من آذر ماهم

آذر ۱۳۸۹

درود….من آذرماهم….ماه آخر پائیز….
ماه برگ ریزان ….ماه غربت پارکها….بی برگ و باری درختان
ماه غیبت گلها….ماه امید به اینکه….این نیز بگذرد

یا تن رسد به جانان یا جان زتن بر آید

محمود - آذر ۱۳۸۹

دهمین سال تولد گذرگاه
——————————-
یا تن رسد به جانان یا جان زتن بر آید

ما دهسال پیش، در آخر ِ پائیز شروع کردیم، تا با تحمل برگریزان و سرمای استخوان سوز ادامه اش، امید را داشته باشیم…ما به شوق بهار که رخشان و سبز است، در خاکستری پائیز شروع کردیم و با همه ی توان، امید را که شکننده و بی تاب می نمود پاسدار شدیم تا به نور برسیم و شور و رنگ و عطر و آزادی….ولی می بینید که در چه چرخه ای گرفتار آمده ایم؟
هر روز فضیلت است که پای از میدان به در می کند و رزالت است که مبارز می طلبد.
و ما دهسال است که دگردیسی خوفناکی را ناظریم. و دریافته ایم که چه پدیده هائی بنام انسان، اکسیژن آلوده می کنند و بر تاریکی فضا می افزایند.

دهسال است که به کمک همه ی یاران قلم به دست به دنبال گوهری می گردیم که گویا درهیچ صدفی می یافت نشود….گشته ایم ما…
ما در قطبی قرار گرفته ایم که یخبندان است…و ساحل نشینان ِ شاد و خندان که در قطب حاکمیت جهانی جا خوش کرده اند قرار است از پلاسیده ترین پستان ما آخرین قطره ها را نیز بدوشند. و خودی ها نیز با دستمالهای ننگین شطرنجی در خدمت شبانه روزی اند….و ما با این امید که گمان می کنیم هنوز ریشه در آب است به امید ثمر،
دست از طلب نداریم تا کام دل برآید/// یا تن رسد به جانان یا جان ز تن بر آید…محمود

با شاعران – عالمتاج

محمود کویر - آذر ۱۳۸۹

همزمان با شور آزادیخواهی و گشوده شدن درهای هنر و دانایی در روزگار مشروطه، زن ایرانی کوشید  تا همدوش مردان پای به میدان آزادی و دانش و هنر بگذارد.
فاطمه سلطان خانم فراهانی (شاهین) خواهر ادیب الممالک از  وطن و دانایی و زن سخن آغاز کرد:
وطن فتاده به گرداب و جز به کشتی علم
محال باشد جز بر شما نجات وطن
چو دختران وطن علم و دانش آموزند
شوند از اثر دانش امهات وطن
زنان به جسم وطن جان و مردها جسم ند
زروح و جسم بود جنبش وحیات وطن
ز همت سر انگشت نازپرورشان
شود گشوده گره ها ز مشکلات وطن
مهرتاج رخشان نیز زنان را به سوی دانایی و رهایی فرا خواند:
نسوان شده واقف به حقوق مدنی شان
رخشان بکند فتح به لشکرشکنی شان
شمس کسمایی با ذهنیتی جدید و مترقی ونگرشی دیگرگونه در پی دگرگونی زبان و صورت شعر کلاسیک برآمد:
بلی، پای بردامن و سر به زانو نشینم
که چون نیم وحشی گرفتار یک سرزمینم
نه یارای خیزم
نه نیروی شرم
نه تیر و نه تیغم بود نیست دندان تیزم
نه پای گریزم
از این روی در دست همجنس خود در فشارم
زدنیا و از سلک دنیاپرستان کنارم
برآنم که از دامن مادر مهربان سربرآرم
عالمتاج قایم مقامی که جوانیش را در روزگار مشروطه گذرانده بود ، نخستین زنی بود که با کلمه هایی آتش گرفته،  پرده های این ظلمت ظالم را بسوخت:
من کیستم آوخ ضعیفه ای
کش نام و نشان طعن و تسخری است
دردا که درین بوم ظلمناک
زن را نه پناهی نه داوری است
و چونان هدهدی مست، پیام آزادی را بر بام وطن سرداد:
زن برون آید از اسارت مرد
ور فراتر نشد برابر باد
من نگویم که هم چو ما، آن مرد
خار در پای و خاک بر سر باد
قرن ها بوده جنس زن مقهور
قرن ها جنس زن مظفر باد
عالمتاج قایم‌مقامی ) ژاله (چکامه سرای ایرانی،زنی آزاد اندیش دردورانی سیاه و در سرزمینی سخت مردسالار بود که چون موجی سر برافراشت تا ساحل آزادی را در آغوش کشد:
باکی از طوفان ندارم، ساحل از من دور نیست
تا نگویی گور توست این سهمگین دریای من
زیر دستم گو مبین ای مرد! کاندر وقت خویش
از فلک برتر شود این بینوا بالای مـــن
کهنه شد افسانه‌ات ای آدم! آخر گوش کن
داستانی تازه می‌خواند تو را حوای من
گر بخوانم قصه، گویی دعوی پیغمبری ست
زانچه در آیینه بیند دیده‌ی بینای من
وی یک قرن پیش از این  و بیست و دو سال پیش از پروین اعتصامی پای در جهان ما نهاد.  در روزگار مشروطه و آزادیخواهانی که از بردن نام زنان در مجلس مشروطه نیز می هراسیدند ، او با صدها زن دیگر برخاست وبا زبان زنانه سخن گفت.
سیمین بهبهانی در باره اش نوشته است: ژاله شعرها را «برای دل خود» سروده و از بیم جاهلان زمانه، آن ها را به گوش ها نرسانده و بسیاری را به آتش سپرده است زیرا مردم زمانه را کم حوصله تر و ناپخته تر از آن دانسته که حقایق زندگی زنان و کمبودهای وحشتناک عاطفی آنان را آشکار کند.
به هر روی، آن چه از عالم تاج ، این بانوی فرهیخته، باقی مانده است از دو جهت ارزشمند است:
نخست از جهت شناخت جامعه ی زن ستیز و مظالمی که بر زنان روا می بود، و دوم از بابت زیبایی و روانی و خوش ساختی شعرهایی که به تشریح این مظالم پرداخته است.
عالم تاج قایم مقامی متولد اسفند ۱۲۶۲ خورشیدی بوده و در پنجم مهر ۱۳۲۵ به مرگِ تن پیوسته است. پس ۶۳ سال بیش نزیسته است، شصت و سه سالی که نیم بیش تر آن، دوران ناآگاهی زنان از حقوق خود بوده است.
با این حساب، می توان ژاله را از پیشوایان دوران بیداری زنان و نخستین شاعر جسور و بی پروا و خوش ذوق دانست که هنر خود را وقف روشن کردن افکار زنان همزمان خود کرده است.
بسته در زنجیر آزادیست سر تا پای من
بَرده‌ام ای دوست، آزادی بود مولای من
از تو گر برتر نباشد جنس زن مانند توست
گو، خلاف رای مغرور تو باشد رای من
در ره احقاق حق خویش و حق نوع خویش
رسم و آیین مدارا نیست در دنیای من
پدرش میرزا فتح الله نبیره میرزا ابوالقاسم قائم مقام وزیر و شاعر و نویسنده نامبردار و مادرش مریم  دختر معین الملک بود. او از پنج سالگی در خانه درس میخواند. فارسی و عربی و صرف و نحو و معانی و بیان و منطق و نقد شعر و مقدمات حکمت را  آموخت و عشق به ادبیات و دانش  هیچگاه او را رها نکرد.
درشانزده سالگی، ازدواجی ناخواسته و زودهنگام  و ناجور، جوانی و زندگانی او را تباه کرد:مردی چهل و چند ساله به نام علی مرادخان میرپنج از رؤسای خوانین بختییاری، اهل شکار و جنگ، اما بیگانه با دانش وادبیات .
گرفتاریهای خانوادگی و مالی میرزا فتح الله موجب این پیوند نامناسب یا به نوشته ی ژاله «وصلت سیاسی» شده بود.
حسین پژمان بختیاری شاعر همروزگارما و فرزند این پیوند، در باره ی زندگی ناسازگار پدر و مادر،در مقدمه ای که بر دیوان ژاله نوشته، چنین آورده است: «مادرم در آغاز جوانی بود و پدرم در پایان جوانی، مادرم اهل شعر و بحث و کتاب بود و پدرم مرد جنگ و جدال و کشمکش، مادرم به ارزش پول واقف نبود و پدرم بر عکس پول دوست و تا حدی ممسک بود، مادرم از مکتب به خانه شوهر رفته و پدرم از میدان های جنگ و خونریزی به کانون خانوادگی قدم گذارده بود. آن از این توقع عشق و علاقه و کرم و همنوایی به افراط داشت و این از آن منتظر حد اعلای خانه داری و شوهر ستایی و صرفه جویی و فرمانبرداری بود…»
تلخی های این زندگانی مشترک تا پایان او را آرام نگذاشت.
همه ی جوانی عالمتاج، در آرزوی عشق گم شد و پیوند سیاسی بین دو خانواده برای ژاله، جز رنج و اندوه هیچ نداشت:
وصلت ما وصلت یغما گر و یغما شده ست
اوست مردی زن گرفته من زنی شوهر زده
در همان سال  نخست زناشویی، مادرو سپس پدرش درگذشتند و زمام کار خانواده به دست برادری افتادکه  به بنگ و باده دل سپرده  بود. اختلاف ژاله با همسرش از اولین سال به دنیا آمدن فرزندش آغاز شد و کار تا بدانجا بالا گرفت که وی را رها کرده  و به خانه پدری رفت.همسر او نیز اجازه نمی داد ژاله پسرش را که در خانه پدر مانده بود ببیند.
رنجی که من از دوری فرزند کشم
یعقوب از آن حال خبر دارد و بس.
پس از آن او در فراهان با برادرش زندگی را آغاز کرد. سالی یک یا دوبار به تهران می آمد اما از دیدن فرزندش  محروم بود. پسر ژاله نه ساله شده بود که علی مرادخان درگذشت. پس از مرگ او خویشاوندان برای چشمداشت به مال وی، ژاله را که سخت تنها بود آزارها دادند. در این میان فرزند او نیز زیر نظر پسر عمه اش حاج علیقلی خان سردار اسعد و پس از او جعفر قلی خان سردار اسعد به سر می برد. سرانجام چون پسری بیست و هفت  ساله شده بود، مادر توانست او را ببیند و از این پس با هم زندگی کردند.
این رنج ها و به دور بودن از محبت همسر و دیدار فرزند و دیگر نابسامانی ها،دل بیقرار او را در هم میشکست.شعر تنها پناهگاه او شده بود. اما در شوره زار سرزمینی که او می زیست، یک زن شاعر، گلی سرخ بود درنمکزار. شاید از همین روی او دیوان اشعارش را سوزاند.
از بین رفتن غزلهایش آن گونه که پسرش نیز بر آن است، به دست خود ژاله است:
دیوان خویشتن را به آتش دهم به عمد
زان پیشتر که افتد آتش به دفتر از من
آنچه از اشعار او باقی مانده ورق های پراکنده ای بود که پس از مرگ او فرزندش در لابه لای کتابها و یادداشتهای او به تدریج یافته و گردآورده است.
فرزندش پژمان مینویسد: ژاله شاعر درون خود و رنجها و ناکامی های خود بود.
ژاله اما در آن تنهایی بر آنچه بر زن ایرانی میرود میشورد و از مظلومیت زن و دفاع از حقوق او، انتقاد بر جهل و عقب ماندگی زنان و موجبات آن، آینده روشن دختر فردا میسراید:
نور چشما، دخترا، آینده  اندر دست توست
قدر نعمت را بدان ای گوهر یکتای من
پاکدامان باش و ز آزادی به جز عزت مخواه
راه تاریکان مرو،ای زهره زهرای من
دیوان شعر ژاله،  قصیده و قطعه و غزل هایی است که به سبک خراسانی روی دارند اما تازگی مضمون و صور خیال و نیز زیبایی  سخن و واژه ها و ترکیبهای نو بسیار دارد.
می توان گفت که:شعرش به شیوه سنتی است با جان و جمال نو.
زن در نگاه او، در این سرزمین، چونان شمعی میسوزد و تنها با خود و در آینه سخن سر میکند:
شمع سفره عقد هم سوزان و گریان بود لیک
او ز سر می سوخت من سر تا به پا ای آینه
شگفتا که در نهان جان او، شورشی گستاخانه بر ستم و سیاهی سر بر میکشد:
تن فروشی باشد این یا ازدواج
جان سپاری باشد این یا زیستن
*
عفتی کز ترس برخیزد سرافرازی ندارد
بی بی از بی چادری البته در منزل نشیند
*
تا ما ضعیف و نان خور مردیم و گوشه جوی
راهی به جز اطاعت مرد قدیر نیست
پژمان می نویسدکه در سال ۱۳۱۲ رباعیاتی از مادرش چاپ کرده که مورداعتراض مادر واقع شده است. در میان این اشعار نیز همان جان شیفته و بیقرار به آشکار رخ مینماید:
اجتماعی هست و نیرویی زنان را در فرنگ
در دیار ما هم ار زن جمع گردد فرد نیست
خود تو گویی رخت بخت و دامن اقبال ما
جز به دست کولی رمال صحرا گرد نیست
پژمان بختیاری می نویسد: مادرم نه تنها مدعی شاعری نبود، بلکه انتساب رباعیات معدودی را که به نام او و به وسیله یکی از خویشان به دست آمده بود، جداً تکذیب کرد و هنگامی که آنها را در مجموعه  «بهترین اشعار» – چاپ ۱۳۱۲ – مشاهده کرد، به شدت ناراحت گردید و مرا ملامت کرد. معهذا نظرهای انتقادی و قضاوت های ادبی او به زبان فصیح، به بنده اطمینان می داد که وی شاعر و شاعری پرمایه است. سرانجام، در برابر سماجت فرزند، ناگزیر اعتراف کرد که سابقاً دیوانی از غزل هایش را چند سال پیش طعمه آتش ساخته است.
پس از وفات آن مرحوم روزی در کتاب های شخصی و ندیمان شبانروزی وی (مثنوی، دیوان حافظ و سعدی و خمسه ) به قطعه شعری برخوردم که با قلم نئین و مرکب سیاه، بر کاغذ کاهی زرد رنگی نوشته شده بود. [عنوان این قطعه «پس از مرگ شوهر» است] شروع به تجسس نموده، لابلای صفحات کتب و در میان نوشته های پراکنده ای که از او باقی مانده بود، به این مقدار از رشحات فکری وی دست یافتم.
*
ژاله اگرچه میداند که دین و آیین و رسم و سنت همه در برابر او چونان دیواری از ظلمت و سنگدلی قد کشیدهاند اما از پای نمی نشیند و آنچه را در دل دارد بر زبان میآورد:
مرد اگر مجنون شود از شور عشق زن رواست
زان که او مرد است و کارش برتر از چون و چراست
لیک اگر اندک هوائی در سر زن راه یافت
قتل او شرعا هم ار جایز نشد عرفا رواست
بر برادر بر پدر بر شوست رجم او از آنک
عشق دختر عشق زن بر مرد نامحرم خطاست
در شعری به ازدواجهای اجباری که از سر نادانی و یا ناداری است میشورد و راه و عشق میآموزد:
مرد سیما ناجوانمردی که ما را شوهرست
مر زنان را از هزاران مرد نامحرمتر ست
آن که زن را بی رضای او به زور و زر خرید
هست نامحرم به معنی ور به صورت شوهرست
گر چه در ظاهر رضای ماست سامان بخش کار
لیک لبهای « بلی گو » بردهان مادرست
شرط تزویج ار بود نه سالگی در دین ما
هم بلوغ جسمی و عقلی دو شرط دیگرست
در دگر جا دختر نه ساله گر بالغ شود
جان خواهر جای آن سودا نه در این کشورست
دختر نه ساله شوهر را چه می داند که چیست
کی عروسک باز را جامه عروسی در خورست
فطرت حیوان از ین منکر گریزانست لیک
مرد ما مردی نما در عرصه این منکر است
مردی ای خواهر به روی و جامه و اندام نیست
این عوارض جملگی فرعست و اصلش جوهرست
جوهر مردی نه در نیروی جسم است ای حبیب
ورنه گرگ و فیل هم پر زور و سنگین پیکرست
مردی و نام آوری در جنگ و در بیداد نیست
هر خروسی را هم ای جان تاج مردی بر سرست
تا نگویی صید و نخجیرست جاه افزای مرد
کرکس اندر کوهساران سخت صید افکن ترست
تا نپنداری که با گردن کشی مردست مرد
شاخ تبریزی هم این سان است اما بی برست
دعوی مردی نه در اعمال حیوانی ست نیز
ورنه گنجشک است کش عنوان مردی زیور ست
نقش مردی را علاماتی است پیدا و نهان
وآن که را اینها نباشد هر که باشد بی فرست
روح روشن خوی خوش دست قوی طبع کریم
هر که دارد گرچه مملوکست بر زن سرورست
پر فتوت با محبت پاکدامان پاک دل
خوش روش با دوستان صافی درون با همسرست
عزت نفسش عیان و ریزش جودش نهان
با شهامت با شرف خوشنام و والا گوهرست
آن که زن را نیز موجودی چو خود داند از آنک
در اجم شیرست شیر، ار ماده باشد ور نرست
زن هم آخر همچو او خونست و ستخوانست و گوشت
وربه تن باشد زبون از جان و دل نیرو ورست
اینچنین مرد ار زرو سیمش نباشد گو مباش
زان که او را خوش خویی سیمست و خوشنامی زرست
ور بجز نانی جوین در کف ندارد گو مدار
کان خورش در کام زن خوشتر ز شیر و شکرست
مجملی گر بایدت از این مفصل گوش دار
آن که با همسر بود صافی درون او شوهرست
وین چنین شوی ار نصیب تست شادا عالمت
ورنه آن نامحرمی کت گفتم آنک بردرست
ژاله از نخستین زنان شاعر ایرانی است که بر زن بودن خود میبالد:
نام مردی برتو ای ننگ آزما فرخنده باد
من زنم وینک به نام نیک زن ساغر زنم
گر ترا شمشیر در دست است و بازو آهنین
من به نوک خامه پهلو با پرندآور (شمشیر ) زنم
مرد گشتن کار سهل و زن شدن کاری شگرف
کیست منکر تاش ره با عقل برهانگر زنم
بسکه می ترسم ز غمازان و بدگو جاهلان
با تو می گویم حدیثی در خفا ای آینه
و چنین سخن از عشق سر می کند:
عشق و زن در زمانه همزادند
من زنم ای عزیز و عشق فنم
عاشقم گو بکوبد از سر جهل
غیرت مرد مشت بر دهنم
عاشقم وز کسیم پروا نیست
دیده بگشا که پرده برفکنم
او فردای تابناک زن ایرانی را چنین به استقبال رفته است:
دختر فردای ایران دخترامروز نیست
گر بخواهی ورنه برگیرند بنداز پای من
آخر این بازیچه زن برمسند مردان زند
تکیه وز صهبای عشرت پر شود مینای من
من نخواهم دید آن ایام دولت ریز را
لیک خواهد دیدنش آنکو بودهمتای من
می وزدآخر نسیمی از دیار زندگان
سوی این اقلیم و جان یابد ازو اعضای من
کودکی نوخاسته ست آزادی فردا ولی
خفته خوش در دامن امروز من فردای من
فکر من این بود و رویا دیدن روزی چنین
ای خوشا روز شمایان فرخا رویای من
نورچشما دخترا آینده اندر دست تست
قدر نعمت را بدان ای گوهر یکتای من
ناصر زراعتی می نویسد: زبان ژاله، زبان شعر سبک خراسانی و یادآور مسعود سعد سلمان و ناصرخسروست. اما با توجه به مضمون و درون مایه وموضوع بیشتر شعرها و نیز پرداختن به مسائل اجتماعی و به خصوص مسئله زن و نیز راحتی و روانی زبان و بیان توجهش به زبان گفتار مردم و فرهنگ توده و ضرب المثل ها و تلاش در ساختن ترکیب واژگانی بدیع و تازه (یکی از ویژگی های شعر نیما یوشیج) و عنایت به ساختار شعر و پرهیز از پراکنده گویی و مضمون پردازی و بویژه فردیت و تشخص او،  به جرأت می توان گفت که اگر شاعر با ادبیات و شعر اروپایی آشنایی می یافت(چنان که نیما این آشنایی را با شعر فرانسه داشت) و اگر کار شعر را جدی می گرفت، شاید پیش از نیما یوشیج و همزمان با شاعران و ادیبان تجددگرایی مانند جعفر خامنه ای، تقی رفعت و شمس کسایی، آن چه را بعدها شعرنو خوانده شد، او بنیان می نهاد، یا یکی از بنیان گذاران اصلی اش می بود.
در دیوان ژاله تمام اشیا شخصیت  می یبابند و وی با آن ها به سخن در میآید.
این نگرش خاص ژاله به اشیاء و نیز جایگاه ویژه آنها در شعر او، و بویژه آیینه شاید به دلیل زندگی رنج‌بار و تنهایی مداوم اوست.
ژاله و شمس کسمایی و طاهره از زنانی بودند که چونان شهابی در شب تیره قد کشیدند و برافروختند و در ظلمت سوختند، اما  نور و شورشان ماند تا  کی سپیده دمد. آنان چونان نرگسانی مست در نمکزاران روییدند و  و در هرم سوزان این دوزخ بر خاک افتادند اما عطر روشنشان را نسیم سپیده دمان بر جان هر انسان عاشقی میافشاند.
.
خواهرم پرسید :” فرق مرد و زن در چیست؟” گفتم:
گویمت این قصه را با نکته ای سربسته اما
در دکان افرینش جنس ما و اوست یکسان
عمر ما طی می شود در کیسه ای دربسته اما
بر فراز کاخ هستی ،او به پرواز است و ما هم
جنبشی داریم در کنج قفس ، پربسته اما
دست قدرت فرش کردست از ازل ، باغ جنان را
زیر پای مادران ،بر روی مادر بسته اما
نا امید از بخت نتوان شد که بس درهای رحمت
پیش روی ماست تا دامان محشر ، بسته اما
گر نبازی خویش را ای آشیان گم کرده ،ای زن!
غیر از این ره نیز باشد راه دیگر ، بسته اما
تا برون آید زن از این محبس مرد آفریده
دست و پا باید ، که هست ای جان ِ خواهر ! بسته اما

گرچه امروز در امامزاده حسن که روزگاری گور او بوده است، هیچ نشانی از مزار آن شاعر بزرگ نمانده، امادیری نخواهد پایید که عالمتاج و شعر او تاج تارک تاریخ ما خواهد شد.
*

پی نوشت:
دیوان وی را فرزندش در انتشارات ابن سینا در سال ۱۳۴۵ به چاپ رسانید.
ناصر زراعتی در سال ۱۳۸۵ آن را در سوئد به چاپ دوم رسانید و خود نیز پیشگفتاری بر آن نوشت.
روح انگیز کراچی نیز در سال ۱۳۸۳ کتابی به نام عالمتاج قائم مقامی  در انتشارات داستان سرا به چاپ رسانید.

سبز باشید

محبت دوستان

آذر ۱۳۸۹

بمناسبت آغاز دهمین سال تولد جُنگ ادبی گذرگاه
نازنین دوستانی مهر ورزیدند و نشان دادند که
یادشان هستیم. دست تک تکشان را به گرمی
می فشاریم، و به ترتیب وصول آنها را منتشر می کنیم.

—————————————————–
آغاز دهمین سال بر شما مبارک باد، و خستگی ۹ ساله کار ِ مؤثر از تن طنارتان زدوده باد محمد باقر صمیمی
————————————————————————————————

تبریک این آشنای گذرگاه را بپذیرید
ک. زیّـانی
——————————-

سرور گرامی
و دوستان عزیز در نشریه گذرگاه
امیدوارم در راهی که در پیش گرفته اید همواره پیروز و پرتوان
به پویش خویش ادامه دهید و همواره موفق باشید
و همکاری مشترک شما با دیگر فعالان مدنی از جمله انجمن کهن دژ
همچنان تداوم یابد
با تجدید احترام
بابک مغازه ای
——————————
با تبریک به شما دوستان عزیز از کار پربارتان.
برهان عظیمی
——————————

دوستان عزیزم
با درود فراوان
آغاز دهمین سال انتشار”گذرگاه”را شادباش مى
گویم وبراى شما پایدارى وپیروزى در اعتلای فرهنگ و اندیشه
آرزو می کنم

بااحترام
علی میر فطروس ع٠م
————————
با درود
قطعه ای را به مناسبت دهمین سالگرد و نگاه آینده جوی نشریه گذرگاه تقدیم هم میهنان عزیز می نمایم.
بهرام صنایعی
فردا بیا
نفس نفس ، صدا صدا ، باهم بگیم ، فریادکنیم
فردا بیا ، فردا بیا
فردای خوب و مهربان ، فاتح بیا ، پیروز بیا
بهر دل دلدادگان ، ایرانیان ، آزادگان
خندان بیا ، شادان بیا
با خود نوید مرگ خصم نابودی داغ و درفش
سرکوبی آن سرکشان ، بر دارکشان ، آن مهرکُشان
بر ما بیار ، بر ما بیار
فردا بیا ، فردا بیا ، با مهربیا ، خندان بیا ، شادان بیا
بر کشتی بی بادبان افراشته کن بادبان
آن افسانۀ نوحانه را ساحل بیار ، ساحل بیار
این باغ خشکیده بدست اهرمن این اهرمن ، آن اهرمن
آن نامردمان بی وطن
آی اِی وطن ، جان اِی وطن ، با آن همه عطر تاریخی به تن
فردای من ، فردای ما سیراب کن جان وتن ، خاک وطن
از بهترین ، پر مهرترین سرچشمۀ آزادی و آزادگی
بهرام صنایعی – آلمان
—————————————————————————
ba salam va doroodhaye faravan
khaste nabashid
dahomin sal tavalode gozargah ra be shoma hamkar gerami va talashgar adabiyat tabrik migoyam ba arezuye mofaghiyat baraye shoma va seite gozargah…
Aghapour Shahla
———————————————————————— با سلام و مهر بسیار
تولدت مبارک. دهسالگی گذرگاه بر همه
عاشقان مبارک باد
محمود نازنین! چراغ از بهر تاریکی است و شما چراغ روشن شعر و ادب را در تاریک ترین روزگار در گذرگاه توفان برافروخته ای. دست مریزاد
بار دیگر و بار دیگر شب تاریک است و بیم موج و گرداب هایل و سبکباران ساحل ها هم
بار دیگر روزگار ی است که گربه شد عابد و زاهد و مسلمانا
بار دیگر روزگار ی شد تلخ تر از شب تار
و….. ای عجب دلمان بنگرفت و نشد جانمان ملول! زین هواهای عفن زین دیو ها
اما گذرگاه برای همین هست و اینجا هم هست که:
بگذرد این روزگار تلخ تر از زهر
و… درمملکت چو غرش شیران گذشت و رفت
این عوعو سگان ایشان نیز بگذرد
شادا شاد، دهسالگی گذرگاه بر تمام شاعران نویسندگان و صفحه چین و تایپیست و طراح و
آفرین و آفرین و صد آفرین بر همه تان
محمود کویر
————————————————————–
بوی بهار آمد و گنجشکان آواز سر دادند و جوجه ها شان سر از تخم درآوردند .
تابستان آمد و درختان میوه های آبدار و رنگارنگ دادند .
پائیز آمد و برگریزان شد و زمین سیراب باران ها شد.
زمستان آمد و دور گردن آدم برفی ها شال گردن پیچیده شد .
بهار آمد و …. تابستان آمد و… پائیز آمد و… زمستان آمد و…
فصل ها آمدند و رفتند و گذرگاه چه مومنانه ، نجیب و متواضع در کنارمان بود و هست و خواهد بود.
گذرگاه با دوستی وفادارانه اش درتمامی لحظات بحرانی در خیزش ،کشتارو اختناق همراهی مان کرد و حتی پیش از آن و حتی پیش تر، سال ها پیش .
اینک گذرگاه در فصل برگریزان بهار خود را در ده سالگی جشن می گیرد.
کمتر نشریه و مجله ی اینترنتی داشته ایم – چه در داخل و چه در خارج- این چنین مستمر و سخت کوش و نستوه راهش را از میان این همه پیچ و خم و واهمه و تاریکی به سرانجام رسانده باشد
پس
متبرک باد نامت و بر تو مبارک باشد این تولد.
گذرگاه ! می روی که نونهالی خود را پشت سربگذاری و تنومند شوی و ریشه ات را جا گیرتر کنی باشد که گردانندگان تو نیز در تندرستی و سلامتی و بهروزی باشند.
به عنوان خواننده ی همیشگی گذرگاه  دوست دارم از تک تک زحمت کشان گذرگاه از جناب دکتر صفریان و جناب دکتر کویر و جناب برزگر و خانمان ناظرزاد و کاردان و دیگران تشکر ویژه کنم.
دست همگی را می بوسم .می دانم که گذرگاه را به آب دل آبیاری کرده اید و به خون جگر پرورش .
سپاس و تقدیر از تلاش تان
نسرین مدنی
————————————-
با درود بر شما
دهمین زاد روز
دهمین گام و دهمین نگاه شما
گرامی باد
و تلاشتان پایا و اندیشه تان همواره پویا
ارادتمند بابک مغازه ای
————————————————————-
محمود جان و همه شما عزیزانم که گذرگاه را طی دهسال از پیچ و خم های فراوان عبور داده اید دستانتان را میفشارم و تک تکتان را می بوسم و دهمین سالگرد تلاشتان را تبریک می گویم
….همکار کم کارتان نوش آفرین ارجمند
————————————————————–
دهمین سال تولد گذرگاه را تبریک می گویم….می دانم که در این فضا و جو دهسال جُنگی ادبی را راه بردن دو صد من استخوان می خواهد. تنتان سالم باشد…..اسماعیل معزّی
————————————————————–
خسته نباشید تلاشگران ادبی….گذرگاهتان نورانی و پر شکوه و تولد این سایت ارزشمند مبارک باشد….یک خواننده گذرگاه فرزانه بلوچ
—————————————————————-
شما از آذرماه ۱۳۸۰ یعنی سالها قبل از ازدواج من گذرگاه را با گردش قلم های خود سر پا نگه داشته اید تا حالا که فرزند من با خنده هایش خانه مان را پر از شادی کرده است. آفرین بر شما و مبارک باد دهمین سال فعالیتتان….. گذرگاه را دوست دارم …..آذرشیدائی
———————————————————————

یک نظر

نسرین مدنی - اسفند ۱۳۸۹

این نوشته و نظر را از نویسنده نام آشنا
خام نسرین مدنی دریافت کرده ایم.
برای آگاهی بیشتر ازماجرا که این پاسخ بر پایه
آن نوشته شده است ” البته اگر آگاهی قبلی ندارید ”
به گذرگاه شماره ۱۰۸- شماره آبان ماه مراجعه
فرمائید…. روابط عمومی

جناب باران سلام
من یکی از خوانندگان پرسش و پاسخ شما بوده ام. دوست داشتم چند خطی درباره ی نوشته تان بنویسم.
پاسخ شما بیشتر میتواند به رخ کشیدن یک سری اصطلاحات باشد که متاسفانه با بی سلیقگی و مغلط نویسی نگاشته شده است تا پاسخگویی ِ عاقلانه در باب موضوعی واحد.
خواننده ای نیستم که با مفاهیمی که شما عرضه کرده اید نا آشنا باشم اما بعد از خواندن جوابیه تان انگار متنی فلسفی از هایدگر یا راسل خوانده باشم نفسی به راحتی کشیدم.
مثل این است که من درجواب به انتقاد دوستم به جای زبان نوشتاری مرسوم از زبان نوشتاری
مصنوع ومسّجع قرون گذشته استفاده کنم .همانطورکه فرموده اید خوب بود نثرتان مثل تغییر پروسه ی پوشش از قدیم تا به امروز، دست کم با خود راحت ترمی بود.

