بگذار کمی همدلی کنیم
پرنده یا ماهی
در قفس
در تنگ
دلتنگیهای ماست که آسمان را با دریا پیوند می دهد
تو یا من
چه فرق می کند
ادامه ی خاتون اول جهان
من باشم یا تو؟
زنی که در همه ی فصول می گرید
زیر خاکهای جهان مدفون است
نامش توست
زنی که در اعماق دریاها فسیل می گردد
در گلوی گداخته ی قله های بلند منفجر
نامش من است
زنانی دیگر
آنهائی که سپیدی تن هاشان را
به قلم موی مردانه می سپارند
تا واژه ی فحشا نوشته شود
بی گمان نام من و تو را دارند
مجالی نیست
در سرزمین تسخیر شده ی امروز
تنها در زاویه ی دنج یاسهای جوان
می توان یک فنجان
چای همدلی نوشید
پرنده یا ماهی
فرقی نمی کند
دلمان که تنگ شد
به میله های قفس تکیه می دهیم و
تنگ هامان را نمی شکنیم!
اگر عشق را نمی شناسیم
نه اینکه از لیلی بویی نبرده ایم
مجنو ن را نیاموخته ایم
ای کاش
می فهمیدم خاتون اول
به جادوی کدام شوق
تنگ خویش را شکست
بی گمان
یک نفر
باید که شعر اورا
از سفر پیدایش ربوده باشد
———————————–
” حوا صدایم می زنند ، نام من لیلی ست .”