سلام من خردادم، فصل شکوفه

خرداد ۱۳۸۹

سلام!
من خردادم
من فصل شکوفه ام، شکوفه های رنگا رنگ،
من هم چون فروردین و اردیبهشت، بوی
دل انگیز بهار را با خود دارم،
من پیام آورد تابستانم
فصل فراوانی…

دو چهره از:فریدالدین عطار نیشابوری

محمود صفریان - خرداد ۱۳۸۹

دو چهره از: فریدالدین عطار نیشابوری
عطار در تذکره الاولیا

عطار در منطق الطیر

کوتاه در باره او
” فریدالدین محمد نیشابوری، که او را با نام عطار، یا شیخ فریدالدین عطار نیشابوری شناخته ایم، از شاعران پر مایه زبان فارسی و از مردم ارجمندخراسان بوده است. در سده ششم و آغاز سده هفتم هجری می زیسته و به کار پزشکی و دارو فروشی می پرداخته و بدین سبب ” عطار ” نامیده شده است.افسانه ای در مورد او چنین می گوید:”…عطار، یک پیشه ور دنیا دوست بود. روزی درویشی به داروخانه او آمد . چیزی خواست. عطار که سر گرم کار بود روی خوش نشان نداد. درویش گفت:( تو با این دلبستگی به دنیا، چگونه خواهی مرد؟ )عطار پاسخ داد:( همانگونه که تو خواهی مرد )درویش کاسه چوبین خود زیر سر نهاد دراز کشید و مُرد.عطار با دیدن این بازی شور انگیز، تکان خورد. سرمایه خود را به تاراج داد وبه این و آن بخشید و صوفی شوریده سری شد…” از تذکره الاولیا همین افسانه سازی ها ست که بزرگان ما را در هاله ای از ابهام غیر راستین فرو می برد. برای اساطیرشاهنامه لازم و ضروری است، ولی برای قهرمانان راستین، سمی است در جام اعتماد.
و اما در منطق الطیر آمده است:”…شیخ فریدالدین عطار ( ابو محمد ابن ابوبکر، ابراهیم ابن اسحاق عطار کدکنی نیشابوری ) معروف به شیخ عطار. که از نام آوران قرن ششم و هفتم هجری است.آنچه از بیانات خود شیخ بر می آید، طبیب و دارو ساز بوده و در حین انجام این وظایف، انقلاب روحی و فکری و باطنی در او به وجود آمده است، واز آن پس جوشش های درونی خود را با سرودن شعر و نوشته های ادبی بیان می داشته و اندیشه های عرفانی را به نظم می کشیده است.عطار آثار فراوانی دارد و تا یکصد و نود اثر را به او نسبت داده اند. البته نسبت تعدادی از این آثار به او جای تردید دارد، اما مشخص است که مردی پُرکار بوده است.
دو کتاب:تذکرهالالیا ومنطق الطیربدون شک از آثار برجسته و شاخص او می باشند.دو کتابی که عطار با دو چهره کاملا متفاوت در آن ها ظاهر شده است.در یکی با عطار مفتون مذهب با کار برد جملاتی پُرطمطراق و القابی زمینی!و گاه سر شار ازغلو روبرو هستیم، و در دیگری، با عطاری شیفته و مفتون عرفان، و اشعاری سکر آور، که از خود بی خود می کند. و از عشق می گوید و هفت شهرش.” هفت شهر عشق را عطار گشت/ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم ”
در تذ کره الالیا می گوید:” آن سلطان ملت مصطفوی، آن برهان حجت نبوی، آن عالِم صدیق، آن عالَم تحقیق، آن میوه دل اولیا، آن گوشه جگر انبیا، آن ناقل علی، آن وارث نبی….”
ولی در منطق الطیر در وادی دوم می سراید:بعد از این وادی عشق آید پدید/غرق آتش شد کسی کانجا رسید/کس در این وادی بجز آتش مباد/وانکه آتش نیست عیشش خوش مباد/عاشق آن باشد که چون آتش بود/گرم رو، سوزنده، و سر کش بود
روش و سبک تمجید و تعریف و بیان کلمات و جملات سجع در توصیف شخصیت های مورد نظر ( هر قدر شخصیت های متعالی ) نا متعارف است و بوی غلو می دهد، آنچنان که زیبنده انسانی والا چون عطار نیست. توجه کنید. از تذکره الالیا:” آن پرورده نبوت، آن خوکرده ی فتوت، آن کعبه ی عمل و علم، آن قبله ی ورع و حِلم، آن سَبق برده به صاحب صدری، صدر سنت، حسن صدری…”یا” آن متمکن هدایت، آن متوکل ولایت، آن پیشوای راستین، آن مقتدای راه دین، آن سلطان طیار، مالک دینار…”نا گفته نماند که به دنبال شروعی چنین، اطلاعی بسیط از معرفی شده می آید، که می تواند گوشه هائی از تاریخ باشد. و مجموعه این نوشته ها از توانائی یگانه ای حکایت دارد که از اسطوره ای چون عطار نیشابوری بر می آمده است.
اما عطار منطق الطیر حکایتی دیگر است.عطر کوچه باغ های ” هفت شهر عشق ” او، تاریخ ادبیات ما را معطر و چراغانی کرده است. در این ” وادی ” ها نه پرسه زدن، که وارد شدن نیز کار هر کسی نیست. زائران این ” شهر ” ها همان هائی هستند که در تذکرهالالیا معرفی شده اند.”…آن قتیل الله فی سبیل الله، آن شیر بیشه ی تحقیق، آن شجاع صفدر صدیق، آن غرقه ی دریای مواج: حسین ابن منصور حلاج…”
و برای منصور حلاج، این اسطوره شهامت و گذشت، حافط می گوید” آن یار کز او گشت سر دار بلند/جرمش این بود که اسرار هویدا می کرد ”
و منطق الطیر است که ما را به مرحله هفتم؛ به آخرین وادی که رسیدن به اوج فقر و فنا ست رهنمون می شود.بعد از این، وادی فقر است و فنا/ کی بود این جا سخن گفتن روا/ عین این، وادی فراموشی بود/گنگی، و کری، و بیهوشی بود
مولانا جلال الدین رومی، عطار را که ” سیمرغ ” ادبا و عرفا است، پیشوای عاشقان و قدوه ی عارفان دانسته است. و در بیتی عطار را به منزله ی روح و ” سنائی ” را چون چشم می نامد.” عطار روح بود و سنائی دو چشم او /ما از پی سنائی و عطار آمدیم ”
چهره عطار، بر خلاف آنچه که در تذکرهالیا، می نمایاند در منطق الطیر، در تک تک اشعار و تمثیل ها، نمایان، خندان، و مهربان است. و زندگی را در عشق، این شکوفا ترین گل هستی، می بیند. عطار در منطق الطیر، قیود را می شکند وبال و پر عشق را می گشاید. حتی برای زاهدی چون شیخ صنعان.شیخ صنعان، پیر عهد خویش بود/در کمال ازهرچه گویم بیش بود…..هم عمل، هم علم، با هم یار داشت /هم عیان هم کشف هم اصرار داشت
و با آن همه مریدان و پای منبری ها، و با سالها ریاضت و زهد، پای عشق که به میان می آید، حتا اگر ” ترسا ” دختری باشد، پشت پا به همه داشته ها می زند. هر که جان در لعل آن دلبر نهاد/پای در ره نا نهاده سر نهاد و با همه وجود عشق را پاس می دارد…و چنین است عطار در منطق الطیر.
حکایات منطق الطیر، یکی بعد از دیگری، فهیمی را به ما می نمایاند که از شور و شعف و نگاه شادمانه به زندگی، سرشار است. و می تارد به آنهائی که عشق را پاس نمی دارند و نمی دانند که چه گوهر دردانه ایست.چون تو در عشق از سر جهل آمدی/خواب خوش بادت، که نا اهل آمدی
هر چند عطار در تذکرهالالیا سخت مذهبی است و بسیار در مناقب آن گفته است، ولی در منطق الطیر تابو شکن، مهربان و با ” حال ” تر و به ما نزدیک تر است

رمانی در حال و هوائی متفاوت

فرخنده کیانی - خرداد ۱۳۸۹

من شش فصلی را که از رمان ” شام با کارولین ” منتشرشده است خوانده ام. وعده بر این است که فقط یک فصل دیگر در راه است.
چون از آنچه تا کنون از این کتاب خوانده ام خوشم آمده است، تصمیم گرفتم کمی در مورد آن و نویسنده اش آقای عباس صحرائی ” که از خوانندگان آثارش هستم ” صحبت کنم.

قبل از هر چیز، از اینکه آزمایش موفقی برای آغاز، تداوم، و انجام یک رمان بر روی اینترنت انجام شده است به آقای عباس صحرائی دست مریزاد می گویم.
گو اینکه می توان گفت هر فصل این کتاب یک داستان کوتاه است، ولی در کل می رود که یکی از رمانهای دوستداشتنی را شکل بدهد.
این داستانهای کوتاه که هر یک فصلی از این رمان را شکل می دهند، حال هوائی کاملن متفاوت با سایر آثار این نویسنده دارد.
در سایر نوشته ها ضمن اینکه اشاراتی به رمانسهای شخصیتها دارد ” که البته همین اشاره هم ، در بسیاری از داستانهای او دیده نمی شود ” ولی تا حالا ندیده ام که در حد یک رمان، از عشق و دلدادگی بگوید. شاید خواسته است که کمی رطوبت به خشکسالی چنین آثاری به پاشد و از جو سنگین حاکم که زمین داستانهای رمانس را
از کشت انداخته است، بکاهد.
داستان در خارج از کشور جریان داشته و فقط یک شخصیت ایرانی دارد، آن هم ” امیر” است که زبان فارسی را در دانشگاه تدریس می کند. والبته راوی هم خود اوست و می توان گفت که یک جورائی اتو بیوگرافی خود ش است، یا اینطوربنظر می رسد.
خیلی کوشش شده است به خواننده القا شود که داستانی واقعی است ” و البته ممکن هم هست که باشد ” اما آنجا که بسوی پریشانی درعشق می رسد در واقعی بودن آن کمی باید شک کرد.
بنظر من نویسنده در بیان احساسهای عاشقانه استادی خاصی دارد و گله به گله با کار برد جملاتی گیرا آن را می نمایاند.
“… رنگ چشمانش آمیزه زیبائى از خاکسترى و آبى بود، و شوخى دلنوازى آنها را به گردش در مى آورد. صدایش آهنگ گیرائى داشت، و کلمات سوار بر آن به آرامى گوش را مى نواخت و مجذوب مى کرد. پر انرژى و سرحال بنظرمى رسید. نشان نمى داد که رنجشى از زندگى داشته باشد. ” یا شاید فقط نشان نمى داد .”
” ملوسى گربه اى را داشت که موش خواهندگى را، ملایم و بى آزار به بازى گرفته باشد. و اندامى که اصولن بایستى بخاطر امکانات متنوع غذائى رستوران نوع دیگرى باشد، متناسب، دلخواه، و خوشتراش بود. نمى دانم با آن چشمان زیبا مرا چه رنگى! مى دید؟ مشکوک بودم، به بازى گرفته شده ام، یا تصادفن، بلیطم شماره هایش جوردرآمده است؟

دارد برای خودش بازگویش می کند، بر اندازش می کند و با غربال احساسش سرندش می کند…عین یک جواهر شناس دارد محکش می زند و این کار آدمهای کارکشته است.
به بررسی خود دامنه می دهد:
“… از وراى شیشه مه گرفته، بیرون محو دیده مى شد. با دستمالى شفافش کردم. دانه هاى ریزى از آسمان مى ریخت. برفى سبک بود یا مانده باران آنروز بعد ازظهر، نمى دانم. حال خوشى داشتم. رویم را که برگرداندم، گارسونى شیک و مرتب، مودب کنارش ایستاده بود، و داشت دستوراتش را یاد داشت مى کرد. کارش که تمام شد نگاه رضایتش را نثارم کرد. “
” انگلیسى را خوب حرف می زنى، هرچند با کمى لهجه، ولى شیرین و صحیح.
کجا یاد گرفته اى؟ ”
داشت مسیر دیگرى به صحبت مى داد. هنوز کمى حالت نا باورى داشتم. با کنجکاوى، و کمى جدى پرسیدم :
– نگفتى چند ساله اى؟ مجردى؟. گویا این جا فقط بعضى وقتها آنهم شبها مى آئى، کار روزانه ات چیست؟ ”
و بدین ترتیب گام بر پله انتخاب می گذارد و با گفتن:
“… ولى تو باید در راه آشتى گام بردارى، تو مى توانى، عشق را بر زین شوالیه دیگرى بنشانى، و زندگى را چون گلى خوش رنگ به رویانى. خیلى دلم مى خواهد یک شام دیگر با تو باشم . نه در اینجا در جائى دیگر، و مهمان من. اسمش را می گذارم شب کارولین، با توحرف دارم. دلم نمى خواهد دوستى که امشب آغاز شده است همین امشب هم تمام شود، وتو را غرق در گذشته اى که همه لحظاتت را درخود دارد رها کنم. خواهش مى کنم قبول کن…”
مُهررا می گذارد مسجد.

گوشى را که بر داشتم، بى مقدمه و بالحنى گوش نواز گفت:
” شک دارم مرا بشناسى ” مستر امیر” دعوتت به قوت خود باقى است؟ ”
…..
“…- کارولین! توئى؟ واقعن از شنیدن صدایت خوشحال شدم. البته که دعوتم به قوت خود باقى است باعث افتخار من خواهد بود، که شام دیگرى را با تو باشم.
” شام با کارولین ” یاد آور یکى از شبهاى فراموش نشدنى من است…”

اما شکارچی ما، مثل بیشتر کمانداران این میدان، خودش در دام می افتد. واین کتاب بیشتر از دامی صحبت می کند که امیر گرفتارش می شود و کم کم می شود تمام زندگی او… و براین روال است که بنظر من یکی از بهترین رمانهای عشقی متولد می شود و آقای صحرائی یکبار دیگر نشان می دهد که سوژه ها را خوب می پروراند و پرو بال داستان را خوب می گشاید.
رمان شام با کارولین بر خلاف بیشتر رمانها، زیاده گوئی ندارد و گردش قلم صحرائی کماکان جذب کننده است.
یک مقایسه:
کتاب ” پریچهر” نوشته ی ” م. مؤدب پور ” که اینک به چاپ ” شاید ۲۴ – ۲۵ ” رسیده است بنظر من یک رمان بسیار معمولی در روال قصه های مادر بزرگ در شبهای طولانی زمستان است. شما در این کتاب، حتا یک جمله ای که حکایت از قدرت نویسندگی، نویسنده باشد نمی خوانید در حالیکه از نوشته روان و پر کشش و دلنشین رمان ” شام با کارولین ” می توان لذت برد. و بهمین گونه است حکایت بامداد خمارو کتاب های جواد فاضلی و ر. اعتمادی گونه خانم فهیمه رحیمی ” مثلن کتاب پنجره ” او… و امثالهم…. و کتابهای پر محتوا و سنگین رنگین نویسندگان قدر، به چنین شمارگانی نرسیده اند
و بنظر من رمان ” شام با کارولین ” هرچند در روال همین گونه عشق هاست، اما در سطح و کلاس دیگری است.
شاید اگر در ایران وچاپی منتشر می شد با اقبال خوانندگان این گونه داستان ها روبرو می گردید، هرچند معلوم نیست که پس از انتشار آن بصورت کتابی کامل و بصورت پی دی اف و در اختیار همگان قرار گرفتن، با چه استقبالی روبرو خواهد شد.
گفتگو ها و صحنه آرائی ها در این رمان کماکان از قدرت قلم نویسنده بر خوردار است و لحظاتی را در آن می یابی که جفت و جوری و روانی و زیبائیش حرف ندارد… توالی فصول و ارتباط یکدستی که با هم دارند، رمان را درکل روان و خواندنی کرده است
آن را حتمن بخوانید در سایت گذرگاه بی چشمداشت عرضه خواهد شده.
من در انتظار آخرین فصل آن و پایان کتاب هستم هرچند برای پایانش، بوهای خوبی را احساس نمی کنم.

یادی از علی‌محمد حق‌شناس – بودن با بودگانی‌ها” – ،

ناصر زراعتی - خرداد ۱۳۸۹

یادی از علی‌محمد حق‌شناس- ناصر زراعتی
و بودن با بودگانی‌ها،  نوشته‌ای از سیمین بهبهانی
در باره شعرهای دکتر حق‌شناس

شاید خیلی‌ها ندانند که دکتر علی‌محمد حق‌شناس غیر از زبان‌شناس‌بودن و ترجمه و تألیف کتاب‌های زبان‌شناختی و ادبی و نقد و…، شعر هم می‌نوشت و شاعر هم بود. به‌تازگی کتاب “یاد بعضی نفرات” (مجموعۀ نوشته‌های خواندنی سیمین بهبهانی در مورد شاعران و نویسندگان مختلف) به دست‌ام رسیده و مشغول خواندن آن‌ام. در این کتاب، سیمین خانم نازنین، با همان سعۀ صدر همیشه‌گی و نگاه و زبان مهربانِ مادرانه، مطلبی دارد در مورد دفتر شعر دکتر حق‌شناس
زمان سریع میگذرد و دوستان یکی‌ یکی، به‌ نوبت و بی ‌نوبت، از این دنیا می‌روند؛ تا کِی نوبت به ما برسد. از مرگ گزیر نیست؛ که دیر و زود دارد، اما سوخت‌ و  سوز ندارد. خوشا به حال آنان که از خود نامی نیک به یادگار می‌گذارند و بدا به حال آن کسان که تا هستند، آرزوی مرگ‌شان در دل‌هاست و چون رفتند، از آنان به زشتی یاد می‌شود!
از دکتر علی‌محمد حق‌شناس غیر از دیدارهای گاه‌ به‌ گاهی در دفتر نشر آگاه در اوایل دهۀ شصت، هنگام انتشار « نقد آگاه »ها که متأسفانه چهار شماره بیشتر ادامه نیافت و در سال‌های میانی و پایانی همان دهه، در « نشر دانشگاهی»، وقتی برای دیدار دوستان، به‌ خصوص مصطفی اسلامیه به آن‌جا می‌رفتم و حق‌شناس ، آماده‌ سازی و انتشار فصلنامۀ «زبان‌شناسی» را عهده‌دار شده بود و مصطفی مطالب آن را ویرایش می‌کرد و دیدارهای دیگر در نشست‌ها و گردهم‌آیی‌های فرهنگی و ادبی در تهران، دو خاطرۀ مشخص در ذهن‌ام زنده است:
در همان سال‌ها، دنبال جزوه‌ای بودم از میس لمپتُن پژوهشگر مشهور انگلیسی که خیلی سال پیش، با عنوان « سه لهجۀ ایرانی » دربارۀ لهجه‌های جوشقانی و میمه‌ای و یکی از روستاهای دوروبر تهران نوشته‌بود و در سری انتشارات زبان‌شناسانۀ دانشگاه کمبریج منتشر شده‌بود و کم‌یاب و (بهتر است بگویم) نایاب بود. چون در یکی از دیدارها با دکتر حق‌شناس صحبت آن کتاب پیش آمد، گفت که نسخه‌ای از آن را دارد و هنگامی که با ناامیدی تمام و با احتیاط بسیار، از او پرسیدم که آیا ممکن است یک فتوکپی از آن را به من بدهد یا آن را چند روزی امانت بگیرم و خودم فتوکپی کنم؟ با گشاده‌ رویی پاسخ مثبت داد و در دیدار بعدی، آن کتاب کوچک اما مهم و ارزشمند را برای‌ام آورد که من هم البته پس از فتوکپی گرفتن، صحیح و سالم پس‌اش دادم.
پاییز ۱۳۶۹ بود که مهدی اخوان ثالث از دنیا رفت. برای تشییع جنازه از منزل‌اش در خیابان زرتشت، پایین میدان ولی‌عصر، راه افتادیم و تا گورستان بهشت ‌زهرا رفتیم. پس از شستن جنازه و برگزاری نماز میّت، گفتند که قرار است پیکر او را به خراسان ببرند و کنار آرامگاه فردوسی به خاک بسپارند. (حکایت آن روز مفصل است که باید زمانی آن را دقیق بنویسم.) در برگشت، در آن روز آفتابی پاییزی، با دکتر حق ‌شناس هم‌ راه شدیم. من بودم و سه دوست شاعر (عبدالعلی عظیمی، احمدرضا قایخلو و رضا چایچی). هر پنج نفر سوار هیلمن قراضۀ کِرم‌ رنگ من شدیم و راه افتادیم. در راه، صحبت از اخوان بود. بیش‌ترین خاطرات را دکتر حق‌شناس داشت که از همۀ ماها بزرگ‌تر بود و بیش‌تر با آن شاعر بزرگ نشست و برخاست کرده‌ بود. میان راه، جایی در بیابان، به جویباری زلال رسیدیم که کنارش انگور می‌فروختند. ایستادیم و مقداری انگور یاقوتی خریدیم و در آن جویبار شستیم و زیر آن آفتاب دل‌چسب، دور هم نشستیم و انگور خوردیم. (گمان‌ام نان بربری تازه هم بود. شاید پنیری هم پیدا کرده‌بودیم…) طعم خوش آن انگور، پس از بیست سال، هنوز زیر زبان‌ام هست. دکتر حق‌شناس ماجرای یک میهمانی را از عصر یک روز تا بامداد روز بعد نقل کرد که اخوان نیز در آن مجلس بوده و به‌تعبیرِ معروفِ خودش «مثلِ پلنگ» بیدار مانده‌ بوده و به ‌نوبت نوشیده بوده و انواع دخانیات و تلخیات را به‌ ترتیب، با آدابِ تمام، مزۀ نوشانوش خویش کرده‌ بوده و حریفان را، یک‌ به‌ یک، از میدان به در کرده‌ بوده و خود هم‌چنان مشغول بوده‌است.
ماجرا را دکتر حق‌شناس با طنزی دل‌نشین تعریف می‌کرد.
در این سال‌ها، دورماندن از ایران مرا از دیدن او و بسیاری دوستان عزیز دیگر محروم کرده‌ است. در سفرهای معدود و گاه به‌گاهی هم متأسفانه فرصتی دست نداد که او را ببینم؛ اگرچه همیشه از کارها و فعالیت‌های فرهنگی و ادبی‌اش و کتاب‌هایی که می‌نوشت یا ترجمه و منتشر می‌کرد باخبر بودم.
شاید خیلی‌ها ندانند که دکتر علی‌محمد حق‌شناس غیر از زبان‌شناس‌ بودن و ترجمه و تألیف کتاب‌های زبان‌شناختی و ادبی و نقد و…، شعر هم می‌نوشت و شاعر هم بود.
به‌تازگی کتاب «یاد بعضی نفرات» (مجموعۀ نوشته‌های خواندنی سیمین بهبهانی در مورد شاعران و نویسندگان مختلف) به دست‌ام رسیده و مشغول خواندن آن‌ام. در این کتاب، سیمین خانم نازنین، با همان سعۀ صدر همیشه‌گی و نگاه و زبان مهربانِ ما درانه، مطلبی دارد در مورد دفتر شعر دکتر حق‌شناس. این مطلب در تاریخ ۲۱ شهریور ۱۳۶۸ نوشته شده‌است.
فکر کردم به یاد و احترام دوست فرهیختۀ درگذشته، کم‌ ترین کاری که می‌ توانم بکنم تایپ و انتشار این مطلب است در اینترنت.
با آرزوی شادی روان برای زنده‌ یاد دکتر علی‌ محمد حق ‌شناس و بردباری برای بازماندگان و تن‌ درستی و عمر دراز هم‌راه باعزّت برای سیمین خانم بهبهانی عزیز.
ناصر زراعتی
گوتنبرگِ سوئد

***
بودن با بودگانی‌ها
نوشتۀ سیمین بهبهانی
عزیزم حق‌شناس!
امروز ظهر امید به خانه آمد و گفت که برای‌ات از دوستی هدیه‌ای دارم. دفتر شعرت را گرفتم (البته با اندکی شگفتی). شنیده‌ بودم که شعر هم می‌گویی، اما هرگز از زبان خودت نه این «اقرار» را شنیده‌بودم و نه شعرت را.
مدتی‌ ست تو را ندیده‌ام: از هنگامی که پس از جراحی آن غدۀ کذائی‌ام، با جکی و بچه‌ها به سراغ‌ام آمده‌بودی. دوباره امسال به بیمارستان افتادم، به‌علت تصادف. مرگ را به چشم دیدم. یک لحظه فکر کردم که « دیگر تمام شد!» ـ لحظه‌ای بود که چهار متر آن سوتر از محل تصادف با سر به زمین آمدم و دیگر قدرت کوچک‌ترین جنبشی نداشتم. فکر می‌ کنی در آن لحظه چه حالی داشتم؟ آرامش مطلق، شاید همان «نیروانه». نه پُر بودم، نه خالی؛ نه شاد، نه غمگین؛ نه اندیشناک، نه آسوده‌ خاطر؛ نه امیدوار، نه نومید. اگر بگویم هیچ دروغ است، چون «هیچ» معنایی دارد؛ و در آن لحظه نه همه‌ چیز بودم نه هیچ. بگذریم. هرچه بود لحظۀ کوتاهی بود. پس از این لحظه، درد به سراغ‌ام آمد و زندگی دوباره آغاز شد. بیست روز در بیمارستان بستری بودم، یعنی روی یک تختخواب دومتری زندانی بودم. روزهای اول چیزی جز درد نداشتم. چندان به فکر آمدن‌ها و رفتن‌ها نبودم. مرفین گیج‌ام کرده بود، درحالی که دردم را آرام نمی‌کرد.
اما ده دوازده روز که گذشت، به فکر یاران افتادم ـ دوستان قدیم، آن‌ها که تازه دیده‌بودم‌شان، آن‌ها که چندی ندیده‌بودم‌شان؛ آن‌ها که به دیدن‌ام آمدند، و آن‌ها که نیامدند. در میان نیامده‌ها، چند بار تو و جکی و بچه‌ها را به یاد آوردم. می‌دانستم که خبر نداشته‌اید. می‌گفتم چه بهتر. باشد تا وقتی که به خانه بروم. نزدیک هفت هفته از تصادف‌ام می‌گذرد. مدتی‌ست که در خانه استراحت می‌کنم. حالا خودم روی دو پا راه می‌روم، با کمی لنگی.
*
دفتر شعرت در چنین موقعیتی به دست‌ام رسید. نگفته‌بودی که شاعری. یا لااقل به من نگفته‌بودی. می‌ترسیدم که بازش کنم. می‌دانی چرا؟ ما هرچه داریم، بیش از آن‌که از داشتن‌اش لذت ببریم، از احتمال از دست دادن‌اش وحشت داریم. دوستی‌ها همیشه هم‌راه اضطراب است. «مبادا چنین» و «مبادا چنان»! در حالی که دفترت در دست‌ام بود، این «مبادا» به سراغ‌ام آمده‌بود: مبادا این دفتر آن‌طور که من می‌خواهم نباشد. مبادا چهرۀ «حق‌شناس»ی را که تا حال شناخته‌ام مخدوش کند. اگر نثر بود، اگر نقد و نظر بود، اگر مبحث ادبی بود، اگر مربوط به زبان‌شناسی بود، هرگز چنین اندیشه‌ای در من راه نمی‌یافت. اما برای شعر همیشه دست و دل‌ام می‌لرزد، حتی هنگامی که از دست و دل دیگران برمی‌آید.
*
روی تخت افتادم و خواندم:
نان می‌جُستم چندی
و چندی نام
و حالا علم.
پس کِی تو را بجویم، ای عشق!؟
همان نخستین شعر آرام‌ام کرد و سرشار از حال و شور. کلامی بود از این دست:
در کودکی، بازی
در جوانی، مستی
در پیری، سُستی
پس، ای عزیز! خدا را کِی پرستی؟
[«بودگانی» ۱]
همان دریغ را داشت بر خواسته‌ای دیگر، با کلامی امروزین، ساده‌تر و بی‌تکلف‌تر.
شعر دوم تصویری بسیار زیبا، تصویری سراسر حسی، از آن حالاتی که توان دریافت و نتوان گفت:
حالا
با قطره می‌توانم
از انتهای برگ بیاویزم
در باد
لرزان.
[«بودگانی» ۲]
در کدام حال و شور به رقّتِ قطره‌ای شده بودی که از نوک برگ در باد بیاویزی؟ با این تصویر چه حسرتی می‌توانی در جان من و دیگران پُر کنی! برای چنین لحظه‌ای، برای چنین رقتی.
سومی هم تصویری حسی بود:
شبی که کاجی بودم
دیدم
باد
چه گَردِ سبزِ سرودی بر برکه می‌پاشید.
[«بودگانی» ۳]
باید کاج شد تا بتوان گردِ سبزِ سرودی را دید که باد روی برکه می‌پاشد. اگرنه کاج می‌شوی، باری، به سبزیِ کاج باش.
و چهارمی: بی‌پول، هیچ‌بودن و بی‌هیچ، پول‌بودن را می‌گفت: یک معادلۀ جبری؛ چه از این سو و چه از آن سوی، پوچی مطلق بود ـ با طنزی تلخ.
بی‌پول
هیچ بودم؛
آن هیچ هم نهادم؛
حالا
بی‌هیچ
پول‌ام.
[«بودگانی» ۴]
می‌دانی، می‌خواهم از بعضی صرفِ‌نظر کنم، حیف‌ام می‌آید؛ می‌ترسم پاری را از دست بدهم.
اما مگر قرار است همۀ دفتر را بازنویسی کنم؟ عمداً ورق می‌زنم و بی‌ترتیب نگاه می‌کنم. نکته‌ها بسیار دقیق و موجز هستند. هیچ شعری خالی از یک نکتۀ ظریف یا یک تصویر دقیق نیست. و هیچ شعری را به دور از ایجاز کامل نمی‌توان یافت. آخر این «یک لحظه» راه که «تا مرز بی‌نهایت» داری، و خود به درازی بی‌نهایت است، مرا وسوسه می‌کند، چنگ به دل‌ام می‌زند، زیر لب می‌خوانم:
بر لبِ بحر فنا منتظریم، ای ساقی!
فرصتی دان که ز لب تا به دهان این‌همه نیست….
از من
تا مرز بی‌نهایت
یک لحظه بود،
وان لحظه بی‌نهایتِ راهی بود.
[«بودگانی» ۱۹]
این فاصلۀ کوتاه میان لب و دهان را ببین که مسافت انسان تا بحر فنا، تا ابدیت، را در خود دارد؛ یعنی این‌همه نیست و این‌همه هست!
باز پریشان ورق می‌زنم و روی این شعر می‌مانم: «پروانه بود باید…»:
پروانه بود باید
تا دید
هستی
از لای برگ‌های شناور
در نور
پروانه‌ای‌ست
با بال‌های روشن و تاریک.
[«بودگانی» ۹]
و باز از حافظ می‌خوانم:
گوهر پاک بباید که شود قابل فیض
ورنه هر سنگ و گِلی لؤلؤ و مرجان نشود…
منظور یکی و منظر دوتاست. غرض قابلیت ذات است:
«گوهر پاک بباید…» یا «پروانه‌ای بود باید…»
«آموختن نه»، راست می‌گویی، «از یاد خود زدودن» گاهی چندان دشوار است که باید دو تا، نه، ده تا معلم داشت: یکی برای آموختن و نُه تا برای از یاد خود زدودن.
آموختن نه،
از یاد خود زدودن دشوار است.
این را
آدم
وقتی که زنگ یاد
از ذهن می‌زداید
می‌بیند.
*
باید دو تا معلم داشت.
[«بودگانی» ۲۲]
آخر هنگامی که بر صفحه چیزی می‌نویسی، بر آن می‌افزایی؛ اما وقتی می‌زدایی، چیزی از صفحه را نیز با نوشته می‌زدایی. هنگامی که می‌خواهی فراموش کنی باید پاره‌های تن‌ات، پاره‌های دل‌ات را، بتراشی و دور بریزی. این‌ها را برای خودم می‌نویسم. برای این‌که از خواندن شعرت تازیانه می‌خورم؛ باید فریادی بکشم.
آیینه‌ای‌ست سخت خطاپوش
روی دوست:
با آن‌که من در آن
عمری‌ست خیره‌خیره به خود می‌کنم نگاه.
جز عکس آن‌چه هستم
در آن ندیده‌ام.
[«بودگانی» ۲۹]
باز به یاد حافظ می‌افتم:
پیر ما گفت خطا بر قلم صُنع نرفت ـ
آفرین بر نظر پاک خطاپوش‌اش باد!
در روی دوست می‌نگری و جز عکس خود نمی‌بینی و این «عکس» چه ایهامی دارد!
باز هم نکته‌ای دیگر:
این نکته را
وقتی که غنچه بودم
فهمیدم:
تا لب به خنده وا نکنی
گل نمی‌شوی.
[«بودگانی» ۳۳]
مصرع آخر می‌تواند مَثَلِ سایر شود: آن‌قدر طبیعی‌ست که گمان می‌کنم پیش‌تر هم آن را شنیده‌ام و حال آن‌که این صداقت سخن است که آن را در نظرم به صورت یک «اصل» جلوه می‌دهد.
هر بار عاشقانه‌نظرکردن را
از یاد می‌برم
دنیا به پیشِ چشم‌ام
بی‌غوله‌ای‌ست مأمنِ غولی به نام من.
[«بودگانی» ۳۵]
و من بارها چنین غولی بوده‌ام: جانا سخن از… و باز بارها بوده که «از اولین کرشمۀ بادامبُن به باغ» یا شاید زودتر از آن، حتا از اولین برفی که مثل شکوفه روی شاخه‌ها می‌نشیند، منتظر بهار بوده‌ام و «تا واپسین تبسم ختمی» در باغ رقصیده‌ام و این «ختمی» حتا اگر آخرین گل پاییز نباشد، باز ختمی‌ست و پیام آخرین بودن را در نام خود دارد، حتا اگر «خطمی» باشد.
از اولین کرشمۀ بادام‌بُن به باغ
تا واپسین تبسم خطمی
در بزم سالیانۀ گُل
با برگ
می‌رقصم؛
آن‌گاه با ترنم پاییزی
از پای می‌نشینم
گل‌گون؛
با برگ.
[«بودگانی» ۴۴]
«در حضرت حقیقت» شط‌حیات عارفان را به خاطر می‌آورد. نکته‌ای‌ست کوتاه و پُرمعنی، با ضربی قاطع، هم‌ارج آن‌چه گفته‌اند، اما نه تکرار آن‌چه گفته‌اند.
در حضرت حقیقت
چیزی
واقع نمی‌شود:
آن‌جا
جمال واقع
ذات حقیقت است.
[«بودگانی» ۴۸]
در صفحۀ بعد این شعر را می‌خوانیم که:
«بودن»
کمال «باید» محض است:
بودن اگر نباشد
باید چیست؟
[«بودگانی» ۴۹]
عرفان در این شعر پذیرای فلسفه می‌شود و کریمانه جای خود را به او میسپارد. وقتی به چیزی شک می‌کنی، یا ـ به‌زعم شاعرـ خود را به چیزی مُلزم می‌کنی، پس هستی. چنان که گفتم، هیچ شعری از این دفتر خالی از تصویری یا نکته‌ای دقیق نیست. تصویرها و نکته‌ها گاه از نوع حسی و گاه از نوع فلسفی و به‌ندرت نیز از گونۀ ظنز هستند. باید حس کرده‌باشی تا بگویی:
وقتی
با ابر می‌خرام‌ام
در باد،
رؤیای دشت عطشان‌ام
در خواب آفتاب.
[«بودگانی» ۱۷]
یا:
وقتی
با خیل اختران
در کاسۀ سپیده‌دمان
آب می‌شوم،
احساس می‌کنم
دیگر
تاریک نیستم.
[«بودگانی» ۲۵]
و باید اندیشیده‌باشی تا بگویی:
آدم
تا چشم خود نبندد
باور نمی‌کند
بی‌آن‌چه غیرِ اوست
کسی نیست.
*
اما
آیا آدم
با آن‌چه غیرِ اوست
کسی هست؟
[«بودگانی» ۲۴]
و نیز باید با طنزی رندانه بر حرمان خویش نگریسته‌باشی تا بگویی:
یک روز
در نیمه‌راه زندگی از خود جلو زدم؛
حالا
دیری‌ست
وامانده‌ام به راه:
در انتظارِ خویش.
[«بودگانی» ۳۴]
و گاهی تصویرت چنان ساده، چنان معمول و چنان ملموس می‌شود که خواننده را گیج می‌کند. آرزو می‌کنی در واقعیت، صحنه را تماشا کنی. کودکی باشی باطراوت؛ سرشار از سلامت و زیباتر از هرچه زیبایی، که معصومانه از هستی لذت می‌برد:
وقتی خود نباشم
….
آن کودک‌ام که دارد می‌لیسد
انگشت چرب‌وچیل خودش را.
[«بودگانی» ۴۶]
دوست عزیز، دفترت کوچک است و کم‌حجم، اما بارها باید خوانده‌شود. در حالات مختلف می‌توان به سراغ‌اش رفت. شعرها را می‌توان به خاطر سپرد و جای‌جای بر زبان راند. حشو ندارد. کلام از انسجام لازم برخوردار است. با هر دید که بر آن بنگری و با هر قلم که در کف دوست یا دشمن باشد، ایراد لفظی و معنوی بر آن راه ندارد. وزن شعرها، در عین یک‌نواختی قالب، به‌لحاظ موسیقی ناشی از حرکات و سکون‌ها و ماهیت واژه‌ها، با ذات شعر سازگار می‌شود.
در پایان باید بگویم غافل‌گیرم کردی و هنری تازه یا، بهتر بگویم، «چشمه»ای تازه نشان دادی که آغازی بسیار چشم‌گیر است. بار دیگر از حافظ مدد می‌گیرم و می‌گویم: مبادا خالیت شکّر ز منقار! و، در ادامۀ این راه و شگردهای دیگر آن، نیتت خیر مگردان که مبارک فالی‌ست.

