ساعت پنج پسینی با گیسوان تاریک
در بی پنج شنبه ترین هفته ی خیس خسته
که گاهی
بوی پیراهن وُ
بید بسیار وُ
مجنون کجا وُ
لیلی هم که اما، اگر، چرا
میان لای لاله و های هیچ نشسته ام.
نشسته¬ام
میان باران و باد و تماشا
میان تکه تکه¬های ماه و گریه‌ی ملایکه
پاییز، کنارنیمکت آبی، به برگ ها چیزی می گوید.
برگ های ترس زده به هر سو می¬دوند. هو…. هو…..
می¬دوند
از هو به آهو
از حیرت به ماه.
پس چرا بیدار نمی¬شوم.
چرا دوباره رویاهایم کفش هایشان را گم کرده اند.
و باز باغ همان باغ است و باغ.
باغ.باغ. باغ.
باغ فین کاشان و رگ¬بُران امیر .
باغ شاه و بردارکشان جهانگیرخان.
باغ خاقان و گیسو بُران طاهره.
قزل حصار و حصار در حصار و دار بر دار.
تا اوین و شمیران،همین طور بگیر و بیا!
تا باغ بی رخت و بی درخت خاوران.
تا آب نمای روشن پارک لاله. لاله لاله لاله.
کجا تا کجا! همه زنبق سیاه.
اقاقیا، آن هم سیاه.
در و دیوار باغ، شال کشمیر سیاه.
و علم های لا و لا و لا.
داده بودند شمشال و دهل و نرمه نای بزنند.
و فراشان بودند با دشنه¬های خشم
و با شمشیرهای دشنام
و با شال شطرنج بر شانه
و با قبای شمسه¬ی سیاه
و جرنگاجرنگ زنجیر در زنجیر در زنجیر
و از صنوبر تا صنوبر، آدم بود که می¬آوردند، برهنه،
با هفتاد و دو شمع روشن بر تن .
و مادران هزار هدهد این قاف نقره فام
با پیاله ای اشک
و شاخه¬ای ماه و مرهم و ماتم
سینه سپرده به سنگ
از پاییزی به پاییزی می¬دویدند.
مادر انوشیروان وسهراب و ندا و اشکان و خیلی های دیگر هم …
مگر من مادر کدام شما نیستم، نبوده¬ام
من باید بروم.
پس چرا کفش هایم را پیدا نمی کنم!
نگو که بر این دوزخ برهنه پاهایم شرحه شرحه می¬شود
من باید بروم.
شاید آنقدر باران بارید
که تمام کودکان و گنجشک ها
رفتند به دیدار پادشا.
این بام ِ بال شکسته
پُر شد از هُدهُد و هلهله
طبل!
طبل !
سرنا و نقاره .
می‌بخشید! انگار کسی مرا صدا زده بود!
لابد،باید جایی بروم.
از دو رویای دیگر در این غروب چیزی نمی¬گویم.
*