واژه های شعرم را چیده بودم توی آفتاب
گاهی که باد می آمد
زلف شعرم می آشفت
می خندیدم

گوله های اشک را توی تاقچه می چیدم
حتا می رفتم تا لب باغچه
شعرامو تو کرت می کاشتم
وقتی بهار می شد
شعرم غنجه می داد
گل می کرد

مادرم با عطر بهار نارنج
چای دم می کرد
حتا می رفت پشت بام
آشیانه می ساخت
رمستانکه می آمد
هزار پرنده را رازیانه می داد