من مهرم ماه اول پائیز

شورای نویسندگان - مهر ۱۳۸۹

با درود های گرم….
من مهرم….مهرماه، ….
پائیزم و زیبائی خودم را دارم….

مهرگان این یاد گار شکوه و جلال ایرانی
در دامان من پرورده شده است.
من ماه اول پائیزم….ماه آغاز تلاش تحصیلی
برای فهم بیشتر و کسب خرد….
مگر نه حکیم فرزانه می گوید:
توانا بود هرکه دانا بود
زدانش دل پیر برنا بود

یک تکه ابر

محمود صفریان - مهر ۱۳۸۹

مدتی است، ابری را بالای سرم، احساس می کنم. ابری که سترون است. نه می بارد،
” که چقدر هم من چنین خیس شدنی را زیر یک رگبار زود گذر دوست دارم ”
و نه راهش را می گیرد و برود. اگر بارور می بود و بصورت رگبار می بارید، تمام می شد.
آفتاب می آمد و شوق و نور را با هم می آورد.
سایه اش خنک نیست که دلم را به آن خوش کنم. سرد است و می لرزاند. مثل چتری خاکستری مرا از دیدن نور محروم کرده است.
با وجود سنگین ِ او من دیگر سایه هم ندارم، وقتی سایه دارم همراه دارم تنها نیستم، آن را هم از من گرفته است.
شکل های در همی که ابر ها درست می کنند، نمایشی از تنوع زندگی هستند، ولی این ابر عبوس فقط اخم دارد، مثل طلبکارها. هیچ باری هم ندارد، و از بر خوردش به سایر ابرها ، نه برقی دارد و نه غرشی. اما خود را صاحب سهمی از آسمان می داند و این سهم به زور گرفته را بر سر من هم آوار کرده است….دارم از دستش خفه می شوم.
در گوشم صدا هائی که دستم انداخته اند و دارند به ریشم می خندند دائمی شده است.
” چه تحملی داری! ”

به خانه هم که می روم نمی توانم پنجره را باز کنم، در قاب آن هم حضور دارد و مانع دیدن نور چراغها نیز می شود.
روزی که آرزو کردم کاش آسمان من هم صاف و بی ابر می شد، تا بهتر افق های دور دست را ببینم، فکر نمی کردم می شود حکایت آن غلام:
که رفت از جوی آب بیاورد
ولی آب جوی آمد و غلام ببرد.
و سهمم یک تکه ابر سمج ِ بی بار اخموی مزاحم بشود. تا آمدم به خود بیایم و آرزویم را پس بگیرم، فرصت از دست رفته بود. و همین تکه کوچک ابر صاحب تمامی آسمانم شد…نور را ازم
گرفت، باران را از کشتزار تشنه ام دریغ کرد، و حتا سایه ام را که همزادی وفادار بود از من جدا کرد….و من که به دنبال فضای بازتری برای تنفسم بودم، سهمم مفر باریکی شد که دارد خفه ام می کند

من عاشق بودم، بوی خوش زندگی مشامم را انباشته بود، آینده را روشن می دیدم، ولی زیاده خواهی کردم و بی آنکه مشاطه باشم، نشستم زیر ابرویش را بر دارم تا در زیبائی یگانه شود.
وای که چه کردم….من آن چشمان براق پر از مهر را نابینا کردم….لعنت بر من….
همین یک تکه ابر زندگی سوز هم برایم سهم زیادی است….

با شاعران ایرانی

محمود کویر - مهر ۱۳۸۹

اشرف الدین حسینی (نسیم شمال)

آهای آهای نسیم شمال،
مثال شیر ارژنه
گاه زنی به میسره،
گاه زنی به میمنه
زلزله ها فکنده ای،
به کوه و دشت و دامنه
آسته برو آسته بیا
که گربه شاخت نزنه
**
سیداشرف الدین قزوینی، معروف به گیلانی، فرزند سید احمد حسینی قزوینی، به سال ۱۲۸۷ هجری قمری در قزوین به دنیا آمده و شش ماهه بوده که یتیم مانده و در یتیمی ملک و مال و خانه اش را غصب کرده اند و او دچار فقر و تنگدستی شده است. در جوانی به عتبات رفته و چندی در کربلا و نجف زیسته اما شور میهن پرستی او را به ایران کشیده است. سید به قزوین آمده و از آنجا در بیست و دو سالگی به تبریز رفته و با پیری روشن شده است. دوره تحصیلات ابتدایی را در تبریز گذرانده و هیئت و جغرافیا و صرف و نحو و منطق و هندسه و علوم متداول دیگر را آموخته و چندی بعد به گیلان آمده و در رشت اقامت گزیده و از رشتیان نوازش ها و مهربانی ها دیده و نخستین شعرهای خود را همانجا سروده است.
سید اشرف در سال ۱۳۲۵ هجری قمری روزنامه ادبی و فکاهی کوچکی به نام «نسیم شمال» در رشت منتشر کرد که تا انحلال مشروطه دایر بود. در سال ۱۳۲۶ که مجلس بمباران و روزنامه ها و انجمن ها برچیده شده، نسیم شمال نیز متوقف گشت و در سال ۱۳۲۷ پس از فتح تهران دوباره انتشار یافت. سید اشرف الدین در سال ۱۳۳۳ به تهران آمد و روزنامه نسیم شمال را در تهران دایر کرد تا اندکی از رنج های میهن خویش را بازنماید:
گردیده وطن غرقه‌ی اندوه و محن وای ای وای وطن وای
خیزید و روید از پی تابوت و کفن وای ای وای وطن وای
از خون جوانان که شده کشته در این راه رنگین طبق ماه
خونین شده صحرا و در و دشت و دمن وای ای وای وطن وای
او شاه و شیخ را دشمن مردم می دانست و با بانگ بلند می سرود:
حاجی بازار رواج است رواج
کو خریدار حراج است حراج
می‌فروشم همه‌ی ایران را
عرض و ناموس مسلمانان را
یزد و خوانسار حراج است حراج
کو خریدار حراج است حراج….

سیداشرف محبوبترین و معروفترین شاعر ملی عهد انقلاب مشروطه است. وی اشعار فکاهی، طنز و انتقادی خود را هر هفته در روزنامه اش چاپ می کرد و به دست مردم می داد. هنگامی که روزنامه فروشان دوره گرد فریاد را سر می دادند و روزنامه را اعلان می کردند، مردم از زن و مرد و پیر جوان و باسواد و بی سواد هجوم می آوردند و روزنامه را دست به دست می گرداندند. در قهوه خانه ها، در سرگذرها و در جاهایی که مردم گرد می آمدند، باسوادها برای بی سوادها می خواندند و مردم حلقه می زدند و روی خاک می نشستند و گوش می داند. نام این روزنامه به اندازه ای بر سرزبان ها بود که همه جا سیداشرف الدین را آقای «نسیم شمال» صدا می زدند.

رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز
خواهی که شود بخت تو فرخنده و پیروز
خواهی که شود عید سعیدت همه نوروز
خواهی که شود طالع تو شمع شب افروز
خواهی که رسد خلعت و انعام به هر روز
رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز
امروز به جز مسخره رندان نپسندند
علم و هنر و فضل بزرگان نپسندند
ادراک و کمالات به تهران نپسندند
جز مسخره در مجلس اعیان نپسندند
رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز
خواهی که شوی با خبر از کار بزرگان
شکل تو کند جلوه در انتظار بزرگان
چون موش زنی نقب به انبار بزرگان
خواهی که شوی محرم اسرار بزرگان
رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز
نه درس به کار آید و نه علم ریاضی
نه قاعده مشق و نه مستقبل و ماضی
نه هندسه و رسم و مساحات اراضی
خواهی که شوی مجتهد و مقنی و قاضی
رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز
صد سال اگر درس بخوانی همه هیچ است
در مدرسه یک عمر بمانی همه هیچ است
خود را به حقیقت برسانی همه هیچ است
جز مسخرگی هر چه بدانی همه هیچ است
رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز
وافور بکش تا بودت ممکن و مقدور
از باده مکن غفلت از چرس مشو دور
بنشین به خرابات بزن بربط و تنبور
خواهی که شوی پیش خوانین همه مشهور
رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز
در مجلس اعیان همه شب مست گذر کن
اول چو رسیدی دم در عرعر خرکن
پس گنجفه را از بغل خویش به درکن
از باده دماغ همه را تازه و ترکن
رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز
هر چند که ریش تو سفید است و قدرت خم
رندانه بزن چنگ بر آن طره خم خم
از دولت مشروطه شدی میر مفخم
ای ارفع و ای امجد و ای اکرم و افخم
رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز
زنهار از عدلیه و اعضاش مزن دم
گر نان تو تلخ است زنانواش مزن دم
گر کفش گران است ز کفاش مزن دم
تا هست کباب بره از آش مزن دم
رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز
خواهی تو اگر در همه جا راه دهندت
ترفیع مقام و لقب و جاه دهندت
زیبا صنمی خوبتر از ماه دهندت
خواهی که زرو سیم شبانگاه دهندت
رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز
خواهی که شوی محرم آن بزمگه خاص
دوری مکن از مطرب و بازیگر و رقاص
اسباب ترقی شودت گنجفه و آس
خواهی که شوی زینت بزم همه اشخاص
رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز
خواهی تو اگر راحت و آسوده بمانی
رخش طرب اندر همه تهران بدوانی
خود را به مقامات مشعشع برسانی
هم داد خود از کهتر و مهتر بستانی
رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز
قسمتی از اشعار وی، اقتباس یا ترجمه آزدای است از اشعار میرزا علی اکبر طاهرزاده صابر، گوینده قفقازی، که سیداشرف الدین آنها را در اختیار فارسی زبانان آن روز، که تشنه آزادی و خواهان برانداختن رژیم کهنه و فرسوده احتماعی بودند، قرار می داد. دفاع از استقلال ایران و دشمنی با تجاوزکاران بیگانه بزرگترین هدف هنری او بوده است که همه در قالب اشعار گرم و آتشین و با روش هزل آمیزی که از صابر آموخته بود، نمایش می داد. در این سروده ها وطن فروشان، خیانتکاران، ریاکاران، دینمداران و دشمنان آزادی به باد استهزا و ریشختند گرفته شده اند.
زبان سرخ
آهای نسیم شمال این قدر مکش فریاد
تو را چه کار به شیراز و بصره و بغداد
برای حفظ لسان خوب گفت آن استاد
به پای شمع شنیدم ز قیچی فولاد
زبان سرخ سر سبز می دهد برباد
تو را چه کار که سنگک سیاه یا تلخ است
تو را چه کار که امروز غره یا سلخ است
همان حکایت دیوان قاضی بلخ است
گناه کردن علاف و کشتن حداد
زبان سرخ سرسبز می دهد برباد
تو کیستی که سخن از لباس و جامه کنی
هزار مسخره بر خرقه و عمامه کنی
به شهر هر چه شود درج روزنامه کنی
از آن بترس که ناگه بیفتی از بنیاد
زبان سرخ سرسبز می دهد برباد
تو را چه کار که مخلوق واله و ماتند
برهنه اند تمامی گرسنه و لاتند
زلات و لوت چه خواهی که جزو امواتند
ز مردگان مطلب عقل و علم و استعداد
زبان سرخ سرسبز می دهد برباد
تو را چه کار فلانی دروغ خورد قسم
نداشت شمع چراغش فروغ خورد قسم

سیداشرف مردی ساده، مهربان، بخشنده و دوستدار زحمتکشان بود. همواره درتب فردای بهتر می سوخت، اما دل به رویا نمی بست و در جستجوی راه مبارزه و ساختن این فردا بود:

صبر کن آرام جانم، صبر کن!
بعد از این تهران گلستان مى شود
در دکان ها نان فراوان مى شود
گوشت هاى شیشک ارزان مى شود
مشکلات از صبر آسان مى شود
صبر کن آرام جانم، صبرکن!
غم مخور، سال دگر نان مى خورى
میوه ى شیرین به شمران مى خورى
گوسفند و مرغ بریان مى خورى
در سر سفره فسنجان مى خورى
صبر کن آرام جانم، صبرکن!
•بزک نمیر، بهار میاد
گریه مکن عزیز من!
موسم نوبهار من!
بلبل مست نغمه خوان
بر سر شاخسار میاد
غله ز «خوار» مى رسد
گندم شهریار میاد
بزک نمیر، بهار میاد
خربزه با خیار میاد
دخترک عزیز من،
از غم نان به سر مزن!
طفلک با تمیز من،
شعله به خشک و تر مزن!
طوطى اشک ریز من،
بر دل من شرر مزن!
سال دگر براى تو
شوهر غمگسار میاد
بزک نمیر، بهار میاد
خربزه با خیار میاد
سال دگر به خوشدلى
نان و پنیر مى خورى
گوشت، کباب مى کنى
دیزى سیر مى خورى
روغن زرد مى خورى
شربت و شیر مى خورى
بر در خانه ات همى
خربزه بار بار میاد
بزک نمیر، بهار میاد‎/خربزه با خیار میاد
شیفته و شیدای آزادی بود و این همه در شعر و زندگی او جاری بود:
دست مزن ! چشم ! ببستم دو دست راه مرو ! چشم ! دو پایم شکست
حرف مزن ! قطع نمودم سخن نطق مکن! چشم ! ببستم دهن
هیچ نفهم ! این سخن عنوان مکن خواهش نا فهمی انسان مکن
لال شوم ! کور شوم ! کر شوم ! لیک محال است که من خر شوم .

لطایف بسیار به یادداشت، قصه های شیرین می گفت، هر چه می سرود، بدون یادداشت از بر می خواند. در سراسر زندگی مجرد زیست تا سرانجام در سال ۱۳۴۵ هجری قمری شایع شد که وی به بیماری جنون مبتلا شده است. بدین بهانه او را به تیمارستان کشاندند. چند سالی به حال فقر و تنگدستی و بیماری زنده بود تا در ذیحجه سال ۱۳۵۲ هجری قمری چشم از جهان فروبست. و بدین سان اندیشمندی بزرگ و شاعری برجسته را در میان دیوانگان کشتند، تا دمی ستم و سیاهی بر اریکه ی قدرت بماند. گویی همین است سرانجام عاشقان از پرومته تا نسیم!

آخ عجب سرماست ….
آخ عجب سرماست امشب ای ننه ما که می میریم در هذا السنه
تو نگفتی می کنیم امشب الو تو نگفتی میخوریم امشب پلو
نه پلو دیدم امشب نه چلو سخت افتادیم اندر منگنه
آخ عجب سرماست امشب ای ننه
این اطاق ما شده چون زمهریر باد می آید زهر سو چون سفیر
من ز سرما می زنم امشب نفیر می دوم از میسره بر میمنه
آخ عجب سرماست امشب ای ننه
اغنیا مرغ مسما می خورند با غدا کنیاک و شامپا می خورند
منزل ما جمله سرما می خورند خانه ما بدتر است از گردنه
آخ عجب سرماست امشب ای ننه
اندرین سرمای سخت شهر ری اغنیا ژیش بخای مست می
ای خداوند کریم فرد و حی داد ما گیر از فلان الطزنه
اخ عجب سرماست امشب ای ننه
خانباجی می گفت با آقا جلال یک قرن دارم من از مال حلال
می خرم بهر شما امشب زغال حیف افتاد آن قرآن در روزنه
آخ عجب سرماست امشب ای ننه
می خورد هر شب جنا مستطاب ماهی و قرقاول و جوجه کبات
ما برای نان جو در انقلاب وای اگر ممتد شود این دامنه
آخ عجب سرماست امشب ای ننه
تجم مرغ و روغن و چوب سفید با پیاز و نان گر امشب می رسید
می نمودم اشکنه امشب ترید حیف ممکن نیست پول اشکنه

این شرح جانگداز و زیبا را از استاد سخن، سعید نفیسی در باره ی نسیم شمال بخوانیم و اشک در دیدگان بگردانیم که در این سرزمین چه نازنین انسان هایی را در خاک نهادیم و هنوز که هنوز است، درد همان درد وووو
هرکه نامخت از گذشت روزگار
نیز ناموزد ز هیچ آموزگار
از میان مردم بیرون آمد، با مردم زیست، در میان مردم فرو رفت، و شاید هنوز در میان مردم باشد. این مرد نه وزیر شد، نه وکیل شد، نه رییس اداره شد، نه پولی به هم زد، نه خانه ساخت، نه ملک خرید، نه مال کسی را با خود برد، نه خون کسی را به گردن گرفت. شاید روز ولادت او را کسی جشن نگرفت و من شاهدم که در مرگ او ختم هم نگذاشتند.
ساده‌تر و بی‌ادعاتر و کم‌آزارتر و صاحبدل‌تر و پاکدامن‌تر از او من کسی ندیده‌ام.
«مردی بود به تمام معنی مرد، مؤدب، فروتن، افتاده، مهربان، خوش‌روی و خوش‌خوی، دوست‌باز، صمیمی، کریم، بخشنده، نیکوکار، بی‌اعتنا به مال دنیا و به صاحبان جاه و جلال. گدای راه‌نشین را بر مالدار کاخ‌نشین همیشه ترجیح داد. آنچه کرد و گفت برای همین مردم خرده‌پای بی‌کس بود.
روزی که با وی آشنای نزدیک شدم، مردی بود پنجاه و چند ساله، با اندامی متوسط، چهارشانه، اندکی فربه‌شکم، سینه‌ی برجسته‌ای داشت، صورت گرد، ابروهای درهم‌کشیده، چشمان درشت، پیشانی بلند، لبهای پرگوشت. ریش و سبیل جوگندمی خود را از ته می‌زد. دستار کوچک سیاهی بر سر می‌گذاشت. قبای بلند می‌پوشید، در وسط آن شالی به کمر می‌بست که برجستگی شکمش از زیر آن پیدا بود.
لباسهای بسیار ساده می‌پوشید، بیشتر لباس نازک در بر می‌کرد و تنها در سرمای سخت، عبای کلفت‌تر بر روی آن می‌انداخت. یک دست لباس متوسط را سالها می‌پوشید، بیشتر گیوه بر پا داشت.
هنگامی که با ما می‌نشست، دستهای پرگوشت و انگشتان کوتاه خود را روی شکم می‌گذاشت. هنگامی که قهقه و به بانگ بلند نمی‌خندید، لبخند از لبان او جدا نمی‌شد.
بسیار آهسته حرف می‌زد، چنان‌که از چند قدمی بانگش شنیده نمی‌شد. من بارها در اوقات مختلف شبانه‌روز، در حالات مختلف، در غم و شادی او را دیدم و هرگز وی را تندخوی و مردم‌آزار ندیدم. با خوش‌رویی و مهربانی عجیبی با همه‌کس روبرو می‌شد. با آنکه بضاعت او بسیار کم بود، همیشه در دو جیب بلند گشادی که در دو سوی قبای خود داشت، مقدار زیادی پول سیاه آماده بود. به هر گدای راه‌نشینی که می‌رسید، دست در جیب می‌کرد و نشمرده هرچه به دستش می‌آمد از آن پول سیاه در مشت او می‌ریخت.
اشعار خود را با صدای بسیار مردانه‌ی بم با حجب و حیای عجیبی برای ما می‌خواند، و در هر مصرعی خنده‌ای می‌کرد و گاهی هنوز نخوانده خنده را سرمی‌داد. هر روز و هر شب، شعر می‌گفت و اشعار هر هفته را چاپ می‌کرد و به دست مردم می‌داد. نزدیک بیست سال هر هفته روزنامه‌ی «نسیم شمال» او در «مطبعه‌ی کلیمیان» که یکی از کوچک‌ترین چاپخانه‌های آن روز تهران، در خیابان جباخانه‌ی آن روز و دنباله‌ی خیابان بوذرجمهری امروز نزدیک سبزه‌میدان، در چهار صفحه‌ی کوچک به قطع کاغذهای یک‌ورقی امروز چاپ شد و به دست مردم داده شد. هنگامی‌که روزنامه‌فروشان دوره‌گرد فریاد را سرمی‌دادند و روزنامه‌ی او را اعلان می‌کردند، راستی مردم هجوم می‌آوردند. زن و مرد، پیر و جوان، کودک و برنا، باسواد و بی‌سواد این روزنامه را دست به دست می‌گرداندند. در قهوه‌خانه‌ها، در سرگذرها، در جاهایی که مردم گرد می‌آمدند، باسوادها برای بی‌سوادها می‌خواندند و مردم دور هم حلقه می‌زدند و روی خاک می‌نشستند و گوش می‌دادند.
این روزنامه نه چشم‌پرکن بود، نه خوش‌چاپ. مدیر آن ویل و سناتور و وزیر سابق نبود، پس مردم چرا آن‌قدر آن را می‌پسندیدند؟ از خود مردم بپرسید. نام این روزنامه به اندازه‌ای سر زبانها بود که سید اشرف‌الدین قزوینی مدیر آن را مردم به نام «نسیم شمال» می‌شناختند و همه او را آقای «نسیم شمال» صدا می‌کردند. روزی که موقع انتشار آن می‌رسید، دسته‌دسته کودکان ده دوازده ساله که موزعان [=پخش‌کننده] آن بودند، در همان چاپخانه گرد می‌آمدند و هر کدام دسته‌ای بزرگ از او می‌گرفتند و زیر بغل می‌گذاشتند. این کودکان راستی مغرور بودند که فروشنده‌ی نسیم شمالند.
هفته‌ای نشد که این روزنامه ولوله‌ای در تهران نیندازد. دولتها مکرر از دست او به ستوه آمدند. اما با این سید جلنبر آسمان‌جل وارسته‌ی بی‌اعتنا به همه‌کس و همه‌چیز چه بکنند؟ به چه دردشان می‌خورد که او را جلب کنند؟ مگر در زندان آرام می‌نشست؟ حافظه‌ی عجیبی داشت که هر چه می‌سرود بدون یادداشت و از برمی‌خواند. در این صورت محتاج به کاغذ و قلم و مرکب و مداد هم نبود و سینه‌ی او خود لوح محفوظ بود.
سید اشرف‌الدین در ضلع شرقی مدرسه‌ی صدر در جلوخان مسجد شاه حجره‌ای تنگ و تاریک داشت. اثاثیه‌ی محقر پاکیزه‌ای از فروش «نسیم شمال» تدارک کرده بود. زمستانها کرسی کوچک یک‌نفری پاکیزه‌ای می‌گذاشت. روی آن جاجیمی سبز و سرخ می‌کشید. در گوشه‌ی اطاق یک منقل فرنگی داشت، و در کماجدان کوچکی برای خود و گاهی برای ما ناهار و شام می‌پخت. بیشتر روزها خوراک او طاس‌کباب یا آبگوشت تنک آب بود که در آن لیمو عمانی بسیار می‌ریخت و با دست خود آنها را له می‌کرد و آب آن را در آبگوشت خود می‌فشرد و نان ترید می‌کرد و نان را می‌غلطاند و در میان انگشتان نرم می‌کرد و به دهان می‌گذاشت.
بی‌خبر و بی‌مقدمه هم که می‌رفتیم، آبگوشت یا طاس‌کباب او حاضر بود. در شعر خود همه‌جا نام خوراکیها را می‌برد و منظومه‌ای نسرود که کلمه‌ی «فسنجان» در آن نباشد، اما کجا فسنجان نصیب او می‌شد!
من کودک یازده ساله بودم که اشعار او را به ذهن سپردم. در آن گیرودار و گیراگیر اختلاف مشروطه‌خواهان و مستبدان به میدان آمد. اشعار معروفی در نکوهش زشت‌کاریهای محمدعلی شاه و امیربهادر و اعوان و انصار ایشان گفته بود که دهان‌به‌دهان می‌گشت. در این حوادث هیچ‌کس مؤثرتر از او نبود.
من هر وقت که عکس و شرح حال سران مشروطه را این‌سوی و آن‌سوی می‌بینم و نامی از او نمی‌شنوم و اثری از وی نمی‌بینم، راستی در برابر این حق‌ناشناسی کسانی که از خوان نعمت بی‌دریغ او بهره‌ها برده و مالها انباشته و به مقامها رسیده‌اند، رنج می‌برم.
یقین داشته باشید که اجر او در آزادی ایران کمتر از اجر ستارخان پهلوان بزرگ نبود. حتی این مرد شریف بزرگوار در قزوین تفنگ برداشته و با مجاهدان دسته‌ی محمدولی خان تنکابنی، سپهدار اعظم و سپهسالار اعظم، جنگ کرده و در فتح تهران جانبازی کرده بود.
در حیرتم که مردم چرا این‌قدر حق‌ناشناسند!
ضربتهایی که طبع او و قلم او و بی‌باکی و آزادمنشی و بی‌اعتنایی و سرسختی او به پیکر استبداد زد، هیچ‌کس نزد.
با این همه، کمترین ادعایی نداشت. شما که او را می‌دیدید، هرگز تصور نمی‌کردید که در زیر این دستار محقر و در این جامه‌ی متوسط، جهانی از بزرگی و بزرگواری جای گرفته است.
من و یحیی ریحان و سید ابوالقاسم ذره و سید عبدالحسین حسابی تنها معاشران او بودیم. در همان کنج مدرسه به دیدارش می‌رفتیم. خنده‌ی بی‌گناه او پیش از هر باد بهاری و نسیم نیم‌شبان طبع ما را شکفته می‌کرد. اشعار پرشور، پر از زندگی و پر از نشاط خود را که هنوز چاپ نکرده بود، برای ما می‌خواند و هر مصرعی از آن باخنده‌ای و تبسمی همراه بود. سماور حلبی پاکیزه‌ی خود را روشن می‌کرد. دم‌به‌دم برای ما و برای خودش چای می‌ریخت. قندی را که به دانه‌های کوچک شکسته بود، از میان دستمال ابریشمی یزدی خانه‌خانه بیرون می‌آورد و پیش ما می‌گذاشت.
آزادگی و آزاداندیشی این مرد عجیب بود. همه‌چیز را می‌توانستی به او بگویی. اندک تعصبی در او نبود. لطایف بسیار به یاد داشت. قصه‌های شیرین می‌گفت. خزانه‌ای از لطف و رأفت بود. کینه‌ی هیچ‌کس را در دل نداشت. از هیچ‌کس بد نمی‌گفت، اما همه را مسخره می‌کرد و چه خوب می‌کرد! ای کاش باز هم مانند او پیدا می‌شدند که همین کار را با مردم این روزگار می‌کردند. جایی که مردم عبرت نمی‌گیرند، پند و اندرز نمی‌پذیرند، زشت و زیبا نمی‌شناسند، شهوت گوش و چشمشان را پر کرده است، باید سید اشرف‌الدین بود و همه را استهزاء می‌کرد.
این یگانه انتقام مردم فرزانه‌ی هشیار از این گروه ابلهان بی‌لگام است.
گاهی که در راه با او مصاحبت می‌کردم، بی‌اغراق از ده تن مردم رهگذر یک تن سلام خاضعانه‌ای به او می‌کرد. معمولش این بود که در جواب می‌گفت: «سلام جانم». راستی که جان عزیز او نثار راه ملتی بود.
این سید راستگوی بی‌غل و غش، این رادمرد فرزانه‌ی دلیر، این مرد وارسته‌ی از جان گذشته، بزرگترین مردی بود که ایران در این پنجاه سال از زندگی خود در دامن خود پرورده است.[این متن در سال ۱۳۳۴ نوشته شده است.]
اشعار او از هر ماده‌ی فراری، از هر عطر دلاویزی، از هر نسیم جان‌پروری، از هر عشق سوزانی در دل مردم زودتر راه باز می‌کرد. سِحری در سخن او بود که من در سخن هیچ‌کس ندیده‌ام. این مرد جادوگری بود که با ارواح مردم طبقه‌ی سوم این کشور، این مردمی که هنوز زنده‌اند و هرگز نخواهند مرد، بازی می‌کرد. روح مردم در زیر دست او خمیرمایه‌ای بود که به هرگونه که می‌خواست آن را درمی‌آورد، هر شکلی که می‌خواست به آن می‌داد.
بزرگی او در اینجاست که با این همه نفوذی که در مردم داشت، هرگز در صدد برنیامد از آن سود مادی ببرد. نه هرگز در موقع انتخابات از کسی رأی خواست، نه به خانه‌ی صاحب‌مسندی و خداوند زر و زوری رفت، و نه ماجراجویی را هرگز به همان حجره‌ی تنگ و تاریک خود راه داد.
خاندان خود شده و پدر و مادر دختر از پیوند با این سیدِ بی‌اعتنا به همه‌چیز، خودداری کرده‌اند. از آن روز، ناکامی عشق را در دل در زیر خاکستری که گاهی گرم می‌شد، پنهان کرده بود. به همین جهت، در سراسر زندگی مجرد زیست. سرانجام، گرفتار همان عواقبی شد که نتیجه‌ی طبیعی و مسلم این‌گونه مردان بزرگست.
او را به تیمارستان «شهرنو» بردند که در آن زمان «دارالمجانین» می‌گفتند. اطاقی در حیاط عقب تیمارستان به او اختصاص دادند. بارها در آنجا به دیدن و دلجویی و پرسش و پرستاری او رفتم. من نفهمیدم چه نشانه‌ی جنون در این مرد بزرگ بود!؟ همان بود که همیشه بود. مقصود از این کار چه بود؟ این یکی از بزرگترین معماهای حوادث این دوران زندگی ماست.
خبر مرگ او را هم به کسی ندادند. آیا راستی مرد؟ نه، هنوز زنده است و من زنده‌تر از او کسی را نمی‌شناسم. اگر دلهای مردم را بکاوید، هنوز در دلهای هزاران هزار مردمی که او را دیده‌اند و شعرش را خوانده‌اند، جای دارد. در پایان زندگی که هنوز گرفتار نشده بود، مجموعه‌ی اشعار خود را در دو مجلد در همان مطبعه‌ی کلیمیان چاپ کرد و با سرعتی عجیب نسخه‌های آن تمام شد. دوبار در بمبئی، در آن هزاران فرسنگ مسافت از ایران، آن را چاپ کردند و باز تمام شد….
***
نسیم شمال بنیانگذار ادبیات کودکان در ایران نیز هست.
نسیم شمال همراه میرزا علی اکبر صابر، میرزا یحیی دولت آبادی، ایرج میرزا و بهار از نخستین پیش آهنگان ادبیات کودکان این سرزمین و از نخستین سرایندگان شعر های کودکانه ادبیات پارسی بود.
نسیم شمال با الهام از صابر و به پیروی از او، به فکر سرودن شعرهایی ویژه کودکان افتاد. پیش از او، صابر اشعار کودکانه خود رابه زبان ترکی سروده و منتشر کرده بود. شعرهای «هدیه به اطفال دبستان»،« کلاغ و روباه»،«عنکبوت و کرم ابریشم»،«گاو میش و سیل»،تشویق به مدرسه»،«تاجری که در خریدن زیاد می گرفت و در فروختن کم می داد»،«ملانصرالدین و دزد»،« روزهای بهار» و« لحاف ملانصرالدین» نمونه هایی از اشعار کودکانه صابرند که درهوپ هوپ نامه او گردآوری شده اند. نسیم شمال از یک طرف تحت تاثیر این شعرها، و از طرف دیگر با الهام از حکایت های منظوم قصه پردازان مشهور فرانسوی تصمیم به سرودن شعرهایی مخصوص کودکان گرفت.

شعرهای مشهوری چون « ای ننه» و « مامان جون» و همینطور دو لالایی مشهور او، بهترین گواهان عشق بی پایان او به کودکان و نوجوانان محروم در خانواده های رنجبر و زحمتکش این سرزمین اند.
نسیم شمال به هر زبانی که می دانست نوباوگان را به آموختن فرا می خواند، از ایشان می خواست جستجوگر و پویا باشند. دانش را بر هر چیز دیگر برتری نهند.
شد مدرسه ها ایجاد، هر کوچه به هر گوشه
آماده شد از مکتب، هم راحله هم توشه
چیدند همه طفلان، از علم و هنر خوشه
دارند به کف « دیپلم» با دفتر منقوشه
نقاش فراوان شد، چشم همه روشن باد
او خواستار ایجاد مدارس دخترانه و فرستادن دختران به دبستان بود:
دختران مدرسه ها درس بخوانند مدام
پسران از ره تحصیل شده نیکونام
به جوانان شده نان خوردن بی علم حرام
دختران هم شده از علم همه ماه تماl
پسر از علم هواخواه به دختر گردد
عنقریب است که این دوره ورق برگردد
ای پسر گر تو ز اوضاع جهان با خبری
روز و شب درس بخوان تا که نبینی خطری
از برای فقرا علم ندارد ضرری
بعد از این دوره علم است نه چیز دگری
مرد با علم ، خردمند و هنرور گردد
عنقریب است که این دوره ورق برگردد
بهشت برای او ایرانی آباد و آزاد و پر از مدرسه و کتابخانه بود:
شهر قزوین شده از مدرسه ها مثل بهشت
می رود مدرسه هر کودک پاکیزه سرشت
از همین مدرسه زیبا غلبه کرده به زشت
کودکی با خط خوش بهر من این شعر نوشت
شهر آباد شده به به از این مدرسه ها
خلق آزاد شده به به از این مدرسه ها
*
طفل معصوم چه خوش درس ریاضی می خونه
علم جغرافی و منطق همه را خوب می دونه
به سوی مدرسه هر روز دو اسبه می رونه
موقع درس به علامه قزوین می مونه
شهر آباد شده به به از این مدرسه ها
خلق آزاد شده به به از این مدرسه ها
در ستایش خرد و دانش، شوریده وار می سرود:
در حقیقت روح انسانی همان علم است علم
رسم و دستور مسلمانی همان علم است علم
فرق انسانی ز حیوانی همان علم است علم
رفع بدبختی و نادانی همان علم است علم

صفحه دل ها مزین می شود از مدرسه
ای جوانان روح روشن می شود از مدرسه

آدمی را علم و دانش در جوانی لازم است
با خبر بودن از اسرار نهانی لازم است
گلرخان را با رفیقان مهربانی لازم است
دوستان را میوه جات اصفهانی لازم است

میوه ها شیرین به دامن می شود از مدرسه
ای جوانان روح روشن می شود از مدرسه

دختران باید ز علم و معرفت زینت کنند
تا که با علم و ادب بر شوهران خدمت کنند
با سلیقه جمله اهل خانه را راحت کنند
نه که روز و شب همین آرایش صورت کنند

صورت دختر چو گلشن می شود از مدرسه
ای جوانان روح روشن می شود از مدرسه

گر پسر بی علم شد دختر از او بالاتر است
دختر باهوش و دانا از پسر بالاتر است
بلکه از هر آدم بی علم خر بالاتر است
شعرهای اشرف الدین از شکر بالاتر است
و باز هم برای آموزش دختران و پسران دارد:
آن دختر ده ساله اگر درس بخواند
با عصمت و عفت شود و خانه بماند
رخش طرب از گنبد گردون بجهاند
مثل پسرت اسب به کوچه ندواند
در مدرسه از خواب شود یکسره بیدار
از عاقبت کار کسی نیست خبردار
چون صبح شود دختر والاگهر تو
با شادی و لبخند بیاید به بر تو
بوسه زند از عشق به بند کمر تو
بعد از تو، از آن طفل بماند اثر تو
خوب است که با علم شود وارث آثار
از عاقبت کار کسی نیست خبردار

هان ای پسرک درس بخوان فصل بهار است
از بهر تو حاضر ز شعف شام و نهار است
روی تو چراغ پدرت در شب تار است
آماده فسنجان و پلو بر سر بار است
انداخته ام لای پلو دنبه ی پروار
از عاقبت کار کسی نیست خبردار

گر درس در این فصل بهاران تو بخوانی
لذت ببری با همه در فصل جوانی
خود را به همان دولت و عزت برسانی
از لطف خدا گر به جهان زنده بمانی

گل دسته بچینی تو از این گلشن و گلزار
از عاقبت کار کسی نیست خبردار

نسیم شمال خرد و دانش را با زبانی ساده، رسا و موزون، به صورت حکایت های دلکش منظوم در آورده و مجموعه ای از این اشعار کودکانه را در دفتری آورده است.نام این دفتر « گلزار ادبی» است.
گلزار ادبی دفتری است شامل سی و سه قطعه شعر با فرم مثنوی، که با زبانی دلنشین و لحنی طنزآمیز برای کودکان سروده شده است. نسیم شمال قصد داشت، در صورتی که مجموعه شعرهای کودکانه اش با اقبال عمومی مواجه شود، دفترهای دوم و سوم آن را نیز بسراید و منتشر کند، کاری که به دلایل گوناگون موفق به انجام آن نشد، و نتوانست به قولی که در پیشگفتار گلزار ادبی داده بود عمل کند. نسیم شمال در دیباچه گلزار ادبی خود چنین نگاشته است:
« صاحبان علم و معرفت می دانند که یکی از لوازم تعلیمات مدارس جدیده، خصوصاً مبتدیان، حفظ اشعار است که نه تنها باعث ازدیاد قوه حافظه شاگردان است، بلکه این قبیل اشعار حاوی مطالب اخلاقی می باشد، یک درس اخلاقی خیلی سهل و ساده به اطفال تعلیم می نماید که هرگز فراموش نمی شود و همیشه در ذهن و خاطر است.»

