یک تقاضا

بهمن ۱۳۸۹

با مهر
از نظریات شما سپاسگزاریم

مجموعه جُنگ گذرگاه را چگونه ارزیابی می کنید؟



کدامیک از بخشهای چندگانه گذرگاه بیشتر مورد نظر شماست؟




نظر شما



من بهمن ماهم

شورای نویسندگان - بهمن ۱۳۸۹

با درود های پر مهر….من بهمن ماهم، ماه دوم زمستان….
گرچه سردم، ولی بوی بهار می دهم….این سر نوشت بی تردید روزگار است
هر زمستانی به دنبال خود بهار را دارد….سر سبز….پر گل و پر از شمیم
آزادی

مرگ نخل!

محمود صفریان - بهمن ۱۳۸۹


خطر نابودی نخلستان های خوزستان

هفتاد در صد نخل های خوزستان در جنگ و اثرات ناشی از آن از بین رفته است. و در کشور بی صاحب و پر دشمن ما بجای اندیشه برای ترمیم و حمایت آنها ، با بی توجهی و تر تیب برنامه های مطالعه نشده ای که فقط بر پایه منظور و منافع خاصی طراحی شده و می شود، سی درصد بقیه هم دارند از بین می روند.
در آمریکا، بخصوص در ناحیه کالیفرنیا، هر نخل یک شخصیت است، شناسنامه دارد و صد در صد در پناه حمایت قوانین شهرداریها قرار دارند. نخل در آمریکا سرمایه ملی است.

نخلستانهای خوزستان وسعتی بیش از چهل هزار هکتار را به خود اختصاص داده اند و سالانه حدود دویستهزار تن خرما تولید می کنند، و سالهاست که مقام رفیعی در صادرات کشور دارند، با طرفداران فروان در دنیا. و حالا دارد این هکتار ها نخلستان، دراین حجم عظیم تولید خرما،
و این رونق صادرات، از بین می رود. و ما مردم صبور! نظاره کنندگانی بی تحرک، مظلوم، و قابل ترحم، هستیم که با سکوت خود بانیان تخریب را تحریک و تشویق و گستاخ می کنیم.

نخل این درخت عاشق، یکی از پر شکوهترین تولید مثل ها را دارد. زمانش که می رسد نخل های ماده در انتظار نسیم وصال برگ می گسترند تا گرده های نخل نر را که در هوا به دنبال وصالند پذیرا شوند و فرزندان پر شهد خود را به ما عرضه کنند.
و حالا متجاورین که نه تنها با عشق بلکه با زندگی نیز بیگانه اند کمر به قتل خیل عظیمی از این عشاق گرفته اند ….کاش حاکمیت ذره ای درک و دریافت  داشت.

آب شیرین را برای انتقال به پارک آبی” قم ” بر روی این تشنگان خانگی بستن و آب شور را روانه ریشه هایشان کردن و در حقیقت چراغی را که به خانه رواست به مسجد بردن یک عناد است و بس.

انتقال آب شیرین ِ نیاز عشاق شکر شکن را صد ها کیلومتر به پارکی برای ایجاد دریاچه مصنوعی بردن در حالیکه دریاچه ارومیه و بسیاری دریاچه دیگر دارند خشک و محو می شوند،
فقط یک لج بازی با مردم و خواستشان است و یک کینه ورزی با عشاق….چه سیاه دلانند.

چه سعادتمند می بودند این نخلها اگر در لبنان بودند چون حاکمان ما آنجا را، ” دیده و شنیده ایم ” که بیشتر دوستدارند و برایشان خرج! می کنند…در حالیکه در اینجا از مردم آبادان حتا آب آشامیدنی را دریغ کرده اند، تا آنجا که اعتراضات خونینی را نیز به دنبال داشته است.

وبلاگ ِ ” مهار بیابان زایی ” که به دلیل افشاگری درباره پارک آبی قم از سوی دولت فیلتر شده در این باره آورده است:
ماجرای گورستان برجای مانده از نخل هایی که محصولات ارزشمندشان در سال ۲۰۰۸ ایران را بدل به دومین کشور تولیدکننده خرما در جهان کرده بودند؛ ماجرایی بس عبرت آموز است برای آنها که نمی دانند راه حکومت بر طبیعت، پیروی از قوانین آن و درک حرمتش است و نه گردنکشی و عناد و بی حرمتی در برابر آن.

نویسنده این مقاله که خود از کارشناسان آب و هوا ست افزوده است:
شما به من بگویید: ساختن بزرگترین پارک آبی خاورمیانه در شهری که آبش را از صدها کیلومتر آن سوتر میخواهند تأمین کنند، آیا جز گردنکشی و عناد با طبیعت، معنای دیگری هم می دهد؟!

هر درخت نخل یک نفر است، بسیار مفید، سودمند وپر ارزش.
سابقه تاریخی نخل به چندین هزار سال قبل از میلاد مسیح می رسد، و کاشت آن در ایران از زمان هخامنشیان بوده است.
رطب، این میوه هوس انگیز دو طعمه محصول قبل از خرمای نخل است.
علاوه بر رطب و خرما ” که از آن شیره می گیرند و…. در نهایت الکل ” الیاف بسیار محکمی دارد که از آن بوریا می بافند، و طنابی مقاوم که وسیله آن از درخت نخل بالا می روند و به روزگارانی که نسیم وصال را طبیعت دریغ می کند گرده افشانی دستی می کنند ….و در نهایت از الیافش سر پناه نیز درست می کنند.

بلبل، پرنده بسیار خوش صدای پر چهچه، پرند ِ ی گرمسیر است و برای سر دادن نوای عشق، شاخ و برگ نخل را دوست دارد. بخصوص به هنگامی که بلبل عاشق، آواز عشق سر می دهد و در لابلای برگهای سایه روشن نخل معشوق را دنبال می کند، حال و هوای نخلستان بوی مهر می گیرد. و آب را دارند از این حال و هوا دریغ می کنند.

مرگ نخل مراحلی دارد که بسیار حزن انگیز است….تدریجی است و به وضوح دیده می شود.
با چین و چروک در تنه و ساقه ها و شاخه ها ی درخت آغاز می شود و می رود به سوی باز شدن حفره های مرگ و ….از پا می افتد…..کاری که هم اکنون دارند با نخل های خوزستان می کنند…… لعنت الله علیه !

مانی، شاعر، نقاش و پیام آور نور و مهربانی

محمود کویر - بهمن ۱۳۸۹

بیامد یکی مرد گویا ز چین
که چون او مصور ندیده زمین
بر آن چربدستی رسیده به کام
یکی پر منش مرد، مانی به نام
به صورتگری گفت: پیغمبرم
ز دین آوران جهان برترم

مانی، نقاشی که پیامبر شد و یا پیامبر نقاشی که از مشهور‌ترین کتاب او، ارژنگ یا آردهنگ امروزه اثری در دست نیست. مانی، شاعری که پیامبر بود.. پیام‌آوری که آیین وی آبشخور الهی نداشت اما آن چنان فراگیر شد که زمانی بر منطقه وسیعی از غرب امپراتوری روم تا هند و از مرزهای چین تا عربستان گسترده شد. پیروان کیش او در اوج عظمتش از سواحل اقیانوس آرام تا سواحل اقیانوس اطلس را در بر‌گرفته بودند و آیین او آیین رسمی دولت ترکان اویغوری آسیای مرکزی شد. مانی حتا موفق شد تا بر امپراتوری چین میانه تاثیر بگذارد. این آیین بیش از ۱۵۰۰سال دوام آورد و عده‌ای از مانویان تا اوایل سده بیستم نیز در چین وجود داشتند. تاثیر آیین مانی بر برخی از فرقه‌های مسیحی در حوالی شمال ایتالیا و جنوب فرانسه و نیز در قوانین مذهب تائو در چین به چشم می‌خورد. تائو در نگاهش به انسان و همزاد و طبیعت بسیار به مانی نزدیک است.
این اندازه گسترش و دوام، در حالی که این آیین به جز مدتی کوتاه و در منطقه کوچکی، هیچ گاه از پشتوانه و قدرت حکومتی برخوردار نبود، مایه شگفتی است. این آیین چه ویژگی داشته که توانسته بود این چنین در میان مردم رسوخ کند؟در هنگامه قدرت جویی و جنگ های دینی که سراسر تاریخ انسانی را به خون و آتش کشیده است، مانی سخن از آیین این جهانی و انسانی می کرد. این راز بزرگ پیروزی او بود.
مانی در ۱۴ آوریل (۲۵ فروردین) ۲۱۶میلادی در شمال بابل در استان اسورستان، سرزمین ستاره شناسان و دانشمندان به دنیا آمد. در مورد محل تولد مانی اختلاف نظر زیاد است اما ابوریحان بیرونی محل تولد وی را ده مرآیینو در ناحیه نهر کوتا در شمال بابل می‌نویسد. خود مانی هم در قطعه شعری می‌گوید: «شاگردی شاکرم، برخاسته از سرزمین بابل.» پدر مانی، پتگ یا پاتگ از تبار شاهان اشکانی و اهل همدان بود که با زنی با نام مریم ازدواج کرد. مادر مانی با خانواده کمسرکان از شاخه‌ای از خاندان شاهی اشکانی نسبت داشت.
پتگ از همدان به تیسفون، پایتخت اشکانیان، رفت و در آنجا به فرقه مغتسله پیوست که گونه‌ای فرقه گنوسی بود. او به ادعای خود در پی الهامی از گوشت خوردن و برخی رفتارها دست کشید و به اتفاق فرزند چهار ساله‌اش، مانی، به میان اعضای فرقه رفت. مغتسله یا ماندایی ها یا صبیین از گروه های بزرگ عرفانی ایرانی بودند. از بین آنان دانشمندان و پزشکان بسیاری در تاریخ برخاستند. این گروه هزاره ها به زندگی خویش ادامه دادند، چنان که هنوز نیز در کناره های کارون زندگی می کنند و به باورهای دیرین خویش پای بند هستند.
نام مانداییان با آب گره ‌خورده است. در کنار رود کارون در خوزستان هنوز هم، قومی صنعتگر و هنرمند با آیینی ویژه زندگی می‌کنند. تقریبا تمامی آیین‌ها ی مانداییان در کنار آب ، انجام می‌شود. ماندا،به معنای معرفت و شناخت و «صبی»، در زبان عربی از «صب» به معنای آب ریختن گرفته شده است. ماندا با عرفان و گنوس و زندقه هم ریشه و به یک معنی است.
یکی از اعتقادات مانداییان این است که «یردنه» یا آب مقدس از زیر عرش جاری است و زندگی نیز از زیر «یردنه» و دنیای نورانی بالا، مملو از آب زنده است.
مانداییان به پاکی اهمیت زیادی می‌دهند. «رشامه»، «طماشه» و تعمیر، مراحل پاکی مانداییان است. غسل و آبکشی در زبان ماندایی «طماشه» گفته می‌شود.
تعمید هم که اصلی‌ترین بخش آیینی مانداییان است، در زبان ماندایی، «مصویا» گفته می‌شود. تعمید فقط باید توسط روحانی ماندایی انجام شود. انجام تعمید به خودی خود در هر زمانی مفید است.
رشامه مانند دیگر بخش های آیین، نمادین است . در رشامه با یردنا‌ یعنی وضو گرفتن با آب جاری، با بوییدن آب از بوی خدا یاد می‌شود.
به این ترتیب، مانی با افکار آیین‌های عرفانی میانرودان بزرگ شد. مانی به گفته خودش که در گزارش ابن ندیم و بیرونی ضبط است، نخستین بار در دوازده سالگی پیام وحی را دریافت کرد و حامل پیام، روح همزاد او بود که در متن های فارسی میانه مانوی «نرجمیک» یا توام، همزاد خوانده می‌شود. بار دیگر، در ۲۴ سالگی وحی به وی نازل شد و این بار دستور یافت تا به آموزش آیین بپردازد. او نخست پدر و سپس بزرگان خانواده را به آیین خود در آورد. سپس برای تبلیغ آیین خود به سفر پرداخت. یکی از ویژگی‌های تبلیغ در آیین مانی آن بود که در هر منطقه‌ای به زبان آن منطقه و به گونه ای که برای مردم آن منطقه قابل درک باشد، به تبلیغ می‌پرداخت. خود او در متنی به زبان فارسی میانه می‌گوید: آیینی که من گزیدم، از دیگر آیین‌های پیشینیان در ده چیز برتر و بهتر است. یک، آن‌که آیین‌های پیشین به یک شهر و یک زبان بودند. اما آیینی که من آوردم، در هر شهر و به هر زبان پیدا شود و در شهرهای دور گسترش یابد.
همچنین مانی از عناصر اعتقادات بومی هر منطقه نیز وام می‌گرفت. از این‌رو، در اساطیر مانوی نام‌های ایزدان ایرانی با نقش‌هایی متفاوت تکرار می‌شود، از قبیل: هرمز بغ، مهر ایزد، بهمن بزرگ، نریسه یزد.
همچنین عناصر مسیحی چون عیسای درخشان، شیث و عیسی مسیح که مانی خود را ادامه دهنده راه وی می‌خواند. مانی با تطبیق خود با این آیین، می‌خواست غرب را تسخیر کند، همان طور که در شرق مبلغان آیین مانوی عناصری چند از آیین بودایی را اقتباس کردند تا بهتر از سوی مردم بودایی پذیرفته شوند. آیین مانوی از همان آغاز به صورت آیینی آمیزه‌گرا ظهور کرد. در این آیین، آمیزشی آگاهانه ازباورهای مسیحی و ایرانی بر اساس باورهای باستانی میاندورود در قالب باورهای عرفانی صورت گرفته بود. در آیین وی آزردن جان ها و موجودات زنده بسیار زشت شمرده شده است. مانی بر آن بود که دین های مختلف سبب اختلافات و جنگ های بسیار شده اند و باید آیینی زمینی و این جهانی برای همه ی افراد بشر به وجود آورد.
آیین وی آمیزه ای از دانش و دین و عرفان بود.کیهان شناختی وی بر اصل دو بن نور و تاریکی بود که بر عرفان و کسانی چون سهروردی تاثیر بسیار نهاد. نماز و روزه و زکات از آداب آیین او بود که در اسلام مورد تقلید قرار گرفت. بنا به باور او، فرزانگی در درک روشنایی زندانی شده و با پرهیزگاری و شناخت و برادری و پاکدامنی باید او را نجات داد. در متن های مانوی، بنیان اندیشه های او چنین آمده است:
* پایه ی باور ما، شناسایی خود است.
* شناختن آدمی، سرآغاز کمال است.
* همه چیز را دوست بداریم
* بت را نباید پرستید. دروغ نباید گفت. زنا نباید کرد. دزدی نباید کرد. از جادو و افسون باید دوری کرد. در پیشه و حرفه باید جدی بود.
مانی همچنین یکی از ابزار مهم تبلیغی خود را کتابت می‌دانست، بر‌خلاف سنت شفاهی رایج در ایران. آثار اصلی مانوی که متعلق به مانی شمرده می‌شود، هفت اثر بود که به زبان آرامی شرقی، زبان محلی مانی، نوشته شده بود: اونجیلون زیندگ (انجیل زنده)، نیان زیندگان (گنج زندگی)، رسالات، رازان (اسرار)، کوان (غولان)، دیبان (= دیوان، نامه‌ها)، مزامیر و نیایش‌ها. همان‌طور که می‌بینیم نام یکی از آثار مانی، انجیل زنده است، از آن‌رو که مانی خود را به منزله حواری مسیح و ادامه دهنده راه او می‌دانست.
در نظر او، انجیل مسیحیان دست برده شده و انجیلی که خود آورده بود، انجیل زنده بود.
این هفت کتاب، کتاب‌های آیینی مانوی به شمار می‌آید. افزون بر این‌ها، مانی کتابی به فارسی به نام «شاپورگان» داشت که به زبان فارسی میانه نگاشته و در آن چکیده ی اندیشه های خود را برای شاپور اول ساسانی بیان کرده بود. مانی به یاری برادران شاپور، «پیروز» و «مهرشاه» که به آیین مانی گرویده بودند، توانست سه بار به حضور شاپور پذیرفته شود. ابن ندیم در الفهرست نخستین دیدار آن ها را در روز یکشنبه اولین روز ماه نیسان که آفتاب در برج حمل بود، یاد می‌کند و می‌نویسد این تاریخ برابر با روز تاجگذاری شاپور بود و در این دیدار، مانی «شاپورگان» را که تنها کتابش به زبان فارسی میانه است، تقدیم شاپور می‌کند. در نوشته های مانوی آمده که شاپور سخت تحت تاثیر پیام مانی قرار گرفت و به او اجازه داد آزادانه در سراسر ایران تبلیغ کند و به این ترتیب، مانی سال‌ها جزو ملازمان شاپور شد و حتا در لشکر‌کشی شاپور در جنگ با والرین، امپراتور روم، چونان کرتیر موبد در کنار او بود، موبدی که بعدها از دشمنان سرسخت مانی و موجب دستگیری و محاکمه وی شد.
کتاب دیگر مانی کفالایا یا سخنرانی‌هاست که مجموعه گفتارها و تا حدودی پیشگویی‌های مانی است. اشعار و ترانه ها و زمزمه های مانوی از شاهکارهای ادبی آن زمان به حساب می آید. سرود مروارید مانی که تازه یافته شده است، منظومه ای عارفانه و دل نشین است.
اما مشهور‌ترین کتاب مانی آردهنگ است که در فارسی ارتنگ و ارژنگ خوانده می‌شود و سراسر تصویری است. مانی تمام اساطیر مانوی، داستان آفرینش و اصول اعتقادی آیین خود را در این کتاب به تصویر کشیده است. مانی بر این باور بود که سخنانش باید به گونه‌ای بیان شود که برای همه مردم قابل فهم باشد. کتاب آردهنگ را می‌توان ابتکار مانی برای تکمیل آموزش آیین خود به توده مردم به ویژه کم سوادان و بی‌سوادان دانست. این کتاب شاهکاری هنری بود از هنر خاص مانویان که با کوچ آنان به چین بر هنر این سر‌زمین تاثیراتی شگرف بر جای گذاشت.
با آن‌که تنها یک کتاب مانی مصور گفته شده اما در سایر کتاب‌ها نیز برای پرهیز از یکنواختی تزییناتی در حاشیه نوشته‌ها و حتا استفاده از رنگ‌های مختلف دیده می‌شود. وی در خط فارسی اصلاحات زیادی انجام داد.
آثار مانوی یعنی آثاری که پیروانش نوشته اند بسیار زیاد است و از جمله این آثار شعرهایی به زبان پهلوی اشکانی است. مانند دو مجموعه شعر که مضمون آنها هبوط روح است، مانوی ها خیلی پیش از سنایی و بایزید بسطامی چنین مضامینی را پرورانده اند، و این اشعار که در قرن دوم هجری کشف شده، مربوط به ابتدای دوره اسلامی است، زمانی که مانوی ها از ایران رانده می شوند و ازطریق تاجیکستان و آسیای مرکزی به چین می روند و پناهنده می شوند و تا قرن نهم میلادی در شهر تورفان کتابخانه های عظیم داشته اند و همین متونی – که اشاره کردم و متون بسیاری بر روی چرم در کتابخانه های آنان به دست آمده است.
از این گذشته، در آن زمان بویژه در خاورمیانه، هنر شفا بخشی و معجزه از درجه بالایی برخوردار بود. هنری که مانی از آن بی‌بهره نبود. او پزشکی توانا و حکیمی معجزه‌گر بود .
ادبیات مانوی را به دو بخش تقسیم می توان کرد: ادبیات دینی و ادبیات ناب مانند شعر و داستان و دیگر انواع ادبیات آفرینشی.
وقتی در ادب فارسی از نخستین شاعران سخن به میان می آید از ابوحفض سغدی و ابوسلیک گرگانی یاد می کنند، در حالی که ادبیات فارسی از ادبیات ایرانی جدا نیست و نخستین شاعر باید “وهمن خورشید” را به حساب آورد که دو مجموعه شعر از او باقی مانده که از اشعار عرفانی ایرانی است. سابقه شعر سپید و نمونه های ادبیات داستانی را تیز در ادبیات مانوی می توان یافت.
بنا به پژوهش های ارجمند دکترابوالقاسم اسماعیل پور:در متون مانوی، چهار نوع ادبی می توان یافت:
ادبیات آموزشی با قطعات زیبا که گاه با گلستان پهلو می زند. و شعرهای بسیاری همراه دارد.
ادبیات غنایی که هم در شعر و هم در نثر مانوی نمونه هایی از آن می توان یافت. سوگ سروده ها در مدح قدیس های مانوی و بیان عشق عرفانی .عشق نزد آنها یعنی رهایی از ظلمت وکشف پاره نور وجود وعارف شدن به آن.
ادبیات روایی که از این نوع داستان های بسیاری در نوشته های مانوی داریم. نوشته هایی که در واقع هم داستان است، هم تمثیل. تمثیلات سغدی مانوی آنقدر زیاد است که زندرمان توانسته از آنها یک جلد کتاب چاپ کند. اینها همان داستان های خیلی کوتاه یا داستانک است.
زندگینامه نویسی که شاخه ای جدید در ادبیات ایجاد کرد. مانی خود زندگینامه نوشته است. او اولین کسی است که حدود ١۷٠٠ سال پیش زیست نامه خود را نوشته و در آن خود و خانواده اش را معرفی می کند.
از ویژگی های مانویت یکی نیز این بوده است که پیروانش به آثار نوشتاری بسیار اهمیت می داده اند. هیچ دین و آیینی نیست که اینهمه آثار از آن باقی مانده باشد. به هر زبانی از آنها آثاری به جا است. متون یونانی مانی، متون چینی مانی، متون لاتینی مانی، متون ترکی مانی و … پیداست که بسیار کار شده، و نویسنده و روشنفکر بسیار داشته اند. اینکه در میان ایرانیان مانی به نقاش معروف شده به دلیل آن است که مانوی ها با بهترین مرکب ها و بهترین چرم ها و بهترین ابریشم ها آثار خود را می نوشته اند.
آثار دیگری وجود دارد که غیر مانوی ها از جمله مسلمانها درباره آنان نوشته اند. در کتابهای فارسی از سده چهارم تا قرن سیزدهم هجری درباره مانویتآگاهی های زیادی می توان به دست آورد. مهمترین این کتابها در زبان فارسی “بیان الادیان” ابوالمعالی و “فارسنامه” ابن بلخی است. در زبان عربی نوشته ها زیادتر است و نزدیک صد و هفتاد کتاب و رساله درباره مانوی ها وجود دارد. “آثار الباقیه” بیرونی و “الملل و النحل” شهرستانی و “الفهرست” ابن ندیم جزو بهترین نوشته های عربی در این زمینه است.
الفهرست نام کتابهایی را می برد که اصل آنها از بین رفته است ولی ما در دست نوشته های مانوی گاهی به نامهایی بر می خوریم که می بینیم همان است که الفهرست نوشته است. در متون سریانی و یونانی هم در این زمینه آثاری وجود دارد.
کتابی با نام “آکتا آرخل آی ” که به زبان یونانی است و در حال حاضر بحث روز دنیا در زمینه مانی شناسی است. کارهای پژوهشی بویژه در آمریکا روی این کتاب انجام می شود زیرا بر این باورند که ناگفته ها و مشکلات مانویت را حل خواهد کرد. این کتاب که در قرن چهارم میلادی نوشته شده از این جهت اهمیت دارد که بسیاری از مسائل عرفان مسیحی را هم حل می کند.
وی در شصت و یک سالگی در زندان و زنجیر در گذشت.
در زمان عباسیان به بهانه مانوی بودن بسیاری از دانشمندان را کشتند. یکی از آنان که به فتوای هادی خلیفه کشته شد، نویسنده ای بود به نام ازدیادار که شاعری در مرگش سروده است:
به خدا سوگند که او دوست می داشت که خناهی خدا در آتش باشد
در آیین او نه ماران را می کشند و نه گنجشک ها را
و نیز موش را
و می گوید که روح خدا در پیکر موش است.
آیین مانی در غرب نیز به وسیله کلیسا سرکوب شد. آیین پریسیلیانی در اسپانیا، آیین بوگومیلی در بلغارستان و کاتارهای فرانسه و شمال ایتالیا به شدت از مانی برداشت کرده و با آن آیین نزدیک بودند. پریسلیانی در ٣٨۵ میلادی به عنوان جادوگر و مانوی تبعید و به مرگ محکوم شد. بوگومیل در بلغارستان نیز به فرمان اکپراتور بیزانس در یک میدان اسب دوانی به آتش کشیده شد. کاتارها نیز مانوی بودند و به مبارزه با ستم های کلیسا برخاستند و تمدنی باشکوه در جنوب فرانسه بنیاد نهادند و سرانجام با یاری کلیسا و حکومت آنان را به خاک و خون کشیدند. آخرین دژ آنان در سال ۱٣۴۴ میلادی سقوط کرد و دویست و ده تن مانوی را دستگیر و بر فراز کوهی از هیزم به آتش کشیدند. مانویان ارمنستان نیز بسیار مقاومت کردند. در سده هشتم میلادی، برای چندمین بار کلیسا فتوای قتل عام آنان را صادر کرد. کشیشان و شاهان به راه افتادند و سدها اندیشمند مانوی را کشته و آثارشان را به آتش کشیدند
جشن بزرگ مانویان به نام بما که جشنی بهاری است تا مدت ها برگزار می شد.
پیکر مانی را مدت ها بر دروازه ی جندی شاپور به دار آویختند و از آن پس، مردمان آن را دروازه ی مانی خواندند. اما اندیشه هایش را نتوانستند به دار کشند.
اینک نمونه های دیگری از شعرهای سپید مانی به روایت دکتر ابوالقاسم اسماعیل پور:
نمونه هایی از اشعار« سپید» مانوی
(۱)
خسته مشو ای خرد
تن در مده ای عشق
بیا گرد آییم
و او را دریابیم
که پنهان از نظرهاست
که خموش است و سخن می گوید
دو گوهر کز آغاز بوده اند
آن مغاک
و او کز بلندا
درخشنده است
ظلمت فراز رفته
نور اما هبوط کرده است
خسته مشو ای خرد
تن در مده ای عشق
مرگ چشنده زندگی ست
زندگی چشنده مرگ
آوردگاه وحشت گسترده است
خسته مشو ای خرد
تن در مده ای عشق
چه بشکوه این عشق
چه بشکوه این خرد
عشق واره شد
خرد در جست و جویش
(۲)
روح انوشه خوشبو
پرورد بغان را
با زمین و درختان
چشمه های روشن
گیاهان ستوده
کوههای رخشان
پژواک گر و بغ چهر
آرام گه گوهران
(۳)
ای توانا پدر
که ارزانی آفرینی
از هر دهان
ای یزدان را پسر
که بیدار کردی جانم را
از خواب
ای چراغ روشن
که دل و چشمم را روشن کردی
ای مرا مهر کامل دست و دهان و اندیشه
ای شهزاده نیزه بالا
مرا زیرکی و نشان پیروزی
تویی
(۴)
ای آموزگار بزرگ
ای شبان
ای چراغ بزرگ
که خاموش شدی
شتابان
سیه شد ما را چشم
سست و تیره
ای گرد رزمجو
که سپاه را هشتی
ای درخت بزرگ
که شاخسارت بشکست
لرزش افتاد بر مرغانی
که شان آشیانه ویران شد
ای خورشید بزرگ
که از کیهان فرو شدی
تار شد ما را چشم
با کوه ها و دره ها.
سرود رمز آمیز ( مروارید) نمونه آن شعرهای زیبای کهن پارسی است. بیش از دو هزار سال از زندگانی این شعر می گذرد. این سرود حکایت از سفر رویایی شاهزاده جوان اشکانی است به سرزمین تاریکی ها. او اصل خود را فراموش می کند و سرانجام ندایی درونی او را بیدار کرده و با مرواریدهای یافته به خانواده و اصل خویش باز می گردد… این سیر و سلوک عرفانی را ما بارها در ادبیات می بینیم. به این سرود که در آن پارت یا خراسان کهن، سرزمینی عرفانی و مقدس نموده شده است توجه کنیم:

هنگامی که کودکی خرد سال بودم
و در سرزمینم در خان و مان پدری می زیستم
پدر و مادر توشه ای همراهم کردند و از خراسان
به دور دست هایم فرستادند
از خزاین برایم بار و بنه ای بستند
زر از سرزمین ابرشهر و سیم از غزنه بزرگ
یاقوت از هند و عقیق از کوشان

با من پیمان بستند و گفتند:
اگر به جانب مصر سرازسر شوی
و از آنجا مرواریدی بیاوری
که به دریا نزد اژدهایی دمان است
آنگاه بار دیگر جامه درخشان و جواهر نشان خواهی پوشید
و با برادرت وارث سرزمین پادشاهی ما خواهی شد.

من ترک خراسان کردم
با همراهی دو رهنما از مرزهای میشان گذشتم
و به بابل در آمدم.
ساربوگ را پشت سرنهادم
و رفتم تا به مصر رسیدم
همراهانم از من جدا شدند
من به نزد اژدها رفتم و نزدیک جایگاهش منزل گزیدم
تا چون به خواب رود
مروارید را از او بربایم.
تنها و بی کس و غریب بودم
هم نژادی آزاده از خراسان آنجا دیدم
او خواست که از مصریان ناپاک بپرهیزم.

مصریان به من غذایی دادند
و من فراموش کردم که شاهزاده ای هستم
و فراموش کردم مرواریدی را که در پی آن آمده بودم
به خواب ژرف فرو شدم
پدر و مادرم غمگین شدند
پس از همه کمک خواستند تا راهی بیابند
و نامه ای نوشتند
که شاه با دست راست خود مهر کرده بود
تا حفظ شود از نابکاران و از دیوهای پتیاره

آن نامه چون عقابی پر کشید
در کنار من نشست و به گفتار آمد
از آواز او بیدار شدم و نامه را بوسیدم
به یاد آوردم مروارید را
پس اژدها را افسون کردم
با نام پدر و برادر و مادرم بانوی خراسان
سپس مروارید را بربودم تا به خانه بازآیم
و نامه همچنان که مرا بیدار کرده بود
چونان فروغی راهم را روشن می کرد
آنگاه جامه تابناکی که پوشیده بودم می درخشید
نقش شاهنشاه بر آن بود
مانند یاقوت می نمود
و دیدم که همه جا بر آن جریان معرفت موج می زد.

این سرود به شکلی آشکارا در آثار عرفانی ایران مانند: غربت غریبه سهروردی و از نظر محتوا در منطق الطیر عطار و رساله الطیر ابن سینا تکرار شده است. در این سرود واژه های پارتی و شرایط اجتماعی دوره اشکانی نیز دیده می شود.

پایان

نکته ای در خور

دکتر اسماعیل پور استاد دانشگاه در تهران است که آثار متعددی در زمینه اسطوره شناسی و فرهنگ و زبانهای باستانی ترجمه و تالیف کرده است. اکنون مدت یک سال است که به تدریس ادبیات فارسی در دانشگاه شانگهای اشتغال دارد .
دکتر اسماعیل پور که در اثنای سخن، خود را از شاگردان مهرداد بهار معرفی کرد، در شروع سخنان خود گفت که قصدش از این سخنرانی بررسی ادبیات مانوی است. ادبیات مانوی بخشی از ادبیات ایرانی است.
ادبیات ایرانی در ادبیات فارسی خلاصه نمی شود بلکه بسی گسترده تر از ادبیات فارسی است. ادبیات فارسی هزار و دویست سال است که به وجود آمده، اما ادبیات ایرانی، ادبیاتی سه هزار ساله است که بخش مهمی از آن ادبیات فارسی میانه است که ادبیات مانوی هم در آن جای می گیرد.
او ضمن اشاره به اینکه مقصودش از ادبیات مانوی، نوشته های مانی و پیروان اوست، ادبیات مانوی را به دو بخش تقسیم کرد: ادبیات دینی و ادبیات ناب مانند شعر و داستان و دیگر انواع ادبیات آفرینشی….
(به روایت از تارنمای بی بی سی)
من نیز از سخنرانی پر ارزش ایشان بسی بهره بردم. دست مریزاد.

سبز باشید.

یک نقد بی رودرواسی و منطقی.

محمد رضا سرشار - بهمن ۱۳۸۹

یک نقد بی رودرواسی و منطقی.
پیشنهاد می کنیم مقاله :
برای اینکه بگویم هستم و بگویم بودم
نوشته محمود صفریان را که اشاره ای دارد
به پاره ای از مطالب این نقد و در همین
شماره آورده شده است بخوانید
————————————————

محمد رضا سرشار در نقد رمان:
« مردگان باغ سبز“:
” با خواندن این اثر از بایرامی مأیوس شدم ”

محمدرضا سرشار در حلقه‌ی نقد حوزه‌ی هنری به نقد رمان «مردگان باغ سبز» محمدرضا بایرامی پرداخت و گفت:
” با خواندن این اثر از بایرامی مأیوس شدم.”
به گزارش خبرنگار بخش کتاب خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، این نویسنده و منتقد با اشاره به توجه به بیش از اندازه‌ی محمدرضا بایرامی به فرم در نگارش «مردگان باغ سبز» که البته چندی پیش توقیف شد و نویسنده‌اش از وضعیت کنونی آن اظهار بی‌اطلاعی می‌کند، گفت:
” این رمان قصه‌ی درخوری برای تبدیل شدن به یک رمان را ندارد و برای رمان شدن با فرم بازی کرده است. بایرامی در این رمان از نظر فرم به تفننی نوجوانانه دست زده است که به نظر من، باعث شده تا این رمان به اثری بسیار بد و بدخوان تبدیل شود.”
او به اولین جمله‌ی خود هنگام خواندن این کتاب اشاره کرد و گفت:
” من بعد از خواندن این رمان در ابتدایش نوشتم:

چرا خواندن آثار نویسندگان این نسل به سبب نداشتن کشش و جذابیت کافی این‌قدر سخت است؟”

او همچنین افزود:

” بایرامی کسی نیست که داستان‌نویسی بلد نباشد. او از زمانی که دانش‌آموز دبیرستان بود، با من مکاتبه داشت و آثارش را پیش از چاپ به من می‌داد؛ اما مطالعات ناقص درباره‌ی فرم‌گرایی و میل به متفاوت بودن، اثر او را به این‌جا کشانده است.
سرشار، با اشاره به آثار محمود دولت‌آبادی و احمد محمود گفت:
” همین روند باعث می‌شود تا دولت‌آبادی بعد از آن همه کار، «سلوک» را بنویسد و احمد محمود نیز در «درخت انجیر معابد» می‌خواهد رئالیسم جادویی را تجربه کند. وقتی انسان پایه‌های اصول زیباشناسی‌اش محکم نباشد، چنین می‌شود. این در حالی است که بایرامی خیلی زود به این‌جا رسیده است؛ اگر دیگران بعد از ۵۰ سال به این نقطه می‌رسند”.
او با اشاره به قصه‌ی این رمان گفت:
” این کار قصه ندارد؛ قصه‌ای که بخواهد به اثری ۴۰۰صفحه‌یی تبدیل شود. این کار یک داستان کوتاه بلند است که برخی شخصیت‌ها فقط برای چاق کردن داستان آمده‌اند. ”
این نویسنده با اشاره به روایت در این داستان گفت:
” باید یک ضرورت در داستان ایجاب کند تا روایت به این صورت منقطع باشد؛ در حالی‌که در این داستان هیچ توجیهی برای این شیوه‌ی روایت وجود ندارد. این‌گونه نویسندگان فقط ادای داستان‌های پست‌مدرن را درمی‌آورند.”
او با اشاره به سبک بایرامی در این رمان گفت:
” بایرامی در این اثر می‌خواسته به رئالیسم جادویی پهلو بزند؛ در حالی‌که بقیه‌ی جاهای داستان رئالیسم است و نمی‌توان آن را یک رئالیسم جادویی تمام‌عیار خواند؛ در واقع رئالیسمی است که رگه‌هایی از رئالیسم جادویی دارد. ”
سرشار، با اشاره به حضور روحی که در این اثر ظاهر می‌شود، گفت:
” حضور روح در این اثر هیچ جایگاهی ندارد و نمی‌شود توی این داستان توجیهی برای آن یافت؛‌ خصوصا از آن‌جا که این داستان واقعیت‌گراست، حضور چنین چیزی جایی ندارد. ما این داستان را حتا فانتزی هم محسوب نمی‌کنیم. ”
او همچنین افزود:
” در قسمت‌هایی از این مجموعه، نویسنده حرف‌های کلی می‌زند و افاضه می‌کند. این توصیف نویسنده است، نویسنده انشا می‌نویسد و اثر نظر او را پشتیبانی نمی‌کند.نویسنده برخی چیزها و حرف‌های گنده گنده‌ای را که دوست دارد بزند، در کارش می‌آورد. ”
او در ادامه با اشاره به دوبستره بودن این داستان گفت:
” چه توجیهی وجود دارد، داستانی را که در ۱۵ سال پیش می‌گذرد و داستانی را که در ۱۵ سال بعد می‌گذرد، به صورت یک فصل در میان و جا به جا بیاورد. ضرورتی باید در داستان ایجاب کند که این‌گونه روایت شود؛ در حالی‌که هیچ توجیهی وجود ندارد.”
این منتقد به آوردن احتمالات متعدد در قسمتی از رمان اشاره و عنوان کرد:
” رضا امیرخانی، در رمان «من او» پیش‌تر این کار را کرده بود که شاید برای عده‌ای شوخی بامزه‌ای بود. اما وقتی بایرامی این کار را انجام می‌دهد، کاری تکراری و بی‌منطق است که مدل احتمالات را آورده و یک صفحه را به این کار اختصاص داده است.”
سرشار با اشاره به جابه‌جا بودن فصل‌های این کتاب گفت:
” بایرامی با جابه‌جا کردن فصل‌ها خواسته بگوید کار خاصی انجام داده؛ در حالی‌که کاری نکرده است. جابه‌جایی فصل‌ها کار داستان‌نویسی نیست؛ کار ریاضی و معماست، بازی‌های فرمی از نویسندگانی صادر می‌شود که حرفی برای گفتن ندارند و آن‌قدر داستان‌شان فقیر است که به همین صورت کسی حاضر نیست آن را بخواند. این شیوه‌هایی است که در ضد رمان استفاده می‌شود. ”
این نویسنده در جواب یکی از شرکت‌کنندگان در نشست مبنی بر توصیف‌های بسیار خوب این رمان گفت:
” این کار توصیف‌های خوبی دارد؛ اما اگر نویسنده در این سن نتواند توصیف کند که کاری انجام نداده است.”
او با اعتقاد به وجود اطناب بیش از اندازه در این اثر، گفت:
” دو فصل از زبان یکی از شخصیت‌ها به این می‌پردازد که چگونه سیب‌زمینی را در آتش می‌گذارند. نویسنده نمی‌تواند هر کاری که می‌خواهد، در داستان انجام دهد.”
او همچنین منطق رمان «باغ سبز مردگان» را منطق روایی خواند و گفت:
” در این رمان حرف حرف می‌آورد و نویسنده مانند داستان‌های قرن ۱۹ جریان داستان را متوقف می‌کند تا توصیف کند و حضور خود را اعلام کند؛ حضوری که مخل است.”
او با اشاره به این‌که شخصیت‌های این اثر تشخص کلامی ندارند، گفت:
” تکیه‌کلام‌هایی در این رمان وجود دارد که هم تکیه‌کلام خود نویسنده است و هم تکیه‌کلام شخصیت روستایی. همه مثل هم حرف می‌زنند و همه مثل نویسنده حرف می‌زنند؛ در حالی‌که تشخص کلامی یکی از اصول رئالیسم است. شخصیت ۱۷ساله به شیوه‌ی همینگوی و محمود گلا‌بدره‌ای و شیوه‌ی بایرامی حرف می‌زند.
او در ادامه به آوردن کلمات هم‌قافیه در کارهای گلابدره‌ای اشاره کرد و گفت:
” کار گلابدره‌ای کار بی‌خودی است که کلمات هم‌قافیه را دنبال هم می‌آورد. بایرامی هم همین کار را در اثرش به صورت متعدل‌تری انجام داده است.”
سرشار، این اثر را دارای تعلیق کاذب خواند و گفت:
” نویسنده در این رمان بسیاری از اطلاعاتی را که باید در ابتدا می‌داده، نداده است و آن‌ها را در انتهای داستان آورده که این از نظر ادبی غیر اخلاقی است. ”
او با اشاره به زبان داستان گفت:
زبان داستان بسیار پراشکال است و چیزی بالغ بر ۶۰ مورد لغزش‌های نگارش در این اثر وجود دارد. برای مثال، نویسنده در جایی می‌گوید: «او مثل شتری که به نعلبندش نگاه کند، نگاه کرد.» در حالی‌که شتر سم ندارد که نعل داشته باشد یا فرد روستایی در این اثر به مدفوع اسب و گاو می‌گوید «پشگل». در این کار از حروف اضافه به شیوه‌ی ترکی در زبان فارسی استفاده شده است که با ویراستاری می‌توانست برطرف شود. “
سرشار در پایان گفت:
بهتر است این کار را به عنوان عبرتی در داستان‌نویسی بخوانیم.”

