بی تاج،
بی پادشاه،
از تالارِ افسانه‌ها بیرون می‌آید
شهبانوی غمگین‌ام.

تاجی از شعر برسرش می‌نهم،
پیراهن زمان براو می‌پوشانم
و در شب‌نشینی باشکوهِ واژگان
تنگاتنگ با او
تانگو می‌رقصیم.

شاهبانوی شعرم‌ که می‌شود

به تالار آذین‌بندی پادشاهی

و به ژرفای افسانه‌ها بازمی‌گردیم.