من دیماهم، ماه اول زمستان

شورای نویسندگان - دی ۱۳۸۹


من دیماهم، ماه اول زمستان….
در این هوای سرد، با یک بغل درود های گرم آمده ام
کمی صبر داشته باشید ….
بهار نزدیک است.

تبریک

شورای نویسندگان - دی ۱۳۸۹

سال نو میلادی ( ۲۰۱۱ ) بر همه ایرانیان عزیز مسیحی مبارک باد

فاجعه نشر کتاب

محمود صفریان - دی ۱۳۸۹

ناشران ما فقط می توانند کتابهائی را منتشر کنند که از وزارت ارشاد اسلامی اجازه چاپ گرفته باشند.
گمان نمی کنم خلاف می گویم.
کاملن مشخص است که چگونه کتابهائی این اجازه را دریافت می کنند، همین است که من انتشار آنها را، فاجعه ی نشر می نامم.
اصولن نشر کتاب، آن هم به تعداد اندوه آور دو هزار جلد ” اندکی بیشتر یا کمتر ” حتا اگر انگ ارشاد را هم نداشته باشد، ارزش بالیدن ندارد.
و اگر کسی فرصت یافت و بهر دلیل، چند سطری در باره آن ها نوشت، آیا می تواند مایه شعف و شادی و پُز باشد؟ که نمونه هایش را داریم به چشم می بینیم.

من به انواع کتب مذهبی که بصورت انبوه تولید می شود کاری ندارم. به چاپ کتابهای تحریف شده ی تاریخی هم نمی پردازم. و اینکه هزینه سنگین این همه کتاب ” این چنینی ” از کجا تامین می شود نیز مورد توجه این نوشتار نیست. نظرم بیشتر کتابهای داستانی اعم از رمان و داستان بلند و مجموعه داستانهای کوتاه و دفتر های شعر است. و از خوانندگان عزیز فقط کمی انصاف می خواهم.
چنین کتابهائی، با ممیزی های باورنکردنی و تغییر و تبدیل متون، و کسر و حذف بسیاری مطالب، بنظر شما، ارزش نشر دارند؟ و بایستی وقت گذاشت و آنها را خواند؟
و آیا کتابی که گاه پس از سالها توقف در دهلیز های سیاه سانسور وزارتخانه، آش و لاش و گاه مثله شده به دست ناشر می رسد، می تواند خواندنی، توجه کردنی و لذت بردنی باشد؟ وآیا ارزش نقد و بررسی و تحلیل دارد؟

ویرایشگر هر کتاب، نقشی تاثیر گذار در ارائه مطلوب یک اثر دارد، و آنگاه که کتابها فقط یک ویرایشگر معلوم الحال دارد که ماموریتی مشئوم را انجام می دهد، عمق فاجعه ی در حال تکوین بهتر نمایانده می شود؟
و متاسفانه این وضع هر روز دارد وخیم تر و خفقانی تر می شود.

اگر نشر کتابهای ادبی در برون از آن چهار دیواری نبود و اگر امکانات الکترونیک در خدمت قلم به دستان فرهیخته ای که در رسانه های اینترنتی خود دیرک خیمه ی ادبیات در حال غرقمان شده اند نبود و چنین جانانه کوشا نبودند، ادبیات داستانی و جلای شعرمان تا حالا صد کفن پوسانده بود. چون آنچه در آن سرزمین تسخیر شده جریان دارد فشار دستان سیاه متحجرینی است که دارند سرها را با کلاه به حضور می برند، و ریشه ادبیات ما را دارند می خشکانند. و عجبا که هنوز گروهی، نتوانسته اند دل جدا کنند، دست از امید واهی بر دارند و به عمق فاجعه نگاه داشته باشند و برای اثرخود سانسور شده شان به دریوزگی ارشاد ی نروند که هر روز متجاوز تر
می شود. در حالیکه دنیای بی کران و بدون ناتور اینترنت با افق های روشن در اختیارشان است. کافی است انگشتان یاری ده خود را با دکمه های نجات آشنا کنند.
نگاه کنیم به حجم بسیار اندک کتابهای چاپی در زمینه ادبیات راستین ” و نه مدیحه سرائی ” آن هم از نوع دستکاری شده و بر پایه اهداف سیاه وزارت ارشاد، تا دریابیم که در چه ورطه ی در عین هولناکی، غم انگیزی گیر آمده ایم.
سکوت، قبول، و گردن گذاشتن، و دست از تلاش بر داشتن، زیبنده ملتی چون ما نیست. باید هوشیارانه موانع را دور بزنیم و فراموش نکنیم که اگر پر تلاش و سازنده و متفکر نباشیم، می بازیم، همانطور که تا حالا باخته ایم.
آبی که قصد رفتن دارد، و نمی خواهد یکجا بماند تا گند آب شود، راهش را که سد می کنند، آرام نمی ماند و بهر نحو برای پیشرفت راهی می یابد و رخنه می کند.
برای ماندن و بودن باید آثارمان را بی دستکاری، بهمانگونه که می خواهیم به خوانندگان برسانیم، در نتیجه فراموش نکنیم که یک اثر نیاز دارد که:
۱ – بدون دخل و تصور در آنچه که خالق اثر نوشته است به دست خواننده برسد.
اما این خواست در شرایط سانسور و خفقان کنونی و با قدرت جهنمی اجرای وزادت ارشاد، امکان پذیر نیست.
۲ – شمارگان اندک آن هم اغلب با هزینه مؤلف، مشکلات توزیع، عدم شوق برای پرداخت هزینه خرید کتابی که ممیزین وزارت ارشاد نویسنده آن هستند، و بسیاری از مسائل خرد و درشت دیگر، سبب می شود که بیشتر ِ چنین کتابهائی بی خواننده می مانند. در اینجاست که اهمیت و ارزش بهره وری از اینترنت بخوبی احساس می شود و باید نهایت استفاده را از آن کسب کرد.
وقتی کتابی بصورت پی دی اف منتشر می شود:
بی هیچ دستکاری و تغییری به دست خواننده می رسد.
بمجرد انتشار در کمتر از ثانیه به تعداد کمپیوتر های دنیا، شمارگان می یابد و میلیون ها نفر به آن دسترسی خواهند داشت.
وچنین است که رو آوردن به اینترنت، و استفاده بهینه از آن باید بعنوان یک وظیفه و یک مسئولیت تلقی شود، و با تمام نیرو، بهره وری از آن تشویق شود و به اجرا درآید. و حتا جا دارد و باید که مسابقات ادبی فقط برای کتابهائی که از طریق اینترنت منتشر می شود ترتیب داد و با همه امکان نویسندگان را تشویق کرد از این روش که سرشار از امتیاز یگانه است استفاده کنند.
بیائید همت کنیم و نگذاریم ادبیات ما را نیز چون بسیاری از مظاهر هویتمان که تخریب و نابود کرده اند، تخریب و نا بود و قربانی کنند.

با شاعران ایرانی-فریدالدین عطار نیشابوری

محمود کویر - اسفند ۱۳۸۹

پس از یورش تازیان به ایران، روند پیشرفت جامعه و سیر ادبیات این سرزمین دچار دگرگونی‌های بسیار شد. این روند از چند منزل یا دوره گذشت:
دوران پایداری در برابر بیگانگان
دوران شکست و گردانیدن دین و آیین و زبان مردمان
دوران برخاستن و جنبش‌های سفیدجامگان و سرخ علمان و سیاه جامگان و…
دوران جنبش‌های فرهنگی چونان شعوبیان و قرمطیان و زندیقان و…
دوران رستاخیز فرهنگی و استقلال در زمان صفاریان و سامانیان و آل بویه و زیاریان و…
این روند با بر سرکار آمدن غلامان ترکی که زیر چتر خلیفگان بغداد بودند به پایان رسید.
این روند تازه نیز از چند منزل گذشت:
با برسرکار آمدن ترکان غزنوی و سلجوقی رستاخیز فرهنگی و علمی و اجتماعی ایرانیان شکست خورد و شعله های آن به آهستگی فرو نشست.
جنبش های بزرگ قرمطیان و اسماعیلیان و اخوان الصفا سرکوب و نابود شدند.
نخستین حکومت سوسیالیستی و آزاد ایرانی در لحسا از میان برداشته شد.
ایران دوباره به زیر فرمان خلیفه‌ی بغداد درآمد.
اخلاق غلامی و نوکر صفتی و چاپلوسی رواج یافت.
تنگ چشمی و خشک اندیشی رونق گرفت. فتواها به کشتار آزاد اندیشان صادر شد و خروارها کتاب سوزانده شد. آزاد اندیشی و آزادگی در زیر آوار سهمگین نادانی و تنگ اندیشی نهان شد.
جنگ های با هند و دیگر کشورها برای گسترش اسلام سبب ویرانی‌ها و نابودی کشاورزی و افزایش مالیات ها شد.
نیاز به سرباز برای جنگ و انبوهی اسیران و غلامان و کنیزان، دور بودن مردان از خانه و زندگی، سبب رواج امردبازی و بچه بازی و خوار شدن زنان در ایران شد.
این ها زمینه را برای هجوم مغولان فراهم آورد. مردمی که تمام نهادهای اجتماعی و پناهگاه های خویش را از دست داده بودند، در برابر سیل مغول تنها و بی پناه ماندند.
عرفان در آن زمان تنها پناهگاه مردمان و موسیقی و رقص و آواز بود.
دانای توس در چند بیت، تصویری هولبار از این روزگار به دست می‌دهد:
تبه گردد این رنج‌های دراز
نشیبی درازست پیش فراز
نه تخت و نه دیهیم بینی نه شهر
ز اختر همه تازیان راست بهر
چو روز اندر آید به روز دراز
شود ناسزا شاه گردن فراز
بپوشد ازیشان گروهی سیاه
ز دیبا نهند از بر سر کلاه
نه تخت ونه تاج و نه زرینه کفش
نه گوهر نه افسر نه بر سر درفش
به رنج یکی دیگری بر خورد
به داد و به بخشش همی‌ننگرد
شب آید یکی چشمه رخشان کند
نهفته کسی را خروشان کند
ستاننده‌ی روزشان دیگرست
کمر بر میان و کله بر سرست
ز پیمان بگردند وز راستی
گرامی شود کژی و کاستی
پیاده شود مردم جنگجوی
سوار آنک لاف آرد و گفت وگوی
کشاورز جنگی شود بی‌هنر
نژاد و هنر کمتر آید ببر
رباید همی این ازآن آن ازین
ز نفرین ندانند باز آفرین
نهان بدتر از آشکارا شود
دل شاهشان سنگ خارا شود
بداندیش گردد پدر بر پسر
پسر بر پدر هم چنین چاره‌گر
شود بنده‌ی بی‌هنر شهریار
نژاد و بزرگی نیاید به کار
به گیتی کسی رانماند وفا
روان و زبانها شود پر جفا
از ایران واز ترک واز تازیان
نژادی پدید آید اندر میان
نه دهقان نه ترک و نه تازی بود
سخنها به کردار بازی بود
همه گنجها زیر دامن نهند
بمیرند و کوشش به دشمن دهند
چنان فاش گردد غم و رنج و شور
که شادی به هنگام بهرام گور
نه جشن ونه رامش نه کوشش نه کام
همه چاره‌ وتنبل و ساز دام
پدر با پسر کین سیم آورد
خورش کشک و پوشش گلیم آورد
زیان کسان از پی سود خویش
بجویند و دین اندر آرند پیش
نباشد بهار و زمستان پدید
نیارند هنگام رامش نبید
چو بسیار ازین داستان بگذرد
کسی سوی آزادگی ننگرد
بریزند خون ازپی خواسته
شود روزگار مهان کاسته
عطار نیشابوری فرزند آن زمانه است.وی در آستانه ی یورش مغولان به ایران می‌زیست و گویا جان در نبرد با آنان از کف داد.
عطار فریاد زمانه‌ی خویش بود. گلبانگی پرخروش برای ایستادگی، پایداری، زندگی، امید، عشق.
عطاردر برابر سپاه ویرانگر مغولان و نیزه‌های بلند آن کوتاه اندیشان، دیوان و دفتر بر کف گرفته و فریاد پایداری سر می‌داد.
در برابر آن همه شهر و آبادی که مغولان سوزاندند و ویران کردند و مردمانش را کشتار کردند؛ عطار هفت شهر عشق خویش را پناه ناامیدان و گریختگان و شکست خوردگان کرد. منطق‌الطیر عطار کتاب مبارزه برای آزادی است.
چون مغولان زبان بریدند و چشم درآوردند، عطار به زبان مرغان در منطق الطیر سلیمانی خویش به سخن درآمد و آیینه برابر مردم گذاشت و فریاد برآورد: سیمرغ شمایید! برخیزید و برای رسیدن به ازادی و مقام انسانی خویش برزمید. این کتاب سراسر دانایی و خرد است. دعوتی جهانی به سوی دانش و خودشناسی است.
تذکره‌الاولیا عطار کتابی است در ستایش انسان و آزادی و دانایی و دلاوری.
داستان و افسانه‌ی مردمانی است که برای رهایی و دانایی جان بر کف گرفتند و بذر دانایی افشاندند.
تذکره الاولیا عطار یعنی که: از یاد نمی‌بریم. فراموش نمی‌کنیم.شما نمی‌توانید حافظه‌ی ما را پاک کنید. ما زنده به عشقیم!
عارفان ایرانی که بیشتر به زبان شعر سخن می‌گفتند، کوشیدند تا در سیاهترین روزگار بذر روشنایی بیفشانند و ارزش‌های گم شده، لگدمال شده و فراموش شده‌ی انسانی را کشف و چونان الماسی بر پیشانی تاریخ بگذارند. حسین منصور حلاج و عین القضات همدانی و بایزید بسطامی و جنید بغدادی از این دسته‌اند.
*
فریدالدین عطار گویا در سال ۵۳۷ هجری در روستای کدکن نیشابور به دنیا آمده است. چون در آن شهر پزشکی می‌کرد و دارو فروشی داشت، بدین لقب معروف شد.
شگفتا نه از زندگی پدر و مادر اوآگاهی درستی داریم، نه تاریخ درست تولد او را می‌دانیم، نه درباره چگونگی زندگی او و اینکه به دست چه کسانی تربیت یافته خبر داریم. نه می‌دانیم چند سال زیسته، بر او چه ها گذشته و چه سفرها داشته و مغولان چگونه او را کشته‌اند. جز مشتی افسانه در باره‌ی یکی از بزرگترین شاعران سرزمین خویش هیچ نمی‌دانیم.
او شاعر و داستانسرایی چیره دست بود و هر دو را در زمان خویش به اوج رسانید. در الهی‌نامه بیش از دویست و هشتاد قصه و در مصیبت‌نامه نزدیک چهارصد قصه و در تذکره‌الاولیاء نهصد و هجده حکایت وجود دارد.
خودشناسی و درون گرایی عرفان ایرانی را گسترش و پرو بال داد.
شخصیت دیوانه_ عاقل را در داستان ها و شعرهای بسیاری به شعر پارسی وارد کرد.
به گفته‌ی استاد شفیعی کدکنی: لحظه به لحظه نو شدن هستی با گفتار هراکلیتوس شروع می‌شود، اما با او تمام نمی‌شود… بی‌گمان عطار یکی از پیشگامان این نظریه در قلمرو شعر به شمار است. ممکن است این موضوع در شعر و ادبیات سنایی یافت نشود، ولی در حکیم عطار قطعاً هست و جان کلام این که: فرید‌الدین آغازگر بسیاری از مسایلی است که یک پای آن در فلسفه و یک پای آن در عرفان است. بی‌جهت نیست که وقتی میراث او به مولانا جلال‌الدین محمد بلخی می‌رسد، انعکاسی ژرف در مثنوی می‌یابد. این نکته قابل توجه است که مردی به پایه مولانا، یک جمله حکیمانه عطار را در چندین داستان طولانی و مفصل و در عین حال عمیق و پرمغز مثنوی – که بزرگترین حماسه روحانی بشر است – به عنوان اصل مطرح می‌کند و پیرامون آن به شرح و تفسیر می‌پردازد.
جامی در نفحات الانس آورده است که جلال الدین رومی (بلخی) گفته: نور منصور (حسین بن منصور حلاج) بعد از صد و پنجاه سال به روح فریدالدین عطار تجلی کرد و مربی او شد.
فلسفه اشراق را باور داشت و به سهروردی که این فلسفه را پایه نهاد عشق می‌ورزید و مصیبت نامه را در مرگ آن بزرگوار سرود.حضور گسترده‌ی اساتیر کهن ایرانی چون سیمرغ در شعر او نشان دلبستگی وی به این دبستان است.
اگرچه دیوان شعر بسیاری از شاعران ایرانی پر از مدح شاهان است، اما عطار هیچگاه زبان به مدح و دروغ نیالود.
رنجی ژرف و دردی بزرگ در سراسر اشعار او دیده می‌شود. می‌گویند که دانایی رنج است و رنج عطار از اینگونه است. درد و رنج برای انسان ها. برای دانایی. کتاب مصیبت نامه ی عطار چونان آیینه ای هزار پاره این رنج بزرگ بشری را نشان می‌دهد.
او غزل فارسی را به اوجی تازه رساند. شفیعی‌کدکنی در کتاب «زبور فارسی» نوشته است: در این شیوه غزل مهمترین نکته، وحدت تجربه شعری و حتی در مواردی بسیار زیاد، وحدت تم و موتیو است. بدین گونه که شاعر از همان آغاز که مطلع غزل را می‌سراید تا پایان، از یک مسیر طبیعی حرکت می‌کند و دایره‌وار در همان‌جا که آغاز کرده بود، سخن را به پایان می‌برد.
در بسیاری از این غزل‌ها نوعی سرگذشت یا واقعه تصویر می‌شود و چه بسیار از این غزل‌ها که جوهر زندگینامه یک عارف است که تحولی روحی به ناگهان او را دگرگون کرده است.
برخی از غزلیات او تصویری شگرف دارد و با گونه ای رویا در آمیخته است:
منم آن گبر دیرینه که بتخانه بنا کردم
شدم بر بام بتخانه درین عالم ندا کردم
صلای کفر در دادم شما را ای مسلمانان
که من آن کهنه بت‌ها را دگر باره جلا کردم
به بکری زادم از مادر از آن عیسیم می‌خوانند
که من این شیر مادر را دگر باره غذا کردم
اگر عطار مسکین را درین گبری بسوزانند
گوا باشید ای مردان که من خود را فنا کردم
آدمی به سختی می‌تواند باور کند که این ابیات رازگونه و جادویی را شاعری چند صد سال پیش سروده است. بخوانیم:
نگاری مست و لایعقل چو ماهی
درآمد از در مسجد، پگاهی
سیه‌زلف و سیه‌چشم و سیه‌دل
سیه‌گر بود و پوشیده سیاهی
ز هر مویی که اندر زلف او بود
فرو می‌ریخت کفری و گناهی
درآمد پیش پیر ما به زانو
بدو گفت: ای اسیر آب و ماهی
فسردی همچو یخ از زهد کردن
بسوز آخر چو آتش گاه‌گاهی
چو پیر ما بدید او را برآورد
ز جان آتشین چون آتش، آهی
ز راه افتاد و روی آورد در کفر
نه رویی ماند در دین و نه راهی
به تاریکی زلف او فرو رفت
به دست آورد از آب خضر، چاهی
دگر هرگز نشان او ندیدم
که شد در بی‌نشانی پادشاهی
اگر عطار هم با او برفتی
نیرزیدیش عالم، برگ کاهی
شیخ صفی‌الدین اردبیلی درباره‌ی ابیات نخستین شعر توضیح می‌دهد که:
شاهد معنوی مست شراب الاهی که بند عقل از او دور بود، از در دل درآمد. و مراد از مسجد، دل است.
و مراد به این سیاهی، نه سیاهی است که در ظلمت کدورت توان تصور کردن. بلکه از انوار که بر طالب مشعشع می‌شود، رنگی دگر بالای سیاهی نباشد.
و آن نور را نور فقر گویند و در فقر فنا باشد. و چون شخص به فنا رسد به گنج اسرار مطلع گردد. و معنی این تعدد سیاهی در چشم و زلف و دل و لباس، آن است که اندرون و بیرون او یک‌رنگ شده باشد. و در او تلون نماند.
*
درباره پشت پازدن عطار به دلبستگی‌ها و پیش گرفتن راه عرفان داستان ها گفته شده‌است. مشهور ترین این روایات ، آنست که عطار در داروخانه‌ی خود مشغول به کار خود بود که درویشی از آنجا گذر کرد. درویش نیاز خود را با عطار در میان گذاشت ، اما عطار همچنان به کار خود می پرداخت و درویش را نادیده گرفت. دل درویش از این اتفاق چرکین شد و به عطار گفت : تو که چنین نان به درویشان دهی چگونه جان به جانان خواهی داد؟ عطار به درویش گفت : مگر تو چگونه ترک جان می‌گویی ؟ درویش در همان حال کاسه چوبین خود را زیر سر نهاد و جان سپرد. اینگونه بود که عطار شغل خود را رها کرد . عطار مرید اکاف نیشابوری گردید و با بسیاری از عارفان زمان خویش هم نشین گشته و به گردآوری داستان های صوفیان و عارفان پرداخت. وی نزدیک چهل جلد کتاب شعر دارد.
او کوشید تا با نشان دادن هفت وادی و یا هفت منزل سیر و سلوک، راه تلاش انسان‌ها برای خودشناسی و زندگی را تصویر سازد:
گفت ما را هفت وادی در ره است
چون گذشتی هفت وادی،درگه است
وا نیامد در جهان زین راه کس
نیست از فرسنگ آن آگاه کس
چون نیامد باز کس زین راه دور
چون دهندت آگهی ای ناصبور؟
چون شدند آن جایگه گم سر به سر
کی خبر بازت دهد ای بی خبر؟
هست وادی طلب آغاز کار
وادی عشق است از آن پس ، بی کنار
پس سیم وادی است آن معرفت
پس چهارم وادی استغنا صفت
هست پنجم وادی توحید پاک
پس ششم وادی حیرت صعبناک
هفتمین وادی فقر است و فنا
بعد از این روی روش نبود تو را
در کشش افتی روش گم گرددت
گر بود یک قطره قلزم گرددت

وادی طلب:
چون فرو آیی به وادی طلب
پیشت آید هر زمانی صدتعب
صد بلا در هر نفس اینجا بود
طوطی گردون، مگس اینجا بود
جد و جهد اینجات باید سالها
زانک اینجا قلب گردد کارها
ملک اینجا بایدت انداختن
ملک اینجا بایدت در باختن
در میان خونت باید آمدن
وز همه بیرونت باید آمدن
چون نماند هیچ معلومت به دست
دل بباید پاک کرد از هرچ هست
وادی عشق:

بعد ازین وادی عشق آید پدید
غرق آتش شد کسی کانجا رسید
کس درین وادی بجز آتش مباد
وانک آتش نیست عیشش خوش مباد
عاشق آن باشد که چون آتش بود
گرم رو سوزنده و سرکش بود
عاقبت اندیش نبود یک زمان
در کشد خوش خوش بر آتش صد جهان
لحظه‌ای نه کافری داند نه دین
ذره‌ای نه شک شناسد نه یقین
نیک و بد در راه او یکسان بود
خود چو عشق آمد نه این نه آن بود
وادی معرفت:
بعد از آن بنمایدت پیش نظر
معرفت را وادیی بی پا و سر
هیچ کس نبود که او این جایگاه
مختلف گردد ز بسیاری راه
هیچ ره دروی نه هم آن دیگرست
سالک تن، سالک جان، دیگرست
باز جان و تن ز نقصان و کمال
هست دایم در ترقی و زوال
لاجرم بس ره که پیش آمد پدید
هر یکی بر حد خویش آمد پدید
کی تواند شد درین راه خلیل
عنکبوت مبتلا هم سیر پیل
سیر هر کس تا کمال وی بود
قرب هر کس حسب حال وی بود
گر بپرد پشه چندانی که هست
کی کمال صرصرش آید بدست
لاجرم چون مختلف افتاد سیر
هم روش هرگز نیفتد هیچ طیر
معرفت زینجا تفاوت یافتست
این یکی محراب و آن بت یافتست
چون بتابد آفتاب معرفت
از سپهر این ره عالی صفت
هر یکی بینا شود بر قدر خویش
بازیابد در حقیقت صدر خویش
سر ذراتش همه روشن شود
گلخن دنیا برو گلشن شود
مغز بیند از درون نه پوست او
خود نبیند ذره‌ای جز دوست او
هرچ بیند روی او بیند مدام
ذره ذره کوی او بیند مدام
صد هزار اسرار از زیر نقاب
روز می‌بنمایدت چون آفتاب
صد هزاران مرد گم گردد مدام
تا یکی اسرار بین گردد تمام
وادی استغنا:
بعد ازین وادی استغنا بود
نه درو دعوی و نه معنی بود
می‌جهد از بی‌نیازی صرصری
می‌زند بر هم به یک دم کشوری
هفت دریا یک شمر اینجا بود
هفت اخگر یک شرر اینجا بود
هشت جنت نیز اینجا مرده‌ایست
هفت دوزخ همچو یخ افسرده ایست
وادی توحید:
بعد از این وادی توحید آیدت
منزل تفرید و تجرید آیدت
رویها چون زین بیابان درکنند
جمله سر از یک گریبان برکنند
گر بسی بینی عدد، گر اندکی
آن یکی باشد درین ره در یکی
چون بسی باشد یک اندر یک مدام
آن یک اندر یک، یکی باشد تمام
نیست آن یک کان احد آید ترا
زان یکی کان در عدد آید ترا
چون برونست از احد وین از عدد
از ازل قطع نظر کن وز ابد
چون ازل گم شد، ابد هم جاودان
هر دو را کی هیچ ماند در میان
چون همه هیچی بود هیچ این همه
کی بود دو اصل جز پیچ این همه
وادی حیرت:
بعد ازین وادی حیرت آیدت
کار دایم درد و حسرت آیدت
هر نفس اینجا چو تیغی باشدت
هر دمی اینجا دریغی باشدت
آه باشد، درد باشد، سوز هم
روز و شب باشد، نه شب نه روز هم
ازبن هر موی این کس نه به تیغ
می‌چکد خون می‌نگارد ای دریغ
آتشی باشد فسرده مرد این
یا یخی بس سوخته از درد این
مرد حیران چون رسد این جایگاه
در تحیر مانده و گم کرده راه
هرچ زد توحید بر جانش رقم
جمله گم گردد از و گم نیز هم
گر بدو گویند مستی یا نه‌ای
نیستی گویی که هستی یا نه‌ای
در میانی یا برونی از میان
بر کناری یا نهانی یا عیان
فانیی یا باقیی یا هر دوی
یا نه‌ی هر دو توی یا نه توی
گوید اصلا می‌ندانم چیز من
وان ندانم هم ندانم نیز من
عاشقم اما ندانم بر کیم
نه مسلمانم نه کافر، پس چیم
لیکن از عشقم ندارم آگهی
هم دلی پرعشق دارم هم تهی
وادی فقر و فنا:
بعد ازین وادی فقرست و فنا
کی بود اینجا سخن گفتن روا
عین وادی فراموشی بود
لنگی و کری و بیهوشی بود
صد هزاران سایه‌ی جاوید تو
گم شده بینی ز یک خورشید تو
بحرکلی چون بجنبش کرد رای
نقش‌ها بر بحر کی ماند بجای
هر دو عالم نقش آن دریاست بس
هرک گوید نیست این سوداست بس
هرک در دریای کل گم بوده شد
دایما گم بوده‌ی آسوده شد
دل درین دریای پر آسودگی
می‌نیابد هیچ جز گم بودگی
**
در باره‌ی کشته شدن حسین منصور حلاج در تذکره الاولیا نوشته است: پس حسین را ببردند تا بر دار کنند. صد هزار آدمی گرد آمدند. او چشم گرد می آورد و میگفت: حق، حق، اناالحق…. نقل است که درویشی در آن میان از او پرسید که عشق چیست؟ گفت: امروز بینی و فردا بینی و پس فردا بینی. آن روزش بکشتند و دیگر روزش بسوختند و سوم روزش بباد بردادند، یعنی عشق این است. پس در راه که می رفت می خرامید. دست اندازان و عیاروار میرفت با سیزده بندگران، گفتند: این خرامیدن چیست؟ گفت: زیرا که بنحرگاه (محل کشتار شتران) میروم. چون به زیر دارش بردند بباب الطاق قبله برزد و پای بر نردبان نهاد؛ گفتند: حال چیست؟ گفت: معراج مردان سردار است.
پس هر کسی سنگی می انداخت، شبلی موافقت را گلی انداخت، حسین منصور آهی کرد، گفتند: از این همه سنگ هیچ آه نکردی از گلی آه کردن چه معنی است؟ گفت: از آنکه آنها نمی دانند، معذوراند ازو سختم می آید که او می‌داند که نمی باید انداخت. پس دستش جدا کردند، خنده بزد. گفتند: خنده چیست؟ گفت: دست از آدمی بسته باز کردن آسان است. مرد آنست که دست صفات که کلاه همت از تارک عرش در میکشد قطع کند. پس پاهایش ببریدند، تبسمی کرد، گفت: بدین پای خاکی میکردم قدمی دیگر دارم که هم اکنون سفر هر دو عالم بکند، اگر توانید آن قدم را ببرید! پس دو دست بریده خون آلود بر روی در مالید تا هر دو ساعد و روی خون آلود کرد؛ گفتند: این چرا کردی؟ گفت: خون بسیار از من برفت و دانم که رویم زرد شده باشد، شما پندارید که زردی من از ترس است، خون در روی در مالیدم تا در چشم شما سرخ روی باشم که گلگونه مردان خون ایشان است. گفتند: اگر روی را بخون سرخ کردی ساعد باری چرا آلودی؟ گفت: وضو میسازم. گفتند: چه وضو؟ گفت: در عشق دو رکعت است که وضوء آن درست نیاید الا به خون. پس چشمهایش را برکندند قیامتی از خلق برآمد. بعضی می‌گریستند و بعضی سنگ می انداختند. پس خواستند که زبانش ببرند، گفت: چندان صبر کنید که سخنی بگویم.روی سوی آسمان کرد و گفت: الهی بدین رنج که برای تو بر من می برند محرومشان مگردان و از این دولتشان بی نصیب مکن…پس زبانش ببریدند و نماز شام بود که سرش ببریدند و در میان سربریدن تبسمی کرد و جان بداد و مردمان خروش کردند…
*
درباره ی کشته شدن عطار، شیخ بهایی می نویسد : وقتی لشکر تاتار به نیشابور رسید و اهل نیشابور را قتل عام می کردند ضربت شمشیر بر دوش شیخ عطار رسید با همان ضربت از دنیا رفت، نقل کرده اند که وقتی خون از حراقش می‌ریخت و مرگش نزدیک شده بود شیخ با انگشت خود از خون خود بر دیوار این رباعی را نوشت:
در کوی تو رسم فرازی این است
مستان ترا کمند بازی این است
با این همه رتبه هیچ نمی یارم گفت
شاید که ترا بنده نوازی این است.
عطار پیشوای عاشقان است. به خرافات و تنگ چشمی‌ها و خودکامگی‌ها باور ندارد. حلاجوار زیست و از حلاج سرود و هیلاج شد.

نامه‌ی آخر، کابوسِ پایان

مجید قنبری - دی ۱۳۸۹

بااین نامه، ماجرائی پایان می گیرد که معلوم نیست چرا و چگونه آغاز شد.
در نگاه و نظری کوتاه، تکه هائی از نمایش گوشه ای از یک زندگی بود، از پوچی یک زندگی، و از مرگی که رهائی است.
از عشقی که چون بیشتر عشق ها، یک ناکامی مطلق بود…و مملو بود از احساس های گونا گون….از خشم و نفرت تا…تا جنون. هر چه بود با این نامه پرده اش کشیده می شود، تا شاید روزی و در جا و شکلی دیگر تکرار شود. هر چند شاید مدتهاست که آغاز دیگری و به شکلی دیگر داشته است. و  شاید هم هرگز تکراری نداشته باشد.
چه خواندنی بودند این نامه ها! گذرگاه