” برای اینکه بگویم هستم و بگویم بودم “

محمود صفریان - بهمن ۱۳۸۹

واقعن ما می نویسیم و یا می سرائیم که خوانده شود؟
آیا تعداد مخاطب برایمان اهمیت ندارد؟ و هر قدر اندک هم برایمان کافی است؟

می دانیم ” یا من چنین فکر می کنم ” که یکی از شاخص های یک اثر، تعداد خوانندگان است.
و همیشه متر و معیار، این ” تعداد ” است.
در اینصورت بیان این عقیده
” اگر واقعن به آن اعتقاد باشد و فقط یک پُز و ژست روشنفکرانه نباشد ”
که
” فهم و قبول خواننده مهم نیست، هر تعداد که بخوانند کافی است “.
نمی تواند معقول باشد.
می دانید، بسیارند آنهائی که علاقمند به خواندن داستان و شعر هستند، ولی گاه زیر لوای هر انگ، شاهدیم که این گروه از داشتن اثری که راحت خوانده و درک شود محروم می شوند.

این البته حق هر نویسنده است، در هر روالی که دلش بخواهد بنویسد، اعم از پست مدرن،
” حتا من درآوردیش را ” تا ” تجربه گرا” و “خواص پسند! و…..” ولی بی تردید چنانچه نشود آنها را راحت خواند و محتوایشان قابل درک و فهم نباشد پذیرش آنها در دایره ای محدود خواهد بود و دوستداران بسیار اندکی خواهد داشت.
اما اگر صحبت در مورد پا گذاری در میدان گسترده مخاطبان عاشق ادبیات است، این نوع آثار
” گُرز ” این میدان نخواهند بود.
این نظر گمان نمی کنم دلیل بیشتری بخواهد.

اگر ما، ایرانی و فارسی نویس هستیم؟ و برای مردمان خودمان با خصوصیاتی که از آنها می دانیم ” و اگر نمی دانیم بهتر است که بدانیم ” می نویسیم؟ و روی کرد و توجه آنها به نوشته ما برایمان مهم است؟ و با ” عیّار” آنهاست که ارزش کار ما سنجیده می شود؟ در اینصورت آنگونه نوشتن که انگشت شماری را خوش آید ما را بجائی نمی رساند و چنین نوشته ای ماندگار نخواهد بود.

منصفانه از بین تمامی آثار صد سال اخیر کشورمان اگر” صد ” نمونه برگزینیم
” نمی گویم ده نمونه ”
آیا، حتا یک نوشته ی این چنینی جایگاهی خواهد داشت؟ آگر هست آن کدام است؟

فکر می کنید، یک سالن با تعداد اندکی تماشاگر برای هنر پیشه ای که بر روی صحنه مشغول بازی است، کافی است؟ و سالن پراز تماشاگر و کف زدن های آنها، و از جا بر خاسته تشویق کردن هنرمند ِروی صحنه، خواست و حتا آرزوی هر بازیگری نیست؟…و بازیگر باید به این دلخوش باشد که بر خلاف جریان شنا می کند؟ و با بازی و صحبتهای نا متعارف و نا آشنا به گوش، ” نو ” آوری می کند؟ و تعداد تماشاگران و ” پُر ” و ” خالی ” بودن سالن برایش مهم نیست؟ ….قبولش بیش از کمی، مشگل است.
بنظر من، آنها که بن مایه های کافی برای ابراز و خلق یک اثر هنری را ندارند ” ولی جویای نامند ” به سراغ غیرمتعارف شدن می روند ” چون آسانتر هم هست ” و در این راه نیز نمی توانند تنگ کار را بدانگونه که مقبول مخاطب باشد بکشند،

وقتی نقاشی تماشاگران زیادی را گرد اثری از خود می بینند سر شار از شوق نمی شود؟ و بی توجهی به اثر او، به خاطر سبک و طرحی که بکار برده است، او را پکر و ناراحت نمی کند؟

برای هر هنر و هر هنرمندی داستان بر همین منوال است. و شهرت بیشتر که ارتباط مستقیم به تعداد مخاطبین هر هنری دارد خواست و مشوق هنرمند است.
” شهریارا دگر از بخت چه خواهی که برند // خوبرویان غزل نغز تو را دست به دست ”

در هر واقعه ای اعم از آنچه که در بالا گفته شد، یا در عالم نویسندگی و حتا وقایع ورزشی آیا این تعداد ” مراجعین ” نیستند که اهمیت و ارزش و والائی آن واقعه را می نمایانند؟
در جزیره دور اقتاده ذهن خود، برای طرفدارانی موهوم، اثری خلق کردن و نامی و انگ سبکی هم به آن دادن، در برکه ای بسیار کوچک و محدود، شنا نه، دست و پا زدن است.

قصد من از بیان چندین باره این موضوع، فقط به این خاطر است که بتوانیم بیشتر شاعر و نویسنده مردم باشیم و بر پایه اقبال آنها ماندگار یا ماندگار تر شویم، و بی اعتنا و بی تاثیر نمانیم، و نیامده نرویم، بی جای پائی.

روزی از فروغ فرخزاد پرسیدند:
” چرا شعر می گوئی؟ ”
گفت:
” برای اینکه بگویم هستم، و بگویم بودم “

فراز هائی از نامه محسن، رسیده از تهران

محسن - بهمن ۱۳۸۹

محمود خوبم
مدتی است از تو خبری ندارم. می دانم که آخرین نامه ات را جواب نداده ام، و از این بابت کلی دلخوری…ولی محمود جان  اصلن روبراه نیستم.
گو اینکه قبول ندارم جز خودشونیا و عمله اکره هایشان ” که از خوشان بد جنس تر، حریص تر، بی رحم تر و نوکر صفت تر هستند ” کس دیگری روبراه باشد.
گاه داستان معروف ” همه داریم دیوانه می شویم ”  و حرف هائی که در دهان راننده تاکسی و مسافرانش گذاشته شده است را به یاد می آورم و می بینم که چند پله بد تر داریم می شویم ” یا شده ایم ” چون اگر در آن حد بود، به مصداق ” دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید ” باید چهره ای خندان ” گیرم که نوع دیوانه اش را ” می داشتیم ونه چنین عبوس و دژم.
افسردگی مخفی و عمیقی همه را در خود دارد
—————————————–
کشورمان با آنها که در آن حکومت می کنند، و آنچه در آن جریان دارد فقط می تواند سوژه یک فیلم ” مضحک قلمی – انیمیشن ” باشد. داریم حتا از کشور هائی که در گذشته محل اعتنائی نبودند عقب افتاده تر می شویم….آدم با حال و با سواد و با ذوق چنان اندک شده است که باید دنبالشان گشت….همه ریشو،با یقه های ننه حسنی چرک، متظاهرو از ترس، و برای نان و آبی، نوکر صفت، تن های عرق کرده مشمئز کننده و جورابهای چرکین بد بو از همان جورابهائی که رئیس جمهور مقتول در در اوایل داستان در سازمان ملل گرفت زیر دماغ دنیا و نشان داد که ما دیگر عطر فروش نیسیتم…  امل، نماز خوان های دروغین، روزه گیران بی اعتقاد، و عاری از مهر و عاطفه شده اند. کشورمان بوی هیچ یک از چهار فصل را نمی دهد….یک صحرای بی آب و علف است که چون گذشته خیلی دور حتا یک چشمی در آن می تواند با حجی مجی همه را بفریبد….وضع غریب ِ شیر تو شیری است من هم حضور دارم.
————————————-
آنچه نداریم رمق است، حوصله است، و توان….جوانها از پیران و پیران از جوانها بی تحرک تر، نا امید تر و بی آینده تر….و من نمی دانم مگر زور چقدر می تواند اخته کند….
————————————
حالا فهمیدی چرا نامه نمی دهم ؟ خب همه اش می شود ذکر مصیبت. مگر ما هزار و اندی سال نیست برای آنها که همه جانبه ما را گائیده اند زاری می کنیم و سینه و زنجیر و قمه می زنیم که تو را بخدا مجددن بیائید ما حاضریم… وایاگرا هم هست.
—————————————————–

یک موقع برایم نوشته بودی دوستی که یک مغازه زنجیره ای پیتزا فروشی داشت  و دلیوری به شرط کارد هم می کردند ” سی دقیقه یا مجانی ”  یک روز جمعه عصر که معمولن روز شلوغی بود و بهمین سبب راننده بیشتری را خبرکرده بودند که تنک شلوغی نسبی جمعه را
” برای دلیوری ”  بکشند، ناگهان طوفان می شود و شلوغی بند می برد و سرسام آور می شود و آنشب به اجبار و ناچار تعداد زیادی ” اردر ” را بخاطر به موقع نرساندن مجانی می دهند.
و بعد معلوم شد که دولت کانادا برای هر خانواده حدود ۳۰۰ دلار پول یا مفت فرستاده بود که ” بیشتر خانه هایتان را گرم کنید تا سرما نخورید”
” هر چند بقول تو، دولت دیگر هرگز از این غلط ها نکرد “.
بشکلی همین موضوع در تهران که من شاهد بودم. در روزی که پولی بابت فریب مردم به جهت قطع رایانه ها دادند جلو بانکها چه قژمه قالی شده بود و کاسبی ها و حتمن پیتزا دلیوری ها بره کشانشان بود….و  باید به دولت که بخاطر بی سرو صدا قطع شدن رایانه ها دارد با دمش گردو می شکند بگویم نشاشیدی نشاش، شب دراز است و قلندر بیدار ….بگذار صورتحساب آب و برق بیاید تا مردم درست و حسابی متوجه بشوند که از کجا خورده اند….مگر کار اخته کردن مردم به بار نشسته باشد.
——————————
پسر شما در گذرگاه چقدر مطالب متنوع و بخصوص حالی کنند دارید، و چه تلاشی برای جان دادن به ادبیاتمان که دارد به زور دستان ارشاد خفه می شود بکار می برید؟…..فکر می کنید چند نفر آنها را می خوانند؟ حتا به کمک فیلتر شکن و فرم پی دی افی که می فرستید؟
مردممان بیش از آنچه که فکر کنی هم قدر نشناس شده اند هم فقط بفکر کلاه خودشان هستند که باد نبردش.
————————–
اگر بدانی تا مدتی پیش چه هوای گند مسمومی داشتیم؟ یادم می آید اولین باری که به خارج رفتم روزی می خواستم سوار اتوبوس بشوم، دیدم به سینه پله های اتوبوس نوشته :
Watch your step

که یعنی حواست را جمع کند نکند پایت به پله بگیرد و وجود نارنینت آزرده شود.
ولی برای ما مردم بی سر پرست این باران و برف بود که به دادمان رسید هرچند طبق ادعای خود دولتیان حدود ” یادم نیست ” چهار هزار یا چهار صد نفر از هوای مسموم هلاک شدند.
—————————-
مرگ پرویز به همان اندازه که تو را من را هم چزاند….تو فکر می کنی مرگ ما کسی را خواهد چزاند؟…خوش به حال تو که از همان اولش اعتقاد داشتی ….می روئیم….بار می دهیم ” حالا خوشمزه یا بی مزه ” و می رویم و بقول همشهری هایت ….خلاص!!!
—————————–

اعتراضت را به خانم پارسی پور خواندم….من اعتقاد دارم که چون در تمامی نوشنه هایت بخصوص آنجا که از محمد علی صفریان گفته ای از صفدر تقی زاده که در غیاب او همه را بنام خودش، سکه زده حرف نزده ای، مهر نوش به توصیه او و عمدن از محمد علی حرف نزده است در حالیکه می دانم یکی از شهود عقد او با ناصر بوده است.
—————————–

در گیری ات را با آقای بیژن باران نیز خواندم و از نوشته خانم مدنی دراین رابطه نیز خوشم آمد
مهم پست مدرن آدمهائی چون زیبا کرباسی و یا عبدالرضائی نیست ” کسانی که اون یکی خودش را فروغ برتری می داند و این یکی می گوید کون آسمان فقط یکبار باز شده و او را پس انداخته و  بعد برای همیشه بسته شده و چیزی پس نینداخته وکسانی مثل شاملو را هم شاعر نمی داند ” بلکه آنائی هستند که برای سروده های بی سرو ته این ها غش و ریسه می روند و وقت تلف کی کنند تا از آنها بنویسند…..البته شاید آنها درست می گویند و ما حالیمون نیست.
—————————-
از اینکه تلاش می کنید که هر ماه یک کتاب هم شده به کتابخانه گذرگاه اضافه کنید خیلی خوشحالم چون متوجه می شوم که هنوز نفس باد صبا می تواند مشک فشان باشد.
—————————

آدم پول هائی که رویش شعار نویسی شده به دستش که می رسد نمی داند چکار کند چون کافی است جائی خرجش کنی که موافق نباشد، باید خر بیاوری باقلی بار کنی….می بینی چه نکات ریزی در اینجا بار دلخوشی را از زندگی جدا می کند…. از یک سو خوشحالی که هنوز مقاومت هست و هنوز کسانی در سنگر مبارزه هستند و از سوئی دیگر مثل هر نفس کشیدن بلندی ممکن است کار دستت بده ….مرده شور این زندگی را ببرد….
————————-
دل تنگ دیدنت هستم کاش می شد قبل از اینکه برایم دیر شود یکبار دیگر تو را که همیشه برایم نمونه بودن بوده ای ببینم

زنان، اسلام و سنگسار- به بهانه ۱۷ دیماه

نادره افشاری - بهمن ۱۳۸۹

سوره‌ ی نساء یکی از معدود سوره‌ های قرآن است که در متنِ آن از «حقوق» زنان سخن رفته است. عبدالحمید آیتی یکی از مترجمین قرآن به زبان فارسی که ترجمه ‌ی قرآن چاپ ۱۳۷۹ او را در دست دارم [۱] در زیرنویس اول ترجمه ‌ی کتاب [۲] نوشته است:

«در این سوره از حقوق زنان سخن رفته است؛ به همین سبب النساء [= زنان] نام گرفته است. ۱۷۶ آیه دارد و در مدینه نازل شده است.» این سوره چهارمین سوره‌ ی قرآن هم هست. سوره با «ترس» از الله آغاز می‌شود؛ ترسی که یکی از پایه‌ های اساسی استمرار حکومت این دین در ذهن توده ‌های مردم است. در ادامه ‌ی این ایجاد وحشت، نویسنده یا انشا کننده ‌ی کتاب تاکید دارد که الله «شما را از یک تن بیافرید، و از آن یک تن، همسر او را و از آن دو، مردان و زنان بسیار پدید آورد.» در این‌جا باز هم انشا کننده‌ ی کتاب [یا الله] از ترس و ترساندن سخن می‌گوید و این که خود [الله] همواره و همیشه «مراقب شماست.»

در زیرنویس همینجا در رابطه با آن بخش از آیه ‌ی شماره ‌ی یک که اشاره‌ به آفریده شدن «همه‌ ی انسان‌ها از یک تن واحد» دارد، یادآوری می‌کند که الله «حوا را از پهلوی آدم یا آنچه از گل او افزون آمد، آفریده است.» [۳]

ترجمه‌ ی آیه‌ ی شماره ‌ی ۳ هم، چنین آغاز می‌شود: «اگر شما را بیم آن است که در کار یتیمان عدالت نورزید، از زنان هر چه شما را پسند افتد، دو دو، سه سه، و چهار چهار به نکاح درآورید…»

البته مشخص نیست چرا کسانی که نمی‌توانند در کار یتیمان عدالت ورزند، این اجازه را دارند که «از زنان هر چه را پسندشان افتد، دو دو، سه سه، و چهار چهار به نکاح درآورند؟!» و لابد در مورد ایشان هم عدالت به کار نبرند!

تاکید بر دو دو، سه سه و چهار چهار هم مشخص نیست. به همین دلیل بهتر است که داستان دو دو، سه سه و چهار چهار را به حساب شیوه ‌ی ترجمه‌ ی ادبی مترجم بگذاریم و در باره ‌اش سخنی نگوییم. اما آنچه در این جمله ‌ی دو بخشی توجه را جلب می‌کند، ارتباط نداشتن دو بخش به هم پیوسته ‌ی جمله است. به بیانی دیگر با کمی دقت می‌توان به این نتیجه ‌ی رضایت‌ بخش رسید که چند همسری [۴] جایزه‌ ای است که خداوند این جماعت، برای مردانی در نظر گرفته است که نمی‌توانند در کار یتیمان عدالت بورزند؛ می‌ترسند، و مشخصا بر ضعف و ناتوانیشان برای عدالت به خرج دادن آگاهی دارند. سوای نامفهوم بودن و بی‌ارتباط بودن این دو بخش از آیه [۵] – براساس تبیین و تاکید مترجم – می‌توان به این جمع‌ بندی رسید که اولین بخش از حقوق زنان از زبان الله این است که افتخار دارند دسته جمعی به «حصن» یک مرد آیند؛ حتی مردانی که در کار یتیمان عدالتی به خرج نمی‌دهند. این اولین «حقِ» زنان در سوره‌ ی نساء [زنان] است!

مترجم در زیرنویس بعدی در همان صفحه، لابد برای این که زهر عوضی فهمیدن‌ها را بگیرد، شاید هم برای شیرفهم‌ تر کردن دستورات خداوند در رابطه با حقوق «حقه ‌ی زنان» تاکید می‌فرماید که:

«در باره ‌ی این آیه در تفسیرها بسیار سخن گفته‌ اند. یک وجه آن این است که هم‌چنان که باید در کار یتیمان راه عدالت پیش گیرید، در کار زنان نیز راه عدالت پیش گیرید. و به شیوه‌ ی جاهلیت بی حساب زن مگیرید. یا هرچه مالک آن شوید… زنان اسیر یا کنیزان.»

با این تاکید معلوم می‌شود که مفسرین بسیاری در این باره سخنها گفته‌ و در توجیه و تاویل این بخش از آیه‌ ی سوم سوره ‌ی نساء کاغذها سیاه کرده ‌اند. به بیانی دیگر این «علماء» کوشیده ‌اند تا این حکم الله را این گونه تاویل فرمایند که در جاهلیت، اعراب بی‌حساب زن می‌گرفته ‌اند و جواز داشتن چند همسرِ هم زمان، در نهایت تعدیلی در حقوق مردان و ارتقای کیفی حقوقی زنان شمرده می‌شود.

در تفاسیر قرآنی هم در باره‌ ی «هرچه مالک آن شوید» بسیار سخن گفته‌ اند و چون این بحث، یکی از بحث‌های شیرین و دلپذیر برای علما و مفسرین اسلامی است، حتما بخش بزرگی از تفاسیر مذهبی را به خود اختصاص داده است. در این بررسی، کار من نه وجه تفسیری این آیه و در نهایت وضع زنان در این کتاب که بحث حقوقی این داستان است. به همان مفهومی که مترجم [عبدالحمید آیتی] در تفسیر اطلاق نام «النساء» به این سوره یادآوری کرده است: «حقوق زنان»

من در کتاب «خشونت، زنان و اسلام» در یک تصویر فوری از عدم وجود تعدد زوجات به این کیفیت در همان جوامع اعرابِ پیش از اسلام یاد کرده‌ ام و نشان داده‌ ام که این تفسیر، نوعی دروغ تاریخی است و اعراب در عمومیت خود این امکان را نداشته‌ اند که چندین زن داشته باشند. حتی متمکین مکه از قبیل ابوسفیان و عثمان و دیگران هم پیش از اسلام حرمسرا نداشته ‌اند؛ یا ما چنین اخباری را از زبان تاریخ نخوانده‌ و نشنیده ‌ایم؛ بنابراین حکم دو، سه و چهار اجازه‌ نامه ‌ی تازه‌ و رسمی‌ بوده است که بعدها «علمای اعلام» از آن استفاده ‌ها کرده، و با اتکا به آن زنجیرهای مضاعفی را بر دست و پای زنان و دختران مسلمان و غیرمسلمان [یا آنچه که مالک شده‌ اند] بسته ‌اند. اگر هم فرض کنیم که این حکم در رابطه با پادشاهان ما پیش از حمله ی «اسلام» به ایران بوده است که چند صد همسر داشته ‌اند، چون چنین پدیده ‌ای [چند همسری بی‌ رویه] حکم کلی نمی‌توانسته است باشد؛ پس پرداختن به آن در یک کتاب «آسمانی» عمومی زیر عنوان «حقوق عموم زنان» موضوعیت ندارد؛ چرا که  چه در ایران و چه عربستان و دیگر پهنه ‌های بعدها به تصرف درآمده‌ ی اعراب، چند همسری دقیقا رابطه‌ ای مشخص با حاکمیت و قدرت داشته است، و بنابراین از حیطه‌ ی امکان عمومی توده ‌ها خارج بوده است.

در آیه ‌ی شماره‌ ی ۷ آمده است: «از هرچه پدر و مادر و خویشاوندان به ارث می‌گذارند، مردان را نصیبی است. و از آنچه پدر و مادر و خویشاوندان به ارث می‌گذارند، چه اندک و چه بسیار، زنان را «نیز» نصیبی است؛ «نصیبی معین».

شیوه ‌ی بیان نصیب معین زنان از میراث پدر و مادر و خویشاوندان از دست رفته، گواهی بسیار ساده‌ ای است بر این‌ که این «نصیب معین» که الزاما در بخش‌های دیگر کتاب هم انشا شده، با نصیب غیرمعین مردان، تفاوتی کیفی دارد. و زنان باید بر سقف و میزان معین حقشان در این رابطه کاملا آگاه و راضی باشند؛ چرا که این نوع تقسیم‌ بندی اساسا بر اساس فرمان خلل ناپذیر الله انشا شده است و تفسیر و تجدید نظرهای عرفی را اساسا در آن راهی نیست!

در آیه‌ ی ۱۱ الله «در باره ‌ی فرزندانتان به شما سفارش می‌کند که سهم پسر برابر دو سهم دختر است. و اگر دختر باشند و بیش از دو تن، دو/سوم میراث از آن‌هاست. و اگر یک دختر بود، نصف برد. و اگر مرده را فرزندی باشد، هر یک از پدر و مادر یک/ششم میراث را برد. و اگر فرزندی نداشته باشد، و میراث‌ بران تنها پدر و مادر باشند، مادر یک/سوم دارایی را برد. اما اگر برادران داشته باشد، سهم مادر پس از انجام وصیتی که کرده و پرداخت وام او یک/ششم باشد. و شما نمی‌دانید که از پدران و پسرانتان کدام‌ یک شما را سودمندتر است. این‌ها حکم الله است که الله دانا و حکیم است.»

از خود آیه هم به روشنی می‌توان دریافت که میزان تقسیم ثروت بین وارثان تنها بر اساس جنسیت ایشان تعیین شده است؛ چه این دیگران [زنان] مادر، خواهر، همسر، دختران یا دیگر خویشاوندان فرد مرده باشند. برای تاکید بر خلل ناپذیر بودن این حکم هم در انتهای آیه بر این که این «حکم، حکم  الله است و الله دانا و حکیم است» هم تاکید شده است. این جا دیگر زیرنویسی در کار نیست تا بر نصف ‌الارث بودن زنان تاکید شده باشد؛ چرا که حتما تا سال ۱۳۷۹ خورشیدی که این ترجمه به چاپخانه برده شده، این حکم کلی جا افتاده و به قوانین حقوقی کشورهای اسلامی هم راه یافته است!

علی شریعتی، تئوریسینی که در توجیه و تاویل این قبیل تبعیضهای اسلامی، به حق شایسته ‌ی داشتن عنوان استادی بر دیگر تئوریسینهای بیچاره ‌ای از سنخ شیخ مرتضی مطهری و هم طیفان اوست، در این دو مورد ویژه [ارث و تعدد زوجات] تفسیر و تاویل‌های جالبی دارد؛ یکی این که می‌فرماید: «در میان اعراب، همین حقوق نصفه/نیمه هم اساسا وجود نداشت و محمد با این کار در واقع حقوقی برای زنان قائل شده است که در جاهلیت، زنان عرب از آن به کلی محروم بودند و اگر کل ارث و میراثی را که زنان از مردان و مردگان دور و برشان می‌برند، جمع و تفریق کنیم، سهمشان بیشتر از سهم مردانشان می‌شود.»[۶]

در رابطه با تعدد زوجات هم شریعتی بر همین نظر عبدالحمید آیتی منتها با جملاتی شسته/رفته ‌تر تاکید می‌کند که: «مردان در جاهلیت هزارها زن می‌گرفته ‌اند [کدام مردان] و محمد پیامبر آمده است که این بی‌ نهایتٍ باز را به یک بی‌ نهایتٍ بسته‌ ی دو دو، سه سه و چهار چهار و هر آنچه که مالکش شوید و… هرچقدر که در ازدواج موقت بخواهید، و از کنیزان و اسیران … حق مردان مسلمان را تقلیل داده است!

اساس «برهان‌های قاطع» این توجیه کنندگان قوانین مادون قرون وسطایی اسلامی هم این است که: «در این دایره ‌ی بسته، آزادی زنان و حقوق عادلانه ‌ی ایشان تنها در کنف حمایت متولیان دین عدالت گستر اسلام امکان تحقق دارد و نه در هیچ جای دیگری!»

در آیه‌ ی شماره‌ ی ۱۲ هم همچنان بر قانون نصف‌ الارث بودن زنان در رابطه‌ های متفاوت وارث و مورث تاکید شده است. و باز هم در انتهای آیه: «این اندرزی است از الله به شما و الله دانا و بردبار است.»

در آیه‌ ی بعد [ش۱۳] هم برای دو قبضه کردن این احکام آمده است که: «این ‌ها احکام الله است. هرکس از الله و پیامبرش فرمان برد، او را به بهشتهایی که در آن نهرها جاری است، در آورد و همواره در آنجا خواهد بود و این کامیابی بزرگی است.» به بیانی دیگر جایزه ‌ای هم برای کسانی که این احکام الهی را مجری می‌دارند، مقرر شده است و آن بهشت‌هایی است با نهرهایی که در آن جاری است و…

در آیه‌ ی بعد [ش۱۴] «و هر که از الله و رسولش فرمان نبرد و از احکام او تجاوز کند، او را داخل آتش کند و همواره در آنجا خواهند بود و برای اوست عذابی خوار کننده.»

اما جالب‌ترین بخش این سوره در رابطه با زنانی است که به کنترل جنسی/دینی مردانه تن در نداده‌ اند و براساس خواست و تمایل خودشان با مردی رابطه برقرار کرده‌ اند.  لفظ «فحشا» هم که در زبان فارسی بسیار از آن استفاده می‌شود، بیشتر در رابطه با زنانی است که به رابطه ‌ای خارج از این نوع ازدواج‌ها تن داده ‌اند؛ به این معنی که مردان مسلمان حق دارند از هر زنی که ایشان را خوش آمد، دو دو، سه سه و چهار چهار و یا هر که را که مالک شدند، هم‌چنین از کنیزان و اسیران هر که را که خواستند و توانستند به بسترشان بکشانند، اما برای زنان هرگونه ارتباطی خارج از این قوانین مردانه، حکم فحشا و فساد را دارد.

«و از زنان شما آنان که مرتکب فحشا می‌شوند، از چهار تن از خودتان بر ضد آن‌ها شهادت بخواهید. اگر شهادت دادند زنان را در خانه محبوس دارید تا مرگشان فرا رسد یا الله راهی پیش پایشان نهد.» [آیه ی شماره ی۱۵]

این البته از رقیق‌ ترین نوع تنبیهات دینی/مردانه ‌ای است که برای زنانی که به «فحشا» متهم می‌شوند، و اتهامشان هم با چهار شاهد مرد، دو قبضه جرم تلقی می‌شود، مقرر شده است. مشخص هم نیست که چنین زنانی چگونه جرات می‌کنند در برابر چشمان باز و دهان‌های باز مانده ‌ی این گونه مردان، تا آخر قضیه‌ ی رابطه ‌شان را به تماشا بگذارند، تا جماعت چهار نفره‌ ی شاهدان [۷] بعدها به محکمه بروند و مشاهداتشان را در محکمه‌ های «شرع مقدس» گواهی بدهند؟!

تاسف انگیز این ‌که در تفاسیر قرآنی، غلظت این تنبیهات مرتبا بالاتر و بالاتر می‌رود، تا به مرحله‌ ی سنگسار می‌بالد. البته بنا بر نظر «ابن وراق» در کتاب «اسلام و مسلمانی» [۸] با ترجمه ‌ی مسعود انصاری؛ در قرآن ‌های اولیه سنگسار وجود داشته است، ولی بعدها این قسمت را از قرآن حذف کرده ‌اند. خود محمد و علی هم بارها حکم سنگسار را در مورد قربانیان کاستی‌های تربیتی/فرهنگی/اقتصادی جامعه‌ شان اجراء کرده ‌اند!

در این سوره اما به آزردن دو تنی که مرتکب «فحشا» شده‌ اند، بسنده شده است: «و آن دو تن را که مرتکب آن عمل شده‌ اند، بیازارید…» [آیه‌ ی شماره ‌ی۱۶]

لازم به توضیح است که بخش بعدی این آیه که «چون توبه کنند و به صلاح آیند، از آزارشان دست بردارید…» به بخش منسوخ این کتاب تبدیل شده است و متهمین به خروج از دایره‌ ی کنترل جنسی [زنان] نهایتا تنها میدان سنگسار را انتظار خواهند کشید!

در آیه‌ ی شماره‌ ی ۲۴ حکم «غریبی» صادر شده است که زمینه ‌ی عملی بیشتر تجاوزات جنسی‌ است که مردان مسلمان در یورش به دیگر سرزمین‌ها از آن الهام گرفته ‌اند: «و نیز زنان شوهردار بر شما حرام شده ‌اند؛ مگر آن ‌ها که به تصرف شما درآمده ‌اند.»

این حکم یکی از حکمهایی بوده که زنان کشورهای غیرمسلمان را به عنوان غنیمت جنگی [حتی زنان شوهردار را] نصیب دلپذیری برای مجاهدین و غازیان جنگهای مذهبی می‌کرده است. توجه بکنیم که جریان موسوم به طالبان نیز در کشور افغانستان با تکیه به همین آیه و آیاتی نظیر آن، هرگونه تجاوزی به زنان مسلمان کشور افغانستان را حلال و حق اسلامی خود می‌شمرده‌ اند. در جنگ بین ایران و عراق هم [هر چند که حکومت اسلامی از افشای علنی این داستان بیم دارد] زنان ایرانی بسیاری در مناطقی که چندی تحت سلطه‌ ی نیروهای عراقی بود، مورد تجاوز و «تصرف» قرار گرفتند؛ خیلی از ایشان هم باردار شدند که عمال حکومتی [لابد] برای پاک کردن این ردپای اسلامی، فرزندان «دورگه‌»ی این زنان مسلمان ایرانی را پس از پاکسازی منطقه تحت عنوان حرام‌زاده سر به نیست کرده‌ اند.

همین داستان را ما در تراژدی هولناکتری در زندان‌های حکومت اسلامی هم به جان تجربه کرده ‌ایم که زنان ایرانی با هر باوری در هر بازجویی، بی‌ نمازی یک پاسدار اسلام جیره ‌اش است. شیخ حسین‌علی منتظری [هم در زندگی‌نامه‌ اش و هم در نامه ‌هایی که به محضر نامبارک امام جماران نگاشته است] به نوعی به این نوع «تصرفات» بر زنان زندانی اذعان دارد؛ داستان تجاوزها با آلت و با باتوم و با شیشه ی نوشابه در زندانهای اسلامی پس از دهمین دور انتخابات ریاست جمهوری و اعتراض مردم به تقلب در انتخابات نیز، از آن تراژدیهای دردناک تاریخ ماست. من در کتاب «نه روسری، نه توسری، مملکت دوست پسری» مفصل در این مورد نوشته ام.

کارگزاران حکومت اسلامی در زندان‌ها فرزندان این زنان را پس از این که در شرایط اسفناکی در زندان به دنیا می‌آمده‌ اند، سر به نیست می‌‌کرده‌ اند. در واقع این زنان مسلمان هم که از خانه ‌هاشان و در کشور خودشان دزدیده شده و به زندان‌ها کشانده می‌شوند [هم] مشمول همان قانون اسلامی «هر چه را که مالک آن می‌شوید؛ حتی زنان شوهردار» هستند؛ داستان تجاوز به دختران باکره هم در شبهای پیش از اعدام، داستانی به واقع شرم آور از همین تفسیرهای علمای شیعی از منابع دینی است.

آنچه می‌خواهم در این بحث نشان بدهم، زمینه‌ هایی است که دست مردان مسلمان را برای هر گونه تجاوزی به حریم زنان باز گذاشته و هم چنان باز می‌گذارد. در واقع همین آیات قرآن و رفتار و گفتار محمد و علی هستند که هرگونه تجاوزی به حقوق انسان‌ها و بخصوص زنان را توجیه می‌کنند. زنانی هم که به این تفاسیر و این برداشت‌ها از منابع مذهبی گردن نمی‌گذارند، اتهام والای «فاحشه» را یدک می‌کشند که برایشان انواع و اقسام شکنجه ‌ها و تنبیه ‌ها و آزارهای جسمی و روانی به عنوان دستورالعمل انشاء شده است!

«… و باید که [این زنان اسیر که ایشان را نکاح [۹] می‌کنید] پاکدامن باشند، نه زناکار و نه از آن‌ها که به پنهان دوست می‌گیرند و چون شوهر کردند، هرگاه مرتکب فحشا شوند، شکنجه ‌ی آن‌ها نصف شکنجه‌ ی زنان آزاد است…» [آیه ‌ی ‌شماره ی۲۵]

در زیر نویس شماره‌ ی ۹ کتاب در همین صفحه در توضیح زنانی که خارج از خواست مالکانشان به دیگری دل بسته و با ایشان رابطه برقرار کرده ‌اند، توضیح مکرر داده می‌شود که: «مراد، زنانی هستند که در جنگ با کفار مسلمان شده ‌اند.» یعنی همان دختران و یا زنان شوهرداری که به عنوان غنیمت جنگی بین غازیان و مجاهدین اسلام تقسیم شده ‌اند.

در حکومت فعلی اسلامی در ایران چون چنین جنگی موضوعیت نیافت [با تمام تلاشی که حاکمان اسلامی برای صدور اسلامشان به «دارالکفر» و «دارالحرب» [۱۰] عراق و دیگر کشورها کردند] این بلایای اسلامی مستقیما بر سر زنان مسلمان و غیرمسلمان شهروند ایرانی نازل شد و ایشان بودند که حکم غنایم جنگی را یافتند و به ایشان تجاوزها شد و بر ایشان تحقیرها و تخفیف‌ها روا شد!

در آیه ‌ی بعد [ش۳۴] زمینه‌ ی خیلی از نابرابری‌هایی که همگی به احکام اسلامی تعبیر می‌شوند، زمینه ‌ی نظری یافته است: «مردان، از آن جهت که خدا بعضی را بر بعضی [دیگر] برتری داده است، و از آن جهت که از مال خود نفقه می‌دهند، بر زنان تسلط دارند.»

این البته دلیل نارسایی است که چون مردان به زنان نفقه می‌دهند، پس اجازه دارند بر ایشان مسلط باشند؛ چرا که همسر اول محمد [خدیجه] زن ثروتمندی بود و زندگی‌ محمد را تامین می‌کرد. در واقع محمد با برخورداری از امکانات خدیجه بود که توانست از تلاش معاش رهایی یابد و همه ‌ی وقتش را به تدارک پیاده کردن دین اسلام اختصاص دهد. ابوالقاسم پاینده در پیشگفتاری که بر قرآن فارسی‌اش نوشته است، در این رابطه می‌نویسد: «محمد بیست ساله پس از ازدواج «به برکت مال خدیجه [دیگر] غم معاش نداشت و برای تفکر در وضع موجود… فرصت کافی داشت و بیشتر اوقات خویش را در کوه و صحرا به خلوت و تفکر به سر می‌برد.» [۱۱]

بنابراین نفقه دادن نمی‌تواند دلیلی بر برتری بعضی بر بعضی دیگر باشد. به بیانی دیگر اگر مبنا نفقه دادن باشد، مردانی که از زنانشان نفقه می‌گیرند [مثل خود محمد] هیچ دلیلی برای سلطه بر زنانشان ندارند و می‌باید عینا در همان رابطه‌ ی رفتاری زنانی که از شوهرانشان نفقه می‌گیرند، زیر سلطه ‌ی همسرانشان قرار گرفته و حقوقشان سلب شود.

با این تفسیر حقوقی، زنانی که کارمند و کارگرند و هزینه ‌ی زندگی‌شان را خود تامین می‌کنند، یا از ارث و میراث خانوادگی برخوردارند، از این دایره ‌ی کنترل جنسی و سلطه‌ گری خارج می‌شوند، و سلطه محدود می‌شود به زنانی که از مردانشان نفقه می‌گیرند.

اما داستان پیچیده ‌تر از این حرف‌هاست؛ حتی اگر بپذیریم که در همین دستگاه اسلامی، کار در خانه و کار در بیرون از خانه [با چشم بستن بر دلایل جنسی] نوعی تقسیم کار است، نمی‌تواند دلیلی برای برتری و تسلط مردان باشد!

به ذکاوت ویژه‌ ای نیاز نیست تا پی ببریم که میدان تسلط مردان بر زنان، با تاکید مشخص بر برتری جنسی مردان بر زنان، اساسا یک فرمان الهی است و بهانه‌ ی نفقه دادن هم از آن بهانه ‌هایی است که موضوعیت چندانی ندارد. کما این که در قرآن مسلمانان و در رابطه با زنانی که درآمدی و یا پولی دارند، مطرح می‌شود که برای تصاحب ثروت و مهریه‌ ی زنان، به ایشان تهمت زنا نزنید تا اموالشان را به غارت ببرید. ظاهرا همان زمانها هم آقایانی بودند که برای تصرف اموال زنانشان، به این «مهم» همت میگماشتند و به دروغ زنانشان را به «زنا» که حکم سنگسار را دارد، متهم میکردند، تا اموال و ارث و میراثشان را به یغما ببرند.

مرحله ‌ی بعدی باز هم تاکید بر کنترل جنسی زنان در دایره‌ ای است که برای مردان مسلمان شرعا و عرفا نهادینه شده است: «پس زنان شایسته، فرمانبردارند و در غیبتٍ شوی، غفیفند و فرمان خدای را نگاه می‌دارند…» [ش۳۴]

این آیه‌ هنوز تمام نشده است و در ادامه‌ ی این کنترل جنسی زنان، همان حکمی صادر می‌شود که محمد در بخشی از حجه ‌الوداع به عنوان وصیت‌ نامه ‌ی سیاسی ‌اش بر آن تاکید کرده است: «و آن زنان را که از نافرمانی شان بیم دارید [نه این که نافرمانی کرده‌ اند] اندرز دهید و از خوابگاهشان دوری کنید و بزنیدشان. اگر فرمانبرداری کردند، از آن پس دیگر راه بیداد پیش مگیرید.» [ش۳۴]

دایره‌ ی کنترل جنسی اسلامی در مستندترین و اساسی‌ترین سند اسلامی یعنی «قرآن» این چنین تعریف می‌شود: تسلط مردان، عفت و نجابت زنان، و در صورت احتمال عدم فرمانبرداری، شکنجه و آزار جسمی و روحی زنان؛ هم ‌چنین تقلیل حقوق ایشان به نیمه ‌ی حقوق مردان و در همین رابطه ایشان را نیمه ‌ی مرد و ساخته و پرداخته شده از اضافاتِ گل مرد انگاشتن، یا از دنده ‌ی چپ مرد آفریده شدن!

لازم به تاکید است که من چند آیه‌ ی ویژه‌ را که در رابطه با کنترل جنسی زنان است، از میان آیات متعدد این سوره دستچین کرده ‌ام. قصدم هم تفسیر و یا به روال کار مذهبیونِ دمده و دفرمه و رفرمیست، تاویل و توجیه آن‌ها نیست؛ بلکه گشودن گرهی است که برای خیلی از ما ایرانیان هم ‌چنان ناگشوده و ناشناخته مانده است؛ و چون ما ایرانیان بیشتر شنونده و گوینده هستیم، تا خواننده و پژوهشگر [آن هم در این حیطه ‌ها که به آینده و زندگی‌مان لطمه ‌ها می‌زند] بررسی این کتاب که زمینه ‌ی نظری رفتار مردان مسلمان ایرانی را نشان می‌دهد، الزامی چند صد باره می‌یابد!

در آیه‌ ی شماره ‌ی ۵۷ به مردان مسلمانی که همه ‌ی وعده ‌های پیامبر اسلام را باور کرده و دستورات دینی‌شان را انجام داده ‌اند، بجز جوی‌های شیر و عسل که «تا ابد در آنجا خواهند ماند» زنانی نیز پیشکش می‌شود که به تملکشان در می‌آیند که «در آنجا صاحب زنان پاک و بی‌عیب شوند و…»

لابد برای ذهن ایرانی/اسلامی هموطنان ما ترجمه‌ ای رساتر از آیات پیشین برای «زنان پاک و بی‌عیب» نیست که این مومنان تصاحب و تصرفشان می‌کنند.

این چند جمله، تمامی «حقوق»ی است که در سوره ‌ی مبارک ۱۷۶ آیه‌ ای نساء [سوره ‌ی زنان] در مورد «زنان» نازل شده است!

سوره‌ ی نور نیز یکی دیگر از همین معدود سوره‌ های قرآن است که در چند آیه‌ ی آن در رابطه با زنان سخن رفته است.

نام این سوره‌ از آیه ‌ی سی و پنجم این سوره وام گرفته شده است؛ در مدینه انشاء شده، ۶۴ آیه دارد و بیست و چهارمین سوره ‌ی قرآن است. اولین آیه‌ ی این سوره تاکیدی است بر واجب بودن [احکام] این سوره و دیگر سوره‌ های قرآن، با همان قافیه‌ ی همیشگی لعلکم تذکرون و لعلکم تفقهون و لعلکم تعقلون و… این گونه لعلکم‌ها. بعد از این تاکید مشخص در همان بدو ورود به سوره در آیه ‌ی دوم آمده است:

«زن و مرد زناکار را هر یک صد ضربه [شلاق] بزنید!»

