کره شمالی ( کیم چونگ ایل ) در حال بازدید از جایی به خانمی که کت و دامن پوشیده بود گفته بود شما در لباس سنتی کره ای زیباتر به نظر می رسید .. همان شب تلویزیون کره شمالی با قطع برنامه های عادی اش اعلام کرد از این لحظه به بعد همهء زنان شاغل در کشورمان موظف هستند که با لباس سنتی کره ای از خانه هایشان خارج شوند تا جهان زیباتر شود!

کره شمالی طبیعت بسیار زیبایی دارد و دارای تنوع آب و هوایی شگفت انگیزی است اما مردم این کشور حق خروج از روستا ها یا شهرهایشان را ندارند . در واقع همه در همان جایی که زندگی می کنند زندانی هستند . برای رفتن از روستایی به روستایی دیگر و یا شهری به شهر دیگر باید از حکومت اجازه بگیرند .

در کره شمالی کسی حق انتخاب همسر و ازدواج را ندارد ، مگر با موافقت وزارت اطلاعات و امنیت آن کشور . یعنی دختر و پسری که عاشق هم شده اند باید گزارش کاملی از نحوهء عاشق شدنشان ، دلیل عاشق شدنشان ، میزان علاقه و احساسی که نسبت به یکدیگر دارند و خیلی چیزهای دیگری را در چندین صفحه بنویسند و تحویل مقامات امنیتی بدهند تا نوبت مصاحبه شان شود . قبل از مصاحبه ، سیستمهای امنیتی و نظامی کره شمالی هفت نسل پشت و جد و آباد دختر و پسر را بررسی می کنند و نهایتا اگر مورد مشکوکی دیده نشد ، برای ازدواج آن دختر و پسر جوان مجوز صادر می کنند.

مردم کره شمالی همیشه فقیر و قحطی زده هستند و سالیانه چندین هزار نفر از آنها به دلیل گرسنگی می میرند .

دولت کره شمالی معمولا کمکهای غذایی خارجی را نمی پذیرد چرا که معتقد است این غذا ها ممکن است روی افکار مردم اثرات نامطلوب بگذارد و باعث تهاجم فرهنگی علیه نظام کمونیستی شود .

سفر مردم کره شمالی به خارج از کشور مطلقا ممنوع است و هر کس مایل به دیدن خارج باشد به عنوان یک ضد انقلاب و عامل دشمن دستگیر می شود . حتی تلفن زدن به خارج از کشور هم می تواند منجر به تیرباران شخص تلفن کننده شود .

سفر خارجی ها نیز به داخل کره شمالی مطلقا ممنوع هست ، بجز کمونیستها و سوسیالیستهای ضد آمریکایی که از برخی از کشورهای دنیا به شکل گروهی و به صورت تورهای همبستگی! و برای شرکت در جشنهای دولتی به این کشور سفر می کنند . به ازای هر توریست هم یک نفر برای مراقبت و بطور شبانه روزی در کنارش هست تا مبادا با کسی حرفی بزند .

در کره شمالی حتی خواب دیدن مردم هم کنترل میشود و دانش آموزان موظف هستند آخرین خوابهای سیاسی خود و والدینشان را به نمایندهء وزارت اطلاعات و امنیت در کلاسشان! گزارش کنند .

انتشار هر نوع خبر ناخوشایند سیاسی ، اجتماعی ، اقتصادی و غیره که مربوط به کره شمالی باشد ممنوع است . هر گونه انتقاد از نظام کمونیستی و مقامات آن نیز جرم تلقی میشود . دوازده روزنامه در این کشور منتشر می شوند اما خبرنگار ندارند! این روزنامه ها موظف هستند که هر روز خبرهایی که از وزارت اطلاعات و امنیت دریافت می کنند را عینا منتشر کننند . فقط برخی از مقالات آنها با هم فرق می کند .

پخش و نمایش هر نوع فیلم و حتی کارتون خارجی در تلوزیون کره شمالی مطلقا ممنوع است . پدیدهء اینترنت در کره شمالی وجود ندارد و داشتن رادیوهایی که قادر به دریافت امواج خارجی باشند و یا گیرنده های تلوزیونهای ماهواره ای و دستگاه فاکس جرم است . حتی موبایل و دوربین فیلمبرداری نیز جزو ابزار جاسوسی برای دشمن محسوب میشوند و دارنده اش می تواند با مجازات تیرباران در ملاء عام روبرو شود .

کمونیستهایی هم که به عنوان مهمان دولت کره شمالی و به منظور شرکت در جشنهای دولتی به آن کشور سفر می کنند باید به محض ورود ، دوربین فیلمبرداری و موبایل خود را تحویل بدهند و در وقت خروج از آن کشور تحویل بگیرند . حرف زدن با اتباع کره شمالی برای خارجی ها مطلقا ممنوع است و حتی اگر قیمت کالایی را هم بخواهند بپرسند این کار را باید از طریق فردی که مراقب توریست است و او را قدم به قدم همراهی می کند ، پرسیده شود .

مردم کره شمالی هیچ خبری از دنیای بیرون از کشورشان ندارند و تاکنون هیچ فیلم خارجی را در تلوزیونشان یا سینماهایشان ندیده اند . آنها نمی دانند که واقعا در دنیا چه می گذرد؟

چند سال پیش در دانشگاه پیونگ یانگ کره شمالی فیلم اولیور توئیست که داستانش متعلق به دویست سال پیش است را برای دانشجویان نمایش داده بودند و گفته بودند حالا خودتان خیابانهای لندن را ببینید و قضاوت کنید که ما پیشرفته تریم یا اروپایی ها؟

مقامات کره شمالی می گویند تماشای فیلمهای خارجی و بخصوص فیلمهای آمریکایی باعث تهاجم فرهنگی دشمن می شود . اصولا مقامات کره شمالی به تمام دنیا ( بجز چین ، روسیه ، کوبا ، لیبی ، سوریه و ونزوئلا ) می گویند دشمن .

در کره شمالی آموزش و پرورش رایگان است اما نود درصد از مطالب کتابها در وصف مقام رهبری کره شمالی و پدرش و نیز دستاوردهای حکومت کمونیستی است . بهداشت و درمان هم رایگان است اما در بیمارستانهایش هیچ نوع دارو و امکاناتی وجود ندارد و بیماران صرفا برای مرگ و راحت شدن از دست زجر کشیدنهایشان به آنجا می روند . مردم کره شمالی به ظاهر در مسکن های رایگان زندگی می کنند اما خانه هایشان به سلول انفرادی بیشتر شبیه هستند تا منزل و مسکن یک انسان . هیچ کس حق داشتن ماشین شخصی را ندارد و هفتاد درصد مردم برای مسافرتهایشان از دوچرخه استفاده می کنند . همهء مردم کره شمالی موظف هستند که با یونیفرم رسمی از منزل خارج شوند و یا آنکه علامت خاصی را روی پیراهنهایشان نصب کنند تا به این ترتیب وزارت اطلاعات و امنیت کشورشان بداند چه کسانی و با چه شغلها و موقعیتهایی در حال عبور و مرور در کوچه ها و خیابانها هستند . در کره شمالی دو نوع پول رایج وجود دارد . یکی پولی که مردم آن کشور استفاده می کنند و یکی هم پولی که خارجی های مقیم آن کشور موظفند خرج کنند . سیستمهای امنیتی کره شمالی معتقدند که به این شکل می توان فهمید که چه کسی از دشمن و یا توریستهای خارجی پول گرفته یا با او معامله کرده است .

مردم کره شمالی موظف هستند که هر روز و قبل از شروع کار ابتدا در مقابل مجسمه های رهبر حکومتشان و پدر او تعظیم کنند و سپس به مدت ده دقیقه به سخنرانی های ضد آمریکایی رئیس یا مدیر یا معلمشان گوش کنند و بعد هم به مدت پنج دقیقه شعار مرگ بر آمریکا و مرگ بر دشمن بدهند و آنگاه کارشان یا درسشان را آغاز نمایند .

این برنامه پنجاه سال است که هر روز صبح در سراسر کره شمالی اجرا می شود . درآمد همهء مردم در کره شمالی یکسان است و هر نفر معادل ۴۸ هزارتومان در ماه حقوق می گیرد . ورزشکاران کره شمالی قبل از اعزام به خارج از کشور و حضور در مسابقات خارجی ، ابتدا در کلاسهای عقیدتی و سیاسی شرکت می کنند و بعد خانواده هایشان به گروگان گرفته میشوند تا فرزند ورزشکارشان به کره برگردد . اگر کسی برنگشت ، همهء عزیزانش را یکجا تیرباران می کنند . وقتی هم برگشت اجازهء دیدن هیچ کس را ندارد و برای مدتی طولانی توسط نیروهای اطلاعاتی و امنیتی کره شمالی بررسی میشود تا مشخص گردد که در چند روزی که در کشورش نبوده آیا مورد تهاجم فرهنگی دشمن قرار گرفته است یا نه؟

کشور کره شمالی تنها یک وبسایت دارد! من بعدا دربارهء این وبسایت و مطالبش (که به انگلیسی هم هستند) نکات جالبی را خواهم نوشت . مردم کره شمالی معتقد هستند که به دلیل اعتقادشان به کمونیسم و زندگی در یک کشور کمونیستی ، خوشبخت ترین انسانهای روی زمین هستند . از نظر عموم مردم بدبخت و مفلوک و بی خبر از دنیای کره شمالی مارکس و انگلس و لنین و استالین سازندگان تاریخ و تمدن بشری هستند . آنها تحت تاثیر بمبارانهای تبلیغاتی حکومتشان بر این باور هستند که رهبر سابقشان ( کیم ایل سونگ ) بعد از مرگش به خورشید پیوسته و کار خوبی هم البته کرده است اما اگر رهبری کنونی شان بمیرد نه تنها کره زمین بلکه منظومه شمسی نیز متلاشی خواهد شد! تنهاسایت کره شمالی که توسط وزارت اطلاعات و امنیت آن کشور اداره میشود صراحتا به زبان انگلیسی نوشته است که طبق کشف جدیدی که شده ، کیم ایل سونگ از همان ابتدا بخشی از خورشید بوده! وقتی کیم ایل سونگ مرد ، مرکز هواشناسی کره شمالی اعلام کرد به دلیل پیوستن رهبر بزرگ و بنیانگزار کبیر انقلاب کمونیستی کره شمالی به خورشید ، درجهء حرارت خورشید و طبیعتا گرمای جهان بطور ناگهانی بالا رفته است!

سازمان حفاظت محیط زیست کره شمالی نیز اعلام کرد گروهها و دسته های انبوه و بی شماری از پرندگان به طرز شگفت انگیزی برای بنیانگزار انقلاب شکوهمند کمونیستی ادای احترام کرده اند . در آن زمان روزنامهء اطلاعات چاپ تهران این خبرها را عینا و به نقل از خبرگزاری ها منتشر کرد .

کمونیستهای ایرانی که در نوع خود عجیب و غریب ترین کمونیستهای جهان محسوب میشوند با رحل اقامت افکندن در کشورهای اروپای غربی و نیز کانادا و آمریکا ، از بام تا شام علیه همین کشورهای غربی ، کانادا و آمریکا در وبسایتها و وبلاگها و فیس بوکهایش مطلب می نویسند اما حاضر نیستند برای یک شب در عمرشان هم که شده است این کشورهای غربی و پادشاهی اروپایی را ول کنند و بروند در کره شمالی یا کوبا زندگی کنند تا طعم زندگی در زیر سایهء یک حکومت کمونیست  و کمونیسم واقعی را بچشند

برتولت برشت

برتولت برشت - اسفند ۱۳۸۹

آن کس که حقیقت را نمیداند، نادان است

ولی آن کس که حقیقت رامیدانداما آنرا پنهان میکند، تبهکاراست

برتولت برشت

بهترین دین دنیا

لئوناردو باف - دالايى‌لاما - اسفند ۱۳۸۹

مکالمه‌اى بین لئوناردو باف و دالایى‌لاما
لئوناردو باف یک پژوهشگر دینى معروف در برزیل است. متن زیر، نوشته اوست:
در میزگردى که درباره «دین و آزادى» برپا شده بود و دالایى‌لاما هم در آن حضور داشت، من با کنجکاوى، و البته کمى بدجنسى، از او پرسیدم: عالى جناب، بهترین دین کدام است؟
خودم فکر کردم که او لابد خواهد گفت: «بودایى» یا «ادیان شرقى که خیلى قدیمى‌تر از مسیحیت هستند.»
دالایى‌لاما کمى درنگ کرد، لبخندى زد و به چشمان من خیره شد … و آنگاه گفت:
«بهترین دین، آن است که از شما آدم بهترى بسازد.»
من که از چنین پاسخ خردمندانه‌اى شرمنده شده بودم، پرسیدم:
آنچه مرا انسان بهترى مى‌سازد چیست؟
او پاسخ داد:

« هر چیز که شما را دل‌رحم‌تر، فهمیده‌تر، مستقل‌تر، بى‌طرف‌تر، بامحبت‌تر، انسان دوست‌تر، با مسئولیت‌تر و اخلاقى‌تر سازد.