« متاسفانه کتابی که جامع حکایات منظومه و اشعار آن آسان باشد،دسترس شاگردان مدارس نبوده و اغلب از این تعلیمات بی بهره مانده اند. به این ملاحظه بنده « اشرف الدین الحسینی» این مختصر کتاب را ترتیب داده، تقدیم معارف نمودم. امیدوارم که محققین اهل نظر و صاحبان منظر قبول فرمایند. اغلب این حکایات از قصص لافونتنو فلوریان که از قطعه نویسان فرانسوی و مشهور جمیع فرنگستان می باشند استخراج شده و به فارسی منظوم کردم.آنان که به ادبیات خارجه پی برده اند، می دانند این دو شاعر ماهر چه شهرتی از خود در عالم،یادگار گذارده اند و از زبان حیوانات صحرایی و دریایی با چه فصاحت وحکمت داد سخن وری داده اند.»
***
نسیم در تمام گوشه های جامعه سر می کشید. با درد و رنج مردم آشنا بود. دشمنان مردم را که با فریب و ریا بر گرده ی آنان سوار و به نام دین تسمه از گرده ی آنان می کشیدند، می شناخت و دلاورانه رسوایشان می کرد. پنجه در پنجه ی همه ستمکاران و تبهکاران جهان انداخته بود:
خبر تازه دگر چیست در این گوشه‌کنار
یارو امروز چه می‌گفت میان بازار؟
“جان آقا سخن از نشر معارف می‌گفت
نقل مشروطه و از خرج مصارف می‌گفت”
پس یقین آن سگ بی‌دین عملش قلّابی است
ایها‌الناس بگیرید که این هم بابی است
حسن آقای معمم به سرش دستار است؟
یا که برداشته عمامه فرنگی‌وار است؟
“جان آقا چه دهم شرح که حالش زار است
کلهش یک‌وجب و در یقه‌اش زنار است”
پس یقین آن سگ بدبین عملش قلّابی است
ایها‌الناس بگیرید که ملعون بابی است
یارو از مسکو و تفلیس چه سوقات آورد
“جان آقا دو د‌و‌جین تلخی اوقات آورد”
صحبتش چیست به هر مزبله و ویرانه؟
“سخنش مدرسه و علم و قرائت‌خانه”
پس یقین آن سگ بدبین عملش قلّابی است
نشود لخت به حمام که معلون بابی است
“گر نجس می‌شود از هیکل بابی حمام
چیست تکلیف من قهوه‌‌چی پیر غلام؟
تو برو باد، بخور تا برود تشویشت”
آخ آخ این چه کلاسی ست که تف بر ریشت
ای ملاعین خفه‌‌شو کار تو هم قلابی است
ایهاالناس بگیرید که این هم بابی است
*
مشروطه ی پوچ و در هم شکسته

… گداها را همه مسرور دیدم
شکمها را همه معمور دیدم
به فضل عید جشن و سور دیدم
زدم فی‌الفور طبل شادمانه
شتر در خواب بیند پنبه‌دانه
بدیدم اغنیا کرده حمایت
ز کوران و شلان کرده رعایت
به‌یادم آمد آن‌دم این حکایت
که جنّت می‌دهد حق با بهانه
شتر در خواب بیند پنبه‌دانه
به دل گفتم عجب کشکی خریدم
عجب بهر فقیران سفره چیدم
عجب خیری از این مشروطه دیدم
عجب تقسیم شد و چه اعانه
شتر در خواب بیند پنبه‌دانه
عجب اصلاح شد اوضاع ایران
عجب آباد شد این خاک ویران
عجب جمع‌آوری شد از فقیران
عجب بی‌جا زدیم این‌قدر چانه
شتر در خواب بیند پنبه‌دانه
*
این درشکه شکسته
این درشکه شکسته لایق سواری نیست
این سگ گر مفلوک تازی شکاری نیست
این خر سیاه ‌لنگ قابل مکاری نیست
این حریف تریاکی پهلوان کاری نیست
در جبین این کشتی نور رستگاری نیست
مقصد وکیلان را عاقلانه سنجیدیم
مشرب وزیران را عالمانه فهمیدیم
خاک پاک ایران را عارفانه گردیدیم
هر چه را نباید دید ما یگان‌یگان دیدیم
این زمین بی‌حاصل جای آبیاری نیست
در جبین این کشتی نور رستگاری نیست
هست مدت نه‌سال ، خلق پارلمان دارند
هم به آسمان عدل بسته‌ریسمان دارند
اندرین بهارستان کعبه امان دارند
باز هرچه می‌بینم خلق‌الاهان دارند
کار ملت مظلوم غیر آه و زاری نیست
در جبین این کشتی نور رستگاری نیست
جای بلبل مسکین در چمن کلاغ آمد
جای باده شیرین زهر در ایاغ آمد
بهر خوردن انگور خرس تَردَماغ آمد
باغبان بیا بنگر اجنبی به باغ آمد
چشم و گوش را بگشا روز می‌گساری نیست
در جبین این کشتی نور رستگاری نیست…
*
داخل آدم
ای فعله چرا داخل آدم شدی امروز
بیچاره چرا میرزا ؟ شدی امروز
در مجلس اعیان به خدا راه نداری
زیرا که زر و سیم به همراه نداری
ما راحت و آسوده شما لات و گدائید
عریان و فلاکت‌زده جزء فقرائید
در نعمت و دولت همه محتاج به مائید
هر چند ز مشروطه ؟ شدی امروز
ما صاحب طبل و عَلم و جاه و جلالیم
ما وارث گاو حشم و مال و منالیم
ما داخل اعیان و بزرگان رجالیم
با ما تو چرا همسر و همدم شدی امروز
هرگز نکند فعله به ارباب مساوات
هرگز نشود صاحب املاک دموکرات
بی‌پول تقلا مزن ای بوالهوس لات
زیرا که تو در فقر مسلّم شدی امروز…
به‌هم‌ریختگی اوضاع و بر باد رفتن دستاوردهای مشروطه:
از گرمی تابستان بعضی به سفر رفتند
در شهر رفیقان را ناکرده خبر رفتند
داماد و عروس از ترس هنگام سحر رفتند
این مردم بیچاره از دست به در رفتند
مشروطه و استبداد هر دو به دَدَر رفتند
یک مدتی استبداد از ظلم عذابم کرد
مشروطه چو پیدا شد از غصه کبابم کرد
آن قحطی و این حصبه خوب خانه‌خرابم کرد
افسوس ز دست من آن هشت‌‌پسر رفتند
مشروطه و استبداد هر دو به دَدَر رفتند
امروز نه مشروطه است نه دوره استبداد
نه جلوه شیرین است نه کشمکش فرهاد
این کوسه و ریش پهن هرگز نرود از یاد
هر چند که از خاطر ارباب هنر رفتند
مشروطه و استبداد هر دو به دَدَر رفتند

*میهن پرستی، آزادی خواهی، دفاع از حقوق رنجبران، مبارزه با ستم و بی سوادی و جهل و خرافات؛ پایه و بنگاه اندیشه های شاعرانه ی نسیم بود.
* نسیم عاشق ایران و مردم و از شاه و شیخکان ریاکار بیزار بود.
* وی استبداد ، جهل ، تعصبات دینی و ریا، را دشمنان داخلی مردم و استعمار را دشمن خارجی آنان می دانست.
*او خواستار آزادی ایران، دست یابی زنان و دختران به آموزش و پرورش، گسرش قانون و دانش در ایران بود.
*او طنز و زبان شاعرانه را برگزید تا با مردمان ساده و کوچه بازار نزدیک شود و با آنان هم سخن و همراه شود.
*وی در اشعار ساده ی خویش زبان مردم، دنیای واژگان و فرهنگ آن ها را به کار گرفت.
* نسیم از پایه گذاران ادبیات کودکان در ایران است.
* نسیم شمال روزنامه نگاری برجسته و دانشورزی دلیر بود.

آرامگاه سید اشرف الدین الحسینی « نسیم شمال » رو بروی مزارسپهدار رشتی در ابن بابویه « شهر ری » قرار دارد .
آرامگاه را« آقای ابراهیم فخرائی » در سال ۱۳۶۴ به کمک پسر یکی از پخش کنندگان روزنامه نسیم شمال پیدا نمود و به شش نفر از گیلانیان ساکن تهران نشان دادند.
با هزینه آقای « مهدی آستانه ای » روی سنگ قدیمی آن ، سنگی از مرمرگذاشته شد که نام مدیر روزنامه نسیم شمال بر آن نگاشته است. همین!!!!

سبز باشید
در باره ی زندگی و کارهای نسیم شمال این کارهای ارجمند نیز بسیار در خور توجه هستند:
از صبا تا نیما: یحیا آرین پور
یادنامه سید اشرف الدین حسینی: علی اصغر محمد خانی
ادوار شعر فارسی از مشروطیت تا سقوط سلطنت: شفیعی
کدکنی
بخش نسیم و ادبیات کودک بر گرفته از متنی است که به مناسبت هفتادمین سالگرد درگذشت نسیم در تارنمای زیر آمده و خود شعرها نیز از این کتاب است:
« کلیات سید اشرف الدین گیلانی ـ نسیم شمال» با مقدمه و اهتمام احمد اداره چی گیلانی

نگاهی به داستانهای عباس صحرائی – ۳

اسماعیل معزّی - مهر ۱۳۸۹

برای خواندن دو قسمت قبلی ( ۱ – ۲ )
این نوشته خواندنی به شماره های ( ۱۰۵ – ۱۰۶ )
گذرگاه مراجعه کنید.
————————————————-

خوشحالم که تا اینجا توانسته ام مروری داشته باشم به آثار یکی از نویسندگان کشورم با بسیاری داستانهای کوتاه شیوا، خواندنی و با سبکی خاص خود. و توانسته ام عطف توجه دوباره ای بدهم که این نویسنده توانا با یاری از امکانات اینترنت، توانسته است به کمک رسانه گذرگاه کتابهای زیر را منتشر کند. کنابهائی که تمامن در کتابخانه گذرگاه جهت برداشت موجودند:
یک شاخه شب بو – مجموعه دوازده داستان کوتاه- که من در قسمت اول این نوشتار در باره اش نوشته ام
قصه کوچ – که آن هم مجموعه دوازده داستان کوتاه است و موضوع قسمت دوم بحث دوم من بوده است.
مثل یوسف – مجموعه یک داستان بلند بنام ” مثل یوسف ” است که همراه با داستان کوتاه ” شکار” و داستان ” همه داریم دیوانه می شویم ” موضوع صحبت امروز من است . در این کتاب دو داستان شام با کارولین و مارتینی بدون زیتون که بعدن دو فصل از هفت فصل رمان شام با کارولین را تشکیل دادند نیز موجود است.
لفط الله – مجموعه هشت داستان کوتاه که در گفتاری دیگر به آن خواهم پرداخت…..و بالا خره
شام با کارولین – که رمانی است با هفت فصل.
***
داستان بلند ” مثل یوسف ” یکی از داستانهای جالب عباس صحرائی است. برای اولین بار است که صحرائی داستانی را از آخر شروع می کند و چه زیبا و مشتاق کننده.
اشاره او در شروع به موضوعی است که بعنوان یک واقعیت تلخ و به اشکال مختلف برای آدمهائی رخ داده است که انتظارش را نداشته اند و با زمینه سازی روزکارشان را سیاه کرده اند.
شرح ماجرائی است که یکی از باتلاقهای جامعه جهانی است و باید بتوانی وقتی که برای طعمه انتخاب می شوی بند پاره کنی وگرنه می روی آنجا که عرب نی انداخت، و پس از وقوع، هر دست و پا زدنی مثل باتلاق بیشتر تو را به دام می کشد.
صحرائی خودش در مقدمه کتاب می نویسد:
“….می توانی به تعداد حروف الفبا ” مثل چیزی باشی از جمله ” ی ” که بشوی ” مثل یوسف “.
فرق نمی کند، چه خودش باشی وچه مثلش، باز باید پس بدهی، حتا تاوان کار نکرده را…”
و چنین می نویسد:
” وقتی آوردنم اینجا، بهت زده، متحیّر و عصبی بودم، اما در نهایت سلامت جسم و روان. زورشان رسید آوردنم. نمی دانم با چه توصیه ای همراه بود که از لحظه ورود، مراقب های گردن کلفت نفسم را گرفتند. وقتی اتهام ” روانی ” می زنند، نجات غیر ممکن است. بخصوص وقتی که در واقع نیستی، و می خواهند که باشی. عین گیر آمده ای در باتلاق هر تلاشت نه بی ثمر که مصیبت بار است. هر دست و پا زدنی بیشتر پائینت می برد. راه در رو نداری، بخصوص اگر چون من حامی هم نداشته باشی….”

این داستان برداشتی است جالب از ماجرای یوسفی که پیغمبر شد و زلیخائی که گناهش! عشق بود.
در حالیکه بنظر من نه عشق و نه عشاق هرگز گناهکار نیستند….می توانند سنت شکن باشند و مرز تابو را پشت سر بگذارند ولی گناهکار نیستند.
راست گفتی عشق خوبان آتش است / سخت می سوزاند اما دلکش است
از خدا خواهم که افزونش کند / دل اگر دم زد پر از خونش کند

داستان ” مثل یوسف ” ….چون موجی ملایم بر گستره دریائی آرام و آبی، و در زیر آسمانی روشن و غیر ابری جریان می یابد….ولی با همه نزدیکی و شوق به ساحل نمی رسد.
خواندن آن را توصیه می کنم.
***
صحرائی، درداستان کوتاه، زیبا و پر از دیلوگ ِ ” همه داریم دیوانه می شویم ” از دگر گونی انسان هائی می گوید که از سایه خود نیز بیم دارند و بیشترین شهامتشان سکوت است.

“….کم کم همه مان داریم دیوانه می شویم ”
راننده شروع کرد
” قول می دم، در آینده نزدیکی همه یه جورائی یه تخته مون کم بشه، با این وضع اعصاب ها کارشون تمومه…”
تاثیری نکرد مسافر ها یا تو لاک خودشان بودند، یا اینطور وانمود می کردند. همه نگاهی را از روی صورت هم گذراندند و سریع بر گشتند. سرما و لیزی خیابانها هم اجازه نمی داد راننده زودتر از مسافرانی چنین ترسیده و رم کرده راحت شود .
و راننده آنگاه که کمترین واکنشی از پنج مسافری که سوار کرده بود نمی بیند، برای تاثیربر آنها و احیانن باز کردن قفل دهانشان سؤال می کند:
” خلاف که عرض نمی کنم؟ ”
حاصاش این می شود:
” خانمی که جلو نشسته بود، لبختد زد، من هم سر جایم تکانی خوردم ”
ولی مسافر ها در تاکسی نیستند. نمی خواهند لب بترکانند. همه از هم واهمه دارند.
صحرائی در این داستان نشان می دهد که چگونه می توان ملتی را با قلدری و هوچیگری از تفس انداخت.
راننده نیز ترجیح می دهد دهانش را بسته نگهدارد و با نگاه مسافر ها را به تکان وادارد.
” راننده این بار نگاهش را فقط به آقائی که بغل دستش نشسته بود انداخت. آقا که گویا اصلن حضور نداشت، بسیار بی تفاوت بیرون را نگاه کرد ”
ناچار راننده هم،
” نگاهش را از او گرفت و با ناراختی خیابان را بر انداز کرد. ”
اجتمائی به کوچکی یک تاکسی، چنان از هیجان و شور و معاشرت و همراهی و رفاقت و دوستی جداست، و چنان همه خود باخته اند، که قلب را میچلاند.
و در چنین جوی، آنگاه که مسافری به اشتباه میدانی را که حالا اسمش” امام حسین ” است ” فوزیه ” می نامد، طوفان می شود. و وحشت می رود که اتاقک تاکسی را منفجر کند. اشتباهی که برای هر انسانی ممکن است پیش بیاید.
انصافن صحرائی این داستانش تمام قد را به تماشا می گذارد. آن را که خواندم تا مدتی در فکر بودم.
***
در داستان ” شکار ” انگشت روی مشکلی دیگر که دامنگیر اجتماع ما شده است، گذاشته می شود. مشکلی که یکی از هزاران درماندگی های هر جنگی است. درد ناک آنجاست که ما گرفتار جنگی شدیم که می توانست پیش نیاید.
” چطور شد که زن بابای من شدی، مگر ندیدی که جای چدر توست؟ ”
” تازه عروسی کرده بودم که شوهرم رفت جنگ و دیگر بر نگشت ”
و اشاره دارد به انسانهائی که مملو و لبریز گناهند، و سالوسانه، دنائت خود را خدمت تام می دهند، و از روی ریاست و برای فریب خلق پیشانی خود را مُهردار می کنند. و این نیز زائیده تجاوزی است که به کشور ما شده است.
” بیوه بود، شوهرش را در جنگ از دست داده بود، جوان و زیبا هم بود، شهر هم که پر است از از گرگهای گرسنه، دلم نیامد بگذارم، طعمه آنها بشود ”
و چنین است کلاه شرعی که در هر زمینه ای بر سر هر موضوعی می گذارند تا زشتی های خود را پنهان کنند.
و پاسخی را که صحرائی در دهان اکبر می گذارد بسیار زیباست.
” ….کسی نبود به او بگوید، کجا و چطور شد که پیدایش کردی؟ ….اگر مانع از دست درازی گرگهای دیگر شدی برای این بود که خوراک خودت بشود که از همه گرگ تر هستی….در حقیقت
نه برای رضای خدا که برای ارضای خودت او را شکار کردی ”

من بعنوان یک خواننده به راستی از خواندن داستانهای عباس صحرائی می آموزم و لذت می برم.

بیاد محمد علی صفریان و ترجمه های ماندگارش

محمود - مهر ۱۳۸۹

متاسفانه زود رفت. ۵۹ ساله بود که ما را تنها گذاشت.
او مترجمی بود که اصالت و امانت را در عروق ترجمه جاری کرد و بدعت گذار بود. او سهمی چشمگیر در معرفی بسیاری از نویسندگان مطرح جهان همراه با نمونه ای از کارشان داشت، و خوانندگان را با سبک نگارش آنها آشنا کرد و بدون شک راه گشای مترجمینی شد که اینک ستون های این کار ادبیاتی هستند.
کتاب ” مرگ در جنگل ” که نام داستانی از ” شرود اندرسن Sherwood Anderson ” یکی از نویسنده نامدار آمریکائی است، از ۲۶ نویسنده ۲۶ داستان را در خود دارد همراه با بیوگرافی کوتاهی از هر کدام.
در پیشگفتار این کتاب در مورد هدف از ترجمه و گرد آوری این نمونه ها چنین توضیح می دهد:
” هر یک از این داستانها، تا حدود زیادی نمایانگر سبک و سیاق ویژه ی هر نویسنده است. و از آنجا که بیشتر آنها از میان مجموعه های منتخب داستانهای کوتاه به زبان بیگانه انتخاب و ترجمه شده اند نمونه های تقریبن کاملی از شکلهای گوناگون داستان کوتاه در دو قرن اخیر است.
همچنین می توان امیدوار بود که مطالعه ی این داستان ها به علت داشتن درونمایه ای انسانی و اجتماعی، و نیز به علت ساختار فنی و ارزش و اعتبار تجربی و ارائه ی سبکهای متنوع و امکانهای گوناگون این قالب ادبی، بتواند برای نویسندگان نوپای و با استعداد امروز سودمند واقع شود. ”
این لیست ۲۶ نفره نویسندگان با ادگار آلن پو، ایوان تورگنیف، و گی دو موپاسان شروع و به نورمن میلر، گابریل گارسیا مارکز و دانلد بارتلمی ختم می شود.

یادش گرامی و خاطره اش ماندگار محمود

عکسهای گذرگاه

نوش آفرین ارجمند - مهر ۱۳۸۹

حتمن شما نیز اگر با گذرگاه آشنائید و بهر نحو مستقیم یا غیر مستقیم آن را باز می کنید و نگاهی به مطالب آن دارید، توجهی هم به بخش عکسهای انتخابی این رسانه داشته اید.
یکی از کارهای خوشایند و زیبا و ماندگار این سایت ِ پر بار و خلاق، همین عکسها هستند و زیر نویسهای پر معنایش.
و اگر ندیده اید، یا با حوصله و دقت توجه نداشته اید، توصیه می کنم، حتمن با مراجعه به آرشیو
که از شماره ۵۷ شروع می شود ” یعنی از زمان شروع کار برد حروف یونی کد ” و هنوز هم ادامه دارد عکس ها را ببینید….گذرگاه،  در هر شماره با زبان عکس نیز با ما صحبت می کند.
گاه یک عکس و فقط با یک کلمه که در زیرش نوشته شده است تاثیر یک مقاله را دارد، مثل عکسی که در شماره ۶۰ آمده و زیرش نوشته شده است ” نماد ” آن را ببینید گمان می کنم با من هم عقیده شوید.
همین عکس در سال ۱۳۸۵ از سوی مخاطبین گذرگاه به شهادت آمارمراجعین به آن  رتبه اول را کسب کرد.
در اوایل، هر شماره یک عکس را همراه داشت، ولی بتدریج زیاد تر شد و حتا تا شش عکس در هر شماره رسید.
در سری این عکس ها، عکس های بکر و دیدنی و فکر کردنی  کم دیده نمی شود، مثل عکس گرگ در لباس میش که در شماره ۷۲ آمده است و یا عکس چشم های زیبائی که در زیرآن علاوه بر اینکه به طنز آمده: ” خانه کجا داری مهمانت….” نوشته شده ” زیبائی که باشد حجاب کاری از پیش نمی برد ” در شماره ۶۹ –  یا آنجا که قمه زنی با همه رستم صولتی بچه اش را در بغل گرفته و در نهایت عقل باختگی، قمه را بر سر بچه می کوبد  بجای کوبیدن به سر خودش. که آنهم در شماره ۶۹ آمده است.
عکسی که یکی از عکس های قرن لقب گرفته است در شماره ۷۱ بنظرتان می رسد.  و عکس تفکر بر انگیز ” دکانداری ” را می توانید در شماره ۹۵ تماشا کنید.

مجموعه ای عکس ها که در انتحابشان دنیائی ذوق بکار رفته است، یافتن، گرفتن، و نصبشان کار آسانی نبوده است، و نشانگر تلاش دست اندرکاران این با سابقه ترین رسانه الکترونیک است، که حدود ده سال است بی وقفه و در یک روز معین منتشر می شود. رسانه ای که گاه در ماه تا ۱۵۰ صفحه است و می شود روزهای متوالی به آن مراجعه کرد. که البته این یعنی کاری تمام وقت. بی هیچ کمک مالی.  وجود چنین رسانه ای فقط نشانگر عشق به ایران، به  ادبیات، و به خوانندگانی است که نمی خواهند فقط در جوّ عزاداری، خفقان و فشار باشند.
عکس ها در همه حال و هوائی هستند…..احساسی….سیاسی…..رمانتیک…..خاطره انگیز ….و طنز.
عکس زیبای ” روز معلم ” در شماره ۶۷….عکس ” کما ل الملک ” نقاش شهر و آرامگاهش ….عکس ” کار شناسان موشکی”  که طنزی گزنده است و یا عکس ” تسخیر کنندگان ” که آن نیز طنزی تلخ است و عکس ” بوسه خورشید”  که عکسی است با دنیائی ذوق و توسط عکاس رسانه گرفته شده است از جمله عکس های این البوم نفیس است.
عکس معصوم پانزدهم، برای کنار زدن گوشه ای از پرده وقاحت، و عکسهای زیبائی از پانیز رنگی که در شماره های ۷۲ و ۷۳ آمده است.
عکس احداث امامزاده، که نشانگر فریب و دروغ است و یا عکس ” ابیانه ” که آن نیز عکسی قابل تامل است.

تماشای عکس، آنهم با چنان زیر نویس هائی تمدد اعصاب می دهد.
فرصت کردید، آنها را که تعدادشان از ۲۰۰ افزون است ” اگر یکجا هم نشد، به دفعات ” ببینید….دیدنی هستند.
سبز باشید

روزی که امیرکبیر گریست

مهر ۱۳۸۹

سال ۱۲۶۴ قمرى، نخستین برنامه‌ى دولت ایران براى واکسن زدن به فرمان امیرکبیر آغاز شد. در آن برنامه، کودکان و نوجوانانى ایرانى را آبله‌کوبى مى‌کردند. اما چند روز پس از آغاز آبله‌کوبى به امیر کبیر خبردادند که مردم از روى ناآگاهى نمى‌خواهند واکسن بزنند. به‌ویژه که چند تن از فالگیرها و دعانویس‌ها در شهر شایعه کرده بودند که واکسن زدن باعث راه ‌یافتن جن به خون انسان مى‌شود
هنگامى که خبر رسید پنج نفر به علت ابتلا به بیمارى آبله جان باخته‌اند، امیر بى‌درنگ فرمان داد هر کسى که حاضر نشود آبله بکوبد باید پنج تومان به صندوق دولت جریمه بپردازد. او تصور مى کرد که با این فرمان همه مردم آبله مى‌کوبند. اما نفوذ سخن دعانویس‌ها و نادانى مردم بیش از آن بود که فرمان امیر را بپذیرند. شمارى که پول کافى داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبله‌کوبى سرباز زدند. شمارى دیگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان مى‌شدند یا از شهر بیرون مى‌رفتند
روز بیست و هشتم ماه ربیع الاول به امیر اطلاع دادند که در همه‌ى شهر تهران و روستاهاى پیرامون آن فقط سى‌صد و سى نفر آبله کوبیده‌اند. در همان روز، پاره دوزى را که فرزندش از بیمارى آبله مرده بود، به نزد او آوردند. امیر به جسد کودک نگریست و آنگاه گفت: ما که براى نجات بچه‌هایتان آبله‌کوب فرستادیم. پیرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امیر، به من گفته بودند که اگر بچه را آبله بکوبیم جن زده مى‌شود. امیر فریاد کشید: واى از جهل و نادانى، حال، گذشته از اینکه فرزندت را از دست داده‌اى باید پنج تومان هم جریمه بدهی.. پیرمرد با التماس گفت: باور کنید که هیچ ندارم.. امیرکبیر دست در جیب خود کرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حکم برنمى‌گردد، این پنج تومان را به صندوق دولت بپردازچند دقیقه دیگر، بقالى را آوردند که فرزند او نیز از آبله مرده بود. این بار امیرکبیر دیگر نتوانست تحمل کند. روى صندلى نشست و با حالى زار شروع به گریستن کرد…
در آن هنگام میرزا آقاخان وارد شد. او در کمتر زمانى امیرکبیر را در حال گریستن دیده بود. علت را پرسید و ملازمان امیر گفتند که دو کودک شیرخوار پاره دوز و بقالى از بیمارى آبله مرده‌اند. میرزا آقاخان با شگفتى گفت: عجب، من تصور مى‌کردم که میرزا احمدخان، پسر امیر، مرده است که او این چنین هاى‌هاى مى‌گرید. سپس، به امیر نزدیک شد و گفت: گریستن، آن هم به این گونه، براى دو بچه‌ى شیرخوار بقال و چقال در شأن شما نیست
امیر سر برداشت و با خشم به او نگریست، آنچنان که میرزا آقاخان از ترس بر خود لرزید. امیر اشک‌هایش را پاک کرد و گفت: خاموش باش. تا زمانى که ما سرپرستى این ملت را بر عهده داریم، مسئول مرگشان ما هستیم.
میرزا آقاخان آهسته گفت: ولى اینان خود در اثر جهل آبله نکوبیده‌اند
امیر با صداى رسا گفت: و مسئول جهلشان نیز ما هستیم.. اگر ما در هر روستا و کوچه و خیابانى مدرسه بسازیم و کتابخانه ایجاد کنیم، دعانویس‌ها بساطشان را جمع مى‌کنند. تمام ایرانى‌ها اولاد حقیقى من هستند و من از این مى‌گریم که چرا این مردم باید این قدر جاهل باشند که در اثر نکوبیدن آبله بمیرند
روحش شاد یادش گرامی

به بهانه نقد ی مفصل

محمود صفریان - مهر ۱۳۸۹

به بهانه نقد مفصل دکتر بیژن باران بر سروده های زیبا کرباسی
با عنوانهای:
۱ – چند زبانی در شعر زیبا کرباسی
و
۲- جنسیت در شعر کرباسی

با شروع بگویم که من با جامه ” پسا مدرن ” بر قامت رشید شعر پارسی ” فرق نمی کند بر قامت داستان هم ” موافق نیستم، چرا که آن ها را شعر نمی دانم. شاید ” چیز ” دیگری باشند، و چه بسا ” چیز! بهتری ” هم باشند ولی مطلقن شعر پارسی نیستند.
آنجا که نیما آمد، و طرحی نو آورد، یک ضرورت بود. و البته شما بسیار بیشتر از من می دانید که چیزی چون پسامدرن های امروزی نیاورد و ” پازلی ” جلوی روی خواننده نگشود.
گفت به دنبال:
” ای آدمها که در ساحل نشسته شاد و خندانید ”
لزومی ندارد حتمن ادامه نیز هم قافیه باشد
می توانید راحت بگوئید
” یکنفر در آب دارد می کند جان “….
بگذریم….

ما در رسانه گذرگاه، مرتب بر این مهم تکیه داشته ایم، که نوشتن برای خواندن است، و اشاره کرده ایم که هر قدر خواننده بیشتر باشد، خالق اثر بیشتر لذت می برد و تشویق می شود.
با توجه به این واقعیت بی تردید، سرودن شعری که همچون جدول کلمات متقاطع باید حلش کرد و به دنبال پرتقال فروش گشت، خواننده را جذب و جلب نمی کند و شوق خواندن را بر نمی انگیزد.
یکبار دیگر هم آنگاه که در مورد ” عبد الرضائی ” نوشتم نظرم را دلسوزانه در مورد پسا مدرن بیان کردم . ولی حاصلش تلخی مذاق بود و شانه بالا انداختن.

فراموش نکنیم که ما شاعر و نویسنده مردمان خودمان هستیم، و برای آنهاست که آثاری خلق می کنیم و حاصل باید برای آنها خوشایند و مفهوم باشد. اگر نتوانیم آنها را مشتاق کنیم و دلمان به این خوش باشد که گروهی اندک در سالنی سر پوشیده بخاطر چهره شیرین و بیان دلنشن مان برایمان کف می زنند و هورا می کشند، برداشتی درست از حاصل کارمان نخواهیم داشت. و اگر در این میان فرزانه ای چون بیژن باران هم نقدی خوشایند بنویسد دیگر پاک با حقیقت خواست مردم
” انبوه خوانندگان ” فاصله می گیریم.
حتمن یادتان هست، اگر نیست، ماجرا این است:
در آن سالها، گروهی از روی چشم و هم چشمی و برای پز و عقب نماندم از ” افه ” و کسب نشخوار برای نشستهای دوستانه بعدی بلیط گران ورودی به تالار رودکی را می خریدند و چون چیزی حالیشان نمی شد با دیگران، کف می زدند و ابراز شادی می کردند. وقتی یکی از همین مشتاقان هنر! را می پرسند: شنیده ایم دیشب ” زوبین مِهتا ” در تالار رودکی کولاک کرده است؟
می گوید:
من ” باخ ” را بیشتر از” مَهتاب ” دوست دارم
این ” آفرین ” گوهای نا آگاه فقط به درد گمراه کردن می خورند. استاد باران می گوید:
….زبان. زبان فارسی کرباسی حرف ندارد. حافظه قوی او در بخاطر سپردن تلفظ فارسی و سپس کاربرد این تلفظ در تارهای صوتی بهنگام روخوانی شعرش حضار را به مراقبه و جذبه می کشاند. تلفظ او در دکلمه هایش غوغا یند. دقت بیان و کاربرد واژه های تخصصی، مانند نام گیاهان مهجور، آدم را بیاد نیما با حافظه فوق العاده اش می اندازد. گستره لغوی، دستور زبان او بسیار شاعرانه و گاهی تخصصی اند. پویش زبان جبر تاریخی است؛ لذا زبان کاربردی کرباسی حاوی ترکیبات لغوی و عبارات نوین اند که به واشکافی نیاز دارند.”
این نقد نیست شیفتگی در تعریف است.

بنظر شما، این یک شعر پارسی است؟

( …. زیر این معبد خم شو!
گوش ها را بگیر بریز در چشم هات
مثل تماشا در حیرتی چارتاق سیخ بنشین!ی
کمی چانه خیس کن میان دو لب
سینه بترکان کبکی در سبک
با هو های بلند دمادم
مثل پلی به پشت تاب بیاور طناب تابی شو!ی
خودت را ببند از دو سو میان ستون ها
مثل بَلم در آب بِلم در خویش خیس بخواب! هیسِ!ی
با چک چکِ عزیزباران ران ران ران
در نای نای ناودان
دان
دان
دان
دان! )

منصفانه،
اگر این کلمات را من ” من ِ محمود صفریان ” سر هم می کردم، ازم به عنوان شعر قبول می کردید؟

یعنی من این همه از مرحله پرتم و اصلن تو باغ ادبیات نیستم و فرقم با شما در این حد است؟  احتمالن!
که شما برای چنین حرفهائی بعنوان شعر غش و ریسه می روید و من ابدن آنها را شعر نمی دانم، که شعر خوبی باشد یا بد.

قصد من نه نقد کارهای خانم کرباسی است و نه خرده گیری از نوشته آقای باران. چون به درازا می کشد.
فقط می خواهم به زعم خودم نکاتی را یاد آورشوم.
در مورد نقد نیز ما در گذرگاه، مقالات متعددی داریم و حتا سه کتاب در این مورد منتشر کرده ایم که هر سه هم در کتابخانه گذرگاه موجود است، و یاد آور شده ایم که نقد نبایستی فقط تمجید باشد و برای جلوگیری از ناراحتی و دلخوری کسی که نقد می شود اول آب نباتی را در دهانش بگذاریم و بعد هم چنان آسته برو آسته بیا بنویسیم که به او بر نخورد….در حالیکه نقد باید جامع – دانسته – و نمایان کننده کمی ها و کاستی ها باشد تا هم خالق اثر را راهنمائی کند و هم خواننده متوجه بشود که چه دارد می خواند. تعریف را همه می توانند، اما نقد علمی و موشکافانه کار هر کسی نیست.

هر هنرمندی در شرایط زمانی و مکانی خاصی شکل می گیرد و بهمین سبب مقایسه دو هنرمند با هم نمی تواند کار درستی باشد.
دیدم که استاد بیژن باران، زیبا کرباسی را با فروغ فرخزاد مقایسه کرده است.
از نظر ایشان فروغ تا حدی روان پریش بوده است گرفتار افسردگی بوده و اختلالات روحی و شخصیتی و جسمی داشته است. و زیبا عاری از این ناهنجاری ها می باشد. که بوی بی انصافی می دهد. در حالیکه فروغ در تولدی دیگر یکپارچه شور و عشق است و پر از ناز و معرفت وکمال.
در حالیکه دکتر شاداب وجدی، در مورد زیبا کرباسی، چیز دیگری می نویسد”
“….یعنی عشق، غربت، دلزدگی از نامردمی و افسردگی از نابسامانی ها ی اجتماعی، و بالاخره تنهائی، تنهائی شاعری که بی کسی خود را با آینه قسمت می کند….”
و همین دکتر منتقد، در مورد نا رسائی پسا مدرنیسم زیبا و اینکه قابل درک و فهم نیست می نویسد
….زیبا کرباسی در قید و فکر، سهم خواننده از درک اثر نیست….
پس برای چه بخودش زحمت می دهد؟

زیبا کرباسی، در دو کتاب اولش بخصوص در ” با ستاره ای شکسته بر دلم ” شاعر است. و سروده های دلنشین زیاد دارد ولی آز آنجائی که غرق پست مدرن می شود دیگر شاعر نیست
یا شاعر من وهمه آنهائی که درک و دریافتی هم ردیف من دارند ” که نباید برای درک آثار او کافی باشد ” نیست.
این شعری از فروغ نیست از زیبا کرباسی است
و من دختر نازک اندامی را می شناسم / که هر سال/ پشت شکوفه های بادام / یک تنه می رقصد….”
شاعر این شعرهای ناب زیبا کرباسی است….. از هر کدام اشاره ای
بر پوست نازکم/ ضربه های مشت تو/ هیچ / هیچ / کارساز نبود/ اکنون/ دفی پوست پاره ام/ که دیگر هیچ صدایی از آن بر نخواهد خاست…

آینه خواهم شد / آری آینه خواهم شد/ تا حتی خود خدا نیز/ در تازه ترین آفریده اش/ خویش را در من بنگرد….”

” آسمان چه نزدیک است/ دست بلند می کنم/ درشت ترین سیب شب را می چینم/ حباب شفاف را/ تا با خود به خانه ی تو آورم…

رو به روشنایی بنشین/ در خواهی یافت/ که هیچ بادی/ گرمای تنت را نمی تواند بدزدد/ وزمین/ به هر رنگی که باشد/ جایگاهی امن است.
ملاحظه می فرمائید تفاوت را؟

شَرو ِه خوانی – فایز دشتی

اکبر هادی نژاد - مهر ۱۳۸۹

چون جان مایه همه شعر هائی که در شروه خوانی بکار می رود دوبیتی هائی از دوبیتی سرای جاودانه ”  فایز ”  است ….”  فایز دشتی ”      بهتر دیدیم در گام اول شما را با ” شروه ” خوانی آشنا کنیم چرا که ماندگاری نام ” فایز ” در عروق ” شروه خوانی ” است
و آنگاه از ( فایز ) بگوئیم

————————————————————————————

شروه خوانی،تاریخچه و دلایل شروه سرایی

در آغاز باید پرسید : واژه شروه از کدام اقلیم و کدام زبان و فرهنگ برخاسته است؟ آیا این کلمه اصالتا جنوبی است یا این که ریشه در زبان سترگ شرق ایران یعنی پهلوی دارد؟ اگر چه دیگر نمی توان منکر این واقعیت شد که در سراسر کشور شروه را به نام ما جنوبی ها می شناسند و در سده های اخیر این واژه ارجمند از منطقه گرم کرانه های خلیج  فارس به گوش دیگر هم وطنان رسیده است.
و دوباره باید پرسید که آیا شروه در آغاز این چنین تلفظ می شده یا این که در گذر زمان تراش خورده و به شکیل ترین و خوش آهنگ ترین صورت در آمده است.
باری، شروه واژه ای است ناب و ایرانی بر این خاک قدسی روییده و از آبشخور فرهنگ و تمدن دیر پای اقوام آریایی نوشیده و سپس در سیر تطور خود از دالان کلماتی هم چون شرفنگ sarfang ، شرفه sarfa(e) ،شرفالنگ sarfalang، شرفک sarfak و شرفانگ sarfang عبور کرده و اکنون در کسوت زیبایی شروه خودنمایی می کند. تمام این واژه های یاد شده در طی زمان در زیر گرد و غبار فراموشی دفن گردیده اند. اما واژه شروه بخت آن را داشته که زنده و سبز و جاوید در گلستان زمان و اندیشه اهل جنوب نشو و نما کند و به شکوفه بنشیند.
شروه بر مبنای معنایی که از کلمات یاد شده یعنی اجداد او استنباط می گردد به صدای پا و هر صدای آهسته تعبیر می شود. اما در این میان شرفاک sarfak علاوه بر این که معنی صدای پا را می دهد: به مفهوم بانگ نیز آمده است شرفه نیز در معنای صدا و حرکت و آهنگ به کار رفته است.
آن چه را که از روایات تاریخی به ما رسیده شروه این آوای سوزناک به دوران ساسانیان برمی گردد و شاید در آینده رد پای آن را از گذشته های دورتر می توان سراغ گرفت.
شروه را اگر چه مومنانه ترین، نجیب ترین، و پر زخم ترین آوای سراسر جنوب می شمارند، اما این سوال پیش می آید که در کدام نقطه از این سرزمین پر رنگ تر و جدی تر به آن پرداخته اند و به تعبیر بهتر، پایتخت این شعر و شعور در کدام نقطه از استان بوشهر واقع شده است؟
بی تردید در پاسخ به این پرسش تنها کلمه ای که به ذهن متبادر می شود کلمه جلیل دشتی است: کلمه ای که اتفاقا در فرهنگ موسیقی ایران زمین جایگاه ویژه ای داشته و یکی از مایه های پر مایه این موسیقی اصیل است.
به این ترتیب منطقه دشتی- این سرزمین سرشار از آفتاب – مرکز محور شروه به شمار می آید. شروه در یک جمله مهم ترین آهنگ و سوز و ساز جنوب است. این سروده از دل برخاسته بیشتر مواقع در مایه دشتی، شوشتری، ترک و نوا خوانده می شود.
شروه به صورت منفرد و تک نفری با نوایی سوزناک اجرا می گردد که البته باید آن را با مرثیه خوانی متفاوت دانست. زیرا این آوای جنوبی در قالب دو بیتی هایی است که بیشتر عاشقانه اند و بوی وصل و فراق و وصف معشوق می دهند و چه بسا محتوای این دو بیتی ها بسیار از غم دور می باشد اما شکل و شیوه ی قرائت و خواندن آن ها به صورت شروه خواه نا خواه با ریتمی غم پالوده واندوه سرشته همراه می گردد. ذکر این عبارات از آن رو لازم بود که مرثیه خوانی چنان که از نام آن بر می آید با مرثیه و مرگ خویشاوندی دارد. اما شروه چیزی است فراتر است، زیرا هم غم و هم شادی و به تعبیر دیگر همه  ی گستره ی زندگی و مرگ را در بر می گیرد.