زبان محاوره ای تهرانی! اگر منظورعامیانه نوشتن است که دیگر ربطی به تهرانی وغیرتهرانی ندارد با وجود آنکه نوشتار شما ازعامیانه نوشتن خیلی به دور است پس محاوره ای تهرانی به خودی خود در متن شما بی معنا به کار رفته است.
جناب باران پیش از این به سراغ نوشته های خانم شاعر رفتم شما گویا به شعرخوانی بهای بسیاری می دهید با اغماض بر این نکته که من خواننده بیش از هر چیز با نوشته ی شاعر سر و کار دارم ؛ این ذهن من ِ خواننده است که با کلمات و واژه ها وکلمات ِ ارائه شده درشعر درگیر می شود یعنی زمانی که شاعرغایب است و نمی تواند برایم شعربخواند ؛ به بیانی دیگر شاعر لایه ی پنهانی و زیرین می شود و من با لایه ی عینی و مهم آن که شعر اندیشه ها و ذهنیت شاعر است پیوند می خورم .
نتیجه آنکه با عینک شعر در خلال کلمات می توان تفکرشاعر را دید و پیام آن به خواننده القا گردد.این بسیار مهم است موردی که شما آن را نادیده گرفته اید اساسا ارتباط خود شعر- جوهرشعر- با خواننده است نه طنین صدا ی شاعر از شعرش. متاسفانه درشعرهای ایشان – شعرهایی که به تعبیر شما پست مدرن است- این ارتباط برای من میسر نشد.
در زندگی نامه های بزرگانی چون لئوناردو داوینچی ، میکل آنژ و خیلی های دیگر هرگز نخوانده ام که تاثیرهمجنسگرایی ها نقیصه ای قلمداد شود که خلاقیت ونتیجه ی به جا مانده از این بزرگان را زیر سوال ببرد.
ژاک شیراک – رئیس جمهور سابق فرانسه – وقتی از سیمون دوبوار می نویسد با چنان کلماتی او را وصف و تمجید میکند و ایشان را میراث کشور فرانسه می داند که کسی اصلا به یاد نمی آورد او بای سکشوا ل بود یا کافکا آنقدربه نوشته ها وآنچه از ذهن این نویسنده تراوش کرده اهمیت داده می شود که خودکشی او به خودی خودی محو و ناپدید میشود.
این خصلت ایرانی است که برای بی ارزش قلمداد کردن و منکوب کردن بزرگی برای بالا بردن دیگری میروند سراغ گره های روحیی که هرانسانی هر بشری در زندگی خصوصی دارد.
جناب باران بر فرض اگر بیست سال دیگر اشعار خانم کرباسچی مانند فروغ در بین جوانان خواننده داشت و فرزند من خواست شعرهای ایشان را بخواند نخواهم گفت:« پسرم بگرد ببین شاعر در زندگی اش از چه دغدغه ی روحی روانی رنج می برد بلکه می گویم پسرم دخترم ببین شاعر چه طور خلاقیت ، استعداد ، دانش و پشتوانه ی فکری داشته که بعد ازبیست سال هنوز در بین جوانان خواهان دارد و راجع شعرش در هر انجمنی به طرق مختلف بحث می شود بررسی می شود و باز سخن درباره اش نامکرر است».

درآخرآنکه با صراحت بگویم مقایسه شعرخانم کرباسی با شعر فروغ مقایسه ی مع الفارق است.
به روز باشید »

نسرین مدنی
پاییز هشتاد و نه

کتابی فاخر

محمود کویر - آذر ۱۳۸۹

سرگذشت شعر پارسی
از سنگ تا چاپ سنگی

نوشته دکتر محمود کویر

کتاب ارزنده ای ست که حاصل سالها تحقیق استاد است.
صحبت در مورد آن و نگاه عمیق به بار درختانش کاری کارستان می طلبد.
این کتاب فریاد می زند که ادبیات پارسی قبل از حمله ی غارتگرانه ی اعراب نه تنها وجود داشته که بسیار هم متنوع و غنی بوده است. و می گوید این اعراب بوده اند که دشمنی خونی با ایران و ایرانی و بخصوص با ادبیات پارسی داشته اند و کتاب سوزان های آن ها در تاریخ نظیر نداشته است….کاری که هنوز هم ادامه دارد ” و با چراغ ”

استاد در مورد محتویات این کتاب می گوید:

” ….سر انجام به اینجا رسیدم که ما در این زمانه به کتابی نیاز داریم تا تاریخ شعر پارسی را برایمان روایت کند.
نه برای یک کار پژوهشی یا علمی، برای این که آسوده و آسان بخوانیم و بدانیم که بر شعر پارسی چه رفته است.
دگر گونی های اجتماعی شعر ما چگونه بوده است. شناسنامه و سرگذ شتش چیست. بزرگان این میدان چه کسانی هشتند و چه کرده اند.
پس:
در این کتاب شعر پارسی را از آغاز آن، از چند هزار سال پیش تا نزدیک به زمانه ی ما پی گرفته ام.
دبستان های شهر پارسی را بر پایه ی تاریخی – ادبی، شکل بندی کرد ه و نام نهاده ام.
گونه های مختلف شعر پارسی را از دو بیتی و ترانه و فهلویات تا طالبا و نجما خوانی، از حماسه تا طنز بررسی کرده ام.
سر گذشت شاعران را با نام رابعه آغاز و با نام طاهره به پایان بردم. در این میانه به شاعران گمنام و زنان شاعر توجه ی ویژه داشته ام.
شعر پارسی بلوچ و کرد و لر و گیل و دیلم و تبری را تا آنجا که در توانم بود، برای نخستین بار در یک کتاب تاریخ شعر پارسی آورده ام.
ادبیات مردم از ترانه های کار تا لالائی ها را نیز به اشارتی نیز اگر شده در این کتاب آورده ام.
سر گذشت شعر پارسی را در سر زمینهای دیگر چونان هند و آسیای مرکزی و آلبانی نیز آورده ام.
هر بخش و سر گذشتی خود شناسنامه و داستانی جدا دارد و می توان جداگانه خواند و بهره ای برد.
در هر بخش بهترین نمونه ها را بر گزیده ام.
به شاعرانی پرداخته ام که در هر دوره و دبستانی کاری کرده اند کارستان. بیش تر در پی شعر و چه و چند و چون آن بوده ام تا زندگی شاعران.
در نوشته های بزرگان ما تا همین نزدیکی ها نشانه گذاری نبود و نشانه های نوشتن گاه و برای زینت از سر و روی نوشته می بارید. ما آن را از دیگران فرا گرفتیم و به نا آگاهان نوشته ها و به ویژه شعر ما پر شد از نشانه های نوشتن مانند نشانه ی شگفتی! پس کوشیدم تا کارم در این زمینه نیز مایه و بنیادهائی داشته باشد.
کوشیدم تا آنجا که می توان از واژگان فارسی بهره برم و بیهوده کتاب را از واژگان بیگانه پر نسازم.
هنگام نوشتن، بنیاد کارم بر جدا نویسی بوده است. کوشیدم تا این کار نیز سامانی داشته باشد و در هر بندی و برگی چهره نگرداند.
نام نویسندگان و پژوهشگرانی را که از تلاش آنان بهره ای برده ام، همانجا در متن آورده ام، همراه با نمایه و شناسنامه ی کارشان در آخر این کتاب. از آوردن پانویس ویاد کردن شماره برگ کتاب خود داری کرده ام تا:
از یک سو کار ساده تر خوانده شود، از سوئی دیگر با ابزار های نوین و دسترسی به شبکه های جهانی آگاهی رسانی، به گمان من این کاری بیهوده، پس مانده و چشم پر کن است.
و این شد که پیش روی شماست. جو بارکی! دوان دوان!
————————————————————

از این کتاب یبشتر خواهیم گفت

کازا بلانکا

مجید قنبری - آذر ۱۳۸۹

CASABLANCA
نامه دیگری از تیمارستان

از نوشتن این نامه می‌ترسم . می‌دانم که وقتی شروع به نوشتن کنم دیگر اختیار قلم در دستان من نیست و فقط خدا می‌داند که در آخر ، سر از کجا در‌ می‌‌آورم . از میان درزهای پنجره‌های اتاقم بوی پاییز می‌آید و من از درون احساس سرما می‌کنم . چه کنم که متاسفانه مثل شما ، مشاور عزیزم ، پست‌مدرن نیستم و فقط همین ‌طور می‌توانم بنویسم .
هنوز هم پس از گذشت این‌ همه سال ، هربار سر رسیدن پاییز یاد تکلیف‌های انجام نداده‌ام را زنده می‌کند . هربار که درست وسط روز یک‌‌باره هوا خاکستری می‌شود ، هرشب که از پشت شیشه‌های بخار گرفته ، به عرق‌ریزی جان هستی خیره می‌شوم ، از فکر تکلیف‌های انجام نداده‌ام دلم می‌گیرد .
تکلیف‌های شبِ اول و شبِ دوم و . . . تصمیم کبری و غیبت حسنک . . . آآآی‌ی‌ی حسنک کجایی‌ی‌ی‌ی‌ی‌ی؟ و یاد تمامیِ همکلاسی‌های این ‌همه سال . . . یاد همه‌ی حسنک‌های بازیگوش . شاید هر یک از این نامه‌ها پاسخی به تکلیفی از یاد رفته باشد ، ولی چه دیرهنگام و چه بی‌ثمر .
اصلا چه کسی و با چه اجازه‌ای برای من یا برای ما این ‌همه تکلیف تعیین کرده است؟ از خودم می‌پرسم تا کجا باید اضطراب این‌ همه مشق‌های نانوشته را با خود به ‌دوش کشم . تازه تاجِ خار و تحقیرهایش به کنار .
مشاور عزیزم می‌ترسم که این نامه منجر به فاش شدن هویت “تو” شود و می‌دانم که تا چه اندازه خشمگین‌ خواهی شد . آخر “تو” آدم مشهور و مهمی هستی ، یک نویسنده‌ی پُرکار و جدی . بی‌تردید من حق نداشته‌ام که بی‌اجازه شما را به عنوان مشاور خود انتخاب کنم . ولی آخر عزیزم این که لطمه‌ای به تو نخواهد زد . فقط بگذار این “هول” و وحشت فرساینده تنها برای لحظه‌ای فرو بنشیند . مرا ببخش اما تنها کاری که من کرده‌ام الگوبرداری از شما بوده است تا آن‌ چه را که نیازمندش بودم برای خود بیافرینم ، فقط همین .
از طرفی “تو” خود بسیار پیش از این بی‌ آن ‌که بدانی این اجازه را به من داده‌ بودی و از نظر من بعضی قراردادها غیرقابل فسخ‌اند . حتما به ‌خاطر داری که برایم نوشته بودی “در عالم دوستی معتقد به این ‌گونه بده بستان‌های کاسبکارانه نیستی” . و اشاره‌ات به نوشتاری از من بود .
اما من اگرچه از نظر “تو” کاسبکارانه نوشته بودم ولی در تمام زندگی خود بسیار بیش از “تو” و دیگران به آن واژه‌ی مقدسِ “دوستی” وفادار بوده‌ام و هستم . پس باز هم با عباراتی کاسبکارانه‌ تکرار می‌کنم که برخی از قراردادها قابل فسخ نیستند .
مثلا همین خانم علیزاده . نمی‌دانی چه پرستار نازنینی‌ست و چه ‌قدر مهربان . هر وقت که وارد اتاق من می‌شود مثل فرشته‌ها لبخند می‌زند و می‌گوید : سلام استادِ عزیز ، امروز چه ‌طوری؟
یک‌بار هم که شیفت شب بود به اتاقم آمد . آن شب گرفته و غمگین بود انگار . کنار تختم نشست و پرسید : می‌تونم مث یه دوست با شما صحبت کنم؟
ولی من با وجود این ‌که بسیار مشتاق هم بودم ، فورا جوابش را ندادم . روزها و روزها فکر کردم و صبر کردم تا بالاخره توانستم به او بگویم که همیشه می‌تواند به عنوان یک دوست روی من حساب کند .
آن‌ وقت او همین ‌طور که کنار تختم نشسته بود و یک تکه شیلنگ باریک لاستیکی را هی دور انگشتش می‌پیچید و باز می‌کرد ، شروع کرد به حرف زدن و من شروع کردم به گوش دادن . مشاور عزیزم درست همین ‌جاست ، در همین گفتن‌ها و شنیدن‌ها که قراردادی بسته می‌شود . قراردادی که هرگز به دل‌خواه هیچ ‌یک از طرفینِ آن فسخ شدنی نیست . پیوندهایی فراتر از من یا “تو” . آن‌ها جاودانه‌اند . ما خواهیم رفت و آن‌ها به نوعی خواهند ماند . حالا هرچه ‌قدر که می‌خواهی دیوانه خطابم کن .
همیشه از خودم می‌پرسم آن نیرویی که انسانی را به سوی دیگری جذب می‌کند ، چیست؟ چرا اولین گام را به سوی دیگری برمی‌داریم و سپس بارِ دیگر تنهایش می‌گذاریم؟ مگر بیماریم؟ البته من هستم ، ولی شما دیگر چرا؟ من در جهانی مجازی ، به جستجوی یک رابطه‌‌ی مجازی ، نامه‌ا‌ی الکترونیکی را درون یک بطری چپاندم و بی‌هدف به خالی دنیای مجازی پیرامونم پرتاب کردم و در عین ناامیدی سپردمش به دست امواجی ناپیدا .
چندی بعد ناباورانه در صندوق پست الکترونیکی خود یک بطری یافتم . شتاب‌زده بازش کردم با این توهّم که سرانجام در خالی اطرافم تکیه‌گاهی یافته‌ام . نقطه‌‌ی اتکایی ، تا در آن درآویزم و از این سقوط ابدی نجات یابم . حیرت‌زده از خود می‌پرسیدم مدام : “یک ستاره کز فساد خاک رسته / روشنایی می‌دهد آیا / این شب تاریک دل را”
در جوابش از عشق یک بطری ، صد بطری ، هزار هزار بطری روانه‌ی خالی بیکران کردم ولی افسوس که ما به او محتاج بودیم و او به ما مشتاق بود . . . در جهانِ مجازی نیز هم ‌چون جهانِ واقعی بروز چنین اشتباهاتی طبیعی بود . البته باید اعتراف کنم که من خیلی چیزها را متوجه نمی‌شوم و تا جایی که به یاد دارم همیشه قدرت تشخیص ضعیفی داشته‌ام . مثلا نمی‌توانم کنایه ، تعارف ، تکیه کلام و . . . را از چیزها یا احساس‌های واقعی تمیز دهم . وقتی با “اوی دوم” حرف می‌زدم گاهی پیش می‌آمد که صدایش می‌لرزید و جمله‌ای می‌گفت که با “فدات شم” شروع یا با آن تمام می‌شد .
خوب بیش‌تر از سی‌سال گذشت تا من بفهمم که “فدات شم” تکیه کلام “اوی دوم” و بسیاری زن‌‌های دیگر است و در صحبت با هر کسی ممکن است از آن استفاده کنند . حالا که تحتِ درمانم خیلی بهتر شده‌ام و فقط هشت‌ ماه طول کشید تا من بفهمم که خانم علیزاده همان لطف و محبت را به تمام دیوانه‌گان دیگر اتاق‌ها نیز ابراز می‌کند . یا خودِ “تو” مشاور عزیزم که همواره نامه‌هایت را با “سه نقطه‌ی عزیز” ، یا “دوست گرامی” یا “دوست عزیزم” شروع می‌کردی و من بی ‌آن ‌که ضرورت ادبی این ‌گونه تعارفات ادیبانه را درک کنم ، ابلهانه می‌پنداشتم که واقعا “دوستِ عزیزِ” شما هستم که حتی بدون آن صفتِ “عزیز” هم ، به تنهایی برایم کالایی گران‌بها بود .
بله کاسبکارانه می‌نویسم “کالا” ، چون می‌خواهم عصبانی‌اَت کنم ، اصلا قصدم همین است . اگر “دوست” برای شما ، مشاور عزیزِ پست‌مدرنم ، فقط یک واژه بود ، یک دالِ بی‌مدلول که ارجاعش فقط به خودش بود و نه به غیر ، پس آن صفتِ “عزیز” را که دیگر با هیچ چسب چند قلویی هم نمی‌شد به آن چسباند، ولی “تو” می‌چسباندی آن ‌هم چه فریبا و دل‌نشین . به فرشته‌ی نجاتی می‌مانستی که نمی‌دانستم ناگهان از کجا بر من ظهور کرده است . البته فرشته‌ی نجات می‌تواند فرشته‌ی مرگ هم باشد ، چون به هر حال مرگ هم نوعی نجات است . مثلا در همین فیلم “کازابلانکا” . چه کسی می‌داند که کدام‌ یک فرشته‌ی نجات دیگری است .
شاید در ظاهر فرشته‌ی نجات ، “همفری بوگارت” باشد که معشوق سابقش را که اکنون از اعضای گروه مقاومت است با به خطر انداختن جان خود فراری می‌دهد. یا شاید هم “اینگرید برگمن” باشد که با برگشتن نزد معشوق سابق خود و درخواست کمک‌ از او، در هیئت فرشته‌ی نجات او در می‌آید. و یا شاید اصلا هر کدام فرشته‌ی نجات دیگری‌ست و مسئله اصلا چیزی ورای فرار و گروه مقاومت باشد . یعنی موضوعی مربوط به عشق. و از این زاویه اصلا “کافه ریک” است که به فرشته‌ی نجات هر دو نفر تبدیل می‌شود . هر دوی آن‌ها پیش از مسئله‌ی فرار یا مرگ و نابودی ، در یکی از اتاق‌های “کافه ریک” شاید به رستگاری رسیده‌ باشند .
می‌بینی مشاور عزیزم موضوع چه ‌قدر پیچیده است و توضیح دادن آن تا چه حد دشوار . فکر کنم خود “مایکل کورتیس” هم به همین خاطر کم آورده است. هیچ ‌چیز روشن و آشکار نیست، و باید به همه‌ چیز مشکوک بود. به رابطه‌ها ، حس‌ها ، حرف‌ها . برای من تردید، کابوسی جاودانه است .
“در نبردی مشکوک” ، تصور می‌کنم نام کتابی از “اشتاین بک” باشد . عنوان زیبایی است برای یک رمان ، البته نه از نوعِ پست‌مدرنش . انگار تنها همین نامِ این کتاب تمام مسیر زندگی مرا توضیح می‌دهد . می‌دانم که “تو” این را درک می‌کنی ، این ‌که همواره خود را در مهلکه‌ی نبردی مشکوک حس کنی . نبردی که نمی‌دانی و هرگز نمی‌توانی بفهمی که خداوندگاران آن چه کسانی هستند .
شک و تردیدی همیشه‌گی و یقینی که هیچ‌گاه به دست نمی‌آید، آن ‌هم برای کسی مثل من که قدرت تشخیصش این ‌همه پایین است . برای من دست زدن به هر عملی یا برقراری هر رابطه‌ای همیشه به معنای وارد شدن “در نبردی مشکوک” بوده است ، حتی نوشتن این نامه‌ها .
از خودم می‌پرسم که آیا تسلیم شدن و تن دادن به مفهوم تنهاییِ تقدیری بشر کاری سهل‌تر نبود تا انتظار کشیدنِ ظهور فرشته‌ی نجاتی را حتی به زیبایی “اینگرید برگمن” .
زمانی “تو” آدم کُند ذهن و گیج و مرددی هم ‌چون مرا “دوست عزیز” خود خواندی ، یعنی همان‌ چیزی که هرگز نداشته‌ام ، و خوب می‌دانم که اشتباه از جانب شما نبود وگرنه الان به جای من ، این شما بودید که در این تیمارستان بستری بودید . شما نمی‌توانستید از آن‌‌چه در ذهن مالیخولیایی من می‌گذشت و درک ابلهانه‌ام از ارتباط انسانی با خبر باشید . شاید این شعر حضرت شاملو را شنیده باشید :
“دلم کپک زده ، آه / که سطری بنویسم از تنگیِ دل / هم‌چون مهتاب‌زده‌ای از قبیله‌ی آرش بر چکاد صخره‌ای / زهِ جان کشیده تا بنِ گوش / به رها کردن فریاد آخرین . /
بگو با من بگو با من : / که می‌شنود / و تازه / چه تفسیر می‌کند؟”
آری اشکال کار در هر دو سوی رابطه‌ همین بود و هنوز هم هست که فریادِ دردت را چه کسی “می‌شنود و تازه چه تفسیر می‌کند؟”
اما علیرغم تمامی تلاش‌های “تو” ، خانم علیزاده ، “اوی دوم” ، “اوی اول” و همه‌ی آن دیگرانِ دیگر می‌بینید که “من” هنوز هستم ، اگرچه تحقیر شده ، لِه شده و نادیده گرفته شده و هر چند گرفتار در اتاق کوچکِ این تیمارستان . ولی هنوز هستم و با “سماجت یک الماس” هم‌ چنان ابلهانه تکرار می‌کنم که در قاموسِ من برخی قراردادها فسخ‌ناپذیرند ، لایزال‌اند و جاودانه‌اند‌ .
و حالا ایجاز مرا ببین که با این ‌همه توانستم سرانجام از “تو” برای خود فرشته‌ی نجاتی بیافرینم تا چند صباحی بیش‌تر دوام آورم و بتوانم کارهای نیمه‌تمام‌ و تکلیف‌های بلاتکلیف مانده‌ام را حداقل به سرانجامی رسانم .
مشاور عزیزم ، تو را نمی‌دانم ولی من که به وجود فرشته‌ها باور دارم . چه از نوعِ اینگرید برگمنی آن و چه از نوع همفری بوگارتی‌اش . ولی نوعِ کافه ریکی‌اش را فقط در فیلم‌ها می‌شود دید .
همیشه فکر کرده‌ام که سرانجام نجات‌ دهنده‌ای از راه می‌رسد ، بی‌خبر از آن که آمده است و من گاه نادیده‌اش گرفته‌ام و یا حتی بدتر از آن ، از او گریخته‌ام .
چهره‌ها و نگاه‌ها خیلی مهم‌اند. برخی از چهره‌ها و آدم‌ها اصلا این جهانی نیستند و حضورشان در این آشغالدونی، انگار موقت و گذراست یا این ‌که صرفا برای انجام ماموریتی خاص این‌‌جا هستند . هر بار پس از برخورد با چنین نیم‌انسان و نیم‌فرشته‌‌ای آن ‌چنان سرشار از حس سبک‌باری و نیک‌بختی ، از خود بی‌خود می‌شوم که پاک فراموش می‌کنم این شاید همان فرشته‌ی نجاتی بوده است که عمری چشم به راهش بوده‌ام و پس از آن است که تنها حسی از حسرت و درد برایم باقی می‌ماند .
شاید چنین فرشته‌ای را نخستین ‌بار در هشت ‌ساله‌گی دیده باشم در همان دبستانِ اکنون ویرانه‌ای که یک‌بار برایت نوشتم . فکر می‌کنم همین نخستین فرشته بود که تکلیف و راه مرا برای تمام عمر مشخص کرد . آن هم فقط با یک نگاه که چنان تا اعماق وجود کودکانه‌ام نفوذ کرد که هرگز فراموشم نخواهد شد .
و بعدها در مسیر سنگلاخ زندگی در سراسر این سال‌های فلاکت و سیاهی ، فرشته‌گان زیادی بر من ظهور کردند که من هیچ‌ وقت به موقع ندیدم‌شان یا حضورشان را درک نکردم و تازه وقتی به خود آمدم که او متاثر از عدم درک من برای همیشه رفته بود . “درک حضور دیگری” همان چیزی‌ست که همه‌ی ما از آن عاجزیم .
حالا می‌توانم تک‌تک‌ این موجودات غریب و رویایی را به خاطر آورم . به خصوص آن یکی را که بر مزار شاملو دیدم . مطمئن‌ام که شاملو هم همه ‌چیز را دید و می‌توانم حدس بزنم که چه ‌قدر بر حماقت من که بر مزارش نشسته بودم و زار می‌زدم ، از ته دل قهقهه زده است .
مثل این ‌که “مارکز” بود که می‌گفت : “زندگی آن ‌چه زیسته‌ایم نیست ، بلکه همان چیزی‌ست که در خاطرمان مانده و آن‌ گونه است که به یادش می‌آوریم تا روایت‌اَش کنیم .”
حالا آن ‌چه در خاطر من مانده ، یک ظهر روشن و داغ تابستانی‌ست . همه در خانه‌های‌شان پناه گرفته‌اند و در مقابل وزش باد کولری شاید ، در حال چرت زدن هستند . در خیابان‌ تک و توک اتومبیل‌ها در گذرند . اما در گورستان هیچ ‌کس نیست . ردیفِ قبرهای خالیِ آجرچین شده پشت سرِ هم تا دوردست‌ها ادامه دارد ، با آغوشی باز و پذیرا . من همین ‌طور در گورستان خالی و در زیر آفتابی که می‌سوزاندم ولی گرمم نمی‌کند ، قدم می‌زنم و اشک می‌ریزم . به هذیان‌گویی افتاده‌ام انگار . مدت زیادی از مرگ شاملو نگذشته است و حالا من ناامید از هرکس و هرچیز باز هم به او پناه آورده‌ام . تلوتلو‌خوران در گورستان خالی جلو می‌روم . به اطراف نگاه می‌کنم . نه ، هیچ مزاحمی نیست . پس می‌توان نشست و یک دل سیر گریست و با استاد از “یأسی فلسفی” گفت که یک‌ دم آسوده‌ات نمی‌گذارد . از دیدن سنگِ مرمر سیاهِ خیس و سه شاخه گل داوودی تازه‌ی روی آن تعجب می‌کنم . آن هم زیر این آفتاب سوزان که همه ‌چیز را خشکانده است ، حتی خون سرد مرا در رگ‌های پیر و خسته‌ام . دوباره به اطراف نگاه می‌کنم . هیچ‌‌کس نیست . در طول مسیر هم کسی را ندیده‌ام ولی تردیدی نیست که کم‌تر از حتی دقیقه‌ای پیش کسی این ‌جا بوده ، سنگ قبر را شسته ، این گل‌ها را گذاشته و سپس ناپدید شده .
خوب همین‌جا باید می‌فهمیدم که موضوع از چه قرار است و چه اتفاقاتی در انتظارم است . ولی مشاور عزیزم ، گفتم که من از یک کُند ذهنی مزمن رنج می‌برم .
به یاد می‌آورم که در کنار مزار شاملو روی یک بلوک سیمانی نشسته‌ام و سرم را که از تابش بی‌امان آفتاب سوزان ظهر تابستان گُر گرفته است ، پایین انداخته‌ام . نمی‌فهمم چند ساعت گذشته است که در همان حال مانده‌ام که ناگهان انگار برای لحظه‌ای خورشید از تابیدن بازمی‌ماند . اما نه ، در واقع کسی پشت سر من ایستاده است که سایه‌اش بر من و بر سنگِ قبر افتاده است . می‌ترسم . خودم دیده بودم که هیچ‌ کس در گورستان نیست .
اما سایه متعلق به زنی است ، این را از طرح افتاده بر سنگ می‌توانم تشخیص دهم . من به همان حال باقی می‌مانم با سری آویخته و زیرِ لب در حال پریشان‌گویی . حالا سایه می‌چرخد و کنار می‌رود و دوباره آفتاب سوزان است و پسِ سرِ گُر گرفته‌ی من . پاهای سایه را می‌بینم که با فاصله‌ی اندکی از کنارم می‌گذرد . از کنار شاملو هم می‌گذرد و کمی جلوتر در کنار مزار “پوینده” می‌ایستد . من به خود جرات می‌دهم و کمی سرم را بالا می‌گیرم و نگاهش می‌کنم . سر و وضع نامرتبی دارد . دختر بسیار جوانی‌ست لاغراندام و کشیده ، در مانتویی سیاه با شال بلند سفیدی که دنباله‌اش را به دور گردن پیچیده .
کیف برزنتی کهنه‌ای بر دوش دارد و دفتر و قلمی در دست . من از ترس خشکم زده است و چیزی را که در مقابل چشمان‌ حیرت‌زده‌ام می‌بینم ، نمی‌توانم باور کنم . خودش بود . مشاور عزیزم می‌دانم که باور نمی‌کنی ولی به تمام مقدسات قسم که خودش بود . شخصیتی در داستانی که من سال‌ها پیش نوشته بودم . و حالا داشت از روی سنگِ “پوینده” چیزی در دفترچه‌اش یادداشت می‌کرد . حتما همان جمله‌ی معروف را در ارتباط با تعهد اجتماعی نویسنده و قلم .
کمی بعد انگار تازه متوجه من شده باشد ، نه ، در واقع متوجه شاملو شده بود ، آمد و روبه‌روی من ایستاد . در حالی که من خیره به او مات شده‌ام و دیگر حتی گرما و آفتاب را هم حس نمی‌کنم . ابتدا شال بلند سفیدش به روی شانه‌هایش لغزید . بعد کیف برزنتی‌اش را بر زمین انداخت ، همین ‌طور دفتر و قلم‌اش را . بدون آن‌ که حتی نگاهی به من بیندازد . انگار که من آن‌جا نبودم و این کاملا درست بود چون من واقعا آن‌جا نبودم . جسدی بودم از وحشت خشکیده ، مجسمه‌ی بلاهت و بزدلی . و او حتی اگر هم فرشته‌ا‌ی بود که برای نجات من آمده بود ، حق داشت که مرا نبیند . این “عدم درک حضور دیگری” از جانب من بود نه او . حالا روبه‌روی من ایستاده است . روپوش سیاه‌اش را در می‌آورد و پهن می‌کند روی زمین و فارغ از هر چیز و هر کس کنار مزار شاملو می‌نشیند . من در سویی و او در سوی دیگر و شاملوی عزیز در میانه .
انگار خواب می‌بینم یا که آفتاب‌زده شده‌ام ولی دخترک واقعا هست با یک بلوز آستین کوتاه و بازوانی چنان ظریف و بلورین و شکننده که گویی اصلا این جهانی نیستند . چیزی در مرز بود و نبود . تشویش و دل‌شوره امان‌اَم را بریده است . در دل می‌گویم : ما را گرفتی استاد؟ این دیگر چه بازیی‌ست؟
دخترک به آرامی انگشتان ظریف و سپیدش را بر سنگ مرمرِ خاکستری می‌کشد ، انگار که سنگ را نوازش می‌کند آن هم با چه عشقی . من با وجود هجوم بی‌رحمانه‌ی افکار و خیالاتی آزاردهنده ، دیگر نمی‌توانم از دخترک و رقص موزون و نرمِ ساعد و انگشتانِ کشیده‌اش بر سنگ مرمرین یک لحظه چشم بردارم .
ولی چرا او اصلا مرا نمی‌دید؟ شاید چون واقعا آن‌جا نبودم . مثل همیشه . مثل وقتی که با “اوی دوم” بودم ولی در واقع نبودم و تازه حالاست که همه‌ی این‌ها را می‌فهمم . آن روز هم من وحشت‌زده از گورستان گریختم چون تصور می‌کردم که این هم یکی دیگر از بازی‌هایی‌ست که برای من طراحی شده و من دیگر نمی‌خواستم هیچ نقشی در هیچ بازیی داشته باشم . . .
نه ، مشاور عزیزم این همه‌ی واقعیت نیست و من باید با تو صادق باشم . ولی بعضی چیزها قابل توضیح دادن نیستند آن ‌هم زمانی که تو این ‌قدر ساکتی و هیچ کمکم نمی‌کنی . خوب هیچ آفرینشی بی‌عیب نیست . هر چند که من “تو” را در نهایت ایجاز برای خود آفریده‌ام ولی اشکال بزرگ “تو” این است که هرگز چیزی نمی‌پرسی . مثلا یک بار برایت از تیر خلاصی نوشتم که درست بر شقیقه‌ام نشست و مرا راهی این آسایشگاه روانی کرد . خوب تو هیچ وقت نپرسیدی که این تیر خلاص چه بود؟
فکر می‌کنم “چه بودنش” را طی این نامه‌ها دانسته باشی اما آن ‌چه از آن بی‌خبری این است که این گلوله‌ی شلیک شده ، به دست “تو” ، آری به دست “تو” ، بر شقیقه‌ام نشست و تبدیل به زخمی کاری شد . می‌خواهم باز هم به زبانی کاسبکارانه برایت بنویسم : خاطرت هست که من یک شماره‌ی تلفن از “تو” داشتم و یک تماس تلفنی از تو “طلب‌کار” بودم . خودت این اجازه را به من داده بودی و من آن را به عنوان آخرین راه نجات شاید ، برای روز مبادا ذخیره کرده بودم . یعنی می‌شد که آن فرشته‌ی نجات “تو” باشی .
آخرین شبی که بیرون از این تیمارستان و در میان آدم‌های سالم بودم ، در حالی که نامه‌ی بستری شدنم را در جیب داشتم ، حس کردم که به پایان خط رسیده‌ام . ولی چیزی سوای همه‌ی این‌ها آزارم می‌داد و آن فکر “تو” بود و “طلب‌ام” از تو . تو واپسین امیدم بودی . پس “زهِ جان کشیده تا بُن گوش ، به رها کردن فریاد آخرین” ناامید و سر تا به پا مردد شماره‌ات را گرفتم . شاید تو آخرین نفری بودی از دنیای انسان‌های سالم و کامل که صدای مرا می‌شنید و نمی‌دانم که شنیدی یا نه و تازه چه تفسیر کردی؟
من در حالی که اشک یک لحظه امان‌اَم نمی‌داد ، با زبانی الکن سعی کردم موقعیت خود را برای “تو” توضیح دهم و “تو” فقط گفتی : متاسفم .
فقط همین . دیگر دیر بود . برای همه چیز دیر بود . این گونه مقدر بود که تیر خلاص به دست “تو” بر شقیقه‌ام بنشیند که نشست . خوب “تو” کافه ریکِ خودت را داشتی و می‌توانستی هم‌ چنان به آسوده‌گی در آن بخرامی و من هم آسایشگاهی که انتظارم را می‌کشید . پس همه چیز حل بود . مشاور عزیزم از من دل‌خور نباش . همان‌‌طور که من نیستم . گفتم که فرشته‌ی نجات می‌تواند همان فرشته‌ی مرگ باشد ، هر چند که من هنوز زنده‌ام ولی باید اعتراف کنم که “تو” هم فرشته‌ی عزیزی بودی ، مثل همه‌ی آن دیگران .
این‌جا ، در این تیمارستان و در پایان راه به تمامی فرشته‌گانی فکر می‌کنم که در مسیر زندگی بر من ظهور کرده‌اند . و می‌اندیشم که شاید همه‌ی آن‌ها یکی بیش نبوده‌اند . همه و همه تجلی‌های گوناگون عشق بوده‌اند . آمده‌اند ، ظهور کرده‌اند ، زندگی بخشیده‌اند و رفته‌اند . بی ‌آن ‌که من یا هر کس دیگری حق داشته باشد که به تملک درآوردشان. کوچک‌ترین حرکتی برای تصاحب این موجودات رویایی و آسمانی همه چیز را ویران می‌کند. شاید آن‌ها فقط فرشته‌های لحظه‌ها باشند . باید به آنی بیایند و به آنی بروند ، و درک حضور پیدا و ناپیدای‌شان زندگی را اندکی ، فقط اندکی ، تحمل‌پذیرتر سازد .
پس سپاس و درود بر “تو” مشاور پست‌مدرنِ عزیزم و بر تمامی فرشته‌گان دیگری که در طول این مسیر طولانی ، دشوار و تلخ بر من ظهور کردند و پیمودن این مسیر ملالت‌بار را برای من امکان‌پذیر ساختند . تفاوتی ندارد که پایان راه یک تیمارستان باشد یا مدینه فاضله‌ای یا حتی سقوط از بالای پلی بر یک بزرگراه پُر رفت ‌و آمد. آن‌چه مهم است خودِ راه است که باید شرافت‌مندانه و انسانی پیموده شود . فقط همین . با من موافق نیستی؟