دینى که این کار را براى شما بکند، بهترین دین است »

من لحظه‌اى ساکت ماندم و به حرف‌هاى خردمندانه او اندیشیدم. به نظر من پیامى که در پشت حرف‌هاى او قرار دارد چنین است:
دوست من! این که تو به چه دینى اعتقاد دارى و یا این که اصلاً به هیچ دینى اعتقاد ندارى، براى من اهمیت ندارد. آنچه براى من اهمیت دارد، رفتار تو در خانه، در خانواده، در محل کار، در جامعه و در کلّ جهان است.
به یاد داشته باش، عالم هستى بازتاب اعمال و افکار ماست.
قانون عمل و عکس‌العمل فقط منحصر به فیزیک نیست. در روابط انسانى هم صادق است.
اگر خوبى کنى، خوبى مى‌بینى
و اگر بدى کنى، بدى.
همیشه چیزهایى را به دست خواهى آورد که براى دیگران نیز همان‌ها را آرزو کنى.
شاد بودن، هدف نیست. یک انتخاب است.

«هیچ دینى بالاتر از حقیقت وجود ندارد.»

شوخ طبعی

دوچه وله - اسفند ۱۳۸۹

گویا دوزاری این رفقا خیلی دیر می فتد یا می خواهند که دیر بیفتد.

DW- WORLD.DE
Deutsche Welle

می گوید:
در سالهای اخیر مهمترین جایزه های مستقل ادبی در ایران
با مشکلات فراوانی روبرو بوده است.

امسال !!

مشکل دیگری بر آن افزوده شده است:

سانسور و تاخیر در صدور مجوز

عزیزان گل!
سانسور در کشور ما عمرش به درازنای تاریخ است و تاخیر در صدور مجوز نیز
عمر کوتاهی ندارد.
به راستی شما فکر می کنید که این دو از امسال به سایر مشکلات افزوده شده است؟
یا طبع شوخ شما است که دارد سر به سرمان می گذارد؟

یک خبر

یک خبر گزاری - اسفند ۱۳۸۹

نمایش فیلم زندگینامه آیت الله خمینی با عدم استقبال تماشاگران روبه رو شد

به نوشته یکی از خبرگزاریهای ایران، نمایش فیلم «فرزند صبح» درباره زندگی آیت‌الله خمینی، بنیانگذار انقلاب اسلامی، در روز دوشنبه در جشنواره فیلم فجر تهران با عدم استقبال تماشاگران روبه‌رو شد.بنا بر گزارش خبرگزاری ایسنا، پس از گذشت نیمی از اکران فیلم «فرزند صبح»، که در سومین روز از بیست و نهمین دوره جشنواره فیلم فجر به نمایش درآمد، تماشاگران سالن نمایش را ترک کردند.بهروز افخمی، نویسنده این فیلم نامه، اعلام کرده که کارگردانی این فیلم بر عهده او نبوده است.سرمایه‌گذار اصلی این فیلم، مؤسسه تنظیم و نشر آثار آیت‌الله خمینی است که تحت نظر حسن خمینی، نوه آیت الله خمینی، اداره می‌شود

مرحوم خروس چهل تاج …!!

از یک طنز پرداز - اسفند ۱۳۸۹

حکایت خروس چهل تاجم را قبلا گفته ام که نابهنگام میخواند و بابای خدابیامرزم شرط کرد اگر امشب باز هم نابجا بخواند کارد را با گلویش وصلت میدهد و من بیچاره شب تا صبح بیدار ماندم و تا خروسم نصف شب میخواست بخواند نوکش را میگرفتم که صدایش در نیاید که اگر میخواند با اولین قوقولی قوقو حکم مرگش را امضا میکرد…!!

فردایش بقال محل به دادم رسید و گفت :
ماتحت خروست را چرب کن تا دیگر نخواند …!!
میگفت :
خروس برای خواندن باد در سینه می اندازد و آن وقت میخواند و اگر ماتحتش چرب باشد موقع خواندن بادِ در سینه انداخته فِسّی از ماتحتش خالی میشود چون دیگر نمیتواند ماتحتش را  هم بکشد و باد را در سینه نگه دارد…!!

باسن خروس زیبایم را  چند شب وازلین مالیدم ,…. و دیگر طفلک خروسم نخواند…!!    بعد از چند شب دیگر یادم رفت که وازلین بمالم و خروسم هم یادش رفت که بخواند….یا که یادش بود اما از مرغها خجالت میکشید که مثل هر شب به جای نغمه زیبایی که از حنجره اش برمی امده باد باسنش را تحویل انها بدهد….!! خروسم مَلول شد…!! و….عاقبت خروس بیچاره از نخواندن مرد…!!

حالا حکایت یارانه ها، حکایت همان وازلین است…!! تا میخواهد صدایمان دراید ماتحتمان را با یارانه چرب میکنند…!! میترسم از ان روزی که دیگر ماتحت مارا چرب نکنند و ما هم یادمان برود که روزی میتوانستیم فریاد بزنیم …!! میترسم بمیریم از بی فریادی…!! مثل مرحوم خروس چهل تاجم که مرد…!!

یک شاخه شب بو

عباس صحرائی - اسفند ۱۳۸۹

برداشت از کتابی بهمین نام
—————————————-
” عکاسم. حدود بیست ساله. خیلی ها کارهایم را دیده اند. و خیلی از نشریات، دوستان، و نمایشگاه های داخلی و خارجی از آن ها استفاده کرده اند….و دل خودم بیشتر از هر کسی. سیاه سفید و رنگی کار کرده ام. عکس های قشنگی از گلها گرفته ام، گاه به قشنگی خودشان. یکی از آن ها را همراه دارم. نشانتان می دهم تا کارم را بهتر بشناسید. یک شاخه شب بو ست. ”
مرد، کیف کوچک سیاهرنگی را که زیر بغل داشت به دست گرفت، زیپ آن را به آرامی و با تردید باز کرد، دو انگشت را تو برد و داشت عکس را از لابلای کاغذ های دیگر بیرون می کشید…
” نمایشگاه های خارج؟….خارج هم رفتی؟…”
_ چندین بار، برای مدتی کوتاه، کارمند سابق …
” به اونا عکس می فروختی؟ ”
_ خیر! عکس هایم فروشی نیست، لذت می برم آن ها را تماشا کنند، در مجله ها یشان چاپ کنند، در نمایشگاه هایشان به تماشا بگذارند، در خانه هایشان….
” فروشی نیست؟ مگه هنوزم عکاسی می کنی؟ ”
مرد رگه ترسی را در طپش های قلبش حس کرد. برای کار دیگری آمده بود. می خواست افقی را که به تنگنای کدورت می رفت، سقفی را که به آرامی پائین می آمد،
و شمعی را که به خاموشی کشانده می شد، مانع شود، و نگذارد دریچه های نور و جلای زندگی و ذوقش بسته شود. آمده بود امیدش را نگهدارد. ابزار کارش را از تباهی نجات دهد.
تصادفی نه چندان دور دیدش را به سیاهی می کشاند. گفته بودند:
” داری کور می شوی ”
و این خبر، ترکی دلهره آور در بلور وجودش ایجاد کرده بود. و فریاد بی کسی در گوش هایش به صدا در آمده بود. تلاش هایش عبث، تقاضا هایش بی حاصل، و پاسخش:
” در همین جا قابل درمان است ”
که همچون قطره ای تیزاب در چشمانش چکانده شده بود. و حالا درمانده آمده بود تا در آخرین تلاش عاطفه را بیاری بگیرد. آخرین تیرش را همراه داشت.
عکس که وضوح شبنم ها را بر برگ های تر و تازه اش نشان می داد از کیف بیرون آمد و روی میز مامور گذاشته شد.
– بیشتر از این عکس ها می گرفتم.
مامور نیم نگاهی به عکس انداخت و بی هیچ ظرافتی با سر انگشتان از آب دهان خیس اش، برگ های پرونده را زیرو رو کرد.
“…با پول عکاسی که نمیشه خرج درمان در خارج را داد. از کجا می آوری؟ ”
– گفتم کارمند باز نشسته….
“…گفتی که اونا را نمی فروشی، پس از کجا می آوری؟ ”
– آنقدر دارم که چشمانم را نجات دهم. همه آنچه را دارم می فروشم. بدون چشم ، زندگی به چه درد می خورد.
” …رای دادن که در همین جا قابل درمانه ”
– ولی می دانم که در این جا درمان نمی شود….هر روز احساس تاریکی بیشتر می کنم، گفته اند در خارج امیدی هست…
” نمیشه، رای صادر شده ”
– رای آیه که نیست، می شود تغییرش داد. منظورم این است که تجدیدنظر بشود. آخر من با چشمانم عکس می گیرم.
مامور سرش را بلند کرد و نگاه خیره اش را به صورت مرد کوفت..
مرد، بی خود در این چهره پنهان دنبال چیزی می گشت. کمترین رد پائی دیده نمی شد. بن بست کامل!
” دروغگو! ”
مرد احساس کرد دارد فرو می رود،…نفهمید چرا دروغگو!
” تو با چشمانی عکس می گیری؟ ”
مرد فهمید!
– نه قربان، با دوربین عکاسی. اما این چشمانم هستند که انتخاب می کنند، دوربین را هدایت می کنند، و سوژه را…
” می خواهی بروی خارج برای معالجه، که بتوانی به عکاسی ادامه بدهی؟….عجب آدم هائی پیدا می شن!…”
مرد سردش شد و لرزش خفیفی را از سر گذراند. نگاهش را از مامور بر داشت.
– شما این اعتراض را روی پرونده ام بگذارید، در وافع اعتراض نیست، توضیح بیشتر است. شاید تجدید نظر بشود، شاید کمیسیون بعدی کاری بکند، شاید….داشت فکر می کرد که …
شاید چی…؟
” این فرم را پر کن ”
عکس روی میز همراه فرم در دستش قرار گرفت.
مامور، همه چیز را رد کرده بود:
مرد، عکس، چشمانش، و تقاضای تجدید نظرش را…
با تشکر فرم را گرفت، آمد پر کند، چیز تازه ای در آن نیافت. بیش از دو، سه، فرم از این دست را در پرونده داشت.
– این فرم را قبلن پر کرده ام.
با اطمینان بیشتر صحبت کرد.
” پس دیگه چه می خوای؟ ”
– دارم کور می شوم، متوجه نیستید چه می گویم؟ کور!…..می خواهم تا دیر نشده، خودم را به جائی برسانم… اصلن پرونده ام را نخوانده اند و جواب داده اند.
داشت برای دیگران حرف می زد. توجهی به مامور نداشت. صدایش بی لرزش بلند بود. حالت همدرد خواهی داشت…. و در تلاشی بی حاصل، نگاهش را روی سایر مراجعین انداخت. ولی آن ها در صندلیهای خود نبودند! بیشتر نگران خود بودند تا او، و دلشان می خواست کوتاه بیاید و جوّ را به زیان آنها خراب نکند…
و مرد، مامور را نزدیکتر یافت…
– تقاضائی نوشته ام تا مجددن وضعم را بررسی کنند، پرونده ام را به جریان بیاندازند، در کمیسیونی دیگر مطرح کنند. خواهش کرده ام اگر اعتقاد دارند که در اینجا قابل درمان است، آن ” اینجا! ” را به من نشان بدهند. مرا راهنمائی کنند. دستم را در دستشان بگذارند. و اگر نیست، چشمانم را فدا نکنند.
و ساکت ایستاد. تمام این مدت را ایستاده بود.
” تقاضایت کجاست؟ ”
با خوشحالی، کاغذی را از کیف بیرون آورد، عکس را به آن سنجاق کرد و روی میز جلو او گذاشت.
مامور عکس را جدا کرد، نگاه دیگری از آن گذراند، و در حالیکه سرش را تکان می داد، آن را به دو نیم کرد.
خیسی اشکی نریخته دید مرد را کمتر کرد.
مامور، بی تفاوت اوراق را جمع و جور کرد، در پرونده خاکی رنگی قرار داد، پرونده را بست، تقاضای مرد را روی آن سنجاق کرد و به گوشه میزش انداخت. روی تکه ای کاغذ شماره ای را نوشت و به دست او داد، و قبل از آنکه مرد فرصت پرسش بیابد، تکلیفش را روشن کرد:
” دیگر اینجا نیا، با این شماره تماس بگیر، خبرت می کنیم. ”
و با بی حوصلگی، و حالتی که یعنی، خیلی خسته ام و نمی دانم با این مردم زبان نفهم چه کنم، رویش را بطرف مراجعه کننده دیگری چرخاند.
مرد، پس از توقفی کوتاه و بی حاصل، آرام به پشت میز، همان جائی که مامور نشسته بود رفت و از درون سطل کنار میز، عکس دو نکه شده را بر داشت و بی توجه به
نگاههای کنجکاو مامور و تعدادی از مراجعین آن را در کیف گذاشت.
– شاید شب بو ، دوست ندارد. می خواستم اعصا کمیسیون متوجه بشوند. شاید دقت بیشتری بکنند.
” شاید دقت بیشتری بکنند ” را برای خودش گفت. هیچکس متوجه نشد. و احتمالن همه حرف های آخرش را…
مامور، با دیگری کلنجار را شروع کرده بود.
گام هایش باز نمی شدند، و مثل دو کنده سنگین تکان نمی خوردند. رغبت به خروج نداشتند. حرف های مامور مثل پتک به سرش کوبیده شده بود:
” دیگر اینجا نیا! ”
به سختی پاها را روی زمین کشاند و از اتاق خارج شد.
” با این شماره تماس بگیر ”
حضورش کاری نکرده بود.
” خبرت می کنیم ”
باخته بود.
مغبون، راهروی منتهی به پله های کمیسیون پزشکی را گرفت و سرازیر شد.
– بعضی ها، همه چیزشان را داده اند. شاید سهم من این دو چشم باشد. چاره ای نیست، باید پرداخت….همه مان بدهکاریم.