بعد هم با این حکم الله بر قساوت هرچه تمام‌ تر بر زنان و مردانی که متهمند خارج از روابط دینی با هم رفت و آمدی داشته ‌اند، تاکید شده است: «و اگر به الله و روز قیامت ایمان دارید، مبادا در حکم «الله» نسبت به آن دو [دو متهم] دچار ترحم شوید، و [البته] باید که به هنگام شکنجه کردنشان گروهی از مسلمان و مومنان [حتما] حضور داشته باشند.» [آیه ۲]

مرحله ‌ی بعدی انشای حکم به نوعی آپارتاید پهلو می‌زند. بدین گونه که مرد زناکار نمی‌تواند بجز زن زناکار و یا مشرک را به همسری انتخاب کند، و این [ازدواج زن و مرد زانی] با مومنان حرام است.

این که چرا محمد دو واژه ‌ی «شرک و زنا» را در کنار هم و در ارزشیابی مفهومی همردیف ِ هم قرار داده است، بر من معلوم نیست. شاید خواسته است تاکید کند که شرک یا کفر هم عینا حکم همان زانی و زانیه را دارد و مشرکان را نیامده است که به عقد شرعی و دائمی مومنان درآیند.

این ‌که چرا شکنجه ‌ی گناهکاران جنسی [گناهکار در چشم این مکتب] حتما باید در برابر چشمان همه‌ ی مومنان باشد، بازهم بر من معلوم نیست؛ چرا که در گفته ‌هایی منسوب به محمد یا همان الله هست که باید آبروی مومنان را در هر شرایطی حفظ کرد. شاید هم در دیدگاه محمد «متهمین به زنا» اساسا از حیطه ‌ی حمایت این دین خارج شده، بر اساس آیه ‌ی سوم سوره ‌ی نور حکم مشرک را پیدا می‌کند.

خانواده ‌های مذهبی/سنتی ما حتما به یاد دارند که برای بانوان مسلمانِ حاجی بازاری‌ها و همسران مخفی علما در بیت‌هاشان، تنها خواندن بخش نخست این سوره به عنوان تکلیف مذهبی تاکید شده است. هم چنین تاکید شده است که زنان مسلمان نباید سوره ‌ی یوسف را بیاموزند. حتی انجام عبادات برای زنان، همسران، دختران و خواهران و کلا «متعلقه‌»های این مومنین، جز با اجازه‌ ی کتبی و شفاهی صاحبان و اربابان و آقایان ایشان قابل پذیرش نیست و اگر هم این بانوان بر خلاف میل «مالکینشان» به عباداتی پرداختند، از سوی الله از ایشان پذیرفته نخواهد شد.

«حق شوهر بر زن آن است که بدون اجازه ‌ی او، جز روزه ‌ی واجب نگیرد و اگر گرفت، گناهکار است [و از او] نپذیرند. و بدون  اجازه ‌ی او [مرد] چیزی از مال او را به کسان ندهد؛ اگر داد ثوابش از شوهر و گناه [آن] از زن است. و از خانه‌ ی او [مرد] بی اجازه بیرون نرود و اگر رفت، خداوند و فرشتگان ِغضب، او را لعنت کنند، تا توبه کند یا بازگردد؛ اگر چه شوهرش ستمگر باشد!» [۱۲]

در چند آیه‌ ی بعد سوره‌ ی نور هم [چون معمولا زنی و یا مردی روابط‌شان را در معرض تماشا نمی‌گذارند و در خلوت و تنهایی و بدور از اغیار به این کار می‌پردازند] روشی به صاحبانِ این زنان از طرف قرآن آموزش داده می‌شود که لازم نیست حتما چهار شاهد ِ عادل ِ مرد بر زنای این زنان شهادت بدهند، بلکه اگر یک شاهد، چهار بار سوگند یاد کند، حکم همان چهار شاهد مرد عادل را خواهد داشت و زن و مرد متهم با این سوگند چهار باره، مشمول حکم آیه‌ ی دوم سوره‌ ی نور شده، در برابر چشمان مردم شکنجه [و بر اساس تفاسیر قرآنی سنگسار] خواهند شد. البته در این میان ارفاقی هم برای زنان متهم در نظر گرفته شده است که:

«اگر زنی چهار بار سوگند بخورد که مرد دروغ می‌گوید، حد از او برداشته می‌شود.»

ولی ما چنین ارفاقی را در این زمینه در حکومت اسلامی فعلی حاکم بر ایران، نه در جایی خوانده ‌ایم و نه از کسی شنیده ‌ایم؛ در این رابطه پرسشی که به ذهن می‌رسد این است که: چگونه می‌توان انسان‌هایی را تنها با اتهام، بدون شاهد، بدون دادگاه و بدون دلیل مشخصی در برابر دیدگان هراسان دیگر شهروندان، این گونه و با این شیوه‌ های فجیع از زندگی محروم کرد و سنگسارشان کرد؛ لابد خود علما بهتر می‌دانند!

در ادامه‌ ی این آیات هم اشاره ‌ای است به داستان افک و تهمتی که بر عایشه همسر پیغمبر زده شده است.

بد نیست بنویسم آن‌هایی که ادعا می‌کنند حکم سنگسار در متن قرآن وجود ندارد، و «سنگسار از سنت اعراب قبل از اسلام به متن اسلام راه یافته، پس ربطی به اسلام ندارد» ناشیانه فراموش می‌کنند که برای استخراج فروع دین و احکام قصاص و… قرآن تنها منبع مورد مراجعه‌ ی اسلامیون نیست. «ابن وراق» در کتاب «چرا من مسلمان نیستم» که با عنوان «اسلام و مسلمانی» توسط مسعود انصاری به زبان فارسی برگردانده شده، نشان داده است که سنگسار در قرآن وجود داشته، اما بعدها از متن قرآن حذف شده است. «ابن وراق» حتی از قرآنی یاد میکند که در کشور مصر و در دانشگاه الازهر دیده، ولی به او اجازه نداده اند از صفحات این قران کپی بردارد.

در نمونه ‌ای دیگر مراسم حج هم از همان قوانین جاری اعرابِ قبل از اسلام به متن فروع دین اسلام راه یافته است. در همین راستا می‌توان از  امام محمد غزالی قشری ‌ترین شریعتمدار اسلام یاد کرد. غزالی نخستین کسی است که در تاریخ اسلام عنوان حجت‌ الاسلامی را تصاحب کرد. غزالی معتقد است که هیچ دلیل و منطقی برای انجام مراسم حج نمی‌یابد، اما چون انجام این مراسم را یک دستور دینی می‌یابد، آن را به جای می‌آورد. یادآوری کنم که حج نیز یک سنت عرفی اعراب قبل از اسلام است و با این که بیشتر منطق تجاری داشته، تا دینی، اما باز هم به یکی از فروع دین اسلام تبدیل شده است.

برای آنانی که ممکن است آگاهی نداشته باشند، تاکید میکنم که روزه نیز یک سنت یهودی است و از شعائر یهودیان الگوبرداری شده است. قبله ‌ی مسلمانان نیز تا پیش از تغییر جهت، همان قبله ‌ی یهودیان «بیت المقدس» بود. اساسا سنت قبله داشتن و رو به سوی محل خاصی عبادت کردن هم از متن رسوم یهودیان به اسلام راه یافته است. سنگسار و کشتار کسانی که خارج از ازدواج شرعی به رابطه ‌ای دست یازیده ‌اند [نیز] همین گونه از متن یهودیت که مادر قوانین حقوقی و جزایی اسلام است، به متن اسلام راه یافته است. در رابطه با حکم سنگسار نیز هر چند که در قرآن به آزار و شکنجه‌ ی کسانی که خارج از ازدواج شرعی رابطه ‌ی جنسی برقرار کرده ‌اند، بسنده شده، اما خود محمد نه تنها حکم سنگسار را روا دانسته، بلکه خود نیز این حکم را اجراء کرده است. در کتاب «نهج ‌الفصاحه» که مجموعه ‌ی سخنان قصار، خطبه‌ ها و تمثیلات محمد است و توسط ابوالقاسم پاینده جمع آوری و ترجمه شده، نیز بر این حکم مادون تمدن و عقب مانده و غیرانسانی تاکید شده است.

در این کتاب از قول محمد دست کم ۳۵ بار در رابطه با زنا و زناکاران سخن رفته و مجازات‌های سنگینی به ایشان «بشارت» داده شده است. در بخشی از آخرین خطبه ‌ی محمد موسوم به «حجه ‌الوداع» نیز این چنین بر اجرای حکم سنگسار پافشاری شده است: «ایهاالناس ان الله قد قسم لکل وارث نصیبه من المیراث ولا یجوز لوارث وطیته فی اکثر من الثلث و الولد للفراش و للعاهر الحجر…ای مردم… طفل از بستر به وجود می‌آید، و نصیب زناکار، سنگ است…» [۱۳]

شیخ حسین‌علی منتظری که به دلیل مرتبه‌ ی بالای فقهی‌ که نزد متشرعین داشت و در سال‌های آغازین پای گرفتن حکومت اسلامی به عنوان جانشین بر حق سید روح‌ الله خمینی مشخص شد، و بعدها در دعوای قدرت بر سر مساله ‌ی رابطه با امریکا و داستان موسوم به ایران گیت و قضیه ‌ی کیک و کلت و انجیلی که امریکائیان و اسرائیلیان برای سید روح‌ الله خمینی آوردند، با مثلث شوم سید احمد خمینی، سید علی خامنه ‌ای و شیخ علی اکبر رفسنجانی دچار زحمت شده، از راس هرم قدرت به پائین پرت شد، نیز طی استفتایی که در رابطه با توقف [و نه لغو] حکم سنگسار، از او شد، بر الزام انجام این احکام قرون وسطایی پای فشرده است. این فرد همچنین سنگسار را یک حکم اسلامی/قرآنی و سنت پیامبر و امامان شیعه شناخته و معرفی کرده است. منتظری در رساله‌ ی عملیه ‌اش که در سایت اینترنتی ‌اش درج شده، در رابطه با سنگسار چنین دیدگاهی دارد: «مرد زناکار و محصن را برای سنگسار تا کمر و زن را تا نزدیکی سینه در گودالی دفن می‌نمایند.»[۱۴]

سید محمود طالقانی نیز که یکی از مراجع مسلم تشیع و یکی از ملایان باصطلاح مدرن و غیرقشری معاصر ایران است و در سال ۱۳۴۰همراه با مهدی بازرگان و یدالله سحابی «نهضت [مذهبی] آزادی» را تاسیس کرد، در جلد چهارم کتاب «پرتوی از قرآن»اش بر همین حکم تاکید می‌کند: «[در] خانه نگه داشتن زنی که دچار انحراف شده، تا اصلاح شود، مرحله ‌ی ابتدایی [اجرای حکم سنگسار] است. و باید پنهان باشد. و اگر [این اتهام] آشکار و علنی اثبات شد، باید در دیدگاه عمومی «ملاء عام» حد تازیانه [جلد] یا سنگسار [رجم] اجراء شود.» [۱۵]

برگرفته از کتاب

«رنسانس وارونه»

پانویسها

۱- بجز ترجمه ‌ی سنتی الهی قمشه ‌ای و قرآن فارسی ابوالقاسم پاینده

۲- ص ۷۷

۳ – مترجم و مفسر نامحترم قرآن خواسته است تاکید کند که معنی آیه ی الله «شما را از یک تن بیافرید، و از آن یک تن، همسر او را و از آن دو، مردان و زنان بسیاری پدید آورد.» دقیقا این است که الله «حوا را از پهلوی آدم یا آنچه از گل او افزون آمد، آفریده است» راستی من شنیده ام که اگر کسی قرآن را «تفسیر به رای کند» و معنی جمله های قرآن را عوض کند، تا منویات خودش را [مثلا نابرابری حقوقی زن و مرد را] پیش ببرد، در آن دنیا نیمسوز به ماتحتش فرو میکنند. شما چیزی در این باره نشنیده اید؟

۴- پلی گامی

۵- ترجمه های دیگر هم همین اشکال دارند.

۶- نقل به مضمون

۷- من اینجا مدعی میشوم که تمام این گونه «شهادت»ها دروغ هستند. البته شاید یک بار یک نفر [آن هم نه الزاما حتما مردی] سر برسد، اما نه «چهار مرد عاقل و بالغ و عادل» ان هم همه با هم یک باره وارد اتاق خواب و حیطه ی شخصی و زندگی خصوصی آن خانم یا حتی آقا شوند…

۸ – نام اصلی این کتاب «چرا من مسلمان نیستم» است که مسعود انصاری آن را به فارسی با نام «اسلام و مسلمانی» ترجمه کرده است.

۹- راستی میدانید که «عقد نکاح» یعنی عقد «کردن»؛ یعنی در قوانین فقهی و اسلامی، ازدواج، یک قرارداد ترتیب دادن زنان است؛ مثل عقد اجاره…

۱۰ – این دو اصطلاح از همان صدر اسلام و دوران حمله ی اسلام به کشورهای دیگر با ادیان و باورهای دیگر مانده است.

۱۱ – قرآن مجید فارسی ، ابوالقاسم پاینده، چاپ خارج، انتشارات مهر و انتشارات نوید، مقدمه ص ز

۱۲ – نهج‌الفصاحه، کلمات قصار محمد شماره‌ ۱۳۸۸، صص ۴۴۵ تا ۴۴۶

۱۳ – بخشی از حجه ‌الوداع محمد، البیان و التبیین نقل از نهج ‌الفصاحه، مجموعه ‌ی کلمات قصار حضرت رسول ‌الله اکرم… انتشارات جاویدان، چاپ سوم، ۱۳۷۷، تهران، ترجمه ‌ی ابوالقاسم پاینده، ص ۸۳۰

۱۴ – مساله ‌ی شماره ‌ی ۳۱۶۹ از رساله ‌ی عملیه‌ ی شیخ حسینعلی منتظری

۱۵ – پرتوی از قرآن، جلد چهارم، سید محمود طالقانی، ص  ۱۰۸
——————————————————-

www.nadereh-afshari.org

چه واکنش هائی!

محمود صفریان - بهمن ۱۳۸۹

مرگ شاهزاده علیرضا پهلوی، چه باز تاب باور نکردنی و گسترده ای در همه ی ایرانی ها چه در برون و چه در درون کشورمان را سبب شد….چرا؟
چرایش به مردم و احساسشان، به نظرشان و ارتباط درونی شان مربوط است، و شاید جوانی و تحصیلکردگی و
چهره ی همیشه خندان او ” لا اقل در عکسهائی که از او منتشر شده است ” این همه اندوه عمیق را سبب گردید، و یا خواست او که گفته است:
خاکسترم را بر دریای مازندران بپاشید….. تا با آبهای ایران، با هر قطره آن هم آعوش شوم، که بوی شدید وطنپرستی می دهد، مزید شده است…..هرچه هست مردم را تکان داد و بر بسیاری از احساس ها ضربه زد. مردم کشورشان را دوست دارند و آنهائی را که بهر نحو ” بر عکس حکومت ضد ایرانی، از شوق به وطن می گویند ارج می نهند.
و در این میان یکی از نویسندگان سر شناس کشورمان نیز نظرش را بیان کرد. و صحبت من در مورد باز تابی است که این نظر در دیگران ایجاد کرده است. و متاسفانه این باز تاب بر این پایه ای بوده و هست که:
تو حق نداشته ای نظری غیر از آنچه ما می خواهیم بروز بدهی
که بوی شدید اگر با من ” ما ” نیستی پس بر مائی می دهد و همان زخم کهنه ای را می نمایاند که که ما را به این روز کشاند.

زیاد در این مورد خواندم، ولی وقتی روز یکشنبه ۲۶ دیماه در گرد هم آئی وسیعی که در کالیفرنیا ترتیب داده شده بود شنیدم که باز یکی از صحبتگران در مورد نظر همین نویسنده با ناراحتی و عدم رضایت حرف می زند، دریافتم که هیهات ….هنوز همانجائی هستیم که بودیم و کمترین قدمی برای اصلاح خود بر نداشته ایم.
این نویسنده سر شناس در اول صحبت هایش چنین زیبا و اثر گذار می گوید:

( این اشک‌های شور
از کجا می‌آید مادر؟
-آب دریاها را
من گریه می‌کنم آقا.
– دل من و این تلخی بی‌نهایت،
سرچشمه‌اش کجاست؟
– آب دریاها
سخت تلخ است آقا؟
دریا خندید در دوردست،
دنداهایش کف و
لبهایش آسمان.
(لورکا، ترجمه احمد شاملو)

جوان تحصیل‌کرده‌ای از وطنم، پس از سال‌ها زندگی در غربت و انزوا، خودش را کشته است. و من برای این که اندوه یادش را در خودم بکاهم می‌نویسم. می‌نویسم تا در ذهن مخاطبانم پرسش ایجاد کنم. می‌نویسم تا بپرسم مسئول این مرگ ایرانشناس ایرانی کیست؟ می‌نویسم تا باری را از شانه‌‌ام بر شانه‌های شما بسُرانم تا همراهی‌ام کنید. می‌نویسم تا بیش‌تر رنج نبرم.

می‌دانم، می‌بینم، می‌خوانم و می‌خوانم هر روز که چگونه فوج فوج گروه گروه جوانان‌های مملکتم را به بهانه‌های واهی به جوخه‌ی اعدام می‌سپارند. و برای این کار مردم را هم سهیم می‌کنند و از مردم می‌خواهند که گوشه‌ی کار را بچسبند، سر طناب را نگه دارند، گلوله را لمس کنند، چهارپایه را بکشند، و گاه کسی را که به صلیب تدریجی مرگ بسته‌اند، در حضور دیگران از دیگران می‌خواهند که تعداد شلاق‌ها را بشمارند، نفس بگیرند، بلند و شمرده بشمارند. یک، دو، سه…

در سوگ آن‌ها نیز غمگین‌ام.
و حالا در غربت جوان ارجمندی خودش را کشته است و من می‌نویسم نه برای این که پسر شاه بود و در خانواده‌ی سلطنتی متولد شده، با تربیتی شاهانه بزرگ شده بود، فقط برای تنهایی‌ها و انزوا و علامت‌های ممنوعی که یک انسان را به مسلخ برد می‌نویسم.

پروا ندارم، هراس ندارم، بیم ندارم که دیگران چه می‌گویند و روزنامه‌های هنگ خوجه‌ی اعدام چه می‌نویسند. من غمگینم و برای تنهایی و انزوای این آدم می‌نویسم.به گوهر انسانی‌اش فکر می‌کنم، به کودک درونش، به شادی‌هایش، به آرزوهایش، به زمانی که در کودکی آواره شد و هرگز ندانست چرا مِهر پدری و عاطفه‌ی مادری، آن هیاهوها، آن تکریم‌ها، چرا یکباره به نکبت و ذلت بدل شد.

برای کودک درون این انسان می‌نویسم. به من چه که مادرش کیست، پدرش چکاره بود. و اگر از من بپرسند یا چیزی بگویند که در سوگ شاهزاده‌ای گریسته‌ام، تنها می‌توانم بگویم بله! من در اندوه زن بازجویی که زندگی را بر من حرام کرد و وطنم را از من گرفت، شبی را تا صبح گریسته‌ام. این تیره‌بختی من و امثال من است که اینجا در غربت برای زن بازجوی‌مان هم باید زار بزنیم و فریاد بکشیم که سوزن زیر ناخن فلان عرب تروریست فرو نکنید، شقاوت نکنید، جنایت نکنید، این همه جوان‌های وطن را به گورستان هدایت نکنید. رها کنید، بگذارید زندگی نفس بکشد.

و اگر قرار باشد که کودکان را به جُرم پدران و مادران‌شان به مجازات بسپارند، لابد کار این جهان تا به امروز غلط بوده و لابد رسم براین شده است که آدم‌ها تفنگ بردارند، کودکان و خان و مان همدیگر را برچینند تا نسلی از هیچ انسانی نماند.

از خودم می‌پرسم این جوان تحصیلکرده‌ی ایرانی که از دانشگاه هاروارد دکترای ایران‌شناسی گرفته، چرا تاکنون کسی به سراغش نرفته تا از او بپرسد که چی در چنته دارد، از ایران چه می‌داند، چه امیدها و راهکارهایی دارد، چقدر از آنچه خوانده و نوشته و آموخته به کار دیگران می‌آید. پایان‌نامه‌اش درباره‌ی چیست و چرا تاکنون کسی، رسانه‌ای از او نپرسیده نظرش درباره‌ی ایران چه بوده است؟ ….”
تا اینجای نظر و صحبت او گمان نمی کنم اشکالی وجود داشته باشد که اگر وجود داشته باشد دیگر واویلاست.

و به دنبال این صحبت است که سؤالهائی را مطرح می کند.
و حتا واقعیاتی را زیر سؤال می برد
بنظر من بجای حمله و تاختن بی منطق به این سئوالها ونظر او، که شاید سؤال های دیگران هم باشد، درستش این بود ” و هست ” که با بیان نظر خود به او پاسخ داده می شد و کار را به دست انداختن و اعتراض متعصبانه نمی کشیدند، و در ئی میل ها و نشست های یاد بود این همه به او نمی پرداختند.
تا مخاطبین او با پاسخها نیز آشتا شوند، و خود به قضاوت بنشینند، و چه بسا که بابی، خلاق و مفید باز می شد.
و تا چنین نباشد در بر همین پاشنه خواهد چرخید.
مگر نه خود ولیعهد در کتاب ” زمان انتخاب ” به دفعات و جای جای آن از ” دیالوگ ” و نه ” منولوگ ” صحبت می کند. یادم می آید وقتی این کتاب منتشر شد نامه ای از یکی از جوانان تحصیلکرده کشورم دریافت کردم که خواسته بود به نحوی به رویت ایشان رسانده شود و همین بیان صریح ایشان در این کتاب بسیاری را که بعد از انقلاب متولد شده اند و یا مغز شوئی های رژیم روبرو بوده اند به تفکر واداشت و چشمانشان را باز کرد. ولی اقسوس که طرفداران او دارند دوستی خاله خرسه را اجرا می کنند که بدون شک به جائی نخواهد رسید.
ما باید دیگر از سیستم حمله و هتاکی و فقط حرفهای خودمان را قبول داشتن گذشته باشیم و حالا وقتش است که اگر حق با ماست با راستائی آفراشته از آن دفاع کنیم و حتمن بر پایه دیلوگ و منطق جلو برویم. صحبت من در مورد هوچیگران و عمله های رژیم نیست که آ نها را حرجی نمی باشد.
اجازه بدهیم همه حرفهایشان را بیان کنند و نظریاتشان را بنمایانند، و چنان عمل کنیم که ملت آگاه ما متوجه واقعیت بشود ….و با اسلحه خرد به جنگ تحمیق و تعصب خشک و ترفند و حتا تهدید برویم و جلوی بر افروختگی خود را بگیریم و از هر تریبونی برای کوبین هم بهره نگیریم.

شهاب الدین سهروردی

علی میر عطائی - بهمن ۱۳۸۹

در نگاهی بسیار کوتاه

شهاب الدین سهروردی معروف به شیخ اشراق از فلاسفه مشهور زمان، در سال ۱۱۵۵ میلادی
” ۵۴۹ هجری ” در ” قیدار زنجان ” متولد شد و ۳۸ سال بعد در سال ۱۱۹۳ میلادی ” ۵۸۷ هجری ” توسط صلاح الدین ایوبی به زندان افکنده شد و در زندان به قتل رسید.
قبلن عمال دین او را بخاطر فکر نوینی که داشت و به اتهام عدم قبول اصول دین به الهاد متهم کرده بودند و آنگاه که ” ملک ظاهر” بخاطر علاقه ای که به سهروردی داشت زیر بار نرفت به پدر او صلاح الدین ایوبی که برای حفظ اعتبار خود به علمای دینی نظر داشت مراجعه کردند و بالا خره کار خود را به پیش بردند.

نام کامل او: شهاب الدین یحیا ابن حبش ابن امیرک ابوالفتوح سهروردی است
که بطور خلاصه او را ” شهاب الدین ” – ” شیخ اشراق ” – و” شیخ مقتول” می نامند.
نگاه این دانشمند به هستی، از دریچه اشراق است که مفصل طی کتاب ” حکمت اشراق ” توضیح داده است. این نظر چنان استوار وارد زندگی دانشمندان و فلاسفه شد که به او لقب ” شیخ اشراق ” دادند.
فلسفه شهاب الدین سهره وردی، لطیف، منطقی عقلانی و قبول کردنی است و بهمین سبب بهیچ وجه از روی تعصب و اوهام به مذهب توجه نداشته است، و از همین روی مورد غضب پدر خوانده های خشک اندیشه اسلامی قرار می گیرد و عناد تا آنجا پیش می رود که او را به لهاد متهم می کنند و عاقبت هم موفق می شوند که این نابغه را در عنفوان شکوفائی اندیشه در سن ۳۸ سالگی معدوم کنند.

سهروردی شجاعانه نظرش را در کتاب حکمت اشراق بیان می کند و می گوید:
” …هستی چیری جز” نور” نیست. و آنچه در جهان است و یا بعد از این به وجود بیاید نور است ” در نتیجه بنیان تحجر را که بر پایه خدای خود ساخته استوار است می لرزاند.
او در حقیقت می گوید هر چیز به نوعی” انرژی ” است و بدین ترتیب از خرافات، و نیروهای زائیده اوهام فاصله می گیرد.
او در توضیح بیشتر در مورد نظریه ” نور ” می گوید:
” بعضی از انواررقیق و برخی غلیظ – برخی انوار پراکنده و پاره ای ذرات متراکم هستند. ” نظریه ای که امروزه به اثبات رسیده است.
او یکی از قربانیان خشکه مقدسانی است که در طول تاریخ ادیان، هر گل خوشبونی را پرپر کرده اند و راه برخرد و آگاهی بسته اند.

صدایش فردا در می آید

احمد طباطبائی - بهمن ۱۳۸۹

روز نهم آذر ماه رئیس بانک مرکزی آقای بهمنی اعلام کردند، دولت کنترل لازم برای جلوگیری از هرگونه افزایش قیمت و افسارگسیختگی بازار کالا را دارد، این فرمایشات به جهت اجرای طرح یارانها ارائه شد اما بدون شک این حرفهای خوب و دوست داشتنی به توصیه آقای ریئس دولت و همکاران سیاسی و امنیتی اش صورت گرفت.
همانطور که همه می دانیم واقعیت روزگار ما چیز دیگری است، قیمتها همگی رشد محسوسی داشته اند و عملاً ریال ارزش اندکش را باز از دست داده و قدرت خرید ما بارها کم تر شده است. همانطور که در مقالات پیش تر هم یاد آور شدیم اگر این برنامه با مدیریتی قوی تر اجرا می شد و کاهش ارزش ریال دقیق تر محاسبه می شد آنوقت نیاز نبود مردم با این سرعت فقیر شوند.
عملاً پول پرداخت شده به مردم از بابت این طرح هیچگونه رابطه ای با پول پرداختی که مردم باید برای گرانی بپردازند ندارد. بانک مرکزی در ماجرای گرانی دلار در چند ماه گذشته علی رغم تمام هشدارهای کارشناسان اقتصادی در خصوص افت ارزش ریال تا سقف ۱۷ % سعی کرد با تزریق ارز خارجی در بازار شرایط را کنترل نماید اما واقعیت چنین نشد و کسری شدید دلار در بانک مرکزی کار را به استقراض از بانک سپه کشاند.
اما به واقع چرا بانک سپه باید ذخیره دلاری اش بیشتر از بانک مرکزی شده باشد؟ این بانک در لیست تحریم سازمانهای بین المللی و آمریکاست اما علی ظاهر انبار دلارهایی است که برای مقاصد نظامی و امنیتی و هسته ای بدون هرگونه حساب و کتابی در حال خرج شدن می باشد.
سئوال اصلی در این میان چیز دیگری است. راستی چرا ارزش ریال تا این انداره و با این سرعت سقوط کرده؟ امروز ارزش برابری یک دلار آمریکا ۱۰۰۰۰ ریال ایرانی است اما اگر برنامه کنترل ریال توسط دولت و بانک مرکزی برچیده شود آنوقت ارزش واقعی ریال ۲۰۰۰۰ تا ۳۰۰۰۰ ریال خواهد بود.
دولت مبتکر!! و دلسوز!! احمدی نژاد در واقع نفت را می فروشد و دلار حاصل از فروش نفت را وسیله کنترل ارزش ریال می نماید. این روند ارزش ریال را همیشه غیر واقعی نگه داشته و عملاً تولید و صادرات داخلی را نابود می سازد. این شاهکار اقتصادی در کشوری نفت خیز و ثروتمند شاید برای دوره ای ممکن باشد اما ستون اقتصاد و بازار کشور را در دراز مدت نابود می سازد.
از آنجایی که دروغ گویی در دولت و بین دولتمردان امری است عادی و بسیار پسندیده است، باید گفت دروغهای آقای بهمنی هم از همان نوع و جنس می باشد. ایشان می دانند که اوضاع دولت در مهم ترین وزارتخانه اش یعنی نفت، اصلاً تعریفی ندارد و بنا به گزارش ایلنا در چهار سال گذشته ذخاییر نفتی کشور به مبلغ ۲۱۰ میلیارد دلار گمشده است.
این خبر به معنی این است که دولت نمی تواند ذخاییر نفتی یافت شده را استخراج نماید و از طریق تزریق گاز آنها را احیا کند. عملاً کارهای اصلی و استراتژیک در صنایع نفت متوقف شده است. ماشین تولید دلار همان وزارت نفت می باشد که متاسفنه به نفس افتاده.
دلارهای نفتی در اولویت نظامی و امنیتی و برای حفظ امنیت حاکمیت باید خرج شود و بعد هم کنترل ارزش غیر واقعی ریال اما این همه گرفتاری و بدبختی به واقع برای ماندن در قدرت است؟ میلیونها ایرانی در شرایط سخت اقتصادی بسر می برند و بیش از ده میلیون ایرانی در زیر خط فقر زندگی می کنند اما دولت و حکومت اسلامی در رویای ریاست بر ملل مسلمان سخت گرفتار توهم شده است.
به امید بیداری مردم ایران و آگاهی همه آنهایی که می دانند زندگی سخت و سخت تر شده است اما نمی خواهند دلایل واقعی آن را بپذیرند و برای بهبود آن کاری انجام بدهند.
پانزدهم دی ماه هشتاد و نه

یک نظر و پاسخی بر آن

سیمرغی - هوشنگ معین زاده - بهمن ۱۳۸۹

نویسنده: سیمرغی                                                                                                         ٨ دی ۱٣٨۹
عنوان: الله، خدا نیست!
محمود صفریان گرامی بـرداشت خواندنی خودشان را از کتاب اندیشمند ارجمند هوشنگ معین زاده، ارایه میدهند. اما آنچه که من جای آنرا خالی می بـینم یک جداسازی مفهومی بـین الله و خدااست. چون اینها دو مقوله کاملن گوناگون میبـاشند. بـیافزایم که من خود کتاب وصیت نامه خدا را نخوانده ام و نمیدانم که آیا معین زاده گرامی خودشان در این مورد توضیحی داده اند یا نه. اما بـرداشت من این است که چنین جداسازی انجام نشده است. چون ما ایرانیان عادت داریم که الله را خدا ترجمه کنیم! من علاقمندان بـه این مهم را بـه نوشته های استاد منوچهر جمالی که در این مورد بـسیار نوشته اند رجوع میدهم.

متن بالا نظر نویسنده ای است با نام آقا یا خانم ” سیمرغی “

ومتن زیر پاسخی است که هوشنگ معین زاده به آن داده اند.

پاسخی کوتاه به سیمرغی

مشکلات اعتقادی بشر را نمی توان با تغییر نام و تعبیر و تفسیر ویژگی های خدای ادیان و مذاهب حل و فصل کرد. راه چارۀ عبور از این مخمصۀ کهنۀ تاریخی، این است که بکوشیم تا از دست همۀ خدایان، بویژه از شر عمله اکرۀ آنها نجات پیدا کنیم.
هم اکنون بخش بزرگی از جامعۀ انسانی، به مرحله ای از دانش و آگاهی رسیده که خود را بی نیاز از خدا می داند. بخشی که به خوبی نشان داده که در تمام زمینه های مربوط به عالم هستی و زندگی نوع خود به مراتب از خدای ساخته و پرداختۀ پیامبران داناتر و تواناتر است و نیازی به هیچ یک از خدایان ندارد.
اما بخش بزرگی از همین جامعه نیز همچنان در عهد و ایام پیامبران به سر می برند و چشم و دلشان به سوی آسمان دوخته شده تا «دستی از غیب برون آید کاری (برایشان) بکند. این جماعت نه تنها به خدا نیاز دارند، بلکه به دلیل«غایب از نظر» بودن خدا، به نمایندگان او نیز محتاجند. حاجات این بخش از جامعه انسانی نیز به همین گونه برآورده می شود که در درازای سه دهه گذشته در مملکت فلک زدۀ ما برآورده می شود که شاهد آن هستیم.
*
آقا یا خانم «سیمرغی» در نشریه «انجمن آرا» تحت عنوان « الله خدا نیست»، به معرفی کتاب «وصیت نامه خدا»، به قلم استاد محمود صفریان (نقل از نشریه گذرگاه)، نظری داده اند که از دید من برداشت ایشان درست نیست. الله چه خوب و چه بد برای مسلمانان خدا است. چنانکه پدر آسمانی برای مسیحیان، یهوه برای کلیمیان و اهورامزدا برای زرتشتیان خداست.
خدا در هر آئینی اسمی خاص و مشخصات ویژه ای دارد. آنهایی که مسلمان هستند، ناچارند به پیروی از شریعت اسلام، الله را خدا بدانند. کسانی هم که زرتشتی هستند اهورا مزدا را و اگر مسیحی یا یهودی هستند پدر آسمانی و یهوه را خدا بدانند.
از اینرو، هر انسانی باید تکلیف خودش را با دین و مذهبی که دارد روشن کند و ببیند پیرو کدام دین و آئینی است و بر مبنای آن، یکی از آنها را به عنوان خدای آئین خود انتخاب کند. این که بگوئیم الله، یا پدر آسمانی، یا یهوه و یا اهورا مزدا خدا هست یا نیست، کار درستی نیست و مشکلی را هم حل نمی کند.
من با دوست ارجمندم جناب مانی هم رأی هستم و به عنوان یک نظریه پرداز، خصوصیات خدای اسلام، مسیحیت، یهود و زرتشتی را نقد می کنم، ولی به خود اجازه نمی دهم به پیروان این ادیان ایراد بگیرم که چرا آنان را خدا می دانند.
جناب مانی در نوشتۀ بسیار مستند و منطقی خود با نام «الله دشمن خداست» به درستی نوشته اند«الله؛ اعراب را قوم برگزیده‌ی خود دانسته، پیامبرش را از میان آنان برگزیده؛ و قرآن‌اش را به زبان عربی بیان کرده إست……(البته آن «خدائی» که آخوندهای و مومنان ایرانی بر زبان دارند همان اللهِ اعراب است.)
این نوشته دقیقاً شرح خدای «اعراب و مسلمانان» است. فراموش نکنیم که یهوه هم یهودیان را قوم برگزیدۀ خود دانسته و پیامبرش را از میان آنان برگزیده و تورات را به زبان عبری بیان کرده است. بنابراین، پیروان دین اسلام یا دین یهود با خدای خود (الله و یهوه) مشکلی ندارند. مشکل برای من و مانی و بسیاری از آنجا آغاز می شود که این خدایان پا به حریم غیر قوم و قبیله خود می گذارند، چنانکه الله قوم عرب بیش از هزار و چهار صد سال است که پا به حریم کشور و ملت ما گذاشته است و کلی مصیبت و بدبختی برای ما بوجود آورده است.
با این حال، به نظر من خدا ننامیدن و ندانستن الله مشکلی را حل نمی کند. بخصوص در عصر کنونی که دنیا با شتاب فزاینده ای در حال بریدن از خدا و رها شدن از دست همۀ آنهایی است که در مسند خدایی نشسته اند.
اگر دوست ما «سیمرغی» کتاب «وصیت نامه خدا» را خوانده بود، پاسخ پرسش خود را در این کتاب می یافت، و اگر با دقت بیشتر در نوشته استاد صفریان تعمق کرده بود، بی شک بسیاری از ابهامات ایشان از میان می رفت. از اینرو به ایشان توصیه می کنم که این کتاب را حتماً بخوانند، بخصوص بخش مربوط به « معرفی خدا» که کتاب وصیت نامه خدا با آن آغاز می شود..
برای آگاهی بیشتر این دوست گرامی و کسانی که نظر ایشان را خوانده اند، دو پیام از هفت پیام (فرمان) خدا را باز نویسی می کنم با این امید که شاید تا حدودی دیدگاه مرا نسبت به خدا روشن سازد. خدایی که به زبان خود اعتراف می کند که عمر خدایی اش رو به اتمام است و به باورمنداش توصیه می نماید که مواظب باشند پس از او، خدای دیگری به آنها تحمیل نکنند.
خدایی که به صراحت می گوید بهترین دوران زندگی بشر دوران بی خدایی بوده و تنها راه سلامت و سعادت بشر نیز بازگشت به همان دوران است.

به نقل از « فرامین هفتگانۀ خدا»
در وصیت نامه خدا
پیام نخست ما، این است که بشر زندگی خود را با بی خدایی آغاز کرده است. هزاران سال از دوران حیات بشر با بی خدایی سپری شده و هیچ مشکلی هم از این بابت نداشته است. دوران بسیاری هم با توهم خدایان گذرانده که هیچ یک از مشکلات زندگیش با ساختن خدایان جورواجور سر و سامان نگرفته است. برعکس بزرگترین مصیبت ها را هم از جانب سازندگان و متولیان این خدایان متحمل شده است. حاصل مقایسۀ این دو دوران پر از تجربه های تلخ، این است که برگشت به دوران طبیعی بی خدایی بهترین دوران زندگی انسان بوده است. دورانی که حتی انواع مختلف جانداران کرۀ خاکی که بسیاری از آنها به تکامل نوع خود رسیده اند، در چنین دورانی به سر می برند. بنابراین، میتوان چنین استدلال کرد که یکی از نشانه های تکامل هر یک از انواع موجودات، مرحلۀ بی خدایی است. پس انسان نیز که خواهان رسیدن به تکامل است، بایستی به سوی این مرحله برود یا باز گردد.
پیام دوم ما، این است که بیرون رفتن خدا از مقولۀ ایمانی بشر کمترین آسیبی به روند زندگی او نخواهد زد. انسانهایی که با عقل و خرد خود سیر تحولات خدایان را دنبال کرده اند، این موضوع را به خوبی می دانند. آنها می توانند به دیگران بگویند که ما به عنوان خدا در طول زمانی که خدایی می کردیم، هیچ وقت در هیچ کجا دخالتی در زندگی هیچ کس نداشتیم. کمک و مساعدتی هم به هیچ کس نکرده ایم. بنابراین، با نبودن ما هیچ نوع خللی در روند زندگی انسانها به وجود نخواهد آمد. یعنی بودن و نبودن ما در زندگی امروز بشر و فردای فرزندانش کاملاٌ بی اثر است. پس توصیّه می کنیم که کسی نگران رفتن ما نباشید و از این بابت غمگین نشود.
بشر نیازی به غیر خود ندارد. نگاهی گذرا به زندگی نوع بشر و تحولاتی که تاکنون در جامعۀ انسانی رخ داده است، نشان می دهد که تمام این تحولات به کوشش و همت خود انسانها انجام گرفته است. هیچ نیرویی خارج از حوزۀ انسانی دخالتی در دگرگونی های دوران زندگی بشر نداشته است. بخصوص این که در هیچ یک از این تحولات پای ما در میان نبوده است. آنچه پیغمبران از جانب ما به شما گفته اند، در کتب آنها ثبت و ضبط شده است. اگر نگاهی به این کتب بیاندازید، می بینید که به هیچ یک از دستاوردهای بشر در این کتب اشاره نشده است. یعنی این که ما اطلاعی از این پیشرفت های علمی و صنعتی و تکنیکی و غیره نداشتیم و نقشی هم در این زمینه ها ایفاء نکرده ایم.
از این رو، پس از این هم که ما نباشیم، خواهید دید که همچنان همنوعانتان برای بهبود زندگی شما قدمهای دیگری برخواهند داشت. امید داریم همۀ این قدم ها مثبت و به نفع حیات در کرۀ خاکی که مأوای شماست باشد و زندگی نوع بشر و دیگر موجودات روز به روز بهتر و بهتر شود.
**
طلعیه دوران بی خدایی از مدت ها پیش در سرتاسر جهان آغاز گردیده است. امروزه در میان پیروان ادیان ابراهیمی(یهود و مسیحی و اسلام) که متولیان سر سخت خدا و خداباوری هستند، در صد بسیاری زندگی خود را با بی خدایی می گذرانند. در آیندۀ نه چندان دور هم اکثریت مردم جهان اعتقادشان را نسبت به خدا از دست خواهند داد. در این میان چه بهتر که ایرانیان نیز به این مسیر کشیده شوند و به این حرکت بپیوندند. بجای تغییر نام خدا به فکر دوران بی خدایی باشند، و این که چگونه خدا را از باورهای خود و خدامداران را از عرصه زندگی خویش کنار بگذارند.
خدا و خدامداران دو روی یک سکه هستند. تا زمانی که خدا در باور اعتقادی ما قرار دارد، سایه نکبت بار خدامداران هم بر سر ما خواهد بود و ما ناچاریم آخوند و کشیش و خاخام و موبد و غیره را به عنوان خدامداران پذیرا باشیم.
جامعۀ بشری وقتی به سلامت و سعادت می رسد که به جای امید بستن به خدای آسمان نشین، به توانایی های خود متکی باشد. و به یاد داشته باشد که در سیر تحولات چند هزار ساله بشر، هیچ موجود دیگری جز خود او دخالت نداشته است.
پاریس دی ماه ۱۳۸۹

مرگ در دیار غریب

ملیحه آرامش - بهمن ۱۳۸۹

وقتی در آخرین ساعات حیات، در بیمارستان به دیدارش رفتم، داشت دسته پنجه آخر را با مرگی که دلش می خواست در ایران آزاد و در آن سر زمین و خاک خوب اتفاق بیفتد نرم می کرد.
کنار تختش صندلی زدم، دستش را به دست گرفتم و بصورتش خیره شدم.
چشمانش را نیمه باز کرد، دستم را با زور کمی فشرد و بجای هر حرف دیگری آرام گفت:
“…رفتم و این چرائی را نفهمیدم، که این همه آوار… و…. طوفان… و مصیب….و فاجعه… چرا برای زادگاه من؟
این همه نمی تواند فقط برای منافع باشد…کاسه دیگری باید زیر این نیم کاسه باشد.”

