سلام! من بهارم

اردیبهشت ۱۳۸۹

سلام! من بهارم

مردی از تبار حماسه

شورای نویسندگان - اردیبهشت ۱۳۸۹

دکتر شجاع الدین شفا
یکی از مردان سترگ تاریخ کشورمان
به امید تداوم راهش که:
خرد اندیشی – خرافات ستیزی و روشنگری
است ما را تنها گذاشت
جز راهی که او راهنما بود نخواهیم پیمود

———————————-گذرگاه

امروز ایرانیان پاک نژاد، نسل فردای ایران وکتاب خوان، عاشق فرهنگ ایران به سوگ نشسته است.
شجاع الدین شفا: ۱۲۹۸-۱۳۸۹ (۲۴۵۸-۲۵۴۹)
کیوان شید ۲۸ فروردین ۲۵۴۹
استاد دکتر شجاع الدین شفا، خردبان، فردوسی زمانه دیگر درمیان ما نیست.
آنچنانکه فردوسی هزارو اندی سال پیش در پی قادسیه اول با شیوائی سخن، فرهنگ و نماد های ملی ایرانی را پاس داشت و مارا به هزاره ای دیگر رهنمون شد، در پی قادسیه دوم پس از سال ۱۹۷۹، فردوسی زمانه استاد دکتر شجاع الدین شفا با شیوائی اندیشه با سخنی که رو به جوانان کشورمان بود در پی آن شد تا مشعل بیداری ایرانیان را روشن نگاه دارد. شجاع الدین شفا براستی به روایت کتاب «تولدی دیگر» زایشی دوباره درمیان ایرانیان پدید آورد. اندیشه ای نو در میان مردم رواج داد و مشعل آنرا تا امروز که چهار بامداد به زمان پاریس چشم از جهان بست روشن نگاه داشت.
اوبه تنهائی برعلیه ضحاکان زمانه قدعلم کرد و آرزو داشت آزادی ایران را درکنار جوانان ایرانی پاس بدارد. دوستاران و رهروان راهشان هم آرزو داشتند در زنده بودنشان مراسم پاسداری از خدماتشان را برگزار کنند. ولی از بد زمانه چنین امکاناتی فراهم نشد.
تاریخ حماسه ملی ایران با سخنوران، نویسندگان، تاریخ نگاران، گویندگان و چکامه سرایان زنده مانده است. راهی که فردوسی توسی وهمانند او استاد شجاع الدین شفا مشعلدار آن بوده اند.
دوران پاسداری از فرهنگ از دوره هخامنشیان و پهلوانی از دوران کیانیان، تورانیان و ایرانیان پاک نژاد همچنان تا پایان دوران پهلوی ادامه داشت، پس از یورش ضحاکیان وابسته به بیگانه، چنان گمانه زده می شدکه دوران پهلوانی وپاسداری از فرهنگ وارزش های ملی نیز سر آمده باشد؛ ولی کسانی مثل، فردوسی، حافظ، مولوی، امیرکبیر، قائم مقام، رضا شاه، امیرفیض، مسعود انصاری، مهدی شمشیری، شجاع الدین شفا و و.. که سنگ های بنیادین کاخ فرهنگ ایران هستند، همانند پهلوانانی از تاریخ، فرهنگ و ارزش های ملی ما پاسداری کرده اند. هرگاه یکی از این نمونه ها در میان مردم نباشند بنیاد فرهنگ سست می شود، از اینرو شایسته است همواره نام آنان زنده نگاه داشته شود.
داستان هایی در فرهنگ ایران داریم که درونمایه تراژیک دارند، سوگ سیاوش در شاهنامه یکی از این داستان ها است.
همانطور که رستم در شاهنامه شخصیت بی نظیری دارد کسانی مثل شجاع الدین شفا استثنا های تاریخ ایران بشمار میروند.
همانطور که درچهره های کاویده بر دیوار های تالار های تخت جمشید و پله های آن نمودار است جنگاوران و پهلوانان و پاسداران فرهنگ وارزش های ملی ایران از شاهزادگان وفرمانروایان نبوده اند، فــَـره پهلوانانی هستند که به یاری فــَره پادشاهی رفته اند.
در داستان کاووس، رستم که نماد فــَره پهلوانی است به نجات فره پادشاهی می رود، در داستان قادسیه دوم، شجاع الدین شفا، با شجاعت تمام به نجات فــَره ایرانی می رود. شجاع الدین شفا تجلی یکی دیگر از استوره های ایران است.
امروز ایرانیان پاک نژاد، نسل فردای ایران وکتاب خوان، عاشق فرهنگ ایران به سوگ نشسته است.
شجاع الدین شفا: ۱۲۹۸-۱۳۸۹ (۲۴۵۸-۲۵۴۹)
کیوان شید ۲۸ فروردین ۲۵۴۹
استاد دکتر شجاع الدین شفا، خردبان، فردوسی زمانه دیگر درمیان ما نیست.
آنچنانکه فردوسی هزارو اندی سال پیش در پی قادسیه اول با شیوائی سخن، فرهنگ و نماد های ملی ایرانی را پاس داشت و مارا به هزاره ای دیگر رهنمون شد، در پی قادسیه دوم پس از سال ۱۹۷۹، فردوسی زمانه استاد دکتر شجاع الدین شفا با شیوائی اندیشه با سخنی که رو به جوانان کشورمان بود در پی آن شد تا مشعل بیداری ایرانیان را روشن نگاه دارد. شجاع الدین شفا براستی به روایت کتاب «تولدی دیگر» زایشی دوباره درمیان ایرانیان پدید آورد. اندیشه ای نو در میان مردم رواج داد و مشعل آنرا تا امروز که چهار بامداد به زمان پاریس چشم از جهان بست روشن نگاه داشت.
اوبه تنهائی برعلیه ضحاکان زمانه قدعلم کرد و آرزو داشت آزادی ایران را درکنار جوانان ایرانی پاس بدارد. دوستاران و رهروان راهشان هم آرزو داشتند در زنده بودنشان مراسم پاسداری از خدماتشان را برگزار کنند. ولی از بد زمانه چنین امکاناتی فراهم نشد.
تاریخ حماسه ملی ایران با سخنوران، نویسندگان، تاریخ نگاران، گویندگان و چکامه سرایان زنده مانده است. راهی که فردوسی توسی وهمانند او استاد شجاع الدین شفا مشعلدار آن بوده اند.
دوران پاسداری از فرهنگ از دوره هخامنشیان و پهلوانی از دوران کیانیان، تورانیان و ایرانیان پاک نژاد همچنان تا پایان دوران پهلوی ادامه داشت، پس از یورش ضحاکیان وابسته به بیگانه، چنان گمانه زده می شدکه دوران پهلوانی وپاسداری از فرهنگ وارزش های ملی نیز سر آمده باشد؛ ولی کسانی مثل، فردوسی، حافظ، مولوی، امیرکبیر، قائم مقام، رضا شاه، امیرفیض، مسعود انصاری، مهدی شمشیری، شجاع الدین شفا و و.. که سنگ های بنیادین کاخ فرهنگ ایران هستند، همانند پهلوانانی از تاریخ، فرهنگ و ارزش های ملی ما پاسداری کرده اند. هرگاه یکی از این نمونه ها در میان مردم نباشند بنیاد فرهنگ سست می شود، از اینرو شایسته است همواره نام آنان زنده نگاه داشته شود.
داستان هایی در فرهنگ ایران داریم که درونمایه تراژیک دارند، سوگ سیاوش در شاهنامه یکی از این داستان ها است.
همانطور که رستم در شاهنامه شخصیت بی نظیری دارد کسانی مثل شجاع الدین شفا استثنا های تاریخ ایران بشمار میروند.
همانطور که درچهره های کاویده بر دیوار های تالار های تخت جمشید و پله های آن نمودار است جنگاوران و پهلوانان و پاسداران فرهنگ وارزش های ملی ایران از شاهزادگان وفرمانروایان نبوده اند، فــَـره پهلوانانی هستند که به یاری فــَره پادشاهی رفته اند.
در داستان کاووس، رستم که نماد فــَره پهلوانی است به نجات فره پادشاهی می رود، در داستان قادسیه دوم، شجاع الدین شفا، با شجاعت تمام به نجات فــَره ایرانی می رود. شجاع الدین شفا تجلی یکی دیگر از استوره های ایران است.
آنچه استاد شجاع الدین شفا آغاز کرده شاهراهی است که نیاز به نگاهداری و نگاهبانی دارد، حال این وظیفه ما است تا راه اورا دنبال کنیم. نبایستی پروانه دهیم این مشعل خاموش گردد.
ما امضا کنندگان در چنین روز بسیار ناگوار به سوگ نشسته و برای دلجوئی به همسر گرامِی ایشان، به فرزندان و خانواده محترم شفا، و دوستاران و رهروان راهشان هم پیمان می شویم:
آنچه استاد شجاع الدین شفا آغاز کرده شاهراهی است که نیاز به نگاهداری و نگاهبانی دارد، حال این وظیفه ما است تا راه اورا دنبال کنیم. نبایستی پروانه دهیم این مشعل خاموش گردد.
از سوی گروهی از پیروان خرد یار و فرهیخته او
نویسنده این متن شیوا، ایرانیار آزاده ( ح ک ) است

با شاعران ایرانی-ابو سعید مهنه

محمود کویر - اردیبهشت ۱۳۸۹

سر تا سر دشت خاوران سنگی نیست
کز خون دل و دیده برو رنگی نیست
در هیچ زمین و هیچ  فرسنگی نیست
کز دست غمت نشسته  دلتنگی نیست
*
دوبیتی، چکیده‌ی عسل و الماس تراشیده ی شعر پارسی است. دو بیتی ادامه ی شعرباستانی ایرانی است. بوسعید از نوآوران این میدان است. بوسعید شعر پارسی و عرفان کهن ایرانی را دچار دگرگونی‌های بسیار کرد. او نوآوری کم مانند و شاعری پر ارج است.
در میهنه (مهنه) چشم بر جهان گشود و همانجا نیز روی در نقاب خاک کشید. پدرش عطار بود و دوستدار اهل تصوف و بدین ترتیب ابوسعید در نشست‌هایی که پدربرپا می‌داشت، با بنمایه‌های تصوف آشنا شد. پس ازآموزش علوم دینی و ادبی نزد ابوالفضل محمد بن حسن سرخسی در سرخس، ابوعلی عبدالرحمن سلمی در نیشابور و ابوالعباس قصاب در آمل خراسان به ریاضت و سلوک پرداخت. سپس در خانقاه خود در میهنه و نیشابور به ارشاد پرداخت و نفوذ بی مانندی در میان طبقات مختلف به دست آورد.
دینمداران نیشابور با او به مخالفت ها برخاستند. ابوسعید ابوالخیر در میان عارفان مقامی بسیار ممتاز وکم ماننددارد و نام او با عرفان و شعر آمیختگی یافته‌است. در شعر پارسی او در کنار مولوی و خیام قرار می‌گیرد، بی آنکه خود شعر چندانی سروده باشد. در تاریخ اندیشه‌های عرفانی در کنار حلاج ، بایزید بسطامی و ابوالحسن خرقانی ایستاده است. همان کسانی که سهروردی آنها را ادامه دهندگان فلسفه باستان و حکمت خسروانی می‌خواند.وی تصوف را چنین می‌داند: «آنچه در سرداری بنهی و آنچه در کف داری بدهی و آنچه بر تو آید نجهی.»با اینکه درزندگانی دچار هجوم تنگ چشمان مذهبی بود و اتهام لاابالیگری‌های او در همان زمان تا اسپانیا یا اندلس رفته بود. ابن خرم اندلسی در باب او می‌گوید: شنیده‌ایم که به روزگار ما در نیشابور مردی است از صوفیان با کنیه ابوسعید ابوالخیر که گاه جامه پشمینه می‌پوشد، و زمانی لباس حریر که بر مردان حرام است، گاه در روز هزار رکعت نماز می‌گزارد و زمانی نه نماز واجب می‌گزارد نه نماز مستحبی و این کفر محض است. پناه بر خدا از این گمراهی.
خاورشناس آلمانی،هرمان اته می‌نویسد: «وی نه تنها استاد دیرین شعر صوفیانه به‌شمار می‌رود، بلکه صرف نظر از رودکی و معاصرانش، می‌توان او را از مبتکرین رباعی دانست. ابتکار او در این نوع شعر از دو لحاظ است: یکی آن که وی اولین شاعری است که تنها رباعی سرود. دوم آنکه رباعی را نقشی از نو زد، که آن نقش جاودانه باقی ماند. پس از تازش تازیان، اولین بار در اشعار اوست که کنایات و اشارات عارفانه، بار دیگر در شعر به کار رفته است.
ابوسعید در مجالس خود همیشه از اشعار شاعران دیگر و گاه از اشعار خود بهره می گرفت و به این ترتیب او از نخستین بزرگان صوفیه است که اندیشه خود را جامه شعر می پوشیده و پیشرو سنایی و عطار می باشد.
اشعار بسیاری به عربی و فارسی به ابوسعید نسبت داده اند که جای گمان دارد. چند رباعی را که اسرار التوحید به او نسبت داده است و تایی چند از جاهای دیگر را می توان از او دانست.
شرح حال ابوسعید ابی الخیر در کتاب‌های “اسرار التوحید فی مقامات الشیخ ابی سعید” از محمد بن منور و نیز “حالات و سخنان شیخ ابوسعید ابوالخیر” از کمال الدین محمد- که هر دو از نوادگان او هستند- و نیز در طبقات صوفیه آمده است.
وا فریادا ز عشق، وا فریادا
کارم به یکی طرفه نگار افتادا
گر داد من شکسته دادا، دادا
ورنه من و عشق هر چه بادا، بادا
*
جسمم همه اشک گشت و چشمم بگریست
در عشق تو بی جسم همی باید زیست
از من اثری نماند این عشق ز چیست؟
چون من همه معشوق شدم عاشق کیست؟
*
از واقعه ای تو را خبر خواهم کرد
وان را به دو حرف مختصر خواهم کرد
با عشق تو در خاک نهان خواهم شد
با مهر تو سر ز خاک بر خواهم کرد

دوران جوانی و آغاز شهرت شیخ ابوسعیدهمزمان با سقوط سامانیان و ظهور سلطان محمود غزنوی بود. آزادمنشی و شادخواری دوران سامانی جای خود را به تنگ چشمی و تظاهر به دین داری داده بود. فرهنگ مدارا و مهر آن روزگار رستاخیز فرهنگی و علمی در برابر خشونت و آزمندی و خشک اندیشی بیگانگان صحراگرد بازپس رفت.مردمان در برابر این روزگار نابسامان نابسامان به روش‌های گوناگون ایستادگی می کردند.
سلطان محمود با کشتار ایرانیان آزاده و مردم شیعی و اسماعیلی و قرمطی، هر صدای آزادی خواهی را به بهانه مخالفت با خلیفه بغداد خفه کرد. ابوسعید با ترتیب دادن مهمانی‌ها و شادخواری و رقص و سماع صوفیانه و دل جویی از توده محروم، بی اعتنایی خود و دیگران را به آن فضای ترس و هراس نشان می داد. ابوسعید می کوشید مردم را شاد و امیدوار نگه دارد. سماع و رقص صوفیان که او در خانقاه گسترش داد، وسیله دیگری بود که مردم افسرده و هراسان از حمله و هجوم و تعصب را پای برجا بدارد و خانقاه پناهگاه شعر و موسیقی و رقص و آواز گردید.
او کار و تلاش و شادمانی را چون خونی در رگ‌های عرفان دوانید. بر سر منبر بیت و غزل می خواند و از عشق سخن می گفت. ترک دنیا و گوشه گیری و تنها زیستن دانایان و اندیشه وران را ناشایست دانسته و آنان را به میان مردم کشاند.
یک بار در جواب کسی که از او پرسید انسان واقعی کیست؟ گفت: مرد آن است که با مردم بنشیند و برخیزد و داد و ستد کند و یک دم از یاد خدا غافل نبُوَد.
یک روز می خواست به منبر برود. مسجد شلوغ بود و خیلی ها ایستاده بودند. یکی از آن جلو گفت: خدای رحمت کند هر کس را که برخیزد و یک گام پیش گذارد. ابوسعید به منبر نرفت و گفت: هر چه ما می خواستیم بگوییم، این مرد گفت.
از سخنان اوست : اعرابیی را کنیزکی بود نامش زهره. او را گفتند: خواهی که امیرالمومنین باشی و کنیزکت بمیرد؟ گفت: نخواهم. زیرا که زهره من رفته باشد و کار امت شوریده و آشفته شود.
در ارزش خرد و دانایی می‌گوید: خردمند آن است که چون کارش پدید آید، همه رأی ها را جمع کند و به بصیرت در آن نگرد، تا آن چه که صواب است، از او بیرون کند و دیگر را یله کند، همچنان که کسی را دیناری گم شود اندر میان خاک: اگر زیرک باشد، همه خاک را که در آن حوالی بود، جمع کند و به غربالی فروگذارد تا دینار پدید آید.
در باره‌ی خود شناسی : روزی درویشی به میهنه رسید و همچنان با پای افزار پیش شیخ ما آمد و گفت : ای شیخ بسیار سفر کردم و قدم فرسودم نه بیاسودم نه آسوده ای را دیدیم.شیخ گفت: هیچ عجیب نیست. سفر تو کرده ای و مراد خود جستی.اگر تو در این سفر نبودیی و یک قدم به ترک خود بگفتی هم تو بیاسودی و هم دیگران به تو بیاسودندی.
زندان مرد بود مرد است چون قدم از زندان بیرون نهاد به مراد رسید.
اسرار التوحید: در میان آثار صوفیانه، اسرار التوحید درونمایه و زیبایی و شیوایی کم مانندی دارد. برای پژوهش در تصوف و عرفان و آگاهی از اصول این دبستان این کتاب مرجعی مهم است. در این کتاب، همراه با آگاهی از شرح حال ابو سعید ابی الخیر که داستان وار و شیرین نوشته شده است، با رسوم و عادات و طرز تشکیلات و اجتماعات صوفیه و مفهوم واقعی ترکیب‌ها و واژگانی چونان خلوت، ریاضت، مراقبت، سماع، رقص، خرقه، مرقع، زاویه، وجد، حال، قبض، بسط و نیز بابرخی رویدادهای تاریخی و اوضاع اجتماعی قرن پنجم و ششم واحوال و اقوال برخی از عرفا و مشایخ معتبر آشنا می شویم.
استاد ذبیح الله صفا اسرار التوحید را از شاهکارهای انکار ناپذیر نثر پارسی می‌داند و می‌نویسد: روانی انشا و انسجام و استحکام عبارات و رعایت تام و تمام موازین فصاحت و بلاغت در این کتاب به حد اعلای خود رسیده است و با آنکه کتاب در اواخر قرن ششم یعنی دوره ی استیلای سبک مصنوع نگارش یافته، به هیچ روی اثری از آثار تصنع جز در مقدمه ی آن مشهود نیست. کوتاهی جمله ها و تمامی آنها و به کار رفتن کلمات و ترکیبات اصیل پارسی از همه جای این کتاب مشهود است و سرگذشتها با چنان مهارت حکایت شده است که گیرندگی خاص آنها خواننده را همه جا مجذوب نگاه می دارد.
استاد بهمنیار می نویسد: بهترین وصفی که از اسرار التوحید را از آغاز تا انجام شامل می شود، این است که نزدیک به هشت قرن از تألیف آن می گذرد و مندرجاتش همچنان تازه و به نثر مفهوم و متداول در این زمان تا به حدی شبیه و نزدیک است که خواننده ی آن تصور می کند که به خواندن شیواترین نثری که از قلم ماهرترین نویسنده ی قرن اخیر جاری شده است اشتغال دارد.
گفتی که منم ماه نشابور سرا
ای ماه نشابور نشابور ترا
آن تو ترا و آن ما نیز ترا
با ما بنگویی که خصومت ز چرا
*
دوزخ شرری ز آتش سینه‌ی ماست
جنت اثری زین دل گنجینه‌ی ماست
فارغ ز بهشت و دوزخ ای دل خوش باش
با درد و غمش که یار دیرینه‌ی ماست
*
در کشور عشق جای آسایش نیست
آن جا همه کاهش است افزایش نیست
بی درد و الم توقع درمان نیست
بی جرم و گنه امید بخشایش نیست

*
ما کشته‌ی عشقیم و جهان مسلخ ماست
ما بی‌خور و خوابیم و جهان مطبخ ماست
ما را نبود هوای فردوس از آنک
صدمرتبه بالاتر از آن دوزخ ماست
*
چشمی دارم همه پر از دیدن دوست
با دیده مرا خوشست چون دوست دروست
از دیده و دوست فرق کردن نتوان
یا اوست درون دیده یا دیده خود اوست
*
ای دوست ای دوست ای دوست ای دوست
جور تو از آنکشم که روی تو نکوست
مردم گویند بهشت خواهی یا دوست
ای بیخبران بهشت با دوست نکوست
*
از شبنم عشق خاک آدم گل شد
شوری برخاست فتنه‌ای حاصل شد
سر نشتر عشق بر رگ روح زدند
یک قطره‌ی خون چکید و نامش دل شد
*

هیهات که باز بوی می می‌شنوم
آوازه‌ی های و هوی و هی می‌شنوم
از گوش دلم سر الهی هر دم
حق میگوید ولی ز نی می‌شنوم
*
عاشق من و دیوانه من و شیدا من
شهره من و افسانه من و رسوا من
کافر من و بت پرست من ترسا من
این‌ها من و صد بار بتر زین ها من
*

بوسعید ترانه‌سرایی جاودانه و اندیشمندی آزاده بود که در شعر و عرفان نوآوری‌های بسیار دارد.

با گذرگاه همراه باشیم

صفیه ناظر زاده عضو شورای نویسندگان- استرالیا - اردیبهشت ۱۳۸۹

گذرگاه به راستی یکی از نادر رسانه های الکترونیک است که بخصوص در مورد ادبیات، محل بر خورد عقاید و آرا و نظریات است. گذرگاه سایتی یکی دو صفحه ای با تعدادی لینک نیست، بخصوص در فرم جدید، که از فروردین ماه امسال ” شماره ۱۰۱ ” تغییر شکل اساسی یافته و بخش نظر گذاری نیز به آن افزوده شده است. و از شماره بعد ” شماره ۱۰۲ اول اردیبهشت ماه ”
این بخش دیدگاه ها برای همه ی مطالب خواهد بود.”
گذرگاه بخش داستان دارد.
پس از باز کردن صفحه اول، فقط نیاز به دو کلیک دارید که به آرشیو ” از شماره ۵۷ زمانی که به کاربرد حروف یونی کد روی آورد، تا همین شماره ” دسترسی راحت داشته باشید و با مراجعه به بخش داستان هر شماره، در کل به گنجینه ای از آثار داستانی دسترسی خواهید داشت.
در این راستا گذرگاه در عمر نه سال و اندی خود، نویسندگان جوان و خوش ذوقی را میدان داده است. که تعدادی از آن ها به نوعی به راه شهرت رفته اند.
بخش شعر دارد
بخش شعر این رسانه نیز همانند بخش داستان، گلستانی از سروده های کوتاه و بلند و در زمینه های متفاوت و انواع قالب های شعری را در خود جای داده است که ورود به آن ها ورود به کتابخانه ای است که فقط کتاب شعر دارد. و سراینده هائی که از سکوی گذرگاه پرواز را آغاز کرده اند.
گذرگاه نقد دارد.
نقد بسیار، چه بر کتاب – چه بر تک داستان – و حتا نقد بر پاره ای مقالات، که از مجموعه آن ها تا کنون سه کتاب منتشر شده است. این کتاب ها در قفسه های کتابخانه گذرگاه جای دارند.
گذرگاه کتابخانه دارد
با کتاب هائی که، پاره ای از آن ها را نمی توان در جای دیگری یافت. خواننده باشید، سکوت این کتابخانه شما را یاری می کند. برای تشنگان آب گوارای خواندن فراوان دارد، با موضوع های مختلف. این کتابخانه بالنده است و مرتب بر تعداد آن افزوده می شود.
گذرگاه ناشرکتاب است
و بر پایه اعتقاد خود که می توان از نشر الکترونیک برای رساندن صدائی که مشکلات کسب اجازه دارد، و درد سر چاپ، نشر گذرگاه راه اندازی شده است و تا کنون کتاب هائی چند را نیز ترتیب و تنظیم و بصورت PDF منتشر کرده است.
نشر الکترونیک سانسور نمی شناسد، در قید مرز نیست، مشکلات توزیع را که اغلب کند و ناقص و نا رساست ندارد.
کتاب هائی که تا کنون بدین ترتیب عرضه شده است، تعداد مراجعینی که داشته اند، تعجب آور است. مثلن کتاب های آقای صحرائی، کتاب رنگین کمان ” ۲۲ داستان از ۲۲ نویسنده “، کتاب مرده شور خانم نسرین مدنی و…تمامن از مرز بیستهزار مراجعه کننده گذشته اند…نشر الکترونیک هزینه ندارد، و چون هدف هر نوشته خواندن است ” وگرنه نوشته و منتشر نمی شد ”
نشر الکترونیک یاری رسان است.
و مهمتر از همه اینکه، گذرگاه درش به روی همه چهار تاق باز است. در برج عاج قرار ندارد، و مسئولین آن خود را تافته های جدا بافته نمی دانند و از بالا به آن هائی که بهر حال در خدمت ادبیات هستند نمی نگرند.
ادبیات ما، بخصوص در این برهه که سخت تحت فشار است احتیاج به کمک دارد. وظیفه رسانه هائی چون گذرگاه است که یاری کنند و نگذارند که کمرش بشکند و با همه تلاش شوق را در نویسندگان در جوشش نگهدارند.
جستجوی مطالب گذرگاه در گوگل عملی است و آمار آن را در همه زمینه ها نیز گوگل ترتیب می دهد.
از همه شما عزیزان تقاضا دارم که بهر نحو آن را یاری کنید. و از نظریات خود که بدون شک برای ما سازنده است دریغ نداشته باشید.
در سایت ها خود به گذرگاه لینک بدهید. و در ایران کوشش کنید که بهر نحو آن را باز کنید و نگذارید فیلترینک کاملن موفق شود.
رسانه گذرگاه یکی از صداهای توانمند ادبیات کشورمان است. با ما هم صدا باشید.

یک اشاره کوتاه

دکتر محمود صفریان - اردیبهشت ۱۳۸۹

کتاب
زنی که مثل تو نیست
خانم نسرین مدنی
که اینک در کتابخانه گذرگاه جای دارد
چنین آغاز می شود

افسوس که این نویسنده ی پُر مایه و فهیم کم کار است.
هر چند در زمانه ی حاکمیت ِ به زیر کشیدن بالندگی، و دخالت های ناروا درذهن و خواست نویسندگان، بیشتر نویسندگان ِ خوبمان نه تنها کم کار که ” بیکارند! “، ولی با یاری از اینترنت و نشر الکترونیک می توان به یاری برخاست.
داستان های این نویسنده خوش ذوق نیاز ادبیات ماست. کاش بیشتر می نوشت.
به داستان های این مجموعه نگاه کنید، سوژه هایشان بوی دلپذیر تازگی دارد، و دیالوگ هایشان نشانی از جریان های روز مره زندگی است، و نثرشان جاری است.

” …نگاهش پر از شکوفه های شکفته نشده ی خوشبختی است. گونه اش انگاری گل آتش. تمنائی تو خونش شناور و بی تاب گشته از مبهم و مغشوش…”

و سرشار از تو صیفاتی که حک می شود:

” پشتش را می چسباند به سینه ام و من جنگ آغاز می کنم با قلبم، که تند تند نتپد مبادا تن او برنجد و نفس را حبس می کنم تا بهتر بشنوم صدایش را وبقاپم همه ی گفتش را. ” از داستان بچه زول

و این آبشار جملات زیبا در تمامی داستان هایش با صدائی دلنواز جاری است.

” از این رژلب بزنم آبجی؟ ”
از دهان خواهر بی هوا پرید:
” نه ، نه، آن فقط مال زن خراب هاست. ”
” زن خراب یعنی چی؟ ”
” یعنی… یعنی… ”
روبرگردانده بود.
بگو دیگر ؟بگو؟
یعنی زن هایی که مثل تو نیستند.
” چرا خودت می روی سر کار از این رژلب می زنی؟ ”
” من…من… آخر آنها دوست دارند. ”
” کی ها ؟ ”
بی حوصله جواب داده بود
” چه می دانم رئیس ها دیگر. ” از داستان: زنی که مثل تو نیست

” راست می گویی رضا! تو این چند روز کسی نیامد بپرسد خواهرت کجا غیبش زده. پلیسی، قانونی، کسی، به تو دستبند نزد؟
پسر مطمئن گفت:
” نه بابا، داداش گفت دلت قرص باشد کسی هم فهمید می گوییم لکه ی ننگ بود پاکش کردیم. فوقش یکی دومیلیون می گذاشتیم تو کف دست قاضی حکمش را می خریدیم می گفتیم ما زحمت سنگسار شما را کم کردیم. ” از همان داستان
داستان: ” زنی که مثل تو نیست ” ، همچون سایر آثار خانم مدنی، بریده ایست از داستان دنباله دار، جامعه ای که ما هم در آن حضور داریم.
گاه ماجرای خودمان است و گاه پرده گردان تعزیه شوم و گریه آور اطرافمان … و نویسنده با نیشتر قلمش دمل های چرکینی را که بر جای جای اندام محیطمان نشسته، می ترکاند، و چه خون عفن و مهوعی را به بیرون می تراواند!

بنظر من داستان:
کسی از میان عطر نعناع ها
در این مجموعه، حال و هوای دیگری را دارد. رمانتیک است و خیال پردازی در آن به سوی اوج می رود.

” بنفشه آفریقایی گل داده است و چند غنچه هم فردا پس فردا زیر آفتاب تنبل زمستانی تن شان را یله می دهند. ”

” زمستان است اما نه برفی در کار است و نه حتی ریزه بارانی یا تند بادی و آدم از درآوردن آن همه لباس زمستانی از تو چمدان ِ انباری و پستوها و کمدها شرمنده می شود. ”
” زمستان انسی داشت با بوی لبوهای لبو فروش که مقیم می شد توی خیابان آن ور محله. لبوهای قرمز و شیرین با بخاری که متصاعد می شد از تن شان و زبان هامان، زبان های قرمزمان که به هم نشان می دادیم که کدام قرمزتر، و عطر گلپَر بود روی گوشت ِ نرم ِ باقالی ها. ”

و در جائی تلاقی دلپذیری پیدا می کند با آنچه که می تواند به سوی واقعیت برود…
“…… خیلی حرف های دیگر که من یادم نماند جز پیپ و کراواتش. اما من هیچ زمستانی به آن روشنی یادم نماند و بعد ِ آن هیچ کونه ی مدادی سالم نماند و هیچ زمستانی آن زمستان نشد. ”
” کتابم را پرت کردم سوک اتاق. با اکراه بلند شدم. دلم از آن همه گرفتگی هوا گرفته بود ، از آن همه برف و تعطیلی مدارس و ندیدن دوستان و گوله نکردن برف و پرتابش به طرف هم. آن روز ..آن زمستان…آن پنجره.. ”
و همین پنجره است که به خیال پر پرواز می دهد تا بتواند با پس و پیش کردن پرده اش گامی به آن سوی رویا بر دارد.

“… عینک را از چشم در می آورد تن اش را کش و قوس می داد و یله می شد روی صندلی راحتی اش و کمی بعد می آمد سمت پنجره. آن وقت قایم باشک بازی ِ من و حرکت سر و جهت نگاهش آغاز می شد. سرم را می دزدیدم . قایم می شدم پشت پرده ای که توری بود، توری ریز بافت. سر بلند می کردم و سر می دزدیدم و از لابه لای تور، متکثر و مشبکی می دیدمش و حرکت سرش که تاب می خورد به سمت باغچه شان .گوشه ی پرده را کنار می زدم آن وقت حجم جسمیتش شکلی درسته می گرفت و … ”
و کماکان پنجره است، و پرده هایش که واقعیت را در قاب خود به نمایش می گذارد.
“… پرده ی اتاق سمت ِ چپ ِ نشیمن نازک نبود. گاهی شب ها خصوصا شب جمعه که نور ِ کم سویِ آباژورِ اتاق ِ سمت ِ چپ ِ نشیمن تا چندی روشن می ماند، لامپ اتاقم را خاموش می کردم و پنجره را آهسته باز می کردم و زل می زدم به آن حجم مشتعل، و ذهنم پیله می کرد به سواری ِ حشره ها و مرنوی ِ گربه ها و بغبعوی ِِ کبوترها. می دانستم آنجا کتاب نبود. چای نبود با چیزی غیر از قند، و عینک و نرمش تن و کش و قوس آن . می دانستم چیزی بود آنجا که کشش اش کم از کتاب نبود .چیزی شیرین تر از قند بود و دست ها بود و تکان پیکرها و…”

گوش کنیم به چند ترانه ی دلنشین این نویسنده که با زخمه واژه ها نواخته می شود:
“…کف دست دختر از شراب اشک خواهر تر شد…”
“… پلک چشم های پسر به لکنت افتاد، چند بار پشت سرهم مثل شعله ی فتیله پرپر زد ”
زنی که مثل تو نیست
” …خورشید را به غربت گلهای شمعدانی مهمان کرد…”
” یک پنجره برای من کافی است…” شهادت یک شمع

“… بهار بعد از آن زمستان، بهار مست شده بودم انگار. دنبال حشره هایی می کردم که جفت نر روی ماده اش سوار بود . دنبال هر چه که بوی خواهندگی داشت و سودای تن. ”

“….چیزی در شرف تکوین بود چیزی مثل درخت خشکیده ای که جوانه ای تو پوسته ی کهنه اش نیش کشیده باشد. ” کسی از میان عطر نعناع ها
اما افسوس…
سانسور نه تنها قلم ها را از گردش واداشته است که شوق و عشق را نیز به پستوی تاریک حال و حوصله رانده است. با رمق گرفتگی خوانندگان که بایستی باشند و مستمع، تا صاحب سخن بر سر شوق بیاید، ادبیات ما به سراشیبی ناگواری کشانده شده است. نشر الکترونیک یکسوی راه است، ولی پای رفتن نویسندگان، که بایستی از دل و جانشان مایه بگیرد، سویه مهمتری است.
نمی دانم می توان از این کومه که هنوز اجاقش سرد کامل نشده است دم مسیحائی را امید داشت که جانی بر یخبندان ادبیاتمان به دمت؟ یا همه چیز دارد در هیاهوی ابتذال گم می شود.
دکتر محمود صفریان

نامه هائی از تیمارستان – نامه هفتم – استمناء

مجید قنبری - اردیبهشت ۱۳۸۹

می‌دانی هیچ‌کس را برای گفتن و هیچ‌جا را برای رفتن نداشتن یعنی چه؟ می‌دانی شکست‌خورده به چه‌کسی می‌گویند؟ شکست‌خورده یعنی درهم‌ ‌شکسته ، یعنی من ، یعنی کسی که اعتماد به نفس‌اش به نقطه‌ای فرسنگ‌ها زیر صفر سقوط کرده باشد .