—————————————————-

خیلی پیش از آن ‌که کارم به این‌‌جا و بستری شدن بکشد، گاهی وقت‌ها که در اتومبیلِ خودم نشسته بودم و همین‌طوری در یک جاده‌ی خلوت می‌راندم، اگر آسمان روشن و آبی و شفاف بود، بخصوص اگر بادی نمی‌آمد و گوشه و کنارِ آسمان تکه‌های کوچک ابر شکل‌هایی زیبا و بدیع ساخته بودند، یا این که در زمینه‌ی آبی یک‌دستِ آن رگه‌های محو ابر، مثل حریر سفیدِ بسیار نازکی، در دوردست‌ها از سویی به سوی دیگر کشیده شده بود، آن وقت از شیشه‌ی جلوی اتومبیل‌ به آسمانِ مقابلم در دوردست‌ها خیره می‌شدم، به آن انتهایی که به نظر می‌رسید جاده در دل آبیِ آسمان فرورفته است و یا برعکس آسمان از بلندای خود پایین آمده و جاده را در آغوش گرفته است. اما هرگز به کوه‌ها نگاه نمی‌کردم چون آن‌ها می‌خواستند حسی از ثبات و پایداری در من القا کنند و من می‌دانستم که این فریبی بیش نیست. کوه‌ها همیشه آدم را فریب می‌دهند، درست برخلافِ ابرها که نشانی از بی‌ثباتی و حرکت و ناپایداری، و چیزی میان بود و نبودند.
آن وقت مدام بر پدال گاز فشار می‌دادم و سرعت می‌گرفتم. دلم می‌خواست زودتر به آن انتها برسم به آغوشِ گرم آن آبیِ عظیم و بیکران ولی این امکان‌ نداشت ، انگار رسیدنی در کار نبود. درست در همین لحظات بود که انگار به شکلی واقعی و کِنکِرت به درکی از هستیِ خود می‌رسیدم و با تمام وجود چیزی مثلِ “زمین” را زیر پاهایم احساس می‌کردم. تازه می‌فهمیدم که روی سیاره‌ای کوچک زندگی می‌کنم. سیاره‌ای که واقعا گِرد است و با سرعت به دور خود می‌چرخد و شاید همراه با میلیون‌ها یا میلیاردها سیاره‌ و اجرام آسمانی دیگر، در کهکشانی از میان صد میلیارد کهکشان‌ دیگر، دیوانه‌وار در چرخش است. حالا بگیر در حال منبسط شدن باشد یا منقبض شدن، اصلا چه فرقی برای ما می‌کند.
حالا مشاور عزیزم اجازه بده تا با هم نگاهی کوتاه به چند عدد بیندازیم :
همان‌طور که همه می‌دانند یا نمی‌دانند سیاره‌ی زمین یکی از سیاره‌های منظومه‌ی شمسی است و عمر منظومه‌ی شمسی تا جایی که به یادم مانده باید چیزی حدود چهاربیلیون و ششصدمیلیون سال باشد. لطفا چند بار این عدد را پیش خود تکرار کنید : چهاربیلیون و ششصدمیلیون سال!
نمی‌دانم شما اصلا می‌توانید به ششصدمیلیون سالِ پیش فکر کنید و چنین روزگاری را تجسم کنید، چهاربیلیون سالش هم پیشکشِ‌تان.
در کهکشان راهِ شیری که منظومه‌ی شمسیِ ما هم جزیی از آن است، چهار صد میلیارد ستاره وجود دارد که ما از این میان شاید فقط خورشید خودمان را می‌شناسیم : “دیرگاهی‌ست که من سُراینده‌ی خورشیدم”.
و من از صمیم قلب آرزو می‌کنم که آن سیصدونودونه میلیارد و خرده‌ای ستاره‌ی دیگرِ کهکشان راه شیری هم هر کدام حداقل بر روی یکی از سیارات خود، از وجود حضرت شاملویی بی‌نصیب نبوده باشند که در غیر این ‌صورت می‌بایست بدجوری حسرتِ “خورشیدِ” ما بر دلِ‌شان مانده باشد.
تازه کهکشان راهِ شیریِ ما تنها یکی از چیزی حدود صدمیلیارد کهکشان موجود در فضاست که همه‌گی با سرعتی سرسام‌آور در حرکت‌اند. البته به کار بردن این صفتِ “سرسام‌آور” در این ‌جا خیلی مسخره است. آخر سرسام‌آور برای چه کسی؟ ما حتی آن را حس نمی‌کنیم. اگر هم ناگهان احمقی پیدا شد و آن را احساس کرد و دچار سرسام و سرگیجه و سرگردانیِ کیهانی شد، فورا او را به تختی می‌بندیم و اگر توانستیم معالجه‌اش می‌کنیم، بی آن که اصلا بپرسیم خودش می‌خواهد معالجه شود یا نه؟
روحش شاد گلشیری عزیز که مثل من، از نوجوانی بدجوری سرگیجه داشت با “صنم‌بانویش”. و آن نامردی که خواسته بود معالجه‌اش کند و برایش نسخه‌ای پیچیده بود. بر ترک دوچرخه نشانده بودش و برده بود به “دوب” (محله‌ای بدنام). و گفته بود : “این ‌جا عشق را معالجه می‌کنند با پول .”
صنم‌بانویش هم به تلخی گفته بود : “حالا دیگر هیچ‌‌کس به خاطر معشوقِ غرق شده در کنار رودخانه نمی‌ایستد تا بید شود، می‌روند و فراموش می‌کنند، معالجه می‌شوند .”
ولی او نه رفته بود و نه فراموش کرده بود. و این درست همان چیزی است که “صنم‌بانوها” هرگز درکش نخواهند کرد .
وقتی دچار سرگیجه و دوّار کیهانی شدی، اسیر سرعت سرسام‌آور کهکشان‌ها، و هر معالجه‌ای را هم پس زدی. راه دیگری برایت نمی‌ماند جز آن که به زانو درآیی و یک‌‌باره تمام دل و روده‌اَت را بالا آوری، و بوی گندِ استفراغت را یک عمر با خود حمل کنی.
اما برگردیم به سراغ اعداد و ارقام نجومی و مقایسه‌ی آن‌ها با اعداد و ارقام زمینیِ خودمان. مثلا حکومت هفتاد ساله‌ی استالینیستی در شوروی یا حکومت پنجاه‌ ساله‌ی پهلوی یا حکومت سی ‌ساله‌ی جمهوری اسلامی، یا دوران هشت ‌ساله‌ی اصلاحات و مقایسه‌شان کنیم با ششصدبیلیون سال عمر منظومه‌ی شمسی. کل حیات انسانی حتی فقط در مقایسه با عمر منظومه‌ی شمسی شاید از کسری از ثانیه هم کوتاه‌تر باشد. حالا از خودم می‌پرسم که در این فرصت کوتاه‌تر از یک پلک بر هم زدن، دیگر چه تفاوتی می‌کند که مثلا زحمتکشان در قدرت باشند یا سرمایه‌داران. آیا دیگر همه‌ی مفاهیم بی‌معنا و پوچ نمی‌شوند؟ آن وقت است که نتیجه می‌گیرم باید خود را از قید این شکل تفکر و شناختِ مفهومی خلاص کنم تا شاید راهی به ذات حقیقت بیابم.
شاید با مقایسه‌ی همین اعداد نجومی و زمینی بود که من سر از این ‌جا در آوردم و تا زمانی هم که ذهن‌اَم انباشته از این اعداد است، کابوس‌هایم تمامی نخواهند داشت و هیچ درمانی هم کارگر نخواهد بود. تازه بعد از دیدن و تجسم این‌‌ها بود، آن ‌هم از پشت شیشه‌ی جلوی اتومبیل‌ام که تلاش می‌کردم تصویری از دوران کودکی و نوزادی را در ذهن خود بازسازی کنم. نه مشاور عزیزم، منظورم دوران کودکی خودم نیست. می‌خواستم این سیاره‌ی خاکی را، همین کره‌ی زمین خودمان را در نخستین روزهای ‌تولدش در ذهن خود مجسم کنم و همین‌‌طور دوران نوزادیِ انسان اولیه را. نخستین طلوع خورشید را. نخستین سحرگاهِ انسانِ حیرت‌زده را.
به این می‌اندیشیدم که در طی این میلیون‌ها سال ما تا چه ‌اندازه سیاره‌ی خود را تغییر داده‌ایم و چه‌گونه خواسته یا ناخواسته آن سیاره‌ی زیبا را اندک ‌اندک به این دوزخی که اکنون در آن سرگردانیم، تبدیل کرده‌ایم. بعد شروع می‌کردم به حذف دست‌اندازی‌های بشر از آغاز تا به اکنون. هرچه را که انسان ساخته بود یا ویران کرده بود. کاشته بود یا ریشه‌کن کرده بود. همه را یک به یک حذف می‌کردم. از لباس‌ها و اتومبیل خودم شروع می‌کردم تا به ساختمان‌ها و جاده‌ها و خیابان‌ها و پل‌ها و . . . می‌رسیدم. بخصوص حذف پل‌ها برایم اهمیت داشت، که اگر پلی نبود، دخترکی هم نبود که هر روز خود را از بالای آن با مغز به زمین بکوبد.
با حذف همه‌ی این‌ها بود که انگار پا می‌گذاشتم به اولین صبح‌دمِ تاریخ و آن‌گاه می‌توانستم نخستین انسان‌های برهنه را بر زمینِ بِکر و زیر تابش نور خورشیدی جوان و کم‌سال در دل جنگل‌هایی انبوه و دست ‌ناخورده به تصور درآورم. اما غرض از همه‌ی این‌ تصورات چه بود؟ فقط و فقط رسیدن به پاسخِ معمای مرگ و زندگی. برای رسیدن به این سوالِ بی‌جواب که آن انسان اولیه پس از اولین برخوردش و نخستین آشنایی‌اش با چیزی به نام مرگ، چه‌‌گونه توانست باز هم ادامه دهد؟ آیا به راستی “انسان معجزه‌ای نیست؟ انسان . . . این سلطانِ بزرگ‌ترین عشق و عظیم‌ترین انزوا !”
پس چرا من دیگر قادر به ادامه دادن نیستم؟ چرا نمی‌توانم یک‌ ‌بار برای همیشه به کابوس‌هایم پایان دهم. شاید اگر فقط یک‌‌بار ، فقط یک‌‌بار کمی زودتر به پلِ عابرِ پیاده می‌رسیدم، همه‌‌چیز دیگرگون می‌شد. و این درست همان معجزه‌ای بود که سرانجام اتفاق افتاد، در آخرین کابوس‌ام . . .
مثل هرروز سوار بر اتومبیل خود به محلِ‌‌کارم می‌رفتم تا این‌ که به هجدهمین پل رسیدم و در عین ناباوری دخترک را در چادر سیاهش دیدم که این ‌بار، تازه به بالای پله‌های پل رسیده بود. دیگر جای معطلی نبود. اتومبیل را همان‌‌طور وسط بزرگراه رها کردم، بیرون پریدم و به سمت پله‌های پل دویدم. وقتی به بالای پل رسیدم دخترک دیگر آن‌ سوی نرده‌های حفاظ بود و دو دست‌اش را به میله‌ی افقیِ حفاظ پل گرفته بود. فریاد کشیدم : صبر کن . . . فقط یه لحظه.
با تعجب برگشت و نگاهم کرد. سر جایم میخ‌کوب شده بودم. در حالی که نفس‌نفس می‌زدم و جرات جلوتر رفتن نداشتم. می‌دانستم که این احتمالا تنها فرصت یا آخرین شانس من است برای پایان دادن به همه‌ی کابوس‌های زندگی‌اَم.
به آرامی گفتم : خواهش می‌کنم این کارو نکن.
یک دستش را از میله‌ی حفاظ جدا کرد و کمی به جلو کشیده شد و در همان حال با لحنی تحقیرکننده گفت : تو دیگه از کجا پیدات شد؟
بی‌اختیار انگار که با خودم زمزمه کردم : آخه انسان یه معجزه‌ست. یه معجزه در دلِ گند و کثافتِ هستی. یه معجزه در بطن سیاهی و پلیدی. پوزخندی زد : مثِ این جنینی که تو دلِ منه، اونم یه معجزه‌ست، نه؟
تلخ بود، خیلی تلخ‌تر از من. و من نمی‌دانستم چه باید بگویم یا چه کاری باید بکنم. گفتم : آخه، هربار که تو این کارو می‌کنی، سلول‌های مغزت پاشیده می‌شه رو شیشه‌ی اتومبیل من. بی آن که تعجب کرده باشد، گفت : پس نگران ماشینتی؟
شتاب‌زده گفتم : نه، نگران خاطرات تو‌اَم تو تک‌‌تکِ اون سلول‌ها. نگران خودمم. نگران عشق.
بعد ادامه دادم : چرا برا یه ‌بارم شده اون ورِ پل رو امتحان نمی‌کنی. می‌تونی همه‌‌چی رو وسط همین پل زمین بذاری و از پله‌های اون طرف پایین بری. هیچ‌کس اهمیتی نمی‌ده نه به تو و نه به من. یه میلیون بار دیگه هم که خودتو پرت کنی پایین، هیچ ‌چی تغییر نمی‌کنه.
گفت : برام مهم نیست. تازه، اصلا چه ربطی به تو داره؟
گفتم : آخه تو کابوسِ منی. کابوسی که به خاطرش سال‌هاست تو یه آسایشگاه بستری‌ام. اگه من کابوسِ هر روزه‌ی تو بودم، اون وقت تو از من همین رو به التماس نمی‌خواستی که به کابوس‌اِت پایان بدم؟
دوباره هر دو دستش را به میله‌ی حفاظ گرفت و بی‌حوصله سری تکان داد و گفت : از حرفات چیزی نمی‌فهمم. چیز دیگه‌ای برا گفتن نداری؟
وقتی برگشت و نگاهم کرد، چشمان درشت و غمگینش را دیدم، و مژگان بلند مشکی‌اَش را که به بالا تاب خورده بود. مسخره‌تر از این نمی‌شد. این ‌همه مدت آرزو کرده بودم که فقط برای یک‌ بار لحظه‌ای زودتر به پل و دختر برسم ولی هرگز به این فکر نکرده بودم که در چنین وضعیتی چه باید بکنم. چه می‌توانم بکنم؟ اصلا برای گفتن به او چه حرفی داشتم؟
ولی ناگهان چیزی انگار به من الهام شد. برای لحظه‌ای به سرعت موقعیت را سنجیدم، به آنی همه‌‌چیز را مرور کردم و بی‌اختیار زبانم زمزمه کرد : بذار به جای تو، من این کارو کنم. تو از پله‌های اون ور پایین می‌ری و من به جای تو از این ‌جا می‌پرم.
پرسید : خب چرا جای خودت نمی‌پری؟
گفتم : به خاطر تو. تا وقتی هر روز تو این کارو تکرار می‌کنی، من نمی‌تونم بپرم. به خاطر کابوس‌هام. به خاطر خاطرات مغشوش خودم و خاطرات تو که توی صورتم پاشیده می‌شه. فقط تو می‌تونی این فرصت رو به من بدی تا یه ‌بار برا همیشه همه ‌چیز رو تموم کنم. فقط تو می‌تونی این فرصتِ استثنایی رو به من بدی.
مثل این ‌که توانسته بودم توجه‌اش را جلب کنم. باز پرسید : چرا باید این ‌کارو برات بکنم؟
هیجان‌زده گفتم : بایدی در کار نیست ولی می‌دونم که تو این کارو می‌کنی. به خاطر این ‌که تو هنوز این فرصت‌ رو داری که از پله‌های سمتِ دیگه‌ی پل پایین بری. به خاطر همون معجزه‌ای که در بطن تو در حالِ شکل گرفتنه. اصلا به خاطر معجزه‌ای که خودِ تویی . . . اما من . . . من دیگه از هر معجزه‌ای خالی‌اَم.
جای دستانش را عوض کرد و برگشت رو به پل، و وقتی که داشت به این‌سوی حفاظ می‌آمد بالاخره دیدم، آن‌ ‌چه را که باید پیش از این می‌دیدم یا حتی ندیده می‌باید می‌دانستم، روپوش زرشکی ‌رنگش را در زیر چادر و موی دم اسبی بافته شده‌اش را. خودش بود. او همه‌ی آن‌ها بود. “اوی اول” بود و “اوی دوم” و اوی هزارم. آذر بود و پوری و نسرین بود، و احمد و ایرج و مژگان بود و همه‌ی آن دیگرانِ دیگر. حالا می‌فهمیدم که چرا آن چادر مشکی که آن‌ قدر بر اندامش عاریتی به نظر می‌رسید را بر سر انداخته است. برای لحظاتی بعد از پریدن به آن احتیاج داشت تا پوششی باشد برای پیکر لهیده‌اش. تا زیبایی پس از آن تباه شده‌اش را از نظرها پنهان کند. اما حالا بر روی پل بود. هر دو بر روی پل بودیم. من در انتهای پله‌های این ‌سوی پل و او در میانه‌ی پل. نگاهمان درهم گره خورده بود. وقتی چادرش را رها کرد و چادر مشکی چون تکه پارچه‌ی بی‌مصرفی بر زمین افتاد، دیگر فهمیدم که برای نخستین ‌بار در عمر خود موفق شده‌ام و پس از قرن‌ها انگار نفسی به آسوده‌گی کشیدم. چند قدمی جلوتر رفتم. دخترک نیز قدمی مردد به سوی من برداشت. حالا نزدیک‌تر شده بودیم.
گفت : چهره‌ات انگار آشناست.
گفتم : چهره‌های تو هم.
پرسید : تو پیری، نه؟ ولی انگار جایی دیده باشمت، عجیب آشنایی. مثل چهره‌ی از شکل افتاده‌ی یه دوست.
گفتم : یه جورهایی خیلی پیرم. و یه جورهایی تو خیلی جوونی. ولی مطمئن باش که آشناییم. خیلی نزدیک‌تر از اون ‌چه که فکرش رو بتونی بکنی. بعدها می‌فهمی، وقتی که از پله‌های اون ورِ پل پایین رفتی.
قدم دیگری به سویم برداشت و بعد قدمی دیگر. حالا درست مقابل هم در وسط پل بودیم. و من سرانجام دستان‌ِ سرگردانش را در دستانِ یخ‌زده‌ی خود گرفتم. باور کردنی نبود. در مقابل “او” ایستاده بودم، تقریبا چسبیده به هم و دستانش در دستانِ هنوز ناباور من بود. لبانش در فاصله‌ای چند میلی‌متری از لبان من جنبید : تو می‌تونی کمکم کنی ، نه؟
ناگهان انگار که گدازه‌ای از یأس و حسرت و درد از اعماق چاه وجودم جوشید. می‌خواست که به بیرون فوران کند ولی سدِّ راهش شدم و به لرزه افتادم. به سختی نالیدم : آره، حالا دیگه می‌تونم. دیگه وقتشه. تو باید بری.
در حالی که دستانش را در دستان خود می‌فشردم، صورت زبر و چروکیده‌ام را بر گونه‌ی لطیفش تکیه دادم و در گوشش زیباترین آواز جانم را که انگار بیلیون‌ها سال بود که در خود حبس‌اَش کرده بودم، زمزمه کردم. انگار برای نخستین بار بود که آوایی انسانی از میان لبانِ نیمه‌ بسته‌ام خارج می‌شد. درد را زمزمه کردم. عشق را زمزمه کردم، همین‌ طور حسرت و یأس را، و حسِ گناهی را که در تمام این سال‌ها بر دوش کشیده بودم.
آری آرامش فرا‌ می‌رسید و من تکیه داده بر سینه‌‌ی گرم “او”، که در واقع همه‌ی “آن‌ها” بود، انگار برای نخستین‌بار به خوابی عمیق و بی‌کابوس فرو می‌شدم. و او هم‌‌چون قطره‌‌ی زلالِ آبی بود که همه‌ چیز را می‌فهمید و نیرویی ناپیدا به سوی خود می‌کشیدش. دستانش را به آرامی رها کردم و او قدمی به عقب کشیده شد. بعد نگاهش را از من گرفت و به آهسته‌گی به آن سوی پل رفت. من در میانه‌ی پل ایستاده بودم بر پاهایی که دیگر از ضعف، یارای تحمل وزن‌اَم را نداشت. نااستوار و بی‌تعادل. آری همین بود. انگار که ایستاده بر تیغه‌ی بُرنده‌ی مرزی ناپیدا. در آستانه‌ی فروپاشی یا فراروی. از آن سوی مرز هیچ ‌چیز نمی‌دانستم، نامکشوف و ناپیدا بود و در عین حال وسوسه‌گر. یک خالیِ بی‌انتها که مرا از هر حس و تفکری تهی می‌کرد.
“تنها چیزی که می‌دانستم این بود که دلم برای همه اون‌هایی که ازَشون گفتم، تنگ شده.” فکر می‌کنم این جمله را “هولدن” می‌گوید در “ناتور دشت”.
ولی حالا دیگر می‌توانستم خالی از نفرت و خشم، خالی از حسرت و ترس همه‌چیز را ببینم. چون هیچ چیز وجود نداشت، چون همه‌چیز وجود داشت. چون آن‌چه باید باشد، بود و هست. و من بودم، به همین ساده‌گی، و هستم، نه در گذشته و حال و آینده، بلکه در همیشه و در زمانی جاوید. اعلانِ آتش‌بس و آرمیدن در آغوش صلح.
دستانم را به حفاظ فلزی پل گرفتم در حالی که او را می‌دیدم که هم‌‌چون قطره‌ای جوان و شاداب کشیده می‌شد و می‌رفت، به سوی فواره‌ای عظیم تا شاید باز هم آفتاب بکارد. آری مرگ مثل خواب بود.
من دیگر هرگز به آن آسایشگاه برنمی‌گشتم. دیگر به درمان و مشاوره نیازی نداشتم. به آرامی، ولی به زحمت ابتدا پای راست و سپس پای چپم را از روی حفاظ افقی پل گذراندم. رو به بزرگراه چرخیدم ولی نه از بزرگراه و نه از اتومبیلم خبری نبود. هیچ نبود، جز حجمی سفید و روشن که تا دوردست‌ها ادامه می‌یافت. دستانم را از حفاظ فلزی جدا کردم و پریدم. پرواز کردم. دیگر حتی پل هم نبود. و دیگر حتی من هم نبودم . . .

زمستان ۸۸

چه یلدائی

صفیه ناظر زاده - دی ۱۳۸۹


دهسال است که با هم، به یلدا نشسته ایم ” بشهادت اوراق گذرگاه ” و به امید فردائی که قرار است روشن و طولانی تر باشد، تا سحر چشم به افق دوخته ایم.
این چه چادر تیره ایست که بر سر این مرز و بوم اهورائی کشیده اند؟
کدامین دست ناپاک و چشم پر طمع، و کدامین منافع جهنمی است ….که یلدای ما را از امید تهی کرده است؟
یلدائی که بایستی پر از نوید و آینده ای روشن باشد، به شبی پایدار تبدیل کرده است؟ ما تمام این دهسال به امید زایش آزادی بوده ایم.
ما، همه مردم این نیا خاک، تا یلدا را به صبحی روشن نکشانیم، آرامش نخواهیم یافت. هر قدر حلقه بگوشان، به فرمان رذیلانه ای که دریافت کرده اند، سر است که با کلاه به خدمت می برند، و روزن است که بر نور می بندند و فریاد است که می انگارند در گلو خشکانده اند، ولی نمی دانند که براین تاق زبر جد به زر نوشته شده است که ایران از هر چنگالی، هر چند چنگاری رهائی خواهد یافت. هر ناله ای که بر خشت تولد نقش می بندد، عصیانی است شکوفا و پر غریو که می گوید:
تاریخ زباله دان هم دارد و نا کسان را جائی بهتر از قعر آن انتظار نمی کشد.

یلدا را به عشق فردائی روشن پای کوبان، پر سرور کنیم….که شادی امید را بار ور می کند.

وصیت نامه خدا

محمود صفریان - دی ۱۳۸۹

من هم، کتاب ِ
” وصیت نامه خدا ”
نوشته ِ
هوشنگ معین زاده
را خواندم
محمود صفریان

هوشنگ معین زاده، برای آن ها که قلم و کتاب را می شناسند، نا آشنا نیست. و برای آن ها، که تشنه دانستن و تحقیق هستند، همراهی مدبر است. او نه تازه کار است و نه تازه پا به میدان گذاشته است. پیشکسوتی است که در کار نامه خود کتابهای فراوانی با نمرات خوب را دارد، که با:
خیام و آن دروغ دلآویز” شروع می شود و پس از سالها ” دود چراغ خوردن! ” می رسد به
کتاب ِ شیرین، آگاهی دهنده، و پر کشش
ِ” وصیت نامه خدا ” ،
کتابی که همانند سایر آثار او بسیار خواندنی است.
این کتاب بعنوان دیباچه ” که بر پشت جلد نیز آورده شده است ”  بسیار واضح، روشن و حالی کننده  می گوید که چرا خدا نیز میمیرد و لاجرم بهتر است که وصیت نامه داشته باشد. و در همین دیباچه است که  مقبول و منطقی توضیح می دهد، که کتاب بر چه روالی است.

کتاب ” وصیت نامه خدا ”
با، تقدیم نامه، دیباچه، تعریف خدا، پیشگفتار و مقدمه شروع می شود و می رسد به فصل های یکم تا پنجم…
در هر فصل چنان چراغی می افروزد که خواننده قادر خواهد بود تمام زوایای تاریک را هم به وضوح ببید و به تفکر بنشیند، و خرد را بر پهنه ذهن خود بگستراند و تا دور ترین افق ها سفر کند.

در جائی از بخش ” تعریف خدا ” که بسیار تامل کردنی است می خوانیم:

در باره تعریف خدا، چیستی و کیستی او که حتا پیغمبران شریعت گذار نیز از این کار باز مانده اند، دلایل فروانی وجود دارد.  یکی از مهمترین دلایل این است که پیش از ظهور پیغمبران، خدا در باور مردم حضور داشت. یعنی از هزاران سال پیش، هریک از جوامع انسانی یک یا چند خدا داشتند که مسئول برآورده کردن بخش هائی از نیاز های آنان بودند، ولی هیچ یک از آن ها مثل خدای یکتا ی کنونی همه فن حریف نبودند. به همین علت هم وقتی مردم از دست یک خدا به تنگ می آمدند، به خدای دیگر پناه می بردند. تا آن که ” خدای خدایان ” را آفریدند و در راس انبوه عظیم خدایان قرار دادند و از درون مایه آن نیز خدای یکتا بیرون کشیده شد. “

هوشنک معین زاده، آگاهانه، دانسته، و منطقی به بررسی و تحلیل واقعیات می پردازد و به کنه اعتقادات نقب می زند و با مایه خرد و دور از تعصب و شکنندگی با نرمش و روانی، بر جاده حقیقت پیش می رود.
هر برگ کتاب ِ ” وصیت نامه خدا ” دنیائی حرف دارد که ایجاب می کند، با حوصله و با دقت و توجه و بخصوص با نگاهی عاری از تحجر و تعصب و صادقانه مورد بررسی قرار گیرد. نثر روان و راحت کتاب خواننده را در این راه یاری می دهد.

هوشنگ معین زاده تلاش می کند تا این توجه را جلب کند که انسان با شعور متعالی که دارد قادر است همه مطالب و حقایق را دریابد:

….وقتی ما شهادت می دهیم که خدا یکی است ” اشهد ان لا اله الا الله ” ، دیگر چه لزومی دارد که به رسالت محمد به عنوان پیغمبر او هم شهادت بدهیم  ” اشهد ان محمدآ رسول الله “. شهادت به رسالت محمد مربوط به زمانی بود که او زنده بود و مردمان عرب رسالت او و یگانگی خدایش را قبول نداشتند.”

یکی از سئوال های  بزرگ معین زاده، در این کتاب این است:
” آنچه از دید صاحب نظران پنهان نیست، این است که در هیچ یک از متونی که در باره خدا مطلب نوشته شده، حتا کتب به اصطلاح ” آسمانی “، خدا تعریف نشده است، بلکه همه ی آنها در شرح و تفسیر صفات او بوده است. خدا باوران هم که خدا را خالق، دانا و توانا ی مطلق می دانند، در هیچ کتابی نخوانده و از هیچ کسی نشنیده اند که این خالق دانا و توانا ی مطلق چیست و کیست؟
از کجا آمده است؟
در حالیکه لازم بود پیش از توصیف هنر نمائی های خدا، خود او را تعریف می کردند تا ببینیم خود او چیست و کیست؟ “

او قبل از اینکه برود سراغ ” وصیت نامه خدا ” به انحاء مختلف در تلاش است  تا روشن کند که خدا چیست یا کیست. ولی در نهایت به این نتیجه می رسد که هیچ منبعی اعم از دینی و فلسفی به آن نپرداخته اند حتا در کتب معتبر خود.
همه از خشم و غضب و نحوه عذاب او گفته اند و از مهر و محبتش، ولی خود نمی دانند که این همه نیرو های گوناگون، بر چه پایه و واقعیتی استوار است، و نتیجه می گیرند که خدا ساخته و پرداخته ذهن و روان انسان است. و اشاره دارد که جز انسان هیچ موجود دیگری خدا ندارد و نمی شناسد.
در حقیقت می توان نتیجه گرفت که خدا و اعمالی که به او نسبت می دهند وسیله کاسبی عمله های دین مدار است. و هر روز هم می توانند از دهان او آنچه را بانی و باعث گرمی بازارشان است به خورد مردم بدهند و ماهرانه از نقاط ضعف انسانها برای ماندگاری خود بهره بگیرند.
و انصافن هوشنگ معین زاده در این کتاب که بنظر من همه باید آن را بخوانند، با بینشی قابل تحسین به راهنمائی برخاسته و هوشدار می دهد که بیش از این نباید بازیچه حرفها و ترفند های کاسبکاران دین پیشه قرار گرفت.

در” در آستانه سفر به دنیای دیگر
که موضوع فصل اول کتاب است، ما با طنز ی رو برو می شویم که طی آن پنبه خدا و قدرت تخیلی او و یا بهتر قدرت ” پوشالی  که برایش ساخته اند ” تا اهداف خود را به مردم درمانده و نیازمند به قبولانند ” زده می شود. و می نمایاند که چگونه چند خدائی ” خدای آب – خدای عشق – خدای جنگ و خدای…” به خدای یکتا ئی تبدیل می شود که عملن کاری ازش ساخته نیست. و این، ” خدا کاسبانند! ” که او را قادر مطلق نشان می دهند و ماله کشی را بر نا توانی های ” خدای خود ساخته ” تحت عنوان ” مصلحت ”  به کار می اندازند.
در همین فصل است که نشان داده می شود زمان مرگ چنین خدائی نیز فرارسیده است. ” به همانگونه که چند خدائی به موقع زمانش سر آمد ” و دانسته ربطش می دهد به پیشرفت بشر و کسب دانش های جدید، و اینکه انسان خود دارد خدا می شود و دیگر نیازی ندارد که قلابش به نا دیده موهومی وصل باشد.
ولی متاسفانه، انسان بخاطر همین مزایا ودست یابی به زندگی بهتر و بهره وری از زیبائی های حیات، گریز فکری دیگری هم دارد. و نویسنده به آن نیز توجه داشته است، ولی تاکید می کند که آویزان بودن به قلاب اوهام را رها کنید و درون خود را با نور خرد چراغانی نمائید، و نه با  بیانات مردم فریب شریعتمداران.
انسان مشتاق، علاقمند و خواهان این است که تمام نشود. نمی تواند قبول کند ” یا نمی خواهد قبول کند ” متولد می شود، بهر شکل و در هر فرم و سطحی زندگی می کند و در نهایت پایان می گیرد، و بهر شکلی می میمرد و برای همیشه تمام می شود.
بهمین خاطر، به انواع تصورات و تخیّلات، چنگ می اندازد، تا بماند، تا ادامه بیابد. به سراغ تناسخ می رود، دست به دامان روح می شود، از مومیائی کمک می گیرد،  و خود را قانع می کند که در نهایت، از دنیای فانی است که می رود، ولی دنیای باقی ” و حتمن بهشتش ” با آن مزایای کذا در انتظارش است، و همیمن تمایل او را ناچار می کند که دست به دامان ” خدا ” بشود…خدائی که نه به دار است و نه به بار.
فراموش نکنیم که هر ” کاسبی “، برای حفظ ” کاسبی ” خود هر تلاشی را جایز می داند و عَلَم داران مذاهب گونا گون نیز از این قاعده مستثنا نیستند، و با ثروت نجومی که در اختیار دارند، هر روز، ” کنیسه ” ، ” کلیسا ” و ” مسجد ” است که در هر سوراخ سنبه ای بر پا می کنند، و با داشتن کارکنانی ” که زحمت هیچ کاری را بر دوش ندارند ” با اعصابی راحت، با در آمدی کلان، بی دلهره ی مالیات و بی نگرانی از در های بسته، به کار مسخ انسانها مشغولند، و به آنها نوید زندگی جاوید می دهند.
تنها راه مسدود کردم این رسوخ، بسط خرد است که کتابهائی چون:
” وصیت نامه خدا ” گامی ارزنده است در توفیق این مهم. به همین سبب، خواندن آن را توصیه می کنم.
هوشنگ معین زاده طی تمام کتابهایش، در راه آگاهی مردم، تلاشی خستگی ناپذیر داشته است و با قدرت علم و خرد  با توهمات و تصورات باطل و اندیشه های متحجرجنگیده است.

متاسفانه بهر دلیل، که منافع می تواند یکی از موارد آن باشد، حکومت ها نیز باعث تقویت این تاریک اندیشی می شوند، که حمایت بی دریغ و تقویت مستمر رژیم حاکم بر ایران، نمونه بارز آن است، و به کمک آنها در سطح جهانی دارند دنیا را ” یا در حقیقت مردم دنیا را ” با تمام نیرو به پستوی تحجر می کشانند. تظاهرات مذهبی آزادانه از دان تون لوس آنجلس گرفته تا کوچه پس کوچه های کانادا و شهرهای بزرگ و کوچک اروپا نمونه آزار دهنده آن است.

کتاب ” وصیت نامه خدا ” بسیار زیبا و دوستداشتنی، به زندگی تک تک خوانندگان می انجامد، واز آرزوهای آنها می گوید و اینکه چگونه می توان از قید تارهای تنیده شده اوهام خلاصی یافت…
و مرگ این سر نوشت محتوم را باز گشائی می کند، و به زعم خود نحوه تداوم انسان را پس از مرگ می نمایاند.
هوشنگ معین زاده، با مطرح کردن خودش و قرار گرفتن در مرکز دایره ای که انسان در آنجا ایستاده است، همه ی پندارهای ” خدا پرستی ” را می گشاید و از چهره ی خدای ساخته شده ای که به عامل کسب و کار دکانداران دین تبدیل شده است پرده بر می دارد.

و کتاب یا بیان آرزوهای نویسنده پایان می گیرد.   در ادامه یکی از این آرزوهای چندگانه چنین می گوید:
…خدا پرستی، حتا به پیغمبر پرستی ارتباطی ندارد، چه رسد به پرستش بستگان پیغمبران.
وقتی خدا به زبان صریح خود در قرآن گفته است، پیغمبر اسلام که رسول او بوده:
( نه غیب می داند، نه فرشته است و نه خزانه های خدا را در دست دارد. )
معلوم نیست به چه دلیلی بعضی ها فکر می کنند که بستگان پیغمبر اسلام و نوادگان دختری او صاحب چنان کرامات و معجزاتی هستند که می توانند بیماران را شفا دهند، فقرا را ثروتمند کنند، ظالمان را به سزای اعمالشان برسانن، شفیع آمرزیده شدن گناهکاران شوند و بسیاری کارهای غیر ممکنی که خود پیغمبر اسلام از انجام آنها عاجز بوده، این عزیز کرده های بی جهت قادر به انجامش هستند؟ کسانی که در زمان حیات خود حتا قادر به حفظ جان خویش و فرزندانشان نبوده اند ….”

کاش بودش

امیر هوشنگ برزگر - دی ۱۳۸۹

کاش بودش تا برایم راس کند

مادر بزرگی داشتم مهربان و چهره شناس…آمرزیده باد
هر وقت می دید، در فکرم، یا پکرجائی را نگاه می کنم، بصورتم خیره می شد و می گفت:
” مادر، درچه فکری؟ الان برات چای راس می کنم یه دم کشیدش حالته جا می آره، وبه راستی
چاره سازهم بود…. ( نمی دانم شاید هم می گفته راست می کنم )

قدیم ها مادر بزرگ ها چه معجزاتی داشتند از قصه هایشان که کار قوی ترین داروی خواب آور را داشت، و فریاد رسی های به موقع که با راس کردن یک چای خوش بوی  ِ، دم کشیده که مرهمی بود برای آرامش، و از آغوشی که بسیاری از مواقع بهترین جان پناه بود حتا برای حفاظت از خطرات بمب اتمی.

یادم نمی رود، یک روز که طبق معمول شروع کرد تا با قصه ای خوابم کند جلویش را گرفتم و به او گفتم:
” مادر بزرگ! این قصه را قبلن برایم گفته ای ”
نگاهی به صورتم انداخت و گفت:
” عزیزم، قصه دیگه ای یادم نمیاد. بذار این را بگم، برای شبهای بعد کوشش می کنم قصه نشنیده ای تو ذهنم پیدا کنم ”
گفتم، مادر بزرگ امشب از خودت سر هم کنم. هر چه باشه قبول دارم.
با ناراحتی گفت:
” …این قصه ها سینه به سینه به ما رسیده و همانطوری که هستند باید بمانند. تو می خواهی که من دروغ سرهم کنم ”
گفتم:
” اگر می توانی سر هم کن ”

گفت:
“… می دونی یکی از مشکلات ما دروغ گفتنه؟ کم کم داریم عادت می کنیم که راست کمتر بگیم. داریم زیر بار دروغای رنگارنگ غرق می شیم. ”
ان روز درست متوجه نشدم می گوید…و فکر کردم سر هم کردن قصه که اینهمه حرف ندارد. ولی حالا دارم می بینم که دروغ دارد ریشه درخت تنومند چندین هزار ساله را دارد می سوزاند عین تیزاب….و چه عادی هم شده است. هم از صدر تا ذیل سرهم بندی می کنیم. گویا بدون دروغ اموراتمان نمی گذرد….خدا عاقبتمان را بخیر کند.

شب عاشقان

محمود کویر - دی ۱۳۸۹

شب عاشقان بیدل چه شب دراز باشد
تو بیا کز اول شب در صبح باز باشد

جشن یلدا، سفره ی خانه هاتان پر از لبخند وانار.
پر از بادام و امید.
پر از شادی و پسته.
روزگارتان سبز و سرخ و روشن باد
چونان هندوانه های رقصان یلدایی!

جشن میلاد خورشید(مهر و یا میترا) بر شما خجسته باد!
جشن سال نو میلادی بر شما مبارک باد!

Happy yalda

HAPPY NEWYEAR
I WISH YOUR HOME
FULL OF SMILE AND POMIGRANTE
FULL OF ALMOND AND HOPE
FULL OF HAPPINESS AND PESTACHIO
محمود کویر۲۰۱۱

پست مدرنیسم چیست؟

نسرين پورهمرنگ - دی ۱۳۸۹

پاسخ به پرسش

بررسی آرای ژان فرانسوا لیوتار

در منازعه ی مدرن و پست مدرن، نام ژان فرانسوا لیوتار از درخشش بیشتری برخوردار است. وی زاده ی ورسای فرانسه است در سال ۱۹۲۴٫  نزد مرلو پونتی پدیدارشناسی را فرا گرفت. چند سالی را به تدریس فلسفه پرداخت؛ در دانشگاههای الجزایر و پاریس. وی فرانسوی الجزایری الاصل است. ترجمهی کتاب” وضعیت پست مدرن ” وی در کشورهای انگلیسی زبان سبب شهرت وی را فراهم آورد.
لیوتار از برجستهترین نظریهپردازان پست مدرنیسم است.
هم نظریات وی است که مورد انتقاد طرفداران پروژهی ناتمام مدرنیته قرار گرفته است. در بررسی آرای لیوتار میتوان تاثیرپذیری او را از آرای مارکس، فروید، لاکان، نیچه، کانت و هایدگر دید. وی مدتی را نیز در دانشگاههای ایالات متحده گذرانید و عهده دار مسوولیتهایی بود. لیوتار در ۲۲ آوریل سال ۱۹۹۸ درگذشت. لیوتار در دهههای ۵۰ و ۶۰ با یک گروه چپگرا با تمایلات مارکسیستی به نام «سوسیالیسم یا توحش» همکاری داشت. نکتهی جالبی که لیوتار بعدها در این باره به آن اشاره میکند و به آن معتقد میباشد این است که دانشجویانی که در جریانات و قیامهای سال ۱۹۶۸ شرکت داشتند ملهم و متاثر از هیچیک از این قبیل نظریههای کلان نبودند.
بلکه تنها بر اساس ایدهی مخالفت صرف با نظم مستقر موجود عمل میکردند. فعالیتهای لیوتار در طی این سالها در جنبشهای چپگرا و جنبشهای دانشجویی مخالف سلطهی فرانسه بر الجزایر، زمینه ساز افکار پست مدرنی وی در سالهای بعد شد؛ اندیشه هایی که محوریت آنها در مخالفت با مدرنیته و سلطهی عقل گرایی بود .
عقل دورهی روشنگری میخواست با مبنا قرار دادن علم تجربی و کاربردی کردن علم ریاضی در علوم مادی و مبتنی کردن علوم طبیعی بر ریاضی جامعهی انسانی را به سعادت برساند. لیوتار معتقد است مدرنیسم نه تنها نتوانست به اهداف خود برسد که اینک با بحرانی عمیق روبهرو است ظهور نوعی خردستیزی و عقل ناباوری و تردید مردم نسبت به اینکه علم بتواند سعادت شان را تضمین کند نشانههای این بحران است.لیوتار معتقد است که پست مدرنیسم نشانهی فراترروی از مدرنیسم است؛ نه یک گذشتن ساده که حرکتی با مبانی و شالودههای فکری عمیق.
لیوتار برای تشریح بیشتر نقایص فلسفی مدرنیسم به نظریهی بازیهای زبانی اشاره میکند. نسبیت گرایی فرهنگی لیوتار بهرهی فراوانی از روشهای زبانشناسی که جان لنگشاوآستین و ویتگنشتاین به آن پرداختهاند میبرد. یکی از علل بیراهه روی فلاسفه به عقیدهی ویتگنشتاین پرسش دربارهی معنای تعابیر مسلم است.
در حالی که پرداختن به «معنا» اشتباه است بلکه باید به «موارد استفاده» و «کاربرد» زبان توجه داشت. لیوتار این گفتهی ویتگنشتاین را چنین تعبیر میکند که منظور او از کاربرد زبان ؛ امور نظیر جمله سازی، دستور دادن، ادای موارد زبانی – کرداری، ارایهی توصیف ادبی، داستانسرایی، نقل حکایت، روایت و امثال آن است. هر کارکرد و بازی قواعد خاص خود را دارد. همانطور که بازی فوتبال و بسکتبال قواعد خاص خود را دارند و هیچیک از این قواعد بر دیگری برتری ندارند.
لیوتار از این گفتهها میخواهد این نتیجه را بگیرد که ریاضی و علوم طبیعی که فلسفهی مدرن میخواهد بنیاد عقل را بر آن بنا نهد تنها یک بازی زبانی هستند که از قواعد خاص خود بهره میگیرند و هیچ مزیتی بر بازیها و زبانهای دیگر ندارند.
لیوتار معتقد است که حتی اگر برای علم ،معیاری متفاوت از معیار مورد استفاده در زبانهای دیگر قائل شویم یعنی معیار معطوف به «صدق» دربازی زبانی علمی، و معیارهای اخلاقی، زیباشناختی و معیارهای شناختی در زبانهای دیگر، باز هم تلاش مدرنیسم برای مشروعیت بخشیدن به نقش علم با شکست مواجه شده و میشود چرا که حتی علم نیز با معیارهای اسطوره و افسانهها و داستانهای مردمی مورد قضاوت قرار میگیرد و مشروعیتش مورد تایید واقع میشود.
وی در این باره به دو اسطورهی اساسی اشاره میکند: اسطورهی علم به مثابه منجی بشریت و اسطورهی هگلی علم به مثابهی نظام کلی دانش بشری. او اعتبار این اسطورهها را در جامعهی معاصر پایان یافته تلقی میکند. این پایان یافتگی خلعید علم را نیز به همراه دارد. عقلانیت علمی خود در معرض پرسشهای جدی قرار گرفته است زیرا که مشروعیتش به روایتهای ساده وابسته شده است. در این شرایط چگونه میتوان پروژهی روشنگری را همچنان استوار به عقلانیت علمی دانست.
لیوتار معتقد است که باید به سوی پست مدرن رفت که در آن از روایتهای فراگیر و وعدههای خیر و سعادت ابدی خبری نیست. نظریات کلگرا و جهانگرا از قبیل مارکسیسم و یا جامعهی کلامی که هابرماس میخواهد آن را بر اساس عقلانیت فرهنگی و کنش ارتباطی بنا کند سخت مورد مخالفت و انتقاد و لیوتار است. وی دل به ابتکارات محلی و راهکارهای منطقهیی در مقیاسهای کوچک بسته است. آرأ و اندیشههای لیوتار نیز بمانند عدهی کثیر دیگری از روشنفکران سدهی اخیر ابتدا در چارچوب اندیشههای مارکسیسم شکل گرفت، اما وی نیز سپس بمانند بسیاری دیگر از مارکسیسم فاصله گرفت و مسیر دیگری را پیمود. شرکت در حوادث و جنبشهای دانشجویی ماه مه ۱۹۶۸ فرانسه زمینه ساز این جدایی بود. وی پس از این حوادث عمیقاً به این اعتقاد روی آورد که باید در مقابل سوءاستفاده از آزادیهای فردی ایستاد و مقاومت کرد. در این زمان رگههای اندیشهی پست مدرنی در نظریات لیوتار پررنگتر میشود. او به ماهیت قضاوت و داوری میپردازد و این ماهیت را جریانی پراگماتیکی عنوان میکند. به عبارتی او معتقد است قضاوت وابسته به کاربرد زبان است و در هر حوزهی فرهنگی و مردمی کاربرد زبان با حوزهی دیگر متفاوت است. یعنی قضاوت اختصاص به یک گفتمان دارد و گفتمانها نیز با یکدیگر متفاوتند.
وی در کتاب خود؛ گفتمان /انگاره، که در ۱۹۷۱ منتشر کرد، بین انگاره که آن را یک فرآیند روانی اولیه به حساب میآورد و گفتمان که در بردارندهی نیروی فوران کنندهی انگاره است تفاوت قایل میشود. در سال ۱۹۷۹ کتاب دیگر وی، وضعیت پست مدرن منتشر میشود. وی در این کتاب ضمن نفی هرگونه کل گرایی از جمله جهانگرایی مارکسیستی، به دغدغههای خود پیرامون اخلاقیات، عدالت و مشروعیت میپردازد. لیوتار در این کتاب این اعتقاد را مطرح میکند که روایتهای کلی گرایانهی عصر روشنگری که در ایدههای هگل و مارکس تبلور یافت و سبب جذب و یا کنار گذاشتن هویتهای دیگر شد نتایج وحشتناکی به بار آورد که نازیسم و فاشیسم و استالینیسم حاصل آن است.
دنیایی که لیوتار ترسیم میکند از خرده روایتها و مقیاسهای کوچک تشکیل شده است، که هیچ مقیاسی بر مقیاس دیگر برتری ندارد. همانطور که پیشتر نیز اشاره شد لیوتار برتری و سلطه را ناشی از غلبهی یک بازی زبانی بر بازی زبانی دیگر میداند.
زبان یک کنش سمبلیک و در عین حال مشترک میان انسانها است که شامل اعمالی از قبیل سخن گفتن، نصیحت کردن، تشویق کردن، امر و نهی کردن، قصه و حکایت گفتن، خطابه و وعظ و حماسهسرایی، قول و وعدهدادن و بسیاری اعمال روزمرهی دیگر آدمیان میشود.
هر زمان که یک بازی زبانی بر بازی زبانی دیگر غلبه پیدا میکند، شاهد بیعدالتی و ظلم و ستمی خواهیم بود که از این غلبه یافتگی بروز پیدا میکند. لیوتار از این تحلیل این نتیجه را میگیرد که برای رفع ظلم و ستم و بیعدالتی باید میان بازیهای زبانی جدایی و افتراق مادام برقرار باشد. جدایی و ناسازگاری میان پاره گفتارها مانع از تسلط و برتری یکی بر دیگری میشود و باید تلاش برای حفظ این وضعیت ادامه پیدا کند. لیوتار عمدهی این تلاش را برگردهی هنرمندان میگذارد؛ هنرمندان پست مدرن. لیوتار برای تبیین این تلاش به سراغ مفهوم امر والای کانت میرود.
کانت برای هنر، زیبایی و والایی قائل است و والایی را امری نامحدود و بیکران میداند «که به طور ناب و ساده عظیم باشد». والایی احساس نابی است که انگیزههایش را از دنیا میگیرد، از ابژهها، اما موقعیتی است که در ذهن ایجاد میشود، کنش و واکنشی میان خیال و شناخت. هر چند که لیوتار وسعت و جامعیتی چندان برای امر والای کانت قائل نیست اما آنچه توجه او را جلب کرده است این نظر کانت است که امر والا مفهوم گیجکنندهیی است که حاصل شکست و ناکامی در ایجاد انطباق و همپوشانی میان یک ایده یا تجربه با ساختار مفهومییی که برای نمایش آن در دست است میباشد.
این عدم انطباق یعنی این ناهمانی، یعنی همان رخدادی که در بازی زبانی صورت میگیرد، این همان ناهمانی و تفکیکی است که میان گفتمان و انگاره قائل است. لیوتار میخواهد هنر پست مدرن نیز اشاعهگر این امر؛ یعنی عدم امکان بازنمایی واقعیت باشد.
برداشتی که لیوتار در کتاب «افتراق» از مفهوم تمایز و تفاوت بنیادین ارائه میدهد راه او را از اندیشمندان نظریهی انتقادی همچون هابرماس جدا میکند. وی معتقد است که تمایزها برطرف نمیشود، اگر هم برای مدتی محو شود ناشی از اعمال قهر و خشونتی است که از اجتماع همگانی حاصل میشود. در «نیروی استدلال بهتر هابرماس نیز چنین قهر و اقتداری را میتوان مشاهده کرد. زیرا در نیروی استدلال بهتر، دیگر جایی برای بررسی محتوا باقی نمیماند و نیرویی که سبب بهتر شمرده شدن استدلال میشود چیزی نیست جز برآیند عواملی همچون موقعیت، شان، مرتبه، قدرت، تشکیلات و… لیوتار معتقد است که هر روایتی هویتی منحصر به فرد دارد و نباید ویژگیهای یک رویداد را بدون در نظر گرفتن ویژگی فرازبانی جهان زیست به نفع یک روایت کلانِ فاقد زمان، تعمیم بخشید. باید خود را به دست ارزیابیهای خُرد بسپاریم چرا که دیگر جایی برای اقتدار نمایی وجود ندارد.

