من مردادم…

مرداد ۱۳۸۹


من مردادم….مردادماه
من گرمترین ماه سالم، ماه برداشت ِ کشت ها
من موج یال های طلائی گندمزارم
من ماه فراوانی ام

انقلاب مشروطه

مرداد ۱۳۸۹

۱۴ مرداد ماه ۱۲۸۵ -۱۳۸۹

مبارک باد ۱۰۴ مین سالگرد انقلاب مشروطه که بساط استبداد
فاسدان قاجار
وگند سالها حکومت بیعرضگان را در هم پیچید

یک پیام

محمود - مرداد ۱۳۸۹

محسن دوست خوب و بزرگوارم
سنگ صبور همه ی لحطاتی که نیاز دارم،
شنیدم، آتش گرفتم و سوختم.
چیزی ندارم بگویم جز:

هرشب ستاره ای به زمین می کشند و باز
این  آسمان  غمزده  غرق  ستاره   هاست

از جانب تو از زبان سیف فرغانی به آنها می گویم

بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم
تا   سختی  کمان   شما نیز بگذرد

می بوسمت نازنین
در کنارت هستم
محمود

یک اشاره کوتاه

محمود صفریان - مرداد ۱۳۸۹

خیام و آن دروغ دلاویز
کتابی ماندگار از
هوشنگ معین زاده

من در نوشته های متعددم، در مورد نامگذاری آثار ادبی، بخصوص داستان، تاکید فراوان داشته ام، و یاد آور شده ام که به مصداق:
” قواره نصف ِ کاره ”
انتخاب نامهای دلپذیرو دلنشین و پر کشش، گیرائی خاصی دارد، و گام اول موفقیت هر اثری می تواند باشد.
به دنبال نام مناسب و پرکشش، اگر خود اثر نیز سوژه ای مناسب، نثری روان، و روایتی راحت داشته باشد، کتاب با اقبال فراوان خوانندگان روبرو می شود. به همانگونه که کتاب ِ
” خیام و آن دروغ دلاویز”
روبرو شده است.
این نامگذاری در مورد انسان ها نیز همین تاثیر و کشش را دارد. به پیرامون خود نگاهی بیاندازید بهتر متوجه می شوید که یک نام خوش آهنگ و زیبا تا چه حد جذاب است.
اولین بارکه به نام این کتاب بر خورد کردم، اثری خوشایند در من گذاشت. تصمیم گرفتم حتمن آن را به دست بیاورم و بخوانم….و چنین کردم. و در همان زمان خواندن  آن را به دوستان نیز توصیه کردم. و حالا در بار دوم می خواهم اشاره ای به آن داشته باشم.

این کتاب از همان شروع با طنز گیرائی که دارد کام را شیرین می کند. تکیه استادانه هوشنگ معین زاده بر بهره وری از حوریان بهشتی احساس را سر انگشت می زند، هرچند به زودی با فرستادن ” پیر حقیقت گو ” و تبدیل حوریان بی احساس به عجوزه های هزار داماد سق خواننده را سیاه می کند و همه خوشی ها را دیشلمه! نگه می دارد.
از خواننده بد تر وضع
” حاج رجب ” است که پاداش سالها عبادتش گرفتار ” حقیقت ” گوئی ” پیر ” می شود.

“…حاج رجب، بهشت را سر زمینی زیبا و پر شکوه یافت، با همه نعمتهائی که به مؤمنین وعده داده بودند. او که در دنیای خاکی، چندان التفاتی به زیبا رویان نداشت، در بهشت بی توجه به نعمتهای دیگر، درجا چند حوری زیبا و نورسیده را دست چین کرد و با خود به کاخی که برایش تدارک شده بود برد و با ولعی خاص به کام گرفتن از آنان مشغول شد…”

در این فصل، طنز نگارش شده، حکایت از توانائی نویسنده دارد و خواننده را برای فهم بیشتر ِ کم و کیف بهشت به دنبال خود می کشاند.
من قصد نقد کتاب را در این ” اشاره کوتاه ” ندارم، چرا که، کتابی با حدود سیصد صفحه و سر فصلهای متعدد را نمی شود در این خلاصه بطور کامل در باره اش صحبت کرد، فقط می خواهم بگویم: اگر کتاب را نخوانده اید، خود را از لذت خواندن آن محروم نکنید.

در همان گام اول که تازه ” حاج رجب ” می خواهد ” جانی ” تازه بگیرد و از زیر بار آن همه عبادت مستمرو خسته کننده ی دنیای خاکی رها شود، و دلی درتمام زمینه ها از عزا در آورد
هوشنگ معین زاده با ظاهر کردن ” پیر حقیقت گو ” اجازه نمی دهد. و نمی گذارد لذت بردن از حوریان به دل حاج رجب طعم بدهد، و آن جائی نا امیدش می کند که مستی را از شرابهای بهشت می گیرد و مانع سکر آوری آن می شود.

” ….چقدر می خواهی شرابی که مستی نمی دهد، مثل شیر شتر به شکم بریزی؟ ”

و نمی دانم چرا ” حاج رجب ” از ” پیر حقیقت گو ” نمی پرسد
چطور هم خوابگی با هر حوری که دم دست باشد، آن هم در جلوی چشمان همه و زیر درختان و لخت و عور، مجاز است ولی شرابش نبایستی مستی آور باشد؟
ولی خودمانیم بهشت هم عجب دنیای بی حجاب و بی مانعی است. دیوار همه ی جا نماز آب کشیدن ها  فرو می ریزد و بخوبی مشکل کمبود های جنسی توسط حوریان خوش بر و بالا و غِلمان های نکره قوی هیکل، حل می شود، وپته های روابط آنچنانی زیر جلی می افتد روی آب.

“…زن مؤمنه ی دیروزش بی هیچ شرم و حیائی، تن لخت به نور آفتاب سپرده و پاهای لاغرو استخوانیش چون پیچک های تابستانی به پرو پای غلامک پیچیده شده بود…”

” زن که به خیال خودش باور نمی کرد روزی پای شوهرش به بهشت برسد، برای یک لحظه فکر کرد که مبادا بازهم در همان عالم خاکی است و باز هم باید به تکرار همان رفع و رجوع ها و تظاهر به ناموس داری بپردازد، دست و پایش را گم کرد و شتابان از جا برخواست و حوله ای را که روی چمن پهن کرده بود دور سینه اش کشید و با لکنت گفت:….”

طنز را داشته باش:
“…وعابر او را به فکر انداخت که نکند این همان ” بلال حبشی ” معروف باشد. باور حاجی رجب این بود که تنها مردمان بلاد هائی مثل حبشه می توانند اینطور نا مفهوم و نا موزون اذان بگویند. از این رو خودش را به رهگذر رساند و سر مست از مکاشفه خویش گفت:
مرحبا بلال حبشی….”

در این کتاب مسائل مختلفی به شیوائی مطرح شده است از جمله ” تناسخ ”

کتاب در هفت فصل است که هر فصل خود بخشهای چند گانه دارد و در ٢١٧صفحه
و مجموعه ای است غنی از طنز – تحلیل – بررسی – و طرح سؤالهای بسیار و با نثری شیوا و روان و پر کشش.
و پایان می برم این اشاره کوتاه را با این بیان روشن:

“….می دانیم که بشر میلیون ها سال بی آنکه بداند حقیقت چیست زندگی کرده است. این مطلب را هم توضیح دادیم که دانستن اینکه خدا هست یا نیست، مشکل اساسی انسان نیست.
حال بر همان منوال می گویم، حقیقت هم داستانش مانند داستان خداست. دانستن و ندانستنش مشکل انسان نیست. مشکل اساسی انسان این است که زندگی چیست؟ از زندگی چه می خواهد؟ وبا زندگی چه باید بکند؟
انسان باید تکلیفش را با زندگی اش روشن کند، و برای بودن و زندگی کردنش هدفی برگزیند، بی آنکه خود را به بیراهه هائی مانند حقیقت و ندا و بهشت و جهنم و غیره بکشاند….”

———————————————————
این کتاب در کتابخانه گذرگاه  قرار داده شده است

حسین منصور حلاج

محمود کویر - مرداد ۱۳۸۹

خسرو خسروان

آن  یار  کزو   گشت  سر ِ   دار     بلند
جرمش آن بود که اسرار هویدا می‏کرد
حافظ
حسین بن منصور بیضاوی مشهور به حلاج از بزرگان عرفا و صوفیه، دانشمند، شاعر و سخنسرای بزرگ، به دستورحامدبن عباس وزیر مقتدر عباسی کشته شد. وی در بیضا، درفارس، به دنیا آمد و مدتی شاگرد سهل بن عبدالله تستَری بود . او بعدها با جمعی از صوفیه عصر خودهمراه شد که از میان آنها می توان به جنید بغدادی اشاره کرد . حلاج همچنین سالهای چندی از عمر خود را درزندان سپری کرد . گفته اند خلیفه عباسی به دلیل برخی مخالفت های سیاسی و همچنین مخالفت برخی علمای دینی با اندیشه های وی ، پس از زدن هزار تازیانه بر وی ، دستان و پاهای او را برید و جسدش را سوزاند و خاکسترش را در دجله ریخت .” التوحید” ، “الجواهر الکبیر” ، “الوجود الاول” و” الوجود الثانی” از جمله مهمترین آثار اویند .در کتاب های دیگران، او را شعبده باز و جادوگر خوانده و گاه نیز دوستان نادان، داستان ها و افسانه هایی درهم کرده و پیرامون زندگی وی پرداخته اند. این سرنوشت و سرگذشت دانشمندان و هنرمندان بزرگ سرزمین ماست. نه از روز و روزگار حافظمان چیزی می دانیم و نه از شمس تبریزی و… به راستی جز با نگاهی کنجگاوانه بر مسنیاتورهای ایرانی، که فرهنگنامه ی رنگ و زندگی هستند، در کجا از لباس و نان و سرگرمی و راه و رسم زندگی مردممان نشانی می توان یافت؟
اما در این روزگار که جهان گرده می گرداند و به سوی خرد و دانایی گام بر می دارد، وقت آن است که غبار از چهره ی آنان برداریم.
حسین منصور حلاج، دانشمند و شاعر بزرگ و مبارزی استوار و گستاخ و خردمند بود. زندگی و شعر و نوشته های او، گواه این سخن است.
***
حسین از همان کودکی پیوسته همراه پدر به خوزستان و عراق رفت و آمد می کرد. در این سفرهای همیشگی، حسین منصور، با زبان عربی آشنایی کامل یافت. در جوانی به بزرگان عرفان و مبارزان قرمطی پیوست و هنوز جوان بود که خود پیر و مرشد عارفان و خردمندان گردید.او و بایزید و حسن خرقانی از جمله ی آموزگاران فیلسوف بزرگ شرق، سهروردی بودند و جمله ی آنان، رهروان فلسفه و اندیشه های تابناک ایران باستان به شمار می آیند.در آن روزگار نیز، دینمداران، دانشورزان و هنرمندان و مخالفان خویش را به نام ملحد و قرمطی و زندیق از میان بر می داشتند.
به باور شهاب‌الدین سهروردی، این تصوفی را که بایزید بسطامی، ابوالحسن خرقانی و منصور حلاج، پیام‌آور آن بودند، یادمان کهن، حکمای خسروانی بوده است. این «خمیره ی خسروانی»، به نوشته ی شهاب‌الدین سهروردی، از راه سه پیشوای یاد شده، یعنی بایزید بسطامی، ابوالحسن خرقانی و منصور حلاج، به وی منتقل شده است.
در زمان حلاج حدود بیست هزار تن از بردگان زنگی که در نزدیکی بصره مشغول به کار بودند، به رهبری آموزگاری ایرانی به نام محمد ابرکوهی، بر ضد خلافت عباسی قیام کرده بودند. حسین منصور بدیشان پیوست. در محله ایشان خانه گرفت و با زنی از آنان ازدواج کرد. با این رفتار، پیر و مرشد خود عمرو مکی را سخت خشمگین کرد. این قیام عاقبت در سال ۲۷۰ه/۸۸۳ م درهم کوبیده شد. پس از آن حلاج مدتی در زندان بود و آن گاه راه سفری دراز را در پیش گرفت. سرتاسر ایران را درنوردید و تا سرزمین های شمال آفریقا گشت و گذار کرد. سفر وی که با توقف های طولانی همراه بود بیش از پانزده سال طول کشید. سفری در جستجوی دانایی! چشمه ای به سوی دریا!
حلاج در سال ۲۷۰ هجری به سن بیست و شش نخستین بار به مکه رفت و در آنجا کلماتی می گفت که وجد انگیز بود و الحادی عارفانه در آن پدیدار بود. در مراجعت از مکه به اهواز، به اندرز دادن مردم پرداخت و با صوفیان قشری و ظاهری به مخالفت برخاست و خرقه صوفیانه را از سر کشید و به خاک انداخت و گفت که این رسوم همه نشان تعلق و عادت و تقلید است.
حلاج از آنجا به خراسان (مرکز عرفان ایرانی) رفت و پنج سال در آن دیار بماند. پس از پنج سال اقامت در مشرق ایران به اهواز بازگشت و از اهواز به بغداد رفت، و از بغداد برای بار دوم با چهارصد مرید، بار سفر مکه را ببست .در این سفر بود که بر او تهمت نیرنگ و شعبده بستند. این بار مردمان را به سوی خرد و عشق و نبرد با ستم و سیاهی فرا خواند.
پس از این سفر ، به هندوستان و فرارود رفت تا پیروان مانی و بودا را ملاقات کند. در هندوستان از کناره رود سند و ملتان به کشمیر رفت، و در آنجا به کاروانیان اهوازی که پارچه های زربفت طراز و تستر را به چین می بردند و کاغذ چین را به بغداد می آوردند، همراه شد و تا تورقان چین، یکی از مراکز مانویت، پیش رفت. سپس به بغداد بازگشت و از آنجا برای سومین و آخرین بار به مکه رفت. رفت تا آتش در جهان دراندازد و فریاد عشق و انسانیت سر دهد.

در این سال ها مردم بسیار به او روی آورده بودند و آوازه ی دلاوری و انساندوستی و دانش او همه جا رسیده بود. حسین بن منصور در میان مردم می گشت و به درد آن ها می رسید و برای از بین بردن عواملی که موجب رنج و سختی زندگی مردمان می شد می اندیشید و از همین رو در دل مریدان و مردم عادی جایی بزرگ به دست آورد. در نامه هایی که از هندوستان می رسید، او را ابوالمغیث می گفتند و در نامه هایی که از ماچین و ترکستان می آمد، او را ابوالمعین و در نامه های مردم خراسان او را صاحب بصیرت و ذکاوت، در نامه های مردم فارس ابوعبدالله زاهد و در نامه های مردم خوزستان شیخ حلاج اسرار خطاب می کردند و در بغداد گروهی او رامجذوب می گفتند و عده ای او را در بصره حیران می نامیدند. عطار نیشابوری از او بنام
« آن شیر بیشه ی تحقیـق، آن شجاع ِ صفدر ِ صدّیق، آن غرقـه ی دریای موّاج، حسین بن منصور حلاّج » نام بُرده است..
حلاج چون خود از مال و مقام و شهرت بی نیاز بود. ناچار با مردم رفتاری داشت که ثروتمندان و دین داران دنیا دوست را نسبت به خود هراسان می کرد.
در سال ۲۹۵ه/۹۰۷ م خلیفه عباسی بمرد و افراد با نفوذ دستگاه خلافت بغداد کودکی را به جای او نشاندند. مخالفان آنان نیز شوریدند و مردی دانا و شاعر از خاندان بنی عباس به نام المعتز را خلیفه کردند. صرافان و ثروتمندان بغداد، به همدستی کارگزاران خزانه خلیفه که منافعشان تهدید شده بود، بزودی المعتز را برانداختند و به دستگیری و کشتار کسانی که او را روی کار آورده بودند پرداختند. حلاج در این ماجرا متهم اصلی و مورد کینه و نفرت قدرت مندان بود. چند سال بعد وی را به تهمت شرکت و رهبری قیام مردم، در جنبش قرمطیان دستگیر کردند. حلاج هشت سال در زندان ماند تا آن که وزیر خلیفه به احتکار غله پرداخت و موجب شورشی بزرگ شد. شورشیان زندان را تصرف کردند اما حلاج از آن نگریخت. وزیر از بیم نفوذ بسیار حلاج او را به محاکمه کشید و با فتوای جمعی از روحانیان او را کشت.
حلاج با باورهای انسانخدایی خویش، تلاش در زنده کردن اندیشه ها و باورهای والای فرهنگ ایران باستان، رهبری فکری جنبش عظیم قرمطیان و مبارزی بی امان با دستگاه دین و دولت به مرگ محکوم شد.
***
حکایت دار آویختن منصور حلاج از تذکره الاولیا عطار:
پس حسین را ببردند تا بر دارد کنند. صدهزار آدمی گرد آمدند …
درویشی در آن میان پرسید که عشق چیست ؟ گفت : امروز ، فردا و پس فردا بینی!
آن روز بکشتند و دیگر روز بسوختند و سوم روزش برباد دادند ، یعنی « عشق این است ».
پس در راه که می رفت می خرامید ، دست اندازان و عیار وار می رفت با سیزده بند گران گفتند : این خرامیدن چیست ؟ گفت :« زیرا به قربانگاه می روم» چون به زیر دارش بردند بوسه ای بر دار زدو پا بر نردبان نهاد. گفتند: حال چیست ؟ گفت:
« معراج مردان سردار است.»
پس جماعت مریدان گفتند:
چه گویی در ما که مریدانیم و اینها منکرند و ترا سنگ خواهند زد؟ گفت:
ایشان را دو ثواب است و شما را یکی، از آن که شما را به من حسن ظنی بیش نیست و ایشان از قوت توحید به صلابت شریعت می جنبند و توحید در شرع اصل بود و حسن ظن فرع.
هرکس سنگی می انداخت؛ شبلی را گلی انداخت ، « حسین منصور » آهی کرد . گفتند: از این همه سنگ هیچ آه نکردی ؛ از گلی آه کردن چه معنی است؟ گفت :« از آنکه آنها نمی دانند ، معذورند ؛ از او سختیم می آید که او می داند که نمی باید انداخت»
پس دستش را جدا کردند خنده ای بزد گفتند « خنده چیست؟» گفت « دست از آدمی بسته باز کردن آسانست مرد آن است که دست صفات که کلاه همت از تارک عرش در می کشد ، قطع کند» پس پایش ببریدند تبسمی کرد ، گفت : بدین پای سفر خاکی می کردم قدمی دیگر دارم که هم اکنون سفر هر دو عالم بکند اگر توانید آن قدم را ببرید .»
پس او دست بریده خون آلود بر روی در مالید تا هر دو ساعد و روی خون آلود کرد ، گفتند : چرا کردی ؟ گفت : خون بسیار از من برفت و دانم که رویم زرد شده باشد شما پندارید که زرید من از ترس است. خون در روی مالیدم تا در چشم شما سرخ روی باشم که گلگونه ( سرخاب ) مردان خون ایشان است.» گفتند اگر روی به خون سرخ کرد ساعد چرا آلودی؟ گفت « وضو سازم » گفتند چه وضو ؟ گفت در عشق دو رکعت است که وضوء آن درست نیابد الان به خون .»
پس چشمایش برکندند. قیامتی از خلق برآمد بعضی می گریستند و بعضی سنگ می انداختند ، پس گوش و بینی بریدند و … پس زبانش ببریدند و نماز شام بود که سرش بریدند و در میان سربریدن تبسمی کرد و جان داد.
***
بایزید گفت:
چون او را دار زدند. دنیا بر من تنگ آمد. برای دلداری خویش شب تا سحر زیر جنازه بر دار آویخته اش نماز کردم. چون سحر شد و هنگام نماز صبح هاتفی از آسمان ندا داد. که ای بایزید از خود چه می پرسی ؟ پاسخ دادم:
چرا با او چنین کردی ؟
باز ندا آمد:
او را سرّی از اسرار خود بازگو کردیم . تاب نیاورد و فاش ساخت . پس سزای کسی که اسرار ما فاش سازد چنین باشد.
***
از شعر های حلاج
هم پیاله ی من
ستم روا نمی دارد.
مرا نوشاند
آنگونه که خود می نوشد؛
بسان میزبان با میهمان
وقتی که پیاله گشت،
تیغ و زیرانداز چرمی آوردند
این سزاوار کسی است
که در تابستان با اژدها شراب می نوشد.

***

گر ترا عشوه چنان، شیوه چنین خواهد بود
نی مرا فکر دل و نی غم د ین خواهد بود
درد عشقت ز ازل بود مرا مرهم دل
بی گمان تا به ابد نیز چنین خواهد بود
روز محشر که به سیما همه ممتاز شوند
مهر روی تو مرا، مُهر جبین خواهد بود
آتش غیرت عشق تو چو اغیار بسوخت
دیده ی کیست ندانم که دو بین خواهد بود
در چنان خلق ، که عشق تو دهد جلوه ی حسن
نشود محرم اگر، روح امین خواهد بود
گر تو تشریف دهی کلبه ی احزان مرا
من بر آنم که چو فردوس برین خواهد بود
التفاتی به یکی گوشه ی چشم ار نکنی
سبب آفت صد گوشه نشین خواهد بود
تا که آن طایر قدسی پرو بالی دارد
کار آن ترک کماندار کمین خواهد بود
جان به جانان ده واز مرگ میند یش حسین
خود تورا عاقبت کار همین خواهد بود
***
من آنم که دوستش دارم و آنکه دوستش دارم من است
ما دو جانیم که در یک تن درآمده ایم
چون در من نگری او را نگریسته ای
و چون در او نگری ما هر دو را دیده ای
***
منسوب به اوست :
ای گشته مست عشقت روز الست، جانم
مستی جان ، بماند ، روزی که من نمانم

هر ذره ای ز خاکم سرمست عشق باشد
چون ذره ها برآید از خاک استخوانم

فکر بهشت و دوزخ دارند اهل دانش
من مست عشق جانان فارغ ز این و آنم

از روی مهربانی ای مه بیا خرامان
تا نقد جان و دل را در پای تو فشانم

چون هیچکس نشانی با خود نیافت از تو
در جستن نشانت از خویش بی نشانم

***
در شب تاریک
اگر که نتوانی شوی خورشید
لااقل مهتابی باش!
و اگر نتوانی شوی مهتاب
لااقل آن کرمک شب تاب باش!
***
ابولعلا واسطی روایت می کند که وقتی حلاج را برای شکنجه بردند، رنگ از رخسارش پرید. سپس این ابیات را زمزمه کرد:
در سراسر زمین جای آرام می جستم؛
ولی برای من، در زمین، جای آرامی نیست
روزگار را چشیدم و او هم مرا چشید؛
طعم آن تلخ و شیرین بود (گاهی این و گاهی آن)
در پی آرزوهایم بودم ولی مرا بَرده کردند
آه! اگر به قضا رضا داده بودم، آزاد بودم.
***
بعد از مرگ حلاج کتابفروشان را دسته جمعی احضار کردند وسوگند دادند که کتاب های حلاج را نه بفروشند و نه خریداری کنند.
***
شیخ شهاب‌الدین سهروردی، به راستی نخستین کس بود که در دوران اسلامی، با روشنی، به سرچشمه ی عرفان ایرانی اشاره می‌کند. او‏، باز به روشنی از سه تن نام می‌برد که از راه آن سه پیشوا، یعنی بایزید بسطامی، ابوالحسن خرقانی و منصور حلاج، «خمیره ی خسروانی»، به وی منتقل شده است.
***
جامی در نفحات الانس آورده است: جلال الدین رومی گفت: نور منصور (حسین بن منصور حلاج) بعد از صد و پنجاه سال به روح فریدالدین عطار تجلی کرد و مربی او شد.
***
حسین بن منصور را خواهری بود به نام حنونه که در این راه دعوی مردانگی می کرد و جمالی داشت. در شهر بغداد که می آمد یک نیمه روی را با چادر می پوشید و نیمه دیگرش را باز نگاه می داشت. بزرگی از وی پرسید : چرا همه روی خود را نمی پوشانی؟ گفت: تو مردی بنمای تا من روی پوشم. در همه بغداد یک نیم مرد می باشد و آن حسین است. اگر از بهر او نبود، این نیمه دویم را هم نمی پوشاندم.

***
منصور حلاج را به دار آویختند. خواهرش که بدون روبنده به پای دار آمده بود در برابر اعتراض فقیهان که چرا روی از مردان نپوشانیده است گفت :
« آخر مردی در میان شما نمی بینم ، نیم مردی بود که او هم بر دار رفت »
***
از شطحیات اوست: صاحب من و استاد من ابلیس و فرعون است . به آتش ترساندند ابلیس را از دعوی بازنگشت . فرعون را به دریا غرق کردند از پی دعوی بازنگشت.
***
روزی عیسای وزیر از منصور حلاج پرسید از حال و هوای درونی و عرفانت چیزی بگو ! حلاج پاسخ داد : هر ناشسته رویی لایق این سخن نیست .
***
آورده اند که :…
خبر اناالحق حلاج را به گوش خلیفه رساندند و او دستورداد که حلاج را
به زندان برند و یکسال در حبس بود .
گفته اند شب اول که او را حبس کردند ، بیامدند و او را در زندان ندیدند و
جمله زندان بگشتند و کس را ندیدند ؛
و شب دوم نه او را دیدند و نه زندان را ؛
و شب سوم او را در زندان دیدند .
گفتند :شب اول کجا بودی ؟ و شب دوم تو و زندان کجا بودید ؟ گفت :
شب اول من در حضرت بودم ، از آن اینجا نبودم .
و شب دوم حضرت اینجا بود ، از آن من و زندان هر دو غایب بودیم .
***
هجویری در باره ی آثار و کتاب های حلاّج می نویسد:
« … و من ۵۰ پاره تألیف حلاّج را بدیدم اندر بغداد و نواحی آن و بعضی به خوزستان و فارس و خراسان » .
ابن نـدیم نیز ۴۷ جلد از آثار و رسالات حلاّج را نام برده است.
عطار تأکیــد می کنــد:
« … و حلاّج را تصانیف بسیار است و صحبتی و فصاحتی و بلاغتی داشت که کس نداشت، و وقتی و نظری و فراستی داشت که کس را نبود. »
***
نوشته هایی که می خوانید ٬ بخش هایی است از یک نامه که که ظاهرا احمد بن فاتک مرید حلاج به خلیفه مسلمانان نوشته است. متن کامل این نامه را در کتاب شعله طور نوشته دکتر زرین کوب بخوانید.
یک روز قبل از آن ، وقتی منادی در شهر می گشت و مردم را به تماشای اعدام حلاج می خواند …. وقتی بانگ منادی برخاست انعکاس صدای او حلقه ذکر صوفیان را به هم زد. شبلی به زاری فریاد برداشت و آن صوفی دیگر با ناخرسندی سرش را پائین انداخت. صوفیان دیگر که از سالها پیش حلاج را با خشونت و سردی از حلقه یاران خود رانده بودند ، حالی شبیه به مردم پشیمان داشتند….
صدای منادی دور شد و جمعیت صوفیان پراکنده گشتند. در همان هنگام بانگ یک کودک خردسال ، از پشت دیوار مسجد به گوش می رسید- و شعر معروف حلاج را می خواند:
– یاران مرا بکشید.حیات برای من مرگ است.مرگ برایم حیات است…
صدای صوفیان از درون مسجد با صدای گریه آلود به آهنگ او جواب می داد:
– آنکه من دوستش دارم من است. ما دو جانیم در یک تن…
… آن روز که او را دست بسته و درحالی که زنجیر گرانی برگردن داشت در باب الطاق به پای دار آوردند هیچ نشان ترس ، هیچ علامت پشیمانی در رفتار و کردار او دیده نشد….
… وقتی نزدیک دار رسید از شبلی ، که آنجا ایستاده بود و غرق اشک و آه بود درخواست تا سجاده خود را برای وی روی به قبله بگستراند. بعد با آرامش ، نماز خواند ، مناجات کرد ، کشندگان خود را دعا کرد و بخشود.سپس شادمانه و بی هیچ ترس و تزلزل بر پله هایی که او را به بالای دار می برد قدم نهاد… آخرین سخنش آن بود که با بانگ بلند فریاد زد برای واجد همان بس که واجد او را به جهت خویش یکتا کرده باشد… به نقطه ای دورتر نظر انداخت و حالتی از شوق و هیجان در امواج صورتش ظاهر شد.هیچ کس ندانست که او در آن لحظه به چه می اندیشد. چون در همان لحظه بود که شمشیر جلاد – ابوالحارث سیاف خلیفه – سرش را از تن فرو افکند. صدای فریاد از جمع برخاست. شبلی خروش برداشت و جامه اش را چاک زد. یک صوفی دیگر از شدت تاثیر بیهوش شد و زیر دست و پای جمع افتاد.ابن خفیف را در آن غوغا ندیدم و اگر بود پیداست که چه در چه حالی بود.
… خواهرش با سر و موی گشاده در بین جمع مبهوت و دیوانه وار ایستاده بود – نه فریاد می کرد ، نه اشک می ریخت. پیرمردی در بین جمعیت به او در پیچید که چرا روی و موی خود را نمی پوشاند.زن بینوا به سرش فریاد کشیده بود که من در اینجا مردی نمی بینم. در همه شهر یک نیمه مرد بود که آنک در بالای دار است.صدای حمد-پسر حلاج- برخاست:نیم مرد ، کدام است؟ مرد از آنکس که تا پای جان بر سر حرف خود ایستاد تمام تر می تواند بود؟ زن که از شدت اندوه عقل خود را از دست داده بود فریاد زد: اگر تمام بودی سرّی را که به او سپرده بودند پیش خلق فاش نمی کرد ، اگر تمام بود جلو می افتاد و دنیای فرعون را بر سر او خراب می کرد.اگر تمام بود…
وقتی پیکر بیجانش را مثله نیز کرده بودند آتش زدند در بین دوستدارانش چه کسی بود که در همان لحظه ها با چشم خود دیده بود وقتی خاکسترش در دجله فرو می ریخت از هر ندای الله برمی آمد؟ ماجرای قتل او تماشاچیان را به شدت متاثر ساخت. کودک خردسالی که آنجا در بین جمعیت بود بی اختیار خود را به آتش انداخت و سوخت. همان لحظه از خود پرسیدم آیا آن آتش که وجود او را به شعله طور تبدیل کرده بود ، ممکن نیست در دلها باز آن گونه آتشی را مشتعل کند؟…
… امیرحاجب این فرجام کار حلاج بود. فرجام حال کسی که هیچکس او را چنان که بود نشناخت. فرجام حال کسی که مشایخ راستین در باب او گفتند در بین همه خلق اگر یک موحد واقعی وجود داشت حلاج بود… .

***
تعزیه حلاج
تعزیه « مجلس حق گفتن منصور حلاج و کشیدن او را بحکم شرع بدار ملای روم و خون او را در شیشه پنهان می کند بجای زهر دختر کور و کر و افلیج میخورد حامله میشود و میزاید شمس تبریز را » نام دارد که چگونگی به دست آمدن آن داستانی دیگر دارد .
انریکو چرولی، سفیر ایتالیا در ایران در اواخر دهه بیست و اوایل دهه سی شمسی، بین سال های ۱۳۲۹ تا ۱۳۳۴ مجموعا پنجاه و پنج تعزیه از نقاط مختلف ایران گرد آورد و آن مجموعه را به کتابخانه واتیکان اهدا کرد.بعدها پروفسور چلکوفسکی، استاد زبان و ادبیات فارسی دانشگاه نیویورک، از متن دستنویس یکی از این تعزیه ها عکس برداری کرد . درسال ۱۳۵۶ دکتر مهدی ثریا این متن را که در ۱۹۵۵ لوئی ماسینیون آن را به زبان فرانسه ترجمه کرده و در مجله « مطالعات اسلامی » به چاپ رسانیده بود، به انگلیسی ترجمه کرد و بعدها تنها نسخه فارسی این تعزیه را در فصلنامه تئاتر منتشر کرد .
هشت شخصیت در جستجوی شناخت
این تعزیه هشت شخصیت دارد : حلاج ، متشرع ، ملای روم ، زوجه ملای روم ، دختر ملای روم ، شمس ، یهودی و طباخ .
نام این تعزیه که بخش هایی از آن برگرفته از مثنوی مولاناست. خلاصه داستان زیبا و شگفت آن است که با سخنان حلاج آغاز می شود :
کیست این پنهان مرا در جان و تن
کز زبان من همی گوید سخن
اینکه گوید از لب من راز کیست
بنگرید این صاحب آواز کیست
متشرعی متعصب و سخت گیر در جریان محاکمه حلاج از ملای روم نظر و رای می طلبد و او دستور می دهد حلاج را بیاورند :
رو بیاور آن لعین را نزد من
کشتنش واجب بود این انجمن
هرکه گوید من خدای برحقم
در شریعت بایدی او را کشم
زود آریدش بپرسم حال او
چیست منظور وی از این گفتگو
و منصور می گوید :
ما نداریم از رضای حق گله
عارناید شیر را از سلسله
ما برای دیدن جان آمدیم
نی برای رد فرمان آمدیم
پس از چند گفتگو، ملای روم حلاج را محکوم به مرگ می کند و در زمان به دار کشیدن منصور از حلق او خون بیرون می ریزد . ملای روم در حال گفتگوی درونی این خون را به شیشه می کشد و در خانه روی رف می گذارد و به اهل خانه می گوید این شیشه حاوی سم است .
ملای روم دختری افلیج دارد و وقتی خانواده اش در روز عید او را به دلیل افلیج بودنش به دشت نمی برند ، دختر که قصد خودکشی دارد خود را تا نزدیک رف می کشاند و خون را می نوشد و بلافاصله شفا می یابد.
بعد از این حادثه ملای روم از کرده خود سخت پشیمان می شود و بعد می فهمد که دخترش با نوشیدن خون حلاج باردار شده و همسرش می گوید :
آفتابی گشت طالع از وجود
حاصل هرکار را باید درود
از افق گویا منور آفتاب
آفتاب آمد دلیل آفتاب
نام او شمس است شمس الدین حق
می برد از ما سوا گوی سبق
میلاد شمس
شمس به دنیا می آید و به مجلس درس ملای روم می رود و پس از سخنانی از ملای روم در مورد آنچه تدریس می کند ، می پرسد و ملا به او کتابی را که حاوی درس های شرع و نحو و اصول است نشان می دهد . شمس می گوید :
آنچه فرمودی بود آن علم قال
رو بخوان یک لحظه هم علم حال
و کتاب ملای روم را در آب می افکند .
ملای روم معترض می شود که “زحمت سی ساله را کردی خراب” . شمس کتاب را خشک از آب در می آورد . ملا ، مفتون تقاضا می کند شمس این علم را به او بیاموزد . شمس از او می خواهد « هرچه خواندی علم را وارون کنم . » بعد پولی به ملا داده و آدرس یهودی ای را می دهد و می گوید به آنجا برو دو شیشه شراب بگیر و شیشه ها را طوری بیاور تا شیخ و شاب و تمام اهل شهر آن را در دستان تو ببینند .
یهودی پس از اینکه ملا قول می دهد او را به دلیل داشتن شراب مجازات نکند ، دو بطر شراب به او می فروشد . ملا در میان حیرت مردم با آن شراب ها از بازار و شهر عبور می کند . مردم و متشرع با اعتراض به خانه ملا می روند و تمام شیشه های خانه را می شکنند . شمس بیرون می آید و از متشرع ماجرا را می پرسد . او می گوید :
خود به ما گوید شراب آمد حرام
از کلام الله گوید این پیام
خود برد آشکارا خانه اش
ما شکستیم شیشه و پیمانه اش

شمس به مردم می گوید :
این بود بوی گلاب ای مردمان
اشتباهی کرده اید از این میان
عذر او خواهید از راه کرم
ورنه در عصیان تمامید متهم
متشرع می پذیرد و عذرخواهی می کند . شمس به ملای روم می گوید :
دیدی این مردم همه کورند و کر
حالت قالند چون تو در نظر
همرهم آی تا کنی سیر دگر
بین حماقت های مردم سر به سر
پرواز مرغ کشته
سپس هر دو به هیات درویشانی فقیر به طباخی می روند و از طباخ می خواهند تا در ازای دریافت دو دینار به هرکدام از آنها یک مرغ پخته بدهد . طباخ نمی پذیرد و شمس می گوید اگر طباخ پیشنهاد آنها را نپذیرد ، مرغ ها را کیش خواهد داد. قصاب به طعنه می گوید :
من شنیدم اینکه درویشان عام
جمله دیوانند اندر هر مقام
حال شد معلوم من دیوانه اید
هر دو بیچاره و بی سرمایه اید
مرغ سر ببریده بی بال و پر
چون پرد ژنده پوش بی هنر
شمس مرغ ها را می پراند . مردم که شاهد پرواز مرغ های پخته بی سر و پا بودند ، آن دو را در میان می گیرند. ملا که در زیر دست و پای مردم مانده از شمس کمک می طلبد و شمس پس از اینکه مردم متفرق می شوند به ملا می گوید :
حالیا دیدی که در قالند و قیل
در ترازوی عمل هستند ذلیل
اهل ظاهر را تو دیدی سر به سر
اهل باطن هیچ ناید در نظر
بعد شمس می خواهد از روی آب رد شود ، در پاسخ ملا در مورد چگونگی این کار ، می گوید با گفتن ذکرعلی چنین کاری میسر می شود . اما ملا که علی گویان می خواهد روی آب راه برود ، در آب فرو می شود و با گفته شمس داستان به پایان می رسد :
کس ورا نشناختی اندر نظر
کی علی را می شناسی بی هنر
باش تا روزی که این فکر و خیال
برگشاید بی مهابا پر و بال.
***
از دیگران و حلاج
ادوارد براون درباره حلاج می نویسد: “راست است، نویسندگانی که تراجم احوال اولیاء و اوتاد و پیران طریقت را نوشته اند؛ حسین بن منصور حلاج را اندکی به شکل دیگری معرفی کرده اند، لکن شهرت او به همان اندازه میان هم وطنانش پایدار است و شاعران صوفی منش مانند فرید الدین عطار نیشابوری و حافظ و امثالهم اکثر نام وی را با ستایش ذکر می کنند.
حلاج: شعری ازشفیعی کدکنی
در آینه دوباره نمایان شد
با ابر گیسوانش در باد
باز آن سرود سرخ اناالحق
ورد زبان اوست
تو در نماز عشق چه خواندی ؟
که سالهاست
بالای دار رفتی و این شحنه های پیر
از مرده ات هنوز
پرهیز می کنند
نام تو را به رمز
رندان سینه چاک نشابور
در لحظه های مستی
مستی و راستی
آهسته زیر لب
تکرار می کنند.
وقتی تو
روی چوبه ی دارت
خموش و مات
بودی
ما
انبوه کرکسان تماشا
با شحنه های مامور
مامورهای معذور
همسان و همسکوت ماندیم.
خاکستر تو را
باد سحرگهان
هر جا که برد
مردی ز خاک رویید
در کوچه باغ های نشابور
مستان نیم شب به ترنم
آوازهای سرخ تو را باز
ترجیع وار زمزمه کردند
نامت هنوز ورد زبان هاست
***
شبلی را با حق رازی بود در میان. گفت: بارخدایا٬ چون بود که «حسین منصور» را از میان ما برگرفتی؟
گفت: رازی به وی دادم و سری با وی نمودم، به نااهلان بیرون داد؛ به وی آن فرود آوردم که دیدی.