معبر

نسرین مدنی - اسفند ۱۳۸۹

.. ای دوست،ای برادر،ای هم خون
وقتی به ماه رسیدی
تاریخ قتل عام گل ها را بنویس
فروغ
——————————–

نمی خواستم امعا واحشای من معبر را باز کند. نمی خواستم.
به تمام عضوهایم که او را دوست داشت فکر کردم.

فرمانده با تفنگش می زد به پشت بروبچه ها و آنها هم بی آنکه چاره ای داشته باشند گوسفندان وار، از توی سیم های خاردار رد می شدند و بُم…..
گاهی صدای ناله ای ، فریادی پشت بندش بود وبیشتر اوقات سکوت، سکوت.

سکوت برای ما یک معنا بیشتر نداشت.

تا وسط های صف که بروبچه ها بروند حتما معبر باز می شود.من نزدیک به آخر صفم .هیچ وقت تا این حد از آخر صف بودن خوشحال نبوده ام. یادش که می افتم کلاس اول چه ابلهانه دعوایمان می شد که نفر اول ِ صف باشیم، خنده ام می گیرد.اینجا هر چه آخر باشی بهتر است، دیرتر راهی سلاخ خانه می شوی.
نمی خواستم چشم هایم بترکد. چشم هایی که جمال ” آهو ” را می بیند وقتی لباس خوابش را در می آورم. او لب و دندان و دماغ و گوشم را مثل بقیه ی اعضایم دوست دارد. گاهی نوک دماغ و لاله گوشم را می گزید. نمی خواهم بی دماغ و بی گوش باشم.
وقتی کار دلم از کار گذشت و او هم دوستم داشت، آخر آنها نباید دلبسته مردها می شدند وقتی به مردهای دیگر جسم شان را عرضه نمی کردند آن وقت اقدس سیاه کارو کاسبی اش کساد می شد و دیده بودم که چطور دخترهای اتاق بغلی را گیس می کشید و می انداخت شان تو انبار بی آب وغذا، از او پرسیدم تا حالا هیچ وقت نخواستی فرار کنی؟
نگاهش را از نگاهم گرفت و گفت: چرا ، چند بار این کار را کردم . آخرین بار دو روز قبل از اولین بار آمدن تو به اینجا بود.
– حالا چه؟ دیگرنمی خواهی فرار کنی؟
– نه.
– چرا؟
– چون تو می آیی اینجا.

مردهایی که پول می ریختند پای دخترها حق داشتند تا کله سحر بمانند ولی آنها که فقط برای فرار از تکرار و تنوع در حال کردن، می خواستند آب کمرشان را خالی کنند و دوباره با عجله بروند بغل زن خود، کمتر می ماندند و پول کمتری می دادند.
گاهی پیش می آمد آهو تو یک شب پنج بار لباس خوابش را در آورد.

برای اینکه پول خوبی به اقدس سیاه بدهم مکانیکی جوابگو نبود. دوستم زیر پایم نشست و مدام گفت بیا برو بسیجی شو. تسهیلات دارد .امکانات دارد. لااقل خرجی مادرت را در می آوری.
– اگر بفرستنم جنگ چه؟
هربار که این را می پرسیدم پوزخند می زد و می گفت: این جنگ آنقدر فدایی دارد که تو به حساب نمی آیی .تازه فکر کردی با این همه جوان و نیرو که اینها دارند می آیند تو را بفرستند جنگ؟ تو تو همین تهران تو همین مولوی می مانی ، جنگ رفتن که اجباری نیست. گیرم چند بار با گشتی ها بفرستنت این ور آن ور به پسرها که آستین کوتاه پوشیده اند و زن ها که ماتیک زده تذکر بدهی.
فرستادن من به جنگ مثل گذشتن از این معبر اختیاری نبود و نیست.
دوست ندارم شکمم خمپاره بخورد و رودهایم بریزد زمین . آخر با آهو کباب ها و ریحان ها را توی نان سنگک می پیچیدیم و لقمه ها را تو دهان هم می گذاشتیم و لبی تر می کردیم.

روزی که گذاشتم ریشم در آید، موهایم را یک وری کردم و دگمه یقه ام را بستم و پیراهنم را از شلوارم بیرون آوردم و رفتم مسجد محل اسمم را بنویسم وعده دادند که ما را اعزام نمی کنند.
دوست ندارم دست هایم ترکش بخورد، دست هایم موها و تن و بدن آهو را ناز می کند.

– دست هایت را دوست دارم.
– چرا؟
– مثل مال ِ مردهای دیگر نیست. آنها چنگ می اندازند. دست شان مثل پنجه گرگ است.

دستم را می گیرد و می گذارد روی پستانش و می گوید :
– آنقدر فشار می دهند که نفسم بند می آید. تو خوبی . او از همه بدتر است.
آن وقت دست و انگشت هایم را ماچ می کرد گاهی آنقدر زیاد که خوابش می برد، وقتی انگشتی یا دستم چسبیده به لبش بود.

گاهی او را می دیدم که از اتاق آهو بیرون می آمد.
اقدس سیاه از وقتی او آمده بود با من سر سنگین شد. آخر سبیلش را خوب چرب می کرد این خر پول ِ بازاری ِ شکم گنده با آن تسبیح عقیق اش.

– باز هم که تو چشم هایت پر ِ بارونه.
– بیا پفکت را نمی خواهی.
همیشه پفک را از دستم می قاپید .چشمش برق می زد و تا آخرش یکی تو دهان من یکی تو دهان خودش می گذاشت.
وقتی خر پول ِ شکم گنده می رفت، لباس خوابش را در نمی آورد یک بار آن را بعد از رفتن او بالا دادم روی رانش پر از کبودی بود.

نه ، مثل اینکه معبر باز شدنی نیست.
فرمانده تفنگش را به پشتم زد:
– یا علی بگو برو.
از جایم تکان نخوردم.
– گفت برو.
به سختی توانستم بگویم نمی روم.
– می روی بهشت؟
بهشت من اینجاست. کجا بروم؟
عصبانی با دهانی که کف کرده بود، تفنگش را گذاشت روی شقیقه ام.
– می روی یا یک دانه تو مغزت خالی کنم. اینطور روحیه بقیه را هم خراب می کنی.
فرمانده اگر چشم داشت می دید که جوان تر از من که پشت سرم بودند گریه می کردند.
فرمانده اگر گوش داشت می شنید که از من جوان تر ها، مادرشان را صدا می کنند یا اسم دختری را.

هُلم داد .رفتم به طرف دود و گرد و خاک غلیظ.

– تو چرا ؟ تو چرا؟ چرا این حاجی بی شرف نرود جنگ که عمرش را کرده است؟ چرا تو؟
چشم هایش پر ِ باران بود.
– می روم از نامو سم ، از تو، دفاع کنم.
تو اگرمی خواهی از ناموست دفاع کنی، بیا همین جا دفاع کن. دشمن من همین جاست. تو این خانه. با این اتاق های نمور. تو این دوشک، با لک های زرد و قهوه ای. اینها وقتی می آیند تکه پاره ام بکنند آن وقت تو کجایی؟
اولین بار بود که فکر کردم از من و از همه مردها بزرگ تر است.

سکوت. سکوت. سکوت. سکوت. سکوت.
فرمانده آمد بالای سرم. به بی سیم چی گفت:
یک تیر بزن و خلاصش کن.
خواستم بگویم نه ، نه، نه به پیشانی ام نه به قلبم تیر بزن. بگذار کم کم ساکت شوم. تو مغزم آهو بود اگر تیرش می زد، تکه هایش روی این خاکریز پخش می شد و تو این دود و گرما می خشکید. تو قلبم نه، خانه آهو است. خرابش نکن. بی خانه می شود.

نتوانستم .نتوانستم، سردی تفنگ روی پیشانی ام است. لب ترک خورده ام باز می شود:

آهو

٭٭٭٭٭

فرمانده پرسید آخرین حرفی که زد چه بود؟
بی سیم چی گفت: قربان گفت یا مهدی.
فرمانده رو به بی سیم چی گرد و گفت: آدم به این جوان ها حسرت می خورد . کاش من جای آنها شهید می شدم.

٭٭٭٭٭

فرمانده جام شهادت را سر نکشید اما وقتی می آید مرخصی برای رفتن به خانه اقدس سیاه با آن در چوبی و کلون پشت آن ، معبرها را پشت سر می گذارد.