تقدیم به….

شورای نویسندگان - دی ۱۳۸۹

این شماره گذرگاه تقدیم می شود به:

همه نویسندگان، و سرایندگانی که برای

پاسداری از ادبیات راستین، بی اعتنا به

وزارت سانسور، از ایتنرنت بهره می

گیرند و فریاد های در گلو را در چنین

فضائی سر می دهند

بیانیه کانون نویسندگان ایران بمناسبت دوازدهمین سالگرد قتل محمد مختاری و محمد جعفر پوینده

دی ۱۳۸۹

آن  شب که  شهر را از تابوت  بیرون کشیدند
گودال دسته‌جمعی ما را ستاره ‌ها نشان کردند

مردم آزاده!
دوازدهمین سالگرد قتل تبهکارانه‌ی زنده‌یادانِ عرصه‌ی اندیشه و بیان، محمد مختاری و محمدجعفر پوینده، فرا می‌رسد اما نه‌تنها هنوز آمران و عاملان واقعی این جنایات هولناک را معرفی نکرده‌اند بلکه کماکان سکوت تنها پاسخ به خانواده‌های قربانیان و مردم ایران است.
اکنون همگان می‌دانند که قتل‌های سیاسی سال ۷۷ موسوم به قتل‌های زنجیره‌ئی جریانی برای حذف فیزیکی دگراندیشان و آزادی‌خواهان بود. این جنایت با قتل ددمنشانه‌ی فعالان سیاسی داریوش فروهر و پروانه‌ اسکندری آغاز شد و با ربودن و خفه کردن دو یار سربلندِ کانون نویسندگان ایران، محمد مختاری و محمدجعفر پوینده، به اوج رسید و برای جانیان آدمکش چیزی جز نفرت و خشم مردم ایران و جهانیان در پی نداشت. چنان‌که از آغاز انتظار می‌رفت این قتل‌ها سراسر ایران را به لرزه درآورد، پرده از بسیاری از مرگ‌های مشکوک دیگر برگرفت، روزنامه‌نگاران و نویسندگان و مورخان و فعالان اجتماعی و سیاسی را به بازنگری در تاریخ قتل‌ها و سرکوب‌های دو دهه‌ی پیش از آن واداشت، و دانش‌جویان و فرهیختگان را به داد‌خواهی طلبید. هنگامی که پرده اندکی کنار رفت آشکار شد که عاملان خون‌آشام در گذشته‌ی نه‌چندان دور از ریختن خون ده‌ها آزادی‌خواه دیگر هم‌چون زنده‌یادان احمد میرعلایی، غفار حسینی، حمید حاجی‌زاده، پیروز دوانی، مجید شریف و . . . هراسی به دل راه نداده بودند. اما طی سال‌هایی که از این جنایت می‌گذرد نه‌تنها ابتدایی‌ترین خواسته‌های انسانی نادیده گرفته شد، بلکه با سرکوب و دستگیری و حبس و سانسور فضایی سربی بر جامعه حاکم کردند و گوی سبقت را از خودکامگان قرون‌وسطایی ربودند. اکنون اعمال زور و سرکوب شیوه‌ی رایج در چهارگوشه‌ی کشور است. یورش به خانه‌ها،‌ دستگیری‌های گسترده،‌ دادگاه‌های عدالت‌ستیز و محکومیت‌های طولانی ابعادی وسیع می‌یابد. بسیاری از منتقدان اجتماعی بدون ارایه‌ی کوچک‌ترین مدرکی در زندان‌ها به سر می‌برند و کار به جایی رسیده است که وکلای مدافع حقوق زندانیان سیاسی نیز دستگیر و زندانی می‌شوند.
ولی افزون بر آن‌چه گذشت، پدیده‌ی قتل‌های زنجیره‌ئی حدیث دیگری نیز دارد که از لزوم عزم و اراده‌ی نیرومندترِ آزادی‌خواهان برای ریشه‌کنی آن حکایت می‌کند. در آغاز تصور می‌شد طنابی که سرکوب‌گران آدمکش به گردن مختاری و پوینده انداختند به دست و پای خودشان پیچیده است و چندی نمی‌گذرد که آمران و عاملان این قتل‌ها به سزای عمل ننگین خود می‌رسند. چنین نشد. از یک سو، سعید امامی را از میان بردند، و با صدور قرار موقوفیِ تعقیب و بدین‌سان حذف همه‌ی اقاریر او از پرونده، رابطه‌ی بالا و پایین در آمریت و اجرای این قتل‌ها یک‌سره گسسته شد. سپس پرونده را از طول و عرض و ارتفاع مثله کردند و سرانجام مشتی عوامل اجراییِ خرده‌پا را به محاکمه‌ای کشیدند که جریان دادرسی آن ماهرانه از پیش تعیین شده بود. و سرانجام ناصر زرافشان، یکی از وکلای خانواده‌های قربانیان، محاکمه و به “جرم” دفاع از موکلان خود به پنج سال زندان محکوم شد. اما، از سوی دیگر- و این همان حدیثی است که باید بازگفته شود و مورد تأکید قرار گیرد- در فضای فروکشِ سریع اعتراض و التهاب مردم و بر بستر جبن و ناتوانیِ به‌اصطلاح اصلاح‌طلبانی که نخست برای جراحی این “غده‌ی سرطانی” عزم جزم کرده بودند اما در نهایت عقب نشستند، آمران و عاملان قتل‌های زنجیره‌ئی طنابی را که موقتاً به دست و پایشان پیچیده بود باز کردند و دست‌به‌کار تدارک توطئه‌های تازه بر ضد آزادی‌خواهان شدند، که کشتار سال گذشته‌ی جوانان در کهریزک از آن جمله است. راه افتادن چندباره‌ی ماشین قتل‌های زنجیره‌ئی و تکرار چرخه‌ی کشتار آزادی‌خواهان این حقیقت را یادآوری می‌کند که بهای آزادی در این سرزمین هم‌چنان سنگین است و زدودن ننگ آزادی‌کُشی از جامعه‌ی ما عزم و اراده‌ی به‌مراتب نیرومندترِ مردم آزادی‌خواه را می‌طلبد.
کانون نویسندگان ایران، ضمن گرامی‌داشت یاد محمد مختاری و محمدجعفر پوینده و اعتراض به محرومیت خود از برگزاری مراسم بزرگ‌داشت برای این دو عزیز، هم‌چون گذشته خواهان معرفی و محاکمه‌ی آمران و عاملان قتل‌های زنجیره‌ئی،‌ آزادی همه‌ی زندانیان سیاسی، و حذف سانسور از تمامی زمینه‌های اجتماعی و فرهنگی و تأمین آزادی اندیشه و بیان برای همگان است.

کانون نویسندگان ایران
۱۱ آذر ۱٣٨۹

خود زنى ادبیات داستانى

آريو ساسانى - دی ۱۳۸۹

با توجه به روند تجاوزات رو به گسترش
وزارت ارشاد به قلم، انتشار مجدد این نوشته
همکارمان را که سخت بیمارر است بی
مناسبت ندیدیم.

————————————-
بیم از تیغ سانسور که دوران سیاهى را براى آزاد نویسى رقم زده است، ادبیات داستانى ما را به خود زنى کشانده است.
و براى دورى از نعره گزمه هاى ارشاد! بدان گونه مى نویسند که گربه شاخشان نزند، که بالاخره هم، مى زند.
سانسور، و عارضه خود سانسوری ناشی از آن، مدت هاست که گل خنده را از لب داستان هاى ما، از ریشه در آورده است. کارى که شاه شجاع نتوانست به حافظ تحمیل کند. و هم از این روست که دیوان این رند دوران، سرشار است از عطر گلهاى خشبو و رنگارنگ. چون او، عافیت سوز بود و نه عاقبت اندیش!
مدت هاست که بازیگران داستان هاى ما نه تنها رخصت خود بودن را ندارند که بایستی دست به عصا و پا در پوست گردو باشند و از خطی که ارشاد کشیده است پا فرا تر نگذارند.
به راستى دلمان به چه چیز این حکومت انسان ستیز خوش باشد.
وقتى به آن واضحى گفت:
” هیچ ”
بایستى متوجه مى شدیم که عازم کجا هستیم. به واقع مهر و عشق، از داستان ها و حتا از سناریو فیلم هاى ما خذف شده است. و اینک سالهای مدیدی است که هیچ مادرى حق مهرورزى به فرزند پسر خود را ندارد، و فیلم هاى ما فقط یک هنرپیشه زن دارد در ردائى مشکى،که چون کیسه بى دریغ! اندامش را پوشانده است. همه شبیه هم هستند و تنها به کمک گریم است که قرص صورتها کمی متفاوتند. و تفاوت بیشتر در قدرت بازیگری است که گاه با همه این کاستى ها خود می نمایاند.
عشق، بدون بوسه کلید مىخورد. و ما در مزرعه ٨۴ یک جورائى وول مى خوریم. و شور بختى این که همین هم برایشان مسئله! دارد، و بایستى تکیده تر و بى شاخ و برگ تر بشود. دریوزگى اجازه نشر آنهم براى داستان هائى منطبق با شرایط دور از ذهن وعقل ممیزان ارشاد! حاصلى جز ادبیاتى که شاهدیم نخواهد داشت. ادبیاتى رنجور و بدون بال پرواز. دراین اختناق بى بدیل، اگربه واقع نویسندگان ِ بخصوص داستان هاى کوتاه، نخواهند تن بدهند و حاضر نباشند که به دیکته ممیزان ارشاد! گردن بنهند، و کتاب هاى خود را جهت مثله شدن به مسلخ بفرستند. بهره ورى از اینترنت بهترین و با امکان ترین راه است، با مزایاى فراوان.
انتشار کتابهای الکترونیک در این وانفسای هویت سوز دمیدن در صور ِ بیدار باش است. دریغ

بیچاره امامزاده طاهر!

ابراهیم هرندی - بهمن ۱۳۸۹

از یادداشتهای شبانه

خاکسپاری نویسندگان و شاعران و نام‏آوران گستره فرهنگ و هنر در امامزاده‏ها رویداد تازه‏ای نیست، اما آنچه این کار را در نگاه من ناشایسته و پرسش انگیز می‏نماید این است که چرا با گذشت بسی بیش از نیم سده از برپایی بناهای با شکوه غیر دینی بر آرامگاه‏های برخی از بزرگان فرهنگ و هنر ایران چون فردوسی و خیام و سعدی و حافظ و ابوعلی سینا و نیز جنگاوران و کماندارانی چون نادرشاه افشار، هنوز پیکر گرانان نواندیشی چون شاملو و گلشیری ومختاری و پویند باید در امامزاده طاهر کرج آرمیده باشند؟ آخر احمد شاملوی بی دین و خداگریزکجا و امامزاده طاهر کرجی که ای بسا سید گدای دوره گردی ساده و روستایی بوده است. شاملویی که امامزاده‏ها را دکان‏ها و بندهایی می‏دانست که پای انسان را به بندگی اندر خود می‏دارند. خودش می گوید؛

” گوری ماند و نوحه ای
و انسان جاودانه پا در بند
به زندان بندگی اندربماند ”

با این حساب، چه شیر پاک خورده‏ای شاملو را به همسایگی امامزاده طاهر برد؟ آیا با امامزاده طاهر دشمنی داشت یا با شاملو؟ مگر بانی کتاب کوچه نمی‏توانست در یکی از کوچه‏های مردمی مردگان بهشت زهرا آرام گیرد؟ زنده یادان مختاری و پوینده چه پیوندی با این امامزاده می‏توانستند داشته باشند؟

هیچ فرهنگی سرپیچی از شیوه‏های رفتاری و کرداری خود را برنمی‏تابد و کسانی را که در زمان زنده بودن از پذیرش راه‏ها و رسم‏ها و هنجارهای آن فرهنگ سرباز می زنند، پس از مرگ در چنبر خود می اندازد و گور آنان را خودی می‏کند. چنین است که چرایی خاکسپاری اهل قلم در امامزاده‏ها را از این دیدگاه باید بررسید. من این چگونگی را بازتاب ایدئولوژی حاکم بر چرخه کردارهای اجتماعی می‏دانم. از اینروست که حکومت نیز با همه دشمنی ای که با کسانی چون شاملو و گلشیری و مختاری و پوینده و دیگر اهل قلم دارد، اجازه خاکسپاری آنان در امامزاده‏ها را می‏دهد. اگر چه برخی از این بخاک خفتگان را اوباش همین حکومت خفه کرده باشند، اما باز خاکسپاری آنان در چنان جایی در بردارنده این پیام است که حتی دشمنان این آئین نیز پس از مرگ، نیازمند به پناهجویی در سایه بزرگان آنند. برروی سنگ مزار پروین اعتصامی که او را نیز در صحن معصومه در قم بخاک سپرده‏اند می‏خوانیم که؛

…..
صاحب آن همه گفتار امروز
سائل فاتحه و یاسین است
آدمی هرچه توانگر باشد
چون به این نقطه رسد، مسکین است

البته دیری‏ست که روزگار دیگر شده است و اکنون صحن و سرای امامزاده طاهر جولانگاه جوانان شیک پوش و بی حجاب و بی نمازی‏ست که نه برای ” طلب حاجت و مغفرت ” از آن امامزاده ” واجب‏التعظیم ” که برای گلباران کردن مزار اهل قلم در آنجا گردهم می آیند و سرود می خوانند و دست افشانی می‏کنند و باز می‏گردند. بیچاره امامزاده طاهر!

چندی پیش خادم امامزاده مشهد اردهال که گفته بود که سهراب سپهری را نباید در این ” مکان شریف ” بخاک می سپردند زیرا که این کار، پای توریست‏های ناباب شهری را به امامزاده بازکرده است که تنها برای عکس گرفتن با سنگ قبر ” آن مرحوم ” به اینجا می آیند و آنقدر همت ندارند که بداخل حرم مطهر بیایند و طوافی هم بکنند.

ولایت، کلاهی که پشم ندارد

احمد طباطبایی - دی ۱۳۸۹

بسیاری از نمادهای قدرتمند ایدئولوژیک در نظام جمهوری اسلامی دیگر رنگ و بوی سابق را ندارد و اساساً ارزش سیاسی و ساختاری خود را از دست داده اند. رژیم با تلاش و هزینه بسیار سعی می کند به هر قیمت این نمادهای پوسیده را دوباره احیا کند.
> روز سیزده آبان تعطیل بود، این روز برای تجمع در برابر سفارت سابق آمریکا در ایران، یکی از همین نمادهای نخ نما شده است. در سال پنجاه هشت طیف تند رو و جوان دانشجوی کشور با ذهنی پخته شده بر اثر فضایی متاثر از اندیشه های سوسیالیستی، اسلامی و اساساً ضد آمریکایی به سفارت آمریکا حمله کرده و موجب شدند تا رژیم این روز را روز مبارزه با استکبار جهانی و زورگویی بنامد.
> به واقع این نوع نگاه به ظلم و ظالم طرفداران بسیاری داشت و هنوز هم دارد. اما فراموش نکنیم ایران تنها کشور یا ملتی نبوده که در برابر واقعیت تلخ ظلم از خود واکنش نشان داده است. بلکه شاید تنها کشوری است که واکنشی بسیار توهین آمیز و به دور از قانون و منطق و اصول حرفه ای دیپلماتیک بین المللی داشته است.
> رژیم به بهانهء ستیز با آمریکا شعارهای زشت و دور از شان انسان را سالها در تمام عرصه های اجتماعی پراکنده نمود و تمام نهادهای اجتماعی را مجبور ساخت تا این روش نفرت آمیز را ادامه دهند. ذهن و شخصیت چند نسل در تنفر آمریکا ستیزی شکل گرفت و عملاً نتیجه ای مایوس کننده برای رهبران خشونت پرور نظام به جای گذاشت.
> امروز آقای خامنه ای برای اثبات شخصیت خود باید دست به دامن تاریخ نگاران مذهبی دون پایه ای باشد تا به شکلی ایشان را به پیغمبر اسلام نسبت دهند تا شاید اندک جماعت خواب و بی خبر بر باور دورغین مدعیان دین بمانند و سفره خونین ولایت جهل را چند صباحی بیشتر باز نگه دارند.
> ریئس جمهور دروغ پرداز و کلاش همین ولایت جاهل نیز خود را به تمدن ایرانی سنجاق می کند تا شاید اندک آبروی برای خودش دست و پا نماید. درست درجایی که سی سال شعار مرگ بر آمریکا ذهن و جان ایرانیان را رها نکرد ایرانی ها بیشترین سهم مهاجرت را به این کشور داشته و بهترین نخبگان علمی و ادبی و سیاسی کشور در همین آمریکا مشغول خدمت به بشریت هستند.
> رژیم ایران سوار بر شعارهای بی اساس و پایه ایئدولوژی ضد آمریکای اش را پیش میبرد و هرگز نمی توانست باور کند که روزی تمایل برای دوستی با آمریکا خواست دولتی شود که به عنوان مکتبی ترین دولت ولایت وقیح معرفی شده است.
> تلاش احمدی نژاد برای دوستی با آمریکا صدها بار بیشتر از هر دولت دیگری در ایران بوده است و درجه تحقیر آمیز بودن چنین روشهایی بسیار بیشتر از شعارهای بی پایه و اساس است که سی سال همین مدعیان مبارزه با ظلم و زورگویی بر ما روا داشته اند.
> خامنه ای و احمدی نژاد بر اساس ظلم و زور گویی در تمام این سالها ضربه های جبران ناپذیری به ساختار کلی کشور و فرهنگ و اعتبار ملت ایران وارد آورده اند و دیگر نمی توانند خود را مدعی مبارزه با ظلم بدانند. جمهوری اسلامی سالهاست در میان ذهن و دل ایرانیها تمام شده است و اساساً ارزشهای ایدئولوژیک این نظام دیگر تاثیری در نسل جوان ایرانی ندارد.
> کشتار مردم ایران و مخالفان سیاسی رژیم در تمام دولتها برقرار بوده و امروز بعد از سه دهه هنوز ایرانیها قربانی ظلم حکام خون خوار و خشونت طلبی هستند که به اسم دین اسلام و شیعه گری هر چه می خواهند می کنند. این جریان ظلم نیاز دارد تا به همت اندیشه و عقل متوقف شود و نه با شعار و دروغ و کلاشی ایدئولوژیک.

خانم پارسی پور! چرا؟

محمود صفریان - دی ۱۳۸۹

نوشته ای در مورد
صفدر تقی زاده
از شهر نوش پارسی پور
در سایت
رادیو زمانه خواندم
و به راستی ارادتم به ایشان و حسن نیتش کم شد و در نتیجه به صداقت ایشان در مقالاتش نیز شک کردم
ایشان آنچه که در مورد صفدر تقی زاده نوشته است شیفتگی مولانا را در مورد شمس تداعی می کند
که بخودش و صفدر تقی زاده مربوط است.
اما آنجا که این شیفتگی، او را از بسیاری واقعیات دور می کند، سکوت را نمی پذیرد.
کما اینکه وقتی در نهایت تعجب در مورد ” حسن پستا ” چنین می گوید:
” شخصیت دیگری که همیشه می‌شد در خانه‌ی او ملاقات کرد «حسن پستا» بود. حسن پستا نیز با تمامی روشنفکران زمان آشنایی داشت، اما من هرگز نفهمیدم حرفه‌ی او در هنر یا ادبیات چیست. تا آن‌جا که می‌دانم هیچ اثری از او باقی نمانده است که معرف فعالیت حقیقی هنری باشد.”
جوابی سنگین دریافت می کند:

۱- فرهنگ روابط بین الملل – حسن پستا – عربعلی رضایی
۲- ماجراهای باور نکردنی پروفسور برانشتام – نورمن هانتر، حسن پستا (مترجم)
۳- زردها … ~یه چون چان، حسن پستا (مترجم) – انتشارات زمستان
۴– خانواده پاسکوال دوآرته – ترجمه حسن پستا – انتشارات دفترهای زمانه ۱۳۶۹
۵- صبحِ آوریل از هوارد فاست
۶- قصه‏های مردم آسیا (در چهار جلد)

۷ – مجموعه‏ی داستان‏های روسی ۸
– کتاب نه جلدیِ ” فرهنگِ نوجوانان” که به سبب ابتلا به بیماری مهلک، نتوانست آن را به پایان ببرد.
۹ – بن کلاه انجیری
۱۰- پسری که می‏توا نست تصویرها را بخواند

همه آنهائی  که خانم پارسی پور در نوشته خود نام برده است می دانند…. هم حسن پستا، هم سیروس طاهباز و همسرش، هم م. آزاد هم نجف دریا بندری و حتا همسر سابق خودشان آقای ناصر تقوائی و از همه مهمتر خود جناب تقی زاده ….و همه دست اندر کاران کتاب و ترجمه و امور قلمی، که خانم پارسی پور خود را یکی از آنها می داند و بر پایه آن در نشریات مختلف قلم می زند ” و این روز ها بیشتر در سایت رادیو زمانه ” ….که تقی زاده با یاری و کمک زنده یاد محمد علی صفریان به دنیای ترجمه گام گذاشت. و این همکاری توامان به سبب رفاقت و دوستی که این دو با هم داشتند پا گرفت و تقریبن همه زمانهای آزاد خود را با هم بودند.
حالا چگونه است که ایشان با آن همه رفت و آمد که به خانه تقی زاده داشته، محمد علی صفریان را ندیده و از رفاقت صمیمانه همسرشان ” ناصر تقوائی “، با محمدعلی صفریان بی اطلاع بوده و هیچ یک از کتابهای
ترجمه شده تقی زاده را که می گوید:
شمار ترجمه‌های او بسیار زیاد است.
نه دیده و نخوانده است؟ جای بسیار حرف دارد.
خانم مهر نوش پارسی پور! شما حتا روی جلد کتاب ” مرگ در جنگل ” را که یکی از ترجمه های پر فروش و شاخص این دو مترجم است ندیده اید؟
این دو حتا چند ماهی را با هم در زندان سیاسی بوده اند ” ونه چند سال که شما نوشته اید ”

آنچه که شما از خودتان در این نوشته نشان داده اید، مستوجب توبیخ ازسوی مدیریت سایت رادیو زمانه هستید و تذکر شدید از سوی تقی زاده ” که امید وارم یار دو قلوی خود را فراموش نکرده باشد.”
یادم می آید که روزی زنده یاد ” مرتضا کیوان ” به دوست نویسنده ای که چون شما زیاد این ور و آن ور مقاله می نوشت گفت :
” دوست عزیز شما گرفتار اسهال قلم شده اید و یبوست فکر ”
محمود صفریان

جایگاه باباطاهر

حسين زندي - دی ۱۳۸۹

جایگاه باباطاهر
در عرفان و ادب سرزمین اش
حسین زندی
دبیر کمیته ی پژوهشی انجمن ایران شناسی کهن دژ