«کشف الاسرار :خواجه رشیدالدین میبدی»
***
حلاج: شعری از سید علی صالحی

خاکستری که تویی
خاموشی‌ات چراغی است
خانه به خانه
فراخوان روشنی.
خاکستری که تویی
بر اوراق شب اما
هر نقطه‌ی معناش
در تماشای فانوس و گریه
نطفه می‌بندد.
دریغا!
دریچه‌ای که آشنات باشد
در اوزانِ این کوچه نیست،
ردیف این همه چراغِ مُرده
به چه کارت می‌آید؟
سنگین و خسته
از کوچه‌ی کلمات می‌گذری
هر واژه دیواری‌ست
مُرده‌ریگ دفتری ناخوانا
که ترا هزارساله خواهد کرد
نگاه کن
هم پس از این همه هوا
تنها یکی صدا
ترا به جانبِ مرگ می‌خواند.
انسانِ این دقیقه‌ی بینا
کجاست
تا مَنَش بر سنگفرش ستاره
نظاره کنم.
خاکستری که ماییم
مگر که حوصله‌ی حلاجی …
ورنه باد
رو به باد خواهد وزید!

***
با حلاج ( علی میرفطروس)

ما از ستیغ و تیغ
گذشتیم
آری!
مسیح کجاست؟
مسیح کجاست –
تا که صادقانه ببیند:
ما از ستیغ و تیغ
گذشتیم –
بی آنکه رحمتی را
(یا کمترین نگاهی را، حتّی)
از هیچ ناخدا و
خدائی
چشمِ امید داشته باشیم

ما از ستیغ و تیغ
گذشتیم
باری …
«حلاّج» را دیدیم
در شیشه های روشنِ صبحی
فرازِدار
(شوریده جان و
گیسو رها و
خروشان)
و روح آب
– چه خونبار! –
آوازهای شهیدش را
در «دجله» می سرود:
-« حقّ
حقّ
حقّ
اناالحقّ »

عیسی نبوده ایم
آری!
عیسی نبوده ایم –
امـّا، ما
معراج را
ایمان خویش
ساخته بودیم
معراج را
بر ارتفاعِ دار

ما از ستیغ و تیغ
گذشتیم
– باری –
بی هیچ ناخدا و
خدائی حتّی.
***
یدالله رویایی: … به قول حلاج “هویت ما در لائیت ماست”.
بشر امروز باید از حلاج متشکر باشد که در برابر “هو” لا گذاشته است. یازده قرن از او می‌گذرد و هنوز بشر کودن گرفتار و هم “هو” است.
همه به جستجوی هویت خود هستند و در این جستجو به جان هم افتاده‌اند: هویت‌های قومی، هویت‌های مذهبی، هویت‌های فرهنگی و ملی‌شان را به رخ هم می‌کشند. در شرق و در غرب، و غرب و شرق، همه به جان هم افتاده‌اند تا از “تعلق” بربریت بسازند.
هویت ما در لائیت ماست، باید این سخن حلاج را بتوانیم درک کنیم، و ادامه‌ی او شمس تبریزی را، “کشف غیر” را. ما باید بتوانیم خودمان را حذف کنیم، در خودِ دیگری. خود را در غیر خود حذف کنیم، و یاد بگیریم که در خود به جای این‌که به دنبال کشف “هو ” باشیم به دنبال کشف او باشیم. و او “دیگری” است.
حلاج برای همین ایدئولوژی انسانی‌اش بالای دار رفت، ایده‌ای که همه‌ی ایدئولوژی‌های مذهبی و سیاسی را پشت سر می‌گذارد.
چه فایده که دار حلاج را بستاییم ولی اندیشه‌ی او را هضم نکنیم؟ این‌همه ادبیاتِ دار برای حلاج، از شعر و از رمان، اگر به ما حذف هویت و حذف تعلق نیاموزد، آئینه‌ای برای خشونت و بی‌رحمی می‌گردد، و عشق به کشتار و سر بریدن و وحشت…
***
نمایشنامه ی ( دولت عشق) از همین نگارنده و در تارنمای وی در باب حسین منصور حلاج است.

نگاهی به داستان های آقای عباس صحرائی

اسماعیل معزّی - تیر ۱۳۸۹

من سر گرمی ام مراجعه به چند سایت ادبی است برای خواندن اشعار و داستانهای کوتاه.
با نوشته ها و تفسیر های سیاسی میانه ای ندارم. اعتقاد دارم که همه مسائل پشت پرده را حاکمان کشور ها به خوبی می دانند و آنچه در اخبار و تفسیر ها و بررسی ها می آید درست و واقعی نیست و صرفن مصرف سرگرمی مردم را دارد، و من دلم نمی خواهد بیش از این بازیچه صحنه گردان های لوطی های جهانی باشم.

چند رسانه ادبی را که مشتری شان! هستم، خورند زمان هائی که وقت مراجعه به آنها را می یابم، سر کشی می کنم.
چون تنوع مطلب دارند، در هر بار یکی دو تا از آنها را می خوانم. گذرگاه نیز چنین سایتی است.
و ازهمین طریق با نویسنده ای به نام عباس صحرائی و داستانهایش آشنا شده ام.
در اوایل خواندن داستانهایش به دو علت برایم راحت نبود. یکی اینکه چون تازه این سایت راه اندازی شده بود اشتباهات تایپی زیاد داشت و بنظر می رسید که ویرایش نوشتاری ندارد، و همین مشکل در کتابهائی که در آن زمان منتشر شدند از جمله کتاب:
” یک شاخه شب بو” که دوازده تا از بهترین داستانهای این نویسنده را در خود جا داده است دیده می شود ” البته هنوز هم گه گاه این نوع اشتباهات به چشم می خورد ولی به مراتب بهتر شده است”
و دیگر اینکه نثرش، دیالوگ ها، فراز و نشیب جملات، وحتا نحوه فلش بک ها یش برایم مانوس نبود. نه ساده نویسی بود و نه گیج کننده و هذیانی، در حقیقت سبکی مخصوص به خودش داشت
” که البته هنوز هم دارد ”
اما کم کم عادت کردم.
در بدو امر از انتخاب سوژه هایش که برداشتی اززندگی مردمان خودمان است، و از نامگذاری داستانهایش خوشم آمد.
البته خود رسانه گذرگاه هم کم کم بیشتر جا افتاد و دوامش پیشرونده و گسترده بود.
صحرائی تا کنون کتابهای زیر را در زمینه داستان کوتاه منتشر کرده است که در کتابخانه گذرگاه قابل دسترسی هستند.- یک شاخه شب بو – قصه کوچ – مثل یوسف – لفط الله…و اخیرن ” شام با کارولین ” را که داستان کوتاه نیست.
در کتاب ” یک شاخه شب بو ” که اولین کتاب الکترو نیکی اوست ما را متوجه می کند که داستان کوتاه چقدر می تواند: گیرا، جذاب، پر محتوا و خوش خوان باشد. من کمتر داستاهای کوتاهی هم طراز داستانهای: ماخولیا – روزهای آفتابی – جاسم – و مرتضا و سرگرد ناصری، که در این کتاب آمده است خوانده ام. تمامن نثری روان و یکدست و تمیز دارند. وبه شیوائی از روزمرگی می گویند.
داستان ماخولیا چنین راحت و روان شروع می شود :

” وقتی پرستار برای چندمین بار آمد بالای سرش، دومین تزریق مرفین کار خودش را کرده بود و از پیچ و تاب درد کلافه کننده ای که امانش را بریده بود و از استفراغ های مداومی که گلویش را می فشرد و قصد داشت خفه اش کند خبری نبود. قطرات سرم مثل تکانهای ثانیه گردی تنبل به آرامی در رگ دستش سرازیر می شد. با بر طرف شدن فشار خرد کننده دردی که بیش از چهار ساعت توانش را بریده بود، مثل اینکه سنگین ترین بار را، زمین گذاشته باشد، احساس آرامشی سبک و راحت داشت. ”

و دیالوگ ها چنین شفاف و موجز هستند:
” با پشت دست، صدای زبری صورت اصلاح نشده اش را در آورد و با لبخند کمرنگی از پرستار تشکر کرد…
* قبلن هم این درد را داشته ای؟
** نه، این اولین بار است…هرگز چنین درد سنگینی نداشته ام.
* از کی شروع شد؟
** از حدود یک بعد از نیمه شب
* پس چرا اینقدر دیر مراجعه کردی؟
** کسی را نداشتم که همراهی ام کند. ضمنن فکرمی کردم با دوتا آسپیرینی که خورده ام خوب می شود.
* اما دیدی که که حتا اولین تزریق مرفین هم چاره ساز نبود؟
** بله از آن دردهای مرد افکن است.
* ولی طاقت زن ها در کشیدن درد هر نوع دردی بیشتر از مرد هاست
** گمان نمی کنم
* چرا گمان کن
……
….. ”
****
در داستان ” روز های آفتابی ” تاریخ را در قالب داستان ریخته است، و حقایقی را نمایانده است که بسیاری از مردم کشورمان از آن بی اطلاعند. جالب اینکه آن را به زیبائی چاشنی ” رمانس ” داده است و من از خواندش حظ کردم.

” مارگرت ” د ختر ۱۸ – ۱۹ ساله و زیبای ” گاردنر ” برای تعطیلات کریسمس از انگلیس آمده و پدرش که از رؤسای پالایشگاه نفت است یکی از لوکس ترین اتومبیلهای شرکت تسهیلات را که طرف قرار دارد شرکت نفت است با راننده در اختیارش می گذارند.
غلام که تازه به استخدام شرکت تسهیلات در آمده، با لباسی تر و تمیز و با اتومبیل ” بیوک ” آلبالوئی رنگ مامور رسیدگی به مارگرت خانم می شود.
مارگرت در دفتر یاد داشتش در مورد این آشنائی چنین می نویسد:

“….اولین روزی را که از پنجره ی خانه، از ورای هوای مرطوبی که از ” اروند رود ” می آمد، و چمن های باغ پر گل ِ جلوی پنجره را نوازش می داد قد و قواره او را دیدم که از اتومبیل قرمز رنگ بسیار شیکی پیاده شد و راهروی باریک میان باغچه را به طرف خانه آمد تا مرا به گردش در شهر ببرد، هر گز از یاد نمی برم….”
****
داستان ” جاسم ” ، یکی از ماندگار ترین داستان های کوتاه است. این داستان آهنگین شکوه بازی با واژگان را به همراه دارد، و چنان اثر گذار است که خواننده خود را در آن رها می کند، و از سطر به سطرش صدای گامهای زیبای قلم به گوش می رسد.

” … یکی از روز های داغ مرداد ماه بود، چیزی حدود ۶ ماه پس از جاسم…
شرجی نفس گیری که از چند روز پیش شروع شده بود، بیداد می کرد. دریغ از کمترین نسیمی یا حرکت برگی. هوا در سکون کامل بود و اکسیژن در ذرّات معلق آب از تحرک افتاده بود….ولی شوق زبیده، عبود را بی توجه به آتشباران خورشید و شرجی سمجی که به تن شهر ماسیده بود، راهد انداخته بود….”

داستان ” مرتضا و سرگرد ناصری ” نیز یکی از داستانهای زیبا و خواندنی ادبیات جنگ است.
این داستان را که می خوانی متوجه می شوی که گاه داستان کوتاه تا چه حدی می تواند اثر گذار باشد و در قالب یک رمان خود را بنمایاند.

” شهر زیبای خاطراتم، کوچه پس کوچه های کودکی ام، و پارک ها و کافه های جوانی ام، کوچک و کوچک تر می شدند و از من فاصله می گرفتند….با هجوم ابرها که لایه به لایه همچون سالها ی عمرم، روی هم چیده شده بودند، و با وزش باد تصویرهای نا مفهومی را شکل می دادند،
لمس سر انگشتانم، با شهرم کمتر می شد و جدائیمان با همه دردش فرا می رسید.
وقتی بین ابر و خورشید، تنها ماندم و چشم اندازم جز افق سر گردان چیزی نیافت، صندلی ام را خواباندم، نگاهم را از پنجره بر داشتم و در اندوهی تلخ فرو رفتم.
….صدای رگبار مسلسل ها، یک لحظه قطع نمی شد. غرش توپ ها تمامی منطقه را می لرزاند و ما سربازان، بچه های صیغه ای جبهه، درون چاله ای که هیچ شباهتی به سنگر نداشت توی هم فرو رفته بودیم و مانده بودیم چکار کنیم….فرماندهی در کنارمان نبود….بر خورد هر گلوله ای به سنگر، چاله را با تمامی نفرات به هوا می برد….”
****
در دیداری مجدد با آثار آقای عباس صحرائی، کتابهای دیگری از ایشان را می گشایم و از سایرداستانهای او صحبت خواهم کرد. و در آخر نیز نظرم را در باره مجموعه ی این آثاربیان می کنم.
پبشاپیش می دانم که دوستانی با نظر من موافق نخواهند بود ” یا با قسمتی آز آن ” در اینصورت بهتر خواهد بود با سایر نظر ها نیز آشنا شویم چرا که همین تبادل نظر ها و اصولن پرداختن به ادبیات داستانی می تواند در این زمانه ی نا مهربانی ها کمک شایانی به این مقوله باشد.
به امید دیدار بعدی.

ادبیات مقاومت

عباس معروفی - مرداد ۱۳۸۹

هنر، راه روییدن خود را می‌جوید

هرچند که رژیم‌های دیکتاتوری تمام تلاش خود را به‌کار می‌گیرند تا هنر را سیاسی کنند و در خدمت خود درآورند، اما هنر، تن به بازی‌های حقیر نداده و از لای سنگلاخ‌ها، راه روییدن خود را می‌جوید. تاریخ هنر، خود را می‌سازد. هر واقعه و حادثه‌ای، بستری می‌شود تا هنر بازی‌های خود را نمایش دهد.

در هر پیچ تاریخ، رویش بی‌دریغ ترانه‌هاست. بر هر دیواری که در تاریخ ساخته و پرداخته می‌شود، یک تابلوی نقاشی خود را می‌آویزد. در هر میدان تاریخ، تندیسی هنرمندانه قد می‌افروزد؛ و مردم شعر و موسیقی محبوب خود را زمزمه می‌کنند و می‌گذرند. با همین قصه‌ها و شعر و موسیقی است که لحظه‌ها را تاب می‌آورند.
هنر، تاریخ را می‌سازد. آنجا که هیچ کتاب تاریخی، نمی‌تواند شرایط اوضاع زمانه‌ای را توصیف کند، هنر لحظه‌ها و زندگی مردم را شهادت می‌دهد. شده گاه برای درک دوره‌ای از روسیه، نا امید از کتاب‌های تاریخی، به سراغ آثار تولستوی، داستایوسکی و چخوف رفته‌ایم و در آن‌همه رنگ و نشان و رنج و شادی و زندگی و نشانه به تماشا نشسته‌ایم. شده گاه برای حس لحظه‌های دوران جنگ، کتاب‌های تاریخ را ورق زده‌ایم و بعد رمان عاشقانه‌ای از همینگوی، لحظه به لحظه‌ی زندگی در جنگ را برای‌مان توصیف کرده است.
شعر و داستان و رمان و نقاشی و موسیقی با انگیزه‌های گوناگون آفریده می‌شوند. گاه، گوشه و کنار می‌مانند و گاه، به انتشار می‌رسند، اما دانه‌ی هنری هرگز پنهان نمی‌ماند. گم نمی‌شود. اگر چیزی هنر باشد، جایی در خاکی قد می‌کشد، سبز می‌شود و خود را نشان می‌دهد.
ادبیات مقاومت، حاصل رنج تاریخی یک آدم است که به گونه‌های مختلف بر کاغذ می‌نشیند. گاه به شکل طنز، گاه در قالب گزارش، گاه به صورت نامه، گاه در هیئت داستان و گاه به زبان شعر. وقتی شعر می‌شود، باید به تمامی شعر باشد تا در تاریخ ماندگار شود. در کلام و حس و تصویر و سکوت بین واژه‌ها.
در برنامه‌ی ادبیات مقاومت امروز، یک شعر ارائه می‌کنم. شعری از «مهدیه»، دانشجوی معماری ایران که شاعر و داستان‌نویس است. من به‌هزار دلیل نمی‌توانم «مهدیه» را معرفی کنم. تنها به اسم او اکتفا می‌کنم تا روزی و روزگاری در فضای آزاد به معرفی کاملش بپردازم. از «مهدیه» خواستم که شعرش را با صدای خودش برای شنوندگان زمانه بخواند. شعری عاشقانه، با تصویرهای ناب از فضای امروز، که دسته‌ گلی‌ است در گلدان ادبیات مقاومت!
معشوق تو
به نشان اعتراضی مسالمت‌آمیز
درغبار رنگین جسدهای متحرک
به شهادت رسیده بود
تصویر چشمان باز
دستان دورافتاده ازهم
و انگشتان کوتاهش
تاریکخانه‌ی دوربینم را روشن می‌کرد
و تصور می‌کردم
چگونه عقاب دست‌هایت
در سبزه‌زار موهای او لانه می‌کرده
با شلیک هر دکمه
تمنای آن شب بی‌پایان
از ردیف شفاف عدسی‌ها
جوانه می‌زد
تسخیر لبانت اجتناب‌ناپذیر بود
و انگشتانت سرگرم سرسره‌‌بازی
در پیچ گیسوان من
میان سیل عظیم شهیدان
چون پروانه‌ای با بال‌هایی تنومند
پرپر می‌زدم
و بوی اندام تو از سمت شریان‌هایش
خال‌های بال مرا بارور می‌کرد
معشوق تو
نقشه‌ی پاک وطنم بود
چهارمیخ بر زمین
که از کوه‌های البرز
تا بندرگاه تنگه‌ی هرمز
در حریر سرخی پیچیده شده بود
و در بحرانی‌ترین دقایق عمرش
نگذاشت انحنای زیبایش
در حمله‌ی خشونت و درد نادیده گرفته شود
آن شب بیرق بی‌تاب انگشتانم را
در آسمان سینه‌ات اندازه می‌گرفتی
کاش انگشتان من کوتاه‌ترین انگشتان جهان بود
————————————————
این نوشته در سایت رادیو زمانه نیز آمده است
ولی در اینجا با اجازه نویسنده باز نشر می شود

همیشه پاییز-۱

مجید قنبری - مرداد ۱۳۸۹

نامه دیگری از سری نامه هائی ازتیمارستان

من تنهام . من دل‌ام گرفته . “من دل‌ام سخت گرفته” . ولی با خود عهد کرده‌ام انگار ، که او ، یعنی “اوی دوم” تنها کسی باشد که هرگز حرف‌های‌ام را نشنود . و باید اعتراف کنم که کس دیگری هم وجود ندارد . تو می‌فهمی از چه‌ حرف می‌زنم ، مشاورِ عزیزم؟
از عشقی عظیم در سینه‌ی نحیف انسانی کوچک ، گرفتار در اعماقِ عظیم‌ترینِ شکافِ زمین ، مُعلق در میانه‌ی دیوارهای سر به ‌فلک کشیده‌ی گراندکنیونیِ انگار ، و تنها ، تنها . از خودم می‌پرسم مدام ، “عشق” دنیایی را می‌سازد یا ویران می‌کند؟
می‌دانی؟ تکلیف‌ام نه با او و نه با خودم روشن نیست . او با من چه کرد ، من با او و با خود ، و یا عشق با ما هر دو؟ کدام‌یک بیشتر مقصرییم؟ اگر در این لحظه بتوانم آرزویی داشته باشم ، یقینا جز این نیست که از جانب من آسیبی به او نرسیده باشد . یکی از کابوس‌های مدام من همین است که نه به روز و نه به شب یک لحظه رهای‌ام نمی‌کند .
نه . من دل‌ام گرفته . من تنهام . و اشک‌های‌ام یک‌ دم از فروریختن باز نمی‌مانند . ولی من این‌جا یاد گرفته‌ام که نباید مسایل مختلف را با هم درآمیزم . “من” ، “عشق” ، و “او” . این‌ها سه موضوع جدای از یکدیگرند انگار . “او” مرا نابود کرد ، عمر و زندگی مرا یک‌سره بر باد داد . ولی “عشقِ” به او ، “من” را ساخت . هر چه هستم ، هر چه دارم ، همه و همه را مدیونِ عشقِ به او هستم . اما مشاور عزیزم آخر با این تناقض چگونه می‌توان کنار آمد؟ دیگر از آمپول و کپسول‌ و شوک‌های الکتریکیِ شما هم کاری ساخته نیست . لطفا سفارش کن دفعه‌ی بعد ولتاژش را چند برابر کنند .
اصلا تو خودت هرگز عاشق بوده‌ای؟ سکوت‌ات را درک می‌کنم ولی این سکوتِ تو دیوانه‌ام می‌کند ، یعنی دیوانه‌ترم . اگر من تا به ابد محکوم‌ام به مسئولِ گلی بودن که زمانی بس دور اهلی‌ام کرده است ، این میان تکلیف یا وظیفه‌ی آن گل چیست؟ هیچ؟
کجا بود که خواندم “بدبخت‌ترین فرد کسی‌ست که باری را که هر لحظه می‌تواند بر زمین گذارد تا آخرِ عمر بر دوش کشد .”
دیگر تاب کشیدن این بار را ندارم . اجازه بده تا آن را همین‌جا کنار تو بر زمین بگذارم . آخر باز هم پاییز است ، و با وجود این‌همه پنجره‌ی دریده در این اتاق ، گریزی از آن نیست انگار . پس تو چاره‌ای جز این نداری که به من گوش دهی ، چه بخواهی چه نخواهی . اصلا شغلِ تو همین است ، مگر نه؟
حالا فرض کن الان اوایلِ پاییز سال ۱۳۶۸ است . من بیست و چند ساله‌ام ، یعنی دقیقا بیست‌وپنج ساله ، و تک و تنها مثل همیشه .
البته نه کاملا مثل همیشه . در واقع چند ماهی است که با زنی آشنا شده‌ام یا بهتر است بگویم دوست شده‌ام . حالا هم در شهری کوچک ، در یک پارکِ متروکه روی خاکِ سرد به پشت دراز کشیده‌ام و از لا‌به‌لای درختانِ سر به فلک کشیده به آسمانِ تکه‌تکه شده نگاه می‌کنم ، فارغ از دنیای واقعیِ پیرامون‌ام . باز هم در رویا ، ولی این‌بار کمی واقعیت هم در آن پیدا می‌شود . چون در حالِ گرفتنِ تصمیم مهمی هستم که صد البته آن روز از اهمیت واقعی آن آگاه نبودم . الان هم نیستم . اصلا بهتر است بگویم داشتم با یک موضوعِ مهم و واقعی از دریچه‌ی رویاهای‌ام کلنجار می‌رفتم .
خوب این چیزها را این‌جا در این تیمارستان آموخته‌ام . مثلا حالی‌ام کرده‌اند که مسئله‌ی ازدواج و انتخابِ همسر آینده‌ یک مسئله‌ی مهمِ واقعی است ، نه انتخابی در عالم رویا و اوهام .
در هر صورت من به پشت خوابیده‌ام و به دو نفر فکر می‌کنم . فقط به دو نفر . در آن لحظه “در گستره‌ی بی‌مرز این جهان” ، جز این دو هیچ‌کس برای من وجود خارجی نداشت . اشتباه نکن ، این دو نفر من و همسر آینده‌ام نبودیم . بلکه “او” بود و “او” . “اویِ دوم” دختری بود که در تمام آن بیست‌وپنج سال دیوانه‌وار عاشق‌اش بودم . ولی هیچ‌گاه روابط‌مان درست پیش نمی‌رفت ، به هزارویک دلیل که نهصدونودونه تای آن بی‌اهمیت بودند ، و تنها دلیل اصلی این بود که “اویِ دوم” با تمام وزن خود بر زمینِ واقعی ایستاده بود و در دنیایی پر از واقعیت زندگی می‌کرد در حالی که من سرگردانِ رویاهای‌ام بودم . پس جای تعجب نداشت که کارمان پیش نمی‌رفت .
این “اوی دوم” را مدت‌ها بود که ندیده بودم . شاید به سالی یا بیش‌تر حتی می‌کشید . یادت نرود که آن زمان یعنی درست بیست سالِ قبل ، نه تلفن همراهی وجود داشت که بتوان پیام کوتاه داد و گرفت ، و نه از کامپیوتر و اینترنت و چَت و ایی‌میل خبری بود . و آن‌چه این موقعیت را تکمیل می‌کرد آن بود که من و او حتی از داشتن تلفن ثابت هم که شاید نیم‌قرنی از اختراع‌اش می‌گذشت ، محروم بودیم .
اما حالا که در میان درختانِ پیر و خاک گرفته‌ی پارک به پشت دراز کشیده‌ام، رویای‌ام از میان تکه ابرهایی که از لابه‌لای انبوه سبز و سرخِ برگ‌های فراز سرم عبور می‌کنند ، در گوش‌ام زمزمه می‌کند که قبل از گرفتن تصمیم به ازدواج ، حتما باید “اوی دوم” را حداقل برای آخرین‌بار ببینم . برای مشورت؟ برای آخرین صحبت‌ها؟ یا فقط برای گفتن بدرود؟ آخر رویای‌ام اکثر مواقع مرا فریب می‌دهد .
گفتم که در آن لحظات فقط به دو نفر می‌اندیشیدم ، او و او ، و تنها کسی که حال و روزش ، و سرنوشت و آینده‌اش جایی در ذهن‌ام نداشت خودم بودم . اصلا انگار نه انگار که من هم خود ، جایی در این ماجرا داشتم . تنها آن‌چه برای‌ام اهمیت داشت این بود که از نتیجه‌ی تصمیمِ آن روز من نمی‌بایست کوچک‌ترین لطمه‌ای به “اوی دوم” وارد شود ، غافل از آن‌که “اوی دوم” در همان لحظاتِ سرگردانی من در میان تکه‌های سبز و سفید برگ‌ها و ابرها ، استوار بر زمینِ اطمینان‌بخشِ واقعیت به ارضای تمنیات تن مشغول بود ، آن‌ هم به چنان شیوه‌های جسورانه‌ای که هنوز هم از پس این ‌همه سال من بیش‌تر می‌توانم تحسین‌اش کنم تا سرزنش . خوب معلوم است که این قسمت ماجرا برای‌ات جالب‌تر است مشاور عزیزم ، ولی این موضوع بماند برای بعد .
اما برگردیم به آن پاییز سال ۱۳۶۸ . خوب برای یافتن یکدیگر در آن روزها ، برای ما پیشرفته‌ترین ابزاری که وجود داشت پاهای‌مان بود و راه‌ها ، که این هر دو از بدِ ماجرا نه تنها ما را به هم نمی‌رساند بلکه هر لحظه فاصله‌مان را بیش‌تر از پیش می‌کرد .
فقط چند خیابان کوتاه و خلوت بود که می‌توانست مرا در عرض چند دقیقه به منزل “اوی دوم” برساند . ولی خوب می‌دانستم آن‌ که در را به روی‌ام خواهد گشود ، هرگز “او” نخواهد بود . اما هرطور که شده باید می‌دیدم‌اش . این را رویاهای‌ام به من تلقین می‌کردند . به هر حال صدای شجریان هم مدام در گوش‌ام زمزمه می‌کرد :
“کاش بدونم از کدوم جاده می‌آی / تا بشینم لحظه‌ها به انتظار”
بالاخره برخاستم . “مردی چو برق حادثه برخاست” . در آن شهر کوچک و در آن خیابان‌های کوتاه و خالی چند روزی را بالا و پایین رفتم . دور خودم گشتم . دور او گشتم . منزل‌اش را بارها و بارها طواف کردم . اما افسوس که بخت‌یار نبودم ، هیچ‌گاه نبوده‌ام . و من که همیشه عجول و شتاب‌زده بودم ، سرانجام دل کوچک خود را به اقیانوس زدم و به “اوی اول” پیشنهاد ازدواج دادم و در عرض چند روز همه چیز دیگرگون شد .
من و “اوی اول” شدیم زن و شوهر . شدیم یک خانواده . یا به زبان متداول زندگی‌ِ مشترک‌مان را آغاز کردیم که در “مشترک بودن” آن هیچ شکی نبود ولی در “زندگی بودن” آن هزاران شک و شبهه .
تنها کم‌تر از بیست روز از ازدواج‌مان گذشته بود که دانستم از “رنگ آبی عشق” هیچ نشانی نیست . آخر پاییز بود . فصل زرد شدن من ، فصل ریزش برگ‌های‌ام . و من بارِ دیگر یخ می‌زدم ، این‌بار در کنار “اوی اول” ، یعنی همسرم . یک‌بارِ دیگر در خاموشی و فراموشی فرو شدم . در تنهایی خود باز هم گریستم در کنار همسرم ، بی‌ آن که او حتی قطره اشکی ببیند . تنها مانده بودم . تک افتاده . چون برکه‌ای کوچک جدا مانده از آب‌های آزاد ، با هراسِ ماندابی‌ گشتن و در سکون خود گندیدن .
با این‌ همه درست یک ماه پس از ازدواج‌مان بود که صادقانه نوشتم : “از هیچ چیز ناراضی نیستم و اگر دوباره در شرایط یک ماه پیش‌تر قرار گیرم ، مطمئنا بار دیگر همین‌کار را خواهم کرد . از انتخاب خود راضی هستم اگر بتوان نام آن را انتخاب گذاشت . چون من در شرایطی خاص ، تنها راهِ ممکن را برگزیدم . البته تنها راهِ انسانیِ ممکن را ، وگرنه راه‌های بسیار دیگری نیز بود . و فکر می‌کنم همواره تنها راه‌ها ، بهترین راه‌ها باشند . آزمونی بود شاید . ثابت کردن خود و باورهای خود ، وفادار ماندن به شرافت انسانی یا درافتادن به ورطه‌ی ابتذال و از دست رفتن همه‌چیز . پشیمان نیستم ولی امیدی هم ندارم . سهم من شاید همین باشد .”
خوب این ‌چنین بود که با وجود علاقه به همسرم ، بیش از چند ماهی طول نکشید که دانستم اشتباه کرده‌ام . و این بدیهی بود چرا که همسرم نیز به همان حدتِ “اوی دوم” به واقعیتِ بی‌رحم زمین چسبیده بود . البته باید بیش از بیست سالِ دیگر هم می‌گذشت تا عاقبت در این تیمارستان به میزان بزرگیِ آن اشتباه پی ببرم . در سال ۱۳۷۱ بود که در یکی از نامه‌های‌ هرگز ارسال نشده‌ام به “اوی دوم” نوشتم :
“افسوس ، اگر در اوایل پاییز سال ۱۳۶۸ ، فقط یک‌ بار تو را دیده بودم شاید اکنون همه ‌چیز ، همه ‌چیز به گونه‌ای دیگر بود .”
* * * *
حالا دوباره فرض کن الان یک پاییز سرد و خاکستریِ دیگر است . خیلی سرد و خیلی خاکستری . با سوز سردی که تا مغز استخوانِ آدمی تنها و سرگردان مثل مرا می‌سوزاند . سوزی که دیگر نه گدا کُش که در واقع سوزی عاشق‌کُش است . و من باز عاشق‌ام ، مثل همیشه .
فرض کن هفدهم آبان ماه سال ۱۳۶۶ است و من باز بیست‌ و چند ساله‌ام ، یعنی دقیقا بیست‌وسه ساله . از هفته‌ها پیش سرگردان‌ام در خیابان‌های تاریک و سردِ شهری کوچک . آن‌قدر مسیر بین خانه‌ی “اوی دوم” و دانشگاه‌اش را پیاده گز کرده‌ام که سنگینی پاهای‌ام ردی عمیق بر آسفالت سیاهِ خیابان‌ها بر جای گذاشته است ، درست همان‌گونه که این سرگردانی ، ردی عمیق بر ذهن و روح من . تو نمی‌دانی مشاور عزیزم ساعت‌ها در برف و سرما در نقطه‌ای ایستادن و منتظر کسی بودن که می‌دانی نمی‌آید ، ساعت‌ها چشم درانیدن به هر سو ، پیاده‌روی مقابل ، پیاده‌روی پشتِ سر ، آن سمت میدان ، پشت اتومبیل‌های پارک شده ، حتی درون اتومبیل‌های در حال عبور چه وحشتناک و دردناک است . و از همه بدتر زمانی‌ست که باید دست از پا درازتر ، ناامید و خسته ، به خانه برگردی .
من اعتقادی به گدایی کردنِ عشق نداشتم و ندارم ولی این‌کار را هم بارها کرده‌ام . می‌فهمی؟ از آن احساس گناه و حسِ حقارتی صحبت می‌کنم که در عشق نباید باشد ولی بود .
تا این ‌که هفته‌ی گذشته سرانجام در مسیر دانشگاه‌ موفق به دیدارش شده‌ام . صحبت‌هایی کرده‌ایم و ظاهرا داریم به توافقاتی می‌رسیم . توافقی میان جهان رویاهای من و دنیای واقعی او . اما مگر این شدنی یا باور کردنی‌ست . چرا که نه ، تنها کافی بود که بتوانم او را در رویاهای خود شریک‌ سازم . و ظاهرا هم موفق بودم . در آخرین دیدار و در آخرین صحبت‌های‌مان برای امروز یعنی هفدهم آبان‌‌ماه ، ساعت شش ، قرار گذاشته‌ایم تا تصمیم نهایی را بگیریم . مشاور عزیزم تو باور می‌کنی؟ من که آن‌ روز باور کرده بودم .
یک‌شنبه بود و من ظاهرا خوشبخت‌ترین انسانِ روی زمین . چه روزی! روشن و آفتابی با گرمایی مطبوع در میانه‌ی پاییزی سرد . اما آن یک‌شنبه ، طولانی‌ترین یک‌شنبه‌ی عمرم شد . زمان نمی‌گذشت و مثل این بود که ساعت شش هرگز فرا نخواهد رسید . در باورِ من حتی می‌شد که عدد شش از روی تمام ساعت‌های موجود برای همیشه حذف شده باشد . و من که بی‌طاقت‌ام و عجول و در ذهن خود پنداری روزی را در پیش داشتم که به درازای ابدیت بود و پایان‌اش ناپیدا و محو ، باز هم یکی دیگر از بزرگ‌ترین اشتباهات عمرم را مرتکب شدم . برای گذشت زمان شرکت در یک مسابقه‌‌ی فوتبال را که در دانشگاهی برگزار می‌شد پذیرفتم . این دانشگاه تا محلِ قرار ما حداقل هفتاد کیلومتر فاصله داشت . ولی چه باک ، چه ‌چیز می‌توانست جلودارم شود . ولی این یک‌شنبه طولانی‌تر از این حرف‌ها بود .
درست در لحظات پایانی مسابقه بود که یک ضربه‌ی کوچک ، یک ضربه‌ی بسیار کوچک که هم‌زمان بر پای راست‌ام و قلب‌ام فرود آمد ، مرا و آینده‌ی مرا برای همیشه درهم پیچاند . منیسک زانوی‌ام پاره شده بود . البته این را مدتی بعد دانستم . همان‌طور که بر زمین افتاده بودم و از درد به خود می‌پیچیدم ، فهمیدم که بازی را باخته‌ام . موقعیت را بررسی ‌کردم . پایی از کار افتاده بود و دردی طاقت‌سوز ، و فاصله‌ای هفتاد کیلومتری در پیش روی . و باز هم تنهای تنها . ولی هنوز در سرم رویاها جولان می‌دادند .
جماعتی دورم حلقه زده بودند که من نمی‌دیدم‌شان ، کور بودم انگار . درد تا مغز استخوان‌ام نفوذ می‌کرد و در سرتاسر تن‌ام می‌پیچید . چند دقیقه‌ای بیش‌تر طول نکشید که زانوی‌ام مثل بادکنکی باد کرد و به اندازه‌ی یک متکا شد . مرا به بهداری دانشگاه بردند . آن‌جا یک نفر باندی را محکم به دور زانوی‌ام بست که هرگز نفهمیدم فایده‌اش چه بود . گفتند باید به بیمارستان منتقل شوم ولی من زیر بار نرفتم . هرطور بود باید آن روز را سرِ پا می‌ماندم . بعد از آن‌اَش دیگر مهم نبود و اگر لازم بود می‌توانستند حتی با خیال راحت پای‌ام را قطع‌ کنند . لِی‌لِی‌کنان از بهداری خارج شدم در حالی که دو نفر زیر بازوهای‌ام را گرفته بودند . برای یک لحظه پای راست‌ام را بر زمین گذاشتم ، دردی سوزنی و تیز به پشتم دوید و در امتداد ستون فقرات‌ام بالا رفت . درد بیداد می‌کرد . درست مثل این بود که “با طلوعِ عشق من و او ، هم زمین هم ستاره بد بود” . ولی من باید ثابت می‌کردم که او تا چه اندازه برای‌ام عزیز است . حتی حاضر بودم تمام آن فاصله‌ی هفتاد کیلومتری را سینه‌خیز طی کنم تنها به این شرط که سر ساعتِ شش در محل ملاقات حاضر باشم تا باورم کند .
به زمین و زمان ناسزا می‌گفتم . درد غیرقابل تحمل بود ، انگار زانوی‌ام پُر از خرده استخوان شده بود . اما حتی برای لحظه‌ای رویاهای‌ام از مقابل دیده‌گانم کنار نمی‌رفتند . سرانجام ساعتی زودتر از موعد به محله‌مان رسیدم . دیگر طاقت از کف داده بودم . یأس بر من هجوم می‌آورد و به روی‌ام لبخندی شوم می‌زد . در کوچه پرنده پر نمی‌زد ، شاید هم می‌زد ولی هیچ دیارالبشری پیدا نبود . انگار همه پنهان شده بودند و از پشت پنجره‌های بسته‌ی خانه‌های‌شان مرا می‌پاییدند تا درهم شکستن‌ام را به چشم ببینند . شاید پیروزی من در این آزمون می‌توانست به یادشان آورد که دیر زمانی‌ست مرده‌اند و خود بی‌خبر بوده‌اند .
سرتاسر کوچه را به واقع چهار دست و پا طی کردم . قطره‌های درشت عرق با قطرات اشک‌ درهم می‌آمیخت و من مزه‌ی شور آن را بر لب‌های خود به تلخی می‌چشیدم . پای‌ام چندان حجیم شده بود که فکر می‌کردم تا لحظاتی دیگر شلوارم از هم خواهد درید و استخوان‌های‌ام بیرون خواهد ریخت . فقط به “اوی دوم” می‌اندیشیدم و می‌گریستم . چند متر بیش‌تر نمانده بود . درد مغزم را فلج کرده بود ولی حس می‌کردم که موفق شده‌ام . خود را از دیوار بالا کشیدم و شاسی زنگ را با نوعی خوشحالی مبهم لمس کردم . در صدایی کرد و باز شد ، و من در مقابل چشمان حیرت‌زده‌ی مادرم با صورت بر موزائیک‌های سرد حیاط وارفتم .
سرانجام رسیده بودم . درد و ضعف بر من چیره می‌شد ولی من در خیال خود شاد بودم و هم‌چنان تصویر او را در مقابل دیدگان‌ام داشتم ، صورت زیبا و غمگین‌اش را . از او پُر می‌شدم و او اندک‌اندک در من رسوب می‌کرد ، هم‌ چنان که من اندک‌اندک از حال می‌رفتم و بی‌هوش می‌شدم . . .
حالا دیگر شب است . دیر وقت است . عقربه‌های تمامی ساعت‌ها از عدد شش گذشته‌اند ، حتی یکی از آن‌ها نیز منتظر نمانده است . و عقربک “اوی دوم” نیز ساعت شش را برای همیشه پشتِ سر گذاشته است و حالا آزادتر و راحت‌تر تا جاودانِ جاویدان برای‌اش خواهد چرخید .
از بیمارستان به خانه بازگشته‌ام با چوب‌هایی در زیر بغل و پایی که از نوک انگشتان تا بالای ران در گچی خیس و سنگین وبال هیکل‌ام شده است . دیگر همه ‌چیز گذشته است . همه ‌چیز از دست رفته است . باید از همین امشب فراموشی و تحمل را تمرین کنم . چون یک‌شنبه‌ی خاکستری ، یک‌شنبه‌ی نحس بالاخره به پایان رسیده است و “مردی ز باد حادثه بنشسته‌ است” .
حالا از خودم نه ، چون بیست‌ودو سال است که هر روز این سوال را از خودم پرسیده‌ام‌ ، از شما می‌پرسم : اگر آن روز من در آن مسابقه شرکت نمی‌کردم ، اگر در آن لحظات پایانی آن ضربه‌ی کوچک بر زانوی‌ام وارد نمی‌شد ، یا اگر بعد از رساندن خود به خانه از حال نمی‌رفتم و می‌توانستم ساعتی دیگر درد را تحمل کنم ، یا اگر جیب‌ام مثل همیشه خالی نبود و می‌توانستم آن فاصله‌ی هفتاد کیلومتری را با یک اتومبیل دربست تا جلوی خانه طی کنم و بعد هم با یک تاکسی سرویس خود را به محل قرار برسانم ، آیا اکنون همه ‌چیز ، همه ‌چیز به گونه‌ای دیگر نبود؟

پاییز ۸۸

شهامت شروع

از یک نامه - مرداد ۱۳۸۹

ایران سازان

…بارها برای عروسی و میهمانی بزرگان به باغ عشرت‌آباد دعوت شده بودم. برای عروسی، مولودی و… اما هرگز حال آن شب را نداشتم. پائیز غم‌انگیزی بود و من به جوانی و عشق فکر می‌کردم. از مجالسی که قدر ِ ساز را نمی‌شناختند خوشم نمی‌آمد اما چاره چه بود، باید گذران زندگی می‌کردیم. چنان ساز را در بغل می‌فشردم که گوئی زانوی غم بغل کرده‌ام. نمی‌دانستم چرا آن کسی که قرار است در اندرونی بخواند، صدایش در نمی‌آید. در همین حال و انتظار بودم که دختر نوجوانی از اندرونی بیرون آمد… حتی در این سن و سال هم رسم نبود که دختران و زنان اینطور بی پروا در جمع مردان ظاهر شوند. آمد کنار من ایستاد. نمی دانستم برای چه کاری نزد ما آمده است و کدام پیغام را دارد.
چشم به دهانش دوختم و پرسیدم:
چه کار داری دختر خانم؟ گفت:
می‌خواهم بخوانم!