پاییز ۸۸

یادداشتی بر دفتر شعر: نامه ای برای تو

مانا آقائی - آذر ۱۳۸۹

” نامه ای که گیرنده ای نداشت ”
—————————————-
معرفی کتاب
یادداشتی بر دفتر شعر:
نامه ای برای تو
از سهراب رحیمی

خواندن کتاب ” نامه ای برای تو“، چهارمین دفتر شعر سهراب رحیمی، گذشتن از دالانی پر از صدای همهمه ی سکوت است. شعر او در این دفتر شعری معناگراست که عمدتا بر محور حس، عاطفه و خیالی غیر تشبیه‌گرا می‌چرخد. شعرها از شروع و پایان بندی خوبی برخوردارند و از حیث لحن و مضمون و تصویرسازی بسیار یکدستند، تا جایی که، در عین احترام به استقلال هر کدام از شعرها، می توان همه ی کتاب را به شکل یک شعر بلند واحد خواند. شاید راوی هم با آگاهی از همین موضوع و برای تاکید زیرکانه بر همین ارتباط درونی، نامی بر شعرها ننهاده و به شماره گذاری شان بسنده کرده است.

خواننده ی” نامه ای برای تو ” از همان شعرهای نخستین دفتر درمی یابد که راوی ” گمشده ای ” دارد. او در نگاه اول این ” گمشده ” را در فاصله ای بسیار دور با شاعر تصور می کند. اما این باوری اشتباه است که در وحله ی اول عنوان دفتر، و در وحله ی بعد بسامد بالای واژگانی از قبیل تنهائی، فاصله، سکوت، خواب، مرگ ، سیاهی، خستگی یا گریه که در سراسر مجموعه تکرار می شوند، آن را دامن می زنند. طبیعی ست که وقتی کسی کتابی با عنوان “نامه ای برای تو” را باز می کند، دیر یا زود می خواهد بداند این ” تو” ی مورد نظر شاعر، این ” گمشده ” ای که دوربودنش تا این حد شاعر را آزرده کرده کیست و کجاست. اما با تورق و تعمق بیشتر در کتاب، خواننده درمی یابد که منظور او از فاصله نه یک فاصله ی فیزیکی که فاصله ای عاطفی بین شاعر و ” گمشده ” ست.

من با پیش رفتن در مجموعه ی ” نامه ای برای تو ” بیش از هرچیز به دو نکته پی بردم. اول اینکه ” گمشده ” ی راوی در این دفتر، یک فرد خاص نیست و تاکید بر حضور غایب او، بیشتر بمنظور نشان دادن حس بیگانگی ست که شاعر با جهان و آدم های پیرامونش می کند. دوم اینکه شاعر آن فاصله ی یاد شده در فوق را، نه تنها بین خود و دیگر آدم ها، بلکه به همان میزان در درون خودش و بین اجزای تشکیل دهنده ی هویت خود نیز احساس می کند. او با اشاراتی از قبیل اینکه “در باد مانده است” (ص. ۳۸) دارد از فقدان حس تعلق، از بلاتکلیفی احساسی و شکاف پرنشدنی بیرونی و درونی اش می گوید.

پس با کلید شعرها، قفل اسم گمراه کننده ی کتاب نیز گشوده می شود. ناگهان خواننده درمی یابد که خطاب این شعرها به هیچکس جز خود شاعر نیست. او یا به روشنی اعتراف می کند که کسی که در جستجوی اوست “درخواب هم نیست” (ص. ۳۸) یا غیرمستقیم به مخاطب می رساند که آن ” گمشده ” اگر هم پیدا بشود همزیستی با او امکان پذیر نیست. از یک منظر مایوسانه می توان گفت که “نامه” ی بلندی که راوی نوشته، فرستنده ای جز گیرنده اش ندارد. اما واقعیت این است که خواننده “نامه” ها در بسیاری فرازهای این دفتر ارتباط بسیار خوبی با شعرها برقرار می کند، پس نامه ها بهیچ وجه نمی توانند بدون مخاطب باشند. از طرف دیگر مشهود است که راوی این نامه ها را برای نفس “نوشتن” نوشته، و خوانده شدن یا نشدنشان، برخلاف آنچه که از عنوان مجموعه برمی آید، برای او از درجه ی پائین تری از اهمیت قرار دارد. او شعر را نجات بخش خود می بیند و ” سفیدی کاغذ ” را تنها تکیه گاهی که آغوش خود را بی دریغ بسویش گشوده است. شاید شاعر هوشیارانه و برای رد گم کردن این عنوان را برای کتابش برگزیده است. این سوالی ست که جوابش را نمی دانم. آنچه می دانم این است که انتخاب این عنوان، خواننده را به کشف لایه های متعدد معنائی در اثر راغب تر کرده است.

ساختار شعرها در این دفتر قابل قبول و زبان شعرش روان و بدور از بازی های کسالت بار زبانی است. راوی به آهنگ واژه ها و نوآوری های زبانی توجهی سالم دارد. شعر او در القا مضمون موفق عمل می کند و ترکیب های گیرا و سطرهای خوب زیاد دارد. همینطور بهره گیری ی درست شاعر از بار درونی کلمات باعث می شود که مخاطب با خواندن شعر او براحتی در ذهنش فضا سازی کند. شعرهای دفتر “نامه ای برای تو” ظاهرا در فضایی شخصی و از لحاظ محیطی محدود اتفاق می افتند اما بدلایل مختلف از جمله ریشه داشتن مضامینشان در عواطف مشترک انسانی، غالبا در ذهن مخاطب بازتابی فراتر از این پیدا می کنند. خوشبختانه او از طریق آشنایی خوبش با مقوله ی نقد، از خطر افتادن در ورطه ی سانتی مانتالیسم بخوبی آگاه است. از اینرو با وجود برجسته بودن نقش عواطف در شعرهای این دفتر، غالبا دستخوش احساسات نمی شود و همه ی موجودیت جهان و شعرش را به حس تقلیل نمی دهد. بنظر من شعرهایی مثل شعرهای شماره ی ۳۷، ۴۲، ۴۳، ۴۷ و ۵۰ اوج کارش در این کتاب بشمار می روند زیرا هم از لحاظ تصویرسازی از سایر شعرها موفق ترند و هم همه ی صحنه را به حس و غریزه واگذار نکرده اند.

بگمانم جدی ترین آسیب شعر رحیمی در دفتر “ نامه ای برای تو“، در بکارگیری تصاویر یا سطرهایی ست که بودنشان چیزی به شعر اضافه نمی کند. چنین گزاره هایی هرچند اغلب به تنهائی زیبایی خودشان را دارند اما در واقع سیاهی لشکر به شمار می آیند و مسلما حذف آن ها می تواند به منسجم تر ساختن و اثرگذارتر کردن شعرها کمک کند. یک شاعر خوب باید در انتخاب کلمات، بیشترین وسواس و سختگیری ممکن را بخرج دهد، و از آن مهم تر، شهامت خط زدن داشته باشد.

نگاه و نظر من به : نامه هائی از تیمارستان

محمود صفریان - اسفند ۱۳۸۹

نوشته
مجید قنبری
که مدت هاست با شماره و تیتر های
مختلف در گذرگاه منتشر می شود
و آخرین آن ” نامه شماره ۱۳ ” است
که در شماره دیماه گذرگاه خواهد آمد.
————————————

در مقدمه نامه پائیز – ۳ که یکی از همین
نامه هاست و در شماره  آبانماه
آمده است، نوشته بودم :
” کم کم داریم به پایان این نامه ها می رسیم.
نامه دیگری مانده که Casablanca نامیده
شده است، آن را هم خوانده ام که در شماره
آینده به دید شما می رسد…این دوازدهمین
نامه است.
نمی دانم چرا احساس می کنم، این نامه ها
برای من فرستاده شده است، و مشاوری که
در آن ها نام برده شده من هستم. اگر
اینگونه هم نباشد، من چنین فکر می کنم،
فکرکه می توانم بکنم؟ و بر همین پایه فکر
می کنم باید به ” او ” پاسخی بدهم.
سالها پیش ناگهان پیدایش شد و گرمای
وجودش را با واژه های دلنشین داستان هایش
به محفل ما آورد….ولی یک روز همانگونه
که بی خبر آمده بود بی خبر هم رفت. و این
رفنن و بی خبری چندین سال به درازا کشید
وقتی رفت موهایم سیاه بود و حالا که با این
نامه ها برگشته از جو گندمی هم گذشته….
او هم در این مدت راحت نبوده است و از بیماری
رنج برده است…من می دانم این نامه ها که
حاصل این دوری است برای من است، یا من
این جور فکر می کنم که گفتم…کاش همت
و توان یاری کند تا به آنها پاسخ بدهم.
نا امید نیستم…….محمود صفریان
———————————————
در مورد نامه هائی از تیمارستان

یک روز از دوست روانپزشکم پرسیدم:
چگونه است که همه شما روانپزشک ها بنظر می رسد که کمی یک جورائی هستید و در بر خورد های خود، حالت خاصی را نشان می دهید.
گفت:
ما همه نرمالیم، این شما هستید که هر کدام به نوعی و با درصدی اشکال دارید. برایم مثال زد:
اگر حالت تعادل روانی را یک خط فرض کنیم، آنها که بالای این خط هستند، حالت تند، پر واکنش و هیجانی و گاه حالت هپروتی در بر خورد با افراد و مسائل مختلف دارند. ودر حقیقت آدمهای
” های پری ” هستند.
وآنها ئیکه زیر این خط قرار می گیرند، بیشتر حالت افسردگی، واخوردگی، در خود بودن، ساکت، گوشه گیر، نا امید و به دور از هیجان دارند، و در حقیقت آدمهای ” دونِی down ” می باشند.
ولی ما روانپزشکان چون بیشتر روی خط هستیم. و از تعادل روانی بیشتری بر خورداریم، و کمتر گرفتار نوسانات زیر یا بالای خط می شویم، بنظر شما می آید که یک جورائی هستیم.و اضافه کرد:
کار ما نزدیک کردن افراد به این تعادل است. یا فقط با صحبت کردن با آنها، ” البته در نشستهای متعدد ” یا به کمک دارو، یا کار برد تلقین ویا با استفاده از همه این روشها باهم. اما اگر فاصله افراد با این خط تعادل فرضی زیاد باشد، گاه لازم می شود آنها را بستری کرد و تحت مراقبت هاهی ویژه قرار داد. نا گفته نماند که هریک از این دو گروه گاه جا عوض می کنند و یا به خط تعادل بسیار نزدیک می شوند.
گمان من بر این است که دامنه این نوسانات به شخصیت افراد نیز بستگی دارد و شدت و ضعف آن، به همین برداشتهای شخصی برمی گردد.

من نویسنده این نامه ها را کسی می دانم که سخت در تلاش است تا خود را به این تعادل نزدیک کند، و آنگاه که کاملن موفق نمی شود، تخیلش اوهامی می شود. و چون دستی توانا به قلم دارد،
باز تاب آن را می ریزد روی کاغذ.
ولی هیچ لزومی ندارد که در بیمارستان روانی ” تیمارستان ” بستری شود.
برای چنین افرادی که نویسنده این نامه ها نمونه شاخصی از آن است، مخاطب بسیار مهم است. و چون من در نوشته هایم و باز تاب عملکردی که از خودم در گذرگاه بروز داده ام، می توانسته ام مخاطب و یا مشاور خوبی برای او باشم در نتیجه بعنوان سنگ صبور، این نامه ها را برای من نوشته و فرستاده است ” یا من به اشتباه چنین فکر می کنم ” و ما آنها را باز تاب داده ایم.
نویسنده این نامه ها نشان می دهد که بینش ادبی خوبی دارد و در لابلای آنها دامنه مطالعاتش در زمینه شناخت نویسندگان داخلی و خارجی به وضوح دیده می شود. و در شناخت هنر های دیگر نیز توانمندی نشان داده است.
از مجموعه این نامه ها چنین برداشت می شود که با قدرت تخیل برای خودش دنیای پر فراز و نشیبی را رقم زده است ” البته چه بسا که چنین هم باشد ”
در این نامه ها هم از شکوه عشق صحبت شده است و هم از شعله های نفرت، هم از کامیابی سخن رفته است و هم از شکست. و چه نثر روان و پرکششی دارد. خواندنشان تعمق بر انگیز است.
تمامی آنها در شماره های متعدد گذرگاه در دسترس است.

مروری بر داستان: و چنین آغاز شد

نگار شرفشاهی - آذر ۱۳۸۹

مروری بر داستان:
و چنین آغاز شد
نوشنه عباس صحرائی

داستانهای عباس صحرائی، تمامن مملو از حال و هوای عاشقانه است. و این می رساند که نویسنده یک عاشق تمام عیار است، که آن را در لابلای جملات داستان هایش پنهان می کند.
خوانندگان آثار او حتمن توجه داشته اند که حتا دیالوگها و صحنه گردانی هایش نیز در این روال و مایه است.
گو اینکه در تار و پود اغلب آنها، تلخی زندگی کام را می آزارد، و درد و محرومیت جان مایه آنهاست، ولی باز دقت که بشود، بوی عشق در سرتاسر آنها پراکنده است.
من قصد ندارم برای صحت نظرم از داستانهای متعدد او تکه هائی را یاد آور شوم، ولی می خواهم با نگاه به داستان ِ :
” و چنین آغاز شد ”
بگویم که مشت نمونه خروار است، چون در آن عریانی عشق کاملن دیده می شود. و در همین داستان است که می توان دریافت که چقدر جوان می نویسد، در حالیکه خودش می گوید:
“…او که فقط آش آورده بود، و همین آش را برای همسایه های دیگر هم می برد. حتا به خانه هائی که جوان های دم بخت دارند….”
یا آنجا که می گوید:
“….یا در من با همه اختلاف سنی چیزی دیده است؟ ”
یا واضحتر:
“….به نظرم نمی رسید که آرد نبیخته ای داشته باشم، چون تمام آرد بیزها به دیواره ذهنم آویخته بودند، ”
گفتم که جوان می نویسد، و این جوان نویسی در همه داستانهایش وضوح کامل دارد و بیشتر در این داستان.
“…بنظر من بدون عشق زندگی نه معنا دارد نه دوام. عشق به هر چیز، انگیزه را بارور می کند و همیشه هم نوعی از آن با انسان است و بانی گردش چرخ دنده هاست، اما نوع سوزش دار و درد آورش برگ دیگری از فصلی تازه است. ناب و بی رگه اش را می گویم، ولی آنگاه که بخصوص با معیار عقل متر می شود، حرف و نقل زیاد به دنبال دارد…. ”
و اشاره کردم که با عشق میانه ای با محبت دارد.
“….گه گاهی می دیدم که وقتی رو در رو می شویم نگاهش جور خاصی است، آنقدر خاص که گاه تا خم کوچه ای ویا بستن آرام دری ذهنم را به دنبال می کشاند…”
گفتم که داستانهایش مملو از حال و هوای عاشقانه است
” در را که باز کردم، خودش بود، با چادری سفید، که صورتش را محکم نپوشانده بود، با چشمانی به سیاهی و درشتی آهو، نگاهش را روی سینه ام انداخت، به صورتم خیره نشد که یعنی حجب. و زیر نظر داشتن فراز و نشیبهای ناشی از ضربانها را.
آرام و با آهنگی که خوشم آمد، گفت:
” برایتان نذری آورده ام. به من گفتند از همسایه ها شروع کنم ”
بوی عطر نعناع و پیاز داغ، فرصت داد به بهانه بالا کشیدن آن و گفتن:
” چه بوی مشهی خوبی ”
ضربان را که داشت کار دستم می داد کنترل کنم. ”
توجه بفرمائید، خلاف نگفته ام:
“….جوری چادر نمازش را نگه داشته بود که احساس کردم دارد از سرش می افتد و دیدم که داشت سُر می خورد ولی تلاشی از او ندیدم. وقتی از سرش افتاد دستپاچه نشد. بسیارآرام وخونسرد برش داشت، ظرف را از من گرفت و نگاهی به گل درون آن انداخت و خدا حافظی کرد و رفت.
وچیزی درمن اتفاق افتاد. چیزی که تپشهای سینه کوبش را بخوبی احساس کردم، وآرامش شبم را بهم زد و فکرش گام در احساسم گذاشت. ”
اشاره کردم که رقض واژه های صحرائی همراه با ترنم عشق است:
“…نماد دلبری از شمار بیرون است. چادر نماز و باز و بستنش یکی از کار ساز ترین هاست و آنگاه که با نگاهس سخن گو همراه شود بیداد می کند و اگر عشوه ی کلام نیز همراهیش کند، بی تردید بنیان کن است…”
یا:
“….آن روز صبح، حدود ده روز پس از تکان روز ِ آوردن نذری، وقتی در ایستگاه اتوبوس صدای زنانه ای گفت
” صبح بخیر آقای حسامی ”
احساس کردم انگشتم را اشتباهی به سیم لخت برق چسبانده ام. حتمن تکان ناگهانی مرا متوجه شد.
زنها عادت دارند آنجا که بتوانند، چنین تکانهائی را باعث می شوند.”
معمولن نویسنده ها، بیشتر با رویا ساخته های خود صحبت می کنند، و فرد خاصی را در نظر ندارند. ولی گاه چنان صادقانه و واقعی بیان می کنند که هر کس فکر می کند، این جملات و با این همه بار احساس، برای او نیز هست.
عباس صحرائی هم جوان می نویسد و هم عاشقانه. هر چند همانطور که گفتم اشاراتی نیز به تلخی زندگی نیز دارد.
“…انتظار هیچ کمین نشسته ای جز تمام شدن را که سر نوشتی محتوم است نداشتم. “

مروری بر داستان: و چنین آغاز شد

نگار شرفشاهی - اسفند ۱۳۸۹

مروری بر داستان:
و چنین آغاز شد
نوشته عباس صحرائی

داستانهای عباس صحرائی، تمامن مملو از حال و هوای عاشقانه است. و این می رساند که نویسنده یک عاشق تمام عیار است، که آن را در لابلای جملات داستان هایش پنهان می کند.
خوانندگان آثار او حتمن توجه داشته اند که حتا دیالوگها و صحنه گردانی هایش نیز در این روال و مایه است.
گو اینکه در تار و پود اغلب آنها، تلخی زندگی کام را می آزارد، و درد و محرومیت جان مایه آنهاست، ولی باز دقت که بشود، بوی عشق در سرتاسر آنها پراکنده است.
من قصد ندارم برای صحت نظرم از داستانهای متعدد او تکه هائی را یاد آور شوم، ولی می خواهم با نگاه به داستان ِ :
” و چنین آغاز شد ”
بگویم که مشت نمونه خروار است، چون در آن عریانی عشق کاملن دیده می شود. و در همین داستان است که می توان دریافت که چقدر جوان می نویسد، در حالیکه خودش می گوید:
“…او که فقط آش آورده بود، و همین آش را برای همسایه های دیگر هم می برد. حتا به خانه هائی که جوان های دم بخت دارند….”
یا آنجا که می گوید:
“….یا در من با همه اختلاف سنی چیزی دیده است؟ “
یا واضحتر:
“….به نظرم نمی رسید که آرد نبیخته ای داشته باشم، چون تمام آرد بیزها به دیواره ذهنم آویخته بودند،
گفتم که جوان می نویسد، و این جوان نویسی در همه داستانهایش وضوح کامل دارد و بیشتر در این داستان.
“…بنظر من بدون عشق زندگی نه معنا دارد نه دوام. عشق به هر چیز، انگیزه را بارور می کند و همیشه هم نوعی از آن با انسان است و بانی گردش چرخ دنده هاست، اما نوع سوزش دار و درد آورش برگ دیگری از فصلی تازه است. ناب و بی رگه اش را می گویم، ولی آنگاه که بخصوص با معیار عقل متر می شود، حرف و نقل زیاد به دنبال دارد…. “
و اشاره کردم که با عشق میانه ای با محبت دارد.
“….گه گاهی می دیدم که وقتی رو در رو می شویم نگاهش جور خاصی است، آنقدر خاص که گاه تا خم کوچه ای ویا بستن آرام دری ذهنم را به دنبال می کشاند…”
گفتم که داستانهایش مملو از حال و هوای عاشقانه است
” در را که باز کردم، خودش بود، با چادری سفید، که صورتش را محکم نپوشانده بود، با چشمانی به سیاهی و درشتی آهو، نگاهش را روی سینه ام انداخت، به صورتم خیره نشد که یعنی حجب. و زیر نظر داشتن فراز و نشیبهای ناشی از ضربانها را.
آرام و با آهنگی که خوشم آمد، گفت:
” برایتان نذری آورده ام. به من گفتند از همسایه ها شروع کنم ”
بوی عطر نعناع و پیاز داغ، فرصت داد به بهانه بالا کشیدن آن و گفتن:
” چه بوی مشهی خوبی ”
ضربان را که داشت کار دستم می داد کنترل کنم. “

توجه بفرمائید، خلاف نگفته ام:
“….جوری چادر نمازش را نگه داشته بود که احساس کردم دارد از سرش می افتد و دیدم که داشت سُر می خورد ولی تلاشی از او ندیدم. وقتی از سرش افتاد دستپاچه نشد. بسیارآرام وخونسرد برش داشت، ظرف را از من گرفت و نگاهی به گل درون آن انداخت و خدا حافظی کرد و رفت.
وچیزی درمن اتفاق افتاد. چیزی که تپشهای سینه کوبش را بخوبی احساس کردم، وآرامش شبم را بهم زد و فکرش گام در احساسم گذاشت. “

اشاره کردم که رقص واژه های صحرائی همراه با ترنم عشق است:
“…نماد دلبری از شمار بیرون است. چادر نماز و باز و بستنش یکی از کار ساز ترین هاست و آنگاه که با نگاهی سخن گو همراه شود بیداد می کند و اگر عشوه ی کلام نیز همراهیش کند، بی تردید بنیان کن است…”
یا:
“….آن روز صبح، حدود ده روز پس از تکان روز ِ آوردن نذری، وقتی در ایستگاه اتوبوس صدای زنانه ای گفت
” صبح بخیر آقای حسامی “

احساس کردم انگشتم را اشتباهی به سیم لخت برق چسبانده ام. حتمن تکان ناگهانی مرا متوجه شد.
زنها عادت دارند آنجا که بتوانند، چنین تکانهائی را باعث می شوند.”

معمولن نویسنده ها، بیشتر با رویا ی ساخته های خود صحبت می کنند، و فرد خاصی را در نظر ندارند. ولی گاه چنان صادقانه و واقعی بیان می کنند که هر کس فکر می کند، این جملات و با این همه بار احساس، برای او نیز هست.
عباس صحرائی هم جوان می نویسد و هم عاشقانه. هر چند همانطور که گفتم اشاراتی به تلخی زندگی نیز دارد.
“…انتظار هیچ کمین نشسته ای جز تمام شدن را که سر نوشتی محتوم است نداشتم. “

خوش آمد گوئی

شورای نویسندگان - آذر ۱۳۸۹

خوش آمد می گوئیم به آقای بهرام صنایعی که به جمع همکاران گذرگاه پیوستند

بهرام، در کارنامه خود چندین کتاب با موضوعهای مختلف دارد و بسیاری بخصوص سناریو و فیلم نامه های مختلف که پاره ای از آنها هنوز ناتمام است.
او هم در زمینه داستانهای کوتاه و نیمه بلند و بلند آثاری دارد و هم در زمینه رمان. هم طناز است و در این ژانر کتاب طنز گزک را دارد که داستان:
روزه یک روزه
را از همین کتاب در شماره آذرماه منتشر می کنیم. و هم فیلمنامه نویس است-
از نوشته های ایشان می توانیم کتابهای زیر را نام ببریم:
شام آخرپنج از پنج ” مجموعه داستان ” – یادگار های مانده گار ” انتخابی از گفتار های
نغز ”
به اضافه یک، که رمان است – و داستان بلند: مرده کش، که نا تمام است.
دست ایشان را به گرمی می فشاریم و از همکاری با ایشان خوشحالیم. شورای نویسندگان

فاجعه خاموش

پروین بختیاری نژاد - آذر ۱۳۸۹

کتابی است مستند که در مورد قتل های ناموسی، یکی دیگر از مظاهر تعصب زدگی مذهبی که ریشه درنا آگاهی و بی قانونی دارد می گوید.
کاش این غیرتی! که بر پایه آن چنین قتلهای فاجعه باری رخ می دهد، کمی در مورد حکومتی که به زن و مرد و پیر و جوان در زندان ها تجاوز می کند نشان داده می شد، و کارد چنین غیرتی اگر راستین است بر گلوی متجاوزین اصلی تماس می گرفت
شما را با پیشگفتار آن آشنا می کنیم و یاد آور می شویم که بعنوان کتاب ماه در کتابخانه گذرگاه موجود است

پیشگفتار

شیدا زن ۱۶ ساله مریوانی که یک کودک ۲ ساله نیز داشت در تاریخ یازده مهر ماه ۱۳۸۸

با ضربات چاقوی برادرش مهدی در خیابان جانسپرد. او که همسر معتادی داشت در خیابان در حال حرف زدن با مردی بود که توسط برادش کشته شد.