تقدیم به استاد پرویز اذکایی
بیش از یک صد سال است که پژوهشگران ادب و ادبیات فارسی درگیر بررسی اشعار و ابیات شاعران بزرگی هم چون حافظ، فردوسی ،خیام ، مولوی و… در پی یافتن پاسخ سوالاتی هستند که اشعار واقعی و اصیل این شاعران کدامند ,کدام نسخه صحیح تر است و کدام بیت الحاقی است … و گاه برای دریافتن درستی و یا نادرستی واژه هایی مانند «ننشیند» و «بنشیند»و مقاله ها و رساله ها نوشته اند
عبوس زهد به وجه خمار بنشیند؟ مرید خرقه ی دردی کشان خوش خویم «حافظ»
باباطاهر نیز نه تنها از این قاعده مستثنی نیست بلکه سوالات بیشتری در مورد ویژگی آثار و چگونگی احوال او مطرح است که یا کم تر بدان پرداخته شده و یا به پاسخ قابل قبولی دست نیافته اند و همچنان با ابهامات فراوانی روبرو است
دکتر علی رضا ذکاوتی قراگوزلو قضیه باباطاهر را یک قصه ی معما آمیز می داند و می پرسد : باباطاهر کی بوده؟ کِی بوده؟ این اشعار معروف چه مقدارش از آن اوست؟ زبان یا لهجه ی این اشعار چیست و چه نسبت و ارتباطی با اشعارفهلوی دیگر دارد؟ آیا فهلویات اصیل و دست نخورده ای از قرون گذشته در دست داریم؟ اینها را چطوری باید خواند؟ آیا صرف اینکه به سلیقه ی خود کلمات را عامیانه کنیم مثلا مانند مشهدی ها«من» را«مو» بگوییم کافی است؟ [پرویز اذکایی/باباطاهرنامه/مقدمه] با گذشت دهه های متمادی که پژوهشگران در پی این پرسش ها هستند هنوز به پاسخ روشنی دست نیافته اند بلکه بر تعداد پرسش ها افزوده اند و بعضا به ابهامات بیشتری دامن زده اند . اما در عین حال راه را برای آیندگان هموار کرده اند تا برای حل معماها روش های پیشین را در پی نگیرند. در میان آثار پژوهشگران معاصر علاوه بر زنده یاد مراد اورنگ که بیشتر اشعار منسوب به باباطاهر را در یک جا گرداوری کرد (سروده های باباطاهر همدانی پیراسته مراد اورنگ) آثار ارزنده استاد پرویز اذکایی خوانندگان را به پاسخ این سوالات نزدیک تر کرده ودر این نوشتار نیز از آثار این استاد گران قدر بیشترین بهره برده شده است
باباطاهر چه کسی است؟
بر خلاف دیگر شاعران و عرفای نامدار که القاب و اعقاب و تاریخ گذشته و آینده اش بر نامش افزوده است ،که فلان این فلان در تاریخ فلان آمد و زیست و درگذشت از باباطاهر چنین پیشینه ای سراغ نداریم هنوز نمی توان به صراحت از زندگی او سخن گفت کلمه بابا که پیش از نام وی آمده در فارسی به معنای پدر است اما در عرفان ایرانی به ویژه در آیین یارسان لقبی است ویژه ،که به برخی خواص و پیشوایان آیین داده شده ، مانند بابایادگار، باباناووس و باباطاهر و… اذکایی می نویسد: بابا اسم تفخیم است ، مانند ((شیخ)) و ((پیر)) و استاد و مانند این ها ،که در خصوص اولیا ، زاهدان وعارفان ، از سوی مردمان به نام اصلی ایشان افزوده می گردیده و غالبا به همان اشتهار یافته اند و از فرانتز روزنتان نقل می کند:که(( پاپ)) مسیحیان و بابا ریشه مشترک دارند [پرویز اذکایی/باباطاهرنامه ص۱۲۷] در آثار پس از وی جملگی او را طاهر و باباطاهر خوانده اند از جمله نامه های عین القضات ، راحه الصدور راوندی ،کشف المحجوب و… پسوند عریان را به جهت لخت و عور بودن باباطاهر نسبت می دهند که به نظر نادرست می آید و بر اساس افسانه ها و داستان های بعد از باباطاهر عنوان شده است عده ای از نویسندگان متاخر بر پایه دوبیتی های افزوده ای که در بین اشعار باباطاهر یافت شده به اشتباه پدر او را پور فریدون دانسته اند یافته های دکتر پرویز ناقل خانلری و استاد سعید نفیسی که با بررسی آثاری چون فرهنگ جهانگیری ، نظم گزیده ی ناظم تبریزی ،آتشکده ی آذر بیگدلی،کتاب عبدالصمد ساروی، مرات الفصاحه ی شیخ مفید ، پور فریدون را از کردهای شیراز دانسته اند که در قرن هفتم و هشتم می زیسته و دوبیتی هایی به گویش کردهای شیراز از او بر جای مانده است؛ ونشان دادند ارتباطی بین او و باباطاهر وجود ندارد
زمان باباطاهر
تاریخ تولد،زندگی و مرگ باباطاهر نیز در ابهام است و گمان ها و فرضیه های باباطاهر پژوهان بر اساس یک دوبیتی منسوب به بابا و داستان ملاقات او با طغرل است :
من آن بحرم که در ظرف آمدستم من آن نقطه که در حرف آمدستم
بهر الفی الف قدی برآید الف قدم که در الف آمدستم
میرزا مهدی خان در روزنامه مجمع آسیایی بنگالی نظریه خیلی دقیق و بدیعی یکی از دوبیتی های مرموز بابا را به حساب ابجد حل و تاریخ تولدش را از آن استخراج می نماید [دکتر جواد مقصود/ شرح احوال و آثار/ص۲۰] بدین نتیجه رسیده که باباطاهر در ۳۲۶ هجری قمری متولد شده است. این نظریه را رشید یاسمی چنین رد می کند که : این تحقیق بر یک تکلف و حساب تراشی است که ابدا با لطف طبع باباطاهر مناسبت ندارد و اگر این سال را بپذیریم ( وفاتش هم که محققا بعد از ۴۴۷ است ) عمرش از ۱۲۲ سال تجاوز می کند و لازم می آید که هنگام عبور موکب طغرل سلجوقی از همدان در سنه ی ۴۴۷ یک پیر ۱۲۱ ساله در سر راه او ایستاده و با شاه سخن گفته باشد و این چندان باور کردنی نیست به دنبال آن یاسمی نیز دچار همین حساب تراشی شده و بر اساس عقیده ی زرتشیان که معتقدند هر هزار سال بزرگی ظهور می کند بابا را یکی از آن بزرگان می داند و می نویسد: سال هزار مسیحی با آغاز محرم ۳۹۱ هجری قمری مصادف بوده است از این قرار تولد بابا در الف میلادی و در سال ۳۹۰ یا ۳۹۱ هجری واقع شده و از این تاریخ تا عبور طغرل از شهر همدان [بین ۴۴۷و ۴۵۰] ۵۵ یا ۵۸ سال می شود استاد مجتبی مینوی با توجه به مشکوک بودن دوبیتی مذکور گفتار رشید یاسمی را رد می کند و در نهایت اذکایی آورده است : این دوبیتی آشکارا صبغه ی نقطوی دارد ، و احتمالا از ساخته های نقطویان گریخته از ایران به دربار اکبر شاه تیموری هندی (۹۶۳ و ۱۰۱۴ق ) است ؟ و باز می نویسد : یک چنین بر ساخته ی نقطویانه در بعض مجموعه های متاخر دوبیتی های منسوب به باباطاهر بدو انتماء یافته است و پس از تحقیق تاریخ ولادت باباطاهر را حدود سال ۳۶۰ ه.ق/ ۳۴۹ ه.ش/ ۹۷۰م/ ، تاریخ وفات او را حدود ۴۵۰ ه.ق/ ۱۰۵۸م/۴۳۶ ه.ش (حدود ۸۸ ساله ) سالروزش را در دین روز ، ۲۴ آبان ماه ،۱۴ نوامبر مسیحی آورده است [پرویز اذکایی/ماتیکان عین القضات/ص ۲۹۳] پیش از این برخی مانند دکتر خانلری و یاسمی بر این باور بودند که اولین بار در راحه الصدور راوندی از باباطاهر نام برده شده و بر این اساس در چگونگی زندگی ایشان تحقیق می شد اما با انتشار آثاری چون نامه های عین القضات ،کشف المحجوب این باور باطل شد در راحه الصدور آمده است : شنیدم که چون سلطان طغرل بگ به همدان آمد ، از اولیا سه پیر یودند باباطاهر، باباجعفر و شیخ حمشاد
کوهکی است بر در همدان آن را خضر خوانند بر آن جا ایستاده بودند نظر سلطان بر ایشان آمد کوکبه ی لشکر بداشت و پیاده شد و با وزیر ابونصرالکندی پیش ایشان آمد و دست هاشان ببوسید باباطاهر پاره ای شیفته گونه بودی او را گفت ای ترک با خلق خدا چه خواهی کرد؟ سلطان گفت آنچ تو فرمایی بابا گفت آن کن که خدا می فرماید: ان الله یامر بالعدل و الاحسان سلطان بگریست و گفت چنین کنم بابا دستش بستد و گفت از من پذیرفتی؟ سلطان گفت آری بابا سرابریقی شکسته که سال ها از آن وضو کرده بود در انگشت داشت بیرون کرد و در انگشت سلطان کرد و گفت : مملکت عالم چنین در دست تو کردم بر عدل باش سلطان پیوسته آن در میان تعویذ ها داشتی و چون مصافی پیش آمدی، آن در انگشت کردی اعتقاد پاک و صفای عقیدت او چنین بود و در دین محمدی صلعم ، از او دیندارتر و بیدارتر نبود بارها این داستان را خوانده بودم اما باورش سخت بود چرا که تاریخ خلاف این را می گفت و طغرل هرگز با عطوفت و مهر و عدالت به مردم ننگریست و دیگر این که راوندی تاریخ شاهان را نوشته نه تاریخ باباطاهر و مردمان را و این که چرا بابا در مقام طغرل شعری نگفته در حالی که در دیدار با شاه خوشین شعرها سروده و با توجه به این که باباطاهر از بزرگان یارسان است و این جریان در طول تاریخ بارها به صورت جنبش های اجتماعی در مقابل حاکمان قرار گرفته نه در کنار حکومتگران و وضو و نماز در عبادت ایشان مرسوم نیست و جملگی با زبان خود با خدا سخن می گفتند تا این که اخیرا متن سخنرانی دکتر محمدعلی اسلامی ندوشن به دستم رسید که از منظری دیگر بدین موضوع پرداخته است او معتقد است : « رنگ ماجرا حالت افسانه گونه دارد و می خواهد قدرت طغرل را توجیه کند اینان (ترکان غزنوی و سلجوقی ) پس از آن که با زور و قدرت حکومت را در دست گرفتند لازم بود که نوعی توجیه معنوی هم بشوند که این ها لیاقت دارند و «فره ایزدی» که ایرانیان از پیش از اسلام اعتقاد داشتند، کسی باید داشته باشد تا شایسته ی حکومت در کشور شود » و اشاره می کند که در مورد محمود غزنوی ، بیهقی شرح می دهد که چطور شد او این لیاقت حکومت بر ایران را پیدا کرد . و باز می گوید:«در هر عبارتی که در مورد باباطاهر آورده ، ناظر به این منظور است . برای این که به مردم بگوید طغرل سلجوقی کمربسته ی صوفیان ، قلندران و کسانی که مورد اعتقاد شما هستند ، بوده است و راوندی چنین کاری را کرده است و این حلقه ی ابریق نشان فره ایزدی است که به طغرل داده شده است » به نکته مهم تری که دکتر ندوشن اشاره می کند این است که بنا به روایت ها : « طغرل در سال۴۲۴ باباطاهر را دیده است و بعضی ها[هم] استناد کرده اند که اگر در سال ۴۲۴ بابا را دیده ، پس در آن موقع باباطاهر زنده و ۳۰ یا ۴۰ ساله بوده پس تاریخ تولد او می تواند اوایل ۴۰۰ بوده باشد در حالی که طغرل در سال ۴۲۹ بر خراسان دست یافت و در سال ۴۲۴ آن طور نبوده که شاه و فرمانروایی بزرگ و شناخته شده باشد هنوز غزنویان بر ایران حکومت داشته اند به طوری که در ۴۳۰ هنوز مسعود بر جای خودش بود و دو سال بعد سلجوقیان یر کشور مسلط شدند و می بینیم که تفاوت ۴۲۴ با ۴۳۰ زیاد است و این تاریخ ها با هم تطابق ندارند و با هم نمی خوانند و این خود گواهی است بر این که جنبه ی داستانی داشته نکته دیگری که راوندی می گوید این است که وزیر طغرل «ابونصر کندری» همراه او بوده که باباطاهر را می بیند در حالی که ابونصر کندری از سال ۴۴۸ به بعد وزارت طغرل را به عهده داشته است و این تفاوت تاریخ ها ما را مشکوک می کند که این داستان تا چه حد می تواند اعتبار داشته باشد .»
کدام شعرها از باباطاهر است؟
اصالت اشعار هنوزکاملا روشن نیست که کدام از باباطاهر است و کدام نیست. اگرچه پس از شناسایی پور فریدون و پالایش اشعارش از دیوان باباطاهر تکلیف برخی از دوبیتی ها مشخص گردید اما به جز ۲۵ بیتی که زنده یاد مینوی از کتابخانه موزه ی قونیه در ترکیه استخراج کرد و به نظر می رسد قدیمی ترین نسخه ای است که تا کنون به دست آمده (به تاریخ ۸۴۸ هجری) و آن را هم دکتر مهرداد بهار آوانویسی و ترجمه کرده (باز هم ) منسوب به باباطاهر می داند و می نویسد: «اختلاف آنها از زمین تا آسمان است هر چند حتی بدون دسترسی به این نمونه های اصیل تنها با اطلاع متوسطی از زبان شناسی ایرانی می شد دریافت که سرتاسر دیوان منسوب به باباطاهر مخدوش است در دست بودن این نمونه های اصیل به ما یاری و اجازه می دهد که دیوان باباطاهر همدانی را بر اساس آگاهی به زبان های ایرانی میانه ی غربی و به خصوص زبان پهلوانی و قوانین تحول آن و با توجه به گویش های مکتوب یا موجود دوره ی اسلامی غرب و شمال غرب ایران بازسازی کنیم و آن را از دخالت های آشکاری که با هدف فارسی کردن این اشعار گویشی انجام یافته است رها سازیم باشد که مرد میدانی گام پیش نهد » پس باید توجه داشت در زمان زیست باباطاهر , همدان یکی از مراکز دانشی ایران بوده پس بدون آگاهی از زبان مردم همدان در زمان باباطاهر و قواعد شعری مورد استفاده وی و تفکیک نسخه های «بدل» از نسخ «مبنا» و شناختن مشرب فکری و عرفانی باباطاهر سره از ناسره نمی تواند جدا شود و به بیت های اصلی باباطاهر نیز نمی توان دست یافت.
زبان و لهجه اشعار چیست و چه ارتباطی با اشعار پهلوی دارد؟
مینوی در مقاله ای با عنوان«باباطاهر لر» در تغییر زبان دوبیتی های بابا می نویسد :«امر دیگری که موجب مزید اشکال در تعیین گوینده ی این دوبیتی ها شده است این که اغلب نویسندگان نسخ به اقتضای ذوق عامیانه ی خود و به علت بی اعتنایی به حفظ کردن بی تبدیل و تغییر آثار خامه ی قدما ، نتایج افکار نویسندگان را به زبان عصر خود درآورده اند و هر لفظ مشکلی را تغییر داده اند و در مورد فهلویات آن ها را به زبان ادبی نزدیک تر ساخته اند. چنان که نمی توان دانست اصل آنها به لهجه ی کدام ولایت بوده و نمی توان از روی این ها خصوصیات لهجه ی آن ولایت را تدوین کرد. » این که اشعار به علت بی توجهی و بی سوادی کاتب ها تغییر لهجه یافته اند کاملا درست است اما این که استاد مینوی نیز مانند دوستانش باباطاهر را لر دانسته جای پرسش است ابیاتی که پیش تر اشاره شد ، زنده یاد مینوی از کتابخانه ی قونیه استخراج کرده به زبان پهلوی است و امروز نزدیک ترین زبان به زبان پهلوی زبان «هورامی» یا « اورامی» است و ابیاتی که در دیوان شاه خوشین آمده و بدان خواهم پرداخت به گویش کردی گورانی است که از زبان هورامی منشعب شده و با هم ریشه ی مشترک دارند و این دو نسخه ی قدیمی که از دیگر نسخ اصیل ترند هیچ یک به گویش لری نیستند البته این گونه می توان گفت زبان باباطاهر لری است اما از آنجا که زبان دینی مردم یارسان (اهل حق) اورامی و گورانی است باباطاهر اشعار آیینی خود را به این زبان ها می سروده است!؟ مینورسکی بدین باور است که : «گویش باباطاهر به هیچ گویشی مرتبط نیست بل به نظر می آید که از همه ی آنها وام گرفته باشد » استاد پرویز اذکایی که خود در کتاب ارزشمند باباطاهرنامه رساله ی مفصلی با عنوان «تاریخچه ی فهلوی» نگاشته است در کتاب فرهنگ مردم همدان آورده است: «ابوالمجد محمدابن مسعود تبریزی_مولف به سال ۷۲۱ ه.ق _گوید که جمیع بلاد عراق عجم را«فهلوه» می گویند ، و سخنان ایشان را فهلوی و قبیله ای بودند در همدان ، که ایشان را اورامنان گفتندی(گویند اورامنان قبیله ای بودند در همدان ، که زن و مردانشان همه عاشق بوده اند ؛ و در عشق مرد … «اورام» محبوب ایشان بود ،که ایشان منسوبند بدان) همه دوبیتی گفتندی ؛ دو بیت فهلوی را بر حسب آن «اورمنان» می گویند، و او سه بیت تا شش بیت «شروینان» می گویند هم منسوب به قومی که ایشان این نمط گفته اند ، و از همدان بوده ؛ و هرچه بالای شش بیت است آن را شبستان گویند ، جهت آنکه در شب آن را خواندندی ….» در زبان شناسی به زبان پهلوی زبان فارسی میانه می گویند که پس از فارسی باستان یا کهن در غرب ایران رواج داشته و همه گیر بوده است. و زبان هورامی امروز از یادگارهای آن است اگرچه با گسترش زبان سورانی و تعیین آن به عنوان زبان رسمی و حکومتی در کردستان دیگر زبان های کردی به حاشیه رانده شده و زبان اورامی نیز دچار این ظلم شده است تا جایی که بررسی های زبان شناسی و مردم شناسی منطقه با معیار های سیاسی سنجیده می شود دوبیتی های فهلوی باباطاهر و برخی متون دینی یارسان از نمونه های بر جا مانده از زبان هورامی اند و این نشان می دهد تا قرن ششم که عربی وسپس فارسی دری زبان فراگیر شود درنیمه ی غربی ایران زمین پهلوی «مادی میانه» زبان مردم بوده و به گفته دکتر ندوشن باباطاهر «شاعر مردم ایران» و نه حکومت بوده است دانشمند بزرگ ایرانی حمزه ی اصفهانی (م-ح۳۶۰ ق) گفته است که سخن ایرانیان باستان بر پنج زبان روان می گردیده ،که به ترتیب عبارتند از: پهلوی ، دری ،پ ارسی ، خوزی و سریانی اما پهلوی سخن پادشاهان در نشست هایشان بدان روان می گردیده ، و آن زبانی است منسوب به «پهله»، و این نامی است که بر پنج شهر گذارده می شود: اصفهان ، ری ، همدان ، مادنهاوند و آذربایجان لیکن شیرویه بن شهردار همدانی(۵۰۹ق م) شهرهای پهلویان را هفت شهر: همدان ، ماه سبدان ، قم ، مادبصره ، صیمره ، مادکوفه و کرماشان دانسته است
باباطاهر و یارسان
به باور من مهم ترین نکته ای که عمدا یا سهوا از نظر پژوهشگران به دور مانده، مورد غفلت واقع شده و یا کمتر بدان پرداخته اند جایگاه باباطاهر در بین مردم یارسان است یارسان که بدان «آیین یاری» نیز گفته می شود آیینی است بازمانده از ادیان کهن ایرانی که برخی آن را برگرفته از «زروانیسم» و برخی دیگر از «گنوسیسم» می دانند
زروان بیانی زروان بیانی نه دوره ی ورین زروان بیانی
اهری و اورمز یاران دیانی کالای خاس یار او دم شیانی
اما آنچه از مناسک این آیین بر می آید بیش تر به آییین مهر شباهت دارد پیروان آیین یاری را در عراق و اقلیم کردستان «کاکه ای» در ایران «اهل حق» در سوریه «نصیری» و در ترکیه «بکتاشی» می گویند وحدت وجود «خاص» و انسان خدایی «تجلی مظهر خداوندی درقالب انسان» از اصل باورهای این آیین است یارسان معتقدند شاه خوشین سومین مظهر خداوند «خاوندگار» است و باباطاهر یکی از هفت تن(هفت فرشته ی مقرب) است و برخی او را یکی از چهار ملک «فرشته» همراه او دانسته اند که مظهر نصیر و عزراییل نیز هست و او نیز در بابا یادگار تجلی می کند از بزرگان یارسان از قرن سوم به بعد اشعاری به زبان های اورامی ، گورانی و کلهری بر جا مانده است که «کلام » گفته می شود این کلام های مقدس در جم خانه ها خوانده می شود یکی از گویندگان این کلام ها باباطاهر است و تا امروز از این ابیات کم تر استفاده شده است از جمله اشعاری است که در دیدار با شاه خوشین و برای شاه خوشین سروده شده از آنجا که باباطاهر و شاه خوشین «مبارک شاه مسعود کردی» از یک جهان بینی و یک آبشخور فکری مشترک برخوردار بودند دیدارشان بسیار مهم تر از داستان دیدار باباطاهر و طغرل است بررسی این ارتباطات به شناخت هر چه بیشتر وی کمک خواهد کرد اشعاری که در پی می آید از دیوان شاه خوشین است که کلام دوره ی شاه خوشین معروف است و منسوب است به باباطاهر :

هر که شاهش تویی بویش خوش ایو یه هر مجلس نشینه خندش ایو
هر که تو را گویه با دل و با جان همیشه کابینش هر دو شش ایو
یا شاه هر کس که شاهش تویی حالش همینه سرینش خشت و بالینش زمینه
جرمم این است که تو را دوست دارم هر آن یارش تویی حالش چنینه
***
یا شاه تیری زدی بر جان و جگرم من از زخم تیر تو جان در نبرم
تو شادمان بر من تیر زده ای من شادمانم که زخم تیر تو خورم
چه واچم هر چه واچم واته شان بی سخن از بیش و از کم واته شان بی
به دریا می شدم گوهر برآرم هر آن گوهر که دیدم واته شان بی
***
همایونم سر کوهم وطن بی سیر عالم کردم هر جا چمن بی
نه خون دیرم نه مون دیرم نه سامون دم مردن پر و بالم کفن بی
گویندگان هم دوره و بعد از باباطاهر در کلام های خود به جایگاه بابا در بین یارسان گواهی داده اند
شاه خوشین :
طاهر شب سارانه که ردم میل و وامیل طلب کسی که رد سوختش به یوریل
اگر رنگ رزان عالم حالم بدانند جمله رنگ رزان از من برند نیل
شاه ابراهیم در دوره ی زلال زلال چنین گواهی می دهد:
زلال همدان زلال همدان یادگار من زلال همدان
چا گاه صف بستن، نهصده میردان شام خوشین بیاو طاهر مهمان
و یا عالی قلندر یکی از تجلیات بابایادگار چنین گواهی می دهد :
شام بی و مهمان عالینیان عالی ، شام بی و مهمان
چه نی نهصده باش قلندران باباطاهر بیم ، میر و همدان
اشعاری که در متون مقدس یاری آمده از لحاظ مفاهیم و ساختار شعری با دیگر اشعاری که در دیوان باباطاهر آمده متفاوت است و نیاز به بررسی اهل فن دارد از آنجا که پژوهش همه جانبه ی علمی ( زبان شناسی، مردم شناسی و بررسی باورهای دینی نیمه غربی ایران) ودر مورد مردم یارسان صورت نگرفته با دعوت اهل تحقیق به این امر در آینده می توان برای رسیدن به پاسخ سوالات طرح شده و دیگر پرسش ها امیدوار بود پرسش هایی چون : بقعه ی باباطاهر در خرم آباد از آن کیست؟ و چرا به این نام مشهور است؟ قبری که در چهارکیلومتری جنوب شرقی آرامگاه باباطاهر به نام امامزاده باباطاهر چه ارتباطی با باباطاهر دارد ؟ کتاب کلمات قصار باباطاهر چگونه پدید آمده؟ و تناقض های این اثرچگونه برطرف خواهد شد؟ در پایان به قول زنده یاد رشید یاسمی : اگر از زندگانی وی چیزی دانسته نیست، یا مسیر حالات او را نمی دانیم ، باکی نباشد که همین یک بیت از او :
«مرا کیفیت چشم تو کافی است قناعتگر به بادامی بساجه »
بهتر از هزاران شرح گویای حال است ، که ما هم بدان قناعت می کنیم .
منابع:
۱-شرح احوال و آثار باباطاهر عریان به انضمام شرح و ترجمه کلمات قصار وی منسوب به عین القضات همدانی؟ و الفتوحات الربانیه خطیب وزیری به کوشش جواد مقصود / چاپ انجمن آثار ملی / چاپ سوم۱۳۷۶
۲-سروده های باباطاهر همدانی/ پیراسته ی مراد اورنگ / ۱۳۵۰
۳-باباطاهرنامه/تدوین پرویز اذکایی/توس/اول۱۳۷۵
۴-حق الحقایق/حاج نعمت الله جیحون آبادی با مقدمه دکتر محمد مکری / کتابخانه ی طهوری/ دوم۱۳۶۱
۵-جستاری چند در فرهنگ ایران/ مهرداد بهار/ فکر روز/ اول۱۳۷۳
۶-فرهنگ معین/امیرکبیر هشتم ۱۳۷۱
۷-تاریخ ادبیات ایران/ ذبیح الله صفا/ فردوس/شانزدهم۱۳۸۰
۸-بزرگان یارسان/صدیق صفی زاده/عطایی/اول۱۳۶۱
۹-سرانجام/مجموعه کلام اهل حق
۱۰-دیوان شاه خوشین
۱۱-ماتیکان عین القضات همدانی/ تدوین پرویز اذکایی/ مادستان/اول۱۳۸۱
۱۲-نامه های عین القضات همدانی/ علینقی منزوی و عفیف عسیران/منوچهری/دوم۱۳۶۲
۱۳-دیوان گوره/سید محمد حسینی/کرمانشاه/باغ نی/اول۱۳۸۰
۱۴-همدان نامه/ پرویز اذکایی/ مادستان/اول۱۳۸۰
۱۵-فرهنگ مردم همدان/ پرویز اذکایی/دانشگاه بوعلی/اول۱۳۸۵
۱۶-قلندریه/دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی/ سخن اول
۱۷-دایره المعارف تشیع /جلد سه/ دکتر پرویز ورجاوند /تهران/۱۳۷۵
۱۸-متن سخنرانی دکتر محمدعلی اسلامی ندوشن/کنگره ی باباطاهر/همدان/۱۶و۱۷/۵/۱۳۷۹
۱۹-برتری زبان پارسی/ترجمه ی پرویز اذکایی/انتشارات وحید/۱۳۴۸
۲۰-منبع شناسی یارسان/مقدمه/حسین زندی

پایگاه موقت خبر رسانی انجمن ایران شناسی کهن دژ

زنده آدم خواری در دوران صفویه

کامران فرزان - دی ۱۳۸۹

این نوشته تکان دهنده را منتشر می کنیم
تا گوشه ای از تاریخ نا گفته کشورمان را نشان
بدهیم .
و بگوئیم وقتی دنائت در جسم و جان، جای دارد
هر عمل و کردار رعشه آوری موجه و حتا
پسندیده می شود. در هر رتبه ای که باشی.
و نیز شما را با دوران صفویه و رفتارشان با انسان
آشنا کنیم.
این گرد آوری توسط کامران فرزان انجام شده و
ما آن را از سایت ایرانیان برداشت کرده ایم
—————————————————

کمتر کسی هست که داستان آدمخواری برخی از قبایل آفریقایی را نشنیده باشد. این شیوهء هولناک البته در همه جای آفریقای سیاه رایج نبود و صرفا” در میان برخی از جنگل نشینان غیرمتمدن نقاط اندکی از آن قاره و از جمله در جایی که امروزه جمهوری کنگو نام دارد وجود داشت. اما سنت آدمخواری اولا” مختص آن قبایل آفریقایی نبود و در دیگر نقاط جهان نیز رایج بود و دیگر آنکه این آدمخواری ها نه یک نوع تغذیه و برای لذت بردن از خوردن گوشت انسان، بلکه متاسفانه عملی مذهبی محسوب میشد. برای مثال، قبایل نیمه وحشی جنگلهای انبوه کنگو وقتی در نبرد با قبیلهء رقیب کسی یا کسانی از آنها را زنده به اسارت می گرفتند، با حضور جادوگر قبیله که رهبر مذهبی شان محسوب میشد، اسیر نگون بخت را می کشتند و طی مراسمی دینی تکه تکه اش می کردند و گوشتش را می خوردند تا قبیله شان را از شر ارواح خبیث راحت کنند. در مقطعی از تاریخ، وایکینگها نیز در شمال اروپا همین سنت را داشتند و برخی از ساکنین شمال جزیرهء بریتانیای کنونی را که در جنگ اسیر می کردند به جزیرهء ایرلند می بردند و در مراسمی مذهبی کباب می کردند و می خوردند. در جزایر جاوه و اندونزی کنونی هم که در قدیم به جزایر ادویه معروف بودند سنت آدمخواری رایج بود. معرفترین انسانی که توسط قبایل آدمخوار کشته شد و هنوز زنده بود که گوشت بدنش تکه تکه شد و در آیینی مذهبی خورده شد، بزرگترین و شریفترین دریانورد کاشف تاریخ یعنی فردیناند ماژلان بود. لومومباردی دی پیگافتا همراه و دستیار ماژلان در کتاب سفرنامه اش شرح می دهد که چگونه بومیان جزایر ادویه بر سر آن ناخدای بزرگ ریختند و با چه شور و شعفی و در چه مراسمی وی را کشتند و خوردند

گرچه جنگیدن و آدم کشتن به دلایل دینی و برای خدمت به مذهب و برای جلب رضایت خداوند تقریبا” در همهء ادیان جهان وجود دارد ومیان همهء مومنین دنیا مشترک است، اما سنت آدمخواری به نیت دینی و از آن مهمتر وجود مومنین آدمخوار صرفا” در برخی از فرقه های ادیان خاصی و آنهم تنها در بخشهای اندکی از جهان وجود داشته است و دامان عموم ادیان الهی به آن آلوده نیست. از همه مهمتر اینکه رسم آدمخواری تنها در میان ملل بسیار عقب مانده و بی تاریخ و بی فرهنگ و نیمه وحشی رایج بوده است.
اما در این میان یک ملت از این قاعده مستثنی بوده است. یعنی در ظاهر و در زمانهء خود مردمی و حکومتی و جامعه ای مترقی و متمدن و با فرهنگ محسوب میشدند اما در همان زمان بنا به سنتی مذهبی که خود اختراع کرده بودند، آدمخواری نیز می کردند و این عمل شنیع و هولناک در کشورشان و آنهم در بالاترین سطوح حکومتی شان به عنوان شیوه ای اعتقادی و دینی و با انگیزه ای مذهبی وجود داشت و توسط جماعتی که خود را مومنین راستین و واقعی می دانستند انجام می گرفت.
متاسفانه و شرمسارانه، آن مردم آدمخوار ما ایرانی ها بودیم و این شیوهء هولناک در کشور ما و در دوران صفویه که جزو باشکوه ترین ایام ترقی ایرانیان بوده است، رایج بود. اینکه گفته شود وجود رسم آدمخواری در دربار صفوی ربطی به عموم مردم ایران نداشت توجیهی عقلانی و منطقی نیست چرا که آدمخواری در دیگر نقاط دنیا نیز که ما خود متهم به آدمخواری شان می کنیم هرگز رسمی عمومی نبود. ضمن آنکه کشتن مخالفین سیاسی پادشاهان صفوی و خوردن آنها در آن دوران وحشتناک افتخاری محسوب میشده که نصیب هر ایرانی نمی گردید وگرنه در جامعهء ایران عصر صفوی نیروهای آماده برای آدمخواری به منظور جلب رضایت خداوند – و البته جلب رضایت حکومت مذهبی صفوی – کم نداشتیم
زنده یاد علی اکبر سعیدی سیرجانی یکی از معدود نویسندگان و روشنفکران ایرانی بود که در زمینهء قتل ها و آدمکشی ها و آدمخوری هایی که در طول تاریخ کشورمان توسط مردم ایران و سلسله های حکومتی در ایران به دلایل مذهبی و با انگیزه های دینی انجام شده اند، دست به تحقیقات فراوانی زد و حقایق هولناکی را در این زمینه کشف کرد و افشا نمود. سعیدی سیرجانی شرح داد که چگونه حکومت هایی با نام دین و در لوای دین مخالفین سیاسی خود را می کشتند و به چه سان جماعتی که خود را مومن و مسلمان و بسیار معتقد به اصول دینی و مقید به فرایض مذهبی می دانستند، نقش جلادها و آدمکشان آن حکومتهای ریاکار و جنایت پیشه را ایفا می کردند تا لابد خداوند خود را و لابدتر از آن، حکومت و مقامات عالی آن و خداوندگاران خود را خشنود کنند. سعید سیرجانی از جمله در مقدمهء کتاب شگفت انگیز و بی نظیر وقایع اتفاقیه که تدوینش کرده است، می نویسد
شاه عباس صفوی یک دسته جلاد داشت به نام چیگیین ها یا کسانی که گوشت را خام می خورند. کار چیگیین ها این بود که مقصران را به امر شاه، زنده زنده می خوردند. (یعنی روی سرش می ریختند و هر یک با دندان تکه ای از بدن آن نگون بخت را در حالی که از درد به خود می پیچید، می کندند و می خوردند). به روایت موئلف روضه الصفویه، مورخ رسمی دربار صفوی، آن فرقه (یعنی آدمخوران مذهبی صفوی) آلت سیاست و غضب حکومت بودند، که گناهکاران واجب التغدیر را از یکدیگر می ربودند و انف و اذن ایشان را به دندان قطع نموده و بلع می فرمودند و همچنین بقیهء اعضای بدن ایشان را به دندان افصال داده (یعنی می کندند) و می خوردند.. (زندگانی شاه عباس اول تالیف نصرالله فلسفی، جلد دوم، صفحهء ۱۲۵). برای آنهاییکه فرصت مراجعه به این ماخد را را ندارند، نقل همین چند سطر از همان کتاب شاید تامل برانگیز باشد : شاه اسماعیل اول پس از آنکه بر شیبک خان ازبک غلبه کرد و او را کشت (جنازه اش را به میان مومنین و متدینین صوفی انداخت) و به صوفیان گفت هر که سر مرا دوست دارد از گوشت این دشمن بخورد (تازه این صوفیان جزو علمای دینی دربار بودند ونه آن آدمخوران رسمی که چیگیین ها باشند!). خواجه محمود ساغرچی که در آن معرکه حاضر بوده گفته است که پس از فرمان شاه ازدحام صوفیان برای خوردن جسد شیبک خان به جایی رسید که جمعی تیغ کشیدند و (برای خوردن آن جسد) به جان یکدیگر افتادند و آن مردهء به خاک و خون آغشته را مانند لاشه خواران از دست یکدیگر می ربودند و می خوردند (نقل از روضه الصفویه). پدر بزرگوار شاه عباس کبیر هم جمعی از ریش سفیدان و صوفیان طوایف را در مجلسی جمع نموده بعد از ذکر و ذاکری که در میانهء صوفیان معمول است، به ایشان خطاب کرد : هر کس خلاف اراده و سخن مرشد عمل نماید تنبیه او چیست؟ آن جماعت (مومن و متدین و متعبد) گفتند که : گوشت بدن او او را خام خواهیم خورد.. و بر این نیت الله الله کشیدند (نقل از خلاصه التواریخ) ء
مجازات‌ها و شکنجه‌ها
شکنجه‌های دوران صفوی شامل انواع متفاوتی بود. در بعضی مواقع شکنجه‌های وحشیانه‌ای در مورد مخالفین اعمال می‌شد. بسیاری از این شکنجه‌ها و مجازات‌ها ریشه در رسوم قبایل چادرنشین ترک آسیای‌میانه‌ای بود که از حامیان شاه اسماعیل صفوی بودند و او را در به قدرت رسانیدن یاری نمودند.
از جمله این رسوم که این حامیان وارد نمودند، زنده‌خواری دشمنان و استفاده از جمجمه دشمنان بعنوان جام بود. در دوران حکومت صفویان دسته جلاد خام خوار وجودداشته‌است که به فرمان شاه، مقصرین را زنده زنده می‌خوردند. گاهی شاهان صفوی آنان را احضار کرده و دستور می‌دادند تا مجرمان را در جلوی چشمانش بدرند. این دسته از آدم خواران که در دربار شاه عباس نگهداری می‌شدند چیک نام داشتند. نقل است که لشکر چهل نفری آدم خواران شاه عباس همه جا او را همراهی می‌کردند و قربانیان را می‌خوردند.
از دیگر شکنجه‌ها و مجازات‌های دوران صفوی زنده زنده کندن پوست مجرمان و مخالفان و پرکندن پوست آنان با کاه و یا آویزان کردن مخالفان و انداختن آنان جلوی سگ‌های آدمخوار بود. همچنین کندن اعضای بدن مخالفین، ریختن سرب داغ در گلوی مجرمین، جوشاندن مجرمین در روغن جوشان، ریختن باروت در لباس مجرم و منفجر کردن آن از دیگر شکنجه‌های رایج در آن دوران بود.
شاردن ، جهانگرد فرانسوی، اینطور نقل کرده‌است: روزی چند نفر را در نزد شاه صفی شمشیر می‌زدند. محمدتقی، از اهالی گناباد، که منجم دربار بود حضور داشت و برای این‌که وحشیگری‌ها را نبیند چشمانش را بسته بود. شاه صفی متوجه این موضوع شد و بلافاصله دستور داد تا چشمان محمدتقی را از حدقه درآوردند.
‎پیر قلی بیگ، فرستاده شاه عباس به روسیه پس از بازگشت به ایران به دستور شاه زبان از حلقش بیرون آورده شد و چشمانش از حدقه بیرون آمد. نقل شده‌است که به فرمان شاه اسماعیل دوم، بیشتر کسانی که در مراسم مذهبی سب شرکت داشتند به عنوان مجازات قطعه قطعه گردیدند. همچنین با رعیت به مانند بردگان رفتار می‌شد و مطابق سیاست رسمی آنها حق ترک زمین‌های کشاورزی را نداشتند. زمین‌داران بزرگ شامل علما افرادی معمولا برای بازگردان کشاورزان فراری دست به دامان دولت می‌شدند و رعیتی که فرار می‌کردند مجازات می‌شدند.

کتابهای ماه

شورای نویسندگان - دی ۱۳۸۹

ابن بار دو کتاب بسیار ارزشمند کلاسیک را برای بهره وری شما در کتابخانه گذرگاه قرار داده ایم.

۱ – انتخابی از غزلیات مولانا از دیوان قطور ”   شمس تبریزی ”
۲ – ” دیوان رباعیات ابوسعید ابوالخیر”

با سپاس از تهیه کنندگان این آثار ِ ارزنده، و دوستی که آنها را برای ما ارسال داشته است

ادامه….آخرین دهه آزادی انسانها

حامد کرمانی - دی ۱۳۸۹

من، تحت عنوان” آخرین دهه آزادی انسانها ” در شماره ۱۰۵ گذرگاه مطلبی منتشر کردم، که عزیزان در این رسانه آن را با نوشتن:
اینهم نظری است
منتشر کردند
و همین اشاره بیش از صد ئی میل را به دنبال داشت که با بزرگواری به اطلاع من رساندند. .به موقع است که همینجا از نازنین های دست اند کار این رسانه مردمی سپاسگزاری کنم.

مضمون ئی میل های دریافتی، کمتر تائید و بیشتر مخالفت بود. آنها که موافق بودند ” هستند ” اعتقاد دارند که به وضوح این روند را می بیندد و احساس می کنند.
من نه طبیبم که درمان را بدانم ونه قادر به کاری هستم. فقط تعدادی از ئی میلهای رسیده را
به اطلاع شما می رسانم، تا هر کس آنگونه که می خواهد در مورد آن بیندیشد.

یکی فقط نوشته بود:
چه باید کرد؟ “
یکی هم نوشته بود:
خب این درد، درمان چیست؟
که هر دو یک حرف را می گویند
در ئی میلی دیگر آمده بود:
شما یک روی سکه را نشان داده اید، روی دیگرش نیرو و مقاومت مردمی است که نا گفته گذاشته اید “
دوستی نوشته است
تاریخ یک چرخه است، به قول شما شاید یکبار دیگر به سوی برده داری می رویم ”
وقتی با دقت به رخداد های جهانی نگاه می کنیم در می یابیم که:

خشونت – فشار – وضع قوانین ریز و درشت برای محدود کردن بیشتر – تروریزم – تعصبات خطرناک مذهبی که گاه برای یک کاریکاتور توفان نوح را می اندازند- و برای نوشتن یک کتاب، فتوای قتل صادر می کنند- و نا آرامی های گسترده در چهار گوشه جهان – بالا بردن آزار دهنده قیمت ها- بیکاری گسترده و مزمن و بسیار مسائل دیگر تمامن در جهت سلب آسایش مردم و تحت انقیاد در آوردن آنها است. و بنظر من تمامن هم با برنامه اجرا می شود.
ولی در ئی میلی می خوانیم:
آقای محترم، دنیا از رهبران قدر و مدبر تهی شده است و بیعرضه ها در حدی نیستند که بتوانند آزادی های مردم را از میان بر دارند. بل بشو های جهانی تمامن زائیده بی مقداری رهبران است نگران نباشید “
و دیگری که از زاویه قدرت نیرو های چپ به مسائل نگاه دارد می نویسد:
شما نگاهی حقیر به نیروی پر توان توده ها دارید و نمی دانید که وقتی بجنبند همه رشته های این نقشه کش های ترفند باز را بر باد می دهند
من نمی دانم چگونه شد که در آستانه قدرت گیری هیتلر نیروی پر قدرت توده ها با داشتن رهبر عالِمی چون ” ارنست تلمان ” کاری از پیش نبرد، و هیتلر با آتش سوزی ساختگی ” رایشتاک ” و نسبت دادن آن به حزب کمونیست دفترشان را بست.

نمونه هائی از این دست در گذشته زیاد داشته ایم، که می دانم شما بهتر آنها را می دانید
ولی من کما کان بر نظری که در گذرگاه شماره ۱۰۵ گفته ام اصرار دارم.
****
بد نیست به دنباله این نوشته نگاه زیر را که از خانم آزاده سپهری است نیز بخوانید:

نگرانی از افزایش خشونت سیاسی در غرب

کسانی که در کشورهای غربی زندگی می کنند، در سال های گذشته شاهد بحران اقتصادی، رشد بیکاری، کاهش خدمات اجتماعی و در کل پایین آمدن سطح رفاه اجتماعی بوده اند. وضع مردمی که درآمد متوسط به پایین دارند، روز به روز بدتر می شود و دولت های غربی برای مقابله با بحران اقتصادی به جای آنکه سراغ ثروتمندان بروند، از جیب مردمی می زنند که به سختی از پس هزینه های ابتدایی زندگی شان برمی آیند.

تشدید نابرابری های اجتماعی و بی عدالتی موج جدیدی از نارضایتی و اعتراضات سیاسی را دامن زده است. در این سال ها پاسخ دولت های غربی به اعتراضات گسترده مردم، نه ارائه راه حل، که سرکوب بوده است. این روند اگر به همین شکل پیش برود، در سال های آینده بدون شک با افزایش خشونت سیاسی در این کشورها روبرو خواهیم شد.

خشونتی که در یک سال اخیر توسط دولت های غربی برای سرکوب اعتراضات مردم به کار گرفته شده، به طور جدی باعث نگرانی ست. هفته پیش در اسپانیا پس از اعتصاب چند روزه ی خدمه شرکت های هواپیمایی، دولت ارتش را به فرودگاه ها آورد تا کارکنان اعتصابی را وادار به کار کند. اینکه ارتش چگونه و از چه طریقی توانست اعتصاب را بشکند، موضوعی ست که رسانه ها به آن نپرداخته اند و مشخص نیست. دولت اسپانیا همچنین اعلام کرد که همه کسانی را که در اعتصاب شرکت داشتند، جریمه خواهد کرد.

در روزهای اخیر در لندن اعتراضات گسترده ای توسط دانشجویان انجام گرفته، چرا که قرار است شهریه دانشگاه ها سه برابر شود و از ۳ هزار پوند به ۹ هزار پوند برسد. در روند این اعتراضات، دو روز پیش دانشجویان به ماشین پرنس چارلز حمله کردند و یکی از شیشه های آن را شکستند. همان روز رییس پلیس لندن اعلام کرد که افراد پلیس خیلی “خوددار” بوده اند، چرا که می توانستند حمله کنندگان را بکشند، ولی با وجود اینکه مسلح بودند، این کار را نکردند. او از دانشجویان معترض به عنوان “گانگستر” نام برد.

این واقعا فاجعه است که رییس پلیس در یک کشور دمکرات که ادعای پایبندی به حقوق بشر را دارد، از کشتن مردم به خاطر شرکت در چنین آکسیونی به عنوان پدیده ای معمولی و قابل دفاع حرف بزند. در واقع اظهارات رییس پلیس لندن هشداری بوده است به معترضین که بدانند از این به بعد ممکن است کشته هم بشوند.

در آلمان ماه هاست در شهر اشتوتگارت هر شنبه تظاهراتی با شرکت دهها هزار نفر در اعتراض به پروژه گسترش ایستگاه راه آهن مرکزی برگزار می شود. این پروژه که “اشتوتگارت ۲۱” نام دارد از نظر معترضین زیادی گران است و دولت نباید اجازه اجرای آن را می داده. مفسرین ولی بر این عقیده اند که دلیل شرکت گسترده و بی سابقه مردم در این تظاهرات ها به دلیل افزایش نارضایتی ست. جالب است که مردم از تمام نقاط آلمان در تظاهرات های روز شنبه در اشتوتگارت شرکت می کنند، با اینکه پروژه “اشتوتگارت ۲۱” یک مسئله محلی ست.

در این مورد هم تنها پاسخ دولت ایالتی بادن وورتمبرگ به اعتراضات، سرکوب معترضین بوده است. کار به جایی رسید که حتی چندی پیش یک مرد مسن که مورد حمله ماشین های آب پاش پلیس قرار گرفته بود، بینایی یک چشم خود را از دست داد.
این مسئله باعث انتقاد گسترده از عملکرد پلیس شد. رییس سندیکای پلیس آلمان نیز به شدت از سیاستمداران انتقاد کرد و گفت که آنها به جای اینکه از طرق سیاسی مشکلات را حل کنند، از نیروی پلیس استفاده می کنند و این باعث خصومت مردم با پلیس می شود. قابل ذکر است که در سال های اخیر در آلمان اعمال خشونت آمیز علیه پلیس افزایش یافته است.

ادامه این وضعیت مسلما به نفع هیچ کس نیست. خشونت دولتی باعث افزایش خشونت معترضین می شود و این به خشونت دولتی دامن می زند و آن به این و خلاصه این چرخه متوقف نمی شود. چنین چیزی نه به نفع دولت هاست، نه به نفع مردم. حتی سرمایه داران هم از افزایش تشنج در جامعه متضرر خواهند شد. جامعه ای که خشونت در آن حکم کند، از هیچ لحاظ ثبات ندارد و دیر یا زود شیرازه اش از هم خواهد پاشید.
.

مارا با شهرام له کردند

مصاحبه - دی ۱۳۸۹

بمناسبت آنچه در عاشورای پارسال رخداد و برای یاد آوری تداوم دست رد بر آنچه که در کشورمان جاری است.

—————————————————————————————————
مصاحبه با خواهر شهید سبز : مارا با شهرام له کردند

«خواهر شهرام فرج زاده، جوانی که روز عاشورا زیر چرخ های ماشین نیروی انتظامی له شد و جهانی را در حیرت فرو برد، روزه سکوت خود را شکست. وی از لحظاتی گفت که دور از وطن خبر شهادت برادرش را پای تلفن شنیده و فیلم جان باختن او را از صفحه اینترنت به نظاره نشسته است، او گفت:”انگار به شهرام الهام شده بود، چون آخرین اس ام اسی که از شهرام مانده این است: روی قبرم بنویسید وفادار برفت، آن جگر سوخته خسته از این دار برفت”.»
خبرنگاران سبز/ اجتماعی/شهدای سبز:
مصاحبه ای با خواهر شهرام فرج زاده تارانی، گفتگویی که قلب هر کسی را شرحه شرحه می کند:

خانم فرج زاده شما چگونه در جریان کشته شدن برادرتان قرار گرفتید؟

برادرم بهرام ساکن آلمان است. زنگ زد، گریه میکرد؛ گفت با شهرام صحبت کرده ای؟ خبری از شهرام داری؟ خیلی نگران شدم هر چی پرسیدم چه اتفاقی افتاده نمی توانست حرفی بزند. زنگ زدم ایران منزل مادرم اما کسی گوشی را برنداشت به فامیل زنگ زدم اول گفتند شهرام دستگیر شده، بعد گفتند زخمی شده اما جواب درستی نمی دادند و من هم دعا میکردم که بازداشت شده باشد تااینکه یکی از بچه های فامیل گفت شهرام شهید شده است.