گفتم:
اینجا یا اندرونی؟

گفت:
همینجا!
نمی‌دانستم چه بگویم. دور بر را نگاه کردم، هیچکس اعتراضی نداشت. به در ورودی اندرونی نگاه
کردم. چند زنی که سرشان را بیرون آورده بودند، گفتند:
بزنید، می‌خواهد بخواند!

گفتم:

کدام تصنیف را می‌خوانی؟
بلافاصله گفت:

تصنیف نمی‌خوانم، آواز می‌خوانم!
به بقیه ساز زنها نگاه کردم که زیر لب پوزخند می‌زدند. رسم ادب در میهمانی‌ها، آنهم میهمانی بزرگان، رضایت میهمان بود.

پرسیدم:
اول من بزنم و یا اول شما می‌خوانید؟

گفت: ساز شما برای کدام دستگاه کوک است؟

پنجه‌ای به تار کشیدم و پاسخ دادم: همایون.

گفت: شما اول بزنید!

با تردید، رنگ و درآمد کوتاهی گرفتم. دلم می‌خواست زودتر بدانم این مدعی چقدر تواناست. بعد از مضراب آخر درآمد، هنوز سرم را به علامت شروع بلند نکرده بودم که از چپ غزلی از حافظ را شروع کرد. تار و میهمانی را فراموش کردم، چپ را با تحریر مقطع اما ریز و بهم پیوسته شروع کرده بود. تا حالا چنین سبکی را نشنیده بودم. صدایش زنگ مخصوصی داشت. باور کنید پاهایم سست شده بود. تازه بعد از آنکه بیت اول غزل را تمام کرد، متوجه شدم از ردیف عقب افتاده‌ام:

معاشران گره از زلف یار باز کنید / شبی خوش است بدین قصه‌اش دراز کنید
میان عاشق و معشوق فرق بسیار است / چو  یار  ناز  نماید  شما   نیاز   کنید

بقیه ساز زنها هم، مثل من، گیج و مبهوت شده بودند. جا برای هیچ سئوالی و حرفی نبود. تار را روی زانوهایم جابجا کردم و آنرا محکم در بغل فشردم. هر گوشه‌ای را که مایه می‌گرفتم می‌خواند.

خنده‌های مستانه مردان قطع شده بود. یکی یکی از زیر درختان بیرون آمده بودند. از اندرونی هیچ پچ و پچی به گوش نمی‌رسید، نفس همه بند آمده بود. هیچ پاسخی نداشتم که شایسته‌اش باشد.

گفتم:
اگر تا صبح هم بخوانی می‌زنم! و در دلم اضافه کردم: تا پایان عمر برایت می‌زنم!

آنشب باز هم خواند، هم آواز هم تصنیف. وقتی خواست به اندرونی باز گردد گفتم:

می‌توانی بیایی خانه من ، تا ردیف‌ها را کامل کنی؟
گفت:
باید بپرسم.

وقتی صندلی‌ها را جمع ‌و ‌جور می‌کردند و ما آماده رفتن بودیم، با شتاب آمد و گفت: آدرس خانه را برایم بنویسید.

و تکه کاغذی را با یک قلم مقابلم گذاشت، اسمش قمر بود.

بعد از آنکه از قمر جدا شدم، تمام شب را به یاد او بودم دیگر دلم نمی آمد برای کسی تار بزنم. در خانه‌ام که انتهای خیابان فردوسی بود، چند اتاق را به کلاس موسیقی اختصاص داده بودم و تعدادی شاگرد داشتم اما دیگر هیچ صدایی برایم دلنشین نبود و با علاقه سر کلاس نمی‌رفتم. دو ماه به همین روال گذشت. بعدازظهر یکی از روزها، توی حیاط قالیچه انداخته بودم و در سینه‌کش آفتاب با ساز ور میرفتم که یک مرتبه در حیاط باز شد. دیدم قمر مقابلم ایستاده است، بند دلم پاره شد. هنوز دنبال کلمات می گشتم که گفت: آمده ام موسیقی یاد بگیرم.

از همان روز شروع کردیم، خیلی با استعداد بود، هنوز من نگفته تحویلم می داد و وقتی ردیفهای موسیقی را یاد گرفت، صدایش دلنشین تر شد… و کنسرت پشت کنسرت است که در گراند هتل لاله زار، آوازه قمر را تا به عرش می گسترد…

اولین کنسرت قمر با همراهی ابراهیم خان منصوری و مصطفی نوریایی (ویولن)، شکرالله قهرمانی و مرتضی نی‌داوود (تار)، حسین خان اسماعیل زاده (کمانچه) و ضیاء مختاری (پیانو)، پسر عموی استاد علی تجویدی برگزار شده است.

یک شب در گراند هتل تهران کنسرت می‌داد. تصنیفی را می‌خواند که آهنگش را من ساخته بودم و بعدها در هر محفل سر زبانها بود. تصنیف را بهار سروده بود و من رویش آهنگ گذاشته بودم، حتماً شما شنیده‌اید: مرغ سحر را می‌گویم.

آنشب در کنسرت گراند هتل وقتی این تصنیف را می‌خواند، آه از نهاد مردم بلند شده بود. در اوج تحریر آوازی که در پایان تصنیف می خواند، ناگهان فریاد کشید “جانم، مرتضی خان!” و این نهایت سپاس و محبت او نسبت به کسی بود که آنچه را از موسیقی ایران می‌دانست، برایش در طبق اخلاص گذاشته بود…

بله داستانی که در بالا خواندید بخشی از گفتگوی یک خبرنگار است که سالها پیش با مرتضی نی‌داوود انجام داده است و در آن از عشق پنهان وی به قمر سخن رفته است! نی‌داوود تصنیفی دارد به نام آتش جاویدان که آن را بهترین ساخته خودش – حتی بهتر از مرغ سحر- می‌داند، که البته با دانستن مطلب بالا علت آن روشن است! این تصنیف بسیار زیبا تاکنون بارها توسط خوانندگان گوناگون اجرا شده است، ولی یک بار هم در برنامه گلهای رنگارنگ اجرا شده است.

قمرالملوک وزیری پس از شیدا و عارف در موسیقی نوین ایران رخ نمود، ولی بی‌تردید نقشی دشوارتر و دلیرانه‌تر از آن دو ایفا کرده است؛ زیرا اگر مردی که به موسیقی می‌پرداخت گرفتار طعن و لعن می‌شد، ولی مجازات زن موسیقی‌پرداز “سنگسار شدن” بود! زن برده در پرده بود، پرده‌ای به ضخامت قرن‌ها. قمر به هنگام نخستین کنسرت خود که در آن بی‌حجاب ظاهر شده بود، سر و کارش به نظمیه افتاد. این ماجرا اگر چه برای او خوشایند نبود، ولی بهرحال سر و صدایی کرد که در نهایت به سود موسیقی و جامعه زنان بود. قمر خود درباره نخستین کنسرتش می گوید:

…آن روزها، هر کس بدون چادر بود به کلانتری جلب می شد. رژیم مملکت تغییر کرده و پس از یک بحران بزرگ دوره آرامش فرا رسیده بود. مردم هم کم کم به موسیقی علاقه نشان می‌دادند. به من پیشنهاد شد که بی چادر در نمایش موزیکال گراند هتل حاضر شوم و این یک تهور و جسارت بزرگی لازم داشت. یک زن ضعیف بدون داشتن پشتیبان، میبایست برخلاف معتقدات مردم عرض اندام کند و بی‌حجاب در صحنه ظاهر شود. تصمیم گرفتم با وجود مخالفتها این کار را بکنم و پیه کشته شدن را هم به تن خود بمالم! شب نمایش فرا رسید و بدون حجاب ظاهر شدم و هیچ حادثه‌ای هم رخ نداد، و حتی مورد استقبال هم واقع شدم و این موضوع به من قوت قلبی بخشید و از آن به بعد گاه و بیگاه بی‌حجاب در نمایشها شرکت میجستم و حدس می‌زنم از همان موقع فکر برداشتن حجاب در شرف تکوین بود…

او نخستین زنی بود که بعد از قره‌العین بدون حجاب در جمع مردان ظاهر شد. او را شاید بتوان اولین فمینیست ایرانی نامید. او می‌گفت:

مر مرا هیچ گنه نیست به جز آن که زنم / زین گناه است که تا زنده‌ام اندرکفنم

قمر نخستین کنسرت خود را در سال ١٣٠٣ برگزار کرد. روز بعد کلانتری از او تعهد گرفت که بی‌حجاب کنسرت ندهد! قمر عواید کنسرت را به امور خیریه اختصاص داد. او در سفر خراسان در مشهد کنسرت داد و عواید آن را صرف آرامگاه فردوسی نمود. در همدان در سال ۱۳۱٠ کنسرت داد و ترانه‌هایی از عارف خواند. وقتی نیرالدوله چند گلدان نقره به او هدیه کرد، آن را به عارف پیشکش نمود. با این که عارف مورد غضب بود. در سال ١٣٠٨ به نفع شیر خورشید سرخ کنسرت داد و عواید آن به بچه‌های یتیم اختصاص داده شد. به گفته دکتر خرمی ۴٢۶ صفحه و به گفته دکتر سپنتا ٢٠٠ صفحه از قمر ضبط شده است…

گشایش رادیو ایران در سال ۱۳۱۹ صدای قمر را به عموم مردم رساند. عارف قزوینی و ایرج‌میرزا و تیمورتاش وزیر دربار، شیفته او شده بودند. با این‌ همه، قمر از گردآوری زر و سیم پرهیز می‌کرد و درآمدهای بزرگ و هدایای گران را به فقرا و محتاجان می‌داد.

قمرالملوک وزیری در تاریخ ۱۴ مرداد ۱۳۳۸ در شمیران، در فقر و تنگدستی مطلق به سکته مغزی درگذشت. وی در گورستان ظهیرالدوله بین امامزاده قاسم و تجریش شمیران به خاک سپرده شده است. روحش شاد…

ای آدمها که در ساحل نشسته شاد و خندانید…..

احمد طباطبائی - مرداد ۱۳۸۹

یکسال پس از انتخابات ریاست جمهوری ، حکومت ایران موفق شده است تا تقریبا تمام مخالفت های مدنی و صلح آمیز مردم را با توسل به ایجاد وحشت و بکارگیری سبعیت هدفمند و دقیق در هم بکوبد. شاید بر مردم عادی ایران هیچ حرجی نباشد اگر به این باور رسیده باشند که جهان و جهانیان دیگر اعتنایی به جو خفقان و وحشتی که ما در آن روزگار می گذرانیم ندارند.

اما امید همچنان باقیست. جمهوری اسلامی در تاریخ بیست و پنج خرداد ماه گذشته در راستای بازبینی سالانه وضعیت حقوق بشر در ایران ، برای ادای توضیح در مورد عملکرد خود در مقابل شورای حقوق بشر سازمان ملل قرار گرفت. بیانیه این شورا (که به امضای ۶۵ کشور عضو از اروپا ، آمریکای شمالی و جنوبی و منطقه آسیا-پاسیفیک رسیده است) به خوبی بیانگر عمق نگرانی جامعه جهانی است از: ” سرکوب خشونت بار مخالفین ، دستگیری و مجازات ها بدون طی آئین دادرسی قانونی ، تبعیضات شدید بر علیه زنان و اقلیت ها ؛ و محدودیت ها اعمال شده بر آزادی بیان و مذهب”.

در بیانیه این شورا ۱۸۸ توصیه جهت بهبود شرایط حقوق بشر در ایران ارائه شده است و محمد جواد لاریجانی که نمایندگی جمهوری اسلامی در این مجمع بین المللی را بر عهده داشت با افتخار اعلام کرد که دولت ایران تعداد دو سوم از پیشنهادات شورا را پذیرفته است. اما حتی اگر فرض کنیم که حکومت ایران حقیقتا این تعداد از توصیه های شورای حقوق بشر را بپذیرد و به آنها عمل کند (که باید قبول کرد چنین فرضی بسیار نا محتمل می نماید) تکلیف آندسته از پیشنهادات که مورد پذیرش قرار نگرفته اند چه می شود؟ بطور مثال ، ایران از امضای کنواسیون منع شکنجه سر باز زده است و همچنان از بازدید! گزارشگر ویژه سازمان ملل در امر شکنجه امتناع می کند. به عبارت دیگر ، دولت ایران علیرغم تمام نگرانی های جامعه جهانی، به کاربرد شکنجه ادامه خواهد داد.

لاریجانی طبق روال معمول جمهوری اسلامی در توجیه اعمال سرکوبگرانه و خشونت آمیز دولت ایران عذری ناموجه آورد و اظهار داشت که پیشنهادات شورا در مورد شکنجه با روح قوانین در ایران همخوانی ندارند ؛ اما مگر همین عدم سازگاری قوانین ایران با حقوق ابتدایی بشر مشکل اصلی ما نیست ؟

سازمان ملل یک مجموعه جهانیست که وظیفه اش وضع و تدوین معیارهای قانونی برای کل کشورهای دنیاست. طبیعتا در مقام اجرای این معیارهای! قانونی نمی بایست استثنایی برای یک! یا دو کشور مانند ایران یا اسرائیل قائل شد.

در تاریخ ۱۹ خرداد ماه ، عفو بین الملل که یک سازمان مستقل و معتبر حقوق بشری است ، گزارش مبسوطی تحت عنوان :
” از اعتراض تا زندان : ایران یکسال پس از انتخابات ”
در ۶۰ صفحه منتشر کرد. گزارش مزبور که دربرگیرنده گواهی تعداد زیادی از شهروندان ایرانیست که توسط نیروهای امنیتی و سیستم قضایی جمهوری اسلامی مورد آزار و شکنجه قرار گرفته اند ، بروشنی بیانگر آنست که چگونه در زندانهای ایران بخش عمده ایی از معیار های بین المللی در مورد رعایت حقوق بازداشت شدگان نادیده گرفته می شوند و حتی تضمینهای قضایی در قوانین داخلی ایران نیز به شکلی عادی و روزمره نقض شده و به سخریه
گرفته می شوند. باید به این نکته بسیار مهم توجه داشت که سازمان عفو بین الملل از ابتدای انقلاب اسلامی تا کنون هرگز اجازه دیدار از ایران ، انجام تحقیق در امور زندانیان و یا گفتگو با دولت ایران را نیافته است. این گزارشات و محدودیتها حاوی چه پیامی برای دنیا خواهد بود؟ این پیام که دنیا بنا ندارد که به این زودی همه چیز را فراموش کند ؛ و مشخصا اینکه دولت ایران همچنان در مظان اتهام نقض دائم و جدی حقوق انسانهاست و اینکه پس از انتخابات ریاست جمهوری در طی یکسال اخیر دایره ظلم و سرکوب گسترده تر شده است و رهبران دیوانه و بیمار ایران حتی کوچکترین ندای مخالفت با سیاستهای حکومت را فتنه و ارتداد قلمداد می کنند.

طبق گزارش سازمان عفو بین الملل ، یکی از بدترین وجوه رفتارها و عملکرد دولت ایران فقدان هر گونه مسولیت پذیری واقعی در موارد شکنجه و دیگر ناهنجاری های اعمال شده بر علیه شهروندان خود می باشد. لذا مردم ایران باید سپاسگزار سازمانهای مستقل و بین المللی حقوق بشر باشند که بطور مستمر پی گیر مصادیق نقض حقوق بشر در کشور محنت زده ما هستند و جهانیان را از ظلم آشکاری که در حق ما روا داشته می شود آگاه می سازند. بقول میلان کوندرا نویسنده معروف چک :
” تقلا و مبارزه انسان بر علیه قدرت ، ستیزه ایست میان به یاد آوردن و نسیان”

مرثیه دیگری بر گور کتاب

الاهه نجفی - مرداد ۱۳۸۹

رنگ و بوی نظامی و نظارتی ممیزی کتاب

از وقتی که بهمن دری اخوی به جای محسن پرویز به معاونت فرهنگی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی منصوب شده، اعطاء مجوز نشر به کتاب با ابهام بیشتری روبرو شده است. نهاد سانسور در ایران دو بازو دارد: یک بازوی قانون‌گذار که آن را شورای عالی انقلاب فرهنگی می‌نامند و یک بازوی اجرایی که همان معاونت فرهنگی وزارت ارشاد است.
اواخر سال گذشته شورای عالی انقلاب فرهنگی در پی اعتراض نویسندگان و ناشران به طولانی بودن روند اخذ مجوز کتاب اعلام کرد که ممیزی کتاب به زودی تغییر خواهد کرد. ابعاد این تغییرات و ملاک و معیاری که بر اساس آن ممیزی کتاب اعمال می شود هرگز منتشر نشده و در اختیار عموم مردم قرار نگرفته است. به این جهت هر گاه در کار ممیزی کتاب بستگی یا گشایشی اتفاق افتاده نویسندگان، ناشران و روزنامه نگاران چاره‌ای جز گمانه‌زنی نداشتند.
آیا انتصاب بهمن دری اخوی به عنوان یک سپاهی به معاونت فرهنگی وزارت ارشاد، در ماه‌های آینده سختگیری‌های ممیزان را افزایش می‌دهد یا اینکه به زودی گشایشی در نشر کتاب پدید می‌آید؟ هیچکس نمی‌تواند به این پرسش به درستی پاسخ دهد.

بهمن دری اخوی
معاون نوآمده قصد دارد کاغذبازی‌های اداری را کاهش دهد و به دقت و سرعت کارها بیفزاید. اما آیا ادبیات مستقل و غیردولتی و غیرایدئولوژیک ایران از نعمت «دقت» و «سرعت» در صدور مجوز برخوردار خواهد شد یا اینکه در نظر دارند فقط از نوع خاصی از ادبیات حمایت کنند و نسبت به ادبیات مستقل بیش از گذشته سخت بگیرند؟
بهمن دری اخوی در مراسم معارفه‌اش به خلاً در «ادبیات انقلاب و دفاع مقدس» اشاره کرده بود و از «فرهنگ جهادی» سخن گفته بود.
باید بپرسیم «ادبیات انقلاب و دفاع مقدس» چیست که خلأ آن پس از سه دهه که از انقلاب ضد سلطنتی می‌گذرد هنوز پر نشده است؟ تاکنون هیچکس تعریف مشخصی از «ادبیات انقلاب و دفاع مقدس» به دست نداده و در سی سال گذشته هم هیچ نمونه‌ی شاخصی از این نوع ادبیات نوظهور وجود ندارد که با استناد به آن بتوانیم بگویم: این است «ادبیات انقلاب و دفاع مقدس». برای همین در اینجا هم چاره‌ای نداریم جز گمانه‌زنی.
یک احتمال این است که آقای بهمن دری اخوی اصولاً درک کاملاً متفاوتی از ادبیات داستانی و شعر دارد. ممکن است در نظر آقای معاون وزیر و یارانش ادبیات داستانی و شعر نه یک امر عاطفی بلکه یک امر فرموده و به یک معنا «جهادی» باشد. جهاد کنیم که داستان انقلاب پدید آید. جهاد کنیم شاید داستان و شعر دفاع مقدس نوشته شود.
آقای بهمن دری اخوی ظاهراً از درک این موضوع ساده عاجز است که اگر حتی نیمی از بودجه‌ی کشور را هم به فرهنگ اختصاص دهند، با فرهنگ جهادی حتی یک سطر شعر ماندگار یا یک صفحه داستان به یاد ماندنی پدید نخواهد آمد. در تمام تاریخ ادبیات جهان حتی یک نمونه هم وجود ندارد که یک شخص مؤمن و معتقد که قصد دارد برای مثال عملیات استشهادی انجام دهد موفق شده باشد یک سطر شعر خوب بنویسد. رمان که دیگر جای خود دارد.
به عبارت دیگر ادبیات در زمان صلح و در ثبات و آرامش شکوفا می‌گردد نه در بحران‌های انقلابی و اگر بخواهیم با دایره‌ی واژگانی آقای دری صحبت کنیم ادبیات بی‌اهمیت‌تر از آن است که هنگام جهاد متولد شود. برای همین هم هست که کلاً نمونه‌های موفق و ماندگاری از ادبیات ایدئولوژیک در دست نیست. اما اینها بحث‌های درازدامنی است.
محسن پرویز، معاون سابق وزیر هم یک سپاهی بود. او در لشگر ۲۷ محمد رسول الله خدمت کرده بود و خیال می‌کرد قلمرو فرهنگ هم مانند میدان مشق پادگان است. محسن پرویز پس از آن که حکم عزلش را دریافت کرد، در گفت و گو با یکی از خبرگزاری‌های نزدیک به حکومت از ناکارآمدی چرخه‌ی نشر سخن گفت و به این مسأله بدیهی اشاره کرد که وقتی امکان چاپ آثار نویسنده فراهم نشود، او دلزده خواهد شد.

محسن پرویز
آقای پرویز اما به این حقیقت اعتراف نمی‌کند که دوره‌ی چهار ساله‌ی معاونت او یکی از سیاه‌ترین و نابسامان‌ترین دوره‌های ممیزی در تاریخ سی ساله‌ی پس از انقلاب بوده است. جالب اینجاست که همین شخص از عشق و علاقه‌اش به نوشتن چند اثر! حرف می‌زند و اعلام می‌کند که به زودی قصد دارد به جمع نویسندگان بپیوندد.
کمتر ممیزی است که به نویسندگی علاقمند نباشد و کمتر ممیزی را می‌توان یافت که در نویسندگی موفق باشد. مسأله‌ی حذف خلاق واژه‌ها یک حرف است و حذف بر اساس آیین‌نامه‌ی مصوبه‌ی شورای عالی انقلاب فرهنگی حرف دیگری است.
از طرف دیگر معاون فرهنگی نورسیده در مراسمی که به مناسبت روز جهانی قلم در هتل لاله برگزار شده بود، به نویسندگان وعده‌ی وام مسکن داد. در این مراسم برخی چهره‌های دولتی سخنرانی کرده بودند. یکی از سخنرانان هم یوسف علیخانی بود که البته خوشنام‌تر از آن است که بتوان به او وصله‌ی دولتی بودن چسباند.
علیخانی در گفته‌هایی عاطفی از بی‌توجهی به نویسندگان انتقاد کرده بود و گفته بود: اقای دری! فرهنگ ما، فرهنگ ماست و ایران ما، ایران ماست. شما چاره‌ای ندارید جز سر فرود آوردن و حمایت کردن و دیدار با اهالی‌اش.
اما آقای یوسف علیخانی توجه ندارد که اتفاقاً همه‌ی آن آیین‌نامه‌ها و مصوبه‌ها و دستگاه‌های عریض و طویل ممیزی را به این منظور به وجود اورده‌اند که اولاً نویسندگان ایرانی در برابر آقای دری و یارانش سر خم کنند و در ثانی نه فرهنگ ما، فرهنگ ما و نه ایران ما، ایران ما باشد.
فرهنگ ما دو شاخه دارد: فرهنگ اصیل و مستقل و فرهنگ ایدئولوژیک و وابسته. اولی یک امر خودجوش و عاطفی و پویاست دومی یک امر فرموده، حسابگر و جهادی است.
معاون فرهنگی وزارت ارشاد اگر از اعطاء وام و کرامت انسانی یک نویسنده سخن می‌گوید به آن گروه از نویسندگانی نظر دارد که از قلمرو فرهنگ جهادی می‌آیند. آقای دری می‌خواهد «دیده بان» و «سنگربان» فرهنگ باشد در جنگی که به نظر او یک جنگ نرم است.
تصوری که او از فرهنگ دارد چیزی است شبیه صحنه‌ی نبرد در مثلاً عملیات فتح‌المبین. او نمی‌داند و نمی‌خواهد بپذیرد که فرهنگ مرزپذیر نیست و در تعامل با دیگر فرهنگ‌هاست که به تعالی می‌رسد. گمان می‌کند آنچه که او به آن اعتقاد دارد، متعالی‌ترین شکل فرهنگ است و آمده است که با برداشتن موانع اداری از پیش پا، این فرهنگ متعالی را بر دیگر فرهنگ‌ها غلبه دهد. جهاد کنیم که داستان انقلاب پدید آید. جهاد کنیم شاید داستان و شعر دفاع مقدس نوشته شود.
با این حال بعید نیست که در خلوت گاهی مثل معاون پیشین، محسن پرویز آرزو داشته باشد که سه، چهار، پنج یا حتی ده، دوازده کتاب هم «بیافریند». می‌گویند سنگ بزرگ علامت نزدن است. عده‌ای اعتقاد دارند یکی از دلایل بی‌مهری‌ها به نویسندگان در ایران رقابت روحانیون با نویسندگان فکل کراواتی در فاصله‌ی بین انقلاب مشروطه تا انقلاب بهمن ۱۳۵۷ است.
احمد کسروی و علی دشتی اگر ترک لباس نمی‌کردند، بعید بود به این درجه از شهرت و محبوبیت برسند. آنچه که این ظن را شدت می‌دهد، علاقه‌ی سانسورچی‌ها به حرفه‌ی نویسندگی و مترجمی است. در کامیابی ادبی رازی وجود دارد که قدرتمندان را وسوسه می‌کند. پادشاه سابق ایران هم به نویسندگی علاقه داشت.
به هر حال هر چه هست این واقعیت دارد که با جابجایی معاونت فرهنگی وزارت ارشاد بر ابهامات در ساز و کار ممیزی کتاب افزوده شده است. این روزها بسیار پیش می‌آید که مجوز برخی کتاب‌ها را بدون هیچ دلیلی لغو کنند و باز هم پیش می آید که بر خلاف انتظار همگان به کتابی مجوز بدهند. اگر کسی با دقت در سیاست صدور مجوز کتاب تأمل کند، ممکن است گمان کند که شاید اصلاً مصوبه‌ی مشخصی وجود ندارد و امر ممیزی همچنان یک امر سلیقه‌ای است.
می‌گویند در اداره‌ی کتاب ۵۰۰۰ نفر کار می‌کنند. اگر چنین باشد، ممکن است ۵۰۰۰ قانون و مصوبه‌ی گوناگون وجود داشته باشد. احتمالاً معاون فرهنگی نوآمده هم هیچ علاقه‌ای به سامانمند کردن سانسور در ایران ندارد. سانسور طبق قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران غیرقانونی است و همه می‌دانند که قانون‌شکنان به اوضاع آشفته و نابسامان بیشتر علاقه دارند تا یک وضع مشخص و مقرر و سامانمند.
باید صبر کرد و دید که معاون فرهنگی تازه کی از کارش برکنار می‌شود که او هم به جمع نویسندگان بپیوندد و از حقوق پایمال‌شده و از کرامت نویسندگان داد سخن بدهد. فعلاً تا اطلاع ثانوی نویسندگان خودی می‌توانند تا دیر نشده تقاضای وام مسکن کنند. منتهی خوب است که اول جهاد کرده باشند و چند عنوان کتاب در زمینه‌ی ادبیات انقلاب و دفاع مقدس در کارنامه‌ی نویسندگی‌شان فهرست کرده باشند.
بهمن دری اخوی در روز قلم خاطرنشان کرده بود که درهای معاونت فرهنگی وزارت ارشاد به روزی همه باز است. او قول داده که روزها و ساعت‌های خاصی را تعیین کند تا نویسندگان بتوانند مشکلات‌شان را با مسئولان در میان بگذارند. اما در مورد وام مسکن آقای دری گفته نویسندگان نامه‌نگاری نکنند. ما خودمان کسانی را که مشکل مسکن دارند شناسایی می‌کنیم و وام مسکن را در اختیار آنها قرار می‌دهیم.
بعید نیست که در آینده با رواج یافتن فرهنگ صدقه در امر فرهنگ عده‌ای از نویسندگان بی‌خانمان جلو در وزارتخانه چادر بزنند. آن‌گاه گفت و گوهایی از این دست بین نویسندگان جهادگر یک امر عادی خواهد بود. گوش بدهید، صداشان را می‌شنوید؟ اگر نزدیک‌تر بروید می‌شنوید که یکی از همین چادرنشین‌های دست به قلم می‌گوید:
• چقدر وام گرفتی؟
• دویست میلیون تومان.
• دویست میلیون تومن! ایول! چی نوشته بودی؟
•سه عنوان کتاب درباره‌ی انقلاب. پنج تا هم درباره‌ی جنگ.
————————————————
از سایت رادیو زمانه و با سپاس

تن فروشی امن در تهران

سودابه ثابتی - مرداد ۱۳۸۹

همانطور که در متن این نوشته آمده است، هر جا صحبت پول باشد نیروهای خودی، نیرو های بر خورداراز چتر حمایت دولت، سر دمداران و چاپندگان اصلی و حتا انحصاری هستند. خواه مواد مخدر باشد، خواه تن فروشی و انواع فحشا، از دزدیدن دختران و زنان و در بازار های دبی و فجیره و شهرهای بزرگ پاکستان به فروش گذاشتن تا قاچاق انواع مشروبات الکلی و معامات ارزی و نرخ گذاری انواع پولهای دنیا و واردات از شیر گنجشک تا جان آدمیزاد از طریق بنادر متعدد حاشیه خلیج فارس بدون پرداخت گمرکی و….