مردی به علت سوءظن به همسرش او را پس از ۲۹ سال زندگی مشترک در برابر دیدگان فرزندانش به قتل رساند

در پاییز سال ۸۱ خانواده ای در خوزستان در کیف دختر خود کارت تبریکی بدون امضاء یافتند. دختر توسط عمویش به قتل رسید و خانواده آن دختر قاتل را بخشیدند.

سعیده دختر ۱۴ ساله بلوچستانی به دلیل شک پدر به او، به وسیله پدر، برادر و دوستان برادرش سنگسار شد و به قتل رسید.

نگین شیخ الاسلام یکی از فعالان زن در استان کردستان، اعلام کرد : در نیمه اول سال ۱۳۸۷ پانزده قتل ناموسی در کردستان انجام گرفته است.

دلبر خسروی، دختر ۱۷ ساله ای در دهی نزدیکی مریوان، به دلیل داشتن قصد طلاق از همسر ناخواسته و اجباری خود، توسط پدرش سر بریده شد.

مردی ۴۶ ساله ای همسر صیغه ای و نوجوانش را که ۱۵ سال بیشتر نداشت به دلیل سوءظن با ضربات چاقو مجروح کرد و مردی که در خیابان در حال حرف زدن با او بود را نیز با ضربات چاقو به قتل رساند. شعبه ۷۱ دادگاه کیفری استان تهران با این استدلال که او با تصور مهدور الدم بودن مقتول، وی را کشته است، رأی خود را صادر و او را به پرداخت دیه محکوم کرد.

در لرستان لیلا به دلیل سرباز زدن از ازدواج اجباری با پسر عمویش مجبور شد که با پسر مورد علاقه اش فرار کند. وی بعد از دستگیری توسط برادران و پسر عمویش به درختی بسته و به آتش کشیده شد.

در دزفول، جاسم که خود دارای سه زن بوده دختر ۱۵ ساله اش را به دلیل اینکه فکر می کرد عمویش به او تجاوز کرده، سر برید.

باز در دزفول، مردی با سوءظن به همسر دومش و با ادعای اینکه پسرش متعلق به او نیست، سر وی و فرزند ۷ ساله اش را برید.

در تربت جام، مردی با همدستی برادر و پسرعمویش، خواهر جوان خود را کشته و در چاه مخروبه ای دفن کرد. وی پس از یک ماه با مراجعه به کلانتری خود را به پلیس معرفی کرد و دلیل این قتل را بی حیثیت شدن خانواده اش اعلام نمود.

در سقز ” اشنو فرهادی ” به دلیل امتنا ع از ازدواج اجباری به دست برادرش کشته شد.

” فرشته نجاتی” که ۱۸ سال از شوهرش کوچک تر بود و به قصد طلاق به خانه پدری اش باز گشته بود به اتهام رابطه با مردی دیگر و بر اساس یک اتهام واهی و اثبات نشده، توسط پدرش سر بریده شد.

در سال ۱۳۸۷ تعدادی از انجمن ها و نها دهای مدنی و مدافع حقوق بشر متشکل از تعدادی از زنان مریوان ضمن محکوم کردن قتل شهین نصراللهی که توسط برادرش در روستای دزلی کشته شده بود،

تظاهرات کردند.

زهرا دختر ۷ ساله اهوازی زمانی که مادرش بر سر اختلافی با شوهرش ” پدر زهرا ” به همراه وی به منزل پدری اش می رود پس از بازگشت مورد سوءظن پدر خود قرار می گیرد. پدر به زهرای ۷ ساله

شک می کند که شاید زما نی که او در منزل پدربزرگش بوده، مورد تجاوز دایی اش قرار گرفته باشد

وی با این سوءظن به دست پدر کشته می شود. .

۲۰ شهریور ۸۷ ، خدیجه زن جوان آبادانی قصد داشت از شوهر معتاد خود طلاق بگیرد. شوهرش به محض اطلاع از تصمیم او با دو عموی خدیجه تماس می گیرد و به آنها می گوید خدیجه با مرد دیگری رابطه د د ا ر . دو عموی خدیجه، روزی که وی به همراه خواهرش در خیابان در حال تردد بودند، او را می بینند. آنها خدیجه را به زور سوار ماشین خود کرده و به خارج از شهر می برند. سپس یکی از عموها دستان او را می گیرد و عموی دیگر با کارد میوه خوری شروع به بریدن گردن او می کند.

خدیجه، از این جنایت جان سالم بدر برد. او می گوید: هر قدر به عموها یم التماس می کردم، یکی از عموهایم فریاد می زد بگو با کدام مرد ر ابطه داری که شوهرت فهمیده. وقتی به آنها می گفتم : این حرف دروغ است و من همیشه مطیع شوهرم بودم، او بیشتر فریاد می کشید.

وقتی عمویم با چاقوی میوه خوری ذره ذره گلویم را می برید احساس می کردم که آرام آرام روح از بدنم خارج می شود، حتی حنجره و تارهای صوتی ام بریده شد ولی بدنم هنوز حس داشت تا شعاع یک متری ام خون ریخته شده بود. هنوز اندک جان و رمقی برایم باقی مانده بود . موبایل خواهرم را زیر آستین لباسم به محکمی نگه داشتم، وقتی عموهایم فکر کردند که دیگر کارم تمام است. از من دور شدند. در این فاصله با پدرم تماس گرفتم و دیگر هیچ نفهمیدم. من از مرگ برگشتم تا حق ضایع شده خود را پس بگیرم.

در فراشبند استان فارس، سوسن ۱۷ ساله در حالی که به پسر دیگری علاقه داشت مجبور به نامزدی با پسرعمویش شده بود . سوسن با این نامزدی مخالفت می کند و به همین دلیل پدر و پسرعمویش او را با چادرش خفه می کنند.

در گرگان مردی به دلیل سوءظن به همسر ۲۸ ساله اش در جلو چشمان کودکش، با پاشیدن اسید به روی همسرش او را به قتل می رساند.

با این اخبار که هر روزه می شنویم و خشونت آشکار را در خانه های ناامن ما فریاد می زند چه باید کرد؟ باید به کدام قانون پناه برد؟ از کدام نهاد باید کمک خواست؟ و بالاخره با مشاهده انبوه این قربانیان زن و کودک، با وجدان زخم خورده خود باید چه کنیم؟ آیا این قربانیان، قربانی ” غیرت ” و

” ناموس ” مردان خود شده اند و یا آنکه این زنان و کودکان، قربانی باورهای پدرسالارانه پرریشه در جامعه ما هستند؟

رویای دارومای شاعر

محمود کویر - آذر ۱۳۸۹

دارومای شاعر پس از آن سفرها که داستانش آمد، برابر نیایشگاه پروانه¬سیاه به خواب رفته و بانیانی پیر بر سرش سایه انداخته و چهل بامداد روشن خوشبو، چهل چلچله ی نور،از شیره‌ی انجیرسرخ و نارگیل زرد در دهانش چکانیده بوده بوده بودند .
پس در آمد آمد روز انار
از ماه کبوتر
داروما برخاست
بی درنگی خیزرانش را برداشت
و چنین آغاز به سخن کرد:
من تمام آسمان ها را در جستجوی آن کلمه و آن ملایکه گشتم
و هیچ بودی نبود.
می شنوید! ؟
آواز داروما مانند مرغی لابلای درخت¬ها می گردید:
می شنوید! می شنوید! شنوید! نوید! وید! دددددددددددد.
نه راز و رمز وزبور و زمزمه¬ای
نه هدهدی به هلهله ای
جز هلاهل هیچ
هیچ نبود
نبود. نبود. بود. ودددددددددددد
پس یاس و نسترن باغ ماه کو؟
ریحان و رازیانه¬ی جوبار خدا کو؟
عنبر بوسه و مشک مهربانی کو؟
یاقوت خنده و فیروزه ی شادمانی کو؟
ماه مبارک بوسه کی ؟ کجا؟کو؟
داروما ردای ارغوانی اش را که بر زمین افتاده بود برداشت و در باد تکانی داد. چندین کوکوی دیگراز ردایش پر کشیدند . پس ردا بر شانه افکند و گفت:
بهشت پر اردی بهشت ما
بر همین خاک خوب خجسته
باران شویم و بباریم
شُر و شُر و شُر و شُر
رودباران شویم و بیاییم
گُر وگُرو گُر وگُر
تا برخیزد خرمن های خرم و خوشبو
یک خوشه اش بهار و یک خوشه اش کلمه
یک کلمه اش کبوتر و کبوترانش ملایکه .
داروما در میان ما چونان چلچله¬ای چرخی زد و چهچهه سر داد:
بیا!آب و نسیم و ستاره ، بیا!
هلا،هلا! هلا
که لاله لاله لاله پیاله خواهد شد
خوشا خوشا! خوشا به روزانی خوشبو
که آدمی ز عطر نور
از نور بوسه
از بوسه های برهنه،
سپیده‌دم شود.
این زبان تازیانه نیست!
تلاوت تاریکی نیست !
دور شو ای کبود دود و درد
دور شو ای باد هرزه گرد زرد
و داروما غرید چونان دهلی از هلهله:
و ما طلوع می کنیم
رخشه رخشه رخشه
بر شانه های روشن کوه.
هلله شولولولو،لولولولو
هلله شولولولو،لولولولو
پس، دانکوی سیاه از قبیله‌ی آبنوس برخاست و رو در روی داروما ایستاد و در حالی که حلقه های بینی اش می لرزید بر او بانگ زد:
کدام کلمه؟ کدام کبوتر؟ کدام چراغ؟
ویرانی باغ بوسه و باروی بهاران است.
دمی سکوت که بر سروی سیاه نشسته و پاهایش را تکان می داد از حرکت باز ایستاد. داروما پیش رفت. سر بر شانه ی دانکوی سیاه گذاشت. او را چونان درخت گردویی در آغوش کشید. گویی در تن او فرو می شد. پس هر دو به تلخی گریستند چنان که آهویی تشنه سر از آب برداشت و در آنان نگریست… و آنگاه آرام آرام چونان عبور نسیمی بر برکه‌ای . خندیدند و خندیدند و خندیدند و دانکوی سیاه، داروما را بر شانه برداشت و چرخی زد و بالا پرید و این سو پرید و آن سو دوید.
پس داروما را بر تخته سنگی از یشم سرخ پایین گذاشت و داروما چنین خواند:
زندگی قمری خوش خوانی است
با آوازهای تازه تازه در گلو
و سرود این پرنده¬ی مست
در گلوی من است.
در گلوی خوشبوی من، تو، او.
این پرنده که می زند چنین: چه چه چه
داروما دمی ایستاد. نفسی تازه کرد. پکی عمیق به چپق سابوکای سرخپوست زد که کنارش ایستاده بود و پرهای یک عقاب را بر کاکلش زده بود.
بر خیزران نقره کوبش تکیه زد
و با دختری سخن گفت به نام اولاملیک
با کلماتی روشن تر از عطر فلفل شیرین و لبخند لاله عباسی
سپس از تپه‌پایین آمد و بی هیچ سخنی به راه افتاد و پروانگان بسیار بر ابریشم کاکلش و انبوه آدمیان در پی اش روان و سرودی غریب به غلغله:
حالا بیا و ببین، بیا
بر شانه¬های جهان می کشیم ما
شالی ز بوسه های ماه ،
ماه، ماه را ببین،
بیا! خورشید را ببین
ببین، ببین، بیا
ماه، ما
خورشید، ما
لا لا لا لا. لالا
لالا لالا.لالا
و چون همگان ساکت شدند تاداروما ترانه ای دیگر از زبور سبز خویش بخواند،
داروما تنبوری پر از ماه از زیر ردا در آورد و آهنگی غریب نواخت. گویی هزار هزار حلقه زنجیر بر زمین میریزد. یکریز. و هلهله و هوراهور تنبورش از درخت‌ها گذشت و از جنگل گذشت و از دریا گذشت و از کوه گذشت و هیچ نبود در جهان مگر صدای تنبور داروما… و اگر کسی پرسید که داروما چه شد و کجاست؟ مردمان در پیراهن خویش نظر کردندی .همین

در سوگ دوست

محمود صفریان - آذر ۱۳۸۹

خبر سنگین و دردناک بود….خبر مرگ خنده
دوست دریا دل و امید سازم را امروز از دست دادم. دوستی که طی سالیان دراز رفاقت
هرگز او را بدون خنده ندیدم. دوستی که به من مهر را آموخت ….

امروز دوست شب نخوابی های درس و روزهای جوانی و دانشجوئی ام را از دست دادم.
دلم می خواهد در مرگ او خون بگریم.
او در اولین روز آشنا ئیمان با خنده من را پذیرا شد…. و من دست گرم او را فشردم و دوستی ما آغاز شد و ادامه داشت تا واپسین روز در بیمارستان که آخرین کلمات را در گوشم زمزمه کرد.
زمزمه ای که درد عالم را در جانم ریخت، او دیگر نمی خندید و صدایش آهنگ آشنای همیشگی را نداشت و من مچاله شدم. و امروز غم دنیا را احساس کردم.

دکترپرویز عطائی
دوست با وفا و مهربانم امروز پرواز کرد و مرا و ما را تنها گذاشت.
قرین رحمت باد روح پاک و زلالش و یاد و خاطره اش ماندگار.

یکشنبه سی و یکم اکتبر ۲۰۱۰

حدیثی از کتاب بحارالانوار

علامه مجلسی - آذر ۱۳۸۹

حدیث جالبی از کتاب بحارالانوار

به قول میرزا آقا خان کرمانی:
اگر یک جلد کتاب از ۲۴ جلد کتاب بحار الانوار علامه مجلسی را در هر کشوری انتشار بدهند ، دیگر امید نجات برای آن ملت کم است . حالا تصور کن که هرگاه ۲۴ جلد از این کتاب در میان ملتی منتشر شود !
محض ازدیاد بصیرت, یکی از حدیث های مهم این بحارالانوار را نقل می کنم که مُشت نمونه خروار باشد .
علی علیه السلام در غزوه صفین ، قصد عبور از نهر فرات را داشت ولی معبرش معلوم نبود . به نصیر بن هلال فرمود برود کنار فرات ، واز طرف من ماهیی به نام کرکره را صدا کن ، و از او محل عبور را بپرس . نصیر اطاعت نمود و بر کنار فرات آمد و فریاد برآورد که یا کرکره ، بالفورهفتاد هزار ماهی سر از آب بیرون آوردند ، لبیک لبیک ، چه می گویی ؟
نصیر جواب داد ، مولایم معبر فرات را می خواهد ، هفتاد هزار ماهی آواز برآوردند که ما همه کرکره نام داریم ، بگو این شرف در حق کدامیک مرحمت شده است تا اطاعت کنیم . نصیر برگشت و ماجرا را به عرض مولایش علی رسانید .
فرمود ، برو کرکره بن صرصره را بخوان . برگشت و ندا داد . این بار شصت هزار ماهی سر برآوردند که ما کرکره بن صرصره هستیم ، این عنایت در حق کدام شده است ؟
نصیر برگشت و پرسید . فرمودند ، برو کرکره بن صرصره بن غرغره را بخوان . نصیر بازگشت و چنین کرد . این بار پنجاه هزار ماهی و ماجرای پیشین تکرار شد .
برگشت و مولا گفت : برو کرکره بن صرصره بن غرغره بن دردره را بخوان . تا اینکه در دفعه هشتم که فریاد برآورد ، ای کرکره بن صرصره بن غرغره بن دردره بن جرجره بن عرعره بن مرمره بن فرفره !
آن وقت ماهی بسیار بزرگی سر از آب برآورد و قاه قاه خندید که ای نصیر ، به درستی که علی ابن ابیطالب با تو مزاح فرموده است ، زیرا او خودش همه راه های دریا و معبر ها و دجله ها را از ماهیان بهتر میداند ، ولی اینک به او بگو که معبر فرات آنجا است .
نصیر برگشت و صورت حال را عرض کرد .
حضرت فرمودند ، آری من به همه راه های آسمانها و زمین آگاهم . پس نصیر صیحه زده غش کرد . و چون به هوش آمد فریاد برآورد ، شهادت میدهم که تو همان خدای واحد قهاری . و آنگاه حضرت فرمود . چون نصیر کافر به خدا شده ، قتلش واجب است . آنگاه شمشیر از غلاف کشید و گردنش را بزد .
( حدیثی در بحارالانوار علامه مجلسی معتبرترین و بزرگترین منبع مذهبی شیعیان )
خردمند کاین داستان بشنود
به دانش گراید ز دین بگسلد

ئی میلی از آقای محمد باقر کاظمی که به آن پاسخ نمی دهم

امیر هوشنگ برزگر - آذر ۱۳۸۹

دوست محترم آقای محمد باقر کاظمی ” اگر علی عبدالرضائی ” نیستی. ضمن تشکر از ئی میل شما تحت عنوان:
“….شما آقای هوشنک برزگر، آقای علی عبدالرضائی را می شناسید که او را ننر می خوانید؟ ”
که حتمن اشاره ای است به نوشته من با نام :
” کی تو را ننرت کرده؟ ” که در گذرگاه آبانماه آمده است.

متاسفانه نمی توانم ئی میل شما را منتشر کنم. چون بنظر می رسد با ناراحتی نوشته شده است و بهمین خاطر کار برد کلماتی دارد که زیبنده نشر نیست.
اما برای اینکه پاسخی بشما داده باشم ضمن این تذکر، که در آن نوشته، من از خودم چیزی ننوشته ام هرچه هست نظر و گفته خود ایشان است به خبرنگار رادیو زمانه.
در ادامه پیشنهاد می کنم
حتمن به:
فصلنامه باران ” شماره یک- بهار ۱۳۸۲ ویژه فرهنک و ادبیات ” مراجعه کنید، صفحه ۴۲ آن را بگشائید و مقاله ” باز تاب انهدوانا در ایران – یا ماجرای ” سرقت فکر در ملاء عام ” نوشته:
بهنام باوند پور را، بخوانید. تا بهتر متوجه بشوید که بت شما چگونه دست به سرقت ادبی زده است. اگر فرصت یافتید و خواندید و حرفی داشتید با آقای بهنام باوند پور تماس بگیرید یا با فصلنامه باران. و نه با من.
و این منهای سروده های به اصطلاح پست مدرن اوست، که بعضی از آنها سخت هذیانی و تهوع آور است. در این مورد هم بد نیست که این نوشته او را بخوانید.

” هرمافرودیت شخصیت
یا
رفتار مردانه با دست راست ”

کامروا باشید

نگاهی به تلاطم فنجان ها

ابراهیم زندی - آذر ۱۳۸۹

نظری از آقای ابراهیم زندی
نویسنده و منتقد

داشتم کتاب
دریا در فنجان
محمود صفریان را برای چندمین بار ورق می زدم. دریافتم که به راستی اسم این کتاب چه انتخاب گویا و بیانگری است:
دریا در فنجان
بجای هایکو .
هر چند نویسنده در مقدمه کتاب بسیار قانع کننده در مورد این انتخاب، توضیح داده است. ولی من خواستم تاکیدی دوباره داشته باشم و بگویم که، منصفانه چه نام گویا و پر محتوائی است.
دقت کنید، آیا این ها می توانند جز ریختن یک دریا احساس و اندیشه در فنجانی باشند؟
اکثر هایکو ها، برای اینکه هایکو باشند، و در آن قالب و مقررات قرار بگیرند، چه کلمات نا زیبا و حتا نا مفهومی هستند و کمتر به دل می نشینند. ولی این فنجان ها چه دریای متلاطمی را در خود دارند.
نویسنده خود اشاره بهتری دارد:
” اگر می خواستم این همه پیام را در قالب نوشته هائی بلند، یا بصورت داستان هائی کوتاه، یا بهر شکل دیگر، جز جرعه های این فنجان ها، بیان کنم،…نا گفته می ماندند.
دریا دریا حرف را بر موج ها سوار کردن، بیم داشتم آن گونه که می خواهم، به ساحل نرسند.
بهتر دیدم، هر خیز آب را در فنجانی جای دهم، تا هم من توان گفتن بیابم، هم شما توان نوشیدن.
اگر گاه فنجان نِشسته ای سرد است و از دهان ذهن افتاده است، با گرمی دستان خود به هنگام فشردن فنجان، تحمل نوشیدن به آن بدهید.

به چند نمونه توجهتان را جلب می کنم:
*
چه ایهامی در این چند کلمه مواج است
این صدای دیدار است
در جام خنده ام
گفته بودی در راهی

*
برای بیان احساس و توصیف معشوق ” یا هر نام دیگری ” از این بهتر می توان اشاره کرد؟
کوتاه، زیبا، بیانگر، و شاعرانه:
چه تاریک است
بگذار خورشید را ببینم
به من نگاه کن

*
این یک دریا ” دنیا ” حرف نیست که با نازی دلنشین در فنجانی جای گرفته است؟
شعر اندامت
غزل تنهائی من است

*
برای نشان دادن و ضعیت سیاه و تاریک حجاب و اینکه در پهن دشت گیتی روشنائی حاکمیت دارد، و می توان آزاد بود……و یک دریا حرف در این مورد را چه زیبا در این جملات ریخته است:
در اینجا
فقط روز های آفتابی می فروشند
گیسوان افشان کن

*
چه اشاره ای دارد به داشتن:
سر پناه، شهر، و کشوری که آغوشش برای تو باز با باشد….و اگر نیست:
بی آشیانی منتظر
قفس جای خوبی است

*
برای بیان رمانس، و رفتن به راه دل، به اشاراتی بسنده می کنم. اشاراتی که هر چند دریائی حرف است، ولی حتا فنجان را هم پر نکرده است….ولی خواننده بخوبی در می یابد:
تشنکی لب هایت را
بوسه سیراب می کند

ترنم طپش های قلب
صدای پای عشق  است

گرمی نگاهت
وامدار خورشید عشق است

بوسه ات
کال بود
رسیده اش را نداری؟

گردش نگاه
نجوای قلب است
بیشتر به من نگاه کن

نشئه شراب بهار است
نرگس چشمان مستت

*
چه طنزی در این فنجان نشسته است
کاش
مریم بودم
هم عیسائی داشتم
هم بکارتی

*
نشان دادن اختناق در کوتاهترین بیان. این می تواند یک مهارت در افشاگری باشد:
این صدای قلب
از کدامین پستوست
پنهانش کرده ای؟

و با بیانی دیگر، چه گیرا ودر نهایت زیبائی، دریائی از پیگرد سیاه جاری را می نمایند:
مستی چشمانت
کار دستت ندهد
گزمه پشت دیوار است

*
گمان مبرید که با بستن بالها پرواز را خط زده اید:
بال های بسته
پُر از شوق پرواز است

*
و چه اشاره گویا و ما هرانه ای است به آنها که گمان می کنند اشکها حکایت ناتوانی است:
اشتباه نکن
این ریزش اشک نیست
تو داری فرو می ریزی

*
چه کنایه و طنزی در این فنجان جای داده شده است:
دارم می روم
پایت را از روی سایه ام بردار

*
این تعبیر ها ، زائیده ذهن و بر داشت من است از فنجان هائی که پُرند از دریا ها.
با پوزش از نویسنده کتاب.

نامه ای از زندان

مهدیه گلرو - اسفند ۱۳۸۹

مهدیه گلرو، فعال دانشجویی و عضو شورای دفاع از حق تحصیل، ۱۲ آذر ماه ۸۸به همراه همسرش در منزلشان بازداشت شد. وحید لعلی پور، همسر مهدیه گلرو، پس از سه ماه به قید وثیقه آزاد شد اما گلرو همچنان بدون حتی یک روز مرخصی در زندان به سر می برد.
مهدیه در آستانه دومین سالگرد ازدواجش نامه اى را خطاب به همسرش مینویسد سراپا درد و امید. مهدیه از عشق مینویسد و از تحمل فشارهاى زندان و از امید به آینده و برقرارى عدالت :

دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم. دلت را می بویند.

روزگار غریبیست نازنین. دهانت را می بویند شاید شاملو هرگز از خاطرش هم عبور نمی کرد که روزی این شعر مصداق واقعی ۳۲ روز انفرادی و سه ماه بازداشت باشد.

این خط از شاملو لحظه ای در بازجویی از خاطرم گذشت که از بازجو پرسیدم دلیل بازداشت وحید چیست؟ و او هم چون همیشه با وقاحت گفت چون می دانستیم چقدر ایاق هستید و از رابطه شما آگاه بودیم می دانستیم با بودن او کار ما برای حرف کشیدن از تو آسان می شود.

همان لحظه حس کردم دهانم را بوییده اند و از عشقی را که در پستوی خانه پنهان نکرده بودیم آگاه شده اند اما عشق میراثی نیست که چون پول در ته گوشه جیب پنهان بماند. می خواهم از این پنهان آشکار بگویم. هر که هر چه می خواهد بگوید زبان نوشتن شفاف است خواه از عشق بنویسی خواه از عدالت.

این زبان آنقدر روشن است که اگر ابله ۱۰۰ بار هم بخواند باز چیزی دستگیرش نخواهد شد. این حس در گوشه وجودم ماند تا امروز در سالروز پیوندمان بهانه ای برای گفتنش یافتم.

عزیزم با خاطره ۲۰۹ ما قادریم بگوییم توانستیم یکدیگر را در بزرگترین جولانگاه دشمن دوست داشته باشیم و می توانیم بگوییم زنده بودیم. حالا نیز بیش از سه ماه از آخرین بار که بدون این شیشه های زنگ آلود نازیبا دیدمت می گذرد و این هم سندیست دیگر بر اثبات عدالت و مهرورزی.

اما همانقدر که تیغه بی عدالتی برای ما برنده بوده است تیغه عدالت نیز روزی برهنه خود را نشان خواهد داد. و این نتیجه تلاش نسل ما خواهد بود که در سالهای سیاه جنگ به دنیا آمدیم و در سالهای بعد عاشق شدیم. عشقی که به ما می گوید مایوس نباش چون سالهای خوب در انتظار ماست. اما از ۹ ماهی که بی تو سپری شد عزیزترینم. زندگی ما را به آزمون کشید و نغمه هایم را به لابه لای نرده ها و دیوارها آورد. اینجا به هر سو بنگری جدایی است.

روزهای ۲۵ سالگی در گوشه محبس می گذرد. روزها گم می شوند و تلخی بر زبانم جوانه می زند. آزادی ام محو شده و بسیار از دست داده ام و اندکی حتی نصیبم نشده و در این نداشتن ها قربانی شده ام. می گویند در زندان، غروب اندوه زاید، و شب روح را می فشارد. اگر غمی در چشمانم دیدی از آن من نیست اندوه من بیش از بیرون این دیوارها نیست که غم بی عدالتی و حق کشی اندوه را به نهایت رسانده بود و اینجا غم دوری توست که کارد را به استخوان می رساند.