پرواز

کتایون مقدم - اسفند ۱۳۸۹

مهماندار به زن که سعی می کرد ساکش را در محفظه بالای سرش جا بدهد، لبخند زد:
“جا می شه، تازه بار شما نسبت به بقیه کمه.”
زن به چشمهای سبز او نگاه کرد و سعی کرد که جواب بدهد یا لااقل لبخندی بزند، نتوانست. حالت صورتش را نمی توانست به این سادگی عوض کند. چشمها هنوز از گریه و بی خوابی شب پیش متورم بودند. کیف بالاخره جاگیر شد و زن سر جایش نشست. بالش کوچک زرد را که پشت سرش جابه جا می کرد، آرزو کرد چند ساعتی خوابش ببرد. به سمت چپش نگاه کرد. بین او و مرد اخمویی که آن سر ردیف نشسته بود، دو تا صندلی خالی فاصله بود . مسافرها از بین ردیفها رد می شدند و زن خدا خدا می کرد که هیچ کدامشان صندلیهای خالی را پر نکند تا جای خواب او راحت باشد. هواپیما که بلند شد، نفس راحتی کشید. هر دو صندلی خالی مانده بودند. می توانست قرص بخورد و تا خود مقصد چشم باز نکند. همین که صبحانه از گلویش پایین رفت، دست کرد توی کیفش و دنبال آرام بخش گشت. تا کیفش را زیر و رو کند، مرد اخموی آن سر ردیف، بالشش را گذاشته بود روی صندلی کنار زن و پتوی سرمه ای آرم دار را دور خودش پیچیده بود و چشمها را بسته بود، انگار هزار سال است همان جا خوابیده. زن به مرد نگاه می کرد که موهای نقره ای خوش حالت داشت و صندلیهایی را که او برایشان نقشه کشیده بود، بدون دردسر اشغال کرده بود. گلویش گرفت. بچه که بود، وقتی دربازیها می باخت یا عقب می ماند، گلویش همینطور می گرفت. قرص را بدون آب قورت داد و فکر کرد که چه اندازه از مسافرت بیزار است؛ آن قدر که احساس تهوع می کند. یادش افتاد که تا چند وقت پیش هر حال تهوعی مساوی بود با هراس از حاملگی. حالا از این هراسها خبری نبود و این بی هراسی به جای این که خیالش را راحت کند، عصبانی اش میکرد. فکر کرد که عصبانیتش نخواهد گذاشت بخوابد و بهتر است حواسش را معطوف چیز دیگری کند. به ردیف سمت راستش نگاه کرد. به موازات او مرد مسنی نشسته بود که سر تاس و بینی عقابی داشت. نگاه زن که به مرد افتاد، مرد لبخند زد. زن فکر کرد:” پیر شده ام.” و با اکراه رو گرداند. ردیف جلوی مرد تاس، دو زن، یکی جوان و یکی میانسال ، نشسته بودند. روسری ها را روی شانه انداخته بودند و گرم حرف زدن بودند. موهای زن جوان، مشکی بود، از آن موهای بد حالت که باید حتما بعد از حمام با سشوار صافشان کرد. زن مسن موهای طلایی مرتب شده داشت، معلوم بود که روز قبل از پرواز آرایشگاه رفته و بعد هم مخصوصا حمام نکرده که حالت موها حفظ شود. همان جور که توی نخ زنها بود، احساس کرد که نگاه بدپیله و مزاحم مرد تاس روی صورتش است. برگشت، مرد را نگاه کرد که به پهنای صورتش لبخند میزد، دندانها حتما مصنوعی بودند. حالت تهوع زن شدت پیدا کرده بود. دنبال چیزی برای خواندن گشت تا تهوع از یادش برود. حوصله نداشت بلند شود و به خاطر کتاب ساکش را دوباره جا به جا کند. زنها روزنامه داشتند؛ خواهش کرد که به او قرض بدهند. زن مسن تر با روی گشاده روزنامه را به او داد و انگار که منتظر این لحظه باشد، شروع کرد به سوال کردن.

_ تنها مسافرت می کنید؟
_ اونجا زندگی می کنید؟
_ نه، اولین باره می رم.
_می مونید یا برمیگردید؟
_اگه بشه، می مونم.
_ می خواین درس بخونین؟

زن به زور خندید:
– نه، درس خوندن از من گذشته.

_ کسی اونجا منتظرتونه؟ نامزدی؟ شوهری؟
_ نه.
_ بهتر، گور بابای هر چی مرده

از این جمله شتابزده بوی دلداری می آمد، حال زن بدتر شد. صورتش را مخفی کرد پشت روزنامه و شروع کرد به خواندن اولین ستونی که دم دستش آمد:”پارادایم جان سخت تاریخ تحولات اجتماعی ایران”. نه، نمی شد، تمرکز امکان نداشت، حواسش جمع زنها شده بود که پچ پچ می کردند، حتی یک بار که چشمش را از روزنامه بلند کرد، زن جوان تر را دید که برگشته و دزدکی نگاهش می کند. مطمئن بود که راجع به او حرف میزنند. این که تنهاست و معلوم نیست می رود آنجا چه بکند. این که…کاش به دروغ گفته بود که کسی آنجا منتظرش است؛ یا اصلا راستش را گفته بود، گفته بود که کسی را گذاشته و آمده. بعد شاید سر حرف باز می شد و می توانست درد دل کند و بگوید که چقدر بعضی سفرها سخت است یا چقدر رفتن و دل کندن به مردن شبیه است. لابد آن وقت زنها سر تکان می دادند و برایش دل می سوزاندند و به جای این که مثل حالا مرموز جلوه کند، ترحم انگیز به نظر می رسید.

توی دلش بین مرموز بودن و ترحم انگیز بودن، اولی را انتخاب کرد و با این فکر صورتش به لبخند کمرنگی باز شد. نگاه کجی به سمت مرد تاس انداخت که همچنان، بی وقفه، او را میپایید. تمام سعیش را کرد که به دندانهای مرد فکر نکند و بعد خوابش برد.

***

از شدت سرما بیدار شد. پتو را محکم تر به خودش پیچید و از این که یکی دو ساعت از مدت سفرش را در خواب گذرانده، احساس شعف کرد. نگاهی انداخت به مرد مو نقره ای کنار دستی که حالا بیدار شده بود و بی آن که اثری از اخم اول صبح در صورتش دیده شود، زیر چشمی زن را می پایید. به صرافت افتاد که نگاهی به آینه بیندازد. می دانست صورت بی آرایش و خسته اش چندان تعریفی ندارد. مرد به موهایش دستی کشید و چشم انداخت به کارت گمرک که زن داشت پر می کرد:

_ بر می گردید ایران یا مثل من در به درید؟
زن خندید:
– مثل شما هستم.
مرد هم خندید. صدای خنده اش پر طنین و جوان بود. زن از خودش سوال می کرد که مرد چند سال دارد. مرد فکر او را قطع کرد:
_ این هم یه جور زندگیه. همیشه مسافر. هیچ جا پا نمی گیری. همیشه قراره بری.

زن سرش را از روی کارت بلند کرد و به مرد نگاه کرد:
این جور که معلومه، زندگی بدی هم نیست.
_ نه، اصلا بد نیست.

بعد مرد از خودش حرف زد، از شهرها، از کشورها، ازفرهنگها، از پا نگرفتن و نماندن طولانی اش در هیچ جای کره خاکی و زن غبطه خورد به عدم تعلق مرد. فکر کرد همه سالهایی که مرد سفر می کرده، او دور خودش چرخیده است. یاد مادر بزرگش افتاد که لحظه آخر گفته بود :
” میدونم دنیا دیده بعض دنیا ندیده است. ولی آخه، شماها میرین و دیگه نمی یاین “
بعد او را در آغوش کشیده بود و گریه کرده بود.

مرد مجله مخصوص خطوط هوایی را و ورق می زد و زن به این فکر میکرد که آن احساس تهوع و بیزاری از سفر اول صبحش به کل از میان رفته است. مرد رسید به صفحه ای که تبلیغ آژانسهای مسافرتی بود و پر بود از تصاویر شهرهای بزرگ دنیا. مجله را گرفت به سمت زن:

_پاریس محشره ، پاریس رو بلدید یا نه؟ ما نزدیک پلاس ایتالی یه آپارتمان داشتیم.
_ اینجا هم باید کانادا باشه، احتمالا مونترال. زیاد جمعیت نداره. همه شون هم یا دهاتی هستند یا مهاجر.
_ اینم که معلومه، نیویورک، منهتن. ما یه آپارتمان اجاره کرده بودیم تو طبقه سی و چهارم یه ساختمون خیلی بلند. هر روز که بیدار می شدم، از پنجره پایین رو نگاه می کردم و تعجب می کردم که چطور این همه از زمین فاصله دارم. همه جای دنیا در مقابل نیویورک مثل شهرستانه، حتی لندن و پاریس. گفتید پاریس رو دیدین؟
زن می خواست بپرسد که این ما یعنی کی؟ ولی جرات نکرد. مرد راجع به لباس و سفر او سوال کرده بود و راجع به قیافه اش اظهار نظرهای خوشایندی کرده بود. با این وجود می ترسید که با سوالهای خصوصی مرد را رم بدهد.
_قهوه می خورید؟ من بس که می رم و می یام، با مهماندارها آشنا هستم.

مرد که از جایش بلند شد مهماندار را صدا بزند، زن از فرصت استفاده کرد و آرام آینه دستی اش را بیرون آورد و نگاهی به خودش انداخت. چرا بیخود فکر می کرد که پیر شده است؟ تقصیر نگاههای مرد تاس بود؟

حالا مهماندار چشم سبز با فلاسک قهوه، آمده بود بالای سر آنها و مرد گرم خوش و بش با او شده بود، سوالهای بی ربطی در مورد ساعت فرود و اسم خلبان و تجربه کاری می پرسید و مهماندار همه را جواب می داد. گاهی هم با صدای بلند می خندید. صدای مهماندار تیز بود و خنده های تصنعی، تیزی صدا را بیشتر نشان می داد. زن به این فکر می کرد که صورت مهماندار چقدر گرد است، انگار که با پرگار کشیده شده باشد. پیش خودش با بدجنسی مجسم کرد که سر سوزن پرگار را گذاشته روی نوک دماغ مهماندار. از این فکر خنده اش گرفت و تا مرد و مهماندار تمسخر را در نگاهش نبینند، رویش را گرداند به سمت صندلی مرد تاس.

مرد تاس کتابی را روی میز کوچک جلویش گشوده بود، سرش را روی کتاب خم کرده بود و خوابش برده بود. زن سرک کشید و بالا تنه اش را صاف نگهداشت بلکه بتواند کتاب را ببیند. شعر بود. زن بیشتر کنجکاو شد . مشتاق شده بود بداند مرد تاس چه جور شعری می خواند. حتی به این فکر کرد که راحت می تواند برود بالای سر مرد و کتاب را از زیر صورتش بیرون بکشد. خوابش به نظر خیلی عمیق می آمد، حتی انگار نفس نمی کشید. زن منتظر بازدم مرد ماند، ولی خبری نشد، تعجب زن کم کم به وحشت مبدل شد. خیالش برگشت به همان صبح تابستان که از صدای سقوط جسم سختی از خواب بیدار شده بود، از تخت میله دارش پایین پریده بود و دویده بود به سمت اتاق پدر بزرگ؛ آنجا دیده بود پدر بزرگ به جای این که مثل همیشه روی تختش باشد، یک وری روی زمین خوابیده و صورتش را چسبانده به گل قالی. او خیلی آرام خم شده بود و دستش را کشیده بود روی صورت پیرمرد که یک دفعه همهمه شده بود و آدمها دویده بودند توی اتاق و جیغ زده بودند و بعد هم به سر و صورتشان زده بودند. یک نفر هم او را بغل کرده بود و از اتاق برده بود بیرون و پشت سر هم در گوشش زمزمه کرد بود:
” پدربزرگ خوابیده، خوابیده.”
زن چند بار برای خودش تکرار کرد که :” خوابیده، حتما خوابیده” و بعد ناگهان از جا بلند شد و بازوی مرد را گرفت و تکان داد. انگار فریاد هم کشیده بود. چون علاوه بر خود مرد که حیرت زده از خواب پریده بود و به او زل زده بود، چند نفر دیگر هم به او خیره شده بودند. مهماندار چشم سبز، مرد مو نقره ای ، دو تا زن کنجکاو ردیف جلویی و چند تا مسافر دیگر.
رو به مرد تاس کرد:
– ببخشید، فکر کردم اتفاقی افتاده.
مرد تاس همانطور نگاهش می کرد، با تعجب. زن باز خودش را مجبور دید توضیح بدهد: خیلی بی حرکت افتاده بودید، یک طرف صورتتون چسبیده بود به کتاب و … بعد ناگهان ساکت شد. چیزی برای گفتن نداشت. مرد بی حرف از سر جایش بلند شد، رفت به سمت دستشویی. دیگر نمی خندید و همان چند تار مویش هم خیس عرق به یکدیگر چسبیده بودند. دو زن ردیف جلویی ، نیم تنه به سمت او برگشته بودند. زن مو طلایی به حرف آمد:
_آخی..معلومه که خیلی مراقب همه هستید.
_ شاید اصلا شغلشون این باشه. دکترید؟
زن جواب نداد. بلند شد و رفت به سمت دستشویی. از بین صندلی ها که رد می شد، شنید که کسی گفت:
– _طفلک.. از قیافه ش معلومه خیلی عصبیه.
جلوی دستشویی صف بود. زن از پشت سر، صدای مهماندار چشم سبز را شنید که نزدیک می شد:
_فرست کلاس خیلی خلوته امروز. اونجا راحت ترین. می تونید قشنگ بگیرید بخوابید، بی مزاحم!