تن فروشی امن در تهران با حمایت بسیج و نیروی انتظامی

هر شب خیابان تخت طاووس بعد از ساعت ۸ شب چهره دیگری به خود می گیرد. پیاده باشی یا سواره، وقتی وارد این خیابان میشوی از همان ابتدای مسیر متوجه تراکم ماشینهای متنوعی میشوی که شتابزده برای کنار کشیدن از وسط خیابان در حال سبقت گرفتن از یکدیگر هستند.
اگر برای اولین بار با این منظره مواجه شوی و از ماهیت آن اطلاع نداشته باشی فکر می کنی به اصلاح “حلوا خیرات میکنند” . ولی اینجا از خیرات خبری نیست. این بازی پر پیچ و خم ماشینها تنها تلاشی است میان مردان سواره برای خرید تن یک زن. رقابتی پر هیاهو در بازار شبانه و تحت الحفظ تن فروشان زن و ترنس هایی که خیابان مطهری یکی از پایگاههای اصلی و شناخته شده آنهاست.
اگر از نزدیک شاهد صحنه باشی خواهی دید که در معامله غیر قانونی اما علنی این بازار، فروشنده و خریدار با رضایت خیابان را ترک میکنند.
تن فروشی در این خیابان در ازای رقمی بین ۲۰ تا ۵۰ هزار تومان صورت میگیرد. رانندگان ماشینهایی که به سرعت می خواهند خود را به کانون معامله نزدیک کنند عموما در مسیرهای میدان فاطمی، فتحی شقاقی، استاد مطهری(تخت طاووس)، سهروردی و برگشت از شهید بهشتی و مصلای بزرگ و نیمه تمام تهران و باز خیابان مطهری در ترددند. طی دو یا سه ساعتی که در هر کجای این مسیر ۱۰ کیلومتری ایستاده باشی و به دقت خیابان را در نظر بگیری تعداد زیادی خودرو را در حال چرخش به دور محیط این مسیر مستطیلی خواهی دید. این ماشین ها عموما تک سرنشین و یا با یک همراه هستند که با وجود روسپیان زیاد این مسیر شاید ساعتها به دنبال روسپی دلخواه خود میگردند. بنا بر آمار رسمی پلیس تهران هر روسپی حداکثر ۵ دقیقه از وقت خود را در خیابان منتظر مشتری می ماند، بنابراین سرگردانی این ماشین ها تنها به دلیل یافتن زن یا ترنسی ویژه است.
تمرکز و توجه این تعداد از مردان در این مسیر (که البته تنها محل بروز یا وجود چنین مراودات و معاملاتی در کلان شهر تهران نیست) قبل از هر چیز این سئوال را در ذهن شکل می دهد که این مردان به دنبال چه سطحی از ارضای نیازهای جنسی خود هستند که با چنین ولع و حساسیتی به این روشنی وارد این بازی به ظاهر خطرناک میشوند.
در این شرایط که همه نهادهای حکومتی مرتبط با امنیت اجتماعی و ضابطان حفظ اصول و ارزشهای اسلامی در صدد مقابله یا پیشگیری (ولو ظاهری) از بروز چنین انحرافاتی در خیابانها و اماکن عمومی هستند، این عریانی در خرید و فروش تن در خیابانهای پر تردد و اصلی بیش از هر چیز بر سازمان یافته بودن و تحت کنترل بودن فروش سکس در ایران صحه می گذارد.
حامد که خود یکی از مشتریان سکس خیابانی است معتقد است: ” این زنان از سوی تعدادی از بسیجی ها حمایت می شوند” او دلیل باور خود به این موضوع را شهادت بسیاری از زنان تن فروش خیابانهای اصلی و پر مشتری می داند. حامد که هفته ای دو شب را در خیابان های تخت طاووس و عباس آباد در آمد و شد می گذراند می گوید:” تقریبا همه این زنان را حداقل یک بار سوار ماشین خود کرده و با آنها درباره قیمت و کیفیت ارائه سرویس صحبت کرده ام و در نهایت با نیمی از آنها سکس داشته ام. در ارتباط زیادم با آنها بارها شنیده ام که نیمی از درآمد خود را به مردانی می دهند که تحت عنوان بسیج یا نیروی انتظامی و … در مسیر همان خیابانها در گردش هستند و بازار این زنان را کنترل می کنند”
مهدی که محل زندگی او در خیابان لارستان است و معمولا شبها در پیاده روهای خیابان تخت طاوس و ولیعصر قدم می زند در اظهار نظر مشابهی معتقد است: “گروهی از ماموران پلیس و عوامل بسیج گردانندگان اصلی روسپیگری در این مسیرها هستند”. وی که از مشاهدات خود در این ارتباط استفاده می کند می گوید: “این حمایت دولتی بسیار واضح است، چرا که زنانی که تجارت سکس می کنند با ظاهری مشخص تا نیمه های شب بدون اینکه کسی مزاحمشان شود در این مسیر پرسه می زنند. کافی است مثلا کسی آنها را به زور سوار ماشین خود کند بالافاصله سر و کله یک مامور پیدا می شود و کارشان به پایگاه بسیج یا ساختمان وزرا می کشد. هر چند همه راه فرار را هم بلدند و کافی است در طول مسیر از خیر وجه المعامله بگذری و این پول را به عنوان وجه المصالحه دو دستی تقدیم پاسداران حریم ارزشهای اخلاقی کنی تا آزاد شوی”
حمیدرضا دانشجو و یکی از مشتریان این زنان است. او سرکوب ۳۰ ساله روابط جنسی را عامل اصلی گرایش مردان به این نوع نازل و بی کیفیت سکس می داند و می گوید: “همه ما عادت کردیم بدون در نظر گرفتن زشتی و زیبایی به فرمان دورنی مان که می گوید فرصت را از دست نده گوش دهیم. شاید هیجان کاذب اینکه آدم کاری خلاف قانون انجام می دهد هم بی تاثیر نباشد. در ضمن این حس که با مقداری پول می توانی هر خدمتی دریافت کنی و صاحب تن زنی شوی که حق ندارد چیزی از تو بخواهد، به نوبه خود حس جالبی است که احتمالا همه مردان از تجربه آن لذت می برند.
سویه دیگر صحبتهای حمید را در گفت و گو با سامان می شنویم. او ساکن یوسف آباد است و حالا در خیابان فتحی شقاقی در جستجوی زن دلخواه خود می گردد.
سامان می گوید: “با شناسایی این زنان سعی در درجه بندی همکاری آنها برای ارضای خود کرده ام و به این ترتیب با داشتن شماره تلفن های آنها بسته به قیمت یا کیفیت خدماتشان با آنها تماس می گیرم. شب هایی که وقت و حوصله دارم چرخی می زنم تا به لیست خود اضافه کنم. با تمام این وسواس ها به نظر من سکس با روسپی ها مثل خوردن یک ساندویچ است. وقتی گرسنه ای به یک تکه نان هم قناعت می کنی اما مثلا همبرگر را ترجیح می دهم. حالا وقتی خیلی گرسنه نباشم و کمی حوصله به خرج دهم زنی را می خرم و این همان مقوله ساندویچ و یک تکه نان است برای من.”
سامان تجربه بازداشت در همین خیابان را نیز دارد. او تعریف می کند که چگونه پس از سوار کردن یکی از زنان تن فروش توسط گشت پلیس مجبور به توقف می شود. یکی از ماموران پس از اخذ مدارک او سوار ماشین اش می شود و دستور حرکت به سمت بازداشتگاه را می دهد. اما چند خیابان آنسوتر به دستور همان مامور زن تن فروش پیاده می شود و او می ماند با یک پلیس وظیفه شناس که با پنجاه هزار تومان قصه بازداشت را فراموش می کند.
دکتر پوریا که به تازگی مدرک دکتری جامعه شناسی خود را از دانشگاه تهران گرفته است پس از شنیدن بخش هایی از اظهارات مصاحبه شوندگان، مورد اخیر را به عنوان نمونه ای از سواستفاده از زنان تن فروش توسط پلیس یا نیروی های بسیج می داند و معتقد است: “دولت، پلیس و قوه قضائیه هرگز نه توان مقابله با روسپیگری را دارند و نه علاقه ای به این کار دارند. ضمن آنکه عده زیادی از به اصطلاح خودی ها در تجارت سکس مشارکت دارند. آنها وجود این تجارت را بر خلاف ادعاهای رسمی اجتناب ناپذیر می دانند و ترجیح می دهند سود آن را به دست دیگران نسپارند. عملا هیچگاه برخورد قاطعی با روسپیان نمی شود و بیشتر فشارها بر روی زنان عادی است که مثلا پوشش مورد پسند آقایان را ندارند. همین تاکید پرجنجال بر ازدواج موقت انعطاف مسئولان در مقابل سکس های خارج از خانواده و خیابانی را نشان می دهد. اینکه در ایران شبکه ای سامان یافته و منسجم قاچاق و فروش سکس وجود دارد قابل انکار نیست. اخباری که هر از چندی در رسانه ها منتشر می شود و حاکی از حراج دختران ایرانی در بازارهای عرب است دلیلی بر این مدعا است. همه ما هم می دانیم هر جا پول هنگفت باشد دست غیر خودی از آن کوتاه است. در این میان سپاه، بسیج و نیروهای امنیتی که مدعیان قدرت و مقابله با تعرض به کشور هستند، طبیعتا سهم خواهان جدی این تجارت پر سود هستند. شاید بعد از نفت و قبل از واردات و صادرات انحصاری و پولشویی، تجارت سکس پر سودترین عرصه اقتصادی است که جولانگاه خودی ها شده است.”
روسپیان زیر تابلو خیابان های اصلی می ایستند. آنها از تاریکی شب نمی ترسند، آنها به خشونت جاری تن داده اند، روسپیانی که زیر تابلوهای “مطهری”، “بهشتی”، “مصلا” و “فتحی شقاقی” ایستاده اند حتی اگر گرسنه باشند می دانند چشمانی، به بهای نیمی از درآمدشان، مراقب آنها هستند. زیر این تابلوها امنیت روسپیان تضمین می شود

باده درمیخانه ی حافظ

محمود کویر - مرداد ۱۳۸۹

ساقی   به نور  باده  بر افروز  جام  ما
مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما
ما   در  پیاله  عکس  رخ   یار  دیده ایم
ای  بی  خبر  زلذت   شرب    مدام  ما
زمزمه¬ی جوباران زلال رکن آباد و گلگشت گلپوش مصلا. کران تا کران نرگس شیراز. یله بر سرو ناز، سر بر شانه ی خاتون عشق ، صحرا پر از آواز حافظ و نم نم نم عشق که می بارد … نقل از لب یار و پسته از چشمان بیدار.
حالا پس الا یا ایها! پیاله پیاله شراب شنگرف خللر شیراز
ادرکاسا و ناولها.
شراب یار. شراب شعر. شراب عشق. شراب زندگانی،همه رنگ در رنگ و حالا هی هی مگر می گردد چرخ این زمانه بی می؟
ساقی! ساقی! ساقی جان! بگردان پیاله را. شراب می خواهد آن جان آتش گرفته. بنشان این آتش جگر را با پیاله ای از مهر! عشق! از شراب شیراز.
واژه ی شراب تا نود بار در دیوانش آمده است. و کلمه ی می بیش از سیصد بار.مست و مستی یکصد و نود بار و پیاله بیست و هفت بار. درد و دردی کش چهل و پنج بار و ساغر چهل و شش بار. صبوح و صبوحی نوزده بار و دختر رز یازده بار. کلمه ی باده یکصد و شانزده بار و کلمه ی ساقی یکصد و پنجاه و نه بار. یعنی که نزدیک هزار و سیصد و پنجاه بیت از دیوانش می است و مست است و ساقی است و میخانه است و….
حالا باز بگوییم این شراب نیست و مقصد رند شیراز چه بوده است و چه بوده است. شراب را می گوید، شراب خللر شیراز. می صافی. می باقی:
بده ساقی می باقی که در جنت نخواهی یافت
کنار آب رکناباد و گلگشت مصلا را .
می حافظ، شیرازی است. مانندش را در بهشت هم نمی توان یافت.
شراب حافظ که در قرابه های سبز سردابه های کوی شکرفروشان شیراز قوام یافته و می گردد در بزم عاشقان، پیاله پیاله، بلور سرخ بارفتن. آنقدر زلال که خرقه ها را پاکیزه می کند:
کنون به آب می لعل خرقه می شویم
نصیبه ازل از خود نمی توان انداخت
بی شراب شیراز نمی توان زیست:
چون پیاله دلم از توبه که کردم بشکست
همچو لاله جگرم بی می و خمخانه بسوخت
در هر فرصتی باید این شراب را نوشید:
ساقی بیار باده که ماه صیام رفت
درکش قدح که موسم ناموس و نام رفت
یا
ماه شعبان منه از دست قدح کاین خورشید
از نظر تا شب عید رمضان خواهد شد
*
زان می ناب کزو پخته شود هر خامی
گرچه ماه رمضان است بیاور جامی
شراب را که صوفی مادر همه ی بدی ها خوانده است( اشاره به سخن پیامبر که شراب را مادر بدی ها نامیده بود) می خواهد و آن را شیرین تر و گواراتر از هرچه در جهان است می داند:
آن تلخ وش که صوفی ام الخبائثش خواند
اشهی لنا و احلی ، من قبله العذارا
شراب حافظ در میخانه ی شیراز است و در هیچ بهشت و کوثری یافت نمی شود:
بیا ای شیخ و در خمخانه ما
شرابی خور که در کوثر نباشد
شراب خانه ی شیراز را بر هر قصری ترجیح می دهد:
زاهد اگر به حور و قصور است امیدوار
ما را شراب خانه قصور است و باده حور
در ادامه به شیخ اندرز می دهد که اوراق دفتر را به می بشوید.( به باور بسیاری در بیشتر غزل ها هر جا سخن از دفتر می رود اشاره به کتاب مسلمانان است) که علم عشق در دفتر نباشد:
بشوی اوراق اگر همدرس مایی
که علم عشق، در دفتر نباشد
شراب روزگار ریاکاران و زاهدان دروغزنی که محتسبانش تعزیر می کنند البته که خانگی است:
شراب خانگی ترس محتسب خورده
به روی یار بنوشیم و بانگ نوشانوش
و چون آفتاب آزادی از روزنی می تابد فریاد بر می دارد که:
سحر ز هاتف غیبم رسید مژده به گوش
که دور شاه شجاع است ، می دلیر بنوش
شراب را حافظ با دلیری می نوشد و دیگران چون به پنهان می روند:
ز کوی میکده دوشش به دوش میبردند
اما شهر که سجاده میکشید به دوش
هیچ آیین و کتابی نمی تواند فریبش دهد و آن ها را بی معنی می داند. صفا و یکرنگی شراب را از همه ی آن ها بالاتر می گذارد:
این خرقه که من دارم در رهن شراب اولی
وین دفتر بی معنی ، غرق می ناب اولی
آزاده ای است که خرقه و کتاب را گرو می گذارد برای شراب:
در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی
خرقه جایی گروه باده و دفتر جایی
شراب نوشان و می گساران را جایگاه بسی بالاتر زاهدان ریاکار است:
چاره آن است که سجاده به می بفروشیم
زاهد و عجب و نماز و من و مستی و نیاز
تا تو خود را ز میان با که عنابت باشد
پس در این میانه:
من و انکار شراب این چه حکایت باشد
غالبا این قدرم عقل و کفایت باشد
و این شراب را هیچگاه ترک نمی گوید:
پیاله بر کفنم بند تا سحرگه حشر
به می ز دل ببرم حول روز رستاخیز
عطر می اما در آسمان خیال و نظر حافظ می بارد :
زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست
پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست
نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان
نیمه شب دوش به بالین من آمد بنشست
روزگار فریب و ستم بالا می گیرد، اما دل دریایی عاشقان از موج برداشتن باز نمی ایستد:
در آستین مرقع پیاله پنهان کن
که موسم ورع و روزگار پرهیز است
در میخانه ی رند شیراز تو را شرابی می دهند که در کوثر نباشد. و آن شرابی است که دلت را شاد، جانت را عاشق، رویت را نور، لبت را تبسم، دستت را آغوش و سینه ات را خانه ی همه میخانه نشینان جهان خواهد کرد.
نیک شهر و بهشت زمینی حافظ همان خرابات است. همان جا که خرقه گرو می نهاده است. همان خورآباد که نیایشگاه حافظ است:
مدام خرقه حافظ به باده در گرو است
مگر ز خاک خورآباد بود فطرت او
حافظ تو را فرا می خواند تا شراب بنوشی و شادی کنی و ریا نورزی:
حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی
دام تزویر مکن چون دگران قرآن را
*
بیار می که به فتوای حافظ از دل پاک
غبار زرق به فیض قدح فرو شویم
*
می خور که شیخ و زاهد و مفتی و محتسب
چون نیک بنگری همه تزویر می کنند
*
می خور که صد گناه ز اغیار در حجاب
بهتر ز طاعتی که به روی و ریا کنند
*
اگر این شرابی که در شعر حافظ آمده و بیش از هزار بیت در باره ی آن شعر سروده است، روحانی و آسمانی و نوشابه ای غیر از همین شراب گلرنگ است، پاسخ این پرسش ها چیست:
چرا حرام است؟
فقیه مدرسه دی مست بود و فتوی داد
که می حرام ولی به زمال اوقاف است
چرا از نوشیدن آن توبه باید کرد؟
خنده ی جام می و زلف گره گیر نگار
ای بسا توبه که چون توبه حافظ بشکست
چرا آن را مقابل آب کوثر می گذارد؟
زاهد شراب کوثر و حافظ پیاله خواست
چرا میخانه را برابر بهشت و حوض کوثر قرار می دهد؟
بهشت عدن اگر خواهی بیا با ما به میخانه
که از پای خم ات یکسر به حوض کوثر اندازیم
چرا نوشیدن آن گناه است؟ چرا همواره با آواز چنگ و نوای مطرب همراه است؟ چرا در میخانه را زاهدان ریاکار و محتسبان قداره بند می بندند تا در خانه ی ریا بگشایند.
در میخانه ببستند خدایا مپسند
که در خانه ی تزویر و ریا بگشایند
چرا باید پنهان نوشید و نوشیدنش تعزیر دارد؟
دانی که چنگ و عود چه تقریر می کنند
پنهان خورید باده که تعزیر می کنند
چرا زاهد این شراب روحانی را انکار می کند:
زاهد خام که انکار می و جام کند
پخته گردد چو نظر بر می خام اندازد
*
شراب در شعر حافظ، همین شراب گلرنگ شیراز است که خود وصفش کرده است:
باده گلرنگ تلخ تیز خوشخوار سبک
نقلش از لعل نگار و نقلش از یاقوت خام
و این شراب را در روضه دارالسلام که همان شیراز است می نوشند.
بزمگاهی دلنشان چون قصر فردوس برین
گلشنی پیرامنش چون روضه دار السلام
با چه کسانی می نوشند آن می گلرنگ تلخ و تیز و خوشخوار را! با:
ساقی شکر دهان و مطرب شیرین سخن
همنشینی نیک کردار و ندیمی نیکنام
شاهدی از لطف و پاکی رشک آب زندگی
دلبری از حسن و خوبی غیرت ماه تمام
آری! چنین باده ای را چنان باید نوشید و کیست که از این باده نخواهد و ننوشد:
ساقی سیم ساق من گر همه درد می دهد
کیست که تن چو جام می جمله دهن نمی کند
پس بیا و به فرمان حافظ می بنوش و از ریا دورشو . بیا و بنوش:
خم ها همه در جوش و خروشند ز مستی
وان می که در آنجاست حقیقت نه مجاز است

وضعیت اسفبار اینترنت در ایران

مسعود ریاضیات - مرداد ۱۳۸۹


نظر رئیس انجمن شرکت های اینتر نتی در ایران

در گفت و گو با خبرنگار ایلنا

درصد ناچیزی از هزینه یارانه بنزین رابه توسعه IT اختصاص دهید و نتایج آن را ببینید. متوسط قیمت اینترنت در ایران یازده برابر ترکیه و ۳۳۰ برابر ‍ژاپن است.
امروزه اینترنت یک وسیله لوکس نیست، یک بستر ضروری برای توسعه است.

ایلنا: این وضعیت نگران کننده اینترنت در حالی در کشور ما رخ داده است که در سال ۱۳۷۲ایران دومین کشور خاورمیانه بود که به اینترنت متصل شد، یعنی بسیاری از کشورهای خاورمیانه هنوز اقدامی در مورد ارتباط شبکه اینترنت خود به عمل نیاورده بودند.
مسعود ریاضیات، رئیس انجمن شرکت‌های اینترنتی ایران در گفت‌وگو با خبرنگار ایلنا ضمن اشاره به سخنان وزیر ارتباطات مبنی بر کاهش قیمت اینترنت گفت: در خبرها آمده است که وزیر ارتباطات و فناوری اطلاعات وعده داده که قیمت اینترنت بزودی کاهش خواهد یافت، البته شکی نیست که قیمت اینترنت در ایران بسیار گران است. متوسط قیمت اینترنت در ایران یازده برابر ترکیه و ۳۳۰ برابر ‍ژاپن است، و باید این سوال را حل کنیم که چرا ما در چنین وضع نگران کننده‌ای قرار گرفته‌ایم؟
وی ادامه داد: این وضعیت نگران کننده اینترنت در حالی در کشور ما رخ داده است که در سال ۱۳۷۲ایران دومین کشور خاورمیانه بود که به اینترنت متصل شد، یعنی بسیاری از کشورهای خاورمیانه هنوز اقدامی در مورد ارتباط شبکه اینترنت خود به عمل نیاورده بودند، ولی امروزه ما از همه آن کشورها عقب افتاده‌ایم.
یکی از دلایل عقب افتادگی را باید کم توجهی و بی‌مهری مسؤولان و برنامه‌ریزان مملکتی به موضوع اینترنت بدانیم.
ریاضیات خاطرنشان کرد: در سال ۱۳۸۱ فقط ۱/۱ در صد از تولید ناخالص ملی اختصاص به اینترنت و فناوری اطلاعات داده شده بود، طرح تکفا ( توسعه کاربری فناوری اطلاعات) که در دولت هفتم بنیانگذاری شد و برای آن بودجه اختصاصی در نظر گرفته شده بود باعث رشد نسبی فناوری اطلاعات در آن سال‌ها شد، ولی این طرح در دولت‌های بعدی کنارگذاشته و به فراموشی سپرده شد و باعث شده امروزه از لحاظ شاخص‌های زیرساخت شبکه، درمقایسه با سایر کشورها بسیار عقب باشیم.
وی افزود: طبق برنامه چهارم توسعه، ما بایستی حداقل ۱٫۵ میلیون درگاه اینترنت پرسرعت (DSL) درکشور مستقرکنیم، ولی متاسفانه سال گذشته (پایان برنامه چهارم) اعلام شد که فقط در حدود ۳۰۰ هزار درگاه اینترنت پرسرعت فعال داریم، به عبارت دیگر در حدود ۶۵۰ هزار درگاه نصب شده داریم که تنها حدود ۳۰۰ هزار آن دایراست، حالا این رقم‌ها را مقایسه کنید با کشور کره جنوبی که حدود ۱۵٫۵ میلیون مشترک پهنای باند پرسرعت دارد و ضریب نفوذ اینترنت آن۷۷٫۳ درصد است.
رئیس انجمن شرکت‌های اینترنتی یکی دیگر از دلایل عقب‌ماندگی اینترنت کشور را محدودیت‌های سرعت اینترنت برای کاربران خانگی دانست و گفت: از سوی دیگر متوسط سرعت اینترنت خانگی در ایران در قعر جدول مقایسه بین‌المللی و بین ده کشور بسیار ضعیف دنیا قرار گرفته و حتی از کشور جنگ‌زده عراق پایین‌تر است.
چرا باید سرعت اینترنت را چنین در سطح پایین نگه داشت؟ چرا استدلال می‌شود که سرعت ۱۲۸کیلو بیت بر ثانیه برای کاربر خانگی کافی است، این طرز برخورد مثل آنست که بگوییم ما یک جاده باریک آسفالته داشته باشیم کافی است و لزومی ندارد بزرگراه بسازیم !!
وی افزود: همان‌طور که توسعه شبکه جاده‌ای و ساخت جاده‌های عریض موجب رشد اقتصادی می‌شود، دردنیای دیجیتال امروزی وجود پهنای باند پرسرعت اینترنت نیز بستر رشد اقتصادی است، امروزه اینترنت یک وسیله لوکس و تفننی نیست، یک بستر ضروری برای پیشرفت اقتصادی است و رشد اینترنت موجب رشد اقتصاد کشور می‌شود.
دولت الکترونیک، بانکداری الکترونیک، تجارت الکترونیک، آموزش الکترونیک و بالاخره رشد فرهنگ شهروندی الکترونیک باعث شتاب بخشیدن به تولید و بهره‌وری و شکوفایی اقتصادی می‌شود و از طرف دیگر باعث کاهش آلاینده‌های محیط زیست، کاهش مصرف بنزین و کاهش صرف وقت و انرژی می‌شود.
ریاضیات اظهارداشت: بنده به کرات پیشنهاد داده‌ام و امروز نیز تکرار می‌کنم که درصدناچیزی از هزینه سرسام‌آور یارانه بنزین را به توسعه فناوری اطلاعات اختصاص دهید و نتایج مثبت آن را مشاهده کنید، خود به خود ترددهای شهری کاهش خواهد یافت، اتومبیل کمتر به کار گرفته خواهد شد، وقت مردم آزادتر خواهد شد و هوای پاک و سالم‌تری خواهیم داشت.

آخرین دههِ ی آزادی انسان ها

حامد کرمانی - مرداد ۱۳۸۹

این هم نظری است
—————–
مردم دنیا ” آنهائی که تحت ستم رژیم های دیکتاتوری اسیرند را نمی گویم ” آن گونه که حالا از آزادی هائی بر خوردارند، هنوز زبانشان بریده نشده است، دربسیاری از مسائل حق انتخاب دارند
و در فضائی بهتر تنفس می کنند ….آخرین دهه ای است که از این امکانات برخوردارند.
در سطح جهانی، دستهائی، عواملی، برنامه هائی، و یا اهدافی، ” که ما نمی دانیم و نمی شناسیم ”
در کارند تا بتدریج با برنامه هائی که پیاده می کنند مردم را بِرَمانند، بترسانند و امکاناتشان را ازشان بگیرند، و از آن ها بردگان و بندگانی سربزیر، مطیع، بی صدا، کم توقع و رام بسازند.
همان دستهائی که در نهایت، رؤسای جمهور، نخست وزیران و نمایندگان را ” که بظاهر در فضا و شرایطی آزاد انتخاب می شوند ” بر می گزینند. و طی این سالها بسیار دیده ایم که که چنین مورد نظر ها وبرگزیدگانی را از چنته خود بیرون کشیده اند و با تبلیغ کوبنده و همه جانبه چنان به خورد جامعه داده اند که باور کردنی نبوده است و مردم وقتی که کار از کار گذشته حالیشون شده که چه کلاهی سرشان رفته است.
عصر مردان آهنین، و راهبران خردمند مدتهاست تمام شده است، بهمانگونه که زمانه نیز دیگر آن منش و وقار سابق را ندارد. ضد ارزشها دارند جای ارزشها را می گیرند.
در یافته اند که آزادی های مردم سد راه اهدافشان است و نیز دریافته اند که مردم را می توان فریب دارد و می توان از توان انداخت. می توان با فشار و زور مستمر داشته هایشان را گرفت.
چیزی که در پاره ای از کشورها به اجرا گذاشته اند و دریافته اند که هر ملتی را می شود بضرب اختناق از زور انداخت. و می توان با راه انداری حکومت های دست نشانده نفس مردم را بریدو جاده را صاف کرد. دریافته اند در کشور هائی که مردم را از آزادی هایشان انداخته اند و نفسشان را بریده اند به راحتی هر برنامه ای که خواسته اند اجرا کرده اند. .
به عقب که نگاه می کنیم متوجه می شویم که همین حالا هم مردم بسیاری از داشته هایشان رااز دست داده اند و این از دست دادن کهنه که می شود یعنی مدتی که ازش می گذرد دیگر برگشت پذیر نیست.
برنامه هائی چون یازدهم سپتامبر به دنبالش وزارتخانه جدیدی سر بلند کرد که هدفش کنترول مردم است. و یا تجهیز بهت انگیز نیروهای امنیتی با هزینه گیج کننده یک میلیارد و دویست میلیون دلار برای فقط سه روز در کانادا بنام حفاظت از سران بیست کشور با نام ” جی ۲۰ ”
تمامن برای این است که تحت لوای آن بتوانند مردم را ارزیابی و از آزادی هائی که دارند دور کنند.
و ماحصل اینکه بتدریج و حد اکثر تا پایان همین دهه آزادی و حتا رفاه موجود را، مردم دنیا دیگر نخواهند داشت….چیزی مثل همه ی کشور های خاور میانه، و تعداد زیادی از کشور های خاوردور….داریم به سوی نوع دیگری از برده داری هُل داده می شویم.
———————————
دوستی پس از خواندن این نظر من گفته است:

” مطلب بسیار بی ریشه و بدون پشتوانه ای بود. تنها واکنش مستند و عقلانی که می توان به اندیشه های مایوس کننده از این دست نشان داد این است که به آنها یادآوری کرد که در همین آخرین گردهم ایی « جی-۲۰» بیش از ۵۰ هزار  شهروند خردمند با همه کنترل گرانقیمت پلیسی برای اعتراض به خیابانها آمده بودند ”

برای ایشان نوشتم

دوست بزرگوار ضمن سپاس از توجه شما
قصد من نه بر پایه ایجاد یاس، که برعکس برای توجه دادن و هوشیار کردن است
درد را بشناسیم بهتر می توانیم درمان را بیابیم
نظر من نه بی ریشه است ونه بدون پشتوانه
اگر در تورونتو ۵۰ هزار نفر آمدند در خرداد پارسال در تهران به روایطی ۳ میلیون نفر آمدند
صحبت در باره آمدن مردم به صحنه و تعدادشان نیست غرض کشیدن سر به بیرون از برف است تا متوجه بشویم که چگونه عین کشاورزی قطره ای قطره قطره دارند آزادی های مردم را ازشان می گیرند
همه فشار ها را زیر لوای مبارزه علیه تروریزم به مردم وارد می کنند در حالیکه از سوئی دیگر خود مروج آن هستنه
ببینم اینهمه نیرو و حتا قدرت ناتو در افغانستان ذلیل طالبان است؟ باور کنیم؟
این همه بگیر و ببند و کنترولهای افزاینده در فرودگاه ها برای دستگیری تروریست است؟
تروریست آنقدر احمق است که همچون مسافر معمولی برود در صف سوار شدن؟
در یک جمله، من خواسته ام بگویم که دارند ذره دره آزادی ها را می گیرند هوشیار باشید و گرنه فردا خیلی دیر است
با سپاس مجدد از توجه شما
از دوستان گذرگاهی نیز که زحمت این مراوده را کشیده اند ممنونم

طنزی تلخ

فتانه آشنا - مرداد ۱۳۸۹

روزی یک سیاستمدار معروف، درست هنگامی که از محل کارش خارج شد، با یک اتومبیل تصادف کرد و در دم کشته شد. روح او در بالا به دروازه های بهشت رسید و یک فرشته از او استقبال کرد. فرشته گفت:
« خیلی خوش آمدید. این خیلی جالبه. چون ما به ندرت سیاستمداران بلند پایه  رو دم دروازه های بهشت ملاقات می کنیم. به هر حال درک می کنید که راه دادن شما به بهشت تصمیم ساده ای نیست»

سیاستمدار گفت:
«مشکلی نیست. شما من را راه بده، من خودم بقیه اش رو حل می کنم»

فرشته گفت:
«اما در نامهء اعمال شما دستور دیگری ثبت شده، شما بایستی ابتدا یک روز در جهنم و سپس یک روز در بهشت زندگی کنید. آنگاه خودتان بین بهشت و جهنم یکی را انتخاب کنید»

سیاستمدار گفت:
«اشکال نداره. من همین الان تصمیمم را گرفته ام. میخواهم به بهشت بروم»

فرشته گفت:
« می فهمم. به هر حال ما دستور داریم. ماموریم و معذور»

و سپس او را سوار آسانسور کرد و به پایین رفتند. پایین … پایین… پایین… تا اینکه به جهنم رسیدند.

در آسانسور که باز شد، سیاستمدار با منظرهء جالبی روبرو شد. زمین چمن بسیار سرسبزی که وسط آن یک زمین بازی گلف بود و در کنار آن یک ساختمان بسیار بزرگ و مجلل. در کنار ساختمان هم بسیاری از دوستان قدیمی سناتور منتظر او بودند و برای استفبال به سوی او دویدند. آنها او را دوره کردند و با شادی و خنده فراوان از خاطرات روزهای زندگی قبلی تعریف کردند. سپس برای بازی بسیار مهیجی به زمین گلف رفتند و حسابی سرگرم شدند. همزمان با غروب آفتاب هم همگی به کافهء کنار زمین گلف رفتند و شام بسیار مجللی از اردک و بره کباب شده و نوشیدنی های گرانبها صرف کردند. شیطان هم در جمع آنها حاضر شد وشب لذت بخشی داشتند..

به سیاستمدار آنقدر خوش گذشت که واقعاً نفهمید یک روز او چطور گذشت. راس بیست و چهار ساعت، فرشته به دنبال او آمد و او را تا بهشت اسکورت کرد. در بهشت هم سیاستمدار با جمعی از افراد خوش خلق و خونگرم آشنا شد، به کنسرت های موسیقی رفتند و دیدارهای زیادی هم داشتند. سناتور آنقدر خوش گذرانده بود که واقعا نفهمید که روز دوم هم چگونه گذشت، گرچه به خوبی روز اول نبود.

بعد از پایان روز دوم، فرشته به دنبال او آمد و از او پرسید که آیا تصمیمش را گرفته؟
سیاستمدار گفت:
” خوب راستش من در این مورد خیلی فکر کردم. حالا که فکر می کنم می بینم بین بهشت و جهنم من جهنم را ترجیح می دهم»

بدون هیچ کلامی، فرشته او را سوار آسانسور کرد و آن پایین تحویل شیطان داد. وقتی وارد جهنم شدند، اینبار سیاستمدار بیابانی خشک و بی آب و علف را دید، پر از آتش و سختی های فراوان. دوستانی که دیروز از او استقبال کرده بودند هم عبوس و خشک، در لباس های بسیار مندرس و کثیف ،عبوس و پکر در گوشه و کنار نشسته بودند. سیاستمدار با تعجب از شیطان پرسید:
« انگار آن روز من اینجا منظرهء دیگری دیدم؟ آن سرسبزی ها کو؟ ما شام بسیار خوشمزه ای خوردیم؟ زمین گلف؟ …»

شیطان با خنده جواب داد:

« آن روز، روز انتخابات بود…

امروز دیگر تو رای داده‌ای».

آرزوهای محال

سپیده سلیمانی - مرداد ۱۳۸۹

کاش کشور من:
نفت نداشت.
کاش کشور من:
موقعیت جغرافیائی فعلی را نداشت و بین دو آب راه معروف واقع نبود.
کاش کشور من:
کوروش را نداشت، یا اگر داشت، نه در بابل و نه در هیچ جا هیچ ملتی را آزاد نکرده بود، یا اگر چنین کرده بود باز گو نشده بود، ویا اگر باز گو شده بود در کتابهای دینی نیامده بود، یا اگر آمده بود این همه تکرار نشده بود….که حالا بخواهند یرای زدودن او کتابهای درسی را از نام و نشانش پاک کنند و در راه نابودی ما این همه توطئه کنند و سر سپردگانشان را به جانمان بی اندازد تا شاید بتوانند تاریخ را برگردانند.
کاش کشور من:
۱۴۰۰ سال پیش مورد هجوم اعراب واقع نشده بود و اسلام گام به مبهنم نگذاشته بود و ما را چنین اسیر تعالیم خود نکرده بود
کاش کشور من:
کارخانه آخوند سازی نداشت و این همه آدم پر از عقده و مفتخور را روزانه تربیت نمی کرد که ابزار کارشان دروع و دغل باشد
کاش کشور من:
به کوچکی دانمارک یا حتا  لوکزامبرگ بود ولی در قاره اروپا واقع شده بود
کاش کشور من:
مردمش این همه برای پول له له نمی زدند و خود را بهر مبلغی نمی فروحتند و بر عکس صد من ادعا کشورشان را دوست داشتند
کاش من اصلن متولد نشده بودم، آن هم در کشور ایران

سرگذشت حاجی بابای اصفهانی

محمود صفریان - مرداد ۱۳۸۹

کتابی بسیار خواندنی، با ترجمه ای روان و ابهامی بزرگ

ترجمه: میرزا حبیب اصفهانی از متن فرانسه

” سر گذشت حاجی بابای اصفهانی ” کتابی است در قطع جیبی ولی حجیم، ( در هشتاد گفتار، و با ضمائم در ۸۶۶ صفحه ) در نتیجه در جیب جا نمی گیرد!
این کتاب به انگلیسی نوشته شده، در انگلیس نشر یافته، و از انگلیسی به زبان های دیگر ترجمه شده است. نام نویسنده آن ” جیمز موریه ” است.
ولی صحبت و نظر در مورد نگارش آن فراوان است.
یک نظر این است که این کتاب اولین بار به فارسی نوشته شده است، و نویسنده آن همان ” حاجی بابای اصفهانی ” است یعنی در حقیقت یک شرح حال
نویسی از یک سیاحتگر ماجراجوی ایرانی است که در دوران فتحعلی شاه قاجار، از اصفهان راه می افتد و به قصد سیرو سیاحت به جاهای مختلف می رود، و ماجراهای گوناگونی را که خواندنی و مشغول کننده است از سر می گذراند….و آن را بصورت خاطرات و یا شرح وقایع در کتابچه ای یاد داشت می کند، و چون به بستر بیماری می افتد، بشکلی که در متن کتاب نیز آمده است، به پاس خدمات درمانی ” جیمز موریه ” که بی اطلاع از علم طبابت نبوده به رسم امانت یا هدیه به او می سپارد. با تسلط کاملی که ” موریه ” به زبان فارسی داشته است، آن را به انگلیسی بر می گرداند و به نام خودش به چاپ می رساند.
اقوال متفاوت است. می گویند چون ” موریه ” ده سال پس ازمراجعت به انگلستان اقدام به نشر کتاب ” سر گذشت حاجی بابای اصفهانی ” درلندن می کند،
می رساند که این دوران طولانی برای ترجمه آن بوده است. و نیز می گویند: کتاب بعدی ” موریه ” بنام ” حاجی بابا درلندن ” که چهارسال پس از حاجی بابای اصفهانی منتشر می شود و قصد ” موریه ” آن بوده که بعنوان جلد دوم کتاب اول، به بازار بیاورد، از حیث نگارش و توصیف صحنه ها،
بهیچ وجه به پای کتاب ” سرگذشت حاجی بابا ” نمی رسد، و بهیچ وجه از استحکام و بن مایه کتاب اول بر خوردار نیست. و این می رساند که کتاب اول ،
به خامه موریه نیست. و نویسنده آن بایستی یک ایرانی باشد.
ولی گروهی دیگر را عقیده بر این است که: چون ” سر گذشت حاجی بابا ” به عادات ایرانی ها توهین کرده است، و به خصوصیات مردم بر چسب هائی
زده است نمی تواند نوشته یک خودی باشد. و نظر می دهند که نویسنده آن ” موریه ” است. ” البته این قلم، نه توهین و نه بر چسبی به این غلیظی! در این کتاب نمی بیند.
و بعضی دیگر را نظر بر این است که ” موریه ” جمعن شش سال در ایران بوده و اولین بار نیز در سن بیست و نه سالگی به ایران آمده است و نه در کودکی و سن مناسب فراگیری کامل زبان، در نتیجه نمی توانسته تا این حد به ته و توی عادات و خصائل ایرانی ها وارد شود، و نمی توانسته در حد ماجرا های کتاب ” سر گذشت حاجی بابا ” فرصت گشت و سیاحت داشته باشد.
” سامرست موام ” نویسنده انگلیسی اصل که قسمت اعظم عمرش را در فرانسه گذراند، گفته است:
” …نمی توان به کُنه خلقیات و عادات ملتی نقب زد مگر آنکه در آنجا متولد و بزرگ شده باشی… ”
ولی هرچه که هست، و هر کس نویسنده آن باشد، کتابی است خواندنی، با ترجمه ی شیوای ” میرزا حبیب اصفهانی ” ادیب و دانشمند ایرانی…و کاری است ماندگار.
سیاق ترجمه و شکل نوشته، البته مربوط به زمان ” میرزا حبیب ” است. چیزی حدود هشتاد – نود سال پیش.
میرزا حبیب، که در سال ۱۳۱۵ شمسی در ۶۰ سالگی در گذشت یکی از روشنفکران خوش ذوقی بود که سبک جدیدی را در نگارش بدعت گذاشت.
او به واقع ادیبی بود با داشته های فراوان و به زبان های فارسی، عربی، فرانسه، و ترکی تسلط کامل داشت. هم او بود که برای اولین بار زبان فارسی را به روال ” دستور ” کشاند.
جمله: ” دستور قوائد زبان فارسی ” از اوست که جای گزین ” صرف و نحو ” کرد.
بد نیست دانسته شود که او با این همه خدمت به ادب پارسی، و گستردگی دانش به ” دهری ” بودن متهم شد و نا چار برای حفظ جان کشور خودش را
ترک کرد…..این چه ارواح خبیثه ایست که چون دوالپا بر گرده این سر زمین سوار است و به هیچ روی قصد پائین آمدن ندارد؟ و چون مار بر شانه های ضحاک، در هر فرصتی نخبگانی را گلو میفشارد و نا چار می کند که خانه پدری را ترک کنند.؟
برای توجه به سبک نگارش و تر جمه این کتاب تکه های کوچکی از دو گفتار آن را می آورم.
“….اما از دریوزه عار داشتم. خواستم میمون یا خرسی بخرم و لوطی شوم، دیدم تعلیم خرس و میمون خیلی زحمت، و لوطیگری خیلی هنر و بی حیائی لازم دارد. خواستم روضه خوان و تعزیه گردان شوم، دیدم در این کار بی حیائی بیشتری لازم است. خواستم واعظ شوم، دیدم احادیث و اخبار باید جعل کنم، و عربی هم نمی دانستم. خواستم فالگیر شوم دیدم فالگیر و رمال در مشهد، از سگ هم بیشتر است…” از گفتار دهم صفحات ۱۱۴ و ۱۱۵
“…حکیم بعد از کمی تامل: ( عادت من این نیست که بیمار را ندیده دارو بدهم، چرا که می شود ضررش بیش از فایده شود. اگر بدانم کنیزک را داروی من
ناگزیر است، باید او را ببینم. )
حاجی: ( از دیدن کنیزک بگذرید که کاری بس دشوار است. در ایران دیدن زنان مختص شوهران است، مگر اینکه کار خیلی تنگ شود، آن وقت حکیم اذن گرفتن نبض او را دارد. آن هم زیر چادر، و آن هم محرم اسلام و نه حکیم فرنگی )….” از گفتار بیستم صفحات ۲۰۲ و ۲۰۳