اینجا هیچ کس آنقدر که آزادی را دوست دارد نمی تواند کسی را دوست داشته باشد اما من …

بر تو تردیدها آوار خواهند شد و امیدت به شکست بدل می شود اما در همین لحظه است که باید به یاد آوری تلاش برای بهتر زیستن را زنده گی کردن و نه زندگی کردن را. اگر خودت را از روزمرگی نجات نمی دادی و اگر خودت را پرت نمی کردی اکنون چشمه ای بودی در کوهستان که جز گوسفندی و چوپانی کسی به تماشایت نمی آمد چشمه ای بودی در کوهستان که جز گرگ پیری تو را نمی دید. اما اینک زندگی ما دریاییست که هیچ گاه بوی تعفن آب راکد را نمی گیرد. اینک بین ما فاصله هاست و می ترسم گمان کنی حقم را بر عشقم ترجیح داده ام اما عشقت نیز حق من بود که در کنار دیگر حقوقم غصب شد. و اینک سرشار از حسرت توام و آبستن تغییرات بزرگ. اندکی صبر سحر نزدیک است

ناموس…

یک دوست - آذر ۱۳۸۹

هیجده ساله بودم که مفهوم ناموس را بطور اتفاقی توی میدان ونک کشف کردم. مردم جمع شده بودند و نگاه می کردند. مرد تنومندی فریاد می زد و فحش می داد و زنی را که ناموسش بود روی زمین می کشید. روسری زن پس رفته بود و مرد انبوه موههای سیاه بلند زن را همچون کمندی دور مچ دست خود پیچیده بود تا فرار نکند و با نهایت قدرتش توی صورت زن می زد. زن زیبا بود ، خیلی زیاد زیبا بود ، با اینکه صورتش از ضرب کشیده های محکمی که مرد به آن می نواخت به رنگ خون در آمده بود م یک جور زیبایی وحشی و هوسناک در چهره اش برق می زد. مرد نعره می زد و رو به رهگذر ها فریاد می زد ناموسش را دیده که از ماشین غریبه ای پیاده شده است و مردم با همدردی سر تکان می دادند. زن گیج بود و چشمهایش از ترس و ناباوری به دور دست خیره مانده بود . من نایستادم. از آدمهایی که این جور موقع ها می ایستند تا شب برای زن و بچه شان چیزی تعریف کنند عقم می گیرد. من رد شدم اما پاههایم می لرزید وتا مدتها صدای سیلی هایی که بر صورت آن زن نواخته شد مثل کابوس مرا دنبال می کرد.
***
دومین باری که مفهوم ناموس را فهمیدم خودم آن زنی بودم که برای ناموس مردی به زمین افتاد. تازه جدا شده بودم و به خانه ی پدری ام پناه برده بودم. نه خیانتی در کار بود و نه هیچ. دختر خاله ام در بیمارستان بستری شده بود و کمی دیر تر از معمول به خانه بر می گشتم. دم در که ماشین را پارک کردم شوهر سابقم به سمت من آمد. انگار خیلی وقت بود که منتظر توی کوچه ایستاده بود. دستهایش از عصبانیت می لرزید پرسید کجا بودی؟ احساس کردم که با خودش فکر کرده که پای مرد دیگری ( ناموس) در میان است. می توانستم توضیح بدم اما لزومی نداشت. او حتی دیگر شوهر من نبود. سوییچ را توی کیفم گذاشتم و تمام شهامتم را جمع کردم و برای اولین بار گفتم : راستش را بخوای دیگر به تو مربوط نیست! همسایه ها مهمانی شان تمام شده بود و دم در پر از آدم بود و من درست دم در خانه ی پدری ام بودم ، دلیلی نداشت بترسم. جمله ام تمام نشده بود که مچ دستم را گرفت و پیچاند و من روی زمین افتادم، دستبندم از دستم کنده شد و روی خاک و خل افتاد. انگار دیوانه شده باشد ، مرا روی زمین می کشید و به سمت ساختمان نیمه سازی که ته کوچه بود می برد. فریاد زدم و از مردم و از همسایه ها کمک می خواستم اما هیچ کس به روی خودش نیاورد. مرد مسنی هم قدم با ما تو کوچه قدم می زد ، التماس کنان کمک خواستم ولی مرد رویش را بر گرداند و به سرعت دور شد. آنها همسایه های ما بودند و آن منطقه یکی از بهترین منطقه های تهران بود. باورم نمی شد که هیچ کس به کمکم نخواهد آمد وتنها کسی که می تواند نجاتم دهد خودم هستم. نیرویم را جمع کردم و در یک فرصت مناسب با نهایت زورم توی بیضه هایش لگد زدم. از درد خم شد و دستم را رها کرد و من تا خانه دویدم. روپوشم پاره شده بود و پایم زخم شده بود همسایه ها دم در ایستاده بودند و مرا نگاه می کردند هیچ کس هیچ چیز نگفت. بعدها فهمیدم که مردم در امور ناموسی دخالت نمی کنند. بعد ها فهمیدم که چقدر از این مردم متنفرم. بعد ها فهمیدم که وقتی هجده سالم بود نباید از کنار آن زن با بی تفاوتی عبور می کردم و از خودم هم متنفر شدم.

تکه ای از یک نامه

محمد علی جمالزاده - آذر ۱۳۸۹

تکه ای از یکی از نامه های محمد علی جمالزاده به محمود دولت آبادی
که در شماره هفتاد و شش مجله وزین بخارا منتشر شده است.

پس از سلام و احوالپرسی، برای دلداری دادن و خوشحال کردن دولت‌آبادی با بازگو کردن یکی از رویاهایش می‌نویسد:
«….من از خواب چله‌ی دیو بی‌خبرم و این جهل هم سربار آن همه نادانی‌های دیگرم می‌باشد ولی می‌فهمم که تا اندازه‌ای برعکس آن چیزی است که در این سن و سال آرزو می‌کنم. میپرسید چه آرزو می‌کنی.گوش بده تا برایت حکایت کنم. دلم می‌خواهد از نو جوان بشوم. علاقه‌ام به موهبات زندگی و جوانی شدیدتر بشود….. عاشق بشوم.
بتوانم با معشوقه‌ام در جاهای بسیار زیبا و با صفا و با روح در سینه‌ی کوه‌ها و روبه‌روی منظره‌ی دریا و امواج سینه‌کش دریا و قایق‌های ماهیگیری دو رادور و شبانگاه آسمان با ستاره‌های شوخ و درخشانی که مدام روشنی و خاموشی دارند و صدای مرغانی که در شب هم گاهی آواز میخوانند بایستم.
دلم می‌خواهد هردو گرسنه باشیم و پول کافی داشته باشیم و خودمان را به یک رستوران خلوت و پاک و پاکیزه برسانیم و آنچه دلمان می‌خواهد از خوردنی و آشامیدنی و مخصوصاً انجیر و خیار تر و معطر و انگور سلطانی و شربتهایی که فقط در ایران پیدا می‌شود روی میز بیاید و پهلوی هم بنشینیم و دست همدیگر را بگیریم و ساکت بمانیم ولی صدای قلب یگدیگر را بشنویم و ضربان خون را در رگهای دست و بازوی یکدیگر احساس کنیم و حتا اگر ممکن باشد زیاد همدیگر را نبوسیم ولی بپرستیم و سپس در تاریکی شب با قدم کوتاه و رقصان، خود را به ساحل دریا برسانیم و به تماشای امواج دیوانه که سینه‌کشان حمله می‌آورند و بعد فوراً خش‌خش‌کنان خود را عقب میکشند چشم بدوزیم، و هر دو بدون آنکه بیکدیگر خبر بدهیم آرزو بکنیم که ای کاش روزگار بسیار درازی که شبیه مرگ باشد همانجا و بهمان حالت بتوانیم بمانیم و از دنیا و مافیها بی‌خبر و بی اعتنا خودمان را راستی راستی برگ و گلی از درخت نامتناسب خلقت و زمین و دریا و جنگلها و آسمان و ستاره بدانیم…»

کدام درست است؟

ندای سبز آزادی - آذر ۱۳۸۹

یا این گزارش اساس درستی ندارد که با دلایل بسیار معلوم است  اساس درستی دارد، یا

رئیس جمهور و رهبر که قسم می خورند، نه تنها تقلب نشده بلکه استقبال بی مانند مردم از انتخابات بخاطر گل روی محمود احمدی نژاد بوده است دروغ می گویند. کدام درست است؟

واقعن دروغگو دشمن خداست؟

ندای سبز آزادی: تلفن های وزارت کشور در زمان انتخابات ریاست جمهوری توسط برخی از کارشناسان وزارت اطلاعات شنود میشد.
به گزارش ندای سبز آزادی طبق اطلاعات موثق برخی از کارشناسان وزارت اطلاعات بدون هماهنگی با مسئولین وزارت اطلاعات و افراد مافوق خود اقدام به شنود تلفن های وزیر کشور در زمان انتخابات ریاست جمهوری می نمایند ، این تلفن ها شامل تلفن های مستقیم دفتر وزیر(صادق محصولی) و تلفن های مستقیم معاون وزیر(دانشجو)و تعداد ۳۵ تلفن همراه که به طور مخفیانه و محرمانه خریداری شده بود و وزیر کشور از آنها به همراه اطرافیان خود به شکل محرمانه استفاده می نمودند، میشود.
این کارشناسان اطلاعات با شنود تمام تلفن های مستقیم و کشف شماره تلفن های همراه خریداری شده و شنود آنها به اطلاعات بسیار مهم و ذیقیمتی دست یافته اند که کشف این اطلاعات منجر به برخورد احمدی نژاد با وزیر وقت اطلاعات و معاونین وزارت خانه و عزل آنها تحت عنوان بی عرضه گی و عدم اشراف و کنترل کارکنان و کارشناسان خود شد.در این تلفن های ضبط و شنود شده وزیر کشور(صادق محصولی)آمار آرای هر استان را برای استانداران می خواند،به طوری که بعضی از استانداران می گویند ما هنوز صندوق را دریافت و جمع آوری نکرده ایم،اما محصولی اعلام می کند آراء شما همین است که من قرائت می کنم.امروز تا اوایل شب آراء استان شما را تلویزیون اعلام می کند،شما هم داشته باشید و در مصاحبه ها همین را بگوئید.
بعضی از استانداران سوال می کنند آیا (آقا) خامنه ای در جریان هستند که محصولی اعلام می کند بله با هماهنگی کامل است.
محصولی با استانداران استانهای ترک زبان آذری صحبت میکند به طوری که در ابتدا در احوال پرسی به آنها می گوید تهران که مال موسوی است و رای موسوی بیشتر است.آن استان چه طور است؟ استانداران استانهای آذری زبان باالاتفاق در پاسخ می گویند در استان ما هم رای موسوی از همه بالاتر است که محصولی در توجیح تک تک آنها اعلام می کند دیگر این حرف را نزنید فقط بگوئید موسوی در تهران رای بالا را دارد ، در همه استانها رای احمدی نژاد بالاتر است،و سپس رای هر استان را برای آنها قرائت می کند و به آنها می گوید پس از اعلام رادیو تلویزیون آمار را رسما طی مصاحبه ای و اطلاعیه ای اعلام نمایند.
شنود تلفن های محرمانه وزیر کشور توسط کارشناسان زیرک وزارت اطلاعات،اطلاعات کاملا موثق و بسیار ذیقیمتی را در اختیار آن اداره اطلاعاتی قرار می دهد که قابل انتظار و پیش بینی نبود به طوری که تا روزها کسانی که کار شنود و پیاده کردن این نوارها را برعهده داشتند نگران نتایج و حوادث پس از این اقدام بودند، به طوری که پس از افشای درون سازمانی این اقدام ،احمدی نژاد در آنجا به مدت یک هفته مستقر شد و معاونین وزیر،مدیران کلان مربوطه را تماما بازخواست،عزل،اخراج و کارشناسان در اختیار کارگزینی قرار گرفتند و از طرف حفاظت اداره تهدید جانی شدند که چنانچه انعکاس بیرونی صورت گیرد برخورد قاطع با آنها خواهد شد.
این کارشناسان همگی بلاتکلیف و آواره و در اختیار کارگزینی هستند و از جان خود بیمناک می باشند.
گفتنی است یکی دیگر از دلایل عصبانیت احمدی نژاد از وزارت اطلاعات این بود که یکی از معاونین وزیر اطلاعات با جمع آوری نظرات استانها با فرم نظرسنجی که پر شده بود و دریافت نظرات مردمی در جمع بندی گزارش اعلام کرده بودند که طبق نظرسنجی عمومی انجام شده توسط کلیه استانها میرحسین موسوی رئیس جمهور خواهد بود و رای قطعی را خواهد آورد که این نیز یکی از دلایل عصبانیت احمدی نژاد از وزارت اطلاعات و مدیران و کارشناسان وزرات شده بود

دوستی با کشور های فقیر و گمنام آفریقائی

احمد طباطبائی - بهمن ۱۳۸۹

داستان دوستی جمهوری اسلامی با کشورهای بی نام و نشان و فقیر آفریقایی سالهاست که زبان زد عام و خاص شده است و عملاً موضوع جدیدی تلقی نمی شود. اما در برابر این همه شعارهای دهن پر کن در باب جهانی شدن و قدرت منطقه ای بودن آنوقت باید پرسید پس چرا به سراغ غنا و توگو و بنین می روید؟
برای من همیشه این جوکهای تلخ دردناک بوده است و امروز هم نمی توانم بفهمم چرا مقامات و مسئولین نظام چنین وقیحانه شعار جهانی شدن در عرضه قدرت را می دهند و ایران را مهم ترین و قدرتمندترین کشور منطقه می نامند و برای خودشان دستور کار در مدیریت جهان قائل می شوند؟
کشوری که خود را برای اداره منطقه و بعضی از امور بین المللی کاندیدا می کند باید دوستانی قدرتمند و با نفوذ داشته باشد. آیا بارکینافاسو و گینه بی سائو و توگو و بنین می توانند چنین کارایی داشته باشند؟ وزیر خارجه جمهوری اسلامی و دولت کودتاچی با پول بیت المال در پهنه این گیتی چرخ می زند اما حیف که فقط می تواند در این کشورهای بدبخت و بیچاره فرود آید و دوستی گدایی نماید.
گرچه دوستی با تمام کشورهای دنیا امری است درست و خواست اساسی ملت ایران اما نباید فراموش کنیم که این کشورها برای ایران هیچ آورده ای ندارند و هرگز کشور را به اعتبار منطقه ای و جهانی نمی رسانند. رفت آمد با چنین کشورهایی غیر از هزینه های مالی برای ملت و دولت و تمسخر و بی اعتباری برای دولت دستاورد دیگری ندارد. اگر ایران دوستان قدرتمند و با نفوذی در جهان داشت آنوقت دوستی با چنین کشورهایی هم هرگز بی معنی نمی شد.
چنین سیاستهای به نفع ما نیست و برای اثبات این ادعا ما دلایل بسیاری داریم. امروز روابط ساسای ایران با روسیه به کجا انجامیده است؟ این همه تکیه و اصرار به روابط بیمارگونه با روسیه راستی چه نتیجه ای برای جمهوری اسلامی و دولت کودتا داشت؟
دوستی ایران با روسیه دوستی تحقیر آمیز بود و دولت کودتاچی و نوکر صفت آقای احمدی نژاد بعد از کودتا در ایران وقیحانه برای کسب حمایت دیکتاتور پوتین به مسکو شتابان شد اما حتی بعد از کمتر از سه سال می بینیم نه از موشک اس ۳۰۰ خبری هست و نه از قیمت مناسب گاز خریداری شده و نه از سهم نفت دریای خزر و نه کمترین حمایتی در مناقشه هسته ای ایران.
شاید بگویید ایران دوست مهم و تاثیر گذار دیگری هم دارد. چین کمونیستی و دیکتاتور البته دوست دولت منزوی ایران هست اما ببینیم در چه قائده و قانونی. چین در تحریمهای بانکی امروز ایران در صدر لیست کشورهای قرار دارد که اعتبار اسنادی ایران را نمی پذیرد. هیچ حمایتی از تجار آواره و سرگردان ایرانی که مجبور به خرید نقد می باشند صورت نمی گیرد. تمام تحریمها را به اجرا گذاشته و در هیچ کدام از قطعنامه های شورای امنیت رای منفی نداده. آری دولت چین برای ایران و ایرانی و سیاستهای حاکمیتش تره هم خرد نمی کند.
چین بسیاری از قراردادهای توسعه نفت ایران را لغو نمود و در حال کاهش خرید نفت خام خود از ایران هم می باشد. راستی که چه روابط درخشانی آقایان با بزرگان دنیا دارند. این دو کشور سالهاست که نقش حیاتی در ایران دارند و سیاستهای داخلی ایران را به بازی گرفته اند. خدا رو شکر هر دو کمونیست هستند و هرگز ارداتی هم به خدا و دین نداشتند چه برسد به اسلام و شیعه گری. از طرف دیگر دشمنان درجه اول غرب و تمدن غربی و دموکراسی هم محسوب می شوند و به همین دلیل می بایست از دیکتاتور بزرگ ایران بیشتر حمایت می کردند.
رهبر ایران و نیروهاین نظامی دور او بعد از شکست در عرصه سیاست خارجی فی مابین خود و روسیه و چین مدتهاست که به سراغ آفریقای جنوبی و برزیل و کشورهای آمریکای جنوبی رفته اند. اما واقعاً بعد از تمام این پول خرج کردنها و باج دادن ها چه نصیب ایران شد؟ شاید بهتر باشد بپرسم چه نصیب خود نوکر صفت و بی آبرویشان شد؟ یک هیچ بزرگ.
درآمدهای به نفس افتاده نفتی ایران در راه لبنان و فلسطین و سومالی و توگو و بنین و گینه بی سائو و بارکینافاسو و شیلی و لیبی و سوریه و آلبانی و بوسنی و بولیوی و نهایتاً عراق و افغانستان بین عده ای دلال و سود جوی سیاسی و نظامی سرگردان است. سرنوشت ملت فقیر ایران در چنگال فرزندان عرب خوانده حسن نصرالله چه ساده به باد فنا می رود.
شاید بهتر بود به جای فحش دادن و بد و بی راه گفتن به غرب کمی به فکر این همه خجالت و قاحت می بودید که همه دنیا فهمیده است قبله شما کجاست و دعای شکرگزاریتان به کدام درگاه قدرت می رسد. بهتر است برای پیدا کردن نقش در سیاست جهانی بیشتر به خرد بی اندیشیم تا دهانهای باز و کله های خالی عروسکهای جهالت که هر هفته در نماز جمعه شعار مرگ می دهند و الفاظ زشت را در مجامع و محافل رسمی و بین المللی هر روز به نام ایران و ایرانی به خورد جهانیان می دهند.

بیست و پنجم آبان ماه هشتاد نه

اشاره ای به یک نوشته

کمال دماوندی - آذر ۱۳۸۹

یک اشاره بر نوشته یک دوست
کمال دماوندی

جناب احمد طباطبائی عزیز
گرایش به سوی کشورهای فقیر و گمنام آفریقائی از سوی جمهوری اسلامی فقط به دلیل دستوری است که برایشان صادر شده است. مثل هر حرفی که می گویند و هر عمل دیگری که انجام می دهند. این قوم مفلوک اراده ای از خود ندارند جز اینکه با اشاره جای دوست و دشمن را بنمایانند.
همه کشور های آفریقائی که در نوشته خود نام برده اید در دایره تسلط دولت فخیمه انگلیس هستند ” مستعمراتی غیرعیان ” و بنحوی باید کمک شوند. لذا به جمهوری اسلامی که دست نشانده و سر سپرده است دستور کمک به آنها صادر شده است
متاسفانه آب از سر چشمه گل آلود است.

چوب حراج

جواد طالعی - آذر ۱۳۸۹

این یکی از بسیار موارد مشابه چوب حراجی است که بر استقلال و آزادی ما وسیله ی جمهوری اسلامی زده می شود و بنیان اقتصادی کشورمان را به باد می دهد.

برای نشستن و دست روی دست گذاشتن و دم بر نیاوردن و تماشا کردن که بد نیست. هست؟ گذرگاه

———————————————————————————————

قراردادهای نفتی ننگین خامنه‌ای و احمدی‌نژاد با چین،

ایران نخستین کشور عضو اوپک است که حاضر شده با سهمی کمتر از ۵۰ درصد منابع نفت خود را در اختیار یک کشور دیگر قرار دهد.
چرا بازار ایران روز به روز از کالاهای بنجل چینی پرتر می شود؟ چرا کامیون ها و تریلرهای غیر مجهز چینی که به “جلاد جاده ها” معروف شده اند در سال های اخیر جاده های ایران را پر کرده اند و به رغم تلفات جانی و خسارات مالی شدیدی که وارد ساخته اند، همچنان اجازه ورود می گیرند؟
گزارش تازه ای در پایگاه اینترنتی ندای سبز آزادی می کوشد با مرور پرونده معاملات ایران بر باد ده چین در ده ساله گذشته پاسخ این پرسش ها را روشن کند. نظارت بر این قراردادهای ننگین که بعضا قرارداد دارسی را در صد سال پیش تداعی می کند، مستقیما به دفتر سیدعلی خامنه ای منتقل شده است. از زمان روی کار آمدن محمود احمدی نژاد، این قراردادهای نفتی حجمی بسیار بزرگ تر یافته اند و رئیس دولت های نهم و دهم با هدستی دفتر رهبری، قدم به قدم بر دامنه امتیازات چین افزوده اند. امتیازاتی که تنها در دوران استعمار بریتانیا تنها بریتیش پرتولیوم ممکن بود در منابع نفتی ایران کسب کند، اکنون به شرکت ملی نفت چین و شرکت وابسته به آن “سینوپک” انتقال یافته است.
برپایه گزارش ندای سبز آزادی، در سال های ۲۰۰۰ و ۲۰۰۱ میلادی، هنگامی که محمد خاتمی رئیس جمهور ایران بود، ملاقات هائی میان مقامات ایرانی و چینی به عقد یک قرارداد ۴ میلیارد دلاری با سینوپک منتهی شد. در چارچوب این قرارداد قرار بود چینی ها با توجه به وجود سفره های نفتی مشترک با کشورهای همسایه ایران در خلیج فارس پژوهش های اکتشافی را برای بهره برداری از این ذخائر انجام دهند. مدتی بعد، علی اکبر ولایتی مشاور بین المللی آقای خامنه ای از دولت خاتمی خواست که گزارش مذاکرات مربوط به این همکاری ها را تسلیم دفتر رهبری کند. از آن به بعد، روند تحولات زیر نظارت مستقیم دفتر رهبری به مسیری کاملا متفاوت افتاد.
ندای سبز آزادی می نویسد:” از سال ۲۰۰۵ میلادی سطح مذاکرات زیر نظر مستقیم دفتر رهبری از سینوپک به “چایناپترولیوم” یعنی شرکت دولتی نفت چین ارتقاء یافت. در ماه مارس سال ۲۰۰۵ میلادی چاینا پترولیوم آمادگی خود را برای امضای نهائی قرارداد با ایران اعلام کردند. در چارچوب این قرارداد چینی ها می پذیرفتند که روزانه ۸۰۰ هزار بشکه نفت خام از منابع خلیج فارس استخراج کنند. اما شرایطی که چینی ها تعیین کردند کاملا شبیه شرایط شرکت های نفتی در دوران استعمار سیاه بود: مدت قرارداد باید ۲۰ سال می بود. از سوی دیگر برای تمام این مدت چین نباید بیش از ۱۰۰ میلیارد دلار به ایران می پرداخت.
در چارچوب این قرارداد، چین می توانست هر سال ۲۹۲ میلیون بشکه نفت ایران را برداشت کند. ظرف ۲۰ سالی که برای مدت قرارداد پیشنهاد شده بود، برداشت چین به ۵ میلیارد و ۸۴۰ میلیون بشکه بالغ می شد. حالا به فرض این که میانگین بهای هر بشکه نفت خام ظرف ۲۰ سال در سطح فعلی بماند و از ۸۰ دلار هم فراتر نرود. درآمد چین از نفت ایران جمعا به ۴۶۷ میلیارد و ۲۰۰ میلیون دلار می رسید. از این مبلغ می بایست حداکثر ۱۰۰ میلیارد دلار نصیب ایران می شد که کمی بیشتر از ۲۰ درصد کل درآمد است.
برپایه گزارش ندای سبز آزادی، این قرارداد عجیب و اسارت بار به تایید دفتر رهبری رسید، اما دولت خاتمی تا پایان ماموریت خود آن را امضا نکرد. سرانجام مقامات وزارت نفت در آوریل سال ۲۰۰۵ یکسال پس از پیروزی احمدی نژاد در انتخابات ریاست جمهوری دوره نهم، آن را امضا کردند.
این قرارداد، پس از یک سال تهدید و تمهید حدود ۵۰ نماینده مخالف آن در مجلس، در سال ۲۰۰۶ میلادی با عنوان “طرح توسعه و بازسازی صنعت نفت و گاز” از تصویب مجلس فرمانبردار رهبری نیز گذشت. چینی ها، شادمان از تصویب نهائی قرارداد، بلافاصله نخستین پیش پرداخت آن را به حسابی که به همین منظور در یک بانک چینی گشایش یافته بود، واریز کردند. اما در بخشی از این قرارداد قید شده بود که ایران موظف است معادل ۲۰ درصد درآمد خود را صرف خرید کالاهای چینی کند.
رسوائی به همینجا خاتمه نیافت. مدتی پس از تصویب قرارداد در مجلس، دولت ایران از چین خواست که سطح برداشت خود را از روزی ۸۰۰ هزار بشکه به روزی یک میلیون بشکه افزایش دهد. چینی ها این پیشنهاد را پذیرفتند. اما متقابلا ایران را مجبور کردند که به جای ۲۰ درصد درآمد خود، ۴۵ درصد آن را صرف خرید کالاهای چینی کند. تعییر این بند قرارداد در دسامبر سال ۲۰۰۶ به امضای طرفین رسید و سال ۲۰۲۶ میلادی به عنوان سال پایان قرارداد تعیین شد.
مفاد این قرارداد ننگین و ضمائم آن، به گزارش ندای سبز آزادی تا ماه مه سال جاری میلادی مو به مو اجرا شد. نخستین نتیجه اجرای این قرارداد، اشباع بازار ایران از کالاهای بنجل چینی و ورشکستگی عظیم تولید کنندگان داخلی بود.
اما از ماه مه امسال، پس از اشکار شدن آثار تحریم های بین المللی، فاجعه ابعاد بسیار گسترده تری یافت. راه سبز آزادی می نویسد:”در ماه مه امسال گروهی به نمایندگی از سوی دفتر آیت الله خامنه ای و دولت، عازم شانگهای شدند تا این قرارداد را مجددا مورد بازنگری قرار دهند.”
در جریان همین سفر بود که مدت قرارداد نفتی از ۲۰ سال به ۳۵ سال افزایش یافت، حوزه های نفتی “آزادگان جدید”، “ایلام” و “رستم جنوبی” نیز بر حوزه های استخراج چینی ها افزوده شدند.
در همین سفر، یک بند الحاقی هم به امضای دو نفر رسید. به موجب این الحاقیه، چینی ها پذیرفتند که در حوزه های نفتی ابوذر، دارا و درود منابع جدید نفتی را کشف و استخراج کنند. اما شرط آن ها این بود که برای ۳۵ سال آینده سهم ایران از این منابع ۴۵ درصد و سهم چین ۵۵ درصد باشد. به نوشته راه سبز آزادی، فاجعه بارتر این که ایران باید در برابر دریافت ۴۵ درصد درآمدها ۶۰ درصد هزینه های اکتشاف و استخراج را بپردازد. اما چینی ها با ۵۵ درصد درآمد تنها ۴۰ درصد هزینه ها را می پردازند.
یکی دیگر از توافق های ننگین حاصل شده میان ایران و چین این است که ایران حق دارد تنها ۳۰ درصد نفت استخراج شده در این منابع را به صورت مستقیم بفروشد و انتخاب مشتری و تعیین قیمت فروش ۷۰ درصد بقیه ذخائر در انحصار چین خواهد بود. ارزش این ذخائر در مجموع ۳۵۰ تا ۵۵۰ میلیارد دلار برآورد شده است.
بندهای دیگری که در توافق های ماه مه امسال بر قرارداد قبلی افزوده بود، چنین است:
– یک سوم نیروی انسانی و کالاهای سرمایه ای لازم برای اجرای قرارداد ایرانی و دو سوم آن چینی خواهد بود.
– بر مبنای ارقام قراداد ۲۸ درصد ارزش افزوده این قرارداد سهم ایران و ۷۲ درصد آن سهم چین است.
در مذاکرات ماه مه امسال در شانگهای، ضمنا توافق شده است که سیستم موشکی چینی “یی.و.آ” به قیمت حدود ۱۲ میلیارد دلار در اختیار سپاه پاسداران قرار گیرد و از هم اکنون تا سال ۲۰۱۴ میلادی حدود ۴ هزار و ۵۰۰ کارشناس و مستشار نظامی به استخدام نهادهای نظامی و امنیتی جمهوری اسلامی در آیند.
یک نکته تکان دهنده دیگر به استناد گزارش ندای سبز آزادی، این است که ۲۰ درصد درآمدهای ایران از قراردادهای تازه، هرگز به ایران باز نخواهد گشت. بخشی از این سرمایه در حساب های ویژه ای که در دو بانک چینی گشایش یافته می ماند و بخشی از آن نیز صرف سرمایه گذاری در مناطق ویژه تجاری و اقتصادی چین می شود.
کارشناسان اقتصادی معتقدند که توافق های اخیر علاوه بر تاثیر مخربی که بر بازار داخلی ایران نهاده، قدرت واحد پول چین (یوان) را ظرف دو سال آینده در معاملات ارزی ایران به شدت افزایش می دهد و سبب می شود که این ارز، از یورو و دلار پیشی بگیرد.

از: گویا

یک خبر

سایت ندای سبز آزادی:شماره - آذر ۱۳۸۹

گفتیم دوباره بخوانید

هفنصد میلیارد تومان هزینه سفر خامنه ای به قم

سفر سید علی خامنه ای به قم میلیارد ها تومان هزینه روی دست مردم گذاشت. به شهادت مکاتبات انجام شده بین وزارت خانه ها، استانداری قم و مسئولین بیت رهبری هزینه سفر رهبری به قم ۷۰۰ میلیارد تومان برآورد شده است.

این رقم شامل هدایای نقدی و غیر نقدی، – حمل ونقل مردم و بسیجیان و کارمندان از استانهای اطراف، – اجاره هتلها و خورد و خوراک،اجاره خودرو و خرید لوازم تبلیغات؛تابلو،بنر،پوستر و هزینه های امنیتی در اطراف بیابانهای قم و استقرار نیروی انسانی و بخور و بچاپ هائی که دیگر نهادینه شده است نیز میباشد

توکا نیستانی از ایران رفت چون….

توکا نیستانی - آذر ۱۳۸۹

از زندگی مجرمانه خسته شده بودم… به چند پسر و دختر طراحی درس می‌دادم که مجاز نبود، برای طراحی از مدل زنده استفاده می‌کردم که مجاز نبود، سر کلاس صحبت‌هایی می‌کردم که مجاز نبود، بجای سریال‌های تلویزیون خودمان کانال‌هایی را تماشا می‌کردم که مجاز نبود، به موسیقی‌ای گوش می‌کردم که مجاز نبود، فیلم‌هایی را می‌دیدم و در خانه نگهداری می‌کردم که مجاز نبود، گاهی یواشکی سری به “فیس بوق” می‌زدم که مجاز نبود، در کامپیوترم کلی عکس از آدم‌های دوست‌داشتنی و زیبا داشتم که مجاز نبود، در مهمانی‌ها با غریبه‌هایی معاشرت می‌کردم که مجاز نبود، همه‌جا با صدای بلند می‌خندیدم که مجاز نبود، مواقعی که می‌بایست غمگین باشم شاد بودم که مجاز نبود، مواقعی که می‌بایست شاد باشم غمگین بودم که مجاز نبود، خوردن بعضی غذاها را دوست داشتم که
مجاز نبود، نوشیدن نوشابه هایی را ترجیح می‌دادم که مجاز نبود، کتاب‌ها و نویسنده‌های مورد علاقه‌ام هیچکدام مجاز نبود، در مجله‌ها و روزنامه‌هایی کار کرده بودم که مجاز نبود، به چیزهایی فکر می‌کردم که مجازنبود، آرزوهایی داشتم که مجاز نبود و… درست است که هیچ‌وقت بابت این همه رفتار مجرمانه مجازات نشدم اما تضمینی وجود نداشت که روزی بابت تک تک آن‌ها مورد مؤاخذه قرار نگیرم و بدتر از همه فکر این‌که همیشه در حال ارتکاب جرم هستم و باید از دست قانون فرار کنم آزارم می‌داد!!!

کتابخانه

شورای نویسندگان - آذر ۱۳۸۹

در این ماه نیز توانستیم دو کتاب به قفسه های کتابخانه اضافه کنیم
۱ – کتاب فاجعه خاموش
نوشته:
پروین بختیارنژاد
که تحقیقی است خواندی در باره قتلهای ناموسی.