ممکن است از همان لحظات بگویید. شما دور از ایران بودید و خبر شهادت برادرتان را شنیدید. چه وضعیتی بود؟ هرگز تصور چنین اتفاقی را میکردید؟

خیلی وحشتناک است اصلا قابل توصیف نیست.سه روز تمام لب به چیزی نزدم.بچه های من مانده بودند که چکار باید بکنند. من با دو بچه ام تنها زندگی میکنم و کسی را اینجا ندارم. اخبار ایران را دنبال میکردم، ویدئوها را می دیدم صحنه های کشته شدن بچه های مردم را می دیدم و طاقت نمی آوردم تا آخر نگاه کنم. اصلا توی ذهنم هم نمی گنجید که ممکن است نزدیک ترین کس من هم در بین این شهدا باشد. اصلا نمی توان این لحظات را با کلام بیان کرد. من ۲۰ سال است از مملکت خودم دورم؛ در ایران عضو انجمن نویسندگان بودم و به راحتی هر آن چیزی که نمی شد بیان کرد را در قالب نوشته ها تصویر میکردم اما توصیف و نوشتن و گفتن اینکه چه اتفاقی افتاد و چه وضعیتی بود سخت است. اصلا نمی شود توصیف کرد. همین طور می نشستم و یاد روزی می افتادم که شهرام را از بیمارستان به خانه آوردند با آن چشم های درشت و زیبایش و ما نگاه میکردیم و می گفتیم این بچه چقدر بزرگ است. تفاوت سنی من و شهرام طوری بود که شهرام برای من هم برادر بود و هم مثل بچه ام بود و… وقتی دو سالش بود اسم رهبران کشورهای مختلف را به او یاد داده بودم.برای همه جالب بود که هر کشوری را می پرسیدند با آن تلفظ کودکانه اش اسم رهبرش را می گفت و… همه این خاطرات و لحظه ها در ذهنم مرور می شد و باور کنید نمی توانم عمق درد و رنجم را بیان کنم.

فیلم جان باختن شهرام به سرعت روی اینترنت قرار گرفت، شما چگونه این فیلم را دیدید؟

وقتی برادرم از آلمان زنگ زد من تازه از کار برگشته بودم و مدام داد میزدم که چه خبر شده و… مدام به اعضای فامیل زنگ میزدم تا خبری بگیرم. همزمان به پسرم گفتم کامپیوتر را روشن کند. نگران بودم فکر میکردم صحنه ای از شهرام را خواهم دید شاید لحظه بازداشت و… مدام دعا میکردم که بازداشت شده باشد. من در حال تلفن بودم و پسرم در اینترنت می گشت. همین طور که به اینور و آنورر زنگ میزدم و به این در و آن در میزدم که خبری از شهرام بگیرم، یکباره پسرم داد زد و همزمان که یکی از بچه های فامیل می گفت شهرام شهید شده. صحنه ای را دیدم که شهرام را بلند کرده اند و می برند. بعد دیگر پسرم نگذاشت چیزی ببینم حالم خیلی بد بود. ناتوان تر از این حرفها بودم؛ تا دو سه روز بعد که دختر عمه ام آمد. فیلم های صحنه شهادت شهرام را کنار هم گذاشته بود گفت باید ببینیم تا بفهمیم چه اتفاقی افتاده است. آدم باورش نمی شود بتواند دیدن این صحنه ها را تاب بیاورد اما نشستیم و دیدیم.

صحنه جان باختن برادرتان را نیز به صورت کلیپی منتشر کرده اید؛ درست است؟

بله تلفنی که با برادر بزرگم حرف میزدم می گفت: “خون شهرام نباید پایمال شود و تو خود وظیفه ات را میدانی”. فهمیدم که به جای گریه باید کاری بکنم. شهرام به خاطر آرمان های انسانی اش کشته شد؛ انسانی که عاشق زندگی بود؛ به خاطر آرمان هایش به این شکل فجیع کشته شد.من باید کاری میکردم لذا مجبور شدم بارها آن فیلم ها را ببینم واقعا وحشتناک بود اما دیدم و دیدم و با کمک بچه هایم یک سری ویدئو درست کردم. نمی توانم بگویم با چه وضعیتی این ویدئو ها را درست کردیم. مدام می دیدم و می گفتم من این را برای دشمن ام هم آرزو نمی کنم اینکه خواهری مجبور شود صحنه کشته شدن برادرش را ببیند و کلیپش را بسازد. شهرام به تئاتر و سینما علاقه زیادی داشت و من هرگز تصور نمیکردم که من فیلم کشته شدن اش را برای دنیا به صورت ویدئو درست کنم و ویدئو بسازم و… یک نوشته کوتاهی هم تهیه کردم و در این ویدئو ها گذاشتم با این مبنا که شهرام یک چریک خیابانی یا سیاستمدار جاه طلب نبود و برای ارزش های ساده انسانی اش کشته شد و…

خانم فرج زاده پیشتر در گفتگویی که با یکی از نزدیکان شما داشتم ایشان می گفتند شهرام یک معترض بود و برای اعتراض به خیابان رفت. ممکن است بفرمایید برادرتان به چه چیزی اعتراض داشت؟

آن اوایل خانواده و فامیل به شدت وحشت داشتند؛ گفته بودند شهرام در حال عبور بوده؛ حتی پای تلفن هم از ترس همین را می گفتند اما واقعیت این است که شهرام مثل خیلی از جوان های روشنفکر ایرانی خواهان آزادی های اجتماعی و برابری های اجتماعی بود. سمپاتی خاصی به کسی یا گروهی نداشت. نه چریک خیابانی بود نه دنبال خط سیاسی بود بلکه دلش برای حقوق انسانی می تپید. دلش نمی خواست وقتی با خانمش بیرون می رود از او بپرسند با این خانم چه نسبتی دارد؛این را توهین به خودش و خانمش میدانست. می گفت این آزادی مسلم انسانی را چرا نباید داشته باشیم؟چرا باید این گونه باشد. شهرام نگران دخترش بود نگران دختری که از حقوق اولیه و اساسی که همه دختران دنیا دارند محروم خواهد بود. به همان کوچکترین مساله که اشاره کنیم همین بود که وقتی مدرسه برود باید حجاب اجباری بگذارد و الی آخر. شهرام اعتراض داشت که چرا شرایط انسانی در جامعه حاکم نیست؛ چرا آزادی نیست؛ به نوعی در خانواده این شرایط و مشکلات را به صورت ملموس دیده بود.در اصل زندگی شهرام با یک انقلاب شروع شد؛ انقلابی که همه به آن امید داشتیم. ما آن موقع درمرکز تهران زندگی میکردیم و جریان انقلاب در همه ما تاثیر گذاشته بود. آدم های بی تفاوتی نبودیم.از وقتی شهرام چشمانش را باز کرد دید که همه اطرافیان درباره تحول حرف میزنند؛ اما از همان کوچکی متوجه شد که تمام به اصطلاح خواب هایی که ما دیده بودیم سراب بود. شهرام می دید که چگونه من با وجود وابستگی عاطفی بسیار شدید به خانواده ام ناچار شدم کشورم را ترک کنم. شهرام دیده بود که برادرم بهرام را در ۱۳ سالگی به جبهه بردند دچار موج گرفتگی شد و مدتی بیمارستان بود و بعد در بیت رهبری شروع به کار کرد اما کنار کشید و رفت آلمان و دیگر بازنگشت. شهرام خوب میدانست بهرام چرا کنار کشید چون بارها بهرام مسائلی را تعریف کرده بود. یکبار می گفت به چشم خودم دیدم وزیر آموزش و پرورش را که راننده اش با ماشین دو بچه مدرسه ای را زیر گرفت اما کک آقای وزیر هم نگزید؛کسی که حتی ذره ای ناراحتی در چهره اش ننشست چگونه می تواند برای مردم کار کند؟ ما خانواده بی تفاوتی نسبت به جامعه نبوده ایم. برای انقلاب هم هزینه دادیم؛ همه راهپیمایی ها بودیم و برادر بزرگم توسط ساواک بازداشت شده بود. اما شهرام می دید که چگونه مردم با رویاهایشان، سرکوب شدند و همه چیز تبدیل به سراب شد. اینها را در جامعه و خانواده می دید و نیازی به تعلیم سیاسی خاصی نداشت. مدام می پرسید چرا آزادی نیست. او با چشمان خود دیده بود شبهایی که می ریختند و خانه ها را تفتیش می کردند و ما به خاطر چند کتاب چگونه تا صبح می لرزیدیم که نکند بیایند و کتاب ها را پیدا کنند؟ گویی بمب اتم در خانه مخفی کرده بودیم. به مرور دختر عمه ام و چند تن از بچه های فامیل بازداشت شدند.شهرام همه اینها را می دید و می پرسید به چه جرمی با آدم هایی که انقلاب کردند این گونه برخورد می کنند. برادر من یواش یواش مثل اکثر جوان ها امیدش را از دست داد که بتواند نقشی در جهت تحول و تغییر در جامعه ایفا کند و بیشتر متمرکز شد به زندگی خودش؛ تا اینکه جریانات سال گذشته پیش آمد و او در اصل رفت تظاهرات به امید اینکه اعتراضات مردم باعث شود جو اجتماعی تغییر کند و فضای دیگری برای دخترش آوا به وجود بیاید اما متاسفانه در این مدت فضا بدتر هم شده؛هم برای آوای برادرم و همه آواها.

شما سال گذشته سفری به ایران داشتید. فضا را چگونه می دیدید آیا در خانواده مخالفتی با اینکه شهرام به تظاهرات برود وجود نداشت؟

بله من بعد از سالها وقتی رفتم ایران، اعتراضات شروع شده بود. پدرم می گفت این بچه ها متوجه نیستند همه بازی است و دارند با جانشان بازی میکنند و شوخی نیست. از من هم گله میکرد که تو روی این بچه ها تاثیر گذاشته ای و این بچه ها به تظاهرات می روند و با جانشان بازی می کنند.در عمل چیزی را هم نمی توانند تغییر دهند. به بچه ها بگو بیرون نروند. پدر من دوران ۲۸ مرداد را از نزدیک دیده بود می گفت شما جوان ها خیلی چیزها را نمی دانید مسائل سیاسی دست ما نیست و مردم عادی بازیچه سیاسیون قرار می گیرند خودتان را به خطر نیندازید. من هم احساس عذاب وجدان میکردم خودم بیرون از معرکه بودم اما بچه ها در اعتراضات شرکت داشتند؛ با شهرام حرف زدم و گفتم این وضعیت خطرناکی است که معلوم نیست در پایان چه خواهد شد و حتی مشخص نیست که الان اپوزیسیون کی هست. سعی میکردم تغییری در نگرش او ایجاد کنم. به او می گفتم زندگی با ارزش تر است و نباید خود را به خطر بیندازد و… اما شهرام می گفت که ما مواظب هستیم ولی آقا جان می گوید که نروید خب ما نرویم چه کسی برود؟

مادر شما بازنشسته سپاه هستند. آیا ایشان تصور چنین مساله ای را میکردند؟ می توانم بپرسم اولین واکنش مادرتان نسبت به شهادت فرزندشان چه بود بخصوص اینکه میدانم مادر شما سالها در جبهه بوده است.

مادر من یک زن خیرخواهی بود که در زمان جنگ همه توان و زندگی اش را گذاشت برای دفاع از کشورش. در اصل خانواده ما همه همین کار را کردند.همه فکر می کردیم دشمن آمده و باید از کشورمان دفاع و دشمن را بیرون کنیم. برادرم جبهه رفت؛ مادرم را خود من بردم بنیادی به نام بنیاد خدیجه که برای رزمندگان کارهای پشت جبهه را می کردند. مادر من سواد خواندن و نوشتن نداشت و اطلاعات مذهبی اش هم خیلی معمولی بود و در اصل آدمی مذهبی آنچنانی نبود. آدم خیرخواهی بود که به کشورش خدمت کرد. پتوهای رزمندگان را می آورد و می شست، برای مجروحان جنگی که در بیمارستان بودند لباس می دوخت و در اصل کارهای هلال احمری و دوخت و دوز میکرد. نصف شب ها ازخواب بیدار می شدیم می دیدیم در سرما در حیاط نشسته و پتوها را می شوید و یا صدای چرخ خیاطی اش می آید که در حال دوخت و دوز برای جبهه است. مادر من واقعا کارش در حد خودکشی بود اما طاقت نمی اورد وقتی دید بچه ها شهید می شوند زن باغیرتی بود رفت جبهه و می گفت این همه جوان دارند کشته می شوند من نمی توانم بنشینم و رفت و مدتها در جبهه بود.وقتی من کنکور میدادم مادرم در جبهه بود. وقتی این اتفاق برای شهرام افتاد و شهرام شهید شد، مادرم واقعا قلبش به درد آمد و اولین چیزی که گفت این بود: “من پاداش این همه کار و خدمتم برای اینها را گرفتم”.

وبعد مادرتان عضو رسمی سپاه و بسیج شدند ممکن است در این مورد بگویید؟

بله بعد از جنگ بارها به مادرم گفتم که کنار بکشد اما می گفت می ترسم. بخصوص اینکه آخوند مسجد محله مان، بعد از بازداشت دختر عمه ام به پدرم گفته بود که آمده بودند دخترت را بازداشت کنند و ما نگذاشتیم و گفتیم این خانواده در این محل اعتبار دارند و اهالی محل آرام نخواهند ماند و… چشم خانواده ام ترسیده بود و مادرم می ترسید و گمان میکرد با حضورش در بسیج و سپاه می تواند از ما حمایت کند. فهمیده بود که کافی نیست بچه های باهوش داشته باشد و تحقیقات و گزینش شرط اساسی است و می دید که چگونه من با وجود اینکه باهوش بودم از درس محروم شدم. فکر میکرد می تواند کمکی بکند و از ما حمایت کند؛اگر او در بسیج و سپاه باشد مشکل گزینش هم حل می شود. از طرفی ما وضع مالی خوبی نداشتیم و پدرم هم کار رسمی دولتی نداشت که بعدها حقوق بازنشستگی داشته باشد و مادرم حساب میکرد که بعدها حقوق بازنشستگی خواهد داشت. الان هم که مدتهاست بازنشسته شده است.

« پیامی برای جوان هایی دارم که الان فکر می کنند کاری نمی توان کرد. فرق یک آدم معمولی با یک قهرمان این است که آدم معمولی لحظات آخر می برد اما یک قهرمان همان لحظه آخر باز با شجاعت خودش ادامه می دهد. شهرام وقتی آن روز اوضاع بحرانی شد می توانست مثل خیلی های دیگر فرار کند اما نکرد ایستاد و ادامه داد و شهید شد.»

ممکن است به من بگویید اکنون همسر و دختر کوچک برادرتان در چه وضعیتی هستند؟

دخترش عاشق اش بود. در سفری که به ایران داشتم تمام مدت آوا در بغل پدرش بود و همه جا همراه شهرام بود؛ نمیدانم این بچه چه وضعیت وحشتناکی را تحمل میکند. من رشته ام روانشناسی است و میدانیم که بچه ها تا ۹ الی ۱۰ سالگی مفهوم مرگ را به درستی نمیدانند. آوا هم با اینکه به او گفته اند پدرش شهید شده و سر خاک پدرش هم می رود اما هنوز نمیداند مرگ یعنی چی؛ فکر میکند پدرش برمیگردد. سر خاک پدرش که میرود می پرسد این خاک ها را کنار بزنم می توانم دست بابا را یکبار دیگر لمس کنم؟ هسر شهرام هم خیلی بی تاب است یکبار هم بازداشتش کرده و از او تعهد گرفته بودند.خیلی تحت فشار است می گوید این خاک که عشق مرا از من گرفت نمیخواهم روی این خاک راه بروم و…

ممکن است بفرمایید چرا بازداشت شده بود؟

سر خاک برادرم خیلی ابراز ناراحتی کرده و فریاد زده بود که چرا شهرام مرا کشتید و… به همین خاطر او را دستگیر کرده و از او تعهد گرفته بودند که بعد از آن مراقب حرف زدنش باشد. متاسفانه خیلی از مسائل را خانواده به من نمی گویند؛ پای تلفن می ترسند.من نمیدانم همسر برادرم را با خود برده بودند یا در همان سر خاک بازداشت کرده و تعهد گرفته بودند اما میدانم که بازداشت شده بود.

دلیل سکوت خانواده شما هم همین است؟ پیشترمصاحبه ای با یکی از نزدیکانتان داشتم اما اسم او را به خواست خودش ننوشتم آیا همین فشارها دلیلی این سکوت است؟

بله پدر و مادرم از وضعیت فعلی به شدت وحشت دارندو ضربه بزرگتری را دیگر نمی توانند تحمل کنند. می گویند اگر کسی از خانواده بازداشت شود دیگر تاب نمی آوریم. شما فرض کنید برادرم شهید شد و برادر بزرگم که حدود ۵۰ سال دارد و عمویم که آدمی بسیار محترم است و کلی به این مملکت خدمت کرده دنبال جسد می روند و خیلی وحشیانه و با بی احترامی تمام با آنها برخورد می شود و به جای دادن پیکر برادرم از آنها بازجویی می کنند که خواهر و برادر شهرام چرا خارج هستند و چکار می کنند و… یکی بسیجی ۱۷ – ۱۸ ساله هم می خواسته به عمویم حمله کند و… تصور آن صحنه ها برای من خیلی دردناک است. یعنی به جای اینکه بگویند پیکر برادرم کجاست و چه اتفاقی افتاده شروع به بازجویی کرده بودند و… یک ماه پیش هم که پدرم می گفت رفته اند محل و درباره خانواده ما تحقیقات کرده اند انگار که خانواده ما را نمی شناسند. علنا گفته اند که تلفن هایتان کنترل می شود؛اولتیماتوم داده اند که مراقب حرف هایی که می زنید باشید. خانواده ام کاملا تحت فشار هستند و به شدت آنها را ترسانده اند. درست است که بالاتر از سیاهی رنگی نیست ولی واقعیت این است که فقط شهرام در تظاهرات شرکت نداشت و این وحشت را در خانواده و فامیل ایجاد کرده اند که همه نگران هستند نکند بچه های دیگر فامیل را بیایند و بگیرند. پدرم می گوید این بچه ها جوان هستند و با کشته شدن شهرام خونشان به جوش آمده و باید خیلی مراقب باشیم.

خانم فرج زاده خانواده شما شکایت کرده و خواهان معرفی و محاکمه قاتل برادرتان شده بودند این شکایت در چه مرحله ای است و چه پاسخی داده اند؟

عملا هیچ پاسخی نداده اند؛ فقط ادعا می کنند که دارند رسیدگی می کنند.یک ماه پیش هم که رفته اند توی محل و تحقیقات کرده اند.به جای رسیدگی، فضا سازی می کنند.

به تعدادی از خانواده های جان باختگان گفته اند بیایید و دیه بگیرید به خانواده شما هم چنین چیزی گفته اند؟

دیه موقعی تعلق می گیرد که قبول کنند بچه های ما را کشته اند در واقع مساله ما هم این است و می خواهیم که بگویند بچه های ما را کشته اندو اعتراف کنند. اما تاکنون که هیچ پاسخی نداده اند.

خانم فرج زاده میخواهم سئوالی شخصی تر بپرسم شما چرا بعد از کشته شدن برادرتان به ایران نرفتید آیا مشکل خاصی بود؟

به خاطر اینکه خانواده ام احساس امنیت نمی کردند. در بازجویی از آنها درباره من و برادرم که در آلمان زندگی میکند سئوال کرده بودند. زمینه هایی هم از قبل وجود داشت؛ من از دانشگاه اخراج و مجبور شده بودم از ایران خارج شوم. خیلی دلم میخواست در آن لحظات در کنار خانواده ام باشم اما حتی از گریه و زاری با خانواده هم محروم بودم. از دیدن برادرم در آخرین ساعات و قبل از خاکسپاری محروم بودم.

ممکن است بفرمایید زمینه ای که می گویید از قبل وجود داشت چی بود و چرا مجبور به ترک ایران شده بودید؟

در ایران هر کسی با این آقایان مخالفت کند به نوعی دچار مشکل می شود. من آدمی سیاسی نبودم عضو هیچ جریان و گروهی هم نبودم. دانش آموز بسیار خوبی بودم که در کنکور دو مرحله ای سال ۶۲ جزو ۳۰ نفر اول بودم اما به بهانه های مختلف از جمله اینکه در مدرسه نماز نمیخواندی و… مرا در گزینش رد کردند و اجازه ندادند درس بخوانم. در اصل من یکی از بچه های فعال مدرسه مان بودم و هر روز صبح ها در سرصف قرآن میخواندم و در همه فعالیت ها حضور داشتم اما بعد از انقلاب از همان ابتدا وقتی تغییر رفتارها را دیدم کم کم کنار کشیدم وقتی دیدم آن همه آرزو و آرمان تبدیل به سرابی شده است دیگر من هم از قرآن خواندن در مدرسه و سایر فعالیت ها سرباز زدم و همین مساله خیلی حساسیت ایجاد کرد من عضو هیچ جریانی نبودم اما موضوع را بزرگ کردند و در حالیکه اکثر نمراتم ۲۰ بود انضباطم را ۸ میدادند و… تا اینکه بعد از کنکور گفتند که در گزینش رد شده ای و نماز نمیخواندی و از این بهانه ها و محرومم کردند. عمویم در دانشکده فنی مهندسی خواجه نصیر تدریس میکرد و من هم رفتم و در دفتر او مشغول به کار شدم رئیس دانشکده که استعداد و علاقه مرا دید خیلی حمایت کرد تا بتوانم ادامه تحصیل بدهم در وزارت علوم مصاحبه ای از من گرفتند و از کارم پرسیدند گفتم که نامه های محرمانه زیادی دست من می آید که بایگانی میکنم نگران شدند و پرسیدند که رئیس دانشکده از موضوع خبر دارد؟ گفتم بله و ایشان مرا فرستاده تا از خودم دفاع کنم و بگویم که من کاری نکرده ام که از درس خواندن محروم شوم بالاخره قبول کردند و در دانشکده روانشناسی دانشگاه بهشتی شروع به تحصیل کردم اما بعد از گرفتن لیسانس وقتی برای فوق لیسانس اقدام کردم باز از سوی گزینش رد شدم و وقتی دیدم دیگر نمی توانم در ایران درس بخوانم آمدم اینجا با اینکه خیلی مشکلات داشتم و کسی را هم نداشتم کمک کند اما با کمک و حمایت همین غریبه ها توانستم دکترا هم بگیرم در حالیکه در کشور خودم به بهانه های مختلف جلوی ادامه تحصیلم را گرفتند و محرومم کردند.

خانم فرج زاده سپاسگزارم که این وقت را در اختیار من گذاشتید و این تلخی ها را با من قسمت کردید در پایان اگر حرفی دارید که من در سئوالاتم نپرسیده ام بفرمایید.

شهرام قشنگ ترین بچه خانواده ما بود. همیشه به مادرم می گفتم تو بین ما و شهرام تفاوت قائل می شی و مادرم می گفت آخر به شهرام نگاه کنید به وسایلش نگاه کنید. او خیلی بچه مرتب و تمیزی بود و ما گاهی با آن حسادت های بچگی او را مسخره می کردیم که تو مرتبی و انتظار مامان را از ما هم بالا می بری. او در اصل دلش میخواست خوب زندگی کند زندگی را زیبا، تمیز، مرتب و خوب میخواست و چرا باید زندگی چنین آدمی را از او بگیرند؟ شهرام عاشق زندگی بود و شایستگی زندگی کردن را داشت و من هرگز تصور هم نمی کردم شهرام را خون آلود در خیابان ببینم. اما یک پیامی برای جوان هایی دارم که الان فکر می کنند کاری نمی توان کرد. فرق یک آدم معمولی با یک قهرمان این است که آدم معمولی لحظات آخر می برد اما یک قهرمان همان لحظه آخر باز با شجاعت خودش ادامه می دهد. شهرام وقتی آن روز اوضاع بحرانی شد می توانست مثل خیلی های دیگر فرار کند اما نکرد ایستاد و ادامه داد و شهید شد.

مواظب این دروغگویان تحریف گر باشید

یک ایرانی - دی ۱۳۸۹

من برای نبرد با تاریکی، شمشیر نمیکشم.
چراغ می افروزم.
زرتشت
———————————————-

این روزها اینقدر بوی گند در فضای ایران از دروغ و ریا و فساد و آدمکشی و … مشام را پر کرده است که دیگر بوی مشمئزکننده و پرنفاق این یکی توجه کسی را جلب نمی کند. پخش سریال مختارنامه از شبکه اول صداوسیمای دولتی ایران آغاز شد. سریالی که به معنای تمام توهین آمیز, نفرت انگیز و بی پایه و اساس است. بالاخره پرده هایی که نفرت و بیزاری این تازی پرستان خودکامه و جنایتکار از ایرانی و آریایی نژاده داشتند اندک اندک دارد با پخش این سریال موهن برداشته می شود و دست آنها را در خوارداشت و تحقیر آریایی و فرهنگ پرارزش بیشتر از پیش باز کند. اما این به یکباره اتفاق نیافته است. از چندی پیش است که می بینیم که هرچه بدکاره و هرزه و دزد و جانی است در سریال ها و فیلم های تلویزیونی نام های ایرانی دارند و هر چه آدم خوب و پاک سرشت و خوش تینت است تمام اسامی تازی و عربی. اکنون دیگر اینها پرده های شرم و حیا را دریده اند و هر چه در توان داشته اند بکار بسته اند تا پس از این شش سالی که آن جرثومه ارادانی تکیه بر تخت بیداد زده توانسته باشند در حد ممکن ایرانی اصیل و هرچه بدان اعتقاد دارد را زیر سوال برند و او را خوار سازند.
کجا بوده که عربی بیابانی و شترچران که در عمر اجدادش هم گندم و کاشت و داشت و برداشت و آییش ندیده ” کارشناسی ” می کند که ما باید کی گندم هایمان را در تیسفون برداشت کنیم و او باید به عده ای ایرانی کارگر دستور دهد که برداشت کنند یا نه. ایرانی ها قبل از آنکه تازی بداند گندم چه شکلی است گندم را اصلاح نژاد می کرده است. عرب آن زمانی که از گرما در حسرت قطره ای آب بود ایرانی برای کشاورزی اش سد و بند و کانال می ساخته است. چه شده که امروزه آدمخواری عرب که به فرنام مختار و سرلشگرش می خوانند آمده است و به عده ایرانی می گوید که چگونه کشاورزی کنند. چه عقده ای از بزرگی ایرانیان دارید که آنها را کارگرانی مفلوک نشان می دهید که همچون غلامی حلقه به گوش منتظر فرمان برداشت یک تازی هستند؟ در کدام زمان بوده که بجای جشن های مرسوم آریایی برای برداشت محصول با دعاهای تازینامه شروع به برداشت می کرده اند؟ در کدام زمان بوده که به جای سرودهای میهنی و محلی در موقع برداشت بر محمد و خاندانش صلوات می فرستادند؟ مگر ایرانی ِ به زور مسلمان شده بدست عمرخطاب می توانست در آن روز شیعه باشد؟ آیا ایران قبل از صفویه شیعه بوده است که از روز اول شیعه نشانش می دهید؟
ایرانی در سرتاسر این شروع نمایش نفرت انگیز و مسخره همیشه بدبخت و مفلوک نشان داده شده است. آنرا همیشه عجم(=گنگ) می خوانند. حتی اینها نفهمیده اند که احترام خودشان را نگه دارند و به مردمشان نگویند گنگ. چرا در این اثر همیشه ایرانیان را با فرنام های زشت مانند مجوس خطاب می شوند؟ اگر تازی عربی در ابتدای سریال قهرمانانه گرازی شکار می کند چرا مردار لگدمال شده اش را می دهید به ایرانی ها که پس از هدایت ایشان بوسیله یک فریب خورده، آنرا جلوی سگ بیاندازند؟ یعنی ما غذایی می خوردیم که لیاقت سگ بود؟
همیشه شغل های پست را به ایرانیان داده اند. رنگرزی و کوزه گری و حمالی برای ایرانی است و خلافت و سروری و سرداری برای عرب. تازی همیشه شیک پوش و فاخر است و ایرانی ژنده و پاره و زشت. چگونه است که در این سریال پیروان حسن پاکبازند و سلحشور و ایرانی های رنگرز فتنه گر و ریا کار و شهرآشوب؟ و چه خوب که حاکمی عرب و شیک پوش و خوش گفتار زشتی رفتار را بر این ایرانی های نابکار روشن می کند و آنها توبه کرده و به گفتن دعاهای تازی سر می سپارند !
واقعا جای تاسف دارد. بر کسانی که هنوز خون ایرانی و آریایی در بدنشان جریان دارد واقعا جای تاسف دارد که بگذاریم با پول خودمان و بدست خودمان این تازی پرستان ایرانی ستیز نه تنها خودمان، کشورمان و آینده مان را تباه کنند، بلکه به پدرانمان و نژادمان ننگ بزنند و آنها و فرهنگ و میراث ایشان را به مسخره بگیرند و خوارمان کنند. بجای اینکه زوایای پنهان ولی درخشان تاریخ و قهرمانان فرهنگی و عامیانه مان را به صورت سریال به نمایش در آورند تا غرور ملی مان افزون شود. یک عده تازی و بیابانی را جلوی چشم خودمان بهترین انسان ها و فخر جهان معرفی کنند و بیشتر از این ما را خوار و کوچک کنند. این آشکارا توهین به تمام کسانی است که ایرانی اند و ایران و ایرانی را دوست دارند.
مختار کسی بود که در خون خواهی حسین پسر علی قیام کرد و عمر(منظور عمر سعد . با عمر بن الخطاب اشتباه نگیریم) را کشت. نه مختار و نه حسن و نه حسین و نه علی و نه عمر به ما ایرانیان هیچ ربطی ندارد. هیچکدام نه ایرانی بودند و نه برای منافع ایرانیان می جنگیدند. اتفاقا تمام اینها از هیچ تلاشی برای ضربه زدن به ایران و ایرانی فروگذار نکرده اند. آنوقت اینها را برای ما قهرمان می کنند اما کدامیک از قهرمانان ملّی ما را به دنیا معرفی کرده اند؟ تازه همین تازیان با وقاحت هر چه تمامتر زکریای رازی، ابوریجان بیرونی، بوعلی سینا و … حتی خلیج فارس ما را به نام خود تمام میکنند و اینها دم بر نمی‌آورند. چرا صدا و سیمایی که با پول ایرانیان چراغش روشن است شش سال (اینجا نویسنده اشتباه کرده. نه سال طول کشید تا فیلم پسر ثقفی نمایش داده شود) پول خرج می کند تا داستان پسر ثقفی را روایت کند؟ همان ثقفی ای که به زعم خودشان فاتح ایران بوده ؟ چرا در سریال باید به این افتخار شود که ” من دختر ثقفی ام؛ سردار عجم کش ! “. یعنی ما باید داستان کسانی را روایت کنیم که به ایرانی کشی افتخار می کنند؟ یعنی ما باید داستان فاتحان ایران را به تصویر بکشیم و آنها را بزرگداشت کنیم ؟ پس لطف کنید چنگیز و اسکندر را نیز از قلم نیاندازید که آنها هم در جایگاه ثقفی و تازیان هستند. پولی که می توانست مدرسه ها و فرهنگ سراها و تفرج گاه ها برای ایرانیان ساخته شود را شش سال ریختیم در کیسه کسانی که بر طبل سروری عرب و پستی عجم بکوبند. در هیچ جای دنیا هیچ ملتی اینگونه خودشان، خود و تاریخشان را مسخره نکرده بودند که ما کرده ایم. وای بر ما که از فردا این سریال را در کشورهای عربی دست به دست پخش کنند و با شور و سرور بگویند که ایرانی ها با پول خودشان زندگی قهرمانان ما را به تصویر کشیدند و خودشان را تحقیر کردند. باور کنید شبکه های عربی از این سریال بسیار استقبال خواهند کرد. اما آنها هم جانب احتیاط را رعایت خواهند کرد ولی داشته باشید که پس از این روزنامه های سوبسیدی مقاله ها در قدردانی از سریال بنویسند و در کانال های دیگر به به کنند و چه چه. و کارشناسان ِ کیلویی نظام از خوش ساختی و تاثیرگذاری آن مدح ها بگویند. مطمئنا مجلس فرمایشی هم یک بیانیه در تشکر از آن خواهد داد. و ما همچنان ساکت می مانیم از این ننگ.
مگر ما کم سریال برای علی و حسن و حسین و رضا و یوسف و اصحاب کهف ساختیم که دیگر باید برای سرداری تازی نیز سریالی فاخر و عظیم بسازیم. مگر ما خودمان کم قهرمان و اسطوره داریم که باید برای تازیان که رسما از ۳۰۰۰ سال پیش تا اکنون دشمن ما هستند سریال بسازیم؟ ما مردم ایرانی را چه شده که ساکت نشسته ایم و اینگونه همه آن را تایید می کنیم ؟ برای کوروش بزرگ که کارت بسیج صادر کردند و چفیه گردنش انداختند دم بر نیاوردیم. حال دارند تمام گذشتگان ما را یکی یکی تحقیر می کنند. وای بر ما !
اما آنچه نوشته ام و اشاره کردم تنها تحلیل قسمت آغازین مختارنامه است. از این دست توهین ها را بیشتر در این سریال و صداوسیما خواهیم دید. این تنها شروع یک برنامه است تا آخرین چیزی را که برای مان باقی مانده تا به آن افتخار کنیم را خوار کنند و به آن توهین کنند و ما را بیشتر از این تحقیر کنند. وای بر ما اگر سکوت کنیم. چگونه جواب نیاکان سربلندمان را بدهیم ؟

سگ های احمدی نژاد

احمد طباطبایی - دی ۱۳۸۹

هر چند صباحی علمای حوزه در خصوص موضوع سگ حساس می شوند و فتوا صادر می کنند. همین پنج ماه گذشته بود که آیت الله مکارم شیرازی در خصوص نگهداری سگ به عنوان حیوان خانگی فتوایی صادر نمود و نگهداری از این حیوان را ممنوع دانست. ایشان فرمودند که رابطه با سگ همان پذیرش کورکورانه فرهنگ غرب است. ایشان همان فردی است که اعظام زنان ورزشکار ایرانی را به مناسبتهای ورزشی ممنوع دانسته بود.
این فرمایشات عجیب و غریب در مقایسه با اظهارات حسنی نماینده خامنه ای در ارومیه بسیار قابل فهم تر است که چند سال پیش در نماز جمعه های معروف خود گفت: ” من به دستگاه قضایی کشور گفته ام که تمام سگهای ساق بلند، ساق متوسط و ساق کوتاه را بازداشت کنید و صاحبان ساق بلند آنها را هم بازداشت کنید.”
این در شرایطی است که احمدی نژاد به عنوان ریس جمهور دارای چهار سگ آلمانی است. این سگها برای حفاظت از جان او و یافتن بمب های احتمالی در محلهایی که ریس جمهور می رود استفاده می شوند.برای هر کدام از این سگها صدو شصت هزار دلار آمریکا هزینه شده است و به طور حتم به دلیل مورد استفاده بودن برای مقامات نمی تواند مشمول فتوای علما شود اما سئوالات بسیاری در ذهن آدمی ایجاد می کند.
چرا این پولها صرف تربیت سگ ایرانی نشد؟ چرا هنوز برای امنیت جان مهم ترین افراد نظام از سگهای وارداتی استفاده می شود؟ چرا در جایی که برای مقابله با تهاجم فرهنگی غرب ورود عروسکهای باربی به کشور ممنوع می شود و در مقابل از عروسکهای فاطمه تولید داخل با حجاب اسلامی استفاده می شود نباید برای حفاظت جان مقامات از سگ داخلی و ایرانی استفاده شود؟
حال اینکه همه می دانیم این قوانین یک بام دوهوای ایرانی اسلامی و تفسیرهای متعدد آن چه بلایی بر سر مملکت آورده است. سگهای مخصوص بینوایان در تمام دنیا یکی از مهم ترین دوستان بشریت هستند. سگهای زنده یاب که در فجایع طبیعی مورد استفاده قرار می گیرند بیشترین خدمت را به انسان اسیر آوار می کند.
اما حاکمیت جاهل ایران و علمای عقب افتاده و کم فهم حوزهای به اصطلاح علمی آن بدون هر گونه درکی از رابطه دوستانه بشر با حیوانات و علی الخصوص سگ هرگونه رابطه را منتسب به فرهنگ غرب می کنند و با این سیاست غرب ستیزی متصورند می توانند نسلهای جوان و هوشیار ایرانی را در افکار تاریک و عقب افتاده خود محصور نمایند.
همین علما و خادمان حکومت اسلامی در مسیر تامین منافع خود و عزیزانشان انواع داروهای غربی را مصرف می کنند و تمام خدمات فنی و فرهنگی غرب را مجاز می دانند و در برابر این همه مصرف گرایی در تولیدات غرب فقط فحش و ناسزا و توطئه به آنان می دهند. آیا تا به امروز شنیده اید از خدمات علمی این مراکز مفت خواری و ترویج جهل در قم و مشهد و اردبیل و نجف خدمتی به سوی جامعه بشری ارسال شده باشد؟
صبج تا شام سر در فتنه و خفقان و اندیشه سیاه عوام فریبی دارند و اساساً هیچ الا ضرر برای بیت المال و کشور نداشته اند. این به اصطلاح مخالفان فرهنگ غرب اگر سالی یک بار برای انواع بررسی های پزشکی به اروپا و آمریکا مسافرت نکنند باید متعجب بود بعد هر روز در مضررات فرهنگ غرب منبر می روند و مردم بی اطلاع را اسیر خرافات منفعت طلبانه خود می کنند.
این سیاست سیاه کاری ملایان سالهاست که برای اهل اندیشه و کتاب رو شده است و دیگر جوانان دانشگاهی و اهل مطالعه برای چنین افکاری ارزشی قائل نیستند اما متاسفانه هنوز کشور اسیر دست همین سیاهکاریهای رندان، آخرت فروش مانده است.
آنها می دانند ساکنان شهرهای بزرگ با توجه به خدمات علمی فرهنگ غرب و آگاهی وسیع در سطح جامعه دیگر امکان سواری گرفتن را به آنها نمی دهند و به همین دلیل تمام تلاش خود را صرف شهرهای کوچک تر و روستاها نموده اند. دشمنی آنها با ماهواره و پوشش و حجاب بانوان و هر چه یاد و نشانی از مدرنیته داشته باشد ریشه در چنین افکاری دارد.
آخوندهای حوزه و حکومت هیچ مرزی برای مصرف خود شان از خدمات فرهنگی، علمی و تجاری غرب نمی شناسند و تا روزی که منافع این اهل ریا برقرار باشد هیچگاه منع قانونی و شرعی برای این موضوع فراهم نمی شود اما امان از روزی که این حقوق برای مردم مورد سئوال و تقاضا باشد.
این جماعت بد نام در تاریخ ایران هیچ گاه از رابطه با حکومتهای غربی روگردان نبوده اند و همیشه برای رسیدن به پول و ثروت و قدرت دست به دامن آنان گشته اند. بارها در سفارت خانه های روس و انگلیس و عثمانی بست نشسته اند و از آنان طلب پناهندگی و امان نموده اند.
غرب ستیزی این دسته فقط از سر منفعت طلبی بیشتر است. روحانیت شیعه ایران همیشه منفعت را مقدم دانسته بر مصالح ایران و ایرانی. آنها برای توجیج این همه طمع همیشه اسم اسلام را پیش آورده و به نام اسلام دهان معترضین و روشنفکران را بسته اند.
سگها در تاریخ ایران و بشریت هزار بار بیشتر از روحانیت خدمت نموده اند و همیشه مورد احترام بشریت بوده اند. این حیوان با هوش و مهربان هرگز مانع پیشرفت بشر نبوده و هرگز وجود مبارکش ضرری برای هیچ مملکت و قوم و دینی نداشته است.
اما روحانیت مفت خور و بی خاصیت شیعه به بهانه علم اندوزی، کار نمی کند و سربازی نمی رود و انواع خدمات اجتماعی و فرهنگی را مفت صاحب می شود و در عوض سیاه کاری و خرافات به مردم می فروشد. آیا چنین افتضاحی را می توان دید و هیچ سخنی نگفت؟
به مرحمت همین تکنولوژی غربی که محصول فرهنگ و اندیشه غرب است ایرانی هم آگاه شده است و هر روز بیشتر آگاه می شود تا بساط این سیاه کارهای خائن و بی خاصیت را برای همیشه از سر خود و بشریت خلاص نماید.