اگر این شاخه ها بگذارند

مرداد ۱۳۸۹

اگر این شاخه ها بگذارند

مزاحمین واقعی نوامیس

مرداد ۱۳۸۹

مزاحمین واقعی خودشانند

با اوزون اسماعیل

فریبرز شیرزادی - مرداد ۱۳۸۹

انگار توی کلاس بودم. آشوری را به درستی می شناختم. همه ی چهره ها برایم آشنا بودند. ایرج، در سمت راست کلاس، نفر دوم از ردیف چهار، با نگاه پرسان اش در خودش جمع شده، نشسته بود. با ایرج هم کوچه‌یی بودیم.
پاتوق سر کوچه، پیت سیاه شده‌ی روغن نباتی، کاظم، اسماعیل و … همه را روشن و زلال به خاطر می آورم. چه شده بود، این همه سال و فراموشکاری؟ اما حالا؛
اسماعیل با قد بلندش کمی قوز پیدا کرده بود و شلوارش (به گفته‌ی ایرج) همیشه‌ی خدا کوتاه بود و ساق پایش بیرون می افتاد. نفس گرم اش، یک ریز کلمات را پشت سر هم ردیف می کرد. چه هیجانی در صدایش بود! تعریف، پشت تعریف، با آب و تاب صحنه به صحنه … از کوچه و سرما رها می شدیم. رهگذران آشنا را سلامی نمی گفتیم. در کوچه که نبودیم! پس کجا بودیم؟
اسماعیل با سحر کلام اش ما را برده بود در آبشار رنگ و رویا رها شده در طعم بوسه های قهرمان فیلم شریک شده بودیم. چه دنیایی؟ دلمان می خواست همین طوری می ماندیم. مگر ممکن بود!
دوباره بر می گشتیم به کوچه. پیت حلبی روغن نباتی و تکه چوب‌های نیم سوخته‌یی که دیگر گرما نداشت و بازخواست شماتت آمیز پدر، فکر فردا و رفتن به مدرسه و درس تاریخ و آشوری … دلتنگ می شدیم.
***
… وقتی که آشوری زد. با تمام قدرت زد. من، نگاه هراسناک اسماعیل را دیدم که سرشار از کینه بود، با تمام وجودم احساس کردم. ایرج سرک کشید و در خودش قوز کرد.
سکوت و ترس در کلاس جاری شده بود؛ بختک‌وار. اسماعیل که چرخید و دور شد و فرو افتاد، بی اختیار گوش‌هایم را گرفتم. دردی تا اعماق جان در گوش‌ام پیچید.
چکه‌های خون بر کف کلاس:
چک.
چک.
چک.
به گوش‌هایم دست کشیدم. خونی بود.
***
… این روزها، در همه جا حضور دارد. اوزون اسماعیل را می گویم!
رهایم نمی کند. یعنی نمی توانم رها شوم. برای لحظاتی شاید، اما دوباره پیدایش می شود. کی پیدایش شد؟ از کجا شروع شد؟ سال ها بود که فراموش‌اش کرده بودم!
امروز، در پیاده رو زیر باران ایستاده ام در انتظار رسیدن اتوبوس. اوزون اسماعیل هم حضور دارد. در کنارم که نایستاده است! روبرویم؟ سمت راست؟ سمت چپ؟ پشت سرم؟ درست نمی دانم. تنها حضورش را احساس می کنم. در من جریان دارد حضورش. یک مسیر کوتاه را در پیاده رو، قدم می زنم، احساس می کنم غیرطبیعی و بدون کنترل، تند و تند راه می روم، شتابی در گام‌هایم هست که، به قدم زدن شباهت ندارد. می‌روم و بر می‌گردم به شتاب. ریزش باران را احساس نمی کنم. خیس شده‌ام. احساس عجیبی دارم.
اتوبوس سر می رسد. می ایستد. در اتوبوس باز می شود. کسی پیاده نمی شود. اتوبوس خالی است درست روبه روی در ورودی اتوبوس، ایستاده ام. راننده نگاهم می کند. دوباره راه می افتم؛ گام هایم آرام، آرام شتاب برمی دارد. تند کرده، مسیر را می روم و برمی گردم. اتوبوس رفته است.
کجا بودم؟ چه می کردم زیر باران؟
“همه‌اش نگران خاموش شدن ته مانده‌ی آتش پیت حلبی بودم. هوا داشت رو به تاریکی می‌رفت. در انتظار مانده بودیم. ایرج هم بود مثل اینکه ، در چشمان‌اش نگرانی موج می‌زد. از اسماعیل خبری نبود. دیر کرده بود.”
ایستادم. به خیابان نگاه کردم. زنی با کالسکه‌یی عبور می کرد. خودم را کنار کشیدم. بچه‌یی در کالسکه گریه می کرد. گریه اش شبیه گریه نبود. انگار صدایی بچه‌گانه هی پشت سر هم تکرار کند:
آشوری، آشوری …
کجا باید می رفتم؟ باران تند شده بود. آیا منتظر اتوبوس بعدی بمانم؟ چرا منتظر بمانم؟ کجا باید بروم؟ نمی توانم تصمیم بگیرم. همزادم، سایه‌ام، شاید خود خودم شده است این اوزون اسماعیل. رفتن برایم بی معنی شده است. باید به خانه برگردم.
***
… در خواب‌هایم حضور دارد اوزون اسماعیل. راه که می‌رود به جای تق، تق کفش‌هایش، صدای چک، چک خون شنیده می شود.
از خط وسط خیابان با شتاب می گذرد. خیابان خلوت است. هیچ ماشینی عبور نمی کند. اسماعیل که دور می شود سطح آسفالت خیابان را به دنبال خودش نقطه، نقطه، خونین می کند: با گام هایی بلند، قوز کرده، با کتابی زیر بغل. مثل اینکه از چیزی می گریزد.
صدایش می زنم! … اسماعیل … اسماعیل!
… نمی شنود انگار، یا می شنود و خودش را به نشنیدن می زند.
چیزهایی را بریده بریده زیر لب زمزمه می کند. گاهی که بلند، بلند حرف می زند، هی تکرار می کند:
… آق قویونلو. قراقویونلو. جهانشاه. اوزون حسن. آشوری … آشوری.
آشوری را چند بار با خشم تکرار می کند. فقط نگاهش می کنم. جرائت ندارم که دنبال اش کنم. تنها چند قدم، رد قطره‌های خونی را که روی آسفالت می چکد، می‌گیرم. پاهایم توان رفتن ندارند. احساس ضعف شدیدی می‌کنم. صداهایی گنگ در گوش‌ام می پیچد، از رفتن می مانم. صدای پاهایی را از پشت سرم می شنوم. مردی شتابان به من نزدیک می شود. چهره‌ی هراسناکی دارد، آشوری است!
روبرویم می ایستد. نفس، نفس می زند. چشم هایش را خون گرفته است. خشمگین با دو دست یقه‌ام را می گیرد و داد می زند:
بگو! بگو! جهانشاه را چه کسی کشت؟
دندان هایش را با غیظ بر هم می فشارد. دست راست‌اش را از یقه‌ام رها می‌کند. محکم توی گوش‌ام می‌زند. سرم به دوران می افتد. ولو می شوم روی آسفالت خیابان؛ به گوش‌ام دست می کشم. دستم خونی شده است. آشوری به کف خیابان خیره می شود. دنبال چیزی می گردد. انگار بو می کشد.
خط خون نقطه‌های گوش اسماعیل را روی خیابان پی گرفته و خشمگین مثل حیوانی که گلوله خورده باشد و خون خودش را دیده باشد، دور خودش می چرخد و با شتاب دور می شود.
***
آشوری برافروخته و خشمگین داد زد:
– چه کسی جهانشاه را کشت؟ … با شمام! پدر سوخته ها.
کلاس را سکوت و ترس پر کرده بود. صدای چک – چک ریختن قطره هایی شنیده می شد.
تنها صدایی که سکوت را به همی می زد و ترس آور بود.
آشوری، بی تاب و عصبی قدم می زد. صدای قدم هایش انعکاس چک – چک، چکیدن بود. خودش را به ته کلاس رساند. درست کنار نیمکتی که اسماعیل نشسته بود، ایستاد چشم هایش را خون گرفته بود و ناگهان داد زد: اسماعیل! …
عجیب بود! اسماعیل خونسرد، بی آنکه تکان بخورد به آشوری چشم دوخت. بند دل اسماعیل از وحشت پاره نشد. حواس اش پرت پنهان کردن کتاب اش نبود. از جایش بلند شد. کتاب اش را روی میز گذاشت. قد کشید و قد کشید. لحظه به لحظه بلندتر می شد. وحشت کرده بودیم. سرش به سقف کلاس می رسید. انگار هیولا شده بود، اسماعیل. در خودمان جمع شده، وحشت زده نمی توانستیم تکان بخوریم.
اسماعیل دست هایش را بالا آورد. آشوری خم شده دست هایش را جلو صورت اش گرفته، با چشمانی از حدقه درآمده، دهان اش باز بود. چیزی می خواست بگوید. نمی توانست؛ لال شده بود. صدای خفه ای از گلویش بیرون می آمد. انگار داشت التماس می کرد. عقب، عقب به طرف جلو کلاس تلو تلو می خورد که روی زمین افتاده، ولو شد.
اسماعیل روی سرش خم شده و از گوش هایش خون می چکید. درست روی صورت آشوری.
چک.
چک.
چک.
… دستی به شانه ام خورد. تکان خوردم. مردی قد بلند با پالتو خاکستری که کیفی مشکی در دست داشت، بالای سرم ایستاده بود. لبخندی روی لب داشت. گفت:
– آقا! خواب مانده ای. ترن به آخر خط رسیده. پیاده نمی شوی؟
چشم هایم را چند بار مالیدم. وحشت برم داشت. مرد به آشوری شباهت داشت.
***
بهمن ١٣٧۴ ـ تورنتو

فریاد

نسرین مدنی - مرداد ۱۳۸۹

به : ع محمد . س

ما بر زمینی هرزه   روئیدیم
ما بر زمینی هرزه می باریم
فروغ

هر بار قصه ای، حکایتی، داستانی یا جمله ای که تو ذهنش مانده بود از کتابی برایم تعریف می کرد. هر بار که آش و لاش تر برش می گرداندند.
کم پیش می آمد که خودش بیاید دنبالم.این بار خودش آمد .همین که دیدمش از صورتش فهمیدم چقدر کفری است. قیافه اش مرا یاد ِ آن بار انداخت که موچین مامان را کش بردم و نشستم جلوی آیینه و چند پر از موهای زیرابرویم را برداشتم .برای اینکه نفهمد هر بار از سرمه ای که مامان از مکه آورده بود برمی داشتم و چند تار مو، زیر ابرویم نقاشی می کردم.
مامان حالی اش نشد اما او …
فکر کنم به این خاطر آمده بود که به آدم های تو آن دفتر نشان دهد که
“به این بی ارزش نگا نکنید. من هنوز همون وفادارم “.
وگر نه به قول مامان حیا را این طور قورت نمی داد. می دانست آن ها همه چیز را موبه مو تو گزارش شان می نویسند .
این بود که دستش دوبرابر نیرو گرفته بود. شوخی نبود خوب، پای آن همه خدمت و جان فشانی درمیان بود . ترسیده بود. حسابی هم ترسیده بود. لابد پیش خودش حساب کرده نکند همه چیز از دستش برود. با خودش فکر این را هم کرده بود که پول ِ ماساژ بدن مامان را از کجا بیاورد بدهد به ماساژور ِ تایلندی. پول راننده، پول… اُووووه یادم که می آید سرم سوت می کشد. همه ی این فکرها را تو ماشین کرده بود لابد. پشت فرمان. تا برسد به اینجا .پیش خودش گفته بود:
” ای پدرسگ، ای ناخلف همشو بگا دادی. تو بهترین ناز و نعمت! تو بهترین رفاه! آخر این از آب دراومدی؟؟ اِی اِِی تف به ذاتم ..تف به تخمم.. ای حروم زاده! اصلا به این فکر نکردی چقدر دشمن دارم؟ چقدر تو همین فک و فامیلا چشم دیدن مونو ندارن؟ اصلا حساب نکردی اگه من نباشم چی به سر تون می یاد؟”
بعد چشمش سیاهی رفته و مجبور شده پارک کند و هی فکر و خیال و هی فکر و خیال تا اینکه به اینجا رسیده.
فکر ِ همه ی این ها دستش را سنگین تر کرده بود .کشیده ی اول را که زد گیج و ویج شدم. شل شدم.همین بود که وقتی کشیده ی دوم را محکم تر از اولی زد مثل پَرگار یک چرخ کامل زدم .تحمل سومی اش را نداشتم سومی را که زد با زانو خوردم زمین .هر کی نمی دانست می گفت سجده کرده جلوی این مرد . خودم را مچاله کردم. سرم را رساندم به زانوهام .از ترس اینکه چهارمی را هم نخورم یا از نگاه ِ پست آن ها؟؟ نگاه شان برق داشت .می دانید فکر می کنم برق نگاه ها با هم فرق دارد. برقش این طور بود که بگوید :
” یکی دیگه هم بزن تا دلم خنک بشه. آها…حالا یکی هم به خاطر من… ”
چادر را از تو کیسه ای که وقت آمدنش تو دفتر، انداخت زمین، درآورد و گفت:
“خودتو بپوشون ناخلف”.
دستم رمق نداشت. چادر را درآوردم. همان جور قوز کرده و نشسته به خودم پیچیدم. در دفتر که باز شد از کفشش شناختمش. سیاه، واکس خورده به نظر نرم و سبک اما وقتی می خورد تو شکمت فکر می کردی پوتین ِ هفتاد منی است.
ناخودآگاه سرم را گرفتم بالا .او را هیچ وقت این طور ندیده بودم گفتم الان است که قبض روح شود.
برگشتم به کفش سیاهه نگاه کردم .عمامه اش را با دست داد جلو. او خم شد دست ِ کفش سیاهه را ببوسد. خم که شد من از نزدیک نگاهش را دیدم .حالا دیگر نگاهش گرگی نبود می دانید گرگی که بخواهد پاره پورات کند. نگاه ها هم با هم فرق دارد. نگاهش خرگوشی بود .خرگوشی که از ترس به همان که ترساندتش پناه ببرد.
او به یک ضرب بلندم کرد. گفت:
” از آقا طلب استغفار کن .بگو گه خوردم .بگو غلط کردم.”
آقا نگاه هیزش را گرفت تو صورتم .چند ثانیه چشم تو چشم هم شدیم. یک بویی از بدنش تو دماغم پیچید. به نظرم بوی گلاب وقتی با بوی عرق زیر بغل آقاها قاطی شود مثل بوی جهنم است که تو قرآن هی خدا و پیغمبر ازش حرف می زنند. او دست پاچه با هر چه زور تو دستش داشت هُلم داد به سمت بیرون جوری که تا چند متر بیرون ِ دفتر پرت شدم .

سیاه و کبودم کرد. هر جایی را که آن ها سیاه نکردند او کرد.
مامان عین جنده کتک خورده شده بود. ببخشید این طور حرف می زنم. نه اینکه بی ادب باشم. ها! مامان همیشه مرا به جلسات ختم قرآن برده .تربیت قرآنی دارم .نه اینکه این ها را تو قرآن نوشته باشد ها! آن موقع، وقتی دیدمش،این طور فکر کردم. او که شروع کرد جلوی دست او را نگرفت. پیش خودش فکر کرده بود:
” حالا به دوستای جلساتم چی بگم؟ بگم دختر منم یکی از اوناست؟ بگم دختر منم یکی از ایناست که آمریکاییا و انگلیسیا خرابش کردن؟ به پهلوی شکسته ی فاطمه ی زهرا دخترم جز مدرسه هیچ جا نمی ره .اونم راننده می بره می یاره. همش زیر سر اون دبیر ادبیاتشونه. اون دبیر تاریخشون .همون موقع که خواست رشته شو عوض کنه باید جلوش وای می سادم. چقدر گفتم همین تجربی رو ادامه بده. چقدر گفتم ادبیات نون و آب نمی شه چقدر گفتم…تقصیر من چی بود؟ ها! دیدی اون نفرینا… چطور دامن ِ خودمونو گرفت؟ دیدی چطور آبرومون رفت؟”

با آن جثه باورم نمی شد غش کند. مثل آن بود که یک فیل با خرطومش بزند به یک موش، آن قدر بزند و بزند که خودش از حال برود. تصورش هم بامزه است. مامان مرا انداخت تو اتاق اما هر چقدر هم با دو کف ِ دست گوشت را فشار می دادی نمی شد عربده کشی اش را نشنوی.
مامان می گفت:
” بسه .همسایه ها می شنوند.”
اما او دهانش را نمی بست.
” پدر سگ برو خدا روشکر کن. برو به خاطر همین اسم و رسمم چوب تو آسینت نکردن. همین اسم و رسمی که تو ننگش می دونی ..زن! دختر تربیت کردی؟ آخه چی واست کم گذاشتم پدرسگ؟ می دونی چی بهم می گه؟ می دونی این یه الف بچه چی بهم می گه؟…به خدا اگه خونشو بریزم خدا قهرش نمی یاد… می دونی چی می گه؟… می گه بابا به همکارات اطمینان نداری که منو آوردی اینجا…بدبخت فکر آبروتو کردم. بده؟ ها؟ بد کردم؟ فردا پس فردا خواستی شوهر کنی نگن ..نگن دختر حاج مرتضی..استغفرالله..”
ترس و دلهره از صدای مامان می بارید.
” خوب، چی گفت؟ دکتر چی گفت؟”
او با غیظ جواب داد:
” گفت دختره ”
صدایش را برد بالا و گفت:
” دختره ی بی شرف تو چشمم نگاه می کنه می گه تا حالا هزاربار واسم گفتی تو جبهه چهل و پنج روز پوتیناتو درنیاوردی و وقتی درآوردی انگشت ِ شستت سِر شد و تا حالا هم سره…می گه از همون انگشت ِ سر شده اس که حاج مرتضایی. تو بازار دکون دو دهنه داری .ماشین بنز داری . راننده داری.. ای بی شرف ای بی حیا.”
هوار کشید و گفت
” تو چشمم نگا می کنه می گه خیلی وقته می خوام بهت بگم شست سِر شده ات به اندازه ی آب دهن ِ یه سگم واسم ارزش نداره.”

راستش بعد دیدن آن نگاه خرگوشی هیبتش تو چشمم ریخت. فهمیدم بابا هم ضعیف است. وقتی فهمیدم ضعیف است دیدم حق دارد دلت برایش بسوزد. خودش هم انگار فهمیده بود من فهمیده ام که دیگر شکست ناپذیر نیست.

همین باعث شد که بعد از دوسه ماه راست تو چشم هاش نگاه کنم و برایش بگویم.
با من سر سنگین شده بود اما این آخری ها یخش باز شده بود از سکوتم راضی بودند به خیال اینکه سر به راه شدم لابد. از اینکه دوباره با مامان می رفتم ختم قرآن و آخر هر جلسه همان نفرین های همیشگی : “خداوندا! دشمنان ضد ولایت فقیه رو خوارو ذلیل کن …آمین… خداوندا! این انقلاب رو تا نهضت مهدی از منافق و ضد انقلاب محافظت بفرما…آمین… خداوندا………..”
داشتیم شام می خوردیم. بابا حال خوبی داشت . می دانید بعد از اینکه فهمیدم ضعیف است یک جورایی به او نزدیک تر شدم. نه اینکه او حس کند به من نزدیک است یا برای نزدیک شدن یا درکم کاری بکند،نه .اما خودم احساس می کردم یک آدم یه انسان یکی مثل همه است با خوبی و بدی هاشان. همین باعث شد ترسم بریزد . یک آدم مثل خودت که او هم مثل تو بترسد که ترس ندارد. داشتم می گفتم داشتیم شام می خوردیم. خوشحالی اش شاید از این بود که داداشم زنگ زده بود که می تواند مرا ببرد پیش خودش وقتی دیپلمم را گرفتم .به روی من که نیاوردند ولی حتما به او گفته بودند ته تغاری خانه شورشی شده و به قول کفش سیاهه محارب شده است.
نشسته بود و داشت همچین با دل ِخوش گوشت چلو گوشت را از هم پاره می کرد .مامان هم داشت سالادش را دو لپی می خورد. گفتم:
“بابایی.”
وقتی می گفتم بابایی خوشش می آمد .گفت :
” چیه بابایی.”
– بابایی یه قصه ای یادم اومد. برات تعریف کنم؟
– قصه؟
– آره.
– لابد دبیر ادبیاتت واست تعریف کرده.
– نه اون نگفته.تعریفش کنم؟
مامان که دستش را به طرف ظرف سالاد برد گفت:
– تعریف کن ببینم . فکر نکنم بهتر از قصه های تو قرآن باشه .
دانه برنجی روی ریش بابا آویزان مانده بود و با هر جویدنی که بابا به لقمه ی تو دهانش می داد آن دانه تکان تکان می خورد. تو نخ ِ برنج بودم که آخر می تواند از تارهای موی بابا که مثل تارهای عنکبوت بود خودش را نجات بدهد یانه .بابا که دهانش را باز کرد برنج افتاد تو بشقاب .همان موقع بابا بی هوا قاشق زد تو بشقاب، برنج قاطی ِ بقیه ی برنج ها رفت تو دهان بابا.
خنده ام گرفت از تو تارها نجات پیدا نکرده افتاد تو حلق بابا. بعد هم قاطی برنج ها، می شد یه گه حسابی و از تو کون بابا می رفت تو چاه فاضلاب. عجب عاقبتی! ببخشید به خدا بی ادب نیستم آن موقع آن طور فکر کردم.
به قول بابا اذن داده شد که قصه ام را بگویم:
– تو یه دهاتی از دهاتا….
– دهات ایران یا خارج ؟
مامان بشقابش را پرکرده بود از سالاد .
– یه دهاتی دیگه.. فکر کنم تو ایرون اما اون قدیم ندیما .مال الان نه. یه چوپونی یه نی قشنگ داشت. صاف و صوف با سوراخایی که وقتی انگشت می ذاشت روش، صدایی ازش بلند می شد بیا و ببین. وقتی چوپون دلش هوای نی زدن می کرد، از تو خورجینش درش می یاورد و می ذاشتش گوشه ی لبش و می زد .صداش تا تو ده هم می رفت . همه کیف می کردن.
یه دختر خوشگلی هم تو ده بود اونم مثل بقیه از صدای نی کیف می کرد. یه موقعایی که چوپون می یومد تو ده بهش می گفت:” می شه نیتو نشونم بدی دوست دارم بهش دست بزنم.” چوپونم نیشو می یاورد بیرون و می داد به اون دست بکشه .
تو اون ده یه ملا هم بود.ملای اون ده تنها کسی بود که لباس سفید می پوشید سفید ِ تر و تمیز، کار نمی کرد خوب ملا بود دیگه مردم کار می کردن می یومدن خمس مالشونو می دادن اون. مثل ما که می ریم می دیم به مرجعمون.
مامان صبر کن قصه ام تموم بشه این جور چپ چپ نگام نکن. ملاهه خیلی دلش می خواس یه بار با دخترخوشگله باشه. هر کاری می کرد تو هر گوشه تو پستو تو انباری تو کوه و کمر دختره رو گیر بندازه دختره ازش فراری بود.
– کی این قصه رو برات تعریف کرده؟
– بذار بقیه شو بگم.
– اشتهامو کور کردی نمی خواد بقیه شو بگی.
– بگم میزو جمع کنن؟
مامان سالادش را خورده و دور دهانش را با دستمال پاک کرده بود .
گفتم:
” بابا بذار بقیه شو بگم.”
بابا با اخم و تخم بلند شد رفت به طرف مبل های پذیرایی، رفتم دنبالش. پشت سرش گفتم:
“دختره ناپدید می شه.”
بابا برگشت و با دهان کجی گفت:
” لابد کاره ملاهه بوده؟ آره همینو می خوای بگی؟”
– نه، تو نمی دونی بابا.
– پس کی می دونه؟ تو ؟
– نیا می دونن.
داد زدم:” صبر کن حرفم تموم بشه. نیا می دونن. ”
غافلگیرم کرد .با پشت دستش خواباند تو دهانم .انگشتر عقیقش بد خورد تو دماغم .دماغم تیر کشید و بعد مثل فواره خون ریخت روی فرش.
به طرف مامان برگشتم .
دیدم داد زد:
” فرشو نجس کردی دختر برو دماغتو بشور. مرد این چه زدنیه آخه ؟”
همین بود که به آن نتیجه رسیدم . وقتی از مدرسه برگشتم، مامان برگه ها را گذاشته بود روی میز ِ مطالعه ام.
خنده ام گرفت .به درو دیوار نگاه کردم .پر بود از جای سوراخ های میخ . از شب تا صبح وقتم را گرفته بود. برگه ای از برگ ها را برداشتم.
” نذاشتید بگم اما تو این برگا می نویسم. می گم که بدونید چی شد که همه فهمیدن.
یه روز چوپون می ره نی زار و یه نی واسه خودش می تراشه. نیو که می ذاره تو دهن شروع می کنه زدن .نی آهنگه دلخواهشو می زنه . برا آهنگه چوپونه تره هم خورد نمی کنه .
” آهای مردم ده. یه دختر اونجا زیر اون تخت سنگ کبود دفن شده. درش بیارید که به ناحق کشته شده. چوپون ترسید .نیو انداخت کنار. مردم ده هم فکر کردن باد تو گوششون زمزمه کرده .اما چند روز بعد که چوپون دوباره نیو گرفت همون آش بود و همون کاسه. این بار مردم فکر کردن چوپون یه حقه ای سوار کرده که مردمو سر کار بذاره . تا خورد کتکش زدن . ملا بیشتر از همه کتکش زد .هیچکی ظنّش نرفت بره زیر اون تخت سنگ کبود و زیرو رو کنه. مردم ساده ای بودن به فکر کشت و کارشون. از طرفی اون ملا هم مطمئنشون کرد که این کارا همش جادوه .به خدا توکل کنن و ایمانشون قوی باشه و همه چی رو به اونو خدا بسپارن. همون روزی که چوپون یه دل سیر کتک خورد، از دق دلش رفت نیو تو خاک دفن کرد.
بعد از ظهر همون روز باد که تو نی زار پیچید مردم ده یه سرود دسته جمعی از نی زار شنیدن .
” آهای مردم ده. یه دختر اونجا زیر اون تخت سنگ کبود دفن شده . درش بیارید که به ناحق کشته شده. ”
نیا مثل پیرزنی که پسرش جوونمرگ شده باشه از ته دل با سوز ِ تلخی می خوندن که مردم ده طاقت نیاوردن .گوشاشونو می گرفتن اما باز سرود می پیچید تو گوششون .
بین نی زار و سنگ کبود چهار پنچ قدم فاصله بود .همون شب مردای ده جمع شدن رفتن سراغ سنگ کبود .کسی گمون بد نکرد که چرا ملا زودتر از همه اونجاس و داره خاکا رو زیرو رو می کنه. چند مرد هم رفتند کمکش چند تا هم چراغ گرفتن بالا سرشون . کندن و کندن تا به دختر رسیدند .درش آوردن.
مردا دختررو درآوردن .آوردنش زیر نور چراغا . تو دست دختره یه تیکه پارچه سفید بود. مردا چراغاشونو آوردن بالا به لباس سفید ملا نگا نگا کردن. ملا پا به فرار گذاشت اما مردای ده با بیل و چکش افتادن دنبالش.
اینو مریم بهم گفت بابا.اون برام تعریف کرد مامان، وقتی تو سلول پیش هم بودیم.”

برگه را گذاشتم روی میز. نه آن روز نه چند روز بعدش خبری از کتک نبود.
چرا می خندید؟ خوب این هم راهی بود برای تعریف کردن قصه .
همیشه به ما یاد داده بودید آدم ها می توانند با روش های مختلفی قصه ها را نقل کنند. این هم روشی بود دیگر. در و دیوار که فقط جای آویزان کردن قاب ماپ نیست.

خیلی مشت و لگد خورده بودیم دسته جمعی. من از همه کم سن و سال تر بودم .مریم می خندید و می گفت:
” خیلی سرتقی. هر چی می زننت پرروتر می شی .”
آن روز چندتامان را انتخاب کردند و تک تک بردند. مریم نمی دانم چه چیز را حس کرده بود. وقتی خواستند مرا ببرند رنگ پریده داد زد:
” یادتون باشه دختره کی رو دارید می برید ؟”
زندان بان شیشکی کشید و گفت:
” نکنه دختر شاه پریون!”
مریم گفت:
” کم از اونم نیست اما الان دختره حاج مرتضی … دستتونه. به بالادستیت بگو بلا ملایی…”
آن روز که مریم را بردند و وقتی برگشت گوشه ی لبش چاک خورده بود و زیر چشمش کبود بود شب بی صدا گریه کرد، آن روز و چند روز بعدش بچه های سلول عزا گرفته بودند انگار. چیزی بی آنکه گفته شود هوای سلول را سنگین کرده بود. پیش خودم فکر کردم یکی مثل همان روز است که مریم را بردند.
وقتی بردنم تو آن اتاق و کفش سیاهه آمد عبایش را گذاشت روی پشتی ِ صندلی. عمامه اش را هم در آورد و با وسواس انگار که دارد بار شیشه روی زمین می گذارد گذاشت روی میز و یک دفعه به طرفم هجوم آورد بی پدر خیلی ناگهانی حمله کرد. داد زدم. تو این حین یکی در زد بد جور هم در زد. کفش سیاهه داد زد:
” د ِ دیوث چی کار داری؟”
در که باز شد زندان بان در گوشش چیزی گفت .او در را بست . یک ساعتی در آن اتاق بودم .از ترس تمام جانم می لرزید .مشت و لگد زیاد خورده بودم اما آن جور حمله ..آن جور که با دست هاش به سینه هام فشار آورد… از نفس افتادم.
چقدر گذشت نمی دانم. وقتی آمد تو اتاق تو خودم بیشتر مچاله شدم . سینه هام تیر می کشید. دیدم به طرفم آمد اما آرام خیلی آرام . بلندم کرد. پشت دستش را کشید روی صورتم.انگشتر سرد ِ عقیقش پره ی بینی ام را لمس کرد. بعد عمامه و عبایش را برداشت. داشت به طرف در می رفت که برگشت .فقط وقتی به خودم آمدم دیدم دارم بالا می آورم. پدر سگ بد لگد پراند تو شکمم، الاغ هم این طور لگد پرانی نمی کند.
بعد آن از بند سیاسی ها منتقلم کردند به بندی دیگر و با جنده ها همسلول بودم. خیلی بدبخت بودند. خیلی اوقات دل شان نمی خواست اما زندان بان ها می بردن شان برای نمی دانم کی. وقتی بر می گشتند فحش خواهر مادری بود که می دادند و گریه می کردند.
دو چیز خیلی ذهنم را مشغول می کرد مریم و درس هایم.
تو خانه مراعاتم را می کردند که به درس هایم لطمه نخورد لابد.
روزی بابا برای خرید همراهم آمد .به خیابان نگاه کردم . به وَن ِ سبز رنگی که نیروی انتظامی ِ سبز پوشی کنارش ایستاده بود و رویش نوشته شده بود “انضباط اجتماعی”. خندیدم. نه بی صدا .
بابا گفت:
” به چی می خندی؟ ها؟”
گفتم:
” به این وَنا.”
گفت:
” عیب شون چیه که بهشون می خندی؟”
گفتم:
“به این می خندم که سیاستا مثل آدما رنگ عوض می کنن.”
بابا اخمی به ابرویش داد و گفت:
“یعنی چی؟”
گفتم:
” قبلا اسمش گشت ارشاد بود .همیشه دوتا خانوم مثل خودم ..به چادرم اشاره کردم ، بیرون ون هم وای می سادن. می دونین ونا عوض نشدن ولی اسم روشونو عوض کردن گذاشتن انضباط اجتماعی. قبلا منظورم قبل این تظ… ”
نگذاشت حرفم را تمام کنم گفت:
” قبل از این سرو صدای ِ یه مشت آدم شکم سیر. می دونم اینا رو اون معلما تو کله تون می چپونن وگرنه شماها که بلد نیستید یه تخم مرغو آب پز کنین چطور عقلتون به این چیزا می رسه. بذار حواسم جمع باشه .بسه.”
کمی که جلوتر رفت گفتم:
” بابا از این حرف چیزی می فهمی؟”
– کدوم حرف ؟
– ” اگر از دل و جان به چیزی که وجود ندارد ایمان بیاوریم، آن را می آفرینیم. عدم آن چیزی است که به قدر کافی آرزوی آن را نکرده ایم وبا خون مان آن اندازه آبیاری اش نکرده ایم که بر آستانه ی ظلمانی عدم ببالد و بروید”*.
بابا فکر کرد و آخر سر گفت:
” الان دارم رانندگی می کنم بذار برسیم خونه بهت می گم.”
– نه بگو.
– آخه توضیحش سخته.
– خوب یه مثال بزن .
– مثال ؟ مثال ؟ خوب، مثله.. کمی فکر کرد و باز گفت:” مثله…”
گفتم:
‌مثل آزادی.
پایش را گذاشت روی ترمز .به طرفم رو کرد. بعد سکوتی چند لحظه ای، گفت:
” این جمله رو کی بهت گفته؟”
گفتم:
“مریم .”
بی اختیار اشکم راه افتاد . حتی زیر آن همه مشت و لگد گریه نکرده بودم.
گفتم:
” مریمو چی کارش کردید؟ ”
منتظر بودم مثل همیشه دستش را ببرد بالا و یک کشیده ی حسابی بخواباند تو گوشم. اما سکوت کرد و در حالی که شروع به راندن کرد گفت:
” دیگه بهش فکر نکن. ”
– مگه می شه؟
داد زد. گفتم:
” بهش فکر نکن . می فرستمت پیش برادرت. بری انگلیس درس بخونی. همه چیزو فراموش می کنی.”
با لبه ی چادرم اشک هایم را پاک کردم روبه شیشه کردم و با هق هق گفتم:
” مریم به من قول داده بود. قول اما زد زیر قولش. ”
پرسید:
“چه قولی بگو بدونم. من باباتم .بگو. ”
دستم را روی شیشه کشیدم انگار که بخواهم گردی را که رویش نبود پاک کنم. گفتم:
” قول داده بود…نگه من دختره کی ام؟ اگه اون نمی گفت ..همون… همونی که دستشو بوسیدی منو…”
رو به طرفش برگرداندم.
گفتم:
” گفته بودم دوس ندارم از اسم و رسمت استفاده کنم .گفته بودم از پوتینات از انگشت سِر شده ات متنفرم. گفته بودم از اون لباس جبهه ایت که تو چمدون یادگاری نگهش داشتی و بوی باروت می ده بدم می یاد. گفته بودم… تو مردتری که دست اون بی شرفو بوسیدی یا مریم ؟”
و داد زدم:
” اگه مریم بد قولی نمی کرد…”
در ماشین را باز کردم و خودم را پرت کردم بیرون. نمی دانم چه کار کردم. فقط دویدم دویدم.
تاریک بود که رسیدم به خانه.
وقتی در اتاقم را روی خودم بستم تو آیینه سر و وضع خودم را نگاه کردم دیدم چادرم از وسط تا پایین جر خورده. آرنج و زانوهام بد می سوخت .رفتم آشپزخانه بتادین و پنبه برداشتم که آرنج و زانوهام را پاک کنم که پر بود از سنگریزه .
نشسته بودم که بابا آمد تو آشپزخانه. رفت کنار یخچال که پشت سرم بود. گردنم برای کشیده ی نخورده، گز گز کرد و خودم هم ترس خورده جمع تر نشستم .اما بابا کشیده حواله ام نکرد .فقط یک نصفه برگه گذاشت روی میز.

” داستان اون صلیب رو برات تعریف نکردم. یه صلیبی بود از نور که روش فقط یه آدم مصلوب نشده بود .هزاران نفر از مرد و زن گرفته تا بچه روش صلیب شده بودن، منتها چهره ی آدما روی این صلیب ثابت نبود خیلی از چهرها می یومدند و تغییر می کردند و ناپدید می شدند .یه وقت همه ی چهره ها محو شد وروی صلیب دیگه هیچی جز یه “فریاد” مصلوب نموند.
ببخش که بدقولی کردم. راه درازی در پیش داری.
مریم م
همسلولی سابق تو ”

این است که هر چه از او براتان بگویم کم گفته ام. به من گفتید:
” مریم آگاهانه راهشو انتخاب کرد. تو هم می کنی .”
شما هم کردید. همین شما که گفتید:
” از من و بقیه بت نسازید. فکر نکنید ما اشتباه نمی کنیم. ما هم ایراد داریم .وقتی فکر می کنید اشتباه می کنیم دستتون رو ببرید بالا و بگید خانوم اکبری شما اینجا رو درست نمی گید . وقتی فکر کنید من اشتباه نمی کنم کم کم به خودمم وهم می شه من اشتباه نمی کنم هر چی بگم درسته اون وقت همین جوری زمینه واسه دیکتاتوری به وجود می یاد .” وقتی این را گفتید، محسنی گفت:
” خانوم یعنی شما هم جَو زده می شید ؟”
همه خندیدیم . شما هم خندیدید.
من فهمیدم چی گفتید خوب هم فهمیدم. اگر تک و توکی هم نفهمیدند وقتی آمدند تو آن زنگ تفریحی صداتان کردند:” خانم مهناز اکبری دبیر ادبیات شمایید؟‌”و بردن تان خواهی نخواهی فهمیدند.

هر بار قصه ای، حکایتی، داستانی یا جمله ای که تو ذهنش مانده بود از کتابی برایم تعریف می کرد.