وقتی کسی نباشد تا برای‌اش بگویی یا جایی تا بتوانی بروی ، آن وقت است  که سر از این‌جا درمی‌آوری . به این اتاق و تخت میخ‌کوب می‌شوی و فقط می‌توانی گه‌گاه از پنجره به دنیای سالم و کاملِ بیرون نگاه کنی .

و به جای گفتن ، بنویسی . نوشتن برای خود ، در عوضِ گفتگو با دیگری یا معاشقه با معشوق ، درست مثل عملِ شنیع استمناء . تازه هنوز جای شکرش باقی‌ست که می‌توانی بنویسی . چقدر خوب است که هنوز راهِ استمناء برعکس بسیاری راه‌های دیگر بسته نشده است . به همین دلیل است که می‌خواهم پیش از آن‌که تشویش مرگ کاملا از پای‌ام بیندازد خود را “به دنیایی از واژه‌ها تبدیل کنم .”

من با ویرجینیا ولف موافق نیستم وقتی که می‌گوید “نوشتن یعنی ناامیدی مطلق” . نه ، به نظر من ناامیدی مطلق آن دریاچه‌ی زیبایی‌ست که تو با پاهایی برهنه آرام آرام در آن گام می‌گذاری و هرلحظه جلوتر می‌روی . دریاچه عمیق و عمیق‌تر می‌شود و تو بیش‌تر و بیش‌تر فرو می‌روی تا آن‌که دیگر با دریاچه یکی می‌شوی و بعد از آن دیگر هیچ نیست جز آرامش مطلق . ناامیدی مطلق آن حس غریبی‌ست که تو را تا پاریس می‌کشاند و آن آشپزخانه‌ای‌ست که بر کف لخت آن دراز می‌کشی و آخرین سیگارت را می‌گیرانی ، درحالی‌که قبل از آن همه‌ی پنجره‌ها را به دقت بسته‌ای و شیر گاز را باز کرده‌ای تا به این شکل تو و سیگارت هم‌زمان به انتها برسید . و دست آخر ناامیدی مطلق می‌تواند پلی باشد میان این‌جا و این‌جا ، آن هم در لحظه‌ای که آرزوی تو هر جایی بودن است غیر از این‌جا . و آن وقت چاره‌ای نمی‌ماند که در میانه‌ی پل با سقوطی آزاد ، خود را برای همیشه از این‌جا و همه‌جا رها کنی . نه من تعبیر استمنا را برای نوشتن بیش‌تر می‌پسندم . نوشتن آخرین تلاش است ، دست‌وپا زدن‌های واپسین برای فرار از “ناامیدی” قبل از این‌که “مطلق” شود . جان کندنی بی‌سرانجام برای ایجاد ارتباط با دیگری ، آن‌ هم در جهانی که “دریچه‌های رابطه خاموش‌اند” .

برای من همه چیز از دو سوالِ ساده شروع شد که در کنار واژه‌های مدام تکرارشونده‌ی “رُزباد” ، “فرایندهای برگشت‌ناپذیر” و . . . شکل گرفت و رفته‌رفته تمام ذهن‌ام را به همراه “کابوسِ پل” به اشغال خود درآورد . شاید این دو سوال برای تو و خیلی‌های دیگر مسخره و احمقانه به نظر برسد ولی من فکر می‌کنم همین دو سوال بود که بالاخره مرا از پا انداخت .

اگر فرض کنیم که حیات چیزی حدود چهار میلیون سال پیش بر روی زمین به وجود آمده باشد (من این‌جا دسترسی به هیچ منبعی ندارم و حافظه‌ی مغشوش‌ام هم کمک‌ام نمی‌کند . به همین دلیل فقط فرض می‌کنیم) پس دست‌ِکم چهارمیلیون سال است که زمین به همین شکل در حرکت است و به دور خود می‌چرخد و همه‌چیز هرروز تکرار می‌شود . چهارمیلیون سال است که خورشید هرروز طلوع و هرشب غروب کرده است . بعد هم که انسان به عرصه رسیده است ، و با خوردن و خوابیدن و تولید مثل کردن و از همه مهم‌تر جنگیدن و مبارزه کردن با خود و با طبیعت ، مثلا از دو میلیون سال پیش تا به امروز ادامه داده است . خود را تکرار کرده است و تا جایی که توانسته همه‌چیز را به گند کشیده است . من تمامی این چهارمیلیون سال را در ذهن خود مرور کردم . تک‌تکِ روزها و دوره‌های مختلف آن را به تصور درآوردم . دایناسورها را دیدم و تمام موجودات دیگر را که منقرض گشتند و دیگر هیچ اثری از آن‌ها باقی‌ نماند . پرسش اول همین‌جا شکل گرفت :

در تمام این مدت من کجا بوده‌ام . در این چهارمیلیون سال “من” ، این شخصیت ، این شعور ، این ذهن کجا بوده است؟ و چرا هیچ احساسی از این نبودن و غایب‌بودن‌اش ندارد؟

و پرسش دوم که در واقع اصلا پرسش نبود و از مدت‌ها پیش از پرسش اول ، ذهن‌ام را اشغال کرده بود و به آن می‌اندیشیدم این واقعیت بود که “فقط صد سالِ دیگر هیچ یک از انسان‌هایی که هم‌اکنون بر روی زمین وجود دارند ، به ظاهر زنده‌اند و زندگی می‌کنند دیگر وجود نخواهند داشت و همه‌گی مرده‌ای بیش نخواهند بود .”

من ، تمام خانواده‌ام ، تمام دوستان‌ و رفقای‌ام ، عشق‌ام ، رئیس اداره‌ام ، رئیس جمهورم ، رهبرم . . . همه و همه ، فقط تا صد سال دیگر چیزی جز لاشه‌هایی پوسیده و گندیده نخواهیم بود .

فکر می‌کنم از این‌جا بود که حمله‌های عصبی‌ام شروع شد . راستی هیچ می‌دانی یک حمله‌ی عصبی چیست؟ فکر نمی‌کنم حتی تصوری از میزانِ ویران‌گریِ آن داشته باشی . شرح یک حمله‌ی عصبی شاید دشوارترین کارها باشد . حتی برای پزشکان‌ام هم نتوانستم درست توضیح دهم . ولی می‌خواهم برای تو ، تنها برای تو ، مشاورِ عزیزم ، بنویسم .

ابتدا هیچ نیست . کمی کلافه‌گی ، بی‌حوصله‌گی ، ملالت و یک چیزِ کوچکِ ناراحت‌کننده (هرچه که باشد) . خیلی آهسته شروع می‌شود . اول شروع می‌کنی به راه رفتن ، طول اتاق را می‌روی و برمی‌گردی . بعد روی مبل می‌نشینی ، آرنج‌ها را به روی زانوهای‌ات می‌گذاری و پنجه‌های دستان‌ات را درهم قفل می‌کنی . حالا شروع می‌شود . درست زمانی که در آن حالت نشسته‌ای ، سرت را بر پنجه‌های درهم قفل شده‌ات تکیه داده‌ای و احتمالا به انگشتان کج و معوج برهنه‌ی پای‌ات خیره مانده‌ای . حس می‌کنی یک چیزِ غیرِ مادی ، یک چیز بسیار نرم ، یک وحشتِ رقیق از نوک انگشتان پاهای‌ات وارد بدن‌ات می‌گردد و آرام آرام از ساق‌های‌ات بالا می‌آید . می‌ترسی ولی چون هیچ‌کس را برای گفتن و جایی را برای گریختن نداری به ناچار باید تحمل کنی و منتظر بمانی تا وحشت و اضطراب سراسر وجودت را در بر بگیرد .

آن موجودِ نفوذ کننده ، در واقع غیرِ مادی نیست بلکه قطره قطره‌های خون توست که از درون رگ‌های‌ات به سوی مغزت ، یعنی مرکز تمامی اتفاقات ناخوشایند ، جریان یافته است . بعد از چند ثانیه ، دیگر در تمام اندام‌ات قطره خونی باقی نمی‌ماند . تمامی خونِ بدن‌ات به همراه حسِ اضطراب و وحشتی که با خود آورده است در سرت جمع می‌شود ، و در مقابل بدن شروع به سرد شدن می‌کند .

حالا از نوک انگشتان دست‌های‌ات آغاز می‌شود . انگشتان‌ات سرد و بی‌حس می‌شوند . پوست‌ات سوزن‌سوزن می‌شود . مثل این‌که تمام تن‌ات دچار خواب ‌رفته‌گی شده باشد . مثل زمانی که بیش از اندازه الکل مصرف کرده‌ باشی . از درون سرد می‌شوی و شروع به لرزیدن می‌کنی . خونی در بدن نداری انگار . هرچه هست در سَرَت است . خون با فشار به مغزت هجوم می‌آورد . می‌خواهد رگ‌ها را بدراند . در حالی که صدای شومِ به هم خوردن دندان‌های‌ات از سرما را می‌شنوی ، پسِ سَرت گُر می‌گیرد . خون با فشار تمام مغزت را اشغال می‌کند و آن را از هر چیز دیگر تهی می‌سازد . اما در مغز مگر چه هست جز افکارت؟ حالا افکارت در مسیری معکوس ، در رگ‌های خالی جریان می‌یابند . در سرتاسر اندام‌های‌ات پخش می‌شوند ، تا نوکِ انگشتان پای‌ات . حالا حتی می‌توانی با انگشتان‌ات یا با هر آلتِ دیگرت فکر کنی .

افکارت تمامی سلول‌های سطح پوست‌ات را می‌پوشاند . مغزت یک گوی خونینِ گرم و پُر فشار می‌شود و بدنِ سَردت‌ انباشته از افکاری درهم و مغشوش ، و بعد فقط وحشت است و اضطراب . و هراس از یک خالیِ بی‌انتها که هیولاوش در مقابل‌ات دهان گشوده است و جهانی پوشالی که انگار درست در مقابل چشمان‌ات فرومی‌پاشد یا فرومی‌ریزد . از این‌جا به بعد دیگر تظاهراتِ بیرونیِ حمله است که همه با آن آشنای‌اند ، مثلِ میلِ به جنایت در دستان خالی ، مثل میلِ به تخریب .

تا حالا شده نشسته باشی و به حرکات یک فواره‌ی آب وسط یک حوضچه‌ی حقیر با دقت نگاه کرده باشی . قطره‌ی آبی ، بی‌اراده و از سرِ ناچاری به درون لوله‌ی سرد و فلزیِ تنگِ فواره کشیده می‌شود و با فشار تا نقطه‌ی اوجی ، بسته به نیروی محرکه‌ی آن به بالا پرتاب می‌شود . قطره با فشار اوج می‌گیرد . در میانِ انبوه قطرات دیگر ، به نظر شاد و احمق می‌رسد . انگار کم سال است و شاداب . تا این که به به آن نقطه‌ی اوج می‌رسد و ناگهان نیروی محرکه‌اش تَه می‌کشد و با سر به پایین به درون حوضچه ، به میان میلیون‌ها قطره‌ی سقوط کرده‌ یا هنوز اوج نگرفته‌ی دیگر سقوط می‌کند . یک سقوط آزاد . شاید دخترک کابوس من هم نیروی محرکه‌اش تَه کشیده باشد . نمی‌دانم .

دیشب بود که از میانِ یکی از پنجره‌ها‌ی اتاق‌ام و از میانِ تار و پودِ پرده‌ی ضخیم آن صداهایی به اتاق‌ام نشط می‌کرد . چند نفر با هم صحبت می‌کردند انگار . پرده را کنار زدم ، صداها واضح‌تر شد ولی چیزی یا کسی پیدا نبود . همه‌جا تاریک بود . یک نفر که صدایی جوان داشت ، ماجرایی را برای کسی یا کسانی تعریف می‌کرد . مثل این بود که تازه از زندان آزاد شده باشد . چون همه‌اش از زندان‌بان و بازجو و شکنجه حرف می‌زد . مثل من ولی با این تفاوت که من خود ، زندان‌بان و بازجو و شکنجه‌گرِ خودم هستم و همه‌چیز را فقط برای تو اعتراف می‌کنم و نه هیچ‌کس دیگر .

نمی‌خواستم بشنوم . پرده را کشیدم و به تخت‌ام پناه بردم . سرم را زیر پتو پنهان کردم ، ولی صدا بازهم شنیده می‌شد و من صدای جوانِ مرد را ، انگار که کنارم نشسته باشد ، می‌شنیدم که تعریف می‌کرد :

دو نفر به اتاق کوچکی برده بودندش . می‌گفت سرم را کمی بالا گرفتم تا بتوان‌ام از پایینِ چشم‌بندم ببینم و بفهمم که کجا هستم . و دیده بود چارپایه‌ی کوتاه چوبی را وسط اتاق ، و همه‌چیز را فهمیده بود . شکنجه‌گران نقش‌بازی می‌کردند . یکی می‌خواست که زودتر کار را تمام کند و دیگری نقش مخالف را ایفا می‌کرد .

صدای جوان از حمله‌ای عصبی حرف می‌زد که دچارش شده بود و سعی می‌کرد آن را توضیح دهد ، که نمی‌شد . گفتم که یک حمله‌ی عصبی قابل تشریح نیست . اما صدایِ جوان به دشواری توضیح می‌داد :

“فقط این را بگویم که برای لحظاتی تمام بدن‌ام شروع به لرزیدن کرد . جاهایی می‌لرزید که در حالت عادی تصورش هم غیرممکن است .”

بله ، حتما ریه‌های‌اش می‌لرزیدند ، روده‌های‌اش ، یا معده و کلیه‌های‌اش حتی. تک‌تک سلول‌های‌اش می‌لرزیدند .

سرانجام بالای چارپایه فرستاده بودندش ولی هنوز بازی شکنجه‌گران و کلنجار رفتن تصنعی‌شان با یکدیگر ادامه داشت . اما صدا آن‌قدر می‌لرزد که چارپایه‌ی چوبی از زیر پای‌اش کنار می‌رود و او میان سقف و کف اتاق معلق می‌ماند . فقط همین‌قدر شنیده بود که یکی از شکنجه‌گران گفته بود : “بدو ، بگیرش ، افتاد .”

و بعد دیگر هیچ . هیچِ مطلق .

صدا ادامه داد : “وقتی چارپایه کنار رفت و من ول شدم ، دیگر هیچ نفهمیدم و انگار خواب‌ام برد .”

خواب‌ام برد؟! باور کن عین واژه همین بود : “خواب” . حتی نگفت بی‌هوش شدم . چون شاید برای بی‌هوش شدن بالاخره دردی باید وجود داشته باشد . نمی‌دانم . ولی وقتی دوباره چشم باز کرده بود در سلول‌اش بود . مثل این‌که از خوابی طولانی بیدار شده باشد .

صدا می‌گفت : “این شکنجه ، یعنی ترتیب دادن مراسم اعدام صوری کاملا به ضرر شکنجه‌گران تمام شد . چون باعث از بین رفتنِ وحشت من از مرگ و مقاومت بیش‌ترم شد . فهمیدم  مرگی که آن‌همه از آن وحشت داشتم ، فقط چیزی شبیه یک خواب است . فقط همین .”

قطره‌ی آبِ درون حوضچه شاید بارها و بارها به درون فواره کشیده شود و اوج بگیرد تا این‌که سرانجام زمانی به هر دلیلی فواره خاموش شود . آن وقت قطره در حوضچه ، راکد باقی می‌ماند و پس از مدت کوتاهی دیگر هیچ نخواهد بود ، حتی یک قطره‌ی ناچیز . شاید بخار شود ، شاید خاک شود ، یا شاید بگندد . اما اگر مرگ مثل خواب باشد ، مثل یک خوابِ ابدی ، آیا اصلا کارهایی که ما در اندک زمانِ بیداری خود انجام داده‌ایم ، در آن اوج گیری‌ها مثلا ، همه‌گی پوچ و بی‌اثر نخواهند شد؟ چه فرقی می‌کند ما چه کرده‌ایم ، ما چه گفته‌ایم ، ما چه اندیشیده‌ایم؟

اما الان که دارم این را برای تو می‌نویسم ، می‌توانم به صراحت بگویم که “نه”، یعنی بی‌اثر نخواهند بود . مثل این‌که که حال‌ام بهتر شده است . شاید تاثیر داروها باشد یا تاثیر مراقبت‌های خانم علیزاده . پرستار این شیفت را می‌گویم . اسم‌اش را بر برچسبِ روی مانتوی سرمه‌ای‌اش خواندم . نام کوچک‌اش را نخواندم یا ندیدم .

برای من ، او فقط می‌تواند خانم علیزاده باشد یعنی پرستارم . و من برای او فقط موضوعِ کارش ، یا شاید به نوعی دردِ سَرَش . نه ، نیازی به دانستن نام‌های کوچک‌مان نیست . ولی وقت‌هایی هست که چشمان آدم مدام دور می‌چرخند . به اطراف نگاه می‌کنند . به جزئی‌ترین چیزها . به دنبال همه یا هرکس . به دنبال یافتن نگاهی آشنا ، یا شاید فقط یک گوش یا یک دهان . اما انگار نه کسی هست برای گفتن و شنیدن ، و نه جایی برای گریختن .

اما امروز که خانم علیزاده برای تزریق داروهای‌ام بیاید ، حتما سعی‌ام را خواهم کرد . شاید بتوانم با او ارتباط برقرار کنم .

نه ، نوشتن ناامیدی مطلق نیست ، نمی‌تواند باشد . فعلا همان تعبیر استمنا بهتر است ، حداقل تا آن روز که راه‌ِمان به دریاچه‌ای ، آشپزخانه‌ای یا پلی ختم  شود یا شاید هم نشود ، کسی چه می‌داند .

نمی‌دانم در چه مرحله‌ای از زندگی خود هستم ، در حال اوج‌گیری یا سقوط یا رکود ، ولی حس می‌کنم هم‌چون قطره‌ای باز هم به درونِ مجرایی تنگ و تاریک کشیده می‌شوم تا شاید دیگر بار به سمت نور و روشنی پرتاب گردم!

مثل این که عقربکِ اعتماد به نفس‌ام اندکی بالا آمده است ولی می‌دانم که تا رسیدن به نقطه‌ی صفر حتی ، راه درازی در پیش دارم .

تابستان ۸۸

سیزده بدر و ماموریت من

ایرج هراتی - اردیبهشت ۱۳۸۹

سیزده بدر” سیزده فروردین ” شهر تورونتو در کانادا و ماموریت من
ایرج هراتی
من هرگز رپورتری ” گزارشگری ” نکرده ام و راه و رسمش را هم بلد نیستم.
سردبیر گذرگاه خواسته بود، من هم بشرط اینکه خوب و بدش پای خودش باشد، قبول کردم و راه افتادم.
قبلن این دو نکته را بگویم و بروم سر اصل مطلب.
اینکه امسال پس از چندین سال، هوا کمی بهترازعالی بود، و مرا به یاد سیزده فروردین در شهر های کناره آب های جنوب کشورمان انداخت، که از منتها علیه اروند رود در شهر آبادان تا همه شهرها و بنادر حاشیه خلیج فارس و تا بالای شهر میناب و آغاز دریای عمان، همین حال و هوا را داشت…و البته کمی گرمتر.
و دیگر اینکه به روایتی ایرانی های شهر تورونتو حدود ۵۰۰ هزار نفرند. و برای همین است که بیش از ده فروشگاه مفصل خواربار فروشی که همه نیازمندی های ایرانی ها را برطرف می کنند وجود دارد که: از چند نوع زرشک ” قرمز روشن تا قرمز تیره و زرشکی ” گرفته تا گوشت و ماهی و میگو و همه نوع تره بار و میوه و  غذا های رستورانی ” انواع چلوکباب انواع جوجه کباب تا ته چین و انواع خورشها و…” را دارند. و همه هم پر مشتری هستند.

و امروز بیش از نیمی از این جمعیت انبوه راه افتاده بودند که بروند سیزده بدر.
تورونتو از لحاظ پارکهای درندشت با همه امکانات رفاهی، شهر نمونه ای است ولی نه برای این همه جمعیت که همه در یک روز به رستاخیز سیزده برخاسته بودند. و مصادف شده بود با تعطیلی عمومی به مناسبت ” جمعه خوب – Good friday
در پارک ها معمولن گله به گله اجاقهائی برای B.Q و تهیه کباب وجود دارد ولی نه در حد هجوم امروز
در پارکها گله به گله محوطه هائی برای پارک اتومبیل وجود دارد ولی نه در حد هجوم امروز
بهمین خاطر کاروان ایرانی ها از کله سحر راه افتاده بودند که هم اجاق های B.Q نصیبشان بشود و هم بتوانند با اتومبیل بروند درون پارک و جای پارک گیربیاورند.
و من که کمی دیر جنبیده بودم، به هردوی این ها نرسیدم، چون پلیس در ِ ورود اتومبیل به پارک را مسدود کرده بود ” چرا که ظرفیت پارکینگ ها پر است” ناچار بسیار دورتر از پارک، جائی گیر آوردم و پیاده روانه شدم.
و اطلاع دارم که همه پارک های تورونتو وضعی چنین داشته است.
وارد پارک که شدم غلغله بود. من به یکی از بزرگترین پارک ها رفته بودم ولی جائی برای سوزن انداختن نبود ” جائی که بتوان زیر سایه ساردرختی بساط پهن کرد ”
از هر گوشه و گروه وجمعی صدای موسیقی نواری می آمد و صدای موزیک زنده از کوچه باغی گرفته تا نی ناش ناشی، از موسیقی کردی و ترکی که حال را جا می آوردند و انواع آهنگ های خوانندگان رادیو تلویزون ها. و بو و دود کباب، آسمان پارک را دو اتمسفره کرده بود.
و من که در کیف دستی ام، ساندویچ داشتم، هم به شدت احساس گناه می کردم. هم از این همه بو های برخاسته از انواع کباب داشتم کلافه می شدم.
مقداری!! از این ور و آن ور عکس گرفتم و از توپی که جلوی پایم افتاده بود استفاده کردم و خودم را به یکی از این هزاران خانواده نزدیک کردم. و همین باعث شد که به مجرد دیدن ساندویچم مسخره ام کردند و از کباب داغ و گوجه پوست سیاه شده بر روی زعال، بی بهره ام نگذاشتند.
و نان سنگکی که مدتی است رونق گرفته و پر طرفدار شده است.
نه تنها این گروه بلکه چندین خانواده دیگر را که سر زدم نیز بحث سیاسی داغ داغ بود. و فکر کردم که این چه جامه ایست که سالهاست بر قامت مردم ما دوخته شده است و حتا دست از شادی هایمان هم بر نمی دارد.
من نمی دانستم که در تورونتو این همه دختر خوشگل و خوش اندام و نمکین وجود دارد که اکثرشان هم از دانشجویان برتر دانشگاهها هستند و پسرانی که چه با منش و فهیم شده اند و چه آراسته.

با یکی از پلیس ها سر صحبت را باز کردم و در حدی که علاقه داشت از روز های شادی ایرانی ها و بخصوص از سیزده فروردین و انبوه ایرانی هائی که پارک را تسخیر کرده اند برایش تعریف کردم.
سوالی مطرح کرد که جواب روشنش بحث را به درازا می کشاند و من که بسیار خسته بودم و اتومیبلم را نیز در جائی دور پارک کرده بودم که بهنگام باز گشت سر بالائی هم بود و خیلی خسته ترم می کرد. درست جوابش را ندادم.
” ایرانی هائی که در اداره پلیس معروفند که ملتی خوش گذران و آرام و تحصیل کرده اند، و جوانانشان پائین ترین  آماراعمال خلاف را دارند، چرا در ایران در هر پیشامدی با پلیس مشکل دارند…”
” اگر شما اجازه داده بودید که من با اتومبیل وارد پارک بشوم و این همه دور پارک نکنم حالا خسته نبودم و برایت علتش را کامل توضیح می دادم ”
” مگر کجا پارک کرده ای ؟ ”
” جائی که بوی کباب به آنجا نمی رسد…”
خندید و گفت”
” پس خیلی دور پارک کرده ای! “

سال بلوا – بغض سبز

فهیمه سپهری شاملو - اردیبهشت ۱۳۸۹

امشب که بگذرد نمی دانم می شود چند روز، ولی نمی گذرد

ما داشتیم زندگیمان را می کردیم!
“حسین” هر روز به دانشگاه می رفت و به خانه بر می گشت و به فکر گربه های کوچک و کثیفی بود که هیچکس در این دنیا به اندازه او دوستشان نداشت. به فکر مبارزه با وسوسه ” فست فودها – “ Fast Foodsو چربی ها و شیرینی ها و اینکه باید وزنش را کمتر کند. به فکر امتحانات پایان ترمش و اینکه کم کم باید روی پاهای مردانه خودش بایستد و به فکر آینده ای که قطعا همینجا تعریف می شد.
ما دا  شتیم زندگیمان را می کردیم!
“محیا” هر روز به مدرسه می رفت و به خانه بر می گشت و به فکر لباسهایی بود که باید بخرد و دنیای دخترانه رنگها و مدلهایش که همیشه باید با هم هماهنگ باشند. به فکر امتحانات آخر سالش بود، به فکر x ها و y های مجهول معادلاتی که او همیشه هویت آنها را با غروری لذت بخش پیدا می کرد و به فکر آینده ای که بی شک همینجا تعریف می شد.
ما داشتیم زندگیمان را می کردیم!
“من” هر روز به آشپزخانه ام می رفتم و ظهر و شب با غرور فتح یک قلمرو اکتشاف نشده، پیروزمندانه، ظرف غذای جدیدم را در دست می گرفتم و بر سفره می نشستم… لباس می شستم و به فکر میهمانی آخر هفته ام بودم و در بالاترین سطح تمایز با زندگی روزمره مادرم به عنوان یک دانش آموخته، کتاب و روزنامه می خواندم. فقط همین! بی آنکه چیزی در زندگی آرام و فربه ام تکان بخورد! اصلا به من چه ارتباطی داشت که دایره آزادی در فلان گوشه دنیا شعاعش چند متر است؟ من که در قلمرو کوچک و صمیمی خانه مان به یمن وجود همسری آزاداندیش، آزاد بودم. به من چه ربطی دارد که چند خیابان آن طرف تر کودکی متولد می شود که جیره غذای یک سالش برابری می کند با جیره غذای یک روز همسایه شریف و مومن ما! اینها به من چه ارتباطی داشت؟ من اسیر تماشای بنای زیبا، باوقار و عاشقانه زندگی خودمان بودم و به من هیچ ارتباطی نداشت که فلان پایه آزادی و حقوق بشر در فلان گوشه از هستی دارد می پوسد و متزلزل می شود…
ما داشتیم زندگیمان را می کردیم!
نه حسین، نه محیا، نه من و نه… هیچکداممان فکر نمی کردیم که به موازات زندگی های آرام و دلفریب ما، زندگی های جوان و آرزومند دیگری نیز در گوشه گوشه دنیایمان جاریست. آن روزها هنوز نمی دانستیم که “ما بیشماریم” و دنیایمان هنوز خیلی کوچک بود.
ما داشتیم زندگیمان را می کردیم!
فصلها در گیر و دار تکرار همیشگی و تکراری خود از ما عبور می کردند و ما عادت کرده بودیم که بهار را با سبزی زیبا و فرح بخشش بشناسیم و حال و هوایش را دوست داشته باشیم.
بهار بود که من از آشپزخانه ام گریختم و دریافتم که می خواهم قلمرو فتوحاتم را از گستره آشپزخانه و خانه ام به بیرون بکشانم و دنیا را فتح کنم!
بهار بود که حسین یکباره دلش را به دریا زد و گربه های کوچکش را رها کرد و گهگاه حتی یادش رفت غذا بخورد و به کلاسش برود و تاریخ امتحاناتش را گم کرد و مردمک سیاه و جوان چشمانش به یکباره سبز شد.
بهار بود که محیا یک شب خوابید و دیگر دنیای کودکانه رنگی اش را گم کرد و لباسهای خوش رنگش را با شالی سبز و بی ریا طاق زد و راه افتاد تا هویت x ها و y هایی را بیابد که خارج از کتاب ریاضیاتش بودند و سالهای سال خاک می خوردند.
بهار بود! همه اش تقصیر بهار بود که ما را سبز کرد!
شب و روزمان را گم کردیم و دل بستیم به دنیای سبز و خوشرنگی که دیگر فقط من و حسین و محیا آدمهایش نبودیم. دنیایمان بیشمار شده بود. مجذوب صداقتی شده بودیم که هر روز و هر شب قلب هزاران نفر از ما را بی آنکه نامی از هم بدانیم و کلامی از هم بشنویم تنها با نگاهی سبز و کلامی ناگفته به هم پیوند می زد. ما همه عاشق شده بودیم و هر شب از هیجان و عشقی ناشناخته در مسیرهای سبز و پرمهر ستاد تا خانه هایمان بر روی سر و صورت آنهایی که حتی دوستمان نداشتند هم عاشقانه می باریدیم و چقدر در آن بهار، سبز بی بدیلی شده بودیم…
روزها از ما می گذشتند و ما همه با سرعت سرسام آوری داشتیم بزرگ می شدیم، بی آنکه سالی بر ما بگذرد…
اما هر فصلی یک روز تمام می شود دیگر، و ما فراموش کرده بودیم که خرداد پایان بهار است و آغاز تابستان آتش بار. گمان کردیم قرار است تا ابد دنیا را در بهار متوقف کنیم. فراموش کردیم که دنیا نظم منطقی و ظالمانه ای را دنبال می کند که با قلب و احساس بیگانه است. نه اینکه فراموشی به سراغمان آمده باشد و -آنگونه که این روزها برخی از بزرگترهای عصبانی مان می گویند- درگیر بازی جذاب و دلفریبی شده باشیم که واقعیت را بزرگتر از آنچه بوده بلعیده باشیم. نه! ما دچار بهاری شدیم که تا آن روز تجربه اش نکرده بودیم و آنقدر بیشمار و مهربان بودیم که می توانستیم دنیا را تا ابد در بهار متوقف کنیم! نه اینکه بخواهیم تابستان و پاییز و زمستان را نابود کنیم. نه! ما گذر ناگزیر آنها را پذیرفته بودیم و می دانستیم که به تعداد تمامی آنهایی که مانند ما نمی اندیشند فصل نیز وجود دارد. اما ما فقط می خواستیم همه را عاشق بهار و سرسبزی اش کنیم.
آن بهار ما فراموش کردیم بخاریهای زمستانمان را خاموش کنیم و درست چله سوزاننده تابستان بود که ما سردمان شد، لرزیدیم و ناگهان شعله سرخ بخاریها به چشممان آمد و دریافتیم که سال بلوا آغاز شده است! همه سردمان بود و انگار می خواستیم زمان به عقب برگردد و ما دوباره در کنار بخاریهای مان در انتظار بهار بمانیم. بلوا شده بود و بغض هایی که یکی پس از دیگری می شکست و زندگیهای جوان و آرزومند دیگری که به موازات زندگیهای آرام و دلفریب ما از سرمای ناگهانی آن تابستان یخ می زدند و هزینه درافتادن ما با نظم بی رحم و جلادانه دنیا را می پرداختند. دنیای بیشمارمان هر روز بیشمارتر می شد. آدمهای ناشناخته ای را می شناختیم که تا دیروز به موازات ما زندگی می کردند و آرزو داشتند.
تا دیروز نه ندا را دیده بودیم و نه سهراب جوان را، نه نام اشکان را شنیده بودیم و نه می دانستیم که کیانوش پسری است که دلخستگی هایش را با سازش فریاد می زند. دنیایمان هر روز بیشمارتر می شد و آنها که بیرون از دایره دنیای سبز ما بودند گمان می کردند که ما را نشانه گرفته اند و ما داریم کم می شویم. روزها می گذشتند و ما نیز آموختیم که از آنها بگذریم و در آنها جا نمانیم. یاد گرفتیم که با گذر از روزها قد بکشیم و بزرگ شویم. حالا دنیایمان متفاوت با دیروز شده بود… به دنبال هر فرصتی تا به سبزیها جان دوباره ببخشیم. شجاع و بی محابا شدیم و اینها خاصیت های عشقی بود که ما را فرا گرفت…
ساعت را نگاه می کنم. تنها چند ساعت تا آغاز بهاری دیگر مانده است…
دوباره دارد بهار می آید و من نه ماه است که بغض نشکفته ای را با خود حمل می کنم. نه ماه است که دیگر عاشقانه به آشپزخانه ام نرفته ام. مرزهای دنیایم از دیوارهای آشپزخانه فراتر رفته اند. دیگر فلفلهای رنگی مرا به وجد نمی آورند و در همه میهمانیهای شاد و طرب انگیز به یاد دوستان ندیده ام می افتم که معصومانه و بی گناه، هزینه دلبستگی های من به روزمرگی هایم را پرداخت کردند.
حالا نگران همسایه شریف و مومنمان هستم که می خواهد همه را به زور با خود به بهشت ببرد! و برای رسیدن به بهشتش از سنگلاخ ها عبور می کند و بر مسیر سبز و زیبای ما لعنت می فرستد.
حسین نه ماه است که گربه هایش را فراموش کرده است. دیگر فست فودها حالش را بهم می زنند و هنوز که هنوز است بغض نشکفته ای دارد که همه را متعجب کرده است. و من گمان می کنم که این روزها به آینده ای فکر می کند که قطعا دیگر اینجا تعریف نمی شود!
محیا هنوز به مدرسه می رود اما دیگر تنها به معادلات تکراری و ملال انگیز کتاب ریاضیاتش نمی اندیشد! او نه ماه است که فکر می کند این معادله ناعادلانه و مهیب را چگونه باید حل کند؟ نه ماه است که دنیای هماهنگ و خوش رنگش در سبزی تکرار نشدنی محاصره شده است و من گریه ام می گیرد وقتی که می بینم او در هجوم رنگهای شاد و سرزنده متنوع جوانی سرسختانه سبز مانده است و… من این روزها احساس می کنم محیا دارد آینده ای را ترسیم می کند که شاید دیگر اینجا تعریف نشود!
تنها چند ساعت دیگر به بهار مانده است…
در هفت سین امسال، سبزه ای انداخته ایم به بیشماری تمام سبزه های لگدمال شده و به سبزی تمام سبزه هایی که در هوای عفن و آلوده حصارشان ماههاست که تابش نور را لمس نکرده اند، ریشه هایشان سبز است و چهره شان زرد و جایشان در کنار سفره های سبز و گرم خانه هاشان خالی! امسال هفت سین مان سبزتر از هر سال است اما دلمان زردتر از هر سال.
تا چند ساعت دیگر اتفاق می افتد…
بهاری را که نمی دانم چگونه باید منتظرش باشم!
این اواخر هوای دنیا سنگین شده است و من منتظرم تا بهار بیاید و هوا را لطیف تر کند. دارد نزدیک می شود…
این بهار پیشکش به همه آنهایی که حتی رنگ سبزش را بر نمی تابند و پیشکش به همه آنهایی که در انتظار هوایی تازه اند!
از سایت: Greenvoice

