من آبان ماهم

شورای نویسندگان - آبان ۱۳۸۹

با درود های گرم
من آبان ماهم – ماه دوم پائیز- من کمرکش خزانم
ماه رنگینم. برگهایم قرمز است، تا زردی
خیلی راه ماند….من پایان نه سالگی گذرگاه م

رستم التواریخ

محمود صفریان - آبان ۱۳۸۹

رستم التواریخ که این همه از آن صحبت می شود چگونه کتابی است؟ از کجا آمده؟ نویسنده آن کیست؟ و مهمتر از همه چه می گوید ؟ و آنچه که می گوید، تا چه حد بر صداقت، امانت و بی طرفی استوار است.
با توجه به اینکه معمولن تاریخ را حاکمان و قدرت مداران می گویند و بز دلها می نویسند، یافتن تاریخ نویسانی که بر پایه صداقت و درستی، شهامت نوشتن داشته اند، همه می دانیم که بسیار اندک بوده اند. از آنجائی که رستم التواریخ در مورد برهه ای از تاریخ کشورمان حرف هائی دارد می خواهم نگاهی به آن داشته باشم.

بهتر است اول فهرست گونه شناسنامه آن را توضیح بدهم.
کتابی پر برگ است، حجیم و سنگین ” ۵۴۰ ” صفحه است.
نویسنده اش: ” محمد هاشم آصف ” است. البته با دو لقب اضافی:
” رستم الحکما ” که پدرش به او داده و
” صمصام الدوله ” که اهدائی فتحعلیشاه قاجار است.
متولد ۱۱۴۵ هجری قمری است و نه شمسی
نویسنده در مورد نگارش کتاب رستم التواریخ می گوید:
من این کتاب را به مدت شش سال ” از چهارده تا بیست سالگی ” یاداشت بر داری کردم و در نهایت در سن هفتاد سالگی با تجدید نظر و با جرح و تعدیل هائی به نگارش در آوردم.
چرای این وقفه پنجاه ساله ” از بیست تا هفتاد سالگی ” معلوم نیست. شاید هم به نوعی در کار بررسی و تجدید نظر بوده است که البته حتا برای این کارها هم پنجاه سال زمان زیادی است.
شاید هم داشته با تاریخ زمان خود بزرگ می شده است.
با این همه گویا باز عاری و خالی از اشکال و انواع اشتباهاتی نبوده که مصحح لازم داشته است
و این همت توسط خانم دکتر ” میترا مهر آبادی ” به کار برده شده است.
رستم التواریخ، در فصول مختلف خود بریده هائی از تاریخ ایران را همراه دارد، ولی نه بصورت معمول و متعارف.
بیشتر از آدمهای سرگردان در راهروهای برهه ای از تاریخ می گوید و شکل و شمایل و خصائلشان آن هم در جامه ای از هفتاد رنک و با چه ادبیاتی!.

از صفحه ۴۹۹ تا ۵۱۲ واژه نامه است و بصورت الفبائی، کلماتی را که گمان می رفته معانیشان برای خوانندگان روشن نیست، معنا کرده است.
مثل: حدایق = باغها، داج = تاریک، خیام = خیمه ها، دستان = فریب، و…..

از صفحه ۵۱۳ تا ۵۳۶ تعداد دفعات اسامی ذکر شده در کتاب را باز گو کرده است.

و از صفحه ۵۳۷ تا ۵۴۴ دفعات کار برد لغات را یاد آور شده است.
که بنظر من جز مورد اول یعنی معانی لغات، آن دو دیگر لزومی نداشته است، چرا که نبودشان کمبودی را باعث نمی شود.
یاد آوری کنم که من چاپ اول این کتاب را در اختیار دارم.

ناشر در مورد این کتاب می گوید:
” رستم التواریخ در باره دوره های پایانی صفویه و استیلای افاغنه و افشاریه و زندیه صحبت دارد. و اضافه می کند:
” پوشیده نیست که این کتاب، کتابی است تاریخی با همه ویژگی یک کتاب تاریخی ”
ولی نا گفته نمی گذارد که دست سانسور به اندازه کافی دراز هست:
” …تنها موارد اندکی که مسائل خلاف را عنوان کرده است که غیر مرتبط با تاریخ است از آن حذف شده است و جای آنها نقطه گذاشته شده است.”
حالا چرا باید ” رستم الحکما ” در کتابی که حاصل یک عمر است خلاف بنویسد؟ باید از سانسور چیان پرسید.

کتاب پس از صحبت های مصحح ” ویرایشگر ” و تذکرات ناشر، با صحبتهای مقدماتی نویسنده آغاز می شود.
رستم التواریخ، همانند تقریبن همه کتاب های آن زمان ها و قدیمی تر ها ” که البته گنجینه های ارزشمند داشته های ما نیز هستند ” بخاطر کار برد لغات و القاب و تشبیهات عربی، بخصوص آنجا که با فارسی قلمبه ! ای نیز در هم می شود خواندنش سخت است. ” مثل همین بلائی که این روز ها با کار برد کلمات غربی و ملقمه پست مدرن، دارند به سر زبانمان می آورند ”

حاشیه پردازی و مطول گوئی این کتاب حوصله و فرصت و تحمل می خواهد تا از میان سطر سطر آن مطلب دندانگیری بیرون کشید.
در همین مقدمه یا ” فصل مقدماتی مؤلف “، می گوید:
که کریمخان وقتی در گذشت اوضاع وسیله زکی خان که خواهر زاده اش بود در هم می شود تا می رسد به فرمانروائی پسر خوشگذران کریم خان بنام ” ابو الفتح خان ”
…در هنگامی که وکیل الدوله ِ ملوک نیکو سلوک صفویه، انارالله برهانهم، نواب مالک الرقاب،
جمشید آداب، کی القاب، داراب رتبت، دارا شوکت، معمار ایران ویران، محمد کریمخان زند، هوشمند کریم الطبع باسطالید همت بلند، خلد آشیان گردید…

کوتاهتر کنم…
فی الفور ” زکی خان ” سفاک ِ بی باک، به مکر و خدعه و تزویر دست یافته، سی چهل نفر از امرا و خوانین طایفه زند، کُله که همه خواهر زاده و عمو زاده و عمه زاده و خاله زاده ی خود و مرحوم کریم خان که برادر مادرش بود ” گویا منظور دائی اوست ” و…..همه را در یک روز به نامردی گرفت و کشت و به رسوانی به پای دار انداخت و چهار پسر کریم خان، ابوالفتح خان، محمدعلی خان، صالح خان، و ابراهیم خان را مقید و محبوس نمود.

در حقیقت دارد وضع بل بشوی پس از مرگ کریمخان سر سلسله دودمان ” اندک! ” زندیه را شرح می دهد. و می رساند به آنجا که بالاخره، زکی خان نیز کشته می شود و پسر بزرگ کریمخان، ابوالفتح خان از زندان آزاد می شود و بر مسند فرمانفرمائی می نشیند و:
…آستین طرب و نشاط از چهره روزگار و گرد و غم و غبار بر فشاندند….

و چنین مشگل و پر گویانه و پیچیده از تاریخ صحبت کردن، هدف اصلی را برای خواننده از روشنی و دستیابی می اندازد.

نکته ای که در جنگهای آن زمان به چشم می خورد، تدارکات عظیم سپاه است. چون اغلب
می خوانیم که مثلن، با صد هزار و در کمترین تعداد پنجاه هزار سر باز جنگی عازم نبرد می شدند. تصور تدارکات لجستیکی این خیل عظیم مشکل است. با توجه به امکانات آن روزگار

اشاره او به این نکته قابل توجه است که:
…وقتی سرهنگان گِرد وی همه متفرق می شوند …
و
هریک به جانب دیارخود می روند
چنین نتیجه می گیرد:
دانشمندان، این را بدانند که پادشاهی ایران، موقوف است به نگاهداشتن سرهنگان به پایتخت اعلی و بس…”

نمی دانم منظور از کار برد:
“…با لشکری خونخوار ….”
چیست؟ یعنی، لشکری متشکل از” دراکولا ها ” ؟

بنظر من نثربه کار رفته دراین کناب در بیشتر موارد شدیدن متاثر از سبک عطار نیشابوری در تذکره الاولیا ست. و بهمان اندازه خواندن اش مشکل است.
و بدین ترتیب با نثر بکار رفته در کتاب رستم التواریخ نیز آشنا می شوید:

در همان سال مقارن این حال، چون در دارالمومنین استر آباد، مِن محال گرگان، شهنشاه کامبخش جمشید جاه، خاقان کامکار، فریدون دستگاه، بهادرخان رزمگاه شجاعت ومردانگی، صدر نشین شاهنشین کیاست و فرزانگی، سرخیل خواقین روزکار، سردفتر فرمانروایان ذوی الاقتدار، مظهر امن و امان، معدن عدل و احسان، آفتاب جهان تاب آسمان جلالت، اختر رخشنده ی برج بسالت، نره شیر بیشه ی دلاوری، یکه شاهباز کنگره ی سروری، شاهسوار عرصه ی مروت، بالانشین شاهنشین همت، محسود ملوک زمان، رشک سلاطین دوران، روشنی مردم دیده ی دادگستری، یکه شمع فروزنده ی شبستان رعیت پروری، یگانه گوهر گنجینه ی دانش، رخشان اختر برج بینش، چشم و چراغ دودمان تیمور خانی، وارث چنگیزی به والاشأنی، شاهنشاه اعظم، ولی نعمت معظم، تاج بخش قیصر و خان، فرمانفرمای والاتبار ایران، السلطان ابن السلطان و الخاقان ابن الخاقان، سلطان محمد شاه الموسوی الصفوی بهادرخان، مِن جانب الاباء والقاجار التیموری، مِن جانب الا مهات …”
چه می شود کرد ” غلّو ” در ادبیات ما بیداد می کند.

پایه تفکر این کتاب بر امداد دعا و تعبیر خواب و توکل به اهالی نام آشنای مذهبی است….و نیز بر تعریف و تمجید و تکریم و تسلیم و تملق به آدمهائی که مقامی دارند ویا امکان رسیدن به منصبی برایشان مهیاست.
در رستم الواریخ، نمی توان به مطلب دندان گیری رسید مگر در هر ده بیست صفحه پس از
تحمل خواندم جملات سرشار از القاب و ثنا و تمجید و تملق و پیچ و تاب های سخت عبور. و با همین نحوه نگارش است که متوجه می شویم در اواخر حکومت کریمخان زند اوضاع چگونه بوده و تاریخ ما چه مسیر اندوهگینی داشته است تا می رسیم به بر آمدن آقا محمدخان و تاسیس سلسله قاجاریه.
و در همه کتاب نکته ای که بتواند نوری روشن بر تاریخ کشورمان بتاباند و راه گشای درک موضوعی یا مطلبی ناشنیده و نا گفته باشد به چشم نمی خورد.
از صفحه ۶۰ – ۷۰ است که به نوعی مرزبندی و آنهم فقط در سر فصل می رسیم و مثلن می خوانیم:
” دوره صفویه و چیرگی افاغنه ”
و از صفویه به بی عرضه ترین پادشاهش که سلطان حسین معروف باشد می پردازد.

نحوه برخورد با افراد در روال گفتمان های تاریخی نیست و بیشتر دوست داشته به سبک و سیاق آن دوره لفاظی و انشا نگاری کندو با تمجید و تعریف هر کس را چنان بستاید و به عرش ببرد که با دانسته های ما نمی خواند.
در مورد شاه سلطان حسین صفوی چنین می گوید:
آن پادشاه جم جاه، شیرین شمایل و نیکو خصال بوده، یعنی میانه بالا، و ستبر گردن و میش چشم و پهن ابرو و پیوسته ابرو و سرخ گونه و پهن شانه و باریک میان و ستبر بازو و دراز دست، بلند آواز و شیرین سخن و بسیار خنده و بسیار گو….”
احتمالن آن بیست سال وقفه ای را که گفتم صرف باز نگری این شیوه نگارش ! کرده است!!

ولی چرا، در حاشیه این کتاب از این آگاهی ها هم دیده می شود، تا اسف ما را از حمله و تسلط تازیان به کشورمان افزون کند.

ابوعلی محمد ابن علی، مشهور به ” مقله ” از خوشنویسان مشهور قرن چهارم قمری و وزیر مقتدر و راضی خلیفه بود است. اختراع خطوط، ثلث، توقیع، نسخ، ریحان، رقاع و محقق، منسوب به اوست. در پی سعایت های دشمنانش، راضی خلیفه، امر به بریدن دست راست وی داد.

چرا این تازیان همه کارشان، بریدن و سوزاندن، و سر از تن جدا کردن، غارت، و خراب کردن و
شمشیر کشی و قمه زنی بوده است. و از روز ازل که شروع شده گویا وسیله ی پیروان پشت پیروان، دارد می رود تا ابد…وتازه ادعای دردانه بودن هم دارند. و آدم را یاد آن بد کپل می اندازد که سر در خزینه هم می نشیند.

حقیقت این است که کتاب رستم التواریخ مجموعه ای از همه رنگ و همه حرف است و سرشار از مبالغه و ادعا های باطل و غیر قابل باور، و من نمی دانم این کتاب در نهایت شهرتش برای چه چیز بوده است؟
کتابی وقت گیر و پر از صغرا و کبرا و حرفهای غیر عقلانی است. بنظر من کتابی قابل استناد و با بنچاق نیست.
گاه آنقدر قاطی نوشته شده و آنقدر القاب رنگارنگ ردیف کرده است که خواننده نمی داند در مورد کدام شاه یا امیر می نویسد. بطور مثال در مورد یکی از شاهان صفوی، ” به احتمال سلطان حسین ” می گوید و می گوید و می گوید، تا می رسد به اینکه برای ازدیاد قدرت مجامعت او اکسیری می سازند که گویا بسیار بیشتر از ” وایاگرا! ” افاقه می کرده است.

….آن شهنشاه والا جاه، کثیر الاشتها و پر شهوت بوده و به سبب آن که طلائی که با اکسیر اعظم حیوانی ساخته بودند و با عرق نمک طعام حل می نمودند و به مقدار معروف اکسیر کامل حیوانی داخل آن نموده و هر قدر قیراطی از آن با ده مثقال سکنجبین عسلی یا دهن البقر ” روغن گاو ” مخلوط و ممزوج می نمودند و در اول فروریدن ماه در هر سالی یکبار به قدر مذکور ” که چقدر باشد ؟ ” آن سلاله ملوک، از آن مرکب جانبخش دلگشا و از آن معجون نیرو افزای شفابخش ِ غم زدای مذکور تناول و نوش جان می نمود “
که چکار کند؟
…روز و شب در اکل و مجامعت بسیار حریص و بی اختیار بوده و به جهت امتحان، در یک روز و یک شب، صد دختر باکره ی ماهرو را فرمود تا موافق شرع نور محمدی به رضای پدرشان و رغبت و رضایت خودشان برای وی مُتعه نمودند و آن پناه ملک و ملت به خاصیت و قوّت اکسیر اعظم، در بیست و چهار ساعت از آن دوشیزگان ِ دلکش ِ طناز و آن لعبتان شکر لب ازاله بکارت نموده و باز مانند عزبان ِ مست هل من مزید می فرموده است…”
و این تکه ای از کتاب رستم التواریخ است.
. از این دست فراوان دارد که پاره ای از آنها را به خود اجازه نمی دهم باز گو کنم و لی مشتاقان می توانند به صفحه ۸۲ کتاب مراجعه کنند در آنجا می گوید:
” هرکس دختر جمیله ای داشت….”

در مورد عجایب دربار شاه سلطان حسین یا بنا بر نوشته رستم التواریخ :
” ذکر شمایل قدوه الملوک – شاه سلطان حسین غفرله و عجایب در بار او ”
چنین می خوانیم.

“…در آن عجایب خانه، ریگی چند بود مشجر،مثمن، معطر، که چون بر آتش می نهادی و گرم می شد، مانند اسفند که از آتش جستن کند مانند تیر به جانب بالا جستن می نمود و تا گرم بود به به جانب بالا می رفت، و چون سرد می شد به جانب زیر می افتاد و صدای عظیمی از آن بر می آمد که هرکس آن را می شنید بیهوش می شد. و آن را رمل الصعود می نامیدند. نیز یک ریگ موزون خوش نمائی چند بود که چون آن را کسی در دست می گرفت و با حرارت بدن گرم می شد، آن شخص هر کسی را که بسیار دوست داشت به نظرش چنان می آمد که در پهلویش نشسته است و با وی بوس و کنار و شوخی و دست بازی مشغول است…..”

بطور خلاصه کتاب رستم التواریخ از پایان دودمان صفویه تا سالهای آغازین قاجاریه، صحبت هائی دارد، البته با نثر و روش نگارش خاصی که سرشار است از گفتگوهای گوناگون در مورد پادشاهان و وابستگانی که همیشه در سوراخ سنبه های تاریخ حضور دارند.

این کتاب در هر دو رژیم بخت بلندی نداشته است، چون هم از فساد درباریان گفته و هم در قسمت هائی پنبه بانیان شیعه را زده است. در نتیجه به عنوان کتابی ممنوعه به قیمت های گزافی بصورت قاچاق این دست و آن دست شده است.

من به عشق یافتن کتابی در حد و روال ” قابوسنامه ” و ” تاریخ بیهقی ” آن را به دست گرفتم، که البته چنین نبود. ولی از نثر و تکه هائی که دارد ” هر چند غیر واقعی ” بهره بردم و برایم جالب بود.

افراشته، شاعر شادی و شیدایی

محمود کویر - آبان ۱۳۸۹

طنز به باور لورا رستره پو:یعنی ظهور مدرنیته و نگاه کنایه آمیز به هستی و جهان ، یعنی قابل قبول بودن خبط و اشتباه ، یعنی که بتوانی خود و دیگران را دست بیندازی ، شک بکنی ، شکست بخوری و یا به زبان دیگر نقاط ضعف آدمی را نشان بدهی.
طنز، گریه خنده های هنرمند است. شورش کلمات است؛ شورشی شاد و شورمندانه. جواد مجابی در باره ی طنز می نویسد: …« طنزپرداز» موعظه خوان، نتیجه گیر و شماتت گر نیست، او رندی است که مصائب آدمیزاده بودن را دریافته است، آدمیزاده ای که به خاطر اندیشه و بیان از درخت برتر است اما از سنگ بدبخت تر.
طنزاندیش، راه را نشان نمی دهد. حتی چراغهای خطر را برکنار چاه نمی نهد که بر سر هر شاهراه می نشاند به گمان او هر راه چاهی است و هر چاهی پناهی. طنز در خدمت خرق عادت در می آید، از یک نواختی زندگی از روی بدیهی ها و عادتها و روابط درست و سرراست پرده برمی اندازد.
…… صدای« طنزپرداز» مجموعه آن صداهای قربانی شده است که بشر را زنهار می دهد. انسان می گوید پس راه کدامست و چاه کدام؟ طنزپرداز سری به افسوس تکان می دهد. سازندگان دیوار، دیواری به درازی و بیهودگی دیوار چین، هنوز خستگی ناپذیر کار می کنند، نمی خواهم ساختن و کارکردن را انکار کنم، کدام تنابنده ای می تواند چنین اشتباهی کند و از گرسنگی نمیرد؟ اما خشت زدن چیزی است و جدی گرفتنش چیز دیگر. در این کارگل، گاه می ترسیم، تملق می گوییم، می افتیم و برمی خیزیم، ناز بر فلک و حکم بر ستاره می کنیم، زه می زنیم آدم می کشیم. انواع حماقت های تاریخی و جغرافیایی را مرتکب می شویم و شگفتا همه اینها را بنابر مصلحتی و حکمتی انجام می دهیم.
طنزپرداز می پرسد کدام مصلحت، کدام واقعیت؟ او از بالابردن دیوار به روزها و شبان حرفی نمی زند، بلکه بر دروغها، تزویر، مصلحتها، پرده پوشی ها و جنایت انگشت می نهد، لازم نیست انگشتش را قلم کنید، او دوستدار شماست، گرچه بر شما طعنه می زند و آزارتان می دهد.
….. خطاب طنز با مردمان آگاهیست که هنوز گوشی برای شنیدن و چشمی برای دیدن دارند، یا دست کم قلبی برای اندوهگین شدن. طنزاندیش ما را با دشمن بی امان ما، با خودمان روبرو می کند که: اکنون مصاف را با غولی که در درون داری بیازمای! نمی گویم که طنز قلمرویی اینگونه کوچک و فردی دارد. اگر به یک فرد می پردازد از آنروست که آدمی را آجری از یک بنای کج می بیند مگر این بنای کج از صدهزاران آجر ناهموار برنیامده است؟ این یساولان و قراولان، این حاکمان و محکومان، کامجویان و کامبخشان، لعبتگان و لعبت بازان را بنگرید!
دکتر شمیسا می نویسد: طنز (Satire) از اقسام هجو است اما فرق آن با هجو این است که آن تندی و تیزی و صراحت هجو در طنز نیست. وانگهی در طنز معمولا مقاصد اصلاح طلبانه و اجتماعی مطرح است طنز کاستن از مقام و کیفیت کسی یا چیزی است به نحوی که باعث خنده و سرگرمی شود و گاهی در آن تحقیری باشد.
عمران صلاحی می نویسد: طنز زیر دست و پا ریخته است. فقط باید جمع کرد. طنز نویس باید نگاه دقیقی داشته باشد. طنز حاصل تناقض ها و تضادهاست و دنیای ما پر از تناقض است، مخصوصا دوره های اخیر، از سخنرانی سران کشورها بگیریم تا راه رفتن در خیابان. حرفها با اعمال جور در نمی آید. همه اینها طنز است. مثل آدمی است که کراوات زده و با دمپایی و زیر شلواری کنار خیابان ایستاده است. اصلا شما مجلات و روزنامه ها را ورق بزنید. نیازی به مجله فکاهی نخواهید داشت. پر از طنز است. غش می کنیم از خنده.
و اینک سخن از یکی از طنز نگاران نامدار ایران است:
سخن از افراشته است، انسانی که شعرش شعار مردم بود و کلامش را مردمان ساده ی روزگار بسیار دوست داشتند. سادگی کلام، بی پیرایگی، همدلی و همزبانی او با توده مردم ، از ویژگی های شعر اوست.
محمدعلی افراشته در سال ۱۲۸۷ شمسی (۱۹۰۸ م ) در روستای “بازقلعه” از روستاهای قدیمی نزدیک شهر رشت چشم به دنیا گشود. او نخست “راد بازقلعه‌ای” امضا می‌کرد و سپس نام خود را به افراشته تغییر داد. نام افراشته بعد از شهریور ۱۳۲۰ به عنوان شاعری مبارز و انساندوست بر سر زبان‌ها افتاد. روزنامه‌ها و مجلات آن دوره، هر روز شعر و مطلب تازه‌ای با شیوه‌ای نو و دید ی تازه از او چاپ می‌کردند. در اجتماعاتی که در نقاط مختلف شهر تشکیل می شد، افراشته شعرهای تازه خود را برای مردم می خواند.

حیا کنید

ای تاجران اسلحه شرم و حیا کنید
شرمی ز روی مادر و هم بچه ها کنید
ای یانکیان جنگ طلب، بنده ی دلار
تا چند کشور کره را توتیا کنید
تاکی به سازمان ملل بازی و فریب
وحشی ترین معاملهء ناروا کنید
تاکی به آشیانه ی این ملت غیور
بمب ناپالم و میکروب و طاعون رها کنید
تاکی زخون ناحق این مردم رشید
در کنج خویش جاری جوی طلا کنید
تاکی اسیرهای شرافت شعار را
در آزمایش اتمی مبتلا کنید
ای تاجران اسلحه، امپریالیست پست
ای دشمن تمدن، شرم از خدا کنید
مانا، به سعی مردم زحمتکش جهان
پرتو فکن شود همه جا صلح جاودان
احمد زاهدی لنگرودی می نویسد:
در سال ۱۳۲۹ در کافه‌ای در خیابان استانبول مردی نشسته بود که دل تو دلش نبود. و آرام و قرار نداشت. از دوستانش هرکدام درباره مجله‌ای که نخستین شماره‌اش در همان روز منتشر شده بود، نظری می‌گفتند، ولی اکثریت آن‌گروه، روزنامه را نپسندیده بودند. می‌گفتند سوژه‌ها و مطالب آن پیش پا افتاده است. مرد مثل بچه‌های یتیم و کتک خورده پشت میز کز کرده بود. صادق هدایت از در کافه وارد شد. از دور به طرف مرد آمد و او را بوسید و انتشار مجله‌اش را به او تبریک گفت. مرد گفت: آقای هدایت، این برو بچه‌ها از روزنامه‌ی من خوششان نیامده! هدایت خنده‌ای کرد و گفت: شانس آوردی، اگر این‌ها از روزنامه‌ی تو تعریف می‌کردند، من هم ناامید می‌شدم. روزنامه‌ی تو مال این‌ها نیست. مال مردم جنوب شهر و زاغه نشینان است که فقط دو کلاس اکابر سواد دارند.
روزنامه‌ای که این‌چنین به مذاق صادق هدایت سخت‌گیر و آگاه خوش آمده بود، که حتا گفته‌اند نامش را نیز خود انتخاب کرد، چلنگر نام‌داشت و آن مرد منزوی که امروزه کمتر از وی سخن گفته می‌شود، محمدعلی رادباز قلعه‌ای، معروف به «افراشته » فرزند حاج شیخ جواد مجتهد بود.

در سال‌های بین شهریور بیست تا ۱۵ بهمن ۱۳۲۷ آثار افراشته در نشریات حزب توده چاپ می‌شد. سپس روزنامه های دیگر به چاپ آثارش ادامه دادند. از ۱۹ اسفندماه ۱۳۲۹ افراشته دست به انتشار روزنامه چلنگر زد. انتشار این روزنامه حادثه‌ بزرگی در دنیای شعر و مطبوعات کشور ما بود. قبل از انتشار روزنامه چلنگر، روزنامه‌های فکاهی دیگری نیز وجود داشتند ازجمله روزنامه فکاهی توفیق که افراشته و گروهی دیگر از شعرای فکاهی سرا در آن مطلب می نوشتند، ولی هیچ کدام از آن‌ها به سطح چلنگر نبود.
نام چلنگرراهم صادق هدایت به افراشته پیشنهاد کرده بود.
پس از جریان سال سی و دو، تلاش دستگاه های امنیتی برای یافتن افراشته زیاد شد. اما افراشته هم چنان از مردم می گفت:

از گفتگوی یک تاجر با برادر فقیرش:
ممکنه خواهش مارا بپذیری اخوی؟
یک قلم هجره نیایی و مزاحم نشوی.
بله تصدیق:که شش تا قد ونیم قد داری
راست است این که به جان امدی از بیکاری
نه وکیلم؛نه وزیرم؛نه رئیس الوزرا
حقش این است که ضایع نکنی وقت مرا
درد بیکاری اگر کرده ترا زار و ذلیل
در مجلس که نبستند؛برو پیش وکیل
بیخ گوش کرشان نعره و فریاد بزن
نشنیدن اگر؛سیلی ازاد بزن
به خیالت رسیده علی اباد دهی است؟
رگ یکدانه من همچه خبرهایی نیست
بام من بیشترو برف من از تو بیشتر است
این محیطی است که هر کس به خیال خویش است
ابوی موقع مرگش نه کفن داشت نه گور
پدرم سوخت که کردم دو سه تا شاهی جور
یاد باد ان عبا کهنه قبا کهنه به دوش
بوده ام در سندی کهنه فروش
پوست انداخته و رنج کشیدم بسیار
تا شدم حضرت اقای رئیس التجار
گنج بی رنج میسر نشد؛ها؛پس چی؟
فرقش اینجاست که تو مسگری و من مسچی
هنر ان نیست که سوهان بکشی سگ بزنی
هنر ان است که خوش باشی . پشتک بزنی
چهره ات از عرق و دوده و زنگ اهن
شده همرنگ به این کفش دمپایی من
میل دارم که بگذارم سر کار بروی
سر املاک زنم رفته مباشر بشوی
ترسم از چانه ی هرز تو و شهرت طلبیت
همه جا سفره کنی پهن؛فلانی اخوی است
عار دارم که بگویند تو نوکر هستی
چه رسد ان که بدانند برادر هستی
ابدا میل ندارم بیایی منزل
می شوم پیش زنم؛دختر بیگانه؛خجل
بچه ام تربیتش روی اصول و فندی است
دایه اش ایرلندی؛دکتر اسکاتلندی است
میس مادام؛دایه ی او؛کرده ممنوع اکیدا
طفل ولگرد تو بازی نکند با بهمن
بچه های تو همه زردو ضعیفند و ذلیل
همه سودایی و درد و مرض و زخم و زگیل
که به تو گفته خود را داخل ادم بکنی؟
که به تو گفته زن وبچه فراهم بکنی
اینهمه برهنه و عور چرا ساخته ای
اینهمه کور و کچل از چه پس انداخته ای
دو سه تا یی که بزرگند به صنعت بگذار
هفت هشت ساله قبیح است بماند بیکار
دو سه تای دگرش را بده ؛از سر وا کن
پرورشگاه و گداخانه در انجا جا کن
کلفت چابک . خوش بنیه و چالاک و قوی
کیمیایی است در این شهر ؛به جان اخوی
توی این شهر در این قحط رجال کلفت
مگر این مادر اطفال تو مرده؛نکبت؟
الغرض ؛روح روان؛راحت جانم؛اخوی
عاجزانه متمنی است مزاحم نشوی

در همین روزگار بود که کریم پور شیرازی مدیر روزنامه شورش را در زندان قصر سوزاندند. دکتر فاطمی، وزیر امور خارجه کابینه مصدق را چاقوکشان در محوطه شهربانی ازپا در آوردند و سپس اعدام کردند. در این گیر و دار ها، افراشته نیز از ایران خارج شد..
دوری از وطن، بسیار تلخ و ناگوار بود. و به‌همین دلیل چند سالی بیشتر نتوانست در کشورهای خارج زندگی کند. او در اواخر سال ۱۳۳۴ از ایران خارج شد و در ۱۶ اریبهشت ماه سال ۱۳۳۸ ، در حالی که تنها ۵۱ سال از زندگی‌اش سپری شده بود، به علت سکته قلبی روی در نقاب خاک کشید. جسدش را در صوفیه (بلغارستان) در همان شهری که زندگی می‌کرد، بخاک سپردند و همان بیت معروفش را:
بشکنی ای قلم، ای دست اگر…پیچی از خدمت محرمان سر… بر سنگ گورش نوشتند.

پالتوی چهارده ساله

ای چارده ساله پالتوی من
ای رفته سر استین و دامن

ای آن که به پشت و رو رسیدی
جر خوردی و وصله پینه دیدی

هر چند که رنگ و رو نداری
وارفته ای و اتو نداری

گشته یقه ات چو قاب دستمال
صد رحمت حق به لنگ بقال

صدپاره بده چو قلب مجنون
چل تکه، چو بقچه گلین جون

ای رفته به ناز و آمده باز
صد بار گرو دکان رزاز

خواهم ز تو از طریق یاری
امساله مرا نگه بداری

این بمهن و دی مرو تو از دست
تا سال دگر، خدا بزرگ است
افراشته در مهاجرت به فاصله یکی دو سال، زبان بلغاری را فرا گرفت و حتا توانست داستان‌هایی به زبان بلغاری بنویسد. قبل از آموختن زبان بلغاری نیز با “دیمیتری بلاگویف” طنزنویس بلغاری آشنا شد. از آنرو که این طنزنویس به زبان ترکی هم مسلط بود, افراشته داستان‌ها و اشعار خود را بزبان ترکی برای دیمتری بلاگویف بازگو کرده و او آن‌ها را از ترکی به زبان بلغاری برمی‌گرداند. افراشته درمدت اقامت خود در بلغارستان با روزنامه فکاهی “استرشل” (زنبور قرمز) نیز همکاری داشت.
او در زمینه های داستان نویسی، نمایشنامه نویسی و تعزیه نویسی هم کار کرده است. یک سفرنامه هم دارد که سفرنامه او به شوروی است که در اردیبهشت سال ۱۳۳۲ به دعوت دولت شوروی صورت گرفت. او در این سفر همراه با تعداد دیگری از مهمانان ایرانی در جشن اول ماه مه، روز جهانی کارگر، در مسکو شرکت کرده بود. این سفرنامه با عنوان “پشت پرده پرقو” در ماه‌های آخر انتشار روزنامه چلنگر، در این روزنامه درج شد. چاپ این سفرنامه نیز ناتمام ماند.
افراشته در مهاجرت به بلغارستان تصمیم داشت ماجراهای زندگی مخفی خود در تهران را (که از ۲۸ مرداد سال ۳۲ تا اواسط ۱۳۳۴ ادامه یافت)بنویسد. اما مرگ به او امان نداد. او نام کتاب خود را “چهل منزل” تعیین کرده بود.
مجموعه “نمایشنامه ها، تعزیه ها و سفرنامه” او نیز گردآوری و چاپ شده است.
افراشته هم‌چنین در سال‌های مهاجرت در بلغارستان ضمن همکاری با مطبوعات آن کشور، مجموعه‌ای از داستان‌های خود را تحت عنوان “دماغ شاه” برای چاپ آماده کرده بود ولی پیش از اینکه این کتاب منتشر گردد وی بر اثر سکته قلبی درگذشت. این کتاب پس از درگذشت او منتشر شد.
بسیاری از شاعران طنزپرداز و مطرح در ایران از محمد علی افراشته آموخته اند. شعر بمب اتم او مربوط به سالهایی است که جهان در وحشت دست یافتن آلمان هیتلری به بمب اتم بسر می برد.

جیز جیز، پف پف، کیپ است عجب این وافور
چشمم از حدقه در آمد، زده ام از بس زور
***
میرزا محمود، تو از ما همه فهمیده تری
روی فهم است که دلال قماش و شکری
تاجرانی که وکیل اند تو با اغلبشان
همنشین، هم سرپا، همره و هم سروسری
چیست این مسئله بمب اتم لاکردار؟
که شده ورد زبان همگی در بازار
**
– بله، از بمب اتم با خبرستم اما
درز بایست که پیدا نکند مطلب ما
من به اندازه آن مخترعش مطلعم
می دهم شرح ولی بنده بدانم و شما
به سر حقه قسم، دیده ندیده باشید
بالاغیرت که اصولا نشنیده باشید