شانزدهم آذر ماه هشتاد نه

طنزی سراسر گریه برای هنر و هنرمندان مطرح!!

به انتخاب ِ محمود کویر - دی ۱۳۸۹

آزاده دلان گوش به مالش دادند
وز حسرت و غم سینه به مالش دادند
پشت هنر آن روز شکستست درست
کین بی هنران پشت به بالش دادند
**
آیت‌الله جوادی آملی در خطاب به سینماگران و هنرمندان مطرح:
خواستار طرد واژه بازی و بازیگری از ادبیات هنر شد.
ایشان فرمودند: اعتدال از رذیل ترین رذایل است؟
هم چنین: از هنرمندان خواستند که پروندهای محاکم قضایی را رسیدگی کنند.
ایشان هنر را به کود تشبیه فرمودند.
فرمودند:هنر باید لغت نامه داشته باشد.چون در بخش هنر محقق وجود ندارد باید از مردم تقاضاکرد؟
ایشان از هنرمندان مطرح خوا ستند سوال تولید کنند؟؟؟
در باره ی تاریخ پیدایش هنرها چنین اظهار لحیه فرمودند: کسانی که هنر را به وجود آوردند جز لهو و لعب، دنبال چیز دیگری نبودند.
قم – خبرگزاری مهر: مرجع تقلید جهان تشیع در دیدار با جمعی از سینماگران مطرح کشور خواستار طرد واژه بازی و بازیگری از ادبیات هنر شد.
به گزارش خبرنگار مهر در قم، آیتالله عبدالله جوادی آملی بعدازظهر چهارشنبه در دیدار تعدادی از سینماگران و کارگردانان مطرح کشور، از جمله مجید مجیدی، رضا میرکریمی، محمدمهدی حیدریان، محمد داودی، محمدمهدی عسگرپور و… اظهار داشت: حیف هنر و هنرمندان است که از آنها به عنوان بازی و بازیگری یاد شود، به خاطر اینکه کسانی که هنر را به وجود آوردند جز لهو و لعب، دنبال چیز دیگری نبودند.
این مرجع تقلید لهو را به معنای لذت خیالی دانست و گفت: به اعتقاد ما هیچ کاری بیهدف نیست، اما اگر هدف معقول نباش و خیالی باشد در واقع بیهدف است.
وی خطاب به سینماگران و کارگردانان مطرح کشور تاکید کرد: بازی و بازیگری را از ادبیات هنر کاملا بیرون ببرید..
استاد برجسته حوزه تاکید کرد: هنر و سینما در جهان کنونی تقریبا نوزاد هستند و سابقه چندانی ندارند، اما اگر بخواهیم از منطق و فلسفه سخن بگوئیم، این علوم حداقل سه هزار سال سند گویا دارند.
مرجع تقلید جهان تشیع افزود: تبلیغ باید حاصل تحقیق محقق باشد اما چون در بخش هنر، محقق وجود ندارد، باید از مردم تقاضا شود که این نوعی اعتدال است و اعتدال از رذیلترین رذایل است.
وی عدل را از بافضیلتترین فضایل و اعتدال را از پستترین تقاضاها برشمرد و تصریح کرد: کسی که در کنوانسیون زنان میگوید زن و مرد با هم یکسان هستند، این شخص از روی عدل حرف نمیزند. باید بدانیم او که انسان را آفرید جای انسان را تشخیص میدهد.
آیتالله جوادی آملی افزود: محصول تبلیغی باید از تعلیم اخذ شود و معلمان باید وامدار محققان باشند، ولی چون در بخش هنر، دست معلم خالی است، مجبور است این مطالب را از مردم بگیرد که این همان صنعت است.
آیتالله جوادی آملی با ذکر مثالی در مورد استفاده بهینه از نعمتهای خدادادی، اظهار داشت: خداوند زمین و کود را به ما داد و هوا و فضا را هماهنگ کرد و میتواند از این زمین بهرههایی ببرد که مردم را یا مست کند، یا تخطیر. یعنی اگر انگوری درست شد و به واسطه آن شرابی درست شد، مردم مست میشوند و اگر تریاک درست شد، تخدیر میشوند. بنابراین نباید توقع داشت که از مستشدهها و تخدیرشدهها سئوال پرسیده شود؛ باید خودمان سئوال تولید کنیم.
مستمع را همیشه شاداب نگه داشته باشیم.
مرجع تقلید جهان تشیع افزود: هنر، میوه و حاصل عمر ماست و ما موظفیم مستمع را شاداب نگه داریم؛ اگر مستمع را مست یا تخطیر کنیم، با شعور او درافتادیم و او را بیشعور کردیم.
وی با اشاره به ورود سالانه بیش از هفت میلیون پرونده به محاکم قضایی، اظهار داشت: بیش از ۹۰ درصد این پروندهها مربوط به الفبای دین است و هنر آن است که با تبلیغ محصولات فرهنگی، این مشکل را حل کند.
هنر باید لغتنامه داشته باشد
مرجع تقلید شیعیان با بیان اینکه اگر هنر بتواند بعد از شکوفایی، خودش را عرضه کند به رسالت عظیم خود دست یافته است، تصریح کرد: برای اینکه مخاطبی داشته باشیم و از ما سئوال بپرسند و با عقل خود، ما را همراهی کنند و هم خودمان لذت ببریم و هم آنها لذت ببرند، باید کالایی به آنها بدهیم که هم سنگین باشد و هم قابل حمل.
وی تأکید کرد: باید مطلبی به مخاطبان بدهیم که عقل و خیال و وهم آنها را درگیر کند و چشم و گوش آنها این مطالب را تصدیق کنند، تا با همه حواس نگاه کند.
آیتالله جوادی آملی گفت: اگر هنر بتواند قاموس و برهان قاطع و جامع و لغتنامهای داشته باشد که فعل را برای آن معنای بلند وضع کند و بنویسد، به علم تبدیل میشود.
این استاد برجسته حوزه تاکید کرد: اگر هنر بخواهد به صورت علم عمیق درآید باید لغتنامه داشته باشد و این کار شدنی اما نیاز به زمان دارد.
**
فیلسوف و ریاضی دان و شاعر بزرگ ایران، خیام در مقدمه شگفت انگیزی بر کتاب جبر خویش گویی با ما سخن می گوید و از روزگار ما:
( دچار زمانه ای شده ایم که اهل دانش از کار افتاده و جز اندکی که از مرگ جان به در برده اند، کسی نمانده که از فرصت برای بحث و پژوهش های علمی استفاده کند؛ برعکس، حکیم نمایان دوره ی ما، همه دست اندر کارند که حق را با باطل بیامیزند. جز ریا و تدلیس کاری ندارند. اگر دانش و معرفتی هم دارند، صرف غرض های پست جسمی می کنند. اگر با انسانی روبرو شوند که در جست و جوی حقیقت راسخ و صادق باشد و روی از باطل و زور بگرداند و به ریا و مردم فریبی گرایشی نداشته باشد، او را ریشخند می کنند و کوچک می شمارند…)
از همین روست که فریاد برمی دارد:
چون نیست در این زمانه سودی ز خرد
جز بی خرد از زمانه، بر می نخورد
ای دوست بیار آن چه خرد را ببرد
باشد که زمانه سوی ما به نگرد
و هم او، از این زمانه به خروش آمده و گلبانگی شورآفرین در جهان می افکند که:
گر بر فلکم دست بدی چون یزدان
برداشتمی من این فلک را ز میان
وز نو فلکی دگر چنان ساختمی
کازاده به کام دل رسیدی آسان
**
سبز باشید

ایران در قعر جدول

احمد طباطبائی - دی ۱۳۸۹

طی چند سال اخیر یکی از موضوعات اصلی مورد بحث و نگارش این نگارنده، موضوع فساد اداری و مالی و اخلاقی در ایران بوده است. روشهای علمی و آماری مورد استفاده موسسات تحقیقاتی از شاخصه های فساد پذیر در تمام کشورهای جهان راهی است برای دست یابی به سئوالی بسیار مهم.
به راستی در این کره خاکی سالم ترین و فاسد ترین مردم و کشور دنیا کدام هستند؟ ایران هم به ناچار از این لیست منفصل نیست و هر ساله در میان صدو هفتاد و هشت کشور جهان جایی برای خود دست و پا می کند اما حیف که جایش همیشه در آن پایین پایین هاست.
(www.transparency.org) سایت
بهترین منبع برای ارزیابی فساد در جامعه جهانی است و بدون شک با مطالعه دقیق تر این سایت می توان ارزیابی بسیار بهتری پیدا کرد. برای شروع بهتر است به سئوال طرح شده پاسخ داده شود تا بشناسیم اولین سه کشور فاسد دنیا در سال دوهزار و ده کدام بودند.
> سومالی، برمه و افغانستان به عنوان فاسدترین کشورههای جهان در انتهای لیستی هستند که راس آن با دانمارک، نیوزلند و سنگاپور شروع می شود. ایران در لیست پژوهشی این سازمان در سال گذشته رتبه صدو شصت و هشتم را داشته است که بسیار نزدیک به انتهای لیست می بود.
امسال بر اساس همین تحقیقات ایران به رتبه صدو چهل و سه نقل مکان کرد و بهبودی در اوضاع وخیم خود حاصل نمود. این خبر خوش گرچه نوید بخش ایام بهتری است اما متاسفانه هنوز وقتی می بینیم ایران شانه به شانه کشورهای چون کامرون، ساحل عاج، هاییتی، لیبی، نپال، پاراگوئه و یمن پیش می رود دوباره غم به جانمان رخنه می کند.
درد آنجا بیشتر می شود که در می یابیم ایران هنوز در رتبه ای پایین تر از پاکستان و زیمباوه قرار گرفته و این همه تحقیر سزاوار ملتی تاریخی نیست. در خاورمیانه تنها عراق است که رتبه ای پایین تر از ایران دارد گرچه او هم کشوری است صاحب تاریخ. اما در این لیست کشورهای وجود دارند که به دلایل زیاد برای مردم و دولت ایران بسیار اهمیت دارند و در بیشتر اوقات مخاطب ایران قرار می گیرند.
> انگلستان با رتبه بیست، آمریکا بیست و دو و اسرائیل سی کشورهایی هستند که از دیدگاه سیاسی بسیاری از ایرانیها دشمن محسوب و به عنوان کشورهای فاسد معرفی می شوند. اما به واقع از نظر آگاهان در جهان، ایران در مقایسه با این کشورها چگونه تعریف می شود؟
ایران کشوری است با فرهنگ و تاریخ شناخته شده اما در ساختار زندگی اجتماعی اش از بیماریهای بسیاری رنج می برد. فساد مالی و اداری و اخلاقی ایرانیها ریشه در تاریخ پر حادثه آنها دارد اما تلاش برای رهایی از این بیماریها هم روی دیگر سکه است که در تمام این سالها کمتر به آن پرداخته شده است.
حاکمیت به عنوان قدرتمند ترین نهاد مالی و اداری و سیاسی در جامعه بیشترین سهم را در فاسد شدن دولت و ملت دارد. درآمد نفتی در ایران و انحصار دولت بر آن موجب شده است تا مقامات دولتی صاحب قدرت امکان دست یابی به ثروت ملی را داشته باشند و برای ابقای خود در قدرت از این پولها نهایت سوء استفاده را ببرند.
> به گفته سایت جوان دفتر مبارزه با مفاسد مالی بعد از شش سال از افتتاح هنوز نتوانسته دستاورد جدی داشته باشد. در تمام این سالها تنها دانه درشتی که به دستگاه قضایی سپرده شده معاون استاندار تهران آقای اسماعیل مسعودی است. تلاش سازمانهای نظارتی در ایران اساساً از اعتبار و اعتماد لازم برخوردار نیست.
> در ایران شخصیتهای مهم تر و شناخته شده تری هستند که همیشه در دید عموم با انواع اتهامات قضاوت می شوند و هرگز دست هیچ نهاد قضایی تا به امروز به آنها نرسیده است. کامران دانشجو وزیر علوم هم درست مثل صادق محصولی و رحیمی از نیروهای فاسدی است که تا به امروز از دست عدالت قانون به دور مانده تا شاید روزی آنها هم به محاسبه کشیده شوند.
> توسعه یافتگی در جامعه ایران گرچه در بسیاری از زمینه ها با سرعت بالا پیش می رود اما در موضاعات مهمی چون سلامت قدرت و ثروت و سیاست بسیار کند و آسیب پذیر شده است. ساختار تقسیم ثروت و منشا حکومتی بودن ثروت و قدرت تماماً دلایل اصلی فساد نهاد قدرت شده است.
> قاچاق کالا رابطه مستقیم با مجوزهای دولتی دارد و واردات بی رویه کالا در کشور منشا ثروت اندوزی صاحبان قدرت است. تقسیم غیر عادلانه مشاغل همه دلایلی است تا نام و اعتبار کشور ایران را در جوار نام کشورهایی چون کامرون و هائیتی و لیبی قرار بدهد.
طبق گزارش خراسان سی و پنج درصد واردات کالا در کشور قاچاق می باشد جالب توجه است که چنین آماری طبق گزارشات نهادهای دولتی است و خراسان روزنامه و سایت خبری وابسته به دولت و حاکمیت است و نمی توان انتشار چنین اخباری را مغرضانه و بر علیه اقدامات حکومتی تصور نمود.
به امید اندیشه و تلاش بیشتر تا ایرانی بهتر و ایرانی سرافراز تر بسازیم

چه حقیقتی

استیون واینبرگ - دی ۱۳۸۹

با دین یا بدون آن،

انسانهای خوب کارهای خوب می کنند

و انسانهای شرور، کارهای شرارت بار.

اما برای اینکه انسانهای خوب

کارهای شرورانه بکنند،

به دین نیاز است

احضاریه از دادگاه عالی انگلستان

ستار لقایی - دی ۱۳۸۹

بیاد ستار لقائی که ما را از شیرینی قلمش محروم کرد.
داستان های او، خواندنی، پر کشش و دلنشین است
به نمونه ای از آن ها توجه کنید
——————————————-

چندی پیش احضاریه یی دریافت داشتم، از دادگاه.
شخصی مدعی شده بود که من، با تهمت های بی اساس، باعث ناراحتی روحی او شده ام و به اعتبار و شهرت خانواده اش، در تاریخ لطمه زده ام.
او از دادگاه خواسته بود که مرا وا دارند، دستِ کم در پنج نشریه ی اینترنتی و چاپی رسماٌ از او معذرت بخواهم. و گر نه باید صحت «افتراها»یی را که به او زده‌ام را ثابت کنم. و اگر نتوانم برای اثبات ادعاهایم ادله و براهین و اسناد محکمه پسند و قابل قبول خلق ارائه دهم، مجبور به پرداخت غرامتی سنگین خواهم بود.
فکر کردم، کسی با ارسال این نامه خواسته است «سر به سر» من بگذارد. اما من با هیچ کس این جور شوخی ها نداشته ام و ندارم. اصلاٌ با کسی شوخی ندارم. به همین دلیل دوستانم مرا آدمی بی مزه و غیر قابل تحمل می دانند.
فکر کردم شاید اراذل و اوباش اطلاعات آخوندی بار دیگر صابونشان به تن من خورده است، و احتمالا قصد دارند، مرا وا دارند، وارد معرکه های بیهوده بشوم.
شاید هم مزدوران سایت های ” مشنگ زبل ” و یا ” آخوند دیده بان ” که ظاهراٌ شغل اصلی دست اندرکاران شان تولید لجن های بی خاصیت، برای مالیدن به مخالفان الیگارشی آخوندی است، چنین شوخی لوس و بی مزه یی را مرتکب شده اند.
ابتدا احضاریه را انداختم داخل سبد کاغذهای باطله و پشت میز تحریرم نشستم و مشغول نگارش داستان درازِ «انقلاب ملاخور شده»، شدم. چند سطری ننوشته بودم که یک حس مرموز در درونم زوزه کشید که «ممکن است توطئه یی در کار باشد،…» نامه را از سبد کاغذهای باطله برداشتم و آن را با دقت بیشتری خواندم.
نامه به ظاهر جدی بود. آرم دادگاه عالی انگلستان هم بالای آن درج بود. تصمیم گرفتم قضیه را با وکلیم مطرح کنم. به او تلفن زدم. منشی اش گفت که حالش خوب نیست و در خانه خوابیده است. و بعد ادامه داد که اگر مشکلی دارم می توانم، با دستیارش صحبت بکنم.
از خانم منشی تشکر کردم. میل نداشتم درباره ی نامه یی مشکوک با دستیار وکیلم که او را به درستی نمی شناختم، سخنی بگویم و در صورت عدم اصالت نامه، موجب خنده ی او بشوم.
به خانه ی وکیلم که آدم بسیار تنبلی است، تلفن زدم. با تعجب پرسید: ” چه اتفاقی افتاده است!؟ ”
گفتم:
” چیز مهمی نیست. احضاریه یی از سوی دادگاه دریافت داشته ام که مضحک به نظر می رسد. فکر می کنم کسی خواسته است، سر به سرم بگذارد. می خواستم از تو بپرسم، در این جور موارد باید چه بکنم. ”
گفت:
” نامه را فکس کن ببینم موضوع چیست؟ ”
نامه را برای وکیلم، فکس کردم.
یک لحظه از ذهنم گذشت:
نکند این دسته گل را مزدور اجاره یی به آب داده است!؟ ”
با خودم گفتم:
” اگر کار او باشد، پدرش را در می آورم. اسنادی را که از او در اختیار دارم به دادگاه ارائه می دهم و ثابت می کنم که مزدور اجاره یی است. ”
حدود نیم ساعت بعد وکیلم تلفن زد و گفت با دادگاه تماس گرفته است و نامه جعلی نیست. و من به یک شخصیت تاریخی توهین کرده ام و به اعتبار او لطمه زده ام. و ادامه داد که به دادگاه گفته است که او وکیل من است و از این پس با او در تماس باشند.
از وکیلم پرسیدم:
” ممکن است اسم شخصیت بزرگی را که از سوی من مورد افترا قرار گرفته است برایم پیدا کنی. من از کی باید معذرت بخواهم؟ ”
وکیلم گفت:
” برایشان نامه می نویسم و وقتی جوابی دریافت داشتم، با تو تماس خواهم گرفت. ”
یک هفته بعد وکیلم تلفن زد و گفت که با وکیل شاکی صحبت کرده است و قرار گذاشته است که در صورت امکان من و او به دفتر وکیل شاکی برویم و از چند و چون ماجرا آگاه بشویم.
به وکیلم گفتم:
” اگر شاکی من همان مزدور اجاره یی باشد، من، نه تنها از او معذرت نخواهم خواست، بلکه همه ی اسنادی را که در مورد او در اختیار دارم و نشان دهنده ی مزدور بودن اوست، منتشر خواهم کرد. ”
وکیلم جواب داد:
” مطمئن هستم که شاکی پرونده، شخص مورد نظر تو نیست. زیرا وکیل شاکی، از وکلای صاحب نام است، و تا یقیین نداشته باشد که اظهارات موکلش صحت دارد، وکالت پرونده را قبول نمی کند. آن ها مدعی هستند که تو به دفعات مرتکب افترا شده یی.”
حرف وکیلم، همه ی ذهن مرا مشغول کرد. از این رو مطالبی را که طی چند سال گذشته نوشته ام، تا آن جا که به یاد داشتم مرور کردم. موضوعی نیافتم که عاری از حقیقت بوده باشد. اگر الیگارشی آخوندی را جنایتکار خوانده ام، افترا محسوب نمی شود. این حکومت، در کارنامه ی سیاهش میلیون ها کشته، اعدامی، معلول و زندانی و تبعیدی ثبت است. این حکومت مسبب گسترش اعتیاد، فحشا و بی عدالتی است. ” کارتون خواب ” و ” کودکان خیابانی ” واژگان واصطلاحاتی است که این حکومت وارد فرهنگنامه های ایرانی کرده است. پس شاکی من، نمی توانست حکومت اسلامی باشد.
صبح روز بعد وکلیم تلفن زد و گفت، روز چهارشنبه، ساعت۹ صبح با شاکی، در دفتر وکیلش قرار ملاقات گذاشته است و سفارش کرد به هنگام گفتگو با شاکی و وکیل او، من سکوت کنم، و اگر حتی ادعای شاکی نادرست بود، به هیچ وجه واکنش نشان ندهم. و توصیه کرد، فقط به پرسش های احتمالی ی او، یعنی وکیل خودم جواب بدهم ولاغیر. زیرا هر سخن نسنجده یی ممکن است به زیان من تمام بشود.
تا روز چهارشنبه، پنج روز مانده بود. پنج روز سخت و پر از کابوس و اندیشه.
این نخستین بار بود که طی زندگی پر فراز و نشیبم، به دادگاه احضار شده بودم و نخستین باری بود که کسی از من به دادگاه شکایت کرده بود و غرامتی سنگین طلب می کرد.
از نگاه من پرونده عجیب بود. و شاکی عجیب تر. نه موضوع شکایت را می دانستم و نه شاکی را می شناختم. صدها حدس و گمان، اگر و مگر، اما و شاید مرا به خود مشغول کرده بود.
این چه جور شاکی یی است که حتی وکیل من، بدون این که مفاد پرونده را بداند فکر می کند حق با اوست، اما من درباره اش هیچ نمی دانم!
چاره نبود. تا چهارشنبه ساعت ۹ صبح می باید اگر و مگرها را مرور می کردم.
روز و ساعت موعود فرا رسید. به اتفاق وکیلم به دفتر وکیل شاکی رفتیم. او ما را بلافاصله پذیرفت. پیش از ما مردی بلند قد، که چهره یی عجیب و کبود داشت و لباس عربی پوشیده بود، در اتاقش روی صندلی نشسته بود. در نخستین نگاه روی شانه هایش و زیر لباسش، دو برجستگی بزرگ که به فنر شباهت داشت، جلب نظر می کرد. ظاهری نا آرام داشت. پیاپی خودش را روی صندلی جا به جا می کرد. انگاری میخ های نا مرعی به ماتحتش فرو می رفتند و آزارش می دادند. وکلیم با ایما و اشاره از من پرسید که «مرد را می شناسم؟» من مرد را در همه ی عمرم ندیده بودم. حتی در خواب. هیچ شناختی از او نداشتم. با نگاه به وکیلم فهماندم که آن مرد نمی تواند شاکی واقعی من باشد. وکیلم شانه هاش را بالا انداخت. وکیل شاکی بعد از تعارفات معمول پرسید:
” آیا چایی و یا قهوه می خورید؟ ”
وکیلم و من، پاسخ منفی دادیم. و او بی مقدمه خطاب به وکیل من گفت:
” موکل شما با نگارش مطالب و ادعاها و دروغ های وحشتناک موجبات ناراحتی و اندوه و خشم موکل مرا فراهم آورده است. ”
و به مرد نا آرامی که روی صندلی نشسته بود اشاره کرد.
من توصیه های وکیلم را فراموش کردم و ناگهان منفجر شدم:
” آقا چه می گویید!؟ من در همه ی عمرم این آقا را ندیده ام. ”
وکیل شاکی با خونسردی گفت:
” پس چرا او را مورد توهین قرار داده اید؟! ”
وکیلم بازوی مرا فشرد و به آرامی گفت:
” هنوز موضوع شکایت از طرف آقای وکیل شاکی مطرح نشده است. و تو فقط گوش کن. زیرا مخاطب وکیل شاکی من هستم. ”
از وکیلم معذرت خواستم. من باید سکومت می کردم. قرارم، با او همین بود. وکیلم هم از وکیل شاکی معذرت خواست و به او گفت:
” لطفا ادامه بدهید. ”
وکیل شاکی خطاب به وکیل من گفت:
“از روزی که موکل من مطالب کذب موکل شما را خوانده است، دچار افسردگی و لرزش اندام شده است. ما مایل هستیم موضوع در خارج از دادگاه حل شود. شما می دانید که من وکالت کسانی را قبول می کنم که مطمئن باشم حقوقشان تضییع شده است و مورد ظلم یا تهمت قرار گرفته اند…”
به شدت خشمگین شدم. روی کاغذی برای وکیلم نوشتم:
” از این آقای وکیل بپرس، کدام مطلب؟ کدام افترا!؟ من نه موضوع شکایت را می دانم و نه شاکی را می شناسم. ”
وکیلم با نگاه معنی داری به من فهماند که ساکت باشم.
وکیل شاکی ادامه داد:
” به همین دلیل تا کنون در هیچ دادگاهی بازنده نشده‌ام. و همه ی قضات این موضوع را می دانند. و مطبوعات بارها و بارها، در این مورد مطالبی نوشته اند. ”
وکیلم حرف او را تصدیق کرد. اما نپرسید که موضوع شکایت چیست و یا آقای شاکی کی هست. وکیل شاکی ادامه داد:
” تقاضای ما از موکل شما این است که او در چند سایت اینترنتی، و چند نشریه، رسما از موکل من، معذرت بخواهد و تعهد بدهد که از این پس هرگز مرتکب چنین خطاهایی نشود. یا حداقل موکل مرا مورد افترا و توهین قرار ندهد. ”
خیلی آهسته و در گوشی به وکیلم گفتم:
” شاید این ها مرا با شخص دیگری اشتباه گرفته اند؟! ”
وکیل شاکی صدای مرا شنید و با صدای بلند گفت:
” خیر! اشتباه نکرده ایم. من همانقدر که از موکلم دفاع می کنم، به همان اندازه هم سعی دارم حقوق طرف مقابل را مد نظر قرار بدهم. خیر ما شما را با شخص دیگری اشتباه نگرفته ایم. ”
وکیل من دوباره از او معذرت خواست. وکیل شاکی ادامه داد:
” شما می توانید در باره ی این موضوع فکر کنید و یا با حقوقدانان با تجربه در باره ی آن مشورت کنید، و طی دو هفته مرا از تصمیمتان مطلع کنید. ”
عصبانی شدم و با صدای بلند گفتم:
” کدام موضوع!؟ کدام مطلب!؟ اصلا این آقای شاکی با آن شانه های ورقلمبیده اش که مرتب در حال تکان تکان خوردن است، کی هست!؟ از چی شکایت کرده است!؟ ”
وکیل شاکی گفت:
” بله. حق با شماست. به منظور جلوگیری از تضییع وقت، ما متنی را که شما باید از طریق چند سایت اینترنتی و چند روزنامه منتشر بکنید، و فکر می کنم متن منصفانه یی هست، آماده کرده ایم. این متن را برای وکیلتان ایمیل می کنیم. همه چیز در آن قید شده است. هیچ مورد ابهامی در آن وجود ندارد.”
و بعد از جایش بلند شد. وکیل من هم از روی صندلی اش برخاست. من هم به ناچار برخاستم. ولی شاکی برنخاست. دو وکیل به هم دست دادند و وکیل من گفت که منتظر ایمیل او می ماند. من دستم را به سوی مرد عرب دراز کردم که با او دست بدهم. اما او دستش را دراز نکرد و رویش را برگرداند.
از دفتر وکیل شاکی که بیرون آمدیم به وکیلم گفتم:
” حد اقل اسم اون مرد عرب را می پرسیدی. ”
گفت:
” وقتی وکیلش متن نامه اش را فرستاد، می فهمیم اسمش چیه؟ ”
گفتم:
” مرد حسابی! حالا من باید با اگر و مگر وقتم را پر کنم، ولی…”
وکیلم گفت بهتر است صبور باشم. و خدا حافظی کرد.
من به خانه ام رفتم. اوایل شب یک ایمیل دریافت داشتم از وکیلم و نوشته بود به ضمیمه توجه کن و فردا ساعت ۹ در دفتر من باش تا در باره اش با هم صحبت کنیم و تصمیم بگیریم. ضمیمه را باز کردم. مشتمل بر نامه ی وکیل شاکی بود و متن معذرت خواهی من از موکلش. عنوان پوزش نامه چنین بود: ” ” ئمعذرت خواهی رسمی از وارث محترم جناب آقای ضحاک مار دوش. ”
ناگهان و بی اراده فریاد زدم:
” چی!؟ معذرت خواهی رسمی از وارث ضحاک ماردوش!!؟؟ من غلط می کنم زیر چنین “غلط کردم نامه یی” را امضاء کنم. معذرت خواهی از ضحاک عرب!؟ مردی که هر روز دو جوان ایرانی را قربانی می کرد که مغزشان را بدهد به مارهای کوفتی روی شانه هاش!؟ این غیر ممکن است. اگر چنین متنی را منتشر بکنم و بر آن صحه بگذارم، جواب میلیون ها کاوه ی میهنم را چی بدهم!؟ وارث ضحاک و وکیلش غلط می کنند که چنین درخواستی از من داشته باشند!؟ ”
فوری به خانه ی وکیلم تلفن زدم. گوشی را برداشت و مودبانه گفت:
” شب بخیر. جفری صحبت می کن. ”
فریاد زدم، نه جیغ کشدم:
” این ایمیل چیه تو برای من فرستادی!؟ تو می دانی که ضحاک کی بوده!؟ می دانی چند هزار جوان ایرانی رو کشته و مغزشون را داده به اون مارهای کوفتی روی دوشش!؟ تو می خواهی من زیر چنین نامه یی را امضا بکنم و لعنت میلیون ها نو کاوه ی میهنم را برای خودم ذخیره کنم. من حاضرم با ارّه ی چوب بری، سرم رو از تنم جدا بکنند، ولی ممکن نیست زیر چنین پوزش نامه یی را امضاء کنم. همین امشب هم، نامه یی برای وکیلش می نویسم و زندگی خونین ضحاک را برایش بازگو می کنم. ”
وکیلم مثل همیشه باخونسردی گفت:
” در این صورت باید به دادگاه بروی…”
نگذاشتم حرفش را تمام کند و با صدایی بلندتر گفتم:
” البته که به دادگاه می روم. ولی پیش از آن زندگی نامه ی ننگین بزرگ ترین جنایتکار تاریخ را منتشر می کنم تا همه ی اهل عالم، جنایات او را بدانند.”
وکیلم باز هم با خونسردی گفت:
” میل خودت. اما در مورد این پرونده من حاضر نیستم وکیل تو باشم. چون تو این دادگاه را می بازی. ”
گفتم:
” اگر تو را به درستی نمی شناختم، با خودم فکر می کردم احتمالاً تو از شاکی من، رشوه گرفته یی!؟ تو اگر ضحاک را می شناختی نمی گفتی دادگاه را می بازم. ”
جواب داد:
«مشکل تو این هست که بی دلیل جیغ می زنی.»
جیغ زدم:
«بی دلیل!؟ برو کمی تاریخ بخوان تا بدانی که ضحاک عرب، چه جنایاتی مرتکب شده است!؟»
گفت:
«تو تمام نامه ی وکیل شاکی و متنی را که آن ها انتظار دارند، منتشر بکنی خوانده یی؟»
گفتم:
«یک ضرب المثل فارسی می گوید، مشت نمونه ی خروار است. همان عنوان پوزش نامه به اندازه ی کافی وحشتناک هست. معذرت خواهی از وارث ضحاک عرب!؟ مسخره است! آن مرد وقیح چه گونه به خودش اجازه داده که از من بخواهد زیر چنین تحقیرنامه یی را امضا بکنم!؟»
گفت:
«همه ی نامه را بخوان، بعد با هم صحبت می کنیم…»
گفتم:
” چند لحظه صبر کنم. متن را بلند می خوانم تا تو هم آن را بشنوی. من مطمئن هستم که تو یا ضحاک را نمی شناسی و یا مرعوب نام و پیشنه ی وکیل او شده یی! ”
گفت:
” من آن نامه را به دقت خوانده ام. ولی باز هم گوش می کنم. بخوان. ”
و من خواندم:
” من از روی سهو و نا آگاهی، از حقایق تاریخی تا کنون چند بار…”
خواندن نامه را متوقف کردم و با صدایی بلندتر به وکیلم و گفتم:
” این دارد مزخرف می گوید. من تاریخ میهنم را بسیار خوب می دانم. دوستان و دشمنان میهن من همواره ضحاک را سمبل جنایت خوانده اند. تو یک نوشته، درباره ی ضحاک به من نشان بده که از او، به عنوان جنایتکار یاد نشده باشد!؟ در بسیاری از فرهنگ نامه ها، حکومت های انسان ستیز را ضحاک کیش خوانده اند.”
وکیلم با خونسردی گفت:
” باز هم که جوش آوردی!؟ نامه را تا آخر بخوان. بعد درباره اش حرف می زنیم. ”
نامه را ادامه دادم:
“… ضحاک را با خمینی مقایسه کرده ام. درست است ضحاک بنا به روایت های تاریخی هر روز، دو جوان را به قتل می رسانده، تا از مغز آنان خوراک برای مارهای دوشش تهیه کند، ولی عنوان جنایتکار در مورد او صدق نمی کند. قتل های انجام شده وسیله ی ایادی ضحاک مصداق جنایت نیست. اگر بر دوش های ضحاک، ماری وجود نداشت، شاید آن قتل ها هم انجام نمی شد. به دیگر کلام، ایادی ضحاک، جوانان را به خاطر بر قراری حکومتی خون آشام، نکشته اند. ضحاک تشنه ی خون نبود. مسبب قتل جوانان ایرانی مارها بودند، و نه جناب ضحاک. ولی خمینی خونخوار بود. ریختن خون جوانان به او آرامش می داد. اگر مارهای دوش ضحاک، روزانه تنها دو قربانی طلب می کردند، خمینی و الیگارشی آخوندی، در کارنامه ی سیاهشان؛ میلیون ها کشته، آواره، کارتون خواب، تن فروش، کودک خیابانی، معتاد و… و… ثبت است…”
دنباله ی نامه را نخواندم. از خودم و از وکیلم خجالت کشیدم. انگار یک حوض پر از آب یخ روی سرم خالی کردند. مقایسه ی من نادرست بود. قتل عام های الیگارشی آخوندی کجا و روزی دو جوان مقتول کجا!؟ به وکیلم، با لحنی پوزش خواهانه گفتم:
” معذرت می خواهم، حق با وارث ضحاک است. نامه را منتشر می کنم. اما باید به آن چند مورد را اضافه کنم که در این نامه نیامده است. از جمله قتل عام های سال های ۶۲ و ۶۷ ، قتل های زنجیره یی، سنگسار، قصاص، نسل کشی اقلیت های مذهبی و قومی، نابودی سرمایه های ملی و همه ی جلوه ها و بازمانده های فرهنگی و تاریخی. که پاسارگاد نمونه یی از آن هاست- و همچنین نمی توانم ننویسم که بخشی از مردم، حتی مجاز نیستند مردگانشان را دفن کنند. ”
وکیلم گفت:
” پس من با وکیل وارث ضحاک تماس می گیرم و به او اطلاع می دهم که پوزش نامه را امضاء و منتشر می کنی؟ ”
” بله. حق با آن هاست. پوزش نامه را در سطح وسیع، منتشر خواهم کرد.”
و به مکالمه ی تلفنی ام پایان دادم.
—————————————-

اگرپرنده ها بمیرنـد؟!…

علی اصغر راشدان - دی ۱۳۸۹

این اتوبوس لکنته م تابه مقصدبرسه دقمرگ می شیم . ..
نکنه بلائی سرقناری ها وبلدرچینا اومده باشه ! اگـه پرنده ها بمیرند دیوونه می شم …
دست رود لم نگذار. رو زخمم نمک نپاش . آدمیزاد کوه را ازپا درمیاره . نگاه کن! واسه ی اونا آورده بودم. بالا و پائین زده م . عرق ریخته م و پوست واستخوون شده م . حالا باید عزت و احترام و زندگی آرومی  داشته باشم .
پنجاه- شصت سال آزگارزمین وزمون را زیرپا گذاشته م . باز جای شکرش باقیـه که زمینگیرنشده م . گفتم جوونند، من که اززندگیم خیری ندیده م، بگذار با دل  خوش شروع کنند.