۲ – کتاب شعر
نامه ای برای تو
سروده های
سهراب رحیمی

برای آگاهی بیشتر، پیشنهاد می کنیم به نگاه خانم مانا آقائی به این کتاب که در همین شماره آمده است نوجه کنید.

یک مکالمه کوتاه

از یک ئی میل - آذر ۱۳۸۹

یک تاجر آمریکایی نزدیک یک روستای مکزیکی ایستاده بود. در همان موقع یک قایق کوچک ماهیگیری رد شد که داخلش چند تا ماهی بود.
از ماهیگیر پرسید: چقدر طول کشید تا این چند تا ماهی رو گرفتی؟
ماهیگیر: مدت خیلی کمی.

تاجر: پس چرا بیشتر صبر نکردی تا بیشتر ماهی گیرت بیاد؟
ماهیگیر: چون همین تعداد برای سیر کردن خانواده ام کافی است.

تاجر: اما بقیه وقتت رو چیکار می کنی؟

ماهیگیر: تا دیر وقت می خوابم, یه کم ماهی گیری می کنم, با بچه ها بازی میکنم بعد میرم توی دهکده و با دوستان شروع می کنیم به گیتار زدن. خلاصه مشغولیم به این نوع زندگی.

تاجر: من تو هاروارد درس خوندم و می تونم کمکت کنم. تو باید بیشتر ماهی گیری کنی.
اون وقت می تونی با پولش قایق بزرگتری بخری و با درآمد اون چند تا قایق دیگر هم بعدا اضافه میکنی. اون وقت یه عالمه قایق برای ماهیگیری داری.
ماهیگیر: خوب, بعدش چی؟
تاجر: به جای اینکه ماهی ها رو به واسطه بفروشی اونا رو مستقیــما به مشتری ها میدی
و برای خودت کارو بار درست می کنی… بعدش کارخونه راه می اندازی و به تولیداتش نظارت
میکنی… این دهکده کوچک رو هم ترک می کنی و می روی مکــــزیکوسیتی! بعد از اون هم
لوس آنجلس! و از اونجا هم نیویورک… اونجاست که دست به کارهای مهم تری می زنی…

ماهیگیر:این کار چقدر طول می کشه؟
تاجر: پانزده تا بیست سال.
ماهیگیر: اما بعدش چی آقا؟
تاجر: بهترین قسمت همینه,در یک موقعیت مناسب که گیر اومد میری و سهام شرکت رو به قیمت خیلی بالا می فروشی! این کار میلیون ها دلار برات عایدی داره.
ماهیگیر: میلیون ها دلار! خوب بعدش چی؟
تاجر: اون وقت بازنشسته می شی! می ری یه دهکــده ی ساحلی کوچیک! جایی که می تونی تا دیر وقت بخوابی! یه کم ماهیگیری کنی, با بچه هات بازی کنی! بری دهکده و تا دیروقت با دوستات گیتار بزنی و خوش بگذرونی

یک گفته

ژاک پره ور - آذر ۱۳۸۹

” وقتی حقیقت؛ آزاد نیست
آزادی؛ حقیقت ندارد ”
ژاک پره ور

نـغمه

مجید قنبری - آذر ۱۳۸۹

این‌جا تازه ‌آباد رشت است . گورستانی در گوشه‌ای دور افتاده از شهر ، زیر آسمان همیشه ابری و خاکستری . باورم نمی‌شد که چنین جایی وجود داشته باشد ، درست همان‌طور که در خواب‌های‌ام دیده بودم . سبزِ سبز و پر از گل‌‌های رنگارنگ و شاداب وحشی . از لا‌به‌لای انبوه گل‌ها سنگ‌های عمودی از زمین بیرون زده است . از گرد و خاک مرده خبری نیست . سنگِ قبرها از تمیزی برق می‌زنند . باران همه چیز را شسته است انگار ، غیرِ اندوهی که در هواست و در دل‌های سوگواران .
دیروز رسیده بودم و یک راست آمده بودم گورستانِ شهر به دنبال گور عزیزی که مرا این همه راه تا این‌جا کشانده بود ، ولی هرچه گشتم بی‌ثمر بود ، نمی‌توانستم در میان این همه مرده آن هم بدون هیچ نشانه‌ای مرده‌ی خود را پیدا کنم . حالا امروز دختر جوانی برای راهنمایی‌ام آمده که از اطمینان قدم‌های‌اش باورم می‌شود سرانجام رسیده‌ام و قبرِ گم شده را پیدا خواهم کرد . تنها کاری که بار انجام دادنش بر دوش‌ام سنگینی می‌کند . هفته پیش بود که باز هم انگار چیزی راه گلوی‌ام را بست مثل یک استخوان که بالا و پایین می‌شد . درد شدید بود و هشدار دهنده . کلافه‌ام می‌کرد . ناامیدم می‌کرد . باید زودتر کارهای عقب افتاده را انجام می‌دادم . چاره‌ای نبود ، فرصت زیادی نداشتم .
نفس‌ام به سختی بالا می‌آید و هیجان وضع‌ام را بدتر می‌کند و استخوان ِدر گلوی‌ام را انگار درشت‌تر . علیرغم توصیه‌ی پزشک‌ام سیگاری می‌گیرانم و به دخترِ راهنما نگاه می‌کنم که با اعتماد به نفس و با خوشحالی از میان قبرها قدم برمی دارد . برق خاصی در چشمان‌اش می‌درخشد ، انگار از ماموریتی که به عهده گرفته احساس غرور می‌کند . غرور ! چه احمقانه آن هم با پایانی که در انتظار همه‌ی ماست . برای آن که از دختر عقب نمانم مجبورم سریع‌تر گام بردارم و این فشار مضاعف اذیت‌ام می‌کند و به نفس تنگی‌ام می‌اندازد . خواهش می‌کنم کمی آهسته‌تر برود .
می‌پرسم : « روی سنگ‌اش چی نوشتن؟ »
با چشمان درشت سیاه‌اش نگاه‌ام می‌کند : « یه شعری از حافظ . البته باید از طرف مقامات مسئول تایید می‌شد . »
از خودم می‌پرسم چه سازمان و نهادی نوشته‌های روی سنگِ قبرها را بررسی و تایید یا رد می‌کند . حتما دستگاه عریض و طویلی هم راه انداخته‌اند برای این کار . اما نوشته‌های روی پیشانی ما را چه کسی تایید کرد؟
آوازی در سرم تکرار می‌شود . نمِ باران که می‌زند دیگر درست و حسابی هوس خواندن دارم ولی با این گلو و استخوانِ در آن حتی حرف زدن هم برای‌ام دشوار است . اما خواندن قبل از آن که صدا بخواهد احساس می‌خواست . همان‌طور که او می‌خواند . شاید صدای‌اش عالی نبود ولی دل‌نشین بود . با حس و اثرگذار ، آن هم در آن شرایط که ما هر لحظه آماده بودیم تا به بهانه‌ای دلِ‌مان بگیرد و برای دمی هر چند کوتاه با رویای آزادی در خلسه‌ای شیرین فرو شویم . صدای‌اش به ما آرامش می‌داد اگر چه شاید خودش را می‌سوزاند . هر روز غروب شروع می‌کرد ، ساعت شش یا هفت . ابتدا خیلی آرام و سنگین انگار که پیش خود نجوا کند . زمزمه‌اش از طبقه‌ی پایین از لابه‌لای میله‌های فلزیِ سردِ سلول‌اش عبور می‌کرد و در محوطه‌ی سلول‌ها و کریدورها به پرواز در می‌آمد و همه را به سکوت دعوت می‌کرد . بعد صدا کم‌کم اوج می‌گرفت و رها می‌شد . آوای گرم و صمیمی‌اش به ناگهان مانند برکه‌ای آرام با موج‌هایی ریز و سبک بندها را فرا می‌گرفت و تمامی فضای خالیِ میان سلول‌ها و بچه‌ها را ، تمامی فاصله‌ها را با حجم لطیف‌اش پر می‌کرد :
« همه شب نالم چون نی/ که غمی دارم
دل و جان بردی اما / نشدی یارم »
دختر جوان می‌گوید : « خیلی وقت بود منتظر شما بودیم . دیگه این‌جا همه می‌دونستن که شما می‌خواید داستانِش رو بنویسید . »
گلوی‌ام خِرخِر می‌کند : « حداقل پانزده سال . بله ، حق با شماست . »
بیش‌تر از پانزده سال بود که می‌خواستم داستان‌اش را بنویسم اما کار پیش نمی‌رفت و شکل خودش را نمی‌یافت . نمی‌دانستم باید از کجا شروع کنم . از خودش ، از برادرش یا از خانه‌ای که چهار سال پناه‌اش داده بود و پنهان‌اش کرده بود . از هر کجا که می‌خواستم شروع به نوشتن کنم قلم پیش نمی‌رفت ، مغزم انگار که فلج می‌شد .
از چه وقت دچار این توهم شده بودم که می‌توانم بنویسم یا حتی بدتر از آن “باید بنویسم” . شاید توّهم نویسندگی زمانی به سراغم آمده بود که تصور کرده بودم حرفی برای گفتن دارم یا چیزی برای ثبت شدن . اما حالا که زیر این باران و آسمان خاکستری پا بر روی این سنگ قبـرهای مرمرین می‌گذارم و از میان انبوه مرده‌گانِ برای همیشه خاموش می‌گذرم ، می‌دانم که هیچ‌کدامِ این‌ها نبوده است . فقط و فقط هراس از مرگ بود . وحشت از تنهاییِ مطلق ، و تاریکی و سکوتِ سنگینِ زیر این سنگِ مرمرها . می‌خواستم این سکوت را بشکنم . اما حالا که کلافه‌ام و گلوی‌ام سفت و سخت و فلزی شده ، و درد حتی در استخوان‌های پشت‌ام می‌پیچد ، حالا که به نفس نفس افتاده‌ام و در هر قدم از دختر جوانِ راهنمای‌ام عقب می‌مانم ، همه چیز در برابر قاطعیت مرگ به نظرم حقیر و گذرا می‌آید . نه منشا اثری بودن ، نه تداوم نسل و نه یادگارهای ناچیزی که از خود باقی می‌گذاریم و نه حتی عشق ، هیچکدام نجات‌بخش نخواهد بود . همه چیز وهم و خیال است جز مرگ که واقعیتی انکارناپذیر دارد . توّهم زندگی ، توّهم عشق و توّهم هدف و آرمان .
شایعات زیادی درباره‌اش بر سر زبان‌ها بود . هرکس نظری می‌داد . ما که نه چهره‌اش را دیده بودیم و نه اسم‌اش را می‌دانستیم هر بار که می‌خواند از لابه‌لای آواها ، زیر و بم‌های کلمات و احساس نهفته در پس هر واژه ، جزیی از چهره‌اش را در ذهن خود می‌ساختیم . مانند یک پازل بود . قطعات مختلف از گوشه و کنار و اطراف ذهن‌مان می‌آمد و یک‌یک جاهای خالیِ مربوط به تصویر دخترک را تکمیل می‌کرد . می‌شد حدس زد که بیست و یکی دو سال دارد و حتما هم زیبا بود ، باید زیبا می‌بود . می‌گفتند با یکی از پسرهای هم تیمی‌اش نامزد بوده که سرِ قراری با هم دستگیر می‌شوند و همان هفته‌ی اول پسر را تیرباران می‌کنند . باز می‌گفتند خود دختر باعث دستگیری نامزدش بوده و حالا ندامت و پشیمانی عذاب‌اش می‌دهد . یا می‌گفتند نامزد دختر هنوز دستگیر نشده و او را به همین دلیل مرتب شکنجه می‌دهند و او با خواندن ، مکرر خواندن ، روحیه‌ی تحلیل رفته‌ی خود را باز می‌یابد . ولی یک چیز مسلم بود و آن عشقی پاک در قلب گرم و تپنده‌ی دخترکی بود که با تمام وجودش آن را آواز می‌داد :
« چو کاروان رود ، فغان‌ام از زمین بر آسمان رود
دور از یارم / خون می‌بارم . »
هوا تاریک شده است با این‌که تازه ساعت حدود سه بعد از ظهر است . ابرهای تیره‌ی چند لایه آسمانِ کوتاه گورستان را پوشانده‌اند . باران بی‌امان می‌بارد . باران‌های این شهر همیشه همین‌طور است . آن‌قدر شدید و مداوم که آدم را از هر قیدی رها می‌سازد . بارانی بی‌نیازکننده . زیر این باران باز کردن چتر یا جستن سرپناه کاری عبث است . باید تسلیم‌اش شوی تا بتوانی از آن لذت ببری . باید خودت را به تمامی به آن بسپاری تا بعد از لحظاتی حس کنی که انگار رها شده‌ای ، از همه‌ی قیدها و نیازها . از دغدغه‌های مرگ و زندگی . قطرات درشت باران از روی موهای‌ام به پایین سرازیر می‌شوند و از نوک بینی‌ام هم‌چون ناودانی آب شره می‌کند . در قید لباسهای‌ام نیستم ، در قید خودم نیستم . از دختر می‌پرسم : « وقتی به خانه‌تان آمد ، شما چند سال‌تان بود؟ »
ـ : « دوستِ خواهرِ بزرگم بود . فکر می‌کنم هفت یا هشت سالم بود . . . »
زمستان بود و سوز سردی می‌آمد ، روی شیشه‌ی پنجره‌ها پلاستیک‌های کلفتی کشیده بودند . نیمه‌های شب همه خواب بودند که صدای زنگ در خانه می‌پیچد . وقتی می‌آید چادر سیاهی به سر دارد و انگار می‌لرزد . می‌نشیند کنار بخاریِ بزرگ نفتی و چادرش به روی شانه‌اش می‌افتد . موهای بلند و مـجعدش را پشتِ سر با کِش سفید بسته است . از پشت عینک بزرگ ذره‌بینی نگاه پر از دلـهره‌اش را در اتاق می‌گرداند . آیا پناه‌اش خواهند داد ، آن هم در چنین شب سردی که ریشه‌های اعتماد هم یخ بسته . برادرش از دمِ در برگشته و رفته است . دیگر خواب به چشم کسی نمی‌آید . پدر پیرِ خانواده بلند می‌شود و به حیاط می‌رود ، برای نـماز صبح باید وضو بگیرد . خواهرها کم‌کم دور بـخاری جمع می‌شوند .
اوایل از خواندن‌اش راضی نبودیم . حتی دفعات اول خیلی هم عصبانی شدیم . فکر می‌کردیم در آن اوضاع و شرایط جایی برای عشق و عاشقی و آه و ناله نیست . این‌ کار را نوعی توهین به خود تصور می‌کردیم . حتی بار اول چند نفری فریاد کشیدند : « ببند اون دهن‌ِتو ، خفه شو . . . تمومش کن . »
ولی او نه خفه شد و نه دهان‌اش را بست . هم‌چنان ادامه داد ، روز بعد و روزهای بعد نیز . جوانِ هم‌سلولی‌ام که از غیض سرخ شده بود زیرِ لب می‌گفت : « دختره‌ی لوس و ننر تازه هوس عشق و عاشقی زده به سرش، فیل‌اش یاد هندوستان کرده . »
اما اوضاع بر این منوال نماند . هیچ وقت نمی‌ماند ، نه وقتی که می‌خواهیم و نه وقتی که نمی‌خواهیم .
از کجا باید شروع می‌کردم . آیا اصلا فرصتی برای شروع بود . وقتی دوست پزشک‌ام گفت که چند ماهی بیشتر فرصت ندارم ، حس کردم تمام سال‌های عمرم منتظر همین روز بوده‌ام . حالا مرگ را تمام چهره از روبرو می‌دیدم . مجبور بودم که باورش کنم . حالا هر یک قدم خود را با تمام وجود حس می‌کردم . هر یک قدمی که بی‌تردید به سوی مرگ برداشته می‌شد . حتی در سال‌های سیاه زندان هم با آن که هر شب بندبند عده‌ای را می‌بردند و دسته دسته اعدام می‌کردند ، باز هم بارقه‌ای از امید وجود داشت . اما وقتی از مطب دوست‌ام خارج شدم خالیِ خالی بودم ، خالی‌تر از همیشه ، بی‌ذره‌ای از امید یا حتی توهم آن . و همان لحظه تصمیم گرفتم که به رشت بیایم و گور دخترکِ تنهای آوازخوانِ شب‌های حبس و بیم را از نزدیک ببینم . شاید نا‌امیدیِ مطلق بسیار بیش از امیدهای نیم‌بند برانگیزاننده و تحریک کننده بود . انگار که یاس و نا‌امیدیِ محض به حرکت‌ام واداشته بود . مثل آدمی که با جیب‌های پر از مواد منفجره به رستورانی وارد می‌شود تا خودش را به همراه دیگران به آسمان بفرستد یا مثل جزامیِ از همه جا رانده‌ای که نهرها را مسموم می‌کند . اما من کدامیک بودم . اصلا چه اهمیتی داشت . حالا این‌جا هستم زیر باران و دختر راهنمای‌ام مرا به دنبال خود به قسمت‌های پرت و دورافتاده‌ی گورستان می‌کشاند ، جایی که او خفته و شاید برای همیشه خاموش شده .
اندک‌ اندک شنیدنِ آواز دختر در آن ساعتِ بخصوص برای ما به صورت ضرورتی درآمد و اگر روزی نمی‌خواند یا نمی‌توانست بخواند سخت پکر می‌شدیم . هر بار که شروع به خواندن می‌کرد جوان هم‌سلولی‌ام آرنج‌ها را به زانو تکیه می‌داد ، سرش را میان دستان‌اش می‌گرفت و به نقطه‌ای زیر پای‌اش خیره می‌ماند . آواز که تمام می‌شد می‌گفت : « هنوز از حرف‌های روز اول خودم شرم‌ام می‌آد . ما چه زود و چه بد قضاوت می‌کنیم . »
دخترک فریاد خاموش همه‌ی ما بود . انگار عهد کرده بود به جای همه‌ی ما ، مایی که در شرایط سخت زندان اسیر بودیم ، به عشق بیندیشد . به معشوق و به هرچیز زیبا و شوق‌آوری که فراموش‌مان شده بود . صدای دخترک ما را به خود می‌آورد ، تکان‌مان می‌داد و زندگی را ، انگیزه‌هامان را و امیدهای‌مان را دوباره زنده می‌کرد . بله ، او سهم همه را به تنهایی بر دوش ناتوان خویش می‌کشید :
« گر ز دل برآرم آهی / آتش از دل‌ام خیزد
چون ستاره از مژگان‌ام / اشک آتشین ریزد . »
دختر راهنما که می‌ایستد ، می‌فهمم که سرانجام رسیده‌ایم . بالای سنگ مرمرِ خاکستری رنگ می‌ایستیم . بوی علف‌های خیس مرا با خود برده است . انگار این‌بار واقعا رسیده‌ام به پایان راه . به پایان رویاها و آرزوها .
سنگ قبرِ جلوی روی‌ام مانند نقطه‌ی بزرگِ سیاهی که با قاطعیت پایانِ جمله‌ای را اعلام می‌کند ، پایان‌ام را فریاد می‌کشد . صدای دخترِ همراه‌ام را می‌‌شنوم :
« چهار سال در خانه‌ی ما زندگی کرد . با این که خیلی فقیر بودیم ولی روزای خوبی بود . »
شاید آن شب زمستانی خودش هم باور نداشت که ماندگار شود ولی شده بود . روزها و شب‌هایی طولانی ، بی‌پایان . در طول روز که در خانه رفت و آمد بود ، مجبور بود در تاریکیِ حمام بنشیند و ساعت‌ها به سقف خیره شود و یا به ترک‌های دیوار . باقی اوقات خیاطی می‌کرد و کمک خرجی بود برای خانواده‌ی پر جمعیت دوست‌اش که پناه‌اش داده بود . دخترِ بزرگِ خانواده اندازه‌های مشتری‌ها را می‌گرفت و سفارشات‌شان را یادداشت می‌کرد بعد هم لباس دوخته شده را تحویل‌شان می‌داد ، بدون آن که کسی بفهمد که او حتی نمی‌تواند یک درز کوچک را چرخ کند .
یک‌ بار پدر پیر خانواده را برای بازجویی بردند . انگار خبرهایی شنیده بودند . وقتی برگشت پیرتر شده بود . نخواسته بود از کسی که به خانه‌اش پناه آورده بود به بازجویان چیزی بگوید . در جواب کنجکاوی‌های دختران‌اش هم فقط سکوت کرد . آن شب نمازِ پدر از همیشه طولانی‌تر بود .
چه سکوتِ سنگینی است میان این علف‌های بلند و گل‌های زرد و قرمز وحشی . چه جای زیبایی خفته‌ای رفیق عزیز . می‌توانم صدای برخورد تک تکِ قطراتِ درشت باران را بر خاک و بر سنگ‌ها بشنوم . حتما او هم می‌شنود این موسیقی باران و سنگ را و می‌فهمد که سرانجام آمده‌ام . او خواند و من باید بنویسم . اما با نوشتنِ داستانِ او کدامیک جاودانه خواهیم شد ، او یا من و شاید هم هیچ‌کدام . برعکس شاید فقط ظلم را جاودانه سازیم ، ظلمی که بر او و بر تک تک ما رفت . حالا دیگر می‌دانم که چرا هیچ‌ وقت نتوانسته‌ام داستان او را بنویسم . نوشتن از او نثری حماسی می‌طلبید اما دوران حماسه گذشته بود و من می‌بایست با خودم صادق می‌ماندم . چه دور شده بودم از همه چیز . از او ، از خودم ، از زندگی . با مرگی که از راه می‌رسید ، با این استخوانِ در حنجره ، نثرِ من فقط می‌توانست حاوی آخرین چُس‌ناله‌های‌ام باشد . باید با خودم صادق می‌ماندم . قلمِ من و دنیای من دیگر حماسی نبود . من سقوط کرده بودم به قعرِ گودال تاریک یاس و برای دوباره برخاستن شاید خیلی دیر بود . به دخترِ همراه‌ام نگاه می‌کنم که نشسته و دست راست‌اش را روی سنگ گذاشته و زیرِ لب زمزمه می‌کند . روی سنگ کنده شده : شرح این قصه مگر شمع برآرد به زبان . و دست سفید دختر کلمه‌ی قصه را کاملا پوشانده . اصلا این دختر چه می‌داند ، چه می‌فهمد . نسل او از هیچ‌ چیز خبر ندارد .
نگهبان‌ها از دخترک نفرت داشتند از همه‌ی ما نفرت داشتند . چند بار حین خواندن به سلول‌اش هجوم بردند . آواز برای لحظاتی کوتاه قطع می‌شد ولی همیشه باز از سر گرفته می‌شد . صدای ضربه‌های مشت و لگد با کلمات در هم می‌آمیخت و جگرها را ریش می‌کرد . صدای تند و تیز سیلی‌ها و کشیده‌هایی که در ذهن ما دستانی سنگین و پشمالو و ماهر بر صورت زیبای‌اش فرود می‌آورد . مثل این بود که قلب ما را میان گیره‌ای می‌فشردند .
چنان تصویر ظریف و شکننده‌ای از او در ذهن ساخته بودیم که تصور می‌‌کردیم با هر ضربه یک‌باره خرد می‌شود ، درهم می‌شکند و فرو می‌ریزد . با فرو ریختن او دیگر کسی نبود تا آواز سر دهد تا بر سر شوق‌مان آورد تا خاطرنشان‌مان کند که هنوز زنده‌ایم تا از ما بخواهد به هر شکل و در هر شرایطی برای زندگی بجنگیم . او را می‌زدند ، سمبل عشق و زندگی را می‌کوبیدند اما او بعد از سکوتی کوتاه دوباره می‌خواند . هیچ‌گاه آوازش را نیمه‌تمام نگذاشت . حتی شاید با دهانی خونین و سرخ می‌خواند . بعد از چنین سکوت‌هایی بود که صدای دختر آشکارا می‌لرزید . ما اشک‌های‌اش را نمی‌دیدیم ولی می‌دانستیم که می‌گرید :
« فتادم از پا به ناتوانی / اسیر عشق‌ام چنان‌که دانی
رهایی از غم نمی‌توانم / تو چاره‌ای کن که می‌توانی . »
دختر زمزمه‌اش که تمام می‌شود دست‌اش را از روی سنگ برمی‌دارد اما سرش هم‌چنان پایین است و سنگ خیس را آرام نوازش می‌کند : « وقتی با من و خواهرهای‌ام تنها بود آواز می‌خواند . هنوزم انگار صداش رو می‌شنوم . اما یه فرقی کرده ، دیگه اون حزن و اندوهِ سنگین رو نداره . صافی زمان شاید اندوه‌اش روگرفته ، نمی‌دونم . پشت چرخ که می‌نشست صداش رو کلفت می‌کرد و سرود می‌خواند . نمی‌دونید چه لذتی داشت . »
کلمات دختر به آرامی می‌جوشند و از کنار گور بالا می‌آیند ، در قطرات باران می‌پیچند و خیسِ خیس در گوش من می‌نشینند . چه آرامش دیر یابی .
من تسلیم باران دل‌ام می‌خواهد که ادامه دهد و او ادامه می‌دهد : « براتون گفتن که چه جوری مادر و پدرش رو می‌دید؟ »
به جز برادرش هیچ کس از جای او خبر ندارد . وقتی دل‌تنگ می‌شود سوزِ آوازش خانه را پر می‌کند . مگر می‌شود چنین غمگین خواند . چهار سال از خانه بیرون نمی‌رود . چند بار پدر و مادر پیرش را دعوت می‌کنند و آن‌ها را در اتاق می‌نشانند روبروی درِ حمام ، درست جایی که قبلا بارها و بارها از سوراخ کلید حمام مشخص کرده‌اند . او در حمام تاریک چمباتمه می‌نشیند ساعت‌ها و فقط زمانی چشم از سوراخ کلید برمی‌دارد تا لب‌های سوزان‌اش را بر آن بفشرد . پدر و مادر می‌روند و او از حمام بیرون می‌آید . کوچک‌ترین خواهر بازیگوشانه به حمام می‌دود و در را به روی خود می‌بندد . از تاریکی می‌ترسد ، چراغ را روشن می‌کند . پشتِ در تا نیمه خیس خورده است .
چند روزی بود که صدای‌اش را نمی‌شنیدیم . غروب‌ها دیگر حال و هوای سابق را نداشت . بچه‌ها سر ساعت ناخودآگاه زمزمه می‌کردند بعد انگار که چیزی را به یاد بیاورند حرکت تندی می‌کردند ، فحشی می‌دادند و زمزمه‌اشان را قطع می‌کردند . خبر رسیده بود که دختر را به انفرادی برده‌اند . انفرادی همراه بود با شکنجه و کتک ، و بی‌خوابی . زندانی را وسط اتاقک مکعب شکلی می‌نشاندند ، حق خوابیدن نداشت یا حرکت کردن و یا حتی تکیه دادن . بعد ساعت‌ها بی‌وقفه از بلندگوهایی ناپیدا قرآن ، سخنرانی و مسایل ارشادی با صدای بلند پخش می‌شد . حالا او را برده بودند . همه نگران بودیم . نکند کاری کنند که دیگر نتواند بخواند . این بدترین شکل قضیه بود . او باید می‌خواند . او صدای همه‌ی ما بود .
صبح روز نهم بود که فهمیدیم رفیق برگشته است . می‌توانستم چهره و اندام‌اش را پیش خود مجسم کنم ، ضعیف شده و درهم شکسته با استخوان‌های بیرون زده . اما غروب همان روز صدای‌اش همه را غافلگیر کرد . این بار انگار قلمی به دست گرفته بود و به هر سلول که وارد می‌شد نقش لبخندی بر لب‌ها می‌زد و عبور می‌کرد . صدای‌اش شادی را به قلب‌های‌مان و امید را به رگ‌های‌مان بازگرداند . خوب به یاد دارم که آن شب بچه‌ها قیامتی به پا کردند ، تلافی یک هفته سکوت را یک شبه درآوردند . دست زدند ، شعار دادند ، فریاد کشیدند و تاوان‌اش را هم گران پس دادند :

« نه حبیبی تا با او ، غم دل گویم
نه امیدی در خانه ، که تو را جویم »
به اطراف نگاه می‌کنم . باران گورستانِ خالی را خط خطی کرده است . به غیر از ما کسی آن اطراف نیست . انگار بوی دریا می‌آید یا صدای مبهم موج‌ها . دختر راهنما زیر لب زمزمه می‌کند . می‌نشینم کنار گور . نه نمی‌توانم . باید به خودم وفادار بمانم . واقعیت این است که آن دوران برای همیشه سپری شده است . من متعلق به یک نسلِ منقرض شده‌ام . برای ماموت‌ها همه چیز به پایان رسیده است و این برای هیچ‌کس اهمیتی ندارد . باید پذیرفت و من پذیرفته‌ام . اصلا از چه کسی باید خجالت بکشم یا به کی باید جواب پس بدهم .
دختر راهنما می‌گوید : « بعد از بازجویی از پدرم همه چیز عوض شد . ما مطمئن بودیم که او چیزی نگفته . »
انگار خانه تحت نظر است . غریبه‌هایی در کوچه دیده می‌شوند . چند بار شب‌ها احساس می‌کنند که کسی از روی دیوار سرک می‌کشد . پس منتظر چه بودند . پدر هیچ نمی‌گوید . اما دختر خودش می‌داند که باید برود . یک شب چادر سیاه‌اش را دوباره سر می‌کند ، خواهرها را می‌بوسد و می‌رود . خانه بغض کرده است . کوچک‌ترین خواهر پشت چرخ خیاطی می‌نشیند و دسته‌ی آن را با خشم می‌چرخاند . می‌چرخاند . می‌چرخاند .
ضربه‌هایی به دیوار می‌خورد . هم سلولی‌ام به سمت دیوار می‌پرد و گوش‌اش را بر آن می‌گذارد . بعد آشفته به طرف‌ام می‌آید . پیام این بود : رفقای طبقه‌ی پایین خبر داده‌اند که امشب قرار است “ نغمه ” را خاموش کنند . غیرمنتظره نبود . دیروز هم‌سلولی‌اش را به بهانه‌ایی به انفرادی برده بودند .
تمام روز در اضطراب گذشت . مثل این که دخترک هم بو برده بود . غروب آواز نخواند . بندها همه ساکت و خاموش بود . “ نغمه ” . حالا اسم‌اش را می‌دانستم . از اول هم باید حدس می‌زدم . جز این چه نامی می‌توانست داشته باشد . نیمه‌های شب بود که صدای باز شدن درهای کریدور پایین بلند شد . صدای خشک و خشن چرخیدن دری سنگین . بعد فقط صدای برخورد پاهایی پوتین‌پوش با کف سیمانی راهرو بود . پنج نفر بودند . بچه‌ها همه بیدار بودند . نفس‌ها حبس شده بود . بعضی آرام و خاموش اشک می‌ریختند . عجز بود و تحقیر . بعد صدای گردش کلیدی در قفلی و دوباره سکوت . فقط سکوت . در چشم یکدیگر زل زده بودیم ، سِحر شده بودیم انگار . ناگهان در میان تاریکی صدای جیغی برخاست . کوتاه ، به کوتاهی برقی که از برخورد دو ابر ناگهان می‌درخشد و دوباره خاموش می‌شود ولی همین جرقه‌ی کوچک کافی بود تا بچه‌ها به خود بیایند و یک‌باره به طرف میله‌های سلول‌ها هجوم برند . فضای زندان از هیاهوی بچه‌ها پر شد . درهای کریدورها باز شد و نگهبان‌هایی که از قبل آماده بودند به راهروها هجوم آوردند .
دست می‌کشم بر سنگ و به دختر نگاه می‌کنم که چشم‌های‌اش را بسته است و هم‌چنان زمزمه می‌کند . سرم گیج می‌رود . گورستان و دختر و سنگ قبرها در سرم چرخ می‌زنند . دختر هم‌ چنان زمزمه می‌کند ، انگار که وردی می‌خواند . تمام شهر دور سرم می‌چرخد . صدایی در گوش‌ام هوهو می‌کند . آوایی که انگار از زیر خروارها خاک سرد و خیس برمی‌آید . کسی در سرم طبل می‌کوبد و در گلوی فلزی‌ام سنج می‌زند .
نغمه دیگر نخواند . هیچ‌وقت نخواند . غروب‌ها بچه‌ها فریاد می‌کشیدند :
« بخوان ، نغمه بخوان . »
ولی او ساکت بود . در خود فرو شده و تنها . آن‌چه در او می‌سوخت خاموش گشته بود . چیزی درون‌اش شکسته بود . آوازش نمی‌آمد . حتی تصویر ذهنی‌‌ای که از او برای خود ساخته بودم نیز مخدوش شده بود . دیگر آن درخشش دل‌فریب ، چشم‌های‌اش را ترک کرده بود . تا این که صبح روز چهارم خبری مثل باد آمد و از سلول ما گذشت : « دیشب نغمه خودکشی کرد . »
هیچ کس تعجب نکرد . انگار این چند روز منتظر همین خبر بودیم . نغمه را شهید می‌خواستیم ولی خاموش نمی‌خواستیم .
احساس می‌کنم کله‌ام هر لحظه بزرگ‌تر و سنگین‌تر می‌شود . حجیم‌تر . و هر لحظه فضای بیشتری از اطراف را در خود می‌کشد . قبرها ، خاک‌ها ، دختر راهنما را که هم‌چنان با چشم‌های بسته زمزمه می‌کند ، میله‌ها و خیابان‌ها را ، باران را . نغمه دیگر هیچ‌گاه نخواهد خواند ولی صدای‌اش هنوز در گوش‌های ما طنین‌انداز است . نغمه رفته است ولی زیباترین بخش وجودش را برای ما به یادگار گذاشته است .
همه چیز در سرم می‌چرخد و می‌چرخد . کوچک‌ترین خواهر دسته‌ی چرخِ خیاطی را می‌فشارد و با خشم می‌چرخاند . پدر هم‌چنان نماز می‌خواند و هم‌چنان در سرم می‌چرخد . می‌دانم که باید به خود وفادار بمانم .
با رفتن نغمه انگار دوباره مسئولیت‌ها به ما بازگشته بود . دیگر خود می‌بایست می‌خواندیم . میله‌ها را در مشت‌های‌مان می‌فشردیم و سردی آن‌ها را بر گونه‌های سوزان‌مان احساس می‌کردیم .
رفیق هم‌سلولی‌ام گفت : « ما چه زود و چه بد قضاوت می‌کنیم . » و اشک‌اش سرازیر شد .
ناگهان یک نفر با تمام وجود شروع به خواندن کرد :
« به کجایی غم‌گسار من ، فغان زارِ من بشنو و باز آی / باز آی »
و بعد همه با او هم‌‌صدا گشتند و زندان به لرزه درآمد .
حالا دیگر می‌دانستم که داستان ، حتما با کوچک‌ترین خواهر شروع خواهد شد .