تک خشخاش از اینها که بیفتد به زمین
می پراند همه را صد کیلومتر و صد و بیست
عجبا! جلی وصلی که از این بمب اتم
هی هی از شاخ اتم، دم اتم، سم اتم
نزده دست به این حربه اگر هیتلرخان
به خیالت که قپی آمده؟ نچ، نچ قربان
روز تسلیم بلاشرط که شد، در آن شب
ول کند هیتلر از این بمب، ولیکن زعقب
***
شیره ای! بمب اتم را چه کنی خانه خراب؟
راست می گوئی و مردی، تو خودت را دریاب
خانمان سوزتر از بمب، همین وافور است
انفجاریست دراین حقه که ناید به حساب
بشکن این معدن بدبختی و بیچاره گری
چشم واکن که جهان راست مبارک خبری
***
افراشته از زبان احسان طبری
درآن ایام محمد علی افراشته پیمان کار و معمار شهرداری بود که با او آشنا شدم. در باشگاه حزب ما در خیابان فردوسی برای حیاطی پر اژ مردم(غالبا از کارگران) با ژست های بسیار مطبوعی، اشعار طنز آمیز اجتماعی خود را که تاکنون چند بار چاپ شده می خواند و هم رزمان خود را از ته دل می خنداند. گاهی به قول خودش “تو لک می رفت” و محصولی نمی دادگاه می گفت “شعرش زیر چوب بست است” و این چوب بست ماه ها برداشته نمی شد. ما ابتدا بیشتر جهت فکاهی اشعارش را می دیدیم و دیرتر ها متوجه ارزش ویژه هنری آن شدیم، چون مسئول امور تبلیغی و مطبوعاتی حزب بودم، با من برخوردی با محبت و همکارانه و دائمی داشت که تا آخر عمر و از جمله د رمهاجرت آن را حفظ کرد. در دوران فعالیت روزنامه “چلنگر” و دوران جنبش ملی کردن نفت، فعالیت افراشته اوج گرفت و چهل قصه کوچکی که به همت دوستش نصرت الله نوح نشر یافته، افراشته را گاه یک چخوف ایرانی نشان میدهد. بدون تردید طنز در خونش بود. دوست من، نویسنده و مترجم معروف به آذین که خود گیلک است، برای اشعار گیلکی او ارزشی حتی بیش از نوشته های فارسی اش قائل است. کمدی های کوچک او نیز بدک نیست ولی به پایه اشعار و حکایت هایش نمی رسد.
از فعالیت او در چلنگر و از شهرت و محبوبیت روزنامه چلنگر با خبر بودمإ ولی باید اعتراف کنم که دامنه این فعالیت و اثر بخشی و عمق و ارزش کار افراشته بسی بیش از آن حدی بود که من حدس می زدم. باهمه علاقه ای که به افراشته داشتم، او را چنان که بود نمی شناختم. افسوس!
افراشته پس از عبید بزرگ ترین طنز نگار ایرانی است و ما مفتخریم که در صفوف سیاسی ما کسی مانند افراشته کار می کرده و سخن می گفته است. سخنانش از ایمانی ژرف و راستین انباشته است. لقب شاعر توده لقبی است که به حق به او داده شده است.
در مهاجرت به هنگام نخستین دیدار از صوفیه، افراشته را پس از سال ها دیدم. دیدار ما در زمستان ۱۳۳۶ بود و افراشته تازه به مهاجرت آمده بود. بعدها مابین او و من مکاتبه دایر بود و زاید است که من از لطف او در این مکاتبات توضیحی بگویم. شاید برخی از این نامه ها هنوز محفوظ باشد.
همان ایام که او را در صوفیه دیده بودمإ از بیماری قلب شکوه داشت و همین بیماری سرانجام او را در سن ۵۱ سالگی، درعین جوانی با یک سکته در ربود. او را که در صوفیه “حسن شریفی” نام داشت، در گورستان معروف شهر به خاک سپردند. بار دیگر که من به صوفیه رفتم، دیگر دیدارم با گور او بود، نه خود او.
در عرض سه- چهار سالی که افراشته در مهاجرت بود، کوشش فراوانی اژ جهت حکایت نویسی به کار برد. می بایست با زحمت زیاد نوشته های خود را بدهد تا به بلغاری یا ترکی ترجمه کنند. با این حال خوانندگان فراوان داشت.
زمانی یک بلغاری وقتی دانست که من ایرانی هستم از “حسن شریفی” از من پرسید و وقتی پاسخ دادم او را می شناسم، حالتی گریه مانند به وی دست داد و آه ها کشید و افسوس ها خورد. معلوم شد که خود روزنامه نگار است و حسن شریفی را در زندگی دیده و می شناخته. با این همه، احساسات او شگفت انگیزبود. از شیرینی و دل نشینی نوشته هایش سخن گفت و دم به دم تکرار می کرد: ” آه حسن شریفی! حسن شریفی!”
خانواده پهلوی با تبار نویسندگان و یا بنا به یک بیان که دوست ندارم، “قلم زنان” چه کرد!
سرنوشت شاعران عشقی، عارف، فرخی، لاهوتی، کارگردانان نوشین، کرمانشاهی، شاعر ذره، نویسندگان هدایت، جلال آل احمد، بهرنگی، به آذین، بزرگ علوی، رحیم نامور، هنر پیشه خیرخواه، طنزنگار افراشته، شاعران گلسرخی و کیوان و خود این نویسنده (طبری) را در نظر آورید.
تنها کسانی توانستند میدان داری کنند که سر خم کردند. گورها پراکنده است: لاهوتی و نوشین در مسکو، هدایت در پرلاشز، افراشته در صوفیه، خیرخواه در برلین و آن هایی که در ایران مدفون شدند برخی نام و نشان آشکاری ندارند و برخی مانند بهار و دهخدا و بهمنیار و نصرالله فلسفی رازها و رنج های بسیاری را زیر خاک بردند.مسلما فهرست من سخت ناقص است و من از رنج دیدگان فراموش شده پوزش می طلبم.
حکم قاضی برای افراشته!
تخته کن افراشته مغازه را
این ادا اطوارهای تازه را
تازگی شاعر شدستی نم نمک
چیزکی می سازی اما کم نمک
از تو بعد از بیست سال آزگار
بیش از اینها داشتیمان انتظار
کارخانه چی از اشعارت ملول
تاجر از این بمب پر دارت ملول
در تمام کارخانه کارگر
خستگی را می کند با شعرت در
بدتر از سیل ملخ؛ اشعار تو
هست عزرائیل ما؛ گفتار تو
تخم غوغای غریبی کاشتی
جای یک سانت آشتی نگذاشتی
می روم پیش وزیر داخله
می نمایم سخت از دستت گله
می فرستد گوشه زندان ترا
می کند تبعید آبادان ترا
ایکه غزلقورت بادت حنجره
ای الهی پرت شی از پنجره
بی سرو بی پا کجا، اعیان کجا؟
برزگر لختی کجا و خان کجا؟
کارگر از بی غذائی مرد؟ مرد
برزگر از بی دوائی مرد؟ مرد
بانک ملی برده سر بر کهکشان
سنگر ماهاست، نه زحمتکشان
کم اگر هستیم اما محکمیم
دزد اگر هستیم اما با همیم
حیف، آنجوری که بایستی نشد
حضرت “سرحقله” هو شد خود بخود
نامه سرگشاده
قبله عالم سلامت باد، مطلب شد تمام
شد حسین ابن علی با خاندانش قتل عام
کشته شد در کربلا عباس و عون و جعفرش
تشنه لب بر خاک و خون افتاد حتی اصغرش
تا نماند در جهان از آل پیغمبر نشان
عصر عاشورا، زدیم آتش به چادرهایشان
ای یزید آسوده خاطر باش، دادیم انتشار
در میان مردمان از اهل هر شهر و دیار
کاین جماعت خارجی بودند یکسر مرد و زن
منکر اسلام« یاغی” ماجراجو” بی وطن
حکم قتل آل پیغمبر، به امضای شریح
کار را بسیار آسان کرد فتوای شریح
کرد هر کس بر علیه پادشاه دین قیام
واجب القتل است و باید کشت او را، والسلام
کس نفمهید این جماعت زاده پیغمبرند
مردم کشور گمان کردند این ها کافرند
بسکه تبلیغات با پول و طلای بی حساب
شد، که افکار عمو می شد بنفع آن جناب
در زمانه پادشاه دین کسی غیر از تو نیست
این که طبق امر تو شد کشته مردی اجنبی است
گر کسی شد با خبر از کار و از کردار ما
خواست بردارد به عالم پرده از اسرارما
چند تن مامور دنبال سرش بگذاشتیم
با هزاران حیله او را از میان برداشتیم
در سر راه تو دیگر نیست مانع، ای یزید
بعد از این نبود کسی حق را مدافع، ای یزید
برق آسا، یافت کار دشمنانت خاتمه
از دم شمشیر بگذشتند نسل فاطمه
پایه تخت تو محکم شد ز آسیب زمان
پرچم اقبال تو بگذشت از هفت آسمان
چون نماند از نسل پیغمبر نشانی بر زمین
پادشاه کشور اسلام هستی بعد از این
ما براه دولت تو جان فشانی کرده ایم
دشمنانت را همه نابود و فانی کرده ایم
در ازای این فداکار و این خدمت به ما
مرحمت کن مال و جاه و منصب و خلعت به ما
تا که در راه تو افزونتر فداکاری کنیم
بر زمین خون هزاران بیگنه جاری کنیم
***
افراشته و نصرت الله نوح
«توده مردم به شعر ساده نیاز داشتند، تا منعکس کننده نیازها، احساس و دردهای ملموس زندگی آنها باشد. بی‌جهت نبود که سید اشرف الدین نسیم شمال دراین سالها گل می‌کند و محمدعلی افراشته پس از او، در صحنه مبارزات سیاسی و اجتماعی می‌درخشد و شعر او شعار روز مردم کوچه و بازار می شود. درباره افراشته پس از کودتای ۲۸ مرداد توطئه سکوت اجرا شد، و بردن نام او در مطبوعات و حتی در مقالات جرم شناخته می شد و بهمین جهت نسل پس از کودتا کمتر نام افراشته را شنیده بود و با شیوه کار او آشنائی داشت. اوراق فرسوده روزنامه چلنگر، که کارنامه سیاسی و ادبی این شاعر مردمی و بیدار است نشان‌دهنده تلاش او در راه رهائی و بیداری مردم ایران است. به جرات می توان گفت هیچ شاعری چون افراشته نتوانسته در عمق اجتماعی نفوذ کند. علت این نفوذ کلام، صراحت، سادگی کلام، بی پیرایه‌گی، هم‌دلی و هم‌زبانی او با توده مردم بود. چهره‌ها و سوژه‌های شعر افراشته مردم محروم، توسری خورده، نفرین شده و آواره شهرها و روستاهای ایران‌اند. صداقتی که در کلام این گیله‌مرد وجود داشت موجب شد شعر او بسرعت برق در خاطره ها و حافظه ها نقش بندد. طنز تلخ و گزنده‌ای که در شعرش وجود داشت خواننده را می‌خنداند و گاه می گریاند. بیکاری‌ها، دربدری‌ها، محرومیت‌ها، تبعیض‌ها، رشوه‌خواری‌ها و فساد حاکم بر دستگاه حاکمه، مایه اصلی شعر او بود. در سال های پس از شهریور بیست تا ۱۵ بهمن ۱۳۲۷ آثار افراشته در نشریات حزب توده ایران چاپ می شد. از این سال به بعد و با اعلام غیر قانونی شدن حزب (پس از ترور ناتمام شاه که حزب توده ایران متهم به آن شد)، از ۱۹ اسفند ۱۳۲۹ افراشته روزنامه چلنگر را منتشر کرد. این روزنامه یک حادثه در دنیای شعر و مطبوعات کشور بود. نام روزنامه را صادق هدایت به افراشته پیشنهاد کرده بود و افراشته نیز آن را پذیرفت. شعرهای «برف»، «آ میرزا» و «عریضه» از شاهکارهای شعری افراشته است.
افراشته در کنگره نویسندگان و شعرای ایران که در تیرماه سال ۱۳۲۵ در تهران تشکیل شد شرکت کرد. دراین کنگره که به همت انجمن روابط فرهنگی ایران و شوروی ترتیب یافته بود، چهره هائی چون ملک الشعرای بهار، علامه دهخدا، احسان طبری، صادق هدایت، نیما، کریم کشاورز، حکمت و دهها شاعر و نویسنده دیگر حضور یافته و به نوبت آثاری از خود را ارائه داده بودند.
درهمین کنگره وقتی نوبت به افراشته رسید تا آثار خود را بخواند، او چند کلمه ای هم به سبک خود صحبت کرد. گفت:
« درتهران، ما دو گروه دکتر داریم. گروهی در شمال شهر مطب دارند که ویزیت آنها ۵ تومان است و گروهی دیگر هم در جنوب شهر، مثلا در محله اسمال بزاز و گود زنبورک خانه که مردم را با دریافت ۵ ریال مداوا می کنند. دکتر شمال شهری ممکن است بعضی از روزها بیمار نداشته باشد و پولی هم گیرش نیاید، اما دکتر جنوب شهری حتما روزی پنجاه نفر را ویزیت می کند و ۲۵ تومان در آمد دارد. من شاعر، مانند آن دکتر جنوب شهری هستم، شعرم مال مردم جنوب شهر است و ممکن است شعرای طرفدار پروپاقرص انوری و عسجدی آن را نپسندند ولی من طرفداران خودم را دارم.»
او دراین کنگره شعر «شغال محکوم» و «پالتوی چهارده ساله» را خواند.
افراشته در نثر نیز شیوه ای به گونه شعر خود داشت. در داستان‌هایش نیز خواننده با مردم کوچه و بازار، با دلالان، محتکران، کارمندان دون پایه، روسای بندوبست‌چی، کارگران و روستائیان محروم، بازاریان متدین و ساده دل سروکار دارد. هنوز آن‌گونه که باید به نمایشنامه‌نویسی و اشعار گیلکی او نیز پرداخته نشده است.
***
افراشته و به آذین
بیش ازآنکه من با افراشته ازنزدیک آشنا شوم و او را به جهت صفات عالی انسانی و گفتار شیرین و بی‌ریایش دوست بدارم، با اشعار او که دراین چند سال اخیر زیر عنوان ” ادبیات توده” درروزنامه های حزبی بچاپ میرسید آشنا بودم. این اشعار اگر چه آن جلای فریبنده شعر کلاسیک فارسی را، که بدبختانه اغلب مدفن معنا است، نداشت، ولی درعوض ساده ترین و حقیقی ترین و چه بسا شدیدترین احساسات را بزبان توده مردم بیان می‌کرد. بنظر من این از موارد نادری بود که درکشور ما شاعری برای ابداع معانی تازه، با حدس ذهن و لطف ذوق، بمردم – بکسانی که رنج و راحت و نومیدی و امیدشان کمتر مجال تجلی در صحنه ادبیات ایرانی پیدا کرده است – رو می‌آورد و زبان راست و بی‌پیرایه توده را بعنوان ابزار کار اختیار می‌شود.
من وجه تمایز افراشته را با دیگر شاعران ایرانی درهمین می‌دانم و بهمین جهت برای او ارزش و احترام خاصی قائلم. با اینهمه من افراشته را بیش از هر چیز شاعر گیلک میدانم، میدان هنرنمائی افراشته زبان گیلکی است. دراین زبان است که او عالی ترین نمونه های ذوق لطیف خود را در قالب سخن کشیده است و باز در دل های عامه مردم گیلان است که افراشته جائی بسزا پیدا کرده است. چیزی که به جرات می‌توان گفت ازبرای کمتر سراینده ایرانی تا کنون دست داده است.
گیلکی لهجه وسیعی است، که با پاره ای تفاوت های محلی درسراسر گیلان بدان سخن می‌گویند. و اگرچه براثر توسعه ارتباط با مرکزو دیگر قسمت های ایران، این لهجه بطرز محسوسی اصالت خود را در شهرها از دست میدهد، اما خوشبختانه درمیان مردم ده نشین، که درحدود نود درصد جمعیت گیلان را تشکیل می‌دهند، هنوز به همان پاکی و روح خاص خود رایج می‌باشد. گیلکی زبان ادبی و مدونی نیست، سخنوران و نویسندگانی که از گیلان برخاسته اند آثار خود را به فارسی پرداخته اند. با اینهمه چند تن از شاعران گیلان را می‌توان نام برد که بزبان محلی سخن سروده اند. قدیمی ترین آنها سید شرفشاء مشهور است که چند قرن پیش ازاین میزیسته است و دوبیتی هائی از او بجا مانده است که در مجله فروغ و پس از وقایع شهریور چاپ شده است. دردوره نهضت مشروطه و انقلاب جنگل هم مرحوم میرزا حسین خان کسمائی اشعاری به گیلکی می‌ساخت که بواسطه تازگی آن، و هم چنین به جهت رنگ سیاسیش، درآنزمان زبانزد خاص و عام گیلان بود. پس ازاو برادرش محمد کسمائی نیز اشعاری به همان سبک سرود که بآن اندازه قبول عام نیفتاد.
اشعار برادران کسمائی ازهمان سنن دیرین ادبیات فارس متابعت می‌شود و در اغلب آنها همان اصطلاحات و تشبیهات ادبی فارسی بود که بزبان گیلکی بر گردانده می‌شد و یا فقط با کلمات گیلکی مخلوط می‌گشت. همین که درحدود سال ۱۳۰۸ افراشته به سرودن اشعار گیلکی همت گماشت ازاین روش بکلی اعراض نمود. اوگیلک بود، گیلکی فکر می‌کرد و به گیلکی شعر می‌گفت . هم انتخاب کلمات و هم طرز بیان مقصود دراشعارافراشته هرگز رنگ خاص گیلکی را ازدست نمی‌ داد وهمین به عقیده من، یکی ازاسرار نفوذ بی‌سابقه اشعار او درمیان گیلان، شهری یا دهاتی، با سواد یا بی‌سواد است.
زندگی افراشته نشیب و فراز و تحول بسیار داشته است و روح تازه جویش او را با همه گونه مردم، درهمه گونه احوال، روبرو ساخته است. رشته های خویشاوندی او را به طبقات مختلف و حتی متضاد اجتماع، پیوند می‌دهد. دولت سرای مالکین با نفوذ و کلبه گالی پوش دهقانان بی‌چیز، این هردو را افراشته از نزدیک دیده است و با هوس ها و کینه ها و عیش ها و ناکامیهائی که در این دو صحنه خود نمائی می‌کنند آشنا بوده است. زندگی افراشته ازاین تحولات سریع بسیار به خود دیده است، که وقتی غلام سیاه کیف او را به مکتب می‌رساند وپس از چندی خودش تنها گاوی را که مایه گذران مادر و خانواده اش بود به چرا می‌برد و می‌آورد. افراشته برای تامین زندگی ناچار شد خیلی زود پی شغل وکاربرود و تاکنون چندین بار تغییر شغل داده است. شاگرد عطار، تحصیلدار تجارتخانه، معلم، آرتیست، شوفر، کارمند شهرداری، مقاطه کار، روزنامه نویس، معمار و مجسمه ساز بوده است. بهمین سبب افراشته درمیان همه طبقات دوست و آشنای فراوان دارد. می‌داند مردم چه فکرمی کنند، چه جورحرف می‌زنند، دردشان چیست، چه آرزوهائی درسر می‌پرورانند، ازچه خوششان می‌آید، ناله و فریادشان برای چیست، چه مکر و حیله هائی بکارمی برند، چه جوانمردی و گذشتی می‌توانند نشان بدهند. آشنائی به احوال مردم به اشعارافراشته لحن صادقانه ای می‌دهد که باهمه سادگی درهمان وهله اول شخص را مجذوب می‌نماید. تصاویراو چنان طبیعی است که خواننده اغلب گفته های او را وصف حال خود شاعر می‌پندارد. مثلا ” واجب الحج” او را که بزبان گیلکی است وقتی از برای کسی که به این زبان بیگانه بود می‌خواندم و بفارسی ترجمه می‌کردم، توصیف بقال پس ازشهریورکه درنتیجه احتکار و گرانفروشی به حج می‌رود و دکانش را به شاگردش می‌سپارد و سفارشهای لازم را درباره فنون داد و ستد ورموز ترازو داری به او می‌دهد چنان بوده است.
سه تابلوبنام ” مفتخورالاعیان” که درسه موقع مشخص ازتاریخ چند ساله اخیر، تابلوی اول بسال ۱۳۲۲، دومی در۱۳۲۵ وتابلوی سوم درهمین سال ۱۳۲۶، تنظیم شده است شرح محرومیت دهقانان گیلان و نموداری از مبارزه های حق طلبانهء آنان می‌باشد. دوتابلوی اول که تا کنون چندین بارتجدید چاپ شده است بقدری درمیان زارعین زحمتکش گیلان نفوذ کرده است که اغلب در مزرعه ها و قهوه خانه ها خوانده می‌شود. دراین سه تابلو افراشته سعی کرده است به زبانی نیمی هزل و نیمی جدی، رنج و زحمت دهاتی و مفتخوری و بیکارگی ارباب، نازو نعمت بی‌جای این یک و گرسنگی و بی‌نوائی آن دیگری را پهلوی هم قرار بدهد و تضاد ظالمانه این دو نوع زندگی را بدین ترتیب هرچه بیشتر محسوس بسازد.
از داستان های افراشته:

صبح زود، آقای ارباب در نتیجه گفتگوی زن و شوهری با خانمش، به طور قهر آمیز بدون خوردن ناشتایی، ‌قریب نیم ساعت زودتر از وقت همه روزه از خانه بیرون آمد.
اتفاقاً شوفر اتوموبیلش که از روی ساعت، موقع آمدن ارباب را نیم ساعت دیرتر تصور می کرد با کمال فراغت در سه کنجی تشک عقب یک ور لمیده پا روی پا گذاشته کتاب مطالعه
می کرد.
همینکه آقای مخمل باف، شوفر را به آن وصف و حال دید شروع کرد به قیل و قال کردن و داد و فریاد راه انداختن.
شوفر بی نوا آهسته به جای خود نشسته،‌پس از آنکه چندتا لعنت خدا بر شیطان گفت، اتومبیل را به عادت هر روزه به طرف کارخانه مخمل باف حرکت داد. همینکه سر دو راهی خیابان خواست بپیچد ارباب فریاد زد:
ـ کجا؟ کجا؟
ـ قربان کارخانه.
ـ لازم نیست، راست برو.
باز در وسط همین خیابان فریاد ارباب بلند شد:
ـ کجا؟ کجا؟
ـ چه عرض کنم، شما فرمودید.
ـ عجب بساطی است، پسر مگر من باید هر کجا که دلخواه تو باشد حرکت کنم؟ عقب بزن برو توی کوچه دست چپ….باز که داری دور می زنی گفتم عقب عقب برو.
ـ قربان در وسط خیابان عقب زدن قدغن است.
ـ یعنی چه؟ من آدم تو هستم، یا تو آدم منی؟
ـ بهتر بود مقصدتان را می فرمودید.
ـ احمق، بیشعور، نالایق، چرا نباید بفهمی من می خواهم کجا بروم؟ منزل برادر زنم می روم فهمیدی؟ من شوفری که اتومبیل مرا کتابخانه و تنبل خانه درست می کند و اینقدر فهم ندارد که مقصد حرکت مرا بداند ابداً لازم ندارم. همین امروز حسابت را از دفتر بگیر و برو پی کارت، قحطی شوفر که نیامده،
خلاصه، ارباب مثل برج زهر مار به منزل برادر زنش رسید. بدون تعارف و مقدمه بدون اینکه داخل سالون بشود همینطور سر پله جریان دعوای دیشب را به برادر خانم تعریف کرده و تأکید نمود که اگر تا ظهر خانم برای عذرخواهی حاضر نشوند بدون هیچ شرطی بعدازظهر برای طلاق در محضر آقای فطن الدوله باید آماده شود.
دوباره سوار اتومبیل شد باز هم بدون اینکه مقصد حرکت را به شوفر بگوید همینطور چپ برو، راست برو، بپیچ، عقب بزن، شصت برو، هفتاد برو، به منزل چند نفر از اقوام خانم سری زد و بعداً به کارخانه رفت.
ارباب صبح تا آن موقع بیشتر از پانزده سیگار بدون فاصله ناشتا کشیده بود. پیشخدمت مخصوص، برای گرفتن کلاه جلو آمد. اتفاقاً ارباب قوطی سیگار طلا را باز کرده می خواست مجدداً سیگار آتش بزند. همینکه پیشخدمت دستها را برای گرفتن کلاه جلو آورد، ارباب از شدت حواس پرتی بجای دادان کلاه، قوطی سیگار باز را به طرف پیشخدمت نگاهداشت، پیشخدمت اجل برگشته از همه جا بی خبر به خیالش که آقا سر لطف و مرحمت آمده به او سیگار تعارف می کند با خضوع و خشوع و فروتنی مخصوص و با خنده حاکی از اظهار امتنان دو انگشت را برای برداشتن سیگار جلو آورده یک سیگاراز قوطی برداشت. در همین موقع ارباب به خود آمد و دید پیشخدمت با او مثل دوست صمیمی معامله می کند، کفرش به جوش آمد، شروع کرد به هوار هوار کشیدن:
ـ احمق، بی ترتیب، وحشی،‌فضول، برو از کارخانه بیرون.
خبر انفصال شوفر و پیشخدمت، در کارخانه مثل توپ صدا کرد همه کارگران فهمیدند که باز هم بین آقای مدیر و خانمش باید شکرآب شده باشد. به این جهت همه شان هر چه
می توانستند احتیاط می کردند که مبادا قرعه به نام آنها اصابت کندحسابدار کارخانه، طبق معمول بیلان روزانه را روی میز ارباب گذاشت ولی چون ارباب مشغول نوشتن (الهی یار سنگین دل، تنت اندر بلابینم) بود و برای خانم نفرین نامه تنظیم می کرد.
ابداً متوجه ورود و خروج حسابدار نگردید. اتفاقاً با آدم عصبانی در و دیوار حتی بادبزن الکتریکی هم شوخی و مزاح می کند. بادبزن روی میز در ضمن پرپر کردن، ورقه را به هوا بلند کرده از طریق پنجره به باغ مشجر محوطه کارخانه پرتاب نمود. نفرین نامه تمام شد. حسابدار را احضار نمود:
ـ نزدیک ظهر است، چرا بیلان نمی فرستید؟
ـ صبح اول وقت، روی میز شما گذاشتم.
ـ پس چطور شد؟
ـ چه عرض کنم زیر کاغذها را مبلاحظه بفرمائید.
ـ چرا مردم را دست می اندازید؟ نمی توانید کار بکنید؟ مجبور نیستید.
ـ اجازه بدهید یک نسخه دیگر تهیه کنم.
ـ خیر لازم نیست، شما فقط بروید یک نسخه استعفای خودتان را تنظیم کنید.
ارباب همینطور به کائنات بد می گفت. تمام اوراق و کارها را با نظر خرده گیری و بدبینی نگاه می کرد. تمام نامه ها را با نوشتن «موافقت نمی شود» به یک طرف پرتاب می نمود. در این ضمن، سر یک سنجاق از لابلای کاغذ درآمده نرمه دستش را خراش داد. خون درآمد. پیشخدمت را خواست فریاد زد:
ـ تنتور. تنتور. فو.ر تنتور
پیشخدمت اتاق، ترسان و لرزان، تنتور را سنتور شنید دست به دامان تمام اعضاء و اجزاء ‌زد که شاید تاری، ویولونی، سازی، سنتوری، برای سرگرمی و رفع عصبانیت آقا فراهم نمایند. اتفاقاً یک دسته لوطی عنتری از جلوی کارخانه عبور می کردند. پیشخدمت مثل اینکه خدا رسانده باشد لوطی عنتری ها را با شوق و ذوق هر چه تمامتر به در اتاق رساند. خودش وارد شد، گفت:
ـ قربان حاضر هستند، اجازه می فرمائید.
لوطی عنتری ها که چندان مقید به رعایت مقررات کارخانه نبوده و رئیس مئیس سرشان نمی شد، بدون اجازه وارد اتاق شده شروع کردند به :حق مبارک بادا! انشاالله مبارک بادا.
ارباب ابداً معنی ورود لوطی های عنتری را نمی فهمید. ولی از غیظ،‌ قوت حرف زدن هم نداشت برای اینکه گلویش را باز کند گیلاس پاریسی آب یخ را برداشت. در این بین تلفن صدا کرد. گوشی تلفن را با گیلاس پاریسی اشتباه نموده آب یخ را به سر و گردن و سینه خود سرازیر نمود.
شانس پیشخدمت گفت که در این شلوغ پلوغی، خانم و برادر خانم برای عذرخواهی وارد شدند. عذرخواهی واردین و تأثیر آب خنک در مزاج عصبانی و الم شنگه لوطی عنتری ها، اسباب فرو نشستن خشم آقای مدیر گردید و پیشخدمت از اخراج نجات یافت.
شناسنامه محمدعلی افراشته
نام: محمدعلی
نام خانوادگی: افراشته
نام های مستعار: پرستو، چلچله زاده، معمارباشی
محل تولد: باز قلعه در حومه رشت
تاریخ تولد: ۱۲۷۱
محل وفات: صوفیه بلغارستان
تاریخ وفات: ۱۳۳۸
نام فرزندان طبع: چهل داستان، مجموعه اشعار فارسی و گیلکی، نمایشنامه ها، تعزیه ها، سفرنامه ها، روزنامه چلنگر
نسیم شمال، دهخدا، افراشته نسلی از طنزپردازان ایران بودند که بنیاد های طنز نوین را در ایران نهادند. آنان طنز را در خدمت مردم و آزادی به کار گرفتند. زبان و فرهنگ مردم کوچه و بازار را برای بیان انتقادات خویش در لباس طنز به کار گرفتند. اشعار و نوشته های آنان ساده و روان و سرشار از انتقاد بود. استبداد، جهل، استعمار و عوامل آن ها را با تازیانه ی طنز می کوبیدند. آنان با خنده و شادی، شور و امید را در دل مردمان بر می افروختند.آن ها عاشقان صلح، آزادی و عدالت بودند.

سبز باشید

همانگونه که دیدید بخش هایی از این نوشته، یادداشت ها و نگاه ارجمندانی است در باره ی طنز وافراشته:
جواد مجابی. عمران صلاحی.دکتر سیروس شمیسا. احسان طبری.به آذین. نصرت الله نوح.
خواستم که از دانش واندوخته این فرهیختگان بی بهره نمانیم.

همیشه پائیر – ۳

مجید قنبری - آبان ۱۳۸۹

کم کم داریم به پایان این نامه ها می رسیم.
نامه دیگری مانده که Casablancaنامیده
شده است، آن را هم خوانده ام که در شماره
آینده به دید شما می رسد…این دوازدهمین
نامه است.
نمی دانم چرا احساس می کنم، این نامه ها
برای من فرستاده شده است، و مشاوری که
در آن ها نام برده می شود من هستم. اگر
اینگونه هم نباشد، من چنین فکر می کنم،
فکرکه می توانم بکنم؟ و بر همین پایه فکر
می کنم باید به ” او ” پاسخی بدهم.
سالها پیش ناگهان پیدایش شد و گرمای
وجودش را با واژه های دلنشین داستانه هایش
به محفل ما آورد….ولی یک روز همانگونه
که بی خبر آمده بود بی خبر هم رفت. و این
رفنن و بی خبری چندین سال به درازا کشید
وقتی رفت موهایم سیاه بود و حالا که با این
نامه ها برگشته از جو چندمی هم گذشته….
او هم در این مدت راحت نبوده است و از بیماری
رنج برده است…من می دانم این نامه ها که
حاصل این دوری است برای من است، یا من
این جور فکر می کنم که گفتم…کاش همت
و توان یاری کند تا به آنها پاسخ بدهم.
نا امید نیستم…….محمود صفریان