“…دلم می خواهد چشمانم در حال نگاه به آسمان آبی کشورم بسته شود….می دانم که من نه اولینم و نه آخرین خواهم بود، که با این حسرت از این دنیا می روم….”

مجددن چشمان کم فروغش را بست. فشار دستش را کمتر کرد و با نفسی که خیلی هم عمیق نبود، رویش را از من بر گرداند، و به پنجره ی پرده نکشیده اتاقش دوخت. شاید هم داشت تصور آسمانی را که آرزو داشت در ذهنش مجسم می کرد.
پس از سکوتی کوتاه، گویا با کس دیگری که در اتاق نبود صحبت کرد:
“….اگر انگشتر سحر انگیز بر آوردن آرزو ها را داشتم، بر آورده شدن فقط یک آرزو را از آن می خواستم…
نه ثروت، نه طول عمر، نه برخاستن از تخت بیمارستان، نه جفت جنسی دلخواه، و نه هیچ چیز دیگر را، جز اینکه:
سیاهی و تباهی و آشفتگی و خرابی را با چشم بهم زدنی از کشورم دور کند و سایه جرثومه های فرمانبر را از
سر مرز و بومم بردارد تا امکان پیدا شود که در سر زمین نیا کانم بی ترس و دلهره و تعصب و تحجر و آشفتگی،
در جوار و کنار هم زندگی کنیم ….”
این آخرین دیدارمان بود.

تکه ای از یک مصاحبه

از یک مصاحبه - بهمن ۱۳۸۹

برای مهر نوش پارسی پور
———————————
در صحبت با بی بی سی،
صفدر تقی زاده،
در پاسخ پرسشی از،دوست دیرینه اش، زنده یاد
محمد علی صفریان
چنین یاد می کند
==============================
ترجمۀ مشترک با محمد علی صفریان چگونه بود و تا کی ادامه داشت؟
” به این صورت بود که دو سه صفحه را بنده ترجمه می کردم و دو سه صفحه را صفریان. بعد هر کدام ترجمه دیگری را می برد و می خواند و نکاتی که به نظرش می رسید یادداشت می کرد. بعد این نکات را با هم مرور می کردیم و باز مطلب را از نو می خواندیم و پاک نویسش می کردیم. کار وقت گیری بود اما ترجمه نسبتا دقیق و رضایت بخش از کار در می آمد. عادت هم داشتیم که مطالب را برای هم به صدای بلند بخوانیم و به گمانم این کار به یافتن زبان متن کمک می کرد
زبان ترجمه رمان «تورتیا فلت» اینطور بود که جا افتاد. گاه ساعتها می نشستیم و این مطالب را می خواندیم و لذت می بردیم. البته خود کتاب هم بسیار شیرین است. این یکی از شیرین ترین لحظات زندگی ما بود. همانطور که قبلا اشاره کردم شاگردان آموزشگاه فنی آبادان در سنین مختلفی بودند و من از آقای صفریان سه چهار سالی جوان تر بودم. در آن ایام او همسر و دو سه فرزند داشت اما علائق ادبی ما را به هم پیوند می داد. صفریان ذوق نویسندگی داشت و گاه مطالبی بیشتر احساسی می نوشت و برایمان می خواند. رفیق صمیمی وخوش مشرب و شوخ و دوست داشتنی و دست و دلبازی بود که دلی جوان و روحیه ای رمانتیک داشت. بسیار هم آراسته بود. مثلا گاهی دو بار در یک روز صورتش را اصلاح می کرد و وقتی دستش می انداختیم می گفت نه اینطور نیست، من امروز غروب که بیرون می روم یک بار اصلاح می کنم دیگر رفت تا فردا صبح.

با پای شکسته هم می توان مسابقه رهائی را به پایان رساند

حکایتگر پایمردی - بهمن ۱۳۸۹

درسی بیاد ماندنی از دونده ای که آخر شد
در سال ۱۹۶۸ مسابقات المپیک در شهر مکزیکوسیتی برگزار شد. در آن سال مسابقه دوی ماراتن یکی از شگفت انگیز ترین مسابقات دو در جهان بود. دوی ماراتن در تمام المپیک ها مورد توجه همگان است و مدال طلایش گل سرسبد مدال های المپیک. این مسابقه به طور مستقیم در هر ۵ قاره جهان پخش می شود.
کیلومتر آخر مسابقه بود دوندگان رقابت حساس و نزدیکی با هم داشتند، نفس های آنها به شماره افتاده بود، زیرا آنها ۴۲ کیلومترو ۱۹۵ متر مسافت را دویده بودند. دوندگان همچنان با گامهای بلند و منظم پیش میرفتند. چقدر این استقامت زیبا بود. هر بیننده ای دلش میخواست که این اندازه استقامت وتوان داشته باشد. دوندگان، قسمت آخر جاده را طی کردند و یکی پس از دیگری وارد استادیوم شدند.استادیوم مملو از تماشاچی بود و جمعیت با وارد شدن دوندگان، شروع به تشویق کردند.

رقابت نفس گیر شده بود و دونده شماره … چند قدمی جلوتر از بقیه بود. دونده ها تلاش میکردند تا زودتر به خط پایان برسند و بالاخره دونده شماره … نوار خط پایان را پاره کرد. استادیوم سراپا تشویق شد. فلاش دوربین های خبرنگاران لحظه ای امان نمی داد و دونده های بعدی یکی یکی از خط پایان گذشتند و بعضی هاشان بلافاصله بعد از عبور از خط پایان چند قدم جلوتر از شدت خستگی روی زمین ولو شدند. اسامی و زمان های به دست آمده نفرات برتر از بلندگوها اعلام شد. نفر اول با زمان دو ساعت و … در همین حال دوندگان دیگر از راه رسیدند و از خط پایان گذشتند. در طول مسابقه دوربین ها بارها نفراتی را نشان داد که دویدند، از ادامه مسابقه منصرف شدند و از مسیر مسابقه بیرون آمدند. به نظر میرسید که آخرین نفر هم از خط پایان رد شده است. داوران و مسوولین برگزاری میروند تا علائم مربوط به مسابقه ماراتن و خط پایان را جمع آوری کنند جمعیت هم آرام آرام استادیوم را ترک میکنند. اما…
بلند گوی استادیوم به داوران اعلام میکند که خط پایان را ترک نکنند گزارش رسیده که هنوز یک دونده دیگر باقی مانده همه سر جای خود برمیگردند و انتظار رسیدن نفر آخر را میکشند. دوربین های مستقر در طول جاده تصویر او را به استادیوم مخابره میکنند. از روی شماره پیراهن او اسم او را می یابند “جان استفن آکواری” است دونده سیاه پوست اهل تانزانیا، که ظاهرا برایش مشکلی پیش آمده، لنگ میزد و پایش بانداژ شده بود.

بیست کیلومتر تا خط پایان فاصله داشت و احتمال این که از ادامه مسیر منصرف شود زیاد بود. نفس نفس میزد احساس درد در چهره اش نمایان بود لنگ لنگان و آرام می آمد ولی دست بردار نبود. چند لحظه مکث کرد و دوباره راه افتاد. چند نفر دور او را می گیرند تا از ادامه مسابقه منصرفش کنند ولی او با دست آنها را کنار می زند و به راه خود ادامه میدهد. داوران طبق مقررات حق ندارند قبل از عبور نفر آخر از خط پایان محل مسابقه را ترک کنند. جمعیت هم همان طور منتظر است و محل مسابقه را با وجود اعلام نتایج ترک نمی کند. جان هنوز مسیر مسابقه را ترک نکرده و با جدیت مسیر را ادامه میدهد. خبرنگاران بخش های مختلف وارد استادیوم شده اند و جمعیت هم به جای اینکه کم شود زیادتر میشود! جان استفن با دست های گره کرده و دندان های به هم فشرده و لنگ لنگان، اما استوار، همچنان به حرکت خود به سوی خط پایان ادامه میدهد او هنوز چند کیلومتری با خط پایان فاصله دارد آیا او میتواند مسیر را به پایان برساند؟ خورشید در مکزیکوسیتی غروب میکند و هوا رو به تاریکی میرود.
بعد از گذشت مدتی طولانی، آخرین شرکت کننده دوی ماراتن به استادیوم نزدیک میشود، با ورود او به استادیوم جمعیت از جا برمیخیزد چند نفر در گوشه ای از استادیوم شروع به تشویق میکنند و بعد انگار از آن نقطه موجی از کف زدن حرکت میکند و تمام استادیوم را فرا میگیرد نمیدانید چه غوغایی برپا میشود.

چهل یا پنجاه متر بیشتر تا خط پایان نمانده او نفس زنان می ایستد و خم میشود و دستش را روی ساق پاهایش میگذارد، پلک هایش را فشار می دهد نفس میگیرد و دوباره با سرعت بیشتری شروع به حرکت میکند. شدت کف زدن جمعیت لحظه به لحظه بیشتر میشود خبرنگاران در خط پایان تجمع کرده اند وقتی نفرات اول از خط پایان گذشتند استادیوم اینقدر شور و هیجان نداشت. نزدیک و نزدیکتر میشود و از خط پایان میگذرد. خبرنگاران، به سوی او هجوم میبرند نور پی در پی فلاش ها استادیوم را روشن کرده است انگار نه انگار که دیگر شب شده بود. مربیان حوله ای بر دوشش می اندازند او که دیگر توان ایستادن ندارد، می افتد.

آن شب مکزیکوسیتی و شاید تمام جهان از شوق حماسه جان، تا صبح نخوابید. جهانیان از او درس بزرگی آموختند و آن اصالت حرکت، مستقل از نتیجه بود. او یک لحظه به این فکر نکرد که نفر آخر است. به این فکر نکرد که برای پیشگیری از تحمل نگاه تحقیرآمیز دیگران به خاطر آخر بودن میدان را خالی کند. او تصمیم گرفته بود که این مسیر را طی کند، اصالت تصمیم او و استقامتش در اجرای تصمیمش باعث شد تا جهانیان به ارزش جدیدی توجه کنند ارزشی که احترامی تحسین برانگیز به دنبال داشت. فردای مسابقه مشخص شد که جان ازهمان شروع مسابقه به زمین خورده و به شدت آسیب دیده است.
او در پاسخگویی به سوال خبرنگاری که پرسیده بود، چرا با آن وضع و در حالی که نفر آخر بودید از ادامه مسابقه منصرف نشدید؟ ابتدا فقط گفت: برای شما قابل درک نیست! و بعد در برابر اصرار خبرنگار ادامه داد: مردم کشورم مرا ۵۰۰۰ مایل تا مکزیکوسیتی نفرستاده اند که فقط مسابقه را شروع کنم، مرا فرستاده اند که آن را به پایان برسانم.

داستان “جان استفن آکواری” از آن پس در میان تمام ورزشکاران سینه به سینه نقل شد.

حالا “آیا یادتان هست که نفر اول برنده مدال طلای همان مسابقه چه کسی بود؟”
یک اراده قوی بر همه چیز حتی بر زمان غالب می آید

همکاران نادیده

شورای نویسندگان - بهمن ۱۳۸۹

ماهر چند روز، از دوستان نا شناخته و نا دیده خود، تعدادی ئی میل دریافت می کنیم که پاره ای از آنها، مطالب خواندنی و گاه تازه و قابل توجه و قابل انتشاری را همراه دارند، و شما خوانندگان عزیز کم و بیش با بعصی از آنها برخورد داشته و خوانده اید.
و ما از زبان آمار شاهد بوده ایم که استقبال هم کرده اید.
این نوشته ها را گاه زیر نام:
از یک دوست
از یک نامه
از یک ئی میل
دریافت کرده ایم
و….منتشر کرده ایم و از این پس نیز به همین نحو عمل خواهیم کرد.
اگر نام نمی بریم همراه با نامی نیستند.
بهر حال ما یک جورائی آنها را از همکاران خود می دانیم و سپاسگزار مهرشان هستیم.

کتاب ماه

شورای نویسندگان - بهمن ۱۳۸۹

این متن را بهنگام نشر کتاب
برای عزیزانی که در لیست
ئی میلمان هستند فرستادیم

—————————
از مقدمه کتاب
جادوی شعر شاملو
به انتخاب و تدوین
مجید قنبری

” بار دیگر به سراغ شاملوی عزیز و شعرهای‌اش رفتم، با ترس‌ و لرز، و با حسی از تحسین و احترام. نمی‌دانم با او چه می‌توانم کرد. همیشه می‌خواسته‌ام به تمامی از آنِ من باشد. از آنِ نسلی که هم ‌چون دو نسل پیش از خود نخستین گام‌های لرزان و مرددِ خویش را در مقطعی توفانی از تاریخِ تلخِ میهن‌اش با شعر او برداشت. از شاملو ایستاده‌ی ابدی بودن را آموخت، با شعرِ او عاشق شد و به میدان درآمد، و همراه با او و شعرش شکست را بارها و بارها تجربه کرد، همان‌گونه که نشکستن و ننشستن را.
ای‌کاش می‌شد شاملو و شعرِ بلورین‌اش را تا آخرین قطره‌اش از ساغری نوشید، یک بار برای همیشه، تا شاید این عطشِ آتشین فرونشیند، تا شاید برای همیشه جزیی لاینفک از وجودت گردد، تا در تک‌تکِ یاخته‌های‌ات خانه کند. اما زهی خیال باطل. آخر کی می‌توان اقیانوسی را در ساغری گنجاند. ”
این کتاب، سومین کتاب الکترونیک این نویسنده و منفقد سرشناس است که از سوی ” نشر گذرگاه” منتشر می شود، و اینگ در کتابخانه این رسانه، قرار داده خواهد شده است.
ما، بهره وری از کتاب جادوی شعر شاملو را که با صرف وقت زیاد و ذوق بسیار تدوین شده است، توصیه می کنیم.
روابط عمومی گذرگاه

خب این یعنی سانسور دیگه

شورای نویسندگان - بهمن ۱۳۸۹

اظهار نظر وزیر سانسور در مورد علت بسته شدن کتابفروشی ها و اینکه یکی از دلایل عمد آن عدم صدور مجوز چاپ است و نوبت های رسیدگی یک تا چند ساله :

” وزیر ارشاد همچنین درباره‌ی این ‌که در ماجرای تعطیلی کتاب‌فروشی‌ها، روند طولانی دریافت مجوز نشر کتاب هم عنوان شده است، گفت:
ممکن است یک کتاب اشکالاتی داشته باشد و به خاطر این‌که تصحیح شود و ایرادهایش برطرف شود، معطل ‌شود؛ اما این‌که یک کتاب این‌گونه بر یک کتاب‌فروشی تأثیر بگذارد، استدلال بی‌اساسی است.
یکی نیست به این بابا بگوید تو و همه ممیزین وزارتخانه ات چکاره اید که بخواهید کتاب یک نویسنده را ” تصحیح!!!! ” کنید…..شما چکاره اید که بخواهید ایراد!!!! های کتاب یک نویسنده را ” برطرف کنید!!!!
در ضمن :
چطور این استلال بی اساسی است؟؟؟؟؟
مگر نه کتابفروش باید کتاب بفروشد؟ و اگر کتاب نباشد و برای گرفتن اجازه در ارشاد خاک
بخورد کتاب نخواهد داشت که بفروشد؟ مرد حسابی این چه حرف بی پایه ای است که می گوئی؟

خب پدر من این یعنی سانسوری خشن….پس چرا سینه سپر می کنید که ما بهترین دمکراسی دنیا را داریم.
از ماست که بر ماست اگر با استفاده از رهنمود های رهبر فقید تان، مردم ” توی دهانتان می زدند” این همه وقیح نمی شدید.

کلاه ها متفاوت است

کمال دماوندی - بهمن ۱۳۸۹

ملانصرالدین هر روز که به خانه می رفت، پکر، گوشه ای می نشست و به زنش که علت را می جویا می شد می گفت:
” امروز هم کلاه سرم گذاشتند و همه دارو ندارم را بردند ”
یک روز زنش عصبانی شد و به او گفت:
” تو چقدر احمقی که هر روز کلاه برداران! کلاه سرت می گذارند. خر هم وقتی یکبار پایش به چاله ای رفت دیگر نخواهد رفت چون حواسش را جمع می کند ”
ملا گفت:
” عزیزم! آخر هر روز نوع جدیدی از کلاه است ”

مردم ایران را نیز هر روز نوع جدیدی کلاه سرش می گذارند. این کلاه گذاران وترفند بازان حرفه ای مردم را گیج کرده اند.
کلاه اول، انقلاب بود. به نوع شروعش دقت کنید….هیچکس فکر نمی کرد حاصل آن حکومت سیاه مذهبی باشد. کلاه را چنان آراستند که مردم با رغبت آن را به سر گذاشتند.

کلاه  ِما طلبه ایم و کاری به کار سیاست نداریم.
کلاه ما به حجاب زن ها کاری نداریم….خواستند می گذارند نخواستند نمی گذارند….ولی شد یا روسری یا تو سری

حرف هایشان نیز نوع دیگری از کلاه بود، همه اش عین صدر اسلام ناسخ و منسوخ بوده و هست.

کلاه جنگ جنگ تا پیروزی و راه آزادی قدس از کربلا است نیز کلاه جدید دیگری بود که با قبلی ها فرق می کرد و مردم باز آن را به سر گذاشتند.

کلاه هسته ای تا جائی که دختر بچه ای در خانه اش اورانیم را عنی کرد.

کلاه آوردن پول نفت روی سفره ها….

کلاه انتخابات….کلاه هالوکاست….

این خال اناز های حرفه ای از هر نمد مالی کلاه ساز ترند…. و هر روز با کلاه تازه و جدیدی به سراغ مردم می روند.
راه چاره خرد داشتن است و چهار چشمی مواظب بودن و در اولین فرصت کارگاه کلاه سازی را بر سرشان خراب کردن است.

غفلت ما و دستان بیگانگان

شهرزاد عبدیه - بهمن ۱۳۸۹

صنایع دستی ایران در حال نابودی است
تقریبا چیزی از صنایع دستی ایران باقی نمانده است، صنایع دستی زیبای ایرانی به گواه صنعتگران و دوستدارن آن مانند بیماری اورژانسی است که اگر هر چه زودتر به دادش نرسیم نابود می شود و تنها خاطره‌ای از آن در اسناد و اذهان باقی خواهد ماند، این عبارات گویای وضعیت کنونی این هنر ارزنده در کشور است، برای نمونه همدان را مثال می زنیم سرزمین سفال و سرامیک و شهر لالجین جایی که به گفته دبیر انجمن ایران شناسی کهن دژ، سفال و سرامیکش رو به نابودی است و فروشگاه های آن مملو ازسرامیک چینی است
بابک مغازه ای، دبیر انجمن ایران شناسی کهن دژ در این باره به برنا می گوید: «نه تنها سرامیک و سفال همدان بلکه سایر صنایع دستی این خطه از جمله چرم آن هم در سایه ورود محصولات چینی رنگ می بازد و جای خود را به محصولات رنگارنگ و کم کیفیت اما ارزان چینی می دهد، محصولاتی که تقلیدی ناشیانه از نمونه های اصیل و زیبای ایرانی هستند
به عبارتی باید گفت این روزها ما دانسته و ندانسته نه تنها مرزهای کشور بلکه درهای وردی بازارها و مغازه هایی که رسالت معرفی و فروش صنایع دستی کشور را بر عهده دارند روی محصولاتی باز گذاشته ایم که با ورودشان تیشه ای بر ریشه صنایع دستی کشورمان می زنند، این در حالی است که قیمت گران مواد اولیه و دستمزدها و غیره باعث می شود قیمت محصولات داخلی گران تر از مشابه های چینی آن ها باشد. در صورتی که با کمی حمایت و ارائه درست تسهیلات به هنرمندان نه تنها می توان صنایع دستی را از خطر نابودی نجات داد بلکه از سوی دیگر باعث اشتغال زایی شده و با صادرات آن می توان به اقتصاد کشور کمک شایانی کرد
قیمت کارگر، مالیات، هزینه مکان، قمیت تهیه مواد اولیه و خلاصه همه هزینه هایی که برای تهیه یک محصول صنایع دستی می شود در کنار محصولات ارزان چینی منجر به این می شود که تولید این صنایع برای تولید کنندگانش صرفه اقتصادی نداشته باشد و آن چه صرفه اقتصادی نداشته باشد طبیعی است که کم کم کنار گذاشته شود و این تولیدگان به آرامی به فروشندگان محصولات چینی تبدیل شوند
به گفته دبیر انجمن ایران شناسی کهن دژ بدترین نوع حمایت از صنایع دستی پرداخت های نقدی از جمله وام است چرا که این در وهله اول این وام ها گاه به افراد واجد شرایط اختصاص نمی یابد و جوانانی که تنها دوره های صنایع دستی را گذرانده اند این وام ها را دریافت می کنند که در برخی از موارد واقعا صرف تولید صنایع دستی نمی شود و نکته مهمتر این که مقدار آن ها آن قدر کم است که حتی گوشه ای از مشکلات صنعتگر را نیز حل نمی کند
بابک مغازه ای معتقد است دولت باید به جای حمایت های نقدی که به این محصولات عرصه می کند،میزان حمایت های غیر نقدی خود را افزایش دهد حمایت هایی مانند تخفیف های مالیاتی به صنعتگران و حتی فروشندگان این صنایع تا این محصولات با قیمت مناسب تری به دست مصرف کننده برسد
وقتی درخصوص محکوم کردن استاندارها در زمینه اجرای ممنوعیت فروش صنایع دستی در اماکن تاریخی توسط معاون صنایع دستی سازمان میراث فرهنگی می گوید: چنین سخنانی فرافکنی است استانداری و میراث فرهنگی هر دو زیر مجموعه دولت هستند و رییس سازمان میراث فرهنگی معاون ریس جمهور است پس نمی توان چنین سخنانی پذیرفت
وی معتقد است؛ باید دولت و سازمان ها و نهادهای مختلف به عنوان یک مجموعه یکپارچه برای نجات صنایع دستی برنامه ریزی و اقدام کنند، نمی شود دولت یک مصوبه بدهد اما دیگری در اجرای آن کوتاهی کند این در عمل باز هم به معنی نابودی صنایع دستی است باید به صورت یکپارچه در این زمینه اقدام شود
مغازه ای در ادامه سخنان خود با ابراز تاسف می گوید: در استان همدان که محل سکونت من است ما هنوز شاهد فروش انواع محصولات خارجی در اماکن تاریخی از جمله در کنار کتیبه تاریخی گنج نامه هستیم . در تمام طول این مسیر شاهد فروش محصولات بی کیفیت چینی از صنایع دستی تا کیف و عینک و غیره هستیم .
اما وضعیت در برخی از استان ها از جمله اصفهان بهتر است چنانچه رییس سازمان میراث فرهنگی می گوید: استان های اصفهان و یزد و کرمان از پیشگامان اجرای مصوبه ممنوعیت فروش محصولات خارجی در اماکن تاریخی هستند
شاهین سپنتا، دوستدار و فعال میراث فرهنگی نیز در این خصوص گفت: در حال حاضر نسبت به چند ماه گذشته فروش محصولات خارجی در اماکن تاریخی اصفهان از جمله میدان نقش جهان کاهش پیدا کرده است البته دربرخی از اماکن تاریخی نظارت به مراتب کمتر است
اگرچه نمی توان به طور کامل از ورود محصولات خارجی از جمله محصولات چینی جلوگیری کرد اما می توان با حمایت از تولید کننده داخلی و افرایش کیفیت محصولات داخلی و کاهش قیمت آنها و ترغیب مردم به خرید این محصولات در جهت حفظ صنایع دستی ایرانی گام برداشت. برای تشویق مردم به خرید صنایع دستی داخلی نیاز به فرهنگسازی است و به نظر می رسد در کنار مطبوعات، صدا و سیما نقش بسیار مهمی را ایفا می کنند این در حالی است صدا و سیما در این زمینه کمترین برنامه های تلویزیونی را داراست. اگر پخش تیزرها و تبلیغات تلویزیونی را فراموش کنیم و بگوییم برای صدا و سیما صرفه اقتصادی ندارد آیا صدا و سیما حتی نمی تواند در فیلم ها و سریال های خود به طور غیر مستقیم از صنایع دستی به عنوان گزینه هایی برای هدیه دادن استفاده کند آیا در فیلم هایی به طور غیرمستقیم مروج تجملات هستند نمی توان از دکوری ایرانی در خانه ها استفاده کرد دکور های امروزی و مطابق با سلیقه نسل جدید اما با استفاده از صنایع دستی ایرانی!

بیلان کشتار روزنامه نگاران مطبوعات جهان در سال ۲۰۱۰

گزارش‌گران بدون مرز - بهمن ۱۳۸۹

دنیا مدت هاست که دیگر هیچ کجایش و هیچ حرفه ای در آن امنیت ندارند

در سال میلادی ٢٠١٠ در سراسر جهان ۵٧ خبرنگار به هنگام انجام وظیفه خود کشته شده‌اند. سال گذشته این آمار ٧۶ نفر بود که نشانگر کاهشی ٢۵ درصدی است. تعداد روزنامه‌نگاران کشته شده در مناطق جنگی در طی سال‌های گذشته کمتر شده است. نکته قابل ملاحضه این است که تشخیص هویت قاتلان در میان باند‌های مافیایی، نظامیان، گروه‌های مذهبی افراطی و دولت‌ها بیش از پیش دشوار شده است.
ژان فرانسوا ژولیارد دبیر اول گزارش‌گران بدون مرز در این باره اعلام کرد:
” نسبت به سال گذشته تعداد کمتری خبرنگار در مناطق جنگی کشته شده‌اند، حرفه‌کاران رسانه‌ها بیش از هر کس قربانی تبه‌کاران و باندهای قاچاق‌بران مواد مخدر شده‌اند. باندهای مافیایی و شبه نظامیان نخستین عاملان قتل خبرنگاران در جهان هستند. تلاش آینده برای پاک کردن این پدیده است. مقامات حکومتی کشورهایی که در آنها خبرنگاران به قتل می‌رسند،در مبارزه با مصونیت از مجازات که عاملان این جنایات از آن سود می‌جویند، مسوولیت اصلی را بر عهده دارند. اگر دولت‌ها همه‌ی تلاش خود را برای مجازات قاتلان خبرنگاران بکار نگیرند، عملا به شریک جرم جنایتکاران تبدیل می‌شوند.”

خبرنگاران گروگان‌های باج‌گیری
سال میلادی ٢٠١٠ از سال‌های گذشته با رشد چشم‌گیر ربودن خبرنگاران متمایز می‌شود. در سال ٢٠٠٨ این تعداد ٢٩ مورد بود، در سال ٢٠٠٩ ، این رقم به ٣٣ مورد رسید و در سال ٢٠١٠ آمار روزنامه‌نگاران ربوده شده ۵١ مورد است. خبرنگاران کمتر از پیش بعنوان ناظران بیرونی انگاشته می‌شوند. بی‌طرفی و ماموریت حرفه‌ای آنها نیز مورد احترام قرار نمی‌گیرد.
گزارش‌گران بدون مرز در این باره اعلام می‌کند:
” ربودن خبرنگاران بیشتر از پیش رایج شده است و کشورهای بیشتری را در بر گرفته است. برای نخستین بار، در سال ٢٠١٠ هیچ کدام از ۵ قاره‌‌ی جهان از این بلا بی‌نصیب نماندند. خبرنگاران در عمل به وسیله‌ای برای باج‌گیری تبدیل شده‌اند. اختطاف‌گری به ربایندگان امکان تامین مالی فعالیت‌هایشان را می‌دهد، دولت‌ها را به سرخم کردن در برابر درخواست‌هایشان وادار می‌کند و اینگونه پیام‌‌شان را به افکار عمومی می‌رسانند. برای گروه‌های درگیر تضمین کننده‌ی شکلی از تبلیغات برای خود است. در این باره نیز دولت‌ها برای شناسایی و به عدالت سپردن گروگان‌گیران باید تلاش بیشتری انجام دهند. بدون این تلاش گزارش‌گران محلی و خارجی امکان حضور در برخی مناطق را نخواهند داشت و مردمان آنجا با سرنوشت تلخ خود تنها خواهند ماند.»
در سال ٢٠١٠ به ویژه در افغانستان و نیجریه خبرنگاران با این خطر رودرو بوده‌اند. در افغانستان اختطاف استفان تاپونیه و هروه دکی‌ئر و سه همکار افغانشان از ٢٩ دسامبر ٢٠٠٩ تا امروز یکی از طولانی‌ترین گروگانگیری‌های تاریخ روزنامه‌نگاری فرانسه از آغاز دهه نود میلادی است.

هیچ نقطه‌ای از جهان نیست که در آن روزنامه نگاری کشته نشده باشد
در سال میلادی ٢٠١٠ در ٢۵ کشور جهان خبرنگار کشته شده‌ است. از زمان انتشار بیلان سالانه‌ی گزارش‌گران بدون مرز تا امروز این نخستین بار است که در این تعداد کشور خبرنگار به قتل رسیده است. نزدیک به ٣٠ درصد خبرنگاران کشته شده در قاره آفریقا به قتل رسیده‌اند. ( در آنگولا، کامرون،نیجریه، اوگاندا، جمهوری دمکراتیک کنگو، سومالی که هفت کشور از ٢۵ کشور تشکیل دهنده قاره آفریقا هستند) اما آسیا با ٢٠ مورد قتل و پاکستان در صدر آن با ١١ روزنامه نگار کشته شده پر مرگ‌ترین قاره جهان است.
از زمان انتشار بیلان سالانه‌ی گزارش‌گران بدون مرز تا امروز و در میان ۶٧ کشوری که در آنها خبرنگاران به قتل رسیده‌اند، در تعداد اندکی از آنها چون افغانستان، کلمبیا، عراق، مکزیک، پاکستان، فلیپین، روسیه و سومالی هیچ تغییری چشم‌گیری به وجود نیامده است. در این کشورها می‌توان گفت فرهنگ خشونت علیه مطبوعات نهادینه شده است. سه کشور پرخشونت در طی ده سال گذشته افغانستان، عراق و مکزیک هستند. در پاکستان هرسال‌ چون سال پیش تکرار می‌شود، خبرنگاران که یا از سوی گروه‌های اسلامی مورد هدف قرار می‌گیرند و یا قربانی عملیات انتخاری می‌شوند، سنگین‌ترین هزینه را در سال گذشته پرداخت کرده‌اند.

در عراق خشونت علیه روزنامه‌نگاران از سر گرفته شده است. در کل ٧ روزنامه‌نگار درسال ٢٠١٠ کشته شده‌اند، اکثر آنها پس از عقب نشینی ارتش امریکا به قتل رسیده‌اند. در ٢٠٠٩ این آمار ۴ نفر بوده است. خبرنگاران در این کشور قربانی جریان‌های مختلفی از جمله قدرت‌های محلی، گروه‌های فاسد، جنبش‌های مذهبی هستند که مستقل بودنشان را نمی‌پذیرند.

در مکزیک خشونت مفرط باندهای قاچاقبری علیه همه‌ی مردم و به ویژه بر ضد روزنامه‌نگاران شاخص عمل می‌کند. این امر، گزارش دهی از وقایع را تخریب کرده است. گزارش‌گران برای اجتناب از خطر، محبور به انجام کار حداقلی هستند.

هندوارس، در امریکای مرکزی، دارای سه روزنامه‌نگار کشته شده است – در میان نه خبرنگار به قتل رسیده، در سال ٢٠١٠ – در ارتباط با حرفه روزنامه‌نگاری است. در پی کودتای ٢٨ ژوئن ٢٠٠٩ خشونت سیاسی نیز به خشونت “سنتی” جرایم سازمان‌یافته، پدیده رایج در این منطقه، اضافه شده است.

در سال گذشته، تایلند نیز که مطبوعات علیرغم مشکلات روی داده از استقلال نسبی بهرمند هستند، از آسیب در امان نماند. در ماه آوریل و می دو روزنامه‌نگار خارجی، فابیو پولانگی ایتالیایی و هیروکی مورموتو ژاپنی به هنگام درگیری میان پیراهن قرمزها هواداران، تاکسین شین واتارا، نخست وزیر سابق و پلیس در بانکوک و به احتمال زیاد با شلیک ماموران پلیس کشته شدند.

کشته شدن خبرنگاران در اروپا
در سال گذشته دو روزنامه‌نگار اروپایی در یونان و لیتونی به قتل رسیدند، که تا امروز چگونگی و چرای قتل آنها مشخص نشده است. در یونان که عدم ثبات سیاسی و اجتماعی بی‌تاثیر بر کارکرد رسانه‌ها نیست، سوکراتیس گویولیاس خبرنگار و مدیر رادیو تما ٩٨،٩ در تاریخ ١٩ ژوئیه با شلیک گلوله در برابر منزلش به قتل رسید. پلیس تا این لحظه یک گروه چپ‌گرای افراطی به نام “فرقه انقلابیون” را مسوول قتل اعلام کرده است.
در لیتونی کشوری که تا کنون از محیطی آرام برای مطبوعات بهرمند بوده است گریگوریجیس نمکوف مدیر و سردبیر روزنامه میلیون و مالک یک شبکه تلویزیونی در تاریخ ١۶ آوریل ٢٠١٠ باشلیک دو گلوله در سرش به هنگام بازگشت از یک جلسه کاری کشته شد.

اینترنت پناه نیست
گزارش‌گران بدون مرز به تحقیق در باره قتل وب نگار مصری خالد محمد سعید ادامه می دهد. وی پس از بازداشتش در یک کافی نت از سوی دو پلیس با لباسی شخصی در خیابان مورد ضرب و شتم قرار گرفته و به قتل رسید. بنا بر اطلاعاتی که منتشر شده است وی در انتشار ویدئویی از دخالت ماموران پلیس در پخش مواد مخدر دست داشته است. پزشکی قانونی علت مرگ وی را زیاده روی در استفاده از موارد مخدر اعلام کرده است. اما عکس‌های منتشر شده از پیکر او این امر را رد می کنند و تائید کننده قتل به وسیله ضرب و شتم هستند.
آمار وب‌نگاران دستگیر شده نسبت به سال گذشته به شکل نسبی ثابت مانده است. این امر نشانگر عادی شدن سرکوب وب‌نگاران و سانسور اینترنت است. مسدودسازی سایت‌ها دیگر امری تابو نیست، سانسور اشکال دیگری را نیز به خود گرفته است : تبلیغ سیاسی یک طرفه و تهاجمی و استفاده بیشتر از حملات سایبری برای به سکوت وادار کردن کاربران معترض. نکته مهم دیگر این است که سانسور فقط از سوی دولت‌های سرکوبگر اعمال نمی‌شود و می‌تواند از سوی دمکراسی‌ها با وضع قوانین محدود کننده نیز بکار گرفته شود.

تبعید: اخرین شانس
در برابر خشونت و سرکوب، بسیاری از حرفه‌کاران رسانه‌ها مجبور به ترک کشور خود شده‌اند. در سال گذشته ١٢٧ روزنامه‌نگار از ٢٣ کشور جهان مجبور به ترک کشور خود شده‌اند. برای دومین سال متوالی ایران با ٣٠ روزنامه‌نگار تبعیدی بیشترین تعداد فرار روزنامه‌نگاران را به خود اختصاص داده است. آفریقای مرکز نیز از خبرنگاران خالی می‌شود. نزدیک به ١۵ روزنامه‌نگار اتیوپیایی و سومالیایی در سال گذشته کشور خود را ترک کرده‌اند. تبعید اجباری ١٨ روزنامه‌نگار زندانی کوبایی به اسپانیا از جمله وقایع مهم سال ٢٠١٠ بود. این روزنامه‌نگاران از سال ٢٠٠٣ در زندان بسر می‌بردند.

توضیح : گزارشگران بدون مرز برای ارائه این بیلان همچون سالهای گذشته مواردی را برشمرده است که رابطه میان حرفه‌ی قربانی با حادثه برای سازمان یا کاملا و یا با احتمال نزدیک به یقین مشخص شده است. این آمار مبتنی بر مواردی است که گزارش‌گران بدون مرز از آنها مطلع شده و مواردی را که قربانیان برای حفظ امنیت خود خواهان افشای آن از سوی خود و یا ما نبوده اند خوداری کرده است.

کشور ممنوع ها …..

اقتباس - بهمن ۱۳۸۹

ممنوع‌التصویر، ممنوع‌الصدا، ممنوع‌الکار، ممنوع‌المصاحبه، ممنوع‌الملاقات، ممنوع‌الخروج، ممنوع‌التبعید ….ممنوع التنفس راحت …و حالا: ممنوع‌الدفن

آزمایشگران جهانی به کمک مامورین و گماشتگان خود دارند تحمل و تن به خفت دادن ملتی را آزمایش می کنند…ولی در اولین فرصت خواهند فهمید که تحمل این ملت بمب ساعتی است ….وای به روزی که منفجر شود. شمارش معکوس مدتهاست آغاز شده است……
اقتباسی از یک نوشته

مگر انسان عمر نوح دارد

کمیته گزارشگران حقوق بشر - بهمن ۱۳۸۹

بهت آور، سنگین، و باورنکردنی است که در حکومت اسلامی، دارند بر سر انسان چه می آورند و در هیچ جای دنیا آب از آب تکان نمی خورد. و این فشار های باور نکردنی و این احکام عجیب و غریب و این رفتار های تا نجیبانه و زور، آنهم برای اتهام هائی بسیار مضحک که در هیچ جای دیگر دنیا نظیر ندارد، مثل:
تبلیغ علیه نظام-
اقدام علیه امنیت ملی
عدم رعایت حجاب اسلامی
که تمامن اتهاماتی بی پایه و بی اساس و غیر قابل پذیرش و غیر معقول می باشند، و بر اساس آن ها، زندان های باور نکردنی و شکنجه و آزاربرای انسان های فرهیخته که سرمایه های کشورند صادر کردن، بدون شک از مردم
ایران بمبی انفجاری می سازد عظیم تر از انفجار ” بیگ بن ”
بر همین پایه به این حکم برای یک خانم وکیل توجه کنید….مگر با انسان می شود چنین رفتار کرد؟ و یا انسان عمر نوح دارد…..؟
بابا کمی ملاحظه و تفکر و عقل داشته باشید، باور کنید لغو چنین احکامی صد در صد بنفع شماست.

نسرین ستوده، حقوقدان و وکیل دادگستری، به ۱۱ سال حبس تعزیری، ۲۰ سال ممنوعیت خروج از کشور و ۲۰ سال محرومیت از وکالت محکوم شد …”

گزارش مجلس عوام کانادا:

بهمن ۱۳۸۹

ایرانِ ِ احمدی نژاد تهدیدی برای صلح، حقوق بشر و حقوق بین الملل

کمیته رسیدگی به حقوق بشر این مجلس پس از توجه به صحبت های شهود و گزارشات متعدد بین المللی، با توجه به رخداد های بعد از انتخابات ریاست جمهوری ۱۲ ژوئن ۲۰۰۹ در ایران، و ادامه اعتراضات، و برخورد شدید مقامات ایرانی با معترضین به این نتیجه رسید که حکومت ایران سابقه ای طولانی در نقض سیستماتیک و گسترده حقوق بشر بر علیه مردم خود دارد. این نقض همه جانبه حقوق بشر مواردی مانند:
سلب حق زندگی، نقض آزادی شهروندان و تبعیض بر اساس مذهب، جنسیت، نژاد و قومیت، زبان، گرایش جنسی و عقاید سیاسی را در بر می گیرد.” بر طبق این ارزیابی “در بسیاری از موارد، حکومت ایران حتی قوانین داخلی خود را نیز زیر پا می گزارد.”
در گزارش این کمیته همچنین به:
نقش ایران در تهدید صلح و امنیت جهانی توجه شده است.
این گزارش حدود نود صفحه است و همه موارد و اظهار نظر ها را بطور کامل شرح داده است

این کمیته برای بهبود وضعیت حقوق بشر در ایران پیشنهادهایی در ۲۴ بند به دولت کانادا ارائه کرده است. در برخی از این پیشنهادات از دولت کانادا خواسته شده است؛ ضمن ادامه و افزایش حمایت معنوی از سازمان های مدافع حقوق بشر ایرانی و کانادایی فعال در مسائل ایران، این گروهها را– در صورت امکان – از حمایت های مالی نیز برخوردار سازد، از حرکتهای دمکراتیک در ایران حمایت های معنوی و دیپلوماتیک به عمل بیاورد، از حکومت ایران بخواهد اجازه فعالیت سازمان های مدافع حقوق بشر بین المللی در درون این کشور را صادر و محدودیت و فشارها بر روی گروههای داخلی مدافع حقوق بشر را از میان بردارد، برای ایجاد کرسی تحقیقاتی در خصوص روابط مابین ایران و کانادا و مسائل حقوق بشر ایران در یک دانشگاه کانادایی امکانات مالی اختصاص دهد، رادیو بین المللی کانادا را در خصوص پخش برنامه به زبان فارسی تشویق کند، پیشگیری های لازم را انجام دهد که دفاتر، رسانه ها و مراکز وزارت امور خارجه ایران برای تهدید و محدود کردن دیاسپورای ایرانی امکان استفاده از امکانات خود در کانادا را نداشته باشند، روابط در سطوح بالا را کاهش داده و دولت از این امر در جهت وادار کردن ایران به بهبود وضعیت حقوق بشر استفاده کند.
همچنین کمیته به دولت کانادا پیشنهاد کرده است که مطابق با مسئولیت های کانادا تحت ماده یک کنوانسیون نسل کشی و ممنوعیت تحریک به نسل کشی طبق ماده ٣ این کنوانسیون از شورای امنیت سازمان ملل بخواهد تا پرونده رئیس جمهور محمود احمدی نژاد و آن دسته از مقامات ایرانی را که مستقیماً و در ملأ عام به تشویق نسل کشی ]علیه اسرائیل و یهودی ها [می پردازند، برای انجام تحقیقات و پیگرد قانونی به دادگاه جرائم بین المللی ارجاع دهد.

