امشب زمین تمام گناهان خویش را
بدرود گفته است.
زهد سپید برف
کفر زمین نیان را در خود نهفته است.

این سیمگون نقاب
بر چهره ی سیاه طبیعت
زیباترین دروغ جهان است

امشب درخت پیر
اندیشه می کند که جوان است
اما پس از تولد خورشید
اندیشه های برفی او، آب می شود

آیا کدام چشم
رخساره ی حقیقت پنهان را
مانند آفتاب تواند دید؟
شاید که چشمی از پس گریدن
پاسخ بدین سئوال تواند داد

ای پیر، ای درخت!
باران چه گریه ای است
گریدنی که صبح دروغین برف را
در شام نو جوانی نا پایدار تو
تاریک می کند،
اما تو را به روشنی دور ِ کودکی
نزدیک می کند،
گریدنی که دیده ی پیران را
چون چشم کودکانه ی خورشید
بینائی زلال تواند داد.

آه، ای خروس منتظر صبح
آتش، درون پنبه نمی میرد
اما، نگاه کن:
خورشید در سپیدی آفاق مرده است
افسون برف، چشم درختان ساده را
در خواب کرده است
وین روستائیان صبور پیاده را
در روزگار پیری، با مرکب خیال
تا شهر نو جوانی موهوم برده است.
ام، دل زمین
در آرزوی گریه ی باران است،
در شب، حقیقتی است که پنهان است.

آه، ای غم سیاه تر از ابر
امشب، مرا گریستنی بی امان ببخش!
ای اشک مهربان،
چشم مرا نگاهی چو کودکان ببخش!

————————–چهار شنبه سوم بهمن ماه ۱۳۵۸