ازکوره دهات با پای برهنه راه افتادم. شاگرد بنائی وعملگی کردم. هزارجور توسری  خوردم  تا دست مو به دهنم رسوندم. ..ازهمون اولش دیوونه بود. شکا کیت توخونش بود. توبگو، کجای رنگ ورخ من به تریاکیا می خوره؟ جرات نداشتم پا ازخونه  بیرون بگذارم. المشنگه راه  می انداخت. اون مرتیکه ی خل گولم زد. همکار اداریم بود. می گفتن خله، اما توهرجیبش هزارتا حقه داشت. سیگاری حرفه ای بود، اما خریدن سیگار روسه طلاقه کرده بود.سیگار شو با هزارجور خوش رقصی، ازجیب اطرافیاش  بیرون می کشید.
به دست همین اعجوبه ی خل تواین چاه لعن ونفرین افتادم. به خود که اومدم، به دست شش خواهر زن از گرگ  بدترم سپرده شده بودم.  لقمه ی دهنم نبود. پراز استخوون  بود و گلوگیرم  شد.  تو دریای ابتذال کله پام کرد. حلقه ی بردگی روکه بـه گردنم انداخت، پا که بیرون می گذاشتم، هوارمی کشید که :

– رفتی پیش اون زنت؟ زن می گیری؟ تو زیر زمین فلانکسه، مچ تومی گیرم ودمار از روزگارت  درمیارم!…

روز دوم اون زنم تویه محله ی دیگه بود.بار سوم توفلان شهرستون بود.سال هاست که داره مچ مومی گیره.هرروزم مرضش بیشتراوج می گیره.ازبیرون که می اومدم، باهزار شیوه وکلک لختم می کرد و تنمو وارسی می کرد. قصه ها می بافت که توچنته هیچ عطاری پیدا نمی شه. همسایه ها ازنعره هام به ستوه اومده بودند. جوردیگه ای نگام می کردند. دیوونه م که می کرد، خودشو به موش مردگی می زد. مظلوم بازی درمی آورد. تموم عمرنقش بازی کرده. بچه ها رو همدست خودش کرده.  همچین که پستون تودهنشون گذاشت،  مسموم شون کرد:

-پدرجنایتکارتون زن گرفته.  حق ماها رو  دود می کنه. لایق زن وبچه نیست. گدا زاده  و دهاتیه !….

هر جورحرکت  و امید واری  رو ازم گرفته بود. دست و دلم  به کارن می رفت. می گفتم :

– _ واسه کی؟ کدوم شون قدرمی شناسند؟

انگارخیلی گفتم، نه؟  کسی که دور- اطرافم نباشه، با خودم  گپ میزنم. اگه حرف نزنم، دیوونه می شم. توشهرستون مشغول بودم. این  نقلارو  ازمجلس ور داشتم. پسره تلفن زد که بیا وعروستو ببین. مادره باز برنامـه چیده بود .بارها زخم شوخورده م و با خودم گفته م که پشت سرمونگا نمی کنم. دلم می سوزه ، دست خودم که نیست. اولاکه می رفتم،دنبالم راه می افتاد.دست دخترکوچیکه رومی گرفت ومیارودتواداره.دختره دورو ورم می پلکیدو روزانوم می نشست.دختره رو حلقه ی زنجیرم می کردوبه ساز خودش به رقصم درمیاورد. یه مرتبه جوری دیوونه م کردکه قیداداره وزندگی رو زدم . رفتم محضروکالت دادم.خونه وحق طلاقو به خودش واگذاشتم ورفتم ینگه دنیا.پادوئی وظرفشوئی وروزنامه فروشی کردم.توپمپ بنـزین کارکردم.شیشه وزمین بچه وپیروپاتال شستم.توممکلت واداره ی خودم عزت واحترامی داشتم.اولاازشهرمی زدم بیرون ومی رفتم کناردریاوبه حال واوضاع قاراش میش خودم می گریستم.کم کم قلق شونوبه دست میاوردم.سوراخ –سمبه هارویادمی گرفتم وزبون شونومی فهمیدم،که بازاین اجل معلق پیدا ش شد.دست بچه هاروگرفت واومدوپیدام کرد. باخودم گفتم :

-زندگی توینگه دنیاعوضش می کنه .

اما این لاکردار می خواست  اونارم  همرنگ خودش  کنه! می خواست افکار پوک شو توکله ی اونام فروکنه! اینا غیرازتخم وترکه ی خودشون، با هیچ احدالناسی جوش نمی خورند. بازهمون آش وهمون کاسه :

– حق ازخونه بیرون رفتن نداری. واسه چی فلان دخترسلامت کرد؟ کی گفت  بری  خونه ی اون دوستت که دوست دخترداره !

بابا به کی باید بگم، آدم تو قیدو بند که باشه، نتونه چارتا خیابون ازخونه ش فاصله بگیره، نتونه با چارتا اهل دل چارکلوم گپ بزنه، هرجا که باشه، زندانیه! باز یکریز توسرم می کو بید که :

– این جانشین. ازاون جا بلند شو.سرتواین جوربگیر.بافلانی حق نشست وبرخاست وبگو- مگو نداری! اگه یک کلمه ازاهل خونه آفتابی کنی، پشم وپیلتو باد میدم! خواب وخوراک  و ریدنت باید این جوری باشه !…

اگه قرارباشه توهمه حال وهمه جا، سایه اش بختکت باشه، زندون آسایگاست.باباسنم ازتوبیشتره، دراومدم بیشتره،سفیه وصغیروابله نیستم،مالک خونه م که هستم،کی گفته توآقابالاسرم باشی؟هرروز حلقه ی طنابتودورگلوم تنگ تر کنی؟ زندون شاخ که نداره،فقط طول زنجیرش کمی کوتاه تره !…باجیب خالی برگشتم. مسافراازگوشه وکنارنگام می کنند. ..کلاف حرف ازذهنم درمیره.ازبس حرف توکله م تلنبارشده.کم حرفی نیست،هرازگاهی زندگی وهستیم رو ول می کنم وسربه وادی دربه دری می گذارم.توخونه ی مردم ول می شم.حق دارندروزدوم گوشه وکنایه بارم کنندوجلوم توسربچه هاشون بزنند.چی گلی سرفامیل زده م.سرسفره شون که می شینم ولقمه که تودهنم می گذارم، انگارجگرخودمومی جوم.بیشترشون به نون شب شون محتاجند.گشنگی توچشم بچه هاشون موج میزنه.دست موازدنیاومافیهابریدکه ششدونگ تومشتش باشم.غلام حلقه بگوش بی مزدومواجبش باشم.تموم دوست وفامیل روازاطرافم تاروند.هرکدوم روجوری بده کرد:

– فلانی بی سواده.اون یکی بیینش شلغمیه.النگوهای فلانکس شکل نعله.اون یکی بدزبونه وقلنبه گوست.ازنگاه این یکی غرض ومرض می باره.توله های فلانکس زندگی موبه گندکشیده ن …فامیلی که سال هاست درخونه م رونزده،چی آشنائی بامن داره؟ هرچی خوبی، فهم وهنروجمال وکماله توخونواده ی سرکارعلیه خلاصه شده. توبگو،کجای من پیرمرد،بایه خرمن موی سفید،مسخره کردنیه؟عزمموجزم کرده بودم که این دندون گندیده روبکنم وبندازمش دور. برادرزاده م توشهرستون کارگاه تولید ی داره.مامورحضوروغیاب کارگراشم،ازمهموناشم پذیرائی می کنم.تومجلس عروسی دعوتم کردکه جلوصغیروکبیردلقکم کنه.زن وبچه ت،که یه عمرباخون دل بزرگ شون کردی،دستت بندازند؟ ازخارج که برگشتم،دستم ازدنیاومافیهاکوتاه بود، دوباره از صفرشروع کردم.توهمین شهری که بااتوبوس لکنته به طرفش می ریم،دکون وسرمایه دست وپاکردم.عزت واحترامی کسب کردم.خواهرهاوایل وطایفه ش چپ وراست وسوسه ش کردندوبراش پیغوم – پسغوم فرستادندکه :

-خاک توسر،مثل ماباش.شوهراگه شلوارش دوتاشه،زیرسرش بلندمیشه.بزن توسرش.خرخره شوتوپنجه داشته باش!..

هرحرکت وخنده واخم وتخمش یه نقشه بود.بایدخاکسترنشین می شدم.تومجالس ومهمونی هااونامتکلم وحده بودند.دورهم جمع که می شدند،غرشمال بارمی انداخت.چونه هاوزبونامی شدمسلسل.توحرف هم می پریدند. به دیگرون مهلت لب وازکردن نمی دادند.حرفاچی بود؟

– بابام انگشت پاشوتوسوراخ زنبورکرد.داداشم بچه که بود،رنگ شاشش زردبود. خال گوشتی کنارچونه ی فلان خواهراگه کنارلبش بود، معرکه می شد.فلان بنگاه چی – که الان همه کاره شده – سینه چاکم بود. اگه روی خوش نشون داده بودم،الان پاترل ونوکروراننده داشتم. صاحب چندتابرج بودم.بااین پاپتی بی عرضه پاک حروم شدم.سینه ریزولباس فلانی لنگه نداره.فلانکس دوتادختراشوشکل عنترای کاباره می کنه وبه نمایش می گذاره ….

تموم حرف وحدیثاتعریف ازطایفه بودوتحقیرغریبه ها. مام – که البته غریبه هابودیم – بز اخفش می شدیم و یک کریز کله تکون می دادیم.باهزار بامبول منوکشیدبه مرکز. تومحله ی خوبی سوپرکوچیکی راه انداختم.کارم می گرفت.پسره قدعلم می کرد.گفتم:

– _ بزرگ شده وکمک حالم میشه وزیردست وبالمومی گیره.غافل ازاین که تازه اول عشقه. یه روز رپ می شد. یه روز اسکین هد وچارروزبعدسرسپرده ی برسلی .هرماه یک راه ومسلک! درس وکتاب ومطالعه حماقت شد:

-سیگاروکوپن فروش چندبرابرلیسانس درمیاره.توکه کله توتوکتاب پوک کردی،چی گلی توسرمازدی ؟

گیرم درست می گفت،خرج اون همه قرطی بازی روچی جوری جورمی کردم؟ ماهی چندین هزارتومن بدی وجفتک اندازی کنی؟ چپ وراست مشت ولگدتوگرده وکله ت بکوبن؟ قیدکتاب که زده شه،میشی شعبون بی مـخ!هرروز به رنگی دراومدن خرج داشت.سرمایه کونه کرد.عقلم به جائی نمی رسید. جنس وپول هرروز تحلیل می رفت.مردم رازیرنظرگرفتم. مشتری هاروپائیدم.حسابارو وارسی کردم.توخریدوفروش دقیق شدم.موش ازداخل ریشه مومی جوید. زنیکه باپسره دست به یکی کرده بودودورازچشم مــن دخل دخلومیاورد.به خودم که اومدم،فقط قرضای سرسام آورتوبساطم مونده بود.سرمایه روخرج هوسای بچه هاش کرده بودوهمین خونه ی فعلی شوخریده بود. بازم من موندم ویه دنیازمینگیری.مسخره م می کردوقهقهه می زد:

-بی عرضه گیت خاکسترنشینت کرد. بازم بادتوغبغبت بندازوالدرم – بلدرم کن!خوب ذلیل شدی !

بچه هاچشم غره می رفتندوشاخ وشونه می کشیدند.آدم درخونه شده بودم. باحقه بازی پسروعروس موپشت تلفن فرستاد.پسره رو،بعدازاون همه ناخلفی،واداشت که التما س کنـــه.عروس موواداربه عشوه گری کرد، تاباز به خونه بکشوندم وسرکیسه وسکه ی یه پولم کنه. باباتوکه آخـرعمری خاکسترنشینم کردی،پادو وریزه خوارمردمم کردی، دست ازسرکچلم وردار لامروت دیگه!بــه هفت جدم فحش دادم که توصورت این سیارو نگانکنم.ازبچه هاسوء استفاده می کنه وبرمی گردوندم وجیبم روخالی می کنه،بعدشم بازهمون دیوونه ی گدازاده ی دهاتی میشم. می خواددقمرگم کنه،والسلام !بــه کمترازاینم رضایت نمیده.برام ازروز روشن تره …

برادرزاده م دستموگرفت.برام یه تکه زمین ویه ماده گاوخرید.بازمشغول شدم .آخرعمری سرم گرم شد.سرپیری رفتم سراغ بیل وکلنگ وزمین وماده گاو.یه لقمه نون درمیاوردم.دو- سه ساله کمی سروسامون گرفتم.تاکمرراست کردم،انگاربوکشید. باز باهزاز ترفند،بچه هاروفرستادسراغم که :

– ماهی یکی – دوباربیاپیش ما، یکی – دوشب بمون وبرگرد.

بازمن پخمه گول خوردم.پیش خودم گفتم :

-چی عیبی داره؟ماهی یکی – دومرتبه میرم.می خوابم،پول وپله ای میدم وبرمی گردم.لااقل ازتنهائــی درمیام.شایدسرپیری سرعقل اومده باشه. واسه ی آدمیزادلازمه.خیلی به خودت فشارکه بیاری،به کله ت میزنه.هرازگاهی میومدم وبرمی گشتم.چارصباحی بدک نبود.خوب که لـختم کرد، بازبده شدم. ماده گاو وگوساله وزمین ریشه ش زده شد.سررشته ی زندگی رو ازدست دادم واعصابم قاطی کرد.بازرفتم سراغ برادرزادهه.بردتوکارگاه تولید یش ویه اطاقک،بااثاثیه ی مختصری بهم داد. چای وغذای مهموناشوآماده می کنم.یه جفت قناری ویه جفت بلدرچین دارم.سرم گرم شونه. به برادرزاده م گفته م هوای پرنده هاروداشته باشه.سری به پرنده واین جورچیزانداره.همه ش تونخ پول درآوردنه.خداکنه بلائی سرشون نیومده باشه.تنهائی دیوونه م میکنه.فکروخیال کله مومی ترکونه.گاهی باخودم حرف میزنم …

تورو به گلوی بریده ی علی اصغر،من فرتوت اذیت کردن دارم؟ مثل خرتوگل مونده شده م.تو مجلس یـه زن لوندوسرخاب – سفیداب مالیده روبه جون من پیرمردانداخت.من بایه زن جوون لوندبرقصم؟که صغیروکبیربه ریش سفیدم بخنده؟ رفتم پهلوش وگفتم :

-توبامن کینه ی شتری داری،به خاطراحترام به مجلس ت، بلندشوچنددوربامن برقص!

به من خندیدومسخره م کرد.ابروکج کردوپشت شو به من کردوجووناروبه خنده واداشت.مرگ یه بـاروشیون یه بار.گریبون شوگرفتم،بلند ش کردم ویه کشیده خوابوندم بیخ گوشش.نوش جونش! مجلـس به هم ریخت.فک وفامیلاش دوره م کردند.پسره ی ناخلف طرف اوناروگرفت .پارچ بلوری رواز رومیزورداشتم ونعره کشیدم :

– – هرکی جلوبیاد، خونش گردن خودشه !

دیگه نفهمیدم چی گفتم وچی پیش اومد.بیرون زدم.دوره ی آخرالزمونه! شب روتومسافرخونه خوابیدم وصبح راه افتادم.این دسته اسکناس رومی خواستم به عروسم بدم.پول بچه دردم می خوره ؟ مگه من چقدرشیکم دارم؟ چی می پوشم ؟ اگه پرنده هابمیرند؟! تنهائی وفکروخیال دیوونه م می کنه !!!!……

یک مکالمه کوتاه

عباس صحرائی - دی ۱۳۸۹

“…حاج آقا موسوى باباى ما است آقا ….پارسال بابا مون شد، خیلى بد اخلاقه آقا… نمى تونیم بیاریمش اینجا…جرات نداریم بهش بگیم بیا مدرسه آقا معلم کارتون داره.
معلم بچه ها را که یک صدا فریاد زدند:
” آقا! باباى راستکیش مرده …”
ساکت کرد، و به یکى ازآنها ، که در همهمه ى بچه ها گفته بود:
“….باباش نمرده ، کشته شده …”
اشاره کرد:
” چى گفتى ؟ ”
“….هیچى آقا…. باباش آرتشى بود، یه روز خودش گفت که باباش کشته شده …. توجنگ ….همون وقت ها که موشک مى آمد….”
یکى دیگر از بچه ها …
” آقا! ما، باباشو دیده بودیم، همسایه مون بود…با جیپ مى آمد و مى رفت …راننده داشت …”
معلم مجددا کلاس را ساکت کرد و از ” ایرج ” خواست که زنگ تفریح برود دفتر.
” بیا دفتر، باهات حرف بزنم. ”
” آقا اجازه بدین مادرمون را بیاریم …اگه این دفعه را ببخشین، قول میدیم خوب بشیم …هرچه بگین انجام میدیم …”
” اگه قول بدهىکه دیرنیائى مدرسه، وهمه تکالیفت را به خوبى انجام بدهى، لازم نیست مادرت را هم بیاورى، اما زنگ تفریح بیا دفتر، نترس کاریت ندارم ”
“…اونا طاغوتى بودن، آقا! ”
معلم خودش را با پاک کردن تخته سیاه که چیزى رویش نوشته نشده بود مشغول کرد، و پشت به کلاس گوش خواباند ….
“…حاج آقا موسوى، از باباش گنده تره …”
“…اونم با جیپ میاد و میره . ”
” …شایدم جیپ خودشونه که حالا حاج آقا سوارش میشه …”
” باباش تو جنگ کشته نشده …”
معلم، ناگهان سرش را چرخاند و گفت :
” کى بود ؟ ”
چهار، پنج نفر، اسم چهار، پنج نفر را گفتند، ولى ایرج، با فریاد گفت :
” آقا! جعفر بود….اما، آقا ما بابامون زنده نیست …”
معلم، کلاس را که پرازهمهمه بود ساکت کرد و دستور داد :
” هیچکس حق ندارد، بى اجازه حرف بزند. ”
“…اجازه آقا!؟ ”
و قبل از اجازه ، ادامه داد:
“…ماهم بابامون تو جنگ شهید شده ….ترکش خورد…”
” گفتم هیچکس حق ندارد حرف بزند…”
“…آقا! دروغ میگه، باباش ترکش نخورده، موجى شده، مادرمون میگه:
” خیلى وقت پیش، باباى حسین که موجى شده بود، گذاشت و رفت. دیگه هم برنگشت …”
“… مادرش به همه میگه شهید شده، مى خواد از مسجد یخچال بگیره ”
معلم که نمى خواست بحث ادامه پیدا کند، ناچار دو نفر را از کلاس بیرون کرد تا بقیه ساکت شوند ودستورداد:
” دیکته بنویسید! ”
” آقا اجازه؟ ”
” نه، اجازه نیست، گفتم قلم و کاغذ حاضر کنید.”
“…آقا! صیغه یعنى چى؟ ”
” خفه شو! ”
“…خودش میگه، مادرمون هم میگه …”
معلم که کنجکاوى جانش را میجوید، با اخم پرسید:
” مادرتون چه میگه؟ ”
“آقا، میگه مادر ایرج صیغه حاج آقا شده …”
و درهمهمه سنگین کلاس، با صدائى که واضح نبود، ادامه داد:
“…مادرمون میگه:
” مجبور شده، یعنى حاج آقا مجبورش کرده…”
معلم که از ساکت کردن بچه ها عاجز شده بود، نگاهى به ساعتش انداخت ، هنوز نیم ساعت مانده بود. معلم فهمیده بود که بچه ها تمامى جیک و پوک زندگى ایرج را میدانند، و متوجه شده بود که ادامه این وضع، او را آزرده خواهد کرد…چند قدم به طرف بچه ها بر داشت و این بار همه وجودش را در نهیب گذاشت:
” خفه شید! ”
کلاس یکباره نشست کرد، و همه آرام شدند…
.ایرج داشت گریه میکرد.

طبقه‌ همکف

چلچراغ - دی ۱۳۸۹

چلچراغ بخاطر این طنز توقیف شد

من تنها آسانسورچی دنیا هستم که قصه‌ی بالا و پایین‌رفتن‌هام رو براتون تعریف می‌کنم

در باز شد و یک خانم برازنده‌ای وارد آسانسور شد.
گفت:
«من ایرانم»
گفتم:
«ماشالله… ماشالله… چشمم کف پات. چه خانوم. چه برازنده. با این که سرت شبیه گربه‌س، ولی چشم‌هات چه سگی داره.»
گفت:
«ای آقا. جوونی‌هام رو ندیده بودی. یه بر و رویی داشتم بیا و ببین. از خاور و باختر میومدن تماشام… اصلا یه وضعی بود… یه شالی داشتم ابریشم، از این سر تا اون سر.»
گفتم:
«همین جاده ابریشم؟»
گفت:
«آره. این شال من بود. بعدا باد بردش. بعدش این تیمور گور به گوری اومد با اسب روش تاخت و از بین بردش…»
گفتم:
«یعنی شالت رو برد؟ یعنی کشف حجاب کردی اون موقع؟»
گفت:
«اون که بعدا بود. من می‌خواستم روم رو بپوشونم، منتها یه شاهی از فرنگ برگشته بود، هوایی شده بود، می‌گفت کسی خودش رو نپوشونه. به زور می‌خواست من سرلختی شم.»
گفتم:
«آخی.»
گفت:
«ولی بعد […] گفتند ما […] باید […].»
گفتم:
«آخی. چقدر بالا پایین شدی.»
گفت:
«آره.»
طبقه پانزدهم
گفتم:
«راستی حرف بالا و پایینت شد. الان اوضاع بالات چطوره؟ خزر مزرت خوبه؟»
گفت:
«ای آقا… دست روی دلم نذار. مینیاتور دیدی؟»
گفتم:
«آره.»
گفت:
«دیدی این دخترهای برازنده، یه کوزه لعابی روی سرشون نگه می‌دارن؟»
گفتم:
«آره.»
گفت:
” من هم جوونی‌هام این‌طوری بودم. یه کوزه روی سرم بود این هوا. هر کی اومد زد و با سنگ شکستش و یه تیکه‌ش رو برد. خدا بگم این روس‌ها رو چی‌کارشون نکنه، هی میان الکی وعده و وعید می‌دند و یه دستی به سر و گوش آدم می‌کشند و هر دفعه یه تیکه وجود آدم رو آب می‌کنند… ووووی… همین الان هم مور مورم شد، فکر کنم دوباره یه قرارداد دیگه امضا کردند!»
گفتم:
«آره فکر کنم. توی این آخری سهم ما از خزر شد هفت، هشت درصد.»
گفت:
«هفت، هشت درصد یعنی چقدر؟»
گفتم:
«یعنی قد یه پیاله آب.»
گفت:
«آخی. یعنی همه‌ش همین؟»
گفتم:
«من آخرین سفر استانی که رفتم شمال، فقط دیدم این‌قدری واسه‌م مونده که بشه پاچه‌ها رو زد بالا و رفت توی آب.»
گفت:
«جدی می‌گی؟»
گفت:
” یکی از بچه‌ها همین‌طوری رفت جلو. زانوهاش رفت زیر آب. بعد تا کمر رفت زیر آب. همین که آب رسید به نافش، یکی از ناوهای روسیه اومد و گفت:
«ایست! شما وارد حریم آب‌های ما شدید!»
“به جون ایران خانوم، این قدر خجالت کشیدم…»
گفت:
«یعنی فقط تا نافش؟»
گفتم:
«تازه اون ناو روسیه به این رفیق‌مون که آب تا نافش بود، گفت یه وجب هم بالاتر از مرز آبی اومدید. باید یه وجب برید پایین‌تر.»
طبقه سی‌ام
حرف‌هامون گل انداخته بود با ایران خانوم.
پرسیدم:
« راستی قضیه چی‌یه؟ چند وقت پیش […] یه آقایی گفت ایران، ایرانی نیست.»
گفت:
«جدی؟ شاید شوخی کرده.»
گفت:
“نه بابا. اون یارو گفت ایران هیچی‌ش نمونده. یعنی هیچ هنر و فرهنگ و تمدنی از ایران نمونده. هر چی مونده همه‌ش از اون‌ها مونده… […] …»
ایران خانوم چشم‌هاش از تعجب گرد شده بود.
گفت:
«خب از اون‌ها چی مونده یعنی؟»
گفتم:
«راستش ما که تنها هنری که از اون‌ها دیدیم همه‌ش نانسی عجرم بوده!»

ایران خانوم همچین ناز شروع کردن به لبخند زدن. بعد گفت:
«آخی… آخی… چقدر خندوندی من رو.
اسم این آقاهه چی بود که این حرف‌ها رو زده؟»
گفتم:
«اسمش رو نبر! اسمش رو نبر! اصلا اون رو ول کن بذار یه جوک دیگه بگم بخندیم. یه آقاهه چند وقت پیش…»
گفت:
«اسم این یکی رو می‌تونی بگی؟»
گفتم:
” نه! چی کار به اسمش داری؟ خلاصه یه آقاهه چند وقت پیش یه آقاهه برای تو بزرگداشت
گرفت، بعد یه سرباز هخامنشی آورد، منتها سر سرباز هخامنشی یه کلاه نمدی گذاشت، اون هم چه نمدی…»
گفت:
«کلاه نمدی سر سرباز هخامنشی؟ خیلی بامزه بود… بعدش چی شد؟»
یک دفعه برق رفت.
طبقه‌ صدم
نفهمیدم چطور شد که برق رفت و حرف‌مان نصفه نیمه ماند.
برق‌ها که آمد ایران خانوم گفت:
«داشتی می‌گفتی. بعدش چی شد؟»
گفتم::
« اون رو ول کن! لابد مصلحتی بوده که برق رفته. […] ولی بذار یه چیز دیگه تعریف کنم برات… یه روز یه آقایی گفت پرچم تو رو می‌شه پرستید…»
گفت:
«جدی می‌گی؟ واااای مردم از خنده. چه آدم‌های فانی دارید شما. چقدر خجسته‌اند…»
گفتم:
«بله… من فقط خجسته‌هاش رو برات می‌گم، گجسته‌هاش رو تعریف کنم که خون گریه می‌کنی… بگذریم…»
گفت:
«حالا اسم این آقاهه که گفته پرچم من رو می‌شه پرستید، چی بود؟»
گفتم:
«نمی‌تونم بگم.»
گفت:
«چرا اسم هیشکی رو نمی‌تونی بگی؟»
گفتم:
«ما توی یه دوره‌ی خاصی به سر می‌بریم که اسم‌ها رو نمی‌شه برد. فقط باید شکل‌شون رو کشید.»
گفت:
«می‌فهمم. ولی این یارو اسمش مشایی نیست؟»
طبقه‌ هزارم
کلی خاطره‌ی بامزه ایران خانوم از مشایی تعریف کرد. ولی قول گرفت من به کسی نگویم. اصلا اخلاق رسانه‌ای و آسانسوری هم اجازه نمی‌دهد من حرف‌هاش را منتشر کنم.
طبقه‌ صدهزارم
ایران خانوم قبل از این که پیاده بشود و برود، گفت: «[…].» گفتم:
«جدی؟ شما هم باید […]؟»
گفت:
«آره. چون توی منطقه […] و عوامل زیادی نفوذ کرده‌اند.»
گفتم:
«جدی؟ داری سیاسی حرف می‌زنی؟»
گفت:
سیاسی چی‌یه بابا؟ من دارم درباره‌ی منطقه حرف می‌زنم، این‌ور روسیه، اون‌ور آمریکا و انگلیس، اون پایین هم که شیخ‌نشین‌ها… از هر طرف ممکنه میکروب‌ها سلامتی و امنیتم رو به خطر بندازند…»
گفتم:
«آهان! از این لحاظ می‌گی! یه لحظه ترس برم داشت، گفتم داری رفتار پرخطر از خودت نشون می‌دی.»
خلاصه ایران‌خانوم پیاده شد و رفت.

من ماندم تنهای تنها. دکمه‌ی طبقه‌ی همکف را زدم و آمدم پایین. بعد شروع کردم زمزمه کردن: «دور گردووووووون گر دو رووووزی بر ممممممراد ما نرررررررفت دااااائما یکساااااااااااااان نماند حاااااال دوران غغغغغغغم مخور»

سپـیـد و سیـاه

بهرام صنایعی - دی ۱۳۸۹

داخل خانه نشسته بودم و داشتم خودم را تیک میزدم. ظاهراً تنها نشانه موجودیت ام ، خاطراتِ رنگ باختۀ گذشته ام بود و نفسها و نوشته های امروزی ام که باید به شکلی اجتناب ناپذیر در عبور از دالان نه چندان پرپیچ و خمِ گذشته ام ، پالایش می شدند وبرآنها منطبق ونهایتاً در جایی در گذشته به من میرسیدند. اما اینکه چرا من درگذشته رنگ باخته بودم و حالا از گذشته رنگ و شکل میگرفتم، تقصیری متوجه من نبود. چون سایه تجربیات گذشته ام آنقدر سنگین بود که مرزهای نامعلوم و محوی را با قسمت های روشن و آفتابی زندگیِ امروزی ام را برایم ترسیم میکرد. طوری که نور خورشید هیچ امروز و فردایی قادر به نفوذ در این سایه نبود. اما هرچه که بود ، بد یا خوب ، موجود بی آزاری شده بودم که بقول همان قدیمی ها ” نان وماست خودم را میخوردم وکاری به کار کسی نداشتم. “ بدون اینکه خودم هم متوجه باشم دارای محاسن مدرن و دمکراتیک شده بودم. و این خودش بسیار امتیاز مبارکی بود که باعث میشد راحت و بی دردسر زندگی کنم. از آن حالت هایی که آدم بدون اینکه بداند همه چیزِ زندگیش را با جمله ” بی خیال بابا ، به ما چه که چطور میشه. “ شروع و تمام میکند.
برای خودم می خواندم و می نوشتم و بعد از تمام شدن هر مطلبی آن را مرتب و صفحه بندی و به هم منگنه میکردم و با احترامات بی دریغ روی مطالب دیگر میگذاشتم و بعد از مدتی که اولین لایه گرد وخاک رویشان را می پوشاند ، فراموششان میکردم و تقریباً هرگز بیاد نمی آوردم که چنین مطلبی را نوشتم. نمی دانم شاید برایم اصلاً اهمیتی نداشت که ” من چی میگویم. “ شاید اینکه ” دیگران چی گفته اند “ برایم کافی بود. شاید هم بخاطر تکراری بودنِ آنها بود. هرچند که خودم اسم این مجموعه مطالبی را که می نوشتم و بایگانی میکردم ” مجموعه مطالب فُسیلی “ گذاشته بودم ، و هرچند که نوشته هایم بارها وبارها پیش از اینکه من بفکر تهیه آنها باشم توسط هرآدم بزرگ و کوچکی در گذشته به اشکال مختلف تهیه و تکرار شده بود ، اما من باز به این تکرارِ مکررات ادامه میدادم. چون وقتیکه به اساسنامه سازمان بشریت و غیر بشریت رجـوع میکردم ، می دیدم که نوشته ” اعضای این سازمـان حتماً باید کاری انجـام بدهند. “ یا همینطور مفهـوم این جمله فلسفی که میگوید : ” من می اندیشم پس هستم. “
به آدم راحت طلبی تبدیل شده بودم که چند نفری را از گذشته های دور و نزدیک انتخاب کرده بودم و زبان گویایِ آنها شده بودم. برام خیلی راحت بود که هی تکرار کنم:
چنین گفت فلان کس و چنان گفت بهمدان کس و الاآخر.
بهرحال خیلی چیزها درباره نوشته ها و گفته های دیگران می دانستم. اما راجع به خودم هیچ چیز. بیشتر از اینکه مایل باشم راهی را که همان دیگران رفته بودند ، بروم؛ دوست داشتم ، بشمارم که همان دیگران حالاهرکس که میخواهد باشد ، چند تا جمله تا لحظه مرگشان نوشته اند. با کدام جمله شروع کرده اند و با نوشتن کدام جمله مرده اند. یا کدام کلمه را لای کدام جمله و صفحه چپانده اند که بشود ازآن مثلاً به فلان معنی رسید و لذت برد. اما هرچه که بود ، حداقل دراین مورد من خودم بودم و این برایم راضی کننده بود و انگارکه همین را میخواستم و بس.
تازه از گردش علمی موزه به خانه برگشته بودم. احساس گرسنگی میکردم. هوس نان سنگک داغ با پنیرِ تبریز و سبزی تازه داشتم. همین هوس لعنتی مرا به آرزو کردن واداشت و درحال فرودادن عصرانه عصرِ تمدن ” شیر و بیسکویت “ باصدای بلند آرزو کردم که :
خدایا بهشت وجهنمت برایم اهمیتی ندارد. مرا جایی حواله کن که درعصرانه هایش حتماً نانِ سنگک داغ و سبزی تازه وپنیرِتبریزداشته باشد.
ودر برآورده شدن این آرزو کمی پا فشاریِ بیش از حد نیز کردم و به خدا گفتم که :
” حاضرم هرقیمتی را که بخواهی بپردازم. حتی اگر قرارباشد سرکسی را بیاورم ، می آورم. “
بهرحال هرچند که معده ام پرشده بود ، اما هوس این عصرانه باشکوه رهایم نمیکرد. خیلی سعی کردم بی خیالش شوم، اما بد جوری آویزانم شده بود و دست از سرم برنمی داشت.
باری، یک جوری شال و کلاه کرده بودم که انگار داشتم به جهنم پی همان عصرانه باشکوه و هوس انگیزمی رفتم. انگار داشتم میرفتم پی بریدن همان سرهایی که در لحظه آن آرزوی لعنتی برایم به اندازه همان عصرانه ارزش داشتند. بوی سنگک داغ و سبزی تازه تمام جسم وجانم را تسخیرکرده بود. تمام حرکاتم شبیه آدمهایی شده بود که انگار از دست رفته بودند ، انگار تمام شده بودند. انگار به هیچ ، پیچ شده بودند. بعد از کلی فحاشی به زمین وزمان و بشریت و تمدن ، کمی حالم بهترشده بود. اما بو و خیال آن عصرانۀ خیالی هنوز در قسمتهای فوقانی اندامم در تلاطم بود و تحـریکم میکرد. آرزو را داخل چهاردیواری خـانـه زندانی کردم و بسرعت از خانه خارج شدم. با این امید که هوای سرد و تازه بیرون را به جنگ با آرزو بیندازم و راحت شوم. موفق شدم. هوا آنقدر سردبود که آدم را وادار به فـراموش کردن هـرآرزو و احساسی میکرد. سنگک داغ آرزویم با سرمای بیرون سرد شد و سبزی هایش هم یخ زدند. بو و طعم شیر و بیسکویت ترشیده معده ام هم با زدن یک آروق جانانه چرخ لنگ شده آرزو را شکست و پاک زمین گیرش کرد و راحت شدم.
درِکافه سپید وسیاه باز بود و من وارد کافه شدم. مسئول بار ” بلوندی ” همسر جوانِ صاحبِ پیرِ کافه بود. صاحب پیر با همسر جوان و جذابِ لهستانیش محیطی دنج و صمیمی را برای مشتریان خاصشان فراهم میکردند. مشتری دائم کافه بودم و مرا می شناختند و عزت و احترامم میکردند. بلوندی با دیدن من سلام کرد و من هم جوابش را دادم و به رسم احترام پرسیدم :
ــ امروز به شما چطور میرود خانوم؟ ( که به زبان فخیم آلمانی معنی ” حال شما چطور است ” را دارد. )
ــ خیلی خوب. متشکرم.
بعد ، یکراست رفتم و سرجای همیشگی نشستم و دفتر دستکم را روی میز پهن کردم و شروع به خواندن و نوشتن کردم. بلوندی آمد و سفارش همیشه که آبجو و قهوه بود را آورد و گذاشت روی میز و لـبخندی زد و رفت. خواستم بـه او بگویم که دارم چه کار میکنم. اما فرصت نشد و او که انگار معلوم بود برایش اهمیتی ندارد ، بسرعت میز مرا ترک کرد و رفت.
چیزی که داشتم می خواندم ازسِری مطالبی بود که کاری به امروز و فردا نداشت. جلدِ سوم از مجموعه چند جلدی تاریخ ادبیاتِ از فلان تا فلان بود.
باری، ضمن برآورده کردن دینم به آن جمله مندرج در اساسنامه بشریت و آن جمله معروف فلان فیلسوف که فوقاً ذکرکردم ، و در حین خواندن و نوشتن بودم و ازلذت بردنِ میل مبارکم لذت میبردم که جمله ای مرا به خارج ازمعنی خودش هدایت کرد و وادارم کرد که به سه ساعتِ قبل برگردم. به زمانی که برای فرار از چنگال آن آرزویِ کذاییِ شکمی به سرمای استخوان شکنِ بیرون پناه آوردم. به خاطر آوردم که با چه سرعتی فضایِ آرزو برانگیز خانه را ترک کردم. یادم آمد که در پی آن فرار دلیرانه ام چه روزگارِ مصیت باری انتظارم را میکشید و من نمی دانستم. بی اختیار تمام جیبهای موجودِ لباسهای روی تنم را چندین و چند بار جستجوکردم. روی میز ، زیر میز ، تمام کفِ زمینِ کافه را ، مستراحی را که قدم داخلش نگذاشته بودم. حتی داخل فنجان قهوه و لیوان آبجو را گشتم. پیدا نشد که نشد. انگار آب شده بود و رفته بود توی زمین. انگارکه بی خبر از همه چیز بجای همان آرزوی لعنتی خورده بودم اش. باز شروع کردم به زمین و زمان و بشریت و تمدن فحاشی کردن. اما این هم چاره ی کارم نبود و باعث پیدا شدن دسته کلیدم نمی شد. دسته کلیدِ نازنینی که آرزوی پیداشدنش جای تمام آرزوهای زندگیم راگرفته بود. حتی آرزوی عصرانه ای که چندساعت پیش داشتم. برای برآورده شدن این آرزوی جدید طوری شده بود که اینبار حاضر بودم بجای اینکه ، سر ببرم ، سرم را ببرند. ولی دسته کلید نازنین پیداشود. کاسه کوزه ام را جمع کردم و با وجودی جستجوگر بطرف خانه راه افتادم. امیدواربودم که روی در جا گذاشته باشم اش. ازاینکه روی در ببینم اش احساس شعف و شادمانی میکردم. ولی آیا روی در بود؟ نمی خواستم و نمی توانستم به حالت دیگری فکر کنم. هر فکر و آرزویِ دیگری در آن لحظه برایم سخت شکنجه آور بود. هم مایل بودم که هرچه زودتر به خانه برسم و هم از رسیدن به خانه وحشت داشتم. تصوراینکه اگر همه چیز منفی از آب دربیاید چه خواهم کرد ، شکنجه آور بود. شکنجه آور بود زیرا پرداخت حدود ۳۰۰ یورو پول رایج وطن دوم، یعنی آلمان برای من مفلس بیش از حد ممکن سنگین بود. باری چند مرتبه ترس از ورود به خانه را با برگشتن ودوباره جستجوکردن مسیرراه ، خنثی کردم. به هرچیز براق و غیربراقی حتی گُه سگ در مسیر با آرزوی اینکه گم کرده ام باشد ، دست مالیدم. و هربار بیشتر مأیوس شدم. در آن بیچاره ترین لحظه ی بودنم ، چاره ای جز ورود به خانه را نداشتم ، تصمیم به وارد شدن گرفتم. بازبودن درِ اصلیِ ساختمان را به فال نیک گرفتم وکمی به امیدواریم افزوده شد. مسیر راه پله را چند بار بالا و پایین رفتم و گشتم و برگشتم. حتی زیرزمین را که آن روز مطمئن بودم که قدم داخلش نگذاشته ام. انگار که آب شده بود و رفته بود توی زمین. سرآخر با چشمانی بسته بطرف در خانه رفتم. مقابلش ایستادم. جرعت بازکردن چشمانم را نداشتم. می ترسیدم. ممکن بود روی در باشد. ممکن بود، نباشد. چند باراز یک تا سه شمردم. اما بازهم چشم هایم بازنشدند. انگارکه از اختیارم خارج شده بودند. انگارکه نمیخواستند چیزی راکه دوست ندارند، ببینند. حتی اگر احتمال عکس قضیه هم وجود میداشت. یعنی کلید روی در می بود. به خودم گفتم :
” حالاکه چشم هایت باز نمی شوند ، میتوانی از دستت استفاده کنی. یعنی از احساس لامسه ات. ” اولین باری بود که توی زندگیم عجله ای برای برآورده شدن آرزو نداشتم. اما اولین بارنبود که آنچه که آرزو میکردم درست و فوری نقطه مقابلش گیرم می آمد. مدت طولانی به همان شکل با چشمان بسته مقابل در ایستادم. افکار مختلفی در شعورم رفت و آمد می کرد. لحظاتی هم بود که قادر به فکرکردن نبودم. احساس میکردم که سرم را بجای مغز از هوا پرکرده اند. هرجوری میتوانستم خودم را دلداری دادم و امیدوار کردم. تمام حواس ششگانه ام با هم همکاری میکردند که هیچ کاری نکنند و مرا کماکان در برزخ نگه دارند. امـا بلاخره باید کاری میکردم تا خود را از این وضعیت ناعادلانه ای که دچارش کرده بودم ، خارج کنم. با اینکه اعتقادی نداشتم اما با خواندن سه بار حمد و سوره و یاد کردنِ ۱۲۴۰۰۰ هزار پیغمبر یواش یواش شروع کردم به بازکردن چشمانم. هرچه نورِ بیشتری را احساس میکردم بیشتر مطمئن میشدم که دسته کلیدی درکار نیست. تااینکه بابازکردنِ کامل چشمانم ، کاملاًمطمئن شدم که باید دوباره فحاشی کردن به زمین و زمان و بشریت و تمدن را شروع کنم.
بعدِ اینکه از فحاشی کردنِ به همۀ جهان اشباع شدم به خودم گیردادم که :
آخه مردیکه الاغِ قوروم دَنگ ، مگه شیر و بیسکویتِ به اون خوشمزگی چه عیبی داره که هوس سنگک داغ و سبزی تازه و پنیرِ تبریز میکنی؟ حالا بخورتا برات بیارن. بخور نوشِ جونت. انقدر پشت همین در بمون تا سبزیِ تازه زیرپات سبزبشه.
همین موقع بود که یاد حرف عمو ناصرم افتادم که هروقت میخواست کسی رو تحقیر کند میگفت :
( تو که نمی تونی گُه بخوری ، گُه میخوری گُه بخوری. )

۱۹/۱۲/۲۰۱۰

بزرگراه

نیلوفر مالک - دی ۱۳۸۹

با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار می شوی. ساعت شش صبح است. دلت می خواهد دوباره سر روی بالش نرم بگذاری و بخوابی، شاید بقیه ی خواب شیرینت را ببینی. اما نه نمی شود چون یادت می آید جلسه ی مهمی داری . نرفتن یعنی از دست دادن یک موقعیت خوب . به زور بلند می شوی . سرت کمی درد می کند . یک راست به آشپز خانه می روی . همه جا ساکت و آرام است . بوی بدی می آید . دور آشپز خانه چشم می گردانی . ظرف های کثیف و چرب روی سینک ومیز آشپز خانه را پر کرده اند . حتی یک قاشق شسته هم نمی بینی . از توی یخچال کیک و شیر بر می داری و پشت میز گرد وسط هال می نشینی . ورق های بازی روی میز، وسط پوست تخمه ها افتاده اند . با دست کنارشان می زنی و جا برای صبحانه ات باز می کنی . بی بی دل به تو زل زده . چشم های خمارش ….برش می گردانی . وقت نداری به این چیز ها فکر کنی .کیک را با کاردی که هنوز توی ظرف است و به همه جایش خامه چسبیده می خوری . شیر را با بطری سر می کشی . تلفن زنگ می زند . مثل ترقه از جا می پری . پیش از آن که مهشید بیدار شود باید جوابش را بدهی وگرنه غرغر هایش اعصابت را به هم می ریزد و روزت را خراب می کند . گوشی را برمی داری . صدای خانمی است . بی وقفه حرف می زند . صدایش آشنا نیست . از حرف هایش می فهمی ناظم مدرسه ی میناست . وسط حرف هایش می پرسد:
« چرا مینا یک هفته است غیبت دارد. امروزصبح زود کلاس فوق العاده فیزیک داشته . امتحانات نزدیک است . » وباز درباره ی قانون مدرسه وراجی می کند.