تابوی پرده بکارت و قتل های ناموسی

بهرام رحمانی - اردیبهشت ۱۳۸۹

تابوهای اجتماعی به ویژه در جوامع عفب نگه داشته شده و در حال توسعه بی شمارند. در جوامعی که حتا آزادی های نیم بندی وجود دارد این تابوها مورد نقد قرار می گیرند و در مورد درست یا غلط بودن آن ها اظهارنطرهای مختلف می شود تا افکار عمومی جامعه بتواند قضاوت درست و آگاهانه ای درباره آن ها داشته باشد. اما در کشورهایی  همچون ایران، که حکومت ارتجاعی و مستبدی در آن حاکمیت دارد نه تنها کسی جرات نقد تابوها را ندارد، بلکه خود حکومت تابوساز و خرافه آفرین است. بر این اساس، بسیاری بر سنت های خرافه وار و تابوها پافشاری می کنند و آن ها را می پرستند.
در این نوشته تلاش می شود به تشویش ها و ترس های مربوط به سلامت پرده بکارت در جامعه ایرانی، که یکی از عوامل مهم بروز روابط غیرانسانی و اختلالات و خشونت علیه زن ها در جامعه و در خانواده است، مورد نقد و بررسی قرار گیرد. در شرایط کنونی جامعه ما، این ترس ها و خشونت ها، علاوه بر ادامه سنت های مذهبی و مردسالاری، در عین حال با قوانین ضدزن حکومت اسلامی نیز اجین شده، فضای بسیار سنگینی به ویژه برای دختران جوان به وجود آورده است. این وضعیت به جز روشنگری و نقد همه جانبه این سنت ها و مبارزه علیه حکومت اسلامی ضدزن و ضدانسان و توسعه دانش بشری و ارزش های انسانی جهان شمول در جامعه راه دیگری ندارد.
در جامعه ‌ای مثل ایران تابوهای زیادی وجود دارند که یکی از آن ها سکس و بکارت است. اصرار بر باکر‌گی بر‌اساس اعتقادات مذهبی و ناموس پرستی در جامعه ‌ای که از جمله آزادی در روابط جنسی جرم محسوب می شود، همواره قربانی می گیرد. آیا «پاکدامنی»، «بکارت» و «مذهب» و «مردسالاری»، می تواند مشکلی را حل کند؟
این گونه تصور می شود و یا برخی می خواهند این چنین تصور کنند که دختران مذهبی، افرادی متعصب و باکره ‌های درون‌ گرایی هستند که با خود عهد بسته ‌اند سرتاسر زندگی جلوی احساسات و عواطف خود را بگیرند تا خانه شوهر بروند. در حالی که نسل جدید جوانان در ایران، در تلاشند عملا چنین تصورات باطل و ریاضت کشی جنسی را تغییر دهند. این دختران آگاهاه ترند و با ظاهری مدرن در جامعه ظاهر می شوند و حرفی از مذهب خود نمی ‌زنند. بنابراین، زن های زیادی هستند که به خرافات مذهبی و مردسالاری اهمیتی نمی دهند و با آگاهی از چگونگی پیشگیری بیماری های مقاربتی و عوارض روابط جنسی در سنین پایین از روابط جنسی قبل از ازدواج لذت می برند، بدون این که احساس کنند چیزی از ارزش های انسانی شان کم شده است. بنابراین، علاوه بر این که اصرار بر «محافظت از جنسیت خود و پرده بکارت» قدیمی و واپس ‌گرایی است آن هم در دوره ای که حتا پرده بکارت مصنوعی چینی و ژاپنی و غیره آماده با قیمت ارزان نیز وارد بازار کشورهای مختلف جهان شده است.
متاسفانه هنوز در کشور ما، نه تنها پرده بکارت یک تابو است، بلکه دختران بی شماری به جرم نداشتن پرده بکارت بدون هیچ سئوال و جوابی به قتل می رسند و یا زوجی در شب اول عروسی کارشان به طلاق می کشد چون که پس از هم خوابی قطره خونی از او جاری نشده است. و یا آسب دیدگی پرده بکارت، حودکشی به همراه دارد. هنوز نشانه «پاک» بودن و «شرف» یک دختر در پرده بکارت اوست که می شود با چند هزار تومان آن را دوباره ترمیم کرد …
پرده بکارت غشایی است که تمام یا قسمتی از دهانه واژن را می پوشاند. Hymen یک واژه یونانی است به معنای پوست یا پرده که از نام الهه ازدواج و عروسی یونانیان God Hymen عاریه گرفته شده است. یونانیان باستان از این واژه برای انواع پرده ها از جمله پرده ای که قلب را احاطه می کند (پریکارد)، استفاده می کردند، اما با گذشت زمان، کاربرد آن به پرده بکارت محدود گردید. پرده بکارت، بخش خارجی اندام جنسی است و دقیقا در ورودی دهانه واژن قرار دارد.
حتا بعضی دختران مادرزاد پرده بکارت ندارند، بعضی دیگر پرده بکارتشان بدون سوراخ است، در حالی که برخی دیگر پرده های بسیار ضخیمی دارند که ممکن است برای پاره کردن آن، به کمک پزشک نیاز باشد تا از بروز درد در هنگام ارتباط جنسی جلوگیری شود، این شیوه را بریدن پرده می نامند. به گفته پزشکان، طی اولین دخول، پرده بکارت در چند جا پاره شده و به چند قطعه تقسیم می شود، غالبا تا زمانی که زن، نوزادی به دنیا بیاورد باقی مانده پرده در دهانه واژن وجود خواهد داشت. در دخترانی که به سن بلوغ می رسند، در صورتی که دارای پرده بسته باشند، خون قاعدگی پشت آن جمع شده و نمی تواند خارج شود در نتیجه باعث بروز دردهای شدید می گردد، این گونه افراد باید به دکتر مراجعه کنند تا طی عمل جراحی و ایجاد برشی در سطح پرده، خون قاعدگی از آن خارج شود.
پرده‌ بکارت از نظر پزشکی قابل ترمیم نیست. بنابراین، انجام این عمل می تواند فقط یک «خودگول» زدن باشد. پرده بکارت قابل ترمیم نیست چون که عروق ندارد، یک بافت مخاطی است. وقتی پاره می شود دوباره نمی تواند به شکل اولش برگردد. کاری که پزشکان درباره ترمیم پرده بکارت انجام می دهند کمی آن را تنگ تر می کنند تا در نزدیکی بعدی خونریزی داشته باشد. بر این اساس، پزشک قانونی که قرار است گواهی بدهد با کمی دقت می بیند که جای ترمیم معلوم است. بنابراین، فرد فقط به این دل خوش می کند که در شب عروسی خونریزی داشته باشد، چون تنگ می شود و همان محلی که دوخته شده دوباره پاره می شود و خونریزی ایجاد می کند.
اکنون که پرده بکارت یک بار مصرف نیز با قیمت ارزانی وارد بازار کالاها شده است، شاید نیازی به پزشک و جراحی برای ترمیم پرده بکارت باقی نماند. یک شرکت چینی با عرضه پرده باکرگی مصنوعی برای نوعروسان مصری، خشم سیاستمداران محافظه و مذهبی کار این کشور را برانگیخته است. به گزارش روزنامه آلمانی «زود دویچه تسایتونگ»، بازار شرکت ‌های چینی عرضه کننده باکرگی مصنوعی در آفریقا داغ است، اما عرضه آن در مصر بحث برانگیز شده است. سیاستمداران محافظه‌کار مصری خواهان ممنوعیت فروش آن شده ‌اند. شیخ ساجد عسکر، عضو فراکسیون ۸۸ نفره حزب اسلامی «اخوان المسلمین»، معتقد است که عرضه این کالا در مصر، موجب وسوسه بیش تر زنان می شود و عدم ممنوعیت آن از سوی دولت شرم‌ آور است. یکی از علمای اسلامی نیز خواستار مجازات واردکنندگان پرده باکرگی مصنوعی شده و تاکید کرده است که آمیزش جنسی، از نظر اسلام، تنها پس از ازدواج مجاز است.
پایگاه خبری الجوار با بیان این مطلب نوشت: چین که یکی از بزرگ ترین تولیدکنندگان محصولات مختلف در سراسر جهان است، اخیرا «پرده بکارت مصنوعی» تولید کرده که آن را «پرده بکارت یک بار مصرف» نامیده اند. گفته می شود قیمت هر یک از این کالا حدود ۱۵ دلار است. تولیدکنندگان این کالای مصنوعی می گویند،‌ بیش ترین کشورهای عربی – اسلامی از این محصول استقبال کرده…
در فرهنگ های ارتجاعی و عقب مانده این مساله خیلی اهمیت دارد که دختر به هنگام ازدواج باکره بوده و پرده بکارت داشته باشد. در این جوامع، پرده بدین معنی است که وی قبل از ازدواج ارتباط جنسی نداشته است. در حالی که پرده بکارت نشانه ضعیفی برای بکارت واقعی است. زیرا بیش تر زنان، این پرده را قبل از داشتن ارتباط جنسی بر اثر خودارضائی، استفاده از تامپکس (نوعی نوار بهداشتی)، یا در وقایع غیرجنسی، مثلا در اثر برخی حوادث، از دست می دهند.
اما سئوال مهم این جاست که حتا با وجود داشتن پرده بکارت چه کسی می تواند تعیین کند که آیا دختر قبل از ازدواج رابطه جنسی داشته است یا خیر؟ غالبا خونریزی در شب عروسی می تواند دلیلی بر باکره بودن فرد باشد. در صورتی که این نظریه توسط اطلاعات پزشکی رد شده است. چرا که از جمله به دلیل آرامش زن و یا عدم وجود پرده بکارت به طور مادرزاد، این خونریزی می تواند وجود نداشته باشد. علاوه بر این، راه های برقراری ارتباط جنسی فقط دخول آلت تناسلی مرد به واژن نیست، بلکه دختر می تواند با حفظ پرده بکارت از راه های مختلف ارتباط جنسی داشته باشد و یا حتا با وجود پاره شدن پرده بکارت برای تظاهر به باکره بودن، با عمل جراحی، آن را دوباره به حالت اول برگرداند. به همین دلیل وجود یا عدم وجود پرده بکارت، عموما نمی تواند مدرک معتبری برای تعیین باکرگی فرد باشد. البته، این که نگرش باکره پسند مردان به خصوص در کشوری مانند ایران، در حالی بازتولید می شود که غالبا خودشان پیش از ازدواج، ارتباط جنسی داشته اند، ناشی از تفکر سنتی حاکم بر جامعه است. در چنین جوامعی مرد سنتی تصور می کند کالایی را که خریده است، اگر نقصی داشته باشد، باید آن را پس دهد. چنین تفکری در نزد همه اقشار جامعه وجود دارد و قوانین و ارگان های حکومتی نیز چنین گرایشی را بیش از پیش تقویت کرده است. تفکری ارتجاعی که توسط حکومت ها و قوانین آن ها و هم چنین تفکر مردسالاری در بسیاری از جامعه بشری بازتولید می گردد.
پرده بکارت سرمایه ای است که اگر ناقص باشد، دیگر ارزش کالایی خود را به طور کامل از دست می دهد. دیگر این کالا، یک کالای دست اول نیست بنابراین، خراب شده است، صاحب کالا یا باید آن را به دور اندازد و یا نابود کند. در واقع از زمانی که گرایش به مالکیت به وجود آمد، جنس قوی هر آن چه را که در اختیار داشت و می توانست به زور تصاحب شود، به مالکیت خود درآورد. زن نیز به مثابه جنس ضعیف در زمره اموال مرد به شمار آمد. اغلب مردان زنان را به عنوان جنسی برای تولید، مانند مالکیت بر زمین برای تولید، مانند مالکیت بر اشیای منزل نگریستند. بنابراین، مرد از این حق برخوردار شد، هم چنان که دور خانه و زمین خود حصار می کشد تا دیگران به حریم آن ها تجاوز نکنند، حفاظت از زن و زنانی را نیز که به مالکیت و انحصار خود در می آورد، هر طوری خواست با آن ها رفتار کند و حتا در خانه محبوس نماید. زن به دلیل رابطه جنسی با مردان، فاسد شمرده می شود، اما مرد درست به همین دلیل با تجربه به حساب می آید.
در واقع دختر را نیز مانند کالا می فروشند و هر دختری نیز قیمتی دارد به این معنی خریدار از بدن و رحم او برای حفظ و بقای نسل خود بهره می جوید، از سویی می خواهد مطمئن باشد که فرزندی که به دنیا می آید، تولید خود او است.
در چنین نگرشی است که نقش مادری مقدس می شود و بهشت برین نیز زیر پای مادران قرار می گیرد. البته این نقش تا آن زمانی اعتبار دارد که مرد، زن را بخواهد. اما همین که او را طلاق می دهد دیگر حق مادری و قدوسیت او از بین می رود. چرا که این حق به مرد و پدر تعلق دارد و این مرد است که به عنوان رییس خانواده می خواهد نسل خونی خود را ادامه دهد و به همین دلیل و البته برای لذت بردن هم به بدن و نیروی زن نیاز دارد.
در چنین بستری، فرهنگی ساخته شده است که سنت ها و عادت ها، ارزش ها، اخلاقیات، مذاهب، تسلط بهره کشی مردسالارانه را در تمامی شئونات زندگی اجتماعی توسط کلیساها، مساجد، صومعه ها، دم و دستگاه دولتی مورد ترویج و تبلیغ قرار می گیرد.
اما جالب این جاست که هم اکنون وضعیتی دوگانه در ایران وجود دارد. از طرفی دختران بسیار راحت تر از گذشته با پسران دوست شده و رابطه مشترک را تجربه می کنند، از طرف دیگر، تابوی پرده بکارت هم چنان بر جامعه حکومت می کند. در نتیجه به دلیل عدم داشتن توان کافی برای شکستن این تابوی ارتجاعی در جامعه، بسیاری مجبور می شوند قبل از ازدواج به یک جراح مورد اعتماد مراجعه کنند و با ترمیم پرده بکارت خود، زندگی آینده خود را بر مبنای یک دروغ بنا کنند. این وضعیت نه تنها بر جسم و روان دخترانی که به هر دلیلی پرده بکارت خود را از دست داده اند تأثیر سوء می گذارد و متاسفانه حتا بعضا این معضل با کشتن و یا خودکشی دختر پایان می یابد. در این باره اغلب رسانه های سراسری سکوت می کنند و گزارش هایی نیز منتشر نمی گردد.
اما لیلا موری، وبلاگ نویس و فعال حقوق زنان با درج مقاله ای انتقادی در سایت زنان ایران، بکارت را تابو قلمداد کرده و آن را به چالش کشیده است. به گفته خانم موری، برخی خانواده های ایرانی بکارت دختران را با شیوه ای مدرن تر از گذشته تحقیق می کنند و پیش از ازدواج، خانواده پسر از خانواده دختر می خواهند که از پزشک نامه ای بیاورند که بکارت دختر را تایید کند. او می گوید:
« نمی توانیم همه پسرهای ایرانی را به یک چشم نگاه کنیم، پسرها طرز فکرهای مختلف دارند ولی می توانم بگویم اکثریت هنوز با کسانی است که دل شان می خواهد شب ازدواج شان همسرشان باکره باشد و اصلا دل شان نمی خواهد بدانند که با کسی می خواهند ازدواج کنند که قبلا با کس دیگری رابطه جنسی را تجربه کرده است »
لیلا موری، می نویسد، در وبلاگ خود نظرهایی از خوانندگان مرد دریافت کرده که نوشته اند باید چیزی بوده باشد که در طبیعت خداوند چنین پرده ای را برای زنان گذاشته، حتمن برای این بوده که زنان قبل از ازدواج رابطه جنسی نداشته باشند.
به عقیده لیلا موری، افزایش سطح تحصیلات عمومی و دسترسی فزاینده به رسانه ها و محصولات فرهنگی جهانی در ایران، نگاه نسل جدید مردان جوان ایرانی را شاید نسبت به بکارت متحول کرده باشد اما نمی توان گفت که چنین تحولی خیلی گسترده است.
حالا اگر دختر دم بختی احیانا به هر دلیلی بکارت خود را از دست داده باشد، آیا می تواند در ایران با توسل به تیغ جراح، این «ضایعه» را جبران کند و آن گونه که جامعه از او می طلبد، شب زفاف «رو سپید» شود؟
به گفته دکتر ایرج خسرونیا، پزشک متخصص در ایران، عمل جراحی ترمیم بکارت در ایران انجام می شود اما غیرقانونی است.
دکتر خسرونیا می گوید:
« دولت تصورش بر این است که کسی که ترمیم بکارت می کند می خواهد بر سر داماد آینده کلاه بگذارد، این گونه عمل ها جایی ثبت نمی شود و در بیمارستان انجام نمی گیرد، بلکه ممکن است در مطب های خصوصی و در جاهای غیرقانونی انجام بگیرد»
پس سکس قبل از ازدواج برای دختران ایرانی هنوز امری مخاطره آمیز و در بهترین حالت، هزینه ساز محسوب می شود. آیا این دغدغه ها، دختران ایرانی را از تجربه جنسی قبل از ازدواج باز داشته است؟
خانم موری، می نویسد:
« الآن خیلی از دخترها رابطه جنسی را قبل از ازدواج تجربه می کنند ولی پس ذهن شان هنوز نگرانی از دست دادن بکارت وجود دارد، یعنی بکارت هم چنان برایشان مهم است.»
حتا گفتگو از سکس و آموزش جنسیتی در ایران از شکل تابو خارج نشده است. همین مساله و ناآگاه نگه داشتن جونان از روابط جنسی، سبب شده که بیماری های آمیزشی در ایران گسترش یابد. این واقعیت است که هنوز شرم گفتگو کردن از مسائل جنسی یکی از مسائل مهم در پنهان ماندن بیماری و آمار واقعی بیماری های جنسی است. اگر دلیل شرم در مواردی به شخصیت فرد مربوط باشد در سطح اجتماعی ناشی از آن است که بیماری آمیزشی با «زنا» یا «روابط خارج از ازدواج» پیوند داده می شود و جرم «قانونی» تا حد سنگسار در بردارد. بنابراین، با توجه به محدودیت های اجتماعی و قانونی و آموزشی، جوانان ناآگاه می مانند و دچار بیماری های جسمی و روانی و بیماری های مقاربتی می شوند بدون این که جرات بیان آن را داشته باشند.
اساسا تاکید بر بکارت، کنترل هر چه بیش تر فرد را در پی دارد و مساله بکارت در واقع به نوعی زندان اجتماعی زنان در جامعه و خانواده است. متاسفانه نگهبان اصلی مساله بکارت دختران، مادران آن ها هستند که عمیقا تحت تاثیر آموزه های مردسالاری و مذهبی قرار گرفته اند. عموما این مادران هستند که نه تنها به دختران جوان خود آموزش می دهند که از ارتباط با جنس مخالف پرهیز کنند، بلکه رفتار دختران را در کودکی نیز بر اساس حفظ بکارت تحت کنترل شدید قرار می دهند. مادران به دختران خود تاکید می کنند که نباید بپرند و جست و خیز کنند و یا اسب سواری نمایند تا بکارت شان آسیب نبیند.
فرهنگ ارتجاعی برخی خانواده ها در «دفاع از ناموس»، حتا در خارج کشور دختران و زنان را تحت فشار قرار می دهند و آن ها را برای آشنایی با مرد مورد علاقه خود دچار محدودیت می کنند. برای مثال، چند قتل ناموسی در سوئد و کشورهای دیگر اروپایی توسط خانواده های ایرانی، کردی، فلسطینی و ترکیه ای، توسط همین خانواده های مذهبی و مردسالار طراحی شده است.
انگشت کردن حلقه نقره ای در غرب به نوعی نماد پایبندی به حفظ بکارت قبل از ازدواج به شمار می رود و به حلقه عفت مشهور است. یا این که گروه های مسیحی در آمریکا، انگستان و…، بار دیگر به تبلیغ مساله عفت و اهمیت بکارت روی آورده اند.
در سال ۱۹۹۶، کنگره آمریکا بودجه ای بالغ بر نیم میلیارد دلار برای تشویق دانش آموزان مدارس دولتی به پرهیز از فعالیت های جنسی اختصاص داد و در حال حاضر، تقریبا در همه ایالات کلاس هایی در مدارس دولتی به تبلیغ خویشتنداری جنسی اختصاص یافته است.
کشیش رابرت ری بورن، مبلغ مشهور کلیسای انجیلی آمریکا که از مدافعان این سیاست آموزشی است می گوید: ” انجیل به ما حکم می کند که با عفت و پارسایی زندگی کنیم، این کتاب هرگونه ارتباط جنسی پیش از ازدواج و زنای محصنه را حرام می داند و در محکومیت افرادی که چنین گناهانی مرتکب شوند، هیچ اغماضی روا نمی دارد»
در واقع این سیاست ها سبب شده است که تقاضا برای عمل جراحی ترمیم پرده بکارت در اروپا و آمریکا نیز به ویژه در خانواده های مهاجرین افزایش پیدا کند.
چندی پیش روزنامه بربتانیایی تایمز، در گزارشی اختلاف نظر پزشکان فرانسوی در خصوص اخلاقی یا موجه بودن جراحی ترمیم پرده بکارت مورد بحث قرار داده است.
آدام سیج، نویسنده این گزارش، در مورد علت افزایش تقاضا برای جراحی ترمیم بکارت می گوید:
« پزشکان و کسانی که من با ایشان صحبت کردم معتقدند که تقاضای ترمیم پرده بکارت نتیجه تداخل دو تمایل است؛ یکی شاید افزایش گرایش به بازگشت به سنت های نسل های قدیمی تر مسلمانان و دیگری این که دخترای نسل های جوان تر به دلیل ارتباط با دوست پسرشان و زندگی به شیوه غربی بکارت خود را از دست داده اند و ممکن است هنگام ازدواج با مشکلاتی روبر شوند.”
علاوه بر زنان جوان مسلمان، زنان هندی تبار غیرمسلمان نیز از دیگر مشتریان این نوع جراحی ترمیمی بکارت محسوب می شوند.
در هر صورت در کشورهای غربی تا حدودی تابوی سکس و بکارت رنگ باخته است اما عموما امر رهایی زن از این تابوهای آزاردهنده در کشورهایی چون ایران که قوانین اسلامی در آن ها حاکم است، ساکت گذاشته می شود و یا اگر هم در جایی مسایل مربوط به زنان مورد بحث قرار می گیرد اغلب در جهت اسارت زن است نه آزادی او. زیرا علاوه بر سانسور که بر اساس موازین و دیدگاه های مذهبی و سیاسی انجام می پذیرد، فکر و دیدگاه سرمایه داری نیز در تبلیغات رسانه های سراسری و بین المللی و کتاب ها و غیره موج می زند و این که زنان را باید دوباره به خانه و خانه داری باز گرداند به عناوین مختلف و در لابلای اخبار و گزارشات، تحلیل ها، فیلم ها، داستان ها، قوانین، مساجد، کلیسا، صومعه سراها و غیره تاکید و بازتولید می گردد.
حکومت اسلامی، مراسمی از قبیل جشن تکلیف دختران تازه بالغ و تبلیغ عفت در مدارس ترتیب می دهد و به آن ها هشدار می دهد که بالغ شده اند و موظفند قوانین اسلامی را رعایت کنند و مواظب رفتار خود در معاشرت با مردان باشند. از سوی دیگر، تبلیغ می کنند که دختر تا بالغ نشده به خانه شوهر برود «ثواب» بیش تری دارد.
دین دست ساخت بشر است نه مافوق بشر. بنابراین، اگر بشر از قید و بندهای مذهبی رها شود، بهتر می تواند جهان مادی خود را مورد نقد و بررسی و بهره برداری قرار دهد و زندگی شایسته خود را بر روی همین کره خاکی بنا کند و از خرافاتی چون «بهشت زیر پای مادران است»، دوری جوید. و به مادر و به زن و به خواهر به عنوان انسان های مستقل بنگرد که صاحب جسم و زندگی خویش هستند. در این رابطه جدایی دین از دولت، آموزش و پرورش و دستگاه های قضایی به یک خواست عمومی تبدیل می گردد و فرهنگ برتری جنسی و مردسالاری نیز به مرور زمان از خانواده و جامعه رخت برمی بندد. بنابراین، دین امری کاملا خصوصی تلقی می شود که در زندگی خانوادگی و جامعه و دستگاه دولتی هیچ نقشی ایفاء نمی کند.
هم زمان با تثبیت جایگاه اسلام به عنوان یک حکومت در شبه جزیره عربستان و گسترش آن به سرزمین های اطراف و برپایی امپراطوری اسلامی، ارزش ها و سنت های عفب مانده نیز رایج شدند و به مرور زمان شدت بیش تری گرفتند. با افزایش ثروت و فراهم آمدن فرصت های مناسب برای «تسخیر» زنان و انتخاب زنان «مطلوب تر»، و هم چنین گسترش جنگ و توسعه تجارت زنان برده بود که معیارها و ارزش های اسلامی جایگزین ارزش های انسانی شدند. بدین ترتیب، کم کم بکارت نیز نقش مهمی در فروش بردگان ایفاء کرد.
خانم نوال السعداوی، نویسنده مصری، با وجود داشتن پدر و مادر تحصیل کرده با مشاغل مناسب دولتی، خود یکی از قربانیان ختنه زنان در مصر است. او در کتاب سیمای زن عرب -نشر روزبهان، ۱۳۵۹- قسمتی از خاطرات خود هنگام اشتغال به حرفه طبابت در سودان را به این صورت نقل می کند:
«… عمل ختنه در سودان چند برابر مصر وحشیانه تر بود. در مصر به قطع کلیتوریس بسنده می کردند حال آن که در سودان به این شکل بود که کلیتوریس و دولبه بیرونی و هم چنین دو لبه کوچک درونی را نیز قطع می کردند. عمل در همین قسمت خاتمه نمی یافت، بلکه جراح چند بخیه اضافی هم می زد تا مجرای تناسلی به شدت تنگ شود و فقط برای خروج خون حیض جا باقی بماند. در نتیجه در شب ازدواج لازم بود تا با چاقوی جراحی یا حتا گاهی یک قیچی معمولی انتهای دهانه را شکافته و راه دخول باز شود. جالب این جا بود که در زمان طلاق نیز به بهانه این که نکند زن رابطه جنسی برقرار کند دهانه را دوباره می بستند.»
در فقه شیعی، پرده بکارت دارای اهمیت اختصاصی است که علاوه بر مساله بکارت، به معنی داشتن رابطه جنسی است.
باین ترتیب، همه کسانی که مفاهیمی چون آزادی، برابری، دموکراسی و حقوق جهان شمول انسان را از آن مردان می دانند، در واقع به دیکتاتوری مرد و سلب حقوق انسانی زن یاری می رسانند. زیرا بسیاری از مردان، زنان را رقیب خود می بینند و فکر می کنند اگر زنان زمام امور کار خویش را به دست گیرند، جایگاه آنان به خطر می افتد و همگان خواهند توانست از حقوق خود دفاع کنند.
در کشورهایی چون ایران، از آن ساختار حکومتی پیروی می کنند که در آن ها نظام پدرسالاری و سرمایه داری که براساس تبعیض و تفرقه میان مردم در طبقات اجتماعی، جنسیت، رنگ، عقیده و نژاد بنا شده است. گروه اندکی که به زور اسلحه و تجارت و سرمایه و به ویژه بهره گیری از منابع طبیعی کشور، حکومت و زمامداری را قبضه کرده اند زندگی را به انسان ها، به ویژه زنان تلخ تر و سخت تر و غیرقابل تحمل تر کرده اند. جامعه ما، امروز دوره جدیدی از ستم و استثمار را تجربه می کند که زن، یکی از ابزارهای انباشت سرمایه محسوب می شود. آزادی زن، در چنین حاکمیت هایی با اجرای برنامه های کلانی در عرصه های توسعه و تنظیم خانواده و طرح های اجتماعی همراه شده است که مردسالاری را تقویت می کند و نیازمندان را نیازمندتر و ثروتمندان را توانمندتر می کند و بیش ترین قربانیان این فقر اقتصادی و فرهنگی نیز زنان هستند. یعنی در کشور ما، سرمایه داری با دین و دولت و مردسالاری اش دست در دست هم، به افزایش قدرت و هم چنین سرمایه های دولت منجر می شود. برنامه های اقتصادی نئولیبرالی جهانی نیز برای خدمات رسانی به شرکت های چند ملیتی یا هیات حاکمه این کشورها و قوانین غیرانسانی آن ها هم جهت می شوند تا سود بیش تری به جیب بزنند. اما با وجود موانع فراوان و بی شمار، مبارزه مردمی با حاکمیت و نیروهای طرفدار آن، زنان و جوانان و مردان تهیدست و برابری طلب را در یک صف قدرتمند مبارزاتی قرار داده است. جنبشی که می تواند با برده داری نوین بستیزد تا جایی که آن ها را از حاکمیت خلع نماید و جامعه ای شایسته انسان بدون توجه به جنسیت، ملیت، باورهای سیاسی و مذهبی و موقعیت خانوادگی بسازد. جامعه ای که همه انسان ها به طور یکسان و برابر از همه حقوق و امکانات مادی و معنوی برخوردار باشند.
جامعه ما، یک تحول بزرگی را از سر می گذارند، بیش از شصت در صد جمعیت ایران جوانان زیر ۲۵ سال را تشکیل می دهند که معیارها و نرم ها و قوانین حکومت اسلامی را قبول ندارند و از هر فرصتی برای شکستن آن ها استفاده می کنند.
امروز به یمن اینترنت، بسیاری از جوانان ایرانی با دنیای غرب و روابط و مناسبات انسانی و اجتماعی و سیاسی آشنا می شوند و هر اطلاعاتی را که دوست داشته باشند از جمله در باره «سکس» می گیرند. اگر با این نیروی عظیم برخورد درستی به ویژه در عرصه آموزش جنسی صورت نگیرد عوارض و عواقب تاسف بار بیش تری به بار می آورد. حاکمان سرکوبگر در طول سه دهه تلاش کرده ‌اند که جامعه ایران را از جهان پیشرفته جدا کنند تا «مدینه فاضله اسلامی» خود را برپا سازند، با انقلاب اینترنت، فیس بوک، تویتر، تلفن همراه، شکست سختی خورده اند. وقتی در خیابان ها نیروی انتظامی، جوانان را تحقیر و سرکوب می کنند، آن ها راه های دیگری برای ارتباط آزاد جنسی دو جنس مخالف جست و جو می کنند که کم ترین بها ‌را بپردازند. دیگر شلاق زدن و زندانی و جریمه کردن تاثیری در عزم جوانان ندارد. بنابراین، مساله جوانان باید در رسانه ها و مدارس و دانشگاه ها و خانواده ها مورد بحث و بررسی قرار گیرد تا از این طریق جلو عوارض و عواقب روابط جنسی گرفته شود. هر از چند گاهی برخی از مسئولین بهداشتی، نگرانی خود را ‌در رابطه با گسترش زیاد بیماری ‌های مقاربتی به خصوص ایدز، سوزاک و سفلیس و… برور می دهند.
یکی از پر سر و صداترین این گزارشات، سخنان یک مقام قضایی و همین طور مشاور استاندار خوزستان در سال ۸۲ مبنی بر رخداد ۴۵ قتل فقط در فاصله ۲ ماه در ابتدای این سال بود. این خیر، توسط خبرگزاری دانشجویان ایران، به این شکل منتشر شد: «بین ابتدای فروردین تا اواخر اردیبهشت و هفته اول خرداد ماه جاری به استناد گفته یکی از مشاورین فرمانداران صرفا در یک طایفه، حدود ۴۵ مورد قتل ناموسی زیر ۲۰ سال صورت گرفت و پدر، عمو، برادران و پسران عمو خود به اجرای حکم در این زمینه پرداخته ‌اند.» همان زمان از قول معاون قضایی دادگستری کرمانشاه، نقل شد: «پس از قتل ‌های هیجانی که بدون تفکر صورت می گیرد، قتل‌ های ناموسی بیش ترین تعداد قتل ‌هایی که معمولا با تصمیم قبلی واقع می شوند را در کرمانشاه به خود اختصاص داده است.»
خبرگزاری دانشجویان ایران، در مهر ماه ۱۳۸۵، گزارش داده بود: «مادری به دنبال سکوت دخترش برای توضیح در خصوص رفتارهای مشکوک، وی را به قتل رساند. سرهنگ ابراهیم کریم‌خانی، فرمانده هنگ مرزی سلماس در گفتگو با خبرنگار «حوادث» ایسنا، در تشریح این خبر گفت: «مادر و برادر این دختر ۲۰ ساله پس از خفه کردنش، جسد او را در طویله منزل شان به آتش کشیدند.» وی ادامه داد: «خانواده مقتول اذعان داشتند که وی اقدام به خودسوزی و خودکشی کرده است و جسدش را در قبرستان روستای سینجی به خاک سپرده ‌اند.» سرهنگ کریم‌خانی، تصریح کرد: «ماموران هنگ مرزی بعد از پیگیری و تحقیق در این باره متوجه وقوع قتل شدند و این در حالی بود که پس از نبش قبر و کشف علت قتل، مادر (متهم به قتل) و برادر دختر جوان متواری شدند.» فرمانده هنگ مرزی سلماس، علت قتل را مسایل اخلاقی ذکر کرد و افزود: «بنا بر بررسی های پلیسی، متهم به قتل در پی مشکوک شدن نسبت به رفتارهای دخترش، از وی می ‌خواهد که در این باره توضیح دهد، اما به دلیل سکوت دختر جوان، متهم با همدستی پسرش، وی را به قتل می ‌رساند.»
لازم به تاکید است که با وجود گسترده بودن این قتل ها در استان های مرزی چون خوزستان، باختران، کردستان، بوشهر، سیستان و بلوچستان و خراسان بیش ترین موارد شکایت به دنبال تجاوز و درخواست معاینه پزشکی قانونی به خاطر ازاله بکارت مربوط به استان تهران بوده است: «بنا به گزارش ارائه شده از سایت خبرگزاری انتخاب در اواخر اسفند ۸۴ از نظر آمار مربوط به تجاوز به عنف یا شکایت خانواده دختران در رابطه با ازاله بکارت از میان حدود هفده‌ هزار آزمایش انجام شده، که سرانه پنج در ده‌ هزار نفر را برای زنان ایرانی ایجاد می ‌کند، استان تهران با حدود ده مورد در هر هزار زن تهرانی، رتبه نخست، استان قزوین با حدود ۹ مورد، رتبه دوم و استان ‌های سمنان و گیلان نیز با حدود هشت مورد در ده‌ هزار زن رتبه‌ های سوم و چهارم را در آزمایش‌ های مربوط به ازاله بکارت، دارا هستند. گفتنی است، استان‌ های سیستان ‌و بلوچستان، ایلام و زنجان از این لحاظ، رتبه‌ های آخر را دارند.»
مدتی پیش به دنبال گزارش بریدن سر دختر ۷ ساله ای به دست پدرش در اهواز، قوه قضائیه قول داد که به طور ویژه به این پرونده رسیدگی کند اما بعدا خبری از نتایج رسیدگی به آن منتشر نشد. اما بعدها در خبرها آمده بود در محاکمه مردی که ضمن شکایت از زنش به خاطر رابطه نامشروع با مرد دیگر او را با ضربات چاقو در کلانتری محل به قتل رساند، قاضی با توجه به زمینه بروز این اتفاق قاتل را متسحق قصاص ندانست و تنها وی را به پرداخت دیه محکوم کرد.
هر چند که چنین قتل هایی در کشورهای دیگر نیز رخ می دهد اما تفاوت مهم در این است که در ایران تحت حاکمیت اسلامی، قاتلان ترسی از تعقیب مراجع قانونی ندارند. زیرا قانون حامی آن هاست!
از نظر قانونی در قوانین مجازات اسلامی ایران، تنها اگر مرد زن خود را هنگام معاشقه و نزدیکی با مرد دیگر ببیند اجازه قتل او را دارد بی آن که دستگاه قضایی از او مؤاخذه کند (ماده ۶۳۰ قانون مجازات اسلامی)
هم چنین مطابق قوانین قضایی حکومت اسلامی، پدر یا جد پدری می تواند فرزند خود را به قتل برساند بی آن که مستحق قصاص باشد (ماده ۲۲۰ ـ پدر یا جد پدری که فرزند خود را بکشد قصاص نمی شود و به پرداخت دیه قتل به ورثه مقتول و تعزیر محکوم خواهد شد)
طبق قوانین قضایی حکومت اسلامی ایران، قصاص قاتل منوط به شکایت اولیاء دم می باشد از این رو، در مورد قتل های ناموسی از آن جا که آمر قتل نیز نوعا جزو اولیاء دم بوده با عدم شکایت وی امکان قصاص قاتل منتفی می شود و حداکثر در صورت لزوم تعزیر خواهد شد. هر کس مرتکب قتل عمد شود و شاکی نداشته یا شاکی داشته ولی از قصاص گذشت کرده باشد و اقدام وی موجب اخلال در نظم جامعه یا خوف شده و یا بیم تجری مرتکب یا دیگران گردد موجب حبس تعزیری از ۳ تا ۱۰ سال خواهد بود. (ماده ۲۰۸ قانون مجازات اسلامی.)
طبق ماده ۱۱۲۸ «قانون مدنی»: «هرگاه در یکی از طرفین صفت خاصی شرط شده و بعد از عقد معلوم شود که طرف مذکور فاقد وصف مقصود بوده برای طرف مقابل حق فسخ خواهد بود خواه وصف مذکور در عقد تصریح شده یا عقد متباینا برآن واقع شده باشد.» در ارتباط با همین ماده از قانون مدنی، گفته شده است: «زوجی که هنگام ازدواج شرط بکارت نموده باشد اگر بعد از ازدواج معلوم شود که با زوجه جماع شده هرچند پرده بکارت سالم و موجود و از نوع حلقوی باشد دارای حق فسخ خواهد بود، زیرا منظور از بکارت در درجه اول همان نزدیکی است لذا اولا اکراه زن و زایل شدن بکارت اگر به عنف هم باشد تاثیری در قضیه نخواهد داشت و کماکان زوج حق فسخ خواهد داشت؛ ثانیا ازاله بکارت چه در اثر بیماری باشد یا افتادن از بلندی و غیره با عدم اطلاع دختر یا خانواده اش تاثیری در حق فسخ برای زوج ندارد.
علاوه بر این ها، در قوانین اسلامی جاری ایران، وقتی مردی به دختری تجاوز می کند، قاضی مرد را مجبور می سازد تا با دختر ازدواج کند و این بار رسما و قانونا قربانی را به دست جانی متجاوز می سپارند.
انسان امروزی هیچ نیازی به اسطوره های کهن، به قرآن، به احادیث و امامان و پیامبران و کشیش ها و پاپ ها و خاخام ها و… ندارد. مفاهیمی چون آزادی، برابری، سکولاریسم، عقلانی و غیره با اندیشه اسلامی دنیای کاملا جدا و متضادی دارد. از این¬رو، کسانی که تلاش می کنند به جامعه نشان دهند که این گرایش مذهبی نسبت به آن گرایش مذهبی دیگر، عقلانی تر و منطقی تر و متعادل تر است سخت در اشتباهند و یا این که در حفظ گرایشات مذهبی منافع سیاسی و اجتماعی و طبقاتی دارند.