اردیبهشت ۸۹

………………

* گزارش به خاک یونان، نیکوس کازانتزاکیس ،ت صالح حسینی، ص ۴۶۹

رویای بازگشت

مجید قنبری - مرداد ۱۳۸۹

سرانجام بازگشتم . کاری که باید روزی انجام می‌شد و من آن را همیشه به تاخیر انداخته ‌بودم . ولی حالا برگشته ‌بودم با تردید و دلهره . هوا سرد بود و من سرِ خود را بین شانه‌ها پنهان کرده ‌بودم و به کُندی قدم برمی‌داشتم در خیابان‌ها و کوچه‌های باریک و پیچ‌درپیچ شمال شهر .
این‌جا کوچه‌ها یا همه سرازیرند و یا با شیبی تند از دامنه‌ی کوه بالا می‌روند . این‌جا همه‌چیز تمیز و زیباست ، خانه‌ها ، کوچه‌ها و خیابان‌های خلوت و خالی . هرلحظه منتظر بودم تا در سرِ پیچی یا در کوچه‌ای با خودم ، با جوان هجده یا نوزده ساله‌ای سینه به سینه شوم و یا خود را از پشت ببینم که قوزکرده و دست در جیب کمی جلوتر با عجله گام برمی‌دارم .
این خیابان‌های باریک چقدر آشنا بودند . می‌دانستم کمی بالاتر ، چیزی حدود صد متر ، خیابان به دو شاخه تقسیم می‌شود . شاخه‌ای مستقیم از دامنه‌ی کوه بالا می‌رود و شاخه‌ی دیگر به سمت چپ می‌پیچد و از آن جا کوچه باغ‌ها شروع می‌شوند .
کوچه‌های باریک و خاکی با ردیف درختان کهن‌سال و پیر ، و جویی خشک پر از برگ‌های زرد و قرمز . می‌دانستم که چیزی حدود صد مترِ دیگر باید به سمت چپ بپیچم و وارد یکی از این کوچه باغ‌ها شوم . سال‌ها پیش هر روز هنگام غروب پریسا را در همین کوچه می‌دیدم با دوچرخه‌ی دسته بلندِ قرمزش که کمتر سوارش می‌شد و بیش‌تر آن را به همراه خود می‌کشید . قلب‌ام تیر می‌کشید و سرم گیج می‌رفت . باورم نمی‌شد که بار دیگر پس از آن‌همه سال بازهم این‌جا باشم . سرم سنگین بود و شیب تند خیابان نفس‌های پیرم را به شماره انداخته‌ بود .
با حیرت به اطراف‌ام نگاه می‌کردم . همه‌چیز همان بود بدون کوچک‌ترین تغییری . حتی حس می‌کردم می‌توانم سنگی را پیدا کنم که سی سال پیش همین‌جا ، وقتی در کنار پریسا قدم می‌زدم با ضربه‌ی پا به سویی پرتاب کرده ‌بودم و هنوز کنار جوی خشکیده‌ی پر برگ ، انگار در انتظار ضربه‌ی بعدی مانده ‌بود .
هوا سرد بود ، سرد و خشک . باد نمی‌آمد و حرکتی نبود . مثل این بود که درونِ تابلویی زیبا قدم برمی‌داشتم که جز من همه چیزش ساکن و خاموش بود . چشم‌های‌ام مه گرفته ‌بود و انگار خودم را گم کرده ‌بودم .
به دست‌های‌ام نگاه کردم و به حرکتِ کُند پاهای‌ام . هنگامی که به سمت چپ و درون کوچه پیچیدم ، بر جای خشک شدم . همان‌‌جا بود . هنوز همان‌‌جا خاموش و بی‌اعتنا ایستاده ‌بود ، درخت کهنسال و تنومندی که من به ‌کلی از یاد برده ‌بودم‌اش . کنارِ دیوارِ ویلای قدیمی و متروک ، با شاخه‌های برهنه و همان زخم‌های آشنا بر روی تنه‌اش ، حروفِ بزرگِ اولِ نام‌ها ، یادها و خاطره‌ها . نگاه نکردم ، می‌دانستم که حرفِ اول اسمِ من آن‌جا کنده نشده‌ است . می‌دانستم که خاطره‌ای را آن‌‌جا حک نکرده‌ام . اما درخت به تمامی خود برای من خاطره بود ، با همان انحنای ملایمِ تنه‌اش درست در همان قسمتی که پریسا به آن پشت می‌کرد و تکیه می‌داد . درختِ پیر ، نقش اندام او را به خود گرفته ‌بود . جلو رفتم و دست‌ام را بر پوست تَرک‌تَرک آن کشیدم . چقدر کهنه بود .
این‌جا نه زمان وجود داشت و نه گذرِ زمان . همه چیز متوقف بود و این فقط من بودم که گذشته بودم و همه‌چیز را در پشتِ سَر باقی گذاشته‌بودم . بر این‌جا زمان نگذشته‌ بود . انگار که زمان تنها زاده‌ی خیالِ پریشانِ من بود . طیِ این‌همه سال از همه‌چیز فاصله گرفته ‌بودم و اکنون به این می‌اندیشیدم که رنج کدام‌یک بیش‌تر بوده ‌است ، دوریِ زمانی یا دوریِ مکانی؟
من دور شده‌ بودم و رفته ‌بودم ، با فرسنگ‌ها فاصله و جدایی از حقیقتِ زندگی . اما حالا دوباره چیزی در من حلول می‌کرد ، جسمی حجیم‌تر از کالبدم و من بارِ دیگر تجزیه شدنِ ذراتِ وجودم را حس می‌کردم . تمامی سلول‌های اندام‌ام در کششی بی‌انتها میل به رهایی داشت و من ازهم می‌پاشیدم .
دستان‌ام را در جیب‌های کت‌ام فرو برده ‌بودم ، در خود جمع شده‌ بودم و باز هم می‌لرزیدم . سرما از درون بود . هوا سرد و خشک و ساکن بود و درون من سردتر و خشک‌تر . پوستِ بدن‌ام تَرک برمی‌داشت و اندک‌اندک زخم‌های آشنای خاطرات‌ام را بر پوست و گوشت خود می‌دیدم . از جایی که ایستاده‌ بودم، می‌توانستم درِ گاراژی قهوه‌ای رنگ را ببینم که هم‌چنان بسته ‌بود . به سختی قدمی به جلو برداشتم و به طرفِ درِ بسته حرکت کردم . زانوهای‌ام می‌لرزیدند . جلویِ در ایستاده‌ بودم و در رنگِ قهوه‌ای آن محو می‌شدم .
از خودم می‌پرسیدم که این‌‌جا چه‌کار می‌کنم و به چه‌کاری آمده‌ام . بیش‌ از سی سال گذشته‌ بود و من نمی‌دانستم بر این خانه و ساکنان‌اش چه رفته ‌است . اما ناگهان در باز شد . بی‌اختیار خودم را عقب کشیدم . دختر شانزده یا هفده ساله‌ای در چارچوبِ در بود با دوچرخه‌ای دسته بلند و قرمز رنگ . اول ترسید ، دوچرخه از دست‌اش رها شد و بر زمین افتاد .
با تعجب پرسید : « چیزی می‌خواستید؟ »
من سعی کردم چیزی بگویم ولی نمی‌توانستم . خودش بود همان پریسای من با چشم‌های خمار و غمگین‌اش ، قدِ کوتاه و موهای آفتابی رنگ‌اش . همان بود . همان صورتِ گردِ مهربان . دست‌ام را به دیوار تکیه دادم تا نیفتم . به چهره‌ی گرفته و موهای سفیدم نگاهی انداخت و گفت : « می‌تونید بیایید تو ، اگه خسته‌اید یه کم استراحت کنید ، مثل این که حال‌ِتون خوب نیس . »
دهان‌ام خشک بود و چیزی در گلوی‌ام خِش‌خِش می‌کرد . زیرِ لب گفتم : « بله خسته‌ام ولی همین‌جا خوبه . داشتم دنبال کسی می‌گشتم . »
گفت : « شما اهل این‌‌جا نیستید ، درسته؟ »
منتظر جواب نبود . خندید ، بی‌قید و راحت . مثل این بود که اعتمادش جلب شده ‌است . مثل بره آهویی از درون خانه بیرون پرید . سبک بود .
ـ : « شاید من بتونم کمکِ‌تون کنم . دنبالِ کی می‌گردید؟ »
گفتم : « ولی مثل این ‌که شما می‌خواستید جایی برید . »
ـ : « نه جای بخصوصی ، معمولا این موقع بیرون میام و کمی قدم می‌زنم . کمی هم فکر می‌کنم . »
من که کم‌کم در این موقعیتِ غریب جا می‌افتادم ، پرسیدم : « تنها؟ »
ـ : « فعلا بله . . . »
ـ : « اجازه می‌دید امروز من همراه‌ِتون باشم؟ »
باز هم خندید ، بی‌قید و سر به هوا : « از نظر من اشکالی نداره ولی شما خیلی خسته به نظر می‌رسید ، هر چند من‌ام زیاد دور نمی‌رم . »
در را بست و جلوتر آمد . گفتم : « دوچرخه‌تون ، مثل این که فراموش‌اش کردید؟ »
ـ : « نه ، مهم نیست . »
با هم به راه افتادیم . کوچه‌ها خالی بودند ، همین‌طور خانه‌ها . به نظر می‌رسید تا کیلومترها اطراف ما از هر موجود زنده‌ای خالی است و من حتی می‌توانستم در وجودِ خود شک کنم . اما او در مقابل‌ام بود ، همان‌گونه که نزدیک به چهل‌سال پیش برای آخرین‌بار دیده ‌بودم‌اش .
در کنارِ من قدم برمی‌داشت . سرش پایین بود و به زیرِ پای‌اش نگاه می‌کرد. من حس می‌کردم اگر دست‌ام را دراز کنم از میان تن‌اش عبور خواهد کرد . نه او نمی‌توانست واقعیت فیزیکی داشته ‌باشد . شاید فقط یک رویا بود ، یا یک خوابِ پریشان . نمی‌دانستم ، گیج و منگ بودم .
گفتم : « دنبالِ کسی به اسم حمید می‌گردم . »
و دیدم که تکانی خورد . مثل کسی که شوکِ برقی داده باشندش .
ادامه دادم : « باید همین کوچه باشه ، پلاک سی ‌و هشت . »
با تعجب نگاه‌ام کرد و پرسید : « شما از کجا اومدید ، حمید رو از کجا می‌شناسید؟ »
با دست‌پاچه‌گی گفتم : « حمید از دوستانِ خیلی خوبه منه . حالا اومدم که ببینم‌اش ، مگه شما اون رو می‌شناسید؟ »
به سردی جواب‌ام را داد : « رفته . . . حمید از این‌‌جا رفته . کسی هم ازش خبر نداره . »
بعد پرسید : « با حمید کجا آشنا شدید؟ »
بی‌اختیار تصویر تظاهراتی در چهل‌ سالِ پیش در ذهن‌ام نقش بست . مشت‌های گره کرده ، دهان‌هایی که فریاد می‌کشیدند و بعد فقط خون بود و خون . چه‌قدر ترسیده‌ بودم . با دستپاچه‌گی گفتم : « حمید رو تو یه تظاهرات دیدم . از میدونِ بیست‌‌وچارِ اسفند به سمت شرق حرکت می‌کردیم ، در صفوفی فشرده . یه طرفِ خیابون ، راه کاملا بند اومده‌ بود و اتومبیل‌ها مجبور به توقف شده ‌بودند . . . »
صبر کردم . صحبت کردن از آن روزها برای‌ام دشوار بود . پریسا نمی‌دانست که آن روز قبل از رفتن ، حتی تا پشتِ درِ قهوه‌ای رنگِ خانه‌اشان هم رفته ‌بودم ولی بعد منصرف شدم و تصمیم گرفتم بدون او به تظاهرات بروم . با شیطنت گفت : « اما شما برای این کارا یه کم پیر نیستید؟ »
متوجه منظورش نشدم . انبوه یادها مرا با خود می‌برد . آرنج‌هامان را درهم قفل کرده بودیم . سمت راستِ من احمد بود و سمت چپ آذر ، یکی از دخترای خوبِ سازمان . برگشت‌ام و نگاه‌اش کردم . سرِحال بود و می‌خندید ، مثل همیشه . شانزده یا هفده سال داشت . موهای‌اش را از وسط فرق بازکرده ‌بود و در دو رشته‌ی ضخیم بافته بود . یادم نیست چه شعارهایی می‌دادیم . اصلا چه فرقی می‌کرد . مهم این بود که ما بودیم ، حضور داشتیم و می‌توانستیم خود را باور کنیم .
ساعت حدود چهارِ بعدازظهر بود . گرم و روشن . اما ناگهان همه‌چیز عوض شد و به هم ریخت . درست روبه‌روی سَردَرِ دانشگاه بودیم که گروه کوچکی از سمت دانشگاه هجوم آوردند . من چوب‌ها را ‌دیدم و برقِ چاقوها را .
پریسا گفت : « شما هم مثل حمید حرف می‌زنید . درباره‌ی هر موضوعی که حرف می‌زد آخرش به تظاهرات و سیاست و این‌جور چیزها می‌رسید . هرچند من علاقه‌ای ندارم ولی اگه می‌خواید ، ادامه بدید . » و من ادامه دادم در حالی که سعی می‌کردم در ذهن خود جای شخصیت‌ها را ، در واقع جای حمید و احمد را ، عوض کنم : « دستای من و آذر از هم جدا شد . به سمت پیاده‌روی مقابل عقب می‌نشستیم که ناگهان صدای دو انفجار رو در نزدیکی خود ، در میان جمعیت شنیدم . یه لحظه خشک‌ام زد. بی‌اختیار سرم را دزدیدم . دیگه تظاهرات به کل شکل دیگه‌ای پیدا کرده ‌بود . جمعیت متفرق می‌شد . خون بود روی زمین ، روی آسفالت ، روی درختای کنار خیابون . مردم در جهت‌های مختلف می‌دویدند. من هم می‌خواستم بدوم ولی نمی‌تونستم . انگار به زمین میخ‌کوب شده‌ بودم . پای راست‌ام در اختیارم نبود . نگاه کردم ، شلوارم از خون سرخ بود . جلوی اتومبیلی را گرفتند و یه نفر رو که کت یشمی رنگ به تن داشت روی صندلی عقب دَمر خوابوندند . فقط چند نقطه‌ی قرمز پشت‌اش بود ، روی کُت‌اش . هرچه نگاه کردم آذر رو ندیدم . همین موقع حمید به طرف من اومد . زیر بازوم رو گرفت و دستِ دیگرش رو دورِ کمرم حلقه کرد . جمعیت دوباره نظم می‌گرفت . حالا با دستای خون‌آلودی که بالا گرفته ‌بودند ، سرود می‌خوندند . »
یادم آمد احمد را که می‌لنگید به پیاده‌رو کشاندم . در حالی که وزن‌اش را روی پای چپ انداخته‌ بود ، به دیوارِ یک کتاب‌فروشی تکیه داد . پیاده‌رو هم به‌هم ریخته ‌بود . کتاب‌ها روی زمین پراکنده ‌بودند و کاغذها و اعلامیه‌ها در هوا چرخ می‌خوردند و بر سنگ‌فرش پیاده‌رو می‌ریختند :
« حمید جعبه‌ای رو جلو پای من گذاشت تا پای زخمی‌ام دیده نشود و کنارم به دیوار تکیه زد و سیگاری گیراند . هنوز این‌جا و اون‌‌جا عده‌ای با یکدیگر در‌گیر بودند . پرسیدم آذر کجاست ، من و اون با هم بودیم . حمید گفت : آذر دیگه کیه ، ولی با این‌حال به این طرف و اون طرف سَرَک کشید. دست‌هاش خونی بود و می‌لرزید . من فکر کردم ترسیده ولی نه ، عصبی بود . دستاش همیشه می‌لرزیدند . حمید دو زانو نشست ، پاچه‌ی شلوارم رو بالا زد و زخم پام رو برانداز کرد . بعد سرش را بالا گرفت و گفت : هی رفیق اوضاعِ مچِ پات وخیمه . باید زودتر کاری کنیم . بعد به کنار خیابون رفت و اتومبیلی گرفت . . . من دیگه هیچ وقت آذر رو ندیدم . چند روز بعد از مرخص شدن از بیمارستان بود که فهمیدم همون روز کشته شده . همین‌طور ایرج ، همون که فقط چند لکه‌ی سرخ روی پشت‌اش بود . اون شب و شب بعد رو حمید تو بیمارستان کنارم موند . چون کسِ دیگه‌ای رو نداشتم . آدرس‌اش رو هم به من داد و گفت: اگه دوست داشتی به ما سر بزن . حالا اومدم . می‌خوام پیداش کنم . بازم به کمک‌اِش احتیاج دارم . مثل این‌که دوباره به زمین میخ‌کوب شده‌ باشم ، دیگه نمی‌تونم ادامه بدم . یه بارِ دیگه باید زیر بازوم رو بگیره . »
پرسیدم : « ببخشید . . . اسم شما . . .؟ »
عمدا تامل کردم . گفت : « پریسا »
ـ : « آه پریسا . پس پریسا شمایید . می‌تونید در پیدا کردن‌اش کمک‌ام کنید؟ »
از شادابی لحظات پیش در او اثری نبود . به کنارِ درخت خمیده رسیده بودیم . دست‌ام را به آن تکیه دادم و نفس عمیقی کشیدم . پریسا آهسته به دور درخت چرخید و دست‌اش را بر پوست آن کشید . بعد رو به درخت گفت : « متاسف‌ام . شما کمی دیر اومدید . »
انگار با درخت صحبت می‌کرد . مرا نمی‌دید . پرسید : « مثل این‌که شما مرا هم می‌شناسید؟ »
با عجله گفتم : « فقط کمی . به اندازه‌ی همون دو شب تو بیمارستان . من از آذر می‌گفتم و حمید هم از پریسایش . »
گفت : « شماها هم عجب موجودات غریبی هستید . فکر می‌کردم اون دو شب به بحث سیاسی و صحبت درباره تظاهرات‌تان گذشته‌ باشد . »
گفتم : « اما دقیقا همین‌طور بود ! »
فهمیدم گیج می‌شود ، درست مثل خودم . باید بیش‌تر توضیح می‌دادم . پریسا گفت : « چند سالِ پیش از این‌‌جا رفت . باید می‌رفت . نمی‌تونست مثل بقیه زندگی کنه . نمی‌دونم ، شاید تقصیرِ من‌ام بود . شاید اصلا علت رفتن‌اش من باشم . حالا دیگه او رفته ، برای همیشه. مثل آذرِ شما . چه فرقی می‌کنه وقتی یه نفر نباشه ، حالا بگیر مثل حمید رفته ‌باشه یا مثل آذرِ شما . به هرحال نیست دیگه . »
گفتم : « ولی من باید پیداش کنم ، هرطور شده . برای ادامه دادن به او احتیاج دارم . »
ـ : « راست‌اِش رو بخواید باورم نمی‌شه حمید بتونه به کسی کمک کنه . اون به ‌قدری با خودش درگیر بود که جایی برای دیگرون نداشت . هیچ‌چی رو نمی‌فهمید و جز خودش کسی رو نمی‌دید . شایدم گولِ ظاهرش رو خوردید که تا این‌جا دنبال‌اِش اومدید . حمید انگار از سنگ بود . می‌فهمید؟ سخت و سرد ، مغرور و خودخواه . . . »
عصبی شده‌ بود . بغض امان‌اش نمی‌داد . با مشت به تنه‌ی پوسیده‌ی درخت می‌زد . بعد برگشت ، پشت به درخت داد و در انحنای تنه‌ی آن جای گرفت . گفتم : « ولی شما درباره‌ی حمید اشتباه می‌کنید ، اون . . . »
حرف‌ام را با عصبانیت قطع کرد و گفت : « خواهش می‌کنم شما به من نگید که درست می‌گم یا اشتباه می‌کنم . اگه شما بعد از اون تظاهراتِ مسخره‌تون چند روز با او بودید ، من سال‌ها از نزدیک با حمید زندگی کردم . تو همین کوچه با هم بزرگ شدیم . سردرگمی‌هاشو دیدم و از همه مهم‌تر این‌‌که . . . من . . . عاشق‌اِش بودم . »
این را گفت و ساکت شد . من به آرامی کنار جویِ خشکِ پُر از برگ نشستم . پاهای‌ام از توان افتاده ‌بود . سردم بود . با سکوتِ پریسا انگار جهان به یک‌‌باره خاموش شد . هیچ صدایی نمی‌آمد . نه نسیمی لابه‌لای شاخه‌های خشک درختان می‌وزید و نه آواز پرنده‌ای به گوش می‌رسید .
می‌ترسیدم سرم را بالا بگیرم و ببینم که هیچ‌کس نیست . درهم شکسته نالیدم : « دخترم ، من نزدیک به شصت سال عمرکرده‌ام ولی خیلی چیزا هست که تازه فهمیده‌ام ، یا بهتره بگم تازه یاد گرفتم . مثلا این‌که زندگی هیچ‌چیز رو ارزون به ما نمی‌ده . باید درد کشید ، دردی مدام و بی‌وقفه . اگه از من می‌شنوی هیچ‌وقت زود قضاوت نکن . »
صدای‌اش را که شنیدم دانستم که هنوز هست : « گاهی وقتا با خودم می‌گم حمید اون چیزی رو که از من می‌خواست با خودش برد و با همون حتما عشق‌اِش ارضا می‌شه . برای همینه که فکر می‌کنم دیگه هرگز برنمی‌گرده . »
برگی از زیرِ پای‌ام برداشتم ، زرد ، قرمز و قهوه‌ای . برای گفتن چه داشتم ، هیچ . فقط همان‌طور که سرم پایین بود نالیدم :
« من تازه فهمیدم که هرکس رو باید همون‌طورکه هست دوست داشت ، نه اون‌طور که ما می‌خوایم باشه . یه دوستیِ خوب و با ارزش ، چیزی از یه عشق کم نداره . »
صدای‌اش آمد که گفت : « من همین رو می‌خواستم که دوست‌اش باشم یا حتی همسرش ، ولی حمید یه هم‌رزم می‌خواست . من زنده بودم و زندگی می‌کردم . فقط از همین که بودم در صورتی که می‌شد نباشم ، خوشحال بودم و از لحظه لحظه‌ی زندگی‌ام لذت می‌بردم . از این‌که هر روز حمید رو می‌دیدم ، با هم حرف می‌زدیم و تو همین کوچه‌های خلوت و ساکت با هم قدم می‌زدیم . ما همدیگر رو داشتیم . من همین‌ رو می‌خواستم ، ولی این سکوت و آرامش انگار با ذهن شلوغ حمید سازگار نبود . »
باز هم در پیِ سکوت او انگار یک‌‌باره جهان از هر موجود زنده‌ای تهی شد . زیر لب گفتم : « یک دوستِ با ارزش! »
دست‌ام را دراز کردم و شاخه‌ای را گرفتم و بلند شدم . به سختی کمر راست کردم . درختِ پیر انحنای اندام پریسا را داشت . دستی بر پوست آن کشیدم ، گرم بود .
راه افتادم . باید سرِ اولین خیابان به سمت راست می‌پیچیدم و از همان‌جا بود که چیزی به نام زندگی شروع می‌شد . ناگهان یادم افتاد که خودم را به پریسا معرفی نکرده‌ام . باید همه‌چیز را می‌گفتم تا می‌فهمید که من همان حمیدم و از همه مهم‌تر آن‌که چه‌قدر دوست‌اش دارم . می‌خواستم برگردم اما خسته بودم . بیش از حد خسته بودم . به راه افتادم در حالی که با خود می‌گفتم یک روز باید برگردم و گفتنی‌ها را از ابتدا تا به انتها ، همه را به او بگویم .

۲/۱۱/۷۳ تا ۲۳/۱/۷۴

استاد عشق

فرهاد عرفانی - مزدک - مرداد ۱۳۸۹

دو شب گشته، سومین شام بود که خورشید نیشابور، بی فراق حکیم، تن به خواب می داد. حکیم را هنوز خستگی راه دراز سمرقند تا نیشابور، به پیکر بود…
فصول بسیار بر حکیم رفته بود و آثار تغییر به چهرۀ فکور وی، عیان! لیک رضایت از حکومت آگاهی بر طی زندگی، هیبت آرامش عمیق را چنان بنمایش می گذارد که تو گوئی عظمت قله ای سر به فلک سائیده است در یک نگاه بهاری .

هنوز نان خشک حکیم، در پیالۀ ماست چکیده نچرخیده بود که میهمان، با درودی و لبخندی شرمگنانه به سرای شد. حکیم بخاست و آغوش گشود. پس گونه به گونۀ میهمان نهاد و در گوش، واژه های مهر بلغزاند که:
« از چه هشیارم نساختی تا طعامی مهیا ساخته، شرابی به جام کنم؟ ».
میهمان، رخصت خواسته، ا ز عرش به فرش شد. پس خنجر بر زمین نهاده، شال از سر برگرفت و چنین خاضعانه، کلام را رشته ساخت که:
« بر بنده ای کوچک، همچون من، مباد که آرامش دریا را با نوای دلخراشی، بر هم زنم. حکیم عمر خیام نیشابوری ست و جهانی نیازمند لحظاتش، پس دور باد گردش خس و خاش به گرد سکناتش! ».
حکیم را لبخند ی تلخ به لبان شد. دست بر گردن کوزه آویخت و میهمان را میهمان ساخت با پیاله ای آب سرد، آنگه سخن شمرده راند که:
« اهل باطن ( باطنیه ) نغز گویند و حد نگاهدارند و از اغراق بپرهیزند و این صد البته نیکوست، پس شما را ست سنت که از مجیز بپرهیزید، جز از برای حقیقت. چه آنکه هر گاه سخن در معنا، با مضمون و هدف همپا نباشد، شکافی از دروغ پدید آید که نقض غرض باشد، پویندگان درستی را. گرچه دانم که نیت خیر باشد، اما خیری که بر مبنای حقیقت نباشد، شر مسلم است از برای آدمیان، و تفاوت نیز نکند که این آدمی، خیام باشد، یا خیمه دوز شهر غریب شرق، که اینک بر دروازۀ ابر شهر آرمیده است… ».
میهمان، پیالۀ تهی را بر زمین نهاد و دست بر زانو. نگاه بر نقش فرش دوخت و گفت:
« … و آنگه که حجت خراسان، مأمورم ساخت از برای دیدار حکیم، پندم به بند کرد که هشدار! از مجادله با خدای نیشابور بپرهیز، دهان ببند و گوش بگشای! از خیره سری بپرهیز و بدان که در برابر رودخانه، البته ریگی نتواند بجای بماند مگر به خضوع و خشوع! اینک ِورا بفهمم و به تحسین، بیاندیشم که استاد را نیک، شناخته و مأمورش را پندهای خوش ساخته! » .
– حجت خراسان را بباز گشت، بگوی که ماراست عشق او بسر، و همت بلندش به دل، کاش زمانه را گردش مجدد بود، تا هر بهار با طلیعۀ نوروز، ناصری (۱) بدرخشد بر پهنۀ باغ خیام. افسوس که عمر بر باد است و، عشق و عاشق و معشوق، خاطره! اما نیک می دانم که بس خورشید بر این پهنه بیاید و هرگز، غروب آخرین، بر خوابگاه این خیمه دوز شهر اعداد با آن خیاط شهر اضداد، چادر نگستراند. مارا مستی مباحثه با آن خدای لغت و پیامبر حکمت، هنوز از پس سالیان، بر یاد است…
– هان حکیم! از همینجا بیاغازم. از چه چنین عشق را وصلتی در کار نیست و خدایان عهد ما را پیوندی، که تا این سرزمین را دگر بار همچون باغ بهار، درختان پر شکوفه نباشد؟
– چه نیک پرسشی! ز جای برخیز تا به باغ شویم. حال، خوش دارم میهمان کنم شامۀ از راه رسیده را به عطر سیبی از باغ عشق، چه امسال، درختان پر بارند و خلوت ما را نیست زوار!
در راه، تو را باز گویم که از چه این خاک، شقه شقه شود، لیک به هیچ مرهمی، جمع نشود؟
*
فدائی باطنی، پرویز سهندی، شال و خنجر، بجای نهاد و از پی حکیم، به راه باریکۀ چشمه در کنار شد، تا نگاهش، مست گردد از آمیزش شبنم رخشنده به زیر آفتاب، با عطر سیب های سرخ رقصان در معلق سبز گستر بی افق. پس، دست خیام به شاخه ای شد تا پنجه را نوازشی باشد، سیبی از سیبهای بیشمار در انتظار.
پرویز را شادمانی، عیان بود. گام خود را با گام استاد عشق، هماهنگ نمود. سیب را در بر گرفته و ببوئید. لختی، چشمان بسته را در اندیشه برد و آنگاه، نگاه در نگاه دوست، بدوخت. خیام، سر به آسمان گرداند و چنین آغازید؛ « کاش حلال مشکلات این خاک، با همگامی ما بود و پیشوای تو! لیک چنین نباشد. گره، پیچ در پیچ تر از آنستکه با عقل ما و زبان یار تو گشوده گردد. این داستان، قدیم است و این زخم، عمیق! ».
– از کجا شد که چنین شد حکیم؟
– از آنجا شد که بربریت بر مدنیت تفوق یافت و جهالت بر حکمت. عرب را به عشق غنیمت، چو دیوانه ای مست که تیغ بر کف دارد، نشانی ایران دادند. او آمد و کشت و سوزاند و ویران نمود و خورد و برد و بجای نهاد آئینی را، که بنیان، البته بر دروغ بود و خرافه،…. و جز این چه می توانست باشد فلسفه ای و آئینی را که یک مشت جاهل بیابانگرد بیارایند؟
– آیا ما را خود گناهی بمیان نبود؟
– چرا! بود!! قصور پیشوایان بود در نگاهبانی از ملک و… محبت بر زیر دستان، بجای نیاوردن عدالت و فراموش کردن حریت. حاکم که فاسد شود، ملک بر باد می رود. پدر که دروغ گفت، فرزند دروغگو می شود. جهل رهبر و پیشوا، طاعونی ست که بجان جامعه افتد و هفت دروازه بگشاید از برای ویرانی و نابسامانی و صد البته طمع بیگانگان.
– پس حکیم را نیز همچون حجت خراسان و داعی بزرگ، دیدگاه بر آنست که آتش این فتنه خاموش نگردد جز، با خروج عرب از بساط طرب، و اضمحلال بیشتر عقیدت وی، از بنیان و ریشه؟
– آری، چنین باشد! لیک تفاوتی ست اندک، ما را، با خدایان الموت و بلقیس!
– و آنرا چه باشد؟
– هم آنستکه ما نیز تیغ را بر کف زنگی مست، نمی پسندیم. لیک، اول قدم، آگاهی ست!
– و سپس؟
– و سپس تیغ!!
– پس حکیم را نیز با ما توافقی است؟
– آری هست! ما را توافق است هر گاه شما نیز بر آن باشید که اول بخوانید، سپس بدانید و چون دانستید، ایمان بیاورید و چون ایمان آوردید، عشق بورزید و چون عشق بورزید، برزمید و چون رزمیدید، نخواهید جز عزت انسان و احترام انسان و آزادی انسان و نخواهید جز کرامت انسان!
– چرا اول انسان؟ پس خدای چه؟ پس عالم بالای چه؟

حکیم به کنار حوض بنشست و میهمان را بخواند. هوای خوش بود و آسمان ملایم. نوای جیرجیرکان و آوای جغدان، به راه بود. رقص مهتاب بر آب، و بیداری شبتاب ز خواب، نگاه را می نواخت، ز لحظه های ناب و بی تاب…
پنجۀ راست دست حکیم به نوازش آب شد و موج به رختخواب شب بیانداخت. چراغ روغنی کنار حوض را همچنین آرام نبود، و رام نبود، و در پی سیطرۀ شام، خام نبود! پس حکیم، چهره تازه ساخت، با رطوبت دست، و چنین گفت سفیر حجت خراسان، ناصر خسرو قبادیانی را؛
– محور، انسان است، چرا که همه چیز بر گرد وجود وی بچرخد. چه کس خدای را کشف کند، گر انسان نباشد؟ دین کجا باشد، اگر انسان نباشد؟ رسول را پیام چه کس شنود، گر انسان نباشد؟ اخلاق و فلسفه، علم و فرهنگ، معنویت و مادیت، این عالم و هر عالم مفروض، و هر چه توانی اش به اندیشه شوی، با وجود انسان است که معنا بیابد و لا غیر ! پس انسان، حد اعلی است. هر چیز بر محور اوی بچرخد، معنا پذیرد و مقبولیت بیابد و بپاید، و هر چیز، نه با او، که بر او باشد، با هر توجیه و منطقی، خلاف عقل باشد و نا پذیرفتنی! گویند دین آمده است تا وی را عزت دهد، پس اگر وی را ذلت دهد، دیگر دین نباشد، بلکه کین باشد! خدای آمده است تا او را رستگاری دهاد، پس او را چو اسارت دهد، خدای نباشد، جزای باشد! هر آنچه از انسان بیاغازد و به انسان ختم گردد، صد البته بپاید و هر آنچه از غیر انسان بیاغازد و آزادگی وی را در انتخاب، مشروط کند، البته بر حق نباشد و سر به اضمحلال نهد!
– پس حکیم را، اختیار، اعتقاد باشد و یا …؟
– البته اختیار باشد! اگر اختیار نباشد، پس عقل چه باشد؟ عقل آمد تا بیازماید و انتخاب کند و اختیار باشد. جهان را هیچ بر پیشانی نیست، جز مهر انتخاب انسان! و انتخاب، البته بر اختیار، محور شود، نه بر اجبار!
– اما حکیم را اشعاری ست که جبر تقریر کند!
– آنچه شعر حکیم تقریر کند حقیقت است، نه جبر، و بر نبات و جماد است، نه جامعه! انسان را با طبیعت، تفاوت در همین باشد که بر جبر است، نه در جبر. هم اوست که با عقل زندگی کند، پس انتخاب کند در آنچه تقریر شده است طبیعت را، بر اساس علم!
– و آیا علم را یقین و اعتماد هست، وقتی خطا و نقض باشد آن را؟
– یقین و اعتماد، دو چیز است. یقین فقط در دین باشد. در علم، مطلق نباشد و چون مطلق نباشد، یقین هم نباشد. در علم، غرض از یقین، اعتقاد به درستی بر اساس نسبیت است. همیشه، در صدی از احتمال نقض، مفروض است. لیک در اعتقاد دینی، فرض بر ثبات مطلق تقریرات است، و چون فرض چنین است، پس نقیض نپذیرد، پس احتمال خطا وجود ندارد، و چون احتمال خطا وجود ندارد، انعطاف نیز لاوجود است، و چون چنین باشد، سخت باشد و ایستا و مطلق باشد و ازلی و ابدی، و البته چنین شیوه ای را، با علم و استثناء، سر ناسازگاری باشد. و اما دوست من! علم از مشاهده و تعقل بیاغازدف و بر تجربت بپیماید، و چون حاصلی یافت، استثناء و شک را، در کنار قاعده، بپذیرد، و چون چنین کند، بر آن اعتماد هست، و خشت بر خشت آن توان زد، از جهت بنای یک تفکر و یک اعتقاد، و راه البته باز است همیشه، از جهت تغییر و تکمیل، و یقین بر نتایج آن نیز نسبی باشد، و شک و استثناء در کنار هر اصلی، خود یک اصل باشد.
– مرا فرصت بباید، تا اندیشه ببالد و بپاید. حکیم را آیا رهنمود، تنها تکیه بر متکای عالم است، و نفس را اعتماد؟
خورشید نیشابور را، دست به آسمان رفت، و پای بر زمین، عمود گشت. پس گام بسوی ایوان بداشت، و سخن را چنین بیاراست، با نوای نغمه ای از دور، که گوش را می نواخت: « دانم که خسته ای، و خستگان را استدلال، سخت نماید. کم گویم و باقی را به عقل خویش واگذارم. سپس ترا توشۀ راه سازم کتابی، تا ترا بگستراند سفرۀ آگاهی.
آسمان را بنگر! چه می بینی؟ گستره ای از تاریکی و نقاطی رخشان، ایستا و در حرکت! حال، دیدگان را پرده بیانداز! اکنون چه می بینی؟ هیچ!، پس اولین قدم، در حصول حقیقت، گشودن دیدگان است! عقل را آنگه بکار آید، که دیدگان را گشوده آید… می شنوی آیا نغمۀ چنگ را ز دوردست؟ حال دست بر گوشهایت بنه! چه می شنوی؟ هیچ! پس عقل آنگاه بکار آید که گوشها را باز آید… و همچنین است بوئیدن و لمس کردن و چشیدن. ما را دو مرحله است از برای دست یافت حقیقت؛ اول، گشودن دریچه های دریافت وجود، در وجود خویش، دوم سنجش و قیاس واستنتاج، بر مبنای تجربت. جز اینراه، که راه علم است، ما بقی راه، راه جهل و توهم و تصور است، و بکار ناید، جز از برای موهومات و خود فریبی و دگر فریبی! نفس را آنگاه نفس خوانم، که بر عقِل آگاه، مبنای باشد. پس عشق او، عشق باشد، و مهر او، مهر، و خواستۀ او، بر خاسته از آگاهی، و اینرا نه تعارض باشد، نه بطالت!
اکنون سخن وامیگذاریم و به آرامش، دل می سپاریم. سحرگاه، بسوی حجت خراسان شو، و ما را با خود، به آستان آن بزرگ ببر! او را بازگوی که خیام، ایام را بیادش بپیماید، و خیال را بیادش بیاراید. ما را خستگی سمرقند، هنوز در تن است، پس تن را کز عطر شکوفه های بینالود اشباع ساختیم، و روح خویش را کز شراب کهنه بپرداختیم، عزم سفر کنیم و طومار فراق ببندیم، با وصال یار! حال به خانه شو و بیاسای! نوشتار دوست را نیز بر طاقچه بگذار تا دیدگانم به مغازله اش نشینند به فردا! …
****
پرویز، دیدگان را ببست و بر جای بایستاد. آنگاه حکیم را گفت: راست گوئی! اکنون شمال کجاست؟ و جنوب کجاست؟ نه بالائی ست، نه پائینی! نه فرازی، نه فرودی، نه حکیمی، نه خانه ای، نه ایوانی، نه آسمانی، نه زمینی، نه نفسی که باز شناسد نفس…
—————————
ناصر خسرو قبادیانی
۲۷/۱۱/۱۳۸۸

روز های آفتابی

عباس صحرائی - مرداد ۱۳۸۹

نگاهی موشکافانه دارد به دوره ای از تاریخ ِ گوشه ای از کشور مان که بر پایه دفتر یاد داشت یکی از تحمل کنندگان آن دوران، نوشته شده است. تعدادی از اوراق خاکستری این دفتر در قالب رُمانسی گیرا، توجهی داشته است به آنچه که روزی نامش زندگی بود .