آفتاب‌کاران-سراومد زمستون

مجید قنبری - خرداد ۱۳۸۹

نامه‌ی هشتم
از سری نامه هائی از تیمارستان

کارشناسان؟! ، محققین؟! ، خلاصه آن‌هایی که همه چیز را می‌دانند ، متفق‌القول‌اند که “عشق” از جنس جنون و ویران‌گری ، و در عوض “دوستی” از مقوله‌ی عقل و سازندگی است . از این بگذریم که از نظر من کل مطلب چرت است ، مگر این که جنون را چیز دیگری تعبیر کنیم که تازه آن هم عین عقل است ، البته عقلانیت فرد عاشق .
ولی در مورد خود من جنون و نیاز به بستری شدن و شوک درمانی و مشاوره درمانی زمانی آغاز شد که “عشق” ابتدا کم‌رنگ و بعد بی‌رنگ شد .
امروز صبح نمی‌دانم چرا وقتی که از تخت‌ام بیرون آمدم ، برای اولین بار هوس کردم از یکی از پنجره‌ها نگاهی به دنیایِ سالم بیرون بیندازم . پرده را کمی کنار زدم . پرده تیره‌رنگ و ضخیم است و سنگین . بیرون ، آن سمتِ خیابان مغازه‌ای بود که خالی بود و به جای کالاهایی برای فروش فقط پوسترهایی بر شیشه‌های آن چسبانده بودند . یک پلاکارد بزرگِ پارچه‌ای هم بر سَردرش کشیده بودند که تنها قسمتی از نوشته‌ی روی آن در دیدرَسِ من بود : « ستادِ انتخا . . . »
مقابلِ مغازه تعداد زیادی جوان ، دختر و پسر جمع شده بودند که کاغذهای کوچکی را میان عابران توزیع می‌کردند . جوانان پارچه‌های سبز رنگی بر سر و کله‌شان ، و مچِ دست‌های‌شان بسته بودند . رنگ سبزی که حال مرا به هم می‌زد . آن‌ها شاد و پر انرژی بودند ولی با آن سر و وضع به نظر من بیش‌تر به دیوانه‌گان تیمارستانی دیگر می‌مانستند که برای هواخوری به خیابان آمده باشند . یک لحظه از ذهن‌ام گذشت که شاید آن رنگِ سبز و آن پارچه‌ها مربوط به لباسِ فرم بیمارانِ همان تیمارستانِ دیگر باشد . وقتی خانم علیزاده آمد و کارش با من تمام شد و می‌خواست برود ، از او پرسیدم که بیرون چه خبر است . گفت : « این‌جا ستاد انتخاباتی زده‌اند ، برای یکی از نامزدهای ریاست جمهوری » و رفت .
تمام حس کنجکاوی‌ام از بین رفت . پس بالماسکه بود یا چیزی شبیه خیمه شب‌بازی . و آن جوانان هم حتما بازیگران یا بازی‌خورده‌گانِ همین نمایش بودند . این‌ها هیچ ربطی به من نداشت .
دوباره روی تخت‌ام دراز کشیدم و به همه‌ی آن چیزها یا کسانی ‌اندیشیدم که دیگر وجود نداشتند ، و به گورستان‌هایی که هر روز وجود پر رنگ‌تری پیدا می‌کردند . انگار که ابدی باشند . قدمت هیچ زایشگاهی به قدمت هیچ گورستانی نمی‌رسد . حتما بسیار پیش از آن‌که زایشگاهی وجود داشته باشد ، گورستان‌ها بوده‌اند . آن‌ها ثبات دارند و ماندنی‌اند . و همین‌طور مرده‌ها .
وقتی به مرده‌ها فکر می‌کنم به یک‌باره همه‌ی آن بوها ، صداها ، رنگ‌ها ، تصویرها ، یادها ، فریم به فریم در خاطرم دوباره شکل می‌گیرند . اما این ستادِ پشت پنجره آرامش‌ام را سلب کرده است . می‌خواهم بخوابم ولی‌ نمی‌توانم . از این‌پهلو به آن‌پهلو می‌چرخم و در” گورِ خود گُرده تعویض می‌کنم” انگار .
اما این‌همه چه‌ربطی به عشق دارد . یا به دوستی . یا به جنون و عقل . ولی دارد ، حتما دارد . ناگهان با روشن شدن بلندگوهایی انگار اتاق‌ام به لرزه در‌می‌آید . و من با شنیدن صدایی ناهنجار از جا می‌پرم . چشم‌های‌ام باز است و گوش‌های‌ام بدون اراده‌ی من هم می‌شنوند . یک سرود تحریف شده است انگار . یک سرودِ ترسو و محافظه‌کار . اما کلماتی به داخل اتاق‌ام سرازیر می‌شوند که دیگر خوابیدن را غیر ممکن می‌سازند . چه می‌شنوم؟ باورم نمی‌شود؟ انگار کسی یا کسانی قصد ریشخندم دارند؟ این کدام دلقک است که می‌خواند؟ و با چه جراتی؟
” سراومد زمستون ، شکفته بهارون ، گلِ سرخ خورشید باز اومد و شب شد گریزون ”
انگار که میله‌ی آتشینی را از ماتحت‌ به درون بدن‌ام فرو کرده‌ باشند که تا مغزم پیش رفته باشد ، سیخ روی تخت‌ام می‌نشینم . نه ، باور کردنی نیست . با هیچ معیاری باور کردنی نیست . لحظه‌ای می‌اندیشم شاید این طرحی درمانی باشد و ابتکار پزشک‌ام .
ولی نه ، صدا پشتِ همان پنجره است . همان‌جا که قسمتی از یک ستاد است . مگر چند سال گذشته است . اگر همه فراموش کرده‌اند پس چرا من قادر به فراموشی نیستم .
دوباره با پاهای لرزان به پشت پنجره می‌روم . جرات کنار زدن پرده را ندارم . می‌ترسم . آن پشت چه خواهم دید . آذر و مژگان را که مچ‌بند سبز بسته‌اند؟! ایرج و احمد را؟
نه غیرممکن است . همین‌طور پشت پنجره مانده‌ام ، در تردید . بعضی وقت‌ها ، نه ، بیش‌تر اوقات بهتر است پرده‌ها کنار زده نشوند . اصلا لزومی ندارد . ولی من در تمام عمرم این کار را کرده‌ام ، وقت و بی‌وقت . اما حالا در نقطه‌ی صفر مطلق‌ام ، در کفِ حیات خویش . دیگر شجاعت‌اش را ندارم .
صدای وقیح هم‌چنان می‌خواند :
” کوه‌ها لاله‌زارند ، لاله‌ها بیدارند . . .”
آذر ، همه‌ی ذهن مرا اشغال کرده است هم‌چون فرایندی برگشت‌ناپذیر . زیبا بود؟
ـ : آره .
عاشق‌اش بودم؟
ـ : نه .
از نزدیک می‌شناختم‌اش؟
ـ : نه .
قبل از آن روز دیده بودم‌اش؟
ـ : نه .
حتی آن روز هم ندیدم‌اش ولی می‌دانم که تا لحظه‌ای پیش از انفجار در چند قدمی من بوده است . اما چرا ندیدم‌اش؟
تازه فردای آن روز بود که عکسی سیاه و سپید از چهره‌ی او را دیدم . و چرا در این ماجرا همواره خود را مقصر دانسته‌ام؟ داستان آن روز را هرگز برای کسی بازگو نکرده‌ام ، ولی همیشه در تمام لحظات زندگی‌ام همراه من بوده است و آن ماجرا را بارها و بارها برای خود تعریف کرده‌ام و گاه تحریف کرده‌ام . چون همیشه خود را گناه‌کار حس می‌کنم و حس عذاب وجدان مرا از پا می‌اندازد . اما چرا؟
اگر آذر فقط شانزده سال داشت ، من هم فقط پانزده سال داشتم . اما همیشه ماجرا را به گونه‌ای در ذهن خود مرور کرده‌ام که انگار من مرد جاافتاده‌ای بوده‌ام که می‌توانسته است از وقوع فاجعه‌ای جلوگیری کند . مرد جاافتاده‌ای که دختر نوجوانی در چند قدمی‌اش کشته می‌شود بی‌آن‌که حتی او متوجه شود یا بتواند کاری انجام دهد . این‌چنین است که ” آذر” تبدیل می‌شود به یکی از کابوس‌های سی ساله برای من .
آن روز ما شاد بودیم . درست تا چند ساعت قبل از ماجرا یا قبل از فاجعه ، همه‌چیز آفتابی و روشن بود . دلهره بود اما در پس ذهن ، در دوردست‌ها و هرگز تصور نمی‌کردیم که فاجعه آن‌قدر نزدیک باشد .
صدای “سراومد زمستونِ” مچ‌بندهای سبز هم‌چنان به گوش می‌رسد و مرا کلافه می‌کند . من مشاورم را می‌خواهم . من دست‌های تو را می‌خواهم . دیگر از این نامه‌ها خسته‌ام ، بیزارم . نمی‌خواهم استمنا کنم . دوست دارم الان روبه‌روی‌ام نشسته باشی و اشک‌های‌ام را ببینی . تو حتما می‌فهمی . می‌فهمی که آذر ، آذری که در آن روزِ روشنِ آفتابی ، سرخوشانه سرود “سراومد زمستون” را سر داده بود ، ساخته‌ی ذهن بیمار من نیست . فقط تو مرا باور می‌کنی و آذر را ، و بقیه‌ی آن بچه‌ها را ، همه‌ی آن صورت‌های کودکانه را که در خزانی بی‌وقت و زودرس پَرپَر شدند . چند نفر بودند؟ چند هزار نفر؟ که می‌داند؟
من سال اول دبیرستان بودم انگار . کلاس کوچکی داشتیم که سی یا چهل نفر شاگرد در آن چپانده شده بودند ، پشت میزها و بر روی نیمکت‌های چوبیِ دراز . در سه ردیف منظم . نام‌ها از خاطرم رفته‌اند اما تک‌تکِ چهره‌ها را مقابل چشمان‌ام دارم و ای کاش نداشتم . چهره‌هایی که کابوس‌های‌ام انباشته از آن‌هاست . اردیبهشت یا خردادماه بود و چیزی به پایان سال تحصیلی نمانده بود .
همین‌طور پشت پنجره مانده‌ام . درهم شکسته ، به زانو درآمده . نمی‌خواهم آن‌چه را که بیرون از این اتاق و پشت پنجره‌ها در حال اتفاق افتادن است باور کنم . خانم “لوئیس هی” می‌گوید : “تجربیات ما حاصل اندیشه‌های ماست .”
یعنی ما با افکارمان و ذهنیات‌مان تجربه‌های خود را می‌آفرینیم . جالب است که این حتی شامل تجربه تولدمان هم می‌شود . به عبارت دیگر هریک از ما ، خودمان والدین‌مان را انتخاب می‌کنیم!
اگر حق با خانم “لوئیس هی” باشد و این من باشم که با ذهن خود دنیای بیرون و رویدادهای آن را رقم می‌زنم ، پس نفرین ابدی بر من که مسبب اتفاقات پشت این پنجره هستم .
این‌جا گاهی ما را برای “بازی” می‌برند . بازی ، یعنی ایفای نقش . یعنی بازی درمانی . دکتر “اریک برن” به ما می‌گوید که باید نقش‌های‌مان را درست بازی کنیم . زندگی به نوعی ، شرکت کردن در بازی‌های مختلف است . او برای ما بازی‌هایی ترتیب داده است تا نحوه‌ی درست بازی کردن را یاد بگیریم و درمان شویم .
ولی من نمی‌توانم درست بازی کنم . دکتر “اریک برن” به من می‌گوید : تو نقش‌ات را درست بازی نمی‌کنی چون بازی‌های ترتیب داده شده از جانب ما را از قبل می‌دانی .
درست می‌گوید چون من کتاب‌های او شاگردان‌اش را سال‌ها پیش خوانده‌ام و از آن‌چه در طی بازی‌ها باید اتفاق بیفتد از پیش باخبرم . من نمی‌توانم درست بازی کنم پس تمام عمر بیمار باقی خواهم ماند . اصلا من نمی‌خواهم به این بازی‌ها تن بدهم . نمی‌خواهم درمان شوم . آن‌ها به من فیدبک می‌دهند : “دیوار” ، “سنگِ مَرمَر” ، “مغرور و خودخواه” ، “سخت و خشک” ، “انعطاف ‌ناپذیر” . آری به من فیدبک بدهید . هرچند که فیدبک‌های‌تان چیزی جز دری‌وری و ناسزا نباشد . دکتر “اریک برن” برای من توضیح می‌دهد که فیدبک دادن درباره‌ی کسی با قضاوت کردن او متفاوت است . این‌طوری می‌خواهد به من دلداری بدهد . اما حرف آخرش این است که من درست بازی کردن را بلد نیستم ، چون قواعد بازی را از قبل می‌دانم . ولی من هیچ‌گاه طبق قواعد رفتار نکرده‌ام و نخواهم کرد . من نمی‌توانم فراموش کنم ، فقط همین . من قواعد بازی را درهم می‌ریزم . برای همین است که این‌جا هستم و ظاهرا حالا حالا هم باید باشم .
صدمیلیارد کهکشان در فضا ، همه‌گی درست در مسیر مقدر خود در حرکت‌اند. زمین دقیقا بر مدار خود در گردش و حرکت است . این فقط من‌ام که خلاف این‌همه در چرخش‌ام و علت سرگردانی و گمگشتگی‌ام احتمالا همین است . در جهانِ بیرون همه‌چیز بر روال صحیح خود ادامه می‌یابد چرا که جهان می‌تواند فراموش کند و من نمی‌توانم . چرا که جهان احساس گناه و عذاب وجدان ندارد و من دارم . من بیمارم . من دیوانه‌ام . دنیای سالم پشت این پنجره‌هاست . همان‌جا که آدم‌های‌اش هیچ‌چیز را به یاد نمی‌آورند و فارغ از آذر و ایرج و مژگان و . . . با دست‌بندهای سبز لجنی‌شان سرود “سراومد زمستون” سرداده‌اند . آن‌ها طبیعی‌اند ، این من‌ام که غیرطبیعی‌ام . این من‌ام که تصویر سیاه و سفید آذر رهای‌ام نمی‌کند . تصاویر آن‌همه طناب زمخت گره‌خورده . تصاویر آن صورت‌های کودکانه . باید به خانم “لوئیس هی” بگویم که اگر دنیای بیرون ، اگر آن تابلوی ستاد انتخاباتی و اگر این سرود تحریف شده ، همه و همه ساخته‌ی ذهن من است ، باید گند زد به ذهن من . باید بی‌لحظه‌ای درنگ مرا نابود کرد .
ولی مشاور عزیز و یگانه‌ام ، تنها تو می‌دانی و می‌توانی بفهمی که هیچ‌یک از این‌ها صحیح نیست . هراندازه که من بیمار باشم باز هم دنیای بیرون ساخته‌ی ذهن من نیست . بلکه می‌تواند کاملا برعکس باشد .
یک سینمای خیلی قدیمی بود با سقف شیروانی پوسیده و زنگ‌زده ، نزدیک یک میدانِ خیلی کوچک . و رودخانه‌ی پر آبی که خروشان از کنار آن می‌گذشت . تنها پلی قدیمی و باریک ، پلی تاریخی ، دو سوی رودخانه را به هم وصل می‌کرد . ما که رسیدیم دو سوی پل جمعیت موج می‌زد .
سینما و میدان و ما ، این سوی پل ، سمت شهر ، بودیم و آن‌سو هیچ نبود جز یک جاده‌ی خاکی که به ناکجا‌آبادی انگار ختم می‌شد و یک تپه‌ی نه چندان بلند که جوانانِ آن سوی پل بر روی آن سنگر گرفته بودند . و باز پرواز سنگ و آجر بود و پرتاب شعار و فریادِ مرگ بر . . . زنده‌باد . . .
ما در واقع باید آن سوی پل می‌بودیم ولی نبودیم چون دیر رسیده بودیم و حالا پل توسط نیروهای نظامی و شبه نظامی بسته شده بود و راه دیگری هم وجود نداشت . جوانان معترض در موضعی قرار گرفته بودند که برای نخستین بار برتر به نظر می‌رسید . آن‌ها در ارتفاع بودند و نیروهای سرکوب در پایین دست .
ولی هیچ‌کس ، نه ما و نه آن‌ها که جوانان و هم‌کلاسی‌های ما را به آن سوی پل کشانده بودند ، از پایان ماجرا خبر نداشت . دست آخر آن بچه‌ها باید به شهر برمی‌گشتند یا نه؟ و به ناچار باید از روی همان پل عبور می‌کردند و مسلما نیروهای سرکوب که دورتادور پل و حتی تمام مسیر رودخانه را اشغال کرده بودند ، برای عبور آن‌ها و برگشتن‌شان به کلاس‌های مدرسه جاده باز نمی‌کردند . کابوسِ همین پل و پل‌های دیگر است که یک دم مرا رها نمی‌کند. دغدغه‌ی این‌سوی پل و آن‌سوی پل . پل‌هایی که بالاخره یک روز در میانه‌شان ناگهان هاج و واج می‌مانی در شگفت از پوچی هر دو سوی آن .
و این‌چنین بود که فردای آن روز ، مثل هر روز دیگری تمام کودکان دنیا فارغ از دغدغه‌ی پل‌ها راهی مدارس خود شدند . ما هم به دبیرستان خود رفتیم ولی با چشمان ناباور خود دیدیم که کلاس خالی بود ، همان کلاسی که تا روز قبل بیش از سی کودک در آن از سر و کله‌ی یکدیگر بالا می‌رفتند . دیگر حتی نیازی به حضور و غیاب کردن‌های هر روزه هم نبود . شاید کابوس پل از همان روز شروع شد و برای همیشه مرا از دنیای واقعی و سالمِ خارج از خودم جدا ساخت .
مشاور عزیزم می‌دانی ، آن بچه‌ها دیگر هرگز برنگشتند نه به آن کلاس و نه به کلاس‌های بالاترِ زندگی . محو شدند . نیست شدند آن‌چنان که انگار هرگز وجود نداشته‌اند . و حالا این سرود تحریف شده‌ی پشت پنجره چهره‌های کودکانه‌ی تک‌تک آن‌ها را بار دیگر در مقابل دیدگان خسته‌ام زنده می‌کند . یاد و خاطره‌ی این‌همه مرده را ، یاد آن همه شهاب زودرس که حتی فرصت نیافتند تا برای آنی دل چرکین ظلمت را بشکافند و بعد خاموش شوند .
شب و خاموشی بود که باقی ماند ، شاید چون واقعی‌تر بود ، واقعی‌تر از من و هم‌کلاسی‌های‌ام که بسیار زود و شتاب‌زده سرود زندگی را سر داده بودیم و ابلهانه می‌خواستیم “آفتاب بکاریم” ، و چون جوجه خروسانی بی‌محل خوانده بودیم : “سراومد زمستون” .
اما باور کن که “مرگ زودرس این زنجره‌کان را هیچ نشانی در آوازشان نبود .”
ای‌کاش می‌توانستم به تخت‌ام برگردم ، نه این تخت سرد تیمارستان بلکه به بستر کودکی‌ام ، به زیر همان پتوی کهنه‌ی وصله‌وصله ، همه‌چیز را فراموش کنم و دیگر هرگز بیرون نیایم . من مشاورم را می‌خواهم . من “اوی اول” را می‌خواهم . من “اوی دوم” را می‌خواهم . من تمامی یاران از دست رفته‌ام را می‌خواهم . همه‌ی آن چهره‌های کودکانه را ، در کنار خود ، در آغوش خود . دیگر نمی‌خواهم “استمنا” کنم . می‌خواهم بر سر این دیوارها و پنجره‌ها فریاد بکشم . انگار همه‌چیز در اطراف‌ام فرو می‌ریزد و از هم می‌پاشد . انگار دچار توهم شده‌ام ، یک توهم نابِ ایده‌آلیستی . آیا جهان اطراف من واقعیت دارد؟ چرا فقط من به یاد می‌آورم؟ آیا همه‌چیز ساخته و پرداخته‌ی ذهن بیمار من نیست؟ این خانم “لوئیس هی” در کتاب لعنتی‌اش چه نوشته بود؟
هنگامی که تا فرسنگ‌ها اطراف تو هیچ‌کس نیست ، حتی یک نفر ، تا از آن‌چه شاید دیده‌ای ، از آن‌چه شاید خوانده‌ای ، از آن‌چه شاید فهمیده‌ای ، با او به گفتگو بنشینی آیا آن‌وقت در واقعیت همه‌چیز شک نمی‌کنی؟
پس فقط می‌ماند من و عمل شنیع استمنا . استمنا تا آخر عمر . . .

تابستان ۸۸

در سوگ استاد

هوشنگ معین زاده - خرداد ۱۳۸۹

در سوگ استاد گرانقدرم استاد شجاع الدین شفا

استاد شجاع الدین شفا، پدر حرکت روشنگری عصر کنونی ایران
رخت از جهان بر کَِند و به جاودانگی پیوست

استاد شجاع الدین شفا، ادیب نامدار، مترجم سرشناس، پژوهشگر فرزانۀ ایران، پدر حرکت روشنگری عصر کنونی کشورمان بود. فرزانۀ شجاعی که در یکی از تاریکترین ادوار تاریخ ایران مشعل خردورزی را بر افروخت و با تکیه بر فرهنگ شکوهمند ایران، نبرد گسترده ای را با تاریک اندیشانی که سرنوشت کشور و ملت ما را به دست گرفته اند آغاز کرد.
شجاع الدین شفا تا پیش از بهمن ماه سال ۱۳۵۷ تمام توان و همت خود را صرف خدمت به فرهنگ و ادبیات ایران کرد. زمانی هم که حکومت مذهبی در ایران برپا شد، با دور اندیشی و آشنایی به تاریخ سرزمینمان، با نوشتن کتاب« ایران در چهار راه سرنوشت» که آن را« نامه ای سرگشاده به همه فرزندان ایران» نامید. آیندۀ تاریک کشور و ملت ایران را به تصویر کشید و به رویارویی با حکومت جهل و خرافات حاکم بر ایران برخاست. و در این راه تا آخرین روزهای عمر خود که به بستر بیماری افتاد، از پا ننشست.
آثار ارزشمندی که استاد از دست رفتۀ ما در طول سی سال گذشته ارمغان هم میهنان خود کرده، نشان دهندۀ این واقعیت است که در طول تاریخ ۱۴۰۰ ساله ایران کمتر فرزانه ای به این وسعت و گستردگی با جهل و خرافات به مبارزه پرداخته است. مبارزه ای که بیش از هزار و دویست سال پیش در اوج اقتدار حکومت دینی عباسی به همت بزرگمرد تاریخ ایران روزبه پسر دادویه (ابن مقفع) آغاز گردید و در دوران ما با سلطۀ حکومت دینی جمهوری اسلامی به همت بزرگمرد دیگر ایران، شجاع الدین شفا و همفکرانش با شدت و وسعت بیشتر ادامه پیدا کرد.
از عجایب روزگار این که روزبه پسر داودیه در اوج اقتدار حکومت دینی عباسیان، با برگرداندن آثار پیش از اسلام ایران به زبان عرب، و نمایاندن گرانقدری فرهنگ و اندیشه های ایرانی، مبارزه خود را با حکومت اشغالگر روزگار خود آغاز کرد و در این زمان نیز در اوج اقتدار حکومت دینی آخوندها، شجاع الدین شفا با برگردان نوشته های پس از اسلام به فارسی، پرچمداری همان حرکت را بر عهده گرفت و به مبارزه با حکومت آخوندهای اشغالگر امروز ایران پرداخت.
مبارزه ای که هدف از آن، نخست آگاهی دادن به فرزندان ایرانزمین بود تا بدانند، راه و روش هزار و چهار صد سال پیش اسلام اعراب با روند زندگی امروزۀ آنان در هزارۀ سوم میلادی و در عصر تمدن نوین جهانی سازگاری ندارد. دیگر این که به آخوندهای ایرانی نیز بفهماند و بقبولاند که زمان، دیگر زمان دین بازی و دین سالاری و حکومت های دینی قرون وسطایی نیست. دوران دکانداری دینی و بهره برداری از ایمان مردم نیز سپری شده است.
دریغ و دردا! که استاد شجاع الدین شفا، هنوز سخن ها برای گفتن، رازها برای گشودن و رهنمودها برای نوشتن و پراکندن داشت که فرصت نیافت تا همۀ این اندوخته های عمر پر بارش را ارمغان فرزندان سرزمین خود کند. فرزندان سرزمینی که به قدر جان خود، آنها را دوست می داشت.
افسوس! که او نیز از دست رفت! و نماند تا ثمرۀ بذرهای خرد و خردمندی را که در میان هم میهنانش پراکنده بود ببیند، و شاهد آزادی ملت خود از سلطۀ حکومت دینی باشد.
بی شک تلاش های سرسختانه ای که استاد برای بیداری و آگاهی مردم سرزمین خود کرده است، به فراموشی سپرده نخواهد شد. هم میهنانش او را نیز مانند بزرگمرد تاریخ ایران، روزبه دادویه که آغازگر حرکت روشنگری ایران پس از اسلام بود، ارج خواهند گذاشت.
به یقین نام و یاد خدمات استاد شفا به فرهنگ ایران، در تاریخ کشورمان به بزرگی جاودانه خواهد ماند و آیندگان نیز مانند همفکران امروز او، راه و روش استاد را دنبال خواهند کرد. چنانکه از هم اکنون شاگردان و پیروان مکتب او راهش را پی گرفته اند و حرکتی را که وی با همفکران و همرزمانش آغاز کرده بود، دنبال می کنند. کسانی که امید دارند و می کوشند تا فروغ چراغ عصر روشنایی ایران را به سرتاسر ایران بگسترانند تا آرزوی همۀ خردمندان ایران را که پیروزی روشنایی بر تاریکی و خرد اهورایی بر جهل اهریمنی است، برآورده سازند.
با از دست دادن استاد گرانقدر، دریغ است که یادی از همسر مهربان وی بانو کلودین شفا نکنیم. بانویی که در سی سال گذشته بویژه در سالهای کهولت استاد، همیشه یار و یاور او بود و با عشق و علاقۀ از همسر ادیب و فرزانۀ خود پرستاری کرد. سپاس همۀ دوستان و علاقمندان استاد شجاع الدین شفا هدیه این بانوی گرامی باد.

هوشنگ معین زاده
پاریس شنیه ۲۸ فروردین ماه ۱۳۸۹

یک مکالمه کوتاه

کمال دماوندی - خرداد ۱۳۸۹

” یافتم یافتم…”

– چه یافتی نیوتن وطنی

” یافتن یافتن ِ دیگه، نیوتن و من نداره…”

– پسر! نیوتن نیروی جاذبه را یافت…تو چه یافتی؟ کدام نیرو را ؟

” می دونی که عده ای بجای فشار خون بالا فشار خون خیلی پائین دارند ؟ ”

– چه بهتر. فشار خون بالا خطرناکه.

” پدر من، فشار خون پائین هم خطرناکه…منظورم پائینتراز نرماله، که اتفاقن درمانش هم سختتر از فشار خون بالاست .”

– داشتی فریاد می زدی که یافتی، یافتی، چرا یکهو رفتی سراغ فشار خون ؟

” خب من هم درمان موثر و بی هزینه ی فشار خون پائین را یافته ام. ”

– مگه درمان نداره ؟

” چرا داره. اما آنچه من یافته ام هم مجانی است هم تاثیرش فوری است. ”

– نیوتن رفت صحرا، زیر درخت نشست، سیب خورد توی سرش…تو چی؟ توکه تکان هم نخورده ای، نشسته ای پای کمپیوتر و این سایت آن سایت می کنی…

” خب این یعنی نبوغ.!! ”

– حاصل این نبوغ را بگو ببینم. چه داری زمردی و زور…

” همه آنهائی که از فشار خون پائین در عذاب اند کافی است یکی از مصاحبه ها و یا سخنرانی های احمدی نژاد را بخوانند.

با پلک بهم زدنی درمان می شوند….این درمان را من تضمین می کنم . ”

– مرد حسابی اینکه خیلی خطرناکه…

” چرا؟ ”

– می دانی به سرآنهائی که فشار خون بالا دارند چه می آید…خطر سنگ کوپ داره…

” خب اعلام می کنیم آنها که فشار خون بالا دارند نخوانند

در خانه اگر کس است یک حرف بس است

صفیه ناظر زاده - خرداد ۱۳۸۹

در این چمن  به نوائی  سری رود  بر باد
اگر نه ذوق سرودن همیشه در دل ماست

وقتی یک سینه سخن داری، اما حبسشان می کنی، و بازوانت از فشار کشیدن لگام به درد آمده است و یورتمه کلمات را مانع می شوی، بازدهش فقط می تواند خفقان باشد.
می دانی، اما نه می شود و نه می توانی و نه باید بیان کنی. تمامی گوش های دور و برت و حتا در حد برد امواج نیز ” جز معدودی ” شنوا نیستند. برای هر چیز اثبات ریاضی می خواهند. و چون ستون فکری تو را، اشارات و علائم و برداشتها و ذهنیتت، تجربه و چیدمان تکه های مشهود، شکل داده است و می دانی که بیشتر از تاراج منافع، برنامه های دیگری برای پایمالی انسجام و بقا و ماندگاری در دست اجراست، ولی بیان که می کنی باورت ندارند و جز به واضحات و آنچه که در سطح است به کنه ماجرا توجه نمی کنند. و تو نمی توانی برایشان استدلال ریاضی بیاوری.   متاسفانه آن می شود که دارد می شود.
روزی که آورده شدند
” و سالها برای آمدنشان به کمک ایادی کلیدی که داشتند مردم را عاصی و نا راضی کردند تا راه هموار شود ”
با آموزش کامل، درسشان را روان بودند و تا مردم آمدند بجنبند چون مغولان گرفتند و با قساوت کشتند و رعب ایجاد کردند… و آورندگانشان در هر زمینه ای پشت آن ها را گرفتن و هر جنبنده مخالفی را به سیخ کشیدند. و طرح هر حرکنی را در نطفه به آن ها اطلاع دادند تا با قساوت ریشه کن کنند.
و حالا ما بجای پرداختن و توجه کامل به ریشه، خود را دربند ریش کرده ایم و سر نخ ها را از دست داده ایم. و تا چنین است هر روز تیشه ای دیگر به ریشه هویتمان می خورد ریشه ای که بنا به در آوردنش دارند.
در خانه اگر کس است یک حرف بس است

به نام نامی عشق

علم ناز حسن زاده - خرداد ۱۳۸۹

خانم علم ناز حسن زاده، نویسده، شاعر و مترجم قرار است با گذرگاه همکاری داشته باشد. با سپاس از مهرشان، به ایشان خوش آمد می گوئیم و دو کار ایشان را به نامهای
۱- داستان ِ آنطرف قفس
۲ – سروده ِ اینجا آخر خط است
در این شماره منتشر کرده ایم
آشنائی اولیه با او را بهتر است از زبان خودشان بشنوید

به نام نامی عشق
متولد شهرستان سلماس و ساکن دانمارک هستم. این چله زمستان هم که بگذرد, چهل وپنج بهار را تجربه خواهم کرد.
علاقه ام به ادبیات، راهم را در دوره دبیرستان کج کرد. تا جائی که سال چهارم جایزه مقاله نویسی را بردم. در دانشگاه فردوسی روانشناسی خوانده ام. در دانمارک فوق لیسانس علوم تربیتی را گذرانده ام.
رمان راز قبرستان، از نشر پرواز قلم، سلماس، کار اولم بود. انتشار دو رمان عروسی سفارشی و وقتی که عشق می میرد، از نشر دانیال خبر خوشی بود. مجوز چاپ دوم عروسی سفارشی لغو شد و شکایتم به جایی نرسید. بعلت صدمات زیادی که رمان دوم در دو بار حذف از سوی ارشاد خورد, از فرط جراحات وارده به چارچوب رمان, زیر چاپ دوم رفتنش منتفی شد. البته در حال بازنویسی اش هستم.
ترجمه و تدوین کتابی به نام آشپزی امگا از زبان دانمارکی را با کمک نشر هانی در همدان چاپ کردم که بیشتر مورد استقبال دانشجویان امور تغذیه قرار گرفت.
ترجمه زبان زرافه و کاربردش در علوم تربیتی و روانشناسی را تمام کرده ام و دنبال ناشر می گردم.
سال قبل دو رمان ستاره بخت و خوشه های آرزو با من بمان، از من توسط نشر البرز منتشر شدند. رمان عشق یعنی هوای تازه، برای اخذ مجوز روی میز ارشاد دارد خاک می خورد.   با همکاری نویسنده محترمی در ایران، بزودی برای چاپ رمانی به اسم پدر اقدام خواهیم کرد.