مرد مو نقره ای، کیف چرمی مارک دار به دست، دنبال مهماندار راه می آمد. زن خودش را از سر راهشان کشید کنار. مهماندار، بی نگاه ، رد شد. مرد، به زن که رسید، لبخند پوزش خواهانه ای زد، سری خم کرد و کیفش را از این دست به آن دست داد؛ بعد به سرعت رد شد. حالا دیگر هر چهار صندلی مال خود زن شده بود. راحت، بی مزاحم!

***

وارد دستشویی که شد، دستش را گرفت به دیوار که تکانهای هواپیما زمینش نیندازد. لابد هوا خراب شده بود که تکانها آنقدر شدید بودند. جلوی آینه ایستاد و خیره شد به موهای سفیدی که اینجا و آنجا بین موهای سیاهش برق می زدند. کم کم از شمارش او خارج می شدند. مرد جوان با موهای یکدست سیاهش ، آنجا، توی آینه، ایستاده بود. لب که به حرف باز کرد، ردیف بودن دندانهای سفید بی نقصش توی چشم زدند:
” با هم، ما با هم بزرگ شدیم، با هم پیر می شیم، همه جای دنیا هم با هم می ریم. یادت باشه، همه فقط اولش خوبن. ولی من و تو خیلی ساله که با هم خوبیم، خیلی سال.”بعد ناگهان لحن مرد عوض شد. رنگ فریاد و شاید هم رنگ التماس به خودش گرفت: “چیکارت کردم. ها؟ چیکارت کردم که داری منو میذاری میری؟ ”

زن به تصویر خیره شد؛ فکر کرد که اگر مژه بر هم نزند، تصویر محو نمی شود. از دور صدای در زدن می آمد، یکی پیاپی به در می کوبید. زن اهمیت نداد. رو به آینه، بی حرکت، ایستاده بود. حالا انگار دستهای بیشتری به در می کوبیدند. صدای همهمه هم می آمد.
_ یکی اون تو گیر کرده!
_ شاید حالش به هم خورده.
صدای تیز مهماندار چشم سبز، همه صداها را شکافت، از در بسته گذشت، درست نشست وسط آینه:
_ خانوم جون در رو باز کنید لطفا، اون تو چیکار می کنید؟

تصویر مرد مو سیاه توی آینه شکست و هزار تکه شد. زن، انگار که به خودش آمده باشد، چشم از آینه برداشت، خم شد و توی کاسه دستشویی بالا آورد.

تنگ غروب

علی میرعطائی - اسفند ۱۳۸۹

قرار را تنگ غروب گذاشته بودم. کسی جز خودم مقصرنبود چون ساعت مشخصی را تعیین نکرده بودم. جایش دنج و با حال بود، ولی تنگ غروب معنی نداشت. در فصل پائیز که با شتاب به دنبال زمستان می رود، غروب یا همان تنگ غروب از ساعت شش شروع می شود و می رود تا ساعت هشت و حدود های نه. سه ساعت.  مگر قرار سه ِ ساعت هم می شود؟ او چرا اعتراض نکرد؟ چرا اشتباه من را جبران نکرد؟ تقصیر من است. وقتی پرسید کی و کجا؟ ذوق زده دستپاچه شدم.همیشه وقتی انتظار همراهی نداری، چنین می شود.
تحمل خانه نشستن نداشتم، کندی حرکت ثانیه ها اذیتم می کرد، و هر دقیقه فشار سال را داشت. تو خیابان هم که نمی شد حدود سه ساعت پرسه زد. ممکن بود او که به یاری اینترنت آشنا شده بودیم، آخرین دقایق ” تنک غروب ” بیاید. به فکر چاره افتادم، به فکر اصلاح قرار. برایش ئی میل فرستادم:
“….ساعت هفت بعد از ظهر در همانجا منتظرت هستم …”
بیش از چهار ماه بود که به یاری ” اینترنت ” با هم آشنا شده بودیم. قد یک دنیا دلم می خواست ببینمش تا واقعیت را بجای تصوراتم بنشانم. سهم بزرگی از ذهنم را پر کرده بود. شروع کردم به آراستن خودم، ولی در حدی که توی ذوقش نخورد. یادم آمد که نپرسیده ام چه لباسی به تن خواهد داشت تا شناسائی بهتر انجام شود.عکسش را دیده بودم، اما بیم اشتباه هم بود. دست به کار ارسال ئی میل دوم شدم که دیدم، جوابم را داده است. اول آن را خواندم:
“…اگر اشکالی ندارد بماند برای یک روز دیگر. کاری پیش آمده ..”
چند بار خواندمش و زدم بیرون تا هوائی بخورم.