از دیر باز در قریه ها و دشت های خطه دشتی مردمان ساده دل، خونگرم و مهربان همه آرزوها و خواسته ها و عقده های فرو خورده خود را در لباس شروه پوشانده اند تا این گونه شب و روز و گاه و بی گاه در سایه درختان و در محفل های دوستانه و شب نشینی ها در هنگام کار و بعد از کار تسکین خاطری بیابند و به یک تسلی ارجمند نایل شوند که احساسی متعالی در اعماق وجودشان بیدار گردد که به رشد معنوی آنان نیز مدد رساند.
مردم دشتی از گاهواره تا گور با شروه هم نفس و همدم وهمراه هستند مادر در کنار گهواره شروه را لالایی وار در گوش طفل می خواند و این گونه کودک به خواب می رود. خوابی که تارو پود آن را واژه های مه آلود و افسونگر و جادویی شروه تشکیل می دهد در عهد جوانی هم در شیرین ترین مراسم زندگی یعنی عروسی، شروه خوان با آهنگ های شاد و گزینش دوبیتی هایی که توصیف معشوق و شرح وصال را در بر می گیرد سرور و نشاط جماعت را افزون می نماید و سرانجام در لحظات تلخ و تاریک سوگواری، محزون ترین و غم افزاترین آوا، آوای شروه خوانی است که بر سر گور دوبیتی هایی در وصف بی وفایی روزگار و ستم زمانه بر لب می آورد و به حق می توان احساس کرد فرد متوفی در زیر خروارها خاک این آوای مقدس را می شنود و با رضایت و طیب خاطر به خوابی شیرین و گاهواره ای و عمیق و جاودانی فرو می رود.
بنابراین مردم دشتی دم به دم و لحظه به لحظه با شروه مانوس اند. تابستان ها در پناه سایه سار نخل ها، در گرما گرم درو، در آتش باران خرما پزان و عروج پررنگ بر قامت نخل … و در پاییز و زمستان و بهار گرد بر گرد چاله های پر آتش، هم نوا با دیدمک ها و قدم به قدم با ابرهای مهاجر و باران های شبانه، در شب نشینی های روستایی در لحظه های شیرین عاشقانه و در اقامت حزن انگیز هجران و درد داغ فراق … در همه ی این لحظات این شروه است که رفیق راه و هم زبان مهربان آن هاست.
در این جا این پرسش پیش می آید که چرا مردم دشتی بیشتر از دیگر مردمان به شروه پناه برده اند و آن را چون مکتوبی آسمانی مقدس شمرده اند؟ چگونه می توان این حادثه فرهنگی و این اتفاق تلخ وشیرین و در عین حال پر از فخر ومیمنت را ارزیابی کرد وسنجید؟
آیا در پشت این شروه سرایی عواملی اجتماعی، روانشناسی و تاریخی رخ پنهان نکرده اند؟ بی شک همه این عوامل دست به دست هم داده اند تا شروه بتواند در نقش راوی دردها و آرزوهای نهفته اهل دشتی ظاهر گردد.
گویا تاریخ با همه سنگدلی و بی رحمی خود ظلم و ستم بیشتری بر مردم این عرصه از خاک روا داشته بوده است. که این گونه از دست روزگار به فغان آمده بوده اند و آواز اندوهگین شان بر آسمان پر شده بوده است.
نظام ارباب – رعیتی و خان خانی و به تعبیر تاریخی تر آن ملوک الطوایفی اگر چه در جای جای استان بوشهر از قدیم الایام رواج داشته اما گویا این نظام در خطه دشتی پررنگ تر بوده است.. داشتن چند لقمه نان و چند کله خرمای سرخ به قول قدما آرزوی هر مرد اهل دشتی بوده که خانواده چند نفره ای را تحت سرپرستی خود داشته است.
بر ظلم خوانین و تعدی و زور حاکمان بی مروت می بایست ستم زمانه و بی مهری اقلیمی و آب و هوایی را هم بیفزائیم که به مثابه قوز بالا قوز دردی بر درد این مردم شریف و مظلوم می افزوده است.
تابستان های طولانی، گرمای طاقت فرسا و تنگی معاش، گذر تش بادها و تداوم تنگ سالی ها و بارانی ها همه دست به دست هم می دادند و بر این مردم بی پناه تحت سیطره بیداد هجوم می آوردند و به انواع بیماری های واگیر و همه گیر در کنار گرسنگی و بی کسی، عرضه زندگی را سخت بر آنان تنگ می کردند. بدین منوال شما فکر می کنید برای یک مرد و زن جنوبی و به خصوص اهل دشتی چه چیزی باقی مانده است؟ دست ها تهی، دل ها پر اندوه و چشمه ی اشک ها خشک … آیا به جز آهی و ناله ای و دعایی که هر چند از کنگره های عرش استجابت بسی دور بوده و مصداق فریاد خاموش را داشته؛ اما برای کسی که زمین از او اعراض کرده و او را از خود رانده چه می ماند؟ به جز آسمان، آن سفره تهی آبی!
شروه فریاد سوزناک یک نفر مفتون و محزون نیست که رو در روی غروب خونین بر فراز تپه ای بایستد و عقده های فردی و انفرادی خود را در دره های تنگ طنین انداز کند؛ خیر، شروه فریاد گروهی و سفیر آلام همگانی است وقتی یک نفر شروه می خواند همه ی دشتی است که شروه می خواند، همه ی جنوب است که از درد سخن می سراید و همه ی قلب های چاک خورده ستمدیدگان و غمگینان عالم است که از دریچه حنجره ای نوای مقدس انسانی خود را آشکاره می سازد.

پس از مرگم نخواهم های هایی
نه فریاد و نه افغان و نوایی
بگویید گشته فایز کشته ی دل
ندارد کشته ی دل خون بهایی

دل از من چشم شهلا دلبر از تو
لب خشکیده از من کوثر از تو
بنه بر جان فایز منت از لطف
سر از من سینه از من خنجر ازتو

مرا در پیش راهی پر زبیم است
از این ره در دلم خوفی عظیم است
برو فایز میندیش از مهابت
که آنجا حکم با رب رحیم است

دو معنی بر من آمد صعب دشوار
اول  پیری  اخر   فرقت   یار
اگر  پیدا   شود   فایز   پرستی
جوانی   از   کجا   ارم دگر بار

خوشا روزی که گل بودی و بلبل
تو گفتی صبر کن کردم تحمل
الهی  دشمن    فایز    بمیرد
گل از بلبل برید و بلبل از گل

یکی  از دو بیتی سرایان ادبیات سترگ ما ” فایز دشتی ” است.  او با دوبیتی ها و ترانه های جانسوز و غم افزایش با ترانه هائی که در کهسار و بیشه زار دشتی و دشتستان تا جاودان طنین انداز است، هم پای مردم آن دیار است.
طنین تاثیر گذار شروه خوانی وقتی بر دلها زخمه می زند که با دوبیتی های فایز شورید ی عاشق همراه باشد
مسلسمل حلقه حلقه زلف دلدار
بهر تاری  دلی  گشته   گرفتار
دل   فایز  اسیر   دام    زلفش
چو گنجشکان که گردآیند برمار
محمد علی دشتی متخلص به فایز در حدود ۱۸۰ سال  پیش می زیسته است. او فرزند دشتی است به مر کزیت خورموج و نه دشتسان به مرکزیت برازجان در بین این دو، تنگستان دلاور پرور قرار دارد.
دوبیتی های فایز شوریده و شیدا از معجزه ی لهیب عشق، خون عروق شروه خوانی است و به دوبیتی های بابا طاهر پهلو می زند.
جهان رفت و جوانی و چمن رفت
گل نسرین و سرو  و یا سمن رفت
پس از من دوستان گویند: افسوس
که  آخر فایز  شیرین سخن  رفت

ادبیات سخیف دیپلماسی

دکتر ابراهیم رازجو استاد یار دانشگاه - مهر ۱۳۸۹

ادبیات سخیف دیپلماسی در کشور تسخیر شده ما
—————————————

اگر گرگی به گله ای بزند و قصد دریدن صغیر و کبیررا داشته باشد
چوپان های جهانی، حق دارند فقط ناظر باشند و هیچ تکانی به خود ندهند؟

دنیا چه جای حزن انگیزی شده است

این گرگان بی آزرمی که ساخته خودشان هستند در حد دریدن خالقین خود هم چراغ سبز عبور دارند؟….چرا؟
و نمی دانند که دودش حیثیت ملتی را کدر می کند. و همه این اعمال به حساب مردمی می رود که حتا با دشمنان خود نیز مدارکرده اند و بخصوص رفتاری موقر و بغایت مودب داشته اند.
ادبیات ِ سَبُک عقلانه ِ جاری حاکمین و مرشدان کشور، که بنیادش را بنیان گذاراین حکومت با:
” زدن در دهان آمریکا ”
پی ریزی کرد، آیا باید بتواند چون هار شده ای همه را بگیرد و آب هم از آب تکان نخورد؟
چه کاسه ای زیر این نیم کاسه است؟
شده اند چاله میدانی هائی که ترمز بریده اند
زن این رئیس جمهور را فاحشه می خوانند و به دفعات… ” که نکند در بار اول همه متوجه لحن چارواداری آن ها نشده باشند ”
آن کشور را تهدید به پاک شدن از نقشه جهان می کنند
و کشوری دیگر را تهدید می کنند:
” آنقدر سیلی به شما میزنیم تا آدم بشوید ”
و قمه کشانه اعلام می کنند که:
” آن ممه را لولو برد….یا خورد…” چه می دانم
و چندش آور می گویند”
” آنجایتان را که سوخته زیر آب سرد بگیرید ”
این چه ادبیاتی ست که بر زبان دیپلماسی ما نشسته و دنیا را به تمسخر ما واداشته است ؟
آیا شعورشان در همین سطح است، و زبان دیگری را نمی دانند؟ یا دارند فرمانی را اجرا می کنند.
این همه سکوت از سوی همه آنهائی که با چوب این اراجیف نواخته می شوند تعجب آور نیست؟
حتا اگر بچه ننر های گماشته شده ای هم هستند فکر نمی کنید تنبیهی لازم دارند؟
تا ملت ایران بوده چنین آچمز نشده بود

ملی گرائی، و اندیشه چپ

امیر هوشنگ برزگر - مهر ۱۳۸۹

پیروزی آرتش سرخ بر سپاهیان هیتلری را ” جنگ کبیر میهنی ” لقب دادند
چرا که نمی توان بی توجه به خانه و کاشانه خود بفکر خانه و کاشانه جائی دیگر بود. این
یک خود فریبی است، گیریم که نادانسته هم باشد.
آنگاه، که از این مهم دورمان کردند، پایه اندیشه و خواستمان به راه دیگری کشانده شد.
ذهنمان از خانه وکاشانه که می تواند و باید زمین محکم زیر پایان باشد به سوی جهان وطنی گرایش یافت.
در بیان می توان ملی گرائی را نفی کرد، و حتا با آن دشمن بود و فقط به خواستهای جهانی اندیشید و شش دانگ اینترناسیونایست بود، و احساس آزادگی، غرور و برتری کرد، ولی وقتی هویت مشخصی نداری، هیهات است، چرا که از سرانجامی درست و ارجی خورند بر خوردار نیستی.
پس از حمله آرتش سرخ به چکوسلواکی سابق در زمان ” دوبچک ” خبر نگاران از دبیر کل حزب کمونیست اسپانیا پرسیدند: اگر برای اسپانیا این اتفاق می افتاد برخورد تو و حزب کمونیست اسپانیا چگونه می بود؟ گفت در مقابله با هر متجاوزی در خط اول دفاع از میهنم قرار می گیرم حتا اگر آرتش سرخ باشد.
در سرتا سر کتاب:
” چپ روی بچگانه در کمونیزم ”
نوشته ولادیمیرایلیچ لنین، بسیاربر این مطلب تکیه شده است.
با قاضی کردن کلاه، آنگاه که خود کودکی مریض در خانه داریم، بی توجه به او به فکر کودکی مریض در بیافرا باشیم، بیشتر یک ژست انقلابی نیست تا تطبیق برواقعیت؟ در اینصورت چگونه می تواند چنین انسانی، بالنده و صالح باشد.
ما اگر به پیش پای خود توجه نداشته باشیم، و چاله چوله های آن را صاف و صوف نکنیم، و با شوقی دروغین بفکر چاله چوله های آن دور ها باشیم پای بر مین می گذاریم.
اصالت تفکر و داشتن برداشتی بدون تعصب، و آگاهی بر حقیقت است که چپ واقعی را می سازد.
چپ اندیشمند، اول یک ناسونالیست است و بعد اینترناسیونالیست. اول درد دندان خود را تسکین می دهد و سپس می رود سراغ دندان درد همسایه، غیر از اینش، اصالت ندارد و آغشته است به تعصب و غرق بودن در دریای دگماتیسم.
نه شاید، که حتمن بر من از دو جهت خرده خواهند گرفت که اولن چرا بحثی به این مهمی را چنین ساده و ابتدائی شرح می دهم. که جوابش نیز ساده است: برای اینکه جان کلام را نمی خواهم بریزم در کلمات پیچیده سیاسی و غرق شوم در پستو های بحث های تئوریک.
و دیگر اینکه چرا از تضاد طبقاتی و مبارزه گسترده جهانی استثمار شوندگان علیه سرمایه داری
نمی گویم. جواب این حقیقت هم در همین سطور ساده آمده است. چرا که چپ هر کشور در وحله اول در گیر مبارزات طبقاتی درون کنام خودش باید باشد، و با تمام نیرو بایستی سایه سیاه فاشیزم حاکم را مغلوب کند و آن هم به دست و کمک طبقه تحت ستم، با راه اندازی های اعتصابات و فلج کردن چرخ دنده های استثمار گران وطنی و از درون همین مبارزه است که به مبارزه جهانی وارد می شود.
بسیار خلاصه نمی شود به جائی تعلق نداشت و برای رهائی آن تلاش نکرد به این دلیل که این می شود ملی گرائی که مغایر است با جهانی اندیشیدن، در حالیکه بجز آن مبارزه جهانی و اندیشه اینتر تاسیونالیست بودن یک ادعاست و چرخ عصاری است که سالهاست چپ های جهان وطنی را به گردشی عبث وادار کرده است.

داستان های گذرگاه

محمود صفریان - مهر ۱۳۸۹

از شما دعوت می کنیم
داستانهای خود را در رسانه گذرگاه منتشر کنید
تا تعدا د بیشتری آن را بخوانند.
adabeparsi@gozargah.com
bamehr@gozargah.com
gozargah@gozargah.com

———————————————————

در راستای همراهی با ادبیات داستانی
از شماره ۹۰ تا همین شماره ” شماره ۱۰۷ ”
داستان های زیر درگذرگاه آورده شده است.
این تعداد داستان به اضافه بسی بیشتر از این
تعداد، شعر و نقد هائی چند، در فقط ۱۷ شماره
از ۱۰۷ شماره گذرگاه، نشانگر تلاشی است
که بی یاری شما همکاران بزرگوار مقدور نبود.
دست تک تک شما را صمیمانه می فشارم و
سپاسم را با خلوص، همراه با زیبا ترین گلهای
دنیا به پیشگاهتان پیشکش می کنم.
——————————————–
۱- سی سال حسرت..…. م. ب
۲ – عروسی….علی اصغر راشدان
۳ – از کابوس ها………مینا اسدی
۴ – پدر………………مجید قنبری
۵ – مگه شوخی یه….امیر آچاچی
۶ -بیست خزان پیش از آن پائیز…مهران رفیعی
۷ – قهوه ای که خورده نشد….صحرائی
۸ – زمستان جوانی….نسرین مدنی
۹ – و چنین آغاز شد…..عباس صحرائی
۱۰ – گل سرخ مروارید…..علی اصغر راشدان
۱۱ – از این پهلو به آن پهلو….مجید قنبری
۱۲ – پایان مراسم……علی قانع
۱۳ – با اوزون اسماعیل….فریبرز شیرزادی
۱۴ – فریاد….نسرین مدنی
۱۵ – رویای باز گشت….مجید قنبری
۱۶ – استاد عشق….فرهاد عرفانی…مزدک
۱۷ – روز های آفتابی…..عباس صحرائی
۱۸ – فریم به فریم….مجید قنبری
۱۹ – نقاره آفتاب زرد….محمود کویر
۲۰ – نبرد پارسه…..فرهاد عرفانی – مزدک
۲۱ – آگهی استخدام….عباس صحرائی
۲۲ – آبجی خانم…..صادق هدایت
۲۳ – غیر نظامی…..عباس صحرائی
۲۴ – آنطرف قفس ….علم ناز حسن زاده
۲۵ – رویا…..مجید قنبری
۲۶ – نیشابور همچنان خاموش است….فرهاد عرفانی
۲۷ – شهادت یک شمع….نسرین مدنی
۲۷ – کفشدوزک ها…..مجید قنبری
۲۸ – آقا شما چیزای دیگه هم دارین…مهران رفیعی
۲۹ – شاید یکبار دیگر….محمود صفریان
۳۰ – کسی از میان عطر نعناع ها….نسرین مدنی
۳۱ – شکاربان….محمود راجی
۳۲ – چند پر پونه….مرضیه ستوده
۳۳ – برهوت….عباس صحرائی
۳۴ – مرده شور ….نسرین مدنی
۳۵ – ملاقات….شهره احدیت
۳۶ – یک لحظه قتل….محمد باقر صمیمی
۳۷ – روستای درکه….کامیار کریمی
۳۸ – اعتیاد …..عباس صحرائی
۳۹ – دریاچه تار….امیر هوشنگ برزگر
۴۰ – مرد خوشبخت – گرگ و پیر زن ….تولستوی
۴۱ – آموزش….عباس صحرائی
۴۲ – مهتاب…..مجید قنبری
۴۲ – زنی که مثل تو نیست….نسرین مدنی
۴۴ – نم نم باران….عباس صحرائی
۴۵ – صبر کن آن افسر پلیس باهات کار داره….مهران رفیعی
۴۶ – اسرار سکوت….الهه مشتاق
۴۷ – یک عاشقانه سحرگاهی…..سعید طباطبائی
۴۸ – شب های بیست ویک…..فروغ کشاورز
۴۹ – شب رازی دارد عریان….کامیار کریمی
۵۰ – اول بنا نبود…..عباس صحرائی
۵۱ – آن کبوتر غمگین…..نسرین مدنی
۵۲ – آقا ببخشید ململ همان مخمله….مهران رفیعی
۵۳ – دریچه سیمانی…..ندا زندیه
۵۴ – طلسم….شهره احدیت
۵۵ – خرچنگ…..غلیرضا عطاران – آرام
۵۶ – خاله پوران ….عباس صحرائی
۵۷ – اوهام سرخ یک شقایق…..نسرین مدنی
۵۸- خوشه چین ها…. صادق عسگری
۵۹ – خانه تسخیر شده….عباس صحرائی
۶۰ – هیبت……فرهاد عرفانی
۶۱ – شب گوزن ها…. عباس صحرائی
۶۲ – آخرین دیدار….مهران رفیعی
۶۳ – احضار….عباس صحرائی
۶۴ – بچه زول…..نسرین مدنی
۶۵ – کاپیتان برزو…..مهران رفیعی
۶۶ – نازنین….عباس صحرائی

رویای نیمه شب این پاییز هزار ساله

محمود کویر - مهر ۱۳۸۹

شب! شب! شب!
دهل! دهل!
طبل و دهل!
شمشال و نرمه نای!
دهل. طبل. شمشال. نرمه نای…….
اسبی سیاه. بی زین و بی یراق!
علم ها. بر باد!
دریچه ها. دهان گشوده! بال شکسته!
کوچه ها. خاموش و خمیده و مخمل پوش. سیاه!
نه! شما بگویید! شما! با شما هسستم آقا! بله! شما! شما بگویید. بیداری بود یا خواب. من که گفتم نمیدانم. چندبار بگویم. نمی دانم رویا بود یا بیداری. هزار یا شاید هزار و چند صد سال پیش بود یا همین الان. همین امروز. چندم گریه بود که ساعت روی بیست و پنج و هفتاد و دو دقیقه و نمی دانم چند ایستاده بود. هر چه بود حوالی همین موقع بود. گویی توفانی در راه باشد. تهران نبود یا بود هم نمیدانم. اما خرابه بود. خرابه های ری که نزدیک تهران است. یا ایوان در هم شکسته ی تیسفون.نمی دانم یا به یاد نمی آورم؟ یا نامی نداشتند؟ نه آدم ها. نه شهرها. نه خیابان ها. نه میدان ها. نه گورستان ها. من اما می خواهم به یاد بیاورم. درفش هایی همه سبز. همه سرخ. همه سپید. همه بر خاک افتاده بود. بر خاک افتاده بود . آسمان پر از لاشخور. پر از کرکس. همه سبز. سپاهی از هم گسیخته به هر سو می گریخت. نعره ی آب بود شاید. گودگاه یک آسیاب. مرو. ماهوی سوری. دشنه. تهیگاه. قبای بنفش شاه.دشداشه ی کبود مغیره. علم های سیاه. نعره ی سعد وقاص. قادسی. گورگاه قادسی. مرگستان قادسی:
کنون زین سپس دور عمر بود
چو دین آورد، تخت منبر بود.
رستم بود! نه! نبود! رستم بود و رستم نبود! رستم فرخزاد بود به گمانم!رستم فرخزاد بر خاک پشته ی تاریک.پهلو، دریده.سپاه، گریخته. پر تاوس از قلمدان زر برگرفت و در زعفران نهاد. آخرین نگاه خویش بر آخرین سپیده دم تیسفون دوخت و پر بر ابریشم خام گردید:
تبه گردد این رنجهای دراز
نشیبی دراز است پیش فراز
نه تخت و نه دیهیم بینی نه شهر
ز اختر همه تازیان راست بهر
بپوشد از ایشان گروهی سیاه
ز دیبا نهند ازبر سر کلاه
نه تخت و نه تاج و نه زرینه کفش
نه گوهر نه افسر نه بر سردرفش
برنجد یکی دیگری برخورد
به داد و به بخشش همی ننگرد
ز پیمان بگردند واز راستی
گرامی شود کژی و کاستی
رباید همی این از آن آن از این
ز نفرین ندانند باز آفرین
نهان بدتر از آشکارا شود
دل شاهشان سنگ خارا شود
بد اندیش گردد پدر بر پسر
پسر بر پدر همچنین چاره گر
شود بنده بی هنر شهریار
نژاد و بزرگی نیاید به کار
به گیتی کسی را نماند وفا
روان و زبانها شود پر جفا
ز ایران و از ترک و از تازیان
نژادی پدید آید اندر میان
نه دهقان نه ترک و نه تازی بود
سخنها به کردار بازی بود
همه گنجها زیر دامن نهند
بکوشند و کوشش به دشمن دهند
نه جشن و نه رامش نه گوهر نه نام
به کوشش ز هر گونه سازند دام
زیان کسان از پی سود خویش
بجویند و دین اندر آرند پیش
بریزند خون از پی خواسته
شود روزگار بد آراسته
نباشد بهار از زمستان پدید
نیارند هنگام رامش نبید
ز پیشی و بیشی ندارند هوش
خورش نان کشکین و پشمینه پوش

چو بسیار ازین داستان بگذرد
کسی سوی آزادگان ننگرد
همه دل پر از خون شود روی زرد
دهان خشک و لبها پر از باد سرد
چنین بیوفا گشت گردان سپهر
دژم گشت وز ما ببرید مهر
همان زشت شد خوب و شد خوب زشت
نشد راه دوزخ پدید از بهشت

شاید هم کنار بازار تازیانه فروشان شیراز بود. بوی اشک و عطر فراق می آمد. حافظ و سنایی و جمال اصفهانی و سیف فرغانی و ناصر خسرو و… شاید خیلی های دیگر…. زیر درخت بیدی ، کنار جویی نشسته بودند. تار و تنبوری نبودو تنها آواز غریب نی لبکی آبی از میان آب های دور شنیده می شد. نمای میدان آزادی هم پیدا بود که دود سیاهی بر بالای آن تنوره می کشید. شکل های غریبی می ساخت: عروسک های پارچه ای بی دست و پا! شتران جوان ترس زده! باغ های در شکسته! سگان گر و هار! های و هوی و غوغای سگان نیز شنیده می شد. عو عوی بی امانی که به زوزه ی گرگ های خاکستری می مانست. باد روزنامه های پاره پاره را به هر سو می کشاند. شاعران، با هم، چونان همسرایان تراژدی های یونان باستان می خواندند. دم می گرفتند و صداشان آن طور که دیگران می گفتند تا تپه های اوین هم می رسیده است… و چندین هزار سرخ پوش: رویشان سرخ، مویشان سرخ، اسبشان سرخ، دستشان سرخ، بخار دهن هایشان سرخ، پیراهن های بی یقه شان سرخ. دستارشان اما سیاه و کفن هایشان هم سیاه، هروله کشان به سوی خرابه های ری می دویدند؛ با شمع و کارد تا اینان را شمع آجین یا نمی دانم شاید کارد آجین کنند. اما اینان گویی در جهان دیگری هستند. می خواندند و صداشان نه تنها آن سوی تپه های اوین که در دامنه های البرز و تفتان و حتا برخی گواهان راستگوی روایت کرده اند که آن سوی جیحون هم شنیده می شده است.
سنایی رفته بود بالای خاکریز. باد کراواتش را انداخته بود روی شانه اش و کراوات سرخش روی کت تابستانی سپیدش خیلی زیبا بود. من عطر توتون های پیپش را خیلی دوست داشتم. از آن سوی تیر می انداختند. یکی نعره زد: این سناییک شاعر است. بزنیدش!
آن یکی گفت: خونش حلال و زندگیش حرام است این مرتد. سنگش بزنید!
فریادها بالا گرفت و چونان گردبادی با غباری زرد بر آسمان رفت. غباری که بوی تند لاشه می داد. در میان غبار، کفن های پاره پاره به هر سو می دویدند و خنده های خشکشان به گوش می رسد. از دهان کفن ها، آهک و زرنیخ بر خاک پشته های تاریک می ریخت: زندیق!ملحد! کافر!مرتد!قرمطی! قرمطی است. بگیریدش. سیصد تازیانه اش بزنید! بزنیدش!
پاره های پیراهن سنایی در آسمان می گردید و آواز می خواند:
ای خداوندان مال! الاعتبار الاعتبار!
ای خداخوانان قال! الاعتذار الاعتذار!
پیش از آن کاین جان عذرآور فرومیرد ز نطق
پیش از آن کان چشم عبرت‌بین فروماند ز کار
پند گیرید ای سیاهی‌تان گرفته جای پند!
عذر آرید ای سپیدی‌تان دمیده بر عذار!
پرده‌تان از پیش دل برداشت صبح رستخیز
پنبه‌تان از گوش بیرون کرد گشت روزگار
در فریب‌آباد گیتی چند باید داشت حرص
چشم‌تان چون چشم نرگس، دست چون دست چنار
از جهان نفس بگریزید تا در کوی عقل
آنچه غم بوده است گردد مر شما را غم‌گسار
در جهان، شاهان بسی بودند گز گردون ملک
تیرشان پروین گسل بود و سنان جوز افگار
بنگرید اکنون نبات‌النعش‌وار، از دست مرگ
نیزه‌هاشان شاخ‌شاخ و تیرهاشان پارپار
می‌نبینید آن سفیهانی که ترکی کرده‌اند
همچو چشم تنگ ترکان گور ایشان تنگ و تار
ننگ ناید مر شما را زین سگان پرفساد؟
دل نگیرد مرشما را، زین خران بی‌فسار؟
اندرین زندان برین دندان‌زنان سگ‌صفت
روزکی چند، ای ستم‌کش! صبر کن، دندان فشار
تا ببینی روی آن مردم‌کشان چون زعفران
تا ببینی رنگ آن محنت‌کشان چون گل انار
از دروازه ی یمگان که می گذشتی، بازار بود . بازار چه؟ بازار طناب فروشان. تمام شهر بازار بود. تمام شهر،حجره و دکان و دالان و سرا و راسته وجلوخان و قیصریه و خانبارو تیمچه ی طناب فروشان بود.قمه و قداره و چاقو.دشنه و دشنام هم می فروختند.رندانی عیار اما حتا در تالار آیینه و نارنجستان و عمارت بادگیر و حوضخانه و تالار الماس و بگیر و بیا… تاکجا! تا حوالی سرخه حصار و نیاوران و دوشان تپه و همین طور بگیر و بیا تا…. کاغذ پرانده اند. شب نامه!! شب نامه کرده اند، که خنجر می زنیم! که یادمان نمی رود. فراموش نمی کنیم! بله!همین تایی چند از رندان عیار! از آنان که می دانید، بر دیوار کاروانسرای ارساسیا به خطی غریب که جاسوسان پادشاه ماضی مقرمطش خواندی،نوشته بودند:
از شاه زی فقیه چنان بود رفتنم
کز بیم مور در دهن اژدها شدم
مور و مار و ملخ، دیو و غول و دوالپا بود که از در و دیوار یمگان بالا می آمد و چونان دریایی از قیر سیاه به هر سوی لب پر می زد. سیاهی همین طور از پیشاور و پغمان و قندهار بالا می آمد. بت های بودا را می خورد. باغ های هرات و قندهار را می خورد. بلخ و معبد نوبهار را می خورد. همین طور بگیر و بیا! کجا تا کجا! از بلخ تا باب الطاق.باغ ها و راغ ها همه سیاه. زنبق بود اما زنبق سیاه . اقاقیا بود، آن هم سیاه.سرو. سیاه. صنوبر. سیاه.در و دیوار باغ ها، شال کشمیر سیاه. مخمل سیاه و یک علم با چند تا یاقوت سیاه و زمرد سیاه. آواره ی یمگان. غریب یمگان. تبعیدی یمگان اما در خانه ی آتش گرفته اش میان شعله ها نشسته بود. قلم بر کاغذ می گردید و ما صدای غژغژ آن را کنار همین خرابه های ری می شنیدیم. انگار همین جا بود . بود؟ بود و هست. هست و هنوز هست. هستاهست:

چاکر نان پاره گشت فضل و ادب
علم به مکر و به رزق معجون شد
زهد و عدالت سفال گشت و حجر
جهل و سفه زرّ و درّ مکنون شد
فعل همه جور گشت و مکر و جفا
قول همه رزق و وعده افسون شد
ملک جهان گر به دست دیوان بُد
باز کنون حال‌ها همیدون شد
سر به فلک برکشید بی‌خردی
مردمی و سروری در آهون شد
و شگفتا که صدا در صدا انداخته،همنوازی دف و تنبور، کسی دیگر همین سخن را به گونه ای دیگرباز می خواند؛ هم چنانکه مشتی اوباش از فقیهان سیم گرفته بودند و سنگش می زدند. و برای ما اما،چوپان کوری که گله هایش را باد برده بود، می گفت که این صدای نزار قهستانی بوده بوده بوده است:
جهان خراب شد از عالمان وقف تراش
برو نزاری و جز در لباس جهل مباش
در این مزارع دنیا به هرزه دانه‌ی عمر
به اعتماد بر اندر زمین شوره‌ مپاش
خرد به وعظ منافق چه التفات کند
طبیب عقل به بیهوش کی دهد خشخاش؟
فساد و منکر اهل صلاح تا حدی است
که آفرین و ثنا واجب است بر اوباش
ز درس فقه چه آموختند جز سالوس؟
ز علم و فضل چه اندوختند جز پرخاش؟
ز دوک پیره زنان می‌دهد ترازِ لباس
ز شام بی‌پدران می‌نهد وجوه معاش
*
مغولی با گیسوان نبافته. در بی پنج شنبه ترین هفته ی آن پاییز نمی دانم چند هزار ساله. در بلوار عاشقان نیشابور سوار بر یک لندرور سبز می گذشت. سری بریده روی صندلی کنار راننده بود. با لبخندی غریب بر لب . پرسید: خیلی باید ببخشید آقا. شما می دانید خانه ی آقای عطار کجاست؟ گیس بریده ی زنی را به آیینه ماشینش آویزان کرده بود. لبخندی آرام زد و دور شد. جن. جن های بسیار. با سم های گرد . ناخن هایی سیاه و بلند، گیسوانی سپید و دراز. ورجه ورجه کنان و غیه کشان جلوی ماشین ها را می گرفتند. دهان مسافران را بو می کردند. دستانشان را بو می کردند. چشمانشان را بو می کردند.عطا ملک جوینی، را مغولی شمشیر بر گردن نهاده بود. وی با دهانی دوخته . چشمانی دوخته. ریشی پر از خون. بر یک کرسی ایستاده بود.کلمات چونان قطره های زر ناب، از دهانش بر خاک می چکید: هر مزدوری، دستوری. هر مزوری، وزیری. هر مدبری، دبیری. هر مستوفی، مستوفیی. هر مسرفی، مشرفی. هر شیطانی ، نایب دیوانی. هر کون خری، سر صدری. هر شاگرد پایگاهی، خداوند حرمت و جاهی. هر فراشی، صاحب دورباشی. هر جافی، کافی. هر حسی، کسی. هر خسیسی، رییس. هر غادری، قادری. هر دستاربندی، بزرگوار دانشمندی….هر آزادی ، بی زادی. هر رادی، مردودی…
آزاده دلان گوش به مالش دادند
وز حسرت و غم سینه به مالش دادند
پشت هنر آن روز شکستست درست
کین بی هنران پشت به بالش دادند

جمال‌الدین اصفهانی رفت بالای درخت بید. بید مجنون بود.بر شاخه هایش پیراهن های پاره پاره در باد می رقصید. ایستاد بالای درخت. در باد. در نور. مردم ایستاده بودند به تماشا. صورت نداشتند اما. چشم نداشتند اما. گوش نداشتنداما. دهان نداشتند اما. اما زبان داشتند. مانند مار. یا شلاق. دراز . سیاه. و دم داشتند. کژ. بلند و کژ. مانند کژدم. و خود را هی نیش می زدند. جمال دستانش را گشود. انگار دریا بازو می گشود. انگار بال بود. بال گشود. بالا بلند . پر پهنا. بانگ برکشید. اما گویی زبان نداشت. هوا بود یا نور که از دهانش می ریخت:
الحذر ای غافلان زین وحشت اباد الحذر
الفرار ای عاقلان زین دیو مردم الفرار
ای عجب دلتان نه بگرفت و نشد جانتان ملول
زین هواهای عفن، وین آبهای ناگوار
مرگ در وی حاکم و آفات در وی پادشا
ظلم در وی قهرمان و فتنه در وی آشکار
امن در وی مستحیل و عقل در وی ناامید
کام در وی نادر و صحّت در او ناپایدار
مهر را خفاش دشمن، شمع را پروانه خصم
جهل را در دست تیغ و عقل را در پای خار
از تو می‌گویند هر روزی دریغا جور دی
وز تو می‌گویند هر سالی دریغا ظلم پار

برابر بازار کاه فروشان شیراز بود . شاید. بله! بازار کاه فروشان شیراز بود یا بلخ!امیر مبارزالدین به نماز ایستاده بود.شمشیر مرصع، نقره کار با تیخ هندی و قبضه ی یمنی. نقش الله اکبر و یا قاصم الجبارین بالاتر از سجاده نشسته بود. این سوی سجاده. قاب قدح . بلور بارفتن. پر از سنگ. نه بزرگ تر از تخم قناری. حد رجم. هفتاد و دوبار بر گرد قاب قدح نوشته بود به زر و زعفران. آن سوی سجاده اما قاب قدح. بلور بارفتن. تازیانه در آب. هشتاد تازیانه. حد خمر. هفتاد و دو بار بر گرد قاب قدح. به نقره ی خام و زعفران. تازیانه ای بر کمر داشت. تازیانه ای در دست داشت. تازیانه ای بر سجاده داشت. تازیانه ای بر دندان داشت. تازیانه ای بر سر پیچیده بود. همه از چرم خام سگان تازی. هفتاد و هفت رشته بافته به هم. گویا. چند نفر را نقره کوب و خنجر آجین کرده بودند و توی مصلا می گرداندند. هاله ای نور گرد سرش می گردید. سبز! ریشش سبز. مویش سبز. شالش سبز. عبایش سبز. قبای شمسه اش سبز. بنزش اما سیاه. سیاه سیاه بود بنزش. چندین هزار موش و گربه با دم و گوش آتش گرفته در بیابان های بین کرمان و شیراز می دویدند و جیغ می کشیدند و هر کدامشان سعی می کرد جایی برای خود در محراب مسجدی عجیب پیدا کند. امیر مبارزالدین اما نمی دانم موش بود یا گربه. صورتش موش و پنجه هایش گربه بود و به نماز ایستاده بود . مصحف کریم در برابرش بر سجاده ی ترمه و ملیله دوزی شده. درویشی دیده بود که همان دم، نماز خود را شکست و برخاست وچندین سر به شمشیر چون گوی غلطان بر خاک افکند و….رکوع . الله اکبر! شمشیرش سبز.سبز سبز سبز!
از تنگه الله اکبر تا گلگشت مصلی، همین طور آدم بود که می رفت سمت خرابه های ری. علم و کتل نداشتند. اما از آسمان بر سر و روی و مویشان خاکستر می بارید و تکه پاره های ماه بود که شعله ور بود و بر یال و کاکل آدم و اسب می ریخت و می خواندند. به درد!:
سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی
دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی
چشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو
ساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمی
من می گریستم. گلو نداشتم. دهان نداشتم. چشم نداشتم. تلخ می گریستم. گورستان بود. خیابان ها گورستان بود. کوچه ها گورستان بود. درخت ها پر از گورهای موریانه زده. خانه ها، مزار هایی کهنه پر از اسکلت های خمیده که خوره خورده بودشان. تنها زخمی بر تنشان دیده می شد. ناسور. در گورستان می دویدم. گورهایی با دهان های گشوده و مردگانی پوک با نوارهای سبز و سیاه بر پیشانی! وحفره ا ی سیاه بر صورت. سیاه. پر از غباری بنفش. یا زرد. نه! زرد هم نبود. بنفش هم نبود. رنگ یک هیچ عجیب .
زیرکی را گفتم این احوال بین خندید و گفت
صعب روزی بوالعجب کاری پریشان عالمی
سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل
شاه ترکان فارغ است از حال ما کو رستمی
در طریق عشقبازی امن و آسایش بلاست
ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی
اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست
ره روی باید جهان سوزی نه خامی بی‌غمی
آدمی در عالم خاکی نمی‌آید به دست
عالمی دیگر بباید ساخت و از نو آدمی
خیز تا خاطر بدان ترک سمرقندی دهیم
کز نسیمش بوی جوی مولیان آید همی
بوی جوی مولیان و یاد یار مهربان و ریگ آموی و درشتی های او و اشک و بغضی هزار ساله و آن وقت یکی از آن میانه بانگ بر می داشت:
می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب
چون نیک بنگری همه تزویر می‌کنند
**
سال اما چه سالی بود نمی دانم. سال وبایی بود؟ سال قحطی بود؟ سال طاعون بود؟ سال کفتار بود؟ سال کرکس بود یا سال شصت یا شصت و هفت؟تالار تالار آیینه بود گمانم.حوالی چاه صاحب الزمان بود گویا. شازده تازه شاش اش کف کرده بود.و همین شد که پا توی چارده نگذاشته نیمه شبی رفته بود اتاق انیس الدوله، خواهر زاده خویش. و همین شد که طفلک را که هشت بهار بیشتر ندیده بود، دمدمای سپیده، در طشتی از خون پای بوته های نسترن، توی همین باغ قناری خاکش کردند و این تازه اول کار بود. و حوالی همین موقع بود که شازده از شکار برگشته و برنو نقره کار بلژیکی در دست و بره آهو غرق در خون. غضب کرده بود. شازده غضب کرده بود.نواب والا غضب کرده بود. ملا باشی غضب کرده بود. میر غضب هم غضب کرده بود . شازده بود که می غرید و به میرزا و ملا و اتابک دشنام می داد: ای زن قحبه ها. پس شما کدام گوری بودید؟ راه می رفت و دشنام می داد شازده. گفته بودندش که رعیت بسیار آمده به سلام. شکایت دارند از والی خراسان!شکایت دارند…
_ رعیت غلط کرده. رعیت گه خورده.حالا چه وقت شکایت است. ببرید زبان هایشان را! من ذوالفقار حسین بر کمر دارم.من کمربسته ی حضرت ابوالفضلم. می دهم به قناره شان بکشند. اگر بابایم گله گله رعیت بر تشت خون می نشانید، من اما. به توپ می بندمتان. بر نیزه می نشانمتان.نقره داغتان می کنم.
اگر جدم کاسه کاسه تخم چشم از کاسه خانه ی چشمتان در آورد و مناره مناره از کله هاتان طاق نصرت بست تا در زیر بارانی از خون وارد نیشابور شود، من می دهم در باغ شاه در دیگ های نذری کله ی زنازادگانتان را بجوشانند. رگ بران است. باغ فین را باغ رگ بران می کنم.باغ ملی را باغ رگ بران می کنم. باغ شاه را باغ رگ بران می کنم.سر تاسر خاوران را گلزار خون و باغ رگ بران می کنم.
شازده غضب کرده بود. غضب کرده بودکه کبوتر طوقی محبوبش را کدام خاین خانگی زهر داده بود.داده بود شمشال و نقاره بزنند.ترکه های نسترن را در حوضخانه توی آب خیسانده بودند. ربابه و چهل تا کنیز و ندیم دیگر را قطار کرده بودند و ترکه می زدند. میرزا ابراهیم نوبت چی باشی اما داده بود یک اشرفی داده بودند لیلیا، دخترک مطرب ارمنی تا مقر بیاید که کار او بوده و….شازده، قمه از کمر میر غضب کشید. قمه چون مار از چله رمیده دمی در آسمان نیمه تاریک حوضخانه ی کاشی جهید. شازده گیس لیلیا را دور مچ پیچید. بر زمینش زد. میر غضب بر پایش نشست. شازده شمسه های سرخش را بر گردن او نهاد. آهوبره خوابید. آهوبره نگریست. آهو بره جیغ نکشید. آهوبره دست و پایی نزد. شازده. دست برد و پیراهنش را درید. قمه بر پستانش کشید. تنها آهی سیاه از گلوی لیلیا برخاست. سپس دشنه از میر غضب در دست شازده نهادند. دمی لیلیا را رها کرد.آهو بره کمر راست کرد. پا پس کشید. چشمانش را تا آنجا که می تونست گشود. شازده دو قدم پس نشست. آهو بره خیز برداشت و… به یکباره فرو افتاد. آهو بره بر پاشویه چرخید.آب فواره ها ی کاشی سرخ شد. شازده ترسخندی زد. پا پیش نهاد. محتاط . بر پشتش نشست. انگش در کاسه خانه ی چشم ها انداخت و سرش را بالا گرفت و دشنه بر گلویش کشید. گوشه های دامن شمسه پر از پشنگه های خون بود. دست های شازده پر از پشنگه های خون بود. سه تا قطره خون هم افتاده بود روی پرتره نیمه تمام شاه بابا و از گوشه لبانش انگاری می خواست بر خاک بچکد. سر آهو بره میان هندوانه ها ی محبوبی و چند تایی اناربر آب حوض می گردید. شازده نعره زد. رو به ربابه که سه تار در بغل بر تخت کرسی حوضخانه خشکش زده بود: بزن. بزن جانمان تازه شود. بزن جنده خانم! و ربابه زد.پنجه در رگ های تار زد. بر سینه ی تار. تار زد و خواند.در پرده ی اشک. در دستگاه آه.در مقام جامه دران:
مرغ سحر ناله سرکن
داغ مرا تازه تر کن
بعد حوالی همین موقع. توفان بالا گرفت.
اول توفان پنجه در خاک و خاکستر زد.اول توفان پنجه در آتش و باروت و اخگر زد. اول توفان پنجه در غبار زد. غبار بالا گرفت. باد چرخید و چرخید. باد شد غبار. شد آتش باد. شد مارباد. شد تندر باد. و آدم و سگ و پیراهن و سمرقند و بخارا، هرات و نیشابور و مهنه و خرقان در هم پیچید.جهان و جان و جن و جنون، مجنون شد.
چندم گریه بود که ساعت روی بیست و پنج و هفتاد و دو دقیقه و نمی دانم چند ایستاده بود. هر چه بود حوالی همین موقع بود. گویی توفانی در راه باشد. تهران نبود یا بود هم نمیدانم. اما خرابه بود. خرابه های ری که نزدیک تهران است. یا ایوان در هم شکسته ی تیسفون. درفش هایی همه سبز. همه سرخ. همه سپید. همه بر خاک افتاده بود. بر خاک افتاده بود . آسمان پر از لاشخور. پر از کرکس. همه سبز. سپاهی از هم گسیخته به هر سو می گریخت. نعره ی آب بود شاید. گودگاه یک آسیاب؟ مرو؟ ماهوی سوری؟ نه! نه! این بار خودش بود. ری. ری بود. خرابه های ری که نزدیک تهران است. اما دشنه همان دشنه بود. دشنه. تهیگاه. قبای بنفش شاه. علم های سیاه!
رستم!؟ نه! رستم که نبود! رستم که به چاه نابرادر بود! چاه! چاه تیغ! چاه شمشیر! چاه خیانت! چاه دروغ! چاه نفرین!
بن چاه پر حربه و تیغ تیز
نبد جای مردی و جای گریز
بدرید پهلوی رخش سترگ
بر و پای آن پهلوان بزرگ
نه! رستم نبود! رستم بود و نبود! بود بود و نبود بود و همه چیز کور و کبود. چاه کبود. رستم، کبود. نابرادر، کبود. بود، کبود. کبود، کبود.
آهای! …….. آهای!…….
شاه ترکان فارغ است از حال ما، کو رستمی!!!
آهای!……
سیمرغ قاف و رستم دستانم آرزوست!!!!
آهای!……
ای پریشانگوی مسکین ! پرده دیگر کن
پوردستان جان ز چاه نابرادردر نخواهد برد
مرد ، مرد ، او مرد
داستان پور فرخزاد را سر کن
آن که گویی ناله اش از قعر چاهی ژرف می آید
نالد و موید
موید و گوید
آه ، دیگر ما
فاتحان گوژپشت و پیر را مانیم
بر به کشتیهای موج بادبان را از کف
دل به یاد بره های فرهی ، در دشت ایام تهی ، بسته
تیغهامان زنگخورده و کهنه و خسته
کوسهامان جاودان خاموش
تیرهامان بال بشکسته
ما
فاتحان شهرهای رفته بر بادیم
توفان چون افعی سیاهی از چله برخاست و نیش در جان گل و گیاه و دفتر و کتاب وکبوتر و کلاغ زد. غوغا و غریو و جیغ برخاست. دامن گرفت و بر شد و بالا شد و بالا شد و بالاتر و چونان اقیانوسی سیاه و پریشان و دیوانه و مرگزده و خاموش، چونان هراس و ترس بر تمام زمین فرو نشست. آواری به بزرگی بی کرانگی.
سکوت……. خاموشی…. ظلمت…… بیابان در بیابان…. بیابانی بی کران. کران تا کران سیاهی… سکوت….
بعد سی سال یا سی هزار سال سکوت بود. بیابان در بیابان. کران تا کران.
بعد هم حوالی همین موقع بود که. تنها.
تنها جرقه ای. درخشه ای از آتش و نور در این سیاه بی کران ترکید. بالا رفت وبالا رفت و بالا رفت و هزار هزار کمانه کرد و هزار هزار رنگ شد و بارید:
هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد
هم رونق زمان شما نیز بگذرد
وین بوم محنت از پی آن تا کند خراب
بر دولت آشیان شما نیز بگذرد
باد خزان نکبت ایام ناگهان
بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد
آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام
بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد
ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز
این تیزی سنان شما نیز بگذرد
چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد
بیداد ظالمان شما نیز بگذرد
در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت
این عوعو سگان شما نیز بگذرد
آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست
گرد سم خران شما نیز بگذرد
بادی که در زمانه بسی شمع ها بکشت
هم بر چراغدان شما نیز بگذرد
زین کاروانسرای بسی کاروان گذشت
ناچار کاروان شما نیز بگذرد
ای مفتخر به طالع مسعود خویشتن
تاثیر اختران شما نیز بگذرد
این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید
نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد
بیش از دو روز بود از آن دگر کسان
بعد از دو روز از آن شما نیز بگذرد
بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم
تا سختی کمان شما نیز بگذرد
ای تو رمه سپرده به چوپان گرگ طبع
این گرگی شبان شما نیز بگذرد.
*
آفتاب زر!
نقاره! نقاره می زنند بر بام.
کرنای و نای و کوس و دهل
طبل و نرمه نای
سورنا و سنج و نی
نی نی نی!
نقاره می زنند!
آفتاب زر!
نقاره می زنند!
نقاره می زنند!
*