نامگذاری

از ئی میل یک دوست - بهمن ۱۳۸۹

تا به حال به معنی اسم های عربی که ما ایرانی ها روی فرزندانمان میگذاریم اندیشیده اید؟؟؟ خوب است که قبل از انتخاب اسم..معنی آنرا بفهمیم.

طبق آمار ثبت احوال ایران سالانه هزاران کودک
غلامرضا- غلام عباس- غلامحسن -غلامعلی و غلامحسین و غلام….
نامیده میشوند.

هرگز نمی بینید یک عرب را غلام بنامند!
اعراب معنی غلام را میدانند.
غلام از ریشه غلم می آید که به معنای بهره وری جنسی است! و غلام به پسربچه هایی می گفتند که اعراب از آنها استفاده جنسی می نموده اند!
به غلط به ما گفته بودند که غلام یعنی نوکر. درصورتیکه درزبان عربی نوکر را خادم میگویند! غلام وکنیز همطرازند!! از کنیزان و غلام بچه ها بهره جنسی  هم می برده اند !!

نامهای دیگری چون کلبعلی، کلبحسین و غیره نیز رایج است- کلب یعنی سگ و کلب علی یعنی سگ علی و سگ حسین و غیره

معنی برخی دیگر از اسامی عربی:

کلثوم: زن خیکی
خدیجه: سقط جنین شتر
بتول: زنی که هوس همخوابگی دارد.
سمیه: از سم می آید و به اندازه زهری که در چیزی باشد میگویند.
سکینه: زن گدا و بیچاره
رقیه: جادو و نیرنگ
عذرا: زنی که سوراخ نشده باشد
فاطمه: بچه شتر ماده از شیرگرفته شده
جعفر: ماده شتری که شیر بسیار داشته باشد.
ذبیح: چارپایی که گلویش را ببرند. گلو بریده .
باقر: از خانواده بقر می باشد به گاو نر چاق میگویند . باقرالعلوم یعنی طرف همچون گاو چیز میداند.!!!
عباس: از عبس می آید به معنای اخمو، ترشرو، ترسناک و بدخو.
عثمان: بچه مار .
کاظم: از کظم می آید و به معنای لال بودن، گنگ و بی زبان و خاموش .
هاشم: نان فروش دوره گرد
حیدر: حی یعنی زنده و در یعنی دریدن! حیدر به کسی گفته اند که انسانها را زنده زنده پاره میکرده است.
صغری:حقیر
اصغر نیز از همین خانواده و ازریشه صغرا است، به معنای کوچکتر!

مقایسه کنید با معنی اسمهای ایرانی

منوچهر : کسی که چهره بهشتی دارد
دلارام : مایه آرامش دل
بهرام : پیروز
سهیلا: نورانی ترین ستاره
بهروز : خوشبخت
پروین :ستارگان درخشان
پوران : یادگار
روشن: نور
نوشا : گوارا و شیرین
مرجان : جان من – گلی دریایی
مینو : بهشت
رکسان : روشن
پریسا : همچون پری

هم زبان

شورای نویسندگان - بهمن ۱۳۸۹

ما تا شماره ۵۶ گذرگاه را با پارس نگار می نوشتیم و منتشر می کردیم، که می دانیم حروف فارسی همه گیری نبود و در نتیجه برای خواندن آن بایستی حروف دانلود می شد، که برای بعضی از دوستان راحت نبود.
و آنگاه که موفق شدیم از شماره ۵۷ گذرگاه را با ” یونی کد ” بنویسیم ” هرجند همراه با آن فیلترینگ به سرغمان آمد ” متوجه شدیم که دوستان خواننده عزیز که تلاش ما را ارج می نهند چه بسیارند، و این رخداد با انتشار نوشته زیر آغاز شد”

“….
وقتی آمدیم یکی از دو، سه تا بودیم، در واقع تنها بودیم . یک ساقه ترد و بسیار کوچک، آنقدر کوچک که در اعتنای باد هم نبودیم. حس می کردیم که از بالای سرمان می وزد و می رود. به ما که ریشه ی جان داری هم نداشتیم کاری نداشت، گویا اصلن به چشمش نمی آمدیم. همین شد که ماندیم.
کم و بیش و اندک اندک می آمدند، و ما نیز کم کم از تنهائی در می آمدیم…..تا وبلاگ که با ما نشا شده بود از جا جهید و کورس برداشت و با خودش آبادانی آورد. باغش پر شد از ریا حین گوناگون و رنگارنگ. با زایش هر وبلاگ، یک قلم به دست ( و نه الزامن نویسنده ) پا پیش گذاشت و این یک طلیعه بود. و درد کم خوانندگی را که مشکل بنیانی آثار ادبی ما است مرهم شد. تازیانه ای شد بر رکود حوصله. هر وبلاگ حد اقل یک خواننده داشت، و آنگاه که از مرز هزاران گذشت، رو به تناوری آورد. و این خوشحال کننده بود ( و البته هست ). اما متاسفانه تعداد زیادی از آنها ( که نه فقط قلم به دست بلکه نویسندگانی به قاعده نیز بودند ) یا نیامده رفتند، یا درنگی چند بیشتر نداشتند، دولت مستعجل بودند….. و جایشان خالی است.
ما پس از رونق الفبای بین المللی ( یونی کد )، مرتب مورد سئوال بودیم، و به همین علت گمان بر این داریم که گنجینه بسیار متنوغ فراورده های ما، آنطور که باید مورد توجه و بهره وری قرار نگرفته است، و در قفسه آرشیو جا خوش کرده است.
آرشیو گذرگا ه سرشار است ار: داستان – شعر– نقد – طنز و مقالات متعدد.
متاسفانه در این میان چفت و بست فیلترآمد و شد قوز دیگری، وگستره سر زمین مادری را نیز از ما گرقت.که البته پایدار نیست. ولی حالا، هر چند بزرگ و تنومند نشده ایم، اما دیگر به آن تردی و لرزانی هم نیستیم .
مائیم و بیش از صد هزاز خواستاری که هر ماه به سراغمان می آیند، هرچند ” نرم و آهسته “، از یکطرف، و از سوئی دیگر به زنجیر جهانی ( یونی کد ) پیوسته ایم، و ازین پس هم زبانی بیشتری خواهیم داشت.
گذرگا ه چون گذشته به شما تعلق دارد، چراغش را با ارسال آثار خود در هر زمینه ای که باشد روشن نگهدارید. تنومندش کنید تا بیشتر بماند.
نظریات خود را از ما دریغ نکنید. ما آینه خود نمی توانیم باشیم.”

مزه

بهمن ۱۳۸۹

یک ایرانی در فرانسه مشغول رانندگی در اتوبان بوده و ناگهان متوجه میشه که خروجی مورد نظرش را رد کرده …
به عادت دیرینه ی ایرانی ها، میزنه رو ترمز و با دنده عقب،شروع میکنه به برگشتن به عقب!

اما در همین حال با یه ماشین دیگه تصادف میکنه…، پلیس میاد و اول با راننده ی فرانسوی صحبت میکنه و بعد میاد سراغ ایرانیه و بهش میگه:
ما باید این آقا رو بازداشت کنیم، ایشون اونقدر مسته که فکر میکنه شما تو اتوبان داشتی دنده عقب میرفتی!!!

نقاب‌های لایه لایه

مانا آقائی - بهمن ۱۳۸۹

یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود، دست و پاگیرتر از آدم پرمدعا هیچکس نبود. از میان آدم های پرمدعا که همه جا وجود دارند، یک نفر که اینجا اسمش را می گذاریم خانم پ. از همه بدتر بود. برجسته ترین خصوصیت خانم پ. این بود که خودش را یک زن معقول، متین، درستکار، نواندیش و مبادی آداب نشان می داد. اما بدبختانه این چهره، چهره ی واقعی خانم پ. نبود. بلکه یک نقاب ساختگی بود که خانم پ. آن را با کمک یک لبخند حرفه ای روی صورتش چسبانده بود تا بتواند در این گیرودار که اسمش را زندگی گذاشته اند، کالسکه اش را راحت تر به آنور خیابان برساند.
در نگاه اول خانم پ. با آدم های معمولی دیگری که نقاب به چهره می زنند، هیچ تفاوتی نداشت. اما بدبختی خانم پ. اینجا بود که نقاب او با نقاب دیگران فرق می کرد. اول اینکه نقاب او لایه لایه بود. خانم پ. در هر موقعیتی یکی از این لایه ها را نشان می داد و یک لایه ی نقابش را که به هزار زحمت کنار می زدی تازه به لایه ی دیگری می رسیدی. دوما و از همه بدتر لایه های نقاب خانم پ. آنقدر کلفت و ضخیم بود که چرم همدان و سنگ پای قزوین هم در برابرش کم می آورد.
یکی از مشخصات خانم پ. این بود که دلش می خواست به هر بهائی که شده به شهرت برسد. خانم پ. این میل دستیابی به اسم و رسم را با دقت و وسواس پشت هاله ای از والامنشی، بی نیازی و فروتنی پنهان کرده بود. از آدم های دوروبرش برای رسیدن به مقاصد مادی اش استفاده می کرد. از ارتباطات یک فرد برای ورود به یک محفل، و از مقام و موقعیت دیگری برای عرضه ی خودش سود می جست. گرفتن میکروفون از دست دیگران هم یکی دیگر از تخصص های خانم پ. محسوب می شد. آخر خانم پ. از اول به راحت طلبی عادت کرده بود و حاضر نبود برای رسیدن به اهدافش زحمت بکشد. پس، از آنجاییکه می خواست بدون هزینه کردن وقت چندان و درون مایه و سرمایه ای یک شبه ره صد ساله طی کند، ترتیب هایی داده بود تا از وجود دیگران نردبان ساخته و به این ترتیب به آنجائی که از پیش در ذهنش طراحی کرده بود برسد.
البته این را همینجا بگویم که خانم پ. خودش را یک زن معمولی متعارف نمی دانست که خواسته هایش را هم پیش پا افتاده و معمولی بداند. خانم پ به نظر خودش هنرمند بود. خانم پ. به نظر خودش نویسنده بود. خانم پ. به نظر خودش منتقد بود. خانم پ. به نظر خودش مترجم بود. خانم پ. به نظر خودش نظریه پرداز بود. خانم پ. به نظر خودش روانشناس هم بود. و خود را در سطح یک زن معمولی پایین نمی آورد. تنها محل آمد و شد خانم پ. خانه ی هنرمندان، انجمن های فلسفه، کلاس های معنوی و دوره های خودشناسی و از این قبیل مکان ها بود. خانم پ. یک خانم معمولی نبود که، خانم پ. همه کاره بود.

هر جا خبری بود مطمئنا خانم پ. هم آنجا بود. یعنی به محض اینکه می شنید جایی خبری هست، معطل نمی کرد و اگر آفتابه هم دستش بود زمین می گذاشت و خود را دوان دوان به آنجا می رساند. در ضمن خانم پ. یکی از چیزهایی که همیشه کم می آورد وقت بود. آخر او می خواست در آن واحد همه جا باشد. عجیب بود که خانم پ اگر چه بیکار بود اما همیشه عجله داشت. خوب البته این همه دوندگی برای مطرح شدن از او کلی وقت و انرژی می گرفت. بنابراین بی انصافی است اگر بگوییم برای رسیدن به اهدافش اصلا زحمت نمی کشید. تازه همانطور که اشاره شد خانم پ. در چندین و چند زمینه سر رشته داشت. یعنی بفهمی نفهمی درباره ی بعضى چیزها، چیزکی از دور شنیده بود و به بعضی موضوعات ناخنکی رسانده بود. و از آنجائیکه با گذشت زمان در آن زمینه ها حس کارشناس بودن به او دست داده بود، فکر می کرد وقتش رسیده که در یکی از این رشته ها به شکوفائی کامل برسد.
در نتیجه خانم پ. که بختش را همه جای ممکن آزموده بود، ولی از شانس بد در هیچ جا به معروفیت – از آن نوعی که دنبالش بود دست نیافته بود – یک روز شاید هم یک شب تصمیم گرفت بختش را در زمینه ی شعر که بازارش از همه ی بازارها آشفته تر بود بیازماید. چرا که نه؟ سنگ مفت بود و گنجشک هم مفت. تازه تاریخ ادبیات ما خود گواه این واقعیت بوده و هست که از صد نفر ایرانی که از مادر زاده می شدند و می شوند، نود و نه نفرشان شاعر بوده و هستند.
از اینها گذشته خانم پ. آدمی نبود که بگذارد بی خود و بی جهت از قافله ی مد عقب بیفتد. او در خفا با همه چیز و همه کس حتی با خودش و سایه اش رقابت داشت. سال ها بود به این فکر می کرد که ایران برای او جای تنگی ست. سران کشورهای پیشرفت کرده ی دنیا اذعان داشتند که کشورهایشان جزئی از یک دهکده ی کوچک جهانی شده. دیگر چه رسد به ایران که از اول هم یک روستاشهر بی تمدن و جایگاه یک مشت امل عقب مانده بیشتر نبود. پس حالا خانم پ. باید گام های بلندتری برمی داشت و مثل بقیه جهانی می شد.
از آنجاییکه آمدن به اروپا برای خانم پ. مساله ی مرگ و زندگی بود، به هر دری زد و همه ی آنتن های زیر آبی و زیرزمینی و هوائی اش را به کار انداخت تا توانست یک ماهی ی از همه جا بی خبر خارج نشین را، که بعد از سالها برای گردش به آبهای شیرین وطن آمده بود، با قلاب تیز خود به تور بیندازد. سپس به سرعت خود را به عقد و ازدواج پستی این ماهی – که با وجود ماهی بودنش مثل او شناگر قابلی نبود – درآورده و خود را در یک چشم بهم زدن به مهد تمدن رساند. البته ازدواج خانم پ. از آنجاییکه مصلحتی بود مصلحتی هم تمام شد. حالا خانم پ. ماند و دنیای پرزرق و برق غرب و رویای خوشبختی و رسیدن به مقام و شهرت که مثل لامپ های رنگارنگ نئون در چشم ان../گ/گججداز او سوسو می زد و قند را در دلش آب می کرد.

سومین خصلت اصلی ی خانم پ. طلبکار بودنش از زمین و زمان بود. با هر یک دست انداز کوچک، فغان ‌او به آسمان می رفت، که آی بیایید این کوه را از سر راهم بردارید! خانم پ. انتظار داشت همه در چنین موارد روزمره‌ای که برای او «سدّ عبور ناپذیری» به نظر می‌رسید، داوطلبانه و با سر به کمکش بشتابند و مثل مامورین آتش‌نشانی ی آماده به‌خدمت برای شرایط اضطراری، وقت و خدمات رایگان‌شان را بدون هیچگونه پرسشی در اختیار او بگذارند. البته این خدمات عمدتا یکطرفه بود. زیرا خانم پ. آدم گرفتاری بود و کارهای مهم تر و تعیین کننده تری از این داشت که محبت دیگران را چیزی جز وظیفه ببیند و یا در فکر جبران خدمتی باشد.
درضمن بین صفت بستانکاری خانم پ. و واقعیت نقابدار بودنش هم یک رابطه ی ظریف و مرموز وجود داشت که هرچه بیشتر در پوشاندن آن می کوشید، بیشتر به چشم می آمد. حتما می توانید حدس بزنید که وقتی همه ی برنامه ها طبق میل خانم پ. پیش می رفت او چقدر خوشحال می شد و با دمش گردو می شکست. اما وای به روزی که به کوچکترین مانعی برمی خورد یا کسی به هر دلیلی یکی از خواسته هایش را برآورده نمی کرد. آنوقت بدون اینکه علت ترش کردنش را بازگو کند، مثل قراوه ی سرکه جوش می آورد، قیافه می گرفت، مثل بچه های لوس و ازخودراضی بنای قهر و غیظ می گذاشت. چند روزی هم برای تنبیه دیگران که بیشتر از روی دلسوزی نگران وضع و روزگارش بودند، آنها را از حال خودش بی خبر می گذاشت.
البته خانم پ. معمولا بعد از شنیدن توضیحات دیگران متوجه می شد که چه دسته گلی به آب داده. پس از آنجاییکه می دانست تکرار شدن بی احتیاطی هایی از این قبیل چه ضررات جبران ناپذیری به منافع کوتاه و درازمدتش می رساند، ضمن اینکه همه ی “سنگ به چاه انداختن هایش” را ناشی از یک سوء تفاهم ناگوار قلمداد می کرد، با یک معذرت خواهی کوتاه – که گوش خودش هم به زحمت آن را می شنید – سر و ته قضیه را بهم می آورد. بعد فورا و از آنجاییکه اتفاقا هنرپیشه ی خوبی هم بود، نقاب پس رفته را دوباره به چهره زده و چنین وانمود می کرد که آب از آب تکان نخورده است.
ضمنا خانم پ. در این مواقع، شرایط سخت زندگی و فشارهای دوروبر را هم بهانه می کرد تا ضمن ایجاد عذاب وجدان در طرف مقابل، نه تنها حس ترحم و همدردی را هم با توجیهاتش در او برانگیزد، بلکه به اعترافش وادارد که مقصر اصلی خود اوست. بدبختانه خانم پ. چون بیش از اندازه سرگرم خودش بود اصلا متوجه نبود که اطرافیانش دستش را خوانده اند و اگر برویش نمی آورند از منش انسانی آنهاست. و چون خودش آدم خردبینی بود – که این را بهیچ وجه نباید با عقلانیت یا باریک بینی اشتباه گرفت – و قادر نبود نکته ای از دیگری ببیند و آرام از کنار آن رد شود، در نظر گرفتن چنین وسعت نظری برای دیگران هم از محدوده ی تنگ ذهنی اش خارج بود.
البته خانم پ. چون به گلوبالیزاسیون معتقد بود، مشکلات خود را هم در این رابطه می دید. خانم پ. مشکلات خود را به هیچ وجه فردی نمی دید. مشکلات خانم پ. مشکلات جهانی بود و از حمله ی آمریکا به عراق و بحران انرژی و فاجعه ی محیط زیست هم فوریت بیشتری داشت. در نتیجه همه ی آحاد بشر باید برای حل مشکلات او پیشقدم می شدند. همانطور که حتما حدس زده اید بین شخصیت طلبکارانه و شهرت جوئی خانم پ. هم رابطه ای تنگاتنگ وجود داشت. خانم پ. در پشت صورتکش خود را نابغه ای می دانست که دنیا او را کشف نکرده. در نتیجه از گرد راه نرسیده ، اعتقاد داشت آنهایی که سال‌‌ها عمر هزینه کرده و با کوشش شبانه روزی به جائی رسیده اند، حق‌ او را خورده‌اند…
وای به روز و روزگار کسی که به خانم پ. یادآوری می کرد که بالای چشمش ابروست و یا بدتر از آن خدای نکرده انتقادی به او وارد است. کسی که رفتار خانم پ. را مورد تائید قرار نمی داد، یا گفتار خانم پ. را زیر سوال می برد یا بدتر از آن می گفت که بنده ی زرخریدش نیست و می گذاشت که خانم پ. مسئولیت خطاهایش را خودش به عهده بگیرد و امور روتین خودش را خودش سر و سامان بدهد، از این لحظه هر چه می دید از چشم خودش می دید. زیرا در چنین شرایطی دیگر خانم پ. بکل زنجیر پاره کرده، مثل یک پیکان بار وطنی ی بی دنده و بی فرمان، ترمز بریده، و مثل یک توپ باروت از خشم منفجر می شد. حالا دیگر امکان اینکه – هر حرف که چه عرض کنم – هر پرت و پلای بی ربطی از دهان مبارک این خانم تراوش کند، وجود داشت. از مشخصات این خانم متخصص و متمدن امروزی که اتفاقا مروج فرهنگ دیالوگ و نقد منطقی و سالم هم بود، این بود که در این مواقع یکباره همه ی انتقادات بجا و بیجای خود را – که تا آن زمان از روی ملاحظه!!! و مصلحت اندیشی به زبان نیاورده بود – مثل قلوه سنگ و به شیوه ی عصر حجر به سمت تو پرتاب می کرد. و خلاصه ضمن سنگسار کردنت، هر آنچه را که تا آن لحظه بدون چشمداشت برایش انجام داده بودی در چند ثانیه به باد فنا می داد.
خلاصه بگویم در چنین لحظاتی نقاب خانم پ. کاملا به کنار رفته و یک هیولای پرخاشگر، گستاخ و زیاده خواه – که از اساس با آن چیزی که چند لحظه پیش از خودش نشان داده بود فرق داشت – از شیشه تنوره کشیده ، بیرون می پرید و در برابرت خودنمائی می کرد. در چنین مواقعی فکر می کردی اصلا داری با شخص دیگری حرف می زنی. این لکاته ی تمام عیاری که پیش رویت می دیدی اصلا آن فرشته ی معصوم و مهرطلبی نبود که خود را به تو می نمایاند. این خانم پ. آن خانم پ. نبود که آرام حرف می زد و حرف هیچکس را قطع نمی کرد. اما جالب این بود که درست در چنین موقعیت هایی به شناختی کامل از شخصیتش می رسیدی. زیرا او گنجایش واقعی، و میزان راستین انتقادپذیری و رواداری اش را، هنگامی که تنگش می آمد، بهتر از همیشه رو می کرد.
از آنجاییکه خانم پ. ظرفیت دیدن چهره ی واقعی خود را نداشت با کنار رفتن نقابش حالش بد می شد. او ضمن اینکه خودش تمایلی برای برداشتن نقابش نداشت از همه ی آدم هائی هم که می خواستند نقابش را از روی صورتش بردارند متنفر بود. زیرا او سال های متمادی با این نقاب زندگی کرده بود، از پشت آن نفس کشیده بود، حتی شب ها با آن خوابیده بود. از همه مهم تر نصف عمر و عمده ی پول توی جیبی اش، صرف حفظ، تعمیر و نگهداری از این نقاب شده بود. ما آدم ها همه نقاب داریم اما نقاب فریبنده ی خانم پ. – که در خودفریبی استاد بود – از بس روی صورتش مانده بود با پوستش یکی شده بود.

خوب بیچاره خانم پ. حق هم داشت نقابش را به همین راحتی از روی صورتش برندارد. مگر ما حاضریم لباس تنمان را جلوی این و آن در بیاوریم و برهنه شویم؟ نقاب او هم لباس صورتش بود.
او اگر چه تا بحال به هیچ جای مهمی نرسیده بود اما تا همین اروپا هم که رسیده بود به همت همین نقاب بود. حالا که راه افتاده بود و لنگان لنگان پیش می رفت، چرا باید اجازه می داد با یک کشف نقاب نابهنگام از او، نقشه هایش را ناجوانمردانه نقش بر آب کنند؟ این اصلا بازی عادلانه ای نبود که یک مشت آدم مچ گیر و مزاحم – که با نقاب و نقابدار خصومت خانوادگی داشتند – با او شروع کرده بودند. او از دست این آدم های بی ملاحظه، بی فکر و خودخواهی که فقط به خوشبختی و پیشرفت خودشان فکر می کردند عصبانی بود. او از دست آدم های باهوش تر و با استعدادتر و بالابلندتر از خودش که تمام عمر حقش را خورده بودند و حالا کنار نمی رفتند تا او به تنهائی و در صدر بدرخشد عصبانی بود.
او از دست دولت جدید و شهرداری عصبانی بود که حاضر نشده بودند به این موهبت پرکشیده از آسمان شرق، به این شخصیت شخیص جهانی توجه کرده و بخاطر طبع لطیف و روح حساس و شاعرانه اش خانه ای در دل محلات اعیان نشین شهر که شایسته ی او باشد بدهند. او از جامعه ی میزبان عصبانی بود که او را از روز اول به ریاست در شغلی پردرآمد و آبرومند درنیاورده بود یا بدتر از آن حاضر نشده بود آنچنان که در مقام و منزلت او بود او را مادام العمر تامین مالی کند. اصلا اگر این دولت جدید، دولت بود و بر خلاف همه ی ادعاهایش در زمینه ی برابری یک دولت فاشیست نژادپرست نبود، نمی آمد او را در یک محله ی خارجی نشین سکنی دهد. می داد؟
خانم پ. از مردم عصبانی بود که هنگام عبور از خیابان برایش فرش قرمز پهن نمی کردند. و راستش در خفا از خودش هم عصبانی بود که چرا به یک کشور متمدن تری مهاجرت نکرده که حداقل آنجا قدرش را بدانند. و هر چه به این قضایا فکر می کرد عصبانی تر و عصبانی تر هم می شد. آخر می دانید یکی از خاصیت های جانبی خانم پ. این بود که اگر چه برنامه ریز بود اما عاقبت اندیش نبود. زیرا این خصلت اصولا با خصلت های دیگر او همخوانی نداشت. با این حساب بسیار طبیعی بود که گاهی حساب و کتاب هایش غلط از آب درآید و یا محاسباتش به کل بهم بریزد.
وقتی خانم پ. در نقشه ریزی هایش برای سوء استفاده از دیگران با شکست مواجه می شد، حس انتقام جویی اش گل می کرد. و از آنجاییکه شهامت اخلاقی نداشت که واقعیت ها را ببیند و در خود تغییری بوجود آورد، اول چند روز مثل مار زخمی به خود می پیچید و سپس بشیوه ی آدم های تخریب گر شروع می کرد به نیش زدن دیگران. اول از همه اموال دیگران را که به امانت گرفته بود مصادره می کرد. آخر خانم پ. از آنجاییکه خودش را متعلق به جهان می دانست، اموال دیگران و کل جهان را هم از آن خود می دانست. پس برای پس دادن آنها ضرورتی نمی دید.
خانم پ. هنگام انتقام جوئی، مشکلات جسمانی دیگران را دستمایه ی زیرنویس های ادبی یا اظهار فضل های آبکی خود قرار داده و همزمان آنها را که تا همین چند لحظه پیش زیر بغلش را گرفته بودند شیطان صفت، کینه توز و پرخاشگر می خواند. آری خانم پ. اصلا متوجه این تناقض خنده دار نبود که نوشتن چنین متن هایی خود زاییده ی کینه توزی و شرارت است. اگر قرار بود جایزه ای را بر مبنای بی پرنسیپی به افراد اعطا کنند، خانم پ. حتما در صدر کاندیداها قرار داشت.
جالب اینکه آدم ها خانم پ. را به حساب نمی آوردند، پس اصلا پاسخش را نمی دادند. اما خانم پ. همچنان به سنگ پراکنی خود ادامه می داد. آخر می دانید خانم پ. همه را در آینه ی خط خطی ذهنش شبیه خودش می دید. و از آنجاییکه خود رفتار و ذهنی مشکوک داشت به همه هم شک می کرد. او هر چیزی که موافق خواسته هایش نبود را توطئه ای علیه خودش می دید. مثلا چون خود در اختلافات اهل سکوت نبود، نمی توانست معنی سکوت و بردباری دیگران را هم بفهمد. و چون دائم در ترس از این به سر می برد که نقابش را پیش دیگران کنار بزنند، بجای اینکه منتظر بماند تا اگر به او حمله شد از خود دفاع کند، از اول حمله می کرد تا به صورت دیگران چنگ بیندازد.
دردسرتان ندهم خانم پ. به دلیل جهانی اندیشیدن، کم کم حوزه ی انتقام جویی خود را توسعه بخشیده و آن را، هرچند در سطح بضاعت اندک خودش، به وبلاگ های شخصی و سایت های اینترنتی هم می کشاند. مثلا رفتن به سایت های اشخاص و گذاشتن پیام های بی نام و نشان یکی دیگر از راه های انتقامجویی خانم پ. بود. البته در شهر ما و حومه ی آن همه خانم پ. را می شناختند و رد پایش را از همان روز اول می گرفتند. اما خانم پ. از رو نمی رفت و همچنان سرش را مثل کبک در برف فرو کرده، و در حالیکه قیافه ی حق بجانب آدمی ستم دیده را بخود می گرفت، ادعا می کرد که دیگران برایش ایجاد مزاحمت کرده اند. عرض کردم که بعضی ها خانم پ. را می شناختند پس این را هم می دانستند که آدم دستپاچه، احساساتی و عجولی مثل او اصولا آنقدر صبوری و بزرگ منشی در بساط ندارد که مزاحمت های احتمالی دیگران را حتی شده برای یک ساعت بی جواب بگذارد. اما خانم پ. آدمی نبود که نقابش را از چهره بردارد و با شیوه ای متمدنانه و رودررو کسی را به چالش بطلبد. پس به استفاده کردن از نام های ساختگی ادامه می داد. مواجهه و جنگ رودررو، شعور برخورد بالغانه با مشکلات را می طلبید که او با وجود گذراندن چندین و چند کورس روانشناسی از یادگیری آن محروم مانده بود. چه می دانم شاید در این زمینه هم شاگردهای زرنگ تر حقش را خورده بودند!
البته خانم پ. هر چه در انتقام جویی اش سمج تر می شد، در تشخیص منافع خودش هم بیشتر به خطا می رفت. مثلا حالا که که به راستی پته اش بدجور روی آب افتاده بود، بکل تنها خصلت خوبی که داشت – یعنی اینکه علنا اهل غیبت کردن نبود – را فراموش کرده و آشکارا در اینجا و آنجا علیه دشمنان ذهنی اش به سخن پراکنی می پرداخت. اما خانم پ. هرچه بیشتر به تخریب لفظی دیگران ادامه می داد، بیشتر حسادت ورزی خود به آنها را رو می کرد و در نتیجه تلاش هایش برای یارگیری هم بی نتیجه می ماند.

خانم پ. یک خانم معمولی نبود. خانم پ. در مجله های وطنی نیمچه نوشته های عارفانه به چاپ می رساند. خانم پ. در محافل از تزکیه ی نفس و سیر و سلوک معنوی خود دم می زد. خانم پ. یک خانم سطحی نبود. خانم پ. تجسم عمق و آیینه ی تمام نمای ژرف اندیشی بود. امروزش را نباید می دیدی که جو انقلابی خارج کشور و مبارزه علیه اختناق او را گرفته بود. خانم پ. قبل از مهاجرتش برای عرضه ی آثار روحانی خود، از ایستادن پشت تریبون های رسمی فرهنگ سراهای حکومتی هم دریغ نمی کرد. از شما چه پنهان خانم پ. “حاج خانم” هم بود. او چندین بار به زیارت مکه رفته بود. و هر دفعه هم سنگی به خانه ی شیطان پرانده بود. و اینها بخودی خود برای کسی افت محسوب نمی شد. اشکال آنجا بود که خانم پ. هنگام دعوا با لحن اهانت آمیز دیگران را مسلمان می خواند. او معمولا در وبلاگ ها اینجور پیام های خشونت آمیز خود را با نام های مستعار و مذهبی “وضو” و “تیمم” و “سجود” و “رکوع” و غیره می نوشت. یعنی دست خودش نبود. وقتی نیاز به تخلیه ی آنی خشم بر وجودش سایه می انداخت، ضمیر ناخودآگاهش کار دستش می داد. در آن لحظات یک دفعه چهره ی عبوس و متحجر سنت، از پشت نقاب مدرن و آرایش کرده ی او – که با ماتیکی به رنگ قرمز تند هم مزین شده بود – به بیرون سرک می کشید.
خانم پ. یک خانم معمولی نبود. خانم پ. پس از زایش جدیدش در خارج از کشور و نشست و برخاست با فمینیست های بومی و غیربومی، سنگ حقوق زنان را به سینه می زد، قطعه های اروتیک می نوشت، علیه مجازات همجنسگرایان و دگرباشان شعار سر می داد. گاهی هم که دلش برای وطن تنگ می شد، به یاد خواهران پاسدارش و برای نهی از منکر، برای زنان دیگر که به نظرش زیادی با مردان غریبه گرم گرفته بودند، کامنت های غلیظ ناموسی می گذاشت. خانم پ. که یک خانم معمولی نبود. یکی دیگر از تخصص های این زن آزاده، مستقل و روشنفکر، شکار مردان دارای منصب و تیتر و عنوان دار بود. خانم پ. با اغوا گری های نیمه مدرن و نیمه اسلامی خود از قبای دراز این مردان – که سیاه و سفید و مجرد و متاهل بودن شان برای او علی السویه بود – تا حد پیله کردن مزمن آویزان می شد و تا او را در زمینه ای مطرح نمی کردند ولشان نمی کرد. خانم پ. از وقتی به اروپا آمده بود و با اندیشه های کمونیسم آشنا شده بود دیگر به مالکیت خصوصی اعتقادی نداشت. لذا شوهران دیگر زنان را هم از آن خودش می دانست. یعنی درست است که اتحاد جماهیر شوروی به رحمت ایزدی پیوسته بود، اما ایده ها و آرمان های ارزشمندش که هنوز زنده بودند.
خانم پ. که یک خانم معمولی نبود. خانم پ. علیرغم اینکه بعد از چندین سال اقامت در اروپا از عهده ی پر کردن یک فرم ساده ی اداری که با چند ضربدر هم می شود تکمیلش کرد برنمی آمد، با گستاخی تمام دست به ترجمه ی آثار ادبی نویسندگان برجسته ی غرب – آنهم شعر – می زد، و با بی مسئولیتی بی مانندی که خاص خود او بود، اصل متون و ترجمه ی آنها را با ده ها غلط تایپی و دستوری و معنایی در مجلات بی سر و صاحب به چاپ هم می رساند. خانم پ. که یک خانم معمولی نبود. او به معاصر بودن خود ایمان داشت. و اگر چه تازه داشت تجربه های درجه چندم نویسندگان دهه های پیشین را رونویسی می کرد و ذهن تاریخ مصرف گذشته، زبان خام، فقدان تفکر و مبتدی بودنش برای همگان اظهر من الشمس بود، افراد شناخته شده را به “دزدی ادبی” و “دنباله روی” از خودش متهم می کرد.
خانم پ. که یک خانم معمولی نبود. خانم پ. محصول شرایط استثنائی یک جامعه ی کاملا استثنایی بود و در فرهنگی بزرگ شده بود که تقیه و کتمان و تزویر و تظاهر در آن برای زنده ماندن از نان شب هم واجب تر بود. او از جامعه ای می آمد که زیر پا له کردن دیگران در آن زرنگی محسوب می شد. فرهنگی که در آن جنین ها در شکم مادرشان دوره ی فشرده ی کلاهبرداری می دیدند. و خب درست است که خانم پ. ظاهرا و از نظر فیزیکی مهاجرت کرده و تغییر مکان داده بود. درست است که خانم پ. فکر می کرد با پرواز از فرودگاه مهرآباد و فرود آمدن در یک پایتخت اروپایی، یکشبه دچار دگردیسی مدرنیته شده و حاضر نبود به هیچ عنوان در خواب و بیداری از رویای شیرین جهانی شدن دست بردارد. اما واقعیت این بود که خانم پ. هنوز از نظر ذهنی مهاجرت نکرده بود. زیرا مهاجرت بر خلاف تصور او تنها یک سفر جغرافیائی در طول و عرض زمین نبود، حکایت مهاجرت، یک اودیسه ی پردردسر تاریخی بود که هفت خوان رستم در مقابلش سپر می افکند.
و خوب از آنجائیکه خانم پ. هنوز با ارزش ها و میراث آن جامعه ی استثنائی بسر می برد ، اصلا عجیب نبود که نخواهد نقاب کلفت چندلایه ای خود را از صورتش بردارد. آدم هایی مثل خانم پ. مخصوصا در سال های اخیر که همه ی زمینه ها برای رشدشان مستعدتر شده بود مثل قارچ در آن جامعه شروع به روییدن کرده بودند. و خود این باعث شده بود بازار فروش نقاب هایی مثل نقاب خانم پ. رونق بی سابقه ای پیدا کند. تازه با محاسبه ی سرانگشتی نرخ تورم در آن جامعه، بنظر می رسید که قیمت نقاب روزبروز بالاتر هم برود. پس طبیعی بود که خانم پ. – که اتفاقا خود را اقتصاددان هم می دانست و به مادیات هم توجه خاصی داشت – بهتر از قبل و با وسواس بیشتری از نقابش نگهداری کند. اصلا فرض کنیم خانم پ. این شجاعت را پیدا می کرد و نقابش را دور می انداخت و بعد دوباره به آن احتیاج پیدا می کرد. آنوقت مجبور می شد بابت خریداری یک نقاب تازه – که معلوم نبود مثل نقاب حاضر اندازه ی صورتش باشد یا نه – پول خرج کند. تازه اساسا معلوم نبود چنین نقاب محکم و لایه لایه ای با چنین کیفیتی در غربت پیدا بشود. و خوب خانم پ. یک زن سرد و گرم چشیده بود. او یک زن خام و بی تجربه نبود که بیگدار به آب بزند. خانم پ. فقط دیگران را احمق تصور می کرد.

بعدازتحریر:
دوستان خوب،
“نقاب های لایه لایه” داستانی تخیلی نیست که با رعایت موازین داستان نویسی نوشته شده باشد. “نقاب های لایه لایه” توصیف ساده ی تجربیات شخصی من از یک نقابدار واقعی است. حکایتی که هنگام نوشتن آن حتی الامکان از نقاب استفاده نشده است. شما عزیزان هنگام مطالعه ی آن می‌ توانید از نقاب استفاده بکنید یا نکنید. ضمنا اگر موقع خواندن این حکایت، نقاب ناخواسته از چهره ی کسی کنار رفت، مسئولیت آن با خود اوست. نویسنده در این رابطه هیچ مسئولیتی به عهده نمی گیرد.

پیوک*

عباس صحرائی - بهمن ۱۳۸۹

پیوک نمونه قابل توجهی از داستان کوتاه است.
داستانی واقعی با تغییر اسامی.
——————————————————

آن سال ها چنین بود که می توانستی پس از اتمام سال چهارم پزشکی، دانشگاه را رها کنی و برای سه سال خدمت با عنوان پزشکیار بروی به دهات دور افتاده و اغلب بد آب و هوا و پس از آن مجددن برگردی دانشگاه و تحصیل را از سال پنجم ادامه بدهی. اگر تعهد چنین خدمتی را می دادی در عوض با گذراندن امتحانی خاص ” و نه کنکور ” به دانشگاه می رفتی و پس از بازگشت و اتمام بقیه دوره و گذراندن ” تِز ” و دریافت پایان نامه دکترا، دیگر نیازی به گذراندن چند سال خارج از مرکز نداشتی.
” اصلان ” با سپردن چنین تعهدی سه سال خدمت بهیاریش را در ده دور افتاده و سرتا پا محروم از همه چیز و در حقیقت فراموش شده ” دارَک ” از دهات بندر عباس گذراند.
از بچگی رفیق بودیم من و او و ” کاظم “، در حقیقت سه تفنگ داری بودیم که حتا یک فشنگ هم نداشتیم. بهیار شدن اصلان و مرخصی های کوتاه مدتی که می آمد” پُز” گروهمان بود. بیشتر شب ها دور هم می نشستیم و او برایمان حرف می زد.
حالا پس از سالها می خواهم پاره ای از خاطرات او را از زبان خودش تعریف کنم. حالا ئی که بدون شک دِه ” دارک ” وضعی بد تر دارد. آنجا ها قرار نیست هرگز بهتر بشود. اصلن بهتر شدن برای دهات مفلوکی چون دارَک، که تعداشان از حساب بیرون است، معنی ندارد؟
بهتر است قبلن اشاره ای داشته باشم به قسمتی از یک سفر نامه، از گردش گری به نام ” محسن ” تا بهتر بتوان متوجه شد که محل خدمت ” پزشکیار اصلان ” کجا بوده است ومن دارم از چه نوع خاطراتی صحبت می کنم.
این ، ده که نه، محلی است بنام ” دارَک ” که بی ستاره ایست پرت افتاده.
… کمی که به حاشیه بندر می روی ” بندر عباس را می گویم “، من نمی دانم می شود آنچه را که هست و به وضوح می بینی و لمس می کنی، اسمش را زندگی بگذاری؟ ولی به طاقت انسان باید ای ول گفت.
برهوتی عاری از سبزه، جز تک و توک نخل های قناس ِ کم شاخ و برگ.
در روز آفتابی در حد یک آتش سوزی هُرم و تَف دارد، و در شب فضائی ساکن و بی نسیم، با پشه هائی که نیش توام با زهرشان، زجر دنیا را در جانت می ریزند. بدون آب آشامیدنی. آنچه بجایش هست، همطراز آب سماورِ روشن است. گرم و غیر قابل دست و رو شستن، تا چه رسد به خوردن.
بیغوله های مفلوک و توسری خورده ای که یعنی سر پناه. بچه هائی با پا هائی به نازکی ” نی قلیان ” و شکم هائی چون طبل…..و بگذار دیگرننویسم. واقعن شرم بشریت است بر چهره کریه زندگی.
آنچه که من در این سفر در آن خطه دیدم گمان نمی کنم ” مالا ریا ” در جهان ریشه کن شود.
باور نمی کنید، در کپری دو پسربچه دراز کشیده بودند و در واقع از بی رمقی نا نداشتند. رویشان را صدها هزار مگس همچون رو اندازی سیاه پوشانده بود…..خدایا چه منظره ای!!.
سوار جیپ که شدیم بر گردیم، از داغی نمی دانستیم چکار کنیم. از تشنگی داشتم هلاک می شدم ولی دستم نمی رفت آب خنک ” کلمن ” را سر بکشم….”