کیک توی گلویت گیر می کند . با مشت به سینه ات می کوبی تا پایین برود . یک هفته ؟!
ابن پدر سوخته که هرروز پول تو جیبی اش را می گرفت و سر ساعت بیرون می رفت .امروز به هوای کلاس فوق العاده زود تر رفت . من و من می کنی :
« ببخشید . مریض بوده . چشم . این بار خبر می دهیم . »
چرا باید غریبه ها بفهمند تو از حال دخترت بی خبری . خدا حافظی می کنی و گوشی را سر جایش می گذاری . به فکرت می رسد بروی توی خیابان ها دنبالش بگردی . اما کجا ؟ تازه تو وقت نداری . هیئت مدیره منتظر توست. باید بروی . باشد برای بعد . امشب یا فردا شب . چه فرقی می کند . او که هر شب به خانه بر گشته . حتمن امشب هم می آید . آن وقت حسابش را می رسی . به ساعت نگاه می کنی دارد دیر می شود . به اتاق خواب می روی . مهشید هنوز خواب است . بی صدا کت و شلوارت را از توی کمد بر می داری و می پوشی . لکه ای روی یقه اش است . با ناخن خراشش می دهی . بی فایده است . معلوم نیست لکه ی چیست . جورابت را زیر تخت پیدا می کنی لنگه به لنگه است . لنگه ی دیگرش به لبه ی جا میز آویزان مانده .این هم کیف و حالا سوییچ . روی جیب هایت دست می کشی . پیدایش نمی کنی . روی بوفه هم نیست . یادت می آید دست مهرداد است . بله . دیروز با پررویی برش داشت و گفت زود بر می گردد.رفت و بعد……تا ساعت سه که مهمان ها رفتند هنوز برنگشته بود . به اتاق مهرداد می روی تخت خواب دست نخورده است سرتاسر دیوار اتاق پراز عکس زن های هنر پیشه است . راست و کج، نیمه عریان و ….. بی چشم و رو . لبانت را روی هم فشار می دهی و در اتاق را محکم …..( نه ،محکم نه ،ممکن است مهشید بیدار شود )می بندی و زیر لب غر می زنی . حالا مجبوری با ماشین مهشید بروی .

سوییچ را توی جیب مانتوی جدیدش پیدا می کنی . همراهش چند کارت هم بیرون می آید . یعنی بیرونشان می آوری . نگاهی از سر فضو……. کنجکاوی به آن ها می اندازی .
” فال قهوه ،چای ،نسکافه،شیر کاکائو ……..”
چه مزخرفاتی . سوییچ را برمی داری و بیرون می زنی . آسمان تاریک و روشن است .هوای تازه ی صبح حالت را بهتر می کند . سوار ماشین می شوی . تکه کاغذ مچاله شده ای را از توی کیفت بیرون می آوری . نگاهی به آ درس می کنی بعد کاغذ را پرت می کنی روی صندلی کناری . رادیو را روشن می کنی . مجری برنامه چنان حرف می زند که تو هم سر حال می شوی . داری فکر می کنی چه روز خوبی که یک دفعه زنگ موبایل تکانت می دهد . باز هم عامری سمج است . یک ربع حرف می زند . می خواهد چکت را بگذارد اجرا ء . هر چه می گویی حرف خودش را می زند . توی دلت فحشش می دهی .
« اصلأ به درک . هر غلطی می خواهد بکند . آن قدر دنبال پولش بدود تا جانش در بیاید .»
موبایل را خاموش می کنی و پخش صوت را روشن . با یک دست فرمان را می گیری و دست دیگر را از آرنج بیرون پنجره آویزان می کنی .باد خنک به صورتت می خورد و تو به رویاهایت فکر می کنی . پست مدیر عاملی . منشی ات را که حتمأبا خودت می بری . منشی باید به اخلاق و عادات رئیسش آشنا باشد و کارش را بلد باشد . ماشینی از روبه رو می آید و به سرعت از کنارت می گذرد . برایش بوق می زنی و متلکی بارش می کنی .
” گاری چی ، تو باید الاغ برونی جای ماشین ”
از خودت می پرسی
« چرا بعضی ها این قدر بی کله اند . توی بزرگراه هم خلاف می روند . اصلأ قانون سرشان نمی شود . حقشان است بزنی درب و داغانشان کنی . بروند لای دست ننه شان »
صدای موزیک تند، ماشین خلاف کار را از یادت می برد . باد خنک حالت را بهتر و بهتر می کند . کمی جلوتر ماشین دیگری از کنارت می گذرد . غر می زنی :
مادر ……ها همین ها هستند که نظم شهر را به هم می زنند و آدم ها را به کشتن می دهند . این ها را باید …… باید……. اعدام کرد . بله اعدام . اگر دو نفرشان را اعدام کنند بقیه حساب کار خودشان را می کنند . به ساعتت نگاه می کنی . دیر شده . جلسه خیلی مهم است . آن هم توی دفتر جدید شرکت . سرت را بالا می گیری . از دور سایه هایی را می بینی که نزدیک می شوند . سیگاری به لب می گذاری . روشنش می کنی . به جلو نگاه می کنی . باور کردنی نیست . سرت را جلو می بری . دقیق تر نگاه می کنی .تمام عرض بزرگراه پر از ماشین است و همه دارند به طرف تو می آ یند . گیج شده ای . نفهم ها ! همه شان دارند خلاف می کنند . از روبه رو اتوبوسی می آید . باید کنار بروی . باید …. اتوبوس نزدیک و نزدیک تر می شود . چراغ هایش روشن وخاموش می شوند . پشت هم بوق می زند . سیگار از میان لبانت می افتد روی پایت و قل می خورد پایین . . سوزشی به اندازه ی نوک سوزن روی رانت حس می کنی . با دو دست فرمان را گرفته ای . چشم هایت دارند از حدقه بیرون می زنند . یک لحظه چشمت به تابلو کنار بزرگراه می افتد که فلش آن خلاف جهت تو را نشان می دهد . معنی اش را نمی فهمی . اصلأ معنی ندارد . تابلو ها را هم عوضی نصب می کنند بی پدر ها . اتو بوس بزرگ و بزرگ تر می شود . با تمام توان پایت را روی ترمز می گذاری . فرمان را می چرخانی . همه چیز با هم به ذهنت می آ یند و فرار می کنند . بی بی دل ، مینا ، شرکت ، مدیر عامل، …………… صدای کشیده شدن لاستیک ها روی زمین ، بوی لاستیک سوخته ،صدای به هم خوردن آهن پاره ها ، شکستن شیشه و …………………………دیگر هیچ .

نذر

محمد رضا معقول - دی ۱۳۸۹

خورشید در حال غروب کردن بود. و سکوت خاصی بر تمام مجتمع سایه افکنده بود. فقط صدای ناله و مداحی از خانه ی طیبه خانم بلند بود. بوی عود و گلاب در هوا پیچیده بود. روی دیوارهای آپارتمان پارچه ها ی سیاه باریک که رویشان به عربی چیزهایی نوشته بودند خودنمایی می کردند. نور یک نورافکن درِ مجتمع و اتوبان را روشن کرده بود. بیرون در تابلویی روی پایه اش گذاشته بودند که رویش نام هیئت عزاداری را درشت نوشته بودند. دو مهتابی سبز هم آنرا روشن کرده بودند تا از دور هم خوانده شود. جلوی در آپارتمان دو مرد با لباس سیاه ایستاده بودند و با هم حرف می زدند. گاهی هم چیزی در گوش هم پچ پچ می کردند و زیر لب می خندیدند. هر وقت هم کسی می آمد خنده شان قطع می شد و حالت بی حال به خود می گرفتند. روی محوطه بشیر قصاب داشت خودش را برای قربانی کردن گوسفند آماده می کرد. همه ی بچه ها دور گوسفند بیچاره جمع شده بودند تا کشته شدنش را ببینند. بقیه هم طوری نگاهش می کردند که انگار همین الان در کاسه ی آبگوشتشان است. علی، پسر بزرگ طیبه خانم، که پنج سال بیشتر نداشت، کاملاً مشتاق بود قربانی کردن گوسفند را نگاه کند. برایش مهم نبود که چرا می خواهند این بیچاره را بکشند. فقط می خواست تماشا بکند.

بشیر قصاب دست و پای گوسفند را بست. هیکل چند صد کیلویی خودش را روی کمر آن بیچاره گذاشت. حیوان بیچاره ناله ای از درد کشید. بشیر با آن صدای کلفتش فریاد زد:” آب بیاورید.” یکی از بچه ها کاسه ی آبی به دست او داد. بشیر کاسه را جلوی دهان حیوان گرفت و به زور کمی آب به حلقش ریخت. حیوان بیچاره داشت خفه می شد. بشیر کاسه را روی زمین گذاشت. با دست چپش پوزه ی حیوان را محکم گرفت. گوسفند با چشم های مشکی براقش هنوز داشت علی را نگاه می کرد. علی هم انگار داشتند قند تو دلش آب می کردند، خوشحال بود که می توانست قربانی کردن گوسفند را از نزدیک ببیند. بشیر امانش نداد. با دست راستش چاقویش را از کمریش باز کرد. لبه هایش را به سنگ مالید. بسم الهی گفت و چاقو را روی گردن حیوان گذاشت. شروع به بریدن کرد. گوسفند بیچاره با تمام قوا زور می زد که هر طور شده خلاص شود. اما تا آمد بفهمد که چه شده سرش از گردنش جدا شده بود.

علی هنوز داشت از تماشا لذت می برد. چشمان گوسفند جلوی چشمانش بسته شد. انگار داشت با آن چشمهایش به علی التماس می کرد که نجاتش بدهد. علی هم انگار فراموش کرده بود که همین امروز بود، از صبح تا حالا با آن گوسفند همبازی شده بود. مادرش به او گفته بود: هر گوسفندی که قربانی بشود به بهشت می رود. آنجا از بهترین نعمتهای بهشتی بهره مند می شود. علی هم خوشحال بود که همبازیش داشت به بهشت می رفت.

خون حیوان شروع به پاشیدن کرد. بشیر سرش را روی سفره ی پلاستیکی انداخت. بعد گردن حیوان را به طرف زمین گرفت تا خونش همه جا را کثیف نکند. بعد از اینکه خون ریزی تمام شد، بشیر شروع به صلاخی حیوان کرد.

از گوشت گوسفند نذری آبگوشت درست کردند و در آخر دعا دادند که مردم بخورند. فقط کمی از آن را گذاشتند برای خود طیبه خانم که برای منزل گوشت داشته باشد.

آخر شب که همه بعد از خوردن یک شام کامل، با شکمهای پر از گوشت گوسفند قربانی به خانه ها شان رفتند، طیبه خانم هم راضی بود که توانسته بود نذرش را ادا کند.

مادر طیبه خانم که آن موقع ها بچه دار نمی شده، نذر کرده بود که اگر بچه دار شد یک گوسفند قربانی کند. که اتفاقاً بعد از نذرش طیبه را حامله شده بود. با اینکه پدرش از دختر شدن بچه زیاد راضی نبود؛ ولی مادرش خوشحال بود که بالاخره بچه دار شده اند. طیبه هم که این موضوع را می دانست از همان کودکی دوست داشت برای به دنیا آمدن دخترش گوسفند نذر کند، حال به آرزویش رسیده بود. او بعد از اینکه دوتا پسر تپل و کاکل زری زاییده بود حالا یک دختر به دنیا آورده بود. و وقت آن شده بود که نذرش را ادا کند.

طیبه خانم یک زن مهربان خانه دار بود. او همیشه به آنچه برایش پیش آمده بود قانع بود. حتی همان موقع که اصغر به خواستگاریش آمده بود، با اینکه هیچ حسی نسبت به او نداشت ولی چون خواسته ی پدرش بود راضی شد که با او ازدواج کند. یعنی حتی نگفت که علاقه ای به او ندارد. او فقط دوست داشت همه راضی باشند. اینطوری احساس می کرد بیشتر از هر کس به مادر بزرگش شبیه شده. حتی بعد از خواستگاری اصغر، خواهر کوچکش او را مسخره می کرد که می خواست زن یک شوفر بشود. ولی طیبه می گفت راضیم به رضای خدا. او حتی از شوهر آینده اش هم دفاع نمی کرد. از همان شب عروسی هم نذر کرده بود که هر وقت دختر به دنیا بیاورد یک گوسفند قربانی کند. او حتی بعد از اینکه پسر زایید هم هیچ شکایتی نکرد. باز هم می گفت راضیم به رضای خدا. حتی از خانه ی کوچکی که اصغر در یکی از مجتمع های دور افتاده ی شهر جور کرده بود راضی بود. او خیلی به عقایدش احترام می گذاشت. هیچ وقت نمی گذاشت بیهوده عصبانی شود. یا اینکه سر کسی داد بزند. هر وقت که عصبانی می شد می گفت: استغفرالله. دوست داشت نمازش را به موقع بخواند. عقیده داشت که هرچه نمازش به اذان نزدیک تر باشد، فرشته های بیشتری هستند که برایش ثواب بنویسند. برای همین بود که وقتی نمی توانست نماز بخواند عذا می گرفت. از همان روز اول با عادت ماهیانه مشکل داشت. انگار که قاتل جانش بود. همیشه این روزها را گوشه گیری می کرد. سعی می کرد که اخلاقش تغییر نکند. اولین تجربه ی احساسی اش هم همان ازدواج با اصغر شوفر بود.

اسم دخترش را فاطمه گذاشت.اسم پسرهایش را هم علی و امیر گذاشته بود. علی پنچ سال داشت و پسر بزرگش بود. اصغر هم همیشه هر شب کنار پسر بزرگش می نشست و از نقشه هایی که برای او کشیده بود حرف می زد. او دوست داشت علی مهندس شود؛ تا از خودش بیشتر میان مردم اعتبار داشته باشد. پسر کوچکشان هم سه سال بیشتر نداشت. امیر همیشه همبازی علی بود. علی هم اغلب به او دستور می داد که چه کار بکند. حتی اگر در بازیهایشان علی شاه بود، امیر می بایست نوکر باشد. امیر هم عادت کرده بود که به حرفهای برادر بزرگش گوش کند.

فردا صبح زود اصغر از خانه بیرون رفت. به قول خودش به دنبال بدبختی خودش بود. علی و امیر هم طبق معمول هر روز داشتند با هم بازی می کردند. در بازیشان علی صاحب منصب بود. امیر بیچاره هم مجبور بود الاغش بشود. علی سوار کول امیر می شد و به او فرمان می داد. طیبه خانم هیچ وقت در کارهای آنها دخالت نمی کرد. چون می دانست که در اسلام سفارش شده که به بچه های زیر شش سال نباید چیزی گفت. باید آن ها را مثل ارباب خانه دانست. طیبه خانم هم به این موضوع معتقد بود. معمولاً فقط بازی کردنشان را نگاه می کرد.

امروز خیلی خوشحال بود. انگار بار سنگینی از دوشش برداشته شده بود. بعد از اینکه ظرفهای صبحانه را شست؛ در آشپزخانه مشغول آشپزی شد. دوست داشت بهترین غذایی را که اصغر دوست داشت برایش بپزد. تا وقتی که از سر کار برمی گشت خوشحالش کند. از شانس خوبش امروز اصغر قرار نبود راه بیابان را بگیرد. فقط می بایست چند ساعتی در شهر اسباب و اثاثیه خانه را جابجا کند. همین بود که ناهار به خانه برمی گشت. طیبه خانم هم از این بابت خوشحال بود که می توانست خوشحالیش را با اصغر شریک شود. دوست داشت هرچه هنر داشت در این آشپزی رو کند. از یخچال گوشت یخ زده ی گوسفند قربانی را برداشت. آن را روی میز کابینت، در یک ظرف گذاشت تا یخش آب شود. سبزی های یخ زده را هم گذاشت کنارشان. در یک قابلمه کمی برنج گذاشت دم بکشد. بعد از اینکه کارش با برنج ها تمام شد؛ متوجه شد لیمو خشک ها تمام شده و مجبور است برای خریدن لیمو ترش از خانه خارج شود. چادرش را به سرش انداخت. همین که خواست از در خانه بیرون برود، صدای گریه ی فاطمه بلند شد. برگشت و به اتاق خواب رفت. فاطمه را از گهواره بیرون آورد. در را بست و همانجا مشغول شیر دادن به فاطمه شد. بعد از اینکه کارش تمام شد دخترش را در آغوش گرفت و او را هم با خود بیرون برد. خیلی عجله می کرد. دوست داشت زودتر به خانه برسد تا بتواند به آشپزی ادامه دهد. از در مجتمع که داخل شد؛ قدم هایش را تندتر کرد. انگار چیزی از درون او را صدا می کرد. چیزی او را فرا می خواند. دلش شورافتاده بود. می ترسید که غذایش خراب شده باشد. خوشبختانه آپارتمانشان به در مجتمع نزدیک بود و همین طور خانه شان طبقه ی اول بود. برای همین مجبور نبود پله های زیادی را بالا برود. وسط پله ها بود که صدای فریاد بچه ای از خانه اش بلند شد. انگار داشتند آب جوش روی بچه ای می ریختند. اضطراب تمام وجودش را فرا گرفت. چشمانش گشاد شده بودند. انگار وزنه ای سنگین به قلبش آویزان کرده بودند. دوان دوان خودش را به در واحد رساند. در را با عجله باز کرد. علی را دید که چاقوی آشپزخانه در دستش است و مضطرب او را نگاه می کند. بغض گلویش را گرفته بود. آرام گفت: مامان! خودت… گفتی… اگر… قربانی بشه… میره بهشت…. منم… فرستادمش… به بهشت. فرش کف اتاق قرمز شده بود. خون به در و دیوارها پاشیده بود. انگار نقاشی قلم موی خود را از رنگ قرمز پر کرده بود و با هنر خاصی به دیوارهای سفید خانه اِفِکت داده بود. میان خون کف اتاق بدن امیر، بدون سر داشت دست و پا می زد. سرش هم روی سفره ی پلاستیکی انداخته شده بود. چشمانش باز بود . داشت با نگاهی مهربان به طیبه نگاه می کرد. طیبه مات مانده بود. نمی توانست آن چیزی را که داشت می دید باور کند. انگار غول غظیمی او را محکم در بر گرفته بود. نه می توانست حرکتی بکند و نه حرفی بزند. دستانش را روی سرش گذاشت و بلند ترین جیغی را که می توانست بزند، زد. انگار می خواست هر آنچه را که در این چند لحظه روی قلبش سنگینی می کرد به یکباره آزاد بکند. مدام جیغ می زد. صورتش سرخ شده بود. تمام بدنش عرق کرده بود. نگاهش که پایین افتاد؛ دید فاطمه روی زمین افتاده. درحالی که سرش شکافته شده بود. خونش با خون امیر در هم پیچیده بود. دستانش را باز کرده بود و با چشمان باز داشت مادرش را نگاه می کرد. طیبه دیگر خشکش زده بود. نمی دانست چه موقع فاطمه از دستش افتاده بود. برای اولین بار عصبانی شده بود. نمی دانست از چه چیزی عصبانی بود. شاید از دست خواهرش که او را مسخره می کرد. شاید اصغر که جروزه ی هیچ کاری را نداشت. شاید مادرش که برای تولدش گوسفند نذر کرده بود. شاید علی که برادرش را قربانی کرده بود. شاید خودش که به علی از بهشت رفتن گفته بود و فاطمه را روی زمین انداخته بود. شاید هم خدا که این همه بدبیاری برایش خواسته بود. این دفعه دیگر به رضای خدا راضی نبود. می خواست عصبانی باشد. می خواست عصبانیتش را سر کسی خالی کند. سرش را بالا آورد. اما علی در اتاق نبود. چاقوی آشپزخانه افتاده بود کنار سفره ی پلاستیکی. بدن امیر هم دیگر دست و پا نمی زد. در همین لحظه بود که صدای ترمز محکم ماشینی از اتوبان جلوی مجتمع آمد. بعد از آن هم جیغ یک کودک و خرد شدن شیشه در هم پیچید. صدای فریاد چند مرد از خیابان می آمد: خدا به فریاد برسد. این علی بود. پسر طیبه خانم.

طیبه دیگر طاقت نداشت. پاهایش سست شده بود. نمی توانست خودش را نگه دارد. آرام روی زمین افتاد و از حال رفت. همسایه ها دورش جمع شده بودند. همه ی آنهایی که دیشب دلی از عذا در آورده بودند، آمده بودند. مزه ی گوشت قربانی زیر دندانهایشان مانده بود. آمده بودند که دوباره از گوشت قربانی بخورند. گوشتِ قربانی هم یخش باز شده، و آماده ی طبخ بود.

سلاخانند که ساطور تیز می کنند،

دکتر محمود کویر - دی ۱۳۸۹

چند سروده
———

آهای ی ی…

ما تنها صدا زدیم :
آهای ی ی ی ی!

از اعماق دره صدا زدیم.

اما آن دیو سپید مهیب

آن بهمن بزرگ

از اوج اقتدار
با هول و با هراس
تا ژرفای دره سقوط کرد.
ما تنها صدا زدیم:
آهای ی ی ی ی….

***

عید سعید ما

کشتارگاه چه چراغانی است
کاردهای برهنه گوسفندان را تقدیس می کنند

و این خاک گرگ خیز

سرخ می شود
سیاه می شود
و هر چه هست و هرچه بود

کبود می شود.

تار و تنبوری نیست،

سلاخانند که ساطور تیز می کنند،

و بریده­های ماه را،
بر خیزران و خار می کشند.
بر خاکریز خیس

بی شرمی چند
با تسمه های بافته از چرم سرخ ساغری
شعری را شلاق می زنند.

**

ای شما!

باز این سحر

دستار به سربریدنِ کدام صنوبر

بر سر نهاده اید؟

آیا وضویتان

از سرخیِ گلویِ کدامین سپیده است ؟

سیلی به صورت صبح از چه می­زنید؟

به سنگسارِ کدام سوسنِ خسته

صد باره می­روید؟

این تازیانه که دنبالتان زبان می کشد به خاک

در زیر عبا

چندبار پیچیده  بر مچ و بر پنجه هایتان؟

این کاردهای برهنه برای چیست؟

این زهر از زبانِ کدامین نمازتان، می چکد چنین

که  اذان در گلوی مناره ها

شرحه شرحه می شود؟

پس این خدای ریحان و رازیانه و رویا

کی از خواب و خانه ی شما

برای همیشه رفت؟

*

( هر روز  صدبار سکینه را تکه تکه می­کنند. صدبار بر سر و سینه­ و رخسار آدمیت سنگ می زنند. من با که حرف می­زنم؟)

**

گریه ی نی

صدای گریه نی که بیاید،

لابد بر بام قصر، نقاره می زنند.

بیا برای ماه

پیراهنی بباف

با نام عاشقان!

مینیاتور

سماع رنگ،

در خلوت نگاه.

چرخ فرشتگان،

در خانقاه آه.

درویشی خیس و برهنه و نورانی.

**

آقا توکا

آقا توکا!

چه سبز مى خوانى!

عطر مازندران است

یا شعر نیما؟

**

بادامک من

بادام تلخ بلخ است   چشمانت

یا بیت مولوى!

**

نیشابورى

شبى مرا

به نیشابور چشمانت مهمان کن

اى شراب ترانه!

**

من و تو

تو آواز مبارک برنج

من آه زرد نارنج

تو بادبادک کودکان اشک

من رداى سبز روسپیان.

بیا تا بباریم!
**

دختر کرد

قصر شیرین است

دل نازکى که تو دارى.

بلوط چشمانت

چرا به گریه نشسته؟

**

چشمانت

اولین روز پاییز است چشمانت

و عطر دفتر کاهى دارد

**

بهارک

این لاله را

کدام خدا

با مُشک و می

نقاشی کرده است!

**
سبز باشید

بنگر !برهنــه بنگرم!

ویدا فرهودی - اسفند ۱۳۸۹

ای شعر با چشمان تو وقتی به دنیا بنگرم
گویی بهاران می خزد در زَمهریر بسترم

جادوگر رویا تـَنـَد با تارِ شور و پودِ غم
پیراهنی از عاشقی بر نازکای پیکرم

سوزانـَدَم هر تار آن،تا ژرفنای استخوان
در پود آن تا گم شود هر ذره از خاکسترم

گم می شوم چندی مگر،خلواره ی شعری دگر
از نو بگیرانــَد مرا، آتش زنـَد بر دفترم

گوید خرد:دیوانه ای، سرگشته چون پروانه ای!
پروا ندارم – گویمش- تا شعر را می پرورم

او که کشـَـد دامن مرا، غربت کند میهن مرا
وقتی خیال سرکشش گیرد عنان باورم

آبستنم، اویـَم جنین،بارَش نهم چون بر زمین
سهراب و آرش می شود، درسرکشی ها، یاورم

شیرین تر است از انگبین، چون برکــَنَم خاشاک کین
عصیان شود با مکر دین ، سوزانـَدَ ش تا اخگرم

می خوان کنونم ماجرا، ای آن که می پرسی چرا
خلوت کنم با واژه ها، بنگر!برهنه بنگرم!

ویدا فرهودی
پاییز ۱۳۸٩

یکشنبه ای دیگر

لیلا فرجامی - دی ۱۳۸۹

یکشنبه ای دیگر

برای امیدرضا میرصیافی

*****************

لیلا فرجامی

هر روز
یکشنبه است
در نبودِ ریشه های من
چیزی از شاخه های زمستان کم نمی شود
نه میوه ای
نه برگی
و چیزی از سیاهه کلاغی
که بر استخوان شکسته ی بودا
آرام نشسته ست.
چیزی کم نمی شود
نه اسمی
نه آوازی.

هر روز
یکشنبه است
مثل جمعه های ایران
کانال های برفکی تی ویِ مادربزرگ اخمویم
که پستانهایش بوی دعای کمیل می دادند و بهارنارنج،
چقدر دختران سیاهپوشِ برنامه ی کودکان!
چقدر فیلمهای بچه های یتیم و مادران مرده!
چقدر رادیو اسراییل، صدای آمریکا، “تلاوت آیاتی از قرآن”
چقدر حرف کوپن، روغن جامد، جبهه، و امام
و پدران خونآشام…

هر روز
یکشنبه است
مثل جمعه های ایران
خیالتان راحت،
من همه ی امراضم را در چمدانهای زیادی آورده ام اینجا
تا لابلای هر زخمم
خونِ تازه ای باشد
نه تیغ یا گلوله ای
(زهی لاف در غربت!)
گریه نمی کنم
به خاطر نبودنم در اوین
زیر برجهای ولنجک و میان ستاره های لاستیکی
و لای دندانهای کثافت بسیج
و آلودگی نود و هشت درصدی هوای مانده ی تهران!
گریه نمی کنم
من مهاجری خیانتکارمگاهی به امیدرضا میرصیافی فکر می کنم
به تاولهای خیابان ها از رفت و آمد خوب هایی که به خاک رفته اند
به تابستان هشتاد و هشت
و هرکسی که گفت مرگ بر دیکتاتور
و این
آخرین شعرش بود

دلم برای خانه ام تنگ نیست
من مهاجری خیانتکارم
دیوارهایم را کشیده ام
سقفم را زده ام
درم را بسته ام
تنها از پنجره ای رو به شرق
فریاد می زنم.
————————————
و چند سروده تازه دیکر

۱

از طناب نور
عقربی سیاه
بالا رفته ست.
چه کس نیش خواهد خورد؟

۲

آدمها
ریلهای قطاری اند بر خاک
نهایتی نمی شناسند
می روند
در موازات بادها
و بی آنکه بخواهند
در تاریکترین ایستگاه ها
پیاده می شوند.

۳

از این دنیا
دو دِر باقی ست
سومین را
مرگ ربوده ست.

۴

من به تو فکر می کنم
هستیَ کوچک
مرگ ناآمده
مصاحبَ غمگین!
آنکه امروز صدایت می زند
زیر سایه ی همین تک بید
به خواب خواهد رفت:
کرم ابریشمی که عاشق پیله اش بود.

۵

شمال تا جنوب
طوفان ها آمده اند
پرنده ای به میان دو ابر
-زمین و آسمان-
لانه ای نمی جوید.
مقصدش
سرگردانی ست.

آه ‌ای” یقین گمشده” …

برزین آذرمهر - دی ۱۳۸۹

‌باغ از فراق گل ز تن افکند پیرهن،

بر سینه ریخت شب صدف دانه‌های برف،

پائیز زد به چهره ی هر چیزرنگ ِ زرد،

‌ماتم بیافرید و

فرو ریخت اشک ِ سرد.

بس سالیان گذشت…

در برکه‌های شب زده،

تا دیرگاه ها،

جزغوک ِ غم نخواند؛

جز هق هق ِ خفیده ای

از مرغ ِ حق نماند؛

درهر کجای ره

هر لحظه،

خنجری

بر استخوان خلید؛‌

زهر کشنده ای

‌درجسم وجان دوید؛

هر لحظه ،هر نفس،

شک همچو صخره‌ای شد و

ره بست بر هدف؛

آه ‌ای” یقین گمشده” رفتی ازاین دیار

زان پس دگر ند ید کسی چهره ی بهار؛

گو بی‌توما

چگونه ازین ره،

گذر کنیم؟

‌بی تو چگونه این شب ِ تیره

سحر کنیم؟

من فاحشه ام

باران میلان - دی ۱۳۸۹

شرف ” مرد” ام میان پاهای من نفس آخر می کشد .

هر روز فاحشه‌تر از روز پیش ام .

هر روز زنانگی ایی در من می میرد .

هر روز زنی از سلاله‌ی من خنجر ِ ناموس میخورد .

به جای همه زنهای دنیا ،

مرا بکشید .

من با هر آنچه در این دنیاست ،

همخوابه‌ام .

من با غم ِ نان همخوابه‌ام.

با بی وطنی همخوابه‌ام.

با تفنگت ،

با سنگرت ،

با آوارگی ا ت ،

سالهاست همخوابه‌ام .

با زخمهایت ،

با چرک ِ رختهایت ،

با آشپزخانه‌ ،همخوابه‌ام .

من با قلم همخوابه‌ام.

با رویاهایی که می نویسم،

با کتاب ِ شعرم، دور از چشم ِ تو ،

همخوابه‌ام .

با تو که‌ دوستت ندارم،

همخوابه‌ام .

از من فاحشه‌تر نخواهی یافت!

من با گلهای یاس ،

با بوی باغ ،

با تنهایی ،

با جارو،

با اجاق،

با سماور،

با استکان چایی،

همخوابه‌ام .

امضا کنید .

لطفا یکی امضا اینجا !

نه ! نه‌ ! یکی امضا آنجا !

۲۵ نوامبر ،

طنزآمیز تر از هر روز .

به‌ پیر امضا کنید !

به‌ پیغمبر امضا کنید !

مرا که دین سنگسار کرد

که آئین ، در کیسه‌ کرد

می کشند هنوز !

قبل از هر دیر شدنی .

هر روز خنجری بر گلویم است .

هر روز پتکی بر سرم فرود می آید.

هر روز سنگی بر سنگ ِ کله‌ ام می خورد .

هر روز شرف میکشد مرا.

هر روز ناموس می زند مرا .

فاحشه‌ تر از هر روز ام من امروز .

آنقدر با تنهایی بر روی یک بستر بوده‌ام ،

چیزی از شرافتت نمانده.

آنقدر با اندیشه‌ ی عشقی،

که از من گرفته‌ای همبسترام ،‌

هر روز گر بکشی مرا، باز بی شرفی.

آنقدر کوله‌ ی پشتم را در مرزها ،

به آغوش گرفته‌ام که‌ دیگر،

آغوشم برتو باز نمیشود .

آنقدر حجاب گرفته‌ام که‌ دیگر

زیبای ام به‌ خواب هم نمی آید .

من هر روز فاحشه‌ ترم.

من هر روز یک فاحشه‌ام .

من با غم کودک، با قنداقش،

با قنداق تفنگ تو،

با بی آیندگی‌ مان ،

با بی وطنی مان ،

با کیف مدرسه‌ خالی شاگردم ،

با درد ، با زخم

با آه !

با رویای خوشیها

همخوابه‌ام .

بکش مرا

از من فاحشه‌تر،

از زن کورد فاحشه‌تر نمی یابی.

به چشمان خسته‌ ام بنگر

نگاهم را ببین

در آن خواهی یافت

“از ناموس کذایی ات خسته‌ام ”

“از شرف عاریتی ات بیزارم ”

بیزارم

بیزارم

بیزارم

چهارده قرن

آریانه یاوری - دی ۱۳۸۹

چهارده قرن آوازی نیست
چهارده قرن مرا گریه آموختید
آری با آیه ها بالغ شدم
چقدر روسپی شدم
بی خود نیست که سرفه ی کلاغان خونی است
اما انگار عبای خدایشان در روسپی خانه جامانده
یادتان هست چقدر پر از کوک گریه شدیم
در پشت برج های ریا که خدا را تبخیر می کردند
و توده های جوانی که با شقایق ها خودکشی می کردند
پوستم باد کرده
زخم اخطار می دهد به دستهای مچاله شده
آری …وقتیکه مسخ آن چشمان دروغین در فصل های کش آمده بودم
پیامبری برای تن نیمه عریانم آیه نوشت
خطوط کشیده مرا دار زدند
تنهای ام چه بی کس شد
مثل یک هرجائی مست
می خواهم صدایتان کنم
چهارده قرن آوازی نیست ….چهارده قرن مرا گریه آموختید
آخر این خطوط کشیده با من بیگانه اند
بگذارید باران روی تن عریانم بوسه زند

زور پائیز

دی ۱۳۸۹

زور پائیز درکالیفرنیا

رُز پشت پنجره

دی ۱۳۸۹

رُز پشت پنجره اتاق خواب….صبح بخیر!

بالرین

دی ۱۳۸۹

بالرین

رهروان پرپر شده

دی ۱۳۸۹

رهروان پرپر شده راه آزادی

گذرگاه در زمستان

دی ۱۳۸۹

گذرگاه در زمستان

این درخت ِ پرتقال نیست

دی ۱۳۸۹

این درخت ِ پرتقال نیست