مبارزات مردم، توقف یا تأمل؟!

آلاله: نشریه دانشجوئی ِ بذر - مهر ۱۳۸۹

بیش از یک سال از مبارزات مردم علیه نمایش انتخاباتی یا به تعبیری کودتای انتخاباتی جمهوری اسلامی سپری شده است. در روزهای پیش از انتخابات، تمامی جناح های حکومتی و حامیان غیر رسمی آن ها در انگیزش مردم به منظور شرکت در انتخابات فعالیت ویژه ای را در دستور کار داشتند. همه جا بحث از لزوم شرکت در انتخابات بود. اساتید دانشگاه هم بخشی از ساعات درسی خود را به موعظه در این زمینه اختصاص می دادند. مناظره ها، سمینارها و برنامه های تبلیغاتی مختلفی به راه افتاد. شرکت حداکثری مردم در انتخابات که با هدف اثبات مشروعیت نظام و حفظ حیات آن ضروری بود، در میان تمامی جناح های حکومتی نقطه ی مشترکی به حساب می آمد.

اما آنجا که این جناح های حکومتی در مقابل یکدیگر قرار می گیرند، شیوه ی اداره ی نظام است. مذاکره با آمریکا یا جنگ یا اصلاح قانون اساسی یا … گزینه های مورد اختلاف هستند. در حقیقت شیوه ی حفظ حیات جمهوری اسلامی مسأله اصلی است و اصول اساسی این نظام مورد مناقشه نیست. همگی شاهد بودیم که انتخابات اخیر، همچون سایر انتخابات ها، فاقد کاندیدای مستقل از نظام بود. هر دو جناح حاضر نیز تکلیفشان روشن بود. سوابق تاریخی هر دو نشان دهنده ی عملکرد آنی آن ها بود. آنچه که مردم را در طول سی سال حاکمیت جمهوری اسلامی خشمگین ساخته بود ظلم و ستمی است که به واسطه ی چارچوب این نظام در هر دوره به این مردم تحمیل گردیده است؛ حاکمیت دینی، اقتصاد مبتنی بر استثمار و وابستگی، تورم، فقر، بیکاری، قوانین زن ستیز، ستم ملی و … .

کودتای انتخاباتی و تمام نتایج حاصل از آن تنها دعوای جناح های متخاصم درون حاکمیت را تشدید نمود، وگرنه در صورت پیروزی جناح مقابل، تضاد اساسی مردم با حاکمیت برطرف نمی گردید. البته این نکته غیرقابل انکار است که جناح اصلاح طلب در عمل رفرم های بسیار محدودی را نسبت به جناح حاکم صورت می داد. اما چه اصلاحاتی؟ چه قبل از انتخابات و چه بعد از آن، خواست این جناح، فضای آزاد سیاسی (از نوع آزادی برای اصلاح طلبان) و برقراری روابط دوستانه با کشورهای جهان، علی الخصوص غرب بوده است. این جناح نخواسته و نمی تواند در چارچوب جمهوری اسلامی اقتصاد مبتنی بر استثمار و مالکیت خصوصی و ستم بر زن را تغییر دهد. این جناح همواره تأکید نموده که اصل ولایت فقیه را قبول دارد و به هیچ وجه قصد تغییر آن را ندارد.

آیا در دوره اصلاحات تمامی موارد قبلی که اساس نارضایتی عمومی را شکل می دهد برطرف شد؟

آیا موسوی می توانست تحریم های جهانی را که در نهایت مردم را به فقر و تنگدستی بیشتر سوق داده، خنثی نموده یا برطرف نماید؟

آیا موسوی می توانست اساس اسلام را که ستم بر زن را صد چندان به زنان روا داشته، تغییر دهد؟

آیا موسوی می توانست اقتصاد مبتنی بر دلالی و واسطه گری و واردات را با وجود صنایع ورشکسته سامان داده و تولید را رونق دهد؟ آیا می توانست در نظامی مبتنی بر مالکیت خصوصی و سرمایه ی هنگفتی که در اختیار سران نظام است، فقر، تورم و بیکاری موجود در کشور را کاهش دهد؟

هدف من این نیست که قابلیت های یک نفر را به محک آزمایش قرار دهم، بحث این است که در چارچوبه ی جمهوری اسلامی، امکان بهبود وضعیت جامعه به نفع عموم مردم وجود ندارد. موسوی کسی است که چندین بار اعلام نموده که جمهوری اسلامی نه یک کلمه بیشتر و نه یک کلمه کمتر. همان کسی است که هدف خود را بازگشت به خط امام قرار می دهد؛ خط حجاب اجباری، کشتار زندانیان سیاسی، جهل و خرافه ی مذهبی.

اما در روزهای آغازین پس از انتخابات، خشم عمومی در جهت اعتراض به نتایج انتخابات سوق داده شد. در صورتی که این آتش خشم در نتیجه انتخابات جاری نبود. در طول سی سال قبل از آن و در دوره های پیاپی مردم ایران متحمل ظلم و ستم های گوناگون گردیده اند و این برهه از زمان مجالی بود برای فوران خشم فروخفته ی آن ها. خشمی که نمی شد با پروژه سکوت سبز آن را کنترل کرد. همه ی جهان شاهد رادیکال تر شدن مبارزات مردمی بودند. دیگر شعار “الله اکبر!” و “یا حسین، میرحسین!” که به واسطه ی حرکت خود به خودی مردم و تلاش موج سبز برای مذهبی جلوه دادن اعتراضات، مرسوم گردیده بود با مبارزات مردم مطابقت نداشت. مردم علیه کلیت نظام به پا خاستند و شعارشان مرگ بر جمهوری اسلامی بود.

جمهوری اسلامی هم چون همیشه مبارزات مردم را به شدت سرکوب نمود. کشتار، شکنجه، زندان و تجاوز هم نتوانست این خشم عمومی را فرونشاند. همگان از زن و مرد، پیر و جوان و در موارد بسیاری کودکان در خیابان و پشت بام ها، اعتراض خود را نسبت به حاکمیت موجود فریاد می کردند. هر چه مبارزات رادیکال تر می گردید، موج سبز عقب تر می نشست و اوج عقب نشینی بیانیه شماره ١۷ موسوی بود که در آن دولت دهم را به دلیل تفویض حکم رهبری به رسمیت شناخت.

هم اکنون نیز پس از گذشت نزدیک به ۱۴ ماه از مبارزات مردمی، رژیم علی رغم دروغ پردازی های فراوان نسبت به مبارزات مردم، از هر گونه تجمع عمومی هراس داشته و در تمامی مناسبت هایی که کوچکترین احتمال شورش مردمی در آن موجود است، حداکثر موارد امنیتی را به کار می گیرد. مردم در طول این مبارزات به خوبی دریافتند که می توانند سرنوشت خود را خود به دست گیرند و تنها خود آن ها هستند که می توانند جامعه را از زیر بار ظلم وستم رها سازند. دولت کماکان حذف سوبسیدها را در دستور کار دارد. تحریم جهانی نفت و تکنولوژی های مرتبط، از درآمد نفتی دولت، که تقریباً تنها منبع مالی برای اوست، به میزان قابل توجهی کاسته است. این وضعیت منجر گردیده تا دولت در زمینه ی کاهش هزینه های خود تلاش نماید. از جمله هزینه های مرتبط، سوبسیدهاست و این شرایط حذف آن ها را ضروری تر می نماید. از سوی دیگر، تورم ناشی از نقدینگی زیاد، جامعه را با فقر و بیکاری بیشتر درگیر می نماید.

حالا می بینیم که سردار مشفق، دخالت سپاه در انتخابات دهم را تأیید می کند. سخنان رحیم مشایی، قائله ای می شود برای گیر دادن به دولت. جنتی هم در خطبه های نماز جمعه، دولت را تهدید می نماید که در صورت تأمین نکردن انتظارات مردم، رأی داده شده پس گرفته می شود. ظاهراً در درون جناح اصولگرا نیز اختلافاتی شکل گرفته است و تمامی سران نظام از اوج گیری اختلافات درونی و سرنگونی نظام هراسانند. رسانه های خارج از کشور مثل VOA نیز که تا چندی پیش مدافع اصلاحات سبز بودند، اکنون گزینه تغییر نظام را بررسی می کنند.

مناسبترین شکلی که این مبارزات باید به خود می گرفت و در مواردی نیز شاهد آن بودیم، مبدل شدن مبارزات درون جناحی حاکمیت به مبارزات اساسی مردم و کلیت نظام است. دیگر چشم امید مردم به اصلاح طلبان نیست. هم اکنون مبارزات مردمی از تجمعات چند هزار نفری مبدل به شورش های پراکنده و محلی گردیده است. این وضعیت بر خلاف تصور عده ای نشان از فروکش کردن مبارزات نیست بلکه نشان دهنده ی افت و خیز مبارزات است. مبارزات توده مردم، در جهت تغییرات بنیادین هیچگاه به شکل مستقیم الخط تا نتیجه ی نهایی پیش نمی رود، بلکه دوران های افت و خیز را پشت سر خواهد گذاشت. نکته ی اساسی در طول مبارزات مردم پس از انتخابات دهم این است که این مبارزات در اساس به دلیل تضاد اساسی مردم و حاکمیت شکل گرفت اما در جهت اختلافات درون جناحی حاکمیت به پیش رفت و جناح اصلاح طلب به صورت آگاهانه تلاش نمود تا از یک سو مردم را در این دعوا به پشت جبهه خود بکشاند و از سوی دیگر از رادیکالیزه شدن این حرکت ممانعت نماید.

با این اوصاف و بنابر اصل “هر جا ستم باشد، مقاومت شکل خواهد گرفت” اکثریت جامعه نسبت به این شرایط اعتراض خواهند نمود؛ اما اعتراض و مبارزه ای آگاهانه. آگاهی نسبت به اصلاحات مقطعی و نتایج نهایی اقدامات دولت ها. مثلاً پرداخت نقدی به دهک های پایینی جامعه یا طرح آتیه برای متولدین سال های جاری و اقداماتی از این دست که به منظور جلب رضایت عمومی انجام می گیرد، در نهایت نتیجه ای جز هر چه گسترده کردن فقر و تورم بیشتر نخواهد داشت. عدم آگاهی نسبت به فریبکاری های دولت برخی را نسبت به چنین اقداماتی خوشنود ساخته و مانع از همبستگی عمومی می گردد. افشای فریبکاری های جناح ها و افرادی که جز حفظ موقعیت های خود ندارند و تنها کسب منافع خود را در سر می پرورانند، از وظایف کنونی ماست. در این مقطع بایستی، در صفوفی مستقل، در راه رهایی جامعه گام برداریم و تنها راه رهایی از ظلم ، ستم و استثمار، راه انقلاب است.■

عصر شنبه

م.ص - مهر ۱۳۸۹

رفتم آرایشگاه ….این دفعه به همه جای سر و صورتم رسید. ابروهامو که شاخ شاخ شده بود و سبیل هایم را روبراه کردم….بعدش دوش گرفتم از دئودرانت خوش بوئی که دارم زدم و روی تختم داز کشیدم. داستان از ” کابوس ها ” را که پرینت گرفته بودم بر داشتم تا بخوانم…..

تلفن زنگ زد

” حالش را داری برویم با هم درینکی بزنیم ”
” ممنونم، اما رضا جون تو مودش نیستم ”

خواندم:

” من هستم…. بهروز… احمد… مهری و چند تایی دیگر که می¬¬شناسمشان. سالن پرآدم است، پر آدمهای ناشناس…..”

باز تلفن و زنگش سوهانش را به اعصابم کشید….تاره داشتم متوجه می شدم که چه زنک آزار دهنده ای دارد.

” سلام، خوبی؟ ”
” سلام استاد….مثل اینکه شنبه شبی تو هم بی برنامه ای؟ ”
” دخترم از مسافرت آمده شام خوبی روبراه کرده ایم میای؟ ”
” متشکرم، نه،….حالش را ندارم….”
” تو که زنت اینجا نیست مگه تنها نیستی؟ ”
” چرا تنهام، ولی روبراه نیستم…”
” چرا؟ ”

و خواندن را ادامه دادم:

” همه جور آدم است. همه هستند. چند بچه هم در سالن می دوند. احمد مثل همیشه شاد و سرحال روی صندلی چرخدارش نشسته است. ”

درینگ…. درینگ….درینگگگگگگگگ….

نه ول کن نیست…
” داداش! احمدم همه برو بچه های فامیل که آمده اند اینجا، جمعند گفتم زنگی بزنیم و همه سلامی عرض کنیم….”
” این همه را چطور اطریش ویزا داده؟….
احمد جان نمی دانم چرا سرم درد می کند. خودم بعدن تماس می گیرم و با همه شان صحبت می کنم….”
” سرت درد می کند؟ چرا؟ چرا نمی روی دکتر؟….”
” عزیزم دکتر نمی خواد، با یک قرص خوب میشه….خوب که شد تماس می گیرم…حالا که آنجا دیر وقته تازه دور هم جمع شده اید؟ ”

می روم استکانی چای که که قبلن صدایم کرده بودند که بروم بخورم می ریزم و می آیم زیر زمین و برای سومین بار داستان را ادامه می دهم

” صدای خواننده ای که روی صحنه ایستاده است و تودماغی می خواند در هیاهوی مردم گم می شود. مرد تارزن روی تارش خم شده است و محو هنر خویش است. نوازنده¬ی ویلون، عرق می ریزد و ساز می زند. کسی به هنرنمایی هنرمندان توجه ای ندارد. زنها با هم حرف می زنند و مردها ساکت روی صندلیها فرورفته¬اند و تخمه می شکنند. کسی حریف بچه ها نمی شود. بچه ها در سالن گرگم به هوا بازی می کنند و جیغ بنفش می کشند. هر چه همهمه در میان جمعیت بالاتر می رود خواننده هم صدایش را بلندتر می کند و در حالی که به نقطه ای در دور دست خیره شده است ترانه هایی در باره¬ی فواید صلح و مضرات جنگ می خواند. ما پشت ستونی نشسته ایم و احمد جوک های دست اولی را که شنیده است برایمان تعریف می کند.”

درینگ و زهر مار ….چرا آزادم نمی گذارند….جواب نمی دهم ….صدای زنگ قطع می شود…ولی چند دقیقه بعد از روی پاگرد پله ” همان پاگردی که چند روز پیش با زانو خوردم رو سنگ فرشش “، صدائی می گوید
” بابا مامانه از آمریکا….”
” الو….سلام زنگی نمی زنی؟ ”
” چرا دیروز زدم رفت روی پیغامگیر….خانه چه شد؟
“….چرا صدات گرفته؟ خسته ای؟ چیزی شده ….زنگ صدات کوره….”
” نه بابا داری خاله بد نده در می آوری….حالم خوبه خوبه …. آرایشگاه رفته ام و قبراق و سر حالم، داشتم داستانی را می خواندم که تلفن تو چندمین است در مدتی کمتر از بیست دقیقه….”
” حتمن به درد نخور بوده اند که داری درباره شان چنین می گوئی؟ ”
” نه اتقاقن همه شان هم تلفن های خوبی بودن مثل همین تلفن که داریم صحبت می کنیم….هنوز بلدی آنجور حرف بزنی که آدم خوشش بیاید….”
” بجای تو اگر کس دیگری بود می گفتم کجایش را دیدی….ولی تو که همه جا یم را دیده ای….”
” …ما کور بشیم اگر توانسته باشیم ذهن تو را بخونیم….”

داستان را می گذارم برای وقتی دیگر. این بار من به زن برادر بزرگم زنگ می زنم…
” …..علی حالش بهتره؟ ”
” شکر خدا…”
” شام چه دارید….نخورده اید که؟ ”
” نه نخورده ایم….کتلت داریم….منتظرت می مانیم….. علی هم خیلی دلش می خواهد تو را ببیند….اگر راه دستته….شعری، داستانی هم بیاور تا برایش بخوانی ….عشق می کند وقتی تو حرف می زنی، یا چیزی برایش می خوانی….به وضوح نشئه می شه….”
” داستانی که تازه برایم رسیده می آورم….کمی هم از ریحان های باغم می آورم و کمی هم نعناع
….چیز دیگری بیاورم؟
و راه می افتم تا به بهانه خواندن داستان برای برادرم بدون رینگ رنگ تلفن از” کابوس ها ” را بخوانم.

کتابهای ماه

شورای نویسندگان - مهر ۱۳۸۹

در راستای تقویت کتابخانه که با افزودن کتاب های جدید امکان پذیر است، به آگاهی می رسانیم که دو کتاب تازه اضافه کرده ایم:

۱- زمان انتخاب، که مصاحبه ایست با شاهزاده رضا پهلوی. برای آشنائی با دیدگاههای ایشان خواندن این کتاب توصیه می شود و

۲- آنتالوژی صدای اعتراض قلم، که به کوشش خانم مهناز بدیهیان و با همکاری خانم آزاده دواچی تنظیم شده است
و همراه است با نوشته هائی از حدود چهل نفر از فرهیختگان کشورمان

یک تذکر لازم. که ضمنن پاسخی است به پاره ای از پرسش ها.
به صفحه در باره ما که بروید یکی از مواد آن که دهسال است هدف ما بوده و اجرا شده است، این است:

گذرگاه ،عمیقن دگر اندیشی را قبول دارد، و آثار دریافتی را باز تاب می دهد
طبیعی است که، نشر آثار نویسندگان، الزامن نظر گذرگاه نیست

شیطنت احمدی نژاد در زندگینامه اش!

دکتر مهدی خزعلی - مهر ۱۳۸۹

احمدی نژاد در زندگینامه نیمه تمام خود در سایتش، با زرنگی خود را قاطی رزمندگان جا زده است، در واقع به نوعی می خواهد به مخاطب بگوید من هم از کسانی بودم که در جبهه ها از کیان کشور دفاع کردم، می دانستم که او جبهه نبوده است اما احتیاطاً از فرمانده سپاه پاسداران در جنگ تحمیلی – برادر محسن رضایی – سئوال کردم و ایشان هم عدم حضور نامبرده را در جبهه تایید فرمودند! البته سران دو قوه دیگر هم رنگ جبهه را ندیده اند! اما لااقل تظاهر به جنگ و رزمنده بودن هم ندارند، آنچه دردناک است دروغ است، دروغ! یک روز هاله نور می بینند، یک روز مدرک دکترای جعلی ارائه می کنند و یک روز رزمنده جبهه ندیده می شوند و از کیان کشور دفاع می کنند.
یادش بخیر، به بازجوی خود می گفتم، سران سه قوه رنگ جبهه را ندیده اند، آن موقع که ما می جنگیدیم، خیلی ها دنبال تثبیت پست و مقام بودند، بازجو می گفت: این ملاک نیست! به او گفتم : اگر عراقی ها به تهران آمده بودند و ناموستان در اختیار آنها بود می فهمیدید که ملاک هست یا نیست، در ثانی؛ مگر پیامبر آن سه نفر(فراه و هلال و کعب) که از جنگ تبوک تخلف کردند را بایکوت نکرد تا جایی که زنانشان هم با آنان سخن نمی گفتند، و آنقدر زندگی بر آنها تنگ شد که خود نیز برای توبه با یگدگر سخن نگفتند و آیه ۱۱۸ سوره توبه نازل شد و توبه آنها پذیرفته شد.
“وعلى الثلاثه الذین خلفواحتى إذا ضاقت علیهم الأرض بما رحبت وضاقت علیهم أنفسهم وظنوا أن لا ملجأ من الله إلا إلیه ثم تاب علیهم لیتوبوا”
بازهم می گویم، نرفتن به جنگ در حالی که ۸ سال کشور ما مورد تجاوز صدام جنایتکار بود یک مسئله و رندانه خود را در صف رزمندگان جا زدن مسئله ای مجزاست، این پاراگراف از زندگینامه آقای احمدی نژاد را بخوانید:
” در ابتدای جنگ ۲۵ سال داشتم. مادر و همسرم و تمامی مادران و همسرانی که جوانان و همسرانشان در جبهه ها از کیان کشور خویش دفاع می کردند صبورانه به تربیت نسلی مقاوم، شجاع و مومن اهتمام داشتند. جوانان توانمند امروز ثمره همان تلاشها و به جان خریدن سختی ها هستند. ”
ببینید اینکه مادر و همسر ایشان به تولید نسلی مقاوم اهتمام داشتند به جای خود و ان شاءالله مقبول درگاه حق واقع شود ! اما عبارت ” و تمامی مادران و همسرانی که جوانان و همسرانشان در جبهه ها از کیان کشود دفاع می کردند” زاید است و غرض خود را رزمنده خواندن است، باید گفت حاج محمود عزیز؛ جا نزن، تو کجا جبهه بودی، کدام لشگر، کدام گردان، کدام محور، کدام عملیات، نه جان من تو آنروز هم پشت جبهه دنبال پست بودی، حتی بعد از آن هم مسئول ستاد انتخاباتی هاشمی در محله خودتان شدی تا در دولت هاشمی پستی بگیری! تو آنروز به دستبوسی آقایان نائل می شدی تا دستی به پشتت بزنند و …بیا و خودت باش، به دنبال هاله و جبهه جعلی نباش.

از میثم می گویند…میثم عبادی شانزده ساله

خواهر میثم - مهر ۱۳۸۹

در انتهای بلوار بعثت شهرک کوچکی به نام کیانشهر وجو د دارد . محل زندگی میثم عبادی ۱۶ ساله که به قول پدر و مادرش در عمر کوتاهش جایی جز این شهرک را ندید .میثم هم یکی از جان باختگان حوادث پس از انتخابات است . او روز ۲۴ خرداد ماه سال گذشته بر اثر اصابت گلوله به شکم جان باخت.
پدر و مادر میثم عبادی حالا در خانه کوچکشان پس از یک سال ، از دوری میثم سخن می گویند. از دوری آخرین فرزند و نان آور خانواده شان . خانه شان آنقدر کوچک است که سخت می توان تصور کرد. میثم به همراه خواهر و برادر و پدر و مادرش در آنجا زندگی می کرده اند . دو اتاق تو در تو تاریک تنها محل زندگی این خانواده است .می گویند پدر خانواده چند سالی است که از کار افتاده شده و کارش را رها کرده است . شاید همین سختی ها بود که میثم نوجوان را به فکر اعتراض انداخت. او چاره ای نداشت جز اینکه در سن ۱۵ سالگی دست از تحصیل بکشد و شاگرد یک خیاطی شود.خیاطی یاد می گرفت و در کنارش هر کاری می کرد تا کمک خرج مادر و پدرش باشد.
خبرنگار رای ما کجاست در گفتگویی با پدر و مادر شهید میثم عبادی از زندگی خانواده او پس از شهادتش میگوید:

پدرمیثم با صدایی لرزان و گرفته از پسرش حرف می زند پسری که حالا باید کم کم برایش تبدیل به خاطره شود :« از ساعت هشت صبح تا هشت شب کار می کرد تا کمک خرجمان باشد .من راننده کامیون بودم اما چند سالی است که به دلیل بیماری گردن و کمر نمی توانم کار کنم. می بینید خانه مان چقدر کوچک است مجبور شدیم هر بار قسمتی از آن را جدا کنیم و بفروشیم وگرنه ملک مان انقدر کوچک نبود. میثم که همیشه پسر با غیرتی بود طاقت نیاورد ودرسش را رها کرد و کمک خرجمان شد .»
بغض درگلوی پدر می شکند . خواهر بزرگ میثم که بعد از مرگ برادر دلبندش و کوچکترین عضو خانواده شان بیشتر به همراه فرزندانش به پدر و مادرداغدارش سر می زند حرفهای پدر را کامل می کند :
« روز مادر بود و عروسی برادر بزرگترمان هم نزدیک بود. می خواستیم همه دور هم باشیم. اما میثم گفت چند ساعتی با دوستان به میدان ولی عصر می رود. گفتم میثم نرو می گویند شهر شلوغ است . گفت من چکار به سیاست دارم فقط با دوستان می رویم ببینم احمدی نژاد در سخنرانی اش چه می گوید و در شهر هم گشتی می زنیم .»
خواهر با گوشه روسری اشک هایش را پاک می کند .در دو گوشه خانه کوچک عکس های بزرگی از میثم را بر دیوار خانه نصب کرده اند تنها تابلوهایی که در این خانه به چشم می خورد . جوانکی کم سن و سال.با دیدن این عکس ها تصور می کنی عکس هایی از دوران کودکی میثم را بر دیوار نصب کرده اند . می پرسم این عکس بچگی های میثم است ؟
خواهر میثم با بغض رو به پدرش می کند :« می بینید همه همین را می گویند نه این میثم است. میثم ما . زمانی که رفت فقط ۱۶ سال داشت. بعضی ها گفتند و نوشتند ۱۷ ساله بوده اما اشتباه کردند. او یک جوان ۱۶ ساله بود که نه از سیاست چیزی می دانست و نه حق رای دادن داشت .»
آن روز کسی از اعضای خانواده میثم که دور هم جمع شده بودند فکر نمی کرد که ساعت ده و نیم شب با زنگ تلفن چنین خبر دردناکی بشنوند .تصورش هم برای شان محال بود تلفن زنگ خورد بر صفحه آن شماره موبایل میثم افتاده بود خواهر با ذوق گوشی را برداشت اما غر یبه ای سخن گفت . صدای نا آشنا گفت پسری جوان در منطقه پارک وی از ناحیه شکم تیر خورده است و حالا در بیمارستانی در چهاراه قلهک بستری است . بیمارستانی که آنها هرگز نامش را از یاد نخواهند برد .بیمارستان جواهری .
پدر میثم آن قدر با شنیدن این خبر دستپاچه شد که نفهمید چطور هنگام رانندگی با ماشین یکی از همسایگان از جاده هراز سر در آوررده است .
خواهر میثم می گوید:« گفتم بابا داری به شمال می روی ؟ ما در جاجرود چه می کنیم پدرم حواسش پرت بود . وقتی رسیدیم شهید شده بود. باور کنید هنوز بدنش داغ بود گفتند تازه تمام کرده است . »
هق هق گریه مادر و پدر میثم بلند می شود «دیر رسیدیم و پسرمان را زنده ندیدیم ولی دستهایش هنوز گرم بود .»
میثم آن روز اما تنها نبود . او همراه دو نفر از دوستانش به قول خودشان به شهر رفته بودند . دوستانی که بعدا ماجرای کشته شدن او را برای خانواده اش شرح دادند .آنها برای پدر و مادر میثم از آن روز پر ازدرد گفتند روزی که دوستشان را برای همیشه از دست دادند . آنها تعریف کردند .روز ۲۴ میدان ولی عصر شلوغ بوده، شلوغ تر از آنچه در ذهن نوجوانانی مثل آنها می گذشته است همه جا پر از نیرو بوده است .نیروهای انتظامی و لباس شخصی . آنهامی گویند که با وجود اصرار فراوان نتوانسته اند به محل سخنرانی روز احمدی نژاد وارد شوند.انگار آدم ها از قبل انتخاب شده بودند. به آنها گفته بودند حق شرکت ندارید .
میثم و دوستانش اما پس از این ماجرا سوار بر اتوبوسی راهی چهار راه پارک وی می شوند جایی که زد و خوردهایی بین معترضان به نتایج انتخابات دهم و نیروهای بسیج و لباس شخصی در جریان بوده است . در آن محدوده یک نیروی لباس شخصی دختری را به شدت با باتوم کتک زده وبعد هم روی زمین می کشیده است . میثم که این صحنه را می بیند به شدت عصبانی می شود و اعتراض می کند و جواب اعتراضش هم گلوله ای بود که به شکمش اصابت می کند . دوستانش بعد همه چیز را برای خانواده می گویند :” میثم رو به آن شخص گفته است چرا با دختر مردم این طور می کنی مگر خودت ناموس نداری که بعد از آن صدایش برای همیشه خاموش می شود .”
پدر میثم می گوید : «همیشه نسبت به این برخوردها حساس بود اگر کسی در محله مان مزاحم دختری می شد میثم حتما با آن شخص برخورد می کرد او آن روز هم به گفته دوستانش از این برخوردهای تند خیلی تعجب کرده و رو به آن لباس شخصی گفته چرا دختر مردم را این طور در خیابان می زنی؟ اما می خواهم بپرسم جواب این سوال باید گلوله باشد ؟ آن هم گلوله به پسر ۱۶ ساله ای که هیچ چیز از سیاست نمی داند ؟ هرگز تصور نمی کردم پسرم را در روز روشن به دلیل یک اعتراض کوچک این طور قربانی کنند .»
یک سرباز وظیفه که میثم را در آن حال و روز می بیند به کمک دوستانش به بیمارستان می برد. البته بیمارستانی که مخصوص زنان باردار بوده و چون در آن جا تجهیزات کافی برای درمان یک زخمی وجود نداشته تیم پزشکی نمی توانند کمک زیادی به این جوان کند و او به دلیل خونریزی داخلی جان می بازد .
پدر میثم با اندوه سری تکان می دهد «: اگر به یک بیمارستان مجهز رفته بود و زودتر به او رسیدگی می کردند این بلا به سرمان نمی آمد و الان او را در کنار خودمان داشتیم آن از بچگی اش که در فقر و اندو ه گذشت این هم از اوج جوانی اش که برای همیشه رفت .»
مادر حالا گریه را سر می دهد . یک سال است که آنها حال و روز درستی ندارند و نمی توانند غم از دست دادن کوچکترین فرزندشان را از یاد ببرند .قطعه ۲۵۶ بهشت زهرا ردیف ۱۳۱ شماره ۳۱ تنها جایی است که به این مادر داغدار آرامش می دهد هر بار بی تابی می کند فرزندان اش او را به مزار میثم می برند .
پدر از روزهای سختی که گذرانده می گوید اینکه در این یک سال به دلیل فکر و خیال مدام دچار فراموشی های گاه و بیگاه شده است و با این وضع توان رسیدگی به اوضاع اقتصادی خانواده را هم ندارد . او حالا کمک خرجش را از دست داه است و بدون او بیشتر متاصل شده است .
پدر درباره میثم حرف می زند :« آنقدر عمرش کوتاه بود که حتی نمی توانم درباره اش زیاد حرف بزنم ولی پسر خوبی بود و همه ما از بودنش در خانه راضی و خوشحال بودیم .هیچ وقت از اینکه کار می کند گلایه نمی کرد و همیشه از همه چیز راضی بود و بعد فوری انگار چیزی یادش آمده باشد اضافه می کند.دستهای قوی ای داشت .و دوباره سربه زیر اشک می ریزد.»
پدر میثم که شکایتش را به همه نهادهای قانونی از جمله دادستانی ،دفتر ریاست جمهوری و دفتر رهبری برده است .تاکنون هیچ نتیجه ای نگرفته است. اما با قاطعیت می گوید :« دولت را در این کار مسوول می دانم آنها باید بگویند که چرا پسر بی گناه من را در روز روشن در خیابان کشته اند باید ضارب را دستگیر و زندانی کنند .»
او می گوید:« چند بار افرادی به نام بسیجی به خانه مان آمدند و گفتند از آقایان موسوی و کروبی شکایت کنید وبگویید آنها باعث کشته شدن فرزندتان بوده اند . بعد هم از قول ما خبرگزاری های دولت به دروغ حرفهایی را بازتاب داده اند .»
خواهر و پدر میثم هردو این نوشته های این خبرگزاری ها راا تکذیب می کنند. پدرش می گوید:« به آنها هم گفتم که من از دولت شکایت دارم مگر هر کس از خیابان رد می شود باید تیر بخورد و کشته شود پسر من اصلا از سیاست سر در نمی آورد فقط برای کنجکاوی به خیابان رفته بود آیا این جرم است ؟»
خواهر میثم هم با اشاره به دروغ پرداری این افراد در برخی سایتهای خبری می گوید :«بار دوم که این بسیجی ها به منزل مان آمدند به آنها گفتم چرا از طرف ما دروغ می گویید ما کاری به سیاست نداریم و فقط می خواهیم بدانیم چه بلایی سر عزیزمان آمده حتی به آنها گفتم من از آقای احمدی نژآد سوال دارم یعنی کسی که برای شرکت در سخنرانی شما آمده باید کشته می شد مگر خودتان از صبح آن روز در تلویزیون تبلیغ نمی کردید که جوانان در آن سخنرانی شرکت کنند پس چرا برادر مرا این گونه کشتید ؟»
پدر میثم ادامه می دهد :« وقتی به این جا و آنجا مراجعه می کردم و پی گیرشکایت و چگونگی کشته شدن پسرم می شدم به من می گفتند پسرت اغتشاشگر بوده من همیشه به آنها می گفتم پسر ۱۶ ساله من اصلا نمی دانست سیاست چیست او حتی نتوانست رای بدهد حالا چطور اغتشاشگرشده است ؟ اما یک روز قاضی پرونده پسرم تکلیف را مشخص کرد رو به من گفت به نتیجه نمی رسی بی خود خودت را خسته نکن .او گفت من ده بار مامور فرستادم تا فرمانده بسیج را برای پی گیری وضعیت پرونده پسرت احضار کنم اما او نیامد از این حرفها فهمیدم که کسی پاسخگویمان نیست .پسر ۱۶ ساله ام را از من گرفتند و به جایش در آخر یک کارت خانواده شهید به ما دادند . نمی فهمم این کارت به چه درد ما می خورد . من به جای این کارت می خواهم قاتل پسرم را معرفی و محاکمه کنند .»
——————————-
آنچه این نا مردمان با جان مردم می کنند
نوجوان ۱۶ ساله ای را روز روشن جلوی دیدگان مردم، چون به یک لباس شخصی بی حمیت گفته چرا این دختر را می زنی، او هم مثل خواهر و دختر تواست، با گلوله ای از پا در می آورد و پاداش می گیرد و ارتقا می یابد.
هر کس از حکومت دینی دفاع کند، هر کس می خواهد باشد، قابل اعتماد نیست. با مردم صداقت ندارد و حتمن خود یکی از اعصای مافیای حکومتی است و هر کس هم برای تطهیر او ماله به دست بگیرد مشکوک است….راه نجات نبود این حکومت است…..بخوانید تا زجر بکشید اگر احساسی باقی ماند است

پهلوان پنبه ها

احمد طباطبائی - مهر ۱۳۸۹

ماه مرداد برای آینده ی اتمی ایران ماه مهمی بود. در روز سی مرداد ما شاهد مراسم راه اندازی نیروگاه اتمی بوشهر بودیم که تکمیلش از زمان امضای قرارداد شروع مجدد ساخت آن توسط روسها در سال ۱۳۷۴ دقیقاً پانزده سال به طول انجامید.
پس از پایان مراسم راه اندازی ، مجید نامجو ، وزیر نیرو ، اعلام کرد که نیروی اتمی تولید شده در بوشهر ظرف مدت دو ماه وارد شبکه برق کشور خواهد شد. ما باید حواسمان به این ادعا باشد زیرا در گذشته قول و وعده های بیشماری توسط مسئولین کشور در مورد نیروگاه اتمی بوشهر داده شده است – به طور مثال ، من به یاد می آورم که به ما گفته بودند که نیروگاه بوشهر در اسفند ۱۳۸۶ به مرحله راه اندازی و تولید خواهد رسید. همچنین من تردید دارم که اصولاً تا چه اندازه می توان به حرفهای آقای وزیر نیروی دولت احمدی نژاد اعتماد کرد. به هرروی باید در نظر داشت که اکثریت نمایندگان مجلس اخیراً !
نامه ای را به امضا رسانده و خواستار استیضاح مجید نامجو شده اند. آیا وی وعده های اغراق آمیز می دهد تا از استیضاح قریب الوقوعش جلوگیری کند؟

احتمالاً مهمترین اعلامیه در زمینه ی مسائل هسته ای در روز ۲۶ مرداد و از سوی علی اکبر صالحی ، رئیس سازمان انرژی اتمی ایران، صادر شد که طی آن آقای صالحی اظهار داشته بود که دولت علاوه بر مراکز غنی سازی موجود در نطنز و قم ، به احداث ده مرکز جدید غنی سازی اورانیوم دیگر نیز مبادرت خواهد نمود. هنوز به درستی روشن نیست که این تعداد مراکز جدید به چه منظوری ساخته می شوند زیرا نیروگاه بوشهر برای اورانیومی که ایران در داخل غنی می کند مناسب نیست و ما در حال حاضر هیچ نیروگاه هسته ای دیگری در کشور نداریم. شاید به همین دلیل بود که آقای صالحی مجبور شد در ادامه اعلام  !
کند که ما برای تامین نیاز فزاینده به انرژی در کشورمان احتیاج به ساخت بیست نیروگاه هسته ای جدید داریم. اما ساخت این تعداد نیروگاه چه مقدار زمان می برد؟ ده سال ؟ بیست سال ؟ (صالحی خود گفته است که دوازده تا چهارده سال). پس تکلیف ذخائر عظیم نفت و گاز ایران چه می شود – ذخائری که درصورت نبود تحریمهای بین المللی به دلیل برنامه های اتمی مان می توانستیم از آنها به نحوی بسیار شایسته تر بهره برداری کنیم؟

کل این ماجرا بسیار پیچیده و گیج کننده است. به نظر می رسد که رهبران ایران حاضرند حجمی انبوه (اگر نگوییم بی انتها) از پول و ثروت این کشور را خرج یک عنوان یا شأن نمادین –  به نام “فن آوری هسته ای” –  کنند که ما به واقع هیچ نیاز چندانی نیز به داشتنش نداریم …. مگر آنکه به جهت کسب سلاحهای اتمی باشد. من شنیده ام که بسیاری از مقامات ارشد کشور معتقدند که برنامه هسته ای باری گران و بیهوده بر گرده ی اقتصاد بیمار ایران تحمیل می کند. کلیه مقاماتی که به شدت از برنامه هسته ای ایران حمایت می کنند به نوعی به سپاه پاسداران مرتبط هستند که خود دلیل دیگری است بر نظامی بود!
ماهیت و مقاصد این برنامه.