اولین نشست با ” اصلان ” دوست دوران کودکیم. شش ماه پس از آغاز ماموریت او، در اولین مرخصی اش بود:
” …وقتی خودم را به بهداری بند عباس معرفی کردم، دکتر نادری چنان سرتا پایم را برانداز کرد که بی اختیار و با ناراحتی گفتم:
– دکتر دنبال جذام می گردی؟
جا خورد. و با مهربانی خاصی گفت:
” داشتم مجسمه گذشت و شهامت را نگاه می کردم.”
کمی آرام شدم. به شوخی پرسیدم:
– دکتر! حالا گذشت را یک جورانی می شود به ماموریت من چسباند ولی شهامت برای چی؟
” دکتر اصلان می دانی محل خدمتت کجاست؟ ”
این اولین باری بود که یک رئیس بهداری دکتر خطابم می کرد.
– بله دکتر، قبلن برو بچه ها در تهران به من گفته اند که ماموریتم ده ِ ” دارَک ” است.
” دکتر کار ِتو از یک هفته دیگر شروع می شود. در این فاصله می توانی در خود بندر گشتی بزنی.
ولی فردا ساعت هشت صبح اینجا باش تا بگویم با جیپ اداره تو را ببرند به دارک، سرو گوشی آب بدهی تا بهتر متوجه بشوی که از هفته دیگر محل خدمتت کجاست.
دکتر! با آن مردم بودن، بی تردید نه تنها یک خدمت که یک ادای دین هم هست. وقتی برگشتی کمی با هم حرف می زنیم. ”
– بچه ها آنقدر دلم می خواست آن روز صبح شما هم بودید تا با هم می رفتیم دارک. جیپ خالی بود. من بودم وراننده.
” اصلان! چقدر از بند عباس دور بود؟ ”
– آنجا، توی استانهای کناره خلیج فارس فاصله ها مثل شمال کشورمان نیست که شهر ها سر سبز و چسبیده بهم باشند. البته دارک تا بندر بیشتر از سه ساعت نبود، ولی در مورد شهرها صحبت سیصد، چهار صد کیلو متر است. و جاده های غیر اسفالت، جاده های ” شوسه ”
” اصلان! سیصد، چهارصد کیلومتر؟ چرا این همه از هم دورند؟ ”
– همه اش هم برهوت است.
– راه که افتادیم، در این فکر بودم، که چگونه بهداری را رونق و سرو صورتی بدهم، تا بتوانم بهتر به بیماران برسم. و در این فکر بودم که خانه ام را بیاورم نزدیک محل بهداری تا راحت تر دسترسی داشته باشم. گمانم بر این بود که فعلن آپارتمانی یک خوابه برایم کافی است.
وقتی جیپ ایستاد، فکر کردم برای استراحت موقت و آشامیدن آب و چای است تا راحت تر ادامه بدهیم. هنوز پیاده نشده بودیم که دور جیپ را ده – پانزده بچه پا برهنه، نیمه لخت و لاغر، با چشمانی بی فروغ احاطه کردند. با لهجه ای صحبت می کردند که متوجه نمی شدم، حتا یک کلمه اش را. راننده به آن ها تشر زد، که بروید کنار بگذارید آقا دکتر پیاده شود. او برای کمک به شما آمده است.
با تعجب به راننده گفتم:
– من فقط می توانم به مردم دارَک سرویس بدهم، به این ها قول ندهید.
راننده، نخندید، لبخند هم نزد، حالت تمسخر هم به خودش نگرفت، آمد جلو دستش را گذاشت روی شانه ام و آهسته وبا لحنی حزن انگیز گفت:
” آقای دکتر اینجا دارَک است. و کل جمعیت آن هشتاد و سه نفر است. همان ردیف کپر** های موازی نخل ها و این ده دوازده تا خیمه و آن کاه گلی ها، کل خانه های اینجاست. سمت راست، آن چادر که از همه بزرگتر است مقر بهداری و خانه مسکونی شماست. ”
– برای همین هشتاد نفر آمده ام اینجا؟ از کی تا حالا برای دهی با این تعداد جمعیت، یک طبیب اختصاص می دهند.؟
” نه آقای دکتر همین هشتاد نفر نیستند. در حقیقت دارک مرکز بیش از صد محل کوچکتر از خودش است.
و این بار با لبخندی تلخ ادامه داد:
” آقای دکتر!” دارَک ” پایتخت! این “نقطه ” هاست. و روزانه شما چیزی بیش از دویست نفر مریض خواهی داشت. و همراه هر مریض یکی دونفرنیز راه می افتند، که بیایند گردشی کرده باشند و دارک را ببینند. دارک نهایت دید آنهاست. و سرش را بر گرداند و من دیدم که چشمانش مالامال است. ”
بهتم زده بود، حرفم نمی آمد. نمی دانستم خوابم یا بیدار و یا وزارت بهداری قصد دست انداختنم را داشته است.
از راننده که بهش می گفتیم ” مرادی ” پرسیدم:
– دارو و سایر نیازمندی ها را از کجا باید تهیه کرد؟ کسی هست که دستی به من بدهد؟ برق و آب چه می شود؟ مریض های نیازمند جراحی فوری چه می شوند…؟؟؟
” آقای دکتر ماشالله هرچه سؤال دارید با هم مطرح می کنید. فردا که آمدید بهداری این ها را از آقای دکتر نادری بپرسید. من نمی دانم چه بگویم. فقط می دانم که زهرا خانمی هست که می تواند بعنوان پرستار دم دست شما باشد. کارمند وزارت بهداری است. همین حالا می فرستم سراغش تا با او آشنا بشوید. برای برق هم باید از چراغ زنبوری که در چادرتان هست استفاده کنید. یک منبع بزرگ آب هم در چادرتان هست. آبش را زهرا خانم ترتیب می دهد. ”
داشتم سرسام می گرفتم. انزجار عذاب دهنده ای روانم را می جوید. آنچه می دیدم و می شنیدم، باور کردنی نبود. مرا به برهوتی پرتاب کرده بودند، تا از خار های مغیلان مواظبت کنم.
– آقای مرادی، مگر آن چادری که به من نشان دادید از داخل چقدر بزرگ است که بتواند هم درمانگاه باشد هم محل سکونت من و هم منبع بزرگ آبی را در خود داشته باشد. و کلیه وسائل مورد نیاز درمانگاه را. می توانم خواهش کنم آن را از نزدیک نشانم بدهی؟
زن جا افتاده ای با پوستی تیره و قدی کوتاه و لاغر اندام، خودش را ” زهرا خانم ” معرفی کرد تا به اتفاق آقای مرادی، خیمه و خرگاه را بازدید کنیم.
پشیمانی از قبول این ماموریت عین موریانه بجانم افتاد. در خودم نمی دیدم که حتا یک هفته هم دوام بیاورم. امکان خدمت وجود نداشت. و من هرز می رفتم.

– زهراخانم! چند سال است در اینجا خدمت می کنید؟
” حدود ده سال است.”
– ده سال است که در دارک زندگی می کنید؟
” زندگی نه، کار می کنم ”
عجب جوابی!
در تونلی از یاس گیر کرده بودم. فردا حتمن به دکتر نادری خواهم گفت که نمی توانم.
دیدم در مراسم معرفی و دراولین بر خورد با او، از ” شهامت ” حرف زد. خوب می دانست که یا باید دیوانه باشی و یا شهامت داشته باشی. که من در اسکلت خودم نمی دیدم.
” زهرا خانم دستم به دامنت بچه ام دارد می میرد…”
بچه ای در حال اغما روی دستهای مادری که بنظر می رسید یارای نگهداری او نیست، به دست های باز شده زهرا خانم منتقل شد که با عجله آن را روی تخت چوبی که باتشک و ملافه ای مندرس در گوشه چادر درمانگاه! قرار داشت خواباند. و در حالیکه رو به من گفت:
” دکتر گمان می کنم مسموم شده ”
به گوشه دیگر چادر دوید و سطلی کوچک پر از مایع بنفش رنگ را با خود آورد.
– زهرا خانم این چی یه؟ ”
” محلول پرمنگنات ِ دکتر. ”
– پودرش را داریم؟ ”
” بله دکتر! ”
– زهرا خانم برو کمی پودر پرمنگنات بیاور…عجله کن…سطل را کجا خالی کنم؟ ”
” چی گفتی دکتر!…چرا خالی کنی؟ ”
– می خواهم محلول تازه درست کنم. ”
– مادرش را از چادر بیرون کن و دهان بچه را به کمک آقای مرادی باز نگهدارید…مرادی جان قربانت بجنب..”
هنوز بچه را به استفراغ نکشانده بودیم که خانم جوانی را با درد شدید پائین شکم و استفراغ آوردند. اصلن آمادگی نداشتم. داشتم کلافه می شدم. جائی برای خواباندن او نداشیتم، که معاینه اش کنم.
– مرادی جان بچه را پشت به خودت در آغوش بگیر و آرام تکان تکان بده، تا برای چند دقیقه خانم را معاینه کنیم…
-زهرا خانم تاقباز بخوابانش، ملافه را رویش بکش و سمت راست شکمش را بین ناف و کشاله ران کمی به آرامی فشار بده…”
فریاد خانم که بلند شد و بچه هم چندین بار استفراغ کرده بود، رو به مرادی گفتم:
– خانم آپاندیس حاد دارند، باید فورن به بیمارستان برسد، این نزدیکی ها بیمارستانی نیست؟ ”
” نه آقای دکتر، فقط در بندر داریم. ”
– لطفن بدون معطلی او را به بندربرسان ”
“پس شما چی می شوید ؟ ”
– من فعلن هستم، رسیدی و جور شد بیا سراغم، نیامدی امشب را هر طور هست اینجا می گذرانم، ولی فرداصبح زود بیا. ”
” اصلان ، کاظم راست می گوید، مثل قصه می ماند. آنشب کجا خوابیدی؟ چطور خوابیدی؟ ”
– همانطور که باید سه سال بخوابم ”
“چند روز می مانی اصلان خان؟ تنها بر می گردی؟ یا سوسن خانم را هم می بری؟”
” من کجا بروم. ؟ بندرش را هم من نمی روم چه برسد به آنجا که خودش هم جا ندارد. ”
– راستش خانم، خودم هم گیر کرده ام. نمی دانم چکار کنم. هم اول زندگی ام نمی خواهم از همسرم جدا باشم، هم ” دارَک ” برای سوسن نه مناسب است و نه در واقع می شود زندگی کرد. ”
” شری، بنظر تو چکار کنند؟ میدانی که من و اصلان و کاظم عین سه تا برادریم…اگر من و تو در چنین وضعی بودیم، پیشنهادت چی بود؟ ”
” اکبر تو؛ تو بانک کار می کنی، اگر برای ما پیش می آمد، دارک که بانک ندارد، منتقل می شدیم بندر. هرچه باشه آنجا شهراست. ”
” اصلان، آن روز راننده برگشت سراغت ؟ ”
” می دانی به سر خانمی که می گوئی ” آپاندیس ” حاد داشت چه آمد؟ ”
” اصلان خان، همان روز اول باز هم مریض آمد؟ ”
– بقیه ماجرای آن روز را بعد از شام برایتان می گویم. شری خانم اصلن شامی در کار هست؟ ”
” اصلان! ”
” سوسن خانم، خانه خودتان است. اصلان خان هم مثل برادر من است…بله یه چیزائی پیدا میشه ”
***
– من چند مشکل اساسی دارم، یکی دوری از سوسن است، ” دارَک ” نه تنها جای زندگی نیست، که جای درمان هم نیست. یک چیزی می گویم یک چیزی می شنوید، تا نبینید باور نمی کنید که چنین جائی وجود داشته باشد. من نمی دانم مردم آنجا هم جزو آمار سرشماری منظور می شوند؟
بیماری های گرمسیری در آنجا بیداد می کند….از بیماری های عجیب وغریب پوستی گرفته تا ” سالک ” و” تراخم ” و تب هائی که من نمی توانم علتش را تشخیص بدهم. به من می گویند
دکتر ولی حقیقت این است که من فقط چهار سال پزشکی خوانده ام. قبول کردم برای اینکه تنها راه ورود به دانشکده پزشکی بود و دلم می خواست به دهات بروم تا هم خدمت کرده باشم هم تجربه کسب کنم. اما نهایت تصورمن از دهات دوری از شهر با یک زندگی متعارف دهاتی بود. ” دارَک ” را در خواب های کابوسی ام هم تصور نمی کردم.
خدای من! آن ها که با ” پیوک ” مراجعه می کنند چه زجر و دردی می کشند و من نمی توانم کاری برایشان بکنم…پیوک در آنجا بیداد می کند. و چه بیماری پلیدی است…همه چیز همراهش است، از ترس و دلهره گرفته تا ورم و درد و خارش. بیماری نا هنجاری است که درمان مستقیم هم ندارد.
عزیزم اصلان! چرا گریه می کنی؟
سکوت سنگینی خودش را روی جمع پنج نفری ما انداخته بود.
” اصلان می دانم این سؤال ناراحتت می کند، ولی من نمی دانم ” پیوک ” چیست؟ چیست که هم درد دارد هم زجر؟ فقط مال آنجاست یا این جا هم پیدا می شود؟
اصلان داشت با دستمالی که سوسن به او داده بود بیشتر چشمانش را می مالید تا اشکهایش را پاک کند.
نگاه قرمزش را به ” کاظم ” دوخت:
” …کاظم! کِرم است. کِرمی که زیر پوست وول می خورد. ” خارش هم دارد. خارش بیشتر از درد امانشان را می بُرَد.
تقریبن همه با هم و با تعجب پرسیدیم:
“… کرم!؟ کرم زیرپوست؟ مگه میشه؟… ”
” اگر نمی شد، باید اصلن ” دارَک ” ی وجود نمی داشت. دارک ها خود سالکی چرکینند بر چهره همه. خود ” پیوک” ی هستند زیر پوست همه مردم ما…”
***
زهر خانم مرا که بیرون از چادر قدم می زدم صدا کرد. ساعت ده صبح بود. شب اش را خوب نخوابیده بودم. در دارَک هیچ شبی را راحت نمی شود خوابید. گاه، دو یا سه بعد از نیمه شب هم مریض می آید، جای دیگری نداشتند. همه امیدشان به این امامزاده بود که هیچ معجزه ای هم نداشت
” دکتر! این پیر مرد ” پیوک ” ساق پا دارد، ببینید چکار می توانیم برایش بکنیم. ”
داشتم می رفتم پیر مرد را ببینم که جیپ بهداری جلوی پایم ایستاد و رئیس بهداری، دکتر نادری با یک نفر دیگر، که قبل از دکتر نادری، مرادی معرفی اش کرد، از آن پیاده شدند.
” کجا داشتی می رفتی دکتر؟ ”
– کجا دارم بروم؟ زهرا خانم صدایم کرده بود که بروم پیرمردی را که می گوید درساق پا ” پی یوک ” دارد ببینم.
” دکتر صابری، قبل از شما در اینجا کار می کرده است. ازش خواهش کردم امروز با من بیاید تا با هم آشنا شوید، و اگر سؤالی هم در مورد اینجا داری به پرسی…”
و من بی اراده پرسیدم:
– دکتر چند سال در این جا بودی؟ ”
” سه سال، گمان می کنم شما هم سه سال ماموریت دارید؟ ”
– فکر می کنم برای جائی مثل دارَک سه سال زیاد است…چطور گذشت دکتر ؟ ”
” عین سیخی که از کباب! ”
” دکتر صابری آمده ای به قول معروف یار شاطر باشی، نه بار خاطر…چرا توی دلش را خالی می کنی؟ ”
و خندید.
– دکتر نادری من قبلن توی دلم خالی شده است…لطفن به اتفاق برویم پیر مرد را ببینم. بهتر است بگویم که من جز آنچه که در کتاب در مورد این بیماری خوانده ام، چیز بیشتری نمی دانم. حتا موردی از آن را هم قبلن ندیده ام…”
” دکتر اصلان نگران نباش! آنقدر می بینی که می توانی در موردش کتاب بنویسی. من هم که آمدم این جا ” پیوک ” ندیده بودم.
خدا کند خود درمانی نکرده باشد و سرش را نکنده باشد. ”
نفهمیدم چه می کوید.
” ا ِ ، اینکه ” مش رمضون ” خودمان است. ”
و آهسته به من گفت حد اکثر تا بندر رفته است، اصلن نمی داند مشهد کجاست، ولی چون یه جورائی حالت کدخدائی دارد خوشش می آید ” مش ” جلوی اسمش بگداریم.
” سلام آقا دکترصابر. قربونت برم به دادم برس، کلافه ام کرده است. ”
دکتر صابری نزدیکتر شد، نگاه خیره اش را به پای ” مش! رمضان ” دوخت. واضح برافروخته شد.
” چی به روز این پا آورده ای؟ چرا سر جونور را کنده ای؟ تو که این بیماری را خوب می شناسی. حالا می گی چکار کنیم؟ ”
” دکتر، دردش را تحمل می کردم ولی دیشب خارشش داشت دیوانه ام می کرد. خودم قبلن به آرامی یک دور، دور چوب کبریت پیچونده بودمش، اما خارش، هم توانم را برید هم حواسم را پرت کرد. وقتی متوجه شدم دیدم چوب کبریت و سر جونور را با هم کنده ام…تو را بخدا دکتر کاری برایم بکن…هم درد و هم خارش دارد پدرم را در می آورد…”
هر دو، هم دکتر نادری و هم دکتر صابری به من نگاه کردند. کمی دستپاچه شدم. داشتم توی فکرم دنبال جائی که در مورد ” پیوک ” خوانده بودم می گشتم که زهرا خانم به دادم رسید.
با مقداری خرت و پرت داروئی آمد و رو به من گفت:
” دکتر! اجازه بدهی با این پماد ” که چیزی هم تویش نمانده ودکتر نادری باید هرچه زود تر برایمان بفرستد ” محل را بی حس کنیم …”
دکتر نادری، به زهرا خانم نگاه کرد:
” چاره ای اساسی نیست، ولی از هیچ بهتره ، اگر تیغه را ضد عفونی کرده ای بده به دکتر صابری، و خودت هم درست و حسابی محل را پماد به مال…”
دیدم نمی شود ساکت بمانم، و همه سر نخ ها دست آنها باشد.
“…زهرا خانم پماد آنتی بیوتیک هم آورده ای؟ ”
” بله دکتر ”
دکتر صابری رو به من:
” زهرا خانم خودش یکپا دکتره. اگر دست من بود به او دکترای افتخاری بیماری های گرمسیری اهدا می کردم. ”
” مرسی آقای دکتر من اگر هم چیزی می دانم از کار کردن دم دست شما هاست .”
***
” چایتان سرد شد دکتر اصلان!…. ما را بگو که نشستیم و قصه گوش می دهیم. ”
” قصه نیست شری خانم، ذکر مصیبت است. ”
سوسن به شوخی گفت:
” اصلان جان! مرا می خوای ببری آنجا که نان زهرا خانم را آجر کنی!؟ ”
– کاش بلد بودی. زهرا خانم واقعن کار عملی اش بهتر از ماست. این را بگم که اگر نبود چرخاندن آنجا عملی نبود. این سفارشی بود که دکتر صابری به من کرد که، حواست خیلی به زهرا خانم باشد.
دیر وقت شب بود که خانه اکبر و شراره خانم را ترک کردیم.
به همه شان قول دادم که از دارک برایشان نامه بفرستم، هرچند دیر برسد. و خواهش کردم که آن ها را نگه دارند تا سر فرصت ترتیبی برایشان بدهیم.
اجازه گرفته ام که تکه ای از نامه آخرش را که پریشانم کرده است باز گو کنم. نامه ای که چشمان همه ما را گریاند و بغضی سیاه در گلویمان ریخت.
***
نیمه های شب بود. تازه تخت ام را کشانده بودم بیرون و پشه بند را چفت و سفت کرده بودم، و تاقباز، داشتم آسمان را نگاه می کردم. آسمانی که ستاره هایش از کمی جا به هم تکیه داده بودند.
آسمان ” دارَک ” روز هائی که باد ِ ” سام ” گردو خاک را در هوا نپاشیده باشد، شب هایش زیبائی خیره کننده ای دارد. می شود به راحتی ستاره ها را شمرد.” راه شیری ” را بی نیاز به مسلح کردن چشم به وضوح می توان دید. شب هائی که نسیمی هم به وزد ” که کمتر اتفاق می افتد ” جان می دهد برای فکر کردن، به ذهن بال و پر می دهد.
یکی از همین شب ها، هنور پر نگشوده بودم که دختر خانم ۱۰ – ۱۲ ساله ای را آوردند. دو خانم همراهش بودند.
“…دکتر! ببخشید، چاره ای نداشتیم که این وقت شب مزاحم شدیم. خاک به سر و بی آبرو شدیم. از خونریزی دارد می میرد. تنها فرزندم است.”
و با گریه ای بی امان ادامه داد:
“… دکتر به دادمان برس، برای مردن خیلی جوان است…”
بجای سؤال های تک تک، نمی دانم چرا آنها را به رگبار بستم:
اسمش چیست؟ شما چه نسبتی با او دارید؟ چرا به خون ریزی افتاده؟ از کی شروع شده؟
خون ریزی که بی آبروئی ندارد.
” اسمش ” هاجر” است دکتر. من مادرش هستم این هم خواهرم است خاله ِ هاجر…”
به سئوال های دیگرم پاسخ نداد.
به او گفتم:
– به برش توی درمانگاه، روی تخت بخوابانش، ملافه را بکش رویش تا من بیایم.
واز خاله خواستم که برود سراغ زهرا خانم و هرچه زودتر بیاوردش. هم دست تنها برایم سخت بود، هم مریض دختر خانمی بود که خون ریزی داشت.
رفتم توی چادر:
– خانم من که خونی نمی بینم، از جائی افتاده؟
سرش را پائین گرفت، صورت پوشید اش را بیشتر توی روبنده و چادر فشرد، و بسیار آهسته گفت:
” نه آقای دکتر، از جائی نیفتاده…خون ریزی زنانه است…”
مشکل داشتم، نمی توانستم با چنین مادری وارد گفتگو های زنانه بشوم. ناچار با احتیاط بسیار، آرام و آهسته گفتم:
– عادت شده؟…بعضی ها در این مواقع خون بیشتری دارند…
جوابم را نداد، ولی برای خودش زمزمه کرد:
” …زهرا خانم که آمد، به او می گویم…”
نخواستم تا آمدن زهرا خانم صبر کنم، ناچار ادامه دادم:
– خانم اگر درد دارد، قرصی می دهم، بدهید بخورد.
” بله دکتر خیلی درد دارد، بدهید، ممنون…”
طفلک زهرا خانم، خواب آلود و آشفته خودش را رساند. آمده نیامده با مادر وخاله دختر پچ پچ را شروع کرد. احتمالن ادامه صحبت های بین راه با خاله دختر بود.
صلاح دیدم از درمانگاه بروم بیرون و بگذارم راحت با زهرا خانم حرف بزنند.
” …شما هم مثل برادرم هستید، خب دکتر محرم هم هست…”
– چه شده زهرا خانم چرا این همه مقدمه چینی می کنی ؟
” آقا دکتر به دختر تجاوز شده…”
پریشان شدم:
– تجاوز! خودش گفته؟ کی، کجا، چرا؟…
” دکتر بهتره اول کاری برایش بکنیم، بعد ماجرا را برایتان تعریف می کنم…”

به اتفاق رفتیم توی چادر، رفتم بالای سر دختر، به او که نزدیک شدم چشمانش را که پر از اشک بود و داشت یک نقطه را نگاه می کرد، بست. نمی خواست چشمش به من بیفتد. زیبائیش برای ” دارَک ” زیاد بود. ترس صورتش را مهتابی کرده بود. موهای مشکی شانه نشده اش روی ملافه ریخته بود.
– زهرا خانم! مگر همه دختران باکره ای که ازدواج می کنند، آن ها را می آورند درمانگاه؟ خونریزی بکارت، مسئله ای نیست که کار را به اینجا بکشاند. این یک خونریزی معمولی و شناخته شده است. اگر به عنف بوده باید مراتب به ژاندارمری گزارش شود…
” …نه دکتر! متاسفانه پارگی شدید داده است…”
کاش می توانستم سرم را بجائی بکوبم. مستاصل شده بودم. نیمه های شب با دختری که به او تجاوز شده بود، و این تجاوز وحشیانه همراه با پارگی هم بوده، روبرو بودم، ولی به عنوان یک دکتر هم، حق نداشتم او را معاینه کنم. حجم ومقدار خون ریزی را ببینم و از نوع پارگی آگاه شوم.
” دکتر اجازه بدهی اول با محلول ضد عفونی پاکش کنم…”
حرفش را قطع کردم:
– زهرا خانم، گمان می کنم پاره گی حد فاصل ” پرینه ” است؟ …می توانی بخیه بزنی؟…اصلن بهتره مادر و خاله اش را از اینجا بیرون کنی تا خودم به کمک تو این کار را بکنم.

” دکتر، مادرش نگران بکارت او است. و از بارداری ناخوسته ای که ممکن است پیش بیاید می ترسد. می گوید نمی توانم تحمل کنم. حتا اشاره کرد که برای رهائی از زیر بار این رسوائی و ننگ، همین امشب اول او را و بعد خودم را خلاص می کنم…”
حال روحی ام داشت بهم می خورد. اعصاب ام بهم ریخته بود…
محل پارگی را که خوب تمیز شده بود بررسی کردم. زهرا خانم با مانده پماد بی حسی دست به کار شد. دستورات نحوه ادامه کار را دادم و به قصد آرام کردن آن ها رفتم سراغ مادر و خواهر هاجر که با حالی پریشان ایستاده بودند.
– خانم تا نیمساعت دیگر می توانید ببریدش، ولی تا یک هفته نمی تواند کار کند. شما هم لازم نیست خود کشی کنید. همه چیز را روبراه می کنیم. از بابت بکارت و بارداری هم نگران نباشید، تا دو هفته دیکر، اگر خبری از بار داری نبود، خطر گذشته، اگر هم بارداری نشان داد بی سرو صدا کاری برایش می کنیم. البته ما بر اساس وظیفه مان باید مراتب را به ژاندارمری اطلاع بدهیم، چون تجاوز به عنف بوده است. و متجاوز بایستی …
مهلت نداد حرفم را تمام کنم…آنچنان گریه تلخی را شروع کرد که دلم ریش شد. آمد بطرف دست هایم که آن ها را ببوسد و هق هق کنان گفت:
” دکتر ترا به خدا ژاندارم نه، ژاندار مری پایش بیاید وسط مرگ ما هم درستش نمی کند. به زهرا خانم بگوئید که خودش کاری بکند…”
و ادامه اداد:
” دکتر بکارتش چه می شود؟ در مورد آن چه خاکی به سرکنم …؟ ”
– آرام باشید برای آن هم کاری می کنیم.
” چکار می شود کرد…خدایا! ”
زهرا خانم با تبسمی نا محسوس، آمد بطرف ما.
” حالش بهتر است…”
وبسته کوچکی را داد دست مادر هاجر:
” روزی دو دفعه کمی از این پودر را در ظرف بزرگی با آب نیم گرم حل کن وبنشانش توی آن..”
تنها گذاشتمشان و رفتم توی درمانگاه…هاجر مرا که دید ملافه را تا روی صورتش کشید.
– هاجرحالب بهتره ؟
جوابی نداد، ولی صدای گریه اش را از زیر رو انداز شنیدم. جوجه ای بود که آن زیر داشت می لرزید…کبوتری بود که شاهین گرسنه ای پرو بالش را ریخته بود.
بر گشتم بیرون و لبه تختم نشستم.
زهرا خانم ترتیب بردنش را داد. و شنیدم که داشت سفارش هائی به آن ها می کرد.
آن ها که رفتند سپیده دمیده بود. ستاره ها از من قهر کرده بودند. مردی که آن همه چشمک را نگیرد، و حتا یکبار هم سرش را بالا نکند جرمش این است که بدون استراحت روز دیگری را آغاز کند.
آن روز را به زهرا خانم مرخصی دادم
– نگران نباش، امروز را خودم کاریش می کنم. تو فقط بعد از استراحت اگر توانستی سری به هاجر بزن…
نزدیکی های غروب بود که زهرا خانم خودش را انداخت توی درمانگاهی که اتفاقن مریضی نداشت. گریه زهرا را آن هم چنین، ندیده بودم.
” …دکتر! هاجر خودش را گشت…”
و گریه امانش نداد،…مثل اینکه دستم را به سیم لخت برق گرفته باشم، تکان شدیدی خوردم و افتادم روی صندلی و سرم را میان دست هایم تا آنجا که می توانستم فشار دادم…
به شخص سومی نیاز بود، زهرا داشت از حال می رفت و من رمق با خته، او را نگاه می کردم.
– بیچاره هاجر!
” دکتر، هاجر رفت، می دانم که مادرش هم خودش را خواهد کشت. از هم پاشیدند…
هاجر پدر نداشت، مردشان دائی او بود. همان کسی که این بلا را به سرشان آورد.
– دائی هاجر؟
” بله دکتر، دائی ی هاجر!..در این ده نفرین شده، تجاوزات فامیلی فراوان است. ” پیوک ” که با دیدن هر مورد آن، می بینم که شما دگر گون می شوید، واضح است، آن را می بینیم و کاری هم برایش می کنیم. در نهایت یک بیماری است، که سرافکندگی و شرمساری هم ندارد. ولی این تجاوزات که من هم یکی از قربانیان آن هستم از ترس آبرو نا دیده می ماند و مثل خوره درون خیلی ها را دارد می تراشد، همانطور که درون مرا…”
نمی دانستم درست شنیده ام. زهرا داشت از خودش می گفت؟ مثل کسی که مار گزیدگی داشته باشد
دور خودم پیچیدم، قلبم تیر کشید. رفتم لیوان آبی برداشتم، شاید بر آتش درونم ریخته شود. گر گرفته بودم. دارک با همه آفتاب دائمی و تُندش،همیشه برایم مه گرفته و غباری بود، حالا داشت
از خاکستری به تاریکی کشانده می شد. احساس می کردم هرچه می بینم ار پشت عینکی دودی است. تنگی نفس، تنفس راحت را ازم گرفته بود.
“…دکتر اصلان، من دیگر طاقت ندارم. تحمل این زندکی برایم مشکل است. از کار با همه شما که هر یک سه سال از بهترین سالهای عمرتان را به پای مردم دارک ریختید ممنونم. ولی دیگر قادر به ادامه نیستم. فکرجانشینی برای من باشید. می دانم که نمی شود یا نباید اینطور رفتار کرد ولی دکتر اصلان من از همین فردا نمی آیم.
– از فردا؟ بنشین کمی با تو حرف دارم…
” خواهش می کنم ناراحت نشوید، اجازه بدهید بروم. دیشب هم نخوابیده ام. صحبت هایتان که کم و بیش می دانم در چه موردی است باشد برای زمانی دیگر…می دانم ادامه کاربه تنهائی برایتان مشکل است. بهتر است چند روز درمانگاه را تعطیل کنید، مثل همان موقع که دکتر صابری رفت. برای مردم دارک بودن و نبودن درمانگاه تفاوت چندانی ندارد. بروید بندر و موضوع را با دکتر نادری در میان بگدارید…”
و به طرف در خروجی درمانگاه راه افتاد، و مرا بهت زده تنها گذاشت. پشت سرش راه افتادم و بیرون از درمانگاه او را که دور می شد بی نگاهی به پشت سر، با نگاهی نامید بدرفه کردم، تا آنجا که در خم کوچه ای پیچید.
هیچ نمی دانستم که این آخرین دیدار من از زنی است که ده سال برای مردم دارک زحمت کشید و شب و روزش را به پای آن ها ریخت و عصاره وجود درد کشیده اش را مرهم زخم های آن ها کرد. زنی که دیدم بهره ای از زندگی نداشت. از دارک برخاست و در دارک به خواب رفت.
وقتی در راه بندر بودم برای دیدار دکتر نادری، سه روز بود که زهرا دیگر وجود نداشت.
همان غروب که مرا ترک کرد و در خم کوچه ای از نطر افتاد، داشت آخرین خم کوچه زندگی را می پیمود.
————————————–
* یک نوع بیماری پوستی است. کرمی بصورت رشته باریکی در زیرپوست پیدا میشود و وول می خورد.
** خانه های ساخته شده از بوریا

پُــل

بهرام صنایعی - بهمن ۱۳۸۹

آقای قلمی ازمدت ها پیش دراندیشه نوشتن یک رمان بود. به همین خاطر ازروزی که موضوع وچهارچوب رمان موردنظردرمخیلات خردورز وی شکل گرفت و نظر سخت سر ایشان را جلب کرد ، دست بکار یک سری تحقیقات و تفحصات و پژوهشهای مختلف شد. با این هدف که انشاا…. باتوسل به نتایج ریاضتهایی که کشیده ، هیچ احدی قادر به فروکردن مو یا هرچیزدیگری لای کارِ بی درزاش ، نباشد.
به هرروی جناب قلمی شروع به نوشتن کرد. بی هیچ خط خوردگی یا حتی تجدیدنظر. زیرا همه این عملیات را پیش ازشـروع درذهنش انجام داده بود وکاری جز تبدیل اندیشه به کلام و جاری کـردن آن بروی کاغذ نداشت. بنابراین نوشت و نوشت ، بی آنکه حتی لحظه یی را ضایع کند. صفحه اول ، ص پنجاه و سه ، ص صدو بیست ، ص صدو هفتاد ، ص صدو نود و نه ، ص دویست و بیست را نیز نوشت. ده ، پانرده صفحه دیگر لازم بودکه ایشان پایان رمان را امضاءکند و همه چیز به خیر وخوشی تمام وحظ وکیفش کامل شود. اما درست در همین ده ، پانزده صفحه آخر بود که ورق برگشت و بلای وسواس چون پاره آجری خورد درست وسط ملاج جناب قلمی و سلول های اکتیوِ مغزش را پاک زمین گیر و پاسیوکرد. اینجابود که نویسنده محترم هرچه لایه های پربار ذهن و استعداد مبارک را ورق زد ، هیچ راه حل خوشایندی برای مشکل چند صفحه ناقابلِ آخر رمانش پیدانکرد. چلاندن و زیر و رو کردن و شکافتن مغز هم چاره کارش نشد. البته نه اینکه هیچ ایده ای هیچ جای مغز پربارش پیدانکرده باشد!. برعکس ، ازهر گوشه و زاویه مغز ایشان ایده بود که رو به سوی بیرون جاری بود. ایده هایی که بطور معمول ، می بایست به کار ده ، پانزده صفحه آخرِ رمانش می آمد؛ اما چوب وسواس جناب قلمی همه آنهارا درپی مراد ویژه و غایب، کنارمیزد و مجبورش می کرد تا در پی مقصود به اعماق مغز حجیم و فیل وار گشته اش رجوع کند، اما جزاینکه درتاریکیِ عمیق غوطه ور شود ، حـاصلی به بار نمی آورد. کاربه جایی رسیده بود که داشت یواش یواش مسئله رمان برایش در درجه دوم اهمیت قرارمی گرفت و در درجه اول می بایست به شکلی مشکل وسواس را حل می کرد.
باری، اراده آقای قلمی بـرای حل این معضلی کـه گـرفتارش شده بود ، به تصمیم تجربه موضوعی سربازکرد که کمی غیرمعقول و درنگاه اول تقریباً غیرممکن بنظرمی رسید.اما چون عقل و منطقِ ایشان البته که دررابطه با بخش پایانیِ رمانش “ دربن بستِ کوچه پس کوچه های ذهن خردگرا و اندیشه ورزش گیرکرده بود و راه برون رفت از آن را نیزنداشت ، تصمیم گرفت که تصمیمش را عملی کند.