مدتی را نیزبطور افتخاری با مجله پیرامون همراهی داشتم. دو داستانکم جزو صد داستان مسابقه لحظه اعلام شد و مورد تقدیر قرار گرفت.
داستانکی در جشنواره کاشان مورد تقدیر قرار گرفت و داستانی نامزد جایزه ادبی طهران شد ولی جایزه نگرفت. داستان بیوه خانوم جزو داستان هایی اعلام شد که در کتاب راهنمای داستان نویسی ایران از جشنواره جایزه ادبی ایران در مشهد به چاپ می رسید.

elm4300@hotmail.com

به مناسبت روز معلم

بهاره مقامی - خرداد ۱۳۸۹

خانم بهاره ی مقامی معلم مدرسه ی کودکان که در جریان اعتراضات بعد از انتخابات، توسط نیروهای حکومت دستگیر و سپس از سوی حسین طائب فرمانده ی وقت بسیج مورد تجاوز قرار گرفت، به مناسبت روز معلم شرحی از اتفاقاتی که در زمان دستگیری بر او گذشته، نوشته است

در بلندای اندیشه و در اندیشه ای بلند بود که حافظ گفت آن یار کز او گشت سر دار بلند…جرمش این بود که اسرار هویدا می کرد. حال پس از گذشت صدها سال از این اوج به چونان حضیضی رسیده ایم که رئیس دولتمان – که باید دولتمرد باشد – مخالفین را بزغاله می خواند و گویندگان اسرار را نه تنها بر سر دار سربلند نمی کند، که در کنج سردابه ها و دخمه های ننگین حرص و هوس به داغی می آلاید که دیگر سری برای بلند کردن باقی نمی ماند. سر می ماند، اما جان گویی که از درون جسم رخت بر بسته است. حالا برای سر بلند کردن عبور از دیوار های سترگ فرهنگی پوسیده و متعصب لازم است. از همه سوی پیامهای هم وطنانم را می شنوم که می گویند بهاره سر بلند کن، آری، از بیرون گود گفتنش آسان است… همین پیامهای روح بخش بود اما که مرا به زندگی باز گرداند، زندگی قبلیم نه، یک زندگی جدید، با یک هدف جدید و برای فردایی جدید. نه تکرار وهم آلود قرنها تبعیض و استبداد و سرکوب. جان اما دیگر برایم آنقدرها عزیز نیست، می دانم آنقدر فریادم تکثیر شده است که خاموشی نمی پذیرد. در ماه هایی که گذشت بارها آرزوی مرگ کردم، جانم را هم اگر بگیرند به آرزویم رسانده اند، پس می گویم، می گویم چرا که من دیگر شکست ناپذیرم، تبدیل به صدایی شده ام که از هزاران حنجره فریاد می شود، هم میهنم، پروازم را به خاطر بسپار. از حسین می نویسم.

دقت کرده اید که در فیلمها و سریالهای جمهوری اسلامی نام شخصیت جنایتکار و قاچاقچی فیلم همیشه کامبیز است، یا کورش یا جمشید؟‌ و در مقابل شخصیت مثبت و نجات دهنده همیشه حسین است، یا علی، یا محمد، ترجیحاً ملقب به حاجی و سید؟ در سرگذشت من اما نقشها جابجا شده بود، حسین قصه ی غصه ی من، مرا به گور عشق و امید هدایت کرد. گویی دری از درهای جهنم باز شده بود و موجودی که انگار تجسم هر آنچه زشت و کریه است و منفور پا به جهان گذاشته بود. کوهی از نفرت و توحش که در لباس مردی روحانی به نماز ایستاده بود، و دقایقی پس از پایان نماز در بستر خونین دختری هراسان به تجاوز نشسته… نامش را نمی دانستم، عکسش را که در اینترنت دیدم او را شناختم، کابوس شبان و روزهایم را. صورت پوشیده از ریشش را و نفرین ابدی چشمهای هرزه اش را. عبای متعفن و خیس از عرق تابستانش را. حسین طائب را.

گفت:” دانشجوی کجایی؟‌” گفتم:” دانشجوی دانشگاه تربیت معلم بوده ام، حالا هم درسم تمام شده و کار می کنم، معلمم.” گفت:” به دستور کی به خیابان آمدی؟‌ لیدرت کی بوده؟ ” گفتم:” هیچ کس، لیدر نداشتم.” پاسخ دست سنگینش بود که پشت سرم فرود آمد، صورتم خورد به میز مقابل و صدای دندانهایم را شنیدم که ریخت توی دهنم. خودش ماها را انتخاب کرده بود، من و هشت دختر دیگر را، از میان گروه ۳۰-۴۰ نفری بازداشت شدگان. نمی دانم بر چه اساسی انتخاب می کرد، هیچ کدام از ما فعال سیاسی نبودیم. ما را جدا کرد و برد به یک بند. گویا در زندان خیابان سئول در قرارگاه ثارالله بودیم، این را از روی شرح حالهای دیگرانی که آنجا بوده اند می گویم، چون همه ی ما را وقتی گرفتند چشم بند زدند و با ماشینهای سیاه رنگی بردند. همین را می دانم که در زیر زمین بودیم. بعد از حدود یک شبانه روز سرگردانی و بی خبری به بندمان آمد. آمد و یکی از ما را که دختر زیبا و مهربانی به اسم مهسا بود همراه برد. تا بحال شده پرنده کوچکی را در دست بگیرید و ببینید که قلبش چقدر تند می زند؟ ‌قلب مهسا همان طور می طپید. فکر کردیم شاید می خواهند آزادش کنند، یا شاید خانواده اش آمده اند دنبالش، شاید وثیقه بگذارند و ببرندش. هیچ کس نمی دانست که چه سرنوشتی در انتظار است. یکی از دختران همبند که شوخ طبع و سر خوش بود سعی می کرد که جوک بگوید و بقیه را بخنداند و حال و هوا را کمی عوض کند. همه اما از بی خبری و انتظار در عذاب بودند. ناگهان صدای ضجه جگرخراش مهسا بلند شد. صدای فریاد او آنقدر جانسوز بود که همه ما را در جا میخکوب کرد. همه در سکوت و بهت و ناباوری به هم خیره شدند. رعب و وحشت بر تن همه مان سایه انداخته بود، دیگر کسی جوک نگفت، دیگر کسی نخندید، مهسا را دیگر ندیدم…

یادآوری این صحنه ها هنوز هم برای من سهمگین است، هنوز هم نگاه آخر او را به خاطر دارم، هنوز هم صدایش در گوشم می پیچد،با این حال در نهایت نا امیدی می نویسم مهسا جان، اگر هستی و این را می خوانی از خودت پیغامی بده. بگو که هستی، بگو که زنده ای.

حسین پس از اینکه بازجویی!! را تمام کرد مرا به دست دو زندانبان بی صبری که دم در مراقب بودند سپارد تا آنها هم به من تفهیم اتهام کنند و محاکمه و حکم، همه را یک جا برگزار کرده باشند. چه بودم برایشان؟‌ غنیمت جنگی؟! اما کدام جنگ؟‌ واجب القتل؟‌! اما به کدامین جرم؟‌ مفسد فی الارض؟! برای معلمی؟‌ خس و خاشاک؟! آری، من خسی بودم در چشم تنگ نظر و متعصب و ذهن متوحش و هرزه ی آنان…

*****
دست در دست هم دهیم به مهر
میهن خویش را کنیم آباد
یار و غمخوار یکدگر باشیم
تا بمانیم خرم و آزاد

شعری ساده و کودکانه، که شاید باید بیشتر بخوانیمش.
یک سال پیش در چنین روزی وارد کلاس درس که شدم بوی گل به استقبالم آمد. نوگلان کوچکم را دیدم که هر یک شاخه گلی در دست داشتند و لبخندی به لب. در یک لحظه عالمی را سِیر کردم، آینده ی این ۳۲ غنچه ی زیبا را دیدم که هر کدام برای خودشان دختر خانمی شده اند و شاهدی یا مادری یا مدیری. در همه وجودم لبخند شکفت و شادی غنچه کرد. این دومین سالی بود که روز معلم را به عنوان یک معلم تجربه می کردم، و امسال سومین سال است…امسال اما کلاسم خالیست، از لبخند و غنچه و شکوفه خبری نیست. از خوابی شیرین برخاسته ام انگار، گلستان ایرانم را می بینم که از سیاهی، به لجنزاری مانند است، ابرهای تباهی را می بینم که جلوی نور مهرآمیز خورشید ایرانم را گرفته اند و به شهود و ادراک و آزادی اجازه عرض اندام نمی دهند… آری این دیار سخت به آموزگاران نیازمند است، چرا که در نور معرفت است که لجنزار رنگ می بازد و بهار شکوفه می کند.
بهاره مقامی
۱۲ اردیبهشت ١٣٨٩

با شاعران-سرمد کاشانی

محمود کویر - خرداد ۱۳۸۹

عمری است که آوازه ی منصور کهن شد
من  از  سر نو جلوه  دهم دار و رسن  را

نخستین جنبش فرهنگی و اجتماعی ایرانیان برای یک رستاخیز فرهنگی و یا رنسانس، با خیل بزرگی از هنرورزان ودانشمندانی چون ابن سینا و رازی و خیام و استخری و فردوسی‌و ناصرخسرو آغازید. این رستاخیز با تازش ترکان در هم شکست و با یورش مغولان و تیموریان به خاک و خون کشیده شد. انسان گرایی و اندیشه های نو در برابر خودکامگی سلطانی، آمیخته با قدرت دینی به خاک افتاد.
با رنسانس در اروپا و روی کار آمدن صوفیان صفوی و آغاز جنگ های ایران و ترکان و بسته شدن راه بازرگانی بین شرق و غرب و کشفیات جغرافیایی و صنعتی شدن غرب، ایران به محاصره درآمد و راه بازرگانی بسته شد و حکومت دینی ایران به ستیز با نواندیشی برخاست.
اما نسیم تحولات غرب با انبوه گردشگران و دانشمندانی که از اروپا به جهان افسانه‌ای شرق سرازیر شده بودند به ما نیز رسید.
جنبش‌های حروفیان و نقطویان از آن دسته جنبش‌های فرهنگی و اجتماعی هستند که خواستار دگرگونی هایی در زندگی انسان بودند. آنان به انسان گرایی ،شکستن قدرت دینی و دولتی،گسترش عدالت،بازرگانی و صنعت و دانش و فرهنگ اهمیت می‌دادند. آنان بیشتر از بین دانشمندان و شاعران، پیشه‌وران و صنعتگران، اهل فن و بازاریان برخاسته و خواستار آزادی اندیشه و کشف ارزش‌های انسان بودند:
به عقیده ی نعیمی انسان همه چیز است و همه چیز در وجود او خلاصه می شود و مهمترین رکن کائنات در جهان است که تاریک اندیشی و خرافه پرستی مذهبی مانع از رشد واقعی اوست. نعیمی با نفی خدا کوشیده است که جهان را بر اساس خود این جهان تفسیر کند. به نظر او هیچ گونه نیروی خارجی و ملکوتی وجود ندارد. نعیمی به توانایی انسان در پی ریزی خوشبختی و ایجاد بهشت این جهانی باور دارد:
ماییم و به غیر ما کسی نیست
در شیب و فراز و زیر و بالا

در رنسانس نیز انسان مرکز توجه است. دین از قدرت می‌افتد. دینمداران به سرکوب اندیشه برمی‌خیزند و در آتشی که کلیسا برمی‌افروز دانشمندانی چون جواردانو برونوو آزاد اندیشانی مانند لاتیمر و بریدلی و کرانمر می سوزند. هم چنان که نسیمی و نعیمی و سرمد و بسیارانی دیگر را به وحشیانه ترین شکل کشتند. فقها در کشتن و سرکوب این فرقه نقش اساسی داشته اند و فتوا ها دادند انها شرعا ریختن خون این جماعت را واجب میدانستند « اگر پادشاه اهمال کند دفع پادشاه نیز فرض است»
حروفیه مهمترین و قهر امیز ترین جنبشی بود که علیه ایلخانان مغول براه افتاد.
پیروان این جنبش ها به سبب سرکوب‌های وحشیانه به هند و ترکیه و از آنجا تا آلبانی نیز پیش رفتند و فرقه‌های بکتاشی و عرفانی دیگری را در آن سرزمین ها به وجود آوردند که هنوز دارای قدرتی هستند.
این جنبش در هند زبان فارسی را رواج داد و در گسترش اندیشه های نو و ادبیات فارسی در جهان نقش مهمی داشتند
نسیمی:

من گنج لا مکانم در لا مکان نگنجم
برتر ز جسم و جانم در جسم و جان نگنجم
عقل و خیال انسان ره سوی من ندارد
در وهم از آن نیایم در فهم از آن نگنجم
من نقش کایناتم من منبع حیاتم
من آفتاب ذاتم در آسمان نگنجم
من جان جان جانم برتر زجسم و جانم
من شاه بی نشانم اندر نشان نگنجم
من سرّ کاف و نونم من بی چرا و چونم
خاموش و لا تحرک من در بیان نگنجم
من منطق فصیحم من همدم مسیحم
من ترجمان جیمم در ترجمان نگنجم
من جانم ای نسیمی یعنی دم نعیمی
درکش زبان ز وصفم من در زبان نگنجم
در این زمان کاشان از مراکز مهم شعر بود. کاشان نزدیک پایتخت قرار داشت و کار بازرگانی در آن از رونق بسیاربرخوردار بود. شاعران حروفی و دیگر عارفان نیز مانند پیشروان رنسانس،بیشتر از بین پیشه وران و روشنفکران زمانه‌ی خویش برخاسته بودند. محتشم کاشانی،کلیم کاشانی،سرمد کاشانی،قصاب کاشانی از این جمله‌اند. هم چنین بنا به نوشته‌ی تذکره خلاصه الاشعار و زبده الافکار:
نجیب کاشانی(به کسب خیاطی روزگار می‌گذرانید.)
برهان‌الدین محمد(به امرقضا اشتغال داشت.)
حاتم کاشی(به شغل سمساری اشتغال داشت.)
حسرتی کاشانی(به شعربافی روزگار می‌گذرانید.)
مقصودکاشی(کتاب فروشی داشت.)
*
نخستین گرایش‌های انسانگرایانه در قالب انسان کامل و ارزش انسان که در رنسانس آمد در میان عارفان و نقطویان نیز دیده می شود.
در باره‌ی نقطویه در کتاب عالم آرای عباسی چنین آمده است:
آن طایفه به مذهب حکما ، عالم را قدیم شمرده اند و اصلاً اعتقاد به حشر اجساد در قیامت ندارند و مکافات حسن و قبح اعمال در عافیت و مذلت دنیا قرار داده و بهشت و دوزخ را همان می شمارند .
بیرون ز وجود خود خدارا
زینهار مجو که گفتمت فاش
محمود پسیخانى گیلانى ابتدا از حروفیان بود، پس از مرگ نعیمى و در سال هشتصد آیین خود را بنا نهاد که به «نقطویه»، «نقطویان» و «پسیخانیان» موسوم شدند.
محمود به «نقطه» بیش از حروف اهمیت مى داد.محمود پسیخانى و فرقه اش «انسان کامل» را ستوده و معاد، بهشت و دوزخ را انکار کرده و به انسانخدایی باور داشتند.
او نیز مانند محى الدین عذاب در دوزخ را انکار مى کند و از آن فراتر رفته به انکار آن برمی‌خیزد. نقطویان زبان فارسی را به جای عربی زبان آیین خویش نهادند و درگسترش زبان فارسی بسیار کوشیدند.
در زمان حکومت شاه اسماعیل اول،پیروان محمود، جنبشی در روستای اَنْجُدان کاشان پدید آوردند.شاه طاهر اسماعیلی را متهم داشتند به این که ملحدان و محمودیان و زندیقان بر او گرد آمده اند.پس از او بار دیگر نقطویان در انجدان گرد آمده و جنبشی نو آغاز کردند، اما این جنبش را، شاه طهماسب سرکوب کرد. سپاهیان شاه طهماسب، به رهبری امیرخان موصلو، حاکم قزلباش ِ همدان، و نیز سپاهیان بدیع الزمان، در خلال سه روز جنبش را سرکوب کردند و بسیاری از نقطویان را به قتل رساندند و رهبرآنان را نیز زندانی و پس از مدتی کشتند.

جنبش نقطویان بسیار گسترده شد و بر ستم و سخت گیری‌های صفوی شوریدند. از دیگر شاعران و رهبران نقطوی، امری را در همین دوره به اتهام الحاد دستگیر کردند و در چشمانش میل کشیدند و در شورش دیگری که در شیراز رخ نمود، او را به قتل رسانیدند. هم چنین مولاناحیاتی شاعر در کاشان دستگیر شد و مدت دو سال زندانی شد.

جنبش نقطویان، در اواخر دوره سلطنت شاه طهماسب، در شهرهای ساوه، نائین، اصفهان و قزوین شدت بیشتری یافت. در قزوین ، رهبری نقطویان را درویش خسرو به عهده داشت. او برای فراگیری اندیشه های نقطویان به کاشان رفت و پس از بازگشت مسجدی را مرکز آموزش‌های خود قرار داد و به گسترش آیین نقطوی در قزوین پرداخت و بزودی شهرت و عقاید دینی او به آگاهی دربار صفوی رسید. فعالیت درویش خسرو در عهد محمد خدابنده کاسته شد. پس از مرگ شاه و به خواسته درویش خسرو مسجدی بنا نهاده شد که بتدریج محل تجمع دراویش گردید. او در آغاز، در آن محل و آنگاه در تکیه نزدیک آن به تبلیغات خود ادامه داد و از حمایت مردم بهره مند شد. بسیاری از بزرگان و شاعران ، از جمله میرسیّد احمد کاشی ، معروف به پیراحمد، مولانا سلیمان طبیب ساوجی ، کمال اقلیدی ، بریانی ، شریف آملی و محمد ایازمنجم ، به او پیوستند.

شاه عباس مدتی با درویش خسرو در قزوین معاشرت می کرد، اما در ۹۹۹هجری مرکز شورش نقطویان در اصطهبانات تشکیل شد و شاه عباس آن را سرکوب کرد. مناسبات شاه و درویش خسرو رو به تیرگی نهاد. بزرگترین کشتار نقطویان در زمان شاه عباس در سال۱۰۰۲ رخ داد. جلال الدین منجم یزدیٰ وقوع قرانی به مدت سه روز را پیش بینی کرد و گفت که نحوست آن شامل شخص پادشاه می شود. برای رهایی شاه از این قران تدبیری اندیشیده شد که شاه به مدت سه روز از سلطنت کناره گیری کند و شخص مجرم و محکوم به مرگی را به جای وی بر تخت بنشانند. قرعه فال به نام یوسف ترکش دوز نقطوی افتاد. ازینرو شاه عباس از سلطنت کناره گیری کرد. در پایان سه روز، شاه دوباره بر تخت خود دست یافت و یوسف به قتل رسید. سه روز سلطنت نمادی یوسف ، الهام بخش درونمایه چند اثر ادبی در سده های بعد، بویژه نمایشنامه ستارگان فریب خورده : حکایت یوسف شاه از میرزا فتحعلی آخوندزاده شد. تعقیب نقطویان بتدریج شدت بیشتری گرفت و هر کس که متهم به نقطوی بودن می شد به قتل می رسید؛ حتی حکم قتل میرسیّداحمد کاشی در کاشان به دست خود شاه اجرا شد .پس از کشته شدن سیداحمد، در میان نوشته های وی پیمان نامه های نقطویان ، از جمله نامه شیخ ابوالفضل بن مبارک علاّ می که در دربار جلال الدین اکبر می زیست به دست آمد که اسامی بسیاری از نقطویان را فاش می کرد و بدین طریق عده دیگری از آنان به قتل رسیدند. دیگر از نقطویان ، بوداق بیک و مولانا سلیمان ساوجی بودند که در اصطهبانات و ساوه به قتل رسیدند. هنگامی‌که که شاه عباس عازم مشهد بود، دو تن از رهبران نقطوی به نامهای درویش تراب و درویش کمال اقلیدی و تنی چند از پیروان آنان به دستور شاه در کاروانسرایی در راه خراسان به قتل رسیدند. ملاایاز منجم آخرین فرد نقطوی است که به دستور شاه در ۱۰۲۰ کشته شد .در ۱۰۴۱، در دوران شاه صفی، نقطویان به پاخاستند و در قزوین گرد درویش رضا جمع شدند . درویش رضا گاه خود را مهدی می نامید و نزد علمای اسلام جواب سؤالات شرعی را مطابق قاعده می داد. کثرت مریدان او به حدی رسید که قصد تسخیر قزوین کرد. در نبردی که روی داد او را دستگیر کردند و گردن زدند. یک سال بعد، بقایای پیروان او که انتظار بازگشتش را داشتند، گرد شاطر گمنامی که شباهتی به درویش رضا داشت فراهم آمدند. او را نیز به دستور شاه صفی به دار آویختند.
بیشتر پیروان آنان ، بویژه مریدان درویش خسرو، بینوایان شهری و به نوشته هدایت (جمعی هرزه گردان و بی دولتان لاابالی از ترک و تاجی ) بودند.
در حدود سی سال بعد، رافائل دومان به گروهی از درویشان ژنده پوش در اصفهان اشاره می کند که به نام دراویش محمودی نامیده می شدند. نقطویان در سده های دهم و یازدهم سرکوب شدند و بقایای آنان در لباس درویشان می زیستند.

اندیشه های فرهنگی ـ اجتماعی نقطوی بر شاعران بسیاری اثر نهاده ، به طوری که پس از سرکوب پیروان محمود، مصطلحات آنان میان اهل ادب جاذبه داشته و خاطره انگیز بوده است ؛ تشبیهی کاشی منظومه ای در قالب مثنوی به نام خورشید و ذره داشته و در همان ایام زلالی خوانساری مثنوی ذره و خورشید را سروده بود که هر دو عنوان نقطویانه است . سالک قزوینی با وجود این که تعقیب بقایای نقطویان را در دهه چهارم سده یازدهم به چشم دیده است ، آشکارا نشانه های نقطوی بروز می دهد .
گواهی بر وجود بقایای نقطویان بعد از زوال صفویه ، و این که آنان به بابیه پیوستند .و آنان را در بر ساختن آیین باب یاری دادند. گویا تنی چند از کارپردازان باب ، هنگامی که او در جبل ماکو زندانی بود، آرای محمود پسیخانی را انتخاب کردند و با نظریات باب در کتاب بیان تلفیق کردند .
×
پس از کشتار نقطویان در زمان شاه عباس، آنان روی به هند نهادند. تأثیر نقطویان در اندیشه ایرانی بسیار بود، به گونه ای که شمار زیادی شاعر و نویسنده به آن دیار مهاجرت کردند. از جمله این مهاجران می توان از اینان نام برد: حیاتی کاشانی، علی اکبر تشبیهی، دخلی اصفهانی، زمانی یزدی، کوثری اردبیلی، علی اکبرخان ثانی هروی، حکیم عبادالله کاشانی، فهمی کاشانی، محمد مؤمن ادائی، ملاصبوحی مازندرانی و عبدالله یزدی .
آنان اکبرشاه را موعود خود خواندند و دربار او را مکان مناسبی برای مناظره و مباحثات ادیان مختلف و نمایندگان آنان یافتند. شریف آملی مهمترین شخصیتی است که به دربار اکبرشاه راه یافت . او برای برانگیختن اکبرشاه به پذیرش آیین نو، از نوشته های محمود پسیخانی گواه می آورد و می گفت که وی پیشگویی کرده است که در ۹۹۰ مردی می آید که براندازنده باطل و برافروزنده دین حق است . اکبر انجمنی نوزده نفری گرد آورد، و اینان «آیین الهی » را که ترکیبی از اسلام و هندوئیسم و ادیان ایرانی بود ایجاد کردند و اکبرشاه را در یک دین گذاری جدید یاری نمودند و به او القا کردند که موعود رأس هزاره هجری ، خود اوست. بعد از مرگ اکبرشاه در ۱۰۱۴ و سختگیری دوران جهانگیر، حمایت دربار هند از نقطویان بتدریج رو به کاهش نهاد تا اینکه سرانجام به خصومت آشکار اورنگ زیب در نیمه سده یازدهم انجامید. سرمد کاشانی ، شاعر و صوفی مشهور، یکی از مهمترین طرفداران نقطویان بود. او طرف توجه شاهزاده مغول هند، داراشکوه ، بود اما پس از چندی ، به سبب عقاید خود، کشته شد.
این جنبش در هند چگونه سرکوب شد؟
داراشکوه از تولّد تا هنگام مرگ پسر محبوب شاهجهان بود و لقب «شاه بلند اقبال» را نیز از شاه گرفت. وی اما دلبسته‌ی حکومت نبود .وی سرانجام در جنگ با برادران شکست خورد. داراشکوه و پسرش را به بهادر خان که از سوی اورنگزیب در تعقیب آنها بود، سپردند و او آنها را در غل و زنجیر به پایتخت آورد. به دستور اورنگزیب او و پسرش را بر ماده فیلی نشاندند و وارد شهر کردند.مردم شهر که از نحوه برخورد و خیانت به داراشکوه برآشفته بودند، شورش کردند. دامنه شورش چنان وسیع بود که توسّط کوتوال شهر و سربازانش سرکوب شد و اورنگزیب از بیم ناآرامی‌های بیشتر درنگ را جایز ندانست و از علما خواست تا فتوای قتل داراشکوه را صادرکنند.گرایشش به طبقه صوفیه و مصاحبت با آنها و به ویژه تدوین آثاری در ترویج این راه و مهم‌تر از همه تألیف مجمع البحرین و ترجمه اوپانیشاد سبب رنجش جمعی از اهل شرع و فقیهان شد، تا جایی که مورخی مانند منشی محمّد کاظم بن امین مؤلّف عالمگیرنامه او را منحرف از دین خوانده که فرایض دینی خود را به جا نمی‌آورد. پیش از این داراشکوه خود بر این مخالفت‌ها آگاه بود، چنانکه در رباعی چنین سروده بود:
کافر گفتی تو از پی آزارم
پستی و بلندی همه شد هموارم
من مذهب هفتاد و دو ملت دارم
این حرف ترا راست همی پندارم
میزان حساسیت مخالفان بر رفتارهای داراشکوه چنان بود که حتا مصاحبت و دوستی او با مجذوبانی چون محمّد سعید مشهور به «سرمد کاشانی» از شاگردان ملّا صدرای شیرازی و میرزا ابوالقاسم فندرسکی که به هند مهاجرت کرده بود سبب شد تا به او نسبت دهند که با مجانین حسن اعتقاد دارد و از صحبت آنها لذّت می‌برد. امّا بیم از داراشکوه مانع آسیب رساندن به سرمد کاشانی می‌شد.
سرانجام حکم اعدام داراشکوه، تأیید شد و اورنگزیب نیز دستور قتل او را صادر کرد و در حالی که شجاعانه از خود دفاع می‌کرد او را به قتل رساندند. جسد او را به اتهام کافر بودن غسل ندادند امّاعلت واقعی آن این بود که او را به طرزی فجیع کشته بودند .
به فرمان اورنگزیب و تأیید فقیهان برخی از شورشیان شهر نیز به قتل رسیدند.
یک سال بعد سرمد کاشانی نیز به حکم ملّا عبدالقوی و موافقت دیگر فقها به اتهام انکار معراج کشته شد.
این چنین بود که داراشکوه به اتهام کفر و زندقه و در راه آرمان خود جان باخت. اهمیت داراشکوه در این است که با استفاده از موقعیت سیاسی خود و با عشق والایی که به هدف خود داشت، موفق شد به جز تألیف و ترجمه آثاری مهم، تا حد امکان یک بار دیگر روح تسامح مذهبی دوره اکبر را زنده کند و مروّج و تأثیر گذار فرهنگ عشق و دوستی و زندگی تضادها و کشمکش‌های بیهوده باشد. او به این نقش خود واقف بود چنانکه حسنات العارفین آورده که:شبلی خطبه وحدت را بر منبر آورد و من بر تخت آوردم. معراج و سلطنت توحید آن بود که بر تخت ظاهر شود. و در این راه از هیچ ملاحظه‌ای واهمه نداشت. چنانکه می‌گفت:حق گفتن را چه ملاحظه از کس و گوینده را الله بس.
×××
سعیدای سرمد کاشانی

سرمد اگرش وفات خود می‌آید ور آمدنش به جاست خود می‌آید
بیهوده چرا در طلبش می‌گردی بگذار اگر او خداست خود می‌آید

سعیدای سرمد از شاعران بزرگ و دوبیتی سرایان نامدار سده یازدهم است.
ذبیح الله صفا می نویسد که:
چند گاهی محضر میر ابوالقاسم فندرسکی و ملاصدرای شیرازی را درک کرد و سپس به هند رفت.
برخی او را نخست اهل فرنگ و سپس یهودی تازه مسلمان شده دانسنه‌اند که پیداست همه از روی دشمنی است و هیچ دلیلی در این زمینه ندارند. وی بازرگانی بود اهل دانش و هنر و مانند بسیاری از مردمانی که در جستجوی یک رستاخیز فرهنگی و اجتماعی هستند، برای یافتن پاسخی بر این پرسش به سیر و سفر پرداخت و به زودی شیفته‌ی اندیشه‌های نقطویان گردید.
وی مانند بسیاری از آزاد اندیشان به وسیله‌ی دینمداران و به اتهام بد دینی مورد آزار و تعقیب قرار گرفت. او برای یافتن راهی و در جستجوی دانش و آزادی رهسپار هند شد.
وی به سال ۱۰۴۲ هجری به تته در هند رسید. اندیشه‌های آزادیخواهانه شاه جهان و داراشکوه او را به خود خواند و با دوستی با داراشکوه بر آن شد تا بنیاد اختلاف در دین ها را براندازند و آیینی جهانی بر مبنای عدالت و صلح ایجاد کنند.
او تمام اموال خود را به بیچارگان بخشید و خود شیفته و شیدا برای تبلیغ اندیشه های نقطوی و انسان خدایی به سفر پرداخت. فقها نیز فتوا به الحاد و کشتن اودادند.
برای این که بتوانند فتوا به قتلش دهند، در باره‌اش داستان‌ها پرداخته‌اند که درستی هیچکدام بر ما روشن نیست. مانند: پس از این در طی پاره ای از توهمات اعلام می دارد که شیطان به وی وحی می رساندد و خود را مرید شیطان می‌خواند. او به منظور تجارت به دربار دارا شکوه می رود و در آنجا در اثر رفتارهای عجیب و غیر اخلاقی خود(از جمله اینکه برهنه در دربار تردد می‌کرده) به دستور شاه سر از تنش جدا می‌سازند. نقل است در هنگام جدا شدن سر، بدن آن را برداشته چند قدمی راه می رود و سپس به زمین می‌افتد.
از این ها نیز در گذشته و در جایی دیگر درباه‌اش نوشته اند:
عشق شیخ «سرمد» کاشانی متصوف بزرگ، شاعر و عالم عصر برهندوی پسری مقبول و ظلمانی صورت که سخت معروف است:

سرمد در دین عجب شکستی کردی ایمان به فدای چشم مستی کردی
با عجز و نیاز جمله نـــقد خود را رفتـــی و نیاز بت پرستی کردی
نیک پیداست که این‌تهمت‌ها بارها و بارها تکرار شده و در تمام تاریخ؛آزاد اندیشان را با همین دروغ‌ها وتهمت ها از میان برمی‌داشته‌اند.

در این زمان فرقه های عارفان مانند قادریه نیز در هند قدرت داشتند. فقهای تنگ نظر با تمام قدرت در برابر این اندیشه‌های ستیزنده و نو ایستادند و سرانجامٰ اورنگ زیب را واداشتند تا بر پدر بشورد و ریشه‌ی اصلاحات را بر کند. او نیز برای رسیدن به قدرت و جلوگیری از رشد اندیشه های نو، پدر را به بند کشید و به فتوای فقها و به تهمت الحاد کشت.
در این میان بسیاری از هنرمندان و دانشمندان در ایران نیز به فتوای فقها وفرمان شاهان صفوی کشتار شدند. سرمد نیز به فتوای فقیهی به نام ملا عبدالقوی و حمایت دیگر فقیهان به قتل رسید. مزارش در کنار مسجد شاه جهان است.
اینک نمونه‌هایی از اشعار او:

سوخت بی وجهم، تماشا را ببین
کشت بی جرمم، مسیحا را بیبن
شاه و درویش و قلندر دیده‌ای؟
سرمد سرمست رسوا را ببین
××
خوش بالایی کرده چنین پست مرا
چشمی به دوجام برده از دست مرا
او در بغل من است و من در طلبش
دزد عجبی برهنه کرده است مرا
××
آن ذات،برون زگنبد ازرق نیست
ذاتی است مقید که به جز مطلق نیست
حق باطل نیز هست و باطل حق نیست
آن ذات به جز مصدر هر مشتق نیست
××
سرمد که ز جام عشق مست اش کردند
بالا بردند و باز پست اش کردند
می خواست خداپرستی و هشیاری
مست‌اش کردند و بت پرست‌اش کردند
××
آن کس که ترا تاج جهانبانی داد
ما را همه اسباب پریشانی داد
پوشید لباس هرکه را عیبی دید
بی عیبان را لباس عریانی داد
××
سرمد غم عشق بوالهوس را ندهند
سوز دل پروانه مگس را ندهند
عمری باید که یار آید به کنار
این دولت سرمد همه کس را ندهند
××
سرمد غم دوست را به شادی ندهی
دردی اگرت رسد منادی ندهی
صد گونه مراد گر تو را دست دهد
زنهار ز دست نامرادی ندی
××
سرمد گله اختصار می‌باید کرد
یک کار از این دوکار می‌باید کرد
یا تن به رضای دوست می‌باید داد
یا قطع نظر ز یار می‌باید کرد.
××
سرمد تو حدیث کعبه و دیر مکن
در کوچه شک چو گمرهان سیر مکن
رو شیوه معرفت ز شیطان آموز
او را بپرست و طاعت غیر مکن
××
در مسلخ عشق جز نکو را نکشند
لاغر صفتان زشت خو را نکشند
گر عاشق صادقی ز کشتن مهراس
مردار بود هرآنکه او را نکشند

سبز باشید

از زیارتگه رندان جهان تا تماشا گه سبزان زمان

مهران رفیعی - خرداد ۱۳۸۹

به مناسبت هنرنمایی استاد شجریان در بریزبین – استرالیا

انگار همین دیشب بود, آن شب بیاد ماندنی را می گویم که صدای رسای استاد, سکوت شاعرانه حافظیه را شکست تا ما را, همگی مان را, بر سمند سرکش و جادویی شراب سوار کند و با خود تا مرز ِ ناشناخته مرگ و زندگی ببرد.
اما باز هم تقویم ِ نیمه باز, سر سازگاری ندارد, با لحنی خشک به یادم می آورد که از آن شب رویایی, سی چهل سالی میگذرد. اماخودش هم میداند که دیگر حوصله جر و بحث کردن بر سر ِ گذشت و یا اهمیت و اصالت ِ زمان را ندارم, اصلا برایم مهم نیست که سی ساعت پیش بود و یا سیصد سال قبل, کسی در گوشم زمزمه می کند که نه همه ِ چیزهای ِ جدید, درست و معتبرند و نه تمام ِ چیزهای ِ قدیمی, نا درست و بی اعتبار.
اگر قرار بود که زیر بار حرفش بروم, همین تقویم ِ مقوایی را می گویم, و تسلیم بشوم که آنقدر خودم را به زحمت نمی انداختم. آخر کدام آدم عاقلی است که برای شنیدن سروده های کهنه, منظورم هفتصد هشتصد صد ساله, آن همه دردسر بکشد؟ و از عجایب روزگار آن که, در آن روزها, در همان شهر خواجه زندگی میکردم و هر روز دوباری از مقابل آرامگاهش و نیز محل فروش بلیط های جشن هنر عبور میکردم ولی دست آخر متوسل به دوستان پایتخت نشین شدم تا جایی برایم دست و پا کنند و کردند, و البته خودش تجربه دیگری بود بر اهمیت و فواید مرکز نشینی در آن دوران ِ رنگارنگ.

بالاخره شب موعود رسید, با چند تن از دوستان ِ بلیط دار راهی محل ِ آوازخوانی شدیم و از لابلای انبوهی که موفق به تهیه جواز ِ ورود نشده بودند, عبور کردیم و با تنه زدن و خوردن از این و آن, راهی باز نمودیم و از کنار درختان نارنج و بوته های شمعدانی و سلویاهای آتشین گذشتیم و به سمت صندلی هایمان رفتیم.
هر چند که از اردیبهشت ماه جلالی چند ماهی گذشته بود و کم کمک, نوبت به باد خزان میرسید ولی انگار از نیت پاک لسان الغیب, نسیم باد نوروزی دو باره برگشته بود و بوی مست کننده بهار نارنج را هم بهمراه داشت و آن مجلس انس را با صفا تر میکرد.