دهم فروردین ۱۳۸۹ – سی ام مارس ۲۰۱۰
منبع: سایت دیدگاه

با چشم و گوشی باز بر سکوی ذهن

کمال دماوندی - اردیبهشت ۱۳۸۹

” زنی که مثل تو نیست ”
کتابی از: نسرین مدنی

من با داستانهای ایشان از زمان نشر اولین داستانش در این رسانه آشنا هستم، و هر کدام از آنها را یک توقف کوتاه در خیابانی پر هیاهو و پرازدحام دیده ام.
هر کدام را که شروع می کنی وادارت می کند که چشم و گوش بگشائی، بر سکوی ذهنت بنشینی و عابرین را تماشا کنی. گاه چنان منجلاب جامعه را بهم می زند که بوی آزار دهنده اش تحملت را از توان می اندازد.
وقتی می بینی که دختر دانشجوئی تن فروشی می کند و حتا یکی از دغدغه هایش این است که چون دست!! زیاد شده نرخ پائین آمده است… در “داستان روسپی دانشکده من”
یا از اینکه مادرت یکی ازواجبترین شغلها را دارد، تو دختر معصوم باید مورد نفرت دیگران باشی و عاقبت از تحصیل هم محروم شوی…. در” داستان مرده شور”
یا از کم پولی آن هم در محیط دانشگاه برای رفع گرسنگی به آبخوری بروی و با خوردن آب بخواهی که رفع گرسنگی بکنی، و در زمان پولداری هم فقط بتوانی نصف ساندویچ از بوفه خریداری کنی در حالیکه ساندویچ درسته اش هم رفع گرسنگی نمی کرد….
در داستان ” اسکناس پانصد تومانی”
و بالاخره در داستان:
زنی که مثل تو نیست
در همین کتاب که نام کتاب هم از آن گرفته شده است….
بو های گند جامعه کشور ثروتمند مان نیست که دارد تنفس را به تنگنا می کشد؟
و این نیشتر قلم او نیست که این بوهای ناخوشایند را می پراکند؟

خانم نسرین مدنی هر چند چون کتاب چاپی آش و لاش شده ی بیرون زده از وزارت ارشاد را ندارد، لذا برای همگان در ایران شناخته شده نیست اما در دنیای نشرالکترونیک نامی کاملن آشناست. واین بر پایه آمارمراجعین به کتاب ” مرده شور ” است که از مرز بیست هزار هم گذشته است.
نسرین مدنی
نویسنده ای است توانا و درد آشنا، نثرش پر کشش و جذاب است و چیدمان واژه هایش گیرا و دلنشین می باشد…. شاهد این نظر کتاب ارزشمند:
” زنی که مثل تونیست”
است که بزودی منتشر می شود و به احتمال بر قفسه کتابخانه گذرگاه جای خواهد گرفت.
خواندن آن را توصیه می کنم.

گذرگاه و مخاطبینش

امیر هوشنگ برزگر - اردیبهشت ۱۳۸۹

اگر گذرگاه در کشور خودش در بند نبود، و دهانش را نبسته بودند، چه الفت گرمی می توانست با فرزندان و دوستان زادگاهش بر قرار کند. هرچند حالا هم دیوار شکننان مانع برداری می کنند و به اتفاق رهروی به سوی نور را از این گذرگاه ادامه می دهیم

در آنجا چرا پیله را می کاوند، تا جلوی نشو پر ها را که می خواهند در آسمان لاجوردی کشورمان به سوی افق طلوع پرواز کنند می گیرند؟ این چه واهمه ایست که از یک معبر عبور، از یک گذرگاه متعارف دارند؟

زبان ما در گلوی نرم ترنم و شعر و ادبیات می پرخد، پس چرا حکومتی که ادعای مهر ورزی دارد چنین از بیم در سنگر فیلتر پنهان شده است؟ مگر حالا که در گستره گیتی با هزاران هم زبان
هم صحبتیم کدام در دارد از پاشنه اصلی خود خارج می شود و کدامین فاجعه در شرف تکوین است؟ و این نیست جز اینکه، اینان از سایه خودشان است که در هراسند.
سی سال که چیزی نیست هزار و چهار صد سال است که در تلاش اند ولی هنوز در هماجائی هستند که بودند…هنوز حریف هیچ یک از سنت های میهنی ما نشده اند بهمانگونه که حریف زبانمان نخواهند شد.
حدود ده سال است که این گذرگاه، چراغانی قدم های مهر شماست، و چو ن شهابی قلب تاریک اندیشان را نشانه رفته است، و قید فیلتر نتوانسته است کاری از پیش ببرد جز اینکه زحمت ما می دارد.
ئی میلی از یک سایت معروف جستجوگر داشتیم. می گفت: اگر در کشوری که می توانستید بیش از یک میلیون مخاطب داشته باشید، فیلتر نشده بودید، همکاری خوبی می توانستیم با شما داشته باشیم.
می دانیم بسیاری با فیلتر شکن به گذرگاه می آیند، ولی متاسفانه تعدادشان که باید بسیار هم باشد به جمع مخاطبین شما افزوده نمی شود، چون از طریق غیر مستقیم با شما در تماسند. ولی ما با توجه به واقعیت مراجعین با واسطه، شما را پاس می داریم و در خود جای می دهیم.
و این نمی تواند خبر خوبی برای فیلتر بازان باشد.

نظر مختصر من در مورد کتاب طنز وبلاگی نوشته خانم رویا صدر

محمود صفریان - اردیبهشت ۱۳۸۹

اول اشاره ای دارم به طنز و طنز نویس برپایه نظر و برداشت خودم، چرا که طنز دردانه ی ادبیات مااست.
طنز شمشیر دو دمی است که در بر خورد با آن لازم است هم آماده بود و هم هوشیار و تیز.
طنز شرنگ را در جام شربت می خوراند، و کاری ترین حربه را برای حالی کردن در خود دارد.
حوصله گیر نیست. کوتاه و کار آمد است، و پیامی را که دارد به خوبی می رساند.
طناز، نکته دان و ظریف بین و کنایه گوست. راحت و حتا با مطالعه و تلاش هم نمی شود طنز نویس شد، ذوق و شوق و بینش و مهارت خاصی می خواهد….باید با خمیره ذاتی آن متولد شد، وبه واقع آن ها نخبگان ادبیات ما هستند.
و طنز، پیام رسان و نافذ، و با همه تلخی، شیرین است و با همه شیرینی تلخ است. طنز زنگ تفریح زندگی است، ” ولی باید مواظب بود “.
خواننده طنز نیز باید سرعت رفتن به ” فرحزاد ” را با دیدن ” ف ” داشته باشد.

می خواستم به خانم رویا صدر برای نگارش کتاب یگانه و مفید و ابتکاری طنز وبلاگی تبریک بگویم.
این کتاب که بدون شک برای نویسنده بسیار وقت گیر و پر زحمت بوده است، چنان از کار در آمده که خوانند با خواندن هر چند صفحه آن در می یابد که طنز چگونه می تواند با احساس او بازی کند، و تمام توجهش را به خود مشغول می دارد.
اگر همت و توان او نبود، بیشتر وبلاگ هائی که در این کتاب شیرین و خواندنی آمده است، حتا برای وبگرد ها نا دیده می ماند و شاید کسی به حقیقت وجود طنز در وبلاگستان پی نمی برد و احتمالن در ازدحام ترافیک فشرده وبلاگ ها گم می شدند.
چه حوصله و چه ذوقی را تولد این کتاب به خواننده القا می کند.
بخاطر دید خاص خانم صدر که از ذوقی سرشار نشات می گیرد انتخاب تکه های طنز وبلاک ها که در هر مورد همراه است با موشکافی های ایشان، کتاب را جاندار و گیرا کرده است.
خواندن آن را که بصورت پی.دی.اف موجود است توصیه می کنم.
کاش سایت های در خدمت طنز که در این کتاب آمده است آدرس دقیق داده شده بودند، تا می شد به آن ها مراجعه کرد. می دانم که بسیاری از وبلاگ ها ” امروز ” هستند ولی ” فردا ” کرکره را پائین کشیده اند و در حقیقت وبلاگ های موقت می باشند، اما داشتن آدرسشان ” برای آن هائی که هستند و ادامه می دهند ” بهره وری از به روز شدنشان را امکان پذیر می کرد.

اشاره ای به کتاب: نقد و تحلیل جباریت

سایت: نا نوشته شده ها - اردیبهشت ۱۳۸۹

” نقد و تحلیل جباریت» نوشته «مانس اشپربر» . این روانشناس آلمانی این کتاب را در سن ۳۲ سالگی و در دهه ۳۰ میلادی (هفتاد سال پیش) یعنی پیش از آن که هیتلر جهان را به کام جنگ جهانی دوم بکشاند، نگاشته است. او حتی در کتاب خود از روی تحلیل روانی رفتار دیکتاتورها، پیش بینی کرده است که کسی مثل هیتلر سرانجام خودکشی خواهد کرد. وقتی این کتاب منتشر شد نویسنده اش نه تنها مجبور شد برای مصون ماندن از خشم نازیها، به زندگی پنهانی روی آورد بلکه حتی کمونیست های پیرو استالین نیز خواندن این کتاب را ممنوع کردند و پیروانشان حتی از دست زدن به این کتاب هم پرهیز می کردند.
این کتاب توسط کریم قصیم به زبان فارسی ترجمه و در سال ۱۳۶۳ توسط انتشارات دماوند به چاپ رسیده است. به علت استقبال از کتاب، ظرف یک سال به چاپ سوم رسید و پس از چاپ سوم همین کتاب در سال ۱۳۶۴ بود که پس از سه سال فعالیت، انتشارات دماوند تعطیل شد.
اشپربر در این کتاب، که متنی بسیار روان و جذاب دارد، با تحلیل روانشناختی شخصیت و رفتار جباران، نشان می دهد که جباران به خودی خود جبار نمی شوند بلکه آنها محصول رفتار توده هایی هستند که خلق و خوی جباریت بخشی از وجود آنهاست. برای آن که جباریت و دیکتاتوری برای همیشه از جامعه ای رخت بربندد باید روحیه جباریت توده ها از بین برود
اشپربر نشان می دهد که چگونه شخصیت روانی یک جبار به تدریج و در طول زمان تحول می یابد و او را از یک زندگی معمولی محروم می کند به گونه ای که جبار به تدریج دچار سادیسم (دیگر آزاری) و در مراحل بعدی دچار مازوخیسم (خودآزاری) می شود. در واقع از نظر اشپربر، جباران بیمارانی هستند که بیماریشان در هیاهوی توده ها، برای خودشان و برای دیگران مخفی می ماند و به همین علت فرصت درمان نیز از آنها ستانده می شود.
اشپربر با دسته بندی انواع ترس نشان می دهد که جباران دچار «ترس تهاجمی» هستند و در واقع بخش بزرگی از رفتار آنها ناشی از این نوع ترس است. اشپربر معتقد است اعتیاد به دشمن تراشی و ایده «دشمن انگاری هر کس با ما نیست» از سوی جباران محصول ترس عمیقی است که در وجود آنها نهفته است. او از قول افلاطون می نویسد «هر کس می تواند شایسته صفت شجاع باشد، الا فرد جبار». و بعد خودش به زیبایی و با تحلیل روانشناختی نشان می دهد که این سخن افلاطون چقدر دقیق است. در واقع نشان می دهد که جباریت ویژگی است که جایگزین فقدان شجاعت می شود. و این رفتار در همه سطوح قدرت (پدر، معلم، رئیس اداره، پلیس محله و ….) نمود دارد. اما وقتی احاد توده های شخصیتاً جبار در عالم واقع با یکی از جباران همراهی می کنند و او را حمایت می کنند، از او یک حاکم به تمام معنی دیکتاتور می سازند.
اشپربر نشان می دهد که چگونه ترس در طول زمان به نفرت تبدیل می شود و آنگاه توده ها برای ارضای حس نفرتشان از عده ای، جباری را یاری می کنند تا آنان را نابود کند. و بعد دوباره زمانی می رسد که توده ها به علت نفرت از همین جبار، او را به کمک جبار دیگری به چوبه دار می سپارند.
او به زیبایی نشان می دهد که چگونه جباران با ساده کرده مسائل پیچیده زندگی، راه حل های عامه پسند ـ اما غیر قابل اجرا ـ می دهند و اصلا هم نگران عدم قابلیت اجرای این ایده های خود نیستند چرا که آموخته اند وقتی راه حلشان به نتیجه نرسید به راحتی می توانند با انداختن مسئولیت
ین ناکامی به گردن دیگران (دشمنان فرضی)، این ناکامی را تبدیل به فرصتی کنند تا نشان دهند که دشمنانشان چقدر قدرتمند اند و نمی گذارند تا آنها به اهدافشان برسند.
اشپربر البته تحلیلش را معطوف به شخصیت سیاسی خاصی نمی کند اما برخی مثالهایش را از رفتار دیکتاتورهای زمانه اش (استالین و هیتلر) می آورد. با این حال، زیبایی این کتاب به این است که وقتی نام هیتلر و استالین را حذف می کنیم و نام هر دیکتاتور دیگری را می گذاریم می بینیم چقدر تحلیل تازه است، گویا اشپربر آنها را همین دیروز و برای تحلیل رفتار دیکتاتورهای این زمانه نوشته است.

صدای ممنوع زن

مسیح علی نژاد - اردیبهشت ۱۳۸۹

روزی که برای طرح هفت پرسش ممنوع، سراغ هفت شخصیت سیاسی ایران رفتم، هرگز نمی پنداشتم که پاسخ یکی از آن پرسش های ممنوع را از مردی دریافت کنم که میانه ای با سیاست ندارد اما با سیاستی شگرف در میان سالن مملو از مردم دلزده از سیاست، هم به آن یک پرسش ممنوعه پاسخ می دهد و هم دلیل بی پاسخ گذاردن همه آن هفت پرسش ساده ممنوعه را دوباره پیش چشمم زنده می کند.
صاحب صدای ناب ایران، میهمان ایرانیان مقیم انگلستان بود اما خود به زیبایی میزبانان را میزبانی کرد با شعر و آوازی که چون بارانی آرام بر دشت خشک دلتنگی های مسافران دور از خانه بارید.
پرسش اما چه بود؟ به تعبیر هاشمی رفسنجانی، پرسشم ساده می نمود اما پی مفهومی پیچیده می گشت، به تعبیر سید محمد خاتمی، پرسش ممنوع نبود اما جسارت امام را برای پاسخگویی می طلبید، به تعبیر شیخ مهدی کروبی، آن پرسش ممنوع را تنها مرور زمان پاسخ خواهد داد، اما شجریان، نه به سادگی پرسش و نه به پیچیدگی پاسخ طعنه زد، نه شجاعت و جسارت از دیگران طلب کرد و نه منتظر زمان ماند، آرام میان حلقه یاران نشست، گردن به زیبایی به یک سوی خم کرد تا خود پاسخگوی همان پرسش باشد که در هفت خوان سیاست ایران، هیچ یک از آن مردان در قدرت را یارای پاسخگویی نبود.
وقتی استاد آواز در میانه میدان و در حلقه نوازندگان، گردن به سویی خم می کند این تنها یک معنی دارد: دعوت نوازنده به نواختن و ستایش استادانه از همنوایی یاران. اما اینبار شجریان سر به سوی هم آوازی برگرداند که صدایش در تاریخ سی ساله ایران صدای ممنوعه است. شجریان استادانه، پدرانه و جسورانه از دخترش دعوت می کند تا بی آنکه صدای بم پدر، راهی برای حلال بودن این صدای بی خش بگشاید او تک خوان میدان شود .
شجریان صدای ممنوع زن را بی اذن و اجازه آنان که این صدا را کماکان ممنوع و بلاتکلیف گذارده اند، در آسمان به پرواز در آورد و مژگان شجریان با سوز اما رسا به جای همخوانی همانند همه این سالها، تکخوانی کرد.
درست است که در تمام این سالهای ممنوع، زنان بسیاری تکخوانی کرده اند و صدایشان نیز در خانه های بسیاری از ایرانیان شنیده می شود اما همه تصمیم گیران و تصمیم سازان نیز در تمام این سالها سعی کرده اند مفر رسمی و قانونی برای تکخوانی زن نگشایند و بسیاری از اساتید آوازهای سنتی نیز رسم نشکسته اند و تا آنجایی که به خاطرم هست در سالهای گذشته نیز مژگان با پدر همخوانی می کرد نه تکخوانی.
در دیگر سو بزرگان حوزه فرهنگ و قدرت و سایت نیز چندان این موضوع را جدی نگرفته اند و یا اساسا به روی خودشان هم نیاورند که در یک کشور اسلامی اینک صدای آواز زن در جای جای جامعه و حتی در مذهبی ترین خانواده ها هم جایگاهی ویژه دارد.
به همین دلیل این پرسش ساده که «آیا شما صدای زن را هنوز صدای ممنوعه می دانید و اگر نه آیا حاضرید به صدای آواز یک زن گوش دهید» در منظر خاتمی و هاشمی و کروبی، سه سیاستمداری که در راس قوای مقننه و مجریه کشور بوده اند، آنقدر دشوار و بحران ساز می نمود که ضبط ها را خاموش و پرسش ها را بی پاسخ و یا غیر قابل انتشار اعلام کرده بودند و البته کسانی چون احمدی نژاد و لاریجانی و قالیباف و حداد عادل اساسا با دیدن لیست سوالهای کاملا غیر سیاسی که البته با دخالتهای کاملا سیاسی تبدیل به سوال های بزرگ جامعه شده است، حاضر نشدند روزنه ای برای طرح این پرسش های ساده ولی ممنوعه باز کنند و قرار مصاحبه را لغو کرده بودند.
استاد آواز ایران به خوبی می داند که از کدام ایران می آید و به کدام ایران برمی گردد . کسی که در روزهای بحرانی پس از انتخابات، همپای مردم در خیابان بود و همانند مردم معمولی شهر به سین جیم های بازجویان هم پاسخ داده است، خوب می داند که اینک دیگر فصل انتظار و اجازه گرفتن از یک حاکمیت مردسالار نیست برای همین برخلاف سالهای گذشته به جای همخوانی با زن، رخصت تک خوانی برای زن را مهیا می کند.
شاید از منظر جامعه ای که دیگر صدای آواز زن جز لاینفک زندگی شان شده است این یک اتفاق بزرگ نباشد اما در فضایی که هنوز صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران بر سر ابزار و آلات موسیقی نوازندگان مان پارچه می اندازد تا مبادا این ابزار ممنوع در تلویزیون به نمایش در آید، باید این صدای آواز زنانه را صدای بخش دیگری از صدای جامعه معترض ایران دانست که دیگر منتظر اذن و اجازه از حاکمیت نمانده است.
شجریان از همان روزی که همزبان با جنبش سبز ایران روبه روی رییس دولت کودتا ایستاد و گفت، صدای او صدای همان خس و خاشاکی است که احمدی نژاد آنها را رفتنی می داند و به همین دلیل صدا و سیمای تحت نظارت رهبری نیز اجازه پخش این صدا را ندارد، به خوبی می دانست که صدای خس و خاشاک ایران هرگز یک صدای مردانه نیست، می دانست که این صدا دیگر نمی تواند همجنس با صدایی باشد که از فیلتر های حاکمیت می گذرد برای همین دیگر حاضر نشد صدای خود را پوششی برای صدای یک زن بسازد. بزرگوارانه سکوت کرد تا تنها صدایی که در سالن دوهزار نفره بر دل یک ملت دردمند می نشیند، صدای دلنواز زنی باشد که سی سال اجازه یکتا بودن نداشت ، سی سال اجازه تنها رها شدن نداشت و مدام باید مردی را با خود یدک می کشید تا اجازه فریاد می یافت.
شجریان پاسخ همه آن پرسش های بی جواب من است؛ وقتی مردان سیاست، خوب می دانند که بسیاری از باورهای مردم عوض شده است اما آنها به هر دلیلی دیگر قادر به همراهی با ملت نیستند، این هنرمند است که باید نقش تاریخی اش را ایفا کند و مردان سیاست را ناگزیر به همراهی با مردم سازد.
اگر همه یا اکثریت هنرمندان تصمیم می گرفتند، در برابر حاکمیت همان باشند که در خلوت اند؛ بی ریا و بی دروغ و بی هراس، آیا باز هم هیچ رییس جمهور و رهبری قادر بود که به ساده ترین و پیش پا افتاده ترین پرسش های معمولی در مورد حقوق شهروندان اش به عنوان سوال های ممنوعه نگاه کند و اساسا اجازه طرح آن را هم ندهد ؟
آیا اگر هنرمندان کشور طلبکارانه در برابر حاکمیت می ایستادند و پیش از هرگونه طلب سیاسی ابتدا حقوق ساده مردم را طلب می کردند و در صورت تن ندادن سیاستمداران آنها نیز تن به ریا و بقا به هر قیمتی نمی دادند، باز هم مردم بعد از نه ماه ایستادگی و جان فشانی تنها می ماندند؟
آیا برای پیروزی جنبش مردمی و دست یازیدن به اهداف روشن یک کشور تنها نیازمند اصلاحات در حوزه سیاسی یا انقلاب در عرضه قدرت و برکناری و جابجایی مردان سیاست هستیم؟ یا این هنرمندان و شهروندان معمولی یک کشور هستند که اگر شیوه ماندن به هرقیمتی و بقا به بهای جان ملت را تغییر ندهند، کماکان سیاستمداران نیز محکم و استوار در جایگاه غیرقانونی خویش باقی خواهند ماند ؟
اگر چه این روزها یک دولت به دام افتاده، آنقدر تن به شیوه های پوپولیستی خواهد داد تا محبوبیت و مشروعیت از دست رفته را باز یابد و لذا خیلی دور از ذهن نیست که پیش از بازگشت استاد به ایران، در دل هیمن دولت نیز کسی پیدا شود و مجوز تکخوانی زن را صادر کند اما آنچه مهم است صدای آزاد شده یک زن و زنان دیگر است که برای رها شدن، به جای اجازه از سیاستمداران فرصت طلب، اذن از یک ملت برابری طلب می گیرد.
شاید این یک نگاه آرمانگرایانه و غیر قابل اجرا باشد اما متاسفانه این واقعیت دارد و تا مادامی که هنرمندان یک کشور تن به نشستن در برابر دوربین های صدا و سیمایی دهند که هم به ابزار ساز و آواز آنها به عنوان لکه های ننگ و حرام نگاه می شود و صدای هم آواز و همراه زنانه آنان در نگاه برنامه ریزان این سازمان و نظام، حرام و ممنوع باشد، هرگز نمی توان تغییرات بزرگ درحاکمیت را انتظار کشید.
اگر همه و یا همان بخشی از هنرمندان که این روزها خاستگاه واقعی هنر در بدنه جامعه را به روشنی می دانند اما کماکان دون شان خویش نمی دانند وقتی دوربین های رسمی کشور تنها مجاز به تصویر برداری از بالاتنه نوازندگان هستند که مبادا تار و سه تار و گیتار و کمانچه شان در قاب تلوزیون ظاهر شود و یا تن می دهند به تصمیم کسانی که صدای زنانه را با پارازیت های مردانه ممنوع می کنند آنگاه جامعه ریا آلوده و دوشقه می شود و در این دو پارگی و تن دادگی های مداوم است که حاکمیت می تواند سی سال صدای زن را چنان ممنوع اعلام کند که حتی پرسشگری در مورد این حق مسلم نیز همانند یک جرم مسلم تلقی شود و پاسخ آن دسته از سیاستمدارانی که به ممنوع بودن این صدا اعتقاد چندانی هم ندارند از هراس همین قضاوت ها در آرشیو باقی بماند.
*اگر چه هنرمندان بزرگ دیگری چون استاد علیزاده و کامکارها و زنان بلند آوازه دیگری در ایران از مردانه بودن موسیقی ایران انتقاد کرده و آنها نیز جسارت پرواز دادن صدای آواز زن را داشته اند اما هنوز این یک زخم کهنه است که همراهی هنرمندان بیشمار ایران را برای همراهی طلب می کند. برای همین اگر در این مطلب که مشخصا در مورد شجریان است به موارد ناب دیگر اشاره ای نشده است ، بی شک این به معنای نادیده انگاشتن کارهای بزرگ هنرمندان نیست و باید از همه کسانی که بر این حصار سی ساله خش انداخته اند تقدیر کرد

مدخلی بر داستان و داستان نویسان جنوب

محمد ایوبی - اردیبهشت ۱۳۸۹

مدخلی بر داستان و داستان نویسان جنوب

ازمحمد ایوبی

محمدایوبی   داستان نویس و منتقد ادبی تا کنون کتاب‌های -جنوب سوخته- طیف باطل- راه شیری – پایی برای دویدن – میراثی بی پایان- شکفتن سنگ – و نمایشنامه همزادان ماه – چاپ شده است. وی در این مقاله با نگاهی تازه به ادبیات داستانی و داستان نویسان جنوب مى پردازد.