——————————-

ـ : پس چرا رفتی و ازدواج کردی؟
عجب سوالی! این را انگار “اوی دوم” پرسید ، همین چند روز پیش . واقعا چرا رفتم و ازدواج کردم؟ البته این پرسش یک نقص دارد چون من جایی نرفتم ، فقط ازدواج کردم ، پس بخش اول آن زائد است .
مشاور عزیزم اگر قرار است که نوشتن این نامه‌ها آخرین تکلیف و مشق من ، پیش از رسیدن به ناامیدی مطلقِ مورد نظر “ویرجینیا ولف” باشد پس باید هم ‌چنان به عمل خودارضایی ادامه دهم تا چیزی ناگفته نماند .
پرسش اساسیِ “اوی دوم” یک پرسش دو وجهی است که وجه مهمی از آن مربوط به “اوی اول” می‌شود . اما پاسخ به آن وجه مربوط به خودم را می‌توانم با یک پرسش ساده شروع کنم : چرا نباید می‌رفتم و ازدواج می‌کردم؟
آیا باید می‌ماندم تا او چون گربه‌ای که موشی را پیش از کشتن بازی می‌دهد ، هم‌چنان به بازی دادنم ادامه می‌داد؟ اما تا کی؟
باید می‌ماندم و نگاهش می‌کردم که چه‌گونه با روابط بی‌بندوبارش به قعر دوزخ ابتذال و تباهی فرو می‌شود؟ یا این که باید هم‌چون سگی وفادار می‌نشستم و انتظارش را می‌کشیدم با این امیدِ عبث که سرانجام روزی از آن ‌همه ولنگاری خسته می‌شود و به سراغ سگِ وفادارِ خانه‌گی‌اش بازمی‌گردد؟
نه عزیزم ، من نماندم چرا که می‌دانستم اگر بمانم ، تا بازگشت تو ، من و عشقِ من هر دو از ماندن گندیده بودیم‌ . من با ذهنیتی رویایی و آرمانی ، شاید به قول تو سرانجام رفتم تا نه بر پایه‌ی عشقم بلکه با نیروی عشقم دنیایی دیگر بسازم که معصومانه می‌اندیشیدم دنیای بهتری خواهد بود . دنیایی که پس از آن نه فقط دنیای من بلکه می‌توانست دنیای ما باشد .
لعنت ابدی بر این “میلان کوندرا” . کاملا حق با اوست . مسئله اصلا “بودن یا نبودن” نیست بلکه مسئله‌ی اصلی در تمامی دوران‌ها مساله‌ی حافظه است و فراموشی . عظیم‌ترین چالش هستی نبرد نور و ظلمت نیست ، و نه نبرد خدا و شیطان ، بلکه همیشه و همه‌جا ستیزِ حافظه است با فراموشی .
“اوی دوم” به یاد نمی‌آورد که با این ‌همه من ماندم و بیست‌وپنج سال صبر کردم . درست مثل یک موش حقیر اجازه دادم بازی‌اَم دهد و چون سگی وفادار سال‌ها از راه دور برای او که هر روز دست در گردن یاری جدید داشت ، دُم تکان دادم . و حتی زمانی تمامی تلاش خود را کردم که دوش به دوش او در لجن‌زار و مردابی که او را به درون می‌کشید ، من نیز خود را غرق سازم .
افسوس که “اوی دوم” کوچه‌باغ‌ها را فراموش کرده است . و آن دوازدهم فروردین را که ما فقط بیست سال داشتیم و آن کوچه‌باغ که زیباترین کوچه‌باغ جهان بود و آن غروب و عطر شکوفه‌ها و یاس‌ها را .
ولی من شب بدی را انتخاب کرده بودم چون نمی‌دانستم نحسی سیزدهم فروردین یک شب زودتر هم می‌تواند دامن‌گیرم شود و برای همیشه روزگارم را تباه کند .
در تمام طول راه کوشیده بودم که بگویم دوستش دارم و نتوانسته بودم . در کوچه‌باغِ نزدیک منزل او قدم می‌زدیم . شبِ بهاری زیبایی بود و انگار همه ‌چیز برای ابراز عشقی افلاطونی‌ مهیا . سرانجام دل کوچک خود را به دریا زدم و احساسم را گفتم و رسما از او جواب خواستم . اما او دیگر به یاد نمی‌آورد که چه‌گونه با بی‌مهری جوابِ نهِ خود را به صورتم کوبید .
هرچند که دیگر “مرا از به یاد آوردن چشم‌های او ترسانده‌اند” ولی من که هرگز فراموش نخواهم کرد . سرش را پایین انداخته بود وقتی که در جواب من گفت : من اصلا قصد ازدواج ندارم . می‌خوام از این‌جا برم . مقدماتش رو هم فراهم کردم .
بعد از آن بود که دیگر کوچه‌باغ اصلا زیبا نبود ، از شکوفه‌ها و عطر یاس‌ها هم چیزی باقی نماند و من غم‌انگیزترین غروب بهاری عمرم را تجربه ‌کردم .
من فقط بیست سال داشتم با سری انباشته از رویا و آرمان . او نمی‌دانست که من به خاطر او از جانب دوستانم همیشه سرزنش می‌شدم و حتی گروه دوستانی که آن موقع خیلی هم جدی بودند مرا طرد کرده بودند . پس از این ‌جا رانده و از آن ‌جا مانده قدم در مردابی گذاشتم که مرا به خود می‌خواند .
دوستان جدیدی پیدا کردم که شب و روزم را با آن‌ها می‌گذراندم . در همه‌ی کارهای خلاف‌شان ، در دوره‌های قمار و برنامه‌های استعمال مواد مخدرشان حضور داشتم و همین‌طور در مجالس عیش و نوش‌های کثیف‌شان .
و این‌چنین بود که در لجن‌زاری فرو شدم که در اعماق آن با فرشته‌گانی چون نسرین پاکستانی و پوری آرتیسته آشنا شدم . نازنینانی‌ که انگار به یک نظر مرا شناختند و باعث شدند تا خودم را برای همیشه از آن مردابِ فراموشی برهانم .
سال شصت‌وپنج بود . هوا تاریک شده بود که یکی از دوستان آمد دنبالم . گفت : یه نفر برا دیدن تو از تهران اومده . زود حاضر شو بریم .
با تعجب پرسیدم : کیه؟
لبخند کثیفی زد و گفت : می‌خواد پسرکی‌ت رو ورداره؟
با عجله بهانه‌ای آوردم و از خانه بیرون زدم و به همراه آن دوست برای دیدن نسرین پاکستانی رفتم . دل تو دلم نبود . می‌ترسیدم . هیجان‌زده بودم و نمی‌دانستم چه اتفاقی خواهد افتاد . با هم به زیرزمین خانه‌ای رفتیم . زیر زمینی که به دخمه‌ای تاریک و نمور می‌مانست . یک اتاق فرش‌ شده بود با چند تا پشتیِ ترکمنی ، یک آشپزخانه‌ی کوچک و کثیفِ زیرپله‌ای و یک توالت که در آن دوشی هم نصب کرده بودند . دوست دیگری هم آن ‌جا منتظر بود که با دیدن من شروع کرد به مسخره‌بازی و شوخی . به اصطلاح می‌خواستند آن شب دامادم کنند. برای‌شان خیلی افت داشت که دوستِ بیست‌وچند ساله‌شان هنوز پسر باشد . البته من هم کم نمی‌آوردم . اصلا در بین آن‌ها جای کم آوردن نبود. خوب می‌شناختم‌شان و می‌دانستم که کم آوردن در مقابل چنین موجوداتی ممکن است به نابودی‌اَم ، آن ‌هم به شکلی فاجعه‌بار بینجامد .
چند دقیقه‌ای گذشت و بالاخره نسرین پاکستانی وارد شد . تازه فهمیدم که چرا با این لقب ‌نامیده می‌شود . کوچولو و ظریف بود و سبزه با لبانی قیطانی که شاید کمی او را به پاکستانی‌ها شبیه می‌کرد . بیست‌وچهار یا پنج ساله بود. به محض رسیدن ، به سمت من آمد و گفت : پس سه نقطه تویی .
بعد ادامه داد : می‌دونی من امشب این همه راه رو از تهران فقط برا دیدن تو اومدم؟
تشکر کردم و نشستیم . پاکت سیگارش را درآورد و سیگاری روشن کرد : من دیشب این ‌جا بودم ولی دوستات نتونستن تو رو پیدا کنن . هیچ می‌دونی که بین اونا چه‌ قدر محبوبی؟
ابلهانه گفتم : نه .
نمی‌توانستم سرم را بالا بگیرم و مستقیم به چشم‌هایش نگاه کنم . نگاهم را به دود سیگارش دوخته بودم که به دور خود می‌پیچید و بالا می‌رفت و به سقف کوتاه اتاق می‌چسبید .
خندید : اولا که خیلی دوستت دارن . بعد هم تموم شب رو درباره تو صحبت کردن . اون ‌قدر از خاص بودن و متفاوت بودن تو گفتن که من تصمیم گرفتم حتما باهات آشنا بشم .
راحت و صمیمی بود ، من معذب و مضطرب . نگاهش که می‌کردم با این ‌که نسبتا زیبا و خوش‌اندام بود ولی هیچ حسی در من برنمی‌انگیخت. تا آن شب با هیچ زن یا دختری در چنان موقعیتی قرار نگرفته بودم . لحظاتی بعد دوستانم ما را تنها گذاشتند و رفتند . نسرین مرتب حرف می‌زد و من همین ‌طور نشسته بودم و گوش می‌دادم تا این که بالاخره صبرش تمام شد و گفت : نمی‌خوای شروع کنی؟
من بی‌اختیار گفتم : آخه شما دارید صحبت می‌کنید .
بلند خندید . دستم را گرفت و مرا به طرف خودش کشید . . . حالا در دخمه‌ای تاریک چون گور ، برهنه دراز کشیده‌ام و خیره به تنها پنجره‌ی کوچک دخمه نگاه می‌کنم که نزدیک سقفِ کوتاه اتاق به دیوار چسبیده . مثل این است که مرا زیر دستگاه پِرِسی خوابانده‌اند که مرتب و به تناوب بالا و پایین می‌رود و هر بار ضربه‌ی محکمی به پایین تنه‌ام وارد می‌کند .
پِرِس خسته‌گی‌ناپذیر بالا و پایین می‌رود و پایین تنه‌ام را می‌کوبد . نسرین به نفس‌نفس افتاده است با موهای انبوه مشکی‌ِ آشفته و خیس از عرق‌اَش به تلاشِ بی‌ثمر خود ادامه می‌دهد .
اما پِرس که دیگر انگار داغ کرده از ضربه زدن دست می‌کشد . مثل این که کلیدش را کسی زده و خاموشش کرده باشد . ولی نسرین دست‌بردار نیست . می‌خواهد از تمامی استعدادهایش استفاده کند . من هم‌‌چنان خیره به پنجره‌ی کوچک فقط تحمل می‌کنم . انگار تمام مدت چشم‌های “اوی دوم” را در میان سیاهیِ پنجره می‌بینم که فقط نگاهم می‌کنند . نگاهی خالی از هر حسی . حتی سرزنشم هم نمی‌کنند . ولی همان چشم‌های او در آن قاب سیاهِ کوچک کافی‌ست که مرا با خود از ایـن دخمه‌ی نمور و کثیف و اتفاقاتی که آن پایین در میان پاهایم در حال انجام گرفتن است دور کند . بالاخره نسرین خسته و مستاصل کنارم وامی‌رود و نفس‌نفس زنان می‌نالد : نه ، بی‌فایده است .
بعد انگار که ردّ نگاهم را دنبال کرده باشد ، ناگهان روی آرنج‌هایش بلند می‌شود ، صورت مرا می‌گیرد و به سمت خود می‌چرخاند و مثل این که چیزی را کشف کرده باشد با شگفتی می‌پرسد : هی ببینم ، تو عاشقی؟
و باز به پنجره نگاهی می‌اندازد و دوباره برمی‌گردد و مستقیم به چشم‌های من خیره می‌شود تا جوابش را بگیرد . من بی‌ آن که بتوانم مانع از لغزیدن قطره اشکی شوم که انگار ساعت‌هاست منتظر فرصتی برای فرو چکیدن است با شرمنده‌گی زیر لب می‌گویم : خیلی .
نسرین سرم را در آغوش خود می‌گیرد و به سینه‌های لختش می‌فشارد و با حسرت می‌گوید : باید دختر خوشبختی باشه که عاشقی مث تو داره .
بعد کنارم دراز می‌کشد ، سرش را بر شانه‌ام می‌گذارد و شروع به صحبت می‌کند . تمام زندگی کوتاه‌ و تلخ‌اَش را بر شانه‌هایم می‌گرید . به نظر من که آن هم نوعی مشاوره درمانی بود ، منتها بی‌ مطب و میز و دستمال‌گردن جگری . درست مثل من که با تو مشاوره می‌کنم . ولی افسوس که خیلی دیر بود و نسرین هم مثل من دیگر فرصتی برای معالجه نداشت .
بیوه بود و پسر کوچکی داشت . برایم تعریف کرد که چه ‌طور در یک اتوبوسِ بین شهری در مقابل چشمان پسرش به او تجاوز کرده‌اند . خیلی چیزهای دیگر هم گفت که تعریف کردن ندارد . من دیگر نسرین پاکستانی را هرگز ندیدم ولی تا چند سالی ردّش را دنبال می‌کردم و خبرش را از این ‌جا و آن‌ جا می‌گرفتم . تا این که خیلی زود برای همیشه از این جهان ناپاک پرکشید و رفت . ولی هنوز نگاهش و صدایش در روحم حک شده ، باقی مانده است .
وقتی بعد از گرفتن دوش از حمام بیرون آمدم ، دوستانم هنوز برنگشته بودند که نسرین نگاهی به سر تا پایم انداخت و با محبت ولی تلخ گفت : تو به غنچه‌ای می‌مونی که هنوز نشکفته . تو از جنس این‌ها نیستی . اینو هیچ وقت فراموش نکن .
مشاور عزیزم باید اعتراف کنم که حالا می‌فهمم که نسرین شاید یکی از پاک‌ترین و شریف‌ترین انسان‌هایی بوده است که من در مسیر زندگیِ ملالت‌بار خود دیده‌ام . منظورم پاکی جسمانی نیست بلکه یک پاکی روحانی و معنوی حتی در شرایطی‌ست که جسم از بسیاریِ آلوده‌گی بگندد و تباه شود . از یک جوهر انسانی حرف می‌زنم. مثل درخشش تابناک گوهری ، حتی هنگامی که اطرافش را لای و لجنی هم‌‌چون من و دوستانم پوشانده باشد .
من هشدار نسرین را جدی گرفتم ولی در واقع بعد از آشنایی با پوری آرتیسته و نازی تک‌پر بود که از مردابی که هردم بیش‌تر در آن فرومی‌رفتم خود را برای همیشه رهانیدم .
خوب این‌ها را “اوی دوم” نمی‌داند و آن‌ها را هم که می‌داند ، به یاد نمی‌آورد. از تو می‌پرسم ، من تا کجا باید به دنبال او می‌رفتم؟
من همیشه زندگی و مسیر تکاملی آن را به بالا رفتن از کوهی بلند تشبیه می‌کردم . حرکتی صعودی در مسیری سنگلاخ و دشوار با چشمانی دوخته به قله ، قله‌ای که از پیش می‌دانی پایانِ راه نیست و تازه با رسیدن به قله است که چشم‌اندازی تازه را در پیش‌ِ روی می‌بینی با قله‌هایی بسیار بلندتر و انگار دست‌نارس‌تر .
می‌شد که در هرکجای این مسیر بار بر زمین گذاشت ، اتراق کرد و خود را خلاص . می‌شد که از خیلی چیزها صرف‌نظر کرد. می‌شد که به همان اولین گام‌ها دل‌‌خوش کرد و راضی شد، و خود را به مقصد رسیده پنداشت. اما من می‌دانستم که مقصدی درکار نیست و آن‌‌چه اهمیت دارد خودِ راه است و پشت سر گذاشتن دشواری‌های آن .
اتفاقا در چنین مسیری بود که ماجرای “اوی اول” آغاز شد . از کوهی بالا می‌رفتیم و تا قله راه زیادی در پیش داشتیم . دیر حرکت کرده بودیم و حالا در گرمای تابستان و زیر تابش نور آفتاب ، گرمازده در میانه‌ی راه وامانده بودیم . سه نفر بودیم و هر سه بی‌رمق پناه گرفته در سایه‌ی کوچک صخره‌ای ، نشسته بودیم . نفر سوم اصلا مهم نیست و پاسخ به وجه دیگر سوالِ “اوی دوم” را باید از نفر دوم آغاز کرد .
سال شصت‌وهشت بود و به ظاهر دو سال از پایان تلخ ماجرای من و “اوی دوم” گذشته بود . ولی من این پایان را نمی‌توانستم یا نمی‌خواستم باور کنم . از طرفی برای این‌که بتوانم ادامه دهم و دنباله‌ی رویاها و آرمان‌هایم را پی بگیرم نیاز داشتم که از آن بلاتکلیفی نجات پیدا کنم . این ‌بار گروه دوستانِ جدی به من اولتیماتومی هم داده بودند و حتی زمان مشخصی را برای روشن کردن وضعیتم تعیین کرده بودند . چاره‌ای نبود باید ماجرای خود را با “اوی دوم” یک‌سره می‌کردم. انگار که داستانم در سطر آخر خود تنها در انتظار یک نقطه‌ی سیاه درشتِ پایانی بود و من ساده‌انگارانه می‌پنداشتم که این نقطه‌ی پایان فقط و فقط می‌تواند ازدواج من یا ازدواج “اوی دوم” باشد .
من خسته و فرسوده بودم و “اوی دوم” هم در ماجراها و روابط بی‌بندوبار خود چنان غرق بود که هیچ امیدی به ازدواجش نمی‌رفت . پس این‌ جا هم باید من قدم پیش می‌گذاشتم و اگر اندکی پستی به خرج دهم می‌توانم ازدواجم را حتی نوعی فداکاری جا بزنم .
مشاور عزیزم زیر آن آفتاب سوزان من داشتم تعبیر خود از زندگی و تشبیه آن به بالا رفتن از کوهی صعب را برای دوستانم توضیح می‌دادم و می‌گفتم که ازدواج می‌تواند یکی از آن قله‌ها باشد که منظر و چشم‌اندازی جدید را در مقابل چشمان ما ترسیم می‌کند . همچنین اعلام کردم که به طور جدی قصد ازدواج دارم و با اولین کسی که از خصوصیات مورد نظرم برخوردار باشد ازدواج خواهم کرد . (گروه دوستان جدی حتی یک نفر را برایم در نظر گرفته بودند ولی هنوز امکان دیداری فراهم نشده بود و هرگز هم نشد) .
نفر دوم صمیمی‌ترین و نزدیک‌ترین دوست من در آن سال‌ها بود ، که تقریبا شب و روز را با هم می‌گذراندیم . با این حال وقتی که بی‌مقدمه پرسید حتی اگر آن اولین نفر ، یک زنِ بیوه باشد؟ هیچ تصوری از آن ‌چه در ذهن او می‌گذشت نداشتم و فورا جواب دادم : حتی اگه بیوه باشه فقط با این شرط که خصوصیات مورد نظرم رو داشته باشه .
و “اوی اول” زن جوان بیوه‌ای بود که از یک سال پیش با نفر دوم آشنا شده بود و سخت به هم دل‌ باخته بودند. همین پنهان نگاه داشتن این موضوع از من باید دستِ‌کم باعث ایجاد جرقه‌ای هشدار دهنده نسبت به رابطه‌ام با نفر دوم می‌گشت که متاسفانه نگشت .
البته این‌ همه را ماه‌ها بعد دانستم زمانی که برنامه‌ی سفری جمعی را تدارک دیده بودیم و نفر دوم چند روز پیش از سفر از من پرسید که می‌تواند دوستی را همراه خود بیاورد . آن وقت بود که از آشنایی و رابطه‌اش با “اوی اول” برایم گفت . در محیط اجتماعی آن سال‌ها “زنِ بیوه” معنایی خاص داشت و با تصویری نه چندان خوش‌آیند همراه بود . توصیفی که نفر دوم از این زنِ جوان بیوه کرد مرا متقاعد ساخت که با خواهشش موافقت کنم . از طرفی چنین می‌پنداشتم که این خود می‌تواند آزمونی باشد برای ما و بچه‌های جمعِ کوچک‌مان . بدین ترتیب سفر چند روزه‌مان شروع شد . سفری که برای من ، نفر دوم و “اوی اول” به سفری طولانی و طاقت‌فرسا تبدیل شد . به کابوسی تلخ که رهایی از آن به نظر غیرممکن می‌رسید .
در نظر من مثلث‌ها همیشه شوم‌ترین اشکال منتظم هندسی هستند . انگار یک جورهایی ناقص‌اند . ولی مثلا مربع یا مستطیل هرگز چنین نیستند . چهار رأس یک مربع را می‌توان به شکل چهار نفر تصور کرد که صمیمانه دست در دست یکدیگر گذاشته‌اند .
و یا دایره که یک شکل هندسی بی‌نقص و کامل است . در دایره هیچ نقطه‌ای قابل تشخیص نیست . همه انگار یکی بیش نیستند و بدون کوچک‌ترین تمایز یا تشخصی از یکدیگر ، همه‌گی در فاصله‌ای یکسان از کانون یا مرکز دایره قرار گرفته‌اند . یا همه‌گی با هم به کانون نزدیک می‌شوند و یا همه‌گی با هم از آن دور می‌شوند . ولی در مثلث انگار همیشه یکی از سه رأس در آن بالا بی‌تعادل و تنهاست . از طرفی در مثلث دو ضلع می‌توانند بی‌اعتنا به ضلع سوم همین ‌طور بی‌رویه و بی‌تناسب تا بی‌نهایت انگار ادامه یابند و آن رأسِ بی‌تعادل و تنها را مدام دورتر و تنهاتر سازند .
من از مثلث‌ها متنفرم و آن سفر کذایی به شکل‌گیری مثلث شومِ “نفر دوم” ، “اوی اول” و “من” انجامید و این خود سال‌ها بعد ، یک قرن بعد ، در ذهن بیمار و خسته‌ی من تبدیل به کابوس تلخ و دردناک دیگری شد یعنی مثلثِ “من” ، “اوی دوم” و “اوی اول” .
برای همین است شاید که من از میان اشکال متنوعِِ عشق‌های ممنوع ، مربع یا حتی دایره‌ی عشقی را به هر نوع مثلث عشقی ترجیح می‌دهم . دوست ندارم زیاد وارد جزئیات شوم ولی باید بگویم که این مثلثِ شکل گرفته میان ما سه رأس ، شاید به نوعی بیش‌تر مثلث فریب بود تا مثلثی عشقی .
نخستین‌ بار که با “اوی اول” تنها شدم در دل جنگل‌های مازندران بود . بچه‌ها داشتند مقدمات ناهار را آماده می‌کردند و مسئولیت روشن کردن آتش را به “اوی اول” سپرده بودند . من خیره به حرکات او نگاه می‌کردم که چه‌ گونه چوب‌ها را با ظرافت و مهارت خاصی روی هم می‌گذاشت . بازوان و ساعد لاغر و سفیدش و حرکت موزون و نرم آن‌ها مرا به یاد دستان ظریف و انگشتان سفید و کشیده‌ی دیگری می‌انداخت که در ذهن‌اَم بر سنگ سیاه گوری به آرامی می‌لغزید. آتش که گرفت ، از کنار آن بلند شد و به طرف من آمد و بی‌مقدمه گفت : می‌تونم باهاتون تنها صحبت کنم؟
من نگاهی به اطراف انداختم هرکس مشغول کاری بود . بیش‌تر نگران نفر دوم بودم ولی او به خوبی مرا می‌شناخت و محال بود که تنها شدنم با “اوی اول” موجب سوء‌تفاهمی شود . باید اعتراف کنم که هنوز هم پس از این ‌همه سال درست نتوانسته‌ام منظور حقیقی “اوی اول” را از گفتن آن حرف‌ها ، آن هم در نخستین دیدارمان دریابم .
اما حالا که تنها هستم و از همه ‌چیز و همه ‌کس به دور ، و در این آسایشگاه فرصت کافی برای به خاطر آوردن همه‌ی آن‌ چه که دیگران از یاد برده‌اند ، در اختیارم هست و از سویی حالا که بدبینی نسبت به همه‌ی هستی چنان تمام جانم را گرفته که حتی با ماهرانه‌ترین جراحی‌های لیزر و لازیک و لیزیک یا هر جراحی باز و بسته‌ی کوفت و زهرماریِ دیگری هم قابل درمان نیست ، بله حالا می‌توانم بفهمم که شاید اصلا تمام آن حرف‌ها بهانه‌ای بیش نبوده‌اند و تنها هدفِ “اوی اول” شاید برانگیختن حس حسادت در نفر دوم بوده است . و از همه مهم‌تر این که من در آن میان برخلاف تصورم فقط یک وسیله یا ابزارِ ناچیز بوده‌ام .
حتی می‌شود از این هم بدبین‌تر بود و در نتیجه واقعیات بزرگ‌تری را دید . مثلا این ‌که اوی اول و نفر دوم هر یک در سر ، نقشه‌ای برای دیگری داشتند و در این میان نیاز به نفر سومی بود که در صورت نگرفتن نقشه‌هاشان، از او به مثابه راه فراری از مخمصه‌ها‌ی احتمالی استفاده کنند .
نه ، آن‌ها زیاد هم باهوش و زیرک نبودند ، فقط خوب کسی را برای اجرای نقشه‌ی‌ خود انتخاب کرده بودند ، یعنی مرا : کودن سوم را .
پس از لابه‌لای درختان شروع به قدم زدن کردیم و همراه با کلمات و واژه‌های او هر دم بیش‌تر در دلِ خیس جنگل فرو رفتیم . تا این‌ که به تنه‌ی سبز و قطور درختی تکیه داد و من کنارش بر کنده‌ای نشستم و سیگاری گیراندم . از احساسش نسبت به نفر دوم می‌گفت و از شک و تردیدش . نمی‌دانست تا چه اندازه می‌تواند به ثبات او اطمینان داشته باشد . و من که در آن لحظه بر این تصور بودم که نفر دوم را کاملا و از نزدیک سال‌هاست که می‌شناسم ، داشتم به اوی اول نسبت به سلامت اخلاقی و ثبات رفتاری نفر دوم اطمینان می‌دادم که ناگهان سر و کله‌ی نفر دوم پیدا شد ، کاملا برافروخته و هراسان ، در حالی که سعی می‌کرد نگرانی‌اَش را پنهان کند و وانمود کند که تنها برای این به دنبال ما آمده است تا با صدایی لرزان خبرمان کند که ناهار آماده است . پس در مورد ایجاد سوء‌تفاهم اشتباه کرده بودم ، همین‌ طور در تصور این ‌که نفر دوم را کاملا می‌شناسم . اما قبلا هم گفته‌ام که من چقدر کودن و گنگ‌ام و در آن لحظه رفتار نفر دوم را تنها حمل بر بی‌تجربه‌گی‌اش کردم و ساده ‌لوحانه از کنارش گذشتم .
پس از ناهار سکانس قبلی دقیقا تکرار شد با همان دیالوگ‌ها و حس‌ها ، با این تفاوت که این‌‌بار از دهان نفر دوم بود که خارج می‌شدند . من برای رفع سوءتفاهم و همین‌ طور برای کمک به نفر دوم در گرفتن تصمیم ، گفتم که دقیقا “اوی اول” هم برای گفتن همیـن حرف‌ها و تردید و دل‌نگرانی‌اَش نسبت به عاقبت رابطه‌ی عاطفی‌ای که میان آن‌ها به وجود آمده ، خواسته بود با من تنهایی صحبت کند . و اضافه کردم : من از جانب خودم به اون اطمینان دادم که می‌تونه رو تو حساب کنه .
دومین شب سفر بود که بار دیگر با “اوی اول” تنها شدم . من کنار ساحل رو به دریای تیره و طوفانی نشسته بودم و به این می‌اندیشیدم که چرا همیشه دریا در تاریکی شب برای من این ‌قدر هراس‌آور بوده است . این چه هولی‌ بود که از تماشای دریای کف به لب آورده در ظلمات شب به دلم می‌افتاد .
بچه‌ها کمی دورتر ، دورِ آتش نشسته بودند . نفر دوم و “اوی اول” هم در ساحلِ خاموش دست در دست یکدیگر قدم می‌زدند . کمی بعد “اوی اول” کنارم نشسته بود و داشت می‌پرسید که چرا نمی‌شود علیرغم رابطه‌اش با نفر دوم ، همان‌‌طور صمیمانه دست مرا یا دوستی دیگر را هم بگیرد و قدم بزند . و من در جوابش گفتم : برای رسیدن به آن ‌جا دستِ کم باید دویست سالِ دیگر صبر کنی . . .
حالا شاید دیگر هیچ ‌کس به یاد نداشته باشد یا اصلا اهمیتی هم نداشته باشد ولی صبح روز بعد برای بار سوم با “اوی اول” تنها شدم . بعد از صبحانه بود و چون شب را همه‌‌گی تا صبح بیدار مانده بودیم ، حالا همه رفته بودند و هر کس در اتاقی خوابیده بود .
ویلایی اجاره کرده بودیم و صبحانه را روی ایوان خورده بودیم و من داشتم وسایل صبحانه را جمع و جور می‌کردم که او آمد و از من خواست که با هم به کنار ساحل برویم و گفت : می‌خوام باهات حرف بزنم . من بهانه آوردم که کار دارم ولی او ول کن نبود . گفتم : می‌خوام دوش بگیرم ، تو برو من هم بعداً می‌آم .
بالاخره راضی شد و رفت . من قبل از هر کاری رفتم سراغ نفر دوم ولی او مثل خرس خوابیده بود . با خودم گفتم تا من دوش بگیرم حتما بیدار می‌شود . دوش هم گرفتم ولی او بیدار نشد . نمی‌خواستم به خاطر “اوی اول” دوستی چندین ساله با نفر دوم را از دست بدهم . از طرفی می‌خواستم بروم تا نفر دوم یاد بگیرد هیچ ‌کس مالک هیچ ‌کس نیست ، حتی و خصوصا در عشق . ولی باز هم صبر کردم . بالاخره یکی از دوستان بیدار شد و من موضوع را برایش توضیح دادم و راهی ساحل شدم . در آن‌جا دیدم که “اوی اول” هم خواب است . خدای من همه خواب بودند . پس چرا من نمی‌رفتم تا در گوشه‌ای بخوابم . کاش رفته بودم و در گوشه‌ای اصلا می‌مردم .
“اوی اول” انگار فارغ از تمامی دنیا و از همه بدتر فارغ از نگاه‌های مشکوک اهالی بومی که در کنارش بودند ، آسوده به پشت روی ماسه‌ها دراز کشیده بود و در خوابی عمیق فرو رفته بود . یک روپوش کوتاه یشمی تنش بود. شال سفیدش را باز کرده بود و بر روی صورتش کشیده بود .
شاید من باید برمی‌گشتم ولی نگاه‌های اهالی بومی و چند جوانی که همان نزدیکی نشسته بودند ، نمی‌گذاشت. تازه من هیچ ‌وقت اهل برگشتن نبوده‌ام . فکر می‌کنم این را زندگی تباه شده‌ام و سر در آوردن از این آسایشگاه در پایانِ راه ، به خوبی گواهی دهند. کنارش نشستم . به تناوب به او و به دریای توفانی نگاه ‌کردم . از این حالتِ
راحتی و بی‌اعتنایی‌اش خوشم آمده بود . درست برخلاف من که همیشه معذب و نگران بودم . آسوده بود . ولی دریا هم ‌چنان توفانی می‌غرید ، هر چند که دیگر ترسناک نبود . یک ساعتی گذشت و بالاخره او تکانی خورد. از گوشه‌ی شال سفیدش نگاهی کرد . نشست و معذرت خواهی‌کرد : خیلی وقته منتظری؟
ـ : نه زیاد .
کنارم نشست و شروع به صحبت کرد . چیزهایی بود که نفر دوم از آن‌ها بی‌خبر بود ولی او می‌خواست که من بدانم . مثلا این که او نه یک ‌بار بلکه سه بار ازدواج کرده بود و این که نفر دوم به کمک من احتیاج داشت و من نباید هرگز و در هیچ شرایطی تنهایش بگذارم . صحبت به درازا کشید و من حس می‌کردم آن که به کمک نیاز دارد ، بسیار بیش از نفر دوم ، خود اوست .
موج‌ها پی‌‌درپی جلوتر می‌آمدند و ماسه‌های زیر پاهایم را می‌شستند و با خود می‌بردند . و انگار ناخواسته یا خودخواسته پاهایم هر دم بیش‌تر در شن‌هایی خیس و چسبنده ، و در زمینی فرو می‌رفت که از آنِ من نبود.
او گرم صحبت و من غرق اندیشه بودم که ناگهان دوباره سر و کله‌ی نفر دوم پیدا شد . این بار کاملا برافروخته و فریادکشان .
ـ : هیچ معلومه شما دو نفر کجایید؟ بچه‌ها همه نگران شدند .
خوب من حداقل به یک نفر از دوستان گفته بودم که کجا هستیم . پس نگرانی نفر دوم ساخته‌گی بود و برافروختگی‌اَش از چیز دیگری . هنوز نیاموخته بود ولی باید کسی به او می‌آموخت . . .
مشاور عزیزم بدین ترتیب بود که سفر به پایان رسید و ما راهی تهران شدیم ولی سفری دیگر در راه بود که ماه‌ها به درازا کشید تا سرانجام به ازدواج من و “اوی اول” انجامید .
بعد از بازگشت از سفر بود که انگار من ، نفر دوم و “اوی اول” وارد هزارتوی کابوسی مملو از شک و سوء‌ظن ، و تهمت و تهدید شدیم . بحرانی مهوع و سرسام‌آور . و یا اصلا ماجرایی پوچ و مبتذل . انگار که ناگهان به میان نمایشی اَبسورد بر صحنه‌ی تئاتری پرتاب شده باشیم ، خود را در سالنی تاریک و خالی از تماشاگر یافتیم .
البته این قضاوتِ امروز من است ، یعنی حالا که این‌ جا هستم و تحت درمان . و وقتی به اتفاقات آن زمان فکر می‌کنم مثل آن است که به فیلمی قدیمی و مبتذل با طرح و پیرنگی ساده و پیشِ‌پا افتاده می‌نگرم . بله این زاویه‌ی دیدِ یک دانای کلِ دیوانه است نه زاویه دید اول شخص مفرد جوان بیست و چند ساله و بی‌تجربه‌ای که ناگهان خود را در بطن ماجرا و در کانون گردابی می‌یابد که برای رهایی از آن دست به هر سویی دراز می‌کند ، دست یاری نمی‌یابد .
حتی دوستان جدی‌اَم دستم را پس زدند چرا که از نظر آن‌ها من خود را وارد ماجرایی مبتذل کرده بودم . برای آن‌ها فقط مفاهیم کلی مهم بود . آن‌ها در فکر نجات “انسان‌ها” بودند و من در آن موقعیت فقط در فکر نجات یک “انسان” ، انسانی که وجود مادی داشت و مفهومی کلی و انتزاعی نبود . و این در نظر گروه دوستان جدی جرمی نابخشودنی بود .
یادش به‌خیر دوستی که همیشه نصیحت‌ام می‌کرد و می‌گفت : تو همیشه خود را وارد ماجراهایی می‌کنی که دیگران یا از آن‌ها می‌گریزند یا خود را به ندیدن می‌زنند و از کنارشان رد می‌شوند .
اما آن دوست نمی‌دانست که من هرگز در ماجرایی وارد نشده‌ام بلکه این ماجراها بوده‌اند که در من وارد شده‌اند. من در زندگی خود هرگز انتخابی نکرده‌ام . تولدم تصمیم من نبود . پدر و مادر و محیط اجتماعی‌ام را خودم انتخاب نکردم ، همین‌ طور رشته‌ی تحصیلی‌ یا شغلم را . حتی عشقم یعنی “اوی دوم” یا همسرم یعنی “اوی اول” هیچ ‌یک انتخاب من نبوده‌اند . ما همیشه انتخاب می‌شویم حتی آن زمان که در این خیال باطلیم که در حال انتخاب کردنیم .
پس پرسش “اوی دوم” از اساس بی‌ربط است . من نرفتم و ازدواج نکردم بلکه این ازدواج بود که آمد و من را کرد . ببخشید ، منظورم این است که من نرفتم و همسر آینده‌ی خود را انتخاب نکردم بلکه ناگهان چشم گشودم و خود را در موقعیتی یافتم که جز ازدواج با “اوی اول” هیچ راه دیگری وجود نداشت ، یعنی هیچ راهِ انسانیِ دیگری . و حتی همین برگزیدن راه انسانی و روی برگرداندن از راه‌های دیگر هم ، باز تحت اختیار و انتخاب من نبود . و شاید . . . یک چیزی همین الان به خاطرم رسید ، شاید اگر آن زمان من اختیاری از خود داشتم و هر راه دیگری جز ازدواج با “اوی اول” را برمی‌گزیدم ، “اوی دوم” و عشقش را برای همیشه از دست می‌دادم .
من باید دیوانه‌ی خوشبختی باشم که مشاوری دوست داشتنی مثل تو دارم که این‌طور صبورانه چرندیات فیلسوف‌مابانه‌ی مرا تحمل می‌کند . اما باور کن که در شرایط دشواری قرار گرفته بودم . در یک مثلث نامتعادل و تمام وجودم خارج شدن از این وضعیت عدم ثبات را می‌طلبید .
حالا از خودم می‌پرسم که آیا هیچ زمینه‌ی مشترکی برای ایجاد رابطه یا وضوح بخشیدنِ به آن ، بین ما سه نفر وجود نداشت. ولی انگار این زمینه‌ی مشترک بیش‌تر به “باتلاقی شنی” می‌مانست که هر دم ما را بیش‌تر در خود فرو ‌می‌کشید . فکر کنم این را “هارولد پینتر” در مورد پس‌زمینه‌ی رویدادهای نمایش‌نامه‌هایش گفته باشد.
مثل این بود که در لجن‌زاری از اشتباهات فرو می‌رفتم و برای ذره‌ای واقعیت و صداقت لَه‌لَه می‌زدم. ولی واقعیتی وجود نداشت انگار . هیچ مرزی بین واقعی و غیرواقعی، بین راست و دروغ، بین فریب و صداقت، و بین عشق و نفرت نبود. نه ، مرزی نبود .
و انگیزه‌های هر یک از ما سه نفر ، مبهم‌ترین و گنگ‌ترین بخش ماجرا بود . شک کردن به همه چیز . سوء‌ظن حتی به خود و نابودی زیر فشار روانیِ ناشی از وضعیت عدم تعادلِ مثلثی و حضور پر رنگ تهدید .
ما با هم مدام بحث و گفتگو می‌کردیم ولی ارتباط برقرار نمی‌کردیم . انگار واژه‌ها دیگر معنای سابق خود را از دست داده بودند و هر دم ما را با یکدیگر بیگانه‌تر می‌ساختند . به شخصیت‌هایی می‌مانستیم که “در لبه‌ی تیز زندگی خود قرار گرفته‌اند و کاملا تنها هستند .” و آن ‌که بیش از همه در آستانه‌ی سقوط و فروپاشی عاطفی و جسمی بود ، “اوی اول” بود. انگار که حتی از حفاظ فلزی پل هم گذشته بود و خیره به بزرگراه آماده‌ی پریدن بود.
باید اعتراف کنم که من در طول آن چند ماه اندک ‌اندک به “اوی اول” علاقه‌مند شده بودم ، صمیمیتش و احساس قوی‌اَش تحت تاثیرم قرار داده بود. در وجود او دوستی را می‌دیدم که همیشه در آرزوی داشتنش بودم . حتی این خیال باطل در من شکل می‌گرفت که سرانجام آن “دامن اعتماد” را برای سر دادنِ “گریه‌ی انباشته‌ام” یافته‌ام ، غافل از آن ‌که “اوی اول” خود آن ‌قدر گریه‌‌های انباشته داشت تا هرگز برای من ، حتی پس از ازدواج‌مان نیز فرصتی برای گریستن باقی‌ نگذارد.
مشاور عزیزم آن‌ها هر شب پس از گفتگوها و بحث‌هایمان به اتاقی می‌رفتند و در را قفل می‌کردند ، و من تا صبح پشت درِ بسته از درد و خشم به خود می‌پیچیدم چون خوب می‌دانستم که در پسِ آن نجواهای شبانه ، در عمق تاریکی و در کشاکش لب‌ها و دست‌ها فریبی در کار است . ولی افسوس که “اوی اول” سخت عاشق بود و باورم نمی‌کرد .
من تا آن زمان برای ایجاد رابطه تنها ابزاری که می‌شناختم گفتگو و کلام بود . که آن‌ هم جز به بدگمانی و سوء‌تفاهم بیش‌تر نمی‌انجامید . ولی راه دیگری هم وجود داشت که من آن را به شکلی کاملا شهودی و تصادفی کشف کردم . هر چند که نفر دوم سال‌ها زودتر از من آن را کشف کرده بود و آن چیزی نبود جز راهِ تن یا راهِ جسم .
اگر گفتار حیله‌ای همیشه‌گی برای پوشاندن برهنه‌گی بود و اگر گفتگو راه به جایی نمی‌برد باید دست از گفتگو می‌کشیدم و به برهنه‌گی می‌رسیدم . آن‌گاه آن‌ چه باقی می‌ماند تنها بدن و جسم لخت ما بود و من سرانجام، هرچند بسیار دیر هنگام ، زبانِ تن را کشف کردم اما این زبان نیز کم‌تر از زبان ذهن و گفتار فریبکار و حیله‌گر نبود .
سرانجام آن شبِ تعیین کننده فرا رسید . “اوی اول” پس از ملاقاتی کوتاه با نفر دوم باز به خانه‌ی من آمده بود. در واقع آن‌ جا خانه‌ی من نبود بلکه خانه‌ای اشرافی و متعلق به دوستی بود که تابستان‌ها را در خارج از کشور به سر می‌برد و کلید خانه را به من می‌سپرد تا در صورت لزوم از آن ‌جا استفاده کنم . به هر حال آن بعد از ظهر “اوی اول” آمد . عصبی و دگرگون شده . زود دانستم که بار دیگر نفر دوم به وعده‌های خود عمل نکرده و این ‌بار آب پاکی را بر روی دستانش ریخته است .
با بهت و ناباوری تعریف‌ می‌کرد : به من گفت آخه تو چی داری که من به خاطرش آینده‌ام رو خراب کنم . دختری؟ ثروتمندی؟ تحصیلات عالی داری؟ نه اصلا خودت قضاوت کن ، من چه ‌طوری تو رو به خونواده‌ام معرفی کنم؟
و من در دل اضافه کردم آن هم پس از این همه شب که زیرش خوابیده‌ای؟! روی مبلی وا رفت و شروع کرد به صحبت . انگار مرا نمی‌دید و با خود حرف می‌زد . شاید پنج ساعتِ تمام در حالتی بهت‌زده ، بی‌اختیار حرف زد . از آغاز تولدش شروع کرد . بعد از مرگ مادر جوانش گفت و به دنبال آن اعتیاد پدرش ، و به امان خدا رها شدن پنج کودک صغیر . از ازدواج زود هنگام و اجباری‌اَش در پانزده ‌ساله‌گی با یک زمین‌دار مسن ، و از کتک خوردنش در نخستین بامداد عروس شدنش ، آن هم جلوی میهمانان و پاره شدن لب‌اَش . از بیگاری کردنش روی زمین‌های کشاورزی و شکنجه‌های دائمی همسرش . انگشت شکسته‌ و کج مانده‌اش را نشان‌ام داد و گفت : این یادگار اون روزهاست .
بعد ، از فرارش از روستا گفت و پنهان شدنش در شهر و بعد طلاق و بعد دوباره ازدواج با مرد دیگری و بعد طلاق و بعد دوباره . . . همه‌اش درد بود و رنج و فلاکت . هر واژه‌اش انگار که در اعماق جان من رسوب می‌کرد. من از درون فرومی‌ریختم و خود را عاجزتر و حقیرتر از هر زمان دیگری می‌یافتم. باز هم مثل این بود که مسئول تمامی این رنج‌ها و مصیبت‌ها من بوده باشم . ولی او هنوز آرام بود و فقط با صدایی آهسته تعریف می‌کرد . تا این ‌که به نفر دوم رسید : امروز قرار بود با گل و شیرینی به محلِ‌کار من بیاد و نامزدیمون رو اعلام کنیم . بعد هم با خانواده‌اش صحبت کنه . اما نیومد . . .
به این‌ جا که رسید ناگهان با لگد به گلدان بلوری کوبید که روی میز و جلوی مبل بود ، من که از وسایل قیمتی خانه‌ی دوستم آگاه بودم با یک شیرجه‌ی به موقع توانستم در میان هوا و زمین گلدان قیمتی را نجات دهم . دیگر کلافه شده بود و از کنترل خارج . بلند شده بود و در سالن بزرگ خانه راه می‌رفت و به همه چیز مشت می‌کوبید و لگد می‌زد . من که نمی‌توانستم جلوی او را بگیرم فقط به سرعت وسایل قیمتی را از سر راهش دور می‌کردم . به دنبالش می‌دویدم و خواهش می‌کردم آرام باشد تا من بتوانم فکر کنم . او فقط می‌خواست بداند چرا . بله “یک چرای مزاحم” . و من معنی آن را خوب درک می‌کردم و می‌دانستم تنها چیزی که او در آن لحظه به آن نیاز دارد توانِ گریستن است . اطمینان داشتم که اگر نتواند گریه کند از درد منفجر می‌شود . حس می‌کردم که در آستانه‌ی فروپاشی‌ ذهنی‌ست . بالاخره توانستم نگه‌اش دارم و بر زمین بنشانمش . کمی بعد وادارش کردم که دراز بکشد و خود هم با فاصله‌ی اندکی کنارش دراز کشیدم ، هر دو خیره به گچ‌کاری‌های سقف که رنگ‌هایی ملایم داشت و درست از میان‌شان لوستری بزرگ آویخته بود . هر دو خسته بودیم ، بریده بودیم . ولی اشک نمی‌آمد . به گریه‌های انباشته‌ی خودم فکر کردم ولی باید از آن‌ها در می‌گذشتم . دوست عزیزی در کنارم بود که به کمک من نیاز داشت. دوستی که اگر چه همه‌ی “انسان‌ها” و “کل جامعه” نبود، ولی به کمک من نیاز داشت. آن وقت بود که تمام قدرت ذهنی و فکری‌اَم را به کار گرفتم . انبوه دردی را که طی این همه سال در من تل‌انبار گشته بود ، فشردم و شیره‌اش را کشیدم انگار و از درون خود را تراشیدم . لایه لایه درد بود که ور می‌آمد و من از آن خمیرمایه‌ای برگرفتم به هیئت دردهای اویِ نازنین .
راسکولنیکف در پای دختری تن‌فروش زانو می‌زند و دست‌های او را در دست می‌گیرد. دختر درحالی‌که می‌گرید می‌خواهد مانع او شود و می‌گوید که ارزش آن را ندارد و راسکولنیکوف خیره در چشمان دختر می‌گوید: من نه در برابر تو که در برابر عظمت دردی که تو تحمل کرده‌ای به زانو افتاده‌ام .
جنایت و مکافات . ولی ما مکافات کدام جنایت را می‌پرداختیم؟
همان‌طور که با فاصله‌ اندکی و به پشت کنار هم دراز کشیده بودیم ، به آرامی شروع به صحبت کردم . هر چه را که از خودِ او شنیده بودم به شکلی تازه و در قالب داستانی بلند و تلخ دوباره برایش تعریف کردم. حالا او می‌توانست از بیرون تصویری از خود را ببیند ، تصویری از دخترکی بینوا و تنها در جهانی از خودبیگانه و درنده‌خو . حالا می‌توانست با این تصویر همذات‌پنداری کند با احساس آرامشی تلخ .
وقتی دستش را که همین‌ طور بی‌حس و حال در فاصله‌ی تن‌هایمان رها شده بود در دست گرفتم و فشردم ، دانستم که موفق شده‌ام . او به طرف من چرخید و سرش را بر روی سینه‌ام گذاشت و آن‌چنان زوزه‌ی دردی سر داد که تنها کسی که با درد ، خودِ درد ، یکی شده باشد معنای آن را درخواهد یافت .
در حالی‌ که سرش را در آغوش گرفته‌ بودم و به سختی به سینه‌ی خود می‌فشردم ، ساعت‌ها گریست . سیلابه‌ای از درد از چشمانش جاری شده بود ، سدی بیست ساله شکسته شده بود انگار . و من سر تا به پا از او و دردهای قطرانی‌‌اَش پوشیده می‌شدم .
بعد از آن بود که از من جدا شد و دوباره رو به سقف دراز کشید ، در حالی که هنوز هق‌هق می‌کرد و این‌ بار من به جانب او چرخیدم و آن ‌قدر بر چشم‌های خیس‌ و زلال‌اَش بوسه زدم تا سرانجام ، آسوده به خوابی عمیق فرو رفت. دیگر من قدرت زبان جسم را درک کرده بودم . او خوابیده بود و من نگاهش می‌کردم و سوالی در پس ذهن‌اَم آزارم می‌داد : من با او و برای او چه باید می‌کردم؟
مشاور عزیزم این نامه را همین‌جا می‌توان تمام کرد و قال قضیه را کند . فکر می‌کنم دیگر “اوی دوم” حتی اگر از کمترین ضریب هوشی هم بهره‌ای برده باشد تا همین‌جا جواب پرسش خود را یافته است .
فقط می‌ماند یک چیز ، پس از آن شب “اوی اول” برای همیشه نفر دوم را ترک کرد ، هر چند که عشقش به او هم‌‌چنان پایدار ماند . اما دوستیِ بین ما ادامه یافت . تا این که روزی نامه‌ای به من داد . نامه‌ای که در آن به توصیف من و احساسش نسبت به من پرداخته بود . خیلی عجیب بود در آن نامه‌ی زیبا به خصوصیاتی از من اشاره شده بود که من از زبان نسرین پاکستانی و پوری آرتیسته و نازی تک‌پر و حتی . . . بله حتی از “اوی دوم” هم سال‌ها قبل شنیده بودم . در واقع با خواندن آن نامه بود که من سرانجام تصمیم خود را گرفتم و برای آن سوال که “من با او و برای او چه باید می‌کردم” پاسخی یافتم . و به ماهی نکشید که دیگر من و “اوی اول” به ظاهر زندگی مشترک‌مان را شروع کرده بودیم .
خوب همه‌ی این‌ها انگار به قرن‌ها پیش برمی‌گردد . اما جدالِ حافظه و فراموشی توقف‌ناپذیر است . سال‌های زیادی گذشت . ما با همکاری یکدیگر فرزندانی هم به وجود آوردیم . حتی نفر دوم هم گاهی سری به خانه‌ی کوچک‌مان می‌زد . خوب دیگر موهای‌ همه‌مان اندک اندک جوگندمی هم شده بود . انگار سرانجام به وضعیت تثبیت رسیده بودیم و همه در ظاهر راضی .
تا این که نفر دوم که علاوه بر یک دوست ، همکار چندین ساله‌ام نیز بود از شرکت ما رفت و روزی برایم پیغام فرستاد که باقی‌مانده‌ی وسایلش را که هنوز در کمدی در شرکت مانده بود ، جمع و جور کنم و برایش بفرستم . وسایلِ زیادی نبود چند تا دفتر و کتاب و خرده‌ریزهای دیگر . در میانِ یکی از دفترها ورق‌هایی جدا شده بود که مرور زمان آن‌ها را زرد و سال‌خورده کرده بود ، درست مثل خود ما . من همین ‌طور بی‌هدف نگاهی به ورق پاره‌ها انداختم ، بیش‌تر یادداشت‌هایی بود دیگر به درد نخور ولی ناگهان در میان آن‌ها چشمانم در عین ناباوری به کاغذی زرد و کثیف افتاد که خط همسرم روی آن بود .
نه ، مشاور عزیزم غیرتی نشدم هر چه بود مربوط به قرن‌ها پیش بود و دیگر گذشته بود ، و فقط از سر کنجکاوی آن را خواندم . می‌دانم که می‌توانی حدس بزنی بر آن کاغذ چه نوشته شده بود ولی بگذار بنویسم تا شاید این نوشتن مرهمی باشد بر دردی که هنوز هم تا به امروز و در این تیمارستان جانم را رها نکرده است و هرگز در مورد آن با کسی صحبت نکرده‌ام . بله آن پاره کاغذ درست همان بود . همان نامه‌ای که “اوی اول” برای من نوشته و سرنوشت مرا برای همیشه تغییر داده بود . با این تفاوت که تاریخی قدیمی‌تر داشت و به جای نام من ، نام نفر دوم در آن نوشته شده بود .
وقتی با کمی تحقیق و تفحص فهمیدم که آن نامه و آن قطعه در اصل کپی‌شده از یک رمان عاشقانه‌ی‌ نویسنده‌ا‌ی درجه‌ سه بوده است ، دیگر نتوانستم مانع از سر دادن قهقهه خود شوم و تا روزها و روزها این خنده ادامه داشت .
حالا روزی را به یاد می‌آورم که با “اوی‌اول” در خیابانی پر درخت درحالی‌که او به بازوی من آویخته است قدم می‌زنیم و او پس از یک شبِ دیگر هم‌خوابه‌گی با نفر دوم دارد از احساساتش و دردهایش برایم صحبت می‌کند و من آرام دل و گوش به او سپرده‌ام . ناگهان “اوی اول” می‌ایستد و به سمت من برمی‌گردد و در چشمان غمگین و نمناکم خیره می‌شود و از ته دل می‌گوید : “می‌دونی سه نقطه ، تو خیلی خوبی . اما باید دویست سال دیگه به دنیا می‌اومدی .”
بله ، ماجرا پیرنگ ساده‌ای داشت . آن‌ها از همان ابتدا کودنِ سوم را یافته بودند .

شعر پسامدرن زیبا کرباسی

دکتر بیژن باران - آبان ۱۳۸۹

آقای دکتر محمود صفریان در سایت گذرگاه، مهر ۱۳۸۹، “به بهانه نقد مفصل دکتر بیژن باران بر سروده های زیبا کرباسی” نکاتی را در باره پسامدرن، زبان، نقد ادبی، استحاله شعر کرباسی از ۲ کتاب اولش به اشعار دهه اول این سده رقم زده اند. واشکافی این نکات در نوشته زیر کمک به رسیدن به حقیقت می کند. سپاس از ایشان بخاطر خواندن و نوشتن نقدی بر نقد بنده در باره شعر کرباسی. نخست ۵ فاکت عرضه می شوند:

۱- نقد من بر آثار کرباسی حدود ۵۰ صفحه با سرخطهای زیر می باشد:
-مقدمه: بیوگرافی، سالگزاری، نظر دیگران در باره شعر کرباسی
-شاکله های پساانقلاب در شعر زیبا کرباسی: فردیت، زنان، ملیتها، حقوق بشر، شهرنشینی، زندگی مدرن، تعدیل قهر، مدنیت، قانونگرایی.
-چندزبانی: آذری، فارسی، غربی، زبان، فکر، بازی کلامی، ارجاع، آرایه های ادبی.
-جنسیت در شعر کرباسی: راوی مونث، رقص، هنرها، عاطفه، حس بصری/ سمعی.
-اروتیزم در شعر کرباسی: هنوز نشر نشده.

۲- جامعه در روند تکاملی ناایستاست. پسامدرن مقوله ای است که پس از عصر تجدد با انقلابات سده ۲۰م و رسانه های دیجیتال در سده ۲۱م در بخشهایی از جامعه بشری – چه غربی چه ایرانی – وارد شده. تعریف آن هم تاحدودی در شاکله های پساانقلاب با مرکزیت فردیت و مدنیت نوین حلاجی شده. این گفته شما “برای مردمان.. آثاری خلق می کنیم” مطلق نیست. مردم قشرهای گوناگون با لایه های تخصصی دارند که حتی همین حالا، ساعت ۵ عصر ۲۲ مهر ۱۳۸۹، بسیاری از مردم نه نام فردوسی را شنیده اند نه نام شاملو را؛ نام کرباسی که جای خود دارد. بنا براین فردیت، حق شماست که با “پسامدرن” گلاویز شوید. همانطور که حق بنده است که پسامدرن را در جنبه های ادبی و اجتماعی واشکافی کنم. بعضیها شعر پسامدرن را می خوانند؛ آنرا نقد می کنند؛ ولی در ابتدا زیر پسامدرن بمثابه فاز فرهنگ فعلی جامعه سرمایه داری می زنند.