روزه یک روزه

بهرام صنایعی - آذر ۱۳۸۹

اینجانب آقا ولی الـه خان ادیب هستم. درمورد پیشوند و پسوندی که ازدو طرف به نام اینجانب متصل گردیده، توضیحی ندارم که بگویم؛ جز اینکه، پیشوند آقا محتملاً تعیین کننده جنسیت، و پسوند خان نیز اظهار محبتی است که دوستان بمـن دارند. نه بیشتر. اما در مورد ادیب باید بگویم که: ادیب نام خانوادگی بنده نمی باشد. بلکه عـنوانی است که ظاهـراً بخاطرچندجلدکتاب، یا اثرتحریرشده توسط اینجانب، به بنده مرحمت نموده اند. چند جـلد کتاب شعـر، چند جلد کتاب قـصه های کوتاه وبلند وتعدادی مقـالـه وبعضاً نقـدآثارادیبان دیگر، این بندۀ حقیر را یدک کش چنین عـنوان پر مسئولیتی نموده است.

بخش مربوط به معـارفه خودرا با نهادن نقـطه ای در انتهای جمله و کوچ به ابتدای سطری دیگر و شرح واقـعـه آن روز خاتمه میدهم.

مقـدمتاً عرض کنم که، عادت، با تاکیدی بیشتر درمقام بیان منظور باید بگویم که اعـتیاد واقـعـاً امـر مزخرفی است. که متاسفانه، تقـریباً تمامی انسانهای کره خاکی هـرکدام به نوعـی به آن مبتلا می باشند. البته با عـنایت به این موضوع که در برخی از آدمیان امر اعـتیاد حاد و سنگین، ودر برخی دیگر اندکی سبکتر جلوه می کند. که خوب، بدلیل اینکه قصد ندارم پا درکفش هیچ بنی بشری فـرو نمایم، بنابراین بدون فـوت وقـت به اصل ماوقـعـه می پردازم. بااجازه:

قـصه از زمان ومکانی آغاز شد که بنده تصمیم گرفته بودم در برابر اعـتیاد شدید خویش که همانا سرودن شعـر بود، مقاومت نمایم. با خود اندیشیدم و خویش را شماتت کردم که:

” آقا جان، جناب آقایِ آقـا ولی اله خان ادیب، این که نشد که شما هرچیزی راکه می بینید ولمس می نمایید، شعری برای آن بسرایید. جای آفتابه در مستراح است نه در شعر، آقاجان. ریش و خمیر ریش حاجی عـباس و خال ومسواک ملیحه خانم و ساق پای کُلفت وناموس همسایه و نان سنگک و تربچه پوک و بوق و صندلی ماشین فلان کس وقد ویار و قواره باد وغیره وذالک، جزاینکه عـمل واعـتیاد خودتان را بالا ببرد، دردی ازکسی دوا نمی کند که جانم.”

از شما چه پنهان خیلی مقـاومت کرده بودم که هـمین چند جمله را نیز به نظم ادا نکنم و ظاهـراً موفـق هـم شده بودم . واثرهـمین موفـقـیت ، کمی آرام ترم کرد و باعث گردید که از موضع کمی پایین تر با خودم مباحثه نمایم و تقـریباً ملتمسانه ادامه دادم که :

” بیاید وبالاغیرتاً یک امروز را ازسرودن شعر صرفنظر بفرمائید و خود و دلتان را مشغـول امر وامور دیگری بنمایید. مثلاً حمام بروید، لباس بشویید، غـذا طبخ کنید، به نظافت منـزل بپـردازید و یا هـر امـرو عـمل دیگری بجز سرودن شعـر. اصلاً وظیفه شرعـی و اخلاقی خود بدانید که یک امروز را روزه شعـری بگیرید و هروقت هم که شعـرتان آمد، فحشی نثار خودتان کنید و تمامش کنید.”

گویا راه حل را پیدا کرده بودم. روزه . یک روز روزه شعـری. تبریک غـلیظ وفـربه ای بااجازه خودم حوالـه خویش کردم ومشغـول تدارک مقـدمات روزه شدم.

استحمام نموده، صورتی صفا دادم. لقـمه ای نان میل کرده و مناسب ترین جامه گردش و تفـرج را به تن کردم. کلاه لـبه داری را که شیدایش بودم به سر گذارده و عـزم خودرا برای گذراندن یک روز زیبایِ ازبند اعـتیاد رسته درپارک وقـدم زدن میان دار ودرختان ، جَـزم کردم. البته به اضافه چند هـزار فـحش و ناسزا که طبق ارکان رسم روزه داریم، نثار خویش کردم.

هرچند که سپری شدن سریع زمان ” که البته فـقـط آن روز آرزویم گشته بود” برای آدمی به سن وسال بنده، تذکری بود جهت تنگی وقت زنده ماندن، مع هـذا زمان به کندی می گذشت و نتیجه محاسبه ساعات رفته و مانده از یک روزِ روزه شعـری ، تحمل و مراعـات آنرا برایم طاقـت فرسا می نمود. یک ساعـت و سی و هـشـت دقـیقـه از ۲۴ ساعـت صرف تدارک مـقـدمات روزه کرده بودم. پنج ساعـت هم برای خواب اختصاص داده بودم، که از ضرر و زیان های سحرخیزی برای روزه دارانی هـمانند بنده بشمار می رفـت. بنابراین زمان باقی مانده ای که بنده می بایست به شعـر بی توجهی می کردم دقـیقـاً هـفـده ساعـت وبیست ودودقـیقـه می بود. اندیشیدن به ۱۷ ساعـت و ۲۲ دقـیـقـه بی شعـر ماندن با توجه به اعـتیاد سنگین، کابوسی بودکه می بایست آنرا تحمل میکردم. البته به مدد فـحش و نا سـزاهـایی که هـر لحظه غـلیظ تر و غـلیظ تر می شد؛ تا جایی که وزن و آهـنگ و معـنای ناموسی به خود گرفته بودند و مدام تشدید می شدند.

حال و هـوای آن روز پارک، حال و هـوای سرودن را به سلولهای مغـز وشریانهای احساسیم تزریق میکرد. وازسویی مرا متقاعـد می نمود که بدترین مکان برای سپری کردن روزه یک روزه و مقاومت در برابر نسراییدن شعـر و غزل، هـمانا هـمین پارک زیبا است. اولین مصرع یک غـزل تازه را با مصرع دوم آن به چالش می کشیدم وبی اختیار و بی انتها آنرا تکرار می کردم.

باد وگل وسبزه، کرد نفسی تازه زِ سرو و زِ چنار

وبلا فاصله برای مقاومت در برابر سرودن ادامه شعـر اینچنین مصرع دوم را به آن اضافه می نمودم که :

ای شاعـر روزه دار، رود برفلان جای تو دوصد خار ومنا ر

برای گریز از چنین حالتی برای شاعـری با اعـتیاد سنگین هـیچ جای امن و امانی وجود ندارد. میخواهـد پارک و دار ودرخت و چمن باشد، میخواهـد گود زورخانه و قـهـوه خانه مشتی رضا باشد. میخواهـد شب و ماه و ستاره اش باشد، میخواهـد صحنه عـَلَم کشان و برسر و سینه کوفتن مشتی دیوانه در نمایش های مشمئزکننده خیابانیِ آخرالزمانی باشد. خلاصه اینکه شاعـری چو من، یعـنی آقا ولی اله خان ادیب، مکان و زمان را درنمی یابد و نمی فهمد، مگر به شعـروغـزل . و مکان و زمانِ بی شعـر و غـزل وقـتی است که شاعـر بی قـلم و دفـتر در سینه خاک آرمیده باشد. ولاغـیر.

اندک اندک عـرصه از جمیع جهات برایم درحال تنگ تر شدن بود. از شما چه پنهان کـه، چه اشعـاری با چه مضامین و مفاهـیم عـارفانه و حکیمانه ای که در آن روز نکبتی و غـضب کرده، پس از غـلطیدن و جریان یافـتن در کانالهای احساسی ام به ذهـن و بعد نوک زبانم مُتَبادر نمی شد؛ حال و حالتی که در عـالـم رهایی و آگاهی برایم واقع نشده و نمی شد. این چه سری است که هـرگاه آدمی چیزی را نمی خواهـد، بهتر میتواند، و هـرگاه که میخواهـد مشکل میتواند. عـجب مکاشمه ای است که هـر پاسخی برایش ناقـص می نماید. مثلاً سرودن قـصیده و غـزلی برای هـمین مکاشفه در دوره روزه داری ام آنچنان به تلنگرهایش شکنجه ام میداد و قـطار کلماتِ پرمغـز و نغـز و وزینی را در مقابل دیده گانم بی پس و پیش رقصان می نمود که حیرانِ حیران وامانده بودم که آخر این چه رسمی وچه وقـتی است که آماده ام تا با دوصد مولوی و حافظ و سعـدی به مشاعـره بنشینم و سرفراز برخیزم. به شیطان رجیم چند نوبت تف و لعـنت حواله نموده و پس از تکرار مصرع دوم شعـر ” ای روزه دار، رود بر فلان جای تو دو صد خار و منار “ در اندیشه راه چاره ای برای چگونه درنوریدن قله از فرش تا عـرش آن روز درحال تکفیر خویش، به هر چیزی که می توانستم، متمرکز گشتم. این و آن، آن و این، پیش و پس، پس و پیش، تا اینکه دیده گانم به متاع امید بخشی که سر از ظرف زباله آن پارک زیبا بیرون آورده بـود، دوخته شد. اوراق روزنامـه دسته شده ای که بـرحسب شاید امـدادهای غیبی وثواب روزداری به یاریم برخاسته بود و دست بر نیکی قضاء از کل روزنامه صفحه جدول آن، آن آیتی بود که به مددم شتافـته بود. بی چون و چرا برخاسته و با رعـایت تمام آداب و تشخصاتِ انسان ماَبانه مربوط به متشخصان روزگار، به ظرف زباله نزدیک شده و به یک چشم بهم زدن روزنامه که آلوده به تر و خشکی های درون ظرف زباله بود را، به چنگ آورده و پس از ُرفت و روب آن ، صفحه مربوط به جدول آنرا با طمأنینه و تأنیِ خاصی بریده و برگرفتم و الباقی آن را دوباره به سرنوشتش حواله داده، سرجایم برگشته وقلم را از نیام بیرون کشیده وبه جانش افتادم. مسرورازاینکه بهر صورت آن روز را می توانم از کاربرد قلم بی بهره نمانم، هرچند که کاربرد شعـری نداشته باشد، هّم خود را بر حل آن گماردم. جدول را تا نیمه رسانده در شش وبش پاسخ پرسشی بودم که میگفت :” از گرفتنی هاست که مدت آن یکماه است و از رسوم مسلمانی است “ که صدای همنشینی را که با لهجه لب خطی اش درحال محاوره با خود بود وبی خبرازمن در کنارم نشسته بود، مرا از عالم جدولی بدرآورد و به خود جلب کرد.

*** آخه بگو نسناس، تورو سَنَنَ . یکاره خودتو با کون پیزیِ پاره پوره ریختی توی گـود که چی؟ به پیغـمبر بآس میزدم دک و پوزشو یکی میکردم تا دیگه گُه زیادی نخوره و اِشکل انداختن توی کار مردم یادش بره.

و بعـداز لحظه یی سکوت و کلی نرچ و نورچ و پیس و پف کردن، سیگاری روشن کرد و ادامه داد که :

*** ” دیدی چلغـوز چه مدلی کنف مون کرد!؟ آخه بگو چروک، داغ توی ماتحتت میذاشتن اگه بجای شاگرد شوفر میگفتی شوفر؟ نه، میخوام بینم اگه زرت و زورت زیادی نمیکردی، اون وجدان کِرم خوردت، خرخور می شد بی پدر!؟ ”

به دیده تعـجب نگاهم را به هم نشین عـصبانی و بی ادبِ خود دوخته و در اندیشه بودم که شاید ایشان هم شاعـر تشریف دارند و به زبانی بیگانه در حال سرودن غـزلی می باشند، که مردک مذکور رخ به سمت بنده کرده وبا دو کاسه خون در صورتِ از شدتِ غـیظ گل انداخته اش، که برحسب اتفاق شبیه چشم نیز بودند، لحظه یی با خشم و غـضب به بنده خیره ماند. بنده نیز که از ترس به مرز غالب تهی کردن رسیده بودم و نزدیک بود که بی قبض و رسید ترس مربوطه را در هوای تمیز پارک رهاکنم، بی اختیار گفتم :

” بله آقا!؟ ”

و بعد مانند خطاکاری که خطایش مسجل شده باشد، بلافاصله گفته خود را تصحیح کرده و گفتم :

” بــــلـــه آقــــا. حق با شماست. عفو بفرمایید. تکرار نخواهد شد. اصلا، کدام قرمساقی جرئت کرده شما را شاگردِ شوفرخطاب کند!؟ شما ماشااله هیبتتان از کاپیتان تانک و زره پوش هم بیشتر می ارزد. تا چه رسد به شوفر، آقاجان. ”

از شدت ترس مزخرفات بی ربط و با ربط بود که پشت هم می بافتم که شاید از شرآن چشمان خونبار درامان نگه ام دارد. فکـر اینکه آگـراین غـول بیابانی با این هیکل نتراشیده و نخراشیداش و این نعـره های گوریل وارش، بنده را عـوضی بجای آن بخت برگشته یی که راست و دروغ توی کاسه اش گذاشته، بگیرد و همین جا نقداً و فی المجلس ، تا یادش نرفته ، درصدد انتقامجویی بربیاید، چه برسرم خواهد آمد، رعـشه براندامم می انداخت. با خودم فکرکردم : بهترین کار این است که آهسته و بدون اینکه غول بیابانی را دلـخورکنم، برخیزم و با یک تعـظیم رعـیت وار وگفتن ” عـفو بفرمایید قـربان و مرحمت فرموده ازسرتقـصیرات این بنده حقـیر بگذرید “ راه خود را گرفته و به مکانی دیگر جهت گذراندن دوره نقاهـت، نقـل مکان نمایم. اما از بخت بد، تمام نیمکت های پارک در آن روز نکبتی که انگار روز جهـانی روزه داری بود و انگار که همه روزه شعـری گرفته بودند، بطور غـریبی پر بودند واگربنده جایی را که داشتم رها میکردم یا باید روی چـمنهای خیس پارک می نشستم، یا سرپا می ایستادم که هردویشان مضر بحال بنده و سن وسالم بودند. مضافاً براینکه، همینکه خواستم باتوجه به تمام مشکلات دل به دریابزنم و قصدِ نقل مکان کردن را عـملی کنم، نعـره اژدهای نشسته درکنارم را ازآن گلویِ آتش افکنش درحالیکه باگرفتن دستم مانع از برخاستم میشد، شنیدم که گفت :

*** کجا مشتی!؟ گِل که لَـقد نمیکنم. دارم باهات حرف میزنم. واسه چی جوابمو نمیدی آق بزرگ؟

با دست پاچگی جواب دادم :

” بنده که جواب حضرت عـالـی را دادم که جانم . گفـتم که آن کسی که به شما شاگرد شوفـرگفـتن، غـلط اضافی کردن وگُه مبسوط و زیادی میل فرمودن. عـرض کردم خدمتتون که به شما فـقـط و فـقـط کاپیتانی هواپیمای کُنکُورد برازنده است وبس. آن هم نه یک فروند جانم، بلکه در آن واحد چند فروند باهم. خوب، امیدوارم راضی شده باشید و اجازه مرخصی بنده را صادر بفرمایید. ”

حضرت غـول بیابانی مسرور از نسبتهایی که به ایشان داده بودم و دیدن حالـت ملـتمس بنده و پی بردن به ترس و وحشت بی دریـغـی که ازهـمه اندامـم به بیرون فوران میکرد، ساکت شدند وبه فکر فرورفـتند، و گذاشتند تا دلـهره بند بند وجود مرا تسخیر کند و انتظار صدور مرخصیم توسط ایشان بر تقدس روزه داریم تقـدم بجوید. از شما چه پنهان درمدتی که ایشان ساکت بودند وبنده هم درتفکرو سیاحت چهره و اندام رستم گونه شان، تصمیم وآرزویی ازمغـز ودلـم گذشت.

تصمیم گرفتم که دیگر هیچ وقت هیچ شاهنامه ای را مطالـعه نکنم و هیچوقـت هیچ رستمی را تحـسین نکنم. و در دل آرزو کردم که ای کاش رستم تر از رستم شاهنامه بودم و حق و حساب این دیو باشاخ و دم را رستم وار کف دست اش میگذاشتم و به او نشان میدادم که شاگرد شوفری که هیچ، پارکابی درشکه هم بیشتر از لـیاقـت ایشان می باشد. به مدد تصمیم و آرزو به درون رویایی درغـلطیدم که درآن من، یعـنی آقا ولی اله خان ادیب در نقـش رستم تر از رستم فـردوسی بودم و این بد هـیبتِ ناتراز هـم همان دیو با شاخ ودمی بود که قـرار بود در یک نبرد تن به تن بنده آقا رستم الفردوسی خان پهلوان پشتش را به خاک مالـیده و شاخش را شکسته و دمش را ببرم و ذلـیل و خوار و بدبختش نموده و پی الاغ سواری روانه اش کنم. در همان عـوالـم رویا، در مرحـلـه مقـدماتی نبرد رستم گونه وجانانه ام یعـنی رجزخوانی و نسق کشی تشریف داشتم که یکهـو صدای یابووار همآوردم، بنده را که بسان شیری بایال و کوپال و در اوج احساسات و ژستها و پرنسیبها و خشونتها و قـدر قـدرتی یک سلـطان جنگل غـوطه ور است و آماده یورش به طعـمه یی درمانده و بیچاره ، بخود آورد. ازعـالم رویا که بدرآمدم، سرخود را بفرش وماتحت محترم را درعـرش یافـتم. بسان طعـمه یی چلاق بودم که شیری قوی پنجه آشکارا به کمینش نشسته.

*** هی عـمو، کجایی، بامنی یادر یمنی؟ با توام. سِکته مِکته که نزدی آق بزرگ. بَــه!! بر قـوزک پای شیطون لعـنت. چرا این مدلـی شدی حاجـی!؟ آق بزرگ، آق بزرگ. چت شده؟ واسه چی یـهـو کلید کردی!؟ الـه واکبر ،!!! بینم عـمو بنگ منگ که نزدی!؟ اگه زدی و کره لازم شدی بگو تا ازدست نرفـتی!! بَـــه نکنه کاری کردی و منتظر قـبضی!؟

هـمه حرفا و زیاده روی های این گردن کلفـت را می شنیدم و به دل میگرفـتم. اما چه کنم که کاری از دستم برای نجات خودم ساخته نبود. داشتم کم کم هوایی میشدم که هـواربکشم و طـلب کمک کنم. اما آخه هنوز کاری نکرده بود تا بنده اقـدام به امدادجویی کنم. به همین دلیل بی مقـدمـه شروع کردم به ایز گم کردن با روش تعـریف وتمجیدازهـمـنشینم که :

” وتبارک اله و الاحسن و الـخالقـین، ماشاالـه، ماشاالـه به شما جوانمرد دلاور. چهره به این………”

خلاصـه هر آنچه را که در توان و کولـه بار هنری خود داشتم بی محابا و بی دریغ در طَبقِ ترس و احتیاط تقـدیم آن بوفالـوی وحشی کردم تا خود را دربرابر گزندهای احتمالـی بیمه نمایم. بحث و محاوره فراوانی داشتیم وکم کم رضایت ازایشان، دراندیشه جلب شدن بود؛ چراکه هـم اوبودکه باایجاد چنین حال وهـوای وحشت آلودی درمن، باعث شده بود تا بدون اینکه خود بدانم روزه شعری یک روزه ام را بی دغد‎غه مراعات نمایم. با اینکه می دانستم که با مزاجش سازگار نیست اما هـرچه را که می توانستم در آش کلام با پرهیز از ادویه نظـم بریزم، ریختم و پختم و به خوردش دادم. تاجائیکه کفگیرم به ته دیگ خورد و بنده مجبور به وام گرفتن از نحوه گویش ایشان شدم. پس از کلی دردل کردن و از خصوصیات و عـمومیات گفتن و شنیدن، از او پرسیدم :

” ببینم اخوی شما با این سینه ستبر و بروبازوی کَت و کلفـت خدای کرده ورزش هم میکنید؟ ”

بعـد اینکه کمی خودش را جمع و جور کرد، جواب داد :

*** ” چیه عـمو!؟ چشت مارو گرفـته، یا مارو گرفتی؟ خیال میال عـوضی که نداری؟ یا اگه داری بگو تا مام حالـیمـون بشه.”

محاوره ناشیانه ام به زبان ایشان باعـث گـاف دادنم شده بود. در صـدد تصحیح سوالم برآمده و گفـتم :

” اختیارداری مشتی. ما واین حرفا! من کجا، شما کجا؟ اصلاً بنده کی باشم که به خودم اجازه بدم درمورد یلـی با این همه یال و کوپال عـوضـی فکرکنم. یا توبه مشتی، یا توبه. فـقـط با خودم فکر کردم که داشتن یه هـمچین هیکل و هـیبتی بی ورزش امکان نداره. این بود که میخواستم مطمئن بشم. بی نظرم جون شوماانگار که خیالـش راحت شده باشه، خودشو که جمع جور کرده بود شل و ول کرد و گفـت :

*** ” میل و کباده میزنم حاجی. ”

گفـــتــم :

” ، خوب ماشااله ، بارک اله. میل و کباده میزنی!؟ بله. میل و کباده. خوب، دیگه چی میزنی جهان پهلوون؟؟ ”

گفـــت :

*** ” چرخ هم میزنم آق بزرگ. نه فکر کنی یه چرخ و دو چرخا. جون شوما ده دقه یکله عـینهـو فـرفـره، تو گود میچرخم. هـمه بهم میگن رودست نداری. روهـمین حسابه که رحـمـون فـرفـره صدام میکونن.”

گفـــتــم :

” ، خوب پس چرخـم میزنی! اونم عـینهـو فـرفـره ! آفـرین، آفـرین به تو پهلوون. حالا من ، تو نمیری ، به جون شوما، اگـه یه نیم دور، فـقـط یه نـیـم دور الـکـی وبی حسا ب تکـون بخورم، کمِ کم شیـش ماه اسهـا ل استفـراغ وافـتادن گوشه مریضخونه روشاخشه. ”

سر شوق اومد وگــفـــت :

*** ” باهاس یه روز بیای زورخونه تا دستگیرت بشه که چی میگم وچی میشنوفی وچی می بینی. تو نمیری حال میکنی، حال، آق بزرگ.

رحـمـون فـرفـره که ازغـیظ افـتاده بود وعـین یه بره تودل بروآروم شده بود، با شنیدن سوال نامربوط و نابجای منِ خرفت دوباره آتیشی شد و شروع کرد به عـربده کشیدن. ازش پرسیدم :

›››› اونوقـت اون بی انصافـا بهـت میگن شاگردشـوفـر؟ مگه شـوما شاگرد شـوفـری رحـمـون خان؟ نمیشـه که آدم هم مـیل بزنه و هـم کباده و هم عـینهـو فـرفـره بـچـرخه و سرشـم گیج نره وشاگرد شـوفـرم باشـه! حالا اصلاً بگو ببینم جریان این شاگرد شوفر چیه که شوما رو اژدها، منظورم اینکه ناراحـت و عـصبانیتون کرده؟

رحـمون فـرفـره رو داشته باشید که دوباره همه چی یادش اومد و شد همون بوفالوی وحشی. حالت غـیظ و غـش گرفت و چشمای ورقـلمبده اش از کاسه بیرون افتاد و رگ گردنش کلفت شد و با لب و دهن کف کرده روکرد بمن و دودستی چسبید به یـقـه بنده وحالا تکون نده و تا کی تکون بده.

دگمـه های پیرهنم کنده شد و کتم از ریخت افـتاد. موهای شونه کرده و روغـن مالـیدم بـهـم ریخت. از همه مهمتر اینکه کلاه لبه دار نازنینم بعـد چرخ زدن های زیاد توی آسمون افتاد توی گل و شلی که باغـبون بی انصاف با ول کردن آب توی چمنها ایجادکرده بود. باور بفرمایید اگر فـقـط یک استکان دوغ میل کرده بودم با این تکون ها هـفـت من کره پس میدادم. آبِ دهنِ رحـمـون خـان رو داشته باشید که همراه با عـربده هاش روی صورتم پخش و پلا میشد :

*** ” کون فایکونشون میکنم آق بزرگ. یکاره نشسن وسط سفره خواستگاری و بعـله بورن رحمون فرفره کلفت کلفت ریدن و رفتن پی کارشون آق بزرگ. بمن میگن رحـمـون فـرفـره نه برگ چـغـندر آق بزرگ. وادارشون مـیکنم با همون زبون درازشون گهی رو که کاشتن وسط سفـره، لـیس بزنن وبا اشک چشاشون پاک و مـطـهـرش کنن. به ولای عـلی خِـرخِـَرشونو میجوَم آق بزرگ.”