اگر مى گویم جنوب و مخصوصاً خوزستان سعد موفای ادبیات داستانی این مرز و بوم بوده است. سخنم مستند بر تعصب و سنگ مفت و گنجشک مفت، هرگز نبوده و نیست. تاریخ معاصر داستان نویسی،سنگ محک ادعاست و سوابق این دیار در حوصله‌ی همیشه خفت گرفته‌اش به تاریخ معاصر، سوادی است که بیشتر قصه نویسان جنوبی،آن قدر از این مسوده خط نوشته‌اند برای سرمشق که به سواد اعظم تبدیل شده و در این تجربه، نسل اول ودوم داستان نویسان، کویر بی انتهای صابری پیشه کرده‌اند و از صابون سلطانی دوری گزیده‌اند (از شما چه پنهان، پیرهنی بر تن نداشته اند که نیازشان به دریای زید یا چوبک عمرو، افتد) برای همین به خود و مردم خود و زبان و حکایت خود، فرصت و فراغتی جهانی بخشیده‌اند.

حکایت نفت ملی شده، که به ساختار ظاهر و باطن پالایشگاه آبادان و چاه‌های نفتی لالی و مسجد سلیمان و نفت سفید و هفتکل و…. مى انجامد، با تأسف و اندوه، مى رسد به کودتای ۲۸ مرداد اجانب و سکوت انگلیسی ها در خوزستان، مخصوصاً آبادان،اما به یاد بیاوریم. در این مورد که اساس سخن ماست عدو سبب خیر مى شود و در سعیر سوزان و جهنمی نوعی از استعمار، سبزینه‌ی ترد و خوش بوی فارسی، در شعر وداستان، بار مى گیرد و نویسندگان و شاعران، در فشار مضاعف و رنج و دردی انسانی به نوشتن و سرودن، صباح الخیر مى گویند و بتز با تقریب وضعیتی پیش مى آید شبیه به دو قرن نخست فتح ایران توسط اعراب. اگر نویسندگان و متفکران قرون اولیه هجری در حمله‌ی اعراب برابر دینی بر حق کرنش مى کنند و اسلام را مى پذیرند و به یاد گرفتن عربی همت مى کنند و نوشته‌هاشان را بعد از سکونی طولانی به لسان قرآن مى نویسند تا کاربرد نوشته‌هاشان را تضمین کنند، این بار نیز چنان دفاعی مشروط شکل مى گیرد. وقتی بریتانیای کبیر بعد از کارسازی کودتای ۲۸ مرداد ۳۲ بدون حمله نظامی، بافند و چهره‌ای ظاهرالصلاح،در آبادان اتراق مى کنند تا گوهر یک دانه اما شوم نفت ما را زیر نظر داشته باشند و نگاه تیزبین و کارشناسانه‌ی خبرگان نفتی‌شان، بر استخراج و پالایش نفت باشد و طرفه آن که برای این تصرف عدوانی، حق توحش هم مى گیرند. اما بیش‌تر مردم آبادان و مخصوصاً با سوادترها، به انگلیسی مجهز مى شوند تا با سلاح خود مهمانان ناخوانده، از پس زبانشان لااقل برآیند. البته حساب این مردم را باید از حساب متظاهران مست فرنگ و شیفته خارجی‌ها جدا کنیم. همیشه آدم‌هایی بوده‌اند که شادمانه افتخار کنند به این که رضا شاه به آنها لطف کرده و پدر سوخته صداشان زده است. این جا هم یاد گرفتن انگلیسی مردم، مخصوصا مردم آبادان نوعی دفاع بوده است به گمان من و به آگاهانی اشارت داریم که زبان و ادبیات انگلیسی را درست مثل سلاحی از کف دشمن گرفتند و در کار ادبیات فارسی صرف کردند تا ادبیات داستانی را چنان که حق آن بوده و هست از مرگ نجات دهند.

چنین است که در آبادان گروه‌ها و نحله‌هایی چند نفری و دستانه پا مى گیرد. اصل مهم در آغاز کار عمق بخشیدن به دوستی‌هاست و انجام کاری مثبت در ادبیات داستانی و شعری تا بتوانند دوام بیاورند و خواهم گفت، چنین گروه‌هایی در اهواز و مسجد سلیمان هم پا مى گیرند.

حضرات انگلیسی وقت مجبور مى شوند در آبادان زندگی کنند و از بوی نفت و پالایشگاه درینک(۱) شوند و پول پارو کنند، به دولت خود مى قبولانند که آنها عوض فداکاری زندگی در ایران و میان وحشیان نیاز به تفریح هم دارند، مخصوصاً که دوست ندارند بچه‌هاشان از خلق و خوی انگلوساکسونی دور افتند و با دیدن پا برهنه‌های جنوب، بى تربیت بار بیایند. برای همین سینمای مجلل تاج، و بعد سینماهای دیگر برای حضرات راه مى افتد و کتابخانه‌ی«الفی» که تقریباً ً کتاب‌های چاپ انگلیس را هم زمان با لندن یا کمی تأخیر برای تافته های جدا بافته، مى آورند و کم کمک تمامی نوشگاه‌های فرنگی و باشگاه‌ها، کتابخانه‌دار مى شوند که شاهکارهای ادبیات جهان را به انگلیسی در اختیار سروران بگذارند.

اما آگاهان و روشنفکران ساکن آبادان، از همین سینماها و کتابخانه‌ها، گاه رندانه و گاه آشکارا سود مى برند و جوان‌های آن دوره را که ما باشیم با داستان‌های خوب دنیا آشنا مى کنند و دست به ترجمه‌ی آثار داستانی روز مى زنند.

همین سینمای تاج است که آدم‌هایی مثل ناصر تقوایی و امیر نادری را با مقوله‌ی فیلم، آن هم فیلم خوب آشنا مى کنند که به بحث ما مربوط نمى شود.

این نکته هم قابل تأمل است که پیش از اروپایی شدن آبادان و بعد خرمشهر، با زور و سودخواهی انگلیسی‌های نفت شناس و اقتصاددان و خبره‌‌ی معادن نفتی کشورهای عقب نگه داشته شده، آبادان به دلیل فقر و گرما نبود وسایل لازم برای زندگی،منطقه‌ای محروم به حساب مى آمد و آدم‌هایی که برای دولت‌های آن زمان، با زبان سرخ سرسبز بر باد داده، یا قلم که همیشه ظلمه از آن هراس داشته‌اند اشکال ایجاد مى کردند، به آبادان تبعید مى شدند مهم‌ترین این آدم‌ها را به بندر عباس و کیش تبعید مى کردند و کم خطرترین‌‌ها را به آبادان و اهواز, گاه در وقت استخدام این آدم ها در آموزش و پرورش مخصوصاً،از همان آغاز به آبادان و اهواز گسیل مىداشتند با این بهانه که مثلاً ما فقط در آبادان به معلم و دبیر نیاز داریم.

بعد که فضای آبادان اروپایی و دلبخواه آقایان قدر قدرتان مرکز شد، ‌دیگر نمى شد تبعید شدگان را به جایی دیگر فرستاد.

به مطلب برسیم. م. آزاد شاعر ( محمود مشرف آزاد تهرانی ) ‌و حسن پستا دو معلم ادبیات و تاریخ، در آبادان ادبیات نو را در کلاس‌ها مطرح مى کنند و ایرج وامقی نوعی حقله‌ى اتصال ادبیات گذشته به معاصر مى شود. این زمانی است که سیروس طاهباز و ناصر تقوایی و هوشنگ گلشیری،شاگردان مدرسه‌هایی هستند که آزاد و پستا در واقع یکه‌تازان مدارس آبادان هستند.

وجود ابراهیم گلستان و نجف دریابندری در شرکت نفت،انگلیسی‌دان‌هایی روشنفکر و استادانی خوش فکر و اندیشمند را، جذب دانسته‌هاشان مى کنند. از این گروه باید به محمد علی صفریان و صفدر تقى زاده اشاره کنم که با ترجمه‌های خود ادبیات داستانی روز دنیا را – لابد به رهنمود نجف دریابندری – به نسل جوان و جوان‌تر جنوب، شناساندند. نجف دریابندری و ابراهیم گلستان، ‌همینگوی و مارک تواین را به زیباترین صورت ممکن به فارسی برمى گردانند. هکل بریفین و زندگی خوش و کوتاه فرانسیس موکمبر و پیرمرد و دریا و برف‌های کلیمانجارو و زنگ‌ها و کارهای بسیار دیگر سر مشقی مى شود برای داستان‌نویسان جوان مشتاق، برای همین است که بیشتر نامداران عرصه‌ی داستان آبادان و اهواز (غیر از احمد محمود که به چرایی‌اش اشاره خواهم کرد ) در شروع همینگوی زده به نظر مى رسند. چون دریا بندری و گلستان و بعد صفریان و تقی زاده، در ترجمه های خود هنر ترجمه را در نظر دارند و در برگرداندن،ظرافت‌های زبان فارسی را استادانه به کار مى گیرند و همین جنبه‌ی کار آنهاست که برد و عمقی تدریسی پیدا مى کنند و نویسندگان جوان در همین کلاس ‌ها مشق نوشتن مى کننداثر وجودی محمد علی صفریان و صفدر تقی‌زاده، البته عمیق‌تر و کاربردی‌تر است. چون نجف دریا بندری و ابراهیم گلستان و م . آزاد و پستا، از آبادان منتقل مى شوندو کار بر دوش تقی‌زاده وصفریان مى ماند. دفتر کار محمد علی صفریان در شرکت نفت خیلی زود تبدیل مى شود به کلاس درسی جذاب و دوستانه که در آن چای و قهوه هم سرو مى شود. بچه‌های اهل قلم خوزستان، گاه و بی‌گاه به این دفتر سر مى زنند و از ادبیات روز جهان مخصوصاً امریکا و انگلیس با خبر مى شوند. صفریان بارها بدون هیچ خست و یا روی ترش کردن، فصل‌هایی از ترجمه‌های هنوز چاپ نشده‌اش را که معمولاً طبق قرار داد با ناشر به ترجمه‌اش نشسته بود، برای ما جوان‌ترها مى خواند و عجیب در پذیرش سخنان منطقی ما در باره ادبیات آماده بود و سعه‌ی صدر نشان مى داد و همین گفتگوها، ذهن و اندیشه‌ی ما را نقد پذیر بار مى آورد . البته صفدر تقی‌زاده هم همین خط را دنبال مى کرد، اما صفدر، خیلی زودتر از صفریان به تهران منتقل شد و دسترسی بچه‌‌های جنوب به او کمتر صورت مى گرفت اما صفریان جنوب، مخصوصاً آبادان را دوست داشت و تا جایی که مى دانم هیچ فعالیتی برای انتقال به تهران انجام نداد. صفریان ما جوان‌ترها را شدیداً دوست داشت و تا مى توانست به قول امروزی‌ها ساپورت مى کرد حتی به یاد مى آورم نمایشی نوشته بودم که به صورت تله تئاتر باید در تلویزیون آبادان ضبط مى شد و مرحوم علی صیادی آن را کار مى کرد(که تئاتر تمام خوزستان به او مدیون است و باید سردمدارانش روزی به این شهید روز نخست جنگ، ادای دین کنند) و من وصیادی در مورد اجرای نقش دختر سیزده چهارده ساله‌ی داستان که لال و عقب مانده بوده درمانده بودیم، چون فضای بسته‌ی شهرستان باعث شده بود هنرپیشه کم داشته باشیم و در این مورد بخصوص چون قرار بود تئاتر از شبکه‌ی سراسری پخش شود، هنرپیشه‌های موجود دوست نداشتند همه جای ایران آنها را در نقشی عقب افتاده ببینند. در واقع کسر شانشان بود و گمان مى کردند در آینده شغلی ‌شان تأثیری نامطلوب دارد صفریان وقتی گرفتاری ما را دید دخترش را راضی کرد که در نمایش بازی کند و جالب این که وقتی نمایش از شبکه‌ی سراسری پخش شد، بسیاری از بزرگان تئاتر آن زمان تهران از دختر تقاضای همکاری کردند که چون هدف دیگری غیر از بازی داشت نپذیرفت. این نمایش، اولین نمایشی بود که در شهرستان با لهجه و فرهنگ همان شهرستان اجرا شد و خوش درخشید و استفاده از لهجه‌های محلی در نمایش‌های بعدی فتح باب شد، نمایش «هنگام که گریه مى دهد ساز» نام داشت.

یا به کار جالب دیگر صفریان اشاره کنم و بگذرم. آن روزها شبکه‌های شهرستانی، اخبار محلی داشتند. صفریان به تلویزیون آبادان قبولاند که در انتهای اخبار دقایقی را اختصاص دهند به اخبار ادبیات وهنر و کتاب در دنیا. خود مرد، اخبار روز را ترجمه مى کرد و خود او به اجرا مى نشست، در نتیجه ما خوزستانی‌ها همزمان با خود مثلاً دوبلین از انتشار اولیس جویس با خبر مى شدیم. برنامه آن قدر مفید بود که بعد از مدتی این چند دقیقه را به تهران فرستادند تا از شبکه سراسری پخش شود.

آمدن ناگریز و اجباری م.امید(مهدی اخوان ثالث خراسانی) به آبادان و زندگی چند ساله‌اش در آن جا فرصت مغتنم دیگری بود برای ما که به خاطر قلم و داستان دور خیلی چیزهای زندگی را خط کشیده بودیم(مثل پول درآوردن خیلی از هم نسلانمان) لابد فکر نمى کردیم«مصیبت بود پیری و نیستی» شکوه ادبیات نان و آبمان شده بود. در واقع همین را پیش کسوتانمان به ما آموخته بودند. بعد دیدیم خیلی هاشان، وقتی از دنیا رفتند، چیزی در بساطشان نمانده و خیلی‌هاشان، اگر چیزی مانده قرض است و بدهی. از گروه داستان نویس و اهل قلم آن روزگار باید به این اشاره کنم: ناصر تقوایی، منصور خاکسار,، نسیم خاکسار، عدنان غریفی، ناصر مؤذن، پرویز مسجدی، نظام رکنی، مسعود میناوی، حمزه موسوی پور، علی گلزاده، قاضی ربیحاوی و شهرنوش پارسی پور، که زندگی هنری‌اش وقتی شروع شد که با ناصر تقوایی ازدواج کرد، پیش‌تر در خرمشهر و آبادان، نوشته بود و چاپ نکرده‌بود.

اما از داستان نویسان اهواز بگویم: نوجوان بودم که برای زیستن به نوشتن و شعر روی آوردم. آن قدر فشار فقر و رنج بود که به واقع دست آویزی مى خواستم که بنیانی مرصوص باشد و این درباره تقریباً همه‌ی ما اهوازی‌ها صدق مى کند در آغاز، منوچهر اصلاحی بود که دو سه سالی از ما بزرگتر بود و شعر مى گفت و مى نوشت. ما، من و محمد للّری و حسین قشمشم کار هامان را برای همین منوچهر اصلاحی مى خواندیم. جلوی خانه‌اش سرپا و سراپا گوش، حتی جایی نبود که دور هم بنشینیم، تا کمی بزرگتر شدیم و پرویز زاهدی از بندر ماهشهر آمد به اهواز تا دیپلمش را بگیرد. وضعمان آن قدر بد بود که در حوصله‌ی زندگی خانواده و اطراف خود، فقط به فکر گرفتن دیپلم بودیم که با آن مثلاً معلم شویم تا دغدغه نان خالی در میان نباشد.

سیروس طاهباز با انتشار آرش بسیاری از هنرمندان خوب کشور را به جامعه‌ی اهل قلم معرفی کرد. ناصر تقوایی نویسنده و فیلمساز خوب جنوبی یکی از این هنرمندان بود که جناب صفدر تقی‌زاده، چگونگی معرفی‌اش را به طاهباز و آرش نوشته است و از تکرار آن مى گذرم.

اول بار من و پرویز زاهدی و بنی همایی و محمد صالحی، به فکر انتشار جُنگی در اهواز افتادیم به خرج جیب، با کلی مشقت، با استفاده از روزنامه‌ای که در اهواز چاپ مى شد خزه را درآوردیم به یاد مى آورم که منصور خاکسار و نظام رکنی با موتور وسپا از آبادان به اهواز آمدند تا با هم به توافق برسیم که آنها در آبادان ماهنامه دربیاورند و ما خزه را فصلی منتشر کنیم و همه در ساخت هردو نشریه شریک باشیم، مطالب مفصل را بگذاریم برای خزه و کارهای کوتاه‌تر را در ماهنامه آبادان در بیاید. این ماهنامه هنر وادبیات جنوب نام گرفت و منصور خاکسار با سخت کوشی و پایمردی خرج و مخارجش را تأمین مى کرد و ناصر تقوایی کارهای چاپ و نشرش را در تهران بر عهده گرفت. اما خزه زیر تیغ سانسور رفت و به این بهانه که ماهنامه هم باید نام روزنامه‌ای را داشته باشد که با امتیاز آن منتشر مى شود و نباید با نام خزه در بیاید. که البته این بهانه بود چون با نام ماهنامه‌ی همان نشریه هم نتوانستیم کار را ادامه بدهیم، اما هنر و ادبیات جنوب شش شماره درآمد که الحق کاری ماندگار در تاریخ جراید ایران است. داستان نویسانی که در آبادان و اهواز با خزه و هنر وادبیات شروع کردند و کار را ادامه دادند، به این‌ها مى توان اشاره کرد: احمد محمود، احمد آقایی، پرویز زاهدی، منصور خاکسار، نسیم خاکسار، عدنان غریفی، مسعود میناوی، شهرنوش پارسی پور، ناصر مؤذن، پرویز مسجدی، حسین رحمت، علی گلزاده و بعدتر صمد طاهری، قاضی ربیحاوی ، اصغر عبداللهی و محمد بهارلو و……

اما در مسجد سلیمان ادبیات جدید به همت و دوستی سه تفنگدار شعر و داستان پا گرفت. منوچهر شفیانی، بهرام داوری و هوشنگ چهارلنگی. منوچهر شفیانی اولین قلم پخته‌ای بود که از روستاهای جنوب مخصوصاً مسجد سلیمان و لالی نوشت و در خوشه و مجلات دیگر تهران چاپ کرد. خیلی زو د منوچهر مقلدان بسیاری پیدا کرد که دو تن از مقلدان نام‌آور شدند حفیظ الله ممبینی و بهرام حیدری خیلی زود نثرش را پیراست و کارش از تقلید گذشت و به خلق رسید. کتاب‌های لالی، به خدا که مى کشم هرکس که کشتم و زنده پاها و مرده پاها، گواه این مدعاست. مخصوصاً مجموعه داستان لالی بهرام حیدری، که یکی از درخشان ترین مجموعه داستان‌های اقلیمی ماست. اما حفیظ الله، کار داستان را رها کرد. مسلماً داستان نویس روزی به کارهای تقلیدی خود پی مى برد و اگر توان خلق نداشته باشد، کار را رها مى کند.

علیمراد فدایى نیا و جمشید چالنگی، بعد به گروه سه نفره ملحق مى شوند و عده‌ی بسیاری که زمان در کار شعر مى نهند و فعلاً به آنها کار نداریم(همان‌طور که در اهواز و آبادان هم نسل بعد از ما، به شعر رسیدند که مهم‌ترینشان مهوش و ژیلا مساعد بودند و نقلش مى ماند برای زمانی دیگر).

در آبادان، جمع شدن بچه ها دور هم، راحت‌تر به نظر مى رسید چرا که معمولاً بچه‌ها مى توانستند به باشگاه‌های کارگری بروند و شام ارزانی بخورند و هم را ببینند. اما در اهواز، تا مدت‌ها از چنین فرصتی محروم بودند برای همین به پیشنهاد بچه‌های بزرگتر از نظر سن و سال مثلاً رجب بوستان، که کتابفروشی داشت و حالا دو کتابفروشی دارد و روشن رامی که اصلش اصفهانی بود اما در اهواز رشد ونمو کرده بود و ادبیات معاصر ایران وبعضی کشورهای اروپایی را خو ب مى دانست و مى شناخت، قرار شد هر هفته خانه یکی از بچه‌ها جمع شوند و داستان بخوانند پر مسلم است بعد از مدتی، هجوم پلیس مخفی را تجربه کردند و بار آخر برای بسیاری از آنان پشت درهای بسته، زندان‌هایی طولانی بریدند. بعضی‌ها آن قدر در زندان ماندند که با قیام ۵۷، همراه زندانیان دیگر آزاد شدند.

آن چه گفتنی است کار بچه هایی است در جنوب، که خیلی خوب شروع کردند اما از نوشتن باز ماندند مى توانم تنها به یکی دو مورد اشاره کنم مجله‌ای در تهران مسابقه داستان نویسی راه انداخته بود برای جوانان بسیاری از نام‌‌آوران امروز، کارشان را یا بهتر بگویم، کار جدی‌ شان را از این مجله اطلاعات جوانان شروع کردند، کسانی چون سیروس طاهباز، اکبر رادی، محمود طیاری، محمد علی سپانلو، محمد ایوبی و….. بسیاری دیگر برنده اولین دوره مسابقه حمزه طاهری، نویسنده‌ای از خوزستان بود با داستان خوب معرکه‌‌اش اما متأسفانه این جایزه برایش خوش یمن نبود گویا توقعش از کارش، آن چنان بالا گرفت که دیگر ترسید بنویسد. یا منوچهر شفیانی، که زندگی‌اش سخت با داستان درآمیخته بود و گاه به شوخی (که البته ته مایه‌ی جدی‌اش بر صورت شوخی‌اش مى چربید) مى گفت اولین نویسنده‌ای که خواهم بود که نوبل ادبیات را ببرم. ولی متأسفانه در اوج جوانی و قدرت در آغاز برآمدن خورشید نوشتنش از روستا، دست مرگ به او نشانه رفت و این را جز تقدیر سیاه، به چیزی نمى توانم نسبت بدهم، یا نام ببرم از پرویز زاهدی که به نمایشنامه نویسی خزید وحیف!

آغاز گران و تأثیرگذاران

آن چه مسلم است، شروع داستان در خوزستان با احمد اعطا(احمد محمود) است و شرف به کف آمده در حوزه‌ی داستان، با نام او توام است.

احمد محمود مجموعه داستان مول و دریا هنوز آرام است، در در آغاز کار منتشر مى کند لکن انعکاسی در بازار ادبیات داستانی پیدا نمى کنند، به دو دلیل روشن: اول تهرانی ‌ها، در آن دوران، راحت هنرمند شهرستانی را به بازی نمى گیرند اما مورد دوم که به گمان من خیلی مهم‌تر است از نکته اول، تقلیدی بودن مول و دریا هنوز آرام است محمود بوده. در این دو کتاب محمود، سخت سخت مقلد صادق چوبک است. حتی خط و موضوع بعضی از داستان‌هایش در این مجموعه، بسیار شبیه موضوع و حتی نگاه چوبک است. برای نمونه مثلاً داستان انتر تریاکی محمود، همان انتری که لوطی‌اش مرده بود، مى باشد، یا چوبک داستانی دارد به نام چرا دریا طوفانی شده بود، احمد همین موضوع را دست مایه‌ی دریا هنوز آرام است مى کند در داستان‌های دیگر هم نشانه‌ای از نگاه خاص نویسنده همسایه‌ها نمى بینم.

بعد از مول و دریا هنوز آرام است، بیهودگی را منتشر مى کند داستان بلندی که سعی داشته به فلسفه، خصوصاً به پوچ گرایی نزدیک شود، کار او نبوده و نیست.

محمود با همسایه‌هاست که درخشش ذاتی خود را نشان مى دهد و این درخشش را مخاطب هم درک مى کند و کار مخاطبان بسیار خود را مى یابد. برای همین است که تولد نویسنده، از همسایه هاست و خود او هم متوجه امر است و کار داستانی خود را در داستان یک شهر و مدار صفر درجه تثبیت مى کند. یادش همیشگی باد.

ناصر تقوایی همم با تابستان همان سال تک خال داستانی‌اش را خلق مى کند. سیروس طاهباز،چند داستان او را پیش‌تر در آرش چاپ کرده و برای همین کتاب که درمى آید نویسنده‌اش برای مخاطبان خود شناخته شده است. اما از همان آغاز، از زمانی که ناصر در سینما تاج بهترین فیلم‌‌های آن روز همزمان با سینما دوستان لندن مى بیند، سودای سینما در سر دارد. برای همین جذب سینما مى شود با کارهایی ماندگار مثل صادق کرده و آرامش در حضور دیگران و نفرین و بعد سریال دایی جان ناپلئون.

دکتر غلامحسین ساعدی، جنوبی نیست، اما بیشتر از همه نویسندگان جنوب، درباره جنوب و حاشیه خلیج فارس و دریای عمان داستان دارد. برای همین به گمان من تمام داستان نویسان ایرانی بعد از ساعدی، مخصوصاً ما جنوبی‌ها به او مدیونیم. واهمه‌های بی‌نام و نشان لال بازی‌های او را به یاد بیاوریم تا به این دین برای چندمین بار پی ببریم.

یکی دیگر از تأثیرگذاران در داستان جنوب، عدنان غریفی است. شنل پوش درمه، زمانی چاپ مى شود که خط و رنگ و موضوع و پیرنگ و زبان بیشتر داستان نویسان جنوب، به هم شبیه شده، عدنان با این مجموعه داستان، طرحی نو و جاندار درمى اندازد، جای همه طرح‌های تکراری اکثر داستان نویسان، شاید بیشتر داستان نویسان را تا درآمدن شنل پوش در مه، زیر نفوذ همینگوی مىبینیم، اما عدنان با هوشیاری به سراغ فاکنر مى رود و زیر بنای عمیق کارهای کافکا را هم به کمک مى گیرد برای همین است که به گمانم شنل پوش در مه، حتی اگر تک داستان مادر نخل را هم مى داشت ، کاری ماندگار مى شد، که شده است.

نسل بعد از ما، مى ماند برای زمانی دیگر، برای سبک و سنگین کردن لازم مى نماید. داستان نویسی، سال‌ها دوام بیاورد تا بتوان داستان نویسش خواند. تنها به اشاره به یکی از این نسل اشاره کنم و بگذرم، به احمد بیگدلی، که ملغمه‌ای است گویا اصفهانی، اهوازی، ذزفولی ولر، او کار خود را مى کند و هیاهویی هم راه نمى اندازد(یا من بی خبرم، اگر راه مى اندازد).

اولین مجموعه داستانش را ندیده‌ام، اما مجموعه دومش من ویران شده ام چند داستان خوب دارد، گمان مى کنم احمد بیگدلی، ‌بیش از حدی که لازم است زحمت پرداخت کارهایش را مى کشد و همین امر گاه موضوع های خویش را به سایه مى اندازد. این حرف من، حرفی کلی است و شاید چندان درست نباشد: کار او نیاز به نقدی کامل دارد که متأسفانه مدت‌هاست از نقد داستان، در مطبوعات چیزی ندیده‌ایم. پیشتر با معرفی و گاه نقدهایی سرسری رو به رو مى شدیم، که امروز از آنها خبری نیست.

در این مقاله، فقط به سه شهر خوزستان سرزده‌ام، آن هم عجولانه و در خور مطلبی که باید مدخل بحث در حساب آید و مثلاً از جوان‌ترها چیزی زیادی نگفته‌ام. از علی صالحی که دندان پزشکی است در آبادان و کولی عاشق از او منتشر شده و سخت دل پیچه یادگرفتن دارد و به درستی پنجول مى کشد به هرچه که نشانی از داستان و عوامل سازنده‌ی آن و چگونه نوشتنش داشته باشد.

و نیز از شیراز و بوشهر و بنادر هیچ هیچ نگفته‌ام در صورتی که وجود سیمین دانشور، صادق چوبک و رسول پرویزی، مخصوصاً تک تک کارهای چوبک دانشگاهی بوده و همت برای نویسندگان جوان وتازه کار تمام ایران و از کنار همین آدم‌ها و مثلاً منوچهر آتشی و سیمین دانشور، زبردستانی در عالم داستان پا گرفته‌اند. نویسندگانی مثل شهریار مندنی پور، ابوتراب خسروی، منیر و روانی پور، علی اصغر شیرزادی، شاهرخ تندر ، صالح رسول آبادیان، شهلا پروین روح و ……..این نیز مى ماند برای یادداشت بعدی همین قلم در همین مورد.

بى انصافی است اگر از نسیم خاکسار حرفی نزنم. نسیم از هم نسلان عدنان است و چند سالی از من جوان‌‌تر. داستان نویسی او را باید به دو دوره تقسیم کنیم . دوره‌ی اول تا گرفتاری اوست و به زندان افتادنش در پیش از انقلاب. در این دوره، نسیم هم مثل بسیاری دیگر، اسیر رئالیسم سوسیالیستی حاکم بر داستان همان روزگار است اما بعد از سال‌های زندان، وقتی همراه زندانیان سیاسی دیگر آزاد مى شودف کارش عمق لازم و بایسته ای پیدا مى کند. گل‌‌سرخی برای عدید و داستان‌های دیگر این دوره‌اش گواهی است بر حرفم.

در کارهای دوران دوم هم، نسیم رئالیسم است اما این رئالیسم دیگر سطحی نیست. کارها انباشته‌اند از دردهای جنوب، دردهای آشکار و پنهان مردم ساده اما صمیمی کم‌درآمد که انگار زیادی‌اند و گویی زیر پای آنها نیست که طلای سیاه مى جوشد و کارون و بهمنشیر و اروندش خزاینی هستند از حیوانات دریایی که هر کدامشان، برای سعادت مادی آدم‌های کناره‌اش کافی است و یکی از این گنجینه‌های دریایی«میگو» است که آن روزها تهرانی‌ها ملخش گمان مىکردند و خوردنش را توسط خوزستانی‌ها عجیب مى دانستند.

باری، تمام کنم تا خاطرات و خطرات تمام یاران نویسنده ، اعم از حاضر و غایب، دلم را بیشتر به درد نیاورده و به دریای بى انتهای بادهای فراموس نشدنی پرتابم نکرده است.

اردیبهشت ۸۲

یادداشت:

۱- این اصطلاح حتی در فرهنگ عامه خوزستان, مخصوصاً آبادان, جا افتاده مىافتد شاید به این جهت که همیشه خارجی‌‌ها را مست یا در حال نوشانوش مى بینند. Drink


پنهان کردن حقیقت در پس کلام بیهوده

احمد طباطبائی - اردیبهشت ۱۳۸۹

بی شک همگان تا کنون از محدودیت های اجباری بانک های ایرانی مطلع شده اند. محدودیت هایی که دولتمردان ایران، آنها را آمده از قوانین بین المللی بانکداری قلمداد کرده اند تا به اصطلاح بدین شیوه مطابق سیستم بین المللی بانکداری، از قاچاق پول جلوگیری کنند. براستی دولت ایران تا چه میزان می تواند لاف پیروی از قوانین بین المللی را بزند و در داخل و خارج از مرزهای ایران این چنین قوانینن ساده ی فردی و اجتماعی را نقض کند؟

واهی بودن این ادعای دولت نیز البته هم از آن نگاه اول مشخص است. سیستم بانکداری رو به ورشکستگی دولت، آنگاه دم از قوانین بین المللی می زند که حتی نقدینگی لازم برای اداره کردن زندگی معمول اجتماعی کاربرانش را هم ندارد. اسفندماه گذشته روزنامه ی جام جم خبر از وام کلان چهارصد و هشتاد هزار بیلیون ریالی جمعی سیصد نفره به بانکهای کشور داد. این در حالی است که پیش تر از آن و در بهمن ماه گذشته، روزنامه ی ابرار در گزارش ویژه ی اقتصادی اش عنوان کرد که بدهکاری دولت در شش ماه اول سال ۸۸ پنجاه و هفت درصد افزایش پیدا کرده است و به میزانی معادل هشتاد و پنج هزار بیلیون ریال رسیده است. اینگونه است که با استناد به گزارش های اقتصادی مطبوعات داخلی ایران، بانکهای ایرانی با بدهکاری های نجومی روبه رو هستند و هر کدام به گونه ای در آستانه ی ورشکستگی مالی قرار دارند.

البته میزان واقعی نقدینگی در ایران به واقع بر همگان پوشیده است. ناراستی حکومت با مردم و ترس حکومت از آگاهی مردم از بحران اقتصادی در راه باعث شده است تا سران دولت با این موضوع نیز به گونه ای به صورت ” امنیتی ” بر خورد کنند تا جایی که روزنامه های وابسته به جناح اصولگرا، میزان رشد نقدینگی در کشور را در بحبوحه ی اقتصادی اخیر و وضعیت اسف باز اهالی اقتصاد، رقمی معدل بیست و یک درصد عنوان می کنند. این در حالی است که روزنامه ی ابرار میزان بدهی شرکت های وابسته به دولت را رقمی معادل هشت هزار بیلیون ریال می داند و رئیس خزینه داری تهران عنوان می کند که بانکهای کشور چهار برابر میزان ظرفیتشان بدهی دارند. شرایط اقتصادی کشور به گونه ای است که کارشناسان اقتصادی و مسئولین بانک مرکزی نیز، بارها و بارها از شرایط موجود ابراز نگرانی کرده اند.