۳- تغییر جامعه مساوی با تغییر سلایق و ذوایق از جمله معیارهای هنری است. در فاز پسامدرن در جامعه امروزی، ادبیات قرون وسطای فارسی برای اقشاری از جامعه نامربوط به اوضاع فعلی می باشد. توجه کنید که این ادبیات عروضی در دروس دبستانی و دبیرستانی ایران تعبیه شده اند. کسانی که با نظام آموزشی غیر ایرانی ولی فارسی بزرگ می شوند؛ ادبیات معاصر برایشان قابل درک است. مشهود است که معیارهای هنری نوین با گذشته ربطی ندارند. برای نمونه: عدم مراعات پرسپکتیو در مینیاتور به رعایت پرسپکتیو بوسیله کمال الملک وفا سپس با رد اوبژکتیوزیم و پرسپکتیو مدرن در آثار سپهری و نقاشان تجریدی در ایران تکامل یافت. این تکامل با فازهای نفی، نفی درنفی، نفی ثانی با تغییرات جامعه متناظر اند.این رابطه جدلی را در شعر هم می توان دید. شعر عروضی فارسی با نوآوری نیما نفی شد؛ سپس با شعر نزدیک بفکر زبانی شاملو و مستقل از هنجارهای عروضی و نیمایی متکامل شد. این روند تکامل و تغییر در سلایق متناظر با تغییر در جامعه می باشد. پوشاک و صندلی جنابعالی در عکس شما در سایت گذرگاه را با اجداد خود مقایسه کنید. همین رابطه جدلی را می بینید.

۴- شعر کتابی حتی در قرون وسطا هم از شعرخوانی حضوری عقبمانده تر بود. در دربار همیشه شاعران خوش صدا، خوش سیما، نکته دان، قریحه دار گوی سبقت را از شاعران با استعداد زبانی می ربودند. حضور فروغ، شاملو در جمع برای شعرخوانی جذبه و مراقبه فراوانی داشت که با خواندن کتاب آنها این تجربه حضور غایب است. برای همین حس حضور است که در جهان میلیونها مردم به تئاتر، کنسرت، سینما میروند در برابر گروه ناچیز کتابخوان.

۵- یکی از عوارض فردیت جامعه پسامدرن بیان رک نظرات شخصی بیرودروایسی، غیرپستویی، بدون تقیه می باشد. می بخشید که کلمات محاوره ای تهرانی بکار می شوند. شما می گویید که پسامدرن را قبول ندارید. بنده میگویم پسامدرن فازی از تکامل جامعه است که اکنون در اقشاری از جامعه جهانی و ایران رسوخ کرده. پس سلیقه شما در برابر سلیقه بنده + استناد به ادبیات حجیمی در جهان از جمله شعر بصری و دیجیتال قرار می گیرد. در ایران می توان از مهرداد فلاح و عبدالی در شعر بصری و دیجیتال نام برد.

شاعر هم مانند هر موجود زنده پوست می اندازد؛ از مراحل تکامل جسمی و فکری می گذرد. شما در نصف نقدتان از جنبه بد پسامدرن شعر کرباسی می نالید؛ نصف آخر نقدتان از جنبه خوب مدرن شعر کرباسی می بالید. تازه از دید شیوه شناسی هم بنده از ذن ۱ کرباسی نقل قولی نیآوردم. هر شاعر نوجو نیاز به تجربه گری ها و آزمونهای خود را دارد. روشن است که برخی اشعار شاعر چرکنویسهای شعرهای بهتر او می باشند. حافظ هم در غزلیات خود چرکنویسها و تجربه گریهای شعری دارد. ولی وقتی از حافظ نامدار حرف بمیان میآید منظور صاحب “زلف آشفته و خندان لب و مست” است.

شما مفصلی از ذن ۱ را گزیده اید.{۱} بگذریم که در همین ذن ها هم، رد آرایه های عروضی، مدرن، پسامدرن دیده می شود. قافیه ناودان/ دان/ ران. جناس صوتی و بصری سبک/ کبک، بَلم/ بِلم، لبه/ لب، نوگوییهایی مانند “لبخندی شلیک می کنی.” جنبه اروتیک آن بکنار. البته تجربه گریهای زبانی در شعر از قدیم بوده در برخی سطور مولانا برای مثال؛ در دهه ۲۰ش هم با هوشنگ ایرانی، صاحب سطر “جیغ بنفش” خودی نشان داد. روشن است که جامعه گذاری ایران، با مسئله عمده آزادیخواهی، رغبت طولانی مدت به این نوآوریهای زبانی نشان نمی دهد. بهرجهت کرباسی هنرهایی چون رقص، رنگآمیزی، پوشاک، راوی/ سوژه زن در روایت را در شعرش وارد کرده؛ اینها در شعر معاصر فارسی نوآوریند.

پس مناظره بنده و شما در جدل در باره پسامدرن بمثابه فازی از تکامل جامعه با معیارهای هنری مختص خود است که در شعر هیچ قرابتی با آرایه های ادبی شعر عروضی و نیمایی فارسی ندارند. هنر تابع این فاز تکاملی جامعه، هنجارهای هنری خود را دارد؛ با معیارهای هنر عتیق نمی توان واشکافی کرد. شعر پسامدرن به “قامت رشید شعر” جهانی امروز وصل است. البته اصول زیباییشناسی آن زیاد شناخته نیستند. بنده در نقدهای آثار ادبی – شعری، داستانی، اجتماعی، تاریخی – می کوشم آرایه های پسامدرن را در این آثار واکاوی کنم. برای نمونه، رجوع شود به نقدهای بنده در باره آثار: کردبچه، احمدی، راد، منوچهریان، ضییایی، ریاحی، سرشگی، عبادی، کرباسی، فلاح، همه خانی، محمدی.

در “قامت رشید شعر پارسی” جنازه های متعفن شاعران درباری، خودشیفته، حاشیه ۱۰۰ برابر شعر متعهد فردوسی، خیام، حافظ، مولانا، نیما، فروغ، شاملو ست. “آی آدمها..” نیما در عصر انتشارش از طرف زعمای درباری مانند سناتور ناتل خانلری با لیچارگویی مواجه شد؛ چون بنا به اصول شعر عروضی نبود. اکنون هم مسئله همانست: شعر پسامدرن را نمیتوان با اصول عروضی و نه حتی با اصول نیمایی واشکافی کرد. اصول ارزیابی آنها باید از خود متنهای پسامدرن استخراج شوند. کاری که اخوان ثالث در باره آثار نیما کرد. در این رویکرد علوم انسانی مدرن و ادبیات جهانی پسامدرن کلیدهایی برای بازکردن پازل به منقد نوین میدهند.

شما مومن به اصول خود هستید “که نوشتن برای خواندن است.” ولی در سده ۲۱م وجود رسانه های همگانی جهانی ابعاد نوینی به شعر میدهد: حضور در رسانه ها، اجرا در شعرخوانی برای جمع، کلیپهای سمعی-بصری در یوتیوب، پذیرش از طرف انصار رسانه ها. هنر اجرای شعر، سنتی است ۱۰۰۰ ساله که رودکی، حافظ، فروغ، شاملو، حتی فرامرز اصلانی این جاده را هموار کرده اند. نمیتوان نگینه ای از کتاب شعر نقل کرد برای مقایسه با تاثیر حضور شاعر بر حضار که آنها را بمراقبه میبرد. خوانش شعر بوسیله یک طالب شعر در گوشه ای دنج، ناحیه های دیگری در مغز را فعال می کند تا حضور در شعرخوانی یک شاعر در تالاری در جمع. این کار درست مفهوم مقایسه سیب با پرتغال است. تشریح تاثیر شعرخوانی/ دکلماسیون ربطی به “شیفتگی در تعریف” ندارد. این تشریح با دوربینهای بیطرف هم همان تاثیر را القاء میکند که در مفصل منقول شما از مقاله بنده در باره اثر حضور غرای شاعر در برابر حضار. این تاثی ربطی به رویت شعری در کتاب در گوشه اتاق و آوردن مفصلی در مقاله ندارد.

من با این نظر شما موافقم که باید در هنر اصول زیبایی شناسی بکار رود. ولی این هم نظر بنده و شماست؛ نه نظر کل بشریت. در موزه ها، حراجیها، آموزشگاههای کلانشهرها آثار هنری تجریدی طرفداران خود را دارد. برای نمونه: آثار کاندینسکی و جاکسون پولاک. همانطور که موسیقی کلاسیک غربی بتهوفن، چایکوفسکی، شوپن ظرف ۲ سده در جهان طرفداران نه چندان پرشماری دارد؛ مویسیقی لیدی گاگا ظرف چند سال ۱۱ میلیون طرفدار دارد؛ یا بییتلز.

در باره فروغ هم نامه ها {۲}، زندگینامه، اشعار او، برای برخی آشنایی با او، نشان می دهند که کمینه از افسردگی و اضطراب در رنج بوده؛ ۲-۳ بار هم دست بخودکشی زد. این عارضه ها بر خلاقیت هنری و ادبی اثر گذاری شدید مثبت دارند. وان گوگ نمونه مستند در عصر مدرن است؛ با سپاس از نامه های او به برادرش تئو. این تاثیر اختلالات روحی در خلاقیت هنری را من در جستاری دیگر، تبلور اختلالات روحی در شعر نو فارسی، مفصل ارایه داده ام که با استقبال شدید جهان مجازی روبرو شد. {۳}

شعر بیان فکر عاطفی و زبانی برای مخاطب است. با این تعریف می توان هم شعر عروضی و نیمایی و هم شعر مدرن و پسامدرن را واشکافی کرد. شما در جدل خود بضد نقد بنده در ابتدا صغرا و کبرا سرهم میکنید که کرباسی شاعر نمی تواند باشد. در خاتمه می نویسید: “شعرهای ناب زیبا کرباسی..” بهرجهت نیمه نخست نقد شما ردیه نقد اثباتی بنده از شعر کرباسی است؛ نیمه دوم نقد شما ردیه نقد سلبی و تلویحی نیمه اول نقد خودتان است. آیا نقد شما تحریر نوعی نجوای باخود است که حاصل نقد را صفر می کند! البته این یک شوخی بود.

شما نوشته اید: “نقد باید جامع – دانسته – و نمایان کننده کمی ها و کاستی باشد.” بنده مخالفم؛ می گویم نقد باید آرایه های ادبی، سبک، نوآوریهای اثر را ارایه دهد. نقاد دعانویس نیست برای علاج مرض شاعر طومار بنویسد، منم بزند، پرچانگی کند. بهرتقدیر، اگرچه وقت ضیق است؛ ولی سپاس برای بار دوم از طرح نظرتان در اینترنت. این امر موجب شد تا ارایه مطالب بنده یکسویه نشده؛ بقول غربیها در دور بسته closed-loop قرار گیرد. این جدل، دیالکتیک بقول نخبگان یونانی ۲۵۰۰ سال پیش، بهترین راه رسیدن به حقیقت است. بقول نگینه داهیانه خیام: اسرار ازل را نه تو دانی و نه من./ و ین حرف معما نه تو خوانی و نه من./ هست از پس پرده گفتگوی من و تو./ چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من.

پیوندها: {۱} http://www.poetrymag.ws/revue/karbassi-z-04.html
{۲} http://www.asheghoone.com/archives/2948
{۳} http://forum.iecloob.com/thread38328.html

پاسخی کوتاه

دکتر محمود صفریان - آبان ۱۳۸۹

با سپاس از آقای دکتر بیژن باران و پاسخی که به نوشته من با عنوان:
” به بهانه نقد مفصل دکتر بیژن باران بر سروده های زیبا کرباسی ”
ارسال داشته اند و خواسته اند که آن را در ” گذرگاه ” منتشر کنیم.
حتمن چنین خواهیم کرد.اگر یاد آوری هم نمی کردند، ما بر پایه حق ایشان آن را منتشر می کردیم.
امیدوارم شروعی شود برای مراودات بعدی، و قراری شود برای عزیزانی که در این زمینه ها قلم می زنند. اما چقدر خوب بود اگر ایشان نیز نوشته های من را که در این رابطه است در سایت خود می آوردند تا خوانندگانش با دیدی بهتر به موضوع اشراف می یافتند.

پاسخی کوتاه دارم به نوشته ایشان، چرا که هم نکاتی را باید روشن کنم و هم ادامه این بحث را مفید می دانم.

من از نقدی که ایشان می گویند: ” حدود پنجاه صفحه است ” آن هم با سر خط های شش گانه ای که اشاره کرده اند، بی اطلاعم، فقط بر پایه آنچه که خوانده بودم، آن یکی دو صفحه را نوشتم.
آنچه را که من خوانده ام با ئی میل برایمان ” گذرگاه ” رسیده بود، و در سایت آقای دکتر باران نیز همان آمده بود. در نتیجه نه می توان و نباید نوشته مرا بر پایه نقد پنجاه صفحه ای ایشان مورد صحبت قرار داد.

من، هم روند تکامل را که ” جبر ” است قبول دارم و هم هر نوشته ای را اعم از شعر، داستان، و یا نقد، که خوشم بیاید دوست دارم. ولی فلسفه ایشان را که تلویحن می گویند:
” نو که آمد به بازار کهنه میشه دل آزار ”
قبول ندارم. و این را هم قبول ندارم که در دکان هنر برای جوری جنس هر بنجلی را بشود عرضه کرد.
قرار نیست که چون هنرمندی بهر دلیل سر زبان هاست، نشود در باره اش حرف زد. و خوشحال  هم بشویم اگر با زبان مبارکش  به ما بگوید ” پدر سوخته “. و یارای کمترین اعتراضی نباشیم.
مثل موقعی که ناصرالدین شاه برای نشان دادن اطاعت کور کورانه بعضی ها، در حضور چند نفری که می خواست متوجه بشوند، آشپز باشی خود را صدا می زند و به او می گوید: ما امشب هوس ” بلجیک پلو ” کرده ایم. و آشپز باشی بدون اینکه بداند ” بلجیک پلو ” چگونه پلوئی است کرنش کنان و چشم گویان و عقب عقب از حضور مرخص می شود.
ولی گویا تریج های قبا سخت حساس است و وجود ها بسیار نازک نارنجی.

من، و اطمینان دارم بسیاری دیگر، ” چون پرسیده ام ” ، بیان الکن گونه ی شعر را، خواه پست مدرن باشد یا نباشد، زیبا کرباسی گفته باشد، یا کس دیگری، قبول نداریم، دوست نداریم، و خوشمان نمی آید، حتا اگر پرت و نا آگاه و امل خوانده شویم.
ران…ران…ران…ران…باران
دان…دان…دان…دان… ناودان

” قامت رشید شعر پارسی ” را که من گفته ام، چه ربطی به ” جنازه های متعفن شاعران درباری” دارد که شما می گوئید.
من بسیار واضح، ساده، و راحت، می گویم:
” پسا مدرن خانم کرباسی، شعر نیست. و این بدان معنا نیست که چون ایشان اصول شعر عروضی را رعایت نکرده است، پس قابل نقد است، بلکه بدین معناست که شعر ایشان، آنجا که نمی شود فهمیدش، آنجا که پست مدرنش زیبا نیست، آنجا که الکن گونه است، آنجا که چیزی شبیه ” دادائیسم ” است، و کمترین جذابیتی ندارد، هر قدر هم خودش خوب تلفظ شان کند، نه به دل می نشیند، نه قابل توجه و تامل است. و کاری هم به ” براوو ” ها و هورا ها ئی که برای ایشان در چهار سوق سالنی پژواک می یابد نداریم.
و من برای اینکه بگویم شعر های خوب هم دارد در نوشته قبلی خودم نمونه هائی مثال زدم و این نه بدان معنا ست که اول حرفی گفته ام و بعد آن را رد کرده ام.

” کسانی که با نظام آموزشی غیر ایرانی ولی فارسی بزرگ می شوند ادبیات معاصر برایشان قابل درک است ” و
” در فاز پسامدرن در جامعه امروزی، ادبیات قرون وسطای فارسی برایشان نامربوط است ”
جناب دکتر بیژن باران عزیز،
می فرمائید اگر ادبیاتی پسا مدرن نباشد ” ادبیان قرون وسطائی است ” ؟
امید وارم درست متوجه نشده باشم چون در این صورت بحث بسیار طولانی می شود، یا در شکل دیگر باید آن را بست و ادامه نداد.
اگر تعریف شعر پسا مدرن:
“ساختارشکنی، معنی گریزی، نگاه متفاوت، چند صدائی ” پلی فونی ” و تصور اسکیزو فرنی ”
از ویژگی های آن باشد،
قبول کنید که
صحبت در مورد آن در حوصله این گفته مان اینترنتی نیست. ولی می توانم به شما اطمینان بدهم که طرفداران چنبن اشعاری ” در کشور ما ” زیاد نیستند بخصوص وقتی شاعر با من درآوردی هایش چوب هم زدنش را بیشتر از متعارف و معمول چرخانده باشد.

استاد، پوزش می خواهم که با کلمات و جملاتی معمولی و ساده می نویسم، و از کار برد نگارشی سنگین خود داری می کنم. این بیشتر بخاطر خودم است که بدانم چه می گویم.

توجه بفرمائید، جان کلام، نحوه و حاصل بهره وری از یک سبک ادبی است. مگر خانم کریاسی تنها کسی است که در دنیای پست مدرن وارد شده است؟ اما دیگرانی که وارد شده اند ” گام نهاده اند ” ولی ایشان و ذوجشان ” شلنگ تخته ” انداخته اند. فرصت نیست تا نمونه هائی ارائه کنم ولی نام می برم تا علاقمندان خود جستجو کنند.
نگاهی به سروده های:
برزین آذر مهر – مانا آقائی – مینو نصرت – لیلا فرجامی – پگاه احمدی و بسیاری از توانمندان
دیگر…
که با توجه به غایت هدف، سروده هایشان خواستنی و پذیرا ست و می تواند نشانگر کار برد صحیح از یک ژانر ادبی باشد.
اگر نه روان پریشی، ولی هوا برداشتگی که مایه در خود گم کردگی دارد، گاه کار دست آدم می دهد و این پدیده ایست که وقتی دامن افرادی را گرفت ” فرق نمی کند در چه زمینه ای باشد ” خود مِهتر بینی به بار می آورد و اگر در دنیای شعر آن هم در پست مدرنیزم باشد، گرد و خاکش زیاد می شود.
علی میر فطروس، در نوشته ای زیر عنوان ” زبان پریشی” در شعر مهاجرت می گوید:
” * شاعری که در بکارگیری واژگان و نحو زبان بى‌توجهى کند در حقیقت، شعرش را با مخاطره‌های ویران‌ساز دچار می‌سازد. ”
با ظهور نیما، خطی کشیده شد:
شعر نو
شعر کلاسیک
و جنجالی که در گنبد دوار ادبیات کشورمان پر صدا و توقنده به راه افتاد. برای بسیاری مشکل بود با ” شعر نو ” کنار بیایند ولی شعرائی بسیار با وقار ومتین آن را دنبال کردند و مردم دیدند که می توان با فرم جدید هم سروده هائی دلنشین و پذیرا و لذت بردنی آفرید که نمونه های تابناکی از آن را می توان در سروده های:
سهراب سپهری – نادر نادر پور – سیاوش کسرائی – نصرت رحمانی – فریدون مشیری – فروغ فرخزاد – مهدی اخوان ثالث وبسیاری دیگر به راحتی یافت.
خب در این بین ناگهان ” جیغ بنفشی ” هم طنین انداخت که تا مدت ها شد دست آویزی که در ِ تفاهم و درک را بست.
حالا هم نباید در دالان های پژواک دهنده پست مدرن ” جیغ بنفش ” کشید، که متاسفانه بعضی ها دارند می کشند.
به زور ِ کلمات و کار برد تئوریهای مختلف نمی شود ذوق مردم را ” وادار ” کرد، باید بی شلتاق جلو رفت.
دوست عزیز ، داستان شعر کلاسیک و عروضی و قدیمی و….با اشعار پست مدرن مطلب کاملن جدائی است و با آرخالق پوشی و روی مخده نشینی پدر من با پوشش فعلی که حالا من دارم مقایسه درستی نیست. نمک در هر زمانی غذا را خوشمزه می کند.
” شعر کتابی حتا در قرون وسطا هم از شعر خوانی حضوری عقب مانده تر بود. در دربار همیشه شاعران خوش صدا، خوش سیما، نکته دان، قریحه دار گوی سبقت را از شاعران با استعداد زبانی می ربودند….”
بزرگوار، گویا شعر خوانی یا بهتر شعر خوانی خانم زیبا کرباسی، شما را خوش آمده است، تا جائی که گمان نمی کنید هماوردی داشته باشد. لطفن اگر فرصت کردید در یوتیوب به شعر خوانی خانم هیلا صدیقی نگاه کنید ایشان، هم خوب و رسا و واضح می خواند، و هم از برو رو نیز بهره ای دارد و همیشه هم بنظر می رسد که سالن پر است. ملاحظه می کنید که پر بودن یک سالن و خوب و رسا و با چهره ای شیرین خواندن در انحصار کسی نیست، اما شما فکر می کنید کافی است؟ بخصوص وقتی که بخورد دست بهره وری نادرست از پسا مدرن.
اگر چنین است، برداشت کاملی نیست. من می گویم هر سروده ای، درهر سبک و سیاقی، چه کلاسیک و چه پسا مدرن باید با زبانی باشد که اگر چه با زحمت،  بفهمم چه می گوید ، منکه در خوابنمای ذهن شاعر نیستم، ارتباط من ِنوعی، فقط از مسیر درک و دریافت آثار اوست.

دوست محترم، شما به جان کلام من عنایتی کمرنگ داشته اید. من گفته ام:
” زیبا کرباسی، در دو کتاب اولش بخصوص در ” با ستاره ای شکسته بر دلم ” شاعر است. و سروده های دلنشین زیاد دارد ولی آز آنجائی که غرق پست مدرن می شود دیگر شاعر نیست
یا شاعر من وهمه آنهائی که درک و دریافتی هم ردیف من دارند ” که نباید برای درک آثار او کافی باشد ” نیست. ”  و برای اینکه بگویم:
” شاعر است ”
مثالی چند آوردم. و برای اینکه بگویم:
” دیگر شاعر نیست ”
نیز به زعم خودم نمونه آوردم.
و شما نتیجه می گیرید که من اول گفته ام ” نه ” و بعد گفته ام ” بله ” که همان ” عنایتی کمرنگ ” داشتن شماست.
شاید اشکال من این است که هرجا صحبت از پست مدرن کرده ام نه گفته ام
” پست مدرن زیبا کرباسی  –  یعنی تیتر نوشته شما  و این می رساند که شما متوجه شده اید پست مدرن زیبا کرباسی، دست ساز !! است ” ، این اشتباه و کم توجهی را می پذیرم. چون حتمن باید فرقی باشد بین آنکه از اتومبیل به عنوان یک پدیده مطلوب ” مطلوب ” استفاده می کند با آنکه یا از روی ناشیگری و یا سرمستی آن را به درو دیوار می کوبد.
می پرسم:
اگر ” نقد، جامع – دانسته – و نمایان کننده کمی ها و کاستی ها باشد ”
می شود ” دعا نویسی ” ؟
نه دوست عزیز! اتفاقن اگر بنا بر گفته شما :
” نقد باید آرایه های ادبی، سبک، و نوآوری های یک اثر را ارایه دهد ”
نقد نیست، بلکه در حد اکثر می تواند یک مقاله تحلیلی باشد.
نقد حتمن باید علاوه بر جامع بودن، ” که منظور شما را بر آورده می کند “، دانسته و بخصوص از ” کمی ها و کاستی های ” یک اثر بگوید. یک اثری که ارزش ” نقد ” را داشته باشد.

بسیارند کسانی که بخت خود را در سرودن غزل آزموده اند، ولی نگاه کنید به دیوان غزلیات هوشنگ ابتهاج ” سایه ” که چه قدرتمند و زیبا و خواستنی توانسته است هماوردی کند.
این آن چیزی است که من می گویم.
حتا اگر در نوع پسامدرن سرایش غزل به چند بیت از این دو نمونه نگاهی بیاندازید، نیز متوجه می شوید،
این آن چیزی است که من می گویم.
تو کز لطافت صدها بهار لبریزی
چرا به ما که رسیدی همیشه پائیزی
ببین سراغ مرا هیچکس نمی گیرد
مگرکه نیمه شبی، غصه ای،غمی،چیزی
……………..
باز آخر بازی، شاعر اشکنک خورده
شاعر این وسط سر شکستنک خورده
راه شاعری هامان، سنگلاخ و بی پایان
شعر هم دلیجانی کهنه و یدک خورده
————-
با سپاس مجدد از توجه و لطف شما و با ارادت    محمود صفریان

کی تو رو ننرت کرده

امیر هوشنگ برزگر - آبان ۱۳۸۹

واقعن بعضی ها از جان شعرپارسی و
شاعران فرهیخته این مرز و بوم چه
می خواهند؟
این نقد به مناسبتی که اشاره می کند، در
آذرماه ۱۳۸۶ در گذرگاه شماره ۷۳ منتشر
شده است.
ملاحظه بفرمائید… آیا خلاف عرض می کنیم؟

——————————————

رادیو زمانه، گفتگوئی را با آقانی بنام علی عبدالرضائی انجام داده است که توصیه می کنم اگر آن را نخوانده اید، حتمن نخوانید. چون با این همه دلمشغولی ها و رخداد هائی که دارد اعصاب ادبیات ما را سوهان می کشد هذیان های این خود بزرگ بینی که معلوم نیست کی این همه ننر و لوسش کرده است، می شود قوز بالا قوز.
هر چند بایستی ازاین رادیو و آقای داریوش رجبیان، که این شناسائی را انجام داده است سپاسگزار بود.
کسی می گفت:
اگر وزارت ارشاد! نوشته های این بابا را ببیند، حتمن حق را به خودش می دهد که بر این قیاس، جلوی هر نوشته ای را بگیرد، و همه را با چوب این ترهات براند. در حالیکه خبر ندارد، آقا از کمیته اهدای جوایز نوبل گله دارد که چرا در دادن آن به او تاخیر می کند .

من اگر علی عبدالرضائی هستم، به خاطر شعرهایم هستم، و از این بابت مدعی نیز هستم. به عقیده خودم، اقبالی که شعر من متناسب با سنم داشته است، هیچ شاعری در پنج قرن اخیر نداشته است…

همه نقل قول ها از حرف های او با رایو زمانه است.

این دقیقن از علائم روان پریشی ننرانه!! است
البته ما ایرانی ها  تبحری بی بدیل در روان پریش کردن افراد داریم، و بهمین سبب کشورمان علاوه برگلابی نطنز، انار ساوه،  سوهان قم،  گربه براق،  و….خود بزرگ بین های اسمی هم داشته است که همه را هم خودمان با هندوانه هایمان مبتلا کرده ایم. مثل هندوانه:
…این بار علی عبدالرضائی چه خوابی برای شعر معاصر دیده اند…” …..از همان مصاحبه
این آقا کی هست که بتواند برای شعر معاصر خواب ببیند؟
ضرب المثل:
” سرت مثل سر شاه می مونه ”
ریشه در همین بیماری سازی دارد.
و همین است که ضرب المثل دیگرمان متولد می شود:
” خودش را این جا می بیند خلیفه را در بغداد! ”

اوراق زرین این ” شازده احتجاب !! ” پُر است از شاهکارهای زندگی شخصی و ” چیز! ” هائی که سر هم کرده است. توجه بفرمائید:
…دادخواستی از دادگاه برای من آمد مبنی بر این که دختری از من شکایت کرده است که من بکارت او را بر داشته ام. من از این کار ها زیاد کرده ام، نمی خواهم جا نماز آب بکشم….
آقا!! هم تحفه ای است که پس از ۵ قرن به ادبیات ما اهدا شده است و هم ” دون ژوان ” ی است که از کمبود هایش  می گوید.
سرهم بندی های او، چه تحت لوای ” پست مدرن ”  چه همانطور که خودش می گوید

روزگار عوض شده حالا باید چنین نوشت ” اغلب هذیان هائی است که  آدم خجالت می کشد باز گویشان کند، چرا که
پر است از بیهوده گونی ها ئی که نشرشان ” در هر رسانه ای ” باعث تاسف و تعجب است.

شما دارید چکار می کنید.؟

پاسخ:
” دارم سعی می کنم دری باز کنم تا حرف دیگری بزنم که دیگر نمی شد زد ”
در حقیقت این چند نفر بجای بازکردن دری که به فضای بهتر، گویا تروپسندیده تر باز شود، در ِ هذیان گوئی، صحبت از اسافل اعضا، و نوعی پورنوی عاری از جذابیت و بوی گند ” کُه و لجن ” را سر هم بندی می کنند و به زور می خواهند آن را بجای شعر ” برتر!! ” به خلق الله حقنه کنند.
و نمی دانند که دارند خود را مسخره می کنند، و گر نه کسی گوش و وقت اضافی برای سپردن بدین ترهات را ندارد.

چنان صورتی به سیلی ِدنیا زد
که موجی پُراز گند و گه به دریا زد ….
ا”
از شعر: ” رفتار مردانه با دست راست!!
ملاحظه می کنید؟ بجای
سیلی به صورت
گویا وقتی می میشود
صورتی به سیلی
می شود همان حرف دیگرادعائی و همان  در ُ دیگری که قصد  گشودنش را دارد!!
واقعن بازی درآورده اند.

شاعر شهیرمان که پس ازپنج قرن بی شاعری کشیدن کشورمان، با باز شدن زیپ آسمان به زمین افتاده است، با آنکه در انگلیس زندگی می کند ” آکتی وی شن ” را ” آکتی واسیون ” می گوید ضمن اینکه هر دوی این ها فارسی نیستند.

ایشان معتقد است که شعرای جوان زیادی بخصوص در ایران، ” از روش او تبعیت می کنند ”
من گمان نمی کنم تعداد این جوان های شاعر” که ایشان بخاطر رو نشدن دستش می گوید با اینترنت کاری ندارند ” از انگشتان دست بیشتر باشد. در حالیکه معلوم نیست از کدام ” روش ” صحبت می کند.
وقتی پای صحبت روشنفکران درون ایران می نشینی، چه ها که از او نمی گویند. همین دو سه سال پیش بود که دو نفر از آن ها پرده های زیادی از زندگی غیر سالم او را بالا زدند. ولی وقتی او در همین مصاحبه می گوید که
حرف ونقل و نقد دیگران برایم مهم نیست، و اضافه می کند که از آن ها خوش خوشانم نیز می شود و….لذت می برم حتا دچار لذت جنسی هم می شوم، وقتی به من فحش می دهند …
دیگر حرفی برای گفتن نمی ماند، چرا که همین نحوه صحبت نشانگر شخصیت اوست.
در حقیقت با شخصیتی به شدت دچار اوهام ، طرف هستیم که به ” روان پریشی ” هم مبتلاست.
“… اواعتقاد دارد:
خیلی از شاعرانی که با ما معاصرند، از جمله نیما و شاملو، شاعر نیستند…”
گویا شاعر فقط ایشان هستند و همسر نازنینشان
وقتی آدم گرفتارماخولیا می شود، هرچه دلش بخواهد می گوید و بجای هرکسی هم خودش را می نشاند، و این بابا گویا بیش از حد، هم از خود متشکر است و هم آرزو به دل
…من نه متاهلم و نه متعهد، در نتیجه به نسبت روز های هفته از دوست د ختر هایم استفاده می کنم. عاشق کسی هم نمی شوم، اگر هم بشوم الکی است و حد اکثر برای سه ماه است….

پیشنهاد می کنم اطرافیانش بنحوی او را در بیمارستانی بستری کنند، خیر دارد.
—————–

نتوانستیم خودمان را برای آوردن شعر! ی از او راضی کنیم . رویمان نشد، ولی هرکس بخواهد اطلاع بدهد تا یرایش ئی میل کنیم

چراغانی کتابخانه

شورای نویسندگان - آبان ۱۳۸۹

کتابخانه گذرگاه، در این ماه با کتابهای شعر چراغانی شده است
———————————————————————————-

مینو نصرت،

شاعری توانا، با واژگانی نرم و مخملی، کتاب شعرش به نام:

حوا صدایم می زنند، نام من لیلی است

را به کتابخانه گذرگاه اهدا کرده است.

” آه….عریانم کن
راز زیبای عجیبی امشب
نغمه ی گنگ در اعماقم را
می تکاند در باد
راز وارونگی و راز سفر
راز پرواز فراسوی ازل
لحظه ای بین دو آغاز
و مرزی بی نام
من
دلم می خواهد
طول این فاصله را
پا برهنه بدوم در باران
آه عریانم کن.                                    سروده شماره ۴ از همین دفتر

کتابهای ماه

شورای نویسندگان - آبان ۱۳۸۹

کتابخانه گذرگاه دارد بار ور تر می شود
سه کتاب جدید
————————————-
کتابهای ماه از شاعر پُر آوازه،
مانا آقائی

۱- مرگ اگر لب های تو را داشت – مجموعه شعر

قسم به حرمت آب
قسم به خاطره ی دور آفتاب
قسم به آغوشی که خانه ی من است
قسم به پنجره هائی که بسته شدند
قسم به کوچه های خاکی دیروز
قسم به قاب ساده ی اشیاء
قسم به همین امروز
قسم به سال هائی که در غبار گذشت
قسم به نامه هائی که باد با خود برد
قسم به انتظار
………………. از: شعر قسم.

۲ – من عیسی بن خودم – مجموعه شعر

اگر به من نزدیک می شوی
ای مرد
بدنت را دور بینداز
من نوازش های روح تو را می خواهم
تا نور را
لابلای پستان هایم
و صدا را
زیر کفش هایم احساس کنم
………… از: شعر عاشقانه

۳ – کتاب شناسی شعر زنان
پژوهشی در باره زنان شاعر ٣ ١٣٨ -١٣٢٠

…لازم به یاد آوری است که تقسیم بندی شاعران بر اساس معیار جنسیتی و اختصاص دادن
این کتابشناسی به زنان نه به منظور جدا سازی آنان از مردان بلکه در جهت نشان دادن حضور گسترده آنان در شعر معاصر ایران و روشن ساختن سهم این گروه به عنوان پاره ای از واقعیت صورت گرفته است.

از پیشگفتار کتاب

راستی در این مملکت چه خبره است؟

احمد طباطبائی - آبان ۱۳۸۹

با بررسی رفتار و گفتار محمود احمدی نژاد در کنفرانس سازمان ملل ما باید از خودمان سئوال کنیم واقعاً چه بر سر بزرگان سیاست خارجی ایران آمده است؟ بدون تردید نسل ما نمی تواند بدون اطلاعات و دقت لازم در امر سیاست خارجی کاری از پیش ببرد. این چنین برداشتی حاصل عملکرد سیاست خارجی دولتی است که در سالهای اخیر همگان شاهد خطاهایش بوده ایم.
فقط در چند هفته گذشته دو نفر از دیپلماتهای ایرانی از کار با این دستگاه خوداری کردند و در کشورهای محل اقامتشان تقاضای پناهندگی نمودند. حسین علیزاده در سفارت ایران در فنلاند می گوید دیگر نمی تواند رفتار دولت ایران را برای فرزندان خود و دیگر جوانان ایرانی تشریح نماید. این عدم باور در دیگر نمایندگان سیاست خارجی ایران نیز به وضوح دیده می شود.
به راستی چطور می توان از این دستگاه حساس سیاسی دفاع نمود وقتی هر روز بیشتر شاهد کم شدن اهمیت وزیر خارجه در سیاست خارجی کشور هستیم. وقتی احمدی نژاد با معرفی نماینده ویژه خود به موازی سازی در امر سیاست خارجی می پردازد و دوست و رفیق شفیق خود آقای رحیم مشایی را که هرگز در حوزه سیاست خارجی تجربه ای ندارد به عنوان نماینده ویژه معرفی می نماید. چطور می توان امیدی به کارآمدی این دستگاه استراتژیک داشته باشیم؟
آنچه مسلم است چنین تصمیماتی نمی تواند فرایند مثبتی برای کشور داشته باشد، شخصیتی با مشخصات مشایی با توجه به اعتبار اندکش در سیاست داخلی کشور چطور می تواند موجب تعالی اعتبار سیاست خارجی ایران یا حتی این نظام شکست خورده شود؟
اما آنچه بیشتر اهمیت پیدا می کند برخورد ساختار سیات داخلی کشور با چنین تصمیماتی است. صد و بیست و دو نماینده مجلس نامه می نویسند و تقاضا دارند احمدی نژاد از چنین تصمیمی صرف نطر نماید و کمیته امنیت و سیاست خارجی مجلس مستقلاً تقاضای ابطال چنین حکمی را دارد. راستی در این مملکت چه خبره است؟
مسئول تحقیقات مجلس می گوید این تصمیم خلاف اصل صدو بیست و هفت قانون اساسی است اما همگان می دانیم که مسئول اجرای قانون اساسی ارزش چندانی به قانون و اجرای آن نمی گذارد. ایشان حتی در برابر دوستان و یاران خود در مجلس هم به شخصیتی غیر قابل کنترل مبدل شده است. گرچه تمام این آقایان در مجلس از ارادتمندان و دست بوسان آقای احمدی نژاد محسوب می شوند اما همچنان قانون شکنی و بی اعتباری ایشان از شاخصه های مورد انتقاد مجلس می باشد.
رفتار سیاسی احمدی نژاد در ساختار کلی نظام موجب شده تا قانون اهمیت خود را از دست بدهد حتی در نزد قانونگذاران مجلس و حمایتهای یکطرفه رهبری هم چنین شانسی را برای مخالفت مجلس با ایشان به حداقل رسانده، این در شرایطی است که در هر مرحله از مخالفت مجلس با رفتار احمدی نژاد رهبری پا در میانی نموده و مجلس را به حمایت از قانون شکن ترین رئیس جمهور نظام امر نموده است.
به نظر می آید رهبری در مقابل احمدی نژاد دچار ضعف شده است و دیگر امکان کنترل این مجموعه خطرناک را ندارد. چرا که نمی توان پذیرفت آیت الله خامنه ای تنها فردی در ایران باشد که تخریب دستگاه سیاست خارجی را ندیده باشد. چطور ممکن است چنین آسیبهای را دید و همچنان از روند آن حمایت کرد؟ این حتی به صلاح منافع رهبری هم نمی تواند ارزیابی شود چه برسد به منافع ملی و مردم ایران.
آیا ایشان شوکه نمی شوند از قرارداد نظامی روسیه و اسرائیل؟ یا منتفی شدن قرارداد تحویل موشکهای ضد هوایی روسی به ایران ؟ یا اتحاد تمام کشورهای دنیا در سیاست تحریم ایران؟ قطع رابطه اقتصادی کره جنوبی، ژاپن و کویت در کمتر از چند هفته ؟ راستی دستگاه سیاست خارجی ایران در این خصوص چه جوابی به ایشان می دهد؟ به مردم که دروغ می گویند اما به ایشان چطور؟
در تمام دنیا کار دیپلوماسی خارجی همین موضوعات است اما در ایران این جماعت پر هزینه راستی چه کار می کنند؟ دوستی با کشورهایی که در نقشه جغرافیایی جهان یافت نمی شوند نمی تواند افتخار محسوب شود. این فقط سیاهه ای است کوتاه از باختهای پی در پی ملت ایران در حوزه سیاست خارجی و نه همهء داستان دردناک وزارت خارجه. گرچه دیگر در دنیا دوست واقعی نداریم و نمی توانیم به چنین رفتارهایی دیپلوماسی بگوییم اما در نهایت این رفتار ها هم نمی تواند برای دوران طولانی ادامه یابد.
به امید این که مطلعین و دلسوزان دستگاه خارجی کشور چنین هشدارهایی را جدی بگیرند و برای روزگار پیش روی فکری کنند که تا امروز هم این ملت بسیار بازنده بوده است.

