ورق می خورد یاد
۵۷ هزار سینما ” رکس ”
با رنگی یکدست سبز
فقط با یک جرقه …
می‌سوزم
تکه‌ای در تنور آبادان
تکه‌ای در گونۀ آذربایجان
” عاشیق‌لر” می‌خوانند
منوم اوجا داغلاریم *
سهندیم
ساوالانیم
می‌سوزم
تکه‌ای روی منار ریخته بر آبی تلخِ ابیانه
که دیگر گلاب نمی‌گیرد از قمصر کاشان
و
اصفهان سی و سه پل دیگر
غرق می‌شود در چشمان
زنی که پیراهن کوچش آتش گرفته است
در چهار محال
هیچ بختیاری
ایل نمی‌شود
تکه‌ای در سینۀ مغانم
” لوت ” سطل سطل
آب می‌ریزد
خاموش نمی‌شود بهارستانم
نیم‌تنۀ مردی عصایش را رها می‌کند
بغض‌های مادرم باغ باغ می‌خوانند
غلیظ‌ تر از غیضِ محبوس در ” استغفرالله ”
از روی خطوط بی‌اعتنای پیشانی پدر می‌فهمم
مسیر باد ها را نمی‌توان بر‌گرداند
و
غرق می‌شود ” سیوند ” در گلوی ” شهر سوخته ”
می‌سوزم
در تکه‌ای از چشمان برادرم
که
چهار فصل نقاشی اش را با هفت سنگ می‌شکند
چهل هزار تازیانه
دست بر سینه بیرون می‌آید از چراغ جادو
می‌سوزم
در تکه‌ای از آغوش خواهرم
که روی باغچه دراز کشیده
کوکب‌ها را شیر می‌دهد

اینک آتش‌کده‌ای
از ترانه‌های سوخته‌ام
نیمی قفس
برای جمع‌آوری پرندگانی که بالهاشان
در رکسِ آسمان می‌سوزد
نیمی خاکسترِ ققنوس
در وقفۀ احضار پنج‌گانه‌اش

هبوط از زمین آغاز شد
عقربه روی عدد ۵۷
شعله‌ور است