استاد و نوازندگان آمدند و صدای همهمه ها و کف زدن ها تا کوه دروازه ِ قرآن رفت و بازگشت, و باز نوبت به سکوت رسید و انتظار و حدس زدن. اشتباه کرده بودم, بزودی دریافتم که در آن شب, قرار نبود که طرح نویی انداخته شود و شکافتن ِ سقف ِ فلک هم جزو برنامه ها نبود.
جای مان در ردیف های آخر بود و صحنه را بخوبی نمی دیدیم, چرا که همه صندلی ها, بر روی یک سطح افقی قرار داشتند, ولی بزودی چاره ای پیدا شد. صندلی ها برچسب دار بودند و معدود, ولی کسی گوده های زیر درختان را شماره گذاری نکرده بود. بدون سر و صدا از خیر نشستن ِ بر روی صندلی گذشتیم و خودمان را به زیر ِ یکی از درختان ِنارنج, در نزدیکی گروه نوازندگان, رساندیم و به تنه ِ تنومند آن تکیه کردیم.
استاد از حسن و ملاحت ِ یار شروع کرد و با هنرمندی رمز و راز جهان گیری را آشکار کرد. و ما به “اتفاق”, گاهی به او و هم نوازانش, و گاهی هم به گنبد مینا نگاه میکردیم و در آرزوی اتفاق و اتحاد نفس می کشیدیم. چندی نگذشت که هوس کردیم آن “اتفاق” را تجربه کنیم و مشکل مان را آنطور که خواجه شیراز گفته بود و استاد خوانده, از سر راه برداریم.

نسخه ِ خواجه را برداشتیم و با اشتیاق و شوریدگی براه افتادیم تا داروی ِ دردمان را به چنگ آوریم. اما خوش باوری و هیجان زدگی, کار دستمان داد و به سراغ نزدیک ترین عطاری ِ محل رفتیم, نسخه را دادیم و دستانش را بوسیدیم. جوشانده ای را که بدستمان داده بود, دو دستی گرفتیم و آنطور که توصیه کرده بود بکار بستیم و سزای بی تجربگی مان را به سختی چشیدیم. نه تنها دردهای قبلی مان درمان نشدند که دردهای بیشتری هم بر آنها افزوده گشتند. ای کاش کمی درنگ کرده بودیم و از این و آن در مورد سابقه دارو فروش و تبحرش, کمی پرس و جو کرده بودیم.

بزودی روز های خوش ما را ترک کردند اما دوست, ما را تنها نگذاشت, نه تنها سرزنش مان ننمود بلکه بازهم, همان گفته قبلی را, همان “رمز پیروزی” را, با زبانی دیگر برایمان خواند تا یک بار دیگر, مبارز و مجاهد و برادر یکدل شوند, اما دریغا که نشدیم و آسمان تیره تر گشت. بجای داد نوبت به “بیداد” رسید و با خود خزانی آورد که دیگر نه “سروچمان” میل رفتن به چمن را داشت و نه آن سفرکرده, عزم آمدن به وطن را در سر می پروراند.
و بدنبال آن, بار دیگر “زمستان” آمد و سر ها در گریبان رفت و در آن هوای ِ بیرحمانه سرد, حتی سلام مان را هم کسی پاسخ نداد.
از طعنه زدن و سرزنش کردن که طرفی بسته نمی شد, پس درد های مان را از طبیبان ِ مدعی نهفته کردیم, با امید آن که از خزانه غیب مان دوا کنند.

وقتی “قاصدک” آمد تا خبر ِ خوشی بیاورد, دیگر همه امیدهای مان را از دست داده بودیم, چیزی نمانده بود که بر سرش فریاد بکشیم که دست از سرمان بردارد و بیهوده گرد ِ خانه مان نگردد, اما قبل از آنکه بر درمان بکوبد راهش را سد کردند, حتی قاصدک هم فهمید که چگونه در وطن ِخویش غریب بودیم.

و در آن احوال بود که “بوی باران” به کمک مان آمد و در آن هوای غم انگیز, مرغ ِ عشق را با خود آورد تا بر شاخه ِ صبح ِ دل آویز بنشیند و برای مان از عشق سرودی بسراید. به لطف آن سرود ِ زندگی بخش, سنگی را برداشتیم و بر شیشه غم کوبیدم و نگذاشتیم که هفت رنگش ,هفتاد تا شود. با نسیم رقصیدیم هرچند که بهاری نیود که از آن کامی بگیریم.
و آنگاه گفتیم, ای بهار, “بی تو به سر نمی شود” و آن چنان دچار خفقان شدیم که “فریاد” کشیدیم تا خفتگانی چند بیدار شوند و درد ِ مشترک مان را, با هم چاره کنیم.
و در حسرت تازه شدن هوا, آرزوها کردیم و زمزمه ها. آه کشدیدم, “آه باران” را با هم خواندیم, باشد که آسمان ببارد. امابجای باران, گلوله بارید و فریاد کشیدیم که تفنگش را زمین بگذارد که از “زبان آتش” بیزار بودیم و هنوز هم هستیم. گفتیم تا بفهمد, که شرمش بیاید و از آن همه قساوت, بس کند.

هنوز بس نکرده اند ولی دوست, مهربان است و به دیدارمان میاید و ما در این اندیشه که رهاوردش چیست.
استاد میاید تا این بار, نه در کنار درختان نارنج شیراز و زیارتگه رندان جهان, بلکه در کنار رود ِ زیبای ِ شهرمان و در قلب ِ تماشگه ِ سبزان ِ زمان هنر نمایی کند, و عجب اینکه علیرغم تمام اختلافات ظاهری, تشابهاتی هم بین این دو مکان دوست داشتنی وجود دارد.
میدانیم که آن نارنجستان, صد ها سال سردی و گرمی روزگار را چشیده و در نهایت پختگی و افتادگی است, ولی این تماشاگه, در عنفوان جوانی است و در اوج دلربایی و برازندگی.
اما فارغ از تفاوت های سنی و ظاهری و نیز فاصله مکانی, هر دوی شان مردم را مشتاقانه به سوی خود می کشانند تا با هم مهربان باشند, وفا کنند و خوش باشند و عذری برای جنگ هفتاد و دو ملت, باقی نگذارند.

اگر شیراز بخشی از شهرت و محبوبیت خود را مدیون خواجه و باغ کهن سال حافظیه است, بریزبین هم رابطه ای از همان جنس با این پارکِ زیبای ِ ساحلی دارد. در واقع در همین محل بود که در حدود دو دهه قبل, “نمایشگاه جهانی” برگزار گردید و شهر ما را از آن ناشناختگی به این پرآوازگی رسانید. و پس از آن, بازمانده های نازیبای آن غرفه ها را با طرح های هوشمندانه به فضاهای سر سبز و پر طروات کنونی مبدل کردند تا تفرجگاهی باشد برای عامه مردم و بخصوص دوستداران طبیعت و آب و درخت و گل و گیاه.
و در گوشه ای از این بستان هم کنسرواتواری قرار دارد که بزودی محل هنرنمایی استاد آواز کشورمان خواهد بود و از همان کنج است که این روزها, بوی ِدلاویز ِ نارنجستان های شیراز به مشام مان میرسد.

نگاهی کوتاه به مجموعه داستان “زنی که مثل تو نیست” و داستان “آن کبوتر غمگین” نوشته‌ ی نسرین مدنی

مجید قنبری - خرداد ۱۳۸۹

در مورد این که خانم مدنی نویسنده‌ ی خوب و توانایی‌ست ، حرفی ندارم ولی آن‌ چنان که به نظر می‌رسد ایشان اصلا خواننده‌ ی خوبی نیستند. اگر اشتباه نکنم باید ارتباطی میان خواندن و نوشتن وجود داشته باشد. حداقل در زمان ما که وجود داشت . ایشان خواننده‌ی خوبی نیستند چون حتی داستان‌های خود را هم پس از نوشتن حداقل یک ‌بار به دقت نمی‌خوانند تا این همه اشتباهات املایی و دستوری و مفهومی را اصلاح کنند .
اگر ایشان خواننده ‌ی خوبی بودند درمی‌یافتند که داستان‌های‌شان نیاز مبرمی به بازنویسی مجدد دارند . شاید این به علت شتاب‌زده‌گی ایشان در کار باشد .
از اشکالات دیگری که به کل مجموعه وارد است این است که به چه ضرورتی باید پیشانی هر داستان را با قطعه شعری داغ زد. مگر قالب داستان خود مدیوم کاملی نیست . یا اگر قرار است کل داستان همان مفهوم و مضمون مستتر در آن شعر را برساند که خوب خواننده می‌رود و همان شعرها را می‌خواند ، حداقل کوتاه‌تر و موجزترند . شاید هم هر قطعه شعر می‌خواهد به منِ خواننده تاکید کند که منظور نویسنده و هدف و احساس او در هنگام نوشتن چه بوده است و من حق ندارم از آن داستان برداشت دیگری غیر از همان داغِ بر پیشانی‌اش داشته باشم.
خوب حالا تکلیف منِ خواننده چیست که با خواندن داستان “آن کبوتر غمگین” دچار هیچ حس شاعرانه‌ای نمی‌شوم و نه تنها شعری از فروغ در ذهن‌ام زنده نمی‌شود بلکه به کل از دنیای ادبیات پرتاب می‌شوم به میان کارخانه‌ی کثافت‌پردازی سینمای هالیوود و فیلم‌های “ارّه‌ای‌اش” . نوشتم ارّه‌ای‌اش چون منظورم فیلم‌هایی است که به تقلید از آن ساخته شدند و تنها به تقلید چشم درآوردن‌ها و روده بیرون کشیدن‌های‌اش پرداختند. خوب شاید خانم مدنی خیال داشته باشند که “آن کبوتر غمگین (۱)” و چه بسا (۲) و . . . را هم بعدها به رشته‌ی تحریر درآورند . اما در مورد خود داستان :
۱ـ فقط برای نمونه در چهار سطر اول آن هیچکدام از فعل‌های استفاده شده از نظر زمانی با هم تطابق ندارند . دندان در می‌آوردی . . . و روزی که پیر می‌شوی و دوباره یک‌جوری بشوی کودک و . . . و بعد در همین بند می‌رسیم به ترکیب وصفی شگفت‌انگیزِ “ملافه‌های بو ادراری” !!
در بند بعدی هم این آشفتگی زبانی هم‌چنان ادامه دارد : “حساب بارهایی که زن و مردها کنار هم می‌خوابیدند”
که فعل “می‌خوابند” به نظر صحیح‌تر می‌رسد با توجه به این که فعل بعدی نیز یعنی می‌رود حال استمراری است . بگذریم از ترکیب “حساب بارهایی” که چندان مانوس نیست و آدم را یاد پیشخوان کافه‌ای و پرداخت صورت حسابِ بار می‌اندازد . استفاده از واژه‌ی “دفعاتی” بهتر نبود؟
بعد می‌نویسند “بی وکیل ، بی حق دفاع و بی‌حتی تجدیدنظر” ببینید چقدر این عبارت آشفته است . گذشته از همه‌ی اشکالات دیگرش آن حتی بینِ بی و تجدید نظر چه می‌کند . یا وقتی می‌نویسد “توافق طرفین کافی بود تا کسی به عقوبت ابدی دچار شود” احتمالا منظور نویسنده توافق نوشین و فریبا است یعنی به‌اصطلاح مکافات دهندگان ولی معمولا طرفین به کسانی اطلاق می‌شود که روبه‌روی هم ایستاده باشند یعنی توافق میان جلادها و قربانی ، که آن هم بعید است که هیچ قربانی‌ای با مثله شدن خود توافق کند .
در صفحه‌ی دوم می‌نویسند : “لامذهب چشم‌های قشنگی داشت خصوصا وقتی خمارش می‌کرد” که باز هم خمارشان می‌کرد صحیح است . یا به این عبارت توصیفی و مغشوش توجه کنید : “چشم‌هایش افسونگری نوای فلوت زنی را داشت که مار را در سکر زیر و بم همهمه‌ی آن افسون می‌کرد” . جدای از این که فعل می‌کرد باید در اصل می‌کند باشد چون برمی‌گردد به “نوای فلوت‌زن” و نه به چشم‌های فریبا ، و اگر “منظور نوای فلوتِ زنی” بوده است ، آن‌وقت به جای “همهمه‌ی آن” باید “همهمه‌ی خود” نوشته می‌شد ، از طرفی مگر فلوت (نی) “همهمه” می‌کند . از همه‌ی این‌ها که بگذریم فکر می‌کنم که دیگر هر کسی می‌داند که حرکات نی است که مار را به سکرات می‌اندازد نه نوای نی .
خب برای طولانی نشدن این یادداشت از دیگر نمونه‌ها در می‌گذرم و فقط به چند نمونه‌ی دیگر اشاره‌ای کوتاه می‌کنم . البته خود می‌دانم که این اشتباهات اصلا مهم نیست و با یک ویرایش ساده موضوع حل می‌شود ولی می‌خواستم نشان دهم که خانم مدنی خواننده‌ی خوبی نیست و از طرفی شتابزده می‌نویسد :
“مثل مجسمه سرد و عبث نگاه می‌کرد” ص۴ که احتمالا منظور عبوس است .
“یاد سیا مرا کِز می‌کرد .” ص ۵ البته این ممکن است گویش محلی باشد ، نمی‌دانم . از این موارد در داستان‌های خانم مدنی زیاد است .
“فریبا با لذت سادیسمی از او می‌گفت” ص ۶
“سر و صورتم پر از خون بود نه به خون خودم حلاج‌وار بلکه به خون خودم” ص ۱۲ احتمالا منظور نویسنده بابک خرمدین بوده است !
نثر و زبان داستان هم فاقد یکدستی و هماهنگی‌ست برخی جاها بسیار شکسته و در حد زبان گفتاری است و خیلی جاها کتابی و شق و رق درحالی که راوی یک نفر است .
* * *
اما نگاهی کلی به درون‌مایه‌ی داستان :
تا صفحه‌ی دوم داستان ما با دو دختر به نام‌های فریبا و نوشین آشنا می‌شویم (از زبان راوی که نوشین است) با تمایلات سادیستی و دیگرآزارانه . البته کمی جلوتر با توصیفاتی که نوشین و فریبا از یکدیگر می‌دهند تمایلات هم‌جنس‌خواهانه‌ی آن ها نیز آشکار می‌گردد . و با پیدا شدن “سیا” درمی‌یابیم که باید تمایلات مازوخیستی را نیز به لیست محسنات فوق اضافه کنیم . در این دو صفحه نوشین یکی از شخصیت‌های همجنس‌گرای سادومازوخیست داستان بعد از این که به سبک فیلم‌های هالیوودی ابزار آلات شکنجه‌ای را که می‌پسندد ، معرفی می‌کند و حتی با لذت جزئیات دراندن روده‌ای را با قیچی یا کندن دندانی را با انبردست یا قطع مچ و دست و پا با تبر تشریح می‌کند ، یکباره از تخیلات سادیستی فریبا به حالت استفراغ می‌افتد و رگه‌هایی از دل‌سوزی از خود نشان می‌دهد .
خوب چرا نوشین باید دچار حالت تهوع شود در حالی که خود دست کمی از فریبا ندارد . گیرم تنها تفاوت این دو در این است که “فریبا ذهن ایده بده‌ای” دارد و نوشین نه ، وگرنه از نظر حضِ حظ سادومازوخیستی بردن تفاوتی میان‌شان نیست .
بعد بهمن و سیا وارد داستان می‌شوند و تازه متوجه می‌شویم که فضای داستان نه قصری به سبک باروک و نه نایت کلوبی ویژه خون‌آشامان بلکه محیط یک دانشکده است !
با وارد شدن بهمن است که موضوع عشق هم وارد این داستان و فضای آن می‌شود . و به نظر من این بزرگ‌ترین اشتباه نویسنده است . در آن فضای به تصویر کشیده شده توسط نویسنده دیگر جایی برای حضور عشق نیست . این باعث می‌شود که ما دیگر داستان را باور نکنیم و از آن فاصله بگیریم . ما چهار شخصیت داریم و محیط اجتماعی آنها . همه منحوط و منحوس . شخصیت‌ها همه از خودبیگانه و فاسد . خوب این را با تمام وجود می‌توانیم درک کنیم و در اطراف خود ببینیم . بله جامعه‌ی از خودبیگانه‌ای را ببینیم که در آن‌ها همه‌ی ارزش‌ها بی‌ارزش شده‌اند ، جامعه‌ای به پوچی رسیده ، انسان‌هایی دفرمه و له شده که نمی‌توانند با هم ارتباطی انسانی برقرار کنند . اما وارد شدن عنصر عشق در چنین فضا و داستانی همه چیز را خراب می‌کند . آخر اگر تصویر ما از جامعه یا زیرگروهی از جامعه چنین است دیگر عشق این میان چه جایی می‌تواند داشته باشد . این چنین است که نویسنده داستان قوی خود را به دست خود نابود می‌کند . همه‌ چیز دچار تناقض می‌شود و باورناپذیر . دیگر شخصیت فریبا و نوشین و شخصیت بهمن و سیا واقعی نیستند ، تقلبی می‌شوند . می‌شوند چیزی که نویسنده می‌خواهد به زور به خورد ما بدهد ولی ما آن‌ها را قی می‌کنیم چون مثلا بهمن که با تمام دخترهای نه تنها دانشکده بلکه کل دانشگاه خوابیده ، نمی‌تواند در عشق نوشین و در حافظیه معصومانه اشک بریزد ، یا سیا نمی‌تواند شخصیتی دوست داشتنی باشد با تمام تلاش بیهوده‌ای که نویسنده انجام می‌دهد . چرا که او بوده است که ابتدا به اصرار از فریبا “خون” می‌خواسته است . آن وقت چنین آشغالی در آشغال‌دونی‌اش تابلویی دارد که روی آن خطاطی کرده است : روزی ما دوباره کبوترهای‌مان . . . یا عاشق همیشه تنهاست .
این‌ها است که داستان را به بیراهه می‌کشاند ، همین‌طور نویسنده را .
“سیا همه جا بود تو مسواکم . . . تو نمازی که می‌خواندم” این را نوشین می‌گوید . شما باورتان می‌شود که نوشین نماز هم می‌خوانده !
نوشین در عطش عشق می‌سوزد . حالا نگاه کنید به فهرست چیزهایی که نوشین دیوانه‌ی دانستن آن‌هاست ، آن هم پیرامون عشق‌اش یعنی سیا : “فقط دوست داشتم از او بگوید از ریز و درشت‌اش” !! “از تمام جای زخم‌هایش” ، از موی بدنش که کجا انبوه‌تر و کجا متراکم‌تر است” ، “از انفعالات تنش” !
حالا این سیا چه شخصیتی دارد : یک دیوانه‌ی جنسی که هم تار می‌زند و هم وحشیانه فریبا را . هم نقاشی و خوشنویسی می‌کند و هم فریبا را ، و از او “خون می‌خواهد” . آن وقت قرآنی هم سر تاقچه دارد !!
خانم مدنی نکند خدای نکرده “آن کبوتر غمگین” همین سیا باشد؟! خوب خدا را شکر که قرآن هنوز سر تاقچه است و با همه‌ی این تفاصیلی که رفت هنوز ایمان از قلب‌ها نگریخته است؟!
* * *
مشکل دیگر داستان به نظر این حقیر توصیفات عریان جنسی است البته این مشکل دقیقا در ارتباط با مشکل قبلی است یعنی اگر موضوع عشق وارد داستان نشده بود و شخصیت‌ها را این‌چنین باورناپذیر نساخته بود چنین توصیفاتی می‌توانست حتی کمکی باشد به فضاسازی ولی در شکل فعلی داستان ، من واقعا نیاز به چنین توصیفاتی آن هم با تاکید بر جزئیات آن را نمی‌توانم درک کنم : به عبارات زیر نگاهی بیندازیم :
زیپ شلوارم را کشیدم پایین . . . شورتم تنها تکه پوششی بود که در نیاوردم . . . لبش گشتی زد تو گردنم تو گوشها و پستانهایم و روی شکمم . . . بوسه‌ها گم می‌شد میان کشاله‌ی رانم و روی شرمگاهم سرک می‌کشید . روی ناف و می‌رفت پایین و پایین‌تر . . . خواست من زیپ شلوارش را بکشم پایین ، من هم سرم را خم کردم به طرف پایین تنه‌اش . . .
البته من با چنین زبان و نثر و توصیفاتی هیچ مشکلی ندارم ولی واقعا اگر کمی از عریانی آن کاسته می‌شد چیزی از داستان کم می‌شد .
با همین نگاه مختصری که من به دیگر داستان‌ها انداخته‌ام و بخصوص همین داستانی که به آن پرداختم ذهنیتی در من شکل گرفته که نمی‌دانم تا چه اندازه صحیح است . متاسفانه من مجموعه‌ی دیگر خانم مدنی را ندیده‌ام که احتمالا داستان “مرده‌شور” ایشان باید متعلق به آن مجموعه باشد . پس به اشاره باید از این بخش که اتفاقا مهم‌ترین بخش بررسی کارهای خانم مدنی است ، بگذرم . و همین‌ قدر مختصر بگویم که به نظر می‌رسد خانم مدنی به قول معروف در حال افتادن از آن سوی بام است !

گزارش به مرگ

محمود کویر - خرداد ۱۳۸۹

شب چهلم چلچله ها بود.آسمان تاریک بود. سیاه بود. سیاهی بود که آمدیم. همه اذن آقا در دست. فتوا داده بودند آقا! چندم جمادی الثانی سال پانصد و بیست و چند همین هجرت و هجرانی بود. آموزگار بود او هم. نامش عین القضات. بر در مدرسه ای که در آن به تربیت شاگردان می پرداخت بر دارش کردیم. سپس پوست از تنش کشیدیم و در بوریایی آلوده به نفت پیچیده، سوزانیدیم و خاکسترش را بباد دادیم. با او همان کردیم که خود او خواسته بود:
ما مرگ و شهادت از خدا خواسته ایم
و آن هم به سه چیز کم بها خواسته ایم
گر دوست چنین کند که م ا خواسته ایم
ما   آتش و  نفت و  بوریا  خواسته ایم
نامه ها نوشته بود. همه با اشک.خود نوشته بود:
اگر کار بر مرادِ من بودى و قلم بر مراد خود بر کاغذ نهادمى، جز تعزیت-نامه‌ها ننوشتمى.
هر چه می نویسم پنداری دلم خوش نیست و بیشتر آنچه این روزها نوشتم همه آن است که یقین ندانم که نبشتنش بهتر است از نانبشتن.
کجاست محرم رازی که یک زمان ….دل شرح آن دهد که چه دید و چه ها شنید.
**
شب چهلم چلچله ها بود که دستش جدا کردند ، خنده ای بزد .
گفتند : خنده چیست ؟
آن آموزگار که نامش حسین منصور بود،گفت : دست از آدمی بسته جدا کردن آسان است. مرد آن است که دست صفات – که کلاه همت از تارک عرش در می کشد – قطع کند .
پس پاهایش ببریدند . تبسمی کرد و گفت: بدین پای سفر خاک می کردم . قدمی دیگر دارم که هم اکنون و در یک دم سفر دو عالم کند . اگر توانید آن قدم ببرید پس دو دست بریده ی خون آلود ، برروی در مالید و روی ساعد را خون آلود کرد.
گفتند : چرا کردی؟
آن آموزگارگفت: خون از من بسیار رفت ، دانم که رویم زرد شده است ، شما پندارید که زردی روی من از ترس است . خون در روی مالیدم تا در چشم شما سرخ روی باشم که گلگونه ی مردان ، خون ایشان است
گفتند : اگر روی خون سرخ کردی ساعد را باری چرا آلودی؟
آن آموزگارگفت: وضو می ساختم .
گفتند: چه وضو؟
گفت: در عشق دو رکعت است که وضوی آن جز به خون درست نیاید پس چشم هایش برکندند و زبانش بریدند و سنگ روانه کردند ونماز شام بود که سرش بریدند و باز سنگ انداختند ، در حالی که از یک یک اندام او آواز می آمد که : انا الحق
صدای کلمه هایم می لرزد. کلمه ها هراس زده اند. کلمه ها می گریزند. کلمه ها کودک اند. کلمه ها لبانشان از سیلی گزمگان می درد.
*
شب چهلم چلچله ها بود گمانم. صنوبر سیاه پوشیده بود. دورتا دور ایوان علم سیاه بود. آب نمای پارک لاله سیاه پوشیده بود. دیوارهای خاوران سیاه پوشیده بودند. درخت های دورتا دور اوین سیاه پوشیده بودند. این ستارگان چه زشتند. این شمشیرها کجا دارند می¬روند.
آقا شما هم فتوا بدهید. جدتان فتوا داد، زدند گردن آن ملاحده را.شیخ فضل الله مرحوم مغفورفتوا داد که:
و دیگر آن که محض جلوگیری از فرق لامذهب، خاصه مرتدین از دین که فرقه بابیه و نحو آن است، حضرت حجه الاسلام و المسلمین، آقای آخوند ملا محمد کاظم ، مد ظله، افزودن فصلی را فرمایش فرموده اند. حکم ایشان هم معلوم است، باید اطاعت شود و مخصوصا فصلی راجع به اجرای احکام شرعیه در باره فرقه بابیه و سایر زنادقه و ملاحده در نظامنامه اساسیه منظور و مندرج گردد .
آقا شما هم دور سرتان بگردم، فتوا بدهید. از نجف اشرف، جناب آیت الله نوری دامت برکاته، خطاب به مجلس محترم شورا، شید الله ارکانه فتوا دادند:
چون زنادقه عصر به گمان فاسد حریت ، این موقع را برای نشر زندقه و الحاد مغتنم شمرده و این اساس قویم را بدنام نموده ، لازم است ماده ابدیه دیگر در دفع این زنادقه و اجرای احکام الهیه عز اسمه ، بر آنها و عدم شیوع منکرات درج شود تا بعون الله تعالی، نتیجه مقصود بر مجلس محترم مترتب و فرقه ضاله ، مأیوس و اشکالی مترتب نشود. ان شاء الله تعالی؛ و آقایان علما همه امضا کردند:الاحقر محمد کاظم خراسانی ، الاحقر عبدالله مازندرانی .
*
شب چهلم چلچله ها بود که همه فتوا به دست و کفن به گردن و قرآن بر سر آمدند:
تعرض کنندگان اطفال شیرخوار متهمین را از گهواره در آورده، دهان آن ها را نزدیک شیر سماور که در حال غلیان است برده، طفل به تصور پستان مادر، دهان باز کرده، به جای شیر، آب جوش می خورد تا جان می دهد…. تاجر زاده ای در همسایگی ما، گفته می شد بابی است. تازه عروسی کرده بود. اتفاقن به حاجتی از شهر رفت. من خود را به او رسانده، سرش را بریده در دستمالی پیچیده به شهر بازگشته، به تازه عروسش تسلیم نمودم…
رفتیم سراغ باغ کلانتر آقا. گفتند که این خانم هم آموزگار است. شاعر هم هست. بابی هم هست. دستمال انداختیم در حلقشان. بعدانداختیمش در چاه. چاه را هم از سنگ پر کردیم آقا.
*
شب چهلم چلچله ها بود که ما رفتیم روشن کوه. گلدانه هم آموزگار بود.
آقا هدف ما تبلیغ و ارشاد بود و به ما تهمت زدند.اهالی سادات‌محله هم بودند.
وقتی دیدیم گلدانه تنهاست، بنای هتاکی گذاشتیم . اول ایشان را خفه کردیم و بعد جسدش را آتش زدیم. سه نفر بودیم، به نقل قول نوه ایشان که اولین کسی بوده که سر جسد مادربزرگ‌اش آمده بود.پنج شش ساله بود و آن زمان پیش مادربزرگ‌اش زندگی می‌کرد. اوگفته است: عصر روز سوم دی‌ماه ساعت سه بعد‌از‌ظهر، سه نفر از سادات‌ محله به نام‌های سید‌محمد اندراجنی، خواهر‌زاده گلدانه، دوستعلی یوسفی، برادر‌زاده گلدانه، و حسین فضلی‌نژاد، برادر‌خانم دوستعلی یوسفی، گلدانه را با چوب زدند.بعد طنابی آوردند و خفه‌اش کردند و او را با لحاف پیچیدند و در همان چادر نایلونی که زندگی می‌کردند، جسدش را با بنزین سوزاندند و بعد هم چادر را با همه وسایل زندگی داخل آن به آتش کشیدند.
شعله آتش به حدی بود که به احشام کنار چادر هم سرایت کرد و باعث شد چند راس دام هم بسوزد. نوه گلدانه که به چادر می‌رسد جسد سوخته مادر بزرگ‌اش را می‌بیند و به طرف جنگل می‌رود و پدر‌بزرگ‌اش را که شوهر گلدانه بوده خبردار می‌کند.
*
شب چهلم چلچله ها بود که شیخ صادق فرستاد دنبالمون. آقا من که گفته بودم از این کردستان بدم میاد. از کلمه ی کرد بدم میاد. آقا شیخ صادق هم فرستاده بود که بیا برویم.
آرپی جی روی شانه و نوار سبز الله اکبر بر پیشانی و دست ابوالفضل همراهمون. زدیم آقا. لیلاکوه یه پارچه آتش بود. پیشمرگه مث ملخ می آمد و ما درو می کردیم. شیخ غضب کرده بود. به صغیر و کبیر رحم نمی کرد. اما از همون شب یه چیزی توی دلم فروریخت آقا. نه این که شیطان به جانم افتاده باشه. استغفرالله. چه جوری بگم آقا. یازده نفر بودن. یازده تا معلم. هرمز گرجی بیانی بود. ونداد ایمانی بود. حسینی بود… صبح سحر، از روی تخت بیمارستان کشیدیم بردیم میدان تیر. حاج شیخ صادق گفت بزنید و رفت نماز بخونه. هنوز تکبیر نبسته، زدیم آقا. بعد هم بستیم به کامیون و توی خیابونای کرمانشاه گرداندیم. این که گفتم آقا یه چیزی بود، نه این که از اونا ترسیده باشیم آقا. همون سحری رفتیم حلیم بخوریم. به حلیم فروش گفتم: بابا روغنش رو زیاد کن. داشتن جنازه ها را جلوی مغازه می گردوندن. کاسه رو گرفت جلوش و یه تف گنده انداخت توی کاسه و گفت: بفرما… و ما هیچ نتونستیم بگیم آقا. انگاری توی چشاش یه گله پلنگ نشسته باشه.
*
شب چهلم چلچله ها بود .به ما گفته بودند آموزگار است. ملحد است. کافر است.به ما نگفته بودند که حمید حاجی زاده تنها نیست. فردا صبحش مدرسه ها باز می شد و ما فکر کردیم زن و بچه به ییلاق هستند. از کجا می دانستیم که کارون نه ساله کنار بابا در خواب است. آقا دستور از بالا بود که به هر صورت تمام کنید کارشان را. تاریک روشنای سحر بود. من شمردم آقا تا به خودتان گزارش بدهم. بیست و هفت بار این خنجر در بدنشان نشست و بعد سرش را هم بریدیم. شب پیش تراشیده بود سرش را. دفتر و کتابش هم کنار لحافش بود.
*
شب چهلم چلچله ها بود که ما رفیتم. همه بودند:خیس عرق. پیراهن یقه حسنی. دستمال سیاه و سفید و چهارخانه بر شانه.
پیشانی، کبود داغ.
دندان، کبود دود.
لب، کبود داد.
اتوبوس آورده بودند. درشکه هم بود. جماعتی رفته بودند روی سقف قطار. دشداشه داشتند و چفیه بر صورت کشیده بودند. نان و حلوا ارده آورده بودند. قاری و مداح و منقبت خوان و مرثیه خوان و پرده خوان هم آورده بودند. گفتیم شاید مال دندانگیری پیدا شود، بخریم برای سوغات:
چاقو؛ دسته صدف زنجان، ضامندار، خوش دست .
خنجر؛کج، دندان اژدها، دسته از شاخ آهوی مخملی؛ شوکا، نقره کوب، نقره ی خام. زنجیر؛ بافت کاشان، سلسله، کمری، سله به سله، مس سرخ و سرب کوبیده، هفتاد مثقال پیروزه نشانده به دسته. دسته از عاج و چوب و چرم خام، روده ی سگ هار.
تازیانه؛ تابیده، هفتاد و هفت بند، پوست سمور، سرخ.
تسبیح؛ همه تسبیح ثریا، تسبیح سلیمان، کهربا و عقیق و خماهن.
گفتم: خرج و برج عروسیمان در می آید؟
گفتند: بزنیدشان. کافرند. ملحدند. قرمطی اند. زندیق اند. بهایی اند. جاسوس اند. یاغی اند. طاغی اند. باغی اند. هم اجرتان می دهیم. هم خرجتان.

**
نوزدهم اردیبهشت بود آقا! بله. نوزدهم اردی بهشت آقا. نه این که یادداشت کرده باشم جایی. نه. از یادم نمی ره آقا.آقا به فریادم برس! آقا به همان دو دست بریده نورانی به فریادم برس!آقا ما که نمی خواستیم. دستور از بالا بود که دیگر صلاح نیست بیرون دیده شوید. ما را فرستادند اینجا. هرچه شما صلاح بدانید. ما سگ کی باشیم. عکسمان را گرفته بودند گویا. نام و آدرسمان را خلق الله یافته بودند. گفتند بروید اوین هوا خوری. آنجا کار زیاد هست. اجرش هم بیشتر. قاضی مقیسه خودشان فرمودند. غضب کرده بودند. زدن و بستن دیگر اثر نداشت. مثل صخره بودند. مثل کوه. وا نمی دادند. از تسمه و تازیانه نمی ترسیدند. آقا به چفیه تان قسم چیزی توی چشمشان بود که آتشت می زد. آقا! آتیش غریبی بود توی نگاهشون. انگاری که سرتاسر کوه توی آتیش می سوخت. آقا، صداش هنوز توی گوشم هست. آقا!خواب از چشمامان گریخته. روزی هزار بار صداش توی باد می پیچه و توی گوشم می شینه. مث یه عقاب بال می زنه و بالا می ره و با لا می ره و بعد یه مرتبه مث یه شهاب فرود می آد و می شینه توی گوشام. اصلن تمام سلولای این بند انگاری پر شده از عین القضات. پر شده از حسین منصور. پرشده از گلدانه و طاهره. شما نگاه کنین آقا! دروغ نمی گم! به این خیابون نگاه کنین! اونجا! اشکان! ندا! سهراب! اون خیابون! توی اون کوچه! پشت در همین خانه! به نعلین مبارکتون قسم که خیالات نیست آقا. اون صدا خیالات نیست آقا! اون آتیش خیالات نیست آقا! چطور که هنوز سرخی این آتیش به پشت دیوارای بلند خانه و سرای شما نرسیده آقا! بوی دود میاد آقا. بوی گوشت سوخته. بوی پر کبوتر. چطور که نمی شنوین آقا! این موریانه ها از کجا پیداشون شده آقا! نگاه کنینی آقا! موریانه! اونجا! روی دیوار! بالای رف! پشت پنجره! روی چفیه ی مبارک شما! روی ریشتون! توی چشاتون! توی چشاتون آقا! موریانه! موریانه!چرا تکان نمی خورین آقا، زبانم لال آقا! آقا باور کنید… وقتی طناب رو انداختیم گردن هر پنج تاشون، اون رو کرد به بقیه و با صدایی غریب گفت: خهم مهخو ئاسو رونه .