ماریو وارگاس یوسا

محمود صفریان - آبان ۱۳۸۹

ماریو وارگاس یوسا *Mario Vargas Llosa
۲۸ مارچ ۱۹۳۶

برنده جایزه نوبل ادبیات امسال ” ۲۰۱۰ ” بر خلاف آنچه گروهی فکر می کردند، به نویسنده ای از کشور ” پرو Peru ” تعلق گرفت. نویسنده ای که به اندازه کافی شهرت جهانی دارد، بخصوص برای ما ایرانی ها که به برکت خواندن ترجمه های زیبای کتابهایش احساس می کنیم نوبل ادبی امسال به خانه ما نیز آمده است، و حق به حق دار رسیده است.
گمان بر این بود که رقابت برای ربودن این جایزه بزرگ ادبی بین:
” کور مک مکارتی – Cormac McCarthy ” نویسنده کتاب مشهور ” جاده – The Road ”
از آمریکا و ” نیفی وانئو نگو ” اهل ” کنیا ” باشد، و حتا شرط بندی های کلان هم در این مورد انجام شده بود ولی کمیته مربوطه برگ دیگری بر زمین گذاشت و ” یوسا ” را بر گزید.
ماریو وارگاس یوسا، ادیب، نویسنده، تاریخ نگار، و سیاست مدار در ۲۸ ماه مارچ ۱۹۳۶ در شهر ” آره کیپا – Arequipa ” از شهر های کشور پرو در خانواده ای متوسط متولد شده است.
۳۰ سال در اروپا زندگی کرده، تحصیلات عالی را در کشور اسپانیا گذرانده و از دانشگاه مادرید درجه دکترا گرفته است.
نویسنده ایست که با دیکتاتوری بهر شکلش با تمام وجود مخالف است، تا جائی که وقتی در می یابد ” فیدل کاسترو” در کوبا تبدیل به یک خود کامه شده است، با همه ارادت قبلی که به او داشته، تغییر جهت می دهد و حتا بر سر این موضوع دوستی دیرینه اش را با ” گابریل گارسیا مارکز ” به هم می زند.
” یوسا ” همیشه در آثارش از حرمت و کرامت انسانی در برابر ساختار های اقتدار گرا دفاع کرده است. او در مصاحبه خود با آقای ” سعید کمالی دهقان ” مدیر سایت سیب گاز زده در این مورد چنین می گوید”
… به اعتقاد من هر نوعی از دیکتاتوری مضر است و موجب تخریب ریشه‌های تمدن و ریشه‌های همزیستی و صلح در یک جامعه می‌شود. به اعتقاد من هر نوعی از دیکتاتوری، چه دیکتاتوری سیاسی و چه دیکتاتوری دینی، همه‌ی این‌ها موجب وارونه شدن روند تاریخ و بازگشت مردم به دوران وحشی‌گری می‌شود، به دورانی که هنوز ابتدایی‌ترین مشکلات بشر حل نشده‌اند. به همین خاطر است که من در تمام طول زندگی‌ام تلاش کرده‌ام که با هر نوعی از دیکتاتوری مبارزه و از اهداف دموکراتیک دفاع کنم. با وجود تمام خطاها و مشکلات و نارسایی‌ها، معتقدم که دموکراسی بهترین گزینه و انتخاب در برابر هر گونه دیکتاتوری است.”

او بیشتر رمان نویس است، و اعتقاد دارد که:
…رمان باید رو راست و با وضوح کامل از واقعیت بگوید و بایستی بی کنایه و احتیاط تصویر کاملی از مسائل جاری و ملموس جامعه را بنمایاند

ماریو وارگاس، اعتقاد دارد که تمام آمریکای لاتین یک کشور است و وجود کشور های مختلف در آن به دلیل مرزهای سیاسی است که ایجاد کرده اند، چرا که همه مردم این منطقه زبانشان اسپانیائی است و در حقیقت همه مردم در جمیع جهات دیدگاهها و بر داشتهای مشترکی دارند که ادبیات یکی از آنهاست. در این باره نیز در همان مصاحبه چنین نظر می دهد”
“.…..خب، از جهتی این حرف درست است چون در اغلب موارد مرزهای جغرافیایی آمریکای لاتین مصنوعی هستند و در واقع مشکلات، سنت‌ها، افسانه‌ها، زبان و فرهنگ این ملت‌ها با یکدیگر یکپارچه است و نمی‌توان آن‌ها را به واسطه‌ی مرزهای حکومتی و سیاسی محدود کرد. مخصوصا وقتی درباره‌ی ادبیات صحبت می‌کنیم، اصلا نمی‌توان از آمریکای لاتین با الفاظ ناسیونالیستی حرف زد. آمریکای لاتین واحد یکپارچه‌ای است و با وجود تمام تقسیم‌های مصنوعی، فرهنگ آن یکپارچه بوده است. مرز‌های مصنوعی کشورها کلی مشکل برای آمریکای لاتین ایجاد کرده‌اند.

” یوسا ” با انتشار کتاب ” سر دسته ها – Los Jefes ” است که به صورت نویسنده ای مطرح ظهور می کند، و از آن پس هر کتاب او با اقبال فراوان خوانندگان روبرو می گردد.
او پس از مراجعت از اروپا و اقامت دائم در لیما است که پر کار تر چهره می نمایاند ودر سال ۲۰۰۰ کتاب ” The feast of the Goat – سور بُز ” را که در سال ۲۰۰۱ به انگلیسی ترجمه می شود منتشر می کند که شهرت بیشتر برایش بهمراه دارد. در این کتاب به زندگی دیکتاتور کشور ” دومینیکن ” ، ” رافائل ترو خیلو ” می پردازد که جنجال آفرین می شود و چه پر توان در این کتاب نشان می دهد که وقتی دیکتاتوری تمام اختیار می شود، چگونه به موجودی تا دندان فاسد تبدیل می گردد و در یک جمله چگونه انسان، هیولا می شود.
یوسا، اعتقاد دارد نویسنده کلماتش بایستی ” مین ” های کاشته شده ای باشد تا در مغز خواننده ایجاد انفجار کند.
جایزه نوبل اولین جایزه ادبی او نیست چرا که قبلن جایزه ” پلانترا ” را به خاطر کتاب”
” مرگ در کوههای آند ” دریافت کرده است، و در سال ۱۹۵۵ جایزه ” سروانتس ” را که مهمترین جایزه ادبی کشور اسپانیاست ربوده است.
ماریو وارگاس یوسا، بیش از ۳۰ کتاب و نمایش نامه نوشته است و آخرینش کتاب :
” بهشت در آن گوشه – El paraiso en la otra esquina که به انگلیسی The way to paradise ” ترجمه شده است، می باشد که در مورد ” پل گوگن نقاش فرانسوی سالهای
۱۸۴۸-۱۹۰۳ ” می باشد.
ار او تا آنجا که من اطلاع دارم کتابهای زیر در ایران منتشر شده است:
سر دسته ها
سالهای سگی
گفتگو در کاتدرال
جنگ آخر زمان
مرگ در آند
سور بز
چه کسی پالو مینو مولرو را کشت
——————————

* یک اشاره:

در زبان اسپانیائی ” LL ” را ” ی ” تلفظ می کنند مثل ” LLOSA ” که ” یوسا  ” تلفظ می شود و

” V ” که تلفظ ” ب ”  دارد، مثل ” VARGASS ” که می تواند ” بارگاس ” گفته شود و البته ” وارگاس ”  نیزگفته می شود بخصوص برای غیر اسانیائی زبان هائی چون مردم ایران

نگاهی آماری به تاریخچه‌ی نوبل ادبیات

ایسنا - آبان ۱۳۸۹

ماریو بارگاس یوسا به‌عنوان یکصدوهفتمین برنده‌ی جایزه‌ی‌ نوبل ادبیات – معتبرترین جایزه‌ی‌ ادبی دنیا – معرفی شد.

———————————————————————————————–

جایزه‌ی‌ نوبل ادبیات هرساله از سوی آکادمی نوبل برای تقدیر از یک عمر دستاورد ادبی به یک شاعر، نویسنده و یا نمایش‌نامه‌نویس اعطا می‌شود که به‌دلیل قدمت و ارزش مادی، با دیگر جایزه‌های ادبی در جهان قابل مقایسه نیست.

جایزه‌ی نوبل ادبیات برای اولین‌بار در سال ۱۹۰۱ برگزار شد و «سولی پرودوم» فرانسوی نام خود را به‌عنوان اولین برنده‌ی‌ این جایزه به ثبت رساند. این جایزه تاکنون به ۱۰۵ شخصیت ادبی اعطا شده است و البته هفت ‌بار در سال‌های ۱۹۱۴، ۱۹۱۸، ۱۹۳۵، ۱۹۴۰، ۱۹۴۱، ۱۹۴۲ و ۱۹۴۳ آکادمی نوبل موفق به برگزاری و اعطای این جایزه نشد. صرف ‌نظر از سال‌های جنگ جهانی اول و دوم، آکادمی نوبل در سال‌هایی که اعضای آن برای انتخاب برنده‌ی نوبل به اجماع ‌نظر نرسیدند، از برگزاری آن خودداری کرد.

جایزه‌ی نوبل ادبیات طی بیش از یک قرن برگزاری، همواره با جنجال‌های کوچک و بزرگ همراه بوده است. بسیاری از کارشناسان و منتقدان ادبی معتقدند آکادمی نوبل به دلایل سیاسی و غیرادبی، نویسندگان بزرگی را از دریافت این جایزه محروم کرده است که مارسل پروست، جیمز جویس، ولادیمیر ناباکوف و خورخه لوییس بورخس سرشناس‌ترین آن‌ها هستند.

هرچند بزرگانی چون لئو تولستوی، هنریک ایبسن، امیل زولا و مارک تواین نیز به دلایلی که مغایر وصیت‌های بنیان‌گذار آکادمی نوبل بودند، از کسب این افتخار بازماندند.

از دیگر نویسندگان سرشناس به آسترید لیندگرن – نویسنده‌ی سوئدی خالق «پی‌پی جوراب‌بلند» – می‌توان اشاره کرد که به اعتقاد برخی منتقدان، چون آکادمی نوبل به ادبیات کودک توجهی ندارد، از قافله‌ی برندگان جایزه‌ی نوبل جا ماند.

توجه ویژه‌ی آکادمی نوبل به نویسندگان اروپایی در نوع خود جالب و البته اعتراض‌آمیز بوده است. از مجموع ۱۰۵ برنده‌ی نوبل ادبیات در سال‌های گذشته، تنها ۲۷ نفر غیراروپایی بوده‌اند و حتا کشوری چون سوئد بیش‌تر از همه‌ی قاره‌ی آسیا سابقه‌ی کسب نوبل ادبیات را دارد. اظهارات سال گذشته‌ی هوراس انگداهل – دبیر وقت آکادمی نوبل – که اروپا را محور اصلی جهان ادبیات دانسته بود، به‌نظر توجیهی برای این جهت‌گیری‌های جغرافیایی است.

نویسندگان فرانسوی با ۱۵ بار کسب نوبل ادبیات، پیشتاز بلامنازع هستند. ژان‌ ماری گوستاو لوکلزیو آخرین نماینده‌ی ادبیات فرانسه بود که سال گذشته موفق به دریافت این جایزه شد. رومن رولان، آناتول فرانس، آندره ژید، آلبر کامو، ژان پل سارتر و کلود سیمون از سرشناس‌ترین فرانسوی‌های این فهرست هستند.

پس از فرانسه، آمریکا و انگلستان هریک با ۱۰ جایزه‌ی نوبل مشترکا در رتبه‌ی دوم قرار دارند. آمریکا برای کسب اولین جایزه‌ی نوبل ادبیات سه دهه انتظار کشید تا سینکلر لوئیس در سال ۱۹۳۰ آن را کسب کرد. تونی موریسون نیز آخرین آمریکایی بود که ۱۷ سال قبل این جایزه را به‌دست آورد.

آلمان (۸)، سوئد (۷)، ایتالیا (۶)، اسپانیا (۵)، لهستان (۴)، ایرلند (۴) و شوروی سابق (۳) دیگر کشورهایی هستند که به دفعات جایزه‌ی نوبل ادبیات را کسب کرده‌اند. این در حالی است که قاره‌ی پهناور آسیا تنها در سه دوره که دو بار آن توسط ژاپن در سال‌های ۱۹۶۸ و ۱۹۴۴ و یک‌ بار آن توسط هند در سال ۱۹۱۳ بود، این افتخار را کسب کرده است.

جوان‌ترین برنده‌ جایزه‌ی نوبل ادبیات طی چند دهه گذشته، رودیارد کیپلینگ انگلیسی است که در سال ۱۹۰۷ در حالی‌که ۴۲ سال داشت، این جایزه را به‌دست آورد. در سوی مقابل، دوریس لسینگ انگلیسی در سال ۲۰۰۷ در حالی‌که ۸۸ساله بود، نوبل ادبیات را کسب کرد تا پیرترین برنده‌ی این جایزه نام بگیرد.

یکی از موارد قابل‌ توجه در تاریخ برگزاری جایزه‌ی نوبل ادبیات، شمار معدود نویسندگان زن است؛ به‌طوری‌که طی ۱۰۱ سال برگزاری این جایزه، فقط ۱۲ نویسنده‌ی زن نوبل ادبیات را کسب کرده‌اند. سلما لاگرلوف سوئدی اولین زنی بود که در سال ۱۹۰۹ موفق به کسب نوبل ادبیات شد. دیگر نویسندگان و شاعران زن برنده‌ی نوبل ادبیات عبارت‌اند از: گراتزیا دلدا (ایتالیا/۱۹۲۶)، زیگرید اوندست (نروژ/۱۹۲۸)، پرل باک (آمریکا/۱۹۳۸)، گابریلا میسترال (شیلی/۱۹۴۵)، نلی ساچز (سوئد/۱۹۶۶)، نادین گوردیمر (آفریقای جنوبی/۱۹۹۱)، تونی موریسون (آمریکا/۱۹۹۳)، ویسلاوا شیمبورسکا (لهستان/۱۹۹۶)، الفریده جلینک (اتریش/۲۰۰۴)، دوریس لسینگ (انگلیس/۲۰۰۷) و هرتا مولر (رومانی – آلمان/۲۰۰۹)

تاکنون فقط یک ‌بار در سال ۱۹۳۱، جایزه‌ی نوبل ادبیات بعد از مرگ یک نویسنده به او اعطا شده است. اریک آکسل کارلفلدت در این سال در حالی‌که در قید حیات نبود، برنده‌ی نوبل ادبیات انتخاب شد. البته آکادمی نوبل پس از آن در سال ۱۹۷۴ اعلام کرد، دیگر هیچ نویسنده‌ای بعد از مرگ، برنده‌ی این جایزه نخواهد بود؛ مگر آن‌که بعد از اعلام آکادمی نوبل درگذشته باشد.

در تمام دوره‌های برگزاری جایزه‌ی نوبل ادبیات، تنها دو نفر از دریافت این جایزه‌ی ارزشمند خودداری کرده‌اند؛ بوریس پاسترناک – خالق کتاب «دکتر ژیواگو» – در سال ۱۹۵۸، تحت فشار مقامات شوروی سابق از سفر به استکهلم برای دریافت جایزه امتناع ورزید. ژان پل سارتر فرانسوی نیز در سال ۱۹۶۴ به‌علت این‌که به هیچ جایزه و عنوان رسمی اعتقاد نداشت، نوبل ادبیات را نپذیرفت.

تاکنون تنها در چهار دوره از جوایز نوبل ادبیات، هم‌زمان بیش از یک نفر به عنوان برنده معرفی شده‌اند که البته وقوع آن بیش‌تر در دیگر شاخه‌های جایزه‌ی نوبل متداول است. در سال ۱۹۰۴، فردریک میسترال فرانسوی و خوزه اچه‌ گارای اسپانیایی، در سال ۱۹۱۷ کارل آدولف گیلروپ و هنریک پونتوپیدان هر دو از دانمارک، در سال ۱۹۶۶ شموئل یوسف آنیون اسراییلی و نلی ساچز سوییسی و در سال ۱۹۷۴ ایویند جانسون و هری مارتینسون هردو از سوئد مشترکا جایزه‌ی نوبل ادبیات را دریافت کرده‌اند. با این‌حال، هیچ نویسنده یا شاعری بیش از یک ‌بار این جایزه را کسب نکرده است.

شگفت‌انگیزترین انتخاب آکادمی نوبل در شاخه‌ی ادبیات، به عقیده‌ی بسیاری، وینستون چرچیل است که در سال ۱۹۵۳ به این عنوان دست یافت. او درواقع برای جایزه‌ی صلح نوبل نامزد بود که به‌عنوان برنده‌ی نوبل ادبیات معرفی شد.

** فهرست برندگان جایزه‌ی نوبل ادبیات از ابتدا تا امروز:

‌۱۹۰۱- سولی پرودوم (فرانسه)؛ ‌۱۹۰۲- تئودور مومزن (آلمان)؛ ‌۱۹۰۳- بیورنسترنه بیورنسن (نروژ)؛ ‌۱۹۰۴- فردریک میسترال (فرانسه) و خوزه اچه‌خارای ای ایزاگیزه (اسپانیا)؛ ‌۱۹۰۵- هنریک سینکیه‌ویچ (لهستان)؛ ‌۱۹۰۶- جوسوئه کاردوچی (ایتالیا)؛ ‌۱۹۰۷- رودیارد کیپلینک (انگلیس)؛ ‌۱۹۰۸- رودولف کریستف یوکن (آلمان)؛ ‌۱۹۰۹- سلما لاگرلوف (سوئد)؛‌۱۹۱۰- پال هیزه (آلمان)؛ ‌۱۹۱۱- کنت موریس مترلینک (بلژیک)؛ ‌۱۹۱۲- گرهارد هاپتمان (آلمان)؛ ‌۱۹۱۳- رابیندرانات تاگور (هند)؛ ‌۱۹۱۵- رومن رولان (فرانسه)؛ ‌۱۹۱۶- ورنر فون‌ هایدنشتام (سوئد)؛ ‌۱۹۱۷- کارل آدولف گیلروپ و هنریک پونتوپیدان (دانمارک)؛ ‌۱۹۱۹- کارل اشپیتلر (سوییس)؛‌۱۹۲۰- کنوت هامسون (نروژ)؛ ‌۱۹۲۱- آناتول فرانس‌ (فرانسه)؛ ‌۱۹۲۲- خاسینتو بناونته (اسپانیا)؛ ‌۱۹۲۳- ویلیام بوتلر ییتس (ایرلند)؛ ‌۱۹۲۴- ولادسیلاو ریمونت (لهستان)؛ ‌۱۹۲۵ – جورج برنارد شاو (ایرلند)؛ ‌۱۹۲۶- گراتزیا دلدا (ایتالیا)؛ ‌۱۹۲۷- هانری برگسون (فرانسه)؛ ‌۱۹۲۸- زیگرید اوندست (نروژ)؛ ‌۱۹۲۹- توماس مان (آلمان)؛ ‌۱۹۳۰- سینکلر لوییس (آمریکا)؛ ‌۱۹۳۱- اریک آکسل کارلفلدت (آلمان)؛ ‌۱۹۳۲- جان گلسورتی (انگلیس)؛ ‌۱۹۳۳- ایوان بونین (روسیه)؛ ‌۱۹۳۴- لوییجی پیراندلو (ایتالیا)؛ ‌۱۹۳۶- یوجین اونیل (آمریکا)؛ ‌۱۹۳۷- روژه مارتن دوگار (فرانسه)؛ ‌۱۹۳۸- پرل باک (آمریکا)؛ ‌۱۹۳۹- فرانس امیل سیلانپا (فنلاند)؛ ‌۱۹۴۴- یوهانس ویلهلم ینسن (دانمارک)؛ ‌۱۹۴۵- گابریل میسترال (شیلی)؛ ‌۱۹۴۶- هرمان هسه (سوییس)؛ ‌۱۹۴۷- آندره ژید (فرانسه)؛ ‌۱۹۴۸- تی.اس الیوت (آمریکا/انگلیس)؛ ‌۱۹۴۹- ویلیام فاکنر (آمریکا)؛ ‌۱۹۵۰- برتراند راسل (انگلیس)؛ ‌۱۹۵۱- پار لاگرکویست (سوئد)؛ ‌۱۹۵۲- فرانسوا موریاک (فرانسه)؛ ‌۱۹۵۳- وینستون چرچیل (انگیس)؛ ‌۱۹۵۴- ارنست همینگوی (آمریکا)؛ ‌۱۹۵۵- هالدور لاکسنس (ایسلند)؛ ‌۱۹۵۶- خوان رامون خیمنس (اسپانیا)؛ ‌۱۹۵۷- آلبر کامو (فرانسه)؛ ‌۱۹۵۸- بوریس پاسترناک (روسیه/ جایزه را نپذیرفت)؛ ‌۱۹۵۹- سالواتوره کازیمودو (ایتالیا)؛ ‌۱۹۶۰- سن ژون پرس (فرانسه)؛ ‌۱۹۶۱- ایو آندریچ (یوگسلاوی)؛ ‌۱۹۶۲- جان اشتاین‌بک (آمریکا)؛ ‌۱۹۶۳- گیورگوس سفریس (یونان)؛ ‌۱۹۶۴- ژان پل سارتر (فرانسه/جایزه را نپذیرفت)؛ ‌۱۹۶۵- میخاییل شولوخوف (روسیه)؛ ‌۱۹۶۶- شموئل یوسف آنیون (اسراییل) و نلی زاکس (سوییس/آلمان)؛ ‌۱۹۶۷- میگل آنخل آستوریاس (اسپانیا)؛ ‌۱۹۶۸- یاسوناری کاواباتا (ژاپن)؛ ‌۱۹۶۹- ساموئل بکت (ایرلند)؛ ‌۱۹۷۰- الکساندر سولژ‌نیتسین (روسیه)؛ ‌۱۹۷۱- پاپلو نرودا (شیلی)؛ ‌۱۹۷۲- هاینریش بل (آلمان)؛ ‌۱۹۷۳- پاتریک وایت (استرالیا)؛ ‌۱۹۷۴- ایویند جانسون و هاری مارتینسون (سوئد)؛ ‌۱۹۷۵- یوجنیو مونتاله (ایتالیا)؛ ‌۱۹۷۶- سال بلو (کانادا/آمریکا)؛ ‌۱۹۷۷- ویسنته آله‌ایخاندره (اسپانیا)؛ ‌۱۹۷۸- ایساک باشویس زینگر (آمریکا/لهستان)؛ ‌۱۹۷۹- اودیساس الیتیس (یونان)؛ ‌۱۹۸۰- چسلاو میلوش (لهستان/آمریکا)؛ ‌۱۹۸۱- الیاس کانتی (انگلیس)؛ ‌۱۹۸۲- گابریل گارسیا مارکز (کلمبیا)؛ ‌۱۹۸۳- ویلیام گلدینگ (انگلیس)؛ ‌۱۹۸۴- یاروسلاو زایفرت (چکسلاواکی)؛ ‌۱۹۸۵- کلود سیمون (فرانسه)؛ ‌۱۹۸۶- اولووله سوینکا (نیجریه)؛ ‌۱۹۸۷- جوزف برادسکی (روسیه/آمریکا)؛ ‌۱۹۸۸- نجیب محفوظ (مصر)‌ ؛‌۱۹۸۹- کامیلو خوزه‌سلا (اسپانیا)؛ ‌۱۹۹۰- اکتاویو پاز (مکزیک)؛ ‌۱۹۹۱- نادین گوردیمر (آفریقای جنوبی)؛ ‌۱۹۹۲- درک والکوت (سنت لوسیا)؛ ‌۱۹۹۳- تونی موریسون (آمریکا)؛ ‌۱۹۹۴- کنزابورو اوئه (ژاپن)؛ ‌۱۹۹۵- شیموس هینی (ایرلند)؛ ‌۱۹۹۶- ویسلاوا شیمبورسکا (لهستان)؛ ‌۱۹۹۷- داریو فو (ایتالیا)؛ ‌۱۹۹۸- خوزه ساراماگو (پرتغال)؛ ‌۱۹۹۹-گونتر گراس (آلمان)؛ ‌۲۰۰۰- گائو تسینگجیان (چین/فرانسه)؛ ‌۲۰۰۱- ویدیادار سوراجپراساد نایپال (ترینیداد و توباگو/انگلیس)؛ ‌۲۰۰۲- ایمره کرتس (مجارستان)؛ ‌۲۰۰۳- جان مکسول کوئتزی (آفریقای جنوبی)؛ ‌۲۰۰۴- الفرید جلینک (اتریش)؛ ‌۲۰۰۵- هارولد پینتر (انگلیس)؛ ‌۲۰۰۶- اورهان پاموک (ترکیه)؛ ۲۰۰۷ – دوریس لسینگ (انگلیس)؛ ۲۰۰۸ – ژان ماری گوستاو لوکلزیو (فرانسه)؛ ۲۰۰۹- هرتا مولر (رومانیایی‌الاصل آلمانی)؛ ۲۰۱۰- ماریو بارگاس یوسا (پرو).

من با ۳ گناه به دنیا آمدم

گیتی آرین، - آبان ۱۳۸۹

در جمهوری اسلامی ایران زنان قوم من از زمانی که به دنیا می آیند محکوم به سه گناه هستند.گناه ” زن ” بودن، “کرد” بودن و “سنی” بودن.
میگویند هر کار که بر پایهٔ آیین‌ها و قوانین دینی زشت و ناپسند قلمداد شود گناه است. برخی بر این باورند که جزای گناهان را هم در این دنیا و هم در دنیای دیگر باید دید. آیا اینکه من زنِ کردِ سنی به دنیا آمده ام عملی زشت و قبیح مرتکب شده ام که با ما در حکومت اسلامی اینگونه رفتار میکنند و جزایش را باید در این دنیا ببینیم؟
ما زنان کرد سنی به غایت دنیا مظلومیم.در ارتباط با زن بودنمان که قرائتی از دین میگوید زن عنصر گناه است ، از وجود زن شر و وسوسه بر می خیزد ، زن شیطان کوچک است . شیطان ، زن را وسوسه می کند و زن مرد را.بر خود روا میدارند که در مجلس حکومت اسلامی قانون تصویب کنند که چندین زن بتوانند اختیار کنند و از طرف خواهر خود نیز تصمیم میگیرند و نمایندۀ این مجلس مدعی میشود ” مخالفتی با صیغه شدن خواهرانم ندارم “
در قانون مجازات اسلامی بر مبنای یک نظریه فقهی که شاید مبتنی بر ناقص بودن عقل ماست،حق طلاق را با مرد میدانند.نمیدانم بر چه مبنایی این نظریه فقهی را طرح نموده اند که ما زنان دچار نقصان و کمبود عقل هستیم و بر این اساس حق طلاق را به مرد داده اند البته این تنها جزای گناه زن بودن نیست و این موضوع را وقتی با دیگر تبعیض ها مقایسه میکنیم لابلای آنها گم میشود.تاریخ نشان داده که زنان بر خلاف آنچه حکومت میگوید از نقصان و کمبود عقل رنج میبرند برعکس در بیشتر مواقع مردان بزرگ تاریخ را انان هدایت کرده اند.
در کنار این تبعیض ها ارث،حق نگهداری از فرزند و امثالهم را که بیافزایم کلکسیون کامل میشود .صرف نظر از خواست زنان در ” بهره مندی از حقوق برابر ” تصور میشود به واسطۀ فرهنگ های اجتماعی نادرستی که به جامعه ما تزریق کرده اند و آن فرهنگ اجتماعی که امروز عرف جامعه نامیده میشود ” توان اعمال آن حق در جامعه ” میسر نیست حداقل به دلیل کمبود و نارسایی های فرهنگی در شهرهای ما که اینگونه است.البته در استان های بزرگ وضعیت بهتر است، به استان هایی که مشمول تبعیض قومیتی میشوند و از نارسایی های فرهنگی بیشتری رنج میبرند برسیم، میبینیم که مردانش هنوز در عهد عتیق گرفتارند و دختر را در سنین نوجوانی مجبور به ازدواج میکنند از ازدواج های قومی گرفته تا ازدواج های اجباری به واسطه فقر و تنگ دستی ، آنها را محروم از ادامه تحصیل میکنند.
از مردان قوم خود که عبور کنیم تازه به نگاه حکومت به قوم خود میرسیم.در قوم کرد که تکه ای جدا نشدنی از ایران عزیزاست انواع اقسام تبعیض ها را شاهد هستیم. نسبت ایران و اقوامش به مانند نسبت یک پدر و فرزندانش می مانند ، مگر پدری بین فرزندان خود تبعیض قائل میشود که حکومت نسبت به قوم کرد قادل میشود؟ در بالاترین سطوح مدیریتی در استان کردستان از افرادی غیر کرد استفاده میشود گویی ما از همان بدو تولد خائن به دنیا آمده ایم و از طرف حاکمیت هیچ حق و سهمی در سطوح بالایی کشور نداریم.گویی با یک مشت جاسوس و خارجی طرف هستند ، تمامی مدیران و اکثریت کارمندان ادارات مهم از استانداری،شهرداری ها، سرویس های امنیتی انتظامی را از شهرهای دیگر آورده اند.هر چه هم یک فرد با استعداد باشد اگر زن باشد و در مرحله بعدی کرد باشد اجازه شکوفایی استعدادهایش فراهم نمیشود .
آیا مثالی وجود دارد که یک زن کرد در ادارۀ کشور خود سهمی داشته باشد.از نیز که عبور کنیم به گناه سنی بودن خود میرسیم.یعنی اگر حاکمیت لطف کند و از سر گناهان “زن بودن” ، ” کرد بودن” بگذرد محال است به شخصی که اقلیت مذهبی است اجازه پیشرفت و حضور در عرصه های کلان کشور را بدهد یا لااقل شرایط شکوفایی استعدادهایش را فراهم کند. ما نمیدانم به چه محکومیم ، چه گناهی کردیم که سنی و کرد به نیا آمده ایم که کوچکترین فعالیت و سعی در انجام کوچکترین تعهد اجتماعی و انتقاد را به تجزیه طلبی و ارتباط با گروه های مسلح و تروریستی متهم میکنند و به بدترین شکل در مقایسه با باقی معترضین با ما رفتار میکنند.در این دنیا که جزای گناهانمان را داریم میبینیم نمیدانم “زن بودن” ، “کرد بودن” و “سنی بودن” در آن دنیا نیز مستوجب عذاب الهی است در ایران که نماینده اش حسابی آتش جهنم را برایمان داغ کرده است امیدوارم روزی فرا رسد که فرزندان قوم ما دیگر این احساس را نداشته باشند و همسان با دیگر اقوام و اقلیت های مذهبی حقوقی برابر برای ادامه زندگی داشته باشند.

نگاهی به داستانهای عباس صحرائی

اسماعیل معزّی - آبان ۱۳۸۹

قسمت پایانی
در شماره های ۱۰۵ – ۱۰۶ – ۱۰۷ گذرگاه بخشهای اولیه این نوشته را می توانید بخوانید

در قسمت پایانی نگاهی دارم به کتاب ” لفط الله ” این نویسنده که به راستی سوژه های بکر دارد و پرکشش.
این کتاب مجموعه هشت داستان است، و در خود دارد تعدادی از بهترین داستانهای کوتاه این نویسنده را.
داستان ” غنچه ” اولین داستان بسیار زیبای او است که بو و طعم ” اروتیک ” دارد.
من سانسور نشده این داستان را اولین باردر سایت ایرانیان که اغلب داستان های او را منتشر می کند خواندم.
در حقیقت می توان گفت فقط چند کلمه آن را در این کتاب از قلم انداخته است که بنظر من بهیچ وجه لازم نبود چنین سانسور بسیار کوچکی انجام شود که تاثیری چنین بزرگ در یکدستی داستان ایجاد کند، روند و کشش داستان حتمن ایجاب کرده بود که از قلمش تراوش کرده است. در این مورد هم در نوشته خانم صفیه ناظر زاده، و هم در نوشته خانم نسرین مدنی که هر دو در مقدمه کتاب آورده شده است در این مورد سخن رفته است. و می رساند که همه ی دست اندر کاران حذف نشده آن را خوانده اند. گویا سایر خوانندگان نا محرم بوده اند، که البته ممکن است آنها نیز کاملش را خوانده باشند.
خانم نسرین مدنی ” نوسنده سر شناس ” در این مورد در نوشته خود ” آگاهی از لایه های درونی اجتماع ” چنین می نویسد:
” …ضمن اینکه باور تمام دارم که نیازی به سانسور در این داستان نبود، چرا که وجود توصیف و تشبیه اعضای زن که به تیغ ضرب و جرح، جراحی شده است، نه به دلیل لذت بلکه به دلیل بدیع بودن و موجود نبودن آن یا به ندرت موجود بودن آن در نوشته های ادبیات، در این داستان لازم می بود ”
هر چه هست داستان ” غنجه ” یک داستان زیبا پر کشش ” و شاید یک جورائی واقعی ” و بسیار خواندنی است.
(…” هاسمیک ” برایت آدامس آورده ام ”
بال گرفت، چند بار بالا و پائین پرید و بی اختیار بغلم کرد و بوسیدم. هاج و واج شده بوده بودم. بسته آدامس را از جیبم در آوردم و جلوی چشمش گرفتم. مات نگاهم می کرد.
” ابی! یک بسته؟ چندتایش را به من می دهی؟ ”
” یک بسته کامل است. به یک شرط همه اش را به تو می دهم ”
” به چه شرطی؟ ”
” اگر شورتت را پائین بکشی و نشانم بدهی. به خدا فقط نگاه می کنم ”
وقتی گفت
” تو اول بده ”
چه حال خوشی پیدا کردم، با عجله همه اش را گذاشتم کف دستش ” )     از داستان غنچه

یکی دیگر از داستان های این کتاب، داستان ” پیوک ” است که به واقع داستانی است کارستان
و به قول خانم ” مدنی ” نقبی است به لایه های درونی اجتماع، وبخصوص در این داستان از
لایه ای پرده بر می دارد که ضمن حضور بسیار زمخت خود، از دید بسیاری از مردم کشورمان پنهان است. واین، درد و رنج را مضاعف می کند.
…باور نمی کنید، در کپری دو پسر بچه دراز کشیده بودند و در واقع از بی رمقی نا نداشتند. رویشان را صدها هزار مگس همچون رو اندازی سیاه پوشانده بود ….خدایا چه منظره ای.
سوار جیپ که شدیم بر گردیم از داغی نمی دانستم چکار کنم، از تشنگی داشتم هلاک می شدم ولی دستم نمی رفت آب خنک ” کلمن ” را سر بکشم…”       از داستان پیوک

” لفط الله ” داستانی که نام کتاب نیز از آن گرفته شده است، در مایه خانه ” قمر ” خانم، با اتاقهای متعدد است و زنانی که هریک درد دلهائی دارند با  مایه روابط نا رسائی جنسی. و پسرکی که بنظر می رسد حواسش به این حرفها نیست و سرش به کار مشق و درسش است، ولی در حقیقت ضبط صوتی است با قدرت بالای گیرندگی. چرا که پا که می دهد چنان با آب و تاب همه را تعریف میکند که دهان پسر عمه ” مندل ” مجرد را آب می اندازد و در پناهش قرار می گیرد.
” لفط الله ” داستان خواندنی خاصی است که آدم را یاد ” همسایه ها ” ی احمد محمود می اندازد.
…آن سال من را به شهر محل اقامت عمه یک جورائی تبعید کرده بودند. شیطان بودم، مادرم بتازگی بجه دیگری به دنیا آورده بود و حوصله هچ و نچ با من را نداشت. پدرم نصمیم گرفته بود خانه را برای او ” که هنوز دوستش داشت چون تنبانش دو تا نشده بود ” ساکت کند و حد اقل بار زحمت من یکی را از کول او بر دارد.
فرستاده شدم تا سال تحصیلی آینده را خدمت عمه خانم باشم. دوم ابتدائی بودم.
خانه درندشتی بود در سه طبقه و دو شبستان و ” شاه نشین ” کوچکی که بر بالای طبقه سوم  نشسته بود.
و زن و بچه بود که در این کاروانسرا وول می خوردند، خودی و مستاجر…و چه زن و دختر های خوشگلی هم بودند…”

اگر فرصتی دست داد، نگاهی نیز به رمان ” شام با کارولین ” آقای صحرائی خواهم داشت.
هر چند با سرکشی به کتابخانه گذرگاه تمامی کتابهای این نویسنده را در اختیار خواهید داشت.

در پایان باید بگویم که متاسفانه هنوز صاحبنظران، توجهی به دنیای عظیم ذخائر الکترونیکی ندارند. در حالیکه بالندگی ادبیات ما در تمامی ژانر ها ” داستان – اعم از کوتاه و بلند و رمان – شعرهای ناب و نقد های علمی و آموزنده و راه گشا و انواع بررسی ها و تحلیل ها، در فضای اینترنت جریان دارد. و کتابخانه های عظیمی که گاه تا سی هزار کتاب دارند.
حجم داستان ها و شعر ها و نقد هائی که در هر زمان در سایت های فروان اینترنتی وجود دارد باور کردنی نیست.
بی توجهی به آن مدعیان را از قافله دور نگه میدارد و گرنه اینترنت به سرعت با زمان دارد جلو می رود

جایزه شعر نیما و دو نظر

سید علی صالحی - هیات اجرائی جایزه - آبان ۱۳۸۹

سید علی صالحی

جایزه داوران شعر نیما را نپذیرفت و اعلام کرددر شرایطی که
« مردم با آبرو گرسنه» هستند، هیچ جایزه‌ای را نخواهد پذیرفت. به گزارش خبرگزاری‌ها، صالحی گفته که:
« مردم با آبرو گرسنه‌اند، با سیلی رخسار سرخ می‌کنند. جایزه‌ها را بگذارید برای بعد. عزت مردم در اولویت است.» مراسم اعطای جایزه شعر نیما به مجموعه « انیس آخر همین هفته می‌آید» سیدعلی صالحی، هفته اول مهرماه در تهران برگزار شد، اما صالحی در این مراسم حاضر نشد و جایزه را نپذیرفت. صالحی افزوده است:
« در این شرایط شرف‌شکن، دادن و گرفتن جایزه، یعنی تأیید همین شرایط. شرم‌آور نیست؟ این بازی‌ها را بگذارید برای بعد.»
وی ادامه داده که
« شجاعتِ اخلاقی حکم می‌کند اندکی هشیار باشیم و تحلیل درستی از شرایط به دست دهیم.»
صالحی اظهار داشته است:
« سلامت جامعه فرهنگی برای امثال من یک اصل خلل‌ناپذیر است. به شدت نگران از کف رفتن این سلامت هستم.» این شاعر در ادامه گفته است:
« می‌ترسم فشارهای مضاعف اقتصادی، فقر و تهی‌دستی. عالی‌ترین میراث این مردم یعنی فرهنگ و معرفت ملی را نابود کند. گاهی نشانه‌هایی می‌بینم که تن‌ام می‌لرزد. انسان ایرانی اهل این همه دروغ نبوده است.»

پاسخ هیات‌اجرائی جایزه شعر نیما

درج گفتگوی سیدعلی صالحی با ایلنا که « شجاعت اخلاقی حکم می‌کند اندکی هشیار باشیم » تیتر آن بود، با واکنش برخی دست‌اندرکاران جایزه‌ی ادبی نیما مواجه شد. هیات‌اجرایی این جایزه؛ در نامه‌ای خواستار آن شد که به دیدگاه‌های سیدعلی صالحی درباره شرایط روز و اولویت داشتن مشکلات اقتصادی و اجتماعی بر جوایز ادبی پاسخی بدهد. از این رو متن زیر را به‌عنوان پاسخ دراختیار خبرگزاری ایلنا قرار داد.
در متن ارسال شده ازسوی دست‌اندرکاران جایزه‌ی شعر نیما آمده است:
” ما در ورطه‌ای هولناک هستیم که جز گذر زمان ابعاد آن را مشخص نخواهد کرد. سختی زمانه ما اما از گرسنگی تن نیست که روح و روان ما گرسنه است، گرسنه اندیشیدن، فرو افتادن نقاب‌ها و فراز شدن حقیقت انسان، حقیقت رنجور انسانی که در ورطه زندگی گرفتار آمده است.
سال‌هاست شاعران و نویسندگان این مرز و بوم به واسطه‌ی مشکلات و مصایبی که با آن برخورد داشته‌اند، با برگزاری جلسات شعری مانند شب‌های شعر خوشه و یا جوایزی مانند جایزه‌ی شعر فروغ، کارنامه و… سعی کرده‌اند فارغ از حمایت‌ها، چراغ ادبیات و فرهنگ را روشن نگه دارند و صد البته در مسیرشان سختی‌ها و رنج‌های بسیاری متحمل شده‌اند که کمترین آن تهمت و افتراء بوده است. امروز هم زمانه به گونه‌ای دیگر نیست، اگر برگزاری جوایز ادبی مستقلی که همه ساله با نام‌های مختلف از محل کمک علاقمندان، هنرمندان، شاعران و ناشران خوش‌نام ادبی برگزار می‌شود، آنگونه که گفته شده به منزله‌ی دامن زدن به مفهومی از این دست باشد که:
« در این شرایط شرف شکن، دادن و گرفتن جایزه، یعنی تأیید همین شرایط شرم‌آور نیست؟ این بازی‌ها را بگذارید برای بعد. الآن عزتِ مردم در اولویت است»،
خوب است معترضان درجهت حمایت از:«مردم با آبروی ما(که) گرسنه‌اند،(و ) با سیلی رخسار خود را سرخ می‌کنند.» به‌جای در خواست تعطیلی جوایز ادبی مستقل وطنی، مبالغ دریافتی خود از جوایز ادبی غیر وطنی، که گرفتن آنها مایه‌ی زیر پا گذاشتن شجاعت اخلاقی و ناهشیاری نیست!؛ را به مردم اهداء کنند و سایر فعالیت‌هایشان مانند برگزاری کارگاه‌های ادبی و غیره در شرایط فعلی دائماً به لحاظ مالی به نفع گرسنگان باشد،که عیناً بلندی طبعشان آشکار شود، قطعاً این موارد بسیار موثرتر از برگزار نشدن جوایز ادبی مستقلی است که؛ دیگرانی هم خواهان انزوا و تعطیلی آن هستند؛ و هنرمند و عزیز درگذشته هانیبال الخاص با فروش چند تابلو و هنرمندان دیگری مانند اردشیر رستمی با مایه گذاشتن از هنر و سرمایه‌ی شخصی خود درکنار ناشران ادبی مانند شباهنگ، نگاه و چشمه آن را حمایت کرده‌اند، جایزه‌ای که کل هزینه‌های صرف شده برای آن به سه میلیون تومان هم نمی‌رسد و اتفاقاً همین مردم به قول شما رنج دیده (اگر هنرمندان را جزء مردم بدانیم) حامیان آن بوده‌اند؛ صد البته طبع بلند هموطنان ما آنچنان بلند بوده که در همین دوران مرارت، با همه سختی‌ها بدون هیچ چشم‌داشتی قدر و منزلت هنرمندان را حتا با حبه قندی مختصر بدانند.
هیات‌اجرایی جایزه نیما ضمن تشکر از هموطنان و هنرمندان سخاوتمندی که به لحاظ مالی و معنوی حامی جایزه‌ای ادبی با نام نیما بوده‌اند، ضمن اینکه خود را خرسند از ادامه راه کسانی می‌داند که سالها رنج ادبیات و فرهنگ را با برگزاری چنین جوایز و فعالیت‌های فرهنگی بر دوش برده‌اند، قطعاً در دوره‌های بعد نیز با جدیت و دقت این راه را تا حد توان ادامه می‌دهد. برگزارکنندگان جایزه‌ی نیما ضمن احترام به همه نظرات و اندیشه‌ها، برگزاری این جایزه با حمایت مردم را کمکی هرچند مختصر به تکوین اندیشه و کم شدن از رنج روح و روان انسان دانسته، و در شرایط فعلی گردهم آمدن بیش از دویست نفر از شاعران و علاقمندان از سراسر ایران جهت شنیدن شعر را کاری خطیر و مهم می‌داند، امید آنکه دریای شکری فراهم شود تا حبه قند ناقابل مردم کام بعضی را تلخ نکند.