نقالی و همه‌ی زندگی

محمود راجی - اسفند ۱۳۸۹

نور کمی از خانه‌ها به کوچه می‌ریزد. کوچه‌ی کج و کوله‌ای که همین طوری قضا قورتکی شکل گرفته است. این جا و آن جا گُله‌ای خاکِ برآمده و یا چاله چوله‌ای توسری خورده، دهن کجی می‌کند. مثل آن که، بدون حساب و کتاب، زگیل گنده‌ای را از سر راه برداشته و بعد جای دیگر گذاشته باشند. یک جای کوچه پت پهن است و جای دیگرش تنگ و مچاله شده. یک جای کوچه سربالا است و جای دیگرش سرازیر… ولی با همه‌ی این‌ها وقتی برف ببارد، کوچه زیر نور کمرنگی که این جا و آن جا از خانه‌ها می‌ریزد، بسیار زیبا جلوه می‌کند. مثل یک تابلوی نقاشی می‌شود. نقال این شهر دور افتاده ساکن این کوچه است. او همیشه برای همسایه‌ها از شور و شوقی سخن می‌گوید که این تصویر زیبا ایجاد می‌کند. اما آن‌ها حسی نسبت به این همه زیبائی خفته نشان نمی‌دهند. هر بار که نقال جهت صد چندان شدن این زیبائی، درخواست نصب تیر چراغ برق کم ارتفاعی را در میانه‌ی کوچه می‌دهد، کسی به پیشنهادش اعتنائی نمی‌کند. چون رسم نیست و جائی دیده نشده که هم‌کوچه‌ای‌ها، به سفارش یک نقال، برای خلق زیبائی بیشتر یک کوچه در روزهای برفی، با نصب تیر چراغ برق پایه کوتاه توافقی همگانی کرده باشند.
شب از نیمه گذشته است که بعد از سال‌ها، بارش برف سنگینی آغاز می‌شود. رندی و مرام حرفه‌ای نقال به طور فطری و غریزی حکم می‌کند تا به کوچه برود و زیر رقص پرواز گونه‌ی دانه‌های برف راه برود و یا بایستد تا از تلاقی بلورهای آن به وجد درآید و از آرمیدن سبک بال آن بر پوشش مخملی برف روی خاک به آرامش برسد. سپس به دیوار خرابه‌ی باغی تکیه دهد و به نوای فسون ساز صندوقچه‌ی الهام بخش خود گوش سپارد تا شاید ساز قصه‌ی جدیدی را از آن بشنود.
مدت‌هاست بیکاری و سوز سرمائی خشک کارگران فصلی را به قهوه‌خانه‌های حاشیه‌ی شهر می‌کشاند، ولی جمع نمی‌شوند، فضا برای نقالی شکل نمی‌گیرد. یکی دو تا از همین قهوه‌خانه‌های حاشیه‌ی شهر از این صندوقچه‌های فسونساز جدید هم گرفنه‌اند و کمتر روی خوش به نقال نشان می‌دهند. مدت‌هاست که نقال فقط در چند قهوه‌خانه‌ی این شهر جابه‌جا می‌شود… زمانی بود که وقتی گوشی پای نقلش نمی‌دید، از قهوه‌خانه‌ای به قهوه‌خانه‌ی دیگر و از شهری به شهر دیگر کوچ می‌کرد. از شهرهای مرکزی به شهرها ی حاشیه‌ای و از قهوه‌خانه‌های مرکزی به قهوه‌خانه‌های حاشیه‌ای و باز از آن جا به شهری باز هم حاشیه‌ای‌تر و به قهوه‌خانه‌ای حاشیه‌ای‌تر. همیشه به خود می‌گفت مگر چه قدر زنده‌ست که قهوه‌خانه و یا شهری باقی نماند… ولی حالا دیگر نمی‌تواند از این شهر به جای دیگری کوچ کند.
نقال عبای کهنه‌اش را به سر و دوش می‌کشد و پا به کوچه می‌نهد. می‌داند که انعکاس نور پراکنده بر سفیدی برف، اکنون روشنای وهمناکی را به شب و کوچه می‌دهد و مستی رقص کج و کوژ دانه‌های برف در فضای نیمه روشن، وجد و نشاطی را در دلش نقش می‌زند… نقال با حس لرزشی پنهان، روی برف تازه باریده شده راه می‌رود و غژ غژ توهم‌زای آن را می‌شنود و به زیبائی وسوسه انگیز تصاویر مبهم این تابلوی نقاشی فکر می‌کند و به نقل نقال کهن‌سال خویش گوش می‌سپرد… او نقال قهوه‌خانه‌های شهر است و صندوقچه‌ی فسون‌ساز هم نقال اوست…
از سر تا ته‌ی کوچه، با دستی بر دیوار، می‌رود، برمی‌گردد… یک بار دیگر، این بار، اما به تانی، می‌رود، برمی‌گردد… درکنار آن چراغ پایه کوتاه پیشنهادی نصب نشده‌اش می‌ایستد و از رفتار هراسان‌ سایه‌های کج کوله‌ی خانه‌ها و درخت‌ها منقلب می‌شود… هر بار که نقلی در کار باشد، زیر عبای کهنه هزار وصله‌اش مچاله می‌شود و اگر قصه‌ی نقالش تکاندهنده باشد، لرزشی آشکار وجودش را دربرمی‌گیرد؛ در تاثری شدید، در خود می‌گرید و زیر لب تکرار می‌کند که چه قدر تنهاست… اگر دست کم… آن دو…
هر بار که باد پائیزی تندی می‌وزد، پنجره‌ها به هم کوفته می‌شوند؛ میزها وازگون می‌گردد؛ آدم‌ها شتابان پراکنده می‌شوند؛ چند استکان و نعلبکی می‌شکند؛ کلمات از صفحه‌ی باز کتاب پاک می‌شود؛ اثری، نوشته‌ای بر کتاب باقی نمی‌ماند؛ بساط نقالی از هم می‌پاشد؛… بعد سر به سر نقال گذاشته می‌شود:
– آقای بقال، ببخشید نقال…
دیگری حرفش را قطع می‌کند و می‌گوید: حالا هر چی…
– بله؛ حالا هر چی… دکون باز کردی؟
– آن هم چه دکونی، دو نبش.
– می‌خوای ما نخوایم که سر به تنت باشه؟
آن قدر تند و پشت هم در حرف همدیگر می‌دوند که نقال نمی‌داند به کدام یک گوش کند.
دیگری می‌گوید: رستم تو چرا این همه حرف و حدیث داره؟
یکی دیگر می‌گوید: با آن همه یال و کوپال و آن همه ریش، بی کار نمونه؟
دیگری: بفرستی‌اش دنبال شکار خرگوش، بهتره.
– چی میگی؟ می‌خوای ما نخوایم که سر به تنت باشه؟
یکی ضمن آن که مشت خود را توی صورت نقال فشار می‌دهد، با تقلید ادای کسی که لجش درآمده، این جمله را تکرار می‌کند: آره، آره، می‌خوای؟ می‌خوای؟
دیگری با لودگی می‌گوید: نکشی‌اش بابا پیر مرده را جلوی مردم؛ فهمید، ولش کن…
نقال تحت تاثیر این غرض ورزی‌ها، رستمی را که درپی بدنامی‌اش هستند، گرفتار توطئه‌ای ۲۰۰۰می‌کند… حلقه‌ای دورش می‌ تند تا به بند کشیده شود… ولی سهراب هم خواسته ناخواسته، به اجبار، در داخل همان حلقه گیر می‌کند… رستم با زرنگی و تجربه ای که دارد خود را از کمند توطئه می‌رهاند، سهراب اما نا دانسته در همان بند کشته می‌شود… عکس کشته شده‌ها در روزنامه چاپ می‌شود، با دیدن عکس، رستم متوجه بازوبند می‌شود… بن بستی سر راه رستم سبز می‌شود که بدتر از افتادن در بند است… رستم برخلاف شیوه‌ی معقولش، بند را می‌پذیرد و چاره‌ای نمی‌بیند جز آن که تهمینه را پیدا کند… او باور دارد که خود خواسته تا نیش مار را به جان بخرد و خاکستر شود… و به کسانی که فکر می‌کنند از فراست و کیاست‌شان است که گرفتار نمی‌شوند، ندا می‌دهد که رستم از فراست و کیاست‌اش است که خود را پایبند می‌کند… تهمینه با دیدن رستم، آگاه شدن از داستان و مرگ فرزند مبهوت می‌ماند. ضربه‌ی شدیدی را که بر جانش وارد آمده، تاب نمی‌آورد، مانده توانش را از دست می‌دهد… رستم ناگزیر او را هم در همان قبرستان مهجور در کنار فرزند به خاک می‌سپارد…
دوباره تندبادی به درون قهوه‌خانه می‌وزد. از پنجره‌ها داخل می‌شود. می‌چرخد، می‌چرخد، تنوره می‌کشد، کلمات خود را از صفحات برمی‌چینند، ورق‌ها برگ برگ از کتاب کنده می‌شوند، تا رستم از شاهنامه تارانده شود. کلاه از سر چند نفر می‌افتد، لنترانی‌ها خوانده می‌شود، دو سه میز واژگون می‌گردند؛ با چهره‌های نامشخص؛ چون ماری به درون می‌خزند؛ با لباس‌های سیاه؛ به شکل من؛ به شکل تو… می‌نشینند توی قهوه‌خانه، مثل دیگران. نمی‌شود تشخیص دادکه غریبه‌اند؛ که تغییر شکل داده‌اند. به ویژه وقتی سخن می‌گویند، مثل بقیه می‌شوند. بقیه هم تاییدش می‌کنند، چون آن‌ها را از نوع خود می‌پندارند. نقال لب بسته و خاموش می‌ماند… و بعد به او می‌خندند و او را مسخره می‌کنند:
– نخسه صادر فرمودی!!
– ادعات می‌شه نه؟
– در زمینه قهرمان و پهلوان هم وارد شدی، نه؟
– برا ما شهید بازی هم درمی‌آری؟
– اینارو از شیکم ننه‌ش درآورده ؟
– سوات داره بابا. کتاب خونده…
– این مردم چه گناهی کردن، که باید کفر حرومی‌های تورو بشنوفن…
– وارده بابا! از ما هم واردتره! مگه نه؟
– بله که از ما هم واردتره، مگه نه؟
– راه قبرستان را بلده، یا نشانش بدیم…
یکی ضمن آن که مشت خود را زیر چانه‌ی نقال فشار می‌دهد، با تقلید ادای کسی که لجش درآمده، این جمله را تکرار می‌کند: آره؟ آره؟ نشانت بدیم؟
دیگری می‌گوید: کشتی‌اش بابا! فهمید، ولش کن…
این است که رستم عوض می‌شود. باور حرفه‌ای نقال لباس دیگری را به تن رستم می‌پوشاند و به کسوت عیار، نقال، قهوه‌چی، معرکه‌گیر و پهلوان دوره‌گرد درمی‌آورد. و به واسطه‌ی آن سهراب عوض می‌شود، تهمینه، آموزگاری می‌شود که بار پنهان قلبی را که با خود حمل می‌کند، در گرو‌ی چیزی و یا متعلق به کسی می‌داند، داستان عوض می‌شود… باد تندتری می‌وزد، ورق‌های شاهنامه را از بن جدا می‌کند… به یکباره طوفانی برپا می‌شود که سعی دارد با ضربه‌ای ناگهانی شاهنامه را از مغز نقال هم خارج کند… نقال ناگزیر در غمگین‌ترین غروب عمرش جنازه‌ی سیاه شده از نیش مار دخترش را که به تازگی آموزگار شده، تحویل می‌گیرد و در قبرستانی غریب به مادر می‌سپارد…
آنان پیشنهاد می‌دهند… نقال برای تعویض و خلق تای دیگر آن به خرده خردی که به جا مانده و به صندوقچه‌ی الهام بخش نیاز پیدا می‌کند… آن هم با تاملی در کوچه‌های برفی، یا زیر نمی باران و یا… روی خاک آنانی که تقدس‌شان نقال را در این شهر پایبند کرده است…
یکی از پیشنهادها این است که رستم برای گسترش شبکه حزب و دارودسته‌ی لات‌ها در شهرستان‌ها، به ظاهر در قالب یک پیله‌ور، دست‌فروشی کند… خودشان می‌برند و خودشان هم می‌خواهند بدوزند، نقال، ولی هر جا بتواند نقش خود را می‌زند. تا آن جا که چند بار با خودشان، نقال هم می‌آورند. و او به ناگزیر، با همسر و دخترش در به در شهر و دیاری دیگر می‌شود…
رستم نقل آقایان، دست‌فروش دوره‌گردی است با موهائی کوتاه و ریشی بلند که در پوشش واسطه‌ی پخش اجناس یک شرکت، به شهرهای متفاوت می‌رود و ضمن ارائه‌ی اجناس شرکت به مشتری‌های ثابت و یا زدن بساط در گوشه و کنار شهر، زیر ظاهر فروش جنس، یارگیری می‌کند و شبکه‌ی حزب لات‌ها را برای مقابله با کج سلیقگی‌های مردم گسترش می‌دهد. هر ماه در شهری و هر بار در محله‌ای. در هر جای کشور که شده، سایه‌اش را پهن می‌کند…
اما نقال در غیاب آقایان، برای شنونده‌های خود نقل دیگری پرداخته و برای آنان از رستم دیگری می‌گوید. و هر زمان که حضور آقایان را در قهوه‌خانه احساس کند، نقل خود را عوض می‌کند و به نقل توافقی با آقایان می‌پردازد. اغلب مشتری‌‌ها از این تغییر پی‌درپی فصول داستان در حیرت می‌مانند، برخی بساط نقالی را ترک می‌کنند. کار به آن جا می‌رسد که کسانی هم نقال را دیوانه‌ای بپندارند که با این شاخ به شاخ پریدن‌ها و تغییر مدام داستان، سعی دارد آنان را بفریبد.
رستم نقل نقال، پهلوان دوره گردی است که اگر اجازه، امکان و یا توان رویاروئی با اکوان دیو را ندارد، دست کم از راز عشق این و یا محبت آن، بی‌نصیب و غافل نیست. راوی مهر و محبت است. نقال او را باانصاف و درد آشنا جلوه می‌دهد، تا در دل مردم باقی بماند. او با زدن بساط در گوشه و کنار شهر، کباده می‌زند، وزنه می‌چرخاند، سینی می‌گسلاند و زنجیر درهم‌تنیده را با فشار بازو باز می‌کند. مردان و زنان و کودکان را دور خود جمع و با اشعار پهلوانی سرگرم‌شان می‌کند، با آنان اُخت می‌شود، در قهوه‌خانه‌های شهر می‌خوابد، اگر پا بدهد به خانه‌ی مردم می‌رود، بر سفره‌شان می‌نشیند و شبی را در خانه‌شان روز می‌کند. با نزدیکی به مردم، دل به دل راه پیدا می‌کند، آن‌ها هم در آئین پهلوانی‌اش شریک می‌شوند. هراز چندی هم، برای حفظ وجاهت پهلوانی، بساط نقالی خود را از محلات مرکزی شهر به حاشیه‌ها و از شهرهای مرکزی به شهرهای پرت جابه‌جا می‌کند.
در بساط رستم نقل آقایان همه نوع خرت پرت رنگارنگی پهن است. طوری که اکثر زنان و دختران به بساط رستم کشیده می‌شوند. ولی آقایان نیازی به وجود تهمینه در داستان خود حس نمی‌کنند؛ نقال هم که وجهه و احترام خاصی برای تهمینه قائل است، رغبتی برای تماشای عجغ وجغ‌ها و زلم زیمبوهای بساط رستم نقل آقایان، در تهمینه ایجاد نمی‌کند. لذا داستان آقایان بدون تهمینه پیش می‌رود.