راکتور تحقیقاتی تهران مثال روشن دیگری است از شهوت و افراط بی حد  حاکمان ایران در هزینه کردن اموال عمومی. در بهمن ماه گذشته احمدی نژاد در یک کنفرانس خبری گفته بود که تولید اورانیوم با غنای ۲۰% برای راکتور مزبور “به لحاظ مالی ارزش سرمایه گذاری ندارد” ، اما چندی بعد خودش دستور شروع غنی سازی برای این راکتور را صادر کرد. البته ما باید به دانشمندانمان به جهت رسیدن به تکنولوژی غنی سازی اورانیوم تا سقف ۲۰% تبریک بگوییم اما اکنون احمدی نژاد و صالحی هر دو اعلام کرده اند که چنانچه غرب تامین سوخت راکتور تهران را تضمین کند (گزینه ای که بسیار محتمل نیز هست) ایران!
غنی سازی اورانیوم ۲۰% را متوقف خواهد نمود. بنا بر این تمام تلاش ایران در زمینه غنی سازی ۲۰% اتلاف وقت و سرمایه بوده است. از این گذشته ، میله ی سوخت با غنای ۲۰% که در مراسم روز ملی اتمی به نمایش گذاشته شد نمونه ای جعلی بود که از فلز مس ساخته بودند. ما هنوز به فن آوری تولید لوله سوخت دست نیافته ایم.

پس ماجرای برنامه اتمی ما واقعاً چیست؟ آیا قرار است که در خفا اورانیوم را تا سقف ۹۰% غنی کنیم تا بتوانیم سلاح اتمی داشته باشیم؟ یا اینکه کل این هیاهو فقط نوعی خود-ارضایی افراطیست تا به دنیا نشان دهیم که چقدر پهلوان و قلدر هستیم ؟
هفدهم شهریور هشتاد و نه

وصیت نامه خدا

هوشنگ معین زاده - مهر ۱۳۸۹

هوشنگ معین زاده بی نیاز از معرفی است.
نویسنده پر آوازه ای که با کتابهای  ارزشمند و متعدد خود درس خِرد داده است، نوشته هایش طرفداران فراوان دارد. و حالا خوشحالیم که کتاب جدید او را حضور شما معرفی می کنیم
به نوشته زیر توجه کنید

انتشارات آذرخش

تقدیم میکند

وصیت نامه خدا
نوشته
هوشنگ معین زاده

«وصیت نامه خدا»، قصه ای است تخیلی که بر مبنای مستندات تاریخی و دینی، در گسترۀ جولان اندیشه دربارۀ خدای یکتا، نوشته شده است. خدایی که تاکنون در باره اش جز توصیف صفات وی، سخنی نگفته اند و هیچ کس هم او را تعریف نکرده است، چه پیغمبران و عارفان، چه فیلسوفان و اندیشمندان، در کتب آسمانی هم به همه چیز اشاره شده، بجز تعریف خدا.

در کتاب حاضر، برای اولین بار خدا تعریف می شود. نویسنده علاوه بر این که حقایق مربوط به خدا را مطرح می سازد، واقعیت او را هم شرح می دهد. بخصوص این که چطور در طول تاریخ، خدا پرستان را بجای خدای واقعی، به دنبال خدای خاص این و آن کشیده اند. چنانکه در سه هزار و سی صد سال پیش، موسی با آوردن«ده فرمان»، خدای کوهستان سینا را که خدای پنداری او بود، بر مسند خدایی قوم یهود نشاند و دین یهود را بر پا کرد. بعد هم همین خدا را با کمک دو فرزند خلف دین یهود، یعنی مسیحیت و اسلام بنام خدای یکتا، بر بخش عظیمی از اعتقادات دینی مردم جهان مسلط کردند.

بنابراین، جای تعجب نیست که این خدا، در پایان عمر خدایی اش، وصیت نامه ای بنویسد و با فرامین تازه اش، واپسین پیام و آخرین رهنمودهای خود را به باورمندانش بدهد و راه رستگاری و رها شدن آنها را از دست خدامداران دروغین ارائه نماید. خدای یکتایی که با«ده فرمان» موسی زاده شده، دوران نوزادی و کودکی اش را در دامان دین یهود، جوانی و میانسالی اش را با مسیحیت و روزگار پیری و کهنسالی اش را با اسلام گذرانده است، اکنون هم که مانند هر موجود زاده شده ای به زمان رفتن خود نزدیک شده، وصیت نامه اش را می نویسد و با جایگزین کردن «هفت فرمان» تازۀ خود با«ده فرمان» قدیمی موسی، از باورمندانش میخواهد که پس از او به دامان خدایان دیگر نیفتند و از نو به گمراهی کشیده نشوند. در عین حال، با کمال فروتنی با خداپرستان وداع میکند و از همۀ آنهایی که به نام وی از طرف نمایندگان دروغین او مورد جور و جفا قرار گرفته اند، پوزش خواهی میکند و حلیّت می طلبد.

بخش دوم کتاب، اختصاص به وصیت نامه نویسنده دارد که خدا در آخرین دیدارش به او گفته است : « تو هم مثل ما پیر شده ای. بهتر است پیش از این که دنیا را ترک کنی، وصیت نامه خود را بنویسی، چون راه چندان درازی در پیش نداری!»….

و، نویسنده به توصیه خدا، وصیت نامۀ خود را نوشته که آن هم حکایتی دیگر است…..

*

وصیت نامۀ خدا بزودی منتشر خواهد شد. علاقمندان می توانند این کتاب را از آدرس زیر دریافت کنند..

**

قیمت کتاب با هزینه پست معادل ۲۰ یورو است.

آدرس درخواست :

Houshang Moinzadeh

B . P : ۳۱

۹۲۴۰۳ Courbevoie-Cedex

France

moinzadeh@gmail.com

www.moinzadeh.com

خدا آفریدگار عالم نیست

استيون هاوکينگ، فيزيکدان بريتانيايی - مهر ۱۳۸۹

استیون هاوکینگ فیزیکدان برجسته بریتانیایی در کتاب تازه خود مدعی می شود که خدا عالم و کهکشان را نیافریده و «انفجار بزرگ کهکشانی – بیگ بنگ » که بسیاری از سیاره و ستارگان بر اثر آن بوجود آمده اند، نتیجه و پیامد قوانین فیزیک است.

نام این کتاب « طرح عظیم » است و استیون هاوکینگ آنرا همراه فیزیکدان آمریکایی لئونارد میلودینو نوشته است. در این کتاب استدلال می شود که وجود فرضیه های گوناگون و اکتشافات جدید ثابت می کند که جهان هستی یک خالق ندارد.

روزنامه تایمز چاپ لندن بخش‌ هایی از این کتاب را منتشر کرده که در قسمتی از آن پروفسور هاوکینگ می نویسد:
« چون قوانین جدید فیزیک، مثل جاذبه ، وجود دارند ، کهکشان می تواند خود را از هیچ بسازد. روند خلق بدون مقدمه و یکباره دلیل وجود کهکشان و هستی ما است . هیچ ضرورتی ندارد که خداوند را برنامه ریز و مسئول آن آفرینش بدانیم.»

استیون هاوکینگ که اکنون ۶۸ ساله است از سال ۱۹۸۸ با کتابی تحت عنوان « تاریخ خلاصه ای از زمان» که توضیحی در مورد پیدایش عالم هستی بود به شهرت رسید. در عین حال وی در عرصه فیزیک کوانتوم و کهکشان شناسی مطالعات گسترده ای دارد و از جمله صاحبنظران برجسته این علوم است.

اظهار نظرهای جدید پروفسور هاوکینگ در کتاب تازه خود نشان می دهد که وی دیدگاههای قبلی خود در مورد آفرینش و دین را کنار گذاشته است.

او سابقا در کتاب « خلاصه ای از تاریخ زمان » نوشته بود که قوانین فیزیک ثابت می کند که اصلا لزومی ندارد که خدا را در مسئله آفرینش کهکشان دخالت داد. وی معتقد بود:« اگر ما یک فرضیه همه جانبه و کامل را در مورد پیدایش عالم کشف کنیم، این مهمترین پیروزی انسان خواهد بود چون ما قادر خواهیم بود که درون ذهن خدا را بشناسیم»

به نوشته روزنامه تایمز چاپ لندن هاوکینگ در کتاب تازه خود می گوید که کشفیات سال ۱۹۹۲ که نشان داد سیاره های دیگری وجود دارند که به دور ستاره ای غیر از خورشید می چرخند فرضیه اسحاق نیوتن در مورد آفرینش کهکشان توسط خدا را مورد تردید قرار داد.

هاوکینگ در بخشی از کتاب تازه خود می نویسد:
« کشف منظومه های دیگر نظیر منظومه خورشیدی ، ثابت کرد که منظومه ما که در برگیرنده یک خورشید و سیاره هایی است که پیرامون آن می چرخند یک پدیده منحصر به فرد نیست. این واقعیت نشان داد که وجود حالت فیزیکی ایده آل بین خورشید و کره زمین و پیدایش انسان روی کره زمین یک پدیده از پیش طراحی شده و دقیق برای موجودیت و رفاه انسان نیست.»

استیون هاوکینگ به خاطر ابتلا به بیماری مرگ تدریجی سلسله اعصاب خود سالهاست که در حالت فلج کامل زندگی می کند. سال گذشته او از مقام برجسته علمی خود یعنی ریاست بخش ریاضیات دانشگاه کمبریج استعفا داد. وی از سال ۱۹۷۹ در این مقام بوده و یک زمانی این کرسی علمی در اختیار اسحاق نیوتن بود.

کتاب جدید استیون هاوکینگ به نام « طرح عظیم» از هفته آینده وارد بازار خواهد شد.

دو گفته

بزرگان - مهر ۱۳۸۹

از لباس ژنده ات خجالت نکش
از افکار کهنه ات شرمنده باش . انیشتن

***

درد من تنهائی نیست، بلکه مرگ ملتی است که
گدائی را قناعت
و
بی عرضگی را صبر
می دانند
و با تبسمی بر لب این نادانی را حکمت خدا می نامند

گاندی

آخرین نگاه … ها

رضا شالچی - فریبا ثابت - مهر ۱۳۸۹

با احترام به شما گذرگاهیان
قدرشناس خواهم شد چنانچه
نوشته پیوست را اجازه نشر بدهید

——————————–
بنظر من کشتار عظیم زندانیان در سال ۶۰ به دنبال بهانه ای بود که رهبری مجاهدین به رژیم داد…..
هر چند این رژیمی است که خود نزده می رقصد ولی برای کشتاری به آن وسعت، داشتن بهانه لازم بود که دستور مجاهدین برای ریختن بیرون، پاسخ به این خواست رژیم بود.
وقتی این دستور دوباره و بصورتی دیگر تکرار می شود دیگر مسجل می گردد که ریگ در کفش کیست. و گرنه جنگی که پس از آتش بس در ۱۳۶۷ راه انداختن جنگ فیل و فنجان بود، و داد می زند که من بهانه ای بودم برای آغاز کشتاری به مراتب بیشتر ازسال ۱۳۶۰
رژیم پی بهانه می گشت که زندان ها را از مبارزینی که بود نشان مشکل ساز است پاک کند. رهبری مجاهدین همانند یک وظیفه بهانه را داد به دستشان.
و همین دو بهانه به رژیم امکان دارد که در این دو کشتار نزیک به چهار هزار نفر فقط از اعضای غیور مجاهدین اعدام شوند.   بدترین نوع خیانت و درد ناک ترینش خیانت به اعتماد است.
برای نشان دادن فقط گوشه کوچکی از این دو عمل رهبری مجاهدین که به رژیم بهانه پرپر کردن چه گلهائی را داد در زیر بخوانید…………………….. رضا شالچی
———————————-

از  رسانه عصر نو

آخرین نگاه … ها

فریبا ثابت

صدای چرخاندن کلید در قفل را، فقط چند نفری که سر بند هستند می شنوند.
بچه ها……
بیشتر بچه ها که در راهرو در حال رفت و آمدند به طرف صدا برمی گردند.در آهنی بند با صدای گوش خراشی باز می شود و سه چهار پاسدار زن چادر به سر، وارد میشو ند.
چند شب پیش که آمدند و تلویزیون را بردند ،(شب روزی که از رادیو و از طریق بلند گوی بند اعلام شد که ایران پس از نوشیدن جام زهر به وسیله خمینی قطعنامه ۵۹۸ شورای امنیت را پذیرفت) روز بعد آمدند روزنامه ها را بردند، از بردن بیماران به بهداری هم خوداری کردند و… امروز چه می خواهند!؟ چرا سه چهار نفری آمده اند؟
سر بند ایستاده اند با یکدیگر پچ پچ می کنند و می خندند. محمدی نگاهی تمسخرآمیز به زندانیان می اندازد و در گوشی چیزی به جباری می گوید. جباری نیم نگاهی به طرف راهرو می اندازد و نیشخندی می زند.
سکوت مرگباری بند را در خود فرو برده است. همه سر جای خود به طرف پاسداران میخ کوب شده اند. فقط نگاه های پرسش جو و مضطرب است و دیگر هیچ. ثانیه ها هم به سختی می گذرند. ناگهان صدای محمدی پاسدار سکوت را می شکند.
مریم گلزاده غفوری، فضیلت .. فریبا… فرزانه همه با چادر و چشم بند آماده شوید. زود!
صدا از کسی در نمی آید. تنها نگاه است که رد وبدل میشود.
از حکم سنگین ها شروع کرده اند. هر چهار نفر محکوم به حبس ابد هستند.
به اتاق هایشان می روند تا چادر و چشم بند هاشان را بردارند. بقیه هم چنان درراهرو بند ایستاده و به هم دیگر نگاه می کنند.
مریم را بیش از سایرین می شناختم. اولین بار در سال ۶۲ او را در بند ۳ اوین دیدم. محکوم به اعدام بود و دو سالی در انتظار مرگ. در سال ۶۳ مریم را به همراه تعداد دیگری از بچه های مجاهد وادار به مصاحبه تلویزیونی کردند. (به قول رضیه، تو را شکنجه می کنند تا بیایی و جلو تلویزیون بگویی که شکنجه نیست). در این مصاحبه آن ها باید اعلام می کردند که زنده اند و سازمان مجاهدین را محکوم می کنند. مریم در این مصاحبه فقط خود را معرفی کرده و گفته بود که در گذشته هوادار مجاهدین بوده است. در این مصاحبه رضایت مسیٔولین زندان حاصل نشد و باز مریم بلاتکلیف. بالاخره پس از مدتی به حبس ابد محکوم شد.
تا سال ۶۷ من و مریم، غالبا در یک بند بودیم. بسیار آزاد منش و دموکرات بود و با زندانیان چپ رابطه بسیار خوبی داشت و به بحث و تبادل نظر با ما می پرداخت، به نظرات دیگران احترام می گذاشت و حتی وقتی بحث ها داغ می شد از کوره در نمی رفت لبخندش را حفظ می کرد و تنها نگاه آرام و پرسش گر او تو را به آرامش دعوت می کرد.
محمدی دوباره فریاد می کشد: مریم، فریبا… و چند قدم به سوی اتاق ها بر می دارد.
مریم، فریبا، فرزانه…. یک چادر و چشم بند که این همه وقت نمی خواد.
هر چهار نفر چادر به سر و چشم بند به دست به راهرو می آیند و به طرف در بند می روند. مریم مثل همیشه لبخند بر لب دارد اما نگاهی مضطرب! دیگران ساکت اند. مریم به طرف ما، رو بر می گرداند. گویی می خواهد خداحافظی کند خدا…
کلام در دهان مریم می خشکد. پاسدار زن چادر او را می کشد و او را به طرف در بند می برد.
در آهنی بند بسته می شودو ما ناباور و مبهوت هم چنان بر جای مانده ایم.
دو سه روز در نگرانی و سکوت گذشت. باز آمدند. باز همان چهار پاسدار چادر به سر. این بار تعداد بیشتری از مجاهدین را صدا زدند. مهری، افسانه، نیره، فرزانه دیگر، مریمی دیگر، …
این ها را هم بردند. حکم این ها هم سنگین بود.
حالا دیگر همه و به خصوص مجاهدین نگران و مسیٔله برایشان جدی شده بود. عصر آن روز به ما اجازه هوا خوری می دهند که در آن فضا عجیب می نمود. اما تعجب ما،دیری نپاید. در هوا خوری باز شده و فرزانه پریشان وارد شد! همه مجاهدین در گوشه ای دور او جمع شدند. دیگران منتظر. فرزانه تند تند چیزهایی می گوید؟ تنها وحشت در چهره ها نمایان است. زمانی کوتاه اما دراز برای ما می گذرد. پاسداری می آید و فرزانه را کشان کشان می برد. نگاه مضطربش تا بسته شدن در با ماست.
فرزانه پیام آور مرگ برای دوستانش بود.
فرزانه را به دادگاه برده اند. دیگرانی را هم، همه منتظر دادگاه. دادگاه که نه ایستگاه مرگ! چند سیٔوال و جواب کوتاه که از آن ها بوی مرگ می آید و تمام.
مشخص شد فرزانه را چرا به بند آوردند.
چند روزی کسی را صدا نمی زنند. گاه گاهی خبرهایی که خود می خواهند از بلند گوی بند پخش می کنند. روز جمعه هم مراسم نماز جمعه پخش می شود. موسوی اردبیلی تلویحا به اعدام زندانیان اشاره می کند.
روزی بقیه را صدا می زنند. می روند اما برمی گردنند. آن ها را به دادگاه نمی برند و تنها ورقه ای به آن ها می دهند تا پرکنند. می گویند برای عفو است! اما آن ها باور نداشته و منتظرند. انتظار زیاد طول نمی کشد. می آیند و همه را صدا می زنند. این بار با وسایل! جنب و جوشی در بند به راه می آفتد. همه به راهرو آمده اند، آن ها هم مشغول جمع آوری وسایل اندک خود هستند. شاید به این می اندیشند که کهنه لباسی یادگار به خانواده هایشان برسد. اشک در چشمان همه حلقه زده است.
لحظه وداع فرا می رسد. تا آن جا که می توانیم خداحافظی می کنیم. اشک ها جاری می شود. هیچ کس اصراری در پنهان کردن تاثرش ندارد.
تقریبا تمامی مجاهدین بند را برده اند و بعضی اتاق ها خالی شده است. اما هنوز مهین را صدا نزده اند. ( چند سالی بود که از مجاهدین فاصله گرقته بود) او غمگین و افسرده است. یا تنها قدم می زند ویا در اتاق می گرید. می خواست بداند چرا تنها او را صدا نزده اند؟ می گفت هرگز اعلام نکرده است که با مجاهدین مسیٔله ای دارد. با هر صدای بلندگو یا باز شدن در از جا می پرید. آرزو داشت که او را هم صدا کنند. نمی خواست دیگر بماند. می گفت من باید به پاسدارها بگویم که مرا فراموش کرده اند. دلداری بچه ها تاثیری نداشت. مهین یک آرزو داشت. رفتن
چند روزی بعد باز در بند باز شده و صدایی در بند می پیچد. مهین
چشمان آخرین مجاهد بند ما برق می زند. چادرش را بر می دارد و بی درنگ می رود بی هیچ وسیله ای. عجله دارد به آن هایی که رفته اند بپیوندد.
روزهای گرم و طولانی تابستان و شب ها ی همراه با شعار و رژه پاسداران و سپس صدای تیراندازی و تک تیر چقدر دهشتناک است و کند می گذرد. همه منتظریم با ساکهای بسته.
شهریور ماه نوبت چپ ها هم فرا می رسد. زندانیان مرد چپ به بهانه ارتداد اعدام می شوند. زنان مرتد سهم شان شلاق است. شلاق زدن در سلول ها بی وقفه پنچ بار در روزتا نیمه مهرماه ادامه دارد ون اگهان قطع می شود…۱
پس از یک دوره طولانی ،ملاقات با خانواده ها از سر گرفته می شود اولین گروه از ملاقات با چشم گریان آمدند… وگروه های بعدی و بعدی ها…
اعدام شان کردند، اعدام!
چه پاییز غم انگیزی ۷۰ نفر را از بند ما بردند و هرگز باز نیاوردند و ما را برای همیشه در سوگ شان نشاندند.
و امروز پس از سال ها ما ماندیم و آن همه نگاه به یادگار
مطمین باشید که برای دادخواهی شما عزیزان لحظه ای از پای نخواهیم نشست.
نه می بخشیم نه فراموش می کنیم.

یک حساب سر انگشتی

مهر ۱۳۸۹

به یزدان اگر ما خرد داشتیم /// کجا این سر انجام بد داشیم

باز هم از دهان خودتان ببرید و نذر و نیاز این امام زاده هائی که ساخته اند بکنید
یادتان هست عکس تابلوئی که در زمینی نصب کرده بودند و رویش نوشته شده بود
به زودی در این مکان امامزاده احداث می شود؟
حالا این آمار را نیز بخوانید:

طبق آخرین اعلام رسمی سازمان حج و اوقاف تا کنون بیش از ۱۳۰۰۰ امام زاده در ایران شناسایی و شناسنامه دار شده اند حتی اگه فرض را از زمان خود پیغمبر هم حساب کنیم یعنی از ۱۴۰۰ سال پیش و بطور متوسط طول عمر افراد رو ۷۰ سال در نظر بگریم با یک تقسیم ساده به عدد ۲۰ می رسیم یعنی از آن زمان تا اکنون ۲۰ نسل گذشته است حال شما به من بگید که چطور ممکنه از این بیست نسل بیشتر از ۱۳۰۰۰ بچه تولید بشه و جالبتر اینه همه آنها هم سر از ایران در بیاورند. ظاهراً امامان محترم کار دیگری نداشتند و صبح تا شب مشغول انجام فریضه پر اجر و قرب تولید بچه بودند و پس از بدنیا آمدن هم بلافاصله آنها را به ایران می فرستادند

دستمال گردنی از جنس فریب

احمد طباطبایی - مهر ۱۳۸۹

محمود احمدی نژاد مرد هزار چهره سیاست ایران این روزها رخی دیگر نمایان کرد و رمزی از رازهای کرامتش را گشود. او که جهودزاده ای است تازه مسلمان شده ، سخت خود را دشمن تمام دشمنان اسلام می داند. گویا اخیراً واجب دانست تا بعد از سوزاندن ریشهء ایران و ایرانی سری هم به کوروش بزند تا یادی هم از این بزرگ مرد تاریخ ایران کرده باشد.

امان از این سیاست و بازیهای بسیارش که گویی در دروغ و تظاهر وعوام فریبی انتهائی ندارد..
محمود خان خالی بند و بی باک در امر دروغ و فریب در روز روشن در برابر چشم میلیونها ایرانی کوروشی بسیجی با دسمتال گردن عربی به تاریخ ایران معرفی کرد تا آیندگان بدانند کوروش هم هزاران سال بعد از مرگش مسلمان شد و اهل حمایت از مردم بی پناه فلسطین
از کرامات و اخلاق و مرام کوروش هر چه بگویم حرف زیادی است چراکه هر ایرانی به واقع این شخصیت صاحب آبرو را می شناسد و برای زنده نگه داشتن یاد و خاطره او نیازی به تعاریف پر اشکال من و امثال من نیست اما شناخت محمود خان فریبکار وقت نیاز دارد و تلاش بسیار می طلبد.
محمود برای ماندن بر کرسی لرزان قدرت، این روزها از همه چیز بالا می رود حتی مجسمه کوروش و دستمال سیاه و سفید فلسطینی، امامه سیاه وسفید ملایان و دستگاه سانیرفیوژ روسها، همه و همه برای او نردبانی است برای رسیدن به قدرت و ماندن در آن، که جایی است به راستی در ذهن عقب افتاده ترین افراد یک جامعه.
امروز دیگر در ایران نمی توان انسانی یافت تا با وخامت اوضاع ملت و کشور آشنا نباشد. نمی توان ایرانی آزاده ای پیدا کرد تا دل و جانش دردمند ظلمهای رفته به این قوم نباشد. نمی توان مسلمانی دل سوخته یافت که از لگد این جماعت دین فروش بر پیکر اعتقدات مردم سینه اش به درد نیامده باشد اما شور بختانه به برکت جهل هنوز خر مراد برقرا است و این انتر هزار چهره همچنان رقصان و خندان آبرو و حیثیت تاریخی ملتی کهن را به بازی می گیرد.
ایران خاک بر سر شده و ملتش اسیر قومی پر مخاطره، اما این همه توهین و تحقیر واقعاً سزاوار نیست. هویت ملتی را به باد تمسخر گرفتن آن همه در جایگاه رئیس جمهور به واقع درد نیست که عین بدبختی و بی چاره گی ما است.
مردک کودتاچی به زور اسلحه و پول نفت و تقسیم ثروت ملتی در جیب دشمنان ایران چنان بر اریکهء قدرت جولان می دهد که گویی فردایی در کار نیست و تاریخی بر حافظه بشر نقش نخواهد بست.
این همه دشمنی با یک فرهنگ و ملت باید ریشه در کینه ای عمیق داشته باشد. به راستی ما ایرانیان چه کردیم که چنین موجوداتی بر سرنوشتمان چیره شده اند؟ موجوداتی که در برابر دیدگان ملتی دروغ می بافند و به نام خدا تاراج ثروت و جان و آبروی آنان را روا می دارند. موجوداتی که خدا و دین و تاریخ را به دروغی می فروشند و شعور و حرمت انسان را به بازی می گیرند.
محمود احمدی نژاد برای فریب افرادی چون خودش نیازمند کوروش است و برای فریب همان جاهلان دستمال به گردنی که به مجسمه کوروش نیازمند هستند. حالا هم سید علی آقا و هم محمود و هم کوروش قلابی آنان همه دستمال گردنی از جنس فریب برگردن دارند تا شاید به همت این همه دروغ و تضاد و جهل عده ای بیشتر را قربانی حماقتهای خود کنند.
غافل از این که هزاران سال است که هوشیاران هوشیاراند و آگاهان آگاه و هرگز دروغ و فریب این فریب خوردگان کارساز نبوده است و نتوانسته ایران و تاریخش را از اوج و اعتبار ساقط کند.
> احمد طباطبایی
> بیست و ششم شهریور ماه هشتاد نه
>

محمود احمدی نژاد مرد هزار چهره سیاست ایران این روزها رخی دیگر نمایان کرد و رمزی از رازهای کرامتش را گشود. او که جهودزاده ای است تازه مسلمان شده ، سخت خود را دشمن تمام دشمنان اسلام می داند. گویا اخیراً واجب دانست تا بعد از سوزاندن ریشهء ایران و ایرانی سری هم به کوروش بزند تا یادی هم از این بزرگ مرد تاریخ ایران کرده باشد.
امان از این سیاست و بازیهای بسیارش که گویی در دروغ و تظاهر وعوام فریبی انتهائی ندارد..
محمود خان خالی بند و بی باک در امر دروغ . فریب در روز روشن در برابر چشم میلیونها ایرانی کوروشی بسیجی با دسمتال گردن عربی به تاریخ ایران معرفی کرد تا آیندگان بدانند کوروش هم هزاران سال بعد از مرگش مسلمان شد و اهل حمایت از مردم بی پناه فلسطین
از کرامات و اخلاق و مرام کوروش هر چه بگویم حرف زیادی است چراکه هر ایرانی به واقع این شخصیت صاحب آبرو را می شناسد و برای زنده نگه داشتن یاد و خاطره او نیازی به تعاریف پر اشکال من و امثال من نیست اما شناخت محمود خان فریبکار وقت نیاز دارد و تلاش بسیار می طلبد.
محمود برای ماندن بر کرسی لرزان قدرت، این روزها از همه چیز بالا می رود حتی مجسمه کوروش و دستمال سیاه و سفید فلسطینی، امامه سیاه وسفید ملایان و دستگاه سانیرفیوژ روسها، همه و همه برای او نردبانی است برای رسیدن به قدرت و ماندن در آن، که جایی است به راستی در ذهن عقب افتاده ترین افراد یک جامعه.
امروز دیگر در ایران نمی توان انسانی یافت تا با وخامت اوضاع ملت و کشور آشنا نباشد. نمی توان ایرانی آزاده ای پیدا کرد تا دل و جانش دردمند ظلمهای رفته به این قوم نباشد. نمی توان مسلمانی دل سوخته یافت که از لگد این جماعت دین فروش بر پیکر اعتقدات مردم سینه اش به درد نیامده باشد اما شور بختانه به برکت جهل هنوز خر مراد برقرا است و این انتر هزار چهره همچنان رقصان و خندان آبرو و حیثیت تاریخی ملتی کهن را به بازی می گیرد.
ایران خاک بر سر شده و ملتش اسیر قومی پر مخاطره، اما این همه توهین و تحقیر واقعاً سزاوار نیست. هویت ملتی را به باد تمسخر گرفتن آن همه در جایگاه رئیس جمهور به واقع درد نیست که عین بدبختی و بی چاره گی ما است.
مردک کودتاچی به زور اسلحه و پول نفت و تقسیم ثروت ملتی در جیب دشمنان ایران چنان بر اریکهء قدرت جولان می دهد که گویی فردایی در کار نیست و تاریخی بر حافظه بشر نقش نخواهد بست.
این همه دشمنی با یک فرهنگ و ملت باید ریشه در کینه ای عمیق داشته باشد. به راستی ما ایرانیان چه کردیم که چنین موجوداتی بر سرنوشتمان چیره شده اند؟ موجوداتی که در برابر دیدگان ملتی دروغ می بافند و به نام خدا تاراج ثروت و جان و آبروی آنان را روا می دارند. موجوداتی که خدا و دین و تاریخ را به دروغی می فروشند و شعور و حرمت انسان را به بازی می گیرند.
محمود احمدی نژاد برای فریب افرادی چون خودش نیازمند کوروش است و برای فریب همان جاهلان دستمال به گردنی که به مجسمه کوروش نیازمند هستند. حالا هم سید علی آقا و هم محمود و هم کوروش قلابی آنان همه دستمال گردنی از جنس فریب برگردن دارند تا شاید به همت این همه دروغ و تضاد و جهل عده ای بیشتر را قربانی حماقتهای خود کنند.
غافل از این که هزاران سال است که هوشیاران هوشیاراند و آگاهان آگاه و هرگز دروغ و فریب این فریب خوردگان کارساز نبوده است و نتوانسته ایران و تاریخش را از اوج و اعتبار ساقط کند.

بیست و ششم شهریور ماه هشتاد نه

چفیه

مهر ۱۳۸۹

هرکس چفیه که نشان ضدیت با هویت ایرانی است

برگردن بی اندازد بدون شک ایرانی نیست و طبق دستور

از اربابان خارجی خود وظیفه نابودی تاریخ ایران را

دارد.

هوشیار باشیم و بعنوان یک وظیفه همه آنهائی را که

نمی دانند متوجه کنیم..

قاچاقچیان دختران

خبرگزاری ها - مهر ۱۳۸۹

محکومیت چهار ایرانی به اتهام قاچاق دختران در بریتانیا

دادگاهی در شهر لندن چهار ایرانی را به اتهام قاچاق دختران جوان و سوء استفاده جنسی از آنها به زندان محکوم کرد.

در پی محاکمه اعضای یک باند قاچاق انسان که روز سه شنبه ۱۴ سپتامبر (۲۳ شهریور) در شهر لندن برگزار شد، سه زن و یک مرد ایرانی به اتهام سوءاستفاده جنسی از دختران جوان و اقدام برای فروش آنها به زندان محکوم شدند.

ماهرخ جمالی، ۴۱ ساله سردسته این باند و رسول غلامپور، ۳۰ ساله از اعضای این باند هر کدام به دو سال و نه ماه زندان محکوم شدند.

همچنین فاطمه حقیقت ۲۴ ساله به دو سال و شش ماه زندان و سارا بردبار، همسر رسول غلامپور به دو سال و سه ماه زندان محکوم شده اند.

این چهار نفر، یک سال پیش در هتلی در غرب لندن بازداشت شدند. آنها قصد فروش هشت نفر از دخترانی را که برایشان کار می کردند داشتند اما قبل از انجام این معامله به وسیله پلیس دستگیر شدند.

این افراد در دادگاه اتهام خود را مبنی بر بهره کشی جنسی از دختران ۱۷ تا ۲۲ ساله و اقدام برای فروش آنها اقرار کردند.

دخترانی که برای این باند کار می کردند از ملیت های مختلف از جمله بریتانیایی، ایرانی و اروپای شرقی بوده اند و اعضای باند آنها را به بهانه رقصیدن به دام انداخته بودند.

یکی از مقامات دادگاه تایید کرد که برخی از دخترانی که برای این باند کار می کرده اند، کم سن بوده اند اما گفت مدرکی دال بر اینکه از یک دختر ۱۴ ساله بهره کشی جنسی شده باشد وجود ندارد و اعضای این باند فقط از عکس این دختر برای جلب نظر مشتری ها استفاده می کرده اند.

همچنین گفته می شود که اعضای این باند به مشتریانشان گفته اند که تعدادی از این دختران باکره هستند.

خاموشی ستار لقایی

انجمن قلم ایران در تبعید - مهر ۱۳۸۹

خاموشی ستار لقایی – اندوهنامه ی انجمن قلم ایران در تبعید

روز دوشنبه ۲۲ شهریور ماه ۱٣٨۹ خورشیدی، ستار لقایی، روزنامه نگار و نویسنده ی پرکار داستان های بلند و کوتاه و هموند وفادار و کارآمد کانون نویسندگان و انجمن قلم ایران در تبعید، در لندن چشم از جهان فرو بست.
ستار لقایی به عنوان نویسنده ای جان به دربرده، به کانون و انجمن قلم ایران در تبعید پیوست و در درازنای این سال های بلند با قبول مسئولیت های دوره ای در مدیریت کانون و انجمن قلم در پیشبرد برنامه های این هر دو نهاد فرهنگی با شرایط دشوار تبعید، هرگز از پای ننشست و به هیج بهانه شانه از کار خالی نکرد.
ستار لقایی، فرزند تربت حیدریه خراسان بود و نویسندگی را از جوانی در تهران آغاز کرد و تا میانه های سال ۱٣۵٨ که میهن را به ناگزیر پشت سر گذاشت، مسئولیت های گوناگون و سنگینش در قلمرو روزنامه نگاری او را از نوشتن قصه های کوتاه و بلند باز نداشت. دفترهای پرشمار هجده گانه اش در تهران، لندن و لس آنجلس گواه کارنامه ی سنگین او در ایران و در تبعید است.
ستار، هجده کتاب قصه منتشر کرده بود؛ پنج نشریه را سردبیری کرده بود؛ سالها عضو فعال انجمن قلم در تبعید بود؛ چاپخانه اش بی دریغ در اختیار اهل قلم بود؛ ستار، انسان بی آزار و مخلصی بود. هر بار دیده بودمش، خاطره ی خوشی از اخلاق پسندیده و رفتار بی آلایش اش با خود آورده بودم. ستار لقایی، همچون نویسنده ای آزادیخواه و مبارز، دور از میهن و در رویای بهروزی و آزادی ایران چشم بر هم نهاد و در کنار محجوبی ها، اوصیاها، ساعدی ها و کمال رفعت صفایی ها آرمید تا آشتی ناپذیری فرهنگ و خرد و میهن دوستی ایرانی را با جهل و ستم و بیگانه گرایی، در غربتسرای جهانی ما گواهی زنده و جاویدان برای آیندگان باشد.