نشست های آخر ماه

محمود صفریان - آبان ۱۳۸۹

دیدیم نیاز داریم هر از گاهی عاری از پیرایه ای ” که این روز ها همه نوع و همه رنگش را در آدمهائی که باور نداری دیده می شود ” یکی دو ساعت دور هم باشیم، همین چند نفری که دوست داریم با هم صحبت کنیم و از هر دری بگوئیم.
و هر کدام شعری، داستانی، نقدی، مصاحبه ای، تکه هائی که خوانده ایم و پسندیده ایم را برای هم بخوانیم و خودمان را بکشیم در این حال و هوا.
و البته بصورت به قول معرف قبل از دستور،  کمی بحث و تحلیل سیاسی، و جوک های روز و حتا کمی غیبت ” که شیرین است ”  آغاز خوبی است.
در ادامه همین زنگ تفریح خوردن شامی سر پائی که چه می چسبد و جای دوستان خوبمان خالی است و با نوشیدن چای می رویم برای بعد از دستور، و انتخاب هایمان را رو می کنیم، که گاه با نوعی نقد هم همراه است.
این نشستمان نام خاصی ندارد، معمولن در یکی از روز های آخر هر ماه بر گذار می شود.
حالا کم کم دارد به تعدادمان اضافه می شود. داریم هفت نفر می شویم و رونق بیشتری می گیریم.
گاه بصورت مهمان دوستانی همراه می شوند که خوشحالمان می کنند، و همراه با خود تنوع بیشتری را می آورند. تداوم شرکت این دوستان مهمان، همیشه مورد استقبال است.
اگر بشود از این پس خلاصه ای از این نشست ها را در رسانه گذرگاه می آوریم، تا جائی نمایش داده شده باشد.
یکی دیگر از رخداد های این با هم بودن ها دسترسی به کتابهای بیشتر است و رد و بدل کردن پاره ای از آن ها که حاصلش دارد شوق خواندن را بارور تر می کند.
ما امید واریم که در آینده میزبان دوستان بیشتری که در این راستا فعالند باشیم و بهره ای بیشتر بگیریم.
دوستداران ئی میل گذرگاه در اختیارشان است.

داستان کوتاه

محمود صفریان - آبان ۱۳۸۹

تقدیم به دوستان جوانم که
امید های تداوم ادبیات داستانی
ما هستند.

————————
داستان کوتاه نمی تواند یک سر هم بندی جملاتی با واژه هائی معمولی و پیش پا افتاده و گاه بی باری از ارزش باشد.
داستان کوتاه، آنگاه که بریده ای از زندگی است، و آنگاه که گرمای عشق و هیجان بودن را دارد، داستان کوتاه است.
داستان کوتاه نمی تواند فقط زائیده خیال باشد و برپایه تصورشکل بگیرد. باید هم از درد ها و درماندگی ها بگوید و هم توجه به کرامت و سترگی انسان و تلاش سازنده اش داشته باشد. و چنین بر داشتی نمی تواند فقط بر پایه تخیل باشد.
دلنشینی این پدیده ادبی که یکی از پر طرفدار ترین نوع نگارش است موقعی است که مایه ای از واقعیت داشته باشد.
مگر می شود از عشق گفت بی گذری از آن؟ و بازیگران آن با هم گرم گفتگو شوند فقط به زعم تصور نویسنده؟ این که خیلی خشت بر آب زدن است.

داستان کوتاه، باید رمان بالا بلندی باشد که کوتاه شده است، با پرهیز از زیاده گوئی اکثر رمان ها.
و بتواند خواننده را جلب و جذب کند و بر احساس و توجه او تاثیر عبور شهابی در شب تار را داشته باشد.
باید در جام جان نویسنده حضوری ملموس داشته باشد، و آنگاه که فرصت بروز می یابد بیاید روی صحنه ی ذهن خوانندگان، و آنها را به تفکر وا دارد، و با احساس آنها بیا میزد و پرده ای از روزمرگی را بنمایاند.
و نبایستی منولوگی خسته کننده باشد، چون زیبائی هر داستان در دیالوگ های کوتاه، شیرین و اثر گذار آن است.

داستان کوتاه باید در مکان و مقامی باشد که ارزش نگاه و نقد منتقدین را داشته باشد، و از پیچ و تاب های گنگ و نامفهوم و کار برد جملاتی بی سر و ته و هذیانی پسامدرن های من درآوردی به دور باشد، چرا که اولین تاثیر نا مطلوب چنین داستانی متوجه خودش می شود و نوشته بی خواننده کافی، چون درختی بی بار و حتا بی برگ است.

داستان کوتاه یک اثر هنری است با همه ی ظرافت هائی که برای خلق یک اثر ارزشمند لازم است. چنین که باشد، خواننده ” که هدف اساسی هر نویسنده باید باشد ” با خواندن آن در باره اش می اندیشد و مزمزه دوباره ای از آن در ذهنش خواهد داشت.

رعایت علامات ” نقطه گذاری، کار برد ویرگول، و گیومه، توجه به فاصله ها و…. ” نه تنها لازم است که تاثیری بنیانی در راحت خواندم اثر دارد، که متاسفانه بسیاری از نویسندگان به آن بی توجه اند.
با توجه به اینکه هر نویسنده ای، قبل از هرکس دیگر برای مردمان خودش می نویسد، لذا بایستی آشنائی کامل با حال و هوای آنها داشته باشد، و چنان ننویسد که خواننده با شروع، از ادامه خود داری کند. با توجه به این مهم داستان کوتاه می شود از دل بر آمده ای که بر دل می نشیند.
الگو بر داری از نویسندگان خارجی که دور از ذهن و خواست مردم خودی است داستان کوتاه را منتزع می کند و از فهم و درک و بخصوص از گرما و پذیرش می اندازد.
نامگذاری از جایگاه خاصی بر خورداراست…..و داستانی که با شروع به دل ننشیند، شوق ادامه را کم می کند. یک نام سنجیده و گیرا و گاه با ایهام اولین تکان شوق را در خواننده باعث می شود.

همه آنچه که گفته شد باید چون ترکیبات لازم، در جام ذوق و احساس و قدرت نگارش نویسنده،
خوب هم بند شود و در تار و پود و احساس خالق اثر رسوخ داشته باشد تا زایشی خجسته به همراه بیاورد.

یک پرده از نمایشی با هزاران پرده

چه فرق می کند که نویسنده کیست - آبان ۱۳۸۹

بعنوان مأمور سازمان ملل در شناخت و تشخیص پناهندگان واقعی تحت کنوانسیون ۱۹۵۱ به مشهد رفته بودم .
طبیعی است که اسم ”UN” و سازمان ملل خیلی دهن پر کن است. خیلی ها فکر می کردند ما آنجا نشسته ایم تا صلح جهانی را تأمین کنیم .از بیرون، همه فکر می کردند داخل آن ساختمان چه خبر است. این که هزاران افغانی به زحمت از کله سحر می آیند و صف می کشند تا بعد از سه روز بتوانند نوبت بگیرند و به داخل بیایند نیز مضاف بر آن شده بود.
افغانها فکر می کردند بعد از داخل شدن پذیرایی مفصلی می شوند و از آنها پرسیده می شود چه مشکلی دارند؟ و آنها می توانند از هزار مشکل خود در ایران صحبت کنند. و آنگاه که از آنها پرسیده می شود که به کجای دنیا می خواهند بروند، می گویند ژنو. حتمن بعد ما برایشان دست می زنیم و یک خدمتکار با سینی وارد می شود که داخل سینی یک بلیط لوفت هانزا به مقصد ژنو گذاشته شده است .

همکارها و دوستهای وزارت کشور هم آنجا بودند. به ما به چشم خائنین وطن فروش نگاه می کردند که می خواهند کشور را، ایران – افغانی کنند.
طبق قوانین کنوانسیون ۱۹۵۱ کسانی که می خواهند ادعای پناهندگی کنند حتماً باید در کشوری خارج از محل زندگی خود این درخواست را بدهند و بسیار طبیعی است که هیچ ایرانی در داخل خاک ایران نمیتواند به دفتر UN مراجعه کند و تقاضای پناهندگی بدهد.
یک روز صبح زود که رفته بودم صلح جهانی را تأمین کنم!! متوجه شدم کسی که به داخل اتاق مصاحبه آمده یک دختر جوان است که با چادر روی خود را سخت گرفته و سر خود را به زیر انداخته است. خیلی از زنان افغانی وقتی به داخل می آمدند، به همین حال می آمدند و می پرسیدند کدام یک از ما مأمور سازمان ملل است. به مأمورین وزارت کشور اعتماد نداشند. از همکارم خواستم بیرون برود .

برایش توضیح دادم که هرگونه اطلاعی که او به ما بدهد کاملاً محفوظ می ماند و در پرونده های سازمان ملل ضبط شده و بدون اجازه او هیچ استفاده ای از آن نمی شود. با متانت و آرامش و با احترام کامل از او خواستم حداقل صورتش را نشانم بدهد. خیلی راحت چادر را از سرش برداشت. روسری سرش بود. خیلی جوان بود ولی دور چشمانش کبودی می زد و رنگ زرد، چهره اش را گرفته بود. به امتحانی ها نمی خورد. حدس زدم باید از فارس های کابل باشد. اسمش را پرسیدم. اگر شروع به صحبت می کرد می توانستم بفهمم اهل کجای افغانستان است ولی آرام و شمرده گفت: من کمک می خواهم.. فارسی خودمان را خالص صحبت می کرد. پرسیدم:
” شما افغانی هستید؟ ”
گفت:
نه.
گفتم:
ما فقط برای افغانی ها فعالیت می کنیم. بفرمایید که اهل کدام کشور هستید؟ گفت: ایران. مشهد. گفتم: متأسفم….. لطفاً تشریف ببرید.
قبلاً هم چنین اتفاقی افتاده بود. ایرانی هایی که فکر می کردند مأمورین سازمان ملل، کبوترهای صلح هستند که هر کدام یک برگ زیتون بر منقار دارند، می آمدند و از حقوق بشر و غیره شکایت می کردند. کلی طول می کشید تا به آنها بفهمانیم سازمان ملل آژانس های مختلف دارد و ما مأمورین کمیساریای عالی سازمان ملل متحد در امور پناهندگان هستیم. و آنها دست آخر بلند می شدند و با فحش و ناسزا آنجا را ترک می کردند .
با صدایی گرفته گفت:
” من کمک می خواهم. ”
با خود گفتم باز این سناریو قرار است تکرار شود.
به صندلی تکیه دادم و اجازه دادم مشکلش را بگوید.
با این تصور که میگوید و من توضیح می دهم، و او می رود. مثل روزهای دیگر. گفت :
” من می خواهم، مرا از دست شوهرم نجات بدهید ”
با لحن بی تفاوت گفتم :
” خوب به دادگاه خانواده بروید و درخواست کمک کنید.
گفت :
” شوهرم افغانی است ”
با خودم گفتم : شروع شد. باز هم یک بدبخت دیگر .
دختران ایرانی فقیر و بیچاره ای که به ازای پرداخت پول، به افغانی ها فروخته می شدند تا مرد افغانی بتواند کارت اقامت بگیرد. …رویه اشتباه وزارت کشور. ازدواج شرعی و غیر رسمی. چون افغانی ها نمی توانند رسمی در ایران ازدواج کنند.
شرعی ازدواج می کنند. قیمتش هم بین یکصدهزار تا یک میلیون تومان است. به راحتی به محله های فقیر نشین می روند و دختر می خرند. وزارت کشور هم تبعه خودش را این طور حفظ می کرد که به شوهر اجازه اقامت می داد تا دختر مجبور نشود به افغانستان برود. بدبخت ها نمی دانند با ازدواج با یک افغانی تابعیت ایرانی خود را از دست می دهند.
گفتم :
کار شما چندان هم سخت نیست. بروید و دادخواست بدهید. دادگاه حکم می دهد و شوهرتان را هم از کشور اخراج می کنند .
گفت :
“نه، می خواهم شما مرا نجات بدهید ”
گفتم :
ما نمی توانیم.
بعد با بی حوصلگی گفتم:
خب، بگو مشکل چیست؟
گفت :
” پدرم معتاد است. ما هفت تا خواهر و برادریم , من بزرگتر ازهمه هستم. پدرم از من بدش می آید. می گوید دختر فقط بدبختی به بار می آورد. اگر پسر بودی می توانستی کمک خرج من باشی. منظورش از کمک خرج این است که می توانستم برایش مواد ببرم. لااقل بدوک می شدم و برایش جنس خوب می آوردم . خلاصه خیلی سر کوفت می زد.”
زیاد داستان جدیدی نبود. نگاهش کردم . مستقیم و خیره به موزاییک جلوی پایش نگاه می کرد. پاهایش را محکم به هم چسبانده بود ولی می لرزیدند. دست خود را روی پایش گذاشت تا جلوی لرزش را بگیرد. ولی دستهایش هم شروع کردند به لرزیدن .

” تا اینکه غلام سخی آمد. من فقط می توانستم کارهای خانه را بکنم . کسی هم خواستگاری من نمی آمد. ما، در محله فقیر نشین پشت طلاب زندگی میکنیم . یک خانه خرابه داریم و مادرم در خانه های مردم کار می کند تا بتواند خرج ما ومواد بابام رابدهد .غلام سخی آمد پیش پدرم . پدرم مرابراندازکرد وگفت: یک میلیون تومان می خواهم . غلام سخی رفت و فردا با یک بسته تریاک آمد . با هم چانه زدند و سر هفتصدهزار تومان توافق کردند . دیگر هرچه تریاک آورد , پدرم کمتر از هفتصدهزار تومان رضایت نداد. غلام سخی مهلت خواست و یک هفته بعد آمد و پول را داد و من نزد صلای محله به عقد غلام در آمدم. ”
گفتم :
خوب اینکه چیز تازه ای نیست. متاسفانه به دلیل رویه غلط اداره اتباع امور خارجه و جهل مردم این اتفاق زیاد می افتد . ما کاری نمی توانیم بکنیم ولی حداقل دادگستری خوب عمل می کند بروید و دادخواست طلاق بدهید.

لحظه ای چشم در چشم من دوخت و چیزی نگفت در عمق چشمانش خواندم که خود را بسیار دور از من می بیند در حالی که کمتر از ۳ متر با من فاصله داشت.
گفت:
” حداقل گوش کنید ”
گفتم :
خانم! ما وقت گوش کردن نداریم. بفرمایید.
به چشمانم زل زد و با بغضی فرو خورده گفت:
” باید گوش کنید ”
سیگاری آتش زدم و تکیه دادم و با دست اشاره کردم که ادامه دهد.
گفت :
” من فقط هفته ای یک شب غلام سخی را می بینم .”
گفتم :
آخر این هم شد مشکل ؟ حتما می رود دنبال پخش مواد. گفت:
” شاید هم برود ولی این مشکل من نیست ”
گفتم:
خانم پس مشکل چیست؟ . چند سالته؟ گفت:
” ۱۹ سال ”
گفتم:
شکر خدا که عقلت کار می کنه؟
گفت:
” نمی دانم ”
بیش از حد آرام بود. عصبی شده بودم.
گفتم :
خانم جان . دخترم . زندگی قواعد خاص خودش را دارد . شوهر را باید در خانه نگهداشت. اگر هم سر به راه نیست جدا شو. این که مشکلی نیست.
گفت:
” نمی دانم ”
گفتم:
پس مشکلت چیه؟
گفت:
” من هفت تا شوهر دارم …”

نمی دانستم چه باید بگویم. خشکم زده بود…اشک از چشمانش سرازیر شد. لرزش پایش بیشتر شد. سرش را به زیر انداخت و ادامه داد.
گفت:
” اوایل فقط می ترسیدم و گریه می کردم. از خود غلام سخی هم می ترسیدم. ولی وقتی شبهای بعد آدمهای دیگر آمدند نمی توانستم هیچ چیز بگویم، یا خفه می شدم یا خفه ام می کردند.
گفتم: کتکت می زدنند ؟
گفت:
” اوهوم ”
گفتم:
همه افغانی هستند؟ شش تای دیگر را می گویم؟
گفت:
” اوهوم ”
دیگر تحمل نکرد.
هنوز هم دلم می لرزد. گریه به این تلخی تا به حال ندیده بودم. فقط گریه کرد و دستانش می لرزیدند.
گفت:
” به غلام سخی گفتم: پدر سگ چرا؟
گفت:
” من که پول نداشتم. هفت نفر شدیم، نفری صد هزار تومان گذاشتیم وسط. خب آنها هم حقشان را می خواهند.”
گفتم:
” بی رحم بی همه چیز، لااقل به من رحم کن.”
گفت:
” رحم که ما را ارضا نمی کند .”
” حالا آمده ام، شما برای من کاری بکنید. تو را به خدا نجاتم بدهید. دوبار رفتم قهر به خانه، قبل از اینکه چیزی بگویم، پدرم مرا با کتک انداخت بیرون. می ترسید غلام سخی بیاید و پولش را پس بگیرد. غلام سخی مرا می آورد به خانه و دوباره همان قضایا…. بدبخت شده ام…. فقط یک توده گوشت و استخوان شده ام . تو را به خدا نجاتم بدهید ”
بلند شدم. دوست وکیلی داشتم که درآنجا وکالت می کرد. با موبایل بهش زنگ زدم وگفتم یک مشکل خاص دارم و تمام حق الوکاله اش را خودم می پردازم . بلند شد.
گفتم:
اگر نمی تواند راه برود اجازه بدهد آمبولانس خبر کنم.
گفت:
که می تواند راه برود . با هم آهسته از اتاق بیرون رفتیم . همکارم دراداره اتباع با اخم به من نگاه کرد. پیش خود
می گفت:
این خائنین کم دردسر دارند، حالا زن افغانی را هم با خود بیرون می برند.
به آرامی گفتم که چادرش را بر سرش بیاندازد.
وقتی از پله ها می رفتیم از او پرسیدم صبحانه خورده است یا نه ؟
گفت:
” من فقط روزی یک وعده غذا می خورم. ”
پیشانی اش عرق کرده بود.
آهسته گفت:
” من حامله هستم “

در حد خط فقر

از یک ئی میل - آبان ۱۳۸۹

قرارگاه سازندگی خاتم‌‌الانبیا بنا به گزارش سپاه پاسداران به کمیسیون برنامه و بودجه مجلس، ۸۱۲ شرکت ثبت‌شده در داخل و خارج ایران دارد.
و تقریبن تمامی پروژه های میلیاردی پر سود مملکت در اختیارش می باشد و سود حاصله از کار هایش نجومی است.
این قرارگاه سازندگی!! که در سطح وسیعی در کارهای داخلی و خارجی فعال است
متعلق به مجتبا خامنه ای است. و این یکی از منابع در آمد او ست.
قابل توجه پدر زن او که می گوید داماد و دخترم در خانه ای محقر زندگی می کنند و گذران زندگیشان در حد خط فقر است.

کشوری در حال غرق

احمد طباطبائی - آبان ۱۳۸۹

طی چند روز گذشته ریال در برابر دلار بیش از بیست درصد، ارزش خود را از دست داده. چنین سقوطی در تمام چند دهه گذشته بی سابقه بوده. این سکته ی اقتصادی نشان از قدرت اقتصاد نیست. بدون شک چنین واقعه ای برنده و بازنده در پی دارد، منافعی در حال ناپدید شدن است و منافع دیگری در راه شکل گرفتن. عده ای پولدار می شوند و عده ای به خاک سیاه می نشینند. چنین تحولی در اقتصاد و بازار کشور نمی تواند پای سیاست را به میان نیاورد.

دستگاه تبلیغاتی حاکمیت هر روز بر اساس بی تاثیری تحریمهای بین المللی بر اقتصاد کشور شعار می دهد اما درعمل چنین به نظر نمی رسد. واقعیت چیز دیگری است شعارهای مسئولین تناسبی با عملکرد اقتصادی کشور ندارد. بی کاری و بی نظمی در جریان پولی کشور در ادامه ممنوعیت سرمایه گذاری خارجی در ایران به واقع جان اقتصاد کشور را به تنگ آورده.
ثروت فروش نفت از همان ابتدا تا به امروز رقمی در حدود نهدو پنجاه میلیارد دلار آمریکا برآورد شده است که چهارصد میلیارد دلار آن ناباورانه در طی همین پنج سال گذشته حاصل آمده است. در دولت محمود احمدی نژاد. چنین ثروتی به واقع چگونه اداره شده است؟
آنچه از برداشتهای اطلاعات و آمار دولت و نهادهای نظارتی مجلس و مطبوعات بر می آید دولت در حدود صدو ده میلیارد دلارآمریکا ذخیره ارزی دارد و حدود صد میلیارد دلار هم در دو سال گذشته کالا وارد نموده. این ذخیره سازی از سر تدبیر هم انجام نپذیرفته بلکه بیشتر بخش عمده تجارت نهادهای تحت امر ولایت هستند.
گرچه انبارها تا نهایت پر است اما کالاها همگی کالاهای مصرفی و نهایی هستند . این کالاها ارزش سرمایه ای ندارند در کوتاه مدت باید به مصرف برسند. یعنی برای کارخانه و تولید وارد نشده اند باکه میوه و مبل و لوستر دیگر واردات غیر ضروری خارجی است که معمولاً چینی هم هستند.
صاحب این اموال امروز تمام این کالاها را با ارزش بیشتری در بازار به فروش خواهند رساند و سود حاصل از آن به جیب بزرگترین تاجر کشور یعنی دولت و نهادهادی تحت امر ولایت فقیه می رود. آخر هیچ کس به اندازه این حضرات ثروت ندارد و پول بی زبان در دست ندارد. بخش خصوصی و تولید کننده هم در این بین لقمهء چرب همین ولایتمداران بازاری می شوند.
این واقعیت چنان آشکار و دردناک است که نمی توان نامی غیر از کودتای اقتصادی بر آن نهاد. کودتای بعد از نمونه اخیرش در سیاست. به همت اسلحه کشوری را اداره کردن چنین اوضاعی را هم پدید می آورد. یک شبه کشور را به پرتگاه بردند و با کشتن آدمها، خانه نشین شدن را رسم نمودند و مهر سکوت بر لب داشتن را نشان عاقل بودن آدمی کردند. این فاجعه هنر ولایتی فقیه ای است که به قول دکتر مطهری: “این آقا آنچنان ضربه ای به اسلام می زند که تا به امروز هیچ کس نزده است”.
حیف که ارزش ما هم در مواجهه با این همه ظلم و تقلب وبی شرمی چنان ریال حاکمیت در بازار آدمیت به پستی گرایده.
ششم مهرماه هشتاد و نه

می‌خواهید چکاره شوید؟

از یک نامه - آبان ۱۳۸۹

ما دلمان می خواست در آینده دکتر شویم و متخصص بدن انسان بشویم و همه ی مریض ها را درمان کنیم. ما تا حالا شکم چند تا قورباغه را هم عمل کرده ایم و اصلن از خون نمی ترسیم اما برادرمان یک روز به ما گفت:
«چون تو خوش خط هستی، پس نمی توانی دکتر خوبی شوی.»
و بعد هم گفت:
«اگر دکتر شوی، ممکن است هنگام تشخیص علت مرگ یک نفر که در بازداشتگاه فوت کرده، خودت هم ناگهان خودکشی شوی.»
ما منظور برادرمان را نفهمیدیم اما توی فیلم ها هم دیدیم که خیلی از دکترها ساختمان می ساختند. بنابراین ما تصمیم گرفتیم که مهندس شویم تا ساختمان ها را محکم تر بسازیم و بعد پول دار شویم، اما برادر بزرگ ترمان که خودش چند سال پیش مهندس شده، هنوز پولدار نشده است.

او به ما گفت که این روزها هر پاره آجر را هم که بلند کنی یک مهندس از زیرش می پرد بیرون. و بعد، درخت ازگیل توی حیاط را نشان مان داد و گفت: «همین درخت را اگر الان تکان دهی دست کم بیست سی تا مهندس ازش پایین می ریزد.»

برادر ما معتقد است هرکس که توی کوچه و خیابان به چشم می خورد مهندس است، مگر آن که خلافش ثابت شود. برای همین است که همه همدیگر را مهندس صدا می زنند. ما این ها را نمی دانیم، اما خلبان شدن را هم خیلی دوست داریم و هنگامی که برادران رایت موفق شدند پرواز کنند، ما در پوست خود نمی گنجیدیم اما الان، هربار که اخبار را گوش می کنیم یک هواپیما سقوط می کند و همیشه هم مقصر اصلی خلبان است و ما نمی دانیم چرا تقریبن خیلی از خلبان ها اسم شان توپولوف است.

ما همچنین خیلی دوست داشتیم که دانشجو شویم اما برادرمان که قبلن دانشجو بود به ما گفت که دانشجوها نمی توانند حرف شان را به مسئولان بفهمانند و زمانی که موفق به فهماندن آن می شوند، بلافاصله کتک می خورند و بعد به زندان می افتند.

بنابراین ما چون به فوتبال علاقه مند هستیم و دوست داریم یک روز به برنامه ی نود برویم و در آن جا بین صفر تا یک میلیون، چندتا عدد را انتخاب کنیم، تصیمیم گرفتیم داور فوتبال شویم. زیرا داورها با سوت همه کار می کنند و خیلی کیف می کنند. اما چند وقت پیش در استادیوم دیدیم که تماشاچی ها با داور و شیر سماور جمله می ساختند و بلند بلند فریاد می زدند و داور قرمز می شد. بعد تماشاچی ها با داور و توپ و تانک و فشفشه جمله می ساختند و داور خیلی عصبانی می شد. بدین ترتیب ما دل مان تقریبن خیلی برای داور سوخت.

ما هم چنین خیلی دوست داریم که نویسنده شویم و آدم معروفی بشویم اما برادرمان می گوید: «دراین مملکت اگر شکار لک لک شغل شد، نویسندگی هم شغل می شود.» ما منظور برادرمان را اصلن نفهمیدیم. او می گوید که یک نویسنده برای این که معروف شود، یا باید بمیرد یا به زندان بیفتد.

ما دیگر خیلی خسته شدیم و نمی دانستیم که چه کاره شویم، در نتیجه از برادرمان پرسیدیم: «پس من چه کاره بشوم؟» برادرمان گفت: «نمی دانم، اما سعی کن کاری را انتخاب کنی که همیشه تک باشی و معروف شوی و هیچ وقت در هیچ موردی مقصر اصلی نباشی و کسی هم جگر نکند بلند بلند با اسمت جمله بسازد.» و ما تصمیم گرفتیم رییس جمهور شویم.
——————-
از یک ئی میل

سست بنیانی

ثبت احوال - آبان ۱۳۸۹

همراه با سست بنیان شدن همه مظاهر زندگی

در ایران تسخیر شده

بنیان خانواده نیز باز هم دارد سست تر می شود

———————————————-

از هر هزار ایرانی ۱۲ نفر ازدواج کرده‌اند
که اولین دلیلش بیکاری و عدم امنیت شغلی
و نا رضایتی عمومی در تمای سطوح است

بر اساس آمار سازمان ثبت احوال کشور، طی سال گذشته در مقابل هر یک هزار ایرانی ۱۲.۲ نفر ازدواج کرده اند که بیشترین آمار مربوط به سیستان و بلوچستان با ۱۴.۷ درصد بود.
گزارش های پایگاه آمار و جمعیت سازمان ثبت احوال نشان می دهد علی رغم جمعیت بالای استان تهران، کمترین میزان ازدواج مربوط به این استان با ۹ نفر در مقابل یک هزار نفر و سمنان با ۱۰ نفر در مقابل همین جمعیت است.
در سال گذشته میانگین سن ازدواج مردان در کل کشور ۲۶.۶ و میانگین سن ازدواج زوجه ۲۲.۲ بوده است که بیشترین میانگین سن ازدواج مردان مربوط به استانهای کرمانشاه و فارس با ۲۷.۷ سال و تهران با ۲۷.۵ سال است.
همچنین بیشترین میانگین سن ازدواج زنان مربوط به استانهای تهران با ۲٣.۲۶ سال و کرمانشاه با ۲٣ سال است.
کمترین میانگین سن ازدواج مردان نیز در استان اردبیل با ۲۱.۲ سال و در زنان برای استان سیستان و بلوچستان با ۲۰.۲ سال است
یکی از آمارهای قابل توجه در سال ۱٣٨٨، بالا بودن سن زوجه نسبت به زوج بوده است به طوری که در ۱۰.۷ درصد از ازدواجهای ثبت شده زنان سن بیشتری نسبت به مردان داشته اند.
براساس این گزارش، در سال ۱٣٨٨ در مقابل هر هفت ازدواج یک طلاق رخ داده است که کمترین آن با یک طلاق در مقابل ۲۷ ازدواج در استان سیستان و بلوچستان و بیشترین آن با یک طلاق در مقابل سه ازدواج برای استان تهران و یک طلاق در مقابل ۶ ازدواج در استان خراسان است.

برای بزرگ زیستن

آبان ۱۳۸۹

وقتی در زندگی به یک، در ِ بزرگ رسیدی نترس و نا امید نشو…
چون اگر قرار بود در باز نشود، بجایش دیوار می کشیدند
وقتی زندگی برایت خیلی سخت شد،
یادت باشه که دریای آروم ناخدای قهرمان نمیسازد. .

کلنگت را بردار!

عبید زاکانی - آبان ۱۳۸۹


قلمی از قلمدان قاضی افتاد
شخصی که آنجا حضور داشت گفت : جناب قاضی کلنگ خود را بردارید
قاضی خشمگین پاسخ داد: مردک این قلم است نه کلنگ
تو هنوز کلنگ و قلم را از هم باز نشناسی؟
مرد گفت: هر چه هست باشد، تو خانه مرا با آن ویران کردی.

کی؟

آبان ۱۳۸۹

کی؟

آرامش طبیعت

مریم رئیس دانا - آبان ۱۳۸۹

آرامش طبیعت

بدون شرح

آبان ۱۳۸۹

بدون شرح

توهین به شعور انسان

آبان ۱۳۸۹

توهین به شعور انسان

سازمان جهانی روزنامه نگاران

سازمان جهانی روزنامه نگاران - آبان ۱۳۸۹

Jochen Shievink

DEATH

IS NOT

JUSTICE

به مناسبت روز جهانی مبارزه با اعدام

شاخه ترد اطلسی

عباس صحرائی - آبان ۱۳۸۹

تازه بیدار شده بودم که رفت.
در را به آرامی باز کرد و داشت خارج می شد:
” بیدارم حامد راحت باش. ”
– دیشب تا دیر وقت چراغ اتاقت روشن بود، خواستم بیدارت نکنم. ”
” چرا صبح به این زودی؟ ”
– با نعمت می روم، با اتومبیل او. محل ِ کارش به اینجا دور است برای همین صبحها زودتر از من راه می افتد.
و رفت….
این آخرین باری نبود که دیدمش، اما آخرین باری بود که صدایش را شنیدم.

سال آخر دانشکده فنی بود، ماشیت آلات می خواند.
هیج وقت کامل متوجه نشدم که ماشین آلات چگونه تحصیلی است. پرس و جو هم نکردم، خودش هم توضیح درستی نداد، یا داد ولی من متوجه نشدم. فقط می دانستم دارد مهندس می شود.

پنج سال بیشتر نداشت که مادرش را در تصادفی دردناک از دست داد. مادری که عشق من بود و برای همیشه هم خواهد ماند.
حامد تنها فرزندمان بود، و چقدر هم شبیه مادرش بود. وهمین مایه دلنشینی که در چهره اش جا گرفته بود، علاقه مرا به او دو چندان کرده بود. و من بخاطر او و بخاطر مالامالی عشقی که از سیمین در سینه داشتم، هرگزدیگر ازدواج نکردم.
از همان موقع با اینکه کمر خودم زیر بار این واقعه شکسته بود، او را مثل بچه گربه به دندان گرفتم. برایش هم پدر بودم و هم مادر. البته شاید نه پدر کاملی بودم و نه مادری که او نیاز داشت.
هر روز بیشتر بهم وابسته می شدیم و در شبهای تنهائی مونسهای خوبی برای هم بودیم.
هیچگاه مستقیم از مادرش نپرسید، ولی هرگز نشد که از کنار عکسش عبور کند و توقف کوتاهی نداشته باشد و به چهره خندان او خیره نشود…تا روزی که از مدرسه درهم و گرفته به خانه آمد. این حال او که تا آن روز ندیده بودم پریشانم کرد. خودم را دستپاچه و ناراحت نشان ندادم. گذاشتم تا مثل هر روز بیاید مرا ببوسد و شیرین و خواستنی بپرسد:
– بابا خسته نیستی؟
وقتی نیامد، و حتا در ِ اتاقش را بست، طاقت نیاوردم. با لیوانی شیر رفتم سراغش، در زدم.
– بابا جان حالا می آیم ”
که یعنی وارد نشو.
بر خلاف میل و عادتم در را باز کردم …روی تختش دراز کشیده بود و من توانستم برق مسیر عبور اشک را بر روی گونه هایش ببینم. بی سابقه بود.
گذاشتم راحت باشد. فورن آمدم بیرون.
ندیده بودم اینگونه در هم بریزد. او همیشه خوشحال و سر حال از مدرسه می آمد. درسش عالی بود. دوستان خوبی هم داشت. من هم کوتاهی نمی کردم. برایم، هم عجیب بود و هم می خواستم زود تر متوجه بشوم . طاقت آشفتگی او را نداشتم.
خوشبختانه زود از اتاقش بیرون آمد، و با علاقه مرا بوسید و سراغ شیری را که در یخچال گذاشته بودم گرفت.
” حامد جان! اگر دلت می خواهد به من بگو که چرا چنین در هم شده ای؟ چه اتفاقی افتاده؟ البته مجبور نیستی، اگرهم نمی خواهی می توانی چیزی نگوئی. ولی می دانی که من شدیدن ناراحتم….”
– بابا ناراحت نشو، مهم نیست …”
” چرا عزیزم فکر می کنم مهم بوده که توانسته تو را چنین آشفته کند. طبیعی است که من هم ناراحت بشوم چون ندیده بودم که تو چنین درهم بشوی ”
– بابا اگر بگویم، فکر می کنم که ناراحت تر بشوی. ولی من قبولش کرده ام…”
” تو که داری بیشتر نگرانم می کنی. بگو ببینم چه شده؟ ”
– قرار است بخاطر نمرات خوبی که گرفته ام تشویقم کنند. از من خواسته اند که به مادرم بگویم بیاید مدرسه….و من هر چه گفتم که پدرم را می آورم قبول نکردند، و گفتند چون مادران دیگری هم می آیند، بهتر است مادرت را بگوئی بیاید…و من….”
” حامدم گریه نکن . تو دیگر داری مردی می شوی. خواهش می کنم، بخاطر بابا گریه نکن. نمی خواهم بقیه اش را بگوئی. خودم می روم مدرسه و ترتیب همه کار ها را می دهم ”
– نه بابا، دیگر ترتیبی ندارد. چون وقتی معلمم زیاد اصرار کرد، و بچه ها هم دم گرفتند که :
” کسی نمی خواهد مادرت را بخورد ”
با فریاد گفتم:
” من مادر ندارم…مادر ندارم…و گریه ام گرفت …بابا خواهش می کنم ناراحت نشو. نتوانستم جلوی خودم را بگیرم. گفته بودی که کوشش کنم در برابر مسائل مقاوم باشم، و بخصوص گریه نکنم ، ولی بابا من گریه کردم، خیلی هم گریه کردم، و کلاس هم ساکت شد. عکسش، همین عکسی که آنجاست و دارد به من می خندد جلوی چشمانم ظاهر شد و دیدم که دیگر نمی خندد و دارد به گریه من نگاه می کند ….و من ازش خجالت کشیدم…. از مادرم خجالت کشیدم ”

سال سوم دانشکده بودم که برای تعطیلات عید به شهرمان رفتم… و در همین سفر بود که اتفاق افتاد.
شبی در خانه برادرم، در میهمانی دوره ای که داشتند با دختری آشنا شدم. با جوانی کمی بزرگتر از خودش آمده بود.
دائم با هم صحبت می کردند و می خندیدند. وقتی همه آمدند و میهمانی گرم شد، برادرم مرا به آنها معرفی کرد، و از او که فهمیدم اسمش سیمین است در خواست کرد که بخواند….ولی نخواند. اما پس از اصرار جوان همراهش، ترانه زیبائی از مرضیه را ” که آن روز ها در اوج بود و پر طرفدار ” خواند. و با چه شور و حالی. در صدایش ” چیزی ” بود که به دل می نشست. و من داشتم در رویای خاصی سیر می کردم. و احساس کردم که دارد به شوهر جوانش حسودی ام می شود.
تمام شب فقط چند کلمه با من حرف زد:
” در چه رشته ای تحصیل می کنید؟….سال چندم هستید؟…”

منتظربودم میهمانی تمام شود تا بتوانم از برادرم بیشتر در موردش بدانم.
من در خانمها رنگ سیاه را برای پاره ای از داشته هایشان دوست دارم، و آن شب موهای مشکی او که بر شانه هایش شلال بود و چون ریزش آبشاری در زیر نور، برق خاصی داشت
آرامشم را سلب کرده بود.

موقع خدا حافطی وقتی دستش را در دستم گذاشت، دستی محکم بود و نه چون پاره ای از خانمها که وقتی دست می دهند چیزی شبیه دنبه ی وارفته را حواله ات می کنند ” که یعنی تشخص! ”
به چشمانم نگاه کرد و از روی ادب لبخند زد. لبخندی که تاثیر تیر خلاص را داشت. و دریافتم که عشق در یک نگاه می تواند راست باشد….اما داشتن شوهر، بخوبی سرکشی احساسم را مهار کرد.
آن شب را بد خوابیدم.
شب بعد به هنگام شام خانوادگی، برادر بزرگم که گویا بوئی برده بود پرسید:
” میهمانی دیشب چطور بود؟ ”
جوابش را ندادم ولی پرسیدم”
” آن دختر خانم و شوهرش چقدر بهم می آمدند. چند وقت است ازدواج کرده اند؟ ”
خنده او و خوانمش می نمایاند که مرا زیر نظر داشته اند، وبا هم صحبت کرده اند چون خانمش به او گفت:
” نگفتم؟ کور شود کاسبی که مشتری اش را نشناسد….”
و رو به من:
” نه عزیزم، آن جوان برادرش بود. او هنوز ازدواج نکرده است، فقط بیست سال دارد. سال آخر دبیرستان است. ما از طریق یکی از دبیرانش که رفت و آمد داریم با آنها آشنا شده ایم ”
محسوس گل خُلق و روحیه ام شکفت. سر خوشانه پرسیدم:
” گویا زیر نظرتان بوده ام؟ زیاده روی که نکرده ام؟ خودم گمان نمی کنم لغزشی داشته ام که اگر می دانستم شوهر ندارد، می داشتم. ”
و خانم برادرم با حالت خاصی گفت:
” …نه، بظاهر کاری نکردی. خیلی هم سنگین و رنگین بودی، ولی می توان فهمید که درون آرامی نداشته ای….”
و همه با هم خندیدیم.
خوشحال بودم و احساس خوبی داشتم، و در تصورم این آرزو داشت رنگ می گرفت که کاش می توانستم او را چون شاخه ای زنبق در گلدان درونم قرار بدهم.
از بیم زرنگترهای خودم، که اغلب شکار چیانی ماهر نیز هستند، زود جنبیدم.
چند شب بعد با لحنی شوخی و جدی از برادرم و خانمش پرسیدم :
” موافق هستید برای سیمین پا جلو بگذاریم. احساس می کنم خیلی از او خوشم آمده است. ”
” چه خودمانی می گوئی سیمین؟ مثل برادرت قاطع و بی رودرواسی هستی. از بدون مقدمه چینی صحبت کردنت خوشم می آید. ”
برادرم ادامه داد:
” من حرفی ندارم پا جلو بگذارم، البته اگر تو همه فکر هایت را کرده باشی، ضمن اینکه گمان نمی کنم راحت قبول کنند، و حتمن پایان درس تو و گرفتن دیپلم او را بهانه خواهند کرد. اگر موافق باشید نامزدی را عنوان کنیم تا فعلن مُهری به مسجد گذاشته باشیم و بیاوریمش زیر اسم
تو و بهانه ادامه تحصیل هم نداشته باشند….”
” بنظر من اگر می توانید اول نظر خودش را بپرسید. موافق باشد گام مهم اول را برداشته ایم و و حتا می توان گفت نیمه راه را رفته ایم ”
” و اگر موافق نباشد؟ ”
خانم برادرم بود که با شیطنت عنوان کرد
” نمی خواهم در موردش فکرکنم. ”
برادرم قبول کرد تلفنی با او صحبت کند و می گفت رو در رو نباشد بهتر است تا راحتتر بتواند حرف دلش را بگوید.