*
برای فرزاد و علی و شیرین و فرهاد وووو
آنها که زنده اند

کتاب ماه

خرداد ۱۳۸۹

کتاب ماه
——–
در شماره خرداد ماه گذرگاه، کتاب:
فریم به فریم ” Frame By Frame ”
که مجموعه ۱۳ داستان کوتاه از نویسنده و منتقد مجید قنبری است
به شما ادب دوستان معرفی خواهد شد. و در کتابخانه گذرگاه نیزبصورت PDF قرارخواهد گرفت.
می توانید آن را بر دارید، کپی بگیرد، و در کتابخانه شخصی خود داشته باشید.
ضمن اینکه به پیوست نیز، به لیست ئی میل گذرگاه ارسال خواهد شد.
به موقع است اعلام کنیم چنانچه در این لیست نیستید و می خواهید افزوده شوید وسیله ئی میل اطلاع دهید.
این کتاب شامل داستان های زیر است:
۱ – فریم به فریم” Frame By Frame ”
۲ – گم شده
۳ – رویای باز گشت
۴ – تابلوی خاکستری
۵ – ترمینال
۶ – برمزار مرده ی عاشق
۷ – از این پهلو به آن پهلو
۸ – رویا …..این داستان در گذرگاه خرداد ماه منتشر خواهد شد
۹ – جدا سری
۱۰ – کله فندقی
۱۱- پدر
۱۲ – مریم
۱۳ – تنها در انجمن ادبی
——————————–

” چیزهایی هست که با هیچ‌کس نمی‌شود گفت . حرف‌هایی که برای شنیدن‌شان هیچ‌‌کس محرم نیست . اما بعضی وقت‌ها حس می‌کنم واقعیت چیز دیگری است وگرنه خیلی چیزها را به خیلی از آدم‌ها می‌توان گفت . حمید می‌گفت برای شناختن آدم‌ها باید عاشق‌شان باشی و من هشت سال عاشق‌اش بودم بی‌ آن ‌که به دقایق روح او پی ببرم .

حمید پیچیده و غریب بود….. ” از داستان رویا

غیرنظامى

محمود صفریان - خرداد ۱۳۸۹

جمعی از علاقمندان به او
به حرمت خدمتش به ادبیات پارسی
به آرامگاه مشترکش رفته بودند
و ره آورد همتشان را برایم نوشتند
و عکسهائی نیز فرستاده اند
مهرشان را ارج می نهم.
او پس از درگذشت به همان آغوش
مادری پناه برد و آرمید که با تولد نیز
در همان دامن پر مهر پرورده شد بود.
در دامن مادری که لالائیش برای همه ما
اشعاری از حافظ بود

——————————————————-
به برادرم محمد علی صفریان که خیلی زود تنهایم گذاشت
***
– هواى اینجا به اندازه کافى خفه و سنگین هست، تو کمى کوتاه بیا، چقدر سیگار مىکشى؟
” خودت گفتى قرار اینجا، تو کافه فیروز. ”
– خواستى گوشه دنجى با هم چاى بخوریم، منهم گفتم اینجا که بهردوى ما نزدیک باشد. چه اینجا، چه هر جاى دیگر، این همه سیگارکشیدن از پا درت مى آورد. تو هنوز خیلى راه دارى که بروى، اگر بخواهى اینجورى تیشه بزنى، ریشه سلامتت را نفله مى کنى.
” افسانه هم نظرش همین است. ”
– افسانه!؟
” همکلاسیم. براى همین خواستم که تو را ببینم. ”
– فکر کردم مى خواهى شعرتازه ات را برایم بخوانى، یا داستان کوتاه دیگرى را تمام کرده اى، کافه فیروز، جاى همین قرار هاست. قدیم ها،” زمان، هدایت و نوشین را مى گویم،”
پاتق، کافه فردوسى، بود، بعد شد، کافه نادرى، اما حالا، جوان ها بیشتر اینجا جمع مى شوند. ” خب شاید هم در باره ى بهترین شعرم مى خواهم با تو حرف بزنم. مى خواهم قصه ى عشقم را برایت بخوانم. ”
” مرتضاى ” دیگرى داشت صحبت مى کرد. با آنکه حجب همیشگى توى صورتش گشت مى زد، سرش را پائین نگرفته بود. مصمم ترنگاه مىکرد.
در دوران دبستان، یک روز که به خانه رفتم ، مادرم گفت:
” مشق و درست را زود تمام کن چون قرار است ” آقا مرتضا ” هم با خانم ” مهران ” بیاید خانه ما.
تعجب کردم، آقا مرتضا چه ربطى به من دارد؟ و فکر کردم، حتمن معلم یکى از مدارس است، و مادر براى اینکه خجالت نکشد که بچه تنبلى دارد، مى خواهد بساط ” تکالیف ” مدرسه را قبل از آمدن او جمع کرده باشم. بهتر دیدم، هنگام آمدن او خودم را قایم کنم.
بعد از یکى دو ساعت خانم ” مهران ” تنها آمد. یعنى من هرچه از درز در نگاه کردم، نه آقا مرتضا را دیدم و نه صداى او را شنیدم. آفتابى شدم. سلام کردم و داشتم رد مى شدم که مادر دستور داد:
” آقا مرتضا را کمى مشغول کن ”
دلم هرى ریخت. بى خود آمدم روى صحنه، حتمن منظور مادر این است که کمى درس هایم را با او مرور کنم. اسم آقا مرتضا که آمد از اتاق بغلى پسر بچه ۴ – ۵ ساله اى آمد بیرون با مسلسل از کار افتاده اى که مادر از باقى مانده اسباب بازى ها بیرون کشیده بود. اصلن فکر نمى کردم که، این کوچولو آقا مرتضاى گنده اى باشدکه در ذهن داشتم. وقتى ترسم ریخت، خنده ام گرفت و در مغزم چرخید…. آقا مرتضا!! …
و از همان روز به اوعلاقمند شدم، با اینکه حدود ۶ – ٧ سال از او بزرگ تر بودم، شدیم همبازى. دردلم جاى گرفت. احساس مى کردم برادر کوچکى است که بایستى حمایتش کنم. بیشتر اوقات را با هم بودیم، و اودر هر موردى با من مشورت مى کرد، و من با تمام وجود نسبت به او احساس مسئولیت مى کردم و مادرم چقدر از این بابت خوشحال بود. از وقتى توانست بخواند به کتابهایم ناخنک مى زد. با صداى بلند مىخواند. یک روز به اوگفتم: – باید با چشمانت بخوانى تا براى خودت خوانده باشى، قشنگى خواندن سکوت آن است. اگر نتوانى، حفاظ ذهنت مى ریزد.
یک دانه اى بود که مى رفت به درد نخور شود، ولى به مدد جوهر ذاتى و بى علاقگى به آرامش حاشیه و شهامت بازیگرى در متن، حصار ” مادرمهرى ” را ترکاند، و بروز حادثه را مانع شد. اولین نوشته اش را تصادفى خواندم. شایدهم خودش ترتیبى داده بود که بماند لاى یکى از کتاب هایم .
“….نمى دانم چرا نمى توانم دروغ بگویم. از بس به خودم هى زده ام دروغ گفتن برایم مشکل شده است. و چه مصیبتى است، اگر گه گاه نشود دروغ گفت. عریان مى شوى، سِپَرَت مى افتد. بى پناه و بى حصار، هر ضربه اى مى خورد به فرق سرت….”
– حالا که تو شعر نمى خوانى و مى خواهى قصه عشقت را برایم تعریف کنى، بگذار من برایت بخوانم .
” از من مخواه اعتراف کنم.
چشمانم با هر نگاه به تو
هزاران بار به من خیانت مى کنند.”
شد، مرتضاى همیشگى. سرش را پائین گر فت، و من تَف برخاسته ازگونه هایش را احساس مى کردم.
” ولى وقتى من این تکه را گفتم، عاشق نبودم. مثل خیلى از موارد دیگرکه نیستیم اما وانمود مى کنیم که هستیم، اما چه وصف حال است. واقعن از تو ممنونم، چقدر به موقع آن را خواندى. خوشحالم که با این همه مشغله و مسئله، شعرکى از من را هم در خاطردارى. ”
فهمیدم که غرق است، و دارد مراحل پایانى را مىگذراند.
– پس چرا اینقدر دیر دارى با من در باره اش صحبت مىکنى. تو ازعلاقه من به خودت به خوبى آگاهى و مى دانى که نه تنها مثل برادرى بزرگتر، که مثل یک دوست نزدیک تو هستم.
” داشتم با خودم مى جنگیدم، داشتم مقاومت مى کردم، داشتم کنار مى کشیدم، داشتم روى اولین زبانه ها، سر پوش مى گذاشتم. ولى نشد. نتوانستم، ودر این آشوب فکرى نمى فهمیدم چه دارد مى گذرد. براى همین با تو صحبت نکردم، نمى دانستم چه بگویم. ”
– حالا چرا این همه مى جنگیدى؟ مقاومت مى کردى؟ و با تلاشى که خب، نتیجه هم نداد، شعله ها را خاموش مى کردى؟ مگر واقعن دوستش نداشتى؟ مگر فکر مى کردى که بهم نمى خورید؟ چرا این همه تلاش براى نشدن؟
یال و کوپالى بهم زده بود. با چهره اى مردانه و زیبا، و با شخصیتى محکم و استوار. همیشه خنده خفته اى توى صورتش حضور داشت، و چشمانش پر از رفاقت و همدلى بود. گذران در تنهائى را نمى پسندید. کمتر در خودش بود، و تحرکى چشمگیر داشت. خوش برخورد و گرم دهان بود، وهمیشه چند تا از دوستان فراوانش را دور و بر داشت. مادرش را درحد پرستش دوست مى دا شت، و منهم که پس از مرگ مادرم، کمبودش را با مادر او پرمى کردم، بیشتر با آنها در تماس بودم و اغلب که به خانه شان مى رفتم و سه نفرى گپ مى زدیم، بهترین احساس را پیدا مى کردم. و مرتضا همیشه مطلب و موضوع تازها ى براى گفتن داشت و چقدر با حرارت و با حرکات تکملى سر و دست حرف مى زد. از اینکه دوستان فراوان و خوبى دور و برداشت عمیقن خوشحال بودم و از احترامى که براى من قائل بود پُر مى شدم. تقریبن همه مسائلش را با من در میان مى گذاشت . علاقه مرا که مى دید بیشتر نزدیک مى شد. برایش سنگ صبورى بودم که به آن نیاز داشت. و گه گاه از روزى که با دلهره در انتظار آمدن ” آقا مرتضا! ” بودم حرف مى زد و کلى مى خندیدیم. اغلب نوشته هایش را برایم مى خواند و ندیدم که از اشاراتم دلگیر بشود. اشعارش را روى تکه کاغذى مى نوشت و پس از خواندن به من مى داد. واقعا بهم عادت کرده بودیم و از هر فرصتى براى با هم بودن استفاده مى کردیم. مى گفت:
” انسان براى مفید بودن فرصت کمى دارد ”
و عمر کارآمد را اندک مى دانست و اعتقاد داشت:
” نه براى نام نیک، چرا که وقتى رفتى، رفتى و انگشت شمارند آنهائى که فراموش نمى شوند. بلکه براى اینکه بگوئى هستى، باید به نحوى بگوئى. ”
این آخرى ها کمتر همدیگر را مى دیدیم. اودر تلاشى چند جانبه بود. و من بار سنگینى از زندگى را به دوش مى کشیدم. درآخرین دیدار قبل از نشست کافه فیروز، در خانه شان و با حضور ” خانم جان ” مطلبى را برایم خواند که قصه نبود، حالت سخنرانى داشت و حرکاتش نیزهمین را مى رساند، تمام که شد مثل اینکه متوجه تعجب من شده باشد، گفت :
” مقاله نویسى را تمرین مى کنم. ”
درحالیکه نوشته را از دستش مى گرفتم گفتم:
– گویا بیشتر دارى سخنرانى را تمرین مى کنى. نوشته ات کلى بو دار است. بد جورى دارى جهت دار مى شوى، مطلبى هست که به من نگفته باشى؟ و یا نمى خواهى بگوئى؟
به جاى جواب که معمولن درچنین مواقعى، بله یا نه بود. تمرین عملى را شروع کرد:
” مگر مى شود بى جهت بود؟ به نظر تو با اینهمه نامرادى و نارسائى، با اینهمه تفاوت و بى توجهى، باید ساکت بود. بهتر نیست این چند صباحى را که زنده ایم، مفید باشیم ”
کاملن مى فهمیدم که ازکجا و از چه مى گوید. گفتم:
– مگر مفید بودن فقط در یک راه و یک موضوع خلاصه مى شود؟ مگر یک شاعر نمى تواند مفید باشد؟ مگر پس از قرن ها هنوز این حافظ نیست که مفید است؟
حرفم را برید:
” مرا با این اشعار دست و پا شکسته با حافظ مقایسه کردن، بیشتر حالت تمسخر دارد ”
– مگر در راهى که می روى مى خواهى ” لنین ” بشوى!؟
یکه خورد. انتظار نداشت درست به هدف بزنم. البته آن روز ها، مطاع مرغوبی با آنکه در دکان هردمبیلى عرضه مى شد باز مشترى هاى فراوانى داشت.
– خب قرار بود از قصه ى عشقت، از ” افسانه ” اى که مثل من دلش نمى خواهد سیگار بکشى بگوئى. و نیش دار ادامه دادم :
– شعر جدید هوشنگ را خوانده اى؟
” دیر است گالیا
به ره افتاد کاروان
…….
دیگر فسانه دلدادگى مخوان ”
براى تو چى؟ دیر نشده؟
” نه، دیر که نشده هیچ ، تازه اول کاره. افسانه هم با کاروان همراه است. ”
و خندید.
” کاروان یک جورى است، حالت کوچ را دارد، درحالیکه ما به دنبال ماندگارى، ماندگارى آزاد و با اختیار هستیم. در اینجا بیشتر نمى شود صحبت کرد، بحث در مورد کاروان و کاروانیان باشد براى وقتى دیگر. مى آیم سراغت، جائى که تنها باشیم. فقط سر بسته بگویم که زندگیم از دو سو معنا پیدا کرده است. هم با کاروان در راه، همراهم، هم عاشقم، عاشق.”
سر زندگى مثل هاله اى از نور او را احاطه کرده بود. از همان اوایل آشنائیمان یک گلوله انرژى بود. در بازى هاى مشترک، گاه آنقدر فعال، باحرارت و پر توان بود که من احساس پیرى و ازکار افتادگى مى کردم. نمى دانست خستگى چیست. نیمه راه ماندن را دوست نداشت. دست و دلباز و با محبت بود. این آخرى ها شنیده بودم که اوایل هر ماه، هرچه دارد خرج مىکند، ته که می کشید مى گوید:
” من تمام،”
و همه را مى ریزد به پاى دوستان. نشست با آنها و گپ زدن و شعر خوانى را دوست مى داشت و اغلب به اتفاق، به شبگردى هم مى رفتند.
– از دوستانت شنیده ام که شب هاى شعر و قصه خوانى دارید، چرا مرا خبر نمى کنى ؟ مى دانم که نه شاعرم و نه نویسنده، ولى شنونده خوبى هستم. از بودن با آنهائی که ابزار کارشان ظرافت و احساس است خوشم مى آید.
” قبلن بیشتر دور هم جمع مى شدیم، مدتى است که خیلى کم شده ….”
– چرا ، چون بعضى ها ” اسهال قلم دارند و یبوست مغز….؟
” کى این را به توگفته؟ منظور من شخص بخصوصى نبوده …”
– چرا، اتفاقن منظورت شخص بخصوصى بود است. خوشحالم که دارى راه مى افتى، و کم کم دارى حصار مى یابى و مانع مى شوى، که ضربات زندگى بى حفاظ، بخورد به مغز سرت. سیگاردیگرى روشن کرد، نگاهش را از شلوغى خیابان ” نادرى ” بر داشت و باکمى دلخورى گفت:
“….براى تو خیلى عریانم. اگر در کاروان هم، چنین افشا باشم، کار آنها را خراب مى کنم. نباید مثل شیشه شفاف بود، این جورى دستم خیلى روست …”
به ساعتش نگاه کرد. خیابان را از پشت شیشه هاى مِه گرفته کافه، گشت زد، با دیدى سریع فضاى داخل را چرخید و گفت:
” قرار است، افسانه بیاید اینجا….تو را از دید من خوب مى شناسد، به او گفته ام که هواى مرا دارى و گفته ام که چقدر برایت احترام قائلم…”
– پس امروز خواستگارى رسمى است ؟
” نه، مراسم معرفى ا ست، مى خواهم با هم آشنا بشوید.”
بعد از آن روز، در همین کافه، یکى دو بار دیگر به اتفاق ” افسانه ” دیدار هائى داشتیم، وکم کم دریافتم که کاملن خودش را بقول افسانه در اختیار ” جریان ” گذاشته است.
دیگر او را ندیدم، تا آخرین ملاقات، که بسیارکوتاه بود… ملاقاتی که اگر بجاى ١٠ – ١۵ دقیقه اى که زمان داده بودند، تا به امروز هم ادامه مى یافت، باز کوتاه بود….
من مدت ها بود که بجایى دیگر کوچ کرده بودم، وگه گاه که به تهران مى آمدم و به دیدار خانم مهران، مى رفتم از احوالش جویا مى شدم. در یکى از این دیدارها، از افسانه شنیدم :
” مرتضا همه شوق و استعداد، و همه ى نیرو و بخصوص اعتمادش را درسبد اخلاص گذاشته است….”
زمانى بود که همه پهن دشت کشور را هیجان بلعیده بود. سالها مبارزات آزادیخواهى، توام با آزادى نسبى احزاب این نوید را مى دادکه مردم سالارى واقعى در راه است، و همه بى توجه به سرنخ ها که جاى دیگرى بند است، با صداقت و خوشحالى، درتلاش بودند تا دوران بهترى را رقم بزنند.
چند ماه پس ازدستگیرى او، یک روز صبح زود، موقعى که هنوز کاملن ازخواب بیدارنشده بودم تلفن اتاقم زنگ زد. صدائى که عارى از تمامى احساس نبود پس از پرسو جوى هویتم، گفت : “…اگر ممکن است، فردا بیائید تهران. در ” تیپ زرهى ” مرتضا مهران، مىخواهد شما را ببیند. ….شما تنها کسى هستید که مى خواهد ببیند . و بدون اینک فرصت سئوال به من بدهد تلفن را قطع کرد.
وقتى که او را دستگیر کردند، همه ماجرا را در روز نامه ها خواندم، و روزانه اخبار رادیو را دنبال کردم. کم و بیش مى دانستم قضیه چیست. افسانه را پیدا نمى کردم ولى چندین بار با خانم مهران تماس تلفنى داشتم. پریشانى او زجرم مى داد، و بخصوص درآن وضع، کارى از دستم ساخته نبود. در بین انبوه دستگیرشدگان اوتنها ” غیر نظامى ” بود، و چون نوک تیز فشار متوجه نظامیان بود، احتمال مى دادم که او را برکرسى اتهامى سنگین ننشانند، و ذهنم بر این قلاب خوش خیالى آویخته بود. اما تلفن خشک مامور دلهره را در جانم ریخت .
سرش را تراشیده بودند. زیر پیراهنى، رنگ و رو رفته اى به تن داشت که با دقت ادامه ى آن را درون شلوار قهوه اى رنگش فرو برده بود. وقتى مرا دید لبخند کمرنگى را به صورتش کشاند و گفت:
“….گویا این دفعه به واقع و براى همیشه، من تمام ….”
سرش را با دو دستم گرفتم و بى توجه به محافظى که درکنارمان ایستاده بود به چشمهایش نگاه کردم و برایش خواند:
” در مسلخ عشق جز نکو را نکشند ”
بغض امانم نداد تا ادامه بدهم ، احساس مى کردم گلویم ورم کرده است . دستش را دور شانه ام انداخت و مرا بوسید، و در گوشم نجوا کرد:
” خیانت کردند….کت بسته تقدیم شدیم ”
تقریبن با صداى بلند و عصبى گفتم :
– چیز تازه اى نیست . ولى بدان هر پته اى روزى روى آب خواهد افتاد.
“….قرار است فردا یا پس فردا ترتیب کار! را بدهند . اجازه این ملاقات براى بیان وصیت است . من وصیتى ندارم . نمى خواهم در آخرین لحظات افسانه را ببینم، گو اینکه باعث مى شود که با حسرت بیشتر بروم، ولى براى او که هنوز در آستانه شادابى و جوانى است نخواستم ” تداعى ” نا مطلوبى درست کرده باشم، به او از قول خودت بگو، مى دانم که مرتضا واقعن و با تمام وجود دوستت داشت . و به مادرم بگوکه مرتضا پشیمان نبود. چون او همیشه اعتقاد داشت که روزى پشیمان مى شوم. او را بجاى من ببوس و به من قول بده که تا زنده است ازحضورتو برخوردار خواهد بود. در این پاکت که دست محافظ است و موقعى که خواستى بروى به تو مى دهد، انگشترم را همراه با تکه کوتاهى براى افسانه گذاشته ام، به او بده و به او بگو که ازش  متشکرم.
اسم محافظ که آمد راه افتاد، پاکت را به من داد و گفت:
” وقت ملاقات تمام است ”
من آن غروب را، آن رنگ خاکسترى غبار گرفته را، آن غروب دَم کرده ى بى نسیم را….آن غروب را که با ولعى سیرى ناپذیر مانده هاى روز را سرمى کشید، و در مرگ نور پاى کوبى مى کرد… هرگز فراموش نمى کنم. آخرین نگاه هاى مرتضا را که بى بدرقه کلامى به صورتم دوخته بود، و لرزش لبانى را که یک زندگى حرف را با قدرتى تمام مهار کرده بود، نیز فراموش نخواهم کرد. هر قدر نگهبان اصرار کرد، و حتا تهدید که بروم، گفتم تا مرتضا اینجاست، هستم . وقتى که می رفت تا در خم پیچ راهرو براى آخرین بار از نظرم محو شود، تازه متوجه شدم که کفش به پا ندارد و نمى تواند راحت راه برود.
یکى دو ماه بعد پیغامى از افسانه دریافت کردم که خواسته بود به اتفاق و حتمن در ” کافه فیروز خیابان نادرى “، نشستى داشته باشیم . برایم سخت بود. بارخاطراتى که با مرتضا داشتم، شانه هایم را مى فشرد، ولى موافقت کردم. قبلن، طى دو، سه بارى که او را دیده بودم ، نه شرح کامل آخرین دیدارم با مرتضا را ، ولى خلاصه ى را به او گفته بودم، و او درتمامى این دیدارها، محو و مجنون بود وتقریبن حرف نمى زد و شیار دو قطره اشک بر گونه هایش که تا ابدیت ادامه داشت، واکنش همیشگى او بود. و حالا پس از پرواز شکوهمند مرتضا این اولین دیدارى بود که احتمالن افسانه مى خواست حرف بزند. کافه قنادى فیروز، بهمان شکل و شمایل و سرو وضع باقى بود، و فقط وقار مرتضا را کم داشت و آهنگ صداى گرمش راکه بخواند:
من نمى گویم سمندرباش یا پروانه باش
گربه فکرسوختن افتاده اى مردانه باش
افسانه با غرور برایم تعریف کرد:
” ….مرتضا همیشه مى گفت:
” مى خواهم اگرچه، نه درحد برگ هاى بى دریغ چنار، حد اقل در حد حجم اندک برگ هاى زبان گنجشک سایه داشته باشم . نم نم باران را دوست داشت. هرجا که بودیم دانه هاى ریز بارش را که میدید، دستم را می گرفت و در گوشم نجوا مى کرد. ندیدم که حتا یکبار واخورده و نا امید باشد…”
نا آرام کافه را برانداز مى کرد، و همچنان با من حرف مى زد. گمان مى کرد، هیچکس قدر مرتضا را ندانسته است و فکرمى کرد که حتا خودش هم خوب او را نفهمیده بود. و پشیمان و مغبون مى نمود. نمى خواست قبول کند که بایستى زندگى بدون مرتضا را یاد بگیرد، آنقدر از او پرشده بود که نبودش داشت مچاله اش مى کرد.
به او گفتم:
– مى خواهى از نامه اى که همراه با انگشتر وسیله من برایت فرستاده بود برایم بگوئى؟
” نامه نبود، سروده اى کوتاه است، که البته از هرنامه اى گویا تراست. براى دلخوشى من. ازکجا پیدا کنم چنین پدیده اى را….؟
بى انصاف ها! صدها نوع جریمه وجود دارد، چرا چنین سنگین و غیر قابل برگشت ؟ ”
کاغذى را از کیفش بیرون آورد و به من داد. خط مرتضا نبود. تعجب مرا که دید گفت : “…اصلش که با خط عزیز اوست درجاى امنى نگهدارى مى شود، یادگار همه سالهاى عمر من خواهد بود.
از من خواست آن را بلند بخوانم .
” در زمهریر زندگى ام
آنگاه که سرماى یاس جانم را مى فسرد
با شعله ى تو سوختم و شگفتا که زنده شدم ”
” نمى دانم در این سر زمین تا کى بى ارزش ترین کالا زندگى است؟ خودشان هر نفس را با هزاران دست مى چسبند، و مثل کَنه رهایش نمى کنند، ولى به دیگران که مى رسد، بارورترینش را از ریشه در مى آورند. ”
دیگرحضور مرا احساس نمى کرد. براى خودش حرف مى زد. مزاحمش نشدم. به صندلى که نشسته بودم تکیه دادم. و با ته مانده ى چای فنجانم مشغول شدم و گذاشتم براى خودش باشد.
” مرتضا پهنه سبزى بودکه بر افق دوردست بوسه مى زد…..وقتى ازش خواستم که سیگار نکشد، قاطع و کوتاه گفت:
” از فردا.”،
و دیگر هرگز لب نزد. حتا در آن سحرگاه آغاز. وقتى قاضى عسکر، که با چِرت وپِرت هایش کلافه اش کرده بود، و احساس مى کند که حوصله شنیدن ندارد، سیگارى به او تعارف مى کند. ولى مرتضاى من درآن لحظه هم پاى برعهد مى ماند….بهنگام اجرا، وقتى مى خواهند چشمهایش را ببندند، پیش نهاد مى کند:
” اگر ممکن است نبندید، چون من با چشمهائى کاملن باز در این راه گام گذاردم و حالا هم بى اندک تردید و ندامتى مى روم . بهر حال، بسته یا نبسته، شما کارتان را بکنید.”
” اینها را که برایم تعریف کردند بیشتر دلم سوخت که چه سالارى را از دست داده ام.”
و چشمهاى پر از اشکش را از درون کافه برداشت و از وراى شیشه ها خیابان نادرى را جستجو کرد. و مرا به یاد روزى انداخت که، مرتضا در همین کافه و از پشت همین شیشه ها، خیابان نادرى را به دنبال افسانه مى گشت، و فهمیدم که زندگى، گاه بى توجه به تحمل، با تمام توان فشار مى آورد. و چه بى صفت است.