هانیبال الخاص هم رفت

خیر گزاری ها - مهر ۱۳۸۹

اندک اندک جمع مستان می روند

هانیبال الخاص نقاش مشهور ایرانی در هشتاد سالگی بر اثر ابتلا به سرطان در آمریکا در گذشت.
آقای الخاص از نقاشان نوگرای معاصر ایران بود که بیش از سی و پنج سال از زندگیش را در آموزش سپری کرد اما همواره نقاشی بر کارهای دیگرش سایه افکنده بود.
در هنرستان پسران، دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران، دانشکده مانتی سلو ایالت ایلینوی آمریکا و دانشگاه آزاد درس داد، اما به گفته خودش نه حقوق بازنشستگی می گرفت و نه بیمه پزشکی داشت.
آثار این نقاش نوگرای معاصر در بیشتر از یکصد نمایشگاه انفرادی و بیش از دویست نمایشگاه گروهی در ایران و اروپا و آمریکا و کانادا به نمایش در آمد.
آقای الخاص چهار کتاب آموزش هنر تالیف کرد و برای ده ها کتاب طرح روی جلد کشید. هانیبال الخاص عضو دوره های مختلف دوسالانه نقاشی معاصر ایران در دهه ۳۰ و ۴۰ بود و مدت دوسال گالری گیل گمش را که از اولین گالری های معاصر ایران بود، اداره کرد. در دهه پنجاه نیز چهار سال در روزنامه کیهان نقد هنری نوشت.
این نقاش در سال ۱۳۰۹ از پدر و مادری آشوری در کرمانشاه متولد شد، ولی چون پدرش کارمند گمرک بود، هر چند وقت یکبار از شهری به شهری دیگر می رفت.
نقاشی را در سنین بسیار پائین شروع کرد و برای مجلات فکاهی نظیر توفیق کاریکاتور می کشید. بعدها وقتی به تهران آمد به کلاس جعفر پتگر رفت تا نقاشی را به طور جدی تری دنبال کند.
در همین کلاسها، به پرتره تمایل نشان داد ولی در طول این سالها آقای الخاص به عنوان نقاشی فیگوراتیو شناخته شد که تصویر انسان، چهره انسان و اندام انسان دلمشغولی اش بود.
برخی از کارهای الخاص منحصر به فرد، غیرمنتظره، ابتکارى و به یادماندنى بودند. چنانکه در دهه پنجاه، نمایشگاهى برگزار کرد که افتتاحیه نداشت. یعنى روز اول بازدیدکنندگان با تعدادى بوم سفید روبرو مى شدند که آقای هانیبال در مقابل نگاه مردم مشغول نقاشى کردن مى شد و پس از گذشت ده روز به تدریج بوم هاى خالى توسط او نقاشى مى شدند. این نمایشگاه غیرمنتظره، به جاى افتتاحیه، اختتامیه جذابی داشت.
از این دست کارها کم نداشت و نمونه دیگر آن نمایشگاهی بود که برای نیما یوشیج برگزار کرد. در آن نمایشگاه تابلوی بزرگی از نیما گذاشت که صدای کسانی که در باره نیما حرف می زند پخش می شد. چهل صندلی در آن بود و بازدیدکنندگان با قهوه پذیرایی می شدند. روش کار هم به این صورت بود که ابتدا یک گروه چهل نفره وارد می شدند و در کنار صرف قهوه به سخنان کسانی گوش می دادند که از ضبط صوت پخش می شد. وقتی هم سخنرانی ها تمام می شد، گروه سالن را ترک می کردند و چهل نفر دیگر وارد می شدند.
الخاص با سانسور مخالف بود و پیش از انقلاب برای دفاع از آزادی نشر و بیان به عنوان شاعری آشوری به عضویت “کانون نویسندگان ایران” در آمد. او در آن سالها با نویسندگانی مانند جلال آل احمد، غلامحسین ساعدی، نادر نادرپور، سیروس طاهباز، جمال میرصادقی، محمد قاضی و رضا براهنی و محمود اعتماد زاده (به آذین) دوستی و معاشرت داشت.
بعد از انقلاب به عضویت ” شورای هنرمندان و نویسندگان ایران ” در آمد و در سال ۱۳۵۸ عضو هیئت اجرائی آن شد. او به همراه عده ای از هنرمندانی که به حزب توده گرایش داشتند، دیوارهای سفارت آمریکا را با طرح ها و نگاره های ضدامپریالیستی نقاشی کرد.
سوای هنر نقاشی که دلمشغولی اصلی اش بود، او به شعر هم عشق می ورزید. آشوری بودن و طبع شعرش باعث شد تا اشعار زیادی به زبان مادری بسراید و اشعاری از نیما یوشیج، ایرج میرزا، میرزاده عشقی، پروین اعتصامی و غزلهای حافظ را با حفظ وزن و قافیه و معنی به زبان آشوری برگرداند.
آقای الخاص در گفتگویی به خبرگزاری مهر گفته بود:
” از کتابهایی که قصد دارم در آینده آن را چاپ کنم، ترجمه و نقاشی های است که از حافظ انجام داده ام. تقریبا بیشتر کارهای مقدماتی مربوط به چاپ کتاب در حال انجام است تا به زودی در آمریکا منتشر شود.”
آقای الخاص در خرداد امسال برای حضور در بزرگداشتی که شاگردانش در خانه هنرمندان برایش گرفته بودند، از آمریکا به ایران آمد. بعد از سفر علاقمند بود در صورت تامین هزینه های بیماری و بیمه شدن در ایران بماند اما این اتفاق نیفتاد و برای همین مرداد ماه به آمریکا بازگشت.

سی سال حسرت

م.ب - مهر ۱۳۸۹

چشماموکه باز کردم ده دقیقه به هفت بود فهمیدم که مهمونی دیشب و دیر به خونه اومدن کار
داده دستم حتمن توی خواب و بیداری زنگ ساعت را خاموش کرده بودم .
به خودم هی زدم که زود پاشو و وقت تلف نکن، هنوزم اگه بجنبی به قطار می رسی. آبی به صورتم زدم و فوری لباس پوشیدم. حالا خوب بود که از دیروز مدارک لازم وحتی روسری را هم توی کیفم گذاشته بودم . کیف را انداختم روی کولم و رفتم توی هال که کلید ماشین را بردارم. یک دفعه دیدم توی آشپزخانه سر یخچال هستم. اینم یک عادت قدیمی که هر وقت دلشوره می گیرم می رم سر یخچال. به خودم نهیب زدم، مگه نمی فهمی دیره؟ در یخچال را بستم و از خونه زدم بیرون. ماشین را که روشن کردم ساعت هفت بود. از خونه تا ایستگاه در حالت عادی نیم ساعت رانندگی بود، ولی حالا کو حالت عادی؟ صدای ضبط صوت را کم کردم و پامو گذاشتم روی گاز. انگار شانس هم با من همراهی می کرد، نه چراغ قرمزی و نه ترافیکی. حالا باز خوب بود که دیروز بلیت را از روی اینترنت خریده بودم. تا به ایستگاه رسیدم پارک کرده و نکرده، کیفم را برداشتم و دویدم. یک ثانیه مانده به حرکت، روی صندلی بودم. نفسی عمیق کشیدم و چشمم را روی هم گذاشتم . فکر کردم چه خوب شد به قطار رسیدم و گرنه امروز کارم انجام نمی شد. قطار بعدی دو ساعت دیگه بود و با در نظر گرفتن سه ساعت راه ، امکان نداشت قبل از ظهر به سفارت برسم. اون آقاهه پشت تلفن خیلی تاکید کرد که اگر می خواهید کارتان همان روز انجام شود، حتما پاسپورت را باید تا قبل از ظهر تحویل بدهید. همه این مکافات ها از بی دقتی و پشت گوش اندازی خودم بود. حالا که بعد از چند سال دوری از وطن، موفق شده بودم که بروم ایران، بعد از مرخصی گرفتن و خرید بلیت، تازه سر افتاده بودم که پاسپورت را چک کنم که دیدم ای داد بیداد باید حتما قبل از پرواز تمدید بشه. دیگه وقت با پست فرستادن هم نبود، پس یک روز مرخصی و این سفر اجباری هم نوش جان.
توی این فکرها بودم که ناگهان قطار ایستاد. یعنی رسیده بودیم؟ حتما این وسط ها یک چرتی هم زده بودم والا چطور به این زودی گذشت؟ از قطار که آمدم پایین تازه فهمیدم چقدرهوا سرده. کلاه پشمی را روی موهای شانه نکرده کشیدم و با گام های بلند راه افتادم. زیاد راهی نبود، دو سه بلوک تا سرچهارراه و بعد یک خیابان کوتاه که سفارت ایران انتهای آن واقع شده بود. چند قدمی سفارت کلاه را با روسری عوض کردم. گرچه دوستم می گفت تازگی با کلاه هم راه می دن، ولی من نه حوصله چشم غره داشتم نه جای ریسک. همین که با این روسری که اندازه یک سفره بود و همون چند سا ل پیش که از ایران اومده بودم بیرون سرم بود، کارم راه می افتاد برایم کافی بود. دیگه تن کل کل کردن با اینها را نداشتم. وارد که شدم نوبت گرفتم، زود روی اولین صندلی نشستم و سرمو انداختم پایین. اصلآ حوصله نداشتم که کسی باهام سر حرفو باز کنه، که از روی تجربه می دونستم این نوع مکالمات با هموطنان گرامی همیشه با مهر و محبت شروع می شه ولی به اختلاف و مشاجره ختم می شه. نوبتم که شد آقای پشت گیشه مدارکم را گرفت و با حوصله و دقت زیاد عکس هارو با صورتم تطبیق داد و بعد که مراسم دید زدنش تموم شد ، گفت بین ساعت ۴ و ۵ برای تحویل پاسپورت مراجعه کنید. زیرلبی تشکری کردم و به طرف در راه افتادم، یک نفر دیگرهم پشت سرم آمد بیرون. چند دقیقه بعد ایستادم تا روسری مربوطه را با کلاه عوض کنم که احساس کردم کسی پشت سرم ایستاد. تا راه افتادم اون هم راه افتاد.گمانم بیخودی مشکوک شده بودم، کسی کاری به من نداشت. به راهم ادامه دادم ولی فکر شخص پشت سر راحتم نمی گذاشت. انگار کسی می خواست صدایم بزند. تند کردم او هم تند کرد، یواش کردم که ازم رد بشه اوهم یواش کرد. سعی کردم حواسم را به جای دیگه مشغول کنم. یادم افتاد که از صبح تا حالا حتی یک فنجان چای یا قهوه هم نخورده ام. به امید پیدا کردن کافه ای راهم را ادامه دادم. سر خیابان اصلی که برای سبز شدن چراغ عابر پیاده ایستادم باز هم حضورشو حس کردم. یک جور مخصوصی بود. یک حس غریب ولی آشنا. چند بار خواستم برگردم و نگاهش کنم بلکه از این شک که به جانم افتاده راحت شوم ، که در همین گیرودار تردید، چراغ سبزشد. کافه اون طرف خیابان حسابی شلوغ بود. حتما سرمای بیرون مردم را به خوردن قهوه کشانده بود. توی صف که ایستاده بودم باز هم پشت سرم بود. صدای نفسش، خش خش پیراهنش و بوی بدنش، همه را حس می کردم. لا مذهب چه بوی خوبی هم می داد. قهوه و شیرینی را گرفتم و میزی کنار پنجره انتخاب کردم. آفتاب ملایم پاییزی از پشت شیشه، دقیقا همان چیزی بود که در آن لحظه می جستم . برای اینکه سرم را پایین نگاه دارم کتابم را از توی کیف در آوردم و مشغول خواندن و مزه مزه کردن قهوه شدم ولی حس آشنا هنوز آنجا بود. سرم همچنان روی کتاب بود که حس کردم کسی خیلی بهم نزدیک شده، دیگه از این تعقیب کلافه شده بودم، با خودم گفتم دل را به دریا می زنم و با شجاعت هرچه تمامتر توی چشماش نگاه می کنم وازش می پرسم:« آبا آیا من کاری دارید؟ »
هنوز خودم را جمع وجور نکرده بودم که دستی خیلی ملایم به شانه ام خورد و حتی می تونم بگم کمی هم موهایم را نوازش کرد. سرم را بلند کردم، نگاهم در نگاهش گره خورد. همان لحظه اول بی هیچ شکی شناختمش. خودش بود.خود خودش. اینجا چکار می کرد؟ آهسته گفت:
” منو می شناسی ؟ ” نتونستم جوابشو بدم. یک چیزی گلومو گرفته بود. بغض نبود ولی یک چیزی بود از جنس بغض. با خودم گفتم:
” مگه می شه نشناسمت؟ مگه می شه اولین تپیدنهای دل، اولین دست نوازشگر، اولین بوسه، اولین قهر وآشتیهای عاشقانه دلم را نشناسم ”
می خواستم بگویم حتی بویت را شناختم. می خواستم بگویم از ترس اینکه تو باشی جرات نگاه کردن به پشت سرم را نداشتم. می خواستم بگویم این لحظه را هزاران بار در خواب و رویا دیده ام و اینهمه سال با این رویاها زندگی کرده ام. ولی زبانم به سقف دهانم چسبیده بود و تکان نمی خورد. اشک در حلقه ی چشمانم می آمد و می رفت، ولی توان ریختن نداشت.
بدون اینکه حرف دیگری بزند نشست روبرویم. مدتی هردو ساکت بودیم.
نمی دانم چقدر طول کشید. نه زمان را می فهمیدم و نه مکان را. فقط او بود که روبرویم نشسته بود ،باورم نمی شد ، یعنی سی سال گذشته بود. هنوز خوش تیپ بود. موهایش بیشتر سفید بود تا سیاه ولی مثل همون وقتها پر پشت و خوش حالت. صورتش کمی شکسته شده بود، اما همان بود که بود. با همان ظرافتهای مخصوص خودش. بینی باریک و لبهای کوچک قلوه ای. نگاهم می کرد ودرصورتم چیزی می جست. باید کاری می کردم تا خودم را پیدا کنم. باید از این بهت در می آمدم. بلند شدم، کیفم را برداشته و آرام گفتم :« می بخشی، زود برمی گردم». و به طرف دستشویی رفتم. صورت نشسته و رنگ پریده خودم را که توی آینه دیدم خجالت کشیدم. موها را شانه کرده و دستی به سر و روی خود کشیدم. از شیر دستشویی چند قلپ آب خوردم، پشتم را راست کردم، نفس را که در سینه حبس شده بود بیرون دادم و راه افتادم. وقتی رسیدم سر میز آنجا بود با دو تا قهوه گرم و تازه.
گفت:
” قهوه ات سرد شده بود ”
نشستم، باید فورا حرف می زدم وگرنه دوباره بغض می آمد .
گفتم:
” فکر می کردم هنوز ایران هستی؟ ”
خندید و گفت:
” همه جا هستم و هیچ جا نیستم، بین شیراز و تهران و آلمان و آمریکا سرگردانم. هیچ جا قرار ندارم . می رم و می یام. تو چطور؟
– من برعکس. سالهاست که یک جا هستم. گمونم عادت کردم به سکون. بعضی وقتا هم فکر می کنم تنبلی شیرازی هست که یک جا نشینم کرده.
خوشحا ل شدم که حرف زدن به این راحتی شروع شد. فکر نمی کردم به این آسونی بتونم مثل یک دوست عادی باهاش حرف بزنم. باید ادامه می دادم.
گفتم:
” حالا خانه اصلیت کجا هست؟ آقای کولی! ”
– تا خانه اصلی چی باشه. اگه منظورت زن و بچه هست، توی آلمان. داستان زندگیم درازه ، هم حوصلت سر می ره و هم می ترسم وجدانت ناراحت بشه.
فهمیدم وقتی با اینهمه مهربونی ذاتی که در وجودشه همون اول اینو می گه معلومه هنوز زخمش خیلی می سوزه. به روی خودم نیاوردم.
– خوب، پس زن و بچه توی آلمان هستند. چند تا هستند؟ منظورم بچه هاست.
– دو تاپسر، یکیش ماله خودشه از شوهره قبلیش. یک دختر هم دارم از زن اولم. اینجاست، همون عشق اونه که سالی یک بار می کشوندم اینجا. دانشجو هست، ۲۲ سالشه، هم اسمه خودته. زن اولم ولم کرد و رفت . زن زندگی نبود. مامانم با زور اون را با من آشنا کرد تا از افسردگی بیام بیرون. تو که نمی دونی چه حالی بودم. مهتاب زن شادی بود. خوشکل و لوند بود. می گفت و می خندید و دنیا به هیچ جاش نبود. راستی راستی تونست کمکم کنه. با زندگی آشتی کردم. دخترم که دنیا اومد همه فکر می کردند دیگه خوب خوب می شم ولی دوباره رفتم توی زندان خودم. همش به فکر تو بودم. اینکه می خواستم با تو باشم ، با تو بچه داربشم و با تو پیر بشم. هر وقت دخترم را صدا می کردم تو بودی که جوابم را می دادی. همه جا تو بودی.
انگار درد دلش سر باز کرده بود. می خواست غم وغصه اینهمه سال رو یک جا بریزه روی من. حتما اینجوری می خواست انتقام بگیره. انتقام گناهی که نکرده بودم. با وجود تلخی کلام ولی هنوزصدایش و نگاهش مهربان بود.
– امیدوارم زن دومت جبران همه ناراحتیها را کرده باشه؟
– اون هم لقمه مامانم بود. من از اولشم زن نمی خواستم. مگه خیال تو می گذاشت. همه جا باهام بودی از همه بدترشبها بود ، رویای با تو بودن داغونم کرده بود. ولی مامانم ول کن نبود.مهتاب که رفت دخترم را درواقع اون داشت بزرگ می کرد. همش می گفت اگه من بمیرم تکلیف این بچه چی می شه. اقلا به فکر این بچه باش، یه خونه و زندگی راه بنداز.مرتب زیر لبی می گفت خدا اونو نبخشه که تورو به این روز انداخت .راستش گاهی اوقات دلم برات شور می زد، اینقدر که مامانم یواشکی نفرینت می کرد می ترسیدم یک بلایی سرت بیاد.
دیگه طاقت نیاوردم. باید یک چیزی می گفتم. راستی راستی اینها فکر کرده بودند من بودم که نا مردی کردم. یادشون رفته داستان چی بود.
گفتم :«خوب همتون یک تنه به قاضی رفتید» .
– نه، اینطوری هم نبود. بس که همه دوستت داشتیم رفتنت داغمون کرد. هنوزهم داغش مونده. باورت می شه؟
– آره، باورم می شه، خودم هم یکیشو دارم.
– ناراحت نشو عزیز دلم. از دل تنگ خودمه که این جور حرف می زنم. دردهای کهنه تازه شده. بذار برات درد دل کنم، به دل نگیر.
– به دل نمی گیرم، دیگه از این حرفها گذشته. هر چی می خواهد دل تنگت بگو.
– دلم پیش تو بود ولی دختر ۳ ساله ام جلوی چشمم و مامان که روز به روز پیرتر می شد. پدر سیما دوست خانوادگی مان بود. وضع مالیش خیلی خوب بود. صادرات و واردات به آلمان داشت. دخترشو یک شیاد تهرانی گول زده و باهاش ازدواج کرده بود که با باباهه شریک بشه و بره آلمان. اولش خیلی سر به راه و خوب بوده تا پاش که به آلمان می رسه، از این رو به اون رو می شه. پدره طلاق دخترشو می گیره با یک پسره ۱ ساله. این وسط مامانم گل گرفت که اون تنها و تو تنها و دو تا بچه بیگناه سرگردان. بیایید اگه به خودتون رحم نمی کنید به این بچه ها رحم کنید آنقدر تو گوشم خوند که راضی شدم ببینمش. دوباره تو جلوی چشمم نشسته بودی ومن سرگردان به اونگاه می کردم وتو رومی دیدم .راستش قیافش بد نبود، خیلی ساده و بی آلا یش. هنوز هم همینطوره. هر دو راضی شدیم با هم زندگی کنیم، بعد از دو سال یک پسر دنیا آورد. اسمشو گذاشتم امید. به امید اینکه دریچه تازه ای از زندگی به روم باز بشه که نشد. نه اینکه خانواده ام را دوست نداشتم. حتی سیما را هم دوست داشتم هنوز هم دارم، دوست داشتم ولی عاشق نبودم. من با تو عاشقی ها کرده بودم، دست خودم نبود، تو رو می خواستم و تو نبودی. سیما با همه بچه ها خوب و مهربون بود. دیگه عیالوار شده بودم. سیما و بچه ها را آوردم آلمان زندگی کنند. خودم هم برای کارهای شرکت در رفت و آمد بودم. از وقتی بابای سیما مرد، کارهای شرکت به من افتاد. میترا که دیپلم گرفت فرستادمش آمریکا. فریده رو که یادته. خواهر وسطیم ، اینجاست. می گفت آمریکا برای درس خوندن بهتره. الان دانشجو هست. خیلی خوشکل شده. می خواهی عکسشو ببینی؟
بدون اینکه صبر کنه جواب بدم عکسشو در آورد و جلوم گرفت. عجب دختر خوشکلی بود. درست شبیه خودش، همان خطوط صورت، منتها با ناز و عشوه زنانه.
گفتم:
” خیلی زیباست. باید هنرپیشه بشه ”
خندید:
– نه اصلآ اهل این حرفا نیست. خیلی ساده هست.
– معلومه خیلی دوستش داری؟
– نمیتونم بگم چقدر.یک جورایی منو یاد تو میندازه. کنارش که هستی دنیا تو دستته.
– پس اون وقتها هم وقتی کنار من بودی همین احساس رو داشتی؟
– آره، با تو دنیا را داشتم.
– پس اون کارای دیگه برا چی بود؟
– کدوم کارا؟
– همون که منو کشت؟ همون که عشقتو تو دلم سیاه کرد؟
– چی؟
– یعنی واقعا نمی دانی؟ یا به روی خودت نمی یاری؟
– مطمئن نیستم از چی حرف می زنی؟
– چرا عزیزم .، خوب هم مطمئنی .ولی اشکال نداره، بذار درباره اش حرف نزنیم. اصلآ تا حالا با هیچکس در باره اش حرف نزدم. درواقع هیچکس نمی دونه بین من و تو چی شد و چطور شد که رابطه مون بعد از پنج سال از هم گسست. به هیچکس هم درد دلمو نگفتم. منم دلتنگی کشیدم. تک تک سلولهای بدنم تو رو می طلبید. منم غصه خوردم، تو تنهایی اشک ریختم، از خودم متنفر شدم. ولی به هیچکس نگفتم. می دونی چرا؟ چون نمی تونستم تو رو پیش همه خراب کنم. چون نمی خواستم بدونن با من چه کردی. حتی به خودت هم نگفتم، انقدر نگفتم که خودت هم باورت شده بود من نمیدونم. هنوزهم بعد از اینهمه سال فکر می کنی من نمی دونستم .
ساکت شدی، دلم نمی خواست غمگینت کنم. دنبال بهانه ای بودم که حرف را عوض کنم. یاد سفارت افتادم. ساعت را نگاه کردم. هنوز یک ساعت مانده بود، ولی نمی توانستم دیگر آنجا بنشینم. هوای آنجا آلوده شده بود. آلوده حرفهای تلخ.
گفتم :« موافقی بریم بیرون کمی قدم بزنیم، من باید حدود یک ساعت دیگه برگردم سفارت، تو چطور؟ »
– نه. من کارم تمام شده ولی باهات می یام . پاشو بریم. یواش یواش می ریم که وقت بگذره.
صبر کرد تا بلند شدم، پالتو را پوشیدم و کلاه را به سر گذاشتم .
خندید و گفت:« هنوزم سرمایی هستی؟ »
– کجاشو دیدی؟ حالا که دیگه پیرشدم بدترهم شده.
– هیچ نشونی از پیری نمی بینم ، تازه زیبایی هات جا افتاده، جذبه ات گیراتر هم شده. خوشکل و با وقار.

همانطور که از در می آمدیم بیرون غافلگیرانه ، دستشو انداخت توی دستم. تماس بدنش دلمو گر انداخت. خودش چه حالی داشت ؟؟؟ نمی خواستم اذیت بشه ولی راستش دلم نیومد خودمو بکشم کنار. مدتی ساکت قدم زدیم.
یک دفعه پرسید :« از خودت هیچ نگفتی؟ »
– چی می خواهی بدونی؟ تو که همه چیز رو می دونی.
– آره، شوهرتو می شناسم. همه می گن آدم خیلی خوبیه. حتما هم خوب بوده که اینهمه سال باهاش موندی.
– درسته، هم آدم خوبیه هم اینکه عاشق منه. الان رفته ایران، منم قراره دو سه روزدیگه برم.
– می دونم دو تا بچه داری. حالا دیگه حتما بزرگ شدن.
– آره، هر دو دانشجو هستن. دیگه با ما زندگی نمی کنن. مثلا برای خودشون آدم حسابی شدن.
– همین؟
– همین.
– دلت نمی خواد بیشتر بدونم.
– همینه دیگه، بقیه اش زندگی عادی. مثل همه. با بدیها و خوبیهاش. اگه سوالت اینه که خوشبختم، آره ، خوشبختم. شوهرخوب ، بچه های خوب، خانه خوب، چه می دونم دیگه، همه چیز خوب…. می خواهی بدونی چیزی هست توی دنیا که ناراحتم بکنه؟ آره، مثل همه آدمها، غصه هم دارم ، حسرت هم می خورم، حسرت آنچه باید می بود و نیست، حسرت آنچه باید می کردم و نکردم. مثل همه که آرزو دارن یک بار دیگه به دنیا بیان تا اون جور که زندگی نکردن زندگی کنن. آدمیزاد دیگه ، من که با بقیه فرق ندارم.
خندید و بفهمی نفهمی بازویم را فشار داد و گفت:
” چرا داری، خیلی هم داری. خودت هم می دونی ”
دوباره ساکت شدیم، چیزی به سفارت نمونده بود. روسری مربوطه را از توی کیفم در آوردم تا سر کنم. غش غش خندید و گفت :
” اینو دیگه سر نکن، اصلآ بهت نمی یاد ”
– خودم میدونم. تو دیگه تو نیا. همینجا بمون، زود برمی گردم .
طولی نکشید. پاسپورت را گرفتم و آمدم بیرون. یک گوشه ایستاده بود سیگار می کشید. تا منو دید انداخت دور. به رویش نیاوردم.
گفت:
” تموم شد؟ ”
– به خیر و خوشی.
راه افتادیم تا به سر خیابان رسیدیم. چند ثانیه پا به پا شدم و گفتم : من دیگه باید برم.
– کجا؟
– خونه؟
رنگش پرید. دستامو گرفت و گفت:
” خواهش می کنم ، یک کم دیگه بمون ”
– نمیتونم.
– حداقل بریم یک چیزی بخوریم. گرسنه نیستی؟ من یک جای خوب این نزدیکیها سراغ دارم. بیا تا بریم.
و دستامو کشید و منو دنبال خودش کشوند. رستوران خلوت بود، نشستیم و بدون اینکه از من سوال کنه دستور شراب و پیش غذا داد.
گفت:
” دلم نمی خواهد با دلخوری از هم جدا بشیم. حالا دیگه هر چی گفتم فراموش کن. به سلامتی تو می نوشیم ”
نمی دونستم باید چکار کنم. می ترسیدم از این بیشتر پیش برم و اختیار از دستم در بره. ولی از طرفی هم نمی تونستم چشمم را ببندم و همه اون سالها را فراموش کنم. نشستیم و شراب و غذا خوردیم. سر هر دومون گرم شده بود. پیشنهاد داد بریم به یک بار که اون نزدیکی بود. گفت موزیک قشنگی داره. می گفت دلش میخواهد یک بار دیگه باهام برقصه و منم که انگار با خوردن دو گیلاس شراب از هفت دولت آزاد شده بودم باهاش رفتم. دوباره شراب و ایندفه رقص هم . وقتی دستش را دورکمرم حلقه کرد، تنم لرزید. متوجه شد و محکمتر بغلم کرد. از خودم متعجب بودم، چی به سر من اومده بود؟ برای اولین بار می فهمیدم مستی و بی اختیاری چه مزه ای می دهد. خودم را به دستان مهربان و نوازشگرش سپرده بودم. جوان شده بودم، همان میترای عاشق سی سال پیش. همان دیوانه سر گشته، همان عاشقی که وقتی او را می دید در پوست نمی گنجید. در این دنیا نبودم، زمین زیر پایم نبود، من برگشته بودم به سالها پیش. انگار که این زندگی را من نکرده بودم، انگار همان سالها مرده بودم و حالا دوباره زنده شده بودم. او ساکت بود و بی نهایت محتاط. می ترسید حرکتی بکند و من بر آشفته شوم، غافل از اینکه من از او شوریده ترم. در آغوش او از این دنیا رفته بودم. یک وقت صدایش را شنیدم که گفت:
” مطمئنی موافقی؟ ”
– با چی؟
– خودت الان گفتی؟
– چی گفتم؟ یادم نمی یاد .
– خودت گفتی موافقی بیایی.
– با هر چی تو بگی موافقم. دیگه هم نپرس.
دوباره پرسید: «مطمئنی؟ »
– الان که مطمئن هستم، فردا را نمی دونم.
دیگه هیچی نگفت. از بار آمدیم بیرون. یک تاکسی صدا کرد. نمی فهمیدم کجا هستم و می خواهد مرا کجا ببرد. شاید هم نمی خواستم بفهمم. افسون شده بودم، افسون عشق گمشده ام .
آغوش پراشتیاق او بود وتن پر تمنای من. از پوست گذشته بود، لمس تن بود و جان، تماس روح. لبان داغ اوبود که بر جای جای تنم بوسه می زد و می سوزاند. خاکستر زیرآتش شعله ور شده بود. بی کلامی حرف، با شرمی پنهان در دل هر دومان نه، احساس گناه نبود، فقط شرمی بچگانه بود، عین ناخونک زدنهای بچگی به خوراکیها بی اجازه بزرگترها. ولی حالا دیگه ما خودمان بزرگتر بودیم. خجالتش برای همان بزرگترها که در جوانی سوزاندنمان و رهایمان کردند در پهنای این دنیای بی رحم.
وقتی بیدار شدم سپیده زده بود، در کمال هوشیاری، بی هیچ سر دردی، عجیب بود که همه چیز را به روشنی به یاد می آوردم. جای درنگ نبود که جز اینکه پایم را سست کند فایده ای نداشت. لباسهایم را به آهستگی پوشیدم، کنار تخت نشستم، سرم را به طرف صورتش خم کردم برای بوسه خداحافظی، که چشمانش را کمی باز کرد و دوباره بست، به آهستگی گفت:
” بخواب عزیزدلم، هنوز صبح نشده ”
درست مثل اینکه به زنش که هر روز از کنارش بیدار می شه حرف بزنه. از ترس بیدار شدنش از خیر بوسه خداحافظی گذشتم. کیفم را برداشتم و پاور چین پاور چین رفتم بیرون. از متصدی هتل خواستم که برایم یک تاکسی صدا کند. وقتی به ایستگاه رسیدم ساعت شش ونیم بود. اولین قطار هشت و نیم می رفت. وای حالا این دو ساعت با خودم چکار کنم؟ قهوای گرفتم وکتابم را باز کردم. چشمم به کتاب و حواسم جای دیگر بود. ذهنم مرا برده بود به روزی که برای خاتمه رابطه مان به در خانه شان رفته بودم. دیگه تصمیم جدی گرفته بودم که تمومش کنم. در خودم نمی دیدم بیشتر از این بتونم طاقت بیارم. درخونشون توی ماشین نشستم وبوق زدم. صدای بوقم را می شناخت. پنجره اتاقش به خیابان باز می شد. از پنجره نگاه کرد، دستی تکان داد یعنی صبر کن ، الان می آیم. آمد دم در، با لباس خانه و پای برهنه، سرش را از پنجره ماشین کرد تو.
گفت:
” سلام ”
گفتم:
” برو لباس بپوش بیا سوار شو، می خواهم باهات حرف بزنم ”
– چکار داری؟ می خواهی تمامش کنی؟
مثل اینکه خودش منتظر بود.اصلآ نپرسید چرا؟ حتی نگذاشت من توضیح بدم. خوب هر کی نمی دونست، خودش که می دونست.
– خوب می خواهی بری برو. من برات خوب نیستم. بچه دانشجو به دردت نمی خوره ،هاه .. شوهر پولدار می خواهی؟
– این مزخرفات چیه می گی؟ مگه تا حالا بین ما از این حرفا بوده؟ موضوع چیز دیگه ایه ؟ خودتو گول نزن.
– نگاه کن، تو می خواهی تمومش کنی، خوب بهتر دیگه بحث نکنیم. تمام.
با بغض گفتم:
” خداحافظ ”
هیچوقت این حرف آخرش یادم نمی ره.
گفت:
” خداحافظ ، ولی بدون که دنیا گرده، باز هم یک روزی به هم می رسیم “.
همین، به همین مسخرگی جدا شدیم. نه خواست از زبون من بشنوه دلیلم چیه نه تلاش کرد منو منصرف کنه. خودش خوب می دونست، نمی خواست به روی خودش بیاره. حتما از اون مخمصه راه گریزی نداشت. با اینکه همیشه کنجکاو بودم چطور بعد از من خودشو از اون منجلاب بیرون کشید ولی نتوانستم ازش بپرسم. توی این افکار بودم که کسی کنارم نشست. خودش بود.آه که اگه این قطار لعنتی نیم ساعت زودتر راه افتاده بود …. هیچکدام حرفی نزدیم. نیم ساعت در سکوت گذشت. موقع رفتنم که رسید بلند شدم، کتاب را که هنوز در دستم بود توی کیفم گذاشتم، بند کیف را حواله شانه ام کردم و راه افتادم. دنبالم آمد. قبل از سوار شد ن، آمد روبرویم ایستاد، نگاهم نمی کرد، سرش پایین بود، دستم را گرفت و به لبش نزدیک کرد. به نرمی بوسه ای بر دستم زد و آرام گفت:
” ممنون از همه چیز، حسرت سی سال را از دلم در آوردی”
صورتم را به گونه اش نزدیک کردم و آهسته بوسه خداحافظی را بر گونه اش کاشتم . صورتهای خیسمان لحظه ای کوتاه به هم چسبید و جدا شد.

عـروســی

علي اصغر راشــدان - مهر ۱۳۸۹

اتوبوس از شهر برگشت. عروس و داماد را رویک صندلی کنارهم نشانده بودند. صبح که می رفتند هرکدام را دور از هم نشانده بودند. عروس را رو یک صندلی ازردیف وسط ، کنارمادرش نشانده بودند. داماد -درطرف مقابل همان ردیف، کنار پدر پر یال و کوپالش نشسته بود. صندلی های اطراف عروس را خانواده اش گرفته بودند و اطراف داماد را نیز قوم و خویش هایش اشغال کرده بودند. ریش سفیدها و کدخدا پشت سر راننده نشسته بودند.
آن روز صح پائیزی، اتوبوس آبادی را کرایه کردند و راهی شهرشدند. اتوبوس اتو توکل تو جاده ی سنگلا خ لک لک می کرد و روبه قبله پیش می رفت. چرخ هاش تو گودال ها می افتاد و گرفتار زلزله می شد. مسافرهـا ازجامی پریدند وهر ازگاه عمامه ی مردهابه توربالای سرشان می خورد. گاهی یک چرخش از رو تخته سنگی تپه مانند می گذشت و یک برمی شد،عده ای رو پهلو دستی هاشان آوار می شدند.
کدخداعمامه ی شیرشکری اش را از سرش برداشت ، کف دست زمختش را رو پوست سیاه سوخته ســر کچلش کشید و نداداد:
– لال نمیری صلوات جلی ختم کن!
– اللهم صل علی محمد و آل محمد!
قارقار اتوبوس پرنده ها وخرگوش ها را ا زاطراف جاده می گریزاند. ازکنار گله ای می گذشتند، پارس دوسگ گردن کلفت با ترت رموتور اتوبوس درآویخت . سگ ها خیز برداشتند، خود را به اتوبوس رساندند، چند مرتبه خود را به عقب و پهلوهای اتوبوس کوبیدند. خسته که شدند، فاصله گرفتند و بادهن باز و زبان های آویخته ، له له زنان ، دورشدند.
باد ملایمی توبرگ های زرد پائیزی لانه کرده بود و زلف درخت ها را شانه می زد. جوی گل آلود کنارجاده به موازات اتوبوس پیش می رفت . گله به گله ، جفت گاو و گاوآهنی مردی را دنبال خود می کشید و سینه ی زمین را می خراشید. هر از گاه پیاده و یا الاغ سواری از مسیر اتوبوس کنارمی کشیدند.
هرمسافر بابغل دستیش پچپچه می کرد. حرف ها گاه جدی و گاه باخنده و شوخی همراه بود. برخی هم اخـم هاشان توهم بود و با ترش روئی دیگران را می پائیدند. این همه را ا شارات سر و دست و انگشت چاشنی می زد و چشم و ابروئی حواله ی عروس و داماد می شد.
داماد ازکنار دست های پرپشم پدر، زیرچشمی عروس را می پائید . اندام ریزه ی عروس را، که زیر چــادر نخودی اش مچاله شده بود، وارسی کرد. تو صورت خاکی رنگش دقیق شد. نگاهش سرگشته و بی قراربود.
اتوبوس تو دهانه ی ورودی آبادی ایستاد. کدخدا وریش سفیدها پیاده شدند. عروس و داماد پا روخاک زبر و کلوخ ها گذاشتند. شانه ی راست داماد هم شانه ی چپ عروس بود. مادر عروس درطرف دیگرعروس حرکت می کرد. پدرهیکل مند داماد، مـچ دست چپ او را سفت گرفته بود.
جماعت شاباش کشیدند و هلهله کردند. دهل و سرنا بکوب ، زدند و کوبیدند. ده – پانزده جوان بالباس های نو و عمامه های سفید و مندیل های دراز آویخته به پشت و جلو سینه ، جلو ی عروس و داماد رقصیدند و چوب باز ی کردند و مندیل های منگوله دارشان را به باد ملایم عصرگاهی پائیز سپردند.
دختر ها و زن های جوان بالباس های رنگ وارنگ ، بر کناره ی پشت بام ها شکوفه کرده بودند و رنگ حنا ی دست و ناخن های خود را به رخ هم می کشیدند.
اخم های داماد توهم بود. نگاه مادر عروس لبریز از لابه بود. باعجز داماد را نگاه می کرد. داماد رو برگرداند وچیزهائی زیرلب زمزمه کرد. به آب روان جوی خیره شد و گوش به جیغ و داد پرنده های بازی گوش سینه آسمان زلال دوخت . مادر عروس نگاه نومید ش را از داماد واگرفت و مستاصل ، پدر او را نگاه کرد. خشم خطوط چهره او را قبضه کرده بود. رگ های گردنش ورم آورده بودند. پیشانیش به عرق نشسته بود. لب و گوشه ی سبیل آویخته ی خود راجوید و فشار انگشت ها را رو مـچ داماد بیشترکرد. رنگ داماد گلگون شد. زبان خود را زیر دند ان گرفت . اطراف را پائید و ناله را توی گلوی خود خفه کرد. سر برگرداند و پدر را با خشم نگاه کرد. پدر دست آزادش را رو ریش جو گندمی خود کشید. چشم دراند و خشم منفجر خود را تو چشم داماد ریخت . عروس از همـه چیز و همه جا و هم کس رها بود. نگاه سر بریده ا ش همه جا بود و هیچ جانبود…
*
صبح که اتوبوس لک لک می کرد و می رفت، داماد زیر چشمی صورت بی خون عروس را حلاجی کرد. سر خود را روپشتی صندلی تکیه داد. دو دستش را رو شقیقه های خود گذاشت و با نوک انگشت های سبابه رگ های برجسته ی شقیقه هاش را مالش داد و زیرلب زمزمه کرد:
– چارمثقال پوست و استخوون مسلوله ! نگاهش که می کنم ، دلم آشوب میشه !چی جوری هم نفسش بشم ؟
اتوبوس ترترکرد و بند بندش لرزید. کنار چند درخت لب جوی ایستاد . کدخدا بلند شد، عمامه ی شیر شکر یش را رو سر کچلش محکم کرد، رو به جماعت برگشت و گفت :
– هوای اتوبوس بعضی ها رو گرفته و به غثیان انداخته . ده دقیقه ای پیاده میشیم .کنار آبی برین و آبی به صورت بزنین و سوارشین! نهار بعد از محضر را تو چلوکبابی مهمان پدر دامادیم . زود تر برمی گردیم که به دهل وسرنا و بزن و بکوب برسیم !
مردی میانه سال ،که کنارجوی چندک زده بود، ازجا پرید و داد زد:
– داماد فرار کرد!…
کدخدا کمر حرفش را قیچی کرد و پرید پائین. جماعت تو هم لولیدند و دستپاچه، پیاده و کنار اتوبوس قطارشدند و نگاه خود را دنبال داماد فرستادند. داماد نیمتنه ی خود را با یک دست چسبیده بود و بیابان بی کران را زیرگام گرفته بود و انگار پرواز می کرد. تمام نیروی خود را به پاهاش داده بود و می گریخت . کدخدا خود را جمع و جور کرد و گفت
– خانه خراب ها کاری کنین ! آبروی آبادی را به باد داد!…
پدر داماد قبا ش را در آورد. عمامه ی مندیل درازش را از سربرداشت و کنار پای کدخدا، رو زمین گذاشت .
پاشنه های گیوه هاش را کشید و پسرش را دنبال کرد.
داماد و پدرش فاصله گرفته بودند. هر کدام به اندازه ی گوسفندی به نظر می رسیدند، تو هم پیچیدند. پدر چند مشت و لگد حواله ی سر و صورت و گرده ی پسرش کرد. مچش را گرفت ودنبال خود کشاند. نزدیک اتوبوس که شدند، داماد داد کشید:
– زور که نیست ، تکه تکه م کنی قبول نمی کنم و بازفرار می کنم !
– غلط می کنی تخم حروم ! پوست ازسرت می کنم . چار روز رفتی شهرفعله گی ، آستین سرخود شدی !جماعت سوار شدند. ترتر دوباره ی اتوبوس پرنده های هراس زده را از لابه لای شاخه ها گریزاند. پدر داماد قبای خود را پوشید و عمامه ی سفید زابلیش را روسرش گذاشت . مندیل بلند منگوله دارش را پشت شانه اش صاف کرد. داماد خود را از زیرنگاه جماعت دزدید و بین پشتی دو صندلی مچاله شد. صورت خود را رو به کــف اتوبوس و میان کف دست گرفت . کدخدا از ردیف جلو بلندشد، روبه جماعت ایستاد و گفت :
– برشیطان و وسوسه هاش لعنت !
بیش باد!
شیرین کام از دنیا بری صلوات محمدی بفرست !
اللهم صل علی محمداوآل محمد!
***
قصاب گوسفن را تو جوی آب کنار چنار بزرگ انداخت . پوزه ا ش را تو آب فرو برد. حیوان آب نمی خورد. قصاب دوطرف پوزه رافشارداد. دهن حیوان باز ماند و قصاب یکی، دو مشت آب تو دهن بازش ریخت . حیوان آب را فرو داد و فخ فخ کرد و نگاه سرگردانش برق تیغه ی کارد و دست قصاب را پائید . حیوان نگاهش را از تیغه کارد وا گرفت وبه چهره ی هراسان عروس دوخت. انگشت های زمخت قصاب استخوان زیرگلوش راگرفت.
سایش تیغه ی تیز را رو گلوگاه و شاه رگ خود حس کرد و رها شد. نگاه گوسفند تو نگاه عروس ثابت ماند…
***
آبادی تانیمه های شب غرق بزن – بکوب بود. آبگوشت صرف شد و هرکس راهی خانه اش شد. عروس و داماد را تو حجله تنها گذاشتند. داماد، بی یک کلام حرف ، گوشه ی اطاق چندک زد. سکوت آبادی را تو خود گرفت. عروس شرمزده ، خود را به کنار داماد کشاند. نگاه دربدرش توفضای خالی حجله سرگردان ماند. جلو داماد. زانو زد و توچشم های به خشم نشسته اش خیره شد، دست های زمخش راگرفت و به طرف رختخواب – که درته اطاق رو زمین پهن بود- کشید. داماد لب خود را زیر دندان گرفت و فشارداد. مزه ی شورخون را رو زبان خودحس کرد. پشتش رابه دیوار تکیه داد و پاش را روسینه ی عروس گذاشت وباتمام توان او راپرت کرد و غرید:
– گم شو، عنتـر بـد هیبت !…
سکوت آبادی را توخود گرفته بود. داماد لای درحجله را باز کرد وبیرون خزید و توسیاهی شب گم شد…