مسئولین بانک مرکزی زیر فشار گسترده ی ریاست جمهوری عنوان کرده اند که نرخ بهره ی بانکی در سال آتی دوازده در صد خواهد بود. طبیعی است که بانکهای کشور نرخ بهره را رقمی بالاتر از میزان تورم عنوان کنند. در غیر این صورت ضرر اقتصادی ناشی از بی ارزش شدن پول هر آیینه متوجه بانکها خواهد شد. اما ایا به راستی سیاست گذاران اقتصادی کشور توانایی اداره کردن تورم زیر ۱۲ درصد را خواهند داشت؟ این ماجرا در صورتی رنگ جدی تر به خود می گیرد که به معضلات اخیر، نابسامانی های ناشی از پرداخت نقدی یارانه ها را نیز اضافه کنیم. براستی در پیکره ی نیمه جان اقتصاد ایران توان لازم برای مقابله با مشکلات آتی باقی مانده است؟

با نگاهی به سخنرانی دکتر حسن سبحانی در دانشگاه تهران به مشکلات ریشه ای تری در این زمینه می رسیم. وی عنوان می کند که در سال ۸۹، مردم ایران چهل درصد از قدرت کنونی خریدشان را از دست خواهند داد. تا جایی که به احتمال فراوان محدودیت های تازه تری نیز بر قوانین بانکداری ایران اضافه خواهد شد تا همین پانزده میلیون پول روزانه نیز به بهانه ای دیگر از مردم گرفته شود. باشد تا رئیس جمهور خیال پرداز و دروغگویمان، بهانه ای تازه برای اتفاقات آینده اندیشه کند تا به خیالش حقیقت را در پستوی کلام بیهوده مخفی کند.

احمد طباطبایی
بیستم فروردین هشتادو

ما انسان را رعایت کرده ایم وعشق را

شبنم مددزاده - اردیبهشت ۱۳۸۹

تکه هائی از نامه یک انسان، یک انسان آزاده
از دختری که به جرم سنگبن عاشق بودن، عاشق زندگی،
عاشق آزادی و عاشق انسان باید سالها در زندان بماند
شبنم مددزاده، نایب دبیر شورای تهران دفتر تحکیم وحدت
پس از مدت ها شکنجه و ایذا و گذراندن در سلولهای
تنگ و تاریک انفرادی به زندان محکوم می شود…
دارد با مردم سخن می گوید:

———————————————-
….. روی سخنم با بازجویان وزارت اطلاعات است. هیچ وقت اولین روز بازجویی های مستمر و عذاب آور را فراموش نکرده و نخواهم کرد. یادتان است که در روز اول به من گفتید یک بار در تمام زندگیت به وزارت اطلاعات کشوری که در آن زندگی می کنی اعتماد کن، ومن اکنون از شما این سوال را دارم، از کدام اعتماد سخن می گویید ؟ از یک سال بلا تکلیفی؟ از سه ماه انفرادی؟ از ضرب و شتم خود و برادرم؟ از ۵ ساعت بازجویی از مادر بیمار و سالخورده ام در دادگاه؟ یا از ۱۰ سال حکم با تبعید به رجایی شهر؟ از کدام اعتماد حرف می زنید؟ و من بی آنکه بی اعتمادی را دوست داشته باشم به هیچ کدام از حرف های شما اعتماد نکرده و نمی کنم .
آقای کارشناس! وقتی که شما از دخترتان برایم حرف می زدید که دخترتان هم سن و سال من است در آن لحظه من نه به خودم که به تمامی دختران و پسران سرزمینم می اندیشیدم که
” باتلاق تقدیر بی ترحم در پیش و دشنام پدران خسته در پشت و هیچ از امید و فردا در مشت ”
و سهمشان از زندگی هجمه ی طوفانی است که بی محابا گل زیبای زندگیشان را بدون آنکه بشکفد پر پر می کند و وقتی سه ماه مرا در سلول های انفرادی ۲۰۹ نگه داشتی تا مرا در برابر تنهایی به زانو در بیاوری و در آن لحظه ی به ظاهر تنها، من با یاد و خاطره کسانی می زیستم که عاشق ترین زندگان بودند و با تارهای قلب پرشور و پر تپششان آهنگ زندگی برای همه نسل ها را نواخته اند .
جناب بازجو! شما می دانستید دندان برای تبسم نیز هست، اما تنها بر دریدید.
یاران دبستانیم! با شما سخن می گویم ، شما هایی که از فاجعه آگاه هستید و غم نامه مرا پیشاپیش حرف به حرف باز می شناسید . اکنون که قرار است زندگی تا پنج سال آینده زیر سنگ چین دیوارهای زندان برایم سرود بخواند با شما سخن می گویم . اکنون من منظر جهان را تنها از رخنه حصارهای بی عدالتی و ظلم می بینم و سهمم از زمین خدا سیم های خاردار و تپه های اوین و آسمان زندانی شده با سیم های خاردار است. و این موج سنگین زمان است که بر من می گذرد . من با شما سخن می گویم. با این همه از یاد مبریم که :
” ما انسان را رعایت کرده ایم وعشق را.”
آی هم کلاسی ها! ما نه تفنگ داریم نه چماق. ما تنها دلی کوچک داشتیم و عشق. عشق به انسانیت، عشق به بهاری که امسال برای دومین بار از پشت دیوارهای سرد اوین می گذرانمش.
در من فریاد زیستن است و می دانم فریاد من بی جواب نمی ماند . قلب های پاک شما جواب فریاد من است روزی چنان بر خواهیم آمد که تمام شهر حضور ما را در خواهند یافت.
روزی آزادی سرودی خواهد خواند
طولانی تر از هر غزل و ماندنی تر از ترانه…
روزی اینهمه زنجیر ، زندان و شکنجه
فرزندی خواهد زاد
فرزندی به نام آزادی
بند نسوان زندان اوین
بهار۸۹

انسان در جمهوری اسلامی

کامران صرافی - اردیبهشت ۱۳۸۹

چه بی صفت و بی همیت است دنیا.
سیرک بازان حکومت اسلامی، دارند با انسانهای شریف و بزرگوار چکار می کنند؟….وای که چه خفیف وبی مقدارند روئسای دنیا!! که در برابر این متجاورین ِ به شرف انسانی چنین ساکت اند و با ادا های خود کلاه سر مردم می گذارند. و برای منافع بیشتر، آنها نیز در حقیقت مشوق این گرگان گرسنه اند و با وقت کشی از این نامردان خدا حمایت می کنند…این تمومه ای از رفتار متجاسرین به کرامت انسانی است بخوانید:

منصور اسانلو، رئیس هیات مدیره ی سندیکای کارگران شرکت واحد اتوبوسرانی تهران و حومه را روز گذشته با دست بند و پا بند جهت معاینات پزشکی به کمیسیون پزشکی قانونی در یکی از بیمارستان های کرج بردند.
بنابه گزارش فعالین حقوق بشر و دمکراسی در ایران پزشکان با دیدن این صحنه سخت ناراحت و بر آشفتنه شدند که چنین رفتار تحقیر آمیزی با انسانهایی والا صورت می گیرد. رفتارهایی که نه تنها توهین به انسانیت بلکه توهین به جامعه پزشکی نیز هست . بنابر این گزارش، برای تحت فشار قرار دادن جسمی و روحی اسانلو، پابند و دست بند وی را طوری بسته بودند که امکان تحرک را تا حد زیادی از رهبر کارگران سلب کرده بودند و این مسئله باعث زخمی شدن مچ پای وی شد.
این گزارش می افزاید: اسالو بیش از ۹ ساعت مورد معاینات و بررسی پزشکی قرار گرفت. تشکیل کمسیون پزشکی قانونی بنابه درخواست پزشکان بهداری زندان گوهردشت کرج صورت گرفته است.
منصور اسالو از بیماری های متعدد و حاد جسمی رنج می برد که از جمله آنها؛ بیماری حاد قلبی، کمر دردی که نیاز به عمل جراحی دارد و ناراحتی چشم می باشد.
تا به حال برای منصور اسالو بیش از ٣ بار توسط پزشگ قانونی گواهی عدم تحمل کیفر صادر شده است و به دادگاه انقلاب، اجرای احکام دادگاه انقلاب و مسئولین زندان ارسال شده است. طبق قوانین موجود کسانی که بخاطر بیماری های جسمی، عدم تحمل کیفر می گیرند، می بایست آزاد شوند تا بتوانند در بیمارستان های خارج از زندان تحت درمان قرار گیرند.
آقای اسالو نه تنها از هرگونه درمان محروم شده است بلکه در ماه های اخیر تحت فشارهای روحی شدید قرار داشته و بارها برای مدت طولانی به سلول های انفرادی با شرایط قرون وسطائی فرستاده شده است. در حال حاضر او را به بند ۵ که بند متادون نامیده می شود و زندانیان آن معتاد و اکثرا مبتلا به بیماریهای خطرناک مانند هپاتیت و ایدز می باشند، منتقل کرده اند.
فشارها، اذیت و آزارها و ممانعت از درمان، بدستور بازجوی وزارت اطلاعات که پرونده او را در دست دارد صورت می گیرد و توسط افرادی مانند علی حاج کاظم،علی محمدی رئیس و معاون زندان،کرمانی و فرجی رئیس و معاون اطلاعات زندان گوهردشت کرج به اجرا در آورده می شود

شعر نگفته هر شاعر مرگ اوست؟

محمود صفریان - اردیبهشت ۱۳۸۹

منصور خاکسار، شاعر مبارز و پر از جوهر مقاومت، و تلاشگر ” بودن ” ، خود خواسته ” نبودن ” را برگزید و رفت. و ما را که دوستش می داشتیم و وامدار آثار ماندگار او هستیم تنها گذاشت……و نفهمیدیم چرا.  نفهمیدیم چرا مردی با این همه سابقه مقاومت چگونه اسیر چنان ضعفی می شود که دست از جان می شوید. جانی که فقط متعلق به خودش تنها نبود.
اگر در یک حالت بحرانی، مثلن  ماشه ای را می کشید،  یا تحت تاثیر همان لحظه بحرانی که حالتی شناخته شده است و یک جورائی قابل دفاع می باشد، خود را از بلندی به زیر می انداخت حرفی،  اما اینکه با فرصت کافی کیسه پلاستیک بر سر بکشی و با دقت سوراخ سنبه هایش را ببندی، نشان از باس کامل و نا امیدی دارد.
مردی که در این سن می بایستی معلم فرزندانش باشد وبا آن سابقه ای که بسیار در موردش نوشته شده می توانست سر مشق باشد، بشکلی خودش را از پا در می آورد که به هیچ روی قابل دفاع نیست تاچه برسد به اینکه بخواهند از مرگش نیز حماسه بیافرینند و تیتر های:
او قهرمانانه مرد ” خود کشی کرد ”
او با مرگ خویش شعر تازه ای سرود
رقم بزنند
اگر خود کشی که باید بی تردید نشانه ضعف باشد با چنین القابی بدرقه می شود، تا بازار گرم است  خوب است دست بکار شویم.
منصور از کناره اروند رود در آبادان برخاست و در کناره اقیانوس آرام در شهر فرشتگان از اوج نخل ِ ” بودن” خود را به زیر انداخت و همه را در بهت انتخاب خود فرو برد.

وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم

از یک سایت - اردیبهشت ۱۳۸۹

یک لک لک نر در عملی شگفت انگیز همه ساله ۱۳ هزار کیلومتر را برای رسیدن به همسر بیمار و معلول خود پرواز می کند. به گزارش خبرگزاری مهر، با فرارسیدن بهار، “رودان” لک لک نر همانند سالهای گذشته امسال نیز پس از طی یک مسیر ۱۳ هزار کیلومتری از آفریقای جنوبی به کرواسی بازگشت تا همسر بیمار خود را که “مالنا” نام دارد ملاقات کند.
مالنا، لک لک ماده ای است که به سبب یک جراحت قدیمی قادر نیست مهاجرتی تا این حد طولانی را انجام دهد. “استیپان فوکیک” زیست شناسی که از سال ۱۹۹۳ به درمان لک لک ماده می پردازد در این خصوص توضیح داد: “رودان هر سال برای دیدن جفت خود به کرواسی باز می گردد و در طول تمام این سالها به مالنا وفادار بوده است. این پنجمین سال پیاپی است که شاهد این منظره بوده ام.” یک بال مالنا در سال ۱۹۹۳ توسط چند شکارچی زخمی شد و به این ترتیب این لک لک ماده برای همیشه از پرواز باز ماند. امسال ماجرای عشق “رودان و مالنا” مورد توجه بسیار زیاد خبرنگاران و علاقه مندان قرار گرفته و به همین دلیل صدها نفر برای ثبت لحظه دیدار این زوج عاشق در دهکده “برودسکی واروس” در شرق کرواسی گرد هم آمده بودند اما “رودان” بدون توجه به این افراد مستقیما به سوی آشیانه، در جایی که مالنا انتظار او را می کشید پرواز کرد. براساس گزارش خبرگزاری ایتالیا، این زیست شناس کروات اظهار داشت: “سایر لک لکها به صورت جفت جفت ظرف پنج شش روز آینده به آشیانه های خود باز می گردند درحالی که “رودان” اولین لک لکی است که به مقصد می رسد چون “مالنا” در خانه بی صبرانه انتظار او را می کشد.” به گفته این محقق، همانند پنج سال گذشته ظرف دو ماه آینده چهار پنج جوجه لک لک متولد خواهند شد و “رادون” وظیفه آموختن پرواز به آنها را به عهده خواهد گرفت، چون “مالنا” قادر به انجام آن نیست. سپس با فرا رسیدن زمستان، جوجه ها با پدر خود به سوی آفریقای جنوبی پرواز می کنند، درحالی که “مالنا” تا بهار آینده در انتظار بازگشت “رودان” وفادار خود در آشیانه خواهند ماند.

بیم و امید

عباس صحرائی - اردیبهشت ۱۳۸۹

فصل ششم
رمان شام با کارولین

وقتی به دفتر بزرگ و نیمه مجلل کارِ قاضی که برای ملاقات طرفین دعوا  جهت بررسی اولیه تنظیم پرونده تعیین شده بود وارد شدم، نفسم از راحتی فاصله گرفت، وحال پکر و سر خورده ای پیدا کردم در حدی که آقای  ” هاردینگ ” متوجه شد و آهسته در گوشم گفت:
” آرام و راحت باش “.
تزیین اتاق بیشتر مناسب مهمانی بود تا رسیدگی اولیه قضائی. بجای صندلی مبلهای تک نفره را به دور قرار داده بودند. جای قاضی در بالای سالن پشت یک میز پُر هیمنه بود، و برای هر احضار شده ای مبلی تدارک دیده بودند.
قبل از ما ” من و وکیلم آقای هاردینگ “،  آقای ” جفرسون ” و دونفر دیگر که نمی شناختم آمده بودند.
نه قاضی حضور داشت و نه  ” جان مارتین ” وکیل کارولین و بانی این نشست و این بساط و نه
خود ِکارولین که امروز بدون حضور او کار سامان نمی گرفت.
برای من نتیجه این رسیدگی مهم نبود ولی نمی دانم چرا بیقراری خاصی  در جانم ریخته بود.
دیدن کارولین پس از این همه مدت و پس از آن ماجرائی که من نمی دانم چرا پیش آمد و چرا مثل یک جنون ادواری مرا به چنان عکس العمل نا خوشایندی کشاند، می توانست یک واقعه باشد.

” جناب هاردینگ چرا اینجا این همه سرد است، ممکن است بفرمائید درجه گرما را زیاد تر

کنند؟ ”
نگاه و لبخند او از گفتن پشیمانم کرد.
” بهتر است بروی دستشوئی و کمی آب گرم به صورتت بزنی و همان حدود ها باشی. موقعش که شد با تلفن خبرت می کنم…”
قبول نکردم.
” من از روبرو شدن با کارولین نگرانم . نه از هر تصمیمی که گرفته شود…”
و زیر لب اضافه کردم :
” به او بد کردم  “.
گرفت
” با همه علاقه ای که به او داشتی؟ ”
با آمدن ” جان مارتین ” بدون کارولین، واضح پریشان شدم. وکیلم متوجه شد. و سنگینی نگاههای آقای ” جفرسون ” هم  به سرو رویم ریخت.
دیدم بد نیست تا قاضی نیامده پیشنهاد وکیلم را برای شستن صورتم با آب گرم اجرا کنم.
وقتی با سر و روی صفا داده به سالن بر گشتم قاضی آمده بود. با پوزشی زیر لبی، رفتم سر جایم. و سنگینی نگاه او را که نبایستی پس از آمدنشان کسی وارد شود با شرمندگی احساس کردم.
سکوت عذاب دهنده ای بر سالن حاکم بود. با پچ پچ  هم نمی شد صحبت کرد.
هرچه چشم چشم کردم اثری از کارولین ندیدم. تمام صورتم را همچون یک علامت سئوال بزرگ به صورت وکیلم دوختم. برایم روی کاغذ نوشت:
” آن جلوی جلو نشسته، ولی سرک نکش “.
سرک کشیدم، ولی کسی را ندیدم.

” گمان می کنم همه آنهائی که دعوت شده اند، آمده اند. شروع می کنیم “.
این صدای قاضی بود که همچون چکش معروفشان بر سرم فرود آمد.
پس از سکوتی مجدد، صدای آشنای کارولین در فضا پیچید. تکان خوردم. صورتم را در دستهایم پنهان کردم.

دستهای آقای هاردینگ را روی پاهایم احساس کردم که بسیار مهربانانه فشارم داد:
” امیر آرام باش “.
” اگر عالی جناب اجازه بدهند، من علاقه مندم قبل از شروع، آقای سبحانی را تنها ببینم.
می شود خواهش کنم این رسیدگی بماند برای روزی دیگر…”
” متاسفانه خیر خانم اسمیت. نمی توانیم تمدیدش کنیم.  ضمن اینکه ادامه یا پایان سریع کارمان بستگی به پاسخ شما به اولین سئوال من دارد. اگر آمادگی دارید مطرح کنم” .
همه به هم نگاه کردند و… سکوت. و من کما کان صورتم را گرفته بودم.
و آن همه ماجرا با سرعتی باور نکردنی از صفحه مغزم عبور کرد.
جفرسون و هاردینگ نگاه زود گذری را بهم انداختند و من مجددن صدای کارولین را که درست نمی دانستم کجا نشسته است شنیدم و همراه با آن، صدای طبل قلبم بلند شد.
” بفرمائید عالی جناب من آماده ام….”
” عالی جناب اجازه بفرمائید اول من سئوالی را از آقای سبحانی بپرسم تا خانم اسمیت بهتر متوجه بشوند که موضوع چیست “.
” آقای مارتین موضوع را پیچیده نکنید. شما شکایت کرده اید که آقای سبحانی با ادعائی واهی به خانم اسمیت فشار روحی آورده است. اینطور نیست؟ ”
” بله عالی جناب “.
” خب جواب خانم اسمیت می تواند تکلیف را روشن کند. دیگر لزومی به سئوال شما از آقای سبحانی نیست “.
” عالی جناب  آیا پاسخ خانم اسمیت می تواند ضمنن آخرین سوال باشد؟ ”
” آقای هاردینگ شما برای من تکلیف روشن نکنید بگذارید آنگونه که باید کار پیش برود “.

” خانم کارولین اسمیت!  شما نامزد آقای امیر سبحانی هستید؟ ”
چند ثانیه مانده به جواب کارولین، احساس کردم قلبم به دهانم منتقل شده، داشتم خفه می شدم.

” بله عالی جناب “.
تمام نفسهای حبس شده در سینه ها یکجا و با صدا، بیرون ریخت. و قاضی نیز که گویا انتظار چنین پاسخی را نداشت با صدائی که کمی بلند تر از متعارف بود گفت:
” خانم کارولین اسمیت درست شنیدم؟ گفتید که نامزد آقای امیر سبحانی هستید؟ ”
” بله عالی جناب درست شنیدید من و آقای امیر سبحانی نامزد هستیم “.
و  قاضی بدون معطلی نگاهش را متوجه من کرد و پرسید :
” آقای امیر سبحانی سئوال من و پاسخ خانم کارولین اسمیت را واضح شنیدید؟ ”
” بله عالی جناب “.
” حالا از شما می پرسم:
” آقای امیر سبحانی! شما نامزد خانم کارولین اسمیت هستید؟ ”
قاطع و شمرده گفتم:
” بله عالی جناب ” .
” پس چرا مدتی است همدیگر را ندیده اید ؟ ”
” من نمی دانم چرا بی دلیل از او نا راحت شدم و تصمیم گرفتم مدتی از او دور باشم “.
” و حالا فکر می کنید آن ناراحتی تمام شده است و می خواهید مجددن با او باشید “.
” بله عالی جناب “.
نگاههای هاردینگ و جفرسن مثل دو گلوله آتش، داشت صورتم را می سوزاند. ولی مطمئن بودم که خیلی زود متوجه موضوع خواهند شد .
” آقای هاردینگ! پس چرا شما بعنوان وکیل آقای سبحانی موضوع را به آقای مارتین نگفتید؟ ”
” عالی جناب!
هم من و هم آقای بیل جفرسن ریاست دانشکده، قصد چنین کاری را داشتیم ولی متاسفانه ایشان در تمام مدت بسیار عصبی بودند و فرصت صحبت نمی دادند، ضمن اینکه آقای سبحانی بسیار واضح این موضوع را با ایشان در میان گذاشتند اما آقای مارتین بجای قبول، این ماجرا را راه
انداختند. ”
” آقای مارتین شما حرفی ندارید؟ ”
” خیر عالی جناب …ولی می دانم که داستان اینگونه نبود…. اجازه بدهید حرفی نزنم، ممنون می شوم “.
” بسیار خوب. ختم این نشست قضائی را اعلام می کنم “.

آقای جفرسون جلو آمد و مرا در آغوش گرفت و گفت:
” واقعن آفرین، عجب خانم با احساس و با صفتی است. نمی خواهی بروی سراغش. می دانی
که…. او روی صندلی چرخ دار است؟ ”
” صندلی چرخدار؟ نه نمی دانم، چه شده؟ برای چه کارولین من بر روی صندلی چرخدار است؟
از چه موقع می دانستید؟ چرا حالا به من می گوئید؟….
ولی مهم نیست. حتمن خودش برایم تعریف خواهد کرد….”
آه خدای من، آن اندام اثیری زیبا بر صندلی چرخدار نشسته است؟ چرا؟…
امیر گناهکاری گناهکار…
با سپاس از همه ی محبتهای شما می روم سراغش و به هر شکل می برمش به خانه خودم….

خواهش می کنم هر دوی شما مرا در اولین برخوردم با او، همراهی کنید، نگذارید تنها بروم…”
” حتمن. علاقه مند هم هستیم  “.
و به اتفاق رفتیم به بطرف کارولین.  بیش از حد هیجان داشتم،  هم برای دیدن او و هم برای فهمیدن اینکه چه به روزش آمده است…”

” امیر نمی توانم جلوی پایت بلند شوم، مرا ببخش “.
” کارولین!…کارولین خوبم… چکار کردی؟ چقدر خوشگلتر از سابقی، چه تر وتازگی خوبی پوستت دارد…تو کارولین خودمی…  ”
و خم شدم دستش را بوسیدم. سرم را در دامنش نگهداشت و اشکش که آتشم زد سرازیر شد.
***

شب را تا نزدیکی ها ی صبح حرف زدیم.

” وقتی داشتم در فکر گم کردن تو، دست و پا می زدم، بی اختیار رفتم وسط خیابان…باید مرده باشم، اما می بینی که مانده ام…ولی امیر عزیزم، دیگر نه می خواهم نامزد تو باشم و نه در فکر بودن با تو هستم. آنقدر دوستت دارم که زندگی ات را خراب نکنم”.
و صورتش را برگرداند.

” ولی کارولین! تو در محضر قاضی اعتراف کردی که نامزد من هستی و من هم.
چه فکر می کنی؟ من که قصد مسابقه دوی ماراتن با تو ندارم. من شخصیت تو را دوست دارم، و تو اگر بتوانی مرا با همه ی آنچه که گذشت ببخشی و دوست داشته باشی من مشکلی را نمی بینم…”
بدون اینکه به من نگاه کند، سرش را پائین گرفته بود و با سکوتش دلهره ای را که نمی دانم از کجا نشات می گرفت در جانم می ریخت…
” …امیر تو می دانی که اغلب خانمها ی مجرد، در ترازوی احساس خود چندین مرد را آماده دارند و آنقدر آنها را سبک سنگین می کنند تا در یابند که کدامین مناسب چسباندن نهائی به تنورهستند، ولی من وقتی پس از سقوط ” جان ” و تحمل درد عذاب دهنده ی نبود او، کمی آرام گرفتم فقط تو را می دیدم، بی هیچ شیله پیله ای، بی هیچ تلون احساسی و بی هیچ دروغ و نیرنگی، و تو چون مار گزیده ای، خوب می دانی که چه می گویم.
من به تو  نه تنها علاقه مند شدم که عادت کردم و حتا واضح به تو گفتم  که از حرف زدن و درک و دریافت و شعورت با تمام وجود خوشم آمده است و قبول کن که این یک نوع اعتراف به عشق بود.
آن شب! جدا که شدیم به این فکر بودم فردایش از تو بخواهم تا برای همیشه با هم باشیم…که نشد”.
” کارولین گناه این نشدن را من به گردن می گیرم. من در یک لحظه ی بحران فکری این ” نشد ” را باعث شدم…مرا ببخش…”
موضوع را ادامه نداد و با تغییر مسیر حرف، متوجه شدم که نمی خواهد در مورد آنچه که ما را به اینجا کشانده است صحبت ادامه یابد، هرچند در همین یکی دو جمله هم هر دو به اندازه کافی متوجه شدیم.
” امیر از اینکه در حضور وکلا آن بر خورد عالی را با من داشتی و از اصراری که برای آوردنم به خانه ات کردی و دیدند، خیلی خوشحالم و صمیمانه تشکر می کنم “.
” تشکر می کنی؟ اینکه خیلی بوی بیگانگی می دهد. من برای تشکرو از روی حساب رفتار نکردم. کارولین من دوستت دارم. تلاش فراوانی برای یافتن تو کردم و همین ماجرای دیروز نیز به دنبال تلاشم برای یافتن تو پیش آمد. هر کار کردم وکیلت آقای جان مارتین راه نداد ناچار شدم بگویم که نامزدت هستم، بی خبر از اینکه ایشان خود نیز گلویش گیر کرده است و بهمین دلیل طوفان به پا کرد…”
این اولین خنده او در این مدت بود. همان خنده و همان آهنگ. پریدم و لبهایش را به بوسه گرفتم .این هم اولین بوسه از زمان آشنائیمان بود. کمی جا خورد، و بی عکس العمل اجازه ادامه داد. وقتی دستهایش را دور گردنم پیچاند و با تمام احساس جوابم را داد حال خوش دیگری یافتم. و با پایان، همانطور که دستانش به دور گردنم حلقه بود نگاهش را به چشمانم دوخت و می دانم دنبال چه می گشت…وقتی سینه هایش را لمس کردم دستش را از گردنم جدا کرد و آرام گتن گفت:

” امیر! ”
و ادامه نداد.
” امیر چی؟  چه می خواهی بگوئی…ناراحت شدی؟ می دانم داشتم زیاده روی می کردم…”
” امیر! دوستت دارم. باور کن، فقط تو را دوست دارم. ولی…”
” ولی چی؟ کارولین من در بسیاری از مواقع این ” ولی ” ها را دوست ندارم و حالا هم “.
“…امیر ما می توانیم برای هم باشیم، ولی نمی توانیم با هم باشیم…”
” تو همیشه به من می گفتی چرا گاه این همه پیچیده حرف می زنی، حالا تو که بد تر شده ای؟
این جمله فلسفی پیچیده یعنی چه؟ …با هم ولی نه برای هم دیگر چگونه احساسی است؟ از بس در تنهائی کتاب می خوانی…کارولین چرا قاطی کردی؟….”
” امیر من تو را می شناسم و می دانم که خیلی خوب می فهمی که چه می گویم…ما می توانیم برای همیشه دو دوست خوب برای هم باشیم ولی نمی توانیم در جوار و کنار هم باشیم.   یعنی من نمی خواهم که تو در انحصار من باشی. من دیگر آن کارولینی که بودم نیستم ولی تو هنوز همان امیری. من برای فردا بر می گردم، ولی هر گز تو را فراموش نمی کنم. خواهش می کنم بفهم چه می گویم”.
ساکت و مبهوت نگاهش کردم و دریافتم که دارم ملایم و نرم تنبیه می شوم. بنظر نمی رسید که منتظر پاسخی باشد و این بیشتر عذابم می داد.
” چرا تو دیگر آن کارولینی که بودی نیستی؟ بنظر من تو همانی که بودی و کمی هم زیباتر. ولی من دیگر آن امیر نیستم. امیری که ناگهان گرفتار جنونی آنی شد و تو را به این روز انداخت و خودش را به سوی افسردگی روحی کشاند. می دانم که اگر بروی هرگز خوب نخواهم شد و این احساس گناه رهایم نخواهد کرد…”
” امیر اشتباه نکن من احتیاج به ترحم ندارم، و بهمین دلیل ضمن علاقه به تو، نمی خواهم بمانم. من مدتهاست که با زندگی جدیدم خو گرفته ام و نمی خواستم بگویم که، تنهاهم نیستم…”
احساس کردم کسی ناگهانی زده است پس گردنم. نا راحتی توام با عصبانیت همچون هزاران مورچه در جانم ریخت مشکل توانستم خودم را کنترل کنم. متوجه شد.
” امیر من روی صندلی چرخدارم، دیگر آن اندامی را که تو تحسین می کردی، وجود ندارد. و من نمی توانم بگذارم که تو زندگی شاد و پر رونق خودت را به پای من بریزی…”
دریافتم ادامه صحبت در چنین موقعیتی به صلاح نیست، کارولین در شرایطی نبود که حرفهای من در او اثری بگذارد. بحث را عوض کردم.
” کارولین! می توانم خواهش کنم امشب شام  سوم را با هم باشیم؟ و تو این همه عجله برای رفتن نداشته باشی؟ چون علاوه بر شام امشب که فقط من و تو با هم خواهیم بود،آخر هفته نیز می خواهم شام دیگری با آقا و خانم جفرسون که اگر همراهی هایشان نبود من زندگی دوباره ای نمی یافتم و آقای هاردینگ وکیلم که به من توان روبرو شدن با تو را داد، داشته باشیم”.
ساکت شروع کرد انگشتانش را چرخاندن، به من نگاه نمی کرد. دیدم دارد درهم می شود، فهمیدم که در تدارک پاسخی است که ضمن رد تقاضایم ناراحتم نکند. فرصت ندادم و مانع شدم که بیشتر در برزخ پاسخ سرگردان بماند.
” کارولین تو آنچنان در من جای داری که لحظه به لحظه ای را که با تو بوده ام و یا به تو فکرکرده ام در دفترچه ای نگارش کرده ام تا همه از عشق من به تو آگاه شوند. و یاد نامه ای باشد از آغاز آشنائی ما که در نهایت نمی دانم  به کجا خواهد انجامید.
اگر فارسی می دانستی می دادمش به تو که بخوانی و بهتر متوجه احساس و نظرم در مورد خودت بشوی .
همانطور که گفتم در نظر داشتم چند شب بیشتر بمانی تا به یاد دو شامی را که با هم بوده ایم، آن را تجدید کنیم، ولی از آنجائی که می بینم تو علاقه مندی که زود تر بر گردی ازخواسته ام چشم می پوشم. من می توانم با همه علاقه ای که به تو دارم، با فشار به خودم نبود تو را تحمل کنم.
تصمیم ندارم حتا از تو بپرسم به کجا بر می گردی، جائی را که تو هم نخواسته ای به من بگوئی. و نمی پرسم که چه کسی در انتظار توست. کسی را که خودت اشاره ظریفی به او داشتی.

کارولین من نمی دانم که اشک تو برای چیست؟ از روی علاقه است یا ترحم؟ بخاطر عشق به من است یا برای ارضای خودت.
گمان من بر این بود، حالا که پس از این همه فراز و نشیب و بهر شکل بهم رسیده ایم گناهم را می بخشی و با هم می مانیم، اما تو بیشتر تمایل به رفتن و جدائی داری و من به آن احترام می گذارم.
یکبار دیگر از اینکه آمدی و با فدا کاری خودت را نامزد من معرفی کردی و بانی رو سفیدیم شدی سپاسگزارم، قول می دهم این محبت تو را همراه با عشقت که در وجودم لانه دارد فراموش نکنم”.

” امیر اگر سخن رانی ات تمام شده است به من هم فرصت بده، وقتی شروع می کنی اجازه نفس کشیدن هم نمی دهی، می بری و می دوزی.
من بهتر و بیشتر عشقم را به تو نشان داده ام، اگر منصف باشی که هستی، قبول داری. و حالا  احساسم این است که بیشتر علاقه مندی که من هرچه زود تر بر گردم، و بر می گردم، چون بیم دارم که تو به کار دیگری دست بزنی که مرا بیشتر در خودم بکشاند “.
” پس به سلامت عقل من شک داری و در حقیقت داری جانت را از دست تصمیمهای ناگهانی من خلاص می کنی؟….چه فاصله ای ایجاد شده است؟  “

نمی دانستم چه می کنم. درست و غلط تصمیمها را تشخیص نمی دادم. حال گیج و ویجی داشتم.
احساسم که معمولن در چنین تنگناهائی یاری می کرد خودش را نشان نمی داد.
زمانی بسیار طولانی را در انتظار چنین روزی بودم که کارولین را پیدا کنم و در کنارش بنشینم و حالا از تصمیم درست عاجزبودم.
نمی دانستم این کنار کشیدن و عدم همراهی و ابراز علاقه  او برای بودن بامن، ناشی از ناراحتی و دل آزردگی از من و رفتاری که داشته ام است یا از اینکه روی صندلی چرخدار است، که البته در نهایت آن هم گناهش به گردن من بود. هر چه بود نمی خواست بماند. و من هم صلاح را در اصرار نمی دیدم ضمن اینکه نشان نمی داد که در انتظار خواهش و اصرار باشد.
” امیر من هم تو را دوست دارم، ولی متاسفانه کمی دیر شده است. برای راحتی خودم و آرامش تو همین امروز برمی گردم، اما کوشش می کنم که بیشتر با تو در تماس باشم”.
” کارولین عزیزم! خواهش می کنم کوشش کن که، با من در تماس نباشی. به حال خودم رهایم کن، شاید توانستم امیر قبل از شام با کارولین در رستوران ” مونتاناس ” بشوم. می دانم که برای هر دویمان و بیشتر برای من سخت است، ولی بگذار تمام شود “.
تلفن را که زنگ می زد برداشتم، آقای هاردینگ بود.
” سلام آقای هارینگ. بله اینجاست ولی همین امروز دارد بر می گردد…. بسیار خوب…گوشی…
کارولین، آقای هاردینگ وکیل من، می خواهد با تو صحبت کند…”

گوشی را که زمین گذاشت مدتی ساکت به من و اطراف اتاق نشمین نگاه کرد.
” گفتی رئیس دانشکده که خیلی هم به تو کمک کرده اسمش چه بود؟ ”
” جفرسن! ”
” می توانی تلفنش را به من بدهی؟ ”
” بله، بگذار روی این تکه کاغذ برایت بنویسم تا آن را داشته باشی “.