ولی نقال در داستان نقل خود، تهمینه را به بساط پهلوانی رستم نزدیک می‌کند. او دبیرستان را تمام کرده و به تازگی در همان شهر کوچک آموزگار شده است و این نه تنها برای محل زندگی‌اش که حتی برای شهرهای اطراف، نادر است و اعتباری برایش به دست آمده که او را زبانزد شهرش کرده است. رستم نقل نقال دارای یال و کوپال پهلوانی و ریشی بلند و موهای فراوانی است که به شانه‌هایش ریخته و از او هیبتی عجیب و تماشائی ساخته است. وقتی رستم بساط می‌کند، بیشتر دوستان و هم‌سال‌های تهمینه به طرف بساطش روی می‌آورند. هم این‌ها اغلب وقت‌ها به اصرار، تهمینه را هم با خود به بساط رستم می‌برند. در این رفت و آمدهاست که بین رستم و تهمینه پیوند الفتی عمیق شکل می‌بندد. ستاره‌های آسمان رستم فزونی می‌گیرد، ماه شب‌های رستم همیشه بدر می‌ماند، ابرهای نازای دلتنگی از زندگی‌اش بنه کن می‌شوند و نم نم باران گاه‌گاهی، دشت تنهائی رستم را از شکوفه‌های خاطر تهمینه انباشته می‌کند. تلالوی آفتاب در دانه‌های شبنم آرمیده بر آن شکوفه‌ها، معنائی نو به زندگی رستم می‌دهد و گل‌های خیالش را تر و تازه و دل‌گرم نگه می‌دارد. نقل آنان را ترغیب می‌کند، تا چون یک‌دل هستند، عاشق هم شوند. نه فقط چون که یک‌دل هستند، بلکه چه شب‌های بسیاری را در کنار رود روی پرده نقالی با هم راه بروند، گوشه‌ای بنشینند و به انعکاس نور ماه در آب بنگرند و در غم تنهائی ستاره‌ها، دلتنگ کسی، یا چیزی باشند که فکر می‌کنند گم کرده‌اند. حس غریب و تنهائی را در همدیگر تشخیص دهند. حکایت لرزه‌های دل خود را برای همدیگر باز گویند. رستم بیش از یک بار در ماه در شهر تهمینه بساط می‌زند. رشته‌های عشق و دوستی آن چنان تهمینه را در بند خود می‌گیرد که به ناگزیر، بارها در شهری غیر از شهر خودش، خود را به رستم می‌رساند. زپرده برون کس ندیده مرا – نه هرگز کس آوا شنیده مرا…
نقال در غیاب آقایان، جذبه‌ی این عشق را پرشورتر می‌کند. آندو در یکی از شهرها چند روز را با هم می‌گذرانند. و بعد در اوج عشقی دو طرفه، خود را تسلیم هم می‌کنند. بعد از چندی خود می‌بینند که دوره گردی این با آموزگاری آن جور نیست، نه این را سر سازگاری با ماندن است و نه آن را در قلندری و آوارگی مجالی، پس بی آن که جدائی نقطه‌ی پایان عشق باشد، پرستش رندانه‌ی تقدس عشق در خلوص تنهائی، گریزناپذیر می‌گردد. بعد از مدتی، صبح روز جدائی، رستم به رسم یادگار یک بازوبند چرمی را که با قطعات عقیق زینت شده، به تهمینه پیش‌کش می‌کند.
آقایان اصرار می‌کنند که رستم نقل آنان با گروهی که دور خود جمع کرده، هرچندی به خیابان‌ها، سینماها و مراکز تجمع جوان‌ها بریزند، شلوغ کنند و لات بازی راه بیندازند. نقال نمی‌پذیرد و با تاکید بر شخصیت پیله‌وری رستم، این کار را روا نمی‌داند و داستان آقایان را طور دیگری پیش می‌برد. آنان هم بساط نقالی‌اش را به هم می‌زنند و وادارش می‌کنند به شهرهای حاشیه‌ای‌تر کوچ کند.
علاوه بر آن، داستان نقل آقایان آن چنان با محوریت رستم پیش می‌رود که نقال هراسان، دو سه باری در طول این مدت، در مورد ادامه‌ی نقل رستم بدون تهمینه و سهراب، پیشنهاداتی به آقایان می‌دهد. آن‌ها هم بلاخره، با شوخی و لودگی می‌پذیرند که رستم در یکی از شهرهای حاشیه‌ای، با تجاوز به معلم جوانی به نام تهمینه، نطفه‌ی سهراب را ببندد و صبح روز بعد قبل از ترک وی او را به عقد موقت درآورد و بازوبندی هم به رسم یادبود به او ببخشد. به این ترتیب تهمینه و سهراب هم وارد فضای نقل آقایان می‌شوند.
سال بعد، تهمینه‌ی هر دو نقل، هر یک به دلیلی، به درخواست خود و موافقت اداره از شهر و دیار خود کوچ می‌کنند و در استانی پرت و شهری دور از شهر خود، کار و زندگی و سکونت جدیدش را با کودک خود، سهراب آغاز می‌کند.
در نقل نقال سهراب جوانی می‌شود شیر بالا بلند، بر و بازو ستبر از آهن. وقتی از رسم و رسوم زندگی پدر آگاه می‌شود، به همان راه پدر می‌رود؛ هم برای این که شاید او را ببیند، هم برای آن که هم‌راستا با اندیشه‌های تهمینه باشد.
در نقل آقایان، سهراب از همان جوانی گنده لات محل می‌شود و به زودی در نمایندگی یکی از همان شرکت‌های کارگزار در استان محل زندگی‌اش به عنوان فروشنده‌ی سیار استخدام می‌شود و به خاطر برورو و روح بلند پروازی که دارد، به سرعت رشد می‌کند و مشتری‌های ثابت بسیاری را برای شرکت خود فراهم می‌کند.
در نقل نقال، سهراب به نمایش‌های پهلوانی علاقمند می‌شود و کارش را به عنوان بچه مرشد در کنار یکی از پهلوان‌های قدیمی شروع می‌کند.
در نقل آقایان، نطفه‌ی ماجرائی در قالب رای پیشنهادی، در یکی از جلسات فوق سری بسته می‌شود. آن‌ها این تصمیم را به رای می‌گذارند که به یکی از شرکت‌های رقیب درسی بدهند تا از محدوده‌ی فعالیت اینان دست بردارد. پیشنهاد با اکثریت آرا به تصویب می‌رسد. چگونگی کار به رستم سپرده می‌شود. رستم با دوستانش به این تصمیم می‌رسند که سر راه یکی از فروشندگان سیار آن شرکت رقیب، تصادفی ایجاد کنند و او را بترسانند. سهراب به عنوان فروشنده‌ی مورد نظر انتخاب می‌شود که نه هراسی از تهدید یک مشت پیر و پاتال دارد و نه از هدفش دست بردار است. مقاومت و سماجت سهراب موجب می‌شود که مجریان آن تصادف جزئی و اتفاقی، ناخواسته و بدون آن که رستم در جریان قرار گیرد، به فاجعه‌ای بزرگ کشیده شوند. وقتی رستم طبق قرار، برای کنترل نهائی به صحنه می‌رسد به جای یک حادثه‌ی معمولی با کشتاری مواجه می‌شود… وحشت زده به جنازه‌ها می‌نگرد. چهار نفر از همکاران شرکتش که ماموریت این کار را به عهده داشتند، غلطیده در خون خود کف اسفالت افتاده‌اند. غیر از آن‌ها دونفر دیگر از شرکت رقیب هم مرده‌اند. رستم همین که به جنازه‌ها نزدیک می‌شود، بازوبندی که بر بازوی یکی از جنازه بسته شده است، نظرش را جلب می‌کند. نزدیک‌تر می‌شود. بازوبندی را که به تهمینه داده می‌شناسد. حیران به کشتار وسط جاده می‌نگرد. غریزه‌اش به او فرمان ایست می‌دهد. وسط جنازه‌ها می‌ایستد، کنار جنازه‌ای که بازوبند دارد به زمین می‌نشیند.
در نقلِ نقال، پهلوان کُشی توسط دارودسته‌ی لات‌ها راه می‌افتد. می‌خواهند به پهلوان‌های دوره گرد درسی بدهند که پایشان زیاد دراز نشود. اول سعی می‌کنند خود پهلوان‌ها را به جان هم بیندازند. وقتی کلک‌شان نمی‌گیرد، خودشان راه می‌افتند تا هر جا هر پهلوانی بساط کرد، به هم‌اش بریزند و بعد هم از آن‌ها تعهد می‌گیرند که تا شناسائی کامل و تشکیل پرونده، هیچ وقت، هیچ جا بساط نزنند. قدیمی‌تر‌ها که فرق شر و خیر را بهتر تشخیص می‌دهند و یا به اصطلاح دوراندیش‌ترند، به راحتی تعهد می‌دهند تا برای لقمه‌ای نان خود را به کشتن ندهند. جوان‌ترهائی، مثل سهراب سعی دارند با گردنکشی جلوی این نان‌بُری و یا زورگوئی بایستند. چند روز بعد به رستم خبر می‌دهند که چند پهلوان جوانتر که تعهد نداده، کشته شده‌اند. و همان روز رستم عکس کشته شده‌ها را در روزنامه می‌بیند و از روی عکس بازوبند خود را در بازوی یکی از پهلوان‌ها می‌شناسد.
آقایان اصرار دارند که رستم قهرمان بازی نشان ندهد ولی نقال به هر حیلتی رستم را تشویق می‌کند که جنازه را تحویل بگیرد و پشت وانتی بگذارد و راهی شهرها شود. شهر به شهر بگردد. آن‌ها هم بساط نقالی‌اش به هم می‌زنند و نقال ناگزیر به حاشیه شهر و شهرهای دیگر کوچ می‌کند.
رستم در نهایت تهمینه را می‌یابد. جنازه‌ی متلاشی شده‌ی سهراب را تحویل او می‌دهد. تهمینه با دیدن شرایط رستم و جنازه پسرش، دوام نمی‌آورد و تمام می‌کند. رستم به ناگزیر، تهمینه را هم کنار سهراب دفن می‌کند و در همان شهر می‌ماند.
نقال به دلیل اصرار به چنین پایانی، مفسد شناخته می‌شود و برای همیشه از نقالی رستم و سهراب منع می‌گردد. اکبر قهوه‌چی، هم‌پیاله‌ی نقال که از ادبار و اجبار این حکم آگاه می‌شود، سبیل جو گندمی‌اش را به لب و دندان می‌گزد و به نقال هشدار می‌دهد تا خم به ابرو نیاورد که شاهنامه سرشار از حمیت انسان‌هائی است که بی‌مهری هزاران داده‌گه و بی‌دادگاه نیز توان شکستن‌اش را ندارد. علاوه بر آن امیدواری می‌دهد که توی هر کوچه، در هر خانه‌ای را که بزند، دل آدمای این شهر سرشار از قصه‌هائی است که سال‌ها پرداخت شده و آماده‌ی عرضه و اجراست.
نقال در گوشه‌ی حیاط خانه‌ای نشسته است. از صدای دخترش متوجه می‌شود که او بالای سکوئی ایستاده و تا نقل پرده‌ای را آغاز کند. زنش هم مثل همیشه، گوشه‌ی دیگر حیاط زانو بغل کرده و به نقل گوش می‌دهد؛ به همان حالت که پیش‌ترها، دختر در گوشه‌ای می‌نشسته. صدای تند بادی به خانه نزدیک می‌شود؛ دختر ناراحت از سیاهی‌های گوشه‌ی تصویر، می‌خواهد آن‌ها را نادیده بگیرد و به نقلش ادامه بدهد، اما نمی‌تواند. پرده را پائین می‌کشد و پرده‌ی دیگری را می‌آویزد. هنوز نقل این پرده گرم نشده که صدای تند بادی به گوش می‌رسد و دختر متوجه می‌شود که آدم‌های توی حیاط زانو بغل کرده‌اند و به جای تماشای نقش روی پرده، سیاهی‌ها را نگاه می‌کنند که گوشه‌ی تصویر، نقش‌های پرده را متر می‌کنند؛ دختر آن قدر گیج این جابه‌جائی است که نقلش را نصفه می‌گذارد و به حالت قهر از سکو پائین می‌آید و از خانه خارج می‌شود. حیاط خانه کم‌کم خلوت می‌شود. پرده‌های جمع نشده روی سکو و دیوار پراکنده‌اند. نقال بیرون می‌آید، اما دخترش را نمی‌یابد؛ مادر هم از ذهن نقال پنهان می‌ماند. سردی فضا یک شب مهتابی اواخر زمستان را تداعی می‌کند. پراکندگی عطر شکوفه‌هائی کمیاب و ناشناخته‌ در هر گذر، خستگی و دلمردگی را در نقال کاهش می‌دهد. تصمیم می‌گیرد در فرصتی مناسب به همسایه‌ها پیشنهاد کند که به جای تیر چراغ برق پایه کوتاه ، در همان خم کوچه سروی بکارند. نقال کوچه و گذر و محله را یکی یکی پشت سر می‌گذارد. در تاریک روشنای صبحی پاک به گذر ورودی گورستان می‌رسد. باد تند و سیاهی آتش حلقه‌ی فقیرانه‌ای را به گذر می‌رساند. سرتاسر گذر از شعله‌های آتش روشن می‌شود. صدای تریک تریک سوختن شاخه‌های خشک به گوش نقال می‌رسد. نقال، خفته یا زنده؛ مرده یا بیدار، از سوختن درختان دو سوی گذر هراسی ندارد، با شعف و شادی، بدون آن که بداند چگونه، از آتش رد می‌شود. هنوز هوا کاملا روشن نشده که به گورستان می‌رسد. سرمای موذی که از بارش برف شب قبل به حا مانده، به همراه‌ی سوز بادی که از برف‌ها دور برخاسته بر صورتش می‌توفد. دانه‌های یخ زده‌ی برف با خشونت و بی‌رحمی به سر و صورتش می‌کوبد. کارتن خواب‌های شهر در قبرستان جمع شده، آتش روشن کرده‌اند تا از گوشت نذری احتمالی، بی نصیب نمانند. قارقار کلاغ‌ها که گویا وجود گوشت نذری را زودتر از بقیه حس کرده باشند، شومی یاسی سرد را در قلب نقال و فضای بالای سر آدم‌ها جولان می‌دهد. هنوز رفت آمدها شروع نشده است. کششی ناخواسته سعی دارد نقال و صندوقچه‌ی الهام بخش وی را از یادآوری یادها، به دلتنگی و افسردگی بکشاند. نقال خود را می‌بیند که به سرو بلند و یا تیر چراغ پایه‌ی کوتاه وسط کوچه تکیه داده و به نجواهای صندوقچه‌ی نقالش گوش می‌دهد. بعد از چندی قصه‌ی جدیدش آغاز می‌شود. سیاوش که به طینت و فطرت انسانی پاک و بی‌گناه است وارد قصه می‌شود. از گرمی نقل جدید صندوقچه‌ی الهام بخش، شعله‌ای سراسر وجود نقال را در بر می‌گیرد و جانش را گرم می‌کند. در آغوش عبای قدیمی، چشمانش را می‌بندد و اوج قصه شانه‌های او را می‌لرزاند، در خود می‌گرید. نقال در نقلی از سودابه و سیاوش و فرنگیس غرق می‌شود و آتشی انبوه در سراسر وجودش برپا می‌شود و در سوگ مرگ غمگنانه‌ای منقلب می‌شود.
سیاوش بدو گفت هرگز مباد – که از بهر دل من دهم سر به باد.
نقال در میان قبر آن دو می‌نشیند و دلداری‌شان می‌دهد که قصه‌ی این بار بازمشتری را به پای نقلش بکشاند. امید در چشم نقال شعله می‌زند. قلبش از گرمای آن شعله گرم می‌شود. دست به خاک می‌مالد، تا خاک سرد را از گرمای دلش گرم کند…