از” کابوس ها “”

مینا اسدی - مهر ۱۳۸۹

من هستم…. بهروز… احمد… مهری و چند تایی دیگر که می¬¬شناسمشان. سالن پرآدم است، پر آدمهای ناشناس. همه جور آدم است. همه هستند. چند بچه هم در سالن می دوند. احمد مثل همیشه شاد و سرحال روی صندلی چرخدارش نشسته است.
صدای خواننده ای که روی صحنه ایستاده است و تودماغی می خواند در هیاهوی مردم گم می شود. مرد تارزن روی تارش خم شده است و محو هنر خویش است. نوازنده¬ی ویلون، عرق می ریزد و ساز می زند. کسی به هنرنمایی هنرمندان توجه ای ندارد. زنها با هم حرف می زنند و مردها ساکت روی صندلیها فرورفته¬اند و تخمه می شکنند. کسی حریف بچه ها نمی شود. بچه ها در سالن گرگم به هوا بازی می کنند و جیغ بنفش می کشند. هر چه همهمه در میان جمعیت بالاتر می رود خواننده هم صدایش را بلندتر می کند و در حالی که به نقطه ای در دور دست خیره شده است ترانه هایی در باره¬ی فواید صلح و مضرات جنگ می خواند. ما پشت ستونی نشسته ایم و احمد جوک های دست اولی را که شنیده است برایمان تعریف می کند.
خودش پیش از همه و بیش از همه می خندد. مهری گاهگاهی از پشت ستون، سرک می کشد و به خواننده، که لباس دکلته ای پوشیده، نیم نگاهی می اندازد و زیر لب می گوید: ولش…. و دوباره رو به احمد می کند و از او می خواهد که جوک دیگری تعریف کند. انگار که ما چند نفر توی آن سالن نیستیم. همه¬ی هوش و حواسمان به خودمان است. اصلا نمی دانم چرا در آنجا هستیم و چگونه از آنجا سر در آورده ایم. برگزار کنندگان برنامه، بی تابانه به ساعت بزرگ دیواری که بالای سن نصب شده است، نگاه می کنند و از اینکه هنرمندان ، حواسشان به هنرنمایی خودشان است و کمترین توجه ای به وقت تعیین شده و خستگی مردم ندارند، کلافه اند. پیش از این برنامه مردم به یک سخنرانی بالا بلند گوش داده اند و جو سالن و سر وصدای بچه ها و تق و توق صندلی ها حکایت از این دارد که حاضران در سالن، بیش از ظرفیتشان گوش داده اند و منتظرند که هر چه زودتر پایان برنامه اعلام شود و آنان خودشان را از فضای بسته و هوای دم کرده سالن نجات دهند و ریه هایشان را از هوای سالم بیرون و اکسیژن پرکنند. حتما به همین خاطر است که هنوز ترانه ای تمام نشده، دست می زنند و هورا می کشند و در همان حال با حسرت به در ورودی سالن چشم دوخته اند و روی صندلی هایشان جابجا می شوند. و این واکنش مردم، هنرمندان را دچار این شبهه می کند که بهترین شنوندگان خود را یافته اند و نمی خواهند چنین موقعیتی را از دست بدهند. حالا هر ترانه را دوبار می خوانند. خواننده که در حال و هوای دیگری ست چشمهایش را خمار می کند و یک دست به گردن میکروفون و دستی در هوا، از صلح و دوستی و عدالت می خواند، با ترانه ای با این بند برگردان:
جنگ، جنگ … نه به جنگ
صلح، صلح…. عدالت
رفاه برا ی ملت
و نوازندگان هم دم می گیرند: “صلح صلح آری صلح… جنگ، جنگ… نه به جنگ”
و خواننده، برای گرم شدن جلسه با عشوه می گوید:
– ای بابا مگر شام نه خورده اید؟ تکرار کنید… با ما تکرار کنید… جواب جواب… صلح، صلح، نه به جنگ
چند نفری از میان تماشاگران با صداهایی که مفهوم نیست بند برگردان ترانه را تکرار می کنند:
نه… نه… نه… نه به جنگ
و خواننده دوباره می گوید: این نشد… از خواب بیدار شوید همه باهم… آها… آفرین…بلند تر… صلح… صلح… عدالت.
ما پشت ستون نشسته ایم و همزمان که اتفاقات سالن را زیر نظر داریم به جوک های احمد گوش می دهیم و می خندیم.
مهری می گوید:
– اگر این هنرمندان را بدهند به دست این تماشاگران خسته و خشمگین، تکه پاره شان می کنند. بعد از آن سخنرانی طولانی و یکنواخت ،مردم حوصله “دلی ، دلی” ندارند. با این بچه های تخس و آتشپاره.که..
احمد می خندد: بیچاره هنرمندان در بدر… بالاخره غربت است وهزار درد سر. اینها هم دل دارند.
مهری باردیگر به صحنه نگاهی می اندازد. اما این بار به جای آنکه بگوید:
– ولش …
و به احمد بگوید:
– جوک تازه… خواهش…
فریادی از وحشت می کشد. من، بهروز و احمد که پشت ستون مخفی شده ایم و اصلا به صحنه نگاه نمی کنیم، با شنیدن فریاد مهری سرک می کشیم و این بار پشت میکروفون خواننده، مرد جوانی را می بینیم که با یک رادیوی کوچک در دست راستش و مسلسلی بر شانه. جمعیت که تا پیش از آن دو به دو مشغول حرف و سخن بودند نفس بریده و بی حرکت، عین مجسمه نشسته اند و با وحشت به صحنه چشم دوخته اند. جوانی که پشت میکروفون ایستاده است بیست و دو، سه ساله به نظر می رسد، لاغر و رنگ پریده است با چشمانی درشت و نافذ.
بی اختیار از جایم بلند می شوم و می ایستم. می ایستم که با دقت به همه چیز نگاه کنم. چند نفری که نزدیک در ورودی ایستاده اند زود متوجه ماجرا می شوند در سالن را باز می کنند در چشم بهم زدنی ناپدید می شوند. خواننده در گوشه ای از سن نشسته است و با صدای بلند گریه می کند. تارزن که از ظاهرش بر می آید که لول لول است و بوی خطر به مشامش نرسیده، هنوز سرش روی تار خم است و بی اعتنا به آنچه که در سالن می گذرد نرم نرمک می نوازد. نوازنده ویلون با اندامی نحیف و مچاله، سرش را روی سازش خم کرده است و من چهره اش را نمی بینم. “دف” از دست جوان دف زن افتاده است. دف زن بالا بلند خوش اندام که تا چند لحظه¬ی پیش صدای رسای دف اش گوش فلک را کر می کرد بی کمترین مقاومتی، در کنار جوان مسلسل به دست ایستاده است و عاقله مردمی که “تنبک” می زد تنبک به دست و هاج و واج به نقطه ای در سالن خیره شده است. مثل بازی کودکی هایمان: ( لولو… چهچه… مجسمانه! )
جوان، لختی در سکوت چشم می گرداند و دور و برش را نگاه می کند سپس با صدایی آرام و بدون تنش می گوید:
– نترسید… هیچ کس با شما کاری ندارد… کشتن شما، چیزی حاصل ما نمی کند جز حمل و نقل تعدادی جنازه.
مردم نفس عمیقی از سر رضایت می کشند. چند نفری از گوشه و کنار سالن با صدایی که انگار از ته چاه در می آید می گویند:
– نمی کشد… نمی کشد… قیافه اش به قاتلها شبیه نیست.
جوان بی اعتنا به اظهار نظر آنها رادیویی را که در دست دارد بالا می برد و می گوید:
– این را می بینید؟
کسی جواب نمی دهد.
جوان دوباره با صدای بلندتر فریاد می زند:
– این را می بینید؟
باز هم از کسی صدایی بر نمی خیزد.
این بار در میکروفون فریاد می زند:
– امتحان می کنیم… امتحان می کنیم…
به سبک خواننده که اول برنامه اش با ذوق و شوق چند بار در میکروفون گفته بود:
– امتحان می کنیم… امتحان می کنیم… الو… الو… امتحان می کنیم.
مرد، همزمان که در حال امتحان میکروفون است، نیم نگاه به خواننده می اندازد که روی زمین پخش شده است و از کفی که در گوشه¬ی لبش جمع شده ،می شود فهمید که غش کرده است .جوان با مهربانی به زن نگاهی می اندازدو با لحنی دوستانه می گوید:
– نترس جانم… تو از این ها شجاع تری که این بالا ایستاده ای و حنجره ات را پاره می کنی. من که با تو کاری ندارم و لیوان آبی را که روی میز است بر می دارد و روی صورت خواننده خالی می کند. زن با ترس و لرز می نشیند و به مرد جوان طوری نگاه می کند که انگار در حین پیاده روی در جنگلی آرام، با گرگی درنده روبرو شده است. لبهایش می لرزد… زیر گریه می زند و ناله کنان می گوید:
– مامان… مامان جان…
مرد جوان لبخندی بر لب می آورد و با خواننده شوخی می کند:
– شما در این سن و سال هنوز مامان جانتان را می خواهید؟
خواننده بازهم هق هق کنان می گوید:
– مامان… مامان جان
مرد جوان رو به جمعیت می کند و می گوید:
– مامان جان این خانم اگر در میان شماست بیاید بالا.
کسی جواب نمی دهد… سکوت و وحشت بر همه جا سایه افکنده است.
احمد زیر لب می گوید:
– این مادر ندارد… دارد؟
مرد جوان دوباره در میکروفون می گوید:
– الو… الو… امتحان می کنیم… مادر این مادرمرده خودش را معرفی کند… این زن بیچاره دارد به خاطر هیچ و پوچ، قبض روح می شود… لطفا مادر این خانم خودش را نشان دهد.
باز صدایی از کسی بلند نمی شود.
مرد جوان قدمی به طرف خواننده برمی دارد، لوله¬ی مسلسل را روی شقیقه¬ی او می گذاردو این بار با لحنی جدی می گوید:
– اگر مادر این زن بدبخت تا یک دقیقه¬ی دیگر خودش را نشان ندهد یک گلوله توی مغز ایشان خالی می کنم.
باز کسی جواب نمی دهد.
مرد جوان به خواننده که نمی تواند کمترین حرکتی بکند کمک می کند که از جا برخیزد. او را رو به جمعیت نگاه می دارد و با مهربانی می گوید:
– مادرت را نشان بده !
زن دستپاچه می شود و ناله کنان می گوید:
– مادرم؟… مادرم اینجا نیست
و باز می زند زیر گریه: مامانم … مادرم … مامان جان
مرد جوان با صدایی پر از خشم می گوید:
– یکی از شما این زن را به فرزندی قبول کند… کسی اینجا هست؟
سکوت.
این بار مرد حرفش را عوض می کند:
– اگر یکی از شما این زن را به فرزندی قبول کند، می تواند همراه ایشان ظرف سه دقیقه سالن را ترک کند.
همهمه می شود… همه¬ی زنان حاضر در جلسه از جا بر می خیزند و به طرف در سالن هجوم می آورند. مرد جوان سر مسلسل را به طرف جمعیت می گیرد و با لحنی تهدیدآمیز می گوید:
– سروصدا نکنید… بنشینید… خودم از میان شما یک مادر انتخاب می کنم.
سروصدای مردها در می آید:
– چرا یک پدر انتخاب نمی کنید؟… یا یک پدر و مادر… زن که به تنهایی نمی تواند بچه درست کند!.
مرد جوان به تندی می گوید:
– شلوغ نکنید… این خانم فقط می گوید: مامان… مامان جان
یکی از مردها با صدای ضعیفی می گوید:
– بهش وقت بدهید شاید بابا جانش را هم صدا کند
مرد جوان چیزی نمی گوید. به زنهای مجلس چشم می دوزد و به زن جوانی که در ردیف جلو نشسته است می گوید:
– شما بیا بالا و این خانم را ببر.
زن جوان، من، من می کند:
– من مادر این بشوم؟ این که از من بزرگتر است.
مرد جوان می گوید:
-چانه نزن… بیا بالا… ببرش، و گرنه این شانس را از دست می دهی.
لحظه ای سکوت برقرار می شود و سپس زن جوان شتابان به صحنه می دود و خواننده را که جان در بدن ندارد از جا بلند می کند.. زیر بغلش را می گیرد و لنگ لنگان به طرف در خروجی می برد.
همه¬ی این نقل و انتقالها سه دقیقه هم طول نمی کشد. پیرمردی از وسط جمعیت بلند می شود. مرد جوان سر مسلسل را به سوی او می گیرد:
– بنشین پدر جان
پیرمرد با صدای لرزانی می گوید:
– هر کار می خواهید بکنید زودتر بکنید… ما را زجرکش نکنید
مرد جوان با مهربانی می گوید:
– حق باشماست پدر… بنشینید
و سپس خطاب به جمعیت می گوید:
– سه سوال دارم و همه باید به آن جواب بدهند… حاضرید؟
سکوت.
مرد جوان می گوید:
– سکوت علامت رضاست. پس گوش کنید… به دقت… و جواب بدهید…منطقی.. سوال و جواب ترس ندارد.
نوجوانی می ایستد و فریاد می زند:
– سوال و جواب زیرفشار مسلسل ترس دارد… خیلی هم ترس دارد… اسلحه را کنار بگذار… بعد سوال کن.
مرد جوان پوزخندی می زند و می گوید:
– در آن صورت کسی نمی نشیند که به سوال من جواب دهد. وجود همین مسلسل باعث می شود که همه از ترس جانشان، بنشینند و به حرف من گوش بدهند.
نوجوان دوباره می گوید:
– این را که همه¬ی زورگویان بلدند… شق¬ القمر که نکرده ای. با تهدید و زور که نمی شود سوال و جواب کرد.
مرد جوان می گوید:
– حرفهایت را صد درصد قبول دارم اما اگر این مسلسل در دست من نباشد این جمعیت می نشیند و به حرف من گوش می دهد؟
نوجوان پاسخ می دهد:
– نه… شما که آدم سرشناسی نیستی و اسم و رسمی نداری. اما دیدی که به سخنران جلسه، که این همه حرف زد گوش دادند و صدایی از کسی در نیامد.
احمد با صدای بلند می خندد. صدای خنده¬ی او سکوت سالن را می شکند همه¬ی نگاه¬ها به طرف او برمی گردد. احمد خودش را در صندلی چرخدارش جمع می کند و آهسته می گوید:
– کجا گوش دادند؟ همه خواب بودند.
و باز بی توجه به جو ترس و وحشت حاکم بر فضا، غش غش می خندد.
مرد جوان نگاهی به جمع ما می اندازد و ما خودمان را هر چه بیشتر پشت ستون پنهان می کنیم.
مرد جوان نگاهش را از ما برمی گیرد و رو به جمعیت می کند و می پرسد:
– این جلسه برای چه تشکیل شده است؟
مردی از میان جمعیت جواب می دهد:
– برای راهیابی.
مرد جوان حرف او را تکرار می کند:
– برای راهیابی؟
و سپس می پرسد:
– برای یافتن چه راهی؟
مرد می گوید:
– یافتن راهی برای استقرار صلح.
– صلح با کی؟
کسی جواب نمی دهد.
مرد جوان ،از نوجوان که هنوز رو به صحنه ایستاده است می پرسد:
– تو می دانی؟
– بله… برای گریز از جنگ که خانمانسوز است.
مرد جوان می پرسد:
– اگر جنگ نباشد صلح می شود؟
نصف جمعیت جواب می دهد:
– بله …صلح می شود.
مرد جوان می پرسد:
– و بعد از صلح چه می شود؟
زنی میانسال جواب می دهد:
– زندگیمان سروسامان می گیرد.
زن دیگری می گوید:
– می رویم سر خانه و زندگیمان…
مردی می گوید:
– صلح که باشد همه در صلح و صفا زندگی می کنیم.
مرد دیگری می گوید:
– کسب و کارمان رونق پیدا می کند.
مرد جوان سکوت می کند و سپس می گوید:
– حالا که صلح است و هنوز از جنگ خبری نیست. چون کسب و کارتان رونق دارد نمی خواهید جنگ بشود؟
پیرزنی می گوید:
– کارمان رونق دارد؟ نان بی روغن هم نداریم… رونق چی؟
زن دیگری می گوید:
– باز هم حالا بهتر است. حالا ما فقط نان نداریم… کار نداریم… آب نداریم… جنگ که بشود بدتر می شود… بچه هایمان را هم می برند.
مرد جوان رو به جمعیت می کند و می پرسد:
– حالا صلح است؟
فریاد جمعیت بلند می شود:
– بله… حالا صلح است.
مرد جوان می گوید:
– شما صلح را دوست دارید؟
جمعیت جواب می دهد:
– بله ما صلح را دوست داریم.
– برای همین در این جلسه شرکت کرده اید؟
جمعیت یک صدا پاسخ می دهد:
– بله… برای همین در این جلسه شرکت کرده ایم.
مرد جوان می گوید:
– با میل و خواست خودتان به اینجا آمده اید؟
– بله… با میل و خواست خودمان به اینجا آمده ایم.
مرد جوان باز می پرسد:
– با پاهای خودتان به اینجا آمده اید؟
– بله… ما با پای خودمان به اینجا آمده ایم.
مرد جوان در صحنه قدم می زند. سمت و سوی مسلسل اش رو به مردم است. در میان سکوت مطلقی که بر سالن سایه گسترده است ناگهان احمد فریاد می زند:
– من… با… پای… خودم… به… اینجا… نیامده ام.
مرد جوان سرک می کشد و با آنکه میکروفون، صدای او را به خوبی به ما که ته سالن نشسته ایم می رساند با فریاد می گوید:
– کسی که پشت ستون جا خوش کرده ای بیا بالا…
احمد فقط می خندد.
مرد جوان می گوید:
– من ترا نمی بینم. از آن پشت بیا بیرون
مهری صندلی چرخدار احمد را هل می دهد. حالا همه احمد را به خوبی می بینند… نگاهها به سمت او برمی گردد.
احمد خونسردانه به مرد جوان نگاهی می اندازد و می گوید:
– حالا باید چکار کنم؟
مرد جوان می گوید:
– بیا بالا
احمد به صندلی چرخدارش اشاره می کند و می گوید:
– چه جوری ؟ من که پا ندارم.
در این موقع سروصدایی به گوش می رسد… چند نفر از گوشه و کنار به سرعت می دوند که خود را به در سالن برسانند. مرد جوان لوله¬ی مسلسل را به طرفشان می گیرد:
– برگردید… بنشیند سرجایتان… بیرون خبری نیست… رفقای من مسلح هستند و پشت در ایستاده اند… راه فرار نیست. من که از اول گفتم که با شما کاری ندارم… من و شما فقط با هم گفتگو می کنیم.
سپس سرش را به طرف احمد می چرخاند:
– بیا بالا… اینهمه آدم صلح جو و عدالت خواه… کمکت می کنند.
کسی از جایش تکان نمی خورد.
نوجوانی که سوال می کرد هنوز ایستاده است. می گوید:
– من می توانم کمک کنم.
و به طرف احمد می رود. نوجوان دیگری هم داوطلب می شود که کمک کند. آن دو، صندلی چرخدار احمد را به سمت صحنه می برند. صندلی را پایین، دم پله ها می گذارند و سپس به کمک هم احمد را بالا می برند و او را روی یک صندلی که پیش از آن زن خواننده روی آن نشسته بود می نشانند. در چهره¬ی احمد از ترس خبری نیست. لبخند تمسخر آمیزی بر لب دارد. مرد جوان از پارچ آبی که روی میز است در لیوان، آب می ریزد و می گوید:
– بفرما… آب.
احمد می خندد:
– ممنون… حالم خوب است… شما بفرمایید!
مرد جوان می گوید:
– اسم شما؟
و میکروفون را به طرف دهان احمد می برد.
احمد با صدای قوی و با لحنی مسخره می گوید:
– مخلص شما احمد.
مرد جوان می پرسد:
-چرا روی صندلی چرخدار نشسته ای؟
– چرا ندارد. معلولم.
– مادر زادی؟
– به من نمی آید که از جنگ برگشته باشم؟
مردم می خندند. یک لحظه یادشان می رود کجا هستند و در اطرافشان چه می گذرد.
مرد جوان می گوید:
– از کدام جنگ؟
احمد با خنده می گوید:
– از جنگ ایران و عراق.
چند نفر از گوشه و کنار می گویند:
– از جنگ حق علیه باطل.
احمد قهقهه می زند… آنقدر می خندد که اشک از چشمانش سرازیر می شود.
مرد جوان می گوید:
– چرا می خندی؟
– خنده ندارد؟ بنظر شما خنده دار نیست؟ یک پسر هیجده ساله¬ی سرباز چه می داند که حق کدام است و باطل کدام؟
– پس چرا رفتی؟
احمد پوزخندی می زند و می گوید:
– به همین دلیل که حالا این بالا نشسته ام و به سوال شما جواب می دهم.
مردی از میان جمعیت می گوید:
– به خاطر صلح.
مرد جوان سوالش را تکرار می کند:
– پرسیدم چرا رفتی؟
– گفتم که… مثل همین حالا که شما مرا به روی سن آورده اید.
مرد جوان اخم می کند:
– من… من از تو خواهش کردم و تو قبول کردی. زوری در کار نبوده است.
احمد می خندد و به مسلسل اشاره می کند:
– من چیزی در دست ندارم.
– از ترس؟
– بله… ترس و وظیفه
مرد جوان با حیرت می گوید:
– ترس را می فهمم اما وظیفه؟
– عادت… عادت… ترس… عادتی که به وظیفه تبدیل می شود…
مرد جوان می گوید:
– از این حرفها بگذریم… حالا چه می گویی؟ صلح می خواهی یا جنگ؟
احمد می پرسد:
– بین صلح و جنگ چیز دیگری نیست؟
مرد جوان می گوید:
– چرا هست.
احمد می گوید:
– مثلا؟
مرد جوان لبخندی می زند و می گوید:
– مرگ!
جمعیت کلمه¬ی مرگ را تکرار می کند.
– مرگ؟… مرگ؟… مرگ؟
مرد جوان رو به جمعیت می کند و می گوید:
– این ترس که شما را فرا گرفته است از مرگ بدتر است.
جمعیت می گوید:
– ما صلح و عدالت می خواهیم نه مرگ.
احمد بی اختیار می گوید:
– شما همین حالا هم مرده اید.
و غش غش می خندد.
احمد باز می گوید:
– پس خیال می کنید زنده اید؟
از میان مردم چند نفر با شیون و زاری می گویند:
– بگذار برویم… نوشته می دهیم که دیگر در این جور جلسات شرکت نکنیم.
مرد جوان اعتنایی نمی کند… دوباره می پرسد:
– کسانی که صلح می خواهند دستشان را بلند کنند.
جمعیت همزمان که دستهایشان را بالا می برند با فریاد می گویند:
– صلح… صلح
مرد جوان می گوید:
– شما صلح می خواهید؟
جمعیت یکصدا فریاد می زند:
– بله ما صلح می خواهیم.
مرد جوان می خندد.
– نمی خواهید؟
جمعیت فریاد می زند:
– می خواهیم …می خواهیم.
مرد جوان با فریادی آنها را ساکت می کند و می گوید:
– شما صلح نمی خواهید. تسلیم هستید، تسلیم نظرات بالا دستی ها. تسلیم واخته، بزرگترهایتان هم تسلیم زورند… تخم آنها را هم کشیده اند. از چه چیز می ترسید؟ چند قرن دیگر می خواهید بترسید و زاد و ولد کنید؟ تاکی می خواهید با خفت… خواری، ترس و تسلیم زندگی کنید؟ اسم این “روزمرگی” زندگی است؟
احمد می خندد و با لحنی جدی که شبیه صدای همیشگی او نیست می گوید:
– نه… این زندگی نیست… این روزمرگیست.
مرد جوان می گوید:
– پشت در سالن از افراد مسلح خبری نیست… برای ترساندن شما گفتم… آنجا هیچکس نیست فقط من هستم و همین مسلسل… اگر این مسلسل در دستم نبود هیچکدامتان به حرفم گوش نمی دادید. بین شما یک آدم جاندار نبود که بپرد و این ماس ماسک را از من بگیرد و ببیند که دروغی ست. این مسلسل خالی ست و از بمب هم خبری نیست فقط هفت تیرم یک گلوله دارد آنهم برای مغز خودم …
و رو به احمد می کند و می گوید:
– بهتر نیست که آدم بمیرد تا در میان این تخم کشیده ها زندگی کند؟
احمد به علامت تایید سر تکان می دهد.
آنگاه مرد جوان هفت تیری از جیب کتش بیرون می آورد، می گذارد روی پیشانی ¬اش و ماشه را می کشد…
مغز آغشته به خون او روی سر و صورت احمد می پاشد. احمد هنوز لبخند کمرنگی به لب دارد. با آرامشی وصف ناشدنی لیوان آب را بر می دارد و یک نفس سر می کشد. جمعیت، گریان و شیون کنان به طرف در سالن هجوم می برند…
من همانجا ایستاده ام… مهری هم… بهروزهم و به صحنه چشم دوخته ایم. احمد مثل یک مجسمه سنگی همانجا نشسته است و لبخند می زند.
چشمانم را که باز می کنم و وحشت زده که به دوروبرم چشم می دوزم می بینم که در اتاق خودم هستم. ساعت شش و نیم صبح پنج شنبه است و من خیس عرق در تختم نشسته ام و گریه می کنم… بیرون برف تندی می بارد.

مینا اسدی -اکتبر دوهزار و هفت. استکهلم…بر گرفته: از کتاب منتشر نشده ی”کسی در کنار من دندان خون آلودش را تف می کند”.

پدر

مجید قنبری - مهر ۱۳۸۹

مادر با دو فرزندِ قدو نیم‌قد و نوزادی در بغل در گرم‌ترین ساعت روز ، زیر آفتابِ سوزان بندر ، در خیابانِ خشک و بی‌سایه این‌طرف و آن‌طرف می‌رود و کودکان‌اش را به دنبال می‌کشد . ظهر است . گرسنه و تشنه‌اند و کیسه‌ی مادر خالی و پدر غایب . صدای اذان که از بلندگوهای مسجدی در دوردست به گوش می‌رسد ، این لحظات را غم‌بارتر از باقی ساعات روز می‌کند .
مادر آخرین سکه‌های خود را در مغازه‌ای می‌گذارد و با یک شیشه نوشابه‌ و یک ساندویچ کوچکِ بیات و کپک‌زده بیرون می‌آید . باز هم تسلیم شده است ، مثل همیشه ، در برابر پدر ، برادر ، شوهر ، و این‌بار دربرابر خواستِ فرزندان‌اش . هم‌چون سراسر زندگی‌اش که یک‌سره به تسلیم گذشته است .
فرزندان‌اش در پیاده‌روی کنار خیابان وارفته‌اند . دیگر رمقی برای تکان خوردن ندارند . مادر نگاهِ‌شان می‌کند . کثیف و زشت‌اند ، فقیر و بیمارند ، اما بازهم دوست‌شان دارد .
کشتی بزرگی از میانه‌ی دریای خاکستری سوت بلندی می‌کشد و به بندر نزدیک می‌شود . بویِ ماهی گندیده همه‌جا را گرفته است . مادر نوزادِ شیرخوارش را به سینه‌های خشک‌اش می‌فشارد . فرزندان دیگر منتظرند . زبانِ‌شان خشک و سوزان و ترک‌خورده در دهانِ نیمه‌بازشان لَه‌لَه می‌زند . چشم‌های بی‌فروغ و قی کرده‌شان به مادر دوخته شده ، به مادر نه ، به شیشه‌ی کوچک نوشابه و قدِ کوتاه ساندویچ :
” به کدام‌شان سهم بیش‌تری خواهد رسید؟ اولین تکه و اولین جرعه نصیب کدام‌یک خواهد بود؟ ”
مادر نقاب سیاه‌اش را از روی صورت به بالای پیشانی می‌راند ، دامن چادر وصله‌وصله‌اش را جمع می‌کند و در کنار بچه‌ها روی خاک ولو می‌شود و بعد همه‌چیز در همهمه‌ی دست‌ها و لب‌ها و گردشِ بی‌وقفه و طولانیِ شیشه‌ی نوشابه و ساندویچ گم می‌شود . ساندویچ دست به دست می‌گردد و هر لحظه کوتاه‌تر می‌شود و حسرتی به جان مادر و کودکان‌اش می‌اندازد . نگاهِ منتظر پسر بر دست‌ها و لب‌های خواهر کوچک‌تر ، حریصانه قفل می‌شود : ” کی نوبت‌اش خواهد رسید؟ ”
مادر ساندویچ را از دست اولی بیرون می‌کشد و نوشابه را هنوز جرعه‌ای نوشیده و ننوشیده به دومی می‌دهد ، و همین‌طور گردش ادامه می‌یابد . گردشِ فقر از دستی به دست دیگر . گردش فقر از نسلی به نسل دیگر . و در آخر ، همه هنوز گرسنه‌اند و مادر در اندیشه‌ی شب تا شاید بتواند پولی به دست آورد . . .
* * * *
شب درون دخمه‌ی تاریک و بوی‌ناک خود هستند . اتاقی کوچک که قسمتی از آن به وسیله‌ی پرده‌ی گل‌داری جدا شده است تا در پشت خود تختی فلزی را پنهان کند . مادر خسته و منتظر بر زمین وارفته است و کودک شیرخوارش در زیر پستان چروکیده و پلاسیده‌ی او فقر و نکبت را حریصانه می‌مکد . پسر در کنج تاریک اتاق نشسته است و با چند تکه چوب ور می‌رود . خواهر کوچک‌ترش ساعت‌ها پیش از ضعف و گرسنگی به خواب رفته است .
سرانجام صدای باز شدنِ در ، همراه با ” یاالله یااللهِ “پدر درون خانه می‌پیچد و این به معنای آن است که نامحرمی همراه پدر است . پسر ناگهان گرسنگی را فراموش می‌کند و از جا می‌پرد .
مادر کودک شیرخوارش را از خود جدا می‌کند و به سرعت چادرش را بر سر می‌کشد . پدر وارد می‌شود با دستان خالی و جیبی خالی‌تر ، مثل هر شب . در زیر نگاه همسر و پسرش ذوب می‌شود . سرش را پایین می‌اندازد و با خود می‌اندیشد : خب ، زندگی سخته ، چه می‌شه کرد .
پسر که بغض راه بر نفس‌اش بسته با نگاهی پرنفرت به پدر می‌نگرد و بعد نگاه‌اَش از روی شرمگینِ پدر بر چهره‌ی پرخون و شهوتناکِ مردِ همراه‌اش می‌لغزد . . .

مگه شوخی یه!

امير آچاچي - مهر ۱۳۸۹

هر گوشه این چرخ وفلک که باشی ، یه جور بدبیاری یقه تو می گیره! تو خیابونای استانبول یا کوچه پس کوچه های
” منیریه “،آخرش یه روز تو تله می افتی؛ تله تنهایی، ترس، بی قراری! می گی نه،یه نیگا به دوروبرت بنداز، ببین وسط این همه آدم که مث موروملخ به پروپای هم می پیچن، چن تا قیافه حیرون می بینی! یکی شم همین هوشنگ. از بانگ خروس تا بوق سگ زیر سایه یه درخت زبون گنجشک تکون نمی خوره! تو ایستگاه ” گلوبندک ” ساعت رفت و برگشت اتوبوسارو ثبت می کنه. جون به جونش کنی با هیچ شوفری دمخور نمی شه! درددل می کنی، کم محلی می کنه؛ لاف می زنی، چرت می زنه؛ نمک می ریزی روترش می کنه!
گیریم دماغ سوخته یه عشقی یا عزادار ننه باباتی، خیلی که تو خودت بریزی، آخرش با یه روضه ای، آوازی، مویه ای
به زبون میای ولی این هوشنگه دهن باز نمی کنه که بفهمی چه مرگشه!
مسافرا میان و میرن، شوفرا هروهر می خندن، زبون گنجشکه سایه شو هی پهن می کنه هی جمع می کنه ولی این
پسره مث مجسمه وسط میدون فردوسی،صداش در نمیاد!
-“هوشنگ هیچ می دونی اگه موشای تهرونو تقسیم کنن،به هر نفر سه تا می رسه؟ ”
منتظر لبخندی تو صورتش می شم! پلک هم نمی زنه! قارقار کلاغی می پیچه…
-” یه جایی خوندم، عمر کلاغ ازعمرآدمیزاد بیشتره؛ خیلی ام بیشتره! رو همین درختا کلاغایی لونه کردن که شجره نومچه شون از شازده های قجر،پُروپیمون تره!”
دخترای قلمی با صورتای عروسکی، پشت سرهم خودنمایی می کنن! شش دانگ حواسمو پرت هوشنگ کردم که کی سرشو بلند می کنه به یکی از اون دخترا زل می زنه!
– ” کار خوبی می کنی با هر شوفری همکلام نمی شی؛ سر شوخیو که  شُل کنی  زبونشون  از یقه  می ره از آستین درمیاد!همین
قاسم، اگه بشینی پای منبرش، طوری جادوت می کنه که او لوطی بشه، تو انترش! خوشم میاد یه گوشه نشستی، خرتو به هر توبره ای نمی بندی، اسبتو به هر سواری شوور نمی دی! اصلا می دونی چیه، آدمیزاد یه دهن داره، دو تا گوش؛ یعنی دو تا بشنو یکی بگو! هوشنگ….هوشنگ با توام…غصه اگه سالی یه بار سراغت بیاد، خوشبختی! اگه ماهی یه بار در خونه تو بزنه، بدبختی!
وای به حال آدمی که روزی یه غصه روسرش خراب شه! می خوای زمین گیر غصه هات نشی باید درد دل کنی، لاس بزنی، داد بزنی!هر دردی یه دوایی داره؛ دوای خلاص شدن از غم و غصه، وراجی یه! کم حرف که بشی یواش یواش مُخت تعطیل می شه.
راه خونه یادت می ره؛ اسم بچه هاتو عوضی صدا می زنی؛ شله قلمکارو با  قُرمه سبزی یکی می گیری، اینو من نمی گم،دکترا می گن! پارسال همین وقتا که دخترم از خونه فرار کرد تا یه ماه با هیشکی حرف نزدم، خودمو یه گوشه زندونی کردم! آخرش که چی؟ اگه قفل به زبون بزنی، غصه تو دل لونه می کنه! باید دهنو باز کنی که غصه پر بکشه! چرا قاسمو نمی گی؟یه نگاهی به اداهاش بنداز، یه طوری قهقهه می زنه مث ایکه بلیطش بُرده! اگه نخنده دیوونه می شه!همین دیروز پریروز، پسر کوچیکه ش
از ایدز مُرد! صداشو تو در وهمسایه در نیاوردن! مگه شوخی یه!؟ هوشنگ،هوشنگ با توام! کجارو نیگا می کنی؟ داشتم می گفتم کلاغا هم عمرشون ازآدما ییشتره، هم ازآدما خوش شانس ترن! کدوم کلاغوسراغ داری تا خرخره زیرقرض بانک باشه؟کدوم کلاغ خرج اتینای زنش از حقوق رییس دارایی بالا می زنه؟ کدوم کلاغ واسه قارقارکردن زیادی، سین جیم می شه؟هوشنگ کجایی؟
به اون ابره نیگا کن، پُر دلش بارونه! آدما با حرف زدن سبک می شن،آسمون با باریدن! اگه با نقش و نگار ابرا قاطی شی، خیلی چیزارو می خونی! خوب خوب که به اون تیکه ابر زُل بزنی، یه آدم می بینی که زانوشو بغل کرده، یکی دستاشو دراز کرده، اون یکی داره از چیزی فرار می کنه! هوشنگ اگه بارون بگیره،همین درخته که زیرش نشستی مث سقفی می شه که هزار جاش سوراخه؛ هر برگش یه جور رو هیکلت می باره! چرا نشستی؟مگه نمی بینی بارون گرفت؟ الانه که زبون گنجشکه از هزار جاش رو سرت بچکه!
– ” بذار بچکه؛ منم باهاش می چکم! ”
– ” چی گفتی؟یه دفه دیگه بگو! ”
شوفرارو یکی یکی صدا می زنم :
-” قاسم،  بهمن،  اکبر،  پیمان…یالا بیاین، هوشنگ حرف زد؛ با گوش خودم شنیدم…”
هیشکی حرفمو باور نمی کنه! صدای هروهرخنده با رعدوبرق آسمون قاطی می شه! درخت زبون گنجشک با هربرگش رو سر هوشنگ می باره! قطره هایی که از صورت هوشنگ رو زمین می چکه شاید بارونه شایدم گریه س! آخه هوشنگ تازه از
” کهریزک ” خلاص  شده! مگه شوخی یه…
امیر آچاچی – تهران

بیست خزان پیش از آن پاییز

مهران رفیعی - مهر ۱۳۸۹

به یاد عبدالعظیم (نوری) صبوری

یک بعداز ظهر سرد و خاکستری تهران. در آن روزها که در و دیوار های شهر را با کاغذ رنگی و بادکنک برای جشن تولد های آبان ماه رنگارنگ میکردند. یکی از همان روز هایی که باد پاییزی زوزه میکشید و برگ های نیمه زرد را به شیشه های مدرسه میکوبید تا کسی به خواب عمیق نرود. از خود می پرسیدم که کدام شان خوشبخت ترند, آنهایی که در جوی کنار خیابان می افتند و با جریان آب میروند, یا آنهایی که در زیر چرخ ماشین ها و یا زیر پای رهگذران له می شوند و یا آنهایی که با جاروی رفتگران شهرداری سر از سطل های آشغال در میاورند؟ هرچند بعضی شان زمانی را بر سقف بامها ویا سایه بان میوه فروشی ها و یا داخل ناودان ها میگذرانند ولی نهایتا همان سرنوشت ها در انتظارشان بود.
قبل از شروع کلاس, ناظم سالخورده به همه گوشه و کنار ها سر کشیده بود تا برای کسی شکی باقی نگذارد که زنگ کلاس به صدا در آمده است.
ساعات درسی صبح را برای سر و کله زدن با معادلات و منحنی های ریاضی و قوانین پیچیده فیزیک و فرمول های عجیب و غریب شیمی گذاشته بودند و دو ساعت بعد از ناهار را برای ادبیات و زبان و ورزش و علوم اجتماعی و از این قبیل.
دبیر ادبیات آنچه را برای آن روز در نظر داشت تمام کرده بود ولی هنوز ده دقیقه ای تا زنگ رهایی بخش فاصله داشتیم. پرسید:
“کسی چیزی برای خواندن دارد؟”
هفته قبل, یکی از بچه ها نوشته ای از جلال را خوانده بود,خاطره ای از سوگ نیما را, و خیلی ها پسندیده بودند.
جوابی نیامد.
“شعر, طنز, مقاله, نقد فیلم, و حتی تفسیر ورزشی؟”
دستی بلند نشد.
“نوشته ای از خودتان چطور؟”
در آن طرف کلاس حرکتی دیده شد, دو سه نفری از نیمکت های شان بیرون آمدند تا نوری بتواند خودش را به جلو کلاس برساند و در مقابل تخته سیاه بایستاد, در انتظار اشاره معلم.
کت و شلوار آبی پوشیده بود, آبی روشن. بعد از این همه سال, به یاد داشتن رنگ لباسش کار سختی نیست, چون ظرف آن سال و سال بعد از آن هم, فقط همان را پوشید, در هر سه فصل مدرسه.
“حدس میزدم توی این کلاس چند نفری دست به قلم باشند, همین برنامه را تا آخر سال ادامه میدهیم, گوش ما با شماست پسرم”
زمزمه های برخی از بچه ها با صداهای باد و خیابان همراه شدند تا صدای آرام اوشنیده نشود.
” اگه می خواهی حرفت بگوش ها برسه, باید صدات را بلند تر کنی. بعضی از وقتها لازمه که داد بزنی و گرنه کلاهت پس معرکه است.”
نوری توصیه معلم را اجرا کرد و ما خلاصه ای از نمایشنامه کالیگولا را شنیدیم و همینطور شمه ای از زندگی آلبر کامو را.

