سهم من

خانه را فروختم
زنگ را فروختم و
رد خود را،
تا کسی کوچ اجباری مرا ندادند.

زمستان سه فصل دیگر را بلعیده است
و اینگونه هیچ درختی به میوه نخواهد رسید
و این دست¬ها
این اندازه که هستند
کوچکتر از آنند
تا با آتش باری کنند.

من تمامی روزها
و تمامی شب¬ها
سهم خود را
روی زمستان راه می روم.

یا من یا برف
باید یکی آب شود!

صدای آشنا

من مثل خدا اینجا نشسته¬ام
و هی حرف می زنم
و شما بندگان موجی من
آنجا نشسته¬اید
و هی می شنوید.

لطفا کمی هوس کنید
هوس یک هلوی شستۀ خنک.

از این همه موج چه دیده¬اید
یک لب، یک بوسه هوس کنید
هوس یک چیز تازه¬تر کنید.

موج را عوض کنید
و صدای آشنای خود را بشنوید!
————————-

از نشر الکترو نیکی دفتر شعر