**********
وقتی موج ” سالی دو ماه ” راه افتاد و تعداد انبوهی ازکارکنان نفت را بی خانمان کرد ” یوسف ” را هم با خود برد.
” به ازا هر سال خدمت، دو ماه حقوق، رقم خوبی بود، ولی برای ما حکایت جداشدن از مادر را داشت. مادری که هرچند مریض، ولی با تمام وجود به او وابسته بودیم، و چشمانمان جزمحدوده ی او جای دیگر را نمی دید. ”

بچه ” لالی ” بود، ولی از زمانی که سربازی را با ” غلام ” در ” خسرو آباد ” گذرانده بود، ماندگار” آبادان ” شد وبا زبان انگلیسی کاملی که حاصل سالهای کودکی و نوجوانی زندگی با انگلیسی ها بود، دستش را به کار در پالایشگاه نفت بند کرد، و همین باعث نزدیکی و صمیمیت بیشتری با غلام شد.
آخر های عمرش را با دخترش گذراند و من به سبب آشنائی با آن ها توانستم به یاد داشت های او دست بیابم. یاداشت هائی که هر چند کامل و مرتب نبود، ولی نمایانگر واقعیات آن زمان است و خواندنی.
آنچه از پی می آید، تکه هائی از این نوشته هااست
—————————
” صبح ها، با سه سوت، هرکدام به فاصله ی پانزده دقیقه، بایستی سرکارحاضرباشی و” لمبر(۱) ”
را در جعبه مخصوص آویزان کرده باشی و به اصطلاح ” لَمبَر انداخته باشی ”
” فه ی دوس (۲) ” اول، سوت آماده باش بود و صدایش درتمامی شهرمی پیچید، و باهمه سروصدائی که ازکله ی سحر راه می افتاد، باز صدای ” فه ی دوس ” ها کاملن شنیده می شد.
در حقیقت بایستی هوش و حواست متوجه آن ها باشد.
با سوت اول، بهتر بود که راه افتاده باشی، بخصوص اگر راه ات کمی دور بود. ” فه ی دوس ”
دوم را می توانستی درراه باشی، ولی وای به روزی که قبل ازسوت سوم، در حلقوم پالایشگاه فرو
نرفته بودی و درهای این جنگل فولاد پشت سرت بسته نشده بود و ” لَمبَرت ” به جای آویزان شدن در جای خود، مثل یک آلت جرم در دستت مانده بود….حقوق آن روز را که نداشتی هیچ، سین جیم های فردایش به جای خود، از همه بدتر به عنوان ” کولی Coolie (3) ” وقت نشناس معرفی می شدی و امید گشایش احتمالی هم بسته می شد.
پالایشگاه به فاصله سه ” فه ی دوس ” چهل پنجاه هزار نفر را از تعدادی درهای دوپاشنه که در فواصل معینی در حصارآهنین آن جا سازی کرده بودند می بلعید. ازهردر، درکمترازنیمساعت، چها تا پنجهزارنفربه کام اژدها فرو می رفتند.
ردیف کولی ها، عین خط مورچگان، ازعروق شهر جاری می شدند و به سوراخ روزیشان ره می سپردند. بیشتر پیاده، اندکی هم با دوچرخه و گاه با اتوبوس های مخصوصی به نام ” تِریلی “، در صف های جداگانه…
در آن سالها، ” آبادان ” آن شهر دود و دَم، آن منبع بوهای مختلف، آن گاو شیر ده، با پالایشگاه حصارشده اش که قلب شهررا به خود اختصاص داده بود،خاطره جویندگان طلا را زنده می کرد.
ساکنان آن، تقریبن از تمامی نقاط کشوربه امید گشایش، به آن روی آورده بودند، وبا خود زبان و
لهجه های گوناگون را حمل می کردند. زبان محاوره ای که، با لهجه های مختلف بیان می شد.
در آمد ها، بر خلاف تصور، در حد گذران بخور نمیری بود که گاه کفاف کشیدن تنگ گرمای نفس گیر را هم نمی داد.
در تابستانهای گرم و طولانی و شرجی های خفه کننده ی ” خرما پزان “، باد خنک رویا بود و یخ اکسیر.
رونق یخچال شروع نشده بود و با همه گیری آن سالها فاصله داشت. . کار آن را نه صندوق های ” کُلمن! ” که خود با یخچال آمدند، بلکه صندوق های چوبی دو جداره ِ ساخت دست، انجام می داد……” صندوق یخی!” که یخ آب رفته ی رو به مرگی را که با زحمت زیاد تهیه شده بود، گونی پیچ در آن می گذاشتند. و این تنها سینه سپر شده ای بود که بعضی خانه ها در مقابله با گرما داشتند.
در تعداد معدودی از خانه های کارگران فتی و ” کارمندان “، علاوه برآن، پنکه های سقفی هم بود که هوای گرم را جابجا می کرد. ولی ” Coolie ” ها، این کار گران ساده که اکثریت هم بودند از تمامی این ها محروم بودند.
خارجی ها، صاحبان اصلی!! کار، که خود برای در آمد بیشتر و گرفتن ” حق توحش “، با آموزشهای لازم به آبادان آمده بودند، معیار زندگی ها را میلیمتری! رَف بندی و خط کشی کرده بودند.
حق هر کس همانقدر بود که ” صاحاب (۴) ” تعیین کرده بودند، و بستگی به قدرت باز دهی فرد، و ارتباط های او داشت.
محله های مختلف ایجاد کرده بودند که تفاوت آنها بین هیچ و همه چیز بود، و در محدوده ی همین
محله ها نیز فواصل امتیازات قطره ای بود….خانه های یک اتاقه، خانه های دو اتاقه با یک پنکه سقفی، خانه های دو اتاقه با یک پنکه سقفی و ۲۵ سانتی متر یخ که می بایستی صبح قبل از ” فه ی دوس ” اول آن را از محل توزیع با ارائه ی کوپن دریافت کرده باشی…..و، خانه های دوطبقه با ۵ اتاق خواب و استخر شنای اختصاصی، با کولر و بعد ها با تهویه مطبوع و یخچال و آشپز و باغبان و خانه شاگرد و اتومبیل سواری با راننده.
فاصله ها، گاه در حد سالهای نوری بود. بین کارگری که خانه یک اتاقه ی بدون پنکه و یخ داشت، و یا کولی هائی که همان را نیز نداشتند و معمولن در نقاط مختلف شهر پراکنده بودند و در اتاق های بدون پنجره و یا در” کپَر (۵) ” ها کرم وار می لولیدند، با ” صاحاب ” هائی که در قصر های کوچولوئی زندگی می کردند و از مزایائی در حد شیوخ حاکم بهره می بردند.
نفتی که در دیگر شهر های خوزستان، از دل زمین به درون چاه ها می جوشید، وسیله ی تعدادی لوله های سیاهرنگ قطوری همچون صف مار هائی که با هم می خزند به پالایشگاه آبادان آورده می شد و در آنجا این معجون اسرار آمیز حیوانی به صد ها مواد دیگر تجزیه می گردید، از ” مازوت ” تا بنزین هوا پیما،از وازلین تا حشره کش ها…
استان خورستان در حقیقت ایالتی دست نشاند بود، . آنچه ” صاحاب ” ها می خواستند همان می شد….”

یاد داشت های ” یوسف ” در این روال بسیار مفصل است و حکایت از درد های نهانی دارد که سال ها روی هم انباشته شده بود…و البته در لابلای آن ها اشاراتی زیبا می یابی از حالت ” زار ” که اوج هیجان و از خود بی خود شدن گروهی خاص بود، و نحوه ی شرکت در مجالس آن ها و پا به پایشان چرخیدن و فریاد کشیدن و کف به دهان آوردن و در نهایت از خود بی خود شدن.
و توصیفی گیرا دارد از بهار بسیار کوتاه ولی دلنشین آن سر زمین، که از اوایل اسفند ماه شروع می شود و نمی تواند خودش را حتا تا پایان فروردین ماه بکشاند، و زیر فشار تابستان عجول شانه خالی می کند….و قصه ای دارد از عشق، عشقی که به قول حافظ:
یک قصه بیش نیست غم عشق و این عجب
کز هر زبان که می شنوم نا مکرر است
در این یاد داشت ها، داستان ” غلام ” را خواندم. داستان ِ یک عشق استثنائی را….
***********
“….ماجرای غلام در اوج قدرت و تسلط خارجی ها ” صاحاب ها ” در آبادان اتفاق افتاد…
من او را از دوران سربازی می شتاختم. با هم در یک پادگان خدمت می کردیم. پس از خدمت، در آبادان که مستقر شدم، او را که در به در دنبال کار می گشت یافتم، و روزی که بالاخره درشرکت ” تسهیلات ” به عنوان راننده، کارش را با ” موشولو ” آَسوری، سروتمندی که به تازگی بر تعداد اتومبیل های شرکتش افزوده بود شروع کرد، واقعن خوشحال شدم.
” غلام ” پسر ” علی کولی ” بود و در آمد او برای بقا خانواده اش ضرورتی حیاتی داشت.
” مستر گاردنر ” یک سالی می شد که از انگلیس آمده بود و به دستور ” مستر واکر ” که تقریبن همه کاره آبادان بود، ریاست حفاظت شرکت نفت ایران وانگلیس به او سپرده شده بود.
” حفاظتی ” که جدا از دولت، برای خودش نیروی اجرائی مفصلی سازمان داده بود، و بسیارهم خشن عمل می کرد….و یکی از خانه های آنچنانی، در ساحل ” اروند رود ” در اختیار او و همسرش بود، و از تمامی مزایا، بهره وافی داشت.
” مارگارت ” دختر ۱۸ – ۱۹ ساله و زیبای ” گاردنر ” برای تعطیلات کریسمس از انگلیس آمده بود، و پدرش یکی از لوکس ترین اتومبیل های شرکت ” تسهیلات ” را با راننده در اختیارش گذاشته بود.
غلام را که تازه به استخدام شرکت در آمده بود، لباس تر و تمیز پوشاندند و با اتومبیل ” بیوک ” آلبالوئی رنک، در اختیار مارگارت گذاشتند.
مارگارت می نویسد:
“….اولین روزی که از پنجره ی خانه، از ورای هوای مرطوبی که از اروند رود می آمد و چمن های باغ پر گل جلوی پنجره را نوازش می داد، قد و قواره او را دیدم که از اتومبیل قرمز رنگ بسیار شیکی پیاده شد و راهروی باریک میان باغچه را به طرف خانه آمد، تا مرا به گردش در شهرببرد، هرگز از یاد نمی برم.
در یک لحظه فراموش کردم که در آبادان، در شهری که پدرم به اکراه به آنجا آمده بود تا با احتساب حق توحش،
در آمد سرشاری داشته باشد، هستم و او راننده ای است که آمده تا دختر یکی از سرشناسان شهر را به گردش ببرد.
قد و بالای آراسته و چهره آفتاب خورده و جذاب غلام حالت شوالیه ای را داشت که به سراغ پری رویا هایش می آمد. از اینکه خودم را آنطور که باید نیاراسته بودم دلخور شدم. از بس راجع به ناجوری های اینجا برایم حرف زده بودند، فکر می کردم نبا یستی خودم باشم، ولی در را که باز کردم و او با تواضعی خاص، بدون بیان یک کلمه مرا راهنمائی کرد که بطرف اتومبیل بروم، و خودش با شرم قشنگی که رنگ چهره اش را تغییر داده بود،
سر برگرداند و مرا به دنبال کشاند، احساس کردم قلبم را تکان داد. با آنکه انگلیسی نمی دانست، می فهمیدم که چه می گوید. و توضیحاتش برایم همانند ” تور لیدر ” کار کشته ای بود که مسافرش را قانع می کرد.
در مراجعت دلم می خواست او را به خانه ببرم و برایش از همه جا حرف بزنم. هم از پدر و مادرم واهمه داشتم
و هم، افسوس که او زبان مرا متوجه نمی شد. ولی بهر شکلی بود به او حالی کردم که فردا زود تر بیاید، و Ok او دلم را لرزاند.
از احساسم بدم آمد، که چرا باید چنین دگرگون بشود و به خودم گفتم…برای سه هفته به اینجا آمده ای و بایستی به موقع برگردی، این همه تصور و خیال برای چیست؟ ولی احساس می کردم بدون آنکه بخواهم چیزی دارد اتفاق می افتد. شب وقتی پرسیدند که روزم چطور بوده است، گویا زیاد تر از انتظارپدر و مادرم حرف زده بودم و رضاینم را نشان داده بودم. چون منوجه شدم که خیلی خوششان نبامده است….”

” خسته از کار آمده بودم و هنوز خودم را نساخته بودم که غلام به دیدنم آمد. مد تها بود او را ندیده بودم. خواستم از کار و در آمدش بپرسم، مجالم نداد. در کمبر از چند دقیقه همه رخداد ها را برایم تعریف کرد و گفت:
– …یوسف نمی دانی چه دختر جذاب و خوشگلی است. افسوس که نمی توانم به خوبی با او صحبت کنم…”
تکانش دادم، و به او گفتم که این خیال ها را از سرش بیرون کند.
بی توجه به حرف های من، خواست که چند جمله ی انگلیسی برایش بنویسم و چند بار تکرار کنم تا خوب متوجه بشود.
قبل از اینکه حرفی بزنم، صورتم را بوسید و یک ریز خواهش کرد.
از آن پس هر روز به سراغم می آمد و کمی از برنامه های آن روزش حرف می زد و می خواست که چند جمله ی دیگر برایش بنویسم. و من آشکارا می دیدم که دارد فرو می رود.
در یکی از این مراجعات، برایم تعریف کرد:
– از دیروز ” مگی ” جلو و بسیار نزدیک به من می نشیند….و با آنکه در ِ عقب را برایش باز می کنم قبول نمی کند…”
متوجه شدم که کار دارد به مسیر دیگری کشیده می شود. به او گفتم:
” مگی؟ ”
گفت:
– خودش گفته که مگی صدایش کنم.
با ناراحتی گفتم:
” غلام! داری کار دست خودت می دهی. داری برای خودت رویا درست می کنی. به فکر پدر و مادرت باش. تو بال پرواز با او را نداری. ”
به آرامی بنحوی که صدایش را مشکل می شنیدم گفت:
– یوسف! کار از این ها گذشته. چیزی دارد درونم را چنگ می زند، دارم عذاب می کشم. شب ها خواب ندارم. فکر نمی کنم بتوانم از او دل بر دارم . چند روز دیگر بر می گردد انگلیس. نمی دانم بدون او چکار کنم. روز های اول راحت بودم. بی خیال او را به گردش می بردم، و فکرم این بود که رضایتش را جلب کنم تا شاید در آمد بیشتری عایدم شود.فکر نمی کردم چنین زبانه ای بکشد. یوسف! کمکم کن، گرفتار شده ام. دلم می خواهد تمام لحظاتم را با او باشم. برایم حرف که می زند، با آنکه انگلیسی نمی دانم همه اش را متوجه می شوم، و سرم را که می چرخانم تا نگاهش کنم، تحملم کم می شود. می ترسم تصادف کنم. گاهی اوقات که دست به موهایم می کشد، تمام تنم مور مور می کند. او ماهرانه دارد مرا می چلاند. بگو چکار کنم؟ اگر از کارم دست بکشم، خودم را به مریضی بزنم، و دیگر سراعش نروم، می دانم که پشیمان می شوم. می ترسم بغضم باز شود، می ترسم پته ام برای او روی آب بیفتد.
زیر لب گفتم: خب بیفتد، عاشق که از رسوائی نمی ترسد.
و واضح به او گفتم:
” غلام گرفتاری سنگینی است، رهائی از آن ارادی نیست. نمی توانی مثل هر اعتیاد دیگری، ترکش کنی. راه رهائی از مسیر مشخصی نمی رود. ”
” به من بگو این به قول تو ” مگی ” چی؟ فکر می کنی او هم در فکر توست؟ احساس می کنی صبح ها که تو را می بیند انتظاری بی تاب برایش پایان می گیرد؟ ”
– بله، خوب می دانم که یکطرفه نیست. جلو که می نشیند، گاه آنقدر به من نزدیک می شود که خجالت می کشم در شهر بچرخم. دیروز به من گفت
” هر روز چه کلمات قشنگ جدیدی به کار می بری”
و من دست و پا شکسته به او حالی کردم که دوستم یوسف، کمکم می کند. و تا آنجا که توانستم از تو برایش حرف زدم و متوجهش کردم که تو خیلی به من نزدیکی، و آنقدر گفتم که علافمند شده است تو را ببیند.
یوسف! خواهش می کنم به خاطر من این فرصت را از دست نده و کوشش کن، شاید بتوانی به شکلی تکلیف مرا روشن کنی.
به فکر فرو رفتم ، چه می توانستم بکنم. حال و روز او با ” روشن شدن تکلیف ” فاصله زیادی داشت.
روشنی تکلیف او، از فردا نرفتن بود، و احتمالن کار را از دست دادن. ولی او تا آنجا پیش رفته بود که برای بهتر با او بودن، در همین مدت کم زبانش داشت راه می افتاد.
فکر کردم شاید بد نباشد مارگارت را ببینم تا اگر بشود، همانطور که غلام خواسته بود کاری از پیش ببرم و غلام را از ورطه ای که در آن دست و پا می زد، نجات بدهم. چون، عمیقن وصله را ناجور می دیدم.
قرار گذاشتم برای یکی دو روز دیگر از کارم مرخصی بگیرم و ترتیب دیدن او را بدهم.

به اتفاق آمدند، و مرا که خانه مانده بودم سوار کردند. کنار هم نشسته بودند. هنوز راه نیفتتاده بودیم که مارگارت شروع کرد:
“…غلام گفته که انگلیسی را خوب می دانید…. متشکرم که آمدید. ”
در جواب گفتم:
” منهم از دیدنت خوشحالم و امید وارم که در شهر ما به تو خوش گذشته باشد. هر چند جاهای دیدنی کم دارد و تقریبن عاری از جاذبه توریستی است، بخصوص برای دختر خانمی که از اروپا آمده باشد.ولی می شود از روز های آفتابی آن که زور زمستان را کم می کند لذت برد. ”
وقتی با نگاه به غلام، به من گفت:
” دیدنی شاید نداشته باشد، ولی جاذبه و آفتاب چرا، آفتابی که هر زمستانی را گرم می کند. ”
جوابم را گرفتم.
” ولی تو که داری چند روز دیگر این جاذبه و آفتاب را با هم جا می گذاری و می روی…”
بهتر دید مقدمه و پرده را کنار بگذارد و راحت حرف دلش را بگوید.
“…برایم سخت است. ولی برای رسیدن به غلام، بهتر است بروم. من غلام را با تمام وجودم دوست دارم. دلم می خواست که حد اقل یک هفته بیشتر میماندم. تلاشم را نیز کردم، اما پدر و مادرم موافقت نکردند.
از علاقه ام به غلام آگاه اند. چون تقریبن هیچ شبی نیست که در باره گردش روزم با آن ها حرف نزنم. بدون شک بوی علاقه ام را به غلام از لا به لای حرف ها یم در یافت کرده اند. می دانی که عشق را به هیچ نحو نمی شود پنهان کرد. شاید هم دفترچه یاد داشت هایم را که در آن تمامی نظر و احساسم را به او نوشته ام خوانده باشند. در اینصورت می دانم آنها نه تنها عمیقن تعجب کرده اند، چرا که اصلن انتظار چنین رخدادی را نداشته اند، بلکه به هیچ قیمتی موافق ادامه آن نیستند. ولی خوشبختانه من از مرز سن قانونی گذشته ام وخودم راسن می توانم تصمیم بگیرم. و این تصمیم نمی تواند در اینجا عملی شود. یا لااقل در این سفر کوتاه. بهتر است بر گردم و ترتیب کار را از آنجا بدهم. غلام خوب می داند که من دوستش دارم و حاضرم هر کاری برای رسیدن به او انجام بدهم. و مواردی از آن را نیز عملن به او نشان داده ام!. من فکر می کنم که او می تواند مرد زندگیم باشد. درست است که در این فاصله نمی توان خیلی از نا شناخته ها را دریافت کرد، اما در همین مدت، آنچه که از او دیده ام نشانگر درستی برداشت من بوده است. اگر برای هر رسیدنی باید گام اول را بر داشت، من مدتی است که راه افتاده ام.
در یکی از باشگاه های شرکت نفت نشسته بودیم. به مبل تکیه داد. سرش را میان دستهایش گرفت، نگاهش را روی غلام چرخاند و ادامه داد:
“…هر چند غلام همه همه آنچه را که گفتم متوجه شده است، ولی خواهش می کنم که تو تیز یکبار دیگر همه را برایش باز گو کن …”
به واقع زیبا بود. و بسیار خوب حرف می زد. کاملن به خودش متکی بود، و برداشتم این بود که بهر نحوی می خواهد غلام را داشته باشد.
تمام مطالب را برای غلام تکرار کردم و افزودم که پیداست تو را سخت دوست دارد.
نمی دانستم چکار کنم. برایم روشن شده بود که بهم دل بسته اند، و می دانستم وقتی که به اینجا می رسد، هر حرف
و عملی، جز در همان روال بی ثمر است.
سکوت را غلام شکست. و در تلاشی موفق، توانست بگوید:
” قول می دهم، در فاصله ای که در انتظار خواهم بود، تلاش جانانه ای برای فرا گیری زبان انگلیسی به کار ببرم. ”
مارگارت، نگاهی به من کرد و با خوشحالی گفت:
” دیدی که تشخیص من درست است. می دانم که غلام یک دنیا اراده است. و ادامه داد:
” از پدرم خواهش خواهم کرد که کاری در پالایشگاه برایش روبراه کند تا نخواهد راننده شرکت تاکسی رانی باقی بماند. ( و با خنده اضافه کرد ) که مجبور شود به ” مارگارت ” دیگری سرویس بدهد. در اولین فرصت باز خواهم
گشت و ترتیب بردن غلام را به انگلیس خواهم داد. و به اتفاق فراموش نخواهیم کرد که والدین او به زندگی راحت دوران باز نشستگی نیاز دارند.”
و از من خواهش کرد که نامه هایش را برای غلام به آدرس من بفرستد.

شب تا ساعت ها خوابم نمی برد. هر قدر جوانب را زیرو رو و بررسی می کردم جز آنچه که قرار بود اجرا شود راهی بهتر و بخصوص عملی تری به ذهنم نمی رسید.
حدود دو هفته از رفتن مارگارت گذشته بود که مجددن غلام را دیدم. توضیح داد که در این مدت گرفتار کارهای اداری استخدامش بوده، و گفت که در اداره حفاظت، ” اداره تحت نظر پدر مارگارت ” در قسمت قایق های کنترل کننده آب راه ” اروند ” مشغول شده است. خوشحال بود که پدر مارگارت به او گفته:
” می دانم که دخترم را دوست می داری.”
و آن را طلیعه ی خوبی می دانست، و نا راحت بود که عده ای از روی حسادت، دارند توی دلش را خالی می کنند و می گویند:
” پست بسیار خطر ناکی را به تو محول کرده اند ”
وقتی اولین نامه مارگارت آمد، و غلام دریافت که قول داده است برای عید نوروز باز گردد، و احتمالن دوری از او برای همیشه پایان خواهد گرفت، مثل بچه ای که اسباب بازی تازه ای دریافت کرده باشد، سراسر وجودش پر از شوق شد.
غلام در لباس مامور حفاظت، برازندگی خاصی یافته بود وگرمای عشق مارگارت، تحرک وفعالیتش را چشمگیر کرده بود. پیشرفت اش در فراگیری زبان محسوس بود. و بی شک روز شماری می کرد.
من دورا دور، کم و بیش سراغ او را داشتم و در هر توبت که خبری از مارگارت می شد او را می دیدم.
*****
….قاچاقچی های مسلح، که سیگار و مشروب حمل می کردند، برای رهائی از تعقیب قایق های حفاظت شرکت نفت، شروع به تیر اندازی می کنند، ولی به دلیل رسیدن نیروی کمکی کاری از پیش نمی برند و با محموله ی خود به دام می افتتند….اما حاصل اندوهبار آن از کار افتادن قلبی بود که شور عشق در ترنم طپش های آن جاری بود وجز عطوفت و مهر ذخیره ای نداشت، و شوق انتظاری شیرین در آن موج می زد.
من هنور پس از سالها، غم سنگین از دست دادن او را که رفاقت را پاس می داشت و زندگی را قشنگ می دید، در تمامی وجودم احساس می کنم و جای خالی او خلا ذهنی عجیبی را در درونم جای گذاشته است.
پی نویس ها:
۱ – ” لمبر ” شماره کارگری بر روی یک تکه فلز
۲ – ” فه ی دوس ” سوت شروع و اتمام کار در پالایشگاه
۳ – ” کولی ” کارگر ساده
۴ – ” صاحاب ” عنوانی بود که ” کولی ” ها و بیشنر هندی ها، انگلیسی ها را خطاب می کردند.
۵ – ” کپر ” سر پناه حصیری

برای همسفرهمیشه ی عشق…باران

سید علی صالحی - مرداد ۱۳۸۹

این صبح،
این نسیم،
این سفره‌ی مُهیا شده‌ی سبز،
این من و این تو،
همه شاهدند
که چگونه دست و دل به هم گره خوردند …
یکی شدند و یگانه.
تو از آن سو آمدی و او از سوی ما آمد،
آمدی و آمدیم.
اول فقط یک دلْ‌دل بود.
یک هوای نشستن و گفتن.
یک بوی دلتنگ و سرشار از خواستن.
یک هنوز باهمِ ساده.
رفتیم و نشستیم،
خواندیم و گریستیم.
بعد یکصدا شدیم.
هم ‌آواز و هم ‌بُغض و هم‌ گریه،
هم نَفس،
برای باز تا همیشه با هم بودن.
برای یک قدم‌زدن رفیقانه،
برای یک سلام نگفته،
برای یک خلوتِ دل‌ْ‌خاص،
برای یک دلِ سیر گریه کردن …
برای همسفر همیشه‌ی عشق … باران!
باری ای عشق،
اکنون و اینجا،
هوای همیشه‌ات را می‌خواهم…
نشانی خانه‌ات کجاست؟

ماجرای سیب

حمید مصدق - فروغ فرخزاد - مرداد ۱۳۸۹

سروده ی زیبائی از زنده یاد حمید مصدق
و پاسخی بر آن از زنده یاد فروغ فرخزاد
——————————–
حمید مصدق:

تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره، از باغچه ی همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست
که در گوش من
آرام آرام
خش خش گام تو
تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان
غرق این پندارم
که چرا باغچه ی کوچک ما
سیب نداشت

****
و پاسخ
فروغ فرخزاد

من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره
از باغچه ی همسایه
سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و
نمی دانستی
باغبان ِ باغچه ی همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده
پاسخ عشق تو را
خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک
لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده
از دست من افتاد به خاک
دل من گفت
برو
چون نمی خواست
به خاطر بسپارد
گریه تلخ تو را…
و من رفتم و هنوز
سالهاست که در ذهن من
آرام آرام
حیرت و بغض تو
تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان
غرق در این پندارم
که چه می شد
اگر باغچه خانه ما سیب نداشت

سراب

هوشنگ ابتهاج - مرداد ۱۳۸۹

عمری به سر دویدم در جست وجوی یار
جز دسترس به وصل اویم آرزو نبود
دادم در این هوس دل دیوانه را به باد
این جست و جو نبود
هر سو شتافتم پی آن یار ناشناس
گاهی ز شوق خنده زدم گه گریستم
بی آنکه خود بدانم ازین گونه بی قرار
مشتاق کیستم
رویی شکست چون گل رویا و دیده گفت
این است آن پری که ز من می نهفت رو
خوش یافتم که خوش تر ازین چهره ای نتافت
در خواب آرزو
هر سو مرا کشید پی خویش دربدر
این خوشپسند دیده زیباپرست من
شد رهنمای این دل مشتاق بی قرار
بگرفت دست من
و آن آرزوی گم شده بی نام و بی نشان
در دورگاه دیده من جلوه می نمود
در وادی خیال مرا مست می دواند
وز خویش می ربود
از دور می فریفت دل تشنه مرا
چون بحر موج می زد و لرزان چو آب بود
وانگه که پیش رفتم با شور و التهاب
دیدم سراب بود
بیچاره من که از پس این جست و جو هنوز
می نالد از من این دل شیدا که یار کو ؟
کو آن که جاودانه مرا می دهد فریب ؟
بنما کجاست او

از زبان ِ ‌برگ…

برزین آذرمهر - مرداد ۱۳۸۹

باغ را گفتم:
باغ!
باغ‌ای گریه طولانی و زرد
ای همه ریزش ِ باران ِ تو
گل،
در غروب ِ پائیز!
گرمی ات، گرمی آغوش ِ بهار،
غزل ات، زمزمه ی برگ و نسیم،
وهم وحشی بهاران ات ،
ابر،
خوشه ی تاک ِ بلندت
خورشید!
سیب سرخ ات
مهتاب!

باغ‌ای خاطره ی پائیزی
هستی من بی‌تو،
می دانم،
در شبی تیره
به گیتی شده این سان چیره،
برگ زردی ست
که بازیچه ی دست باد است.

سوگوارم دیریست
در بهارانی تاراج شده؛
در جهانی به غم و زهر ِ خزان آلوده،
اشکبارم دیریست.
زین دریچه که به تنگی دل ِ تنگ من است
با صدایی هشیار
گرم یا سرد
و یا نرم و عتاب آلوده
سخنی با دل ِ ماتم زده‌ام داشته باش!
مرهمی نِه تو بر این زخم کبود
شبچراغی بنِه‌ام باز بر این پهنه ی دود
که شبم تیره و بس تاریک است،
که ره تیره و بی‌همسفرم
باریک است،
و نه مشتی و نه پشتی با من
اندرین ورطه
که هر لحظه خطر نزدیک است.

عمر کاهیده و
بیمارم از این زخمه ی زهرینه به جان
و به هر شا خه ی باغ نظرم
می زند نیش به تاریکی شب

خار پرسش هایی سر گردان:
چه شد آن چشمه ی جو شنده ،چه شد؟
چه شد آن غرش توفنده و سرخ
وآن دم گرم ِ بهارنده چه شد؟
تا کی افسرده و پژمرده، خزیده در خویش؛
تا کی افتاده، سترون ،خاموش؟
بندی دهشت پائیز و زمستان
تاکی؟
بختک ِفتنه گر این دوران
به کجا می بردت بی‌سامان؟

باغ‌ای گریه طولانی و زرد
جاودانه پائیز!
ای تمام بدنت سوخته از زخم تبر
ای به دوش ات شبح قحطی و خشکسالی ها
سخن ازهمهمه ی مبهم ِ برگان تو نیست
سخن از ویرانی ست
سخن ازآفت و طاعون ِ سیه سالی هاست.
آفتابت اگر امروز ندارد رنگی،
شاخه‌هایت اگر از برگ تهی ست،
تن و جانت اگر از لاله ی پر پر رنگین،
مرغکانت اگر از دار ستم حلق آویز،
باغبانی ت نمانده ست اگر
چاره جو و دلسوز،

همه اینها باری
حاصل کژ خواهی
حاصل خامی خیلی غافل
در تمیز راه از چاه نبود؟
حاصل گمراهی
یا فرو افتادن ،
به سیه دام ِ بتی از حیل آگاه نبود؟

به کجا داری رو
به بهاری در راه
یا فرومرده زمستانی سرد؟
پرده برداراز این چشمه ی راز!
سخن از روز دگر کن آغاز!

باغ می دانم من
در هوای تو چنان رازی بود
که شبی حتی در کوچه باد
مرگ را بازی داد!
باغ می دانم من
که سخن‌های تو در لوحه ی صبح
آفتابی را خاکستر کرد!

و در این لحظه که می بندد
شب،
نقشه ی شبنم خون
در عالم
باز گو با همه شور
نه دراین گوشه ی تاریک و نمور
نه در آن سوی که بر پهنه ی شب
آسمان سفره ی خون گسترده ست
پای هر خرمن فقر
کاستخوان بدنی سوخته است

بی گمان می آید
دلگشا تر روزی
و زمان نطفه پر بار تری
در نهان گاه زمین می کارد
که زمان راهگشاست
گوش هوشی‌ تنها
می‌‌باید
تا پیامش دریافت،

ولی این دیو دو پایان به ظاهر مردم
رهزن و غارتگر
و جهان ساز بهشتان که ندارند به جز نیروی کار
بی نوا و مضطر
و از این خیل کثیر

ای دریغا که یکی زندانی
دگری زندانبان
به خطا بر هم و اما با هم
در به پاداشت کاخ دگری…

باغ می دانم من
که به ما می گو یی
وه از این کهنه طلسم باقی
وه از این خیل پراکنده و جادو شده‌ای که
مائیم،
چون درختان تو سر برده به هم
همچو برگان ِپراکنده ی تو از هم دور!
حالیا که باید
بند از شهپر ِ پرواز گشود
رو به بالاتر رفت
همه ی امیدم
باز بر نور ِ اهورایی توست
تا بتابی بر من
بخروشی در من
در من زاده ی رنج
بر من مانده به امید کمال
تا بر افروزم گرم
اخگری روشن و بخشنده ز خون؛
روشنایی بخشم
به یکی خلوت سرد
به یکی خرمن ِ هول
همچو آن زنده دل ِ دریائی
که در اندیشه ی صبحی روشن
دل به دریا داده،
ازدل ِ تندر و توفان زاده؛
پای دروازه ی روز
زیر آتشکده ی برج هنوز
دل به آتش زد و سوخت!

وقتی که پیدا می شوی

ویدا فرهودی - مرداد ۱۳۸۹

گم می شود  تنهایی ام،  وقتی   که پیدا  می شوی
چون رمز و راز یک غزل، تعبیر رویا می شوی

در   لابه لای  واژه ها،   می بالی  و   بینم رها
از پوچیِ بیگانگی وز “کاش” و”امّا” می شوی

درغربت من می خزی، بر روح سردم می وَزی
لرزیدنم  را می مَزی،  جادوی  گرما   می شوی

سرکش  نگاهم  می کنی،  شور گناهم می کنی
وقتی که بی پروا تر از، مجنون ِلیلا می شوی

شوق  از کلامم  می چکد  تا درد را بیرون کند
شورآب   اندوه   مرا  وقتی   پذیرا    می شوی

هر قطره اش می کاودت، بر دفترم می خواندت
شعر  تو را   می پرورم،  پایان  حاشا می شوی

می  جویی ام  از  ابتدا،  می خواهی ام تا   ا نتها
چون روز آغازت عجین با عطر فردا می شوی

“من” را نهی شوریده وش، با عادت خودکامی اش
شفاف،  هنگام  عطش، ِ “ما” یی گوارا   می شوی

زین  پس بهل  “من”  ها بیا،  چون  روز  سبزِ  ابتدا
تا فاصله  پنهان  lمی شو د  وقتی که پیدا می شوی
——————————————–
تیرماه۱۳۸٩

داغ گناه

فروغ فرخزاد - مرداد ۱۳۸۹

بر روی ما نگاه خدا خنده می زند،
هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ایم.
زیرا چو زاهدان سیه کار خرقه پوش،
پنهان ز دیدگان خدا می نخورده ایم

پیشانی ار ز داغ گناهی سیه شود،
بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا.
نام خدا نبردن از آن به که زیر لب،
بهر فریب خلق بگوئی خدا خدا.
ما را چه غم که شیخ شبی در میان جمع،
بر رویمان ببست به شادی در بهشت.
او می گشاید … او که به لطف و صفای خویش،
گوئی که خاک طینت ما را ز غم سرشت.
توفان طعنه، خنده ی ما را ز لب نشست،
کوهیم و در میانه ی دریا نشسته ایم.
چون سینه جای گوهر یکتای راستیست،
زین رو بموج حادثه تنها نشسته ایم.
مائیم … ما که طعنه زاهد شنیده ایم،
مائیم … ما که جامه تقوی دریده ایم؛
زیرا درون جامه بجز پیکر فریب،
زین هادیان راه حقیقت، ندیده ایم!
آن آتشی که در دل ما شعله می کشید،
گر در میان دامن شیخ اوفتاده بود؛
دیگر بما که سوخته ایم از شرار عشق،
نام گناهکاره رسوا! نداده بود.
بگذار تا به طعنه بگویند مردمان،
در گوش هم حکایت عشق مدام! ما.
“هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است در جریده عالم دوام ما”

عشق، شوری در نهاد ما نهاد

عراقی - مرداد ۱۳۸۹

عشق، شوری در نهاد ما نهاد
جان ما در بوته ی سودا نهاد
گفتگویی در زبان ما فکند
جستجویی در درون ما نهاد
داستان دلبران آغاز کرد
آرزویی در دل شیدا نهاد
رمزی از اسرار باده کشف کرد
راز مستان جمله بر صحرا نهاد
قصه ی خوبان به نوعی باز گفت
کاتشی در پیر و در برنا نهاد
از خُمستان جرعه‌ای بر خاک ریخت
جنبشی در آدم و حوا نهاد
عقل مجنون در کف لیلی سپرد
جان وامق در لب عذرا نهاد
دم به دم در هر لباسی رخ نمود
لحظه لحظه، جای دیگر پا نهاد
چون نبود او را معین خانه‌ای
هر کجا جا دید، رخت آنجا نهاد
بر مثال خویشتن حرفی نوشت
نام آن حرف آدم و حوا نهاد
حسن را بر دیده ی خود جلوه داد
منتی بر عاشق شیدا نهاد
هم به چشم خود جمال خود بدید
تهمتی بر چشم نابینا نهاد
یک کرشمه کرد با خود، آنچنانک:
فتنه‌ای در پیر و در برنا نهاد
کام فرهاد و مراد ما همه
در لب شیرین شکرخا نهاد
بهر آشوب دل سوداییان
خال فتنه بر رخ زیبا نهاد
وز پی برک و نوای بلبلان
رنگ و بویی در گل رعنا نهاد
تا تماشای وصال خود کند
نور خود در دیده ی بینا نهاد
تا کمال علم او ظاهر شود
این همه اسرار بر صحرا نهاد
شور و غوغایی برآمد از جهان
حسن او چون دست در یغما نهاد
چون در آن غوغا عراقی را بدید
نام او سر دفتر غوغا نهاد

صادرکنندگان

یک خبر کوتاه - مرداد ۱۳۸۹

صادر کنندگان بنزین به دومین تولید کننده نفت اوپک را
ملاحظه کنید

ایسنا: واردات بنزین ایران از پنج کشور
امارات متحده عربی، ترکمنستان، سنگاپور، عمان و مالزی……….
متوقف شد.