چی فکرمیکردم، چی شد. گنده قـدم ورداشـتـنـم هـمانـا و خـشـتک و زیر خـشـتکم جــر خوردن هـمـانا. اومدم بیرون که اعـتیادمـو فـراموش کنم، چیزی نمونده بود که اصل و نسب و اسم وفامیل و کلاً زندگی رو هم فراموش کنم. مردیکه قاطر آنچنان یقـه بی تقـصرم رو گرفته بود و می تکوندم که انگار خاک فرش زیرخاکی را میگرفت یا چه میدونم انگار که داشت نمد می مالید. به کلاه لبه دارم که الساعه توی گل وشل غـلـط میزنه قسم که ، چند جور خدا و ۱۲۴ هزار پیامبر و تمام فرشته های عـالم و جن و پریها وچند جورعـزرائیل وپل صراط را جلوی چشمانم دیدم. بدجوری بوی الرحمـن میدادم. نمی دونم کاربنده بکجا میکشید اگـراون وضعـیت نکبتبارادامه پیدا میکرد. بهرحال تمام باقی مانده نیرویم رو جـمع کردم و با صدایی شبیه فـریاد که گاه به گوش خودم هم نمیرسید، گفتم:

” دِ ولـم کن گوریل احـمق. مگه خودت خوار ومادر نداری، غـول بیابونی. مگر بنده مَشک دوغ آبجی خانـومتم که اینطوری تکونم مـیدی. داره دل و رودهَ م از توی گوشام میزنه بیرون. بمن چه که کدوم قــرمساقـی بتو چـی گفته. اگـه هـوس ورزش و گـردن کلفـتی کـردی، گـورت روگـم کـن و برو تـوی

زورخونَت و بچسب به همون میل و کبادَت. من که میل و کباده نیستم که همینطوری داری اینور اونورم میکنی یابو. دِ تخم سگ حداقل یه چند دقیقه استراحت کن تا هم خودت خسته گیت دربره وهم من یه نفسی تازه کنم، وقت که داریم میتونیم دوباره ادامه بدیم. بابا بی انصاف شوفـر تانک و زره پوشت نکردم که اول خودمو صاف کنی که لامذهب. اگه دستم به اون فردوسی الاف و بیکار برسه، میدونم باهاش چیکارکنم که دیگه رستم درست نکنه که بشه الگوی شما دیوسیرتای شکنجه گر. آقا رحـمون خانِ فـرفـره جانِ عـزیز، یه دقیقه صبرکن ببین چی مـیگم آخه. ببین پهـلـوون، من خودم هـف هش ده تا دختر و چـنـد تا خواهـردارم، یکی از یکی حوری تر. اگه ولـم کنی هر هف هش ده تا دخـتر و همه خواهرامو میدم به تو. اصلا به کی بدمـشون از تو بهتر. مردیکه لات بی سروپا خفه ام کردی. ولم کن بزار نفـس تازه کنم بی رحم. بس کن دیگه، توکه منو به هرکاری وادارم کردی، دیگه چی میخوای.

اون روز، اون وضـعـیت هـمونطورادامه پیداکرد. رحـمـون خان که الان سر و سـامون پیدا کرده و باهـم رفـیق شدیم هیچ رقـم قـصـد ول کردن یـقـه بنده رونداشت که نداشت. تا اینکه در اثر مـساعـدت ومـداخـلـه گردشگرای اون روز پارک غـایله فـیصله پیداکرد و رفت پی کارش. البته اون بیچاره هم تقـصـیر آنچنانی نداشت طـفـلـی رو آتیش زده بودن که آتیش بپاکرده بود. واسه همینه که هیچوقـت بخاطر اون روز و اون واقـعـه از دستش دلـخور نشدم. راستش رو بخواهـید جاداره که ممنونش هم باشم.

حالا هروقت خاطره اون روز با رحـمـون فـرفـره که یادم می افـته. فـکر میکنم، همچین احساس زیاد بدی هم نداشتم. انگار که یه جورایی احتیاج به اون تکون دادناش داشتم. خلاصه هرچی که بود مـفـید بود و باعـث شد که در اثر همون تکونا همه چیز توی من بهم بریزه و جابجا بشه که الان دارم خیرشو می بینم. حداقل خیرش این بود که آقا ولـی اله خان ادیب که خود بنده باشم، اعـتیادش رو ترک کرد و دیگه هیچوقت لازم نشد که دست به دامن روزه بشه. بعـدش هم اینکه همیشه وضعـیتی پیدا میشه که آدم مجبور به ترک اعـتیاد بشه. فـقـط مونده به اینکه اون وضعـیت چی باشه. قِـــــــــرچ . ای بابا بازم که گنده قدم ورداشتم.

روسپی دانشکده من

نسرین مدنی - اسفند ۱۳۸۹

با تنی چون سفرۀ چرمین
با دو پستان درشت سخت
می توان در بستر یک مست ، یک دیوانه ، یک ولگرد
عصمت یک عشق را آلود…… فروغ
—————————————————-

زیر تک درخت توت حیاط دانشکده روی نیمکت سبز رنگ می نشست. اسمش به فراوانی حالا نبود. آن موقع تک بود مثل وقتی روی نیمکت می نشست ، ” سروناز”. سفیدی اش پریده رنگ بود و به مهتابی متمایل.

نیمکت های سبز دانشکده روبروی هم چیده شده بود، در فاصلۀ نه چندان نزدیک ، روبروی او ، روی نیمکت می نشستم و دقایقی نگاهش می کردم. آنقدر آرام و متفکر و خواستنی در پیلۀ تنهایی خود می رفت که متوجه نمی شد من از دور، دقیقه ها را با تماشای او سپری می کنم. گاهی به خود می آمد و وقتی می دید دانشجوها به کار خود مشغول اند و هیچ کس حواسش به او وسکوت و حالت غیر معمول اش نیست دوباره به لاک خود می رفت. گاهی هم پیش می آمد که پیله اش را می شکافت و اتفاقی متوجه می شد که یک نفر شش دانگ حواسش جمع اوست . آن موقع یکی از دلکش ترین لبخندهایش را نثارم می کرد.

در حالت های مختلفی دیده بودمش. راه رفتن، خوردن چای، رفتن به دستشویی به کلاس، خوردن آب از آب سردکن حیاط، اما زیر آن درخت توت ، در آن حالت ، که اگر کمی بچه ها از حال خود و واحدها و استرس نزدیک شدن امتحان ها و تحقیق ها و غیره بیرون می آمدند و به او نظر می کردند بی بروبرگرد مجذوب سکوت بودایی و آرامش ملکوتی او می شدند ، دوبار دیدمش. در عین دویی یکی بود. بار اول عین بار دوم ، بار دوم مو نمی زد با بار اول. حسی که با دیدن او در آن دوبار در من برانگیخته شد پاکی مقدس وار او بود. آن دوبار رودخانۀ زلالی بود که می توانستی اشیاء قیمتی توی آن را ببینی که ته نشین شده بود.

من در شناخت او به خطا نرفتم. او مرا یاد مریم باکره می انداخت و گاهی بودا با آن سکوت عمیقش. حس می کردم خود وجود این آدم همین دوبار است که روبند از چهره انداخته است. بعد از آن گاه گاهی که با هم روبرو می شدیم سلام وعلیکی با لبخند بین ما رد و بدل می شد و ثانیه هایی نگاهمان گرم درهم می پیچید و بااجازه ای می گفتیم و هر کدام به راه خود می رفتیم. آن موقع من غرق بوف کور و برادران کارامازوف وفاوست و جنگ وصلح و هملت و کتاب های بسیار دیگر بودم. واحدهامان هم در صبح و هم در بعد ازظهر ارائه می شد. شیفت بعد از ظهر کلاس ها مختلط بود ومن اکثر اوقات اگر گروه به اجبار شیفت را تعیین نمی کرد، واحدهایم را صبح می گرفتم. دوست متأهلی داشتم با یک بچه که کلاسش را بعد از ظهرها می گرفت. حتی وقتی او تمام زندگی زن نیمکت سبز نشین را برایم آشکار کرد معتقد بودم مثل حالا که:
” من در شناخت او به خطا نرفتم”.

یک روز او و زن ها و دخترهای پا به سن گذاشته، دور هم نشستند، از آن موقعیت ها که آدم دوست دارد فارغ از همه چیز و همه کس باشد و خیلی چیزها را بریزد روی دایره. او رشتۀ کلام را در آن جمع به دست گرفت و خیلی حرف ها زد که بعدها نه او بلکه بقیه هم از زدن آن پشیمان شدند.
” الان دست زیاد شده. دخترای خیابونی نرخ رو آوردن پایین قبلنا یه .. می دادی پنجاه هزار تومن کاسب بودی ولی حالا چی؟ خیلی کارت درست باشه ده هزار تومن دستتو می گیره ” دیگران هم جو زده ی صداقت او، خود پنهان شان را رو کردند. دیگرانی که ظاهرشان خیلی هم موقر بود.
دختری پا به سن گذاشته گفت:
“بکارتم رو از دست دادم . می خوام عمل کنم. پسر همسایه این کارو کرد. بعد از اونم چند بار با هم خوابیدیم ”
زنی کارمند گفت:
” من با رئیسم تو شرکت برنامه داشتم. بعد که فهمیدم نمی خواد بگیرت، محسن اومد خواستگاریم، شب عروسی اگه بدونید چه مکافاتی کشیدم، هیچ کس نمی دانست پریودم. شوهرم که کارشو کرد، خون این را جای” آن ” قالب کردم ”

بعد از میزگرد رو کردن اسرار، رفتند رستوران. زن نیمکت نشین ، قبل از رسیدن به آنجا چادرش را جمع می کند و می گذارد توی کیفش و موهای زرد جیغش را از مقنعه می ریزد بیرون وروی صندلی که می نشیند گوشۀ لبش سیگار می گذارد و به پسرهای اطراف چراغ سبز نشان می دهد و با چشمک زدنش و لب به دندان گرفتن، پسرها شماره اش می دهند. دوستم تمام وقایا را روز بعد با ترس ودلهره و عذاب وجدان تعریف کرد و مدام می گفت: اگه سعید بفهمه با یه جنده رفتم رستوران ، اگه بفهمه به منم شماره دادن چی؟ خوب شد ” سروناز ” گفت:

” این ،هیچ جوری اهلش نیست”…. یکی شون ول کن نبود.

دلداری اش دادم گفتم:

پس آدم تأثیر گذاریه که بچه ها یادشون رفته کجا هستند و برای کی ها چی ها تعریف می کنند. مهناز جان، هرچی هست با دیگرون همچین فرقی نداره، بقیه هم یه جورایی روسپی روحی جسمی اند، و برا چند ساعت خودشون بودن، و این نقاب وقارو از صورتشون برداشتند. ” آرام شد.

تا چند روز دمق بودم. شنیدم با پسرهای دانشکده هم خفت و خیز دارد واز زبان آنها برای مهناز تعریف کرده بود که :
” این دوستت مقبوله عامه. هم مجردا دوسش دارندهم متأهلا. خودمم خوشم می یاد ازش، هم متکبره هم خوشکل، هم سنگین. محل سگم به این مردا نمی زاره.”

او در قسمت اداری دانشکده ، که در خیابان ایرانشهر واقع و از دانشکده جدا است، کارمند بود ودر محل کارش خیلی دست به عصا. هرچند بعدها خبر اخراجش را شنیدم. مهناز همیشه می گفت: نگفتم آخر گند کارش در می یاد.

بعد از لو رفتن کیفیت زندگی او ، وقتی می دیدمش سریع از کنارش می گذشتم و سلام و نگاه گرمش را با تکان دادن تند سر جواب می دادم.از قضا آن ترم در یکی از واحدها همکلاس بودیم. خنده های مد بالایش با آن کش وقوس و دلبری ، هضم همه چیز را برایم دربارۀ او آسان کرد.

“او روسپی کار کشته ای است”.

خنده اش کلاس را به لرزه می آورد و دل استاد پیر ما را شاد می کرد. استاد پیر توجه خاصی به او می کرد و مدام می گفت:

“دوست داشتم دختری می داشتم که اسمش را سروناز می گذاشتم. تو سروناز منی”.

آن موقع او، با کرشمه لبۀ چادرش را روی لب و بینی می گرفت و انگار نقابی به شکل نقاب زنان جنوب به صورت زده باشد، چشم هایش با آن آرایش غلیظ بیشتر از هر موقع از پرده بیرون می افتاد. مثل اینکه با پوشاندن لب وبینی خوش فرمش، چشم هایش لخت می شد.

شخصیت او، تنهایی تودار، رازگشایی بی خیالانۀ آن روزش در جمع بروبچه ها، آرامش زیر تک درخت توت حیاط دانشکد، مرا وادار می کرد که به او فکر کنم.

مدت ها فکر او درگیرم کرد، از مهناز خجالت می کشیدم بارها گفته بودم:

” عجب با نجابت و پاکه این زن، چقدر محجوبه، حتی به دوستی دخترا هم وقعی نمی گذارد.”

بعد از آن ، مهناز بارها گفت:

” اشتباه کردی.”

زن هایی که شوهرهاشان می آمدند دنبالشان از او دوری می کردند.

من به خطا نرفتم، و بعد از سپری شدن دوره ناراحتی ام، لبخندهای گرمم را درگیر نگاهش کردم. و گاهی درباره منابع کارشناسی ارشد مفصل برایش توضیح می دادم و او بی مقدمه می پرید وسط حرفم و می گفت:

“چه دختر خوبی هستی تو. ”

حالا که سال ها از آن روزها می گذرد و هرکس رفت زندگی را به تعبیر خود مزه کند، می بینم نمی توانم زن نیمکت سبز نشین زیر درخت توت حیاط دانشکده را از یادببرم. وقتی به قلبم رجوع می کنم می بینم دوستش داشتم چه پیش از آنکه بدانم روسپی است چه بعد از آن و هنوزهم…هنوز..

نمی دانم کجاست، شاید دارد برای زنی از لازمۀی همخوابی ای که حداقل دوساعت طول بکشد وبا رقصیدن شروع شود حرف می زند.

شاید در یکی از همین شب ها، مست و تلو تلو خوران، پسرها برساننش خانه و او به در وهمسایه ای که زاغ سیاهش را چوب می زنند فحش خواهر و مادری بدهد،

شایدهنوز در آن خانۀ مجردی زندگی می کند که اتاق خواب و پرده دور تخت و خلاصه هرچیزی که به خوابیدن مربوط است سِت قرمز دار د،

شاید رفته است سراغ تک دخترش که از شوهر معتاد و مطلقه اش به جا مانده .دختری که هرگز مادرش را ندیده بود و در شمال پیش مادر بزگش بزرگ شده بود.

شاید هنوز مردهای زن دار را بلند می کند.

شاید هنوز دخترهای عقد کرده زنگش می زنند و التماس می کنند که: ” تو رو خدا دست از سر نامزد ما بردار”

شاید هنوز با پسرها در یک شب ده بار نزدیکی می کند، شاید،

اما من زیر درخت توت حیاط دانشکده رودخانۀ ای زلال دیدم. پایان

اوهام!

عباس صحرائی - آذر ۱۳۸۹

نمی دانم چرا بوی کافور رهایم نمی کند؟ از هر وسیله معطر کننده ای هم که دم دست دارم بوی تند و تیز کافور بیرون می زند. همه آن هائی را هم که می شناسم، که مراوده دارم، که می بوسم، که در آغوش می گیرم همین بو را می دهند.
اول لا که این جور نبود، و هر چیزی بوی خودش را داشت، خیلی با بو میانه ای نداشتم؛ احتیاجی هم نبود. چون رخداد ها هر کدام بطور طبیعی بوی خودشان را داشتند. می خواهم بگویم زندگی شکل طبیعی و نرمال خودش را داشت. اما همین جور که جلو رفتیم، اول بو های خوش رفتند، حتا گلها را هم رها کردند، بعد کم کم بوهای جور واجور پیدایشان شد. اولین باری که گلهای روی میز کارم را بو کردم، کاری که معمولن نمی کردم، دیدم بو نمی دهند. تعجب کردم. بوی میخک را خیلی دوست دارم، آن را از بین بقیه جدا کردم تا به تنهائی بو کنم. بونمی داد. عین آدمهای خل، به مادرم تلفن کردم و پرسیدم:
گل میخک تو خانه داریم.؟
طفلک با تعجب پرسید:
از کار زنگ زدی ببینی تو خانه گل میخک داریم.؟ نه پسرم نداریم.
با کمی ناراحتی پرسیدم:
ما تو خانه اصلن گل نداریم؟
با مهربانی تمام گفت:
چرا پسرم گل داریم، گل میخک پرسیدی، گفتم نداریم، حالا این پرسو جو برای چی هست؟
آخر گلهائی که اینجا تو دفتر دارم، بو نمی دهند. حتا گل میخکم.
حتمن سرما خورده ای، چقدر التماس می کنم که شبها رویت را پس نزن.
از همان روز اولی که دیدمش و خواهرم به من معرفیش کرد، و در یک مجلس ترحیم بود. بوی کافور بینی ام را پر کرد.اهمیت ندادم. فقط خواهرم را کنار کشیدم و پرسیم:
– چرا به جای بوی گلاب که مخصوص این جور جاهاست، همه جا را بوی کافور پر کرده است؟
– کافور؟
– بله کافور، تو متوجه نشده ای؟
– چه حرفا! کافور مال موقع خاکسپاری است. آن هم نه همیشه. آن آقا را نگاه کن.
– کدام را؟
– همون که گلاب پاش دستشه. داره گلاب می گردونه. کافور کجا بوده؟
– اسم دوست چی بود؟
– دوستم کیه؟
– بازی در نیار زری
– اون خوشکله را می گم که کنار مادر نشسته.
– سوسن؟
– چه اسم قشنگی؟
– خودشم دختر ماهیه!
– دارم کلافه می شم،
– نکنه از بوی کافور!؟
– مسخره می کنی؟ می گم شاید عطر سوسن خانم کافوریه!
چی می گی محسن؟ دست از سر کچلم بر دار. عطر یاس نیناریچی زده، شاید بویائی خودت عیب پیدا کرده؟
مامان گفته بود که مدتی است بو را تشخیص نمی دهی، بوی کافور دیگه چیه؟
– من میروم زری، تحمل ندارم،
– خب گیریم که بوی کافور هم بیاید، بوی آن در حد این همه ادا نیست. این هم به بو ِ مثل بو های دیگس.
ضمنن صبر کن با هم برویم. من که ماشین نیاوردم، تازه سوسن هم میاد خونه ما تا برادرش بیاید سراغش.
از همان شب شروع شد. هر کار کردم افاقه نکرد. هر جا می رفتم این بو همراهم بود. داشتم روانی می شدم. یعنی روانی هم شده ام. به توصیه سوسن ” که حالا نامزد بودیم ” سراغ انواع اقسام دکترها رفتم.
خانه ما علاوه بر انواع محصولات معطر حتا از نوع مارک دارش، پر شده بود از بوی، انواع عود، اسپند و کَُندر. ولی کماکان بوی غالب بوی کافور بود.
اولین بار که بوسیدمش از شکاف سینه اش بوی کافور بیرون زد. به او گفتم. تعجب کرد و اعتراض. با حالت برافروخته و عصبی گفت:
چی میگی محسن! این یکی از گران ترین عطر هاست که من اتفاقن به این جا! زده ام…
خجالت کشیدم و از خودم بدم آمد. مدتی سراغش نرفتم، راستش رویم نمی شد. بیشتر تلفنی حرف میزدیم. بهانه می آوردم. متوجه شد.
– محسن مثل اینکه علاقه ای به دیدن من نداری.؟
چی داشتم بگویم. بی قرار بودم. گوشی تلفن هم کم کم داشت بویناک می شد. مدت ها بود همه ادکلن هایم را کنار گذاشته بودم. احساس می کردم از سوراخ های پوستم هم، بوی کافور بیرون می زند.
– با روانپزشک دیگری قرار گداشته ام، می خواستم پس از آن، تو را ببینم و نتیجه را به اطلاعت برسانم. با این اعتراف که:
کلافه دیدنت هم هستم…
– کی قرار داری؟
– هفته آینده.
– بیا سراغم، من هم می آیم.
و بعد اضافه کرد:
– می خواهم جلوی تو به دکتر بگویم شکاف سینه ام را بو بکشد.
در حرف هایش احساس شوخی نکردم. زن ها وقتی بخواهند به راحتی شوالیه را هم از اوج زین به زیر می کشند، شمشیرش را غلاف می کنند و به دنبال خود می کشانند…
با فشار به خودم، با لحن شوخی و برای تلافی گفتم:
– اگر تائید کرد چی؟
– دکتر ها خوش ذوق اند و یکه شناس، به خوبی سره را از ناسره تشخیص می دهند.
دلم می خواست در مطب دکتر بودم و هر دو سوراخ بینی اش را پر از کافور می کردم. ولی من که هنوز با روانپزشکی قرار هم نگذاشته بودم. کوتاه آمدم.
– قرار است روز دقیقش را به من اطلاع بدهند. خبرت می کنم. ولی واقعن تو می خواهی با من بیائی؟
– تنها می خواهی بروی یا با عزیز؟
این هم نیشیی دیگر
– نه، با تو
آن دورها، پشت افقی که دیگر نیست، بوی رُز بود، از قِمصر تا رختخواب. و بر هره ها بوی پیچ امین الدوله یود و نرگس زاری که مست بود و مست می کرد. و بوی کافور فقط در کفن ها از بیم مور و مار که ندرند لاشه ها را. و حالا همه جا غرق این بوست حتا در شکاف سینه ای که عشق من است….بوی نا، بوی سنگ پای نشسته، یوی شیر بریده، بوی لاشه گندیده ، بوی مدفوع تریاکی، و هر بوی ناهنجار دیگر یه جورائی قابل تحمل است، جز بوی کافور که بوی مرگ است. عین روغن به همه جا می ماسد، و آدم را از شوق و ذوق و بالاخره از زندگی می اندازد. واقعن چه بوی سمجی است.
– آقای زرافشان! اینجا در این مطب هم بوی کافور می آید؟
– نه زیاد دکتر.
– ولی کمی هست، اینجور نیست؟
– بله همین جوره.
– چون من می گویم یا واقعن احساس می کنی؟
– واقعن احساس می کنم، ولی آزار دهنده نیست. خیلی کم است.
– فکر می کنی چرا؟
– شما دکترید.
– برای اینکه اینجا احساس آرامش داری
– جا های دیگر هم نا آرام نیستم.
– به ظاهر نه، ولی در واقع هستی.
– دکتر می توانم یکی دو سئوال بکنم؟
چهره مساعد او را که دیدم گفتم:
– دکتر فکر می کنید دروغ می گویم؟
قاطع و محکم جواب داد:
– ابدن، نه تنها دروغ نمی گوئید، بلکه حالا که احساس می کنم آرامش دارید، اضافه می کنم ” که هم عقیده هم هستیم.”
نگرفتم، یعنی منتظر هم پائی او نبودم، تا داشتم خودم را می گشتم، سوسن پرسید:
– دکتر یعنی شما هم بوی کافور احساس می کنید؟
– بله، ولی نه آنگونه که محسن.
نگفت
” ولی نه آنگونه که همسر شما، یا آقای زرافشان ”
داشتیم بهم نزدیک می شدیم. اعتماد داشت راه باز می کرد.
– پس چگونه، دکتر؟
من پرسیدم.
سوسن پرسید.
– مثل اینکه کلید مشکل ما دارد پیدا می شود.
– من قبول کرده ام که فعلن با این بوکنار بیایم.
– ” فعلن ” یعنی چی دکتر.؟ زمان این ” فعلن” تا کی است؟
با چهره ای در هم گفت:
متاسفانه نمی دانم
همه ساکت شدیم.
و سکوت ادامه یافت…من و سوسن، چیزی نگفنیم، گذاشتیم او که سرش را پائین گرفته بود، شروع کند.
– گفتی دو سئوال داری، دومین سئوالت چیست؟
خودش نمی خواست چیری بگوید، نوبت را به من داد.
– من که نمی خواهم با این بو کنار بیایم درمان دارم؟ اگر دارم چگونه؟
خندید و گفت:
– این که شد سه سئوال.
و این اولین خنده نه تنها در این ملافات که پس از مدتها بود. آرامشم بیشتر شد. من و سوسن هم، چهره باز کردیم.
از جا برخاست، بطرف ما آمد یک دستش را روی شانه من و دست دیگرش را روی شانه سوسن گذاشت و با کمی فشار ما را بهم نزدیک کرد.
– بله درمان داری. ولی نه در اینجا. شما را به دوستی که در خارج دارم معرفی می کنم. تلفنی مشکل تو را با او در میان می کذارم، وقتی آماده رفتن شدید نامه ای هم به شما می دهم. ولی باید به من قول بدهی که تا آن موقع با این بو کنار بیائی، و بی قراری نکنی.
ضمنن بد نیست بدانی که فقط بوی کافور نیست، تو هم اولین نفری نیستی که مراجعه کرده ای. سوسن خانم هم هیچ ارتباطی به این بو ندارد…بوی خوش زندگی تو از اوست خواهی دید.
و با خنده گفت:
البته اگر از فضای این بو خارج شوی، و کوشش کنی که به آن فکر نکنی. می دانم که مشگل است، اما چاره ای نیست.

مرگ اگر لب های تو را داشت

مانا آقائی - آذر ۱۳۸۹

تمام شب کنار برج ها منتظر می مانم
صندلیهای شکسته از آن من نیستند
اگر آهسته صدایت می زنم
نمی خواهم ستاره ها بریزند
آخر سقفی سراغ ندارم
که زیر آن دستهایت را بگیرم و گریه کنم
یا تا سپیده به تو چشم بدوزم
و نترسم که از شب چیزی کم می شود
تو از نزدیک ترین کهکشان به فکر منی
من دور از چشم ستاره دوستت دارم
اما اگر قرار بود میان دستهای تو پیر شوم
دلم می خواست خطوط تنت را
با پلکهای بسته نوازش کنم
از رگهای بر آمده پیشانی ات
تا طرح محجوب گونه ها بروم
از سینه ات که آشناست
به دستها برسم که پشت کمر از یاد برده ای
چرا باید نامت را می پرسیدم
پیش از آنکه به بوی پیرهنت خو کنم؟
مرگ اگر لبهای تو را داشت
شاهرگ های مرا
زود تر از اینها به بوسه ای می گشود
بعد سرخ ترین گل های جهان را تا ابد
کنار تخت خالی من نگه می داشت.

گل سرخ

مینو نصرت - آذر ۱۳۸۹

دستهایت بوی بهار گرفته بود
وقتی خاک مرا
زیرو رو می کردی
گل سرخ
اتفاق کوچکی نبود
بعد از این همه زمستان

هوگو

شهلا آقاپور - آذر ۱۳۸۹

کنار پنجره ی

اینترنت

نشسته ام

نگاهم

خیره ست

به تصاویر ِ غمگین

بینوایان

که می گذرند

صحنه صحنه

خاکستر ی

برجعبه ی شیشه ای

صدای ویکتور

می پیچد

در ادامه ی فصلِ

قصه هایش

ترس در خیابان

جاری ست

و مرد افیونی

سکه ای از

زن روسپی

می دزدد

قانون جنگل

در بازارچه ی حراجِ

غلت می زند

خریدارانِ ِ توپ ِ

پارادوکس

به صف

ایستاده اند

و

باران ِ سیاه

منجمد شده ی

شهر

می بارد

چون

تگرگهای سمی

بر رویای سعادت

جائیکه انسان

چهار نعل

به فراز ِقدرت

می تازد

هو گو دیگر نمی نویسد

و بینوایان هنوز

در آوار ِ بی نوایی

ویران ترند
از کتاب شعر مروارید سیاه

بر بال کهکشان

سهراب رحیمی - آذر ۱۳۸۹

روی باد می نویسم
از زبان برگ
از زبان شاخه ها
موهات منعکس می شود
در گذرگاه باد
و عطر نفس هات
می چکد
بر بال ثانیه
گردش پاشنه
بر صفحه کوچه
و محو جای پا
پیچش کارد
در بشقاب
و شکستن مِه
در قاب
نقش قلب
در عمق تنهائی
سنگ می شود بر بال کهکشان

آزادی!

برزین آذرمهر - آذر ۱۳۸۹

ای طنین ِترکش ‌بهار

در کویر ِ سترونی!

عطر گرم ِ پیکر ِ زمین

دررگان ِهر چه رستنی!

دربهار سرزمین ِمن،

همچو پرتو سپیده دم

بر ستیغ ِ قله ها

به دم!

بی تو

‌ای جوانی ِ جهان!

بی تو

لحظه‌ای

نمی توان

در بهار ِ سرد این دیار،

چون پرنده‌های بیقرار،

عاشقانه خواند!

ای هماره تشنه ی سفر،

در شبان سرد و

بی مفر،

بی تو

بار‌ها و بارها

طعم هر الم چشیده ایم

سختی ستم کشیده ایم

وز ورای نکبت ِ زمان

رو به این یقین

نهاده ایم:

بی تو

دل نمی تپد

به شوق

بی تو

دانه‌های سرخ ِ عشق

درضمیر ما

قد نمی کشند

بر نمی دهند

بی تو چهره‌ها

همه کبود می شوند.

بی تو جامه ها

همه سیاه

بی تو لحظه ها

همه تباه…

در بهار ِ تو

ای شکوه ِ باغ ِزندگی

نبض ِ تند عشق

از رگان نازک وجوان لحظه ها

می رسد به گوش!

در فروغ خنده‌های تو

گرم می شود ضمیر خاک

صبح می شود

بهار می شود

دست‌های بسته گرم کار می شود

روزگار خفته باز

می کند

خروش!

ای شهاب ِ تیز بال و سرخ!

ای ز مهرو عشق

ارغوان!

سر زدی ز صخره‌های خونی ستم

در بهار ِ سرزمین من

رسم ِ دیگری رقم بزن !

جاودانه جلوه کن

بجان!

آمدی

خوش آمدی

بمان!

اگر روزی…

محمود صفریان - آذر ۱۳۸۹

این خاکستری
اگر روزی با نور اندود شود
اگر این پرنده ی در قفس
روزی فرصت پرواز بیابد
اگر این قناری خاموش
دوباره بخواند
من تو را
بی نگاههای پرسشگر
ودست در دست
به قهوه ای خواهم خواند
و خواهی دید
که چگونه
گل پژمرده ی خنده هایم
که فراموش شده
و دارد پرپر می شود
دوباره به بار
خواهد نشست
و پر از شکوفه
خواهد شد

بهانه

هوشنگ ابتهاج - سایه - آذر ۱۳۸۹

ای عشق همه بهانه از توست
من خامشم این ترانه از توست
آن بانگ بلند صبحگاهی
وین زمزمه ی شبانه از توست
من اندُه خویش را ندانم
این گریه ی بی بهانه از توست
ای آتش جان پاکبازان
در خرمن من زبانه از توست
افسون شده ی تو را زبان نیست
ور هست همه فسانه از توست
کشتی مرا چه بیم دریا ؟
توفان ز تو و کرانه از توست
گر باده دهی و گرنه ، غم نیست
مست از تو ، شرابخانه از توست
می را چه اثر به پیش چشمت ؟
کاین مستی شادمانه از توست
پیش تو چه توسنی کند عقل ؟
رام است که تازیانه از توست
من می گذرم خموش و گمنام
آوازه ی جاودانه از توست
چون سایه مرا ز خاک برگیر
کاینجا سر و آستانه از توست

ملوسک ها

آذر ۱۳۸۹

ملوسک ها

پائیز

آذر ۱۳۸۹

پائیز

چشم انداز

آذر ۱۳۸۹

چشم انداز

اتاق خواب کشتی مسافرتی

آذر ۱۳۸۹

اتاق خواب کشتی مسافرتی