قسمت پایانی رمان می بایست باخودکشی قهرمان داستان به آخرمی رسید. و این پایانی که جناب قلمی برای رمانش درنظرگرفته بود ، غیرقابل تغییربود. زیرا با هرگونه تغییر دراین بخش داستان ، تمام ۲۲۰ صفحه یی که نوشته بود نیز دستخوش تغییر می شد. بنابراین خودکشی قهرمان داستان اجتناب ناپذیربود، و دقیقاً مشکل همین جابود. چون هیچ تجربه عملی درامرخودکشی نداشت و تحقیق و تفحص در اسناد صمعی و بصری ونوشتاری نیزدرچنین مواردی بعضاً ، یا همیشه چاره کار را نمی کرد. یعنی به احساسی که باید ، نویسنده را نمی رساند. جناب قلمی باید حتماً به این درک می رسید که ، فردی که قصد خودکشی دارد در حین انجام این عمل دچار چه حالات و فعل و انفعالاتِ روحی و روانی و فیزیکی می شود ، تابتواند بازیبایی کامل وهرچه واقعی تر حالات قهرمان داستان درلحظه شکوهمند خودکشی رابرای خوانندگانش به تصویرکشد. این مشکلی بود که بهرحال او برای حل آن تصمیم به تجربه خـودکشی گرفته بود.
خوب ، خودکشی طبق اسناد به ثبت رسیده درحافظه اجتماعی وفردی ، طرق متعددی داشت که اومی بایست یکی از مناسب ترین آنهارا که هدف تجربه اش را با توجه به وسواسی که داشت بطورکامل برآورده کند ، انتخاب می کرد.
خودکشی با انواع وسائل خوردنی و نوشیدنی مثل قرص و سم و مرگِ موش و واجبی و چندتای دیگررا بررسی کرد. جالب نبودند و آدم را دچار کرختی و بی حسی می کردند ، که در برآورد نتیجه تجربه مشکل ایجاد می شد. بنابراین آقای قلمی به فضل وسواسی اندیشمند این روش را کنارگذاشت.
خودکشی با وسائلی که شوک ایجاد می کنند ، مثل الکتریسیته و طرق مشابه. این روش هم به دلیل آنی بودن و بلافاصله منجر به مرگ شدن و ناقص ماندن تجربه غیرقابل استفاده تشخیص داده شد و کناررفت.
خودکشی با سلاح گرم وسرد مانند تپانچه وکارد و تیغ و غیره را بسیارخشن تشخیص داد که با روح لطیفِ قهرمان داستانش همخوانی نداشت. مضافاً براینکه از نوع تب کرد ، لرزکرد ، مُرد بودند و قابل کِش دادن نبودند. بنابراین این روش نیز به گروه مردودیان پیوست.
خودکشی باوسائل آویختنی مانند طناب و ملحفه وغیره هم به لحاظ اینکه ازقدیمی ترین وسائل موجودبود ودربسیاری ازنوشته ها استفاده شده و تکراری بودند ، وچون بیشتر معنی تنبیه و مجازات را تداعـی می کرد ، از لیست حذف شد.
خودکشی به روش برخورد و پرتاب و زیرشدن مانند برخورد باماشین وزیرکامیون رفتن و انداختنِ خود روی ریل قطار و غیره هم غیرمنصفانه بود و موجب ایجاد دردسر برای دیگران می شد. پس این هم مهرباطل خورد.
خودکشی از طریق ایجاد اختلال دردستگاه تنفسیِ منجر به خفگی مانند بازگذاشتن شیرگاز و همینطورچندروش دیگر مانند خودسوزی و تزریق آمپول هوا و غیره را جناب قلمی به بهانه های موجه و غیرموجه ردکرد که درنهایت به گیجی وچه کنم چه کنم افتاد.
آقای قلمی در نتیجه اسارت درزندان وسواسش ، داشت آرام آرام به مرز جنون و خودکشیِ واقعی می رسید وهرآن ممکن بود که کاری دست خودش بدهد. وحشتِ غالب ازاحوال موجود در درونش او را به سمت نتیجه ای هدایت می کرد که پاک بی خیال رمانش شود و بطورکلی همه چیز را ببوسد وکناربگذارد. سعی کرد موقتاً با منحرف کردن فکرش با کارهایی شبیه تماشای تلویزیون وخوردن ونوشیدن وغیره خودرا سرگرم کند وماجرایِ تجـربـه خودکشی را فراموش کند. اما اینبار بیچاره قلمی خان که مغزش دراثر تفکرات وبررسی های چندین ساعت قبل فشرده وبه اندازه مغزیک موش کوچک شده بود ، سراغ هرکاروهر چیزی برای انحـراف افکارش می رفت ، یکی ازروشهای خـودکشی برایش تداعـی می شد. و این موجب شده بودکه تا وی درعین اینکه می خواست کاری انجام بدهد ، هیچ کاری نکند. ماجرا داشت بیخ پیدامی کرد و خطرناک می شد. ده ، پانزده صفحهآخر رمانش او را دچار مالیخولیایی کرده بود که رفته رفته داشت حادتر ومزمن تر می شد.
آقای قلمی فکرکردکه بایداز غالب شخصیت قهرمان رمان و همینطوراسارتِ وسواسش بیرون بیاید و برای انجامِ این منظور باید به خودش رجوع می کرد. فکرکرد که به خودش احتیاج دارد. به خودی که درآن لحظه آنجا نبود و او را ترک کرده بود. خود پنهانی که شاید با شکل تعیین سرنوشت قهرمان رمان و عاقبت غم انگیزش و همینطور با تجربه خودکشی آقای قلمی، مخالف بود و چون خود حاضرش به مخالفت او اهمیتی نداده بود ترکش کرده بود. و این مشکلی بود که به مشکلات دیگر اضافه می شد. بهرروی آقای قلمی می بایست به خودش بازمی گشت ، یا خود پنهان را به خود حاضر بازمی گرداند. برای جابجا کردن چنین کوهی فکرکرد که باید خودش را در مقابل خودش قراربدهد. باید خودش را که شاید در گوشه یی از خانه پنهان بود ، پیدامی کرد و می دید. اما چطور!؟ چه می بایست می کرد؟ عقلش به جایی قد نمی داد. انگارخودی که خودش را ترک کرده بود ، تمام ابزارِ زندگی منجمله عقلش را هم با خود برده بود. مات ومنگ گوشه یی افتاده بود و شرایط و احوال موجود به گلوش چنگ میزد وداشت یواش یواش قصه زندگیش راکوتاه می کرد.
غربت آقای قلمی دربیخود ماندنش ، نوشته ای را بخاطرش آورد که پیشنهاد می کرد در چنین شرایطی رفتن و مقابل آینه ایستادن و با تصویر داخل آینه حرف زدن و آن را تماشا کردن و خودِ گم کرده تلقی کردنش، می تواند به آدمِ پاک باخته و خودباخته ، کمک زیادی کند. و این نشانه امیدی بودکه آقای قلمی درآن لحظه به آن احتیاج داشت. با این امید برخاست و بطرف حمام رفت. داخل شد و مقابل آینه ای که هر روز چند مرتبه درآن نگاه می کرد ، ایستاد و مشغول تماشای تصویر داخل آینه شد. ازتصویرِ آدم داخل آینه فقط شانه ها و گردن و سر و صورتش پیدابود. انگار که باقی اندام تصویر ، آنطرف دیوارِ پشت آینه مانده یا لای دیوار گیرکرده بود. به تصویرش سلام کرد. تصویر داخل آینه همزمان سلام را تکرارکرد. قلمی بیشترازاین حرفی برای گفتن نداشت. منتظرماند تا تصویر داخل آینه چیزی بگوید. امـا آن هم چیزی برای گفتن نداشت. سرانجام ازانتظار و سکوت خسته شد. سکوت را با دلداری دادن خود حاضرش شکست و گفت :
ــ نه. این آقا نمی تونه من باشه. تصویر داخل آینه عین جمله او را همزمان و بی کم وکاست تکرارکرد. این آقا انگار سالهاست که مرده. تصویر عین جمله او را تکرارکرد.
آقای قلمی اشتباه نمی کرد. تصویر داخل آینه واقعاً شبیه مرده ها بود. صورتَش رانزدیک چهره تصویرش کرد وبه چشمان او خیره شد. تصویردر آینه نیزحرکت را عیناً تکرارکرد و به چشم های قلمی خیره شد. سفیدیِ چشم های تصویر داخل آینه سفید نبودند. سیاهیِ چشمان نیزگردی شان را ازدست داده بودند و شکل یک جفت سوراخِ کج و معوج بودندکه به زحمت باز و بسته می شدند و پیدابود که از این کار رنج می کشند. گونه ها بدطوری فرونشسته و پوست صورتِ تصویر داخل آینه چروکیده و آویزان و برنگ کبود درآمده بودند. لخته گوشتی بی شکل شبیه گِلی که به دیوار کوبیده باشند ، وسط صورت ، جای دماغ ، جاگرفته و لبهای سیاه و شرحه شرحه نه می توانستند ادای خنده را دربیاورند ونه گریه را. گردن تکیده که بزحمت بارسنگین سر را تحمل می کرد و شانه ها که ازفرط افتادگی به پایین آینه ریخته بودند.
این بود شکل امیدی که طبق رهنمود نوشته ، به آن دل بسته بود؟ آقای قلمی صورت وحشت زده و ناامیدش را پس کشید و تصویر نیز همزمان تکرارکرد. اما دوباره که به آن نگاه کرد ، رگ کلفت گردن تصویر داخل آینه ، تیغِ صورت تراشی را برایش تداعی کرد. دستِ موجودِ غریبی که شکل همه چیزبود داشت آقای قلمی را به عبورازمرز جنون هدایت می کرد. و او برای شکستن طلسم آینه و فرونشاندن خشم اش تفی به روی آینه و تصویر داخلش انداخت و ازفرط وحشت درحین گِله و شکایت از سازندگان آینه ها از حمام بیرون زد :
ــ خاک برسرتون با این آینه درست کردنتون. آینه دق شنیده بودیم ، اما ندیده بودیم. آشغالها بجای آینه اختاپوس درست کردند.
آقای قلمی میان غرغرکردنش انگار که چیزی را بخاطرآورده باشد دفعتاً سکوت کرد و ماتش برد. لحظه یی در اندیشه اش فرورفت و بیرون شد و بعد ، گفت :
ــ صبرکن ببینم ، من الان چی گفتم!؟ گفتم آینه دق!؟ راجع به دق کردن گفتم!؟ نکنه بدون اینکه خبرداشته باشم ، خودکشی ازطریق دق دادن به خودم رو دارم تجربه می کنم!؟ البته میتونه اینطوری هم باشه!!
قلمی خان لحظه یی سکوت کرد و راجع به مکاشفه اش فکرکرد و بعد با تمسخر ادامه داد :
ــ‌ خودکشی از طریق دق دادن!؟ این دیگه چه جور خودکشی میتونه باشه!؟ تازه اگه شدنی هم که باشه من که چیزی ازش نفهمیدم. چیزی حالیم نشد که راجع بهش بنویسم. تازه انصافم کجارفته! بیچاره قهرمان داستان قراره که خودکشی کنه ، نه اینکه شکنجه و زجرکُش بشه. نه داداش خودکشیِ این مدلی کارِ ده ، پانزد صفحه نیست. این خودش بیشتر از هزارصفحه لازم داره.
قلمی نه می توانست سرنوشتی راکه برای قهرمان رمانش تدارک دیده بود ، تغییردهد ، نه می خواست که درآن دویست و بیست صفحه ای که نوشته بود ، دست ببرد. نه دلش می آمد کـه آخـر رمـان را به روش باری به هرجهت و الابختکی سرهم بیاورد ، نه جرئت بیخیال شدن کلی رمانش را داشت. هرطرفِ خانه که سرمی گرداند انگار که وسائل خانه کمرقتلش را بسته بودند. در بد هچلی افتاده بود. نه راه پس داشت نه راه پیش. چه کاربایدمی کرد ، نمی دانست. مدام نوک زبانش می آمد که خودش را در مورد نوشتن رمان سرزنش کند ، اما جلوی زبانش را می گرفت. خلاصه که دو راه حل بیشترنداشت. یا باید چیزی را که در پی اش بود بنحوی عملاً تجربه می کرد ، یا قید رمانش را می زد. هرطورکه فکرمی کرد به بن بست می رسید. چاره ای جز فرار برایش نمانده بود. باید از خانه خارج می شد.
از اولین روزهای آخرین ماه فصل بهاربود. موقع گرگ و میش عصر، قلمی بی هدف در پیاده روی خیابان داشت قدم میزد. عالم پراکنده افکارش را نیز باخودآورده بود. به این امیدکه یک جایی درشهـرجـابگذاردش وازمزاحمتش راحت شود. امـا به همین سادگی ها هم که فکرمی کرد نبود. حساب مسافتی را که پیموده بود نداشت. زمان را هم درنظرنداشت و در مغزش نیز جایی برای حس کردنِ خستگی و دردپاهایش نمانده بود. از خیلی جاها که قبلاً نیز گذرکرده بود ، گذشت و بجا نیاوردشان. ازبرگشتنِ به خانه می ترسید. ازوسائل ، ازحال وهوای خانه ، از تصویر در آینه حمام وحشت داشت. با خود فکرمی کرد که اگر همینطورادامه دهد شاید دیگر هرگـز به خانه بازنگـردد. دراین صورت مسئله رمانش نیز خودبخود منتفی می شد.
درهمین حال وهوا بود که یکباره ایستاد و پشت سرش را نگاه کرد. محلی را که چند لحظه پیش از آنجا گذشته بود ، دوباره نگاه کرد. او از روی یک پُل گذشته بود. ایده درهم و برهمی به مخیلاتش خطورکرد. پُلِ بزرگ و عریضی بود که روی یکی از قسمتهای پرآب و عمیق اِلـب ساخته شده بود. پُلی که هم محل عابرپیاده داشت و هم پُل ماشین رویی بود که مسیرِ عبور قطار شهری نیز روی آن تعبیه شده بود. پُلی بتونیِ خاکی رنگ که به سبک معماری قدیم و بسیار زیبا ساخته شده بود. محل عبورعابرپیاده در هرطرف پُل را دو ردیف نرده بتونیِ زمخت و ضخیم با معماریِ تحسین برانگیزی ، از محل عبور ماشینها و لبه پرتگاه ، جدامی کرد. روی نرده های مُشرف به رودخانه به فاصله هر ده متر دیرک چراغ برقی از جنس نرده ها و به همان زیبایی تعبیه شده بود ، که با طلوع شب وروشن شدن چراغها ، زیبایی کلاسیک پُل صدچندان می شد و مناظرکارت پستالیِ میعادگاه عشاق را تداعی می کرد. میعادگاهی که تا دلتان بخواهد خاطرات وصل و هجرِ عشاق را در سینه به امانت داشت. پُل روی چند ردیف پایه سنگی بناشده بودکه هرپایه در محل اتصالش تمام عرض پُل را دربرمی گرفت.
ازبالای پُل به پایین نگاه کرد. فاصله مناسب بودو رودخانه پرآب. قلمی ضمن اینکه از پیداکردن گم کرده اش خوشحال و خندان بود و داشت لذت می برد گفت :
ــ به به ، به به ، جانم به فدای این عظمت. به این میگن یک خودکشی رمانتیک. بخدا که حرف نداره. درست همون چیزیه که میخواستم. انگار اصلاً این پُل رو بخاطر من ساختند.
قلمی که سخت تحت تأثیر شعف آلودِ یافتن راه حلِ مشکلش و همچنین زیبایی زمان و مکان و جوِ قرارگرفته بود ، در دلش بحال کسانی که این مکان را برای خودکشی انتخاب می کنند ، غبطه خورد. و از شما چه پنهان نرمه آرزویی هم کرد که کاشکی او هم دلیلِ محکمی برای خودکشی داشت و از این موقعیت فراهم شده نصیبی می برد.
اما بخاطر باید داشت که خود نه واقعاً قصد خودکشی داشت و نه دلیلی برای این کار. او فقط می خواست تا آخرین مرحله قبل از سقوط به پایین ، پیش برود. می خواست به چند سؤال بخاطر درک بهترِ قهرمانِ داستانش ، بطورعملی ودقیق پاسخ بدهد. مثلاً می خواست بداند ، کسی که مرتکب عمل خودکشی به این طریق می شود ، قبل از پریدن ، پایین را چطور می بیند؟ فاصله زمانی بین اقدام وپرش ، بطور متوسط چقدرمی تواند باشد؟ آیا امکان دارد که موقعیت بوجودآمده شخص مرتکب را ازعملی کردن مقصودش منصرف کند؟ آیا آرزو می کند که ایکاش راه حل بهترازاین هم وجود می داشت؟
بهـرحـال همه چیـزآماده بود تا آقای قلمی به مقصودش نائل شود و یاداشتهای ذهنیِ خود را برداشته و پی کار وزندگیش برود و به تمام کردن رمانش بچسبد. فقط یک مشکل بزرگ سرراهش وجودداشت که آن هم وحشت از بلندی بود. اما آقای قلمی تصمیم خودرا گرفته بود و قصدنداشت که به ترسش اجازه دهد تا سد راهش شود. و بخاطرِ همین ترس ازبلندی بود که چسبده به دیرک چراغِ نردهای پُل خودرا آهسته بالاکشید و درحالیکه دیرک را محکم تر ازهر معشوقه ای درآغوش گرفته بود ، روی نردهای بتونی مشرف به پرتگاه با زانوهای خمیده از ترس ایستاد. مدتی طول کشید تا بتواند زانوهایش را بفهمی نفهمی راست کند. اماهمینکه چشمش به ارتفاع پُل تا رودخانه می افتاد و حرکت آب رودخانه
که دچار سرگیجه اش می کرد را، می دید ، دوباره زانوانش از دفعه قبلی بیشتر خم می شدند.
قلمی بیچاره با این کار خود را در بد موقـعیتی قـرارداده بود. بخاطر ترس ازبلندی و سرگیجه و تهوع ، نه قادربود هدفش را از اقدامِ به این کار پی بگیرد ، نه می توانست پایین بپرد و نه جرئت پایین آمدن از روی نرده را داشت. ترس باعث شده بود که حتی قدرت تشخیص سمتی که رودخانه قرارداشت با سمتی که محل عابرپیاده روی پُل بود را نیز ازدست بدهد. دچار کوری ذهن شده بود و نمی دانست برای نجات خودکدام طرف باید غش کند!
صدای آژیر ماشین های پلیس و آمبولانس ها هرلحظه نزدیکتر می شد. معلوم نیست کدام آدم بشردوستِ خیرخواه و شیرپاک خورده یی ماجرا را به پلیس خبرداده بود.
استراتژیِ حمله نظامیِ پلیسِ شهر ، هجوم با تمام قوا از دو طرف پُل به محل حادثه بود. آدم را بی اختیار به یاد فیلم های هالیوودی می انداخت. با این تفاوت که در فیلم ها همیشه پلیس بعد ازاینکه همه چیز تمام می شود ، سرمی رسد ، اما اینجاپلیس داشت سرمی رسید که همه چیز را تازه شروع کند. طفلی قلمی درشرایطی بود که انباشته شدنِ دردسر روی دردسر را حس می کرد اماکاری از دستش برنمی آمد جز تف و لعنت فرستادن به خود و ترس اش.
اوج همهمه آژیر درگوش شب و نور آبی چراغ های گردون روی سقف ماشین های پلیس که با تاریکی بازی بازی می کردند ، پُل را از وحشت بلرزه انداخته بود و در آن لحظه هیچ کس به اندازه قلمی لـرزش پُل را نمی توانست که حس کند. ماشین های هیجان زده پلیس ازدو سوی به پُل رسیدند. شیب به بالای آن را بسرعت درنوردیدند و دقیقاً در محل حادثه از هیاهو افتادند. اما بازی بازی نور آبی چراغ های گردون روی سقف ماشین هایشان ادامه داشت. در یک چشم به هم زدن لشگرلباس زردها مثل زنبور از داخل ماشین ها بیرون ریختند و شروع به رتق وفتقِ امورخودکشی کردند. پُل ازهردوطرف بسته شد و مثل اینکه کادویی را بخـواهند روبان پیچ اش کنند ، بفـاصله چندمتریِ دورادور مورد را نوار روبان مانندی برنگ سفید وقرمزکشیدند. یعنی اینکه آنسوی نوار که قلمی بیچاره قرارداشت ، محل قرنطینه است و کسی اجازه ورود به آنجا را ندارد. پُل از ماشین ، بجز ماشین های پلیس خالی شد و اوضاع تحت کنترل پلیس درآمد. عملیات نجات محتاطانه وباصبر و حوصله ایوبانه شروع شد.
شرایطی راکه پلیس به نیت خیر روی پُل ، جلوی چشم های آقای قلمی که مثل چشمک زدن چراغ های گردون ، ازترس باز وبسته می شدند ، ایجادکرده بود ، برای کسی مثل سوژه ماجرا که این اولین بار درتمام طول زندگیش بود که سروکارش با پلیس ، آن هم ” چه همه “ ، می افتاد ، نتیجه ای جز بد از بدترشدن اوضاع و احوال را نداشت.
یکی از لباس زردها که ظاهراً ارشدتر ازبقیه بنظر می رسید با احتیاط کامل تا پشت نوارِ منطقه قرنطینه جلو آمد و ایستاد و با آغازکردنِ عملیات نجات تئوریک ، گفت :
پلیس : سلام. من پلیس هستم. شما ازجاتون تکون نخورید. تاچند دقیقه دیگه ما خودمون شما رو نجات میدیم. اما قبل از هرچیز ما باید اسم و مشخصات شما رو بدونیم.
قلمی که زبان آلمانی را بهتر از حرف زدنش ، می فهمید و ترس باعث شده بود که همان چندکلمه یی را هم که می توانست حرف بزند ، فراموش کند درحالیکه محکم ستون را بغل کرده بود و جرئت بازکردن کامل چشم هایش را نداشت ، شروع کرد به زبان وطنی جواب دادن که :
ــ فراموش کردم. یادم نیست. تازه لامذهبا اسمم رو میخواید چیکار؟ شما اومدین منو نجات بدین ، یا اسممو؟
پلیس : لطفاً آلمانی یا انگلیسی حرف بزنید. ما این زبونی رو که شما حرف میزنید ، نمی فهمیم.
ــ من دارم میگم اسمم یادم نیست ، اونوقت شما میگید آلمانی یا انگلیسی حرف بزنم!؟ حتماً بعدشم میخواید که هندی براتون برقصم!؟ خیلی پلیسید بابا شماها.
آقای پلیس پشت بی سیمش چیزهایی راگفت و از مخاطب آنطرفِ بی سیمش هم جوابی را شنید و دوباره روبه قربانی کرد و گفت :
پلیس : اینطور که معلومه شما خارجی هستید و زبون آلمانی وانگلیسی هم بلد نیستید. پس ملیت خودتون رو بگید تا براتون مترجم بیاریم.
ــ نمی دونم فکر میکنم فعلاً ایرانی باشم.
پلیس : خوب ایرانی. شما همون جا بمونید و از جاتون تکون نخورید. تا چند دقیقه دیگه مترجم میرسد. شما فقط سعی کنید تکون نخورید.
ــ دِ حروم لقمه اگه میتونستم از جام تکون بخورم که این همه علم شنگه راه نمی افتاد!
معلوم نیست کدام شیرپاک خورده ازخدا و حال قلمی بی خبر، باچالاکی هرچه تمام تر سوژه را گذاشته بود میان سفره مطبوعاتی ها و رادیو تلویزیونها. با هجوم و دخالتهای ژورنالیستی و اربابان خبر و ایجاد هیجان بیشتر هنگامه ای بپاشده بود که هیچ انتهایی برایش قابل پیش بینی نبود. در یک چشم بهم زدن موضوع ساده عملیات نجات ابعاد وسیعِ سیاسی ، فرهنگی ، علمی – پژوهشی ، اقتصادی ، رقابتی ، شرطبندی ، تفریحی و سرگرمی ، توریستی و حقوق بشری به خود گرفت.
دررابطه با اجازه انعکاس خبر دررسانه های گروهی ، نتیجه جلسه سری بلند پایگان وزارت فخیمه کشورِ دولت مطبوعی که جریان خودکشی وعملیات نجات درخاکش درشرف وقوع بود ، این شد که :
چون فردی که قصدخودکشی دارد یک خارجیِ جهان سومی می باشد و ازنظر کمی و کیفی دارای اهمیت آنچنانی نیست و فرد موردنظر به هردلیلی معروف نمی باشد ، و چون اجباراً حکومت باید کاری دراین رابطه انجام دهد و یا حداقل تظاهر به انجام دادن کاری بکند ، و همچنین انعکاس عملیات نجاتِ فردِ مذکور براساس منافع ملی موجب تشعشع برسیاست مسالمت جویانه و بالابردن وجهه بشردوستانه کشور می شود و چون مستند نمودن این مهم جز ازطریق انعکاس دررسانه های همگانی میسرنمی باشد‌ ، لذا وزارت کشور از تمامی شهروندان و پرسنل پلیس انتظاردارد ضمن برطـرف کـردن موانع ازسـرراه مطبوعـات ، همکاریِ صمیمانه ای را با رسانه های خبری اِعمال دارند. و این مضمون را در حکم یک فرمان دولتی و کشوری قلمداد نمایند.
فرمان و اجازه دولتی صادر شد و آقای قلمی رفت بروی آنتن ها و صفحه اول روزنامه های هرسه وعده ، شایدهم چهار وعده صبح و ظهر و عصر و شب.
انصاف و قدرت ژورنالیستی را ببینیدکه از کاه ، رشته کوه و سلسله جبال ساخت و اول داخل و بعد هم درتمام دنیا پخش کرد.
روی پُل ولوله و غوغایی بود توصیف ناپذیر. مردم بیشماری برای تماشا آمده بودند و هرلحظه بیشتر بر خیل جمعیت اضافه می شد. هرلحظه هیجانِ محـفل بزرگ روی پُل فضونی می گرفت. هیجان حتی به صف پلیس هایی که مأمور کنترل هیجان بودند هم زده بود و قرارشان براین بود که وقت استراحتشان را به خانه هایشان نروند و درحین نوشیدن قهوه وگاززدن ساندویج به تماشا و پیگیری خصوصی جریان اختصاص دهند. بعضی از بلندپایگان کشوری ولشگری و حزبی و اپوزسیونی و هنری و ورزشی هم برای بهره برداری ازموقعیت فراهم شده جهانی با محافظ و بادی گارد و غیره و ذالکشان این سوی نوار سفید وقرمزکنارِ قرنطینه طوری که قلمی هم درتصویرباشد ، جلوی دوربین ها که تعدادشان هم کم نبود ، ایستاده بودند و با ژستها و حرفای حمایتی ـ رقابتیِ فـوق بشردوستانه پنبه خـودشان را می زدند و آردهـاشان را اَلک می کردند. پیام های بی پایانِ تبریک و تهنیت بود که پیاپی حواله حکومت وقت می شد.
در دکه هایی که ، بِشمار سه ، چسبیده به هم علم شده بودند و دیگر جا حتی برای یک دکه اضافی هم نبود ، پرشده بود از انواع و اقسامِ اطعمه و اشربه های جور و واجور که به چند برابر قیمت به مردمی که انگار به پیک نیک آمده بودند ، ارائه می شد. انواع و اقسام تی شرتها و ظروفی که منقش به چهره قربانی بود ، برای فروش فراهم شده بود که شدیداً مورد استقبال مردم بازدیدکننده قرارگرفته بود و صف بسته بودند و چندتا چندتا می خریدند که به بستگان و دوستانشان که ازبدشانسی در محل حضورنداشتند ، هدیه بدهند. پایین ، کنار هردو پهلوی رودخانه ازجمعیتی که موفق به رساندن خودشان به روی پُل نشده بودند ، موج میزد. بسیارشان با دوربین قلمی را آورده بودند نزدیک وتماشاش می کردند وبرای یکدیگر تحلیلش می کردند. عده ای هم که به درازاکشیده شدن واقعه را پیش بینی می کردند با وسائل مجهز ازقبیل کیسه خواب و پتو ومتکا ومواد غذایی اضافی درحضورآقای قلمی برای همدردی حضورپیداکرده بودند.
جهانی شدن ماجرا ، رژیم وطنی ، حکومت مطرود آقای قلمی را هم به واکنش واداشته بود وبرای اینکه از این قافله جهانی شدنِ جریان عقب نمانده باشند ، خودشان را داخلِ بازی کردند و با کسب اجازه از ارکان مقدس حکومتی قرارشان براین شد که با پرداخت رشوه ای سنگین ، شاید هم خیلی سنگین به یکی از شبکه های معروف جهانی خبر ، متن پیام رژیم ، شایدهم رهبر ، در رابطه با آقای قلمی توسط سفیر محترم قرائت و پخش شود. و چون سفیرمحترم جرئت حضوردرچنین احتماعی را نداشت ، چه بسا به مصلحتش هم نبود ، بنابراین داخل سفارت ، باخودِ سفارتی ها که در این امور تبحربسزایی داشتند ، همه پیام را در یک نوار ویدئویی جادادند و برای همان شبکه معروف جهانی خبر فرستادند.
بیچاره آقای قلمی که احوالش با اضافه شدن خستگی و نامعلوم بودن انتهای این ماجرا و ناامیدی ، لحظه به لحظه وخیم تر می شد و دل آدم را به حال خودش کباب می کرد ، دق مرگ می شد اگر می دانست که بااین کارش منشاء چه خیری برای برقرار شدن ارتباطات آنچنانی و پنهانی شده که اصلاً فکرش را هم نمی کرد.
نوار ویدئوی سفارت شامل قرائت پیام کوتاه سفیر و چند شعار که پشت سرش تعدادی ازکارمندان سفارت درنقش امت همیشه درصحنه می دادند ، اینطور بود :
به حول قوه الهی و با عنایت ولی محترم فقیه و حمایت های روح بزرگوار امام ره ، دولت و امت مؤمن اسلامی ایران؛ بدینوسیله اعلام می داردکه تا آخرین قطره خون خویش از برادر شهید آقای فضل القلم و عـزم راسخ ایشان در راه رسیدن به ملکوت اعلاء و محشور گشتن این برادر جان برکف با ائمه معصومین و امام راحل حمایت خواهندکرد و لحظه ای از پای نخواهند نشست. ما امت مسلمان ایران اسلامی آماده ایم تا نام بزرگراه مدرس را به نام این شهید بزرگوار تغییردهیم. برادر فاضل…. شهادت مبارک.
و پشت تصویر که عده ای شعارمی دادند. البته به دلیل مصلحتیِ نقص فنی گاهی صدا وتصویر هماهنگ نبودند و قطع و وصل می شدند. گاهی چند نفر داخل تصویر بودند وگاهی میلیون ها نفر. شعار دهندگان می گفتند :
” فضلِ شهید حمایت ات می کنیم “ یا ” توپ تانک مسلسل ، وای اگرحکم جهادم دهد. “
سرانجام به هرمکافاتی که بود مترجم محترم هم که ازبخت بدِ همیشگی قلمی از آن مجاهدهایِ خلقیِ متعصب بود ، سررسید و فوراً مشغول کار و صیدِ موقعیت شد.
بیچاره قربانی ، هربار که باهزار زجر و بدبختی تصمیم می گرفت چند میلی متری خودش را تکان دهد و این پا آن پا کند ، یک آدم نگران و بشردوست پیدا می شد و فریاد می کشید که :
ــ بسیار خوب. تکون نخورید. تکون نخورید. خطرناکه. خدای ناکرده می افتید پایین. ما خودمون هرچه که بخواید به شما میدیم.
ــ باباجون ولم کنید. من چیزی نمی خوام. فقط میخوام بیام پایین.
ــ باشه. تو تکون نخور. ما خودمون میاریمت پایین. این وظیفه تونیست که بیایی پایین. وظیفه ماست که شمارا پایین بیاریم و نجاتتون بدیم.
آقای مترجم همان ابتدای کار اطلاعات غلط را میگذارد دراختیار منجیان وبا اظهار آشنایی قبلی خود با آقای قلمی ، آن بیچاره را از اعضای کادر سازمان مجاهدین خلق و شورای ملی مقاومت معرفی می کند و می گوید که این حرکت قربانی از کارهای سازمان یافته ایست که به عشق مریم و مسعود انجام می شود و تا شهید نشود از آن بالا پایین نخواهد آمد.
پلیس : بسیارخوب ، این چیزهاش دیگر به ما مربوط نیست. ما چندتا سؤال داریم که باید جواب بگیریم.
و به همراه مترجم نزدیک منطقه قرنطینه مشغول انجام بازجویی های مقدماتی می شوند :
پلیس : اسم؟
ــ گفتم که نمی دونم. یادم رفته.
مترجم : میگه اسمش شهیدِ و فامیلیش مجاهده. مرقوم بفرمایید شهید مجاهد کافی است.
پلیس : ازش بپرس اون بالا رفته چیکار؟
مترجم : میگه اون بالا رفتی چیکار؟
ــ همینطوری. اومدم هواخوری. چه میدونم. رفتم که رفتم. حالا میخوام بیام پایین.
مترجم : میگه نمیخوام بیام پایین. میخوام شهید بشم.
پلیس : ازش بپرسیدگرسنه یاتشنه اش نیست که براش آب وغذا بیاوریم؟
مترجم : می پرسه زردک میخوای؟
ــ ولم کنید بابا. برید پر کارتون.
پلیس : چی گفت؟
مترجم : میگه نه ، نمیخوام. اعتصاب غذای خشک دارم. میگه میخوام دوبله شهید بشم.
خلاصه هرکس خواست حرفی بزند ، آقای مترجم با جوابهای وارانه دست بسر و پی نخودسیاه روانه اش کرد.
بخاطر حساسیت موضوع و جهانی شدن آن ، از جمله حاضرین در صحنه معرکه ، حضورِچند دکتر و پرفسور شهیرِ روانکاو و روانپزشک از اقصی نقاط جهان بودکه بدون نتیجه اطراف موضوع پرسه می زدند.
تمام گروهای سیاسی و فرهنگی و اجتماعی و هنری ایرانی در تبعید نیز بنام اپوزیسیون هنگامه ای بپاکرده بودند که نگو و نپرس. ” خوب چراکه نه!؟ حالاکه همه آره ، پس ماهم آره. “ بهرحال تظاهرات پشت تظاهرات ، میتینگ پشت میتینگ. قطعنامه و اعلامیه ها بودند که بدون وقفه خوانده می شدند.
سه شبانه روزبودکه طفلی قلمی آن بالا گیرکرده بود وخصلتهای بشردوستانه و منفعت جوی جهانی راه برون رفت ازاین مخمصه را به روی او بسته بودند ، تا همه منفعت طلبی هایشان را بکنند و بعد اگر فرصتی باقی ماند وخیرات جانبی هم داشت ، آنوقت فکری به حال قربانی هم بکنند ، البته با درنظرگرفتن روند و پیشرفتِ جریان جهانی شدنِ موضوع ، کسی چه می دانست ، ممکن بود اندکی هُل و فشارفیزیکی نیزلازم شود. دنیا را چه دیدی جانم! دنیا را چه دیدی!
بهرروی طی این سه شبانه روز که از ماوقعه می گذشت ، برای مردم دنیا پیگیری خبرِخودکشیِ آقای قلمی جزئی از ضروریات زندگی شان شده بود. حساسیتی که مطبوعات و رادیو تلویزیون ها ایجادکرده بودند تمام شخصیتهای دنیارا مجبورمی کرد تاعکس العمل نشان دهند. از کاخهای سفید وکرملین و الیزه تا رئیس قبیله های ناشناس آفریقایی. ازانواع سازمانهای مللی و حقوق بشری تا تشکیلات کوچک و بزرگ همجنس بازان و انجمن های حمایت از حیوانات. باضافه مقامات و موقعیتهای دیگری که راوی بعلت کسرت بیش از حدشان از ذکر اسامی آنها خوداری می کند.
سه شبانه روز به روی وسطِ کفِ پاها ، لبه یک پرتگاه ، باترس از بلندی و سرگیجه و تهوع دائم ، بدون وقفه ایستادن و جواب سربالاشنیدن و جمعیت وهمهمه وبوق وکرنا ونه راه پس داشتن ونه راه پیش ، چنان روان قلمی را بهم ریخته بودکه نه تنها رُمانش را فـراموش کرده بود ، بلکه قانعش می کرد که سرنوشتش درحال رقم خوردن با یک خودکشی واقعی است. سرانجام تجربه این نوع خودکشی داشت اشک آن بیچاره را درمی آورد؛ اما نه بخاطرشومی سرنوشت و فشار جو موجود و هنگامه ای که بپا شده بود؛ بلکه بخاطر فشار مثانه اش بود که سه شبانه روز بدون تخلیه داشت می ترکید. کارد به استخوانش رسیده بود که مترجم باشی را صداکرد و گفت :
ــ توروبخدا به اینا بگو یک کاری بکنن. دارم خودم رو خراب میکنم.
مترجم باشی رفت و جریان را به رئیس پلیس گفت و جواب آورد که :
مترجم : میگه خوب همون جایی که هستی کاروتموم کن. یعنی اینکه دربیار و بشاش و قال قضیه رو بکن بره پی کارش.
ــ‌آخه اینجا که جلوی این همه جمعیت و دوربین و دم و دستگاه که نمیشه.
مترجم : چراکه نشه. اینجا ناف تمدنه. شاشیدن هم جزء واجباته. فرهنگ دنیای متمدن هم واجبات رو مساوی قانون میدونه. قانون هم که باید رعایت بشه. مجریان قانون هم که این اجازه رو بهت میدن. پس دیگه چه مرگته؟ تازه اگه بدونی که شاشیدن از این بالا توی آب چه کیفی داره از دست نمیدیش. اصلاً تو کاریت نباشه. بشاش اگه کیف نکردی با من.
ــ نمیشه. روم نمیشه. خجالت میکشم.
مترجم : دیگه داری کفرمو بالا میاری. ببین برادر ، دنیا رو الاف خودت کردی که چی؟ اولاً ، غلط کردی یکاره اومدی این بالا وایستادی. دوماً ، گُه میخوری که خودتو نندازی پایین. سوماً ، بالا اومدن به خودت مربوط بود ، اما پایین اومدن وشکلش دیگه به تو مربوط نیست. چهارماً ، اگه بتونی چیزایی رو که بهت گفتم توی کله ات فروکنی ، میتونی به اینا پیش دستی کنی و تکلیف خودتو خودت روشن کنی و خیال همه رو راحت کنی. ختم کلام اینکه وردی رو که بلدی بخون و الهی به امید تو. برو واسه خودت. بهت قول میدم چند ثانیه بیشتر طول نمیکشه. تازه وقتی رسیدی اون پایین ، زیرآب دور از چشم همه میتونی خودت رو از هرجهت راحت کنی. آ ماشاا…. پدرجون ، ببینم چه کارمیکنی. من میرم و دیگه هم صدام نکن.
آقـای قلمی که حـرفای مترجـم باشی را معقول و منطقی تشخیص داده بود و فهمیده بود چـه غلطی کرده و یک راه بیشتر برای ختم موضوع هم برایش نمانده بود و فشار مثانه اش برایش غیرقابل تحمل شده بود ، فکرهایش را کرد و تصمیمش را گرفت. بآرامی شروع به چرخیدن کرد تا اینکه رو بطرف رودخانه قراربگیرد. اما درحالیکه با این عمل عکس نیتش تحقق پذیرفت و رو به سمت پیاده رو شد. و در حالیکه هنوز دیـرک چراغ برق را محکم چسبیده بود و داشت این پا وآن پا می کرد که ناگهان جمعیت به پا خاستند وبه تصور اینکه طرف می خواهد مقصودش را عملی کند ولوله و هلهله کنان عده ای درجا و عده ای به سمت پُل هجوم آوردند که بهتر تماشا کنند ، اما پلیس وارد معرکه شد و مقابلشان ایستاد. پایینِ پل کنار رودخانه نیز انتظار و هیجانِ جمعیتِ به پاخاسته به اوج خود رسیده بود وازهرطرف صدایی و جمله ای شنیده می شد.
” میخواد از پشت بپره. جلوشو بگیرین. نذارین این کارو بکنه. بیچاره پیرمرد بدجوری از زندگی ناامید شده. ولش کنید بابا یک خارجی کمتر بهتر، جز دردسر هیچی ندارن. مرگ برجمهوری اسلامی. زنده باد آزادی. فضلِ رزمنده حمایتت میکنیم. کمکش کنید. بگیریدش. نذارید بپره. داره میپره. پرید. پریده بود. نه نمیپره. داره ادا درمیاره. اگه میخواست بپره که انقدر طولش نمی داد. بپردیگه. یالا معطل نکن. بپر. “
با یک تکان دیگرِ آقای قلمی آه ازنهاد جمعیت درآمد و پلیس هم هجوم آورد بسوی او که حداقل در این لحظه های آخر کاری کرده باشد.
اما به روایتِ این کلام که ” در ناامیدی همیشه بسی امید است “ ته مانده بخت قلمی به کمکش آمد و در حین هجوم پلیس ، پای یکی از پلیس ها به جدول کنار قسمت ماشین روگیرکرد و سکندری خورد و با سربه شکم قربانی برخورد کرد و در نتیجه این تصادم کار او راحت شد و پرش با موفقیت انجام شد.
آقای قلمی را داشته باشید که میان زمین وآسمان ، دست وپازنان ، فریادکشان ، شاد و خندان ، به اجابت مزاج مشغول بود و فریاد سرداده بود که :
ــ آخیش راحت شدم ها. شاش نداشتی که تجربه خودکشی یادت بره. حرفش تمام شده و نشده قلمی در دل رودخانه فرو رفت و ناپدید شد.
با ناپدید شدن قلمی در رودخانه ، طولی نکشید که ازآن همه همهمه و هیاهو و آدم و خبر و رادیو تلویزیون و اپوزیسیون و دوربین و شعار و دکه و پیک نیک وغیره و ذالک چیزی جز صدای تاسف های کهنه وبیات در هوا و مقدار زیادی آشغال روی زمین و روی پُل و کنار رودخانه نماند و همه چیز فراموش همه کس شد.

