قرنهاست که آزادی ایم در دستان جاهلان فریاد می زند
و تعصب مثل بختکی هراسانم می کند
و پیر می شوم در این صیغه نامه
و دق می کنم در غروبی که رسوائی اش قد کشیده
در رویاهای هزار چهره ی شهر
و در امتداد شب که بغض بی حواس می شود
و گلو گاهم را بوسه می زند
و زنانگی ام روی داربست خمیازه می کشد
با کدامین آیه ات نیایشت کنم ؟
نه دلبرانه نیاموختم سخن بگویم
اما اگر خانه ام آمدی مهربان بیا
آری تنم بوی آهن گرفته و روبروی طوفان ایستاه ام
مهربان به خانه ام بیا