وقتی با او ازدواج کردم یک شاخه ی ترد اطلسی بود، با پوستی گل بهی، و چشمانی عسلی که در جامی از مهر نشسته بود. اندام موزون او بافته ای از اثیر بود. خوئی ملایم و دوستداشتنی داشت….شش سالی را که با هم بودیم فصل زمینی زندگی من نبود. بندرت آزرده می شد، ولی قهر نمی کرد. همیشه توجه داشت که زندگی را آلوده بی مهری نکند و می گفت که، زندگی کوتاه است، قدرش را باید دانست ” هر چند برای او بسی کوتاه تر بود ” و حامد بسیاری از او را در خود داشت.
مرا دوست داشت و برایم رفیقی قابل اعتماد بود. زبانم را که هرگز عنادی در خود نداشت، خوب می فهمید.
هیچگاه تنها به قاضی نمی رفت….و به من بسیاری از درسهای زندگی را آموخت و من که نمی دانم تا کی زنده هستم وامدار او خواهم بود ……
حسن سلوکش مرا مطیع خودش کرده بود. هیچگاه از برگ گل نازکتر به من نگفت. او ابدن پر خاش جو نبود. گلی بود که قبل ازاینکه دل در گرو باغبانی دیگر گذاشته باشد و بخواهد خاطره او را همیشه با خودش حمل کند، با من همراه شد. من او را در باغچه قلبم کاشته بودم، و او هر روز تازه تر و خوشبوتر می شد….و خوشرنگتر.
وقتی بار دار شد، گفت:
دلم می خواهد فرزندمان پسر باشد، نه بخاطر اینکه برایم فرق می کند، برای این که می خواهم چون توئی را دوتا داشته باشم. و این بهترین تعریفی بود که در عمرم کسی از من کرده بود. در حالیکه من دلم می خواست فرزندی چون او داشته باشم.
افسوس و فریاد از این رخداد های ناگهانی که بیشتر می دِرود تا برویاند…

– – بابا خوبی؟ می دانی خیلی دوستت دارم؟ ”
” حامد، حرفت را بگو، مقدمه چینی و تعریف را کنار بگذار ”
– تعریف نیست پدر. می دانم که تو شادابی ات را به پای من ریخته ای. من می دانم که تا مرا از آب وگل بیرون بکشی سیاهی موهایت را با روزگار معامله کرده ای. دلم می خواهد جوری که خورند دریای مهر تو باشد سپاسگزاری کنم. پدر من می دانم برای اینکه بیشتر با من باشی زود تر از موعد خودت را باز نشسته کردی، و همه داشته های حتا کوهانت را نیز به پای من ریخته ای.
قول می دهم دانشکده ام که پایان گرفت با همه توان جبران کنم….”
“…عزیزم این حرفها برای چیست؟ من فقط وظیفه ام را انجام داده ام و نه بیشتر… و حالا حرف اصلی ات را بگو. من فکر می کنم که این مقدمه برای بیان مطلب اصلی است و می بینم که سؤالی بزرگ پشت دیواره ی ذهن ات منتظر بیرون ریختن است….بگو عزیزم حرف دلت را بگو، گمان می کنم صحبت از عشق باشد….”
– پدر کاش من هم می توانستم در حد شما نا گفته ها را از چهره ها بخوانم….بله صحبت از عشق است که بی شعله و دود آتش می زند و می سوزاند….”
” در این مورد سروده زیبائی ” کلیم کاشی ” دارد که گویا وصف حال توست. با این بیت شروع می شود:
زآتش سوزان عشق هر که شد افروخته
دود نخیزد از او چون نفس سوخته
کیست و از کی شروع شده که به سوختن رسیده است؟ ….به کجا رسیده؟….من نا دیده انتخاب تو را قبول دارم….اسمش چیست؟ چه کاره است؟….”

– اسمش شبنم است…سه سال از من کوچکتراست….در دانشگاه ما، ادبیات می خواند. پارسال یک روز که روی پله های دانشکده نشسته بودم، آمد و به شوخی گفت:
بنظر نمی رسد خسته باشی، منظره جالبی هم پیش رو نداری، می ماند که منتظر کسی باشی. نگاهش کردم دیدم خوش برو بالاست، خوشگل است، خوب حرف می زند و در صحبتهایش طنز هست. در جوابش گفتم
درست می گوئی، منتظر هستم. کمی هم دیر کرده است. داشتم می رفتم، که آمد.
” آمد؟ من که کسی را نمی بینم…”
دستم را دراز کردم و گفتم:
” دستم را بگیر تا بلند شوم، نمی خواهم منتظرش بگذارم. ”
گیج و ویج شده بود. دستم را گرفت و من بلند شدم و گفتم:
” برویم، چرا دیر کردی، داشتم نگران می شدم. ”
با تعجب نگاهم کرد و به انگلیسی گفت:
“Are you Ok?”
– گفتم:
” بله من
OK
هستم. منتظرت بودم ….چرا بهتت زده بزن برویم. ”
پدر چنین آغاز شد….”

– ” آفرین! چه استادانه و ظریف و زیبا و به قول خودت با طنز عمل کرده ای، می دانم که خانمها کلافه چنین بر خورد هائی هستند بخصوص که خودشان راه داده باشند….حالا چه؟ همدیگر را دوست دارید؟ …حالا پس از یکسال فکر می کنید به درد هم بخورید؟ با هم جور هستید؟ ”
– پدر! می خواهم بیاورمش تا با شما آشنا شود. وقتی به او گفتم محسوس خودش را باخت، کلی دلداریش دادم…”
” حتمن از من برایش هیولا ساخته ای…”
– این حرفها چیه پدر از بس از خوبیتو گفته ام می ترسد کم بیاورد. ”

سیمین! کاش بودی….قرار است تا چند روز دیگر عروست را ببینم….تو چرا این همه زود رفتی؟….چرا مرا تنها گذاشتی؟ ….باور کن دیگر نمی کشم…شبنم که می آمد تو بودی خیلی بهتر بود. هم برای من که نمی دانم چگونه برخوردی داشته باشم، همه برای شبنم، تا کمتر این ملاقت برایش سنگین باشد.
سیمین باور می کنی؟ این همان حامد کوچولوست که می گفتی: تا مرد شود دم شتر به زمین می رسد….حالا، هم دارد مهندس می شود، همین امسال، هم همسر آینده اش را انتخاب کرده است…..من در دیدار با شبنم چه دارم بگویم؟

” شبنم! به دیدار پدر که می رویم، درمورد فعالیتهای دانشجوئی من حتا اشاره غیر مستقیمی هم نداشته باش. باید مواظب باشی، پدر خیلی زرنگ است، خوب می گیرد. من نمی خواهم او که دائم نگران من است آزرده شود….کوشش کن نرم و ملایم و خودمانی رفتار کنی. عین عروس انگور ننشینی گوشه ای و من را بدهی پرچک پذیرائی، منکه نمی گذارم پدر بلند و کوتاه شود. ماهرانه قاطی شو. آدمی نیست که زیاد بپرسد، ولی گاه تکه هائی می پراند، در پاسخگوئی باید صبور باشی. ففط برای یکبار است چون خیلی زود خودمانی می شود و در دفعات بعد تو احساس می کنی که در خانه خودت هستی. وقتی از فکر مادرم فاصله می گیرد بذله گو است….من خیلی دوستش دارم پدر نمونه ای است…. موافق باشی پنجشنبه عصر به دیدارش می رویم، به او گفته ام منتظر ماست. هر چند پیش نخواهد آمد اما بهر دلیل اگر صحبتی از مادرم پیش آمد با دقت تمام جوری که او احساس کند علاقمند ی بشنوی توجه کن….من کمتر عشقی به این عمق و با این همه صداقت دیده یا شنیده ام. ”
” هم موافق و مشتاقم و هم می خواهم هرچه زود تر پدر ِ شوهر آینده ام را ببینم، واز نظرش بی واسطه آگاه شوم….حامد هیچوقت در مورد مادرت یا درحقیقت عشق او با هم صحبت کرده اید؟ ”
” فراوان! ”

” پدر اگر برایت مناسب است، پنجشنبه شام شبنم را می آورم خانه؟ ”
” پسرم خانه ی خودت است هر وقت که دلت می خواهد می توانید بیائید. کاش جوری با او حرف نزده باشی که فکرکند قرار است اتفاقی بیفتد؟…. با چه نوع شامی موافقی؟ شبنم چه دوست دارد؟
البته فقط برای پنجشنبه، از آن پس خودتان هرچه می خواهید درست کنید. ”
“…بابا خیلی دوستت دارم…چقدر با تو که هستم راحتم…و احساس می کنم که چون کوه پشتم ایستاده ای….بابا اگر مادر بود چه زندگی جمع و جور خوبی داشتیم….به دفعات شنیده ام که گفته ای خیلی زود رفت….وحالا می گویم، نه فقط تورا تنها گذاشت که من را هم ازآغوشی که دوست داشتم محروم کرد….”
ناگهان چه سکوتی خودش را روی هر دویمان انداخت….سکوتی که انگار به آن نیاز داشتیم…
بر خاست و گفت:
” بگذار برایت چای بیاورم، می دانم وقتی که انتظارش را نداری چای می تواند گوارا باشد….” و به سوی سماور کوچکمان رفت…رفت تا خودش را از میدان دید من خارج کند ….داشت چشمانش نمناک می شد. دلش نمی خواست من متوجه بشوم، ولی کمی دیر شده بود.
” پدر تو مادر را خیلی دوست داشتی؟ و تا وقتی که رفت به او وفا دار بودی؟…چرا؟
” چرا؟…این چه سؤالی است؟ ….مگر تو مرا و شبنم را دوست نداری؟ مگر من تو را دوست ندارم؟ ….پسرم دوست داشتن چرا ندارد….دست خودت نیست، وقتی شروع می شود، هیچ سد سکندری هم جلو دارش نیست….درونت بهم می ریزد، دیگر صاحب اختیار احساست نیستی.
مولانا می گوید: علت عاشق زعلت ها جداست/// عشق اسطرلاب اسرار خداست. ”
” می بخشی پدر، خواستم، حالا که دارم شبنم را می آورم…در حقیقت حالا که شبنم را دارم، صحبت مادر را پیش کشیده باشم….خواستم روحش ناظر بر رفتار و انتخاب من باشد. نمی خواستم بی توجه به مادرم باشم…. من که درک و دریافت شما را ندارم… می بخشی مثل اینکه خیلی عریان مطرحش کردم….گویا بیراهه رفته ام و شما را آزردم و می بینم که آشفته شده اید.”
” وقتی بدون اینکه انتظارش را داشته باشی، عشقت با پروازی ناگهانی برای همیشه بسوی افقهای دور دست پر می گشاید، عین داغ است، تمام درونت را زخم می کند، زخمی که همیشه خون چکان است و با هر تلنگری سر باز می کند، و تو همیشه احساس می کنی یک روز که پرده را کنار می زنی تا تک گل زیبای باغچه ات را مثل هر روز ببینی، پرپر شده اش جلوی چشمانت قرار می گیرد…. ولی پسرم ناراحت نشو یاد آوری بسیار بموقعی بود….”

” سلام پدر! این هم شبنم. ببین با انتخابم موافقی؟…”
” به به شبنم خانم. از اینکه می بینمت خوشحالم. چه دختر آراسته و زیبائی…نه، مثل اینکه پسرم
شکار چی قابلی است….”
” متشکرم پدر….نه، من شکار نشده ام، هیمنه ی شکار چی عین مار افسای ماهری مرا با پای خودم به سوی خودش کشاند. قبل از این که شکار چی ما تیر در کمان بگذارد شکار پای در دامش گذاشت.”
“….به به، چه عروس خوش بیان و خوش ذوقی….حامد گفته بود ادبیات می خوانی. حامد! به تو تبریک می گویم…ولی مواظب باش، گوشت ِ چنین شکاری خوردنی نیست فقط باید همیشه در حصار قلبت نگهش داری……بنشینید تا برایتان چای تازه دم بیاورم….”
” پدر، اجازه بدهید، اگر حامد جای بساط چای را نشانم بدهد، من چای می آورم….مگر نه اولین چای چنین مجالسی را باید عروسهای آینده بیاورند؟…”
” شبنم مواظب باش پدر چای پاشویه دار! نمی خورد ”
“بی مزه!… امید وارم در این امتحان کوتاه مدت بتوانم قبول شوم ”
” خوشحالم چه محفل سر حالی….از همین حالا بگویم، اگر هر دو موافق هستید، مبارک است ”

آن روز صبح زود که با نعمت رفت، بیش از شش ماه از این نشست اولیه گذشته بود. در این فاصله کم و بیش شبنم را می دیدم بیشتر شبها با حامد می آمد. گه گاه نیز تلفنی احوالم را می گرفت. من دیگر به او عادت کرده بودم و از هم آهنگ بودنشان لذت می بردم. یکی دوبار در مورد ازدواج رسمی آنها، با حامد صحبت کرده بودم، زیر بار نمی رفت و هر بار هم دلیل عمده اش تمام نشدن دانشگاهش بود. شبنم به زودی تحصیلش تمام می شد، حامد هم در آستانه اش بود.
یک روز که به او گفتم دلم می خواهد تا زنده ام عروسی ات را ببینم خیلی در هم شد و با حال نگرانی گفت:
” پدر اینطور که حرف می زنی دلم می گیرد. قول می دهم درسم که تمام شد اولین کارم باشد ”

بیشتر شبها، شام را با هم می خوردیم. و او آرام آرام و بی عجله تمام گذران روزش را برایم تعریف می کرد.
و حالا مدتی بود که شبنم هم برای شام با او می آمد، و من خوشحال بودم که تنهایم نمی گذارند، هرچند انتظاری نداشتم. دنیای جوانها همیشه با نسل قبل از خودشان تفاوت دارد. و گاه این تفاوت به ایجاد شکاف منجر می شود و به دنبال خودش اختلاف و بر خورد پیش می آورد.
ولی ما تفاهم خوبی با هم داشتیم.

دیر وقت بود که شبنم تماس گرفت، احوالم را جویا شد و با کمی سکوت گفت:
” پدر می خواهم یک شب را میهمان ما باشید، من و خانواده ام، خواستم اول اجازه گرفته باشم.
دلم می خواهد با خانواده ام آشنا شوید و کمی بیشتر بهم نزدیک شویم….”
چرا حالا؟ این موقع شب. چرا قبلن حامد به من حرفی در این مورد نگفته؟ می شود که شبنم با او صحبت نکرده باشد؟ حامد کجاست؟ چرا شبنم با حامد نیست؟ ….و رگباری از این پرسش ها…
” شبنم جان نظر حامد چیست؟ ”
” هنوز با او در میان نگذاشته ام. ”
“…با همه علاقه ای که برای دیدن پدر ومادرت دارم نمی خواهم مزاحم بشوم….”
” نه پدر، هیچ زحمتی نیست….با نظر شما هم موافقم که بایستی اول با حامد مشورت کنم…”
راحت حرف نمی زد….تلفن دیر هنگام، ونبودن با حامد، داشت آشفته ام می کرد.
” شبنم جان مگر امروز با حامد نبودی؟…”
” نه پدر، به من گفته بود که امروز در دانشگاه خیلی کار دارد، ولی من ماندم خانه چون امروز درسی نداشتم…مگر حامد خانه نیست؟ هنوز نیامده؟ ”
پس این تلفن، بهانه ای بود برای اینکه بداند حامد کجاست. باید ناراحت باشد. سابقه نداشت که یک روز تمام اگر با هم نیستند از هم بی خبر هم باشند…
” نه عزیزم… دارم نگران می شوم ”
” نگرانی ندارد پدر، باید همین حالا پیدایش بشود…؟

داشت شب ازنیمه می گذشت، ولی هنوز حامد نیامده بود….مثل مرغ سرکنده بی تعادل این ور و آن ور می رفتم….با آنکه می دانستم آنجا نیست بیش از ده بار به اتاقش سر زدم….فشار عصبی داشت از پا درم می آورد….چکار می توانستم بکنم؟….برای تلفن کردن به این و آن هم خیلی دیر بود….کاش تلفن نعمت را داشتم، ببینم آمده خانه و بدون حامد، امانت مرا صبح او با خودش برده بود….خیال های ناجوری داشت از پا درم می آورد….چای نیمه گرمی را از مانده ته قوری برای خودم ریختم اما نخوردم، حوصله هیچ کاری را نداشتم در واقع رمقی برایم نماند بود. قندی را که برای خوردن چای به دهان گذاشته بودم در دستشوئی تف کردم. شیرینی اش داشت دهانم را تلخ می کرد….روی تخت دراز کشیدم، دستهایم را زیر سرم گذاشتم و نمی دانم به کجا خیره شده بودم.
درماندگی کامل روحم را مچاله کرده بود….پس از سیمین این اولین شبی بود که این ساعت حامد خانه نبود.
هم صحبت می خواستم ….موبایلش برای چندمین بار گفت:
” در دسترس نمی باشد ”
یعنی چه؟ حامد کجا می تواند باشد؟ خدا نکند تصادف کرده باشد….نه، نعمت خیلی محتاط می راند…پس تلفنش چرا جواب نمی دهد؟….چرا با شبنم تماس نداشته؟….

“….نعمت جان، شبنمم، می بخشی، می دانم بی موقع است ولی طاقت ندارم. دارم دیوانه می شوم…تو از حامد خبر نداری؟ نیامده خانه. تو صبح کجا پیاده اش کردی؟ ”
” نیامده خانه؟ مطمئنی؟ ….”
” حدود یکساعت قبل با پدرش صحبت کردم، گفت خانه نیست….نباید تماس می گرفتم، من که می دانستم خانه نیست. اگر بود با من تماس می گرفت. پیر مرد را نگران کردم، و حالا خودم را ترس برداشته….”
” من امروز صبح جلوی در اصلی دانشگاه پیاده اش کردم. همه دانشجو ها در محوطه اجتماع کرده بودند، ولی بهروز جلوی در ایستاده بود، بنظر می رسید منتظرش است. همین حالا ازش می پرسم…”

” شبنم خانم سلام….نعمت می گوید حامد نرفته خانه، منهم نگران شدم…”
” بهروز جان تا کجا با هم بودید….امروز دانشگاه چه خبر بود؟ چرا همه در محوطه چمن دانشگاه جمع شده بودند؟….”
“….خودت که می دانی بچه ها از همه چیز ناراحت اند….امروز هم وقتی به اتفاق وارد دانشگاه شدیم، وضع آرام نبود. همه داشتند جمع می شدند تا بریزند در خیابان، به او گفتم حامد روز شلوغی است باید مواظب باشیم. اینها با دانشجو جماعت دشمنی خاصی دارند….بیا خودمان را کنار بکشیم. ناراحت شد. گفت: خودمان را کنار بکشیم یعنی چه؟ ما که نباید از ترس اعدام قبلن خودکشی کنیم…هر چیزی بهائی دارد….
هنوز درست وارد خیابان نشده بودیم که حمله کردند، همه اوضاع در هم شد و در شلوغی که داشت شدیدن با خشونت همراه می شد و دود و دَم زیادی فضا را تیره کرده بود همدیگر را گم کردیم….”
” بهروز فکر می کنی دستگیرش کرده اند؟ ”
” اگر خانه نرفته احتمالش زیاد است؟ ”

” من، عقدش هستم….خیر، مادرش فوت کرده….پدر پیری دارد….”
” خانم ما چنین کسی اینجا نداریم. ”

“….مادرمان فوت کرده….پدرم هم پیر و از کار افتاده است…خواهش می کنم به من بگوئید برادرم کجاست؟ ”
” خانم در اینجا حامد نداریم. از دوستانش که دیروز بهم تیر اندازی کردند بپرس. ما بیش از ۴- ۵ نفر دستگیر شده از جریان دیروز دانشگاه اینجا نداریم….هیچکدام هم اسمش حامد نیست. ”
” می گوئید چکار کنم؟ خواهش می کنم کمکم کنید. خیلی نگرانم. ”
” شما به پزشکی قانونی مراجعه کرده اید؟…..الو خانم با شما هستم….”

من گمان نمی کردم این شاخه اطلسی هم تُرد باشد….ولی افسوس که اطلسی شاخه غیر تُرد ندارد….شاخه ها هم تردند هم زود شکن، هر چند، هر شاخه ای زیر این همه فشار تاب نمی آورد. من حالا هیچ یک از پنجره های خانه ام به باغ باز نمی شود…من دارم فراموش می کنم که اطلسی چگونه گلی است….

بیدارخوابی

علی اصغر راشدان - آبان ۱۳۸۹

مرغ های عشق پربازکردند وجیغ کشیدند وازدربازقفس بیرون پریدند. زیرسقف پروبال زدند و رو لوسترنشستند. کارهمیشه شان بود. مرد وارد خانه که می شد، بیرون می زدند واطاق را تو جیغ ودادشان غرق می کردند. زن سفره را روکف اطاق پهن کرد. مرد کنارسفره نشست وپشتش را به دیوار تکیه کرد. نگاه خود را به تابلو مینیاتورکاوه آهنگر، که به دیوار روبه رویش آیخته بود، دوخت وتومتنش غرق شد. زن سینی غذا را با صدا، کنارسفره گذاشت، رو در روی مرد نشست وگفت :
– صبح تا حالا کدام گم وگوربودی؟ همین روزا مـچتو می گیرم!
مرد نگاه سرگشته ش را از تابلو وا گرفت، مرغ های عشق را باحسرت نگاه کرد و گفت :
– کارکردیم، باز نشسته شدیم، آرام آرام به آخرخط می رسیم، توهنوزازگرفتن مـچم دست بردارنیستی!
زن به آشپزخانه رفت. صدای ماهیتابه و قابلمه را با شدت هرچه تما متردرآورد و با سینی چای بعد ازشام برگشت. مردچای را، همراه با حسرت وآهی ازته دل، هورت کشید. نگاه خود را به تابلو شعرحافظ ، که با خط درشت خوشی به سینه ی دیوار آویخته بود، دوخت:
مـجودرستی عهد از جهان سست نهاد.
مرغ های عشق دنبال هـم افتادند وغرشمال بازی شان گل کرد و زیرسقف را زیربال گرفتند. مرد بلند شد. طول اطاق را زیرقدم گرفت. کناردیوار، زیر تابلو ی کاوه آهنگرایستاد، سرش را بالا گرفت واجزاء وریزه کاری های آن را از نظرگذراند. زن از جا پرید و جیغ کشید:
-کوکو و ماهیتابه م سوخت! گورمرگم، غذای فردام بود!
مرغ های عشق برگشتند تو قفس. رومیله ی وسط ، کنارهم چندک زدند و نگاهشان رابه مرد دوختند. مرد کنارقفس ایستاد. حواس خود را تو نگاهش متمرکز کرد و به سروسینه وپروبال هزاررنگ مرغ های عشق دوخت، زیرلب زمزمه کرد:
– عیهنو پائیزه! یعنی بعد از این همه سال رنگ حروم کردن، می تونم یک هزارم این رنگ آمیزی رو روپرده بیارم؟
رونوک پا رفت کتابخانه. بوم رابرداشت وبرگشت. زن توآشپزخانه کوکوهای سوخته رامی خراشید ونِق ونُق می کرد. مرد درآشپزخانه را آهسته بست. بوم را کنارقفس گذاشت. ذهنیاتش را تونگاهش متمرکز کرد، ریزه کاری های رنگ های مرغ های عشق را وارسی کرد. قلمو را تو رنگ فروبرد و مشغول شد…
نوار نـی نـوا را گذاشت. موزیک واردعوالم اشراقش کرد. حضور ذهنش کامل شد. هرچه لازم داشت راحت به ذهنش می آمد. ششدانگ گوش وهوشش را به نـی نوا
سپرد مرغ های عشق توقفس، چند برابر وهزاران رنگین کمان شدند و برابرنگاه هاج- واجش به رقص درآمدند. رنگ های رقاص را با نگاه می گرفت وبه نوک قلمومی داد وبا سرعت، رو پرده منتقل می کرد. با نگاهش وباسرعت دنبال رنگ ها می دوید، شکارشان می کرد و رو پرده به بندشان می کشید. همه ی اطراف را- غیرازپرنده ها، رنگ، قلمو وپرده به بادنسیان سپرده بود. زبان خود را تا نیمه بیرون آورده بود. گوشه وکنارلب خود رامی لیسید. یک شانه راخـم می کرد، شانه ی دیگر را بالا می گرفت. سروگردنش را چپ وراست می کرد و پیچ وتاب می داد. از زوایا ی مختلف، به مرغ های عشق ورنگ آمیزی شان نگاه می کرد و رنگ های تمامی نا پذیر را با نگاه می قاپید. با چشمهاش می شنید و با گوش هاش می دید…
درآشپزخانه، پرصدا، به هم خورد و زنش کنارش ایستاد و گفت:
– راستی، خوب شد یادم آمد، تا فراموش نکردم ازت بپرسم ، مادرت چند وقته مرده؟!
مرد دست هاش را، لـخت ، به دوطرف رها کرد و گفت :
– حدود سی سال، بازچه خوابی برام دیدی ؟
– میگم ها، ازمن می شنوی، برو زود ترقبرشو دو باره بخر، چند وقت دیگه قیمتش چندبرابرمیشه ها!
*
مرد رو تشک نشست. پاهاش را طاقباز باز کرد. پشت وسرش را به دیوارتکیه داد. کف دستش را روصورتش کشید. پلک های ورم آورده ش رامالش داد. خواب نا آرام وتکه تکه، چشم هاش را گلگون کرده بود. دهنش چوب خشک بود. انگار رو زبان وته حلقش تریاک ریخته بودند. خواب هاش پرازهول وهراس بود. توحسرت خواب های دوران جوانی اش پرپرمی زد. مرده ی روزگاری بود که کارهای روزانه ش خسته کننده وخواب های شبانه ش مرده وار بود. رو کف خشک اطاق می افتاد و یک نفس می خوابید. چشم که بازمی کرد، نورطلائی خورشید چشمش را می زد. به پشت خوابید. خیلی نگذشته فرورفتگی میانه ی شانه هاش تیرکشید ونفسش تنگی گرفت. ازصدای خرناس خود ازخواب پرید و نشست . پشت و شانه ها وسینه ش را مالید و درد وبی حسی را اندکی التیام داد. ذهنش گرفتارافکارمالیخولیائی بود. سقف خاکستری ودیوارهای تیره را پائید. روشانه ی چپش دراز کشید. پاهاش را تا زانو جمع کرد. سرودست ها ش را به طرف سینه ش برد. خود را مچاله کرد و خوابش برد…
ازجاده ای کوهستانی می گذشت. اتوبوسی ازکنارش گذشت. اتوبوس به ته دره سقوط کرد. ته دره مرداب بود. اتوبوس روکپه ی خاکی، وسط مرداب، روچهارچرخش ایستاد. سرنشین هاش لطمه ای ندیدنـد. توفکرکمک بود، که کپه ی خاک توآب فرورفت ومرداب اتوبوس را بلعید. آب لجن گرفته، غلغل کرد، اتوبوس بالا آمد و رو مرداب آرام گرفت. لاشه های ورم کرده، از درها و پنجره های بازمانده، بیرون ریختند و رو سطح آب شناورشدند…
ازخواب پرید.آب ازکناردهن بازمانده ش راه برداشته بود. قلبش را درد ازجامی کند. شانه ودست چپـش پاک بی حس شده بود. سراپا غرق عرق بود…به پشت دراز کشید. پاها ش را، رو به قبله، دراز کرد. دست هاش را به دو طرف باز کرد و انگارخود را به صلیب کشید. نگاهش را به سقف خاکستری خیره کرد…
چراغ های مجلس خیره کننده بودند. چشم هاش را می زدند. صدا های جورا- جور، ازهمه طرف دوره ش کرده بودند:
– بابا این خونه تو برفوش ! پولشو بده ماهی خدات تومن نزول شو بگیر و این همه زن وبچه توسختی نده !
– این کره ی بازو رومی بینی؟ گوشت کیلوئی خدات تومن مصرفش کرده م. حالا بیام غصه ی گدا- گشنه ها رو بخورم! گاو و خرس وکرگدن وفیل م میمیرن،غم وغصه شونوبخورم! بلن شو داشم، فرکی به حال خود و زن بچه هات کن !
– یارو رونیگاش کن! فوق لیسانس کوت شناسی گرفته وقمپزمیاد. بگوبرو کشکتوبساب! یه دکه زیرپلــه چل تا دکترومهندس شو می خره وآزاد می کنه !
– این روزا توبازار سکه ودلارجات مشغولم. بلن شو و بی دست وپائی رو بذارکناروبا خودم راه بیفت. خودم ضامن میشم که چار روز دیگه توپ توپ بشی نوکرتم !
– طرفومی بینیش! خوب نیگاش کن! تموم هیکلش سی شی نمیارزه . دو- سه ساله، دوتا برج سربه فلـک کشیده دست وپاکرده ناکس!…توازاینم کمتری؟ واسه چی به گلوزن وبچه هات فشارمیاری؟ راه بیفـت، خودم عینهوکوه اُحد پشتت وایستاده م!…
ازخواب پرید. لب ودهنش را با کف دستش پاک کرد. مستاصل بود. مدتی سقف ودیوارهای تیره را نگاه کرد ورو شانه ی راستش دراز شد. دست هاش را زیر سرش ویکبر، روصورتش گرفت. چند آه وآخ طولانی کشید وبه مرور مژه ها ش روهم افتاد. ..
عصر پائیزی براقی بود. موتور چاه عمیق ترترمی کرد. آب زلال ازدهنه ی لوله گشاد توحوضچه می ریخت .حوضچه لبریز بود. جوی پرآب تودرخت های میان باغ ها گم می شد. گروهی زن وبچه ودخترکنــارحوضچه وجوی، ظرف ولباس می شستند وکوزه و قابلمه هاشان را ازآب خوردن پرمی کردند. تومیدانچه ی خاکی کنارحوضچه، گروهی بچه ی قد ونیم قد، یک جزامی را دوره کرده بودند. جزام بینـی وبیشترانگشت های دست هاش راازمیان برده بود. زخم های زیادی پیشانی وگونه ها وزیرگلوش راخال کوبی کرده بود. جزامی پارچه های بخون خشکیده ای دوردست ها ش پیچیده بود. بچه ها جزامی را تومیدانچه ی کنارحوضچه، دوره کرده بودند وجاروجنجال می کردند. ازهرطرف هجـوم می بردند وحلقه محاصره را تنگ ترمی کردند وبه اونزدیک می شدند. جزامی چوبدستش رابلندمی کرد.هوم هوم می کرد ودورخود می چرخید. یک نفرازپشت سرپرید وجزامی را بغل کرد و بچه ها هجوم بردند و او را بلند وتــوحوضچه پرتش کردند. امواج بالا آمده ی آب، سروصورت ولباس زن ها ودخترها راخیس کرد.جزامی مستاصل، وسط حوضچه مانده وتابالای سینه توآب فرورفته بود. تقلا می کرد و دست و پامیزد. هرازگاه سرش زیرآب می رفت. خود را کنارحوضچه رساند. بچه ها هجوم بردند، چند کف دست رو سرو صورت وسینه ی جزامی قرارگرفت و با فشارو قیل وقال ، به وسط حوضچه پرتش کردند. جزامی وسط حوضچه دست وپامیزد وآب را می بلعید.بچه ها حوضچه و جزامی را دوره کرده بودند، دست می زدند وفریاد می کشیدند. زن ها ودخترها با کمی فاصله، دوباره مشغول شستشوی ظروف شان بودند…
با صدای نعره ی خود، ازخواب پرید. خیس عرق بود، انگارخودش را توحوضچه انداخته بودند. زبانـش به کامش چسبیده بود. بلند شد ورفت به دستشوئی وآبی به صورتش زد. وارد آشپزخانه شد وشیشه ی آب را از یخچال برداشت. گلوی شیشه را تو دهنش سرازیرکرد. ترشی دهنش از بین رفت. گلو و سینه ومعده اش خنک شد. برگشت وروتشک نشست. زنش، که دراطاق بچه ها بود، بیدارشد. خمیازه کشدار و پرصدائی کشید.شانه به شانه شد وگفت :
– شده روح سرگردون. خوابو به همه حروم کرده !
کله ی مرد شده بود کندوی زنبور. یکریز وز وز می کرد. دراز کشید. به سقف تیره زل زد. جرات نمی کرد چشم روهم بگذارد. تصاویرتو کله ش هرکدام ساز خود رامی زدند. بلند شد و طول اطاق را زیر قدم گرفت. تو یک خط مستقیم، رفت و بر گشت. انگارتو سلول انفرادی بود. دو مترطول سلول را هزارمرتبه می رفت وبرمی گشت. پشت پنجره ی روبه بالکن وایستاد. پرده را چهار انگشت کنارزد. سکوت حاکم مطلق بود. ماشین هـا کنار جوی خیابان ردیف شده بودند. سرشان را توآخورسکوت فرو برده وسنگ شده بودند. کیسه های زباله گم وگورشده بودند. گربه ها برسرتصاحب زباله ها نعرنمی کشیدند دیگرهمه ی اهالی محله، مثل خانه هاشان سنگ شده بودند. پرده را رها کرد و برگشت. به رختخواب پـهنش روکف اطاق وتوسایه
روشن نورچراغ خیابان، نگاه کرد. یک لحظه تخت غسالـخانه جلوش جان گرفت

خداحافظ بوداپست!

علم ناز حسن زاده - آبان ۱۳۸۹

سرش را پایین خماند. کوله پشتی را جلو پایش گذاشت. در یک قدمی چشمش به جفتی گالش یغور افتاد, گردن کوتاه, از آنها که زمانی تو کفش ملی می فروختند, یا یک چیزی شبیه شان. از روی صندلی عقب تر کشید تا زن گالش پوش را محک بزند. شصت و خرده ای می زد. صورتش مثل سیب قاچ خورده می مانست که جلو آفتاب مانده باشد. پستان های آویزانش توی ذوق می زدند و پیراهن گل منگولی اش او را چاق تر نشان می داد.
چیزی دلش را زد, یک دفعه از جایش بلند شد. کوله پشتی روی کف موزائیک افتاد. صدای تودل برو زنی توی بلندگو پیچید.
آخرین فرصت برای سوار شدن مسافرین…
زن قدمی به عقب برداشت و برای او جا باز کرد. تو دلش افتاد که باید خودش باشد, لنگه ابرویش را بالا برد. مرد شانه بالا انداخت و با حالتی که انگار به دختر جوانی متلک بپراند, گفت:
« واتس آپ بی ب! »
زن لبخندی زد. عمرا” فکرش را نمی کرد مرد به او نخ بدهد, نکند به دلش برات شده باشد. لب های باریکش کش آمدند و دندان های ریز مصنوعی اش مثل لثه سوسماری، نمایان شدند. با صدای نازکی که انگار مال خودش نبود, گفت: « آی هوو روم! بی لیو می, ایتس چیپ! »
چشم های مرد برق زدند. اتاق خالی ارزان! از این بهتر نمی شد. سوال زن به خال زده بود. « ویت ئوری تینگ. جاست تری دالارز. می بی لانچ اند دینر. ایت هز بدروم توو! » با صدایی که زن هم می شنید, گفت: « بابا دم تون گرم! شمام با دلار کار می کنین. سه دلار هم ارزونه خوب. » انگلیسی اش خوب نبود, فکر کرد, چشمش کور! برود فارسی یاد بگیرد.
دوباره تکرار کرد, « با همه چیش! هوم! » لبخند شیطنت آمیزی گوشه لب مرد جا خوش کرد. نگاهش به زن اشتهایش را کور کرد. همه را برق می گیرد و ما را چراغ موشی… ای همچین موش هم نیس…» فکرش را کنار زد. سه انگشتش را بالا برد و به خودش اشاره کرد. زن منظورش را فهمید, گفت:
« جاست تری نایت… آی ویل هلپ یو…! »
مرد گفت, باریکلا چه تیز هم هست! صدای زن عاریتی بود انگار.
مرد با دهان بسته تشکر کرد. می ترسید, کلماتش او را لو بدهند. خوشحال بود, از خوش شانسی آوردنش, صاعقه ای در آسمان نداریش زده و روزش را ساخته بود. با دستی که در جیب شلوارش بود, شروع به شمارش ته مانده پولش کرد. زن گفت:
« ایتس چیپ. دونت یو تینک توو؟ آی ویل هلپ مور ایف یو وانت. دونت ورید سر! »
مرد گفت:
« خیلی خب، فهمیدم. اینقدر تبلیغات نکن! »
زن می خواست میلش را محک بزند, سخت به مشتری احتیاج داشت و هنوز چانه می زد. زن خندید. زبان ناگفته ای بین شان حرف می زد. مرد گفت:
« همه اش سه شب می مونم. تری نایت, اوکی؟! »
زن سرش را تکان داد. شش دلار بد نبود. چند روزی اداره اش می کرد. با فاصله چند قدم جلوتر از هم براه افتادند. هر دو با سکوت شان کلنجار می رفتند. مرد فکر کرد, این زن باید تنها باشد یا خیلی محتاج. برای پیدا کردن مشتری تا خود ترمینال آمده. بلافاصله از فکر خودش پشیمان شد. یک چیزی بود که نمی توانست بفهمد, دیدن این زن سراپا پشیمانی بود و با این حال مثل بره دنبالش افتاده بود و به قربانگاه می رفت. سعی کرد به چیز دیگری فکرش را مشغول کند. او دنبال اتاق خالی باصرفه می گشت و حالا پیدایش کرده بود. زن با سرفه ای به افکارش توپید. مرد خودش را جمع و جور کرد, از این می ترسید که زن فکرش را بخواند. زن همان لحظه سرش را برگرداند و لبخندی تحویلش داد. مرد بعد از مکثی لبخندش را جواب داد. بی شوخی واقعا” باید مواظب فکرهایش می بود. حوصله دردسر نداشت. شروع به حساب و کتاب خرج سفرش کرد. شش دلار به زن می داد. ده دلار خرج راه و پنجاه دلار برای اتوبوس. توی راه هم ساندویچی به نیش می کشید. با هفتاد و پنج دلار کارش راه می افتاد. با سنگ بستن به شکم به اینجا رسیده بود. بجایش گشتی در قصر نووآ می زد. تعریف زن های بوداپستی را هم شنیده بود, شاید هم دلی از عزا در می آورد. زن به انتهای خیابان اشاره داد, خانه ای چوبی با رنگ و روی ریخته. جاهای دیدنی شهر را می دید, دست کم دور و بر رفقا کم نمی آورد و حرفی برای گفتن داشت. زن راهنمایش بود. از جلو می رفت و او دنبالش. نمی شد با قصر نووآ مقایسه اش کرد, دو اتاق تو در تو با سالن کوچکی به هم وصله شده بود و حمامی وسط شان. از دیدن حال و روز خانه جا خورد. اما بروی خودش نیاورد. ساکش را توی اتاق گذاشت, روی لبه تخت فنری نشست و بصورت زن نگاه کرد. « ایتس اوکی. تنک یو. » نوک انگشتانش را به هم دوخت. شش تا تک دلاری در مشت زن چپاند. در را بست. خسته بود. طاقباز روی تخت افتاد و در حال چرت زدن برنامه سه روزه اش را می ریخت. مدتی نگذشت که بوی ادویه سوخته از لای در تو زد. شامه اش تحریک شد. زن ناهار درست می کرد. خواب از سرش پرید. به هوای دوش گرفتن از جایش بلند شد. حوله را از ساکش بیرون کشید. زن وسط سالن با قالب صابونی به استقبالش آمد. مرد لبخندی زورکی تحویلش داد و از کنارش گذشت…
روز آخر اقامتش در قصر نووآ بود. اغلب بیرون می چرخید, در آن خانه معذب بود, از نگاه زن فرار می کرد, بیرون که بود, چیزی تو شکمش می ریخت و دیر وقت روی پنجه پا به اتاقش می خزید تا وجودش حس نشود.
بعد از ظهری برای برداشتن ساکش به اتاقش برگشت. دو اسکناس تک دلاری دیگر روی میز عسلی کنار تخت گذاشت. هنگام عبور از سالن بوی صابون توی دماغش زد, ناله ای گوشش را پر کرد, انگار گربه ای در آب خفه شود. دقت کرد, صدا از حمام بود. از لای در سرک کشید, زن با صورت توی وان به سجده افتاده بود, هول ورش داشت. چین وا چین آب موج می زد و شلپ شلپ دور وان بیرون می ریخت. هراسان بطرفش دوید. بازوهایش را مثل چنگک دور پستان های عریان زن انداخت تا او را بیرون بکشد. سرش را برگرداند تا نگاهش عریانی زن را رد کند. لوله فلزی دوش از دست زن سرید و کنار پایشان روی زمین افتاد, لب های خیس زن مثل دهان ماهی باز و بسته می شد. نگاه شهوانیش را قی زده به صورت مرد دوخت. او هم کم نیاورد, مثل آدمی که مار گرفته باشد, زن را توی وان پرت کرد و پا به فرار گذاشت. از پشت سر صدای زن را شنید: « وات یو تینک! ایتس لانگ تایم اگو… ترتین یرز. » شوهر زن سال ها پیش از دنیا رفته بود. یک نفس بیرون در دوید, قلبش داشت به دهانش می آمد. یک دفعه پاسست کرد, چیزی مثل عذاب وجدان. خودش هم نمی فهمید چرا دلش برای او سوخت, گرسنگی نگاه زن آزارش می داد. نیرویی او را به عقب می کشید که با خودش آشنا نبود. از ورودی سالن شروع به کندن لباس هایش کرد. وارد حمام شد. چشم هایش را بست, نیت کرد که الهه ای را در قصر نووآ به آغوش می کشد. گرمای تنش با خنکی پوست زن در حالتی که توی آب پرت کرده بود, در هم آمیخت, تپش قلبش و نفس زدن های تندش در خرناسه زن گم می شد, لحظه ای طول کشید تا رعشه ای از شهوت روی آب موج انداخت. از پشت پستانش را در مشتش فشرد, در گوش زن نجوا کرد, خداحافظ بوداپست!