یک اشاره کوتاه

مرداد ۱۳۸۹

خیام و آن دروغ دلاویز
کتابی ماندگار از
هوشنگ معین زاده

محمود صفریان

من در نوشته های متعددم، در مورد نامگذاری آثار ادبی، بخصوص داستان، تاکید فراوان داشته ام، و یاد آور شده ام که به مصداق:
” قواره نصف ِ کاره ”
انتخاب نامهای دلپذیرو دلنشین و پر کشش، گیرائی خاصی دارد، و گام اول موفقیت هر اثری می تواند باشد.
به دنبال نام مناسب و پرکشش، اگر خود اثر نیز سوژه ای مناسب، نثری روان، و روایتی راحت داشته باشد، کتاب با اقبال فراوان

بر لوچیانو ” Luciano ” لعنت

فاروق اردوانی - مرداد ۱۳۸۹

….که بنیاد مافیا و مافیا بازی را گذاشت، و بشریت را به طاعون زور و باجگیری و کشتار های بی رحمانه مبتلا کرد. و راه نامشروع ثروت اندوزی را گشود. که حالا در گوشه و کنار دنیا مردم در چنگال بیرحمانه آن دست و پا می زنند. و عمیقن به دستگاهای دولتی نیز سرایت کرده است.
مافیای مواد مخدر، مافیای فحشا، مافیای قمار، مافیای تلکه های کلان که در پناه زور و قتل انجام می شود و انواع مافیا های دولتی ترور و ارعاب و….جدیدترینش که دارد چهره زشت و کریه خود را نشان می دهد، ” مافیای فدراسیون جهانی فوتبال ” مافیای فیفا است.
سازمانی خشک و یکدنده وتا بخواهی پولدار” در اشل بیلیون ” و جز خودشانی ها و بر گزیده گان کس دیگری نمی تواند جز هیأت مدیره آن بشود، و برای حفظ قدرت خود، چنگالی چنگار گونه به فوتبال دنیا دارند و هر چهار سال یکبار هم کارناوال جام جهانی راه می اندازند و به کمک داوران دست به سینه برای نسق گیری هر سیاهی را سفید و هر سفیدی را سیاه می کنند.
گلهائی را به بهانه Off side و اشتباه داور به حساب نمی آورند و گلهائی را با Off side واضح
تحمیل می کنند. کمترین اشاره را آنجا که لازم است یعنی برای تیمی که مورد نظر است پنالتی می گیرند و در مواردی دیگر با همین هدف قلم پای طرف هم اگر در محوظه جریمه بشکند ندیده می گیرند. بد ترین خطاها را برای تیمی زیر سبیلی رد می کنند و کمترین لغزش تیم مقابل را سوت می کشند. و برای حفظ قدرت و تحمیل قوانین خود نمی خواهند از تکنولوژی پیشرفته برای دریافت بقول خودشان اشتباه داوران بهره بگیرند، همانند بسیاری از ورزشهای دیگر.
افتضاح داوری علاوه بر اثرات ناگواری که روی فوتبالیست ها دارد اعصاب تماشاچیان را نیز سوهان می کشد ولی کسی حتا فدراسیون های کشورهای قلدر هم حریفشان نمی شود و بدین ترتیب
ورزش پر طرفدار و دوستداشتنی فوتبال را میدان قدرت نمائی خود کرده اند.

پشت سر هم دارند تیشه به ریشه می زنند

یک خبر - مرداد ۱۳۸۹

سید محمد حسینی، وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی، در سخنانی که دوشنبه، هفتم تیرماه در مراسم تودیع و معارفه‌ی بهمن دری اخوی، معاون فرهنگی این وزارتخانه و جانشین محسن پرویز ایراد کرد،

از سانسور بیشتر و نهادینه‌تر کتاب خبر داد.

سید محمد حسینی، وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی در مراسم تودیع بهمن دری اخوی که به تازگی به عنوان جانشین معاونت فرهنگی پیشین وزارت ارشاد منصوب شده است،

نظارت بر امر کتاب و ممیزی و سانسور کتاب را فراتر از کتاب خواند.

او گفت: ما می‌خواهیم صرفاً بحث کتاب نباشد و فراتر از مسأله‌ی کتاب باشد.
او یکی از اهداف وزارت ارشاد در سیاست‌گزاری‌های سلبی در امر کتاب را ” فضاسازی در ایران و جهان اسلام ” توصیف کرد.

ببینید حلقوم کتاب در دستان چه کسی فشرده می شود

————————————————–

بهمن دری در قلمرو فرهنگ از چهره‌های شناخته شده نیست. او پیش از این رئیس انتشارات کل سپاه، سردبیری مجله‌ی پیام انقلاب و قائم مقامی اداره‌ی ویژه‌ی کتاب وزارت ارشاد، معاونت فرهنگی و قائم مقام انتشارت صدا و سیما و معاونت فرهنگی ستاد مرکزی مبارزه با چاق را به عهده داشته است.

هر روز یک ترفند

دوستان - مرداد ۱۳۸۹

یک هوشدار جدی
مواظب باشید
از منابع موثق در داخل ایران خبر میرسد رژیم زخم خورده جمهوری اسلامی بتازگی گروه بزرگی از کاربران تازه کار و ناشی را برای جاسوسی و خبرگیری های سیستماتیک استخدام کرده است. وظیفه این گروه تماس با مدیران سایتها، وبلاگ نویسان و کاربران اینترنتی است. این گروه که جوانان تازه کار هستند و تجربه چندانی ندارند، تلاش میکنند با افراد مورد نظر ارتباط و دوستی برقرار کنند و اطلاعات شخصی آنها و دوستانشان را بدست بیاورند. از آنجا که این گروه کم سن وسال و با جهان آزاد هم ارتباطی نداشته اند با اندکی هوشیاری دستشان رو میشود. در نمونه های زیادی که به ما گزارش شده، این افراد بیشتر با اسمهای دروغین دخترانه و آدرسهای غلط انداز ایرانی یا جنبشی عکس و فیلم هایی دروغین خود را برای افراد مورد نظر میفرستند. پس از جلب فرد مورد نظر و برقرار کردن تماسهای اولیه از شما کشور و شهر محل زندگی، سن و سال، جنسیت، مجرد یا متاهل بودن، شغل، نام و نام خانوادگی تان را جویا میشوند و با عنوان کردن اینکه برای شما عکس فرستاده اند، از شما درخواست عکس میکنند. اگر در فیس بوک عضویت دارید، آنها تلاش میکنند خود را در لیست شما بگذارند تا به عکسهای شما و دوستانتان و تمامی وضعیت شما اشراف داشته باشند. بدیهی است عکسهایی که بکار میبرند چهره پلید خودشان نیست و معمولا از عکس دختران زیبا و جوان و همانطور که قبلا گفتیم از نامهای غلط انداز ایرانی و جنبشی استفاده میکنند تا مقبول همگان شوند. در صورت عدم هوشیاری این مزدوران تا آنجا که بتوانند پیش میروند و از شما و دوستان شما و اطرافیان و هر آنچه که بتوانند می پرسند و اطلاعات جمع میکنند. درصورتی که به آنها پاسخ منفی بدهید باز هم از رو نرفته و با ترفندهای تازه ای به پیش می آیند و در آخر پس از اینکه از شما نا امید شدند و یا نیازی به شما ندارند تلاش میکنند با فرستادن نرم افزارهای آلوده و جاسوسی که به اسم عکس یا فیلم برای شما خواهند فرستاد کنترل کامپیوتر شما را بدست بگیرند. توجه داشته باشید که امروزه با توجه به پیشرفت دانش و تکنولوژی های کامپیوتری به خطر افتادن امنیت شما به معنای به خطر افتادن امنیت خانواده و دوستان شما هم می باشد. به تمامی کاربران اینترنتی هشدار میدهیم بیش از پیش مراقب ارتباطات اینترنتی خود باشند و به هر کسی به سادگی اعتماد نکنند.

گزارشی تکان دهنده

حسام عزیزی - مرداد ۱۳۸۹

با خواندن گزارش زیر در می یابیم که ملتی گر.گان یک خانواده است، وسپاه ضمن داشتن بهره  ای عظیم از این چپاول گسترده با ایجاد اختناق و فشار از آن حمایت می کند.
آیا مفری برای نجات هست؟

———————————————————————————————-

گزارش؛ اقتصاد ایران گروگان سپاه پاسداران شده است

پس ازانتخابات ریاست جمهوری در خرداد ماه ۱۳۸۸ ، در سال اخیرسپاه پاسداران فعالیت اقتصادی خود  را در ایران ، بطور چشمگیری توسعه داده است. در این راستا، سپاه از طرفی از فرآیند به اصطلاح خصوصی سازی، و از طرفی دیگر از خواست رژیم ایران مبنی بر ادامه دادن به نظارت شدید بر اقتصاد ایران، سوء استفاده نموده است. بدین ترتیب، سپاه پاسداران از وظیفه ای که در آغاز انقلاب به آن محول شده بود، یعنی دفاع از انقلاب و حفظ امنیت رژیم ایران، به نحو چشمگیری منحرف شده است.

قابل ذکر است که بازوهای این نهاد در راستای نگهداری از منافع رژیم فعالیت میکنند، ولی در سال اخیر ، تغییرات بسیاری مانند موارد فوق الذکر مشاهده شده اند، که شدیداً سئوال برانگیز میباشند: علت این امر چیست؟ ایا منافع رژیم از نظر فرماندهان سپاه در بالاترین اولویت قرار دارند یا پس از تثبیت جایگاه خود بعنوان حمایت کننده رژیم، اکنون مایلند موقعیت اقتصادی خود را تثبیت نموده و در واقع مانند یک اختاپوس بر هر زمینه ای در اقتصاد کشور مسلط شوند؟

یکی از بازوهای مرکزی که سپاه برای تثبیت موقعیت اقتصادی خود مورد استفاده قرار میدهد، بنیاد تعاون سپاه است، که در واقع متعلق به سپاه میباشد. این نهاد در سال ۱۳۶۷ به دستور خمینی توسط افراد عالیرتبه سپاه برپا شد و وظیفه اش ایجاد پایه اقتصادی برای سپاه میباشد. هیئت مدیریه این نهاد از ۹ افسر عالیرتبه سپاه، از جمله فرمانده سپاه، فرمانده نیروی هوایی سپاه، فرمانده نیروی دریایی سپاه، فرمانده نیروی زمینی سپاه و فرمانده بسیج، متشکل شده است و این امر دال بر اهمیت آن میباشد.

سایر اشخاص مرکزی بنیاد تعاون سپاه، علی اکبر احمدیان (رئیس هیئت مدیره)، مسعود مهردادی (از افراد عالیرتبه مدیریت خرید وزارت دفاع که وظیفه اش کمک به سپاه قدس و ارتباط با آن میباشد)، محمود راهنما، غلامحسن مالک شاه و عسکر صالح اصفهانی میباشند.

آمار سال ۱۳۸۶ حاکی از این است که درآن موقع، سپاه بر ۵۷ درصد از واردات و ۳۰ درصد از صادرات غیر نفتی (non-oil exports) ایران مسلط بوده است. سود سپاه در سال جاری بالغ بر ۵ میلیارد دلار میباشد و در واقع سپاه بر ۳۰ درصد از فعالیت اقتصادی ایران، منجمله در زمینه ساختمان، انرژی، فلزات، صنایع سنگین، بانکداری، مؤسسات مالی، ارتباطات، کشاورزی و … مسلط میباشد.

طبق داده های مختلف، سپاه پاسداران بر ۸۰۰ شرکت تابعه دست اندرکار در ۱۵۰۰ پروژه اقتصادی بزرگ و چندین هزار پروژه کوچک درایران تسلط دارد. همانطور که مشاهده میشود، سپاه بر زمینه های کلانی تسلط دارد و تقریباً هیچ زمینه ای اقتصادی وجود ندارد که این سازمان بر آن تسلط نداشته باشد.

این فعالیت ها عمدتاً از طریق بنیاد تعاون سپاه و خاتم الانبیاء، نهاد ساختمانی و مهندسی این سازمان صورت میپذیرند.

از آنجا که سپاه پاسداران مستقیماً تحت نظر رهبر فعالیت مینماید، این سازمان در رابطه با فعالیتهای اقتصادی خود، گزارشی به دولت و یا مجلس نمیدهد.

سپاه پاسداران برای نیل به اهداف اقتصادی خود، به تسلط بر فعالیت اقتصادی داخلی اکتفا نمیکند، بلکه بر صدها شرکت بزرگ و کوچک در کشورهای خلیج فارس (امارات، دبی و ….) و کشورهای دیگری در خاورمیانه، مرکز آسیا، جنوب شرق آسیا، اروپا، آفریقا و آمریکای لاتین نیز، تسلط دارد. برای عرض مثال، تنها در امارات، سپاه دارای ۵۰۰ شرکت صوری میباشد.

ذیلاً چند نمونه از شرکتهایی که سپاه بر آنها تسلط یافته است، آورده میشود:

شرکتهای انرژی Petropars و Petrolran، شرکتهای فولاد مبارکه و ایرالکو، شرکت کشتی سازی صدر و ده ها شرکت دیگر.

هدف این گزارش، ارائه یک تصویر کلی از تسلط سپاه پاسداران بر اقتصاد ایران است. بزودی سری گزارشهایی منتشر خواهیم کرد که در هر کدام از آنها فقط یکی از بسیار موارد تسلط سپاه بر شرکتهای مختلف در ایران را آشکار میکنیم، و بطور مفصل شرح خواهیم داد.

نادان!

مرداد ۱۳۸۹

یکی بر سر شاخه، بن می برید

من جلوه ی شباب ندیدم به عمر خویش

رهی معیّری - مرداد ۱۳۸۹

اشکم ولی به پای عزیزان چکیده‌ام
خارم  ولی  به  سایه ی گل    آرمیده‌ام
با یاد رنگ و بوی تو ای نو بهارعشق
همچون بنفشه سر به گریبان کشیده‌ام
چون خاک در هوای تو  از پا  فتاده‌ام
چون اشک در قفای تو با سر دویده‌ام
من جلوه ی شباب ندیدم به عمرخویش
از  دیگران   حدیث   جوانی  شنیده‌ام
از  جام  عافیت  می  نابی   نخورده‌ام
وز  شاخ  آرزو   گل  عیشی   نچیده‌ام
موی  سپید   را  فلکم    رایگان   نداد
این  رشته  را  به نقد جوانی  خریده‌ام
ای  سرو پای  بسته  به  آزادگی  مناز
آزاده من،  که  از  همه  عالم  بریده‌ام
گر می ‌گریزم  از نظر  مردمان   رهی
عیبم  مکن  که  آهوی  مردم‌  ندیده‌ام

ایران درودی، نقاش لحظه‌های اثیری

بهمن مقصودلو - مرداد ۱۳۸۹

فیلم مستند:
پس از نمایش در استکهلم، تورنتو و لندن، اینک با حضور ایران درودی نقاش
شناخته‌شده‌ی معاصر ایران و بهمن مقصودلو تهیه‌کننده، کارگردان و نویسنده در پاریس نیز به نمایش درمی‌آید.
شهر پاریس، شهری است که ایران درودی، پنجاه و سه سال از زندگی هفتاد و سه‌ساله‌اش را در آن گذرانده، در مدرسه‌ی هنرهای زیبای آن تحصیل کرده، تابلوهای ماندنی‌اش را در آنجا به‌وجود آورده و با بزرگان هنر و ادب فرانسه و نیز سینما دوستی و همکاری داشته است؛ هنرمندانی چون سالوادور دالی، آندره مالرو و آنتونی کویین.

بهمن مقصودلو، تهیه ‌کننده‌ی شماری از آثار سینمایی جهان، ازجمله هفت مستخدم با حضور آنتونی‌‌کویین بوده و به دلیل آشنایی‌اش با بزرگان ادب و هنر ایران، ده فیلم مستند درباره‌ی آنها ساخته است که دوتای آنها:
اردشیر محصص و صورتک‌هایش
و احمد محمود، زندگی‌نامه‌ی نویسنده‌ی جنوبی ایران و خالق رمان همسایه‌ها در سطح جهانی به نمایش درآمده‌اند.

نمایش عمومی مستند دیدنی
ایران درودی، نقاش لحظه‌های اثیری
هم آغاز شده است.
بهمن مقصودلو، سینماگر و تهیه‌کننده‌ی این مستند، خانم ایران درودی را یکی از نقاشان مهم و ارزنده‌ی ایران توصیف می‌کند:

” خانم درودی یکی از نقاشان مطرح، مهم و ارزنده‌ی کشور ایران است که در پاریس تحصیل، زندگی و کار کرده و توانسته است با موفقیت تمام در طول شاید بیش از پنجاه سال، در ایران هم موفقیت بزرگی کسب کند. او شیرزنی‌ است بسیار با فرهنگ که در ابعاد مختلف کار کرده است. همان‌طور که می‌دانیم ایشان در تلویزیون ملی ایران هم، رییس گروه شناسایی هنر بودند. هم‌چنین نویسنده هستند و خاطرات‌شان با عنوان:
” در فاصله‌ی بین دو نقطه ”
چاپ شده است. مجموعه‌ی نقاشی‌‌هایش نیز چاپ شده است. آثار او از طرف منتقدین بزرگ دنیا، چه داخلی و چه خارجی مورد توجه و تحسین قرار گرفته است.

پس علت انتخاب خانم درودی یکی همین ابعاد کارشان است که گفتم. دوم سال‌ها آشنایی نزدیک من با ایشان در گروه شناسایی هنر نیز موثر بود. در اوایل جوانی من تهیه‌کننده‌ی گروه شناسایی هنر در تلویزیون ملی بودم. با شوهر مرحوم ایشان، آقای پرویز مقدسی نیز بسیار دوست بودم. در ایران سال‌های قبل از انقلاب نیز چندین گفت‌وگوی کتبی با وی برای روزنامه‌ها انجام داده‌ام و با کارشان هم آشنا بودم.

به‌طور کلی انتخاب من دو ویژگی خاص دارد. یک این که باید من هنرمند را خوب بشناسم تا دوربین من بتواند آن هنرمند را به خوبی برای بینندگان مجسم کند. دوم این که کارش باید در سطح کشوری یا سطح جهانی مطرح باشد. ایران درودی یکی از افتخارات ما از این حیث است .”

فیلم مستند «ایران درودی، نقاش لحظه‌های اثیری»، زندگی شخصی و هنری، تابلوهای نقاشی و آتلیه‌ی هنری این هنرمند را نشان می‌دهد. بهمن مقصودلو می‌گوید که سناریوی از پیش‌ تعیین‌شده‌ای برای ساخت این فیلم نداشته است:

” برای چنین فیلم‌هایی شما هیچ‌وقت نمی‌توانید یک سناریوی آماده داشته باشید. این یک فیلم داستانی نیست که از یک‌جا شروع و به جایی ختم شود و شما تمام خطوط دراماتیکش را داشته باشید و مشخص باشد و دکوپاژ کنید. باید توضیح بدهم که این فیلم‌های مستند، بخشی از زندگی هنرمند را به نمایش درمی‌آورد، نه تمام آن را. برای همین ما می‌بینیم در مورد نقاشان، هنرمندان و شخصیت‌های مختلف هنری‌ـ ادبی دنیا مستندهای مختلفی تهیه می‌شود.

نه یکی، نه دو تا، ده یا بیست‌ تا از زاویه‌های مختلف به زندگی و کار هنرمند نگاه می‌کنند. من این کار را سال ۲۰۰۲ شروع کردم. در پاریس شروع کردم. با یک‌سری گفت‌وگوهای بلند و جلوی دوربین با خانم درودی در مورد زندگی، کار و در مورد تغییراتی که در کارشان بوده؛ در مورد تأثیراتی که گرفته‌ یا گذاشته‌اند؛ در مورد جاهای مختلفی که سفر کرده‌اند و عقایدشان در مورد مسائل مختلف در جلسات مختلف. با ضبط اینها بیش‌تربه قالب فیلم نزدیک شدم.

برای قسمت ایران باز فیلمبرداری‌های مختلفی کردیم. به علت این که من از سال ۲۰۰۲ به بعد نمی‌توانم به ایران بروم، سئوال‌ها را می‌نوشتم و دکوپاژ را آماده می‌کردم و می‌دادم که چگونه فیلمبرداری کنید، چه سئوال‌هایی را بکنید یا کجا فیلمبرداری کنید. اینها توسط دوست و همکاری انجام می‌شد و برای من می‌آمد. من هم آن چیزهایی که می‌خواستم را انتخاب می‌کردم و دو مرتبه کمبودها را در سفر بعدی خانم درودی به پاریس جبران می‌کردم. همین‌طور ادامه پیدا کرد تا سال ۲۰۰۹. از سال ۲۰۰۸ هم تقریباً شروع کردیم به تدوین این فیلم.

فیلم در اکتبر سال ۲۰۰۹ تمام شد. الان مختصر تغییراتی هم داده‌ایم. سال ۲۰۱۰ نسخه منتشر شده‌ی نهایی‌اش در لندن و پاریس به نمایش درمی‌آید. البته کار بسیار مشکلی بود. هنرمندی که خودش زنده است و می‌خواهد در فیلم تأثیر بگذارد، همیشه کنکاشی هم با سازنده‌اش دارد. به‌هرصورت کار با موفقیت تمام شده است. من خیلی خوشحالم و نتیجه را هم باید دید و قضاوت کرد.

بهمن مقصودلو در این فیلم سعی کرده است عرفان شرق را با سوررئالیسم غربی ترکیب کند. او در فیلمش از راه رفتن نقاش در پاریس و به‌سوی برج ایفل، سمبل تاریخی و توریستی پاریس، به‌عنوان نوعی نماد برای نشان دادن مقاومت ایران درودی بهره برده است:

یک کارگردان به‌طور کلی، چه در فیلم مستند و چه در فیلم سینمایی، برای هر اثری که خلق می‌کند و می‌سازد نما به نما فکر می‌کند. این‌طوری نیست که همین‌طوری آدم فیلمبرداری کند. به‌خصوص من که از حیطه‌ی نقد سینما وارد فیلم شده‌ام، و زمینه‌ی کارم تحلیل و نقد سینما بوده است. همیشه فکر می‌کنم چرا باید این نما را بگیرم یا چرا باید این نما را بگذارم؟ خب یک موقعی دوربین را می‌گذاریم جلوی هنرمند و در فیلم سئوالی مطرح می‌کنیم. او هم به‌ما جواب می‌دهد.

مثلاً در مورد مسئله‌ای یا در مورد پدر و مادرش. این یک مسئله است. اگر قرار است حرکتی در فیلم کند، اگر کاری می‌کند، اگر این سکانس‌ها و صحنه‌ها به‌طور کلی باید به هم پیوند داشته باشند و پیوند‌هایی لازم است، از طریق این نماها است. به همین دلیل، یک منتقد یا فیلمساز راجع به آنها فکر کند. باید شخصیت هنرمندش را در نظر بگیرد، محتوای فیلمش را در نظر بگیرد و ببیند در آن محیطی که کار می‌کند، چه مشخصه‌ها یا عناصری مفید هستند که بتواند در رابطه با این هنرمند به‌کار آید.

خب خانم درودی مدرسه‌ی بوزار بوده و در فرانسه تحصیل کرده است. در این فیلم من سعی می‌کنم عرفان شرق را با سورئالیسم غرب ترکیب کنم و بگویم این هنرمند چگونه توانسته از تلفیق و ترکیب این دو فلسفه و این مکتب هنری سربلند بیرون آید و سبک خودش را خلق کند.

خب، در شهر پاریس هم چه هست؟ یک برج ایفل و موزه‌های مختلف هست. شهر زیبایی است و مرکز فرهنگ و مهد هنر دنیا است. من باید ازاین مشخصه‌ها استفاده کنم. در یک نمای خیلی کوتاه توانستم به‌طور کلی مقایسه‌ای کنم. این که چقدر موفق شدم از مقاومت درودی، شیرزنی، بزرگی و قوی بودن او بگویم و این که بعد از دردهای مختلف، مرگ شوهر، مرگ شوهر خواهر، مرگ خواهر، مرگ پدر، مرگ برادر و تنهایی، این‌همه استحکام داشته، نمی‌دانم. قدرت و هنری که این زن دارد را من این‌گونه در فیلم به تصویر کشیدم که هر وقت در پاریس راه می‌رود، به طرف برج ایفل می‌رود.

این یک‌جور مقایسه است. چون فکر می‌کنم برج ایفل یک نهاد هنری است. نهاد محکمی است. نهاد مدرنیته است. هر جوری که شما می‌خواهید حساب کنید. سعی کردم ریزه‌کاری‌هایی از این دست را در فیلم به کار ببرم. این که چقدر موفقم، آن با بیننده است.

نشان دادن تصاویری از چهره‌های نامدار، چون سالوادور دالی، آندره مالرو و هم‌چنین آنتونی کویین از قسمت‌های دیدنی و جذاب این فیلم مستند است:

به‌طور کلی درودی در طول زندگی‌اش بسیاری از هنرمندان بزرگ را ملاقات کرده و دیده. آنها طی نامه‌ها و حرف‌هایی که زده‌اند، کار این نقاش را دیده و ستوده‌اند. لازم بود تا مدارک و عکس‌های این تأثیرگذاری‌ها و این روابط را پیدا کنم یا نامه‌هایش را در طول فیلم بیاورم. هر هنرمندی به‌هر صورت آبشخوری دارد و از جایی تغذیه می‌کند. از یک فرهنگ یا از یک هنر و رابطه‌ای.
بهمن مقصودلو و احمد محمود

هنرمندان دیگر بر او تأثیر می‌گذارند و همه‌ی اینها سعی شده تا در فیلم نشان داده شود. برای پیدا کردن این مدارک، فیلم‌های تاریخی گذشته، عکس و سند خیلی زحمت کشیده شده است. یکی از علت‌هایی که فیلم‌ها هفت یا هشت‌سال طول می‌کشند، پیدا کردن این مدارک، عکس‌ها و اسناد است.

به‌طور معمول ساختن مستندهایی درباره‌ی بزرگان ادب و هنر هر کشور، به عهده‌ی دولت‌ها، تلویزیون‌ها یا نهادهای فرهنگی است. بهمن مقصودلو، بیش از سی و پنج سال است که در نیویورک شرکت فیلمسازی‌ دارد، اما هزینه‌ی ساخت این مستندها را خود و برادرانش تأمین کرده‌اند. او عقیده دارد، آدم‌های مستقل و فیلمسازان مستقل در ساختن فیلم‌هایی درباره‌ی شخصیت‌های ادب و هنر در هر کشوری بسیار موفق‌تر هستند:

آدم‌های مستقل و فیلمسازان مستقل بسیار موفق‌تر هستند که در این زمینه عمل کنند و چنین فیلم‌هایی را بسازند. حالا این فیلم‌ها سرمایه می‌خواهد. این سرمایه، سرمایه‌ی خودم و سرمایه‌ی برادرانم است که همیشه به من کمک می‌کنند. این فیلم‌ها در ضمن برای دنیا ساخته می‌شود. تنها برای ایران ساخته نمی‌شوند. ایران و ایرانیان بخشی از مخاطب‌های آن هستند. ما هنرمندانی داریم که کم‌تر در دنیا شناخته شده‌اند.

به‌جز عباس کیارستمی و چند فیلمساز دیگر و یا اردشیر محصص، نقاشان یا معماران ما کم‌تر شناخته شده‌اند. اخیراً البته این شناخت بیش‌تر شده است. در نتیجه من در سال ۷۲ وقتی تهیه‌کننده‌ی تلویزیون بودم، فیلمی از اردشیر محصص ساختم. محصص همان روزها جهانی شده بود. همچنان که دیدیم جهانی هم باقی ماند. در مورد او ۳۶ سال پیش، یک‌بار فیلمی به مدت ۲۰ دقیقه، در تلویزیون ملی پخش شد. حدود سال ۱۹۷۲.

بعد دیگر هیچ فیلمی از اردشیر محصص ساخته نشد تا این که ایشان دو سال پیش فوت کردند. این اولین فیلم بود. دومین فیلم من احمد شاملو بود. شاملو به من خیلی علاقه داشت و ما به هم خیلی نزدیک بودیم. باهم دوست بودیم. وقتی کارگردان فیلم احمد شاملو، نسخه‌ی اول آن را ساخت، شاملو بسیار از فیلم بدش آمد و جلوی آن را گرفت.

من رفتم ایران و به ایشان قول دادم که این فیلم را می‌سازم. اگر خوش‌شان آمد و اجاز دادند پخش‌ می‌شود که همین‌طور هم شد. چندین بار آن را تدوین کردم تا فیلم به آن شکلی که دوست داشت پخش شد.

سومین فیلم احمد محمود بود: دوست عزیز من برای بیش از چهل سال. او نویسنده‌ای توانا بود. هم‌اکنون فیلم احمد محمود و فیلم احمد شاملو توسط کمپانی ساند در پیکچر در آمریکا و در سراسر دنیا به صورت دی‌وی‌دی عرضه شده است.

فیلم اردشیر محصص را هم داریم دوباره تدوین می‌کنیم تا یک ساعت شود به اضافه‌ی صحنه‌های دیگری که من پیش از مرگ‌شان گرفتم. چند نفر دیگر نیز درباره‌ی او صحبت خواهند کرد. این فیلم یک‌ساعته هم سال آینده بیرون می‌آید. فیلم چهارم من فیلم خانم درودی است. فیلم پنجم مربوط به فرخ غفاری، دوست عزیز دیگری است که فوت کرده. هر وقت به پاریس می‌آمدم، اولین کارم رفتن خدمت ایشان بود و گپ زدن و چای خوردن با ایشان. ایشان نماینده‌ی فرانسه در ایران، و نماینده‌ی ایران در فرانسه بود. یک ایران‌شناس بزرگ، یک فیلمساز بسیار خوب، یک منتقد بسیار دقیق و یک مورخ بسیار دانا بود. به هر صورت این فیلم سال آینده بیرون می‌آید.

فیلم ششم من درباره‌ی ناصر ملک‌ مطیعی است؛ به‌عنوان یک بازیگر بزرگ سینمای ایران. در سال ۲۰۰۲ از او فیلمبرداری شده است. داریم آن را تدوین می‌کنیم.

بعد فیلم خانم مهرانگیز کار، به‌عنوان وکیل حقوق بشر ساخته خواهد شد که فیلم هفتم من خواهد بود.

فیلم هشتم درباره‌ی دکتر هوشنگ کاوسی، تحصیلکرده‌ی پاریس و مورخ و فیلمساز است.

فیلم بزرگ من نیز محمد مصدق است. این فیلم برای سینماها ساخته شده و سال آینده منتشر می‌شود. احتمالاً در جشنواره‌های بزرگ جهانی به نمایش در خواهد آمد.

گر من

سنائی - مرداد ۱۳۸۹

یک رباعی ناب از
حکیم سنائی غزنوی
شاعر پر آوازه ی سده ی ششم هجری

گر من  سر ناز هر خسی داشتمی
معشوقه دراین شهر بسی داشتمی
وربردل خود دست رسی  داشتمی
در هر  نفسی   همنفسی   داشتمی

خیابان خوابها

خبرگزاری ایسنا - مرداد ۱۳۸۹

خیابان خوابها به روایت تصویر های ایسنا




از زندان تا این سوی آب ها

سهیلا میرزائی - مرداد ۱۳۸۹

گفتگوی سهیلا میرزایی با یکی از فعالین دانشجویی, ٢۴ تیر ١٣٨٩
بهنام وفاسرشت از فعالین دانشجویی دانشگاه بهشتی بود که سال ۷۹ در رشته ی علوم سیاسی فارغ التحصیل شد. او شاهد حضور زهرا کاظمی در بند انفرادی بود و از آن به عنوان تلخ ترین خاطره اش یاد می کند.
بهنام وفاسرشت از فعالین دانشجویی دانشگاه بهشتی بود که سال ۷۹ در رشته ی علوم سیاسی فارغ التحصیل شد.

اولین دستگیری او در سال ۷۸ به جرم “اقدام علیه امنیت کشور” و ارتباط با اپوزیسیون خارج از کشور بود که پس از دو ماه بازداشت با سند آزاد شد. در سال ۸۱ بار دیگر دستگیر شد و اولین حکم اش اعدام بود که در مراحل بعدی بازجویی حکم به ۵ سال حبس تغییر کرد. یک سال در انفرادی بود و ۴ سال بقیه را در بند عمومی گذراند.

او شاهد حضور زهرا کاظمی در بند انفرادی بود و از آن به عنوان تلخ ترین خاطره اش یاد می کند.

ـ کجا و چگونه دستگیر شدی؟

در اواسط سال ۸۱ در منزل دستگیر شدم. حدود ۸:۳۰ شب برای بازگرداندن پسرم از منزل یکی از اقوام از خانه خارج شدم ، خیابان به طرز مشکوکی خلوت بود به محض باز کردن در ماشین صدای شدید ترمز ماشین ها را شنیدم، تعداد زیادی مامور محاصره ام کردند و با کشیدن کیسه ای روی سرم مرا داخل ماشینی انداختند و چند خیابان آنطرف تر یکی کیسه را از روی سرم برداشت و گفت: خودشه.

بعد از مدتی حدود ۲۰ مامور مرا تا منزل ام جهت تفتیش همراهی کردند و البته من اطلاعات هارددیسک کامپیوتر و برخی عکس ها و اعلامیه ها را چند ساعت قبل از دستگیری از دسترس خارج کرده بودم. با این حال بسیاری از لوازم شخصی مرا از جمله کامپیوتر، پاسپورت، حساب های بانکی، شناسنامه، کارت ملی و …. را با خود بردند و مرا به اوین به بخش ۲۰۹ انتقال دادند و تا یک سال در حبس انفرادی بودم.

ـ نوع شکنجه ها در انفرادی چگونه بود؟

تا پنج ماه زیر بازجویی و تحت شکنجه های مختلف بودم،از آمپول های بیهوشی گرفته تا کابل زدن، بستن به تخت و جوجه کباب کردن به کار می گرفتند تا اقرار بگیرند ولی موفق نشدند. اجازه نداشتم حتا با نگهبان صحبت کنم. دوره بسیار وحشتناکی بود نه کسی را می دیدم، نه کسی به سراغ ام می آمد؛ شب و روز نیز برایم قابل تشخیص نبود. در طی این مدت بارها به اعتصاب غذا دست زدم و با تمام فشارها فقط به آزادی فکر می کردم.

ـ آیا خانواده تان نیز مورد بازجویی قرار گرفتند؟

بله همسرم بارها مورد بازجویی قرار گرفت و برادرم ۶ ماه به زندان افتاد و شغلش را از دست داد.

ـ آیا پس از آزادی از زندان باز مورد تهدید بودید یا موضوع کاملا منتفی شد؟

بله به کرات مورد تهدیدات تلفنی قرار گرفتم و با توجه به اینکه آزادی من به صورت مشروط با وثیقه ی صد میلیون تومانی بود، چندین بار به دادگاه احضار شدم.

ـ چطور شد به فکر خارج شدن از ایران افتادید؟

یک سال پس از آزادی به خاطر فعالیت های دانشجویی حکم بازداشت برایم آمد و هنگامی که به منزل مان جهت دستگیری من حمله کردند، من آنجا نبودم. دو روز بعد توانستم از طریق مرز زمینی از ایران فرار کنم و خودم را به ترکیه برسانم.

ـ شاهد چه صحنه ای از حضور زهرا کاظمی در بند انفرادی بودید؟

در تاریخ سوم تیر ۸۲ هنگامی که در سلول ۲۰۹ خود بودم، صدای خانمی را شنیدم که داد و فریاد می کرد: «مرا هول ندهید، مگر من چه جرمی مرتکب شده ام» و مامورین به او ناسزا می گفتند. به نظرم او را به بند ۱ به نام بند نسوان که مخصوص زندانیان زن در ۲۰۹ است، می بردند. شب هنگام چندین بار صدای همان خانم را شنیدم که از وی بازجویی می کردند. شب بعد همان صدا را شنیدم که با فریاد التماس می کرد: «حاج آقا من این کار رو نکردم.» پنجم تیر به علت اعتصاب غذا در بهداری ۲۰۹ بستری بودم و دکتر کشیک « دکتر اکبری » که از پرسنل وزارت اطلاعات بود، به من گفت چشم بندم را بالا بزنم و مرا به اتاق دوم بهداری ۲۰۹ که اتاقی مخصوص دندانپزشکی بود برد و سعی می کرد مرا به شکستن اعتصاب غذا و دریافت سرم راضی کند. او مشغول گرفتن فشار خون ام بود که در همین لحظه چهار نفر وارد اتاق اول بهداری شدند. در دست دو نفر باتوم بود و فردی را که در پتو پیچیده شده بود و موهای آشفته اش بیرون بود کشان کشان وارد اتاق کردند و دکتر را صدا کردند. دکتر حدود یک ربع مرا رها کرد و مشغول معاینه ی آن خانم شد. من سه نفر از آن چهار نفر را شناختم که عبارت بودند از قاضی مرتضوی، مظفر تهرانی از پرسنل وزارت اطلاعات و فردی به نام ستوده که از بازجویان وزارت اطلاعات بود. به نظر می رسید که در بین خودشان درگیری دارند و دائم به هم می گفتند تو چرا این کار را کردی و آن یکی می گفت من کاری نکردم و محکم نزدم و مرتب از دکتر سوال می کردند آیا زنده هست یا نه؟ در این لحظه مرتضوی متوجه حضور من در این محل شد و به همراه مظفر تهرانی با مشت و لگد به جان من افتاد و دستور داد مرا به سلول ببرند. از زیر چشم بند پرونده ای بر روی میز ورودی بهداری دیدم که با ماژیک روی آن نوشته شده بود «زهرا (زیبا) کاظمی». صورت آن خانم کاملن خونی بود و در مسیری که مرا به سلول می بردند کف زمین خون آلود بود. پس از نیم ساعت، صدای رفت و آمد و همهمه و سپس صدای آژیر آمبولانس شنیده شد که از محل دور می شد، ظاهرن زهرا کاظمی را به بیمارستان منتقل کرده بودند.

یک هفته پس از آن شب، مرا چهار بار به بازجویی بردند و مرتب سوال می کردند آن شب چه دیدی و چه اتفاقی در بهداری افتاده بود و من هر بار پاسخ می دادم به نظرم کسی حالش به هم خورده بود و او را به بهداری آورده بودند و چیز دیگری ندیدم.

علی رغم گزارش های جمهوری اسلامی مبنی بر اینکه زهرا کاظمی در این سه روز جاهای مختلفی بوده، او از ابتدای دستگیری تا زمان مرگ در بند ۲۰۹ بود و به وسیله ی بازجویانش و مرتضوی به قتل رسید.

ـ با توجه به اینکه شاهد آخرین لحظات زندگی زهرا کاظمی بودید، پس از آزادی اقدامی نیز جهت فاش کردن اطلاعات مربوطه کردید؟

بله بارها از طریق سایت ها و رسانه ها این موضوع مطرح شد. دوبار به سفارت کانادا در ترکیه مراجعه کردم و با آنها در این مورد صحبت کردم، ولی حاضر به همکاری نشدند و اعلام کردند که موضوع را می خواهند مسکوت باقی بگذارند.