***
وقتی که اتوبوس مدرسه, ما را از زمین ورزشی به دبیرستان برمیگرداند در ترافیک عصر پنجشنبه گیر کرد و فرصتی را که منتظرش بودم پیش آورد.
“چند وقته که می نویسی؟”
به آرامی چیزی گفت که این بار هم در میان همهمه بچه ها و صدای موتور و بوق ماشین ها گم شد.
“فکر میکنم حالا از اون وقت هاییه که لازمه داد بزنی”
خندید و سری تکان داد.
“از اون نوشته خوشت اومد؟ اگه دوست داشته باشی می تونم کتابش را بهت بدم”
دو سه روز بعد کتاب را برایم آورد و این شروع دوستی مان بود که هر روز گرم تر میشد. او از شمال سر سبز میامد و من از جنوب گرم و خشک. اکثر همکلاسی هایمان, دوره دبیرستان را با هم شروع کرده بودند و حلقه های دوستی شان قبلا شکل گرفته بود. در میان آنها, ده دوازده نفری بودیم که اقلیت کوچکی را می ساختیم, دانش آموزانی که از شهرستانهای مختلف برای دوره دوم دبیرستان به تهران آمده بودیم. دور از خانواده هایمان زندگی میکردیم و هر کدام با لهجه متفاوتی حرف میزدیم که گاهی باعث خنده دیگران میشد. کودکی من در کنار رود و دریا گذشته بود, مال او هم همینطور. شاید همین عوامل دوستی ما را عمیق تر کرد.

***
“برای امشب برنامه ای داری؟”
کمی فکر کردم و کارهای آخر هفته را در ذهنم مرور.
“همون برنامه های همیشگی. مقداری درس خواندن و مقداری هم کارهای متفرقه. تو پیشنهادی داری؟”
“حوصله دیدن یک نمایش یا فیلم را داری؟”
“چند روزه که روزنامه ها را ندیده ام, چیز بدرد خوری پیدا میشه؟”
نوری چند تا بریده مجله و روزنامه را از جیبش بیرون آورد و گفت:
“ببین کدومش را می پسندی؟”
دو سه ساعت بعد از خانه بیرون آمدم و با اتوبوس خودم را به توپخانه رساندم و از آنجا پیاده به تالار بیست و پنج شهریور. او که قبل از من رسیده و سر و گوشی آب داده بود با کمی دلخوری گفت:
“باید به سراغ انتخاب دوم بریم, بلیط های نمایش تمام شده, عیبی نداره, دفعه بعد زود تر خودم را به گیشه میرسونم”
البته از اینکه “شهر قصه” مورد توجه قرار گرفته بود هر دویمان خوشحال بودیم هر چند که سر خودمون بدون کلاه مانده بود.
“امیدوارم که جلوی ادامه نمایشش را نگیرن”
در جوابش گفتم:
“ایکاش بقیه هنرمند ها هم مثل بیژن بودن و مفید واقع می شدن”
و باز همان صدای معصومانه اش که نمیدانستی با تو حرف میزند یا با خودش:
“پول نفت همه را مشغول کرده, مسابقه است برای جمع کردن مال و خوشگذرانی.”
هر دویمان از قدم زدن و صحبت کردن لذت می بردیم, حتی در آن شب های سرد. خیابانها را یکی یکی پشت سر گذاشتیم و بالاخره به مقابل سینمای مورد نظر رسیدیم و برای سانس بعدی بلیط خریدیم. نیم ساعتی به شروع فیلم مانده بود و به این نتیجه رسیدیم که بهتر است چیزی بخوریم. هوای گرم داخل ساندویچ فروشی دلنشین بود و دیگر بخاری از دهان های مان بیرون نمیامد.
“نوری, در مورد فیلم چیزی میدونی؟”
برایم تعریف کرد. از کارگردانش و آهنگسازش هم گفت. اسم منفردزاده را شنیده بودم ولی کیمیایی را نمی شناختم.
وقتی از سالن سینما بیرون آمدیم پیاده روی و صحبت کردن را از سر گرفتیم, انگار هوای زیر صفر هم کاری با ما نداشت. خیابانها خالی بود و نیازی نبود که در مورد یواش حرف زدن او غرولندی بکنم. پرسید:
“نظرت چیه؟ از فیلم خوشت اومد؟”
جواب روشنی نداشتم, “قیصر” از آن نوع فیلم هایی نبود که قبلا دیده بودم.
“هنوز نمیدونم, باید در موردش کمی فکر کنم”
“پس کیمیایی به هدفش رسیده.”
نگاهی به اطراف انداختم و گفتم:
“قرار بود بریم سینما که از شر مساله حل کردن و فکر کردن راحت بشیم, مگه نه؟”
فقط خندید.

***

با جمعی از بچه ها در حیاط کوچک مدرسه جمع شده بودیم و قصدی هم نداشتیم که به صدای زنگ مدرسه و تذکرات ناظم کوچکترین توجهی بکنیم.
“پدران و مادران تان شما را به اینجا فرستاده اند که درس بخوانید و به دانشگاه بروید”
این صدای مدیر دبیرستان بود که به کمک بلندگوی دستی به میان مان آمده بود و پدرانه سخن میگفت:
“یکی دو سال صبر کنید, وقتی پایتان به آنجا رسید, هر کاری خواستید بکنید, با آینده خودتان بازی نکنید”
چند روزی بود که شرکت واحد اتوبوسرانی, اتوبوس های سبز رنگی را به کار انداخته بود که سریع تر بودند ولی بلیط های شان هم دو سه برابر گران تر. شایعه این بود که شهرداری بتدریج تعداد اتوبوس های قبلی را کم میکند و بر تعداد این ها می افزاید. داشجویان دو سه روزی بود که تظاهرات را شروع کرده بودند و در پشت نرده های خیابان شاهرضا ( انقلاب فعلی) شعار میدادند و پلیس ضد شورش هم در پیرامون دانشگاه مستقر شده بود تا کسی به خیابانها نریزد و دامنه اعتراضات گسترده تر نشود.
فاصله مدرسه مان با دانشگاه تهران کمتر از چند صد متر بود و در آن روز مصمم بودیم که به دانشجویان ملحق شویم.
شور و هیجان مان بر پند و اندرزهای آقای مدیر چیره شد و با پشت سر گذاشتن دو سه خیابان فرعی خودمان را به درب دانشکده علوم رساندیم و از بالای نرده ها به داخل دانشگاه پریدیم و به سرعت به دانشکده فنی و از آنجا به ضلع جنوبی و نزدیک ورودی اصلی. در همان حول و حوش, نوری دو سه نفر از هم شهری هایش را دید و با آنها خوش و بشی کرد با لهجه شمالی, به گمانم فرخ سپهری هم یکی از آنها بود که چندی بعد, در یک درگیری خیابانی جان باخت.
حوالی ظهر شایعه ای پخش شد که بازار هم به اعتصاب پیوسته و مردم در مسجدی جمع شده اند. گروه گروه به سمت بهارستان براه افتادیم. شهر خلوت بود, مغازه ها نیمه تعطیل بودند و هیچ اتوبوسی رفت و امد نمیکرد. گفته میشد که در چند نقطه شهر, جلوی اتوبوس های سبز را گرفته اند و پس از پیاده کردن مسافران, شیشه های آنها را شکسته اند. در مورد آتش زدن هم حرفهایی زده میشد. بغضی ها هم داستان جنگ ویتنام و کلاه سبز های آمریکایی را قاطی داستان کرده و موضوع اتوبوس های سبز شهری را به سیاست جهانی گره میزدند.
وقتیکه خسته و گرسنه به حوالی مجلس رسیدیم, خبری نبود, یکی از بچه گفت:
“شایعه ساختگی بوده, بازی مان داده اند”
دیگری گفت:
“با آن همه پول نفت, از آب هم می خوان کره بگیرن ,کوفت شون بشه”

***

قرار گذاشته بودیم که هفته دوم تعطیلات نوروز را مهمان ما باشد, پدر و مادر هایمان هم موافقت کرده بودند. پایین تر از تهران را ندیده بود و در جنوب همه چیز برایش تازگی داشت و همین او را به وجد میاورد. خوشبختانه غذاهای مادر را دوست داشت و حرفهای پدر را هم.
روزی رکاب زنان خود را به دریاچه پریشان رساندیم, از دیدن شایق ها و بابونه های وحشی به نشاط میامد. روزی هم به کنار رودخانه شاپور رفتیم و از آنجا از میان بادام های وحشی که اینجا و آنجا به چشم می خوردند به کوه زدیم, در یک جمع چهار پنج نفره. هنوز در میانه های راه بودیم که از دور تکان دادن دستهایش را دیدم, به دهانه غار رسیده بود. ما هم خودمان را رساندیم, نفس زنان و عرق کرده. کسان دیگری هم بودند, در دخمه های بزرگ آهکی پیش رفتیم و در یکی از گودال ها سر و رویی شستیم.
زودتر از آنکه انتظار داشتیم, سیزده بدر رسید و موقع بازگشت به مدرسه.
پدر ما را به شیراز میرساند تا با اتوبوس های شبرو عازم تهران شویم. به رسم همیشگی در دشت ارژن از ماشین پیاده شدیم تا در چشمه تخت سلیمان گلویی تازه کنیم. درختان بی برگ بید و چنار و سیپدار, هنوز در خواب زمستانی بودند, معمولا چند هفته ای طول میکشید تا بهار از کتل های دختر و پیرزن بالا بیاید و خود را به آن ییلاق پر آب برساند.
وقتیکه قهوه چی به سر میزمان آمد تا سفارش ناهار را بگیرد, پدر پرسید که بهترین هایش را نام ببرد و او هم اسم چندین نوع کباب و خورشت را ردیف کرد.
پدر سه انتخاب بالای لیست را سفارش داد. وقتی که پسر قشقایی با سینی رویی بزرگی آمد و بشقاب ها را روی میزمان گذاشت, پدر نگاهی به غذا ها کرد و خطاب به نوری گفت: ” اول نوبت شماست که انتخاب کنید”
“اجازه دهید هر سه غدا را بطور مساوی بین مان تقسیم کنیم, کاملا عادلانه”
پدرم لحظه ای مکث کرد و آنرا که به نظرش بهتر بود مقابل او گذاشت و در جوابش گفت:
“توی ولایت ما از قدیم رسم بوده که بهترین را به مهمان بدهند, و به نظرم این کار کاملا عادلانه است”
“پس همون کاری را میکنیم که شما فرمودین”
و آن لبخند معصومانه اش.

***

گرمای خشک و هوای آلوده تهران رمقی برایم باقی نگذاشته بود, از خروس خوان صبح تا نیمه شب مشغول ور رفتن با کتابها و جزوه ها و نمونه های سئوالات سال های پیش بودم. دلخوشیم این بود که روز بعد از کنکور راهی شمال می شویم, همراه پدرم که به خاطر امتحان من به تهران آمده بود. خانواده نوری از ماهها قبل دعوت کرده بودند و من برای دیدن جنگل ها و شالیزارهای سر سبز و دریای دوست داشتنی خزر روز شماری میکردم.
وقتیکه اتوبوس مان در مقابل شرکت مسابری توقف کرد, نوری و پدرش را دیدیم که برایمان دست تکان میدهند.
چمدان هایمان را بسرعت از کمک راننده گرفت و در صندوق عقب ماشین پدرش گذاشت, پدر ها در صندلی های جلو و ما هم در پشت سرشان و حرکت به سمت خانه شان, در یک غروب دم کرده و گرم مازندران.
از همان لحظه اول متوجه شدیم که اتفاقی افتاده است, هیچیک از اعضای خانواده خوشحال نبودند. سراغ برادرش را گرفتم که دو سه سالی از ما بزرگتر بود, با حالت خاصی گفت که به مسافرت رفته است.
در ظرف دو سه روزی که آنجا بودیم, تمام تلاش شان را کردند که به ما خوش بگدرد, ولی سایه ای مرموز در همه جا دیده میشد.
بالاخره شنیدیم که درست در نیمه شب قبل از رسیدن ما, ماموران به خانه شان رفته بودند, بدنبال پسر بزرگ خانواده, گویا او هم بو برده و بموقع از چنگ شان گریخته بود. حدس میزدند که خانه شان زیر نظر است, به هر عابر ناشناسی با شک و تردید نگاه میکردند.

***

بساط شام را تازه جمع کرده بودیم و مشغول شستن ظرفها که صدای زنگ خانه بلند شد.
“چه عجب یاد ما کردی؟”
از دیدنش شوکه شده بودم, چند بار از بچه های دانشکده فنی سراغش را گرفته بودم و میدانستم که چند ماهی است به کلاس نرفته است. یکی دو باری هم به منزل بستگانش زنگ زده و سراغش را گرفته بودم ولی همواره جواب سر بالا داده بودند که تعجبی هم نداشت.
آمد با همان لبخند همیشگی و آرامشی که هیچوقت نفهمیدم از کجا سرچشمه میگرفت.
“از این طرف ها رد می شدم, فکر کردم دیداری تازه کنیم”
“خوب کلاس هم که نمیری, اصلا معلومه چکار میکنی؟”
یک چای داغ برایش ریختم و خوشبختانه لیموترش هم توی خانه پیدا میشد, بعلاوه مقداری پولکی که یکی از بچه های هم خانه از اصفهان آورده بود, میدانستم که این ترکیب را دوست دارد.
“چه خبره, بابا؟ مهمونی شاهانه راه انداختی!”
“خوب تعریف کن, زود, تند, سریع”
لبخندی زد و گفت:
“والا دروغ چرا؟ تا قبر آه آه آه!!! کاری نمی کنم که تعریفی داشته باشه, ولی تازگی ها دو سه تا فیلم خوب دیدم که اگه وقت کردی آنها از دست نده”
در مورد کتاب و فیلم و تئاتر حرف زذیم. وقتی بلند شد که برود, گفتم:
“بعد از این همه مدت, آن هم فقط برای چند دقیقه؟”
به ساعت روی قفسه کتابها اشاره کرد و گفت:
” کمی بیشتر از دو ساعت, باز هم میایم”
” پتوی اضافی در خانه هست”
نپذیزفت و من هم اصراری نکردم, به آرامی رفت بدون آنکه آدرسی یا شماره تلفنی بجا بگذارد.

***

کم کمک داشتم به طرف تختخواب میرفتم که زنگ در به صدا در آمد. هر سه نفرمان تعجب کردیم. سابقه نداشت که کسی در آن وقت شب آن هم در وسط هفته به خانه ما آمده باشد.
یکی از بچه ها که او هم دانشجو بود با دلخوری در را باز کرد. صدای مکالمه ای را به زحمت می شنیدم, پس از رد و بدل شدن چند جمله, دو نفر به داخل آپارتمان کوچک مان وارد شدند.
هر سه نفرمان به کریدور رفتیم. آن ها مردانی میان سال و ورزیده بودند با کت و شلوارهای سورمه ای و کراوات. آن که جوانتر بود کارتی از جیبش بیرون آورد و گفت که افسر پلیس است.
“رد یکی از خرابکار ها را در همین حوالی گم کرده ایم, قرار است که تمام خانه های محل را جستجو کنیم”
چاره ای نبود, همان جا ایستادیم و آنها هر سه اتاق را گشتند و با دو کتاب و یک صفحه موسیقی به هال برگشتند.
“این دو سه قلم اشکال داره”
“جناب سروان, هر سه تا شون اجازه انتشار دارن و توی مغازه فروخته میشن”
“ولی این دلیل ها نمیشه که دانشجو ها آنها را بخرن”
مامور مسن تر, نگاهی به همکارش کرد و گفت:
“بنظرم اینها بچه های خوبی هستن, شما این ها را این دفعه ندیده بگیر و توی گزارشت وارد نکن”
و بعد شروع کردند به پرسیدن در مورد خودمان و دوستان مان. در مورد علاقه مان به کتاب و تئاتر و کوه کنجکاو بودند.
و بالاخره رفتند و آن چیزها را هم با خود بردند
یکی از بچه ها با صدای آهسته ای گفت:
“آهنگ جمعه را که همه جا پخش میکنن, کتاب آریان پور را هم که توی دانشگاهها درس میدن, اون یکی هم که جایزه کتاب را برده, مال خانم فالاچی”
و من در حالیکه به او فکر میکردم و نگرانش بودم به خواب رفتم.

***

درانتهای بلوار کریمخان از تاکسی پیاده شدیم, هر کدام یکدست دختر کوچکمان را گرفته بودیم و به سمت ایرانشهر از لابلای جمعیت عبور میکردیم که نگاه هایمان به هم رسید. هر دو خشک مان زد, چند سالی بود که هیچ خبری از یکدیگر نداشتم, که البته در سالهای اول پس از سقوط شاه چیز عجیبی نبود. همدیگر را در آغوش گرفتیم. خانمی هم با او بود با مانتو و روسری, پوششی که هنوز اجباری نشده بود. او در فاصله ای ایستاد و نوری هم تمایلی به معرفیش نشان نداد. از دیدن ما خوشحال شد و از تک تک افراد خانواده ام پرسید, من هم همینطور. چند دقیقه ای بیشتر صحبت نکردیم, نمی خواستم با متوقف کردنش, دردسری برایش درست کنم ولی هرگز حدس نمیزدم که آن برخورد اتفاقی, آخرین دیدارمان باشد.

***

یک صبح روشن و دلپذیر بریسبین. از همان روزهای بهاری سپتامبر که صدای پرنده ها از سپیده صبح بلند است. از همان یکشنبه هایی که با آرامش به قدم زدن میروی و تا وقتی که دیگران بیدار شوند, به مجله ها و کتابها نگاهی میاندازی. آن روز احساس عجیبی داشتم. در یکی از نشریات چشمم به اسامی جان باختگان سال شصت و هفت افتاد. نه میتوانستم از آن بگذرم و نه جرات خواندنش را در خود میدیدم. و بالاخره منصرف شدم و با آماده کردن صبحانه و چیدن میز خودم را مشغول کردم.
تا عصر با خودم کلنجار رفتم تا آن موضوع را از یاد ببرم که نرفت. در شامگاه دلم گرفت و به سراغ لیست لعنتی رفتم, آرزو میکردم لیست نیمه تمام باشد و هرگز به حرف صاد نرسد, اصلا آرزو کردم حتی حرف الف را هم نداشته باشد, ولی همه حرفها را داشت, صفحه بعد از صفحه, اسمش را دیدم, همراه دو سه اسم آشنای دیگر.
به تقویم نگاه کردم, پاییز هفتاد و هفت بود, درست سی سال پس از تولد دوستی مان و ده سال پس از آن پاییز سیاه.

روانش شاد باد.

در آستانه پاییز هشتاد و نه

قهوه اى که خورده نشد

عباس صحرائى - مهر ۱۳۸۹

سوارماشین ” پاترول ” ش که شدم تا با هم، درگوشه اى دنج قهوه اى بخوریم و گپى بزنیم، اتفاق افتاد.
هنوزحرکت نکرده بودیم که نَفَس داغ ِلَه لَه اى را کنارگوشم احساس کردم.
همانطورکه داشتیم خوش وبش هاى اولیه را بجا مى آوردیم، و حال روبراهى داشتم، که ازقفس خانه زده بودم بیرون، بى هوا سرم را برگرداندم تا ببینم چه خبراست. چشمم بصورت و پوزه وزبان درآمده و چشمان نا مهربان سگ ِسیاه وقهوه اى ” جِرمَن شِپِرد ” نکره اى افتاد.
نفسم بند آمد و قلبم را در دهانم حس کردم. چیزى نمانده بود قالب تهىکنم.
” وِردى ” را که ازمادرم بیاد داشتم، ودر سالهاى کودکى به دفعات با دیدن سگها، حتا اگر خیلى هم دور بودند، تُند و دستپاچه، زیر لبى، جویده، و نا مفهوم ادا مى کردم، پچ پچ کردم.
البته این و ِرد قسمتهاى عربى هم داشت ، که از هنگام قطع الفت ام با این زبان، ازذهنم پاک شده است. گو اینکه ترفندى مادرانه بود جهت آرام کردن فرزندى ترسو.
دوستم که متوجه عمق وحشت من شده بود، بسیار آرام گفت:
” نترس، تعلیم دیده است. هرگونه حرکتش به دستور من است. ”
آهسته گفتم:
” نگفته بودى که میهماندارى؟ مى دانم که مدتهاست درکارآموزش سگها ى مختلف براى کارهاى متفاوت هستى، ولى این درمورد من چیزى را عوض نمىکند. بین دوستانم، اتفاقن تو بیشتر از هرکس دیگر ازترس من از سگ اطلاع دارى. چرا قبل از سوار شدنم اشاره نکردى؟ ”
تصمیم گرفتم پیاده شوم و ازخیر، نشست وگپ وقهوه، که به قصد آن با هم راه افتاده بودیم بگذرم. مانع شد، وتکرارکرد که:
” ترست موردى ندارد، کمى آرام باش ”
ورگ شوخیش جنبید:
” خوبه که شیر نیست ، میانه ات با یک شیر گرسنه چطور است؟ ”
نالیدم که:
” …عجب حوصله اى دارى. تو اول به این دَخمصه پایان بده، تا من خودم را پیداکنم. بعد به شیر مى رسیم. ضمن اینکه سگشون! هم بهتر از اینها است که دائم دهانشان باز است ودندان هایشان را به رخ مى کشند، وبه ” پارس ” هم که افتادن، دیگه ول کن نیستند. شیر، ماهى به سالى دهانش را بازمیکند و نعره اى سرمیدهد. گرسنه هم که نباشد کارى به کارکسى ندارد، اما سگا چى؟ که سیرى وگرسنگى ندارند. دنبال هرکسى به قصد پاچه گرفتن مى دوند.
ضمنن حتمن میدانى هرکسى از چیزى مى ترسد. یکى از ارتفاع، یکى از پرواز، یکى از روح، یکى از…
مدتها بود که دوستم، ماشین را نگه داشته بود، و داشت مرا ورانداز میکرد. ساکت که شدم گفت:
” اینجا جائى است که باید تحویلش بدهم. ”
و باخنده اى که برایم فرقى نداشت، ادامه داد:
” دارم خیالت را راحت میکنم. بروم ببینم هستند. تو فقط چند دقیقه حرکت نکن. ”
تا آمدم به خودم بیایم، کلمات نامفهومى را به ” جَکى ” گفت، در رابست و من را با سگش تنها گذاشت.
فریادم را ازبیم عکس العمل فروخوردم. ریزش سردى عرق را روى ستون فقراتم حس کردم. و فهمیدم چطور مىشود که، دلت مى خواهد سر یک نفر را عین گنجشک ازتنش جداکنى.
همان طورکه به پشتى صندلى تکیه داده بودم، چشمانم را بستم و کاملا” بى صدا، هم به خودم صد کرور فحش دادم، هم ” وِرد ” را براى تاثیر بیشتر، با عربى بى سروتَهى، به دفعات درذهنم چرخاندم.
اگر جکى، ” که وسط راه اسمش را متوجه شده بودم، یعنى دوستم گفته بود که اگراسمش را صدا کنى، خوشش مى آید و مهربان تر رفتارمیکند ” دستهایش را روى شانه ام نگذاشته بود، و مرا تنگ درآغوش نگرفته بود، در را باز میکردم و فِلنگ را مى بستم، وجانم را خلاص مى کردم. اما، ازترس با آرامى تمام دستم را گذاشتم روى دستش که روى شانه ام بود، و با ملاطفتى اجبارى گفتم :
” جکى! ”
پوزه اش را گذاشت روى دستم، درست بیخ گوشم، و با زبانش، محبت را مالید به سرو صورتم. گمان می کنم ازنفیر نفسهایم که ترس را به شماره نشسته بود، به گمان اینکه از لیس هایش، به نفس نفس لذت افتاده ام ، سنگ تمام گذاشت. روى پا ایستاد، دستهایش را تا روى سینه ام سُر داد، چانه اش را روى سرم گذاشت، و خودش را به رخ عابرینى که از وراى شیشه ما را نگاه میکردند کشید. ومن با تمام وجود مواظب بودم که خطائى نکنم، چون با وضعى که داشت شاهرگ گلویم، به یک فشار ِ حتى ملایم دندانش، سر بازمیکرد. و فهمیدم که انتظار مى تواند تا چه حد کشنده باشد. با خودم گفتم:
” مردحسابى، توى خانه عافیتت نشسته بودى، چرا پاشدى و راه افتادى تا خودت را اسیر اراده و حرکات سگ لندهورى بکنى که معلوم نیست دم دمى مزاج هم نباشد؟ و ویرش نگیرد که نرمى گوشهایت را مزمزه کند…”
داشتم مى خواندم:
” اگرجستم ازدست این تیرزن ….”
که زلزله آمد. جکى، ازعابرى که سرش را آورده بود کنار شیشه، تا داخل اتومبیل را بهترببیند، خوشش نیامده بود و تمام توانش را درفریاد اعتراضى گذاشت که بند دلم را پاره کرد. صدا دراطاقک بسته و کو چک ” پاترول ” مثل بمب منفجرشد. پارگى پرده هاى گوشم را با دردى که سرم را به دواردر آورد حس کردم.
درمانده شده بودم. سگى که درحال آرامش باحرکات مختلفش، امانم را بریده بود، حالا ازعصبانیت، کف هم به دهان آورده بود، و با نگاه نافذش، منتظرحرکتى بود. و من به واقع نمى دانستم درچه روالى باشم. حس کردم از بى تفاوتیم که بیشتر از ترس بود خوشش نیامده است، چند بار دمش را که یا د آور شلاق ” برادران ” بود، محکم به صندلى کوبید و غرغر کنان، زبانش را با چاشنى بفهمى نفهمى دندان هاى نیشش، به طواف دورگلویم فرستاد. تمام شهامتم را مایه گذاشتم و ” جکى ” گویان دستى به سروکولش کشیدم ، ومنتظر هر نوع واکنشى ماندم. آب از سرم گذشته بود. به یاد آوردم که بوى قهوه تازه، درفضائى آرام، روى صندلیهاى راحت، بدون دلهره حضور جکى ، و با خیالى آسوده، از هردرى حرف زدن، چقدر مى توانست لذت بخش باشد. و به عابرینى که بى خیال دررفت و شد بودند، حسرت مى خوردم.
مى بینید! گاهى اوقات آرزوها چقدر حقیرمى شوند. گیریم که ازسگ نمى ترسیدم ، و یا ” جکى ” سگ دست آموز خودم بود. چه معنى دارد وقتى که براى یکى دو ساعت گپ وگفت با دوستى بیرون مى روى، سگى را هم همراه بیاورى؟
دل به دریا زدم و بى توجه به حضور جکى به جلو خم شدم و رادیوى اتومبیل را روشنکردم، موزیک ” رَپى ” که چقدر هم ازش بدم مى آید، فضا را آلوده کرد. صداى ناخوشایندى براى نمى دانم چندمین بار، جمله بى سروتهى را تکرارکرد. جکى هم تحمل نکرد، و با وُنگه ملایمى اعتراضش را نشان داد. به اولین توافق رسیده بودیم. و من رفتم که جراتم را تجربه کنم. درنشئه ى این تفاهم، فراموش کردم دستور جکى را اجرا کنم، و ” رَپ ” داشت با فریاد، مثل صفحه اى سوزن خورده، همان اصوات بى ربط را یک نفس و بى وقفه تکرار مىکرد. دستهایش را از روى شانه هایم برداشت، خودش را عقب کشید و با تمام نیرو مرا بطرف جلو، در جهت رادیو، هول داد، وفهمیدم، که توافق نیم بندمان ترک برداشته است. پس ازچرخاندن پیچ رادیو ، بهتردیدم ، بى احتیاطى نکنم. مجددا” به پشتى صندلى تکیه دادم وگذاشتم که، جکى ، هرکاردلش مىخواهد بکند.
دوستم که بعدازقرنى! خوشحال وخندان آمد ، قلاده اى را به گردن ” جکى ” انداخت، و پائینش برد، ومجدن گفت:
” تحویلش میدهم و فورن برمیگردم …”
” جکى “، درآخرین نگاه، ناله اى سرداد و به دنبال کسى که دیگر براى من دوستى نبود ، راه افتاد. این آخرین دیدار من ازهردوى آنها بود.

تکثیرمی شوم در بوسه های تو

عیدی نعمتی - مهر ۱۳۸۹

سه سروده
———

فاصله ناگزیر بود
وقتی که تو یقین داشتی
من فقط حدس می زد م
و آنگاه که من یقین داشتم
تو تنها حدس می زدی
دریای توفانی مسیر پرواز پرنده را
نشان نمی دهد
***

تکثیر می شوم

بسان ترانه ها

در گوش کوچه

بسان ریشه ها

در اعماق خاک

تکثیرمی شوم

در بوسه های تو

که مهربانی

و یاد می گیرم

که عاشق باشم .
***

این چه هنگامه ایست

شیون مرغان ز چیست ؟

باز دارند

درخت ایستاده را

پوست می کنند .

دلم…هم آن که بشکستم

ویدا فرهودی - مهر ۱۳۸۹

نپرسیدی ز من حتا، در آن روزی که بگسستم
چرا بی گفتنِ حرفی،تورا در خویش بشکستم

نپرسیدی و شاید هم، خیالت بود می خوانی
ز راه دور ذهنم را،کنارت گر چه ننشستم

به گوش ات خوانــد چون دشمن، که غربت باشـَدَم مأمن
شدت باور که از ذلّـت ،ز بام شهرمان جـَستم!

ندانستی،نمی دانی، که در خویشی تو زندانی
و من رفتم که دریابـی: بدون بودنـت، هستم!

رهیدم، چون که آزادم ، هیاهوتر زفریادم
حریف دیو بیدادم ،و از قانون او رَستم

از آن آیین یاساگون، که چنگیزانه رود خون
گشود و گفت اهریمن: “ز هر پیمانه اش مستم! ”

من آن باران جوشانم که چون لطفش بیفشانم
نـَـمی از من اگرنوشی بگویی برتو پیوستم

به رغم باید و شاید،غزل وقتی که می آید
هر آن که مطلعش خوانَـَد، گذارد دست در دستم

بر آنم هتک انسان را،دروغ پیر بهتان را
کنم بی وقفه ای افشا!جز این گر شد… بدان پستم!

غباراز حرف می شویم، برهنه تا تورا گویم:
چه آمد بر دل تنگم، چو بار رفتنم بستم

وگر ترک وطن گفتم، برایش شعر تر سفتم
به هرواژه دلم پیدا! دلم…هم آن که بشکستم!
پاریس- تابستان ۱۳۸٩

هجویه

برزین آذر مهر - مهر ۱۳۸۹


هجویه

اهل آباده سگی هرزه مرض

حیله گر ،بدخواه،

بد کین و غرض،

به شبانی رمه خو کرده،

وندرو گرگی بزخو کرده؛

دست ورو شسته وحیا داده به باد

آبرو خورده و
گَه،
قی کرده،

به هوای چه؟ ندانم، شاید،

تکه نانی ز تنوری موهوم،

گشته در دود ودم شهر فرنگ،

از دف و نای چنان مطربکی

رقاصک!

من که در بهتم و حیرت هم از این خوشرقصی

هم به دل دارم از این حیله و ترفند گزند،

چون یکی دانه که بر تابه

ندارم آرام

دائم از خشم به خود می گویم:

وه چه نامردی و نامردمی‌اش بود به کار،

چه نکو دید فتح الله در او

این سیرت،

چه به جا خواند همو این دله را

عبا سگ!

****

زین فرو مایه

چه‌ها نتوان گفت؛

از بدی‌ها

که به هر دم می کرد؛

ازجفایی

که به عالم می راند ؛

از ستم‌ها

که به آدم می کرد،

چه بگویم اما،

هجو ِ من گر نبود در خور او

تُف مردم به رخش ارزانی !

****

روزگاری،

آری،

‌این دغل

مردک ِ درویشی بود،

شیخ ِخوش چهره و هم کیشی بود،

ظاهری داشت به مانند ِ همه،

‌چون شبانی همه در فکر رمه،

دوره‌ای گشت بر این راه و نمط،

کس ندیدش ‌به عیان هیچ غلط؛

دست از پا نمی کرد خطا،

آنچه می کرد به جا بود به جا؛

رفته رفته سر خر را کج کرد،

ساز دیگر به رهی دیگر زد؛

شد مخالف همه کار و بارش،

گفته و کردارش؛

زیر آن پوشش و

لعاب دروغ،

‌کس نمی برد گمان
این باشد؛

با نحیفان به سر ِ کین باشد.

پشت چون کرد به خیل ِ مردم،

ریشه ی مردمی‌اش هم شد
گم!

سادگان را به حیل کرد اسیر

کرد از هستی‌ خود‌شان هم سیر

پوست انداخته و

ماری شد،

افعی زهری قهاری

شد،

خون قدرت چو دویدش

در رگ

گرگ ِ خو نخواره برون زد

ا ز سگ

قوز کرده در محراب

آریانه یاوری - مهر ۱۳۸۹

اشاره ی آن پیر دیر چه بود ؟
که لبانم را پر از وسوسه های بوسه می کرد؟
آن قرارگاه که نرمی بوسه هایم را عریانتر می کرد چه شد؟
که لحظه های وحشی وسوسه هایم را کشت
آه که چقدر مردیم.. میان این قوز کرده های محراب نشین
کوران دربند….پیامبران غربال شده
آخر پاهایم پر از مسافتی است
که از شهر جلادان بی تخفیف عبور کرده
وهی پاهای دویده ی تو در خوابهای واژگون می خند ند
آه …..وقتیکه تنت بی هراس می شد از آیه های سیاه
لبانم طعم بوسه می گرفت
آخر من قدیسی نیستم
میان این کرهای عصیان کرده
قافله های بی صدا…که در انزوایی بی حجم فرو رفته اند
اما این عطر مانده در دالان خانه کافی است برای زنده ماندنم

مرغ دریا

هوشنک ابتهاج - سایه - مهر ۱۳۸۹

آنکه مست آمد و دستی بدل ما زد ورفت
در ِ این خانه  ندانم بچه سودا زدم و رفت

خواست   تنهائی  ما  را  برخ   ما بکشد
تنه ای بردر ِاین خانه ی تنها زد و رفت

دل تنگش سرگل چیدن از این باغ نداشت
قدمی   چند  به  آهنگ  تماشا  زد  و رفت

مرغ دریا خبراز یک شب طوفانی داشت
گشت وفریاد کشان بال به دریا زد و رفت

چه هوائی به سرش بود که با دست تهی
پشت  پا  بر  هوس  دولت  دنیا  زد رفت

بسکه اوضاع جهان درهم ونا مورون دید
قلم  فسخ   برین  خط  چلیپا   زد  و  رفت

دل خورشیدیش از ظلمت ما گشت ملول
چون شفق بال به بام شب یلدا زد و رفت

هم   نوای  دل  من بود   به  هنگام  قفس
ناله ی نی درغم مرغان هم آوا زدو رفت

دوبیتی هائی از فایز دشتی

فایز - مهر ۱۳۸۹

به مناسبت صحبت از دوبیتی سرای شیدا، ” فایز دشتی ”
در همین شماره، و به بخاطر یاد آوری از دوبیتی هائی
که ” شروه ” خوانی را رونق داده است
————————————————–

به دل گفتم  مکن این  قدر فریاد
که اندر خرمن  صبر آتش افتاد

بسوزم  شمع سان  فایز سرا پا

گهی کان چشم  شهلا آورم  یاد

**

تو سروی آن پری رخ سرو ناز است
تو  خوبی  او ز خوبی  بی نیاز است
مرنج    از    راستی     دلدار   فایز
تو بازی  آن پری رخ شاهباز  است
**
به   زیر  ابر  گیسو  گردن   یار
نمایان  چون  شفق  اندر شب تار
نماید     در   بر    چشمان   فایز
که زاغی برگ گل دارد به منقار
**
سحر کردم  سؤال  از زلف   دلبر

که توخوشبو تری یا مشک وعنبر؟
بگفتا: ”  فایزا!  می رنجم  از تو

مرا با مشک می سازی  برابر؟ ”
**
در  اول  مستم  از  پیمانه   کردی
چو  مرغی  آشنا  با   دانه  کردی
چو خسرو  فایز  آمد  در  جوارت
چو شیرین در به رویم  وا نکردی
**
دو  شهلا  نرگس   خمار   داری
هزاران  همچو من   بیمار داری
بیاد    چشم    بیمار    تو     فایز
کند  شب   تا سحر  بیمار  داری
**
سحر آهسته دل گفتا  به چشمان
که  تو باید  مرا باشی به فرمان
مرخص  نیستی  ای  چشم  فایز
که درکس بنگری جزچشم خوبان

**
بت  عیسا  سرشت  و مه  جبینم
ربوده  هوشم  از  سر،  برده دینم
از آن ترسم شود فایز چو  صنعان

اگر   گردد   شبی   خلوت   نشینم

فریب این دست ها اوج دنائت است

مهر ۱۳۸۹

فریب این دستها اوج دنائت است

فقط یک جو شانس

مهر ۱۳۸۹

فقط یک جو شانس

چه حالی می کند

مریم رئیس دانا - مهر ۱۳۸۹

قایقران ِ چه حالی می کنه

همیشه غایب ِ

مهر ۱۳۸۹

مشائی – ؟ – احمدی نژاد

از بیانات احمدی نژاد:
رئیس جمهور ادامه دادند: به تازگی یک عکس از من در مجلس قران حضرت آیت الله مصباح منتشر شده است.  یک نفر بین من و آقای مشایی نشسته است که البته طبیعتا حضور حضرت در عکس مشخص نیست

ترقی معکوس

مبلغین حماقت - مهر ۱۳۸۹

خاکم به سر ترقی معکوس می کنیم

پائیز! این چکاری است؟

مهر ۱۳۸۹

پائیز! این چه کاری است؟