جدا سری

مجید قنبری - آبان ۱۳۸۹

همین که از اتومبیل پیاده شد ، همه چیز را فهمیدم . نه اصلا همان موقع که در اتومبیل دیدم‌اش فهمیدم. مثل این بود که از مدت‌ها قبل می‌دانستم و فراموش کرده ‌بودم ، تا این‌که به محضِ دیدن پسر عموی‌ام همه‌چیز را به یاد آوردم . چشم‌های‌اش گود رفته و خسته بود . جلو آمد و گفت : « عمه رفت . »
گفتم : « می‌دونم . »
وارد خانه شد و من همان‌جا بیرون ، کنارِ در ماندم . برف همه‌جا را پوشانده ‌بود . کوچه سفید بود و خورشید با چهره‌ا‌ی سرخ می‌رفت تا در منتهاالیه غرب پنهان شود . مثل من شرمنده بود ، انگار . غروبی زمستانی و سرد بود. کمی بعد صدای جیغ و فریاد از درون خانه بلند شد . من همه‌چیز را می‌شنیدم ، ضجه‌ها و فریادها را . انگار کسی درون خانه قصابی می‌کرد و سَر می‌برید و آنان که به انتظار نوبت خود بودند ، بی‌تابی می‌کردند و فریاد می‌کشیدند . من می‌شنیدم ولی نمی‌دیدم . چشم‌های‌ام سیاهی می‌رفت . غم و اندوهی بر من هجوم آورده ‌بود . نه این که عمه را خیلی دوست داشته ‌باشم ، اصلا این‌طور نبود . ارتباط نزدیکی هم با او نداشتم . اما با شنیدنِ خبر دچار حالتی شدم که برای‌ام تازه‌گی داشت . سوالی گنگ در ذهن‌ام جای می‌گرفت و آرام آرام دردی جدید و غریب به درون سینه‌ام می‌خلید .
وارد خانه که شدم فریادها به ناله تبدیل شده ‌بود . مادر و خواهرهای‌ام لباس‌های مشکی‌شان را از درون کمد بیرون می‌آوردند . بعد از دقایقی همه رفتند . پیش از رفتن پسر عموی‌ام گفت : « مراسم ختم فرداست . »
و من تنها ماندم در خانه‌ای که در و دیوارش انگار از غم طبله کرده ‌بود . سرما کم‌کم بیش‌تر می‌شد و هوا تاریک‌تر . چراغی روشن نکردم . در تاریکی نشسته ‌بودم ، تاریکی اتاق و تاریکی ذهن‌ام . حتی گریه هم نمی‌کردم . نه این که نمی‌خواستم ، نمی‌توانستم . فقط حس می‌کردم که خفه می‌شوم . مثل این بود که دستی نامرئی از غیب آمده ‌بود ، از آن سوی زندگی و یا شاید از آن سوی مرگ . گلوی‌ام را می‌فشرد و هر دم بر فشارِ پنجه‌های‌اش می‌افزود و من حس می‌کردم چیزی می‌خواهد از دهان‌ام به بیرون فواره بزند ، یا از چشم‌های‌ام و یا حتی از دماغ‌ام . اما هیچ نبود حتی دریغ از یک قطره اشک . اما اتفاقی افتاده‌ بود ، نه بیرون از من بلکه در درون‌ام .
حس می‌کردم به چیزی احتیاج دارم ، اما نمی‌دانستم به چه چیز . احتیاج بود و وحشت از تنهایی و مرگ . ناگهان در ذهن‌ام چیزی درخشید . مثل شهابی که به سرعت از درون تیرگی‌ها بگذرد و فورا خاموش شود . بی‌اختیار با خود گفتم : « کاش پریسا این‌جا بود . . . »
و به یاد همه سال‌ها و لحظاتی افتادم که هدر داده بودم‌شان . ولی او کجا بود ، آیا او هم حال مرا داشت؟
روز بعد برای رفتن آماده بودم که باران گرفت . می‌دانستم که الان عمه را در عمق چاله‌ای گذاشته‌اند و به روی‌اش خاک می‌ریزند و تا آخرین کپه‌ی خاک را بر گور نریزند ، خیالِ‌شان آسوده نخواهد گشت .
باران روی آلاچیق‌ها ضرب گرفته ‌بود . بارانی که حتما از لابه‌لای خاکِ تازه جابه‌جا شده به زیر نفوذ می‌کرد و صورت عمه را خیس می‌کرد . با خودم گفتم : « دیگر حتی ثانیه‌ای را بدون پریسا نخواهم گذراند . »
باران تبدیل به برف شده‌ بود که زنگ خانه‌اشان را زدم . دوباره دچار تردید شدم ولی دیگر کار از کار گذشته ‌بود . خودش در را باز کرد . با دیدن من اشک در چشمان‌اش حلقه زد و لبخند غمگینی بر لبان‌اش نشست . او هم تنها بود ، شاید تنهاتر از من .
پیدا بود تمام شب را گریه کرده‌ است . چشم‌های‌اش پف کرده و قرمز بود و بر صورت‌اش اثر خراشیده‌گی دیده می‌شد . هیچ نگفتم . او هم چیزی نگفت . وارد خانه شدم و نشستم . می‌دانستم که روزهای آخر پریسا مرتب به عمه سر می‌زد و کارهای‌اش را انجام می‌داد . به بچه‌ها رسیدگی می‌کرد و غذایی می‌پخت . شاید به همین دلیل به یکدیگر نزدیک‌تر شده ‌بودند .
عمه پیـر نبود ، حدودِ سی سال داشت . سال‌ها مریض بود و از بیماریِ سرطان درد می‌کشید و رنج می‌برد ولی هرگز گله و شکایت نکرده ‌بود . من از مدت‌ها پیش ندیده‌ بودم‌اش تا این که روزی احساس کردم باید ببینم‌اش و همراه مادرم به خانه‌شان رفتم .
پرسیدم : « خیلی گریه کردی؟ »
گفت : « آره »
ـ : « فکر می‌کنی فایده‌ای داشته باشه؟ »
ـ : « نمی‌دونم . »
گفتم : « اما من گریه نکردم ، فقط فکر کردم . »
چیزی نگفت و من پرسیدم : « می‌ری ختم؟ »
نگاه‌ام کرد و به تایید سر تکان داد .
چند روز قبل بود . منظورم چنـد روز قبل از مرگ‌اش است . با مادرم رفتیم . من در سالن پذیرایی معطل مانده بودم . کلافه بودم . وارد اتاق‌اش که شدم ، دل‌ام گرفت . همه‌چیز رنگ و بوی مرگ داشت . مادرم کنارش نشسته ‌بود و می‌گفت : « غصه نخور خوب می‌شی . اون‌وقت می‌تونی از روی تخت بلند شی و هرجا که می‌خوای بری . درست مثل قبل . »
در گوشه‌ای از اتاق ایستاده ‌بودم ، مانند غریبه‌ای که برای اولین ‌بار وارد محلی جدید با آداب و رسومی متفاوت می‌شود و نمی‌داند چه کند . دست‌های‌ام را جلوی‌ام گرفته ‌بودم و با ناراحتی منتظر بودم . در آن محیطِ نامانوس واقعا غریب بودم .
گفتم : « حاضر شو با هم بریم . »
پریسا بلند شد و به اتـاق دیگر رفت .
داشتم از آمدن‌ام پشیمان می‌شدم که سرانجام عمه حضور مرا در اتاق دریافت . او هم مثل غریبه‌ای به من نگاه می‌کرد . انگار خطوط چهره‌ام را تشخیص نمی‌داد . توان بینایی‌اش تحلیل رفته ‌بود . از طرفی ذهن‌اش نیز به‌هم ریخته و آشفته بود‌ ، و روابط خود با دیگران را به جز با چند نفر به جا نمی‌آورد . مادرم برای‌اش توضیح داد : « حمیدِ ، پسرم . حمید که حتما یادته؟ »
عمه ناله‌ای کرد و بعد با اشاره از من خواست تا کنارِ تخت‌اش بشینم . تخت جلوی پنجره قرار داشت . نوری که از پنجره و از پشت پرده‌های تیره و آبی رنگ می‌تابید ، همه‌چیز را مهتابی رنگ کرده ‌بود . میز آرایشی که معلوم بود مدت‌هاست کسی از آن استفاده نکرده ، پایین تخت به دیوار چسبیده بود . آینه‌اش کدر می‌نمود . چند کتاب نامرتب روی میز ریخته ‌بود و کتابی نیمه‌باز بر زمین افتاده ‌بود . کتابی که برای چندمین بار خوانده‌ شده و شاید برای همیشه ناتمام مانده ‌بود . دل‌ام می‌خواست بدانم در این کتاب‌ها ، عمه دنبال چه می‌گشت و کدام گرهِ ناگشوده را در این دم‌های واپسین در کار گشودن بود . عکسِ روی جلد کتاب نظرم را جلب کرد . تصویری سیاه و سفید بود از دختری زیبا با چشمانی معصوم و قطره‌های اشکی بر گونه‌های‌اش . نگاه‌ام را به جانب عمه برگرداندم در حالی که نام کتاب ذهن‌ام را اشغال کرده ‌بود : « امشب اشکی می‌ریزد . »
پریسا لباس پوشیده و آماده بود . روبروی‌ام نشست . چشم‌های غمگین‌اش را به من دوخت و من سر به زیر انداختم . در زیرِ آتش نگا‌ه‌اش می‌سوختم . گُر گرفته ‌بودم . انگار که عدسیِ غول‌پیکری را جلوی خورشید گرفته ‌بودند و من در پشت‌اش خاکستر می‌شدم . به زحمت سر بلند کردم و یک دم نگاه‌مان درهم آمیخت . دوست داشتم در آغوش می‌گرفتم‌اش آن‌چنان تنگ تا تمام درد و رنج‌اش به من منتقل شود . می‌توانستم چشم‌های غم‌زده و زیبای‌اش را ببوسم ، دستان‌اش را در میان دست‌های سرد خود بگیرم و زمزمه کنم : دوست‌ات دارم . اما فقط گفتم :
« اگه حاضری بریم . »
کنار تخت‌اش نشستم . چشم‌های‌اش را چرخاند و به صورت‌ام خیره شد . به پیشانی‌اش چین انداخته و چشمان‌اش را تنگ کرده ‌بود . با دقت نگاه‌ام می‌کرد . مثل این بود که با حافظه‌ی خود کلنجار می‌رفت تا چیزی را به خاطر آورد . حالت ناراحت و مضطربی داشت . شاید مرا با دیگری اشتباه گرفته ‌بود . نمی‌دانم . و یا شاید زندگی و سرنوشت مرا با دیگری مقایسه می‌کرد . کسی که مدت‌ها قبل شناخته ‌بود .
حس می‌کردم می‌خواهد چیزی بگوید یا رازی را با من در میان بگذارد ولی نمی‌دانستم چیست ، آن راز یا مطلب مهم یا هرچیز دیگر . توان حرف زدن نداشت . جسم و روح‌اش تحلیل رفته ‌بود . پریده‌رنگ بود ، مهتابی‌رنگ درست مانند هر آن‌چه در آن اتاق جای گرفته ‌بود .
همه‌چیز مهتابی رنگ و شفاف می‌نمود . عمه هم زلال بود . من به چهره‌اش نگاه می‌کردم به دقت تا شاید از حالت صورت‌اش یا تغییر حالات صورت‌اش به طریقی پیام‌اش را ، پیامی که او از مرز مرگ و زندگی می‌فرستاد ، دریابم ولی نمی‌توانستم . هیچ‌کس حرف نمی‌زد ، همه ساکت و منتظر بودند . فضای اتاق از انتظاری تلخ و طاقت‌سوز آکنده بود .
از خانه خارج شدیم . سوز و سرمای شدیدی بود . برف‌های یخ‌زده کوچه را لغزنده و راه رفتن را دشوار کرده ‌بود . بر روی انبوه برف‌ها به احتیاط قدم برمی‌داشتیم . پریسا گفت : « خیلی سرده . »
گفتم : « آره »
بعد پریسا پای‌اش را روی تکه یخی گذاشت ، لیز خورد و تعادل‌اش را برای لحظه‌ای از دست داد و در همان حال گفت : « کاش این کفش‌ها رو نپوشیده‌ بودم . با این وضع می‌ترسم زمین بخورم . »
همان‌طور که در کنار یکدیگر راه می‌رفتیم ، نگاهی به دستان‌اش که از سرما سرخ شده ‌بود ، انداختم . برای یک لحظه فکر کردم می‌توانم دست‌اش را بگیرم و می‌دانستم که به این طریق دیگر هرگز زمین نخواهد خورد ، ولی گفتم : « هنوز زیاد دور نشدیم ، می‌تونیم برگردیم تا کفش‌هاتو عوض کنی . »
چیزی نگفت . برگشت و نگاه‌ام کرد . بر لبان‌اش طرح لبخندی تلخ نقش بسته‌بود . . .
آن هنگام که سکوت عمیق و سنگین باشد ، با حرکتی کوچک نیز می‌توان شکست‌اش و سکوت را عمه شکست . حرفی نزد ، حرکتی کرد . تمام بدن‌اش می‌لرزید . با چشم‌های گشاده به من خیره شده ‌بود و به چشم‌های‌ام زل زده ‌بود . من مات و مبهوت و تسخیر شده ، خشکیده بودم . لب‌های بی‌رنگ‌اش را از هم گشود . دهان‌اش را حرکت داد ولی صدایی برنیامد . عمه به خود فشار می‌آورد و عضلات چهره‌اش منقبض می‌شد . پنداری می‌خواست عصاره‌ی سی سال زندگی‌اش را به من منتقل کند و یا پیام‌اش را به همراه پاره‌ای از وجود خود به من برساند . انگشتان دست راست‌اش که روی تخت افتاده ‌بود ، بی‌حال و بی‌رمق جنبید . دست‌اش را به روی ملحفه که چون برف سفید بود در جستجوی چیزی حرکت داد . دست‌های مرا می‌جست . دست‌اش را در دستان سرد و یخ‌زده‌ی خود گرفتم و نوازش کردم ، عمه آرام گرفت و من انگار پیام‌اش را دریافتم . چشم‌های‌اش را بست و نفس عمیقی کشید . در حالی که من پیاپی می‌گفتم : « فهمیدم ، فهمیدم ، هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم . »
به خیابان بزرگ و عریضی رسیدیم . تا چشم کار می‌کرد همه‌جا سفید بود . سرتاسر خیابان پوشیده از برف و یخ بود و اتومبیلی عبور نمی‌کرد . من و پریسا در کنار هم با فاصله‌ای اندک گام برمی‌داشتیم و در هر گام پریسا لیز می‌خورد ، می‌سٌرید و اندک اندک از من دور می‌شد . صدای‌اش را می‌شنیدم که چیزی می‌گفت . اما من نمی‌فهمیدم ، گنگ بودم . برگشتم و نگاه‌اش کردم . حتی برای لحظه‌ای دستان‌اش را که به سوی‌ام دراز کرده ‌بود ، به وضوح دیدم . باز هم نگاه کردم . تنها ایستادم و نگاه کردم تا آن‌که بر زمینه‌ی سفید خیابان لکه‌ی سیاهی شد و سپس برای همیشه از برابر دیدگان‌ام محو گشت .

نام من باران است

مینو نصرت - آبان ۱۳۸۹

و من آن ساقه ی بی برگ
صدائی در باد
دستهایم را یک روز
در آغاز بهار
هدیه کردم به شما
کف پایم را
به سراشیبی راه
شال گیسویم را
به گل ابریشم
برکه ی چشمم را
به گیاهی گمنام
و
گلوگاهم را
آه
یک روز سحر
قاصدک عشق گشود
و من آوازم را
به قناری های باغ شما بخشیدم
نام من باران است
نیست در ساقه به جز یک آهنگ
دلم آویخته است
مثل یک قطره
به سوی دریا

دستگاه پیام گیر

مانا آقائی - آبان ۱۳۸۹

خانم ها، آقایان!
اینجا تهران است
مرکز شایعه های مسموم شبانه روزی
پایتخت اعتیاد های مزمن شهروندی
بخش سرایت مراقبت های کشنده
که اضطراب، دل پیچه و استفراغ را هویت ما کرده اند

اینجا تهران است
در تهران هر دقیقه یک نفر
پشت خط اشغال بیمارستان ها جان می سپارد
در تهران هر دقیقه یک نفر با واقعیت تصادف می کند
در تهران جنین سقط شده دختران فراری
در توالت های عمومی پیدا می شود

اینجا تهران است
در تهران زنان حانه دار
نفرت هایشان را در پا شویه ی آشپز خانه ها بالا می آورند
در تهران مردان مجرّد
بیماری هایشان را در شال گردن دراز خیابان می پیچند
آنها مدام چتر های عطسه هایشان را باز و بسته می کنند
و در باجه های مخابراتی انتظار می کشند.

اینجا تهران است
در تهران بکارت مانند کالای دیگر خرید و فروش می شود
در تهران آمبولانس های پیر با پرستار های جوان می خوابند
و مغز تلفن ها زنگ می خورد
زنگ می خورد…. زنگ می خورد

اینجا تهران است
در تهران شما می توانید
با مصرف چند قرص خواب آور
برای همیشه از شرّ یک آینده پر درد سر خلاص شوید
یا با یک تماس کوتاه رایگان
خود و خانواده تان را بیمه ابوالفضل کنید

اینجا تهران است
خانم ها، آقایان!
به شهر تهران خوش آمدید
لطفن بعد از شنیدن صدای بوق
پیام کوتاه خود را بگذارید.

مورچه های مقدس

مهناز بدیهیان - آبان ۱۳۸۹

اینجا در خانه ی ارواح
چشمان زنی را دیدم
که از ابر فرود آمده
و سجاده اش
رو بسوی عنکبوتی ست
که روزی بر چشمان او
تار تنیده

اینجا سرزمین مورچه های مقدس است
و موریانه ی مولانا
مهربان است
اما نیش می زند

مادر در این خانه مدام سکته می کند
و درست بوقت ظهر چشمهای حیرت زده اش
زندگی را با مردی که هیچ نمی شناخته
قمار می کند
و از مردی که داستان ” جنگل ” را
از حفظ می خواند
شماره ی غارهای نمناک را می گیرد

اینجا پله های کجی
از درخت بید سرگردان
رو بسوی اطاقی دلمرده دارد
که تصویر چند مرد مرده بر دیوار آن
نه آشناست
نه غریبه
و در جعبه های مزین به هیچ وپوچ
دستهای آدمکی جا گرفته است
که روزی بزرگ بوده
و آنقدر کوچک
که پستانک کودکش را قمار کرده است

ساعت شماطه دار این خانه
هر روز صبح یک ضربه میزند
و شب هنگام
هزار ضربه
شبیه شیهه ی اسبی پریش که از
هزارو یک شب ترسیده است و
خورشید عاجزانه در نیمه های شب سرک می کشد
و میمیرد به وقت طلوع

همه جا خاطره ریخته
یک پیراهن جیمی هندریکس
و کفش هایی که با پاشنه های پوسیده
برق می زنند

نمی دانم چه بنامم
گلی را که روی دیوار سوخته
روشن می شود
آنهم با دست زنی که آستینش
با شعله های شب
و صدای خفه ی جغد ها
کوتاه گشته است

اینجا شب است و ستاره ها خوابند
و تمام مترسک ها زیر روپوش ترس و تردید
بخواب رفته اند
و قلب من فرصت کرده است
که از سینه بیرون زند
و با صدای لوله های ترکیده آب
همخوانی کند

شب سیاه هنوز زنده است
و روز کودک شیر خواره ایست
که سیمرغ کوچکی آنرا
بر روی علفهای یخ زده
رها کرده است

امروز صدمین ماه است
که من رد پایم روی این تخته سنگ جامانده
و هیچ پرنده ای کنار پای من
نماز نخوانده است

آه دچار جنونم و چشم
به بال پرنده ای دوخته ام
که یک بال دانه است و
یک بال باد بی وقفه


برای ژ

فقط

منصوره اشرافی - آبان ۱۳۸۹

ماه می تابد
در سکوت
زمان در گذر
و جهان شعله ور
رودی از فریاد
و آتش،
بی آنکه پلک زند
سرخ می تاباند
ما،
جلاد و محکوم
درون دردها زندگی می کنیم
و فقط عشق،
آزادمان می کند

بس که در این شب خونین…

برزین آذرمهر - آبان ۱۳۸۹

آسمان آ‌بی نیست،
سرخابی ست؛
بادلی سوخته ازداغ ِهزاران اختر
دیرگاهی ست که خون می گرید…
دل من در تشویش،

راه پر رنج ِ رهایی در پیش،
و به هرگام دد ِ خونخواری
شرزه ماری که هر آن لحظه زند،
بر جان نیش…

این میانه اما
ماه با نیزه ی نوری باریک
می خلاند هر دم
شرری در تن ِ کوه،
کوه با پیکره‌ای سخت ترک خورده، ز تب
شیهه بر می کشد از سینه به شب،
پشت کوهانه ی کوه ِ جادو
نعره هایی ز ستوه دریاست…

دل مجروح زمین
لیک غمین،
چون دل ِ من خونی است،
هر چه را
در هر جا
می بیند،
در تب و دهشت سرخی ست
فرو
هر دلی در هر جا
گویی سخت،
یا
به سوگی ست فرو رفته و
یا
زیر آوار ِ شکنجی
مدفون…

بس که در این شب ِ خونین
یکریز،
مثل باران از ابر،
مثل شبنم از گل،
ازدم ِ تیغ ِجنون،
خون قلب ِ عاشق،
قطره
قطره
به زمین
می ریزد!

تحریم

بیژن باران - آبان ۱۳۸۹

بر موج صلح سبز
کلاغان قارقاری سیاه
با منقار قلب و ریا
دل خونین سبز میهن را
در خوف و خفت خفیف می کنند.

وقتی حریم تو به چنگ هیز
زیرورو می شود با انصار چنگیز-
اوراق و قرصهای فشرده
در عنکبوت یاسای قدرت
پاره شده بیغما
همراه قلدری و ناسزا
با ورق ابیض قضا

ترا می برند
از کوچه ها و خیابانها
بسوی دژ تنهایی و تب

تو در تاریک و سکوت
از ما دور،
در حصاری تاتاری تار می شوی.

در پس دیوارها
هجای خونین گلوی تو
برای بازجو تکرار می شود.

تو در خیمه خونین خرافات و خرفتی
در اسارت و آزار در خانه کلاغ قدرت

نشانی تو در امتداد تاریخ
از درفش عدالت مزدک
با سرخی صورت بابک
و منطق حلاج
گلسرخ سعید نوید انقلاب
در گورهای لاله های خاوران
در امتداد مصاف تو با ضدتو در خیابان

ضدتو در تحریم خارجی
بسوی ترحیم خود شتابان
خود را گم کرده است؛

جوانان میهن رودرروی
جوخه های اعدام
اندام رشیدشان پرپر در باد پاییزی
پرچم آزادی فلات می شوند.

باد نماد دم آنی در تاریخ-
دنیا، آواره ای بی آرام
قدرت صدام صدمه زن نیست مستدام
استبداد، قهر، قدرت مطلقه پایانی دارد.

آه ای دماوند سپید
ای مقر ذکاوت زال زر، عضله بازوی آرش کمانگیر
ای ِسحر سَحر، ای شفق آتشین فردا
بتوپ براین خیمه شب سیاه!
تیپا بزن به استبداد تا سقوط بقعر تاریک ذباله تاریخ!
سیلی بزن به بیآبرویی شب رسوا!
با فریاد باد عدالت بخروش:
بیعدالتی پایانی دارد.

۱۰٫۰۱٫۱۰

نیمکت های آبی (کنارآب نمای پارک لاله)

محمود کویر - آبان ۱۳۸۹

ساعت پنج پسینی با گیسوان تاریک
در بی پنج شنبه ترین هفته ی خیس خسته
که گاهی
بوی پیراهن وُ
بید بسیار وُ
مجنون کجا وُ
لیلی هم که اما، اگر، چرا
میان لای لاله و های هیچ نشسته ام.
نشسته¬ام
میان باران و باد و تماشا
میان تکه تکه¬های ماه و گریه‌ی ملایکه
پاییز، کنارنیمکت آبی، به برگ ها چیزی می گوید.
برگ های ترس زده به هر سو می¬دوند. هو…. هو…..
می¬دوند
از هو به آهو
از حیرت به ماه.
پس چرا بیدار نمی¬شوم.
چرا دوباره رویاهایم کفش هایشان را گم کرده اند.
و باز باغ همان باغ است و باغ.
باغ.باغ. باغ.
باغ فین کاشان و رگ¬بُران امیر .
باغ شاه و بردارکشان جهانگیرخان.
باغ خاقان و گیسو بُران طاهره.
قزل حصار و حصار در حصار و دار بر دار.
تا اوین و شمیران،همین طور بگیر و بیا!
تا باغ بی رخت و بی درخت خاوران.
تا آب نمای روشن پارک لاله. لاله لاله لاله.
کجا تا کجا! همه زنبق سیاه.
اقاقیا، آن هم سیاه.
در و دیوار باغ، شال کشمیر سیاه.
و علم های لا و لا و لا.
داده بودند شمشال و دهل و نرمه نای بزنند.
و فراشان بودند با دشنه¬های خشم
و با شمشیرهای دشنام
و با شال شطرنج بر شانه
و با قبای شمسه¬ی سیاه
و جرنگاجرنگ زنجیر در زنجیر در زنجیر
و از صنوبر تا صنوبر، آدم بود که می¬آوردند، برهنه،
با هفتاد و دو شمع روشن بر تن .
و مادران هزار هدهد این قاف نقره فام
با پیاله ای اشک
و شاخه¬ای ماه و مرهم و ماتم
سینه سپرده به سنگ
از پاییزی به پاییزی می¬دویدند.
مادر انوشیروان وسهراب و ندا و اشکان و خیلی های دیگر هم …
مگر من مادر کدام شما نیستم، نبوده¬ام
من باید بروم.
پس چرا کفش هایم را پیدا نمی کنم!
نگو که بر این دوزخ برهنه پاهایم شرحه شرحه می¬شود
من باید بروم.
شاید آنقدر باران بارید
که تمام کودکان و گنجشک ها
رفتند به دیدار پادشا.
این بام ِ بال شکسته
پُر شد از هُدهُد و هلهله
طبل!
طبل !
سرنا و نقاره .
می‌بخشید! انگار کسی مرا صدا زده بود!
لابد،باید جایی بروم.
از دو رویای دیگر در این غروب چیزی نمی¬گویم.
*

غزاله وار …

ویدا فرهودی - آبان ۱۳۸۹

غزاله وار غزل بی قرار می آید
به رغم حکم خزان، چون بهار می آید

قلم دوباره ز رویای ناب نوشیده است
و از تراوش آن بوی یار می آید

به سان برق که خیزد ز قلب تیره ی ابر
رها ز دغدغه ها بی گدارمی آید

مپرس از من شیدا نشان و نامش را
ندانمش ز کدامین دیار می آید

به خواب دیده ام او را اثیری ورعنا
و مانده ام ز چه با من کنار می آید

منی خزیده به غربت که با شفاعت بخت
مرا ز شعر فقط اعتبار می آید

و او که رسته ز هستی به شوق آزادی
ببین چه نرم و سبک چون غبار می آید

رسیده آه … که گوید حکایتی انگار
صدای قهقهه هایش به دار می آید

و های و هوی صدا در غزل که می پیچد
ورای همهمه ها،استوار می آید

و من زشرم بهاری که در دلش جاری است
خزان به چشمم از این پس،بهار می آید

خزان۱۳۸٩

ویدا فرهودی

غزاله وار غزل بی قرار می آید
به رغم حکم خزان، چون بهار می آید

قلم دوباره ز رویای ناب نوشیده است
و از تراوش آن بوی یار می آید

به سان برق که خیزد ز قلب تیره ی ابر
رها ز دغدغه ها بی گدارمی آید

مپرس از من شیدا نشان و نامش را
ندانمش ز کدامین دیار می آید

به خواب دیده ام او را اثیری ورعنا
و مانده ام ز چه با من کنار می آید

منی خزیده به غربت که با شفاعت بخت
مرا ز شعر فقط اعتبار می آید

و او که رسته ز هستی به شوق آزادی
ببین چه نرم و سبک چون غبار می آید

رسیده آه … که گوید حکایتی انگار
صدای قهقهه هایش به دار می آید

و های و هوی صدا در غزل که می پیچد
ورای همهمه ها،استوار می آید

و من زشرم بهاری که در دلش جاری است
خزان به چشمم از این پس،بهار می آید

خزان۱۳۸٩

مسجد محله

مجید نفیسی - آبان ۱۳۸۹

در محله ی ما مسجدکی بود
که گنبد داشت اما مناره نداشت
و من در کودکی می پنداشتم
در آنجا بود که علی ضربت خورد.

بانگ گوی نماز
فراش خنده رو و خپلی بود
با ریش و مو و دست و پای حنا بسته
که شَست بزرگ پای راستش
همیشه از کفش پاره اش بیرون زده بود.

من هر بامداد بیدار می شدم
با انکرالاصوات او از بام مسجد
و به پسرانی می اندیشیدم
که از سرما می لرزیدند
و با چشم های قی کرده
و کاسه های مسی
از برابر مسجد خالی می گذشتند
تا از کله پزی سر کوچه
مغز و زبان و گوش و بناگوش بگیرند.

انقلاب به مسجد
دو مناره ی بلند داد
با بلندگوهایی در گلدسته ها
که شبانه روز کار می کردند.
مسجد پر شد از ریش داران تفنگ به دوش
و چادربه سرهایی که در صف می ایستادند
تا کارت جیره ی ماهانه ی خود را
پایین منبر یا کنار محراب
از پیشنماز دولتی بگیرند.
اما از اذان گوی خنده رو خبری نبود
و جایش را پسر کله پز محله گرفته بود
که در یکی از مناره های مسجد می نشست
و محله را زیر نظر می گرفت.

من از آن پس با شنیدن اذان
گوش های خود را می گرفتم
و دیگر از برابر مسجد رد نمی شدم
مبادا که جوانان ریشو
بر سرم بریزند
و مرا در شبستان مسجد
به قناره کِشند
و دست های آلوده شان را
در آبدستخانه بشویند
بی آنکه از خود بپرسند:
آیا رواست که خون “کافر حربی” را
بر صحن مسجد محله فرو ریخت؟

سپتامبر ۲۰۱۰

قدغن!

بولود قره چورلو- سنهند - آبان ۱۳۸۹

« به سرنوشت ام نگاه کن
فکر و عقیده ام قدغن!
سخن گفتن از گذشته ام قدغن،
از آینده صحبت کردن ام قدغن!
می دانی؟
وقتی از مادر متولد شدم
بدون این که خودم بدانم،
سخن گفتن به زبانی که با آن،
لالایی ام را خوانده اند؛
قدغن بود، قدغن!»

مسافرِ روشنی

احمد نیک‌ بخت - آبان ۱۳۸۹

بیاد مرضیه
شمع محفل افروزی که خاموش شد

در عزایت ماتم و دردیم ما
دسته گل از اشک آوردیم ما

از دل‌ عاشق نثارت می‌کنیم
گوهر مهری که پروردیم ما

تو بسوی روشنی کردی سفر
همچنان حیران و شبگردیم ما

چون زدی آوای تو آتش به دل
بی‌ تو خاموشیم و دلسردیم ما

نازم آن شوریدن مردانه ات
ما گمان کردیم که مردیم ما

ای گل خوشبوی گلزار هنر
تا ابد درسوگ تو وردیم ما

یاد باد آن روزهای عاشقی
با صدایت زندگی‌ کردیم ما

*****
مهر ۱۳۸۹

باور…

آریانه یاوری - بهمن ۱۳۸۹

در سوگ یک خدای مرده ام
و رویای شیطانی که شور و خواهش های مرا به عمق تنت پیوند زند
باور نکن خنده های تلخم را
باور کن تمامی هراس من این مردم رویازده اند
که روی زاویه های شکسته…… تن های بی جنبش را در عمق چشمانشان پنهان کرده اند
هراس من از کلاغان گرسنه نیست
هراس من از دستان برهنه ی باورهای تلخ و خوردن رویاهایم هست
هراس من از این سینه ی بیمار است که در خوابی تهی سفر می کند
آن بیگانه های پنهان که به انتهای سکوت تلخمان می خندند
گریزانم نکن …این شهر منقلب است…
انگار پشت درهای بسته وسوسه ی ذهنم شاهکار خدایان می شود
و باد هشدار می دهد به باورهای تنگ
باور کن تمام شب بی پروا این خانه در آتش عشقت فریاد کشید

چند سروده از….

مهرداد فلاح - بهمن ۱۳۸۹

در ِ این خانه قفل است
نه از بیرون کسی به درون می آید
نه از درون به بیرون
و ما که در این خانه ایم
تنها از این اتاق به آن اتاق می رویم
از این واژه به آن واژه
*
هیچ خطی
دوست عزیز
این جا را که منم
به جائی که توئی وصل نمی کند
عجیب نیست که دارم با تو حرف می زنم
*
من غول کوچکی هستم
که باید برای خودم
بیابان بسازم
*
جنگ یا بازی
هر جور می خواهی بخوان
اما
من و این دیوار با هم کار داریم
*
کردی!
حرفی که دوتا شد…
شده دیگر!
قبول کن که نامردی

ریال هم حالش خوب نیست

احمد طباطبایی - آبان ۱۳۸۹

مطالعات و پیگیری ما در خصوص اوضاع اقتصادی ایران و اتفاقات چند روز پیش بازار طلا فروشها ادامه دارد. در این کارزار اظهارات دادستان کل آقای عباس جعفری دولت آبادی بسیار اهمیت دارد. ایشان خاطر نشان کردند که دستگاه قضای با افرادی که به آرامش و امنیت اقتصاد کشور اهمیت نمی دهند برخورد خواهد کرد، کسانی که نظم بازار را بهم می زنند و موجبات اعتصبات را فراهم می آورند.
بازار ایران از قانون مالیاتی دولت راضی نیست اما برخورد صریح و تند دادستان کشور همه چیز را تحت شعاع قرار داده. موضوع دیگر اقتصادی نیست و درگیری و اختلاف نظر بین دولت و بازار با نقش آفرینی دستگاه قضایی کشور روبرو شده است. بازاریها که همیشه از حامیان نظام و دستگاه حکومتی بوده اند حالا باید با چوب دادستانی رانده شوند و این نمی تواند موضوعی باشد پنهان از چشم ما.
اما موضوع مقاله امروز ما بیشتر اقتصادی است و بر بی ارزش شدن ریال تمرکز دارد. به نظر می رسد دولت از بی ارزش شدن ریال آگاهی پیدا کرده و این موضوع را به عنوان خطری پیش رویش می بیند اما مردم عادی همچنان از خطر پیش رو آگاه نیستند.
تداوم بی ارزشی ریال نهایتاً موجب سقوط اقتصاد کشور می شود و مستقیما زندگی مردم را فلج می کند. بسیاری از تجارتهای کوچک و تولید کنندگان داخلی به طور مقطعی از این واقعه استقبال می کنند چراکه بی ارزشی ریال موجب گرانی واردات کالا از خارج می شود و این تا حدودی به کمک تولید کنند مال باخته در قبال واردات ارزان چینی می آید.
ارزش ریال درست مثل تمام دیگر پولهای جهان رابطه مستقیم با بازار عرضه و تقاضا دارد. آن چیزی که در اقتصاد و بازار ایران اتفاق می افتد بسیار شبیه هست به آنچه در دنیای خارج از ایران ما شاهد هستیم. ایران به عنوان یک کشور نفتی و تک محصولی منابع ارزی خود را از طریق فروش نفت بدست می آورد و تمام اعتبار مالی اش به مقدار دلار آمریکایی است که در حسابهایش ذخیره نموده.
سیاستهای غلط دولت و بانک مرکزی در تغییر ذخیره ارزی ایران از دلار به یورو در همین سال گذشته موجب شد تا میلیارده دلار از ثروت کشور به باد فنا برود. این اشتباه تصحیح شد و امروز ذخیره ارزی ایران دوباره به دلار آمریکا برگشت که البته همین برگشت باز هم موجب ضرر چند میلیاردی دیگری شد اما به هر حال امروز دولت ایران باید برای تثبیت ارزش ریال، دلار به بازار تزریق نماید.
تزریق دلار به بازار مشکل بزرگی را برای دولت و بازاریان ایجاد می نماید. دولت برای خریدهای خارجی خود در امور نظامی و هسته ای شدیداً وابسته به دلار آمریکاست و برای این خریدها اصلاً نیازی به ریال ندارد و به همین دلیل با گران شدن دلار در بازار ایران مجبور به تزریق این منبع حیاتی به بازار داخلی می شود و ذخیره ارزی خود را بی جهت از دست می دهد.
اما اگر این کار را انجام ندهد ریال به شددت بی ارزش می شود و زندگی مردم به باد می رود و باز هم صدای همه در می آید. توروم، گرانی و بیکاری خطرناکترین موضوعات مورد بحث هر دولتی است و دولت ایران با تمام مشخصات نظامی اش هنوز نمی تواند مسائل اقتصادی را نادیده بگیرد و برای اعتراضات اقتصادی هم در روز روشن در خیابان آدم بکشند.
حالا می دانیم چرا بی ارزش شدن ریال، ذخیره ارزی مورد نیاز دولت را کاهش می دهد و برنامه های هسته ای و نظامی پر هزینه حاکمیت را مختل می سازد. دولت ایران به شکل مصنوعی سعی دارد بازار را کنترل نمآید و این کنترل می بایست در مسیر منافع ملی باشد که متاسفانه چنین نیست.
نباید فراموش کرد در دستگاه اقتصادی دولتی همیشه تصمیمات فاسد بسیار بوده و حالا در دستگاه اقتصادی نظامی و امنیتی ایران دیگر به راحتی نمی توان دریافت منافع چه کسانی اهمیت پیدا می کند. برای همین به تمام خوانندگان این مقاله توصیه می شود تا در نگهداری ارز خارجی و طلا هایشان بیشتر دقت کنند.
حاکمیت ایران برای اداره منافع سیاسی و عقیدتی خود هیچگاه اصول علمی بازار و تجارت جهانی را جدی نگرفته است اما تدوام چنین سیاستهای حالا حیات خودش را هم به خطر انداخته است. به قول آقای دولت آبادی دادستان کشور باید به اوضاع کسانی که به اقتصاد کشور بی اهمیت هستند رسیدگی شود اما واقعاً آن عده چه کسانی هستند؟ مردم عادی و کسبه بازار یا سیاستگذاران بانک مرکزی و دولت کودتا؟

بیست و پنجم مهرماه هشتاد و هشت