پایداری

انگشت هایم را مشت می کنم
مشت هایم را یکی
و در کنار تو می ایستم
آنسان که تو در کنار یک ملت
و تا سحر این در را خواهیم کوبید
تا سر انجام خورشید در را بگشاید

از گذرگاه

من گل را می پرستم
از گذرگاه تیغ باید گذشت
من میوه را می پرستم
از گذرگاه زمستان باید گذشت
من آزادی را می پرستم
از میدان تیر باید گذشت

نیاز

از دیر باز انتظارتو
در گلوگاه شیران
قلب من
به بازوی آهوئی می مانست
در جدال و گریز
نفس هایم بریده بریده در فراق
با تنی لرزان
و چشم هایم که جز تو هیچ نمی دید
تا تو را در آغوش گرفتم