فیس بوک ۱

این همه تصور چشم
کدامین اشک گیر کرده ا ست
پشت خیالها ی هزار دیوانگی
تصویر رنگ های انار و نارنج
نقاشی ام هنوز تمام نشده
جاسازی بال کلاغ
درمنقار غلیظ یک تابلو
تن مردی که سنگ بود
روانش در جنگ
دهانش دروغی فرسوده می سرود

قرار بود از نطفه تازه
ترا دردانه دردانه
در مردمک های شعرم
که لبریزِ ِ حس گمنامی ست بنویسم

کتاب چهره به چهره
روبرویم می نشیند
سر در اتلاف شورش زمان
گیج و واج می رود

قفل اینترنت
انزوای مدرن
باز می شود
رمز عبور را فراموش کرده
شاید حک شده ام

صفحه تلمبار ِ شعر و شعار
رژه ی عکس و واژه
داد وستد های لایکی
دوستی های شماره ای
صد تا صد تا بالا
بالا می روند

هوش آن مرد لا به لای
لایک های دختری که مقابلش
لایک های فراوانی می خواست
گم وگور می شود
از هول ِ باجهای کاذب
پشتِ هیولای حریص
وقلقلکهای نامریٔی
زیرِ کاسه داغ فیس بوک
ایستاده می سوزد

انگار
اثبات دمهای کوتاهِ
هستیتِ خویش را
کم آورده ست
هرساعت آماده سوار شدن
آنلاین روشن می ماند

صفحه شماره ای عتیق می چرخد
به گمانش
فهم مرگ و زندگی را می تکاند
مبادا از قاقله ی خبری جابماند

پرچم های سرخ داس و چکش
پر چم های سبز یاحسین
انقلاب
کودتا
آوازه های برهنگی و بلوغ شهوت
دنیایی بی سرنوشت
می نوشت تنهایهای شکست خورده را
کنفراس ها ی مهم و پیچیده
اوهام فردایی که از دیروز مهمتر ست
پس هیج چیز پایین تر
از چیزِ دیگری نیست

یکی یکی عقده های شمرده شده
مسخ ترمی شوند
آدمهای معرکه گیر
درکهای کوچک وعقل عاقلان
و هنور ایران زندانی ست

پیامی می خراشد
غده ها ی حساسم را
چه روزو حالی
بنویس عزیز جان
دوست پشت شیشه ای
شکلِ جغد شب
جناب عالی چنار آلی
چه می کنی…..لایک لایککک
آفلاین می شوم
خاموش
برای امروزم کامپیوتر بس ست
رنگ مردمک ِ مجسمه ی از تو
که هرگز مرا نفهمید خشکید

درتو نقش جبری می زنم تا بیافرینمت
دگر نیستی
در دفترهای حسابت غرق شده ای
وغریقی نیست
می خواهم بروم

چیخیم اشیه
آی سویون ایچیندا
بالیخلارینان اوینام
قارا قیرمیزی قارقا لارا باخام…
بروم بیرون
به کلاغها ی سیاه سرخ نگاه کنم
با ماهیان بازیگوش آب بازی

آب بازی مرا تسکین می دهد
بیرون
سلول سیال ِنور آبی
روی خاک زمین
روایت زیستن جاری ست…

*****

من و فیس بوک ۲

گرده های حس توجه
حراج شعر و شعور انسان
به کدام سمت می وزد
آدمهاخیره پشت میزشان
به کدام محور می اندیشند

هذیان های هضم شده
صفحه های باد کرده
تحت مراقبت سطح فیس بوک
دردنیای عریان شیشه ای
خصوصی ترین عبارت روزگارم
به نمایش ِاست
تماشاچیان ِخمیده
سرگردان از کنارم می گذرند
سرهایشان بخار آه رنگین
گردنهایشان پرتوهای چمنی
حق به جانب
عمودی قد میکشند
پس و جود دارند

قرقره زمان سُرمی خورد
تو پنهانی می گذری
بازارِ فیسبوک به همه وصلت می کند
بهانه ای زندگیت را می دانند

آخ عکسهایم که برچسب خود پسندی ست
کپی می کنی
ما سک به دهان نگاهم را تنفس
در و دیوارت پر از من من
چشمان من می شود
ازآنجاییکه به قول پیکاسو
همه شاعرندو هنرمند
شا عرسبزتن تن
حزب سرخ تن
شاعر من من
چند من می شوی

چت های تلگرافی بیهوده
واژه های لرزه عا شقانه
نامه های خسته حجمی
در آغوش دام خمیازه
تخم های شکسته می گذارند

گلوهای پر درد و داد
دستهای اویزان به میله ها
در قفس های خشونت آهنی
و لالاهایی که هیج گاه گفته نشد
آنهایی که می آیند
می روند
و خواب آلود سرازیرمی شوند

تهدید خمره ی عکس و ویروس
تا مرزهای شخصی بدون دیوار
و هجو م اندوه های بی انتها
در هزاره ی تمدن اینترنتی بزرگ می شوند

کنارم نیستی
توان گذشتن است
حضور تو
پیام آور زمان
به انتظا ر ظهور لایک او
پشت فیس بوک خوابت برده است

ساعت دوازده شب است
حقیقت میان قطر دایره ی نسبیت
انعکاس طیف جاذبه ها ی هستی
آگاهی ذهنیت تحریکم می کند
دویدن آرامم
پا هایم به سایه ی ماه چسبیده
همزاد ِ خوابم پریده ست

آه به رنگیزه زمردی
رمز آب ِ مهر رهایی
بازتاب مو ج نور رونده
تمرکز می کنم …اوم اومم اوم