” امیر می توانی مرا ببری فرودگاه؟ ساعت هشت شب پرواز دارم “.
” خوشحال هم می شوم “.
” از چی؟ که دارم می روم؟ یا برای بیشتر با من بودن؟ ”
جوابش را ندادم…بغض نا جوری گلویم را می فشرد.
کمکش کردم تا چمدان کوچکش را ببندد. و تا وقتی که از هم جدا شدیم، حتا یک کلمه دیگر با او حرف نزدم. در لحظه خدا حافظی داشت اشکم جوانه می زد که روی بر گرداندم، اما او از ورای الماس اشکش نگاهم کرد و بی خدا حافظی صندلیش را بر گرداند و بطرف گمرک پرواز، حرکت کرد.
رفتم خانه و به کمک قرص خواب آور خودم را از هوش بردم.

کفش دوزک ها

مجید قنبری - اردیبهشت ۱۳۸۹

پشت چراغ قرمز که می‌ایستم ، بدون آن که چیزی بگوید سوار می‌شود و کنارم می‌نشیند . فقط سفیدی مانتویش را می‌بینم ، بی آن که نگاهش کرده باشم . هر وقت از جایی بر می‌گردم ، مثلا از سینما یا بیمارستان و یا هر جایی دیگر ، در مسیر برگشت فکر می‌کنم همه‌ی مردمِ اطرافم نیز از همان‌جا برمی‌گردند .
الان هم فکر می‌کنم تمام این اتومبیل‌ها و راننده‌ها و مسافرهای‌شان از مراسم خاکسپاری عزیزی برمی‌گردند . همه عزادار و عصبی پشت چراغ قرمز ایستاده‌اند و منتظرند تا با سبز شدن چراغ حرکت کنند ، به خانه‌هایشان برسند و با زنان قاعده خود نزدیکی کنند . چراغ که سبز می‌شود ، دنده یک را جا می‌زنم و حرکت می‌کنم . شاید برای اولین بار هدفی دارم و می‌دانم به کجا می روم .
– « هی آقا ، حالتون خوش نیست ؟ »
آرام به طرفش برمی‌گردم و می‌گویم : « نه »
صورت کشیده‌ای دارد با گونه‌های استخوانی برجسته . آرایش تندی کرده ‌است . طبق عادت همیشگی نگاهی به پایین تنه‌اش می‌اندازم . دگمه‌های روپوش‌اش باز است و ران‌های پرش در شلوار جین چسبانش برجسته و هوس انگیزند . با لوندی می‌گوید : « خوب براندازم کن تا وقتی قیمت رو شنیدی ، یهو پس نیفتی . »
این را می‌گوید و می‌خندد . بعد دست نازک و سفیدش را می‌گذارد روی دست راستم که تازه روی سر دنده نشسته است . احساسی ندارم . نه تنم لرزید ، نه دهانم خشک شد .
می‌گوید : « یه راه بیست تومن . »
کم‌کم هوا تاریک می‌شود و چراغ‌های خیابان فضای خاکستری شهر را روشن می‌کنند . می پرسد : – « هستی ؟ »
ـ « یه راه ، یعنی چی؟! »
دستش را روی دستم بالا و پایین می‌برد و با عشوه می‌گوید : « یعنی این‌قدر می‌ری و می‌آی تا آبت بیاد . بعد هم پول منو می‌دی و خداحافظ شما . »
نمی‌توانم در چشم‌های درشت و سیاهش که این طور وقیحانه زیر نظرم گرفته نگاه ‌کنم . ولی این بار با همیشه فرق می‌کند . قصد دارم تا آخر خط بروم : « اما این رو که دستای خودم بهتر از هر کسی انجام می‌دن ، پول هم نمی‌خوان . تازه این کار رو با علاقه می‌کنند ، با لذت و با نفرت . »
چراغ‌های اتومبیل تاریکی شب را می‌شکافد و همچنان جلو می‌رود . با خودم می‌گویم انگار : « بعد از این هم که ارضا شدم تو می‌ذاری و می‌ری . یعنی فقط همین ؟ چند قطره‌ی غلیظِ لذت ؟ یه راه برای من . پس خودت چی ؟ شاید این برای تو یه سوم راه هم نباشه . نه ، معامله‌ی عادلانه‌‌ای نیست . به نظر من این یه راه رو باید با هم رفت . »
با تعجب نگاهم می‌کند و من ادامه می‌دهم : « . . . اما بعد از اون رعشه‌ی لذت چه چیزی تغییر می‌کنه ؟ می‌فهمی از چی حرف می‌زنم ؟ فقط یه اتفاق ، هر چی که باشه . هر چقدر کوچک حتی . »
عقب می‌نشیند و سرش را تکیه می‌دهد به پشتی صندلی . شال بلندش سر می‌خورد روی شانه‌هایش . نگاهش می‌کنم . جنازه‌ی لبخندی بر لبان کوچک و گوشتی‌اش سنگینی می‌کند . به عوارضی اتوبان رسیده‌ایم . دستم را بیرون می‌برم و به اندازه‌ی قیمت یک راه ، به مرد درون اتاقک شیشه‌ای پول می‌دهم . قبل از این که حرکت کنم صدایش بلند می‌شود : « هی ! داری منو کجا می‌بری ؟ »
انگار تازه متوجه شده که در حال خارج شدن از شهر هستیم . پایم را روی پدال گاز فشار می‌دهم و سرعت می‌گیرم . یک لحظه از این که پیاده شود و به راه خود برود ، وحشت می‌کنم . نمی‌خواهم تنها باشم : « نترس ، می‌ریم ویلای من . هر چقدر هم بخوای بابت یه راه بهت پول می‌دم ، فقط به این شرط که اجازه بدی راهش رو خودم انتخاب کنم . »
ـ « باشه ، راهش رو خودت انتخاب کن . مثل این که به توافق رسیدیم . می‌دونی ، به نظر من تو یا دیوونه‌ای یا این که خیلی رندی . »
به توافق رسیده بودیم . دکتر جراح کاغذی جلو دستم گذاشت و گفت: «باید این را امضا کنید . » حکم مرگ مادر بود . امضا کردم چون همه با هم به توافق رسیده بودیم . فقط همین‌قدر که سه یا چهار خط در هم بکشم و اسمم را زیرش بنویسم و تمام . لازم نبود که نگران چیزی باشم . انگار اصلا به من مربوط نمی‌شد . مادر آخرین نفس‌هایش را خواهد کشید با امضا و موافقت من .
ـ « می‌دونی ، اگه جز تو کس دیگه‌ای بود ، محال بود باهاش از شهر خارج بشم . اما انگار تو یه جورایی فرق داری . مثل یه بچه که احتیاج به مراقبت داره . می‌دونی ، یه وقت من دانشجوی پرستاری بودم ولی بعد ولش کردم . یعنی یه دفعه همه چیز رو ول کردم . تصمیم گرفتم خودم رو گم‌ و گور کنم . نمی‌خواستم تمام عمر یه گوشه وایسم و زندگی رو تماشا کنم . می‌خواستم در مرکز زندگی باشم نه این که فقط یه تماشاچی باشم . »
حالا از اتوبان هم خارج می‌شویم . جاده‌ی باریک به دور کوه می‌پیچد و بالا می‌رود و دره‌ی سمت راست جاده عمیق و عمیق‌تر می‌شود . من با سرعت می‌روم . نور چراغ‌های اتومبیل از صخره‌های اطراف ، از تخته سنگ‌های غول‌پیکر تصویرهایـی وحشتناک می‌سازد . بالای علم کوه پر است از سنگ‌های سخت گرانیتِ سفید و سیاه ، سنگ‌های کمیاب و قیمتی . سنگ‌هایی یکپارچه به اندازه‌ی حجم یک اتاق دنگال . چه سخت صیقل می‌خورد این سنگ .
می‌گویم : « تا حالا به رفتار پینه‌دوزها دقت کردی ، کفش‌دوزک‌های قرمز رو می‌گم . قدیما هر وقت می‌رفتم کوه یه جای خلوتی پیدا می‌کردم و ساعت‌ها به حرکات کفش‌دوزک‌ها نگاه می‌کردم . اونا از هر چیزی بالا می‌رن ، از شاخه‌های نازک یا از ساقه‌ی علف‌ها . آروم آروم بالا می‌رن تا به نوک اون شاخه یا ساقه می‌رسن . جایی که دیگه بالاتر از اون نمی‌تونن برن . گاهی یکی‌شون رو می‌گرفتم و پشت دستم می‌ذاشتم . بعد بلند می‌شدم و انگشت اشاره‌مو رو به آسمون می‌گرفتم . کفش‌دوزک شروع می‌کرد از انگشتم بالا رفتن . روی بالاترین نقطه‌ی ناخنِ انگشتِ اشاره‌ام می‌ایستاد ، دیگه جایی رو نداشت که بره . من بالای قله‌ی کوه بودم ، انگشت اشاره‌ام رو به آسمون و نوک انگشتم یه پینه دوز کوچک و حقیر . بعد کفش‌دوزک پاهاش رو زیر تن‌اش جمع می‌کرد و درست وقتی که انتظارش رو نداشتی یه دفعه می‌پرید . پرواز . . . می‌فهمی؟ بلندی و رهایی . . . »
با شیطنت می‌گوید : « اصلا نگران نباش آقای فیلسوف ، خودم امشب پروازت می‌دم . نمی‌خوام با تو مثل با بقیه باشم . »
تلخ ادامه می‌دهم : « اما حالا بالای بلندترین قله‌ها هم ، کنار سنگ‌ها یا لای بوته‌ها پر است از نوار بهداشتی‌های خونی . همه چیز از همین خون صورتی رنگِ متعفن شروع می‌شه ، زایش و مرگ ، و وسوسه‌ی همخوابه شدن با یه دخترک نابالغ میونِ خون و کثافت . عادتِ ماهانه ، عادتِ روزانه ، روزمره‌گی و تکرار . خون ، همه جا پوشیده از خون است . »
دهان مادرم باز مانده بود . نفس که می‌کشید دهانِ پر از خونش قُل‌قُل می‌کرد و خونابه آرام آرام از گودی میان لُپ‌ها و چانه‌اش سرازیر می‌شد ، از زیر ماسک اکسیژن بیرون می‌آمد و از روی گردن به گودی میان سینه‌هایش می‌دوید . خون و خونابه . من فقط نگاه می‌کردم و می‌دانستم که این آخرین دیدار ماست . به عشق بازی شب قبل می‌اندیشیدم و شب‌های دیگر و دیگر . هیچ اتفاقی نخواهد افتاد و خون همچنان جریان خواهدداشت ، کنار دهان مادرم . میان پاهای همسرم و درون رگ‌های گندیده‌ی من . قاعده‌ی بازی همین است . دختر پرستار با همکارش پچ‌پچ می‌کرد و زیر چشمی نگاهم می‌کرد . می‌دانستم اگر آنجا نبود حتما کنار خیابانی منتظر مشتری بود یا سوار اتومبیل خود من بود ، در کنار من ، و الان سعی می‌کرد دستش را از روی زانویم به طرف آلت تناسلی مچاله شده‌ام در شلوار تنگ بلغزاند .
انگار با خودم می‌گویم : « اما بعدش چی ؟ بعدش که یه سیگار روشن می‌کنی ، هنوز نفس نفس می‌زنی ، با موهای وز کرده و تنِ خیس از عرق . از هر چی زن یا مَرده متنفر می‌شی . حتی نمی‌تونی به نعش لختی که کنارت روی تخت افتاده نگاه کنی . بدنت بوی گه گرفته ، بوی گند . اون وقت دلت برای یه آدم که نه زن باشه و نه مرد تنگ می‌شه . یه آدم که وسط پاهاش هیچی نباشه ، می فهمی؟ هیچی . »
ناگهان کلمات همراه با نفس بلندی از دهان دختر بیرون می‌ریزد : « من از هر دوشان متنفر بودم . یه بار ، نیمه‌های شب از خواب پریدم . مثل این که صدایی شنیده بودم . از اتاقم اومدم بیرون . همه جا تاریک بود ولی نور ضعیفی به راه‌پله‌ها افتاده بود که مدام کم و زیاد می‌شد . یواشکی از پله‌ها رفتم پایین و سرک کشیدم توی هال . مامان مثل گربه‌ی ترسخورده‌ای گوشه‌ی کاناپه کز کرده بود . بابام کمی اون طرف‌تر خم شده بود و دستاشو روی زانو گذاشته بود و با دقت و لذت به صفحه نورانی تلویزیون زل زده بود . بابام مثل یه گوریلِ گنده و وحشی بود . همیشه جایی از تن مامان کبود بود . وقتی با دستای پشمالو و گنده‌اش به من دست می‌زد ، چندش‌ام می‌شد . می‌خواستم بالا بیارم . الان از زندگیِ آزادم با تمام بدبختی‌هاش راضی‌ام ، هر چند شب‌ها خیلی سخت می‌گذره . می‌دونی ، شب‌ها همه مثل هم می‌شن . کارمند و کارگر و آقا معلم و آقا مهندس فرق نمی‌کنه . همه و همه یکی می‌شن ، وحشی و کثیف مثل بابام . همه فقط یه چیز می‌خوان . مرد و زن وسطِ لِنگ‌هاشون خلاصه می‌شن . »
پایم را روی پدال گاز فشار می‌دهم . سرعت می‌گیرم و پیچ وخم‌ها را با مهارت پشت سر می‌گذارم و از شیبی تند در دل شب بالا می‌روم . کنارم دختری است که جز تن خودش و جسدهای بی‌شماری که در بغل فشرده هیچ نمی‌داند . کفش‌دوزکی که دنبال رهایی آمده است تا این‌جا و امشب به من رسیده . پرستار جوان می‌خندید . دستان لرزان مرا که می‌دید یا چشم‌های خیس‌ام را می‌خندید . لوله‌های لاستیکی ، بازوان کبود ، رگ و پی و گوشتی که از درون فرو می‌ریخت ، فرو می‌مرد و خطوط در هم و بر هم الکترونیکی که تنها نشانه‌ی زندگی بود . زندگی‌ای که از اسپرم‌های من آغاز می‌شود . هزاران و میلیون‌ها نطفه با امکان بالقوه‌ی زایش . اسپرمی که من می‌ریزم توی بدن یک زن هرجایی یا توی بدن همسرم . چاه‌های توالت این شهر پر است از اسپرم . اسپرم‌هایی که می‌توانست چندین نسل مثل نسل من و تو را به وجودآورد . بی‌اختیار می‌گویم : « خودِ من ، می‌دونی چند نسل بعد از خودم رو تو چاه مستراح ریخته‌ام ؟ »
ـ « اینم از شغل ما ! هیچ‌وقت نمی‌دونیم شب رو باید زیر چه جور آدمی به صبح برسونیم . اضطراب دائم . . . دلشوره . »
ـ « مثل خبری که نمی‌آد و دل آدم رو پر آشوب می‌کنه . »
ـ « باورت می‌شه بعضی وقت‌ها زن‌ها هم مشتری ما می‌شن . یه بار یکی‌شون با یه «بی ام و»ی سبز رنگ سوارم کرد . خیلی مهربون بود . وقتی قیمت رو بهش گفتم ، گفت حیف تو نیست که با این مردای گردن کلفت بخوابی . کار راحت و بی‌دردسری بود . توقع زیادی نداشت . . . »
پرده‌های تاریکی ، پرده‌های شب یک‌یک کنار می‌روند و اتاقک روشن ما به سرعت به پیش می‌رود . همیشه عاشق شب بوده‌ام . همین که خورشید می‌میرد و همه جا تاریک می‌شود ، اضطراب من هم تمام می‌شود . توی روشنایی روز انگار هزاران چشم نامحرم بالا و پایین‌ام را می‌پایند و نگاه‌هایشان مثل سوزن به تنم فرو می‌رود . گیج و منگ می‌شوم و نمی‌دانم با دست‌هایم چه کار کنم . اما توی تاریکی می‌شود برای همیشه پنهان شد و از نگاه‌های فضول ، از زندگی ، از مرگ ، از همه چیز در امان بود . انگار برای خودش می‌گوید : « با تاریک شدن هوا دل‌شوره به جونمون می‌افته ، نکنه امشب کسی رو پیدا نکنیم . تنها موندن یه تهدید جدی و همیشگیه . اون وقت حق انتخاب از دست می‌ره و مجبوریم با اولین کسی که بوق زد یا اتومبیل‌اش رو جلو پامون نگه داشت ، بریم . ممکنه این آدم یه روانی باشه یا یه آدم مریض و منحرف ، یا یه عوضی مثل بابام . دوست‌ها و همکارهاش زیاد خونمون می‌اومدن . پسرهای جوونی که هنوز صورت‌شون پر از جوش‌های آبدار و چرکی بود . این جور شب‌ها که زیادم پیش می‌اومد ، مامان تو اتاق ما می‌خوابید . بابا می‌گفت این آقای فلانی است ، همکار جدیدمان که قراره از چند روز دیگه با ما کار کنه ، پسر خوب و زرنگیه . همیشه همین طور اون‌ها رو معرفی می‌کرد . ما که دزدکی از بالای پله‌ها نگاه می‌کردیم، دل‌مون برای پسر بیچاره می‌سوخت . شب توی اتاق ، خواهرم رو از پشت سفت بغل می‌کردم و چشم‌هامو می‌بستم . مدام از این که صدایی بشنوم می‌ترسیدم . می‌دونستم که پسر بیچاره همون موقع زیر دست و پای بابا لِه می‌شه . روح‌اش ، جسم‌اش ، هویت‌اش زیر هیکل گنده و پشمالوی بابا خرد می‌شه تا آماده‌ی همکاری بشه . توی تخت تن خودم رو به تن خواهرم فشار می‌دادم و به پسر جوونی فکر می‌کردم که مثل یه تیکه خمیر به وسیله‌ی پدر وَرز داده می‌شد تا برای یه عمر خدمت صادقانه آماده بشه . بعدها که به دانشگاه رفتم ، وقتی دانشجوهای دیگه درباره‌ی شغل آینده‌شون با هم حرف می‌زدن ، من تنم می‌لرزید . حتی نمی‌تونستم تصور کنم که برای همکاری و خدمت ، به قول بابام ، یا برای استخدام شدن برم پیش یه نفر با هیبت بابام ، اون‌قدر دست و پا بزنم و فریادهای خاموش بکشم تا اون هر جور که دلش خواست منو وَرز بده . . . »
زیر لب تکرار می‌کنم : « حالا بالای دست نارس‌ترین قله ها هم ، کنار سنگ‌های نایاب و قیمتی گرانیت ، پر است از نوار بهداشتی‌های خونی . . . »
اتومبیل را در سر بالایی نگه می‌دارم و به طرفش برمی‌گردم . نگاهم می‌کند . منتظر است . آخرین پیچ جاده صد متر جلوتر است . بعد از آن جاده سرازیر می‌شود به سمت دریا . چراغ‌های اتومبیل تنها قسمتی از جاده را روشن می‌کنند . انگار اطراف‌مان هیچ نیست جز سیاهی و سکوت محض . با وحشت از خودم می‌پرسم انگار : حالا چه باید بکنم ؟ مادرم می‌گفت آدم وقتی می‌میرد که دیگر هیچ کاری برای انجام دادن نداشته باشد . وقتی که همه چیز برایش ماضی شده باشد ، ماضی مطلق . آن وقت خیلی راحت می‌خوابد و دیگر بلند نمی‌شود . این دیگران بودند که آرامش‌اش را با آن سرنگ‌ها و لوله‌های لاستیکی بر هم می‌زدند . دختر سفیدپوش در صندلی کنارم ، دست‌هایش را از هم باز می‌کند . انگار همه چیز را می‌داند یا می‌فهمد . من صورتم را در دامانش فرو می‌برم . حالا دست‌های تپل و سنگین مادرم موهایم را نوازش می‌کند و خوابِ آن‌ها را به هم می‌ریزد و آرام در گوشم زمزمه می‌کند : نترس ، نترس پسرم . چندان هم سخت نیست . آرام باش . همه چیز تمام شد ، من برای همیشه با تو می‌مانم . به روی‌ام خم می‌شود و سرم را محکم به سینه‌های جوان و سفتش می‌فشارد . پای راستم را روی پدال گاز فشار می‌دهم تا آخر و کلاج را ول می‌کنم . لاستیک‌ها زوزه‌ای می‌کشند و اتومبیل با شتابی بی‌دلیل در دل تاریکی به جلو پرواز می‌کند .
—————