رویا

مجید قنبری - خرداد ۱۳۸۹

چیزهایی هست که با هیچ‌کس نمی‌شود گفت . حرف‌هایی که برای شنیدن‌شان هیچ‌‌کس محرم نیست . اما بعضی وقت‌ها حس می‌کنم واقعیت چیز دیگری است وگرنه خیلی چیزها را به خیلی از آدم‌ها می‌توان گفت . حمید می‌گفت برای  شناختن آدم‌ها باید عاشق‌شان باشی و من هشت سال عاشق‌اش بودم بی‌ آن ‌که به دقایق روح او پی ببرم .
حمید پیچیده و غریب بود . با هم در شرکتی کار می‌کردیم و من هر روز ساعت‌ها شاهد رنجی نفس‌گیر بودم که بردبارانه تحمل می‌کرد . اوایل سعی کردم به او نزدیک شوم ولی او در خلوت خود ، تمام دریچه‌های رابطه را رو به دیگران بسته بود  چون قطعه سنگی سرد ، ساکت و خاموش بود . فقط اگر در او دقیق می‌شدی می‌توانستی بفهمی که با هر بار به صدا درآمدن زنگ تلفن ، رنگ‌اش چون دیوار اتاق سفید می‌شود با لکه‌هایی صورتی‌رنگ بر روی گونه‌های برجسته و آفتاب‌سوخته‌اش که از دردی مداوم و کهنه خبر می‌دادند . پنداری قلب بیمارش با رشته‌هایی ناپیدا به ارتعاشات زنگ تلفن بسته بود. می‌شد حدس زد که در انتظار شنیدن صدای عزیزی است ، حتی از طریق سیم‌های بی‌احساسِ تلفن .
حمید از آن‌هایی بود که در همان نخستین دیدار به دل آدم می‌نشینند بی ‌آن ‌که حرفی بزنند یا حتی روی خوش نشان دهند ، اما نگاه عمیق‌شان هرکس را جذب می‌کند . و من جذب شده بودم بی ‌آن ‌که طی سال‌های اول جز سلام ، کلامی دیگر از او شنیده باشم . می‌دانستم که ازدواج کرده است و زندگی نسبتا آرامی دارد . اما این ‌همه جز ظاهر و لایه‌ی بیرونی ماجرا نبود . در شرکت به محض آن‌ که فرصتی پیدا می‌کرد از کشوی میزش کاغذ و قلمی بیرون می‌کشید و با عجله چیزی می‌نوشت . دل‌ام می‌خواست بدانم که پشت آن چهره‌ی آرام و متفکر چه چیز پنهان است . اندک‌ اندک و جسته گریخته با او به صحبت نشستم . می‌گفت : پنج سال پیش ازدواج کردم ، یعنی درست همون زمانی که این‌جا استخدام شدم .
بعدها فهمیدم که در تمام این پنج سال در انتظار شنیدن صدای دوستی بوده است که به دلایلی از دست داده بود . یک بار پرسیدم : خب چرا خودت به اون تلفن نمی‌کنی؟ مگه نمی‌دونی کجاست؟
کاغذی از جیب سمت چپ پیراهن‌اش درآورد و جلوی روی‌ام گرفت . اسمی بود همراه با شماره تلفنی و آدرسی . بعد سرش را به زیر انداخت و گفت : نمی‌تونم ، می‌دونی که ، من زن و بچه دارم اما اون کاملا آزاده و می‌تونه به من تلفن کنه .
حمید ایمان داشت که سرانجام روزی تلفن به صدا درخواهد آمد و منشی قسمت گوشی را برمی‌دارد و بعد با سر به او که چهارچشمی به گوشی تلفن زل زده است ، اشاره می‌کند . در حالی که چشمان‌اش از هیجان برق می‌زد ، می‌گفت : اون روز همه‌چیز تموم می‌شه . مثل بیماری که بعد از سال‌ها رنج و عذاب از بستر بیماری بلند شه ، من هم بلند می‌شم و دوباره پرده‌ها رو کنار می‌زنم .
اسم‌اش رویا بود . همان روز اول که کاغذ را از جیب سمت چپ پیراهن خود درآورده و با دستان لرزان جلوی چشم‌های‌ام گرفته بود ، اسم را خوانده بودم . اما مدت‌ها بعد بود که فهمیدم ارتباط آن‌ها از سال‌ها پیش بر اثر یک سوء‌تفاهم و به دنبال آن کدورتی دو سویه ، قطع شده است . رویا از ازدواج حمید خبر نداشت و نمی‌دانست او کجاست یا کجا کار می‌کند ، پس بی‌تردید شماره تلفن شرکت ما را هم نمی‌توانست داشته باشد . از همان زمان بود که به اصل این انتظارِ بی‌منطق پی بردم .
روزی از حمید پرسیدم : آخه عزیزِ من ، وقتی اون حتی شماره تلفن تو رو نداره و سال‌هاست از تو بی‌خبره ، چه‌طور ممکنه این تلفنِ لعنتی به صدا درآد و تو صدای رویا رو از پشت گوشی بشنوی و به قول خودت این کابوس به آخر برسه؟
جواب داد : تو نمی‌فهمی . نمی‌تونی که بفهمی . اون حتما یه روز این کار رو می‌کنه . می‌دونم که یه روزِ ابریِ پاییزی که تنهاست و در خیابون خلوتی بی‌هدف قدم می‌زنه و نمی‌دونه دیگه به چه ‌چیز فکر کنه و دیگه از هر هوس و آرزویی خالی شده و چون برگ‌های رنگارنگ پاییزی به دستِ باد سرگردونه ، بله در یه چنین روزی با اولین قطره‌های بارون که بر گونه‌هاش بلغزه ، دوباره اشک‌ها رو به خاطر میاره . اشک‌هایی رو که سال‌ها فراموش شده بودند . اون وقت می‌فهمه که گریه هم مثل خنده عملی انسانیه و من ایمان دارم که به همراه اشک‌ها مرا به یاد می‌آره و اون روز حتی از دل زمین هم که باشه جای‌ام رو یا شماره‌ی تلفن‌ام رو پیدا می‌کنه و بدون از دست دادن فرصتی به سراغ‌ام می‌آد .
من در حالی که به اندیشه‌های مالیخولیایی او که حاصل سال‌های محنت‌بارِ در خود فروشده‌گی‌اش بود، حیرت‌زده گوش می‌دادم زیر لب گفتم : متاسفم دوستِ من . تو دیوانه‌ای .
من آن ‌چه را که او به فرض محال پایان دردهای‌اش می‌دانست ، تنها آغازی تلخ‌تر می‌دانستم . بی ‌آن ‌که انتظارِ پاسخی داشته باشم ، پرسیدم : خب بعدش چی؟
خاموش بود . سیگاری روشن کرد ، از پشت میز بلند شد و چند قدمی از من فاصله گرفت . بعد دوباره برگشت . در حالی که خم شده بود و دو دست‌اش را به میز تکیه داده بود آرام گفت : می‌دونی؟ سعادت بدون حضورِ عشق بی‌معنی‌یه و عشق بدونِ درد . حداقل برای من مفهوم سعادت و درد از هم جداشدنی نیستند اما درست همین ‌جاست که یه تناقض آزار دهنده وجود داره . درد دائمی و همیشه‌گی‌یه ولی سعادت لحظه‌ای و گذرا .
اما از این ‌همه من تنها درد را در چهره او می‌دیدم ، یعنی حلقه‌ای که باید عشق و سعادت را به هم پیوند می‌داد . درد پیدا بود حتی آدم کوری هم می‌توانست حضور آن را در حمید تشخیص دهد ولی از آن دو دیگر هیچ نشانی نبود .
گاهی وقت‌ها فکر می‌کردم زنی به اسم رویا با آن خصوصیات که شنیده بودم ، تنها در ذهن حمید وجود دارد . یعنی این ‌که رویا فقط “رویای” حمید بود . رویایی که حمید برای زنده ماندن و ادامه دادن به آن احتیاج داشت و به همین دلیل برای خود ساخته بودش .
سال‌ها پیش در یک شب سرد و تاریکِ پاییزی رویا در کنار حمید گریسته بود و از او کمک خواسته بود . حمید خودش تعریف می‌کرد : رویا با رفتارش ، با اخلاق‌اش ، با دوستان و اطرافیانِ مبتذل‌اش همیشه در آستانه‌ی سقوط بود و من حتی یک‌ بار دست‌ام رو برای کمک‌ به طرف‌اش دراز نکردم .
بعد به دست‌های‌اش نگاه می‌کرد و ادامه می‌داد : این تن ، یا این دست‌ها اون موقع این ‌قدر پیر و زشت نبودند .
دل‌ام می‌خواست کمک‌اش کنم . از چیزهایی صحبت می‌کردم که خودم به سختی به آن‌ها باور داشتم ، مثلا می‌گفتم : تو باید با رویا تماس بگیری . وجود همسر و خانواده دلیلی برای دست کشیدن از یه دوست خوبِ قدیمی نیست . تو خودت بهتر از من می‌دونی که ازدواج به معنی خلاصه کردن خود در یه نفر و قطع رابطه با دیگران نیست . تو می‌تونی شوهر و پدرِ خوب و وفاداری باشی ، و درعینِ حال دوستِ با ارزشی برای دیگران .
یا می‌گفتم : به خودِت رحم کن یا حداقل به بچه‌هات . این ‌طوری از دست می‌ری . تلفن کن ، به خداوندی خدا آسمون به زمین نمی‌آد . تو باز هم همین آدم خواهی بود . اصلا چه کسی گفته مخاطبِ عشق فقط یه نفر باید باشه؟
او لبخندی می‌زد و من می‌فهمیدم که دوست من بهتر از هر کسِ دیگری خودش را می‌شناسد . گاهی می‌گفت : می‌دونی ، سرگذشتِ من همیشه مثل یه تلفن همگانی بوده که سرِ یه چهارراهِ پر رفت و آمد ایستاده . خیلی‌ها به اون نزدیک شده‌اند . بعضی لگدش زده‌اند و بعضی هم با مشت کوبیدنش . برخی روی اون ادرار کرده‌اند و برخی آبِ دهن انداخته‌اند . سال‌ها و سال‌ها رهگذران وجودِش رو با همه ‌چیز ، از تکه‌های حلبی گرفته تا سکه‌های قلب و کج ‌و معوج انباشته‌اند ، ولی او هم‌چنان ایستاده با ریشه‌های عمیق‌اش در این خاک و با بازوانِ حساس فلزی‌اش که انگار در سرتاسر پهنه‌ی گیتی کشیده شده . او ایستاده تنها و تنها با این آرزو که بالاخره روزی یه نفر بیاد ، برگونه‌های سردِش دستی بکشه و گوشی رو برداره تا او صدای مهربون‌اِش رو بشنوه و اون ‌وقت مهربونی رو در سرتاسر گیتی پخش کنه .
گفتم : شاید اشتباهِ تو همین بوده . همین که سال‌ها بی‌حرکت ایستاده‌ای و انتظار می‌کشی .
سال‌ها پی‌درپی می‌گذشتند و من به او و به دنیای‌اش نزدیک و نزدیک‌تر می‌شدم . یک‌بار عکس‌هایی را که در کوه با دوستان‌ام گرفته بودم ، به شرکت بردم و به حمید نشان دادم تا شاید بتوانم توجه‌اش را جلب کنم . می‌خواستم با دوستان‌ام آشنا شود . گفتم : بچه‌های خوبی هستن ، هرکدام‌شون یه جور .
گفت : می‌دونم ، هیچ ‌کس بد نیست .
گفتم : هر کدوم از اون‌ها از چیزی رنج می‌بره که نمی‌دونه چیه . ما همه همین ‌طوریم ، مثل یه اسبِ لنگ . فکر می‌کنم بهترین اصطلاح همین باشه . انگار همه‌گی لنگ به دنیا اومدیم . همیشه چیزی کم داریم یا احساس می‌کنیم که چیزی ‌رو گم کردیم . مسایلِ‌مون شبیه همه اما جواب‌هامون نه . بهتره بگم اصلا جوابی نداریم . ما در انتهای یه کوچه‌ی بن‌بست نشسته‌ایم و مدام حرف می‌زنیم . فقط حرف می‌زنیم و انگار از این وضعیت لذت می‌بریم . به نظر تو اشکال کار کجاست؟
برای اولین‌ بار دیدم که می‌خندد . اما خنده‌اش هم تلخ بود . همان‌طور که می‌خندید گفت : فقط یه راهِ حل وجود داره . شما باید همه‌گی لخت بشید . فقط همین .
و با صدای بلند خندید . از این ‌که می‌خندید خوش‌حال بودم . فکر کردم شوخی می‌کند . من هم خندیدم و دست‌ام را روی شانه‌اش گذاشتم . با مهربانی نگاه‌ام کرد و گفت : ناراحتی شما از لباسِ تنگی‌یه که پوشیدید . اون لباس رو درآرید و خلاص .
من که منظورش را نفهمیده بودم ، گفتم : اگه می‌دونستم با این کار همه‌ی مسایلِ‌مون حل می‌شه ، همین الان جلو چشم همه لخت می‌شدم .
حمید به تنهایی جهان پهناوری بود با ناشناخته‌های بسیار و من هر لحظه قسمتی از وجود او را کشف می‌کردم . بعضی روزها بدون دلیل بدخُلق می‌شد . با هیچ ‌کس حرف نمی‌زد و ساعت‌ها به نقطه‌ای خیره می‌ماند . ساعاتی بحرانی که ناگهان از همه‌ چیز خالی می‌شد و تمام انگیزه‌های‌اش را از دست می‌داد . خودش می‌گفت : در این لحظه‌ها جزء‌جزء بدن‌ام انگیزه‌هاشون رو از دست می‌دن و حرکاتم بی‌اختیار کُند می‌شن . مثل این ‌که تا فرمانی از مغزم صادر بشه و به دست‌ها و پاهای‌ام برسه ، ساعت‌ها طول می‌کشه . بعد به مرور به حال عادی برمی‌گردم .
در یکی از همین بحران‌ها بود که من از فرصت استفاده کردم و ذهنِ خسته‌اش را زیر فشار گرفتم . بعد از ظهر بود و ساعاتِ اضافه‌کاری . آن ‌قدر تحریک‌اش کردم تا گوشی تلفن را برداشت و شماره‌ی رویا را که سال‌ها بود از حفظ داشت ، گرفت . اما بعد فورا گوشی را گذاشت . نمی‌توانست ، کلافه بود . این‌ همه بیش از حد تحمل‌اش بود .
گفتم : الان وقت اداری نیست . مطمئناً رویا هم سرِ کار نیست . تو می‌تونی پیغامی براش بذاری . حداقل شماره‌ تلفن‌ات رو بگویی . باز هم همه‌ چی به نفع توست . چیزی عوض نمی‌شه . رویا می‌تونه در صورتِ تمایل تلفن کنه و اگه نخواست ، شماره‌ات رو پاره کنه و دور بندازه . اون حتما متوجه می‌شه که تو عمدا خارج از وقت اداری زنگ زدی تا بتونی اختیار تصمیم‌گیری رو به اون واگذار کنی .
به چشم‌های خشکیده‌ و بی‌رمق‌اش نگاه کردم و مایوسانه گفتم : خواهش می‌کنم . دستِ‌ کم بعد از این امید بیش‌تری داری و انتظارت این‌قدر ابلهانه نیست . می‌تونی بازم سال‌ها مقابل تلفن مثل مجسمه بشینی و منتظر باشی ، اما این ‌بار می‌دونی که اون شماره‌ات رو داره . . .
حرف‌ام را قطع کرد و گفت : من نمی‌تونم و تو نمی‌تونی بفهمی چرا .
از شدت عصبانیت دیوانه شده بودم . تلفن را به سمت خودم کشیدم و گفتم : اگه تو نمی‌تونی ، من که می‌تونم .
گوشی را برداشتم و شماره‌گیر را با خشونت چرخاندم . اعتراضی نکرد و من اندک تردیدم هم برطرف شد . صدای زن جوانی پرسید : بفرمایید ، با کی کار داشتید؟
رویا نبود . من شماره تلفنِ محل کارمان را به او دادم و چندین بار تکرار کردم تا مطمئن شدم که درست یادداشت کرده است ، و در آخر گفتم : لطفاً بفرمایید در صورت تمایل با این شماره تماس بگیرند .
و اسم حمید را هم تکرار کردم . گوشی را گذاشتم . هر دو خیس عرق بودیم ، انگار که یکی از دشوارترین و حساس‌ترین مراحل زندگی خود را پشت سر گذاشته باشیم . گفتم : همه‌ چی تموم شد . به همین راحتی .
زیر لب تکرار کرد : بله به همین راحتی!
صبح روز بعد عصبی‌تر از همیشه بود . صبحانه نخورد و پشتِ سرِ هم سیگار دود کرد . چشم‌های بی‌خواب‌اش گودرفته و سرخ بود . دیگر رویا را آن‌قدر شناخته بودم که مطمئن باشم امروز حتماً تلفن خواهد کرد . حمید نگران بود و آرام و قرار نداشت . در طول اتاق شتاب‌زده قدم می‌زد و من جرات نزدیک شدن به او را نداشتم . تا این ‌که خودش به طرف میز من آمد و مقابل‌ام ایستاد . دو دست‌اش را به میز تکیه داد و به چشم‌های من زل زد . بعد پرسید : تو فکر می‌کنی تلفن کنه؟
گفتم : اگه ذره‌ای هم تو رو شناخته باشه ، حتماً تلفن می‌کنه .
گفت : ولی من این‌ طور فکر نمی‌کنم . تو رویا رو نمی‌شناسی . اون سر تا پا تناقضه . هیچ‌ کارِش قابل پیش‌بینی نیست . شاید بهتر باشه بگم که اون‌ام از همون اسب‌های لنگه که خودت مثال زدی . زمانی بود که من می‌تونستم کمک‌اش کنم ، ولی برای نسل من عشق مهم بود نه معشوق . معشوق فقط بهانه بود . ما عشق رو این‌ طور شناخته بودیم . عشقی که راهِ‌مون می‌انداخت و توانِ‌مون می‌داد . نه مثل این جوجه روشنفکرهای ژیگولوی امروزی که به قول خودت تهِ یه بن‌بست نشستن و فقط یه ریز حرف می‌زنن و عشق براشون فقط یه مترسکِ تا خودِشون رو پشت‌اِش پنهون کنن تا دستاویزی باشه برای بُزدلی‌شون . عشق برای این‌ها یه گریزگاهه . اما برای نسل من عشق همه ‌چیز بود و معشوق . . .
حرف‌اش را قطع کرد و همان‌ طور به من خیره ماند . انگار او نبوده که صحبت می‌کرد . ساکت شد و به فکر فرو رفت . ناگهان صدای زنگ تلفن در سکوت اتاق پیچید . حمید به خود آمد و به طرف تلفن دوید و در مقابل چشمان حیرت‌زده‌ی منشی قسمت گوشی را از دست او قاپید . بعد انگار که بی‌حس یا لال شده باشد ، گوشی را رها کرد و دستان‌اش در دو طرف بدن‌اِش آویزان شد .
به طرف‌اش رفتم و کناری کشیدم‌اَش و آرام گفتم : تو رو به خدا بس کن . این‌قدر خودِت رو گول نزن . دردِ تو همینه ، حسرت و ندامت . پشیمونی از همین اعتقادات نسلِ گذشته . این ‌که معشوق حقیقی رو به هوسِ تصویر مِثالی عشق رها کردید . واقعیت رو ببین . خودِ تو همین الان پشتِ این تلفن منتظرِ چی هستی؟ صدای عشق یا صدای معشوق؟
ترسیده بود انگار ، مثلِ پرنده‌ای که در دام افتاده باشد . هراسان چون غریبه‌ای نگاه‌ام کرد . بعد دست‌اش را بر تلفنِ روی میز گذاشت ، انگار که بخواهد آن را از نگاه نامحرمی حفظ کند و با صدایی گرفته گفت : ببینم ، تو خودِت چی؟ اصلا تو از کدوم نسلی؟
بعد به من پشت کرد و به سمت پنجره رفت . همان لحظه از قسمت مخابرات خبر رسید که شماره تلفن‌های شرکت تغییر کرده است و از امروز به جای دو شماره‌ی اولِ آن باید شماره‌های دیگری گرفت . من از وحشت خشک شده بودم . حمید از جلو پنجره تکان نخورد . هیچ عکس‌العملی هم نشان نداد . اما من که به شانه‌های پهن‌اش خیره شده بودم به نظرم رسید که اندک‌ اندک ذوب می‌شود و در خود فرو می‌ریزد . تمامِ شهامت‌ام را جمع کردم و به کنار او رفتم تا توضیح دهم که هیچ مشکلی نخواهد بود و حتما شرکت مخابرات این تغییرات را به نوعی اعلام می‌کند . دست بر شانه‌اش گذاشتم ولی او انگار آن‌جا نبود و با پاییزِ بیرون پنجره یکی شده بود . قبل از آن ‌که من چیزی بگویم ، آهسته انگار که با خودش زمزمه کند گفت : اون روزِ پاییزی یادِت هست؟ همون روزی که رویا زیر بارون قدم خواهد زد و من ایمان دارم که به یاد من خواهد افتاد . خب دیگر احتیاجی نداره دنبالِ من بگرده . دست‌اِش رو تو جیب روپوشِ زرشکی رنگ‌اِش می‌کنه و شماره‌ی مرا درمی‌آره . بعد به اولین باجه‌ی زرد رنگ و شیشه شکسته‌ی تلفن عمومی می‌ره و در حالی که صدای اتومبیل‌ها آزارش می‌ده ، شماره می‌گیره . فقط یه بار و نه بیش‌تر . اگه تلفن سالم باشه و خط هم مشغول نباشه ، اگه تصادفاً کسی هم گوشی رو برداره ، به اون می‌گه که اشتباه گرفته و چنین شخصی با چنین نامی رو نمی‌شناسه . درست مثل این‌ که اصلا هیچ‌ وقت چنین آدمی وجود نداشته . رویا فورا گوشی را خواهد گذاشت و باز ایمان دارم که از باجه‌ی تلفن همگانی بیرون می‌ره و خاطره و یادِ مرا به همراه بوی تندِ ادرارِ هزاران تنِ دیگر ، در کیوسک باقی خواهد گذاشت . . .
به طرف‌ام برگشت و من در چشمان خیسِ مهربان‌اش خواندم که می‌گفت : دوستِ من ، دیگه همه ‌چیز خراب شد.
—————
بر گرفته از کتاب
فریم به فریم
Frame By Frame

آنطرف قفس

علم ناز حسن زاده - خرداد ۱۳۸۹

انبوهی از ابرهای دودی رنگ در پهنه آسمان شنا می کنند و هر لحظه به شکلی در می آیند. آدم از پایین که نگاه شان می کند، به چشمش اینطور می آید که ابرها در مقابل خورشید رژه می روند.
بعد از ظهر یک روز ملایم اواخر تابستان است. مهران با عجله وارد خانه می شود و یکراست سراغ کمدش می رود. مادر دستمال بدست از آشپزخانه بیرون می آید و هاج و واج نگاهش می کند.
چی شده که پسرش حتا سلام کردن را هم فراموش کرده. مهران متوجه حضور مادر می شود, لحظه ای می گذرد تا سنگینی نگاه او را روی خودش حس بکند، بی آنکه چیزی به روی خودش بیاورد، مژده راهی شدنش را به مادر می دهد. ذوق زده می گوید:
” اگه بگم, باورتون نمی شه مادر. کارم درست شد، دارم می رم. همین امروز”
دستمال از دست مادر می لغزد می افتد روی زمین. بند دل زن با دستمال فرو می ریزد و نفسش در سینه حبس می شود. بافشار به خود، دهانش را باز می کند تا سوالش را به زبان بیاورد، کلماتی که دارند قلبش را از جا می کنند. آهسته می پرسد:
” امروز! همین امروز می روی؟ آخه چطور ممکنه؟ تو که گفتی… ”
دیگر نمی تواند ادامه بدهد. صدایش در گلو خفه می شود و به سرفه می افتد.
مهران خونسرد شانه بالا می اندازد و می گوید:
” می دونین چقدر دوندگی کردم. خدایا چقدر خوشحالم. اوه مامان قول می دم همه چی درست می شه. خودم می آم دنبالتون. در اولین فرصت. بزارین پام اونجا برسه ”
لب های مادر بزحمت می جنبد. با خودش نجوا می کند:
” اما من ناهار قرمه سبزی بار گذاشته ام. ”
” مامان جون! اشتهای ناهارخوردن ندارم. باید ساکم را ببندم وگرنه بازم بهانه ای می تراشن و منو جا می ذارن. ”
مهران تنها فرزند اوست. البته که نمی خواهد مانع خوشبختی او بشود با اینکه بیشتر از جانش دوستش دارد و می داند که رفتن پسرش تکه ای از قلب او را هم با خودش خواهد برد. دست و پایش سست شده و دیگر نمی تواند قدم از قدم بردارد. برنج در قابلمه غل می زند و آب کف کرده سر می رود.
زن ماتش برده. درست همانجایی که ایستاده خشکش زده. رفتن پسرش باورش نمی شود. چهارساعت تا عصر چه زود گذشته. مهران بزحمت وقت کرده تا یک مشت خرت و پرت لازم را جمع کند و در کیف دستی اش بریزد. ساک کوچکی هم بست، لباس هایی که شاید به دردش بخورد. هر چه باشد اولین بارش هست که پایش را از ایران بیرون می گذارد, هیچ تصوری در باره چند و چون سفرش ندارد. نمی داند آنطرف چه چیزی انتظارش را می کشد. به او سفارش شده که تا حد ممکن، بار سبکی همراهش باشد. قدم هایش را دو تا یکی کرده و از اتاقش بیرون می زند. حتا فرصت نکرده که آخرین خاطراتش را در اتاق مرور بکند. کنار در زن پا به پا می شود. بال چادرش را به دهان می گیرد. دو دستش درگیر قرآن و کاسه آبی است که می خواهد تقدیم پسرش بکند. مهران به آرامی قرآن را از دست مادرش می گیرد و روی پیشانی می گذارد و سه بار از زیرش می رود و برمی گردد. نمی خواهد دل مادر را بشکند. آنقدر هیجان زده ست که نمی داند در دل مادر چه می گذرد. شاید هم متوجه حال و روزش شده ولی بروی خودش نمی آورد. می ترسد پا سست بکند و از رفتن منصرف بشود. پسر جوان در آخرین لحظه درنگ می کند. داخل حیاط سرک می کشد و با چشمان تر نگاه پر از حسرت را بسوی حوضچه آب گوشه حیاط می دواند و بعد با تأنی و در سکوت روی لبه دیوار کاهگلی و روی شاخ و برگ پر پشت درخت سیب چشم می دواند. دست آخر سرش را بر می گرداند و نگاهش روی صورت رنگ پریده مادر میخکوب می شود. کاش از او نخواهد که منصرف شود، ترسش از اینست که او هم تسلیم بشود و بماند. ماندن چیزی نیست که او بخواهد. مادرش هم این را می داند. زن خم می شود و دست هایش را از هم باز می کند. مهران مثل طفل شیرخواری در آغوش گرم مادر ولو می شود و هق هق می زند. مادر موهای پشت سر پسرش را نوازش می کند و می گوید:
” خدا به همرات! مواظب خودت باش. از خودت خبر بده. ”
زن خودش را عقب می کشد و سر مهران را مثل تکه سنگی از روی قلبش می کند. پسر جوان دلش می گیرد. نفس بلندی می کشد. ریه هایش از هوای سردی پر می شود. احساس سبکی می کند. باقی همه اش به سکوت می گذرد، سکوتی سنگین و وهم آلود. نگاه آنهاست که حرف می زند. بی آنکه کلمه ای بین آنها رد و بدل بشود، از همدیگر خداحافظی می کنند، انگار که حرف بیشتری برای گفتن ندارند. مادر در گفته اش اصرار نمی کند. نباید بخاطر خودش او را پایبند ماندن بکند. نمی خواهد به بهانه تنها ماندن خودش پا روی خوشبختی تنها فرزندش بگذارد. آخرین لحظه، فقط یک آن مردد نگاهش می کند، دلش التماس می کند و باید حرفی بزند، شاید که…بریده بریده باز هم به تکرار می گوید:
” خدا به همراهت مادر، رسیدی خبری بده! هرچند دلم می خواست از این سفر چشم می پوشیدی، دست خودم نیست، دلم گواهی نمی ده از پیشم بری. می خوام چیزی نگم ولی نمی شه. دلم روا نمی ده. آخه مگه بقیه جوونای کشور چه می کنند، تو هم مث اونا! چرا خودتو آواره دشت و بیابون می کنی… ”
مهران انتظار شنیدن آخرین استغاثه مادرش را ندارد، جا می خورد و خیلی زود خودش را جمع و جور می کند. ساک سبک سفری را روی شانه اش جابجا کرده و با جدیت جواب می دهد:
” مادرجون نگرون نباش، قول می دم، وقتی همه کارام روبراه بشه و خودم هم جابجا شدم و تونستم ماندگار بشم، تو را هم پیش خود ببرم. ”
” نمی شه از خیر رفتن بگذری! ”
التماس در صدایش موج می زد. صدایی رنجور و دلتنگ. مهران آهی کشید و به تندی گفت:
” می دونین که نمی تونم. اینجا دیگه جای من نیس. نمی تونم بمونم، دارم می پوسم, خفه می شم, باید تغییری در زندگی خود بوجود بیارم، وگرنه دیوونه می شم. دق می کنم. ”
” آخه! ”
” آخه نداره مادر! باید برم، خودتون که می بینین، چاره ای ندارم، باید یک مدت دوری هم را تحمل کنیم.. ”
مادر آهسته گفت:
” پسرم جدایی مث مرگ می مونه. ”
مهران کلافه شده بود. این چه کاری است که مادر می کند. چرا اصرار دارد که آنجا بماند. با اینکه کشورش است اما خودش را در آن بیگانه حس می کند. نه راه پیش دارد و نه راه پس. می داند که هر قدر هم صبر بکند و دندان روی جگر بگذارد، هیچ چیز عوض نمی شود. هیچ کاری از دستش برنمی آید. دانشگاه هم که قبول نشده. پول دانشگاه آزاد را هم که ندارد. چقدر باید جان بکند تا صورتش را سرخ نگه دارد. جوانیش، آرزوهایش همگی دارند از کنارش می گذرند. در درونش غوغائی بپاست، نمی خواهد از گوشه چشم نگاهی به چادر گلدار چروک از اشک مادر بیاندازد. دلش طاقت ندارد. بخوبی می داند که با وعده های خود می خواهد، سرزنش وجدان را که چون تیغ مزاحمی در قلبش فرو می رود، در گوشه ای از دلش مخفی کند.
همین چند وقت پیش بود که بخت به یارش شد و یکی از دوستانش او را با قاچاقچی بزرگی در تهران آشنا کرد، سه میلیون تومان دارو ندار مادرش را در گرو ویزای تقلبی ژاپن گذاشت. بعد از چند ماه دوندگی و علافی از این و آن طرف شنید، آنجاها هم خبری نیست و بیکاری در آنجا هم بیداد می کند و گرانی رویش. با رابط خودش قرار دیگری گذاشت، گفت این دفعه شانس دیگری به او بدهد. اگر شد به مقصد کانادا ویزایش را جور کند، بعدش هم که معلوم بود, با آن شانس گه مرغی که او دارد، همه چیز خراب شد، آن هم در لحظه آخر. تشکیلات باند قاچاق با مهر و بساط شان لو رفتند. صد بار تف به شانسش انداخت و گفت، کنار دریا هم که برود باید آفتابه با خودش ببرد.
باز هم سفرش عقب افتاد. هر دفعه اش کلی ضرر کرد و سرمایه اش را از دست داد و حالا هم که سرانجام خدا خواسته و کارش جور شده مادرش گیر داده که نرود.
زن آهی می کشد و می گوید،
” نمی خواهد نفوس بد بزند،”
اما… نگاهش روی لب های خشک پسرش خیره می ماند. ولی مجبورست، آدم سگ بشود و مادر نشود. دل که نیست، سرکه است، می جوشد و دارد هلاکش می کند. فقط برای آخربار دل به دریا می زند و با احتیاط می گوید:
” مادرجان سالی که نکوست از بهارش پیداست، بیا از خیر رویای خارج رفتن و این سفر بگذر! با همین سه میلیون تومانی که تو جیب اونا ریخته ای کسب و کار حلالی واسه خودت جور کن! من هم که نمرده ام, خودم برات می رم خواستگاری. دومادت می کنم. دست یکی از همین دخترهای همسایه را در دستت می گذارم .. پسرم، بیا و به تقدیرت رضا بده! ”
مهران دلواپس به ساعتش نگاه کرد. وقت داشت می گذشت. خواست چیزی بگوید که مادر دوباره با سماجت گفت:
” این همه بد بیاری از بخت بد تو نیس، هشداریه که خدا برات می فرسته، یه نشونه اس مادر…با خواستش مخالفت نشون نده! وگرنه چطوری باید راه درست زندگیت را پیدا بکنی هان! آدم باید چشم بینا داشته باشه.”
گوش مهران به این حرفها بدهکار نیست. می داند که مسافرت با ویزای تقلبی و همراه قاچاقچی ریسک بزرگی ست، حتا اگر ده میلیون هم بدهد، هیچ تضمینی برای گیر نیافتادنش نیست، تازه اگر لو برود یکراست و بی چون و چرا سرازیر هلفدونی هم می شود.
غم انگیزترین خاطرات زندگی از جلو چشمانش می گذرند، روزی را بیاد می آورد که با چشمان اشکبار به پدرش قول داده تا آخر عمر مادر را تنها نگذارد. دو دلی داشت راه باز می کرد. اما سعی می کرد، افکار مأیوس کننده را از خودش براند. دست مادر را می گیرد و با عجله می بوسد و روی پیشانیش می گذارد.
” مامان جونم دعام کن! به گرمی نفس هات احتیاج دارم. منو ببخش. از رفتن خوشم نمی آد. اینجا برام قفس شده. باید بروم اونطرف. نمی دونم چی انتظارمو می کشه اما دیگه نمی تونم اینجا بمونم. باید بروم، اگه هم برم دنبالت می آم اما از سفرم نمی گذرم، اینجا دیگه آخر خط است… ”
آنطرف قفس ۲
هنوز باور نمی کند که کارش درست شده و چند ساعتی با رسیدن به آرزوهایش فاصله ندارد، دست کم به یکیش می رسید. آرزوهایی که با آنها زندگی اش را می گذراند. مدتهاست که انتظار آمدن این روز را کشیده بود اما چرا خوشحال نیست. قاچاقچی او را قانع کرده که همه چیز طبق برنامه پیش برود، سرساعت دو نیمه شب هواپیمای او در فرودگاه استکهلم پایتخت سوئد زمین خواهد نشست. قرارست گذرنامه اش را در فرودگاه برایش بیاورند. دلشوره اش بیشتر به این خاطرست. نکند باز دو دره اش بکنند، پاسپورت او کجا و ویزای یکی از کشورهای اروپایی کجا! دل کندن از مادر و خانه ای که در آن بزرگ شده برایش دشوارست. سرانجام آخرین وداع را با مادرش انجام می دهد و راهی فرودگاه می شود. نمی داند از ترس و هیجان سفربود یا غم دوری از مادر و سرزمین مادری، که بغض دهانش را چنین پر کرده بود و مثل گریه منجمدی راه گلویش گرفته بود، دل پیچه شدیدی در شکمش لوله می شود. احساس می کند چیزی روده هایش را گره می زند. کاش می توانست چیزی در معده اش بریزد و آرام بگیرد…
نیم ساعتی بیشتر به ساعت پرواز نمانده بود. چندین باراز مسافرین عازم برای سوار شده دعوت شده بود . دلش مثل سیرو سرکه می جوشد. اگر گذرنامه لعنتی را نیاورند چه!. باید با گوش آویزان به خانه برگردد، بهمادرش چه بگوید.؟ چقدر حسرت کشیده بود که روزی ازسالن ترانزیت ترمینال دو بگذرد، و حالا چه شده که از دیدن این همه تازگی لذت نمی برد. شاید مسخره باشد ولی یک جایی ته دلش بدش نمی آید که جا بماند، از پرواز و از همراهی با آرزوهایش واهمه دارد. مادرش که همه چیز را به قسمت سپرده و خواست خدا. شاید اینطوری همه کارها آسانتر روبراه بشود، آنوقت آدم انتظار زیادی هم از خودش ندارد.
درست در دقیقه نود یکی با سر انگشت به شانه اش می کوبد و پاکت نامه ای دستش می دهد. مرد جوان در چشم به هم زدنی از جلو چشمش ناپدید می شود. مهران حتا فرصت نمی کند قیافه او را شناسایی کند. تازه چه فرقی می کند، مهم اینست که آن ویزای لعنتی سرجایش باشد. دستپاچه پاکت را پاره می کند و گذرنامه اش را ورق می زند. ظاهرا” همه چیز روبراهست. بار و بندیلی همراه ندارد تا معطل بشود. مأمور پشت باجه بلیتش را نگاه می کند. در حال بستن دفترش می باشد. با اخم از او می پرسد چرا اینقدر دیر برای چکینگ می آید. آهسته جواب می دهد, ترافیک به کسی رحم نمی کند.
مسافرین در آستانه گیت در حال سوار شدن هستند. زودتر از آن که فکرش را می کرد، کارش را راه می اندازند. در صف کنترل گذرنامه سکوت محض اطرافش را پر کرده. حس می کند دارد خفه می شود، اگر لو برود چه. صدای گرومپ گرومپ قلبش را می شنوند که دارد از دهانش بالا می آید. غیر از او و مأمور کنترل گذرنامه کس دیگری نیست. صدای قورت دادن آب دهانش مثل قطره ای به ته چاه شنیده می شود. مأمور ته ریشش را می خاراند و زیر چشمی او را می پاید. کف دستش به عرق می نشیند. گذرنامه را که از او می گیرد, نفس راحتی می کشد. از در سالن ترانزیت هم رد شده. همه چیز به خیر می گذرد. هنوز خیالش تخت نیست، تا زمانی که روی صندلی هواپیما بنشیند. در مقصد اولش راهی مسکوست و از آنجا به پایتخت پرواز خواهد کرد.
حالا که همه چیز به خیر گذشته او احساس تلخی می کند. خودش هم نمی داند چرا غم بی نام و نشانی آزارش می دهد. عجیب اینست که ته دلش آرزو می کرد، مادر جلو سفرش را می گرفت! کاش که کارش درست نمی شد! اگر راضی به رفتن نبود که می توانست از خیرش بگذرد و مثل هزارها جوان دیگر در همین ایران تن به سرنوشتش بدهد. به عقیده مادرش هیچکس نمی تواند با دخالت در سرنوشت، نوشته روی پیشانی اش را تغییر دهد. بدتر از این که نمی تواند بشود. چیزی بدتر از این نیست که آدم در میان آشناها احساس غریبگی بکند. او راهی خاک غربت است. جایی می رود که از فرهنگ و زبانش چیزی نمی داند. اگر پدرش زنده بود از غصه دق می کرد. یاد روزی می افتد که به او قول داده بود همیشه پیش مادرش باشد و او را تنها نگذارد!
برای آخرین بار از پنجره کوچک هواپیما بیرون را می پاید. چشم هایش را روی هم می گذارد و سرش را به لبه صندلی تکیه می دهد. سعی می کند سرش را از هر فکری خالی کند، آنقدر جوش خورده که می خواهد بالا بیاورد.
تعارف مهماندار را نشنیده می گیرد. زن ظرف شکلاتی راجلوش می گیرد. با سرش، نه، می گوید، به هیچ چیز میل ندارد. وقتی هواپیما به مسکو می رسد, چشم های او گرم خوابست, خواب غم، وجودش را پر کرده. رعشه ای خفیف در تنش حس می کند؛ انگار که سردش باشد.
پا بپای مسافرین پیاده می شود و بطرف سالن ترانزیت به راه می افتد. بعد از سه ساعت انتظار اعلام می کنند که باید سوار بشوند. دور و برش را گشتی می زند، سرتاسر سالن پر از فروشگاههای گوناگون است. انگلیسی را تا حدی می فهمد,، با این حال نزدیکی گیت می نشیند. کنترل پاسپورتش در مسکو زیاد طول نمی کشد، با این وجود هنوز تشویش دارد. بعد از ساعت هایی که هواپیما روی ابرها پرواز کرده سرانجام به زمین می نشیند. به سفارش قاچاقچی گذرنامه اش را در توالت هواپیما پاره پوره از بین می برد. به محض پیاده شدن همراه چند مسافر دیگر بطرف دفتر پلیس فرودگاه براه می افتد. پلیس او و چند نفری را که خانواده ای عراقی اند، بازجویی می کند. تعجبش از اینست که هیچ برخورد و اهانتی با آنها نمی شود.
جایی است که باید انتظار گرفتن جواب پناهندگی را بکشد.
همراهش، جوانی از کشور یوگسلاوی سابق است که از جنگ فرار کرده. همه چیز بسرعت دارد جور می شود, او حتا فرصت نکرده به دلش دغدغه ای راه بدهد. نمی توانست بهتر از این بشود. از هم اتاقش زیاد راضی نیست, کاش هموطنی همزبانی پیدا می شد و از تنهایی در می آمد.
برای تحویل دادن پتو و لباس صدایش می زنند. مترجمی همراه پلیس آنجا، آمده و همه چیز را توضیح می دهد. مترجم او افغانی است و فارسی دری حرف می زند. لهجه اش را جسته و گریخته می فهمد. مرد عربی به او هشدار می دهند که مواظب هم اتاقش باشد. می گوید از سایه سر این آدم ها پای پلیس به آنجا باز شده و دائماً اتاق شان را بخاطر وسایل دزدی بازرسی می کنند. نمی تواند به جوان چیزی بگوید، از راه نرسیده نمی خواهد دشمن تراشی بکند. بی آنکه حرفی بزند، سرش را تکان می دهد.هنوز کسی را نمی شناسد. اطلاعات زیادی در باره دور و برش ندارد. نمی داند با مقدار پولی که از ایران همراه آورده چه کند. به سفارش قاچاقچی اسکناس ها لوله کرده و در زیر کمر شلوارش می دوزد. نباید پلیس پیدایش بکند، اینطوری از دریافت پول تو جیبی حق پناهندگی محروم می شود. علاوه بر لباس و غذای مجانی صد و پنجاه کرون هفتگی به او خواهند داد. برای او که سیگار نمی کشد؛ اهل مشروب خوردن و خوشگذرانی نیست، پول خوبی است و شاید بتواند کاری هم در رستورانی جایی پیدا کند. دست کم به ظرفشو و نظافتچی که احتیاج دارند. باید هر طور شده قرضی را که مادرش گرفته؛ جور کند و برایش بفرستد. شاید اینطوری از خجالتش در بیاید.
برایش پرونده می بندند و چندین بار با کمک مترجم سـﺆال و جواب می شود. کسی او را در ارائه کیس محکم راهنمائی نمی کند، بدرستی نمی داند که برای گرفتن جواب مثبت پناهندگی باید واقعاً مشکل مهمی در کشور مربوطه داشت، طوری که ادامه زندگی در کشور خطر جانی پناهجو را تهدید کند، یا که باید داستانسرای ماهری بود و با مدارک قلابی و مرتب ادعای خود را ثابت نمود. این بی اطلاعی برایش گران تمام می شود. اولین بار به تقاضایش جواب رد می دهند. به توصیه مترجم با وکیل حقوقی مشورت کرده و پیگیری پرونده اش را به او واگذار می کند. یک روز آخر هفته دو پلیس وارد اتاق بغلی آنها شده همه جا را زیر و رو می کنند. آنها با کشف جعبه های پر از پوشاک عینک، عطر، ادکلن و وسایل آرایشی گران قیمت حدود ده نفر از پناهجویان ارمنستانی که بنوعی همدیگر رامی شناسند و با هم فامیل هستند، دستگیر می کنند. هم اتاقی او زرنگ تر از این حرفهاست که بخواهد وسیله ای را در آنجا نگه دارد. آنها غافلگیر شده اند، وگرنه معمولاً وسایل را برای فروش در جعبه های ده کیلویی به کشور خود می فرستند. بعد از ناآرامی مختصری نهیب بلند شیپور در نیمه شب همه را از خواب بلند کرده همه سراسیمه به حیاط می ریزند. ساختمان چون کره ریخته ای زیر شعله های آتش ذوب می شود. سقف چوبی روی دیوار و آنهم روی زمین سقوط می کند و با سوختن سریع گرمائی مطبوع را به اطراف می پاشد. بعضی می گویند کسی که ساختمان را آتش زده از همسایگان ناراضی بوده و برخی نیز مسبب حادثه را دوستان ارمنی های زندانی می دانند. هر کسی نسبت به هم حساس و بدبین می شود. در آن دوران مهران با بحران شدید روحی روبروست. ایرانی یا همزبانی را نمی شناسد تا با او همدلی کند. به توصیه مشاورش تصمیم می گیرد، مشغولیت تازه ای را جور کند.
چه چیزی بهتر از خریدن یک پرنده که مثل خودش پشت قفس نشین و زندانی باشد نیست. می خواهد بیاد مرغ عشق خود که اکنون تنها همدم مادرش شده، پرنده کوچکی بخرد. قیمتش گران است، اصلاً نمی فهمد، چرا بهای همه چیز در اروپا سرسام آور می باشد. هم اتاقی وی پیشنهاد می کند، قناری ریزه و میزه ای برایش بیاورد، پانصد کرون هم از او می گیرد. نمی گوید که از کجا و چگونه آنها را گیر می آورد، مشکل او باید پرداخت پول و تهیه قفس به درد بخور باشد. مهران قفس ارزان قیمت و رنگینی با چند توپ قلی کوچک برای اسباب بازی و محل آبخوری و دانه پاشی تمیزی از بازار هفتگی گیر می آورد. صبح روز شنبه بازار هفتگی شلوغ است. هم اتاقی ش از صبح بیرون رفته. تا ظهر خود را به مغازه پرنده فروشی می زند. قناری ماده ریزه میزه ای را در جیب شلوارش سرانده و پیش فروشنده برمی گردد و با خونسردی شروع به پرس و جو در باره قناری ها می کند. می خواهد ادای مشتری علاقمند و خریدار را در بیاورد. قیمت هیچکدام از قناری ها از دو هزار کرون ارزان تر نیست، توی دلش فکر می کند که به مهران ایرانی منت گذاشته، انگاری قناری را مفت به او می بخشد. فکرش را نمی کند که قناری باید جفتی هم داشته باشد. می خواهد تا سر و صدای پرنده در نیامده از مغازه بیرون بزند. در ته مغازه قفس های بزرگ و کوچک انواع پرنده و طوطی، مرغ مینا، بلبل و مرغ عشق کنار هم چیده شده اند. پرندگان به هوای هم چهچه می زنند، بقول صاحب مغازه حال شان از خود او بهتر است. مهران حدس می زند قناری از کجا آمده باشد ولی ترجیح می دهد که از گذشته آن پرس و جو نکند. وقتی قناری را از مشت او گرفته و در قفس رها می کند، هر دو نفس راحتی می کشند. قناری چشم های زرد و نارنجی اش را به او می دوزد. نگاهش خیره و غریب می ماند, نکند فکرش را می تواند بخواند. بخودش می گوید, طول می کشد تا به محیط غریب قفس عادت بکند. مثل او که هنوز نمی تواند بودنش را در آنجا باور کند. زندگی گاهی مثل آب مرداب راکد می شود، رنگ می بازد و حتا می گندد اما آدم باید دوام بیاورد به امید اینکه روزی حرکت خواهد کرد و بجوش خواهد آمد. اما از دنیای قناری ها چیز زیادی نمی داند. چند روزی که بگذرد به قفس تازه اش خو می گیرد. مدتی که بگذرد, سرنوشتش را قبول می کند و بعد از زمانی بوجود هم عادت می کنند.
هر روز که می گذرد, مهران بیشتر به قناری می رسد. خودش هم فکر نمی کند، اینقدر به قناری دل ببندد. هر دوشان که تنها می شوند, برایش از هر دری سخن می گوید. هر دو نقطه مشترک دارند, ساکن قفس هستند, فرقش اینست که زندانی اجباری و اختیاری بودن زمین تا آسمان با هم توفیر دارد. گذشته اش در قناری خلاصه می شود. مادرش, خانه نقلی شان, قبر سنگی پدر و همه آن چیزهایی را که جا گذاشته و روزی اسمش را زندگی سگی گذاشته بود. با قناری رو در بایستی ندارد. دلتنگی خودش را مخفی نمی کند، قناری مبهوت نگاه نارنجی اش را به او می دوزد و بندرت منقار کوچکش را می جنباند، شاید می خواهد بگوید احساس او را می فهمد, غیر از برای آب و دانه چیدن به خودش تکانی نمی دهد, حتا از سایه سنگین دست مهران هم نمی ترسد و از جایش جم نمی خورد…. ادامه دارد از مجموعه اینجا آخر خط است!
آنطرف قفس ۳
بعد از ماجرای آتش سوزی او هم مثل دیگران باید آنجا را ترک کند. وقتش رسیده, قفس قناری و خرت و پرت هایش را در ساک و جعبه ای جمع می کند و با راهنمایی مسول خوابگاه به ساختمان بزرگ دورتر از شهر نقل مکان می کند، دور و برش حسابی خلوت شده. بعضی از آنهایی را که می شناخت, جواب مثبت گرفته اند. ایرانی هایی که جواب نمی گیرند, وقت شان را هدر نمی دهند و دیر نشده به کشور دیگری می روند. آنهایی هم که فامیلی آشنایی دارند, پنهانی در جایی زندگی می کنند و مشغول کار سیاه بدون اجازه اقامت می شوند.
قرارداد شنگن بین کشورهای اروپا در سوئد هنوز لغو نشده. پناهنده ای که از اروپای شرقی می آید, زود دپورت می شوند. البته غیر از آنهایی که متدوندنیا؛ آلبانی و صربستان جنگ زده فراری اند. برای ایرانی ها عرصه تنگ تر شده. می گویند آنجا آزادی و صلح کامل برقرارست و دلیلی برای فرار از وضعیت سیاسی اجتماعی حکومتی وجود ندارد.
یک گروه ده نفره از ایرانیان در کلیسای نزدیک کمپ دست به تحصن زده اند و هفته هاست که لب به غذا نمی زنند. یک گروه ده نفره از ایرانیان در کلیسای نزدیک کمپ دست به تحصن زده اند و هفته ها لب به غذا نمی زنند. اصرار مشاورین شهرداری محل و موعظه کشیش کلیسای نزدیک برای ترک آنجا راه بجایی نمی برد. پناهنده ها می گویند, این همه سال برای چی علاف شده ان, همانجا از گرسنگی بمیرند بهترست که به کشور خودشان برگردند.
سرو صدای روزنامه شهر بالا می گیرد, خدا نکند خبری تو دهن مردم بیافتد. مقامات مسول قول می دهند دوباره به پرونده آنها رسیدگی کنند. مهران ماجرا را در تلویزیون نگاه می کند. با خودش افسوس می خورد که چرا در تحصن شرکت نکرده. آن اواخر کمتر ایرانی است که جواب مثبت بگیرد، چند نفرشان زرنگ هستند و زن خارجی گیر آورده و ازدواج مصلحتی می کنند. او کسی را نمی شناسد که راهنمائیش کند. در آن هیرو ویر مشاور کمپ سازمان پناهندگی خبر می آورد که تقاضای او برای دومین بار نیز رد شده. دنیا روی سرش آوار می شود.
هر غروب غم دنیا به دلش می ریزد. دلش برای شنیدن اذان مسجد محل شان تنگ می شود. گاهی بی اختیار اشک هایش روان می شوند, می شود. مثل پسر بچه ای می ماند که برای خاطر اسباب بازی که پشت ویترین دیده و خوشش آمده گریه بکند تا بابا کوتاه بیاید و آن را برایش بخرد.
دیگر نمی تواند لحظه ای به مادرش فکر کند و چشم هایش نم نشود. کم کم غده ای راه گلویش را می بندد. اشتهایش کم می شود و مثل سابق غذا نمی خورد. قناری در سکوت غم آور اتاق مهران دق می کند. یک روزی جنازه خشکیده آن را در گوشه قفس می بیند. دلش آکنده از اندوه بغض سرش را درد می آورد, انگار در چشم هایش نمک پاشیده باشند. قناری را زیر درخت مجنونی کنار برکه خاک می کند.
راستی آدم وقتی غربتستان زندگی می کند, چقدر زود پوست می اندازد. دیگر مهران سابق نیست. حالا دیگر برای قناری مرده ای اشک می ریزد و با تشریفات دفنش می کند. خودش هم از این همه تحول به ستوه آمده. و از تنهایی کلافه می شود. اسباب صورت مادر در ذهنش رنگ می بازد, حتا جرأت نمی کند به حال و روز مادرش فکر کند. دو سال و اندی است که در انتظار گرفتن جواب مثبت روزها را با انگشت هل می دهد. همه اش امروز و فردا شده. چند بار تلفن همسایه شان را می گیرد تا با مادرش حرف بزند دقیقه های گران قیمتی که با تعارف و احوالپرسی می گذرد, از دروغ گفتن به او به ستوه آمده. از وضعیت خصوصی خود چیزی نمی گوید. عذاب وجدان می گیرد, لکه سیاهی در مغزش ریشه می دواند و رسوب می کند. مادرش می چسبد: « پسرجون برگرد! ایران خودمون چه عیبی داره آخه! » و او باز هم وعده می دهد که به محض جور شدن شرایط او را پیش خودش می آورد و همه چی درست می شود. روزهای زیادی گذشته و دیگر هیچکدام شان به این ادعا ایمان ندارند. مادر دوباره با صدای شکسته ای اصرار می کند که مهران کوتاه بیاید, این سفر را هم به حساب تجربه زندگیش ذخیره کند.
مهران مادر را دست به سر می کند. وقتی گوشی را می گذارد, تصمیم می گیرد تا وقتی که خبر خوشی ندارد, تلفن نزند, شاید هم در غصه ای که در صدای مادرش موج می زد, غرق شرم شده و تحمل شنیدن ضجه زدنش را ندارد.
هلن تازگی آنجا آمده. زن جوان ایرانی که دور و برش پر از جوان های خوش قیافه است. در سالن کمپ با هم آشنا می شوند. چشم های سیاه و نگاه گرمش داد می زند که ایرانی ست. موی سرش قارچ گردی دور صورتش ریخته. صورت بشاش و خنده رویی دارد. مهران با دیدن لبخند پت و پهن او لجش می گیرد. چرا اینطوری خوشحالست, مگر نمی گفت که ده کشور را زیر پا گذاشته و چند ساله که آواره ست. یک بار دل به دریا می زند و بی اختیار حرف دلش را می زند. هلن با دهان پرخنده می گوید, شاید جواب مثبت بگیرد. با عشوه زنانه ای حلقه ای از موی سیاهش را پشت گوش جابجا کرده و ادامه می دهد: « راستش دو بار جواب رد گرفته ام. »
« پس چطور شد دوباره امیدوار شدی؟ »
« یکی از دوستام یکی رو معرفی کرد باهاش ازدواج مصلحتی بکنم. »
« خوبه. مبارک باشه. » هلن مثل دختربچه ای لی لی کنان به اتاقش می دود.
روز بعد باز هم می بیندش, با لب و لوچه آویخته در ورودی خوابگاه را باز می کند. حتا به او نگاهی هم نمی کند. مهران نگران می پرسد: « چی شده؟ »
« مالید! »
« چی مالید! »
« جواب گرفتنم, ازدواج الکی ام. مردک عرب اونقدر استخاره گرفت. تردید این پا و آن پا کرد که حالا می گن قانون تازه ای اومده. می گن بعد از جواب رد گرفتن پناهجو حق ازدواج با کسی رو تو این خراب شده رو نداریم. باید در فکر سفر به آلمان باشم. می خوام شانسمو اونجا امتحان کنم. »
جواب کاملی به مهران داده. او هم دیگر سوالی نمی کند. زن متوجه قیافه محزون و گرفته مهران می شود, سرش را به او نزدیک تر می کند. با لب های قرمز قلوه ای اش توی صورت او فوت می کند. نسیم ملایمی غم را از صورتش می روبد و با خودش می برد. با صدای اغواگرش زمزمه می کند: « تو چرا ماتم گرفته ای. سخت می گیری آقا پسر، به هر حال می گذرد، بهتر نیس بجای غمبرک زدن کاری گیر بیاری. »
« کی به من کار می ده. »
« از خداشون باشه، اگه دوباره جواب رد گرفتی، دست کم می تونی بهونه ای بتراشی؛ جایی برای ماندن و کار کردن پیدا می کنی. پس اندازی کنار می ذاری. »
مهران با خودش فکر می کند پیشنهاد عاقلانه ای است. اگر بشود در ولایت غربت به هموطنی اعتماد کرد. اینجا غربت است. شوخی نیست. هر کسی فکری تو سرش دارد, برای منفعت خودش دور و بر آدم پرسه می زند، اگر صاحب پیتزایی یا ساندویچی به او کار بدهد، سرش منت می گذارد که ریسک دادن کار قاچاق را به تن مالیده و با لو رفتنش شاید در مغازه اش را تخته بکنند، روی این حساب بیشتر از ده یا پانزده کرون دستمزد نمی دهد. او هم که دیگر حوصله منت کشی و حمالی را ندارد…
هلن در خانه اش را می زند. با زور راضیش می کند که مهمانی بروند, داخل جمع کسانی که دوستش می نامد. می خواهد مهران را از لاکش بیرون بیاورد. آرایش غلیظی دارد, آنجا که می رسند, متوجه می شود که پیراهن تن زن دکلته است, خودش با صد من عشوه محفل مهمانی را گرم می کند و با صدای قشنگش شعر و آهنگ می خواند. همان شب در کمال تعجب متوجه می شود که لاشخورهای مجلس برای ربودن دل هلن با هم مسابقه لودگی گذاشته ان. حوصله دیدن آن همه سقوط را ندارد. با خاطری آشفته و به بهانه سر درد از مجلس مهمانی بیرون می زند. با یکی شان درگیر می شود. هلن پا در میانی می کند. بیرون می آوردش. از او می پرسد, چرا دخالت کرده. اصلا” او چکاره اش شده. غلط که نکرده با هم سلامی رد و بدل کرده ان.
مهران بخودش می آید. شاید اعصابش در هم ریخته. حق با هلن است. او می خواهد آزاد باشد, این همه بدبختی کشیده که با آزادی کامل خودش را خرج بکند, او را سننَه! از زمین و زمان دلگیرست. هلن توی سرش می زند: « تو هم آدمی, اصلا” می دونی دیگرون چطوری حال می کنن. برو بابا دلت خوشه. » حرف هایش زننده ولی حقیقت ست او یادش رفته دیگران چطوری حال می کنند و خودش هم که اصلا” حال نمی کند.
از کجا بداند, شاید هم شرط اول اروپائی شدن، هضم شدن و پا گذاشتن تو منجلاب است. فراموش کردن ارزش هایی است که آدم با آن بزرگ شده. غربی شدن ایجاب می کند که آدم منیت خودش را زیر پا بگذارد.
بعد از آن شب با خیلی ها آشنا می شود, بچه های پشت مرزی. هر چه بیشتر می شناسدشون, بدتر فاصله می گیرد. دست خودش نیست, در طویله بزرگ نشده. ارزش گذاری آنها را برای زنده ماندن و قانون جنگل را نمی پسندد. در دامن خانواده ای که او بزرگ شده، دست آدم درمانده را می گیرند و زمین خورده را لگد نمی زنند. نه همه آدم ها منفعت طلب هستند و نه سودجو. بعضی ها هنوز جوانمردی شرقی را در خون شان دارند، هنوز می توان به کسانی اعتماد کرد و دست نیاز بطرف شان دراز کرد، هر چه باشد دیوار اعتماد آدم ها هم حد و مرزی دارد.
با گذشت زمان انسان دوست و دشمن خود را می شناسد، آشنائی اش صرفا” بر حسب ضوابط و منافع شخصی اش نیست.
دغدغه های فکری پسر جوان را وادار به تسلیم می کند مهران تصمیم می گیرد جلو ضرر را از نصفه راه بگیرد. زن مترجم ایرانی خارجی است؛ با او حرف می زند, از شنیدن درد دل مهران غمگین می شود. می گوید شنیدن اظهار پشیمانی اش و از سفرش به این کشور خوشحال می شود. مهران جسته و گریخته می گوید که در غربت به بن بست رسیده و دارد فکر می کند که ایران برگردد. آمدنش اشتباه محض بوده. به هوای سراب راهی خارج شده.
اما رویش نمی شود. سوار خر شدن یک عیب و پیاده شدن از آن … نمی گویند, عرضه نداشت, ضعیف بود, سرش به سنگ خورد. مترجم ایرانی حرف او را تصدیق می کند. به او دل و جرأت می دهد. می گوید بنظرش تصمیم عاقلانه ای گرفته و تا گرفتار مسایل دیگر نشده باید به ایران و پیش مادرش برگردد. نباید درگیر حرف دیگران بشود, به مادرش فکر کند که دلتنگش هست, خدا را خوش نمی آید.
مهران خوشحال می شود. از اینکه مترجم ایرانی درکش کرده. چقدر آدم روشنفکری است, تنها ایرانی که ازش خوشش آمده. سرانجام می تواند تصمیم آخرش را بگیرد. مقدار قابل توجهی اندوخته دارد. ایران که برگشت؛ آن را به زخم کاری می زند. چهارچشمی مواظب شانست و مثل تخم چشمش از آن مراقبت می کند.
مترجم برایش بلیت مجانی از کمپ می گیرد. اگر خودش برود, پولی هم کف دستش می گذارند. در پوستش نمی گنجد. دلش برای دیدن تهران برای محله شان و برای در آغوش گرفتن مادرش لک زده.
چند روز قبل از پرواز برای خرید هدیه ای به مادرش به بازار می رود.
شب آخر وسایلش را در ساک می چیند. نمی خواهد چیزی در اتاقش جا بگذارد. پول هایش را لای لباسش قایم می کند. حوله به دست حمام ته سالن می رود دوشی بگیرد. فکرش خراب شده. کاش کیفش را هم همراهش می آورد. رفت و برگشتش ده دقیقه طول نمی کشد. سراسیمه وارد اتاق می شود؛ چمدان زیرو رو شده را می بیند. لباس هایش را روی تخت ریخته اند, می گردد, پولش را پیدا نمی کند.
بخت بد هنوز هم دست از سرش بر نمی دارد, مثل سقز به آستین لباسش چسبیده. تلاش نافرجامش برای پیدا کردن دزد اندوخته اش جوابی نمی دهد؛ به هر دری می زند، آخر شب درمانده روی تخت دمر می افتد. بیخوابی چشم هایش را می خورد. دیگر فکرش کار نمی کند؛ چیزی در سرش کلید شده, حالتی که خون دماغ شده باشد. اگر به پلیس شکایت کند، اول باید توضیح دهد که آن همه پول را از کجا آورده؟
نگاهش در آسمان خاکستری و تاریکی قیرگون شب پشت پنجره گم می شود. نامردها! نامردها! داد می زند و فریاد بی صدایش در گلویش خفه می شود. مستأصل چشم به سقف می دوزد. دستش از زمین و آسمان کنده شده و معلق می ماند.
چشمش میز می افتد. آنطرف قفس هیچ خبری نیست. قناری خشکیده برای او شکلک در می آورد. می بینی هیچ چیز ارزشش را ندارد. چطوری می تواند بعد این همه مدت دست خالی ایران برگردد و تو روی مادرش نگاه کند. نکند به اندازه یک قناری کوچک عرضه مردن ندارد. برق زده از جایش بلند می شود. دست در چمدان می برد. کراواتی را که به اصرار هلن خریده, لای انگشتش گره می خورد. دیگر نمی تواند بماند و ذره ذره دق کند. می داند با خودش و آرزوهای برباد رفته اش چه کند…
صبح روز بعد جیغ نظافتچی هوای بوگرفته اتاق را می خراشد. زن با چرخاندن دستگیره در جا خشکش می زند. جیر جیر لولای زنگ زده در پرده سکوت سالن را چین می اندازد. کالبد حلق آویز جوان زمان را کشته. عقربه ساعت دیواری میخکوب شده. کسی بدرستی نمی داند چه اتفاقی افتاده.
در سالن ساختمان سکوت چندک زده. در دور دست آسمان را که نگاه می کنی, گرفته است, از هر رنگی. ته آسمان کف شعله وری از سرخی غروب دلش را چرکین خردلی رنگ زده….
یک هفته بعد پلیس جنایی خبر حلق آویزشدن جوان بیست و سه ساله ایرانی را در روزنامه محلی اعلام می کند. جوانی که بعد از سه بار جواب رد گرفتن دست به خودکشی زده….
می گویند, اداره امور خارجیان باید زودتر جواب پناهنده را بدهد, آره یا نه. نمی شود چند سال آویزان ماند. گوینده در اخبار محلی خودکشی مهران را فاجعه می داند, جوانی که اول آرزوهایش را باخت بعد خودش را.
باز هم مردم قضاوت می کنند, عضی ها افسوس مرگش را می خورند و برخی شان هم می گویند, مگر اینجا ریخته بودند, می خواست نیاید؛ اینجا که ناف دنیا نبود. اما برای مهران آنجا آخر خط بود….

