تمام شب کنار برج ها منتظر می مانم
صندلیهای شکسته از آن من نیستند
اگر آهسته صدایت می زنم
نمی خواهم ستاره ها بریزند
آخر سقفی سراغ ندارم
که زیر آن دستهایت را بگیرم و گریه کنم
یا تا سپیده به تو چشم بدوزم
و نترسم که از شب چیزی کم می شود
تو از نزدیک ترین کهکشان به فکر منی
من دور از چشم ستاره دوستت دارم
اما اگر قرار بود میان دستهای تو پیر شوم
دلم می خواست خطوط تنت را
با پلکهای بسته نوازش کنم
از رگهای بر آمده پیشانی ات
تا طرح محجوب گونه ها بروم
از سینه ات که آشناست
به دستها برسم که پشت کمر از یاد برده ای
چرا باید نامت را می پرسیدم
پیش از آنکه به بوی پیرهنت خو کنم؟
مرگ اگر لبهای تو را داشت
شاهرگ های مرا
زود تر از اینها به بوسه ای می گشود
بعد سرخ ترین گل های جهان را تا ابد
کنار تخت خالی من نگه می داشت.