دیدی که چگونه گریختم از مدارهای به صفر رسیده؟
و هذ یانهای پاره ام
دنبال رد پایی
و مثل عروسکی زل زده به منقار جغدی
و اندیشه هایم از پناهگاهی به پناهگاهی
راستی قلب ربوده ام را کجا خاک کردی؟
من اینجا هوا را می جوم
و به مدار صفر چنگ انداخته ام
حفره های تو خالی یادت هست ؟
برای نفس های من جان می دادند
تا آرامگاهی نورباران شود
خیابانهای خشک و کارگران سفر گند مزار یادت هست ؟
و گلوله بستن بوی گندم
حال مثل خدای قماربازی در میخانه ها پرسه می زنم
و با محفل نشینان به ناقوس کلیسا می خندم
راستی نگاهت کدامین بانو را می لرزاند ؟
راستی لبهایت …لبهایت کدامین بانو را بوسه میزنند ؟
قلب ربوده ام را کجا خاک کردی ؟ هرزه درای مغرور
۱۳ فوریه ۲۰۱۰