روزی خواهد آمد
که سراغ تو را از باغ بگیرم
و سراغ باغ را از باد

روزی که لازم نیست ، نام رودی را بدانم
تا گریه کنم

روزی که کوتاه می شود
به اندازه ی عمر عشق و رویا

روزی که خواب بایزید می بینم
و می دانم
نور از کجا می آید
و کهنه به کجا می رود.

اشکهایت را پاک کن
تا برایت از نسل دهه ی چهل بگویم
که کلید خانه هایشان
را در هفت سالگی گم کرده اند
و اکنون
شب را زیر “برف گرم” موهایشان
پنهان

واژه شده ام
بی گزاره
و در برابر مثنوی هفتاد من
پاره پاره

من که همه ی عمر ، آسمان را به تردید نگریسته ام
اکنون سلطنت ابدی مرگ را
باور دارم

قند بیاور
تا با هم
چای را در مسیر کهکشان راه شیری بنوشیم