بی تابی

الهه مشتاق - اسفند ۱۳۸۹

برای رنجی که می کشیم

————————
از خواب می پرم، تمام تنم در هم پیچیده است و لرزه های سهمگین از درون من را فرو می ریزد. در تعجبم که چه جور هنوز زنده هستم. چطور پس از شبی بدین طولانی و کابوسی این چنین هراس انگیز می توانم زنده باشم. آوار سالها رنج بر سرم فروریخته است و من نفس می کشم! مگرمن که هستم؟
انسانم؟ کدام انسان را در کدام لحظه ی بی اعتبار تاریخ این چنین طولانی تاب مقاومت در برابر این همه رنج بوده است؟ دیوارهای خشتی خانه ام چه ساده با رعشه شهوت ناک زمین که بی توجه به من، بر بستر خود می لغزید فروریختند، من چرا فرونمی ریزم؟ چرا تمام نمی شوم؟
باز هم این تو هستی که می آئی. لباسی از مرجان های سخت خلیج به تن داری و موهایت بوی خزه و گِل ِ سر شور می دهند. می دانم که از جنوب می آئی.
وقتی ناله ام را می شنوی خودت را از هر کجا که باشی می رسانی تا ریشخندم بزنی، مسخره ام کنی، بعد هم دستی به نوازش بر سرم بکشی و آرامم کنی. می گوئی:
” جنگ یادت هست؟ ”
نمی گوئی، اما من می شنوم و اشک هایم خون رنگ می شود. می خواهم سینه ام را برایت بدرم تا جای زخم های کهنه را ببینی. زخم های کهنه ای که هر روز خون می ریزند. هر روز انگار تازه تر می شوند. به پرسشی که تو نپرسیدی پاسخی ابلهانه می دهم:
” دیدی چطور خانه خشتی ام بر سرم خراب شد؟ ”
تو می خندی و مو هایت پریشان می شوند و این بار بوی زیتون در هوا می پراکند. سرم را به دست می گیرم و می نالم:
” نمی خواهم عادت کنم. نمی خواهم به رنج کشیدن عادت کنم. می خواهم تمام شود. مرگ یکبار شیون یکبار. هرچه ویران شد دیگر بار ساخته نخواهد شد.
پس این تاریخ چند هزار ساله به چه درد می خورد. کاش می توانستم چنان ویران شوم که انگار اصلن نبودم. بعد دوباره بر خیزم. نطفه ناشناسی باشم بر روی خاک. چیزی جدید. بدون پیشینه. بدون تاریخی از درد و خون و اسارت. موجودی جدید یک انسان.
شال و کلاهم را کنار می گذارم، اینطوری آسوده ترهستم. ماسکم را می زنم و از چادری که به گروه ما داده اند بیرون می خزم. هوا آفتابی و صاف است.
چه هوائی انگار در بلور شیشه راه می روی. و چه غرابت عجیبی دارد زیبائی هوا و زشتی تصویر شهری ویران شده. نمی توانم روی پا بند شوم. در دلم آشوبی برپاست. خودم را در برابرعظمت این ویرانی بسیار حقیر می بینم. چه کاری از من ساخته است؟ در این آب و خاک تولد یافته ام، نان و نمکش را خورده ام، با شادی هایش خندیده ام و در سختی هایش گریسته ام . حالا چه کوچکم در برابر رنجی که می کشد. رنجی که با لرزه ای بی هنگام جان و تنش را می لرزاند و من را از خودم نا امید می سازد.
دست هایم چه نا توانند، چه ناتوانم من!
روی تلی از خاک زنی نشسته است و به افق خیره شده است. چشمان سیاه و درشتش زیبائی همه ایران من را در خودش جای داده است، و غمی سنگین شانه ها یش را تا کرده است. به کنارش می روم و می نشینم. می گوید:
” چرا نتوانستم کاری بکنم، من پرستار بودم و نتوانستم حتا یک نفر از خانواده ام را نجات بدهم. معنی این چیست؟ می خواست ما را امتحان کند؟ می خواست نشانمان بدهد که چه بی فایده و حقیر هستیم؟ ”
من گریه می کنم. هوا به طرز بی شرمانه ای زیبا شده است و من نمی توانم اشک هایم را نگه دارم.
” من تو امتحان خدا رد شدم. پاشو بریم ببینیم تو امتحان زندگی چکاره هستیم. ”
دست من را می گیرد و می کشد.
” من به تو یاد می دهم چطور مرده ها را باید به خاک سپرد. آنها که با خاک زندگی کردند و با خاک مردند. حالا با خاک تیمم می شوند و در خاک می خوابند. چه بازی عجیبی است این زندگی! ”
گیج به دنبالش روان می شوم. تمام درسهائی را که تا به حال خوانده ام از یاد برده ام. هیچکدام به درد این لحظه نمی خورند. زندگی همیشه حقه ای جدید در آستین دارد.
از روی ویرانه های خشتی می پریم و پاها یمان این حس بیداری را دارند که در آن زیر ممکن است هنوز جسمی نیم زنده نیم مرده مدفون باشد.
چه مکار است این دنیا! و ما همچنان زندگی می کنیم و رنج می کشیم. جنگ! کشتار! سیل ِ اندیشه های ضد نقیص سیاست بازان، و حالا، زلزله برای خانه های دو زرع و نیم ساخته شده از گِل و کاه!
و ما همچنان دوره می کنیم شب و روز را! هنوز را…

آرزو

میترا.ب - اسفند ۱۳۸۹

ما در شماره ۱۰۷ گذرگاه داستان زیبای
سی سال حسرت
را از همین نام ” م. ب ” منتشرکردیم که
با اقبال شما روبرو شد.
اینک با سروده آرزوی ایشان آشنا شوید
—————————————-

دیدار نگاه   مهربانت  آرزو ست
گرمی  لبان بی قرارت  آرزوست

در  بستر    سرد   و   تنهایی    شب
آن شعله ی سرکش نیازت آرزوست

درخلوت بی صدا وبی همدم روز
یکدم  نفس پر اشتیاقت   آرزوست

در  فصل  خزان  نمای  پاییزی  سرد
گرمای صدای چون بهارت آرزوست

در  شیب  و   فراز    راههای   زندگی
تکیه ای به بازوان پر توانت آرزوست

در  خواب   تمنای    دل     منتظرم
وان بالش ناز شانه هایت آرزوست

کولی ا لهام

برزین آذرمهر - اسفند ۱۳۸۹

سحر گاهان
هر بار
که
شبنم ِ شعر
بر گلبرگ‌های عاطفه می لغزد
با شوری کودکانه
کولی رویا را
در آغوش می گیرم
واز دُرد واقعیت
جرعه ای
بر وی
می نو شانم!
شبانگاهان
آنگاه
که
خسته و کوفته،
سر
می نهم
به بستر ِ خاکستر!
با زخم‌های ناسوری
ازدشنه‌های نابرابری و
نا برادری
بر پیکر!
به خود می گو یم
آه !
کجاست؟
آن کولی نازک خیال ِ جادوگر؟
چرا نمی زند امشب،
حلقه ای
بردر؟!

شهریور ۶۲

بیا کنار همین لحظه سبز شویم

عیدی نعمتی - اسفند ۱۳۸۹

(۱)
بیا گامی تازه شویم
تیرک های سوخته
از آتشی سخن می گویند
که خانه بردوش مان کرد
بیا کنار همین لحظه سبز شویم
هیچ کس غربت را
به عمق غربت
مثل ما سفر نکرده است
بیا از گلوی پرنده
پنجره به آواز رهایی بگشاییم
مرداب ها چه می دانند
فواره ها دل زخمی ی کدام عاشق را
ترانه می کنند
بیا کنار همین لحظه
به عمق واژه فردا
سبز شویم

(۲)
ما بی دهان
از گفتن باز نماندیم
وقتی تنها دیکتاتور
سخن می گفت
و هوا بوی کافور و یاس می داد
ما تابوت های یاران مان را
از دالان زمان عبور می دادیم
اندوه را در آواز های خیس مان
قسمت می کردیم
رو به افق بارانی
خسته اما ایستاده بودیم
برای یک نفس آزادی
به برکت لبان تو
ای زیبای من
زندگی زیباست
و حالا که خاکستر ها
به باد می شوند
تو بگو
ما از گفتن باز مانده ایم
گاه
که بی دهان
به خانه و خیابان شدیم

تا کجا؟…

صحرائی - اسفند ۱۳۸۹

تا کجا می رود این دشنه ی سرد؟
ضربه را کی و کجا؟
کس نمی داند.
بس تبه کار کسی! ست
هدف اول او قلب من است
که دگر سینه نواز دم آرامم نیست

پیشانی ار زداغ گناهی سیه شود

فروغ فرخزاد - اسفند ۱۳۸۹

گاه، فقط یک شعر برای اعتبار یک شاعر کافی‌ است

بر روی ما نگاه خدا خنده می زند
هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ایم
زیرا چو زاهدان سیه کار خرقه پوش
پنهان زدیدگان خدا می نخورده ایم
پیشانی ار زداغ گناهی سیه شود
بهتر ز داغ نماز از سر ریا
نام خدا نبردن از آن به که زیر لب
بهر فریب خلق بگویی: خدا… خدا
ما را چه غم که شیخ شبی در میان جمع
بر روی مان ببست به شادی در بهشت
او می گشاید او که به لطف و صفای خویش
گویی که خاک طینت ما را ز غم سرشت
طوفان طعنه خندۀ ما را ز لب نشست
کوهیم و در میانۀ دریا نشسته ایم
چون سینه جای گوهر یکتای راستی است
زین رو به موج حادثه تنها نشسته ایم
آن آتشی که در دل ما شعله می کشد
گر در میان دامن شیخ اوفتاده بود
دیگر به ما که سوخته ایم از شرار عشق
نام گناهکارۀ رسوا نداده بود
مائیم ما که طعنۀ زاهد شنیده ایم
مائیم ما که جامۀ تقوا دریده ایم
زیرا درون جامه به جز پیکر فریب
زین هادیان راه حقیقت ندیده ایم
بگذار تا به طعنه بگویند مردمان
در گوش هم حکایت عشق مدام ما
“هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جریده عالم دوام ما”

چکاوک

فریدون مشیری - اسفند ۱۳۸۹

می توان رشته ی این چنگ گسست
می توان کاسه ی آن تار شکست
می توان فرمان داد:

” های!
ای طبل گران
زین پس، خاموش بمان! “

به چکاوک اما نتوان گفت مخوان!

هیچ

بهمن - اسفند ۱۳۸۹

بمناسبت سالگرد  آن ” هیچ ”

در کوره راههای خیس
دنبال می کنیم رفتن را

غروری فطیر
سکون را محکوم می کند

درختان ِ ایستاده در کناره راه
می خندند که
اخبار را به کول می کشیم
و
تفسیر می کنیم

حرامیان
با کشیدن خط
ما را به تماشای تجاوز می برند
و
شهامت تاریخ مصرف گذشته
پایمالی خط را، یارا نمی شود
و این مُهر تاریخ است از دیر زمان
از نیشابور آمده
و همراه مان فریاد می کشد
تحاوز بر سنگلاخ؟
پشت ام آزرده می شود

دنبال می کنیم رفتن را
و می بینیم در دور دست
ابدیت را
که تکان نمی خورد
با چهره ای بی تفاوت و عبوس
که می گوید:
هیچ

در کوره راههای خیس
دنبال می کنیم رفتن
با غروری از کار افتاده
تا
سکون را
محکوم کرده باشیم.

غرور….پلنگ ایرانی

اسفند ۱۳۸۹

غرور….پلنگ ایرانی

بدون شرح

اسفند ۱۳۸۹

بدون شرح

کارنامه

اسفند ۱۳۸۹

کارنامه

یادش بخیر

اسفند ۱۳۸۹

یادش بخیر….

شاید چشمان به عمد نابینای دنیا ببیند

اسفند ۱۳۸۹

شاید چشمان به عمد نابینای دنیا ببیند

هر چند ساعت؟

اسفند ۱۳۸۹

هر چند ساعت؟