نیشابور، همچنان خاموش است!

فرهاد عرفانی - مزدک - خرداد ۱۳۸۹

شهر در سکوتی هراس انگیز فروغلتیده بود. جهان، چنان وارونه می نمود که گوئی آسمان ز خون مردم نیشابور، رنگین است و زمین، نگین فیروزه فام آغشته در سرشک. خورشید، از بام شهر فرو نمی فتاد و دل ز معشوقه نمی ستاد، تا وین غروب را، یادها به یادگار بماند، و دردها بیشمار…

تنها یک مرد، به شهر مانده بود و سرود رفتن نخوانده بود و تو گوئی به دریائی طوفانی، قایقی بر موج بلند زمان ایستاده، حکایت وحشت را به سخره گرفته بود…
چهار سردار، با نیزه ای در کنار، عطار ِ پیر ِ نیشابور را به میان داشتند، و پرسشگر چشمهایشان؛ « این پیر را چه جسارتی ست، که دیده برق نیزه مان، لیک بجای مانده، همچون سنگی بی زبان؟! ».
زخود بیخود اما، عطار به اندیشه بود عشق را، و مهر را، و انسان را…
پس سردار مغول، پشت به خورشید، و روی در روی پیر ایستاد، و وی را سخن، چنین برآشفت: « هان! نگاه کن! مرا بنگر و هیبتم را، سر به خاک بسای تا ترا آزادی ببخشم. اکنون من، باتوخان! خدایگان شهر توام. التماس کن سگ پیر! برای جانت چانه بزن، زار بزن، ناله کن… ».
،
آنگه، دستان بر کمر نهاد و منتظر ماند، در آنحال که دیگر سرداران را خندۀ مستانه در هوا می غلتید.
دریغا ز یک کلام…، عطار را تو گوئی نه گوشی بود، نه چشمی، نه زبانی …
باتُو خان، دست به پشت نهاد و بر گرد پیر مستان شهر عشق، به گردش آمد. وانگه سخن را ادامه گرفت: « ای ابله! اگر سنگ هم بودی، در برابر تیغ به سخن آمدی! ترا آیا زبانی نیست؟ ».
عطار، دیدگان دریائی خود را ز ساحل سکوت برگرفت و لبان خشک را به خنده باز نشاند. پس سردار را سخن آهسته راند: « تو چیستی؟ ».
سردار، بر جا استوار گشت و گفت: « من! باتُو خان، فرزند اولان خان هستم ».
– نگفتم کیستی؟ گفتم چیستی؟
– یعنی چه؟
– چه یعنی چه؟
– یعنی چه چیستی؟ مگر من سنگم که می گوئی چیستی؟ ( با پوزخند… ).
– چه بسیارند مسافران این بیکران، که از سنگ کمترند!
– و چه بسیارند زبان درازانی که در دل خاک خفته اند.

باتوخان را قهقهه بر آسمان شد و خندۀ همراهان را همراهی آمد. از دور سوارانی نزدیک شدند و در نزدیکی باتوخان، پا بر زمین نهادند.
آفتاب بی فروغ تر می شد. باد گرم، خاک را می نواخت. آوای سنگین طبل، ممتد و بفاصله، از دوردستهای دامنۀ بینالود بگوش می رسید.
سربازی تازه از راه رسیده، به باتوخان نزدیک شد، و در گوش وی سخنی نهاد. باتوخان، پنجه در ریش کم پشت خویش افکند و به اندیشه شد. پس گامی به پیش و پس نهاد. آنگه، سرباز را پیش خواند و گفت: « کتابها را بسوزانید. سکه ها را بیاورید. زنده ها را، اگر کسی مانده، بکشید. بنائی نباید بر پا باشد، اگر نمی توانید ویران کنید، به آتش بکشید. اجساد را به رودخانه بیاندازید تا فراریان را، آبی قابل نوشیدن، در اختیار نباشد. بروید! ».
عطار، چشم بر قامت باتُو خان دوخته بود. باتو خان، نگاهش را به وی بگرداند. پس او را گفت: « هان! به چه می اندیشی پیر خرفت! مرا صبر زیاد نیست. زیادی عمر کرده ای، وجودت دیگر بکار ناید. اگر پایم نبوسی، نیزه ای ترا به زمین خواهد دوخت. می دانم که پیری و پیران را، زندگی، بس عزیز است و ذی قیمت، پس بیارزد به یک زاری و کمی خواری! ».
عطار را این سخنان، سنگین آمد، و دستان، به لرزه نشست. پس، دست راست را بسوی باتوخان بگرفت و آوای حقارت را چنین پاسخ راند: « مرگ، هم برای توست، هم برای من! تن نیز بخاک خواهد شد، هم تن تو، هم تن من! قدرت نیز به باد خواهد رفت، هم قدرت تو، هم توان من! پس بر چه بخواهیم آویخت، که ماندگاری، جز بر یاد نیک نباشد، و نیکی را با ذلت، همخوانی نباشد. مرا آفتاب عمر بر بام است، اگر حتی مرا هزاران سال عمر نیز در راه بود، ناچیزی چون ترا، به خواری خویش، شادمان نمی ساختم… ».
باتوخان را خون به چهره دوید. افق به سرخی نشست. سرداری نیزه را بر فراز گردن عطار راست کرد. اما باتوخان، دست بر سینه اش نهاد و گفت: « نه! هنوز نه! با این مرد، هنوز مرا پرسش است ». آنگاه، جنگجوئی را به پیش خواند و دستور اتراق داد. جنگجوئی دیگر را فرمان داد تا آب بیاورد برای وضو! آنگاه به عطار گفت: « نماز را اول وقت خوش است. من تازه مسلمانم! دین پدران را ترک گفته ام. خدائی تازه دارم. خدائی که گفته است اگر در راه او بکشم، علاوه بر اینکه اشکالی ندارد، که ثواب هم دارد! بنا بر این نمازم را که خواندم، ترا در راه او می کشم ».
عطار را لبخندی به لب نشست. ریش بلندش را دستی کشید و گفت: « تو اول باید آدم شوی، سپس صاحب خدای شوی! وگرنه، خدای هم ترا بکار ناید، و نماز نیز نشاید، و جهاد نیز نباید. آدمیت هم نه به قدرت است، نه به زر است و زیور، نه به جامه و مقام و شمشیر دو دم. به عشق است و به مهر است. به عدالت است و سخاوت است. به نشاندن لبخند بر لبان است، نه گریاندن دیدگان. به مرهم زخم دیگران بودن است نه مایۀ رنج و عذاب مردمان… ».
– بس کن دیگر، بس کن! این سخنان را کس به بازار نخرد! آنچه بر زبان می رانی، به لابه و ناله بیشتر می ماند، و هم نیز، فسانه! اصلأ تو کیستی که اینگونه خود فریب، بزرگ می بافی؟
– من عطارم. در بازار، مردم را دوای دهم، و در بیابان، معنا! شغلم، فروش عشق است و کارم، سرایش شعر و شعور.
– و اما من! پس نگاه کن! هم می توانم جان دادن و هم جان ستاندن! خواستم پیری ات را بر تو ببخشایم، لیک چون زبان ِ دراز داشتی، اکنون کاری کنم، که تنها خدای تواند کرد. دیگر آبم نیاز نیست، با خون تو وضوی خواهم ساخت…
،
دست راست باتوخان به هوای رفت، و فرود آمد. پس نیزه، از پائین گردن فرو برفت، و از سینه برون نشست. خورشید، ز خجلت، دیدگان ببست. نیشابور خاموش شد. صدای آهی بر امواج نسیم غروبگاهی نشست.
قرنها آمد و رفت، لیک نیشابور همچنان خاموش است…

***
بیست و پنجم فروردین ماه هزار و سیصد و هشتاد و نه خیامی

دو سروده-سپاه ماه مه – به مرغان ِ شب شکن!

برزین آذرمهر - خرداد ۱۳۸۹

author

به باغ ِ خرم ِ گیتی بهار می آید
بهار ِ مردم ِ چشم انتظار می آید

به ماه ِخرم ِاردیبهشت ِ خرم پی
به دیده پرچم و گل بی‌شمار می آید

ز لاله‌های دمیده به دشت ِ روشن ِ شب
خروش و هلهله صدها هزار می آید

گذشته چون شب تاریک در کشاکش ِ رزم
سپیده با رخ ِ خورشید وار می آید

پی سیاهی شب‌های پر هراس ِ نبرد
پگاه ِ معجزه و افتخار می آید

چو داد ریشه دوانده به شوره زار ِ ستم
درخت سبز عدالت به بار می آید

زهم گسیخته گویی بساط ِ اهریمن
نگر که اورمزد ِ زمان شهسوار می آید

به هر کران که نظر می کنم به روی جهان
ز شاخه شاخه ی گل عطر کار می آید

به مو سمی که جهان می شود دوباره جوان
سپاه ِماه ِمه از هر کنار می آید

سپاه کار، سپاه ِ جهانی زحمت
دوباره بر سر ِ سکوی کار می آید

زیورشی که به شب می برد به نام ِ بشر
سپاه ظلم و ستم تارو مار می آید

مگو که دور ستم باز گشته در عالم
مگو که چشم ِ خرد اشکبار می آید

تعجبی نه اگر زیر یوغ ِسرمایه
سپیده مان به نظر شام تار می آید

چنان ز کار مجرد تهی شدم از خویش
که کار در نظرم چوب دار می آید

حقیقتی ست که در زیر ابر بی‌باران
بهار ِ هستی ما سوگوار می آید

بهار سرخ به گیتی‌ دوباره آید با ز
بهار ِ کار در این روزگار می آید

منه زدست سلاحی که بر گرفتی چند
که بی‌نبرد توشب ماندگار می آید

بکو ب پا و به میدان شهر دست افشان
که بر اریکه ی قدرت نگار می آید

سپاه صلح بخوانش، سپاه ِ زحمت و کار
که او هماره ترا غمگسار می آید
————————————-

به مرغان ِ شب شکن!

بر صخره ها،
غریو پلنگان تیز چنگ،
بر گرده ها،
کبودی شلا ق‌های باد…

بگذار
چابکانه بتازم به دره‌ها ،
در چشمه‌های ژرف،
بشویم ملال راه!

اندوه آهوانه ی دیرین
فرو نهم!
پر شور،
نعره‌های پلنگانه،
سر دهم!

در د یولاخ شب
هربند،
بر درَم
زنجیر
بگسلم!

خرسنگ‌های شب
در خشم
بشکنم!

از تیغه‌های کوه
رهوار،
برشوم!

ماننده ی عقاب
پر خاشگر
شوم!

تا اوج بر کشم
تن خونین و
زنده را!

تا از فراز قله ی مغرور
بنگرم،
صبح دمند ه را!

چرا؟

عباس صحرائی - خرداد ۱۳۸۹

چرا مرا نمی بری؟
چرا بباغ عشق خود رهم نمی دهی؟
چرا در آسمان شعر من
تو پر نمی کشی؟
چرا به جام من
که از شراره ها تهی است
تو جرعه ای نمی شوی؟
به کوی من
تو
پا نمی نهی؟

چرا تو
شور را
تو
یاد روزهای رهروی به سوی نور را
تو بوی عشق را
تو حرمت صفای دوستی
تو گرمی
نگاههای
شوق را
زیاد برده ای؟

تو نیستی ؟
تو رفته ای ز راه دیگری؟
به سوی بام دیگری
تو پر گشوده ای؟
و من عبث
به شوق بازوان گرم و آشنای تو
در انتظار مانده ام؟

خنیا برای خرداد

محمود کویر - خرداد ۱۳۸۹

خرداد با خوشه های خنده
با لای لاله و بای بنفشه
با کفش کتانی سپیدش
خیس از خیزابه های تابستان
از آب نمای پارک لاله گذشته است.
و نمی دانم چرا
در میانه ی بلوار سهراب،
مثل این که تکه ای ماه
کنده باشی
از جگرگاه آسمان،
پهلوی پیراهنش را چنگ می زند!
یا نمی دانم در خماخم کوچه ی اشکان
از چه می نشیند
اینگونه روی خاک!
پارسال که خرداد آمد و
ما مست خوشه های تازه بسته ی گندم بودیم…
مگر چه بر سر خرمن خوشبوی خرداد آمد و
چگونه سر آمد؟ هان!
خرداد خوب ما
پارسال مگر چگونه بار سفر بست؟
آن خوشه های خنده اش را
آتش کدام حرامی به خاکستر نشاند مگر؟
کفش کتانی سپیدش را خیس خون که کرد؟
کنار آب نمای پارک لاله مگر
دشنه ی کدام دژخیمی
در کمین گرده ی نیلوفر نشسته بود؟
بلوار آبی سهراب را
خنجر کدام نا پدر پهلو دریده بود؟
در کوچه های ساده ی اشکان
مادران چند آهوی جوان
دنبال اشک های گمشده در باد می گشتند؟
من که نام های صد هزار و
هزار و
صد هزار و
هزار به یادم نمانده است،
همه زندیق و قرمطی
کافر و ملحد و بابی
بلشویک و رقاص و صوفی و عارف و جاسوس.
این تاریخِ تاریک هم که کشتگانش بی شمار و شماره و
سنگ گورشان هم گم گم گمگشته و
شکسته.
خرداد هم که نامه ای روان نکرده بود
کبوتری، گیرم گلوبریده
گل قاصدی، پر پر پر
این تلفن های همراه هم که همراهی نمی کنند
پس من از کجا بدانم که کدام نا نا نا کسی
نام مبارک خرداد را
از سالشمار این سرزمین بی شناسنامه و تاریخ پاک کرده است!
حالا که اردی بهشتِ بی بنفشه و
بهارِ بی نرگسِ ما چنین دربدر شدند…
پیشبازِ خرداد هم
بی خنیا و
خاموش و
خسته، چگونه باید رفت؟
سر، شاخه ی بید،
به بیداد شکسته و
زانو، به خاک نحرگاه،
نشسته و
تسمه و تازیانه باز و
ما بسته و
بسته بسته بسته تر….
*
بر خیابان خرداد اما
چشمان باز دختری

خیره مانده پس از مرگ…
***
سبز باشید

صیغه نامه

آریانه یاوری - خرداد ۱۳۸۹

قرنهاست که آزادی ایم در دستان جاهلان فریاد می زند
و تعصب مثل بختکی هراسانم می کند
و پیر می شوم در این صیغه نامه
و دق می کنم در غروبی که رسوائی اش قد کشیده
در رویاهای هزار چهره ی شهر
و در امتداد شب که بغض بی حواس می شود
و گلو گاهم را بوسه می زند
و زنانگی ام روی داربست خمیازه می کشد
با کدامین آیه ات نیایشت کنم ؟
نه دلبرانه نیاموختم سخن بگویم
اما اگر خانه ام آمدی مهربان بیا
آری تنم بوی آهن گرفته و روبروی طوفان ایستاه ام
مهربان به خانه ام بیا

اینجا آخر خط است

علم ناز حسن زاده - خرداد ۱۳۸۹

وقتی من را از سرزمینی که از بودن در آن مسرور هستم رو بر می گردانند و در دامن ناشناخته ها می اندازند؛ احساس می کنم
اینجا آخر خط است.
وقتی خودم را در می یایم، می فهمم که جایی بهتر از اینجا هم هست،چه کسی گفته که:
اینجا آخر خط است.
دست خودم نیست، من کنجکاو می شوم، برای لمس تجربه ی  تازگیها،
می خواهم همه چیز را همانطوری که حس کرده ام بشناسم،
باهمه خوبیها و بدیهایش
بخاطر بسپارمش
و روزی در باره اش بنویسم.
من قوطی کبریتها را می شناسم و در یکی از آنها زندگی می کنم.
وقتی به اینجا آمدم، گقتند که بجایی بهتر از آنجا می آیی.
خیلی چیزها را به چشم خود دیده ام و یا از طریق دیگران شنیده ام ….
من از روزهایی می نویسم که:
پرندگان مهاجر دیوانه وار پرواز می کنند…
بدون آنکه بدانند مقصد را؛
باد بی فکر، بگونه دریا می کوبد و
می آزارد گوش مرا…
با رازهائی کز زیر آب می داند،
از درختچه هائی که سفر می کنند…
در زنبیل آبی،
می گوید،
بر روی شانه های ستبر دریا؛
و حکایت سنگریزه های مسافر را…
کز تن خاک شهر دل کنده اند و،
با سیل آب باران، سفر می کنند…
و شکارچیان هوا را،
که با دیدن قویی بر دامن پرچین مرداب،
لذت شکار را فراموش می کنند،
فوج فوج آدمهای مسافر را،
که تسلیم سرزمین آینه ها نموده اند خود را؛
به آنجا که تعداد گلهایش بیشتر از مقدار خاک است…
آدمهائیکه از ریشه کندند خود را،
برای به چنگ آوردن چهار آسمان و زمین،
بدون آنکه بشناسند ماسک چهره ها را؛
و بدانند گروه خونشان را؛
بدون آنکه بدانند مقصد را؛
خریدند بلیت کشتی مرگ را؛
مسافرین جزایر رویاها را؛
که پای در جای خاطره های سیاه می گذارند؛
وز لیسیدن گرد و خاک غربت پروا ندارند…
و به هوای پروانه های قرمز آرزوها،
کز دیرزمانی خاموش ناپذیر می نمودند؛
بالهای سوزانشان گر گرفتند،
از تیغ آفتاب شرق؛
و از همسفرهائیکه نمی شناسند قاب انسانیت را؛
از زن های رﺅیاپرور؛
و مردهای شکارچی؛
و از کسانی می گویند؛
که زیر پا می گذارند، جزیره های ناشناس را
برای سودائی که نامش:
هجرت است؛
و شناسنامه اش پناهندگی
می بازند گوی هویت را؛
نیت انسان بودن را؛
و انسان زیستن را!.