۱۸/۰۱/۲۰۱۱

قدغن…

علیرضا قانع - بهمن ۱۳۸۹

۱
… دانه های ریز باران بی وقفه و با شتاب زیاد می بارد و به شیشه های بخار گرفته پنجره اتاق می خورد. قطرات بسرعت یکدیگر را پیدا می کنند و دست بدست میدهند و از چند مسیر اصلی و فرعی بصورت باریکه هایی از آب سرازیر میشوند. آنجا به شاخه های قبلی میپوندند و از زیر قرنیز سفالی لبه پنجره پایین میریزد، روی سنگفرش قدیمی حیاط که علفهای هرز سبزرنگ از لابلایش قد کشیده، روی برگهای زرد و قرمز درخت پرتغالی که باد پاییزی شب قبل به زمین ریخته است، روی ساقه های همیشه سبز گلدان نخل مرداب و ساقه های باریک و خشکیده انگور خودرویی که بعد از تحمل چند بهار و تابستان و پاییز هرگز به بار ننشست.
سرمای بیرون پنجره بوی ماسه های دریا را میدهد و گوش ماهی هایی که امواج به ساحل می آورند، بوی ماهی تازه. کیسه های کنفی برنج و پوشال خیس آبخورده. بوی بافته ی سیر آویخته از سقف ایوان و بوی رطوبتی که بعد از عبور رهگذر ها در خیابان و کوچه ها بجا میماند. آنطرف پنجره توی اتاق ساکت و آرام است. صدای باران هم شنیده نمیشود. رادیو موسیقی محلی ملایمی پخش میکند و زن و مرد جوانی فارغ از هیاهوی دنیای اطراف و سرمای باران صبحگاهی دل به عالم خوابی سنگین داده اند. گرمای داخل اتاق بوی بخار داغ کتری را میدهد و تکه های نان بیات وقتی روی لبه بخاری برشته میشود و دود میکند. بوی خوراک مغز گردو و آبغوره و گوشت که روی اجاق قل قل میزند و میجوشد. بوی خون ماسیده و دلمه بسته. بوی تن آدمها وقتی برهنه هستند و با هم در آمیخته اند. گره میخورند و شعله ور میشوند و عرق بدنشان هوای اتاق را تبدار میکند. هوایی که نفس گیر است و طعم ماندگی میدهد و خفقان می آورد. گرمای ملال آور اتاق بوی وصال میدهد. بوی نمور ملحفه ها بعد از هماغوشی . بوی سدر و کافور.
صدایی از گوشه حیاط بلند میشود و برای لحظه ای کوتاه آرامش آنجا را بهم میریزد. کسی کنار پنجره می آید و با کف دست قسمتی از بخار پنجره را پاک میکند. شیشه سرد و آبدار است . انتهای حیاط یک گربه لاغر سیاه و سفید از ترس خیس شدن در باران با شتاب بسمت دیوار میدود و زیر هره آجری آن پنهان میشود .
****
۲
… بازار ماهی فروشها شلوغ و پر ازدحام است. بارش تند باران مجال نمیدهد کسی به کار و کاسبی اش برسد. مردم زیر باران بهم تنه میزنند و با سرعت از کنا ر یکدیگر رد میشوند. از لبه چتر ها آب شره میکند . آنها هم که چتری ندارند از بیم خیس شدن زیر طاقی ها پناه میگیرند. صدای داد و بیداد فروشنده ها با هم قاطی میشود و کلمات را گنگ و بی معنی میکند. ماهی کپور های چاق و قزل آلای رنگین کمان توی سبد های حصیری و یا روی پیشخوان چوبی مغازه ها از خیسی باران لذت میبرند. با چشمهای باز و پر تمنا باله هایشان را تکان میدهند و دهان باز و بسته میکنند. در گوشه و کنار میدانچه بازار، دست فروشنده ها روی زانو چمباتمه زده و با صدای بلند کالایشان را تبلیغ میکنند. سیر تازه . ترب سفید و نارنج . باقلا . زیتون . ماهی شور و خاویار… .
روی خیسی زمین بوقلمون ها و اردکهای کوچک رنگی که پاهایشان با ریسمان کنفی بهم وصل شده زیر دانه های تند باران پلک میزنند و به عبور شلوغ رهگذر ها خیره میشوند. مرد ماهی فروش زرد پر ها را روی تخته پیشخوان پوست می کند و قطعه قطعه میکند و تحویل مشتری میدهد. اسکناس های دخل زیر پیشخوان از تماس با دستهایش چرب و خونی میشوند. گربه چاق زرد رنگی با رگه های تیره روی کمرش زیر قفسه های چوبی دکان راه میرود و تکه های چربی و پوست واستخوان را جمع میکند. گاهی از سر هشیاری گوشهاش سیخ میشود و اطرافش را با دقت می پاید. وقتی دوباره اوضاع را عادی می بیند سرش را پایین می آورد و لخته خون ها را لیس میزند . کولی ماهی های سیاه توی تشت بزرگ آب، کنا ر چکمه های ماهی فروش آرام آرام حرکت میکنند و نرم و سبک باله تکان میدهند و به دانه های بارانی که به سطح آب می خورد نوک میزنند.
مرد ماهی فروش از ماهی های داخل سبد کپور نقره ای درشتی را سوا می کند و برای خانه اش کنار میگذارد.
****
۳
… زن با ملایمت تمام خم میشود و سینی غذا را کنار رختخواب میگذارد. طوری که به شکمش فشار اضافی نیاید و موجودی که با خود حمل میکند اعتراض اش را با لگد زدن بدیواره شکم و پیچ و تاب خوردن اعلام نکند. بخار برنج پخته و عطر ترش و شیرین خورشت فضای اتاق را پر کرده است. پتو را از روی سر مرد کنار میزند و با مهربانی پنجه در موهایش میبرد.
– ” نمی خوای بیدار بشی . چیزی تا ظهر نمونده . باید بری . دلشوره دارم … ”
مرد غلتی میزند و چشم ها را تا نیمه باز میکند . همینکه نگاهش به شیشه عرق دار پنجره می افتد غفلتا موجی از سرما توی عضلات بدنش میدود و بی اختیار میلرزد. گلوله میشود و خودش را کاملا زیر پتو پنهان میکند.
– ” پاشو دیگه … پاشو یه چیزی بخور … تا دیر نشده . ”
به فاصله کمی گرما دوباره باز میگردد و سرش از پناهگاه بیرون می آید. هوس سیگار میکند ولی یادش می افتد نمی تواند سیگار روشن کند. زن دوباره دستی به ریش و سبیل کم پشت و صورت خوش تراش او میکشد . کج خلقی دقایق قبل کنار میرود و مهربانی جایش را میگیرد. همانجا از توی رختخواب آرنجش را بالا می آورد و روی پاهای زن میگذارد. بعد قدری بالاتر میبرد تا به برآمدگی شکم میرسد. دستها توی هم قفل میشوند .
– ” چیه تو هم چشم براه این مهمون کوچولویی و منتظری تا از راه برسه … ”
همینطور که حرف میزند چیزی روی شکمش و زیر انگشتهای مرد موج بر میدارد و ضربه میزند . ناخواسته قلقلک اش میگیرد و بخنده می افتد .
– ” زود باش دیگه . روزهای بارونی صید خوب نیست. حتما دریا هم کولاک بوده. خیلی نگرانم، همش فکر می کنم یکی از راه می رسه ..”
به حالات و عکس العمل هایش خیره میشود و کوچکترین حرکت او را زیر نظر دارد . جنس نگاهش بیشتر شبیه مادری است که بخواهد کودک اش را تیمار کند.
– ” راستی چیز هایی رو که امروز صبح بهت گفتم زیاد جدی نگیر . راجع به اوضاع خودمون و این بچه . منظورم اینه که حالا شاید یه مدت دیگه هم بشه همینطور سر کرد. هر چند خیلی سخته . همش حرص و جوش و هول تکون . اما دیگه عادت کردم … ”
نگاه مرد عوض میشود و دست اش را پس میکشد. با وجود گرسنه گی و دل ضعفه سینی غذا را کنار میزند. بلند میشود و لباسهایش را میپوشد. در فاصله ای کوتاه آرامش زن رنگ میبازد و با اضطراب محسوسی در کلام ادامه میدهد.
– ” حالا نمیخواد لوس بشی . این که قهر نداره. خوب فکر و خیال و دلواپسی مجبورم کرد تا برات درد دل کنم. پس آخه من حرفهامو واسه کی بزنم … ”
مرد بدون اینکه جوابی بدهد در را باز میکند و خارج میشود. هوای بارانی بیرون بلافاصله سر و صورت اش را مرطوب میکند. نفسی عمیق میکشد و سیگارش را آتش میزند. پشت پنجره اتاق سبد حصیری بزرگی روی سنگفرش گل آلود کنار باغچه بجا مانده است . آب باران توی پاگرد راه افتاده و علفها و برگهای خشک را همراه خود تا کنار حوض میبرد. با احتیاط نگاهی به کوچه می اندازد و بسرعت از در اصلی حیاط بیرون میزند. حر فهای زن که روی ایوان ایستاده ناتمام میماند و صدایش میان رگبار باران گم میشود.
– ” برو … دیگه از همه این بازیها خسته شدم . بیزار شدم . از تو و اون و خودم و حتی این بچه ای که تو شکمم دارم. دیگه هیچی برام مهم نیست . هیچی… ”
توی سبد حصیری کپور ماهی نقره ای رنگ از بارش باران روی پولک هاش جان گرفته و سر و دم تکان میدهد. هر از گاهی تنه اش به چاقوی بزرگی که کنارش افتاده میساید و از زخم تازه باله هایش خونابه ی کمرنگی بیرون میریزد.
****
۴
… همیشه همینطور است که از قبل بوده و هست و خواهد بود. همینطور که باید باشد. همه ما آدمها از جایی شروع میکنیم که دیگران به آخر رسانده اند و هر کس بمیزان پیمانه اش زندگی میکند . چه شعار بی سر و تهی . حالم بهم خورد . اما مگر غیر از این است که باید و باید و باید اینطور باشد و بشود. اینطور هستیم و زندگی میکنیم و راه میرویم و میمیریم و خاک میشویم چون باید به همین صورت باشد. استقلال و عدم استقلال . جبر و اختیار . دست تقدیر . مقدرات. مقدر است بیگناه و یا گناهکار باشیم . مقدر است عاشق و یا معشوق باشی .
مقدر است. مقدر است . مقدر است. مقدر است. مقدر است. دلم نمی خواهد ذره ای به این مقدرات تن دربدهم . حتی تن در دادن و ندادن هم دست تو نیست. اصلا تو تصمیم گیرنده نیستی و حق انتخاب نداری. همه چیز قبل از تولد تو و پدر و مادر و آبا و اجدادت رقم خورده و تو فقط نمودی از حرکت های بازیگر اصلی هستی . نوع و قانون بازی را کس دیگری معلوم میکند. بازیت داده اند بدبخت. کس دیگری است که قلم بدست تو میدهد. بدست ات خنجر میدهد. بتو شراب میخوراند. افیونی ات میکند. هذیانی ات میکند. تو را به نماز وامیدارد. تو را به گناه میکشاند. وادارت میکند به دختر بچه نابالغی تجاوز کنی. لوله تفنگ را روی شقیقه خودت بگذاری و خیلی راحت ماشه را بچکانی. با یک کوله پشتی پر از بمب، سوار قطار مسافری شوی و ضامن را بکشی. همانطور که توی صورت نفر مقابل ات میخندی در کمال خونسردی تک تک ناخن هایش را با انبردست در بیاوری . بدن اش را با اطو بسوزانی و صدای ناله اش را نشنوی. حالا هم که این چیزها را میگویی حرف خودت نیست. مقدر شده تا اعتراف کنی. مقدر است قاتل باشیم. مقدر است مقتول باشیم . ظالم و مظلوم.. مقدر است فرشته شویم. شیطان شویم. پهلوان باشیم. قهرمان و ضد قهرمان. زشت باشیم . زیبا باشیم . سگ باشیم. اسب باشیم. لاشه باشیم. لاشخور باشیم. گل. فاضلاب. دونده. بازنده و برنده. تشنه. مستراح. هندو. شهید. عادل. معدوم. مادر . قصاب. چوپان دروغگو. دهقان فداکار. مادونا. شیخ صنعان. رابینسون کروزوئه. کارمند اداره پست. اولیس. باراباس. مامور تیر خلاص. چنگیز خان. گاندی. حافظ. رودکی. مستقیم……..
****
۵
… شاید از حرفهایی که میخوام بزنم برنجی و دلخور بشی . خیلی وقته دل دل میکنم تا چیز هایی رو که اذیتم میکنه و عذابم میده بریزم بیرون و راحت بشم . حتا برای جفت تون . پیش خودم میگم مگه چطور میشه . مرگ یه بار شیون هم یه بار . دیگه کم مونده دیونه بشم . بهرحال باید قبول کرد دنیایی که ما چند نفر داریم توش زندگی میکنیم و نفس می کشیم کوچیک شده و کوچیکتر هم میشه. کم مونده بترکه و همه چیز رو از بین ببره. چه بخواهیم و چه نخواهیم همین روزها چهار تا میشیم . پس لااقل اونهایی که میتونن زودتر فرار کنند و جون سالم در ببرند. دیگه وقتشه که یکی بره کنار و جا رو واسه بقیه باز کنه . نمی دونم کی . بخدا راست میگم . نمی تونم انتخاب کنم. اصلا نمی دونم حق انتخاب دارم یا نه . یه جورایی هر دو تون رو دوست دارم. شاید اینجا دیگه دوست داشتن کلمه خوبی نباشه . میدونی با اینکه عملی نیست اما حس میکنم هر دو تون باید باشید و بدون هر کدوم از شما یه گوشه از زندگیم می لنگه و کامل نیستم . این رو هم میدونم که با رفتن خودم مشکل حل نمیشه . وگرنه تا حالا صد دفعه رفته بودم . جایی که کسی پیدام نکنه . اولاش گمون نمیکردم کار به اینجا برسه . که با رفتن و حذف یکی از ما اوضاع سر و سامون بگیره . یعنی اصلا به هیچی فکر نمیکردم . اما چیزی که هست مدتیه عذاب وجدان خواب و آروم رو ازم گرفته . حسابی دارم داغون میشم.
نه…. . دیگه بسه . هر جوریه باید تموم بشه و هر کسی بره پی کار خودش . ولی هنوز و هنوز و تا آخرش هم نمی تونم رضایت بدم که یکی تون برید و اون یکی رو داشته باشم . یا اینکه طوری میشد خودم تنهای تنها می موندم و اینی که باهامه و از گوشت و خونم میخوره و روز بروز بزرگتر میشه . انتظار ندارم بتونی چیزهایی رو که میگم بفهمی . این یه حس و حال کاملا زنانه ست . میدونی وقتی میگم دارم دق میکنم و عذاب میکشم از این بابته که مطمئن نیستم کدوم یکی تون بابای این بچه هستید . بعضی وقتا از فکرهایی که به سرم میزنه خنده م میگیره . میشینم واسه خودم فکر و خیال می بافم که شبیه جفت تون باشه . مثلا چشمهاش ریز و عسلی . رنگ چشمهای تو . لب و دهن شم کوچیک و جمع و جور باشه . در عوض دماغ و ابروها و پیشونیش مثل صورت اون بزرگ و پت و پهن دربیاد . واسه حرفهایی که میزنم مسخره م نکن . خودم میدونم از محالاته که یکی نطفه دو نفر رو با خودش داشته باشه . اما واقعیت اینه که عادلانه نیست تو همه چی رو بدونی و اون بیچاره از هیچ جا خبر نداشته باشه . من دیوونه رو نگاه کن عدل و انصاف رو تو چه چیزهایی میبینم . میشنوی . حواست با من هست یا نه . ببین من واقعا دلم براش میسوزه . بیشتر از همه وقتهایی اذیت میشم که صاف و ساده میاد پهلوم دراز میکشه و حرف دلش رو برام میزنه . از عشق و علاقه ش به من و این بچه میگه . از اینکه قربون صدقه بچه ش میره . که بخیال خودش بچه رو ناز میکنه و بابا /بابا میگه . طوری باهاش حرف میزنه که انگار روبروش نشسته و حر فهاش رو میشنوه . سرش رو میزاره رو پوست شکم ام و گوش میگیره تا صدای کل و کشتی گرفتن و لگد زدن بچه اش رو بشنوه . نمیدونم چطور به اینجا رسیدیم ولی کاش یه جور دیگه میشد . کاش یکی مون می مرد . منو بگو دارم واسه کی درد دل میکنم…. .
تو هم وقت گیر آوردی حالا .
تو رو خدا ولم کن ….
اه…. دستاتو از تو پیرهنم دربیار .میگم نکن دیگه … .
بذار راحت باشم . الان اصلا حال و حوصله این کارها رو ندارم …… .
تابستان۸۳ / قزوین

پشیمان

راضیه رستگاری - بهمن ۱۳۸۹

– چرا؟
” چرا چی؟ ”
– چرا دوستم نداری، و نمی خواهی با من ازدواج کنی؟
جوابی نداد. جای دیگری را نگاه می کرد.
– وقتی فهمیدم به مادرت گفته ای:
” نمی خواهم با او ازدواج کنم ”
و در پاسخ:
” چرا نمی خواهی.”
گفته بودی:
” دوستش ندارم ”
بسیار تعجب کردم و این چرای بزرگ در ذهنم پرخید….
– او که می داند دوستش دارم، و بنظر می رسید که او هم برای ازدواج مخالفتی ندارد… چی شده؟
خواهش کردم که ترتیب این ملاقات کوتاه داده شود. تو خوب می دانی که اعتقاد من برای زندگی مشترک، علاقه قلبی و عشق دو طرفه است. اگر چنین نباشد، با قساوت پا روی دلم می گذارم. ولی علاقه دارم بدانم، چرا؟
و حالا اگر این چرا را پاسخ بدهی، بیشتر وقتت را نمی گیرم.
به سکوت ادامه داد. ولی این بار نیم نگاهی را به صورتم انداخت.
دیدم بهر دلیل نمی خواهد حرف بزند. با پوزش از مزاحمت برخاستم و خدا حافظی کردم. از اتاق که داشتم خارج می شدم، نه خیلی آهسته، گفت:
” کس دیگری را دوست دارم…”
دستگیره را نچرخاندم، سر بر گرداندم . پرسیدم:
– کی را؟
این بار سکوت نکرد:
” خودم هم نمی دانم!…نمی شناسمش…”
حرفی برای گفتن نداشتم. دستگیره را چرخاندم و خارج شدم. هم ار اتاق و هم از شهر محل اقامت او.
دیگر خبری ازش ندارم.

جهان روی ریل بیداد

عیدی نعمتی - بهمن ۱۳۸۹

هواپیماهای جنگنده
غران که می گذرند
پرندگان می هراسند می گریزند
پناهگاهی نیست
جهان روی ریل بیداد
به قبرستان های تازه می رسد.

در پاکستان
دهکده ای بمباران می شود
ارتش امریکا می گوید :
اشتباه شده
چیز مهمی نیست! .
دنیا در خواب است
مردمانی گم شده اند
با دهکده ای که گویا هرگز نبوده است .
جهان روی ریل بیداد
به قبرستان های تازه می رسد .

در برزیل
سرزمین حلبی آبادها
و کودکان همیشه گرسنه
سیل خانه ها را می برد
مادران و فرزندان را می برد
زنده ها فقط می گریند
به یاد خانه ها و خاطره ها
وانسان هایی که دیگر نیستند .
جهان روی ریل بیداد
به قبرستان های تازه می رسد .

در میهن من
زندان ها را
از جان های جوان پُر می کنند
و در میدان ها
طناب های دار در وزش باد
سنگین تکان می خورند
در چهارراه ها
شمایل دیکتاتور را
چراغانی می کنند
و دربوق ها می دمند .
جهان روی ریل بیداد
به قبرستان های تازه می رسد .

تا گلی بشکفد
در هوای خواستن تو ای آزادی !
چشم به خورشید
از پشته پشته برف می گذریم
به روزگاری که
جهان روی ریل بیداد
به قبرستان های تازه می رسد .

عیدی نعمتی
جنوری ۲۰۱۱

من که منم

محمود کویر - بهمن ۱۳۸۹

من امپراتور روم را
که آمده بود تا بشکند مرا
گفتم، تا زانو نهد به خاک در برابرم.
من تازیانه گرفتم ز تازیان
ودادم به دستشان قلم
تاراندم به دست این مردمان نجیب
تاتار و تیمور لنگ را.
اینک ای حرامیان نمک به حرام
که خاک و خانه ی من
خفیه گاه شما شده ست،
آن سوی این خاک پشته های خیس خزان
جوبار خرم خرداد را ندیده اید
که شتابان سرریز می شود
به خواب و خاکریز هایتان.
پس کو کجاست خلیفه ی خونریزکورتان!
دیدند تمام مردمان زمین
بر هزار دامنه
رودبار نور.
ورقص خوشه های جوان را
بر کشتزار روشن فردا.

صبح دروغین

نادر نادر پور - بهمن ۱۳۸۹

امشب زمین تمام گناهان خویش را
بدرود گفته است.
زهد سپید برف
کفر زمین نیان را در خود نهفته است.
این سیمگون نقاب
بر چهره ی سیاه طبیعت
زیباترین دروغ جهان است
امشب درخت پیر
اندیشه می کند که جوان است
اما پس از تولد خورشید
اندیشه های برفی او، آب می شود
آیا کدام چشم
رخساره ی حقیقت پنهان را
مانند آفتاب تواند دید؟
شاید که چشمی از پس گریدن
پاسخ بدین سئوال تواند داد
ای پیر، ای درخت!
باران چه گریه ای است
گریدنی که صبح دروغین برف را
در شام نو جوانی نا پایدار تو
تاریک می کند،
اما تو را به روشنی دور ِ کودکی
نزدیک می کند،
گریدنی که دیده ی پیران را
چون چشم کودکانه ی خورشید
بینائی زلال تواند داد.
آه، ای خروس منتظر صبح
آتش، درون پنبه نمی میرد
اما، نگاه کن:
خورشید در سپیدی آفاق مرده است
افسون برف، چشم درختان ساده را
در خواب کرده است
وین روستائیان صبور پیاده را
در روزگار پیری، با مرکب خیال
تا شهر نو جوانی موهوم برده است.
ام، دل زمین
در آرزوی گریه ی باران است،
در شب، حقیقتی است که پنهان است.
آه، ای غم سیاه تر از ابر
امشب، مرا گریستنی بی امان ببخش!
ای اشک مهربان،
چشم مرا نگاهی چو کودکان ببخش!
صبح دروغین نادر نادر پور
امشب زمین تمام گناهان خویش را
بدرود گفته است.
زهد سپید برف
کفر زمین نیان را در خود نهفته است.
این سیمگون نقاب
بر چهره ی سیاه طبیعت
زیباترین دروغ جهان است
امشب درخت پیر
اندیشه می کند که جوان است
اما پس از تولد خورشید
اندیشه های برفی او، آب می شود
آیا کدام چشم
رخساره ی حقیقت پنهان را
مانند آفتاب تواند دید؟
شاید که چشمی از پس گریدن
پاسخ بدین سئوال تواند داد
ای پیر، ای درخت!
باران چه گریه ای است
گریدنی که صبح دروغین برف را
در شام نو جوانی نا پایدار تو
تاریک می کند،
اما تو را به روشنی دور ِ کودکی
نزدیک می کند،
گریدنی که دیده ی پیران را
چون چشم کودکانه ی خورشید
بینائی زلال تواند داد.
آه، ای خروس منتظر صبح
آتش، درون پنبه نمی میرد
اما، نگاه کن:
خورشید در سپیدی آفاق مرده است
افسون برف، چشم درختان ساده را
در خواب کرده است
وین روستائیان صبور پیاده را
در روزگار پیری، با مرکب خیال
تا شهر نو جوانی موهوم برده است.
ام، دل زمین
در آرزوی گریه ی باران است،
در شب، حقیقتی است که پنهان است.
آه، ای غم سیاه تر از ابر
امشب، مرا گریستنی بی امان ببخش!
ای اشک مهربان،
چشم مرا نگاهی چو کودکان ببخش!
صبح دروغین نادر نادر پور
امشب زمین تمام گناهان خویش را
بدرود گفته است.
زهد سپید برف
کفر زمین نیان را در خود نهفته است.
این سیمگون نقاب
بر چهره ی سیاه طبیعت
زیباترین دروغ جهان است
امشب درخت پیر
اندیشه می کند که جوان است
اما پس از تولد خورشید
اندیشه های برفی او، آب می شود
آیا کدام چشم
رخساره ی حقیقت پنهان را
مانند آفتاب تواند دید؟
شاید که چشمی از پس گریدن
پاسخ بدین سئوال تواند داد
ای پیر، ای درخت!
باران چه گریه ای است
گریدنی که صبح دروغین برف را
در شام نو جوانی نا پایدار تو
تاریک می کند،
اما تو را به روشنی دور ِ کودکی
نزدیک می کند،
گریدنی که دیده ی پیران را
چون چشم کودکانه ی خورشید
بینائی زلال تواند داد.
آه، ای خروس منتظر صبح
آتش، درون پنبه نمی میرد
اما، نگاه کن:
خورشید در سپیدی آفاق مرده است
افسون برف، چشم درختان ساده را
در خواب کرده است
وین روستائیان صبور پیاده را
در روزگار پیری، با مرکب خیال
تا شهر نو جوانی موهوم برده است.
ام، دل زمین
در آرزوی گریه ی باران است،
در شب، حقیقتی است که پنهان است.
آه، ای غم سیاه تر از ابر
امشب، مرا گریستنی بی امان ببخش!
ای اشک مهربان،
چشم مرا نگاهی چو کودکان ببخش!

من و نام‌هایم هنوز

زیبا کرباسی - بهمن ۱۳۸۹

از نازنین هائی که مکرر سروده ای از زیبا کرباسی را از ما خواسته اند، در خواست می کنیم این تکه از سروده ایشان را که در سایت احبار روز آمده است بخوانند.
از آنجائی که مشت نمونه خروار است، ممنون می شویم همین تکه را از ما پذیرا شوند. برای خواندن و حتا شنیدن صدای ایشان دوستانی که امکان دارند اگر تا حالا آنرا در این سایت نخوانده یا نشنیده اند به آن مراچعه کنند.
امیدواریم با خواندن آن ما را از ادامه این بحث معذور دارند. اگر بیشتر اطلاع می خواهند می توانند با این سایت تماس بگیرند.
——————-

زیبا کرباسی

….زی‌ زا جوز ال جوزل شنگ قشنگ خوش گًل خوشگل چشم دست نی‌ ناا دل‌ نانای شینانای بی‌ بیگوم بوگام بوگام داسی فرنگیس نیگار چهره ای ا نابی شمس خورشید ماه باران آی‌ یاغیش گونش حجر دریا آسمان آفتاب زمین تان زمان کهکشان همهٔ همه هایم مرگم زندگی‌ ا‌م خدایم شیطانم او‌ اوز ازان سوگلی گلنار گل چهره گًل اندام روز شب مست هشیار چشم‌های شراب قیزیل گًل دلی بلبل طاووس دیوانه عقاب سرخ گًل سرخ دلی جیران سنگ گًل سنگ اخلی تپانچالی تموچین سامورای ببر میو می‌‌و‌ا دیوا دلیم کپنک سرویم اوجا بویلوم نینیم میمیم شو شو شا شا شازی عنقا لی لیدی ا لیلا مجنون قارا قیز قارا اوزوم تیخ تیخ خانیم نابات شور ماهور لوکا عشق معشوق عاشق دیده شنیده مونقا دلی بلبل سارای مارال تبریز ایران توران کهکشان منظومه ها آسمان وحشی سلطانیم پیریم زلیخام زهره و شاقیللی بادام یعنا معنا رعنا عشوه لیم اودوم برف سپید انتها بی‌ انتها قرمز خوخانف خوخانووا الیزا الیزابت یازی یاشار نازی نوشته کلمه نفس سؤ آن لاهوت برهوت بهت سبلان اهوم زیم زی‌ بام زیبا زیباهو هوو هووم احد ههد حد حد ایم سیس صدا یار یار یار دوست لبخند عسل قند معبد معبود همه راه‌ها و کوچه ها رنگها بی‌ رنگی‌….”

لب ریخته های باخت

بهمن - بهمن ۱۳۸۹

مدتی است از دوستی که با نام بهمن یرای ما سروده هایش را می فرستاد بی خبریم.
چندی ئی میل های ما را بی جواب گذاشت و تارگی ها ئی میلها بر می گردد و بقول
معرف به مقصد نمی رسند.
خوشحال می شویم دوست بزرگوار اگر ما را از حال و روز خودت باخبر کنید.
سروده زیر را از شما که سالها قبل نشر داده ایم بیاد شما مجددن منتشر می کنیم

لب ریخته های باخت

بر صخره های کدامین ساحل
موج کوب می شوی؟
بر قله کدامین آتش فشان
ققنوس ره گم کرده ای؟
توآشیان نداشتی؟
می دانم که داشتی
تو بر چنار های سر به فلک کشیده خانه ات،
نوزاد ها را آماده پرواز نمی کردی؟
زبان گنجشک های سایه افکن ِ همه سر زمینت،
تورا با انوار خورشید، آشنا نمی کرد؟
تو عشق را می شناختی،
نمی شناختی؟
آنکه همه این ها را از تو ربود ” رستم ” بود؟
که توا نست تو را چنین خوار به زیر بکشد؟
و تو یارا نشدی.
پس هزاران سال، ” صلا ” داد نت چه بود؟
بوزینه ها که این همه توان ندارند؟
خانه های دست ساز شنی بر ساحلها
شهرک های ساخته شده از ” مهره ” ها
و عمارات رفیع ” کارتنی ” هم بدین:
آسانی…سادگی…و فوریت…
از هم نمی پاشند.
تو ای موج کوب شده ی همه ی صخره های عالم،
ای ققنوسی که به خاکستر نشینی خو کرده ای
همراه با همه عشقت،
چنار ها، زبان گنجشک ها، و همه افراشتگان دیگر را
چرا به بوزینه ها وا گذاشتی؟
می دانی که تیمچه عشق و خنده را در سر زمین آفتاب
تعطیل کرده اند؟
آه….
بجایش چه کالاهای غمناکی را به طناب کشیده اند
و بر پیشخوان نهاده اند….

گنج عفت – زن در ایران

پروین اعتصامی - بهمن ۱۳۸۹

بمناسبت ۱۷ دیماه، سالروز کشف حجاب

زن در ایران، پیـش از این گویی که ایرانی نبود// پیــــشــه‌اش جز تیره ‌روزی و پریشــــــانی نــبود
زندگی و ‌مــــرگــش اندر کنـــج عزلت‌ می‌گذشت //زن چه بود آن روزها، گــــر زان که زندانی نبود
کس چو زن، انـــدر سیاهی قرنها منـــــزل نکرد   //کـــس چو زن، در معـــبــد سالوس قــربانی نبود
در عدالتخانـــــه‌ی انصاف، زن شـــاهـــد نداشت //در دبـــــــستان فــضیـــلت، زن دبستـــــــانی نبود
دادخواهیهـــــای زن مـــــی‌مانــد عمری بی‌جواب// آشـــکارا بـــــــود این بیــــــداد، پنهـــــــانی نبود
بس کســـان را جامه و چوب شبانی بود، لیـــک // در نهــــــــادِ جـــمله گـــرگی بود، چــــوپانی نبود
از بــــــرای زن به میــــــدا ن فــــراخِ زنــــــدگی // ســــــرنوشت و قســمتی، جز تنگ میــدانی نبود
نـــــور دانـش را زچـــَشم زن نهـــان مـــی‌داشتند //این نـــــدانــستـــــن ز پستی و گرانجـــــــانی نبود
زن کـــــُجــا بافــنــده می‌شــد بی‌نخ و دوک هنــر// خـــــــرمن و حاصـــل نبـــود آنجا که دهقانی نبود
میـــوه‌های دکّـــه‌ی دانش فراوان بــــــود ، لیک//  بهــــــــر زن هــــرگز نصیبی زین فــــراوانی نبود
در قفـــــــس می‌آرمید و در قــفــــس می‌داد جان //  در گـــُلستــــان، نام از این مــــرغ گـــلستانی نبود
بهـــــــر زن، تقلیـــد تیه فــــتنه و چـــــاه بلاست// زیــــرک آن زن کــاو رهــش این راه ظلمانی نبود
آب و رنـــگ از علم می‌بایـــــست شــــرط برتری// بـــــــــا زمـــــــرّد یـــاره و لعل بـــــــدخشانی نبود
جلوه‌ی‌صــــد‌‌پرنیان ،‌ چون‌یــک قبای‌ساده نـیست // عـزت از شــایستگی بود، از هــــوســــــرانی نبود
ارزش پوشنده، کـــفش و‌ جامــــــه را‌ ارزنده کرد //قــــدر و پـــستی، با گــــرانی و بـــــه ارزانی نبود
ســــادگی و پاکی و پرهیز، یک یک گــــوهرنـــد //گــــــوهر تابنـــــده، تنهــــــــا گوهـــــر کانی نبود
از زر و زیور چه سود آنجا که نـــادان است زن // زیـــــــور و زر، پــــرده‌پـــــوشِ عیب نادانی نبود
عیب‌هــــا را جامــه‌ی پرهیز پوشانده‌ست و بــس // جامـــــــه‌ی عجب و هـــــوا، بهتر ز عریانی نبود
زن سبکساری نبــــیند تا گـرانسنگ است و پاک // پـــــاک را آسیـــــبی از آلــــــوده دامـــــــانی نبود
زن چو گنجوراست‌و عفت،گنج و حرص‌و ‌آز،دزد// وای اگـــــــر آگـــــه از آیـــین نگهبــــــــــانی نبود
اهـــرمن بر سفره‌ی تقـــو ی نمی‌شد میهـــمــــان // زان که می‌دانست کـــــان جا، جـــای مهمانی نبود
پا بــــــه راه راست بایــــد داشت، کانـــدر راه کج// تـــــوشه‌ای و رهــــــنمـودی، جــــز پشیمانی نبود
چشم و دل ر ا پـــرده می‌بایست، امـا از عــــفاف //چــــــادر پـــــــوسیــــــده، بنـــــیاد مسلــمانی نبود
خســـروا، دست تـــــوانای تــــو، آسان کــــرد کار //ورنـــــــه در ایــــن کـــار سخت، امیــد آسانی نبود
شــــه‌نمی‌شد گـــر‌در این گمگشتـــه کــشتی‌ناخدای //ســــــاحلی پـــــیـــــدا از این دریــای طــوفانی نبود
بایـــد این انـــوار را پروین بـــــه چشم عقــل دید // مهــــــر رخـــــشان را نشایـــــد گفت نــورانی نبود

یک رباعی

خیام - بهمن ۱۳۸۹

تاکی غم آن خورم  که دارم  یا  نه

وین عمر به خوشدلی گذارم یا نه

پرکن  قدح  باده که معلومم نیست

این  دم  که  فرو  برم  برآرم یا نه

برای عاشقان

حافظ - بهمن ۱۳۸۹

تفو بر تو ای چرخ گردن تفو

بهمن ۱۳۸۹

اون گوشه تو اون دایره کیه…؟ تفو بر تو ای چرخ گردن تفو

زمستان

بهمن ۱۳۸۹


زمستان

که اینطور!

بهمن ۱۳۸۹

که اینطور!

می خواستی از این بهتر باشه؟

بهمن ۱۳۸۹

می خواستی از این بهتر باشه؟

برای: علیرضا پهلوی

عباس معروفی - بهمن ۱۳۸۹

دریا خندید در دوردست،

دندانهایش کف و

لبهایش آسمان.

– تو چه می‌فروشی

دختر غمگین سینه عریان؟

– من آب دریاها را

می‌فروشم آقا.

– پسر سیاه

قاطی خونت چی داری؟

– آب دریاها را

دارم آقا.

این اشک‌های شور

از کجا می‌آید مادر؟

-آب دریاها را

من گریه می‌کنم آقا.

– دل من و این تلخی بی‌نهایت،

سرچشمه‌اش کجاست؟

– آب دریاها

سخت تلخ است آقا؟

دریا خندید در دوردست،

دنداهایش کف و

لبهایش آسمان.

(لورکا، ترجمه احمد شاملو)

جوان تحصیل‌کرده‌ای از وطنم، پس از سال‌ها زندگی در غربت و انزوا، خودش را کشته است. و من برای این که اندوه یادش را در خودم بکاهم می‌نویسم. می‌نویسم تا در ذهن مخاطبانم پرسش ایجاد کنم. می‌نویسم تا بپرسم مسئول این مرگ ایرانشناس ایرانی کیست؟ می‌نویسم تا باری را از شانه‌‌ام بر شانه‌های شما بسُرانم تا همراهی‌ام کنید. می‌نویسم تا بیش‌تر رنج نبرم.

می‌دانم، می‌بینم، می‌خوانم و می‌خوانم هر روز که چگونه فوج فوج گروه گروه جوانان‌های مملکتم را به بهانه‌های واهی به جوخه‌ی اعدام می‌سپارند. و برای این کار مردم را هم سهیم می‌کنند و از مردم می‌خواهند که گوشه‌ی کار را بچسبند، سر طناب را نگه دارند، گلوله را لمس کنند، چهارپایه را بکشند، و گاه کسی را که به صلیب تدریجی مرگ بسته‌اند، در حضور دیگران از دیگران می‌خواهند که تعداد شلاق‌ها را بشمارند، نفس بگیرند، بلند و شمرده بشمارند. یک، دو، سه…

در سوگ آن‌ها نیز غمگین‌ام.
و حالا در غربت جوان ارجمندی خودش را کشته است و من می‌نویسم نه برای این که پسر شاه بود و در خانواده‌ی سلطنتی متولد شده، با تربیتی شاهانه بزرگ شده بود، فقط برای تنهایی‌ها و انزوا و علامت‌های ممنوعی که یک انسان را به مسلخ برد می‌نویسم.

پروا ندارم، هراس ندارم، بیم ندارم که دیگران چه می‌گویند و روزنامه‌های هنگ خوجه‌ی اعدام چه می‌نویسند. من غمگینم و برای تنهایی و انزوای این آدم می‌نویسم.به گوهر انسانی‌اش فکر می‌کنم، به کودک درونش، به شادی‌هایش، به آرزوهایش، به زمانی که در کودکی آواره شد و هرگز ندانست چرا مِهر پدری و عاطفه‌ی مادری، آن هیاهوها، آن تکریم‌ها، چرا یکباره به نکبت و ذلت بدل شد.

برای کودک درون این انسان می‌نویسم. به من چه که مادرش کیست، پدرش چکاره بود. و اگر از من بپرسند یا چیزی بگویند که در سوگ شاهزاده‌ای گریسته‌ام، تنها می‌توانم بگویم بله! من در اندوه زن بازجویی که زندگی را بر من حرام کرد و وطنم را از من گرفت، شبی را تا صبح گریسته‌ام. این تیره‌بختی من و امثال من است که اینجا در غربت برای زن بازجوی‌مان هم باید زار بزنیم و فریاد بکشیم که سوزن زیر ناخن فلان عرب تروریست فرو نکنید، شقاوت نکنید، جنایت نکنید، این همه جوان‌های وطن را به گورستان هدایت نکنید. رها کنید، بگذارید زندگی نفس بکشد.

و اگر قرار باشد که کودکان را به جُرم پدران و مادران‌شان به مجازات بسپارند، لابد کار این جهان تا به امروز غلط بوده و لابد رسم براین شده است که آدم‌ها تفنگ بردارند، کودکان و خان و مان همدیگر را برچینند تا نسلی از هیچ انسانی نماند.

از خودم می‌پرسم این جوان تحصیلکرده‌ی ایرانی که از دانشگاه هاروارد دکترای ایران‌شناسی گرفته، چرا تاکنون کسی به سراغش نرفته تا از او بپرسد که چی در چنته دارد، از ایران چه می‌داند، چه امیدها و راهکارهایی دارد، چقدر از آنچه خوانده و نوشته و آموخته به کار دیگران می‌آید. پایان‌نامه‌اش درباره‌ی چیست و چرا تاکنون کسی، رسانه‌ای از او نپرسیده نظرش درباره‌ی ایران چه بوده است؟

چرا وب‌سایت و وبلاگ ندارد؟ چرا صفحه‌ی فیس‌ بوک ندارد؟ چه کسی او را از داشتن این پنجره‌های ارتباطی و اجتماعی محروم کرده است؟ و چرا به دروغ می‌گویند که او در غم خواهرش خودکشی کرده است؟ مگر کسی را سراغ دارید که در غم خواهر یا برادر یا مادرش دست به خودکشی بزند؟ چرا این پیله‌ی دورغین را از دور پیکر جوان برومندی که دیگر نفس نمی‌کشد برنمی‌دارند؟

نه گاو نرت بازمی‌شناسد، نه انجیربُن.
نه اسبان، نه مورچگان خانه‌ات.
نه کودک بازت می‌شناسد، نه شب.
چرا که تو دیگر مرده‌ای.
(لورکا، ترجمه احمد شاملو)

خودکشی کار ساده‌ای نیست. آدم کشتن تنها برای جلادان و آمران جنایت ساده و پیش‌پاافتاده است. کشتن به‌ویژه خود را کشتن، کاری‌ست بس هولناک و هراس‌انگیز. ثانیه‌ها در تمام ساعت‌ها و تاریخ ضرب می‌شود. گذشته و آینده با حالت تهوع در برابر چشم‌ها عبور می‌کند. آدمی باید هزاران بار از خودش زاده شود، در خودش بمیرد تا یکبار پلک بزند و به این فکر کند که دقایقی بعد دیگر نیست و دیگر هیچ چیزی وجود ندارد و آدمی باید هزاران بار از زندگی برگذشته باشد که به این نقطه‌ی غم‌انگیز و دهشتناک برسد و آنگاه لوله‌ی تفنگ شکاری را در دهانش بگذارد، برای آخرین بار از پنجره عبور زندگی را ببیند و ماشه را با وحشت بچکاند، تا مغزش از پشت به دیوار بپاشد، همچون اثری سرخ.

آیا اتهام و جُرم پسر شاه بودن آنقدر سنگین است که آدمی با این سطح تربیت و تحصیلات، هیچ راهی جز مرگ در انزوا و گورستان پیش روی خود نیابد و نبیند؟ برای پسری که در زمان انقلاب ۱۲ ساله بود، آیا این جرم همچون جای مُهر نماز بر پیشانی بی‌ریایش بایستی حک می‌شد که همچون آدم‌های دیگر نتواند زندگی کند، عشق بورزد، غذا بخورد، چای بنوشد، از طبیعت لذت ببرد، به آسمان نگاه کند، دارای فرزند و خانواده‌ شود، آلبوم عکس‌هایش را ورق بزند، فیلم ببیند، موزیک بشنود و دست‌کم به‌عنوان استاد دانشگاه شاگرد تربیت کند و یا قلم بر کاغذ بگذارد و حاصل دریافت‌ها و تحقیقاتش را بنویسد؟

آیا این پسر شاه بودن جنایتی بوده است که کسی تاکنون از او برای تدریس یا مصاحبه یا تحقیق دعوت به کار و همکاری نکرده؟ آیا خانواده‌اش او را پنهان کرده‌اند؟ آیا این هراس وجود داشته که او در کنار برادر بزرگش به مقایسه کشیده می‌شود و بلندتر به نظر می‌آید؟ آیا در این ۳۰ سال خانواده‌ی پهلوی همه‌ی چراغ‌ها را خاموش کرده‌اند تا خورشید تابان نظام ولایتعهدی اُفول نکند؟ و آیا فتیله‌ی همه‌ی گردسوزهای سفره‌ی خانوادگی را پایین کشیده‌اند تا آن که می‌خواهد شاه شود، کمرنگ‌تر و کوتاه‌تر و بی‌خون‌تر به نظر نیاید؟ وگرنه چرا این آدم تحصیل‌کرده‌ی ساکن آمریکا، این دکتر ایرانشناسی سایت و وبلاگ و صفحه‌ی فیس‌ بوک ندارد؟ چه کسی او را در پستوی تنهایی به انزوا و افسردگی و پژمردگی هدایت کرده است؟
چه کسی حضور اجتماعی این انسان تربیت شده را سرکوب کرده است؟ با چه ملاحظه‌ای، با چه مصلحتی، برای چی؟

خانواده‌ی پهلوی آنقدر پول و ثروت دارد که بتواند، و آنقدر قدرت و توان دارد که یک یا چند دانشگاه هنر و ایرانشناسی برای جوانان دربه‌در‌شده‌ی مملکت تأسیس کند. می‌توانسته و قصور کرده است. می‌توانسته همین جوان برومندش را و صدها جوان لایق همچون او را در مصدر مدیریت این مؤسسه یا لااقل به کار شریف معلمی بگمارد.

اما به نظر می‌آید همه‌ی قدرت و ثروت و دیگ و دیگ‌بر و اسب و زن و فرزند و خان و مانش را مثل فنر زیر تن مقام ولایتعهدی جمع کرده که بر اورنگ بازش گرداند. همچون فنیقی‌های پیش از میلاد که همه‌ی آدم‌ها و دارایی‌های شاه را با او به گور می‌سپردند. به همین خاطر است که خانواده‌ی پهلوی به جای دست‌گیری از جوانان وطن، جوانان خودش را یکی یکی در مسلخ تنهایی قربانی و نابود می‌کند.

این بخشی از کوه یخی‌ست که از این آب و آبرو در منظر تماشای ما ملت رنج‌‌کشیده هویداست. آیا دو سوم این کوه یخ در نامه‌ها و گفت‌وشنودها، با شاه ناکام به گور خواهد رفت؟

شرح این قصه مگر شمع برآرد به ‌زبان،

ورنه پروانه ندارد ز سخن پروایی. (حافظ)
————————————

بر گرفته از سایت رادیو زمانه