این داستان قبلن در سایت لیلا صادقی آمده است

شهادت یک شمع

نسرین مدنی - اردیبهشت ۱۳۸۹

به ندا آقا سلطان
و
تمامی شهیدان راه آزادی
——————–

به چمنزار بیا
به چمنزار بزرگ
و صدایم کن، از پشت نفس های گل ابریشم
همچنان آهو که جفتش را
پرده ها از بغضی پنهانی سرشارند
و کبوترهای معصوم
از بلندیهای برج سپید خود
به زمین می نگرند………فر
وغ
حالا که فکرش را می کنم می بینم هیچ وقت فرصت نشد او را به تو خوب بشناسانم. می دانی، فیلم ها لحظه ها را ثبت می کنند تو دقایقی که کل خاطره ها می شود ، شاید وقتی می خواستی او را مجسم کنی با آن شلوار جین آبی و بلوز بنفش به خاطرت می آمد که تو فیلم بود یا به همان ظاهر بقیه ی فیلم ها با همان لباس هایی که تو عکس ها برایت می فرستادم همان شیطنت ها همان دل بردن هایش همان قهقهه ها نه چیزی بیشتر نه رنگی دیگر.
حالا می توانم بی وجود ِ دوربین ،راحت تر خیلی حرف ها را برایت بزنم. می دانی ، دوربین که بود همش باید به موهایم دست می کشیدم ،همش باید لباسم را مرتب می کردم هر چه می گفت:” مامان خوشکلی بابا می پسندت” یک جور دلهره باهام بود مثل آن لحظه ی خواستگاری که آدم مدام تو این دلهره دست و پا می زند که یک چیزی کم است.
گفته بودی مبارز زن نمی گیرد. گفته بودی مبارز خودش را تو دام اهل و عیال نمی اندازد اما تو انداختی تو آن زمانه ی بگیرو ببند چه دلی داشتیم که پنهان همدیگر را تو پشت بام دیدیم برای اولین بار.یادت است؟ کفتری بازیگوش کنار پای مان ورجه ورجه می کرد.
بعد از آن خو کردیم به آن کفتر و دیدارهای پشت بامی.
اتمام حجت کردی که زن و شوهر می مانیم اما بچه بی بچه.
تو آن گرما، ستاره ها شاهدمان بودند و ماه و چه ماهی و چه نوری که می تا باند به تن برهنه ی
تو، شبنم عرق روی موهای تنت با تابش نور ماه، مثل مروارید شده بود یا مثل ِ پولک های لباس شب ِ عروسی ام ، چه شبی! همدیگر را نوشیدیم. من از جان تو پر می شدم و از خودم خالی تو از جان من پر و از خود خالی. گفته بودی:
” دلم نمی یاد ازت بکَنم. دست که می سام روی شکمت دوباره هوس می کنم بخورمت.”
تا سحر بیدار بودیم اگر مستی خواب نبود همان طور همدیگر را می بلعیدیم و تو چه احتیاطی می کردی و مدام گفته بودی مواظب باشیم …مواظب باشیم، و من چه دل دل می کردم که تو عقل از سرت بپرد اما تو آن شیدایی ِ سودای ِ تن، باز هوشیار بودی یک لحظه یک لحظه کافی بود وقتی تنم را با تمامی تنت پوشانده بودی. خواستی جدا شوی کرخت وسست بودی و خواب پلک هایت را سنگین کرده بود. پاهایم را دور پاهایت چفت کردم و همان یک لحظه حضور یافت وقتی ستاره ها کم کم به خواب رفتند ما ستاره مان را فراخواندیم و از آن به بعد روز، روز ِ بیداری ستاره ی او بود.
عادتت شده بود که برای آن کفتر ِ طاق، کاسه ای از آب بگذاری و فصل شکوفه دادن و بار گرفتن دار و درخت ها یاس خوشبویی را بیندازی توی کاسه ی آبش.
ماه اول باورم نشد .ماه دوم حجت شد. رفتم دکتر. یادت هست وقتی بهت گفتم انگار منتظر بودی اشک تو چشم هایت جمع شد. کمرم را گرفتی و از روی زمین بلند کردی و چرخاندی و چرخاندی. چند بار گفتی:
” ما که خیلی احتیاط کردیم، کی ؟ چطور؟ ”
گفته بودم:
” خدا خواسته ”
گفته بودی:
” حالا که خدا خواسته منم چاکرشم ”
وقتی رفتی هنوز به دنیا نیامده بود به دنیا که آمد هم نبودی. از کجایش بگویم که چه بچه ی شیرینی بود. از کجا؟
بزرگ تر که شد اداهای قشنگ تری داشت .قهر که می کرد با خودش غرغر می کرد .اسباب بازی ها را تو یک گوشه ی اتاقش جمع می کرد و دست به سینه و اخمو دست به هیچ نمی زد، لب به غذا نمی زد .شب که می شد حتی تو خواب هم اخمالود بود. بوسش که می کردم اخمایش باز می شد آویزان گردنم و می گفت:
” مامانی قصه بگو”.
یکی از همین حالت های اخمالودش را برایت فرستادم .هنوز داری عکسش را ؟
روز بعد همه چیز یادش می رفت .شیطنت از سر می گرفت و باز روز از نو روزی از نو.
می دانی تا بزرگ شود یک دوره من هم باهاش بزرگ شدم.
ماکارونی را بیشتر از هر چیزی دوست داشت. ماکارونی با سس فراوان. ترشی را هم خیلی دوست داشت. در هفته اگر هفت روزش را ماکارونی درست می کردم باز دل زده نمی شد. یواشکی سراغ دبه های ترشی می رفت.
عاشق همه ی رنگ ها بود هر کی ازش می پرسید :
” چه رنگی را بیشتر دوست داری ؟”
می گفت:
” همه را.”
وقتی اصرار می کردند می گفت:
” همه همه همه را “.
می گفتم:
” مادر آدم رنگی را بیشتر دوست دارد.”
می گفت:
” مادر رنگ ها همه زیباست جز دورنگی”.
تو شعر و شاعری به خودت رفته بود شعر را بو می کشید.
به گل یاس عاشق بود. یاسی که کاشته بودی اواخر بهار خوب گل می داد با تاک انگور ساقه به ساقه شان یکی شده بود. نمی شد جداشان کرد.
گاهی می نشست زیر درخت انگور و یاس و شاملو می خواند.
دوست داشت همیشه موهایش را ببافم . از حمام که بیرون می آمد می رفت تو حیاط می نشست. پشت به آفتاب می کرد تا موهایش خشک شود.
کتاب های کتابخانه ات را دوبار و سه بار خوانده بود. جواب حاشیه نویسی های تو را هم داده بود.
عاشق دویدن بود و بسکتبال. سوم دبیرستان تیم شان تو منطقه اول شد. یادت هست عکسش را فرستادم با کاپی به دست؟
پیاده روی را هم دوست داشت، زیر باران بی چتر، بعد آن، فالوده خوردن یا بستنی سنتی.
گفته بود کار دل را دست می کند. عاشق مستند های کوزه گرها بود. یکی از شبکه ها برنامه ی آموزش کوزه گری گذاشته بود. یک روز باهاش نشستم به تماشا. صدای فین فین دماغش را که شنیدم متوجه شدم دارد گریه می کند گفتم:
” چی شده مادر؟ ”
گفت:
” ببین مامان ببین کوزه گر با چه عشقی به کوزه اش نگاه می کند بابا هم به همین اندازه مرا دوست دارد “.
برایش تعریف کردم چطور فکر می کردی. برایش گفته بودم چه صدایی داشتی . براش گفته بودم “ایرج ثانی” لقبت داده بودند. برای همین بود یک بار پایش را کرده بود تو یک کفش که الی و لله “سلطان قلبم ” را بخوانی. برایش گفته بودم تو بگیرو ببند دهه ی شصت مجبور شدی بروی.
روزی که آن فیلم را دید روز و شب نداشت. یادت است زنگ زده بودی صدایش می لرزید. فهمیدی که چطور صدایش پر از ارتعاش شده بود؟
گفته بود:
” بابا آن قناری را از تو تعمیرگاهت بیار بیرون “.
گفته بود:
” آزادش کن”.
گفته بود:
” بده دست مسیح آزادش کند”.
گفته بودی:
” تو این همه سرو صدای چکش و آهن پاره دلم به صدای این قناری خوش است پول زیادی پاش دادم”.
گفته بودی:
” از من نخواه، بی صدای قناری دست ودلم به تعمیر ماشین ها نمی رود”.
زده بود زیر گریه یادت است گوشی را داده بود دست من.
بعدش که رفته بودم تو اتاقش بهم گفت:
” مامان قناری.. می میرد. قناری تو اون صداها دلش می ترکد”.
از آن روز به بعد مثل سایه شد تو خانه. می نشست پشت دار قالی. چند تا طرح فرش برداشته بود که پر بود از نیم گره. دوتا دار دیگر خرید. سه تا طرح را با هم می بافت. کارش که گیر پیدا می کرد زنگ می زد استادش یا از دوستانش می پرسید. فیلم ها ظرافت انگشتانش را نشان نمی دادند. نمی دانی چه انگشت های کشیده و استخوانی داشت عین تار ِ سه تار .یکی از استادهای دانشکده شان گفته بود فرش و فرش بافی را رها کن دست هایت خلق شده اند برای موسیقی”.
گفته بود:
” کار دل را دست می کند “.
تا آن سه فرش بیاید بالا، شد پوست واستخوان، از بس شانه زده بود به این تار و پود گره ها، از بس نخ ها با پوست دستش تماس داشت انگشت هایش تا چند وقت پوسته انداخت بعد پوستش ضخیم شد. هفته اول خیلی کتف و شانه هایش درد می کرد از بس که به رج های بافته شده شانه زد. شب ها آه و ناله می کرد.
کسی باورش نمی شد سه تا تابلو فرش را در عرض دو ماه و نیم تمام کند. یک روز دیدم زنگ زد به آژانس وهر سه دار را با خودش برد . وقتی برگشت گفت:” مامان حاضر شو بریم فردوسی “.رفتیم فردوسی .چند بسته اسکناس داد چند صد دلاری گرفت.
بعدش رفتیم پست خانه .آن شب هم به تو زنگ زد .گفته بود:
” بابا پول برایت فرستادم. رسید خبرم کن”.
هر چه گفته بودی:
” چرا؟ ” گفت:
” بعدا می فهمی”.
وقتی می گفت گوشی را بده به مسیح، دیگر می دانستیم از چه می خواهد بگوید. من از پای تلفن بلند می شدم تو هم لابد.
بارها شنیده بودم که می گفت:
” مسیح آخر می فهمم کفتر بازه کیه .تو محله صد تا خانوار هست “.
دست ِ ماریا درد نکند لب تاپ را که فرستاد مسیح و او از هر لحظه ی هم باخبر شدند .گفته بود:
” مادر انگار مسیح پیشم است “.
پیرهن سبز را که مسیح فرستاده بود خیلی دوست داشت.
همیشه دوست داشت غذا خوردن کفترها را ببیند. ساکت می نشست گوشه ی حیاط. مثل مجسمه جم نمی خورد. می پرسیدم چرا خشکت زده مادر می گفت:
” تکان بخورم کفترها می ترسند غذا کوفته شان می شود “.
وقتی آن گربه ی بار گرفته آمد تو حیاط ، دل مان نیامد بتارانیمش.
هره ی پنجره اش گندم ریخت و کاسه آب گذاشت. بعد ِ یکی دوروز، کفترها عادت کردند آن جا اجتماع کنند و چینه دان شان را پر.
گربه زایید، زیر همان درخت یاس و انگور. هر روز به اش یک کاسه شیر می داد. وقتی بچه گربه ها آویزان پستان مادرشان می شدند از شادی می شکفت. صورتش گل می انداخت با آن دو گیس بافته شده با آن چشم دریایی ِ سبز ساعت ها تماشاشان می کرد.
راهم نمی دادند .سرباز دم در با آن پوتین سنگین اش زد تخت سینه ام. نفس تنگی گرفتم. زن ها جمعم کردند. کشاندنم گوشه ی دیوار. یکی بهم آب داد.
مثل من خیلی ها بودند .
می دانی هیچ وقت تا این اندازه دوست نداشتم در کنارم باشی حتی روز فارغ شدنم .
خیلی احساس بی کسی کردم. خیلی.
خط ها یا اختلال دارد یا قطع است درست و حسابی نمی شود باهات حرف زد . دیشب ماریا گوشی را برداشت او هم گریه کرد .شکسته بسته فهمیدم می گفت:
” مسیح شب ها خواب ندارد. عکس زینب را می گیرد تو بغل و مثل دیوانه ها شده “.
حالا که صدایم را می شنوی بیا. یک عمر که بی تو سر کردم حالا حالا بیا مرد. مرد من ، پدر زینب .حالا.
بیست و چهار سال نتوانستی بیایی ولی حالا می خواهم بیایی ، حالا.
بغض امانش را برید. نوار را بیرون آورد و ضبط را خاموش کرد. چادر به سر کشید و راهی شد.
– آقا فوری پست بشود حیاتی است.
کارمند پرسید:
” مگر چی توی این بسته است؟ ”
– هیچ یک نوار.یک نوار.
کارمند پول را گرفت. بسته را باز کرد و تو پاکت گذاشت و پلمپ کرد.
زن پرسید :چند روزه می رسد؟
– مثل این که خیلی عجله دارید.
– خیلی. خیلی. باید برسد هر چه زودتر.
– می رسد. می رسد.
زن حیران چادرش را جمع کرد
” باید بروم باید بروم دخترم تنهاست”.
زن از پست خانه خارج شد. کارمند رو به دیگری کرد:
” این را بفرست وزارت .مشکوک است “.
– گفت حیاتی است. به نظر نمی آید چیز خاصی تویش باشد. برود وزارت که دیگر تا چند ماه برنمی گردد.
– من شک دارم. بفرست وزارت. چیزی هم نباشد فوقش می گوییم اشتباه پیش آمده با پست هوایی نفرستادیم با پست زمینی فرستادیم طول کشید.
نوار جزو بسته های مشکوک به وزارت اطلاعات فرستاده شد.
٭٭٭٭٭
با چادر خل و خاکی تشنه لب از صبح می آمد آن جا تنگ غروب برمی گشت.
گفته بود:
” شب ها احساس درد تو پشتم می کنم انگار بهم شلاق می زنند.دندان هایم درد می گیرد انگار دارند با انبردست دندان هایم را می کشند”.گفته بود:”بچه ام حال و روز خوبی ندارد ، می دانم “.
روزی که از میان آن همه او را صدا کردند بهم گفت:
” دلم گواهی می دهد “.
ازش پرسیدم:
” گواهی ِ چه ؟ ”
جواب نداد و سرش را رو به آسمان بلند کرد گفت:
” دیروز یک کفتر این جا بالا سرم پرواز کرد چند تا دور زد و رفت “.
گفته بودند بی سرو صدا. پولی که خواسته بودند داد. گفته بودند برای آزاد شدنش باید پول بدهد. گفته بود:
” پدرش پولی برای بلیط رفت و برگشت او فرستاده و دست نخورده تو حساب بانکی است “.
گفته بود:
” نمی داند چرا پایش با او نیست”.
ما بو برده بودیم پول آزادی ..چه آزادیی؟ پول خون.
کسی همراهش نبود.من باهاش رفتم .رفتیم پزشک قانونی .گفتند بی سرو صدا.ملافه را که کنار زدند .پرسیدند :”خودش است؟”
دست کشید روی صورتش. گفت آی زینب .آی مادر تو که این شکلی نبودی؟
روی موهایش دست کشید .گفت تشنه که از دنیا نرفتی رفتی؟ این چند روز کی موهایت را بافت؟ چه خوردی مادر؟
چشمات ، چشمات انگار مردمک سبزی پشتش نیست.کجاست چشماش؟ چشمات را چه کردند ؟زینبم. مادر. مادر.تنها نیستی. مثل تو زیاد هست. زیاد.خیالم راحت است. دیگر از تنهایی نترس.
مردی که همراه مان بود گفت :”خفه شو. خفه. بی سرو صدا می برید دفنش می کنید. بی سرو صدا. بی عزاداری”.
به من تکیه داد مثل یک پر سبک بود انگار وزنش پرواز کرد .سبک بود خیلی.
بردیمش بهشت زهرا .جوانی تمام کارهایش را انجام داد. اجازه ندادند ببرندش مرده شور خانه .گفتند :”شسته شده وتمیز است”.مادرش خودش را انداخت تو چال ِ قبر .یک پیرهن سبز به دست داشت گفت :”کفن نمی خواهد زینب من”. هر چه کردیم نتوانستیم بیاوریمش بیرون.جوان با آن لباس شخصی که خواست زن را با چک ولگد از تو چال بیاورد بیرون دست به یقه شد دو سیلی خواباند در گوشش گفت:” بگذار با دخترش خلوت کند نامسلمان”. مادر زینب کفن را کنار زد گفت:” برادرت مسیح دوست داشت این لباس را بپوشی .بپوش مادر من. صبر کن. کمکت کنم” .دست و کتف دختر شکسته بود از چند جا، آستین پیرهن به تنش نمی رفت. تنش پر بود از کبودی .ما زن ها چادرمان را هاله ی چال کردیم و به سر و سینه زدیم. پیرهن را به تن دختر کرد .دگمه ی مانتویش را باز کرد پستانش را آورد بیرون گذاشت تو دهان زینب گفت:” حلالت باشد شیرم مادر. حلالت باشد” .لبش را روی لب کبود شده ی دختر گذاشت و گفت:” به حجله نفرستادمت مادر. بی پدر بزرگت کردم .حسرت دیدن پدر داغ ِ روی قلبت شد.ببخش مادر .ببخش ناکام از دنیا رفتی. ناکام”. دست گذاشت روی زمین چند بار زد روی زمین پستانش را به خاک مالید گفت:” به حرمت شیری که از این پستان جوشیده دخترم را در سینه ات بپرور .عذابش نده. فشارش نده. ناکام از دنیا رفت .عروس نشد دخترم. بپرورش به خالقت قَسَمت می دهم”.
ما مویه کردیم بر سر و صورت زدیم. خاک را ریختند روی صورت دختر.خاک تازه بود .خاک بوی گلاب گرفت .مادر زینب روی خاکش گندم ریخت.
دخترم که آزاد شد همراه ما بود .شکلات ریخت روی سرش.هر روز می آمد آن جا ، پشت در زندان. بسته ی شکلات همیشه تو کیفش بود .جوانی آزاد می شد می گفت:” انگار هر بار زینب آزاد می شود”.بعضی پدر مادرها را که صدا می کردند او خوب می دانست به کجا می برندشان. همراه شان می رفت بهشت زهرا. گندم با خود می برد .خاک شان را گلاب آگین می کرد.
٭٭٭٭٭
آن شب بعد دوهفته تو بغل پدرو مادر خوابیدم .سرم را چسباندم به سینه ی پدر و پشتم به سینه ی مادر.احساس امنیت کردم.
چقدر در آن دو هفته جان مان با ترس خو گرفته بود.
او جزو ما بود. در آن جا .همه ی ما پانزده نفر را توی آن سلول جا داده بودند.برای زدن همه چیز را به کار می گرفتند .پا ،مشت، کابل ،سیم لخت، باتوم و…
بیست و چهار ساعت آویزان مان می کردند .خون بالا می آوردیم.تنها چیزی که به مان می دادند یک چهارم سیب زمینی آب پز شده بود.
یکی دو روز اول این طور گذشت. زینب خیلی ظریف بود. همان اول، باتوم دوسه تا از انگشت هایش را شکاند .مویش از همه ی ما بلندتر بود .مویش را می پیچیدند دور دست و می کوبیدندش به دیوار.خون از سرش فواره می زد گاهی آن قدر کتکش می زدند که خودشان از نفس می افتادند .شب ها نمی توانستیم تو آن تنگی سلول بخوابیم .قرار گذاشتیم خوابیدن را تقسیم کنیم .سه نفر سه نفر برای دوساعت می خوابیدیم و بقیه می ایستادند ،وقت که تمام می شد سه نفر بعدی.
بین ما کم بینه تر از همه بود اما سرسخت تر هر بار که کتک می خورد و آن ها به نفس نفس می افتادند در میان آه و ناله می گفت “الله اکبر”.
آن ها کفری می شدند آن قدر می زدند تا از هوش می رفت.آن قدر کتک خورد که چند تا دندان بیشتر تو دهانش نگذاشتند.
چهارده نفر را به ردیف گذاشتند بیرون سلول و سه چهار نفری ریختند رو سر او با آن ضعف و حال خراب دفاع کرد اما چند ثانیه ای بیشتر طول نکشید. یکی شان گفت “عقب و جلویت را یکی می کنم .” ما گریه کردیم .با زینب وحشیانه رفتار کردند .خون از میان پایش راه افتاد اما آن ها ادامه دادند هر کس چند بار آن هم به وحشیانه ترین شیوه.جایی نبود که کبود نشده باشد. بعدش نوبت ما رسید تک تک .آخرهایش دیگر خودشان خسته شدند .آن شب چندتامان به خونریزی افتادند زینب هم یکی از آن ها بود .
آن قدر استخوان هایش را خرد کردند که می شد ریختش توی گونی. آن قدر دو چشم دریایی اش را سیم زده بودند که شب آخر بینایی اش را از دست داد.
آخرین شب ساکت تر از شب های دیگر بود .گفت :”حمیده ،بلدی مو ببافی؟ ”
سرش را به سختی آورد جلو گفت:” برایم بباف”.
گوله گوله سرش کچل شده بود. روی موهایش لخته های خون دلمه بسته بود.با سختی طره ی موهایش را از هم جدا کردم و بافتم. گفت :”تشنه ام”. آب نداشتیم. تا خودشان نمی خواستند به کسی آب نمی دادند .نمی توانستیم آب ازشان بخواهیم اگر می خواستیم به شدت کتک مان می زدند.
ساعتی که نوبت خواب او بود .از مسیح برایم حرف زد.دم دم های صبح گفت:” یعنی می گویی چشمم خوب می شود ؟باید لباسم را ببینی .مسیح برایم فرستاده.باید کبودی هایم خوب شود”.سرش را پایین گرفت طوری که انگار می توانست با آن چشم های نابینا انگشت های خرد شده اش را ببیند گفت:” باید انگشت هایم مثل روز اول بشود به مسیح قول دادم فرش بافتن یادش بدهم”.
دم دم های صبح صدایی ازش بیرون نیامد .سرش را گذاشته بود روی شانه ام.فکر کردیم خواب است .درست هم فکر کردیم به خواب رفت یک خواب خیلی عمیق.
کشان کشان از سلول بردنش بیرون .روی دهانش خون، لخته شده بود.آن صبح همه یک صدا الله اکبر گفتیم.برای مان مهم نبود چقدر کتک می خوریم صدای ما که بلند شد صدای الله اکبر بقیه سلول ها با صدای ما یکی شد.
٭٭٭٭٭
چقدر دلم می خواست بدانم آخر کیست آن کفتر باز.گفته بودی کشفش می کنی .
بهم ایمیل دادی. نوشته بودی از این صد تا خانوار تو محله نودو نه تا پوکند ویکی کفتربازه .نوشته بودی به چند تا ظنینی . روزهای آخر نوشتی راهنمایی ات می کنم.نوشته بودی یکی از این هاست:
آن کسی که صبح ماشین خواهرش را از تو پارکینگ می آورد بیرون و شکل ژان وارژان است
یا آن کسی که می رود برای خانواده اش نان می خرد و شکل پطرس فداکار است
یا آن کسی که هر صبح بهم سلام می کند و دم ایستگاه با هم منتظر اتوبوس می شویم و شکل باباست
یا آن کسی که عبوس است و درهم و همیشه سردش است و کتی می اندازد روی دستش و شکل آن شعر فروغ است:”با همان موهای درهم و گردن های باریک و پاهای لاغر” .
نوشته بودی حدس بزن ، جایزه بگیر.
دیشب تو اتاق ِ تو تو تخت ِ تو خوابم برد. روسری آبی ات را پیچیدم به خودم. چقدر دوست داشتم همیشه با آن عکس بگیری. چقدر به چشم های سبزت می آمد.
هم سلولی ات که مرا دید زد زیر گریه .گفت داری با چشم زینب نگاهم می کنی. گفت چه شباهتی.
دیشب از مادر خواستم پرده را بزند کنار. صبح کفتری چرخید و چرخید و نشست هره ی پنجره. دور گردنش پارچه ی باریک سبز بسته بودند.
کدام بود زینب ؟ کدام بود؟
هر روز دارم از نو ایمیل هایت را می خوانم .
راهپیمایی انقلاب تا آزادی را که رفته بودی نوشتی جوانی خانم ها را تشویق کرد نوشتی فریاد زد:” آفرین به ناموس ما .آفرین به این شیر زن ها”.
نوشتی فریاد زدم:” زن ناموس نیست”.
نوشته بودی چند تا جوان به سمتت رو برگرداندند یکی که دل داشت پرسید :”پس چیه؟”
گفته بودی:” زن انسان است”.
نوشته بودی همان جوان گفت:” ای ول .ای ول”.
“سلطان قلبم ” را تو تلفن برایت خواندم، گفتی حنجره ی بابا را به ارث بردی. گفتی سرود آزادی بخوان یک روز.گفتم می خوانم.
مادر فاطمه، چه مهربان است مثل مادر ماریا. نوشته بودی چه نعمتی است دو مادر داشتن یکی امریکایی و یکی ایرانی.برایم نوشته بودی مادر از پدر خواسته بود زنی اختیار کند .یادت است نوشته بودی از روزی که پدر رفت مادر چادر به سر کرد. برایم نوشته بودی مادر خواستگارها را رد کرده بود.
یادت است ماریا و مادر دست و پا شکسته ساعت ها با هم حرف می زدند .یادت است مادر سفارش بابا را و مرا به مادر ماریا می کرد و او سفارش تو را به مادر فاطمه. یادت است مادر فاطمه قورمه سبزی پختن یادش داد.
مادر مداد رنگی ها را بهم نشان داد کوچک شده بودند اما نگهش داشته بودی .مادر گفت آن نقاشی که یک آسمان آبی نقاشی کرده بودی پر ِ کبوترهای زرد و سبز و برای من فرستادی با همان مداد رنگی های اهدایی ِ مادر ماریا بود یادت است برای من فرستادی و من تو اتاقم چسباندم.
٭٭٭٭٭
دوست داشت ببیندت از نزدیک.
زن روی خاک دست کشید.
گندم را پراکنده کرد روی خاک.
مثل پدرت مبارز بود .خون پدرت تو رگ هایش بود.
آن روز قرار نداشتم .خواستم منصرفش کنم. گفت:” این همه جوان من هم یکی مثل آن ها”.
جوان گلاب را پاشید روی خاک.
زن گفت بعد از ظهر آن پسر خبرش را آورد .همان پسر همسایه چند خانه آن ور تر .همان که زینب بهش می گفت “پسر ِ عبوس”یک روز دیدم کلاغ ها را پِر می داد گفتم:” چرا آزارت به این زبان بسته ها می رسد؟” گفت :”مادرجان تخم کفترها را می خورند.کفترها را بیچاره می کنند”. رفتم خانه برای زینب تعریف کردم پرید تو بغلم گفت:” آخر فهمیدم”.نشست پای لب تاپ .گمانم به تو ایمیل داد.
با حال خراب آمد در خانه را زد گفت گرفتنش گفت جوان کشته ای تو بغلش بوده و از جوان جدا نمی شده گفت خودش و جسد را انداختند تو ماشین.
برای دفن زینب خیلی کمک دستم بود مادر.گاهی می آید این جا .دفعه ی پیش یک دسته کفتر آورد این جا و آزادشان کرد.
زن دست کشید روی خاک .
جوان بر سر مزار خواهر اشک ریخت.
٭٭٭٭٭
دلار ها که رسید دست پدر گفتی:” بابا پول آزادی قناری است .چقدر خریده ای من سه برابر ازت می خرم .بده دست مسیح قناری را آزاد کند” .سفارش کردی از آزادی قناری فیلم بگیرد.
پدر دلارها را پس فرستاد و روزی که توی کارتی کوچک برایت نوشت:”آزادی را نمی شود معامله کرد .حق آزادی ِ قناری را با آزادگی ات گرفتی”، رو به من گفت :”دخترم دریا دل است”.
حالا من این تکه کارت را هر صبح می خوانم .گذاشته ایش کنار آیینه و چه سلیقه ای به خرج داده ای در چیدن لوازم .
حمیده که آمد پیغامت را داد گفت پست ورد کامپیوترت آسمان است و پست ورد ایمیلت پرواز.
گفته بودی هر وقت دلم خواست ایمیل های مان را بخوانم. برایم پیغام گذاشته ای، فایلی به نام “مسیح بخوان” .
خواندم.
“مسیح گلم ،
آخرین نامه ای است که برایت می نویسم. می دانم که دیگر نیستم.چرا؟
چرایش را برایت می گویم.
دیشب آخرین خبرها را برایت ارسال کردم.
مسیح جان وقتی تو بیایی _می دانم که می آیی- من معلوم نیست در کدام دیار باشم .شاید بروم قاطی همان آسمان آبی که چند سال پیش برایت نقاشی کردم و تو در کنارش عکس گرفتی و برایم فرستادی.شاید من هم پرواز کنم در کنار همان کبوترهای زرد و سبز.
نمی دانم .هر چه هست ناراضی نخواهم بود.
ببخش مرا بی معرفتی کردم .زودتر باید بهت می گفتم .من آخر کشفش کردم. جات خالی یک بار با هم رفتیم امامزاده صالح به کفترهای تو حرم گندم دادیم ،غیر آن یک بار هم مرا برد پشت بام شان جوجه کفترها را نشانم داد.اگر عمری بود برای مادر تعریف می کنم که عاشق پسر ِ عبوس محله شده ام.
امروز هم قرار است با هم برویم راهپیمایی.پسر خوبی است خیلی مهربان است .غصه ی عالم و آدم را می خورد برای همین همیشه عبوس است و لاغر و مدام سردش است .
چرا می گویم نمی بینمت برای خواب قشنگی است که دیشب دیده ام .خواب دیدم از روی کتفم دوتا بال درآورده ام به چه بزرگی .باهاش پرواز می کردم .موهایم خیلی بلند بود تو یک باغی بودم که گنجشک ها موهایم را می بافتند.با چشم هایم به هر جا نگاه می کردم سبز می شد؛ دارو درخت می شد؛ گل و بُته می شد.نمی دانی با چه سرعتی پرواز می کردم. کسی جلویم را نمی گرفت انگار اجازه داشتم هرجا دلم می خواهد بروم. یک جایی به خواب رفتم صدای زمزمه ی الله اکبر پیچید تو گوشم یکی داشت تو گوشم تلقین می گفت اما نمرده بودم.خیلی خواب خوبی بود مسیح.
اگر آمدی و نبودم لبت را بچسبان به عکسم و مرا ببوس تا عمر دوباره تو قالبم بیاید.
امروز که بروم دلم برای مادر فاطمه و مادر ماریا و بابایی و تو خیلی تنگ می شود. مواظب خودت باش.غیر سلطان قلبم با آن صدای قشنگت سرودهای آزادی هم بخوان .زندگی همش سلطان قلبم نیست.زندگی من هم هستم مسیح جان، زینب.
می بوسمت حسابی.حسابی.
حالا تو خنده ات می گیرد می گویی دختر را وهم برده. آره شایدم وهم باشد. اما نمی دانی چه وهم قشنگی است. خلاصه اگر بودم و ماندم برایت تعریف می کنم .بهت ایمیل می دهم. راستی یادم رفت آن سری بهت بگویم یک جوری روی سرمان گاز اشک آور می انداختند انگار نقل و نبات بود یاد عروسی افتادم.خنده دار نیست؟
می بوسمت. مامان این ها را به جای من ببوس.
هیچی ندارم جز این که اگر نبودم کفترهای خانه مان را یادت نرود به درخت ها آب بده .تاک انگور و گل یاس خیلی آب می خورند بیشتر از درخت های دیگر .سیر آب شان بکن. بعد از ظهرها به شان آب بده.
اسم آن دوتا کفتر جفت ِ سفید آسمان است و پرواز .وقتی با هم تو آسمان پرواز می کنند و غلت می خورند و می چرخند خیلی دیدنی است وقتی هم نوک های شان را به هم می زنند هم دیدنی است.
نگذار مادر دلتنگی کند .حواست به پدر باشد حالا دیگر باید زیر سایه ی تو باشد.
ما با هم خداحافظی نمی کنیم چون هر وقت بخواهم با آن دوبال بزرگ پرواز می کنم تو خوابت.
عاشق دیدار تو
زینب”.
جوان زیر آن تاک انگور و یاس نشست و کتاب به دست خواند:
یک پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیدن
یک پنجره که مثل حلقه ی چاهی
در انتهای خود به قلب زمین می رسد
و باز می شود بسوی وسعت این مهربانی مکرّر آبی رنگ
یک پنجره که دست های کوچک تنهایی را
از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریم
سرشار می کند.
و می شود از آنجا
خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کرد
یک پنجره برای من کافیست.
—————————————————-از کتاب: زنی که مثل تو نیست
تیر ۸۸
.

پنج سروده

عیدی نعمتی - اردیبهشت ۱۳۸۹

۱
گره در نفس ِ باد
از فراز نی زار ها
با شب می آیند
آن ترانه های جان سوز.
گوش دار
عاشقان اند
که هنوز در باد می خوانند
۲
سنگ بر سنگ
قد می کشد
روز به ارتفاع زخم و
شیون مادران
و شانه ها
که در گردش هماره این سال ها
شکل تابوت شده اند.
شب
رد ِ خاطر به اشکها و
خیال به خیال
و سر بر بالشی از سنگ
و خواب ها
که آینه روز رفته اند
۳
ماه پریده رنگ
غازه به رخساره می کشد.
آیا ستاره ای
جان سالم بدر خواهد برد؟
۴
تندیس هول
افتاده روی شهر
بارانی گرم می بارد
بر پا گرد
لکه های خون است
و در ایوان
گلدان بی گل
۵
ذهن ام ویروس گرفته
برای سلامتی ام
تمام Memori آن را
باید Delete کنم
اگر شما را نشناختم
خرده نگیرید.
فردا
software جدید ذهنم
روی صدای گنجشکان
و طلوع آفتاب
آغاز بکار خواهد کرد.

اول ماه مه

جواد لگزیان - اردیبهشت ۱۳۸۹

سیصد و شصت و چهار روز ما کار کردیم
و
شما خسته شدید
سیصد و شصت و چهار روز ما کار کردیم
و شما برای استراحت به شمالی ترین
نقطه ممکن رفتید
سیصد و شصت و چهار روز
دست های ما زخمی شد
و شما هر روز دستبند های تازه تری را
در زندان هایتان
امتحان کردید
سیصد و شصت و چهار روز
مال شما ست
لا اقل
همین یک روز
روز جهانی کارگر
دست از سر ما بردارید
و به ما تبریک نگوئید!

دو سروده : از نو دمیدن های پنهان – سخن عشق –

برزین آذرمهر - اردیبهشت ۱۳۸۹

قلب زمین گرم است
این بار
شوق شکفتن دارد
انگار

از نو دمیدن‌های پنهان
از نو دویدن‌های خون
در پنجه‌های نازک و ترد ِ درختان
گویی هوایی تازه می‌خیزد
ازاین باغ!

گویی دگر بار
زیر نگاه‌های حسودِ اسب ِتوفان
– بی‌اعتنا به زوزه‌های گرگ خون‌خوارِ زمستان-
دارد به آرامی بهاری نقش می‌بندد
در این باغ!
—————————–

سخن عشق
ای
دلرباترین
عروس ِ سرزمین‌های بکر!
بر بندیانِ ِاین شب ِ بیدادبُن بگو
چندین و چند خرمن
از
گل‌بوته‌های خونین ِ مزرعه‌ی عشق
گرد آوریم و
بر سر راهت
بگستریم
تا شورآفرینی رقص ِپرناز ِ بهارانه‌ات
را
بر شاخساران ِزمستانی و شب‌گرفته‌ی دل‌ها
و شکوفایی گل‌دانه‌های ِپرشبنم ِ ناز و
کرشمه‌ات را
بر کویرعطشان ِجان‌ها
درودی
شایسته و
بایسته
گفته باشیم؟

آزادی!
ای
دلارا‌ترین
عروس ِسرزمین‌های ِ بکر!
آغوش
‌          باز
کن!
با بندیان ِ این شب ِبی‌وصل
راز و نیاز
کن!
با ما بگو
چندین وچند خرمن ِ گل            کن!
با ما بگو
چندین وچند خرمن ِ گل
از قلب ِِعاشقان
گرد آوریم و
بر سر ِراهت
بگستریم؟…

انکار- گل ِ آفتاب گردان

پناهی سمنانی - اردیبهشت ۱۳۸۹

انکار
بشنو این نغز نکته را  ز ” برشت ”
که به پیشانی زمانه نوشت
تو اگر واقعن نمی دانی
گنهت نیست زانکه نادانی
گر که می دانی و در انکاری
خود فریبی مکن: تبه کاری
*
گل آفتابگردان
می کوش که روح رهنوردان باشی
فانوس عبور هم نبردان باشی
ار ” مهر ” جدائی تو، بادا که مباد
تا چون گل ِ آفتابگردان باشی

بی بهار

ویدا فرهودی - اردیبهشت ۱۳۸۹

چرا ای چمن دامنت سبز نیست
تو را ای قناری خموشی زچیست
چرا ساز مطرب ندارد نوا
شکسته صدا در گلو، بی صدا
زمان ابری است و زمانه سیاه
سکوت است تنها، نشسته به راه؟
چرا مادر داغدار وطن
فرو بسته لب ها،نگوید سخن؟
به پیشانی اش ردّ پای غم است
وچشمش پر از پرسشی مبهم است
چرا سربی است این چنین آسمان
و گل خفته در گوشه ی خاوران؟
چرا و چرا و چرا و چرا؟!
بسی هست و پاسخ نباشد مرا!؟!

چراها کنون گر چه بی پاسخند
به وقتش بدان بر جنون می رسند
حقیقت نهان گر بوَد سایه وش
عیان می شود چون رسد نوبتش
و از سینه ی شهر خاموشمان
تراوان شود عطر نامردگان
وگل های مسموم با زهر دین
برویند روزی ز قلب زمین
ببین تاج سبزه، وطن را به سر
بده از شکفتن، جهان را خبر
مسیحا دمانه نسیم بهار
دگرگونه خواهد کند روزگار
به سر آمده دور دلواپسی
نمانـَد دگر غنچه دربی کسی
گشاید دلش را، به وقتی نه دور
رسد چون زمان بر اهورای نور…
زمستان گذشته به حکم بهار
تو ای باغ باید شـَوی بی قرار
جوانه بکاری به گیسوی بید
زمین را دهی دانه دانه نوید
هراس ات نباشد زخصم سخیف
نه خاشاک و خارند، مارا حریف
دروغ است مکرش وَ ما باهمیم
به سمت شروعی دگر می رویم
سرودی به لب تا به زندان رویم
کلونهای پوسیده را بشکنیم
برون آوریم عاشقان را ز بند
مبادا رسد بیش از اینشان گزند
چرا های کهنه به دور افکنیم
وطن را ز نو از غرور آکنیم
بی بهار ۱۳۸٩

دو سروده – آرام بخواب لورکا – برایم پیراهنی نیاور

آریانه یاوری - اردیبهشت ۱۳۸۹

شهر نیمه خفته از نعره های درد
در احاطه زیتون های جوانش
قلب شاعری را نشانه می کنند

بخواب آرام لورکا
رویای شعرهای نگفته ات
شب های بارانی را می بلعد
و خدا در لباس گزمکان سویل اسپانیا
بخواب رفته
و دخنران کولی با النگو های طلائی

برایت آواز می خوانند
بخواب آرام لورکا
——————

من وارونه سفر می روم با چشم های بسته

و درزهایم را یکی یکی پر می کنم از واژه های مهربانی

و بیزار از هیاهوی مرده خوران که روی تل استخوانها آواز می خوانند

و برای پهلوانهای ذهنم لالائی می خوانم

و بیزار از برجکهای نگهبانی

که دستهای سربازان جوان را گرو گرفته اند

و در جهان مشترک با هراکلیتوس هم خوابه می شوم تا خوابم نگیرد

معشوق آشفته سر هنوز آرام نفس می کشم

و به آن بوسه های شتاب زده ات می اندیشم

و نگاهت که باد را تعقیب می کرد

برایم پیراهنی نیاور

واژه ها برهنگی ام را گلدوزی می کنند

برایم گلی نیاور

اینجا پر از شقایق ایستاده است

که به دندانهای تیز جلادان می خندند

برایم گریه نکن مشعوق آشفته سر

اما فراموشم نکن زیر باران سرب و گلوله

۱۴ مارچ ۲۰۱۰

باغش هنوز سرو دارد؟

عباس صحرائی - اردیبهشت ۱۳۸۹

آنجا، کجاست ؟
من سرزمین روشنائى و نور را گم کرده ام
جائیکه زادگاه هزاران خاطره بود.
آنجا، هنوزبغض خاکش،
ازحجم بارورى ، پراست؟
و در آوند درختان میوه اش
شیره طعم جارى است ؟
آنجا، روزى،
آرش ، بود و هویت
عطار، بود
وشعله هاى سرکش عشق
” مولیان ” ، بود
با یارانى که مهربان بودند،
تو بودى که،
بى ایهام مى زیستى،
و کلاهت را،
نه به احترام ،
که ازاجبار، براى هر، رهگذر بر نمیداشى
آنجا ،کجاست؟
که، پیله را مى کاوند
تا بسوزانند، نشو پرها را
آنجا چرا ؟ خاکسترى ست،
رنگها ،کجا رفتند؟
ارغوانى ، آن رنگ همیشه خندان را
چرا کشتند؟
رازقى ، مریم ، شب بو ، و…. یاس
هنوز، بوى ” آنجا” را دارند؟
و، هنوز پیام عشق ودوستى را
بر بال گلبرگهاى خود پرواز میدهند ؟
و تو میتوانى فنجان قهوه اى را
آنگونه که مى خواهى سفارش ، بدهى؟
*****

تلاش

کیوان صادقی - اردیبهشت ۱۳۸۹

بایستی
پوست تن را شکافت
و جوانه ی آگاهی را
رویاند
تا
چون غنچه بر فراز
سر بر کشید
و فریاد کشید
آگاهی را
آزادی را

وشعرمن آنجا احساس آزادی می کند

کریم شفائی - اردیبهشت ۱۳۸۹

بیاد کریم شفائی، شاعری که تا خواست شکوفائیش کامل شود در ۴۷ سالگی رفت. خاطره اش گرامی باد

در آنجا!
در پشت چپر های اندوه بار عشق
روستائی است که مردمانش را خوب می شناسم
در آنجا!
شعر من خوشبخت است
و انسان در آئینه عشق
سیمای ساده ای دارد

درآنجا
وقتی باران می بارد
خاک می خندد
پنجره شکوفه می کند
و نسیم در ارتعاش شوق به رقص در می آید

کسی از سرما
به خود نمی لرزد
و کسی از تنهائی خویش
به تنگ نمی آید
آنجا اندوه آویزه چشم ها ست
و هیچکس بیهوده نمی خندد.

آنجا روستای من است
و شعر من آنجا احساس آزادی می کند
در آنجا دستان تاول زده دهقان
آئینه عشق است
و زمین در رنج مادران
به سجده می نشیند

در آنجا
دروغ سکه قلبی است
که خریدار ندارد
و مردم باور خود را تنفس می کنند
و به یقین خوبش نمار می گذارند

اگر رهگذری راه گم کند
هزار فانوس
بر درگاه هزار خانه آویخته می شود
و هزار دختر کوزه به دوش
از هزار چشمه نور
برای او آب حیات می آورند

بیا خنده کنیم

محمد تقي خاني - آرام - اردیبهشت ۱۳۸۹

دلم از گریه گرفته است بیا خنده کنیم
خنده ای گرم و دلاویز و فریبنده کنیم
حرفی از رفته و آینده و بیجا نزنیم
سینه ها را همه از قهقهه آکنده کنیم
آنچه در خلوت دل هست به کنجی بنهیم
همه را یکسره با عاطفه شرمنده کنیم
عشق را حرمت دیرینه و شایسته دهیم
خنده گر روزنه ای هست فزاینده کنیم
بد بگوییم و بجز میکده جایی نرویم
حرکاتی همه خوب و همه زیبنده کنیم
مهربان باش که بی مهری سر آغاز غم است
بهتر آنست که این کار برازنده کنیم
آسمان دل اگر ابر و اگر صاف چه باک
ابرها را همه از سینه پراکنده کنیم

سه عکس انتخابی سال گذشته

اردیبهشت ۱۳۸۹

سلام
پارسال هم بر اساس آمار ِ تعداد مراجعین، سه عکس که بیشترین بیننده را داشته است معرفی کردیم.
امسال  این عکس ها،  بر همان پایه و بر اساس آمار برگزیده شده اند.


بهار – از نمایشگاه نقاشی

گلاره صفریان - اردیبهشت ۱۳۸۹

بهار

واژه های شعر

کریم شفائی - اردیبهشت ۱۳۸۹

واژه های شعرم را چیده بودم توی آفتاب
گاهی که باد می آمد
زلف شعرم می آشفت
می خندیدم

گوله های اشک را توی تاقچه می چیدم
حتا می رفتم تا لب باغچه
شعرامو تو کرت می کاشتم
وقتی بهار می شد
شعرم غنجه می داد
گل می کرد

مادرم با عطر بهار نارنج
چای دم می کرد
حتا می رفت پشت بام
آشیانه می ساخت
رمستانکه می آمد
هزار پرنده را رازیانه می داد