این نیز بگذرد

سیف فرغانی - خرداد ۱۳۸۹

سیف فرغانی
شاعر و عارف نیمه دوم قرن هفتم و نیمه اول قرن هشتم هجری است.
اما با سرودن شعر : این نیز بگذرد گویا در زمان ما حضور دارد، چرا که سخت وصف الحال است. یا، تا بوده و در هر زمانی ما همین وضع را داشته ایم و همیشه با  این امید زیسته ایم.
————————————————————————————

هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد
هم  رونق  زمان  شما  نیز بگذرد
وین بوم محنت از پی آن تا کند خراب
بر  دولت    آشیان    شما   نیز  بگذرد
باد    خزان   نکبت   ایام    ناگهان
بر  باغ  و بوستان  شما  نیز بگذرد
آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام
بر  حلق  و  بر دهان  شما  نیز   بگذرد
ای  تیغتان  چو  نیزه برای ستم دراز
این  تیزی  سنان   شما   نیز   بگذرد
چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد
بیداد    ظالمان    شما    نیز     بگذرد
در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت
این   عوعوی   سگان   شما   نیز     بگذرد
آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست
گرد    سم    خران     شما     نیز      بگذرد
بادی که در زمانه بسی شمعها بکشت
هم  بر  چراغدان   شما   نیز    بگذرد
زین کاروانسرای بسی کاروان گذشت
ناچار   کاروان    شما    نیز     بگذرد
ای مفتخر به طالع مسعود خویشتن
تأثیر  اختران    شما     نیز   بگذرد
این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید
نوبت   ز   ناکسان    شما   نیز    بگذرد
بیش از دو روز بود از آن دگر کسان
بعد از دو روز از آن شما  نیز  بگذرد
بر  تیر   جورتان  ز تحمل  سپر  کنیم
تا   سختی    کمان   شما   نیز   بگذرد
در   باغ ِ  دولت   دگران    بود   مدتی
این گل،  ز  گلستان   شما   نیز  بگذرد
ای تو رمه سپرده به چوپان گرگ طبع
این   گرگی   شبان   شما    نیز   بگذرد
پیل   فنا   که   شاه   بقا مات حکم اوست
هم    بر    پیادگان    شما   نیز      بگذرد
ای دوستان! به نیکی خواهم دعای سیف
یک  روز   بر زبان   شما   نیز     بگذرد

پروانه شو پروانه شو

مولانا - خرداد ۱۳۸۹

بمناسبت تور موفق جهانی استاد محمد رضا شجریان
و یاد آوری اجرای این ترانه بسیار زیبا که همراه با
پسرش همایون، اجرا کرده است، و حالی با این سروده
دلنشین مولانا

حیلت  رها   کن  عاشقا   دیوانه شو دیوانه شو
و ندر  دل   آتش  در  آ پروانه  شو پروانه  شو

هم خویش را بیگانه کن هم خانه را ویرانه کن
وانگه  بیا با عاشقان همخانه شو هم  خانه شو

رو سینه  را چون  سینها هفت آب شو از کینها
وانگه  شراب  عشق را   پیمانه  شو پیمانه شو

باید  که جمله  جان  شوی  تا لایق  جانان شوی
گرسوی مستان می روی مستانه شو مستانه شو

آن گوشوار  شاهدان هم صحبت  عارض  شده
آن گوش وعارض بایدت دردانه شو دردانه شو

چون  جان تو شد  در هوا  ز افسانه شیرین  ما
فانی شو و چون عاشقان افسانه شو افسانه شو

اندیشه ات  جائی   رود  وا نگه  تر ا آنجا  کشد
ز اندیشه بگذر چون قضا پیشانه شو پیشانه شو

قفلی  بود   میل  و  هوا  بنهاده  بر  دلهای   ما
مفتاح  شو   مفتاح  را  دندانه  شو  دندانه   شو

گر چهره  بنماید  صنم   پُر شو از او چون آینه
ورزلف بگشاید صنم رو شانه شو رو شانه شو

اینجا تهران است

خرداد ۱۳۸۹

بیست و سومین دوره نمایشگاه بین المللی کتاب تهران
خط نشان کشیده شده است که اگر
در غرفه های کتاب که محل بر خورد عقاید و آرای سازنده است
بحثی در گیرد:
” با برخوردی شدیدتر از آنچه به فکر خطور می کند مواجه خواهد شد ”
در اینصورت چرا چنین نمایشگاهی باز می شود؟ که بجای  احترام  به مقام والای کتاب،… حرمت و کرامت انسانی
” با برخوردی شدیدتر از آنچه به فکر خطور می کند مواجه شود ” ؟؟
این حدیث مفصلی است، همه می دانند و نیاز به گفتگوی بیشتری ندارد.
————————-
دلتان نمی گیرد
” دوستان عزیز کاروانی
امسال در بیست و سومین نمایشگاه بین‌المللی کتاب شرکت نمی‌کنیم و نمی‌توانیم در کنار شما باشیم. امیدواریم همه‌ی شما عزیزان، عذرخواهی ما را بپذیرید “

بدون شرح

خرداد ۱۳۸۹

بدون شرح

وایسا بهت گل بدم

مانا نیستانی - خرداد ۱۳۸۹

کاری از نمایشگاه آثار نقاشی گُلاره

گلاره صفریان - خرداد ۱۳۸۹

از گالری گلاره

یک خبر

خرداد ۱۳۸۹

مقام حکومتی:
مواد مخدر کشور را زمین گیر کرده است
امروزه معضل مواد مخدر جداى از آسیبهاى اجتماعى و امنیتى، کشور را زمین گیر کرده و در برخى بخشها نیز حیثیت جمهورى اسلامى را در خارج از کشور مورد تهدید جدى قرار داده است.
وى اظهار داشت: امروزه کشورهاى مالزى و اندونزى که در گذشته تصورشان به ایران به عنوان یک کشور اسلامى و انقلابى بود اکنون به ایران به عنوان تولیدکننده شیشه و سایر مواد مخدر، و صادرکننده مواد صنعتى نگاه مى کنند که این نشان از ناکارآمدى و ناهماهنگى دستگاههاى اجرایى و یا نقص قانون است.

این مملکت است یا سر گردنه!

خرداد ۱۳۸۹

مجسمه ستارخان از خیابان ستارخان، مجسمه باقرخان از خیابان شهرآرا، مجسمه دکتر علی شریعتی از پارک شریعتی، نیم‌ تنه شهریار از مقابل تئاتر شهر، صنیع خاتم از پارک ملت، مجسمه مادر و فرزند از شهرک غرب و دو مجسمه دیگر از خانه هنرمندان به سرقت رفته‌اند. روز شنبه یازدهم اردیبهشت ماه نیز خبر به سرقت رفتن مجسمه محمد معین منتشر شد و به این ترتیب شمار مجسمه‌های ناپدید شده به نه عدد رسید.

یاد آن هوشیار باشید که می گوید:
می ترسم خودم را هم ببرند

انتظار فاجعه

احمد طباطبائی - خرداد ۱۳۸۹

ماجرای زلزله ی تهران این روزها بدل به یکی از دغدغه های نخستین حکومت و مردم شده است. محتمل بودن این اتفاق نامیمون، آنقدر زیاد است که روحانیون مذهبی را هم به واکنش وا داشته است. هرچند در این میانه شاهد کلام عاقلانه ای نبوده ایم و ادعاهای عجیب و غریب روحانیون درباره ی دلایل به وقوع پیوستن زلزله و شیوه های جلوگیری از آن، آنقدر از واقعیت و علم امروز دنیا فاصله دارد که از سویی اسباب خنده ی مردم دنیا را فراهم آورده است و از سویی هم باعث دل آزاری مردمی شده که اندک بهره ای از علم و کوتاه دانشی از مختصات انسانی در دنیا دارند.

آری، سخنان به دور از منطق حجت الاسلام صدیقی درباره ی نسبت دادن زلزله به بد حجابی آنقدر از منطق و شعور بی بهره بود که حرف های پیشین جنتی درباره ی نقش دعا و نذر و نیاز در جلوگیری از آفت زلزله در برابر ادعاهای جدید او رنگ باخت.

از سوی دیگر، رئیس جمهور انتصابی حکومت، محمود احمدی نژاد نیز در اظهارات اخیرش، خطر زلزله را از جمله ی بلاهای طبیعی دانست که علت و دلیل انسانی مشخصی برای آنها ثبت نیست. وی در ادامه ی راهکارهای سازنده ی خود، این بار بنا کرده تا پنج میلیون نفر از سکنه ی تهران را به شهرستان ها کوچ دهد. پنج میلیون نفری که در میان آنان طیف وسیعی از دانشجویان و جوانان جویای کار به چشم می خورند.

طی هفته های اخیر، سخنان این دو طایفه درباره ی زلزله ی احتمالی تهران حرف ها و حدیث های فراوانی را در پی داشته است. در این مقال از حواشی سخنان صدیقی و جنتی و دیگر روحانیون بنیادگرای اسلامی صرف نظر می کنیم تا در ادامه و در نوشتاری مجزا به پسامدهای این کلام ناآگاهانه در دنیا بپردازیم. اما آنچه در ادامه این نوشته از پی می آید بررسی خطراتی است که به واقع پایتخت ایران و ساکنینش را تهدید می کند.

چندی پیش، و در ادامه ی نگرانی های مسئولین از خطر زلزله، محمد غرضی وزیر پیشین ارتباطات، عنوان کرد که تهران به زودی توسط زلزله ای چهار ریشتری ویران خواهد شد. وی همچنین از معماری سنتی ایران و عدم رعایت مسائل ایمنی در شهر سازی اظهار نگرانی کرده بود … آمار پرشمار قربانیان زلزله ی بم نیز تنها بدین دلیل رقم خورد که شیوه ی معماری کلاسیک این شهر، تاب لرزش های پیاپی زمین را نیاورد و ستون های نا مقاوم در برابر سنگینی فراوان سقف و شیروانی، یارای استقامت نداشتند تا در نهایت خانه و شهر و مردمانش با خاک یکسان شوند و دردی جاودانه و فراموش ناشدنی بر دل بازماندگ!
ان حادثه باقی بگذارند.

حال، وجود ضعفی مشابه در ساختار معماری سنتی جنوب شهر تهران، نه آیا بیانگر بزرگی خطرات احتمالی خواهد بود؟ به این خطرات احتمالی، سنگینی پل های هوایی و حجم انبوه ساختمان های سنگین غیر ایمن را هم اضافه کنید تا زوایای جدیدی از عمق فاجعه در نظرتان هویدا شود.

تهران پس از زلزله، شهری که فروریخته است، پل هایی که دیگر بر روی زمین نشته اند و ساختمان ها و آدمهایی که تنها نشانی ازشان باقی مانده… اینها همه تصاویری هستند که خود به خود غمگین اند و غیر قابل باور، اما نگرانی فزون تر از این ماجرا آنگاه به سراغمان می اید که راکتوراتمی پنج مگا واتی تهران را هم در میان این معرکه به خاطر آوریم. تاسیساتی که درست در میان مناطق مسکونی دایر شده است و آب جاری و الکتریسیته ی لازم برای تامین امنینش مهیا نیست.

نگرانی از امنیت این راکتور تحقیقاتی، در شرایط زلزله، صد چندان می شود. این راکتور در شرایط عادی هم نیاز به کنترل کیفیت و به روز کردن شیوه ی کاری اش دارد. مسئولین و دانشمندان هسته ای ایران نیز فوریت این ” به روز شدن ” را درک کرده بودند. علاوه بر این، آگاهان سیاسی نیز از این ماجرا با خبرند چرا که در بسته ی پیشنهادی غربی ها هم به روز کردن امکانات این راکتور قید شده بود.

نیاید آن روز که در ادامه ی ندانم کاری های آقایان، نشت رادیواکتیویته ی این راکتور اتمی بر اثر زلزله، فاجعه ای انسانی به بار آورد و برگی نوین از مظلومیت مردم ایران در صفحات تاریخ ورق بخورد.

آقایان! شمایی که به طبل دروغ می زنید و امنیت و سلامت مردم، آخرین خواسته تان است، کاش جای کلام یاوه و تبلیغات خارج از منطق، تا دیر نشده دست به کار شوید تا مبادا کارنامه ی سیاهتان بیش تر از بیش به ذکر جنایت آلوده شود.

درمورد آرشیو

خرداد ۱۳۸۹

همانطور که توجه دارید، تمامی شماره های قبلی گذرگاه ” از شماره ۵۷ که آغاز کار برد  حروف یونی کد است تا شماره ۱۰۰ که با فرم جدید منتشر شده است ” در بخش ” آرشیو ” جای دارند که با یک کلیک بر روی ” آرشیو ” در بالای صفحه نخست قابل دسترسی است.
از شماره ۱۰۱ در پائین ستون مندرجات هر شماره آمده است. که آن ها نیز فقط با یک کلیک قابل رویت هستند.
در نتیجه همیشه تمامی مطالب ” گذرگاه ” اعم از داستان ها، سروده ها، نقد ها، و سایر مطالب در اختیار شماست.
از همراهی و همکاری های شما سپاسگزاریم.

حلقه مجانین

احمد طباطبائی - خرداد ۱۳۸۹

آقای احمدی نژاد و حلقه ی مجانین پیرامونش، همچنان بر طبل دروغ می نوازند و سیاست خارجه شان را بی محابا یک ” موفقیت جهانی ” نام می دهند. ایشان همچنان بر ذکر این کلام پافشاری می کنند که ایران با دولت کنونی اش به زودی شیوه ای نوین از اداره ی دنیا ارائه می دهد و در دنیا نقش رهبری را ایفا می کند. هرچند کذب بودن این ادعا آنقدرها هم نیاز به دلیل به برهان ندارد و به قول مولانای بزرگ؛ چنان حقیقتی است که از افتاب تابان نیز واضح تر است اما در این مشق، با ذکر مثالی چند، بیهوده بودن این ادعا را از نو مرور می کنیم.
احمدی نژاد در رفتار پنج ساله اش ثابت کرده است که به شدت هواخواه تریبون های بین المللی است و به حضور در برابر دوربین های تلویزیونی عشق می ورزد. به خبرسازی شهره است و از جنجال لذت می برد. کافی است تا ساده ترین و حقیر ترین تریبون بین المللی را در اختیار داشته باشد تا با رشادت از سیاست هایش بگوید و خود و همراهانش را بستاید، اما از این همه حاصل چیست؟ تنها بی آبرویی ایران؛ که دنیا دیگر تاب حرف های بی منطق او را ندارد. حالا دگر دیر زمانی است که ما به خالی شدن سالن در برابر صحبت های او عادت کرده ایم و می دانیم که سیاست مداران دنیا دیگر به حرف های او اهمیت نمی دهند.!

حال جدا از قضاوت نیک و شر رفتار او، تنها رواست اگر بگوییم که این روال بی منطق در مخاطب قرار دادن دنیا، فرصت دوستی با کشورهای آزاد را از ما گرفته است.
به عنوان نمونه رواست اگر به گفته های وزیر امور خارجه ی امارات اشاره کنیم. لابد شما هم شنیده اید سخنان گستاخانه ی این مقام عرب را. هم اویی که ادعا کرده، جزایر ایرانی ابوموسی و تنب بزرگ و کوچک متعلق به امارت است. در این فرصت البته بنا نداریم تا پاسخی درخور به این شیخ عرب بدهیم و زیاده گویی او را ملامت کنیم، که آنچه در اینجا مقصود کلام است، سیاست غلط احمدی نژاد و نزدیکانش است که به شیوخ عرب نشین اجازه ی عنوان کردن این کلام را می دهند. ذکر کلامی از این دست نه آیا خود بذر نفاق است و جوانه ی جدایی؟ هیچ به مناسبات اقتصادی میان دو کشور دقیق شده اید؟ هیچ می دانید که جدایی اقتصادی ایران از امارات متحده چه ضربه ی کلانی بر پیکره ی بیمار اقتصاد ایران وارد می کند؟
و یا در نمونه ای دیگر؛ رابطه ی ایران با کشور دوست و همسایه و مسلمان کویت؛ چندی پیش دولت کویت در اقدامی عجیب، چند تن از تبعات ایران را به جرم جاسوسی دستگیر کرد. اتهام این عده بنا بر روایت دولت کویت، بررسی شرایط موجود برای حمله ی احتمالی به کویت عنوان شده است. حال جدا از صحت و سقم و یا کذب و دروغ بودن این ادعای مقامات کویتی، آنچه اهمیت دارد، طنش و برهمریختگی روابط میان این دو کشور است. اینها همه نه آیا جایی ریشه در میان سیاست خارجه ی به واقع غلط دولت دارد؟ سیاستی که جای دوستی و یگانگی با دنیا، تنها به دروغ و جدایی دامن می زد و همگان را به جنگ و نزاع دعوت می کند… براستی کجای این رفتار نشانی از عقل سلیم دارد؟
کشوری که در ایجاد یک رابطه ی دوستانه و صمیمی با همسایگان و هم مذهبانش اینچنین درمانده است، چگونه می تواند دائیعه ی رهبری دنیا را داشته باشد؟
آقایان! با همین رویه می خواهید در دنیا آقایی کنید؟ براستی شمایی که تحمل اعتراض به حق مردمان داخلی را ندارید و صف مبارزان مدنی را به گلوله می بندید، شمایی که در سالهای حضورتان کشورهای کوچک همسایه را بر علیه ما و تمامیت ارضی مان بسیج کرده اید، شما را چگونه یارای رهبری دنیاست؟
آری تا آن زمان که مهرورزی و عدالت ورزی تنها در کلام جاری است و سیاست عملی دولت فرسنگ ها از این مفاهیم انسانی فاصله دارد، این انزوا و گوشه گیری است که هر روز بیشتر از دیروز بر خاک ایران سایه می افکند.

بیست و پنجم اردیبهشت ماه هشتاد و نه

خیام اسطوره ی بی غروب

فرامرز بایگان - خرداد ۱۳۸۹

بمناسبت زاد روز حکیم عمر خیام نیشابوری اسطوره  ی بی غروب ایرانی
ریاضی دان – منجم –  فیلسوف و شاعر
مورخان تاریخ عمومی جهان با تطبیق تقویم ها، هجدم ماه مه سال ۱۰۴۸ میلادی برابربا ۲۸ اردی بهشت را زاد روز حکیم عمر خیام ریاضی دان، فیلسوف و ادیب بزرگ ایرانی نوشته اند که از دیر زمان در میهن ما روز بزرگداشت این اندیشمند نامیده شده و آیین هایی برگزار می شود. تقویم هجری خورشیدی (معاویه ای) که مورد استفاده ایرانیان است، ششم مارس ۱۰۷۹ میلادی، ۹۲۸ سال پیش توسط حکیم عمر خیام تکمیل شد که به تقویم جلالی معروف گردیده است، زیرا که در زمان حکومت جلال الدین ملکشاه تنظیم شده بود. این تقویم دقیق تر از تقویم میلادی است، زیرا که عدم دقت آن هر ۳۷۷۰ سال یک روز است و تقویم میلادی هر۳۳۳۰ سال.

عمر خیام که به نوشته کتب تاریخ عمومی، چهارم دسامبر سال ۱۱۳۱ وفات یافت نه تنها یک ریاضی دان و فضا شناس بزرگ بوده است بلکه در فلسفه، پزشکی و شعر نیز شهرت جهانی دارد و رباعیات او در سال ۱۸۳۹ توسط ادوارد فیتزجرالد به انگلیسی ترجمه شده و انگلیسی زبانان از همین طریق با مضامین رباعیات خیام آشنا شده اند. این رباعیات هنوز هر سال به زبان انگلیسی با حاشیه نویسی فیتز جرالد تجدید چاپ می شود.
هر چمد این ترجمه روح و جان اشعار حیام را همراه ندارد،ولی تنها ترچمه ای است که از اشهار او در دست اشت و البته اولینش و همین ترجمه است که او را به جهانیان شناساند است و ترجمه های بعدی جالت تکمیلی دارند

آثار دیگر خیام از جمله نوروزنامه و رساله در وجود معروفند. وی در طول حیات خود چند سفر تحقیقاتی به اصفهان، سمرقند، بخارا و ری کرده بود. خیام بر خلاف همدوره اش خواجه نظام الملک، به کار دیوانی (دولتی) علاقه زیاد نداشت، باوجود این دعوت شاه وقت را برای ساختن رصدخانه ری پذیرفته بود. برخی از روزشمارنگاران فرنگی ولادت وی را ۱۸ مه سال ۱۰۴۴ میلادی و درگذشت او را در سال ۱۱۲۴ ذکر کرده اند که ظاهرا ماخذ آنان تقویم های میلادی قدیم بوده است.

پاره ای از مورخان خیام را در عین حال یک ناسیونالیست ایرانی خوانده اند که برخی ویژگی های ایرانیان از جمله مهربان بودن و مهربانی کردن رابه بهترین صورت توصیف کرده است از جمله درباره جشن مهرگان گفته است: این ماه را از آن جهت مهرماه گویند که مهربانی بود مردمان را بر یکدیگر، از هر چه رسیده باشد؛ از غله و میوه نصیب باشد بدهند و بخورند با هم. نام خیام همه جا با نیشابور همراه است. آرامگاه خیام در این شهر قرار دارد و به همین سبب نیشابور در جهان به شهر عمر خیام معروف است. عمر خیام علاقه ای عجیب به زادگاهش، نیشابور، داشت که یادگار دوران ساسانیان شاپور یکم است و یک بار هم برای مدتی کوتاه پایتخت ایران شده بود. این شهر در ردیف بلخ، بخارا، هرات و مرو یکی از پنج شهر بزرگ خراسان بشمار می رفت و طاهر ذوالیمینین در همین شهر حکومت ایران را مستقل از جهان عرب اعلام داشت. ۲۲ نوامبر سال ۱۲۶۷میلادی/۶۶۶ هجری قمری یک زمین لرزه شدید این شهر تاریخی خراسان را ویران کرد و هزاران تن را کشته و زخمی ساخت. نیشابور سه سال بعد به هزینه دولت وقت تجدید بنا شد.

دزدان هویت ایرانی

واشنگتن پست - خرداد ۱۳۸۹

رجوع شود به مقاله
در خانه اگر کس است یک حرف بس است
که در همین شماره نشر یافته است
———————————–

مظاهر ملی و آثار سکولاریسم در ایران هدف سرقت هائی مرموز قرار گرفته است

واشنگتن پست زیر عنوان «دزدها در ایران مجسمه های قهرمانان ملی و دیگر آثار سکولار را هدف گرفته اند» می نویسد طی چند هفته گذشته نزدیک به دوازده مجسمه برنزی را از جایگاه هایشان در پارک ها و میدان ها در گوشه و کنار تهران کنده و برده اند، که به نظر می رسد با استفاده از تجهیزات بلند کردن اجسام سنگین، و کامیون ها، انجام گرفته باشد.

این می تواند یک رشته سرقت های غیرعادی، و نه الزاما جنجالی، تلقی شود. اما یک عامل استثنائی هم وجود دارد. دزدها آثاری هنری را هدف گرفته اند که دقیقا قهرمانان ملی، و نه اسلامی، را مجسم می کنند. مجسمه یک مادر و دختر، و نیز مجسمه مردی با سینه عریان نیز جزو مفقود شده هاست.

درجمهوری اسلامی، هیچ چیزی بی معنا نیست.

مرتضی طلائی، فرمانده سابق پلیس تهران، که عضو انجمن شهر است، به گزارش خبرگزاری جمهوری اسلامی، گفته است بعضی گروه ها و افراد معتقدند مجسمه ها خلاف دین است واصولی فرهنگی درکار است.

وی می گوید مجسمه های شخصیت های ملی و هنری و تاثیر گذار در عرصه فرهنگ کشور به سرقت رفته است، و این مسلما یک سرقت معمولی نیست.

این نخستین باری نیست که متعصبین علیه مظاهر سکولاریسم قد علم می کنند. اسلامیست ها، کنسرت های پاپ را به هم زده اند، علیه فیلم های سینمائی بلند شده اند، و به شخصیت های سیاسی طرفدار و مدافع تحول و دگرگونی حمله کرده اند. هنرهای تجسمی هم بخشی از اینهاست. بعضی تندروها در ایران تمایل به نفی آثاری دارند که معرف شخصیت های تاریخی، یا زندگی انسانی است.

اگر مقامات می دانند کی پشت سر این دزدی هاست، هنوزهیچ چیزی نگفته اند. بنا به گزارش ها، یکی از سرقت ها به وسیله دوربین های مخصوص نظارت بر ترافیک ضبط شده است. اما پلیس هنوز نگفته است تصاویر ضبط شده چه مواردی را نشان می دهد.

در همین حال سردار حسین ساجدی نیا فرمانده پلیس تهران روز سه شنبه به خبرگزاری نیمه رسمی مهر گفت یک نیروی ویژه برای گرفتن دزدها به وجود آمده است. وی می گوید ما به زودی به نتیجه می رسیم.

هنرمندان عصبانی اند، و یکی از آنان گفته بعید است که دزدها برای پول به چنین سرقت هائی دست زده باشند. به گزارش خبرگزاری نیمه دولتی فارس، جعفر نجیبی، مجسمه سازی که اثر تازه نصب شده او از پرفسور محمد معین استاد مشهورادبیات به سرقت رفته است، می گوید اگر خرج جرثقیل و کامیون را کم کنید برای دزدها چیزی باقی نمی ماند.

یک خبر داغ ادبیاتی

خرداد ۱۳۸۹

کتابی تحقیقی از استاد
دکتر محمود کویر

سر گذشت شعر پارسی از سنگ تا چاپ سنگی نام کتابی است تازه از محمود کویرکه به وسیله انتشارات آیدا منتشر شده است.
این کتاب به تاریخ تحولات شعر پارسی و چگونگی پیدایش دبستان های ادبی در ایران، از چند هزار سال پیش تا مشروطیت می پردازد.
شعر پارسی بلوچ و کرد و لر و گیل و دیلم، شعر زنان، شعر پارسی در سرزمین های دیگر، شعر پارسی و آیین های دیگر، طنز و حماسه سرایی در ایران، بخش هایی از این کتاب هستند.
این پژوهش در ششصد و پنجاه صفحه نشر یافته است.
خواهندگان می توانند با انتشارات آیدا تماس بگیرند.
aidabook@freenet.de
۰۰۴۹(۰)۲۳۴۹۷۰۴۸۰۴

نگاهی به کتابخانه گذرگاه

ایرج هراتی - خرداد ۱۳۸۹

با توجه به دو نکته اساسی، بخصوص در این زمان باید توجهی خاص به کتابخانه داشته باشیم
با درک این واقعیت که اگر نه بشکل نمادین ولی در حقیقت گرفتار نوعی کتاب سوزان هستیم. مسئولیت یا در حقیقت رسالت عاشقان ادبیات حکم می کند که کتاب و کتابخانه را هدف برگزیده خواست و ذهن خود قرار دهند.
خوشبختانه بر روی اکثر سایتها کتابخانه ای هر قدر کوچک وجود دارد و مجموع آنها همراه با سایت کتاب فارسی که بیش از ششهزار جلد کتاب را جمع آوری کرده است گنجینه ارزشمندی پیش روی عاشقان ادبیات قرار دارد که به انحاء مختلف بایستی از آن نگهداری کرد و در حد امکان از آنها کپی گرفت و در کتابخانه های شخصی خود محفوظ داشت. غفلت، با توجه به عناد متجاسرین حاکم، پشیمانی دارد. چون یکی از اهداف آن ها بی هویت کردن ملت ماست بهمانگونه که با سنن ما و روزهای نمادین تداوم بودنمان، با لجاجتی دشمنانه مبارزه می کنند.
ما بر پایه توان یک رسانه، در کتابخانه گذرگاه کتابهائی را با موضوعهای مختلف گرد آورده ایم که بسیاری از آنها را در جائی دیگر نمی توان یافت.
داستان یکی از شاخص ترین پایه های ادبیات ماست که در کتابخانه گذرگاه مجموعه هائی از آنها وجود دارد. نگاه به آنها می تواند ضمن توجه به سبک های مختلف زمان مناسبی باشد برای خواندن.
با یک کلیک بر روی نوشته ” کتابخانه ” در بالای صفحه اول می توانید وارد آن شوید و با کتابهای موجود در قفسه های آن آشنائی بیشتری بیابید. و نظر خود را چه در کل به محتوای کتابخانه و چه بصورت نقد در مورد هر کتاب بیان کنید و بنویسید تا راهنمائی باشد برای ما که کاستی هایمان را در حد امکان بر طرف کنیم.

تلاش ما بر این است که در هر ماه حتا اگر یک کتاب هم شده به این مجموعه اضافه کنیم،
و در زمینه افزودن کتابهائی که با نشر الکترونیک  متولد می شوند به سبب یاری رسانی به توسعه عرضه کتاب فعالیتی مضاعف داریم.

هر یک از ما رسالتی در جهت نگه داری کتاب ها بر عهده دارم. آن را بخاطر داشته باشیم.

بنگر فروتنی را

علی اکبر دهخدا - خرداد ۱۳۸۹

اندر همه ده خسی نه مارا
ما لاف زنان که دهخدائیم
————————–
دعوت از علی اکبر دهخدا برای مصاحبه
دعوت رییس اداره اطلاعات سفارت آمریکا از استاد علی اکبر دهخدا برای مصاحبه با رادیو صدای آمریکا

۱۹ دیماه ۱۳۳۲ تهران

آقای محترم- صدای آمریکا در نظر دارد برنامه ای از زندگانی دانشمندان و سخنوران ایرانی، در بخش فارسی صدای آمریکا از نیویورک پخش نماید. این اداره جنابعالی را نیز برای معرفی به شنوندگان ایرانی برگزیده است. در صورتی که موافقت فرمایید، ممکن است کتباً یا شفاهاً نظر خودتان را اعلام فرمایید تا برای مصاحبه با شما ترتیب لازم اتخاذ گردد .

ضمناً در نظر است که علاوه بر ذکر زندگانی و سوابق ادبی سرکار، قطعه ای نیز از جدیدترین آثار منظوم یا منثور شما پخش گردد.

بدیهی است صدای آمریکا ترجیح می دهد که قطعه انتخابی سرکار، جدید و قبلاً در مطبوعات ایران درج نگردیده باشد. چنانچه خودتان نیز برای تهیه این برنامه جالب، نظری داشته باشید، از پیشنهاد سرکار حُسن استقبال به عمل خواهد آمد.

با تقدیم احترامات فائقه :
سی. ادوارد. ولز
رئیس اداره اطلاعات سفارت کبرای آمریکا
********
پاسخ استاد علی اکبر دهخدا
جناب آقای سی. ادوارد. ولز،
رئیس اداره اطلاعات سفارت کبرای آمریکا

نامه مورخه ۱۹ دیماه ۱۳۳۲ جنابعالی رسید و از اینکه این ناچیز را لایق شمرده اید که در بخش فارسی صدای آمریکا از نیویورک، شرح حال مرا انتشار بدهید متشکرم .

شرح حال من و امثال مرا در جراید ایران و رادیوهای ایران و بعض از دول خارجه، مکرر گفته اند. اگر به انگلیسی این کار می شد، تا حدی مفید بود؛ برای اینکه ممالک متحده آمریکا، مردم ایران را بشناسند. ولی به فارسی، تکرار مکررات خواهد بود، و به عقیده من نتیجه ندارد …
و چون اجازه داده اید که نظریات خود را دراین باره بگویم واگرخوب بود، حسن استقبال خواهید کرد، این است که زحمت می دهم :

بهتر این است که اداره اطلاعات سفارت کبرای آمریکا به زبان انگلیسی، اشخاصی را که لایق می داند، معرفی کند و بهتر از آن این است که در صدای آمریکا به زبان انگلیسی برای مردم ممالک متحده شرح داده شود که در آسیا مملکتی به اسم ایران هست که در خانه های روستاها و قصبات آنجا، در و صندوقهای آنها قفل ندارد، و در آن خانه ها و صندوقها طلا و جواهرات هم هست، و هر صبح مردم قریه، از زن و مرد به صحرا می روند و مشغول زراعت می شوند، و هیچ وقت نشده است وقتی که به خانه برگردند، چیزی از اموال آنان به سرقت رفته باشد …
یا یک شتردار ایرانی که دو شتر دارد و جای او معلوم نیست که در کدام قسمت مملکت است، به بازار ایران می آید و در ازای«پنج دلار» دو بار زعفران یا ابریشم برای صد فرسخ راه حمل می کند و نصف کرایه را در مبداء و نصف دیگر آن را در مقصد دریافت می دارد، و همیشه این نوع مال التجاره ها سالم به مقصد می رسد.

و نیز دو تاجر ایرانی، صبح شفاهاً با یکدیگر معامله می کنند و در حدود چند میلیون، و عصر خریدار که هنوز نه پول داده است و نه مبیع آن را گرفته است، چند صد هزار تومان ضرر می کند، معهذا هیچ وقت آن معامله را فسخ نمی کند و آن ضرر را متحمل می شود.

اینهاست که شما می توانید به ملت خودتان اطلاعات بدهید، تا آنها بدانند در اینجا به طوری که انگلیسی ها ایران را معرفی کرده اند، یک مشت آدمخوار زندگی نمی کنند …
در خاتمه با تشکر از لطف شما احترامات خود را تقدیم می دارد.
علی اکبر دهخدا